برگزیده اشعار احمد شاملو

مشخصات کتاب

سرشناسه : شاملو، احمد، 1379 - 1304

عنوان و نام پدیدآور : برگزیده اشعار احمد شاملو

مشخصات نشر : تهران: تندر، 1363.

مشخصات ظاهری : ص 196

شابک : بها:280ریال

موضوع : شعر فارسی -- قرن 14

رده بندی کنگره : 16آ PIR8114/الف85 1363

رده بندی دیویی : 8فا1/62

شماره کتابشناسی ملی : م 63-444

زندگینامه

احمد شاملو (زادۀ 21 آذر، 1304 در تهران؛ 12 دسامبر 1925، در خانهٔ شمارهٔ 134 خیابان صفی علیشاه - درگذشتۀ 2 مرداد 1379؛ 24 ژوئیه 2000 در فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود. سرودن شعرهای آزادی خواهانه و ضد استبدادی ، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده است. شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه های عامیانه است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما برای نخستین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال 1329 با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده اند. تنی چند از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می دانند.

آهن ها و احساس

مرغ دریا

خوابید آفتاب و جهان خوابید

از برجِ فار، مرغکِ دریا، باز

چون مادری به مرگِ پسر، نالید.

گرید به زیرِ چادرِ شب، خسته

دریا به مرگِ بختِ من، آهسته.

سر کرده باد سرد، شب آرام

است.

از تیره آب در افقِ تاریک

با قارقارِ وحشی اردک ها

آهنگِ شب به گوشِ من آید؛ لیک

در ظلمتِ عبوسِ لطیفِ شب

من در پیِ نوای گُمی هستم.

زین رو، به ساحلی که غم افزای است

از نغمه های دیگر سرمستم.

می گیرَدَم ز زمزمه ی تو، دل.

دریا! خموش باش دگر!

دریا،

با نوحه های زیرِ لبی، امشب

خون می کنی مرا به جگر...

دریا!

خاموش باش! من ز تو بیزارم

وز آه های سردِ شبانگاهت

وز حمله های موجِ کف آلودت

وز موج های تیره ی جانکاهت...

ای دیده ی دریده ی سبزِ سرد!

شب های مه گرفته ی دم کرده،

ارواحِ دورمانده ی مغروقین

با جثه ی کبودِ ورم کرده

بر سطحِ موج دارِ تو می رقصند...

با ناله های مرغِ حزینِ شب

این رقصِ مرگ، وحشی و جان فرساست

از لرزه های خسته ی این ارواح

عصیان و سرکشی و غضب پیداست.

ناشادمان به شادی محکومند.

بیزار و بی اراده و رُخ درهم

یکریز می کشند ز دل فریاد

یکریز می زنند دو کف بر هم:

لیکن ز چشم، نفرتشان پیداست

از نغمه هایشان غم و کین ریزد

رقص و نشاطشان همه در خاطر

جای طرب عذاب برانگیزد.

با چهره های گریان می خندند،

وین خنده های شکلک نابینا

بر چهره های ماتم شان نقش است

چون چهره ی جذامی، وحشت زا.

خندند مسخ گشته و گیج و منگ،

مانندِ مادری که به امرِ خان

بر نعشِ چاک چاکِ پسر خندد

ساید ولی به دندان ها، دندان!

خاموش باش، مرغکِ دریایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بمیرد شب

بگذار در سکوت سرآید شب.

بگذار در سکوت به گوش آید

در نورِ رنگ رفته و سردِ ماه

فریادهای ذلّه ی محبوسان

از محبسِ سیاه...

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار

امواجِ سرگران شده بر آب،

کاین خفتگان مُرده، مگر روزی

فریادِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغکِ دریایی!

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بجنبد موج

شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که

در ظلمت

اجساد رفته رفته به جان آیند

وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم

کم کم ز رنج ها به زبان آیند.

بگذار تا ز نورِ سیاهِ شب

شمشیرهای آخته ندرخشد.

خاموش شو! که در دلِ خاموشی

آوازشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغکِ دریایی!

بگذار در سکوت بجنبد مرگ...

21 شهریور 1327

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برای خون و ماتیک

گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم

مهدی حمیدی

«این بازوانِ اوست

با داغ های بوسه ی بسیارها گناه اش

وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش

کاندر کبودِ مردمکِ بی حیای آن

فانوسِ صد تمنا گُنگ و نگفتنی

با شعله ی لجاج و شکیبایی

می سوزد.

وین، چشمه سارِ جادویی تشنگی فزاست

این چشمه ی عطش

که بر او هر دَم

حرصِ تلاشِ گرمِ هم آغوشی

تب خاله ها رسوایی

می آورد به بار.

شورِ هزار مستی ناسیراب

مهتاب های گرمِ شراب آلود

آوازهای می زده ی بی رنگ

با گونه های اوست،

رقصِ هزار عشوه ی دردانگیز

با ساق های زنده ی مرمرتراشِ او.

گنجِ عظیمِ هستی و لذت را

پنهان به زیرِ دامنِ خود دارد

و اژدهای شرم را

افسونِ اشتها و عطش

از گنجِ بی دریغ اش می راند...»

بگذار این چنین بشناسد مرد

در روزگارِ ما

آهنگ و رنگ را

زیبایی و شُکوه و فریبندگی را

زندگی را.

حال آن که رنگ را

در گونه های زردِ تو می باید جوید، برادرم!

در گونه های زردِ تو

وندر

این شانه ی برهنه ی خون مُرده،

از همچو خود ضعیفی

مضرابِ تازیانه به تن خورده،

بارِ گرانِ خفّتِ روحش را

بر شانه های زخمِ تنش بُرده!

حال آن که بی گمان

در زخم های گرمِ بخارآلود

سرخی شکفته تر به نظر می زند ز سُرخی لب ها

و بر سفیدناکی این کاغذ

رنگِ سیاهِ زندگی دردناکِ ما

برجسته تر به چشمِ خدایان

تصویر می شود...

هی!

شاعر!

هی!

سُرخی، سُرخی ست:

لب ها و زخم ها!

لیکن لبانِ یارِ تو را خنده هر زمان

دندان نما کند،

زان پیش تر که بیند آن را

چشمِ علیلِ تو

چون «رشته یی ز لولوِ تر، بر گُلِ انار»

آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم

کاندر میانِ آن

پیداست استخوان؛

زیرا که دوستانِ مرا

زان پیش تر که هیتلر قصابِ«آوش ویتس»

در

کوره های مرگ بسوزاند،

هم گامِ دیگرش

بسیار شیشه ها

از صَمغِ سُرخِ خونِ سیاهان

سرشار کرده بود

در هارلم و برانکس

انبار کرده بود

کُنَد تا

ماتیک از آن مهیا

لابد برای یارِ تو، لب های یارِ تو!

بگذار عشقِ تو

در شعرِ تو بگرید...

بگذار دردِ من

در شعرِ من بخندد...

بگذار سُرخ خواهرِ همزادِ زخم ها و لبان باد!

زیرا لبانِ سُرخ، سرانجام

پوسیده خواهد آمد چون زخم هایِ سُرخ

وین زخم های سُرخ، سرانجام

افسرده خواهد آمد چونان لبانِ سُرخ؛

وندر لجاجِ ظلمتِ این تابوت

تابد به ناگزیر درخشان و تابناک

چشمانِ زنده یی

چون زُهره یی به تارکِ تاریکِ گرگ و میش

چون گرم ْساز امیدی در نغمه های من!

بگذار عشقِ این سان

مُردارْوار در دلِ تابوتِ شعرِ تو

تقلیدکارِ دلقکِ قاآنی

گندد هنوز و

باز

خود را

تو لاف زن

بی شرم تر خدای همه شاعران بدان!

لیکن من (این حرام،

این ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،

این بُرده از سیاهی و غم نام)

بر پای تو فریب

بی هیچ ادعا

زنجیر می نهم!

فرمان به پاره کردنِ این تومار می دهم!

گوری ز شعرِ خویش

کندن خواهم

وین مسخره خدا را

با سر

درونِ آن

فکندن خواهم

و ریخت خواهمش به سر

خاکسترِ سیاهِ فراموشی...

بگذار شعرِ ما و تو

باشد

تصویرکارِ چهره ی پایان پذیرها:

تصویرکارِ سُرخی لب های دختران

تصویرکارِ سُرخی زخمِ برادران!

و نیز شعرِ من

یک بار لااقل

تصویرکارِ واقعی چهره ی شما

دلقکان

دریوزه گان

«شاعران!»

1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

برای نوروزعلی غنچه

راه

در سکوتِ خشم

به جلو خزید

و در قلبِ هر رهگذر

غنچه ی پژمرده یی شکفت:

« برادرهای یک بطن!

یک آفتابِ دیگر را

پیش از طلوعِ روزِ بزرگش

خاموش

کرده اند!»

و لالای مادران

بر گاه واره های جنبانِ افسانه

پَرپَر شد:

« ده سال شکفت و

باغش باز

غنچه بود.

پایش را

چون نهالی

در باغ های آهنِ یک کُند

کاشتند.

مانندِ دانه یی

به زندانِ گُل خانه یی

قلبِ سُرخِ ستاره یی اش را

محبوس داشتند.

و

از غنچه ی او خورشیدی شکفت

تا

طلوع نکرده

بخُسبد

چرا که ستاره ی بنفشی طالع می شد

از خورشیدِ هزاران هزار غنچه چُنُو.

و سرودِ مادران را شنید

که بر گهواره های جنبان

دعا می خوانند

و کودکان را بیدار می کنند

تا به ستاره یی که طالع می شود

و مزرعه ی بردگان را روشن می کند

سلام

بگویند.

و دعا و درود را شنید

از مادران و از شیرخوارگان؛

و ناشکفته

در جامه ی غنچه ی خود

غروب کرد

تا خونِ آفتاب های قلبِ ده ساله اش

ستاره ی ارغوانی را

پُرنورتر کند.»

وقتی که نخستین بارانِ پاییز

عطشِ زمینِ خاکستر را نوشید

و پنجره ی بزرگِ آفتابِ ارغوانی

به مزرعه ی بردگان گشود

تا آفتاب گردان های پیشرس به پا خیزند،

برادرهای هم تصویر!

برای یک آفتابِ دیگر

پیش از طلوعِ روزِ بزرگش

گریستیم.

مهر 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آیدا،درخت، خنجر و خاطره

رود قصیده ی بامدادی را...

رود

قصیده ی بامدادی را

در دلتای شب

مکرر می کند

و روز

از آخرین نفس شب پرانتظار

آغاز می شود.

و اکنون سپیده دمی که شعله ی چراغ مرا

در طاقچه بی رنگ می کند

تا مرغکان بومی ی رنگ را

در بوته های قالی از سکوت خواب برانگیزد،

پنداری آفتابی است

که به آشتی

در خون من طالع می شود.

اینک محراب مذهب جاودانی که در آن

عابد و معبود و عبادت و معبد

جلوه ای یکسان دارند:

بنده پرستش خدای می کند

هم از آن گونه

که خدای

بنده را.

همه ی برگ و بهار

در سر انگشتان توست.

هوای گسترده

در نقره ی انگشتانت می سوزد

و زلالی ی چشمه ساران

از باران و خورشید تو سیراب می شود.

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه ای بیهوده می خوانید.-

چراکه ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما

اگر

بر ماش منتی است؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است.

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریادها و حماسه ها.

چرا که هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم تر

نبوده است

که قلب ات

چون پروانه ای

ظریف و کوچک و عاشق است.

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خود غره ای

به خاطر عشقت!-

ای صبور! ای پرستار!

ای مومن!

پیروزی ی تو میوه ی حقیقت توست.

رگبارها و برف را

توفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی.

باش تا میوه ی غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست،

پیروزی ی عشق نصیب تو باد!

از برای تو، مفهومی نیست

نه لحظه ای:

پروانه ئی ست که بال می زند

یا رودخانه ای که در گذر است. -

هیچ چیز تکرار نمی شود

و عمر به پایان می رسد:

پروانه

بر شکوفه ای نشست

و رود به دریا پیوست.

از برای تو، مفهومی نیست

نه لحظه ای:

پروانه ئی ست که بال می زند

یا رودخانه ای که در گذر است. -

هیچ چیز تکرار نمی شود

و عمر به پایان می رسد:

پروانه

بر شکوفه ای نشست

و رود به دریا پیوست.

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

23

23

1

بدنِ لختِ خیابان

به بغلِ شهر افتاده بود

و قطره های بلوغ

از لمبرهای راه

بالا می کشید

و تابستانِ گرمِ نفس ها

که از رویای جَگن های باران خورده سرمست بود

در تپشِ قلبِ عشق

می چکید

خیابانِ برهنه

با سنگ فرشِ دندان های صدفش

دهان گشود

تا دردهای لذتِ یک عشق

زهرِ کامش را بمکد.

و شهر بر او پیچید

و او را تنگ تر فشرد

در بازوهای پُرتحریکِ آغوشش.

و تاریخِ سربه مهرِ یک عشق

که تنِ داغِ دختری اش را

به اجتماعِ یک بلوغ

واداده بود

بسترِ شهری بی سرگذشت را

خونین کرد.

جوانه ی زندگی بخشِ مرگ

بر رنگ پریدگیِ شیارهای پیشانیِ شهر

دوید،

خیابانِ برهنه

در اشتیاقِ خواهشِ بزرگِ آخرینش

لب گزید،

نطفه های خون آلود

که عرقِ مرگ

بر چهره ی پدرِشان

قطره بسته بود

رَحِمِ آماده ی مادر را

از زندگی انباشت،

و انبان های تاریکِ یک آسمان

از ستاره های بزرگِ قربانی

پُر شد:

یک ستاره جنبید

صد ستاره،

ستاره ی صد هزار خورشید،

از افقِ مرگِ پُرحاصل

در آسمان

درخشید،

مرگِ متکبر!

اما دختری که پا نداشته باشد

بر خاکِ دندان کروچه ی دشمن

به زانو درنمی آید.

و من چون شیپوری

عشقم را می ترکانم

چون گلِ سِرخی

قلبم را پَرپَر می کنم

چون کبوتری

روحم را پرواز می دهم

چون دشنه یی

صدایم را به بلورِ آسمان می کشم:

« هی!

چه کنم های سربه هوای دستانِ بی تدبیرِ تقدیر!

پشتِ میله ها و ملیله های اشرافیت

پشتِ سکوت و پشتِ دارها

پشتِ عمامه ها و رخت سالوس

پشتِ افتراها، پشتِ دیوارها

پشتِ امروز و روزِ میلاد با قابِ سیاهِ شکسته اش

پشتِ رنج، پشتِ نه، پشتِ ظلمت

پشتِ پافشاری، پشتِ ضخامت

پشتِ نومیدی ِ سمجِ خداوندانِ شما

و حتا و حتا پشتِ پوستِ نازکِ دلِ عاشقِ من،

زیبایی ِ یک تاریخ

تسلیم می کند بهشتِ سرخِ گوشتِ تن اش را

به مردانی که استخوان هاشان آجرِ یک بناست

بوسه شان کوره است و صداشان طبل

و پولادِ بالشِ بسترشان

یک پُتک است.»

لب های خون! لب های خون!

اگر خنجرِ امیدِ دشمن کوتاه نبود

دندان های صدفِ خیابان باز هم می توانست

شما را ببوسد...

و تو از جانبِ من

به آن کسان که به زیانی معتادند

و اگر زیانی نَبَرند که با خویشان بیگانه بُوَد

می پندارند که سودی برده اند،

و به آن دیگرکسان

که سودِشان یک سر

از زیانِ دیگران است

و اگر سودی بر کف نشمارند

در حسابِ زیانِ خویش نقطه می گذارند

بگو:

« دلتان را بکنید!

بیگانه های من

دلتان را بکنید!

دعایی که شما زمزمه می کنید

تاریخِ زندگانی ست که مرده اند

و هنگامی نیز

که زنده بوده اند

خروسِ هیچ زندگی

در قلبِ دهکده شان آواز

نداده بود...

دلتان را بکنید، که در سینه ی تاریخِ ما

پروانه ی پاهای بی پیکرِ یک دختر

به جای قلبِ همه ی شما

خواهد زد پَرپَر!

و این است، این است دنیایی که وسعتِ آن

شما

را در تنگی ِ خود

چون دانه ی انگوری

به سرکه مبدل خواهد کرد.

برای برق انداختن به پوتینِ گشاد و پُرمیخِ یکی من!»

اما تو!

تو قلبت را بشوی

در بی غشیِ جامِ بلورِ یک باران،

تا بدانی

چه گونه

آنان

بر گورها که زیرِ هر انگشتِ پایشان

گشوده بود دهان

در انفجار بلوغشان

رقصیدند،

چه گونه بر سنگ فرشِ لج

پا کوبیدند

و اشتهای شجاعتِشان

چه گونه

در ضیافتِ مرگی از پیش آگاه

کبابِ گلوله ها را داغاداغ

با دندانِ دنده هاشان بلعیدند...

قلبت را چون گوشی آماده کن

تا من سرودم را بخوانم:

سرودِ جگرهای نارنج را که چلیده شد

در هوای مرطوبِ زندان...

در هوای سوزانِ شکنجه...

در هوای خفقانیِ دار،

و نام های خونین را نکرد استفراغ

در تبِ دردآلودِ اقرار

سرودِ فرزندانِ دریا را که

در سواحلِ برخورد به زانو درآمدند

بی که به زانو درآیند

و مردند

بی که بمیرند!

اما شما ای نفس های گرمِ زمین که بذرِ فردا را در خاکِ دیروز می پزید!

اگر بادبانِ امیدِ دشمن از هم نمی درید

تاریخِ واژگونه ی قایقش را بر خاک کشانده بودید!

2

با شما که با خونِ عشق ها، ایمان ها

با خونِ نظامی ها، اسب ها

با خونِ شباهت های بزرگ

با خونِ کله های گچ در کلاه های پولاد

با خونِ چشمه های یک دریا

با خونِ چه کنم های یک دست

با خونِ آن ها که انسانیت را می جویند

با خونِ آن ها که انسانیت را می جوند

در میدانِ بزرگ امضا کردید

دیباچه ی تاریخِمان را،

خونِمان را قاتی می کنیم

فردا در میعاد

تا جامی از شرابِ مرگ به دشمن بنوشانیم

به سلامتِ بلوغی که بالا کشید از لمبرهایِ راه

برای انباشتنِ مادرِ تاریخِ یک رَحِم

از ستاره های بزرگِ قربانی،

روز بیست و سه ی تیر

روز بیست و سه...

23 تیر 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قطع نامه

تا شکوفه ی سُرخ یک پیراهن

به آیدا

1343

سنگ

می کشم بر دوش،

سنگِ الفاظ

سنگِ قوافی را.

و از عرق ریزانِ غروب، که شب را

در گودِ تاریک اش

می کند بیدار،

و قیراندود می شود رنگ

در نابیناییِ تابوت،

و بی نفس می ماند آهنگ

از هراسِ انفجارِ سکوت،

من کار می کنم

کار می کنم

کار

و از سنگِ الفاظ

بر می افرازم

استوار

دیوار،

تا بامِ شعرم را بر آن نهم

تا در آن بنشینم

در آن زندانی شوم...

من چنین ام. احمقم شاید!

که می داند

که من باید

سنگ های زندانم را به دوش کشم

به سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،

و نه به سانِ شما

که دسته ی شلاقِ دژخیمِتان را می تراشید

از استخوانِ برادرِتان

و رشته ی تازیانه ی جلادِتان را می بافید

از گیسوانِ خواهرِتان

و نگین به دسته ی شلاقِ خودکامگان می نشانید

از دندان های شکسته ی پدرِتان!

و من سنگ های گرانِ قوافی را بر دوش می برم

و در زندانِ شعر

محبوس می کنم خود را

به سانِ تصویری که در چارچوبش

در زندانِ قابش.

و ای بسا که

تصویری کودن

از انسانی ناپخته:

از منِ سالیانِ گذشته

گم گشته

که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد

در چشمانش،

و منِ کهنه تر به جا نهاده است

تبسمِ خود را

بر لبانش،

و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است

که پشیمانی

به گناهانش!

تصویری بی شباهت

که اگر فراموش می کرد لبخندش را

و اگر کاویده می شد گونه هایش

به جُست وجوی زندگی

و اگر شیار برمی داشت پیشانی اش

از عبورِ زمان های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی

می شد من!

می شد من

عیناً!

می شد من که سنگ های زندانم را بر دوش

می کشم خاموش،

و محبوس می کنم تلاشِ روحم را

در چاردیوارِ الفاظی که

می ترکد سکوتِشان

در خلاءِ آهنگ ها

که می کاود بی نگاه چشمِشان

در کویرِ رنگ ها...

می شد من

عیناً!

می شد من که لبخنده ام را از یاد برده ام،

و اینک گونه ام...

و اینک پیشانی ام...

چنین ام من

زندانیِ دیوارهای خوش آهنگِ الفاظِ بی زبان .

چنین ام من!

تصویرم را در قابش محبوس کرده ام

و نامم را در شعرم

و پایم را در زنجیرِ زنم

و فردایم را در خویشتنِ فرزندم

و

دلم را در چنگِ شما...

در چنگِ هم تلاشیِ با شما

که خونِ گرمِتان را

به سربازانِ جوخه ی اعدام

می نوشانید

که از سرما می لرزند

و نگاهِشان

انجمادِ یک حماقت است.

شما

که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه ی اکنونِ خویش اید

و تکیه می دهید از سرِ اطمینان

بر آرنج

مِجریِ عاجِ جمجمه تان را

و از دریچه ی رنج

چشم اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را

در مذاقِ حماسه ی تلاشِتان مزمزه می کنید.

شما...

و من...

شما و من

و نه آن دیگران که می سازند

دشنه

برای جگرِشان

زندان

برای پیکرِشان

رشته

برای گردنِشان.

و نه آن دیگرتران

که کوره ی دژخیمِ شما را می تابانند

با هیمه ی باغِ من

و نانِ جلادِ مرا برشته می کنند

در خاکسترِ زاد و رودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون آلودِ تب دار،

تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار

از دیوارِ خانه ام.

تصویری کودن را که می خندد

در تاریکی ها و در شکست ها

به زنجیرها و به دست ها.

و بگوییدش:

«تصویرِ بی شباهت!

به چه خندیده ای؟»

و بیاویزیدش

دیگربار

واژگونه

رو به دیوار!

و من همچنان می روم

با شما و برای شما

برای شما که این گونه دوستارِتان هستم.

و آینده ام را چون گذشته می روم سنگ بردوش:

سنگِ الفاظ

سنگِ قوافی،

تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:

زندانِ دوست داشتن.

دوست داشتنِ مردان

و زنان

دوست داشتنِ نی لبک ها

سگ ها

و چوپانان

دوست داشتنِ چشم به راهی،

و ضرب ْانگشتِ بلورِ باران

بر شیشه ی پنجره

دوست داشتنِ کارخانه ها

مشت ها

تفنگ ها

دوست داشتنِ نقشه ی یابو

با مدارِ دنده هایش

با کوه های خاصره اش،

و شطِ تازیانه

با آبِ سُرخ اش

دوست داشتنِ اشکِ تو

بر گونه ی من

و سُرورِ من

بر لبخندِ تو

دوست داشتنِ شوکه ها

گزنه ها و آویشنِ وحشی،

و خونِ سبزِ کلروفیل

بر زخمِ برگِ لگد شده

دوست داشتنِ بلوغِ شهر

و عشق اش

دوست داشتنِ سایه ی دیوارِ تابستان

و زانوهای بی کاری

در بغل

دوست داشتنِ جقه

وقتی که با آن غبار از کفش بسترند

و کلاه ْخود

وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست داشتنِ شالی زارها

پاها و

زالوها

دوست داشتنِ پیر یِ سگ ها

و التماسِ نگاهِشان

و درگاهِ دکه ی قصابان،

تیپا خوردن

و بر ساحلِ دورافتاده ی استخوان

از عطشِ گرسنگی

مردن

دوست داشتنِ غروب

با شنگرفِ ابرهایش،

و بوی رمه در کوچه های بید

دوست داشتنِ کارگاهِ قالی بافی

زمزمه ی خاموشِ رنگ ها

تپشِ خونِ پشم در رگ های گره

و جان های نازنینِ انگشت

که پامال می شوند

دوست داشتنِ پاییز

با سرب ْرنگیِ آسمانش

دوست داشتنِ زنانِ پیاده رو

خانه شان

عشقِشان

شرمِشان

دوست داشتنِ کینه ها

دشنه ها

و فرداها

دوست داشتنِ شتابِ بشکه های خالیِ تُندر

بر شیبِ سنگ فرشِ آسمان

دوست داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر

پروازِ اردک ها

فانوسِ قایق ها

و بلورِ سبزرنگِ موج

با چشمانِ شب ْچراغش

دوست داشتنِ درو

و داس های زمزمه

دوست داشتنِ فریادهای دیگر

دوست داشتنِ لاشه ی گوسفند

بر قناره ی مردکِ گوشت فروش

که بی خریدار می ماند

می گندد

می پوسد

دوست داشتنِ قرمزیِ ماهی ها

در حوضِ کاشی

دوست داشتنِ شتاب

و تأمل

دوست داشتنِ مردم

که می میرند

آب می شوند

و در خاکِ خشکِ بی روح

دسته دسته

گروه گروه

انبوه انبوه

فرومی روند

فرومی روند و

فرو

می روند

دوست داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست داشتنِ زندانِ شعر

با زنجیرهای گران اش:

زنجیرِ الفاظ

زنجیرِ قوافی...

و من همچنان می روم:

در زندانی که با خویش

در زنجیری که با پای

در شتابی که با چشم

در یقینی که با فتحِ من می رود دوش بادوش

از غنچه ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز

تا شکوفه ی سُرخِ یک پیراهن

بر بوته ی یک اعدام:

تا فردا!

چنین ام من:

قلعه نشینِ حماسه های پُر از تکبر

سم ْضربه ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم

بر سنگ فرش ِکوچه ی تقدیر

کلمه ی وزشی

در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ

محبوسی

در زندانِ یک کینه

برقی

در دشنه ی یک انتقام

و شکوفه ی سُرخِ پیراهنی

در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.

مهر 1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن

تو نمی دانی غریوِ یک عظمت

وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد

چه کوهی ست!

تو نمی دانی نگاهِ بی مژه ی محکومِ یک اطمینان

وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می شود

چه دریایی ست!

تو نمی دانی مُردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست!

تو نمی دانی

زندگی چیست، فتح چیست

تو نمی دانی ارانی کیست

و نمی دانی هنگامی که

گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی

و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت

و گلویت به انفجارِ خنده یی ترکید،

و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را

از استخوان های پیکرش جدا کرده ای

چه گونه او طبلِ سُرخِ زنده گی اش را به نوا درآورد

در نبضِ زیراب

در قلبِ آبادان،

و حماسه ی توفانیِ شعرش را آغاز کرد

با سه دهان صد دهان هزار دهان

با سیصد هزار دهان

با قافیه ی خون

با کلمه ی انسان،

با کلمه ی انسان کلمه ی حرکت کلمه ی شتاب

با مارشِ فردا

که راه می رود

می افتد برمی خیزد

برمی خیزد برمی خیزد می افتد

برمی خیزد برمی خیزد

و به سرعتِ انفجارِ خون در نبض

گام برمی دارد

و راه می رود بر تاریخ، بر چین

بر ایران و یونان

انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

و که می دود چون خون، شتابان

در رگِ تاریخ، در رگِ ویتنام، در رگِ آبادان

انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

و به مانندِ سیلابه که از سدْ،

سرریز می کند در مصراعِ عظیمِ تاریخ اش

از دیوارِ هزاران قافیه:

قافیه ی دزدانه

قافیه ی در ظلمت

قافیه ی پنهانی

قافیه ی جنایت

قافیه ی زندان در برابرِ انسان

و قافیه یی که گذاشت آدولف رضاخان

به دنبالِ هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:

قافیه ی لزج

قافیه ی خون!

و سیلابِ پُرطبل

از دیوارِ هزاران قافیه ی خونین گذشت:

خون، انسان، خون، انسان،

انسان، خون، انسان...

و از هر انسان سیلابه یی از خون

و از هر قطره ی هر سیلابه هزار انسان:

انسانِ بی مرگ

انسانِ ماهِ بهمن

انسانِ پولیتسر

انسانِ ژاک دوکور

انسانِ چین

انسانِ انسانیت

انسانِ هر قلب

که در آن قلب، هر خون

که در آن خون، هر قطره

انسانِ هر قطره

که از آن قطره، هر تپش

که از آن تپش، هر زندگی

یک انسانیتِ مطلق است.

و شعرِ زندگیِ هر انسان

که در قافیه ی سُرخِ یک خون بپذیرد پایان

مسیحِ چارمیخِ ابدیتِ یک تاریخ است.

و انسان هایی که پا درزنجیر

به آهنگِ طبلِ خونِشان می سرایند

تاریخِشان را

حواریونِ جهان گیرِ یک دین اند.

و استفراغِ هر خون از دهانِ هر اعدام

رضای خودرویی را می خشکاند

بر خرزهره ی دروازه ی یک بهشت.

و قطره قطره ی هر خونِ این انسانی که در برابرِ من ایستاده است

سیلی ست

که پُلی را از پسِ شتابندگانِ تاریخ

خراب می کند

و سوراخِ هر گلوله بر هر پیکر

دروازه یی ست که سه نفر صد نفر هزار نفر

که سیصد هزار نفر

از آن می گذرند

رو به بُرجِ زمردِ فردا.

و معبرِ هر گلوله بر هر گوشت

دهانِ سگی ست که عاجِ گران بهای پادشاهی را

در انوالیدی می جَوَد.

و لقمه ی دهانِ جنازه ی هر بی چیزْ پادشاه

رضاخان!

شرفِ یک پادشاهِ بی همه چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق

و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف

و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده

با قبا و نان و خانه ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخان

نامش نیست انسان.

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست

من نمی دانم چیست

به جز یک سلطان!

اما بهارِ سرسبزی با خونِ ارانی

و استخوانِ ننگی در دهانِ سگِ انوالید!

و شعرِ زندگیِ او، با قافیه ی خونش

و زندگیِ شعرِ من

با خونِ قافیه اش.

و چه بسیار

که دفترِ شعرِ زندگی شان را

با کفنِ سُرخِ یک خون شیرازه بستند.

چه بسیار

که کُشتند بردگیِ زندگی شان را

تا آقاییِ تاریخِشان زاده شود.

با سازِ یک مرگ، با گیتارِ یک لورکا

شعرِ زندگی شان را سرودند

و چون من شاعر بودند

و شعر از زندگی شان جدا نبود.

و تاریخی سرودند در حماسه ی سُرخِ شعرِشان

که در آن

پادشاهانِ خلق

با شیهه ی حماقتِ یک اسب

به سلطنت نرسیدند،

و آن ها که انسان ها را با بندِ ترازوی عدالتِشان به دار

آویختند

عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعرِشان از زندگی شان

و قافیه ی دیگر نداشت

جز انسان.

و هنگامی که زندگیِ آنان را بازگرفتند

حماسه ی شعرِشان توفانی تر آغاز شد

در قافیه ی خون.

شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان

با سیصد هزار دهان

شعری با قافیه ی خون

با کلمه ی انسان

با مارشِ فردا

شعری که راه می رود، می افتد، برمی خیزد، می شتابد

و به سرعتِ انفجارِ یک نبض در یک لحظه ی زیست

راه می رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران

و می کوبد چون خون

در قلبِ تاریخ، در قلبِ آبادان

انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

و دور از کاروانِ بی انتهای این همه لفظ، این همه زیست،

سگِ انوالیدِ تو می میرد

با استخوانِ ننگِ تو در دهانش

استخوانِ ننگ

استخوانِ حرص

استخوانِ یک قبا بر تن سه قبا در مِجری

استخوانِ یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل

استخوانِ یک خانه در شهر سه خانه در جهنم

استخوانِ بی تاریخی.

بهمن 1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرود ِ مردی که خودش را کُشته است

نه آبش دادم

نه دعایی خواندم،

خنجر به گلویش نهادم

و در احتضاری طولانی

او را کُشتم.

به او گفتم:

« به زبانِ دشمن سخن می گویی!»

و او را

کُشتم!

نامِ مرا داشت

و هیچ کس همچُنُو به من نزدیک نبود،

و مرا بیگانه کرد

با شما،

با شما که حسرتِ نان

پا می کوبد در هر رگِ بی تابِتان.

و مرا بیگانه کرد

با خویشتنم

که تن ْپوش اش حسرتِ یک پیراهن است.

و خواست در خلوتِ خود به چارمیخم بکشد.

من اما مجالش ندادم

و خنجر به گلویش نهادم.

آهنگی فراموش شده را در تنبوشه ی گلویش قرقره کرد

و در احتضاری طولانی

شد سَرد

و خونی از گلویش چکید

به زمین،

یک قطره

همین!

خونِ آهنگ های فراموش شده

نه خونِ «نه!»،

خونِ قادیکلا

نه خونِ «نمی خواهم!»،

خونِ «پادشاهی که چِل تا پسر داشت»

نه خونِ «ملتی که ریخت و تاجِ ظالمو از سرش

ورداشت»،

خونِ کَلپَتر

یک قطره.

خونِ شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،

خونِ نظامی ها وقتی که منتظرِ فرمانِ آتش اند ،

خونِ دیروز

خونِ خواستنی به رنگِ ندانستن

به رنگِ خونِ پدرانِ داروین

به رنگِ خونِ ایمانِ گوسفندِ قربانی

به رنگِ خونِ سرتیپ زنگنه

و نه به رنگِ خونِ نخستین ماهِ مه

و نه به رنگِ خونِ شما همه

که عشقِتان را نسنجیده بودم!

به زبانِ دشمن سخن می گفت

اگرچه نگاهش دوستانه بود،

و همین مرا به کشتنِ او واداشت...

در رؤیای خود بود...

به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،

پرچمِ نظامی های ارومیه!»

بدو گفتم من: «نه!

خنجری باشیم

بر حنجره شان!»

به من گفت او: «باید

به دارِشان آویزیم!»

بدو گفتم من: «بگذار

از دار

به زیرِمان آرند!»

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»

بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»...

لرزید و از رؤیایش به درآمد.

من خندیدم

او رنجید

و پُشتش را به من کرد...

فرانکو را نشانش دادم

و تابوتِ لورکا را

و خونِ تنتورِ او را بر زخمِ میدانِ گاوبازی.

و او به رؤیای خود شده بود

و به آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه

به خاطره ام بازنیامد.

آن وقت، ناگهان خاموش ماند

چرا که از بیگانگی ِ صدای خود

که طنینش به صدای زنجیرِ بردگان می مانِست

به شک افتاده بود.

و من در سکوت

او را کُشتم.

آبش نداده، دعایی نخوانده

خنجر به گلویش نهادم

و در احتضاری طولانی

او را کُشتم

خودم را

و در آهنگِ فراموش شده اش

کفنش کردم،

در زیرزمینِ خاطره ام

دفنش کردم.

او مُرد

مُرد

مُرد...

و اکنون

این منم

پرستنده ی شما

ای خداوندانِ اساطیرِ من!

اکنون این منم، ای سرهای نابه سامان!

نغمه پردازِ سرود و درودِتان.

اکنون این منم

من

بستریِ تخت خوابِ بی خوابی ِ شما

و شمایید

شما

رقاصِ شعله یی بر فانوسِ

آرزوی من.

اکنون این منم

و شما...

و خونِ اصفهان

خونِ آبادان

در قلبِ من می زند تنبور،

و نَفَسِ گرم و شورِ مردانِ بندرِ معشور

در احساسِ خشمگینم

می کشد شیپور.

اکنون این منم

و شما مردانِ اصفهان!

که خونِتان را در سُرخیِ گونه ی دخترِ پادشاه

بر پرده ی قلم کارِ اتاقم پاشیده اید.

اکنون این منم

و شما بیمارانِ کار!

که زهرِ سُرخِ اعتصاب را

جانشینِ داروی مزدِ خود می کنید به ناچار.

اکنون این منم

و شما یارانِ آغاجاری!

که جوانه می زند عرقِ فقر بر پیشانیِتان

در فروکشِ تبِ سنگینِ بیکاری.

اکنون این منم

با گوری در زیرزمینِ خاطرم

که اجنبیِ خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام

در تابوتِ آهنگ های فراموش شده اش...

اجنبی ِ خویشتنی که

من خنجر به گلویش نهاده ام

و او را کشته ام در احتضاری طولانی،

و در آن هنگام

نه آبش داده ام

نه دعایی خوانده ام!

اکنون

این

منم!

3 تیر 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرود ِ بزرگ

به شن چو، رفیقِ ناشناسِ کُره یی

شن چو!

کجاست جنگ؟

در خانه ی تو

در کُره

در آسیای دور؟

اما تو

شن

برادرکِ زردْپوستم!

هرگز جدا مدان

زان کلبه ی حصیرِ سفالین بام

بام و سرای من.

پیداست

شن

که دشمنِ تو دشمنِ من است

وان اجنبی که خوردنِ خونِ تو راست مست

از خونِ تیره ی پسرانِ من

باری

به میلِ خویش

نَشویَد دست!

نیزارهای درهمِ آن سوی رودِ هان؟

مرداب های ساحلِ مرموزِ رودِ زرد؟

شن چو! کجاست جای تو پس، سنگرِ تو پس

در مزرعِ نبرد؟

کوهِ بلندِ این طرفِ جن سان

شنزارهای پُرخطرِ چو زن

یا حفظِ شهرِ ساقطِ سو وان؟

در کشتزار خواهی جنگید

یا زیرِ بام های سفالین

که گوشه هاش

مانندِ چشمِ تازه عروسَت مورب است؟

یا زیرِ آفتابِدرخشان؟

یا صبحدَم

که مرغکِ باران

بر شاخِ دارچینِ کهنسال

فریاد می زند؟

یا نیمه شب که در دلِ آتش

درختِ شونگ

در جنگلِ هه ای جو

دَرانَد شکوفه هاش؟

هر جا که پیکرِ تو پناه است صلح را

با توست قلبِ ما.

آن دَم که همچو پارچه سنگی به آسمان

از انفجارِ بمب

پرتاب می شوی،

وانگه که چون زباله به دریا می افکنی

بیگانه ی پلیدِ بشرخوارِ پست را،

با توست قلبِ ما.

لیکن

رفیق!

شن چو!

هرگز مبر ز یاد و بخوان

در فتح و در شکست

هر جا که دست داد

سرودِ بزرگ را:

آهنگِ زنده یی که رفیقانِ ناشناس

یارانِ رو سپید و دلیرِ فرانسه

اِستاده مقابلِ جوخه ی آتش سروده اند

آهنگِ زنده یی که جوانانِ آتنی

با ضربِ تازیانه ی دژخیم

قصابِ مُرده خوار، گریدی

خواندند پُرطنین

آهنگِ زنده یی که به زندان ها

زندانیانِ پُردل و آزاده ی جنوب

با تارهای قلبِ پُرامید و پُرتپش

پُرشور می نوازند

آهنگِ زنده یی

کان در شکست و فتح

بایست خواند و رفت

بایست خواند و ماند!

شن چو

بخوان!

بخوان!

آوازِ آن بزرگْ دلیران را

آوازِ کارهای گِران را

آوازِ کارهای مربوط با بشر، مخصوص با بشر

آوازِ صلح را

آوازِ دوستانِ فراوانِ گم شده

آوازهای فاجعه ی بلزن و داخاو

آوازهای فاجعه ی وی یون

آوازهای فاجعه ی مون واله ری ین

آوازِ مغزها که آدولف هیتلر

بر مارهای شانه ی فاشیسم می نهاد،

آوازِ نیروی بشرِ پاسدارِ صلح

کز مغزهای سرکشِ داونینگ استریت

حلوای مرگِ بَرده فروشانِ قرنِ ما را

آماده می کنند،

آوازِ حرفِ آخر را

نادیده دوستم

شن چو

بخوان

برادرکِ زردْپوست ام!

16 تیرِ 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هوای تازه

در رزم زندگی

در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره ی زمین

در نور و در ظلام

در های وهوی و شیونِ دیوانه وارِ باد

در چوبه های دار

در کوه و دشت و سبزه

در لُجِّه های ژرف، تالاب های تار

در تیک و تاکِ ساعت

در دامِ دشمنان

در پرده ها و رنگ ها، ویرانه های شهر

در زوزه ی سگان

در خون و خشم و لذت

در بی غمی و غم

در بوسه و کنار، یا در سیاهچال

در شادی و الم

در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب

در برکه های خون

در منجلابِ یأس

در چنبرِ

فریب

در لاله های سُرخ

در ریگزارِ داغ

در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود

در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه موی

در بود

در نبود،

هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص

هر جا که مرگ هست

هر جا که رنج می بَرَد انسان ز روز و شب

هر جا که بختِ سرکش فریاد می کشد

هر جا که درد روی کند سوی آدمی

هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،

بیرون کش از نیام

از زور و ناتوانی خود هر دو ساخته

تیغی دو دَم!

ملهم از «لوک دوکن»

1327

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بهار خاموش

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رَف بی صدا ماند

بر آن آیینه ی زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کس اش ننهاده دیری پای بر سر

بهارِ منتظر بی مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت

به هر کویی صدایی کرد و اِستاد

ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

نه دود از کومه یی برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد

نه گُل رویید، نه زنبور پر زد

نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.

به صد امید آمد، رفت نومید

بهار آری بر او نگشود کس در.

درین ویران به رویش کس نخندید

کس اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

کسی از کومه سر بیرون نیاورد

نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.

هوا با ضربه های دف نجنبید

گُلی خودروی برنامد ز باغی.

نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان

نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.

نه کبک انجیر می خوانَد به دره

نه بر پسته شکوفه می زند جوش.

به هیچ ارابه یی

اسبی نبستند

سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد

کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع

سگِ گله به عوعو در نیامد.

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال

که پا بر جاده ی خلوت گذارد

کسی پیدا نشد در مقدمِ سال

که شادان یا غمین آهی بر آرد.

غروبِ روزِ اول لیک، تنها

درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک

به یادِ آن حکایت ها که رفته ست

ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...

بهار آمد، نبود اما حیاتی

درین ویران سرای محنت آور

بهار آمد، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در!

1328

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بازگشت

این ابرهای تیره که بگذشته ست

بر موج های سبزِ کف آلوده،

جانِ مرا به درد چه فرساید

روحم اگر نمی کُنَد آسوده؟

دیگر پیامی از تو مرا نارَد

این ابرهای تیره ی توفان زا

زین پس به زخمِ کهنه نمک پاشد

مهتابِ سرد و زمزمه ی دریا.

وین مرغکانِ خسته ی سنگین بال

بازآمده از آن سرِ دنیاها

وین قایقِ رسیده هم اکنون باز

پاروکشان از آن سرِ دریاها...

هرگز دگر حبابی ازین امواج

شب های پُرستاره ی رؤیارنگ

بر ماسه های سرد، نبیند من

چون جان تو را به سینه فشارم تنگ

حتا نسیم نیز به بوی تو

کز زخم های کهنه زداید گرد،

دیگر نشایدم بفریبد باز

یا باز آشنا کُنَدَم با درد.

افسوس ای فسرده چراغ! از تو

ما را امید و گرمی و شوری بود

وین کلبه ی گرفته ی مظلم را

از پَرتوِ وجودِ تو نوری بود.

دردا! نماند از آن همه، جز یادی

منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،

چون سایه کز هیاکلِ ناپیدا

گردد به عمقِ آینه یی معلوم...

یکباره رفت آن همه سرمستی

یکباره مُرد آن همه شادابی

می سوزم ای کجایی کز بوسه

بر کامِ تشنه ام بزنی آبی؟

مانم به آبگینه حبابی سست

در کلبه یی گرفته، سیه، تاریک:

لرزم، چو عابری گذرد از دور

نالم، نسیمی ار وزد از نزدیک.

در زاهدانه کلبه ی تار و تنگ

کم نورپیه سوزِ سفالینم

کز دور اگر کسی بگشاید در

موجِ

تاءثر آرَد پایینم.

ریزد اگر نه بر تو نگاهم هیچ

باشد به عمقِ خاطره ام جایت

فریادِ من به گوشت اگر ناید

از یادِ من نرفته سخن هایت:

« من گورِ خویش می کَنَم اندر خویش

چندان که یادت از دل برخیزد

یا اشک ها که ریخت به پایت، باز

خواهد به پای یارِ دگر ریزد!»...

در انتظارِ بازپسین روزم

وز قولِ رفته، روی نمی پیچم.

از حال غیرِ رنج نَبُردَم سود

زآینده نیز، آه که من هیچم.

بگذار ای امیدِ عبث، یک بار

بر آستانِ مرگ نیاز آرم

باشد که آن گذشته ی شیرین را

بارِ دگر به سوی تو بازآرم.

1327

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیوارها

دیوارها مشخص و محکم که با سکوت

با بی حیائی یِ همه خط هاش

با هرچه اش ز کنگره بر سر

با قُبحِ گنگِ زاویه هایش سیاه و تُند،

در گوش هایِ چشم

گویایِ بی گناهیِ خویش است...

دیوارهایِ از خزه پوشیده، کاندر آن

چون انعکاسِ چیزی زآیینه هایِ دق،

تصویرِ واقعیت تحقیر می شود...

دیوارها مهابتِ مظنون که در سکوت

با تیغِ تیزِ خطِ نهایی ش

تا مرزهایِ تفکیک در جنگ با فضاست...

همواره بادِ طاغی، با ناله هایِ زار

شلاق ها به هیبتِ دیوار می زند

و برگ هایِ خشک و مگس هایِ خُرد را

وآرامش و نوازش را

همراه می کشد

همراه می برد...

عزمِ جدال دارد دیوار

هم چنین

با مورهایِ باران

با باخت هایِ شوم.

اما خورشید

همواره قدرت است، توانایی ست!

بر بام هایِ تشنه که برداشته شکاف،

با هر درنگِ خویش

آن پیکِ نورپیکر، داده ست اشارتی؛

کرده ست فاش ازاین سان

با هر اشاره اش

رمزی، عبارتی:

« دیوارهایِ کهنه شکافد

تا

بر هر پیِ شکسته، برآید عمارتی!»

او با شتاب می گذرد از شکافِ بام

می گوید این سخن به لب آرام:

«انتقام!»

وآن گه ز دردِ یافته تسکین

با راهِ خویش می گذرد آن شتاب جوی.

اما میانِ مزرعه، این دیوار

حرفی ست در سکوت!

او می تواند آیا

معتاد شد به دیده یِ هر انسان،

یا آسمانِ شب را

بینِ سطوحِ

خود ندهد نقصان؟

دیوارهایِ گنگ

دیوارهایِ راز!

ما را به باطنِ همه دیوار راه نیست.

[بی هیچ شک و ریب

دیوارها و ما را وجهِ شباهتی ست].

لیکن کدام دغدغه، آیا

با یک نگه به داخلِ دیوارهایِ راز

تسکین نمی پذیرد؟

دیوارها

بد منظرند!

در بیست، در هزار

این راه ها که پای در آن می کشیم ما،

دیوارها می آیند

هم راه

پابه پا

دیوارهایِ عایق، خوددار، اخمناک!

دیوارهایِ سرحد با ما و سرنوشت!

اندوده با سیاهیِ بسیار سرگذشت

دیوارهایِ زشت!

دیوارهایِ بایر، چندان که هیچ موش

در آن به حرفِ آن سو پنهان نداده گوش،

وز خامُشیِ آن همه در چارمیخ و بند

پوسیده کتفِشان همه در زنجیر

خشکیده بوسه ها همه شان بر لب،

وز استقامتِ همه آن مردان

که به لرزیدن پسِ «این دیوار»

محق هستند،

حرفی نمی گوید!

کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد

دیوارِ یک امید

تا سایه هایِ شادی یِ فردا بگسترد؟

با این همه

برایِ یکی مجروح

دیوارِ یک امید

آیا کفایت است؟

و با وجودِ این

در هر نبرد تکیه به دیوار می کنیم

همواره با یقین

کز پُشت ضربه نیست، امیدی ست بل

کز آن

پُرشورتر درین راه پیکار می کنیم

هر چند مرگ نیز

فرمان گرفته باشد

با فرصتِ مزید آزادیِ مزید!

یک شیر

مطمئناً

خوف است دام را!

هرگز نمی نشیند او منکسر به جای:

مطرودِ راه و دَر

مطرودِ وقتِ کَر

چشمش میانِ ظلمت جویایِ روشنی ست

می پرورد به عمقِ دل، آرام

انتقام!

ملهم از یک شعرِ «گیلویک» به همین نام

1328

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بیمار

بر سرِ این ماسه ها دراز زمانی ست

کشتیِ فرسوده یی خموش نشسته ست

لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ

چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.

حوصله کردم بسی، که ماهی گیران

آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛

پُتک ببینم که می فشارد با میخ

ارّه ببینم که می سراید با چوب.

مانده به امید و انتظار که روزی

این به شن افتاده را بر آب

ببینم

شادی بینم به روی ساحلِ آباد

وین زغم آباد را خراب ببینم.

پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل

کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان

هم نفس و، زیرِ کومه ی منِ بیمار

قصه ی نابود می سراید با آن...

پنجره را باز می کنم سوی دریا

هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟

مرغی پَر می کشد ز صخره هراسان.

چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،

با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی ست:

از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی

بر دو لبش پوزخنده یی ست ظفرمند،

وز سمجِ این قُرُق نمی رود از روی!

کرده چنانم امیدوار که دانم

روزی ازین پنجره نسیمکِ دریا

کلبه ی چوبینِ من بیاکنَد از بانگ

با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.

خم شوم از این دریچه شسته ز باران

قطره یی آویزَدَم به مژه ز شادی:

بینم صیادهای بحرِ خزر را

گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.

نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار

پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.

کفش نجویم دگر، برهنه سروپای

جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!

1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رانده

دست بردار ازین هیکلِ غم

که ز ویرانیِ خویش است آباد.

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

دست بردار، ز تو در عجبم

به دَرِ بسته چه می کوبی سر.

نیست، می دانی، در خانه کسی

سر فرومی کوبی باز به در.

زنده، این گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سکوت.

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است.

به نظر هر شب و روزم سالی ست

گرچه خود عمر به چشمم باد است.

رانده اَندَم همه از درگهِ خویش.

پای پُرآبله، لب پُرافسوس

می کشم پای بر این جاده ی پرت

می زنم گام بر این راهِ عبوس.

پای پُرآبله دل پُراندوه

از رهی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکلِ من از دنبال

می دود سایه ی من پیشاپیش.

می روم با رهِ خود

سر فرو، چهره به هم.

با

کس ام کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار! چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دلِ تاریکِ کسی

که نهادندش سر زنده به گور؟

می روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاقِ سیاه.

دست بردار ازین عابرِ مست

یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعر گمشده

تا آخرین ستاره ی شب بگذرد مرا

بی خوف و بی خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،

بیدار می نشینم در سردچالِ خویش

شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم،

شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود

چون جغد می نشینم در زیجِ رنجِ کور

می جویمش به کنگره ی ابرِ شب نورد

می جویمش به سوسوی تک اخترانِ دور.

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب

دنبالِ شعرِ گم شده ی خود دویده ام

بر هر کلوخ پاره ی این راهِ پیچ پیچ

نقشی ز شعرِ گم شده ی خود کشیده ام.

تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد

من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده ام

تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف

من برف کاوِ کوهم و از کوه مانده ام.

اکنون درین مغاکِ غم اندود، شب به شب

تابوت های خالی در خاک می کنم.

موجی شکسته می رسد از دور و من عبوس

با پنجه های درد بر او دست می زنم.

تا صبح زیرِ پنجره ی کورِ آهنین

بیدار می نشینم و می کاوم آسمان

در راه های گم شده، لب های بی سرود

ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

1333 زندانِ قصر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رنجِ دیگر

خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم

گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،

دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ

ناخنِتان گر نبود دشمنی آلود.

ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب

ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم

ورنه چرا پاک چشمه آب دهد زهر

ورنه چرا مِهربوته غنچه دهد خشم؟

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند

قصه ی این زخمِ دیرپای پُراز درد؟

لابد باید

که هیچ گویم، ورنه

هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیدار واپسین

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک

آوازِ در، به نعره یِ توفان، شود هلاک

بیهوده می فشانی اشک این چنین به خاک

بیهوده می زنی به در، انگشتِ دردناک.

دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:

این در به صبر کوفتن، از دردِ بی کسی ست.

دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:

چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی ست.

افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن که، درد

بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.

ای بی مریض دارو! زان زخم خورده مَرد

یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!

1335/4/6

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعر ناتمام

سالم از سی رفت و، غلتک سان دَوَم

از سراشیبی کنون سوی عدم.

پیشِ رو می بینمش، مرموز و تار

بازوانش باز و جانش بی قرار.

جان ز شوقِ وصلِ من می لرزدش،

آبم و، او می گدازد از عطش.

جمله تن را باز کرده چون دهان

تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.

آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش

چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.

لیک از او با من چه باشد کاستن؟

من که ام جز گورِ سرگردانِ من؟

من که ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟

من که ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟

من که ام جز وحشت و جرأت همه؟

من که ام جز خامُشی و همهمه؟

من که ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟

من که ام جز لحظه هایی در ابد؟

من که ام جز راه و جز پا توأمان؟

من که ام جز آب و آتش، جسم و جان؟

من که ام جز نرمی و سختی به هم؟

من که ام جز زندگانی، جز عدم؟

من که ام جز پایداری، جز گریز؟

جز لبی خندان و چشمی اشک ریز؟

ای دریغ از پای بی پاپوشِ من!

دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر

راه پیچاپیچ و،

تنها رهگذر.

گُل مگر از شوره من می خواستم؟

یا مگر آب از لجن می خواستم؟

بارِ خود بردیم و بارِ دیگران

کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...

ای دریغ از آن صفای کودنم

چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!

با تنِ فرسوده، پای ریش ریش

خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.

گفتم این نامردمانِ سفله زاد

لاجرم تنها نخواهندم نهاد،

لیک تا جانی به تن بشناختند

همچو مُردارم به راه انداختند...

ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،

پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!

من سلام بی جوابی بوده ام

طرحِ وهم اندودِ خوابی بوده ام.

زاده ی پایانِ روزم، زین سبب

راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت

لاجرم راهم همه در شب گذشت.

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سفر

در قرمزِ غروب،

رسیدند

از کوره راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.

تابیده بود و تفته

مسِ گونه هایشان

و رقصِ زُهره که در گودِ بی تهِ شبِ چشمِشان بود

به دیارِ غرب

ره آوردِشان بود.

و با من گفتند:

« با ما بیا به غرب!»

من اما همچنان خواندم

و جوابی بدانان ندادم

و تمامِ شب را خواندم

تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.

در ژاله بارِ صبح

رسیدند

از جاده ی شمال

دو دختر

کنارِ من.

لب هایشان چو هسته ی شفتالو

وحشی و پُرتَرَک بود

و ساق هایشان

با مرمرِ معابدِ هندو

می مانست

و با من گفتند:

« با ما بیا به راه...»

ولیکن من

لب فروبستم ز آوازی که می پیچیدم از آفاق تا آفاق

و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را

و نیمِ روز را خاموش ماندم

به زیرِ بارشِ پُرشعله ی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.

در قلبِ نیمروز

از کوره راهِ غرب

رسیدند چند مَرد...

خورشیدِ جُست وجو

در چشم هایشان متلألی بود

و فکِشان، عبوس

با صخره های پُرخزه می مانست.

در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.

برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست

سرودم شماره زد

با ضربه های

پُرتپش اش

گام هایمان را.

بر جای لیک، خاطره ام گنگ

خاموش ایستاد

دنبالِ ما نگریست.

و چندان که سایه مان و سرودِ من

در راهِ پُرغبار نهان شد،

در خلوتِ عبوسِ شبانگاه

بر ماندگی و بی کسیِ خویشتن گریست.

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گل کو

شب ندارد سرِ خواب.

می دود در رگِ باغ

باد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان.

پنجه می ساید بر شیشه ی در

شاخِ یک پیچکِ خشک

از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

من ندارم سرِ یأس

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب

بید بگذار برقصد با باد.

گل کو می آید

گل کو می آید خنده به لب.

گل کو می آید، می دانم،

با همه خیرگیِ باد

که می اندازد

پنجه در دامانش

روی باریکه ی راهِ ویران،

گل کو می آید

با همه دشمنیِ این شبِ سرد

که خطِ بیخودِ این جاده را

می کند زیرِ عبایش پنهان.

شب ندارد سرِ خواب،

شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک

پنجه بر شیشه ی در می ساید.

من ندارم سرِ یأس،

زیرِ بی حوصلگی های شب، از دورادور

ضربِ آهسته ی پاهای کسی می آید.

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

صبر تلخ

با سکوتی، لبِ من

بسته پیمانِ صبور

زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعله ی من،

زیرِ این ابرِ فریب

که بدو دوخته چشم

عطشِ خاطرِ این سوخته تن،

زیرِ این خنده ی پاک

و وردِ جادوگرِ کین

که به پای گذرم بسته رسن...

آه!

دوستانِ دشمن با من

مهربانانِ درجنگ،

همرَهانِ بی ره با من

یک دلانِ ناهمرنگ...

من ز خود می سوزم

همچو خونِ من کاندر تبِ من

بی که فریادی ازین قلبِ صبور

بچکد در شبِ من

بسته پیمان گویی

با سکوتی لبِ من.

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مه

بیابان را، سراسر، مه گرفته ست.

چراغِ قریه پنهان است

موجی گرم در خونِ بیابان است

بیابان، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذیانِ گرمِ مه، عرق می ریزدش آهسته از هر بند.

« بیابان

را سراسر مه گرفته ست. [می گوید به خود، عابر]

سگانِ قریه خاموش اند.

در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل کو نمی داند. مرا ناگاه در

درگاه می بیند، به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:

« بیابان را سراسر مه گرفته ست... با خود فکر می کردم که مه گر

همچنان تا صبح می پایید مردانِ جسور از خفیه گاهِ خود به دیدارِ عزیزان بازمی گشتند.»

بیابان را

سراسر

مه گرفته ست.

چراغِ قریه پنهان است، موجی گرم در خونِ بیابان است.

بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیانِ گرمِ مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از زخمِ قلبِ «آبائی»

دخترانِ دشت!

دخترانِ انتظار!

دخترانِ امیدِ تنگ

در دشتِ بی کران،

و آرزوهای بی کران

در خُلق های تنگ!

دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو

در آلاچیق هایی که صد سال!

از زرهِ جامه تان اگر بشکوفید

بادِ دیوانه

یالِ بلندِ اسبِ تمنا را

آشفته کرد خواهد...

دخترانِ رودِ گِل آلود!

دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!

دخترانِ عشق های دور

روزِ سکوت و کار

شب های خستگی!

دخترانِ روز

بی خستگی دویدن،

شب

سرشکستگی!

در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق

در رقصِ راهبانه ی شکرانه ی کدام

آتش زدای کام

بازوانِ فواره ییِ تان را

خواهید برفراشت؟

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می کنند.

دخترانِ رفت وآمد

در دشتِ مه زده!

دخترانِ شرم

شبنم

افتادگی

رمه!

از زخمِ قلبِ آبائی

در سینه ی کدامِ شما خون چکیده است؟

پستانِتان، کدامِ شما

گُل داده در بهارِ بلوغش؟

لب هایتان کدامِ شما

لب هایتان کدام

بگویید!

در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه یی؟

شب های تارِ نم نمِ باران که نیست کار

اکنون کدامیک ز شما

بیدار می مانید

در بسترِ خشونتِ نومیدی

در بسترِ فشرده ی دلتنگی

در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان

تا یادِ آن که خشم و جسارت بود

بدرخشاند

تا دیرگاه، شعله ی آتش را

در

چشمِ بازِتان؟

بینِ شما کدام

بگویید!

بینِ شما کدام

صیقل می دهید

سلاحِ آبائی را

برای

روزِ

انتقام؟

1330

ترکمن صحرا اوبه سفلی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بادها

امشب دوباره

بادها

افسانه ی کهن را آغازکرده اند

« بادها!

بادها!

خنیاگرانِ باد!»

خنیاگرانِ باد

ولیکن

سرگرمِ قصه های ملولند...

« خنیاگرانِ باد

امشب

رُکسانا

با جامه ی سفیدِ بلندش

پنهان ز هر کسی

مهمانِ من شده ست و کنون

مست

بر بسترم

افتاده است.

[این قصه ناشنیده بگیرید!]

کوته کنید این همه فریاد

خنیاگرانِ باد!

بگذارید

رُکسانا

در مستیِ گرانش امشب

این جا بمانَد تا سحر.

های!

خنیاگرانِ باد!

اگر بگذارید!...

آن گاه

از شرمِ قصه ها که سخن سازان

خواهند راند بر سرِ بازار،

دیگر

رُکسانا

هرگز ز کلبه ی من بیرون

نخواهد نهاد پای...»

بیرونِ کلبه، بادها

پُرشور می غریوند...

« آرام تر!

بی رحم ها!

خنیاگرانِ باد!»

خنیاگرانِ باد، ولیکن

سرگرمِ قصه های ملولند

آنان

از دردهای خویش پریشند،

آنان

سوزنده گانِ آتشِ خویشند...

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غبار

از غریوِ دیوِ توفانم هراس

وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،

مرگِ مسکین را نمی گیرم به هیچ.

استوارم چون درختی پابه جای

پیچکِ بی خانمانی را بگوی

بی ثمر با دست و پای من مپیچ.

مادرِ غم نیست بی چیزی مرا:

عنبر است او، سال ها افروخته در مجمرم

نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:

رفته مدت ها که من زین یاوه گویی ها کَرَم!

لیک از دریا چو مرغان پَرکشند

روی پل ها، بام ها، مرداب ها

پابرهنه می دوم دنبالِشان.

وقت کان سوی افق پنهان شوند

بازمی گردم به کومه پا کشان،

حلقه می بندد به چشمان اشکِ من

گرچه در سختی به سانِ آهنم...

یا اگر در کنجِ تنهایی مرا

مرغکِ شب ناله یی بردارد از اقصای شب،

اندُهی واهی مرا

می کشد در بر، چنان پیراهنم.

همچنان کز گردشِ انگشت ها بر پرده ها

وز طنینِ دل کشِ ناقوس

وز سکوتِ زنگ دارِ دشت ها

وز اذانِ ناشکیبای خروس

وز عبورِ مه

ز روی بیشه ها

وز خروشِ زاغ ها

وز غروبِ برف پوش

اشک می ریزد دلم...

گرچه بر غوغای توفان ها کَرَم

وز هجومِ بادها باکیم نیست،

گرچه چون پولاد سرسختم به رزم

یا خود از پولاد شد ایمانِ من

گر بخواند مرغی از اقصای شب

اشکِ رقت ریزد از چشمانِ من.

1328

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

انتظار

از دریچه

با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد

می کنم از چشمِ خواب آلوده ی خود

صبحدم

بیرون

نگاهی:

در مه آلوده هوای خیسِ غم آور

پاره پاره رشته های نقره در تسبیحِ گوهر...

در اجاقِ باد، آن افسرده دل آذر

کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله می سوزد...

من در این جا مانده ام خاموش

بر جا ایستاده

سرد

جاده خالی

زیرِ باران!

1328

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تردید

او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام گاهی دور، گویا دیده بودم من...

لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره های دوردست و سردِ مه گم بود.

لبخندِ بی رنگش به موجی خسته می مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می زد گوییا لبخند...

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی صدایش کردم:

« ای پیدای دور از چشم!

«دیری ست تا من می چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را

«رویای عشقت را، در این گودالِ تاریک، آفتابِ واقعیت کن!»

وآن دَم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمانِ من لغزید

در قعرِ تردید این چنین با خویشتن گفتم:

« آیا نگاهش پاسخِ پُرآفتابِ خواهشِ تاریکِ قلبِ یأس بارم نیست؟

«آیا نگاهِ او همان موسیقی گرمی که من احساسِ آن را در هزاران خواهشِ پُردرد دارم، نیست؟

«نه!

«من نقشِ خامِ آرزوهای نهان را در نگاهم می دهم تصویر!»

آن گاه نومید، از فروتر جای قلبِ یأس بارِ خویش کردم بانگ باز از دور:

« ای پیدای دور از چشم!...»

او، لب ز لب

بگشود و چیزی گفت پاسخ را

اما صدایش با صدای عشق های دورِ از کف رفته می مانست...

لالایی گرمِ خطوطِ پیکرش، از تاروپودِ محوِ مه پوشید پیراهن.

گویا به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور او را دیده بودم من...

23 آذر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

احساس

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند

رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ

فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.

دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم های من افکندند

لبم لرزید اما گفتنی ها بر زبانم ماند

فقط از زخمِ دندانی که بر لب ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه یی نارنگ...

به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دست

به روی بسترِ بی عشقِ خویش افتادم، از اندوهِ گنگی مست

شبِ اندیشناکِ خسته، از راهِ درازش می گذشت آرام.

کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.

در این هنگام

نسیمِ صبحگاهِ سرد، بر درگاهِ خانه پرده را جنباند.

در آن خاموشِ رؤیایی چنان پنداشتم کز شوق، روی پرده، قلبِ دخترِ تصویر می لرزد.

چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یأس آمیز، خود را می کشد آرامک آرامک به سوی من...

دو چشمم خسته بر هم رفت.

سپیده می گشود آهسته جعدِ گیسوانِ تاب دارِ صبح.

سحر لبخند می زد سرد.

طلسمِ رنجِ من پوسید

چنین احساس کردم من لبانِ مرده یی لب های سوزانِ مرا در خواب می بوسید...

24 آذر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خفاش شب

هرچند من ندیده ام این کورِ بی خیال

این گنگِ شب که گیج و عبوس است

خود را به روشنِ سحر

نزدیک تر کند،

لیکن شنیده ام که شبِ تیره هرچه هست

آخر ز تنگه های

سحرگه گذر کند...

زین روی در ببسته به خود رفته ام فرو

در انتظارِ صبح.

فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو

دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.

اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته ام

بنشسته ام خموش.

وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته ام

پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.

دیری ست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمعِ او بتابد نوری ز روزنم...

فکرم به جُست وجوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی که هست،

نه شاخه یی ز جنبشِ مرغی خورَد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتا نمی کند سگی از دور شیونی

حتا نمی کند خَسی از باد جنبشی...

غولِ سکوت می گزَدَم با فغانِ خویش

و من در انتظار

که خوانَد خروسِ صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندرِ نجات

چراغِ امیدِ صبح

سوسو نمی زند...

از شوق می کشم همه در کارگاهِ فکر

نقشِ پَرِ خروسِ سحر را

لیکن دوامِ شب همه را پاک می کند.

می سازمش به دل همه

اما دوامِ شب

در گورِ خویش

ساخته ام را

در خاک می کند.

هست آنچه بوده است:

شوقِ سحر نمی دمد اندر فلوتِ خویش

خفاشِ شب نمی خورَد از جای خود تکان.

شاید شکسته پای سحرخیزِ آفتاب

شاید خروس مرده که مانده ست از اذان.

مانده ست شاید از شنوایی دو گوشِ من:

خوانده خروس و بی خبر از بانگِ او منم.

شاید سحر گذشته و من مانده بی خیال:

بینایی ام مگر شده از چشمِ روشنم.

1328

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرگ نازلی

« نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگِ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»

نازلی سخن نگفت

سرافراز

دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...

« نازلی! سخن بگو!

مرغِ سکوت، جوجه ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته ست!»

نازلی سخن نگفت؛

چو خورشید

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گُل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!»

و

رفت...

زندان قصر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ...

نمی گردانمت در بُرجِ ابریشم

نمی رقصانمت بر صحنه هایِ عاج:

شبِ پاییز می لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد

سحر، با لحظه هایِ دیرمانش، می کشاند انتظارِ صبح را در خویش...

دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می کُنَدْشان گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟

صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟

نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ

نمی لغزانمت بر خواب هایِ مخملِ اندیشه یی ناچیز:

حبابِ خنده یی بی رنگ می ترکد به شب گرییدنِ پائیز اگر در جویبارِ تنگ،

وگر عشقی کزو امید با من نیست

درین تاریکیِ نومید ساید سر به درگاهم

دو کودک بر جلوخانِ سرایی خفته اند اکنون

سه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده یِ مرطوب.

نمی لغزانمت بر مخملِ اندیشه یی بی پای

نمی غلتانمت بر بسترِ نرمِ خیالی خام:

اگر خواب آورست آهنگِ بارانی که می بارد به بامِ تو

وگر انگیزه یِ عشق است رقصِ شعله یِ آتش به دیوارِ اتاقِ من،

اگر در جویبارِ خُرد، می بندد حباب از قطره هایِ سرد

وگر در کوچه می خواند به شوری عابرِ شبگرد

دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه با رویایِ آتش می کنند تن گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟

و صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟

نمی گردانمت بر پهنه هایِ آرزویی دور

نمی رقصانمت در دودناکِ عنبرِ امید:

میانِ آفتاب و شب برآورده ست دیواری ز خاکستر سحر هرچند،

دو کودک بر جلوخانِ سرایی

مرده اند اکنون

سه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده یِ مرطوب.

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ساعتِ اعدام

در قفلِ در کلیدی چرخید

لرزید بر لبانش لبخندی

چون رقصِ آب بر سقف

از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفلِ در کلیدی چرخید

بیرون

رنگِ خوشِ سپیده دمان

ماننده یِ یکی نتِ گم گشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

سوراخ های نی

دنبالِ خانه اش...

در قفلِ در کلیدی چرخید

رقصید بر لبانش لبخندی

چون رقصِ آب بر سقف

از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفلِ در

کلیدی چرخید.

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعری که زندگی ست

موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین

از زندگی نبود.

در آسمانِ خشکِ خیالش، او

جز با شراب و یار نمی کرد گفت وگو.

او در خیال بود شب و روز

در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای بند،

حال آن که دیگران

دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار

مستانه در زمینِ خدا نعره می زدند!

موضوعِ شعرِ شاعر

چون غیر از این نبود

تأثیرِ شعرِ او نیز

چیزی جز این نبود:

آن را به جایِ مته نمی شد به کار زد؛

در راه هایِ رزم

با دست کارِ شعر

هر دیوِ صخره را

از پیش راهِ خلق

نمی شد کنار زد.

یعنی اثر نداشت وجودش

فرقی نداشت بود و نبودش

آن را به جایِ دار نمی شد به کار برد.

حال آن که من

به شخصه

زمانی

همراهِ شعرِ خویش

هم دوشِ شن چوی کره یی

جنگ کرده ام

یک بار هم «حمیدیِ شاعر» را

در چند سالِ پیش

بر دارِ شعر خویشتن

آونگ کرده ام...

موضوعِ شعر

امروز

موضوعِ دیگری ست...

امروز

شعر

حربه یِ خلق است

زیرا که شاعران

خود شاخه یی ز جنگلِ خلق اند

نه یاسمین و سنبلِ گُلخانه یِ فلان.

بیگانه نیست

شاعرِ امروز

با دردهایِ مشترکِ خلق:

او با لبانِ مردم

لبخند می زند،

درد و امیدِ مردم را

با استخوانِ خویش

پیوند می زند.

امروز

شاعر

باید لباسِ خوب بپوشد

کفشِ تمیزِ واکس زده باید به پا کند،

آن گاه در

شلوغ ترین نقطه هایِ شهر

موضوع و وزن و قافیه اش را، یکی یکی

با دقتی که خاصِ خودِ اوست،

از بینِ عابرانِ خیابان جدا کند:

« همراهِ من بیایید، هم شهریِ عزیز!

دنبالِتان سه روزِ تمام است

دربه در

همه جا سرکشیده ام!»

« دنبالِ من؟

عجیب است!

آقا، مرا شما

لابد به جایِ یک کسِ دیگر گرفته اید؟»

« نه جانم، این محال است:

من وزنِ شعرِ تازه یِ خود را

از دور می شناسم»

« گفتی چه؟

وزنِ شعر؟»

« تأمل بکن رفیق...

وزن و لغات و قافیه ها را

همیشه من

در کوچه جُسته ام.

آحادِ شعرِ من، همه افرادِ مردمند،

از «زندگی» [که بیشتر «مضمونِ قطعه» است]

تا «لفظ» و «وزن» و «قافیه ی شعر»، جمله را

من در میانِ مردم می جویم...

این طریق

بهتر به شعر، زندگی و روح می دهد...»

اکنون

هنگامِ آن رسیده که عابر را

شاعر کند مُجاب

با منطقی که خاصه ی شعر است

تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،

ورنه، تمامِ زحمتِ او، می رود ز دست...

خُب،

حالا که وزن یافته آمد

هنگامِ جُست وجویِ لغات است:

هر لغت

چندان که بر می آیدش از نام

دوشیزه یی ست شوخ و دل آرام...

باید برایِ وزن که جُسته ست

شاعر لغاتِ درخورِ آن جُست وجو کند.

این کار، مشکل است و تحمل سوز

لیکن

گریز

نیست:

آقایِ وزن و خانمِ ایشان لغت، اگر

همرنگ و هم تراز نباشند، لاجرم

محصولِ زندگانیِشان دلپذیر نیست.

مثلِ من و زنم:

من وزن بودم، او کلمات [آسه های وزن]

موضوعِ شعر نیز

پیوندِ جاودانه ی لب های مهر بود...

با آن که شادمانه در این شعر می نشست

لب خندِ کودکانِ ما [این ضربه هایِ شاد]

لیکن چه سود! چون کلماتِ سیاه و سرد

احساسِ شومِ مرثیه واری به شعر داد:

هم وزن را شکست

هم ضربه هایِ شاد را

هم شعر بی ثمر شد و مهمل

هم خسته کرد بی سببی اوستاد را!

باری سخن دراز شد

وین زخمِ دردناک را

خونابه باز شد...

اُلگویِ شعرِ شاعرِ امروز

گفتیم:

زندگی ست!

از رویِ زندگی ست که شاعر

با آب ورنگِ شعر

نقشی به روی نقشه ی دیگر

تصویر می کند:

او شعر می نویسد،

یعنی

او دست می نهد به جراحاتِ شهرِ پیر

یعنی

او قصه می کند

به شب

از صبحِ دلپذیر

او شعر می نویسد،

یعنی

او دردهایِ شهر و دیارش را

فریاد می کند

یعنی

او با سرودِ خویش

روان های خسته را

آباد می کند.

او شعر می نویسد

یعنی

او قلب هایِ سرد و تهی مانده را

ز شوق

سرشار می کند

یعنی

او رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را

بیدار می کند.

او شعر می نویسد

یعنی

او افتخارنامه یِ انسانِ عصر را

تفسیر می کند.

یعنی

او فتح نامه هایِ زمانش را

تقریر می کند.

این بحثِ خشکِ معنی الفاظِ خاص نیز

در کارِ شعر نیست...

اگر شعر زندگی ست،

ما در تکِ سیاه ترین آیه هایِ آن

گرمایِ آفتابیِ عشق وامید را

احساس می کنیم:

کیوان

سرود زندگی اش را

در خون سروده است

وارتان

غریوِ زندگی اش را

در قالبِ سکوت،

اما، اگرچه قافیه ی زندگی

در آن

چیزی به غیرِ ضربه یِ کشدارِ مرگ نیست،

در هر دو شعر

معنیِ هر مرگ

زند گیست!

زندان قصر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرح

بر سکوتی که با تنِ مرداب

بوسه خیسانده گشته دست آغوش

وز عمیقِ عبوس می گوید

راز با او، به نغمه یی خاموش،

رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست

با دمش نیم سرد و سرسنگین.

هم چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»

بوسه یِ سُرخِ تیغه یِ گیوتین!

1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مردِ مجسمه

در چشمِ بی نگاهش افسرده رازهاست

اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش

با گنج هایِ رازِ درونش نیازهاست.

می کاود از دو چشم

در رنگ هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ

ابهامِ پرسشی که نمی داند.

زین روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم

بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]

بنشسته

سال هاست که می رانَد.

مژگان به هم نمی زند

از دیده گانِ باز.

افسونِ نغمه هایِ شبانگاهِ عابران

اشباحِ بی تکان و خموش و فسرده را

از حجره هایِ جِن زده یِ اندرونِ او

یک دَم نمی رمانَد.

از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است

جز سویِ هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.

و بر لبانِ او

از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان

آهنگِ آه نیست...

شب ها سحر شده ست

رفته ست روزها،

او بی خیال ازین همه لیکن

از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست اش

اسبابِ بودنی]

پَر باز کرده است،

وز چشمِ بی نگاه

سویِ بی نهایتی

پرواز کرده است.

می کاود از دو چشم

در رنگ هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچ

زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت

رنگی نهفته را.

زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما

بیند به پرده هایِ نگاهش سپید و مات

وهمی شکفته را.

یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید

هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته اش

رازی نگفته را...

بهمن 1327

مجله ی سخن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لعنت

در تمامِ شب چراغی نیست.

در تمامِ شهر

نیست یک فریاد.

ای خداوندانِ خوف انگیزِ شب پیمانِ ظلمت دوست!

تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم

در رواقِ هر شکنجه گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم آیین،

تا نه این شب هایِ بی پایانِ جاویدانِ افسون پایه تان را من

به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین،

ظلمت آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من

بازنگشایید!

در تمامِ شب چراغی نیست

در تمامِ روز

نیست یک فریاد.

چون شبانِ بی ستاره قلبِ من تنهاست.

تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته ست.

راهِ من پیداست.

پایِ من خسته ست.

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرودِ کهنه یِ فتحی قدیمی را.

با تنِ بشکسته اش،

تنها

زخمِ پُردردی به جا مانده ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:

اشک، می جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛

خشمِ خونین، اشک می خشکاندش در چشم.

در شبِ بی صبحِ خود تنهاست.

از درون بر خود خمیده، در

بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام

دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می زند فریاد:

« در تمامِ شب چراغی نیست

در تمامِ دشت

نیست یک فریاد...

ای خداوندانِ ظلمت شاد!

از بهشتِ گندِتان، ما را

جاودانه بی نصیبی باد!

باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم

در رواقِ هر شکنجه گاهِ این فردوسِ ظلم آیین!

باد تا شب هایِ افسون مایه تان را من

به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین!»

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کبود

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر

زیرِ شتابِ روز و شبِ موج

در خلوتِ زننده یِ عمقِ خلیجِ دور

آن جا که نور و ظلمت، آرام خفته اند

درهم، ولی گریخته از هم،

آن جا که راه بسته به فانوس دارِ روز،

آن جا که سایه می خورد از ظلمتش به روی

رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را

آن جا کبود خفته

نه غمگین نه شادمان...

بی انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تو

وقتی که مات می بَرَدَت، با سکوتِ خویش

خاموش و پُرخروش

چون حمله هایِ موج بر ساحل، به گوشِ کر،

آن جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشت

آشوب می کند!

ای شرم!

ای کبود!

تنها برایِ مردمکِ چشم هایِ اوست

گر می پرستمت.

خاموش وار خفته یِ این مردمِ کبود

در نغمه ی فسونگرِ جنجالِ چشمِ تو

نُت هایِ بی شتابِ سکوت است.

یا آن که ناگهان در یک سوناتِ گرم

بعد از شلوغ و همهمه ی هرچه ساز و سنج

بر شستی یِ پیانو

تک ضربه هایِ نرم.

این رنگِ خواب دار

در والس هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تو

نُت هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.

این ساکتِ کبود، جنونِ من است و من

تنها برایِ مردمکِ چشم هایِ تو

سنگینِ نرمِ خفته ی عمقِ خلیج را

بُت وار می پرستم...

ای شرم!

ای کبود!

تنها برایِ مردمکِ چشم های اوست

گر می پرستمت.

1327

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرغ باران

در تلاشِ شب که ابرِ تیره می بارد

رویِ دریایِ هراس انگیز

وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می کشد فریادِ خشم آمیز

و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرایی موج

و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم

ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می ریزد

می کشد دیوانه واری

در چنین هنگامه

رویِ گام هایِ کُند و سنگینش

پیکری افسرده را خاموش.

مرغِ باران می کشد فریاد دائم:

عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیست ات آهنگِ خفتن

یا نشستن در برِ یاران؟...

ابر می گرید

باد می گردد

و به زیرِ لب چنین می گوید عابر:

آه!

رفته اند از من همه بیگانه خو با من...

من به هذیانِ تبِ رؤیایِ خود دارم

گفت وگو با یارِ دیگرسان

کاین عطش جز با تلاشِ بوسه یِ خونینِ او درمان نمی گیرد.

اندر آن هنگامه کاندر بندرِ مغلوب

باد می غلتد درونِ بسترِ ظلمت

ابر می غرد وز او هر چیز می ماند به ره منکوب،

مرغِ باران می زند فریاد:

عابر! در شبی این گونه توفانی

گوشه ی گرمی نمی جویی؟

یا بدین پُرسنده یِ دلسوز

پاسخِ سردی نمی گویی؟

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه در نجوایِ خاموش است عابر:

خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

رعد می ترکد به خنده از پسِ نجوایِ آرامی که دارد با شبِ چرکین

وز پسِ نجوایِ آرامش

سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب می گریزد

می زند شب با غمش لبخند...

مرغِ باران می دهد آواز:

ای شبگرد!

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود اینگونه نجوا می کند عابر:

با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،

در شبی که ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر،

رهگذارِ مقصدِ فردایِ خویشم من...

ورنه در اینگونه شب اینگونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت

منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغِ مسکین! زندگی زیباست

خُورد و خُفتی نیست بی مقصود.

می توان هرگونه کشتی راند بر دریا:

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند

می توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایقران سه تاری زد لبی بوسید.

لیکن آن شب خیزِ تن پولاد ماهی گیر

که به زیرِ چشمِ توفان برمی افرازد شراعِ کشتیِ خود را

در نشیبِ پرتگاه مظلمِ خیزاب هایِ هایلِ دریا

تا بگیرد زاد و رودِ زندگی را از دهانِ مرگ،

مانده با دندانش آیا طعمِ دیگرسان

از تلاشِ بوسه یی خونین

که به گرماگرمِ وصلی کوته و پُردرد

بر لبانِ زندگی داده است؟

مرغِ مسکین! زندگی زیباست...

من درین گودِ سیاه و سرد و توفانی نظر با جُست وجویِ گوهری دارم

تارکِ زیبایِ صبحِ روشنِ فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.

مرغِ مسکین! زندگی، بی گوهری اینگونه، نازیباست!

اندر آن سرمایِ تاریکی

که چراغِ مردِ قایقچی به پُشتِ پنجره افسرده می ماند

و سیاهی می مکد هر نور را در بطنِ هر فانوس

وز ملالی گُنگ

دریا

در تب هذیانی اش

با خویش می پیچد،

وز هراسی کور

پنهان می شود

در بسترِ شب

باد،

وز نشاطی مست

رعد

از خنده می ترکد

وز نهیبی سخت

ابرِ خسته

می گرید،

درپناهِ قایقی وارون پیِ تعمیر بر ساحل

بینِ جمعی گفت وگوشان گرم

شمعِ خُردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گرید

باد می گردد

وندرین هنگامه

رویِ گام هایِ کُند و سنگینش

بازمی اِستد ز راهش مَرد

وزگلو می خواند آوازی که

ماهی خوار می خواند

شباهنگام

آن آواز

بردریا

پس، به زیرِ قایقِ وارون

با تلاشش از پیِ به زیستن، امید می تابد به چشمش رنگ...

می زند باران به انگشتِ بلورین

ضرب

با وارون شده قایق

می کشد دریا غریوِ خشم

می خورد شب

بر

تن

از توفان

به تسلیمی که دارد

مُشت

می گزد بندر

با غمی انگشت.

تا دلِ شب از امیدانگیزِ یک اختر تهی گردد

ابر می گرید

باد می گردد...

بندر انزلی

18 اسفندِ 1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه ی بن بست.

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی بقایِ خاک.

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

شبانه شعری چگونه توان نوشت

تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟

من آن خاکسترِ سردم که در من

شعله ی همه عصیان هاست،

من آن دریای آرامم که در من

فریادِ همه توفان هاست،

من آن سردابِ تاریکم که در من

آتشِ همه ایمان هاست.

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

یارانِ من بیایید

با دردهایِتان

و بارِ دردِتان را

در زخمِ قلبِ من بتکانید.

من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغِ تن از درد...

یارانِ من بیایید

با دردهایِتان

و زهرِ دردِتان را

در زخمِ قلبِ من بچکانید.

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

من سرگذشتِ یأسم و امید

با سرگذشتِ خویش:

می مُردم از عطش،

آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.

می خواستم به نیمه شب آتش،

خورشیدِ شعله زن به درآمد چنان که من

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.

با سرگذشتِ خویش

من سرگذشتِ یأس و امیدم...

زندان قصر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به خانمِ آنگلا باران ْی

شب که جوی نقره ی مهتاب

بیکرانِ دشت را دریاچه می سازد،

من شراعِ زورقِ اندیشه ام را می گشایم در مسیرِ باد

شب که آوایی نمی آید

از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،

من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می سرایم شاد.

شب که می خواند کسی

نومید

من ز راهِ دور دارم چشم

با لبِ سوزانِ خورشیدی که بامِ خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد

شب که می ماسد غمی در باغ

من ز راهِ گوش می پایم

سُرفه هایِ مرگ را در ناله ی زنجیرِ دستانم که می پوسد.

زندانِ موقتِ شهربانی

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

با هزاران سوزنِ الماس

نقره دوزی می کند مهتاب

رویِ ترمه ی مُرداب...

من نگاهم می دود جوشیده از عمقِ عبوسِ فکر

سویِ پنجره،

اما

پنجره!

بیگانه با شوقِ نگاهِ من

به من چیزی نمی گوید...

پنجره

چون تلخیِ لبخنده ی حُزنی

باز شو

تا شاخه ی نوری بروید

در شکافِ خاکِ خشکِ رنجم

از بذرِ تلاشِ من!

پنجره

بیدارِ شب

هشیارِ شب

در انتظارِ صبحدم چیزی

نمی گوید...

پنجره!

دانم که آخر، چون یکی لبخند

خواهی کُشت این روحِ مصیبت را که ماسیده است

در هزاران گوشه ی تاریک و کورِ این شبستانِ سیاهِ وهم...

پنجره

در دَردِ شام انجامِ خویش

از ظلمتِ پادرعدم چیزی نمی گوید...

پنجره!

بگشای از هم

چون کتابِ قصه ی خورشید

تا امیدم بازجوید

در صدف های دهانِ رنج

صبحِ مرواریدتابش را

به ژرفاژرفِ این دریای دورافتاده ی نومید!

پنجره اما

هم ازآنگونه سر در کارِ خود

بربسته دارد لب

چون گُلِ نشکفته ی لبخند

رشته رشته بذرِ مرواریدش اندر کام.

لیک امیدِ من

از هزاران روزنِ او

صبحِ پاکِ تازه رو را می دهد پیغام.

با هزاران سوزنِ الماس

روی تاقه شالِ کهنه ی مُرداب

نقشه های بته جقه نقره دوزی می کند مهتاب.

1333

زندانِ قصر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

وه! چه شب هایِ سحرْسوخته

من

خسته

در بسترِ بی خوابیِ خویش

درِ بی پاسخِ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن

یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.

کس نپرسید ز کوبنده ولیک

با صدایِ تو که می پیچد در خاطرِ من:

« کیست کوبنده ی در؟»

هیچ در باز

نشد

تا خطوطِ گُم و رؤیاییِ رُخسارِ تو را

بازیابم من یک بارِ دگر...

آه! تنها همه جا، از تکِ تاریک، فراموشیِ کور

سویِ من داد آواز

پاسخی کوته و سرد:

« مُرد دلبندِ تو، مَرد!»

راست است این سخنان:

من چنان آینه وار

در نظرگاهِ تو اِستادم پاک،

که چو رفتی ز برم

چیزی از ماحصلِ عشقِ تو بر جای نماند

در خیال و نظرم

غیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان،

جز خطوطِ گُم و ناپیدایی

در رسوبِ غمِ روزان و شبان...

لیک ازین فاجعه یِ ناباور

با غریوی که

ز دیدارِ نابهنگامت

ریخت در خلوت و خاموشیِ دهلیزِ فراموشیِ من،

در دل آینه

باز

سایه می گیرد رنگ

در اتاقِ تاریک

شبحی می کشد از پنجره سر،

در اجاقِ خاموش

شعله یی می جهد از خاکستر.

من درین بسترِ بی خوابیِ راز

نقشِ رؤیاییِ رُخسارِ تو می جویم باز.

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیرِ لب باز تو را می خوانم

دائم آهسته به نام

ای مسیحا!

اینک!

مرده یی در دلِ تابوت تکان می خورد آرام آرام...

زندان قصر 1333

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

1

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

کوچه به کوچه

باغِ انگوری

باغِ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اون جا که شبا

پُشتِ بیشه ها

یه پری میاد

ترسون و لرزون

پاشو می ذاره

تو آبِ چشمه

شونه می کنه

مویِ پریشون...

2

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

تَهِ اون دره

اون جا که شبا

یکه و تنها

تک درختِ بید

شاد و پُرامید

می کنه به ناز

دسشو دراز

که یه ستاره

بچکه مثِ

یه چیکه بارون

به جایِ میوه ش

نوکِ یه شاخه ش

بشه آویزون...

3

یه شبِ مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره

از تویِ زندون

مثِ شب پره

با خودش بیرون،

می بره اون جا

که شبِ سیا

تا دَمِ سحر

شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون

جار می کشن

تو خیابونا

سرِ میدونا:

« عمویادگار!

مردِ کینه دار!

مستی یا هشیار

خوابی یا بیدار؟»

مستیم و هشیار

شهیدای شهر!

خوابیم و

بیدار

شهیدای شهر!

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون،

از سرِ اون کوه

بالایِ دره

رویِ این میدون

رد می شه خندون

یه شب ماه میاد

یه شب ماه میاد...

1333 زندانِ قصر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

راز

با من رازی بود

که به کو گفتم

با من رازی بود

که به چا گفتم

تو راهِ دراز

به اسبِ سیا گفتم

بی کس و تنها

به سنگای را گفتم

با رازِ کهنه

از را رسیدم

حرفی نروندم

حرفی نروندی

اشکی فشوندم

اشکی فشوندی

لبامو بستم

از چشام خوندی

1334/4/7

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پریا

به فاطیِ ابطحیِ کوچک

و رقصِ معصومانه یِ عروسک هایِ شعرش

یکی بود یکی نبود

زیرِ گنبذِ کبود

لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود

زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا.

گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبق

از کمون بُلَن تَرَک

از شبق مشکی تَرَک.

روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیر

پُشتِشون سرد و سیا قلعه یِ افسانه یِ پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدایِ زنجیر میومد

از عقب از تویِ بُرج ناله ی شبگیر میومد...

« پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خَسّه شدین؟

مرغِ پر بَسّه شدین؟

چیه این های هایِتون

گریه تون وای وایِتون؟»

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باهار گریه می کردن پریا...

« پریایِ نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگِ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد؟

نمی گین گُرگِه میاد می خوردِتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کندِتون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهرِ ما؟

شهرِ ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد

پریا!

قدِ رشیدم ببینین

اسبِ سفیدم ببینین

اسبِ سفیدِ نقره نَل

یال و دُمِش رنگِ عسل،

مرکبِ صرصرتکِ من!

آهویِ آهن رگِ من!

گردن و ساقِش ببینین!

بادِ دماغِش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه ی دیبا داغونه

مردمِ ده

مهمونِ مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه ی خندون می ریزن

نُقلِ بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

« شهر جای ما شد!

عیدِ مردماس، دیب گله داره

دنیا مالِ ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره»...

پریا!

دیگه توکِ روز شیکسّه

دَرایِ قلعه بسّه

اگه تا زوده بُلَن شین

سوار اسبِ من شین

می رسیم به شهرِ مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگِ ریختنِ زنجیرِ برده هاش میاد.

آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لا به لا

می ریزن ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن،

دیبا بیچاره می شن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، کویرو نمکزار می بینن

عوضش تو شهرِ ما... [آخ! نمی دونین پریا!]

دَرِ بُرجا وا می شن؛ برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غُصه داره

غمِشو زمین می ذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا

اسیرا کینه دارن

داسِشونو ورمی دارن

سیل می شن: شُرشُرشُر!

آتیش می شن: گُرگُرگُر!

تو قلبِ شب که بدگِله

آتیش بازی چه خوشگِله!

آتیش! آتیش! چه خوبه!

حالام تنگِ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوزِ تب نمونده

به جستن و واجِستن

تو حوضِ نقره جِستن...

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیربافو پالون بزنن واردِ میدونش کنن

به جایی که شنگولش کنن

سکه ی یه پولش کنن.

دستِ همو بچسبن

دورِ یارو برقصن

«حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» دربیارن

«قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» دربیارن

پریا! بسّه دیگه های هایِتون

گریه تون، وای وایِتون!»...

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرای باهار گریه می کردن پریا...

« پریایِ خط خطی

لُخت و عریون، پاپتی!

شبایِ چله کوچیک

که تو کرسی، چیک و چیک

تخمه می شکستیم و بارون میومد صداش تو نودون میومد

بی بی جون قصه می گُف حرفایِ سربسّه می گُف

قصه ی سبزپری زردپری،

قصه ی سنگِ صبور، بُز روی بون،

قصه ی دخترِ شاهِ پریون،

شمایین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غُصه ی خاموش می خورین که دنیامون خال خالیه ، غُصه و رنجِ خالیه؟

دنیای ما قصه نبود

پیغومِ سر بَسّه نبود.

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه

پُراز شغال و گرگه!

دنیایِ ما هِی هِی هِی!

عقبِ آتیش لِی لِی لِی!

آتیش می خوای بالاترک

تا کفِ پات تَرَک تَرَک...

دنیایِ ما همینه

بخواهی نخواهی اینه!

خُب، پریایِ قصه!

مرغایِ پر شیکسّه!

آبِتون نبود، دونِتون نبود، چایی و قلیونِتون نبود،

کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه ی قصه تونو ول بکنین، کارِتونو مشکل بکنین؟»

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مثِ ابرای باهار گریه می کردن پریا.

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون

پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروسِ سرکنده شدن، میوه شدن هسته شدن، انارِ سربسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره ی نحس شدن...

وقتی دیدن ستاره

به من اثر نداره:

می بینم و

حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم

یکیش تُنگِ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زُق زد

تو آسمون تُتُق زد...

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ورکشیدم

زدم به دریا تر شدم، از اون ورِش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ورِ کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

« دَلنگ دَلنگ! شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانوم آفتاب کرد

کُلّی برنج تو آب کرد:

خورشید خانوم! بفرمایین!

از اون بالا بیاین پایین!

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم.

از وقتی خَلق پاشد

زندگی مالِ ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

هاجِستیم و واجِستیم

تو حوضِ نقره جِستیم

سیبِ طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم...»

بالا رفتیم دوغ بود

قصه ی بی بی م دروغ بود،

پایین اومدیم ماست بود

قصه ی ما راست بود:

قصه ی ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!

1332

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرگذشت

برایِ سرور و ناصر مقبل

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم:

خارکَن با پُشته ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد!»

کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم:

برزگر پیراهنی بر چوب، رویِ خرمنش آویخت

دشت بان، بیرونِ کلبه، سایبانِ چشم هایش کرد دستش را و با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم کفترِ تنهای بُرجِ کهنه یی باشد؟»

آهویِ وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:

کودکان در دشت بانگی شادمان کردند

گاریِ خُردی گذشت، ارابه رانِ پیر با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفتِ دشتی دور باشد؟»

ماهیِ دریا شدم نیزارِ

غوکانِ غمین را تا خلیجِ دور پیمودم.

مرغِ دریایی غریوی سخت کرد از ساحلِ متروک

مردِ قایقچی کنارِ قایقش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت:

« هه! چه خاصیت که آدم ماهیِ ولگردِ دریایی خموش و سرد باشد؟»

کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

ماهیِ دریا شدم بر آب های تیره راندم.

دلقِ درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم

یارِ خاموشان شدم بیغوله های راز، گشتم.

هفت کفشِ آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم

مرغِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.

خاکِ هفت اقلیم را افتان و خیزان درنوشتم

خانه ی جادوگران را در زدم، طرفی نبستم.

مرغِ آبی را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بیهوده جُستم

پس سمندر گشتم و بر آتشِ مردم نشستم.

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

افق روشن

برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست وجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم.

1334/4/5

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نگاه کن

1

سالِ بد

سالِ باد

سالِ اشک

سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سالِ پست

سالِ درد

سالِ عزا

سالِ اشکِ پوری

سالِ خونِ مرتضا

سالِ کبیسه...

2

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتا مرگ دام نیست

چرا که یارانِ گمشده آزادند

آزاد و پاک...

3

من عشقم را در سالِ بد یافتم

که می گوید «مأیوس نباش»؟

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سالِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم.

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم،

چرا که زندگی، سیاهی نیست

چرا که خاک، خوب است.

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سالِ بد دررسید:

سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا

سالِ تاریکی.

و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم.

تو خوبی

و این همه ی اعتراف هاست.

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

4

تو خوبی

و من بدی نبودم.

تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه ی حرف هایم شعر شد سبک شد.

عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعرها خوبی شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش

تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه ی اقرارهاست، بزرگ ترین اقرارهاست.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سالِ بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم.

5

دلم می خواهد خوب باشم

دلم

می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم

نگاه کن:

با من بمان!

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

عشق عمومی

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم

مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریسته ام

برایِ خاطرِ زندگان،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده ام

زیباترینِ سرودها را

زیرا که مردگانِ این سال

عاشق ترینِ زندگان بوده اند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سانِ ابر که با توفان

به سانِ علف که با صحرا

به سانِ باران که با دریا

به سانِ پرنده که با بهار

به سانِ درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

به تو سلام می کنم

به تو سلام می کنم کنارِ تو می نشینم

و در خلوتِ تو شهرِ بزرگِ من بنا می شود.

اگر فریادِ مرغ و سایه ی علفم

در خلوتِ تو این حقیقت را باز می یابم.

خسته، خسته، از راه کوره های تردید می آیم.

چون آینه یی از تو لبریزم.

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه ی بازوهایت نه چشمه های تنت.

بی تو خاموشم، شهری در شبم.

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم و شهرِ من بیدار می شود.

با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها، و غلغله ی مرددِ تلاش هایش.

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.

دور

از تو من شهری در شبم ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند.

من به دنبالِ سحری سرگردان می گردم.

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی با خود نیستم

و بی تو خود را در نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.

اگر فریادِ مرغ و سایه ی علفم

این حقیقت را در خلوتِ تو باز یافته ام.

حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه ام.

فریادِ مرغ را بشنو

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن بیگانه ی من

مرا با خودت یکی کن.

1334/1/2

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تو را دوست می دارم

طرفِ ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنهاتر است...

طرفِ ما شب نیست

چخماق ها کنارِ فتیله بی طاقتند

خشمِ کوچه در مُشتِ توست

در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می کند.

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دیگر تنها نیستم

بر شانه یِ من کبوتری ست که از دهانِ تو آب می خورد

بر شانه یِ من کبوتری ست که گلوی مرا تازه می کند.

بر شانه یِ من کبوتری ست باوقار و خوب

که با من از روشنی سخن می گوید

و از انسان که رب النوعِ همه خداهاست.

من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام می زنم.

در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد

در کوچه مردی بر خاک افتاد

در خانه زنی گریست

در گاهواره کودکی لبخندی زد.

آدم ها هم تلاشِ حقیقت ند

آدم ها همزادِ ابدیت ند

من با ابدیت بیگانه نیستم.

زندگی از زیرِ سنگ چینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود می خواند

در چشمِ عروسک های مسخ، شب چراغِ گرایشی تابنده است

شهرِ من رقصِ کوچه هایش را بازمی یابد.

هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زندگی بی جواب نمانده است.

به

صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام

فریادِ من بی جواب نیست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است.

مرغِ صداطلاییِ من در شاخ و برگِ خانه ی توست

نازنین! جامه ی خوبت را بپوش

عشق، ما را دوست می دارد

من با تو رؤیایم را در بیداری دنبال می گیرم

من شعر را از حقیقتِ پیشانیِ تو درمی یابم

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست

با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم.

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرچشمه

در تاریکی چشمانت را جُستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شبم پُرستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاریک ترینِ شب ها دلم صدایت کرد

و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.

با دست هایت برایِ دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم ها و لب هایت

اُنس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره ی کودکیِ خویش به خواب رفتم

و لبخندِ آن زمانی ام را

بازیافتم.

در من شک لانه کرده بود.

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره ی رؤیاهایم بود.

و لبخندِ آن زمانی، به لب هایم برگشت.

با تنت برای تن ام لالا گفتی.

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاریکی ست

شب ها جنایت کارند

ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم

و تو را به سانِ روزی بزرگ آواز می خوانم.

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گِرداگِردَم حصار کشیده

است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی ست

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سرچشمه ی دریاهاست

انسان سرچشمه ی دریاهاست.

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بهار دیگر

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

اگر لب ها دروغ می گویند

از دست های تو راستی هویداست

و من از دست های توست که سخن می گویم.

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من اند.

از جنگل های سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم

من از دهکده ی تقدیرِ خویش سخن می گویم.

بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم.

تو طلوع می کنی من مُجاب می شوم

من فریاد می زنم

و راحت می شوم.

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

تو این جایی و نفرینِ شب بی اثر است.

در غروبِ نازا، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می شود.

با دست های تو من لزج ترینِ شب ها را چراغان می کنم.

من زندگی ام را خواب می بینم

من رؤیاهایم را زندگی می کنم

من حقیقت را زندگی می کنم.

از هر خون سبزه یی می روید از هر درد لب خنده یی

چرا که هر شهید درختی ست.

من از جنگل های انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مُجاب شدم،

من غریو کشیدم

و آرامش یافتم.

کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذرگاه های شب زده

عشقِ تازه را اخطار کردی.

من هلهله ی شب گردانِ آواره را شنیدم

در بی ستاره ترینِ شب ها

لبخندت را آتش بازی کردم

و از آن پس

قلبِ کوچه خانه یِ ماست.

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من اند

بگذار از جنگل های باران خورده از خرمن های پُرحاصل سخن بگویم

بگذار از دهکده ی تقدیرِ مشترک سخن بگویم.

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

به تو بگویم

دیگر جا نیست

قلبت پُر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگیِ گرمایش

را از دست داده است

زیرِ آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی

بر زمینِ تو، باران، چهره ی عشق هایت را پُرآبله می کند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی

آن جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می شود.

دیگر جا نیست

قلبت پُراز اندوه است

خدایانِ همه آسمان هایت

بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

دوشادوشِ زندگی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابرِ تنهایی

به زانو در می آوری.

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان های قرنِ مایی؟

انسان هایی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست

قلبت پُراز اندوه است.

می ترسی به تو بگویم تو از زندگی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنارِ خود

از یاد

می بری.

1334/6/19

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بدرود

برایِ زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.

دریاهای چشمِ تو خشکیدنی ست

من چشمه یی زاینده می خواهم.

پستان هایت ستاره های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم،

انسانی که به دست های من نگاه کند

انسانی که به دست هایش نگاه کنم،

انسانی در کنارِ من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،

انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم

تا در او بخندم،

تا در او بگریم...

خدایان نجاتم نمی دادند

پیوندِ تُردِ تو نیز

نجاتم نداد

نه پیوندِ تُردِ تو

نه چشم ها و نه پستان هایت

نه دست هایت

کنارِ من قلبت آینه یی نبود

کنارِ من قلبت بشری نبود...

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از عموهایت

برای سیاووش کوچک

نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه

به خاطرِ سایه یِ بامِ کوچکش

به خاطرِ ترانه یی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطرِ جنگل ها نه به خاطرِ دریا

به خاطرِ یک برگ

به خاطرِ یک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطرِ دیوارها به خاطرِ یک چپر

نه به خاطرِ همه انسان ها به خاطرِ نوزادِ دشمن اش شاید

نه به خاطرِ دنیا به خاطرِ خانه ی تو

به خاطرِ یقینِ کوچکت

که انسان دنیایی ست

به خاطرِ آرزوی یک لحظه ی من که پیشِ تو باشم

به خاطرِ دست های کوچکت در دست های بزرگِ من

و لب های بزرگِ من

بر گونه های بی گناهِ تو

به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطرِ یک لبخند

هنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی

به خاطرِ یک سرود

به خاطرِ یک قصه در سردترینِ شب ها تاریک ترینِ شب ها

به خاطرِ عروسک های تو، نه به خاطرِ انسان هایِ بزرگ

به خاطرِ سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطرِ شاه راه های دوردست

به خاطرِ ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام

به خاطرِ تو

به خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک به خاک افتادند

به یاد آر

عموهایت را می گویم

از مرتضا سخن می گویم.

1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حریقِ سرد

وقتی که شعله ی ظلم

غنچه ی لب های تو را سوخت

چشمانِ سردِ من

درهایِ کور و فروبسته ی شبستانِ عتیقِ درد بود.

باید می گذاشتند خاکسترِ فریادِمان

را بر همه جا بپاشیم

باید می گذاشتند غنچه ی قلبِمان را بر شاخه های انگشتِ عشقی بزرگ تر بشکوفانیم

باید می گذاشتند سرماهای اندوهِ من آتشِ سوزانِ لبانِ تو را فرونشاند

تا چشمانِ شعله وارِ تو قندیلِ خاموشِ شبستانِ مرا برافروزد...

اما ظلمِ مشتعل

غنچه ی لبانت را سوزاند

و چشمانِ سردِ من

درهای کور و فروبسته ی شبستانِ عتیقِ درد ماند...

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعرِِ ناتمام

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده ام

با عصای پیران و

وحشت از فردا و

نفرت از شما

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

اکنون من در نیم شبانِ عمرِ خویشم

آن جا که ستاره یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می کشد...

در نیم شبانِ عمرِ خویش ام، سخنی بگو با من

زودآشنایِ دیر یافته!

تا آن ستاره اگر تویی،

سپیده دمان را من

به دوری و دیری

نفرین کنم.

با تو

آفتاب

در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه

به ابدیت

لبخند می زند.

با تو یک علف و

همه جنگل ها

با تو یک گام و

راهی به ابدیت.

ای آفریده ی دستانِ واپسین!

با تو یک سکوت و

هزاران فریاد.

دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.

چراغِ رهگذری

شبِ تنبل را

از خوابِ غلیظِ سیاهش بیدار می کند

و باران

جوبارِ خشکیده را

در چمنِ سبز

سفر می دهد...

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پیوند

ای سرودِ دریاها! در ساحلِ خشمناکِ سکوتِ من موجی بزن

ستاره ی ترانه یی برافروز

در بُهتِ مغمومِ خونِ من ای سرودِ دریاها!

سه نوید، سه برادری،

بر فرازِ مون واله ری ین واژگون گردید

و آن هر سه

من بودم.

سیزده قربانی، سیزده هرکول

بر

درگاهِ معبدِ یونان خاکستر شد

و آن هر سیزده

من بودم.

سیصدهزار دست، سیصدهزار خدا

در تپه های قصرِ خدایان، در حلقه های زنجیر یکی شد

و آن هر سیصدهزار

منم!

آه! من سه نوید، سه برادری،

من سیزده قربانی، سیزده هرکول بوده ام

و من اکنون

عقده ی ناگشودنیِ سیصدهزار دستم...

ای سرودِ دریاها!

بگذار در ساحلِ خشمناکِ غریوِ تو موجی زنم

و به سانِ مرواریدِ یکی صدف

کلمه یی در قالبِ تو باشم

ای سرودِ دریاها!

3 خرداد 1330

گرگان - قره تپه

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برای شما که عشق ِتان زنده گی ست

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ است،

شما که تابانده اید در یأسِ آسمان ها

امیدِ ستارگان را

شما که به وجود آورده اید سالیان را

قرون را

و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه ی دارها

یادگارها

و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید

در بطنِ کوچکِ خود پرورده اید

و شما که پرورده اید فتح را

در زهدانِ شکست،

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ ست!

شما که برقِ ستاره ی عشقید

در ظلمتِ بی حرارتِ قلب ها

شما که سوزانده اید جرقه ی بوسه را

بر خاکسترِ تشنه ی لب ها

و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها

و در تعب ها

و پاهای آبله گون

با کفش های گران

در جُستجوی عشقِ شما می کند عبور

بر راه های دور

و در اندیشه ی شماست

مردی که زورق اش را می راند

بر آبِ دوردست

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ است!

شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مرد که به راهی می شتابد

جادوییِ نوشخندی از شماست

و هر مرد در آزادگیِ خویش

به زنجیرِ زرینِ عشقی ست پای بست

شما که عشقِتان زندگی ست

شما که خشمِتان مرگ است!

شما که روحِ زندگی هستید

و زندگی بی شما اجاقی ست خاموش،

شما که نغمه یِ آغوشِ روحِتان

در گوشِ جانِ مرد فرح زاست،

شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان را

در آغوشِ خویش آرامش بخشیده اید

و شما

را پرستیده است هر مردِ خودپرست،

عشقِتان را به ما دهید

شما که عشقِتان زندگی ست!

و خشمِتان را به دشمنانِ ما

شما که خشمِتان مرگ است!

13 تیر 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سمفونی تاریک

غنچه های یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاس ها معطر و خواب آور و خیال انگیز شده است.

با عطرِ یاس ها که از سینه ی شب برمی خیزد، بوسه هایی که در سایه ربوده شده و خوشبختی هایی که تنها خواب آلودگی شب ناظرِ آن بوده است بیدار می شوند و با سمفونی دلپذیرِ یاس و تاریکی جان می گیرند.

و بویِ تلخِ سروها که ضرب های آهنگِ اندوه زای گورستانی ست و به یأس های بیدار لالای می گوید در سمفونی یاس و تاریکی می چکد و میانِ آسمانِ بی ستاره و زمینِ خواب آلود، شبِ لجوج را از معجونِ عشق و مرگ سرشار می کند.

عشق، مگر امشب با شوهرش مرگ وعده ی دیداری داشته است... و اینک، دستادست و بالابال بر نسیمِ عبوس و مبهمِ شبانگاه پرسه می زنند.

دلتنگی های بیهوده ی روز در سایه هایِ شب دور و محو می شوند و پچپچه شان، چون ضربه هایِ گیج و کش دارِ سنج، در آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی به گوش می آید.

و آهنگِ تلخ و شیرینِ تاریکی، امشب سرنوشتی شوم و ملکوتی را در آستانه ی رؤیاها برابرِ چشمانِ من به رقص می آورد.

امشب عشقِ گوارا و دلپذیر، و مرگِ نحس و فجیع، با جبروت و اقتدار زیرِ آسمانِ بی نور و حرارت بر سرزمینِ شب سلطنت می کنند...

امشب عطرِ یاس ها سنگرِ صبر و امیدِ مرا از دلتنگی های دشوار و سنگینِ روز بازمی ستاند...

امشب بوی تلخِ سروها شعله ی عشق و آرزوها را که تازه تازه در دلِ من زبانه

می کشد خاموش می کند...

امشب سمفونی تاریکِ یاس ها و سروها اندوهِ کهن و لذتِ سرمدی را در دلِ من دوباره به هم می آمیزد...

امشب از عشق و مرگ در روحِ من غوغاست...

1326

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آوازِ شبانه برای کوچه ها

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من!

خونِ شما بر دیوارِ کهنه ی تبریز شتک زد

درختانِ تناورِ دره ی سبز

بر خاک افتاد

سردارانِ بزرگ

بر دارها رقصیدند

و آینه ی کوچکِ آفتاب

در دریاچه ی شور

شکست.

فریادِ من با قلبم بیگانه بود

من آهنگِ بیگانه ی تپشِ قلبِ خود بودم زیرا که هنوز نفخه ی سرگردانی بیش نبودم زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.

و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم

و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،

سایه ام

بر لجنِ کهنه

چسبیده بود.

ابر به کوه و به کوچه ها تُف می کرد

دریا جنبیده بود

پیچک های خشم سرتاسرِ تپه ی کُرد را فروپوشیده بود

بادِ آذرگان از آن سوی دریاچه ی شور فرا می رسید، به بامِ شهر لگد می کوفت و غبارِ ولوله های خشمناک را به روستاهای دوردست می افشاند.

سیلِ عبوسِ بی توقف، در بسترِ شهرچای به جلو خزیده بود

فراموش شدگان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر می شدند تا حقیقتِ بیمار را نجات بخشند و به یادآوردنِ انسانیت را به فراموش کنندگان فرمان دهند.

من طنینِ سرودِ گلوله ها را از فرازِ تپه ی شیخ شنیدم

لیکن از خواب برنجهیدم

زیرا که در آن هنگام

هنوز

خوابِ سحرگاهم

با نغمه ی ساز و بوسه ی بی خبر می شکست.

لب خنده های مغموم، فشردگیِ غضب آلودِ لب ها شد

(من خفته بودم.)

ارومیه ی گریان خاموش ماند

و در سکوت به غلغله ی دوردست گوش فراداد،

(من عشق هایم را می شمردم)

تک تیری

غریوکشان

از خاموشیِ ویرانه ی بُرجِ زرتشت بیرون جَست،

(من به جای دیگر

می نگریستم)

صداهای دیگر برخاست:

بردگان بر ویرانه های رنج آباد به رقص برخاستند

مردمی از خانه های تاریک سر کشیدند

و برفی گران شروع کرد.

پدرم کوتوالِ قلعه هایِ فتح ناکرده بود:

دریچه ی بُرج را بست و چراغ را خاموش کرد.

(من چیزی زمزمه می کردم)

برف، پایان ناپذیر بود

اما مردمی از کوچه ها به خیابان می ریختند که برف

پیراهنِ گرمِ برهنگیِ شان بود.

(من در کنارِ آتش می لرزیدم)

من با خود بیگانه بودم و شعرِ من فریادِ غربتم بود

من سنگ و سیم بودم و راهِ کوره هایِ تفکیک را

نمی دانستم

اما آن ها وصله ی خشمِ یکدگر بودند

در تاریکی دستِ یکدیگر را فشرده بودند زیرا که بی کسی، آنان را به انبوهیِ خانواده ی بی کسان افزوده بود.

آنان آسمانِ بارانی را به لبخندِ برهنگان و مخملِ زردِ مزرعه را به رؤیای گرسنگان پیوند می زدند. در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می گذشتند، و فریادِ آنان میانِ همه بی ارتباطی های دور، جذبه یی سرگردان بود:

آنان مرگ را به ابدیتِ زیست گره می زدند...

و امشب که بادها ماسیده اند و خنده ی مجنون وارِ سکوتی در قلبِ شبِ لنگان گذرِ کوچه های بلندِ حصارِ تنهاییِ من پُرکینه می تپد، کوبنده ی نابهنگامِ درهای گرانِ قلبِ من کیست؟

آه! لعنت بر شما، دیرآمدگانِ ازیادرفته: تاریکی ها و سکوت! اشباح و تنهایی ها! گرایش های پلیدِ اندیشه های ناشاد!

لعنت بر شما باد!

من به تالارِ زندگیِ خویش دریچه یی تازه نهاده ام

و بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر بر لبانِ احساسِ استادانِ خشمِ خویش جای داده ام.

دیرگاهی ست که من سراینده ی خورشیدم

و شعرم را بر مدارِ مغمومِ شهاب های سرگردانی نوشته ام که از عطشِ نور شدن خاکستر شده اند.

من برای روسبیان و برهنگان

می نویسم

برای مسلولین و

خاکسترنشینان،

برای آن ها که بر خاکِ سرد

امیدوارند

و برای آنان که دیگر به آسمان

امید ندارند.

بگذار خونِ من

بریزد و خلاءِ میانِ انسان ها را پُرکند

بگذار خونِ ما بریزد

و آفتاب ها را به انسان های خواب آلوده

پیوند دهد...

استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیده ی خشم!

من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون می آیم

و در کوچه های پُرنفسِ قیام

فریاد می زنم.

من بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر

بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش

جای می دهم.

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با سماجتِ یک الماس ...

و عشقِ سُرخِ یک زهر

در بلورِ قلبِ یک جام

و کش وقوسِ یک انتظار

در خمیازه ی یک اقدام

و نازِ گلوگاهِ رقصِ تو

بر دلدادگیِ خنجرِ من...

و تو خاموشی کرده ای پیشه

من سماجت،

تو یک چند

من همیشه.

و لاکِ خونِ یک امضا

که به نامه ی هر نیازِ من

زنگار می بندد،

و قطره قطره های خونِ من

که در گلوی مسلولِ یک عشق

می خندد،

و خدای یک عشق

خدای یک سماجت

که سحرگاهِ آفرینشِ شبِ یک کامکاری

می میرد،

[از زمینِ عشقِ سُرخ اش

با دهانِ خونینِ یک زخم

بوسه یی گرم می گیرد:

« اوه، مخلوقِ من!

باز هم، مخلوقِ من

باز هم!»

و

می میرد!]

و تلاشِ عشقِ او

در لبانِ شیرینِ کودکِ من

می خندد فردا،

و از قلبِ زلالِ یک جام

که زهرِ سُرخِ یک عشق را در آن نوشیده ام

و از خمیازه ی یک اقدام

که در کش وقوسِ انتظارِ آن مرده ام

و از دلدادگیِ خنجرِ خود

که بر نازگاهِ گلوی رقصَت نهاده ام

واز سماجتِ یک الماس

که بر سکوتِ بلورینِ تو می کشم،

به گوشِ کودکم گوشوار می آویزم!

و به سانِ تصویرِ سرگردانِ یک قطره باران

که در آیینه ی گریزانِ شط می گریزد،

عشقم را بلعِ قلبِ تو می کنم:

عشقِ سرخی را که نوشیده ام در جامِ یک قلب که در آن دیده ام گردشِ مغرورِ ماهیِ مرگِ تنم را که بوسه ی گرم خواهد گرفت با دهانِ خون آلودِ زخمش از زمینِ عشقِ سُرخَش

و چون سماجتِ یک خداوند

خواهد

مُرد سرانجام

در بازپسین دَمِ شبِ آفرینشِ یک کام،

و عشقِ مرا که تمامیِ روحِ اوست

چون سایه ی سرگردانِ هیکلی ناشناس خواهد بلعید

گرسنگیِ آینه یِ قلبِ تو!

و اگر نشنوی به تو خواهم شنواند

حماسه ی سماجتِ عاشقت را زیرِ پنجره ی مشبکِ تاریکِ بلند که در غریوِ قلبش زمزمه می کند:

« شوکرانِ عشقِ تو که در جامِ قلبِ خود نوشیده ام

خواهدم کُشت.

و آتشِ این همه حرف در گلویم

که برایِ برافروختنِ ستارگانِ هزار عشق فزون است

در ناشنواییِ گوشِ تو

خفه ام خواهد کرد!»

13 تیرِ 1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رُکسانا

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

بگذار کسی نداند

که چگونه من از روزی که تخته های کفِ این کلبه ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش های سنگینم را

بر خود احساس کرد

و سایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد،

تا روزی که دیگر آفتاب به چشم هایم نتابد،

با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته ام، گورِ خود را کنده ام...

اگرچه نسیم وار از سرِ عمرِ خود گذشته ام

و بر همه چیز ایستاده ام و در همه چیز تأمل کرده ام رسوخ کرده ام؛

اگرچه همه چیز را به دنبالِ خود کشیده ام:

همه یِ حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبالِ خود کشیده ام

و زیرِ این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانیِ آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام،

اما من هیچ کدامِ این ها را نخواهم گفت

لام تاکام حرفی نخواهم زد

می گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سرِ بازمانده ی عمرم بگذرم

و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم.

همه چیز را دنبالِ خود بکشم و زیرِ پرده ی زیتونی رنگ پنهان کنم:

همه ی حوادث و ماجراها را،

عشق ها را و رنج ها را

مثلِ رازی مثلِ سرّی پُشتِ این پرده ی ضخیم به چاهی بی انتها بریزم،

نابودِشان کنم و از آن همه لام تاکام با کسی حرفی نزنم...

بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام!

بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس! و از میانِ همه ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

و به کلی مثلِ این که این ها همه نبوده است،

اصلاً نبوده است و من همچون تمامِ آن کسان که دیگر نامی ندارند

نسیم وار از سرِ این ها همه نگذشته ام و بر این ها همه تأمل نکرده ام،

این ها همه را ندیده ام...

بگذار هیچ کس نداند،

هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد،

آبِ این دریایِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند

و بدین گونه، روحِ مرا به رُکسانا روحِ دریا و عشق و زندگی باز رساند.

چرا که رُکسانایِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می آورد محکوم کرده است.

و محکومم کرده است

که تا روزِ خشکیدنِ دریاها به انتظارِ رسیدنِ بدو در اضطرابِ انتظاری سرگردان محبوس بمانم...

و این است ماجرایِ شبی که به دامنِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد.

چرا که رُکسانا روحِ دریا و عشق و زندگی در کلبه ی چوبینِ ساحلی نمی گنجید،

و من بی وجودِ رُکسانا بی تلاش و بی عشق و بی زندگی در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی توانستم بود...

...سرانجام، در عربده های دیوانه وارِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت

و جرقه های رعد، زندگی را در جامه ی قارچ های وحشی به دامنِ کوهستان می ریخت؛

دیرگاه از کلبه ی چوبینِ ساحلی بیرون آمدم.

و توفان با

من درآویخت و شنلِ سُرخِ مرا تکان داد و من در زردتابیِ فانوس، مخملِ کبودِ آسترِ آن را دیدم.

و سرمایِ پاییزی استخوان های مرا لرزاند.

اما سایه ی درازِ پاهایم که به دقت از نورِ نیم رنگِ فانوس می گریخت

و در پناهِ من به ظلمتِ خیس و غلیظِ شب می پیوست، به رفت وآمد تعجیل می کرد.

و من شتابم را بر او تحمیل می کردم.

و دلم در آتش بود.

و موجِ دریا از سنگ چینِ ساحل لب پَر می زد.

و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود.

و من در شنلِ سُرخِ خویش، شیطان را می مانستم که به مجلسِ عشرت های شوق انگیز می رفت.

اما دلم در آتش بود و سوزندگیِ این آتش را در گلوی خوداحساس می کردم.

و باد، مرا از پیش رفتن مانع می شد...

کنارِ ساحلِ آشوب، مرغی فریاد زد

و صدایِ او در غرشِ روشنِ رعد خفه شد.

و من فانوس را در قایق نهادم.

و ریسمانِ قایق را از چوب پایه جدا کردم.

و در واپس رفتِ نخستین موجی که به زیرِ قایق رسید،

رو به دریای ظلمت آشوب پارو کشیدم.

و در ولوله ی موج و باد در آن شبِ نیمه خیسِ غلیظ به دریای دیوانه درآمدم

که کفِ جوشانِ غیظ بر لبانِ کبودش می دوید.

موج از ساحل بالا می کشید

و دریا گُرده تهی می کرد

و من در شیبِ تهی گاهِ دریا چنان فرو می شدم

که برخوردِ کفِ قایق را با ماسه هایی که دریایِ آبستن هرگز نخواهدِشان زاد،

احساس می کردم.

اما می دیدم که ناآسودگیِ روحِ من اندک اندک خود را به آشفته گیِ دنیایِ خیس و تلاش کارِ بیرون وامی گذارد.

و آرام آرام، رسوبِ آسایش را در اندرونِ خود احساس می کردم.

لیکن شب آشفته بود

و دریا پرپر می زد

و مستی دیرسیرابی در آشوبِ سردِ امواجِ دیوانه به جُستجویِ لذتی گریخته عربده می کشید...

و

من دیدم که آسایشی یافته ام

و اکنون به حلزونی دربه در می مانم که در زیروزِبَررفتِ بی پایانِ شتابندگانِ دریا صدفی جُسته است.

و می دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهیِ شب را به فروبستگیِ چشمانِ خود تعبیر کنم،

به بودای بی دغدغه ماننده ام که درد را از آن روی که طلیعه تازِ نیروانا می داند به دلاسودگی برمی گزارد.

اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.

و بویِ لجنِ نمک سودِ شبِ خفتن جایِ ماهی خوارها که با انقلابِ امواجِ برآمده همراهِ وزشِ باد

در نفسِ من چپیده بود، مرا به دامنِ دریا کشیده بود.

و زیروفرارفتِ زنده وارِ دریا، مرا به سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد

از سکونِ مرده وارِ ساحل بر آب رانده بود،

و در می یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی گردم.

و در این هنگام

در زردتابیِ نیم رنگِ فانوس، سرکشیِ کوهه های بی تاب را

می نگریستم.

و آسایشِ تن و روحِ من در اندرونِ من به خواب می رفت.

و شب آشفته بود

و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می زد و به سانِ مستی ناسیراب به جُستجویِ لذت عربده می کشید.

در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیزِ زندگی را به دلخواهِ خود یافته ام.

یک چند، سنگینیِ خُردکننده ی آرامشِ ساحل را در خفقانِ مرگی بی جوش،

بر بی تابیِ روحِ آشفته یی که به دنبالِ آسایش می گشت تحمل کرده بودم:

آسایشی که از جوشش مایه می گیرد!

و سرانجام در شبی چنان تیره، به سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد،

دل به دریای توفانی زده بودم.

و دریا آشوب بود.

و من در زیروفرارفتِ زنده وارِ آن که خواهشی پُرتپش در هر موجِ بی تابش گردن می کشید،

مایه ی آسایش و زندگیِ خود را بازیافته بودم، همه چیزِ زندگی را به دلخواهِ خویش به دست آورده بودم.

اما ناگهان در آشفتگیِ تیره و روشنِ بخار و مهِ بالایِ

قایق که شب گهواره جنبانش بود

و در انعکاسِ نورِ زردی که به مخملِ سُرخِ شنلِ من می تافت، چهره یی آشنا به چشمانم سایه زد.

و خیزاب ها، کنارِ قایقِ بی قرارِ بی آرام در تبِ سردِ خود می سوختند.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامشِ خود آسایش نداشت

و غریوِ من به مانندِ نفسی که در توده هایِ عظیم دود دَمَند، چهره ی او را برآشفت.

و این غریو،

رخساره ی رویاییِ او را به سانِ روحِ گنه کاری شبگرد که از آوازِ خروس نزدیکیِ سپیده دمان را احساس کند،

شکنجه کرد.

و من زیرِ پرده ی نازکِ مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت

و دندان هایش را از فشارِ رنجی گنگ برهم فشرد.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامشِ خود آسوده نبود

و به سانِ مهی از باد آشفته،

با سکوتی که غریوِ مستانه ی توفانِ دیوانه را در زمینه ی خود پُررنگ تر می نمود

و برجسته تر می ساخت و برهنه تر می کرد، گفت:

« من همین دریای بی پایانم!»

و در دریا آشوب بود

در دریا توفان بود...

فریاد کشیدم: « رُکسانا!»

اما رُکسانا در تبِ سردِ خود می سوخت

و کفِ غیظ بر لبِ دریا می دوید

و در دلِ من آتش بود

و زنِ مه آلود که رخسارش از انعکاسِ نورِ زردِ فانوس بر مخملِ سُرخِ شنلِ من رنگ می گرفت

و من سایه ی بزرگِ او را بر قایق و فانوس و روحِ خود احساس می کردم،

با سکوتی که شُکوهش دلهره آور بود، گفت:

« من همین توفانم من همین غریوم

من همین دریای آشوبم که آتشِ صدهزار خواهشِ زنده در هر موجِ بی تابش شعله می زند!»

«رُکسانا!»

« اگر می توانستی بیایی، تو را با خود می بردم.

تو نیز ابری می شدی و هنگامِ دیدارِ ما از قلبِ ما آتش می جَست و دریا و آسمان را روشن می کرد...

در

فریادهای توفانیِ خود سرود می خواندیم

در آشوبِ امواجِ کف کرده ی دورگریزِ خود آسایش می یافتیم

و در لهیبِ آتشِ سردِ روحِ پُرخروشِ خود می زیستیم...

اما تو نمی توانی بیایی، نمی توانی

تو نمی توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»

« می توانم

رُکسانا!

می توانم»...

« می توانستی، اما اکنون نمی توانی

و میانِ من و تو به همان اندازه فاصله هست

که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند...»

« رُکسانا...»

و دیگر در فریادِ من آتشِ امیدی جرقه نمی زد.

« شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو بازنستانده اند

چونان قایقی که بادِ دریا ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد

بر دریای دلِ من عشقِ من زندگیِ من بی وقفه گردی کنی...

با آرامشِ من آرامش یابی در توفانِ من بغریوی و ابری که به دریا می گرید

شورابِ اشک را از چهره ات بشوید.

تا اگر روزی،

آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد آبِ این دریا را فرو خشکاند

و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد، تو نیز به سانِ قایقی برخاک افتاده بی ثمر گردی

و بدین گونه، میانِ تو و من آشناییِ نزدیک تری پدید آید.

اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون می توانی

به من که روحِ دریا روحِ عشق و روحِ زندگی هستم بازرسی،

نمی توانی، نمی توانی!»

« رُک... سا... نا»

و فریادِ من دیگر به پچپچه یی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.

و دریا آشوب بود.

و خیالِ زندگی با درونِ شوریده اش عربده می زد.

و رُکسانا بر قایق و من و بر همه ی دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برمی آمد

در تبِ زنده ی خود غریو می کشید:

« شاید به هم بازرسیم:

روزی که من به سانِ دریایی خشکیدم،

و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

اما اکنون میانِ ما فاصله چندان است

که

میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند».

« می توانم

رُکسانا!

می توانم...»

« نمی توانی!

نمی توانی»

« رُکسانا...»

خواهشِ متضرعی در صدایم می گریست

و در دریا آشوب بود.

« اگر می توانستی تو را با خود می بردم

تو هم بر این دریای پُرآشوب موجی تلاش کار می شدی

و آنگاه در التهابِ شب هایِ سیاه و توفانی

که خواهشی قالب شکاف در هر موجِ بی تابِ دریا گردن می کشد،

در زیروفرارفتِ جاویدانِ کوهه های تلاش، زندگی می گرفتیم.»

بی تاب در آخرین حمله ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیرِ لنگری به خروار بر پایم بود.

و خیزاب ها کنارِ قایقِ بی قرارِ بی سکون در تبِ سردِ خود می سوختند.

و روحِ تلاشنده ی من در زندانِ زمخت و سنگینِ تنم می افسرد

و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برآید،

با سکوتی که غریوِ شتابندگانِ موج را بر زمینه ی خود برجسته تر می کرد فریاد می کشید:

« نمی توانی!

و هرکس آن چه را که دوست می دارد در بند می گذارد.

و هر زن مرواریدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس می دارد،

و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده ام،

ورنه پیش از آن که به من رسی طعمه ی دریای بی انتها شده بودی

و چشمانت چون دو مرواریدِ جاندار که هرگز صیدِ غواصانِ دریا نگردد،

بلعِ صدف ها شده بود...

تو نمی توانی بیایی

نمی توانی بیایی!

تو می باید به کلبه ی چوبینِ ساحلی بازگردی

و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی ثمر نکرده است،

کنارِ دریا از عشقِ من، تنها از عشقِ من روزی بگیری...»

من در آخرین شعله ی زردتابِ فانوس،

چکشِ باران را بر آب های کف کرده ی بی پایانِ دریا دیدم

و سحرگاهان مردانِ ساحل،

در قایقی که امواجِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم

یافتند...

بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود!

من اکنون در کلبه یِ چوبینِ ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده می کشد

و باران از درزِ تخته های دیوارش به درون نشت می کند،

از دریچه به دریای آشوب می نگرم

و از پسِ دیوارِ چوبین،

رفت وآمدِ آرام و متجسسانه ی مردمِ کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند

احساس می کنم.

و می شنوم که زیرِ لب با یکدیگر می گویند:

« هان گوش کنید،

دیوانه هم اکنون با خود سخن خواهد گفت».

و من از غیظ لب به دندان می گزم

و انتظارِ آن روزِ دیرآینده که آفتاب،

آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد

و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد

و روحِ مرا به رُکسانا روحِ دریا و عشق و زندگی باز رسانده باشد،

به سانِ آتشِ سردِ امیدی در تَهِ چشمانم شعله می زند.

و زیرِ لب با سکوتی مرگبار فریاد می زنم:

«رُکسانا!»

و غریوِ بی پایانِ رُکسانا را می شنوم

که از دلِ دریا،

با شتابِ بی وقفه ی خیزاب های دریا که هزاران خواهشِ زنده در هر موجِ بی تابش گردن می کشد،

یکریز فریاد می زند:

« نمی توانی بیایی!

نمی توانی بیایی!»...

مشت بر دیوارِ چوبین می کوبم

و به مردمِ کنجکاوی که از دیدارِ دیوانگان دلشاد می شوند

و سایه شان که به درزِ تخته ها می افتد حدودِ هیکلِشان را مشخص می کند،

نهیب می زنم:

« می شنوید؟

بدبخت ها

می شنوید؟»

و سایه ها از درزِ تخته های دیوار به زمین می افتند.

و من، زیرِ ضربِ پاهای گریزآهنگ،

فریادِ رُکسانا را می شنوم که از دلِ دریا،

با شتابِ بی وقفه ی امواجِ خویش،

همراهِ بادی که از فرازِ آب های دوردست می گذرد،

یک ریز فریاد می کشد:

« نمی توانی بیایی!

نمی توانی بیایی!».

1329

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ آخرین انزوا

1

من فروتن بوده ام

و به فروتنی،

از عمقِ خواب های پریشانِ خاکساریِ خویش

تمامیِ عظمتِ عاشقانه ی انسانی را سروده ام

تا

نسیمی برآید.

نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره پاره کند.

و من به سانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.

تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم می نشیند،

یک چند در سکوت و آرامشِ بازنیافته ی خویش از سکوتِ خوش آوازِ «آرامش» سرشار شوم

چرا که من،

دیرگاهی ست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه ها خاییده شده است نبوده ام؛

جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبوده ام...

پیکری

چهره یی

دستی

سایه یی

بیدارخوابیِ هزاران چشم در رؤیا و خاطره؛

سایه ها

کودکان

آتش ها

زنان

سایه های کودک و آتش های زن؛

سنگ ها

دوستان

عشق ها

دنیاها

سنگ های دوست و عشق های دنیا؛

درختان

مردگان

و درختانِ مرده؛

وطنی که هوا و آفتابِ شهرها،

و جراحات و جنسیت های همشهریان را به قالبِ خود گیرد؛

و چیزی دیگر، چیزی دیگر،

چیزی عظیم تر از تمامِ ستاره ها تمامِ خدایان:

قلبِ زنی که مرا کودکِ دست نوازِ دامنِ خود کند!

چرا که من دیرگاهی ست

جز این هیبتِ تنهایی که به دندانِ سردِ بیگانگی ها جویده شده است نبوده ام

جز منی که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد کشیده است نبوده ام...

نامِ هیچ کجا و همه جا

نامِ هیچ گاه و همه گاه...

آه که چون سایه یی به زبان می آمدم

بی آنکه شفقِ لبانم بگشاید

و به سانِ فردایی از گذشته می گذشتم

بی آنکه گوشت های خاطره ام بپوسد.

سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده.

سایه یی که با پوک سخن می گفت!

عشقی به روشنی انجامیده را بر سرِ بازاری فریاد نکرده،

منادی یِ نامِ انسان و تمامیِ دنیا چگونه بوده ام؟

آیا فرداپرستان را با دُهُلِ درون خالیِ قلبم فریب می داده ام؟

من جارِ خاموشِ سقفِ لانه ی سردِ خود بودم

من شیرخواره ی مادرِ یأسِ خود، دامن آویزِ دایه ی دردِ خود بودم.

آه که

بدونِ شک این خلوتِ یأس انگیزِ توجیه نکردنی

(این سرچشمه ی جوشان و سهمگینِ قطرانِ تنهایی، در عمقِ قلبِ انسانی)

برای درد کشیدن انگیزه یی خالص است.

و من اسکندرِ مغمومِ ظلماتِ آبِ رنجِ جاویدان چگونه درین دالانِ تاریک،

فریادِ ستارگان را سروده ام؟

آیا انسان معجزه یی نیست؟

انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد،

جهان را به بند کشید

و زندان ها را درهم شکست!

کوه ها را درید،

دریاها را شکست،

آتش ها را نوشید

و آب ها را خاکستر کرد!

انسان... این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب انگیز!

انسان... این سلطانِ بزرگ ترین عشق و عظیم ترین انزوا!

انسان... این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است

و با عظمتِ عصیانیِ خود به رازِ طبیعت و پنهانگاهِ خدایانِ خویش پهلو می زند!

انسان!

و من با این زن با این پسر با این برادرِ بزرگواری که شبِ بی شکافم را نورانی کرده است،

با این خورشیدی که پلاسِ شب را از بامِ زندانِ بی روزنم برچیده است،

بی عشق و بی زندگی سخن از عشق و زندگی چگونه به میان آورده ام؟

آیا انسان معجزه یی نیست؟

آه، چگونه تا دیگر این مارشِ عظیمِ اقیانوس را نشنوم؛

تا دیگر این نگاهِ آینده را در نی نیِ شیطانِ چشمِ کودکانم ننگرم؛

تا دیگر این زیباییِ وحشت انگیزِ همه جاگیر را احساس نکنم

حصارِ بی پایانی از کابوس به گِرداگِردِ رؤیاهایم کشیده بودند،

و من، آه! چگونه اکنون

تنگ در تنگیِ دردها و دست ها شده ام!

به خود گفتم: « هان!

من تنها و خالی ام.

به هم ریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را می شنوم،

و خود بیابانی بی کس و بی عابرم که پامالِ لحظه های گریزنده ی زمان است.

عابرِ بیابانی بی کس ام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد می زند...

من تنها و خالی ام و ملتِ من جهانِ ریشه های معجزآساست

من منفذِ تنگ چشمیِ خویش ام و ملتِ من

گذرگاهِ آب های جاویدان است

من ظرافت و پاکیِ اشک ام و ملتِ من عرق و خونِ شادی ست...

آه، به جهنم! پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخم های خاطره ام می پوشم

و دیگر هیچ گاه به دریوزگیِ عشق های وازده بر دروازه ی کوتاهِ قلب های گذشته حلقه نمی زنم.

2

تو اجاقِ همه ی چشمه ساران

سحرگاهِ تمامِ ستارگان

و پرنده ی جمله ی نغمه ها و سعادت ها را به من می بخشی.

تو به من دست می زنی و من

در سپیده دمِ نخستین چشم گشودگیِ خویش به زندگی باز می گردم.

پیشِ پایِ منتظرم

راه ها

چون مُشتِ بسته یی می گشاید

و من

در گشودگیِ دستِ راه ها

به پیوستگیِ انسان ها و خدایان می نگرم.

نوبرگی بر عشقم جوانه می زند

و سایه ی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم می افتد

و چشمِ درشتِ آفتاب های زمینی

مرا

تا عمقِ ناپیدای روحم

روشن می کند.

عشقِ مردم آفتاب است

اما من بی تو

بی تو زمینی بی گیا بودم...

در لبانِ تو

آبِ آخرین انزوا به خواب می رود

و من با جذبه یِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموش شدن بود

به سرودِ سبزِ جرقه های بهار گوش می دارم.

رویِ تمی از: ژ.آ. کلان سیه

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ بزرگ

همه بت هایم را می شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنیدنِ ساز و سرودِ من.

همه بت هایم را می شکنم

ای میهمانِ یک شبِ اثیریِ زودگذر!

تا راهِ بی پایانِ غزلم،

از سنگ فرشِ بت هایی که

در معبدِ ستایشِ شان چو عودی در آتش سوخته ام،

تو را به نهانگاهِ دردِ من آویزد.

گرچه انسانی را در خود کشته ام

گرچه انسانی را در خود زاده ام

گرچه در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناخته ام،

اما میانِ این هر دو شاخه ی جدامانده ی من!

میانِ این هر دو

من

لنگرِ پُررفت وآمدِ دردِ تلاشِ بی توقفِ خویش ام.

این طرف،

در افقِ خونینِ شکسته،

انسانِ من ایستاده است.

او را می بینم، او را می شناسم:

روحِ نیمه اش

در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می کشد:

« مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگِ نقره!

مرا نجات بده!»

و آن طرف

در افقِ مهتابیِ ستاره بارانِ رودررو،

زنِ مهتابیِ من...

و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعله هایِ بنفشِ درد طلوع می کند:

« مرا به پیشِ خودت ببر!

سردارِ بزرگِ رؤیاهایِ سپیدِ من!

مرا به پیشِ خودت ببر!»

و میانِ این هر دو افق

من ایستاده ام

و دردِ سنگینِ این هر دو افق

بر سینه ی من می فشارد

من از آن روز که نگاهم دوید

و پرده های آبی و زنگاری را شکافت

و من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدم

که بر صلیبِ روحِ نیمه اش به چارمیخ آویخته است

در افقِ شکسته ی خونین اش،

دانستم که در افقِ ناپیدای رودرروی انسانِ من

میانِ مهتاب و ستاره ها

چشم های درشت و دردناکِ روحی

که به دنبالِ نیمه ی دیگرِ خود می گردد

شعله می زند.

و اکنون آن زمان دررسیده است

که من به صورتِ دردی جان گزای درآیم؛

دردِ مقطعِ روحی که شقاوت های نادانی،

آن را ازهم دریده است.

و من اکنون

یک پارچه دردم...

در آفتابِ گرمِ یک بعدازظهرِ تابستان

در دنیای بزرگِ دردم زاده شدم.

دو چشمِ بزرگِ خورشیدی در چشم های من شکفت

و دو سکوتِ پُرطنین در گوشواره های من درخشید:

« نجاتم بده ای کلیدِ بزرگِ نقره ی زندانِ تاریکِ من،

مرا نجات بده!»

« مرا به پیشِ خودت ببر،

سردارِ رؤیاییِ خواب های سپیدِ من،

مرا به پیشِ خودت ببر!»

زنِ افقِ ستاره بارانِ مهتابی به زانو درآمد.

کمرِ پُردردش بر دست های من لغزید.

موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میانِ پستان هایش جاری شد.

سایه ی لبِ زیرینش بر چانه اش دوید

و سرش به دامنِ انسانِ من غلتید

تا دو نیمه ی روحِشان جذبِ هم گردد.

حبابِ سیاهِ دنیای چشمش در اشک غلتید.

روح ها درد کشیدند و ابرهای ظلم برق زد.

سرش به

دامنِ انسانِ من بود،

اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:

کمرش چون مار سُرید،

لغزید و گریخت،

در افقِ ستاره بارانِ مهتابی طلوع کرد و باز نالید:

« سردارِ رؤیاهای نقره یی، مرا به کنارِ خودت ببر!»

و ناله اش میانِ دو افق سرگردان شد:

« مرا به کنارِ خودت ببر!»

و بر شقیقه های دردناکِ من نشست.

میانِ دو افق،

بر سنگ فرشِ ملعنت،

راهِ بزرگِ من پاهای مرا می جوید.

و ساکت شوید،

ساکت شوید تا سم ْضربه های اسبِ سیاه و لُختِ یأسم را بنوشم،

با یال های آتشِ تشویش اش.

به کنار! به کنار!

تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم بر پرده های افقِ ستاره بارانِ رودررو:

تصویرهای دور و نزدیک،

شباهت و بیگانگی،

دوست داشتن و راست گفتن

و نه کینه ورزیدن

و نه فریب دادن...

میانِ آرزوهایم خفته ام.

آفتابِ سبز،

تبِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیمِ کوه های یخ می جنباند

و خونِ کبودِ مردگان در غریوِ سکوتِشان از ساقه ی بابونه های بیابانی بالا می کشد؛

و خستگیِ وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می کند:

خستگیِ وصل، که به سانِ لحظه ی تسلیم، سفید است و شرم انگیز.

در آفتابِ گرمِ بعدازظهرِ یک تابستان،

مرا در گهواره ی پُردردِ یأسم جنباندند.

و رطوبتِ چشم اندازِ دعاهای هرگز مستجاب نشده ام را

چون حلقه ی اشکی به هزاران هزار چشمانِ بی نگاهِ آرزوهایم بستند.

راهِ میانِ دو افق

طولانی و بزرگ

سنگلاخ و وحشت انگیز است.

ای راهِ بزرگِ وحشی

که چخماقِ سنگ فرش ات مدام چون لحظه های میانِ دیروز و فردا

در نبضِ اکنونِ من

با جرقه های ستاره یی ات دندان می کروجد!

آیا این ابرِ خفقانی که پایانِ تو را بعلیده

دودِ همان «عبیرِ توهین شده» نیست

که در مشامِ یک «نافهمی» بوی مُردار داده است؟

اما رؤیتِ این جامه های کثیف بر اندامِ انسان های پاک، چه دردانگیز است!

و این منم که خواهشی کور

و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می زند.

و چه چیز آیا،

چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسی

که سنگینیِ مرا متحمل نمی شود

میخ کوبم می کند؟

آیا این همان جهنمِ خداوند است

که در آن جز چشیدنِ دردِ آتش های گُل انداخته ی کیفرهای بی دلیل راهی نیست؟

و کجاست؟

به من بگویید که کجاست

خداوندگارِ دریای گودِ خواهش های پُرتپشِ هر رگِ من،

که نامش را جاودانه

با خنجرهای هر نفسِ درد بر هر گوشه ی جگرِ چلیده ی خود نقش کرده ام؟

و سکوتی به پاسخِ من، سکوتی به پاسخِ من!

سکوتی به سنگینیِ لاشه ی مردی که امیدی با خود ندارد!

میانِ دو پاره ی روحِ من هواها و شهرهاست

انسان هاست با تلاش ها و خواهش هاشان

دهکده هاست با جویبارها

و رودخانه هاست با پل هاشان، ماهی ها و قایق هاشان.

میانِ دو پاره ی روحِ من طبیعت و دنیاست

دنیا

من نمی خواهم ببینمش!

تا نمی دانستم

که پاره ی دیگرِ این روح کجاست،

رؤیایی خالی بودم:

رؤیایی خالی، بی سر و ته، بی شکل و بی نگاه...

و اکنون که میانِ این دو افقِ بازیافته سنگ فرشِ ظلم خفته است

می بینم که دیگر نیستم،

دیگر هیچ نیستم حتا سایه یی که از پسِ جانداری بر خاک جنبد.

شبِ پرستاره ی چشمی در آسمانِ خاطره ام طلوع کرده است:

دور شو آفتابِ تاریکِ روز!

دیگر نمی خواهم تو را ببینم،

دیگر نمی خواهم،

نمی خواهم هیچ کس را بشناسم!

میانِ همه این انسان ها که من دوست داشته ام

میانِ همه آن خدایان که تحقیر کرده ام

کدامیک آیا از من انتقام باز می ستاند؟

و این اسبِ سیاهِ وحشی

که در افقِ توفانیِ چشمانِ تو چنگ می نوازد با من چه می خواهد بگوید؟

در افقِ شکسته ی خونینِ این طرف،

انسانِ من ایستاده است و نیمه روحِ جدا شده اش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می کشد:

« نجاتم بده ای خونِ سبزِ چسبنده ی من، نجاتم بده!»

و در افقِ

مهتابیِ ستاره بارانِ آن طرف

زنِ رؤیاییِ من.

و شبِ پُرآفتابِ چشمش در شعله های بنفشِ دردی که دود می کند می سوزد:

« مرا به پیشِ خودت ببر!

سردارِ رویاییِ خواب های سپیدِ من، مرا به پیشِ خودت ببر!»

و میانِ این هر دو افق

من ایستاده ام.

و عشقم قفسی ست از پرنده خالی،

افسرده و ملول،

در مسیرِ توفانِ تلاشم،

که بر درختِ خشکِ بُهتِ من آویخته مانده است

و با تکانِ سرسامیِ خاطره خیزش،

سردابِ مرموزِ قلبم را از زوزه های مبهمِ دردی کشنده می آکند.

اما نیم شبی من خواهم رفت؛

از دنیایی که مالِ من نیست،

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند.

و تو آن گاه خواهی دانست،

خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی ست.

و تو آنگاه خواهی دانست،

پرنده ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من!

خواهی دانست که تنها مانده ای با روحِ خودت

و بی کسی ات را دردناک تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم ات:

غمی که من می برم

غمی که من می کشم...

دیگر آن زمان گذشته است که من از دردِ جان گزایی که هستم به صورتی دیگر درآیم

و دردِ مقطعِ روحی که شقاوت های نادانی اش ازهم دریده است، بهبود یابد.

دیگر آن زمان گذشته است

و من

جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست مسخ گشته ام.

انسانی را در خود کشتم

انسانی را در خود زادم

و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.

اما میانِ این هر دو، لنگرِ پُررفت وآمدِ دردی بیش نبودم:

دردِ مقطعِ روحی

که شقاوت های نادانی اش ازهم دریده است...

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست که مرده ام

چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطره ی تو سردتر می یابم.

از پیشانیِ خاطره ی تو

ای یار!

ای شاخه ی جدا مانده ی من!

1330

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حرفِ آخر

به آن ها که برای تصدی قبرستان های

کهنه تلاش می کنند

نه فریدون ام من،

نه ولادیمیرم که

گلوله یی نهاد نقطه وار

به پایانِ جمله یی که مقطعِ تاریخش بود

نه بازمی گردم من

نه می میرم.

زیرا من [که ا.صبح ام

و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده ام به سانِ

بلوطِ تن آوری که از چهارراهیِ یک کویر،

و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده ام به سانِ

همه یِ خویشتنی که بر خاک افکند ولادیمیر]

وسطِ میزِ قمارِ شما قوادانِ مجله ییِ منظومه های مطنطن

تک خالِ قلبِ شعرم را فرو می کوبم من.

چرا که شما

مسخره کننده گانِ ابلهِ نیما

و شما

کشندگانِ انواعِ ولادیمیر

این بار به مصافِ شاعری چموش آمده اید

که بر راهِ دیوان های گردگرفته

شلنگ می اندازد.

و آن که مرگی فراموش شده

یکبار

به سانِ قندی به دلش آب شده است

از شما می پرسم، پااندازانِ محترمِ اشعارِ هرجایی!:

اگر به جای همه ماده تاریخ ها، اردنگی به پوزه تان بیاویزد

با وی چه توانید کرد؟

مادرم به سانِ آهنگی قدیمی

فراموش شد

و من در لفافِ قطع نامه ی میتینگِ بزرگ متولد شدم

تا با مردمِ اعماق بجوشم و با وصله های زمانم پیوند یابم.

تا به سانِ سوزنی فرو روم و برآیم

و لحاف پاره ی آسمان های نامتحد را به یکدیگر وصله زنم

تا مردمِ چشمِ تاریخ را بر کلمه ی همه دیوان ها حک کنم

مردمی که من دوست می دارم

سهمناک تر از بیش ترین عشقی که هرگز داشته ام! :

بر پیش تخته ی چربِ دکه ی گوشت فروشی

کنارِ ساتورِ سردِ فراموشی

پُشتِ بطری های خمار و خالی

زیرِ لنگه کفشِ کهنه ی پُرمیخِ بی اعتنایی

زنِ بی بُعدِ مهتابی رنگی که خفته است بر ستون های هزاران هزاریِ موهای آشفته ی خویش

عشقِ بدفرجامِ من است.

از حفره ی بی خونِ زیرِ پستانش

من

روزی غزلی مسموم به قلبش ریختم

تا چشمانِ پُرآفتابش

در منظرِ عشقِ من طالع شود.

لیکن غزلِ مسموم

خونِ معشوقِ مرا افسرد.

معشوقِ من مُرد

و پیکرش به مجسمه یی یخ تراش بَدَل شد.

من دست های گرانم را

به سندانِ جمجمه ام

کوفتم

و به سانِ خدایی در زنجیر

نالیدم

و ضجه های من

چون توفانِ ملخ

مزرعِ همه شادی هایم را خشکاند.

و مع ذلک [آدمک های اوراق فروشی!]

و مع ذلک

من به دربانِ پُرشپشِ بقعه ی امام زاده کلاسیسیسم

گوسفندِ مسمّطی

نذر

نکردم!

اما اگر شما دوست می دارید که

شاعران

قی کنند پیشِ پایِتان

آن چه را که خورده اید در طولِ سالیان،

چه کند صبح که شعرش

احساس های بزرگِ فردایی ست که کنون نطفه های وسواس است؟

چه کند صبح اگر فردا

همزادِ سایه در سایه ی پیروزی ست؟

چه کند صبح اگر دیروز

گوری ست که از آن نمی روید زَهرْبوته یی جز ندامت

با هسته ی تلخِ تجربه یی در میوه ی سیاهش؟

چه کند صبح که گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشد

دکتر حمیدیِ شاعر می بایست به ناچار اکنون

در آب هایِ دوردستِ قرون

جانوری تک یاخته باشد!

و من که ا.صبح ام

به خاطرِ قافیه: با احترامی مبهم

به شما اخطار می کنم [مرده های هزارقبرستانی!]

که تلاشِتان پایدار نیست

زیرا میانِ من و مردمی که به سانِ عاصیان یکدیگر را در آغوش می فشریم

دیوارِ پیرهنی حتا

در کار نیست.

برتر از همه ی دستمال های دواوینِ شعرِ شما

که من به سوی دخترانِ بیمارِ عشق های کثیفم افکنده ام

برتر از همه نردبان های درازِ اشعارِ قالبی

که دستمالی شده ی پاهای گذشته ی من بوده اند

برتر از قُرّولُندِ همه یِ استادانِ عینکی

پیوستگانِ فسیل خانه ی قصیده ها و رباعی ها

وابستگانِ انجمن های مفاعلن فعلاتن ها

دربانانِ روسبی خانه ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده ام ،

فریادِ این نوزادِ زنازاده ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:

«پااندازانِ جنده ْشعرهای پیر!

طرفِ همه ی شما منم

من نه یک جنده بازِ متفنن!

و من

نه بازمی گردم نه می میرم

وداع کنید با نامِ بی نامیِ تان

چرا که من نه فریدون ام

نه ولادیمیرم!»

به مناسبتِ سالگردِ خودکشیِ ولادیمیر مایاکوفسکی

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چشمان تاریک

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود،

مرثیه ی دردناکِ من بود

مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که

منم، من...

هزاران پوزه ی سردِ یأس،

در خوابِ آغازنشده به انجام رسیده ی من،

در رویای مارانِ یک چشمِ جهنمی فریاد کشیده اند.

و تو نگاه و انحناهای اثیریِ پیکرت را همراه بردی

و در جامه ی شعله ورِ آتشِ خویش،

خاموش و پرصلابت و سنگین

بر جاده ی توفان زده یی گذشتی

که پیکرِ رسوای من با هزاران گُل میخِ نگاه های کاوشکار،

بر دروازه های عظیمش آویخته بود...

بگذار سنگینیِ امواجِ دیرگذرِ دریای شبچراغیِ خاطره ی تو را

در کوفتگیِ روحِ خود احساس کنم.

بگذار آتشکده ی بزرگِ خاموشیِ بی ایمانِ تو

مرا در حریقِ فریادهایم خاکستر کند.

خاربوته ی کنارِ کویرِ جُستجو باش

تا سایه ی من، زخم دار و خون آلود

به هزاران تیغِ نگاهِ آفتاب بارِ تو آویزد...

در دهلیز طولانیِ بی نشان

هزاران غریوِ وحشت برخاست

هزاران دریچه ی گمنام برهم کوفت

هزاران دَرِ راز گشاده شد

و جادوی نگاهِ تو،

گُلِ زردِ شعله را از تارکِ شمعِ نیم سوخته ربود...

هزاران غریوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کرد

هزاران دریچه ی گمنام از هم گشود،

و نفسِ تاریکِ شب از هزاران دهان بر رگِ طولانیِ دهلیز دوید

هزاران دَرِ راز بسته شد،

تا من با الماسِ غریوی جگرم را بخراشم

و در پسِ درهای بسته ی رازی عبوس

به استخوان های نومیدی مبدل شوم.

در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی منفذ،

چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است.

هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهای بسته ی سنگین میانِ ما

به سانِ مارانِ جادویی نفس می زنند.

گُل های طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه های سرزمینِ تو می نوشد،

می شکفد،

و من لنگرِ بی تکانِ نومیدیِ خویشم.

من خشکیده ام

من نگاه می کنم

من درد می کشم

من نفس می زنم

من فریاد برمی آورم:

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود.

مرثیه ی دردناکِ من بود چشمانِ تو.

مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که منم، من...

1331

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از مرز انزوا

چشمانِ سیاهِ تو فریب ات می دهند

ای جوینده ی بی گناه!

تو مرا هیچ گاه در ظلماتِ پیرامونِ من

بازنتوانی یافت؛

چرا که در نگاهِ تو آتشِ اشتیاقی نیست.

مرا روشن تر می خواهی

از اشتیاقِ به من در برابرِ من پُرشعله تر بسوز

ورنه مرا در این ظلمات بازنتوانی یافت

ورنه هزاران چشمِ تو فریب ات خواهد داد، جوینده یِ بی گناه!

بایست و چراغِ اشتیاقت را شعله ورتر کن.

از نگفته ها، از نسروده ها پُرَم؛

از اندیشه های ناشناخته و

اشعاری که بدان ها نیندیشیده ام.

عقده ی اشکِ من دردِ پُری، دردِ سرشاری ست.

و باقیِ ناگفته ها سکوت نیست، ناله یی ست.

اکنون زمانِ گریستن است،

اگر تنها بتوان گریست،

یا به رازداری ی دامانِ تو اعتمادی اگر بتوان داشت،

یا دستِ کم به درها که در آنان احتمالِ گشودنی هست به روی نابه کاران.

با اینهمه به زندانِ من بیا که تنها دریچه اش به حیاطِ دیوانه خانه می گشاید.

اما چگونه، به راستی چگونه

در قعرِ شبی این چنین بی ستاره،

زندانِ مرا بی سرود و صدا مانده

باز توانی شناخت؟

ما در ظلمتیم

بدان خاطر که کسی به عشقِ ما نسوخت،

ما تنهاییم

چرا که هرگز کسی ما را به جانبِ خود نخواند،

ما خاموشیم

زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد،

و گردن افراخته

بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم،

بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشیم.

کنارِ حوضِ شکسته درختی بی بهار از نیروی عصاره ی مدفونِ خویش می پوسد.

و ناپاکی آرام آرام رخساره ها را از تابش بازمی دارد.

عشق های معصوم، بی کار و بی انگیزه اند.

دوست داشتن

از سفرهای دراز تهی دست بازمی گردد.

زیرِ سرتاق های ویران سرای مشترک،

زنانِ نفرت انگیز،

در حجابِ سیاهِ بی پردگیِ خویش

به غمنامه ی مرگِ پیام آورانِ خدایی جلاد و جبرکار گوش می دهند

و بر ناکامیِ گندابِ طعمه جوی خویش اشک می ریزند.

خدایِ مهربانِ بی برده ی من جبرکار و خوف انگیز نیست،

من و او به مرزهای انزوایی بی امید رانده شده ایم.

ای هم سرنوشتِ زمینیِ شیطانِ آسمان!

تنهاییِ تو و ابدیتِ بی گناهی،

بر خاکِ خدا، گیاهِ نورُسته یی نیست.

هرگز چشمی آرزومند به

سرگشتگی تان نخواهد گریست،

در این آسمانِ محصور ستاره یی جلوه نخواهد کرد

و خدایانِ بیگانه شما را هرگز به پناهِ خود پذیره نخواهند آمد.

چرا که قلب ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست؛

و در پناهگاهِ آخرین، اژدها بیضه نهاده است.

چون قایقِ بی سرنشین،

در شبِ ابری،

دریاهای تاریک را به جانبِ غرقابِ آخرین طی کنیم.

امیدِ درودی نیست...

امیدِ نوازشی نیست...

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ مردی که تنها به راه می رود

1

در برابرِ هر حماسه من ایستاده بودم.

و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می کشد

از پنجره ی کوتاهِ کلبه به سپیداری خشک نظر می دوزد؛

به سپیدارِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.

و مردی که روزهمه روز از پسِ دریچه های حماسه اش نگرانِ کوچه بود، اکنون با خود می گوید:

« اگر سپیدارِ من بشکفد، مرغِ سیا پرواز خواهد کرد.

« اگر مرغِ سیا بگذرد، سپیدارِ من خواهد شکفت

و دریانوردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است

در قلبِ خود دیگر به بهار باور ندارد،

چرا که هر قلب روسبی خانه یی ست

و دریا را قلب ها به حلقه کشیده اند.

و مردی که از خوب سخن می گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد

چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی حجاب به کوچه نمی شد.

چرا که امید تکیه گاهی استوار می جُست

و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.

و مردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است، در جُستجوی تخته پاره ی دیگر تلاش نمی کند زیرا که تخته پاره، کشتی نیست

زیرا که در ساحل

مردِ دریا

بیگانه یی بیش نیست.

2

با من به مرگِ سرداری که از پُشت خنجر خورده است گریه کن.

او با شمشیرِ خویش می گوید:

« برای چه بر خاک ریختی

خونِ کسانی را که از یارانِ

من سیاهکارتر نبودند؟

و شمشیر با او می گوید:

« برای چه یارانی برگزیدی

که بیش از دشمنانِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟

و سردارِ جنگ آور که نامش طلسمِ پیروزی هاست، تنها، تنها بر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاکِ خونین می زند:

« کجایید، کجایید هم سوگندانِ من؟

شمشیرِ تیزِ من در راهِ شما بود.

ما به راستی سوگند خورده بودیم...»

جوابی نیست؛

آنان اکنون با دروغ پیاله می زنند!

« کجایید، کجایید؟

بگذارید در چشمانِتان بنگرم...»

و شمشیر با او می گوید:

« راست نگفتند تا در چشمانِ تو نظر بتوانند کرد...

به ستاره ها نگاه کن:

هم اکنون شب با همه ی ستارگانش از راه در می رسد.

به ستاره ها نگاه کن

چرا که در زمین پاکی نیست...»

و شب از راه در می رسد

بی ستاره ترینِ شب ها!

چرا که در زمین پاکی نیست.

زمین از خوبی و راستی بی بهره است

و آسمانِ زمین

بی ستاره ترینِ آسمان هاست!

3

و مردی که با چاردیوارِ اتاقش آوارِ آخرین را انتظار می کشد از دریچه به کوچه می نگرد:

از پنجره ی رودررو، زنی ترسان و شتابناک، گُلِ سرخی به کوچه می افکند.

عابرِ منتظر، بوسه یی به جانبِ زن می فرستد

و در خانه، مردی با خود می اندیشد:

« بانوی من بی گمان مرا دوست می دارد،

این حقیقت را من از بوسه های عطشناکِ لبانش دریافته ام...

بانوی من شایسته گیِ عشقِ مرا دریافته است!»

4

و مردی که تنها به راه می رود با خود می گوید:

« در کوچه می بارد و در خانه گرما نیست!

حقیقت از شهرِ زندگان گریخته است؛ من با تمامِ حماسه هایم به گورستان خواهم رفت

و تنها

چرا که

به راست ْراهیِ کدامین همسفر اطمینان می توان داشت؟

همسفری چرا بایدم گزید که هر دم

در تب وتابِ وسوسه یی به تردید از خود بپرسم:

هان! آیا به آلودنِ مردگانِ پاک کمر نبسته است؟»

و دیگر:

« هوایی که می بویم، از نفسِ پُردروغِ همسفرانِ فریبکارِ من گندآلود است!

و به راستی

آن را که در این راه قدم بر می دارد به همسفری چه حاجت است؟»

28 آبانِ 1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تنها...

اکنون مرا به قربانگاه می برند

گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته اید

و در شماره، حماقت هایِتان از گناهانِ نکرده ی من افزون تر است!

با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است.

بهشتِ شما در آرزوی به برکشیدنِ من، در تبِ دوزخیِ انتظاری بی انجام خاکستر خواهد شد؛ تا آتشی آنچنان به دوزخِ خوف انگیزِتان ارمغان برم که از تَفِ آن، دوزخیانِ مسکین، آتشِ پیرامونِشان را چون نوشابه یی گوارا سرکشند.

چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پیوندی با شما داشته است نفرت می کنم:

از فرزندان و

از پدرم

از آغوشِ بویناکِتان و

از دست هایِتان که دستِ مرا چه بسیار که از سرِ خدعه فشرده است.

از قهر و مهربانیِ تان

و از خویشتنم

که ناخواسته، از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است...

من از دوری و از نزدیکی در وحشتم.

خداوندانِ شما به سی زیفِ بیدادگر خواهند بخشید

من پرومته ی نامرادم

که از جگرِ خسته

کلاغانِ بی سرنوشت را سفره یی گسترده ام

غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من است

تا به هر سلام و درودِ شما، منقارِ کرکسی را بر جگرگاهِ خود احساس کنم.

نیشِ نیزه یی بر پاره ی جگرم، از بوسه ی لبانِ شما مستی بخش تر بود

چرا که از لبانِ شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم.

و خاری در مردمِ دیدگانم، از نگاهِ خریداریِ تان صفابخش تر

بدان خاطر که هیچ گاه نگاهِ شما در من جز نگاهِ صاحبی به برده ی خود نبود...

از مردانِ شما آدم کشان

را

و از زنانِتان به روسبیان مایل ترم.

من از خداوندی که درهای بهشت اش را بر شما خواهد گشود، به لعنتی ابدی دلخوش ترم.

هم نشینی با پرهیزکاران و هم بستری با دخترانِ دست ناخورده، در بهشتی آنچنان، ارزانیِ شما باد!

من پرومته ی نامُرادم

که کلاغانِ بی سرنوشت را از جگرِ خسته سفره یی جاودان گسترده ام.

گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید

به تماشای قربانیِ بیگانه یی که منم :

با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.

1335

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پشتِ دیوار

تلخیِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگین

در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه های پُرطبل اش

دردناک و تب آلود از پای درآمده است.

مردی که شب همه شب در سنگ های خاره گُل می تراشید

و اکنون

پُتکِ گرانش را به سویی افکنده است

تا به دستانِ خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد:

« کوتاه کنید این عبث را، که ادامه ی آن ملال انگیز است

چون بحثی ابلهانه بر سرِ هیچ و پوچ...

کوتاه کنید این سرگذشتِ سمج را که در آن، هر شبی

در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین شود!»

من جویده شدم

و ای افسوس که به دندانِ سبعیت ها

و هزار افسوس بدان خاطر که رنجِ جویده شدن را به گشاده رویی تن در دادم

چرا که می پنداشتم بدین گونه، یارانِ گرسنه را در قحط سالی این چنین از گوشتِ تنِ خویش طعامی می دهم

و بدین رنج سرخوش بوده ام

و این سرخوشی فریبی بیش نبود؛

یا فروشدنی بود در گندابِ پاکنهادیِ خویش

یا مجالی به بی رحمیِ ناراستان.

و این یاران دشمنانی بیش نبودند

ناراستانی بیش نبودند.

من عمله ی مرگِ خود بودم

و ای دریغ که زندگی را دوست می داشتم!

آیا تلاشِ من یکسر بر سرِ آن بود

تا ناقوسِ مرگِ خود را پُرصداتر به نوا

درآورم؟

من پرواز نکردم

من پَرپَر زدم!

در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه های من

همه آفتاب ها غروب کرده اند.

این سوی دیوار، مردی با پُتکِ بی تلاش اش تنهاست،

به دست های خود می نگرد

و دست هایش از امید و عشق و آینده تهی ست.

این سوی شعر، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبده، تا ابدیت گسترده است

گهواره ی سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است

ظلمت، خالیِ سرد را از عصاره ی مرگ می آکند

و در پُشتِ حماسه های پُرنخوت

مردی تنها

بر جنازه ی خود می گرید

5 آذرِ 1334

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باغ آینه

خوابِ وجین گر

خواب چون درفکند از پایم

خسته می خوابم از آغازِ غروب

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن می کنم از مزرعه، روز،

می کَنَم ْشان شب در خواب، هنوز...

1338 (؟)

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مثلِ این است...

مثلِ این است، در این خانه ی تار،

هرچه، با من سرِ کین است و عناد:

از کلاغی که بخواند بر بام

تا چراغی که بلرزاند باد.

مثلِ این است که می جنبد یأس

بر سکونی که در این ویران جاست

مثلِ این است که می خواند مرگ

در سکوتی که به غم خانه مراست.

مثلِ این است، در او با هر دَم

به گریز است نشاطی از من.

مثلِ این است که پوشیده، در اوست

هر چه از بود، ز غم پیراهن.

مثلِ این است که هر خشت در آن

سر نهاده ست به زانویِ غمی.

هر ستون کرده از او پای، دراز

به اجاقِ غمِ بیشی و کمی.

مثلِ این است همه چیز در او

سایه در سایه ی غم بنهفته ست.

همه شب مادرِ غم بر بالین

قصه ی مرگ به گوش اش گفته ست.

مثلِ این است که در ایوانش

هر شب اشباح عزا می گیرند

بیوگان لاجرم، از تنگِ غروب

زیرِ هر سرتاق جا می گیرند.

مثلِ این است که در آتشِ روز

ظلمتِ سردِ شبش مستتر است

مثلِ این است که از اولِ شب

غمِ فردا پسِ دَر منتظر است.

خانه

ویران! که در او، حسرتِ مرگ

اشک می ریزد بر هیکلِ زیست!

خانه ویران! که در او، هرچه که هست

رنجِ دیروز و غمِ فردایی ست!

27 آذر 1328 در مجله ی علمی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حریقِ قلعه یی خاموش ...

برای مادرم

زنی شب تا سحر گریید خاموش.

زنی شب تا سحر نالید، تا من

سحرگاهی بر آرم دست و گردم

چراغی خُرد و آویزم به برزن.

زنی شب تا سحر نالید و افسوس!

مرا آن ناله ی خامُش نیفروخت:

حریقِ قلعه ی خاموشِ مردم

شبم دامن گرفت و صبحدم سوخت.

حریقِ قلعه ی خاموش و مدفون

به خاکستر فرو دهلیز و درگاه

حریقِ قلعه ی خاموش آری

نه شب گرییدنِ زن تا سحرگاه.

19 اسفند 1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کلید

رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبو

جوشید در دلم هوسی نغز:

« ای خدا!

«یارم شود به صورت، آیینه یی که من

«رخساره ی رفیقان بشناسم اندر او!»

بردم سخن به چله نشینانِ کوهِ دور.

گفتند تا بیفکنم از نیَّتی که هست

در هشت چاهِ خشکِ سیا، هفت ریگِ سُرخ،

یا زیرِ هشت قلعه کُشَم هفت مارِ کور!

بازآمدم ز راه، پریشان و دل شکار

رنجیده پای و خسته تن و زردروی و سرد،

در سر هزار فکرِ غم و راهِ چاره هیچ

مأیوس پایِ قلعه یی افتادم اشکبار.

آمد ز قلعه بیرون پیری سپیدموی

پرسید حال و گفتم.

در من نهاد چشم

گفت:

« این طلسمِ کهنه کلیدش به مُشتِ توست؛

«با کس مپیچ بیهُده، آیینه یی بجوی!»

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت

وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

ابری رسید پیچان پیچان

چون خِنگِ یالش آتش، بردشت.

برقی جهید و موکبِ باران

از دشتِ تشنه، تازان بگذشت.

آن پوک تپه، نالان نالان

لرزید و پاگشاد و فروریخت

و آن شوخ بوته، پُرتپش از شوق،

پیچید

و با بهار درآمیخت.

پرچینِ یاوه مانده شکوفید

و آن طبلِ پُرغریو فروکاست.

مردی ز بادِ حادثه بنشست

مردی چو برقِ حادثه برخاست

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

برف

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی ای امیدِ سپید!

همه آلودگی ست این ایام.

راهِ شومی ست می زند مطرب

تلخ واری ست می چکد در جام

اشک واری ست می کُشد لبخند

ننگ واری ست می تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،

نقشِ همرنگ می زند رسام.

مرغِ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست

کآتش از آب می کند پیغام!

کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد

که طمع بر گرفته ایم از کام...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برفِ تازه، سلام!

1337

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شب گیر

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت

شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.

مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست

راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغم، به ظلمت باژگون

نغمه اش وای، آب خوردش جوی خون.

دانه اش در دامِ تزویرِ فلک

لانه بر گهواره ی جنبانِ شک.

لانه می جنبد وز او ارکانِ مرغ،

ژیغ ژیغش می خراشد جانِ مرغ.

ای خدا! گر شک نبودی در میان

کی چنین تاریک بود این خاکدان؟

گر نه تن زندانِ تردید آمدی

شب پُراز فانوسِ خورشید آمدی.

من همان مرغم که وای آوازِ او

سوزِ مأیوسان همه از سازِ او

او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست

شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،

گاه بالی می زند در قعرِ آن

گاه وایی می کشد از سوزِ جان.

خود اگر شب سرخوش از وایش نبود

لاجرم این بند بر پایش نبود.

وای اگر تابد به زندانبانِ ریش

آفتابِ عشقی از محبوسِ خویش!

من همان مرغم، نه افزونم نه کم.

قایقی سرگشته بر دریای غم:

گر امیدم پیش

رانَد یک نفس

روحِ دریایم کشانَد بازپس.

گر امیدم وانهد با خویشتن

مدفنِ دریای بی پایان و، من!

ور نه خود بازم نهد دریای پیر

گو بیا، امید! و پارویی بگیر!

خود نه از امید رَستم نی ز غم

وین میان خوش دست وپایی می زنم.

من همان مرغم که پر بگشود و بست

ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.

نه ش غمِ جان است و نه ش پروای نام

می زند وایی به ظلمت، والسلام.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غروبِ «سیارود»

می چکد سمفونیِ شب

آرام

روی دلتنگیِ خاموشِ غروب.

مغرب

از آتشِ افسرده ی روز

بی صدا می سوزد.

می برد نغمه ی دلتنگی را

بادِ جنوب

تا کند زمزمه بر بامِ هوا.

نیست حرفی به لبانش

لیکن

مانده با خامُشی اش مطلب ها.

می پرد موج زنان بازمی آید به فرود

همچون آن سایه ی لغزانِ شب کور،

هی هیِ چوپان

از دور.

می خزد مار

چون آن جاده ی پیچانِ چون مار.

در سراشیبیِ غوغاگرِ رود.

بی که از خیمه ی رازش به درآید

وه که می خواند

جنگل

چه به شور!

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در دوردست...

در دوردست، آتشی اما نه دودناک

در ساحلِ شکفته ی دریای سردِ شب

پُرشعله می فروزد.

آیا چه اتفاق؟

کاخی ست سربلند که می سوزد؟

یا خرمنی که مانده ز کینه

در آتشِ نفاق ؟

هیچ اتفاق نیست!

در دوردست، آتشی اما نه دودناک

در ساحلِ شکفته ی شب شعله می زند؛

وین جا، کنارِ ما، شبِ هول است

در کامِ خویش گرم

وز قصه باخبر.

او را لجاجتی ست که، با هرچه پیشِ دست،

روی سیاه را

سازد سیاه تر.

آری! در این کنار

هیچ اتفاق نیست:

در دوردست آتشی اما نه دودناک،

وین جای دودی از اثرِ یک چراغ نیست!

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر سنگ فرش

یارانِ ناشناخته ام

چون اخترانِ سوخته

چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین

همیشه

شبی بی ستاره ماند.

آنگاه

من

که بودم

جغدِ سکوتِ لانه ی تاریکِ دردِ خویش،

چنگِ زهم گسیخته زه را

یک سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر درآمدم

گشتم

میانِ کوچه ی مردم

این بانگ با لب ام شررافشان:

« آهای!

از پُشتِ شیشه ها به خیابان نظر کنید!

خون را به سنگفرش ببینید!...

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاین گونه می تپد دلِ خورشید

در قطره های آن...»

بادی شتابناک گذر کرد

بر خفتگانِ خاک،

افکند آشیانه ی متروکِ زاغ را

از شاخه ی برهنه ی انجیرِ پیرِ باغ...

« خورشید زنده است!

در این شبِ سیا [که سیاهیِ روسیا

تا قندرونِ کینه بخاید

از پای تا به سر همه جانش شده دهن،]

آهنگِ پُرصلابتِ تپشِ قلبِ خورشید را

من

روشن تر

پُرخشم تر

پُرضربه تر شنیده ام از پیش...

از پُشتِ شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پُشتِ شیشه ها

به خیابان نظر کنید!

از پُشتِ شیشه ها به خیابان

نظر کنید!

از پُشتِ شیشه ها...

نوبرگ های خورشید

بر پیچکِ کنارِ درِ باغِ کهنه رُست.

فانوس های شوخِ ستاره

آویخت بر رواقِ گذرگاهِ آفتاب...

من بازگشتم از راه،

جانم همه امید

قلبم همه تپش.

چنگِ ز هم گسیخته زه را

زه بستم

پای دریچه

بنشستم

وز نغمه یی

که خواندم پُرشور

جامِ لبانِ سردِ شهیدانِ کوچه را

با نوشخندِ فتح

شکستم:

« آهای!

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاین گونه می تپد دلِ خورشید

در قطره های آن...

از پُشتِ شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید!

خون را به سنگفرش

ببینید!

خون را

به سنگفرش...»

1336

زندانِ موقتِ شهربانی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کیفر

در این جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه یی کشته است.

از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ

سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن،

به خونِ نان فروشِ سختِ دندان گرد آغشته ست.

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران ریز بر راهِ رباخواری نشسته اند

کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته اند

کسانی نیم شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را می شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی

نکشته ام

من اما راه بر مردِ رباخواری

نبسته ام

من اما نیمه های شب

ز بامی بر سرِ بامی نجسته ام.

در این جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی کشد فریاد.

من اما، در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش

من اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود،

جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم چو یادی دور و لغزان، می گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست...

جُرم این است!

جُرم این است!

1336

زندانِ موقت

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ماهی

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ زای

چندین هزار چشمه ی خورشید

در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

آه ای یقینِ گم شده، ای ماهیِ گریز

در برکه های آینه لغزیده توبه تو!

من آبگیرِ صافی ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجو!

من

فکر می کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ گون

خورشیدِ بی غروبِ سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله یی می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در

چو روحِ آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

« آه ای یقینِ یافته، بازت نمی نهم!»

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کاج

به ابوالفضل نجفی

همچو بوتیمارِ مجروحی نشسته بر لبِ دریاچه ی شب می خورَد اندوه

شامگاه

اندیشناک و خسته و مغموم.

کاج های پیر تاریکند و در اندیشه ی تاریک.

من غمین و خسته و اندیشناکم چون غروبِ شوم.

من چنان

چون کاج های پیر

تاریکم که پنداری

دیرگاهی هست

تا خورشید

بر جانم نتابیده ست.

می کشم بی نقشه

در غم خانه ی خود

پای

می کشم بی وقفه

بر پیشانیِ خود

دست...

« ای پیمبرهای سرگردانِ نیکی!

ای پیمبرهای

بی تکفیرِ

بی زنجیرِ

بی شمشیر!

در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور،

بی کتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایت های رعب انگیز،

پرچمِ محزونِتان را

سخت

دور می بینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینه ی مغرور!

زهرِ رنج از ناتوانی های معصومانه تان در دل،

هم چو بوتیمار

بر لبِ دریاچه ی شب می خورم اندوه.

آنچنان چون کاجِ پیری پُرغبارم من، که گویی دیرگاهی رفته کز ابری

نم نمی باران نباریده ست.

می کشم

بی نقشه

در غم خانه ی خود پای...

می کشم

بی وقفه

بر پیشانیِ خود دست...

1336

زندانِ موقت

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پُل ِ الله وردی خان

به فروز و یحیی هدی

و به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کرد

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران های حاصلخیز را...

اژدهایی خفته را مانَد

به روی رودِ پیچان

پُل:

پای ها در آب و سر بر ساحلی هشته

هشته دُم بر ساحلِ دیگر

نه ش

به سر اندیشه یی از خشکسالی هاست

نه ش به دل اندیشه از طغیان

نه ش سروری با نسیمی خُرد

نه ش غروری با تبِ توفان

نه ش امیدی می پزد در سر

نه ش ملالی می خلد در جان؛

بندبندِ استخوانش داستان از بی خیالی هاست...

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران هایِ حاصلخیز را...

معبرِ خورشید و باران

بی خیالی هیچ اش از باران و از خورشید

بر جای

ایستاده

پُل!

معبرِ بسیار موکب های پُرفانوس و پُرجنجالِ شادی های عالم گیر

معبرِ بسیار موکب های اندُهگینِ نالش ریزِ سر در زیر؛

خشت خشتِ هیکلش

از نامداری های بی نامان فروپوشیده

بر جای

ایستاده

پُل!

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران های حاصلخیز را...

گاوِ مجروحی به زیرِ بار

روستایی مردی از دنبال

تنگ نای گُرده ی پُل را به سوی ساحلِ خاموش می پیماید اندر مه که

گویی در اجاقِ دودناکِ شام

می سوزد.

هم در این هنگام

از فرازِ جان پناهِ بی خیالِ سرد

مردی در خیال آرام

بر غوغای رودِ تندِ پیچان

چشم

می دوزد.

1337

اصفهان - فروردس

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به اسماعیل صارمی

ای خداوند! از درونِ شب

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم

گر نشینم منکسر بر جای

ور ز جا چون باد برخیزم،

ای خداوند! از درونِ شب

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم.

می کِشم هر ناله ی این شامِ خونین را

در ترازوی غریواندیش،

می چشم هر صوتِ بی هنگامِ مسکین را

در مذاقِ نعره جوی خویش.

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم

ای خداوند! از درونِ شب.

گر ندارم جنبشی با جای

ور ندارم قصه یی با لب،

گوش با زنگِ غریوی وحشت انگیزم

ای خداوند! از درونِ شب.

فروردین 1337

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

طرح

برای پروین دولت آبادی

شب

با گلوی خونین

خوانده ست

دیرگاه.

دریا

نشسته سرد.

یک شاخه

در سیاهیِ جنگل

به سوی نور

فریاد می کشد.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

فقر

از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته ام

که از آنِ من نیست

با نامی زیسته ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته ام که از آنِ من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آنِ من نیست.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه برای مردگانِ دیگر

1

ارابه ها

ارابه هایی از آن سوی جهان آمده است.

بی غوغای آهن ها

که گوش های زمانِ ما را انباشته است.

ارابه هایی از آن سوی زمان آمده است.

گرسنگان از جای برنخاستند

چرا که از بارِ ارابه ها عطرِ نانِ گرم بر نمی خاست؛

برهنگان از جای برنخاستند

چرا که از بارِ ارابه ها خش خشِ جامه هایی بر نمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند

چرا که محموله ی ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای بر نخاستند

چرا که امید نمی رفت فرشتگانی رانندگانِ ارابه ها باشند.

ارابه هایی از آن سوی جهان آمده است.

بی غوغای آهن ها

که گوش های زمانِ ما را انباشته.

ارابه هایی از آن سوی زمان آمده اند

بی آن که امیدی با خود آورده باشند.

2

دو شبح

ریشه ها در خاک

ریشه ها در آب

ریشه ها در فریاد.

شب از ارواحِ سکوت سرشار است

و دست هایی که ارواح را می رانند

و دست هایی که ارواح را به دور

به دوردست

می تارانند.

دو شبح در ظلمات

تا مرزهای خستگی رقصیده اند.

ما رقصیده ایم

ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم.

دو شبح در ظلمات

در رقصی جادویی، خستگی ها را بازنموده اند.

ما رقصیده ایم

ما خستگی ها را بازنموده ایم.

شب از ارواحِ سکوت

سرشار است

ریشه ها

از فریاد و

رقص ها

از خستگی.

3

جزعشق

جز عشقی جنون آسا

هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست

جز عشقِ

به زنی

که من دوست می دارم.

چگونه لعنت ها

از تقدیس ها

لذت انگیزتر آمده است!

چگونه مرگ

شادی بخش تر از زندگی ست!

چگونه گرسنگی را

گرم تر از نانِ شما

می باید پذیرفت!

لعنت

به شما، که جز عشقِ جنون آسا

همه چیزِ این جهانِ شما جنون آساست!

4

اصرار

خسته

شکسته و

دل بسته

من هستم

من هستم

من هستم

از این فریاد

تا آن فریاد

سکوتی نشسته است.

لب بسته در دره های سکوت

سرگردانم.

من می دانم

من می دانم

من می دانم

جنبشِ شاخه یی

از جنگلی خبر می دهد

و رقصِ لرزانِ شمعی ناتوان

از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش،

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

درهم شکسته ام

من

دل بسته ام.

5

از نفرتی لبریز

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص برخاستیم

ما نعره زنان از سرِ جان گذشتیم...

کس را پروای ما نبود.

در دوردست

مردی را به دار آویختند.

کسی به تماشا سر برنداشت.

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالبِ خود

برآمدیم.

6

فریادی و... دیگر هیچ

فریادی و دیگر هیچ.

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سرِ یأس بتواند نهاد.

بر بسترِ سبزه ها خفته ایم

با یقینِ سنگ

بر بسترِ سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بسترِ سبزه ها

با عشقی به یقینِ سنگ برخاسته ایم

اما یأس آنچنان تواناست

که بسترها و سنگ، زمزمه یی بیش نیست.

فریادی

و دیگر

هیچ!

7

فریادی ...

مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است

که به جُستجوی فریادی گم شده برخیزم.

با یاریِ فانوسی خُرد

یا بی یاریِ آن،

در هر جای این زمین

یا هر کجای این آسمان.

فریادی که نیم شبی

از سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من برآمد

و به آسمانِ ناپیدا گریخت...

ای تمامیِ دروازه های جهان!

مرا به بازیافتنِ فریادِ گم شده ی خویش

مددی کنید!

2 تیر 1337

درمرگِ ایمرناگی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به محمود کیانوش

شب تار

شب بیدار

شب سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماسِ ستارگانش خنجری به من دهد.

شب

سراسرِ شب

یکسر

از حماسه ی دریای بهانه جو بی خواب مانده

است.

دریای خالی

دریای بی نوا...

جنگلِ سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده پَرکشیده بود

غریوکشان

به تالابِ تیره گون

درنشست.

تالابِ تاریک

سبک از خواب برآمد

و با لالای بی سکونِ دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا

فروشد...

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخمِ تبر را با لعابِ سبزِ خزه

فرومی پوشد.

حماسه ی دریا

از وحشتِ سکون و سکوت است.

شب تار است

شب بیمار است

از غریوِ دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریوِ دریا سرشار است

زیباتر شبی برای دوست داشتن.

با چشمانِ تو مرا به الماسِ ستاره ها نیازی نیست.

با آسمان

بگو.

1337/4/17

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم

در آستانه ی پُرنیلوفر،

که به آسمانِ بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم

در آستانه ی پُرنیلوفرِ باران،

که پیرهنش دستخوشِ بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پُرغرورِ باران را

در آستانه ی نیلوفرها،

که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمی آمد.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نیم شب

پنجه ی سردِ باد در اندیشه ی گزندی نیست

من اما هراسانم:

گویی بانوی سیه جامه

فاجعه را

پیشاپیش

بر بامِ خانه می گرید.

و پنجه ی بی خیالِ باد

در این انبانِ خالی

در جُستجوی چیزی ست.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

عشق

خاطره یی ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته،

چرا که آنان اکنون هر دو خفته اند:

در این سویِ بستر

مردی و

زنی

در آن سوی.

تُندبادی بر درگاه و

تُندباری بر بام.

مردی و زنی خفته.

و در انتظارِ تکرار و حدوث

عشقی

خسته.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

زن خفته

کنارِ من چسبیده به من در عظیم تر فاصله یی از من

سینه اش

به آرامی

از حباب های هوا

پُر و خالی

می شود.

چشم هایش که دوست می دارم

زیرِ پلکانِ فروکشیده

نهفته است.

«کجایی؟

چیستی؟

چه می خواهی؟»

سینه اش

به آرامی

از حباب های هوا

پُر و خالی می شود.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لوحِ گور

نه

در رفتن حرکت بود

نه در ماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و بادِ سخن چین

با برگ ها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه ی عشقِ من مادری بیگانه است

و ستاره ی پُرشتاب

در گذرگاهی مأیوس

بر مداری جاودانه می گردد.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باران

بر شربِ بی پولکِ شب

شرابه های بی دریغِ باران...

در کنارِ ما بیگانه یی نیست

در کنارِ ما

آشنایی نیست

خانه خاموش است و بر شربِ سیاهِ شب

شرابه های سیمینِ باران.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تاشک

بُن بستِ سربه زیر

تا ابدیت گسترده است

دیوارِ سنگ

از دسترسِ لمس به دور است.

در میدانی که در آن

خوانچه و تابوت

بی معارض می گذرد

لبخنده و اشک را

مجالِ تأملی نیست.

خانه ها در معبرِ بادِ نااستوار

استوارند،

درخت، در گذرگاهِ بادِ شوخ وقار می فروشد.

« درخت، برادرِ من!

اینک

تبردار از کوره راهِ پُرسنگ به زیر می آید!»

« ای مسافر، همدردِ من!

به سرمنزلِ یقین اگر فرود آمده ای

دیگر تو را تا به سرمنزلِ شک

جز پرت گاهی ناگزیر

در پیش نیست!»

خانه ها در معبرِ بادِ استوار

نااستوارند،

درخت، در معبرِ بادِ جدی

عشوه می فروشد...

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

معاد

من

باد و

مادرِ هوا خواهم شد

و گردشِ زمین را

به سانِ جنبشِ مولی

در گندابِ تنم احساس

خواهم کرد.

من

خاک و

مولِ زمین خواهم شد

و هوا

به سانِ زهدانِ زنی در برم خواهد گرفت.

از سردیِ مرده وارِ پیکرِ خاکیِ خویش

رنجه خواهم شد.

از فشارِ شهوتناکِ بازوانِ نسیمیِ خویش

شکنجه خواهم شد.

از دیدارِ خویش عذابِ فراوان خواهم کشید

و سخنانِ همیشه را

در دو گوشِ بی رغبتِ خویش

مکرر خواهم کرد.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

بر خاک ِ جدی ایستادم ...

بر خاکِ جدی ایستادم

و خاک، به سانِ یقینی

استوار بود.

به ستاره شک کردم

و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید.

و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را

همچون کنیزکانِ سپیدرویی

در حرم خانه ی پُرجلالش نهان می کرد.

دیوارها زندان را محدود می کند،

دیوارها زندان را محدودتر نمی کند.

میانِ دو زندان

درگاهِ خانه ی تو آستانه ی آزادی ست،

لیکن در آستانه

تو را

به قبولِ یکی از این دو

از خود اختیاری نیست.

1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کوچه

به دکتر مجید حائری

دهلیزی لاینقطع

در میانِ دو دیوار،

و خلوتی

که به سنگینی

چون پیری عصاکش

از دهلیزِ سکوت

می گذرد.

و آنگاه

آفتاب

و سایه یی منکسر،

نگران و

منکسر.

خانه ها

خانه خانه ها.

مردمی،

و فریادی از فراز:

شهرِ شطرنجی!

شهرِ شطرنجی!

دو دیوار

و دهلیزِ سکوت.

و آنگاه

سایه یی که از زوالِ آفتاب دَم می زند.

مردمی،

و فریادی از اعماق

مُهره نیستیم!

ما مُهره نیستیم!

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

دادخواست

از همه سو،

از چار جانب،

از آن سو که به ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک خیز و دَم دَمی

و حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیست

نه له لهِ تشنه کامیِ صحرا

نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنتِ خدایان،

از چار جانب

راهِ گریز بربسته است.

درازای زمان را

با پاره ی زنجیرِ خویش

می سنجم

و ثقلِ آفتاب را

با گوی سیاهِ پای بند

در دو کفه می نهم

و عمر

در این تنگنایِ بی حاصل

چه کاهل می گذرد!

قاضیِ تقدیر

با من ستمی کرده است.

به داوری

میانِ ما را که خواهد گرفت؟

من همه ی خدایان را لعنت کرده ام

همچنان که مرا

خدایان.

و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست

بداندیشانه

بی گناه بوده ام!

1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

در بسته...

دیرگاهی ست که دستی بداندیش

دروازه ی کوتاهِ خانه ی ما را

نکوفته است.

در آیینه و مهتاب و بستر می نگریم

در دست های یکدیگر می نگریم

و دروازه

ترانه ی آرامش انگیزش را

در سکوتی ممتد

مکرر می کند.

بدین گونه

زمزمه یی ملال آور را به سرودی دیگرگونه مبدل یافته ایم

بدین گونه

در سرزمینِ بیگانه یی که در آن

هر نگاه و هر لبخند

زندانی بود،

لبخند و نگاهی آشنا یافته ایم

بدین گونه

بر خاکِ پوسیده یی که ابرِ پَست

بر آن باریده است

پایگاهی

پابرجا یافته ایم...

آسمان

بالای خانه

بادها را تکرار می کند

باغچه از بهاری دیگر آبستن است

و زنبورِ کوچک

گُلِ هر ساله را

در موسمی که باید

دیدار می کند.

حیاطِ خانه از عطری هذیانی سرمست است

خرگوشی در علفِ تازه می چرد.

و بر سرِ سنگ، حربایی هوشیار

در قلم روِ آفتابِ نیم جوش

نفس می زند.

ابرها و همهمه ی دوردستِ شهر

آسمانِ بازیافته را

تکرار می کند

همچنان که گنجشک ها و

باد و

زمزمه ی پُرنیازِ رُستن

که گیاهِ پُرشیرِ بیابانی را

در انتظارِ تابستانی که در راه است

در خوابگاهِ ریشه ی سیرابش

بیدار می کند.

من در تو نگاه می کنم در تو نفس می کشم

و زندگی

مرا تکرار می کند

به سانِ بهار

که آسمان را و علف را.

و پاکیِ آسمان

در رگِ من ادامه می یابد.

دیرگاهی ست که دستی بداندیش

دروازه ی کوتاهِ خانه ی ما را نکوفته است...

با آنان بگو که با ما

نیازِ شنیدنِشان نیست.

با آنان بگو که با تو

مرا پروای دوزخِ دیدارِ ایشان نیست

تا پرنده ی سنگین بالِ جادویی را که نغمه پردازِ شبانگاه و بامدادِ ایشان است

بر شاخسارِ تازه روی خانه ی ما مگذاری.

در آیینه و مهتاب و بستر بنگریم

در دست های یک دیگر بنگریم،

تا دَر، ترانه ی آرامش انگیزش را

در سرودی جاویدان

مکرر کند.

تا نگاهِ ما

نه در سکوتی پُردرد، نه در فریادی ممتد

که در بهاری پُرجویبار و پُرآفتاب

به ابدیت پیوندد...

فروردین 1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از شهر سرد...

صحرا آماده ی روشن شدن بود

و شب از سماجت و اصرار دست می کشید.

من خود گُرده های دشت را بر ارابه یی توفانی درنوردیدم:

این نگاهِ سیاهِ آزمندِ آنان بود تنها

که از روشناییِ صحرا جلو گرفت.

و در آن هنگام که خورشید

عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت

آسمانِ ناگزیر را

به ظلمتِ جاودانه

نفرین کرد.

بادی خشمناک دو لنگه ی در را بر هم کوفت

و زنی در انتظارِ شویِ خویش، هراسان

از جا برخاست.

چراغ از نفسِ بویناکِ باد فرومُرد

و زن شربِ سیاهی بر گیسوانِ پریشِ خویش افکند.

ما دیگر به جانبِ شهرِ تاریک بازنمی گردیم

و من همه ی جهان را در پیراهنِ روشنِ تو خلاصه می کنم.

سپیده دمان را دیدم

که بر گُرده ی اسبی سرکش بر دروازه ی افق به انتظار ایستاده بود

و آنگاه سپیده دمان را دیدم که نالان و نفس گرفته، از مردمی که

دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند دیاری ناآشنا را راه می پرسید.

و در آن هنگام با خشمی پُرخروش به جانبِ شهرِ آشنا نگریست

و سرزمینِ آنان را به پستی و تاریکیِ جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان بازگشتند

و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.

کبوتری از بُرجِ کهنه به آسمانِ ناپیدا پرکشید

و مردی جنازه ی کودکی مرده زاد را بر درگاهِ تاریک نهاد.

ما دیگر به جانبِ شهرِ سرد بازنمی گردیم

و من همه ی جهان را در پیراهنِ گرمِ تو خلاصه می کنم.

خنده ها چون قصیلِ خشکیده خش خشِ مرگ آور دارند.

سربازانِ مست در کوچه های بُن بست عربده می کشند

و قحبه یی از قعرِ شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارعِ گندیده خواهد رُست

و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت،

مرا لحظه یی تنها مگذار

مرا از زرهِ نوازشت رویین تن کن.

من به ظلمت گردن نمی نهم

جهان را همه در پیراهنِ کوچکِ روشنت خلاصه کرده ام

و دیگر به جانبِ آنان

باز

نمی گردم.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با همسفر

سرکش و سرسبز و پیچنده

گیاهی

دیوارِ کهنه ی باغ را فروپوشیده است.

از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست،

که جراحاتِ آجرها را مرهم سبزِ برگ شفا بخشیده است.

و از آن سوی دیگر

گیاهِ پیچنده

چون خیزابی لب پرزنان سایبانی بر پی گاهِ دیوار افکنده است!

رطوبتِ ویران کننده، از تبِ پُرحرارتِ رویشِ گیاه، جرزها را

رها می کند

و دیوار، در حرارتی کیف ناک بر بنیادِ خویش استوارتر می گردد

و عابری رنجور در سایه فرشِ آن سوی باغ

از خستگیِ راهِ بی منظر و بی گیاه

می آساید...

به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی دهند چرا که ایمانِ خود را از دست داده اند!:

در تنِ من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند

و من اکنون جز تصویری از او نیستم!

من جزیی از تواَم ای طبیعتِ بی دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ، هیچ یک عطشِ مرا از سرچشمه ی وجود و خیالت بی نیاز نمی کند!

من چینه ام من پیچکم من آمیزه ی چینه و پیچکم

تو چینه ای تو پیچک ای تو آمیزه ی مادر و کودکی.

ای دستانِ بی غبارِ پُرپرهیزی که مرا به هنگامِ نوازش های مادرانه از جفتِ آگاهی به وجودِ دشمنان و سیاه دلان غرقه ی اندوه می کنید! مرا به ایمانِ دورانِ جنینیِ خویش بازگردانید تا دیگرباره با کلماتی که کنون جز از فریب و بدی سخن نمی گوید، سرودِ نیکی و راستی بشنوم.

ای همسفر که رازِ قدرت های بی کرانِ تو بر من پوشیده است! مرا به شهرِ سپیده دم، به واحه ی پاکی و راستی بازگردان! مرا به دورانِ ناآگاهیِ خویش بازگردان تا علف ها به جانبِ من برویند

تا من به سانِ کندو با نیشِ شیرینِ هزاران زنبورِ خُرد از عسلِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف ناک

نخستین جنبش های جنین را به انتظارِ هیجان انگیزِ تولدِ نوزادی دلبند مبدل کنم که من او را بازیافتگی خواهم نامید. هم بسترِ ظلمانی ترین شب های از دست دادگی! من او را یازیافتگی نام خواهم نهاد.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

باغ آینه

چراغی به دستم چراغی در برابرم.

من به جنگِ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی

از کشاکشِ رفت وآمدها

بازایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشان های خاکستر شده

را روشن می کند.

فریادهای عاصیِ آذرخش

هنگامی که تگرگ

در بطنِ بی قرارِ ابر

نطفه می بندد.

و دردِ خاموش وارِ تاک

هنگامی که غوره ی خُرد

در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ پیچ جوانه می زند.

فریادِ من همه گریزِ از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترینِ شب ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ام

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهیِ میانِ دو تنهایی

[نگاه و اعتمادِ تو بدین گونه است!]

شادیِ تو بی رحم است و بزرگوار

نفس ات در دست های خالیِ من ترانه و سبزی ست

من

برمی خیزم!

چراغی در دست، چراغی در دلم.

زنگارِ روحم را صیقل می زنم.

آینه یی برابرِ آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.

1336

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

نیمروز...

نیمروز...

بی آن که آفتاب را در نصف النهارِ خوف انگیزش بازببینیم،

در پسِ ابرهای کج، نقاب های گول و پرده های هزاران ریشگیِ باران آیا

زمان از نیم وزِ موعود گذشته است

و شبِ جاودانه دیگر، چندان دور نیست؟

و ستارگان، در انتظارِ فرمانِ آخرین به سردی می گرایند

تا شبِ جاودانه را غروری به کمال بخشایند؟

نیشخندها لبانِ تازه تری می جویند

و چندان که از جُستجوی بی حاصل بازمی مانند

به لبانِ ما بازمی آیند.

از راه های پُرغبار، مسافرانِ خسته فرامی رسند...

« شست وشوی پاهای آبلگونِ شما را آبِ عطرآلوده فراهم کرده ایم

ای مردانِ خسته

به خانه های ما فرود آیید!»

« در بستری حقیر، امیدی به جهان آمده است.

ای باکرگانِ اورشلیم! راهِ بیت اللحم کجاست؟»

و زائرانِ خسته، سرودگویان از دروازه ی بیت اللحم می گذرند و در جُل جُتای چشم به راه، جوانه ای کاج، در انتظارِ آن که به هیأتِ صلیبی درآید، در خاموشیِ

شتاب آلوده ی خویش، به جانبِ آسمانِ تهی قد می کشد.

نیمروز...

نیمروز...

« در پسِ ابر و نقاب و پرده، آیا

زمان از نیمروز گذشته است؟

و شبِ جاودانه آیا

دیگر چندان دور نیست؟»

و زمینی که به سردی می گراید، دیگر سخنی ندارد.

آنجا که جنگ آورانِ کهن گریستند

گریه پاسخی به خاموشیِ ابدی بود.

عیسا بر صلیبی بیهوده مرده است.

حنجره های تهی، سرودی دیگرگونه می خوانند، گویی خداوندِ بیمار درگذشته است.

هان! عزای جاودانه آیا از چه هنگام آغاز گشته است؟

رگبارهای اشک، شوره زارِ ابدی را باور نمی کند.

رگبارِ اشک، شوره زارِ ابدی را بارور نمی کند

رگبارهای اشک، بی حاصل است

و کاجِ سرفرازِ صلیب چنان پُربار است

که مریمِ سوگوار

عیسای مصلوبش را بازنمی شناسد.

در انتهای آسمانِ خالی، دیواری عظیم فروریخته است

و فریادِ سرگردانِ تو

دیگر به سوی تو بازنخواهد گشت...

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

نبوغ

برای میهنِ بی آب و خاک

خلقِ پروس

به خون کشیده شدند

ز خشم ناپلئون،

و ماند بر سرِ هر راه کوره ی غمناک

گوری چند

بر خاک

بی سنگ و بی کتیبه و بی نام و بی نشان

از موکبِ قشونِ بوناپارت

بر معبرِ پروس...

آنگه فردریکِ وطن دوست

آراست چون عروس

در جامه ی زفاف

زنش را،

تا بازپس ستاند از این رهگذر

مگر

وطنش را

[وین زوجه

راست خواهی

در روزگار خویش

زیباترینِ محصنگان بود

در

اروپ!]

هنگامِ شب که رقصِ غم آغاز می نهاد

مهتاب

در سکوتش

بر لاشه های بی کفنِ مردمِ پروس

خاموش شد به حجله ی سلطان فردریک

شمعی و شهوتی.

و آن دَم که آفتاب درخشید

بر گورهای گم شده ی راه و نیمراه

[یعنی به گورها که نشانی به جای ماند

از موکبِ قشونِ بوناپارت

در رزمِ ماگده بورگ]

خاک پروس را

شَهِ فاتحِ

گشاده دست

بخشید همچو پیرهنی کهنه مرده ریگ

به سلطان فردریک،

زیرا که مامِ میهنِ خلقِ پروس

بود

سر خیلِ خوشگلانِ اروپای عصرِ خویش!

بله...

آن وقت

شاهِ فاتحِ بخشنده بازگشت

از کشور پروس،

که سیراب کرده بود

خاکِ آن را

از خونِ شورِ زُبده سوارانش،

کامِ خود را

از طعمِ دبشِ بوسه ی بانوی او، لوئیز.

و از کنارِ آن همه برخاک ماندگان

بگذشت شاد و مست

بگذشت سرفراز

بوناپارت.

می رفت و یک ستاره ی تابنده ی بزرگ

بر هیأتِ رسالت و با کُنیه ی نبوغ

می تافت بر سرش

پُرشعله، پُرفروغ.

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شعارِ ناپلئونِ کبیر

شعارِ ناپلئونِ کبیر

در جنگ های بزرگِ میهنی

برادرزنانِ افتخاری!

آینده از آنِ هم شیرگانِ شماست!

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

قصه ی دخترای ننه دریا

یکی بود یکی نبود.

جز خدا هیچی نبود

زیرِ این تاقِ کبود،

نه ستاره

نه سرود.

عموصحرا، تُپُلی

با دو تا لُپِ گُلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای درد،

دَرِ باغو بسّه بود

دَمِ باغ نشسّه بود:

« عموصحرا! پسرات کو؟»

« لبِ دریان پسرام.

دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.

طفلیا، تنگِ غلاغ پر، پاکِشون

خسته و مرده، میان

از سرِ مزرعه شون.

تنِشون خسّه ی کار

دلِشون مُرده ی زار

دسّاشون پینه تَرَک

لباساشون نمدک

پاهاشون لُخت و پتی

کج کلاشون نمدی،

می شینن با دلِ تنگ

لبِ دریا سرِ سنگ.

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشمِ به دردوخته شون پس می رونن

توی دریایِ نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن آخ که چه دل دوز و چه دل سوز می خونن! :

« دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چشِ امیدِمون اول به خدا، بعد به شماس.

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن.

از سرِ تپه، شبا

شیهه ی اسبای گاری نمیاد،

از دلِ بیشه، غروب

چهچهِ سار و قناری نمیاد،

دیگه از شهرِ سرود

تک سواری نمیاد.

دیگه مهتاب نمیاد

کرمِ شب تاب نمیاد.

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت:

تو هوا وقتی

که برق می جّه و بارون می کنه

کمونِ رنگه به رنگش دیگه بیرون نمیاد،

رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می کنه

سوارِ رخشِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.

شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

دیگه شب مرواری دوزون نمی شه

آسمون مثلِ قدیم شب ها چراغون نمی شه.

غصه ی کوچیکِ سردی مثِ اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه،

سرِ هر شاخه ی خشک

از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می زنه.

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

قفله؟ وازش می کنیم!

قهره؟ نازش می کنیم!

می کِشیم منتِشو

می خریم همتِشو!

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمی ده

موشِ کورم که می گن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمی ده!

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیلِشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثلِ قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می کنه مُرده س و گور.

نه امیدی چه امیدی؟ به خدا حیفِ امید!

نه چراغی چه چراغی؟ چیزِ خوبی می شه دید؟

نه سلامی چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم!

نه نشاطی چه نشاطی؟ مگه راهش می ده غم؟ :

داش آکل، مردِ لوتی،

ته خندق تو قوتی!

توی باغِ بی بی جون

جم جمک، بلگِ خزون!

دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می گرفت:

آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب، چل تا رو

بی جون می کنه.

نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش می دوزه

«چی می جوره تو هوا؟

رفته تو فکرِ خدا؟...»

«نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:

اگه بارون بزنه!

آخ! اگه بارون بزنه!».

دخترای ننه دریا! دلِمون سرد و سیاس

چِشِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

اَزَتون پوستِ پیازی نمی خایم

خودِتون بسِمونین، بقچه جاهازی نمی خایم.

چادرِ یزدی و پاچین نداریم

زیرِ پامون حصیره، قالیچه و قارچین نداریم.

بذارین برکتِ جادوی شما

دِهِ ویرونه رو آباد کنه

شبنمِ موی شما

جیگرِ تشنه مونو شاد کنه

شادی از بوی شما مَس شه همینجا بمونه

غم، بره گریه کنون، خونه ی غم جابمونه...»

پسرای عموصحرا، لبِ دریای کبود

زیرِ ابر و مه و دود

شبو از رازِ سیا پُر می کنن،

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریارو پُردُر می کنن.

دخترای ننه دریا، تَهِ آب

می شینن مست و خراب.

نیمه عُریون تنِشون

خزه ها پیرهنِشون

تنِشون هُرمِ سراب

خنده شون غُل غُلِ آب

لبِشون تُنگِ نمک

وصلِشون خنده ی شک

دلِشون دریای خون،

پای دیفارِ خزه

می خونن ضجه کنون:

« پسرای عموصحرا لبِتون کاسه نبات

صدتا هجرون واسه یه وصلِ شما خمس و زکات!

دریا از اشکِ شما شور شد و رفت

بختِمون از دَمِ در دور شد و رفت.

رازِ عشقو سرِ صحرا نریزین

اشکِتون شوره، تو دریا نریزین!

اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی ده

ننه دریام دیگه مارو به شما پس نمی ده.

دیگه اونوَخ تا قیامت دلِ ما گنجِ غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.

پرده زنبوریِ دریا می شه بُرجِ غمِ مون

عشقِتون دق می شه، تا حشر می شه هم دَمِ مون!»

مگه دیفارِ خزه موش

نداره؟

مگه موش گوش نداره؟

موشِ دیفار، ننه دریا رو خبردار می کنه:

ننه دریا، کج و کوج

بددل و لوس و لجوج،

جادو در کار می کنه.

تا صداشون نرسه

لبِ دریای خزه،

از لجِش، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه:

اسبای ابرِ سیا

تو هوا شیهه کشون،

بشکه ی خالیِ رعد

روی بومِ آسمون.

آسمون، غرومب غرومب!

طبلِ آتیش، دودودومب!

نعره ی موجِ بلا

می ره تا عرشِ خدا؛

صخره ها از خوشی فریاد می زنن.

دخترا از دلِ آب داد می زنن:

« پسرایِ عموصحرا!

دلِ ما پیشِ شماس.

نکنه فکر کنین

حقه زیرِ سرِ ماس:

ننه دریای حسود

کرده این آتش و دود!»

پسرا، حیف! که جز نعره و دل ریسه ی باد

هیچ صدای دیگه یی

به گوشاشون نمیاد!

غمِشون سنگِ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دلِشون غصه تَرَک،

تو سیاهی، سوت و کور

گوش می دن به موجِ سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

جُم جُمَک برقِ بلا

طبلِ آتیش تو هوا!

خیزخیزک موجِ عبوس

تا دَمِ عرشِ خدا!

نه ستاره نه سرود

لبِ دریای حسود،

زیرِ این تاقِ کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا هیچی نبود!

1338

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

لحظه ها و همیشه

سرود

برای پرویزِ شاپور

برو، مردِ بیدار؛ اگر نیست کس

که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

همه روزگارت به تلخی گذشت

شکر چند جویی، در این تلخ دشت؟

به بیهوده جُستن فروکاستی

قبای خستگی بر تن آراستی،

قبایی همه وصله بر وصله بر

قبایی ز نفرت بر او آستر.

همه پایم از خستگی ریش ریش

نه راهی نه ذی روحی از پُشت و پیش.

نه وقتی که واگردم از رفته راه

نه بختی که با سر درافتم به چاه

نه بیم و نه امید و، از پیش و پس

بیابان و خارِ بیابان و بس!

چه حاصل اگر خامُشی بشکنم

که: «یاران، در این دشت تنها، منم»؟

گرفتم به بانگی گلو بردرم

که در دَم بسوزد چو خاکسترم،

گرفتم که تُندر فشاندم؛ چه سود

کز این هیمه نی

شعله خیزد نه دود.

گرفتم که فریاد برداشتم

یکی تیغ در جانِ شب کاشتم؛

مرا، تیغِ فریاد بُرَّنده نیست

در آن مُرده آباد که ش زنده نیست...

برو مردِ بیدار، اگر نیست کس

که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

بنه، خواب اگر خوشتر افتادِشان،

که آخر دهد رنج، ره یادِشان.

بهل شب شود چیره، تا بنگری

هم از اشکِشان سر زند اختری.

چو پوسید چون لاشِ گندیده، شب،

کویرِ نفس مرده در گورِ تب؛

وُامیدی به جا مانده گر نیز هست

به سودای عُزلت درِ خانه بست،

ببینی که از هولِ شب، اشکِ آب

بتوفد چنان کوره ی آفتاب.

برو مردِ بیدار؛ اگر نیست کس

که دل با تو دارد، ممان یک نفس!

تو گُل جویی ای مرد و ره پُرخَس است

شِکرخواه را، حرفِ تلخی بس است!

13371339 تهران

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میلاد

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود

و شبْ نیمه ی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتاب زده فرود آمد از سرا گامزنان

اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ های کبودِ پستانش می گذشت

و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می بَرَد

و در چشم هایش که به سبزه و مهتاب می نگریست نگاهِ شرم بود

از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش می سوخت

و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابیِ جاودانه ی علف،

که سرسبزیِ صحرا را مایه به دست می دهد

و شرمناکِ خاطره یی لغزان و گریزان و دیربه دست بود از آن چه با تنِ او رفت؛

میانِ او بیگانه با ماجرا و بیگانه مردی چنان تند، که با راه های تنش آنگونه چالاک یگانه بود

و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفته ی او دست می سود

و جنبش اش

به نسیمی می مانست از بوی علف های آفتاب خورده پُر،

که پرده های شکوفه را به زیر می افکَنَد تا دانه ی نارس آشکاره شود.

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود

و فواره ی باغ بود که با حرکت های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد می رقصید

و عروسِ تازه بر پهنه ی چمن بخفت، در شبْ نیمه ی چارمین

و در آن دم، من در برگچه های نو رُسته بودم

یا در نسیمِ لغزان

و ای بسا که در آب های ژرف

و نفسِ بادی که شکوفه ی کوچک را بر درختِ ستبر می جنباند در من ناله می کرد

و چشمه های روشنِ باران در من می گریست

نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره ی باغ بود

و عروسِ تازه که در شبْ نیمه ی چارمین بر بسترِ علف های نو رُسته خفته بود

با آتشی در نهادش، از احساسِ مردی در کنارِ خویش بر خود بلرزید

و من برگ و برکه نبودم

نه باد و نه باران

ای روحِ گیاهی! تنِ من زندانِ تو بود

و عروسِ تازه، پیش از آن که لبانِ پدرم را بر لبانِ خود احساس کند

از روحِ درخت و باد و برکه بار گرفت، در شبْ نیمه ی چارمین

و من شهری بی برگ وباد را زندانِ خود کردم

بی آنکه خاطره ی باد و برگ از من بُگریزد.

چون زاده شدم چشمانم به دو برگِ نارون می مانست،

رگانم به ساقه ی نیلوفر، دستانم به پنجه ی افرا

و روحی لغزنده به سانِ باد و برکه، به گونه ی باران

و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جانگزا چونان فریادِ مرگ در من شکست

و من ای طبیعتِ مشقت آلوده، ای پدر!

فرزندِ تو بودم.

16 اردیبهشتِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

گریزان

برای خانمِ عالیه جهانگیر یوشیج

از کوره راهِ تنگ گذشتم

نیز از کنارِ گله ی خُردی که

زنگِ برنجیِ بزِ پیش آهنگ

از دور، طرحِ تکاپوی خسته یی را

با جِنگ جِنگِ لُختش

در ذهنِ آدمی

تصویر می نهاد...

از پُشتِ بوته، مرغی نالان، هراسناک

پر برکشید و

یک دم

در دره های تنگ

موجِ گریزپاییِ پُر وحشت اش

چون کاسه یی سفالین بشکست

از صخره یی به صخره یی

از سنگ روی سنگ...

می دیدم از کمرکشِ کُهسار

در شیب گاهِ دره ی تاریک

آن شعله ها که در دِه می سوخت جای جای:

پی سوزِ آسیاب

آتش که در اجاق

دودی که از تنور

فانوس ها به معبرها

پُرشیب و پیچ پیچ...

وآنگاه

دیدم

در پیشِ روی، منظره ی کوهسار را

با راهِ پیچ پیچان، پیچیده بر کمر.

مشتاق، گفتم:

« ای کوه!

«با خود دلی به سوی تو می آورم ز راه

«با قعرِ او حکایتِ ناگفته مرده یی.

«آنجا، به دِه، کسانِ مرا دل به من نبود.»

بی پاسخی از او گفتم:

« ای کوه!

«رنجی ست سوختن

«بی التفاتِ قومی، کاندر اجاقِشان

«از سوزِ توست اگر شرری هست،

«بی زهرخندِ قومی، کز توست اگر به لب هاشان

«امکانِ خنده این قدری هست.»

بی پاسخی از او

مِه بر گُدارِ سرکش می پیچید.

از دور، در شبی که می آمد

بر تیزه ها فرود

سگ های گله، بر شبحِ صخره ها، به شور

لاییدنی مداوم

آغاز کرده بودند.

اعماقِ دره، با نفسِ سردِ شامگاه،

از نغمه های کاکلی و سینه سرخ ها

می مانْد بی صدا.

گویی به قله هایِ ازاکوه اختران

چون دخترانِ گازُر

خاکستری قبای هوا را

از خونِ آفتاب بشسته

در نیل می زدند.

فانوس های دِه

یک آسمانِ دیگر را، در دره ی سیاه

اکلیل می زدند.

1339 - یوش

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پایتختِ عطش

آب کم جو. تشنگی آور به دست!

مولای روم

1

آفتاب، آتشِ بی دریغ است

و رؤیای آبشاران

در مرزِ هر نگاه.

بر درگاهِ هر ثُقبه

سایه ها

روسبیانِ آرامش اند.

پی جوی آن سایه ی بزرگم من که عطشِ خشک ْدشت را باطل می کند.

چه پگاه و چه پسین،

اینجا

نیمروز

مظهرِ «هست» است:

آتشِ سوزنده را رنگی و اعتباری نیست

دروازه ی امکان بر باران بسته است

شن از حُرمتِ رود و بسترِ شن پوشِ خشک ْرود از وحشتِ «هرگز» سخن می گوید.

بوته ی گز به عبث سایه یی در خلوتِ خویش می جوید.

ای شبِ تشنه! خدا کجاست؟

تو

روزِ دیگرگونه ای

به رنگی دیگر

که با تو

در آفرینشِ تو

بیدادی رفته است:

تو زنگیِ زمانی.

2

کنارِ تو را ترک گفته ام

و زیرِ این آسمانِ نگونسار که از جنبشِ هر پرنده تهی ست و هلالی

کدر چونان مُرده ماهیِ سیم گونه فلسی بر سطحِ بی موج اش می گذرد

به بازجُستِ تو برخاسته ام

تا در پایتختِ عطش

در جلوه یی دیگر

بازت یابم.

ای آبِ روشن!

تو را با معیارِ عطش می سنجم.

در این سرابچه

آیا

زورقِ تشنگی ست

آنچه مرا به سوی شما می راند

یا خود

زمزمه ی شماست

و من نه به خود می روم

که زمزمه ی شما

به جانبِ خویشم می خواند؟

نخلِ من ای واحه ی من!

در پناهِ شما چشمه سارِ خنکی هست

که خاطره اش

عُریانم می کند.

18 خردادِ 1339

چابهار

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میان ِ ماندن و رفتن...

میان ِ ماندن و رفتن حکایتی کردیم

که آشکارا در پرده ی ِ کنایت رفت.

مجال ِ ما همه این تنگ مایه بود و، دریغ

که مایه خود همه در وجه ِ این حکایت رفت.

28 خرداد ِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سخنی نیست...

به اِولین و ثمین باغچه بان

چه بگویم؟ سخنی نیست.

می وزد از سرِ امید، نسیمی،

لیک، تا زمزمه یی ساز کند

در همه خلوتِ صحرا

به ره اش

نارونی نیست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

پُشتِ درهای فروبسته

شب از دشنه و دشمن پُر

به کج اندیشی

خاموش

نشسته ست.

بام ها

زیرِ فشارِ شب

کج،

کوچه

از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج

خسته ست.

چه بگویم؟ سخنی نیست.

در همه خلوتِ این شهر، آوا

جز ز موشی

که دَرانَد کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شومُرده زنی، نیست.

ور نسیمی جُنبد

به ره اش

نجوا را

نارونی نیست.

چه بگویم؟

سخنی نیست...

27 آذرِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

حماسه؟

در چارراه ها خبری نیست:

یک عده می روند

یک عده خسته بازمی آیند

و انسان که کهنه رند خدایی ست بی گمان

بی شوق و بی امید

برای دو قرصِ نان

کاپوت می فروشد

در معبرِ زمان.

در کوچه

پُشتِ قوتیِ سیگار

شاعری

اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

« انسان، خداست.

حرفِ من این است.

گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،

انسان خداست.

آری. این است حرفِ من!»

. . . . . . . . . . . . . . .

از بوقِ یک دوچرخه سوارِ الاغِ پست

شاعر ز جای جَست و...

...مدادش، نوکش شکست!

28 آذرِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

رهگذران

سر در زیر از شاهراهِ متروک پیش می آمدند

و تپه های گُل پوشِ بهاری

در نظرگاهِ ایشان انتظاری بیهوده می بُرد.

به کُندی از برابرِ من گذشتند بی آنکه به من درنگرند

و من ایشان را بازشناختم

چرا که از جانبِ پدرانِشان پیغامی با من بود.

در رهگذرِ شراب آلوده دعایی می خواندند

و در مهتابی های پُرخاطره

چشمانِ پُرخنده ی دختران

یک دَم به نظاره،

از بسترهای آشفته به جانبِ ایشان می گرایید

و دیدم که امید به درگاهِ ناباور بسته بودند

و از پسِ ایشان

جاده ی خالی

خسته بود.

می دانستم که دیگرباره از این راه

باز

نمی آیند.

می دانستم که دیگرباره از این راه بازنمی آیند، چرا که منزلگَهِ مقصودِ ایشان سرابی لغزنده بود.

می دانستم.

با ایشان گفتم که:

« هم دراین جای خواهم ایستاد

و چندان که فرزندانِ شما بگذرند

پیغامِ شما خواهم گزاشت.»

اولِ اردیبهشتِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

کوه ها

کوه ها با هم اند و تنهایند

همچو ما،

باهمانِ تنهایان.

1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

انگیزه های خاموشی

پس آدم، ابوالبشر، به پیرامنِ خویش نظاره کرد

و بر زمینِ عُریان نظاره کرد

و به آفتاب که روی درمی پوشید نظاره کرد

و در این هنگام، بادهای سرد بر خاکِ برهنه می جنبید

و سایه ها همه جا بر خاک می جنبید

و هر چیزِ دیدنی به هیأتِ سایه یی درآمده در سایه ی عظیم می خلید

و روحِ تاریکی بر قالبِ خاک منتشر بود

و هر چیزِ بِسودنی دستمایه ی وهمی دیگرگونه بود

و آدم، ابوالبشر، به جُفتِ خویش درنگریست

و او در چشم های جُفتِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود

و در خاموشی در او نظر کرد

و تاریکی در جانِ او نشست.

و این نخستین بار بود، بر زمین و در همه آسمان، که گفتنی سخنی ناگفته ماند

پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید

و او را چون رعدِ آسمان ها خروشان یافت

و او را چون آبِ رودخانه ها پیچان یافت

و برادرِ خون اش را به سانِ سنگِ کوه سرد و سخت یافت

و او را دریافت

و او را با بداندیشی همراه یافت، چون ماده میشی که نوزادش در قفای اوست

و او را چون مرغانِ نخجیر با چنگالِ گشوده دید

و برادرِ خون اش را به خونِ خویش آزمند یافت

و هابیل در برادرِ خونِ خویش نظر کرد

و در چشمِ او شگفتی و ناباوری بود

و در خاموشی به جانبِ قابیل نظر کرد

و آیینه ی مهتاب در جانش با شاخه ی نازکِ

رگ هایش شکست.

و این خود بارِ نخستین نبود، بر زمین و در همه ی زمین، که گفتنی سخنی بر لبی ناگفته می مانْد.

و از آن پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می مانَد

چون ما تو و من به هنگامِ دیدارِ نخستین

که نگاهِ ما به هم درایستاد، و گفتنی ها به خاموشی در نشست

و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می مانَد بر لبِ آدمیان

بدان هنگام که کبوترِ آشتی بر بامِ ایشان می نشیند

به هنگامِ اعتراف و به گاهِ وصل

به هنگامِ وداع و از آن بیش بدان هنگام که بازمی گردند تا به قفایِ خویش درنگرند...

و از آن پس، گفتنی ها، تا ناگفته بمانَد انگیزه های بسیار یافت.

15 اسفندِ 1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

غزلِ ناتمام...

به هر تارِ جانم صد آواز هست

دریغا که دستی به مضراب نیست.

چو رویا به حسرت گذشتم، که شب

فروخفت و با کس سرِ خواب نیست.

1339

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

اکنون، دیگرباره شبی گذشت.

به نرمی از برِ من گذشت با تمامی لحظه هایش.

چونان باکره ی عشقی

که با همه انحناهای تنش

از موی تا به ناخن

تن به نوازشِ دستی گرم رها کند،

بانوی درازگیسو را

در برکه یی که یک دَم از گردشِ ماهیِ خواب آشفته نشد

غوطه دادم.

به معشوقی می مانست، چرا که

با احساسی از شرم در او خیره مانده بودم.

از روشنایی گریزان بود.

گفتم که سحرگاهان در برابرِ آفتاب اش بخواهم دید

و چراغ را کُشتم.

چندان که آفتاب برآمد

چنان چون شبنمی

پریده بود.

آذرِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من مرگ را...

اینک موجِ سنگین گذرِ زمان است که در من می گذرد.

اینک موجِ سنگین گذرِ زمان است که

چون جوبارِ آهن در من می گذرد.

اینک موجِ سنگین گذرِ زمان است که چونان دریایی از پولاد و سنگ در من می گذرد.

در گذرگاهِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم

در گذرگاهِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم

در گذرگاهِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

نیلوفر و باران در تو بود

خنجر و فریادی در من،

فواره و رؤیا در تو بود

تالاب و سیاهی در من.

در گذرگاهت سرودی دیگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بیشه

من موج را سرودی کردم

پُرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پُرطبل تر ز مرگ

سرسبزتر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پُرتپش تر از دلِ دریا

من موج را سرودی کردم

پُرطبل تر از حیات

من مرگ را

سرودی کردم.

آذرِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

وصل

1

در برابرِ بی کرانیِ ساکن

جنبشِ کوچکِ گُلبرگ

به پروانه یی ماننده بود.

زمان، با گامِ شتابناک برخاست

و در سرگردانی

یله شد.

در باغستانِ خشک

معجزه ی وصل

بهاری کرد.

سرابِ عطشان

برکه یی صافی شد،

و گنجشکانِ دست آموزِ بوسه

شادی را

در خشکسارِ باغ

به رقص آوردند.

2

اینک! چشمی بی دریغ

که فانوسِ اشک اش

شوربختیِ مردی را که تنها بودم و تاریک

لبخند می زند.

آنک منم که سرگردانی هایم را همه

تا بدین قُلّه ی جُل جُتا

پیموده ام

آنک منم

میخِ صلیب از کفِ دستان به دندان برکنده.

آنک منم

پا بر صلیبِ باژگون نهاده

با قامتی به بلندیِ فریاد.

3

در سرزمینِ حسرت معجزه یی فرود آمد

[و این خود دیگرگونه معجزتی بود].

فریاد کردم:

« ای مسافر!

با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می داشتم

این مایه ستیزه چرا رفت؟

با ایشان چه می بایدم کرد؟»

« بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم.

لایه ی تیره فرونشست

آبگیرِ

کدر

صافی شد

و سنگریزه های زمزمه

در ژرفای زلال

درخشید

دندان های خشم

به لبخندی

زیبا شد

رنجِ دیرینه

همه کینه هایش را

خندید

پای آبله

در چمنزارانِ آفتاب

فرود آمدم

بی آنکه از شبِ ناآشتی

داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

4

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امیدِ دریچه یی

دل بسته بودم.

5

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گویی از پاک ترین هوای کوهستانی

لبالب

قدحی درکشیده ام.

در فرصتِ میانِ ستاره ها

شلنگ انداز

رقصی می کنم -

دیوانه

به تماشای من بیا!

دیِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

به گوهرِ مراد

کوچه ها باریکن

دُکّونا

بسته س،

خونه ها تاریکن

تاقا

شیکسته س،

از صدا

افتاده

تار و کمونچه

مُرده می برن

کوچه به

کوچه.

نگا کن!

مُرده ها

به مُرده

نمی رن،

حتا به

شمعِ جون سپرده

نمی رن،

شکلِ

فانوسی ین

که اگه خاموشه

واسه نَف نیس

هَنو

یه عالم نف توشه.

جماعت!

من دیگه

حوصله

ندارم

به «خوب»

امید و

از «بد» گله

ندارم.

گرچه از

دیگرون

فاصله

ندارم،

کاری با

کارِ این

قافله

ندارم!

کوچه ها

باریکن

دُکّونا

بسته س،

خونه ها

تاریکن

تاقا

شیکسته س،

از صدا

افتاده

تار و

کمونچه

مُرده

می برن

کوچه به

کوچه...

1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آیدا در آینه

آغاز

بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود درنرسیده بود

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،

و قلب ام

در خلأ

تپیدن آغاز کرد.

گهواره ی تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،

بی آنکه با نخستین قدم های ناآزموده ی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم.

نخستین سفرم

بازآمدن بود.

دوردست

امیدی نمی آموخت.

لرزان

بر پاهای نو راه

رو در افقِ سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.

دوردست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

زندانی چندان عظیم بود

که روح

از شرمِ ناتوانی

در اشک

پنهان می شد.

فروردینِ 1340

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

میانِ خورشیدهای همیشه

زیباییِ تو

لنگری ست

خورشیدی که

از سپیده دمِ همه ستارگان

بی نیازم می کند.

نگاهت

شکستِ ستمگری ست

نگاهی که عریانیِ روحِ مرا

از مِهر

جامه یی کرد

بدانسان که کنونم

شبِ بی روزنِ هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روزِ دیگری ست

آنک چشمانی که خمیرْمایه ی مِهر است!

وینک مِهرِ تو:

نبردْافزاری

تا با تقدیرِ خویش پنجه در پنجه کنم.

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمتِ نا به هنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخِ عزیمتِ جاودانه بود.

میانِ آفتاب های همیشه

زیباییِ تو

لنگری ست

نگاهت

شکستِ ستم گری ست

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روزِ دیگری ست.

شهریور 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من و تو، درخت و بارون ...

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می کنه

میونِ جنگلا تاقم می کنه.

تو بزرگی مثِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی

مثِ شب.

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.

تازه، وقتی بره مهتاب و

هنوز

شبِ تنها

باید

راهِ دوری رو بره تا دَمِ دروازه ی روز

مثِ شب گود و بزرگی

مثِ شب.

تازه، روزم که بیاد

تو تمیزی

مثِ شبنم

مثِ صبح.

تو مثِ مخملِ ابری

مثِ بوی علفی

مثِ اون ململِ مه نازکی:

اون ململِ مه

که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میونِ موندن و رفتن

میونِ مرگ و حیات.

مثِ برفایی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مثِ اون قله ی مغرورِ بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

من باهارم

تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار،

نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می کنه

میونِ جنگلا تاقم می کنه.

مهرِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

من و تو...

من و تو یکی دهانیم

که با همه آوازش

به زیباتر سرودی خواناست.

من و تو یکی دیدگانیم

که دنیا را هر دَم

در منظرِ خویش

تازه تر می سازد.

نفرتی

از هرآنچه بازِمان دارد

از هرآنچه محصورِمان کند

از هرآنچه واداردِمان

که به دنبال بنگریم،

دستی

که خطی گستاخ به باطل می کشد.

من و تو یکی شوریم

از هر شعله یی برتر،

که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست

چرا که از عشق

رویینه تنیم.

و پرستویی که در سرْپناهِ ما آشیان کرده است

با آمدشدنی شتابناک

خانه را

از خدایی گم شده

لبریز می کند.

23 دیِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراسِ من باری همه از مردن در سرزمینی ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

دیِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

خفتگان

به مناسبتِ بیستمین سالِ قیامِ دلیرانه ی گتتوی شهرِ ورشو

از آن ها که رویاروی

با چشمانِ گشاده در مرگ نگریستند،

از برادرانِ سربلند،

در محله ی تاریک

یک تن بیدار نیست.

از آن ها که خشمِ گردن کش را در گِرهِ مشت های خالیِ خویش فریاد کردند،

از خواهرانِ دلتنگ،

در محله ی تاریک

یک تن بیدار نیست.

از آن ها که با عطرِ نانِ گرم و هیاهوی زنگِ تفریح بیگانه ماندند

چرا که مجالِ ایشان در فاصله ی گهواره و گور بس کوتاه بود،

از فرزندانِ ترس خورده ی نومید،

در محله ی تاریک

یک تن بیدار نیست.

ای برادران!

شماله ها فرود آرید

شاید

که چشمِ ستاره یی

به شهادت

در میانِ این هیاکلِ نیمی از رنج و نیمی از مرگ که در گذرگاهِ رؤیای ابلیس به خلأ پیوسته اند

تصویری چنان بتواند یافت

که شباهتی از یهوه به میراث برده باشد.

اینان مرگ را سرودی کرده اند.

اینان مرگ را

چندان شکوهمند و بلند آواز داده اند

که بهار

چنان چون آواری

بر رگِ دوزخ خزیده است.

ای برادران!

این سنبله های سبز

در آستانِ درو سرودی چندان دل انگیز خوانده اند

که دروگر

از حقارتِ خویش

لب به تَحَسُر گَزیده است.

مشعل ها فرود آرید که در سراسرِ گتتوی خاموش

به جز چهره ی جلادان

هیچ چیز از خدا شباهت نبرده است.

اینان به مرگ از مرگ شبیه ترند.

اینان از مرگی بی مرگ شباهت برده اند.

سایه یی لغزانند که

چون مرگ

بر گستره ی غمناکی که خدا به فراموشی سپرده است

جنبشی جاودانه دارند.

16 اسفندِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می گردد

نه در خیال، که رویاروی می بینم

سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره ام که آبستنِ عشقی سرشار است

کیفِ مادر شدن را

در خمیازه های انتظاری طولانی

مکرر می کند.

خانه یی آرام و

اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

تا نخستین خواننده ی هر سرودِ تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که از نوازشِ دست های گرمِ تو

نطفه بسته است...

میزی و چراغی،

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده،

و بوسه یی

صله ی هر سروده ی نو.

و تو ای جاذبه ی لطیفِ عطش که دشتِ خشک را دریا می کنی،

حقیقتی فریبنده تر از دروغ،

با زیبایی ات باکره تر از فریب که اندیشه ی مرا

از تمامیِ آفرینش ها بارور می کند!

در کنارِ تو خود را

من

کودکانه در جامه ی نودوزِ نوروزیِ خویش می یابم

در آن سالیانِ گم، که زشت اند

چرا که خطوطِ اندامِ تو را به یاد ندارند!

خانه یی آرام و

انتظارِ

پُراشتیاقِ تو تا نخستین خواننده ی هر سرودِ نو باشی.

خانه یی که در آن

سعادت

پاداشِ اعتماد است

و چشمه ها و نسیم

در آن می رویند.

بامش بوسه و سایه است

و پنجره اش به کوچه نمی گشاید

و عینک ها و پستی ها را در آن راه نیست.

بگذار از ما

نشانه ی زندگی

هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم

تا از گزندِ اهرمنانِ کتاب خوار

که مادربزرگانِ نرینه نمای خویش اند امانِمان باد.

تو را و مرا

بی من و تو

بن بستِ خلوتی بس!

که حکایتِ من و آنان غمنامه ی دردی مکرر است:

که چون با خونِ خویش پروردمِشان

باری چه کنند

گر از نوشیدنِ خونِ منِشان

گزیر نیست؟

تو و اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

من و خانه مان

میزی و چراغی...

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می گیرم.

در رؤیاها و

در امیدهایم!

24 اردیبهشتِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

تکرار

جنگلِ آینه ها به هم در شکست

و رسولانی خسته بر این پهنه ی نومید فرود آمدند

که کتابِ رسالتِشان

جز سیاهه ی آن نام ها نبود

که شهادت را

در سرگذشتِ خویش

مکرر کرده بودند.

با دستانِ سوخته

غبار از چهره ی خورشید سترده بودند

تا رخساره ی جلادانِ خود را در آینه های خاطره بازشناسند.

تا دریابند که جلادانِ ایشان، همه آن پای در زنجیرانند

که قیامِ درخون تپیده ی اینان

چنان چون سرودی در چشم اندازِ آزادیِ آنان رُسته بود،

همه آن پای در زنجیرانند که، اینک!

بنگرید

تا چگونه

بی ایمان و بی سرود

زندانِ خود و اینان را دوستاق بانی می کنند،

بنگرید!

بنگرید!

جنگلِ آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر گستره ی تاریک فرود آمدند

که فریادِ دردِ ایشان

به هنگامی که شکنجه بر قالبِشان پوست می درید

چنین بود:

« کتابِ رسالتِ ما محبت است و زیبایی ست

تا بلبل های بوسه

بر شاخِ ارغوان بسرایند.

شوربختان را نیک فرجام

بردگان را آزاد و

نومیدان را امیدوار خواسته ایم

تا تبارِ یزدانیِ انسان

سلطنتِ جاویدانش را

بر قلمروِ خاک

بازیابد.

کتابِ رسالتِ ما محبت است و زیبایی ست

تا زهدانِ خاک

از تخمه ی کین

بار نبندد.»

جنگلِ آیینه فروریخت

و رسولانِ خسته به تبارِ شهیدان پیوستند،

و شاعران به تبارِ شهیدان پیوستند

چونان کبوترانِ آزادْپروازی که به دستِ غلامان ذبح می شوند

تا سفره ی اربابان را رنگین کنند.

و بدین گونه بود

که سرود و زیبایی

زمینی را که دیگر از آنِ انسان نیست

بدرود کرد.

گوری ماند و نوحه یی.

و انسان

جاودانه پادربند

به زندانِ بندگی اندر

بمانْد.

25 اسفندِ 1341

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چهار سرود برای آیدا

1

سرودِ مردِ سرگردان

مرا می باید که در این خمِ راه

در انتظاری تاب سوز

سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم،

چرا که سرانجام

امید

از سفری به دیرانجامیده باز می آید.

به زمانی اما

ای دریغ!

که مرا

بامی بر سر نیست

نه گلیمی به زیرِ پای.

از تابِ خورشید

تفتیدن را

سبویی نیست

تا آبش دهم،

و برآسودنِ از خستگی را

بالینی نه

که بنشانمش.

مسافرِ چشم به راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید.

ای همه ی امیدها

مرا به برآوردنِ این بام

نیرویی دهید!

29 اردیبهشتِ 1342

2

سرودِ آشنایی

کیستی که من

اینگونه

به اعتماد

نامِ خود را

با تو می گویم

کلیدِ خانه ام را

در دستت می گذارم

نانِ شادی هایم را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

اینچنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

اینگونه به جد

در دیارِ رؤیاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

29 اردیبهشتِ 1342

3

کدامین ابلیس

تو را

اینچنین

به گفتنِ نه

وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته یی ست

از دامِ کدام اهرمن ات

بدینگونه

هُشدار می دهد؟

تردیدی ست این؟

یا خود

گام ْصدای بازپسین قدم هاست

که غُربت را به جانبِ زادگاهِ آشنایی

فرود می آیی؟

30 اردیبهشتِ 1342

4

سرود برای سپاس و پرستش

بوسه های تو

گنجشکَکانِ پُرگوی باغ اند

و پستان هایت کندوی

کوهستان هاست

و تنت

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با من اش در میان می گذارند.

تنِ تو آهنگی ست

و تنِ من کلمه یی که در آن می نشیند

تا نغمه یی در وجود آید:

سرودی که تداوم را می تپد.

در نگاهت همه ی مهربانی هاست:

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

و در سکوتت همه ی صداها:

فریادی که بودن را تجربه می کند.

31 اردیبهشتِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

سرودِ پنجم

1

سرودِ پنجم سرودِ آشنایی های ژرف تر است.

سرودِ اندُه گزاری های من است و

اندوه گساریِ او.

نیز

این

سرودِ سپاسی دیگر است

سرودِ ستایشی دیگر:

ستایشِ دستی که مضرابش نوازشی ست

و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه می نوازد [و این سخن چه قدیمی ست!].

دستی که همچون کودکی

گرم است

و رقصِ شکوهمندی ها را

در کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویش

ترجمه می کند.

آن لبان

از آن پیش تر که بگوید

شنیدنی ست.

آن دست ها

بیش از آنکه گیرنده باشد

می بخشد.

آن چشم ها

پیش از آنکه نگاهی باشد

تماشایی ست.

و این

پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ است

که ویرانه را

به نبردِ با ویرانی به پای می دارد.

لبی

دستی و چشمی

قلبی که زیبایی را

در این گورستانِ خدایان

به سانِ مذهبی

تعلیم می کند.

امیدی

پاکی و ایمانی

زنی

که نان و رختش را

در این قربانگاهِ بی عدالت

برخیِ محکومی می کند که منم.

2

جُستن اش را پا نفرسودم:

به هنگامی که رشته ی دارِ من از هم گسست

چنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد.

هم در آن هنگام

که زمین را دیگر

به رهاییِ من امیدی نبود

و مرا به جز این

امکانِ انتقامی

که بداندیشانه بی گناه بمانم!

جُستن اش را پا نفرسودم.

نه عشقِ نخستین

نه امیدِ آخرین بود

نیز

پیامِ ما لبخندی نبود

نه اشکی.

همچنان که، با یکدیگر چون به سخن در آمدیم

گفتنی ها را همه گفته یافتیم

چندان که دیگر هیچ چیز در میانه

ناگفته نمانده بود.

3

خاک را بدرودی کردم و شهر را

چرا که

او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

آسمان را بدرود کردم و مهتاب را

چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود.

نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشتگان بود،

که اینان هیمه ی دوزخ اند

و آن یکان

در کاری بی اراده

به زمزمه یی خواب آلوده

خدای را

تسبیح می گویند.

سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

« ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

سلطنتِ شما را تردیدی نیست

اگر او به تنهایی

خواننده ی شما باد!

چرا که او بی نیازیِ من است از بازارگان و از همه ی خلق

نیز از آن کسان که شعرِ مرا می خوانند

تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمیِ خویش سرزنشی کنند!

چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته ام.»

4

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم

در روشنایی زیبا

در تاریکی زیباست.

در روشنایی دوسترش می دارم.

و در تاریکی دوسترش می دارم.

من به خلوتِ خویش از برایش شعرها می خوانم

که از سرِ احتیاط هرگزا بر کاغذی نبشته نمی شود.

چرا که چون نوشته آید و بادی به بیرونش افکند

از غضب پوست بر اندامِ خواننده بخواهد درید.

گرچه از قافیه های لعنتی در این شعرها نشانی نیست؛

[از آنگونه قافیه ها بر گذرگاهِ هر مصراع،

که پنداری حاکمی خُل ناقوس بانانی بر سرِ پیچِ هر کوچه برگماشته است

تا چون رهگذری پا به پای اندیشه های فرتوتِ پیزُری چُرت زنان می گذرد

پتک به ناقوس فروکوبند و چرتش را چون چلواری آهارخورده بردرند

تا از یاد نبرد که حاکمِ شهر کیست]

اما خشمِ خواننده ی آن شعرها،

از نبودِ ناقوس بانانِ خرگردنی از آنگونه نیست.

نیز نه ازآنروی که زنگوله ی وزنی چرا به گردنِ این استر آونگ نیست

تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند.

نیز نه بدان سبب که فی المثل

شعری از اینگونه را غزل چرا نامیده ام:

5

غزلِ درود و بدرود

با درودی به خانه می آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می گویی.

ای سازنده!

لحظه ی عمرِ من

به جز فاصله ی میانِ این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی واقعی ست

که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگرِ ساعتی ست

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی ست پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی ست که زمانِ مرا می سازد

لحظه هایی ست که عمرِ مرا سرشار می کند.

6

باری، خشم خواننده ازآنروست که ما حقیقت و زیبایی را با معیارِ او نمی سنجیم

و بدینگونه آن کوتاه اندیش از خواندنِ هر شعر سخت تهی دست بازمی گردد.

روزی فی المثل، قطعه یی ساز کرده بر پاره ی کاغذی نوشتم

که قضا را، باد، آن پاره کاغذ به کوچه درافکند،

پیشِ پای سیاه پوش مردی که از گورستان بازمی آمد

به شبِ آدینه، با چشمانی سُرخ و برآماسیده چرا که بر تربتِ والدِ خویش بسیار گریسته بود.

و این است آن قطعه که بادِ سخن چین با آن به گورِ پدر گریسته در میان نهاد:

7

به یک جمجمه

پدرت چون گربه ی بالغی

می نالید

و مادرت در اندیشه ی دردِ لذتناکِ پایان بود

که از رهگذرِ خویش

قنداقه ی خالیِ تو را

می بایست

تا از دلقکی حقیر

بینبارد،

و ای بسا به رؤیای مادرانه ی منگوله یی

که بر قبه ی شب کلاه تو می خواست دوخت.

باری

و حرکتِ گاهواره

از اندامِ نالانِ پدرت

آغاز شد.

گورستانِ پیر

گرسنه بود،

و درختانِ جوان

کودی می جُستند!

ماجرا همه این است

آری

ورنه

نوسانِ مردان و گاهواره ها

به جز بهانه یی

نیست.

اکنون جمجمه ات

عُریان

بر همه آن تلاش و تکاپوی بی حاصل

فیلسوفانه

لبخندی می زند.

به حماقتی خنده می زند که تو

از وحشتِ مرگ

بدان تن دردادی:

به زیستن

با غُلی بر پای و

غلاده یی بر گردن.

زمین

مرا

و تو را و اجدادِ ما را به بازی گرفته است.

و اکنون

به انتظارِ آن که جازِ شلخته ی اسرافیل آغاز شود

هیچ به از نیشخند زدن نیست.

اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبید

حتا به گونه ی حلاجان،

چرا که میانِ تمامیِ سازها

سُرنا را بسی ناخوش می دارم.

8

من محکومِ شکنجه یی مضاعفم:

اینچنین زیستن،

و اینچنین

در میانِ شما زیستن

با شما زیستن

که دیری دوستارِتان بوده ام.

من از آتش و آب

سر درآوردم.

از توفان و از پرنده.

من از شادی و درد

سر درآوردم،

گُلِ خورشید را اما

هرگز ندانستم

که ظلمت گردانِ شب

چگونه تواند شد!

دیدم آنان را بی شماران

که دل از همه سودایی عُریان کرده بودند

تا انسانیت را از آن

عَلَمی کنند

و در پسِ آن

به هر آنچه انسانی ست

تُف می کردند!

دیدم آنان را بی شماران،

و انگیزه های عداوتِشان چندان ابلهانه بود

که مُردگانِ عرصه ی جنگ را

از خنده

بی تاب می کرد؛

و رسم و راهِ کینه جویی شان چندان دور از مردی و مردمی بود

که لعنتِ ابلیس را

بر می انگیخت...

ای کلادیوس ها!

من برادرِ اوفلیای بی دست وپایم؛

و امواجِ پهنابی که او را به ابدیت می بُرد

مرا به سرزمینِ شما افکنده است.

9

دربه درتر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید.

ای تیزخرامان!

لنگیِ پای من

از ناهمواریِ راهِ شما بود.

10

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

دستِ مرا بگیر!

سخنِ من نه از دردِ ایشان بود،

خود از دردی بود

که ایشانند!

اینان دردند و بودِ خود را

نیازمندِ جراحات به چرک اندر نشسته اند.

و چنین است

که چون با زخم و فساد و سیاهی به جنگ برخیزی

کمر به کین ات استوارتر می بندند.

برویم ای یار، ای یگانه ی من!

برویم و، دریغا! به هم پاییِ این نومیدیِ خوف انگیز

به هم پاییِ این یقین

که هر چه از ایشان دورتر می شویم

حقیقتِ ایشان را آشکاره تر

در می یابیم!

با چه

عشق و چه به شور

فواره های رنگین کمان نشا کردم

به ویرانه رباطِ نفرتی

که شاخسارانِ هر درختش

انگشتی ست که از قعرِ جهنم

به خاطره یی اهریمن شاد

اشارت می کند.

و دریغا ای آشنای خونِ من ای همسفرِ گریز!

آن ها که دانستند چه بی گناه در این دوزخِ بی عدالت سوخته ام

در شماره

از گناهانِ تو کم ترند!

11

اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید.

آسمانِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن

تویی.

آسمانِ روشن

سرپوشِ بلورینِ باغی

که تو تنها گُلِ آن، تنها زنبورِ آنی.

باغی که تو

تنها درختِ آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی.

ای آسمان و درخت و باغِ من، گُل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن

تویی.

12

این است عطرِ خاکستریِ هوا که از نزدیکیِ صبح سخن می گوید.

زمین آبستنِ روزی دیگر است.

این است زمزمه ی سپیده

این است آفتاب که بر می آید.

تک تک، ستاره ها آب می شوند

و شب

بریده بریده

به سایه های خُرد تجزیه می شود

و در پسِ هر چیز

پناهی می جوید.

و نسیمِ خنکِ بامدادی

چونان نوازشی ست.

عشقِ ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز،

و جنبش و شورِ حیات

یک دَم در آن فرو نمی نشیند.

هنگامِ آن است که دندان های تو را

در بوسه یی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم.

تا دستِ تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم.

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

[به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است

به فراموشیِ بادِ شبانه سپرده ام]،

از برای آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه یی، ای همه ی فصولِ من!

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی

را آغاز کنم.

11 تیرِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

آیدا در آینه

لبانت

به ظرافتِ شعر

شهوانی ترینِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندارِ غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورتِ انسان درآید.

و گونه هایت

با دو شیارِ مورّب،

که غرورِ تو را هدایت می کنند و

سرنوشتِ مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظارِ صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سربلند را

از روسبی خانه های دادوستد

سربه مُهر بازآورده ام.

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

و چشمانت رازِ آتش است.

و عشقت پیروزیِ آدمی ست

هنگامی که به جنگِ تقدیر می شتابد.

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریزِ از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکیِ آسمان را متهم می کند.

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانیِ ستمگری بود

که به آوازِ زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

توفان ها

در رقصِ عظیمِ تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه ی رگ هایت

آفتابِ همیشه را طالع می کند.

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه های شهر

حضورِ مرا دریابند.

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد

برده شود.

پیشانی ات آینه یی بلند است

تابناک و بلند،

که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می نگرند

تا به زیباییِ خویش دست یابند.

دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند.

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گواراتر کند؟

تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وارِ در قالبِ آدمی

که پیکرت جز در خُلواره ی ناراستی نمی سوزد!

حضورت بهشتی ست

که گریزِ از جهنم را توجیه می کند،

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان و دروغ

شسته شوم.

و سپیده دم با

دست هایت بیدار می شود.

بهمنِ 1342

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

میعاد

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می دارم.

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده ی پُل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می دارم.

در آن دوردستِ بعید

که رسالتِ اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شورِ تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرومی نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجومِ کرکس هایِ پایان اش وانهد...

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایِمان

با من وعده ی دیداری بده.

اردیبهشتِ 1343

شیرگاه

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

جاده، آن سویِ پُل

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

قطاری که نیم شبان نعره کشان از دِهِ ما می گذرد

آسمانِ مرا کوچک نمی کند

و جاده یی که از گُرده ی پُل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

آدم ها و بوی ناکیِ دنیاهاشان

یکسر

دوزخی ست در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بَر کرده ام

تا رازِ بلندِ انزوا را

دریابم

رازِ عمیقِ چاه را

از ابتذالِ عطش.

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پُلِ دِه

که به خمیازه ی خوابی جاودانه دهان گشوده است

و سرگردانی های جُستجو را

در شیب گاهِ گُرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچِ دوردستِ جاده

می گریزاند.

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

حقیقتِ ناباور

چشمانِ بیداری کشیده را بازیافته است:

رؤیای دلپذیرِ زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

از آن پیش تر که نومیدیِ انتظار

تلخ ترین سرودِ تهی دستی را باز خوانده باشد.

و انسان به معبدِ ستایش های خویش

فرود آمده است.

انسانی در قلمروِ شگفت زده ی نگاهِ من

در قلم روِ

شگفت زده ی دستانِ پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش فارغ از نزدیکی و بُعد

که دستخوشِ زوایای نگاه نمی شود.

با طبیعتِ همه گانه بیگانه یی

که بیننده را

از سلامتِ نگاهِ خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمتِ او

تأثیر نیست

و نگاه ها

در آستانِ رؤیتِ او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند...

انسان

به معبدِ ستایشِ خویش بازآمده است.

انسان به معبدِ ستایشِ خویش

بازآمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

اردیبهشتِ 1343

شیرگاه

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

ققنوس در باران

سفر

به بانوی صبر و ایثار

آنوش سرکیسیان کَتز

خدای را

مسجدِ من کجاست

ای ناخدای من؟

در کدامین جزیره ی آن آبگیرِ ایمن است

که راهش

از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟

از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم

با نخستین شام سفر،

که مزرعِ سبزِ آبگینه بود.

و با کاهشِ شب

که پنداری

در تنگه ی سنگی

جای

خوش تر داشت

به دریایی مرده درآمدیم

با آسمان سربیِ کوتاهش

که موج و باد را

به سکونی جاودانه

مسخ کرده بود،

و آفتابی رطوبت زده

که در فراخیِ بی تصمیمیِ خویش

سرگردانی می کشید و

در تردیدِ میانِ فرونشستن و برخاستن

به ولنگاری

یله بود.

ما به سختی در هوای گندیده ی طاعونی دم می زدیم و

عرق ریزان

در تلاشی نومیدانه

پارو می کشیدم

بر پهنه ی خاموشِ دریای پوسیده

که سراسر

پوشیده ز اجسادی ست

که چشمانِ ایشان

هنوز

از وحشتِ توفانِ بزرگ

برگشاده است

و از آتشِ خشمی که به هر جنبنده در نگاهِ ایشان است

نیزه های شکن شکنِ تُندر

جُستن می کند.

و تنگاب ها

و دریاها.

تنگاب ها

و دریاهای دیگر...

آنگاه به دریایی جوشان در آمدیم

با گرداب های هول

و خرسنگ های تفته

که خیزاب ها

بر آن

می جوشید.

« اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمیزاده را

تابِ سفری اینچنین

نیست!»

چنین گفتی

با لبانی که مدام

پنداری

نامِ گلی را

تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتیم

اینک کلام تو بود از لبانی

که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جانِ من نشست

و من آ ن را

حرف

به حرف

باز

گفتم.

کلماتی که عطرِ دهانِ تو را داشت.

و در آن دوزخ

که آبِ گندیده

دود کنان

بر تابه های تفته ی سنگ

می سوخت

رطوبتِ دهانت را

از هر یکانِ حرف

چشیدم.

و تو به چربدستی

کشتی را

بر دریای دمه خیزِ جوشان

می گذرانیدی.

و کشتی

با سنگینیِ سیّالش،

با غژّاغژِّ دکل های بلند

که از بار غرور بادبان ها پَست می شد

در گذارِ از دیوارهای پوکِ پیچان

به کابوسی می مانست

که در تبی سنگین

می گذرد.

امّا

چندان که روزِ بی آفتاب

به زردی نشست،

از پس تنگابی کوتاه

راه

به دریایی دیگر بردیم

که به پاکی

گفتی

زنگیان

غم غربت را در کاسه ی مرجانی آن گریسته اند و من اندوهِ ایشان را و تو اندوهِ مرا.

و مسجدِ من

در جزیره یی ست

هم از این دریا.

اما کدامین جزیره، کدامین جزیره، نوحِ من ای ناخدای من؟

تو خود آیا جُستجوی جزیره را

از فرازِ کشتی

کبوتری پرواز می دهی؟

یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟

که در این دریا بار

همه چیزی

به صداقت

از آب

تا مهتاب

گسترده است،

و نقره ی کدرِ فَلسِ ماهیان

در آب

ماهی دیگر است

در آسمانی

باژگونه

در گستره ی خلوتی ابدی

در جزیره ی بکری

فرود آمدیم.

گفتی:

« اینت سفر، که با مقصود فرجامید:

سختینه یی به سرانجامی خوش!»

و به سجده

من

پیشانی بر خاک نهادم.

خدای را

نا خدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامین دریا

کدامین جزیره؟

آنجا که من از خویش برفتم تا در پای

تو سجده کنم

و مذهبی عتیق را

چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون

به وِردگونه یی

جان بخشم.

مسجدِ من کجاست؟

با دستهای عاشقت

آنجا

مرا

مزاری بنا کن!

آذر 1344

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مجله ی کوچک

به عباس جوانمرد

1

آه، تو می دانی

می دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف هاست.

هنگامی که کودکان

در پسِ دیوارِ باغ

با سکه های فرسوده

بازی کهنه ی زندگی را

آماده می شوند.

می دانی

تو می دانی

که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد.

2

دوره های مجله ی کوچک

کارنامه ی بردگی

با جلدِ زرکوبش...

ای دریغ! ای دریغ

که فقر

چه به آسانی احتضارِ فضیلت است

به هنگامی که

تو را

از بودن و ماندن

گزیر نیست.

ماندن

آری!

و اندوهِ خویشتن را

شامگاهان

به چاهساری متروک

درسپردن،

فریادِ دردِ خود را

در نعره ی توفان

رها کردن،

و زاریِ جانِ بی قرار را

با هیاهوی باران

درآمیختن.

ماندن

آری

ماندن

و به تماشا نشستن

آری

به تماشا نشستن

دروغ را

که عمر

چه شاهانه می گذارد

به شهری که

ریا را

پنهان نمی کنند

و صداقتِ همشهریان

تنها

در همین است.

3

به هنگامی که همجنس باز و قصاب

بر سرِ تقسیمِ لاشه

خنجر به گلوی یکدیگر نهادند

من جنازه ی خود را بر دوش داشتم

و خسته و نومید

گورستانی می جُستم.

کارنامه ی من

«کارنامه ی بردگی»

بود:

دوره های مجله ی کوچک

با جلدِ زرکوبش!

دریغا که فقر

ممنوع ماندن است

از توانایی ها

به هیأتِ محکومیتی؛

ورنه، حدیثِ به هر گامی

ستاره ها را

درنوشتن.

ورنه حدیث شادی و

از کهکشان ها

برگذشتن،

لبخنده و

از جرقه ی هر دندان

آفتابی زادن.

4

صبحِ پاییزی

دررسیده بود

با بوی گرسنگی

در رهگذرها

و مجله ی کوچک

در دست ها

با جلدِ طلاکوبش.

لوطی و قصاب

بر سرِ واپسین کفاره ی مُردنِ خلق

دست وگریبان بودند و

مرا

به خفّتِ از خویش

تابِ نظر کردن در آیینه نبود:

احساس می کردم که هر دینار

نه مزدِ شرافتمندانه ی کار،

که به

رشوت

لقمه یی ست گلوگیر

تا فریاد برنیارم

از رنجی که می برم

از دردی که می کشم

5

ماندن به ناگزیر و

به ناگزیری

به تماشا نشستن

که روتاتیف ها

چگونه

بزرگ ترینِ دروغ ها را

به لقمه هایی بس کوچک

مبدل می کنند.

و دَم فروبستن آری

به هنگامی که سکوت

تنها

نشانه ی قبول است و رضایت.

دریغا که فقر

چه به آسانی

احتضارِ فضیلت است

به هنگامی که تو را

از بودن و ماندن

چاره نیست؛

بودن و ماندن

و رضا و پذیرش.

6

در پسِ دیوارِ باغ

کودکان

با سکه های کهنه بِسوده

بازیِ زندگی را

آماده می شوند...

آه، تو می دانی

می دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد.

23 اسفندِ 1344

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

چشم اندازی دیگری

با کلیدی اگر می آیی

تا به دستِ خود

از آهنِ تفته

قفلی بسازم.

گر باز می گذاری در را،

تا به همتِ خویش

از سنگ پاره سنگ

دیواری برآرم.

باری

دل

در این برهوت

دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.

قاطع و بُرّنده

تو آن شکوهپاره پاسخی،

به هنگامی که

اینان همه

نیستند

جز سؤالی

خالی

به بلاهت.

هم بدانگونه که باد

در حرکتِ شاخساران و برگ ها،

از رنگ های تو

سایه یی شان باید

گر بر آن سرند

که حقیقتی یابند.

هم به گونه ی باد

که تنها

از جنبشِ شاخساران و برگ ها

و عشق

کز هر کُناکِ تو

باری

دل

در این برهوت

دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.

خردادِ 1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

Postumus

1

سنگ

برای سنگر،

آهن

برای شمشیر،

جوهر

برای عشق...

در خود به جُستجویی پیگیر

همت نهاده ام

در خود به کاوش ام

در خود

ستمگرانه

من چاه می کَنَم

من نقب می زنم

من حفر می کُنَم.

در آوازِ من

زنگی بیهوده هست

بیهوده تر از

تشنجِ احتضار:

این فریادِ بی پناهی زندگی

از ذُروه ی دردناکِ یأس

به هنگامی که مرگ

سراپا عُریان

با شهوتِ سوزانش به بسترِ او خزیده است و

جفتِ فصل ناپذیرش

تن

روسبیانه

به تفویضی بی قیدانه

نطفه ی زهرآگینش را پذیرا می شود.

در آوازِ من

زنگی بیهوده هست

بیهوده تر از تشنجِ احتضار

که در تلاشِ تاراندنِ مرگ

با شتابی دیوانه وار

باقیمانده ی زندگی را مصرف می کند

تا مرگِ کامل فرارسد.

پس زنگِ بلندِ آوازِ من

به کمالِ سکوت می نگرد.

سنگر برای تسلیم

آهن برای آشتی

جوهر

برای

مرگ!

15 مردادِ 1345

2

از بیم ها پناهی جُستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

در پسِ هر دیوار

کینه یی عطشان بود

گوش با آوای پای رهگذری،

و لُختیِ هر خنجر

غلافِ سینه یی می جُست،

و با هر سینه ی مهربان

داغِ خونینِ حسرت بود.

تا پناهی از بیم ام باشد

محرابی نیافتم

تا پناهی

از ریشخندِ امیدم باشد.

سهمی را که از خدا داشتم

دیری بود تا مصرف کرده بودم.

پس، صعودِ روان را از تنِ خویش نردبانی کردم.

به گشاده دستی دست به مصرفِ خود گشودم

تا چندان که با فرازِ تیزه فرودآیم خود را به تمامی رها کرده باشم.

تا مرا گُساریده باشم تا به قطره ی واپسین.

پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفرتوشه و پای ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود.

به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه های زخمین و پایَکانِ پُرآبله.

تا به استخوان سودم اش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود.

لاجرم به تنهایی ِ خود وانهادمش به گونه یِ مُردارْلاشه یی.

تا در آن فراز از هر آنچه جِسرگونه یی باشد میانِ فرودستی و جان،

پیوندی بر جای بنماند.

تن، خسته ماند و رهاشده؛

نردبانِ صعودی بی بازگشت ماند.

جان از شوقِ فصلی از این دست

خروشی کرد.

پس به نظاره نشستم

دور از غوغای آزها و نیازها.

و در پاکیِ خلوتِ خویش نظر کردم که بیشه یی باران شُسته را می مانست.

در نشاطِ دورماندگی از شارستانِ نیازهای فرومایه ی تن نظر کردم و در شادی ِ جانِ رهاشده.

و در پیرامنِ خویش به هر سویی

نظر کردم.

و در خطِ عبوسِ باروی زندانِ شهر نظر کردم.

و در نیزه های سبزِ درختانی نظر کردم که به اعماق رُسته بود

و آزمندانه به جانبِ خورشید می کوشید

و دستانِ عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندیِ انزوای من برمی گذشت.

و من چون فریادی به خود بازگشتم

و به سرشکستگی در خود فروشکستم.

و من در خود فروریختم، چنان که آواری در من.

و چنان که کاسه ی زهری

در خود فروریختم.

دریغا مسکین تنِ من! که پَستَش کردم به خیالی باطل

که بلندی ِ روح را به جز این راه نیست.

آنک تنم، به خواری بر سرِ راه افکنده!

وینک سپیدارها که به سرفرازی از بلندیِ انزوای من بر می گذرد

گرچه به انجامِ کار، تابوت اگر نشود اجاقِ پیرزنی را هیمه خواهد بود!

وینک باروی سنگی ِ زندان،

به اعماق رُسته و از بلندی ها برگذشته،

که در کومه های آزاده مردم از این سان به پستی می نگرد،

و امید و جسارت را در احشاءِ سیاهِ خویش می گوارد!

« آه، باید که بر این اوجِ بی بازگشت

در تنهایی بمیرم!»

بر دورترین صخره ی کوهساران، آنک «هفت خواهران»اند

که در دل ْافساییِ غروبی چنین بیگاه،

در جامه های سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده می شوند.

ستارگان سوگند می خورند گر از ایشان بپرسی که مرا دیده اند

به هنگامی که بر جنازه ی خویش می گریستم و

بر شاخسارانِ آسمان

که می خشکید

چرا که ریشه هایش در قلبِ من بود و

من

مُرداری بیش نبودم

که دور از خویشتن

با خشمی به رنگِ عشق

به حسرت

بر دوردستِ بلندِ تیزه

نگرانِ جانِ اندُه گینِ خویش بود.

18 مردادِ 1345

3

بی خیالی و بی خبری.

تو بی خیال و بی خبری

و قابیل برادرِ خونِ تو

راه بر تو می بندد

از چار جانب

به خونِ تو

با پریده رنگی ِ گونه هایش

کز خشم نیست

آن قدر

کز حسد.

و تو را راهِ گریز نیست

نز ناتوانایی و

بربسته پایی

آن قدر

کز شگفتی.

شد آن زمان که به جادوی شور و حال

هر برگ را

بهاری می کردی

و چندان که بر پهنه ی آبگیرِ غوکان

نسیمِ غروبِ خزانی

زرین زرهی می گسترد

تو را

از تیغِ دریغ ها

ایمنی حاصل بود،

هر پگاهت به دعایی می مانست و

هر پسین

به اجابتی،

شادوَرزی

چه ارزان و

چه آسان بود و

عشق

چه رام و

چه زودبه دست!

به کدام صدا

به کدامین ناله

پاسخی خواهی گفت

وگر

نه به فریادی

به کدامین آواز؟

پریده رنگیِ شامگاهان

دنباله ی رو در سکوتِ فریادِ وحشتی رو در فزون است.

به کدامین فریاد

پاسخی خواهی گفت؟

20 مردادِ 1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

پاییز

برای غلامحسین ساعدی

گویِ طلای گداخته

بر اطلسِ فیروزه گون

[سراسرِ چشم انداز

در رؤیایی زرین می گذرد.]

و شبحِ آزادْگَردِ هَیونی یال افشان،

که آخرین غبارِ تابستان را

کاهلانه

از جاده ی پُرشیب

بر می انگیزد.

و نقشِ رمه یی

بر مخملِ نخ نما

که به زردی

می نشیند.

طلا

و لاجورد.

طرحِ پیلی

در ابر و

احساسِ لذتی

از آتش.

چشم انداز را

سراسر

در آستانه ی خوابی سنگین

رؤیایی زرین می گذرد.

1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه های خاک

شعر، رهایی ست

شعر

رهایی ست

نجات است و آزادی.

تردیدی ست

که سرانجام

به یقین می گراید

و گلوله یی

که به انجامِ کار

شلیک

می شود.

آهی به رضای خاطر است

از سرِ آسودگی.

و قاطعیتِ چارپایه است

به هنگامی که سرانجام

از زیرِ پا

به کنار افتد

تا بارِ جسم

زیرِ فشارِ تمامیِ حجمِ خویش

درهم شکند،

اگر آزادیِ جان را

این

راهِ آخرین است.

مرا پرنده یی بدین دیار هدایت نکرده بود:

من خود از این تیره خاک

رُسته بودم

چون پونه ی خودرویی

که بی دخالتِ جالیزبان

از رطوبتِ جوباره یی.

این چنین است که کسان

مرا از آنگونه می نگرند

که نان از دست رنجِ ایشان می خورم

و آنچه به گندِ نفسِ خویش آلوده می کنم

هوای کلبه ی ایشان است؛

حال آنکه

چون ایشان بدین دیار فراز آمدند

آن

که چهره و دروازه بر ایشان گشود

من بودم!

1348

©

www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

مرثیه

در خاموشیِ فروغ فرخ زاد

به جُستجوی تو

بر درگاهِ کوه می گریم،

در آستانه ی دریا و علف.

به جُستجوی تو

در معبرِ بادها می گریم

در چارراهِ فصول،

در چارچوبِ شکسته ی پنجره یی

که آسمانِ ابرآلوده را

قابی کهنه می گیرد.

. . . . . . . . . .

به انتظارِ تصویرِ تو

این دفترِ خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

جریانِ باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهرِ مرگ است.

و جاودانگی

رازش را

با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:

بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست

که تملکِ خاک را و دیاران را

از اینسان

دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی ِ آسمان می گذرد

متبرک باد نامِ تو!

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

29 بهمنِ 1345

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شبانه

پچپچه را

از آنگونه

سر به هم اندرآورده سپیدار و صنوبر

باری

که مگرْشان

به دسیسه سودایی در سر است

پنداری

که اسباب چیدن را به نجوایند

خود از این دست

به هنگامه یی

که جلوه ی هر چیز و همه چیز چنان است

که دشمنِ دژخویی

در کمین.

و چنان بازمی نماید که سکوت

به جز بایسته ی ظلمت نیست،

و به اقتضای شب است و سیاهی ست تنها

که صداها همه خاموش می شود

مگر شبگیر

از آن پیش تر که واپسین فغانِ «حق»

با قطره ی خونی به نای اش اندر پیچد ،

مگر ما

من و تو.

و بدین نمط

شب را غایتی نیست

نهایتی نیست

و بدین نمط

ستم را

واگوینده تر از شب

آیتی نیست.

اردیبهشت 1347

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

با چشم ها

با چشم ها

ز حیرتِ این صبحِ نابجای

خشکیده بر دریچه ی خورشیدِ چارتاق

بر تارکِ سپیده ی این روزِ پابه زای،

دستانِ بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:

« اینک

چراغ معجزه

مَردُم!

تشخیصِ

نیم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سویی به جای اگر

مانده ست آن قدر،

تا

از

کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمانِ شب

پروازِ آفتاب را !

با گوش های ناشنوایی تان

این طُرفه بشنوید:

در نیم پرده ی شب

آوازِ آفتاب را!»

« دیدیم

(گفتند خلق، نیمی)

پروازِ روشنش را. آری!»

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند:

« با گوشِ جان شنیدیم

آوازِ روشنش را!»

باری

من با دهانِ حیرت گفتم:

« ای یاوه

یاوه

یاوه،

خلایق!

مستید و منگ؟

یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.

ور تایبید و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

هر گاوگَندچاله دهانی

آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

« این گول بین که روشنیِ آفتاب را

از ما دلیل می طلبد.»

توفانِ خنده ها...

« خورشید را گذاشته،

می خواهد

با اتکا به ساعتِ شماطه دارِ خویش

بیچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نیمه نیز برنگذشته ست.»

توفانِ خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیرِ آتش در جانم

پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا

گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره یی به تفتگیِ خورشید

جوشید از دو چشمم.

از تلخیِ تمامیِ دریاها

در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتِشان بود

احساسِ واقعیتِشان بود.

با نور و گرمی اش

مفهومِ بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش

مفهومِ بی فریبِ صداقت بود.

(ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتا

با نانِ خشکِشان.

و کاردهایشان را

جز از برایِ قسمت کردن

بیرون نیاورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهومِ بی دریغِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه یی

آنان را

اینگونه

دل

فریفته بودند!

ای کاش می توانستم

خونِ رگانِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند.

ای کاش

می توانستم

یک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم

این خلقِ بی شمار را،

گردِ حبابِ خاک بگردانم

تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

1346

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

شامگاهی

نظر در تو می کنم ای بامداد

که با همه ی جمع چه تنها نشسته ای!

تنها نشسته ام؟

نه

که تنها فارغ از من و از ما نشسته ام.

نظر در تو می کنم ای بامداد

که چه ویران نشسته ای!

ویران؟

ویران نشسته ام؟

آری،

و به چشم اندازِ امیدآبادِ خویش می نگرم.

نظر در تو می کنم ای بامداد، که تنها نشسته ای

کنارِ دریچه ی خُردت.

آسمانِ من

آری

سخت تنگ چشمانه به قالب آمد.

نظر در تو می کنم ای بامداد، که اندُه گنانه نشسته ای

کنارِ دریچه ی خُردی که بر آفاقِ مغربی می گشاید.

من و خورشید را هنوز

امیدِ دیداری هست،

هر چند روزِ من

آری

به پایانِ خویش نزدیک می شود.

نظر در تو می کنم ای بامداد...

1348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

هملت

بودن

یا نبودن...

بحث در این نیست

وسوسه این است.

شرابِ زهرآلوده به جام و

شمشیرِ به زهر آب دیده

در کفِ دشمن.

همه چیزی

از پیش

روشن است و حساب شده

و پرده

در لحظه ی معلوم

فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بود

که نقشِ من میراثِ اعتمادِ فریب کارِ اوست

و بسترِ فریبِ او

کامگاهِ عمویم!

[من این همه را

به ناگهان دریافتم،

با نیم نگاهی

از سرِ اتفاق

به نظّارگانِ تماشا]

اگر اعتماد

چون شیطانی دیگر

این هابیلِ دیگر را

به جتسمانی دیگر

به بی خبری لالا نگفته بود،

خدا را

خدا را!

چه فریبی اما،

چه فریبی!

که آن که از پسِ پرده ی نیمرنگِ ظلمت به

تماشا نشسته

از تمامی ِ فاجعه

آگاه است

و غمنامه ی مرا

پیشاپیش

حرف به حرف

بازمی شناسد.

در پسِ پرده ی نیمرنگِ تاریکی

چشم ها

نظاره ی دردِ مرا

سکه ها از سیم و زر پرداخته اند

تا از طرحِ آزادِ گریستن

در اختلالِ صدا و تنفسِ آن کس

که متظاهرانه

در حقیقت به تردید می نگرد

لذتی به کف آرند.

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام

مرا و عموی مرا

به تساوی

در برابرِ خویش به کُرنش می خوانند،

هرچند رنجِ من ایشان را ندا درداده باشد که دیگر

کلادیوس

نه نامِ عمّ

که مفهومی ست عام.

و پرده...

در لحظه ی محتوم...

با این همه

از آن زمان که حقیقت

چون روحِ سرگردانِ بی آرامی بر من آشکاره شد

و گندِ جهان

چون دودِ مشعلی در صحنه های دروغین

منخرینِ مرا آزرد،

بحثی نه

که وسوسه یی ست این:

بودن

یا

نبودن.

1348

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

و حسرتی

(به پاسخِ استقبالیه یی)

1

نه

این برف را

دیگر

سرِ بازایستادن نیست،

برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند

تا در آستانه ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم

که به وحشت

از بلندِ فریادوارِ گُداری

به اعماقِ مغاک

نظر بردوزی.

باری

مگر آتشِ قطبی را

برافروزی.

که برقِ مهربانِ نگاهت

آفتاب را

بر پولادِ خنجری می گشاید

که می باید

به دلیری

با دردِ بلندِ شبچراغی اش

تاب آرم

به هنگامی که انعطافِ قلبِ مرا

با سختی ِ تیغه ی خویش

آزمونی می کند.

نه

تردیدی بر جای بِنمانده است

مگر قاطعیتِ وجودِ تو

کز سرانجامِ خویش

به تردیدم می افکند،

که تو آن جُرعه ی آبی

که غلامان

به کبوتران می نوشانند