دیوان علامه ملا محمدمحسن فیض کاشانی

مشخصات کتاب

سرشناسه : فیض کاشانی، محمد بن شاه مرتضی، 1006-1091ق.

عنوان قراردادی : دیوان

عنوان و نام پديدآور : دیوان علامه ملا محمدمحسن فیض کاشانی/ با تصحیح و شرح و مقدمه مصطفی فیضی کاشانی و همکاری فرزندان فائضه و فیروزه.

مشخصات نشر : قم: سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه، 13 -

مشخصات ظاهری : ج.

شابک : 150000 ریال (دوره)

يادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد سوم، 1371.

يادداشت : عنوان دیگر: کلیات فیض کاشانی.

عنوان دیگر : کلیات فیض کاشانی.

موضوع : شعر فارسی -- قرن 11ق.

شناسه افزوده : فیضی کاشانی، مصطفی، 1309 - 1380، مصحح، مقدمه نویس

شناسه افزوده : فیضی کاشانی، فائضه، مصحح، مقدمه نویس

شناسه افزوده : فیضی کاشانی، فیروزه، مصحح، مقدمه نویس

شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خیریه. انتشارات اسوه

رده بندی کنگره : PIR6502 /د9 1300ی

رده بندی دیویی : 8فا1/4

شماره کتابشناسی ملی : 1999584

زندگينامه

ملا محمد محسن فيض كاشاني شاعر قرن يازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال 1007 هجري قمري در كاشان متولد شد و پس از پايان مقدمات علوم و دانشهاي زمان خويش به شيراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پيوست و سرانجام با دختر وي ازدواج نمود. وي از علماي بزرگ عهد خويش محصوب مي شده وتأليفاتي درعلوم عقليه و نقليه و حكمت و اخلاق دارد كه مهمترين آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسير صافي، تفسير اصفي، كتاب وافي (در شرح كافي)، شافي، مفاتيح الشرايع، اسرارالصلوة، علم اليقين در اصول دين، تشريح (در هيئت) سفينة النجاه، شرح صحيفه سجاديه، ترجمة الصلوه (به فارسي)، ترجمهٔ طهارت (به فارسي)، ترجمهٔ عقايد (به فارسي)، فهرست علوم و ديوان اشعار. اشعار فيض بالغ بر سيزده هزار بيت است. وي درسال 1090هجري قمري

درگذشت و در كاشان به خاك سپرده شد.

غزليات

غزل شمارهٔ 1

فيض نور خداست در دل ما

از دل ماست نور منزل ما

نقل ما نقل حرف شيرينش

ياد آن روي شمع محفل ما

در دل از دوست عقدهٔ مشكل

در كف اوست حلّ مشكل ما

تخم محنت بسينهٔ ما كشت

آنكه مهرش سرشته در گل ما

سالها در جوار او بوديم

سايهٔ دوست بود منزل ما

در محيط فراق افتاديم

نيست پيدا كجاست ساحل ما

مهر بود و وفا كه ميكشتيم

از چه جور و جفاست حاصل ما

دست و پا بس زديم بيهوده

داغ دل گشت سعي باطل ما

دل بتيغ فراق شد بسمل

چند خواهد طپيد بسمل ما

چونكه خواهد فكند در پايش

سر ما دستمزد قاتل ما

طپش دل زشوق ديدار است

به از اين چيست فيض حاصل ما

در سفر تا بكي تپد دل ما

نيست پيداكجاست منزل ما

بوي جان ميوزد در اين وادي

ساربانا بدار محمل ما

هر كجا ميرويم او با ماست

اوست در جان ما و در دل ما

جان چو هاروت و دل چو ماروتست

زاسمان اوفتاده در گل ما

زهرهٔ ماست زهرهٔ دنيا

شهواتست چاه بابل ها

از الم هاي اين چه بابل

نيست واقف درون غافل ما

كچك درد تا بسر نخورد

نرود فيل نفس كاهل ما

فيض از نفس خويشتن ما را

نيست ره سوي شيخ كامل ما

غزل شمارهٔ 2

عشق گسترده است خواني بهر خاصان خدا

ميزند هر دم صلائي سارعوا نحواللقا

بر سرخوانش نشسته قدسيان ساغر بكف

هين بيائيد اهل دل اينجاست اكسير بقا

يا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحيق

يا عبادالله تعالوا مبتغاكم عندنا

سوي ماآئيد مخموران صهباي الست

تا برون آريمتان

از عهدهٔ قالوا بلي

دلگشا بزمي زاسباب طرب آراسته

بهرهر غمديدهٔ اندوهگين مبتلا

باده و نقلست و مطرب ساقيان مهربان

ماه رويان جعد مويان نيكخويان خوشلقا

هر يكي از ديگري در دلبري چالاكتر

هر يكي بر ديگري سبقت گرفته در صفا

ميكنند از جان باستقبال اهل دل قيام

خذ مداماً يا اخانا خيرمقدم مرحبا

هر كه نوشد ساغر مي از كف آن ساقيان

سيئّاتش ميشودطاعات و طاعات ارتقا

هر كه نوشد جرعهٔ زان زنده گردد جاودان

هر كه گردد مست از آن يابد بقا اندرفنا

جاهلان گردند دانا مردگان گردند حي

عاقلان گردند مست و عارفان بي منتها

الصلا اي باده نوشان مي ازاين ساغر كشيد

تا بيك پيمانه بستاند شماه را از شما

مي براق عاشقان مستي بود معراجشان

ميبرد ارواحشان را از زمين سوي شما

الصلا اي عاقلان با عشق سودائي كنيد

هر كه نوشد باده اش گيرد زمستي سودها

الصلا اي طالبان معرفت عاشق شويد

تا بياموزد شما را عشق حق اسرارها

الصلا اي غافلان عشق آيت هشياريست

هر كه خواند گردد او ذكر خدا سرتا بپا

الصلا اي سالك گم كرده ره اينست ره

الصلا اي كور گم كرده عصا اينك عصا

آيد از غيب اين ندا هر دم بروح خاكيان

سوي بزم عشق آيد هر كه ميجويد خدا

نيست عيشي در جهان مانند عيش بزم عشق

فيض را يا رب ببزم عشق خود راهي نما

غزل شمارهٔ 3

هشدار كه هر ذره حسابست در اينجا

ديوان حسابست و كتابست در اينجا

حشرست و نشورست و صراطست و قيامت

ميزان ثوابست و عقابست در اينجا

فردوس برين است يكي را و يكي را

انكال و جحيمست و

عذابست در اينچا

آنرا كه حساب عملش لحظه بلحظه است

با دوست خطابست و عتابست در اينجا

آنرا كه گشوده است ز دل چشم بصيرت

بيند چه حساب و چه كتابست در اينجا

بيند همه پاداش عمل تازه بتازه

باخويش مرآنرا كه حسابست در اينجا

با زاهدش ارهست خطائي بقيامت

باماش هم امروز خطابست در اينجا

امروز بپاداش شهيدان محبت

زآن روي برافكنده نقابست دراينجا

زاهد نكشد باده مگر دردي و آنجا

صوفيست كه اورامي نابست در اينجا

آن را كه قيامت خوش و نزديك نمايد

از گرمي تعجيل دل آبست در اينجا

دوري كه نبيند مگر از دور قيامت

در ديدهٔ تنگش چو سرابست در اينجا

بيدار نگردد مگر از صور سرافيل

مستغرق غفلت كه بخوابست در اينجا

هشيار كه سنجد عمل خويشتن اي فيض

سرسوي حق و پا بركابست در اينجا

صد شكر كه دلهاي عزيزان همه آنجا

معمور بود گرچه خرابست در اينجا

غزل شمارهٔ 4

هر دمم نيشي ز خويشي ميرسد با آشنا

عمر شد در آشنائيها و خويشي ها هبا

كينه ها در سينه ها دارند خويشان ازحسد

آشنايان در پي گنجينه هاي عمرها

هيچ آزاري نديدم هرگز از بيگانهٔ

هر غمي كامد بدل از خويش بود و آشنا

بحر دل را تيره گرداند چو خويشي بگذرد

ميزند بر دل بگد چون آشنا كرد آشنا

خويش ميخواهد نباشد خويش بر روي زمين

تا بريزد روزي آن بر سر اين از سما

چون سلامي مي كند سنگيست بر دل ميخورد

بي سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها

راحتي مر آشنا را زآشنائي كم رسد

نيست راضي آشنائي از سلوك آشنا

شكوه كم كن فيض

از ياران ودر خودكن نظر

تا چگونه ميكني در بحر دلها آشنا

گر زمن پرسي زخويش و آشنا بيگانه شو

با خداي خويش ميباش آشنا و آشنا

غزل شمارهٔ 5

علم رسمي از كجا عرفان كجا

دانش فكري كجا وجدان كجا

عشق را با عقل نسبت كي توان

شاه فرمان ده كجا دربان كجا

دوست را داد او نشان ديد اين عيان

كو نشان و ديدن جانان كجا

كي بجانان ميرسد بي عشق جان

جان بي عشق از كجا جانان كجا

كي دلي بي عشق بيند روي دوست

قطرهٔ خون از كجا عمان كجا

جان و دل هم عشق باشد در بدن

زاهدان را دل كجا يا جان كجا

دردها را عشق درمان ميكند

درد را بي عاشقي درمان كجا

عشق اين را اين و اين را آن كند

گر نباشد عشق اين و ان كجا

هم سر ما عشق و هم سامان ما

سر كجائي عشق يا سامان كجا

عشق خان و مان هر بي خان و مان

فيض را بي عشق، خان و مان كجا

غزل شمارهٔ 6

هشدار كه ديوان حسابست در اينجا

با ماش خطابست و عتابست در اينجا

تا آتش خشمش چكند بامن و با تو

دلهاي عزيزان همه آبست در اينجا

آن يار كه با درد كشانش نظري هست

با صوفي صافيش عتابست در اينجا

بر شعلهٔ دل زن شرري زآتش قهرش

آنجا اگر آتش بود آبست در اينجا

دشنامي از آن لب كندم تازه و خوشبو

زآن گل سخن تلخ گلابست در اينجا

هر چيز چنان كو بود آنجا بنمايد

آنجاست حميم آنچه شرابست در اينجا

رو ديده بدست آر كه در ديدهٔ خونين

آنجاست خطا آنچه صوابست در اينجا

اين بزم نه بزميست كه باشدمي و مطرب

مي خون دل احباب كبابست در اينجا

آنجا مگرم جام شرابي بكف

آيد

در چشم من اين باده سرابست در اينجا

با دوست در آيد مگر آنجا زدر لطف

با دشمن و با دوست عتابست در اينجا

آيد زسرافيل چو يك نفخه بكوشش

بيدار شود هر كه بخوابست در اينجا

هر توشه سزاوار ره خلد نباشد

نيكو بنگر فيض چه بابست در اينجا

فردا مگر آنجا كندش لطف تو معمور

آندل كه زقهر تو خرابست در اينجا

غزل شمارهٔ 7

ميتوان برداشت دل از خويش و شد از جان جدا

ليك مشكل ميتوان شد از بر ياران جدا

صحبت ياران خوشست و الفت ياران خوشست

اين دو با هم ياربايد اين جدائي آن جدا

يار كلفت ديگرست و يار الفت ديگرست

صحبت آنان جدا و صحبت اينان جدا

صحبت آنان قرين خواندن تبت يد است

صحبت اينان نشد از معني قرآن جدا

صحبت آنان بلاي جان هر فهميدهٔ

صحبت اينان دواي درد از درمان جدا

يار بايد يار را در راه حق رهبر شود

نه كه سازد يار را از دين و از ايمان جدا

يار بايد يار باشد در فراق و در وصال

نه بود در وصل يار و يار و در هجران جدا

يار بايد يار را غمخوار باشد در بلا

زو جدا هرگز نگردد گر شود از جان جدا

در غم و اندوه باشد يار با ياران شريك

در نشاط و كامراني نبود از ايشان جدا

چون بگريد يار بايد يار هم گريان شود

ني كه اين گريد جدا گاه آن شود گريان جدا

هر چه بپسندد بخود بپسندد آنرا بهر يار

هر چه از خود دور خواهد خواهد از ياران جدا

دشمنان يار را دشمن بود از

جان و دل

دوستش را دوست دار باشد از عدوان جدا

مال اگر داري برو در راه ياران صرف كن

ورنه خدمت كن مباش از نيكي و احسان جدا

بگذر از راحت جفا و محنت اخوان بكش

ورنه تنها ماني و بي يار و سرگردان جدا

فيض ميداند كه در الفت چها بنهاده اند

او چه داند كو بود از سنت و قرآن جدا

غزل شمارهٔ 8

زخود سري بدرآرم چه خوش بود بخدا

زپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا

فكنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشق

اگر دري بكف آرم چه خوش بود بخدا

كنم زخويش تهي خويشرا ازخود برهم

زغم دمار بر آرم چه خوش بود بخدا

زديم از رخ جان زنك نقش هر دو جهان

كه روبروي توآرم چه خوش بود بخدا

كنم زصورت هر چيز رو بمعني آن

عدد دگر نشمارم چه خوش بود بخدا

بنور عشق كنم روشن آينه رخ جان

مقابل تو بدارم چه خوش بود بخدا

زپاي تا سرمن گر تمام ديده شود

بحسن دوست گمارم چه خوش بود بخدا

بر آن خيال كنم وقف ديده و دل جان

بجز تو ياد نيارم چه خوش بود بخدا

درون خانهٔ دل روبم از غبار سوي

بجز تو كس نگذارم چه خوش بود بخدا

بود كه رحم كني بر دل شكستهٔ من

بسوز سينه بزارم چه خوش بود به خدا

نهم چين مذلّت بخاك درگه دوست

زديده اشك ببارم چه خوش بود بخدا

براي سوختن فيض آتش غم عشق

زجان خويش برآرم چه خوش بود بخدا

غزل شمارهٔ 9

زمهر اولياء الله شاني كرده ام پيدا

براي خويش عيشي جاوداني كرده ام پيدا

رسا گر نيست دست من بقرب دوست يكتا

زمهر دوستانش نردباني كرده ام پيدا

ولاي آل پيغمبر بود معراج روح من

بجز اين آسمانها آسماني كرده ام پيدا

بحبل الله مهر اهل بيت است اعتصام من

براي نظم ايمان ريسماني كرده ام پيدا

زمهر حق شناسان هر چه خواهم ميشود حاصل

درون خويشتن گنج نهاني كرده ام پيدا

سخنهاي اميرالمومنين دل ميبرد ازمن

ز اسرار حقايق دلستاني كرده

ام پيدا

جمال عالم آرايش اگر پنهان شد از چشمم

جديثش رازجان گوش و زباني كرده ام پيدا

كلامش بوي حق بخشدمشام اهل معني را

زگلزار الهي بوستاني كرده ام پيدا

قدم در مهر او خم شد عصاي مهر محكم شد

براي دشمنش تير و كماني كرده ام پيدا

عصا اينجا و عصيان را شفيع آنجاست مهر او

دو عالم گشته ام تا مهرباني كرده ام پيدا

بخاك درگه آل نبي پي برده ام چون فيض

براي خود ز جنت آستاني كرده ام پيدا

ازايشان وافي و صافي فقيهانرا بود كاني

ازين رو بهر عقبي نردباني كرده ام پيدا

بكوي عشق عيش جاوداني كرده ام پيدا

براي خويش نيكو آشياني كرده ام پيدا

مرا از دولت دل شد ميسر هر چه ميخواهم

درون خويشتن گنج نهاني كرده ام پيدا

زعكس روي او در هر دلي مهريست تابنده

بكوي دوست از دلها نشاني كرده ام پيدا

مشام اهل معني بوي گل مييابد از الفت

زياران موافق بوستاني كرده ام پيدا

چو در الفت فزايد صحبت اخوان برد حق دل

ميان جمع و ياران دلستاني كرده ام پيدا

اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان كندم

ولي در دل زعكس او جهاني كرده ام پيدا

زداغ عشق گلها چيده ام پهلوي يكديگر

درون سينهٔ خود گلستاني كرده ام پيدا

زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادم

بكوي عشق ليكن خان و ماني كرده ام پيدا

اگر در پرده دارد يار طرز مهرباني را

من از عشقش انيس مهرباني كرده ام پيدا

كنم تا خويشرا قربان از آن ابرووان مژگان

بدست آورده ام تيري كماني كرده

ام پيدا

اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد

زيمن عشق جان جاوداني كرده ام پيدا

نجات فيض تا گردد مسجل نزد اهل حق

ز داغ عشق بر جانم نشاني كرده ام پيدا

غزل شمارهٔ 10

از عمر بسي نماند ما را

در سر هوسي نماند ما را

رفتيم زدل غبار اغيار

جز دوست كسي نماند ما را

رفتيم بآشيانهٔ خويش

رنج قفسي نماند ما را

از بس كه نفس زديم بيجا

جاي نفسي نماند ما را

ياران رفتند رفته رفته

دمساز كسي نماند ما را

گرمي بردند و روشنائي

زايشان قبسي نماند ما را

گلها رفتند زين گلستان

جز خارو خسي نماند ما را

دل واپسي دگر نداريم

در دهر كسي نماند ما را

كو خضر رهي درين بيابان

بانك جرسي نماند ما را

جز ناله كه مونس دل ماست

فرياد رسي نماند ما را

بستيم چو فيض لب ز گفتار

چون همنفسي نماند ما را

غزل شمارهٔ 11

از دل كه برد آرام حسن بتان خدا را

ترسم دهد بغارت رندي صلاح ما را

ساز و شراب و شاهد ني محتسب نه زاهد

عيشي است بي كدورت بزميست بي مدارا

مجلس ببانك ني ساز مطرب سرود پرداز

ساقي مهٔ دل افروز شاهد بت دل آرا

با اينهمه چسان دين در دل قرار گيرد

تقوي چگونه باشد در كام كس گوارا

از محتسب كه ما را منع از شراب فرمود

ساغر گرفت بر كف ميخورد آشكارا

آن زاهدي كه با ما خشم و ستيزه ميكرد

شاهد كشيد در بر في زمره السّكارا

فهميد عشق زاهد شاهد گرفت عابد

ميخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را

چون طبع ما جوان شد با پير كي توان بود

كر چلّه را بمانديم معذور دار ما را

فيض از كلام حافظ ميخوان براي تعويد

دل ميرود زدستم صاحبدلان خدا را

غزل شمارهٔ 12

وصف تو چه ميكنم نگارا

آن وصف بود ثنا خدا را

از باده كيست نرگست مست

رويت زكه دارد اين صفا را

شمشاد ترا كه داد رفتار

كز پاي فكند سروها را

از لطف كه شد تن تو چون گل

وزقهر كه شد دلت چو خارا

چشمان ترا كه فتنه آموخت

كز ما رمقي نماند ما را

در مملكت خرد كه سرداد

آن غمزهٔ شوخ دلربا را

در چشم خوش تو كيست ساقي

كز ما پي مي ربود ما را

بر دانة خال عنبرينت

آن دام كه گستريد يارا

آب رخت از كدام چشمه است

كز چشم بريخت آب ما را

تير مژه از كمان ابرو

بر دل كه زند بگو خدا را

اين حسن و جمال دلفريبت

از بهر

كه صيد كرد ما را

ازشيوه يار فيض آموخت

در پرده ثنا كند خدا را

غزل شمارهٔ 13

يارا يارا ترا چه يارا

تا دل بربائي اذكيا را

اين دلبري از تو نيست بالله

اين فتنه زديگريست يارا

آنكسكه نگاشته است نقشت

بر صفحهٔ نيكوئي نگارا

در پردهٔ حسن تست پنهان

دل ميبرد از بر آشكارا

از خال و خطت كتاب مسطور

داده است بدست ديده مارا

تا درنگريم و باز خوانيم

در روي تو سورهٔ ثنا را

هر جزو تو آيتي زقرآن

هر شيوه ستايشي خدا را

هر جلوهٔ تو كند ثنائي

در پرده جناب كبريا را

آئينهٔ حسن تو نمايد

بي صورت و بي جهت خدا را

از فيض كسي دگر برد دل

تو بيخبري ز دل نگارا

غزل شمارهٔ 14

اگر فضل خداي ما بجنبش جا دهد ما را

بعشق او دهيم از جان و دل فردوس اعلا را

بآب چشم و رنگ زرد و داع بندگي بر دل

كه در كاراست ما را نيست حاجت حقتعالي را

بود تاويل اين مصراع حافظ آنچه من گفتم

باب ورنگ وخال وخط چه حاجت روي زيبا را

نباشد لطف او با ما چه سود از زهد و از تقوي

چوباشد لطف اوبا ما چه حاصل زهدوتقوي را

ولي ما را ببايد طاعت و تقوي و اخلاصي

ادب بايد رعايت كرد امر حق تعالي را

بلي ما را نباشد كار بارّد و قبول او

كه او بهتر شناسد خبث و طيب و طينت ما را

بترس از آنچه در اول مقدر شد براي تو

باهل معرفت بگذار بس حل معما را

بياخاموش شو اي فيض از اين اسرار و دم در كش

كه كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را

غزل شمارهٔ 15

شود شود كه شود چشم من مقام ترا

شود شود كه بينم صباح و شام ترا

شود شود كه شوم غرق بحر نور شهود

بديده تو به بينم مگر بكام ترا

شود شود كه نهم روي مسكنت بر خاك

بدرگه تو و خوانم علي الدوام ترا

شود شود كه دل و جان و تن كنم تسليم

براي خويش نباشم شوم تمام ترا

شود شود كه سراپا چو دام چشم شوم

بدين وسيله مگر آورم بدام ترا

شود شود كه نهم دل بجست جوي وصال

بديده پويم و جويم علي الدوام ترا

شود شود كو سرفيض در ره تو رود

كه تا بكام رسد هم شود بكام ترا

غزل شمارهٔ 16

درآ در عالم معني نظر كن سوي اين صحرا

كه گل گل بشكفا دل گل خود روي اين صحرا

جهان معنيست ان ارض واسع كان شنيدستي

بيا هجرت كن از اقليم صورت سوي اين صحرا

معطر دارد از بوي گل قدسي جهاني را

بيا اي جان من فيضي ببر از بوي اين صحرا

درينصحراست آهوئيكه از شيران ربايد دل

زهي صيادي چشم خوش آهوي اين صحرا

بيا اي آنكه خاري در دلت از حسن گلروئيست

بسوزان خار دل در نور آتش خوي اين صحرا

بيا اي آنكه در زنجير زلفي بسته داري دل

گشاد دل بجو از وسعت دلجوي اين صحرا

بيا اي آنكه وسواس بتي شوريده ات دارد

دلترا شستشوئي ده در آب جوي اين صحرا

چه در كوي بتان افتاده كوكو ميزني دلتنگ

گشايشرا اگر گوئي سپاري كوي اين صحرا

گشاد سينهٔ فيض از گشاد روي اين صحرا

بحسن دلبران كي ميدهد يكموي اين صحرا

غزل شمارهٔ 17

بهل ذكر چشمان خونريز را

بمان فكر زلف دل آويزرا

دل و جان بياد خدا زنده دار

بحق چيز كن اين دو ناچيز را

اگر مستي آرزو با شدت

بكش ساغر عشق لبريز را

زحق عشق حق روز و شب ميطلب

بزن بر دل اين آتش تيز را

گذر كن زشيرين لبان حجاز

بياد آر فرهاد و پرويز را

بجد باش در طاعت شرح و عقل

مهل رسم تقوي و پرهيز را

مكدر چو گردي بخوان شعر حق

حق تلخ شيريني آميز را

بروز دلت غم چو زور آورد

بجو مطرب شادي انگيز را

چو در طاعت افسرده گردد تنت

بياد آر عباد شبخيز را

بدل ميرسان دم بدم

ياد مرگ

چو بر مركب آسيب مهميز را

چو رازي نهي با كسي درميان

بپرداز از غير دهليز را

حجابت زحق نيست جز چيزو كس

حذر كن زكس دور كن چيز را

نماند آدمي خو بپاليز دهر

بگاوان بماندند پاليز را

خدايا اگر چه نيرزد بهيچ

بچيزي بخر فيض ناچيز را

غزل شمارهٔ 18

بده ساقي آن جام لبريز را

بده بادهٔ عشرت انگيز را

مي ء ده كه جانرا برد تا فلك

درد كهنه غربال غم بيز را

چه پرسي زمينا و ساغر كدام

بيك دفعه ده آن دو لبريز را

گلويم فراخست ساقي بده

كشم جام و مينا و خم نيز را

اگر صاف مي مي نيايد بدست

بده دردي و دردي آميز را

در آئينهٔ جام ديدم بهشت

خبر زاهد خشگ شبخيز را

پريشان چو خواهي دل عاشقان

برافشان دو زلف دل آويز را

بشرع تو خون دل ما رواست

اشارت كن آن چشم خونريز را

چه با غمزهٔ مست داري ستيز

بجانم زن آن نشتر تيز را

دل فيض از آن زلف بس فيض ديد

ببر مژده مرغان شبخيز را

غزل شمارهٔ 19

از دو عالم دردت اي دلدار بس باشد مرا

كافر عشقم اگر غير تو كس باشد مرا

با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم

بي تو باشم هر دو عالم يك قفس باشد مرا

من نميدانم چسان جانم فداخواهد شدن

اين قدر دانم نگاهي از تو بس باشد مرا

عمر خواهم پايدار و جان شيرين بيشمار

بر تو مي افشانده باشم تا نفس باشد مرا

هر كسي دارد هوس چيزي نخواهم من جز آنكه

سرنهم در پاي جانان اين هوس باشد مرا

توتياي ديدهٔ گريان كنم تا بينمش

گر بخاك پاي جانان دست رس باشد مرا

جهد كن تا كام من شيرين شود از شهد وصل

فيض تا كس دست بر سر چون مگس باشد مرا

غزل شمارهٔ 20

از جمال مصطفي روئي بياد آمد مرا

وز دم و يس القرن بوئي بياد آمد مرا

فكرتم در سر معراج نبي اوجي گرفت

قرب حق سوي بي سوئي بياد آمد مرا

دركنار بحرعلم ساقي كوثر شدم

از بهشت معرفت جوئي بياد آمد مرا

سوي وجه الله رهي ميخواستم روشن چو مهر

زاهل عصمت يك بيك روئي بياد آمد مرا

زلف بر رخسار خوبان ديده ام از سركنه

اهل ايمان را سر موئي بياد آمد مرا

در شب تاري بدل نور عبادت چون نيافت

روي حورائي و گيسوئي بياد آمد مرا

فيض را در شاعري فكر كهن از ياد رفت

در حقيقت فكرت توئي بياد آمد مرا

غزل شمارهٔ 21

وصل با دلدار ميبايد مرا

فصل از اغيار مي بايد مرا

چون نيم از اصل خود ببريده اند

نالهاي زار مي بايد مرا

من كجا و رسم عقل و دين كجا

مست يارم يار مي بايد مرا

بي وصال او نميخواهم بهشت

دار بعد از جار ميبايد مرا

عشق از نام نكو ننگ آيدش

عاشقم من عار مي بايد مرا

عقل دادم بستدم ديوانگي

شيوهٔ اين كار ميبايد مرا

تا بكي اين راز را پنهان كنم

مستي و اظهار ميبايد مرا

سر زمن سر ميزند بي اختيار

محرم اسرار ميبايد مرا

گفتگو بگذار فيض و كار كن

در ره او كار ميبايد مرا

غزل شمارهٔ 22

آنچه را از بهر من او خواست آن آيد مرا

خواستش از راز پنهان ناگهان آيد مرا

سعي در تحصيل دنيا و فضولش بيهده است

در ازل قدري كه روزي شد همان آيد مرا

سوي مشرق گر روم يا راه مغرب بسپرم

برجبينم آنچه بنوشته است آن آيد مرا

بر سرم گرچه نميدانم چه خواهد آمدن

اينقدر دانم كه مردن بي امان آيد مرا

هيچ تمهيدي نكردم بهر مهمان اجل

با وجود آنكه دانم ناگهان آيد مرا

زندگاني شد تلف سودي نيامد زان بكف

نيست از كس شكوه ام از خود زيان آيد مرا

هر كه خيري ميكند اضعاف آن يابد جزا

ميدهم جان در رهش تا جان جان آيد مرا

هر كه بخشد جرمي از كس بگذرند ازجرم او

ميكنم من اينچنين تا آنچنان آيد مرا

هر كه بر تن ميفزايد نور جان كم ميكند

ميگذارم فيض تن تا نور جان آيد مرا

غزل شمارهٔ 23

يكنفس بي ياد جانان بر نمي آيد مرا

ساعتي بي شور و مستي سرنمي آيد مرا

سربسر گشتم جهانرا خشك وتر ديدم بسي

جز جمال او بچشم تر نمي آيد مرا

هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد

بي محبت هيچ كاري بر نمي آيد مرا

شربت شهد شهادت كي بكام دل رسد

ضربتي از عشق تا برسر نمي آيد مرا

جان بخواهم دادآخر در ره عشق كسي

هيچ كار از عاشقي خوشتر نمي آيد مرا

تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقي

يكنفس بي عيش و عشرت سرنمي آيد مرا

غيروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فيض

درّي از درياي فكرت بر نمي آيد مرا

گر سخن گويم دگر از عشق

خواهم گفت و بس

جز حديث عشق در دفتر نمي آيد مرا

غزل شمارهٔ 24

آفتاب وصل جانان بر نمي آيد مرا

وين شب تاريك هجران سرنمي آيد مرا

دل هميخواهد كه جان در پايش افشانم ولي

يكنفس آن بيوفا بر سر نمي ايد مرا

طالع شوريده بين كان مايهٔ شوريدگي

بي خبر يكبار از در در نمي ايد مرا

ازطرب شيرينترست آن نوش لب ليكن حسود

قامت چون نخل او در بر نمي آيد مرا

بخت بدبين كز پيامي خاطر ما خوش نكرد

آرزوئي از نكويان بر نمي آيد مرا

زرد شد برك نهال عيش در دل سالهاست

لاله رخساري بچشم تر نمي آيد مرا

من زرندي و نظر بازي نخواهم توبه كرد

هيچ كاري فيض ازين خوشتر نمي آيد مرا

غزل شمارهٔ 25

اي كه در اين خاكدان جان و جهاني مرا

چون بروم زين سرا باغ و جناني مرا

جان مرا جان توئي لعل مرا كان توئي

در دل ويران توئي گنج نهاني مرا

آنكه بدل ميدمد روح سخن هردمم

تا نزند يكنفس بي دمش آبي مرا

شب همه شب تابصبح همنفس من توئي

روز چو كاري كنم كار و دكاني مرا

تا كه بمحفل درم با تو سخن ميكنم

چونكه بخلوت روم مونس جاني مرا

يكنفس ازپيش تو گر بروم گم شوم

چون بتو آرم پناه امن و اماني مرا

گر تو براني مراجان زفراقت دهم

جان بوصالت دهم گر تو بخواني مرا

گه به وصالم كشي گه ز فراقم كشي

گاه چنيني مرا گاه چناني مرا

فيض بتو رو كند رو چو بهرسو كند

نور تو عالم گرفت قبله از آني مرا

غزل شمارهٔ 26

ترا سزاست خدائي نه جسم را و نه جانرا

تو را سزد كه خودآئي نه جسم را و نه جانرا

توئي توئي كه توئي و مني و مائي و اوئي

مني نشايد و مائي نه جسم را و نه جانرا

توئي كه تاي ندارد وحيد و فردي و يكتا

نبود غيردوتائي نه جسم را و نه جانرا

تو را رسد كه در آئينهٔ رسالت احمد

جمال خويش نمائي نه جسم را و نه جانرا

تو را رسد بنسيم كلام آل محمد ص

زر از چهره گشائي نه جسم را و نه جانرا

تو را رسد كه هزاران هزار نقش بدايع

زكلك صنع نمائي نه جسم را و نه جانرا

ترارسد كه دو صدساله زنك كفر و گنه را

زلوح دل بزدائي نه جسم را و

نه جانرا

ترا رسد كه چو جا نشد زجسم جسم زهم ريخت

دگر اعاده نمائي نه جسم را و نه جانرا

ترا رسد كه در آئينهٔ نعيم و عقوبت

بلطف و قهر در آئي نه جسم را و نه جانرا

بلطف خويش ببخشا اسير قهر خودت را

چو نيست از تو رهائي نه جسم را و نه جانرا

نه ايم از تو جدا موجهاي بحر وجوديم

نباشد از تو جدائي نه جسم را و نه جانرا

زما و من چون بپرداخت فيض خانهٔ دل را

تو را رسد كه در آئي نه جسم را و نه جانرا

غزل شمارهٔ 27

اگر خرند زعشاق جان سوخته را

روان بدوست برم اين روان سوخته را

كشد چو شعله زحرف فراق دوست نفس

كشم بكام خموشي زبان سوخته را

زآتش دل من حرف در دهن سوزد

كسي چگونه بفهمد بيان سوخته را

خبر ببر ببر دلبر اي صبا و بگوي

سزد كه رحم كني عاشقان سوخته را

بگو زسوختگان آتشين رخان پرسند

ترا چه شد كه نپرسي فلان سوخته را

زهم بپاش صبا قالبم بپاش افكن

مهل كه دفن كنند استخوان سوخته را

بسوخت زآتش عشقش تنم طبيب برو

دوا چگونه توان خستگان سوخته را

فتاد آتش عشقش بدل زمن كم شد

كجا روم زكه پرسم نشان سوخته را

حديث سوختگانست بهرخامان حيف

خبر كنيد زمن همدمان سوخته را

دهان و كام و زبان سوخت زاولين سخنش

بگو به فيض به بندد دهان سوخته را

غزل شمارهٔ 28

بنواز دل شكسته اي را

رحمي بنماي خسته اي را

ميكن چو گذر كني نگاهي

برخاك رهت نشسته اي را

بيگانه مشو بخويش پيوند

از هر دو جهان گسسته اي را

سهلست كني گر التفاتي

دل بر كرم تو بسته اي را

مگذار بدام نفس افتد

از چنگل ديو جسته اي را

با بار فتد بچنگ ابليس

با خيل ملك نشسته اي را

مگذار شود بكام دشمن

دل در غم دست بسته اي را

مپسند دگر شود گرفتار

بهر تو زخويش رسته اي را

بي دانه و آب زار مگذار

مرغ پر و پا شكسته اي را

يا رب چه شود كه دست گيري

از پاي فتاده خسته اي را

فيض است وغم تو و دگر هيچ

وصلي از خود گسسته اي را

بسته است دل شكسته در تو

بپذير شكسته بسته اي را

غزل شمارهٔ 29

تجلي چون كند دلبر كنم شكران تجلي را

تسلي چون دهد ازخود نخواهم آن تسلي را

بسوزد در تجلي و نسازد با تسلي دل

ببخشدگر تسلي جان دهم آن جان تجلي را

تجلي تان كند بر من مرا از من كند خالي

كه يكتايم نشيمن كي كنم جز جاي خالي را

تسلي چون توان شد از جمال عالم آرايش

تسلي باد قربان ناز سلطان تجلي را

از آن عاقل بماندستي كه رويش را نديدستي

كسي مجنون تواند شد كه او ديده است ليلي را

كسي او را تواند ديدكو گردد سراپاجان

كه چشم سرنيارد ديد حسن لايزالي را

جلالش چون گذارد جان جمالش مي نوازد دل

و گرنه كس نيارد تاب انوار جلالي را

زكس تا كس نياسايد جمالش روي ننمايد

نه بيند ديدهٔ خود بين جمال حق تعالي را

اگر خواهي رسي در

وي گذر كن از هواي دل

بهل سامان غالي را بمان ايوان عالي را

كسي جانش شود فربه كه جسم او شود لاغر

زخون دل غذا و زبور يا سازد نهالي را

نعيم اهل دل خواهي دلت را صاف كن از عشق

بمان لذات دنيا را بهل فردوس اعلي را

دلت فردوس مي خواهد كمالي را بدست آور

كه باشد با تو در عقبي بهل صاحب كمالي را

اگر خواهي كه عقلت را زدست ديو برهاني

زسربيرون كن ار بتواني اوهام خيالي را

بكن از غيرحق دل را بروب از ما سوي جانرا

بدو نان وار گذار اسباب جاهي را و مالي را

ترا اين وصفها چون نيست خالي زن تن ازگفتن

بيان ديگر مكن اي فيض حز او صاف حالي را

غزل شمارهٔ 30

هر كه آگه شد از فسانهٔ ما

عاقبت پي برد بخانهٔ ما

آنكه جويد نشان نشان نبرد

بي نشاني بود نشانهٔ ما

بگذراند زعرش هر كه نهد

سرطاعت بر آستانهٔ ما

توسن چرخ را بدين شوكت

رام كرده است تازيانهٔ ما

نرسد دست كوته همت

كه بلندست آشيانهٔ ما

قدر ما را كسي نميداند

غيرآن صاحب زمانهٔ ما

همه عالم اگر شود دشمن

ما و آن دوست يگانهٔ ما

هر كه با ما بسر برد نفسي

داند او عيش جاودانهٔ ما

هر كه را وصل ما بچنگ آيد

هوش بربايدش چغانهٔ ما

غير درگاه ما پناهي نيست

سرخلقي و آستانه ما

كار و استاد و كار گه مائيم

غيرمانيست كار خانهٔ ما

همه ما و بهانهٔ اغيار

كو كسي بشكند بهانهٔ ما

دام پيدا و دانه ناپيدا

غيب بينست مرغ دانهٔ ما

از سر

اهل ربايد هوش

دم مزن فيض از فسانهٔ ما

غزل شمارهٔ 31

اي زتو خرّم دل آباد ما

وز تو غمگين خاطر ناشاد ما

عشق تو آزادي در بندگي

بندهٔ تو گردن آزاد ما

اي گشاد بندهاي بسته تو

بستهٔ تو بند ما در زاد ما

اي زتو آباد دلهاي خراب

وي زتو ويران دل آباد ما

اي كه هستي در دل ما روز و شب

وقت جوش لطف ميكن ياد ما

داد تو بر عاشقان بيداد كرد

داد بيداد تو آخر دادما

دادما بيداد مااز داد تست

اي اسير داد تو بيداد ما

شكوه ها داريم از بيداد خود

داد ما ده داد ما ده داد ما

از تو ميجوئيم در عشقت مدد

اي زتو در هر غم استمداد ما

فيض ا زتو هم پناه آرد بتو

ا ي بتو خوش خاطر ناشاد ما

غزل شمارهٔ 32

اشكهاي گرم ما و آههاي سرد ما

كس نداند كز كجا آيد مگر هم درد ما

عاقلان را كي خبر باشد زحال عاشقان

كي شناسد درد ما جز آنكه باشد مرد ما

خام بيدردي چه داند اشك گرم و آه سرد

دردمند پختهٔ بايد شناسد درد ما

شهسوار عرصهٔ عشقيم گردون زير ران

بستهٔ اين چار اركان كي رسد در گرد ما

شد گواه عقل عاقل گونهاي سرخ او

شاهدان عشق ما اين گونهاي زرد ما

پرده برخيزد يقين گردد كدامين بهترست

عقل تن پروردشان يا عشق جان پروردما

خارما و ورد ماجور حبيب و لطف او است

نيست كسرا در جهانچون خارما و ورد ما

حرّ ما و برد ما عشقست و عقل دوربين

جنت ما حرّ ما و دوزخ ما برد ما

يكه حرف فيض را مانند نبود در جهان

جفت حرف ما نباشد غيرحرف

فرد ما

غزل شمارهٔ 33

بوئي زگلشني است بدل خارخار ما

بايد كه بشكفد گلي آخر زخار ما

درنقش هر نگار نگر نقش آن نگار

گرچه نگار و نقش ندارد نگار ما

رفتم چو در كنارش ازمن كناره كرد

كر خود كناره گير و درآرد كنار ما

كرديم از دو كون غم دوست اختيار

بگرفت اختيار زما اختيار ما

گوهر كه هر چه كم كند از ما سراغ كن

جام جهان نماست دل بي غبار ما

ما را بهاروسبزه و گلزار درو لست

از مهر جان خزان نپذيرد بهار ما

اندوه عالمي بدل خود گرفته ايم

كسي را غبار كي رسد از رهگذار ما

بر دوش خويش بار دو عالم نهاده ايم

كي دوش كس گرانشود از بار بار ما

از يك شرار آه بسوزيم هر دو كون

ياران حذر كنيد ز سوز شرار ما

روزي گل مراد بخواهدشكفت فيض

زين گريه هاي ديدهٔ شب زنده دار ما

غزل شمارهٔ 34

دارد شرف بر انجم و افلاك خاك ما

آئينهٔ خداي نما جان پاك ما

تاامر و خلق جمله شود دوست دست صنع

كشته است تخم مهر گياهي بخاك ما

درما فكنده دانهٔ از مهر خويشتن

تا كاينات جمع شود در شباك ما

در بدو آفرينش و تخمير آب و گل

با آب و تاب عشق سرشتند خاك ما

مستان پاك طينت ميخانهٔ الست

گيرند باده هاي مروّق زتاك ما

ما را درون سينهٔ خود جاي داده اند

هستند آسمان و زمين سينه چاك ما

فردوس جاي ما و ملك همنشين حور

كزخاك آن سراي بود خاك پاك ما

مسجود هر فرشته و محبوب روح قدس

يارب چه گوهر است نهان زير خاك ما

فيض از

زبان خويش نميگويد اين سخن

حرفي است از زبان امامان پاك ما

غزل شمارهٔ 35

غم زخوي خويش داردخاطر غمناك ما

نم زجوي خويش دارد ديده نمناك ما

ناله اش از جور خويشست ايندل پر آرزو

زخمش از دستخودست اين سينهٔ صد چاك ما

بر روان ما زخاك ما بسي بيداد رفت

داد ميخواهد زخاك ما روان پاك ما

باك جان ما زخاك ما و باك دل زخود

نيست ما را هيچ باك از دلبر بي باك ما

خار و خاشاك تن ما سدّ راه جان ماست

عشق كوكاتش زند در خار و در خاشاك ما

خاك ميرويد گل و نسرين و نرگس در چمن

خاك ما خاري نرويد خاك بر سر خاك ما

تاك رز بخشد مي و تاك تن ما بي ثمر

دود آهي نيست هم كاتش فتد در تاك ما

اينجهان و آنجهان بااينهمه تشويش هست

بهر جاندادن درون خود گريبان چاك ما

هر كه قدر جان پاك ما شناسد چون ملك

سجده دارد جسم ما را بهر جان پاك ما

كرد تعظيم تن ما بهر جان ما ملك

زانكه بوي حق شنيد از جان ما در خاك ما

از حريم قدس جانرا گرچه تن افكند دور

عنقريب از لوث تن رسته است جان پاك ما

عاقبت تن ميشود قربان جان خوش باش فيض

ميبرد سيلاب قهر جان بدر يا خاك ما

غزل شمارهٔ 36

بالا رويم بس كه زاندازه گذشتيم

در عالم دل در چه شمارست دل ما

بر تابهٔ عشق تو برشتند دل ما

با درد و غم و غصه سرشتند گل ما

صد شكر بدست آمدش اين گنج سعادت

گر عشق نميبود چه ميكرد دل ما

دهقان ازل كشت درين يوم محبت

زان بر ندهد غير بلا آب و گل ما

گردرد نبودي بچه پرورده شدي جان

ياد تو نميبود چه ميكرد دل ما

گر آرزوي دولت وصل تو نبودي

خاطر بچه خوش داشتي از خويش دل ما

احرام سير كوي تو بستيم بر آن خاك

شايد كه شود ريخته خون بحل ما

گر حلّه عفو تو نباشد كه بپوشد

بيرون نرود از تن جان خجل ما

داريم اميد از كرمش ورنه ز تقصير

تقسير نشد ذرّهٔ فيض از قبل ما

غزل شمارهٔ 37

بررهگذر نفحهٔ يار است دل ما

خرّم تر از ايام بهار است دل ما

از غيب رسد قافلهٔ تازه بتازه

آن قافله را راهگذار است دل ما

روشنتر از آئينه و آب و مه و مهر است

پاكيزه ز زنگار و غبار است دل ما

خالي نبود يكنفس از حور سرشتي

پيوسته نگارش بكنار است دل ما

هر دم رود از جا بهواي سر زلفي

آشفته تر از طرّه يارست دل ما

يك لحظه فرارش نبود ليك هميشه

در شيوه رندي بقرار است دل ما

هم صومعه هم ميكده هم مسجد و هم دير

يك معني و بنموده هزار است دل ما

غافل منگر منبع فيض است دل فيض

گستاخ مبين مسند يار است دل ما

غزل شمارهٔ 38

يا رب بريز شهد عبادت بكام ما

ما را زما مگير بوقت قيام ما

تكبير چون كنيم مجال سوي مده

در ديدهٔ بصيرت والا مقام ما

ابليس را به بسمله بسمل كن و بريز

ز امّ الكتاب جام طهوري بكام ما

وقت ركوع مستي ما را زياده كن

در سجده ساز ذروهٔ اعلي مقام ما

وقت قنوت ذرهٔ از ما بما ممان

خود گوي و خود شنو زلب ما پيام ما

در لجّهٔ شهود شهادت غريق كن

از ما بگير مائي ما سلام ما

هستي زهر تمام ، خدايا تمامتر كن

شايداگر تمام كني ناتمام ما

فيض است و ذوق و بندگي و عشق و معرفت

خالي مباد يكدم از اين شهد كام ما

غزل شمارهٔ 39

يا رب تهي مكن زمي عشق جام ما

از معرفت بريز شرابي بكام ما

از بهر بندگيت بدنيا فتاده ايم

از بندگيت دانه و دنيات دام ما

چون بندگي نباشد از زندگي چه سود

از باده چون تهيست چه حاصل زمام ما

با تو حلال و بي تو حرامست عيشها

يا رب حلال ساز بلطفت حرام ما

جام مي عبادت تست اين سفال تن

خون ميشود وليك در اينجا مدام ما

اين جام دل كه بهر شراب محبتست

بشكست نارسيده شرابي بكام ما

رفتيم ناچشيده شرابي زجام عشق

در حسرت شراب تو شد خاك جام ما

عيش منفّص دو سه روزه سراي دون

شد رهزن قوافل عيش دوام ما

از ما ببر خبر بر دوست اي صبا

آن دوست كو بكام خود است و نه كام ما

احوال ما بگويش و از ماش ياد دار

وزبهر ما بيان جواب پيام ما

از

صدق بندگيت بدل دانهٔ فكن

شايد كه عشق و معرفت آيد بدام ما

بي صدق بندگي نرسد معرفت بكام

بي ذوق معرفت نشود عشق رام ما

از بندگي بمعرفت و معرفت بعشق

دل مينواز تا كه شود پخته جام ما

از تارو پود علم وعمل دامي از تنيم

فيض اوفتد هماي سعادت بدام ما

اي آنكه نگذرد بزبان تو نام ما

گوش تو بشنود زپيمبر پيام ما

از ما دمي بياد نياري بسال و ماه

بي ياد تو نمي گذرد صبح و شام ما

گر سوي مابعمد نياري نظر فكند

يكره بسهو كن گذري بر مقام ما

در راه انتظار بسي چشم دوختيم

مرغي زگلشن تو نيامد بدام ما

پيكي كجاست كاورد از كوي تو پيام

يا سوي تو برد زبر ما پيام ما

ما را اگر نخواست دل از ما چرا گرفت

ورنه چه تلخ دارد از هجر كام ما

فيض آنانكه نام ماش بود ننگ بر زبان

كي گوش ميكند بسروش پيام ما

غزل شمارهٔ 40

آسمان را يكسر پرشور ميدانيم ما

وز شراب لم يزل محمور ميدانيم ما

نورحق تابيده بر اكناف عالم سربسر

نور انجم پرتوي زان نور ميدانيم ما

جابجا در هر فلك بنشسته خيلي از ملك

اين عبادتخانه را معمور ميدانيم ما

هر كرا دانش بود مقصود بر حس و خيال

چشم او گر چار گردد كور ميدانيم ما

نزدنزديكان حق حيّند و ناطق نه فلك

هر كرا اين علم نبود دور ميدانيم ما

عالم خلقست اين عالم كه پيدا بينيش

عالم امر از نظر مستور ميدانيم ما

چشم فهم نكته زاهل علم بتوان داشتن

جاهل دل مرده را معذور ميدانيم ما

قدر هر ظرفي بقدر

آن بود كاندر ويست

دل خراب عشق را معمور ميدانيم ما

فيض را در هر خيالي ناصري از حق بود

در همه كارش از آن منصور ميدانيم ما

غزل شمارهٔ 41

جمال تست بروز آفتاب روزن ما

خيال تست بشبها چراغ مسكن ما

گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان

زيمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما

گمان مبر كه بيك جا نشسته ام فارغ

دو كون طي شد و يك كس نديد رفتن ما

دل من آهن و عشق تو بود مغناطيس

ربود جذبهٔ آهن رباي آهن ما

صفاي كينهٔ ما كينهٔ زكس نگذاشت

نه ايم با كس دشمن بگو بدشمن ما

بمابدي كن و نيكي ببين و تجربه كن

خبر بكسان نيست غير اين فن ما

هزار خوف خطر بودي ارنميبودي

كتاب معرفت ما دعاي جوشن ما

دل فراخ نيايد بتنك از بخشش

بيا ببرگهر معرفت زمخزن ما

سخن زعالم بالا هميشه مي آيد

كجا خزانهٔ دل كم شود زگفتن ما

غنيمتي شمر اين يكدودم كه خواهد شد

بجاي ديدن ما بعد از اين شنيدن ما

جهان بديده ما تيره شد كجا رفتند

نشاط عهد شباب آندو چشم روشن ما

همان بهار و همانگلشن و همان گلهاست

چه شد نواي خوش بلبلان گلشن ما

دلا اگر ننشينم طرف گل زاري

بياد لاله رخي خون ما بگردن ما

چو برخضيض زمين مانده ايم سرگردان

چو اوج عالم بالا بود نشيمن ما

خموش فيض حديث دلست بي پايان

بيان آن نتواند زبان الكن ما

غزل شمارهٔ 42

اي دواي درد بيدرمان ما

وي شفاي علت نقصان ما

آتشي از عشق خود در ما زدي

تا بسوزي هم دل و هم جان ما

آتشي خوشتر زآب زندگي

كان بود هم جان و هم ايمان ما

صدهزار احسنت اي آتش فروز

خوش بسوزان منتت برجان ما

خوش بسوزان ما در اين

آتش خوشيم

تيزتر كن آتش سوزان ما

آتشست اين عشق يا آب حيات

يا بهشت و كوثر و رضوان ما

ياكه باغ و بوستان و گلشنست

ياگلست و لاله و ريحان ما

سوخت خارستان ما يكبارگي

شد گلستان كلبهٔ احزان ما

صد هزاران آفرين از جان و دل

باد هر دم فيض بر جانان ما

غزل شمارهٔ 43

اي فداي عشق تو ايمان ما

وي هلاك عفو تو عصيان ما

گر كني ايمان ما را تربيت

عشق گردد عاقبت ايمان ما

زآتش خوف تو آب ديدها

زآب حلمت آتش طغيان ما

اي بما آثار صنع تو بديد

وي تو پنهان در درون جان ما

اي تو هم آغاز و هم انجام خلق

وي تو هم پيدا و هم پنهان ما

گوشها را سمع و چشمانرا بصر

در دل و در جان ما ايمان ما

اي جمالت كعبهٔ ارباب شوق

وي كمالت قبلهٔ نقصان ما

عاجزيم از شكر نعمتهاي تو

عجز ما بين بگذر از كفران ما

اي بدي از ما و نيكوئي زتو

آن خود كن پرده پوش آن ما

فيض را از فيض خود سيراب كن

اي بهشت و كوثر و رضوان ما

غزل شمارهٔ 44

اي در هواي وصل تو گسترده جانها بالها

تو در دل ما بوده اي در جستجو ما سالها

اي از فروغ طلعتت تابي فتاده در جهان

وي از نهيب هيبتت درملك جان زلزالها

اي ساكنان كوي تو مست از شراب بيخودي

وي عاشقان روي تو فارغ زقيل و قالها

سرها زتو پرغلغله جانها زتو پرولوله

تنها زتو در زلزله دلها زتو در حالها

تن ميكند از جان طرب جا ندارد از جانان طرب

برمقتضاي روحها جنبش كند تمثالها

كردي تجلي بي نقاب تابانتر از صد آفتاب

ما را فكندي در حجاب از ابر استدلالها

آثار خود كردي عيان در گلشن حسن بتان

تا سوي حسن بي نشان جانها گشايد بالها

دادي بتانرا آب و رنگ در سينه دل مانند سنگ

در شستشان دام بلا از زلف و خط و خالها

مارا ندادي صبر و تاب و زما گرفتي رنگ و

آب

و زبيدلان جستي حساب از ذره و مثقالها

اي فيض بس كند زين انين در صنع صانع را ببين

تا آن زمين كز اين زمين افتد برون اثقالها

غزل شمارهٔ 45

هان رستخيز جان رسيد شد در بدن زلزالها

افكند تن اثقالها بگشود جانرا بالها

افكند هر حامل چنين از هول زلزال زمين

گشتند مست اينچنين انداختند احمالها

بيهوش شد هر مرضعه از شدت اين واقعه

دست از رضاعت بازداشت بيخود شد از اهوالها

انسان چو ديد اين حالها گفت از تعجب مالها

گفتند از ارض بدن بيرون فتاد اثقالها

گفت اين زمين اخبارها وحي آمدش در كارها

از ربك اوحي لها كرد او عيان احوالها

درامتزاج جسم و جان كردند حكمتها نهان

كشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمالها

تن را حياه از جان بود جان زنده از جانان بود

جان او بدن عريان شود تا گستراند بالها

ابدان زجان عمران شود وز رفتنش ويران شود

جان از بدن عريان شود تا گستراند بالها

زآمدشد اين جسم و جان نگسست يكدم كاروان

افتاد شوري در جهان زين حلّ و زين ترحالها

پرشد دل فيض از انين زان ميكند چندان چنين

تا از دلش چون از زمين بيرون فتد اثقالها

غزل شمارهٔ 46

لذات نماند و المها

شادي گذرد جو برق و غمها

غمناك مباش ازآن و زين خوش

چون هردو رود سوي عدمها

هر حادثهٔ كه برسرآيد

هم سوي عدم كشد قدمها

هر پسرير است عسر در پي

هر عسريرا ز پي كرمها

آخر همه خواب با خياليست

الا بنوشتهٔ قلمها

كز بهر جزاي زشت و نيكو

ماند بصحيفها رقمها

لذات نماند و بماند

از پيروي هوا ندمها

هر محنت و هر بلا كه بيني

كفّاره شمار بر ستمها

اندوه چو ما حي گناهست

خوشتر كه در آن كشيم دمها

آن كن كه بعاقبت بود خير

فيض است و اميد

بر كرمها

غزل شمارهٔ 47

اي كوي تو برتر از مكانها

وي گم شده در رهت نشانها

سرگشته ببرّ و بحر گردند

اندر طلب تو كاروان ها

اي غرقهٔ بحر بي نشاني

وان گمره وادي نشانها

هر غمزده ايست از تو محزون

وز تست نشان شادمانها

از تست زمين فتاده بيخود

وز شوق تو شور آسمانها

راهي بتو نيست جز ره عشق

خاصان كردند امتحانها

در عالم عشق سير كرديم

ديديم يكان يكان نشانها

دل بر سر دل فتاده مدهوش

تن بر سرتن سپرده جانها

نزد دلدار رفته دلها

سوي جانان روان روانها

جانها همه پاكشيده از تن

دلها همه كنده دل زجانها

سر بر سر نيزهاي حسرت

تن ها بر خاك جان فشانها

هركو از عشق گفت حرفي

افتاد چو فيض بر زبانها

غزل شمارهٔ 48

اي لال زوصف تو زبانها

كوته زثناي تو بيانها

با آنكه تو در ميان جاني

جوياي تو ايم در كرانها

هر گوشه فكنده نير فكرت

زهر كرده بهر كمان كمانها

گاهي ببتي شويم مفتون

جوئيم جمالت از نشانها

گاهي از چشم و گاه ابرو

گاهي از لب گهي دهانها

گاهي از لطف و گاه از قهر

گاهي پيدا گهي نهانها

گه سير كنيم در خط و خال

جوئيم ترا در آن ميان ها

گاه از سخنان توي برتوي

گاهي زكتاب و گه بيان ها

القصه بهر طريق يوئيم

با بال دل و پر روانها

گيريم سراغت از كه و مه

گاه از پيران گه از جوانها

ما را با تو سري و سرّيست

پنهان زتن و دل و روانها

سوداي تو هر كر است چون فيض

دارد بس سود در زيانها

غزل شمارهٔ 49

تو و آرام و پخته كاريها

من و خامي و بي قراريها

پرسشم گر بخاطرت گذرد

دل بيمار و جان سپاريها

غير را روزهاي عيش و طرب

من و شبهاي تار و زاريها

بي نكوئي چه بر سرش آمد

كو مراعات حق گذاريها

پاي تا سر بمهر تو بستم

ياد ايام رستگاريها

شكوه بگذرام و بنالم زار

تا كند دوست غمگساريها

از در عجز و مسكنت آرم

بندگيها و اشگباريها

شايد از رحم در دلش آرد

آه آتش فشان و زاريها

شكوه از بخت و مهر او دردل

چه شد آرزم و شرمساريها

دعوي دوستي و عرض گله

روي سخت و اميد واريها

گفتي اي دلفكار از كهٔ

زار تو زار تو بزاريها

فيض را نيست غيرتو ياري

ياريش كن بحق ياريها

غزل شمارهٔ 50

پژمرده شد دل زآلودگيها

كاري نكردم ز افسردگيها

دل برد از من گه اين و گه آن

عمرم هبا شد از سادگيها

هر چند شستم دامان تقوي

زايل نگرديد آلودگيها

از پا فتادم و از غم نرستم

نگرفت دستم افتادگيها

زين آشنايان خيري نديدم

خوش باد وقت بيگانگيها

سامان نخواهم ايوان نخواهم

بيچارگي ها آوارگيها

اي فيض بگسل از عقل و تدبير

بر عشق تن جان آشفتگيها

اي جمله تقصير در بندگيها

رو آّب شو از شرمندگيها

شد حق منادي قل يا عبادي

تو جان ندادي كوبندگيها

در راه يوسف كفها بريدند

اي در رهش گم زان پردگيها

آمدقيامت كو استقامت

زين بندگي ها شرمندگيها

صوري دميدند موتي شنيدند

مرگست خوشتر زين زندگيها

كو عشق و زورش كوشر و شورش

طرفي نبستم ز آسودگيها

از خود بدر شو شوريده سر شو

صحراي پهنيست شوريدگيها

اي آنكه

داري در سر غم عشق

ارزانيت باد آشفتگيها

يا رب كجا شد عيش جواني

خوش عالمي بود آن كودگيها

اي فيض برخيز خاكي بسرريز

در ماتم آن آسودگيها

غزل شمارهٔ 51

نكرديم كاري درين بندگيها

نديديم خيري از اين زندگيها

از اين زندگيها نشد كام حاصل

درين بندگيهاست شرمندگيها

بيا عشق ويران كن صبر و طاقت

كه آسوده گرديم ز آسودگيها

اگر هست خيري در آشفتگيهاست

كه آشفته تر باد آشفتگيها

ززنگار عقل آئينه دل سيه شد

خوشا سادگيها و ديوانگيها

رهي گر بحق هست شوريدگيهاست

خوشا عيش سوداي شوريدگيها

پريشان شو از زلفهاي پريشان

مجو خاطر جمع ز آسودگيها

بيا تا تلافي كنيم آنچه بگذشت

كه داريم از عمر شرمندگيها

بيا بعد از اين فيض بيدار باشيم

كه مرگست بهتر ازين خفتگيها

غزل شمارهٔ 52

اين چه چشمست و چه ابرو و چه لب

اين چه قدست و چه رفتار عجب

اين چه خطست و چه خالست و چه حسن

اين چه تمكين چه جا و چه ادب

هر يكي از دگري شيرين تر

لب و دندان و دهان و غبغب

جلوه هايت همه آرايش ناز

غمزه هايت همه اسباب و طرب

حركاتت همه موزون و بجا

سكناتت همه مطبوع و عجب

پاي تا سر همه شيرين و لطيف

اين چه نخلست سراپاي رطب

شب هجران تو غم بر سر غم

روز وصلت همه شادي و طرب

شب اغيار زديدار تو روز

روز من از غم هجران تو شب

شب اغيار ز تو روز و چه روز

روز فيض از تو شب آنگاه چه شب

غزل شمارهٔ 53

براوج خوبي ديدم مهي شب

گفتم زمهرش در تاب و در تب

گفتم چه باشد نزد من آئي

در خدمت تو باشم يك امشب

گفتا چه مطلب از خدمت من

گفتم چه باشد غير از تو مطلب

گفتا بيايم منزل كدامست

گفتي كه شد روز در چشمم آن شب

گفتم ثنايش كردم دعايش

در حفظ دارش از چشم يا رب

آمد بمنزل بنشست در دل

گفتي كه جاني آمد بقالب

گفتا چه خواهي ؟ گفتم جمالت

گه مست از چشم گه بيخود از لب

از زلف گاهي خاطر پريشان

از غمزه گاهي در تاب و در تب

گفتا كه چشمم مستيست خونخوار

وين زلف و غمزه مار است و عقرب

چون تو گرفتار داريم بسيار

در دام زلف و در چاه غبغب

ميگفت سرخوش شيرين و دلكش

گفتي كه شكر ميبارد از لب

گفتم لبت را يعني ببوسم

شد

در حيا زد انگشت بر لب

گفتم دهانت گفتا كه حرفيست

بي جام و باده و آنگه لبالب

گفتم كه بالات گفتا بلائيست

بگذر بخيري زين گونه مطلب

اين گفت و برخواست صد فتنه شد راست

روز قيامت ديدم من آن شب

چون بنگريدم كس را نديدم

ني پيش و ني پس نه راست و نه چپ

در سوز دل ماند از حسرتش فيض

با آه و ناله با بانگ يا رب

دل بكن جانا از اين دير خراب

كاسمان در رفتنت دارد شتاب

غزل شمارهٔ 54

آنكه را هستي هميشه در طلب

در تو پنهان است از خود مي طلب

زانچه ميجوئي بروز و شب نشان

در بر تو حاضر است او روز و شب

تار و پود هيكلت او مي تند

در دلت از وي فتد شور و شغب

از فراق او تن تو در گداز

رشتهٔ جانت از او در تاب و تب

روي او سوي تو اي غافل زخود

چشم بگشا هان چه شدپاس ادب

مايهٔ شادي درون جان تست

از چه غم داري تو اي كان طرب

يكنفس از ديدنش فارغ مباش

در لقا يكدم مياسا از طلب

حاضر و غايب بغير از وي كه ديد

من هرب منه اليه قد رغب

حكمت او بس غرايب را مناط

قدرت او بس عجايب را سبب

اي زسر تا پا همه خلقت غريب

اي ز پا تا سر همه امرت عجب

جامع اضداد جز حق نيست فيض

ره بحق بنمودمت زين ره طلب

هر كسي در غور اين كم ميرسد

گر رسيدي تو بدين مگشاي لب

غزل شمارهٔ 55

در وصل تو ميزنند احباب

افتتح يا مفتح الابواب

چه شود گر بر تو ره يابند

كم بقوا ناظرين خلف الباب

تا كي ازحضرت تو صبر و شكيب

طال تطوا فهم وراء حجاب

در پس پرده تا بكي حسرت

ارحم نظرة بلا جلباب

از توشان جز تو مدعائي نيست

ما لديهم سوي لقاك ثواب

خود حساب كتاب خود كرده

انهم قسطهم بغير حساب

وجنوا قل موتهم ثمرات

و اوتوا قبل نقلهم بشراب

سكروا في هواك ثم ضحوا

ما لهم في سواك هواك مناب

از سببها گذاشته اند و حجب

خرقوا الحجب ارتقوا الاسباب

كرده بانفس

و با هواغزوات

هزموا الجند قاتلوا الاحزاب

فيض از خود اگر بپرهيزي

انّ للمتّقين حسن مآب

غزل شمارهٔ 56

در وصل تو ميزنند احباب

تاب هجران نماندشان بشتاب

بي تو جان تا بكي تواند زيست

دل بيچاره چند آرد تاب

بنماآفتابرا بسي ابر

بگشا از جمال خويش نقاب

تا بمانند عاقلان حيران

خشك مغزان شوند اولواالالباب

پيشوايان شوند تازه مريد

شيب را نو كنند عهد شباب

بنده و خواجه در هم آميزند

يتفاني العبيد في الارباب

باخودآيند بيخودان هوا

هوشياران شوند مست و خراب

نه بصر ماند از اولوا الابصار

نه ادب آيد از اولوا الالباب

اينچنين روزي ار شود روزي

ليس فيض يري والااصجاب

غزل شمارهٔ 57

گفتمش دل بر آتش تو كباب

گفت جانها زماست در تب و تاب

گفتمش اضطراب دلها چيست

گفت آرام سينه هاي كباب

گفتمش اشك راه خوابم بست

گفت كي بود عاشقانرا خواب

گفتمش بهر عاشقان چكني

گفت بر گيرم از جمال نقاب

گفتمش پرده جمال تو چيست

گفت بگذر زخويشتن در اياب

گفتمش تاب آن جمالم نيست

گفت چون بي تو گردي اري تاب

گفتمش باده لب لعلت

گفت از حسرتش توان شد آب

گفتمش تشنهٔ وصال توام

گفت زين مي كسي نشد سيراب

گفتمش جان و دل فدا كردم

گفت آري چنين كنند احباب

گفتمش مرد فيض در غم تو

گفت طوبي لهم و حسن مآب

غزل شمارهٔ 58

اي كه چون عمر ميروي بشتاب

خستگانرا به غمزهٔ درياب

گروفا ميكني بوعده قتل

كارم از دست ميرود بشتاب

غم تو راحت دل غمگين

عشقت آرام سينهاي كباب

بي خودم كن از آن لب ميگون

تشنهٔ را به جرعهٔ درياب

شب نشستم بياد ابرويت

پشت بر خواب و روي در محراب

عاشقانرا سر غنودن نيست

ديدهٔ بي دلان ندارد خواب

خواب در چشم من چه سان آيد

چون دمي نيست خالي از سيلاب

بر رخم بسته تا بكي در وصل

افتتح يا مفتح الابواب

فيض آندم بدوست پيوندي

كه نباشي تو در ميانه حجاب

غزل شمارهٔ 59

زان دو چشمم مدام مست و خراب

ميكشم لحظه لحظه جام شراب

ميشوي از فورغ حسن آتش

ميشوم از نگاه حسرت آب

غمزهٔ شوخ چشم فتّانت

ميبربايد دل از اولوا الالباب

هوشمندان زنرگس مستت

بيخود افتاده اند مست و خراب

قامتي خواهد آمدم در بر

دوش ديدم قيامتي در خواب

خون دل تا بكي بديده برم

چون كنم در جگر ندارم آب

در وصلت چو بستهٔ بر فيض

افتح يا مفتح الابواب

غزل شمارهٔ 60

گرنكندي بسته ماند اينجا دلت

تو بماني بيدل آنجا در عذاب

حسرتي ماند بدل آنرا كه داد

دل بچيزي گر نشد زان كامياب

هست دنيا چون سرابي تشنه را

تشنه كي سيراب گردد از سراب

آيدت هر دم سرابي در نظر

سوي آن راني بتعجيل و شتاب

آن نباشد آب و ديگر همچنين

هرگز از دنيا نگردي كامياب

خل غيرالله اقبل نحوه

هر چه بيني غر حق زان رو بتاب

ددر را بگذار و صافي را بگير

بگذر از قشر اي دل و بستان لباب

تا شوي با جان عالم متصل

تا شوي از روح عالم كامياب

گفت با تو فيض اسرار سخن

فهم كن والله اعلم بالصواب

غزل شمارهٔ 61

در محافل شعر ميخوانم گهي با آب و تاب

گاه بهر خويش خوانم بي لب از روي كتاب

شعر حق خوانم نه باطل حكمت و قوت خرد

آنچه روي دل كند سوي حق و دارالثواب

شعر خوانم كاورد ارواح را در اهتزاز

لرزه افتد در بدن معني چو بگشايد نقاب

در مقامي كاندر و سنجند نقد هر سخن

آن سخن كان تن بلرزاند نيايد در حساب

شور در سر نور در دل افكند اشعار حق

شيب را سازد شباب و قشر را سازد لباب

روح در پرواز آيد زاستماع بيت بيت

افكند در سينه آتش آورد در ديده آب

شعر حق پرمغز و شعر باطل از معني تهي

آن بود درياي مواج اين بود همچون حباب

آن غزل خوانم كه هر كو بشنود بيخود شود

با سراپاي وجود او كند كار شراب

آن غزل خوانم كه جانرا سوي عليين كشد

از جمال شاهد مقصود بر گيرد حجاب

آن غزل خوانم كه در وي معني قرآن بود

گر فرود آيد بكهسار از خجالت گردد آب

آن غزل خوانم كه بر دل سرد گرداند جهان

جان شود مشتاق رحلت زين كهن دير خراب

جلوه هاي معنيش جان در دل سامع كند

تا حيات تازه يابد گردد از حق كامياب

بشنود گر عابدان بيند رخ معبود را

از ميان عابد و معبود برخيزد حجاب

گر بگوش زاهد آيد بيتي از ابيات او

بگذرد ز انكار اهل دل شود مست و خراب

نيست شعر من چو شعر شاعران خالي زمغز

تا تواني دل بتاب از شعر فيض و رو متاب

غزل شمارهٔ 62

عشق پرداز ما مرا درياب

اي بلاي خدا مرا درياب

سوخت از آتش هوس جانم

بردم آبم هوا مرا در ياب

لحظه لحظه خودي و خود بيني

گيردم از خدا مرا درياب

صحبت خلق دورم از حق كرد

عمر من شد هبا مرا در ياب

هر دم آيد گراني از طرفي

گيرد از من مرا مرادرياب

در گلو غصه قصه در دل ماند

محرم رازها مرا درياب

كشت بيگانه ام به غمخواري

يكره اي آشنا مرا درياب

نزدم در رضاي حق نفسي

برضاي خدا مرا درياب

بگدائي بدين در آمده ام

نظري كن شهامرا درياب

فيض را سوي حق نشاني ده

رهبر وراهنماي مرا درياب

غزل شمارهٔ 63

بيمار زارم درياب درياب

جز تو ندارم درياب درياب

در راه عشقت از پا فتادم

رحمي كه زارم درياب درياب

دو از رخ تو در خاك و در خون

جان مي سپارم درياب درياب

جان شد خيالي تن شد هلالي

زار و نزارم درياب درياب

با سخت جاني ابرو كماني

افتاده كارم درياب درياب

شد زاشك خونين رويم منقّش

زيبا نگارم درياب درياب

دل شد زشوق آب بشتاب بشتاب

طاقت ندارم درياب درياب

شد در فراقت نامهربانا

از دست كارم درياب درياب

مشكل كه فيضت زين غم برد جان

بيمار و زارم درياب درياب

غزل شمارهٔ 64

شبي رو بحق آر اي جان مخسب

بنال از غم درد پنهان مخسب

ترا چارهٔ بايد از بهر درد

بسوز شبش ساز درمان مخسب

بيك شب اگر چاره شد خواب كن

وگرنه شبي ديگر اي جان مخسب

كجا يك شب و ده شب اين ميشود

بمان خواب راحت بدو نان مخسب

نخسبي بسي شب ز درد تنت

اگر جان زتن به بود هان مخسب

بخسب از نفهميدهٔ درد جان

و گرنه بجاي عزيزان مخسب

چو خواب آيدت سربزانو بنه

ببستر ميفت و بسامان مخسب

سحر گه خروسان خروشان شوند

تو هم چون خروسان خروشان مخسب

اگر خواب تن را فزوني دهد

برد روح را خواب نقصان مخسب

اگر اول شب نخسبي چو فيض

چو نيمي رود يا كه ثلثآن مخسب

غزل شمارهٔ 65

بده پيمانه سرشار امشب

مرا بستان زمن اي يار امشب

ندارم طاقت بار جدائي

مرا از دوش من بردار امشب

نقاب من زروي خويش برگير

برافكن پرده از اسرار امشب

زخورشيد جمالت پرده بردار

شبم را روز كن اي يار امشب

بيا از يكديگر كامي بگيريم

فلك در خواب و ما بيدار امشب

شب قدر و ملايك جمله حاضر

مهل ساقي مرا هشيار امشب

از آن لب شربت بيهوشيم ده

مرا با خويشتن مگذار امشب

ببويت دم بدم از جارود دل

قرار دل تو باش اي يار امشب

بسي محنت كه از هجرانكشيدم

دلم را باز ده دلدار امشب

ببالينم دمي از لطف بنشين

مرا مگذار بي تيمار امشب

بدست خويشتن تيمارمن كن

مرا مگذار با اغيار امشب

نخواهم داشت از دامان جان دست

سر فيضست و پاي يار امشب

غزل شمارهٔ 66

سالك راه حق بيا همت از اوليا طلب

همت خود بلند كن سوي حق ارتقا طلب

فاش ببين كه دعا روي خدا در اوليا

بهر جمال كبريا آئينة صفا طلب

گفت خدا كه اوليا روي من و ره منند

هر چه خواهي از خدا بر در اوليا طلب

سرور اوليا نبيست و زپس مصطفي علي است

خدمت مصطفي كن و همت مرتضي طلب

پيروي رسول حق دوستي حق آورد

پيروي رسول كن دوستي خدا طلب

چشم بصيرتت بخود نور پذير كي شود

نور بصيرت دل از صاحب انّما طلب

شرع سفينهٔ نجات آل رسول ناخدات

ساكن اين سفينه شو دامن ناخدا طلب

دل بدمم بگوش هوش ميفكنند اين سروش

معرفت ار طلب كني از بركات ما طلب

خستهٔ جهل را بگوي خيز و بيا بجست جوي

از

برما شفا بجو از دم ما دعا طلب

مفلس بينوا بيا از در ما بجوا نوا

صاحب مدعا بيا از در ما دوا طلب

چند زپست همتي فرش شوي برين زمين

روي بروي عرش كن راه سوي سما طلب

چيست سما سماي غيب ممكلت بري زعيب

جاي بقاي جاودان سعي كن آن بقا طلب

نيست خوشي در اين سرا كيست بجز غم و عنا

عيش در اين سرا مجو عيش در آن سرا طلب

راحت و امن و عافيت گر طلبي درين جهان

زهد و قنوع پيشه كن مملكت رضا طلب

هست طلب بحق سبب گر بسزا بود طلب

هر چه طلب كني چو فيض ياوه مگو بجا طلب

غزل شمارهٔ 67

بيمار زارم انت الطبيب

درد تو دارم انت الحبيب

از تست دردم گرد تو گردم

درمان من كن انت الطبيب

بر تو عيانست سوز نهانم

بر سر و اعلان انت الرقيب

هر سو كنم رو باشي تو آن سو

با هر من و او انت القريب

آمد رهي شيء للهي

بهر بهي انت المجيب

آمد بر تو خاك در تو

باجرم بي حد انت الحسيب

هم چشم گريان هم دل پشيمان

ترسان و لرزان انت المهيب

فيضست و عجزي بر درگه تو

يا قابل التوب يا استثيب

اغفر ذنوبي و استر عيوبي

اني انيب يا مستجيب

غزل شمارهٔ 68

تن خاك راه دوست كنم حسبي الحبيب

جان نيز در رهش فكنم حسبي الحبيب

چون عشق در سراي وجودم نزول كرد

از خويشتن طمع بكنم حسبي الحبيب

دل سوخت چون در آتش سوداي عشق او

جان هم در آتشش فكنم حسبي الحبيب

چون ناصر من اوست چو منصور ميروم

خود را بدار عشق زنم حسبي الحبيب

حلاج عشق چون بزند پنبهٔ تنم

بر دست و بازوي كه تنم حسبي الحبيب

مهرش چو ذره ذره كند پيكر مرا

من در هواش رقص كنم حسبي الحبيب

دل بر كنم چو فيض زبود و نبود خويش

بر هر چه راي اوست تنم حسبي الحبيب

غزل شمارهٔ 69

گنج ابدي پيروي حق و عبادت

مفتاح در خير نمازي بجماعت

معناي نمازست حضور دل و اخيات

زنهار بصورت مكن ايدوست قناعت

راضي مشو از بندگي تا ننمائي

آداب و شرايط همه را نيك رعايت

هر چند كه وسواس كني سود ندارد

خود را ندهي تا بدل و جان بعبادت

خواهي بعبادت خللي راه نيابد

ميكن دلت از وسوسهٔ ديو حمايت

خواهي كه زدستت نرود وقت فضيلت

مگذار كه تا كار كشد وقت طهارت

از دست مده راتبهٔ ورد شبانروز

تا آنكه نويسند ترا ز اهل عبادت

برخيزي و وتري بگذاري بسحرگاه

مفتوح شود بر رخت ابواب سعادت

هرگز نتواني كه تلافي كني آنرا

گر از تو شود فوت نمازي بجماعت

طاعت نپزيرند در آن نيست چه تقوي

زنهار مكن معصيتي داخل طاعت

اين كار بعادت نشود راست خدا را

هنگام عبادات به پرهيز ز عادت

هر رنج كه در راه عبادت كشي اي فيض

در آخرت آن يابد تبديل براحت

غزل شمارهٔ 70

دلم گرفت ازين خاكدان پر وحشت

ره بهشت كدامست و منزل راحت

بلاست صحبت بيگانه و ديار غريب

كجاست منزل مألوف و يار بي كلفت

زسينه گشت جدا و نيافت محرم راز

نفس گره شده در كام ماند از غيرت

اگر بعالم غيبم دريچهٔ بودي

زدودمي بنسيمي دمي ز دل كربت

مگر سروش رحيلي بگوش جان آمد

دل گرفته گشايد زكربت غربت

زوصل دوست نسيمي بيار باد صبا

كه سخت شعله كشيده است آتش فرقت

بجز كتاب انيسي دلم نميخواهد

زهي انيس و زهي خامشي زهي صحبت

اگر اجل دهدم مهلت و خدا توفيق

من و خدا و كتابي و گوشهٔ خلوت

هزار شكر كه كاري بخلق

نيست مرا

خدا پسند بود فيض را زهي همت

غزل شمارهٔ 71

گراني از بدرون آيد از در جنت

برون روم زدر ديگر اي فلان همت

خيال قرب گرانان دلم گران دارد

چو جاي ديدن ايشان و كلفت صحبت

شود زدور چو سنگين عمامهٔ پيدا

نعوذ بالله از اين قوم فاقرؤا تبت

بسر ببسته و پيچيده حبلهاي مسد

برد زحبلش حمالهٔ الحطب غيرت

عمامهاي گران بر سرگران جانان

چو كوه بر سر كوهيست در دل الفت

از آن عمامه سنگين بسر نهد سنگين

كه بر زمين بنشاند قرارهٔ كلفت

اگر عمامهٔ سنگين گران بسر ننهند

زجا گيرد و در آيد جهان همه وحشت

بمعني است گران چونكه بر دلست گران

تنش اگر چه سبك باشد از ره صورت

خدا زشر گرانش نگاه ميدارد

كسي كه خوي كند همچو فيض با خلوت

غزل شمارهٔ 72

قد تجلي جماله جلوات

و تبدي جلاله سطوات

لم يدع في الصدور من قلب

سلبه للقوب بالحركات

لم يذر في الرؤس من عقل

قهره للعقول باللمخات

من راي مرهٔ محاسنه

حار فيها و حام في الفلوات

ما سهي بالسهام ذو غرو

سببه للعقول بالغمزات

طعمه في افواد ما احلاه

غمزه بالعيون و الخفيات

فاق حسن المدح قاطبهٔ

حسنه في لطايف الجلوات

قال لي بالجنان ما تفنع

قلت بعد الوصال ذاهيهات

ذفت ذاك الشراب كيف اسلو

بسراب بقعيه الخطرات

فيض دع ذا و لاتقل شططا

فشراب الكلام ذو سكرات

و توجه حباب قدس الحق

بحضور صفا من الكدرات

كم معادن بدن من الملوك

لقلوب تكايد الخلوات

غزل شمارهٔ 73

يك نظر مستانه كردي عاقبت

عقل را ديوانه كردي عاقبت

با غم خود آشناي كردي مرا

از خودم بيگانه كردي عاقبت

در دل من گنج خود كردي نهان

جاي در ويرانه كردي عاقبت

سوختي در شمع رويت جان من

چارهٔ پروانه كردي عاقبت

قطرهٔ اشك مرا كردي قبول

قطره را در دانه كردي عاقبت

كردي اندر كلّ موجودات سير

جان من كاشانه كردي عاقبت

زلف را كردي پريشان خلق را

خان و مان ويرانه كردي عاقبت

مو بمو را جاي دلها ساختي

مو بدلها شانه كردي عاقبت

در دهان خلق افكندي مرا

فيض را افسانه كردي عاقبت

غزل شمارهٔ 74

بدل و بجان زد آتش سبحات حسن و زيبت

بجهان فكند شوري حركات دلفريبت

دل عالمي زجا شد زتجلي جمالت

دو جهان بهم برآمد زكرشمهٔ غريبت

تو گل كدام باغي چه شود دهي سراغي

كه برم بديده و سر نه بدامن بجيبت

گل گلشن وفائي همه مهري و وفائي

چه شود كه گوش داري بفغان عندليبت

بنشين دمي به پيشم برهان دمي زخويشم

بحلاوت خطانت بملاحت عتيبت

بنشين دمي و بنشان غمي از دل پريشان

بنويد لطف و احسان كه بمردم از تهيبت

بنشين دمي و برخيز بزن آتشي و بكريز

بكجا روي كه من دست ندارم از ركيبت

دل من نمي شكيبد زجمال دوست زاهد

تو كه طالب بهشتي تو و وعده و شكيبت

من و رو برو و نقدا تو و انتظار فردا

من و صحبت حبيبم تو و نسيه و نصيبت

بدر تو فيض آمد باميد آنكه يابد

زعطاي بيشمارت زنوال بي حسيبت

غزل شمارهٔ 75

بكجا روم زدستت بچه سان رهم زشستت

همه جا رسيده شستت همه را گرفته دستت

بكشي بشست خويشم بكشي بدست خويشم

بكش و بكش كه جانم بفداي دست و شستت

بمن فقير مسكين چو گذر كني بيفكن

نظري چنانكه داني بزكوهٔ چشم مستت

بنوازي ار گدائي به تفقد و عطائي

نكني ازين زباني نرسد از آن شكستت

نگهي بناز ميكن در فتنه باز ميكن

بره نظاره بس دل باميد فتنه هستت

كنيم خراب و گوئي زچه اينچين شدستي

زنگاه نيم مستت زدو چشم مي پرستت

بسخن حيات بخشي بنگاه جان ستاني

بكن آنچه خواهدت دل چه زنيكوئي گستت

كند آرزو كسي كو سر همتش بلندست

كه نهد سري بپايت كه

شود چه خاك پستت

بدرت شكسته آيم تو نپرسيم كه چوني

برهت فتاده نالم تو نگوئيم چه استت

چه شود گر التفاتي بكني بجانب فيض

سر لطف اگر نداري ره قهر را كه بستت

غزل شمارهٔ 76

اگر راه يابم ببوم و برت

سراپا قدم گردم آيم برت

بكويت بيابم اگر رخصتي

ببوبت كنم عيش در كشورت

ندارم شكيب از تو اي جان من

تو آئي برم يا من آيم برت

قدم رنجه فرما بيا بر سرم

بقربان پايت بگرد سرت

وگرنه بده رخصتي بنده را

كه سرپاي سازم بيايم برت

تو آئي دل و جان نثارت كنم

من آيم شوم خاك ره بر درت

نيم گرچه شايسته صحبتت

ولي هستم از جان و دل چاكرت

جز اين آرزو نيست در دل مرا

كه پيوسته باشد سرم بر درت

چو فيض از غم عشق گردم غبار

مگر بادم آرد ببوم و برت

غزل شمارهٔ 77

گل بنفشه دميدن گرفت گرد عذارت

نه چشم بد نگريدن گرفت گرد عذارت

غلط نه اين ونه آن دودآه عاشق زارت

بلند گشت و رسيدن گرفت گرد عذارت

نه آنجمال دلاويز بس كه داشت حلاوت

سپاه مور چريدن گرفت گرد عذارت

غلط كه آهوي چشم توكرد نافه گشائي

نسيم مشك وزيدن گرفت گرد عذارت

نه خال گوشه چشم از نگاه گرم تو گرديد

تمام آب و چكيدن گرفت گرد عذارت

غلط كه طوطي جان در هواي قند لب تو

قفس شكست و پريدن گرفت گرد عذارت

نه بحر خس بساحل فكند عنبر سارا

مريض دل چو طپيدن گرفت گرد عذارت

كه عكس غلط در آينهٔ جمال تو افتاد

زلاله چون نگريدن گرفت گرد عذارت

نه در هواي رخت بود ذرهٔ سان همه دلها

بسوخت چونكه رسيدن گرفت گرد عذارت

غلط كه آن مژهاي سياه سايه فكن شد

چو سايه عكس فتيدن گرفت گرد عذارت

غلط كه حسن نقابي بروي خويشتن افكند

زشرم ديده چو

ديدن گرفت گرد عذارت

نه ترك ناز ملوكانه نرگس مستت

سپاه آه خريدن گرفت گرد عذارت

غلط نداشت دل سوخته چو تاب فراقت

زسينه جست و تنيدن گرفت گرد عذارت

به باغ روي ترا آب داد فيض ز ديده

چنانكه سبزه دميدن گرفت گرد عذارت

غزل شمارهٔ 78

گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت

گفتا كه چاره آورد اين كارها بروزت

گفتم كه سوخت جانم در آتش فراقت

گفتا كه كار خامست بايد جفا هنوزت

گفتم زسوز هجران آمد مرا بلب جان

گفتا كه سازي آخر سربركند زسوزت

گفتم تموز هجران در من فكند آتش

گفتا بهار وصلي آيد پس از تموزت

گفتم كه با سگانت ديريست آشنايم

گفتا بلي ولي من نشناختم هنوزت

گفتم كه نيست جايز از عاشقان بريدن

گفتا كه ما معافيم از جان لايجوزت

سربسته حيرت افزود آيا چها كند باز

با اهل دانش اي فيض گرحل شود رموزت

غزل شمارهٔ 79

اگر ساغر دهد ساقي ازين دست

بيك پيمانه از خود ميتوان رست

حريفانرا چه حاجت با شرابست

اشارتهاي ساقي ميكند مست

چه لازم روي از مادر كشيدن

بمژگان هم دل ما مي توان خست

به بستن من خوشم تو با شكستن

بنو هر لحظه عهدي ميتوان بست

خوشا آن دل كه از اغيار ببريد

خوشا آن جان كه از جز يار بگسست

خوشا آن دل كه با دلدار آميخت

خوشا آن جان كه با جانانه پيوست

خوش آن كو از سر كونين برخواست

بخلوت خانة توحيد بنشست

باميد تو افكندند بسيار

نيامد جز مرا اين صيد در شست

بلندي مي تواند كرد بر چرخ

كسي كاو نزد تو چون فيض شد پست

غزل شمارهٔ 80

از عتاب تو پناهم خوي تست

وزعقاب تو مفرم سوي تست

از تو هر دم ميگريزم سوي تو

بيم من از تو اميدم سوي تست

ديدة دل محو روي تو مدام

قبلة چشم دلم ابروي تست

هستي من از خطاب امر كن

مستي من از لب دلجوي تست

نيست در عالم بجز تو دوستي

هر كه دارد دوستي بر بوي تست

محسنانرا تو بر احسان داشتي

هر كجا خوئيست خوش آنخوي تست

حب محبوبان زحبت شمة

حسن خوبان پرتوي از روي تست

چشم خوبان كان دل از جا ميبرد

غمزة از نرگس جادوي تست

پس گدا كردي زلطفت پادشاه

فيض مسكين هم گداي كوي تست

نيست از ما غيرنامي اوست خود را دوست دوست

نيست ما را مائي مائي اگر هست اوست اوست

غزل شمارهٔ 81

اين تن ما از روان روشن ما روشنست

وين دل ما از رياضات تن ما روشنست

هر خيالي كرد دشمن نوري اندر سينه تافت

سينه ما از جفاي دشمن ما روشن است

صمت حكمت ميفزايد در دل اهل خرد

خاطر ما از زبان الكن ما روشن است

از دهان ما شنيد و در دل خود جاي داد

آن دل حكمت پذير از روزن ما روشنست

چشم دل را كارفرما تا كه روشن تر شود

ديدهٔ حق بين ما از ديدن ما روشن است

آب و تاب حسن را از عشق باشد پرورش

شمع روي مهوشان از روغن ما روشن است

تا بود جان در تن ما اشك و آه ما بجاست

مستمر گرمابه گرم و كلخن ما روشن است

هم زهجرش آتشي در جان ما افروخته

هم زوصلش اين دو چشم روشن ما

روشن است

ميشود دل مشتعل از اشتياق دوست فيض

اين سخن از شعله دل در تن ما روشن است

غزل شمارهٔ 82

اي كه در راه خدايت چشم غيرت رهبرست

باغ را بنگر كه از آثار رحمت اخضر است

كيف يحيي الارض بعد الموت را نظّاره كن

تا عيان گردد ترا بعثي كه حشر اكبر است

سبغة الله را نگر آثار قدرت را به بين

حبذا آيات آنگو خالق خشك و ترست

بر درختي راست تسبيحي و ذكري در سجود

از زبان حال بشنو گوش جانت گر كراست

يك از شاخها را بر درختان جا بجا

در ثناي حق زهر برگي زبان ديگر است

زبان بيزباني نيز دارد رازها

ليك گوش جاهلان از استماع آن كر است

بر ورق از هر درخت آيات حق را دفتريست

آنكسي خواند كه او را چشم و گوشي ديگر است

هر رگي از هر ورق از صنع بيچون آيتي است

آن رسد در سر آن آيت كه حكمت را در است

حكمت اين رنگها و نقش ها در برگها

آن كسي فهمد كه او را عقل و هوشي در سر است

با زبان حال گويد در بهار اشكوفها

هي چي لطفست اين كه درما از خداي اكبرست

هر گلي و سبزهٔ را بر درخت و بر زمين

رنگ در رنگ و طراوت در طراوت مضمر است

سيم و زر كرده نثار مقدم صاحبدلان

هرشكوفه يا گلي را كو بكف سيم و زر است

غنچه دلتنگ است و گل خندان و بلبل درفغان

لطف و قهر از باطن هر يك بنوعي مظهر است

لطف و قهرش در شقايق گشته با هم جلوه گر

از درون

دل داغدار و از برون رخ احمر است

نرگس بيمار با ساقي سرايد بر منار

اسم ديگر بر زبان سوسن و نيلوفرست

فصل تابستان بود هر ميوهٔ را جلوهٔ

هر يكي را رنگي و بوئي و طعم ديگر است

در خزان انواع الوان بر درختان جلوه گر

چشم هر سوافكني هر يك زديگر بهتر است

در زمستان ميكند پنهان عبادت را درخت

از برون گر خشك بيني از درون سبز و ترست

بيگمان هر كو تأمل در چنين صنعي كند

هم بصر هم سمع يابد گر دلش كور و كرست

سوي باغ آ فيض و اسرار الهي را به بين

نيست ديدن چون شنيدن اين دگر آن دگر است

غزل شمارهٔ 83

يارب چمن حسن تو خرم زچه آبست

كاندر نظرم هر چه بجز تست سرابست

غير از دل عشاق تو معمور نديديم

گشتيم سراپاي جهان جمله خرابست

هر كس كه چشيد از مي عشق تو نشد پير

مستان غمترا همهٔ عمرشبابست

در عهد صبا توبه شكستيم بصهبا

ديريست كه سجاده مارهن شرابست

رندي كه بمستي گذراند همه عمر

فارغ زغم پرسش و اندوه حسابست

هشيار كجا گردد زآشوب قيامت

آن مست كه از نشأهٔ چشم تو خراب است

بر بحرو بر و خشك و تر دهر گذشتيم

جز آب رخ دوست جهان جمله سرابست

پركن ز مي صاف غزل ساغر ديوان

جانرا مي بي دردسر اي فيض كتابست

گر ميكده ويران و خرابات خرابست

در هر نگه چشم تو صد گونه شرابست

هم گردش چشم تو مگر با خودش آرد

آن مست كه از گردش چشم تو خرابست

بيدار كجا گردد از آشوب قيامت

آن ديده كه با فتنه چشم تو بخوابست

پروا نكند

زآتش جانسوز جهنم

آن سينه كه بر آتش عشق توكبابست

با آنهمه تمكين كه سراپاي تو دارد

چون عمر زما ميگذري اين چوشتابست

زان لطف نهان با دل ما هيچ نكردي

باري همه گر قهر و عتابست حسابست

تنها نه دل فيض خراب از نگه تست

كو دل كه نه زآن غمزه مستانه خرابست

غزل شمارهٔ 84

آهنگ جانان كرد جان ايمطرب آهنگي بس است

ديوانه شد دل زان پري ديوانه را رنگي بسست

ما مست پيغام وئيم شيداي دشنام وئيم

صلح از براي مدعي ما را از او جنگي بس است

كي بيخودان بوي او دارند تاب روي او

در دست ما آشفتگان از زلفش آونگي بس است

مطرب نوا را ساز كن برگ و نوا آغاز كن

گو جان و دل پرواز كن ما را بت سنگي بس است

سنگين دلا سنگين دلا با ما مكن جور و جفا

ماخستگان نازك دليم اين شيشه راسنگي بس است

دل بيخودي آغاز كرد آهنگ رفتن ساز كرد

يا آه درد آلوده يا نغمه چنگي بس است

از عشق جانان سرخوشيم بگذار تا خواري كشيم

تا مي نميخواهيم ما عشاق را ننگي بس است

ما در درون دل خوشيم گودر برون تنگي كشيم

وسعت جه باشد سينه را جا كلبهٔ تنگي بس است

هر كس بود در كار خود فيض و خيال يار خود

زهاد را بوئي بس و عباد را رنگي بس است

غزل شمارهٔ 85

مرا كه دل زغم معصيت ورق و رقست

اميد نور تجلي زحق طبق طبق است

غمم ازو بود و شادماني دل او

زيمن دوست همه درد من بيك نسق است

گناه ما چو خجالت در آسمان افكند

كه بارش اينهمه كرد و هنوز در عرقست

سپهر نيست كه دود دل عزيز انست

نشان خون دلست اينكه بر افق شفق است

نهم قضاي خداوند را سر تسليم

كه بنده را زكتاب خدا همين سبق است

فروغ حسن تو را هست سوي حق روشن

كه اين صباحت آن آفتاب را فلق

است

جواهر و در و زيور ابر كف حوران

نثار روي ترا زآسمان طبق طبق است

تو گر فرشته و حوري و گر بشري

مپوش روي كه نظاره تو ياد حق است

سخن تمام نگردد زيك غزل اي فيض

اگرچه گفته تو صفحه دو صدورق است

غزل شمارهٔ 86

بندهٔ او من و او خداي منست

من براي وي و او براي منست

مقصد اصلي نداي كنم

ساير خلق چون صداي منست

هادي اين رهم صلا بزنيد

هر كرا پيرو هداي منست

ميروم بر براق عشق سوار

قبهٔ آسمان دراي منست

پيشوا و امام قافله ام

همهٔ خلق در قفاي منست

آفتاب سپهر امر منم

خلق را نور از ضياي منست

فلك از هاي و هوي من در رقص

در ملك نيز هاي هاي منست

هر چه در عالم كبير بود

جمله در جبّه و رداي منست

آفرينش اگر كلان ور خرد

همه در سايه لواي منست

زير اين قبه نيست خانهٔ من

عرصهٔ لامكان سراي من است

غربت افكنده است بر خاكم

صدر ايوان عرش جاي من است

سرو پرواز لامكان دارم

كره چرخ بند پاي من است

چون شدم گرم اين سخنها گفت

با من آنكس كه رهنماي من است

فيض بس زين بلند پروازي

اين صفتهاي اولياي من است

غزل شمارهٔ 87

دلم پيوسته با مهرش قرين است

محبت خاتم دلرا نگين است

سرم ويرانهٔ گنج الهي

دلم ديوانهٔ عقل آفرين است

دو عالم در سر من جاي دارد

نه پنداري وجود من همين است

گهي پرواز بالا آسمانم

اگرچه آشيان من زمين است

سرمن كرسي سلطان عشق است

دل من معني عرش برين است

فضاي سينه ام منزلگه دوست

درون اين صدف درّ ثمين است

چو با حق در سخن آيم كليمم

كلامم آن دم آيات مبين است

چو از حق دم زنم پرواز گيرم

مسيحم آندم اين تن مرغ طين است

بناي چشم بر جانم طلسميست

درون پيكرم گنجي دفين است

سرشت از

مهر اهل البيت دارم

از آب كوثرم تخمير طين است

اگر بيگانگان حرفم نفهمند

بنزد آشنايان مستبين است

اگر بر فيض بارد دم بدم فيض

عجب نبود كه با حق همنشينست

غزل شمارهٔ 88

زمستان خراباتيم پند است

كه هر كو عشق بازد هوشمند است

خوشا آندل كه در زلفي اسير است

بزنجير جنون عشق بندست

فرو ناريم سر جز بر در دوست

فقيران را سرهمت بلند است

همه عالم طلبكارند او را

اگر مومن و گر زنار بندست

مرا زاسباب عيش اينجهاني

دل پردرد عشق او پسند است

نخواهم از كمند او رهائي

كه جانرا رشته عمر اين كمند است

مدامم چشم بر لطف نهاني است

زعيش جاودان اينهم پسند است

همين دانم كه تاريكست روزم

نميدانم شمار عمر چند است

مزن از عشق دم بي عشق اي فيض

چو معني نيست دعوي ناپسندست

غزل شمارهٔ 89

نه زلفست آن كه دلها را كمندست

هزاران دل بهر موئيش بند است

نه اندامست و قد سرويست آزاد

نه گفتار است و لب قندست قندست

نه چشمست آنكه بيماريست يا مست

نه ابرو آن كماني يا كمند است

نه حالست آنكه بيني بر عذارش

براي چشم بر آتش سپند است

نه مجنونست آنكو دل باو داد

كه هر كو شد اسيرش هوشمند است

نه بيماري بود بيماري عشق

شفاي سينهٔ هر دردمندست

ز زلفش تار موئي فيض را بس

از آنشب عمر جاويدان بلند است

غزل شمارهٔ 90

كعبهٔ وصل تو پناه منست

طاق ابروت قبله گاه منست

چشم فتان مست خونريزت

خود زبيداد خود پناه منست

خود ره لشگر غمت دادم

غارت خان و مان گناه منست

بنگاهي اگر خراب شدم

چشم مست تو عذرخواه منست

شد دلم خون زروي گلگونت

اشك خونين من گواه من است

روي و راه دگر نميدانم

لطف و قهر روي و راه منست

فيض روز تو هم تيره از آنست

بخت من هم سيه ز آه منست

غزل شمارهٔ 91

گر كشي و گر بخشي هر چه ميكني خوبست

كشتن از تو ميزيبد بخشش از تو محبوبست

گر نوازي از لطفم ور كدازي از قهرم

هر چه ميكني نيكوست التفات مطلوبست

گر وفا كني شايد ورجفا كني بايد

قهرهات مستحسن لطفهات محبوبست

جلوه هاي تو موزون غمزهاي تو شيرين

نازها بجاي خود شيوهات مرغوبست

غمزه را چو سردادي هر چه ميكند نيكوست

ناز را چوره دادي هر چه ميكند نيكوست

دم بدم زني بر هم آن دو زلف خم در خم

عالم كني ويران شيوهٔ ترا شوبست

يوسف زماني تو زبدهٔ جهاني تو

هر كه قدرتو دانست در غم تو يعقوبست

دل بعشق ده زاهد دلفسردگي عيبست

حق بهيچ نستاند آن دلي كه معيوبست

وه چه ميكند با دل نالهاي درد آلود

در غمش بنال اي فيض ناله تو مرغوبست

غزل شمارهٔ 92

لب برلبم نه ساقيا تا جان فشانم مست مست

اين باقي جان گوبرو آن جان باقي هست هست

چشمان مستت را مدام مستان چشم تو غلام

چشمان مستت مي بدست مستان چشمش مي پرست

هم چشم مستت فتنه جوهم مست چشمت فتنه خو

در هند و در ايران فتد بس فتنه ها زآن ترك مست

گرچشم بيمارت بلاست بيمار چشمت را دواست

هم از بلا يابد شفا آنكش بلاي عشق خست

در پيش خورشيد رخت باشد رخ خورشيد سهل

در پيش شمشاد قدت باشد قد شمشاد پست

موئي شدم زانديشهٔ تنگ آمدم از فكرتي

آيا مياني هست نيست آيا دهاني نيست هست

خواهي خلاصي از بلا در عشق گم شو عاشقا

هر كوشد اندرعشق گم جست از بلا و غصه دست

گرفيض بودي يارعشق گم گشتي اندرعشق يار

در

عشق يار ارگم شدي يارآمدي او را بدست

غزل شمارهٔ 93

شوريدگان عشق را اي مطرب آهنگ فناست

برگ نوا را ساز كن ساز ره مستان نواست

بيخ طرب در چنك ما اندوه و غم دلتنگ ما

لذات دنيا ننگ ما ما را ببزم دوست جاست

زاهدزجنت دم زندسلطان زتاج وتخت وملك

مارانه اين زيبدنه آن فوق دوعالم جاي ماست

جا درزمين گوتنگ باش ماراكه درعرش است دل

در زير سرگوسنگ باش ما را چو برافلاك پاست

بيگانه اي اي مشتري ما را تو ارزان ميخري

كي ميشناسد جنس ما الا كسي كو آشناست

گوهر شناسد مشتري كي داندش هر گوهري

آنرا كه باشد معرفت داند كه اين درّ پر بهاست

پروردهٔ عشقيم ما داديم در دل عيشها

ما را زمعشوق ازل در جان و دل پيغامهاست

گو غيرما باجنگ باش از عاشقي درننگ باش

آن يار با ما آشتي زين عشق ما را فخرهاست

هر درد در عالم بود اين فيض ميدارد دوا

هم درد من از عشق خواست هم عشق دردم را دواست

غزل شمارهٔ 94

نگارا در غمت جانم حزين است

بهر جزو دلم در وي دفين است

ترا رحمي ببايد يا مرا صبر

چه سازم چون نه آنست و نه اينست

امير حسن را خوي آنچنانست

اسير خلق را عشق اينچنين است

تقاضاي جناب حسن آنست

تمناي خيال عشق اين است

دلم تا خستهٔ ابرو كمانيست

بهر جايم بلائي در كمين است

چه سازم با دل سودا پرستي

كه بهر بيغمان دايم غمين است

چه سازم با جفاي بيوفائي

كه آئين شكست و عقل و دين است

همانا رأي و حكم او همانست

همانا سرنوشت من همين است

بلي دلدار با من آنچنانست

از آنحال دل

فيض اينچنين است

غزل شمارهٔ 95

صحرا وباغ و خانه ندانم كجا خوش است

هرجا خيال روي تو باشد مرا خوش است

در دوزخ ار خيال توام همنشين بود

ياد بهشت مي نكنم بس كه جا خوشست

غمخوار گومباش غمين از بلاي ما

ما عاشقان غمزده را در بلا خوشست

با آب چشم و آتش دل گشته ام مقيم

برخاك كوي دوست كه آب وهوا خوش است

مقصود مازديدن خوبان لقاي تست

زاهد ترا بقا خوش و ما را لقا خوش است

خوبست دلبري و جفا و ستمگري

گه گه زمهوشان و گهي هم وفا خوش است

خوبان اين زمانه زكس دل نميبرند

حسن ارچه در كمال بود با حيا خوش است

از دليران وفا نكند فيض كس طمع

الحق زخوبرويان رسم جفا خوش است

غزل شمارهٔ 96

گفتم كه روي خوبت از من چرا نهانست

گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيانست

گفتم كه از كه پرسم جانا نشان كويت

گفتا نشان چه پرسي آن كوي بي نشانست

گفتم مرا غم تو خوشتر زشادماني

گفتا كه در ره ما غم نيز شادمانيست

گفتم كه سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنكه سوخت او را كي ناله يا فغانست

گفتم فراق تا كي گفتا كه تا توهستي

گفتم نفس همين است گفتا سخن همانست

گفتم كه حاجتي هست گفتا بخواه از ما

گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگانست

گفتم زفيض بپذير اين نيم جان كه دارد

گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جانست

غزل شمارهٔ 97

سبزهٔ خط تو ديدن چه خوش است

در بهار تو چريدن چه خوش است

در جمالت نگرستن چه نكوست

گل زگلزار تو چيدن چه خوشست

از دهان تو گرفتن كامي

شكر از تنك كشيدن چه خوش است

جاي در سايهٔ زلفت كردي

مو بموي تو رسيدن چه خوش است

در تمناي وصالت تا حشر

تلخي مرگ چشيدن چه خوشست

گلهٔ دوست شمردن بر دوست

زان دهان عذر شنيدن چه خوش است

در مجاز تو حقيقت گفتن

پرده در پرده دريدن چه خوش است

شكر از مصر معاني بيان

زني خامه كشيدن چهٔ خوشست

فيض شوري بجهان افكندي

سخنان تو شنيدن چه خوشست

غزل شمارهٔ 98

سوي تو بي تاب دويدن خوشست

برقع از آن روي كشيدن خوشست

مي زدهان تو كشيدن نكوست

جان زلبان تو مكيدن خوش است

در هوس بوسه لعل لبت

جان بلب كام رسيدن خوش است

گوشهٔ ابروي تو آن ماه نو

بر رخ خورشيدن تو ديدن حوشست

نيست به از باغ رخت روضهٔ

سيب زنخدان تو چيدن خوش است

فيض زميخانه لعل لبش

ساغر سرشار كشيدن خوش است

قصه شيرين لبش دم بدم

از ني كلك توشنيدن خوشست

غزل شمارهٔ 99

من و هزار گدا همچو من بنزد تو هيچست

گدا چه پادشهان زمن بنزد تو هيچست

كجا رسند بحسن تو دلبران خطائي

بتان چين و خطا و ختن بنزد تو هيچست

نديده روي تو ورنه به بت كجا نگرستي

نكوترين بتي از برهمن بنزد تو هيچست

بهار عارض تو برد آبروي بهاران

بهار و گلشن و طرف چمن بنزد تو هيچست

ببوي زلف تو كي ميرسد نسيم بهاري

عبير و عنبرو مشك ختن بنزد توهيچست

بنفشه چيست سمن كيست پيش زلف و رخ تو

بنفشه وسمن ونسترن بنزد تو هيچست

نبات و قند بدان لب كجا رسد بحلاوت

نبات و قندو شكر من بمن بنزد توهيچست

كجا لطافت دندان تست عقد گهر را

صفاي گوهر و درّ عدن بنزد تو هيچست

به پيش قد تومر سرو را چه قدر و چه رفعت

قد صنوبر و سرو چمن بنزد تو هيچست

بگريد ار همه عمر از فراق روي تو عاشق

نگوئيش كه چه خواهي زمن بنزد تو هيچست

هلاك گشت اگرعاشق از غم وهم اگر زيست

هلاك گشتن چون زيستن بنزد تو هيچ است

خموش گردد اگر فيض ور غزل

بسرايد

خموش گشتنش و دم زدن بنزد تو هيچ است

غزل شمارهٔ 100

در غمزه مستانه ساقي چه شرابست

كز نشأه آنجان جهان مست و خرابست

هشيار نه يك زاهد و مخمور نه يك مست

مستست تر و خشك جهان اينچه شرابست

عشقست روان در رك و در ريشه جانها

ذرات جهان مست ازين بادهٔ ناب است

از عشق زمين جام شرابي است لبا لب

وين چرخ نگونسار برين جام حباب است

جان مي طلبد غمزه ات اي ساقي مستان

پيمانهٔ ما پرنشده است اين چه شتاب است

از چشم سيه مست تو هستند جهاني

زان ميكده ويران و خرابات خراب است

مگذار كه يكذره بماند زوجودش

خورشيد دل آراي ترا فيض نقابست

غزل شمارهٔ 101

دمبدم دل ما را از الست پيغام است

از بلي بلي جانرا تازه تازه اسلامست

خاص مي نه پندارد كاين بروز اول بود

بعد از آن سخن بگسست اين عقيده عامست

گوش هر خدا بيني مستمع بود از حق

وانكه او نمي بيند بي گمان كه او خامست

هر دو كون را ايزد دم بدم در ايجاد است

خلق راست راز كن مستي كه بي جام است

بهر صيد جان پاك دامها كنند از خاك

تا شود به از املاك يا رب اين چه انعامست

مرغهاي جان آيد در شباك تن افتد

در بلا شود پخته زانكه بي بلا خام است

فوج فوج از آن عالم آورند جانها را

تا كدام ناكام و تا كدام را كامست

زمرهٔ سعيد آيند زمرهٔ شقي گردند

تا چه در قضا رفته تا چه هر كرا نامست

زآتش غم عشقي جان و دل نشد پخته

ساز ره نكردي فيض كار بارو تو خامست

غزل شمارهٔ 102

صورت انسان دگر معني آن ديگر است

صورت انسان مس و معني انسان زرست

مس چه بودلحم وپوست زرچه بودعشق دوست

اين مس اگر زر شود ازدو جهان بر ترست

عشق بود روح دين چشم و چراغ يقين

هر كه درو عشق نيست كفر درو مضمرست

عشق رساند ترا تا به جناب خدا

در ره اطوار صنع راهرو و رهبرست

سوي من آئي دمي بر تو ببارم نمي

از رشحات يمي اين سخنم زوترست

كاش ترا جاي آن باشد و گنجاي آن

تا به عيان آورم آنچه بغيب اندرست

ظرف تو از حرف عشق جام لبا لب كنم

جنت به قالب كنم گوئي كه اينمحشراست

مست

شوي كف زنان شور بر آري كه اين

نيست مكرر ستخيز ورنه چه شور و شرست

شور نشور است اين بعث قبور است اين

شرح صدورست اين از همه بالاترست

اين اثر طاعت است زلزلهٔ ساعت است

حامله بار افكند مرضعه كور و كرست

بر تو عذابست اين زانكه همين صورتي

نزد من آو ببين كز دل و جان خوشتر است

فيض بهل صوت و حرف بحر مپيما بحرف

غرقهٔ اين بحر را دم نزدن بهتر است

غزل شمارهٔ 103

زغفلت تو ترا صد حجاب در پيش است

صفاي چهرهٔ جانرا نقاب در پيش است

بسي كتاب بخواندي كتاب خويش بخوان

زكردهاي تو جانرا كتاب در پيش است

حساب كردهٔ خود كن حساب در چه كني

كه ماند از پس و روز حساب در پيش است

عذاب روح مكن بهر مال دنيي دون

عذاب قبر و سوال و جواب در پيش است

زبهر آنچه زپس ماندت چه ميسوزي

زمين و حشر و تف آفتاب در پيش است

جواب پرسش اعمال خود مهيا كن

شدن ز شرم و خجالت چو آب در پيشست

تواني ار بعبادت شبي بروز آري

بكن بكن كه بهشت و ثواب در پيشست

تواني ار نكني معصيت بدار فنا

مكن مكن كه جحيم و عقاب در پيش است

زماني ارنكني خواب در دل شب ها

شود كه در لحدت وقت خواب در پيش است

نصيحت تو يكي فيض در دلت نگرفت

ترا زگفتهٔ خود صد حجاب در پيش است

غزل شمارهٔ 104

اي آنكه توئي قبله ارباب كياست

چون تو نبود راهنمائي بنفاست

گر دعوي دانش كني از بهر مباهات

تسخير نموده است ترا حبّ رياست

اي سايس اغيار بتعليم و هدايت

نفس دغلت را نكني هيچ سياست

اي حارس بيگانه ز انواع جهالت

خود را نكني هيچ زابليس حراست

عيب جلي خويش نه بيني بدو ديده

عيب خفي غير بيابي بفراست

گوئي همه را درس بقانون و اشارات

خود هيچ شفائي نبيابي ز دراست

تمييز شريفان و خسيسان زتو پرسند

از نفس شريفت نكني دور خساست

باطن همه آلبوده بانواع رذايل

پاكيزه كني ظاهر خود را زنجاست

بيني بدي از كس نكني صبر بر اخفا

ور نيك عداوت كني از

رشك و نفاست

گوئي همه جا عيب كسانرا بعلالا

در خويش نه بيني شره و بخل و شراست

اصلاح خود او ليست زدلها خبرت نيست

در كار كسان كار مفرماي كياست

هر تخم كه كاري ثمر آن در وي فيض

ميكن بنكو كاري انواع غراست

غزل شمارهٔ 105

راز در دل شده كره محرم كجاست

مردم فهميده در عالم كجاست

در گلو بس قصه دل غصه شد

برنيارم زد نفس همدم كجاست

زخم اين نامحرمانم دل بخست

محرمي كو در جهان مرهم كجاست

غم بخواهد كنند بنياد مرا

راه آن معمورهٔ بي غم كجاست

در جهان كو صاحب فهم درست

تا بگويد چارهٔ اين غم كجاست

در دو عالم يك سخن فهمم بسست

تا دلي خالي كنم آنهم كجاست

گشته ام بيگانه از خويش و تبار

عشق را پرواي خال و عم كجاست

شد مخمر طينت آدم به غم

در بني آدم دل خرم كجاست

نيش نوشي در جهان بي نيش غم

يك گل بيخار در عالم كجاست

فيض تا كي شكوه از ابناي دهر

ناله كم كن محرم اين دم كجاست

غزل شمارهٔ 106

خمار گشت مرا ساقيا شراب كجاست

نكرد چارهٔ اين درد دُرد ناب كجاست

شكيب و صبر مفرما نماند صبر و شكيب

مزن زتاب و توان دم توان و تاب كجاست

چو نام او شنوم دل در اضطراب آيد

دلست مضطرب آن جان اضطراب كجاست

شباب عمر بود وصل يار و هجران شيب

زشيب هجر بجان آمدم شباب كجاست

دلم گرفت درين خاكدان تيره و تنك

كجاست روزنه اين باب حجره را و كجاست

گرفت لشكر غم ملك دل بيا مطرب

ني و كمانچه چه شد عود كور باب كجاست

بيار فيض بخوان از كتاب خود غزلي

مگر دلم بگشايد بيا كتاب كجاست

غزل شمارهٔ 107

دل كه ويران اوست آباد است

جان چو غمناك از او بود شاد است

موبمو خويش را بدو بندم

هر كه در بند اوست آزاد است

اين سعادت بسعي مي نشود

غم او روزي خداداد است

در خرابي بود عمارت دل

خانهٔ دل زعشق آباد است

عشق استاد كار خانهٔ ماست

كوشش از ما زعشق ارشاد است

هيچ كاري نميكنيم بخود

همه او ميكند كه استاد است

كار كن كار و گفتگو بگذار

فيض بنياد حرف برباد است

غزل شمارهٔ 108

جمال يار كه پيوست بي قرار خود است

چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است

هميشه واله نقش و نگار خويشتن است

مدام شيفتهٔ زلف تا بدار خود است

هم اوست آينه هم شاهد است و هم مشهود

بزير زلف و خط و خال پرده دار خود است

هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب

براه خويش نشسته در انتظار خود است

براي خود بود و عندليب گلشن خود

هواي كس نكند سبزه و بهار خود است

بكام كس نشود هرگز آنكه خود كامست

بحال غير نپردازد آنكه يار خود است

بگوي فيض سخنها كه كس نمي فهمد

بقدر دانش خود هر كسي بكار خود است

مدام خون جگر ميخورد زپهلوي خود

چو لاله اين دل سرگشته داغدار خود است

غزل شمارهٔ 109

چراغ كلبه عاشق خيال دلدار است

سري كه عشق درونيست خانه تار است

هزار خرمن شادي به نيم جو نخرد

بجان دلي كه غم عشق را خريدار است

بعشق زنده بود هر چه هست در عالم

جهان نئيست درو جان عشق دركار است

چو همتي طلبي از جناب عشق طلب

كه هر دو كون جنودند و عشق سردار است

حوالي دل عاشق نه بگذرد غفلت

كه عشق بر سر او پاسبان بيدار است

رسد چو شادي بيجا براندش شه عشق

سپاه غم چو كند زور عشق غمخوار است

اگر زپاي درائيم عشق گيرد دست

اگر خطاي برائيم عشق ستار است

تو و حماقت و انكارحرف هر ياري

من و معارف اين كار جمله در كار است

تو اي فلان و رياست كه هر كس و كاري

مرا بخاك ره

او بشمرند بسيار است

فكندگي بتو دشوار و بر من آسانست

قلندري بمن آسان و برتو دشوار است

كسي كه راه ندارد بچارهٔ دردش

زبهر چاره دگر چاره ايش ناچار است

زاختيار كم از اضطرار آزاد است

چوفيض هر كه بفرمان عشق قهار است

غزل شمارهٔ 110

بيابيا كه دلم در هوات بيمار است

بخور غمم كه سراپايم از غمت زار است

برس برس كه زغمزه نماند جز نفسي

بوصل خويش بمن زس كه عمر بسيار است

مرا زنور حضورت دمي ممان با من

كه بيرخت نفسي گر برآورم نار است

بغير تو چو نشينم دمي شوم تيره

زپيش تو روم از يكنفس دلم تار است

شوم صبور چو از تو سزاي من هجران

اگر شوم زدرت دور جاي من داراست

بغير حرف تو حرفي اگر زنم ياوه است

بغير كاري تو كاري اگر كنم بار است

بغير ياد تو يادي اگر كنم تاوان

بغير نام تو نامي اگر برم عار است

تو اي كه كار نداري جمال خوبان بين

مرا مهم تر ازين كار و بار بسيار است

سپاه ديو نشسته است در كمينگه عمر

دلا مخسب كه چشم حريف بيدار است

مجو گشاد ز زلفي كه كج مج و تيره است

شفا مخواه زچشمي كه مست و بيمار است

بهر چه مينگري روي حق در آن مي بين

كه از پرستش اغيار يار بيزار است

نويد چارهٔ بيچارگان بفيض رسان

كه تا بچاره رسيدن حيات ناچار است

غزل شمارهٔ 111

ذره ذره نور حق را جلوه گاهي ديگر است

يك بيك بر وحدت ذاتش گواهي ديگر است

اهل دل ببنند در هر ذره از حق جلوه

هر دم ايشانرا برخسارش نگاهي ديگر است

ديده حق بين نه بيند غير حق در هر چه هست

لاجرم او را بهر جا سجده گاهي ديگر است

عاقلان جويند حق را در برون خويشتن

عاشقانرا از درون با دوست راهي ديگر است

مينمايد جلوه او در هر

چه دارد هستيئي

ليك او را پيش خوبان جلوه گاهي ديگر است

آنچه مطلوبست يكچيزست نزد هر كه هست

ليك هر كس را بهرچيزي نگاهي ديگر است

عاشقانرا در درون جان زشوقش نالهاست

هر نفس كايشان زنند آن دود آهي ديگر است

صبر برهجران آن آرام جان باشد گناه

زنده بودن در فراق او گناهي ديگر است

نيست كس را غيرظل حق پناهي در جهان

گر چه جاهل را گمان كورا پناهي ديگراست

گر غني را از متاع اينجهان عزاست و جاه

بينوا را روز محشر عزوجاهي ديگراست

پادشاه صورت ار دارد سپاه بيكران

از ملك درويش آگه را سپاهي ديگراست

فيض را يكسو و يكرويست تا باشد نظر

گر چه هر سويش بهر رو قبله گاهي ديگر است

غزل شمارهٔ 112

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است

از قلزم غم تو محبت گهر بس است

گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است

از كشت عمر حاصل ما اينقدر بس است

دوزخ چه حاجتست چو يك آه بركشم

سوزيم پاك سوخته را يك شرر بس است

ميزان چه ميكنيم حساب از چه ميدهيم

قانون عشق و كرده ما درنظر بس است

ساقي بيار باده شكستيم توبه را

آمد بهار خوردن غم اين قدر بس است

تا كي دريم پردهٔ ناموس زير دلق

يكباره پرده برفكنيم از حذر بس است

آسوده باش فيض كه در محشرت شفيع

سوداي عشق در سرو آه سحر بس است

غزل شمارهٔ 113

يار ما گر ميل صحرا ميكند صحرا خوش است

ميل دريا گر كند در چشم ما دريا خوش است

گر نمايد روي او خود رفتن دلها نكوست

وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است

در وصالش چون نوازد مستي ما خوش بود

در فراقش گر گدازد نالهاي ما خوش است

هر چه خواهد خاطرش ما آن شويم و آن كنيم

هر كجا ما را دهد جا جاي ما آنجا خوش است

زاهدانرا زهد و تقوي عاقلانرا ننگ و نام

عاشقانرا غمزهاي يار بي پروا خوش است

عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود

داغ سوداشان بجاي لاله حمرا خوش است

اي كه خواهي شور دريا آب چشم ما به بين

درّو لعل از خون دل در قعر اين دريا خوش است

اي كه هستي ميفروشي در جهان جاي تو خوش

بي سر و پايان كوي نيستي را جا خوش است

هر كرا چون فيض وحشت باشد از ابناي دهر

گوش بسته لب خموش و چشم نابينا خوش است

غزل شمارهٔ 114

دل بوفاي تو نهادن خوش است

جان بتمناي تو دادن خوش است

گر سرعاشق برود رفته باش

بر قدم عشق ستادن خوش است

پاي كشيدن زهمه كارها

سربسر عشق نهادن خوش است

يكسره بر خواستن از هر دو كون

بر قدم دوست فتادن خوش است

دل زجهان كندن جان كندنست

روز ازل دل ننهادن خوش است

پاي برين توده غبرا زدن

روسوي فردوس نهادن خوش است

نيست خوشي فيض درين خاكدان

از عدم آباد نزادن خوش است

غزل شمارهٔ 115

مرا زجام خيالش شراب در پيش است

بهر كجا نگرم آفتاب در پيش است

زتوبه دم نتوان زد مدام زان لب لعل

بهر كجا كه نشستم شراب در پيش است

مرا كه سينه كبابست و لعل يار شراب

زخوان حق نعم بي حساب در پيش است

اصول دين چكنم با فروع آن چه مرا

زخط و خال بتان صد كتاب در پيش است

اگرنه دل بسر زلف او گرفت قرار

چرا هميشه مرا اضطراب در پيش است

زعشق مستم و ناصح فتاده در پي من

بلاست در پس و حال خراب در پيش است

بهر بتي كه به بينم سبك زجاي روم

گر آن بروز برم انقلاب در پيش است

كجا روم كه بدورم محيط گشت سرشك

بهر كجا كه كنم روي آب در پيش است

گذشتي از چه زتقوي و علم و زهد و ادب

هنوز فيض تراصد حجاب در پيش است

غزل شمارهٔ 116

منوش ساغر دنيا كه درد ناب نماست

درونش خون دلست از برون شراب نماست

هر آنچه در نظر آيد ز زينت دنيا

بنزد اهل بصيرت سراب آب نماست

ببر مگير عروس جهان كه غدار است

مرو بجامه خوابش كه پير شاب نماست

مدوز كيسهٔ نفعش كه نفع او ضرر است

مخور فريب خطايش جهان صواب نماست

درونش تيره و تنگ از برون بود روشن

ز ذره كمتر و در ديده آفتاب نماست

برونش عيش و طرب وز درون غم و محنت

درون فسرده و بيرونش آب و تاب نماست

غمزه اش كند اندوه جلوهٔ راحت

زعشوه اش دل ناكام كامياب نماست

رين سرا دل اشكسته بيت معمور است

اگرچه در نظر بي بصر

خراب نماست

جهانست خواب پريشان گهي شوي بيدار

كه زير خاك نخسبي اگر چه خواب نماست

نظر بصورت دنياست آنچه گفتي فيض

بمعني ارنگري سوي حق شتاب نماست

غزل شمارهٔ 117

رازها با اهل گفتن زاهل عرفان خوش نماست

يار يكديگر شدن از قوم و خويشان خوش نماست

نصرت دين حق و در درد بودن متفق

زاهل علم و پيشوايان و فقيهان خوش نماست

اين فقيهان مجادل از كجا حكمت كجا

درس وبحث وعلم وحكمت ازحكيمان خوش نماست

خواندن قرآن و فهميدن به آواز حزين

با خضوع جان و تن از اهل قرآن خوش نماست

چون نمازي در جماعت ميشود كوته بهست

ترك تطويل و ريا از مقتديان خوش نماست

گز مزاحي ميكند مومن بحق نيكوست آن

تقوي از باطل نمودن زاهل ايمان خوش نماست

مرد چون بالغ شود بايد بحق رو آورد

خنده و بازي و خوش طبعي زطفلان خوش نماست

ژندة پاكيزه بر بالاي درويشان نكو

و آن قباي تار در بر قد خوبان خوش نماست

سهل باشد گر كنند افتادگان افتادگي

مهرباني و تواضع از بزرگان خوش نماست

اقتصار سايلان بر قوت از روي سكوت

بخشش بي من و ايذا از كريمان خوش نماست

هر كسي را حق تعالي بهر كاري آفريد

هر كه كار خويش را نيكو كند آن خوش نماست

عاقلان را عاقلي خوش عاشقان را عاشقي

مستي و شوريدگي از مي پرستان خوش نماست

زاهد ار از زهد گويد عابد از صوم و صلوه

عاشقانرا حرف وصل يار و هجران خوش نماست

واعظ ار آرد حديثي از كلام انبيا

عارفان را سير در اسرار قرآن خوش نماست

فيض ميكن جهد تا سنجيده تر آيد

سخن

گفتن شعر از دم سنجيده گويان خوش نماست

غزل شمارهٔ 118

بر رخ مه طلعتان زلف پريشان خوش نماست

دلبري و ناز و استغنا از اينان خوش نماست

عاشقان را زاري و مسكيني و افتادگي

دلبران را پرسش احوال ايشان خوش نماست

خوبرويان را پريشان اختلاطي خوب نيست

امتناع و شرم و تمكين از نكويان خوش نماست

هر جفائي كز نكو رويان رسد بايد كشيد

صبر بر آزار يار از مهر كيشان خوش نماست

از لب شيرين عتاب تلخ شيرينست و خوش

تير زهرآلوده از مژگان خوبان خوش نماست

هر چه با هر كس كنند اين قوم ايشان را رسد

از نگاهي عالمي سازند ويران خوش نماست

تا نظر افكنده چندين عابد از ره برده اند

دلربائي اينچنين از دلربايان خوش نماست

بر درت افتاده ام خواهي بكش خواهي ببخش

هرچه باعاشق كني در كيش عشق آن خوش نماست

هر چه ميخواهي بگو كآيد سخن زان لب نكو

تلخ و دشنام از لب شيرين دهانان خوش نماست

ساعتي برخيز و بخرام و قيامت راست كن

جلوهاي قامت سرو خرامان خوش نماست

عاقلان گر چشم پوشند از نكويان عيب نيست

از خردمند اين و از صاحب نظران خوش نماست

فيض ازين پس گر نگوئي شعر در طور مجاز

نسپري الا طريق اهل عرفان خوش نماست

غزل شمارهٔ 119

گنجيست معرفت كه طلسمش نهفتن است

راهش غبار شركت ز ادراك رفتن است

گر بحر معرفت بكف آيد بكش سخن

كان موسم جواهر اسرار شفتن است

خشگي اگر دوچار شود خشك شو مگو

اهل دلي چو بيني آن جاي گفتن است

بيمار دل زمعرفت از شمهٔ برد

بيماريش فزون شود اولي نهفتن است

درهم كشيده روي ور آيد چو غنچه باش

با گفتگو بگوي

كه هنگام خفتن است

خونين دلي چو غنچه به بيني صباش باش

گل گل شگفته شو كه محل شگفتن است

گربرخوري بسوخته جان دل شكستة

غم از دلش بروب كه محراب رفتن است

دانائي ار بدست تو افتد كند حديث

رو جمله گوش باش كه جاي شنفتن است

چون با كجي بمجلسي افتي مزن نفس

كان خامشي سراي زاغيار رفتن است

بدگوئي راز وصف نگوئي زبان به بند

پرگوي را علاج بترك شنفتن است

شبها چو از عشا و عشا يافتي فراغ

لب از سمر به بند كه آن وقت خفتن است

اشعار فيض حكمت محض است شعر نيست

كي لايق طريقه او شعر گفتن است

غزل شمارهٔ 120

عرصه لامكان سراي من است

اين كهن خاكدان چه جاي من است

دلم از غصه خون شدي گر نه

مونس جان من خداي من است

آنكه او خسته داردم شب و روز

خود هم او مرهم و شفاي من است

هر كه زو بوي درد مي آيد

صحبتش مايهٔ دواي من است

هر كه او از دو كون بيگانه است

در ره دوست آشناي من است

مقصدم حق و مركبم عشقست

شعر من ناله دراي من است

هست با من كسي هميشه كزو

تار و پود من و بقاي من است

سازدم هر چه قابل آنم

دهدم هر چه آن سزاي من است

خوبي من همه ز پرتو اوست

گر بدي هست مقتضاي من است

من اگر هستم اوست هستي من

ور شوم نيست او بجاي من است

از خود ار بگذرم رسم بخدا

بخدائي كه منتهاي من است

بقضا فيض اگر شود راضي

هر دو عالم بمدعاي من است

غزل شمارهٔ 121

بادهٔ عشق در كدوي من است

مستي چرخ از سبوي من است

هفت دريا اگر شود پر مي

كمترين جرعهٔ گلوي من است

ماه بهر منست لاغر و زرد

مهر هم گرم جست و جوي من است

بهر من ميدود سپهر برين

انجمش هم نثار كوي من است

الف قامتم چو برخيزد

تا شود ظاهر آنچه خوي من است

شق شود آسمان زتنگي جا

ريزد انجم كه روز طوي من است

هر چه جز حق بمن بود محتاج

گر محبست و گر عدوي من است

نفس كلي و عقل اول را

گردش آسيا زجوي من است

عشق مشاطه است حسنم را

كون آينه دار روي من

است

پاسبانيست عقل بر در من

و هم مسكين گداي كوي من است

هست چو گان عشق در دستم

هم نه و هم چهار كوي من است

بهر من ساختند هشت بهشت

نار هم بهر شست و شوي من است

كون را في الحقيقه قبله منم

روي هر دو جهان بسوي من است

دم رحمانم آمده زيمن

همه عالم گرفته بوي من است

هر حديثي كه بوي درد كند

تو يقين دان كه گفتگوي من است

خوش در آغوش آورم روزي

قامت آنكه آرزوي من است

فيض بالا روي بس است ارچه

شعر معراج هاي هوي من است

غزل شمارهٔ 122

مرا سوداي عشق آئين دين است

هميشه عاشقم كار من اين است

دلم شاد است اگر دارم غم عشق

غم عشق ارندارم دل غمين است

بود عشقم بجاي جان شيرين

چو عشق از سر رود مرگم همين است

سرم ميخانه صهباي عشقست

دلم ديوانهٔ عقل آفرين است

زدولتهاي عشق اين بس كه دلرا

زهر سو دلربائي در كمين است

مرا گر عاقلان ديوانه خوانند

يكي را تا زحشر عشق اين است

مرا در عشق بايد مرد و جان برد

نجات جان و دل فيض اندرين است

غزل شمارهٔ 123

عاشقي در بندگيهاسر براهم كرده است

بي نياز از بندگان لطف الهم كرده است

تا مرا از خود ربايد زرد و لاغر داردم

كهرباي عشق ايزد برگ كاهم كرده است

نوري ار بر جبهه ام بيني زداغ عشق دان

سينه ام گر صاف بيني اشك و آهم كرده است

بر نماز و طاعتم داني كه مي بندد مدام

آنكه روي خويشتن را قبله گاهم كرده است

هيچ داني كز سحاب كيست آب روي من

آنكه او بر درگه خود خاك راهم كرده است

ايمنم از فتنه آخر زمان داني كه كرد

آنكه از ريب المنون خود را پناهم كرده است

نيست مدح خود كه ميگويم ثناي ايزدست

آنكه خوار او شدن عزت پناهم كرده است

پايمال سفله دارد شهرت بيجا مرا

رنجة سنگ حوادث دست جاهم كرده است

فيض اگر دعوي عرفان ميكند بس دور نيست

معرفت از پوست پشمي در كلاهم كرده است

غزل شمارهٔ 124

چنين رخسار زيبائي كه ديده است

چنين قد دل آرائي كه ديده است

چنين زلف دلاويز و كمندي

فتاده بر سراپائي كه ديده است

كماني را كه تيرانداز باشد

نگاه چشم شهلائي كه ديده است

چنين چشمي كه خلقي بيخود و مست

فكنده هر يكي جائي كه ديده است

بدشنامي برد چندين دل از كار

چنين لعل شكر خائي كه ديده است

لبش مرجان دهان پر درّ و گوهر

بغايت تنگ دريائي كه ديده است

قيامت ميشود چون ميخرامد

چنين رفتار و بالائي كه ديده است

دو عالم ميشود روشن ز رويش

چنين خورشيد سيمائي كه ديده است

بغير از فيض در پروانه دل

چنين آشوب و غوغائي كه ديده است

غزل شمارهٔ 125

در سرم فتنه اي و سودائيست

در سرم شورشي و غوغائي است

هر دم از ترك چشم غمازي

در دلم غارتي و يغمائيست

پس اين پرده دلربائي هست

دل زجا رفتن من از جائيست

ساقئي هست زير پردهٔ غيب

كه بهر گوشه مست و شيدائيست

در درون هست خمر و خماري

كز برون مستئي و هيهائيست

از تو اي آرزوي دل شدگان

در دل هر كسي تمنائيست

عالمي پر زدر و گوهر شد

مگر اين طبع فيض دريائيست

غزل شمارهٔ 126

هر جا معشوق تازه روئي است

از ميكده خدا سبوئي است

زان چشمه جانفزا روان است

هر جا از حسن آبروئي است

زلف همه دلبران عالم

از طرهٔ يار تار موئي است

هر جا مشگي و عنبري هست

از گيسوي آن نگار بوئي است

در هر كه جمال با كماليست

از بحر محيط دوست جوئي است

از ره نروي كه اوست مقصود

هر جا در هر دل آرزوئي است

غافل نشوي كه اوست مطلوب

هر جا طلبي و جستجوئي است

اين طرفه كه قبله جز يكي نيست

روي دل هر كسي بسوئي است

اي فيض بجز حديث او نيست

هر جا سخني و گفت و گوئي است

غزل شمارهٔ 127

هر چه تو ميكني همه خوبست

هر چه محبوب كرد محبوبست

رغبت دل نبست در مرغوب

جلوه تست هر چه مرغوبست

رهبت دل زتست در مرهوب

سطوت تست هر چه مرهوبست

دوست دارم تمام عالم را

بتو عالم تمام منسوبست

همه را از همه توئي مطلوب

هر كسي را زهر چه مطلوبست

در حقيقت توئي حبيب او را

گر چه يوسف حبيب يعقوبست

زتو توفق يابد و خذلان

هر كه مسعود هر كه منكوبست

همه سوي تو ميشود مجرور

هر كه مرفوع هر كه منسوبست

همه مشغول ذكر و تسبيحند

گر كلو خست و سنگ و گر چوبست

همه در كار تو و بهر تست

عمر و صبر ار زنوح و ايوبست

هر چه مصنوع تست بي عيبست

هر چه ما ميكنيم معيوبست

بندهٔ سرفكندهٔ در تست

هر چه با فيض ميكني خوبست

غزل شمارهٔ 128

جان روشندلان كه مظهر تست

پرتوي از جمال از هر تست

مستي عاشقان شيدائي

از لب لعل روح پرور تست

دل ما بيدلان سودائي

خستهٔ غمزهٔ ستمگر تست

مست و مخمور از شراب توايم

غم و شادي ما زساغر تست

باعث اختلاف ليل و نهار

زلف مشكين وروي انور تست

سبب انقلاب بدر و هلال

روي خوب و ميان لاغر تست

همه سرگشتگان كوي توايم

همه را روي عجز بر در تست

هرچه در عالم كبير بود

همه شرح كتاب اكبر تست

تو زمن حال دي چه ميپرسي

من چگويم زدل چو دل برتست

لطف و رحمت زبنده باز مگير

فيض از جان كمينه چاكرتست

غزل شمارهٔ 129

دگر آزار مادر دل گرفتست

دگر آسان ما مشكل گرفتست

مباد آندست گردد رنجه دلرا

غم جان نه غم قاتل گرفتست

دلم نايد كه دست از جان بدارم

كه در وي عشق او منزل گرفتست

كنم اظهار اگر شور محبت

خرد گويد ره باطل گرفتست

اگر پنهان كنم غم سينه گويد

كه بر من كار را مشكل گرفتست

چه مشكل بوده كار عشقبازي

ره آسودگي عاقل گرفتست

پريشان گر بگويد فيض عجب نيست

ز وضع روزگار سر گرفتست

غزل شمارهٔ 130

جنوني در سرم ماوا گرفتست

سرم را سر بسر سودا گرفتست

خردگر اين بود كاين عاقلانراست

خوش آنسركش جنون مأوا گرفتست

ندارد چشم مجنون كس و گرنه

دو عالم را رخ ليلا گرفتست

بچشم خلق چون طفلان نمايند

كه باز يشان زسرتا پا گرفتست

مسلمانان ره عقبي كدامست

دلم از وحشت دنيا گرفتست

بپاي جان زغفلت هست بندي

و گرنه ره سوي عقبا گرفتست

مشو اي فيض بابيگانه همراز

چو وابيني ترا ازما گرفتست

غزل شمارهٔ 131

دلم ديگر جنون از سرگرفته است

خيال شاهدي در بر گرفتست

زسوز آتش عشق نگاري

سراپاي وجودم در گرفتست

زآه آتشينم در حذر باش

كه دودش در همه كشور گرفتست

سوي ميخانه ام راهي نمائيد

كه دل از مسجد و منبر گرفتست

اگر شيخم خبر پرسد بگوئيد

كه آن شيدا ره ديگر گرفتست

صلاح و زهد و تقوي و ورع سوخت

زسر تا پايم آتش درگرفتست

غلامت همت آنم كه چون فيض

بيك پيمانه نرك سرگرفتست

غزل شمارهٔ 132

دلم با گلرخان تا خو گرفتست

ز گلزار حقيقت بو گرفتست

زمهروئي كتابي پيش دارد

بمعني انس و با خط خو گرفتست

زحسن بيوفا ميخواند آيات

رهي از لا بالا هو گرفتست

بهنگام نمازش رو بحق است

وليكن قبله زان ابرو گرفتست

براي سنت عطرش نسيمي

از آن زلفان عنبر بو گرفتست

گهي زان لب گرفته ساغرمي

گهي زان نرگس جادو گرفتست

سيه چشمي كه بهر قتل عشاق

هزاران دشنه از هر سو گرفتست

بمن يكذره از من نيست باقي

سرا پاي وجودم او گرفتست

سر قتل من بيمار دارد

بنازم شيوه نيكو گرفتست

كمان و تير بهر صيد دلها

از آن چشم و از آن ابرو گرفتست

خط سبزش خبر آورد ناگه

كه ملك روم را هندو گرفتست

بيا تا رخت بر بنديم اي فيض

كه دل زين گنبد نه تو گرفتست

غزل شمارهٔ 133

نه فلك چرخ زنان سودائي تست

بيخود افتاده زمين يكتن شيدائي تست

جز تماشاي جمال تو تماشائي نيست

هر كه حيران جماليست تماشائي تست

هر كه افراخت بدعوائي نكوئي كردن

گر بود راست همان ساية زيبائي تست

سروقدان كه زبالائي بالا بالند

آن زبالاي برازندة بالائي تست

هر گلي را كه بود رنگ درينگلشن و بوي

شمة از گل خود رستة زيبائي تست

از ازل تاباند بينش هر بينائي

همه يك بينش در پردة بينائي تست

هر چه را دردو جهان نور هويدائي هست

همه يك ذره خورشيد هويدائي تست

سرّ پنهان شدن روح نهان بودن تو

رمز پيدا شدن قالب پيدائي تست

هر كجا رسم توانائي و دانائي هست

نور دانائي تو زور توانائي تست

بنده خود كيست كه خود رأي بود در كاري

لاف خودرائي ما

پرتو خود رائي تست

بسزاي تو نكرديم دمي بندگيت

آنچه هست سزاوار تو آقائي تست

فيض خود را تو بكردار خوش آراسته كن

حسن گفتار نه در خورد خود آرائي تست

غزل شمارهٔ 134

از غم هستي چو رستم غمگسار آمد بدست

چون گسستم رشتهٔ اغيار يار آمد بدست

خود چو رفتم از ميان ديدم هم او را در كنار

نقش خود چون شستم آن زيبا نگار آمد بدست

بهر آن جان جهان دادم جهاني جان بجان

جان چو دادم در رهش جان بيشمار امد بدست

در دلم جا كرد عشقش اختيار از من گرفت

چون مرا از من برون كرد اختيار آمد بدست

سرنهادم بر سرعشق از جهان پرداختم

پا زهركاري كشيدم تا كه كار آمد بدست

عاقبت بين گشتم و از پيش كردم كار خويش

آنچه در امسال ميبايست پار آمد بدست

جانم از عشق جواني تازه شد پيرانه سر

در خزان عمر بازم نوبهار آمد بدست

نيش مژگان در دلم چندي بحسرت ميشكست

خار در دل كاشتم تا گلعذار آمد بدست

آنچه ميجوئيد ياران در كتاب فلسفه

فيض را از سنّت هشت و چهار آمد بدست

غزل شمارهٔ 135

پاي تا سر همه ام در غمت انديشه شدست

زدن تيشه بر اين كوه مرا پيشه شدست

خواهش من دگر و آنچه تو خواهي دگرست

نخل اميد مرا غيرت تو تيشه شدست

هر نهالي كه خيال قد و بالاي تو گشت

ريشهٔ شد بدل اكنون همه دل ريشه شدست

دم بدم در دلم از غصه نهالي كارم

از درخت غم تو باغ دلم بيشه شدست

بيش ازين تاب جفاي تو ندارم جانا

بس كه بگداخت سراپاي دلم شيشه شدست

متصل ميكندش تا كه در آرد از پاي

غم هجران تو بنياد مرا تيشه شدست

ناله ام مطرب و خون باده و چشمم ساغر

يادتو ساقي اين بزم و دلم شيشه

شدست

گل سرخست رخت ياشده از مي گلگون

زعفرانيست رخم يا گل كافيشه شدست

بس كه در حسن سراپاي تو انديشه نمود

پاي تا سر دل حيرت زده انديشه شدست

فيض هر روز بنظم غزلي پردازد

سفتن گوهر معنيش مگر پيشه شدست

غزل شمارهٔ 136

الهي بكامم شرابي فرست

شرابي زجام خطابي فرست

مرا كشت رنج خمار الست

دگر باره از نو شرابي فرست

دلم تا صفا يابد از زنگ غم

بدردي كشانت كه تابي فرست

شد افسرده جانم درين خاكدان

زمهرت بدل آب و تابي فرست

زسر جوش خمخانهٔ حب خويش

بجام شرابم حبابي فرست

بلب تشنهٔ چشمهٔ معرفت

بساقي كوثر كه آبي فرست

بعصيان سرا پاي آلوده ام

زجام طهورم شرابي فرست

بمعمار ميكن حوالت مرا

اميري بملك خرابي فرست

بدل تخم اميدگشتم بسي

بدين كشتزارم سحابي فرست

زدرياي غفران و ابر كرم

مرا رحمت بي حسابي فرست

براي براتم ز آتشكده

ز سوي يمينم كتابي فرست

ز قشر سخن فيض دلگير شد

ز معناي بكرم لبابي فرست

غزل شمارهٔ 137

عشق بيچون تو يارب در دل من چون نشست

گوهر روحي پاكي بين چه سان در خون نشست

گشت عالم را سراپا جاي گنجايش نيافت

غيرصحراي دل من زان درين هامون نشست

اينقدر دانم كه جا كرده است در ويرانه ام

مي ندانم چون درآمد از كجا و چون نشست

پادشاه عشق بر ملك خرد تا دست يافت

ملك را بگرفت سرتا سر خرد بيرون نشست

هر خردمندي كه بوئي از مي عشقش شنيد

سر بصحرا داد عقل و پهلوي مجنون نشست

جويها از چشم خونبارم روان شد هر طرف

هر كه نزديك من آمد لاجرم در خون نشست

اشك تا سر كرد از چشمم بدورم شد محيط

تيره آه از سينه ام برخواست برگردون نشست

چرخ هر چند از ترحم مهرباني بيش كرد

گرد محنت بر سر و روي دلم افزون نشست

در غزل فكري نبايد كرد چندان فيض را

معني برخاست تا از خاطرش موزون نشست

غزل شمارهٔ 138

مگو كه چهره او را نقاب در پيشست

ترا زهستي و همي حجاب در پيشست

حجاب ديدن آن روي شرك و خودبيني است

زهستي تو رخش را نقاب در پيشست

وجود او بمثل همچو آب و تو ماهي

خبر زآب نداري و آب در پيشست

گهي به پرده دنيي دري گهي عقبي

بسي زظلمت و نورت حجاب در پيشست

نمايد آنكه بود او نه اوست غره مشو

تو تا به آب رسي بس سراب در پيشست

نظر باو نتوان كرد چون زعكس رخش

بدور باش هزار آفتاب در پيشست

نگه باو نتواند رسيد چون برهش

زتار زلف بسي پيچ و تاب در پيشست

كتاب حسن بتان صورت است و او معني

بهوش باش گرت اين كتاب در پيشست

چو هوش ماند چون جلوه كرد اينمعني

اگر محيط شوي اضطراب در پيشست

بس است فيض زاين فن سخن كه سامع را

ز شبهه صد سخن بيحساب در پيشست

غزل شمارهٔ 139

باز آمدم با نقل و مي سرمست از جام الست

باز آمدم با چنگ و ني سرمست از جام الست

باز آمدم طوفان كنم كونين را ويران كنم

ميخانه را عمران كنم سرمست از جام الست

باز آمدم جولان كنم جولان درين ميدان كنم

سرها چوكوغلطان كنم سرمست ازجام الست

بي باده مستيها كنم بيخويش هستيها كنم

در اوج پستيها كنم سرمست از جام الست

درپيش او رقصان شوم در كيش او قربان شوم

درخون خودغلطان شوم سرمست ازجام الست

خود را زخود غافل كنم نقش خودي زايل كنم

لوح سوي باطل كنم سرمست از جام الست

افسانها را طي كنم اسب خرد را پي كنم

تجديد عهد وي كنم

سرمست از جام الست

دلرا فداي جان كنم جان در ره جانان كنم

اين قطره را عمان كنم سرمست از جام الست

در بحر عشق بيكران چون فيض گردم بي نشان

خود را نه بينم در ميان سرمست از جام الست

غزل شمارهٔ 140

زاهدا قدح بردار اين چه غيرت خام است

زهد خشك را بگذار رحمت خدا عامست

خويش را چه ميسوزي زهد را بر آتش ريز

كيسها چه ميدوزي نقدها ترا رامست

ذوق مي چه نشناسي شعله گر شوي خامي

آنكه مست جانان نيست عارف اربود عامست

عشق كهنه صياديست ما چو مرغ نو پرواز

خال مهوشان دانه ، زلف دلبران دامست

جوش باده مارانه خم فلك تنگست

پيش ناله مستان غلغل فلك خامست

هرزه پويد اسكندر در ميان تاريكي

آب زندگي باده چشمه خضر جامست

چون چشيدي اين باده عيشهاست آماده

جان چو محو جانان شد در بهشت آرامست

پاي برسر خود نه دوست را در آغوش آر

تا بكعبهٔ وصلش دوري تو يك گامست

چون زخويشتن رستي با حبيب پيوستي

ورنه تا ابد ميسوز كار و بار تو خامست

مستي من شيدا نيست كار امروزي

تا الست شد ساقي فيض دردي آشامست

غزل شمارهٔ 141

آن ملاحت كه تو داري گهر حسن آنست

ببهايش نرسد هيچ متاع ار همه جانست

ما نداريم متاعي كه بود در خور وصلت

تو گران قيمتي و هر چه ترا هست گرانست

با تو سودا نتوانيم مگر لطف كني تو

كانچه ما رابه ازآن نه همه چيزت به از آنست

بوسهٔ گر بربايد زلبت سوخته جاني

شود او زنده و جاويد و لب لعل همانست

سهل باشد ز تو سودي ببرد عاشق مسكين

كز عطاي تو ترا هيچ نه نقصان نه زيانست

ميزند بر لب من دست ادب قفل خموشي

ورنه بسيار سخن هست كه محتاج بيانست

حرف سودا سخن سود و زيان هيچ مگو فيض

كاين سخن چون سر سودا زده گويد هذيانست

غزل شمارهٔ 142

عشق در راه طلب راهبر مردانست

وقت مستي و طرب بال و پر مردانست

سفر آن نيست كه از مصر ببغداد روي

رفتن از جان سوي جانان سفر مردانست

ظفر آن نيست كه در معركه غالب گردي

از سرخويش گذشتن ظفر مردانست

هنر آن نيست كه در كسب و فضايل گوشي

به پر عشق پريدن هنر مردانست

همه دلهاست فسرده همه جانها تيره

گرم و افروخته آه سحر مردانست

چشمهٔ كوثر و سرسبزي بستان بهشت

خبري از اثر چشم تر مردانست

گهر اشك ندامت بقيامت ريزد

هر كه در فكر شكست گهر مردانست

فيض اگر آب حيات از گهر نظم چكاند

هم از آنروست كه او خاك در مردانست

غزل شمارهٔ 143

يار را روي دل بسوي منست

منبع لطف رو بروي منست

نظر لطف هر كجا فكند

گوشه چشم او بسوي منست

چشم او ساغر و نگاهش مي

لطف و قهرش مي و سبوي منست

در لبش آب و شير و خمر و عسل

آندهان اصل چارجوي منست

وصل او منتهاي مقصد ما

جلوه حسنش آرزوي منست

كار من جست جوي او دايم

كار او نيز جستجوي منست

سخنم گفتگوي اوست مدام

سخنش نيز گفتگوي منست

هر كجا فتنهٔ و آشوبيست

شرح احوال تو بتوي منست

ناله گر زخستهٔ شنوي

آن صدائي زهاي و هوي منست

هر كجا هر چه هر كه ميگويد

بيگمان فيض گفتگوي منست

غزل شمارهٔ 144

هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستي

مغز او معلاي او صورت او پوست پوست

صورت ار چه شد هويدا ليك سر تا پا قفاست

معني ارچه شد نهان ليكن سراسر روست روست

معني هر چيز تسبيح خدا و حمد او

صورت آن پردة او سر معني اوست اوست

با زبان فطرت اصلي است تسبيح همه

نيست تكليفي برايشان طبعشانرا خوست خوست

عارفانند اهل معني مغز مي بينند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نيم از عارفان و نيستم از جاهلان

از كف بحر معاني روزي من جوست جوست

چون ندارم ره بدريا كرده ام با جوي خوي

چون ندارم ره بمجلس مسكن من كوست كوست

فيض را ديدم بگلزار حقيقت در طواف

گفتمش ره يافتي گفتا نصيبم بوست بوست

غزل شمارهٔ 145

در صدف جان دردي نيست بجز دوست دوست

آنكه دل از عشق او زنده بود اوست اوست

نغز درين نه طبق نيست بجز عشق حق

هر چه بجز عشق او نيست بجز پوست پوست

قدسهي قامتان زان چمن آراست راست

روي پري پيكران زان گل رو روست روست

عشق مرا پيشه شد در رك و در ريشه شد

نيست مني در ميان من نه منم اوست اوست

مهر رخ دوست را سينه من جاست جاست

بر سرخاك رهش ديده من جوست جوست

چون رخ مه طلعتان جان من افروختند

چون كمر دلبران اين تن من موست موست

اوست همه عز و نازما همه دل و نياز

خواري ما بهر ما عزت ما زوست زوست

او همه احسان وجود ما همه جرم و جحود

اوست چنان ما چنين كس چكند خوست خوست

بوي

خدا ميوزد از نفس اهل دل

نيست سخن شعرفيض عطر از آن بوست بوست

غزل شمارهٔ 146

نيست از ما غير نامي اوست خود را دوست دوست

نيست ما را مائي اگر مائي هست اوست اوست

هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستي

مغز او معلاي او و صورت او پوست پوست

صورت ار چه شد هويدا ليك سرتا پا قفاست

معني ار چه شد نهان ليكن سراسر روست روست

معني هر چيز تسبيح خدا و حمد او

صورت او پرده او سر معني اوست اوست

با زبان فطرت اصلي است تسبيح همه

نيست تكليفي برايشان طبعشانرا خوست خوست

عارفانند اهل معني مغز مي بينند مغز

جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نيم از عارفان و نيستم از جاهلان

ازكف بحر معاني روزي من جوست جوست

چون ندارم ره بدريا كرده ام با جوي خوي

چون ندارم ره بمجلس مسكن من كوست كوست

فيض را ديدم بگلزار حقيقت در طواف

گفتمش دريافتي گفتا نصيب بوست بوست

غزل شمارهٔ 147

مژده آمد از قدوم آنكه دل جوياي اوست

جان باستقبالش آمد آنكه جان ماواي اوست

مژدگاني ده قدومش را كه اينك ميرسد

آنكه جان مست شراب عشق روح افزاي اوست

اينك آمد تا كه در جان و دل من جا كند

آنكه هم جان جاي او پيوست هم دل جاي اوست

اينك آمد آنكه هر جا سرو قدي ماهروي

هر چه دارد از نكوئي جمله از بالاي اوست

اينك آمد آنكه جانرا مست چشم مست كرد

آنكه دلها خسته مژگان بي پرواي اوست

اينك آمد تا نوازد خاطر هر خستهٔ

كو دلش صفراي او در سرش سوداي اوست

اينك آمد تا بريزد جام مي در جان و دل

آنكه در سرها خمار از ساغر

و مبناي اوست

اينك آمد ساقي راواق صهباي الست

آنكه هر جا مستي ازنشأه صهباي اوست

در دل هر عاشقي تابي زمهر روي او

در سر هر بيدلي شوري ز استغناي اوست

نالهاي زار ما بر بوي گلزار ويست

داغهاي سينهٔ ما سايهٔ گلهاي اوست

خيز و استقبال كن بس جان و دل درپاي ريز

آنكه را جان و دل و تن منزل و ماواي اوست

فيض خامش كن كه نتواني زوصفش دم مزن

آنچه گفتي هم كفي از موجه درياي اوست

غزل شمارهٔ 148

اي كه سرميكشي زخدمت دوست

چون كني دعوي محبت دوست

منفعل نيستي ازين دعوي

شرم نايد ترا زطلعت دوست

نبري امر دوست را فرمان

دم زني آنگه از مودت دوست

دعوي دوستي كني وانگاه

نشوي تابع ارادت دوست

دوستي را كجا سزاواري

نيستي چون سزاي خدمت دوست

دوست از دوستيت بي زارست

كه نهٔ جز سزاي لعنت دوست

بر درش بين هزار فرمان بر

سرنهاده براي طاعت دوست

عاشقان بين نهاده جان بركف

از براي نثار حضرت دوست

ما عبدناك گوي بين بي حد

صف زده بر در عبادت دوست

ما عرفناك گو نگر بي عد

وآله كبريا و رفعت دوست

جمع كر و بيان قدس نگر

بر درش مي زنند نوبت دوست

فيض اگر ميكند مخالفتي

سر نمي پيچد از مشيت دوست

غزل شمارهٔ 149

زار و نزار و خسته ام و بي قرار دوست

از من اي صبا ببر خبري تا ديار دوست

گو ياد كن زحال جگر خستگان هجر

آنشب كه هست روز و شب اندر كنار دوست

كي در خور غمست و فراق آنكه سالها

بوده است در نعيم وصال و جوار دوست

قطع اميد كرده زدنيا و آخرت

نوميد از دو عالم و اميدوار دوست

بر رهگذار دوست نشسته است منتظر

بر كف گرفته جان ز براي نثار دوست

درگردنت صبا چو تنم خاك ره شود

در كوي دوست ريزش و در رهگذار دوست

اي آنكه واقفي زدرون و برون كار

رمزي بما بگوي ز اسرار كار دوست

جز كار و بار دوست ندانيم كار و بار دگر

مائيم جاني و دلي و كار و بار دوست

صبر و وفا

نياز وفنا فيض كار ماست

جور و جفا و غنچ و دلالست كار دوست

غزل شمارهٔ 150

سرشته اند در گلم الا هواي دوست

سرتا بپاي من همه هست از براي دوست

تن از براي آنكه كشم بار او بجان

جان از براي آنكه فشانم بپاي دوست

دل از براي آنكه به بندم بعشق او

سر از براي آنكه دهم در هواي دوست

چشم از براي آنكه به بينم جمال او

لب از براي آنكه بگويم ثناي دوست

دست از براي آنكه بدامان او زنم

پاي از براي آنكه روم در رضاي دوست

گوش از براي حلقه و گردن براي طوف

يعني اسير و بنده ام و مبتلاي دوست

در سر خيال و مهر بدل سينه بهر راز

در لب دعا، ثنا بزبان، ديده جاي دوست

خوش آنكه مدعاي من از وي شود روا

ليكن بشرط آنكه بود مدعاي دوست

گر دوست را بجاي من مبتلا بسي است

بي او شوم اگر بودم كس بجاي دوست

اي فيض نوش باد ترا هر چه ميكشي

از جام عشق و باده مهر و وفاي دوست

غزل شمارهٔ 151

سركرده ايم پا بره جستجوي دوست

كو رهبري كه راه نمايد بكوي دوست

از بي نشان نشان ندهد غير بي نشان

خود بي نشان شويم پي جستجوي دوست

با پاي او مگر بسپاريم راه او

ورنه بخويشتن نتوان شد بكوي دوست

هر چند ميرويم بجائي نميرسيم

كو جذبه عنايتي از لطف خوي دوست

بوئي زكوي دوست گر آيد بسوي ما

در يكنفس زخويش توان شد بسوي دوست

چل سال راه رفتي و در گام اولي

اي فيض هيچ شرم نداري زروي دوست

تا چند مست باشي تو از باده هوس

يكجرعه هم بنوش زجام و سبوي دوست

غزل شمارهٔ 152

حلقهٔ آن در شدنم آرزوست

بر در او سرزدنم آرزوست

چند بهر ياد پريشان شوم

خاك در او شدنم آرزوست

خاك درش بوده سرم سالها

باز هواي وطنم آرزوست

تا كه بجان خدمت جانان كنم

دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشاي سراپاي او

ديده سراپاشدنم آرزوست

ديده ام از فرقت او شد سفيد

بوئي از آن پيرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد

بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب قفل خموشي زدم

سوي خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فيض كه با جان رود

زندگي در كفنم آرزوست

غزل شمارهٔ 153

بادهٔ تلخ كهنم آرزوست

ساقي سيمين ذقنم آرزوست

زهد ريا عيش مرا تلخ كرد

دلبر شيرين دهنم آرزوست

صحبت زاهد همه خار غمست

شاهد گل پيرهنم آرزوست

خال معنبر برخي چون قمر

زلف شكن در شكنم آرزوست

خيز و لب خود بلب من بنه

بوسه بر آن لب زدنم آرزوست

خيز كه از توبه پشيمان شدم

ساقي پيمان شكنم آرزوست

تلخ بگو زان لب و دشنام ده

باده زجام سخنم آرزوست

خيز و بكش تيغ و بكش تا بحشر

زندگي در كفنم آرزوست

ني غم زر دارم و ني سيم فيض

دلبر سيمين بدنم آرزوست

غزل شمارهٔ 154

يك جرعه مي زساغر جانانم آرزوست

سر مستئي زميكنده جانم آرزوست

پائي زدم بدنبي و پائي به آخرت

ني اين مرا فريبد و نه آنم آرزوست

از هر دو كون بي خبر و مست بندگي

آزادي زمالك و رضوانم آرزوست

افسرده شد دل از دم سرد هواي نفس

از جانب يمن دم رحمانم آرزوست

آب حيات هست نهان در دهان يار

بوس لبي و عمر فراوانم آرزوست

زان چشم غمزهٔ و زمژگان ستيزهٔ

تنگ شگر از آن لب و دندانم آرزوست

شيرين تبسمي كه خرد جانم از خرد

مستي زجام لؤلؤ و مرجانم آرزوست

من جان بكف گرفته و او تيغ آبدار

سرتا كنم نثار به سامانم آرزوست

بنما ز زير زلف سيه عارض چو مه

كز كفر توبه كردم و ايمانم آرزوست

لب نه مرا بلب كه كشم آب زندگي

در عين نور چشمهٔ حيوانم آرزوست

از دست زاهدان تر و زاهدان خشك

صحرا و كوه و ناله و افغانم آرزوست

از ديده خون ببارم تا جان شود روان

چون فيض اجر

خون شهيدانم آرزوست

غزل شمارهٔ 155

گو برو عقل از سرم در سر هواي يار هست

گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست

بر تنم سر سرنگون شو شور عشقش بجاست

ديده ام گو غرق خون شو حسرت ديدار هست

در كدوي سر شراب عشق و در دل مهر دوست

در درون عاشقان ميخانه و خمار هست

گه خيال روي او گاهي خيال خوي او

در سر شوريده عشق بهشت و نار هست

هم دل و هم جان فداكن يار هم جان و دلست

جان بر جانان فراوان دل بر دلدار هست

اي كه نظاره بگلهاي گلستان ميكني

ديدهٔ جانرا جلا ده در دلت گلزار هست

بار تن بر جان منه گر بار خواهي بر درش

كافرم من گر گران جانرا بر او بار هست

بر دل و جان كن گوارا هر چه آيد از حبيب

درد خوشتر آدمي را درد كي در كار هست

فيض پندارد كسي از حال او آگاه نيست

حرف رنديهاي او بر سرهر بازار هست

غزل شمارهٔ 156

بيا كه از ازلم با تو آشنائي هست

زعكس روي تو در ديده روشنائي هست

بدل زچشم خرابت خرابي و مستي

بجان زباده لعل تو جانفزائي هست

زتاب زلف تو گر دل بخويش مي پيچد

زلعل دلكشت اسباب دلگشائي هست

مرا زشيوه بيگانگيت باكي نيست

ميان عشق من و حسنت آشنائي هست

اگرچه دست من از دامن تو كوتاهست

وليك دامن لطف ترا رسائي هست

زسنگ قهر تو بر دل شكستي ار آيد

زلطفهاي لطيف تو موميائي هست

دل شكسته كجا بندم و دهم بكدام

زپاي تا سرت آئين دلربائي هست

سزد كه فخر كند بر شهان گداي

درت

كه پادشاهي عالم درين گدائي هست

نميرسد بجدائي غمي درين عالم

چه هر كجا كه غمي هست در جدائي هست

چنانكه با تو مرا جانب وفا مرعيست

ترا وفاي مراعات بيوفائي هست

نيازمند خدا از دو كون مستغني است

كه هر چه در دو جهان هست در خدائي هست

توان بتقوي و طاعت جهان بدست آورد

رساست دست كسي را كه پارسائي هست

تواني آنكه كني بر دو كون پادشهي

اگر ترا بسر خويش پادشاهي هست

سجود شكر بود فرض بي نوايانرا

هزار راحت در رنج بينوائي هست

اگر چه فيض بمقصود ره نميداند

وليك در طلبش نور رهنمائي هست

غزل شمارهٔ 157

بهر گلي اگرم ناله و نوائي هست

بجان تو اگرم جز تو مدعائي هست

مگو مگو زكجا آمدي كجا رفتي

ببين ببين كه بجز سايه تو جائي هست

مگو مگو بجهان آشنا كرا داري

ببين ببين بجهان جز تو آشنائي هست

مرا بغير هواي تو و رضاي تو

هواي ديگر اگر هست و مدعائي هست

هوا بسر نرسانم بمدعا نرسم

چه مدعا چه هوا جز تو روي ورائي هست

بخاك درگه تو گر روم بجاي دگر

كجا روم بجز اين آستانه جائي هست

مقابل گل رويت نشينم و نالم

چو عندليب كه در گلشن نوائي هست

وصال دوست چو خواهي بساز با غم دوست

چو گنج باشد ناچار اژدهائي هست

اگر جهان همه بيگانه شد زفيض چه باك

چو التفات نهان تو آشنائي هست

غزل شمارهٔ 158

بيا بيا كه مرا با تو ماجرائي هست

مرو مرو كه ترا نيز مدعائي هست

بيا بيا كه هنوزم نفس درآمدنست

ببار بر سر من گردگر بلائي هست

بكش بكش كه نهم خنجر ترا گردن

كشم كشم دگرت نيز اگر جفائي هست

بكن بكن بمن خسته آنچه نتوان كرد

بجز دوا اگر اين درد را دوائي هست

بكن بكن كه جفاي ترا نهادم سر

مكن وفا و مروت گرت وفائي هست

ممان ممان زمن خسته هيچ رسم و اثر

بكن را بيخ و بنم عشق را جزائي هست

بگو بگو بوصالت كه سخت سوگنديست

شب فراق ترا هيچ انتهائي هست

وفاي وعده ندارد طمع زخوي تو فيض

مرا بس است گرت وعدهٔ وفائي هست

غزل شمارهٔ 159

ما را با دوست آشنائيست

از دل روش روشنائيست

در صورت اگر چه بس حقيريم

ما را بر دو كون پادشاهيست

آنكس كه ز شهر ماست داند

كاين گوهر قيمتي كجائيست

ما را نتوان خريد ارزان

درّ صدف بلا بهائيست

اين گوهر شب چراغ درويش

از مخزن خاص كبريائيست

بر ما دو جهان برند حسرت

اين عشق عنايت خدائيست

گر پادشهي كنيم شايد

ما را بر او ره گدائيست

اين فيض كه حق بفيض بخشد

بر جان شكسته موميائيست

غزل شمارهٔ 160

در پردهٔ حسن دلربا كيست

اين رشته بدست شاهدان نيست

من بيخبرم زخويش و او مست

هشيار ميان ما و او كيست

معشوق كه عشق چيست يا رب

اين مي زكجا و اين چه مستي است

در چشم خوش بتان چه نشأه است

اين مي زكف كدام ساقيست

اين روشني از كدام خورشيد

اين آب زچشمهٔ كه جاريست

ديده است برآب كس چنين نقش

مشاطهٔ حسن نو خطان كيست

بيماري چشم گلرخان را

در پردهٔ دلبري سبب چيست

در هر نگهي هزار فتنه

اين معجزهٔ كدام عيسي است

يك تير آيد بصد نشانه

زه زه زكمان و بازوي كيست

هشدار كه ديگريست دلبر

درياب كه عشق ما حقيقي است

در حسن بتان تجلي اوست

حق باشد اين عشق و حق پرستيست

حسن از حق است و عشق از حق

نامي بر ما زعشق بازيست

اي شاهد شاهدان عالم

معشوق بجز تو در جهان كيست

فرهاد تو صد هزار شيرين

مجنون تو صد هزار دليل است

اي فيض خراب عشق ميباش

آبادي ما در اين خرابيست

از خود بگذر بعشق پيوند

باقي عشقست و جمله فانيست

غزل شمارهٔ 161

از دل مقصود عشق بازيست

تا ظن نبري كه عشق بازيست

گر غرقه بخون ديده باشد

پيراهن عاشقان نمازيست

يك مصلحت از جفاي خوبان

رفتن بحقيقي از مجازيست

بر وجه مجاز جلوهٔ حسن

تعليم طريق عشق بازيست

ورزيدن بندگيست مطلوب

گر عشق حقيقي از مجازيست

ناكامي عاشقان بود كام

ناسازي عشق كارسازيست

بيماري عشق تندرستي است

پستي در عشق سرفرازيست

سرمايهٔ عاشقان نيازست

پيرايهٔ حسن بي نيازيست

هر كس سخني كه داشت طي شد

افسانهٔ ما بدين درازيست

جان

بر سر عشق شاهدان نه

اي فيض شهيد عشق غازيست

غزل شمارهٔ 162

بخيالت نمي توانم زيست

بي جمالت نمي توانم زيست

تشنهٔ بادهٔ وصال توام

بي وصالت نمي توانم زيست

بي جمال تو نيست ار امم

با جمالت نمي توانم زيست

هر چه با بنده ميكني نيكوست

بي فعالت نمي توانم زيست

زان دهان تلخ و شور و شيرينت

بي مقالت نمي توانم زيست

از لبت آب زندگي خواهم

بي زلالت نمي توانم زيست

شربتي زان لبم حوالت كن

بي نوالت نمي توانم زيست

جاي جولان تست عرصهٔ دل

بي مجالت نمي توانم زيست

پاي دل را بزلف خويش ببند

بي عفالت نمي توانم زيست

غم عشقش كمال تست اي فيض

بي كمالت نمي توانم زيست

غزل شمارهٔ 163

آنكه پنهانست از چشم كسان پيداست كيست

در دل هر ذره خورشيد نهان پيداست كيست

آنكه دارد آسمانرا تا نيفتد بر زمين

هم زمين را تا بجنبد هر زمان پيداست كيست

سر نه پيچد هيچيك از حلقة فرمان او

كارفرماي زمين و آسمان پيداست كيست

آنكه زو پيداست هر پيدا و هر پيدائي

باز در پيدا و پيدائي نهان پيداست كيست

ظاهر باطن نما و باطن ظاهر نما

در عيان پيدا و در پنهان عيان پيداست كيست

آنكه او پيداست چون خورشيد نزد عارفان

در نقاب از ديدة نامحرمان پيداست كيست

آنكه روي گلعذارانرا طراوت داد و رنگ

تا بريزد آب و رنگ عاشقان پيداست كيست

آنكه حسن خوبرويان پرتوي از حسن اوست

هر جميلي مي دهد از وي نشان پيداست كيست

آنكه بهر او زمين بي خود فلك سرگشته است

كوه ازو نالان و دريا در فغان پيداست كيست

آنكه هر دم صد قيامت آشكارا ميكند

در دل دانا نهان

از جاهلان پيداست كيست

آنكه شوري در دل هر ذرة افكنده است

جمله عالم زوست در آه و فغان پيداست كيست

آنكه جسم و جان ازو پيدا و او از جسم و جان

ذات پاك او بري از جسم و جان پيداست كيست

آنكه او آئينة كونست و كون آئينه اش

برضمير بي غبار عارفان پيداست كيست

آنكه مقصود منست از گفتن بيت و غزل

نزد صاحب دل چو خورشيد جهان پيداست كيست

گرنداند اهل شك فيض از كه ميگويد سخن

نزد ارباب بصيرت بيگمان پيداست كيست

غزل شمارهٔ 164

در پردهٔ عاشقي نهان كيست

در جلوهٔ دلبري عيان كيست

حسن و احسان چو جمله از تست

محبوب بجز تو در جهان كيست

نگذاشت چو غيرت تو غيري

ما و من و او و اين و آن كيست

عاشق چو توئي عشق و معشوق

ليلي كه وقيس در جهان كيست

عالم چو ثناي تست يكسر

آن مثني بي لب و دهان كيست

مثني توئي و ثناء جز تو

آنرا كه ثنا كنند آن كيست

پنهان بجهان تو و عيان تو

غير از تو عيان كه و نهان كيست

هجر و وصل تو هر كه داند

داند نيران چه و جنان كيست

خود را چه شناخت فيض دانست

فاني كه و هست جاودان كيست

غزل شمارهٔ 165

آمرزش من از تو خدايا غريب نيست

از بنده جرم و عفو زمولا غريب نيست

وهابي و جوادي معطي ذوالمنن

بنوازي ار بلطف گدا را غريب نيست

افتاده ام بخاك درت از ره نياز

راهم دهي بعالم بالا غريب نيست

سودي نميرسد بتو از طاعت كسي

گر بگذري ز جرم برايا غريب نيست

از بنده دور نيست كه جرم و خطا كند

بخشيدن از خداي تعالي غريب نيست

اقرار ميكنم به گناهان خويشتن

رحمي كن اي كريم و ببخشا غريب نيست

گر طاعتم سزا نبود رايگان ببخش

كالاوريش صاحب كالا غريب نيست

گر معصيت سزا نبود معصيت مبين

بيچارگي ببين ز تو اينها غريب نيست

از من غريب نيست كه سوزم در آتشت

ور تو دهي بنزد خودت جا غريب نيست

از حد خود زياده اگر ميكنم طلب

در حضرت كريم تمنا غريب نيست

فيضست و درگه تو ازين در كجا

رود

الحاح بر در تو خدايا غريب نيست

دارم محبت نبي و خاندان او

گر در جوارشان دهيم جا غريب نيست

غزل شمارهٔ 166

اينجهانرا غير حق پروردگاري هست نيست

هيچ دياري بجز حق در دياري هست نيست

عارفان را جز خدا با كس نباشد الفتي

عاشقانرا غير ذكر دوست كاري هست نيست

حق شناسانرا كه بر باطل فشاندند آستين

غير كارحق و بارش كار و باري هست نيست

دل بعشق حق بيند از غير حق بيزار شو

غيرعشق حق و حق كاري و باري هست نيست

مست حق شو تا كه باشي هوشيار وقت خود

غير مستش در دو عالم هوشياري هست نيست

اختيار خود باو بگذار و بگذر زاختيار

بنده را جز اختيارش اختياري هست نيست

گر غمي داري بيار و عرض كن بر لطف او

خستگانرا غير لطفش غمگساري هست نيست

روزگار آنست كان با دوست مي آيد بسر

غير ايام وصالش روزگاري هست نيست

عمر آن باشد كه صرف طاعت و تقوي شود

جز زمان بندگي ليل و نهاري هست نيست

بيغماني را كه جز تن پروري كاري نبود

بنگر اندر دستشان از تن غباري هست نيست

آنكه را آگه شد از تقصير خود در كار حق

جز دل بيمار و چشم اشكباري هست نيست

سعي كن تا سعي تو خالص شود از بهر حق

غيرخالص روز محشر در شماري هست نيست

اين عبادتها كه عابد در دل شب ميكند

گر نباشد خالص آنرا اعتباري هست نيست

فيض در دنيا براي آخرت كاري نكرد

مثل او در روز محشر شرمساري هست نيست

آه ميكش ناله ميكن شعر ميگو مينويس

رفتگانرا غير ديوان يادگاري هست نيست

غزل شمارهٔ 167

جان بجانان عرض كردن عاشقانرا عار نيست

مفلسانرا با كريمان كارها دشوار نيست

هر كسي را سوي حق از مسلكي ره

ميدهند

راه حق منصور را جز نردبان دار نيست

مستي جام هوا بنگر كه غير از جام دوست

در ميان اين خم نه تو كسي هشيار نيست

خواب غفلت بين كه غير از ديده بيناي عشق

در همه روي زمين يكديدهٔ بيدار نيست

عقل را در عشق ويران كن كه در درگاه دوست

عاشقانرا بار هست و عاقلانرا بار نيست

عشقت اندر دوزخ اندازد كه لذت ميبري

در بهشتت گر دهد جا عقل بي آزار نيست

اندكي آزار بسيار است از بيگانگان

گر كند آن آشنا بيرون زحد بسيار نيست

هر كه باشد هر چه خواهد در حق ما گو بگو

سرزنشهاي ملامت عاشقانرا عار نيست

بر مدار اي فيض دست اعتصام از پاي عشق

در جهان جز عشق يار و مونس و غمخوار نيست

غزل شمارهٔ 168

غيردلدار وفا دار كسي ديگر نيست

نيست اغيار بجز يار كسي ديگر نيست

نيست در راسته بازار جهان غيريكي

خويشرا اوست خريدار كسي ديگر نيست

ديده دل بگشا تا كه به بيني بعيان

كه بجز واحد قهار كسي ديگر نيست

اوست باقي و دگرها همه دروي فاني

اوست در جمله نمودار كسي ديگر نيست

اهل عالم همه مستند زصهباي فنا

غير آن ساقي هشيار كسي ديگر نيست

چشم بر هر چه گشوديم نديديم جز او

شد يقين آنه درين دار كسي ديگر نيست

هانكه بازي ندهد عشوه بيگانه ترا

آشنا اوست جز او يار كسي ديگرنيست

كو كسي تا كه كند غور سخنهاي مرا

بجز از صاحب گفتار كسي ديگر نيست

فيض از صاحب گفتار مزن دم زنهار

غير ديّار در اين دار كسي ديگر نيست

غزل شمارهٔ 169

چون توان بود در آنجاي كه آسايش نيست

يا بگنجيد بسوفار كه گنجايش نيست

چه دهي دل بسرائي كه دل از وي بكند

يا نهي رخت بدان خانه كه آسايش نيست

هر كه او عاقبت انديش بود دل ننهد

در مقامي كه بقا را ره گنجايش نيست

نعمت ديني دون هيچ نگيرد دستت

بعبث دست ميالا كه جز آلايش نيست

مال و جاهي كه بر آن روز بروز افزائي

كاهش جان بود آن مايهٔ افزايش نيست

خويشتن را بفسون و حيل آراسته است

نخري عشوهٔ دنيا كه جز آرايش نيست

هر كه را زينت اين زال دل از جا ببرد

خون رود از نظر و فرصت پالايش نيست

دست مشاطه نيارد رخ دنيا آراست

زال بد منظر دون قابل آرايش نيست

هست زندان خردمند و بهشت نادان

نزد ارباب

بصر قابل آسايش نيست

هر چه در دين كندت سود بجا آور زود

ور زيانست بمان حاجت فرمايش نيست

طاعت حق كن و بگذر ز شمار طاعت

ره مپيما و برو فرصت پيمايش نيست

منشين شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش

فيض ازين مرحله كاين منزل آسايش نيست

غزل شمارهٔ 170

تا نگذرد زنام سزاوار نام نيست

تا معترف به نقص نباشد تمام نيست

اي نامور ز پيش و پس خويش كند حذر

جائي مدان كه بهر شكار تو دام نيست

عرفان طلب نخست و پس آنگاه بندگي

بي معرفت عبادت عابد تمام نيست

از ديني اكتفا به تمتع كن و بمان

كين ناقبول قابل عقد دوام نيست

كامي مجو زدهركه نا كاميست كام

كامي كه دل درو نتوان بست كام نيست

كس را نه كام داده نه ناكام كرده اند

فرقي درين ميان خواص و عوام نيست

بهر خواص گر چه بود لطف هاي خاص

بهر عوام نيز بود آنچه عام نيست

دارد مصيبتي همه ليك مختلف

تلخست احتمال مصيبت چو عام نيست

حزن و سرور را بمساوات داده اند

گر چه تفاوتي است كه خواجه غلام نيست

زاهد كجا و عاشق شوريده سر كجا

هرگز ميان اين دو نفر التيام نيست

بگذر بخير دشمن و بر ما مكن سلام

سالم چو نيستيم ز شرط سلام نيست

غافل ز ذكر حق نشوي فيض يكنفس

بي ذكر مستدام عبادت تمام نيست

غزل شمارهٔ 171

عاشقانرا در بهشت آرام نيست

عشقبازي كار هر خود كام نيست

پختهٔ بايد بلاي عشق را

كار اين سودا پزان خام نيست

چارهٔ عاشق همين بيچارگيست

همدمش جز بخت نافرجام نيست

كام نتوان يافتن در راه عشق

غير ناكامي درين ره كام نيست

دست بايد داشتن از ننگ و نام

عشق را عاري چو ننك و نام نيست

زين شب و روز مكرر دل گرفت

ايخوش آنجائي كه صبح و شام نيست

خوبتر از خال و زلف دلبران

دانهٔ مردم ربا و دام نيست

آبروي نيكوان دلدار ماست

ليك با اين خاك شينان رام نيست

تا وصالش دست ندهد فيض را

اين دل سرگشته را آرام نيست

غزل شمارهٔ 172

يك محرم راز در جهان نيست

يك دوست بزير آسمان نيست

غير از غم عشق همدمي كو

كز صحبت آن دلم گران نيست

فرياد زدست اين كرانان

جانرا از عذابشان امان نيست

من طاقت احمقان ندارم

جز مرك سزاي احمقان نيست

يارب يا رب غم تو خواهم

دل جز بغم تو شادمان نيست

تا يافت بكوي عشق راهي

دل را غم جان سرجهان نيست

خود جان جهان جهان جان شد

دل بستهٔ اني جهان و جان نيست

شور عشقي چو هست در سر

دلرا پرواي اين و آن نيست

جائي نتوان نشست اي فيض

كافسانهٔ عشق در ميان نيست

غزل شمارهٔ 173

كس نيست كز غم تو دلش پاره پاره نيست

ليكن چو چاره كزغم عشق تو چاره نيست

تا كي جفا كني صنما از خدا بترس

آخر دلست جاي غمت سنگ خاره نيست

هر دم هزار چاره كني در جفاي ما

ما را ولي زدست جفاي تو چاره نيست

شايد كه روز حشر نپرسند جرم ما

در عشق سوختيم عقوبت دوباره نيست

دل بر هلاك نه بعثب دست و پا مزن

كاين قلزم هوا و هوس را كناره نيست

اي فيض عشق ورزكه عشقست هرچه هست

آن دل كه عشق نيست درو هيچ كاره نيست

گر جان طلب كند زتو جانان روان بده

در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست

غزل شمارهٔ 174

ما را كه نواي بي نوائيست

مستي ز شراب كبريائيست

تا حشر بخويشتن نيائيم

هشيار و يا زحق جدائيست

ساقي قدحي بده كه مستي

بهتر زعبادت ريائيست

ما معتكفيم در خرابات

ما را چه مجال پارسائيست

از ما طمع صالح خاميست

مستيست چه جاي خودنمائيست

بيگانه مباش زاهد از ما

ما را با دوست آشنائيست

اي فيض ازين صريح تر گوي

ما را از دوست كي جدائيست

غزل شمارهٔ 175

دل گرفتار ماه سيما ئيست

جان هوادار سرو بالائيست

گه جنون گاه عقل و گه مستي

در دل تنگ ما تماشائيست

در غم عشق هر پري روئي

سرشوريده سر بصحرا ئيست

بر سرراه هر هلال ابروي

از هجوم نظاره غوغائيست

بر سركوي هر بتي مه روي

هر طرف زآب چشم دريائيست

از لب لعل هر شكر دهني

در دل هر كسي تمنائيست

نه همين فيض مست و شيدا شد

كه بهر گوشه مست و شيدائيست

غزل شمارهٔ 176

گذشت آن گل و حسرت بيادگار گذاشت

برفت از نظر عندليب و خار گذاشت

چو آسمان بسرم سايه فكند از لطف

بعزتم ززمين بر گرفت و خوار گذاشت

چشيد ذوق وصالش چو دل نهان گرديد

ببرد لذت مستي ز سرخمار گذاشت

ربود چون زميان دل كناره كرد از من

وفا و مهر بيكباره بر كنار گذاشت

شكفت غنچه دل از گشاد چهره او

ولي برشته جان عقده بي شمار گذاشت

مثال زينت دنياست حسن مهرويان

خوش آنكه زين دو گذشت و باختيار گذاشت

بفيض گفتم خوبان وفا نميدارند

ببين چگونه ترا زارو دلفكار گذاشت

غزل شمارهٔ 177

بمرد رستم زال و زتن غبار گذاشت

ببرد حسرت و عبرت بيادگار گذاشت

خوشا كسي كه چو رو كرد سوي او دنيا

باختيار گذشت و باختيار گذاشت

بدا كسي كه طلب كرد و دل بدنيا بست

باختيار گرفت و باضطرار گذاشت

گذاشت هر كه بجز كرد گار حسرت بود

خوشا كسي كه دلش را بكردگار گذاشت

فلك نگردد الا بمدعاي كسي

كه كار خويش بخلاق كار و بار گذاشت

چو اختيار ندادند بنده را در كار

خنك كسي كه بمختار اختيار گذاشت

چو فيض هر كه بدنيا نبست دل جان برد

دعاي خير زنيكان بيادگار گذاشت

غزل شمارهٔ 178

عشق آمد و اختيار نگذاشت

در كشور دل قرار نگذاشت

از جان اثري نماند در تن

وزخاك تنم غبار نگذاشت

كيفيت چشم پرخمارت

در هيچ سري خمار نگذاشت

پنهان ميخواست دل غمت را

اين ديدهٔ اشگبار نگذاشت

تا جلوه كند درو جمالت

اشگم در دل غبار نگذاشت

عبرت نتوان گرفت از دهر

چون فرصت اعتبار نگذاشت

نشگفته بريخت غنچه دل

تعجيل خزان بهار نگذاشت

رفتم كه بپاش جان فشانم

دستم بگرفت و يار نگذاشت

رفتم كه كنم شكايت از فيض

كوتاهي روزگار نگذاشت

غزل شمارهٔ 179

غنيمتي است دمي كان بفكر كار گذشت

فتاد در سر اين غم كه روزگار گذشت

نداشت درد ولي درد كرد بيدردي

نكرد كار وليكن بدرد كار گذشت

بكار دوست نپرداخت ليك شد غمناك

كه روزگار چرا بي حضور يار گذشت

بفكر كار فتادن دليل هشياريست

تو مغتنم شمر آن دم كه هوشيار گذشت

تومغتنم شمر آن دم زبهر استغفار

كه آن هم ار نكني كار زاعتذار گذشت

تو وقت كار همان دان كه فكر كارت هست

مگو چه كار كند كس چه وقت كار گذشت

بفكر كاري فتادي كنون بكن كاري

كه وقت ميگذرد نفخهاي يار گذشت

بگير نفخهٔ از نفخ هاي رباني

وگرنه عمر تو امسال همچو پار گذشت

بفكر كار فتادي بگنج ره بردي

تو مير گنج شو اكنون كه رنج مار گذشت

بكار كوش و بمان فكر كارهان اي فيض

گذشت آنچه برين خاطر فكار گذشت

غزل شمارهٔ 180

بزهر آلوده مژگان خواهدم كشت

طبيب من بدرمان خواهدم كشت

ندارد هيچ پروائي دل من

تغافلهاي جانان خواهدم كشت

بنازي يا نگاهي سازدم كار

بلطفي با باحسان خواهدم كشت

بخوابم دوش حرف وصل ميگفت

مگر امروز هجران خواهدم كشت

ملامت گو چه ميخواهد زجانم

كراني زين كرانان خواهدم كشت

مگر اينان بشيريني كشندم

وگرنه زهر آنان خواهدم كشت

برسوائي و شيدائي زن اي فيض

وگرنه درد هجران خواهدم كشت

غزل شمارهٔ 181

كار جان را تن ندادم روزگار از دست رفت

دست در كاري نزد دل تا كه كار از دست رفت

جان نشد در كار جانان بار تن جان برنداشت

دل پي هر آرزو شد كار و بار از دست رفت

عمر در بيهوده شد صرف و نشد كاري تمام

روزگار دل سر آمد روزگار از دست رفت

پار ميگفتم كه در آينده خواهم كرد كار

سربسر امسال وقتم همچو پار از دست رفت

فرصت آن نيست ساقي باده در ساغر كني

تا كني سامان مستي نوبهار از دست رفت

كو تهي عمر ببن با آنكه بهر عبرتست

تا گشودي چشم عبرت روزگار از دست رفت

گوش بر گلبانگ بلبل تا نهادي گل گذشت

چشم تا بر گل گشادي نوبهار از دست رفت

وصل جانان گر شوي روزي بروزي يا شبي

تا كه شرمي بشكند ليل و نهار از دست رفت

آمدم تا شهريار از شوق روي شهريار

در نظاره شهريارم شهريار از دست رفت

نقش عالم را بمان در وي نگاريرا بجو

گر نظر برنقش افكندي نگار از دست رفت

با دلم كردم قرار آنكه باشم برقرار

چون بكوي او رسيدم آن قرار از دست رفت

از متاع اين جهان كردم غم او اختيار

اختيار غم چو كردم اختيار از دست رفت

جان من بگداختم در هجر رويت چارهٔ

چارهٔ تا ميكني فكر اين كار از دست رفت

گفت گو بگذار با خلق و بحق رو آر فيض

پا بكش از صحبت اغيار يار از دست رفت

غزل شمارهٔ 182

چو دل قرار در آن زلف بيقرار گرفت

جنون عشق زدست دل اختيار گرفت

قرارگاه بسي جستم و نشد حاصل

به بي قراري آخر دلم قرار گرفت

سپاه حسن بفن ملك دل گرفت از من

باختيار ندادم به اضطرار گرفت

زعلم دم نزنم ياز عقل لاف دگر

كه هر چه بود مرا زين متاع يار گرفت

مراز كشتهٔ امسال هيچ نيست بدست

زپيش حاصل صدساله عشق يار گرفت

در آن بدم كه مگر پي بسر كار برم

كه سرّ كار زدستم عنان كار گرفت

بر آن شدم كه زدهر اعتبار بستانم

چنان شدم كه زمن دهر اعتبار گرفت

خيال بستم كز دل غبار بزدايم

ازين خيال كه بستم دلم غبار گرفت

بيا بيا زسخن هاي فيض فيض ببر

كه هر چه گفت و نوشت او زكردگار گرفت

زپيش خويش نگويد حديث و بنويسد

كه در طريق ادب راه هشت و چارگرفت

غزل شمارهٔ 183

هر كه در دوست زد دامن احسان گرفت

و آنكه در دوستي ماية عرفان گرفت

دوستي كردگار معرفت آرد بيار

هر كه از اين تخم كشت حاصل از آن گرفت

ار در احسان هر انك روي بمقصود كرد

ديد جمال خدا حسن زاحسان گرفت

هر كه بدو داد تن ماية ايمان ستد

وانكه بدو داد دل در عوضش جان گرفت

آنكه بدو داد جان زندة جاويد شد

عمر دو روزينه داد عمر فراوان گرفت

هر كه زدنيا گذشت لذت عقبي چشيد

وانكه زعقبي گذشت كام زجانان گرفت

آنكه باخلاص داد در ره او هر چه داشت

قطره بدريا گذشت بهره زعمان گرفت

نيك و بد هر كه هست سوي خودش عايدست

هر چه در

امروز كرد روز جزا آن گرفت

در ره عرفان و عشق فيض بسي سعي كرد

تا كه بتوفيق حق عشق زعرفان گرفت

غزل شمارهٔ 184

بر سر راهش فتاده غرق اشگم ديد و رفت

زيرلب بر گريهٔ خونين من خنديد و رفت

از دو عالم بود در دستم همين دين و دلي

يكنظر درديده كردآن هر دون رادزديد ورفت

گرچه دل از پادرآمد در ره عشقش ولي

اندرين ره ميتوان درخاك و خون غلطيد و رفت

بر سربالينم آمد گفتمش يكدم بايست

تا كه جان بر پايت افشانم زمن نشنيد و رفت

جان بلب آمد زياد آن لبم ليكن گرفت

از خيالش بوسهٔ دل جان نو بخشيد و رفت

اينجهان جاي اقامت نيست جاي عبرتست

زينتش را دل نبايد بست بايد ديد و رفت

فيض آمد تا زوصل دوست يابد كام جان

يكنظر ناديده رويش جان و دل بخشيد ورفت

غزل شمارهٔ 185

دوش از من رميده ميرفت

دامان زكفم كشيده ميرفت

ميرفت و مرا به حسرت از پي

دريا دريا زديده ميرفت

ميرفت به ناز و رفته رفته

آرام دل رميده ميرفت

ميرفت و دل شكسته از پي

نالان نالان طپيده ميرفت

ميرفت و روان روان بدنبال

تن در عقبش خميده ميرفت

ميرفت سرور و شادماني

از سينه مرا و ديده ميرفت

ميرفت بياد هجرش از پي

هوش از سر من پريده ميرفت

ميرفت و فغان من بدنبال

او فارغ و ناشنيده ميرفت

ميرفت و منش فتاده در پي

صد پرده من درديده ميرفت

ميرفت و جهان جهان تغافل

گفتي كه مرا نديده ميرفت

ميرفت بصد هزار تمكين

سنجيده و آرميده ميرفت

كس سرو چمن چمان نديده است

آنسو روان چميده ميرفت

حيف است كه بر زمين نهد پاي

اي كاش فرا ز ديده ميرفت

بس فيض ز رفتنش غزل كاش

در آمدنش قصيده ميرفت

غزل شمارهٔ 186

از من و ما نمي توانم گفت

صفت لا نمي توانم گفت

شمهٔ گر بگويم از اسما

از مسمي نمي توانم گفت

وصف آن بيجهت مپرس از من

حرف بي جا نميتوانم گفت

گفتني نيست وصف او نه همين

من تنها نمي توانم گفت

سخن از راز دل مپرس كه من

اين سخن ها نميتوانم گفت

گفته بودم كه گويمت غم دل

گفتم اما نميتوانم گفت

پيش چشمم زبسكه موج زنست

حرف دريا نميتوانم گفت

بر دلم بسكه تنگ شد زغمش

حرف صحرا نميتوانم گفت

از من مست حرف عقل مپرس

كه من اينها نميتوانم گفت

اين بلاها كه فيض ديد از عشق

هيچ جا وا نمي توانم گفت

غزل شمارهٔ 187

من كجا جان برم زدست غمت

وه كه با من چه ميكند ستمت

بغمت جان دهم كه در محشر

باشم از خيل گشتگان غمت

چون شوم خاك در ره تو فتم

تا قيامت سر من و قدمت

غمزه ات گه ستم كند بر من

داد من گاه خواهد از ستمت

ستمت هر چه ميكند كرمست

حاشا لله چها كند كرمت

ستمي دم بدم كرامت كن

اي كرمها خجل بر ستمت

سخن عشق چون تو بسي فيض

لوح سوزد ز آتش قلمت

غزل شمارهٔ 188

زشور عشق مرا در سرست شور قيامت

تو اي كه عشق نداري برو براه سلامت

قيامتي است بهرگام راه عشق و بهشتي

خنك كسي كه قيامت بديد تا بقيامت

كمان عشق حريفي كشد كه باك ندارد

شود اگر هدف صدهزار تير ملامت

هزار خوف و خطر هست گرچه در ره عشق

ولي زعشق توان يافت عزو جاه و كرامت

نبي زعشق نبي شد ولي زعشق ولي گشت

زعشق يافت نبوت زعشق رست امامت

چه عشق هست ترا هر چه هست در دو جهان

چرا كه عشق بود اصل هر دو كون تمامت

حيات عشق و مماتست عشق و عشق نشورست

نعيم عشق و جحيمست عشق و عشق قيامت

حساب عشق و كتابست عشق و عشق ترازو

صراط عشق و نجاتست عشق و عشق ندامت

وسيله عشق ولوا عشق وعشق حوض و شفاعت

درخت طوبي عشقست و عشق دار قيامت

لقاي حق نبود غيرعشق پاك زاغراض

چوفيض عشق بود زارنميبري توغرامت

غزل شمارهٔ 189

جمال تو عرصاتست و قامت تو قيامت

بجلوه آي و قيامت كن آشكار بقامت

وصال تست بهشت و فراق تست جهنم

وصال تست غنيمت فراق تست غرامت

وصال تست سعادت فراق تست شقاوت

وصال تست سلامت فراق تست سآمت

دمي زعمر كه آن بي لقاي تو گذرانم

تداركش نتوانم نمود تا بقيامت

ترا چه كم كه مرا نيست تاب ديدن رويت

زعجز شب پرهٔ آفتاب را چه ملامت

ترا چه غم كه بميرد هزار همچو من از غم

مراست غم كه مبادا ترا كنند ملامت

زمرگ باك ندارم در آن غمي كه نشيند

بخاكم ار گذري بر دلت غبار ندامت

كرامتيست كسي را كه ميرد از

غم عشقي

چو غم غم تو بود ميشود مزيد كرامت

اگر بلطف نوازي و گر بقهر گدازي

نكوست هر چه بمن ميكني سريق سلامت

شب فراق غمت لطفها كه با دل من كرد

حساب آن نتوان كرد تا بروز قيامت

خدنگ غمزهٔ پي در پي تو روز وصالست

تمام راحت دل شد چه معجز است و كرامت

بمير در غم او فيض تا كه جان بري از مرگ

بباز در قدمش تا كه سر بري بسلامت

غزل شمارهٔ 190

بالا بلائي قامت قيامت

شمشاد را كو اين قد و قامت

در شام زلفت خورشيد تابان

پنهان در آن شب روز قيامت

چو گان شد آنزلف برخال يعني

بردي زخوبان كوي كرامت

زان غمزه گويم با چشم و ابرو

سحري سراپا چشمي تمامت

آن دل كه باشد درشام زلفت

ديگر نخواهد صبح قيامت

شيرين لباني شكر دهاني

آرام جاني اي جان غلامت

آئي بر من روح رواني

برخيزي از جا شور قيامت

در جلوه آمد اي فيض آن يار

بگذر زمسجد بگذار امامت

بگذر زمحراب بنمود ابرو

بگذارد آنرا افراخت قامت

غزل شمارهٔ 191

روم از هوش اگر بينم بكامت

ندارم طاقت شرب مدامت

خيالت كَر بخاطر بگذرانم

روم از خويشتن بيرون تمامت

نمي يارم بنزديك تو آمد

كه دورست از طريق احترامت

نيم چون قابل بزم وصالت

ببو خرسندم و تكرار نامت

خوشا آن سر كه در پاي تو باشد

خوشا آن چشم كه بيند صبح و شامت

بخود ديگر نيايد تا قيامت

سري كو جرعه نوشد زجامت

شود آزاد از دنيا وعقبي

اگر مرغ دلي افتد بدامت

مبارك طايري فرخنده مرغي

كه صبح و شام گردد گرد بامت

چو برخاك رهي افتد گذارت

نهم آنجا جبين بر نقش گامت

كنم جانرا فداي خاك پايش

كسي كارد بنزد من پيامت

جهاني پر شود از نقل و باده

كند چون ناقلي نقل كلامت

سلامت در سلامت باشد او را

كه روزي گردش روزي سلامت

ندانم تا چه مستي ها كند فيض

چه گوئي كيست يا چيست نامت

سخن كوته كنم تا كس نگويد

كه چند و چند ازين گفتار خامت

غزل شمارهٔ 192

رفتار آشوب بالا قيامت

رفتار سر كن بنما قيامت

پيدا شدي شد خورشيد پنهان

پنهان شدي شد پيدا قيامت

اين رستخيزي كامروز ماراست

پيشش چه سنجد فردا قيامت

در هر بن مو صد شور و غوغا

از پاي تا سر صد جا قيامت

شد چون نشستي از دست دلها

برخواستي شد بر پا قيامت

در هر نشستت پنهان بهشتي

در هر قيامت پيدا قيامت

نزد رقيبي دور از محبان

او را بهشتي ما را قيامت

فيض ارنگويد جز حرف خوبان

ممنون اوئيم ما تا قيامت

غزل شمارهٔ 193

من نروم ز پيش تودست منست و دامنت

نوش منست نيش تودست منست و دامنت

خواه مرا به تير زن خواه ببر سرم زتن

دست ندارم از تو من دست منست ودامنت

چون شوم از تو جدا دامن توكنم رها

از بر تو روم كجا دست منست و دامنت

بندگي تو بس مرا ذكر تو هم نفس مرا

نيست بجزمن توكس مرادست منست ودامنت

عشق تو رهبر منست لطف تو ياور منست

دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت

چشم منست و روي تو گوشم وگفتگوي تو

پاي منست و كوي تو دست منست و دامنت

روي دل است سوي تو قوت دلست بوي تو

مستيم از سبوي تو دست منست و دامنت

قوت روان من توئي گنج نهان من توئي

جان جهان من توئي دست منست و دامنت

حسن تو بوستان من روي تو گلستان من

مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت

مهر تواست جان من ذكر تو و زبان من

وصف تو و بيان من دست منست و دامنت

فيض بس است گفتگو برجه و

دامنش بجو

چو بكف آوري بگو دست منست ودامنت

غزل شمارهٔ 194

جان ندارد جز تو كس يا مستغاث

خسته را فرياد رس يا مستغاث

خسته دل در غم تو بستهٔ

چند ناله چون جرس يا مستغاث

هر دمم خاري زند در دل خسي

بكسلم زين خار و خس يا مستغاث

مرغ جان را بال همت برگشاي

تا بپرد زين قفس يا مستغاث

ميربايد دل زمن هر دم بتي

هم تو گيرش باز پس يا مستغاث

محو خود كن فيض را تابي رخت

بر نيارد يكنفس يا مستغاث

رحم كن بر بي دل بيچاره

كو ندارد جزتو كس يامستغاث

غزل شمارهٔ 195

شديم بار كش ره زن هوا بعبث

وفا بعهد نكرديم با خدا بعبث

براه حق نزديم از سر وفا قدمي

بجد وجهد شديم از پي هوا به عبث

عنان خود بكف آرزوي دل داديم

تمام صرف هوس گشت عمر ما بعبث

زبهر دنيي كانرا اساس پر نقشي است

بسي بدوش كشيديم بارها به عبث

گذاشتيم زكف زاد آخرت را خام

بسوختيم به بيكار خويش را به عبث

فتادي از پي لذات بي بقا شب و روز

تمام عمر تو اي فيض شد هبا بعبث

گمان ندارم ازين بحر بيكران برهيم

چو ميزنيم در اين موج دست و پا بعبث

غزل شمارهٔ 196

دلي كه عشق ندارد وجود اوست عبث

چو پرتوي ندهد شمع دور اوست عبث

وجود خلق براي پرستش حقست

كسي كه حق نپرستد وجود اوست عبث

كسي كه سود و زيانش نه در ره عشق است

زيان اوست بسي سهل و سود اوست عبث

عبادتت نكند سود معرفت چون نيست

چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

گمان مبر زسراب جهان شوي سيراب

كه هر چه بود ندارد نمود اوست عبث

بيا عبادت حق كن زباطلان بگريز

كه مهر باطل باطل درود اوست عبث

اگرنه فيض براي خدا سخن گويد

سخن سرائي او چون وجود اوست عبث

خموش باش محيط جهان پر از سخن است

ببحر هر كه گهر ريخت جود اوست عبث

غزل شمارهٔ 197

هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث

چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

به بزم نغمه سرايان چو كاسهٔ طنبور

سري كه عشق ندارد سرود اوست عبث

چو نيست روشنئي در دل آن گلست نه دل

چو پرتوي ندهد شمع دود اوست عبث

فغان چه سود دهد چون گمان وصلي نيست

ندارد آنكه اميدي سرود اوست عبث

چو زاهد از پي جنت ثناي حق گويد

ثناي حق نبود آن درود اوست عبث

چو در دلش نبود نور عشق و آه كشد

چو چرب تر بود آن خشك و دود اوست عبث

اگر نه پختگي عاشقان غرض باشد

كجا جهنم و مؤمن درود اوست عبث

اگر بدل نرسد دم بدم زحق فيضي

نعيم هشت بهشت و خلود اوست عبث

براي سنگدلان خون دل مريز اي فيض

بكوه هر كه برد لعل جود اوست عبث

غزل شمارهٔ 198

جز تنعم بغم يار عبث بود عبث

هر چه كرديم جز اين كار عبث بود عبث

هر چه جز مصحف آن روي غلط بود غلط

جز حديث لب دلدار عبث بود عبث

پي به منزلگه مقصود نبرديم آخر

قطع اين وادي خونخوار عبث بود عبث

اشگ خونين بنگاهي بخريدند از ما

كوشش چشم گهر بار عبث بود عبث

هر چه برديم زكردار هبا بود هبا

هر چه بستيم زگفتار عبث بود عبث

جنگ با نفس خطا پيشهٔ خود مي بايست

با كسان اينهمه پيكار عبث بود عبث

خويش را كاش در اول بخدا مي بستم

از خودي اين همه آزار عبث بود عبث

هر چه گفتيم و شنيديم خطا بود خطا

غير حرف دل و دلدار عبث بود عبث

جز دل سوخته و جان برافروخته فيض

هر چه برديم بدان يار عبث بود عبث

غزل شمارهٔ 199

گذشت عمر تو امسال همچو پار عبث

چرا چنين گذرانند روزگار عبث

بسي نماند زعمر و بسي نماند زكار

هزار حيف كه بگذشت وقت كار عبث

گمان مبر كه ترا آفريد حق باطل

گمان مدار كه ترا ساخت كرد گار عبث

تو آمدي بجهان تا روي بر جانان

بكوش تا برسي خويش را مدار عبث

تو جان هر دوجهاني و مقصد ايجاد

عزيز من چه كني خويشرا تو خوار عبث

توخويشرا مفروش اي پسر چنين ارزان

كه بهر جنتي و ميروي بنار عبث

گرانبها و عزيز الوجود و بي بدلي

نهٔ چنين سبك و بي بها و خوار عبث

چو كردهاي تنت مردهاي جان دارد

مدزد ايجان تن زاز كار و بار عبث

غنيمتي شمر اين يكدو دم كه ماند اي فيض

بكار كوش و سخن در ميان ميار عبث

غزل شمارهٔ 200

بمهر تو دادم دل و جان عبث

بعشقت گرو كردم ايمان عبث

زدين و دل من چه حاصل مرا

گرفتي هم اين را و هم آن عبث

چه ميخواهي از جانم اي بي وفا

چه داي دلم را پريشان عبث

دل اقليم دين جلوه ات تاخت كرد

بسي خانه شد از تو ويران عبث

بيك عشوهٔ دل فريب خوشت

دل عالمي شد پريشان عبث

بجانت كه دست از اسيران بدار

مكن جور بر ناتوانان عبث

دل من بود آن دل اي فيض بس

مريز اشگ بر روي سندان عبث

غزل شمارهٔ 201

اگر از عشق حق بر سرنهي تاج

ستاني زين جهان و زانجهان باج

وگر سردر ره عشقش ببازي

سوي بر تارك هر سروري تاج

خدا از عشق كرد آغاز عالم

نبي از عشق جست انجام معراج

سكون از عشق دارد كوه و صحرا

خرد از عشق دارد بحر مواج

گهي كم گه زياد از عشق شد مه

زعشق افروخت رخ خورشيد و هاج

زنور عشق دارد روشني روز

سيه از دود عشق است اين شب داج

زنور عشق شد معروف عارف

زشور عشق شد منصور حلاج

زعشق كعبه ريحانست و سنبل

مغيلان گرزند بر دامن حاج

چو فيض از عشق شد فياض معني

سزد گر گيرد از اهل سخن باج

غزل شمارهٔ 202

داغ دل عاشقان مي نپذيرد علاج

درد و غم جاودان مي نپذيرد علاج

آتش دل را كجا بحر كفايت كند

سوز دل عاشقان مي نپذيرد علاج

هر كه به اخلاص تر او خطرش بيشتر

اين خطر مخلصان مي نپذيرد علاج

تشنهٔ وصل تو ام گرسنهٔ لطف تو

درد من از آب و نان مي نپذيرد علاج

مونس بيكس توئي بي كسم و جز بتو

بي كسي بي كسان مي نپذيرد علاج

كردن درمان چه سود اشگ چه باران چه سود

درد دل و سوز جان مي نپذيرد علاج

پخته نخواهند شد گر همه آتش شود

خامي اين زاهدان مي نپذيرد علاج

فيض تو خود را بسوز چشم زمردم بدوز

خوي بد مردمان مي نپذيرد علاج

غزل شمارهٔ 203

عشق بري پيكران مي نپذيرد علاج

شورش ديوانگان مي نپذيرد علاج

تا نظر افكنده دين و دلت رفته است

دلبري دلبران مي نپذيرد علاج

قصد دل وجان ما ، تا چه بايمان كنند

فتنه اين رهزنان مي نپذيرد علاج

برصف دلها زنند غارت جانها كنند

اين ستم شاهدان مي نپذيرد علاج

در دل خارا چه سان رخنه كند آب چشم

اين دل سنگين دلان مي نپذيرد علاج

سوزش دل كم نكرد اشگ چو باران من

آتش عشق بتان مي نپذيرد علاج

فيض ازين قصه بس ناله مكن چون جرس

عشق بآه و فغان مي نپذيرد علاج

غزل شمارهٔ 204

در تنم دل خون شد از دلهاي كج

سينه ام بريان شد از آراي كج

ميكند هر لحظه چندين فتنه راست

اين فسون ديو در دلهاي كج

از زبان اين ، سخن در گوش آن

ميرود چون كفش كج در پاي كج

در بدن از دل سرايت مي كند

قوم كج دلراست سرتاپاي كج

چشمشان كج گوششان كج كج زبان

فعلشان كج قولشان كج راي كج

كج برآيد بر زبان و چشم و گوش

چون بود در سينها دلهاي كج

پيشوا چون كج بود پيرو كج است

كج سرانرا نيست جز دمهاي كج

سوختم تاچند بينم زين خران

انتصاب قامت دلهاي كج

از كجيهاي كجان افلاك راست

كجروي آئين و سر تا پاي كج

راستي خواهي نيارم ديد فيض

بيش ازين دلهاي كج آراي كج

غزل شمارهٔ 205

اين جهان بي بقا هيچست هيچ

هر چه ميگردد فنا هيچست هيچ

گرجهانرا سر بسر بگرفته

چون نميماند بجا هيچست هيچ

شد مرا يك نكته از غيب آشكار

در دو عالم جز خدا هيچست هيچ

گرنه سردر راه عشق او رود

آن سركمتر زپا هيچست هيچ

گرنه صرف طاعت و خدمت شود

حاصل اين عمرها هيچست هيچ

گرنه سوزد جان و دل در عشق او

در تن اين افسردها هيچست هيچ

دل بعشق گلرخان اي دل مده

مهر يار بي وفا هيچست هيچ

صحبت بيگانگان بيگانگيست

جز نديدم آشنا هيچست هيچ

گر سخن گوئي دگر از حق بگو

فيض جز حرف خدا هيچست هيچ

غزل شمارهٔ 206

من و ياد خدا دگر همه هيچ

بندگي و فنا دگر همه هيچ

شمع بيگانه پرتوي ندهد

من و آن آشنا دگر همه هيچ

صمدم بس بود دگر همه پوچ

صحبت با خدا دگر همه هيچ

دل پر درد و شاهد غيبي

عشق مرد آزما دگر همه هيچ

روي دل سوي فبله رويش

مست جام لقا دگر همه هيچ

باده مصطفاي حق چه رسد

از كف مرتضي دگر همه هيچ

بمناجاتش ار شبي گذرد

بس بود آن مرا دگر همه هيچ

در دل شب چو شمع گريه و سوز

طاعت بيريا دگر همه هيچ

بي نيازي زخلق و صحت و امن

دوري از ما سوي دگر همه هيچ

گوشه خلوتي و يك دو سه كس

ملك فقر و فنا دگر همه هيچ

يكدوسه يار همدم هم درد

هم يكي هم سه تا دگر همه هيچ

فيض را بس پس از نبي و علي

يازده پيشوا دگر همه هيچ

غزل شمارهٔ 207

رام قتلي و ما عليه حباح

قتل عشاقه عليه مباح

هر دلي كو اسير عشقي شد

نيست او را دگر اميد فلاح

تشنه بادهٔ وصال توام

العطش يا حبيب هات الراح

شب هجر تو جاعل الظلمات

روز وصل تو فالق الاصباح

از مي وصل تو صبوح و غسوق

مست و مخمور را غداه و رواح

از نمكزار لعل شيرينت

آب حيوان همي برند ملاح

با من آنكن كه مصلحت داني

كه مرا در صلاح تست صلاح

گر بسوزانيم ندارم باك

وركشي خون من تراست مباح

تو نهٔ قابل وصال اي فيض

گفتگو را بمان مكن الحاح

غزل شمارهٔ 208

يا نديمي قم فان الدّيك صاح

غن لي بيتاً و ناول كاس راح

لست اصبر عن حبيبي لحظهٔ

هل اليه نظرهٔ مني تباح

بذل روحي في هواه هين

يحمد القوم السري عند الصباح

رام قتلي لحظه من غيرسيف

اسكرتني عينه من دون راح

قد كفتني نظرهٔ مني اليه

من بها لي في غداه اورواح

هام قلبي في هواه كيف فاطمان

راح روحي في قفاه فاستراح

لم يفارقني خيال منه قط

لم يزل هو في فؤادي لايراح

ان يشا يحرق فؤادي في النوي

اويشا يقتل له قتلي مباح

لاتنج يا فيض اسرار الحبيب

ليس في شرع الهوي سريباح

غزل شمارهٔ 209

دلا فيض بر از لقاي صباح

ببر عطر جان از هواي صباح

ترا هر چه مشكل شود تيره شب

بجو حل آن از هواي صباح

صباحست مشكل گشاي جهان

صلاهر كه دارد لقاي صباح

صباح از شبت ميگشايد گره

بدست آر مشكل گشاي صباح

نخستين قدومش دمي با خود آي

سعادت ببر از خداي صباح

نهد پاي چون صبح شب را بسر

سرآگهي نه بپاي صباح

دهد روشنائي دل و ديده را

جمال خوش دلگشاي صباح

چو خواهي دل تيره را روشني

شبي زنده دار از براي صباح

اگر بر نسيمش نهي دل دمي

بري بوي جان از هواي صباح

بود ساعتي از بهشت برين

شب و روز بادا فداي صباح

كند روحرا تازه درياب فيض

دم تازهٔ جان فزاي صباح

غزل شمارهٔ 210

چشم او كرد بقتلم تصريح

نگهش كرد بعفوم تمليح

سوي من كرد نگاه گرمي

كه در آن بود بوصلش تلويح

كرد مژگانش اشارت با لب

كه بيفشان شكري با تمليح

لب لعلش شكري داد بمن

نمكين شكر شيرين مليح

سخني رفت ميان من و او

باشارت به كنايت نه صريح

بطمع شد دل من زان الطاف

كه مگر وعده اوهست صحيح

دل چو بستم بوصالش گفتا

مي نداني كه بوصليم شحيح

گر نهد لب بلب فيض شود

سخنانش همه شيرين و مليح

غزل شمارهٔ 211

خطيب عشق ندا كرد با زبان فصيح

كه خلق جمله مريضند و عاشق است صحيح

زبان گشاد دگر بار بر سر منبر

كه اهل عشق جوادند و اهل زهد شحيح

دگرچه خوش نگين گفت خلق بي نمكند

مگر سري كه زشور محبت است مليح

شجاع نيست مگر عاشقي كه جان بخشد

شود صحيح كه گردد بتيغ عشق جريح

بسروري رسد آخر زپافتاده عشق

شود رفيع كه افتد ز راه دوست طريح

يمدح عاشق و معشوق و عشق در قرآن

يحبهم و يحبونه كند تصريح

ذليل دوست بود عاشق و عزيز عدو

اذله و اعزّه بفيض گفت صريح

غزل شمارهٔ 212

خوش آن زمان كه رود جان بدانسراي فراخ

خوش آن نفس كه برآيد در آن هواي فراخ

زغصه در قفس تنگ آسمان مرديم

برون جهيم ازين تنگنا بجاي فراخ

به بند طاير جان اندرين قفس تا چند

برون رويم و به پريم در هواي فراخ

زجنس پرغم دنياي دون خلاص شويم

رويم خرم و خوش دل بدان سراي فراخ

نه جاي ماست سراي پر از كدورت و غم

رويم تا بطرب جاي با صفاي فراخ

زچه چه يوسف كنعان برون رويم آزاد

شويم پادشه مصر دلگشاي فراخ

چه يونس از شكم ماهي جهان برهيم

برون رويم و بگرديم در فضاي فراخ

زتنگناي هيولاي عالم اجسام

سفر كنيم به اقليم روح و جاي فراخ

چه مانده ايم درين تيره خداكدان اي فيض

چو جان ماست از آن جاي با ضياي فراخ

غزل شمارهٔ 213

نعيمي يا جحيمي جنتي اي عشق يا دوزخ

شوي گاهي بهشت من شوي گاهي مرا دوزخ

چه روي دوست بنمائي بهشت آنجا چه بنمايد

چه سوزي در فراق او دلمرا حبذا دوزخ

گشائي چون در وصلم بهشت نقد مي بينم

چو بندي بررخم ايندرشود نقداين سرادوزخ

اگر وصلست اگرهجران كه دراد لذتي در غم

مدام از عشق درجانم بهشتي هست يا دوزخ

كسي ديده است يكجوهرگهي جنت شودگه نار

دروهم اين بود هم آن كجاجنت كجا دوزخ

توباخودازهدادرجنك ومن باهردو عالم صلح

مراباشد جزا جنت ترا باشد سزا دوزخ

غضب چون يابد استيلاترا سوزد بنقد اينجا

وجود تو درآندم ميشود نقد آنرا دوزخ

چوفيض از دولت عشق از همه عالم بود راضي

گذر چون افكند بر پل شود نارش هوا دوزخ

غزل شمارهٔ 214

جز خدا را بندگي تلخ است تلخ

غير را افكندگي تلخست تلخ

زيستن در هجر او زهرست زهر

بي وصالش زندگي تلخست تلخ

جز بعشقش نيست شيرين كام جان

روحرا افسردگي تلخست تلخ

گر نبودي مرك مشكل ميشدي

دربلا پايندگي تلخست تلخ

از گناه امروز اينجا توبه كن

برملا شرمندگي تلخست تلخ

عمر جز در طاعت حق مگذران

باطلانرا بندگي تلخست تلخ

تا رسد در تو مدد كز فيض را

در رهت واماندگي تلخست تلخ

غزل شمارهٔ 215

كاش از جانان رسد پيغام تلخ

تا كسي شيرين كند زان كام تلخ

از لب چون شكرت اي كان لطف

سخت شيرينست آن دشنام تلخ

مستي من چون لب شيرين تست

نيست از جام مي گل فام تلخ

زهر چشم تو دلم از كار برد

وه چو شيرينست آن بادام تلخ

زهر هجرت تلخ دارد كام من

جز بوصلت خوش نگردد كام تلخ

سهل و آسان مينمايد از نخست

عشق دارد عاقبت انجام تلخ

بر لب من نه لب شيرين خويش

تا نيارم برد ديگر نام تلخ

فيض را شيرين نگوئي تلخ گوي

هست شيرين از لبت دشنام تلخ

غزل شمارهٔ 216

تا كي ز صلاح من و زهد تو بگويند

اي كاش برين شهرت بي اصل بمويند

تا كي چمن طاعت ما خوش بنمايد

زين باغ ملائك گل اخلاص ببويند

بر نامه ما چند نويسند گناهان

كو اشگ ندامت كه بدان نامه بشويند

داريم نهان سينهٔ از خلق ز خجلت

دانيم خدا داند اين را چه بگويند

آرند گروهي حسنات از دل پر درد

ترسند كه مقبول نيفتد چه بجويند

جا دارد اگر ما عمل خويش بسنجيم

زان پيش كه از ذره و مثقال بجويند

امروز بيا تا گل توفيق بچينيم

فرد است كه ز خاك تن ما خار برويد

اي فيض بيا در غم ارواح بموييم

زان پيش كه در ماتم اجساد بمويند

غزل شمارهٔ 217

اهتدوا بالعشق طلاب الرشد

گم شود آنكو ره ديگر رود

من بفتراك غم عشق كسي

بسته ام دل را بحبل من مسد

اي نگار مي فروش عشوه گر

مست عشقت فارغ است از نيك و بد

شربتي زان لب بكام من رسان

تا بماند زنده جانم تا ابد

چشمهٔ خضر است آن نوش دهان

منع تشنه از زلالت كي رسد

اسقني من فيك من عين الحيوهٔ

شربهٔ حيي بها عمر الابد

فيض را محروم از وصلت مكن

كو ندارد غير عشقت مستند

غزل شمارهٔ 218

آن شوخ كه داد دلبري داد

در فن ستمگريست استاد

بنياد مرا بخواهد او كند

كرده است دگر ستيزه بنياد

از جور و جفاش كي برم جان

و ز بيدادش كجا برم داد

از غمزهٔ كافرش صد افغان

و ز دست غمش هزار فرياد

يك لحظه نمي رود ز يادم

يك لحظه نميكند مرا ياد

باد است بگوش او حديثم

آندم كه رساندش بدو باد

خرم چو شوم دلش غمين است

گردم چو غمين دلش شود شاد

گر جان خواهد فدا توان كرد

ور دل خواهد بجان توان داد

بيهوده بگرد عقل گشتم

عشقست كه داد را دهد داد

مهر معشوق و آتش عشق

در سينه فيض تا ابد باد

غزل شمارهٔ 219

هركجا بود خوبي در فنون حسن استاد

در رموز معشوقي از تو ميبرد ارشاد

زلف كافرت سركش تير غمزه ات جانكاه

دين ز دست اين نالد جان از او كند فرياد

عشق تو خرابم كرد هجر تو كبابم كرد

از لبت شرابم ده زنده ام كن و آباد

بيتو چون توانم زيست با تو چون توانم بود

هجر ميكند بيداد وصل ميكند بنياد

هجرت آتش افروزد وصل پاك مي سوزد

اي ز هجر تو فرياد وي ز دست وصلت داد

چند اسير خود باشيم از خودم بخر جانا

گرد سر بگردانم ليكنم مكن آزاد

از خودم رهائي ده تا همه ترا باشم

محو ذكر تو گردم جز تو هيچ نارم ياد

خواهم از خود آزادي تا ترا شوم بنده

چون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد

بي تو در نفيرم من در غم و زحيرم من

خويش را بمن بنما تا شود ز رويت شاد

فيض ميردا ز دوريت و ز بلاي مهجوريت

كي تو اين روا داري چون پسندي اين بيداد

غزل شمارهٔ 220

غم كشت مرا ز دست غم داد

فرياد ز غم هزار فرياد

اجزاي مرا ز هم فروريخت

غم داد مرا چو گرد بر باد

بنياد مرا نهاد بر غم

آن روز كه ساخت دست استاد

بنياد منست بر غم و هم

غم ميكندم ز بيخ و بنياد

اي دوست بگو بغم كه تا كي

بر جان اسير خويش بيداد

ني ني نكنم شكايت از غم

ويرانه عشق از غم آباد

چون مايهٔ شاديست هر غم

گوهر شادي فداي غم باد

گر غم نبود كدام شادي

ويران بايد كه گردد آباد

از غم دارم هر آنچه دارم

اي غم بادا روان تو شاد

خوش باش اي فيض در گذار است

گر شادي و گر غمست چون باد

غزل شمارهٔ 221

داد از غم عشقت اي صنم داد

فرياد ز تو هزار فرياد

بيمارت را نمي كني به

غمناكت را نميكني شاد

بر نالهٔ من نمي كني رحم

وز روز جزا نميكني ياد

داد از تو كجا برم كه جز تو

كس نتواند داد من داد

من در غم تو تو لا ابالي

اني في داد و انت في واد

يكباره بيا بريو خونم

از من تسليم و از تو بي داد

تا كي دل فيض اي ستمگر

در بند غم تو و تو آزاد

غزل شمارهٔ 222

ز خويش دست نداريم هرچه بادا باد

سري ز پوست بر آريم هرچه بادا باد

اگر چه تخم محبت بلا ببار آرد

ببوم سينه بكاريم هرچه بادا باد

گذر كنيم ز جان و جهان بدوست رسيم

ز پوست مغز بر آريم هرچه بادا باد

رهي كه ديده وران پر خطر نشان دادند

بديده ما بسپاريم هرچه بادا باد

اگر چه گريهٔ ما را نميخرند بهيچ

ز ديده اشك بباريم هرچه بادا باد

اگر چه قابل عزت نه ايم از ره عجز

بر آستانش بزاريم هرچه بادا باد

بقصد دشمن پنهان خويشتن دستي

ز آستين بدر آريم هرچه بادا باد

كنيم محو ز خود نقش خود نگار نگار

بلوح سينه نگاريم هرچه بادا باد

چو فيض بر سر خاك اوفتيم پيش از مرگ

عزاي خويش بداريم هرچه بادا باد

غزل شمارهٔ 223

تن در بلاي عشق دهم هر چه باد باد

سر در قفاي عشق نهم هر چه باد باد

گاهي دل شكسته من، عشق كهربا

اين كه به كهربا بدهم هر چه باد باد

چون در هواي او تن من ذره ذره رفت

جان هم بمهر دوست دهم هر چه باد باد

خود را باو سپارم و تسليم وي شوم

چون عشق گشت پادشهم هر چه باد باد

از جذب شور عشق بيك حمله از دوكون

اندر فضاي دوست جهم هر چه باد باد

در عشق دوست چون قدمم استوار شد

سر در رهش بباد دهم هر چه باد باد

دل بر كنم چو فيض ز بود و نبود خويش

از ننگ اين وجود رهم هر چه باد باد

غزل شمارهٔ 224

از آن ميان نزنم دم كه مو نمي گنجد

و زان دهان كه در و گفتگو نمي گنجد

چه گويم از غم دل در شكنج گيسويش

كه در زبان سخن تو بتو نمي گنجد

حديث آن لب شيرين نيايدم بزبان

حلاوت اينهمه در گفتگو نمي گنجد

وصال دوست نه بتوانم آرزو كردن

به تنگناي دلم آرزو نمي گنجد

بفرض اگر همه روي زمين شود دفتر

حكايت شب هحران درو نمي گنجد

ز دود ناله چگويم كز آسمان بگذشت

ز خون ديده كه در نهر و جو نمي گنجد

بس است فيض شكايت كه پر شد اين دفتر

ز دود دل كه درو تار مو نمي گنجد

غزل شمارهٔ 225

ز قرب دوست چگويم كه مو نمي گنجد

ز بعد خود كه درو گفت وگو نمي گنجد

چه جاي نكتهٔ باريك و حرف پنهانست

ميان عاشق و معشوق مو نمي گنجد

بيان چه سان بتوان از جمال او حرفي

چه در بيان و زبان وصف او نمي گنجد

زبان بكام خموشي كشيم و دم نزنيم

چه جاي نطق تصور درو نمي گنجد

ز بس نشست ببالاي يكدگر سودا

بيقعهٔ سر من هاي و هو نمي گنجد

سبو ز دست بنه ساقيا و خم بر گير

كه قدر جرعهٔ ما در سبو نمي گنجد

سبو چه باشد و يا خم گلوي ماست فراخ

بيار بحر مگو در گلو نمي گنجد

چو در خيال در آئي همين تو باشي تو

كه در مقام فنا ما و او نمي گنجد

چو فيض در تو فنا شد دگر چه ميخواهد

چو جاي وصل نماند آرزو نمي گنجد

غزل شمارهٔ 226

كشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردد

دل از خود چون بتنك آيد بگرد آن دهن گردد

چو گردم تشنهٔ معني دلم ز آن لب سخن گويد

چو آب زندگي جويم در آن خط و ذقن گردد

مي و مستي اگر خواهم ز چشمانش دهد ساغر

ز حال دل خبر گيرم در آن زلف و شكن گردد

كه از ضد دل بضد آيد كه ضد گردد بضد پيدا

ز قد راستش پرسم بدور قد من گردد

اگر در انجمن باشم كشد دل جانب خلوت

چو در خلوت نشينم دل بگرد انجمن گردد

روم سوي چمن گر من ز آهم ميشود صحرا

بصحرا گر روم صحرا ز اشك من چمن گردد

چنانم از پريشاني كه گر خواهم بلب آرم

زبان از حرف جمعيت پريشان در دهن گردد

دلم گم كرده چيزي را نميداند چه چيز است آن

اگر بوئي برد از خود بگرد خويشتن گردد

دلي كو در جهان گل نباشد وصل را قابل

بياد صاحب

منزل بر اطلال و دمن گردد

حجابش ما و من باشد چو بشناسد من و ما را

شناسد گر من و ما را بگرد ما و من گردد

بود حب وطن ز ايمان وطن جان را بود جانان

وطن را گر شناسد جان بقربان وطن گردد

ز ياران فيض ميخواهد جوابي چون غزل گويد

دهن گرد سخن گردد سخن گرد دهن گردد

غزل شمارهٔ 227

جان جز خيال رويت نقشي دگر نبندد

دل جز بعزم كويت رخت سفر نبندد

بوي تو تا نيايد جان ننگرد گلي را

روي تو تا نبيند بر بت نظر نبندد

مهر تو تا نتابد يك جان ز جا نخيزد

گر خدمتت نباشد يك دل كمر نبندد

ز آن روح كايزد پاك در جسم تو نهان كرد

چشم قضا نبيند دست قدر نه نبندد

در گلشن حقايق يك گل چو تو نرويد

در روضهٔ خلايق چون تو ثمر نه بندد

ننمائي از رخانرا نگشائي ار لبانرا

از خار گل نرويد در ني شكر نبندد

آنكسكه ديد رويت مي خورد از سبويت

غير تو در ضميرش صورت دگر نه بندد

رو از تو بر نتابم تا كام خود بيابم

دانم يقين خداوند بر بنده در نبندد

سوداي شعر گفتن از تست در سر فيض

آنرا كه درد سر نيست چيزي بسر نبندد

غزل شمارهٔ 228

مرغ خيال كس را كس بال و پر نه بندد

هر جا پرد بر و كس راه گذر نه بندد

عاشق چو هست صادق يكلحظه نيست بي وصل

معشوق بر خيالش راه نظر نه بندد

ياري كه دل نشين شد با جان چو جان قرين شد

بر هجر ره به بندد بر وصل در نبندد

عارف ز حسن خوبان بيند جمال يزدان

ليكن به عشق صورت پاي نظر نبندد

از عشق حق نصيبي زهاد را نباشد

نقش خيال جانان هر بي بصر نبندد

بهر بهشت بندد زاهد كمر بطاعت

جز بهر خدمت دوست عاشق كمر نبندد

خواهي ز راه مقصود نوميد بر نگردي

حاجت بنزد او بر كو بر تو در نبندد

از عشق باش پنهان تا چشم تو شود جان

تا در صدف نيايد باران گهر نبندد

اشكار خشك آرند با وصف بت نگارند

چون فيض در حقيقت كس شعر تر نبندد

غزل شمارهٔ 229

دل از ادني كند آن كس كه بر اعلي نظر بندد

شكوفه برگ افشاند كه تا بادام تر بندد

ترا رفعت اگر بايد ره افتادگي بسپر

ز بالا قطره مي بندد كه در پائين گهر بندد

نسوزد تا دل از عشقي به سر شوري نمي افتد

ندارد درد سر چون كس چرا چيزي به سر بندد

نميگنجد بيكدل غير يك معشوق، ممكن نيست

نه بندد تا بمعشوقي ز معشوقي نظر بندد

سر اندر راه آن بازو كمر در خدمت آن بند

كه فرقت را نهد تاج و ميانت را كمر بندد

نهي سر بر درش بخشد ترا از معرفت تاجي

بفرمانش كمر بندي ترا مهرش كمر بندد

يدالله دست جان گيرد يحب الله دهد جانش

اگر بعد از قل الله همتي بر ثم در بندد

دلي با حق به پيوندد كه اخلاصي در آن باشد

كسي مخلص تواند شد كه خود را بر خطر بندد

بيا اي فيض دست از خويشتن

بردار يكباره

كه تا دست خدا بر رويت ازاغبار در بندد

غزل شمارهٔ 230

نمي بينم در اين ميدان يكي مرد

زنانند اين سبك عقلان بيدرد

نديدم مرد حق هر چند بردم

بگرد اين جهان چشم جهان كرد

گرفته گرد گرداگرد عالم

نمي بينم سواري زير آن كرد

سواري هست پنهان از نظرها

زنا محرم زنان پنهان بود مرد

بود مرد آنكه حق را بنده باشد

به داغ بندگي بر دست هر مرد

بود مرد آنكه او زد بر هوا پاي

رگ و ريشه هوس از سربدر كرد

بود مرد آنكه دل كند از دو عالم

بيكجا داد و گشت از خويشتن فرد

بود مردآنكه با حق انس بگرفت

باو پيوست و ترك ما سوا كرد

بود مرد آنكه اورست از من و ما

برآورد از نهاد خويشتن گرد

بود مرد آنكه فاني گشت از خود

ز تشريف بقاي حق قبا كرد

گرافشاني ز گرد خويش خود را

بگردش كي رسي تا برخوري گرد

ز گرد خود برا در گرد اورس

سراغي يابي ازگرد چنين مرد

خداوندا بفضل خود مدد كن

كه ره يابم بمردي تا شوم مرد

بمردي ميرسي اي فيض و مردي

بشرط آنكه كردي از خودي فرد

خودي گرديست بر آينهٔ دل

بمردي وارهان خود را ازين گرد

غزل شمارهٔ 231

مرا درديست در دل نه چو هر درد

دواي آن نه در گرمست و نه سرد

دواي درد من درديست سوزان

كه آتش در زند در گرم و در سرد

دواي درد من درد رسائيست

كه از هر درد بيرون آورد گرد

دواي درد من درديست شافي

كه روبد از دل و جان گرد هر درد

طبيبي مشفقي ربانيي كو

كه دردم را تواند چارهٔ كرد

دوايي خواهم از دست طبيبي

كه تا گردم سراپا جملگي درد

نمي بينم بعالم سرخ روئي

نهم تا بر در او چهرهٔ زرد

بسوي اولياي حق نشاني

بنزد كيست يا رب از زن و مرد

بسي گشتم بسي جستم نديدم

كسي كو باشدش يكذره زين درد

همه عمرم درين سودا بسر شد

نه

مقصودم بدست آمد نه هم درد

بنه دل فيض بر دردي كه داري

خوشا حال كسي كو دارد اين درد

طبيب حق دوا جز درد حق نيست

بدرد او شفا يابي ز هر درد

غزل شمارهٔ 232

بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست درد

تا كه رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد

ميرسد از بدن بجان ميكشد اين بسوي آن

گر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد

مغز ز پوست ميكشد هر دو بدوست ميكشد

مرد چو گرم درد شد شد دلش از دو كون سرد

درد دواست مرد را مرد دواست درد را

رد بود آنكه نبودش بيگه و گاه رنج و درد

درد بود غذاي روح مايهٔ شادي و فتوح

هر كه بدرد گشت جفت شد ز غم زمانه فرد

علت و سقم آب و گل هست شفاي جان و دل

سرخي روي جان بود روي تنت چو گشت زرد

كرد تن و سوار جان اين شده پردهٔ بر آن

در طلب سوار تاز ياوه مگرد گرد گرد

درد چو در تو نيست هيچ بيهده در سخن مپيچ

گرم سخن شدي تو فيض هست سخن وليك سرد

غزل شمارهٔ 233

حاشا كه مداواي من از پند توان كرد

ديوانه به افسانه خردمند توان كرد

شور از سر مجنون به نصيحت نشود كم

اي ليليش افزون بشكر خند توان كرد

پنهان نتوان داشت جنون در دل عاشق

در سوخته آتش بچه سان بند توان كرد

واعظ سخن بيهده تا چند توان گفت

يا گوش به افسانه تو چند توان كرد

خود چشم ندارد كه دهد توبه از آنروي

با چشم چسان گوش باين پند توان كرد

با موج محيط غمش آرام توان داشت

شوريده بصحراي جنون بند توان كرد

اي هم نفسان حال دل زار مپرسيد

نوعي نشكسته است كه پيوند توان كرد

از شهد سخن هاي شكر بار تو اي فيض

عالم همه پرشكر و پرقند توان كرد

غزل شمارهٔ 234

خنگ آنكو دلش شد از جهان سرد

روانش يافت از برد اليقين برد

تعلقها بدل خاريست يك يك

خوش آنكو از دلش خاري بر آورد

نميدانم چسان مي بايدم زيست

شود تا ما سوي الله بر دلم سرد

نمي دانم چه حليت بايد اندوخت

بر آرم تا ز خارستان دل و درد

نمي دانم كه خواهم باخت يا برد

بريزم رو برو بر تخته نرد

نمي دانم چه مي بايد مرا گفت

نمي دانم چه مي بايد مرا كرد

ز گرميهاي خامان سوخت جانم

دلم افسرد از گفتار دم سرد

خداوندا مرا بينائيي ده

ندانم كه چه بايد گفت و چون كرد

نميسازد ترا جز نيستي فيض

بر آور از نهاد خويشتن گرد

غزل شمارهٔ 235

تا جان نشود ز اين و آن فرد

بر دل نشود غم جهان فرد

تا دل نشود بعشق او جفت

جان كي گردد در اين و آن فرد

در آتش عشق تا نجوشي

جان مي نتوان فداي آن كرد

بيدردي از آن تمام دردي

در دست دواي مرد بيدرد

درد است دواي هر فسرده

بفروش متاع جان بخردرد

تا مرد زنان و رهزناني

در راه خداي نيستي فرد

بزداي ز دل غبار كثرت

بنگر بجمال واحد فرد

كي فيض رسد بگرد مردان

تا زو باقيست ذرهٔ گرد

غزل شمارهٔ 236

سرم ز مستي عشق تو هاي و هو دارد

دل از خيال تو با خويش گفت وگو دارد

شراب از آن يد بيضا حلال و شيرينست

طهور باد كه طعم سقا همو دارد

چه سان طرب بكند دل كه ساقيش لب تست

چرا طلب نكند جان چو جان گلو دارد

ز پاي تا سر عشاق شد گلو همگي

از آنكه ساقي جان بانگ اشربوا دارد

پياله چون طلبم چونكه ساقي مستان

خمي بدست و بدست دگر سبو دارد

بيار هر چه دهي ميخورم ز دولت تو

فرا خور مي عشقت دلم گلو دارد

چه لطفهاست كه آن يار مي كند با ما

تبارك الله هي هي چه خلق و خو دارد

چه رفعتست و جمال و كمال وجود و كرم

كه آسمان و زمين گفت وگوي او دارد

نظر بلاله ستان كن بداغ ها بنگر

گذر فكن به گلستان ببين چه بو دارد

بهر طرف نگري صنعه اللهي بيني

بجان خويش نگر بين چه جست وجو دارد

ازوست باده پرست آنكه را بود جاني

ز چشم ساغر پر مي ز سر كدو دارد

جواب آن غزل مولويست فيض كه گفت

ميان باغ گل سرخ هاي و هو دارد

غزل شمارهٔ 237

در سرم عشق تو غوفا دارد

عشق تو قصد سر ما دارد

بي خودم كرد نگاه مستت

چشم تو نشاه صهبا دارد

ميكند عارض تو عرض خطي

با دل ما سر سودا دارد

دانهٔ خال تو بهر صيدم

دامي از زلف چليپا دارد

زمره سرو قدان را پيشت

قد شمشاد تو بر پا دارد

پيش روي تو قمر را چه محل

كي قمر لعل شكر خا دارد

رشك خال و خطت از خور چه عجب

رخ خورشيد كي اينها دارد

چه عجب گر بردم مجنون رشك

اين صفا كي رخ ليلا دارد

چه عجب گر دل من روز نديد

زلف تو صد شب يلدا دارد

تير مژگان تو گر هر لحظه

جا كند در دل

من جا دارد

مي نداند كه چه با ما كردي

زاهد از ما گله بيجا دارد

نمكيدست لب شيرينت

تلخ گوئي كه غم ما دارد

الحذر اي كه سر دين داري

غمزه اش روي بيغما دارد

وصف آن يار مكن ديگر فيض

زاهد ما سر تقوي دارد

غزل شمارهٔ 238

غرور خشكي زهد ار دماغ تر دارد

بيا كه مستي ما نشأه ديگر دارد

بهشت و خلد و نعيمش كي التفات افتد

كسي كه حسن رخ دوست در نظر دارد

بهشت يكطرف و عشق يك طرف چو نهند

غلام همت آنم كه باده بر دارد

بسنگلاخ نگرديم همچو زاهد خشك

به بحر عشق در آئيم كان گهر دارد

نهال زهد اگر سدره گردد و طوبي

درخت عشق جمال حبيب بر دارد

ز زهد خشك لقاي حبيب نتوان چيد

درخت عشق بود آنكه اين ثمر دارد

درا بحلقهٔ ما فيض و زهد را بگذار

كه ذوق صحبت ما لذت دگر دارد

غزل شمارهٔ 239

كسي كو چشم دل بيدار دارد

زهر مو ديده ديدار دارد

وصالش هر كرا گردد ميسر

سرمست و دل هشيار دارد

كجا بيند رخش آنگوز پستي

نظر پيوسته با اغيار دارد

كسي كو بار هستي بسته بر دوش

كجا در بزم رندان بار دارد

ترا زاهد گل بيخار جنت

كه گلهاي محبت خار دارد

تني خواهد سراپا چشم باشد

كه در سرديدن دلدار دارد

روان من سوي جانان روانست

گهي شبگير و گه انوار دارد

گهي فكر و گهي ذكر و گهي سوز

گهي جان سير در اسرار دارد

نباشد لذتي از عشق خوشتر

اگر چه محنت بسيار دارد

شب آبستن شد از املاح امروز

چه غم تا فيض را دربار دارد

غزل شمارهٔ 240

كسي كو چشم دل بيدار دارد

نظر پيوسته با دلدار دارد

بهر جا بنگرد چشم خدا بين

تماشاي جمال يار دارد

تماشا در تماشا باشد آن را

كه در دل ديده بيدار دارد

دل هشيار هر جا افكند چشم

روان چشم را بيدار دارد

تماشا باشدش پيوسته آنكو

سرمست و دل هشيار دارد

دلي كو ميتواند عشق ورزيد

نشايد خويش را بيكار دارد

درون شادست و خرم عاشقانرا

برونشان گرچه حال زار دارد

دلش با دوست تن با غير عاشق

دل خرم تن بيمار دارد

چه پروا دارد از تاريكي زلف

كه از شمع رخش انوار دارد

دو روزي فيض را مهلت ده اي عمر

دلش با عشقبازي كار دارد

غزل شمارهٔ 241

ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد

سر خود گرفته دل هم سر آن ديار دارد

چه كند ديگر جهانرا چو رسيد جان بجانان

چو رسيد جان بجانان بجهان چه كار دارد

سر من ندارد اين سر غم من ندارد اين دل

كه باين سرو باين دل غم كار و بار دارد

ببر از سرم نصيحت ببر از برم گراني

نه سرم خرد پذيرد نه دلم قرار دارد

سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق

نه سرم مجال عقل و نه دل اختيار دارد

سر پر غرور زاهد بيخيال حور خرسند

دل بي قرار عاشق سر زلف يار دارد

بر زاهدان نخواني غزل و قصيده اي فيض

كه تراست شعر و زاهد همه خشك بار دارد

غزل شمارهٔ 242

هر دم سر پر شورم سوداي دگر دارد

آهوي جنون من صحراي دگر دارد

طوفان محيط عشق با دل چه تواند كرد

اين قطره خون در سر درياي دگر دارد

اي خواجه سوداگر سودا ببرم از سر

كاين دم سر سودائي سوداي دگر دارد

پيش نظر عاشق بالاي فلك پست است

بالاتر از اين بالا بالاي دگر دارد

پهناي فلك گر هست ضرب المثل وسعت

صحراي دل عاشق پهناي دگر دارد

روي تو بهر لحظه نوعي بنظر آيد

هر بار كه مي بينم سيماي دگر دارد

بلبل نگران گل پروانه اسير شمع

حسن تو بهر روئي شيداي دگر دارد

مجنون ز تو مجنون شد وز تو جگرش خونشد

هرچند كه در صورت ليلاي دگر دارد

شيرين دهنان هستند شيرين سخنان هستند

اما لب نوشينت حلواي دگر دارد

گويند كه عنقائيست در قاف جهان پنهان

قاف دل عشاقت عنقاي دگر دارد

از حسن دل افروزت فرداي من امروزست

امروز بدل زاهد فرداي دگر دارد

با عشق مكن نسبت سوداي هوسنا كان

كاين جاي دگر دارد آن جاي دگر دارد

هر دل كه درو تازد اغيار

بپردازد

دل در عرصهٔ دلها عشق يغماي دگر دارد

دل را سر دنيا نيست آرامگه اينجا نيست

تن را چو ز سر وا كرد ماواي دگر دارد

فيض ارچه زناسوتست آئينهٔ لاهوت است

جانرا چه كند صيقل سيماي دگر دارد

غزل شمارهٔ 243

دل من بياد جانان ز جهان خبر ندارد

سر من بغير مستي هنري ديگر ندارد

هنر دگر نباشد بر ما بغير مستي

نبود هنر جز آنرا كه ز خود خبر ندارد

كند آنكه عيب مستان نچشيده ذوق مستي

خودش او تمام عيب است و يكي هنر ندارد

ز ره ملامت آئي و گر از در نصيحت

چه كني بمست عشقي كه در او اثر ندارد

تو كه زاهدي بپرهيز تو كه عابدي سحرخيز

سر من مدام مست و شب من سحر ندارد

من و باز عشق و رندي كه درين خرابهٔ دل

همه علم و زهد كشتيم و يكي ثمر ندارد

دل ماست شاد و خرم بهر آنچه ميكند دوست

غم آن نميخورد فيض كه دعا اثر ندارد

غزل شمارهٔ 244

گفتم مگر ز رويت زاهد خبر ندارد

گفتا كه تاب خورشيد هر بي بصر ندارد

گفتم بكوي عشقت پايم بگل فرو شد

گفتا كه كوچه عشق راهي بدر ندارد

گفتم سراي دل را ره كو و در كدام است

گفتا بدل رهي نيست اين خانه در ندارد

گفتم تو گوي خوبي از دلبران ربودي

گفتا كه مادر دهر چون من پسر ندارد

گفتم كه بر فلك هست خورشيد و ماه تابان

گفتا كه همچو روئي شمس و قمر ندارد

گفتم رهي بكويت بنماي اهل دل را

گفتا كه راه عشقست راهي دگر ندارد

گفتم كه از غم تو تا چند زار نالم

گفتا كه در دل ما زاري اثر ندارد

گفتم كه فيض در عشق از خويش بيخبر شد

گفتا كسيست عاشق كز خود خبر ندارد

غزل شمارهٔ 245

با هيچكس اين كش مكش آن يار ندارد

جز با دل سر گشتهٔ ما كار ندارد

بر دوش من افكند فلك بار امانت

زان چرخ زنان است كه اين بار ندارد

بيمارم و بيماريم از دست طبيب است

دردا كه طبيبم سر بيمار ندارد

گويند كه رنج تو ز ديدار شود به

اين چشم ترم طاقت ديدار ندارد

غمخواري يار است علاج دل بيمار

آن يار و ليكن دل غمخوار ندارد

سهلست اگر مهر تو آرايش جان كرد

بگذر ز دلم اين همه آزار ندارد

زاهد كندم سرزنش عشق كه عار است

عار است كه از زهد كسي عار ندارد

از زهد گذر كن گرت انديشه خار است

كاين گلشن قدسي گل بي خار ندارد

غمخوار بود چارهٔ آن دل كه غمينست

بيچاره دل فيض كه غمخوار ندارد

غزل شمارهٔ 246

غمي هست در دل كه گفتن ندارد

شنفتن ندارد نهفتن ندارد

چو گفتن ندارد غم دل چگويم

چگويم غم دل كه گفتن ندارد

نهفتن ندارد غم دل چه پوشم

چه پوشم غم دل نهفتن ندارد

شنفتن ندارد غم دل چه پرسي

چه پرسي غم دل شنفتن ندارد

دلم چون غبار از تو دارد چه روبم

چه روبم غباري كه رفتن ندارد

شكفتن ندارد دلي كز تو گيرد

دلي كز تو گيرد شكفتن ندارد

چه خوابي بچشمم نيايد چه خسبم

چه خسبم كه اين ديده خفتن ندارد

ز درد نهان لب فروبند اي فيض

فرو بند لب را كه گفتن ندارد

غزل شمارهٔ 247

سرم سوداي سودائي ندارد

دلم پرواي پروائي ندارد

بجز سوداي عشق لا ابالي

سر شوريده سودائي ندارد

بجز پرواي بي پروا نگاري

دل ديوانه پروائي ندارد

دل آزاده ام از هر دو عالم

تمناي تمنائي ندارد

دلم از زندگاني سرد از آن نيست

كه ديك عيش حلوائي ندارد

دلم از زندگاني سرد از آنست

كه غم در دل دگر جائي ندارد

دل عاشق نمي انديشد از مرگ

كه بر آزادگان پائي ندارد

چو عيسي جاي او در آسمانست

كه در روي زمين جائي ندارد

اگردنيات بايد دل بكن زو

كه دنيا دوست دنيائي ندارد

نباشد هيچ عقيائي به ار عشق

نگوئي فيض عقبائي ندارد

غزل شمارهٔ 248

چه عيش آنرا كه سودائي ندارد

سر شوريده در پائي ندارد

چه لذت يابد از عمر آنكه در سر

خيال سرو بالائي ندارد

چه حظ از زندگي دارد كه در دل

جمال ماه سيمائي ندارد

ز چشم بيفروغش بهرهٔ نيست

كه در روئي تماشائي ندارد

تنش بيجان دلش خالي ز معني است

كه در سر عشق زيبائي ندارد

كسي كو عشق و مأوايش نباشد

بعالم هيچ مأوائي ندارد

برون بايد فكند آن سينه از دل

كه در سر شور و غوغائي ندارد

كسي كو را بكوي عشق ره نيست

بزندانست صحرائي ندارد

چو فيض آنكس كه با عشق آشنا شد

دلش ديگر تمنائي ندارد

غزل شمارهٔ 249

دلم هيهاي او دارد سرم سوداي او دارد

نمك بادا فداي جان كه جان غوغاي او دارد

گهي در جعد مشگيني گرفتارم ببوي او

گهي اين آهوي جانم غم صحراي او دارد

گهي در دام هجرانم اسير قيد حرمانم

گهي در قاف قربت دل سر عنقاي او دارد

زماني از گلي مستم كه آرد بادي از بويش

گهي از لالهٔ داغم كه آن سوداي او دارد

گه از زلف پريشانم بروي گاه حيرانم

كه آن سوداي او دارد كه آن سيماي او دارد

گهي محو قمر گردم كه دارد داغ او بر روي

گهي حيران خورشيدم رخ زيباي او دارد

بگلزار جهان گردم مگر بوئي از آن يابم

فتم در پاي سروي كو قد و بالاي او دارد

بگردآن دلي گردم كه دروي جاي او باشد

بقربان سري گردم كه آن سوداي او دارد

اگر در ديگ سر سودا پزد دل نيست از خامي

سر سوداي او دارد غم حلواي او دارد

شكر گفتند صفرا را زيان دارد غلط گفتند

لبش شد داروي آن كو تب و صفراي او دارد

دل و جان گر فداي يار بي پروا كنم شايد

گرش پرواي دل نبود دلم پرواي او دارد

نميگيرد قراري دل

تپد تاكي برين ساحل

چه سازد فيض اينماهي غم درياي او دارد

غزل شمارهٔ 250

خوشا آن سر كه سوداي تو دارد

خوشا آندل كه غوغاي تو دارد

ملك غيرت برد افلاك حسرت

جنوني را كه شيداي تو دارد

دلم در سر تمناي وصالت

سرم در دل تماشاي تو دارد

فرود آيد بجز وصل تو هيهات

سر شوريده سوداي تو دارد

دلم كي باز ماند چون بپرواز

هواي قاف عنقاي تو دارد

چو ماهي مي طپم بر ساحل هجر

كه جانم عشق در پاي تو دارد

دل و جانرا كنم ماواي آن كو

دل و جان بهر ماواي تو دارد

نهم در پاي آن شوريده سر كو

سر شوريده در پاي تو دارد

فدايت چون كنم بپذير جانا

چرا كاين سر تمناي تو دارد

چگونه تن زند از گفت وگويت

چو در سر فيض هيهاي تو دارد

غزل شمارهٔ 251

خورشيد فلك روشني از روي تو دارد

هرجاست گلي چاشني از بوي تو دارد

چشمي كه ربايد دل خلقي به نگاهي

آن دلبري از نرگس جادوي تو دارد

هرجا كه زند خيمه بر و بوم بسوزد

قربان شومت عشق تو هم خوي تو دارد

حيرت كدهٔ گشت سرا پاي وجودم

هر ذره خدا چشم و دلي سوي تو دارد

گه سوزي و گه داغ نهي گاه گدازي

هر عيش كه دلراست ز پهلوي تو دارد

هر عاشق بيچاره كه در بند بلا نيست

آشفتگي از نگهت گيسوي تو دارد

چون فيض نباشد ز هم اجزاي وجودش

هر ذره جدا عزم سر كوي تو دارد

غزل شمارهٔ 252

مستي ز شراب لب جانان مزه دارد

مي خوردن از آن لعل بدخشان مزه دارد

چون پرده بر اندازد از آن روي چه خورشيد

بر گردنش آن زلف پريشان مزه دارد

لعل لبش آندم كه درآيد به تبسم

شوريدن ما در شكرستان مزه دارد

مستان چو درآيد كه شود ساقي مستان

در پاي وي افتادن مستان مزه دارد

آن دانه مشگين كه سفيدست و بر آتش

بر عارض آن خسرو خوبان مزه دارد

ظلمات بمان زلف برانداز و لبش بوس

خضر آب حيات از لب جانان مزه دارد

يك شب اگرم تنگ در آغوش درآيد

بيهوشي دل بي خودي جان مزه دارد

اي فيض بگو شعر ازين گونه كه در عشق

اين نوع سخن هاي پريشان مزه دارد

ني ني غلطم اين چه سخن بود كه گفتم

از روي بتان خواندن قرآن مزه دارد

غزل شمارهٔ 253

شهره شهر شود هر كه جمالي دارد

كشد آزار خسان هر كه كمالي دارد

حسن را جلوه مده در نظر بي دردان

جلوه آفت بود آنرا كه جمالي دارد

خمش اي مرغ خوش آواز كه در سر صياد

بهر تدبير شكار تو خيالي دارد

خط و خالش چكند جلوه و بالي شودش

دل طاوس بدان شاد كه بالي دارد

گوهر دل مده از كف بمتاع دنيا

كه نيرزد بگهي هر چه زوالي دارد

گو به بيهوده مكن سعي كه در دار فنا

هر كه راحت طلبد فكر محالي دارد

جان كند در طلب دنيي و بيگانه خورد

خواجه شاد است كه مالي و منالي دارد

زايد از قدر ضروريش وبالست و بال

اي خوش آنكس كه كفافي ز حلالي دارد

فيض را بر سر آن كوي چو بيني بيخود

بگذارش بهمان حال كه حالي دارد

غزل شمارهٔ 254

ز روي مهوشان چشمم دمي دل بر نمي دارد

ازين بهتر كسي از عمر حاصل بر نمي دارد

يكي ميگفت دل بردار از روي بتان گفتم

مرا عشقست چون جان كس ز جان دل بر نمي دارد

ز تيغ جور خوبان زنده ميگردد دلم آري

چنين مرغ از چنان صياد بسمل بر نمي دارد

دل از عشق مجازي رو بمعشوقي حقيقي كرد

چه حق بين شد دگر او مهر باطل بر نمي دارد

زمعني يافت چون صيقل ز صورت زنك كي گيرد

صفا چون يافت از جان دل ز تن گل بر نمي دارد

شراب عشق حق نوشد بهر دم بي دهان و لب

ز چشم مست خوبان فيض از آن دل بر نمي دارد

غزل شمارهٔ 255

خبر شوق مرا هر كه به ياران ببرد

چه مضاعف حسناني كه بميزان ببرد

سيآتش حسنات آيد و دردش درمان

خبر مرگ مرا هر كه بدرمان ببرد

چه دعاها كنمش گر خبري باز آرد

از دل من غم و اندوه فراوان ببرد

مژدهٔ وصل گر آرد بسوي من پيكي

چه ثوابي كه بپاداش بديوان ببرد

يك عنايت كه از آنان برساند هي هاي

چه دعاها چه ثناها كه از اينان ببرد

گر طوافي بكند ان سر كو را از من

ببرد اجر چهل حج كه بپايان ببرد

اجر صد حج ببرد گر غم من عرض كند

قصه رنج مرا سوي طبيبان ببرد

قصه غصه دوري چو بخواند يك يك

تا چو قاصد خبر آرد به عوض جان ببرد

دل و جان هر دو به مكتوب دهم تا مكتوب

دل به دلدار دهد جان بر جانان ببرد

قاصدي كو كه غمم را بتواند بر داشت

سيل اشكم مگر اين كوه به پايان ببرد

آتش هجر كزآن جان و دلم ميسوزد

كه تواندشرري را به نشان زان ببرد

آهي ار سر دهم

از سينه بسوزد دوزخ

رخصت ديده دهم قلزم و عمان ببرد

مگر اين آتش هجران به تنم در گيرد

باد خاكم بسر كوي عزيران ببرد

فيض را شوق عزيزان جهان باقيست

كيست كز وي خبري جانب ايشان ببرد

غزل شمارهٔ 256

مخموري از خمار بجامي كه ميخرد

تا كردمش اسير غلامي كه ميخرد

از مستي الست خماريست در الست

سر را ازين خمار بجامي كه مي خرد

جان در تن آيدم چو پيامي رسد زدوست

جاني براي من به پيامي كه ميخرد

داد كرم به بذل معارف كه ميدهد

جانهاي گرسنه بطعامي كه مي خرد

خيزد چو نيمشب به عبادت رسد بوصل

خود را زفرقتش به قيامي كه مي خرد

حق گفت ترك خواب كن از بهر من شبي

عيش شبي به ترك منامي كه مي خرد

فرمودهٔ كه سجده كن و نزديك شو بمن

در قرب حق بسجده مقامي كه مي خرد

خود را چو دادكام تواند گرفت از او

خود را كه ميفروشد و كامي كه مي خرد

نامي برآورد كه شود در رهش شهيد

جاني كه ميفروشد و ناميكه مي خرد

آن كيست كو زلذت ده روزه بگذرد

در باغ خلد عيش دوامي كه ميخرد

از حسن ناتمام بتان دل كه ميكند

از حسن ساز حسن تمامي كه ميخرد

ام الخبآئث ار بچشي ميكشي طهور

شرب حلال را بحرامي كه مي خرد

بهر نعيم خلد توان زين جهان گذشت

كام ابد به تلخي كامي كه مي خرد

دشنام دشمنان چو بر افروزد آتشي

كنج سلامتي بسلامي كه مي خرد

فيض خود نيم پخته و شعرش تمام خام

از نيم پخته گفته خامي كه ميخرد

غزل شمارهٔ 257

از بهر من شراب بوامي كه مي خرد

مخموري از خمار بجامي كه ميخرد

گر زاهدي بدست من افتد فرو شمش

تا مي بدست آرم خامي كه ميخرد

زين قوم عرض خود بسلامي توان خريد

زيشان و ليك جان بسلامي كه

ميخرد

آن كيست عذرخواه شود رندي مرا

از زاهدان مرا بكلامي كه ميخرد

كو آنكه حرف خاص تواند بعام گفت

جز بار خاص بنده عامي كه مي خرد

جز يار سرو قد كه دلم شد اسير او

آزاده چو من بخرامي كه ميخرد

جز چشم مست او كه ربايد بغمزه هوش

عيش مدام من بمدامي كه ميخرد

آن كيست كو بدوست رساند سلام من

باري از و مرا بسلامي كه ميخرد

آن را كه نامهٔ بمن آرد زيار من

سرميدهم سري به پيامي كه ميخرد

آن كو زمن بجانب او نامهٔ برد

او را شوم غلام غلامي كه ميخرد

ناكامي فراق تو جانا زحد گذشت

از بهر من زوصل تو كامي كه ميخرد

آن كيست حال فيض بگويد بلطف او

از قهر او مرا بكلامي كه ميخرد

غزل شمارهٔ 258

بي لقاي دوست حاشا روزگارم بگذرد

سربسر چون زندگاني بي بهارم بگذرد

بي جمال عالم آرايش نيارم زيستن

عمربيحاصل مگر در انتظارم بگذرد

گر سرآيد يك نفس بيدوست كي آيد بكف

در تلافي عمرها گر بيشمارم بگذرد

بي قراري برقرار ستم اگر صدبار يار

بر دل بي صبر و جان بي قرارم بگذرد

گرچه ميدانم بسويم ننگرد از كبر و ناز

مي نشينم بر سر ره تا نگارم بگذرد

از براي يك نظر بر خاك راهش سالها

مي نشينم تا مگر آن شهسوارم بگذرد

جويباري كرده ام از آب چشم خود روان

شايد آن سرو روان بر جوي بارم بگذرد

بر من او گر نگذرد تا جان بود در قالبم

ميشوم خاك رهش تا بر غبارم بگذرد

صد در ازجنت گشايد در درون مرقدم

نفخهٔ از كوي او

گر بر مزارم بگذرد

بر مزارم گر گذار آرد ز سر گيرم حيات

يا رب آن عيسي نفس گر بر مزارم بگذرد

ياد وصلش بگذرد چون بر كنار خاطرم

دجلهٔ از اشك خونين بر كنارم بگذرد

در دل و جان داده ام جاي خيالش بردوام

اشك نگذارد بچشم اشگبارم بگذرد

روز ميگويم مگر شب رودهد شب همچو روز

در اميد يكنظر ليل و نهارم بگذرد

پار ميگفتم مگر سال ديگر ، اين هم گذشت

سال ديگرنيز ميترسم چو پارم بگذرد

عمر شد مرفيض را در حسرت و در انتظار

كي بود حسرت نماند انتظارم بگذرد

غزل شمارهٔ 259

تا بكي بي باده و مطرب مدارم بگذرد

تا بكي در نيك نامي روزگارم بگذرد

عمر ضايع شد گهي در خانقه گه مدرسه

يارئي ياران كه در مستي مدارم بگذرد

جامهٔ در عشق ورندي نيز مي بايد دريد

در لباس زهد تا كي روزگارم بگذرد

عمر بگذشت و نچيدم گل زروي گلرخي

چند فصل زندگاني بي بهارم بگذرد

تا كشيدم باده واعظ توبه ميفرمايدم

صبر كن اي بي مروت تا خمارم بگذرد

نيست كارم غيرمستي كار اين كار است و بس

مي بده ساقي مهل تا روزگارم بگذرد

كرده ام با بيقراري از دل و از جان قرار

مي بده تا بي قراري برقرارم بگذرد

چند بيكاري گزينم بهر كاري آمدم

شايد اين پيرانه سرچندي بكارم بگذرد

كار ديگر بار ديگر ژيش مي بايد گرفت

تا بكي در رسم و عادت كار و بارم بگذرد

بعد ازين دست من و زلف نگار سيمنن

تا بكي بيهوده عمر تارو مارم بگذرد

در خيالم مي نگارم بعد ازين نقش بتي

تا بكي عمر گرامي بي

نگارم بگذرد

بعد ازين روي چو ماه و زلف چون مشك سياه

تا بكام زندگي ليل و نهارم بگذرد

دلبري گيرم كه جان بخشد مرا بار ديگر

گر شوم خاك رهش چون برغبارم بگذرد

مرقدم گردد بهشتي بعد مردن سالها

يكنفس گر گلعذاري بر مزارم بگذرد

در غم بيهودهٔ سال دگر اي فيض چند

سربسر امسال روز و شب چوپارم بگذرد

غزل شمارهٔ 260

جان گذر ميكند آن به كه بجانان گذرد

قطره شد بيمدد آن به كه بعّمان گذرد

دل چو غم ميخورد آن به كه غم دوست خورد

عمر چون ميگذرد به كه بسامان گذرد

تا بكي وقت بلاطايل و بيهوده رود

تا بكي عمر بلايعني و خسران گذرد

چند اوقات شود صرف جهان فاني

نه در انديشهٔ آغاز و نه پايان گذرد

حيف از اين عمر گرانمايه كه هر لحظه از آن

صرف طاعات توان كرد و بعصيان گذرد

گوش جان وصف حديث تو كنم تا جانرا

لحظه لحظه بنظر حوري و غلمان گذرد

جان و دل هر دو نثار تو كنم تا بر من

متصل لشكر دل قافله جان گذرد

دل بعشق تو دهم تا رمقي در دل هست

جان براي تو دهم تا بجهان جان گذرد

هر كه در كشتي عشق آمد ازين قلزم دهر

كي دگر در دلش انديشهٔ طوفان گذرد

فيض دشوار شود كار چو گيري دشوار

ور تو آسان شمري مشكلت آسان گذرد

غزل شمارهٔ 261

عارف خداي ديد در اصنام و حال كرد

زاهد زحق ببست دو چشم و جدال كرد

با زاهدان خام نجوشند عارفان

آنكه اين خيال پخت خيال محال كرد

زاهد برو كه نيست مرا با كسي نزاع

دانا باهل عربده كي قيل و قال كرد

هر كو نكرد حال چه داند كه حال چيست

آنكس شناخت حال كه خود ديد و حال كرد

حق بين زخويش رفت چو مه طلعتي بديد

از ذوالجمال رو بسوي ذوالجلال كرد

عارف زروي خوب به بيند خداي را

با چشم غيرتش چو نظر در جبال كرد

گه در سما و ارض و گهي خلقت جميل

در هر نظر ملاحظه آن جمال كرد

مشتاق بيخودي نظر ش سوي جام نيست

جام ار نداد

دست مي اندر سفال كرد

واعظ چه گفت ديدن خوبان حلال نيست

گفتم ترا حرام مرا حق حلال كرد

ناصح چه گفت روي نكو افت دلست

از ساده لوح بين كه مرا خود خيال كرد

گفتي كه باطل است كدامين و حق كدام

حق روشن است و باطل آنكه اين سوال كرد

دنياست باطل و نظر هر كه سوي اوست

وانكس كه بهر سيم وزرش قيل و قال كرد

از خاك برگرفت و دگر سوي خاك بر د

اين صد هزار شوي چها با بعال كرد

از پا فكنده نخل جوانان سر و قد

با خلق بين چه شعبده اين پير زال كرد

جاي تو نيست بكن دل ازين جهان

سسيار سروري چو ترا پايمال كرد

غزل شمارهٔ 262

خوشا آنكو انابت با خدا كرد

بحق پيوست و ترك ماسوا كرد

خوشا آنكو دلش شد از جهان سرد

گذشت از هر هوس ترك هوا كرد

خوشا آنكسكه دامن چيد از غبار

بيار واحد فرد اكتفا كرد

خوشا آنكسكه فاني گشت از خود

ز تشريف بقاي حق قبا كرد

خوشا آنكو در بلا ثابت قدم ماند

بجان و دل بعهد او وفا كرد

خوش آنكو لذت دار الفنا را

فداي لذت دار البقا كرد

خوش آن دانا كه هر دانش كه اندوخت

يكايك را عمل بر مقتضا كرد

خوشا آنكو بحدس صايب عقل

مهم و نامهم از هم جدا كرد

خوشا آنكو به تنهائي گرفت انس

چو فيض ايام بگذشته قضا كرد

غزل شمارهٔ 263

آمد شبي خيالش در صدر سينه جا كرد

در مسجد خرابي بتخانه اي بنا كرد

از دل ببرد صبر و از جان گرفت آرام

از سر ربود هوش و در سينه كارها كرد

حرفي ز عشقم آموخت ز آن آتشي بر افروخت

كز پاي تا سرم سوخت بس شور و فتنها كرد

هم زهد كرد غارت هم رندي و بصارت

با دين و دل چها كرد با خشك و تر چها كرد

گفتي ترحمي كن بر جان ناتوانم

گفتا كه عشق هرگز بخشيد يارها كرد

من شير مست عشق در بيشهٔ فتاده

كي تر ز خشك يا تريا هرّ زبّر جدا كرد

با آن عصاي موسيم آن دم كه اژدها شد

فرعون و قصر او را يك لحظه ز ابتدا كرد

طوفان نوح ديدي چون شست نقش كفار

زان آب عشق بگذشت اغيار را فنا كرد

فيض ار تو مرد عشقي از دل بر آرهوئي

هوئي كه چون بر آري جانرا توان فدا كرد

غزل شمارهٔ 264

روي در روي يار بايد كرد

پشت بر كار و بار بايد كرد

خوندل را زديده بايد ريخت

دل و جانرا نثار بايد كرد

عشق هوش است و عقل سرپوشي

خويش را هوشيار بايد كرد

بندگي و فكندگي خواهي

عاشقي اختيار بايد كرد

ور طلب ميكني بزرگي و جاه

عقل با خويش يار بايد كرد

گر نه عشق است در خور تو نه عقل

كار دنيات يار بايد كرد

در سرت گر هواي فردوسست

يا هوا كار زار بايد كرد

از جهنم اگر نداري باك

طلب اعتبار بايد كرد

حق تجلي نمود از همه سو

چشم را فيض چار بايد كرد

غزل شمارهٔ 265

عشق آمد و عقل را بدر كرد

فرزند نگر چه با پدر كرد

بس عيب نهفته بود در عقل

عشق آمد و جمله را هنر كرد

آنها كه غم تو كرد با من

كس را نتوان از آن خبر كرد

گفتم كه كنم بصبر چاره

كارم را چاره خود بتر كرد

كي صبر كند علاج عاشق

بايد سد و چارهٔ دگر كرد

هر كو بغم تو شد گرفتار

از كشور عافيت سفر كرد

جز نقش خيال تو نگنجد

غم را بايد ز دل بدر كرد

پشت فلك از غم تو خم شد

يا ناله من در او اثر كرد

شرح غم عشق فيض ميگفت

ياري چو نيافت مختصر كرد

غزل شمارهٔ 266

لعل لب تو چه با شكر كرد

وان لؤلؤ تر چه با گهر كرد

زلف و خالت چه كرد با مهر

چشم و ابرو چه با قمر كرد

رفتار خوشت چه كرد با سرو

گفتار خوشت چه با شكر كرد

آب و رنگت چو كرد با گل

سيب ذقنت چه با ثمر كرد

لطف و قهرت چه كرد با جان

هجر تو چه با دل و جگر كرد

چشم خوش مست تو چه پرداخت

چون جانب عاشقان نظر كرد

ايزد روزي كه حسن ميساخت

حسن تو ز نشاءه دگر كرد

بر خورد ز عمر هر كه يكبار

بر صفحهٔ عارضت نظر كرد

امروز نسيم بوي جان داشت

مانا بحواليت گذر كرد

وصف حسن تو فيض ميگفت

چون نتوانست مختصر كرد

غزل شمارهٔ 267

خوش بود عدم هستي ما را كه خبر كرد

اين مايهٔ آشوب و بلا را كه خبر كرد

خون شد دلم از ياد سرا پردهٔ فطرت

ز آسايش جان جور و جفا را كه خبر كرد

اين تن ز كجا راه بسر منزل جان برد

اين زنده بلا مرده بلا را كه خبر كرد

آرامگه بي خبري بود بهشتي

بيداري و هشياري ما را كه خبر كرد

در دايرهٔ كون بغير از تو نگنجد

من چون بميان آمد و ما را كه خبر كرد

از كشور وحدت دو جهان چون بدر آمد

تقدير كجا بود قضا را كه خبر كرد

روزي كه الست تو بيار است جهان را

هشياري اصحاب بلا را كه خبر كرد

عشق تو بهر بي سر و پا راه چسان يافت

معمار خرابات فنا را كه خبر كرد

سوداي سخن فيض چسان بر سرش افتاد

اين پرده در شرم و حيا را كه خبر كرد

غزل شمارهٔ 268

تا مرا عشق تو با ديوانگان زنجير كرد

فارغم از خدمت استاد و جور پير كرد

آب حيوان در لب لعل تو و ما خشك لب

حسرت آن لب مرا از جان شيرين سير كرد

روز اول بر وصالت دل نمي بايست بست

كار چون از دست رفت كي ميتوان تدبير كرد

من ندانستم كه خونريز است عشقت هاي هاي

بهر قتل من قضا ديدي چها تدبير كرد

عاقبت صبح وصال دوست رو خواهد نمود

گرچه اين شام فراق او مرا دلگير كرد

دو بدم آيد نسيمي آورد بوئي ز دوست

اهل دلرا، اهل دل اينرا چنين تقرير كرد

يك نشانهاي وصالش ميرسد هر دم بدل

اين نشانها پاي دل در حلقهٔ زنجير كرد

روز وصل او نيابم جز بآه نيم شب

عاشقانرا رهنمائي نالهٔ شبگير كرد

گفت هان رو مي نمايم جان فشان اي فيض نيز

زين بشارت جان فشاندم من ولي او

دير كرد

غزل شمارهٔ 269

اي مسلمانان مرا عشق جواني پير كرد

پاي دل را كافري در زلف خود زنجير كرد

ني غلط، گردد جوان از عشق بازي اهل دل

غم كه باشد تا تواند عاشقانرا پير كرد

ني غلط هم نيست سوزد مغز را در استخوان

هم جوان هم پير را از جان شيرين سير كرد

از بني آدم چه ميخواهند اين قوم پري

يا رب اين بيداد خوبان را كه بر ما چير كرد

تا دچار من شده است ابرو كماني در كمين

بهر قصد جان من مژگان خود را تير كرد

اي عزيزان با دل من نازنينانرا چه كار

در شمار چيستم تا بايدم تسخير كرد

ني غلط كردم كه اينان نيز چون من سخره اند

پادشه عشق است معشوقي كجا تقصير كرد

روز اول پاي دل را فيض ميبايست بست

كار چون از دست شد كي ميتوان تدبير كرد

بودني چون بايدش بودن پشيماني چه سود

رو نمايد آخرآن كاول قضا تقدير كرد

غزل شمارهٔ 270

واعظ بمنبر آمد و بيهوده ساز كرد

در حق هر گروه سر حرف باز كرد

ملا بمدرس آمد و درس دقيق گفت

حق را ز غير حق بگمان امتياز كرد

خالي در معرفت چو رياست پناه شد

انكار بر معارف ارباب راز كرد

زاهد ز انتظار نعيم بهشت ماند

عابد نماز را به تكلف دراز كرد

مغرور شد بعزت تقديم در نماز

آن جاه دوست كو به امامت نماز كرد

صوفي به خانقاه در آمد بوجد و شور

جمع مريد را بلقا سرفراز كرد

بر مسند محلكه قاضي چو پا نهاد

دست نهفته گير بهر سو دراز كرد

آنكو ميان قاضي و خصمين واسطه است

بنهاد دام مكر و سر حيله باز كرد

فتوي پناه هيچ مدان عمامه كوه

بر وفق مدعاي كسان مكرساز كرد

حاكم چو بر سرير حكومت قرار يافت

بر بيكسان شهر در ظلم باز كرد

رشوهٔ گرفت محتسب و

نرخ را فزود

از لقمهٔ حرام در عيش باز كرد

كوتاه كرد دست فقيران ز مال وقف

آن ميرزا كه دست تصدي دراز كرد

مستوفي از زبان قلم حرف ميزند

خود داند و خدا سر دفتر چو باز كرد

دانا چو ديد روي زمين را گرفت ظلم

كنجي خزيد و در برخ خود فراز كرد

فيض از فريب شعبده اهل روزگار

با حق پناه برد و ز خلق احتراز كرد

غزل شمارهٔ 271

يار آمد از درم سحري در فراز كرد

برقع گشود و روي چو خورشيد باز كرد

هم بر دل شكسته در خرمي گشاد

هم بر روان خسته در عيش باز كرد

اول ز راه لطف در آمد به دلبري

آخر ربود چون دلم آهنگ ناز كرد

افتادمش به پا ز ره عجز و مسكنت

كف بر سرم نهاد و مرا سرفراز كرد

سوي خزان عمر خزان بردم آن بهار

صد در برويم از گل رخسار باز كرد

گفتم چه ميكنند بدلهاي عاشقان

گفت آنچه باروان و دل صيد باز كرد

گفتم كه ميرسد بسرا پردهٔ قبول

گفت آنكه از قبول كسان احتراز كرد

گفتم بكنه سرّ حقايق كه ميرسد

گفتا كسي كه از دو جهان جوي باز كرد

پا از گليم خويش مكش كي توان رسيد

در گرد آنكه بر دو جهان در فراز كرد

دامان نگاه دار و گريبان، نمي توان

با آستين كوته دستي دراز كرد

بگذار كبريا ز در مسكنت در آ

خاتم بعرش هم به تضرع نماز كرد

هر جان گداز يافت ز سوزي و جان فيض

دل بوتهٔ محبت جانان گداز كرد

غزل شمارهٔ 272

دم بدم از تو ياد خواهم كرد

هوش جانرا زياد خواهم كرد

دستم از وصل چون شود كوتاه

دل بياد تو شاد خواهم كرد

تا كه از خود شود فراموشم

لطف و قهر تو ياد خواهم كرد

هم ز دام فراق خواهم جست

هم شكار مراد خواهم كرد

زاد عقباي جان من عشقست

زاد جان را ز ياد خواهم كرد

دم بدم عشق تازه گر نبود

بچه تحصيل زاد خواهم كرد

ناله را سر بكوه خواهم داد

از غم هجر داد خواهم كرد

فيض را درد عشق ميسازد

دل بدين درد شاد خواهم كرد

غزل شمارهٔ 273

دل زاغبار پاك خواهم كرد

لشگر غم هلاك خواهم كرد

خون دل را ز ديده خواهم ريخت

سينه بهر تو پاك خواهم كرد

از طرب باز قصه خواهم گفت

غصه را غصه ناك خواهم كرد

چيك چيك كباب دل تا كي

سينه را چاك چاك خواهم كرد

زان لب و چشم مست خواهم شد

حلقه در گوش تاك خواهم كرد

عاقبت جان بوصل خواهم داد

بر سر هجر خاك خواهم كرد

بهر آن تا نجات يابد فيض

خويشتن را هلاك خواهم كرد

غزل شمارهٔ 274

چو نقاش ازل طرح جهان كرد

محبت را چو جان دوري نهان كرد

شراب عشق بر آفاق پيمود

جهانرا سربسر لبريز جان كرد

جهان چون مست شد از باده عشق

گلي را دل ز دلها جان روان كرد

برون آورد دست لطف از جيب

چگويم تا چها با جسم و جان كرد

دل آزاد كانرا جاي خود ساخت

روان عاشقان جان جهان كرد

عنايتهاي عشق لايزالي

چه با جان دل آزاد گان كرد

نقاب از روي چون خورشيد برداشت

جمالي در هويدائي نهان كرد

ربود از سينها او هر دلي بود

چو دلها را ربود آهنگ جان كرد

بدردي فيض را بخريد از وي

دواي درد بي درمان بآن كرد

غزل شمارهٔ 275

تواني گر درين ره ترك جان كرد

تواني عيش با جان جهان كرد

اگر جان رفت جانان هست بر جاي

بجانان زندگي خوشتر توان كرد

چه باشد جان و صد جان در ره دوست

جهاني جان بقربان ميتوان كرد

اگر دل از جهان كندن تواني

تواني هرچه خواهي در جهان كرد

گرش سر در نياري مي تواني

به زير پا فلك را نردبان كرد

اگر دل از زمين كندن تواني

تواني رخنهٔ در آسمان كرد

تواني خاك در چشم زمين ريخت

تواني حلقه در گوش زمان كرد

بود نقش جهان را جمله قابل

دلت را هرچه خواهي ميتوان كرد

ترا چشم دو عالم مي توان ديد

ترا گوش دو عالم مي توان كرد

كسي كو بست دل در مهر جانان

مر او را ميرسد اين گفت و آن كرد

سزد مر بيدلان را اينچنين گفت

سزد مر عاشقانرا آن چنان كرد

دل از خود گر توان كندن درين راه

بسي دشوار فيض آسان توان كرد

غزل شمارهٔ 276

گر يار بما رخ ننمايد چه توان كرد

ز آنروي نقاب ار نگشايد چه توان كرد

پنهان ز نظرها اگر آيد بتماشا

در ديده دل از ما بزدايد چه توان كرد

آن حسن و جمالي كه نگنجد بعبارت

اين ديده مرآنرا چو نشايد چه توان كرد

در ديدهٔ عشاق چه خورشيد عيانست

گر در نظر غير نيايد چه توان كرد

چون روي نمايد دل و دين را بربايد

يك لحظه وليكن چه نيايد چه توان كرد

آيد بر اين خسته دمي چون بعيادت

عمرم اگر آندم بسر آيد چه توان كرد

اي فيض گرت يار نخواهد چه توان گفت

ور خواهد و رخ مي ننمايد چه توان كرد

غزل شمارهٔ 277

دل را غمگين نمي توان كرد

غمگين را تمكين نمي توان كرد

تلخست جهان به غير عشقت

كامي شيرين نمي توان كرد

عشق تو بجان خريد اي دوست

سودا به از اين نمي توان كرد

ز آمدشد غير پاك كردم

دل را چركين نمي توان كرد

دل منزل دوست است در وي

غيري تمكين نمي توان كرد

غم را شادي حساب كردم

جان را غمگين نمي توان كرد

از هر كه جفا كند بريدم

با دوست چنين نمي توان كرد

گر صبر توان ز ماه رويان

زان زهره جبين نمي توان كرد

جان و دل و دين فداش كردم

دل در عشق جز اين نمي توان كرد

جز در ره وصل دوستان فيض

ترك دل و دين نميتوان كرد

غزل شمارهٔ 278

ياد باد آنكه اثر در دل شيدا ميكرد

آن نصيحت كه مرا واعظ و ملا مي كرد

ياد باد آنكه مرا بود دل دانائي

عالمي كسب خرد زان دل دانا مي كرد

اختيار از كف من برد كنون معشوقي

كه بدل گاه گره مي زد و گه وا مي كرد

تاخت بر مملكت دين و دلم يكباره

آنكه صيد من دل خسته تمنا مي كرد

برد از دست من امروز متاع دل و دين

رفت آن كاين دلم انديشه فردا مي كرد

گو بيا كفر من دل شده بنگر ملا

آنكه از دفتر دينم ورقي وا مي كرد

گو بيا حالي و بر گريهٔ من فاش بخند

كه پس پرده ام از پيش تماشا مي كرد

بسته ديد از همه سو راه رهائي بر خود

دل كه گاهي هوس زلف چليپا مي كرد

ممكنم نيست ازين دام خلاصي ديگر

جاش خوش باد كه از دور تماشا مي كرد

دل بيچاره چو افتاد درين ورطه نخست

روز و شب ورد «متي اخرج منها» مي كرد

آخرالامر بگرداب بلا تن در داد

آنكه با ترس نظر بر لب دريا مي كرد

بت پرستيد و بر همن شد و ز نار ببست

رفت آن فيض كه او دفتر دين وا ميكرد

غزل شمارهٔ 279

ياد آن روز كه از زلف گره وا مي كرد

دو جهان بستهٔ آن جعد چليپا مي كرد

نظري سوي من خسته نهان مي افكند

نگه حسرتم از دور تماشا مي كرد

تير مژگان بدم ميزد و جانم به دعا

تبر ديگر بهمان لحظه تمنا مي كرد

هر چه مي ديد در اينملك بغارت مي داد

هر چه مي ديد درين باديه يغما مي كرد

آتشي در دل و جان زان رخ تابان مي زد

علم فتنه بپا زان قد رعنا مي كرد

خويش را جمع و پريشاني دلها ميخواست

گاه بر زلف گره ميزد و گه وا مي كرد

گاه بر مملكت عقل شبيخون ميزد

گاه تاراج دل و دين بعلالا مي كرد

گاه جان و تنم او

ز آتش حسرت ميسوخت

از ره ديده گهم غرقهٔ دريا مي كرد

گاه با من ز سر لطف دمي وا ميشد

گه بزعم دل من قهر بر اعدا مي كرد

غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و ناز

بهر صيد دلم اسباب مهيا مي كرد

آتشي بود چو رخساره بمي مي افروخت

آفتي بود چو قصد صف دلها مي كرد

دل ديوانه گهي كعبه و گه بتگده بود

گاه ميبست در فيض و گهي وا مي كرد

عاقبت فيض چو تن داد درين بحر محيط

يافت آن گوهر معني كه تمنا مي كرد

غزل شمارهٔ 280

بكوي سرّ قدر گر گذر تواني كرد

به پيش تير قضا جان سپر تواني كرد

چنانكه هست اگر سرّ كار دريابي

ز دل شكايت بيجا بدر تواني كرد

چو داني آنچه بتو ميرسد نوشته شده است

ز خار خار تاسف حذر تواني كرد

خداي را بعدالت اگر شناختهٔ

بخويش نسبت اسباب شر تواني كرد

اگر ز آينهٔ سر غبار بزدائي

بچشم سر برخ او نظر تواني كرد

اگر نقاب بر افتد ز طلعت ازلي

بيك نگاه ابد را بسر تواني كرد

بر آستانهٔ جانان اگر دهد بارت

سر و تن و دل و جان خاك در تواني كرد

اگر ز عالم صورت ز صدق دل نكني

بجان بعالم معني سفر تواني كرد

چگونه ثبت توان كرد فيض در اوراق

حديث عشق چه سان مختصر تواني كرد

غزل شمارهٔ 281

شور عشقي گر كه دلرا بر سر كار آورد

بلبل گلزار معني را بگلزار آورد

آتشي در من زند از من بسوزد ما و من

گوش هستيهاي مادر حلقهٔ يار آورد

نور روي دوست عالمگير شد موسي كجاست

پير و خاتم شود تا تاب ديدار آورد

هر كه ديدار جمال دوسترا انكار كرد

جرعهٔ از بادهٔ عشقش باقرار آورد

ميكند در پرده مستي ترسم ار شوري كنم

غيرتش منصور ديگر بر سر دار آورد

ميكنم در پرده مستي تاخس خشكي مباد

در گلستان حقايق خار انكار آورد

عشق اگر در زاهدان يابد رهي از داغها

در دل چون سنگشان گلزارها بار آورد

عشق بايد تا درين افسردگان آتش زند

از ني رگهاي تنشان نالهٔ زار آورد

در زمين دل نهال غم نشانيدم دگر

بو كه بعد از روزگاري خرمي بار آورد

هر كرا خواهد چشاند از غم خود جرعهٔ

اين متاعي نيست كانرا كس ببازار آورد

گر به بيند منكر عشاق خورشيد رخش

مو بمويش ذره ذره در دم اقرار آورد

فيض دم در كش زماني بر خموشي

صبر كن

يار شيرين لعل شيرين را بگفتار آورد

غزل شمارهٔ 282

همه را خود نوازد و سازد

گرچه از خود بكس نپردازد

همه او او همه است خود با خود

جاودان نرد عشق مي بازد

كسوت نو بهر زمان پوشد

مركب تازه دم بدم تازد

گاه شاهد شود كرشمه كند

گاه با شاهدان نظر بازد

كه نياز آورد بدرگه خود

گاه بر خود بخويشتن نازد

گاه سوزد بقهر دلها را

گاه سازد بلطف و بنوازد

هست درمان هر دلي دردي

فيض را درد عشق مي سازد

غزل شمارهٔ 283

چشم شوخ تو فتنه ميسازد

ابروانت دو تيغه ميبازد

قد و خدت چو بگذري بچمن

بر گل و سرو و نسترن نازد

از همه نيكوان گرو ببري

جلوه ات رخش حسن چون تازد

هر كه تيري ز غمزهٔ تو خورد

دين و ايمان و عقل و جان بازد

تير مژگان كمان ابرويت

دم بدم سوي هر كس اندازد

غمزهٔ شوخ را بگوي كه تير

سوي هر بوالهوس نيندازد

چون ترا ديد ميرود از كار

فيض سوي تو دست چون يازد

غزل شمارهٔ 284

بنما رخ و جان بستان يعني بنمي ارزد

يك جان چه بود صد جان يعني بنمي ارزد

عشق تو خريدم من بر جانش گزيدم من

عشق تو بجان اي جان يعني بنمي ارزد

چون روي تو ديدم من از خويش بريدم من

كردم دل و جان قربان يعني بنمي ارزد

دل شد چو غمت را جا سر رفت درين سودا

آن سود بدين خسران يعني بنمي ارزد

درياي غم عشقت گر غرق سرشگم كرد

آن بحر بدين طوفان يعني بنمي ارزد

گر خانه كنم ويران گنجم دهد آن سلطان

آن گنج بخان و مان يعني بنمي ارزد

يكبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده

والله كه بود ارزان يعني بنمي ارزد

خون گرچه بسي خوردم عشق تو بسر بردم

فيض اين بنگر با آن يعني بنمي ارزد

غزل شمارهٔ 285

كم عطا يا اعطيت من عطا ياك فزد

كم هدايا اهديت من عطا ياك فزد

كم خطاياي غفرت كم مساوي سترت

كم لسؤاي صبرت من عطا ياك فزد

جرمها بخشيدهٔ و عيب ها پوشيدهٔ

در وفا كوشيدهٔ من عطا ياك فزد

عفوها فرمودهٔ لطف ها بنمودهٔ

در كرم افزودهٔ من عطا ياك فزد

طعم عرفان دادهٔ ذوق ايمان دادهٔ

داد احسان دادهٔ من عطا ياك فزد

آفريدي به كرم پروريدي به نعم

مگذارم در غم من عطا ياك فزد

فيض را گر دادهٔ شوق بيحد دادهٔ

عشق سرمد دادهٔ من عطاياك فزد

غزل شمارهٔ 286

ما سرّ كن فكانيم ما را كه ميشناسد

از ديدها نهانيم ما را كه ميشناسد

هر چند بر زمينيم با خاك ره نشينيم

برتر ز آسمانيم ما راكه ميشناسد

ما همنشين ناريم از خلق بر كناريم

هر چند در ميانيم ما راكه ميشناسد

ما جان جان جانيم از جسم بر كرانيم

بيرون ازين جهانيم ما راكه ميشناسد

از نام ما مگوئيد وز ما نشان مجوئيد

بي نام و بي نشانيم ما راكه ميشناسد

در هر جهت مپوئيد و اندر مكان مجوئيد

بيرون ز هر مكانيم ما راكه ميشناسد

ما را مكان نباشد ما را زمان نباشد

برتر ازين و آنيم ما راكه ميشناسد

ما عاقلان مستيم ما نيستان هستيم

اقرار منكرانيم ما راكه ميشناسد

كم گوي فيض اسرار دُر در صدف نگه دار

ما بحر بيكرانيم ما را كه ميشناسد

غزل شمارهٔ 287

محنت اين سرا بكش ريح نجات ميرسد

در ظلمات صبر كن آب حيات ميرسد

گر تو كني بدوست رو تن بدهي بحكم او

صد مددش بجان تو از جذبات ميرسد

بهر حلاوت حيات تن به نبات عشق ده

چوب چو در شكر رسد شاخ نبات ميرسد

بار صلوه را بكش تلخي صوم را بچش

بهر صلوه وصوم از و صد صلوات ميرسد

مالي اگر رسد برات از دل خوش بده زكات

در دو سرا دهنده را اجر زكات ميرسد

حج بگذار اگر ترا هست توان و طاقتي

در ره كعبه حاج را صد بركات ميرسد

عشق بورز اي پسر در ره عشق باز سر

كشتهٔ عشق دوست را تازه حيات ميرسد

در ره حق ثبات ورز تا برسي بدوست فيض

عذر فتور خواستن كسي بثبات ميرسد

غزل شمارهٔ 288

شوريدهٔ صحرائي در خانه چسان باشد

از عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد

تا نگذرد از هستي دستش ندهد مستي

تا جان ندهد از كف جانانه چسان باشد

عشق ار نكند مستش كي دوست دهد دستش

تا مي نخورد زان كف مستانه چسان باشد

ميخانه نباشد سر لذت ندهد مستي

يكدم چو تهي ماند ميخانه چسان باشد

آن يار چو شد يارش بگسست ز اغيارش

با مردم بيگانه همخانه چسان باشد

آنرا كه كند عاقل عاشق نتواند شد

و آن را كه كند عاشق فرزانه چسان باشد

آن را كه كند دلشاد اندوه كجا بيند

آنرا كه كند آباد ويرانه چسان باشد

آنرا كه كند ياري هرگز نكشد خواري

و آنرا كه دهد رازي بيگانه چسان باشد

آنرا كه كند مجنون از عقل چه دريابد

و آنرا كه خرد بخشد ديوانه چسان باشد

آنرا كه دهد عشقي پنهان نتواند كرد

گر پرده نيفتد زو افسانه چرا باشد

تا دل نبرد دلبر شوري نفتد در سر

شور ار نفتد در سر غمخانه چسان باشد

چون فيض

باو ره برد يكجرعه از آن ميخورد

جز عشق رخ او را كاشانه چسان باشد

غزل شمارهٔ 289

آن دل كه توئي در وي غمخانه چرا باشد

چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غمخانه دلي باشد كان بيخبر است از تو

چون جاي تو باشد دل غمخانه چرا باشد

بيگانه كسي باشد كو با تو نباشد يار

آنكس كه تواش ياري بيگانه چرا باشد

ديوانه كسي بوده است كو عشق نفهميده است

آنكس كه بود عاشق ديوانه چرا باشد

فرزانه كسي باشد كو معرفتي دارد

آنكو نبود عارف فرزانه چرا باشد

دردانه بود سري كو در صدف سينه است

سنگي كه بود بيجان دردانه چرا باشد

آن دل كه بديد آنرو بو برد ز عشق هو

عشق دگر آنرا او كاشانه چرا باشد

آن جان كه تواش جانان غير از تو كرابيند

واندل كه تواش دلبر بت خانه چرا باشد

نورت چو بدل تابد راهي بتو دل يابد

شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد

زاهد چو كند جانان چون نيست تنش را جان

در كالبد بي جان جانانه چرا باشد

رو سوره يوسف خوان تا بشنوي از قرآن

حقست حديث عشق افسانه چرا باشد

فيض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم

چون يافت عمارت دل ويرانه چرا باشد

غزل شمارهٔ 290

كسي از عمر برخوردار باشد

كه از عشق نگاري زار باشد

هواي دلبري ما پسند است

دو عالم را بهل ز اغيار باشد

بغير عشق دل چيزي نخواهد

كه غير عشق بر دل بار باشد

خلايق جمله در خوابند الا

دو چشم عاشقان بيدار باشد

ز كوي دوست مي آيد نسيمي

كسي يابد كه او هشيار باشد

كسي را كو ز عشقي برد بوئي

چه پرواي گل و گلزار باشد

دلي راكو بود داغي ز عشقي

كيش با لاله يا گل كار باشد

كسي كو يافت ذوق لذت عشق

ز جنت گر زند دم عار باشد

بهشت ديگران گلزار باشد

بهشت ما رخ دلدار باشد

نعيم زاهدان حور و قصور است

نعيم عاشقان ديدار باشد

جحيم بي غمان

دود است و آتش

جحيم ما فراق يار باشد

نه پيچم از بلاي دوست گردن

كه در عشق امتحان بسيار باشد

كسي را ميرسد لاف محبت

كه چشمش زار و دل افكار باشد

بهشت فيض باشد عشق جانان

ز اشگش تحتها الانهار باشد

غزل شمارهٔ 291

هر كجا داغ و درد و غم باشد

كاش بر جان من رقم باشد

نو بنو مرهميست بر دل ريش

درد و داغي كه دم بدم باشد

ز آتش عشقم ار بسوزد جان

يا شود شعله دل چو غم باشد

خام افسرده را چو بايد پخت

آتش عشق مغتنم باشد

هركه در عشق ميتواند سوخت

بجهنم رود ستم باشد

دارم اميد آنكه در غم عشق

دل من ثابت القدم باشد

وه كه گلزار داغهاي دلم

خوشتر از روضهٔ ارم باشد

هركه در دل نباشدش عشقي

حاصلش حسرت و ندم باشد

فيض را بخت اگر كند ياري

در ره عشق حق علم باشد

غزل شمارهٔ 292

چكنم دلي را كه ترا نباشد

چكنم تني را كه بقا نباشد

بزمين زنم سر بفنا دهم جان

برهت سر و جان چو فدا نباشد

بروم در آتش اگرم براني

كه بسوزم آنرا كه سزا نباشد

شكنم دو پا را برهت ار نپويد

ببرم دو دست ار بدعا نباشد

بكنم دو چشمي كه ترا نبيند

نبود در و نور و ضيا نباشد

ببرم زبانرا چه نگويدت شكر

دو لبم به بندم چه ثنا نباشد

نخورم ز ناني كه نه طاعت آرد

چكنم طعامي كه غذا نباشد

بكجا برم تن نكشد چو بارت

بكجا برم جان چو فدا نباشد

دلم ار نسازد ببلاي عشقت

سزد ار بسوزد چو سزا نباشد

بجفا بسوزم ببلا بسازم

كه شنيد عشقي كه بلا نباشد

بجهنم آيم چو توئي در آنجا

نروم بجنت كه لقا نباشد

لب فيض بندم ز حديث اغيار

كه حدث بود كان ز خدا نباشد

غزل شمارهٔ 293

هر كه بيمار تو باشد درد بيمارش نباشد

نشنود قول طبيبان با دوا كارش نباشد

مست عشق ار زهر نوشد يا شكر فرقي نباشد

بر سرش گر تيغ بارد هيچ آزارش نباشد

از حبيب ار جور بيند لطف مي پندارد آن را

لطف را پندارد او هرگز سزاوارش نباشد

هر كه رسوا گردد از عشق بت صاحب جمال

از ملامت سر نپيچد عيب كس عارش نباشد

دوش بگذشتم بكوي مي فروشان زاهدي بامن بگفت

باده صوفي مي ننوشد با گنه كارش نباشد

گفتمش صافي نگردد تا ننوشد باده صافي

ذوق مستي تا نيابد نزد او بارش نباشد

ميكند بر خويشتن دشوار عاقل كارها را

بر خود ار آسان بگيرد عشق دشوارش نباشد

بر فراز آسمان كي جاي يابد چون مسيحا

جز كسي كو در زمين فكر خرو بارش نباشد

فيض مگذر زان سخن كانرا نمي آري بجاي

بد بود گفتار آنكس را كه كردارش نباشد

غزل شمارهٔ 294

با دوست مگو رازي هرچند امين باشد

شايد ز برون در دشمن بكمين باشد

چون دوست بود همدم دم هم نبود محرم

آگه بود از رازت با دل چو قرين باشد

از راز چو پردازم از دل بدل اندازم

آگه نشود تا دم چون دم بكمين باشد

رازي كه نبي از حق بي دم شنود آن را

روحش نبود محرم هر چند امين باشد

از حسن و جمالش گر رمزي بدم گويد

در سينه نگه دارم تا پرده نشين باشد

آمد بر من يكدم برد از دل من صد غم

گفتم كه همين يكدم گفتا كه همين باشد

گفتم چكنم با دل تا غم نبود در وي

گفتا غم من دارد بگذار غمين باشد

چون ديد كه هشيارم رفت از برم و ميگفت

عاشق چو چنان باشد معشوق چنين باشد

شيرين سخن تلخش شوري بجهان افكند

چون لب شكرين باشد حرفش نمكين باشد

بر گرد سرش گشتم گفتا مهل از دستم

عاشق چو

شود خاتم معشوق نگين باشد

گويند بصحرا رو شايد بگشايد دل

صحرا نگشايد دل خاطر چو حزين باشد

گويند ز اين و آن تا چند سخن گوئي

زان رو كه در آن باشد زانرو كه درين باشد

گه مينگرم آنرا گه مينگرم اين را

چون جلوه گه حسنش گه آن و گه اين باشد

مه پيكري از مهرش تيري زندم بر دل

من مشتري آنم كان زهره چنين باشد

آنرا كه هواي او در فيض نماند آب

در آتشم ار سوزد جان خاك زمين باشد

غزل شمارهٔ 295

دلم بس نيست ماواي تو باشد

بيا تا ديده هم جاي تو باشد

خوشا چشم نكوبختي كه دروي

جمال عالم آراي تو باشد

خوش آن سر مست عشق لاابالي

كه مدهوش تماشاي تو باشد

خوش آن شيرين سخنهاي شكرريز

كه از لعل شكر خاي تو باشد

نمك دارد سخن زان لعل شيرين

بده دشنامي ار رأي تو باشد

دل مخمور من بيمار آنست

كه مست چشم شهلاي تو باشد

خوشا آندم كه جان بپذيري اي فيض

سرش آنگاه در پاي تو باشد

غزل شمارهٔ 296

خوشا آندل كه ماواي تو باشد

بلند آن سر كه در پاي تو باشد

فرونايد بملك هر دو عالم

هر آنسر را كه سوداي تو باشد

سرا پاي دلم شيداي آنست

كه شيداي سرا پاي تو باشد

غبار دل بآب ديده شويم

كنم پاكيزه تا جاي تو باشد

خوش آن شوريدهٔ شيداي بي دل

كه مدهوش تماشاي تو باشد

دلم با غير تو كي گيرد آرام

مگر مستي كه شيداي تو باشد

نميخواهد دلم گل گشت صحرا

مگر گل گشت كه شيداي تو باشد

خوشي در عالم امكان نديدم

مگر در قاف عنقاي تو باشد

ز هجرانت بجان آمد دل فيض

وصالش ده اگر راي تو باشد

غزل شمارهٔ 297

مرا تو دوست نداري خدا نخواسته باشد

بنزد خود نگذاري خدا نخواسته باشد

برانيم ز در خويشتن بخواري و زاري

حق وفا نگذاري خدا نخواسته باشد

سگان كوي درت را چو بشمري ز سر لطف

مرا در آن نشماري خدا نخواسته باشد

ز دست عشق تو خون جگر پياله پياله

كشم تو رحم نياري خدا نخواسته باشد

بميرم و ببرم حسرت رخت بقيامت

چنين كشيم به زاري خدا نخواسته باشد

كنم بخدمت تو عرض مدعا دل ريش

تو رو بمدعي آري خدا نخواسته باشد

بتو گمان نبرد فيض اينقدر ستم و جور

تو اين صفات نداري خداي نخواسته باشد

غزل شمارهٔ 298

اي كاش كه اين سينه دري داشته باشد

تا يار ز دردم خبري داشته باشد

يا با دل ما صبر سري داشته باشد

يا رحم بر آن دل گذري داشته باشد

تا كي گذرد عمر كسي در غم هجران

فرخنده شبي كان سحري داشته باشد

شد عمر گرانمايه ما صرف محبت

اي كاش كه آخر ثمري داشته باشد

سوزيم بيك آه زمين را و زمان را

گر دود دل ما شرري داشته باشد

بر داشتم ام شب همه شب دست تضرع

اي كاش دعاها اثري داشته باشد

گردد قدم ار رنجه كني جانب عشاق

خاك قدمت هر كه سري داشته باشد

در بوم دل از هجر تو بس خار كه كشتم

بو كز گل وصل تو بري داشته باشد

راز دل خود فيض به بيگانه نگويد

گر يار ز حالش خبري داشته باشد

غزل شمارهٔ 299

كاش از دل بي دل خبري داشته باشد

زين قصهٔ مشكل خبري داشته باشد

گر از دلم آگاه شدي رحم نمودي

اي كاش دل از دل خبري داشته باشد

اي كاش بداند جگر است اين نه سر شكست

از خارج و داخل خبري داشته باشد

كشتم همه مهر و درويدم همه غم كاش

زين مزرعهٔ دل خبري داشته باشد

ايكاش بداند كه چه كشتم چه درودم

زين كشته و حاصل خبري داشته باشد

اي كاش بدانم كه چرا ميكشدم زار

مقتول ز قاتل خبري داشته باشد

زان خواستم از وي نظري تا بدهم جان

كاش از دل سائل خبري داشته باشد

اي كاش بفهم سخن ناصح پر گو

ديوانه عاقل خبري داشته باشد

در بحر غم عشق غريق است دل فيض

اي كاش ز ساحل خبري داشته باشد

غزل شمارهٔ 300

خوش آنكه هستي من بر باد رفته باشد

سرتا بپاي خويشم از ياد رفته باشد

اي دوست با من زار ميكن هر آنچه خواهي

سهلست بر اسيري بيداد رفته باشد

گردر هواي وصلت صد خرمن وجودم

بر باد رفته باشد بر باد رفته باشد

وقت رحيل خواهم آن سو بود نگاهم

تا جان بنزد جانان دلشاد رفته باشد

گر بيستون صبرم هجران زپا درآورد

بادا بقاي شيرين فرهاد رفته باشد

گردون بسي غمم ريخت برسر وليك حاشا

از من بسوي گردون فرياد رفته باشد

در راه عشق بايد پا را ثبات باشد

سر گودرين بيابان بر باد رفته باشد

در وادي محبت مجنون اسير ليليست

هر چند از دو عالم آزاد رفته باشد

شوخي بيك كرشمه صد مرغ دل كند صيد

تا چشم برهم آيد صياد رفته باشد

ماهي بهر نكاهي بسمل كند سپاهي

تا ديده ميگشايند جلاد رفته باشد

باكس بدي كه كردي در

خاطرت نگهدار

ور نيكي است بگذار از ياد رفته باشد

اي فيض در غم يار تن را خراب ميدار

تا جان بنزد جانان آباد رفته باشد

غزل شمارهٔ 301

گر خون دل از ديده روان شد شده باشد

رازي كه نهان بود عيان شد شده باشد

گر پرده بر افتاد ز عشاق بر افتد

ور حسن تو مشهور جهان شد شده باشد

دين و دل و عقلم همه شد در سر كارت

جان نيز اگر بر سر آن شد شده باشد

از حسرت آن لب گر از اين ديدهٔ خونبار

ياقوت ترو لعل روان شد شده باشد

بر ياد رخت ديده غمديدهٔ عشاق

بر هر مه و مهر ار نگران شد شده باشد

هر كو گل رخسار تو يكبار به بيند

گر جامه در آن نعره زنان شد شده باشد

چون رخش تجلي بجهاني بجهان تو

عقل از سر نظار گيان شد شده باشد

در ديدهٔ عشاق عياني تو چو خورشيد

رويت گر از اغيار نهان شد شده باشد

آئي چو بر فيض نماند آنرا روئي

تو شاد بمان او ز ميان شد شده باشد

غزل شمارهٔ 302

گر گاسهٔ سر ظرف جنون شد شده باشد

ور بر تنم اين كاسه نگون شد شده باشد

از بام چو افتاد مرا طشت برندي

رسوائي از اندازه برون شد شده باشد

چون دست ز جان شستم اگر در غم هجران

رنج تن رنجور فزون شد شده باشد

چون ياد لبش كردم و خون شد جگر من

از رهگذر ديده برون شد شده باشد

بگداخت مرا چون جگر از حسرت اگر هم

دل نيز در اين واقعه خون شد شده باشد

تا چشم چو صاد تو بخوبيت بود فيض

گر بر سرش ابروي تو نون شد شده باشد

حال دل خون گشتهٔ فيض ار تو بپرسي

گوئي چو بگويند كه خون شد شده باشد

غزل شمارهٔ 303

خنك ديدهٔ كان ترا ديده باشد

ز گلزار حسنت گلي چيده باشد

سراپا نظر گشته باشد كسي كو

جمال ترا يك نظر ديده باشد

چه ديده است چشميكه رويت نديده

چه بشنيده آن كز تو نشنيده باشد

بجمعي تو دزديده نگذشته باشي

كه هر يك نگاهي ندزديده باشد

خرامان براهيكه بگذشته باشي

بسا دل ز حسرت خراشيده باشد

نقاب ارگشائي و گر رخ بپوشي

ز بيگانه آن روي پوشيده باشد

گره گرزني زلف را ور گشائي

بهر طور باشي پسنديده باشد

نشاط دلم از نشاط تو باشد

نخنديده باشي نخنديده باشد

كسي كو گرفته است در بر خيالت

به بيداري او خوابها ديده باشد

خيالت كسيرا كه در سر مقيم است

محالست يكلحظه خسبيده باشد

كسي را كه عشق نگاريست در سر

ز سيماي او غم تراويده باشد

چو در وصف حسن تو گويد سخن فيض

سرا پاي موزون و سنجيده باشد

غزل شمارهٔ 304

هر آنكسكه خود را پسنديده باشد

بهر مويش ابليس خنديده باشد

نباشد پسنديده جز آنكه حقش

در آيات قرآن پسنديده باشد

ز انوار ايمان و اسرار عرفان

فروغي بسيماش تابيده باشد

ز ديدار او حق به ديدار آيد

كه نور خدا زو تراويده باشد

در آئينه روي آن صاحب دل

خداي جهان را عيان ديده باشد

بحق بسته باشد دل غيب بين را

ز بيگانه و خويش ببريده باشد

بود بهر حق جنبش آن زنده دل را

نفرموده باشد نجنبيده باشد

خلايق ز حق سوي باطل گرايند

ز حق سوي حق او گرائيده باشد

بود مردمان را همه ترس از هم

خدا بين ز جز خود نترسيده باشد

بخسبد دو چشم دوبينان همه شب

يكي بين دو چشمش نخسبيده باشد

پسنديدهٔ دشمنان نيز باشد

ز بس دوست او را پسنديده باشد

خنك آنكه چون فيض گلهاي قدسي

ز گلزار لاهوت مي چيده باشد

غزل شمارهٔ 305

دلي كز دلبري ديوانه باشد

بكيش عاشقان فرزانه باشد

دلي كو از غمي باشد پريشان

كليد عيش را دندانه باشد

غم آمد مايه شادي در اين راه

خوشا آندل كه غمرا خانه باشد

نخواهم من بهشت و كوثر و حور

بهشت من غم جانانه باشد

خيالش حور و اشكم نهر كوثر

شرابم عشق و دل پيمانه باشد

چو پروازي كنم يا جاي گيرم

پر و بالم غم و غم لانه باشد

غم عشقي كه پاياني ندارد

دل و جان منش كاشانه باشد

دلم جز درد و غم چيزي نخواهد

چرا خواهد مگر ديوانه باشد

مبادا غم دلي را جز دل من

كه جاي گنج در ويرانه باشد

اگر جاي دگر مسند كند غم

دلم چون آستين خانه باشد

بر من غير غم افسون وزرقست

بر من غير عشق افسانه باشد

كسي را كو دمي بي غم سرآيد

نباشد آشنا بيگانه باشد

بهر جا هر غمي باشد بهل فيض

كه جز جان منش كاشانه باشد

غزل شمارهٔ 306

هر كرا عشق يار ميباشد

زبدهٔ روزگار ميباشد

هر كه با علم و دانشست قرين

در جهان نامدار ميباشد

هر كه توفيق دست او گيرد

عارف كردگار ميباشد

هر كه اخلاص را شعار كند

حكمت او را نثار ميباشد

هر كه ياري نخواهد از مخلوق

حق تعالي اش يار ميباشد

هر كه ز اغيار بر كنار بود

دوستش بر كنار ميباشد

با وفا هر كه عقد محكم كرد

عهدهاش استوار ميباشد

با قناعت هر آنكه خوي گرفت

بي نيازيش يار ميباشد

هر كه باري نهد بدوش كسي

گردنش زير بار ميباشد

هر كرا جهل گشت دامن گير

خوار و بي اعتبار ميباشد

هر كه با حرص و با طمع شد يار

سخرهٔ افتقار ميباشد

با جسد هر كه باشدش سروكار

تا ابد سوگوار ميباشد

هر كه خود را بزرگ ميداند

سبك و خورد و خوار ميباشد

هر كه افكندگي و پستي كرد

عزتش پايدار ميباشد

بكرم هر كه ميگشايد بكف

بر اعادي سوار ميباشد

شعر فيض است سربسر حكمت

غير

اين شعر عار مي باشد

غزل شمارهٔ 307

دل مرا ز انديشه اسباب دنيا سرد شد

آخرت با يادم آمد آرزوها سرد شد

چون شدم آگه ز اسرار علوم آخرت

بر دلم دنيا و ما فيها سرا پا سرد شد

هر گهم دل گرم گرديد از تماشاي جهان

يادم آمد آخرت دل از تماشا سرد شد

ديدن گلزار و صحرا طبع را چون بر فروخت

مردنم ياد آمد آن گلزار و صحرا سرد شد

نيست دنيا جاي آرام آنكه را هوشي بود

بر دلش در زندگي لذات دنيا سرد شد

بر دل ارباب عقبا لذت دنياست سرد

نزد اهل معرفت لذات عقبا سرد شد

هر كه ديد ارباب دنيا را كلاب دوزخند

سروري را ماند و از مردار دنيا سرد شد

آتش مهر زر و زيور چو در دلها گرفت

ز مهرير مرك آمد حوش دلها سرد شد

گر تو كندي دل ز دنيا ورنه او خود ميكند

زين سبب اهل خرد را دل ز دنيا سرد شد

هركسي را وقت مردن دل شود سرد از هوا

فيض را در زندگي دل از هواها سرد شد

غزل شمارهٔ 308

جرعه ام را جام و مينا تنك شد

مستيم را دار دنيا تنك شد

اشك و آهم را دگر جائي نماند

هفت گردون هفت دريا تنك شد

تنك گردد سينه چون دل شد فراخ

از فراخي سينه را جا تنك شد

چون قفس شد بر روان حسن و خيال

عالم پنهان و پيدا تنك شد

وقت شد كز آسمان هم بگذرم

منظرم را زير و بالا تنك شد

پشت بر اين توده بايد كرد و رفت

گردشم بر روي صحرا تنك شد

جان درين عالم نمي گنجد دگر

مي روم آنجا كه اينجا تنك شد

ساغرم سرشار شد از فيض حق

آب شد بسيار دريا تنك شد

يافتم چون ره بعشرتگاه قدس

بر دلم عقبا و دنيا تنك شد

سينه بيش از كوه دارد تاب فيض

نور حق

را طور سينا تنك شد

عمر شد در آرزوي دل تبه

روزگارم در تمنا تنك شد

غزل شمارهٔ 309

نور ازل ظهور كرد رحمت خاص عام شد

حكم قضا نفاد يافت كار قدر تمام شد

دانه گندمي فكند آدم پاك را بخاك

بهر شكار روح قدس مركز خاك دام شد

گشت فلك بامر حق بحر وجود كاينات

خلعت هر خليفهٔ در خور خود تمام شد

چون بمراتب وجود جاي گرفت يك بيك

آنكه ز پس ظهور كرد مر همه را امام شد

ميكده را گشود ار ساقي باقي الست

عاشق رند باده كش معتكف مدام شد

زمره طالبان حق بر سر مستي آمدند

وانكه ز باده ننگ داشت طالب جاه و نام شد

وقت رجوع چون رسيد بهر جزاي قول و فعل

جان كه ز تن رميده بود باز بجسم رام شد

يافت حيات تازه دوست مغز درآمدش بپوست

وز تن و جان دشمنان طالب انتقام شد

جان چو بداد دل بكام كار دلش بماند خام

فيض چو كند دل ز جان كار دلش تمام شد

غزل شمارهٔ 310

از مي عشق مست خواهم شد

و ز نگاهي ز دست خواهم شد

پيش بالاي سر و بالائي

خواهم افتاد و پست خواهم شد

غمزهٔ يار اگر بود ساقي

باده ناخورده مست خواهم شد

گر ازين دست بادهٔ خواهد

ميكش و مي پرست خواهم شد

زلفش ار اين چنين زند راهم

كافر و بت پرست خواهم شد

در ره او ز پاي خواهم ماند

رفته رفته ز دست خواهم شد

گرچه در عشق نيست گشتم فيض

باز از عشق مست خواهم شد

غزل شمارهٔ 311

از پي آن نكار خواهم شد

در ره او غبار خواهم شد

قصه غصه شرح خواهم كرد

بر دل يار بار خواهم شد

خون دل را زديده خواهم ريخت

در غم عشق زار خواهم شد

چند بيهوده بگذرانم عمر

بر سر كار و بار خواهم شد

خويش را كارنامه خواهم ساخت

غيرت روزگار خواهم شد

همچو مجنون و وامق و فرهاد

شهرهٔ هر ديار خواهم شد

عقل رسميست موجب غفلت

بجنون هوشيار خواهم شد

زان لب و چشم مست خواهم گشت

رفته رفته ز كار خواهم شد

فيض اگر جان نثار او نكند

تا ابد شرمسار خواهم شد

غزل شمارهٔ 312

تا مي نخورم زان كف مستانه نخواهم شد

تا او نزند راهم ديوانه نخواهم شد

تا تن نكنم لاغر جانم نشود فربه

تا جان ندهم از كف جانانه نخواهم شد

از خويش تهي گشتم تا پر شدم از عشقش

ديگر ز چنين ياري بيگانه نخواهم شد

ناصح تو منه بندم بيهوده مده پندم

صد سال اگر گوئي فرزانه نخواهم شد

گفتي كه مشو عاشق ديوانه كند عشقت

گر توندهي پندم ديوانه نخواهم شد

عقلست گر آبادي ويرانگيم خوش تر

ور عقل شود ويرانه نخواهم شد

آن قطرهٔ بارانم كاندر صدفي افند

بي پرورش دريا دردانه نخواهم شد

معشوق مجازي را هنگامهٔ بازي را

گر شمع شود پيشم پروانه نخواهم شد

دل را بخدا بندم تا خانهٔ حق باشم

دل را به بتان ندهم بت خانه نخواهم شد

در عشق بتان كس افسانهٔ عالم شد

من ليك بدين افسان افسانه نخواهم شد

ديوار كندم جادو در عشق پري رويان

دل مي ندهم از كف ديوانه نخواهم شد

فيض است وره مردان شوريدگي و افغان

با مردم فرزانه همخانه نخواهم شد

غزل شمارهٔ 313

عشق از دل گذشت تا جان شد

جان هم از عشق تا كه جانان شد

كارم از كار عشق سامان يافت

دردم از درد عشق درمان شد

ره بايمان خود نمي بردم

كفر زلف تو راه ايمان شد

هركه چشم تو ديد مست افتاد

و آنكه روي تو ديد حيران شد

هر كجا بود خاطر جمعي

در غم زلف تو پريشان شد

از وصال تو فيض بهره نيافت

عمر او جمله صرف هجران شد

روز عمرش بغصه و غم رفت

شب او هم بآه و افغان شد

غزل شمارهٔ 314

شراب عشقم اندر كام جان شد

ز جانم چشمهٔ حكمت روان شد

ز ترك كام كام دل گرفتم

چو در دوزخ شدم دوزخ چنان شد

ز خواهش چون گذشتي در بهشتي

مكرر من چنين كردم چنان شد

چو دل ديد آنجهان بيزار شد زين

ز حق آگه چو شد زان هم جهان شد

جهان شد زينجهان و از جهان دل

فراز هر مكان و لامكان شد

بخدمت از بزرگان ميتوان ربود

بهمت از ملايك مي توان شد

بنام دوست از خود ميتوان رفت

بياد دوست بي خود مي توان شد

بفكر عشقبازي دير افتاد

دريغا عمر فيض اكثر زيانشد

غزل شمارهٔ 315

ندادم دل بعشق و جان روان شد

دريغا حاصل عمرم زيان شد

بتن تا ميرسيدم جان شد از دست

بجان تا ميرسيدم از جهان شد

نفس تا ميزدم مي شد بغفلت

مكان تا گرم ميكردم زمان شد

مرا در خواب كرد انفاس و بگذشت

ز خود غافل شدم تا كاروان شد

شدم تا بر خدا بندم هوا برد

چنين ميخواستم دل را چنان شد

همه عمرم درين انديشه بگذشت

كه عمرم صرف باطل شد همانشد

بغفلت رفت عمر و فكر غفلت

ندانستم چه سان آمد چه سان شد

اگرچه فكر غفلت هوشياري است

ولي راضي بآن كي ميتوان شد

نبردم بهرهٔ از عمر صد حيف

كه جان فيض بيجان از جهانشد

خوش آنكو گشت دلدارش دلارام

غم جانانش جان افزاي جان شد

غزل شمارهٔ 316

دگر آمد رقيب آزار جان شد

گران شد بار و بار دل گران شد

نه با اغيار جانانرا توان ديد

نه بيجانان بجائي ميتوان شد

سبك گر ساعتي رفتم ببزمش

در آنساعت رقيب آمد گران شد

چو آمد يار آمد نيز اغيار

چو رفت آزار دل آرام جان شد

نه دل كندن توان از صحبت يار

نه با دشمن مصاحب ميتوان شد

مسلمانان مرا راهي نمائيد

ازين محنت چه سان بيرون توان شد

گل بيخار نتوان چيد اي فيض

ببزمش با رقيبان مي توان شد

غزل شمارهٔ 317

ز مهر آن پري رويم دل ديوانه روشن شد

سراسر مشعلي شد دل تمام اين خانه روشن شد

شراري بر دل آن آشنا آن را هم

وزين مشعل دل تاريك هر بيگانه روشن شد

شبي آمد بدين ويرانه گفتا اي فلان چوني

كشيدم آهي از دل سقف اين ويرانه روشن شد

فروغ آهم از دل زمهرش روشني دارد

ز درّ شب چراغ عشق اين كاشانه روشن شد

چو آبم برد اين آتش ز اشگم ديده شد دريا

چو روزم تيره شد از غم ز آهم خانه روشن شد

چو آه آتش افشانم زسوز دل بگردون شد

كواكب از شرار اين دل ديوانه روشن شد

چو روي اين غزل رافيض در طور حقيقت كرد

ز فيض آن دل هر عاقل و ديوانه روشن شد

غزل شمارهٔ 318

چو مهر دوست بر دل تافت اين ويرانه روشن شد

سراسر مشعلي شد دل تمام خانه روشن شد

كنون روز من از دل دل از مهرش روشني دارد

ز نور شبچراغ عشق اين كاشانه روشن شد

شبي پروانهٔ جانم بگرد شمع او گرديد

ز عشق شمع آتش خو دل پروانه روشن شد

بجامم ريخت ساقي در سحر گه تا شدم بيدار

شرابي كز صفاي آن دل ديوانه روشن شد

كشيدم جام گرديد از فروغ مي روانم صاف

صفا بيرون تراويد از رخم ميخانه روشن شد

گذشتم بر در بتخانه دلهاي سيه ديدم

ز توحيد آيتي خواندم بت و بتخانه روشن شد

حديث فيض دلهاي سپهرا ميكند روشن

دل زهاد را ديدم كزين افسانه روشن شد

غزل شمارهٔ 319

بجاني لطف پنهان ميفروشد

جهاني جان بيكجان ميفروشد

دهد بوسي عوض جاني ستاند

بخر والله ارزان ميفروشد

دلم هر دو جهان با صد جهان جان

بيكدم وصل جانان ميفروشد

نفهميده است ذوق عشق و مستي

كه هشياري بمستان ميفروشد

شراري گر بيابد ز آتش ما

جنان زاهد به نيران ميفروشد

بيك مو زاهد از زلف دو تايش

دو صد خروار ايمان ميفروشد

چو آرد در حديث آن لعل شيرين

شكرها از نمك دان ميفروشد

سبوئي محتسب در پرده دارد

عبث خشكي برندان ميفروشد

بده جان در رهش اي فيض كان يار

وصال خويش ارزان مي فروشد

غزل شمارهٔ 320

خويش را از دست دادم روي او بنموده شد

شد مرا نابوده بوده، بوده ام نابوده شد

هم تو راهي هم تو ره رو خويش را طي كن برس

آن رسد در حق كه او از خويشتن آسوده شد

كام عمر آن يافت كاندر راه طاعت صرف كرد

وقت او خوش كو تنش در راه حق فرسوده شد

زاهد از انكار عشق افكند در كارم گره

دست عشقم بر سر آمد آن گره بگشوده شد

دور چون با عاشقان افتاد خود بر پاي خواست

زان عنايت مستي بر مستيم افزوده شد

عشق را نازم كزو شد پاك هر آلودهٔ

گو سوي ما آهر آنكو از گنه آلوده شد

عشق ميسازد مصفا سينه را از زنك شرك

زنك شرك سينه ام زين صيقلي بزدوده شد

جان روشن آن بود كاينهٔ جانان بود

عمر معمور آنكه در راه خدا پيموده شد

فيض را ديدم بسرعت مي رود گفتم كجا؟

گفت نور حق ز واد ايمنم بنموده شد

گفت وگوي اين سخنها سالها در پرده بود

چو نشدند اغيار از آن گر بر ملا بشنوده شد

غزل شمارهٔ 321

مرد آن باشد كه چون او را رهي بنموده شد

در همان ساعت بياي همتش پيموده شد

مرد آن باشد كه چشم و گوش و دست و پاي او

جمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد

مرد آن باشد كه دنياي دني را چون شناخت

همت عاليش از لذات آن آسوده شد

مرد آن باشد كه آتش در هواي نفس زد

پيش از آن كاندر لحد اركان چشمش توده شد

مرد آن باشد كه بهر جلوه انوار حق

كرد صيقل تا كه مرآت دلش بزدوده شد

مرد آن باشد كه او هرچند علم آموخت باز

كرد كوشش تا دگر بر دانشش افزوده شد

مرد آن باشد كه كرد او غسل در اشك ندم

دست و پايش چون

بلوث معصيت آلوده شد

عمر صرف گفتگو كرديم و كس فيضي نبرد

خود خجل گشتيم از خود سعي ما بيهوده شد

اي دريغا خلق را گوش پذيرفتن كرست

آنچه گفتي فيض در پند كسان نشنوده شد

غزل شمارهٔ 322

بوي رحمان از يمن آمد دل و جان تازه شد

دل چه و جان چه جهان از بوي رحمان تازه شد

آن شراب كهنه چون بر سر دويد از لطف آن

هم دماغ و هم دل و هم عقل و هم جان تازه شد

نفخهٔ بگذشت زان بو بر زمين و آسمان

هم زمين و هم زمان هم چرخ گردان تازه شد

زان نسيمي در چمن شد سرو از رفتار ماند

گل تجلي كرد و بانگ عندليبان تازه شد

نفخهٔ زان رفت تا عقبي قيامت زان طپيد

عالمي از نو بنا شد جان بجانان تازه شد

نفخهٔ زان در نعيمستان جنت اوفتاد

هم بهشت و هم حور و غلمان تازه شد

چون نقاب زلف از روي چو مه يكسو فكند

ظلمت كفر از ميان برخواست ايمان تازه شد

فيض در طور حقيقت شعرهاي تازه گفت

شاعرانرا هم ز نظمش طرز ديوان تازه شد

غزل شمارهٔ 323

بوئي از گلستان جان آمد

بتن مردگان روان آمد

مرهم داغ سينه افكار

صحبت جان ناتوان آمد

زنگ دلهاي عاشقان بزدود

رنگ بر روي عاشقان آمد

بوي رحماني از يمن بوزيد

مصطفي را ز حق نشان آمد

خار غم در دل زمانه شكست

گل صحراي لا مكان آمد

رستخيز از زمين دل برخواست

اهل دل را بهار جان آمد

كشتگان فراق زنده شدند

موسم حشر كشتگان آمد

تن افسرده گرم و خرم شد

دي تن را تموز جان آمد

مهر جانرا بهار تازه رسيد

دشمن جان مهر جان آمد

آب در نهر دهر جاري شد

رنگ بر روي آسمان آمد

در دل دوستان گل و گلزار

بر سر دشمنان سنان آمد

تيغ شد دست بولهب ببريد

بهر حماله ريسمان آمد

بهر فرعون گشت اژدرها

چوب تعليمي شبان آمد

آب شد بهر سبطيان بيغش

خون شد از بهر قبطيان آمد

منكرانرا جحيم و آتش و دود

دل ما را نعيم جان آمد

وصف آن بو ز بس حلاوت

داشت

فيض را آب در دهان آمد

غزل شمارهٔ 324

دوشم آن دلبر غمخوار ببالين آمد

شاد و خندان بگشاد دل غمگين آمد

گفت برخيز زجا فيض سحر را در ياب

ملك از بام سموات به پائين آمد

بوي رحمان كه در آفاق جهان مستترست

عطر آن روح فزاي دل مسكين آمد

برهوا نفخهٔ از گلشن فردوس وزيد

عطر پيماي گلستان و رياحين آمد

با عروسان حقايق كه نه جن ديده نه انس

موسم خطبه و گستردن كابين آمد

خيز از جاي و سرنافهٔ اسرار گشاي

كه زصحراي قدس اهوي مشكين آمد

جامي از چشمه تسنيم بكش از كف حور

شادي آنكه دلت راز كش دين آمد

تا كي از غم بفغان آمده شادي طلبي

مژده بادت كه بكام آن بشد و اين آمد

از ره فقره بخواه آنچه ترا مي بايد

صدقات از همه جا بهر مساكين امد

مژدگاني بده اي غمزدهٔ باده طلب

كه زميخانههٔ معني مي رنگين آمد

سخن فيض تماشا كن و بنگر در او

دُرر بحر معاني بچه آئين آمد

اين جواب غزل حافظ هشيار كه گفت

سحرم دولت بيدار ببالين آمد

غزل شمارهٔ 325

دواي درد ما را يار داند

بلي احوال دل دلدار داند

ز چشمش پرس احوال دل آري

غم بيمار را بيمار داند

و گر از چشم او خواهي ز دل پرس

كه حال مست را هشيار داند

دواي درد عاشق درد باشد

كه مرد عشق درمان عار داند

طبيب عاشقان هم عشق باشد

كه رنج خستگان غمخوار داند

نواي راز ما بلبل شناسد

كه حال زار را هم زار داند

نه هر دل عشق را در خورد باشد

نه هر كس شيوهٔ اين كار داند

ز خود بگذشتهٔ چون فيض بايد

كه جز جانبازي اينجا عار داند

غزل شمارهٔ 326

چو من كسي كه ره مستقيم ميداند

صفاي صوفي و قدر حكيم ميداند

طريق اهل جدل جمله آفتست و علل

ره سلامت قلب سليم مي داند

ز چشم مست تو بر داشت نسخهٔ عارف

و ليك منتسخش را سقيم ميداند

كسيكه حسن تو ديده است و عشق فهميده است

مزاج طبع مرا مستقيم ميداند

چو عشق مظهر حسنست قدر من داني

از آنكه قدر گدا را كريم ميداند

رموز سر محبت حبيب مي فهمد

كنوز كنه سخن را كليم ميداند

بدوست دارد اميد و ز خويش دارد بيم

كسي كه معني اميد و بيم ميداند

براه مرگ روانست جاهل غافل

مسافريست كه خود را مقيم ميداند

بسوي حق بود آهنگ عارف حق بين

نه حزن باشد او را نه بيم مي داند

كسي كه لذت ديدار دوست را يابد

نعيم هر دو جهان كي نعيم مي داند

نديده است جمال و شنيده است نوال

كه ترك لذت دنيا عظيم مي داند

ميان خوف و رجا زاهد است سر گردان

دو دل شده دل خود را دو نيم ميداند

بگريه رفت ز خود فيض و طفل اشگش را

حساب دان هم درّ يتيم ميداند

غزل شمارهٔ 327

طرف گلزار گذشتي ز تو گل زار بماند

خار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند

آنكه ره جانب او رفت دگر باز نگشت

هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند

زاهد بي خبر از سرزنشم دست نداشت

آنكه اين كار ندانست در انكار بماند

يار بگذاشت مرا با من و بگذشت از من

راحت جان شد و اغيار دل آزار بماند

گشت بيمار كه شايد بعيادت آئي

نگرفتي خبري از دل و بيمار بماند

هر كه يك جرعه ز خمخانهٔ عشق تو چشيد

ديده اش تا به ابد در كف خمار بماند

فيض بيچاره رهي جانب مقصود نبرد

در بيابان غم بيهده ناچار بماند

غزل شمارهٔ 328

زود از درم در آي كه تابم دگر نماند

مي در پياله كن كه شرابم دگر نماند

تا با خودم حجاب خودم از خودم بگير

رفتم چو از ميانه حجابم دگر نماند

عقلست پرده نظر اهل معرفت

عقل از سرم چو رفت نقاب دگر نماند

دور از تو با خيال تو ميداشتم خطاب

ديدم چو آن جمال خطابم دگر نماند

چندي پي سراب بتان گام ميزدم

بنمودي آب و روي سرابم دگر نماند

تا بود در برم جگر از ديده مي چكيد

در فرقتت گداخت سحابم دگر نماند

از دل زدود صيقل غم زنگ معصيت

كردم حساب خويش حسابم دگر نماند

تا بسته ام اميد به تبديل سيئات

گشتم همه ثواب عقابم دگر نماند

لوح معارف است ضمير منير من

زان ذوق درس و شوق كتابم دگر نماند

طي شد زمان نماند مكان سعي فيض را

ساعت رسيد رنج شتابم دگر نماند

تا چند بار تن دهدم زحمت روان

صد شكر حاجت خورو خوابم دگر نماند

غزل شمارهٔ 329

دست از دلم بدار كه تابم دگر نماند

از بس سرشك ريختم آبم دگر نماند

تا چند و چند با دل خونين كنم عتاب

گشتم خجل ز خويش عتابم دگر نماند

اي يار غمگسار دگر حال دل مپرس

بستم زبان ز حرف جوابم دگر نماند

پندم دگر مده كه نمانده است جاي پند

لب را به بند تاب خطابم دگر نماند

آسودگي نماند دگر در سراي تن

بيزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند

پايم فتاد از ره و دستم ز كار ماند

پيري شتاب كرد و شتابم دگر نماند

ديريست درد ميكشم از عيش روزگار

در جام خوشدلي مي نابم دگر نماند

در جست وجوي آب كرم بر و بحر را

گشتم بسي بسر كه سرابم دگر نماند

اي يار فيض برده ز باران صحبتم

دامان بگش ز فيض سحابم دگر نماند

غزل شمارهٔ 330

چو تو در بر من آئي اثري ز من نماند

چو جدا شوي ز جانم رمقي بتن نماند

سخن از دلم برآيد بزبان كه با تو گويم

چو نظر كنم بسويت بزبان سخن نماند

بوطن چو بيتو باشم بودم هواي غربت

بسفر چو با تو باشم هوس وطن نماند

ز لطافت خيالت ز تجلي جمالت

همه جان شد است اين تن تن من بتن نماند

بنما رهم بجائي كه همين تو باشي آنجا

غم جان و تن نباشد سر ما و من نماند

دل و جان نخواهم الا كه دهم بخدمت تو

چو بخدمت تو آيم دل و جان بمن نماند

دم نزع گفت جانم ز بدن چها كشيدم

هله دوستان بشارت كه ز غم بدن نماند

پس مرگ اگر بيادت نفسي ز جان بر آرم

شود اخگر اين تن من بدن و كفن نماند

بزمانه يادگاري چو سخن نباشد اي فيض

برسان سخن بجائي كه دگر سخن نماند

غزل شمارهٔ 331

شد تهي از عشق سر بي باده اين ميخانه ماند

صاحب منزل برون شد خشت و خاك خانه ماند

معني انسان برفت و صورت انسان بجاست

جان ز تن مي از قدح شد قالب و پيمانه ماند

سالها شد زينچمن گلبانگ عشقي برنخواست

از محبت صوت و حرف از عاشقي افسانه ماند

عاشق حسن مجازي عقل را در عشق باخت

حسن شد سوي حقيقت او چنين ديوانه ماند

شمع چون آگه شدي از سوز دل پروانه سوخت

سوخت شمع و داغ حسرت بر دل پروانه ماند

از برم رفت آن نگار و عقل و هوش از سر ببرد

يادگارم ز آن پري داغ دل ديوانه ماند

بار جان با عشق جانان بر نمي تابيد دل

جان برونشد از تنم در دل غم جانانه ماند

بار هستي فيض بر گردن گرفت از بهر آن

كاشناي دوست گردد همچنان بيگانه ماند

هيچكس

آگه نشد از سر اين بحر شگرف

سوخت بس غواص را دم در صدف دردانه ماند

غزل شمارهٔ 332

كوه عقلي و بيابان جنونم داده اند

حيرتي دارم از اين، كين هر دو چونم داده اند

از فلك روزي نخواهم نعمت عشقم بس است

در دل از غم رزقهاي گونه گونم داده اند

داده اندم بي خم و مينا و ساغر بادها

داده اند اما نميدانم كه چونم داده اند

گاه رندم گاه زاهد گاه خشكم گاه تر

بادهٔ از جام سرشار جنونم داده اند

مستيم امروز از اندازه بيرون مي رود

يكدو ساغر دوش پنداري فزونم داده اند

گاه بيمارم گهي خوش گاه سرخوش گاه مست

غالباً چشمان جادويت فسونم داده اند

ميخورم خون جگر از خوان عشقت روز و شب

از قضا بهر غذا همواره خونم داده اند

ميخورم خون جگر تا ميبرم روزي بسر

قسمت از خوان قضا بنگر كه چونم داده اند

اي كه گفتي سوختي اي فيض و كارت خام ماند

آري آري چون كنم بخت زبونم داده اند

غزل شمارهٔ 333

در ديگ عشق باده كشان جوش كرده اند

بر خود ز پختگي همه سرپوش كرده اند

بادا حلالشان كه بحرمت گرفته اند

هر مستي كه زان مي سر جوش كرده اند

سوي جناب عشق به پرهيز رفته اند

پرهيز را برندي روپوش كرده اند

هر جرعهٔ كز آن مي بيغش كشيده اند

جان در عوض بداده و خون نوش كرده اند

از بهر بارهاي گران در ره حبيب

سر تا بپاي روح همه دوش كرده اند

از پاي تا بسر همه روح مجردند

از لطف طبع ترك تن و توش كرده اند

دارند گفت وگوي نهان با جناب دوست

بر خويش پرده از لب خاموش كرده اند

پنهان بريز پرده رندي روان خويش

در معرض سروش همه گوش كرده اند

يكدم نيند غافل و غافل گمان كند

كاينان ز اصل خويش فراموش كرده اند

در ديك ابتلاء بسي كفجه خورده اند

تا لقمهٔ ز كاسهٔ سر نوش كرده اند

هم عقل را ز عشقش ديوانه ساخته

هم هوش را بيادش بيهوش كرده اند

از ما سوي چو دست ارادت كشيده اند

با شاهد مراد در آغوش كرده اند

زهاد خام را بنظر كي در

آورند

آنان كه در محبت حق جوش كرده اند

با درد نوش شايد اگر مرحمت كنند

آنان كه صاف باده حق نوش كرده اند

تا شعر فيض اهل بصيرت شنيده اند

اشعار خويش جمله فراموشش كرده اند

غزل شمارهٔ 334

قومي بمنتهاي ولايت رسيده اند

از دست دوست جام محبت چشيده اند

از تيغ قهر زندگي جان گرفته اند

وز جام لطف باده بيغش چشيده اند

هرچند گشته اند سرا پاي صنع را

غير از جمال صانع بيچون نديده اند

طوبي لهم كه سر بره او فكنده اند

بشري لهم كه از دو جهان پا كشيده اند

قومي دگر ز دوست ندارند بهرهٔ

جز آنكه حا و باي محبت شنيده اند

افتاده اند در سفر ظلمت فراق

شادند از آنكه لذت دنيا چشيده اند

پا زهر لطفشان نكند دفع زهر قهر

ليك از مي غرور سروري خريده اند

در منتهي رخوت و در منتهاي جهل

دارند اين گمان كه به دانش رسيده اند

جز شكوه نيست بر لبشان جز بدل سخط

غير از امل ز عمر نصيبي نديده اند

با اين همه بدنيي دون بسته اند دل

آيا در اين عجوزه چه شوها كه ديده اند

صد سال عمر اگر گذرد يا هزار سال

اين قوم خام را كه همان نا رسيده اند

زانقوم نيست فيض و ازين قوم نيز نيست

او را مگر براي سخن آفريده اند

غزل شمارهٔ 335

خنك آن روز كه از عقل نجاتم دادند

سوي آرامگه عشق براتم دادند

يار مستان خرابات الستم كردند

از دم روح فزاشان بركاتم دادند

عشق بگرفت مرا از من و بنشست بجا

سيئاتم ستدند و حسناتم دادند

فيض هر نشاه زفيض دگري بهتر بود

وقت شان خوش كه نشان نشئاتم دادند

عشق صوري عجبي در دل افسرده دميد

مرگ را سر ببريدند و حياتم دادند

هر چه دادم بعوض خوبتري بگرفتم

چون گذشتم زصفت جلوهٔ ذاتم دادند

جون سپردم صفت و ذات باهلش يكيك

نو بنو خلعتي از ذات و صفاتم دادند

بار عقلي كه از اندوش دلم بود گران

چون فكندم زغم و غصه نجاتم دادند

زيرخط آب حيات از لب اونوشيدم

ره بسر چشمهٔ خضر از

ظلماتم دادند

چه گشادي كه شد از دولت عشقم روزي

شكرلله كه در اين شيوه ثباتم دادند

هر چرا يافتم از دولت شبخيزي بود

كام جان از بركات خلواتم دادند

كاسهٔ فقر گرفتم بكف عجز و نياز

چون بديدند فقيرم صدقاتم دادند

فيض تبديل صفت كن بصفات معشوق

كاين مقامات زتبديل صفاتم دادند

اين جواب غزل حافظ آگاه كه گفت

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

غزل شمارهٔ 336

از سر ازل پرده به بوي تو گشادند

اول در ايجاد بروي تو گشادند

آمد چو به بازار عيان درج حقايق

اول سر آن حقه ببوي تو گشادند

آفاق پر از غاليه مشگ ختن شد

آن دم كه سر طره موي تو گشادند

صحراي زمين را همه ايوان تو كردند

درهاي سموات بروي تو گشادند

املاك همه جانب تو گوش نهادند

افلاك همه چشم بسوي تو گشادند

انجم همه نور از رخ زيباي تو بردند

بر عارض شب طره ز موي تو گشادند

از باده ات ارواح چو يكجرعه چشيدند

جام از تو گرفتند و سبوي تو گشادند

چون روي تو ديدند نظر از همه بستند

نظارگيان پاي بكوي تو گشادند

اكوان كمر خدمت والاي تو بستند

ابواب سعادت چو بروي تو گشادند

چون كعبه مقصود تو بودي دو جهانرا

آن قافله را راه بسوي تو گشادند

از چشمه فيض ازلي گشت روان فيض

اين آب حياتي كه بجوي تو گشادند

غزل شمارهٔ 337

خوشا آنان كه ترك كام كردند

به كام عار ننك از نام كردند

بخلوت انس با جانان گرفتند

بعزلت خويش را گمنام كردند

بشوق طاعت و ذوق عبادت

شراب معرفت در جام كردند

ز بهر صيد معني دانهٔ ذكر

فكندند و ز فكرش دام كردند

بحق بستند چشم و گوش و دل را

محبت را بعرفان رام كردند

بحق پرداختند از خلق رستند

بشغل خاص ترك عام كردند

نظر را وقف كار دل نمودند

بجان اين كار را اتمام كردند

ز دنيا و غم دنيا گذشتند

مهم آخرت انجام كردند

كشيده دست از آسايش تن

بمحنت همچو فيض آرام كردند

غزل شمارهٔ 338

در دل شب خبر از عالم جانم كردند

خبري آمد و از بي خبرانم كردند

گوش دادند و در آن گوش سروش افكندند

ديده دادند و سر ديده روانم كردند

آشنائي بتماشا گه رازم دادند

آنگه از ديده بيگانه نهانم كردند

مستيم را بنقات حمشي پوشيدند

زين سراپرده چو خورشيد عيانم كردند

بنمودند جمالي ز پس پرده غيب

در كمالش به تحير نگرانم كردند

شد نمودار فروغي كه من از حسرت آن

آب گرديدم و از ديده روانم كردند

در زمين طربم باز اقامت دادند

دايهٔ شورش عشاق جهانم كردند

گوش جان را ز ره غيب سروشي آمد

سوي آرامگه قدس روانم كردند

بادهٔ صافي توحيد بكامم دادند

از خودي رستم و بي نام و نشانم كردند

تازه شد روح بيك جرعه از آن مي كه كشيد

وقت پيران زمان خوش كه جوانم كردند

گفته بودم كه شوم سرور ارباب جنون

عقل و هوشم بگرفتند و چنانم كردند

داغها در دلم افروخته شد ز آتش عشق

عاقبت چشم و چراغ دو جهانم كردند

نظر همتم آنجا كه توانست رسيد

بنظر پرورشم داده همانم كردند

كام دل يافتم از همت عالي صد شكر

كانچه مقصود دلم بود چنانم كردند

فيضها يافتم از عالم بالا آنشب

در ثنا تا با بد فاتحه خوانم كردند

نيست در

دستم از آن فيض كنون جز نامي

همكنان گرچه بدين نام نشانم كردند

فيض را گفت كسي دعوي بيمعني چند

گفت خاموش سر مدعيانم كردند

غزل شمارهٔ 339

عاشقان از لب خوبان مي مستانه زدند

بنظر زلف دلاويز بتان شانه زدند

هر كه مجنون تو شد از همه قيدي وارست

عاقلان راه نبردند به افسانه زدند

عاشقان چاره دل دادن جان چون ديدند

جان نهاده بكف دل در جانانه زدند

در ازل باده كشان عهد بمستي بستند

پاس پيمان ازل داشته پيمانه زدند

راه ارباب خرد چون نتوانست زدن

بمي و مغبچه راه من ديوانه زدند

گفت حافظ چو كشيد از سر انديشه نقاب

غزلي را كه ملايك در ميخانه زدند

ما بصد خرمن پندار ز ره چون نرويم

چون ره آدم بيدار بيكدانه زدند

فيض خوش باش كه ما را نتوان از ره برد

رهبران دل ما ساغر شكرانه زدند

غزل شمارهٔ 340

جهان را بهر انسان آفريدند

در ايشان سر پنهان آفريدند

بانسان ميتوان ديدن جهان را

از آن در چشم انسان آفريدند

چو انسان بود روح آفرينش

ز روح الله در جان آفريدند

بيا جان در ره جانان فشانيم

كه جانرا بهر جانان آفريدند

فرو نايد مگر بر در گه دوست

سرم را خوش بسامان آفريدند

دلم از درد بيدرمان سرشتند

ز دردش باز درمان آفريدند

دلم هر لحظهٔ يا حي سرآيد

جهان را ز آب حيوان آفريدند

براي يك گل خودرو هزاران

هزاران در هزاران آفريدند

چو خوان آراستند از بهر عشاق

غذا از حسن خوبان آفريدند

نمكدان از دهان شكر ز لبها

مي و ساغر ز چشمان آفريدند

نكويان را دل آسوده دادند

دل ما را پريشان آفريدند

دل عشاق را از شيشه كردند

دل خوبان ز سندان آفريدند

دل زهاد را از گل سرشتند

گل عشاق از جان آفريدند

بپاداش سجود اهل طاعت

بهشت و حور و غلمان آفريدند

جزاي سر كشان از معدل قهر

جحيم و دود نيران آفريدند

از آن پيوست حسن و عشاق با هم

كز آن اين و از اين آن آفريدند

ميان فيض و مقصودش ز هستي

بسي كوه و بيابان آفريدند

غزل شمارهٔ 341

صد جلوه كني هر دم و ديدن نگذارند

گل گل شكفد زان رخ و چيدن نگذارند

در باغ جمالت گل و ريحان فراوان

يك مردم چشمي بچريدن نگذارند

در آرزوي آب حيات از لب لعلت

لب تشنه بمرديم و مكيدن نگذارند

عشاق جگر سوخته داغ غمت را

در حسن و جمالت نگريدن نگذارند

پرواز كند طاير جان سوي جنابت

در آرزوي وصل و رسيدن نگذارند

بيهوده پر و بال معارف چه گشائيم

در ساحت عزتو پريدن نگذارند

قرب تو و حرمان مرا تشنه لبي گفت

نزديك لب آرند و چشيدن نگذارند

در سر سويداي دل و رخ ننمايند

در مردمك ديده دويدن نگذارند

تو در نظر و فيض ز ديدار تو محروم

غرق مي وصليم و چشيدن

نگذارند

غزل شمارهٔ 342

در روي چه خورشيد تو ديدن نگذارند

گرد سر شمع تو پريدن نگذارند

از بدر جبين تو هلالي ننمايند

گل گل شكفد زان رخ و چيدن نگذارند

صد بار نظر افكنم آن سوي و مكرر

از شرم و حياي تو رسيدن نگذارند

لعل تو مگر خمر بهشتست كه كس را

زان باده درين نشاه چشيدن نگذارند

با آب حيات است كه جز خضر خط تو

كس را بحواليش چريدن نگذارند

تا تيغ زدي جان طلبي قاعدهٔ كيست

بسمل شدگانرا بطپيدن نگذارند

در دام تو افتاد دل فيض و مر او را

زين سلسله تا حشر رهيدن نگذارند

غزل شمارهٔ 343

عاشقان محو يار ميباشند

در غم عشق زار مي باشند

از برون گر شكفته و خندان

در درون سوگوار مي باشند

آنجماعت كز اهل معرفتند

در تماشاي يار مي باشند

منعمان در شمار روز شمار

پست و بي اعتبار مي باشند

در دو كون اهل دانش و بينش

در شمار خيار مي باشند

قوم دانا نماي اهل جدل

در جزا اهل نار مي باشند

اهل نخوت بروز رستاخيز

زار و پامال و خوار مي باشند

آنگروهي كه اهل معصيتند

نزد حق شرمسار مي باشند

اهل طاعت بقدر رتبه خود

هر يكي در شمار مي باشند

فيض در گفت وگوي يارانش

همه در كار و بار مي باشند

غزل شمارهٔ 344

عارفان از چمن قدس چو بوي تو كشند

خويش را بيخرد و مست بكوي تو كشند

چون بخورشيد فتد چشم حقايق بينان

برقع چشمهٔ خورشيد ز روي تو كشند

خستگانت بدرون ظلمات ار گذرند

هر طرف دست بيازند كه موي تو كشند

عاشقان با جگر سوخته و چشم پر آب

تشنه آب حياتي كه ز جوي تو كشند

هرچه بينند جمال تو در آن مي بينند

صورت و معني هر چيز بسوي تو كشند

سرو را در نظر آرند بياد قد تو

گرد گلزار بر آنند كه بوي تو كشند

هر ثنا هر كه كند در حق هر كس همه را

به له الملك وله الحمد بسوي تو كشند

روز ايشان بود آنگه كه برويت نگرند

شب زماني كه در آن طرهٔ موي تو كشند

سخن هر كه بهر سوي و بهر روي بود

همه را پخته و سنجيده بسوي تو كشند

لطف و قهر تو بكام دلشان يكسانست

مزهٔ نيشكر از تلخي خوي تو كشند

زاهدان درد كش جام هوا و هوس اند

عاشقان بادهٔ صافي ز سبوي تو كشند

هر كسي روي بسوئي باميدي دارد

آخر الامر همه رخت بسوي تو كشند

كمر بندگيت بسته سراپاي جهان

همه الوان نعم از سر كوي تو كشند

كبرياي تو بسي سر بسجود اندازد

صوفيان چونكه بجان نعرهٔ هوي

تو كشند

فيض فريادكنان بر اثر بانك رود

هر كجا ناله دلسوز ببوي تو كشند

غزل شمارهٔ 345

شوخ آهو چشم من چون روي در صحرا كند

بهر صيد از تير مژگان رخنه در دلها كند

تير آن ابرو كمان هرگز نمي گردد خطا

هر كرا گردد دچار اندر دل او جا كند

افكند تيري ز مژگان جانب نظارگان

تا براي عشق خود در هر دلي جا وا كند

تا نبگريزد شكار از دام او، چون صيد كرد

هر دلي را حلقهٔ از زلف خود بر پا كند

عكس صيادان كه صيد خويش را از پي روند

صيدش از پي ميرود تا شايدش پروا كند

عشق چون در دل كند جا پادشاه دل شود

چون غلامان عقل را در پيش خود برپا كند

هر چه خواهد ميكند در كشور دل شاه عشق

عقل را كو زهرهٔ تا حجتي القا كند

عشق صيادست و دلهاي خلايق صيد او

عقلهاي ما اسيرش تا چها با ما كند

عشق معشوقست و معشوقست عشق اي عاشقان

كو كسي تا اين سخن در خاطر او جا كند

فيض بس كن زين سخنها ترسم ارشوري كني

شعر خامت در ميان پختگان رسوا كند

غزل شمارهٔ 346

هر كه حرفي ز كتاب دل ما گوش كند

هر چه از هر كه شنيده است فراموش كند

تا ابد از دو جهان بيخبر افتد مدهوش

هر كه يك جرعه مي از ساغر ما نوش كند

لذت مستي بي باده ما هر كه چشيد

كي دگر ياد شراب و هوس هوش كند

هر كه ديد است رخ او ندهد گوش به پند

چشم خود وقف بر آن زلف و بناگوش كند

افسدوهاست شه عشق كه در قريهٔ دل

هرچه يابد همه را بيخود و مدهوش كند

ز آسمان بهر نثارش طبق نور آيد

سينهٔ خويش بر اسرار چو سرپوش كند

پخت دل ز آتش سوداي غم بيهوده

فيض مگذار كه اين ديك دگر جوش كند

غزل شمارهٔ 347

عشق استفاده از قلم و لوح حق كند

در مكتب خدا رخ خوبان سبق كند

عز قبول و رفعت اخلاص عشق راست

كو هر چه مي كند همه از بهر حق كند

هر كس كه از حرارت عشقش عرق نريخت

در ورطه كشاكش دنيا عرق كند

افلاك و انجمند اسير امير عشق

گه روشنايي آرد و گاهي غسق كند

گاهي طلوع و گاه زوال و گهي غروب

گاهي سحر گهي فلق و گه شفق كند

آنكس كه چار عنصر تن را بعشق سوخت

سلطان جانش حكم بر اين نه طبق كند

از حكم آنكه ماه تواند شكافتن

گردن اگر كشد سر خورشيد شق كند

علم از خدا چه كرد پي مكتب و كتاب

گه شرح ماسياتي و گه ما سبق كند

در دفتر سيه نبود نور عشق فيض

با مولوي بگوي كه ترك ورق كند

غزل شمارهٔ 348

آنكه باشد مست زهد او عيب مستان چون كند

خود بت خود گشته منع بت پرستان چون كند

از چنين روئي مكن بيهوده منعم زاهدا

هر كه دارد چشم با اين گوش با آن چون كند

طاعت حق بهر كام خود كني گوئي مرا

روز و شب گرد بتان گشتن مسلمان چون كند

قبله من گرچه اينانند مقصودم خداست

ور نه مرد ره دل اندر بند طفلان چون كند

تو خدا را ميپرستي بهر شير و انگبين

بندگي از بهر خوردن اهل ايمان چون كند

من خدا مي بينم اندر روي شاهد خط گواه

زانكه نا پاينده نور خويش رخشان چون كند

تو خدا را بهر خود خواهي من اينان بهر او

زاهدا انصاف خواهم منع اين آن چون كند

ميكنم دعوي حق بيني ولي اثبات آن

شاهد نابالغ و خط پريشان چون كند

فيض بس كن گفتگو شعر تر مستانه گو

شاعر صوفي سخن با خشك مغزان چون كند

غزل شمارهٔ 349

اي خنك آن نيستي كو دعوي هستي كند

با كمال عجز اظهار زبردستي كند

چون در آيد از ره معني بر اوج معرفت

در حضيض جهل معني افتد و پستي كند

هستي آن دارد كه هستي بخش هر هستيست او

غير او را كي رسد كو دعوي هستي كند

نيست هستي در حقيقت جز خداي فرد را

مستش ار دعوي كند هستي ز سر مستي كند

آن زير دستست كو قوت نهد در دستها

آنكه زور از خود ندارد چون زبردستي كند

رفعت آن دارد كه جز او جمله در فرمان اوست

هركه فرمان بر بود ناچار او پستي كند

جاهلست آنمست غفلت كو كند دعوي هوش

دعوي هوش آن كند كز عشق او مستي كند

آن نفس هشيار ميگردم كه گردم هست او

مست حق در يكنفس هشياري و مستي كند

مست مست حق بود هشيار هشيار خدا

غير اين

دو گر كند دعوي بد مستي كند

مي روم با پاي دل تا دست در زلفش زنم

اين دل من بهر من پايي كند دستي كند

غير زلف دلبران كس ديده چيزي را كه آن

مو بمو و تا بتا با دانگي سستي كند

در كف فيض آيد ار آن مايهٔ هر عقل و هوش

از نشاط و خرمي ناخورده مي مستي كند

غزل شمارهٔ 350

باده اي خواهم بدن مستي كند

چون بجام آيد بدن مستي كند

چون رسد بر لب نرفته در دهن

مو بمويم جان و تن مستي كند

باده اي خواهم كه جان بيخود كند

سهل باشد گر بدن مستي كند

باده اي خواهم كه از بوي خوشش

عشق حق در جان من مستي كند

از سرم بيرون كند ما و مني

ما و من بي ما و من مستي كند

كفر و ايمان هر دو گردد مست از آن

هم يقين هم شك و ظن مستي كند

باده اي كان بيخ غم را بر كند

حزن در بيت الحزن مستي كند

غلغل آن چون فتد در آسمان

هم زمين و هم زمن مستي كند

گر ملك نوشد فلك بيخود شود

عرش و كرسي بي بدن مستي كند

جرعهٔ بر خلق اگر قسمت كنند

پير و برنا مرد و زن مستي كند

زاهد و عابد اگر نوشند از آن

هر دو را سر و علن مستي كند

در چمن گر نفخهٔ زان بگذرد

بلبل و گل در چمن مستي كند

گر بدريا قطرهٔ افتد از آن

در صدف دُر عدن مستي كند

گر وزد بوئي از آن بر كوه قاف

جان عنقا در بدن مستي كند

جرعهٔ زان مي اگر روزي شود

فيض را بي ما و من مستي كند

غزل شمارهٔ 351

هر كه دارد درد عشقي ياد درمان كي كند

هيچ عاقل عيش خود را ماتمستان كي كند

هر كسي در عشق تازد عشق او را سر شود

وانكه عشقش شد بسامان فكر سامان كي كند

دل نميخواهد مرا با عاقلان هم صحبتي

مؤمن آئين عشق آهنگ كفران كي كند

هر ك ذوق بادهٔ عشق پريروئي چشد

آرزوي جوي و خم و حور و غلمان كي كند

ناصح ارمنع از چنين روئي كند بيهوده است

هركه دارد چشم با اين، گوش با آن كي كند

حرف خوبان ترك كن چون زاهدي بيني تو فيض

مرد زيرك

نزد آنان ذكر اينان كي كند

غزل شمارهٔ 352

گر زنم لاف از سخن شعر اين تقاضا مي كند

نيست لاف از خوي من شعر اين تقاضا مي كند

جاي لافست آنسخن كان وقت را خوش مي كند

شعر را اينست فن شعر اين تقاضا مي كند

دعوي عرفان و عسق و حرف هجران و وصال

برتر است از حد من شعر اين تقاضا مي كند

هرچه دل كرد آرزو و جان از آن ذوقي گرفت

آرم آنرا در سخن شعر اين تقاضا مي كند

گه مجاز آرم حقيقت مطلبم باشد از آن

گرچه دارم هر دو فن شعر اين تقاضا مي كند

گاه قصدم زينت دنياست از حسن بتان

كان بتست و راهزن شعر اين تقاضا مي كند

خط و خال و چشم و ابرو زلف و رخسار و دهان

هست رمزي از فتن شعر اين تقاضا مي كند

هست حق عقباي من حسن بتان دنياي من

گويم از هر دو سخن شعر اين تقاضا مي كند

نيست نيكو رد شعر فيض از صاحب دلان

گويد او گر ما و من شعر اين تقاضا ميكند

غزل شمارهٔ 353

عاقل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

غافل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

در فكر اويم صبح و شام در ذكر خير او مدام

كاهل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

حقم سراپا حق پرست بر من ندارد ديو دست

باطل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

ميلم هميشه سوي اوست سوئي بغير ازسوي دوست

مايل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

در كار آن خورشيدوش چشمم چو تير غمزه اش

كاهل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

برداشتم خود را ز پيش ديگر ميان او و خويش

حايل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

در عشق تا گشتم علم علمم فزايد دم بدم

جاهل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

هر چه او كند من راضيم هر چه او دهد من قانعم

سايل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

عشقش بود در جان چو

تن جز عشق او را فيض من

قابل نمي باشم دمي عشق اين تقاضا مي كند

غزل شمارهٔ 354

در كار دينم مرد مرد عقل اين تقاضا مي كند

وز شغل دنيا فرد فرد عقل اين تقاضا مي كند

تقويست زاد ره مرا علم است چشم و زهد پا

ره شاهراه مصطفي عقل اين تقاضا مي كند

دنيا نميخواهم مگر باشد تنم را ما حضر

تن مر كبستم در سفر عقل اين تقاضا مي كند

حرفي نخواهم زد جز آه اسرار مي دارم نگاه

دارم ز كتمان صد پناه عقل اين تقاضا مي كند

صد گون مدارا مي كنم تا در دلي جا ميكنم

دشمن ز سر وا ميكنم عقل اين تقاضا مي كند

احكام دين را چاكرم راه مبين را ياورم

بر خويشتن خود داورم عقل اين تقاضا مي كند

با اهل علمم گتفگوست و ز سركارم جستجوست

با جاهلانم خلق و خوست عقل اين تقاضا مي كند

چون غايت هرره خداست هرره كه ميپويم رواست

ليكن من و اين راه راست عقل اين تقاضا مي كند

من بعد فيض و عاقلي ترك هوا و جاهلي

فرمانبري بي كاهلي عقل اين تقاضا مي كند

غزل شمارهٔ 355

حق را نميگويم بعام علم اين تقاضا ميكند

آرم براي خام خام علم اين تقاضا مي كند

عامي اگر پرسد ز من عامي شوم من در سخن

گويم چرائي ناتمام علم اين تقاضا مي كند

برهان چو آرد پيش من برهان بود هم كيش من

حق را باو گويم تمام علم اين تقاضا مي كند

آيد چو از راه جدل باشد مرا هم اين عمل

برهان نيارم در كلام علم اين تقاضا مي كند

از نور مصباح يقين تا ره نه بينم مستبين

حاشا نهم در راه گام علم اين تقاضا مي كند

حرفي نيارم بر زبان از روي تخمين و گمان

مجزوم را سازم امام علم اين تقاضا مي كند

از عمر تا دارم نفس از ره نخواهم كرد بس

تا در جنان گيرم مقام علم اين تقاضا مي كند

سايل شوم بر هر دري پرسم زهر واپستري

شايد شوم از

فيض عام علم اين تقاضا مي كند

فيض و ره افتادگي تحصيل علم و سادگي

بر ساده نقش آيد تمام علم اين تقاضا ميكند

غزل شمارهٔ 356

افلاك را جلالت تو پست ميكند

املاك را مهابت تو پست ميكند

هر جا دلي كه عشق تو در وي كند نزول

هوشش ربايد و خردش مست ميكند

مر پست را عبادت تو ميكند بلند

مر نيست را ارادت تو هست ميكند

جان را ز آسمان بزمين لطفت آورد

لطف خفي شمارهٔ هر مست ميكند

علم رسا احاطه ذرات كاينات

تا قدر او بلند شود پست ميكند

سازد ز نطفه قدرت تو صورت عجب

تا جان كند شكار ز تن شست ميكند

تا ديده اش گشايد در ظلمت افكند

تا سر بلند گردد پا پست ميكند

بر اهل خير چون بگشايد دري بهشت

بر دوزخ آن گشاد دري بست ميكند

آزاري ارچه ميرسد از گردش سپهر

ليكن تلافي چو دلي خست ميكند

جاي حوادث است جهان بلند و پست

گاهي كند بلند و گهي پست ميكند

بيماريي چو دست دهد يا عدو دعا

سعي طبيب و كار زبر دست ميكند

هر دم كه فيض ميل جهان دگر كند

دستش گرفته است تو پا پست ميكند

غزل شمارهٔ 357

گاهي بغمزهٔ دلي آباد ميكند

گاهي بلطف غمزدهٔ شاد ميكند

آنكو زياد مي نرود يكنفس مرا

شادم اگر مرا نفسي ياد ميكند

بيچاره و شكست اسير بلاي عشق

دلرا درين قضيه كه امداد ميكند

گم گشتگان وادي خونخوار عشق را

سوي جناب دوست كه ارشاد ميكند

غم بر سر غم آمد و جاي نفس نماند

دل تنگ شد كه ناله و فرياد ميكند

در چشم من سراسر آفاق تيره شد

شام فراق بين كه چه بيداد ميكند

باد صبا بيار نسيمي ز كوي دوست

كاين بوي دوست عالمي آباد ميكند

بر من هر آنچه ميرود از محنت و بلا

جرم تو نيست حسن خدا داد ميكند

باداست نزد او سخن فيض و شعر او

كي او بدين وسيله مرا ياد ميكند

غزل شمارهٔ 358

زور بازوي يقينش رفع هر شك ميكند

هر كه اواز لوح هستي خويش را حك ميكند

طرقه العيني بمعراج حقايق ميرسد

هر كه خود را با براق عشق هم تك ميكند

اهل وحدت در جهان جز يك نمي بيند دلش

مشركست آنكو بعقل خود دو را يك ميكند

صيقلي كن لوح دلرا از رياضات بدن

صيقل دل چشم جانرا كار عينك ميكند

ناخن غيرت مزن بر دل كه زخم ناخنش

چار ديوار حصار جان مشبك ميكند

عقل خودبين افكند در دل ز فكرت عقدها

عشق را نازم كه دستش عقدها فك ميكند

عشق اگر بر موسي جانت تجلي آورد

صد چو طور هستي موهوم مندك ميكند

عشق اگر الملك لي گويد و گر خامش شود

مو بموي عاشقان فرياد لك لك ميكند

كور و كر را عشق چشم و گوش باقي ميدهد

كودن و افسرده را هم گرم و زيرك ميكند

من ندانم تير مژگان بر دلم چون ميزند

اينقدر دانم كه زخم سينه كاوك ميكند

ميزنم خود را به تيغ عشق بادا هر چه باد

يا ظفر با قتل كارم را بدو

يك ميكند

با كسي كو خالي از عشق است پر صحبت مدار

همنشين تأثير بسيار اندك اندك ميكند

چون درشتي مي كند دشمن تو نرمي پيشه كن

نرمي از دل كينها بيرون يكايك ميكند

حاش لله حاسدان را از من آزاري رسد

ليك حرف دل نشستم كار ناوك ميكند

دوستانرا بر درخت دوستي مي پرورد

لطف ايزد دشمنان را يك بيك چك ميكند

نيست فيض از تازه گويان و نه هم از شاعران

ليك كار تازه گويان اندك اندك ميكند

غزل شمارهٔ 359

غمزهٔ چشم پرفنت سحر حلال ميكند

بيسخن آن لب و دهان وصف جمال ميكند

بسكه ز معني جمال يافته صورتت كمال

جلوه ات از جمال خود سلب كمال ميكند

زينهمه حسن و دلبري بستن چشم چون توان

زاهد بي بصر عبث جنگ و جدال ميكند

كندن دل چه سان توان از رخ و زلف دلبران

صنع جمال آفرين عرض جمال ميكند

بيخبري ز حسن خود ورنه ز خويش ميشدي

كار تو نيست، ديگري غنج و دلال ميكند

بر دل هر كه بگذري روح رون كند گذر

بر دلت آنكه بگذرد ياد جبال ميكند

آن ستمي كه ميكني هر نفسي بجان فيض

دشمن اگر كند بكس در مه و سال مي كند

غزل شمارهٔ 360

سوي اين دون گدا آنشاه كي رو ميكند

التفاتي از سگش ميخواهم او كي ميكند

ميتوانستم كز او احوال دل گيرم ولي

گفتگو آن تند خوبا چون مني كي ميكند

در شب تاريك زلفش صد هزاران همچو من

گم كند گر دل يكي را جست وجو كي ميكند

از سر كويش كجا من ميتوانم پا كشيد

اين سر سودا پرستم ترك او كي ميكند

مردم از غم ايمسلمانان مرا آگه كنيد

با من آخر آشتي آن جنگجو كي ميكند

هر كه خورشيد رخش را ديده باشد يكنظر

ديدن غلمان و حوران آرزو كي ميكند

فيض در روي بتان مي بيند آيات خدا

ور نه در وصف بتان اين گفتگو كي ميكند

غزل شمارهٔ 361

اين دل سرگشته خود را جستجو كي ميكند

عمر شد سوي صراط الله رو كي ميكند

گر نباشد لطف حق يا بنده ره بين كي شود

گمرهانرا غير لطفش جستجو كي ميكند

كيست با طاعت بدل سازد گنه را غير او

خون آهو را بجز او مشكبو كي ميكند

اغنيا محتاج او، شاهان گدايان درش

اهل حاجت را نوازش غير او كي ميكند

صرصر قهرش غباري بر دلم افكنده است

ابر لطف او ندانم شست و شو كي ميكند

دوست در دل ميكند منزل، گر از خاشاك غير

روبي، اما هر خسي اين رفت و رو كي ميكند

هر كه او را رُفتن خاك درش روزي شود

تكيه بر ايوان جنت آرزو كي ميكند

هر كه بوئي از نسيم عشق بر جانش وزيد

طيب انفاس ملك با حور بو كي ميكند

فيض تا عاشق شد از لذت عقبا هم گذشت

با كسي از بهر دنيا گفت وگو كي ميكند

در دل دنيا طلب كي عشق سازد آشيان

طاير گلزار جان با خار خو كي مي كند

غزل شمارهٔ 362

اهل معني همه جان هم و جانان همند

عين هم قبله هم دين هم ايمان همند

در ره حق همگي هم سفر و همراهمند

زاد هم مركب هم آب هم و نان همند

همه بگذشته ز دنيا به خدا رو كرده

هم عنان در ره فردوس رفيقان همند

همه از ظاهر و از باطن هم آگاهند

آشكاراي هم و واقف اسرار همند

عقل كلشان پدر و مادرشان نفس كلست

همه ماننده بهم نادر و اخوان همند

همه آئينهٔ هم صورت هم معني هم

همه هم آينه هم آينه داران همند

مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار

چارهٔ درد هم و مايهٔ درمان همند

يكديگر را همه آگاهي و نيكوخواهي

در ره صدق و صفا قوت ايمان همند

همه چون حلقهٔ زنجير بهم پيوسته

دم بدم

در ره حق سلسله جنبان همند

بر كسي بار نه و باركش يكديگرند

خار جان و دل خويشند و گلستان همند

يكديگر را سپرند و جگر خود را تير

بدل خوش همه دشوار خود آسان همند

همه بر خويش ستادند و ستاد اخوان را

ماتم خويش و خرمي جان همند

دل هم دلبر هم يار وفا پيشه هم

چشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند

گر بصورت نگري بي سر و بي سامانند

ور بمعني نظر آري سر و سامان همند

هريكي در دگري روي خدا مي بيند

همچو آئينه همه واله و حيران همند

حسن و احسان يكي از ديگري بتوان ديد

مظهر حسن هم و مشهد احسان همند

همه در روي هم آيات الهي خوانند

همه قرآن هم و قاري قرآن همند

طرب افزاي هم و چاره هم در هر گاه

مايهٔ شادي هم كلبهٔ احزان همند

غزل ديگر اگر فيض بگويد بد نيست

شرح حال دگران را كه غم جان همند

غزل شمارهٔ 363

اين فقيهان كه بظاهر همه اخوان همند

گر به باطن نگري دشمن ايمان همند

جگر خويش و دل هم ز حسد مي خايند

پوستين بره پوشيده و گرگان همند

تا كه باشند در اقليم رياست كامل

در شكست هم و جوينده نقصان همند

واعظان گرچه بليغند و سخندان ليكن

گفتن و كردن اين قوم كجا آن همند

آه ازين صومعه داران تهي از اخلاص

كز حسد رهزن اخلاص مريدان همند

ساده لوحان كه ندارند زادراك نصيب

رسته اند از همه آفات و محبان همند

زاهد و عارف و عابد همه بر درگه حق

خواجه شأنان هم و بنده و سلطان همند

خوب رويان جهان مظهر لطفند ولي

مست چشمان هم و خسته مژگان همند

دردمندان مجازي كه جگر سوخته اند

چون نشستند بهم شمع شبستان همند

گاه سازند بهم گاه ز هم مي سوزند

همد مانند گهي گاه رقيبان همند

اهل صورت كه ندارند ز معني خبري

همه در

رشك زر و سيم فراوان همند

خويش با خويش چرا شور كند در تلخي

پنج روزي كه برين مائده مهمان همند

مجلسي را كه نه از بهر خدا آرايند

تا نشستند بهم رهزن ايمان همند

اهل بزمي كه در آن حضرت دانائي نيست

بملاهي و مناهي همه شيطان همند

فيض خاموش ازين حرف سخن كوته كن

از گروهي كه در ايمان همه اخوان همند

غزل شمارهٔ 364

خوش آنكه كشتگان غمش را ندا كنند

تا وعده هاي وفا را وفا كنند

آندم كه دوست گويد اي كشتگان من

از لذت خطاب ندانم چها كنند

در شور و وجد و رقص درآيند عاشقان

از شوق دوست جامه جان را قبا كنند

آندم كه دوست پرسش بيمار خود كند

دردش يكان يكان همه كار دوا كنند

سر گر بپاي دوست فشانند عاشقان

هر دم براي دادن جان جان فدا كنند

عشاق اگر الست دگر بشنوند ازو

بيخود شوند و تا بقيامت بلي كنند

گر فيض محو دوست شود حالت نماز

كروبيان قدس باو اقتدا كنند

غزل شمارهٔ 365

شاهدان گر جلوه بر ايمان كنند

كفر و ايمان هر دو را يكسان كنند

عارفان از عشق اگر گردند مست

رازها در سينه كي پنهان كنند

عاشقان را دوست هر دم جان نو

بخشد ايشان باز جان قربان كنند

زاهدان گر زان جهان هم بگذرند

اين جهان را روضهٔ رضوان كنند

عابدان گر بهر جانان جان كنند

عيش هاي نقد با جانان كنند

اهل دنيا گر ز صورت بگذرند

عيش را صافي و جاويدان كنند

عاقلان گر بگذرند از ننگ و نام

دردشان را عاشقان درمان كنند

گر مريدان پند پيران بشنوند

كار را بر خويشتن آسان كنند

واصلان از راه اگر گويند باز

سالكان را گيج و سرگردان كنند

آنچه با حكمت كنند اهل نظر

عاشقان با گفتهٔ فيض آن كنند

غزل شمارهٔ 366

دل عالم حسن تو كي رنج و تعب بيند

گر عالم عقل آيد صد عيش و طرب بيند

در عالم عقل آنكو چشم و دل او وا شد

گلهاي طرب چيند اسرار عجب بيند

از عقل اگر آرد رو سوي جناب عشق

از جلوهٔ هر مربوب رخساره رب بيند

آيات كلام حق آن خواند و اين فهمد

اين لذت لب يابد آن صورت لب بيند

ماند بكسي دانا كو روز ببيند حسن

خوانندهٔ بي دانش آنرا كه بشب بيند

اسرار طلب مي كن چون داد طرب ميكن

ور نه دهدت اجري چون صدق طلب بيند

سرباز درين نعمت تن ده بغم و محنت

در تربيت جان كوش تن گرچه تعب بيند

عارف كه بود گم نام از جاه و حسب ناكام

معروف شود آنجا صد نام و لقب بيند

گر رنج برد حاجي صد گنج برد حاجي

سهلست اگر در ره يغماي عرب بيند

گر فيض بود خشنود از هرچه ز حق آيد

حق باشد از او راضي پاداش ادب بيند

غزل شمارهٔ 367

آنان كه ره عالم ارواح بپويند

مردانه ز آلايش تن دست بشويند

بر فوق فلك رفته به جنات بر آيند

پويند گل از غيب و گل از خويش برويند

اين طايفه نورند و حياتند و وجودند

با هر كه نشستند چو جان در تن اويند

و آنان كه بود بسته تن پاي خردشان

هرگز گلي از عالم ارواح نبويند

زنگ تنشان ز آينه جان نزدايد

دل را ز گل عالم اجسام نشويند

اين طايفه موتند و عدم ظلمت و جهلند

بر بي خرديشان سزد ارواح بمويند

و آنان كه نه اينند و نه آن مثل من و تو

در كش مكش اين دو نه پشتند نه رويند

چوگان قضا سوي زبرشان ببرد كه

افتند گهي زير سراسيمه چو گويند

رفتن نتوانند و بمقصد نگرانند

نصف دلشان شاد كه از راه

بكويند

عزمي كه دو جا بستن كار زنانست

مردان خدا فيض چنين راه نپويند

غزل شمارهٔ 368

يار را با تو كار خواهد بود

كارها را شمار خواهد بود

هر چه پنهان بود شود پيدا

ليل جانرا نهار خواهد بود

آنكه خفته است شب چه روز شود

آگه و هوشيار خواهد بود

هر كه كاري نميكند امروز

حال فرداش زار خواهد بود

كار اگر زار باشدت فردا

با خودت كار زار خواهد بود

بي حسابي كه ميكني يك يك

در حساب و شمار خواهد بود

هر كه با نفس خود جهاد نكرد

حسرتش بي شمار خواهد بود

هر كه در كارهاي خود نرسيد

سخرهٔ انتظار خواهد بود

هر كه ميران كار خود سنجيد

خاطرش را قرار خواهد بود

هر كه مست شراب دنيا شد

تا ابد در خمار خواهد بود

هر كه مشتاق آخرت باشد

رحمت او را نثار خواهد بود

اختيار ار بحق سپرد اينجا

مالك اختيار خواهد بود

ور بود اختيار را مالك

سخرهٔ اختيار خواهد بود

در ازل شرم اگر نشد روزيش

تا ابد شرمسار خواهد بود

اين غزل در جواب مولانا

فيض را يادگار خواهد بود

غزل شمارهٔ 369

غم فراق تو اي دوست بي شمار بود

بدل چو غصه گره شد يكي هزار بود

نهان كنم غم عشق تو را چو جانم سوخت

كه تا دلم بدرون شمع اين مزار بود

به هيچ چيز بجز وصل يار خوش نشود

دل ار خوش است بغيري ببوي يار بود

خوشا دلي كه بجز حق بكس نگيرد انس

اگر غمي رسدش دوست غمگسار بود

ز سينه مي نگذارم كه غم برون آيد

چو غمگسار بود دوست خوشگوار بود

درون سينه بدل راز خويش مي گويم

دمست پرده در او سينه رازدار بود

بآب و تاب چو آيد برون ز دل سخني

بمعني آتش و در صورت آبدار بود

مرا چه حد كه كنم دعوي محبت و قرب

بدر گهي كه سر سروران بدار بود

شود عزيز ابد آنكرا دهي عزت

نهي چو داغ مذلت هميشه خوار بود

چو لطف تو نبود سعي كس ندارد

سود

اگر صيام و قيامش يكي هزار بود

دعا اثر نكند تا عنايتت نبود

هزار اختر سعد ارچه در گذار بود

اگر نخواسته باشي نجات عاصي را

شفاعت شفعا را چه اعتبار بود

بدست خواهش تست اختيار مختار است

چو تو نخواهي كس را چه اختيار بود

دلم چو سير كند در حقايق ملكوت

ز وعظ واعظي و شاعريم عار بود

بمجلسي كه شمارند اهل عرفان را

ز فيض دم نتوان زد چه در شمار بود

غزل شمارهٔ 370

بي تو يكدم نمي توانم بود

خستهٔ غم نمي توانم بود

ذرهٔ تا ز من بود باقي

با تو همدم نمي توانم بود

بي لقايت نمي توانم زيست

با لقا هم نمي توانم بود

نظري كن مرا ز من بستان

همدم غم نمي توانم بود

بنگاهي بلند كن قدرم

بيش ازين كم نمي توانم بود

تا بكي غم خورم كه غم نخورم

در غم غم نمي توانم بود

جام گيتي نماي عشقم ده

كمتر از جم نمي توانم بود

عشق سورست و عقل ماتم من

زار ماتم نمي توانم بود

فيض ميگويد مزن دم سرد

واقف دم نمي توانم بود

غزل شمارهٔ 371

سر چو بي عشقست ننك جان بود

دل كه بي دردست نام آن بود

دل كه در وي درد نبود كي دلست

جان چه سوزي نبودش كي جان بود

دل ندارد جان ندارد هيچ نيست

هر كسي كه بيغم جانان بود

جان ندارد غير آن كو روز و شب

آتش عشقيش اندر جان بود

دل ندارد غير آنكو همچو من

داغ عشقي در دلش پنهان بود

دردها را عشق درمان ميكند

گرچه درد عشق بيدرمان بود

داغها را عشق مرهم مي نهد

زانكه داغ عشق مرهم دان بود

عشق باشد مرد را سامان و سر

خود اگرچه بيسر و سامان بود

عشق اگرچه خود ندارد خان و مان

عاشقانرا عشق خان و مان بود

آخر از عاشق جنون طاهر شود

دود آتش فيض چون پنهان بود

غزل شمارهٔ 372

تا چند بزنجير خرد بند توان بود

بي بال و پر شور جنون چند توان بود

با بي خبران بي بصران چند توان زيست

در زمرهٔ كوران و كران چند توان بود

گر چشم تماشاي جمال تو نداريم

با حسرت ديدار تو خرسند توان بود

گر نيست بدان زلف دو تا دست رس ما

خود موي توان گشت و در آن بند توان بود

با عشق رخت هر چه بخواهي بتوان كرد

ديوانه توان ز بست خردمند توان بود

ما طاير قدسيم و ز خلوتگه انسيم

پا بستهٔ اين كهنه قفس چند توان بود

حيفست كه جز بندگي نفس كند كس

چون بر سر ارواح خداوند توان بود

گر فيض جنون شامل حال تو شود فيض

با عيب سرا پاي هنرمند توان بود

با موج محيط غمش آرام توان داشت

با شورش سوداش خردمند توان بود

غزل شمارهٔ 373

چون غم غم عشق تو بود زار توان بود

چون عز همه عزّ تو بود خوار توان بود

بازار جهان را چو غمت نيست متاعي

هرچند فروشند خريدار توان بود

گر عافيت اينست كه اين پنجه آن راست

شكرانه بيماري بيمار توان بود

يكذره گر از مهر تو نايد بدل و جان

بر هر دو جهان قاسم انوار توان بود

يكدم گر از آن زلف دو تا بوي توان برد

عمري دو جهان را همه عطار توان بود

در ميكده لطف تو بي خويش توان زيست

در مصطبهٔ قهر تو هشيار توان بود

در حضرت قهر تو خطائي نتوان كرد

در مشهد عفو تو خطاكار توان بود

گر باغ تماشاي ترا در نگشايد

در حسرت آن در پس ديوار توان بود

گر روي تو در خواب نمايند بعشاق

حاشا دمي از شوق تو بيدار توان بود

چون ناصر مستان ز خود رسته تو باشي

منصور توان بودن و بردار توان بود

اي فيض طلب كن كه طلب چون طلب

اوست

گر بيهده باشد كه طلب كار توان بود

غزل شمارهٔ 374

عيد است و هركس از غلط غيري گرفته يار خود

مائيم و در خود عالمي دار خود و ديار خود

داريم با خود گفتگو داريم در خود جستجو

خود بيدل و در خويشتن جويندهٔ دلدار خود

گم كردهٔ خويشيم ما از خلق در پيشيم ما

از ما ببر تعليم كار آنگاه شو سر كار خود

گفتي كه دشوار است كار دشوار كار خود خودي

خود را مبين حق را ببين آسان كن اين دشوار خود

از خود علم افراشتي خود را كسي پنداشتي

كس اوست تو خود تا كسي بگذر ازين پندار خود

دل را خودي بارست بار جانرا خودي عارست عار

ما بيخودان وارسته ايم از بار خود از عار خود

ما بار بر كس كي شويم بار كسان هم ميكشيم

بار دو عالم را بدوش برداشته با بار خود

نوروز و هركس هر طرف با دلبري و چنگ و دف

فيض و غم و شبهاي تار با نالهاي زار خود

غزل شمارهٔ 375

در سر بوالهوس نگر چون شر و شور ميرود

در دل ماست يار دل بر ره دور ميرود

در سر چون درا درا نالهٔ عاشقان شنو

قافله خيال بين سوي صدور ميرود

عشق بهر كه داد جان رست ز خاك و خاكدان

زاهد مرده دل ز گور هم سوي گور ميرود

هر كه ز عشق يافت جان يافت حيات جاودان

او نه بميرد ار بمرد زنده بگور مي رود

ني غلطم كجا چو كور از پي نور حق شتافت

موسي وقت خويش شد جانب طور ميرود

هيچ نيافت آنكه او لذت عاشقي نيافت

گر همه در بهشت يا در بر حورد ميرود

اين دل پختگان عشق جانب حق همي رود

وان دل زاهدان خام سخت صبور ميرود

آتش عشق مرد را پخته و سرخ رو كند

خام فسرده را صلا گربه تنور ميرود

هست بهر خم

فلك باده و نشأه دگر

هركه نه مست عشق شد مست غرور ميرود

فيض چو دل بعشق داد بر سر غصه پا نهاد

شاد شد از سرور باز سوي سرور ميرود

غزل شمارهٔ 376

در سر شوريده سودا ميرود

كز كجا آمد كجاها ميرود

و آنكه عاقل خوانيش در كارها

در خيالش سود و سودا ميرود

گه در آتش ميرود گاهي در آب

خاك بر سر در هواها ميرود

هيچ در پيش و پس خود ننگرد

در بلاهايي محابا مي رود

خواجه باهوش آي و كاريار بين

حرف سوق و سود و سودا ميرود

خواجه بيهوشست و كارش در زيان

عمر رفت و خواجه رسوا ميرود

دي برفت امروز هم باقي نماند

جان بفردا مي رسد يا ميرود

اين نفس را پاس بايد داشتن

كاين نفس از كيسهٔ ما ميرود

جان بجانان تازه ميكردم بدم

ور نه جان بي جان ز دنيا ميرود

گوشها بسته است فيضا لب ببند

كاين سخنهاي تو بي جا مي رود

غزل شمارهٔ 377

چون سخن از دلبر ما ميرود

شاهدان را رنگ سيما ميرود

چون حديث يار بي پروا كنيد

اين دل شوريده از جا ميرود

در دل ما آ تماشا كن به بين

تا چه شور و تا چه غوغا ميرود

وين سر شوريده ما را نگر

دم بدم تا در چه سودا ميرود

دل هنوز از هيبت روز الست

مي تپد هر لحظه از جا ميرود

چون بلي گفتيم در روز نخست

بر سر ما اين بلاها ميرود

يكنظر آن لعل ميگون ديده ام

خون هنوز از ديده ما ميرود

يار آمد گفتگو را بس كنيم

صحبتش از كيسه ما ميرود

ني غلط كي يار آيد سوي ما

در سر ديوانه سودا ميرود

ز آتش هجران جانان هر سحر

دود آه فيض بالا ميرود

غزل شمارهٔ 378

هر كجا آن ماه سيما ميرود

بس دل و بس دين بيغما ميرود

گر بصحرا رفت دريا مي شود

ز آب چشمي كان بصحرا ميرود

ور بدريا ميرود خون مي شود

بس كه خون دل بدريا ميرود

سرو آزادي نخواهد بعد از اين

گر بباغ آنسرو بالا ميرود

ميشود گل رنگ رنگ از شرم اگر

در چمن بهر تماشا ميرود

زلف و گيسو چون پريشان مي كند

در سر شوريده سودا ميرود

نشنود دل پند واعظ لب ببند

اين سخنهاي تو بيجا ميرود

از مي لعل شكر ريز لبش

بر زبان فيض اينها ميرود

غزل شمارهٔ 379

زنده دل از چه رو بدن عالم نور ميرود

جاهل مرده دل ز گور هم سوي گور ميرود

طالب نشأه بقا سوي خدا روان شود

دستهٔ نشأه فنا سوي ثبور ميرود

هركه درين سرا بديد نشأه آخرت، بديد

در ره او ز پيش و پس رايت نور ميرود

وانكه ز نشأه دگر كور بود درين سرا

چون برود ازين سرا هم كر و كور ميرود

هر كه ز تقويش لباس افسر علم بر سرش

وانكه بمعصيت تنيد ناقص و عور ميرود

هركه ز كينه و حسد آتش خشم بر فروخت

او ز تنور آتشي سوي تنور مي رود

سوي بهشت ميرود هركه باختيار مرد

قعر جحيم جا كند آنكه بزور ميرود

هركه بخشم مبتلا راست چو مار مي شود

و آنكه اسير حرص شد خوار چو مور ميرود

غفلت فيض بين كه چون غره گفتگو شده

ماتم خود گذاشته در پي سور ميرود

غزل شمارهٔ 380

زحمت مكش طبيب كه اين تب نميرود

بي شربت بنفشهٔ آن لب نميرود

تا بي ز مهر در دلم آنمه فكنده است

تا تاب او ز دل نرود تب نميرود

بيمار عشق به نشود جز به وصل دوست

اين درد دل بناله يا رب نميرود

تا چند در فراق برم انتظار وصل

آن روز خود نيامد و اين شب نميرود

بار فراق چند تواند كشيد دل

اين جان سخت بين كه ز قالب نميرود

ساقي بيا و لب به لبم نه كه اين خمار

از سر بغير جام لبالب نميرود

عشق بتان وسيله عشق خداست ليك

فيض از وسيله جانب مطلب نميرود

غزل شمارهٔ 381

اگر سوي شام ار بري ميرود

اجل آدمي را ز پي ميرود

دلا سازره كن كه معلوم نيست

كزين خاكدان روح كي ميرود

دي عمر آمد بهاران گذشت

بهاران گذشتند و دي ميرود

بهر جا دلت رفت آنجاست جان

سرا پاي دل را ز پي ميرود

دل تو چه شخص و تنت سايه است

بهر جا رود شخص في ميرود

دل اندر خدا بند و بگسل ز خلق

كه آخر همه سوي وي ميرود

از آن روي دل در خدا كرد فيض

كه لاشيء دنبال شيء ميرود

غزل شمارهٔ 382

كجا ميرود روح و كي ميرود

كجا و كي از پيش وي ميرود

كجا و كي و كي بود روح را

كه اين هر دو تن راز پي ميرود

زامر خدايست روح و خدا

كي آيد بجائي و كي ميرود

چو بيخود شوي داني اين راز را

كه در بيخودي دل بوي ميرود

مي عشق آگاه سازد ترا

كه غفلت بدين گونه مي ميرود

بجز مستي و عشق و شور جنون

ز پيش تو اين كار كي ميرود

دمي سوي ما آ تماشاي را

ببين تا چه غوغاي مي ميرود

چنين بر زمين ريخت خم مي ز خويش

چنان بر فلك هاي و هي ميرود

كه تا پشت ماهي رسيده است مي

كه تا زهره آواز ني ميرود

دمي فيض را چون برآيد چنين

خرد را دگر كي ز پي ميرود

غزل شمارهٔ 383

بر درگه تو حاجت خلقان روا شود

آنرا كه تو براني ازين در كجا شود

خود را چو حلقه بر در لطف تو ميزنم

باشد بروي من در لطف تو وا شود

آنرا كه رد كني زدر خويش بولهب

وانگو تواش قبول كني مصطفي شود

امر ترا كسي نتواند خلاف كرد

هر كو سر از قضاي تو پيچد كجا شود

بيچاره گمرهيكه كشد سر ز طاعتت

گردد دلش سياه و اسير غمي شود

فرخنده رهروي كه اطاعت كند ترا

چشم دلش بعالم انوار وا شود

در بندگيت هر كه ره صبر مي رود

او از حضيض صبر بر اوج رضا شود

درهاي خير روز نخستين گشودهٔ

اميد هست روز پسين نيز وا شود

از ماندهٔ مواهب تو خورده چاشني

نوميد كي شود دل غمگين چرا شود

از فيض بحر جود بسيار برده ايم

داريم چشم آنكه دگر هم عطا شود

هر نعمتيكه لطف كني از ره كرم

توفيق ده كه شكر يكايك عطا شود

ما گرچه نيستيم سزاي كرامتي

ليك از تو تا سزاي سزد گر سزا شود

گر هرچه

آوريم بدين در همان بريم

اي واي ما كه روز قيامت چها شود

ما بندهٔ در تو و شرمنده توايم

داري روا كه عاقبت ما هبا شود

فيض است و در گه تو از اين در رود كجا

كام حوايج همه زين در روا شود

غزل شمارهٔ 384

من در او ميزنم امروز، باشد وا شود

گر تو داري صبر زاهد، باش تا فردا شود

ميزنم بر شمع رويش خويش را پروانه وار

تا بسوزم در جمالش لاي من الا شود

آب چشم آخر بخواهد بردنم تا كوي دوست

قطره قطره جمع گردد عاقبت دريا شود

پرتوي از مهر رويت گر بتابد بر زمين

بگذرد از آسمان عرش برينش جا شود

زلف اگر از روي چون خورشيد يكسو افكني

از فروغ نور رويت هر دو عالم لا شود

گر صبا از زلف مشگينت نسيمي آورد

عاشقان را مو بمو آشفته و شيدا شود

گر بميدان دست آري سوي چوگان در زمان

صد هزاران گوي سر از هر طرف پيدا شود

از غلاف مهر تيغ قهر چون بيرون كشي

بهر سبقت در ميان عاشقان غوغا شود

چشم مستت گر نظر بر نرگسستان افكند

ديدهٔ نرگس ز فيض آن نظر بينا شود

در وجودش كي تواند كرد شك ديگر كسي

آن دهان نيست هستت گر بحرفي وا شود

ناصحا عيب من بي دل برسوائي مكن

هر كسي كو عشق ورزد لاجرم دانا شود

جان بخواهي داد فيض آخر تو در سوداي او

آري آري اهل دلرا سر درين سودا شود

غزل شمارهٔ 385

اي خوش آن صبحي كه چشمم بر جمالت وا شود

يا شب قدري كه در كوي توام ماوا شود

بيش ازين ايجان نيارم صبر كردن در برون

بر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود

هم در امروز از وصالم شربتي در كام ريز

نيست آرام و شگيبائيم تا فردا شود

من بخود كي راه يابم سوي آن عاليجناب

هم مگر لطف تو پر گردد عنايت پا شود

گر كشم در ديده خاك پاي مردان رهت

كام و كام منزل اين راه را بينا شود

گر در آتش بايدم رفتن در اين ره ميروم

تا چو ابراهيم آن آتش

گلستان ها شود

موسي جانرا اگر گردن نهد فرعون نفس

چشمهاي حكمت از سنگ دلش پيدا شود

بي تعلق چون مسيحا زي تو در روي زمين

تا فراز آسمان چارمينت جا شود

گر عنان اختيار خود نهي در دست او

لقمهٔ سازد ترا اين نفس و اژدرها شود

گر ز بهر شهوت دنيا در آئي در غضب

نفس فرعونت در آتش از ره دريا شود

گام نه بر گام مردان رهش مردانه فيض

گر همي خواهي كه در بزم وصالت جا شود

غزل شمارهٔ 386

رخ برافروزي دل من شعله اخگر شود

وربپوشاني زمن اين هر دوخاكستر شود

طاعتش ناقص بماند هر كه ابرويت نديد

هر كه بسم الله نخواند كار او ابتر شود

هر كه بنيد روي ميمون ترا هر بامداد

تا ابد هر روز و هر دم كار او بهتر شود

ديدهٔ دل هر كرا افتد بخط سبز تو

از طراوت سربسر بوم دلش اخضر شود

باغ رويت هر كه ديد ايمان بجنت آورد

ور بود مؤمن بفردوس برين رهبر شود

هر كه در هجرت فتد ايمان بدوزخ آورد

ور بود مؤمن بنار ايمانش محكمتر شود

هر كه بيند لعل نوشين ترا وقت سخن

در حلاوت غرق گردد سربسر شكر شود

هر كه بيند چشم و ابروي ترا وقت نگاه

خسته و مست اوفتد هم آب و هم آذر شود

دل كه در بند غمت افتاد شد درّ يتيم

قطرهٔ باران چو افتد در صدف گوهر شود

بهر دانش عاشقان را حاجت استاد نيست

هر كه ورزد عشق بي استاد دانشور شود

اي خوش آنروزي كه بازم درره عشق توسر

هر كه در عشق خدابي سر شود سرورشود

من نميدانم چه بايد كرد تا برخاك فيض

كيمياي

پرتو لطف تو افتد زر شود

غزل شمارهٔ 387

تا بكي اين نفس كافر كيش كافرتر شود

تا بچند اين ديدهٔ بي شرم ننگ سر شود

بس فسون خواندم برين نفس دغا فرمان نبرد

بس نصيحت كردمش شايد بحق رهبر شود

عمر خودرا صرف كردم درفنون علم وفضل

تا بود چشم دلم از علم روشن تر شود

بر من اين علم و هنردرهاي رحمت را ببست

ديده هرگز كس كليد قفل قفل در شود

گفتم آخر ميكنم كاري كه بهتر باشد آن

من چه دانستم كه آخر كار من بدتر شود

اي خدا رحمي بكن بر بنده بيچاره ات

بد بود نيكوش كن نيكوست نيكوتر شود

بنده را ارشاد كن شايد رسد در دولتي

هر كرا مرشد تو باشي زآسمان برتر شود

آنكه قابل نيست زار شاد تو قابل مي شود

ور بود قابل زارشاد تو قابل تر شود

دانشي را لطف كن كزوي محبت سرزند

شايد از اكسير عشقت اين مس من زر شود

عزم و اخلاصي بده تا معرفت گيرد كمال

معرفت كامل چوشد اخلاص كاملتر شود

چو نشود اخلاص كاملتر رسد سلطان عشق

آنچه بود افسار درسربعد از اين افسر شود

سهل وآسان كي دهددست اينچنين گنجي مگر

پاي تا سر زاري و افغان چشم تر شود

تا نباشد بندهٔ را عزم و اخلاص علي

كي اميرالمومنين و نفس پيغمبر شود

سالها بايد بگردد آفتاب و مشتري

تا كه در برج سعادت نطفه حيدر شود

در زمين دل بكار اي فيض تخم معرفت

پس زچشمش آب ده تا ريشه محكمتر شود

پس بچين از شاخسارش ميوه هاي گونه گون

كز لطافت رشك باغ و جنت و كوثر شود

غزل شمارهٔ 388

بتاب عارض تا مهر جان بهار شود

بتاب زلفان تا ليل دل نهار شود

تمام روي تو نتوان بيك نظر ديدن

اگرچه بهر نظر چشم كس چهار شود

ستارهٔ بنما يا هلالي از رويت

كه قرص بدر خجل آفتاب خوار شود

بكف نهاده سر خود وصال ميخواهم

كدام تا بر تو زيندو اختيار شود

براي دوست بود جانكه در تنست مرا

براه دوست فتم چون تنم غبار شود

بيا كه تا غم شبهاي هجر عرض كنم

كه گر بسينه بماند يكي هزار شود

بيا و درد دل من يكي يكي بشنو

تو چون نهي بلبم گوش خوشگوار شود

دمي چو شاد شوم ان يكاد ميخوانم

ز شش جهت كه مبادا غمي دچار شود

من و غميم بهم دشمنان يكديگر

ز كار زار مبادا كه كارزار شود

اگر بوصف در آرم غم فراق ترا

ز بان وصف شود شعله دم شرار شود

رود چو جان ز تنم دل ز غم همان سوزد

درون خانهٔ تن شمع اين مزار شود

بنزد دوست رواي فيض يك بيك بشمر

شمرده گر نشود غصه بيشمار شود

غزل شمارهٔ 389

دل بستم اندر مهر او تا او براي من شود

بيگانه كشتم از دو كون تا آشناي من شود

مهرش بجان ميكاشتم تا بر دهد مهر و وفا

دردش بدل مي داشتم كاخر دواي من شود

او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتم

كي گفتمي كان بي وفا جور و جفاي من شود

پروردم آن بالا بناز تا كش شبي در بر كشم

كي اين گمان بردم كه او روزي بلاي من شود

گفتم نخواهد كرد او بر من كسي را اختيار

كي گفتم او را مدعي آخر بجاي من شود

گشتم بدل خار غمش كارد گل شادي ببار

در خاطرم كي ميخليد كو غم فزاي من شود

گفتم تواند بود فيض در خدمتت بندد كمر

گفتا شود

تاج سران گر خاك پاي من شود

غزل شمارهٔ 390

يار اگر آشنا شود چه شود

بخت اگر يار ما شود چه شود

گر ز خمخانهٔ مي وصلش

جرعهٔ قسم ما شود چه شود

گر دل خستهٔ مرا اي جان

غمزه ات غمزدا شود چه شود

نفسي گر بر آورم با تو

تا دل از غصه وا شود چه شود

در ره چون تو غمگساري اگر

دل و جانم فدا شود چه شود

مرغ روحم كه طاير قدس است

زين قفس گر رها شود چه شود

چون حجاب من از منست اگر

اين من از من جدا شود چه شود

اين سبو بشكند درين دريا

بحر بي منتها شود چه شود

فيض از هر دو كون بيگانه

با تو گر آشنا شود چه شود

غزل شمارهٔ 391

؟عشق توبه شكستيم تا دگر چه شود

دلي بعهد تو بستيم تا دگر چه شود

شديم باز گرفتار دانهٔ خالي

ز دام توبه بجستيم تا دگر چه شود

بيك نگاه كه كردي ز خويشتن رفتم

ز چشم مست تو مستيم تا دگر چه شود

گرفته ساغر مي ترك زاهدي كرديم

شراب خانه نشستيم تا دگر چه شود

عنان به مستي داديم تا چه پيش آيد

ز هوشياري رستيم تا دگر چه شود

فكنده سبحه ز دست در هواي مغبچكان

بسو منات نشستيم تا دگر چه شود

براي آنكه مگر با خداي پيونديم

ز هر دو كون گسستيم تا دگر چه شود

نبود غير دلي فيض را و آنرا هم

بشست زلف تو بستيم تا دگر چه شود

غزل شمارهٔ 392

گر پذيري تو ز من جان چه شود

كار بر من كني آسان چه شود

دل ز من بردي و جان شد مشتاق

گر فداي تو شود جان چه شود

برقع از روي چو مه بر گيري

تا شوم واله و حيران چه شود

از گلستان رخ و زلف تو من

گر بچينم گل و ريحان چه شود

گر دهانرا بسخن بگشائي

تا برم قند فراوان چه شود

ساقي چشم تو گر باده دهد

تا خرد مست شود زان چه شود

فكني ز آن لب شيرين شوري

در نهاد شكرستان چه شود

بر لبم لب بنهي تا آبي

كشم از چشمهٔ حيوان چه شود

گره از زلف اگر بگشائي

تا شود خلق پريشان چه شود

سر فيض ار بودت تا از تو

شودش كار بسامان چه شود

بنوازي تو اگر موري را

تا شود رشك سليمان چه شود

غزل شمارهٔ 393

رو بحق آوري اي جان چه شود

نروي همره شيطان چه شود

راه بيراه هوا چند روي

روي اندر ره ايمان چه شود

راه تقوي و ورع گر سپري

پند گيري تو ز قرآن چه شود

از هوس سر بهوا تا كي و چند

گر كني كار بفرمان چه شود

خويش را گر تو بطاعت بندي

بگسلي رشته عصيان چه شود

توبه ها چند كني و شكني

نكني گر تو گناهان چه شود

اول انديشه كني تا آخر

نشوي زار و پشيمان چه شود

از دل ار خار هوس دور كني

تا برويد گل و ريحان چه شود

گر بخلقاني و قرصي سازي

ندهي زحمت خلقان چه شود

گر گذاري برياضت تن را

كم كني طعمه كرمان چه شود

جان و دل چند دهي درد خري

گر گرائي سوي درمان چه شود

فيض بيهوده كني جان تا كي

جان دهي در ره جانان چه شود

غزل شمارهٔ 394

شود شود كه دلم سوي حق ربوده شود

بجذبهٔ همه اخلاق من ستوده شود

شود شود كه روان سوي حق روان گردد

بساق عرش دو دست اميد سوده شود

شود شود نفسي ديدهٔ دلم در عرش

بناز بالش برد اليقين غنوده شود

شود شود كه رسد بوي حق ز سوي يمن

چنانكه هوش ز سر جان ز تن ربوده شود

شود شود كه بجائي رسم ز رفعت قدر

كه آسمان و زمينم چو دود توده شود

شود شود كه مصيقل شود بعلم و عمل

غبار شرك ز مرآت جان زدوده شود

شود شود كه عبوديتم شود خالص

بصدق بندگي اخلاصم آزموده شود

شود شود كه نسيمي ز كوي دوست وزد

ز روي چهرهٔ جان پرده ها گشوده شود

شود شود كه بر افتد حجاب نا سوتم

جمال شاهد لاهوتيم نموده شود

شود شود كه بمفتاح عشق و دست نياز

دري ز عالم غيبم بدل گشوده شود

شود شودكه كشم سرمهٔ ز نور يقين

بود كه بينش

چشم دلم فزوده شود

شود شود كه شود فيض يكنفس خاموش

بود ز عالم بالا سخن شنوده شود

غزل شمارهٔ 395

ز نكتهاي بيانت خرد فزوده شود

ز لطف هاي نهانت نبوده بوده شود

چو نكتهٔ شنوم زان دهان پنهاني

دري ز غيب بروي دلم گشوده شود

به گوهر سخني زان لب عقيق مرا

هزار عقده مشكل ز دل گشوده شود

جمال شاهد غيبي بچشم حق بينان

عيان در آئينهٔ طلعتت نموده شود

نموده چهره در آئينهٔ جمالت حق

كه صدق بندگيم در تو آزموده شود

اگر نهي ز سر لطف بر سرم دستي

ز رفعت اين سر پستم بچرخ سوده شود

بيا و اين يد بيضا بسينهٔ من نه

بود ز زنگ كدورت دلم زدوده شود

جمال تو ز سر اهل دل ربايد هوش

بمن نماي كه هوشم ز سر ربوده شود

خوشا دمي كه بيك جلوه ام كني بي خود

نبوده بوده مرا بوده ام نبوده شود

سرم چو خاك شود بر سر رهي افتم

بود گذر كني آنجا بپات سوده شود

ز زلفهاي بلندت خرد ز دست رود

ز حلقهاي كمندت جنون فزوده شود

گهي هلال و گهي بدر در سر زلفت

نمايد ار بنسيمي زهم گشوده شود

بچشم پاك چو بيند بروي خوب تو فيض

جمال شاهد لاريبيش نموده شود

زبان به بندم از اين پس ز گفتگو شايد

ز پستهٔ شكرينت سخن شنوده شود

غزل شمارهٔ 396

شود كه از دهنت بوسهٔ ربوده شود

شود كه از دل من عقدهٔ گشوده شود

شود كه فاش شود سر آن دهان نهان

ز تنگناي عدم نكتهٔ شنوده شود

شود كه دل ز وصالت بمدعا برسد

غبار حسرت ازين آينه زدوده شود

شود كه تيغ كشي و بدارمت گردن

توجه تو و عشق من آزموده شود

شود كه بر قدمت سر نهم بزاري زار

ترحمي كه بدل داري آن نموده شود

شود كه بار دهي تا كه سر نهم برهت

بخاك راهگذار تو جبهه سوده شود

شود كه آتش عشقت بسوزد اين تن من

برهگذار تو خاك سياه توده شود

شود كه

دست اميدم بمدعا برسد

ز كار بسته من عقدها گشوده شود

محال باشد اي فيض اين كه عاشق را

بدن به بستر راحت دمي غنوده شود

غزل شمارهٔ 397

جور ز حد ببر مگو جور زياد ميشود

از نظري بروي تو جور تو داد ميشود

جور و جفا ز تو رواست هرچه تو ميكني بجاست

گر تو همه وفا شوي حسن كساد ميشود

جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نكوست

هست جفا صلاح حسن گرنه فساد ميشود

لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز كار

حسن چو جلوه ميكند عشق زياد ميشود

نيست مرا بجز تو كس مونس من توئي و بس

غم بدلم چو ميرسد دل بتو شاد ميشود

برك و نواي من توئي باد صباي من توئي

عقده غنچه دلم از تو گشاد ميشود

چون تو بياد آئيم خود بروم زياد خود

فيض در آن زمان همه معني ياد ميشود

غزل شمارهٔ 398

خواست دلم كه ماتمم سور شود نميشود

از سرم آتش هوا دور شود نميشود

از سر بوالهوس هوس جز غم عشق كي برد

ظلمت شب بغير روز نور شود نميشود

مهر بتان دلفريب عقل ز سر نمي برد

مستي باده هوس شور شود نميشود

آنكه چشيد ذوق مي ميل بزهد كي كند

ديده كه ديد روي دوست كور شود نميشود

زاهد خشك را شراب مست كند نميكند

ديو بصحبت ملك حور شود نميشود

زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود

هر حجري ز آتشي طور شود نميشود

خوي بدي چه جا گرفت مي نرود بپند كس

مار چگونه از فسون مور شود نميشود

دوش دلم ز بار خلق كاش رهد نمي رهد

پاي گران ز سر مرا دور شود نميشود

يار بوعدهٔ گهي خاطر فيض خوش كند

ماتم من بدين فسون سور شود نميشود

غزل شمارهٔ 399

بي دل و جان بسر شود بي تو بسر نمي شود

بي دو جهان بسر شود بي تو بسر نمي شود

بي سر و پا بسر شود بي تن و جان بسر شود

بي من و ما بسر شود بي تو بسر نمي شود

درد مرا دوا توئي رنج مرا شفا توئي

تشنه ام و سقا توئي بي تو بسر نمي شود

در دل و جان من توئي گنج نهان من توئي

جان و جهان من توئي بي تو بسر نمي شود

يار من و تبار من مونس غمگسار من

حاصل كار و بار من بي تو بسر نمي شود

جان بغمت كنم گرو تن شود ار فنا بشو

هر چه بجز تو گو برو بي تو بسر نمي شود

غير تو گو برو بياد غير تو گو برو زياد

بي تو مرا دمي مباد بي تو بسر نمي شود

كوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش

حلهٔ نور گو مباش بي تو بسر نمي شود

كوثر و حور من توئي قصر بلور من توئي

حلّه نور من توئي بي تو بسر نمي شود

شربت و آب گو

مباش نقل و نبات گو مباش

راحت و خواب گو مباش بي تو بسر نمي شود

آب حيات من توئي فوز و نجات من توئي

صوم و صلوهٔ من توئي بي تو بسر نمي شود

عمر من و حيات من بود من و ثبات من

قند من و نبات من بي تو بسر نمي شود

هول نداي كن كند نخل مرا ز بيخ و بن

هجر مرا تو وصل كن بي تو بسر نمي شود

گر ز تو رو كنم بغير ور بتو رو كنم ز غير

جانب تست هر دو سير بي تو بسر نمي شود

گر ز برت جدا شوم يا ز غمت رها شوم

خود تو بگو كجا روم بي تو بسر نمي شود

فيض ز حرف بس كند پنبه درين جرس كند

ذكر تو بي نفس كند بي تو بسر نمي شود

غزل شمارهٔ 400

اي دل مخواه كام كه حاصل نميشود

حق از براي كام تو باطل نميشود

لذت شناس نيست كه از دوست غافلست

لذت كسي شناخت كه غافل نميشود

تا جا گرفته عشق تو در سينه يك نفس

از دل خيال روي تو زايل نمي شود

زنده است انكه در ره تو مي شود شهيد

مرده است آنكه بهر تو بسمل نميشود

رو دل بدست آر بسعي از گداز تن

تن در گذار تا ندهي دل نمي شود

تن گردهي بآنچه نوشته است در ازل

رنجي كه ميرسد به تو باطل نميشود

عاقل اگر به عشق دهد دل ميسر است

عاشق ولي بموعظه عاقل نمي شود

جاهل اگر رود زپي علم مي شود

عالم محقق است كه جاهل نمي شود

اي فيض راه ميكده عشق بيش گير

دل بي طواف ميكده كامل نميشود

غزل شمارهٔ 401

دل گر غمين شود شده باشد چه مي شود

جان گر حزين شود شده باشد چه مي شود

عشقش چو گرم كرد و بر افروخت سينه را

آه آتشين شود شده باشد چه مي شود

از غم چو شاد ميشود اين دل گر آن نگار

دل آهنين شود شده باشد چه مي شود

گفتي كه با تو بر سر ناز و كرشمه است

گو اينچنين شود شده باشد چه مي شود

جان بسته بلاست جگر دوز غمزهٔ

گر دلنشين شود شده باشد چه مي شود

ما را بس است يار اگر جاي زاهدان

خلد برين شود شده باشد چه مي شود

بس مرد عشق را همه جانها بلب رسيد

فيض ار چنين شود شده باشد چه ميشود

غزل شمارهٔ 402

جان از لطافت بدنش تازه مي شود

دل از حلاوت سخنش تازه مي شود

هر دم حيات تازه از آن خط بدل رسد

گوئي كه دم بدم چمنش تازه مي شود

او ميكند تبسم و من ميروم ز خود

مستيم هر دم از دهنش تازه مي شود

چون غنچه بيندم شكفد چون گل از نشاط

گوئي كه دل ز حزن منش تازه مي شود

تا بشكند دلم شكند زلف دم بدم

در دل جراحت از شكنش تازه مي شود

گل گل شگفته ميشود از روي نازكش

جائي چه بشنود سخنش تازه مي شود

چون در خيال كس گذرد لطف آن ذقن

در دم طراوت ذقنش تازه مي شود

يكبار هر كه در رخ خوبش نظر فكند

يابد دلش روان و تنش تازه مي شود

بگذار فيض حرف بتان از خدا بگو

جان از خدا و از سخنش تازه ميشود

غزل شمارهٔ 403

نهادم سر بفرمانش بكن گوهر چه ميخواهد

سرم شد گوي چوگانش بكن گوهر چه ميخواهد

كند گر هستيم ويران زند گر بر همم سامان

من و حسن بسامانش بكن گوهر چه ميخواهد

اگر روزم سيه دارد و گر عمرم تبه دارد

من و زلف پريشانش بكن گوهر چه ميخواهد

ز دست من چه ميآيد مگر مسكيني و زاري

زدم دستي بدامانش بكن گوهر چه ميخواهد

دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش

من و لطف فراوانش بكن گوهر چه ميخواهد

شنيدم گفت ميخواهم سرش از تن جدا سازم

سر و تن هر دو قربانش بكن گوهر چه ميخواهد

نباشد گر روا دردين كه خون عاشقان ريزند

بلا گردان ايمانش بكن گوهر چه ميخواهد

اگر دل ميبرد از من و گر جان ميكشد از تن

فدا هم اين و هم آنش بكن گوهر چه ميخواهد

ترا اي فيض كاري نيست با دردي كزاو آيد

باو بگذار درمانش بكن گوهر چه ميخواهد

غزل شمارهٔ 404

عشق بدل گاه درد گاه دوا ميدهد

جمله امراض را عشق شفا ميدهد

گاه دوا را دهد خاصيت درد و غم

گاه دگر درد را طبع دوا ميدهد

اين صدف چشم من گاه گهر ريختن

همچو دل بحر و كان داد سخا ميدهد

هست درو بحرها موج زنان وين عجب

بحر بود در صدف عشق چها ميدهد

دم بدم اندوه و غم بر سر هم مي نهم

باز دل تنگ را وسعت جا ميدهد

حاصل ايام عمر هر چه بود غير دوست

دين و دل و عقل و هوش كل بفنا ميدهد

هر دمي از فيض جان گيرد و بازش دهد

آنكه ستاند دگر باز چرا ميدهد

غزل شمارهٔ 405

علي الصباح نويد هو الغفور رسيد

شراب در تن مخمور جان تازه دميد

شراب مست درآمد كه اينك آوردم

نويد مغفرت از حضرت غني حميد

نذير خوف برون رفت از دل مخمور

بشير باده در آمد زخم بسر دويد

بعضو عضو زسر تا به پا بشارت داد

بجز و جزو تن و جان و دل رسيد نويد

نواي ابشر مطرب نواخت كاينك عود

صلاي اشرب ساقي بداد كاينك عيد

كسي كه منع من از باده كرد جامم داد

كسي كه منكر مستيم بود مستم ديد

بچشم خويش كنون ديد و منع نتوانست

شراب خوردن ما را كه محتسب نشنيد

دلي كه بودش از راه اتقواالله بيم

در آمد از در لاتقنطوا درو اميد

زبيم روز جزا گر تهي شدش قالب

زساغر پراميد زنده شد جاويد

خرد كه بود به زندان ديو و دد در بند

كنون بمقصد صدق مليك آراميد

روان كه بود درين كهنه دير افتاده

كفش بهمت ساقي بساق عرش رسيد

تني كه بود ززقوم ديو دردي كش

زدست حور

و ملايك شراب ناب كشيد

سري كه بود لگدكوب چرخ مردم خوار

ببال عشق و طرب تا ببام عشق پريد

كجا فراق و كجا آنكه از دم رحمان

زجانب يمنش نفخهٔ وصال وزيد

ازينمقوله مزن دم دگر زبان در كش

كه فيض را سخن بيخودي دراز كشيد

غزل شمارهٔ 406

بيا بيا كه نويد از جناب دوست رسيد

كه عيد تو منم و عود مينمايد عيد

محال ديو مده در دلت ملك آمد

مباش غافل و وقت قدوم دوست رسيد

نداري ار تو دل قابل نزول ملك

بيا زمن بخر ان دل كجا توانش خريد

بكوش تا بتواني اگر چه رفت قلم

شقي شقيست بروز ازل سعيد سعيد

بود كه كوشش ما نيز در قلم باشد

تو از سعادت روز ازل مشو نوميد

بزار بر در رحمان و منتظر ميباش

كه اينك از يمن قدس نفخه نفخه وزيد

دلي كه جاي شياطين بود در او نه دلست

دل آن بود كه بود بر درش رقيب عتيد

برون شدن نه پسندد دمي ملائك را

درون شدن نگذارد جنود ديو مزيد

درون خانه دل ديو را چه زهره ورود

خداي هست چو نزديكتر زحبل وريد

شراب تازه كشد دم بدم زجام الست

كسي كه يافت حيات ابد زخلق جديد

خموش چون شود از گفتن بلي آنكو

بگوش هوش خطاب الست از تو شنيد

شهود عشق زنجواي نحن اقرب مست

جنود زهد ينادون من مكان بعيد

ونحن اقرب خط مقربي باشد

كه قرب را ز ره خويش ميتواند ديد

وليس ذلك الا لمن زجا و غدي

و ليس ذالك الا لمن يخاف و عيد

بيمن فيض هدايت گرفت عالم را

كه رهنماي كسانست از ضلال

بعيد

غزل شمارهٔ 407

دلم از كشمكش خوف و رجا بسكه طپيد

همگي خون شد واز رهگذر ديده چكيد

مالك الملك بزنجير مشيت بسته است

تا نخواهد سر موئي نتواند جنبيد

خواهشش داد مرا خواهش هر نيك و بدي

تا كه دل كرد برغبت گنه و مي لرزيد

چو كنم گر ننهم سر به قضا و برضا

سخطم را نبود عائدهٔ غير مزيد

هر بدي سر زند از من همه از من باشد

ليس ربي و له الحمد بظلام عبيد

بار الها قدم دل بره راست بدار

تا بهر گام مر او را رسد از قرب نويد

پيش از آني كه كند طاير جانم پرواز

گر بقربم بنوازي نبود از تو بعيد

نا اميدم مكن از دولت وصلت اي دوست

كه ز تو غير تو داني كه ندارم اميد

فيض را از مي وصلت قدحي ده سرشار

تا كه در مستي عشق تو بماند جاويد

غزل شمارهٔ 408

مژدهٔ از هاتف غيبم رسيد

قفل جهانرا غم ما شد كليد

گوي ز ميدان سعادت ربود

هر كه غم ما بدل و جان خريد

صاف مي عشق ننوشد مگر

آنكه ز هستيش تواند بريد

آنكه ازين باده بنوشد زند

تا با بد نعرهٔ هل من مزيد

سير نگردد بسبو يا بخم

كار وي از جام بدريا كشيد

تا چه كند در دل و در جان مرد

نشاه اين باده چو در سر دويد

ساقي از آن نشاه تجلي كند

عاشق بيچاره شود نابديد

حد و نهايت نبود عشق را

كي برسد وصف شه بي نذيد

كوش كه تا صاحب معني شوي

فيض نسازد بتو گفت و شنيد

غزل شمارهٔ 409

هر كه روي تو نديد از دو جهان هيچ نديد

هر كه نشنيد ز تو هيچ كلامي نشنيد

هر سري كو ز مي عشق تو مدهوش نشد

چو شنيد از ره گوش و ز ره چشم چو ديد

از ازل تا به ابد در دو جهان گرسنه ماند

هر كه از مائده عشق طعامي نچشيد

تا بشام ابد از رنج خمار ايمن شد

هر كه در صبح ازل ساغري از عشق چشيد

آب حيوان كه حضر در ظلماتش ميجست

بجز از عشق نبود اين خبر از غيب رسيد

غير عشق و غم عشق از دو جهان هيچ متاع

مردم چشم و دل اهل بصيرت نگزيد

هر كه در بحر غم عشق فروشد چون فيض

نه بكس ني ز كسي زهد فرو شد نه خريد

غزل شمارهٔ 410

خداي عزوجل گر ببخشدم شايد

سزاي بندگيش چون ز من نمي آيد

بهر چه بستم جز حق شكسته باز آمد

دل مرا بجز از ياد حق نمي شايد

براي توشهٔ عقبي بسي نمودم سعي

ز من نيامد كاري كه آن بكار آيد

ز بيم آنكه مبادا خجل شود فردا

دلم بطاعتي امروز مي نياسايد

نرفته ام بره حق چنانكه بايد رفت

نكرده هيچ عبادت چنانكه مي بايد

مگر بهيچ ببخشند جرم هيچان را

ز هيچ هيچ نيابد ز هيچ هيچ آيد

تمام روز درين غم بسر برم كه صباح

براي من شب آبستنم چه مي زايد

دلم رميد وز من بهتري نمي يابد

اگر دو چار گردد بگوش باز آيد

حديث واعظ پر گو نه در خور فيض است

بيا بخوان غزلي تا دلم بياسايد

غزل شمارهٔ 411

در سر چو خيال تو درآيد

درهاي فرح برخ گشايد

هرگاه به ياد خاطر آئي

فردوس برين بخاطر آيد

نام تو چو بر زبان رانم

هر موي زبان شود سرايد

جان را بخشد حيات تازه

پيكي كه ز جانب تو آيد

چشم از خط نامه نور گيرد

جان فيض ز معنيش ربايد

تا ديده بخون دل نشوئي

حاشا كه دوست رخ نمايد

چشم نگريسته در اغيار

آن حسن و جمال را نشايد

تا دل نكني ز غير خالي

در وي دلدار در نيايد

حق در دل آن كند تجلي

كاين آينه از سوي زدايد

چشمي كه گذر كند ز صورت

معنيش جمال مي نمايد

چشم سر و سر گشوده دارم

تا او ز كدام در در آيد

چون فيض دل شكسته دارد

او را رسد ار غمي سرايد

غزل شمارهٔ 412

شكر تو چسان كنم كه شايد

از جز تو ثناي تو نيايد

گر هم نكنم ثنا چه گويم

نطقم بچه كار ديگر آيد

آن لب كه ثناي تو نگويد

آخر بچه خوشدلي گشايد

آندست كه دامنت نگيرد

از بهر چه زاستين برآيد

آن پاي كه در رهت نپويد

سر كه رود و بر كه آيد

آن سر كه هواي تو ندارد

بر تن بكدام اميد بايد

آندل كه درو محبتت نيست

در سينه چو نغمه مي سرايد

آن جان كه ز تو نشان ندارد

حقا كه بجاي تن نشايد

آن ديده كه ديده روي خوبت

بر غير چگونه ميگشايد

آن گوش كه نام تو شنيده

چون حرف دگر در آن درآيد

از فيض تو پاي تا سر فيض

هر لحظه محبتي فزايد

آنم كه سراسر وجودم

پيوسته بحمد تو سرايد

غزل شمارهٔ 413

زاهدم گفت زهد مي بايد

از من اين كارها نمي آيد

جام مي گيرم ار بكف گيرم

شاهدي گر كشم ببر شايد

زهد جز اهل عقل را نسزد

رند را جام باده مي بايد

من و مستي و عشق مه رويان

ناصحم بهر خويش مي لايد

آنچه بايد نمي توانم كرد

كنم از دستم آنچه مي آيد

داده ام خويش را بدست بتان

ميكشم آنچه بر سرم آيد

خويش را وقف شاهدان كردم

تا شهيدم كنند و جان پايد

گر كشندم بلطف مي زيبد

ور كشندم بقهر مي شايد

بر سر عاشقان خود اين قوم

هر چه آرند شايد و بايد

خوشتر از شهدو شكرست اي فيض

زهر كز دست دوستان آيد

غزل شمارهٔ 414

زهد و تقوي ز من نمي آيد

ميكنم آنچه عشق فرمايد

كرده ام خويش را بدو تسليم

ميكند با من آنچه مي بايد

بكف عشق داده ام خود را

كشدم خواه و خواه بخشايد

دم بدم صور عشق در دل من

عقدهٔ را به نفخه بگشايد

هر نفس از جهان جان دل را

شاهدي تازه روي بنمايد

هر صباحي بتازگي شوري

شب آبست عاشقان زايد

جان فزون ميشود ز شورش عشق

تن اگر چه ز غصه فرسايد

عشق تن گيرد و روان بخشد

عشق كل كاهد و دل افزايد

فيض هر دو ز غيب معني بكر

آورد نظم تازه ار آيد

غزل شمارهٔ 415

جان سوختهٔ روئيست پروانه چنين بايد

دل شيفتهٔ روئيست پروانه چنين بايد

تا لب نهدم بر لب جان ميرسدم بر لب

احسنت زهي باده پيمانه چنين بايد

گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتم

گاه از خم و گه دريا مستانه چنين بايد

چشم تو كند مستم لعلت برد از دستم

هر جام مئي دارد ميخانه چنين بايد

سر مست ز ساغر گشت دل واله دلبر گشت

تن بيخبر از سرگشت مستانه چنين بايد

زلفت ره دينم زد ابرو ره محرابم

ايمان بتو آوردم بتخانه چنين بايد

در دل چو وطن كردي جا در تن من كردي

جانم بفدا بادت جانانه چنين بايد

جز جان من و جز دل جائي كني ار منزل

افغان كنم و نالم حنانه چنين بايد

در آتش عشقت فيض ميسوزد و ميسازد

تا جان برهت بازم پروانه چنين بايد

غزل شمارهٔ 416

عاشقي را جگري مي بايد

احتمال خطري مي بايد

نتوان رفت در اين ره با پاي

عشق را بال و پري مي بايد

گريهٔ نيم شبي در كار است

دود آه سحري مي بايد

ديده را آب ده از آتش دل

عشق را چشم تري مي بايد

نبري پي سوي بي نام و نشان

خبري يا اثري مي بايد

از تو تا اوست رهي بس خونخوار

راه رو را جگري مي بايد

تو نهٔ مرد چنين دريائي

رند شوريده سري مي بايد

بر تنت بار رياضت كم نه

روح را لاشه خري مي بايد

دست در دامن آگاهي زن

سوي او راهبري مي بايد

نتواني تو بخود پي بردن

مرد صاحب نظري مي بايد

چشم و گوش تو بشرك آلوده است

چشم و گوش دگري مي بايد

هست هر قافله را سالاري

هر كجا باست سري مي بايد

ناز پرورد كجا عشق كجا

عشق را شور و شري مي بايد

چون مگس چند زند بر سر دست

فيض را لب شكري مي بايد

عاقبت نخل اميد ما را

از وصال تو بري مي بايد

غزل شمارهٔ 417

هر دل كه عشق ورزد از ما و من برآيد

كوشم بجان درين كار تا جان ز تن برآيد

از عشق نيست خوشتر گشتم جهان، سراسر

سوي يقين گر آيد از شك و ظن برآيد

زهر فراق نوشم بهر وصال كوشم

حكمش بجان نيوشم تا كام من برآيد

گر سر دهم نفس را آتش فتد در افلاك

گر در چمن كشم آه دود از چمن برآيد

گر آتش نهانم پيدا شود بمحشر

دوزخ بسوزد از رشك دودش ز تن برآيد

گر روي تو به بينم هنگام جان سپردن

قبرم بهشت گردد نور از كفن برآيد

بر باد بوي زلفت ار جان شود ز قالب

سنبل ز خاك قبرم مشك از بدن برآيد

حمد تو مي نگارم بر لوح هر هوائي

شكر تو ميگذارم هر جا سخن برآيد

گر شعر فيض خواند واعظ فراز منبر

بس آه آتش افروز از مرد و زن بر آيد

غزل شمارهٔ 418

زهر فراق نوشم تا كام من برآيد

بهر وصال كوشم تا جان ز تن برآيد

دل بر جفا نهادم تا ميتوان جفا كن

از جان كشم جفايت تا كام من برآيد

تخم وفات در جان كشتم كه چون بميرم

شام وفا پس از مرگ از خاك من برآيد

گر بي وفاست معشوق كان وفاست عاشق

عاشق وفا كند تا از خويشتن برآيد

وقف تو كرده ام من جان و دل و سر و تن

در خدمتم سراپا تا جان ز تن برآيد

هر كو سفر گزيند تا مقصدي بيابد

بايد غريب گردد ز اهل و وطن برآيد

چون در سفر تو باشي صد جان فداي غربت

گر ره زني تو مقصود از راهزن برآيد

در حضرتت برد فيض پيوسته ظن نيكو

انجاح هر مهمي از حسن و ظن برآيد

غزل شمارهٔ 419

بياد يار در خلوت نشستم تا چه پيش آيد

ره اغيار را بر خويش بستم تا چه پيش آيد

چو ديدم پاي سعي خويش در ره بسته، بگشايم

بسوي رحمت حق هر دو دستم تا چه پيش آيد

چشيدم در ازل يكجرعه از خمخانهٔ عشقش

هنوز از نشأهٔ آن باده مستم تا چه پيش آيد

بت من هستي من بود تا دانستم اين معني

به نيروي يقين اين بت شكستم تا چه پيش آيد

گشودم از ميان خويشتن ز نار شيطان را

كمر در خدمت الله بستم تا چه پيش آيد

نديدم چون كسي را غير حق كاري تواند كرد

اميد از ما سواي حق گسستم تا چه پيش آيد

شكستم آرزوي نفس را در كام جان يكيك

ز دست نفس و شيطان هر دو جستم تا چه پيش آيد

بقرص نان خلقاني قناعت كردم از دنيا

ز حرص آز و رنج خلق رستم تا چه پيش آيد

بصورت كار من شد پيش و در معنيش پس ديدم

ازينمعني بصورت پس

نشستم تا چه پيش آيد

خجل گشتم ازين گفتار بي كردار و بس كردم

دهان خويش را چون فيض بستم تا چه پيش آيد

غزل شمارهٔ 420

بشارت كز لب ساقي دگر مي صاف مي آيد

صفاي سينه داده بر سر انصاف مي آيد

رسيد اين مژده از بالا بشارت ده حريفان را

كه عنقاي مي صافي ز كوه قاف مي آيد

همه عالم ز يك مي مست ليكن اختلافي هست

ز عاشق نيستي خيزد ز زاهد لاف مي آيد

ز يكجا مست مستيها تفاوت شد ازين پيدا

كه زاهد مي كشد دُردي و ما را صاف ميآيد

نمي باشد دل بيغش نماند از صاف جز نامي

بگوش از صافي صوفي همين