نهج الفصاحه

مشخصات کتاب

سرشناسه : پاینده ، ابوالقاسم ، 1363 - 1287

عنوان قراردادی : [نهج الفصاحه . فارسی ]

عنوان و نام پديدآور : نهج الفصاحه : مجموعه کلمات قصار حضرت رسول (ص ) با ترجمه فارسی بانضمام فهرست موضوعی در آخر کتاب و مقدمه ای جامع از زندگانی محمد(ص )/ مترجم و فراهم آورنده ابوالقاسم پاینده

مشخصات نشر : تهران : دنیای دانش ، 1382.

مشخصات ظاهری : ص 912

شابک : 964-6718-04-3 40000ریال ؛ 964-6718-04-3 40000ریال

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : نمایه

عنوان دیگر : نهج الفصاحه (فارسی )

موضوع : محمد(ص )، پیامبر اسلام ، 53 قبل از هجرت - 11ق . -- کلمات قصار

رده بندی کنگره : BP142/5 /پ 2ن 9 1382

رده بندی دیویی : 297/215

شماره کتابشناسی ملی : م 78-25218

ص: 1

اشاره

ص: 2

مقدمه چاپ اول

به نام خداى سخن آفرين سخن آئينۀ روح است زيرا تصوّرات و اميال و افكار و معتقدات گويندگان در آن جلوه گر مى شود و محقّق است كه هر چه روح بزرگتر و نيرومندتر باشد،جلوۀ آن زيباتر و دلپذيرتر است.

بزرگى و توانائى روح را از آثار آن مى توان شناخت.كسانى كه در جهان كارهاى بزرگ و شگفت انگيز انجام داده اند اعمالشان بر بزرگى و توانائى روحشان شاهدى صادق است.از اين ميانه آن ها كه اعمال بزرگ و حيرت انگيزشان مايۀ بهبود و كمال و صلاح انسانيت شده در مرحلۀ عظمت و نبوغ،در صف اوّل جاى دارند و از ساير بزرگان جهان ممتازند.اينان در ميان فرزندان انسان مانند خورشيد در ميان ستارگانند كه با حرارت و نور و نيروى خود زندگى و نظم معنوى جهان را از زوال و آشفتگى حفظ مى كنند و رفتار و گفتارشان براى راهنمائى كسان،به كمال مطلوب انسانيت و رها ساختن بيخبران از بند هوى و پاى بند شهوت بهترين وسيله است.

در ظلمتكدۀ جهان كه حقيقت با اوهام و ظنون آميخته و راه از چاه هويدا نيست و از تصادم اميال و وظايف و قيود در هر قدم هزاران پيچ و خم و پرتگاه در پيش است،براى فرار از حيرت و گمراهى،بناچار دليل راهى بايد جست و به پرتو او اين راه سخت و

ص: 3

پر خطر را آسان و بى خطر پيمود.

اين كار از همه كس ساخته نيست.اگر رهسپرى،مشكل و پر خطر باشد محققا رهبرى،هزار بار مشكلتر است.طينتى پاك بايد و گوهرى اصيل و روحى چون كوه استوار و همّتى چون آسمان بلند و حوصله اى چون دريا وسيع و از همۀ اينها مهمتر،دلى بايد از شوق لبريز و سرى از عشق پر شور و روحى از پرتو غيب،روشن تا به نيروى شوق و رهنمائى عشق و پرتو غيب،راه از چاه باز شناسد و از تاريكى نجات يابد و آنگاه گمشدگان مسالك را از مهالك برهاند و به سر منزل مقصود برساند.

اين مقام عالى،اوج كمال انسانى است.كسى كه بدين مرحله رسيد جهان را با هر چه در آنست زير پا مى گذارد و از سر منزل طبيعت تا سر حدّ حقيقت بالا ميرود.از خلق مى گذرد و به حق مى رسد و آنگاه از مرحلۀ وصول نزول مى كند تا ديگران را نيز كه در راه طلب از فرط تعب از رفتار باز مانده اند،يا چنان سخت در دام طبيعت افتاده اند،كه به انديشۀ طلب نيفتاده اند در اين سير ابدى راهبرى و راهنمائى كند.كسى كه بدين مقام رسيد رفتارش براى ديگران سر مشق كمال و گفتارش دستور فضيلت و اخلاقست،و سخنانى كه از روح بزرگ او تراوش مى كند براى جان هاى سرگشته و حيرت زده كه در كار خويش فرو مانده و در ظلمات وهم و ترديد فرو رفته اند،مانند آب حيات است كه آن ها را در جهان معانى،زندگى جاودانى مى بخشد.

ميگويند ارزش سخن را بمقام صاحب سخن نشايد سنجيد و در اين مرحله بايد از وضع و مقام گوينده چشم پوشيد و مقام و وضع گفتار را ديد و مرد خردمند بايد گفتار سودمند را اگر چه نقش ديوار

ص: 4

باشد نقش خاطر و آويز گوش كند.اين سخن در عالم فرض صحيح است،اما در عالم عمل،طبع كسان اين نكته را مشكل مى پذيرد يا اصلا نمى پذيرد.

تأثير سخن بسته به رفتار صاحب سخن است.وقتى گوينده به چيزى معتقد بود چون ايمان ملازم عمل است،طبعا بدان عمل ميكند و از تكرار عمل عقيدۀ وى راسخ تر مى شود و به مرحلۀ يقين مى رسد و همين كه در بارۀ آن چيز،سخن گويد گوئى شعله اى از ايمان خود را در قالب الفاظ و عبارات جاى داده،در روح شنونده سر مى دهد و او را گرم و نورانى مى كند.اما سخنى كه به قصد خودنمائى و فريفتن ديگران گفته شود چون در دل گوينده جا ندارد از دل بر نمى خيزد و مسلّم است كه وقتى سخن از دل برنخيزد بر دل نمى نشيند و حدود تأثير آن از منطقۀ گوش،تجاوز نمى كند،بدين جهت است كه مردم گفتار را به كردار مى سنجند و اگر گفتارى با كردار،همراه يا موافق نبود آن را بديوار مى زنند،زيرا اين نكته بالطّبع معلوم است كه گفتار بى كردار موج هواست.

سخن خوب و مؤثر آنست كه در دل نفوذ كند و روح را از تاريكى و زشتى و پليدى برهاند و از پستى و فرو افتادگى اوج دهد و در افقى وسيع و با صفا كه به نور ايمان روشن است سر دهد.روحى كه ايمان ندارد سخنى چنين مؤثر و نافذ از او بوجود نمى آيد زيرا در پيش اهل نظر مسلم است كه عطاكنندۀ شىء فاقد آن نيست و طبعا فاقد شىء عطاكنندۀ آن نتواند بود،يعنى آنكه يقين ندارد ديگران را به يقين نمى رساند و آنكه كور است از عصا كشى ديگران ناتوانست.

بنا بر اين تأثير سخن با ايمان گوينده تناسب مستقيم دارد و هر چه ايمان صاحب سخن استوارتر باشد،نفوذ سخنش بيشتر است.

ص: 5

اكنون با سرعت و اجمال زندگانى مرد بزرگى را كه اين مجموعۀ سخنان،نماينده روح بزرگوار اوست از نظر مى گذرانيم،تا از قوت يقين و ثبات ايمان او و بالنتيجه از ارزش اخلاقى و نفوذ معنوى سخنانش آگاه شويم.

***

در سرزمينى دور از مدنيّت،در ميان درّه اى خشك و بى حاصل، طفلى يتيم كه از رعايت پدر و محبت مادر محروم و از تعليم بى بهره بود پرورش يافت.طفوليت وى به گوسفندچرانى گذشت.فقير بود امّا امين و درستكار بود و روح وى در معبر زندگانى،از آلايش زشتى و پستى بر كنار ماند.در سن چهل سالگى بر ضدّ بت پرستى،و پستى و بيدادگرى كه در آن روزگار،در ميان مردمش سخت رواج داشت،قد برافراشت و مردم عرب را كه دائما چون درّندگان با يك ديگر در جدال و ستيز بودند،به يگانگى خواند و گفت بايد از پرستش بتان چشم بپوشند و خداى يگانه و بى شريك را كه نزائيده و زائيده نشده و كسى همتاى او نيست بپرستند و با يك ديگر برادر و برابر باشند و هيچ كس را جز به وسيلۀ پرهيزگارى امتيازى ندهند.

مالداران و متنفّذان قريش كه تعليمات او را مخالف مركزيّت مكه و بالنّتيجه،منافى سيادت اقتصادى و دينى و سياسى خود ميدانستند با تمام قوّت بمخالفتش برخاستند و تا آنجا كه قدرت و وسيله داشتند كوشيدند تا شايد او را از اين راه بازگردانند.نخست او را تهديد نمودند،سپس به مال و مقام تطميع كردند،اما از اين كارها، سودى نبردند.پس از آن روابط خود را با او و كسانش بريدند و آنها را در درّه اى محصور ساختند،ولى او از گفتار خويش دست بر نداشت و همچنان در كار دعوت خود استوار بود.مالداران قريش كه او را

ص: 6

مايۀ ويرانى خود مى دانستند به مشورت يك ديگر براى ريختن خونش طرحى ماهرانه ريختند.وى ناچار شد هستى و ديار خويش را بگذارد و فرار كند،اما در همۀ اين احوال چون كوهى استوار و پا بر جا بود و به تهديد كسان وقعى نمى گذاشت و به تطميعشان اعتنا نمى كرد و از آزارشان باك نداشت.ضعف و تزلزل و اضطراب را نميشناخت.با ايمان و عقيده اى ثابت و خلل ناپذير دائما بسوى خدا نگران بود شعله اى كه در روحش سوزان بود خاموشى و سردى نمى پذيرفت و مخالفت كسان در آن بى اثر بود.

هنگامى كه از شهر خود گريخته از بيم تعصّب دشمنان،در غارى نهان شده بود،كافران بجستجويش تا در غار رفتند و مصاحب وى، وقتى صدايشان را شنيد از وحشت بلرزيد اما او همچنان خونسرد و بى اعتنا بود و وقتى ترس مصاحب خود را ديد گفت:«غم مخور خدا با ما است».

زمانى كه از ديار خود چشم پوشيد و در مدينه مقيم شد،كار صورت ديگر گرفت.متنفّذان قريش كه باور نميكردند كار او چنين بالا بگيرد،وقتى ديدند نفوذ وى در شهرى كه معبر تجارت شام بود استقرار يافت از سرنوشت تجارت و زوال سيادت خود بترسيدند و مبارزۀ آن ها كه تا آن وقت صورت تهديد و تطميع و محصور كردن داشت،بصورت مبارزۀ مسلّحانه درآمد،ولى او ايمانى تزلزل ناپذير داشت و به نيروى ايمان و پشتيبانى خدا از هيچ كس باك نداشت.

در جنگ بدر كه پيروان او با نيروئى سه برابر نيروى خود و از لحاظ لوازم جنگى چند برابر روبرو شدند،همين كه ضعف كسان خود و نيروى مخالفان را بديد نگران شد،اما متوحّش نشد،سر به آسمان برداشت و گفت:«خدايا اگر اين گروه هلاك شوند كسى ترا

ص: 7

پرستش نخواهد كرد.» در جنگ احد كه شكست در پيروان وى افتاد و دشمنان از هر طرف در ميانش گرفتند تا از ميانش برگيرند،نيروى ايمانش سستى نگرفت و مضطرب نشد.بيشتر پيروانش از مقابل دشمن گريختند و او را در معركه تنها گذاشتند اما خدا با او بود.

در جنگ حنين كه دشمنان در تاريكى شب بناگاه از كمينگاه بر سر مسلمانان تاختند و تفرقه در آنها انداختند،وى با چند تن از صميمى ترين ياران خود در مقابل انبوه دشمن كه چون سيل دمان،از دامان كوه به اعماق درّه سرازير بود بايستاد و نه فقط بخيال فرار نيفتاد،بلكه از فرط ايمان و حميّت،چنان به هيجان آمد كه ميخواست يك تنه به قلب سپاه بزند و اگر يكى از خويشاوندانش جلو استرش را نميگرفت هيچ چيز او را از اين اقدام خطرناك باز نميداشت،خطر بزرگ بود ولى ايمان وى از خطر بزرگتر بود.

بدين طريق در مدّت زندگانى عملى خود در همه جا و همه وقت با ايمان و ثبات بجانب هدف عالى خويش كه كمال انسانيّت بود،توجه داشت،چيزى نگذشت كه سراسر عربستان و پس از مدّتى قسمت اعظم دنياى آن زمان پيرو تعليمات او شد.

مردى چنين بزرگ و نيرومند و مؤمن كه تا اين حد در مبادى خود استوار بود سزاوار است كه پيشواى جهانيان باشد زيرا تنها چيزى كه زندگانى پر آشوب اين جهان را با صلح و صفا و خوبى و نيكى و جمال قرين مى كند ايمان پاك و اعتقاد بى خلل است.ايمان شعلۀ حيات است و روشنى و گرمى آن،جهان را از خاموشى و خمودى و سردى و تاريكى نجات ميدهد.روح بى ايمان مانند سنگى جامد و يخى منجمد است كه در ظلمت و وحشت و برودت و جمود فرو

ص: 8

رفته و كارى از او ساخته نيست.آن كس كه ايمان ندارد و بمرض وسواس و ترديد دچار است هميشه بيچاره و بينوا است و چون پشه اى ضعيف در مقابل ميلها و هوس هاى مختلف،هر دم بسوئى نگرانست،عمرى را به اضطراب و حيرت و دو دلى ميگذراند و سرانجام با وحشت و ترس،به اين زندگانى بدتر از مرگ خاتمه ميدهد.

بدين جهت من اين مجموعه را كه از سخنان يكى از مؤمن ترين مردان جهان جمع آورى كرده ام بنسل حاضر ايران كه در روشنائى عصر جديد براى احراز تفوّق و اثبات لياقت نژاد ايران مى كوشد، ارمغان ميفرستم و اميدوارم اين سخنان بزرگ كه تراوش يك روح نيرومند است براى تهذيب و تصفيۀ جوانان امروز كه مردان فردا هستند عاملى مؤثر باشد.

براى بحث از زيبائى اسلوب و ميزان فصاحت و اهميت ادبى سخنان محمّد كتابى مفصل يا لا اقل مقالى مطوّل لازم است.جاحظ كه بحق يكى از معروف ترين و تواناترين و مطلعترين نويسندگان عرب است و شهادت وى در اين قبيل مسائل سندى ترديد ناپذير است در بارۀ سخنان محمّد(صلی الله علیه و آله)چنين ميگويد:

«سخنى است كه شمارۀ حروفش اندك و شمارۀ معانيش بسيار،از تصنّع برى و از تكلّف بر كنار است.آنجا كه تفصيل بايد مفصل و آنجا كه اختصار شايد مختصر است.از كلمات نامأنوس و فرارى و از سخنان مبتذل و بازارى مبرّاست.

كلماتش با حكمت همدوش و با عصمت هم آغوش و با تأييد قرين و با توفيق همنشين بود.اين گفتار را خداوند،با محبت و قبول توأم ساخته بود.مهابت و حلاوت و افهام و اختصار را با هم داشت.از تكرار سخن بى نياز بود و شنونده را بدين كار نياز نمى افتاد.با وجود اين هيچ وقت كلمه اى از سخنش نمى افتاد و خطائى

ص: 9

بر او رخ نميداد و دليلش سستى نميگرفت،هيچ كس بر او فائق نميشد و سخندانى او را مجاب نميكرد.سخنان مفصل را با كلمۀ مختصر رد ميكرد.براى اسكات حريف،در حدود معلومات او سخن مى گفت.جز سخن راست دليلى نمى آورد و غلبه را جز بوسيلۀ حقيقت نميخواست.سخنان فريبنده و خدعه آميز نميگفت.

عيبجوئى نميكرد.گوشه نميزد.در سخن نه كند بود و نه تند.گفتارش نه طولانى بود و نه مبهم.مردم سخنى سودمندتر و شيواتر و رساتر و مؤثرتر و روانتر و فصيحتر و واضحتر از سخن وى نشنيدند.» جاحظ پس از ذكر اين سخن از بيم آنكه مبادا گفتار وى در نظر كوته نظران و بى خبران گزاف جلوه كند چنين گويد:

«شايد آنها كه از دانش بهرۀ كافى ندارند و از رموز سخن و سخندانى بى خبرند گمان برند كه ما در ستايش سخن محمّدى راه تكلف پيموديم و در بارۀ اهميت آن گزاف گفتيم،چنين نيست.قسم به آنكه گزاف گوئى را بر دانشمندان حرام كرده و تكلّف را در نظر اهل نظر قبيح ساخته و دروغگويان را در پيش خردمندان بى قدر نموده،اين گمان را كسانى مى كنند كه از راه حقيقت منحرف شده اند.» اين سخن از محمّد(صلی الله علیه و آله)سخت مشهور است كه ميگفت:«من از همۀ مردم عرب فصيحترم»هر چند اين سخن در مقام تحدى و دعوت بمعارضه گفته نشده اما مسلّم است كه گفتارى چنين و ادعائى بدين صراحت و وضوح،حمّيت مردم عرب را كه فصاحت و بلاغت را ناحيۀ تخصّص و مايۀ تشخّص خود ميدانستند تحريك مى كرد و آنها را بمعارضه واميداشت و محققا اگر قدرت داشتند،دست از معارضه بر نمى داشتند و اين خود دليلى روشن است كه وى در ميان سخنگويان عرب،در فصاحت ممتاز و در بلاغت بى همتا بود و اين عجب نيست،زيرا قلب وى مهبط الهام بود و گفتار الهى بر زبانش

ص: 10

جارى ميشد،هر چند اسلوب سخنان وى با گفتار الهى مختلف است اما در اين جهت با هم اشتراك دارد كه هر دو از دسترس معارضه و تقليد بر كنار است.

ابو بكر كه در علم احوال و اخبار عرب تبحّرى بسزا داشت يك بار بدو گفت:«من در ميان عرب گشته و گفتار فصحاى عرب را شنيده و از تو فصيحتر كسى را نديده ام،چه كسى ترا ادب آموخت؟»جواب داد:«خدايم ادب آموخت و نيك آموخت.»

***

منابعى كه در جمع آورى اين مجموعه از آنها استفاده شده از اين قرار است:

1-اصول اربعه:كافى،من لا يحضره الفقيه،تهذيب،استبصار.

2-صحاح سته:بخارى،مسلم،ابو داود،ترمدى،نسائى.

3-اعيان الشيعه تأليف سيد محسن امين عاملى.

4-ناسخ التواريخ(جلد حضرت رسول)تأليف محمّد تقى سپهر.

5-الجامع الصّغير من حديث البشير النّذير تأليف سيوطى.

6-تيسير الوصول الى جامع الاصول تأليف ابن ديبع شيبانى.

7-كنوز الحقائق في حديث خير الخلائق تأليف امام عبد الرؤف مناوى.

8-كمال النّصيحة و الادب تأليف كمال الدين عراقى.

9-البيان و التبيين تأليف ابو عمر و عثمان جاحظ.

10-العقد الفريد تأليف شهاب الدين احمد بن عبد ربه.

11-ربيع الابرار تأليف جار اللّٰه محمود زمخشرى.

نكته اى كه تذكر آن لازم مى نمايد اينست كه بعضى كلمات اين

ص: 11

مجموعه در رديف كلمات قصار على بن ابى طالب(ع)نقل شده و اين توارد در بسيارى از كلمات و اخبار منتسب به على بن ابى طالب(ع)ديده مى شود.بعضيها گمان كرده اند اين قضيه نتيجۀ اشتباه راويان است ولى حقيقت اينست كه تقارب و تشابه معنوى كه ميان محمّد(صلی الله علیه و آله)و على(ع)وجود داشته اين توارد و تشابه را بوجود آورده است.

على(ع)از طفوليت در پناه محبت و رعايت محمّد(صلی الله علیه و آله)نشو و نما يافت و در دورۀ جوانى نيز تحت تربيت و نفوذ فكرى او بود، بدين جهت شايد در دنيا دو تن را نتوان يافت كه تا اين حد از لحاظ فكر و عقيده و معنويات با هم نزديك باشند و عجب نيست اگر گفتارهائى كه منسوب به اين دو تن است از بعضى جهات متشابه و حتى از لحاظ لفظ و معنى متوارد باشد.

سيد رضى فراهم آورندۀ نهج البلاغه در ذيل يكى از كلمات قصار ميگويد:«اين سخن را از پيغمبر روايت ميكنند و عجب نيست اگر دو سخن شبيه هم باشد زيرا سر چشمۀ آن يكى است.» جاى تأسف است كه اين مجموعۀ زيبا كه كمال معنى و جمال ظاهر را يك جا دارد از يك عيب كه نميدانم كوچكش بنامم يا بزرگ خالى نيست،آنها كه با كار چاپ و چاپخانه سر و كار دارند ميدانند كه چاپ كتاب بى غلط عادة محال است،بارها شده كه براى اكمال تصحيح،چند بار نمونه هاى چاپخانه غلطگيرى شده و باز در موقع چاپ يك يا چند حرف از جاى خود در رفته و پس و پيش شده است.اين همه اشكال در چاپ و تصحيح عبارات فارسى از تعداد اشكال حروف پديد مى آيد.وقتى حروف معرّب باشد اشكال تصحيح دو چندان است بدين جهت وقتى چاپ اين مجموعه آغاز ميشد اميدوار نبودم بتوانم آن را بى غلط از چاپ در آرم و اعتراف

ص: 12

ميكنم كه صحّت آن تا اين حد نيز موافق انتظار منست زيرا خوشبختانه اغلاطى كه از تغيير يك كلمه پديد آمده بسيار كم و انگشت شمار است و بيشتر غلطها از آنجاست كه يك نقطه افتاده يا بيجا افتاده و يا اعرابى زير و زبر شده است.خوشبختانه بيشتر اين غلطها چندان مهم نيست و در معنى اثر ندارد بعلاوه خواننده اگر دقيق باشد صحيح آن را به آسانى تشخيص ميدهد.

اين مجموعه دو قسمت متمايز است:قسمتى كه سخنان محمّد است از حدود عيبجوئى و خرده گيرى بر كنار است.قسمت ديگر كار من است كه مفاد سخنان محمّد(صلی الله علیه و آله)را ضمن آن بفارسى آورده ام.

آنان كه بر اين قسمت بچشم عنايت نگرند و بخطائى برخورند اگر سر عيبجوئى دارند بايد در نظر آرند كه كامل مطلق خداست و انسان همعنان سهو و قرين نسيان است و اگر منظورشان اصلاح خطا و اظهار حقيقت است اميدوارم با ابراز نظريات خود رهين امتنانم كنند.

رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِينٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا،رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَيْنٰا إِصْراً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعٰاءِ.

مرداد 1324 ابو القاسم پاينده

ص: 13

مقدمۀ چاپ دوّم

آن بامداد كه محمد امين(صلی الله علیه و آله)هراسان از حرا بيامد و گفت:«در خلوتگه غار،فرشتۀ خدا را ديدم كه بمن گفت:«بخوان»و كلماتى خواند.»هيچ كس باور نميكرد كز اين شهود نيم شب موجى جهان گير ميزايد.

وحى نخستين از پس سال ها خلوت و رياضت،چون برقى در ظلمات ظنون جست و آنگاه فترتى شد كه اين جان روشن از تجلّى وحى،از هول قطع رابطه با خداى،دل بر سقوط از فراز ابو قبيس نهاده بود،اما حيرت نپائيد و باز وحى آمد و نداى: مٰا وَدَّعَكَ رَبُّكَ (1)اين ضمير طوفان زده را از آن حالت اطمينان كه خاصّ موهبت يافتگان است سرشار كرد و بدنبال آن،فرمان: قُمْ فَأَنْذِرْ (2)رسيد و اسلام از خانۀ محمد(صلی الله علیه و آله)جوانه زدن آغاز كرد و شاگرد بى همتا و همسر با وفايش كه خفاياى كار او را مو بمو مى دانستند،بى گفتگو بحوزۀ دين نو در آمدند.پس از آن بمرور زمان،تنى چند از اشراف زادگان جوان كه به تعبير پدرانشان راه رشاد گم كرده بودند،و به تبع ايشان گروهى ناچيز از بندگان و مواليان و بدويان كه از سودجوئى و زورگوئى و امتيازطلبى قرشيان به جان آمده بودند و از جورشان مفرّى ميجستند بمسلمانان نخستين پيوستند كه در مدت سه سال و بيشتر،مجموعشان از سى و پنج شش كس فزونتر نبود.آنگاه نداى: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (3)و خطاب: فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ (4)رسيد و دعوت كه در نهان

ص: 14


1- سورۀ و الضحى آيه دوم،.
2- مدثر،3.
3- شعرا،212.
4- حجر،94.

انجام ميشد آفتابى شد و از بالاى صفا صلاى:«قولوا لا إله إلاّ اللّٰه تفلحوا» برخاست.سير دعوت كند بود و اين چشمۀ زلال كه از بطحا ميجوشيد در آن ريگزارهاى سوزان،راه خود را آهسته مى پيمود و از آن مردم عطشان،آبجويان فراوان نمى يافت.صلاى دعوت عام بود اما قبول آن خاص كسانى بود كه گوش مستمع و جان مستعد داشتند.

ده سال بعد كه حمّيت قرشيان بجوشيد و اميد آشتى نماند و كار دشمنى بالا گرفت و همۀ مسلمانان جز تنى چند از مستضعفان،چون مجرمان فرارى،نيم شبان راه شهرك يثرب،موطن قبايل يمنى،رقيبان ديرين قرشيان را پيش گرفتند،بحد اكثر بيش از هشتاد و پنج يا شش كس نبودند،اما دين جديد چون نهالى اصيل كه مدت ها ريشه كرده و شاخه زده با همين گروه به ظاهر معدود به معنى فزون،مايۀ كافى براى بارورى و سايه گسترى حاصل آورده بود.

در يثرب(مدينه)سير حوادث تند شد.از ائتلاف هشتاد و چند مهاجر مكّى با دويست و سى و چند تن انصار اوسى و خزرجى از طوايف قحطانى كه اگر به سابقه از مهاجران كم بودند به همت از آنان كم نبودند،نيروئى فراهم آمد كه ميشد به دستيارى آن راه تجارت مكيان را كه به بركت ايلاف قريش،قرن هاى پياپى در عربستان پر آشوب از دستبرد مصون مانده بود،بست و قرشيان مغرور را به خفقان اقتصادى گرفت و انتقام آن حصار هول انگيز را كه چند سال پيش در مكه،حريم امن و امان،بنا حق بگروهى از همين مهاجران تحميل كرده بودند كشيد و تاوان آن مال و اثاث را كه از مسلمانان مهاجر در مكه به جا مانده و غالبا چپاول شده بود از اموال كاروان ها كه در عبور از مكه بشام ناچار از حومۀ يثرب ميگذشتند گرفت كه قانون فطرت همين است: فَمَنِ اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ(1) خطرى بزرگ بود،جمهورى مكه براى شكستن حصار و رفع خطر از تجارت شمال،چند بار به قلمرو دين جديد هجوم برد،در جنگ بدر شكستى رسوا خورد،در جنگ احد انتقام ناتمام گرفت، در جنگ احزاب از محاصره فرسوده شد و نوميد پس رفت،آنگاه مكه شهر مرفه ديروز كه زيارتش متروك و تجارتش مختل بود بزانو در آمد و با وجود تعلّل حديبيه كه لجوجان قوم براى حفظ ظاهر كردند،خواه ناخواه دروازه هاى خويش را بر فراريان ديرين گشود، كه چون فاتحان وارد آن شدند و محمد(صلی الله علیه و آله)كه هشت سال پيش بحكم سناى مكه مهدور الدّم بقلم رفته بود در مقابل اشراف قريش كه پس از عزت قرون درمانده و زبون شده بودند،بانگ زد:برويد كه شما آزادشدگانيد.وعدۀ خدا محقق شده بود عربستان بجنبش آمد، مردم قبايل نه تك تك بل فوج فوج،مسلمان ميشدند.

ص: 15


1- بقره 194

در يثرب(مدينه)سير حوادث تند شد.از ائتلاف هشتاد و چند مهاجر مكّى با دويست و سى و چند تن انصار اوسى و خزرجى از طوايف قحطانى كه اگر به سابقه از مهاجران كم بودند به همت از آنان كم نبودند،نيروئى فراهم آمد كه ميشد به دستيارى آن راه تجارت مكيان را كه به بركت ايلاف قريش،قرن هاى پياپى در عربستان پر آشوب از دستبرد مصون مانده بود،بست و قرشيان مغرور را به خفقان اقتصادى گرفت و انتقام آن حصار هول انگيز را كه چند سال پيش در مكه،حريم امن و امان،بنا حق بگروهى از همين مهاجران تحميل كرده بودند كشيد و تاوان آن مال و اثاث را كه از مسلمانان مهاجر در مكه به جا مانده و غالبا چپاول شده بود از اموال كاروان ها كه در عبور از مكه بشام ناچار از حومۀ يثرب ميگذشتند گرفت كه قانون فطرت همين است: فَمَنِ اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىٰ عَلَيْكُمْ (1)خطرى بزرگ بود،جمهورى مكه براى شكستن حصار و رفع خطر از تجارت شمال،چند بار به قلمرو دين جديد هجوم برد،در جنگ بدر شكستى رسوا خورد،در جنگ احد انتقام ناتمام گرفت، در جنگ احزاب از محاصره فرسوده شد و نوميد پس رفت،آنگاه مكه شهر مرفه ديروز كه زيارتش متروك و تجارتش مختل بود بزانو در آمد و با وجود تعلّل حديبيه كه لجوجان قوم براى حفظ ظاهر كردند،خواه ناخواه دروازه هاى خويش را بر فراريان ديرين گشود، كه چون فاتحان وارد آن شدند و محمد(صلی الله علیه و آله)كه هشت سال پيش بحكم سناى مكه مهدور الدّم بقلم رفته بود در مقابل اشراف قريش كه پس از عزت قرون درمانده و زبون شده بودند،بانگ زد:برويد كه شما آزادشدگانيد.وعدۀ خدا محقق شده بود عربستان بجنبش آمد، مردم قبايل نه تك تك بل فوج فوج،مسلمان ميشدند.

اسلام اوج ميگرفت و پى افكن اسلام در نتيجۀ بيست و سه سال كوشش دائم چون ستارۀ صبحدم به افولگاه ميرفت.در حج وداع صداى: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (2)داد و فرمان: فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ (3).

شنيد.دين خدا از جنوب تا شمال عربستان از مرزهاى شام تا اقصاى يمن مستقر شد و او پس از يك بيمارى دو هفته كه معلوم نشد چيست،به مرجع جانهاى مطمئن پيوست.

در همۀ مدت دعوت،كار پيمبر بلاغ بود و وسيلۀ بلاغ سخن بود و اين هيمالياى سر بلند تاريخ،جانهاى قابل را كه استعداد هدايت داشتند به نيروى بيان صيقل ميداد تا جلوۀ حق را در آفاق به بينند و

ص: 16


1- بقره،190.
2- مائده 5.
3- نصر،3.

به كمك كلمات،چيزى از آن شور و حال را كه در ضمير وى موج ميزد در ضميرشان سر ميداد و از شتربانان حقير مكه،قهرمانان بزرگ تاريخ ميساخت.

قسمتى از آن كلمات بيّنات كه محمّد(صلی الله علیه و آله)به هنگام بلاغ ميگفت نظم و سياق خاص داشت كه در شرايطى ممتاز بدو نازل ميشد.اين كلمات خدا بود،روح بزرگ كاينات كه بى اقتران به همه اشيا درونست و بى افتراق از همۀ اشيا برونست،اين جان روشن مهذّب را جلوه گاه ارادۀ خويش كرده بود و كلمات خدا با كلمات فصيح عربى،كه نظم و اسلوب آن چون الماس تراشيده،زيبا و يك دست بود،بوسيلۀ روح القدس،فرشته امين،به قلب وى القا ميشد كه از مجموع آن معجز جاودان،يعنى قرآن پديد آمده كه ضمن مقدمه اى بر ترجمۀ قرآن كمى از آنچه بايد در بارۀ آن گفته شود،گفته ام.

و قسمت ديگر مبدعات خاطر وى بود كه از كلام خدا ممتاز بود و در عين بلاغت و قوّت بيان با سياق قرآن از زمين تا آسمان تفاوت داشت و اين مجمل را بعنوان تكمله بر چاپ تازه و كامل مجموعه اى از اين سخنان پرداخته ام كه طبعا همه سخن خاص آن بايدم كرد: وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ (1)محمّد(صلی الله علیه و آله)خاتم پيمبران از دودمان قريش بود و در طايفۀ بنى سعد پرورش يافته بود.لهجۀ اصيل و دلاويز بنى سعديان در سراسر جزيره ضرب المثل بود و اريستوكرات هاى تجمل طلب مكّى، نوزادان خويش را،هم براى رضاع و هم براى لهجه آموزى بديشان ميسپردند.قرشيان كه به تدبير دها،درّۀ بى حاصل و بى آب خويش را معروف ترين شهر دنياى قديم كرده بودند و قبايل چپاولگر صحرا را

ص: 17


1- آل عمران،138.

چنان بنظم ايلاف قريش بسته بودند كه به بركت آن،جزيرۀ محصور عرب،سر پل تجارت قاره ها شده بود،طبعا لهجۀ خاصشان هم آهنگ با زندگى مادى،رونق و كمالى فوق العاده داشت كه رسائى كلمات و زيبائى معانى از احوال نفوس مى آيد و زندگى قوم هر چه گشاده تر باشد ضميرشان معنى آفرين تر و كلمات زبانشان به اداى حالات گونه گون،رساتر مى شود و عجب نيست اگر قرشيان،هم آهنگ توفيق تجارت در فنون سخن نيز مير قبايل بودند و در آن بازارها كه براى منافره و مفاخره و مشاعره بپا ميشد و سخن پردازان از اقصاى جزيره براى عرض متاع خويش بدان جا ميشدند،وجوه نقادان سخن از قرشيان بودند و سرآمد پيمبران بتأييد خدا در جمع قرشيان بفصاحت يكّه بود و بى باك از تعرض كسان،صلاى:«انا افصح العرب» ميداد كه فرموده بود:«خدا قرشيان را از عرب برگزيد و مرا از قريش» حقا محمّد(صلی الله علیه و آله)افصح عرب بود.اما فصاحت وى در آن گونه سخن كه نه به وحى الهى بل به ابداع خاطر ميگفت از قماش فصاحت قرآن نبود،از نوع ديگر بود بمرتبت مادون قرآن.اما در مرحله اى ما فوق بلاغت عادى كه از فرط عذوبت و سهولت و صفا،جان اميّان صحرا از ذوق آن به وجد مى آيد و خاطرشان را چنان مى ربود كه پروانه او ميشدند،اوج فصاحت وى چون قرآن در اعلاى ثريا نبود اما از ثرى فراتر بود،در حقيقت سخنى بود فاصل ميان بلاغت خالق و صنعت مخلوق.

در بارۀ راز فصاحت و قوّت بيان،و هم اين نكته كه فصاحت، خاصّ كلمه است و از آنجا بمعنى ميرود يا خاص معنى است و كلمه به تبع آن حال فصاحت ميگيرد،گفتگوها كرده اند از همان باب كه شرر از تيشه خيزد يا ز سنگ است،اما حق اينست كه فصاحت،چون

ص: 18

جمال است يعنى فصاحت بيان جمال جانست و جستجوى راز فصاحت چون جستجوى راز جمال بحثى بيحاصل است.

به پندار من فصاحت نه در كلمه است نه در معنى،بلكه در ضمير گوينده است و قوّت بيان از قدرت جان مى آيد و اين گويندۀ فصاحت شعار است كه چون حفّار معدن الماس از خفاياى ضمير خويش آن معانى باريك را كه به روزگاران از تجربه ها و حادثه ها و موهبت ها تكوين شده كشف ميكند و در كپسول كلمات ميريزد،جان سخن همين است و همۀ آن فرض ها كه پيشاهنگان فن در بارۀ فصاحت و وسايل آن كرده اند گفتگو از توابع و نتايج است و از صميم مطلب، كمتر سخن كرده اند يا نكرده اند: وَ عَلَّمَكَ مٰا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ .

فصاحت محمّدى فصاحت موهوب بود نه مصنوع.آن جان نيرومند كه نور افكن تاريخ بود با آن اقتدار عجيب بر احاطۀ معانى كه خدايش داده بود،يا آن تسلط خارق العاده كه بر لهجات عرب،خاصّه لهجۀ مهذب و كامل قريش داشت با آن قوت عزيمت و استقامت طبع كه با حوادث سهمگين تحدى ميكرد با آن صفاى خاطر كه چون آسمان بلند ما فوق حوادث بود و غبار كدورت آسان نميگرفت،بحق در سايۀ قرآن،بمرحله اى مادون آن بى منازع بر اورنگ فصاحت عرب تكيه زده بود.

براستى كه خدايش براى ابلاغ رسالت نكو پرورانيده بود و براى وصول بدان اوج كمال كه خلوتگه راز است،همه رنجهاى گونه گون حيات را از مرارت يتيمى و حرمان محبت مادر و گزش فقر و داغ فرزند و هول دائم خطر و حيرت نابسامانى و محنت غربت و بدتر از همه انزواى توانفرساى كشنده يعنى بليۀ تنهائى در جمع بى خبران پر مدعا چشيده بود و اين جان نورانى باريك بين كه از پرواز دادن

ص: 19

طايرى،بر تپه اى مشرف به خانه اى در مدينه كه در طفوليّت در آن سفر آخر همراه مادر جوانمرگ خويش ديده بود چنان به رقّت آمده بود كه در سال هاى آخر عمر پس از نيم قرن حوادث مو سپيد كن، هنوز آن را بخاطر داشت (1)در بوتۀ اين بلاياى سخت كه مى بايست تحمل كند تا خلعت«خلق عظيم»به تن كند،خوب گداخته بود و به عمل نه پندار از آن رنجهاى جانكاه كه دهر قساوت گر بر ابناى بشر تحمّل ميكند و تا جان در بند زندگى است از تحمل آن چاره نيست، خبر يافته بود و رمز هدايت جماعات را در مسالك پر خطر حيات تا گور و ما وراى گور كه عنوان آن پيغمبرى است به ارادۀ ازلى در مكتب حرمان و رنج آموخته بود،انسان كامل شده بود،پيداست كه از ضميرى چنين مهذّب كه آينۀ بى غش جلوۀ خداست چه ميزايد، همه درهاى شاهوار.

بنا بر اين سرآمد پيغمبران بجز معجزة المعجزات قرآن كه ولوله در جهان افكند معجز ديگر داشت كه جلوۀ شخصيت او بود و چيزى از آن در كلمات وى از دستبرد قرون مصون مانده و از آن گرمى و روشنى كه هنوز دارد،توان دانست كه اين جرقه ها در آن روزگار كه از كانون مى جهيده چسان بوده است.آنها كه در عصر رسالت چيزى از اين سخنان را به مشافهه شنيده اند از مؤالف و مخالف معترف بوده اند كه سرگل دودمان هاشم،قوت بيانى معجزآسا دارد.يك بار در نيمه راه دعوت كه اسلام چون نهال نو كار از باد حوادث مى لرزيد، اشراف مكه پيش از موسم حج انجمنى كردند تا به مشورت و تدبير از بسط نفوذ محمّد(صلی الله علیه و آله)بر زائران كعبه جلوگيرى كنند،اينان گرگان جزيره بودند كه از رمز نفوذ در جماعات كه جادو همان بود،نكته ها

ص: 20


1- الطبقات الكبير.

آموخته بودند يكيشان گفت:«بر راه ها نشينيم و به زائران تازه رسيده گوئيم،اين جادوگرى جن زده است»يعنى بكمك تلقين،ضمير بى رنگ كسان را به نقش پندار خويش آلوده كنيم تا گوش از سخن حق بدارند كه وقتى نقشى به لوح كرده باشند نقش نو بر آن مشوّش مى شود،اما يكى ديگرشان كه اتفاقا از عنودترين دشمنان اسلام يعنى طايفۀ مخزوم بود،وهن اين كار را نمايان كرد و گفت:«قوت بيان محمّد چنانست كه وقتى كسان با او روبرو شوند افسون ما بى اثر مى شود» (1)من نميدانم در وصف بيان محمّد(صلی الله علیه و آله)از شهادت جاحظ، پادشاه نثر عرب در همۀ قرون كه عين آن را در جاى ديگر آورده ام (2)بيشتر چه ميتوان گفت كه امام صناعت مباحث مفصل را در كلمات مجمل آورده و از عبارت ها به اشارت ها بس كرده،اما حق سخن را در بارۀ آن قوت و فصاحت و عذوبت و انسجام كه كلام محمّد(صلی الله علیه و آله) را هست ادا كرده و بر سخن وى سخنى،افزودن خرما به بصره بردن است.

گفتار محمّد(صلی الله علیه و آله)شيوه اى دارد كه خاص اوست،اين جان منوّر كه ثبات كوه و مناعت آسمان و شكوه صحرا داشت به هنگام كلام از ضمير درياوش خويش مرواريدها مى پراكند كه نقّاد خبير،از محك آن به حيرت مى شود كه گفتار وى از آن اوج و حضيض ها كه در سخنها هست و از آن ضعف و قوّت بيانى كه بلاى متكلّمانست مصون مانده،چون موج دريا يك نواخت و چون قطرات باران،آسان و روان از پى هم ميرسد.از آن صنعت سجع كه كاهنان سلف مى پرداخته اند و متادبان خلف تقليد آن كرده اند و سخن را از نظم عادى و صفاى

ص: 21


1- انسان العيون.
2- مقدمه چاپ اول.

فطرى منقلب ميكند نشانى ندارد.كلمات با دقتى معجز آسا قالب معانيست و معانى درست،در خور كلماتست،حقا عنوان سهل و ممتنع در خور اين كلمات تامات است كه معانى عالى در عبارات عادى،برى از تصنّع و تشويش و اغلاق،چون مرواريد غلطان از صدف فكرت مردى كه خدايش خاص رسالت خويش كرده بود، يكسان برآمده و چون آب زلال و زمين تفيده خاطرربا است.

كلمات در سلك كلام به قوّت و انسجام فولاد آبديده صيقلى شده را ماند كه نشان اعوجاج و خلل در آن نيست.در همه جا اجزاى جمله چنان خوب بهم پيوسته كه صدر و ذيل و ميان آن چون نغمه اى موزون هم آهنگ و طرب انگيز است.عبارات در عين سادگى چنان پرشور و هيجانست كه گوئى حيات و قوت در آن موج ميزند و يك عقل نورانى از خلال كلمات پرتوافشانى ميكند.

انطباق لفظ و معنى چنان كه جامۀ لفظ بقامت معنى رسا باشد و معنى از حوصلۀ لفظ كمتر و بيشتر نباشد،از معجزات كلام است كه وصول بمعراج آن خاص موهبت يافتگان است.اين عنعنه ها و تمتمه ها كه متكلمان دارند و آفت كلام و نفرت گوش و حجاب تفاهم است،از آنجا است كه در سرسراى خاطر،انديشه اى آمادۀ ظهور دارند،اما در محفظۀ ضمير كلمه اى كه قالب آن تواند شد حاضر ندارند و كارشان به آن رسوائى ميكشد كه لكنت معنوى است و وارون آن چنان است كه گوينده از مضبوط خاطر،الفاظ مكرر فراهم كند،چون تفاله كه از آب و رونق معنى تهى است كه وادى معنى تنگ است و پاى فكرت لنگ،چون كور كه در جهان پر نور جز ابهام نمى بيند و عرض خود ميبرد و زحمت مستمعان ميدارد و اين بليّۀ عظمى در روزگار ما كه غول گوتمبرگ از طلسم آزاد شده و هر روز

ص: 22

از صنعت مترسّلان خوراك تازه ميجويد و پيوسته: هَلْ مِنْ مَزِيدٍ ميگويد،شيوعى عجيب دارد كه در نتيجه آن هنر بيان حكايت سيمرغ و كيمياست.

كلام محمّد(صلی الله علیه و آله)از همۀ آفات سخن آنچه گفتيم و آنچه نگفتيم و فهرست آن را در كتب بلاغت مى توان جست بر كنار است كه سخن پيمبر،پيمبر سخن است و فضل آن بر ديگر سخنان همان است كه پيمبر را بر ديگران بود.

در بارۀ گفتار محمّد(صلی الله علیه و آله)سخن مفصّل تر از اين بايد گفت و اين اجمالى از آن مقال است كه در وصف بلاغت وى بايد آورد كه مايه از بلاغت الهى داشت و آن شور نشور كه در عصر اول در اقوام صحرا فكند كه شتربانان تهامه و چوپانان نجد در مدتى كوتاه نظم جهان را دگرگون كردند و قاره ها را بپاى نشاط پيمودند،از قرآن و اين گونه سخن كه در ضمير خود داشت مايه ميگرفت كه شعله بجانها ميزد:لما نشأت بعضّ إلى الأوثان و بغّض إلى الشّعر (1)آن قوّت و شكوه و جلوه و رونق كه قرآن و بيان محمّد(صلی الله علیه و آله) داشت،اين پندار را در مخالفان راسخ كرده بود كه او را به شاعرى منتسب كنند كه معجز وى از نوع سخن بود،غافل از آنكه تسخير قلوب،با كلماتى كه همه وعظ و عبرت و پند و مثل است،با كار شاعران،تفاوت بسيار دارد كه همۀ هنر شاعر،كاهى را به مقام كوه بردن و از انبان خيال،نقش هاى فريبا برون آوردن است. كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً (2)افلاطون،خرد پيشۀ يونان،در آن جمهورى پندارى،شاعران را به طبقات جماعت نياورده كه با اوهام خويش فكر هموطنان

ص: 23


1- حديث شريف.
2- نور،39.

جمهورى را مشوّش ميكنند، اَلشُّعَرٰاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغٰاوُونَ. أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وٰادٍ يَهِيمُونَ. وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ مٰا لاٰ يَفْعَلُونَ (1)و بنظر صاحب نظر،بدتر از شاعران ضلال افكن،شاعران ستايش گرند كه به نسّاجى خيال،بتان منفور انسانى را رنگ ميزنند و بازار بت پرستى را رونق ميدهند و نابكاران دژمخوى ستمگر دون را بصف فرشتگان مقرب ميبرند كه حقا خطر اينان براى جماعات از خطر بتان بيش است.شاعران عرب نيز جز اين نبودند كه ديوان شعر عرب بجز تشبيب و تغّزل و تذكار مفاخر اجداد،همه مدحى بود يا قدحى، كه نه ممدوح،آن همه فضايل داشت و نه مقدوح آن همه رذائل،كه شعرشان دروغى بود مزخرف كه بندگان خدا را از استقامت منحرف ميكرد و اين همه نتيجۀ هيام شاعر بود كه از خشت خيال،بناها ميساخت و خداى عز و جل بر بندۀ منتخب خويش كه ميبايد بناى دنياى كهن را واژگون كند و بر ويرانۀ آن طرحى ديگر بريزد و بتان را بى آبرو كند و بتان مال و قدرت و نسب را از عرش جبروت بزير آرد و صلاى إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ (2)بر آرد هم آهنگى شاعران را نپسنديد وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ (3)و از كودكى شعر را چون بتان،منفور وى كرده بود تا بدان جا كه با همۀ دقت نظر،به اراده خدا سليقۀ نظم كلام از او دور بود كه اگر چيزى انشاد كردى بجز مصرعى نكردى و اگر شعر،كامل بود به وزن،كامل نبود كه خميرۀ شعر در ضمير وى نبود و سزاوار وى نبود وَ مٰا يَنْبَغِي لَهُ كه شعر فساد جماعت و تغرير غافل و تأييد ظالم و ترويج باطل است چون مايۀ چركين كه از تشويش مزاج مى آيد

لأن يمتلي المرء قيحا خير من أن يمتلي شعرا. كه

ص: 24


1- شعرا،224،225،226.
2- حجرات،13.
3- يس،69.

چرك فساد يكى است و شعر فساد همگان.البته اين همه در بارۀ تخيل و تضليل و قدح و مدح است و گر نه شاعر خردمند كه اعتبار سخن سبك نكند و مدح و ذمّ كس نگويد و به تاجدار زمان فخر كند كه ايام سعدى در ايام اوست از باب ديگر است كه:

إنّ من الشّعر لحكمة. و باز اين حكمت در خور پيمبر نبود كه پيمبرى از وادى ديگر است. قُلْ إِنَّمَا الْآيٰاتُ عِنْدَ اللّٰهِ (1)براستى كه محمّد(صلی الله علیه و آله)حكومت دلها داشت و اين حكومت را بتأييد خدا به نيروى سخن داشت و به اعجاز قرآن و قدرت بيان،چنان جانها را مسخّر كرد كه اكنون پس از قرنها هنوز آن دولت پاينده خلل نيافته:

الإسلام يعلوا و لا يعلى عليه. و اين توفيق شگفت كه بحق،معجز تاريخ است بسيار كسان را به نقل و روايت خرق عادت ها از آن نوع كه انبياى سلف داشته اند واداشته كه ضبط آن به تفاوت از چند تا يك صد و چند است و تسبيح حصا و تكلّم حيوان از آن جمله است و در قبال اينان،بعض محقّقان پنداشته اند كه همه يا بعضى از اين روايات با قرآن سازگار نيست كه به حكايت آن مخالفان از ختم رسل معجزه ها مى خواستند: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ (2)لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ (3)لَوْ لاٰ يَأْتِينٰا بِآيَةٍ مِنْ رَبِّهِ (4)لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيٰاتٌ مِنْ رَبِّهِ (5)و به توبيخ اين متكلفّان،به طنزى بديع بدنبال همين آيه از سورۀ عنكبوت گويد: أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ (6)و باز بتأييد اين نكته در وصف خارق عادت طلبان كه سر لجاج داشتند نه كشف حق گويد:

ص: 25


1- عنكبوت،49.
2- رعد،27.
3- انعام،39.
4- طه،33.
5- عنكبوت،50.
6- عنكبوت،51.

وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ كِتٰاباً فِي قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِينٌ (1) و هم اين گروه،بتأييد نظر خويش گويند كه روايت خرق عادات در متون سيرت قديم كه زمان تأليف آن كمى پس از عصر اول است يا نيست و اگر هست كم است و اين قرينه ديگر است كه اين گونه روايات در دورانهاى بعد بصنعت قصاصان پديد آمده و بعضى محققان به غلوّى بيشتر پنداشته اند كه روايت خرق عادت ها بساحت قرآن و جلال رسول،وهنى نارواست كه اين وهم هست كه خرق عادت جويان،جذبۀ قرآن و شور سخنان محمد را براى جلب آنها كه لوح دلشان تذكار جو بوده كافى نمى دانسته اند كه بر خلاف سنت خدا روايت ها بتأييد آن آورده اند.

و مرا اين پندار هست كه از بود و نبود اين روايات قوت و وهنى نمى آيد كه معجز جاويد سر آمد پيمبران كه با تحدّى همراه بود و از معارضه مصون ماند چنانست كه با وجود آن،همه روايت ها گو مباش، البته بتأييد روايتها توان پنداشت كه خدا بمصلحتى سنت مقرر خويش بشكند كه به ديدۀ تيزبين،در تكوين اشيا و سير حادثه ها نظم هست اما جبر نيست اما فطرت سليم از فرض وقوع تا وقوع فرض فاصله مى بيند.

براستى كه جز قرآن و اوج بلاغت كه محمد راست،در سيرت وى از حوادث مسلم خرق عادتهاست كه از بعضى روايات قصّه وش كه محتملا اغراقات آن دس (2)دشمنانست بقوت و دلالت كمتر نيست.

في المثل آن صفا و بى پيرايگى كه داشت و در اوج قدرت مدينه بتواضع چوپان فقير مكه بود با قياس بآنچه از دخايل نفوس ميدانيم، اگر خرق عادت نيست چيست؟ مردى از حضيض فقر و حيرت يتيمى به اوج آمده چون اهرام

ص: 26


1- انعام،7.
2- مانند،شبيه،ديس.

بلند در ميان جماعات شيفته كه در خيرگى توفيق هاى عظيم،بتعظيم وى هر فكرى را پذيرا بودند،پيوسته بانك: إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ (1)ميزد و نداى إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّٰهِ (2)ميداد و: لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ مى گفت و نشان ميداد كه بر خلاف انسانهاى عادى از اين دعوت،هدفى بزرگتر و بالاتر از تعظيم خويش دارد.

صداقت بى بديل محمّد(صلی الله علیه و آله)در كار بلاغ دعوت،خرق عادتى ديگر بود،همو در بارۀ آن مسلمان سرشار از حميّت بدوى كه چون فولاد اصيل در كورۀ تعليمات اسلام آب ثبات و صراحت ديده بود و در اعلاى حق،ضعف و تهاون نداشت يعنى ابو ذر غفارى فرموده بود:

«آسمان بر راستگوتر از ابو ذر سايه نكرد و توان اين سخن را استعاره كرد كه زير آسمان از محمد(صلی الله علیه و آله)راستگوترى نبود و سيرت وى كه از دقايق آن،چيزى نهان نيست بر اين مدّعا شاهدى صادق است.

محمّد(صلی الله علیه و آله)از آغاز دعوت اعلام كرده كه كار به وحى خدا ميكنم اما هر جا وحى نبود از مشورت و قبول رأى كسان دريغ نداشت.پيش از جنگ بدر كه مسلمانان به تعاقب قافله بيرون شدند،بر سر چاه بدر كه معلوم شد قافله از راه ديگر رفته و حاميان جنگجوى قافله با عده اى ساز و برگ كافى نزديكند و بجاى غنيمت آسان، تصادمى خونين در پيش است،حباب بن منذر انصارى در بارۀ جايگاه مسلمانان رأى خاص داشت كه به پندار وى شايسته بود اين گروه بر چاهى نزديك دشمن فرود آيند،و چاه هاى ديگر را پر كنند تا دشمن فزون بشمار،از تنگى آب در كار خويش فرو ماند كه:

الحرب خدعة. و چون احتمال ميداد كه جاى مسلمانان به انتخاب محمّد(صلی الله علیه و آله)و وحى خداست اين نكته را پرسيد و او مثل هميشه بى تحفّظ و دريغ اعلام

ص: 27


1- كهف 110.
2- يونس،20.

كرد كه وحى نبوده و چون رأى حباب را پسنديده يافت كار بمشورت وى كرد.

و صبحگاهان احد،در آن شوراى جنگ،در خانه محمّد(صلی الله علیه و آله) كه پيران قوم طرفدار جنگ حصار بودند و جوانان پر حميّت و شور، مصرّ بودند با دشمن كينه توز كه با اباطح و ظواهر قريش و گروه احابيش (1)و دستۀ كمكى غطفان سه برابر نيروى مسلمانان بود در ميدان روبرو شوند،وى با حصاريان،همدل بود اما چون رأى پيران با حميّت جوانان برنيامد و سنگ اكثريت به كفۀ ايشان افتاد،كار برأى جوانان،كرد اما رأى خويش را با آن بيم كه از شكست مسلمانان در جنگ ميدان داشت پنهان نكرد.

بى گفتگو،اگر صداقت وى نشان خلل داشت،به سهولت ميتوانست رأى خويش را كه در نتيجۀ جنگ اصابت آن معلوم شد،به دستاويز وحى غالب كند اما نكرد و بعض اهل نظر،حوادثى از اين گونه را كه نظاير آن در متون سيرت فراوانست و خفاياى آن جان پاك را آفتابى مى كند از غالب روايات خرق عادت كه با فرض صحّت، بسيارى از آن را بجدل با حكايات مشعبدان مانند توانند كرد،در راه مقصود كه كشف صدق پى افكن اسلام است بدلالت قويتر مى بينند.

و دليل ديگر بر صداقت بى شايبه محمّد(صلی الله علیه و آله)آن تعرض هاست كه در عبارات وحى بر رفتار او هست كه اگر قرآن منسوج خاطر وى بود، نه القاى وحى،اين تعرض برفتار خويش كردن و ترك اولى هاى خويش وانمودن خاصه در آن دوران اول كه اسلام نيروى ظاهر

ص: 28


1- قريش اباطح قرشيان اصيل و مقيم دره مكه بودند قريش ظواهر وابستگان قريش و مقيم خارج دره و در حقيقت قرشيان افتخارى بودند و احابيش گروه بستگان و آزادشدگان قريش بودند.«دائرة المعارف اسلامى».

نداشت و دشمنان نيرومند لجوج داشت،معقول نبود كه سيرت انسانها جز اين نيست كه بزبان همه تكريم خويش گويند و ضعف خويش قوت نمايند.

نمونۀ اين تعرض را،در سورۀ عبس سورۀ هشتادم نظم موجود قرآن ميتوان يافت.و قصه چنان بود كه وى با تنى چند از مقتدران و توانگران قريش،عتبة ابن ربيعه و عمرو بن هشام و عباس بن عبد المطلب و اميه و ابى پسران خلف انجمن بود و با آنها به راز سخن مى گفت كه به اسلامشان اميد ميداشت كه شوكتشان مايۀ قوت اسلام توانست شد.

عتبه شيخ طايفه اميّه و عضو متنفّذ سناى مكه بود و تنها كس بود كه در مكه خانۀ مزين به آئينه بنام دار القوارير داشت (1)و همو بود كه در شب هجرت در تصويب قتلنامه محمّد(صلی الله علیه و آله)خلل كرد (2).

عمرو بن هشام پيشواى محزوميان،ملقب به ابو الحكم معروف به ابو جهل،سردمدار سنا و علمدار جمهورى مكه بود،از همۀ معاريف آن دوران،تنها كس او بود كه هنوز مو بچهره نياورده بر خلاف سنت به دار الندوه رفت و بر شيوخ قوم مقدم نشست (3)ابى و اميه پسران جمح از طايفۀ عبد الدار از جمله مالداران مكه بودند.نگفته پيداست كه نرم كردن مردانى چنين براى نهضت نوزاد كه در آن روزگار نيلوفرى آويخته بشاخ بود،توفيقى بزرگ مينمود كه در دنياى ما حق مجرد پا نميگيرد و مبادى بلند اگر پشتيبانهاى قوى از پسران آدم نداشته باشد جز به اوراق دفتر يا بخاطر مفكر نفوذ نميكند،و عجب نبود اگر محمّد(صلی الله علیه و آله)دقت و توجه خويش را همه خاصّ ايشان كرده بود.در آن اثنا ابن ام مكتوم كه كورى فقير بود بپا خاست و طبعا با آن

ص: 29


1- انسان العيون.
2- الطبقات الكبير.
3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

آهنگ ناخوشايند كه بدويان نامهذّب داشتند و مستوجب ملام قرآن شده اند بانگ زد اى فرستادۀ خدا از آنچه خدايت آموخته بمن بياموز،و چون اقبالى نديد غافل از اينكه پيمبر از او بديگران مشغول است ندا مكرر و بانگ بلندتر كرد تا آنجا كه اثر كراهت در قيافۀ پيمبر نمودار شد و خاصّۀ بشرى در او بجنبيد كه اكنون اين بزرگان انديشه كنند كه پيروان محمّد همه كوران و فرو مايگان و بندگانند (1)و چهره در هم كشند و با آن كسان راز گوئى از سر گرفت.

همانوقت وحى آغاز شد كه: عَبَسَ وَ تَوَلّٰى أَنْ جٰاءَهُ الْأَعْمىٰ. وَ مٰا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكّٰى. أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرىٰ. أَمّٰا مَنِ اسْتَغْنىٰ. فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّٰى. وَ مٰا عَلَيْكَ أَلاّٰ يَزَّكّٰى. أَمّٰا مَنْ جٰاءَكَ يَسْعىٰ. وَ هُوَ يَخْشىٰ. فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّٰى. كَلاّٰ إِنَّهٰا تَذْكِرَةٌ. فَمَنْ شٰاءَ ذَكَرَهُ (2)آيۀ اول دوم وصف حال پيمبر است كه:«روى ترش كرد و پشت بگردانيد كه چرا آن كور نزد وى آمد.»آنگاه تعرض آغاز مى شود كه:«تو چه دانى شايد او پاك شود يا تذكار يابد و تذكارش سود دهد.»سپس لحن تعّرض اوج ميگيرد كه:«اما آنكه بى نيازى ميكند.تو بدو اقبال ميكنى كه اگر هم پاك نشود گناهى بر تو نيست.»و بار ديگر تعريض رنگ عتاب ميگيرد كه:«اما آنكه شتابان نزد تو آمده و همو ترسد،تو از وى تغافل ميكنى.»كلمۀ كلاّ در قرآن بسيار نيست و هر چه هست در آيات مكّى است و همه جا براى تشديد عتابست كه:

«هرگز چنين روا نيست كه اين تذكاريست و هر كه خواهد آن را ياد گيرد»كه نزد خدا آنكه بطلب حق مى شتابد اگر چه كورى فقير است از آن قدرتمند فخر فروش كه از حق بى نيازى ميكند و با پيروان حق سرگرانى ميكند،گرامى تر است كه كرم مرد به مال و جاه و حسب

ص: 30


1- اسباب النزول واحدى.
2- سوره عبس آيه اول تا دوازدهم.

نيست،به حق جوئى و تقوى است.

از پس اين حادثه پيمبر ابن ام مكتوم را سخت گرامى داشتى و هر وقت او را بديدى گفتى:«مرحبا به آنكه خدايم در بارۀ او عتابم كرده است.» و مورد ديگر از تعرض وحى بر رفتار رسول(صلی الله علیه و آله)در بارۀ اذن تخلف از سفر پر خطر و رنج تبوك بود و قصه چنان بود كه پس از فتح مكه و تسليم قريش بسال هشتم هجرت كه غلبۀ دين خدا مسلم شد،آن گروه از مردم حسود عنود كه سالها در مدينه دندان بر جگر داشتند و آرزومند سقوط اسلام بودند و قرآن از آنان بعنوان منافقان ياد ميكند،سخت بجنبيدند و توطئه ها كردند،مگر كارى بسازند كه نفوذ روز افزون اسلام مقاصدشان را بخطر داشت.در همان دوران گروهى از بنى عوف ظاهرا بتقليد مسجد قبا و در باطن به تلقين ابو عامر،راهب معروف به فاسق كه از سالها پيش مسيحى شده و تعميد گرفته بود و با فرماندار رومى شام سر و سرّى داشت و به اتكاى دولت مستعمراتى روم،حكومت جزيره يا لا اقل مدينه را خاص خود ميخواست و بر ضد اسلام ستون پنجمى بنياد ميكرد،مسجدى ساختند كه به تعبير قرآن مسجد ضرار عنوان يافت.ابو عامر همان بود كه پس از بدر بمكه رفت و بر كشتگان قريش نوحه كرد و در احد به همدستى قرشيان بر ضد اسلام به ميدان آمد مگر از آن نفوذ كه پنداشت در مردم مدينه دارد كارى براى كينه جويان مكه بسازد و نساخت،و پيوسته به ياران خود وعده ميداد كه بزودى به كمك سپاه روم محمّد(صلی الله علیه و آله)را از مدينه برون خواهد كرد.

اتفاقا در آن تابستان گرم،سفر تبوك پيش آمد كه پس از دو سه سال قحط،نخل ها بثمر آمده بود و سايۀ نخيلات ميوه دار را رها

ص: 31

كردن و در صحراهاى سوزان باستقبال خطر رفتن،خاصه با آن تلقين ها كه منافقان ميكردند و سقوط اسلام را قريب الوقوع ميدانستند كه به پندار ايشان با دولت عظيمى چون روم شرقى،پنجه افكندن مشت به سندان كوفتن بود،حقا سخت مينمود.هنگام سفر،در مدينه جنجالى شد و هر كس به بهانه اى سر از سفر باز زد و گروهى از آنها كه دل باسكندر داشتند به سنّت مردم مآل انديش دنيا كه هنگام خطر جز حفظ خويش بهر دنائت هدفى ندارند از محمّد(صلی الله علیه و آله)اذن ماندن ميخواستند تا در مدينه مراقب كار باشند و از ثمرات توطئه،اگر به نتيجه ميرسيد،بى بهره نمانند،و وى كه به الهام خدا از مخفيّات كارشان خبر داشت از آن شرم حضور كه بكمال داشت اذن ماندنشان داد و عتاب سخت قرآن آمد كه: لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ (1)اما اين عتاب به تلطيف:با عَفَا اللّٰهُ عَنْكَ آغاز شده بود.

و مورد ديگر از تعريض وحى،قيام بر قبر عبد اللّٰه ابن ابى ابن سلول بود كه وى را به تعصب و لجاج،در صف مخالفان اسلام با ابو جهل،عمرو بن هشام مخزومى قياس توان كرد كه او در مكه و اين در مدينه از حمّيت و جاه طلبى،روزگار مسلمانان را زهر آگين كرده بودند و از كارشكنيهاى عيان و نهان كارى كه نكردند،نبود.ابن ابى همان بود كه در احد به اين بهانه كه يهودان معاهد او را بكار جنگ نگرفته اند از نيمه راه ميدان با سيصد تن از كسان خود بازگشت و مسلمانان را در مقابل نيروئى چهار برابر تنها گذاشت و هم او بود كه در احزاب وحدت يثرب از تفتين وى بخطر بود و قرآن شعار: يٰا أَهْلَ يَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَكُمْ (2)را بحكايت گفتار وى ياد ميكند و هم در آن قصّه افك كه مخالفان ناجوانمرد به تشفى آن كينه ها كه از توفيق

ص: 32


1- برائت،42.
2- احزاب،13.

اسلام در سينه داشتند عرض پاك محمّد(صلی الله علیه و آله)را هدف كرده بودند و دامن زنى را كه قرآن به تأييد عفت وى نازل شد،چون دلهاى خويش آلوده ميخواستند،آتش افروز فضاحت،ابن ابى بود و ديگران همه افزار كار بودند و هم او بود كه به تعبير قرآن سخن كفر آميز گفته بود كه كار ما و مهاجران چنانست كه سگت را چاق كن تا ترا بخورد و اللّٰه لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ (1)و هم در آن توطئۀ عظيم راه تبوك كه بنا بود محمّد(صلی الله علیه و آله)را در تنگناى راه از ميان بردارند و در مدينه آشوب كنند و كارى را كه سى سال بعد به دست معاويه انجام شد زودتر كنند و قرآن با عبارت: هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا (2)از آن ياد ميكند انگشت،وى نمودار بود كه هنگام سفر تبوك براى شوكت نمائى،با ياران خويش در ذى جده اردو زد و گروه وى از آن گروه كه با محمّد(صلی الله علیه و آله)در ثنية الوداع اردو زده بودند كمتر نبود (3)، اما بهانه اى كرد و به تبوك نرفت و بشهر بازگشت و منتظر حوادث بود.

پس از تبوك ابن ابى،شايسته ترين كار همۀ عمر خود را كرد يعنى مرد و جانها از شرّش بياسود و اسلام از كيد اين دشمن درونى كه بخطر از دشمنان برونى بزرگتر بود و قسمتى از سورۀ برائت و همۀ سوره منافقون،قدح وى و اعمال اوست رهائى يافت،اما پسر وى كه مسلمانى نيك اعتقاد بود پس از مرگ پدر از پيمبر خواست كه پيراهن تن خويش براى كفن ميت ايثار كند و بر او نماز برد و استغفار كند،پيمبر پيراهن خويش بداد و بر قبر ابن ابى ايستاد و استغفار كرد كه از خيار: اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ (4)اين كار را روا دانسته بود و

ص: 33


1- منافقون،8.
2- برائت،75.
3- امتاع الاسماع.
4- برائت،80.

تعرّض وحى بلحن خفيف آمد كه: وَ لاٰ تُصَلِّ عَلىٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً وَ لاٰ تَقُمْ عَلىٰ قَبْرِهِ (1)موارد ديگر از اين باب هست كه هر يك بر صدق دعوى محمّد (صلی الله علیه و آله)شاهد ديگر است كه هيچ كس از ابداع خاطر،تعريض خويش چنين مكرر نمى كند.

چرا حادثۀ مرگ ابراهيم را نگوئيم كه مقارن آن،آفتاب گرفت و كسان كه آشفتگى اين جان مطمئن را از غم مرگ يگانه پسر ديده بودند كه خاطر منّورش از شدت غم منكسف بود پنداشتند كسوف خورشيد به رعايت خاطر اوست اما وى اين وهم را بشدت سركوب كرد و گفت:«اين آيات خداست كه سنتى معين دارد و گر نه خورشيد و ماه از مرگ كسى نميگيرد.» و از زندگى خاص وى كه متون سيرت و حديث و طبقات، جزئيات آن را به دقت ثبت كرده اند،بر اين صداقت شاهدها است كه قدرت طلبان دروغزن توفيق را براى جاه و جبروت و عيش مهيا و معاش مهنّا ميجويند اما محمّد(صلی الله علیه و آله)در فقر و غنا و ضعف و قدرت و حضيض و اوج همان بود كه بود بارها ديده بودند كه كفش خويش ميدوخت يا وصله بجامۀ خود ميزد،يا در اجاق آتش مى افروخت يا خاشاك بجاروب از خانه ميرفت يا به دوشيدن بز اشتغال داشت يا از بازار براى كسان خود چيزى ميخريد و به هر كه ميرسيد به سلام كردن پيشى ميگرفت.

اين رفتار كسى بود كه بر عصر خويش نفوذى نگفتنى داشت و اين نفوذ ما فوق انسانى بدان جا رسيده بود كه يك روز سوار بر استر فقط با يك ملازم،بيرون مدينه رفت و يكى را كه در گرما گرم جنگ

ص: 34


1- برائت،84.

احد،بكينۀ ديرين،مسلمانى را از پشت سر هدف كرده بود،در دل قبيلۀ او،با حضور سران قبيله،به دست يكى از آنها گردن زد و بازگشت.آنها كه دانند،عرب بحكم عادات قرون در كار حمايت از افراد قبيله بى اختيار است،همين قضيه را از لحاظ خرق عادات عصر، از تسبيح حصا عجيب تر مى دانند.

زهد وى عجب بود.در همۀ عمر گوشه اى خاصّ خود نداشت و آن اطاق هاى حقير گلين كه در جوار مسجد خاص همسران خود داشت،طاقهائى از چوب نخل داشت و بجاى در،پرده ها از موى بز يا پشم شتر بر آن آويخته بود.آن هفته ها كه به تحريك عايشه و تفتين حفصه،خلاف در خانۀ وى افتاده بود و از اطاق زنان دورى گرفت، در بالا خانه اى سكونت داشت كه فرش آن حصيرى كوتاه بود و چون بر آن مى خفت يك نيمۀ تنش بر زمين بود.متّكائى زير سر داشت كه آن را از برگ خرما پر كرده بودند.بالاى سر او پوست خامى آويخته و مقدارى گندم در گوشه اى ريخته بود (1)در اوقات ديگر نيز بستر وى از اين بهتر نبود.تشكى از چرم پر از برگ خرما داشت كه همۀ عمر بر آن ميخفت.زير پوش وى از پارچه اى خشن بود كه تن را ميخورد و ردائى از پشم شتر داشت.اين بستر و لباس كسى بود كه پس از حنين از غنائم هوازن چهار هزار شتر و بيش از چهل هزار گوسفند و آنقدر طلا و نقره كه يكى چون او كه جثّه اى از متوسط درشت درشت تر داشت،از پس انبوه آن نهان تواند شد به اين و آن بخشيد،گمان ندارم بى اطلاع كافى از مبانى اقتصاد آن عصر بتوانيد ارزش اين ثروت بى حساب را حدس بزنيد.

خوراك وى و كسانش از منزل و اثاث و لباس نيز حقيرانه تر بود.

ص: 35


1- بخارى.

اى بسا ماهها ميگذشت كه در خانۀ وى چراغ روشن نميشد و براى طبخ،آتش نمى افروختند،غذايش همه خرما و نان جو بود (1)هيچ وقت دو روز پياپى غذاى سير نخورد (2)و يك روز دو بار سير از سفره برنخاست (3)مكرّر ميشد كه او و كسانش شبهاى پياپى گرسنه ميخفتند (4)روزى فاطمه(ع)پارۀ نانى جوين براى وى آورد كه نانى پختم و دلم رضا نداد براى تو نيارم،آن را بخورد و گفت:«اين تنها غذائيست كه پدرت از سه روز پيش ميخورد».روزى كه در نخلستان يكى از انصار خرما ميخورد فرمود:«روز چهارم است كه چيزى نخورده ام».گاهى از شدّت گرسنگى سنگ بشكم مى بست كه سنگ به شكم بستن گرسنگى را تسكين ميدهد.هنگام مرگ زرۀ وى در قبال سى پيمانه جو پيش يك يهودى به گرو بود (5).

زندگى محمّد(صلی الله علیه و آله)در اوج قدرت كه عربستان را زير فرمان داشت و از همه جا زكات و غنائم جنگ بيحساب بدو ميرسيد، بدين گونه بود.آيا همين زندگى محقّر كه زهّاد جهان از تحمّل نظير آن باك دارند دليل صدق گفتار وى نيست؟كه دروغگويان چون بنوائى رسيدند اگر بساط عيش نگسترند لا اقل معاش خود را بسطى مى دهند، اما محمّد(صلی الله علیه و آله)هر چه به دست مى آورد،و كم نبود،بى حساب و دريغ به اين و آن بذل ميكرد و دينارى ذخيرۀ معاش نميكرد.دريغ است اگر خرده بينان كم انصاف،آن همه آيات زهد و قناعت را در زندگى مردى كه با امكان و قدرت از نعيم جهان گذشته بود نبينند و شمار زنان وى را كه به قوّت پندار از آن حرمسرائى ميكنند،دستاويز تعرض كنند كه به پندار درست،آن همه زن كه در خانه داشت براى

ص: 36


1- مسلم.
2- مسلم.
3- الترغيب و الترهيب.
4- ترمدى.
5- بخارى.

كسب لذت و اقناع شهوت نبود،بجز عايشه زن محبوب وى كه سترون بود،بيشتر زنان وى فرتوتان مانده از شوهر يا شوهران بودند كه در رعايتشان مصلحتى بود.حقا در آن تنور داغ تهامه كه زنان از فوران اعصاب نه ساله بالغ ميشوند،زن پنجاه و فزون ساله را بحكم دل بخانه نمى برند.

به پندار من اين زنهاى مكرّر گرفتن،بدنبال آن آرزوى قوى يعنى پسر داشتن بود كه همۀ عمر به دل داشت كه در طبع انسانى حبّ حيات مقوّم ذات است و چون همۀ انسانها بحكم آن جبر كه در طبع اشيا هست از اين ورطه هلاك ميشوند،فرزند داشتن خاصه پسر كه حامل نام و مظهر مواريث پدر است،گوئى استمرار بقاى اوست و اگر خطا نكنم اين خاصّه،در مردم عرب نيرومندتر است.

در آن دوران كه محمّد(صلی الله علیه و آله)بمكه بود و تشريف رسالت نداشت،پسر يا پسران او نزديك بلوغ بمردند و غم مرگشان دل وى را چون لالۀ صحرا داغدار كرد،عجب نيست اگر بخاصّه بشرى، پيوسته هواى فرزند پسرى به سر داشت و در پى اين آرزو كه تقدير از تحقيق آن دريغ داشت،زنان مكرر ميگرفت.اما خدا نميخواست و اين عقده نمى گشود.مخالفان مكه كه در زندگى وى خللى براى نمودار كردن ميجستند و نمى يافتند،از اينكه فرزند پسر نداشت به تعبير وى كوششها كردند كه: إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ الْكَوْثَرَ به دفع آن آمده در مدينه نيز پسر نداشتن وى دستاويز معاندان بود و پراكنده بودند كه ساحرۀ يهودى وى را جادو كرده و بسيار عاديست كه مردى آرزومند،چون او بطلب فرزند پسر،زنان مكرّر بخانه برد.

در سال هاى آخر عمر كه تنش از حوادث ايام فرسوده بود و دل از حق ناشناسى كسان ريش داشت اين آرزو رخ نمود و ماهى چند

ص: 37

چشم و دل وى بديدار ابراهيم روشن و شاد بود،اما مرگ وى داغى ديگر بر آن داغها كه از ايّام قديم مكه به دل داشت افزود و ياران با حيرت فراوان اين مرد گرانقدر بلند همت دريا حوصله را كه در مهالك صعب،خم به ابرو نداشت و در كام خطر،قهرمانى تأثّر ناپذير بود ديدند كه در غم مرگ طفلك شانزده ماهۀ بر خلاف شيمۀ خويش و رسم عرب،زار ميگريست كه اميد عمرش در هم شكسته بود.وقتى بدو گفتند تو كه ما را صبر ميفرمودى و همه جا نمونۀ صبر و ثبات بودى پس اين گريۀ بيتاب چيست؟فرمود:«دل مى سوزد و اشك ميريزد،و جز آنچه خدا پسندد نگوئيم.»چه ميشد كرد!خداى رازدان به اقتضاى مصلحت نهان،پيمبر منتخب خويش را بكمال آرزو رسيده نميخواست! در جهان ما دروغزنان فراوان بوده اند كه بطلب جبروت و جاه، جماعات زود باور را بدنبال خويش به وادى ضلال برده اند و حاصل دروغشان همه وبال بوده و هبا شده اما با هر كه دروغ گفته اند با خويش دروغ گفتن نتوانسته اند كه دروغزن رسوا در اتّفاقات دشوار چون بند باز توازن باخته،لرزان مى شود كه از راز خويش واقف است و نيك داند كه در انبان چيست،اما محمّد(صلی الله علیه و آله)در حوادث سخت تر ميشد و هر چه حادثه سخت تر بود،اطمينان وى بيشتر بود كه به هدف خويش ايمان داشت،چرا كه او بمقام شهود كامل رسيده بود! ميراث بزرگ محمد(صلی الله علیه و آله)كه قرنهاست از دستبرد روزگار قساوت گر،مصون مانده بر صدق گفتار وى آيتى ديگر است كه بگفتۀ كارلايل با دروغ،سنگى روى سنگى نتوان نهاد،راستى با اين همه دلايل صدق و امانت،كه چون اقمار تابان به دور خورشيد قرآن هست،اگر روايات خرق عادات چنان كه پنداشته اند اصيل نباشد يا در

ص: 38

خور تاويل باشد،از انكار يا تأويل آن كدام مشكل مى آيد! سخن از سخن محمّد(صلی الله علیه و آله)داشتيم و اين خوض كه در حالات وى كرديم بدنبال بحث از صدق دعوى بود و هم از آنرو كه سخن صداى ضمير سخنور است و فضل سخن از فضيلت سخنگو است.

سخن كردن محمّد(صلی الله علیه و آله)آداب خاص داشت.جز بموقع سخن نمى گفت و بيش از حاجت نميگفت.پيوسته در انديشه بود و گاهى خاموشى وى دراز ميشد و فرموده بود:«ما پيغمبران كم سخنيم (1)و هم ميفرمود:«خدا پرگوئى را دوست ندارد،هر كه سخن بقدر حاجت كند خدايش سر سبز دارد (2).و هم ميفرمود:«خدايم فرمان داده سخن كوتاه گويم (3)به عمّار صحابى معروف گفته بود:«نماز دراز و سخن كوتاه كن.»صدائى رسا داشت اما سخن آهسته مى گفت،ميفرمود:

«خدا بلند گفتن را دوست ندارد»سخن به تفارق مى گفت تا بمرور زمان در ضمير كسان نفوذ كند و ملول نشوند (4)ميفرمود خدا ملول نشود مگر وقتى شما ملول شويد.كلمات را به تأنّى ادا ميكرد كه اگر خواستند توانستند شمرد (5)غالبا براى اطمينان از سماع و فهم هر سخن را سه بار مى گفت و بدنبال آن:

اللّهمّ هل بلّغت. ميگفت و گاه:

اللّهمّ اشهد. مى گفت و خدا را شاهد بلاغ خويش ميگرفت.

سخن كردن وى به دوران مكه در آن انجمنها بود كه مسلمانان در خانه ها داشتند.گوئى در سالهاى اول،پيش از همه در خانۀ ارقم مخزومى فراهم ميشدند كه به كنارى بود و رفت و آمد آن جلب نظر نميكرد و وسعتى داشت و همۀ مسلمانان را كه به ديدار پيمبر و استماع

ص: 39


1- اعجاز القرآن.
2- عمده اين رشيق.
3- ابو داود.
4- مسلم.
5- بخارى.

سخنانش اشتياقى داشتند جاى توانست داد،و هم در آنجا جماعت، از كيد دشمن،ايمن بود كه سر رشته داران خصومت،همه مخزوميان بودند و اين گروه معاند بحكم عرف و سنّت ميبايد حرمت خانۀ هم قبيلۀ خويش و همۀ آنها كه در جوار وى بودند نگهدارند.

و بيشتر كلام اين ايّام توضيح اصول اسلام و تشويق خير و ترغيب كمال و استقامت در شدايد بود كه تهديد مخالفان سخت بود و شمار آن كسان از نو مسلمانان خارج از حمايت قبايل كه بگناه مسلمانى از شكنجۀ دشمنان جان باخته بودند،از انگشتان دو دست بيشتر شده بود و اگر سخنان گرم و جاذب وى همّت ها را قوت نميداد،خدا ميداند آن گروه ناچيز كه در كام خطر روزنۀ توفيقى نمى ديدند،به وسواس ضمير فريبگر از بوتۀ امتحان هاى سخت چگونه برون ميشدند،براى تأييد مستضعفان،حكايت از گذشتگان مى گفت.يك بار كه بعض ياران شكايت بدو بردند كه چرا از خدا فيروزى عاجل نخواهى؟بخشم آمد و گفت:«به روزگاران سلف يكى را گرفته گور وى مى كندند آنگاه ارّه بر سرش نهاده به دو نيمش ميكردند اما از دين خويش باز نمى گشت و يكى را با شانه آهنين گوشت و پى از استخوان جدا ميكردند اما از دين خود باز نميگشت» (1)و هم براى استوار كردن قدمها و گرم كردن دل ها از پيشرفت دين خدا نويدها ميداد،ميفرمود:

«بخدا اين دين اوج مى گيرد تا آنجا كه سوار از حضرموت موت به صنعا رود و جز از خدايا از گرگ بر گوسفندان خويش بيم نكند» (2)صنعا پايتخت يمن،در اقصاى جنوب شرق جزيره بر ساحل بحر احمر مجاور باب المندب است و حضرموت در جنوب جزيره هم بر ساحل درياست و براى عبور از صنعا به حضرموت يك نيمه بيشتر عرض

ص: 40


1- ابو داود.
2- بخارى.

جزيره را بايد پيمود و از بسيار قبايل عرب چون بنى كنده و بنى حارث و بنى بجيله بايد گذشت و حديث شريف بتوضيح آيۀ: وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ ،بسط اسلام را در همه عربستان پيشگوئى ميكند.

دوران تشريع از مدينه آغاز شد.در مكه حكم صريح جز منع شرك و تحريم ربا نيامد و آن نماز كه مسلمانان به فرادى يا جماعت همى خواندند،برغبت بود نه وجوب و با نماز مدينه تفاوت ها داشت.

از جمله ركوع نداشت و از قيام به سجود مى شدند و به تشهّد ختم ميكردند (1).

در مكه فراغ بيشتر بود اما از بيم خطر،مجال گفت و شنود كمتر بود و بيشتر فعاليت پيمبر در اين دوران،تلقّى و القاى آيات قرآن بود كه قسمت اعظم سوره ها در مكه نازل شد.گر چه در شمار سوره هاى مكى و مدنى خلاف هست،اما به گفتار درست از يك صد و چهارده سورۀ قرآن،هشتاد و شش سوره در مكه آمده (2)البته بيشتر سوره هاى مكى كوتاه است و گاه از سه يا چهار آيه بيشتر نيست،اما اگر شمار آيات را مقياس كنيم از شش هزار و بيشتر آيۀ قرآن به تقريب هزار و ششصد و چند آيه يعنى كمى بيشتر از ربع،مدنى و ما بقى مكى است.اما در غالب سوره هاى مكى آيه ها كوتاه است و اگر شمار كلمات را مقياس كنيم به تقريب،كمى بيش از يك ثلث قرآن در مدينه و دو ثلث كمتر در مكه آمده.

ولى گفتار مضبوط پيمبر كه عنوان حديث بدان داده اند بيشتر از ايّام مدينه يادگار است كه در مكه پيروان،كم و ضعيف بودند و انجمن عام چون مسجد براى بحث و گفتگو و توضيح احكام و تفسير

ص: 41


1- ابن ابى الحديد.
2- الاتقان،البرهان،مقدمتان في علوم القرآن.

آيات نبود و آن گفتگوها كه در انجمن خاص ميشد،چون بيشتر بحث و ترغيب بود نه انشا و تشريع،كمتر مضبوط ماند كه غالب نو مسلمانان،ايمانى چنان كه بايد قوى نداشتند و با وجود وعدۀ قرآن و تأييد پيمبر،در آن ضعف و تشويق و بيم،براى ضبط سخنانى كه بعدها بطلب آن شرق و غرب مى پيمودند،شوق كافى نبود.

به دوران مدينه مسجد محل نماز و گفتار و بحث و توضيح و حلّ و عقد امور شد.وافدان عرب در آنجا پذيرفته ميشدند و آن گروه مسلمانان كه از قبايل اطراف بودند و در مدينه خانه و سامان نداشتند،در صفّۀ مسجد اقامت مى گرفتند.

مسجد،چهار ديوارى ساده اى بود كه بناى آن از همان روزهاى اول هجرت آغاز شد.هنگام ورود پيمبر بمدينه،بسيار كسان ميزبانى وى را بجان مى خواستند،اما گوئى بيم آن بود كه از همچشمى ها رنجشى خيزد و از همان آغاز كار فتنه هاى خفتۀ اوس و خزرج كه در جاهليت ايام خونين داشت بيدار شود،از اين رو وى در كوچه هاى مدينه همچنان بر شتر خويش ميرفت تا شتر نزديك زمينى از دو طفل يتيم كه گوشه اى از آن نمازگاه اسعد بن زراره نقيب انصار بود بخفت و پيمبر همۀ زمين را به ده دينار خريد و خاصّ مسجد و خانۀ خويش كرد و تا كار بنا پرداخته شود،ماهى چند،در خانۀ ابو ايوب انصارى كه بنه وى بدان جا رفته بود و نزديك مسجد بود و مخلا بود كه ابو ايوب زن نداشت،اقامت گرفت و بلافاصله بناى مسجد و خانه هاى وى آغاز شد.

خانه را در اينجا بمعنى اطاق بايد گرفت كه مترجمان حديث همه جا«دار»بمعنى«خانه»و«بيت»بمعنى«اطاق»را«خانه»گفته اند.

قسمتى از زمين،خاص مسجد شد و اطراف قسمت ديگر به مرور

ص: 42

زمان،اطاق هاى گلين بر آوردند كه در هر اطاقى يكى از زنان پيمبر جا مى گرفت.پايۀ ديوار و همۀ درگاه مسجد را از سنگ بر آوردند و آنگاه ديوار باندازه قامتى با خشت بالا رفت.محمّد(صلی الله علیه و آله)در حمل خشت با مسلمانان همدست بود و خشت به عباى خود نهاده پاى كار ميبرد،چنان كه تنش خاك آلود شد.على(ع)و عمّار در اين كار از ديگران نشاطى بيشتر داشتند كه خشتهاى سنگين را دو و سه و چهار بدوش ميبردند و از غبار آن باك نداشتند (1).بر قسمتى از حياط طاقى از حصير بر ستون ها از تنه هاى خرما زدند و روى آن را گل ريختند،اما گل اندك بود و هنگام باران آب گل آلود بر نمازگزاران ميريخت.

يك بار پيمبر را گفتند:«اگر فرمودى گل بيشتر بر آن بريزيم كه آب نريزد،يك بار نيز گروهى از انصار مالى فراهم كرده بياوردند كه اين مسجد بساز و زينت آن بيفزاى،مگر تا چند توانيم زير اين حصيرها نماز كنيم،و پيمبر فرمود:«نزديك وقوع قيامت،مردم بزينت مسجدها تفاخر كنند» (2)و مسجد همچنان بود تا پس از او تغييرها در آن دادند.زمين مسجد خاك بود و هر كس دامنى شن همراه ميبرد و بجاى خويش ميريخت كه هنگام نماز بخاك و گل آلوده نشود، پيمبر اين بديد و فرمود:«فرشى نكوست.»و همه مسجد را شن ريختند،و همۀ زينت كه در ايّام پيمبر بمسجد وى كردند همين بود.

در سالهاى اول وقتى پيمبر بسخن مى ايستاد،پشت به يكى از ستونها ميداد.بسال پنجم هجرت نجّارى از انصار به تبع نمونه اى كه در شام ديده بود منبرى سه پله بساخت كه پيمبر هنگام سخن بر آن مى نشست (3).

ص: 43


1- في منزل الوحى.
2- انسان العيون.
3- الاعلاق النفيسه.

معمولا پيمبر از پس نماز،سخن مى گفت.در مناسبات خاص و حوادث بزرگ،سخنان وى از معمول بيشتر ميشد.ضمن گفتار به سؤال كسان پاسخ ميداد اما توغل در سؤال را خوش نداشت.مردم بدوى كه تربيت كافى نداشتند،ادب حضور نگه نميداشتند،گاه به استهزا سؤالات نامناسب ميكردند،يكى كه شتر گم كرده بود ميگفت:

«شتر من كجاست؟»و يكى ديگر مى پرسيد:«پدر من كيست؟»و آيۀ صد و يكم از سورۀ مائده بجواب وى آمد كه: لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ (1)كه تعريضى از نوع عالى متناسب با مقام قرآن دارد.

بعضى ديگر سؤالات بى فائده مى كردند،يكى ميپرسيد:«در بهشت اسب هست در بهشت شتر هست؟» (2)گاهى مسائل سوفسطائى طرح مى كردند كه اثر تلقين يهودان در آن نمايان بود،مى گفتند:«ما كه كشتۀ خويش مى خوريم چگونه كشتۀ خدا نخوريم (3).»مقصودشان از كشته انسانى ذبيحه بود كه بحكم شرح حلال است و از كشتۀ خدا حيوان مرده را منظور داشتند.اين گفتگوها اذهان ساده را مشوش توانست كرد.پيمبر در بارۀ آن ميفرمود:«مادام كه چيزى نگفتم مرا واگذاريد،اسلاف شما از كثرت سؤال بضلال افتادند،وقتى دستورى بشما دادم هر چه توانيد بدان كار كنيد و چون از كار منعتان كردم بس كنيد كه راه صلاح اينست (4).»از قيل و قال بنى اسرائيلى كه در قرون بعد در كار مسلمانان خللها كرد بشدت بيزار بود،روزى گروهى نزديك خانۀ عايشه در بارۀ قدر گفتگو داشتند،بشنيد و خشمگين برون شد و گفت:«امتهاى سلف نيز چنين گمراه شدند.» (5)بار ديگر

ص: 44


1- بخارى.
2- ترمدى.
3- ابن ماجه.
4- اعلام الموقعين.
5- ترمدى.

بكسانى كه در بارۀ قدر سخن داشتند گفت:«اسلاف شما از بحث قدر بهلاك افتادند بشما دستور ميدهم،كه در اين باب مشاجره نكنيد.» (1)در بارۀ كسانى كه به بحث هاى بى حاصل سرخوشند ميفرمود:«پيوسته سؤال ميكنيد تا آنجا كه گوئيد:«همه چيز را خدا آفريد اما خدا را كى آفريد.» مجلس وى عام بود،هر كه خواهى گو بيا و هر كه خواهى گو برو خانۀ وى نيز حاجب و دربان نداشت.اما زائران سمج موقع نشناس را خوش نداشت،گوئى ابو هريره دوستى از اين جمله بود كه بدو فرموده بود:

زرني غبّا تزدد حبّا. و گويا حديث:

«زر غبّا تزدد حبّا». كه با حذف ضمير متكلم بصورت عام روايت شده تحريف همين عبارت است.

ادب و انضباط مجلس را خوش داشت،روزى بمسجد شد و حاضران را ديد كه حلقه ها بودند فرمود چرا متفرّقيد فراهم آئيد (2)كه فرموده بود:

يد اللّٰه مع الجماعة. در انجمن عام،همگان بدور وى حلقه ميزدند و هر كه ميرسيد بى رعايت نسب و مقام،هر جا فراغى بود مى نشست (3)فرموده بود:«كسى،كسى را از جا برنخيزاند كه بجاى او بنشيند.» (4)و:«هر كه از جاى خود برخاست و بازگشت باشغال آن اولى است» (5)و:«روا نيست در مجلس ميان دو كس بى اجازۀ آنها فاصله افكنند. (6)و آن كسان را كه از جمع جلوتر آمده درون حلقه مى نشستند لعنت كرده بود. (7)يك روز سه كس بيامدند،يكى در

ص: 45


1- مسلم،بخارى،ابو داود.
2- ابو داود،مسلم.
3- بخارى حديث جابر بن ابى سمره.
4- بخارى.
5- بخارى.
6- ابو داود.
7- ترمدى حديث حذيفه.

جمع جايى جست و نشست و آن ديگر برون جمع جا گرفت و يكى برفت پيمبر گفت:«اين يكى از خدا جا خواست و جايش داد،آن ديگر شرم كرد و خدا از او شرم كرد و سوّمى روى از خدا بگردانيد خدا نيز روى از او بگردانيد.» (1)با همۀ مهربانى و فروتنى،در دل كسان مهابتى داشت،آن ياران ممتحن كه به نور تعليم وى روشن بودند غالبا در انجمن،خاموش و منتظر ميماندند تا بيگانه اى نامقيد به ادب حضور بيابد و در سؤال بگشايد و پيمبر بسخن آيد و فايده ها ببرند.البته آنها كه به سبق و همّت و ثبات و انس از ديگران ممتاز بودند از اين قيد آسودگى داشتند.على(ع)گويد:«من هر روز و شب پيش وى ميرفتم،هر جا بود،با او بودم گاه او بخانۀ من مى آمد،وقتى نزد وى ميشدم خلوت ميكرد و زنان را برون ميفرستاد چون از او ميپرسيدم جواب ميداد و چون ساكت مى شدم سخن آغاز ميكرد» (2).

در دوران مدينه كه اسلام اوج گرفته بود،مستمعان به نقل سخنان وى رغبتى فوق العاده داشتند و آنها كه از قبايل دور و نزديك به يثرب مى شدند چيزى از گفتار پيمبر را ره آورد كسان خويش ميكردند.مسلّم است كه ابناى بشر به سماع و فهم و حفظ و امانت يكسان نيستند.در همان دوران بودند كسان كه به عمد،يا غفلت، گفتار وى را تحريف ميكردند،يك بار بسخن ايستاد و گفت:«دروغ بر من فراوان ميزنند،هر كه دروغى بمن ببندد،جايگاهش از آتش پر شود (3).»اما نقل دقيق گفتار خويش را مى پسنديد،ميفرمود:«هر كه سخن من بشنود و بفهمد و براى ناشنيده نقل كند،خدايش سرسبز

ص: 46


1- مسلم.
2- كافى.
3- كافى.

دارد (1)»و هم هنگام سخن ميفرمود:«حاضر بغايب برساند كه حاضر تواند سخن بكسى رساند كه از وى فهيم تر باشد (2)»كسان را ترغيب ميكرد كه گفتار وى بخاطر سپارند.مى فرمود:«هر كه چهل حديث از من بخاطر سپارد خدايش به بهشت در آرد.»و يا:«...خدايش روز قيامت دانا بر انگيزد.»و يا:«...به معرض حساب نيارد»و يا:«...روز قيامت شفاعت او كنم.» (3)گوئى در همان دوران،بعض كسان به ثبت قسمتى از سخنان وى پرداخته بودند كه فرمود:«چيزى از من ننويسيد و هر كه جز قرآن چيزى نوشته بايد محو كند.» شايد اين منع از آن رو بود كه بيم ميرفت،ماثور نبوى با آيه هاى قرآن بهم آميزد كه بيشتر آن اسقاطها كه در كلمات و آيات قرآن توهّم كرده اند از اينجاست كه توضيح آيه اى يا حديث مستقلى را از عبارت قرآن امتياز نداده اند.في المثل در آيۀ دوازدهم از سورۀ نساء بدنبال: وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ كلمۀ:«من أم»افزوده اند يا در آيۀ يك صد و نود و هشتم از سورۀ بقره بدنبال: أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ عبارت:

«في مواسم الحجّ»خوانده اند و يا در آيۀ يك صد و چهارم از سورۀ آل عمران بدنبال: يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ جملۀ:«و يستعينون اللّٰه على ما أصابهم»آورده اند يا در آيۀ بيست و ششم از سورۀ فتح بدنبال: فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجٰاهِلِيَّةِ جملۀ:«و لو حميتم كما حموا لفسد المسجد الحرام»خوانده اند (4)و مسلم است كه اين عبارات اضافى كه در عصر اول مايۀ گفتگوها شده از متن و سياق قرآن نيست،توضيحاتى است كه پيمبر يا اصحاب

ص: 47


1- نسائى.
2- بخارى.
3- خصال صدوق.
4- مقدمتان في علوم القرآن.

وى هنگام سخن يا قرائت در بعض آيات قرآن ميكرده اند و توهّم قرآن بودن آن از ضعف دقت مستمعان بوده است و هم آن عبارت معروف:

لو كان لابن آدم واديان من ذهب لابتغى واديا ثالثا و لا يملأ جوف بن آدم إلاّ لتّراب. كه به غلط از اسقاطات قرآن به قلم برده اند، بى گفتگو حديث پيمبر است و اين غلط از ضبط مستمعان آمده كه در آن روزگار نيز فهم درست و گوش دقيق فراوان نبود و آن بحر زخار معرفت كه از ديار بى نشان به تعليم نوع بشر آمده بود،از حسرت فهم درست خوندل بود كه ميفرمود:«هر كه سخن مرا بشنود و بفهمد خدايش رحمت كند.»و:«ارزش مرد به فهم و ادراك اوست.» گوئى منع كتابت حديث،غير از بيم خلط دليل ديگر نيز داشت كه الفباى عربى به دورۀ خامى بود و وصل حروف و اسقاط دامنه ها صورت قطعى نداشت.اعراب و نقطه نبود آنچه مينوشتند رموزى بود كه فقط نويسنده بكمك حافظه از آن بهره توانست برد و ديگران در كار خواندن آن زحمت ها داشتند و تحريفها ميكردند كه تفصيل آن بيايد.بعلاوه شمار آنها كه خط توانستند نوشت،بسيار نبود تا آنجا كه بعض اسيران بدر را در عوض تعليم خط آزاد كردند.وسايل نوشتن نيز كمياب بود.فقط نامه هاى پيمبر را كه به ملوك عصر فرستاد بر پوست صاف شدۀ آهو نوشتند.آيه هاى قرآن را بر پاره هاى چرم و چوب و سنگ و استخوان ثبت كرده بودند و مجموع قرآن به دوران پيمبر در كيسه اى بود و اگر بعض اصحاب صحيفه اى خاص خود داشتند فقط سوره اى يا آيه اى چند بود كه پوست صاف آهو كه صحيفه اى از آن توانستند كرد كمياب بود و همۀ قرآن را بر آن نوشتن ميسر نبود.به دوران بعد همۀ قرآن به صحيفه آمد و مصحف نام يافت.

پيمبر ميخواست همۀ دقت مسلمانان،خاصّ قرآن شود.

ص: 48

بنويسانند و بخوانند و بخاطر سپارند و بياموزند و بياموزانند و بكار بندند و در فضيلت قرآن و ترغيب كسان به مؤانست آن سخنان فراوان داشت،ميفرمود:«فضيلت گفتار خدا بر سخنان ديگر چون فضيلت خدا بر مخلوق خويش است.» (1)و:«بهترين شما كسى است كه قرآن بياموزد و بياموزاند (2)و:«هر كه قرآن نيك خواند قرين فرشتگان است.» (3)و:«اگر يكيتان هر روز بمسجد آيد و دو آيه قرآن آموزد از دو شتر داشتن بهتر است و سه آيه از سه شتر و چهار آيه از چهار شتر و همچنين» (4)و:«آن كسان كه در خانه اى فراهم آمده به قرائت و دقت قرآن بردارند در رحمت خدايند». (5)ضمير خالى از قرآن را به خانۀ ويران مانند ميكرد (6)و كسان را از فراموش كردن قرآن بر حذر ميداشت ميفرمود:«قرآن را بياد آريد كه از سينۀ كسان از گوسفندان فرارى،گريزان تر است (7)»و:«حافظ قرآن چون آنست كه شتر خويش عقال كرده،اگر مراقب آن باشد بماند و اگر غافل شود برود» (8)و:«گناهى بزرگتر از اين نيست كه كسى سوره يا آيه قرآن بياموزد و از خاطر ببرد» (9)و در فضل قرائت قرآن ميفرمود:«خانه اى كه قرآن در آن خوانده شود شيطان بدان درنيايد (10).»و:«قرآن بخوانيد كه روز قيامت از ياران خويش شفاعت ميكند.» (11)در وصف قرآن ميفرمود:«ريسمان محكم خدا و نور روشن اوست ذكر حكيم است و صراط مستقيم»و در فضيلت ضبط و حفظ قرآن ميفرمود:

ص: 49


1- ترمدى.
2- بخارى،ابو داود،ترمدى.
3- مسلم،ابو داود.
4- مسلم،ابو داود.
5- مسلم.
6- ترمدى.
7- مسلم.
8- بخارى.
9- ابو داود.
10- ترمدى.
11- ترمدى.

«هر كه ثلث قرآن فرا گيرد ثلث پيمبرى را فرا گرفته و هر كه نصف قرآن فرا گيرد و بدان عمل كند نصف پيمبرى را فرا گرفته و هر كه همۀ قرآن را فرا گيرد همۀ پيمبرى را فرا گرفته،فقط وحى بدو نميرسد.» (1)در بارۀ مؤمن و منافق قرآن خوان و نخوان تمثيلى بديع داشت، ميفرمود:«مؤمن قرآن خوان چون ترنج است كه بويش خوش است و طعمش خوب و مؤمن قرآن نخوان چون خرما است بى بو،با طعم شيرين.و منافق قرآن خوان چون علفى است خوش بو با طعم تلخ و منافق قرآن نخوان چون حنظل است بى بو و تلخ (2)».

به نزد وى اعتبار كسان به دانستن قرآن بود.روزى گروهى را به سفر جنگى ميفرستاد،بدانها گفت:قرآن هر چه مى دانيد بياريد،يكى كه از همۀ قوم جوانتر بود گفت:«من فلان و فلان و سورۀ بقره را از بر دارم.»فرمود:«برو كه امير اين گروه توئى. (3)»مصعب بن عمير قرشى و معاذ بن جبل انصارى كه هر دو به روزگار جوانى با وجود اعتراض شيوخ،به مأموريت هاى بزرگ رفتند و سرپرستى مسلمانان مدينه را پيش از هجرت و حكومت مكه را پس از فتح بعهده گرفتند از اين رو بود كه در تعليم و قرائت و حفظ قرآن،گوى سبق از ديگران برده بودند.

قرآن آموختن آسان نبود كه ميبايد آموخته را بخاطر سپرد.عمر سورۀ بقره را به دوازده سال آموخت و چون بپايان برد،شترى بكشت (4)و پسر وى عبد الله همين سوره را به هشت سال آموخت (5)افاضل اصحاب هر يك سوره اى بيشتر نياموخته بودند (6)كسانى كه

ص: 50


1- الجامع لأحكام القرآن.
2- بخارى.
3- ترمدى.
4- الجامع لأحكام القرآن.
5- الموطأ.
6- ترمدى.

همۀ قرآن آموخته بودند چهار يا شش تن پيش نبودند كه على(ع)و عبد اللّٰه بن مسعود و ابن ابى كعب و معاذ بن جبل از آن جمله بودند (1).عبد الله بن مسعود ميگفت:ما قرآن مشكل آموزيم و آسان عمل كنيم و اخلاف ما آسان آموزند و مشكل عمل كنند (2).

پيمبر نميخواست ياران بكتابى غير قرآن توجه كنند.روزى عمر صحيفه اى از تورات(شايد قسمتى از تورات)نزد وى آورد و گفت:

«اين تورات است»پيمبر خاموش ماند،عمر خواندن آغاز كرد و وى خشمگين شد و گفت:«بخدا اگر موسى ظهور ميكرد پيرو او ميشديد و مرا رها ميكرديد،و اگر موسى نبوت مرا درك كرده بود پيرو من ميشد» (3)در بارۀ حرمت قرآن سخت دقيق بود،اجازه نميداد كسان قرآن را با خود به سرزمين كفار برند (4)مبادا به دست ناكس افتد و حرمت آن برود. (5)يك روز قسمتى از قرآن را پيش يكى از جوانان هذيل ديد كه يك يهودى نوشته بود گفت:«هر كه چنين كرده خدايش لعنت كند،احترام كتاب خدا را نگه داريد (6)»بعضى سوره ها را بر بعض ديگر ترجيح ميداد،ميفرمود(يس)قلب قرآن است (7)حقا آن سياق بسيار موزون كه(يس)دارد و كلماتش چون زيباترين اصوات آهنگين طرب انگيز است و جمال معنى كه در آن هست كه وصف دقيق بهشتيان و جهنميان است،شايستۀ وصفى چنين است كه قرآن اوج بلاغت است و(يس)زبدۀ بلاغت قرآن است.پس از نزول سورۀ فتح در بارۀ آن فرمود امشب سوره اى بمن نازل شد كه آن را از همۀ

ص: 51


1- مقدمتان في علوم القرآن.
2- الجامع لأحكام القرآن.
3- ابو داود.
4- دارمى.
5- توضيحات مالك.
6- الجامع لأحكام القرآن.
7- بيهقى ترمدى.

جهان عزيزتر دارم (1)كه نزول فتح در لحظه اى دقيق بود،بسال ششم هجرت كه وى با مسلمانان سر زيارت كعبه داشت،مكّيان راه ببستند و در حديبيّه پيمانى بسته شد كه آن سال باز گردند و سال بعد بزيارت كعبه روند كه آن را عمرة القضا گفتند.بازگشت بظاهر شكستى بود و بعضى ياران عجول غافل از دقايق سياست،جنجالى كردند،اما بحق قرارداد حديبيه فتحى بزرگ بود كه مكه معاند،دولت نوزاد اسلام را شناخته بود كه راه مكه بر مسلمانان باز شده بود و هنگام بازگشت در راه كه پيغمبر بر پشت شتر بود وحى آمد و همۀ سورۀ فتح يك جا نازل شد و نويد الهى،مسلمانان غمزده را كه در حوادث فردا نتايج حديبيّه را نمى ديدند شادمان كرد،خدا اجل و علا رأى پيغمبر خويش را تسجيل كرده بود.

قرآن،محبوب وى بود كه از قرائت و استماع و املا و تلقين آن سير نميشد.هميشه پيش از خواب مسبحات قرآن يعنى سورۀ حديد و حشر وصف و جمعه و تغابن را كه كمى از يك جزو قرآن كمتر است مى خواند. (2)گاهى نيز بخواندن الم سجده و سورۀ ملك اكتفا ميكرد. (3)بسا ميشد كه شبانگاه بقره و آل عمران را در يك ركعت ميخواند. (4)اين دو سوره از چهار جزو قرآن كمى كمتر است و اگر بياد داشته باشيم كه وى قرائت به تقطيع ميكرد مثلا در قرائت حمد بر اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ وقف ميكرد و باز بر اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ وقف ميكرد (5)صبر و ثبات وى بر اين قرائت طولانى در نماز شب آشكارتر مى شود.شب هنگام آنقدر بخواندن سوره هاى طولانى بپا

ص: 52


1- بخارى.
2- ترمدى.
3- مقدمتان في علوم القرآن.
4- مقدمتان في علوم القرآن.
5- ترمدى.

مى ايستاد كه بيم ميرفت پاهايش بشكافد.در آخر عمر كه از ضعف،و هم از سنگينى تن قدرت قيام طولانى نداشت نشسته نماز شب ميكرد و هنگام ركوع بپا ميايستاد و به ركوع ميرفت (1).

قرآن بدو نازل شده بود همه را كلمه به كلمه و آيه به آيه ميدانست.وقتى آيه اى مى آمد به كاتبان وحى مى گفت اين را به دنبال فلان آيه بگذاريد. (2)هر سال جبريل قسمتهاى نازل شدۀ قرآن را بر او تكرار ميكرد و باز خوش داشت كلمات آسمانى را از قاريان ديگر بشنود.ابن مسعود گويد:روزى بمن گفت:براى من قرآن بخوان.

گفتم:براى تو كه قرآن بتو نازل شده؟گفت:دوست دارم از ديگرى بشنوم.سورۀ نساء را آغاز كردم و همين كه به آيۀ چهل و يكم رسيدم كه: فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً ديدم كه ديدگان وى از اشگ پر شد و گفت:بس است. (3)و هم شبى از خانۀ يكى از ياران برون شد،از خانه اى صداى قرآن بلند بود بايستاد و مدتى گوش داد (4).

اگر كتابت قرآن بعهدۀ كاتبان بود املا و تلقين آن همه بعهده وى بود.على(ع)گويد:«آيه اى بر پيمبر نازل نشد مگر براى من خواند و املا كرد و بخط خويش نوشتم و تفسير آن بمن آموخت». (5)ابن مسعود مى گفت:هفتاد و چند سوره قرآن را از دهان پيمبر آموختم. (6)قرآن را رشتۀ وحدت جماعت مى شمرد،ميفرمود مادام كه دلهايتان به قرآن مؤتلف است بخوانيد و همين كه مختلف شديد

ص: 53


1- بخارى.
2- الاتفاق.
3- الجامع لأحكام القرآن.
4- مقدمتان في علوم القرآن.
5- خصال صدوق.
6- بخارى.

بس كنيد. (1)يك بار شنيد كه دو تن در آيه اى اختلاف كرده اند خشمگين شد و فرمود:«اسلاف شما از اين جهت هلاك شدند كه در كتاب خويش اختلاف كردند.» (2)ميفرمود:«قرآن نازل نشده كه آيه هاى آن را با هم قياس كنيد كه آيه هاى قرآن مصدّق يك ديگر است، هر چه از آن را دانستيد عمل كنيد و هر چه متشابه بود بدان مؤمن باشيد». (3)از تفسير قرآن به هوس و رأى،بشدّت منع كرده بود كه:

«هر كه قرآن را براى خويش تفسير كند اگر هم بصواب كند خطا كرده است.»بهمين جهت قسمتى از گفتار وى توضيح آيه هاى قرآن بود كه قرآن مشكلات و متشابهات داشت و بسيار كسان به غرض يا بغفلت حتى آيه هاى واضح را توضيحات عجيب ميكردند،في المثل در آيۀ يك صد و هشتاد و چهارم از سورۀ بقره در بارۀ شب صيام كه گويد:

كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ و سپيدى صبح و سياهى شب در اختلاف سحرگاه برشته سپيد و سياه همانند شده و استعاره اى ظريف شايستۀ قرآن در سخن هست.يكى از ياران،شبانگاه روزه،رشتۀ سپيد و سياه بكف در حياط همى رفت تا سياه از سفيد كى تواند شناخت و پيمبر او را از غفلت باز آورد كه رشتۀ سياه و سپيد،روشنى و تاريكى روز و شب است.

و هم آيۀ نود و چهارم از سوره مائده كه متمّم آيۀ تحريم خمر است و بجواب شبهۀ كسان در بارۀ آن مؤمنان كه خمر ميخورده و بمرده اند آمده كه: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا، شبهۀ ديگر پديد آورده بود كه عثمان بن مطعون و عمرو بن معديكرب كه مردمى تجمل دوست بودند و به ميخوارگى رغبتى داشتند پنداشتند كه بحكم

ص: 54


1- بخارى.
2- مسلم.
3- اعلام الموقتين.

آيه ميخوارگى را ادامه توانند داد كه بدلخواه خويش فعل ماضى را از زمان منسلخ ميكردند تا معنى چنين شود كه مؤمنان هر چه خورند گناه ندارند.

و هم آيۀ يك صد و نهم از سوره بقره كه گويد: وَ لِلّٰهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ براى بعضى كسان اين وهم آورد كه از رعايت قبله معافيت هست كه هر جا رو كنند جهت خدا است.غافل از آنكه آيه مناسبت و حادثۀ خاص دارد كه شبانگاهى گروهى از مسلمانان راهسپر بودند و سمت قبله نتوانستند يافت و هر كس به پندار خويش نماز بسوئى برد و صبحگاهان حال پيش پيمبر آوردند و اين آيه،خاصّ حالت ايشان بود كه مشرق و مغرب خاص خداست و (بهنگام حيرت)هر جا رو كنيد جهت خدا همان جاست.

و هم آيۀ يك صد و هشتاد و هشتم از سورۀ آل عمران كه گويد:

لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ الْعَذٰابِ كه در همان دوران اول بعضى كسان از عموم آن بحيرت بودند كه بى گفتگو همه كس از آنچه دارد شادمانست و دوست دارد بآنچه نكرده ثنايش كنند،غافل از آنكه آيه در بارۀ گروهى از يهودان است كه پيمبر در بارۀ حكم تورات نكته اى از ايشان پرسيد و حق را نهان كردند و چيزى بخلاف واقع گفتند و به كار ناكرده،منتظر ثناى پيمبر بودند كه او را از واقع كار بى خبر مى پنداشتند.

قرآن از اين بليه ها بسيار داشته و در هر دوران كسان بوده اند كه از نبودن فهم درست يا بودن غرض،گفتار خدا را از معنى آن بگردانيده با نقش پندار خويش منطبق ميكرده اند و بعضى از اين تحريفها كه در معنى قرآن شده شگفت انگيز است.از جمله بيان بن

ص: 55

سمعان پيشواى فرقۀ بيانيه كه از فرق منقرض اسلام است جمله: هٰذٰا بَيٰانٌ لِلنّٰاسِ را از آيه يك صد و سى و هشتم سوره آل عمران با نام خويش انطباق ميداد و دعوى داشت كه قرآن بنام وى ناطق است!و مانند وى،عبيد اللّٰه مهدى كه در افريقا كرّ و فرى داشت و حكومتى پى افكند دو دستيار بنام نصر الله و فتح داشت و آيه اول سوره نصر را كه گويد: إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ وصف حال آنها قلمداد ميكرد كه به زعم وى از پس آمدن«نصر اللّٰه»و«فتح»مردم افريقا فوج فوج بدين خدا درون ميشدند (1)و البته«دين خدا»مطابق اين توجيه ناروا همان فرقۀ فاسد وى بود!و نظير اين گفتۀ آنهاست كه پنداشته اند بقره محكوم بقتل در آيه شصت و هفتم از سوره دوم قرآن عايشه است و جبت و طاغوت در آيه شصتم از سوره نساء معاويه و عمرو بن عاص است (2)و نظير اين انحراف از هدف قرآن،تأويلات ابن عربى شيخ طريقت اشراق است كه به پندار وى در حكايت موسى«صندوق» يعنى«طبع انسانى»و«دريا»يعنى«ورطۀ معرفت عالى»كه موسى را در صندوق طبع انسانى كرده و در بحر معرفت الهى افكنده اند (3)و خرافه اغنام بى بها خذلهم اللّٰه از همين باب است كه پنداشته اند كلمه «امر»در قرآن اشاره بطريقۀ ملعونۀ ايشان است.حقا عجب است يكى پرمايۀ كم مايۀ متعرّب بجاى«كار»گويد«امر»و تنى چند فرومايه تر از او پندارند كه اين كلمه را خاص ايشان كرده اند!و اين از همان باب است كه يكى مدعى نبوت ميگفت پيمبر از ظهور من خبر داده كه نام من«لا»است و او فرموده:

لا نبىّ بعدي. يعنى«لا»پس از من پيغمبر است.دريغا كه در دنياى ما از جهل بى خبران و كوشش صاحب

ص: 56


1- محاسن التاويل.
2- تاويل مختلف الحديث.
3- فصوص الحكم فصل 25.

غرضان،بازار لاطايل كساد نيست و از غباوت كسان پناه بخداى منّان بايد برد.

به شهود آن وضع و پيش بينى اين اوضاع بود كه پيمبر تفسير قرآن را مقيد كرده بود و همه جا كتاب و سنت را قرين ميكرد و به رعايت و تبعيّت آن سفارش ميفرمود كه نزد وى كتاب و سنّت در تعيين حق دين و دنيا،چون دو پهلوى مسطر مكمّل يك ديگرند، مى فرمود:«يكيتان بر جاى خود ننشيند و گويد هر چه در كتاب هست مرا بس است.»و آن علم كه بدان ترغيب ميفرمود و در فضل آن گفتارها داشت قرآن و حديث بود كه فرموده بود:«علم آيه اى استوار است با سنّتى برقرار الخ...» (1)و در متون حديث هر جا حديث از علم هست،بى گفتگو منظور علم حديث است كه در آن روزگار علم متبع جز آن نبود.

بنا بر اين همه كار پيمبر ترويج و تعظيم و توضيح قرآن بود كه قانون اساسى اسلام همان بود كه در اسلام قانونگزارى خاص خداست: وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللّٰهِ (2)و هر كه خدا را دوست دارد بايد پيمبر را اطاعت و تبعيّت كند، إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي (3).كه خدا مرجع فصل امور است و پيمبر را تالى خويش كرده كه: فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ (4)و حكم رسول،حكم خداست: وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوىٰ (5).و آنچه فرمان دهد بايد پذيرفت و از آنچه منع كند بايد بس كرد: وَ مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (6)،كه براى مسلمانان مقتدائى نكوست:

ص: 57


1- ابن ماجه.
2- شورى،10.
3- آل عمران،31.
4- نساء 59.
5- نجم،3.
6- حشر،3.

لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. (1) و اطاعت وى اطاعت خداست:

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ (2) و در موارد مكرّر اطاعت وى قرين اطاعت خدا آمده: أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ (3).و در موارد ديگر اطاعت وى از اطاعت خدا حتى به لفظ فاصله ندارد كه نه قرين اطاعت خدا بل عين اطاعت خداست: أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ (4)أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (5). وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ (6)أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ (7)و نتيجۀ اطاعت فوز و فلاح و بهشت و هدايت است: وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ (8). وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ (9)وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فٰازَ (10). وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللّٰهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْفٰائِزُونَ (11)وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا (12).و عصيان پيمبر عصيان خداست و نتيجۀ هر دو ضلال است و جهنّم است: وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ (13). وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ... يُدْخِلْهُ نٰاراً. (14)و معارضۀ با پيمبر معارضۀ با خداست و موجب سر كوفتگى و ذلت است: إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا (15). إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ (16).و مرتكب آن مستحق جهنم است: أَنَّهُ مَنْ يُحٰادِدِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ (17).

ص: 58


1- احزاب،21.
2- نساء 80.
3- محمد،23.
4- آل عمران،132.
5- انفال،20.
6- تغابن،129.
7- نساء،59.
8- فتح،10،.
9- نساء،13.
10- احزاب،71.
11- نور،52.
12- نور،54.
13- احزاب،36.
14- نساء،14.
15- مجادله،5.
16- مجادله،20.
17- توبه،63.

مبادى دين همه در قرآن بود و كار پيمبر همه توضيح و شرح فروع بود.في المثل نماز در قرآن هست اما كيفيت آن نيست و هم در بارۀ زكات هيچ توضيح نيست و در بارۀ حج و نكاح و طلاق و ساير عبادات و معاملات و عقود و ايقاعات و فرائض،توضيحات همه فروع را از نصوص پيمبر گرفته اند و اين فقه دامنه دار را كه بى گفتگو مجموعه اى به زيبائى و نظم و شمول آن در دفتر معنويّات بشر نيست پى افكنده اند و آن خرده بينان كه از اشتراك بعضى تشريعات وى با مبادى تورات و حقوق روم و رسوم بابل،فرصتى براى غرض نمائى ديده اند ندانسته اند يا نخواسته اند بدانند كه خمير مايۀ عدل و نصفت در سنّت خدا و فطرت بشر بيش از يكى نيست.حفظ جان و حمايت خانه و حاصل كار و فروع بسيار در اين بابها متفق عليه نوع بشر است و هر جا فطرت سليم از قيد هوس آزاد شود،چون قطب نماى سالم، سوى اين مبادى ميرود.راستى مگر اين خرده بينان كه تنى چند از خاورشناسان يهود پيش صف آنها ميدوند،شايسته ميديدند پيمبر ما بحكم آنكه حمورابى در لوح خويش و موسى در تورات،و روم در مجموعه حقوق بحكم فطرت با هدايت خدا چيزى از مايۀ نصفت و عدالت داشته اند،تشريعى بر ضد آن بيارد و سنت مستقر خدا را نقض كند؟ بجز آن سخنان كه در توضيح مسائل دين ميگفت،به ترغيب خير و اعلاى فضيلت و توهين رذيلت و تأييد آن صفات كه فاصل انسان و حيوان است سخنها داشت كه ميان او و رسوم كهن كه به تبع مردگان از ما وراى قرون و از ظلمات قبور بر ضمير جماعات حكومت داشتند جنگى سخت بود،حقا آن دشمنان صعب و هول كه محمد و اسلام از ايشان به رنج و خطر بودند،گروههاى مجهز بدر و احد و

ص: 59

احزاب و حنين نبودند كه به تأييد خدا همۀ شوكت ايشان بساعتى و روزى چند بشكست.مغرور آمدند و زبون برفتند و نور خدا از دمشان خموشى نگرفت.بلكه خطر بزرگ از جانب آن ديوان تنوره زن بود كه از رسوم سلف در ضمير ابناى زمان كمين داشتند و هر چه توفيق اسلام بيشتر ميشد چون ماران گرما ديده هيجانشان فزونى ميگرفت.جهاد اكبر و جنگ پر خطر اين بود و دريغ كه آن قهرمان قهرمانان در اين جنگ مهيب بخلاف جنگهاى ميدان،ياران فراوان نداشت.

اين نهضت عجيب كه به ديدۀ قرشيان،هوسى گذران مى نمود و يهودان يثرب بغلط آن را بازيچۀ اهواى خويش ميخواستند نور افكن بزرگ تاريخ بود.دنياى كهن در كار سقوط بود و دنياى نو در شهرك يثرب،از مادر زمانه ميزاد و نظم جديد،با همۀ كارشكنيها كه قرشيان و منافقان و يهودان بر ضد آن ميكردند چون موجى بزرگ به درياى طوفانى پيوسته وسعت ميگرفت.ارادۀ خدا چنين بود كه خسروان از صحنه تاريخ برون شوند و قيصران از قلمرو خويش واپس روند و اواسط الناس ابطح و گله بانان يثرب به نور مسلمانى در عرصۀ حوادث تجلى كنند،پى افكن اين تحول بزرگ محمّد(صلی الله علیه و آله)بود كه از آن مردم ضعيف،جماعتى نيرومند ميساخت.جماعتى كه ميبايد شش قرن و بيشتر از يثرب و دمشق و بغداد و قاهره و قرطبه بر دنيا حكومت كند و قرنها پس از آن به نفوذ معنوى چون اهرام بلند،در عرصۀ تاريخ مشار با لبنان باشد! جماعت خوب را از افراد مهذّب ميتوان ساخت،اما شمار افراد مهذّب فراوان نبود.مشكل بزرگ همين بود،ميبايد همه چيز را از نو ساخت.از مردم عرب،بدويان همه خشن و بى ادب و شهريان يكسره

ص: 60

فاسد بودند،مكه جاهليت عيّاشخانه عرب بود و از ام الفساد بزرگ تمدن يعنى زن،بوضعى ننگين تر از آنچه توان پنداشت،بهره ور مى شدند.روسپيان،بسيار بودند و از آن جمله هفت تن در مكۀ مقارن بعثت در اوج شهرت بر خانۀ خويش پرچم داشتند (1).در يثرب شهر دوم حجاز نيز زنان بدكاره فراوان بودند كه خويشتن بكرايه مى دادند و از همۀ مردم شهر مالدارتر بودند.رسوم زمان،كسب مال را از تن زنان ناروا نمى شمرد.

عبد الله ابن جدعان تيمى از كرايه دادن كنيزان،سود فراوان مى برد.عبد الله بن ابى،مدعى سلطنت يثرب چند كنيز داشت كه به زناكارى مى فرستاد و از حاصل كارشان جيب مى انباشت و اگر روزى دخلشان كمتر از انتظار بود از خانه برونشان مى كرد كه برويد كار كنيد و آيۀ سى و سوم از سورۀ نور به توبيخ وى آمد كه: وَ لاٰ تُكْرِهُوا فَتَيٰاتِكُمْ عَلَى الْبِغٰاءِ. رسومى بسيار زشت داشتند يكى زن خود بخانۀ مرد ديگر مى فرستاد كه با وى همبستر شود و زن روزها و هفته ها بخانۀ بيگانه مى ماند و اين را نكاح استبضاع مى گفتند.مردان فراوان،كمتر از ده،با زنى رابطه مى يافتند و مولود حاصل از اين عمل بدلخواه زن يا بحكم قيافه شناس خاص يكى از آنها بود. (2)عمرو بن عاص داهيۀ عرب و فاتح مصر و موجد جنجال حكميّت صفين،از چنين فضاحتى زاده بود (3).طلبكار بحكم رسوم،زن يا دختر بدهكار را بحريف ميداد و از كار مزدشان،طلب خويش ايفا ميكرد.اين رسوائى در فقه نامكتوب آن زمان عنوان مساعات داشت (4) وأد بنات و قتل فرزند از بيم فقر كه قرآن برواج آن ناطقست و شناعت قوم لوط از دفتر سقوط اين مردم

ص: 61


1- اسباب النزول واحدى.
2- ابو داود.
3- ابن ابى الحديد.
4- من تاريخ الحركات الفكرية في الاسلام.

نيم وحشى كه در بوتۀ تعليمات محمّدى گداخته و صافى شدند برگى بيش نيست.از وضع خوراك ايشان كلمه اى بشنويد تا بدانيد جبر اقتصاد اين جماعت محصور در كوهستان هاى خشك و كويرهاى بى آب را در ورطۀ فلاكت تا كجا برده بود!خوردن موش و سوسمار و مار عار نبود.كنه آغشته بخون،برادۀ شاخ،باقى مانده ناخن،عقرب و عنكبوت را با هر چه جانى داشت و قوتى توانست شد ميخوردند.

مردم بنى اسد را بخوردن سگ عيب ميكردند (1).شايع بود كه همينان و مردمى از طوايف ديگر از خوردن انسان نيز باك نداشته اند.مايع شكنبۀ شتر را براى رفع تشنگى ميخوردند (2)هنگام عبور از خيابانهاى سخت،شتران را سيراب ميكردند تا در شكنبۀ آن ذخيره آب داشته باشند (3)وقتى شترى را سر ميبريدند خون آن را به ظرفى كرده بچوب ميزدند تا لخته ها ته نشين شود و زرداب باقى مانده را براى رفع عطش ميخوردند (4).فكر كنيد مردمى كه همۀ عمر روغن بتن زنند و آب نزنند در آن گرماى سخت،چه عفونتى جانفرسا ميگيرند؟از همين مشت قصه خروار توان خواند و حقا مردمى چنين را به نور تاريخ و تمدن كشيدن كارى معجز آميز است و فقط خدا ميداند پيمبر منتخب مهذّب وى در كار تهذيب آن شهريان نيم بدوى كه دستخوش رسومى چنين رسوا بودند و آن صحرا گردان خشن كه: أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ وصف حال ايشان است چه رنجها كشيد كه بيم شكست بدر و هول سقوط احد و خطر تفرقۀ حنين در قبال آن هيچ است.

از اين همه رنج،فقط شمه اى از تاريخ تراوش ميكند.بيچاره تاريخ نيم كور از آن لرزه ها كه اين جان مهذّب در تماس با مردم بى ادب

ص: 62


1- البخلا.
2- البخلاء.
3- عيون الاخبار.
4- البخلاء.

پيوسته بدان دچار بود چه ميداند!چيزى از آنچه گفته بخوانيد و همۀ آنچه نگفته بقياس بدانيد.في المثل مردم بنى ظفر كه از انصار بودند تقاضائى عجيب داشتند كه يكى از ايشان طعمه نام،زرهى از همسايۀ خود بربود و در خانۀ زيد بن سمين يهودى نهان كرد.صاحب مال زره خويش بجست و يهودى قصّۀ خويش برملا كرد كه زره از طعمه گرفتم.ظفريان نزد پيمبر شدند كه از ظفرى طرفگيرى كند و تهمت بر يهودى افكند و آيه صد و چهارم تا صد و سيزدهم سوره نساء در همين باب آمد كه خطاب: لَهَمَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ ضمن آنست. (1)

راستى براى يكى چون محمّد(صلی الله علیه و آله)كه خاطرى از افكار آسمانى سرشار داشت چه رنجى جانكاه تر از اين كه كسان به اين دستاويز كه از نور هدايت وى اقتباسى كرده اند،دامنش را به دنائت هاى زندگى حقير خويش آلوده خواهند! و بلاهت مكيان از اين عجيب تر بود كه در صبحگاهان دعوت، كه خورشيد نورافشانى كرده بود به سازش آمدند كه خداى محمّد (صلی الله علیه و آله)را به صف بتان خويش بپذيرند و همه را با هم ستايش كنند و همه سورۀ: قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ به تقريع ايشان آمد.براستى رنج سنگ خوردن و دندان باختن و آوارۀ قبايل شدن بقياس اين رنجها كه زندگى محمّد(صلی الله علیه و آله)از آن مالامال بود،شهد شيرين است.

قرآن از سبكسرى بدويان و آن سرگرانى كه با پيمبر داشتند و آن منت كه از مسلمانى خويش بر او مينهادند حكايت ميكند و آيه هفدهم از سوره حجرات ملامت آنهاست: قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاٰمَكُمْ.

بدويان تميم كه به يثرب آمده بودند از صحن مسجد محمّد(صلی الله علیه و آله)را كه در خانۀ خويش بود،به بانگهاى ناهنجار ميخواندند كه اى محمّد

ص: 63


1- انوار التنزيل.

بيا!اى محمّد بيا!و آيه چهارم سورۀ حجرات بى خرديشان را ميكند كه: إِنَّ الَّذِينَ يُنٰادُونَكَ مِنْ وَرٰاءِ الْحُجُرٰاتِ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ از آيه پنجاه و سوم سوره احزاب كه: لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاّٰ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ و دنبالۀ آن كه مزاحمان موقع ناشناس را از جلوس نابهنگام در خانۀ پيمبر منع ميكند،توان دانست كه حتى شهريان غريق در خشونت بدوى از ساده ترين اصول تربيت كه الفباى زندگى مدنى است،بى خبر بوده اند.يك روز در كوچه هاى يثرب او را ديدند كه باديه نشينى عباى وى را بسختى همى كشيد چنان كه گردنش از فشار عبا سرخ شده بود و بانگ ميزد اى محمّد!بقدر بار اين دو شتر بمن بده تو كه از مال پدرت نميدهى!از اوهام عجيب بدويان يك نمونه بشنويد كه براى تشخيص خوب و بد و حق و ناحق،مقياسى خاص داشتند،يكى از آنها به يثرب ميشد،اگر در غياب او زنش پسر آورده و اسبش كرّه اى كرده بود ميگفت:«چه دين خوبى است!»و اگر زنش بار نگذاشته و اسبش كرّه نكرده بود ميگفت:«چه دين بدى است. (1)حتى در آن دوران كه اسلام از ورطۀ بلاياى سخت سالم در آمده بود و بسط و استقرار آن قطعى مينمود،بعضى بدويان كه از مناعت قبيلۀ خويش غرورى داشتند،از دين خدا امتياز ميخواستند كه بتان خويش نگهدارند و نيمه مسلمان و نيمه بت پرست باشند كه به استقرار دين نواميد ميداشتند و از بازگشت وضع كهن بيمناك بودند و پنداشتند احتياط همين است.بعضى كسان چون عمرو بن معديگرب توقع داشتند پيمبر حرمت شراب از ايشان بردارد.ثقفيان كه توفيق اسلام را تفوّق قريش ميشمردند از مسلمانى،امتيازات بيشتر ميخواستند، ميگفتند ما مردمى عزبيم از زنا چگونه توانيم گذشت و هم از ترك ربا

ص: 64


1- بخارى.

بيم داشتند،ميگفتند:«همه كسب و سود ما از رباست،حرمت ربا و زنا از ما برداريد كه ربا خوريم و زنا كنيم و مسلمان باشيم. (1)

عاقبت آن كوشش مداوم پنجاه شصت ساله از چوپانى و باديه پيمائى و مقابله با حريفان و فرماندهى جنگ و تدبير امور جماعت و نگرانى دائم از سرنوشت اسلام با آن رنجهاى توانكاه كه شمه اى از آن گفتيم محمّد(صلی الله علیه و آله)را خيلى زودتر از آنچه انتظار ميرفت از پا درآورد.در سالهاى آخر اين بنيۀ نيرومند كه نمونۀ قوت و صلابت بود در هم شكسته بود.گفتند يك زن يهودى بانتقام كشتگان خيبر برۀ بريان زهر آلود پيش آورد و وى از شانۀ آن چيزى چشيد،من ندانم اثر زهر در مزاج انسان چگونه بتدريج ظاهر تواند شد!اما گوئى آن شرنگهاى مداوم كه از حوادث ناملايم در جان وى نفوذ كرده بود براى ويرانى بنيه اى به نيرومندى وى كه در همۀ عمر تب نكرده بود بس بود.در حج وداع چنان ناتوان بود كه طواف كعبه و سعى صفا و مروه را بر شتر كرد و آن خطبۀ معروف را كه در عرفه گفت و آخرين خطبۀ مفصل اوست،با فواصل بيش از معمول گفت كه از ناتوانى، قدرت استمرار سخن نداشت. (2)

در همين دوران چند موى سپيد بر سر و محاسن وى نمودار شده بود،ميفرمود:«سورۀ هود و نظاير آن يعنى همه سوره ها كه وصف اهوال قيامت است،مرا پير كرد.»در سال آخر ميفرمود:«جبريل هر سال يك بار قرآن را بمن عرضه ميكرد و امسال دو بار كرد.»معلوم ميشد اين ضمير منور كه به تأييد خدا تكليف بزرگ خود را انجام شده ميديد،از كوشش ظاهر بريده بكوشش معنوى دل بسته و از خلق رو بخالق كرده بود.گوئى در همين دوران به رؤيا ديد پسران ابى العاص

ص: 65


1- امتاع الاسماع.
2- امتاع الاسماع.

چون بوزينگان بمنبر وى جست و خيز ميكنند و مردم را از راه بدر ميبرند و از آن پس تا هنگام مرگ وى را شادمان نديدند و آيۀ شصتم از سورۀ بنى اسرائيل بتوضيح اين حال است كه: وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلاّٰ فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ. (1)

در اينجا گوشه اى از زندگى رقت انگيز محمد(صلی الله علیه و آله)نمايان مى شود كه از همۀ مصيبت ها جانسوزتر است.تو گوئى باغبانى به نيروى خلاّق ايمان،از تيغستانى صعب باغى فرحزا كرده و در آن از همۀ گل ها آورده به رنگ و بو دلفريب و جانفزا و ناگاه به رؤياى صادق بيند كه سگ بچگان در باغ بتكاپو درند و گلها پا مال و رنجها هدر شده!و رنج محمّد(صلی الله علیه و آله)از اين سخت تر بود كه همۀ علايق خويش به اسلام داده بود و خدا ميداند در طى بيست و سه سال و بيشتر در پى افكندن و بر آوردن اين كاخ رفيع مسلمانى از ابناى زمان و خاصه از امويان مكار دون كه با دودمان هاشم،كينۀ ديرين داشتند چه رنجها ديده بود!خدايا در اين دنيا كه بارادۀ خويش آفريده اى رنجها هست كه نه با كلمات عادى توان گفت و نه دراكه هاى معمولى درك آن توانند كرد.بايد آن حالات را داشت كه درك سوزش آتش جز به لمس نتوان كرد.

محمّد(صلی الله علیه و آله)همۀ عمر از كيد قرشيان به رنج بود.در صبحگاه دعوت كه مسلمانان از تهديد دايم ايشان بخطر بودند گروهيشان از راه باب المندب آوارۀ افريقا شدند و همو با باقيماندۀ مسلمانان،محصور درّۀ ابو طالب شد و آذوقه بر آنها بسته شد و عاقبت بدعوت كسان آواره قبايل شد و از خطر محقق به يثرب پناه برد.سلسله جنبان همه جنگ هاى خونين،قرشيان بودند اما چون كارى از پيش نبردند و

ص: 66


1- مستدرك.

ستاره دين نو اوج گرفت و مكه به قلمرو اسلام افتاد،آن مردم معامله گر سودطلب كه همه چيز را بميزان دانك و قيراط مى سنجيدند با نرمشى عجيب رو بمسلمانى كردند و دشمنان ديروز،مسلمانان امروز شدند كه سوداگران بودند و همه جا سود خويش ميجستند.

نامسلمانى و مسلمانى بهانه بود كه هدف،يكى بيش نبود و مسلمانى دستاويز شد.پس از فتح مكه آن دم كه بلال از فراز كعبه گلبانگ اللّٰه اكبر بر آورد همينان كه بزبان،مسلمان و به دل كافر بودند،كفر خويش عيان كردند (1)و آن صبحگاه كه در تنگناى درۀ حنين تفرقه در جمع اسلام افتاد سخنان كفر آميز گفتند كه جادوى محمّد(صلی الله علیه و آله)باطل شد و محمّد و مسلمانان قد علم نخواهند كرد و چون از ثبات تنى چند از مسلمانان بدل،شكست محقق بفتح بدل شد باز همينان زبان بمسلمانى نهادند و همۀ غنايم هوازن خاص خويش كردند (2).ابو سفيان،دشمن شمارۀ يك اسلام با دو پسرش يزيد و معاويه هر كدام يك صد شتر و چهل كيل نقره گرفتند (3)و همو در سفر حنين بدنبال سپاه ميرفت و از مخلّفات راه بار شتر خويش سنگين كرد و بعد از حنين مدد و مال از مدينه بدو ميرسيد (4)و ديگر قرشيان كه تا هفتۀ پيش علمدار جنبش ضد اسلام بودند و از ماجراجوئى ثمر نبرده بودند از اسلام دروغين خويش بهرۀ گزاف بردند و هر كدام از غنائم حنين يك صد و دويست و سيصد شتر گرفتند.

اما اين بزرگ منشى كه محمّد(صلی الله علیه و آله)بجاى شمشير تيز كيسۀ زر مى نهاد در دل اين دغلان اثر نداشت كه عمرى به كفر خو كرده بودند و همه خاطرات قديم در ضمير خويش داشتند و پيوسته ميكوشيدند تا

ص: 67


1- امتاع الاسماع.
2- انسان العيون.
3- امتاع الاسماع.
4- ابو داود.

نهضت نو را كه چون سيل نيرومند از سرشان گذشته بود،در مجراى آرزوهاى خويش سر دهند و همۀ آن قدرت كه با ظهور اسلام از كف داده بودند در سايۀ مسلمانى بچنگ آورند.تاريخ از اين قضايا جز به تلميح سخن نميكند كه چون روغن بسطح حوادث ميلغزد و از توطئه ها و ائتلاف هاى نهان كه چرخ عقربه حوادث است،چيزى نمى بيند و آنجا كه نص نيست سخن به تخمين نبايد گفت اما اين سخن كه پيمبر فرمود:«اين طايفه قريش امت مرا نابود خواهد كرد (1)»از روايت هاى مفصل گوياتر است.معلوم نيست در ضمير محمّد از فتنه جوئى قرشيان كه به ميراث عظيم او چشم طمع داشتند و بى گفتگو آثار اين طمع را در حوادث و قيافه ها عيان ميديد چه طوفانها بود كه در آن ايام آخر در آن شب كه بحال تب به بقيع رفت بتلويح آرزوى مرگ كرد و خطاب باهل قبور گفت:«اين حال كه داريد بشما خوش باد»و گوئى حوادث نهان را در آينه عيان ميديد كه افزود:«فتنه ها چون پاره هاى شب سياه از پى هم ميرسد،آخر به اول پيوسته و فتنۀ آخر از فتنۀ اول بدتر است.» (2)اين سخن آن كس ميگفت كه در همه عمر نشان ثبات و استقامت و صلابت بود.از حوادث مخوف باك نداشت و مقابله با خطر تفنّن او بود!خدايا مگر حق شناسى ها و زياده طلبيها و فرو مايگيهاى ابناى زمان با اين ما فوق انسان چه كرده بود كه به استقبال مرگ ميرفت! غوغا از بستر مرگ وى آغاز شد.مى خواست نامه اى بنويسد يا بنويساند،تا به تعبير وى:«وثيقۀ امت باشد و با وجود آن هرگز گمراه نشوند،گفتند:«ولش كنيد كه ياوه مى گويد».حقا ياوه اى هول انگيز گفتند و خطائى عظيم كردند كه نگذاشتند اين مرد رنج ديده در دم

ص: 68


1- مسند ابن حنبل.
2- امتاع الاسماع.

واپسين،آخرين آرزوى خود را عملى كند.افسوس!كه پس از مرگ وى فتنه هاى تاريك نمايان شده قريش ميراث عظيم محمّد(صلی الله علیه و آله)را خاص خود ميخواست.انصار لا اقل يك نيمه ميراث را حق خود ميدانست و اميرى جدا طلب مى نمود.على(ع)با اطمينان از اولويت خويش در خانه بجمع قرآن مشغول بود.ولوله در قبايل افتاد و مسلمانان به فوج آمده بهمان سهولت از دين خدا روى بر تافتند و روز دوّم مرگ پيمبر در زير طاقك بنى ساعده به ابتكار عمر،گوى توفيق در آستين عتيق تيمى مكنّى به ابو بكر بعدا ملقب به صديق افتاد و حيله گران قريش كه گوئى مرگ محمّد غافلگيرشان كرده بوده،به اين راه حل رضا دادند كه پيرى ناتوان نزديك بمرگ از اواسط النّاس قريش چيزى مانند دولت محلّل باشد تا فرصت بيشتر براى دقت و تفكر داشته باشند و توطئۀ بزرگ خويش را كه دوازده سال بعد،با انتخاب عثمان براه ثمر دادن افتاد و ميراث محمّد(صلی الله علیه و آله)را بازيچۀ خاندان عبد شمس كرد،كامل كنند.

وقتى گل دچار خزان شد،گلاب عزيز و گران مى شود.مسلمانان كه تا ديروز اين خورشيد نور افشان را در ميان خود داشتند و هر روز و ساعت آهنگ گرم او را مى شنيدند،با مرگ وى فراغى عظيم در معنويات خود يافتند كه براى پر كردنش به نقل و بحث و تنظيم گفتار پيمبر پرداختند و علم حديث مايه از آنجا گرفت.حديث بمعنى گفتار است و در اصطلاح همۀ آن گفته هاست كه از گفتار يا رفتار پيمبر و فرزندان وى حكايت ميكند.عامه در اين تعريف«اصحاب»را بجاى «فرزندان»نهاده اند كه به پندار ايشان،اصحاب پيمبر همه عادل و راستگو بوده اند و گفتار و رفتارشان حاكى از گفتار و رفتار پيمبر است.

پس از مرگ پيمبر بحث و روايت و ضبط حديث،رواجى

ص: 69

گرفت كه تجديد خاطره هاى شيرين و تعليم مسائل دين و تذكار مفاخر سلف از حديث بود.در آن دوران كه هنوز مهابت رسالت بخاطرها بود صلحاى قوم در نقل حديث احتياط بليغ ميكردند.

عبد اللّٰه بن مسعود كه از حافظان قرآن بود،حديث به ندرت ميگفت و چون مى گفت:پيمبر چنين گفت،اضافه ميكرد يا كمتر از اين يا بيشتر از اين يا نزديك اين يا مثل اين گفت، (1)تا شبهۀ تحريف گفتار پيمبر از ميان برخيزد.ابو دردا هنگام نقل حديث آغاز سخن بدين گونه ميكرد كه:پيمبر چنين گفت،يا مثل اين گفت يا شكل اين گفت (2)بعضى ياران پيمبر از فرط احتياط از نقل حديث دريغ داشتند.عبد اللّٰه بن زبير به پدر خود گفته بود:چرا تو نيز مثل فلان و فلان،حديث از پيمبر نگوئى؟»و زبير جواب داده بود كه من پيوسته بصحبت وى بودم اما شنيدم كه گفت:«هر كه بر من دروغ بندد جهنّمى است (3)» سايب بن زيد گويد با سعد بن مالك از مدينه بمكه رفتم و نشنيدم كه از پيمبر حتى يك حديث گويد.شعبى گويد سالى با عبد اللّٰه بن عمر رفت و آمد داشتم و نشنيدم چيزى از پيمبر نقل كند. (4)انس بن مالك گفته بود اين حديث كه هر كه بر من دروغ بندد جهنّمى است مانع است كه شما را از پيمبر حديث بسيار گويم (5).زيد بن ارقم را گفتند:«براى ما حديث از پيمبر خدا گوى»گفت:«ما پيرشده ايم و فراموشى آمده و حديث از پيمبر گفتن مشكل است (6).جابر بن زيد هيچ وقت از پيمبر حديث نميگفت كه بيم داشت ندانسته تحريفى كند (7).عبد الرحمن

ص: 70


1- ابن ماجه.
2- دارمى.
3- بخارى.
4- ابن ماجه.
5- بخارى.
6- ابن ماجه.
7- دارمى.

بن ابى ليلى گفته بود:«يك صد و بيست تن از ياران رسول را ديدار كردم كه هر يك چون حديثى ميگفت آرزو داشت ديگرى اين حديث گفته باشد. (1)

ابو بكر نقل حديث را خوش نداشت و پس از وفات پيمبر مردم را فراهم آورد و گفت:«شما از پيمبر حديثها نقل ميكنيد كه مايۀ اختلاف تان مى شود و اخلاف شما بيشتر اختلاف خواهند كرد»پس، از رسول خدا چيزى نقل نكنيد و هر كس از شما در بارۀ پيمبر چيزى پرسيد گوئيد كتاب خدا ميان ما و شماست.» (2)عمر در اين باب بسيار سخت گير بود.وقتى به دوران او حديث فراوشان شد گفت احاديث نوشته را بيارند و دستور داد همه را بسوزانند،آنگاه گفت:«چرا شما نيز مانند اهل كتاب بجز كتاب خدا چيزى مينويسيد.» (3)و هم او ابن مسعود و ابو دردا و ابو مسعود انصارى را كه هر سه از صلحاى اصحاب بودند بزندان كرد باين گناه كه حديث از پيمبر بسيار ميگفتند (4).يك بار نيز ابو هريره را به تازيانه زد و گفت:«حديث بسيار ميگوئى و دروغ ميگوئى يا حديث گفتن بگذار يا تو را بسرزمين دوس(يا سرزمين بوزينگان)ميفرستم،» (5) سخت گيرى عمر در كار حديث بآنجا رسيده بود كه از راويان،شاهد ميخواست.روزى ابو موسى پيش وى آمد و به رسم زمان از پشت در سه بار سلام داد و اجازه نيافت و بازگشت.»عمر كس بدنبال وى فرستاد كه چرا بازگشتى؟گفت:«شنيدم پيمبر گفت:هر كه سه بار سلام كند و جوابش ندهند،بايد باز گردد.عمر گفت:«يا بر اين سخن شاهدى بيار و گر نه هر

ص: 71


1- تقريب نووى.
2- تذكرة الحفاظ ذهبى.
3- الطبقات الكبير.
4- تذكرة الحفاظ.
5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

چه ديدى از چشم خود ديده اى.»ابو موسى مضطرب برفت و از جمله اصحاب كه اين سخن از پيمبر شنيده بودند يكى را بشهادت پيش عمر آورد (1)گوئى اصرار عمر در جلوگيرى از نقل حديث از آنرو بود كه رواج حديث را مايۀ بى رغبتى كسان به قرآن ميشمرد.وقتى گروهى از انصار از مدينه به شام ميشدند،عمر بايشان گفت:«شما پيش مردمى ميرويد كه زبانشان به قرآن گوياست،آنها را بحديث از قرآن باز مداريد» (2)مسلّم است اين همه سختگيرى كسان را از ضبط و نقل حديث باز نمى داشت و آن مايه حديث درست كه در صحاح عامّه و اصول خاصّه هست از كوشش آن دوران بجاى مانده است.

ضبط حديث بحافظه ميكردند و در كار كتابت آن،ملاحظات و نظريات مختلف بود.در حيات پيمبر از احاديث وى مجموعه ها كرده بودند،گوئى آن منع صريح كه از ثبت گفتار خويش كرده بود عام و مطلق نبود و مردم دقيق عالم به خفيات امور كه به ثبت و فهم و دقت و ضبطشان اعتمادى بود،اين كار به اجازۀ وى ميكردند.على(ع) مجموعه اى از احاديث به املاى پيمبر به قلم آورده بود كه در خاندان وى نسل به نسل ميرفت و قسمتى از آن در كتاب بصائر الدّرجات محمّد بن حسن صفار كه از منابع اساسى احاديث خاصه بقلم ميرود ثبت افتاده است. (3)و هم ابو رافع مولاى پيمبر از احكام و قضاياى وى مجموعه اى فراهم كرده بود (4).اسما دختر عميس همسر جعفر بن ابى طالب مجموعه اى داشت كه بعضى احاديث رسول را در آن فراهم آورده بود،و هم سعد بن عباده انصارى متوفى بسال 15 هجرى مجموعه اى داشت كه بعضى اعمال و اقوال پيمبر در آن ثبت

ص: 72


1- مقدمة معرفة علوم الحديث.
2- دارمى.
3- تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام.
4- تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام.

بود،و هم جابر بن عبد الله انصارى متوفى بسال 68 هجرى و سمرة بن جندب،هر يك مجموعه حديثى نوشته داشتند. (1)عبد اللّٰه بن عمرو بن عاص كه مردى زاهد بود و به سيئات اعمال پدر آلوده نبود و پيش از او به مسلمانى رو كرده بود،در زندگى پيمبر از گفتار او چيزى ثبت ميكرد.بدو گفتند:«مگر ندانى كه پيمبر بحال آرامش و خشم سخن گويد.»وى از پيمبر پرسيد و جواب شنيد:«بنويس كه من جز حق نگويم.» (2)عبد اللّٰه مجموعه خويش را صادقه ناميده بود و مى گفت:«از همۀ جهان بدان خوشدلم. (3)عمر در حكومت خويش بفكر افتاده بود همۀ احاديث پيمبر را در مجموعه اى فراهم كند،يك ماه به تفكر و مشاوره سر كرد و عاقبت از اين كار صرف نظر كرد گفت:

«چيزى را هم سنگ قرآن نمى كنيم.»يكى از اصحاب هنگام مرگ نوشته هاى خود را كه همه حديث بود بشست،گفت:«بيم دارم، بدست كسانى افتد كه آن را بجاى خود نگيرند.» (4)بعضى اصحاب نوشتن حديث را خوش نداشتند.ابو سعيد خدرى را گفتند:«حديث براى ما بنويس كه بخاطر سپردنش مشكل است.»گفت:«ما حديث ننويسيم و آن را هم سنگ قرآن نكنيم،ما از پيمبر بخاطر سپرديم،شما نيز بخاطر سپاريد.»اوزاعى گفته بود:حديث:«عزيز بود تا به دفتر آمد و به نااهلان رسيد.» به دوران عمر حتى گفتگو از تفسير قرآن براى همه كس روا نبود.مردى بنام ضبيع به مدينه آمده بود و از مشابهات قرآن مى پرسيد؛عمر فرستاد او را بياوردند،مقدارى چوب خرما حاضر كرده بود،وقتى بيامد چوبى بر گرفت و او را بزد تا سرش خونين شد،

ص: 73


1- تاريخ الفقه الاسلامى.
2- مسند ابن حنبل.
3- دارمى.
4- همان كتاب.

گفت:«بس است آنچه در سر من بود برفت.»عمر از نوشتن تفسير قرآن نيز منع ميكرد.وقتى قرآنى بدست يكى ديد كه به هر آيه توضيحى پهلوى آن نوشته بود مقراضى خواست و آن را مقراض كرد (1).

وقتى در بارۀ حديث و تفسير چنين سختگير بودند نگفته پيداست كه در بارۀ نوشته هاى ديگر چه رفتارى داشتند.ابو مرۀ كندى كتابى از شام آورده بود و به ابن مسعود داد،وى در آن نظر كرد و طشتى پر آب بخواست و كتاب را در آن فرو برد و گفت:«اسلاف شما هلاك شدند كه كتاب خويش رها كردند و به كتابهاى ديگر پرداختند.» (2)به قرينۀ اين روايات آن شايعات كه از كتابسوزى فاتحان عرب در تاريخ هست بى مايه نيست،البته به شيمه بشر كه اشياى مفقود را از آنچه بوده زيباتر و بزرگتر مى بيند،هم در تعداد و هم در طعمه اين كتابسوزى ها اغراق گفته اند،در شرايط آن روز دنيا يك مليون و نيم مليون كتاب در اسكندريه و مداين و هر جاى ديگر فراهم كردن محال عادى بوده است،تاريخ به تفنّن راغب است،يك كلاغ را چهل كلاغ مى كند.

مادام كه طبع بشر گونه گون است يعنى تا آن سوى رستخيز حكم عام در تاريخ نيست.آن دقت و احتياط كه گفتيم در نقل حديث ميكردند خاصّ تنى چند از ياران مؤتمن بود كه دين و شرف و امانت خويش بگرو مقاصد دنيا نميدادند و گر نه آن گروه اوباش كه در زندگى پيمبر دروغزنى آغاز كرده بودند،نگفته پيداست كه در غياب وى چه ميكردند.در تعريف صحابى ميان اهل حديث خلافى هست اگر هر كه پيمبر را و لو يك بار ديدار كرده صحابى است،شمار صحابيان

ص: 74


1- بستان العارفين.
2- دارمى.

از يك صد و چهارده هزار فزون مى شود كه در حج وداع شمار همرهان چنين بود و از مردم قبايل و هم از مردم مدينه بسيار كسان به سفر نيامده بودند و هم مردم مكه را كه چند هزار بودند بر اين شمار بايد افزود.اين گروهاى عظيم،غالبا مسلمانان به فوج آمده بودند و بعضيشان فقط يك بار پيمبر را در جلسۀ عام يا براه ديده بودند و از فيض تعليم وى بهرۀ كافى كه در جانشان مؤثر تواند بود،نبرده بودند.

حتى بسيارى از آنها كه فيض صحبت بيشتر يافته بودند ظلمات خاطرشان به نور اسلام مقهور نشده بود.ابو هريره دوسى و مغيرة بن شعبه ثقفى و عمرو بن عاص و معاويه پسر ابو سفيان را كه از رنج گرسنگى و بيم قصاص يا بطلب فخر و مال پيش از عمرة القضايا پس از فتح مكه به اسلام رو كرده بودند و بيشتر مسلمانان بعد از فتح از قماش ايشان بودند بعنوان نمونه ياد ميكنيم.

سنّت تاريخ چنين است.خوشه چينان گرد خرمن قدرت،حلقه ميزنند و اى بسا حرمت خرمن را قربان خوشه اى ميكنند.در مدت بيست و چند سال از حوادث زلزله وش،قدرت هاى معنوى و سياسى و اقتصادى عصر در هم ريخته بود و بجاى آن قدرتى نوزاد به نام اسلام پديد آمده بود و اخلاط ناس رو سوى آن كرده بودند و در نهاد انسان نهاده اند كه به ابراز تفاخر يا كسب اعتبار يا هر منظور ديگر حق را وارون ميكند،آنچه را ميبايد ديده يا شنيده باشد و نبوده تا بشنود و به بيند،ديده و شنيده ميگيرد و اين نكته در قضاياى ضميرشناسان چون اوليات اقليدس است.از اينجا به وضوح توان يافت كه در آن سالهاى پس از مرگ پيمبر،از تصادم اغراض گونه گون و فخرفروشيها و اعتبارجوئيها و دعوى صحبتها كه نو مسلمانان داشتند حديث دروغ به پيمبر بستن چه رواجى گرفته بود،اما هنوز مهابت رسالت به دلها

ص: 75

بود و صلحاى قوم در سماع و استماع حديث دقتى نزديك به وسواس مى كردند و قدرتهاى وقت بشدت مانع بسط حديث بودند و همين نكات آن آشفتگى سهمگين را كه سنت پيمبر بعدها بدان دچار شد بيست و چند سال عقب انداخت.

پيمبر براى نقد حديث معيارى نهاده بود كه چون حديثى از من بشما رسيد،آن را به قرآن و سنّت عرضه كنيد و هر چه موافق آن بود بگيريد.منظور از سنت،احاديث مسلم است كه مضمون آن محك حديث مشكوك از سنت،احاديث مسلم است كه مضمون آن محك حديث مشكوك تواند شد و هم فرموده بود:«هر چه از من بشما رسيد و موافق قرآن نبود من نگفته ام،»اما همه كس از اين معيار استفاده نمى توانست كرد كه به تعبير على(ع)در قرآن آيات، محتمل الوجوه هست و تشخيص حديث مسلم كه معيار حديث مشكوك تواند شد،مشكل ديگر است كه ذهن عادى به حلّ آن قادر نيست،بدين جهت بيشتر كسان،حديث درست را از صدق راوى ميشناختند كه بفطرت بدوى و ممارست ايام راستگو را از دروغگو آسان توانستند شناخت و هسته علم درايت يعنى احوال رجال از اينجا پديد آمد و در همان زمان بسيار كسان بجستجوى حديث درست و سماع از راوى راستگو شرق و غرب ميسپردند و از مدينه بمصر و شام و گاه تا فرغانه و سمرقند ميرفتند و محنت سفر را كه بحق در آن روزگار نمونه سفر بود در راه اين مقصد بزرگ آسان ميشمردند.

جابر بن عبد اللّٰه انصارى صحابى معروف از مدينه بشام رفت تا حديثى را كه عبد اللّٰه بن انيس جهنمى از پيمبر روايت مى كرد از او بشنود (1)، و هم او از مدينه تا مصر سفر كرد تا از عقبة بن عامر حديثى فرا

ص: 76


1- مسند احمد بن حنبل.

گيرد. (1)در مسجد دمشق يكى پيش ابو دردا آمد و گفت:«از مدينه آمده ام تا حديثى را كه از پيمبر روايت ميكنى از تو بشنوم. (2)نكته اينجاست كه هم جابر و هم آن مرد مدنى،حديث مطلوب را از راويان ديگر شنيده بودند و اين راه دراز به قدم شوق مى سپردند تا از سلسلۀ راويان حديث يكى كمتر گردد و سند آن به پيمبر نزديكتر شود و حديث از كسى بشنوند كه از پيمبر شنيده باشد.كار ابو ايوب انصارى از اين جالب تر بود.وى حديثى از پيمبر شنيده بود و شنيد كه عقبة بن عامر نيز همان حديث را روايت مى كند.از مدينه بمصر سفر كرد و بخانۀ عقبه رفت و حديث را از او شنيد. (3)اين كار براى تاييد حديث شنيده مى كرد تا مطمئن شود در سماع وى خطائى نيست.ابن عباس گويد:«من همه جا از پى ياران پيمبر بودم مى شنيدم يكى حديثى شنيده و نيم روز به در خانه ميشدم و عباى خويش گسترده ميخفتم و باد بر من همى وزيد وقتى از خانه برون مى شد از ديدن من تعجب ميكرد ميگفتم:«به استماع حديثى كه از پيمبر روايت ميكنى آمده ام.» (4)در دورانهاى بعد يكى از محدثان براى آنكه حديثى را به يك واسطه كمتر بشنود از بغداد تا سمرقند رفته بود.همۀ اين دقت و كوشش براى جلوگيرى از رواج حديث نادرست بود كه حديث از همه كس مسموع نبود،دقت و ضبط و امانت حس نيت و شهرت راوى شرط بود.ابن عباس گفته بود:«ما سابقا وقتى ميشنيديم يكى ميگفت پيمبر چنين گفت چشم بدو ميدوختيم و چون مردم بدو خوب بهم آميختند از ديگران جز آنچه صحت آن توانيم شناخت فرا

ص: 77


1- معرفة علوم الحديث.
2- الجرح و التعديل.
3- معرفة علوم الحديث.
4- مقدمتان في علوم القرآن.

نمى گيريم.» (1)در كار تفسير قرآن نيز علاقه و طلب چنين بود شعبى گويد:

«يكى از مدينه بجستجوى تفسير آيه اى ببصره رفت،گفتند:«آنكه تفسير آيه بدانست بشام است.»و او از بصره بشام رفت تا تفسير آيه از او بشنيد (2).»عكرمه محدّث معروف گويد بيست و چهار سال بجستجو بودم تا نام كسى را كه آيۀ: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اللّٰهِ در بارۀ وى آمده كشف كردم. (3)

اين همه كوشش در راه سماع حديث از راوى صدق با آن دقت كه قدرتهاى وقت در جلوگيرى از نقل و رواج حديث داشتند تا حدى هوسها را مهار كرده بود.دوران ابو بكر كوتاه بود،عمر چنان با خشونت حكومت ميكرد كه در ايام او كس جرأت دم زدن نداشت، امويان عمر را كشتند تا راه خويش بسوى قدرت هموار كنند،وى در ايام آخر پيوسته ميگفت:«خدايا من از ايشان(يعنى قريش)خسته شده ام و ايشان نيز از من خسته شده اند (4).»قاتل وى فيروز مسيحى ايرانى به كينۀ ابو لؤلؤ،غلام مغيرة بن شعبه ثقفى حاكم كوفه بود.اين ثقفى حيله گر،سوابقى تيره و گمان آور داشت،معترف بود كه در يك سفر تجارت همرهان خفته خويش را سر بريده و مالشان ربوده و باسلام پناه آورده است. (5)ثقفيان و امويان در جاهليت و اسلام روابط نزديك داشتند كه فضاحت سميّه و زياد،گوشه اى از آن بود.

مغيره راز دار و همدل معاويه بود و هم او بود كه سالها بعد زمينۀ بيعت يزيد را در عراق فراهم كرد،حقا حيرت انگيز است كه مغيره چند ماه

ص: 78


1- معرفة علوم الحديث.
2- الجامع.
3- همان كتاب.
4- ابن ابى الحديد.
5- ابن ابى الحديد.

پيش از حادثه باصرار از عمر بخلاف فرمان عمومى وى كه موالى يعنى همه مردم غير عرب را از ورود مدينه ممنوع كرده بود براى غلام خويش اجازۀ اقامت گرفت (1)و وقتى غلام او عمر را بكشت و خود را نيز كشت هيچ كس نخواست دست مغيره و انگشت معاويه را بخون عمر آلوده ببيند.عثمان بقدرت رسيده بود و كفّۀ امويان سنگين بود.

بنى عاص و بنى اميه دو تيرۀ خاندان عبد شمس رؤياى قدرت قديم را در ميدانى وسيعتر تعبير مى كردند،ظهور اسلام تجارت جنوب و شمال را از ايشان گرفته بود اما بتدبير و دها سياست جنوب و شمال را به كف گرفته بودند.هيچ كس اصرار نداشت انگشت به لانۀ زنبور كند.

سايۀ معاويه با كيسه هاى طلا كه جادوى بزرگ تمدن ماست بر مدينه افتاده بود و خاموشى را به بهاى گران مى خريد.هرمزان سردار مشكوك الحال را كه وابسته به يكى از خاندانهاى بزرگ ايران بود و گوئى در خوزستان به عمد يا سهل انگارى يك يا چند شهر را تسليم كرده و راه نفوذ قوم فاتح را تا اقصاى فارس بى مانع كرده بود ديده بودند،يا گفتند ديده اند كه روزى در كوچه اى به لذّت همزبانى با فيروز گفتگوئى داشته بود و به توطئه متهم كردند و به دست عبيد اللّٰه پسر كم خرد و سريع التأثر عمر كه از مرگ پدر بهيجان بود خونش بريختند تا اذهان را منحرف كنند.شايعات براى خلط و تشويش فراوان بود،گفتند:«فيروز بانتقام سقوط مداين دشنه بشكم عمر فرو برده است.»كسى نگفت كه توطئه قتل را در كوچه نمى كنند،انديشه نكردند و تاريخ نه عادت به انديشه دارد نه حاجت،كه اگر معنوياتى به اين قوّت در مردم ايران ميبود كشورى چنان وسيع با آن فرّ و شكوه كه مرز شرقى در اقصاى ما وراء النهر داشت و بر نيمۀ جهان فرمانروا

ص: 79


1- ابن ابى الحديد.

بود با آن گارد جاويدان كه طنطنۀ آن از ما وراى قرون بگوش ميرسد، در قادسيه و نهاوند در برابر سى هزار و كمتر چريك پياده و شتر سوار عارى از نظم و تعليم جنگى كه بسياريشان از ابزار حمله و دفاع چوبى بيشتر نداشتند سقوط نميكرد و يزدگرد نگون بخت با آن جبروت كه اسلاف وى تازيانه به دريا مى زدند از تيسفون تا مرو شتابان به استقبال مرگ در آسيا نميرفت.

خواستند دامن على را بخون آلوده كنند،ادعائى رسوا بود،اين مرد كه نمونۀ زهد و بزرگوارى و تقوى بود و در همۀ عمر چون سايه از پى محمّد و در خطّ تعليمات وى ميرفت و يك ترك اولى نكرد، از قتل عمر چه ميخواست؟در جلسۀ نهائى شوراى منتخبان، عبد الرحمن عوف از او ميخواست تعهد كند كه بفرض انتخاب بر روش ابو بكر و عمر ميرود و نكرد گفت:«به اجتهاد خويش ميروم».

مردم عادى تعهداتى از اين قبيل را آسان ميكنند و آسانتر فراموش ميكنند و گويا تعهدى به مصلحت كردن و عمل نكردن از دست بخون آلودن آسانتر است.تاريخ ميگويد كه عمّال معاويه از پس قتل عمر در مدينه حاتم بخشى آغاز كردند تا زمينۀ خلافت عثمان محكم كنند و كردند و اين قرينۀ ديگر است كه معاويه انگشتى در توطئه داشت و عمال وى از پيش به انتظار و آمادۀ كار بودند تا به مال معاويه عثمان را كه پلّۀ قدرت امويان بود،تاييد كنند.از قتل عمر تا انتخاب عثمان سه روز بود و از مدينه تا دمشق بشتاب ممكن آن زمان دست كم دو هفته راه بود.

با توفيق عثمان،امويان سر برداشتند،منصبهاى معتبر خاصّ ايشان شد،نواحى وسيع را به تيول بردند و غنايم فراوان به كيسه ريختند و آنها كه از پيش ثروتى اندوخته بودند و از هول عمر،جرات تظاهر

ص: 80

نداشتند فارغ البال باستفاده از آن نشستند.گويند در آن جلسۀ نخست كه خلافت بعثمان رسيده بود و جمع امويان بخانۀ وى بودند، ابو سفيان كه مدتها بود ديدۀ ظاهرش نيز چون باطن كور بود گفت:

«بيگانه اى ميان شما نيست؟»گفتند:«نه»گفت:«اى پسران عبد مناف! اين قدرت را چون گوى دست به دست بريد كه بخدا نه وحيى آمد و نه جبريلى بود!»شايد كفتار پير عرب با آن تحفظ كه داشت در جمع كسان سخن چنين بى پرده نمى گفت و اگر مى گفت كس بتاريخ باز نمى گفت،اما بى گفتگو نداى ضمير او همين بود كه از دو خاندان قدرت طلب قريش كه در جاهليّت چون دو اسب رهان دوش به دوش ميرفتند شوكت مخزوميان در بدر و بعد بدر در هم شكسته بود و از ايشان كه مردمى دلير و جاه طلب و لجوج بودند جز خالد بن وليد سردار معروف كه به نبوغ جنگى از ريزه كاريهاى سياسى غافل بود و عمر به كينۀ ديرين،قدرت از او گرفته بود،كسى فرصت خود نمائى نيافته بود،امويان گوى سبق برده بودند و همۀ هوسهاى ديرين قرشيان در ايشان تجلّى كرده بود.

معاويه پسر ابو سفيان از دوران عمر،حكومت شام داشت و اين حكومت بجاى برادر خود يزيد يافته بود كه حكومت از ابو بكر داشت و چون در شام بمرد،عمر بتقاضاى ابو سفيان جاى وى بمعاويه داد.يزيد همان بود كه در فتح مكه گروهى از اوباش قوم را فراهم آورده در كوچه ها راه بر مسلمانان ببست و خالد بن وليد او را به اسيرى گرفت،و ابو سفيان وى را از خالد ربوده بخانۀ خويش برد كه خانۀ وى حريم امان شده بود (1).

شام يعنى سوريه و لبنان امروز،از آن پيش ييلاقگاه روميان بود

ص: 81


1- ابن ابى الحديد.

كه بيشتر اراضى آن به تيول داشتند و پس از محو قدرتشان زمينها بى صاحب مانده بود.معاويه به دستور عمر همه را بضبط آورد و از در آمد آن سالانه شصت ميليارد درهم برمى داشت. (1)

قتل عثمان كه همۀ فتنه ها از آن بود،معمائى است.بى گفتگو اگر مروان حكم پسر عم وى كه بعدها قدرت از خاندان ابو سفيان ربود و خليفۀ چهارم اموى شد،منشى و رازدار عثمان نبود،خونش نميريخت كه على(ع)و خير انديشان قوم،شورشيان را به مدارا از شهر برون كرده بودند و مصريان در راه بازگشت يكى را ديدند جمّازه سوار به حالى گمان انگيز كه گاه از راه،برون و گاه درون ميشد و گوئى ميگفت عسس مرا بگير و در قمقمۀ وى نامه اى به موم گرفته،بخط مروان و مهر عثمان يافتند كه بحاكم مصر نوشته بود شورشيان به آشتى بازگشته را دست و پا ببرد و با هيجان باز آمدند و خانه اش بحصار گرفتند و در آن لحظات سخت،باز هم مروان از تحريك دشمنان پرهيجان كوتاهى نكرد و از فراز ديوار،يكى از جماعت را به تير زد و كشت و غوغا طغيان كرد و شد آنچه شد.

مدتها پيش از آنكه خطر علنى شود و دود از خاكستر نمايان شود عثمان از معاويه كمك خواسته بود و وى سپاهى از شام به امارت يزيد بن اسد قسرى فرستاد كه تا ذى خشب نزديك مدينه آمد و بدستور معاويه همان جا بماند تا عثمان كشته شد و باز پس رفت (2).

بى گفتگو اگر معاويه به دست مروان در خون عثمان انگشت نداشت، از قتل وى دلگير نبود كه با همۀ دهاى اموى از آن بهره بردارى كرد و به دستاويز خونخواهى عثمان اسلام را كه با همۀ بحرانها هنوز در خط خود ميرفت از راه به در برد و نهضت بزرگ محمّد(صلی الله علیه و آله)را در قالب

ص: 82


1- ابن عساكر.
2- ابن ابى الحديد.

امپراطورى متعصّب عرب ريخت.

جنگ جمل كه نخستين جنگ داخلى اسلام بود به كمك بنى اميه و اعتبار عايشه راه افتاد.يعلى بن منبه اموى كه خراجگير عثمان در يمن بود از آن مال كه با خود آورده بود،مصارف جنگ را داد،عايشه از آن كينۀ ديرين كه با على داشت از غم قتل عثمان كه تا زنده بود او را به نعثل گداى يهودى مانند ميكرد،فغان بر آورد و آبروى خويش وسيلۀ تحريك كسان كرد و آتش جنگ بيفروخت و دو مسلمان قديمى زبير بن عوام اسدى پسر عمه محمّد(صلی الله علیه و آله)و طلحة بن عبيد اللّٰه تيمى كه از تركتازى امويان به دوران عثمان خوندل بودند و خلع وى به آرزو ميخواستند و از على تقاضاى حكومت بصره و كوفه يعنى همۀ قلمرو ميان خليج فارس و بحر مازندران داشتند و اگر صبر ميكردند شايد مييافتند همراه عايشه،خواه نخواه شايد باين اميد كه تظاهرى مى شود و جنگى نميشود تا بصره رفتند و در گرما گرم معركه،مروان اموى،به انتقام كشتگان بدر،طلحه را از پشت سر به تيرى زد و كشت (1).و زبير بملامت ضمير خويش از معركه برفت و بيرون ميدان كشته شد.فتح جمل را على كرد اما سود آن را معاويه برد كه تصادم صفين عقب افتاد و معاويه فرصت تدارك يافت و از آن كشتار خونين جمل،حميت ها بر على بجنبيد و همۀ قبايل خونى به دل يا عمل مؤيد امويان شدند.جنگ صفين تصادم جنوب و شمال بود كه ياران على همه قبايل انصار جنوبى نژاد و ازديان و مراديان و نخعيان يمنى بودند.معاويه بظاهر خون عثمان ميخواست و به دل كينۀ مرگ پدر بزرگ و برادر و عموى خويش كه در بدر به دست على و هاشميان بخون غلطيده بودند ميجست.سير جنگ نشان داد كه هم خانه محمّد

ص: 83


1- ابن ابى الحديد.

و قهرمان بدر و احد و احزاب و خيبر و حنين كه نزديك سى سال جنگ و ميدان نديده بود و بدوران فراغت همه در ينبع حفارى و آبيارى و درختكارى كرده و شصت هزار نخل به ثمر آورده بود و از حاصل ايام عزلت شاهكارى بديع چون نهج البلاغه بزبان عرب داده بود،در شصت و بيشتر سالگى همان بود كه در جوانى بود و سى سال عزلت و حرمان و رنج،در شجاعت و همت وى خلل نياورده بود.در لحظۀ فاصل جنگ كه معاويه اسب خواسته بود تا فرار كند،روباه عرب به نيرنگ حاصل جنگ را ربود.قرآنها به نيزه ها كردند،باطلى به نيّت حق گفتند،دسيسۀ حكميّت به ضرر على(ع)انجام شد و از طغيان آن بدويان متعصب كه در كپسول كلمات خود محصور بودند، فتنه ها برخاست و دشت نهروان از خون جماعت قايم اللّيل صائم النّهار قرآن خوان اما كج سليقه كه خطرشان از كفار حربى كم نبود رنگين شد و عاقبت على(ع)كه براى ميراث عظيم محمّد(صلی الله علیه و آله) سرپرستى نكو بود،در نتيجۀ توطئه اى كه ظاهرا سه تن از خوارج كرده بودند،و معاويه و عمرو عاص از خطر آن مصون ماندند و همين نيز معمائى است،در محراب نماز بخون غلطيد و بانگ زد:«بخداى آسوده شدم.»منافرۀ صد و بيشتر سالۀ هاشم و اميه و فرزندانشان به نفع بنى اميه پايان يافته بود،مكه جاى خود را به دمشق داد.معاويه پايۀ امپراطورى خود را محكم كرده بود! اين مجمل از حوادث اسلام بعد از وفات پيمبر تا قتل على از آن رو گفتم كه با گفتگوى حديث كه اين صفحات،خاصّ تحقيق در بارۀ آن كرده ام،رابطه اى نزديك دارد كه بلاى حديث از اين فتنه ها بود.با قتل على(ع)معاويه نياسود كه هنوز هاشميان قوتى و مسلمانان همتى داشتند و نيز از حميّت قبايل قحطانى كه از توفيق امويان عدنانى

ص: 84

خشنود نبودند خطرها بود و پسر هند جگر خوار كه با همۀ تدبير و دها،گوى توفيق را از لب پرتگاه بتصادف ربوده بود،از سرنوشت آن بيم داشت،بدين جهت همۀ قدرت و مال وى و همّت امويان شام كه اندك نبودند بكار افتاد تا وضع موجود را مستقر كنند و وسيلۀ كارشان تبليغ بود كه در آن روزگار نيز مثل دوران ما ضمير كسان را بجادوى كلمات مطنطن بى معنى ميشد فريفت.به دوران جاهليت،وسيلۀ تبليغ و نفوذ در خاطر كسان،سخن موزون بود،اما نفوذ اسلام در طى شصت و چند سال و آن بى اعتنائى كه سران قوم به شعر و شاعران داشتند از قوت آن كاسته بود و در تصادمى چنين صعب،كه امويان از سوئى و هاشميان و صلحاى مسلمانان و قبايل ناراضى از سوى ديگر صف آراسته بودند،افسون شاعران كارى نميساخت.وسيلۀ مؤثرتر،حديث پيمبر بود كه در خاطرها نفوذى فوق العاده داشت و امويان از آن كمك جستند يعنى مقاصد خود را در قالب سخن بنام حديث رواج دادند.جعل حديث در عرصه اى وسيع به تاييد معاويه و تكريم عثمان و تعظيم ابو بكر و عمر كه حكومتشان پايۀ حكومت عثمان بود و توهين هاشميان خاصه على كه خونى امويان بود و از قيام اخلاف وى هر دم بيم خطر بود،آغاز شد.معاويه به همۀ حكام خود،به تعبير زمان ما بخشنامه كرد هر كه حديثى در فضل عثمان يا ذمّ ابو تراب روايت كند به او جايزه بايد داد و احترام بايد كرد و هم او گروهى از ياران سست رأى دون همّت پيمبر را كه مسلمانان نان بودند براى جعل حديث اجير كرد و به بهاى آن منصب و مال ميداد.نگفته پيداست كه مردم بى مروت و شرف دنيا كه هدفى جز اشباع شكم و اقناع متعلّقات آن ندارند،بجلب رضاى ارباب قدرت كه زرشان در مشت آمادۀ ريختن و مشتشان در آستين،آمادۀ فرود آمدنست چه ها

ص: 85

مى كنند كه مردم به دين ملوكند و صلاح و فساد جماعت همه از حكومت است و هر عيب كه سلطان بپسندد هنر رايج زمان مى شود.

مسابقه اى عجيب آغاز شد،هر كس از گفتار پيمبر حديثى دگر ميساخت.عمرو عاص ميگفت:«از پيمبر شنيدم كه فرمود خاندان ابو طالب دوستان من نيستند دوستان من پرهيزكارانند (1)»گوئى حديثى بدين مضمون از پيمبر بود كه بجاى ابو طالب ابو العاص بود.

بخارى نيز در نقل اين روايت تحفظ كرده و در نسخه هاى قديم جاى عاص را كه سفيد بوده و كاتبان رعايت امانت و از بيم خلط در محل خالى كلمه بياض نوشته اند كه كلمه قبل و بعد بهم وصل نشود و بعضى ها متن حديث را«خاندان ابى بياض»خوانده اند (2)ابو هريره دوسى كه بشمار اصحاب صفه بود و هميشه ميگفت:«نماز با على خوشتر اما آش معاويه چربتر است.»به اعتبار آن صحبت سه سالۀ پيمبر چشم بست و دهان گشود و آنچه از باديه نشين وقيح تازه بدوران رسيده اى شايسته است بنام حديث پيمبر در بارۀ على بزبان آورد هم او پس از جنگ صفين و قتل على همراه معاويه بعراق آمد و در مسجد كوفه گفت:«مردم تصور مى كنيد من به پيمبر دروغ زنم و خويشتن را جهنمى كنم؟بخدا من از پيمبر شنيدم كه فرمود هر پيمبرى را حرمى بود و مدينه حرم من است و هر كه در آن حادثه اى پديد آرد لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر او باد (3)»اين سخن را كه شايد راست بود از پيمبر گفت و بر گفتۀ خويش افزود كه خدا را گواه ميگيرم كه على در مدينه حادثه پديد آورده است،قصد وى تلميح بقتل عثمان بود كه على كرده است و معاويه چون اين گفتار بشنيد

ص: 86


1- بحر الاسلام.
2- تاريخ الفقه الاسلامى.
3- ابو هريره شرف الدين.

حكومت مدينه بدو داد كه دنيا هميشه دنيا بوده است.پيداست كه حاصل اين سخن ملفق ناسزاى على(ع)بود كه در همۀ دوران حكومت اموى جز سالى چند در ايام عمر بن عبد العزيز،بر منبرها رواج داشت و پس از حمد خدا و نعت پيمبر-خاكشان بدهن-توهين على(ع)ميگفتند.هم آهنگ با وهن على(ع)احاديث در فضل خلفا جعل ميشد.ابو هريره ميگفت:«بخانۀ رقيه دختر پيمبر شدم شانه اى به دست داشت و گفت هم اكنون پيمبر پيش من بود و موى وى شانه زدم و بمن گفت شوهرت چطور است؟گفتم خوب است گفت او را عزيز دار كه خوى وى از همۀ يارانم به من مانندتر است.» جماعت،كودكى است كه به بوى قدرت و رنگ مال،هر بلاهتى را مى پذيرد.از آن جماعت مستمعان كه حديث ابو هريره شنيدند يكى انديشه نكرد كه رقيه دختر پيمبر بسال سوم هجرت بمرد و اين دوسى بى سر و پا بسال هفتم،بصف مسلمانان آمد و چگونه تواند بخانۀ رقيه رفته باشد؟آنكه حديث ميگفت حاكم مدينه بود و هميشه حق با حاكم است! بجز اين در وصف عثمان،لاطايلات فراوان ساختند كه شمه اى از آن در فهرست موضوعات هست گفتند:«از آسمان درمهاى مسكوك خاص عثمان بيامد كه بر آن نقش بود،سكّۀ خدا براى عثمان بن عفان!»در بارۀ ابو بكر گفتند:«پيمبر شب معراج جدا از جبريل از تنهائى به وحشت افتاد ناگهان ابو بكر را ديد كه بر اوج آسمانها تكيه زده است و ترسش برفت.»و هم از پيمبر نقل كردند كه بر عرش جريده اى سبز ديدم كه نام ابو بكر صديق به نور سپيد بر آن نوشته بود و يا:«از خدا خواستم كه پس از من على را خليفه كند و فرشتگان باضطراب آمدند-يعنى متينگ آسمانى راه انداختند-و

ص: 87

گفتند اى محمّد!خدا هر چه خواهد كند،خليفه ابو بكر است.»و در فضل عمر از گفتار جبريل نقل كردند كه اى محمّد اگر همان مدت كه نوح در قوم خويش بود يعنى هزار پنجاه سال كم ذكر فضائل عمر كنم يكى از فضائل او نيارم گفت.» (1)بعضى از اين مجعولات به هذيان ديوانگان تبدار مانند بود چون اين:بهشت و جهنم مفاخره كردند،جهنم ببهشت گفت من بقدر از تو فزونم كه فرعونان و جبّاران و شاهان و شهزادگان مقيم منند و خدا به بهشت وحى كرد بگو من افضلم كه خدايم براى ابو بكر و عمر زينت كرده است!» من در اين سخن مايه اى از هنر جعّال اجير مى بينم كه دل به جعل نداشته و گوئى به عمد مدحى مانند ذم آورده كه دو خليفه را با فرعونان و جباران هماورد كرده است.يا اين،كه بروايت عايشه از گفتار پيمبر در فضل ابو بكر آورده اند:«جبريل گفت كه خدا روح ابو بكر را برگزيد و خاك آن را از بهشت و آب آن را از چشمۀ حيوان كرد،و در بهشت،قصرى از يك گوهر سپيد براى او ساخت و تعهد كرد كه ثواب از او برنگيرد و گناه از او باز خواست نكند و خدا هم ضامن است كه در مجاورت قبر من جز او كس نخوابد(و لا بد عمر به نقض ضمانت خدا خفته است)و خليفۀ من جز او نباشد كه جبريل و ميكائيل و گروهى از شيطانهاى دريا بر اين پيمان كرده اند(و لا بد پيمان شيطان هاى دريا براى محكم كارى است تا اگر خداى نكرده جبريل و ميكائيل جر زدند و از اداى شهادت دريغ كردند،محصول خاك بهشت و آب حيوان بى گواه نماند!)و هم اين حديث در فضايل ابو بكر گفتنى است كه پندارند پيمبر گفته:«روز قيامت براى ابراهيم

ص: 88


1- اللئالي المصنوعة.

منبرى روبروى عرش نهند و براى من منبرى نهند و براى ابو بكر نيز منبرى نهند و خدا تجلى كند و نوبتى به روى ابراهيم خندد و نوبتى به روى من خندد و نوبتى به روى ابو بكر خندد».

بعضى فضايل مجعول را گوئى از افسانه هاى يونانى رونويس كرده اند از جمله اين:«مردم مصر پيش عمرو عاص شدند كه نيل ما رسمى دارد كه اگر هر ساله دخترى قربان آن نكنيم از جريان مى ايستد،عمرو از اجراى رسم قديم جلوگيرى كرد و نيل ايستاد و مردم قصد جلاى وطن كردند،عمرو قصه به عمر نوشت و جواب آمد كه نوشته اى با اين نامه هست در نيل بينداز.در نوشته نخست نام صاحب نامه و عنوان نيل بود كه از بندۀ خدا و امير مؤمنان به نيل مصر و آنگاه نوشته بود:اما بعد اگر به ارادۀ خويش روانى كه بمان و اگر خداى يگانه قهّار ترا روان ميكند از او ميخواهيم كه روانت كند و نيل (كه لا بد عربى ميدانست و از خطاب عمر مرعوب شد)براه افتاد و يكشبه شانزده ذراع برفت(چون مدتى ايستاده بود بايد آهسته آهسته براه بيفتد)و از آن روز خدا بدى از مردم مصر برداشت (1)و يا اين:

«عمر به منبر بود و ناگهان در اثناى سخن فرياد زد ساريه كوه!ساريه كوه!و مستمعان حيران شدند،و بعد معلوم شد كه ساريه يكى از سرداران عرب در نقطه اى دور با روميان يا ايرانيان به پيكار بود و عمر به چشم شهود عرصۀ پيكار را ديده بود كه دشمن به كمين مسلمانان است.و از منبر بانگ زد ساريه كوه يعنى به كوه،پناه ببر و بعضى روايات افزوده اند كه بعدها ساريه اعتراف كرد كه به موقع،نداى عمر را شنيده و خطاى سوق الجيشى خود را اصلاح كرده و فقط در نتيجۀ همين تذكار،جنگ را كه قطعا باخته بود،برده است.

ص: 89


1- سيره عمر ابن جوزى.

و اين حديث در فضل خليفگان سه گانه شنيدنى است كه بر برگ درختان بهشت نام خدا و محمّد و ابو بكر صديق و عمر فاروق و عثمان ذى النورين نوشته اند:البته مپرسيد كه چرا در اين اوراق بهشتى نام على را لا اقل به رديف چهارم خلفا نياورده اند!جعل تابع هوس است،ضابطه و قانون ندارد.

و گوئى بعضى غلات شيعه كه دوستان نادان بوده اند بتقليد اين ترّهات از منسوج خاطر،رواياتى چون آن كاروان آسمانى كه سى هزار بار سى هزار سال روان بود و بار آن،همه كتاب بود كه فضيلتى را مكرر همى كرد يا حديث كركره و در دره و صرصره كه نمونه اى از افسانه هاى هندى است،رواج داده اند و به هر حال جعل،جعل است به نفع امويان نيز حديثها ساخته شد،از جمله در فضيلت ابو سفيان آوردند كه وى به پيمبر گفت مرا سه تقاضا هست:دخترم را كه زيبا ترين دختر عرب است به زنى بگيرى و معاويه را كاتب خويش كنى و مرا اجازۀ جهاد دهى!اين حديث كه نه در فهرست موضوعات بل در صحيح مسلم كه محتويات آن را قطعى و خدشه ناپذير ميدانند،هست، بى گفتگو مجعولست كه حفصه دختر ابو سفيان،سالها پيش از مسلمان شدن وى زن پيمبر شده بود،حفصه در اوّل،همسر عبيد الله جحش اسدى بود و با شوهر خود به مهاجرت حبشه رفت،در آنجا عبيد اللّٰه دين ترسا گزيد و ترسا بمرد و از او دخترى ماند حبيبه نام كه كنيۀ ام حبيبه براى حفصه از آنجا بود و پيمبر كس به حبشه فرستاد و از او خواستگارى كرد و او را به زنى گرفت (1)اما اين قرينۀ مسلّم تاريخى مانع از رواج حديث نشده كه از فضل معاويه نيز سخنى داشته و او را كاتب پيمبر خواسته است و گوئى همۀ آن شايعات كه پسر ابو سفيان را

ص: 90


1- الاستيعاب.

به صف كاتبان وحى آورده از رواياتى نظير اين مايه ميگيرد و در بارۀ آن محتاط بايد بود كه به پندار من،پس از آن تجربۀ تلخ كه پيمبر از عبد الله بن ابى سرح اموى داشت كه وى پس از چندى كه كاتب وحى بود غوغا در انداخت كه بهنگام كتابت،تحريف وحى ميكرده ام مشكل بود اموى زاده اى را به كتابت وحى،امين شمارد و نمى شمرد.

در بارۀ جهاد ابو سفيان بايد گفت در زندگى پيمبر بيشتر جهاد بر ضد ابو سفيانش و همدستان وى بود و هنگامى كه اينان دل بشكست دادند و پيكار پنهان بر ضد اسلام آغاز كردند،بظاهر جهادى نماند،حنينى بود كه وى به طمع غنيمت نه قصد جهاد؛همراه مسلمانان رفت.در طايف ابو سفيان نبود و اگر بود جنگ نكرد!در تبوك نيز براى قتل پيمبر رفته بود كه خدا فرصت اين كار به توطئه گران نداد وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا، خواستند ولى نتوانستند و اين اجازۀ جهاد خواستن،دروغى رسوا بود،اتفاقا مقدمه اين روايت نادرست،كه گويد:«مسلمانان از ابو سفيان نفرت داشتند و با او نشست و برخاست نميكردند»درست است و سخن درستى را مقدمۀ روايت نادرستى كرده اند.

به نفع مروانيان نيز حديثها آوردند،پيمبر مروان را از مدينه بيرون كرده و به زبان خويش،وى و اعقابش را ملعون شمرده بود و تا پيمبر بود بمدينه نتوانست آمد كه جاسوس اعمال رسول بود و به مراقبت دايم،خفاياى امور وى را كشف كرده به دشمنان ميگفت و روزى كه پيمبر از ضعف مزاج،خلجانى در اعضا داشت،به حكايت حال وى،حركات وقيح كرده بود و ابو هريره قطعا باشارۀ مروان براى رفع اثر از حديث لعن و نفى بلد كه بسيار مشهور بود و انكار آن ميسر نبود،حديثى آورد كه:خدايا!محمّد،چون همۀ ابناى بشر خشمگين مى شود،هر مؤمنى را اذيت كرده يا ناسزا گفته ام عمل مرا كفّارۀ گناه يا

ص: 91

مايۀ تقرب او كن.»و مروان و كسان او به رواج اين حديث كه مايۀ تطهيرشان بود و به موجب آن به جبران لعن پيمبر چيزى از خدا طلبكار بودند،به مال و مقال كوشيدند و مروان در آن روزگار كه حاكم مدينه بود به تاييد ابو هريره كه اين حديث ساخته بود شايع كرد كه ابو هريره را بخانۀ حكومت آورديم و در خفا كاتبى نشانديم كه از روايت او صفحه ها نوشت و سال ديگر باز بحضور ما و خفاى كاتب همۀ روايت ها را تكرار كرد و مقابله كرديم و يك واو،پس و پيش نبود.اين توثيق رسوا از ابو هريره دروغگوى ابن الوقت براى آن ميكردند كه دروغ زنى او برملا شده بود و بيشتر كسان،وى را به اين صفت ميشناختند.

در فضائل معاويه نيز حديث ها ساخته بودند،از جمله اينكه پيمبر گفته بود:«خدايا او را از عذاب مصون دار و قرآن بدو بياموز.» (1)و يا خدايا وى را هدايت يافته و هدايتگر كن»و از همه جالبتر اينكه ابو هريره ميگفت پيمبر تيرى بمعاويه داد و گفت اين را نگهدار تا در بهشت بهم برسيم»و يا:«خدا سه كس را امين وحى خويش كرد من و جبريل و معاويه»و هم او را خال مؤمنان عنوان داده بودند كه در قرآن زنان پيمبر عنوان مادر مؤمنان دارند و چون خواهر وى زن پيمبر بوده پس او خال مؤمنان است.

اين گفتگوها به پشتيبانى قدرت و مال امويان در جهان اسلام رواج مييافت و در ضمير كسان نفوذ ميكرد كه حق را وارونه مى ديدند،على شهسوار اسلام را كه در اعلاى اين دين،سهمى بزرگ داشت قاتل عثمان و مسئول خونريزيهاى جمل و صفين و نهروان قلمداد ميكردند و از پس هر نماز ناسزاها قرين نام بلند وى مى آوردند

ص: 92


1- فجر الاسلام.

و نفوذ ترهات در غوغاى غافل بى خبر چنان بود كه وقتى على را ضربت زدند مردمى از قبايل معاند كه شنيدند اين حادثه در محراب رخ داده بحيرت گفتند:عجب مگر على هم بمسجد ميرفت!نزديك بسه قرن بعد ابو بكر صولى در بصره روايتى از فضايل على(ع)نقل كرده بود و مردم بجستجوى او برخاستند كه خونش بريزند و بناچار تا آخر عمر نهان ميزيست. (1)

و معاويه دشمن مسلمانى كه وقتى از اعلاى كفر،اميد بريد به جيب انباشتن رو به اسلام كرد.خال مؤمنان و كاتب وحى پيمبر و مورد علاقۀ وى بقلم ميرفت و هاله اى از جلال دروغين به دور وى ميساختند و اين اراجيف مدت يك قرن چنان رواج يافته بود كه تا قرنها بعد نفوذ آن از اذهان نرفته بود.

مقدسى در قرن چهارم در اصفهان يكى را كه به زهد و عبادت شهرتى داشت ديده بود كه ميگفت معاويه پيمبر مرسل است و چون اين معنى را انكار كرد كار بجاى باريك كشيد و اگر قافله بموقع حركت نميكرد جان وى بخطر بود. (2)

و همو در جامع واسط يكى را ديده بود كه حديث از پيمبر ميگفت:«روز قيامت خدا معاويه را نزد خويش آورد و چون عروس به مردم بنماياند.»و چون پرسيد معاويه اين فضيلت از كجا يافت، گفت:«از آنجا كه با على جنگ كرد.»و چون اعتراض كرد بانگ زد بگيريد كه اين رافضى است و او بزحمت از ميانه سالم جست (3).

ابو عبد الرحمن نسائى محدّث معروف و صاحب سنن را در دمشق از فضائل معاويه پرسيدند گفت من كه فضيلتى از معاويه نميدانم و مردم

ص: 93


1- الفهرست.
2- الحضارة الاسلاميه.
3- البد.و التاريخ.

بسرش ريختند و بزدند و از مسجد برون انداختند و عاقبت از همين زحمت بمرد. (1)در بغداد بسال 350 فتنه اى شد و سپاهيان ترك و سودان بجان مردم افتاده هر كه را ميگرفتند ميگفتند خال تو كيست و اگر نمى گفت معاويه،بسختى او را ميزدند. (2)در همين دوران ما يكى بصورت دانشوران نه بسيرت ايشان كه كالاى تملق ببهاى خوب همى فروشد به يك لبنانى كه پنداشته بود بتقليد آباى خويش تمايلات اموى دارد گفته بود من از كتاب تاريخ خويش فصل معاويه را بريده ام كه مورّخان بى انصاف،بخال عزيز مؤمنان اهانت كرده اند و مرا از داشتن آن دل فكار است.از اين قرار هنوز استخوانهاى پسر ابو سفيان از اعماق گور بر جان فرومايگان حكومت ميكند.

بر ضد شورشيان عثمان كه بسنن مسلمانى دلبسته بودند و براى جلوگيرى از بسط قدرت امويان كه آثار آن عيان شده بود شورش كرده بودند حديثها ساختند از جمله اينست:پيمبر فرمود:سليمان شياطين را بدريا بزنجير كرد و چون سال سى و پنج در آيد در مساجد بقرآن و حديث با مردم مناقشه كنند»آنكه اين حديث ساخته غافل بوده كه به دوران پيمبر،هجرت مبدء تاريخ نبود و اين كار از ايّام عمر شد و تعيين سال 35 هجرى ضمن حديث پيمبر چيزى نظير قرآن بخط يوسف نبى است.

از جمله حديثهاى فراوان كه امويان به تضعيف نهضت عباسيان ساخته بودند يكى اين است كه پيمبر رو به مشرق داشت و فرمود:

«فتنه آنجاست،فتنه آنجاست از آنجاست كه شاخ شيطان نمودار مى شود»بى گفتگو اين حديث را در اواخر دوران اموى كه از خراسان خبرهاى ناگوار ميرسيد ساختند كه از ناحيۀ مشرق بيمناك بودند و

ص: 94


1- وفيات الاعيان.
2- ياقوت.

عاقبت نيز دولت امويان بقدرت خراسانيان در هم پيچيده شد و مسلمانان از استبداد اين مردم جاه طلب پرغرور كه اسلام را دستخوش هوسهاى خود كرده بودند رها شدند.

ميدان جعل،تنگ نبود و در همان دوران كه در اين حديث، مشرق را مظهر شاخ شيطان مى پنداشتند و كشاكش امويان نرفته و عباسيان نيامده درگير بود و عباسيان،تن پوش سياه را شعار خود كرده بودند يكى ديگر كه تمايلات عباسى داشت و از دولت ايشان اميد منفعت ميداشت اين حديث آورد كه جبريل نزد من آمد،عمامۀ سياه به سر و قباى سياه بتن و كفش سياه بپا و كمربند سياه بكمر داشت گفتم،:«اين چيست؟»گفت:«اين لباس بنى عمان تو است كه رستاخيز بر ملك ايشان ميرسد»جاعل حديث سرشار از اخلاص عباسيان از زبان پيمبر بقاى دولت ايشان را تا به رستاخيز خبر داده است و لا بد آن روز كه بغداد سقوط كرد بتوجيه اين دروغ گفتند كه رستاخيز همين يورش تركان و سقوط بغداد و قتل مستعصم است كه بر دولت عباسيان در آمد.

و نمى دانم كدام طماع متملقى به مداهنه از خليفه اموى يا عباسى كه درم و دينار غارتى از خلق خدا را بى دريغ مى بخشيد اين حديث ميگفت كه پيمبر فرمود از خلفاى شما يكى باشد كه مال بپراكند و نشمارد.

تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است كه وقتى ملك از باغ سيبى خورد غلامان درخت از بيخ بر آرند،رواج جعل از امويان بود اما جماعت از اغراق در اين كار دريغ نكرد كه همه جعل حديث بخاطر امويان نبود و مدت دو قرن تا عصر اوّل عباسيان كه جعل حديث رواج داشت،هر كس هدفى داشت حديثى بتأييد آن

ص: 95

ميساخت،بسيارى احاديث بتأييد شهرها يا طايفه ها ساخته شد.از جمله اين:«مكه آيت شرف است و مدينه معدن دين است و شام معدن اسلام است و مصر لانۀ شيطان است» (1)و پيداست كه حديث را بتأييد شام و مذمّت مصر ساخته اند و فضل مكه و مدينه را تكيه گاه سخن كرده اند و يا اين:«شيطان در عراق تخم گذاشت و در مصر جا پهن كرد و چون بشام رفت برونش كردند»كه قدح عراق و ذمّ مصر و مدح شام است و رنگ دروغ در آن چنان هويدا است كه براى تشخيص آن حاجت بهيچ دقت نيست و يا اين حديث كه پيداست يكى خون دل از مظالم عباسيان به ذمّ پايتخت ايشان ساخته و آرزوى خويش را كه بغداد بزمين فرو رود در آن جاى داده كه پيمبر فرمود:«شهرى ميان دجله و دجلۀ كوچك ساخته شود كه ماليات جهان سوى آن آرند و بشتاب چون ميخ آهن در خاك سست بزمين فرو ميرود.»و يا اين حديث كه پيداست براى ترغيب كسان با قامت پادگان عسقلان ساخته اند كه پيمبر فرمود:«هر كه شبى و روزى در پادگان عسقلان بماند و شصت سال پس از آن بميرد شهيد مرده است»و يا اين حديث كه گوئى يكى از قزوين در فضل شهر خويش از گفتار پيمبر آورده كه فرمود:«شهرى بنام قزوين گشوده مى شود كه هر كه چهل روز در پادگان آن باشد در بهشت ستونى از طلا دارد»و اين حديث كه بتأييد دمشق ساخته اند كه:چهار شهر از بهشت است مكّه و مدينه و بيت المقدس و دمشق.و حديث از اين گونه در بارۀ بغداد و بصره و كوفه و مرو و قزوين و عسقلان و نصيبين و اسكندريه و انطاكيه بسيار است كه موافقان بمدح و مخالفان در قدح آن ساخته اند،گويند محمّد بن عمرو واقدى كه در آغاز قرن

ص: 96


1- اللئالي المصنوعة.

دوم ميزيست سى هزار حديث روايت ميكرد كه يكى درست نبود و از اينجا توان يافت كه اهل غرض در عرصۀ جعل حديث چه تركتازى كرده بودند.

در اواخر عهد اموى و عصر اول عباسى كه اقتباس از علوم يونان رواجى گرفت و باب روز شد و از تأثير آن فرقه هاى گونه گون پديد آمد هر فرقه به تاييد خويش و تضعيف ديگران حديث ميساخت كه بسيارى از آن را در فهرست موضوعات آورده اند و چيزى از آن در صحاح نيز هست،في المثل اين حديث كه گويد:«چهار فرقه بزبان هفتاد پيمبر لعنت شده اند:قدريان و جهميان و مرجئان و اباضيان.» صرف نظر از ملاحظات ديگر در اين نكته دقت كنيد كه پيمبران يهود كه در عهد عتيق نامشان هست از هفتاد خيلى كمترند و معلوم نيست جاعل حديث،فهرست هفتاد پيمبر را از كجا آورده است؟ و گروهى ديگر از جاعلان حديث كه خطرشان از همه بيشتر بود، يهوديان و ترسايان نو مسلمانان بودند كه درزى گوسفند گرگى ميكردند و چون از دشمنى كارى نساخته بودند،به سنگر دوستى نشسته از خلط و جعل حديث،ضعف اسلام و وهن پيمبر ميخواستند.

في المثل از يهودان يمن كعب الاحبار و عبد اللّٰه بن سبا و از پارسى نژادان آن سامان وهب بن منبه و از نصارى تميم دارى فلسطينى كه بظاهر مسلمان بودند با آن افسانه هاى عجيب كه بحديث و تفسير مى آميختند و عقول ساده تلقين پذير را بضلال مى بردند،بيش از دشمنان ميدان،به اسلام زيان ميزدند و بسيارى آشفتگى ها كه در حديث و تفسير و سيرت و تاريخ هست و خدا مى داند چه انحرافها از آن زاده است حاصل كار آنهاست.اين مردم مغرض از اوهام خويش بنام تورات و انجيل نقش ها ميزدند و طباع تنوع طلب كه به نكات

ص: 97

غريب رغبتى داشتند ترّهاتشان را آسان مى پذيرفتند،كعب الاحبار گفته بود من هفتاد كتاب منزل خوانده ام و دروغ اين سخن هويداست كه كتب منزل هفتاد نيست و اين كلمۀ هفتاد كه يادگار رياضيات هفتى مردم آسياى غربى است،بر زبان جاعلان بسيار مى رفته كه حساب را هفت و هفتاد داشته اند و هفتصد را سرحد ارقام ميدانسته اند.يكى در مداين پاره اى از فرش بهارستان به غنيمت برد و بهفتصد درم فروخت،گفتندش ارزان دادى.گفت:مگر از هفتصد بالاتر هم چيزى هست!اين يهودى خبيث كه گوئى به مداهنه و تحبيب كعب الاحبار يعنى سرآمد عالمان يهودش ميگفتند از مختلقات خويش هر چه ميخواست بنام تورات نقل ميكرد گوئى تورات روزنامه حوادث آينده بود و نه چون رمل و طلسمات به ابهام و رمز،بل با عباراتى روشن از جزئيات كار آيندگان خبر ميداد.هم او بود كه چند روز پيش از قتل عمر بدو گفت در تورات مى بينم كه چند روز ديگر ترا ميكشند و عمر كه با همۀ دها از خوشباورى مردم بدوى بى بهره نبود گفت نام مرا بتورات ديده اى؟گفت نه بعلائم ديده ام و آن روز كه پهلوى عمر به دشنۀ فيروزان دريد هيچ كس به انديشه نيفتاد از اين يهودى دروغزن كه اگر در توطئه دستى نداشت بى گفتگو خبرى از آن داشت تحقيق و باز خواستى كند! وهب ابن منبه در افسانه سازى از شهرزاد قصه گو سبق ميبرد و بيشتر افسانه ها كه با متون تفسير آميخته و عقل و شرع از آن برى است حاصل تخيّل اوست.وى برادرى داشت كه اوراق مكتوب از شام ميخريد و طبعا براى افسانه هاى وى مايه فراهم ميكرد و او نيز كه طباع ساده را راغب افسانه هاى خويش ميديد همۀ ميراث بابل و آشور را كه انبوهى از خرافات بى سرو بن است بنام كتاب هاى آسمانى نقل ميكرد

ص: 98

و در اذهان جاى ميداد.تميم دارى راهبى از مردم فلسطين بود و بسال نهم مسلمان شد و نخستين كس بود كه چراغ بمسجد افروخت كه پيش از آن روشنى مسجد از سوختن شاخ خرما بود.هم او بود كه جام آن مرد سهمى بدزديد (1).و آيۀ صد و ششم و هفتم و هشتم سورۀ مائده در همين باب آمد و گوئى بعضى روايت هاى دجال مايه از او ميگيرد و آن حديث مفصل ديدار دجال در يكى از جزائر بحر كه مسلم،بخطا بنقل پيمبر از او روايت ميكند اقتباسى از افسانۀ سندباد بحرى است كه دجّال را بجاى ديو نهاده اند و تميم،به قالب سندباد رفته است.

عبد اللّٰه بن سبا همان بود كه فكر خدائى على را كه با فكر خدائى عيسى از فلسفۀ افلاطونى جديد گرفته اند تبليغ ميكرد و بفرمان على (ع)وى و يارانش را به آتش سوختند يا نفى بلد كردند اما مگر ميشد همۀ خاطرها را كه با افكار پليد وى آلوده بود بآتش پاك كرد.

بجز اينان زنديقان دروغزن بودند كه با جعل حديث از اسلام انتقام ميگرفتند.»گويند وقتى ابن ابى العوجاء زنديق معروف را ميبردند كه گردنش بزنند گفت بخدا چهار هزار حديث بساختم كه با آن حلال را حرام و حرام را حلال كردم».زنديقى نزد مهدى عباسى اعتراف كرده بود كه چهار صد حديث از ساختۀ وى بزبان و قلم مردم همى رود و هم يكى از آنها كه از ضلال باز آمده بود ميگفت:

«بنگريد كه ما وقتى رائى داشتيم حديثى بتأييد آن ميساختيم (2)مهلب بن ابى صفره كه از جانب امويان بسركوبى خوارج ميرفت به ذمّ و تقبيح ايشان حديث مى ساخت (3).نگفته پيداست كه خوارج

ص: 99


1- ترمدى.
2- مقدمة الموضوعات.
3- معرفة علوم الحديث.

نيز از معارضه دريغ نداشتند و حديث مجعولى را بحديث مجعولى مقابل مى كردند،سنگى در قبال كلوخى ميزدند،يكى از ايشان از آن پس كه توبه كرده بود اعتراف ميكرد كه ما اغراض خويش به قالب حديث مى كرديم.حاكم نيشابورى صاحب مستدرك گويد محمّد بن قاسم جابكانى كه از سران فرقۀ مرجئه بود به تاييد مذهب خويش حديث ميساخت،مرجئان منحفظان بودند كه در مسائل مورد خلاف چون خلافت و حق علويان و قتل عثمان خاموش بودند و ميگفتند حقيقت حال خدا نيك تر داند.

در فتنه هاى پياپى،در يك قرن،حكومت اموى و عصر اوّل عباسى نورسيده گان قدرت طلب فراوان بودند كه بتأييد خويش احاديث مجعول ميخواستند و اين كالاى فاسد به بهاى خوب ميخريدند.

مختار بن ابى عبيده ثقفى كه گوئى نسبش نيز بمانند حال و كارش مشكوك است به يكى از محدثان گفته بود:«از گفتار پيمبر حديثى در بارۀ من بيار كه وى فرمود:از پس من مردى بيايد و انتقام خون فرزندم بگيرد و اين خلعت و مركب و خادم و ده هزار درم مزد آن بگيرد.»و او گفته بود:«حديث دروغ از پيمبر نگويم اما از گفتۀ اصحاب هر چه خواهى گويم و مزد هر چه خواهى ده كه حديث از پيمبر مؤكدتر اما عذاب سخت تر است.گوئى به همۀ دورانها جعل حديث بيشتر براى جلب نظر ارباب قدرت ميكرده اند.گويند غياث بن ابراهيم بنزد مهدى عباسى شد،بدو گفتند:«براى خليفه حديث گوى»و وى از پيمبر روايت كرد كه:مسابقه فقط در تير اندازى و سوارى و كبوتر پرانى رواست.حديث پيمبر بيش از تير و اسب نيست و الحاق كبوتر بخاطر خليفه بود كه دلبستۀ كبوتران مى بود.مهدى كيسه زرى

ص: 100

بدو داد و چون برفت فرمان داد تا همۀ كبوتران را سر بريدند. (1)و هم بدوران نزديك ما آن حديث تباكى را براى صاحب قدرتى ساخته اند كه عادتى نكوهيده داشت و به جبر ضمير تاب واگذاشتن آن نداشت، و چون مايه اى از دين و شرف در خاطر داشت از عواقب گناه مشوش بود خواستند تا به تباكى آلايش گناه از جان بشويد و خاطر مباركش آسوده باشد!و گر نه در دفتر حديث سلف نشانى از اين نيست و عقل نميپذيرد كه كار دروغى را پاداشى چنين گزاف دهند؟ گوئى همۀ جاعلان حديث،سود جو و جاه طلب نبوده اند و كسانى بوده اند كه اين جنايت عظيم از حسن نيت به قصد اعلاى دين يا ترويج قرآن و تهذيب اخلاق ميكرده اند.ابو عبد اللّٰه نهاوندى گويد غلام خليل را كه حديث بسيار مى گفت و به جعل متهم بود گفتيم:اين حديث كه ميگوئى ضعيف است.گفت:ما اين حديث بساختيم تا قلوب عوام بدان رفيق كنيم.و هم از او نقل كنند كه حديث از بكر بن عيسى ميگفت گفتندش:اين مرد به دوران قديم وفات كرد و تو او را نديدى حديث از او چگونه گوئى؟كه در رسم محدثان قديم چنان بود كه حديث از سماع بايدشان كرد،گفت از آن گروه كه به بصره حديث از ايشان شنيدم شصت تن بكر بن عيسى نام دارند (2).ابن جوزى گويد:«غلام خليل مردى زاهد پيشه بود و از شهوات دنيا به كنار بود و خوراك دائم وى باقلا بود و به روز مرگ وى در بغداد همه بازارها بسته شد،اما شيطان اين كار زشت را بديدۀ او نكو نموده بود كه بى پروا حديث ميساخت.»و هم ابو داود نخعى به شب همه نماز ميگذاشت و به روز روزه مى داشت اما حديث مى ساخت و هم ابو بشر احمد بن محمّد فقيه مروزى به كار دين از همۀ مردم زمان

ص: 101


1- مقدمة الموضوعات.
2- مقدمة الموضوعات.

خويش سخت تر بود اما از حديث ساختن باك نداشت.ميسرة ابن عبد ربّه را كه در فضايل قرآن حديث فراوان داشت گفتند:اين همه حديث در فضل قرآن از كجا گرفتى؟گفت:اين حديث ساختم تا مردم را به قرائت قرآن راغب كنم.»ابو زرعۀ رازى گويد:ميسره حديث آسان ميساخت و چهل حديث در فضيلت قزوين ساخته بود و ميگفت اين كار به رضاى خدا ميكنم.»و هم ابو عصمۀ مروزى در فضيلت قرآن حديث بسيار ميگفت و در فضل قرائت هر سورۀ قرآن روايتى پر اغراق داشت گفتند:اين حديث كه تو از عكرمه از ابن عباس ميگوئى چيست كه ياران عكرمه از آن بى خبرند؟»گفت:«مردم را ديدم كه به فقه ابو حنيفه و جنگنامۀ ابن اسحق از قرآن مشغولند و اين احاديث به رضاى خدا و ترويج قرآن ساختم»ابو جعفر هاشمى از جعل احاديثى كه مؤيد حق بود باك نداشت.خالد بن يزيد از محمّد بن سعيد دمشقى نقل كرده بود كه هر سخنى نيكو باشد به پيمبر منسوب ميدارم (1)نگفته پيداست كه تشخيص حق و نكو به سليقۀ ايشان بود و اى بسا حقشان كه ناحق بود و نكوشان كه از زشت بدتر بود.

وقتى مهابت جعل از ميان برخاست كار به كوچه و بازار افتاد، گويند سعد بن طريف فرزند خويش را ديد كه از خشونت معلّم ميگريست،گفت بگذار تا حديثى در بارۀ او بگويم،عكرمه از ابن عباس از پيمبر گفت كه معلمان اطفال بدترين خلق خدايند.به مأمون بن احمد گفتند:«ياران شافعى در خراسان فراوانند.»گفت:«از احمد بن عبد الله بن معدان از انس شنيدم كه پيمبر فرمود از امت من مردى بنام محمّد بن ادريس پديد آيد كه ضرر وى از ابليس بيشتر

ص: 102


1- فجر الاسلام.

باشد»كه نام شافعى محمّد بن ادريس ميبود.

و بعض جاعلان،قصّه گويان بودند كه به اقناع مستمعان،احاديث قصه وش ميساختند و بعضيشان در كار خويش جراتى عجيب داشتند.

احمد بن حنبل صاحب مسند معروف گويد:«من و يحيى بن معين در مسجد رصافه به بغداد نماز كرديم،پس از نماز يكى بپا ايستاد و گفت:

«احمد بن حنبل و يحيى بن معين روايت كرده اند كه پيمبر فرمود هر كه لا اله الا اللّٰه گويد خدا از هر كلمۀ او مرغى بيافريند با منقار طلا و پر مرجان و...»و قصه اى منمق بيش از بيست ورق گفت همه دروغ،و ما همچنان به تعجب خاموش بوديم تا او سخن بسر برد و پرسيديم:

اين حديث با تو كه گفت؟«گفت:«از احمد بن حنبل و يحيى بن معين شنيده ام.»يحيى گفت:«اينك من يحيى بن معينم و اين احمد بن حنبل است و از حديث پيمبر چنين سخنان نشنيده ايم.»قصه گو گفت:«تو يحيى بن معينى؟»گفت:«بله!»گفت:«شنيده بودم احمقى و اكنون يقين كردم،مگر در اين دنيا يحيى بن معين و احمد بن حنبل بودن منحصر به شماست؟من از هفده احمد بن حنبل روايت شنيده ام.» (1)و طبع افسانه دوست مردم اين قصّه ها را مى پذيرفت و رواج مى داد.مقدسى گويد:«مردم چنينند اگر گوئى شترى پريد خوشتر دارند كه گوئى شترى دويد. (2)

بدينسان تا اواخر قرن دوم به كوشش جاعلان،حديث منسوب به پيمبر فراوان شده بود و شمارۀ آن به ششصد و هفتصد هزار ميرسيد كه بگفتار دارقطنى صاحب صحيح معروف،حديث درست در آن ميان چون موى سپيد بر گاو سياه بود (3)عمر بن عبد العزيز كه بر

ص: 103


1- الجامع الاحكام القرآن.
2- البدء،و التاريخ.
3- زندگانى محمد.

پيشانى حكومت سياه امويان ستاره اى بود به ابو بكر بن حزم نوشت:

«بنگر از حديث پيمبر هر چه هست بنويس كه بيم دارم علم از ميان برود و عالمان كم شوند و جز حديث پيمبر نقل مكن (1).نخستين كس كه به دوران عمر بن عبد العزيز حديث فراهم كرد،محمّد بن شهاب زهرى فقيه حجاز و شام بود كه ميان محدّثان در بارۀ امانت وى گفتگوهاست و پس از او به قرن دوم ابن جريح در مكه و ابن اسحاق و مالك در مدينه و ربيع بن صبيح و چند تن ديگر در بصره و سفيان ثورى در كوفه و اوزاعى در شام و هشيم در واسط و معمر در يمن، مجموعه هائى از حديث صحيح فراهم كردند كه در آن گفتار پيمبر با گفتۀ اصحاب و فتواى تابعان بهم آميخته بود و تفريق حديث پيمبر از فتواى اصحاب،از قرن سوم آغاز شد (2).

از دوران اوّل رسم بود كه در نقل و ثبت حديث،راوى و يا راويان را ياد ميكردند كه اعتبار حديث،به راوى بود و همۀ آن عبارات كه در صدر حديث بذكر نام روات اختصاص داشت سند حديث ناميده ميشد و هر حديث كه سند بدان پيوسته بود مسند بود و هر مجموعه كه حديث مسند در آن ثبت ميشد مسند نام مييافت»به قرن دوم در هر يك از نواحى اسلام مسندى فراهم كرده بودند كه بنام آن معروف بود،چون مسند بغداد و مسند مصر و مسند شام و مسند يمن (3)و چون زنان نيز به حديث اشتغال داشتند حديث ايشان را مسنده مى گفتند. (4)منصور دوانقى خليفه عباسى به مالك بن انس گفته بود:

«ميخواهم اين حديث يكى كنم و بحاكمان و اميران سپاه و قاضيان

ص: 104


1- بخارى.
2- مقدمه معرفة علوم الحديث.
3- الجامع الفقه الاسلامى.
4- رحله ابن بطوطه.

بنويسم كه آن را تعليم دهند و هر كه مخالفت كند گردنش بزنم» (1).

پيداست منظور منصور اين بود كه مجموعه اى از احاديث را رسمى كند كه حديث جز آن نگويند.اين كار را اگر به دوران اوّل از پس مرگ پيمبر كرده بودند خلط و تشويش حديث رخ نمى داد و بازار جاعلان دغل رواج نمى گرفت اما به دوران منصور ديگر دير شده بود! با همۀ آن كوششها كه براى ثبت حديث به دفترها ميشد،بعضى حافظان،در حفظ احاديث قدرتى شگفت داشتند،ابن عقده(م 223) دويست و پنجاه هزار حديث با متن و سند بخاطر داشت (2)قاضى موصل دويست هزار حديث بخاطر سپرده بود (3)عبد اللّٰه بن سلمان اشعث(م 316)محدّث عراق به سجستان رفت و سى هزار حديث از حافظۀ خويش بر مردم فرو خواند و چون مخالفانش از بغداد كس فرستادند و همۀ آن احاديث بنوشتند،وى را در شش حديث به خطا منسوب كردند كه فقط در سه حديث خطا كرده بود. (4)

تنظيم آن مجموعه ها كه مؤلفانش كوشش داشتند،همه حديث صحيح در آن فراهم كنند در ثلث دوم قرن سوم آغاز شد بخارى(م 256)از آن مخلوط عجيب اوهام و اساطير كه از گفتار پيمبر چيزى بدان آميخته بود،هفت هزار حديث برگزيد كه به پندار وى صحيح بود و بنام صحيح ملحق بنام وى معروفست.از حديث بخارى سه هزار مكرر است كه با اسناد مختلف آورده و نامكرر آن چهار هزار بيش نيست.از اين قرار از هفتصد هزار حديث متداول آن زمان از هر صد و پنجاه و بيشتر يكى را برگزيده پس از او مسلم(م 261)و ابو داود و ترمدى(م 279)و ابن ماجه(م 273)و نسائى(م 303)

ص: 105


1- الجرح و التعديل.
2- منتظم.
3- همان كتاب.
4- السبكى.

هر يك از مجموعه اى بنام صحيح يا سنن فراهم آورده اند كه مايۀ آن احاديث بخارى است و بعضيشان در شرايط صدق و عدالت راويان تساهل بيشتر كرده و كم و بيش بر احاديث بخارى افزوده اند و اين جمله به صحاح شش گانه معروف است.

بناى اين مؤلفان در نقد حديث و تشخيص صحيح از ناصحيح بر تفحّص حال راويان بوده است كه پايۀ علم درايت بر معرفت حال رجال نهاده اند و ايشان اگر سند حديث از ناقل حاضر تا پيمبر يا يكى از ياران وى پيوسته باشد و راويانش همگى عادل و ثقه و صديق باشند حديث را صحيح بايد نام داد و بجز آن در بارۀ حديث اصطلاحات ديگر از حسن و ضعيف و مرفوع و منقطع و موقوف و موصول و مرسل و معضل و مغلق و غريب و شاذ كرده اند (1)كه تفصيل آن از كتب علم حديث بايد جست.

و چون راوى حديث در طبقۀ اول هميشه صحابى است،همۀ اصحاب را باعتبار دوران صحبتشان طبقۀ بندى كرده اند،آنها كه در سالهاى اول به دوران خفاى دعوت،اسلام آورده اند و آنها كه هنگام ظهور دعوت يك جا به اسلام گرويده و صف مسلمانان را قوت داده اند و آنها كه به مكه ايمان آورده و بر آزار و تهديد مخالفان پايمردى كرده اند و آنها كه پس از مسلمان شدن براى فرار از محنت مخالفان سوى حبشه رفته اند و آنها كه از مردم مدينه به مكه آمده در عقبۀ اول با پيمبر بيعت كرده اند و آنها هم كه از مردم مدينه به مكه در عقبۀ دوم با پيمبر بحمايت وى پيمان كرده اند و آنها كه حاضران بدر بوده اند و پيمبر در بارۀ ايشان فرمود شايد خدا بر اهل بدر نگريسته و گفته هر چه خواهيد كنيد كه شما را بخشيده ام و آنها كه از مكه پس از بدر به

ص: 106


1- اسنى المطالب.

هجرت سوى مدينه آمده اند و آنها كه در حديبيه زير آن درخت با پيمبر بمقاومت پيمان كرده اند و اهل بيعت رضوانشان مى گفتند و آنها كه پس از حديبيه و پيش از فتح مكه به هجرت بصف مسلمانان پيوسته اند و آنها كه در فتح مكه به رضا يا اكراه بصف مسلمانان آمده اند و آنها كه در فتح مكه و حج وداع نورسان و كودكان بوده اند و فيض ديدار پيمبر يافته اند كه اين جمله دوازده طبقه اند و همه را به صف اصحاب آورده اند (1)پيداست كه اين طبقات به فضل و عدل و امانت و خلوص يكسان نبودند،اما اهل سنت كه اهل جماعتشان نيز گويند در بارۀ اصحاب اعتقادى خاص دارند و بعضيشان به غلوّى عجيب صحابى را به حكم صحبت پيمبر،عدل و ثقه و امين دانند و بر خطا حتى جنايت او عيب گرفتن روا ندانند و گويند اجتهاد كرده و در اجتهاد خويش خطا كرده است.

در مرحلۀ بعد،راويان را نيز به قياس عدالت و فهم و دقت، طبقه بندى كرده و هر طبقه را عنوان ديگر داده اند.نخست ثقه يا متقن يا ثبت است كه بالاتر از آن هيچ نيست،اين عنوان را به عدول روات مى دهند كه به امانت و ورع و حفظ و فهم يگانه باشند و حديث ايشان اگر از راويان ديگر مخدوش نباشد،بكمال صحت است،پس از آن حجت و عدل و حافظ و ضابط است كه حديثشان بى عيب از روات ديگر،مادون صحيح است و پس از آن صدق يا«محله الصدق.»يا «لا باس به»است كه روايت وى قابل قبول است (2).و چون مؤلفان صحاح در تشخيص عدالت و امانت راوى شرايط واحد ندارند طبعا صحاح ششگانه در نظر محدّثان به يك مرحله از صحت و اعتبار نيست و از آن جمله بخارى و مسلم كه عنوان«شيخين»دارند و دو

ص: 107


1- معرفة علوم الحديث.
2- تقريب نووى.

صحيحشان را«صحيحين»مطلق گويند به اعتبار در صف اوّلند و به پندار اهل جماعت هر چه بخارى و مسلم آورده اند قطعا صحيح است و علم قطعى به صحّت آن حاصل است (1)و به تعبير ابن خلدون «اجماع امت بر قبول و عمل به مندرجات آن هست» (2)و ترديد در صحت آن مخالفت اجماع است.

و شيعۀ دوازده امامى را در كار حديث اصول ديگر هست كه در فضيلت و عدالت اصحاب با اهل جماعت هم داستان نيستند و از همۀ اصحاب گروهى معدود را صاحب عدل و امانت شمارند و در روايت و درايت،طرق خاص دارند.چنان كه گفتيم على(ع)در حيات پيمبر مجموعه اى از احاديث وى نوشته بود كه هستۀ حديث شيعه از آنجاست و مدتها بعد،همان كتاب را به خطّ على(ع)در خاندان وى ديده بودند.از آن پس فرزندان وى كه وارث حق خاندان علوى بودند با همه زجر و آزار و تعقيب و مزاحمت كه در دوران امويان بيشتر و در ايّام عباسيان كمتر ولى مستمر بود از نقل و روايت و تفهيم و توضيح حديث فارغ نبودند و ياران خاص از تقرير و نقل ايشان مجموعه ها كرده بودند كه بنام«اصل»يا«اصول»خوانده ميشد.

به دوران جعفر صادق(ع)كه مزاحمت اهل قدرت تخفيفى يافته بود براى بسط و ترويج حديث شيعه فرصت بيشتر بود و چهار هزار كس حديث از او شنيدند و روايت كردند، (3)و از تقرير وى مجموعه ها فراهم آوردند كه شمار آن به چهار صد مى رسيد و به «اصول چهارصدگانه»معروف بود (4).

نخستين مجموعۀ مفصل و منظم از حديث پيمبر و فرزندان وى

ص: 108


1- همان كتاب.
2- مقدمه ابن خلدون.
3- ارشاد مفيد.
4- تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام.

كه از طريق شيعه به دست است«اصول كافى»است كه شيخ طريقت اماميه محمّد بن يعقوب كلينى(م 328)شانزده هزار و بيشتر حديث مسند در آن فراهم آورده است.پس از او ابى جعفر ابن بابويه ملقب به صدوق(م 381)مجموعۀ(من لا يحضره الفقيه)را از نه هزار و بيشتر حديث فراهم كرد.آنگاه ابو جعفر محمّد معروف به شيخ طوسى ملقب به شيخ طايفه(م 459)كتاب تهذيب را از سيزده هزار و پانصد و بيشتر حديث و استبصار را از پنج هزار و پانصد حديث ترتيب داد، كه اين چهار كتاب بنام«اصول چهارگانه»معروف است و بناى فقه و آداب شيعه را بر آن نهاده اند.

پس از آن كتاب هاى ديگر با استقصاى بيشتر چون بحار و وافى و وسايل و مستدرك فراهم آمد كه چون در شرايط روايت دقت كمتر كرده اند بسيارى روايات كه در اصول نيست در آن هست و از آن جمله بحار الانوار از آن جهت كه پاره اى احاديث قطعا ضعيف محتملا مجعول در آن هست،به دوران ما به معرض خرده گيرى نقّادان آمده و در بارۀ آن افراطى كرده اند.مؤلف بحار،محمّد باقر مجلسى چنان كه از مقدمۀ آن پيداست كتاب بسيار مفصل خويش را از اندماج يك صد كتاب متداول شيعه فراهم آورده كه بسيارى از آن از دستبرد دهر قساوتگر مصون نمانده و اگر در بحار نبود اثرى از آن نمى بود.در حقيقت بحار الانوار در طىّ قرون،مضبوطه اى براى حفظ ذخائر شيعه بوده و از اين لحاظ حق و مقامى مسلم دارد.اما دريغ كه مشاغل عادى و محتملا آن گرفتاريهاى عظيم كه هميشۀ عالم مراقب سياست،با آن دست و گريبان است و علم و گاهى عالم را در مذبح سياست،قربان مى كند،مؤلف را نگذاشته تا اجزاى مؤلف بحار را كه گوئى تنظيم آن بعهدۀ ديگران بوده نيك نظر كند و خرمهره از گوهر

ص: 109

جدا افكند و بيخبران غافل از اين نكات كه زشت و زيبا را آميخته بهم ديده اند بعضى روايات آن را دستاويز طعن ناروا كرده اند.في المثل در عروسى پيمبر و خديجه از گفتار خديجه و حاضران شعرها آورده كه از سياق زبان عرب بدور است و طبع سليم از پذيرفتن آن معذور است و هم پيمبر را بآئين خسروان«تاجى از طلاى سرخ مرصّع بسر و خلخال طلاى فيروزه نشان بپا و قلاّدۀ زمرد و ياقوت بگردن»بمجلس عروسى آورده و خانه خديجه را آنقدر وسعت داده كه همۀ اهل مكه در آن جاى گرفته اند و اين همه با حقايق تاريخ و اقتصاد آن عصر خلافى عجيب دارد.حيف كه اراجيف از اين گونه در بحار، بسيار هست كه دريا،بى خس و خاشاك نيست.

محدثان شيعه نيز چون محدثان جماعت،راويان را طبقه بندى كرده اند اما اصطلاحشان با جماعتيان يكى نيست كه اينان عدالت و امامى بودن را شرط قبول روايت دانسته اند و در كفايت عدالت ظاهر يا لزوم عدالت باطن يعنى چيزى كه آن را ملكه عدالت نام مى دهند خلاف كرده اند.در طبقه بندى حديث نيز قدماى شيعه اصطلاح خاص داشته اند كه حديث را دو دسته ميكرده اند:صحيح و ضعيف.بنظر ايشان حديث صحيح آن بود كه به قرائن مختلف ميشد اطمينان يافت كه از معصوم آمده و عمل به مفادّ آن لازم بود و اين اطمينان از ثبت كتب معتبر يا نقل مكرّر راويان معتمد با مطابقت عقل يا قرآن يا حديث مسلم الصدور يا اجماع اماميه حاصل توانست شد و هر حديث كه اين صفات نداشت ضعيف بود و عمل به مفادّ آن لازم نبود چنين بود تا به دوران حسن بن مطهر حلّى معروف به علاّمه يا در ايام سيد جلال الدين بن طاوس كه بتعبير بهاء الدين محمّد عاملى«در نتيجۀ طول زمان و تسلط حكام ستمگر بعضى اصول معتمد كه رواج و

ص: 110

استنساخ آن مشكل مينمود از يادها رفته بود و همه اصول متداول در اصول مشهور درج شده بود و آن حديثها كه از اصول معتمد آمده بود با آنچه از اصول غير معتمد بود بهم آميخته بود و تشخيص آن محتاج دقت و نظر بود بناچار قانونى بايست كه حديث معتبر از نامعتبر بدان سنجش كنند و در طبقه بندى حديث،اصطلاحى تازه كردند (1)در اصطلاح تازه،حديث را بصحيح و حسن و موثق و ضعيف تقسيم كردند.صحيح يعنى حديثى كه همۀ راويانش اماميان موثق باشند،حسن يعنى حديثى كه همۀ راويانش اماميان باشند اما همه يا بعضيشان كاملا ثقه باشند.موثق يعنى حديثى كه راويانش يك يا چند غير امامى،اما ثقه باشند،ضعيف يعنى حديثى كه شرايط صحت و حسن و توثيق نداشته باشد.

و بعضى از اين اقسام فروع ديگر دارد كه ضعيف،مقبول است و نامقبول و صحيح،به تفاوت شرايط راوى،مسند است و مغلق و مرسل و مشهور و عالى (2).

چنان كه گفتيم مقياس مؤلفان صحيح در نقد حديث،فقط دقت در احوال روات بود كه رشتۀ حديث چون به صحابى ميرسيد از چون و چرا دور بود كه اينان در بارۀ صحابيان خوشباورى ساده لوحانه داشته اند و مى پنداشته اند صحبت رسول بى قيد و شرط مايۀ فضيلت است و هر كه از اين چشمۀ فيض كفى برگرفت همۀ لكۀ رذيلت از خاطرش شسته مى شود،گوئى از خصايص فطرت بشر غافل بوده اند و آن ديو مهيب هفت سر را كه همه در ضمير خويش دارند و فقط معدودى موهوبان مهارى بر آن زده اند،نشناخته اند تا بدانند براى بهره ورى از مايۀ فيض مقابله و صحبت بس نيست،استعداد قبول نيز

ص: 111


1- جامع المقال.
2- جامع المقال.

بايد كه خفاش كور بر چشمۀ نور همچنان كور است و زنگى پس از هفت شستشو همچنان سياه.البته اعتماد به امانت و اخلاص راوى در آن قضايا كه از عقل فطرى مقياس روشن ندارد مايۀ اطمينان تواند شد اما به هيچ يك از بندگان خدا جز آنها كه صولت نفس اماره شان در هم شكسته،اعتماد مطلق نمى توان كرد كه كشّافان روح انسانى يعنى ضميرشناسان عصر ما از خصايص ضماير فريب گر كه گاهى به دروغ و ريا «من خويش»را نيز براه خطا مى برند،از حاصل استقرا،عروس منطق نو،نكته ها آورده اند كه با توجه بدان اعتماد،به ضمير انسان كردن چون بر باد نشستن و بر موج خفتن است و پيمبر ما همۀ اين مباحث مفصل را كه به مجلدها دراست در سخنى كوتاه كه نمونه اى از كلمات جامعات اوست آورده كه:

لقلب ابن آدم كريشة بفلاة يقلّبهما الرّياح و صدق رسول اللّٰه.

صحت نقل را بجز امانت راوى به قرائن ديگر چون منقولات مسلم و ملاحظات عقل و اشباه آن مى توان سنجيد و آن مقياس كه پيمبر از سنت و كتاب خويش براى نقد حديث آورد جز اين نيست كه كتاب،متن مسلم است و سنّت،مجموع قراين ديگر است و بى گفتگو به«تنقيح مناط حكم»همۀ قراين معتبر را كه مايۀ كشف حقيقت تواند شد در نقد حديث بكار ميتوان برد و بايد برد و اگر بفرض امانت راوى قراين ديگر بر خلاف متن حديث بود در قبول آن تأمل بايد كرد و جامعان صحيح كه در فراهم كردن حديث پيمبر رنجى مفرط برده اند از اين نكته غفلت داشته اند و از اين غفلت چه خطاها زائيده است.

گوئى نخستين حديث كه پس از مرگ پيمبر نقل شد حديث عايشه و ابو بكر در بارۀ مدفن وى بود كه مسلمانان در باب آن خلاف

ص: 112

كردند.مهاجران اين شرف را خاص مكه موطن قديم خويش ميخواستند.از بيت المقدس نيز سخنى رفت،اما بردن جسد بمكه و بيت المقدس مشكلات عملى و سياسى داشت،بناچار كفۀ انصار بچربيد و مدينه مدفن وى شد و خواستند گوشه اى از مسجد،مقبرۀ او كنند اما عايشه گفت:در روزهاى اخير از پيمبر شنيدم كه مى گفت:

«خدا گروهى را كه قبر پيمبران خويش را مسجد كردند لعنت كند.» گر چه مرا در دلالت اين حديث نظر است كه طبق آن مقبره را مسجد نبايد كرد اما در آنجا گفتگو بود كه مسجد را مقبره كنند.رفتار عايشه در زندگى پيمبر و آن فتنه ها كه در خانۀ وى ميكرد و همه آشوب در آن خانه از او بود و هم رفتار وى پس از مرگ پيمبر قرينۀ بسيار قويست كه احتمال جعل حديث چندان ضعيف نيست.زنى كه بجاه طلبى از مكه تا بصره بيابانها مى پيمود و در ميدان جنگ به قلب سپاه جا مى گرفت،تواند بطلب فخرى كه گردن ها سوى آن دراز بود،از گفتار شوهر متوفاى خويش كه در زندگى نيز از مكدر كردن خاطرش باك نداشت دروغى بسازد.

اما در آن لحظات آشوب و غم،هيچ كس در صحت و دلالت اين حديث كه همسر پيمبر و دختر خليفه وى مى گفت شك نياورد و اين فكر كه قبر پيمبر بمسجد كنند،سركوب شد.انتخاب مكان ديگر مايۀ خلاف تازه ميشد،جسد پيمبر در خانه يعنى اطاق عايشه بود و گوئى در زندگى خويش اطاق زنان را به ايشان بخشيده بود و ابو بكر مرد مجرب پير در لحظۀ مناسب اين حديث آورد كه شنيدم پيمبر گفت:«پيمبرى نمرد مگر آنجا كه مرد مدفون شد»و كار يكسره شد و نفوس حيران بيمناك از نتيجۀ خلاف كه گوئى از آن قصور و تأخير كه در دفن پيمبر كرده بودند نامشوش نبودند،دم نزدند و پيمبر را در

ص: 113

همان جا كه دوست داشت ايام بيمارى را بسر برد بخاك كردند و كوى افتخار كه سود بسيار داشت به دامن عايشه افتاد و خاندان تيم به يك روز دو توفيق بزرگ كه هر يك بتنهائى براى سرافراز كردن خاندان ها بس بود به دست آورد،ابو بكر بجاى پيمبر نشسته و جثّۀ او را در ملك دختر خويش خاك كرده بود.

بى گفتگو حديث ابو بكر در بارۀ پيمبران بنى اسرائيل است كه به اقتضاى آن ممات و مدفنشان يكى بوده است،اما تورات بخلاف اين مى گويد كه«ابراهيم را در مغارۀ مكپيلاه در كشتزار عفرون دفن كردند (1)و«اسحق نيز در آنجا دفن شد» (2)و«داود با پدران خويش خوابيد و در شهر داود مدفون شد» (3)و«سليمان با پدران خويش خوابيد و در شهر داود مدفون شد.» (4)البته توان پنداشت كه ابراهيم در مغارۀ كشتزار عفرون مرده و در همان جا مدفون شده و هم براى تصحيح روايت ابو بكر باور ميتوان كرد كه اسحق به هنگام مرگ به مقبرۀ ابراهيم رفته و همان جا مرده و بخاك رفته است و سليمان و داود نيز در مقبرۀ پدران خويش مرده اند تا مدفنشان از جاى مردنشان جدا نباشد و حديث ابو بكر نادرست شود،اما بگفتۀ تورات«يعقوب در مصر مرد و يوسف جثۀ او را بكنعان بود و بخاك سپرد (5)و«يوسف را پس از مرگ بلسان ماليده بتابوتى نهادند» (6)و«موسى استخوانهاى وى را همراه برد» (7)از اين قرار يعقوب و يوسف كه به نصّ قرآن، پيمبر بوده اند به صريح تورات،جاى مرگشان مدفنشان نبود و اين با

ص: 114


1- تكوين فصل 25 شماره 9.
2- تكوين فصل 49 شماره 29،30.
3- اول ملوك فصل دوم شماره 11.
4- اول ملوك فصل يازدهم شماره 43.
5- تكوين فصل پنجاهم شماره 4 تا 7.
6- تكوين فصل پنجاهم شماره 26.
7- خروج فصل سيزدهم شماره دو.

حديث ابو بكر سازگار نيست،حقا اين پندار كه ابو بكر از پس بيست و سه سال مسلمانى در برابر جثّۀ مردى كه خاندان گمنام تيم را شهرت جاويد داد و از لب پرتگاه آتش به هدايت خدا آورد،حديثى نادرست گفته باشد احتمالى هول انگيز است كه هنوز كفن پيامبر تر بود و دروغ بر او بستن از شرف مسلمانى دور بود،اما از سوى ديگر راه نيست و آن فرض تحريف كه در بارۀ تورات هست مشكل ما را حل نميكند كه اگر تحريفى بود خاص بشارات بود كه جعل و تحريف را به طلب نفع و دفع ضرر مى كنند و معلوم نيست يهودان از تحريف مدفن يعقوب و يوسف چه سود مى برده اند؟مگر براى تصحيح حديث و دفع افترا از كسى كه اهل جماعت عنوان صديق بدو داده اند به وسعت نظر توان گفت كه مصر و كنعان يكى است كه هر دو سرزمين خداست!اتفاقا در تجشمات ابن تيميه شيخ الاسلام مطلق كه حقا قدرت تمنطق وى را بايد ستود،نظاير اين بسيار هست كه به تعبير معلّم اول استدلال كردن از مبادى سوى مطلوب-نه حق-رفتن است! اتفاقا حديث:نحن معاشر الأنبياء نيز كه سياق:ما مات نبى دارد با تورات سازگار نيست كه مى گويد:«سليمان بر تخت پدر نشست (1)و قرآن نيز بهمين معنى ناطق است و پسر سليمان بجايش سلطنت نمود» (2)مگر گوئيم كه سليمان و پسر،سلطنت از پدر به صدقه برده اند نه ارث!و گوئى اين هر دو حديث را از سياق حديث:ما كان نبى الا راعى غنم گرفته اند كه درست است و همۀ انبياى يهود چوپانان بوده اند اما خبر«ما مات»و«لا نورث»با تورات سازگار نيست و بى گفتگو از تورات و ابو بكر يكى دروغ گفته اند! در صحيح بخارى بجز حديث ابو بكر احاديث ديگر بسيار هست

ص: 115


1- اول ملوك دوم شماره 13.
2- اوّل ملوك فصل يازدهم شماره 33.

كه به توثيق راوى از متن حديث و اختلاف آن با قراين مسلم،غافل مانده است.از جمله اين حديث كه در باب هجرت از انس نقل مى كند كه:«پيمبر سوى مدينه آمد و ابو بكر برديف بر شتر وى سوار بود.

پيمبر جوانى ناشناس بود و ابو بكر پيرى سرشناس و هر كه بدو ميرسيد مى گفت اى ابو بكر اين كيست؟»مسلم است و بخارى نيز در باب سن پيمبر روايت مى كند كه وى هنگام مرگ دست كم شصت و سه سال داشت و نيز مسلم است كه ابو بكر بشصت و سه سالگى مرد پس دو سال و چند ماه از پيمبر كوچكتر بود و نمى توانست در آن حال كه پيمبر بسن پنجاه و سه سالگى جوانى ناشناس بود،پيرى سرشناس باشد!بعض مفسران بخارى كه دقت از او بيشتر داشته اند براى رفع توهّم جعل،كه آسانترين راه حل مشكل است،گفته اند موى ابو بكر سپيد بود و پير نما بود و پيمبر موى سفيد نداشت و جوان مينمود:شايد اشكال پيرى و جوانى را با اين توجيه نچسب حل توان كرد اما اشكال ناشناس و سرشناس بجاى خود هست و مفسران بخارى در بارۀ آن گفته اند:«ابو بكر در كار تجارت رفت و آمد داشت و بخلاف پيمبر، در همه جا معروف بود.»اما در متون سلف هيچ جا از تجارت ابو بكر در بيرون مكه سخن نيست كه همۀ تجارت وى بزّازى كوچه هاى مكه بود،اما محمّد سفرهاى مكرر بشام رفته و از مدينه گذشته بود،در اين شهر خويشاوندان از طرف مادر داشت و هشتاد و چند كس از مردم شهر در عقبۀ اول و دوم با او پيمان كرده بودند و بسيار كسان ديگر كه در سالهاى دعوت مكه از مدينه به حج ميشدند او را ديده بودند و مردى چنين به دعوت مشهور كه پنجاه و سه سال داشت جوانى ناشناس نبود.در حقيقت اين مفسران خوش نيت كه ضعف حديث بخارى را ناديده گرفته اند خواسته اند دروغى را به دروغ ديگر رفو

ص: 116

كنند! بخارى در همين باب هجرت،در روايت ديگر گويد:«پيمبر با پيشوازيان خويش در طايفۀ بنى عمرو بن عوف فرود آمد و خاموش بود و از جمع انصاريان كسانى كه او را نديده بودند وقتى مى آمدند به ابو بكر سلام مى كردند تا آفتاب بر پيمبر افتاد و ابو بكر با عباى خويش بر او سايه كرد و مردم پيمبر را شناختند»راستى عجيب است كه هشتاد و چند نفر بيعت كنان عقبه كه در آن شهر كوچك يثرب همه سرشناس و مير قبايل بودند در آن روز كه از پس سالى انتظار آرزويشان محقق ميشد همگى در خانه نشسته و در بسته بودند و يكيشان در ميان جماعت نبود كه پيمبر را بديگران بشناساند و اين اشتباه آنقدر دوام يافت تا آفتاب بيامد و پيمبر را شناسانيد! بى گفتگو اين حديث را همچون حديث سابق به تاييد ابو بكر ساخته اند كه جلال و وقار او ثابت كنند و از اين معنى غافل مانده اند كه لازم هر حديث وهن پيغمبر است.و ابن عساكر در همين زمينه حديث ديگر آورده كه پيمبر از ابو بكر پرسيد:«من و تو كدام بزرگتريم؟»گفت:«من از تو بسن بيشم و تو از من بزرگترى.»و اين دروغ مسلم بتجليل ابو بكر و تلقين ادب او آورده است و چون محقق است كه سن وى از پيمبر كمتر بوده است بنياد اين گفتگو بر هواست و به تبع آن همه روايات ديگر كه در باره شيخوخت ابو بكر بدوران جاهليت در صحاح هست يكسره بى مايه است كه وى هنگام بعثت سى و هفت سال و چند ماه بيش نداشت و جايى كه محمّد پنجاه و سه ساله جوانى ناشناس باشد،جوان سى و هفت ساله و چند ماهه را پير نميگويند.

ترمدى در كتاب تفسير از عايشه حديث ميكند كه در آيۀ:

ص: 117

وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ مٰا آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ از پيمبر پرسيدم اينان آن كسانند كه شراب نوشند و دزدى كنند؟گفت:«نه اى دختر صديق!بل آن كسانند كه روزه دارند و نماز كنند و صدقه دهند و بيم دارند از ايشان پذيرفته نشود.»مورد گفتگو آيۀ شصتم از سورۀ مؤمنون است و معنى آن واضح است:«آنها كه از آنچه دارند دهند و قلوبشان ترسان است.» و سؤال عايشه بيمورد است يعنى او كه عرب بوده و زبان ميدانسته و بقرآن مانوس بوده،نميتوانسته چنين سؤالى كرده باشد و نكرده و گوئى اين حديث را براى همان كلمه«اى دختر صديق»ساخته اند كه در حقيقت محور جعل حديث است.

من نمى دانم عنوان صديق از چه وقت براى ابو بكر ابداع شد كه نام وى عتيق بود و شايد كنيه ابو بكر از اين جهت يافت كه عايشه نخستين همسر دوشيزۀ پيمبر بود و وى را پدر بكر عنوان دادند و در منابعى كه به دسترس داشتم چيزى در اين باب نتوانستم يافت،اما از اين روايت و روايات ديگر كه به تسجيل صديق در صحاح هست و مجعول بودن آن روشن است استنباط توان كرد كه عنوان صديق را پس از ايام رسول بدو داده اند،و در اين حديث و نظاير آن خواسته اند به تعظيم وى عنوان صديق را بزبان پيمبر جارى كنند.

از جمله اين حديث است كه در بخارى و ترمدى و ابو داود و نسائى و ابن ماجه هست كه انس گفت:«پيمبر با ابو بكر و عمر و عثمان بر احد رفت و كوه بلرزيد،پيمبر فرمود:«احد!استوار باش كه پيمبرى و صديقى و دو شهيد بر تو هست.»سياق حديث گواهى ميدهد كه اصيل نيست و خواسته اند ضمن آن از گفتار پيمبر بر صداقت ابو بكر و شهادت عمر و عثمان شاهد بياورند.احد كوه آتش فشان نبود تا بلرزد و پيمبر براى اسكات آن به آبروى صديق و

ص: 118

دو شهيد متوسل شود.

ترمدى در فضائل عثمان همين مضمون را در بارۀ كوه ثبير كه در مكه است نقل ميكند با اين اضافه كه:«از لرزش ثبير سنگ ها فرو ريخت و پيمبر پاى بر آن زد كه ثبير آرام باش تا آخر...» و در حديث ديگر كه همين ترمدى نقل ميكند«كوه حرا»براى لرزيدن انتخاب شده و بدنبال آن گفتار پيمبر چنين است:«آرام باش كه بر تو جز پيمبرى و صديقى و دو شهيد نيست»كه گوئى حرا از ترس حضور بيگانه بلرزيده و پيمبر فرموده كه اينجا جز آشنا نيست،چون آفتاب روشن است كه جاعلى حديثى در فضل خلفا مى ساخته و زمينه اين بوده كه ضمن حادثه اى از گفتار پيمبر صداقت ابو بكر و شهادت دو خليفۀ ديگر تأييد شود،صحنۀ كار را كوهى كرده اند تا سخن استوارتر شود و حادثه را لرزيدن كوه دانسته اند تا به غرابت آن مستمعان مرعوب شوند و در بارۀ حديث انديشه نكنند و اين صنعت استتار است كه دروغى را به دروغى بپوشانند و اين كوه گاهى احد بوده و زمانى ثبير و حرّا مى شده و گوئى اين تشويق از حافظۀ جاعل است كه ضبط كافى نداشته و كوه مدينه و مكه را امتياز نميكرده و راويان غافل از اين نكات همه را نقل كرده و مشت جاعل را باز كرده اند! بعضى حديث سازان كه قصد تفضيل خلفا مى داشته اند،غالبا- ندانم به عمد يا غفلت-اين تفضيل را قرين وهن پيمبر كرده اند،چون آن حديث كه ترمدى در فضائل عمر از گفتار عايشه آورده كه گويد:

«نشسته بوديم و صدايى شنيديم پيمبر برخاست و زنى حبشى ديديم كه دف مى زد و رقص ميكرد و كودكان اطراف وى بودند،پيمبر گفت:«عايشه بيا تماشا كن»و من پهلوى وى بتماشا ايستادم و همى

ص: 119

گفت:«سير نشدى سير نشدى»و من براى آنكه منزلت خويش پيش وى بدانم مى گفتم:نه،ناگهان عمر بيامد و مردم پراكنده شدند و پيمبر گفت:مى بينم كه شيطان هاى جن و انس از عمر گريزانند».محور جعل حديث حرمت عايشه و مهابت عمر است،حديث ساز صحنه پرداز، پيمبر را با عايشه به تماشاى رقص و دف حبشى كشيده تا حرمت عايشه ثابت كند كه پيمبر دستخوش ارادۀ وى بود.اگر در ابراز حرمت عايشه وهنى بر پيمبر هست جاعل را چه غم كه به بهاى حديث،دينار و درم مى دهند و عمر،قهرمان داستان است كه چون بيايد شيطانها كه از پيمبر بيم نداشتند از او گريزان شدند و معركه ختم شد!و از همين خمير مايه،حديثى ديگر ساخته اند كه جعل آسان نبود و دريغ بود از مايه اى مهيّا بيش از يك حديث قالب نزنند،حديث اين است:پيمبر از سفر جنگ آمده بود زنى سياه بحضور وى آمده گفت نذر كرده ام اگر سالم بازگشتى بحضور تو دف بزنم،پيمبر گفت:«اگر نذر كرده اى بزن» و او آغاز كرد،ابو بكر بيامد و او همچنان ميزد،عثمان بيامد و ميزد و چون عمر بيامد دف را نهان كرد و پيمبر گفت:«عمر!شيطان از تو مى ترسد»جاعل كور دل،حديث پيمبر نشنيده بود كه نذر بر انجام معصيت روا نيست و به وهن پيمبر حرمت عمر مى افزود كه در حضور او دف مى زدند و از اين بيم داشتند.

در اينجا ديديم كه ابو بكر و عثمان و عمر از پى يك ديگر به صحنه آمدند كه اقتضاى جعل چنين بود،اما در آن حديث كه مسلم از فضائل عثمان آورده سياق داستان اقتضاى ديگر دارد و ابو بكر اول و بعد عمر و پس از همه عثمان نمودار مى شود.

عايشه گويد:«پيمبر در خانۀ من خفته بود و رانها يا ساق هاى وى برهنه بود،ابو بكر بيامد و همچنان بود،عمر بيامد و همچنان بود و

ص: 120

چون عثمان بيامد پيمبر بنشست و لباس خويش مرتب كرد و گفت چگونه از مردى كه فرشتگان از او شرم دارند شرم نكنم.»حقا عجيب است آنها كه ميدانسته اند به صريح حديث پيمبر ران،عورت است و نهان كردنى است،اين خرافه به مقام صحاح چسان برده اند و چنين بى باك،وهن پيمبر چرا خواسته اند كه بحضور كسان نيم برهنه خفته بود و آنجا كه بايد شرم ميكرد جز بحضور عثمان نميكرد!خدا سياست را لعنت كند كه اين همه فضاحت از او است و ارباب دنيا در مذبح قدرت،دين و شرف پيمبر،همه را قربان ميكنند! حديث سازان وهن خدا و پيمبران و فرشتگان نيز مى كرده اند و چيزى از متخلقات ايشان بصحاح معتبر ره يافته است».بخارى و مسلم و ترمدى از ابو هريره حديث مى كنند كه جهنم پيوسته هل من مزيد گويد تا خدا قدم در آن نهد و جهنم گويد:بس بس و بهم پيچيده شود! و ترمدى در باب تفسير حديثى دارد كه خدا چون آدم را بيافريد همه ذرّيۀ او را نمودار كرد و وى داود را بديد و دلبستۀ او شد و از خدا پرسيد اين كيست و جواب آمد اين مردى است داود نام از ملت هاى اخير،و چون آدم بدانست كه عمر داود فقط شصت سال است از خدا خواست كه چهل سال از عمر وى بر آن بيفزايد.چون فرشتۀ مرگ بر او در آمد گفت زود آمده اى كه مرا عمر هزار سال تمام است فرشته گفت مگر نه آن چهل سال به داود دادى و آدم انكار كرد و از آن روز كه آدم جر زد،سند نوشتن و شاهد گرفتن مقرّر گشت! و هم در بخارى و مسلم كه به تعبير نووى هر چه در آن هست قطعى و بگفتار ابن خلدون مورد اجماع است،قصه اى رسواتر از اين هست كه اگر رموز حمزه از خرافه هاى نو نبود مى گفتم از آنجا

ص: 121

گرفته اند.قصه اينست:«فرشتۀ مرگ به موسى درآمد كه جانش را بگيرد،موسى مشتى بزد و چشمش كور كرد.فرشته(لا بد گريان و نالان)پيش خدا رفت كه مرا پيش بنده اى فرستادى كه نمى خواهد بميرد و چشمم را كور كرد،خدا چشم وى باز داد و گفت به بندۀ من بگو اگر دوست دارى زنده بمانى دست بر پوست گاوى نه و بشمار، هر مو كه زير دست تو نهان شود سالى زنده خواهى بود!و ابن حنبل در مسند خويش بر اين قصۀ حديث نما افزوده كه تا اين حادثه،فرشتۀ مرگ آشكارا نزد كسان ميشد و از آن پس كه ضرب شست موسى بديد نهان گشت».

قصه ساز عامى يهودى در خور ملامت نيست كه به تعظيم موسى از الگوى عقل خويش افسانۀ قهوه خانه اى آورده،اما جامعان حديث به قيد صحيح را ملامت مى توان كرد كه چرا خزف را در دامن صدف نشانده اند.در بخارى و مسلم از حديث ابو هريره در بارۀ موسى قصۀ ديگر هست كه گوئى براى خندانيدن مادران بچه مرده آورده اند بدين مضمون:«موسى هميشه نهان از بنى اسرائيل آب تنى ميكرد،گفتند قطعا فتق دارد،يك روز كه لباس خود به سنگى نهاده بود سنگ براه افتاد و موسى بدنبال آن تا ميان قوم دويد تا وى را بديدند آنگاه سنگ ايستاد و موسى لباس خويش برداشت و سنگ را زدن گرفت و شش هفت زخم بدان زد و آيۀ شصت و نهم از سورۀ احزاب كه گويد:

لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسىٰ فَبَرَّأَهُ اللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا اشاره به همين حادثه است.رسوائى اين حديث هم بمتن و هم بسند عيان است،سند از ابو هريرۀ دروغگو است كه در صف اصحاب،دروغگوتر از اوئى نبود و متن همين است،دويدن سنگ و آنگاه شش هفت زخم خوردن از مشت موسى كه لا بد هركول آهنين بوده است و بدتر از

ص: 122

همه در اين قصۀ سخيف وهن قرآن نيز هست كه آيه اى را با خرافه اى مربوط مى كند و دو جامع حديث كه مقيد بوده اند از احاديث جز صحيح نيارند آن را روايت كرده اند.

من ندانم آن حديث كه بخارى و مسلم در باب معراج از دخالت موسى در كار نماز و مراجعۀ مكرر پيمبر براى تخفيف آن آورده اند، وهن پيمبر ماست يا تعظيم پيمبر يهود!حديث اينست و از گفتار پيمبر نقل ميكند كه بشب معراج هنگام بازگشت،چون به موسى رسيدم بدو گفتم بر امّت من پنجاه نماز مقرر شد،موسى گفت من مردم را از تو بهتر ميشناسم كه با بنى اسرائيل تجربه هاى سخت كرده ام و امت تو طاقت اين نماز ندارند،سوى خدا باز گرد و تخفيف بخواه و بازگشتم و از خدا خواستم و چهل نماز شد و باز موسى مرا به تخفيف گرفتن فرستاد و بار ديگر بيست و بعد ده و عاقبت پنج نماز شد موسى ميخواست باز مرا بتقاضاى تخفيف فرستد و گفتم بنيكى سر فرود آورده ام.

اين افسانه نمونه اى از معنويات نژاد يهود است كه از چانه وانمى مانند و گوئى جعل آن نيز يهودان كرده اند تا دوستى موسى و يهود در دل مسلمانان نفوذ دهند و از سياق افسانه وش حديث مجعول بودن آن چنان مسلم است كه حاجت به هيچ توضيح نيست.

پيمبر در هالۀ جلال نبوت بود و تعريض وى موجب كفر و ارتداد و قتل مى شد،با وجود اين جاعلان ناجوانمرد كه از جنايت خويش،وهن اسلام ميخواسته اند از تطاول به حدود وى دريغ نكرده اند و آثار خبثشان در صحاح هست،چون اين حديث كه ابو داود و ترمدى از گفتۀ ابن عباس آورده اند كه روز بدر قطيفه اى گم شد و گفتند مگر پيمبر برداشته است و آيۀ يك صد و شصتم از سورۀ

ص: 123

آل عمران بدين مناسبت آمد كه: وَ مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ. حقا حديثى هول انگيز است كه حديث ساز خبيث از تلفيق افسانه اى با آيه اى به پندار خويش ساحت پيمبر را به وهم خيانت در قطيفه اى آلوده است.

و حديث سازان اجير ملعون،اگر در باره پيمبر بضرورت احتياطى ميكرده و سوء نيت خويش چون حديث قطيفه در لفافه مى آورده اند، در باره خاندان و كسان او از هيچ رذالت پروا نكرده اند كه از آن جمله در صحاح نمونه ها مانده است،چون آن حديث كه مسلم و ابو داود و نسائى روايت كرده اند كه پيمبر بر گور مادر خويش نشست و بگريست و گفت از خدا خواستم كه براى او آمرزش طلبم و اجازه نيافتم و بعضى حديث سازان نظير اين در بارۀ پدر وى آورده اند كه از گور او گريه كنان برخاست و پنداشته اند آيۀ يك صد و شانزدهم از سورۀ توبه كه گويد: مٰا كٰانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كٰانُوا أُولِي قُرْبىٰ در همين باب آمد كه پيمبر براى پدر مشرك خويش آمرزش خواست و عتاب الهى شنيد.محور حديث مسلم و ابو داود و ترمدى و هم اين حديث بر وهن آباى پيمبر است كه بخطا اثبات شرك ايشان مى خواسته اند و اين افترائى عظيم است كه پدران وى بر دين حنيف بوده اند و فرضا نمى بودند به دوران حيرت و فترت رسل بود و اين وهن نيست.گوئى هدف جاعلان از فرض كفر آباى پيمبر جز اين نبود كه بار كفر از دوش اسلاف بنى اميه كه كافر بودند و بجنگ ايمان آمدند و با كفر بمردند سبك كنند! فاطمه دختر پيمبر نيز از تعريض حديث سازان مصون نماند.

بخارى و مسلم و ترمدى نقل ميكنند كه وقتى آيه: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ بيامد پيمبر گفت:«اى مردم قريش كارى از من براى شما ساخته نيست(و گروهى از نزديكان خود را نام برد)آنگاه گفت اى

ص: 124

فاطمه دختر محمّد(صلی الله علیه و آله)هر چه خواهى از مال من بخواه تا بتو دهم اما پيش خدا كارى از من براى تو ساخته نيست.خدا جاعل وقيح را لعنت كند كه از كور دلى ندانسته و نخواسته بداند كه به اتّفاق اهل حديث،آيۀ انذار عشيره بسال سوم هجرت و يا زودتر آمد و در آن روزگار فاطمه نبود و اگر بود كودكى بود كه در خور اين خطاب نبود كه پيمبر وى را با سران قريش به معرض عتاب آرد و از خشم خدا بيم دهد كه عتابى چنين شايستۀ گنهكاران بزرگ است و دخترك نورس دو سه و حد اكثر چهار ساله در خور آن نيست و اين عبارت:«هر چه از مال من بخواهى»قرينۀ ديگر است كه نادرستى حديث را هويدا ميكند كه پيمبر مالى نداشت تا چيزى بفاطمه يا ديگرى دهد.

كينه هاى نهان اموى،حتى مادر فاطمه را از تعريض،مصون نداشت و جاعلان خدا نشناس از اراجيف خويش در بارۀ او چيزى آوردند،احمد بن حنبل حديثى از ابن عباس دارد كه خويلد پدر خديجه به همسرى دختر خويش با محمّد(صلی الله علیه و آله)راضى نبود،خديجه غذائى آماده كرد و گروهى از بزرگان قريش را با پدر خويش بر سفره نشاند و بخوردند و بنوشيدند تا مست شدند و در آن حال از خويلد رضايت گرفت و چون از مستى بازآمد گفت:من دختر خويش به يتيم ابو طالب ندهم و بعد راضى شد.گوئى از اين حديث نادرست هم تعريض خديجه و هم وهن پيمبر خواسته اند،اما ندانسته اند كه خويلد سالها پيش از آن مرده بود و اگر نمرده بود نمى توانست از همسرى دختر خويش با خاندان هاشميان ناخشنود باشد كه خديجه از آن پيش،به يكى از تيميان شوهر كرده بود و بيوۀ چهل و پنج سالۀ تيميان كه از اواسط قبايل بودند به عروسى هاشيمان دادن،وهن خويلد نبود و جاعلان خواسته اند يادگار درخشان زنى را كه با خرج بى دريغ مال

ص: 125

خود،حقى بزرگ بر مسلمانى دارد با اين حديث نادرست بيالايند!كه همۀ گناه وى آن بود كه دخترى چون فاطمه داشت كه همسر على شده بود و امويان از او خوش دل نبودند.

ابو طالب نيز بهمين جهت هدف واضعان حديث بود كه در بارۀ دين على سخن آسان نمى توانستند گفت،اما از كفر ابو طالب،افسانه مى توانستند ساخت كه وهن پدر،وهن پسر بود.

بخارى و مسلم،دو صحيح مطلق،روايت مى كنند كه چون مرگ ابو طالب در رسيد پيمبر پيش وى آمد و ابو جهل و عبد اللّٰه بن ابى اميه آنجا بودند،پيمبر گفت عمو!يك كلمۀ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ بگو كه نزد خدا براى تو گواهى دهم!ابو جهل و عبد اللّٰه گفتند اى ابو طالب!مگر از دين عبد المطلب بيزارشده اى!پيمبر پيوسته شهادت بر او عرضه مى كرد و آن دو تن گفتار خويش تكرار ميكردند و آخر سخن كه ابو طالب گفت اين بود كه بر دين عبد المطّلبم و از لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ گفتن ابا كرد و پيمبر گفت مادام كه منعم نكنند براى تو آمرزش خواهم خواست و آيۀ منع استغفار كه از اين پيش گفتيم نزول آن را در بارۀ پدر پيمبر پنداشته اند،در بارۀ وى آمد!و از اين نكته غافل بوده اند كه منع استغفار آيۀ 114 سورۀ برائت است كه در مدينه آمده و مرگ ابو طالب در مكه بود.در اين حديث تنها تعريض ابو طالب نيست، تعريض عبد المطلب نيز كه جد پيمبر بوده هست كه او را نيز بناحق متهم داشته اند.

بخارى و مسلم روايت ديگر دارند كه نزد پيمبر ياد ابو طالب كردند و وى گفت:«شايد شفاعت منش سود دهد و او را در آتشى نهند كه فقط تا قوزكش باشد و مغز سرش از آن بجوشد.»و باز روايت كنند كه عباس از پيمبر پرسيد:«آيا براى ابو طالب كه ترا حمايت

ص: 126

ميكرد سودمند بودى؟»گفت آرى تا كمرش در آتش است و اگر من نبودم در اعماق آتش بود.»يا:«...او را در اعماق آتش ديدم و برون آوردم كه تا كمر در آتش است.» و هم بخارى و مسلم و ترمدى نقل كرده اند كه پيمبر به عمّ خود گفت بگو لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ تا روز قيامت براى تو گواهى دهم،گفت اگر بيم نداشتم كه قريش گويند از بيم مرگ،مسلمان شد چشم تو بدين گفتار روشن ميكردم و آيۀ 56 از سورۀ قصص بيامد كه: إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ.

سياق احاديث از رسوائى آن حكايت ميكند،حقا اين منّتى عجيب است كه يكى را فقط تا كمر در آتش كنند!و تازه هنوز رستاخيز نشده تا شيخ بنى هاشم را بفرض كفر به جهنّم برند و همه يا نيمۀ او را در آتش كنند!براستى كه در بارۀ اين مرد شريف بصير دور انديش كه بر اسلام منتى عظيم دارد انصاف نكرده اند،من ندانم كه اگر به دوران اوّل دعوت،اين مرد شجاع با آن حمايت بى دريغ و مراقبت دائم،كيد دشمنى از پى افكن دين دور نمى كرد نهضت نوزاد از دوران ضعف مكه چسان مى گذشت.

سيرت ابو طالب و آن دلسوزى ها كه از دوران طفوليت و جوانى در بارۀ محمّد داشت نشان مى دهد كه وى به تاييد خدا حوادث آينده را به فراست مى ديد و ميكوشيد تا برادرزادۀ خود را به فراغ از غم معاش واصل كند تا مشكلات عادى زندگى،سنگ راه كمال او نشود، محمّد به دوران جوانى،پيش از همسرى خديجه در خانۀ ابو طالب ميزيست و انديشه داشت فاخته دختر وى را بزنى بگيرد،فاخته همانست كه در تاريخ بنام امّ هانى شهرت دارد،اما ابو طالب دختر خويش بزنى به هبيرة ابن ابى وهب مخزومى داد كه از پيش با

ص: 127

مخزوميان رابطۀ نسب داشت.خال وى هشام ابن مغيره كه مرگ وى مبدأ تاريخ بود از ايشان بود و همدلى اين طايفۀ نيرومند را براى مقابله با آن كارشكنيها كه امويان به كينۀ ديرين هاشم و اميه در كار وى ميكردند لازم ميشمرد و به محمّد گفت:«براى تو زنى بگيرم كه بى نيازت كند.»از اين قرار باحتمال قوى مدتها پيش از آنكه محمّد اجير خديجه شود و بامانت و لياقت،بيوۀ مالدار را مايل خويش كند، پير بصير بنى هاشم نقش اين ازدواج مناسب را كه به بركت آن محمّد(صلی الله علیه و آله)از گرفتارى معاش آسوده شد بخاطر داشت.

وقتى آن پيمان شوم ميان قرشيان بسته شد و هاشميان را به حصار گرفتند،اين پير دلير كه همّتى به بلندى كوه و اراده اى به صلابت سنگ داشت دل به زبونى نداد و نلرزيد و هاشميان را در گوشۀ دره مكه كه بنام شعب ابو طالب معروف است فراهم آورد و در دفاع از اسلام و مراقبت از محمّد(صلی الله علیه و آله)ثباتى نشان داد كه تنها ثبات فرزند وى را در ميدان هاى جنگ همانند آن توان كرد و سه سال بعد وقتى پيمان پاره شد و حصار بشكست و اين مرد فرتوت هفتاد و چند ساله از رنج و اضطراب سه ساله،در هم شكسته بود و شمع جانش رو به خموشى ميرفت،گوئى به رؤيا ديده بود كه پس از مرگ وى دعوت نوزاد چه خطرها دارد كه در بستر مرگ به محمّد(صلی الله علیه و آله)گفت:«ما در مدينه خويشان داريم كه از تو حمايت مى كنند.»و فكر هجرت و بسط اسلام در خارج مكه را پيش آورد و دريغ است اگر مردى چنين ثابت و شريف و مخلص را فقط به اين گناه كه پسرش در جنگ بدر،پدر بزرگ و خال و برادر معاويه را بخاك افكنده است به شرك نسبت دهند!براستى از اين مسلمانان عصر اول كه بيش از هفت هزارشان را بنام و نشان در فهرستها آورده اند،بجز محمّد و على كدامشان در

ص: 128

استقرار اسلام حقى چون ابو طالب داشته اند! حديث سازان ميخواسته اند اين همه شجاعت و ثبات و وفا را در راه دفاع اسلام به حميّت قبيله منسوب كنند و به تلويح،خاندان عبد المطلب را كافر به قلم آرند و هم در بارۀ على وهنى كنند كه پدر وى كافر مرده و تا كمر در جهنم بوده است!اى سياست بنام تو چه حماقت ها ميكنند! و على شهسوار اسلام كه مادر دهر چون اوئى نزاد،هدف حديث سازان بود و از طعن وى دفترها كرده اند كه از آن در صحاح متداول نمونه ها مانده است.ابو داود و ترمدى از گفتۀ على آورده اند كه گفت:

«عبد الرحمن عوف غذائى آماده كرد و ما را بخواند و شرابمان داد و شراب بگرفتمان و هنگام نماز شد و مرا امام كردند و در نماز بدنبال:

قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ چنين خواندم:«نحن نعبد ما تعبدون.»و آيۀ چهل و يكم از سورۀ نساء بيامد كه: لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ ! و باز بخارى از گفتار على نقل ميكند كه پيمبر شبانگاه بخانۀ ما آمد و من و فاطمه خفته بوديم گفت مگر نماز نمى كنيد؟گفتم ضمير ما به دست خداست اگر خواهد تواند كه ما را برخيزاند پيمبر برفت و چيزى بما نگفت و شنيدم هنگام برون شدن دست به ران خود ميزد و ميخواند:«و كان الإنسان أكثر جدلا!» راستى باور كردنى است على با آن زهد و ملايمت كه داشت مست به نماز ايستاد و قرآن وارونه خواند و همين شاگرد صميمى كه در همۀ عمر در ارادۀ محمّد فنا بود بجاى خويش خفته بود و چون او بيامد برنخاست و همان طور خفته،به جواب او سفسطه گفت!حقا كه:

«كان الإنسان أكثر جدلا و جعلا و زللا و ضلالا»و آنها كه كار جدل و جعل و زلل و ضلال را بدينجا رسانيده اند از انسان بدورند و بايدشان

ص: 129

گفت:«و كان الحيوان...» و هم ابو داود و حاكم روايت ميكنند كه پيمبر فتنه ها را ياد كرد و گفت:«آنگاه فتنه جنگ خواهد بود كه شعله افروز آن يكى از خاندان من است كه پندارد از من است و از من نيست كه ياران من پرهيزكارانند.»و رنگ سياست اموى در اين حديث نمايان است كه حديث سازان خواسته اند مسئوليت جمل و صفين و كشتار مسلمانان را بر گردن على بار كنند.

مؤلفان صحيح كه همه اعتبار روايت را به شخصيت راوى مى دانسته اند چنان بطريقۀ خويش خو كرده بودند كه قرائن ديگر را مطلقا نديده حديثهاى نادرست را كه بر خلاف حقايق مسلّم تاريخى و طبيعى و لغوى است فراوان ضبط كرده اند،في المثل ابو داود از گفتار پيمبر نقل ميكند كه:«يكى از اهل مدينه بفرار سوى مكه رود و سپاهى از شام سوى او فرستند كه بصحرا ميان مكه و مدينه بزمين فرو رود» اين حديث را به نفع عبد اللّٰه بن زبير كه بر ضد امويان قيام كرد و در مكّه مقام گرفت ساخته اند مگر از بيم فرو رفتن زمين،تفرقه در سپاه امويان افتد،اما سپاه شام بيامد و مكه را محاصره كرد و كعبه را سنگباران كرد و عبد اللّٰه را بگرفت و بر دار كرد و اين پيشگوئى كه اگر از پيمبر بود ميبايست تحقق يافته باشد رخ ننمود و از آن گروه انبوه، حتى يكى بزمين فرو نرفت مع ذلك ابو داود دو قرن بعد اين حديث نادرست را كه فضاحت آن از پيش هويدا شده بود به صف احاديث درست برد.بخارى و مسلم و ترمدى و نسائى نيز حديثى بهمين مضمون و بعبارت ديگر دارند كه يكى بكعبه پناه برد و سپاهى بر ضدّ او براه افتد و در صحرا بزمين رود.گوئى از اين بزرگواران چنان در احاديث خويش محصور بوده اند كه حوادث تاريخ عصر اول را كه با

ص: 130

ايشان فاصلۀ بسيار نداشت نمى ديده اند! ترمدى روايت ميكند كه پيمبر سه طايفه را گرامى داشت:ثقيف و بنى حنيفه و بنى اميه!بنى حنيفه همان بود كه مسيلمۀ كذاب از آن برخاست،حال بنى اميه عيان است،و ثقفيان اگر به فساد بنى اميه نبودند،نمى توانستند مورد مكرمت خاص پيمبر باشند و اين حديث بخلاف حقايق تاريخ است.

بخارى و مسلم حديثى از پيمبر روايت كرده اند كه فرمود:

«شيطان در نماز مزاحم من شد با او كشتى گرفتم و مغلوبش كردم و خواستم او را ببندم تا بازيچۀ كودكان مدينه شود.»حقا كه افسانه اى واهى است و بگفتار پيمبر نمى ماند و اين افسانه از عقول بدوى كه شيطان را موجود مشخص خارجى پنداشته اند مايه گرفته و اتفاقا سند آن نيز اعتبار ندارد كه ابو هريره در همه جا به جعل و دروغ معروف است،مع ذلك بيشتر از يك دهم روايات بخارى از اوست.

و ترمدى اين حديث نقل ميكند كه از پس جنگ بدر به پيمبر گفتند اكنون از پس كاروان بايد رفت كه مدافع ندارد و عباس كه در بند بود بانگ زد روا نيست كه خدا يكى از دو گروه را بتو وعده كرده بود و وعدۀ خويش وفا كرد.پيمبر گفت راست گفتى.بى گفتگو اين حديث به تاييد عباسيان و تعظيم جدّ ايشان ساخته اند!غافل از اين وهن كه عباس همۀ عمر به ربا مشغول كه با مكيان بجنگ مسلمانان آمده بود،فقه و قرآن به پيمبر آموزد!بر ضد حقايق لغوى نيز حديث در صحاح هست از جمله حديث ترمدى است كه در تفسير: يٰا وَيْلَنٰا إِنّٰا كُنّٰا ظٰالِمِينَ از گفتار پيمبر آورده كه ويل دره اى است به جهنم كه كافر چهل سال در آن فرو رود و به قعرش نرسد.قرآن بزبان عرب آمده و معنى ويل نزد عرب واضح است و اين جعل فاضح را قصه گويان

ص: 131

كرده اند كه از دره اى چنين عميق مستمعان خود را اقناع ميكرده اند.

خدايا!اين قصه سازان و افسانه بافان با دين تو كه پايۀ آن بر عقل و فطرت سليم انسان بود چه كردند؟ندانم در كدام تفسير ديدم آيۀ چهلم سورۀ اعراف را كه گويد: إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ وَ لاٰ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيٰاطِ مربوط بجنگ جمل دانسته و روايتى بر اين زعم واهى آورده بود كه در آنجا جملى بوده و در آيه نيز جملى هست و هر چه باشد جمل جمل است!و يكى كم هوش سرشار از تعصب ناروا مرا به تعرّض گرفته بود كه چرا در قرآن ترجمۀ كوثر را فزونى آورده ام كه شيفتۀ روايات در بارۀ كوثر ميبود و دريغ داشت داستانهائى چنين خاطر فريب شاهدى از قرآن عزيز نداشته باشد.» به پندار من آن جنايت كه امويان از خلط و جعل احاديث كرده اند از فاجعۀ عظيم عاشورا و قتل عام حرّه و هتك حرم رسول، هول انگيزتر بوده كه اكنون پس از طى قرون هنوز عواقب اين جنايت هست و بليّۀ عظماى اسلام است و آن طعن،كه فرنگان بر اسلام ميزنند بيشتر به دستاويز همان روايات افسانه وش است و من در آن قصّۀ غرانيق كه در كتب حديث هست و به موجب آن پيمبر روزى يا ساعتى از خطّ خويش بگرديد و به نفوذ بتان تسليم شد،انگشت حديث سازان اموى را مى بينم كه كينه هاى بدر و احد و احزاب را به ميدان حديث آورده بودند و از خاطرۀ اين بندۀ منتخب خدا كه با دعوت خويش اقتصاد و سياست مكه را بهم ريخته و قدرت هاى جاهليت را بگور سپرده و در راه اين هدف،گروهى از معاريف قريش و بنى اميه را بهلاكت داده بود انتقام ميكشيدند و دين وى را با احاديث مجعول مشوش ميخواستند و در مدت يك قرن انبوهى

ص: 132

افسانه و وهم و غرض،بهم انباشتند كه در هر مجموعۀ حديث هر قدر هم در انتخاب آن دقت كرده باشند چيزى از آن هست.

ابو حنيفه نعمان مؤسس فقه و مذهب حنفى كه به حديث،بى اعتنا بود و قياس و استنباط عقل را در صف دلايل فقه بمقام اول ميبرد از هر ششصد و هفتصد حديث متداول زمان خويش يكى برگزيده و يك هزار و شصت و هفت حديث بر گرفته كه شاگرد وى ابو يوسف(م 182 ه)همه را در مجموعه اى بنام مسند ابو حنيفه آورده و باز در ميان آن مجعولات محقق هست! از جمله حديث عايشه است كه گويد:«پيش از آنكه پيمبر مرا بگيرد،جبريل تصوير مرا براى وى آورده بوده.»بخارى و مسلم و ترمدى نيز حديثى به همين مضمون دارند كه جبريل تصوير عايشه را بر پارچۀ ابريشمين براى پيمبر برده بود.گوئى خلاف نيست كه در اسلام تصوير موجودات جاندار كشيدن و بالتّبع داشتن و ديدن حرام است و ابو حنيفه را فتوى همين است.مگر بجدل گويند كه جبريل فرشته است و بر فرشته تكليف نيست و تواند تصوير عايشه براى پيمبر بيارد و پيمبر تواند يك نظر به مخطوبۀ خويش كند،اما در همان مسند ابو حنيفه حديث ديگر از گفتۀ جبريل هست كه با پيمبر گفت:«ديروز پيش تو آمدم اما براى اين پردۀ مصور كه بر در است به درون نيامدم، سر اين تصوير را ببريد.»معلوم نيست جبريلى كه براى پردۀ مصور از ورود بخانۀ پيمبر صرف نظر ميكند،چگونه تصوير عايشه را براى وى ميبرد.

و هم در مسند ابو حنيفه روايت ديگر هست كه يكى پيش پيمبر آمد و گفت قرآن آموختن نتوانم چيزى بمن بياموز كه از قرآن كفايت كند پيمبر گفت بگو:«سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا إله الاّ اللّٰه و اللّٰه أكبر و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّٰه.»

ص: 133

و من با اطمينان كامل رنگ جعل را در اين حديث مى بينم كه پيمبر چيزى را با قرآن برابر نمى كرده.بعلاوه كسى كه تواند اين عبارات را كه ملفقى از كلمات قرآن است بخاطر سپارد چگونه نتواند معادل آن از قرآن فرا گيرد! و عجب تر از همه اين حديث است كه يكى پيش على(ع)آمد و گفت:«بهتر از تو كسى نديده ام.»پرسيد:پيمبر را ديده اى؟»گفت نه، گفت:«اگر ديده بودى گردنت ميزدم»بعد پرسيد:«ابو بكر و عمر را ديده اى؟»گفت نه،گفت:«اگر ديده بودى مجازاتت ميكردم» بى گفتگو اين جعل به تعظيم ابو بكر و عمر كرده اند و مقدمۀ آن براى پى گم كردن است و جاعل ميخواسته اعتراف على را در حديثى بگنجاند و سخن از پيمبر براى نيرو دادن حديث است.فرضا على، ابو بكر و عمر را افضل ميشمرد روا نبود براى سخنى كه مسلما مقيد بزمان و مكان بود و حكم عام نبود يكى را گردن بزند يا مجازات كند.

و نظير اين،روايت ديگر است كه ابو حنيفه به قيد«شنيدم»آورده كه به عمر گفتند:«چرا على را بخلافت نصب نكنى؟»و او گفت:

«ترسوى گمنامى است».با اطمينان ميتوان گفت همۀ آن افسانه ها كه جعّالان اجير معاويه و مروان و اعقابشان بر ضد على و خاندان وى ساختند هيچ يك در شجاعت وى خدشه نكرد كه بى انصافانى از آن گونه كه بطلب درم و دينار چشم بسته و دهان گشوده داشتند و هر ناروائى را بقالب حديث ميريختند،خورشيد به گل اندودن نميتوانستند،گفتند پدرش كافر بود،در دين مادرش كه مربى پيمبر بود و او را از فرزندان خويش عزيزتر مى داشت خلل پنداشتند،اما كس نگفت على كه نيمى از فيروزى بدر از او بود كه در احد اگر ثبات بى دريغ او در دم آخر نبود خدا ميداند چه ميشد كه در خيبر قلعۀ

ص: 134

محكم يهود بگشود كه در احزاب با قتل عمرو،صولت مهاجمان بشكست و مدينه را از سقوط،نگهداشت كه در حنين به پايمردى وى فراريان صبحگاهان دلگرم باز آمدند و شكست محقق،فتح عظيم شد كه در جمل و صفين ضرب شست خويش بنمود و دشت بصره و صفين را از خون دوستداران بنى اميه رنگين كرد،كس نگفت على با اين سوابق كه نام بلند او هم نام محمّد در آفاق ميرود ترسو و گمنام بوده است!ابن ابى الحديد حديثى نزديك باين مضمون دارد كه عمر گفته:«على نرمخوست.»البته نسبت به خشونت عمر كه تازيانه بر فرق كسان نهاده بود،على آنجا كه پاى حق در ميان نبود،نرمخو بود.به پندار من حديث ابو حنيفه تحريف همين حديث است كه زمينه را گرفته و كلمه اى را به كلمۀ ديگر بدل آورده و معنى را بگردانيده اند و اين از جعل كامل خطرناكتر است كه كشف تحريف دقيق در متن و سياق درست حتى براى آن ها كه با حديث،انس كافى دارند مشكل است و از اين گونه در صحاح بسيار هست كه تذكار آن مقدمۀ ما را كتابى جدا ميكند.

از جمله حديثها كه سياق درست دارد و يك كلمۀ آن را تحريف كرده اند آن حديث است كه به تاييد هوش و ايمان پارسى نژادان آورده اند كه اگر ايمان(يا علم)به ثريّا بودى مردمى از اهل پارس بدان رسيدندى.

و اين از تحريفات شعوبيان است كه در قدح عرب و مدح غير عرب كوششى داشتند.اصل حديث كه بخارى و مسلم و ترمدى در باب تفسير آورده اند چنين است كه راوى گويد:«ما نزد پيمبر بوديم كه سورۀ جمعه بيامد،آيۀ اول را كه وصف بعثت وى در ميان اميان است بخواند و به آيۀ دوم رسيد كه وصف به هدايت نه پيوستگان

ص: 135

است،يكى گفت آنها كه بما نپيوسته اند كيانند و پيمبر(كه سؤال بى جا را خوش نداشت)در جواب او سكوت كرد،آنگاه دست بر سلمان فارسى كه در ميان حاضران بود نهاد و گفت اگر ايمان به ثريّا بودى مردمى مانند اين بدان رسيدندى.»متن حديث اين است و گوئى شعوبيان كه غالبا غير عرب بوده و سليقۀ كافى براى جعل حديث تمام نداشته اند«مردمى مانند اين»را تحريف كرده بجاى آن«مردانى از پارس»نهاده اند و هم در روايت ديگر براى مزيد تفضيل«ايمان»را به «علم»بدل كرده اند كه بنظر ايشان در عرصۀ مفاخره با عرب اعتبار علم از«ايمان»بيشتر بوده است،اما روح حديث از اين هر دو تحريف بيزار است كه سلمان عنوان هاى مختلف داشت.او مردى جهان ديده بود،مملوك سابق بود،هوشى مجرّب داشت،در اديان سلف دستى داشت؛از دين يهود رسته و پيش از مسلمانى به دين نصارى پيوسته بود،در علوم آن زمان دستى داشت،خندق به ابتكار او كنده شد،در جنگ طائف كه كار حصار مشكل بود،منجنيق و دبابه به راهنمائى او ساختند تا آنجا كه بعضى فرنگان خاورشناس عنوان مهندسى باو داده اند.مسلمانى نيك اعتقاد و از ياران مخلص پيمبر و فارسى نژاد نيز بود و معلوم نيست آن تأييد كه پيمبر در ضمن حديث از او ميكرد به كداميك از اين عنوان هاست،اما شعوبى شيفتۀ محامد غير عرب حديثى ديد و به تحريف،هدف خويش در آن نهاد و در آفاق سمر شد كه پيمبر ايمان دارى يا هوشيارى مردم پارس را ستوده است.البته هوش و ايمان پارسى نژادان ستودنى است،اما حديث بدان صورت كه آورده اند از پيمبر نيست و اى عجب كه عربان ضد شعوبى خاموش نماندند كه در صنعت جعل استادتر بودند و در قبال اين،حديثى ديگر از انبان جعل بر آوردند كه پيمبر گفت:«اى سلمان مرا دشمن مدار كه

ص: 136

از دين برون شوى.»و سلمان به حيرت گفت:«چگونه ترا دشمن دارم كه خدا ما را به بركت تو هدايت كرده است»گفت:«عرب را دشمن دارى،مرا دشمن داشته اى (1)»گر چه قضيه قابل خلاف است اما به پندار من از سياق حديث مسلم است كه از مجعولات ضد شعوبى است كه بدوران پيمبر،اسلام از حدود عربستان برون نرفته بود و مسأله حب و بغض عرب مطرح نبود و پيمبر كه صلاى:لا فضل لعربيّ على عجمي داده بود محبت عرب را تبليغ نميكرد و اين سخنان يادگار زمان امويان است كه اسلام را از صفاى فطرى،به در بردند و حميّيت جاهليت را زنده كردند و غرور ملل غير عرب را كه به اسلام دلبستگى داشتند بر انگيختند و تمايلات شعوبى بر ضد عرب قوت گرفت.در آن روزگاران كه نطفۀ انقلاب ضد اموى ظاهرا به تاييد علويان و در معنى براى عباسيان در خراسان بسته ميشد و جزر تاريخ به مدّ ميرفت و كافر كوبهاى خراسانى براى درهم كوفتن بناى حكومت عرب،نه اسلام آماده ميشد،حاميان سيادت عرب كه خطر را نزديك مى ديدند به صحنه سازى و جعل حديث ميپرداختند و از زبان پيمبر به سلمان ميگفتند:«دشمنى عرب-همان عربها كه بيشتر از همۀ مردم جهان با پيمبر دشمنى كرده بودند-دشمنى من است.» و هم آن حديث كه در صحاح نيست اما در مجموعه هاى حديث از زبان پيمبر هست كه:من در زمان شاه عادل زاده ام.از مجعولات شعوبيان است كه به تاييد شاهان قديم قالب زده اند و آنها كه سياق حديث شناسند و با زبان فخر پيمبران انس دارند نيك دانند كه اين سخن از ديار آشنا نيست و اين مرد عرب نژاد ملهم از جانب خدا از اين مرحله بسيار دور بود كه با سياقى چنين از حليۀ بلاغت برى

ص: 137


1- ترمدى.

كه اضافات پيشاپيش بوى جعل پارسى مى دهد از استخوان كسرى كه بيت القصيده فضايلش همه قتل عام متهمان مزدكى و تجديد قدرت اسپهبدان و مؤبدان و وابستگان ايشان بود و بنياد آن هرج عظيم را كه سقوط مداين از آن زاد همو نهاد،تمجيد كند و قطعا نكرده است.

بى گفتگو آن كس كه همۀ قدرتهاى عصر خويش را از خرد و كلان به ديدۀ نفرت و حقارت مى ديد و ميگفت:«زشتترين نامها نزد خدا مرديست كه نام وى ملك الاملاك باشد كه خدا وى را دشمن دارد و خبيث شمارد كه مالكى جز خدا نيست» (1)چنين كسى زبان به مدح ملك الاملاك نمى گشود.

بجز آن جعل مغرض و آن تحريفهاى عمد كه در حديث كرده اند از آشفتگى خط عرب بسى تحريفها در متون آمده كه بزرگان قوم از همان عصر اول از وسعت دامنۀ آن به تشويش بودند.

خط عربى را از الفباى آرامى گرفته بودند و بدوران ظهور اسلام از اين اقتباس سالى چند ميگذشت،نمونه هاى خط آن زمان كه هست چنانست كه با سبق ذهن و حدس و تخمين به زحمت كلمه اى را ميتوان خواند،نقطه و اعراب معمول نبود و مايۀ زبان چنانست كه بى اعراب و نقط از تشابه كلمات مشكلهاى بزرگ ميزايد به يك نقطه محرم مجرم مى شود،زبر و زيرى معنى را زير و زبر ميكند.زيد قاتل أخي را اگر به ضمّ لام قاتل بخوانند معنى مى دهد كه زيد برادر مرا ميكشد و اگر به تنوين يعنى نونى كه در لفظ هست و در خط نيست قاتل بخوانند معنى مى دهد كه زيد برادر مرا كشته است.در:ما أحسن زيد اگر زيد را به تنوين مرفوع بخوانيم معنى مى دهد كه زيد كار خوب نكرد و اگر به تنوين منصوب خوانده شود معنى مى دهد كه چه زيباست زيد و اگر

ص: 138


1- بخارى مسلم،ابو داود،ترمدى.

نون احسن مضموم شود و زيد را مجرور بخوانيم سؤال از زيباترين صفت يا حالت ما عضو زيد است.

به پندار من بيشتر اختلافات در قرائت قرآن از همين جاست كه كلمات بى نقطه و اعراب را بحالت گونه گون خوانده اند و از آن جمله همه قرائت ها كه با سياق و معنى سازگار بوده مضبوط مانده است.

و مردم بى خبر بعضى آيه ها را بخلاف سياق و معنى ميخواندند چون آيه سوم از سوره برائت كه چنين است: أَنَّ اللّٰهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ كه در سياق جملۀ رسول به اللّٰه پيوسته و مفتوح بايد خواند و معنى چنين است كه خدا و رسول وى از مشركان بيزارند.به زمان عمر يكى بتعليم قرآن بمدينه آمده بود و چون معلم قرآن آيه بر او خواند رسول را بمشركين پيوسته كرد و مكسور خواند كه معنى چنين مى داد:

خدا از مشركان و از پيمبر خويش بيزار است و نو آموز قرآن گفت:

«من نيز از آنكه خدا از او بيزار است بيزارم.»و عمر چون اين بشنيد تعليم قرآن را براى كسانى كه علم و صلاح كافى نداشتند ممنوع كرد.

و هم آيه بيست و پنجم از سورۀ فاطر كه گويد: إِنَّمٰا يَخْشَى اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ كه الله مفعول و علما فاعل فعل است و اول را مفتوح و دوم را مضموم بايد خواند و معنى چنين است كه از بندگان خدا فقط علما از او ميترسند اما اگر اللّٰه را مضموم و علما را مفتوح بخوانند معنى وارون مى شود كه گوئى خدا را از بندگان خويش فقط از علما ميترسد و چنان كه ميگويند ابو الاسود دئلى يكى را شنيد كه آيه را به همين غلط ميخواند و بفكر افتاد بر كلمات،نقطه و اعراب نهد و هم قواعد نحو را ضبط كند و نخستين كس كه قرآن معرّب و منقوط كرد او بود و هم نخستين كس كه چيزى از قواعد زبان عرب ثبت كرد و اساس نحو نهاد او بود.

ص: 139

اين آشفتگى بيشتر از خلط مردم غير عرب با عرب آمده بود كه مردم عرب بحكم فطرت جز در موارد خلاف كه از لهجۀ خاص قبايل است زبان خويش باعراب صحيح ميخوانند چنان كه در آن معارضه كه ميان دو امام نحو سيبويه پارسى و كسائى بصرى بحضور خليفۀ عباسى در قضيۀ زنبوريه شد و حق با سيبويه بود اما رأى بخلاف وى داده بودند هر چه گفت كه چند باديه نشين را به تلفّظ قضيه وادارند مسموع نيفتاد.

شيخ علامۀ پارسى نژاد به تجربه نيك مى دانست كه باديه نشين اصيل بخلاف قانون اعراب چيزى بزبان نتواند آورد.

خدا مى داند از تغير اعراب و نقط در احاديث پيمبر چه تحريفها زاده و چه مشكلهاى نگشودنى پديد آمده است.در كتاب هاى حديث و درايت شمه اى از تحريفهاى مضبوط براى عبرت كسان آورده اند از جمله در بخارى هست كه پيمبر فرمود خدا قتل را از مكه نگهداشت و اين در اصل فيل بوده كه خدا از مكه نگهداشت نه قتل و از تغيير و افزودن نقطه ها فيل به قتل مبدل شده است.در بارۀ يكى از اصحاب پيمبر حديثى در متون هست كه مردى غبين بود و اين كلمه با غين و با و يا،بمعنى مغبون است و در بعضى متون،غبين را تحريف كرده و عنين با عين و نون و يا نوشته و بتوضيح آن نكته ها گفته اند.

ابو احمد رازى بمجلس محمّد خزيمه شنيده بود كه يكى حديث از مختصر فقه مزنى ميخواند كه عمر از آبى كه در حر زن ترسا بود وضو گرفت و همه را خنده گرفت،به قرينه پيداست كه حر جر بوده كه بمعنى كوزه است و سقوط نقطه كوزه را چيزى كرده كه نبايد گفت.

محمّد بن عبدوس از شيخ خود شنيده بود كه پيمبر فرمود:اذهبوا

ص: 140

عنّا يعنى از پيش ما برويد،و اين تصحيف حديث:ادهنوا غبّا است.

يعنى دير به دير روغن بزنيد كه بدوران وى حمام نبود و شستشوى تن جز بضرورت نميكردند و روغن زدن وسيلۀ آرايش مردمان بود كه بعضى زنان مكه نذر كردند تا انتقام كشتگان بدر روغن نزنند و بعضى كسان چنان در روغن زدن افراط ميكردند كه لباسشان چون روغن فروشان بود و پيمبر براى پاكيزه ماندن تن و لباس،اين دستور فرموده بود! حامد صوفى از محمّد بن مذكر شنيده بود كه پيمبر فرمود:زرعنا تزداد حنا.يعنى كجى زراعت ما فزون مى شود و آنگاه قصه اى طولانى گفته بود ما حصل اينكه گروهى بودند كه زكات غلات خويش نمى دادند و صدقه نميكردند و همه زراعتشان رويهم خفت و همه اين قصه بيجا بود كه اصل حديث:زر غبّا تردد حبّا بود كه با افزودن يك الف و دو تصحيف از معنى برون شده بود.

ابو منصور محمّد فقيه به عدن يكى را ديده بود كه ميگفت پيمبر چون بنماز ميايستاد،بزى برابر خويش مينهاد و چون حديث مورد استشهاد وى را ديد چنين بود:كان رسول اللّٰه إذا صلّى نصب بين يديه عنزة و اين مرد عنزه را كه نون وسط آن مفتوح است و نيزه معنى مى دهد با جزم نون خوانده بود كه معنى آن بز مى شود.

و يكى از مشايخ بزرگ دوران اخير كه از اقطاب فقه و اصول بود در اين حديث پيمبر كه:من كان على جدة وجب له الحجّ،جده را كه به كسر جيم و فتح دال بمعنى دارائيست جدّه با جيم مفتوح و دال مشدد مكسور خوانده و به توجيه آن كه چگونه هر كه در جده باشد حج بر او واجب مى شود تقريرى مفصل كرده بود.

و شيخ ما محمّد گنابادى خراسانى رحمة اللّٰه عليه كه به فطنت و

ص: 141

دقت در عصر خويش همتا نداشت در اسفار الهى در بحث علل آنجا كه عبارتى از شيخ ابن سينا نقل ميكند كه:إذا عجز الطّبيعة أعنّاها بالصّنعة در مطالعه پيش از درس كلمۀ سوم را أعناها به صيغه غايب خوانده بود و از تعيين فاعل درمانده و معنى را نيافته بود و بناچار نسخۀ خويش را با ظرافتى كه همو داشت تراشيده و:اعنّاها را أغنيناها كرده بود و هنگام درس بما ميگفت نسخه هاى ديگر را كه همه از يك چاپ بود اصلاح كنيم.وقتى بدو گفتيم:اعناها به فتح عين و تشديد نون،فعل متكلّم است و فاعل در آنست و با مقصود سازگار است يعنى وقتى طبيعت ناتوان شود به صنعت كمكش كنيم،از عجله خويش بشگفت شد،خدايش رحمت كند،هميشه به دعا ميگفت خدايا ذهن ما را منحرف مكن.

و هم در آن روزگار كه مغنى اللبيب ابن هشام انصارى را بر اديب حبيب آبادى كه خدايش عمر دهاد به درس مى خوانديم،و ياد آن روزگاران بخير باد يكى آستين پر باد در انجمن ميگفت:«معنى معضلات لا ينحل دارد»و مرا حيرت افتاد كه از اين معضلات بى خبر مانده بودم براى نمونه يكى را گفت كه در مفردات در حرف اجل چنين بود:«...حرف جواب و قيّد ألما المالقيّ الخبر بالمثبت و معنى چنين است اجل خاص جواب است و مالقى(نحوى معروف)خبر را به مثبت مقيد كرده و اين صحيح است كه اجل يعنى بله و بجواب جمله منفى بله نتوان گفت كه مدعى عبارت را چنين خوانده بود:و قيدا لما لقى الخبر بالمثبت و در ظلمات حيرت افتاده بود كه ذهن انسان چون آهن رباست،وقتى چيزى را گرفت آسان وانميگذارد و بسيارى از مشكلات از اينجاست كه ذهن منحرف مدركات خويش رها نتواند كرد و خدا ما را از اين بلا محفوظ دارد كه فلج جان است.

ص: 142

انحراف از معنى حديث نيز چون تحريف آن،مايۀ تشويش مى شود و از آن نمونه بسيار است في المثل مؤلف ضحى الاسلام از مقصد اين حديث كه بخارى در باب فتن آورده كه پيمبر فرمود:

«صد سال ديگر از آنها كه بر پشت زمينند يكى نخواهد بود.»منحرف شده و آن را دروغ پنداشته كه به نظر وى اقتضاى حديث اين بوده كه پس از صد سال يكى در دنيا نباشد و چون چنين نشده پس بى گفتگو حديث دروغ است.اما گوئى معنى چنين است كه پس از صد سال از آن ها كه در زمان حديث بر پشت زمين بوده اند يكى نماند و جز اين نشده است،ممكن است در سند حديث خللى باشد يا بر مفاد آن اشكالى توان گرفت كه اين توضيحات واضحات است اما به هر حال در متن حديث،دليلى بر دروغ بودن آن نيست.

شايد همين تحريفها و انحرافها در متون حديث كه قطعا بسيارى از آن نامكشوف مانده مشايخ قديم را واداشته تا نقل و روايت را به اجازۀ خاص مقيد كنند كه شرط آن قرائت شفاهى بود و اين رسم از قرون سلف تا نزديك به دوران ما محفوظ بود و اگر رشتۀ حديث نگسيخته و سنّت پيمبر مشوش نشده نتيجۀ آن غيرت و حميّت است كه اهل حديث در ضبط و روايت دقيق آن ميكرده اند.

اين شمه اى از آن خلطها و تشويشهاست كه معتمّدان مغرض و جاعلان خبيث و غافلان خوش نيت در ميراث عظيم محمّد(صلی الله علیه و آله) كرده اند،ميراثى كه اگر خاكستر اوهام و اساطير از آن برخيزد شعله اى جهان افروز است و هنوز پس از قرن ها براى روشن كردن جانها و رهانيدن جهان ما از اين افراطهاى خطرناك و تفريطهاى هول انگيز مايه اى رسا دارد.

و من اين مجموعه از حديث شريف پيمبر را ضمن فحص و

ص: 143

بحث متون بسالها پرداختم و چيزى از نقد عمر بر آن صرف كردم و در نقد آن به امكان خويش كوشيدم و اگر با همۀ دقت از آن غفلت كه در نهاد انسان هست حديثى ناسره در اين ميان آمده مشوش نيستم كه چيزى به بعمد بر پيمبر نبسته ام و نقل حديث ديگران با علم بضعف نكرده ام و هم مجوّز ديگر داشته ام كه مجموعۀ ما احاديث حلال و حرام نيست،حديث خير و فضيلت و صلاح و كمال است و ائمۀ سلف تساهل در اسناد اين گونه احاديث را به اتّفاق روا داشته اند كه حديث مشهور ميگويد:«هر كه شنود كار خيرى ثوابى دارد و به انجام آن پردازد،پاداش آن يابد و گر چه پيمبر نگفته باشد.» (1)و يا:«...حديث چنان كه بدو رسيده نباشد.» هستۀ اين مجموعه در آغاز از ايلاف چند اربعين و دو رسالۀ صد كلمه اى پديد آمد.اربعين مجموعه ايست كه محدّثان سلف،بقصد ادراك ثواب و بهره ورى از شفاعت موعود،از چهل حديث معتبر و مسلّم مرتب ميكرده و متن آن را بخاطر ميسپرده و بر تكرار و تلقين و تعليم آن مواظبتى دقيق داشته اند تا آنجا كه من به ضبط آورده ام، مجموعه هاى اربعين از مؤلفات سلف از اربعين بيشتر است و هم بعض محدّثان به رعايت احتياط از بيم آنكه مبادا يك يا چند حديث منقولشان مسلم الصدور نباشد براى اطمينان از حصول ثواب و فيض و شفاعت،مجموعه اى از يك صد حديث فراهم ميكرده اند تا قطعا چهل حديث مسلم را ضبط كرده باشند.

بسال 1313 كه فراغتى بهشتى داشتم و مايۀ بيشتر كارهاى من از آن دوران است،انديشۀ تنظيم مجموعه اى از كلمات خير البشر كه موضوع آن فضيلت و اخلاق باشد نه احكام،در من قوت گرفت و

ص: 144


1- وسائل الشيعه.

چند اربعين خطّى و چاپى و دو مجموعۀ صد حديث را بهم پيوستم كه پس از حذف مكرّرات و احاديث احكام كه از حفظ و ضبط آن، مردم عادى را سود نيست چيزى كمتر از سيصد حديث بجا ماند و باقيمانده را به اسناد آن از متون خاصه و اصول عامه عرضه كردم و چند حديث را كه در ترازوى درايت و زنى نداشت رها كردم و ما بقى را با ترجمۀ فارسى بعنوان سخنان محمّد(صلی الله علیه و آله)بسال 1316 به چاپ دادم كه در مدتى كم دو بار چاپ شد و اكنون بيشتر از بيست سال است نسخۀ آن آسان به دست نمى آيد و بدنبال آن از لطف خداى منّان توفيق ديگر بود و در اثناى ترجمۀ زندگانى محمّد(صلی الله علیه و آله)كه ناسخ بيشتر سيرتهاى متداول است،ضمن آن مراجعه ها كه براى حل مشكلات متن به كتب حديث و سيرت و تاريخ ميكردم،بعضى كلمات مناسب اين باب به دست آمد كه بر مجموعۀ سخنان محمّد افزودم و باز ضمن تتبع در متون قديم براى شالوده ريزى طرحى جديد،در سرگذشت شاگرد با وفاى محمّد(صلی الله علیه و آله)يعنى على(ع)كه سالهاست نيمه تمام است،مجموعۀ ما بدين صورت كه مى بينيد بيارى خدا كامل و يا نزديك به كامل شد و همه يا غالب كلمات محمّد كه ترغيب خير و تأييد فضيلت و كمال است در يك جا فراهم آمد و معانى آن به قالب فارسى ريخته شد و يك نيمه از آن بسال 1324 بچاپ رسيد و عنوان آن را به اقتضاى شريف رضى كه كلمات على(ع)فراهم كرده بود،نهج الفصاحه كردم كه اين دو مجموعۀ بزرگ كه يكى از كانون فضيلت محمّدى جسته و ديگرى از ضمير پاك شاگرد بى بدل وى تراوش كرده از پس قرآن كه يكه تاز بلاغت قرون است چون دو سبق جو در اين مضمار پيش و پس ميروند و اگر آن نهج بلاغت است اين نهج فصاحت است و شايستۀ مجموعه اى چون اين عنوانى جز اين

ص: 145

نبود.

چاپ نيمۀ دوم نهج الفصاحه معوّق ماند كه مرا از امور واهى دنيا اشتعالات ديگر بود و در اين ساليان دراز نيمه چاپ شده كتاب ديرياب شده بود و احيانا اگر دست دوم نسخه اى مى آمد به رضايت به چند برابر قيمت ميبردند كه آشنايان دانسته بودند متاع ما كجائيست تا در ماههاى اخير كه خدا خواست و مقدمات كار فراهم آمد و چاپ همۀ كتاب يعنى نيمه چاپ شده و نيمه چاپ نشده با مشكلاتى كه داشت آغاز و زودتر از آنچه انتظار ميرفت انجام شد.

در اين مدت كه نيمه اى از نهج الفصاحه به دستها بود بسيار كسان هم از آنها كه از بحث و سؤال وضوح حق ميخواهند و هم آنها كه سوداى دگر دارند در بارۀ كلمات نبوى و اصالت و طرق روايت آن و بسيارى مسائل ديگر نكته ها طرح ميكردند كه لازم آمد در بارۀ آن در حدود مكنت كه مراست موشكافى شود و اين سطور كه در حقيقت تكلمۀ چاپ كامل است از اينجا پديد آمد كه اگر خدا خواهد،طالبان معرفت حديث را مدخلى شايسته تواند شد كه بحثى چنين رسا در بارۀ حديث و اطراف آن در متون قديم و جديد نيست و اگر رغبت و فرصتى داشتيد توانيد آن بحث را كه دائرة المعارف اسلامى در بارۀ حديث آورده يا فصل احمد امين را در فجر الاسلام و ضحى الاسلام راجع به حديث با اين سطور موازنه كنيد و هم تنويه فضل خداست اگر گويم و او را شكر كه در همۀ قرون از اين همه حافظ حديث در عرب و عجم مجموعه اى منقّح از اين نوع كلمات پيمبر نپرداخته اند و خداى منّان اين فخر،خاص بندۀ ناتوان خويش كرد كه به روزگارى نزديك موهبتى خوب تر از اينش داده بود و او را سپاسگزار ديده بود كه دل از همه بر گرفته و بدو داده بود.

ص: 146

يكى از معاصران بر عنوان مجموعۀ ما خرده گرفته كه از عنوان نهج الفصاحه بر كلمات پيمبر اين وهم تواند زاد كه وى تعليم ديده است،او بيش از اين نگفته و من از گفتۀ وى بيش از اين نتوانستم دانست كه اعتراضى واهى است حديث«انا افصح العرب»اگر متواتر نيست به شياع از احاديث عادى برتر است و عنوان«افصح»كه پيمبر بخويش مى دهد كافى است كه مجموعه اى از كلمات او را نهج الفصاحه توان ناميد كه نهج طريقۀ روشن است و سخنان افصح عرب،راه روشن فصاحت است.

شايد اين معترض عزيز،مطلب خويش را وارونه گفته و پنداشته عنوان نهج الفصاحه اين وهم تواند آورد كه رسول را معلّم فصاحت دانسته ايم و اگر چنين است حقا از واهى نيز واهى تر است.آن كس كه رموز كمال و خير و صلاح و تقوى بجهانيان آموخت از آموختن فصاحت چه وهنى تواند داشت،و حقا مجموعۀ ما براى آنها كه قوت و مايه اى در زبان عرب دارند تعليمنامۀ فصاحت است كه ائمۀ فن هم سخنند كه رموز بلاغت را بقواعد و اصول نمى توان آموخت،بلكه مؤانست ميراث فصحا تواند شعله اى از آتش ايشان را بجان نو آموز افكند،من ندانم از پس قرآن در زبان عرب مجموعه اى كه به فصاحت از اين قوى تر باشد از كجا خواهند جست؟ و يكى از آنان كه هميشه عاشق مفقودند و دشمن موجود، خرده اى ديگر گرفته كه ميخواستم خاموش از آن بگذرم كه گفته بود:

«فلان،يعنى من بنده،اوجى عجيب گرفته كه گفتار خويش به گفتار پيمبر برابر كرده و در يك صفحه نيمى از سخن رسول آورده و نيمى از سخن خويش!»ندانم به نقض گفتۀ او بيش از آنچه گفته چه ميتوان گفت،من از خويش گفتارى نداشته ام و سخنى نگفته ام و اگر شورى به

ص: 147

جان دارم به بركات قرآن و اين كلمات بوده كه بوئى از كمال همنشين در من افتاده و اين فضل خداست كه مرا فرصت جمع آورى و توفيق ترجمانى كلمات بزرگترين مرد تاريخ داده بدانسان كه معترضان بانصاف انگشت نقد بر آن نتوانند نهاد و گوئى اهل نظر ترجمه را با اصل مقابل نهادن ناروا ندانند و بسيار كسان همين طريقه را بهتر پسندند كه ضمن خواندن،اصل ترجمه را توانند ديد و هنگام خواندن ترجمه،اصل را پيش چشم خواهند داشت.به پندار من،كه شايد از مايۀ تشخيص اين مسائل بى بهره نباشم اين گناه نيست كه كرده ام و اگر هست خدا از بخشش آن دريغ نخواهد كرد.

و معترض ديگر فرموده بود:قسمتى از اين كلمات از منابع عامه است و ندانستم وجه اشكال چيست كه در مجموعه اى از اين باب صحبت خاصّه و عامه نيست،همه بحث از فضيلت است و ترغيب به خير و قدح رذيلت كه مايۀ اسلام و تعليمات محمّد همه اينست و اگر بسيارى احاديث در متون عامّه بوده فراهم آوردنش خاصّه پس از آن نقد دقيق كه كرده ام و ناسره از سره برون آورده ام چه محظور ميداشته است؟خدا يكى و پيمبر يكى و دين يكى و كتاب يكى،اگر خلافى هست در كار خلافت و مسائل مربوط به آن است و در اين احاديث كه مجموعه ما از آنست نه خلاف هست و نه جعل،و تصرّف در آن فايده اى داشته است.بعلاوه گوئى معترض عزيز از ياد برده يا اصلا بياد نداشته كه محدّثان خاصّه بسيارى احاديث از طريق عامّه آورده اند و همين«اصول چهارصدگانه»كه مايۀ«اصول چهارگانۀ»ما شده بسيارى از آن را غير اماميان پرداخته اند.

حقا من از اين معترضان و آنها كه اعتراضشان ثبت نكردم به حيرتم كه در اين دوران پر آشوب كه سيل خروشان از دو سو از غرب

ص: 148

و شرق در بن ديوار افتاده و ايوان عظيم،از نهيب آن ميلرزد،اين دلسوختگان را همه غم آنست كه من به پندار ايشان فلان نقش را از آنچه ميبايد كمرنگ تر كشيده ام،انصافا كه خرد جز اين ميگويد،تا خرد خاص اينان چه گويد.و اللّٰه المستعان.

تهران اسفند 1336-ابو القاسم پاينده

ص: 149

در تحرير مقدمه از اين كتابها كمك گرفته ام

الف:كتب تفسير و علوم قرآن

1-تفصيل الايات القرآن الحكيم محمّد فؤاد عبد الباقى 2-الجامع لأحكام القرآن قرطبى 3-مقدّمتان في علوم القرآن ابن عطيه 4-محاسن التّأويل محمّد جمال الدين قاسمى 5-اسباب الّنزول ابى الحسن واحدى نيشابورى 6-لباب النّقول علاّمه سيوطى 7-البرهان في علوم القرآن بدر الدين محمّد زركشى 8-معجم آيات القرآن دكتر حسين نصار 9-ثلاث رسائل في اعجاز القرآن رمانى،خطابى،جرجانى 10-تأويل مشكل القرآن ابن قتيبه دينورى 11-البيان في تفسير القرآن سيد ابو القاسم خوئى 12-اثر القرآن في تطوّر النقد العربى محمّد زغلول سلام 13-من بلاغة القرآن دكتر احمد احمد بدوى 14-اعجاز القرآن و البلاغة النّبويّه مصطفى صادق رافعى 15-مذاهب التفسير الاسلامى اگنتس كلدزهر

ب:كتب حديث

16-خصال صدوق 17-وسائل الشيعه شيخ حرّ عاملى 18-بحار الانوار محمّد باقر مجلسى 19-صحيح بخارى 20-صحيح مسلم

ص: 150

21-سنن ابى داود 22-سنن نسائى 23-صحيح ترمدى 24-سنن ابن ماجه 25-سنن دارمى 26-مسند احمد بن حنبل

ج:كتب سيرت

27-حياة محمّد(صلی الله علیه و آله)دكتر محمّد حسنين هيكل 28-الرّسول محمّد(صلی الله علیه و آله)ر.ف.بودلى 29-نور اليقين شيخ محمّد خضرى 30-امتاع الاسماع تقى الدين احمد بن على مقريزى 31-انسان العيون برهان الدّين حلبى 32-الّروض الانف ابو القاسم عبد الرحمن خيثمى

د:كتب علم حديث

33-معرفة علوم الحديث حاكم نيشابورى 34-جامع المقال فيما يتعلق به احوال الحديث و الّرجال شيخ فخر الدين طريحى 35-تأويل مختلف الحديث ابن قتيبه دينورى 36-تذكرة الموضوعات ابن جوزى 37-اللّئالئ المصنوعه علامۀ سيوطى 38-غاية المأمول شيخ منصور على ناصف 39-مفتاح كنوز السّنه فنسنك

ه:كتب انساب و رجال

40-الطّبقات الكبير محمّد بن سعد واقدى

ص: 151

41-نسب قريش ابو عبد اللّٰه مصعب زبيرى 42-الإصابة في تمييز الصحابه ابن حجر عسقلانى 43-الاستيعاب في اسماء الاصحاب ابن عبد البرّ قرطبى 44-اسد الغابه في معرفة الصحابه عزّ الدين ابن اثير جزرى 45-الحرج و التّعديل ابو حاتم رازى

و:كتب تاريخ

46-اشهر مشاهير الاسلام رفيق بك العظم 47-الحضارة الاسلاميه في القرن الرابع آدام متز 48-الدولة العربيّه و سقوطها و لها وزن 49-المجتمعات الإسلامية في القرن الاوّل شكرى فيصل 50-تاريخ الشّعوب الاسلاميه بروكلمان 51-تاريخ التمدن الاسلامى جرجى زيدان 52-العرب قبل الاسلام محمود شكرى آلوسى

ز:كتب ديگر

53-دائرة المعارف اسلامى(ماده حديث)لامانس 54-شرح نهج البلاغه عزّ الدين ابن ابى الحديد 55-نظرة عامه في تاريخ الفقه اسلامى دكتر على عبد القادر 56-العثمانيّه عمرو بن بحر جاحظ 57-الّرحلة الحجازيّه محمّد لبيب بتانونى 58-في منزل الوحى دكتر محمّد حسنين هيكل 59-تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام سيد محسن صدر

ص: 152

گفتار محمد از گفتار آسمانى فروتر و از گفتار انسانى فراتر است

نهج الفصاحة

مجموعۀ كلمات قصار حضرت رسول اكرم«ص»

با ترجمۀ فارسى

بانضمام فهرست موضوعى مترجم و فراهم آورنده:

ابو القاسم پاينده

ص: 153

ص: 154

بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم

1-: آفة الشّجاعة البغى و آفة الحسب الافتخار و آفة السّماحة المنّ و آفة الجمال الخيلاء و آفة الحديث الكذب و آفة العلم النّسيان و آفة الحلم السّفه و آفة الجود السّرف و آفة الدّين الهوى.

سركشى آفت شجاعت است، تفاخر آفت شرافت است،منت آفت سماحت است،خود پسندى آفت جمال است،دروغ آفت سخن است فراموشى آفت دانش است،سفاهت آفت بردبارى است،اسراف آفت بخشش است،هوس آفت دين است.

2-: ائتوا الدّعوة إذا دعيتم.

وقتى شما را دعوت كردند بپذيريد.

3-: ائت المعروف و اجتنب المنكر و انظر ما يعجب أذنك أن يقول لك القوم إذا قمت من عندهم فأته و انظر الّذي تكره أن يقول لك القوم إذا قمت من عندهم فاجتنبه.

نيك كردار باش و از كار بد بپرهيز ببين ميل دارى ديگران در بارۀ تو چه بگويند همان طور رفتار كن و از آنچه نميخواهى در بارۀ تو بگويند بركنار باش.

ص: 155

4-: آفة الدّين ثلاثة فقيه فاجر و إمام جائر و مجتهد جاهل.

آفت دين سه چيز است،داناى بد كار و پيشواى ستم كار و مجتهد نادان.

5-: آفة العلم النّسيان و إضاعته أن تحدّث به غير أهله.

آفت دانش فراموشيست و دانشى كه بنا اهل سپارى تلف مى شود.

6-: آكل كما يأكل العبد و أجلس كما يجلس العبد.

مانند بندگان غذا ميخورم و مانند آنها بر زمين مى نشينم.

7-: آمروا النّساء في بناتهنّ.

با زنان در بارۀ دخترانشان شور كنيد.

7-: آية المنافق ثلاث،إذا حدّث كذب و إذا وعد أخلف و إذا ائتمن خان.

نشان منافق سه چيز است،سخن بدروغ گويد،از وعده تخلف كند و در امانت خيانت نمايد.

8-: أبى اللّٰه أن يجعل لقاتل المؤمن توبة.

خداوند از گناه قاتل مؤمن نميگذرد و توبه او را نمى پذيرد.

9-: أبى اللّٰه أن يقبل عمل صاحب بدعة حتّى يدع بدعته.

خداوند عمل بدعتگذار را نمى پذيرد تا از بدعت خويش دست بردارد.

10-: ابتغوا الرّفعة عند اللّٰه تحلم عمّن جهل عليك و تعطي من حرمك.

اگر ميخواهيد پيش خداوند منزلتى بلند يابيد خشونت را ببردبارى و محروميت را بعطا تلافى كنيد.

ص: 156

11-: أبد المودّة لمن وادّك فإنها أثبت.

آنكه با تو در دوستى مى زند با وى ره دوستى گير كه اين گونه دوستى پايدارتر است.

12-: ابدأ بنفسك فتصدّق عليها فإن فضل شىء فلأهلك فإن فضل شىء عن أهلك فلذي قرابتك فإن فضل عن ذي قرابتك شىء فهكذا و هكذا ابدأ بمن تعول.

صدقه را از خويشتن آغاز كن اگر چيزى فزون آمد بكسان خود ده اگر از كسان تو چيزى فزون آمد بخويشان ده و اگر از خويشان نيز چيزى فزون آمد به ديگران ده و همچنين صدقه را از عيال خويش آغاز كن.

13-: أبى اللّٰه أن يرزق عبده المؤمن إلاّ من حيث لا يحتسب.

خدا روزى بندۀ مؤمن خويش را از جايى كه انتظار ندارد ميرساند.

14-: ابدءوا بما بدأ اللّٰه به.

صدقه را از آنچه خداوند آغاز كرده است آغاز كنيد.

15-: أبشروا و بشّروا من وراءكم أنّه من شهد أن لا إله إلاّ اللّٰه صادقا لها دخل الجنّة.

شما را مژده ميدهم و شما بديگران مژده دهيد كه هر كس شهادت دهد كه خدائى جز خداى يگانه نيست و بدان معتقد باشد وارد بهشت مى شود.

16-: أبغض الحلال إلى اللّٰه الطّلاق.

منفورترين چيزهاى حلال در پيش خدا طلاق است.

ص: 157

17-: أبغض الخلق إلى اللّٰه من آمن ثمّ كفر.

منفورترين مردم پيش خدا آن كس است كه ايمان آورد و سپس كافر شود.

18-: أبغض الرّجال إلى اللّٰه الألدّ الخصم.

منفورترين مردان در پيش خدا مرد لجوج و ستيزه جوست.

19-: أبغض العباد إلى اللّٰه من كان ثوباه خيرا من عمله:أن تكون ثيابه ثياب الأنبياء و عمله عمل الجبّارين.

منفورترين بندگان در پيش خدا كسى است كه جامۀ وى از كارش بهتر باشد،يعنى جامۀ او جامۀ پيمبران باشد و كار وى كار ستمگران.

20-: أبغوني الضّعفاء فإنّما ترزقون و تنصرون بضعفاءكم.

ناتوان را پيش من آريد زيرا شما ببركت ناتوانان خود روزى مى خوريد و يارى مى شويد.

21-: أبلغوا حاجة من لا يستطيع إبلاغ حاجته.فمن أبلغ سلطانا حاجة من لا يستطيع إبلاغها ثبّت اللّٰه قدميه على الصّراط يوم القيامة.

حاجت كسى را كه از ابلاغ آن ناتوانست ببزرگان برسانيد زيرا هر كس حاجت درمانده اى را ببزرگى برساند روز رستاخيز خداوند پاهاى وى را بر صراط استوار ميسازد.

ص: 158

22-: ابن آدم أطع ربّك تسمّى عاقلا و لا تعصه فتسمّى جاهلا.

فرزند آدم!پروردگار خويش را فرمانبردار باش تا ترا خردمند خوانند و از فرمان وى بيرون مباش كه ترا نادان شمارند.

23-: ابن آدم إذا أصبحت معافى في جسدك آمنا في سربك عندك قوت يومك فعلى الدّنيا العفاء.

فرزند آدم وقتى تن تو سالم است و خاطرت آسوده است و قوت يك روز خويش را دارى جهان گو مباش.

24-: ابن آدم عندك ما يكفيك و تطلب ما يطغيك ابن آدم لا بقليل تقنع و لا بكثير تشبع.

فرزند آدم،آنچه حاجت ترا رفع كند در دسترس خود دارى و در پى آنچه ترا بطغيان واميدارد روز ميگذارى،باندك قناعت نميكنى و از بسيار سير نميشوى.

25-: أتاني جبريل فقال يا محمّد عش ما شئت فإنّك ميّت و أحبب ما شئت فإنّك مفارقه و اعمل ما شئت فإنّك مجزيّ به.و اعلم أنّ شرف المؤمن قيامه باللّيل و عزّه استغناؤه عن النّاس.

جبريل پيش من آمد و گفت اى محمّد هر چه ميخواهى زنده بمان كه عاقبت خواهى مرد،هر چه را ميخواهى دوست بدار زيرا از آن جدا خواهى شد و هر چه ميخواهى بكن كه پاداش آن را خواهى ديد و بدان كه شرف مؤمن بپا خاستن شب است و عزت وى بى نيازى از مردم.

ص: 159

26-: أتاني جبريل فقال بشّر امّتك إنّه.من مات لا يشرك باللّٰه شيئا دخل الجنّة قلت يا جبريل و إن سرق و إن زنى قال نعم قلت و إن سرق و إن زنى قال نعم قلت و إن سرق و إن زنى قال نعم و إن شرب الخمر.

جبريل پيش من آمد و گفت امت خود را بشارت بده كه هر كس بميرد و چيزى را با خدا شريك نسازد به بهشت ميرود گفتم اى جبرئيل و اگر دزدى كرده باشد و اگر زنا كرده باشد؟گفت آرى گفتم و اگر دزدى كرده باشد و اگر زنا كرده باشد؟گفت آرى گفتم و اگر دزدى كرده باشد و اگر زنا كرده باشد گفت آرى و اگر هم شراب خورده باشد.

27-: أ تحبّ أن يلين قلبك و تدرك حاجتك؟ارحم اليتيم و امسح رأسه و أطعمه من طعامك يلن قلبك و تدرك حاجتك.

آيا دوست دارى دلت نرم شود و حاجت خود بيابى بر يتيم رحمت آور وى را بنواز و از غذاى خويش بدو بخوران تا دلت نرم شود و حاجت خود بيابى.

28-: أ تحسبون الشّدّة في حمل الحجارة إنّما الشّدّة أن يمتلي أحدكم غيظا ثمّ يغلبه.

آيا گمان ميكنيد نيرومندى در بردن سنگ است،نيرومند حقيقى آنست كه خشمگين شود و بر خشم خود غالب گردد.

29-: اتّخذوا عند الفقراء أيادي فإنّ لهم دولة يوم القيامة.

با فقرا دوستى كنيد زيرا در روز رستاخيز دولتى بزرگ دارند.

ص: 160

30-: أ تدرون ما العضة؟..نقل الحديث من بعض النّاس إلى بعض ليفسدوا بينهم.

آيا ميدانيد سخن چينى چيست؟ سخن چينى آنست كه سخنى را از كسان پيش ديگران نقل كنند و ميان آنها را بهم بزنند.

31-: أترك فضول الكلام و حسبك من الكلام ما تبلغ به حاجتك.

از سخنان بيهوده چشم بپوش سخنى كه رفع حاجت كند ترا كفايت كند.

32-: اتركوا الدّنيا لأهلها فإنّه من أخذ منه فوق ما يكفيه أخذ من حتفه و هو لا يشعر.

دنيا را بمردم دنيا واگذاريد زيرا هر كس از دنيا بيش از حد كفايت بر گيرد در هلاك خويش ميكوشد اما نميداند.

33-: اتّق اللّٰه في عسرك و يسرك.

در سختى و سستى از خدا بترس.

34-: اتّق اللّٰه و لا تحقرنّ من المعروف شيئا و لو أن تفرغ من دلوك في إناء المستسقي و أن تلقى أخاك و وجهك إليه منبسط.

از خدا بترس و هيچ كار نيكى را حقير مشمار گر چه كار نيك منحصر باين باشد كه دلو خويش را در ظرف تشنه اى بريزى و برادر خود را با روى گشاده ملاقات كنى.

35-: اتّق دعوة المظلوم فإنّما يسأل اللّٰه تعالى حقّه و إنّ اللّٰه تعالى لا يمنع ذا حق حقّه.

از دعاى مظلوم بپرهيز زيرا وى بدعا حق خويش را از خدا ميخواهد و خدا حقرا از حق دار دريغ نميدارد.

ص: 161

36-: اتّقوا اللّٰه واعد لوا بين أولادكم كما تحبّون أن يبرّوكم.

از خدا بترسيد و ميان فرزندان خود بعدالت رفتار كنيد همان طور كه ميخواهيد با شما بنيكى رفتار كنند.

37-: اتّقوا دعوة المظلوم فإنّها تحمل على الغمام يقول اللّٰه تعالى و عزّتي و جلالى لانصرنّك و لو بعد حين.

از نفرين مظلوم بترسيد زيرا نفرين وى بر ابرها ميرود و خداوند مى گويد بعزت و جلال من سوگند كه ترا يارى ميكنم اگر چه پس از مدتى باشد.

38-: اتّقوا الحجر الحرام في البنيان فإنّه أساس الخراب.

از استعمال سنگ حرام در ساختمان بپرهيزيد كه مايۀ ويرانى است.

39-: اتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور اللّٰه عزّ و جلّ.

از فراست مؤمن بترسيد كه چيزها را با نور خدا مينگرد.

40-: اتّقوا الشّحّ فإنّ الشّحّ أهلك من كان قبلكم و حملهم على أن سفكوا دماءهم و استحلّوا محارمهم.

از بخل بپرهيزيد زيرا كه بخل پيشينيان را هلاك كرد و آنها را وادار كرد كه بخون يك ديگر دست بيالايند و محارم خويش را حلال شمارند.

41-: اتّقوا النّار و لو بشقّ تمرة فإن لم تجدوا فبكلمة طيّبة.

از آتش بپرهيزيد و گر چه بوسيله يك پاره خرما باشد و اگر نداريد بوسيله سخنى نيك.

ص: 162

42-: اتّق المحارم تكن أعبد النّاس و ارض بما قسم اللّٰه لك تكن أغنى النّاس.

از چيزهاى حرام بپرهيز تا از همه كس عابدتر باشى و بقسمت خويش راضى باش تا از همه كس ثروتمندتر باشى.

43-: أتقى النّاس من قال الحقّ فيما له و عليه.

از همه مردم پرهيزگارتر آن كس است كه حق را بر نفع و ضرر خويش بگويد.

44-: اتّقوا الدّنيا فو الّذي نفسي بيده إنّها لأسحر من هاروت و ماروت.

از دنيا بپرهيزيد،قسم بآن كس كه جان من در كف اوست كه دنيا از هاروت و ماروت ساحرتر است.

45-: اتّقوا اللّٰه في النّساء فإنّهنّ عندكم عوان.

در باره زنان از خدا بترسيد كه آنها پيش شما اسيرند.

46-: اتّق اللّٰه حيثما كنت و أتبع السّيّئة الحسنة تمحها و خالق النّاس بخلق حسن.

هر كجا هستى از خدا بترس؛به دنبال گناه كار نيك انجام بده تا آن را محو كند و با مردم خوش اخلاق و نيكو رفتار باش.

47-: اتّقوا دعوة المظلوم فإنّها تصعد إلى السّماء كأنّها شرارة.

از نفرين مظلوم بترسيد كه چون شعله آتش بر آسمان ميرود.

ص: 163

48-: اتّقوا دعوة المظلوم و إن كان كافرا فإنّها ليس دونها حجاب.

از نفرين مظلوم بترسيد اگر چه كافر باشد،زيرا در برابر نفرين مظلوم پرده و مانعى نيست.

49-: اتّقوا اللّٰه و أصلحوا ذات بينكم.

از خدا بترسيد و ميان خويش را اصلاح كنيد.

50-: اتّقوا الدّنيا و اتّقوا النّساء فإنّ إبليس طلاّع رصّاد و ما هو بشيء من فخوخه بأوثق لصيده في الأتقياء من النّساء.

از دنيا بترسيد و از زنان بپرهيزيد زيرا شيطان نگران و در كمين است و هيچ يك از دامهاى وى براى صيد پرهيزكاران مانند زنان مورد اطمينان نيست.

51-: اتّقوا الظّلم فإنّ الظّلم ظلمات يوم القيامة.

از ستمگرى بپرهيزيد كه ستمگرى مايه تاريكى روز رستاخيز است.

52-: اتّقوا صاحب الجذام كما يتّقى السّبع إذا هبط واديا فاهبطوا غيره.

از بيمارى كه بخوره مبتلا است بپرهيزيد چنان كه از شير ميگريزيد اگر در دره اى فرود آمد شما در دره ديگر فرود آئيد.

53-: اتّقوا زلّة العالم و انتظروا فيئته.

از لغزش دانا بترسيد و منتظر باز گشت وى باشيد.

ص: 164

54-: اثنان لا تجاوز صلاتهما رءوسهما عبد أبق من مواليه حتّى يرجع و امرأة عصت زوجها حتّى ترجع.

دو كسند كه نمازشان از سرشان بالاتر نميرود بنده اى كه از آقايان خود گريخته باشد تا هنگامى كه باز گردد و زنى كه شوهر خود را نافرمانى كرده باشد تا باز گردد.

55-: اثنان لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة قاطع الرّحم و جار السوء.

دو كس را خداوند روز قيامت بنظر رحمت نمى نگرد،آنكه با خويشان ببرد و آنكه با همسايه بدى كند.

56-: اثنان خير من واحد و ثلاثة خير من اثنين و أربعة خير من ثلاثة فعليكم بالجماعة.

دو تن از يكى بهتر و سه تن از دو تن برتر و چهار تن از سه تن نيكوتر است،هميشه با جماعت باشيد.

57-: اثنان يكرههما ابن آدم الموت و الموت خير له من الفتنة و يكره قلّة المال و قلّة المال أقلّ للحساب.

فرزند آدم از دو چيز بيزار است يكى مرگ در صورتى كه مرگ براى او از فتنه بهتر است و كمى مال در صورتى كه هر چه مال كمتر باشد حساب آن آسانتر است.

58-: اثنان يعجّلهما اللّٰه في الدّنيا البغى و عقوق الوالدين.

دو چيز را خداوند در اين جهان كيفر مى دهد تعدى و ناسپاسى پدر و مادر.

ص: 165

59-: اجتنبوا الخمر فإنّها مفتاح كلّ شرّ.

از شراب بگريزيد كه كليد همه بديهاست.

60-: اجتنبوا التّكبّر فإنّ العبد لا يزال يتكبّر حتّى يقول اللّٰه تعالى أكتبوا عبدي هذا في الجبّارين.

از تكبر بپرهيزيد زيرا بنده همين كه بتكبر خو گرفت خداوند مى گويد اين بنده را در شمار گردن كشان بشمار آريد.

61-: اجتنبوا كلّ مسكر.

از هر چه مست ميكند بپرهيزيد.

62-: اجتنب الغضب.

از خشم بپرهيز.

63-: اجتنبوا دعوات المظلوم ما بينها و بين اللّٰه حجاب.

از نفرين هاى مظلوم بترسيد كه ميان آن و خدا حجابى نيست.

64-: أجرؤكم على قسم الجدّ أجرؤكم على النّار.

هر كس از شما در خوردن قسم جدى جرى تر است بجهنم نزديكتر است.

65-: إنّ لكلّ ملك حمى و إنّ حمى اللّٰه في الأرض محارمه.

هر پادشاهى قرقى دارد و قرق خدا در زمين محرمات اوست.

66-: أجلّوا اللّٰه يغفر لكم.

خدا را ستايش كنيد تا شما را بيامرزد.

ص: 166

67-: أجملوا في طلب الدّنيا فإنّ كلاّ ميسّر لما كتب له منها.

در طلب دنيا معتدل باشيد زيرا بهر كس هر چه قسمت اوست ميرسد.

68-: أجوع النّاس طالب العلم و اشبعهم الّذي لا يبتغيه.

از همه مردم گرسنه تر آن كس است كه در پى دانش ميرود و از همه مردم سيرتر آن كس است كه طالب آن نيست.

69-: أجيبوا الدّاعي و لا تردّوا الهديّة و لا تضربوا المسلمين.

دعوت را بپذيريد،هديه را رد مكنيد و مسلمانان را نزنيد.

70-: أحبّ الأعمال إلى اللّٰه الصّلاة لوقتها ثمّ برّ الوالدين ثمّ الجهاد في سبيل اللّٰه.

بهترين كارها در نزد خدا نماز بوقت است آنگاه نيكى با پدر و مادر آنگاه جنگ در راه خدا.

71-: أحبّ البلاد إلى اللّٰه مساجدها و أبغض البلاد إلى اللّٰه أسواقها.

محبوبترين جاى شهرها در پيش خدا مسجدهاست و منفورترين جاى شهرها در پيش خدا بازارهاست.

72-: أحبّ العباد إلى اللّٰه الأتقياء الأخفياء.

محبوبترين بندگان در پيش خدا پرهيزكاران گمنامند.

73-: أحبّ الأعمال إلى اللّٰه أدومها و إن قلّ.

محبوبترين كارها در پيش خدا كاريست كه دوام آن بيشتر است اگر چه اندك باشد.

ص: 167

74-: أحبب حبيبك هونا ما عسى أن يكون بغيضك يوما ما و أبغض بغيضك هونا ما عسى أن يكون حبيبك يوما ما.

در دوستى ميانۀ نگهدار كه شايد دوست روزى دشمن تو شود و در دشمنى راه افراط مسپار كه شايد دشمن روزى دوست گردد.

75-: أحبب للنّاس ما تحبّ لنفسك تكن مؤمنا و أحسن مجاورة من جاورك تكن مسلما.

آنچه براى خود مى خواهى براى مردم بخواه تا مؤمن باشى و با همسايگان نيكى كن تا مسلمان باشى.

76-: أحبّ الأعمال إلى اللّٰه من أطعم من جوع أو دفع عنه مغرما أو كشف عنه كربا.

بهترين كارها در پيش خدا آنست كه بينوائى را سير كنند،يا قرض او را بپردازند يا زحمتى را از او دفع نمايند.

77-: أحبّ الأعمال إلى اللّٰه بعد الفرائض إدخال السّرور على المسلم.

بهترين كارها در پيش خدا بعد از اداى واجبات خوشحال كردن مرد مسلمان است.

78-: أحبّ الأعمال إلى اللّٰه حفظ الّلسان.

بهترين كارها در پيش خدا نگه دارى زبان است.

79-: أحبّ الأعمال إلى اللّٰه الحبّ في اللّٰه و البغض في اللّٰه.

بهترين كارها در پيش خدا دوستى

ص: 168

و دشمنى در راه خداست.

80-: أحبّ الجهاد إلى اللّٰه كلمة حقّ تقال لإمام جائر.

بهترين جهادها در پيش خدا سخن حقى است كه به پيشواى ستم كار گويند.

81-: أحبّ الحديث إلىّ أصدقه.

در نظر من بهترين سخنان آنست كه راست تر باشد.

82-: أحبّ الطّعام إلى اللّٰه ما كثرت عليه الأيدي.

بهترين غذاها در پيش خدا آن است كه گروهى بسيار بر آن بنشينند.

83-: أحبّ اللّهو إلى اللّٰه تعالى إجراء الخيل و الرّمي.

بهترين بازى ها در پيش خدا اسب دوانى و تير اندازى است.

84-: أحبّ عباد اللّٰه إلى اللّٰه أحسنهم خلقا.

بهترين بندگان در پيش خدا كسى است كه خلقش نيكتر باشد.

85-: أحبّ اللّٰه تعالى عبدا سمحا إذا باع و سمحا إذا اشترى و سمحا إذا قضى و سمحا إذا اقتضى.

خداوند بنده اى را كه بهنگام خريد و هنگام فروش و هنگام پرداخت و هنگام دريافت سهل انگار است دوست دارد.

86-: أحبّ عباد اللّٰه إلى اللّٰه أنفعهم لعباده.

از جمله بندگان آن كس پيش خدا محبوبتر است كه براى بندگان خدا سودمندتر است.

ص: 169

87-: أحبب للنّاس ما تحبّ لنفسك.

آنچه براى خود ميخواهى براى مردم بخواه.

88-: أحبّ بيوتكم إلى اللّٰه بيت فيه يتيم مكرّم.

محبوبترين خانه هاى شما در نظر خدا خانه ايست كه در آن يتيمى محترم باشد.

89-: احترسوا من النّاس بسوء الظّنّ.

بوسيله بدگمانى از مردم در امان باشيد.

90-: احتكار الطّعام بمكّة إلحاد.

احتكار خوردنيها در مكه كفر است.

91-: أحثوا التّراب في وجوه المدّاحين.

بر چهرۀ ستايشگران خاك بيفشانيد.

92-: احذر أن يري عليك آثار المحسنين و أنت تخلو من ذلك فتحشر مع المرائين.

مبادا آثار نيكان در تو نمودار باشد و نيك نباشى كه در اين صورت با رياكاران محشور خواهى شد.

93-: احذروا الشّهوة الخفيّة:

العالم يحبّ أن يجلس إليه.

از شهوت مخفى بپرهيزيد شهوت مخفى آنست كه دانشمند دوست دارد كسان در محضر وى بنشينند.

ص: 170

94-: أحذروا البغى فإنّه ليس من عقوبة هى أحضر من عقوبة البغي.

از ستمگرى بپرهيزيد زيرا كيفرى از كيفر ستمكارى آماده تر نيست.

95-: أحزم النّاس أكظمهم للغيظ.

آنكه در فرو بردن خشم از ديگران پيشتر است از همه كس دورانديش تر است.

96-: أحذروا زلّة العالم فإنّ زلّته تكبكبه في النّار.

از لغزش عالم بپرهيزيد كه لغزش او در آتش نگونسارش خواهد كرد.

97-: أحسنوا جوار نعم اللّٰه لا تنفروها فقلّما زالت عن قوم فعادت إليهم.

قدر نعمتهاى خدا را بدانيد و آن را از خود مرانيد زيرا كمتر ممكن است نعمتى از قومى زايل شود و پس آنان باز گردد.

98-: أحسنوا إذا ولّيتم و اعفوا عمّا ملكتم.

وقتى فرمان روائى يافتيد به نيكى گرائيد و زير دستان خود را ببخشيد.

99-: احفظ اللّٰه تجده أمامك.

جانب خدا را نگهدار تا هميشه وى را روبرو بينى.

100-: احفظ لسانك.

زبان خويش را نگهدار.

ص: 171

101-: احفظ ما بين لحييك و ما بين رجليك.

دهان و فرج خويش را نگهدار.

102-: احفظ ودّ أبيك لا تقطعه فيطفي اللّٰه نورك.

دوستى پدر خويش را حفظ كن و رشته آن را مبر كه خداوند نور تو را خاموش ميكند.

103-: احفظ عورتك إلاّ من زوجتك أو ما ملكت يمينك.

قيل إذا كان القوم بعضهم من بعض قال إن استطعت أن لا يرينّها أحد فلا يرينّها قيل إذا كان أحدنا خاليا قال اللّٰه أحقّ أن يستحيى منه من النّاس.

عورت خويش را جز از همسر و كنيز خود مستور دار گفتند اگر كسان خويشاوندان يك ديگر باشند؟گفت اگر توانستى كه هيچ كس آن را نبيند بهتر است كه نه بينند گفتند اگر يكى از ما تنها باشد گفت از خداوند بيش از مردم بايد شرم كنند.

104-: أحلّ الذّهب و الحرير لاناث أمّتي و حرّم على ذكورها.

طلا و ابريشم بر زنان امت من حلال است و بر مردانشان حرام.

105-: أخاف على أمّتي من بعدي ثلاثا:ضلالة الأهواء و اتّباع الشّهوات في البطون و الفروج و الغفلة بعد المعرفة.

پس از خودم بر امتم از سه چيز

ص: 172

بيم دارم،گمراهى هوسها و پيروى خواهشهاى شكمها و فرجها و غفلت پس از معرفت.

106-: اختبروا النّاس بأخدانهم فإنّ الرّجل يخادن من يعجبه.

مردم را از معاشرانشان بشناسيد زيرا كند هم جنس با هم جنس پرواز.

107-: أخذ الأمير الهديّة سحت و قبول القاضي الرّشوة كفر.

هديه گرفتن امير نارواست و رشوه گرفتن قاضى كفر است.

108-: أخسر النّاس صفقة رجل أخلق يديه في آماله و لم يساعده الأيّام على أمنيّته فخرج من الدّنيا بغير زاد و قدم على اللّٰه تعالى بغير حجّة.

زيانكارترين مردم آن كس است كه كه عمرى بآرزو گذارند و روزگار وى را بمنظور نرساند و از دنيا بى توشه برون رود و در پيشگاه خداوند دليلى نداشته باشد.

109-: أخشى ما خشيت على أمّتي كبر البطن و مداومة النّوم و الكسل و ضعف اليقين.

بر امت خويش،بيشتر از هر چيز،از شكم پرستى و پر خوابى و بيكارگى و بى ايمانى بيمناكم.

ص: 173

110-: أخلص دينك يكفك القليل من العمل.

ايمان خويش را خالص كن كه اندكى عبادت ترا كفايت كند.

111-: أخلصوا أعمالكم للّٰه فإنّ اللّٰه لا يقبل إلاّ ما خلص له.

اعمال خويش را براى خداوند از روى اخلاص انجام دهيد،زيرا خدا فقط كارهائى را ميپذيرد كه از روى اخلاص براى او انجام گرفته باشد.

112-: أخوف ما أخاف على أمّتي كلّ منافق عليم الّلسان.

بيش از هر چيز از منافقان دانا بر امت خود بيم دارم.

113-: إخوانكم خولكم جعلهم اللّٰه فنية تحت أيديكم فمن كان أخوه تحت يده فليطعمه من طعامه و ليلبسه من لباسه و لا يكلّفه ما يغبه فإن كلّفه ما يغلبه فليعنه.

بندگان شما برادران شما هستند كه خداوند آنها را زير دست شما قرار داده هر كسى برادر وى زير دستش باشد بايد از غذاى خود بدو بخوراند و از لباس خويش بر او بپوشاند و كارى كه بيش از طاقت وى باشد بدو رجوع نكند و اگر كار سختى بدو رجوع كرد ياريش كند.

114-: أخوف ما أخاف على أمّتي الهوى و طول الأمل.

بر امت خويش بيش از هر چيز از هوس و آرزوى دراز بيم دارم.

115-: أدّ ما افترض اللّٰه تعالى عليك تكن من أعبد النّاس و اجتنب ما حرّم اللّٰه عليك تكن من أورع النّاس و ارض بما قسمه اللّٰه لك تكن من أغنى النّاس.

واجبات خدا را بجاى آر تا عابد

ص: 174

ترين مردم باشى،و از محرمات خدا بپرهيز تا پارساترين مردم باشى به قسمتى كه خدا براى تو تعيين كرده راضى باش تا بى نيازترين مردم باشى.

116-: أدعوا اللّٰه و أنتم مؤمنون بالإجابة و اعلموا أنّ اللّٰه لا يستجيب دعاء من قلب غافل لاه.

خدا را بخوانيد و باجابت دعاى خود يقين داشته باشيد و بدانيد كه خداوند دعا را از قلب غافل بيخبر نميپذيرد.

117-: أدّ الأمانة إلى من ائتمنك و لا تخن من خانك.

با كسى كه تو را امين ميداند به امانت رفتار كن و با كسى كه بتو خيانت كرده است خيانت مكن.

118-: أدّبني ربّي فأحسن تأديبي.

خداوند مرا ادب آموخت و نيك آموخت.

119-: إدرءوا الحدود عن المسلمين ما استطعتم فإنّ الإمام لأن يخطى في العفو خير من أن يخطى في العقوبة.

تا آنجا كه مى توانيد مجازات ها را از مسلمانان باز داريد زيرا اگر پيشوائى در بخشش خطا كند بهتر از آن است كه در مجازات خطا كند.

ص: 175

120-: إدرءوا الحدود بالشّبهات و أقيلوا الكرام عثراتهم إلاّ في حدّ من حدود اللّٰه.

وقتى ترديد پيش آمد مجازاتها را باز داريد و لغزشهاى بزرگان را ببخشيد مگر در كار حد و مجازات.

121-: أدنى أهل النّار عذابا ينتعل بنعلين من نار يغلي دماغه من حرارة نعليه.

از مردم جهنم آنكه عذابش از همه آسانتر است دو كفش آتشين بپا دارد كه مغز وى از حرارت كفشهايش بجوش مى آيد.

122-: أدنى جبذات الموت بمنزلة مائة ضربة بالسّيف.

آسانترين كششهاى مرگ مانند صد ضربت شمشير است.

123-: إذا أبردتم إلىّ بريدا فابعثوه حسن الوجه حسن الاسم.

وقتى قاصدى پيش من ميفرستيد نيك صورت و نيك اسم بفرستيد.

124-: إذا ابتغيتم المعروف فاطلبوه عند حسان الوجوه.

اگر نيكى ميخواهيد آن را پيش نيكصورتان بجوئيد.

125-: إذا ابتلي أحدكم بالقضاء بين المسلمين فلا يقض و هو غضبان و ليسوّ بينهم في النّظر و المجلس و الإشارة.

اگر يكى از شما بكار قضاوت ميان مسلمانان دچار شود بايد به هنگام غضب از قضاوت خوددارى كند و ميان ارباب دعوى در نگاه و نشيمنگاه و اشاره تفاوتى نگذارد.

ص: 176

126-: إذا أتى علىّ يوم لا أزداد فيه علما يقرّبني إلى اللّٰه تعالى فلا بورك لي في طلوع الشّمس ذلك اليوم.

اگر روزى بر من بگذرد و در آن روز دانشى نياموزم كه مرا بخداوند نزديك كند،طلوع آفتاب آن روز بر من مبارك مباد.

127-: إذا أتى أحدكم خادمه بطعامه قد كفاه علاجه و دخانه فليجلسه معه فإن لم يجلسه معه فليناوله أكلة أو أكلتين.

وقتى خادم شما غذائى مى آورد كه آن را تهيه كرده و دود آن را خورده بايد وى را با خويشتن بنشاند و اگر او را ننشاند يك يا دو لقمه باو بدهد.

128-: إذا أتى أحدكم أهله فليستتر و لا يتجرّدان تجرّد العيرين.

وقتى يكى از شما پيش كسان خود ميرود خود را بپوشاند و مانند شتران برهنه نباشند.

129-: إذا آتاك اللّٰه مالا فلير أثر نعمة اللّٰه عليك و كرامته.

اگر خداوند چيزى بتو داد بايد نشان نعمت و كرم وى در تو پديدار شود.

130-: إذا أتاكم من ترضون خلقه و دينه فزّوّجوه إن لا تفعلوا تكن فتنة في الأرض و فساد عريض.

وقتى كسى كه خلق و دين وى مايۀ رضايت است بخواستگارى مى آيد بوى زن بدهيد و اگر چنين نكنيد فتنه و فساد در زمين فراوان خواهد شد.

ص: 177

131-: إذا أتاكم السّائل فضعوا في يده و لو ظلفا محرقا.

وقتى سائلى پيش شما آمد چيزى بدو بدهيد اگر چه يك قطعه سم سوخته باشد.

132-: إذا أتاكم كريم قوم فأكرموه.

وقتى بزرگ طايفه اى پيش شما آمد او را بزرگ شماريد.

133-: إذا أثنى عليك جيرانك أنّك محسن فأنت محسن و إذا أثنى عليك جيرانك أنّك مسيء فأنت مسيء.

اگر همسايگانت ترا نيكوكار دانستند نيكوكارى و اگر همسايه گانت ترا بدكار شمردند بد كارى.

134-: إذا اجتمع العالم و العابد على الصّراط قيل للعابد أدخل الجنّة و تنعّم بعبادتك و قيل للعالم قف هنا فاشفع لمن أحببت فإنّك لا تشفع لأحد إلاّ شفّعت فقام مقام الأنبياء.

وقتى عالم و عابد بر صراط اجتماع كنند بعابد گويند ببهشت درآى و از عبادت خويش بهرمند شو و بعالم گويند اينجا بايست و براى هر كه ميخواهى شفاعت كن زيرا هر كه را شفاعت كنى شفاعت تو پذيرفته خواهد شد آنگاه عالم در صف پيغمبران ميايستد.

135-: إذا اجتمع الدّاعيان فأجب أقربهما بابا فإنّ أقربهما بابا أقربهما جوارا و إن سبق أحدهما فأجب الذي سبق.

وقتى دو كس ترا با هم دعوت كردند دعوت كسيرا كه خانه اش نزديكتر است بپذير زيرا آنكه

ص: 178

خانه اش نزديكتر است در همسايگى مقدم است و اگر يكى زودتر دعوت كرده است دعوت او را بپذير.

136-: إذا أحبّ اللّٰه عبدا ابتلاه و إذا أحبّه الحبّ البالغ اقتناه قالوا ما اقتناؤه قال لا يترك له مالا و لا ولدا.

وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد وى را مبتلا سازد و وقتى ويرا كاملا دوست دارد او را خاص خود سازد گفتند چگونه او را خاص خود ميسازد گفت مال و فرزندى براى او باقى نميگذارد.

137-: إذا أحبّ اللّٰه عبدا حماه الدّنيا كما يظل أحدكم يحمي سقيمه الماء.

وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد دنيا را از او منع ميكند چنان كه شما مريض خويش را از نوشيدن آب منع ميكنيد.

138-: إذا أحبّ اللّٰه عبدا ابتلاه ليسمع تضرّعه.

وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد ويرا مبتلا سازد تا تضرع او را بشنود.

139-: إذا أحبّ اللّٰه عبدا قذف حبّه في قلوب الملائكة و إذا أبغض اللّٰه عبدا قذف بغضه في قلوب الملائكة ثمّ يقذفه في قلوب الآدميّين.

وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد دوستى ويرا در دل فرشتگان جاى ميدهد و وقتى بنده اى را دشمن دارد دشمنى او را در دل فرشتگان اندازد سپس آن را در دل آدميان جاى دهد،.

ص: 179

140-: إذا أحبّ أحدكم أخاه فليعلمه فإنّه أبقى في الالفة و أثبت في المودّة.

وقتى كسى آشناى خود را دوست دارد بدو خبر دهد كه اين كار موجب بقاى الفت و دوام مودت است.

141-: إذا أحببت رجلا فلا تماره و لا تجاره و لا تشارّه و لا تسئل عنه أحدا فعسى أن توافي له عدوّا فيخبرك بما ليس فيه فيفرّق ما بينك و بينه.

وقتى با كسى دوست شدى با او مجادله و رقابت مكن و بر او برترى مجو و از هيچ كس در بارۀ او چيزى مپرس چه ممكن است به يكى از دشمنان او بر خورى و در بارۀ وى سخن بخطا گويد و ميان شما را تفرقه اندازد.

142-: إذا أحببتم أن تعلموا ما للعبد عند ربّه فانظروا ما يتبعه من الثّناء.

وقتى بخواهيد مقام بنده را در نظر خدا بدانيد بنگريد كه پشت سر او چه ميگويند.

143-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا فقّهه في الدّين و زهّده في الدّنيا و بصّره عيوبه.

وقتى خداوند براى بنده اى نيكى خواهد ويرا در كار دين دانا و بدنيا بى اعتنا سازد و عيوب ويرا بدو بنماياند.

144-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا صيّر حوايج النّاس إليه.

وقتى خداوند براى بنده اى نيكى خواهد حاجت هاى مردم را در دست او قرار ميدهد.

ص: 180

145-: إذا أراد اللّٰه بعبده الخير عجّل له العقوبة في الدّنيا و إذا أراد اللّٰه بعبده الشّرّ أمسك عنه بذنبه حتّى يوافي به يوم القيامة.

وقتى خداوند براى بندۀ خويش نيكى خواهد كيفر او را در دنيا ميدهد و وقتى براى او بد خواهد گناه وى را ميگذارد كه در روز رستاخيز كيفر دهد.

146-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا فتح له قفل قلبه و جعل فيه اليقين و الصّدق و جعل قلبه واعيا لما سلك فيه و جعل قلبه سليما و لسانه صادقا و خليقته مستقيمة و جعل أذنه سميعة و عينه بصيرة.

وقتى خداوند براى بنده اى خوبى خواهد قفل دل ويرا ميگشايد و در آن ايمان و راستى قرار ميدهد و قلب وى را نسبت برفتار او هوشيار ميسازد دل وى را سليم و زبانش را راستگو و اخلاقش را مستقيم و گوش ويرا شنوا و چشمش را بينا ميسازد.

147-: إذا أراد اللّٰه بأهل بيت خيرا فقّههم في الدّين و وقّر صغيرهم كبيرهم و رزقهم الرّفق في معيشتهم و القصد في نفقاتهم و بصّرهم عيوبهم فيتوبوا منها و إذا أراد بهم غير ذلك تركهم هملا.

وقتى خداوند براى مردم خانه اى نيكى خواهد آنان را در كار دين دانا سازد و خوردسالانشان سال- خوردگانشان را محترم دارند.

مدارا در معيشت و اعتدال در خرج را نصيب آنها سازد و عيوبشان را بآنها بنماياند تا از آن باز گردند.

ص: 181

و اگر براى آنها جز اين خواهد بخودشان واگذارشان كند.

148-: إذا أراد اللّٰه بقوم خيرا أمدّ لهم في العمر و ألهمهم الشّكر.

وقتى خداوند براى قومى نيكى خواهد عمرشان را دراز و زبانشان را بشكر باز كند.

149-: إذا أراد اللّٰه بقوم نماء رزقهم السّماحة و العفاف و إذا أراد بقوم انقطاعا فتح عليهم باب الخيانة.

وقتى خدا بخواهد قومى را بزرگ كند آنها را صاحب عفت و گذشت ميكند و وقتى بخواهد قومي را منقرض سازد در خيانت را برويشان ميگشايد.

150-: إذا أراد اللّٰه بقوم خيرا ولّى عليهم حلماءهم و قضى بينهم علمائهم و جعل المال في سمحائهم و إذا أراد بقوم شرّا ولّى عليهم سفهائهم و قضى بينهم جهّالهم و جعل المال في بخلائهم.

وقتى خداوند براى قومى نيكى خواهد خردمندانشان را بر آنها فرمانروا سازد و دانشمندانشان ميان آنها قضاوت كند و مال را بدست بخشندگان دهد و وقتى براى قومى بدى خواهد سفيهانشان را بر آنها فرمانروا سازد و نادانان ميان آنها قضاوت كنند و مال را بدست بخيلانشان دهد.

151-: إذا أراد اللّٰه بأهل بيت خيرا أدخل عليهم الرّفق.

وقتى خدا براى مردم خانه اى نيكى خواهد آنها را با مدارا قرين سازد.

ص: 182

152-: إذا أراد اللّٰه بقوم سوء جعل أمرهم إلى مترفيهم.

وقتى خداوند براى مردمى بدى خواهد كارشان را بدست تجمل- پرستان آنها مى سپارد.

153-: إذا أراد اللّٰه بقرية هلاكا أظهر فيهم الزّنا.

وقتى خدا بخواهد مردم قريه اى را نابود سازد زنا را در ميان آنها پديد مى آورد.

154-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا جعل له واعظا من نفسه يأمره و ينهاه.

وقتى خدا براى بنده اى نيكى خواهد واعظى از نفس وى بر او گمارد كه او را بكار نيك وادارد و از كار بد باز دارد.

155-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا طهّره قبل موته قالوا و ما طهور العبد قال عمل صالح يلهمه إياه حتّى يقبضه عليه.

وقتى خدا براى بنده اى نيكى خواهد او را پيش از مرگش پاك ميكند گفتند پاكى بنده چگونه است گفت كار نيكى بدو الهام مى كند تا جان وى را در اثناى انجام آن بگيرد.

156-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا عاتبه في منامه.

وقتى خداوند براى بنده اى نيكى خواهد او را در خواب عتاب كند.

157-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا عسّله قيل و ما عسله قال يفتح له عملا صالحا قبل موته ثمّ يقبضه عليه.

وقتى خداوند براى بنده اى نيكى خواهد او را شيرين كند گفتند شيرينى او چگونه است

ص: 183

گفت پيش از مرگش كار نيكى را پيش پاى او ميگذارد و در اثناى انجام آن جانش را ميگيرد.

158-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا استعمله قيل و ما استعماله؟قال يفتح له عملا صالحا بين يدي موته حتّى يرضى عنه من حوله.

وقتى خداوند براى بنده اى نيكى خواهد او را بكار گيرد گفتند بكار گرفتن او چگونه است گفت نزديك مرگ وى كار نيكى را پيش پايش ميگذارد تا اطرافيانش را از او خشنود كند.

159-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا رزقهم الرّفق في معايشهم و إذا أراد بهم شرّا رزقهم الخرق في معايشهم.

وقتى خداوند براى بندگان نيكى خواهد آنها را در كارهاى زندگيشان با مدارا قرين سازد و هنگامى كه برايشان بدى خواهد آنها را با زياده روى همراه كند.

160-: إذا أراد اللّٰه بالأمير خيرا جعل له وزير صدق إن نسي ذكّره و إن ذكر أعانه و إذا أراد به غير ذلك جعل له وزير سوء إن نسي لم يذكّره و إن ذكر لم يعنه.

وقتى خداوند براى امير نيكى خواهد براى او وزيرى راست و درست قرار ميدهد كه اگر چيزى را فراموش كرد ياد آوريش كند و اگر بياد آورد در انجام آن ياريش كند و اگر براى او جز اين خواهد براى او وزير بدى قرار دهد كه اگر چيزى را فراموش كرد ياد آوريش نكند و اگر بياد آورد ياريش نكند.

ص: 184

161-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا جعل صنائعه و معروفه في أهل الحفاظ و إذا أراد اللّٰه بعبد شرّا جعل صنائعه و معروفه في غير أهل الحفاظ.

وقتى خدا براى كسى نيكى خواهد سر و كار او با مردم حقشناس مى افتد و موقعى كه براى كسى بدى خواهد سر و كار او با مردم حق ناشناس مى افتد.

162-: إذا أراد اللّٰه بعبد خيرا جعل غناه في نفسه و تقاه في قلبه و إذا أراد بعبد شرّا جعل فقره بين عينيه.

وقتى خدا براى كسى نيكى خواهد ثروتش را در روحش و تقوايش را در قلبش قرار ميدهد و وقتى براى كسى بدى خواهد فقر را پيش چشم او جاى ميدهد.

163-: إذا أراد اللّٰه بقوم خيرا كثّر فقهاءهم و أقلّ جهالهم فإذا تكلّم الفقيه وجد أعوانا و إذا تكلّم الجاهل قهر و إذا أراد اللّٰه بقوم شرّا كثّر جهّالهم و أقلّ فقهاءهم فإذا تكلّم الجاهل وجد أعوانا و إذا تكلّم الفقيه قهر.

وقتى خدا براى قومى نيكى خواهد دانايان آنها را زياد و نادانها- يشان را كم كند تا هنگامى كه دانا سخن گويد ياريش كنند و موقعى كه نادان لب گشايد مغلوب گردد و وقتى براى قومى بد خواهد نادان هايشان را زياد و دانايان آنها را كم كند تا هنگامى كه نادان لب گشايد ياريش كنند و وقتى دانا سخن گويد مغلوب گردد.

ص: 185

164-: إذا أراد اللّٰه أن يوقع عبدا أعمى عليه الحيل.

وقتى خداوند خواهد بنده اى را از پا درآرد راههاى چاره را بر او ببندد.

165-: إذا أراد اللّٰه خلق شىء لم يمنعه شيء.

وقتى خدا بخواهد چيزى را بيافريند چيزى مانع او نميشود.

166-: إذا أراد اللّٰه قبض عبد بأرض جعل له فيها حاجة.

وقتى خداوند بخواهد بنده اى را در سرزمينى بميراند براى وى در آنجا حاجتى پديد مى آورد.

167-: إذا أراد اللّٰه تعالى إنفاد قضائه و قدره سلب ذوى العقول عقولهم حتّى ينفذ فيهم قضاؤه و قدره فإذا قضى أمره ردّ إليهم عقولهم و وقعت النّدامة.

وقتى خدا بخواهد قضا و قدر خويش را اجرا كند عقل صاحب خردان را ميگيرد و قضاى خويش را در باره آنها جارى ميسازد، وقتى فرمان وى انجام گرفت عقولشان را باز پس ميدهد و پشيمانى رخ ميدهد.

168-: إذا أراد أحدكم أن يبيع عقاره فليعرضه على جاره.

وقتى كسى بخواهد خانه يا ملك خويش را بفروشد بايد نخست به همسايه خويش پيشنهاد كند.

ص: 186

169-: إذا أردت أمرا فعليك بالتّؤدّة حتى يريك اللّٰه منه المخرج.

وقتى خواستى كارى را انجام دهى تأمل كن تا خدا راه آن را بتو نشان دهد.

170-: إذا أردت أن يحبّك اللّٰه فابغض الدّنيا و إذا أردت أن يحبّك النّاس فما كان عندك من فضولها فانبذه إليهم.

اگر ميخواهى خدا ترا دوست دارد دنيا را دشمن دار و اگر مى خواهى مردم ترا دوست دارند آنچه از زوايد دنيا دارى پيش آن ها بريز.

171-: إذا أردت أن تفعل أمرا فتدبّر عاقبته فإن كان خيرا فأمضه و إن كان شرّا فانته.

وقتى در كارى تصميم ميگيرى در نتيجه آن بينديش اگر نتيجه نيك است آن كار را انجام بده و اگر بد است از آن در گذر.

172-: إذا أردت أن تذكر عيوب غيرك فاذكر عيوب نفسك.

وقتى ميخواهى عيوب ديگران را ياد كنى عيوب خويش را بياد آر.

173-: إذا أسأت فأحسن.

وقتى بدى كردى،بدى را بنيكى محو كن.

174-: إذا استأجر أحدكم أجيرا فليعلمه أجره.

وقتى يكى از شما كسيرا مزدور مى كند مزدش را باو بگويد.

ص: 187

175-: إذا استشار أحدكم أخاه فليشر عليه.

وقتى يكى از شما با برادر خود مشورت مى كند وى بايد رأى خود را صريح بگويد.

176-: إذا استشاط السّلطان تسلّط الشّيطان.

وقتى سلطان بغضب آيد شيطان تسلط يابد.

177-: إذا استعطرت المرأة فمرّت على القوم ليجدوا ريحها فهي زانية.

اگر زنى خود را معطر كند و بر مردمى بگذرد كه بوى او را دريابند زناكار است.

178-: إذا استكتم فاستاكوا عرضا.

وقتى مسواك مى كنيد مسواك را بعرض دهان بكشيد.

179-: إذا أسأت فأحسن فإنّ الحسنات يذهبن السّيّئات.

وقتى بدى كردى بدنبال آن نيكى كن كه نيكى ها بديها را محو مى كند.

180-: إذا اشتدّ كلب الجوع فعليك برغيف و جرّ من ماء القراح و قل على الدّنيا و أهلها منّي الدّمار.

وقتى گرسنگى سخت شد نانى و جرعه آبى برگير و جهان و هر چه در آنست گو مباش.

ص: 188

181-: إذا اشتكى المؤمن أخلصه من الذّنوب كما يخلص الكير خبث الحديد.

مصيبتى كه بر مؤمن وارد مى شود او را از گناهان پاك مى كند چنان كه كوره كثافت آهن را پاك ميسازد.

182-: إذا أصبح ابن آدم فإنّ الأعضاء كلّها تكفّر اللّسان فتقول اتّق اللّٰه فينا فإنّما نحن بك فإن استقمت استقمنا و إن اعوججت اعوججنا.

وقتى صبح فرا رسد همه اعضاى تن در مقابل زبان تعظيم كنند و گويند در بارۀ ما از خدا بترس زيرا صلاح كار ما بتو وابسته است،اگر باستقامت گرائيدى ما نيز باستقامت گرائيم و اگر بكجى متمايل شدى ما نيز كج شويم.

183-: إذا أعطى اللّٰه أحدكم خيرا فليبدأ بنفسه و أهل بيته.

وقتى خدا بيكى از شما چيزى داد در صرف آن از خود و كسان خود آغاز كند،.

184-: إذا التقى المسلمان بسيفيهما فقتل أحدهما صاحبه فالقاتل و المقتول في النّار قيل يا رسول اللّٰه هذا القاتل فما بال المقتول قال إنّه كان حريصا على قتل صاحبه.

وقتى دو مسلمان شمشير بدست با يك ديگر روبرو شوند و يكى از آنها ديگرى را بكشد قاتل و مقتول به جهنم ميروند،گفتند اى پيغمبر خدا قاتل بجاى خود مقتول چرا گفت براى آنكه او نيز بكشتن ديگرى راغب بود.

ص: 189

185-: إذا ألقى اللّٰه في قلب امرء خطبة امرأة فلا بأس أن ينظر إليها.

وقتى خداوند خواستگارى زنى را بدل كسى انداخته باشد مانعى نيست كه او را بنگرد.

186-: إذا أمّ أحدكم النّاس فليخفّف فإنّ فيهم الصّغير و الكبير و الضّعيف و المريض و ذا الحاجة و إذا صلّى لنفسه فليطوّل ما يشاء.

وقتى كسى در نماز پيشواى مردم شد نماز را سبك گيرد كه در ميان كسان كوچك و بزرگ و بيمار و ناتوان و حاجتمند هست و هر وقت براى خود نماز گذارد هر چه خواهد طول دهد.

187-: إذا باتت المرأة هاجرة فراش زوجها لعنتها الملائكة حتّى تصبح.

وقتى زنى دور از بستر شوهر خود شب را بروز آورد فرشتگان تا صبح او را لعنت كنند.

188-: إذا تطيّبت المرأة لغير زوجها فإنّما هو نار و شنار.

وقتى زنى براى كسى جز شوهر خود بوى خوش بكار برد مايۀ آتش و عار است.

189-: إذا تقارب الزّمان أنقى الموت خيار أمّتي كما ينتقي أحدكم خيار الرّطب من الطّبق.

وقتى آخر زمان فرا رسد مرگ نيكان امت مرا گلچين مى كند چنان كه شما خرماهاى خوب را از طبق انتخاب مى كنيد.

ص: 190

190-: إذا تمنّى أحدكم فلينظر ما تمنّى فإنّه لا يدري ما كتب له من أمنيّته.

وقتى كسى آرزوئى ميكند مراقب باشد كه چه آرزو مى كند زيرا نميداند كه از آرزوى وى در نامۀ اعمال چه مينويسند.

191-: إذا تمّ فجور العبد ملك عينيه فبكى بهما متى شاء.

وقتى بد كارى بنده كمال يابد چشمانش در اختيار او باشد و هر وقت بخواهد گريه آغاز كند.

192-: إذا جاءكم الزّائر فأكرموه.

وقتى كسى بملاقات شما آمد ويرا گرامى داريد.

193-: إذا جاءكم الأكفاء فأنكحوهنّ و لا تربّصوا بهنّ الحدثان.

وقتى اشخاص همشأن بخواستگارى پيش شما آمدند دختران خود را بشوهر بدهيد و در كار آنها منتظر حوادث مباشيد.

194-: إذا جاء الموت بطالب العلم مات و هو شهيد.

وقتى مرگ طالب علم فرا رسد شهيد ميميرد.

195-: إذا جامع أحدكم زوجته أو جاريته فلا ينظر إلى فرجها فإنّ ذلك يورث العمى.

وقتى يكى از شما با همسر يا مملوك خويش نزديك شود بفرج او ننگرد كه مايه كورى است.

ص: 191

196-: إذا حاك في نفسك شىء فدعه.

وقتى دل تو از كارى چركين است از آن چشم بپوش.

197-: إذا حدّث الرّجل بحديث ثمّ التفت فهي أمانة.

وقتى مردى سخنى گفت و به اطراف خود نگريست آن سخن در پيش شما امانت است.

198-: إذا حجّ الرّجل بمال من غير حلّه فقال لبّيك اللّهمّ لبّيك قال اللّٰه لا لبّيك و لا سعديك هذا مردود عليك.

وقتى كسى با مالى كه حلال نيست بحج رود هنگامى كه گويد لبيك خدا يا لبيك،خدا گويد نه لبيك و نه سعديك اين ها به تو باز ميگردد.

199-: إذا حسدتم فلا تبغوا و إذا ظننتم فلا تحقّقوا و إذا وزنتم فارجحوا.

وقتى دچار حسد شديد تعدى نكنيد و وقتى گمان برديد آن را حقيقت ميپنداريد و وقتى چيزى را وزن ميكنيد چيزى بر آن بيفزائيد.

200-: إذا حكمتم فاعدلوا و إذا قلتم فأحسنوا فإنّ اللّٰه محسن يحبّ المحسنين.

وقتى حكم مى كنيد به عدل رفتار كنيد و وقتى سخن ميگوئيد نيك گوئيد زيرا خدا نيك است و نيكوكاران را دوست دارد.

201-: إذا خاف اللّٰه العبد أخاف اللّٰه منه كلّ شىء و إذا لم يخف العبد اللّٰه أخافه اللّٰه من كلّ شىء.

وقتى بنده از خداى بترسد خداوند همه چيز را از او بترساند

ص: 192

و اگر بنده از خداى نترسد خداوند او را از همه چيز بترساند.

202-: إذا خطب أحدكم المرأة و هو يخضب بالسّواد فليعلمها أنّه يخضب.

اگر كسى زنى را خواستگارى كرد و موى خود را رنگ ميبندد بايد بدو خبر دهد كه موى خود را رنگ مى بندد.

203-: إذا خفيت الخطيئة لا يضرّ إلاّ صاحبها و إذا ظهرت فلم تغيّر ضرّت العامّة.

وقتى گناهى مخفى بماند بجز گنهكار كسيرا ضرر نميرساند و اگر آشكار شود و از آن جلوگيرى نكنند براى همۀ مردم زيان دارد.

204-: إذا دخل الضّيف على القوم دخل برزقه و إذا خرج خرج بمغفرة ذنوبهم.

وقتى ميهمانى بر كسان در آيد روزى خود را همراه مى آورد و وقتى برون رود با آمرزش گناهان آنها برون رود.

205-: إذا رأيت من أخيك ثلاث خصال فارجه:الحياء و الأمانة و الصّدق و إذا لم ترها فلا ترجه.

وقتى در برادر خود سه صفت ديدى بدو اميدوار باش،حيا و امانت و راستى و اگر اين صفاترا ندارد از او اميدى نداشته باش.

206-: إذا رأى أحدكم من نفسه أو ماله أو من أخيه ما يعجبه فليدع له بالبركة فإنّ العين حقّ.

وقتى يكى از شما از خود يا مال

ص: 193

خود يا برادر خود چيز جالب توجهى ديد براى وى بدعا بركت خواهد زيرا چشم حق است.

207-: إذا رأيت النّاس قد مرجت عهودهم و خفّت أماناتهم و كانوا هكذا-و شبّك بين أنامله- فالزم بيتك و املك عليك لسانك و خذ ما تعرف ودع ما تنكر و عليك بخاصّة أمر نفسك ودع عنك أمر العامّة.

وقتى ديدى كه مردم پيمان هايشان سست شده و امانتشان سبكى گرفته و چنين شده اند-و انگشتان خود را از هم باز كرد در خانۀ خود بنشين و زبان خويش را نگهدار و آنچه را ميشناسى بگير و آنچه را نمى شناسى رها كن؛ بكار خويش مشغول باش و از كار مردم كناره گير.

208-: إذا رأيتم الأمر لا تستطيعون تغييره فاصبروا حتّى يكون اللّٰه هو الّذي يغيّره.

وقتى ديديد نمى توانيد چيزى را تغيير دهيد صبر كنيد تا خدا آن را تغيير دهد.

209-: إذا رأيتم أهل الجوع و التّفكّر فادنوا منهم فإنّ الحكمة تجري على ألسنتهم.

وقتى اهل گرسنگى و تفكر را ديديد بآنها نزديك شويد زيرا حكمت بر زبان آنها جارى مى شود.

ص: 194

110-: إذا رأيتم أهل البلاء فاسألوا اللّٰه العافية.

وقتى اهل بلا را ديديد از خداوند طلب عافيت كنيد.

211-: إذا رأيتم العبد ألّم اللّٰه به الفقر و المرض فإنّ اللّٰه يريد أن يصافيه.

وقتى ديديد خداوند فقر و مرض را بر بنده اى فرود آورد ميخواهد او را تصفيه كند.

112-: إذا زنى العبد خرج منه الإيمان فكان على رأسه كالظلّة فإذا أقلع رجع إليه.

وقتى بنده اى زنا كند ايمان از او بيرون رود و چون سايه اى بر سرش بايستد و هنگامى كه از آن دست بردارد باز ميگردد.

113-: إذا سبّك رجل بما يعلم منك فلا تسبّه بما تعلم منه فيكون أجر ذلك لك و وباله عليه.

اگر كسى ترا بدان چه از تو مى داند دشنام گويد تو بدان چه از او ميدانى ويرا دشنام مگوى تا اجر اين كار نصيب تو شود و وبال آن بدو باز گردد.

114-: إذا سرّتك حسنتك و ساءتك سيّئتك فأنت مؤمن.

اگر از كار نيك خود خوشحال و از كار بد خود دلگير ميشوى مؤمن هستى.

115-: إذا سمعتم بجبل زال عن مكانه فصدّقوا و إذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصدّقوا فإنّه يصبر إلى ما جبل عليه.

اگر شنيديد كوهى از جاى خود تكان خورده باور كنيد و اگر شنيديد

ص: 195

كسى از خوى خويش دست بر داشته باور مكنيد زيرا عاقبت به فطرت خويش باز ميگردد.

116-: إذا شهر المسلم على أخيه سلاحا فلا تزال ملائكة اللّٰه تعالى تلعنه حتّى يشيمه عنه.

وقتى مسلمانى بروى برادر خود شمشير كشد فرشتگان او را لعنت كنند تا هنگامى كه شمشير را در غلاف كند.

117-: إذا طلب أحدكم من أخيه حاجة فلا يبدأه بالمدحة فيقطع ظهره.

اگر كسى از برادر خويش حاجتى ميخواهد گفتار خود را با مدح آغاز نكند و پشت او را گران بار نكند.

118-: إذا ظهر الزّنا و الرّبا في قرية فقد أحلّوا بانفسهم عذاب اللّٰه.

وقتى زنا كارى و ربا خوارى در دهكده اى آشكار شود مردم آن عذاب خدا را بخود خريده اند.

119-: إذا ظهرت الفاحشة كانت الرّجفة و إذا جار الحكّام قلّ المطر و إذا غدر بأهل الذّمّة ظهر العدوّ.

وقتى زنا رواج گيرد زلزله پيدا شود،وقتى حاكمان ستم كنند باران كم شود و وقتى كه با ذميان خيانت شود دشمنان چيره شوند.

ص: 196

220-: إذا علم العالم فلم يعمل كان كالمصباح يضيء للنّاس و يحرق نفسه.

دانشمندى كه بداند و بكار نبندد مانند چراغ است كه مردم را روشن كند و خود را بسوزد.

221-: إذا عمل أحدكم عملا فليتقنه.

هر كس كارى ميكند بايد آن را خوب انجام دهد.

222-: إذا عملت سيّئة فأحدث عندها توبة،السّرّ بالسّرّ و العلانية بالعلانية.

وقتى كار بدى از تو سر زد از آن توبه كن براى گناه نهانى توبۀ نهانى و براى گناه آشكار توبۀ آشكار.

223-: إذا عملت الخطيئة في الأرض كان من شهدها فكرهها كمن غاب عنها و من غاب عنها فرضيها كان كمن شهدها.

وقتى گناهى در زمين رخ دهد كسى كه آن را ديده ولى از آن متنفر است،مانند كسيست كه آن را نديده و كسى كه آن را نديده ولى از آن راضيست مانند كسيست كه آن را ديده باشد.

224-: إذا غضب أحدكم و كان قائما فليقعد و إن كان قاعدا فليضطجع.

وقتى يكى از شما خشمگين شود اگر ايستاده است بنشيند و اگر نشسته است بخوابد.

225-: إذا غضبت فاسكت.

وقتى خشمگين شدى خاموش باش.

ص: 197

226-: إذا قالت المرأة لزوجها ما رأيت منك خيرا قطّ فقد حبط عملها.

وقتى زنى بشوهر خود گويد از تو خيرى نديدم اعمال نيكش بى اثر مى شود.

227-: إذا قدرت على عدوّك فاجعل العفو شكرا للقدرة عليه.

وقتى بر دشمن خود قدرت يافتى بشكرانۀ قدرت از او در گذر.

228-: إذا قدم أحدكم من سفر فليقدم معه بهديّة و لو يلقي في مخلاته حجرا.

وقتى كسى از سفرى مى آيد ارمغانى با خود بياورد اگر چه سنگى در توبرۀ خود بيندازد.

229-: إذا قصّر العبد في العمل ابتلاه اللّٰه تعالى بالهمّ.

وقتى بنده اى در عمل كوتاهى كند خداوند او را بغم مبتلا سازد.

230-: إذا كان اثنان يتناجيان فلا تدخل بينهما.

وقتى دو تن آهسته سخن مى گويند ميان آنها داخل مشو.

231-: إذا كان عندك ما يكفيك فلا تطلب ما يطغيك.

اگر چيزى كه مايه كفايت باشد در دسترس دارى در جستجوى آنچه ترا بطغيان واميدارد مباش.

232-: إذا كانت أمراؤكم خياركم و أغنياؤكم سمحاءكم و أموركم شورى بينكم فظهر الأرض خير لكم من بطنها و إذا كانت أمراؤكم أشراركم و أغنياؤكم بخلاءكم و أموركم إلى نساءكم فبطن الأرض خير لكم من ظهرها.

وقتى امراى شما نيكان شما باشند و ثروت مندان شما بخشندگان

ص: 198

باشند و كارها ميان شما بمشورت انجام گيرد پشت زمين از شكم آن براى شما بهتر است و وقتى امراى شما اشرار شما و ثروتمندان شما بخيلان باشند و كارهاى شما به دست زنان افتد شكم زمين براى شما بهتر از پشت آنست.

233-: إذا كان يوم القيامة نادى مناد من عمل عملا لغير اللّٰه فليطلب ثوابه ممّن عمله له.

وقتى روز رستاخيز در آيد بانگزنى بانگ ميزند كه هر كس كارى براى غير خدا انجام داده پاداش خود را از آن كس كه براى او كار كرده بگيرد.

234-: إذا كانت عند الرّجل امرأتان فلم يعدل بينهما جاء يوم القيامة و شقّه ساقط.

وقتى مردى دو زن داشته باشد و ميان آنها بعدالت رفتار نكند روز رستاخيز يك نيمۀ او افتاده است.

235-: إذا كانوا ثلاثة فلا يتناجى اثنان دون الثّالث.

وقتى سه تن باهمند دوتاشان آهسته با هم سخن نگويند.

236-: إذا كنتم ثلاثة فلا يتناجى رجلان دون الآخر حتّى تختلطوا بالنّاس فإنّ ذلك يحزنه.

وقتى سه تن باهميد دو تن از شما

ص: 199

با هم آهسته سخن نگويند،تا با ديگران مخلوط شويد زيرا اين كار ويرا غمگين مى كند.

237-: إذا كثرت ذنوب العبد فلم يكن له من العمل ما تكفّرها ابتلاه اللّٰه بالحزن ليكفّرها عنه.

وقتى گناهان بنده فزونى گيرد و كار نيك آنقدر نداشته باشد كه گناهان را جبران كند خداوند او را بغم مبتلا سازد تا گناهانش را جبران كند.

238-: إذا لم تستحيي فاصنع ما شئت.

وقتى حيا ندارى هر كار مى خواهى بكن.

239-: إذا مات الإنسان انقطع عمله إلاّ من ثلاث صدقة جارية أو علم ينتفع به أو ولد صالح يدعو له.

وقتى انسان بميرد دنبالۀ كارهاى نيك او بريده شود جز سه چيز صدقه جارى و دانشى كه كسان از آن بهره ور شوند و فرزند درست كارى كه براى او دعا كند.

240-: إذا مات ولد العبد قال اللّٰه تعالى لملائكته قبضتم ولد عبدي؟فيقولون نعم فيقول ما ذا قال عبدي؟فيقولون حمدك و استرجع فيقول اللّٰه ابنوا لعبدي بيتا في الجنّة و سمّوه بيت الحمد.

وقتى فرزند بنده اى بميرد خداوند بفرشتگان گويد فرزند بنده مرا گرفتيد؟گويند آرى گويد بنده من چه گفت؟گويند ترا سپاس گزاشت و گفت همۀ ما متعلق به

ص: 200

خدا هستيم و بسوى او باز ميگرديم خداوند گويد براى بندۀ من خانه اى در بهشت بسازيد و آن را«خانه سپاسگزارى»نام نهيد.

241-: إذا مات صاحبكم فدعوه لا تقعوا فيه.

وقتى كسى بميرد ويرا بگذاريد و از او بد نگوئيد.

242-: إذا مات العبد قال النّاس ما خلّف و قالت الملائكة ما قدّم.

وقتى بنده اى بميرد مردم گويند چه بجا گذاشت و فرشتگان گويند چه همراه آورد؟.

243-: إذا نظر أحدكم إلى من فضّل عليه في المال و الخلق فلينظر إلى من هو أسفل منه.

وقتى كسيرا كه در مال و جمال از شما پيش است مينگريد بكسى كه از شما پست تر است نيز نظرى بيفكنيد.

244-: إذا هممت بأمر فاستخر ربّك فيه سبع مرّات ثمّ انظر إلى الّذي يسبق إلى قلبك فإنّ الخيرة فيه.

وقتى بكارى تصميم گرفتى هفت بار استخاره كن سپس بنگر دل تو به كدام طرف نگران است زيرا نيكى در آن است.

245-: إذا وجد أحدكم لأخيه نصحا في نفسه فليذكره له.

اگر كسى نصيحتى براى برادر

ص: 201

خود در خاطر مى بايد باو ياد آورى كند.

246-: إذا وسّد الأمر إلى غير أهله فانتظر السّاعة.

وقتى كار را بدست نااهلان سپارند منتظر رستاخيز باش.

247-: إذا وقّع في الرّجل و أنت في ملاء فكن للرّجل ناصرا و للقوم زاجرا و قم عنهم.

وقتى در انجمنى كه تو هستى در بارۀ مردى بد ميگويند آن مرد را يارى كن و آن گروه را از بد گوئى باز دار و از آنجا برخيز.

248-: أذكر اللّٰه فإنّه عون لك على ما تطلب.

خداوند را ياد كن زيرا او در كارها ياور تو است.

249-: أذكروا محاسن موتاكم و كفّوا عن مساويهم.

نيكى هاى مردگان خود را ياد كنيد و از بديهايشان چشم بپوشيد.

250-: أذلّ النّاس من أهان النّاس.

خوارترين مردم كسى است كه مردم را خوار شمارد.

251-: أربع إذا كنّ فيك فلا عليك ما فاتك من الدّنيا صدق الحديث و حفظ الأمانة و حسن الخلق و عفّة مطعم.

چهار چيز است كه اگر دارى بر آنچه ندارى غم مخور:راستى گفتار و حفظ امانت و نيكى خلق و عفت در كار خوراك.

ص: 202

252-: أربعة قليلها كثير:الفقر و الوجع و العداوة و النّار.

چهار چيز است كه اندك آن بسيار است بينوائى و درد و دشمنى و آتش.

253-: أربعة يبغضهم اللّٰه تعالى:

البيّاع الحلاّف و الفقير المختال و الشّيخ الزّاني و الإمام الجائر.

چهار كس را خداوند دشمن دارد،فروشنده قسم خور،فقير متكبر و پير زنا كار و پيشواى ستمگر.

254-: أربع حقّ على اللّٰه تعالى أن لا يدخلهم الجنّة و لا يذيقهم نعيمها:مدمن خمر و آكل الرّبا و آكل مال اليتيم بغير حقّ و العاقّ لوالديه.

چهار كس را خداوند ببهشت درنيارد و از نعيم آن نچشاند، شرابخوار و رباخوار و آن كس كه مال يتيم بناحق خورد و آن كس كه كه پدر و مادر از او ناخشنود باشند.

255-: أربع خصال من الشّقاء:جمود العين و قساوة القلب و بعد الأمل و حبّ البقاء.

چهار چيز نشان بدبختى است خشكى چشم و سختى دل و آرزوى دراز و حب بقا(بيش از حد لزوم).

256-: أربع لا يدخل بيتا واحدة منها إلا خرب و لم يعمر بالبركة:الخيانة و السّرقة و شرب الخمر و الزّنا.

چهار چيز است كه هر يك از آنها در خانه اى در آيد خراب شود و ببركت آباد نگردد،خيانت و

ص: 203

دزدى و شرابخوارى و زنا.

257-: أربع من سعادة المرء أن تكون زوجته صالحة و أولاده أبرارا و خلطاؤه صالحين و أن يكون رزقه في بلده.

چهار چيز نشان خوشبختى مرد است،زنش پارسا باشد و فرزندانش نيكوكار باشند،و معاشرانش صالح باشند و روزى خويش را در شهر خود بدست آورد.

258-: أربع من كنّ فيه حرّمه اللّٰه تعالى على النّار و عصمه من الشّيطان من ملك نفسه حين يرغب و حين يرهب و حين يشتهي و حين يغضب.

چهار چيز است كه هر كه دارد خدايش بر آتش حرام و از شيطان حراست كند آنكه بهنگام رغبت و هنگام بيم و وقت شهوت و موقع غضب عنان خويش از كف نگذارد.

259-: أربع من أعطيهنّ فقد أعطي خير الدّنيا و الآخرة لسان ذاكر و قلب شاكر و بدن على البلاء صابر و زوجة لا تبغيه خونا في نفسها و لا ماله.

چهار چيز است كه هر كس از آن بهره دارد.از نيكى دو جهان بهره ور است،زبانى كه ياد خدا كند و قلبى كه سپاس پروردگار گذارد و تنى كه بر بلا صبور باشد و زنى كه بناموس و مال وى خيانت نكند.

ص: 204

260-: أربى الرّبا شتم الأعراض و أشدّ الشّتم الهجاء و الرّاوية أحد الشّاتمين.

بدترين رباها ناسزائى است كه در باره عرض كسان گويند و سخت ترين ناسزاها هجو است و كسى كه هجا را نقل كند يكى از ناسزا گويان است.

261-: ارحم من في الأرض يرحمك من في السّماء.

بآنها كه در زمينند رحم كن تا آنكه در آسمان است بر تو رحم كند.

262-: ارحموا عزيزا ذلّ و غنيّا افتقر و عالما ضاع بين جهّال.

بر سه كس رحم كنيد،عزيزى كه خوار شده و ثروتمندى كه فقير گشته و دانشمندى كه ميان جاهلان گمنام مانده.

263-: ارحموا ترحموا و اغفروا يغفر لكم.

كسان را رحم كنيد تا بشما رحم كنند ديگران را ببخشيد تا بخشيده شويد.

264-: ارفعوا ألسنتكم عن المسلمين و إذا مات أحد منهم فقولوا فيه خيرا.

زبان خود را از بد گوئى مسلمانان باز داريد،اگر كسى مرد در بارۀ او بنيكى سخن گوئيد.

265-: أرقّاءكم أرقأكم فأطعموهم ممّا تأكلون و ألبسوهم ممّا تلبسون و إن جاءوا بذنب لا تريدون أن تغفروه فبيعوا عباد اللّٰه و لا تعذّبوهم.

بندگان خود را رعايت كنيد هر چه ميخوريد بآنها بخورانيد و

ص: 205

هر چه مى پوشيد بآن ها بپوشانيد و اگر گناهى كردند كه نميخواهيد ببخشيد آنها را بفروشيد و عذابشان ندهيد.

266-: أرقّاؤكم إخوانكم فأحسنوا إليهم إستعينوهم على ما غلبكم و أعينوهم على ما غلبهم.

بندگان شما برادران شما هستند با آنها نيكى كنيد آنها را در كارهاى مشكل خود بكمك گيريد و آنها را در كارهاى مشكل كمك كنيد.

267-: ارموا و اركبوا و أن ترموا أحبّ إلىّ من أن تركبوا كلّ شىء يلهو به الرّجل باطل إلاّ رمى الرّجل بقوسه أو تأديبه فرسه أو ملاعبته امرأته فإنّهنّ من الحقّ و من ترك الرّمى بعد ما علمه فقد كفر الّذي علّمه.

تير اندازى كنيد و سوارى كنيد اگر تيراندازى كنيد بيشتر دوست دارم كه سوارى كنيد هر چيزى كه مرد بدان سر گرم شود بيهوده است جز آنكه مردى با كمان خود تير اندازد يا اسب خود را تربيت كند يا با زن خود بازى كند همه اينها حق است و هر كس تيراندازى آموزد و آن را ترك كند حق معلم خود را ادا نكرده است.

268-: ازهد في الدّنيا يحبّك اللّٰه و ازهد فيما في أيدي النّاس يحبّك النّاس.

از دنيا چشم بپوش تا خدا ترا دوست دارد.و از آنچه در دست مردم است چشم بپوش تا مردم ترا

ص: 206

دوست دارند.

269-: أزهد النّاس في العالم أهله و جيرانه.

كسان و همسايگان مرد دانشمند از همۀ مردم نسبت باو بى رغبت ترند.

270-: أزهد النّاس من لم ينس القبر و البلاء و ترك أفضل زينة الدّنيا و آثر ما يبقى على ما يفنى و لم يعدّ غدا من أيّامه و عدّ نفسه في الموتى.

زاهدترين مردم آن كس است كه قبر و بلا را فراموش نكند و از بهترين زينت دنيا چشم بپوشد و نعمت باقى را بر نعمت فانى ترجيح دهد و فردا را از عمر خويش حساب نكند و خود را در رديف مردگان شمارد.

271-: استتمام المعروف خير من ابتدائه.

انجام دادن كار نيك بهتر از آغاز كردن آنست.

272-: استحي من اللّٰه استحياءك من رجلين من صالحي عشيرتك.

از خدا مانند دو تن از خويشان صالح خود شرمگين باش.

273-: استحيوا من اللّٰه تعالى حقّ الحياء فإنّ اللّٰه قسّم بينكم أخلاقكم كما قسم بينكم أرزاقكم.

از خداوند چنان كه بايد آزرم داشته باشيد زيرا خداوند اخلاق شما را نيز مانند روزيتان ميان شما تقسيم كرده است.

ص: 207

274-: استحيوا من اللّٰه حقّ الحياء من استحيى من اللّٰه حقّ الحياء فليحفظ الرّأس و ما وعى و ليحفظ البطن و ما حوى و ليذكر الموت و البلاء و من أراد الآخرة ترك زينة الحياة الدّنيا فمن فعل ذلك فقد استحيا من اللّٰه حقّ الحياء.

از خداوند چنان كه شايسته است شرم كنيد،هر كه از خدا چنان كه شايد شرم كند سر و اعضاى آن را از گناه نگهدارد و شكم و متعلقات آن را از ناروا حفظ كند و مرگ و بلا را بخاطر داشته باشد و هر كه نعيم آن جهان را خواهد زينت اين جهان را ترك كند و هر كه چنين كند از خدا چنان كه بايد شرم كرده است.

275-: استرشدوا العاقل ترشدوا و لا تعصوه فتندموا.

از خردمند رهبرى جوئيد تا براه راست برسيد و وى را نافرمانى نكنيد كه پشيمانى بريد.

276-: استعدّ للموت قبل نزول الموت.

پيش از آنكه مرگ درآيد براى آن آماده باش.

277-: استعيذوا باللّٰه من شرّ جار المقام فإنّ جار المسافر إذا شاء أن يزايل زايل.

از شر همسايۀ مقيم،بخدا پناه بريد زيرا همسايۀ مسافر اگر خواهد از او بر كنار شود،بر كنار شود.

278-: استعيذوا باللّٰه من الفقر و العيلة و من أن تظلموا أو تظلموا.

بخدا پناه بريد از فقر و عيالمندى

ص: 208

و اينكه ظلم كنيد يا تحمل ظلم كنيد.

279-: استعيذوا باللّٰه من شرار النّساء و كونوا من خيارهنّ في حذر.

از زنان بد بخدا پناه ببريد و از نيكانشان بپرهيزيد.

280-: استعيذوا باللّٰه من العين فإنّ العين حقّ.

از چشم بد بخدا پناه ببريد زيرا چشم حق است.

281-: استعينوا على أموركم بالكتمان فإنّ كلّ ذي نعمة محسود.

بوسيلۀ پرده پوشى بر انجام كارهاى خود يارى جوئيد زيرا هر كه نعمتى دارد محسود كسانست.

282-: استعينوا على النّساء بالعرى فإنّ إحداهنّ إذا كثرت ثيابها و أحسنت زينتها أعجبها الخروج.

از بى لباسى براى نگهدارى زنان كمك جوئيد زيرا زن وقتى لباس فراوان و زينت كامل دارد مايل به بيرون رفتن است.

283-: استغنوا عن النّاس و لو بشوص السّواك.

از مردم بى نياز باشيد و يك قطعه چوب مسواك هم از آن ها نخواهيد.

ص: 209

284-: استفت نفسك و إن أفتاك المفتون.

نيكى و بدى چيزها را از دل خويش بپرس،ديگران هر چه ميخواهند بگويند.

285-: استقم و ليحسن خلقك للنّاس.

استوار باش و رفتار خويش را در بارۀ مردم نيك ساز.

286-: استقيموا و نعما إن استقمتم.

استوار باشيد و چه نيكست كه استوار باشيد.

287-: استوصوا بالنّساء خيرا فإنّ المرأة خلقت من ضلع أعوج و إنّ أعوج شىء في الضّلع أعلاه فإن ذهبت تقيمه كسرته و إن تركته لم يزل أعوج فاستوصوا بالنّساء خيرا.

با زنان بنيكى رفتار كنيد زيرا زن از دندۀ كج خلق شده است و در دنده آنچه كجتر است بالاتر است و اگر بخواهيد راستش كنيد آن را مى شكنيد و اگر رهايش كنيد كج ميماند.پس با زنان بنيكى رفتار كنيد.

288-: استووا و لا تختلفوا فتختلف قلوبكم.

با يك ديگر برابر شويد و مختلف مشويد تا دلهايتان مختلف نشود.

289-: استووا تستو قلوبكم و تماسّوا تراحموا.

با يك ديگر برابر شويد تا دلهايتان برابر شود و با يك ديگر آميزش كنيد تا بهم رحم كنيد.

ص: 210

290-: أسدّ الأعمال ثلاثة ذكر اللّٰه على كلّ حال و الإنصاف من نفسك و مواساة الأخ في المال.

استوارترين كارها سه چيز است ياد خداوند در همه حال و رعايت انصاف بر ضرر خويش و تقسيم مال با برادر دينى.

291-: أسرع الخير ثوابا البرّ و صلة الرّحم و أسرع الشّرّ عقوبة البغى و قطيعة الرّحم.

پاداش نيكوكارى و پيوند خويشاوندان از نيكى هاى ديگر زودتر ميرسد و كيفر ستمكارى و بريدن از خويشاوندان از بدى هاى ديگر سريعتر ميرسد.

292-: أسرع الدّعاء إجابة دعاء غائب لغائب.

دعائى كه غائبى براى غائبى ديگر كند از همۀ دعاها زودتر مستجاب مى شود.

293-: اسمح يسمح لك.

با كسان سهل انگارى كن تا با تو سهل انگارى كنند.

294-: اشتدّ غضب اللّٰه على من زعم أنّه ملك الأملاك لا ملك إلاّ اللّٰه.

خشم خدا بر آنكه گمان مى كند ملك ملكان است بسيار سخت است ملكى جز خدا نيست.

295-: اشتدّ غضب اللّٰه على الزّناة.

خشم خدا نسبت بزناكاران بسيار سخت است.

ص: 211

296-: اشتدّي أزمّة تنفرجي.

وقتى كار بنهايت سختى رسيد راه چاره پيدا مى شود.

297-: اشتدّ غضب اللّٰه على امرأة أدخلت على قوم ولدا ليس منهم يطّلع على عوراتهم و يشركهم في أموالهم.

زنى كه فرزندى«بخطا پديد آورد»و بر خانواده اى در آورد كه بناحق محارم آنها را ببيند و در اموالشان شركت كند خشم خدا نسبت بوى بسيار سخت است.

298-: اشتدّ غضب اللّٰه على من ظلم من لا يجد ناصرا غير اللّٰه.

آن كس كه بر بينوائى كه بجز خدا پناهى ندارد ستم ميكند خشم خدا نسبت باو بسيار سخت است.

299-: أشجع النّاس من غلب هواه.

شجاعترين مردم آن كس است كه بر هوس خويش تسلط يابد.

300-: أشدّ النّاس عذابا يوم القيامة إمام جائر.

روز رستاخيز عذاب پيشواى ستمگر از همه كس سختتر است.

301-: أشدّ النّاس بلاء الأنبياء ثمّ الأمثل فالأمثل يبتلي الرّجل على حسب دينه فإن كان في دينه صلبا اشتدّ بلاؤه و إن كان في دينه رقّة ابتلى على قدر دينه فما يبرح البلاء بالعبد حتّى يتركه يمشي على الأرض و ما عليه خطيئة.

ابتلاى پيغمبران از همۀ مردم سخت تر است و پس از آن هر كه بآنها نزديكتر باشد،مرد باندازۀ قوت دين خود بلا مى بيند اگر دين او محكم باشد ابتلاى او سخت است

ص: 212

و اگر دين او سست باشد باندازۀ دين خود بلا مى بيند بلا بر بنده فرو مى آيد تا همۀ گناهان او را پاك كند.

302-: أشدّ النّاس عذابا للنّاس في الدّنيا أشدّ النّاس عذابا عند اللّٰه يوم القيامة.

آنكه در دنيا مردم را بيشتر آزار كند در روز رستاخيز پيش خدا از همۀ مردم عذاب وى سخت تر است.

303-: أشدّ النّاس عذابا يوم القيامة من يري النّاس أنّ فيه خيرا و لا خير فيه.

در روز رستاخيز از همۀ مردم عذاب آن كس سخت تر است كه مردم گمان ميكنند خيرى در او هست ولى خيرى در او نيست.

304-: أشدّ النّاس عذابا يوم القيامة عالم لم ينفعه علمه.

روز رستاخيز عذاب دانشمندى كه از دانش خود بهره نمى برد از همۀ مردم سخت تر است.

305-: أشدّ النّاس حسرة يوم القيامة رجل أمكنه طلب العلم في الدّنيا فلم يطلبه و رجل علّم علما فانتفع به من سمعه منه دونه.

دو كس روز رستاخيز از همۀ مردم بيشتر حسرت ميخورند يكى مردى كه در دنيا براى طلب دانش فرصت داشته ولى به جستجوى آن برنخاسته است يكى ديگر مردى كه دانشى بديگرى آموخته و

ص: 213

شاگرد وى از آن بهره مند شده ولى او بى بهره مانده است.

306-: أشدّكم من ملك نفسه عند الغضب و أحلمكم من عفى بعد المقدرة.

نيرومندترين شما كسى است كه هنگام غضب بر خود تسلط داشته باشد و بردبارترين شما كسى است كه پس از قدرت از گناه كسان درگذرد.

307-: أشرف الإيمان أن يأمنك النّاس و أشرف الإسلام أن يسلم النّاس من لسانك و يدك.

بهترين ايمان آنست كه مردم از تو در امان باشند و بهترين اسلام آنست كه مردم از دست و زبان تو بسلامت مانند.

308-: أشرف الزّهد أن يسكن قلبك على ما رزقت و إنّ أشرف ما تسأل من اللّٰه عزّ و جلّ العافية في الدّين و الدّنيا.

بهترين زهدها آنست كه از آنچه دارى خشنود باشى و بهترين چيزى كه از خدا توان خواست عافيت دين و دنياست.

309-: أشعر كلمة تكلّم بها العرب كلمة لبيد:ألا كلّ شىء ما خلا اللّٰه باطل.

بهترين شعرى كه عرب گفته سخن لبيد است كه گويد بجز خدا همه چيز باطل است.

ص: 214

110-: اشفقوا تحمدوا و تؤجروا.

مهربان باشيد تا شما را ستايش كنند و پاداش يابيد.

311-: أشقى الأشقياء من اجتمع عليه فقر الدّنيا و عذاب الآخرة.

از همۀ بدبختان بدبخت تر كسى است كه فقر دنيا و عذاب آخرت را با هم دارد.

112-: أشكر النّاس أشكرهم للنّاس.

از همه مردم سپاسگزارتر آن كس است كه بهتر سپاس مردم را مى گزارد.

113-: أشيدوا النّكاح و أعلنوه.

عقد نكاح را محكم كنيد و آن را علنى سازيد.

114-: أصابتكم فتنة الضّرّاء فصبرتم و إنّ أخوف ما أخاف عليكم فتنة السّرّاء من قبل النّساء إذا تسوّرن الذّهب و لبسن ربط الشّام و عصب اليمن و أتعبن الغنيّ و كلّفن الفقير ما لا يجد.

فتنۀ سخت را ديديد و صبر كرديد و من از فتنه اى سخت تر بر شما بيم دارم كه از طرف زنان مى آيد هنگامى كه النگوى طلا بدست و پارچه هاى فاخر ببر كنند و توانگران را بزحمت اندازند و از فقير چيزى كه بدان دسترس ندارد بخواهند.

115-: أصدق الرّؤيا بالأسحار.

راست ترين خوابها را در سحرگاه توان ديد،.

ص: 215

116-: أصرم الأحمق.

با احمق آميزش مكن.

117-: أصلح النّاس أصلحهم للنّاس.

بهترين مردم كسى است كه براى مردم سودمندتر است.

118-: أصلح بين النّاس و لو تعني الكذب.

ميان مردم را باصلاح آر اگر چه با دروغ باشد.

119-: أصلحوا دنياكم و اعملوا لآخرتكم كأنّكم تموتون غدا.

دنياى خويش را اصلاح كنيد و براى آخرت خويش بكوشيد چنان كه گوئى فردا خواهيد مرد،.

320-: اصنع المعروف إلى من هو أهله و إلى غير أهله فإن أصبت أهله أصبت أهله و إن لم تصب أهله كنت أنت أهله.

با آن كس كه سزاوار نيكى است و آن كس كه سزاوار آن نيست نيكى كن،اگر نيكى تو باهل آن رسيد چه بهتر و گر نه تو خود اهل آن هستى.

321-: اضمنوا لي ستّا من أنفسكم أضمن لكم الجنّة أصدقوا إذا حدّثتم و أوفوا إذا وعدتم و أدّوا إذا ائتمنتم و احفظوا فروجكم و غضّوا أبصاركم و كفّوا أيديكم.

شش چيز را از طرف خود براى من تعهد كنيد تا من بهشت را براى شماها تعهد كنم وقتى سخنى مى گوئيد راست گوئيد و وقتى وعده ميدهيد وفا كنيد.وقتى امانت به

ص: 216

شما سپردند رد كنيد،خويشتن را از آميزشهاى ناپاك حفظ كنيد، چشمهاى خود را«از نگاههاى ناروا»ببنديد و دست خويش را«از اعمال ناپسند»نگهداريد.

322-: اضمنوا لي ستّ خصال أضمن لكم الجنّة لا تظالموا عند قسمة مواريثكم و أنصفوا النّاس من أنفسكم و لا تجبنوا عند قتال عدوّكم و لا تغلوا غنائمكم و امنعوا ظالمكم من مظلومكم.

شش صفت را براى من تعهد كنيد تا بهشت را براى شما تعهد كنم،هنگام تقسيم ارث بيكديگر ستم مكنيد؛با مردم به انصاف رفتار كنيد و هنگام جنگ با دشمن ترسان مباشيد و در غنائم خيانت مكنيد و ظالم را از مظلوم دفع كنيد.

323-: اطلبوا الرّزق في خبايا الأرض.

روزى را در نهانگاههاى زمين بجوئيد.

324-: اطلبوا العلم و لو بالصّين فإنّ طلب العلم فريضة على كلّ مسلم إنّ الملائكة تضع أجنحتها لطالب العلم رضا بما يطلب.

دانش را بجوئيد اگر چه در چين باشد زيرا طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است و فرشتگان بال خويش را براى طالب علم پهن مى كنند زيرا از آنچه وى در طلب

ص: 217

آنست خشنود هستند.

325-: اطلبوا الحوائج بعزّة الأنفس فإنّ الامور تجري بالمقادير.

حوائج خويش را با عزت نفس بجوئيد زيرا كارها جريان مقدر دارد،.

326-: أطلب العافية لغيرك ترزقها في نفسك.

عافيت را براى ديگران بخواه تا نصيب تو شود.

327-: اطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد.

از گهواره تا گور دانش بجوئيد.

328-: أطعموا طعامكم الأتقياء و أولوا معروفكم المؤمنين.

غذاى خود را به پرهيزكاران بخورانيد و نيكيهاى خود را در بارۀ مؤمنان انجام دهيد.

329-: اطلبوا الفضل عند الرّحماء من أمّتي تعيشوا في أكنافهم و لا تطلبوه من القاسية قلوبهم.

بزرگوارى را در پيش رحيمان امت من بجوئيد و در پناه آنها زندگى كنيد و آن را از سنگ دلان مجوئيد.

330-: اطّلع في القبور و اعتبر بالنّشور.

در قبرها بنگر و از رستاخيز پند آموز.

ص: 218

331-: اطّلعت في الجنّة فرأيت أكثر أهلها الفقراء و اطّلعت في النّار فرأيت أكثر أهلها النّساء.

در بهشت نگريستم و ديدم كه بيشتر مردم آن فقيرانند و در جهنم نگريستم و ديدم كه بيشتر مردم آن زنانند.

332-: أطيب الكسب عمل الرّجل بيده.

بهترين كسبها آنست كه مرد با دست خود كار كند.

333-: أطيب كسب الرّجل المسلم سهمه في سبيل اللّٰه.

بهترين كسب مرد مسلمان تيرى است كه در راه خدا مياندازد.

334-: أطيب الطّيب المسك.

بهترين بوهاى خوش مشك است.

335-: أعبد اللّٰه كأنّك تراه فإن كنت لا تراه فإنّه يراك.

خداى را چنان پرستش كن كه گوئى او را مى بينى اگر تو او را نمى بينى او ترا ميبيند.

336-: اعتبروا الصّاحب بالصّاحب.

يار را بيار توان سنجيد.

337-: أعجز النّاس من عجز عن الدّنيا و أبخل النّاس من بخل بالسّلام.

عاجزترين مردم آن كس است كه از كار دنيا عاجز ماند و بخيل ترين مردم آن كس است كه در اداى سلام بخل ورزد.

ص: 219

338-: أعدي عدوّك نفسك الّتي بين جنبيك.

خطرناكترين دشمن تو نفس تو است كه ميان دو پهلوى تو است.

339-: أعدى عدوّك زوجتك الّتي تضاجعك و ما ملكت يمينك.

خطرناكترين دشمن تو همسر تو است كه با تو همخوابه است و مملوك تو.

340-: أعدل النّاس من رضى للنّاس ما يرضى لنفسه و كره لهم ما كره لنفسه.

عادلتر از همۀ مردم كسى است كه آنچه براى خود پسندد براى مردم نيز پسندد و آنچه بر خود روا ندارد بر مردم روا ندارد.

341-: اعدلوا بين أولادكم بالنّحل كما تحبّون أن يعدلوا بينكم في البرّ و اللّطف.

شما كه ميخواهيد فرزندانتان در نيكى و محبت با شما بعدالت رفتار كنند در كار بخشش با آنها بعدالت رفتار كنيد.

342-: أعذر اللّٰه إلى امرئ أخّر أجله حتّى بلغ ستّين سنة.

هر كس را خداوند تا شصت سال زنده نگاهدارد در عذر را به روى او بسته است.

343-: أعروا النّساء يلزمن الحجال.

زنان را بى لباس بگذاريد تا در خانه بمانند.

ص: 220

344-: أعزّ أمر اللّٰه يعزّك اللّٰه.

كار خدا را عزيز دار تا خدايت عزيز كند.

345-: أعزل الأذى عن طريق المسلمين.

مانع از راه مسلمانان دور كن.

346-: أعطي و لا توكئي فيوكأ عليك.

ببخش و تنگ مگير كه بر تو تنگ گيرند.

347-: أعط السّائل و لو جاءك على فرس و أعط الأجير حقّه قبل أن يجفّ عرقه.

بگدا چيزى بده و گر چه بر اسب بنزد تو آمد و مزد اجير را پيش از آنكه عرقش خشك شود بپرداز.

348-: أعطيت جوامع الكلم و اختصر لي الكلام اختصارا.

كلمات جامع و پر معنى را بمن بخشيدند و سخن براى من پيچيده و مختصر شد.

349-: أعظم العبادة أجرا أخفيها.

پراجرترين عبادت ها آنست كه نهانتر باشد.

350-: أعظم النّاس همّا المؤمن يهتمّ بأمر دنياه و أمر آخرته.

مؤمن از همۀ مردم گرفتارتر است زيرا بايد بكار دنيا و آخرت هر دو برسد.

351-: أعظم النّاس حقّا على المرأة زوجها و أعظم النّاس حقّا على الرّجل أمّه.

شوهر از همه كس بيشتر بر زن

ص: 221

حق دارد و مادر از همه كس بيشتر بر مرد حق دارد.

352-: أعظم الخطايا اللّسان الكذوب.

سر گناهان،زبان دروغپرداز است.

353-: أعظم الظّلم ذراع من الأرض ينتقصه المرء من حقّ أخيه ليست حصاة أخذها إلاّ طوّقها يوم القيامة.

بزرگترين ستمها آنست كه مردى يكذراع زمين از حق برادر خويش بگيرد،هر ريگى كه بدين طريق در تصرف او در آيد روز رستاخيز در گردن او طوقى مى شود.

354-: أعظم النّاس في الدّنيا خطرا من لم يجعل للدّنيا عنده خطرا.

در دنيا قدر كسى بيشتر است كه دنيا در نظرش قدر ندارد.

355-: أعظم النّاس قدرا من ترك ما لا يعنيه.

عاليقدر از همۀ مردم كسيست كه در آنچه بدو مربوط نيست مداخله نكند.

356-: أعظم النّساء أحسنهنّ وجوها و أرخصهنّ مهورا.

بهترين زنان آن است كه رويش خوبتر و مهرش كمتر است.

357-: أعظم النّساء بركة أقلّهن مؤنة.

از همۀ زنان پربركت تر آنست

ص: 222

كه خرجش كمتر باشد.

358-: أعقل النّاس أشدّهم مداراة للنّاس.

عاقلتر از همۀ مردم كسى است كه با مردم بيشتر مدارا كند.

359-: اعقلها و توكّل.

زانوى شتر را ببند و توكل كن.

360-: أعلم النّاس من جمع علم النّاس إلى علمه.

دانشمندتر از همۀ مردم كسى است كه دانش ديگران را بدانش خود بيفزايد.

361-: اعلم أنّ الخلائق لو اجتمعوا على أن يعطوك شيئا و لم يرد اللّٰه أن يعطيك لم يقدروا عليه أو يصرفوا عنك شيئا أراد اللّٰه أن يصيبك به لم يقدروا على ذلك فإذا سئلت فاسأل اللّٰه و إذا استعنت فاستعن باللّٰه.

بدان كه اگر جهانيان بخواهند چيزى بتو بدهند و خداوند نخواهد نميتوانند و اگر جهانيان بخواهند چيزى را كه خداوند براى تو خواسته از تو منع كنند نميتوانند بنا بر اين وقتى چيزى ميخواهى از خدا بخواه و وقتى كمك مى جوئى از خدا بجوى.

362-: اعلم أنّ ما أصابك لم يكن ليخطأك و ما أخطأك لم يكن ليصيبك.

بدان كه آنچه بتو رسيده ناچار ميرسيد و آنچه از تو فوت شده

ص: 223

بناچار فوت ميشد.

363-: اعلم أنّ النّصر مع الصّبر و أنّ الفرج مع الكرب و أنّ مع العسر يسرا.

بدان كه ظفر قرين صبر است و گشايش قرين رنج و بدنبال سختى سستى اى هست.

364-: اعلم أنّ القلم قد جرى بما هو كائن.

بدان كه قلم تقدير،بر همه شدنيها رفته است.

365-: اعلم أنّه ليس منكم من أحد إلاّ مال وارثه أحبّ إليه من ماله.مالك ما قدّمت و مال وارثك ما أخّرت.

بدانيد كه همۀ شما مال وارث خويش را از مال خويش بيشتر دوست داريد.مال تو آنست كه از پيش ميفرستى و مال وارث آنست كه بجا ميگذارى.

366-: أعمار أمّتي ما بين السّتّين إلى السّبعين.

عمرهاى امت من ميان شصت و هفتاد سال است.

367-: اعمل عمل امرئ يظنّ أنّه لن يموت أبدا و احذر حذر امرئ يخشى أن يموت غدا.

چنان كار كن كه گوئى هيچ وقت نخواهى مرد و چنان بيمناك باش كه گوئى فردا خواهى مرد.

368-: اعملوا فكلّ ميسّر لما خلق له.

كار كنيد زيرا هر كسى آنچه

ص: 224

را براى آن ساخته شده بدست مى آورد.

369-: الأعمال بالنّيّة.

كارها وابسته به نيت است.

370-: أعينوا أولادكم على البرّ من شاء إستخرج العقوق من ولده.

فرزندان خود را در خوب شدن كمك كنيد زيرا هر كه بخواهد مى تواند نافرمانى را از فرزند خود بيرون آورد.

371-: أغبط النّاس عندي مؤمن خفيف الحاذّ ذو حظّ من صلاة و كان رزقه كفافا فصبر عليه حتّى يلقى اللّٰه و أحسن عبادة ربّه و كان غامضا في النّاس عجلت منيّته و قلّ تراثه و قلّت بواكيه.

خوشبخت ترين مردم در نظر من مؤمنى است كه متعلقاتش كم و از نماز بهره ور باشد،روزى او بحد كفاف باشد و با آن بسازد تا بخداى خويش برسد،خداى را به خوبى پرستش كند و در ميان مردم گمنام باشد،وقتى مرگش برسد ارثش كم باشد و گريندگانش انگشت شمار باشند.

372-: اغتنم خمسا قبل خمس شبابك قبل هرمك و صحّتك قبل سقمك و غناك قبل فقرك و فراغك قبل شغلك و حياتك قبل موتك.

پنج چيز را پيش از پنچ چيز غنيمت شمار جوانى پيش از پيرى صحت پيش از بيمارى و ثروت پيش از نيازمندى و فراغت پيش از اشتغال و زندگى پيش از مرگ.

ص: 225

373-: اغتنموا الدّعاء عند الرّقّة فإنّها رحمة.

بهنگام رقت دعا را غنيمت شماريد كه رقت مايۀ رحمت است.

374-: اغتنموا دعوة المؤمن المبتلى.

دعاى مؤمن مبتلا را غنيمت شماريد.

375-: أغد عالما أو متعلّما أو مستمعا أو محبّا و لا تكن الخامسة فتهلك.

دانشمند باش يا دانش آموز يا مستمع يا دوستدار علم و پنجمى مباش كه هلاك خواهى شد.

376-: أغدوا في طلب العلم فإنّ- الغدوّ بركة و نجاح.

در طلب علم زود خيز باشيد زيرا زود خيزى مايۀ بركت و كام يابى است.

377-: اغسلوا ثيابكم و خذوا من شعوركم و استاكوا و تزيّنوا و تنظّفوا فإنّ بني إسرائيل لم يكونوا يفعلون ذلك فزنت نساؤهم.

لباسهاى خود را تميز كنيد و موهاى خود را كم كنيد،مسواك بزنيد و آراسته و پاكيزه باشيد زيرا يهودان چنين نكردند و زنانشان زناكار شدند.

378-: اغفر،فإن عاقبت فعاقب بقدر الذّنب و اتّق الوجه.

گناه كسان را ببخش و اگر مجازات ميكنى بقدر گناه مجازات كن و صورت را ميازار.

ص: 226

379-: أغفل النّاس من لم يتّعظ بتغيّر الدّنيا من حال إلى حال.

غافلتر از همۀ مردم كسى است كه از تغير احوال جهان پند نگيرد.

380-: أغنى النّاس من لم يكن للحرص أسيرا.

بى نيازتر از همۀ مردم كسى است كه در بند آز نباشد.

381-: أفشوا السّلام بينكم تحابّوا.

سلام را آشكار كنيد تا رشتۀ دوستى شما استوار شود.

382-: أفشوا السّلام تسلموا.

سلام را آشكار سازيد تا سلامت مانيد.

383-: أفشوا السّلام و أطعموا الطّعام و صلوا الأرحام و صلّوا باللّيل و النّاس نيام تدخلوا الجنّة بسلام.

سلام را فاش كنيد و طعام بخورانيد، با خويشاوندان الفت گيريد و هنگام شب كه مردم در خوابند نماز بخوانيد تا وارد بهشت شويد.

384-: أفضل الأصحاب من إذا ذكرت أعانك و إذا نسيت ذكرك.

بهترين دوستان كسى است كه وقتى ياد كردى ترا يارى كند و و وقتى فراموش كردى ترا بياد آرد.

385-: أفضل الأعمال ثلاثة:

التّواضع عند الدّولة و العفو عند القدرة و العطيّة بغير المنّة.

بهترين كارها سه چيز است،

ص: 227

تواضع بهنگام دولت و عفو بهنگام قدرت و بخشش بدون منت.

386-: أفضل الأعمال أن تدخل على أخيك المؤمن سرورا أو تقضى عنه دينا.

بهترين كارها آنست كه برادر مؤمن خويش را خوشحال سازى يا قرض او را بپردازى.

387-: أفضل الأعمال بعد الإيمان باللّٰه التّودّد إلى النّاس.

بهترين كارها پس از ايمان به خدا دوستى با مردم است.

388-: أفضل الأعمال الكسب من الحلال.

بهترين كارها كسب حلال است.

389-: أفضل الأعمال العلم باللّٰه إنّ العلم ينفعك معه قليل العمل و كثيره و إنّ الجهل لا ينفعك معه قليل العمل و لا كثيره.

بهترين كارها خداشناسى است كارى كه با دانش قرينست اندك و بسيار آن سودمند است و كارى كه با نادانى قرينست نه اندك آن سود ميدهد و نه بسيار.

390-: أفضل الأعمال الحبّ في اللّٰه و البغض في اللّٰه.

بهترين كارها دوستى و دشمنى در راه خداست.

ص: 228

391-: أفضل الإيمان أن تعلم أنّ اللّٰه معك حيثما كنت.

بهترين اقسام ايمان آنست كه بدانى هر جا هستى خدا با تست.

392-: أفضل الإيمان أن تحبّ للّٰه و تبغض للّٰه و تعمل لسانك في ذكر اللّٰه و أن تحبّ للنّاس ما تحبّ لنفسك و تكره لهم ما تكره لنفسك و أن تقول خيرا أو تصمت.

بهترين اقسام ايمان اينست كه براى خدا دوست بدارى و براى خدا دشمن بدارى و آنچه براى خود ميخواهى براى مردم بخواهى و آنچه براى خود نميخواهى براى ديگران نخواهى و سخن نيك بگوئى يا خاموش مانى.

393-: أفضل الإيمان الصّبر و السّماحة.

بهترين خصال ايمان صبر و گذشت است.

394-: أفضل الجهاد كلمة حقّ عند سلطان جائر.

بهترين جهاد سخن حقيست كه پيش پادشاه ستمكار گويند.

395-: أفضل الجهاد من أصبح و لم يهمّ بظلم أحد.

بهترين اقسام جهاد آنست كه كسى روز آغاز كند و در انديشه ظلم كسى نباشد.

396-: أفضل الحسنات تكرمة الجلساء.

بهترين كارهاى نيك آنست كه جليسان را عزيز دارى.

ص: 229

397-: أفضل الجهاد أن يجاهد الرّجل نفسه و هواه.

بهترين جهاد آنست كه انسان با نفس و هوس خود پيكار كند.

398-: أفضل الدّعاء دعاء المرء لنفسه.

بهترين دعاها دعائيست كه انسان براى خود ميكند.

399-: أفضل الدّنانير دينار ينفقه الرّجل على عياله.

بهترين پولها پولى است كه انسان براى نان خوران خود خرج ميكند.

400-: أفضل الصّدقة ما كان عن ظهر غنى و اليد العليا خير من اليد السّفلى و ابدأ بمن تعول.

بهترين صدقه ها اينست كه در حال بينيازى صورت گيرد و دست دهنده بهتر از دست گيرنده است.

401-: أفضل الصّدقة أن يتعلّم المرء المسلم علما ثمّ يعلّمه أخاه المسلم.

بهترين صدقه ها آن است كه مرد مسلمان دانشى بياموزد و به برادر مسلمان خود تعليم دهد.

402-: أفضل صدقة الّلسان الشّفاعة تفك بها الأسير و تحقن بها الدّم و تجرّ بها المعروف و الإحسان إلى أخيك و تدفع عنه الكريهة.

بهترين صدقۀ زبان،شفاعتى است كه بوسيلۀ آن اسير را آزاد سازى و از ريختن خون جلوگيرى كنى و نيكى و احسان را به سوى

ص: 230

برادر خويش بكشانى و بدى را از او دفع كنى.

403-: أفضل الأعمال أن تشبع كبدا جائعا.

بهترين كارها آنست كه گرسنه را سير كنى.

404-: أفضل الصّدقة حفظ الّلسان.

بهترين صدقه ها،نگهدارى زبانست.

405-: أفضل الصّدقة صدقة الّلسان.

بهترين صدقه ها،صدقۀ زبان است.

406-: أفضل الصّدقة أن تصدّق و أنت صحيح شحيح تأمل الغنى و تخشى الفقر و لا تمهل حتّى إذا بلغت الحلقوم قلت لفلان كذا و لفلان كذا، ألا و قد كان لفلان.

بهترين صدقه ها آنست كه هنگامى كه سالم و تنگدستى و اميد ثروت و بيم فقر دارى صدقه بدهى نه آنكه بگذارى تا وقتى جان بگلو رسيد گوئى؛اين مال فلانى و اين مال فلانى،زيرا آنها متعلق بفلانى شده است.

407-: أفضل الصّدقة إصلاح ذات البين.

بهترين اقسام صدقه آنست كه ميان دو كس را اصلاح دهى.

ص: 231

408-: أفضل الصّدقة الصّدقة على ذي الرّحم الكاشح.

بهترين صدقه ها آنست كه به خويشاوندى كه دشمن توست چيزى بدهى.

409-: أفضل العبادة انتظار الفرج.

بهترين اقسام عبادت انتظار گشايش است.

110-: أفضل العمل أدومه و إن قلّ.

بهترين كارها آن است كه دوامش بيشتر است اگر چه اندك باشد.

411-: أفضل العمل النّيّة الصّادقة.

بهترين كارها نيت پاك است.

112-: أفضل العبادة أجرا سرعة القيام من عند المريض.

از همۀ عبادت ها بهتر و پراجرتر آن است كه زودتر از پيش مريض برخيزى.

113-: أفضل الفضائل أن تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تصفح عمّن ظلمك.

بهترين فضايل اينست كه با آنكه از تو ببرد پيوند گيرى و بكسى كه تو را محروم ميكند عطا كنى و از آنكه بر تو ستم كند درگذرى.

114-: أفضل الكسب بيع مبرور و عمل الرّجل بيده.

بهترين كسبها معامله اى است كه نادرستى در آن نباشد و كارى است كه مرد با دست خود انجام دهد.

ص: 232

115-: أفضل المؤمنين إسلاما من سلم المسلمون من لسانه و يده و أفضل المؤمنين إيمانا أحسنهم خلقا.

از همۀ مؤمنان اسلام آن كس بهتر است كه مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند و از همۀ مؤمنان ايمان آن كس بهتر است كه اخلاق وى نيكتر است.

116-: أفضل المؤمنين إيمانا الّذي إذا سئل أعطى و إذا لم يعط استغنى.

از همۀ مؤمنان ايمان آن كس بهتر است كه وقتى از او چيزى بخواهند بدهد و اگر چيزى باو ندهند راه بى نيازى سپرد.

117-: أفضل النّاس رجل يعطي جهده.

بهترين مردم آنست كه همۀ كوشش خود را بكار ميبرد.

118-: أفلح من رزق لبّا.

آنكه خرد دارد رستگار مى شود.

119-: أفضل النّاس من تواضع عن رفعة و زهد عن غنية و أنصف عن قوّة و حلم عن قدرة.

بهتر از همۀ مردم كسى است كه در حال رفعت فروتنى كند و در عين ثروت زاهد باشد و در عين قوت انصاف دهد و در حال قدرت برد بارى كند.

420-: أفضلكم إيمانا أحسنكم أخلاقا.

هر كس از شما اخلاقش نيكتر ايمانش بهتر است.

ص: 233

421-: أفقر النّاس الطّامع.

طمعكار از همۀ مردم فقيرتر است.

422-: أفلح من هدى إلى الإسلام و كان عيشه كفافا و قنع به.

هر كه باسلام راهبر شده و لوازم زندگى بقدر رفع حاجت دارد و بدان قناعت كند رستگار شده است.

423-: اقرءوا القرآن ما ائتلفت عليه قلوبكم فإذا اختلفتم فيه فقوموا.

قرآن را تا هنگامى كه دلهاى شما بر آن اتفاق دارد بخوانيد و وقتى در بارۀ آن اختلاف پيدا كرديد برخيزيد.

424-: اقرأ القرآن ما نهاك فإذا لم ينهك فلست تقرؤه.

اگر خواندن قرآن ترا از كار بد منع ميكند آن را بخوان ولى اگر ترا از كار بد وانميدارد به حقيقت قرآن نميخوانى.

425-: اقرءوا القرآن و اعملوا به و لا تجفوا عنه و لا تغلوا فيه و لا تأكلوا به و لا تستكثروا به.

قرآن را بخوانيد و بدان عمل كنيد و از آن دور نشويد و در آن غلو نكنيد بوسيلۀ قرآن نان نخوريد و به كمك آن فزونى مجوئيد.

426-: اقرءوا القرآن فإنّ اللّٰه تعالى لا يعذّب قلبا وعى القرآن.

قرآن را بخوانيد زيرا خداوند دلى را كه قرآن را دريافته معذب نميكند.

ص: 234

427-: أقرب العمل إلى اللّٰه الجهاد في سبيل اللّٰه و لا يقاربه شىء.

نزديكترين كارها بخدا جهاد در راه خداست و چيزى مانند آن نيست.

428-: اقبل الحقّ ممّن أتاك به من صغير أو كبير و إن كان بغيضا بعيدا و اردد الباطل على من جاءك به من صغير أو كبير و إن كان حبيبا قريبا.

سخن حق را از هر كه شنيدى به پذير اگر چه دشمن و بيگانه باشد و ناحق را از هر كه شنيدى نپذير اگر چه دوست و نزديك باشد.

429-: اقتربت السّاعة و لا يزداد النّاس على الدّنيا إلاّ حرصا و لا ترداد منهم إلاّ بعدا.

رستاخيز نزديك شده است و آز مردم بدنيا دائما بيشتر و دنيا از آن ها دورتر مى شود.

431-: أقلّ النّاس راحة البخيل.

آسايش بخيل از همه كس كمتر است.

430-: أقلّ النّاس لذّة الحسود.

لذت حسود از همه كس كمتر است.

432-: أقلّ من الدّين تعش حرّا.

قرض كمتر گير تا آزاد باشى.

433-: أقلّ من الذّنوب يهن عليك الموت.

گناه كمتر كن تا مرگ بر تو آسان شود.

ص: 235

434-: أقلّوا الدّخول على الأغنياء فإنّه أحرى أن لا تزدروا نعم اللّٰه عزّ و جلّ.

پيش توانگران كمتر رويد زيرا در اين صورت نعمتهاى خدا را خوار نخواهيد شمرد.

435-: أقيلو السّخيّ زلّته فإنّ اللّٰه آخذ بيده كلّما عثر.

از لغزش مرد سخاوتمند بگذريد زيرا هر دم بلغزد خدا دست او را ميگيرد.

436-: أقيموا حدود اللّٰه تعالى في البعيد و القريب و لا تأخذكم في اللّٰه لومة لائم.

مقررات خدا را در بارۀ بيگانه و خويش اجرا كنيد و در كار خدا بسخن كسان گوش مدهيد.

437-: أكبر أمّتي الّذين لم يعطوا فيبطروا و لم يقتر عليهم فيسألوا.

بزرگترين افراد امت من آنها هستند كه نه چندان توانگرند كه خود را گم كنند و نه چندان فقيرند كه دست بسؤال گشايند.

438-: أكبر الكبائر الإشراك باللّٰه و قتل النّفس و عقوق الوالدين و شهادة الزور.

بزرگترين گناهان بزرگ شرك بخدا و قتل نفس و بد رفتارى با پدر و مادر و شهادت دروغ است.

439-: أكبر الكبائر سوء الظّنّ باللّٰه.

بدترين گناهان بزرگ بدگمانى بخداست.

ص: 236

440-: أكثر خطايا ابن آدم في لسانه.

بيشتر گناهان فرزند آدم از زبان اوست.

441-: أكثر النّاس ذنوبا يوم القيامة أكثرهم كلاما فيما لا يعنيه.

در روز رستاخيز از همۀ مردم گناه آن كس بيشتر است كه بيشتر از همه در چيزهائى كه بدو مربوط نيست سخن گويد.

442-: أكثر النّاس قيمة أكثرهم علما.

هر كه بدانش از ديگران پيش تر است،قيمتش از ديگران بيشتر است.

443-: أكثر ذكر الموت فإنّ ذكره يسلّيك ممّا سواه.

مرگ را بسيار بخاطر بياور زيرا ياد مرگ ترا از رنج هاى ديگر تسليت مى دهد.

444-: أكثروا ذكر الموت فإنّه يمحّص الذّنوب و يزهّد في الدّنيا فإن ذكرتموه عند الغنى هدمه و إن ذكرتموه عند الفقر أرضاكم بعيشكم.

مرگ را بسيار به ياد آريد زيرا ياد مرگ گناهان را پاك مى كند و حرص دنيا را كم مى كند،اگر مرگ را بهنگام توانگرى به ياد آريد اهميت آن را كم ميكند و اگر بهنگام تنگدستى ياد كنيد، شما را از زندگى تان خشنود مى سازد.

ص: 237

445-: أكثروا من الإخوان فإنّ ربّكم حييّ كريم يستحيي أن يعذّب عبده بين إخوانه يوم القيمة.

دوست بسيار گيريد زيرا خداى شما با حيا و بخشنده است و شرم دارد كه روز رستاخيز بنده خود را ميان برادرانش عذاب كند.

446-: أكثر من الدّعاء فإنّ الدّعاء يردّ القضاء.

بسيار دعا كن كه دعا قضا را دفع ميكند.

447-: أكثروا من ذكر هادم اللّذّات فإنّه لا يكون في كثير إلاّ قلّله و لا في قليل إلاّ أجزله.

مرگ را بسيار بياد آريد زيرا ياد مرگ بسيار را كم و كم را كافى جلوه مى دهد.

448-: أكرموا الشّهود فإنّ اللّٰه يستخرج بهم الحقوق و يدفع بهم الظّلم.

شاهدان را گرامى شماريد زيرا خدا حقوق كسان را بوسيلۀ آنان احقاق ميكند و ستم را بوسيلۀ آنها دفع مى نمايد.

449-: أكرم النّاس أتقاهم.

بزرگوارتر از همۀ مردم كسى است كه پرهيزكارتر است.

450-: أكرموا العلماء فإنّهم ورثة الأنبياء فمن أكرمهم فقد أكرم اللّٰه و رسوله.

دانشمندان را گرامى داريد كه آنها وارثان پيغمبرانند و هر كه

ص: 238

آنها را عزيز دارد خدا و پيغمبر را عزيز داشته است.

451-: أكرموا أولادكم و أحسنوا آدابهم.

فرزندان خود را گرامى شماريد و نيكو تربيتشان كنيد.

452-: أكرموا الخبز فإنّ اللّٰه أنزله من بركات السّماء و أخرجه من بركات الأرض.

نان را گرامى شماريد زيرا خداوند آن را از بركات آسمان فرو فرستاده و از بركات زمين بيرون آورده است.

453-: اكلفوا من العمل ما تطيقون فإنّ اللّٰه لا يملّ حتّى تملّوا و إنّ أحبّ العمل إلى اللّٰه تعالى أدومه و إن قلّ.

بقدر توانائى خود عبادت كنيد زيرا وقتى شما ملول شديد خدا نيز ملول مى شود،در نظر خدا بهترين كارها آنست كه بادوامتر است اگر چه اندك باشد.

454-: أكمل المؤمنين إيمانا أحسنهم خلقا و خياركم خياركم لنسائهم.

كامل ترين مؤمنان آن است كه خلقش نيك تر است و از همۀ شما نيك تر كسانى هستند كه براى زنان خود نيكترند.

455-: ألا أخبرك بأهل النّار؟كلّ جعظريّ جوّاظ مستكبر جمّاع منوع.

مى خواهى تو را از اهل جهنم خبر دهم؟هر كس كه خود پسند و خود خواه و متكبر و حريص و بخيل باشد.

ص: 239

456-: ألا أخبرك بخير ما يكنز المرء؟..المرأة الصّالحة إذا نظر إليها سرّته و إذا أمرها أطاعته و إذا غاب عنها حفظته.

ميخواهى ترا از بهترين گنجينۀ مرد خبر دهم؟زن پارسا كه وقتى بدو نگرد مسرور شود و همين كه بدو فرمان دهد اطاعت كند و هنگام غيبت امانت او را محفوظ دارد.

457-: ألا أخبرك عن ملوك الجنّة؟ رجل ضعيف مستضعف ذو طمرين لا يؤبه له لو أقسم على اللّٰه لأبرّه.

ميخواهى ترا از پادشاهان بهشت خبر دهم؟مرد ضعيف و ناتوان و ژنده پوش كه هيچ كس بدو اعتنا نكند و اگر قسم خورد كه چيزى واقع مى شود خداوند قسم او را راست كند.

458-: ألا أخبركم بأفضل من درجة الصّيام و الصّلوة و الصّدقة؟ صلاح ذات البين فإنّ فساد ذات البين هي الحالقة.

ميخواهيد شما را از چيزى كه بهتر از روزه و نماز و صدقه است خبر دهم؟اصلاح ميان كسان،زيرا فساد ميان كسان مايه هلاك است.

459-: ألا أخبركم بمن يحرم عليه النّار غدا؟على كلّ هيّن ليّن قريب سهل.

ميخواهيد شما را خبر دهم كه فردا آتش بر چه كس حرام است؟ هر كس كه ملايم و نرم و زودجوش و آسان گير باشد.

ص: 240

460-: ألا أخبركم بنسائكم من أهل الجنّة؟الودود الولود العئود الّتي إذا ظلمت قالت هذه يدي في يدك لا أذوق غمضا حتّى ترضى.

مى خواهيد شما را از زنانى كه اهل بهشتند خبر دهم؟زن وفادارى كه فرزند زياد آورد و زود آشتى كند و همين كه بدى كرد گويد اين دست من در دست توست چشم بر هم نمى گذارم تا از من راضى شوى.

461-: ألا أخبركم بخيركم من شرّكم؟خيركم من يرجى خيره و يؤمن شرّه و شرّكم من لا يرجى خيره و لا يؤمن شرّه.

مى خواهيد شما را از بدان و نيكان تان خبر دهم؟بهترين شما كسى است كه بخيرش اميد توان داشت و از شرش امان توان يافت و بدترين شما كسى است كه بخيرش اميد و از شرش امان نيست.

462-: ألا أخبركم بأيسر العبادة و أهونها على البدن؟الصّمت و حسن الخلق.

ميخواهيد شما را بعبادتى كه از همۀ عبادتها بر بدن آسانتر است خبر دهم؟سكوت و نيكخوئى.

463-: ألا أدلّكم على أشدّكم؟ أملككم عند الغضب.

مى خواهيد شما را بآن كس كه از همه زورمندتر است رهبرى كنم؟ آنكه هنگام خشم بهتر خود را نگاه مى دارد.

ص: 241

464-: ألا أنبئك بشرّ النّاس؟من أكل وحده و منع رفده و سافر وحده و ضرب عبده،ألا أنبئك بشرّ من هذا؟من يخشى شرّه و لا يرجى خيره ألا أنبئك بشرّ من هذا؟من باع آخرته بدنيا غيره ألا أنبئك بشرّ من هذا؟من أكل الدّنيا بالدّين.

ميخواهى ترا از كسى كه از همۀ مردم بدتر است خبر دهم؟.، آن كس كه تنها غذا خورد و بكسى چيزى ندهد و تنها سفر كند و بندۀ خويش را بزند،ميخواهى ترا از كسى كه بدتر از اوست خبر دهم؟ آنكه از شر او بترسند و بخيرش اميد نداشته باشند ميخواهى ترا از كسى كه بدتر از اوست خبر دهم؟ آنكه آخرت خويش را بدنياى ديگرى فروشد ميخواهى ترا از كسى كه بدتر از اوست خبر دهم؟آنكه بوسيلۀ دين از دنيا بهره مند شود.

465-: ألا أعلّمك خصلات ينفعك اللّٰه تعالى بهنّ؟عليك بالعلم فإنّ العلم خليل المؤمن و الحلم وزيره و العقل دليله و العمل قيّمه و الرّفق أبوه و اللّين أخوه و الصّبر أمير جنوده.

مى خواهى صفاتى بتو بياموزم كه خداوند ترا بآنها منتفع سازد؟ دانش آموز كه دانش دوست مؤمن است و بردبارى پشتيبان او و عقل رهبر و عمل قيم و مدارا پدر و ملايمت برادر اوست و صبر امير سپاه وى بشمار ميرود.

ص: 242

466-: ألا إنّ الغضب جمرة توقد في جوف ابن آدم ألا ترون إلى حمرة عينيه و انتفاخ أوداجه فإذا وجد أحدكم شيئا من ذلك فالأرض الأرض.

بدانيد كه خشم آتشى است كه در دل انسان مشتعل مى شود؛مگر نمى بينيد كه بهنگام خشم چشمهاى او سرخ و رگهايش متورم مى شود وقتى يكى از شما چنين شد روى زمين روى زمين!.

467-: ألا إنّ النّاس من آدم و آدم من تراب و أكرمهم عند اللّٰه أتقاهم.

بدانيد كه مردم از آدم پديد آمده اند و آدم از خاك و بزرگوار ترين مردم در نظر خدا پرهيزكار ترين آنهاست.

468-: ألا إنّ بني آدم خلقوا على طبقات شتّى،منهم من يولد مؤمنا و يحيا مؤمنا و يموت مؤمنا و منهم من يولد كافرا و يحيا كافرا و يموت كافرا و منهم من يولد كافرا و يحيا كافرا و يموت مؤمنا.

بدانيد كه مردم بر طبقات مختلف آفريده شده اند بعضى مؤمن متولد مى شوند و مؤمن زندگى ميكنند و مؤمن مى ميرند.بعضى ديگر كافر متولد مى شوند و كافر زندگى ميكنند و كافر ميميرند بعضى كافر متولد ميشوند و كافر زندگى ميكنند ولى مؤمن ميميرند.

469-: ألا إنّ خير الرّجال من كان بطيء الغضب سريع الرّضا و شرّ الرّجال من كان سريع الغضب بطيء الرّضا،فإذا كان الرّجل بطيء الغضب بطيء الفيء و سريع الغضب سريع الفيء فإنّها بها.

بدانيد كه بهترين مردان آنست كه دير بخشم آيد و آسان خشنود

ص: 243

شود و بدترين مردان آنست كه زود بخشم آيد و دير خشنود شود،اگر مردى دير بخشم آيد و دير خشنود شود يا زود بخشم آيد و زود خشنود شود آنهم چيزيست.

470-: ألا إنّ خير التّجار من كان حسن القضاء حسن الطّلب و شرّ التّجّار من كان سيّئ القضاء سيّئ الطّلب فإذا كان الرّجل حسن القضاء سيّئ الطّلب أو كان سيّئ القضاء حسن الطّلب فإنّها بها.

بدانيد كه بهترين تاجران كسى است كه خوش پرداخت و خوش طلب باشد و بدترين تاجران كسى است كه بد پرداخت و بد طلب باشد اگر مردى خوش پرداخت و بد طلب يا بد پرداخت و خوش طلب باشد آنهم چيزيست.

471-: ألا إنّ عمل أهل الجنّة حزن بربوة ألا إنّ عمل أهل النّار سهل بسهوة.

بدانيد كه كار اهل بهشت مانند آنست كه از راه سختى بر تپه مرتفعى بالا روند و كار اهل جهنم مانند آنست كه در سراشيب زمين هموارى راه سپرند.

472-: ألا ربّ مكرّم لنفسه و هو لها مهين ألا ربّ مهين لنفسه و هو لها مكرّم.

چه بسيار كسان كه خود را عزيز

ص: 244

ميكنند و بحقيقت خوار مى كنند و چه بسيار كسانى كه خود را خوار ميكنند و بحقيقت عزيز مى كنند.

473-: ألا ربّ شهوة ساعة أورثت حزنا طويلا.

رنج طولانى شده است.

474-: ألا ربّ قائم ليس له من القيام إلاّ السّهر و ربّ صائم ليس له من صيامه إلاّ الجوع و العطش.

چه بسيار كسان كه هنگام شب براى نماز بر مى خيزند و از كار خود جز بيدارى ثمرى نمى برند و چه بسيار كسانى كه روزه مى گيرند و از روزۀ خويش جز گرسنگى و تشنگى سودى نمى برند.

475-: ألا و إنّ في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كلّه و إذا فسدت فسد الجسد كلّه ألا و هي القلب.

بدانيد كه در تن قطعۀ گوشتى است كه اگر صالح بود تمام تن بصلاح آيد و اگر فاسد بود تمام تن بفساد گرايد،بدانيد كه آن قلب است.

476-: ألا يا ربّ نفس طاعمة ناعمة في الدّنيا جائعة عارية يوم القيامة.ألا يا ربّ نفس جائعة عارية في الدّنيا طاعمة ناعمة يوم القيامة.

چه بسيار كسان كه در اين جهان سير و خوشند و در روز رستاخيز گرسنه و برهنه اند و چه بسيار كسان كه در اين جهان گرسنه و

ص: 245

برهنه اند و روز رستاخيز سير و خوشند.

477-: ألا لا يمنعنّ رجلا مخافة النّاس أن يقول الحقّ إذا علمه.

كسى كه سخن حقى مى داند نبايد از بيم مردم از گفتن آن خوددارى كند.

478-: ألا لا يخلونّ رجل بامرأة إلاّ كان ثالثهما الشّيطان.

بدانيد كه هيچ مردى با زن نامحرم خلوت نمى كند جز آنكه سومى آنها شيطان است.

479-: البس جديدا و عش حميدا.

لباس نو بپوش و نيك نام بزى.

480-: التمسوا الجار قبل شرى الدّار و الرّفيق قبل الطّريق.

پيش از خريدن خانه همسايه بجوئيد و پيش از سفر رفيق بيابيد.

481-: التمسوا الرّزق بالنّكاح.

بوسيلۀ زناشوئى روزى بجوئيد.

482-: التمس و لو خاتما من حديد.

انگشترى داشته باش اگر چه از آهن باشد.

483-: ألزموا الجهاد تصحّوا و تستغنوا.

جهاد كنيد تا سالم باشيد و بى نياز شويد.

ص: 246

484-: اللّٰه اللّٰه فيما ملكت أيمانكم ألبسوا ظهورهم.و أشبعوا بطونهم و ألينوا لهم القول.

در رفتار با بندگان خود خدا را در نظر داشته باشيد،تنشان را به پوشانيد و شكمشان را سير كنيد و با آنها بملايمت سخن گوئيد.

485-: اللّٰه اللّٰه فيمن ليس له ناصر إلاّ اللّٰه.

در بارۀ كسى كه جز خدا ياورى ندارد خدا را در نظر داشته باشيد.

486-: اللّٰه في عون العبد ما كان العبد في عون أخيه.

تا هنگامى كه شخص بيارى برادر خويش مى پردازد خداوند ياور اوست.

487-: اللّٰه مع القاضي ما لم يجر فإذا جار تخلّى اللّٰه عنه و لزمه الشّيطان.

خداوند يار قاضى است تا موقعى كه ستم نكند،وقتى ستم كرد خدا او را رها ميكند و شيطان قرين او مى شود.

488-: اللّهمّ اجعل أوسع رزقك عليّ عند كبر سنّي و انقطاع عمري.

خدايا روزى مرا هنگام پيرى و واپسين زندگانى بيشتر از مواقع ديگر وسعت ببخش.

489-: اللّهمّ اجعلني أخشاك حتّى كأني أراك و اسعدني بتقواك و لا تشقني بمعصيتك و خر لي في قضائك و بارك لي في قدرك حتّى لا أحبّ تعجيل ما أخّرت و لا تأخير ما عجّلت و اجعل غناي في نفسي.

خدايا مرا چنان از ذات خود ترسان كن كه گوئى ترا مى بينم و

ص: 247

مرا بپرهيزكارى خود خوشبخت كن و بنافرمانى خود بدبخت مكن قضاى خود را براى من انتخاب كن و تقدير خود را بر من مبارك كن كه نخواهم آنچه را مؤخر كرده اى مقدم كنى يا آنچه را مقدم داشته اى مؤخر كنى و ثروت مرا در روحم مستقر كن.

490-: اللّهمّ اجعلني شكورا و اجعلني صبورا و اجعلني في عيني صغيرا و في أعين النّاس كبيرا.

خداوندا مرا شاكر و صابر كن و مرا در چشم خويش خوار و در نظر مردم بزرگوار كن.

491-: اللّهمّ اجعلني من الّذين إدا أحسنوا استبشروا و إذا أساؤا استغفروا.

خدايا مرا از جملۀ كسانى قرار ده كه وقتى نيكى كنند خوشحال ميشوند و وقتى بد كنند آمرزش مى طلبند.

492-: اللّهمّ اغفر لي ذنبي و وسّع لي في داري و بارك لي في رزقي.

خدايا گناه مرا ببخش و خانۀ مرا وسعت بخش و روزى مرا افزون كن.

493-: اللّهمّ أحسن عاقبتنا في الامور كلّها و أجرنا من خزي الدّنيا و عذاب الآخرة.

خدايا در همۀ كارها عاقبت ما را بخير كن و ما را از خوارى دنيا و

ص: 248

عذاب آخرت نگهدار.

494-: اللّهمّ احفظني بالإسلام قائما و احفظني بالإسلام قاعدا و احفظني بالإسلام راقدا و لا تشمت بي عدوّا و لا حاسدا اللّهمّ إنّي أسألك من كلّ خير خزائنه بيدك و أعوذ بك من كلّ شرّ خزائنه بيدك.

خدايا مرا هنگام خفتن و ايستادن و نشستن بوسيلۀ اسلام حفظ كن و مرا به سرزنش دشمن و حسود مبتلا مساز،خدايا همۀ نيكى هائى كه گنجينۀ آن را بدست دارى از تو مى خواهم و از همۀ بديهائى كه گنجينه آن را بدست دارى بتو پناه مى برم.

495-: اللّهمّ أحيني مسكينا و توفّني مسكينا و احشرني في زمرة المساكين و إنّ أشقي الأشقياء من اجتمع عليه فقر الدّنيا و عذاب الآخرة.

خدايا مرا در زندگى فقير دار و فقير بميران و در صف فقيران محشور ساز،بدبخت تر از همۀ بدبختان كسى است كه فقر دنيا و عذاب آخرت را با هم داشته باشد.

496-: اللّهمّ أصلح ذات بيننا و ألّف بين قلوبنا و اهدنا سبل السّلام و نجّنا من الظّلمات إلى النّور و جنّبنا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن.اللّهمّ بارك لنا في أسماعنا و أبصارنا و قلوبنا و أزواجنا و ذرّيّاتنا و تب علينا إنّك أنت التّوّاب الرّحيم.

خدايا ميان ما را اصلاح ده و دلهاى ما را متفق ساز و ما را بآرامش هدايت كن و از تاريكى ها بسوى روشنى رهائى بخش و از زشتى هاى

ص: 249

آشكار و نهان دور ساز،خدايا گوشها و چشمها و دلها و زنها و فرزندان ما را مبارك گردان و توبۀ ما را بپذير زيرا تو توبه پذير و مهربانى.

497-: اللّهمّ ارزقني عينين هطّالتين تشفيان القلب بذروف الدّموع من خشيتك قبل أن تكون الدّموع دما و الأضراس جمرا.

خدايا مرا دو چشم اشگبار بخش كه دل را از ريزش اشگهائى كه از بيم تو ميريزد شفا بخشند پيش از آن كه اشگها خون و دندان ها آتش شود.

498-: اللّهمّ أصلح لي ديني الّذي هو عصمة أمري.و أصلح لي دنياي الّتي فيها معاشي و أصلح لي آخرتي الّتي فيها معادي و اجعل الحياة زيادة لي في كلّ خير و اجعل الموت راحة لي من كلّ شرّ.

خدايا دين مرا كه حافظ كار من است و دنياى مرا كه زندگى من در آنست و آخرت مرا كه باز گشتم بسوى آنست بصلاح آر زندگى را براى من مايۀ افزايش نيكيها ساز و مرگ را براى من مايه آسايش از بديها كن.

ص: 250

499-: اللّهمّ أعنّي على غمرات الموت و سكرات الموت.

خدايا مرا بر تحمل سختيها و رنجهاى مرگ كمك كن.

500-: اللّهمّ اغفر لي ذنبي و وسّع لي في داري و بارك لي في رزقى.

خدايا گناه مرا ببخش و خانه ام را وسعت بخش و روزى مرا بركت ده.

501-: اللّهمّ اغفر لي خطيئتي و جهلي و إسرافي في أمري و ما أنت أعلم به منّي.اللّهمّ اغفر لي خطئي و عمدي و هزلي و جدّي و كلّ ذلك عندي.اللّهمّ اغفر لي ما قدّمت و ما أخّرت و ما أسررت و ما أعلنت.

خدايا از گناه و جهالت و افراط كارى من و آنچه بهتر از من ميدانى در گذر خدايا خطا و عمد و شوخى و جدى من همه را ببخش خدايا گناهان سابق و لاحق و نهان و عيان مرا عفو كن.

502-: اللّهمّ أغننى بالعلم و زيّنّي بالحلم و أكرمني بالتّقوى و جمّلني بالعافية.

خدايا مرا بعلم توانگر ساز و بحلم زينت بخش و بتقوى عزيز كن و بعافيت زيبائى ده.

503-: اللّهمّ اقسم لنا من خشيتك ما تحول بيننا و بين معاصيك و من طاعتك ما تبلغنا به جنّتك و من اليقين ما يهوّن علينا مصيبات الدّنيا.و متّعنا بأسماعنا و أبصارنا و قوّتنا ما أحييتنا و اجعله الوارث منّا و اجعل ثارنا على من ظلمنا و انصرنا على من عادانا و لا تجعل مصيبتنا في ديننا و لا تجعل الدّنيا أكبر همّنا و لا مبلغ علمنا و لا تسلّط علينا من لا يرحمنا.

خدايا از ترس خود آنقدر نصيب ما ساز كه ميان ما و نافرمانى تو حايل شود و از اطاعت خود آنقدر

ص: 251

كه ما را ببهشت برساند و از يقين آنقدر كه مصيبت هاى جهان را بر ما آسان كند و ما را تا هنگامى كه زنده ميدارى از چشم و گوش و نيروى خود بهره ور ساز و آن را تا آخرين لحظه براى ما محفوظ دار و انتقام ما را از كسانى كه بما ستم كرده اند بگير و ما را بر كسانى كه با ما دشمنى ميكنند فيروز ساز و مصيبت ما را در دينمان قرار مده و كار دنيا را بزرگترين غم ما و نهايت دانشمان مساز و كسى را كه بر ما رحم نميكند بما مسلط مگردان.

504-: اللّهمّ أنت خلقت نفسي و أنت توفّيها لك مماتها و محياها إن أحييتها فاحفظها و إن أمتّها فاغفر لها.اللّهمّ إنّي أسألك العافية.

خدايا تو جان مرا آفريدى و تو آن را ميگيرى زندگى و مرگ آن متعلق بتو است اگر زنده اش داشتى محفوظش دار و اگر دچار مرگش ساختى بر او ببخش.خدايا من از تو عافيت ميخواهم.

505-: اللّهمّ انفعني بما علّمتني و علّمني ما ينفعني و زدني علما.

خدايا مرا بآنچه تعليم داده اى

ص: 252

منتفع كن و آنچه را براى من نافع است بمن بياموز و دانش مرا فزون كن.

506-: اللّهمّ إنّي أسألك الهدى و التّقى و العفاف و الغنى.

خدايا من از تو هدايت و تقوى و عفت و بى نيازى ميخواهم.

507-: اللّهمّ إنّي أسألك صحّة في إيمان و إيمانا في حسن خلق و نجاحا يتبعه فلاح.

خدايا من از تو صحتى ميخواهم كه قرين ايمان باشد و ايمانى كه با نيك خوئى همراه باشد و موفقيتى كه رستگارى دنبال آن باشد.

508-: اللّهمّ إنّي أسألك من الخير كلّه ما علمت و ما لم أعلم و اعوذ بك من الشّرّ كلّه ما علمت منه و ما لم أعلم.

خدايا من نيكى هائى را كه مى دانم و نميدانم از تو ميخواهم و از بديهائى كه ميدانم و نمى دانم بتو پناه ميبرم.

509-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من البرص و الجنون و الجذام و من سيّئ الأسقام.

خدايا من از برص و ديوانگى و خوره و امراض بد بتو پناه مى برم.

ص: 253

110-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من العجز و الكسل و الجبن و البخل و الهرم و القسوة و الغفلة و العيلة و الذّلّة و المسكنة و أعوذ بك من الفقر و الكفر و الفسوق و الشّقاق و النّفاق و السّمعة و الرّياء و أعوذ بك من الصّمم و البكم و الجنون و الجذام و البرص و سيّئ الأسقام.

خدايا من از ناتوانى و تنبلى و ترس و بخل و پيرى و سنگدلى و غفلت و تنگدستى و ذلت و مستمندى بتو پناه ميبرم و از فقر و كفر و فسق و اختلاف و نفاق و ريا بتو پناه مى برم و از كرى و گنگى و ديوانگى و خوره و برص و امراض بد بتو پناه ميبرم.

511-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من العجز و الكسل و الجبن و البخل و الهرم و أعوذ بك من عذاب القبر و أعوذ بك من عذاب النّار و أعوذ بك من فتنة المحيا و الممات.

خدايا از ناتوانى و تنبلى و ترس و بخل و پيرى بتو پناه ميبرم و از عذاب قبر بتو پناه ميبرم و از عذاب جهنم بتو پناه ميبرم و از رسوائى در زندگى بتو پناه ميبرم.

ص: 254

112-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من الفقر و القلّة و الذّلّة و أعوذ بك من أن أظلم أو أظلم.

خدايا از فقر و تنگدستى و ذلت بتو پناه ميبرم و از ستمكشى و ستمگرى بتو پناه مى برم.

113-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من الكسل و الهرم و المأثم و المغرم و من فتنة القبر و عذاب القبر و من فتنة النّار و عذاب النّار و من شرّ فتنة الغنى و أعوذ بك من فتنة الفقر.

خدايا از تنبلى و پيرى و گناه و قرض و بليه قبر و عذاب قبر و رسوائى جهنم و بليه جهنم و عذاب جهنم و بليه ثروت و بليه فقر بتو پناه ميبرم.

114-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من جار السّوء في دار المقامة فإنّ جار البادية يتحوّل.

خدايا از همسايۀ بد در خانه اقامت بتو پناه مى برم زيرا همسايۀ صحرا بزودى تغيير مى يابد.

115-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من خليل ماكر عيناه ترياني و قلبه يرعاني إن رأى حسنة دفنها و إن رأى سيّئة أذاعها.

خداوندا بتو پناه مى برم از دوست حيله باز كه ديدگانش مرا ميبيند و دلش مراقب منست،اگر نيكى به بيند مستور سازد و اگر بدى ببيند مشهور سازد.

ص: 255

116-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من زوال نعمتك و تحوّل عافيتك و فجأة نقمتك و جميع سخطك.

خدايا از زوال نعمت و تغيير عافيت و غضب ناگهانى و همۀ چيزهائى كه مايه ناخشنودى تو است بتو پناه ميبرم.

117-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من علم لا ينفع و عمل لا يرفع،و دعاء لا يسمع.

خدايا از دانشى كه سود ندهد و عملى كه مقبول نيفتد و دعائى كه شنيده نشود بتو پناه ميبرم.

118-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من علم لا ينفع و قلب لا يخشع و دعاء لا يسمع و نفس لا تشبع أعوذ بك اللّهمّ من شرّ هؤلاء الأربع.

خدايا از دانشى كه سود ندهد و دلى كه سوز ندارد و دعائى كه شنيده نشود و نفسى كه سيرى نپذيرد بتو پناه ميبرم خدايا از اين چهار چيز بتو پناه ميبرم.

119-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من غلبة الدّين و غلبة العدوّ و شماتة الأعداء.

خدايا از چيرگى قرض و غلبۀ دشمن و سرزنش مخالفان بتو پناه ميبرم.

520-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من فتنة النّساء و أعوذ بك من عذاب القبر.

خدايا از فتنۀ زنان بتو پناه ميبرم و از عذاب قبر بتو پناه ميبرم.

ص: 256

521-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من منكرات الأخلاق و الأعمال و الأهواء و الأدواء.

خدايا از اخلاق بد و اعمال بد و هوسهاى بد و مرضهاى بد بتو پناه مى برم.

522-: اللّهمّ إنّي أعوذ بك من يوم السّوء و من ليلة السّوء و من ساعة السّوء و من صاحب السّوء و من جار السّوء في دار المقامة.

خدايا از روز بد و شب بد و ساعت بد و يار بد و همسايه بد در خانه اقامت بتو پناه مى برم.

523-: اللّهمّ بارك لامّتي في بكورها.

خدايا سحر خيزى را بر امت من مبارك ساز.

524-: اللّهمّ بعلمك الغيب و قدرتك على الخلق أحيني ما علمت الحياة خيرا لي و توفّني إذا علمت الوفاة خيرا لي، اللّهمّ و أسألك خشيتك في الغيب و الشّهادة و أسألك كلمة الإخلاص في الرّضا و الغضب و أسألك القصد في الفقر و الغنى.

خدايا ترا به غيب دانى و قدرتى كه بر آفرينش دارى سوگند مى دهم تا موقعى كه زندگى را براى من بهتر ميدانى مرا زنده نگهدار و موقعى كه مرگ را براى من بهتر ميدانى مرا بميران خدايا از تو مى خواهم كه ترس خود را در آشكار و نهان نصيب من كنى و در حال خشنودى و خشم كلمۀ اخلاص را

ص: 257

بزبان من جارى نمائى و در حال فقر و توانگرى ميانه روى را شعار من سازى.

525-: اللّهمّ ربّنا آتنا في الدّنيا حسنة و في الآخرة حسنة و قنا عذاب النّار.

خدايا پروردگارا،در دنيا و آخرت بما نيكى بخش،و ما را از عذاب جهنم محفوظ دار.

526-: اللّهمّ زدنا و لا تنقصنا و أكرمنا و لا تهنّا،و أعطنا و لا تحرمنا و آثرنا و لا تؤثر علينا و أرضنا و ارض عنّا.

خدايا ما را بيفزاى و دچار نقص مساز ما را گرامى دار و خوار مكن ما را عطا ده و محروم مساز و ما را برترى ده و كسى را بر ما برترى مده ما را خشنود ساز و از ما خشنود باش.

527-: اللّهمّ عافني في بدني.اللّهمّ عافني في سمعي.اللّهمّ عافني في بصري.اللّهمّ إنّي أعوذ بك من الكفر و الفقر.اللّهمّ إنّي أعوذ بك من عذاب القبر، لا إله إّلا أنت.

خدايا تن مرا سالم دار خدايا گوش مرا سالم دار خدايا چشم مرا سالم دار خدايا از كفر و فقر بتو پناه مى برم،خدايا از عذاب قبر بتو پناه ميبرم،خدائى جز تو نيست.

528-: اللّهمّ كما حسّنت خلقي فحسّن خلقي.

خدايا چنان كه صورت مرا نيك كردى سيرتم را نيز نيك كن.

ص: 258

529-: اللّهمّ لا تكلني إلى نفسي طرفة عين و لا تنزع منّي صالح ما أعطيتني.

خداوندا يك لحظه مرا بخودم وامگذار و چيزهاى خوبى كه بمن بخشيده اى از من باز مگير.

530-: اللّهمّ من ولي من أمر أمّتي شيئا فشقّ عليهم فاشقق عليه و من ولي من أمر أمّتي شيئا فرفق بهم فارفق به.

خدايا هر كس عهده دار كار امت من شد و بر آنها سخت گرفت بر او سخت گير و هر كس عهده دار كار امت من شد و با آنها مدارا كرد با او مدارا كن.

531-: الهوا و العبوا فإنّي أكره أن يرى في دينكم غلظة.

تفريح كنيد و بازى كنيد زيرا دوست ندارم كه در دين شما خشونتى ديده شود.

532-: أما إنّ العريف يدفع في النّار دفعا.

شخص غيب گو در جهنم رانده مى شود.

533-: أما إنّ ربّك يحبّ المدح.

پروردگار تو ستايش را دوست دارد.

534-: أما ترضى إحداكنّ أنّها إذا كانت حاملا من زوجها و هو عنها راض أنّ لها مثل أجر الصّائم القائم في سبيل اللّٰه فإذا وضعت لم يخرج من لبنها جرعة و لم يمصّ من ثديها مصّة إلاّ كان لها بكلّ جرعة و بكلّ مصّة حسنة،فإن أسهرها ليلة كان لها مثل أجر سبعين رقبة تعتقهم في سبيل اللّٰه.

آيا خشنود نيستيد كه وقتى يكى از شما از شوهر خود آبستن است و شوهرش از او خشنود است ثواب كسى دارد كه روز روزه

ص: 259

گيرد و شب براى عبادت خداى بپا خيزد و هنگامى كه بار گذارد هر جرعه اى كه از شير او درآيد و هر دفعه كه پستان او مكيده شود براى هر جرعه شير و هر مكيده شدن پستان ثوابى دارد،و اگر براى مراقبت طفل خود شبى بيدار ماند پاداش او چنانست كه هفتاد بنده در راه خدا آزاد كرده باشد.

535-: أما علمت أنّ الإسلام يهدم ما كان قبله و أنّ الهجرة تهدم ما كان قبلها و أنّ الحجّ يهدم ما كان قبله؟.

آيا نميدانى كه اسلام آنچه را پيش از آن بوده محو ميكند و هجرت آنچه را پيش از آن رخ داده از ميان مى برد و حج آنچه را پيش از آن بوده نابود ميسازد.

536-: أما أهل النّار الّذين هم أهلها فإنّهم لا يموتون فيها و لا يحيون و لكن ناس أصابتهم النّار بذنوبهم فأماتتهم إماتة حتى إذا كانوا فحما أذن بالشّفاعة فجيء بهم ضبائر ضبائر فبثّوا على أنهار الجنّة ثمّ قيل يا أهل الجنّة أفيضوا عليهم فينبتون نبات الحبّة تكون في حميل السّيل.

جهنميان كه در جهنم ماندنى هستند در آن مرگ و زندگى ندارند ولى مردمى كه بواسطه گناهان خود جهنمى شده اند در جهنم مى ميرند و همين كه ذغال شدند اجازه شفاعت داده مى شود و آنها را گروه گروه مى آورند و بكنار

ص: 260

نهرهاى بهشت مياندازند سپس به بهشتيان گويند آب بر آنها بريزيد و آنها چون دانه اى كه در گذرگاه سيل باشد از نو ميرويند.

537-: أمّا بعد ألا أيّها النّاس فإنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فاجيب و أنا تارك فيكم ثقلين أوّلهما كتاب اللّٰه فيه الهدى و النّور من استمسك به و أخذ به كان على الهدى و من أخطأه ضلّ فخذوا بكتاب اللّٰه تعالى و استمسكوا به و أهل بيتي أذكّركم اللّٰه في أهل بيتي.أذكّركم اللّٰه في أهل بيتي.

اما بعد اى مردم من بشرى هستم كه نزديكست فرستادۀ خدا پيش من آيد و دعوت او را اجابت كنم دو چيز سنگين ميان شما ميگذارم يكى كتاب خداوند كه در آن هدايت و نور است و هر كس بدان چنگ زند و آن را بگيرد قرين هدايت است و هر كس آن را رها كند گم راه مى شود،كتاب خدا را بگيريد و بدان چنگ زنيد؛و خانوادۀ من،در بارۀ خانواده ام خدا را بياد شما مى آورم در باره خانواده ام خدا را بياد شما مى آورم،.

538-: أمّا بعد فإنّ الدّنيا خضرة حلوة و إنّ اللّٰه مستخلفكم فيها فناظر كيف تعملون فاتّقوا الدّنيا و اتّقوا النّساء فإنّ أوّل فتنة بني إسرائيل كان في النّساء.

اما بعد دنيا سبز و شيرين است و خداوند شما را در آن جاى داده

ص: 261

و نگران است كه چگونه رفتار ميكنيد،از دنيا بپرهيزيد و از زنان نيز بپرهيزيد زيرا نخستين گمراهى يهودان در خصوص زنان بود.

539-: أما بعد فما بال العامل نستعمله فيأتينا فيقول هذا من عملكم و هذا أهدي إليّ،أفلا قعد في بيت أبيه و أمّه فينظر هل يهدى له أم لا؟.

اما بعد چرا كسى كه ما كارى بدو ميسپاريم،وقتى از مأموريت خود بيايد گويد اينها را براى شما وصول كردم و اينها را بمن هديه داده اند،چرا در خانۀ پدر و مادر خود ننشست تا ببيند هديه اى باو ميدهند يا نه؟.

540-: امرأة ولود أحبّ إلى اللّٰه تعالى من امرأة حسناء لا تلد إنّي مكاثر بكم الامم يوم القيامة.

زنى كه فرزند بسيار آرد در پيش خداوند از زن زيبائى كه فرزند نمى آرد بهتر است من در روز قيامت بفزونى شما افتخار مى كنم.

541-: أمر بين أمرين و خير الامور أوساطها.

راهى ميان افراط و تفريط است و بهترين كارها ميانه رويست.

542-: أمر النّساء إلى آبائهنّ و رضاهنّ السّكوت.

كار زنان بدست پدرهايشانست

ص: 262

و رضايت آنها سكوت است.

543-: أمرت بالسّواك حتّى خشيت أن يكتب عليّ.

مرا آنقدر بمسواك زدن فرمان دادند كه ترسيدم مسواك زدن بر من واجب شود.

544-: أمرت بالسّواك حتّى خفت على أسناني.

مرا آنقدر بمسواك زدن فرمان دادند كه بر دندانهاى خود بيمناك.

545-: أمط الأذى عن طريق المسلمين تكثر حسناتك.

مانع از راه مسلمانان دور كن تا حسنات تو بسيار شود.

546-: أمّك،أمّك،ثمّ أمّك،ثمّ أباك،ثمّ الأقرب فالأقرب.

مادر خود،مادر خود،مادر خود را رعايت كن،سپس پدر خود را و پس از آن كسانى را كه بتو نزديكترند.

547-: املك يدك.

دست خويش را نگهدار.

548-: املك عليك لسانك.

زبان خويش را نگهدار.

549-: إملاء الخير خير من السّكوت و السّكوت خير من إملاء الشّرّ.

القاى خير از خاموشى بهتر و خاموشى از القاى شر برتر است.

ص: 263

550-: أمنك من عتبك.

هر كه ترا سرزنش كرد از كينۀ خويش ايمن ساخت.

551-: أنا أفصح العرب.

من از همۀ مردم عرب فصيح ترم.

552-: أنا الشّاهد على اللّٰه أن لا يعثر عاقل إلا رفعه ثمّ لا يعثر إلاّ رفعه ثمّ لا يعثر إلاّ رفعه ثمّ لا يعثر إلاّ رفعه حتّى يجعل مصيره إلى الجنّة.

من از طرف خدا تعهد ميكنم كه عاقلى نلغزد مگر آنكه خدا او را بلند كند پس از آن نلغزد مگر آنكه او را بلند كند پس از آن نلغزد مگر او را بلند كند پس از آن نلغزد مگر او را بلند كند تا سر انجام او را ببهشت بكشاند.

553-: أنا النّذير و الموت المغير و السّاعة الموعد.

من بيم دهنده ام و مرگ يغماگر است و رستاخيز وعده گاه.

554-: إن أحببتم أن يحبّكم اللّٰه و رسوله فادّوا إذا ائتمنتم و اصدقوا إذا حدّثتم و أحسنوا جوار من جاوركم.

اگر ميخواهيد كه خدا و پيغمبر شما را دوست بدارند وقتى امانتى به شما سپردند رد كنيد و همين كه سخن مى گوئيد راست گوئيد و با همسايگان خود به نيكى رفتار كنيد.

555-: انتظار الفرج بالصّبر عبادة.

انتظار گشايش كه با صبر قرين باشد عبادت است.

556-: انتظار الفرج من اللّٰه عبادة و من رضي بالقليل من الرّزق رضي اللّٰه تعالى منه بالقليل من العمل.

انتظار گشايش از جانب خداوند

ص: 264

عبادتست و هر كه بروزى اندك راضى باشد خداوند از او بعبادت اندك راضى مى شود.

557-: أنتم على بيّنة من ربّكم ما لم تظهر منكم سكرتان سكرة الجهل و سكرة حبّ الدّنيا.

تا هنگامى كه مستى نادانى و مستى دنياپرستى از شما پديدار نشود بخداوند خويش اطمينان داريد.

558-: أنت و ما لك لأبيك.

تو و آنچه دارى متعلق بپدرت هستيد.

559-: أنزلوا النّاس منازلهم من الخير و الشّرّ.

مردم را در مقام خودشان از بدى و نيكى بشناسيد.

560-: إن شئتم أنبأتكم عن الإمارة و ما هي،أوّلها ملامة و ثانيها ندامة و ثالثها عذاب يوم القيامة.

اگر بخواهيد شما را از رياست خبر مى دهم كه چيست،اولين مرحله آن ملامت است و دومين مرحله آن ندامت و سومين مرحله آن عذاب روز قيامت.

561-: أنصر أخاك ظالما أو مظلوما إن يك ظالما فاردده عن ظلمه و إن يك مظلوما فانصره.

برادر خود را يارى كن چه ستمگر باشد و چه ستم ديده اگر

ص: 265

ستمگر است او را از ستم باز دار و اگر ستم ديده است او را يارى كن.

562-: أنظر فإنّك لست بخير من أحمر و لا أسود إلاّ أن تفضله بتقوى.

بنگر كه تو از سرخ پوست و سياه پوست بهتر نيستى جز آنكه در پرهيزكارى از او برتر باشى.

563-: أنظروا إلى من هو أسفل منكم و لا تنظروا إلى من هو فوقكم فإنّه أجدر أن لا تزدروا نعمة اللّٰه عليكم.

به آنكه از شما پائين تر است بنگريد و بآن كه از شما بالاتر است منگريد زيرا بدين وسيله قدر نعمت خدا را بهتر مى دانيد.

564-: أنظر في أيّ نصاب تضع ولدك فإنّ العرق دساس.

بنگر فرزند خود را در كجا قرار ميدهى كه خون تأثير خود را باقى ميگذارد.

565-: أنعم على نفسك كما أنعم اللّٰه عليك.

نعمتى را كه خدا بتو داده از آن بهره برگير.

566-: أنفقي و لا تحصي فيحصى اللّٰه عليك و لا توعي فيوعى اللّٰه عليك.

خرج كن و حساب مكن كه خدا بر تو حساب كند و بخل مورز كه خدا بر تو بخل ورزد.

ص: 266

567-: إن قامت السّاعة و في يد أحدكم فسيلة فإن استطاع أن لا يقوم حتّى يغرسها فليغرسها.

اگر رستاخيز بپاشد و نهالى در دست يكى از شماست اگر ميتواند آن را بكارد بايد بكارد.

568-: أنكحوا فإنّي مكاثر بكم.

زناشوئى كنيد كه من از فزونى شما تفاخر ميكنم.

569-: إنّ آدم قبل أن يصيب الذّنب كان أجله بين عينيه و أمله خلفه فلمّا أصاب الذّنب جعل اللّٰه تعالى أمله بين عينيه و أجله خلفه فلا يزال يؤمّل حتّى يموت.

آدم پيش از آنكه مرتكب گناه شود مرگش جلو چشمش و آرزويش پشت سرش بود و همين كه مرتكب گناه شد خداوند آرزوى او را جلو چشمش و مرگش را پشت سرش قرار داد بدين جهت پيوسته آرزو ميكند تا بميرد.

570-: إنّ أبخل النّاس من بخل بالسّلام و أعجز النّاس من عجز عن الدّعاء.

بخيل ترين مردم آن كس است كه از سلام دادن بخل ورزد و ناتوان ترين مردم كسى است كه از دعا ناتوان باشد.

571-: إنّ ابن آدم لحريص على ما منع.

آدميزاد بر چيزى كه از آن منع شده سخت حريص است.

ص: 267

572-: إنّ أبرّ البرّ أن يصل الرّجل أهل ودّ أبيه بعد أن يولّى الأب.

بهترين نيكى آنست كه مرد پس از مرگ پدر خويش با دوستان او دوستى كند.

573-: إنّ أبغض عباد اللّٰه إلى اللّٰه العفريت النّفريت الّذي لم يرزأ في مال و لا ولد.

منفورترين بندگان خدا بنزد وى شخص سركشى است كه در مال و فرزند مصيبت نديده است.

574-: إنّ إبليس يضع عرشه على الماء، ثمّ يبعث سراياه فأدناهم منه منزلة أعظمهم فتنة يجيء أحدهم فيقول فعلت كذا و فعلت كذا فيقول ما صنعت شيئا و يجيء أحدهم فيقول ما تركته حتّى فرّقت بينه و بين أهله فيدنيه منه و يقول نعم أنت.

شيطان تخت خويش را بر آب مى گذارد و دسته هاى خود را به اطراف ميفرستد و آنها كه گمراهى بزرگتر پديد آرند منزلتشان بدو نزديك تر است،يكى از آنها بيايد و گويد چنين كردم و چنان كردم ابليس گويد كارى نكرده اى، يكى از آنها بيايد و گويد وى را رها نكردم تا ميان او و كسانش تفرقه انداختم،شيطان او را بخود نزديك كند و گويد تو خوبى.

575-: إنّ إبليس يبعث أشدّ أصحابه و أقوى أصحابه إلى من يصنع المعروف في ماله.

شيطان محكمترين و نيرومند ترين ياران خود را براى گمراهى

ص: 268

كسى فرستد كه با دارائى خود كار نيك انجام ميدهد.

576-: إنّ أبواب الجنّة تحت ظلال السّيوف.

درهاى بهشت زير سايۀ شمشيرهاست .

577-: إنّ أحبّ النّاس إلى اللّٰه تعالى يوم القيامة و أدناهم منه مجلسا إمام عادل و أبغض النّاس إلى اللّٰه تعالى و أبعدهم منه إمام جائر.

محبوبترين مردم در نظر خدا روز قيامت و نزديكتر از همه باو پيشواى دادگستر است و منفور ترين مردم و دورتر از همه باو پيشواى ستمگر است.

578-: إنّ أحبّ عباد اللّٰه إلى اللّٰه أنصحهم لعباده.

محبوبترين بندگان خدا بنزد وى كسى است كه با بندگان او مهربانتر باشد.

579-: إنّ أحبّ عباد اللّٰه إلى اللّٰه من حبّب إليه المعروف و حبّب إليه فعاله.

محبوبترين بندگان خدا بنزد وى كسى است كه كار نيك را محبوب او ساخته و ميل انجام آن را در دلش انداخته است.

580-: إنّ أحدكم مرآة أخيه فإذا رأى به أذى فليمطّه عنه.

هر يك از شما آئينه برادر خويش است وقتى عيبى بر او ديد بايد بزدايد.

ص: 269

581-: إنّ أحدكم يجمع خلقه في بطن أمّه أربعين يوما نطفة ثمّ يكون علقة مثل ذلك،ثمّ يكون مضغة مثل ذلك،ثمّ يبعث اللّٰه إليه ملكا و يؤمر بأربع كلمات و يقال له:اكتب عمله و رزقه و أجله و شقيّ أو سعيد،ثمّ ينفخ فيه الرّوح.

هر يك از شما در شكم مادر خود چهل روز نطفه است پس از آن چهل روز علقه است پس از آن چهل روز مضغه است پس از آن خداوند فرشته اى بسوى او ميفرستد و او را بچهار كلمه مأمور مى سازد و ميگويد عمل و روزى و مرگ او را و اينكه خوشبختست يا بدبخت رقم بزن،پس از آن روح در او دميده مى شود.

582-: إنّ الرّجل منكم ليعمل بعمل أهل الجنّة حتّى ما يكون بينه و بينها إلاّ ذراع فيسبق عليه الكتاب فيعمل بعمل أهل النّار فيدخل النّار و إنّ الرّجل ليعمل بعمل أهل النّار حتّى ما يكون بينه و بينها إلاّ ذراع فيسبق عليه الكتاب فيعمل بعمل أهل الجنّة فيدخل الجنّة.

كسى از شما كار بهشتيان را انجام ميدهد تا آنجا كه ميان او و بهشت ذراعى بيش نماند ولى سرنوشت بر او چيره شود و كار جهنميان كند و به جهنم رود و نيز كسى كار جهنميان كند تا آنجا كه ميان او و جهنم ذراعى بيش نيست ولى سرنوشت بر او چيره شود و كار بهشتيان كند و ببهشت رود.

ص: 270

583-: إنّ أحساب أهل الدّنيا الّذين يذهبون إليه هذا المال.

مايه افتخار مردم دنيا كه بسوى آن ميروند اين مال است.

584-: إنّ أحسن الحسن الخلق الحسن.

بهترين نيكى ها سيرت نيك است.

585-: إنّ أخوف ما أخاف على أمّتي كلّ منافق عليم الّلسان.

بيش از هر چيز بر امت خود از منافق چرب زبان بيم دارم.

586-: إنّ أخوف ما أخاف على أمّتي الإشراك باللّٰه أما إنّي لست أقول يعبدون شمسا و لا قمرا و لا وثنا و لكنّ أعمالا لغير اللّٰه و شهوة خفيّة.

بيش از هر چيز بر امت خود از شرك بخدا بيم دارم،من نميگويم كه خورشيد و ماه يا بت ميپرستند ولى كارهائى براى غير خدا انجام ميدهند و دستخوش شهوت نهانى ميشوند.

587-: إنّ أخوف ما أخاف على أمّتي الأئمّة المضلّون.

بيش از هر چيز بر امت خود از پيشوايان گمراه كننده بيم دارم.

588-: إنّ أخوف ما أخاف على أمّتي عمل قوم لوط.

بيشتر از هر چيز بر امت خود از كردار قوم لوط بيم دارم.

589-: إنّ أشدّ النّاس ندامة يوم القيامة رجل باع آخرته بدنيا غيره.

پشيمانتر از همۀ مردم در روز

ص: 271

قيامت،مردى است كه آخرت خود را بدنياى ديگرى فروخته است.

590-: إنّ أشدّ النّاس عذابا يوم القيمة عالم لم ينفعه اللّٰه بعلمه.

بروز رستاخيز عذاب دانشمندى كه خداوند او را از دانشش منتفع نكرده از همه مردم سختتر است.

591-: إنّ أشدّ النّاس تصديقا للنّاس أصدقهم حديثا و إنّ أشدّ النّاس تكذيبا أكذبهم حديثا.

هر كه راستگوتر است سخن مردم را زودتر باور ميكند و هر كه دروغگوتر است بيشتر مردم را دروغگو ميشمارد.

592-: إنّ أشقى الأشقياء من اجتمع عليه فقر الدّنيا و عذاب الآخرة.

بدبختترين بدبختان كسى است كه فقر دنيا و عذاب آخرت را با هم دارد.

593-: إنّ أشكر النّاس أشكرهم للنّاس.

سپاسگزارتر از همۀ مردم كسى است كه سپاس مردم را بيشتر مى گذارد.

594-: إنّ أطيب طعامكم ما مسّته النّار.

بهترين غذاهاى شما آنست كه بآتش پخته شود.

ص: 272

595-: إنّ أطيب الكسب كسب التّجّار الّذين إذا حدّثوا لم يكذبوا و إذا ائتمنوا لم يخونوا و إذا وعدوا لم يخلفوا و إذا كان عليهم دين لم يمطلوا و إذا كان لهم لم يعسروا و إذا باعوا لم يطروا و إذا اشتروا لم يذمّوا.

بهترين كسب ها كسب تجارى است كه بهنگام سخن دروغ نگويند و در امانت خيانت نكنند و بوعده وفا كنند و در پرداخت قرض خود تعلل نكنند و در مطالبه سخت گيرى نكنند و بهنگام فروش در ستايش جنس خود مبالغه نكنند و بهنگام خريد از جنس ديگران بد نگويند.

596-: إنّ أطيب ما أكلتم من كسبكم و إنّ أولادكم من كسبكم.

بهترين روزى شما آنست كه از كسب بدست آريد و فرزند شما جزو كسب شماست.

597-: إنّ أناسا من أهل الجنّة يطّلعون إلى أناس من أهل النّار فيقولون بم دخلتم النّار فو اللّٰه ما دخلنا الجنّة إلاّ بما تعلّمنا منكم.

فيقولون إنّا كنّا نقول و لا نفعل.

مردمى از بهشتيان بسوى گروهى از جهنميان نگران شوند و گويند براى چه بجهنم رفتيد؟بخدا ما به كمك چيزهائى كه از شما آموختيم ببهشت در آمديم جهنميان گويند ما ميگفتيم ولى عمل نميكرديم.

ص: 273

598-: إنّ أعظم الذّنوب عنه اللّٰه أن يلقاه بها عبد-بعد الكبائر الّتي نهى اللّٰه عنها-أن يموت الرّجل و عليه دين لا يدع له قضاء.

بعد از گناهان بزرگ كه خداوند از آن نهى كرده بزرگتر از همۀ گناهان آنست كه مردى بميرد و قرضى داشته باشد و محلى براى پرداخت آن نگذارد.

599-: إنّ أعظم النّاس خطايا يوم القيامة أكثرهم خوضا في الباطل.

بروز رستاخيز گناه آن كس از همه مردم بيشتر است كه بيشتر از همه گفتگوى بيهوده كرده باشد.

600-: إنّ أعجل الطّاعة ثوابا صلة الرّحم.

ثواب نيكى با خويشاوندان را از همۀ كارهاى نيك زودتر مى دهند.

601-: إنّ افضل عمل المؤمن الجهاد في سبيل اللّٰه.

بهترين عمل مؤمن،جهاد در راه خداست.

602-: إن أفواهكم طرق للقرآن فطيّبوها بالسّواك.

دهانهاى شما معبر قرآنست آن را با مسواك پاكيزه كنيد.

603-: إنّ أقلّ ساكنى الجنّة النّساء.

كمترين ساكنان بهشت زنانند.

ص: 274

604-: إنّ أكبر الإثم عند اللّٰه أن يضيع الرّجل من يقوت.

بزرگترين گناهان در نظر خدا آن است كه مردى ناخور خود را سرگردان گذارد.

605-: إنّ أكثر النّاس شبعا في الدّنيا أطولهم جوعا يوم القيامة.

آنكه در دنيا از همۀ مردم سيرتر است روز رستاخيز بيشتر از همه گرسنه خواهد ماند.

606-: إنّ أكثر أهل الجنّة البله.

بيشتر بهشتيان ابلهانند.

607-: إنّ أكثر ما يدخل النّاس النّار الأجوفان:الفم و الفرج.

مردم بيشتر از همه بواسطۀ دو چيز مجوف بجهنم ميروند:دهان و عورت.

608-: إنّ أكثر ما يدخل الجنّة النّاس تقوى اللّٰه و حسن الخلق.

مردم بيشتر بواسطۀ ترس خدا و نيكخلقى ببهشت ميروند.

609-: إنّ الأحمق يصيب بحمقه أعظم من فجور الفاجر.

احمق بواسطۀ حماقت بيشتر از مردم بدكار گناه ميكند.

110-: إنّ الأرض لتنادي كلّ يوم سبعين مرّة يا بني آدم كلوا ما شئتم و اشتهيتم فو اللّٰه لآكلنّ لحومكم و جلودكم.

زمين هر روز هفتاد بار بانك

ص: 275

ميزند،آدميزادگان هر چه مى خواهيد و دوست داريد بخوريد بخدا كه گوشت و پوست شما را خواهم خورد.

611-: إنّ الإسلام بدا غريبا و سيعود غريبا كما بدا فطوبى للغرباء.

اسلام در آغاز غريب بود و باز همچنان كه بود غريب خواهد شد خوشا بحال غريبان.

112-: إنّ الإسلام نظيف فتنظّفوا فإنّه لا يدخل الجنّة إلاّ نظيف.

اسلام پاكيزه است،شما نيز پاكيزه باشيد كه هر كس پاكيزه نيست ببهشت نمى رود.

113-: إنّ الإيمان ليخلق في جوف أحدكم كما يخلق الثّوب فاسألوا اللّٰه تعالى أن يجدّد الإيمان في قلوبكم.

ايمان شما چون لباسى كه به تن داريد كهنه مى شود از خدا بخواهيد كه ايمان را در دل شما تازه كند.

114-: إنّ البرّ و الصّلة يستطيلان الأعمار و يعمّران الدّيار و يكثّران الأموال و لو كان القوم فجّارا.

نيكى با كسان و مهربانى با خويشان عمرها را دراز و شهرها را آباد و اموال را زياد مى كند اگر چه انجام دهندگان آن بدكاران باشند.

ص: 276

115-: إنّ التّواضع لا يزيد العبد إلاّ رفعة فتواضعوا يرفعكم اللّٰه و إنّ العفو لا يزيد العبد إلاّ عزّا فاعفوا يعزّكم اللّٰه و إنّ الصّدقة لا يزيد المال إلاّ نماء فتصدّقوا يزدكم اللّٰه.

تواضع مايۀ رفعت است تواضع كنيد تا خدا شما را رفعت دهد.عفو مايۀ عزت است عفو كنيد تا خدا شما را عزت بخشد.صدقه موجب فزونى مالست صدقه دهيد تا خدا مالتان را زياد كند.

116-: إنّ الحسد ليأكل الحسنات كما تأكل النّار الحطب.

حسد نيكى ها را ميخورد چنان كه آتش هيزم را ميخورد.

117-: إنّ الحكمة تزيد الشّريف شرفا.

حكمت شرافت شريف را فزون مى كند.

118-: إنّ الحياء و الإيمان قرنا جميعا فإذا سلب أحدهما تبعه الآخر.

حيا و ايمان قرين يك ديگرند وقتى يكى را گرفتند ديگرى همراه آن ميرود.

119-: إنّ الدّنيا حلوة خضرة و إنّ اللّٰه مستخلفكم فيها لينظر كيف تعملون.

جهان شيرين و سبز است و خدا شما را در آن جاى داده تا ببيند چه ميكنيد.

ص: 277

620-: إنّ الرّجل إذا رضي هدي الرّجل و عمله فهو مثله.

هر كه از روش و كار ديگرى راضى باشد مثل اوست.

621-: إنّ الرّجل إذا نظر إلى امرأته و نظرت إليه نظر اللّٰه تعالى إليهما نظر الرّحمة.

وقتى مرد بزن خود نگرد و زنش بدو نگرد خداوند بديدۀ رحمت بر آنها مى نگرد.

622-: إنّ الرّجل لا يزال في صحّة رأيه ما نصح لمستشيره،فإذا غشّ مستشيره سلبه اللّٰه تعالى صحّة رأيه.

مرد تا هنگامى كه مشورت كنان خود را رهبرى مى كند از اصابت رأى بهره ور است و همين كه با مشورت كنان خيانت كرد خدا اصابت رأى را از او ميگيرد.

623-: إنّ الرجل لترفع درجته في الجنّة فيقول أنّى لي هذا؟فيقال باستغفار ولدك لك.

مقام يكى را در بهشت بالا برند و گويد اين مقام از كجا براى من حاصل شد؟گويند فرزندت براى تو آمرزش طلبيد.

624-: إنّ الرّجل ليحرم الرّزق بالذّنب يصيبه و لا يردّ القدر إلاّ الدّعاء و لا يزيد في العمر إلا البرّ.

انسان بسبب گناه از روزى محتوم محروم ماند و تقدير جز بدعا برنگردد و عمر جز به نيكوكارى دراز نشود.

ص: 278

625-: إنّ الرّجل ليطلب الحاجة فيزويها اللّٰه تعالى عنه لما هو خير له فيتّهم النّاس ظلما لهم فيقول من سبعني.

انسان حاجتى ميخواهد و خدا براى مصلحتى حاجت او را بر نمى آورد و او بستم مردم را متهم ميكند كه كى حق مرا برد.

626-: إنّ الرّجل ليعمل-أو المرأة- بطاعة اللّٰه تعالى ستّين سنة ثمّ يحضرهما الموت فيضارّان في الوصيّة فتجب لهما النّار.

مرد يا زن شصت سال خدا را عبادت مى كنند و هنگام مرگ در وصيت بحق رفتار نمى كنند و جهنم بر آنها واجب مى شود.

627-: إنّ الرّجل ليعمل عمل الجنّة فيما يبدو للنّاس و هو من أهل النّار و إنّ الرّجل ليعمل عمل النّار فيما يبدو للنّاس و هو من أهل الجنّة.

گاه مى شود كه انسان در نظر مردم كار بهشتيان مى كند اما به حقيقت از جهنميان است و گاه مى شود كه انسان در نظر مردم كار جهنميان مى كند و بحقيقت اهل بهشت است.

628-: إنّ الرّجل ليعمل الزّمن الطّويل بعمل أهل الجنّة ثمّ يختم له عمله بعمل أهل النّار و إنّ الرّجل ليعمل الزّمن الطّويل بعمل أهل النّار ثمّ يختم عمله بعمل أهل الجنّة.

گاه مى شود كه انسان مدتى دراز كار بهشتيان مى كند پس از آن كار وى به رفتار جهنميان خاتمه مى يابد و گاه مى شود انسان مدتى دراز كار

ص: 279

جهنميان ميكند و پس از آن كار وى به رفتار بهشتيان خاتمه مى يابد.

629-: إنّ الرّحمة لا تنزل على قوم فيهم قاطع رحم.

مردمى كه در ميان آنها كسى از خويشاوندان بريده باشد، رحمت خدا بر آنها فرود نمى آيد.

630-: إنّ الرّزق ليطالب العبد أكثر ممّا يطلبه أجله.

روزى بيشتر از اجل در جستجوى بنده است.

631-: إنّ الزّناة يأتون تشتعل وجوههم نارا.

روز قيامت چهرۀ زناكاران از آتش مشتعل است.

632-: إنّ السّعادة كلّ السّعادة طول العمر في طاعة اللّٰه.

سعادت كامل آنست كه عمر دراز را در عبادت خداوند بپايان برند.

633-: إنّ السّعيد لمن جنّب الفتن و لمن ابتلي فصبر.

خوشبخت آنست كه از فتنه ها كناره گيرد و آنكه بزحمتى مبتلا شود و صبر كند.

634-: إنّ السّموات السّبع و الأرضين السّبع و الجبال ليلعن الشّيخ الزّاني و إنّ فروج الزّناة ليؤذي أهل النّار نتن ريحها.

هفت آسمان و هفت زمين و كوه ها پير زنا كار را لعنت مى كنند و تعفن عورت زناكار جهنميان را

ص: 280

اذيت ميكند.

635-: إنّ السّيّد لا يكون بخيلا.

آقا بخيل نميشود.

636-: إنّ الشّاهد يرى ما لا يرى الغائب.

حاضر چيزها بيند كه غايب نه بيند.

637-: إنّ الشّياطين تغدوا براياتها إلى الأسواق فيدخلون مع أوّل داخل و يخرجون مع آخر خارج.

شيطانها صبحگاهان با بيرقهاى خود ببازارها ميروند و با هر كه زودتر ببازار رود داخل مى شوند و با هر كه ديرتر در آيد بيرون مى آيند.

638-: إنّ الشّيطان مع الواحد و هو من الإثنين أبعد.

شيطان با يكتن است و از دو تن دورتر است.

639-: إنّ الشّيطان يأتي أحدكم فيقول من خلقك؟فيقول اللّٰه فيقول فمن خلق اللّٰه؟فإذا وجد أحدكم ذلك فليقل:

آمنت باللّٰه و رسوله فإنّ ذلك يذهب عنه.

شيطان پيش يكى از شما آيد و گويد كى ترا خلق كرد؟جواب دهد خدا،گويد خدا را كى خلق كرد اگر يكى از شما چنين پندارى بخاطر يافت گويد بخدا و پيغمبر او ايمان دارم و اين پندار از خاطر او برود.

ص: 281

640-: إنّ الشّيطان يجري من ابن آدم مجرى الدّم.

شيطان مانند خون در تن انسان جاريست.

641-: إنّ الشّيطان يحبّ الحمرة فإيّاكم و الحمرة و كلّ ثوب ذي شهرة.

شيطان سرخى را دوست دارد از سرخى و هر لباسى كه باعث انگشت نمائيست بپرهيزيد.

642-: إنّ الشّيطان قال و عزّتك يا ربّ لا أبرح أغوي عبادك ما دامت أرواحهم في أجسادهم فقال الرّبّ و عزّتي و جلالي لا أزال أغفر لهم ما استغفروني.

شيطان گفت پروردگارا بعزت تو سوگند كه تا وقتى كه روح بندگان تو در تنشان است پيوسته آنها را گمراه ميكنم،خداوند گفت بعزت و جلالم سوگند كه تا وقتى از من بخشش طلبند پيوسته آنها را مى بخشم.

643-: إنّ الصّبحة تمنع بعض الرّزق.

خواب صبحگاهى مانع قسمتى از روزى مى شود.

644-: إنّ الصّبر عند الصّدمة الاولى.

صبر حقيقى در صدمه نخستين است.

645-: إنّ الصّدقة على ذي قرابة يضعف أجرها مرّتين.

صدقه اى كه بخويشاوند دهند پاداش مكرر دارد.

ص: 282

646-: إنّ الصّدقة لتطفي غضب الرّبّ و تدفع ميتة السّوء.

صدقه خشم خداوند را فرو مى نشاند و از مرگ بد جلوگيرى ميكند.

647-: إنّ الصّدقة لتطفي عن أهلها حرّ القبور و إنّما يستظلّ المؤمن يوم القيامة في ظلّ صدقته.

صدقه گرماى قبر صدقه دهندگان را تخفيف مى دهد و مؤمن روز رستاخيز در سايۀ صدقه خويش قرار ميگيرد.

648-: إنّ الصّفا الزّلاّل الّذي لا تثبت عليه أقدام العلماء الطّمع.

طمع سنگ لغزانى است كه پاى دانشمندان بر آن استوار نميماند.

648-: إنّ الصّدق يهدي إلى البرّ و إنّ البرّ يهدي إلى الجنّة.

و إنّ الرّجل ليصدق حتّى يكتب عند اللّٰه صدّيقا و إنّ الكذب يهدي إلى الفجور و إنّ الفجور يهدي إلى النّار و إنّ الرّجل ليكذب حتّى يكتب عند اللّٰه كذّابا.

راستى رهنماى نيكيست و نيكى رهنماى بهشت است و مرد راست ميگويد تا پيش خدا راستگو بقلم ميرود.دروغ راهنماى بديست و بدى راهنماى جهنم است و مرد دروغ ميگويد تا پيش خدا دروغگو بقلم ميرود.

ص: 283

649-: إنّ الصّدقة لا تزيد المال إلاّ كثرة.

صدقه مال را افزون ميكند.

650-: إنّ العار ليلزم المرء يوم القيامة حتّى يقول يا ربّ لإرسالك بي إلى النّار أيسر عليّ ممّا ألقى و إنّه ليعلم ما فيها من شدّة العذاب.

در قيامت آن قدر ننگ گريبانگير انسان مى شود كه ميگويد خدايا اگر مرا بجهنم بفرستى بهتر از اين وضع است در صورتى كه از سختى عذاب جهنم خبر دارد.

651-: إنّ العبد إذا أخطأ خطيئة نكتت في قلبه نكتة سوداء فإن هو نزع و استغفر و تاب صقل قلبه و إن عاد زيد فيها حتّى تعلو على قلبه و هو الرّان الّذي ذكر اللّٰه تعالى«كلاّ بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون».

بنده وقتى گناهى كند نقطه سياهى در دل او پديد مى آيد اگر از گناه دل بر كند و بخشش خواست و توبه كرد دلش صاف مى شود و اگر گناهى ديگر كرد نقطه سياه افزون مى شود تا دل را فرو گيرد و اين«چيرگى گناه»است كه خداوند گويد:«نه بلكه گناهشان بر دلهايشان چيره شد».

652-: إنّ العبد إذا كان همّه الآخرة كفّ اللّٰه تعالى عليه ضيعته و جعل غناه في قلبه فلا يصبح إلاّ غنيّا و إذا كان همّه الدّنيا أفشى اللّٰه تعالى ضيعته و جعل فقره بين عينيه فلا يمسي إلاّ فقيرا و لا يصبح إلاّ فقيرا.

بنده اگر در آخرت دل بسته باشد خداوند دارائى او را بقدر

ص: 284

كفاف كند و ثروتش را در قلبش قرار دهد و پيوسته بى نياز باشد و اگر بدنيا دل بسته باشد خداوند دارائى او را فراوان كند و فقر را رو برويش قرار دهد و پيوسته فقير باشد.

653-: إنّ العبد ليتصدّق بالكسرة تربو عند اللّٰه حتّى تكون مثل أحد.

بنده يك پاره نان صدقه مى دهد و پيش خدا بزرگ مى شود تا مثل كوه احد مى شود.

654-: إنّ العبد ليدرك بحسن الخلق درجة الصّائم القائم.

بنده بوسيله خوش خلقى بمقام روزه دار و نمازگزار ميرسد.

655-: إنّ العبد ليذنب الذّنب فيدخل به الجنّة يكون نصب عينيه تائبا فارّا حتّى يدخل به الجنّة.

بنده گناهى ميكند و بوسيله آن ببهشت ميرود زيرا گناه پيوسته در خاطر اوست و وى توبه كنان و از گناه گريزان است.

656-: إنّ العجب ليحبط عمل سبعين سنة.

خود پسندى و غرور عبادت هفتاد ساله را نابود ميكند.

ص: 285

657-: إنّ العلماء هم ورثة الأنبياء ورثوا العلم فمن أخذه أخذ بحظّ وافر.

دانشمندان وارث پيغمبرانند و دانش را از آن ها ميراث برده اند هر كس دانش فرا گيرد سهم فراوان از ميراث پيغمبران گرفته است.

658-: إنّ العين لتدخل الرّجل القبر و تدخل الجمل القدر.

چشم بد مرد را بقبر ميرساند و شتر را بديگ ميكشاند.

659-: إنّ الغادر ينصب له لواء يوم القيامة فيقال ألا هذه غدرة فلان ابن فلان.

روز رستاخيز براى پيمان شكن پرچمى برافرازند و گويند اين پيمان شكنى فلان پسر فلان است.

660-: إنّ الغضب من الشّيطان و إنّ الشّيطان خلق من النّار و إنّما تطفا النّار بالماء فإذا غضب أحدكم فليتوضّأ.

خشم از شيطان است و شيطان از آتش پديد آمده و آتش را بآب خاموش توان كرد وقتى يكى از شما خشمگين شود وضو گيرد.

661-: إنّ الفتنة تجيء فتنسف العباد نسفا و ينجو العالم منها بعلمه.

فتنه بيايد و بندگان را مغلوب كند و دانشمند بكمك دانش خود از آن رهائى يابد.

662-: إنّ الفحش و التّفحّش ليسا من الإسلام في شيء و إنّ أحسن النّاس إسلاما أحسنهم خلقا.

بدگوئى و بدزبانى از صفات اسلام نيست و از همه مردم اسلام

ص: 286

آن كس بهتر است كه اخلاقش نيكتر است.

663-: إنّ الفخذ عورة.

ران جزو عورت است.

664-: إنّ القاضي العدل ليجاء به يوم القيامة فيلقى من شدّة الحساب ما يتمنّى أن لا يكون قضى بين اثنين في تمرة.

قاضى عادل را روز قيامت بحساب ميكشند و از سختى حساب چيزها مى بيند كه آرزو مى كند ميان دو كس در باره يك خرما قضاوت نكرده بود.

665-: إنّ القلوب بين إصبعين من أصابع اللّٰه يقلبها.

دلها ميان دو انگشت از انگشتان خداست و آن را زير و رو همى كند.

666-: إنّ اللّٰه أبى علىّ فيمن قتل مؤمنا ثلاثا.

خداوند سه بار خواهش مرا در باره بخشش كسى كه مؤمنى را كشته رد كرد.

667-: إنّ اللّٰه احتجز التّوبة على كلّ صاحب بدعة.

وقتى خداوند توبه را بر بدعت گذار ممنوع ساخته است.

668-: إنّ اللّٰه إذا أجرى على يد رجل خير الرّجل فلم يشكره فليس للّٰه بشاكر.

وقتى خداوند خير كسى را به دست ديگرى انجام دهد و او را سپاس نگزارد سپاس خدا را نيز

ص: 287

نداشته است.

669-: إنّ اللّٰه إذا أحبّ إنفاذ أمر سلب كلّ ذي لبّ لبّه.

خداوند وقتى بخواهد كارى را انجام دهد عقل خردمندان را بگيرد.

670-: إنّ اللّٰه إذا قضى على عبد قضاء لم يكن لقضائه مردّ.

وقتى خداوند چيزى بر بنده خويش مقدر سازد تقدير وى تغيير پذير نيست.

671-: إنّ اللّٰه إذا أراد أن يهلك عبدا نزع منه الحياء فإذا نزع منه الحياء لم تلقه إلاّ مقيتا ممقتا، فإذا لم تلقه إلاّ مقيتا ممقتا نزعت منه الأمانة فإذا نزعت منه الأمانة لم تلقه إلاّ خائنا مخوّنا نزعت منه الرّحمة فإذا نزعت منه الرّحمة لم تلقه إلاّ رجيما ملعّنا نزعت منه ربقة الإسلام.

خداوند وقتى بخواهد بنده اى را هلاك سازد حيا را از او بگيرد وقتى حيا از او گرفته شود متنفر و منفور شود.وقتى متنفر و منفور شد امانت از او گرفته شود و همين كه امانت از او گرفته شد راه خيانت پيش گيرد و كسان نيز بدو خيانت كنند و وقتى چنين شد رحم از او بر خيزد وقتى رحم از او برخاست مطرود و ملعون شود و طوق اسلام را از گردن او بردارند.

672-: إنّ اللّٰه إذا أراد بقوم خيرا ابتلاهم.

وقتى خداوند براى قومى نيكى

ص: 288

خواهد آنها را مبتلا سازد.

673-: إنّ اللّٰه إذا أراد إمضاء أمر نزع عقول الرّجال حتّى يمضي أمره فإذا أمضاه ردّ إليهم عقولهم و وقعت النّدامة.

وقتى خداوند بخواهد كارى را انجام دهد عقل مردان را بگيرد تا كار خود را انجام دهد وقتى كه آن را انجام داد عقلشان را باز پس دهد و پشيمانى رخ نمايد.

674-: إنّ اللّٰه إذا أنعم على عبد نعمة أحبّ أن ترى عليه.

وقتى خداوند نعمتى ببنده اى بدهد دوست دارد كه آن را بر او آشكار بيند.

675-: إنّ اللّٰه إذا غضب على أمّة لم ينزل بها عذاب خسف و لا مسخ نملت أسعارها و يحبس عنها أمطارها و يلي عليها أشرارها.

وقتى خداوند بر قومى خشمگين شود و آنها را بر زمين فرو نبرد و مسخ نكند،قيمتهايشان گران شود و باران بر آنها كم بارد و اشرارشان زمام كارشان را به دست گيرند.

676-: إنّ اللّٰه استخلص هذا الدّين لنفسه و لا يصلح لدينكم إلاّ السّخاء و حسن الخلق ألا فزيّنوا دينكم بهما.

خداوند اين دين را خاص خود كرده است،با دين شما جز بخشش و خوش خلقى سازگار نيست؛دين خود را باين دو صفت آرايش دهيد.

ص: 289

677-: إنّ اللّٰه أمرني بمدراة النّاس كما أمرني بإقامة الفرائض.

خداوند بمن فرمان داده با مردم بمدارا رفتار كنم،همچنان كه مرا باداى واجبات مأمور ساخته است.

678-: إنّ اللّٰه أوحى إليّ أن تواضعوا حتّى لا يفخر أحد على أحد و لا يبغي أحد على أحد.

خداوند بمن وحى فرستاده كه فروتنى كنيد تا كسى بر كسى افتخار نكند و كسى بر كسى تعدى نكند.

679-: إنّ اللّٰه بحكمته و فضله جعل الرّوح و الفرح في اليقين و الرّضا و جعل الهمّ و الحزن في الشّك و السّخط.

خداوند بحكمت و فضل خويش آسايش و شادى را در يقين و رضا قرار داده و غم و اندوه را در ترديد و غضب وديعه نهاده است.

680-: إنّ اللّٰه تعالى إذا أحبّ عبدا دعا جبريل فقال إنّي أحبّ فلانا فأحبّه فيحبّه جبريل ثمّ ينادي في السّماء فيقول إنّ اللّٰه يحبّ فلانا فأحبّوه فيحبّه أهل السّماء ثمّ يوضع له القبول في الأرض و إذا أبغض عبدا دعا جبريل فيقول إنّي أبغض فلانا فأبغضه فيبغضه جبريل ثمّ ينادي في أهل السّماء إنّ اللّٰه تعالى يبغض فلانا فأبغضوه فيبغضونه ثمّ توضع له البغضاء في الأرض.

خداوند وقتى بنده اى را دوست دارد جبرئيل را فرو خواند و گويد من فلانى را دوست دارم او را دوست بدار و جبرئيل او را دوست دارد سپس در آسمان ندا دهد و گويد خداوند فلان را دوست دارد او را دوست داريد و اهل آسمان نيز او را دوست دارند پس از آن در زمين

ص: 290

نيز مقبول كسان شود.و همين كه خدا بنده اى را دشمن داشت جبرئيل را فرو خواند و گويد من فلانى را دشمن دارم او را دشمن بدار و جبرئيل او را دشمن دارد،سپس در ميان اهل آسمان بانگ زند كه خداوند فلانى را دشمن دارد او را دشمن بداريد و او را دشمن دارند و در زمين نيز مبغوض كسان شود.

681-: إنّ اللّٰه تعالى إذا أحبّ عبدا جعل رزقه كفافا.

وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد روزى او را بقدر كفايت كند.

682-: إنّ اللّٰه تعالى إذا أنزل عاهة من السّماء على أهل الأرض صرفت عن عمار المساجد.

خداوند وقتى مرضى را از آسمان بر مردم فرود آورد آن را از بانيان مساجد بگرداند.

683-: إنّ اللّٰه تعالى إذا أنعم على عبد نعمة يحبّ أن يرى أثر النّعمة عليه و يكره البؤس و التّباؤس و يبغض السّائل 684 الملحف و يحبّ الحييّ العفيف المتعفّف.

خداوند وقتى نعمتى ببنده اى دهد دوست دارد اثر نعمت بر او ديده شود و تظاهر بتنگدستى را دوست ندارد و گداى پر رو را دشمن دارد و شخص باحياى عفيف

ص: 291

را كه از محرمات دورى ميگيرد دوست دارد.

685-: إنّ اللّٰه تعالى اطّلع على أهل بدر و قال اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم.

خداوند به بدريان نگريست و گفت هر چه ميخواهيد بكنيد كه شما را بخشيدم.

686-: إنّ اللّٰه تعالى تجاوز لامّتي عما حدّثت به أنفسها ما لم تتكلّم أو تعمل به.

خداوند بر امت من چيزهائى را كه در دلشان بگذرد اگر بگفتار و كردار منجر نشود بخشيده است.

687-: إنّ اللّٰه تجاوز لي عن أمّتي الخطاء و النّسيان و ما استكرهوا عليه.

خداوند اشتباه و فراموشى و كارهاى اضطرارى امت مرا بمن بخشيده است.

687-: إنّ اللّٰه تعالى جعل للمعروف وجوها من خلقه حبّب إليهم المعروف و حبّب إليهم فعاله و وجّه طلاّب المعروف إليهم و يسّر عليهم إعطاءه كما يسّر الغيث إلى الأرض الجدبة ليحييها و يحيي بها أهلها و إنّ اللّٰه تعالى جعل للمعروف أعداء من خلقه بغّض إليهم المعروف و خطر عليهم إعطاءه كما يخطر الغيث عن الأرض الجدبة ليهلكها و يهلك بها أهلها.

خداوند كسانى از خلق خود را براى نيكوكارى قرار داده و نيكى را محبوب آن ها ساخته و ميل انجام آن را در دلشان انداخته و طالبان نيكى را بسويشان روان كرده و انجام نيكى را براى آن ها آسان كرده است چنان كه باران

ص: 292

را آسان بزمين بى آب ميرساند تا آن را آباد و مردمش را منتفع سازد و خداوند كسانى از خلق خود را دشمن نيكوكارى قرار داده و نيكى را منفور آنها ساخته و انجام آن را بر آنها ممنوع گردانيده چنان كه باران را بر زمين بى آب ممنوع ميكند تا آن را خراب و مردمش را هلاك كند.

689-: إنّ اللّٰه تعالى جعل ما يخرج من ابن آدم مثلا للدّنيا.

خداوند چيزى را كه از آدميزاد بيرون مى آيد مثال دنيا قرار داده است.

690-: إنّ اللّٰه تعالى جميل يحبّ الجمال سخيّ يحبّ السّخاء، نظيف يحبّ النّظافة.

خداوند زيباست و زيبائى را دوست دارد،بخشنده است و بخشش را دوست دارد،پاكيزه است و پاكيزگى را دوست دارد.

691-: إنّ اللّٰه تعالى جواد يحبّ الجود و يحبّ معالي الأخلاق و يكره سفسافها.

خداوند بخشنده است و بخشش را دوست دارد و اخلاق عالى را دوست دارد و اخلاق پست را دوست ندارد.

ص: 293

692-: إنّ اللّٰه تعالى حيث خلق الدّاء خلق الدّواء فتداووا.

خداوند كه درد را آفريده درمان را نيز آفريده پس دردهاى خويش را درمان كنيد.

693-: إنّ اللّٰه تعالى حرّم الجنّة على كلّ مراء.

خداوند بهشت را بر ريا كار حرام كرده است.

694-: إنّ اللّٰه تعالى حيّيي ستّير يحبّ الحياء و السّتر فإذا اغتسل أحدكم فليستتر.

خداوند باحيا و پرده پوش است و حيا و پرده پوشى را دوست دارد، پس هنگامى كه يكى از شما غسل ميكند خود را مستور كند.

695-: إنّ اللّٰه تعالى حيي كريم يستحيي إذا رفع الرّجل إليه يديه أن يردّهما صفرا خائبتين.

خداوند باحيا و بخشنده است وقتى مردى دست هاى خود را به سوى او بلند كرد شرم دارد كه آن را خالى و نوميد باز گرداند.

696-: إنّ اللّٰه تعالى خلق الخلق حتّى إذا فرغ من خلقه قامت الرّحم فقال مه؟فقالت هذا مقام العائذ بك من القطيعة، قال نعم أما ترضين أن أصل من وصلك و أقطع من قطعك قالت بلى يا ربّ قال فذلك لك.

خداوند خلق را بيافريد همين كه از خلقت فراغت يافت خويشاوندى بپا خاست،خدا گفت چيست؟ خويشاوندى گفت از قطع رشتۀ خويش بتو پناه مى برم،خداوند گفت خوب آيا راضى نيستى هر كه ترا پيوند دهد با او پيوند گيرم و هر كه ترا ببرد از او ببرم گفت

ص: 294

چرا پروردگارا گفت چنين باشد.

697-: إنّ اللّٰه تعالى خلق الرّحمة يوم خلقها مائة رحمة فأمسك عنده تسعا و تسعين رحمة و أرسل في خلقه كلّهم رحمة فلو يعلم الكافر بكلّ الّذي عند اللّٰه من الرّحمة لم ييأس من الجنّة و لو يعلم المؤمن بالّذي عند اللّٰه من العذاب لم يأمن من النّار.

خداوند روزى كه رحمت را آفريد صد قسمت آفريد نود و نه قسمت را پيش خود نگهداشت و يك قسمت را بهمۀ مخلوق داد اگر كافر ميدانست چقدر رحمت پيش خدا است از بهشت مأيوس نميشد و اگر مؤمن ميدانست چقدر عذاب پيش خدا است از جهنم ايمن نبود.

698-: إنّ اللّٰه تعالى خلق الجنّة بيضاء و أحبّ شيء إلى اللّٰه البياض.

خداوند بهشت را سفيد آفريده و سفيدى از همۀ رنگها پيش خدا محبوبتر است.

699-: إنّ اللّٰه تعالى خلق خلقه في ظلمة فألقى عليهم من نوره فمن أصابه من ذلك النّور يومئذ اهتدى و من أخطأه ضلّ.

خداوند مخلوق خود را در تاريكى بيافريد و از نور خود بر آنها انداخت،هر كس در آن روز از آن نور بدو رسيد هدايت يافت

ص: 295

و هر كس از آن دور ماند گمراه گشت.

700-: إنّ اللّٰه تعالى رضي لهذه الامّة اليسر و كره لها العسر.

خداوند براى اين امت آسانى را پسنديده و سختى را نپسنديده است.

701-: إنّ اللّٰه تعالى رفيق يحبّ الرّفق و يعطي عليه ما لا يعطي على العنف.

خداوند ملايمست و ملايمت را دوست دارد و بوسيلۀ آن چيزها ميدهد كه بوسيلۀ خشونت نمى دهد.

702-: إنّ اللّٰه تعالى سائل كلّ راع عمّا استرعاه،أحفظ ذلك أم ضيّعه حتّى يسأل الرّجل عن أهل بيته.

خداوند از هر كس در بارۀ زير دستش ميپرسد كه آيا آن را نگهداشته يا ضايع گذاشته است تا آن جا كه از مرد در بارۀ اهل خانه اش پرسش ميكند.

703-: إنّ اللّٰه تعالى طيّب يحبّ الطّيب نظيف يحبّ النّظافة، كريم يحبّ الكرم،جواد يحبّ الجود فنظّفوا أفنيتكم و لا تشبّهوا باليهود.

خداوند خوشبو است و بوى خوش را دوست دارد،پاكيزه است و پاكيزگى را دوست دارد بزرگوار است و بزرگوارى را دوست دارد بخشنده است و بخشش را دوست دارد پس جلو خانه هاى خويش را پاكيزه سازيد و مانند يهودان مباشيد.

ص: 296

704-: إنّ اللّٰه تعالى عفوّ يحبّ العفو.

خداوند بخشنده است و بخشش را دوست دارد.

705-: إنّ اللّٰه تعالى عند لسان كلّ قائل فليتّق اللّٰه عبده و لينظر ما يقول.

خداوند مراقب زبان هر گوينده ايست بنده بايد از خدا بترسد و بنگرد كه چه ميگويد.

706-: إنّ اللّٰه تعالى غيور يحبّ الغيور.

خداوند غيرتمند است و مرد غيرتمند را دوست دارد.

707-: إنّ اللّٰه تعالى قد حرّم على النّار من قال لا إله إلاّ اللّٰه يبتغي بذلك وجه اللّٰه.

خداوند هر كسى را كه بگويد لا اللّٰه الا اللّٰه و از اين سخن جز خدا منظورى نداشته باشد بجهنم حرام كرده است.

708-: إنّ اللّٰه تعالى كتب الحسنات و السّيّئات ثمّ بين ذلك فمن همّ بحسنة فلم يعملها كتبها اللّٰه تعالى عنده حسنة كاملة فإن همّ بها فعملها كتبها اللّٰه عنده عشر حسنات إلى سبعمائة ضعف إلى أضعاف كثيرة،و إن همّ بسيّئة فلم يعملها كتبها اللّٰه عنده حسنة كاملة فإن همّ بها فعملها كتبها اللّٰه سيّئة واحدة و لا يهلك على اللّٰه إلاّ هالك.

خداوند نيكى ها و بديها و چيزهائى را كه ميان آنهاست رقم زد هر كس انجام نيكى را در دل گيرد و انجام ندهد خداوند براى او يك نيكى كامل رقم زند و اگر در دل گيرد و انجام دهد خداوند ده نيكى تا هفتصد برابر و بيشتر رقم زند و اگر بدى اى را در دل گيرد و انجام ندهد خداوند آن را نيكى

ص: 297

كامل رقم زند و اگر در دل گيرد و انجام دهد خداوند فقط يك بدى رقم ميزند،بنا بر اين هر كه در پيشگاه خدا هلاك شود سزاوار هلاك است.

709-: إنّ اللّٰه تعالى كتب عليكم السّعي فاسعوا.

خداوند كوشش را بر شما مقرر داشته است پس بكوشيد.

110-: إنّ اللّٰه تعالى كتب الغيرة على النّساء و الجهاد على الرّجال فمن صبر منهنّ إيمانا و احتسابا كان لها مثل أجر الشّهيد.

خداوند رنج هوودارى را نصيب زنان و جنگ را قسمت مردان قرار داد هر زنى از روى ايمان و در انتظار پاداش خدا بر رنج هو و دارى صبر كند ثواب شهيد دارد.

711-: إنّ اللّٰه تعالى كتب على ابن آدم حظه من الزّناء أدرك ذلك لا محالة،فزنا العين النّظر،و زنا اللّسان المنطق و النّفس تمنّى و تشتهي و الفرج يصدّق ذلك أو يكذّبه.

خداوند بر آدميزاد قسمتى از زنا رقم زده است كه ناچار مرتكب آن مى شود،زناى چشم نگاه نارواست و زناى زبان سخن بيجاست نفس آرزو ميكند و ميخواهد و عورت آن را راست يا دروغ ميسازد.

ص: 298

112-: إنّ اللّٰه تعالى كريم يحبّ الكرم.

خداوند بزرگوار است و بزرگوارى را دوست دارد.

113-: إنّ اللّٰه تعالى لا يحبّ الفاحش المتفحّش و لا الصّيّاح في الاسواق.

خداوند مردم بد گو و بد زبان و بانگزنان در بازار را دوست ندارد.

114-: إنّ اللّٰه تعالى لا يحبّ الذّوّاقين و لا الذّوّاقات.

خداوند مردانى را كه مكرر زن بگيرند و زنانى را كه مكرر شوهر كنند دوست ندارد.

115-: إنّ اللّٰه تعالى لا يظلم المؤمن حسنة يعطي عليها في الدّنيا و يثاب عليها في الآخرة و أمّا الكافر فيطعم بحسناته في الدّنيا حتّى إذا أفضى إلى الآخرة لم تكن له حسنة يعطى بها خيرا.

خداوند هيچ يك از كارهاى نيك مؤمن را از قلم نمى اندازد و در دنيا و آخرت پاداش آن را مى دهد؛ ولى كافر در دنيا بوسيلۀ كارهاى نيك خود روزى ميخورد و همين كه بآخرت رسيد كار نيكى ندارد كه بوسيلۀ آن پاداش يابد.

116-: إنّ اللّٰه تعالى لا يعذّب من عباده إلاّ المارد المتمرّد الّذي يتمرّد على اللّٰه و أبى أن يقول لا إله إلاّ اللّٰه.

خداوند از بندگان خود جز سركش مغرورى را كه از اطاعت خدا سركشى كند و از گفتن

ص: 299

لا اله الا اللّٰه امتناع دارد عذاب نمى كند.

117-: إنّ اللّٰه تعالى لا يقبل من العمل إلاّ ما كان له خالصا و ابتغي به وجهه.

خداوند از عبادت ها جز آنچه خاص او باشد و بخاطر او انجام گيرد نميپذيرد.

118-: إنّ اللّٰه تعالى لا يقدّس أمّة لا يعطون الضّعيف منهم حقّه.

خداوند ملتى را كه حق ضعيفان خود را نميدهند،تقديس نميكند.

119-: إنّ اللّٰه تعالى لا ينظر إلى صوركم و أموالكم و لكن ينظر إلى قلوبكم و أعمالكم.

خداوند بصورت ها و اموال شما نمينگرد،بلكه بدلها و اعمال شما مينگرد.

720-: إنّ اللّٰه تعالى لا ينام و لا ينبغي له أن ينام يخفض القسط و يرفعه،يرفع إليه عمل اللّيل قبل عمل النّهار و عمل النّهار قبل عمل اللّيل حجابه النّور،لو كشفه لأحرقت سبحات وجهه ما انتهى إليه بصره من خلقه.

خداوند نميخوابد و خواب بر او روا نيست قسمت كسان را پائين مى آورد و بالا ميبرد عمل شب را پيش از عمل روز و عمل روز را پيش از عمل شب بسوى او بالا مى برند،پردۀ او نور است و اگر پرده بردارد جلوۀ روى او همۀ مخلوقاتى را كه چشم بر او ميگشايند خواهد

ص: 300

سوخت.

721-: إنّ اللّٰه تعالى لا يهتك ستر عبد فيه مثقال ذرّة من خير.

خداوند وقتى پرده بنده اى را كه يك ذره نيكى در او باشد نميدرد.

722-: إنّ اللّٰه تعالى لمّا خلق الدّنيا أعرض عنها فلم ينظر إليها من هوانها عليه.

خداوند وقتى دنيا را آفريد روى از آن بگردانيد و چنان در نظر خدا ناچيز بود كه بر آن ننگريست.

723-: إنّ اللّٰه تعالى لمّا خلق الخلق كتب بيده على نفسه أنّ رحمتي تغلب غضبي.

خداوند وقتى خلق را بيافريد بر خويش مقرر داشت كه رحمت من بر خشم من غلبه خواهد يافت.

724-: إنّ اللّٰه تعالى لم يخلق خلقا هو أبغض إليه من الدّنيا و ما نظر إليها منذ خلقها بغضا لها.

خداوند مخلوقى كه در نظر او مبغوضتر از دنيا باشد نيافريده و از بس آن را دشمن دارد از هنگام آفرينش بر آن ننگريسته است.

725-: إنّ اللّٰه تعالى لم يبعثني معنّتا و لا متعنّتا و لكن بعثني معلّما ميسّرا.

خداوند مرا اشكال گير و اشكال تراش نفرستاده بلكه آموزگار و آسانگير فرستاده است.

ص: 301

726-: إن اللّٰه تعالى ليؤيّد الإسلام برجال ما هم من أهله.

خداوند اسلام را بمردانى كه مسلمان نيستند يارى ميكند.

727-: إنّ اللّٰه تعالى ليحمي عبده المؤمن من الدّنيا و هو يحبّه كما تحمون مريضكم الطّعام و الشّراب تخافون عليه.

خداوند چون بندۀ مؤمن خود را دوست دارد او را از دنيا پرهيز ميدهد چنان كه شما مريض خود را از بيم مرض از خوردن و نوشيدن پرهيز ميدهيد.

728-: إنّ اللّٰه تعالى ليدفع بالمسلم الصّالح عن مائة أهل بيت من جيرانه البلاء.

خداوند بخاطر مسلمان پارسا بلا را از صد خانۀ همسايۀ او دفع ميكند.

729-: إنّ اللّٰه تعالى ليعجب من الشّاب ليست له صبوة.

خداوند جوانى را كه جوانى نميكند بديدۀ تحسين مينگرد.

730-: إنّ اللّٰه تعالى لينفع العبد بالذّنب يذنبه.

گاه باشد.خداوند بنده را به گناهى كه ميكند منتفع مى سازد.

731-: إنّ اللّٰه تعالى محسن فأحسنوا.

خداوند نيكوكار است شما نيز نكوئى كنيد.

732-: إنّ اللّٰه تعالى مع القاضي ما لم يحف عمدا.

خداوند تا هنگامى كه قاضى از

ص: 302

روى عمد ستم نكند يار اوست.

733-: إنّ اللّٰه تعالى مع الدّائن حتّى يقضي دينه ما لم يكن دينه فيما يكره اللّٰه.

خداوند يار قرض دار است تا قرض خود را بپردازد بشرط آنكه قرض وى بر خلاف رضاى خداوند نباشد.

734-: إنّ اللّٰه تعالى وضع عن أمّتي الخطاء و النّسيان و ما- استكرهوا عليه.

خداوند خطا و فراموشى و اضطرار را بر امت من بخشيده است.

735-: إنّ اللّٰه تعالى وكّل بالرّحم ملكا يقول أي ربّ نطفة، أي ربّ علقة،أي ربّ مضغة، فإذا أراد اللّٰه أن يقضي خلقها قال أي ربّ شقيّ أو سعيد؟..

ذكر أو أنثى؟فما الرّزق فما الأجل؟فيكتب كذلك في بطن أمّه.

خداوند بشكم مادر فرشته اى گماشته است كه ميگويد خدايا اكنون نطفه است،خدايا اكنون علقه است،خدايا اكنون مضغه است،وقتى خداوند خواست خلقت او را كامل كند گويد خدايا بدبخت يا خوشبخت؟..نر يا ماده؟روزى و عمر او چيست؟..و بهمين طريق در شكم مادر او رقم ميزند.

736-: إنّ اللّٰه تعالى يباهي بالشّاب العابد الملائكة،يقول أنظروا إلى عبدي ترك شهوته من أجلي.

خدا بجوان عابد بر فرشتگان مباهات ميكند و ميگويد بندۀ مرا

ص: 303

بنگريد كه بخاطر من از تمايلات خود چشم پوشيده است.

738-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض الطّلاق.

خداوند طلاق را دشمن دارد.

739-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض الغنيّ الظّلوم و الشّيخ الجهول و العائل المختال.

خداوند ثروتمند ستمگر و پير نادان و فقير متكبر را دشمن دارد.

740-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض المعبّس في وجوه إخوانه.

خداوند كسى را كه در مقابل برادران خود عبوس باشد دشمن دارد.

741-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض الوسخ و الشّعث.

خداوند كثافت و ژوليدگى را دشمن دارد.

742-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض البخيل في حياته السّخيّ عند موته.

خداوند كسى را كه در زندگى بخيل باشد و هنگام مرگ بخشنده شود.دشمن دارد.

743-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض المؤمن الّذي لا زبر له.

خداوند مؤمنى را كه عقل ندارد دشمن دارد.

ص: 304

744-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض الفاحش المتفحّش.

خداوند شخص بد گو و بد زبان را دشمن دارد.

745-: إنّ اللّٰه تعالى يبغض ابن السّبعين في أهله ابن عشرين في مشيته و منظره.

خداوند پير هفتاد ساله را كه نيت و رفتار وى چون جوانان بيست ساله باشد دشمن دارد.

746-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ إذا عمل أحدكم عملا أن يتقنه.

خداوند دوست دارد كه وقتى يكى از شما كارى ميكند آن را كامل كند.

747-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ الرّفق في الأمر كلّه.

خداوند ملايمت را در همه چيز دوست دارد.

748-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ السّهل الطّليق.

خداوند شخص آسانگير آزاده را دوست دارد.

749-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ الشّاب.

التّائب.خداوند جوان توبه كار را دوست دارد.

750-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ العبد المؤمن المحترف.

خداوند بندۀ مؤمن پيشه ور را دوست دارد.

ص: 305

751-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ المداومة على الإخاء القديم فداوموا.

خداوند ادامه دوستى ديرينه را دوست دارد،بنا بر اين دوستى ديرينه را ادامه دهيد.

752-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ من عباده الغيور.

خداوند از بندگان خود شخص غيور را دوست دارد.

753-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ عبده المؤمن الفقير المتعفّف أبا العيال.

خداوند بندۀ مؤمن فقير عفيف عيالمند را دوست دارد.

754-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ أن تعدلوا بين أولادكم حتّى في القبل.

خداوند دوست دارد كه ميان فرزندان خود حتى در بوسيدن آنها بعدالت رفتار كنيد.

755-: إنّ اللّٰه تعالى يزيد في عمر الرّجل ببرّه والديه.

خداوند بوسيلۀ نيكى با پدر و مادر عمر انسان را فزون ميكند.

756-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ إغاثة الّلهفان.

خداوند يارى كردن كسانى را كه كمك مى جويند دوست دارد.

757-: إنّ اللّٰه تعالى يحبّ العبد التّقيّ الغنيّ الحفيّ.

خداوند بندۀ پرهيزكار ثروتمند مهربان را دوست دارد.

ص: 306

758-: إنّ اللّٰه تعالى يدخل بالسّهم الواحد ثلاثة الجنّة:صانعه يحتسب في صنعته الخير و الرّامي به و منبله.

خداوند بوسيلۀ يك تير سه نفر را ببهشت ميبرد:آنكه تير را ميسازد و از ساختن آن منظور نيك دارد و آنكه تير را مى اندازد و آنكه تير را به تير انداز دهد.

759-: إنّ اللّٰه تعالى يدني المؤمن فيضع عليه كنفه و ستره من النّاس و يقرّره بذنوبه فيقول أتعرف ذنب كذا؟أتعرف ذنب كذا؟فيقول نعم أي ربّ حتّى إذا قرّره بذنوبه و رأى في نفسه أنّه قد هلك قال فإنّي قد سترتها عليك في الدّنيا و أنا أغفرها لك اليوم ثمّ يعطي كتاب حسناته بيمينه و أمّا الكافر و المنافق فيقول الأشهاد «هؤلاء الّذين كذّبوا على ربّهم ألا لعنة اللّٰه على الظّالمين».

خداوند مؤمن را پيش آرد و او را از مردم مستور و محفوظ دارد و بگناهان خود معترف كند و گويد آيا فلان گناه را ميشناسى؟..آيا فلان گناه را مى شناسى ؟..و او جواب ميدهد بله خدايا تا وقتى كه او را بگناهانش معترف ساخت و در خاطرش گذشت كه از كثرت گناهان هلاك شده است خدا گويد من گناهان تو را در دنيا مستور داشتم و امروز بر تو ميبخشم سپس نامه كارهاى نيك او را بدست راستش دهد ولى در بارۀ كافر و منافق آشكارا گويد:

«اينها كسانى هستند كه بر خداى خود دروغ بستند لعنت خداوند بر گروه ستمكاران».

ص: 307

760-: إنّ اللّٰه تعالى يدخل بلقمة الخبز و قبضة التّمر و مثله ممّا ينفع المسكين ثلاثة الجنّة،صاحب البيت الآمر به و الزّوجة المصلحة و الخادم الّذي يناول المسكين.

خداوند بوسيلۀ يك لقمه نان و يك مشت خرما و امثال آن كه فقير را سودمند افتد سه تن را ببهشت ميبرد صاحب خانه كه بدادن آن فرمان دهد و زنى كه آن را آماده كند و خادمى كه آن را بفقير دهد.

761-: إنّ اللّٰه تعالى يسأل العبد عن فضل علمه كما يسأله عن فضل ماله.

خداوند از بنده ميپرسد كه فزونى دانش خود را كجا صرف كرده همچنان كه از فزونى مال مى پرسد.

762-: إنّ اللّٰه تعالى يعافي الامّيّين يوم القيامة مالا يعافي العلماء.

خداوند روز رستاخيز بر بيسوادان چيزهائى را مى بخشد كه بر دانشمندان نميبخشد.

763-: إنّ اللّٰه تعالى يعذّب يوم القيامة الّذين يعذّبون النّاس في الدّنيا.

خداوند روز رستاخيز كسانى را كه در دنيا مردم را عذاب كرده اند عذاب ميكند.

764-: إنّ اللّٰه تعالى يغار و إنّ المؤمن يغار و غيرة اللّٰه أن يأتي المؤمن ما حرّم اللّٰه عليه.

خداوند غيرت ميبرد و مؤمن غيرت ميبرد غيرت خدا اينست كه مؤمن مرتكب كارى شود كه خدا حرام كرده است.

ص: 308

765-: إنّ اللّٰه تعالى يقبل الصّدقة و يأخذها بيمينه فيربّيها لأحدكم كما يربّي أحدكم مهره،حتّى إنّ اللّقمة تصير مثل أحد.

خداوند صدقه را ميپذيرد و آن را بدست راست خود ميگيرد و براى شما بزرگ ميكند همچنان كه كره اسب خود را بزرگ ميكنيد تا آنجا كه يك لقمه باندازۀ كوه احد شود.

766-: إنّ اللّٰه تعالى يقبل توبة العبد ما لم يغرغر.

خداوند تا دم واپسين توبۀ بنده را را ميپذيرد.

767-: إنّ اللّٰه تعالى يقول أنا ثالث الشّريكين ما لم يخن أحدهما صاحبه فإذا خانه خرجت من بينهما.

خداوند گويد تا هنگامى كه يكى از دو شريك با ديگرى خيانت نكند من سومى آنها هستم و همين كه خيانت بميان آمد من از ميان آنها ميروم.

768-: إنّ اللّٰه تعالى يقول أنا مع عبدي ما ذكرني و تحرّكت بي شفتاه.

خداوند گويد تا هنگامى كه بنده ام مرا ياد ميكند و لبهايش بنام من ميجنبد با او هستم.

769-: إنّ اللّٰه تعالى يقول أنا خير قسيم لمن أشرك بي من أشرك بي شيئا فإنّ عمله قليله 770 و كثيره لشريكه الّذي أشرك بي،أنا عنه غني.

خداوند گويد من عمل كسى را كه براى من شريك قرار مى دهد خوب تقسيم ميكنم هر كه چيزى را با من شريك كند عمل

ص: 309

او از كم و زياد متعلق بشريكست و من از آن بى نيازم.

771-: إنّ اللّٰه تعالى يقول أنا عند ظنّ عبدي بي إن خيرا فخيرا و إن شرّا فشرّا.

خداوند گويد من ناظر گمان بندۀ خويشم اگر گمان خوب بمن برد خوبى بيند و اگر گمان بد برد بدى بيند.

772-: إنّ اللّٰه تعالى يقول إنّ الصّوم لي و أنا أجزي به إنّ للصائم فرحتين،إذا أفطر فرح و إذا لقى اللّٰه تعالى فجزاه فرح.

خداوند گويد روزه براى من است و من پاداش آن را ميدهم روزه دارد و خوشحالى دارد،وقتى افطار كند خوشحال مى شود و همين كه خدا را ديدار كند و او را پاداش دهد باز خوشحال مى شود.

773-: إنّ اللّٰه يقول لأهون أهل النّار عذابا لو أنّ لك ما في الأرض من شىء كنت تفتدي به؟قال نعم فقد سألتك ما هو أهون من هذا و أنت في صلب آدم أن لا تشرك بي شيئا فأبيت إلاّ الشّرك.

خداوند بآن كه از همۀ اهل جهنم عذابش آسان تر است گويد اگر همۀ دنيا مال تو بود ميدادى كه از عذاب رها شوى؟..گويد بله خدا گويد هنگامى كه در پشت آدم بودى از تو چيزى خواستم كه از اين آسان تر بود از تو خواستم كسى را با من شريك نسازى و دريغ كردى.

ص: 310

774-: إنّ اللّٰه تعالى يقول يا ابن آدم تفرّغ لعبادتي إملاء صدرك غنى و أسدّ فقرك و إلاّ تفعل ملأت يديك شغلا و لم أسدّ فقرك.

خداوند گويد آدميزاد وقت خود را صرف عبادت من كن تا سينۀ ترا از بى نيازى پر كنم و فقر را از تو دور سازم و اگر چنين نكنى ترا سخت بدنيا مشغول سازم و فقر را از تو دور نكنم.

775-: إنّ اللّٰه تعالى يقول يوم القيامة يا ابن آدم مرضت فلم تعدني، قال يا ربّ كيف أعودك و أنت ربّ العالمين؟قال أما علمت أنّ عبدي فلانا مرض فلم تعده؟أما علمت أنّك لو عدته لوجدتني عنده؟يا ابن آدم استطعمتك فلم تطعمني فقال يا ربّ و كيف أطعمك و أنت ربّ العالمين؟قال أما علمت أنّه استطعمك عبدي فلان فلم تطعمه؟أما علمت أنّك لو أطعمته لوجدت ذلك عندي؟يا ابن آدم إستسقيتك فلم تسقني قال يا ربّ كيف أسقيك و أنت ربّ العالمين؟قال استسقاك عبدي فلان فلم تسقه أما إنّك لو سقيته لوجدت ذلك عندي.

خداوند روز رستاخيز گويد آدميزاد!بيمار شدم مرا عيادت نكردى،گويد خدايا چگونه ترا كه پروردگار جهانيانى عيادت كنم گويد مگر نمى دانى كه فلان بندۀ من بيمار بود و او را عيادت نكردى مگر نمى دانى كه اگر او را عيادت ميكردى مرا پيش او مى يافتى؟...آدميزاد!من از تو غذا خواستم بمن غذا ندادى!گويد پروردگارا چگونه ترا كه پروردگار جهانيانى غذا دهم؟گويد مگر نمى دانى كه فلان بندۀ من از تو غذا خواست و باو غذا ندادى!مگر نمى دانى كه اگر او را غذا مى دادى اكنون پاداش آن را پيش من مييافتى آدميزاد از تو آب خواستم بمن

ص: 311

آب ندادى!گويد چگونه ترا كه پروردگار جهانيانى آب بدهم؟ گويد فلان بندۀ من از تو آب خواست باو آب ندادى اگر باو آب داده بودى اكنون پاداش آن را پيش من مى يافتى.

776-: إنّ اللّٰه تعالى ينزل المعونة على قدر المئونة و ينزل الصّبر على قدر البلاء.

خداوند كمك را بقدر احتياج نازل ميسازد و صبر را باندازۀ بلا مى دهد.

777-: إنّ اللّٰه تعالى ينهاكم أن تحلفوا بآبائكم.

خداوند نهى كرده كه بپدران خود قسم بخوريد.

778-: إنّ اللّٰه تعالى يوصيكم بأمّهاتكم ثلاثا،إنّ اللّٰه تعالى يوصيكم بآبائكم مرّتين إنّ اللّٰه تعالى يوصيكم بالأقرب فالأقرب.

خداوند شما را در بارۀ مادرانتان سه بار سفارش ميكند خداوند شما را در بارۀ پدرانتان دو بار سفارش ميكند خداوند شما را در باره نزديكان بترتيب سفارش مى كند.

ص: 312

779-: إنّ اللّٰه تعالى يوصيكم بالنّساء خيرا فإنّهنّ أمّهاتكم و بناتكم و خالاتكم.

خداوند شما را در بارۀ زنان به نيكى سفارش ميكند،زيرا زنها مادران و دختران و خاله هاى شما هستند.

780-: إنّ اللّٰه جميل يحبّ الجمال.

خداوند زيباست و زيبائى را دوست دارد.

781-: إنّ اللّٰه خلق يوم خلق السّموات و الأرض مائة رحمة كلّ رحمة طباق ما بين السّماء و الأرض فجعل منها في الأرض رحمة فبها تعطف الوالدة على ولدها و الوحش و الطّير بعضها على بعض و أخّر تسعا و تسعين فإذا كان يوم القيامة أكملها بهذه الرّحمة.

خداوند روزى كه آسمانها و زمين را آفريد صد رحمت بيافريد كه هر يك از آنها ميان زمين و آسمان را پر ميكند و يكى را در زمين قرار داد كه بوسيلۀ آن مادر بفرزند مهربانست و وحش و طير بيكديگر مأنوسند و نود و نه رحمت را نگه داشته و همين كه روز قيامت شود اين يك رحمت را نيز بر آن بيفزايد.

782-: إنّ اللّٰه عزّ و جلّ أحبّ الكذب في الصّلاح و أبغض الصّدق في الفساد.

خداوند دروغ مصلحت آميز را دوست دارد و از راست فساد انگيز بيزار است.

ص: 313

783-: إنّ اللّٰه عند لسان كلّ قائل، فليتّق اللّٰه عبد،و لينظر ما يقول.

خداوند ناظر زبان هر گوينده ايست بنده بايد از خدا بترسد و ببيند چه ميگويد.

784-: إنّ اللّٰه لا يؤاخذ المزّاح الصّادق في مزاحه.

خداوند شوخى را كه در شوخى خود راستگو باشد مؤاخذه نميكند.

785-: إنّ اللّٰه لا يرحم من عباده إلاّ الرّحماء.

خداوند فقط ببندگان رحيم خود رحم ميكند.

886-: إنّ اللّٰه لا يقبل عمل عبد حتّى يرضى قوله.

خداوند عمل بنده را نميپذيرد مگر آنكه از گفتار وى خشنود باشد.

787-: إنّ اللّٰه لم يضع داء إلاّ وضع له شفاء.

خدا دردى پديد نياورده جز آنكه علاجى براى آن قرار داده است.

788-: إنّ اللّٰه لم ينزل داء إلا أنزل له شفاء إلاّ الهرم.

خداوند دردى پديد نياورده جز آنكه علاجى براى آن قرار داده بجز پيرى.

789-: إنّ اللّٰه لم ينزل داء إلاّ أنزل له دواء علمه من علمه و جهله من جهله،إلاّ السّام و هو الموت.

خداوند دردى پديد نياورده جز اينكه دوائى براى آن فرستاده هر كه آن را بداند بداند و هر كه نداند نداند بجز مرگ.

ص: 314

790-: إنّ اللّٰه ليدرء بالصّدقة سبعين ميتة من السّوء.

خداوند بوسيلۀ صدقه هفتاد قسم مرگ بد را دفع ميكند.

791-: إنّ اللّٰه ليرضى عن العبد أن يأكل الأكلة فيحمده عليها أو يشرب الشّربة فيحمده عليها.

خداوند از بنده خشنود مى شود باينكه غذا بخورد و خدا را سپاس گزارد،يا آب بياشامد و خدا را سپاس گزارد.

792-: إنّ اللّٰه ليؤيّد هذا الدّين بالرّجل الفاجر.

خداوند اين دين را بمرد بدكار يارى ميكند.

793-: إنّ اللّٰه يبتلي عبده المؤمن بالسّقم حتّى يكفّر عنه كلّ ذنب.

خداوند بندۀ مؤمن خود را بمرض مبتلا مى كند تا همۀ گناهان او بريزد.

794-: إنّ اللّٰه يبغض السّائل الملحف.

خداوند گداى سمج را دشمن دارد.

795-: إنّ اللّٰه يبغض الشّيخ الزّاني و الغنيّ الظّلوم و الفقير المختال.

خداوند پير زناكار و ثروتمند ستمكار و فقير متكبر را دشمن دارد.

ص: 315

796-: إنّ اللّٰه يبغض كلّ عالم بالدّنيا جاهل بالآخرة.

خداوند هر كس را كه بكار دنيا دانا و در كار آخرت نادان است دشمن دارد.

797-: إنّ اللّٰه يحبّ إذا أنعم على عبده أن يرى أثر نعمته عليه و يبغض البؤس و التّباؤس.

خدا دوست دارد كه وقتى به كسى نعمت داد اثر نعمتش بر او آشكار ديده شود و از فقر و اظهار فقر بيزار است.

798-: إنّ اللّٰه يحبّ الأبرار الأخفياء الأتقياء.

خدا نيكوكاران گمنام پرهيز كار را دوست دارد.

799-: إنّ اللّٰه يحبّ البصر النّاقد النّافذ عند مجيء الشّهوات و الكامل عند نزول الشّبهات يحبّ السّماحة و لو على تمرة و يحبّ الشّجاعة و لو على قتل حيّة.

خداوند چشمى را كه بهنگام شهوت باريك بين و پيش بين و بهنگام شبهه دقيق است دوست دارد و بخشش را اگر چه يك خرما باشد و شجاعت را اگر چه بكشتن مارى باشد دوست دارد.

800-: إنّ اللّٰه يحبّ الشّاب الّذي يفني شبابه في طاعة اللّٰه.

خداوند جوانى را كه عمر خود را در عبادت خدا بسر ميبرد دوست دارد.

801-: إنّ اللّٰه يحبّ الملحّين في الدّعاء.

خداوند كسانى را كه در كار دعا

ص: 316

اصرار ميورزند دوست دارد.

802-: إنّ اللّٰه يحبّ أن تؤتى رخصته كما يحبّ أن تترك معصيته.

خداوند دوست دارد كارهائى را كه روا داشته انجام دهند چنان كه دوست دارد از نافرمانى او چشم بپوشند.

803-: إنّ اللّٰه يحبّ كلّ قلب حزين.

خداوند دل غمگين را دوست دارد.

804-: إنّ اللّٰه يحبّ معالي الامور و أشرافها و يكره سفسافها.

خداوند چيزهاى بلند و شريف را دوست دارد و از چيزهاى پست بيزار است.

805-: إنّ اللّٰه يحيى القلوب الميّتة بنور الحكمة كما يحيي الأرض بوابل السّماء.

خداوند دلهاى مرده را بنور حكمت حيات ميبخشد چنان كه زمين را بباران آسمان زنده مى سازد.

806-: إنّ اللّٰه يستحيي من العبد أن يرفع إليه يديه فيردّهما خائبين.

خداوند از بنده شرم دارد كه دستهاى خود را بسوى او بلند كند و آن را نوميد باز گرداند.

807-: إنّ اللّٰه يعطى الدّنيا على نيّة الآخرة و أبى أن يعطى الآخرة على نيّة الدّنيا.

خداوند دنيا را بنيت آخرت مى دهد ولى آخرت را به نيت دنيا

ص: 317

نمى دهد.

808-: إنّ اللّٰه يغار للمسلم على المسلم فليغر.

خداوند براى مسلمانان غيرت ميبرد،آن ها نيز بايد غيرت ببرند.

809-: إنّ اللّٰه ينهيكم عن قيل و قال.

خداوند شما را از گفتگوهاى بيهوده نهى كرده است.

810-: إنّ الّذي يأكل أو يشرب في آنية الفضّة و الذّهب إنّما يجرجر في بطنه نار جهنّم.

كسى كه در ظرف نقره و طلا ميخورد و مى آشامد آتش جهنم را در شكم خود فرو ميبرد.

811-: إنّ الّذي يجرّ الثّوب خيلاء لا ينظر اللّٰه إليه يوم القيمة.

كسى كه از روى تكبر جامۀ خود را ميكشد خدا روز رستاخيز بدو نمينگرد.

812-: إنّ الماء طهور لا ينجّسه شيء.

آب پاكست و چيزى آن را نجس نميكند.

813-: إنّ الماء لا ينجّسه شيء إلاّ ما غلب على ريحه و طعمه و لونه.

آب را چيزى نجس نميكند جز آنچه بو و مزه و رنگ آن را تغيير دهد.

ص: 318

814-: إنّ المؤمن ليدرك بحسن الخلق درجة القائم الصّائم.

مؤمن بوسيلۀ خوش خلقى به مقام نماز شب گزار و روزه دار ميرسد.

815-: إنّ المؤمن من عباد اللّٰه لا يحيف على من يبغض و لا يأثم فيمن يحبّ و لا يضيع ما- استودع و لا يحسد و لا يطعن و لا يلعن و يعترف بالحقّ و إن لم يشهد عليه و لا يتنابز بالألقاب في الصّلوة متخشّعا إلى الزّكاة مسرعا في الزّلازل وقورا في الرّخاء شكورا قانعا بالّذي له لا يدّعي ما ليس له و لا يغلبه الشّحّ عن معروف يريده،يخالط النّاس كي يعلم و يناطق النّاس كي يفهم و إن ظلم و بغي عليه صبر حتّى يكون الرّحمن هو الّذي ينتصر له.

بندۀ مؤمن بر دشمنان ستم نمى كند و براى رعايت دوستان مرتكب گناه نميشود.امانت را تلف نمى كند.حسود و بدگو و لعنتگر نيست حق را ميگويد اگر چه از او شهادت نخواهند.لقبهاى بى جا به كار نميبرد.در نماز خاشع است و در كار زكاة سريع است.در مصيبت موقر و بهنگام نعمت شاكر است بدان چه دارد قانع است و آنچه ندارد نمى جويد بخل او را از كار نيك باز نمى دارد با مردم آميزش ميكند تا چيز ياد گيرد و با آن ها گفتگو ميكند تا چيز بفهمد اگر ستمى ديد و بر او تجاوزى شد صبر ميكند تا خداوند ستم را از او دفع كند.

ص: 319

816-: إنّ المؤمن يوجر في نفقته كلّها إلاّ شيئا جعله في التّراب أو البناء.

مؤمن از مخارج خود ثواب ميبرد جز آنچه بخاك سپارد يا ساختمان كند.

817-: إنّ المؤمن ينضي شيطانه كما ينضي أحدكم بعيره في السّفر.

مؤمن شيطان خود را لاغر مى كند چنان كه يكى از شما اشتر خود را در سفر لاغر ميكند.

818-: إنّ المؤمن يجاهد بسيفه و لسانه.

مؤمن با شمشير و زبان خود جهاد ميكند.

819-: إنّ المتحابّين في اللّٰه في ظلّ العرش.

آن ها كه در راه خدا دوستى ميكنند در سايۀ عرش جاى دارند.

820-: إنّ المرء كثير بأخيه و ابن عمّه.

انسان با برادر و عموزادۀ خود بسيار مى شود.

821-: إنّ المرأة تقبل في صورة شيطان و تدبر في صورة شيطان فإذا رأى أحدكم امرأة فأعجبته فليأت أهله فإنّ ذلك يردّ ما في نفسه.

زن بصورت شيطان مى آيد و بصورت شيطان ميرود وقتى يكى از شما زنى ديد كه ويرا بشگفت آورد پيش همسر خود رود زيرا بدين وسيله

ص: 320

آنچه در دل دارد از ميان ميرود.

822-: إنّ المرأة تنكح لدينها و مالها و جمالها فعليك بذات الدّين تربت يداك.

زن براى دين و مال و جمالش گيرند زن دين دار بجوئيد.

823-: إنّ المرء بين يومين يوم قد مضى أحصي فيه عمله فختم عليه و يوم قد بقى فلا يدري لعلّه لا يصل إليه.

انسان ميان دو روز است روزى كه گذشته و اعمالش بحساب آمده و مختوم گشته و روزى كه باقى مانده ولى چه مى داند شايد بآن روز نرسد.

824-: إنّ المرأة خلقت من ضلع لن تستقيم لك على طريقة فإن استمتعت بها استمتعت بها و بها عوج و إن ذهبت تقيمها كسرتها و كسرها طلاقها.

زن از دنده اى خلق شده كه به هيچ وجه راستى پذير نيست اگر با كجى او بسازى ساخته اى و اگر خواهى براستيش باز آرى او را ميشكنى و شكستنش طلاق دادن است.

825-: إنّ المرأة خلقت من ضلع و إنّك إن ترد إقامة الضّلع تكسرها فدارها تعش بها.

زن از دنده اى خلق شده اگر بخواهى دنده را راست كنى آن را ميشكنى پس با او مدارا كن كه با

ص: 321

او زندگى كنى.

826-: إنّ المسلم إذا عاد أخاه المسلم لم يزل في مخرفة الجنّة حتّى يرجع.

مسلمان وقتى بعيادت برادر مسلمان خود ميرود تا هنگامى كه كه باز گردد در بهشت قدم ميزند.

827-: إنّ المصلّي ليقرع باب الملك و إنّه من يدم قرع الباب يوشك أن يفتح له.

نمازگزار در خداوند را مى كوبد و هر كه پيوسته درى را بكوبد عاقبت بروى او باز مى شود.

828-: إنّ المظلومين هم المفلحون يوم القيامة.

ستم ديدگان در روز رستاخيز رستگارانند.

829-: إنّ المقسطين عند اللّٰه يوم القيامة على منابر من نور عن يمين الرّحمن و كلتا يديه يمين،الّذين يعدلون في حكمهم و أهليهم و ما ولّوا.

دادگران روز رستاخيز در پيشگاه خدا بر منبرهاى نورند كه طرف راست وى جاى دارند و هر دو دست خدا راست است دادگران كسانى هستند كه در حكم خود و در بارۀ كسان و زير دستان خود بداد رفتار ميكند.

830-: إنّ الملائكة لتضع أجنحتها لطالب العلم رضا بما يطلب.

فرشتگان بالهاى خود را براى طالب علم پهن ميكنند زيرا از آنچه مى جويد رضايت دارند.

ص: 322

831-: إنّ الميّت إذا دفن سمع خفق نعالهم إذا ولّوا عنه منصرفين.

وقتى مرده را بخاك سپارند، صداى كفش كسان را كه از قبر وى باز ميگردند خواهد شنيد.

832-: إنّ الميّت يعرف من يحمله و من يغسله و من يدلّيه في قبره.

مرده كسى را كه بلندش كند و كسى را كه غسلش دهد و كسيرا كه در قبرش نهد ميشناسد.

833-: إنّ النّاس إذا رأوا الظّالم فلم يأخذوا على يديه أوشك أن يعمّهم اللّٰه بعقاب منه.

وقتى مردم ستمگر را ديدند و او را از ستم باز نداشتند بيم آن مى رود كه خدا همه را بعذاب خود مبتلا كند.

834-: إنّ النّاس لا يرفعون شيئا إلاّ وضعه اللّٰه تعالى.

مردم چيزى را برترى ندهند جز آنكه خدا آن را تنزل دهد.

835-: إنّ النّاس لم يعطوا شيئا خيرا من خلق حسن.

بمردم چيزى بهتر از اخلاق نيك نداده اند.

836-: إنّ الودّ يورث و العداوة تورث.

دوستى موروثى است و دشمنى موروثى است.

837-: إنّ الولد مبخلة مجبنة مجهلة محزنة.

فرزند موجب بخل و ترس و

ص: 323

نادانى و غم است.

838-: إنّ أناسا من أمّتي يستفقهون في الدّين و يقرءون القرآن و يقولون:نأتي الامراء فنصيب من دنياهم و نعتزلهم بديننا و لا يكون ذلك،كما لا يجتنى من القتاد إلاّ الشّوك،لا يجتنى من قربهم إلاّ خطايا.

كسانى از امت من در كار دين دانش جويند و قرآن خوانند و گويند پيش اميران رويم و از مقامشان بهره گيريم و دين خود را از آن ها بركنار نگه داريم ولى چنين چيزى نمى شود همان طور كه از درخت قتاد جز خار نمى توان چيد از نزديكى اميران نيز جز گناه بهره نميتوان برد.

839-: إنّ أهل الجنّة ليتراءون أهل الغرف في الجنّة كما تراءون الكواكب في السّماء.

اهل بهشت صاحبان غرفه هاى بالا را چنان مى بينند كه شما ستارگان آسمان را ميبينيد.

840-: إنّ أهل المعروف في الدّنيا هم أهل المعروف في الآخرة و إنّ أهل المنكر في الدّنيا هم أهل المنكر في الآخرة و إنّ أوّل أهل الجنّة دخولا هم أهل المعروف.

نيكوكاران اين جهان نيكوكاران آن جهانند و بدكاران اين جهان بدكاران آن جهانند و نيكوكاران پيش از همۀ مردم ببهشت درمى آيند.

ص: 324

841-: إنّ أهل الشّبع في الدّنيا هم أهل الجوع غدا في الآخرة.

سيران اين جهان گرسنگان آن جهانند.

842-: إنّ أوثق عرى الإسلام أن تحبّ في اللّٰه و تبغض في اللّٰه.

محكمترين دستاويزهاى اسلام اين است كه كسيرا براى خدا دوست دارى و كسيرا براى خدا دشمن دارى.

843-: إنّ أوّل ما يجازى به المؤمن بعد موته أن يغفر لجميع من تبع جنازته.

نخستين پاداشى كه پس از مرگ بمؤمن مى دهند اينست كه همۀ كسانى كه دنبال جنازۀ او رفته اند آمرزيده شوند.

844-: إنّ بين يدي السّاعة كذّابين فاحذروهم.

پيش از رستاخيز دروغگويان پديدار ميشوند از آن ها حذر كنيد.

845-: إنّ حسن الخلق ليذيب الخطيئة كما تذيب الشّمس الجليد.

خوش اخلاقى گناه را محو ميكند چنان كه آفتاب يخ را آب مى كند.

846-: إنّ حسن الظّنّ باللّٰه من حسن عبادة اللّٰه.

گمان خوب بخدا داشتن از خوب عبادت كردن اوست.

ص: 325

847-: إنّ حسن العهد من الإيمان.

رعايت پيمان از لوازم ايمان است.

848-: إنّ حقّا على اللّٰه أن لا يرفع شيئا من أمر الدّنيا إلاّ وضعه.

بر خدا لازم است كه چيزى از دنيا را بالا نبرد جز اينكه آن را تنزل دهد.

849-: إنّ حقّا على المؤمنين أن يتوجّع بعضهم لبعض كما يألّم الجسد الرّأس.

مؤمنان بايد از رنج يك ديگر متألم شوند چنان كه تن از رنج سر متأثر مى شود.

850-: إنّ خيار عباد اللّٰه الموفون المطيبون.

بهترين بندگان خدا آن ها هستند كه بوعده وفا كنند و بوى خوش بكار برند.

851-: إنّ ربّك يحبّ المحامد.

خداى تو ستايش را دوست دارد.

852-: إنّ ربّي أمرني أن يكون نطقي ذكرا و نظري عبرا.

پروردگارم بمن فرمان داده كه سخنم ذكر باشد و نظرم مايۀ عبرت.

853-: إنّ روح القدس نفث في روعي أن نفسا لن تموت حتّى تستكمل أجلها و تستوعب رزقها فاتّقوا اللّٰه و أجملوا في الطّلب و لا يحملنّ أحدكم استبطاء الرّزق أن يطلبه بمعصية اللّٰه فإنّ اللّٰه تعالى لا ينال ما عنده إلاّ بطاعته.

روح القدس اين پندار را در خاطر من انداخت كه هيچ كس نميميرد جز آنكه روزش بپايان برسد و روزى خود را تمام كند پس از

ص: 326

خدا بترسيد و در طلب معتدل باشيد و اگر روزى يكى از شما دير رسيد آن را بوسيلۀ معصيت خدا نجويد زيرا آنچه پيش خداست جز بوسيلۀ اطاعت او بدست نمى آيد.

854-: إنّ شرّ النّاس منزلة عند اللّٰه يوم القيمة من يخاف النّاس من شرّه.

بدتر از همۀ مردم پيش خدا روز قيامت كسى است كه مردم از شر او بترسند.

855-: إنّ شرّ النّاس يوم القيمة عند اللّٰه من فرقه النّاس اتّقاء فحشه.

بدتر از همۀ مردم پيش خدا روز قيامت كسى است كه مردم از بيم بد زبانيش از او حذر كنند.

856-: إنّ صاحب الدّين له سلطان على صاحبه حتّى يقضيه.

طلبكار بر قرض دار تسلط دارد تا هنگامى كه قرض خود را بپردازد.

857-: إنّ صاحب المكس في النّار.

راهدار در جهنم است.

ص: 327

858-: إنّ صدقة السّرّ تطفي غضب الرّبّ و إنّ صلة الرّحم تزيد في العمر و إنّ صنائع المعروف تقي مصارع السّوء.

صدقۀ نهان خشم خدا را فرو مينشاند و نيكى با خويشاوندان عمر را افزون ميكند و كارهاى نيك از مرگهاى بد جلوگيرى ميكند.

859-: إنّ عذاب هذه الامّة جعل في دنياها.

عذاب اين امت را در دنيا قرار داده اند.

860-: إنّ علما لا ينتفع منه لكنز لا ينفق منه.

دانشى كه از آن سود نبرند مثل گنجى است كه از آن خرج نكنند.

861-: إنّ غلاء أسعاركم و رخصها بيد اللّٰه.

گرانى و ارزانى قيمتهاى شما بدست خداست.

862-: إنّ في الجسد مضغة إذا صلحت صلح الجسد كلّه و إذا فسدت فسد الجسد كلّه ألا و هي القلب.

در تن پارۀ گوشتى است كه وقتى بصلاح گرايد تمام تن بصلاح آيد و وقتى فاسد شود همۀ تن فاسد شود و آن قلبست.

863-: إنّ في الجنّة بيتا يقال له بيت الأسخياء.

در بهشت خانه اى هست كه آن را خانه سخاوتمندان نامند.

ص: 328

864-: إنّ في الجنّة دارا يقال لها دار الفرح لا يدخلها إلاّ من فرّح يتامى المؤمنين.

در بهشت خانه اى هست كه آن را خانۀ خوشحالى نامند و جز كسانى كه يتيمان مؤمنان را خوشحال كرده باشند،وارد آن نميشوند.

865-: إنّ في الجنّة درجة لا ينالها إلاّ أصحاب الهموم.

در بهشت درجه اى هست كه جز غم ديدگان بدان نميرسند.

866-: إنّ في الجنّة لسوقا ما فيها شراء و لا بيع إلاّ الصّور من الرّجال و النّساء فإذا اشتهى الرّجل صورة دخل فيها.

در بهشت بازارى هست كه در آن جا چيزى براى خريد و فروش نيست جز تصوير مردان و زنان و وقتى كسى تصويرى را پسندد مانند آن مى شود.

867-: إنّ في الجنّة مائة درجة لو أنّ العالمين اجتمعوا في إحداهنّ لو سعتهم.

در بهشت صد درجه هست كه اگر جهانيان در يكى از آن ها مجتمع شوند در آن جاى گيرند.

868-: إنّ في الجنّة ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب أحد.

در بهشت چيزها هست كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه در خاطر كسى گذشته است.

869-: إنّ في الحجم شفاء.

حجامت مايۀ شفاست.

ص: 329

870-: إنّ في المال حقّا سوى الزّكاة.

در مال بجز زكاة حقى هست.

871-: إنّ في المعاريض لمندوحة عن الكذب.

سخنان گوشه دار وسيلۀ رهائى از دروغ است.

872-: إنّ قلب ابن آدم مثل العصفور ينقلب في اليوم سبع مرّات.

دل آدميزاد چون گنجشك است و هر روز هفت بار دگرگون مى شود.

873-: إنّ قليل العمل مع العلم كثير و كثير العمل مع الجهل قليل.

كار اندك كه با بصيرت و دانش انجام گيرد بسيار است و كار بسيار كه با نادانى صورت پذيرد اندكست.

874-: إنّ كذبا علي ليس ككذب على أحد فمن كذب عليّ متعمّدا فليتبوّء مقعده من النّار.

دروغ بستن بر من مثل دروغ بستن بر ديگرى نيست هر كه بعمد بر من دروغ بندد در آتش جاى گيرد.

875-: إنّك إن تترك أولادك أغنياء خير من أن تتركهم عالّة.

اگر پس از تو اطفالت بى نياز باشند بهتر است كه محتاج باشند.

ص: 330

876-: إنّك لا تدع شيئا اتّقا اللّٰه إلاّ أعطاك اللّٰه خيرا منه.

اگر از ترس خدا از چيزى درگذرى خداوند بهتر از آن را بتو خواهد داد.

877-: إنّكم لن تسعوا النّاس بأموالكم و لكن سعوهم بأخلاقكم.

مال شما بهمه مردم نمى رسد پس با اخلاق خود همه را خرسند كنيد.

878-: إنّ للتّوبة بابا عرض ما بين مصراعيه ما بين المشرق و المغرب لا يغلق حتّى تطلع الشّمس من مغربها.

توبه درى دارد كه پهناى آن مانند وسعت مشرق و مغرب است و تا خورشيد از مغرب طلوع نكند بسته نميشود.

879-: إنّ لجهنّم بابا لا يدخله إلا من شفى غيظه بمعصية اللّٰه.

جهنم دروازه اى دارد كه فقط كسانى كه خشم خود را بگناه خدا فرو نشانده باشند از آن داخل ميشوند.

880-: إنّ لجواب الكتاب حقّا كردّ السّلام.

جواب نامه مانند جواب سلام لازم است.

881-: إنّ للزّوج من المرأة لشعبة ما هي لشيء.

شوهر در پيش زن مقامى دارد كه هيچ چيز ندارد.

ص: 331

882-: إنّ للشّيطان مصالي و فخوحا و إنّ من مصاليه و فخوخه البطر بنعم اللّٰه تعالى و الفخر بعطاء اللّٰه و الكبر على عباد اللّٰه و اتّباع الهوى في غير ذات اللّٰه.

شيطان دامها و تله ها دارد و از جمله دامها و تله هاى وى اينست كه از نعمتهاى خدا مغرور شوند و به بخششهاى او تفاخر كنند و با بندگان خدا تكبر كنند و خود در كار وى پير و هوس شوند.

883-: إنّ للشّيطان لمّة بابن آدم و للملك لمّة فأمّا لمّة الشّيطان فإيعاد بالشّرّ و تكذيب بالحقّ و أمّا لمّة الملك فإيعاد بالخير و تصديق بالحقّ فمن وجد ذلك فليعلم أنّه من اللّٰه تعالى فليحمد اللّٰه و من وجد الأخرى فليتعوّذ باللّٰه من الشّيطان.

شيطان بآدميزاد نزديكى اى دارد و خداوند نزديكى اى،نزديكى شيطان وعده به بدى و تكذيب حق است و نزديكى خداوند وعده بنيكى و تصديق حق است هر كه چنين حالى در خود يافت بداند كه از جانب خداوند است و او را سپاس گزارد و هر كه حال ديگر را در خود يافت از شيطان بخدا پناه ببرد.

884-: إنّ لصاحب الحقّ مقالا.

آنكه حق دارد گفتارى مؤثر دارد.

885-: إنّ للطّاعم الشّاكر من الأجر مثل ما للصّائم الصّابر.

پاداش آنكه غذا ميخورد و شكر ميگزارد مانند روزه دار صبور است.

ص: 332

886-: إنّ لكلّ أمّة فتنة و إنّ فتنة أمّتي المال.

هر امتى را بليه اى هست و بليه امت من مال است.

887-: إنّ لكلّ دين خلقا و إنّ خلق هذا الدّين الحياء.

هر دينى خوى خاص دارد و خوى دين ما حياست.

888-: إنّ لكلّ ساع غاية و غاية ابن آدم الموت فعليكم بذكر اللّٰه فإنّه يسهّلكم و يرغّبكم في الآخرة.

هر رهسپارى مقصدى دارد و مقصد آدميزاد مرگ است از ياد خدا غافل مشويد كه ياد خدا كارها را آسان و شما را بآن جهان راغب مى كند.

889-: إنّ لكلّ شجرة ثمرة و ثمرة القلب الولد.

هر درختى ميوه اى دارد و ميوه دل فرزند است.

890-: إنّ لكلّ شيء دعامة و دعامة هذا الدّين الفقه و لفقيه واحد أشدّ على الشّيطان من ألف عابد.

هر چيزى اساسى دارد و اساس اين دين دانش است و يك دانشمند براى شيطان از هزار عابد بدتر است.

891-: إنّ لكلّ شيء معدنا و معدن التّقوى قلوب العارفين.

هر چيزى معدنى دارد و معدن پرهيزكارى دل عارفانست.

ص: 333

892-: إنّ لكلّ شيء حقيقة و ما بلغ عبد حقيقة الإيمان حتى يعلم أنّ ما أصابه لم يكن ليخطئه و ما أخطاءه لم يكن ليصيبه.

هر چيزى حقيقتى دارد و بنده بحقيقت ايمان نميرسد مگر اينكه بداند كه هر چه باو رسيده ممكن نبود نرسد و هر چه بدو نرسيده ممكن نبود برسد.

893-: إنّ للّٰه تعالى أقواما يختصّهم بالنّعم لمنافع العباد و يقرّها فيهم ما بذلوها فإذا منعوها نزعها منهم فحوّلها إلى غيرهم.

خداوند را گروههاست كه نعمتهاى خويش خاص ايشان كند تا بندگان را منتفع كنند و مادام كه دهش كنند نعمت را بنزد ايشان نگهدارد و چون امساك كنند از آنها بگيرد و بديگران دهد.

894-: إنّ للّٰه تعالى عبادا اختصّهم بحوائج النّاس،يفزع النّاس إليهم في حوائجهم أولئك الآمنون من عذاب اللّٰه.

خداوند را بندگانست كه خاص حوائج مردمان كرده است و كسان در حوائج خويش بايشان پناه برند آنها از عذاب خدا ايمنند.

895-: إنّ للّٰه عبادا خلقهم لحوائج النّاس.

إنّ للّٰه عبادا يعرفون النّاس بالتّوسّم.

خداوند بندگانى دارد كه آن ها را براى رفع حاجات مردم خلق كرده است.

ص: 334

خداوند بندگانى دارد كه مردم را بفراست شناسند.

896-: إنّ للّٰه عند أقوام نعما يقرّها عندهم ما داموا في حوائج النّاس ما لم يملّوا فإذا ملّوا نقلها اللّٰه إلى غيرهم.

خداوند پيش بعضى مردم نعمت هائى دارد كه تا وقتى از انجام حوائج مردم باز نميمانند نعمت خود را پيش آنها نگاه ميدارد و همين كه از اين كار باز ماندند نعمت را به اشخاص ديگر منتقل ميكند.

897-: إنّ للّٰه ملائكة في الأرض تنطق على ألسنة بني آدم بما في المرء من الخير و الشّرّ.

خداوند در زمين فرشتگانى دارد كه بزبان آدميزادگان سخن مى گويند و از بد و نيك كسان خبر دهند.

898-: إنّ للّٰه ملكا ينادي عند كلّ صلاة:يا بني آدم قوموا إلى نيرانكم الّتي أو قدتموها على أنفسكم فأطفؤها بالصّلاة.

خداوند فرشته اى دارد كه هنگام نماز بانگ ميزند آدميزاده گان برخيزيد و آتشهائى را كه بر خويشتن افروخته ايد بنماز خاموش كنيد.

899-: إنّ ما قدّر في الرّحم سيكون.

آنچه در شكم مادر مقدر شده شدنى است.

ص: 335

900-: إنّ مثل الّذي يعمل السّيّئات ثمّ يعمل الحسنات كمثل رجل كانت عليه درع ضيّقة قد خنقته ثمّ عمل حسنة فانفكّت حلقة ثمّ عمل أخرى فانفكّت الاخرى حتّى يخرج إلى الأرض.

آن كس كه كارهاى بد ميكند سپس كارهاى نيك ميكند مانند مرديست كه زرۀ تنگ بتن دارد و نفس او را تنگ ميكند،كار نيكى ميكند و حلقه اى از آن گشوده مى شود سپس كار نيك ديگرى مى كند و حلقه ديگرى گشوده مى شود تا بزمين مى افتد.

901-: إنّ مثل الّذي يعود في عطيّته كمثل الكلب أكل حتّى إذا شبع قاء ثمّ عاد في قيئه ثمّ أكله.

آنكه بخشش خود را پس ميگيرد مانند سگ است كه بخورد و وقتى سير شد قى كند و آنگاه به قى كردۀ خود باز گردد و آن را بخورد.

902-: إنّ محرّم الحلال كمحلّل الحرام.

آنكه حلال را حرام ميكند مانند كسى است كه حرام را حلال مى كند.

903-: إنّ مطعم ابن آدم قد ضرب مثلا للدّنيا و إن قزحه و ملحه فانظر إلى ما يصير.

غذاى آدميزاد را نمونه دنيا قرار داده اند هر قدر آن را ادويه و نمك بزند بنگر آخر چه مى شود.

904-: إنّ معافاة اللّٰه العبد في الدّنيا أن يستر عليه سيّئاته.

بخشش خداوند نسبت ببنده در اين جهان اينست كه گناهان او را مستور دارد.

ص: 336

905-: إنّ مغيّر الخلق كمغيّر الخلق إنّك لا تستطيع أن تغيّر خلقه حتّى تغيّر خلقه.

آنكه ميخواهد سيرت را تغير دهد مانند كسى است كه ميخواهد صورت را تغيير دهد اگر توانستى صورت را تغيير دهى سيرت را نيز تغيير توانى داد.

906-: إنّ ممّا يلحق المؤمن من عمله و حسناته بعد موته علما نشره و ولدا صالحا تركه و مصحفا ورّثه أو مسجدا بناه أو بيتا لابن السّبيل بناه أو نهرا أجراه أو صدقة أخرجها من ماله في صحّته و حياته تلحقه من بعد موته.

از جمله اعمال و نيكيهاى مؤمن كه بعد از مرگ بدو ميرسد دانشى است كه منتشر كرده باشد و فرزند پارسائيست كه بجا گذاشته باشد و قرآنى است كه به ارث گذاشته باشد يا مسجدى كه بنا كرده باشد يا خانه اى كه براى كاروانيان بپا كرده باشد يا نهرى كه بكمك او جريان يافته باشد يا مالى كه در دوران صحت و حيات از مال خويش جدا كرده باشد همه اينها پس از مرگ بدو ميرسد.

907-: إنّ من أحبّكم إليّ أحسنكم أخلاقا.

هر كس از شما خوش خلق تر است پيش من محبوبتر است.

908-: إنّ من أشراط السّاعة أن يرفع العلم و يظهر الجهل و يفشو الزّنا و يشرب الخمر و يذهب الرّجال و يبقي النّساء حتّى يكون لخمسين امرأة قيّم واحد.

از علائم رستاخيز آنست كه دانش از ميان بر خيزد و جهالت

ص: 337

آشكار شود و زنا رواج گيرد و شراب نوشند،مردان بروند و زنان بمانند تا حدى كه پنجاه زن يكسر پرست داشته باشند.

909-: إنّ من أعظم الخطايا من اقتطع مال امرئ مسلم بغير حقّ و إنّ من الحسنات عيادة المريض.

از گناهان بزرگ اينست كه مال ديگرى را بدون حق تصرف كنند و عيادت مريض از كارهاى نيك است.

910-: إنّ من أكمل المؤمنين إيمانا أحسنهم خلقا و ألطفهم بأهله.

از همۀ مؤمنان ايمان آن كس كاملتر است كه اخلاقش نيكتر است و با كسان خود بهتر رفتار ميكند.

911-: إنّ من تمام إيمان العبد أن يستثني في كلّ حديثه.

نشانه كمال ايمان مرد اينست كه در همه سخن خود استثنائى بياورد.

912-: إنّ من سعادة المرء أن يطول عمره و يرزقه اللّٰه الإنابة.

از لوازم سعادت مرد اينست كه زندگانى او دراز شود و خداوند توبه را نصيب وى كند.

ص: 338

915-: إنّ من شرّ النّاس منزلة عند اللّٰه يوم القيامة عبدا أذهب آخرته بدنيا غيره.

بدترين مردم در نظر خدا روز رستاخيز بنده ايست كه آخرت خود را براى دنياى ديگرى از دست داده باشد.

916-: إنّ من البيان لسحرا و إنّ من الشّعر لحكما و إنّ من القول عيّا و إنّ من طلب العلم جهلا.

بعضى بيانها سحر است و بعضى شعرها حكمت است و بعضى سخن ها الكنى است و بعضى دانشجوئى ها جهالت است.

917-: إنّ من الذّنوب ذنوبا لا يكفّرها الصّلاة و لا الصّيام و لا الحجّ و لا العمرة،يكفّرها الهموم في طلب المعيشة.

بعضى گناهان هست كه نماز و روزه و حج و عمره آن را محو نمى كند فقط گرفتارى در طلب معاش آن را نابود ميكند.

918-: إنّ من السّرف أن تأكل كلّ ما اشتهيت.

يكى از اقسام اسراف اينست كه هر چه ميخواهى بخورى.

919-: إنّ من السّنّة أن يخرج الرّجل مع ضيفه إلى باب الدّار.

خوبست كه مرد با مهمان خود تا در خانه برود.

ص: 339

920-: إنّ من النّاس ناسا مفاتيح للخير مغاليق للشّرّ و إنّ من النّاس ناسا مفاتيح الشّرّ مغاليق للخير فطوبى لمن جعل اللّٰه مفاتيح الخير على يديه و ويل لمن جعل اللّٰه مفاتيح الشّر على يديه.

بعضى مردم كليد خيرند و قفل شر و بعض ديگر كليد شرند و قفل خير خوشا بحال آن كسى كه خداوند كليد خير را در دست او قرار داده و بدا بحال آن كس كه خدا كليد شر را بدست او سپرده است.

921-: إنّ من اليقين أن لا ترضى أحدا بسخط اللّٰه و لا تحمد أحدا على ما آتاك اللّٰه و لا تذمّ أحدا على ما لم يؤتك اللّٰه، فإنّ الرّزق لا يجرّه حرص حريص و لا يصرفه كراهة كاره.

از لوازم ايمان اينست كه براى خشنودى كسان خدا را خشمگين نسازى و بر نعمتى كه خدا داده كسيرا سپاس نگزارى و براى آنچه خدا نداده كسى را مذمت نكنى كه روزى به آز حريصان فزونى نگيرد و به تنفر كسان نقصان نپذيرد.

922-: إنّ مثل العلماء في الأرض كمثل النّجوم في السّماء يهتدى بها في ظلمات البرّ و البحر، فإذا انطمست النّجوم أوشك أن تضلّ الهداة.

دانشمندان در زمين مانند ستارگان آسمانند كه در ظلمات خشگى و دريا بكمك آن راه جويند و همين كه ستارگان نهان شدند

ص: 340

ممكن است ره يافتگان نيز گمراه شوند.

923-: إنّ من حقّ الولد على والده أن يعلّمه الكتابة و أن يحسن اسمه و أن يزوّجه إذا بلغ.

از جمله حقوق فرزند بر پدر آنست كه او را نوشتن آموزد و نام او را خوب انتخاب كند و هنگام بلوغ به او زن بدهد.

924-: إنّ من عباد اللّٰه من لو أقسم على اللّٰه لأبرّه.

بعضى بندگان خدا هستند كه اگر قسم خورند كه خدا چنين ميكند چنان خواهد كرد.

925-: إنّ من لم يسأل اللّٰه تعالى يغضب عليه.

هر كه از خدا چيزى نخواهد خدا بر او خشمگين مى شود.

926-: إنّ من معادن التّقوى تعلّمك إلى ما قد علمت علم ما لم تعلم و النّقص فيما قد علمت قلّة الزّيادة فيه و إنّما يزهد الرّجل في علم ما لم يعلم قلّة الانتفاع بما قد علم.

از جمله منابع پرهيزكارى اين است كه ندانسته ها را بياموزى و بدانسته ها ضميمه كنى،اگر افزايش دانش كم شود مايه نقصان آن مى شود و كسى كه از دانسته هاى خود كمتر سود برد،در آموختن ندانسته ها سستى ميكند.

ص: 341

927-: إنّ من موجبات المغفرة إدخال السّرور على أخيك المؤمن.

از جمله لوازم آمرزش اينست كه برادر مؤمن خود را خرسند سازى.

928-: إنّ من موجبات المغفرة بذل السّلام و حسن الكلام.

از جمله لوازم آمرزش اداى سلام و نيكى كلام است.

929-: إنّ من يمن المرأة تيسير خطبتها و تيسير صداقها.

نشان ميمنت زن اينست كه خواستگاريش آسان و مهرش سبك باشد.

930-: إنّ ناركم هذه جزء من سبعين جزء من نار جهنّم و لو لا أنّها أطفئت بالماء مرّتين ما انتفعتم بها و إنّها لتدعوا اللّٰه أن لا يعيدها فيها.

اين آتش شما يكجزء از هفتاد جزء از آتش جهنم است و اگر دو بار آتش خاموش نشده بود از آن بهره مند نتوانستيد شد آتش دنيا از خدا مى خواهد كه او را بجهنم باز نگرداند.

931-: إنّ هذا الدّين متين فأوغل فيه برفق و لا تبغض إلى نفسك عبادة اللّٰه فإنّ المنبت لا أرضا قطع و لا ظهرا أبقى.

اين دين محكم است بملايمت در آن پيش برو و عبادت خدا را منفور خود مكن زيرا رهرو عجول نه راهى سپرده و نه مركوب خود را حفظ كرده است.

ص: 342

932-: إنّ هذا الدّينار و الدّرهم أهلكا من قبلكم و هما مهلكاكم.

اين دينار و درهم پيشينيان شما را هلاك كرد و شما را نيز هلاك خواهد كرد.

933-: إنّ هذه الأخلاق من اللّٰه فمن أراد اللّٰه تعالى به خيرا منحه خلقا حسنا و من أراد به سوء منحه خلقا سيّئا.

اين اخلاق از خداوند است و خدا براى هر كه نيكى خواهد خلقى نكو بدو دهد و براى هر كه بدى خواهد خلق بدى بدو دهد.

934-: إنّ هذه القلوب تصدأ كما يصدأ الحديد قيل فما جلاءها قال ذكر الموت و تلاوة القرآن.

دلها مانند آهن زنگ ميزند گفتند صيقل آن چيست؟گفت ياد مرگ و خواندن قرآن.

935-: إنّ هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها.

دلها مانند ظرف است و بهتر از همه دليست كه ظرفيت آن بيشتر است.

936-: إنّما الأمل رحمة من اللّٰه لامّتي،لولا الأمل ما أرضعت أمّ ولدا و لا غرس غارس شجرا.

اميد رحمت خدا براى امت من است اگر اميد نبود مادرى فرزند خود را شير نمى داد و كسى درختى نميكاشت.

ص: 343

937-: إنّما الأعمال بالنّيات و الخواتيم.

ارزش اعمال به نيت و سرانجام آنست.

938-: إنّما الحلف حنث أو ندم.

نتيجه قسم شكستن است يا ندامت.

939-: إنّما العلم بالتّعلّم و إنّما الحلم بالتّحلّم و من يتحرّ الخير يعطه و من يتّق الشّرّ يوقه.

علم از تعلم و حلم از تظاهر به حلم حاصل مى شود هر كه جوياى خير باشد همانش دهند و هر كه از شر بگريزد از آن بر كنار ماند.

940-: إنّما أنا بشر إذا أمرتكم بشيء من دينكم فخذوا به و إذا أمرتكم بشيء من رأيي فإنّما أنا بشر.

من انسانى مانند شما هستم وقتى شما را بچيزى در كار دين دستور دادم بدان رفتار كنيد و وقتى از پيش خود شما را بچيزى فرمان دادم من انسان هستم.

941-: إنّما أنا بشر مثلكم و إنّ الظّنّ يخطي و يصيب و لكن ما قلت لكم قال اللّٰه فلن أكذب على اللّٰه.

من انسانى مثل شما هستم و گمان بخطا يا صواب ميرود ولى هر چه را بگويم خدا گفته است بر خدا دروغ نمى بندم.

ص: 344

942-: إنّما أنا بشر و إنّكم تختصمون إليّ،فلعلّ بعضكم أن يكون الحن بحجّته من بعض فأقضي له على نحو ما أسمع فمن قضيت له بحقّ مسلم فإنّما هي قطعة من النّار فليأخذها أو يتركها.

من انسانى هستم و شما دعاوى خود را پيش من مى آوريد شايد بعضى از شما دلايل خود را بهتر از ديگرى بيان كند و من مطابق مسموعات خود بنفع او قضاوت كنم هر كس بموجب قضاوت من حق مسلمانى را تصرف كند پاره اى از آتش را به دست خود آورده است خواهد نگهدارد و خواهد رها كند.

943-: إنّما أهلك الّذين من قبلكم أنّهم كانوا إذا سرق فيهم الشّريف تركوه و إذا سرق فيهم الضّعيف أقاموا عليه الحدّ.

هلاك پيشينيان شما از آنجا بود كه دزد معتبر را رها ميكردند و دزد ضعيف را مجازات ميدادند.

944-: إنّما بعثت لأتمّم مكارم الأخلاق.

من مبعوث شدم تا فضائل اخلاق را بكمال رسانم.

945-: إنّما بقي من الدّنيا بلاء و فتنة.

از دنيا جز بلا و فتنه باقى نمانده است.

ص: 345

946-: إنّما شفاء العيّ السؤال.

علاج نادانى سؤال است.

947-: إنّما مثل القلب مثل ريشة بالفلاة تعلّقت في أصل شجرة يقلّبها الرّيح ظهرا لبطن.

دل مانند رشته ايست در بيابانى بدرختى آويخته كه باد پيوسته آن را زير و رو ميكند.

948-: إنّما يبعث النّاس على نيّاتهم.

مردم مطابق پندارهاى خود محشور ميشوند.

949-: إنّما يتجالس المتجالسان بأمانة اللّٰه تعالى فلا يحلّ لأحدهما أن يفشي على صاحبه ما يخاف.

جليسان نگهدار امانت يك ديگرند و روا نيست يكى از آنها راز رفيق خود را آشكار سازد.

950-: إنّما يدخل الجنّة من يرجوها و إنّما يجنّب النّار من يخافها و إنّما يرحم اللّٰه من يرحم.

كسى ببهشت ميرود كه اميد آن دارد و كسى از جهنم دور مى ماند كه از آن بيمناك باشد، خداوند فقط بكسى رحم ميكند كه رحم كند.

951-: إنّما يدرك الخير كلّه بالعقل و لا دين لمن لا عقل له.

همه خوبيها را بعقل مى توان دريافت و هر كه عقل ندارد دين ندارد.

ص: 346

952-: إنّما يرحم اللّٰه من عباده الرّحماء.

خداوند ببندگان رحيم خود رحم ميكند.

953-: إنّما يسلّط اللّٰه على ابن آدم من خافه ابن آدم و لو أنّ ابن آدم لم يخف غير اللّٰه لم يسلّط اللّٰه عليه أحدا و إنّما و كل ابن آدم لمن رجا ابن آدم و لو أنّ ابن آدم لم يرج إلاّ اللّٰه لم يكله اللّٰه إلى غيره.

خداوند كسى را كه آدميزاد از او مى ترسد بر وى مسلط مى كند اگر جز خدا از كسى نمى ترسيد خدا كسى را بر او مسلط نميكرد آدميزاد بكسى كه بدو اميدوار است واگذار مى شود و اگر جز خدا بكسى اميد نداشت خدا او را بديگرى وانميگذاشت.

954-: إنّما يكفي أحدكم ما كان في الدّنيا مثل زاد الرّاكب.

براى شما در دنيا چيزى كه به اندازه توشه مسافرى باشد كافى است.

955-: إنّه يعرف الفضل لأهل الفضل أهل الفضل.

فضيلت اهل فضيلت را صاحب فضيلت مى شناسد.

956-: إنّي أحرّج عليكم حقّ الضّعيفين:اليتيم و المرأة.

شما را از حق دو ضعيف بسختى بر حذر ميكنم:يتيم و زن.

ص: 347

957-: إنّي أخاف على أمّتي بعدي أعمالا ثلثة:زلّة عالم و حكم جائر و هوى متّبعا.

من پس از خودم بر امتم از سه چيز بيم دارم لغزش دانا و فرمانروائى ستمگر و پيروى هوس.

958-: إنّي فيما لم يوح إلىّ كأحدكم.

من در چيزهائى كه بمن وحى نرسيده مانند يكى از شما هستم.

959-: إنّي لا أخاف عليكم فيما لا تعلمون و لكن أنظروا كيف تعملون فيما تعلمون.

من از آنچه نميدانيد نگرانى ندارم ولى بايد ديد آنچه را مى دانيد چگونه بكار مى بنديد.

960-: إنّي لأبغض المرأة تخرج من بيتها تجرّ ذيلها تشكو زوجها.

من زنى را كه از خانه خود دامن كشان براى شكايت از شوهرش بيرون شود دشمن دارم.

961-: إنّي لم أومر أن أنقب على قلوب النّاس و لا أشقّ بطونهم.

من مأمور نيستم بر دلهاى مردم راه يابم يا باطن آنها را بشكافم.

962-: أنهاك عن ثلاث خصال:

الحسد و الحرص و الكبر.

از سه خصلت دور باش حسد و حرص و تكبر.

ص: 348

963-: أنهاكم عن الزّور.

از شرك و دروغ بپرهيزيد.

964-: أنهاكم عن قليل ما أسكر كثيره.

هر چه زيادش مست ميكند از كمش نيز اجتناب كنيد.

965-: اهتبلوا العفو عن عثرات ذوي المروءات.

براى گناهان جوانمردان عذرتراشى كنيد.

966-: أهل الجور و أعوانهم في النّار.

ستمگران و يارانشان در جهنمند.

967-: أهون الرّبا كالّذي ينكح أمّه و إنّ أربى الرّبا استطالة المرء في عرض أخيه.

آسانترين رباها چنانست كه كسى با مادر خود زنا كند و بدترين رباها آنست كه مرد در باره عرض برادر دينى خود زبان درازى كند.

968-: أهون أهل النّار عذابا يوم القيامة رجل يوضع في أخمص قدميه جمرتان يغلي منهما دماغه.

روز رستاخيز از مردم جهنم آنكه عذابش از همه آسانتر است مردى است كه دو قطعه آتش بكف پايش نهند كه از حرارت آن مغز سرش بجوش مى آيد.

969-: أوتيت جوامع الكلم.

سخنان مختصر و جامع را بمن دادند.

ص: 349

970-: أوثق سلاح إبليس النّساء.

محكمترين سلاح شيطان زنانند.

971-: أوصيك أن تستحي من اللّٰه كما تستحي من الرّجل الصّالح من قومك.

بتو سفارش ميكنم از خدا چنان شرم كن كه از مردى پارسا از كسان خود شرم ميكنى.

972-: أوصيك بتقوى اللّٰه تعالى في سرّ أمرك و علانيته و إذا أسأت فأحسن و لا تسألنّ أحدا شيئا و لا تقبض أمانة و لا تقض بين اثنين.

بتو سفارش ميكنم كه در نهان و عيان پرهيزكار باشى وقتى بدى كردى نيكى كن و از كسى چيزى مخواه،امانت مگير و ميان دو كس قضاوت مكن.

973-: أوصيكم بالجار.

شما را در باره همسايه سفارش مى كنم.

974-: أولى النّاس بالعفو أقدرهم على العقوبة.

هر كه را قدرت مجازات بيشتر است عفو از او پسنديده تر است.

975-: أولى النّاس بالتهمة من جالس أهل التّهمة.

هر كه با متهمان آميزش كند بيشتر از همه مردم سزاوار تهمت است.

976-: أوّل العبادة الصّمت.

نخستين مرحله عبادت خاموشى است.

ص: 350

977-: أوّل ما تفقدون من دينكم الأمانة و آخر ما تفقدون الصّلوة.

نخستين چيزى كه از دين خود از دست ميدهيد امانت است و آخرين چيزى كه از دست ميدهد نماز است.

978-: أوّل ما نهاني عنه ربّي بعد عبادة الأوثان شرب الخمر و ملاحاة الرّجال.

پس از بت پرستى نخستين چيزى كه خدايم مرا از آن نهى كرد شراب خوارى و بدگوئى مردان بيكديگر است.

979-: أوّل ما يحاسب به الصّلوة.

نخستين چيزى كه بحساب آن ميرسند نماز است.

980-: أوّل ما يرفع من هذه الامّة الحياء و الأمانة.

نخستين چيزى كه از ميان اين امت بر مى خيزد حيا و امانت است.

981-: أوّل ما يقضى بين النّاس يوم القيامة في الدّماء.

نخستين بار روز رستاخيز ميان مردم در باره خونها دادرسى ميكنند.

982-: أوّل ما يوزن في الميزان الخلق الحسن.

نخستين چيزى كه در ترازو گذاشته مى شود خلق نيك است.

983-: أوّل ما يوضع في ميزان العبد نفقته على أهله.

نخستين چيزى كه در ترازوى بنده ميگذارند خرجى است كه براى كسان خود كرده است.

ص: 351

984-: أوّل من يدعى إلى الجنّة الحمّادون الّذين يحمدون اللّٰه.

نخستين كسانى كه ببهشت دعوت مى شوند ستايشگرانند كه خدا را ستايش ميكنند.

985-: إيّاكم و التّسويف و طول الأمل فإنّه كان سببا لهلاك الامم.

از اهمال و طول امل بپرهيزيد كه موجب هلاكت اقوام است.

986-: إيّاكم و التّعمق في الدّين فإنّ اللّٰه تعالى قد جعله سهلا، فخذوا منه ما تطيقون فإنّ اللّٰه يحبّ ما دام من عمل صالح و إن كان يسيرا.

از كنجكاوى در كار دين به پرهيزيد زيرا خداوند دين را آسان قرار داده است بنا بر اين از مسائل دين آنچه را طاقت داريد فرا گيريد زيرا خداوند كار نيك بادوام را دوست دارد اگر چه اندك باشد.

987-: إيّاكم و الحسد فإنّ الحسد يأكل الحسنات كما يأكل النّار الحطب.

از حسد بپرهيزيد زيرا حسد كارهاى نيك را مى خورد چنان كه آتش هيزم را مى خورد.

988-: إيّاكم و الحمرة فإنّها أحبّ الزّينة إلى الشّيطان.

از سرخى بپرهيزيد زيرا سرخى از همه زينتها بنزد شيطان محبوبتر است.

ص: 352

989-: إيّاكم و الخمر فإنّ خطيئتها تفرّع الخطايا كما أنّ شجرتها تفرّع الشّجر.

از شراب بپرهيزيد كه از گناه آن گناهان ميزايد چنان كه از درخت آن درختان ميرويد.

990-: إيّاكم و الدّين فإنّه هم باللّيل و مذلّة بالنّهار.

از قرض بپرهيزيد كه غم شب و ذلت روز است.

991-: إيّاكم و الزّنا فإنّ فيه أربع خصال تذهب البهاء عن الوجه و تقطع الرّزق و تسخط الرّحمن و الخلود في النّار.

از زنا بپرهيزيد كه در آن چهار خصلت است رونق از چهره ببرد و روزى را ببرد و خدا را خشمگين كند و مايه عذاب جاودان شود.

992-: إيّاكم و الشّحّ فإنّما هلك من كان قبلكم بالشّحّ أمرهم بالبخل فبخلوا و أمرهم بالقطيعة فقطعوا و أمرهم بالفجور ففجروا.

از حرص بپرهيزيد كه پيشينيان شما در نتيجه حرص هلاك شدند، حرص آنها را ببخل وادار كرد و بخيل شدند.ببريدن از خويشاوندان وادار كرد و از خويشاوندان بريدند ببدكارى وادارشان كرد و بدكار شدند.

993-: إيّاكم و الطّمع فإنّه هو الفقر الحاضر.

از طمع بپرهيزيد كه فقر آماده است.

ص: 353

994-: إيّاكم و العضة النّميمة القالة بين النّاس.

از سخن چينى مردم پرهيز كنيد.

995-: إيّاكم و الغلوّ في الدّين فإنّما هلك من كان قبلكم بالغلوّ في الدّين.

از افراط در كار دين بپرهيزيد كه پيشينيان شما از افراط در كار دين هلاك شدند.

996-: إيّاكم و الغيبة فإنّ الغيبة أشدّ من الزّنا.إنّ الرّجل قد يزني و يتوب فيتوب اللّٰه عليه و إنّ صاحب الغيبة لا يغفر له حتّى يغفر له صاحبه.

از غيبت بپرهيزيد كه غيبت از زنا سختتر است كسى كه زنا ميكند و توبه ميكند خدا توبه او را ميپذيرد ولى آنكه غيبت مى كند گناهش آمرزيده نمى شود تا آنكه غيبت او را كرده است از گناهش بگذرد.

997-: إيّاكم و الكبر فإنّ إبليس حمله الكبر على أن لا يسجد لآدم و إيّاكم و الحرص فإنّ آدم حمله الحرص على أن يأكل من الشّجرة و إيّاكم و الحسد فإنّ ابني آدم إنّما قتل أحدهما صاحبه حسدا فهنّ أصل كلّ خطيئة.

از تكبر پرهيز كنيد كه شيطان بواسطه تكبر از سجده آدم دريغ كرد و از حرص بگريزيد كه آدم بواسطه حرص از ميوه درخت بخورد و از حسد دور مانيد كه هابيل بواسطه حسد قابيل را كشت بنا بر اين تكبر و حرص و حسد سر چشمه همه گناهان است.

ص: 354

998-: إيّاكم و الكذب فإنّ الكذب مجانب للإيمان.

از دروغ بپرهيزيد كه دروغ با ايمان سازگار نيست.

999-: إيّاكم و الكذب فإنّ الكذب لا يصلح لا بالجدّ و لا بالهزل و لا يعد الرّجل صبيّه لا يفي له و إنّ الكذب يهدي إلى الفجور و إنّ الفجور يهدي إلى النّار و إنّ الصّدق يهدي إلى البرّ و إنّ البرّ يهدي إلى الجنّة.

از دروغ بپرهيزيد زيرا دروغ نه جدى و نه شوخى روا نيست،انسان نبايد بطفل خود وعده دهد و وفا نكند،دروغ كسان را ببدكارى مى كشاند و بدكارى آنها را بجهنم مى رساند،و راستى كسان را به نيكو كارى ميكشاند و نيكوكارى آنها را ببهشت ميرساند.

1000-: إيّاكم و المدح فإنّه الذّبح.

از مدح كردن بپرهيزيد كه مانند سر بريدن است.

1001-: إيّاكم و الهوى فإنّ الهوى يعمي و يصمّ.

از هوس بپرهيزيد كه هوس انسان را كور و كر مى كند.

1002-: إيّاكم و خضراء الدّمن قيل و ما خضراء الدّمن؟قال المرأة الحسناء في منبت سوء.

از سبزه مزبله بپرهيزيد گفتند سبزه مزبله چيست؟گفت زن زيبا در خانواده بد.

ص: 355

1003-: إيّاكم و دعوة المظلوم و إن كان من كافر فإنّه ليس لها حجاب من دون اللّٰه عزّ و جلّ.

از نفرين مظلوم بپرهيزيد اگر چه كافر باشد زيرا ميان آن و خدا حجابى نيست.

1004-: إيّاكم و محادثة النّساء فإنّه لا يخلو رجل بامرأة ليس لها محرم إلاّ همّ بها.

از گفتگو با زنان بپرهيزيد كه هر وقت مردى با زنى خلوت كند،قصد او ميكند.

1005-: إيّاكم و محقّرات الذّنوب فإنّما مثل محقّرات الذّنوب كمثل قوم نزلوا بطن واد فجاء ذا بعود و جاء ذا بعود حتّى حملوا ما أنضجوا به خبزهم.و إنّ محقّرات الذّنوب متى يؤخذ بها صاحبها تهلكه.

از گناهان كوچك بپرهيزيد، مثال گناهان كوچك مانند گروهى است كه در درۀ فرود آيند يكى چوبى آرد و ديگرى چوبى آرد و آنقدر هيزم بياورند كه با مجموع آن نان خود را بپزند،گناهان حقير نيز وقتى از مرتكب آن باز خواست كنند مايه هلاك او مى شود.

1006-: إيّاك و التّسويف بأملك فإنّك ليومك و لست بما بعد فإن يك غد لك فكن في الغد كما كنت في اليوم و إن لم يكن غد لك لم تندم على ما فرّطت في اليوم.

از اهمال بپرهيز كه تو براى امروز زندۀ نه براى فردا اگر فردائى بود فردا نيز مثل امروز باش و اگر فردائى نبود از اهمال و سستى امروز پشيمان نخواهى

ص: 356

بود.

1007-: إيّاك و السّؤال فإنّه ذلّ حاضر و فقر تتعجّله.

از سؤال و تقاضا بپرهيز كه سؤال ذلت نقد است و فقريست كه در رسيدن آن شتاب مى كنى.

1008-: إيّاك و اللّجاجة فإنّ أوّلها جهل و آخرها ندامة.

از لجاجت بپرهيز كه آغازش جهالت است و انجامش ندامت.

1009-: إيّاك و خصلتين الضّجر و الكسل فإنّك إن ضجرت لم تصبر على حقّ و إن كسلت لم تؤدّ حقّا.

از دو صفت بپرهيز:ملالت و تنبلى كه اگر ملول باشى حق را تحمل نكنى و اگر تنبل باشى از اداى حق باز مانى.

1010-: إيّاك و كلّ أمر يعتذر منه.

از هر كارى كه عذر آن بايد خواست بپرهيز.

1011-: إيّاك و ما يسوء الاذن.

از هر چه بگوش بد آيد بپرهيز.

1012-: إيّاك و قرين السّوء فإنّك به تعرف.

از يار بد بپرهيز كه ترا بدو شناسند.

1013-: إيّاك و محقّرات الذّنوب فإنّ لها من اللّٰه طالبا.

از گناهان كوچك بپرهيز كه خدا از آن باز خواست ميكند.

ص: 357

1014-: إيّاك و مصاحبة الكذّاب فإنّه كسراب يقرّب إليك البعيد و يبعّد إليك القريب.

از مصاحبت دروغگو بپرهيز كه دروغگو چون سراب است دور را نزديك مى نمايد و نزديك را دور.

1015-: إيّاك و مصاحبة الأحمق فإنّه يريد أن ينفعك فيضرّك.

از مصاحبت احمق بگريز كه مى خواهد بتو نفع رساند ضرر مى رساند.

1016-: أيّتها الامّة إنّي لا أخاف عليكم فيما لا تعلمون و لكن انظروا كيف تعملون فيما تعلمون.

اى امت من از آنچه نمى دانيد بر شما بيم ندارم ولى بنگريد آنچه را مى دانيد چگونه عمل مى كنيد.

1017-: أيّ داء أدوى من البخل.

هيچ دردى بدتر از بخل نيست.

1018-: أيّما امرأة أدخلت على قوم من ليس منهم فليست من اللّٰه في شيء و لن يدخلها اللّٰه جنّته و أيّما رجل جحد ولده و هو ينظر إليه احتجب اللّٰه منه و فضحه على رؤس الأوّلين و الآخرين يوم القيامة.

هر زنى فرزندى را بناحق به كسانى ملحق كند خدا از او بيزار باشد و او را ببهشت نبرد و هر مرديكه فرزند خود را كه بدو نگران است انكار كند خدا از او دور شود و روز رستاخيز وى را ميان اولين و آخرين رسوا كند.

ص: 358

1019-: أيّما امرأة استعطرت ثمّ خرجت فمرّت على قوم ليجدوا ريحها فهي زانية و كلّ عين زانية.

هر زنى عطر بزند و بيرون رود و بر گروهى بگذرد كه بوى او را دريابند زنا كار است و هر ديدۀ زنا كار است.

1020-: أيّما امرأة خرجت من بيتها بغير إذن زوجها كانت في سخط اللّٰه تعالى حتّى يرجع إلى بيتها أو يرضى عنها زوجها.

هر زنى كه بدون اجازه شوهر از خانه خود بيرون رود مورد خشم خداست تا بخانه بر گردد يا شوهرش از او راضى شود.

1021-: أيّما امرأة سألت زوجها الطّلاق من غير ما بأس فحرام عليها رائحة الجنّة.

هر زنى كه بدون جهت از شوهر خود طلاق خواهد بوى بهشت بر او حرام است.

1022-: أيّما امرأة ماتت و زوجها عنها راض دخلت الجنّة.

هر زنى كه بميرد و شوهرش از او خشنود باشد ببهشت ميرود.

1023-: أيّما امرأة نزعت ثيابها في غير بيتها خرق اللّٰه عزّ و جلّ عنها ستره.

هر زنى كه لباس خود را جز در خانه خود بيرون آورد خدا پرده خويش را از او بر گيرد.

ص: 359

1024-: أيّما امرأة وضعت ثيابها في غير بيت زوجها فقد هتكت ستر ما بينها و بين اللّٰه عزّ و جلّ.

هر زنى كه لباس خود را جز در خانه شوهر بيرون آورد پرده اى را كه ميان او و خدا است پاره كرده است.

1025-: أيّما امرء ولي من أمر المسلمين شيئا لم يحطهم بما يحوط نفسه لم يرح رائحة الجنّة.

هر كس چيزى از كار مسلمانان را بدست گيرد و در كار آنها مانند كار خود دلسوزى نكند بوى بهشت بدو نخواهد رسيد.

1026-: أيّما داع دعا إلى ضلالة فاتّبع فإنّ عليه مثل أوزار من اتّبعه و لا ينقص من أوزارهم شيئا و أيّما داع دعا إلى هدى فاتّبع فإنّ له مثل أجور من اتّبعه و لا ينقص من أجورهم شيئا.

هر كه كسان را بسوى گمراهى بخواند و او را پيروى كنند نظير گناهان پيروان خود را بدوش مى برد بدون آنكه از گناهان آنها چيزى كم شود و هر كه كسان را به سوى هدايت خواند و او را پيروى كنند نظير ثواب پيروانش نصيب او مى شود بدون اينكه از ثواب آنها چيزى كم شود.

1027-: أيّما راع غشّ رعيّته فهو في النّار.

هر كه با زير دستان خود بنيرنگ رفتار كند اهل جهنم است.

ص: 360

1028-: أيّما راع لم يرحم رعيّته حرّم اللّٰه عليه الجنّة.

هر كس به زير دستان خود رحم نكند خداوند بهشت را بر او حرام كند.

1029-: أيّما رجل استعمل رجلا على عشرة أنفس علم أنّ في العشرة أفضل ممّن استعمل فقد غشّ اللّٰه و غشّ رسوله و غشّ جماعة المسلمين.

هر كس مردى را بر ده تن رياست دهد و بداند كه ميان آنها كسى هست كه از او برتر است با خدا و پيغمبر و گروه مسلمانان تقلب كرده است.

1030-: أيّما رجل تديّن دينا و هو مجمع أن لا يوفيه إيّاه لقي اللّٰه سارقا.

هر كس قرضى بگيرد و در خاطر داشته باشد كه آن را نپردازد مانند دزدان محشور شود.

1031-: أيّما رجل تزوّج امرأة فنوى أن لا يعطيها من صداقها شيئا مات يوم يموت و هو زان و أيّما رجل اشترى من رجل بيعا فنوى أن لا يعطيه من ثمنه شيئا مات يوم يموت و هو خائن و الخائن في النّار.

هر كه زنى گيرد و در خاطر داشته باشد كه مهر او را نپردازد هنگام مرگ چون زناكاران بميرد و هر كس چيزى از مردى بخرد و در خاطر داشته باشد كه قيمت آن را نپردازد هنگام مرگ چون خائنان بميرد و خائن در آتش است.

ص: 361

1032-: أيّما رجل ظلم شبرا من الأرض كلّفه اللّٰه تعالى أن يحفره حتّى يبلغ آخر سبع أرضين ثمّ يطوّقه يوم القيامة حتّى يقضي بين النّاس.

هر كس بقدر يك وجب زمين را بناحق تصرف كند روز رستاخيز خدا وادارش ميكند كه آن را تا عمق زمين هفتم بكند و طوق گردن كند تا رسيدگى ميان مردم بپايان رسد.

1033-: أيّما رجل حالت شفاعته دون حدّ من حدود اللّٰه تعالى لم يزل في سخط اللّٰه حتّى ينزع.

هر كس شفاعت او مانع از اجراى حدى شود در معرض خشم خداست تا از كار خود دست دارد.

1034-: أيّما شابّ تزوّج في حداثة سنّه عجّ شيطانه يا ويله عصم منّي دينه.

هر جوانى در آغاز جوانى زن بگيرد شيطان وى بانگ برآرد واى بر او دين خود را از دستبرد من محفوظ داشت.

1035-: أيّما مسلم شهد له أربعة بخير أدخله اللّٰه تعالى الجنّة.

هر مسلمانى كه چهار تن بنيكى او شهادت دهند خدا او را ببهشت مى برد.

ص: 362

1036-: أيّما مسلم كسا مسلما ثوبا على عري كساه اللّٰه تعالى من خضر الجنّة و أيّما مسلم أطعم مسلما على جوع أطعمه اللّٰه تعالى يوم القيامة من ثمار الجنّة و أيّما مسلم سقى مسلما على ظماء سقاه اللّٰه يوم القيامة من الرّحيق المختوم.

هر مسلمانى كه مسلمان برهنۀ را بپوشاند خداوند از پارچه هاى سبز بهشت بدو بپوشاند و هر مسلمانى كه مسلمان گرسنۀ را سير كند خداوند روز رستاخيز از ميوه هاى بهشت بدو بچشاند و هر مسلمانى كه مسلمان تشنه اى را سيراب كند خداوند روز قيامت از شربت سر بمهر به او بنوشاند.

1037-: أيّما ناشئ نشأ في طلب العلم و العبادة حتّى يكبر أعطاه اللّٰه يوم القيامة ثواب اثنين و سبعين صدّيقا.

هر طفلى كه در طلب علم و عبادت بزرگ شود خداوند ثواب هفتاد و دو صديق به او عطا كند.

1038-: أيّما راع استرعى رعيّة فلم يحطها بالأمانة و النّصيحة ضاقت عليه رحمة اللّٰه تعالى الّتي وسعت كلّ شيء.

هر كس سرپرستى گروهى را بعهده گيرد و در كار آنها به امانت و دلسوزى رفتار نكند رحمت خدا كه شامل همه چيز است باو نميرسد.

1039-: أيّما وال ولي شيئا من أمر أمّتي فلم ينصح لهم و يجتهد لهم كنصيحته و جهده لنفسه كبّه اللّٰه تعالى على وجهه يوم القيامة في النّار.

هر زمامدارى چيزى از كار

ص: 363

امت مرا بدست گيرد و در كار آنها مثل كارهاى خصوصى خود دلسوزى و كوشش نكند روز رستاخيز خداوند او را وارونه در آتش اندازد.

1040-: أيّما وال ولي فلان و رفق رفق اللّٰه تعالى به يوم القيامة.

هر كس بزمامدارى برسد و با مردم بملايمت و مدارا رفتار كند خداوند روز قيامت با او مدارا كند.

1041-: أيّما وال ولي من أمر أمّتي بعدي أقيم على الصّراط و نشرت الملائكة صحيفته فإن كان عادلا نجّاه اللّٰه بعدله و إن كان جائرا انتفض به الصّراط انتفاضة تزايل بين مفاصله حتّى يكون بين عضوين من أعضائه مسيرة مائة عام ثمّ ينخرق به الصّراط.

هر زمامدارى كه پس از من كار امت مرا بدست گيرد روز رستاخيز بر صراط متوقف شود و فرشتگان نامه اعمال او را بگشايند اگر عادل باشد خداوند او را بوسيله عدلش نجات دهد و اگر ستمگر باشد صراط زير پاى او چنان بلرزد كه بندهاى او را از هم جدا كند چنان كه ميان دو عضو او صد سال راه فاصله باشد سپس از صراط بيفتد.

1042-: أيّها النّاس اتّقوا اللّٰه فو اللّٰه لا يظلم مؤمن مؤمنا إلاّ انتقم اللّٰه تعالى منه يوم القيامة.

اى مردم از خدا بترسيد بخدا مؤمنى مؤمنى را ستم نكند جز

ص: 364

آنكه روز رستاخيز خدا از او انتقام گيرد.

1043-: أيّها النّاس اتّقوا اللّٰه و أجملوا في الطّلب فإنّ نفسا لن تموت حتّى تستوفي رزقها و إن أبطأ عنها فاتّقوا اللّٰه و أجملوا في الطّلب.

اى مردم از خدا بترسيد و در طلب معتدل باشيد زيرا هيچ كس نميميرد تا روزى خود را بپايان برد اگر چه روزى او دير برسد از خدا بترسيد و در كار طلب معتدل باشيد.

1044-: أيّها النّاس إنّ ربّكم واحد و إنّ أباكم واحد،كلّكم لآدم و آدم من تراب إنّ أكرمكم عند اللّٰه أتقاكم لا فضل لعربيّ على عجميّ إلاّ بالتّقوى.

اى مردم خداى شما يكى و پدر شما يكى است همه فرزند آدميد و آدم از خاك است هر كس از شما پرهيزكارتر است پيش خدا بزرگوارتر است عربى بر عجمى جز بپرهيزكارى امتياز ندارد،.

1045-: أيّها النّاس عليكم بالقصد عليكم بالقصد فإنّ اللّٰه تعالى لا يملّ حتّى تملّوا.

اى مردم معتدل باشيد زيرا خدا ملول نمى شود مگر هنگامى كه شما ملول شويد.

1046-: أيّها النّاس لا تعلّقوا علىّ بواحدة،ما أحللت إلاّ ما أحلّ اللّٰه تعالى و ما حرّمت إلاّ ما حرّم اللّٰه.

اى مردم هيچ چيز را بمن مربوط

ص: 365

نكنيد من حلال نكردم مگر آنچه را خداوند حلال كرده است و حرام نكردم مگر آنچه را خداوند حرام كرده است.

1047-: أيّها النّاس ما جاءكم عنّي يوافق كتاب اللّٰه فأنا قلته و ما جاءكم يخالف كتاب اللّٰه فلم أقله.

اى مردم هر چه از من براى شما نقل كردند و موافق قرآنست من گفته ام و هر چه براى شما نقل كردند و مخالف قرآنست من نگفته ام.

1048-: الآمر بالمعروف كفاعله.

آنكه بكار نيك فرمان دهد مانند كسى است كه آن را انجام مى دهد.

1049-: الإحسان أن تعبد اللّٰه كأنّك تراه فإن لم تكن تراه فإنّه يراك.

نيكى آنست كه خدا را چنان پرستش كنى گوئى كه او را مى بينى اگر تو او را نميبينى او تو را مى بيند.

1050-: الآخذ و المعطي سواء في الرّبا.

آنكه ربا مى دهد و آنكه مى گيرد در گناه برابرند.

1051-: الأرض أرض اللّٰه،و العباد عباد اللّٰه،من أحيا مواتا فهي له.

زمين زمين خداست و بندگان بندگان خدا هستند هر كه زمين

ص: 366

مرده اى را آباد كند متعلق باوست.

1052-: الأرواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف.

ارواح مانند سپاهيان منظمند روحهاى آشنا مؤتلفند و روحهاى ناآشنا مختلف.

1053-: الإستغفار ممحاة للذّنوب.

استغفار وسيله محو گناهانست.

1054-: الإسلام علانية و الإيمان في القلب.

اسلام آشكار است و ايمان در دل نهفته است.

1055-: الإسلام نظيف فتنظّفوا فإنّه لا يدخل الجنّة إلاّ نظيف.

اسلام پاكيزه است شما نيز پاكيزه باشيد زيرا بجز پاكيزگان كسى به بهشت نميرود.

1056-: الإسلام يعلو و لا يعلى عليه.

اسلام برترى مى گيرد و چيزى بر آن برترى نگيرد.

1057-: الاقتصاد في النّفقة نصف المعيشة و التّودّد إلى النّاس نصف العقل و حسن السّؤال نصف العلم.

ميانه روى در خرج يك نيمه معيشت است و دوستى با مردم يك نيمه عقل است و خوب پرسيدن يك نيمه دانش است.

ص: 367

1058-: الاقتصاد نصف العيش و حسن الخلق نصف الدّين.

ميانه روى يك نيمه معيشت است و خوش خلقى يك نيمه دين است.

1059-: الأكبر من الإخوة بمنزلة الأب.

برادر بزرگ بمنزله پدر است.

1060-: الأكل في السّوق دناءة.

غذا خوردن در بازار نشان پستى است.

1061-: الأكل مع الخادم من التّواضع.

چيز خوردن با خادم از فروتنى است.

1062-: الأمانة تجلب الرّزق و الخيانة تجلب الفقر.

امانت موجب رزق است و خيانت باعث فقر.

1063-: الأمن و العافية نعمتان مغبون فيهما كثير من النّاس.

امنيت و سلامت دو نعمتست كه بسيارى از مردم در آن مغبونند.

1064-: الأمور كلّها خيرها و شرّها من اللّٰه.

همه چيزها بد از بد و خوب از جانب خداوند است.

1065-: الأناة من اللّٰه و العجلة من الشّيطان.

تأنى از يزدان است و شتاب از شيطان.

ص: 368

1066-: الأيدي ثلاثة فيد اللّٰه العليا و يد المعطي الّتي تليها و يد السائل السّفلى فاعط الفضل و لا تعجز عن نفسك.

دستها سه گونه است دست خداوند بالا است و دست دهنده زير آنست و دست سائل پائين است پس بخشش كن و دست بسته مباش.

1067-: الإيمان الصّبر و السّماحة.

ايمان صبر است و بخشش.

1068-: الإيمان بالقدر يذهب الهمّ و الحزن.

اعتقاد بتقدير غم و اندوه را ميبرد.

1069-: الإيمان معرفة بالقلب و قول باللّسان و عمل بالأركان.

ايمان معرفت قلب است و گفتار زبان و عمل اعضاء.

1070-: الإيمان نصفان نصف في الصّبر و نصف في الشّكر.

ايمان دو نيمه است نيمى صبر و نيمى شكر.

1071-: الإيمان و العمل قرينان لا يصلح كلّ واحد منهما إلاّ مع صاحبه.

ايمان و عمل قرين يك ديگرند و هيچ يك از آنها بدون ديگرى درست نيست.

ص: 369

1072-: بابان معجّلان عقوبتهما في الدّنيا البغى و العقوق.

دو چيز است كه كيفر آن را در دنيا مى دهند ظلم و بد رفتارى با پدر و مادر.

1073-: بادر بأربع قبل أربع:

شبابك قبل هرمك و صحّتك قبل سقمك و غناك قبل فقرك و حياتك قبل موتك.

چهار چيز را پيش از چهار چيز غنيمت شمار جوانى پيش از پيرى صحت پيش از بيمارى و توانگرى پيش از فقر و زندگى پيش از مرگ.

1074-: بادروا بالأعمال ستّا:إمارة السّفهاء و كثرة الشّرط و بيع الحكم و استخفافا بالدّم و قطيعة الرّحم و نشاء يتّخذون القرآن مزامير يقدّمون أحدهم ليغنّيهم و إن كان أقلّهم فقها.

فرصت را براى اعمال نيك پيش از آنكه شش چيز رخ دهد غنيمت شماريد،فرماندارى سفيهان و كثرت شرط در كار معامله و فروش منصبها و كوچك شمردن خونريزى و بريدن با خويشاوندان و تازه رسيدگانى كه قرآن را بآواز خوانند و يكى را بامامت وادارند كه براى آنها تغنى كند اگر چه دانش او كمتر باشد.

1075-: بادروا بالأعمال فتنا كقطع اللّيل المظلم:يصبح الرّجل.

فرصت را براى اعمال نيك پيش از آنكه فتنه هائى مانند پاره هاى شب تاريك پديد آيد غنيمت.

ص: 370

1076-: مؤمنا و يمسي كافرا،و يمسي مؤمنا و يصبح كافرا،يبيع أحدهم دينه بعرض من الدّنيا قليل.

شماريد در آن هنگام انسان صبح مؤمن است و شب كافر مى شود شب كافر است و روز مؤمن مى شود و دين خود را به عرض ناچيز دنيا مى فروشند.

1077-: باكروا بالصّدقة فإنّ البلاء لا يتخطّى الصّدقة.

بامداد خود را با صدقه آغاز كنيد زيرا بلا از صدقه نميگذرد.

1078-: باكروا في طلب الرّزق و الحوائج فإنّ الغدوّ بركة و نجاح.

صبح زود در طلب روزى و حاجتهاى خود برويد،زيرا صبح- خيزى مايه بركت و رستگاريست.

1079-: بئس العبد المحتكر:إن أرخص اللّٰه تعالى الأسعار حزن و إن أغلاها اللّٰه فرح.

چه بد است محتكر اگر خدا قيمتها را ارزان كند غمگين شود و اگر گران كند خوشحال گردد.

1080-: بئس الطّعام طعام العرس يطعمه الأغنياء و يمنعه المساكين.

چه بد است غذاى عروسى كه ثروتمندان از آن بخورند و فقيران محروم مانند.

ص: 371

1081-: بئس القوم قوم لا ينزلون الضّيف.

چه بدند مردمى كه مهمان بخانه نمى آورند.

1082-: بئس القوم قوم يمشي المؤمن فيهم بالتّقيّة و الكتمان.

چه بدند مردمى كه مؤمن در ميان آنها با تقيه و كتمان راه رود.

1083-: بحسب المرء إذا رأى منكرا لا يستطيع له تغييرا أن يعلم اللّٰه تعالى أنّه له منكر.

براى مرد كافيست كه وقتى ناروائى ديد و نمى تواند آن را تغيير دهد خدا بداند كه قلبا از آن بيزار است.

1084-: بحسب امرئ من الشّرّ أن يشار إليه بالأصابع في دين أو دنيا إلاّ من عصمه اللّٰه.

براى مرد اين بدي كافيست كه در كار دين يا دنيا انگشت نما باشد جز كسى كه خدايش حفظ كند.

1085-: برىء من الشّحّ من أدّى الزّكاة و قرى الضّيف و أعطى في النّائبة.

هر كه زكات خود را بپردازد و مهمان بخانه ببرد و هنگام سختى بخشش كند از بخل بر كنار است.

1086-: برّ الوالدين يجزئ عن الجهاد.

نيكى با پدر و مادر جاى جهاد را مى گيرد.

ص: 372

1087-: برّ الوالدين يزيد في العمر و الكذب ينقص الرّزق و الدّعاء يردّ القضاء.

نيكى با پدر و مادر عمر را افزون كند و دروغ روزى را كاهش دهد و دعا قضا را دفع كند.

1088-: برّدوا طعامكم يبارك لكم فيه.

غذاى خود را سرد كنيد تا بركت يابد.

1089-: برّوا آباءكم تبرّكم أبناؤكم و عفّوا تعفّ نساؤكم.

با پدران خود نيكى كنيد تا فرزندانتان با شما نيكى كنند و عفيف باشيد تا زنان شما عفيف باشند.

1090-: بشّر المشّائين في ظلم اللّيل إلى المساجد بالنّور التّام يوم القيامة.

بآنها كه در ظلمات شب بسوى مسجدها ميروند بشارت بده كه روز رستاخيز روشنى كامل دارند.

1091-: بشرى الدّنيا الرّؤيا الصّالحة.

بشارت اين جهان رؤياى نيك است.

1092-: بعثت بالحنيفيّة السّمحة و من خالف سنّتي فليس منّي.

من دينى ساده و آسان آورده ام و هر كه با روش من مخالفت كند از من نيست.

1093-: بعثت بمداراة النّاس.

من بمدارا با مردم مبعوث شده ام.

ص: 373

1094-: بلّوا أرحامكم و لو بالسّلام.

با خويشان نزديكى جوئيد اگر چه بوسيله سلام باشد.

1095-: بني الإسلام على خمس:

شهادة أن لا إله إلاّ اللّٰه و أنّ محمّدا رسول اللّٰه و إقام الصّلاة و إيتاء الزّكاة و حجّ البيت و صوم رمضان.

اسلام بر پنج چيز استوار شده شهادت اينكه خدائى جز خداى يگانه نيست و محمد پيغمبر خدا است و بپاداشتن نماز و اداى زكاة و زيارت خانه و روزه رمضان.

1096-: بيت لا صبيان فيه لا بركة فيه.

خانۀ كه بچه در آن نيست بركت در آن نيست.

1097-: بين العالم و العابد سبعون درجة.

ميان عالم و عابد هفتاد درجه است.

1098-: بين العبد و بين الكفر ترك الصّلوة.

ميان بنده و كفر ترك نماز فاصله است.

1099-: بين العبد و الجنّة سبع عقاب أهونها الموت و أصعبها الوقوف بين يدي اللّٰه تعالى إذا تعلّق المظلومون بالظّالمين.

ميان بنده و بهشت هفت عقبه است كه آسانتر از همه مرگ است و سختتر از همه توقف در پيشگاه خداست هنگامى كه ستم كشان دامن ستمگران را بگيرند.

ص: 374

1100-: بين يدي السّاعة أيّام الهرج.

پيش از رستاخيز روزگارى آشفته است.

1101-: بين يدي السّاعة فتن كقطع اللّيل.

پيش از رستاخيز فتنه ها پديد آيد چون قطعات شب تاريك.

1102-: البادئ بالسّلام بريء من الكبر.

آنكه سلام آغاز مى كند از تكبر بر كنار است.

1103-: البخيل من ذكرت عنده فلم يصلّ عليّ.

بخيل آنست كه مرا پيش او ياد كنند و بر من صلوات نفرستد.

1104-: البذاء شؤم و سوء الملكة لؤم.

بدزبانى مايه شئامت است و بد سيرتى سرچشمه لئامت.

1105-: البرّ حسن الخلق و الإثم ما حاك في الصّدر و كرهت أن يطّلع عليه النّاس.

نيكى خلق نيك است و گناه آنست كه بر دل ننشيند و دوست ندارى كه مردم از آن مطلع شوند.

1106-: البرّ لا يبلى و الذّنب لا ينسى و الدّيان لا يموت اعمل ما شئت فكما تدين تدان.

نيكى كهنگى نگيرد و بدى فراموشى نپذيرد و خداى عادل نميرد هر چه ميخواهى بكن كه هر چه كنى سزايت دهند.

ص: 375

1107-: البرّ ما اطمأنّ إليه القلب و اطمأنّت إليه النّفس و الإثم ما حاك في النّفس و تردّد في الصّدر و إن أفتاك المفتون.

نيكى آنست كه دل بدان آرام گيرد و روح از آن اطمينان يابد و بدى آنست كه بر دل ننشيند و دوست ندارى مردم از آن خبر دار شوند ديگران هر چه مى خواهند بگويند.

1108-: البركة في أكابرنا فمن لم يرحم صغيرنا و يجلّ كبيرنا فليس منّا.

بركت در بزرگان ماست و هر كس بر كوچك ما رحم نكند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نيست.

1109-: البركة في نواصي الخيل.

بركت در پيشانى اسبانست.

1110-: البركة مع أكابركم.

بركت با بزرگان شماست.

1111-: البطانة تقسي القلب.

پرخورى دل را سخت ميكند.

1112-: البغايا اللاّتي ينكحن أنفسهنّ بغير بيّنة.

زنانى كه بى حضور شاهد شوهر ميكنند زنا كارند.

1113-: البكاء من الرّحمة و الصّراخ من الشّيطان.

گريه از رحمت است و فرياد از شيطانست.

1114-: البلاء موكّل بالقول ما قال عبد لشيء:«لا و اللّٰه لا أفعله أبدا»إلاّ ترك الشّيطان كلّ عمل و ولع بذلك منه حتّى يؤثمه.

بلا بسخن وابسته است.

ص: 376

وقتى بنده اى گويد بخدا هرگز اين كار را نمى كنم شيطان همه كارها را بگذارد و سخت دلبستگى كند تا او را بگناه وادارد.

1115-: البلاء موكّل بالمنطق فلو أنّ رجلا عيّر رجلا برضاع كلبة لرضعها.

بلا بسخن وابسته است اگر كسى ديگرى را بشير خوردن از سگى سرزنش كند از او شير خواهد خورد.

1116-: البلاد بلاد اللّٰه و العباد عباد اللّٰه فحيثما أصبت خيرا فأقم.

زمين زمين خداست و بندگان بندگان خدايند،هر جا نيكى بتو رسيد اقامت گير.

1117-: البيت الّذي يقرأ فيه القرآن يتراءى لأهل السّماء كما تتراءى النّجوم لأهل الأرض.

خانه اى كه در آن قرآن خوانده مى شود در نظر اهل آسمان چنان مينمايد كه ستارگان در نظر اهل زمين.

ص: 377

1118-: تأكل النّار ابن آدم إلاّ أثر السّجود حرّم اللّٰه عزّ و جلّ على النّار أن تأكل أثر السّجود.

آتش جهنم آدميزاد را مى خورد جز جاى سجده را زيرا خداوند جاى سجده را بر آتش حرام كرده است.

1119-: تبسّمك في وجه أخيك لك صدقة،و أمرك بالمعروف و نهيك عن المنكر صدقة و إرشادك الرّجل في أرض الضّلال لك صدقة و إماطتك الحجر و الشّوك و العظيم عن الطّريق لك صدقة.

لبخند تو بر روى برادرت صدقه است امر بمعروف و نهى از منكر كردنت صدقه است و رهنمائى كسى كه راه را گم كرده صدقه است و دور كردن سنگ و خار و استخوان از راه صدقه است.

1120-: تبنون ما لا تسكنون و تجمعون ما لا تأكلون و تأملون مالا تدركون.

خانه ها ميسازيد كه در آن سكونت نميگيريد و چيزها فراهم ميكنيد كه نمى خوريد و آرزوها داريد كه بدان نميرسيد.

ص: 378

1121-: تجافوا عن ذنب السّخيّ فإنّ اللّٰه آخذ بيده كلّما عثر.

گناه سخاوتمند را نديده بگيريد كه هر دم بلغزد خدايش دست بگيرد.

1122-: تجافوا عن عقوبة ذوي المروّة ما لم تكن حدّا من حدود اللّٰه.

از عقوبت كردن جوانمردان درگذريد مگر آنكه حد بر آنها لازم شده باشد.

1123-: تجاوزوا عن ذنب السّخيّ و زلّة العالم و سطوة السّلطان العادل فإنّ اللّٰه تعالى آخذ بيدهم كلّما عثر عاثر منهم.

از گناه سخاوتمند و لغزش دانا و سطوت پادشاه درگذريد كه هر يك از آنها را پاى بلغزد خدايشان دست بگيرد.

1124-: تجاوزوا لذوي المروة عن عثراتهم فو الّذي نفسي بيده إنّ أحدهم ليعثر و إنّ يده لفي يد اللّٰه.

از لغزش جوانمردان بگذريد زيرا بخدائى كه جان من بدست اوست جوانمرد مى لغزد و دست او در دست خداست.

1125-: تجد المؤمن مجتهدا فيما يطيق متلهّفا على ما لا يطيق.

مؤمن چنانست كه در كار خير هر چه تواند كوشد و هر چه را نتواند بآرزو خواهد.

1126-: تجدون من شرّ النّاس ذا- الوجهين الّذي يأتي هؤلاء بوجه و هؤلاء بوجه.

بدترين مردم شخص دوروست

ص: 379

كه با گروهى روئى و با گروهى ديگر روى ديگر دارد.

1127-: تحرّوا الصّدق و إن رأيتم أنّ فيه الهلكة فإنّ فيه النّجاة و اجتنبوا الكذب و إن رأيتم أنّ فيه النّجاة فإنّ فيه الهلكة.

راستى كنيد اگر چه پنداريد مايه هلاك است كه راستى مايه نجات است و از دروغ بپرهيزيد اگر چه پنداريد مايه نجات است كه دروغ مايه هلاك است.

1128-: تحفة المؤمن الموت.

مرگ ارمغان مؤمن است.

1129-: تحفة المؤمن في الدّنيا الفقر.

ارمغان مؤمن در اين جهان فقر است.

1130-: تحفّظوا من الأرض فإنّها أمّكم و إنّه ليس من أحد عامل عليها خيرا أو شرّا إلاّ و هي مخبرة به.

حرمت زمين را بداريد كه بمنزله مادر شماست و هر كه روى زمين كار بد يا خوبى كند،از آن خبر ميدهد.

1131-: تخلّلوا فإنّه نظافة و النّظافة تدعوا إلى الإيمان و الإيمان مع صاحبه في الجنّة.

دندانها را تميز كنيد زيرا مايه نظافت است و نظافت باعث ايمان است و ايمان با صاحب خود در بهشت است.

ص: 380

1131-: تخيّروا لنطفكم فأنكحوا الأكفاء و أنكحوا إليهم.

براى نطفه هاى خود محل مناسب انتخاب كنيد و از اشخاص همشأن خود زن بگيريد و بآنها زن بدهيد.

1132-: تخيّروا لنطفكم فإنّ النّساء يلدن أشباه إخوانهنّ و أخواتهنّ.

براى نطفه هاى خود جاى مناسب انتخاب كنيد زيرا زنان نظير برادران و خواهران خود فرزند مى آورند.

1133-: تخيّروا لنطفكم و اجتنبوا هذا السّواد فإنّه لون مشوّه.

براى نطفه هاى خود جاى مناسب انتخاب كنيد و از سياهان بپرهيزيد كه سياهى رنگ زشتى است.

1134-: تداركوا الهموم و الغموم بالصّدقات يكشف اللّٰه تعالى ضرّكم و ينصركم على عدوّكم.

از رنج و غمها بوسيله صدقه جلوگيرى كنيد تا خدا رنجتان را بر طرف كند و شما را بر دشمنان فيروزى دهد.

1135-: تداووا بألبان البقر فإنّي أرجوا أن يجعل اللّٰه فيها شفاء فإنّها تأكل من كلّ الشّجر.

با شير گاو مداوا كنيد زيرا من اميدوارم كه خدا در آن شفا قرار داده باشد زيرا از همه درختان ميچرد.

1136-: تداووا عباد اللّٰه فإنّ اللّٰه تعالى لم يضع داء إلاّ وضع له دواء غير داء واحد الهرم.

بندگان خدا امراض خود را

ص: 381

مداوا كنيد زيرا خدا مرضى پديد نياورده جز آنكه دوائى براى آن قرار داده مگر يك درد كه پيرى است.

1137-: تداووا فإنّ الّذي أنزل الدّاء أنزل الدّواء.

مداوا كنيد زيرا آنكه درد را فرستاد دوا را نيز فرستاد.

1138-: تدرون ما يقول الأسد في زئيره؟يقول:اللّهمّ لا تسلّطني على أحد من أهل المعروف.

مى دانيد شير در غرش خود چه مى گويد؟.گويد خدايا مرا بر هيچ كس از نيكوكاران مسلط مكن.

1139-: ترى المؤمنين في تراحمهم و توادّهم و تعاطفهم كمثل الجسد اذا اشتكى عضوا تداعى له ساير جسده بالسّهر و الحمّى.

مؤمنان در مهربانى و دوستى يك ديگر چون اعضاى يك پيگرند كه وقتى عضوى بدرد آيد اعضاى ديگر آرام نگيرند.

1140-: ترك الدّنيا أمرّ من الصّبر و أشدّ من حطم السّيوف في سبيل اللّٰه عزّ و جلّ.

گذشتن از دنيا از صبر تلختر و از شكستن شمشيرها در راه خدا سخت تر است.

ص: 382

1141-: ترك الوصيّة عار في الدّنيا و نار و شنار في الآخرة.

وصيت نكردن مايه ننگ اين جهان و آتش آن جهانست.

1142-: تركت فيكم شيئين لن تضلّوا بعدهما:كتاب اللّٰه و سنّتي و لن يتفرّقا حتّى يردا علىّ الحوض.

دو چيز در ميان شما گذاشتم كه با وجود آنها گمراه نخواهيد شد،كتاب خدا و روش من و از هم جدا نميشوند تا بر سر حوض بمن برسند.

1143-: تزوّجوا النّساء فإنّهنّ يأتين بالمال.

زن بگيريد كه زنان توانگرى مى آورند.

1144-: تزوّجوا الودود الولود فإنّي مكاثر بكم الأنبياء.

زن مهربان و بچه آور بگيريد زيرا من بكثرت شما بر ساير پيغمبران افتخار مى كنم.

1145-: تزوّجوا فإنّي مكاثر بكم الامم و لا تكونوا كرهبانيّة النّصارى.

زن بگيريد كه من بكثرت شما بر ملل ديگر افتخار مى كنم و مانند مسيحيان راه رهبانيت پيش مگيريد.

1146-: تزوّجوا و لا تطلّقوا فإنّ اللّٰه لا يحبّ الذّوّاقين و لا- الذّوّاقات.

زن بگيريد و طلاق مدهيد زيرا خداوند مردانى را كه مكرر زن گيرند و زنانى را كه مكرر شوهر كنند دوست ندارد.

ص: 383

1147-: تزوّجوا و لا تطلّقوا فإنّ الطّلاق يهتزّ منه العرش.

زن بگيريد و طلاق مدهيد زيرا عرش از وقوع طلاق مى لرزد.

1148-: تساقطوا الضّغائن.

كينه ها را دور بيندازيد.

1149-: تسحّروا فإنّ في السّحور بركة.

سحر خيز باشيد زيرا سحر خيزى مايه بركت است.

1150-: تصافحوا يذهب الغلّ عن قلوبكم.

با يك ديگر دست بدهيد تا كينه از دلهاى شما برود.

1151-: تصدّقوا فإنّ الصّدقة فكاككم من النّار.

صدقه بدهيد زيرا صدقه مايه آزادى شما از آتش جهنم است.

1152-: تصدّقوا فسيأتي عليكم زمان يمشى الرّجل بصدقته فيقول الّذي يأتيه بها:لو جئت بها بالأمس لقبلتها فأمّا الآن فلا حاجة لي فيها فلا يجد من يقبلها.

صدقه بدهيد زيرا زمانى بيايد كه انسان براى صدقه دادن برود و آنكه صدقه را براى او برده اند گويد اگر ديروز آورده بودى قبول مى كردم اما امروز بدان حاجت ندارم و كسى را نيابد كه صدقه او را قبول كند.

ص: 384

1153-: تصدّقوا و لو بتمرة فإنّها تسدّ من الجائع و تطفىء الخطيئة كما يطفىء الماء النّار.

صدقه بدهيد و گر چه يك خرما باشد زيرا رنج گرسنه اى را تخفيف ميدهد و گناه را خاموش ميكند چنان كه آب آتش را خاموش ميكند.

1154-: تعافوا الحدود فيما بينكم فما بلغني من حدّ فقد وجب.

در ميان خودتان از گناهانى كه موجب مجازات است درگذريد زيرا وقتى گناهى به اطلاع من رسيد مجازات آن واجب است.

1155-: تعافوا يسقط الضّغائن بينكم.

همديگر را ببخشيد تا كينه هايتان از ميان برخيزد.

1156-: تعرض الأعمال على اللّٰه تعالى يوم الإثنين و الخميس فيغفر اللّٰه إلاّ ما كان من متشاحنين أو قاطع رحم.

روز دوشنبه و پنجشنبه اعمال را بر خداوند عرضه مى دارند و خداوند گناه كسان را ميبخشد مگر گناه ستيزه جويان و كسى كه از خويشاوندان بريده باشد.

1157-: تعرض الأعمال يوم الإثنين و الخميس على اللّٰه و تعرض على الأنبياء و على الآباء و الامّهات يوم الجمعة فيفرحون بحسناتهم و تزداد وجوههم بياضا و إشراقا فاتّقو اللّٰه و لا تؤذوا موتاكم.

روز دوشنبه و پنجشنبه اعمال را بر خداوند عرضه ميدارند و روز جمعه از نظر پدران و مادران مى گذرانند و از كارهاى نيك خوشحال ميشوند و چهره هايشان سفيد و

ص: 385

روشن مى شود پس از خدا بپرهيزيد و مردگان خود را اذيت مكنيد.

1158-: تعرّف إلى اللّٰه في الرّخاء يعرفك في الشّدّة.

در موقع آسايش خدا را بشناس تا در موقع سختى ترا بشناسد.

1159-: تعشّوا و لو بكفّ من حشف فإنّ ترك العشاء مهرمة.

شام بخوريد اگر چه مشتى خرماى پست باشد زيرا شام نخوردن مايه ضعف و پيرى است.

1160-: تعلّموا العلم و تعلّموا للعلم السّكينة و الوقار و تواضعوا لمن تعلّمون منه.

دانش بياموزيد و با دانش وقار و آرامش آموزيد و نسبت بآموزگار خويش فروتن باشيد.

1161-: تعلّموا ما شئتم أن تعلموا فلن ينفعكم اللّٰه بالعلم حتّى تعملوا بما تعلمون.

هر چه خواهيد بياموزيد زيرا خداوند شما را از علم منتفع نكند مگر آنكه هر چه را ميدانيد بكار بنديد.

1162-: تعوّذوا باللّٰه من ثلاث فواقر:

جار سوء إن رأى خيرا كتمه و إن رأى شرّا أذاعه و زوجة سوء إن دخلت عليها لسنتك و إن غبت عنها خانتك و إمام سوء إن أحسنت لم يقبل و إن أسأت لم يغفر.

از سه چيز بخدا پناه ببريد كه كمر شكن است:همسايه بد كه اگر خيرى ببيند مستور دارد و اگر بدى ببيند منتشر سازد و همسر بدى كه اگر

ص: 386

پيش وى باشى بد زبانى كند و اگر پيش وى نباشى بتو خيانت كند و پيشواى بدى كه اگر نيكى كنى نپذيرد و اگر بدى كنى نبخشد.

1164-: تعوّذوا باللّٰه من جهد البلاء و درك الشّقاء و سوء القضاء و شماتة الأعداء.

از بلا و بدبختى و قضاى بد و سرزنش دشمنان بخدا پناه ببريد.

1165-: تفتح أبواب السّماء في كلّ يوم اثنين و خميس فيغفر في ذلك اليوم لكلّ عبد لا يشرك باللّٰه شيئا إلاّ من بينه و بين أخيه شحناء.

هر روز دوشنبه و پنجشنبه درهاى آسمان گشوده مى شود و در آن روز گناهان هر كس را كه براى خدا شريك قائل نباشد ببخشند مگر آن كس كه با برادر خود دشمنى داشته باشد.

1166-: تفتح أبواب السّماء نصف اللّيل فينادي مناد:هل من داع فيستجاب له؟هل من سائل فيعطى؟هل من مكروب فيفرّج عنه؟فلا يبقى مسلم يدعو بدعوة إلاّ استجاب اللّٰه تعالى له إلاّ زانية تسعى بفرجها أو عشار.

نيم شب درهاى آسمان را بگشايند و يكى ندا كند آيا كسى هست دعا كند تا مستجاب شود،آيا كسى هست كه چيزى بخواهد تا باو داده شود،آيا غمزده اى

ص: 387

هست كه غمش تخفيف يابد در اين هنگام هر مسلمانى چيزى بخواهد خداوند خواهش او را مى پذيرد مگر زن زناكارى كه با ناموس خود كسب كند يا عشارى كه مال مردم بستم ميگيرد.

1168-: تفتح أبواب السّماء و يستجاب الدّعاء في أربعة مواطن:عند التقاء الصّفوف في سبيل اللّٰه و عند نزول الغيث و عند إقامة الصّلاة و عند رؤية الكعبة.

چهار موقع درهاى آسمان را بگشايند و دعاها را مستجاب كنند.هنگام تلاقى صف مبارزان در راه خدا و هنگام نزول باران و هنگام نماز و هنگام ديدار كعبه.

1169-: تفرّغوا من هموم الدّنيا ما استطعتم فإنّه من كانت الدّنيا أكبر همّه أفشى اللّٰه ضيعته و جعل فقره بين عينيه و من كانت الآخرة أكبر همّه جمع اللّٰه تعالى أمره و جعل غناه في قلبه.

هر چند توانيد از غم دنيا فارغ مانيد زيرا هر كه غم جهان بيشتر خورد خداوند مالش را فراوان كند و فقر او را روبرويش نهد و هر كه غم آخرت بيشتر خورد خداوند كارش را بنظام آرد و بى نيازى او را در دلش قرار دهد.

ص: 388

1170-: تفكّروا في آلاء اللّٰه و لا تفكّروا في اللّٰه.

در نعمتهاى خدا بينديشيد اما در بارۀ ذات خدا مينديشيد.

1171-: تفكّروا في الخلق و لا تفكّروا في الخالق فإنّكم لا تقدرون قدره.

در بارۀ خلق بينديشيد و در بارۀ خالق مينديشيد كه بكنه ذات او نتوانيد رسيد.

1172-: تفكّروا في خلق اللّٰه و لا تفكّروا في اللّٰه فتهلكوا.

در بارۀ خلق تفكر كنيد و در بارۀ خدا تفكر مكنيد كه هلاك خواهيد شد.

1173-: تفكّروا في كلّ شيء و لا تفكّروا في ذات اللّٰه.

در همه چيز بينديشيد ولى در ذات خدا مينديشيد.

1174-: تقبّلوا لي بست أتقبّل لكم بالجنّة إذا حدّث أحدكم فلا يكذب و إذا وعد فلا يخلف و إذا ائتمن فلا يخن غضّوا أبصاركم و كفّوا أيديكم و احفظوا فروجكم.

شش چيز را براى من تعهد كنيد تا بهشت را براى شما تعهد كنم، وقتى كه يكى از شما سخن گويد دروغ نگويد و هنگامى كه وعده دهد تخلف نكند و وقتى امانت به او سپارند خيانت نكند،ديدۀ خود را ببنديد و دست خود را نگه داريد و عورت خود را محفوظ داريد.

ص: 389

1175-: تقرّبوا إلى اللّٰه ببغض أهل المعاصي و ألقوهم بوجوه مكفهرّة و التمسوا رضا اللّٰه بسخطهم و تقرّبوا إلى اللّٰه بالتّباعد منهم.

بوسيلۀ دشمنى گناهكاران به خدا نزديك شويد و با آنها با چهره هاى عبوس ديدار كنيد و خشنودى خدا را در ناخشنودى آنها بجوئيد و بوسيلۀ دورى از آنها بخدا تقرب جوئيد.

1176-: تمام البرّ أن تعمل في السّرّ عمل العلانية.

كمال نيكى آنست كه در نهان همان كنى كه آشكارا ميكنى.

1177-: تمسّحوا بالأرض فإنّها بكم برّة.

زمين را مسح كنيد كه نسبت به شما نيكست.

1178-: تناصحوا في العلم و لا يكتم بعضكم بعضا فإنّ الخيانة في العلم أشدّ من الخيانة في المال.

در كار دانش يار هم ديگر باشيد و دانش خود را از يك ديگر پوشيده مداريد كه خيانت در علم بدتر از خيانت در مالست.

1179-: تناكحوا تكثروا فإنّي أباهي بكم الامم يوم القيامة.

ازدواج كنيد تا عدۀ شما بسيار شود زيرا من در روز رستاخيز بفزونى شما بر امتهاى ديگر افتخار مى كنم.

ص: 390

1180-: تنام عيناى و لا ينام قلبي.

چشمان من بخواب ميرود ولى دلم بخواب نميرود.

1181-: تنزّهوا من البول فإنّ عامّة عذاب القبر منه.

از بول بپرهيزيد زيرا بيشتر عذاب قبر از آن است.

1182-: تنظّفوا بكلّ ما استطعتم فإنّ اللّٰه تعالى بنى الإسلام على النّظافة و لن يدخل الجنّة إلاّ كلّ نظيف.

هر چه مى توانيد پاكيزه باشيد زيرا خداوند اسلام را بر پاكيزگى نهاده و جز مردم پاكيزه كسى ببهشت نميرود.

1183-: تنكح المرأة لأربع، لمالها،و لحسبها و لجمالها و لدينها فاظفر بذات الدّين تربّت يداك.

زن را براى چهار چيز گيرند،مال و شرف و جمال و دين و تو زن دين دار بجوى.

1184-: تواضع للمحسن إليك و إن كان عبدا حبشيّا و انتصف ممّن أساء إليك و إن كان حرّا قرشيّا.

هر كه با تو نيكى كند با وى متواضع باش و گر چه برده حبشى است و هر كه با تو بدى كند از او انتقام بگير و گر چه آزاد قرشى است.

ص: 391

1185-: تواضعوا لمن تعلّمون منه و تواضعوا لمن تعلّمونه و لا تكونوا جبابرة العلماء.

با استاد و با شاگرد خود تواضع كنيد و دانشمندان سركش مباشيد.

1186-: تواضعوا و جالسوا المساكين تكونوا من كبراء اللّٰه و تخرجوا من الكبر.

فروتنى كنيد و با فقيران بنشينيد تا در پيش خدا بزرگ باشيد و از تكبر بركنار مانيد.

1187-: توبوا إلى اللّٰه تعالى فإنّي أتوب إليه كلّ يوم مائة مرّة.

از خدا بخشش بخواهيد زيرا من هر روز صد بار از او بخشش ميخواهم.

1188-: توبوا إلى ربّكم من قبل أن تموتوا و بادروا بالأعمال الزّاكية قبل أن تشغلوا.

پيش از آنكه مرگ فرا رسد توبه كنيد و پيش از آنكه گرفتار شويد كارهاى نيك انجام دهيد.

1189-: تهادوا تحابّوا فإنّ الهديّة تضعّف الحبّ و تذهب بغوائل الصّدر.

هديه بيك ديگر بدهيد تا رشته محبتتان استوار شود زيرا هديه محبت را بيافزايد و كينه و كدورت را از ميان ببرد.

ص: 392

1190-: تهادوا تردادوا حبّا و هاجروا تورثوا أبنائكم مجدا و أقيلوا الكرام عثراتهم.

هديه بيكديگر بدهيد تا محبت تان افزون شود و مهاجرت كنيد تا براى فرزندان خود بافتخار بجا ارث نهيد و از لغزش بزرگان درگذريد.

1191-: تهادوا إنّ الهديّة تذهب و خز الصّدر و لا تحقرنّ جارة لجارتها و لو شقّ فرسن شاة.

هديه بيكديگر بدهيد زيرا هديه دلگيرى را از ميان ميبرد و هديه را اگر چه يك قطعه پارچۀ بز باشد حقير نشماريد.

1192-: تهادوا فإنّ الهديّة تذهب بالسّخيمة و لو دعيت إلى كراع لأجبت و لو أهدي إلىّ كراع لقبلت.

هديه بيكديگر بدهيد كه هديه دلگيرى را از ميان ميبرد اگر مرا به كت گوسفندى دعوت كنند ميروم و اگر كت گوسفندى بمن هديه دهند مى پذيرم.

1193-: تهادوا فإنّ الهديّة تضعّف الحبّ و تذهب بغوائل الصّدر.

هديه بيكديگر بدهيد زيرا هديه محبت را فزون ميكند و دل گيرى ها را از ميان ميبرد.

1194-: التّائب من الذّنب كمن لا ذنب له و إذا أحبّ اللّٰه عبدا لم يضرّه ذنب.

كسى كه از گناه توبه كند چنانست كه گناه نكرده باشد و وقتى خدا بنده اى را دوست داشت گناه او را زيان نميرساند.

ص: 393

1195-: التّائب من الذّنب كمن لا ذنب له و المستغفر من الذّنب و هو مقيم عليه كالمستهزئ بربّه و من آذى مسلما كان عليه من الذّنوب مثل منابت النّخل.

كسى كه از گناه توبه كند چنانست كه گناه نكرده باشد و كسى كه از گناه آمرزش طلبد و باز مرتكب آن شود چنانست كه پروردگار خويش را مسخره كند و هر كه مسلمانى را آزار رساند گناهش باندازه نخلستانهاست.

1196-: التّاجر الأمين الصّدوق المسلم مع الشّهداء يوم القيامة.

تاجر درستكار راست گوى مسلمان روز رستاخيز با شهيدان است.

1197-: التّاجر الصّدوق الأمين مع النّبيّين و الصّدّيقين و الشّهداء.

تاجر راستگوى درستكار با پيمبران و صديقان و شهيدانست.

1198-: التّاجر الصّدوق لا يحجب من أبواب الجنّة.

براى تاجر راستگوى بر درهاى بهشت حجابى نيست.

1199-: التّاجر الجبان محروم و التّاجر الجسور مرزوق.

تاجر كم دل حرمان برد و تاجر پر دل روزى خورد.

ص: 394

1200-: التّاجر ينتظر الرّزق و المحتكر ينتظر اللّعنة.

تاجر در انتظار روزيست و محتكر در انتظار لعنت.

1201-: التّأنّي من اللّٰه و العجلة من الشّيطان.

تأنى از يزدان است و شتاب از شيطان.

1202-: التّحدّث بنعم اللّٰه شكر و تركه كفر و من لا يشكر القليل لا يشكر الكثير و من لا يشكر النّاس لا يشكر اللّٰه و الجماعة خير و الفرقة عذاب.

گفتگو از نعمتهاى خداوند شكر است و ترك آن كفر است و هر كه بنعمت كم سپاس نگذارد،سپاس نعمت بسيار را نخواهد گذاشت و هر كه مردم را سپاس ندارد سپاس خدا را نخواهد داشت اجتماع مايه نيكى است و تفرقه موجب رنج و عذاب است.

1203-: التّدبير نصف العيش و التّودّد نصف العقل و الهمّ نصف الهرم و قلّة العيال أحد اليسارين.

تدبير يك نيمۀ معيشت است و مردم دارى يك نيمه عقل است و غم يك نيمه پيرى است و كمى عيال يك نيمه توانگرى است.

1204-: التّذلّل للحقّ أقرب إلى العزّ من التّعزّز بالباطل.

كسى كه در مقابل حق خوار شود عزيزتر از آنست كه بباطل عزت جويد.

ص: 395

1205-: التّسويف شعار الشّيطان يلقيه في قلوب المؤمنين.

اهمال شعار شيطانست كه آن را در دل مؤمنان افكند.

1206-: التّمر بالتّمر و الحنطة بالحنطة و الشّعير بالشّعير و الملح بالملح مثلا بمثل يدا بيد فمن زاد و استزاد فقد أربى إلاّ ما اختلفت ألوانه.

خرما در مقابل خرما،گندم در مقابل گندم و جو در مقابل جو، نمك در مقابل نمك،جنس در مقابل جنس و مشت در مقابل مشت به دهيد و بگيريد هر كس بيشتر بدهد يا بگيرد ربا خوار است مگر آنكه در جنس مختلف باشد.

1207-: التّواضع لا يزيد العبد إلاّ رفعة فتواضعوا يرفعكم اللّٰه و العفو لا يزيد العبد إلاّ عزّا فاعفوا يعزّكم اللّٰه و الصّدقة لا يزيد المال إلاّ كثرة فتصدّقوا يرحمكم اللّٰه.

تواضع مايه رفعت است تواضع كنيد تا خدا شما را رفعت بخشد، بخشش مايه عزت است بخشش كنيد تا خدا شما را عزيز سازد.

صدقه موجب فزونى مال است صدقه بدهيد تا خدا شما را رحمت آرد.

1208-: التّودة في كلّ شيء خير إلاّ في عمل الآخرة.

تأنى در همه چيز نيك است جز در كار آخرت.

ص: 396

1209-: التّودة و الإقتصاد و السّمت الحسن جزء من أربعة و عشرين جزء من النّبوّة.

تانى و صرفه جوئى و نيكنامى يك جزء از بيست و چهار جزء پيغمبرى است.

1210-: التّوبة النّصوح النّدم على الذّنب:حين يفرط منك فتستغفر اللّٰه تعالى ثمّ لا تعود إليه أبدا.

توبه كامل پشيمانى از گناهست كه وقتى گناه از تو سر زد از خدا آمرزش طلبى و ديگر هرگز مرتكب آن نشوى.

1211-: التّوبة من الذّنب أن لا تعود إليه.

توبه گناه اين است كه ديگر مرتكب آن نشوى.

ص: 397

1212-: ثلاث أحلف عليهنّ:لا يجعل اللّٰه تعالى من له سهم في الإسلام كمن لا سهم له و أسهم الإسلام ثلاثة:الصّلاة و الصّوم و الزّكاة و لا يتولّى اللّٰه عبدا في الدّنيا فيولّيه غيره يوم القيامة و لا يحبّ رجل قوما إلاّ جعله اللّٰه معهم و الرّابعة لو حلفت عليها رجوت أن لا آثم،لا يستر اللّٰه عبدا في الدّنيا إلاّ ستره يوم القيامة.

سه چيز است كه من در بارۀ آن قسم مى خورم،خداوند كسى را كه در اسلام سهمى دارد مانند كسى كه سهمى ندارد قرار نمى دهد، سهمهاى اسلام سه تاست،نماز و روزه و زكاة وقتى خدا با بنده اى دوستى كرد روز قيامت او را به ديگرى وانمى گذارد و هر كه گروهى را دوست دارد خدا ويرا با آنها محشور كند و چهارمين اگر در بارۀ آن سوگند خورم اميدوارم گناه نباشد وقتى خدا كار بنده اى را در دنيا مستور داشت در روز رستا- خيز نيز مستور خواهد داشت.

1213-: ثلاث أعلم أنّهنّ حق:

ما عفا امرء عن مظلمة إلاّ زاده اللّٰه تعالى بها عزّا و ما فتح رجل على نفسه باب مسألة يبتغي بها كثرة إلاّ زاده اللّٰه تعالى بها فقرا و ما فتح رجل على نفسه باب صدقة يبتغي بها وجه اللّٰه تعالى إلاّ زاده اللّٰه كثرة.

سه چيز است كه مى دانم حقست هر كه ستمى را كه بر او رفته

ص: 398

ببخشايد خدايش عزت دهد و هر كه از زياده طلبى در سؤال بر خويش بگشايد خدا فقر او را فزون كند و هر كه برضاى خدا صدقه دهد خدا مالش را زياد كند.

1215-: ثلاث أقسم عليهنّ:ما نقص مال قطّ من صدقة فتصدّقوا و لا عفا رجل عن مظلمة ظلمها إلاّ زاده اللّٰه تعالى بها عزّا فاعفوا يزدكم اللّٰه عزّا و لا فتح رجل على نفسه باب مسألة يسأل النّاس إلاّ فتح اللّٰه عليه باب فقر.

سه چيز است كه در باره آن قسم ميخورم هيچ وقت مال از صدقه كاهش نگيرد پس صدقه بدهيد و هيچ كس ستمى را كه بر او رفته است نبخشد مگر آنكه خداوند عزت او را بيافزايد پس ببخشيد تا خداوند عزت شما را بيفزايد و هيچ كس در سؤال را بر خود نگشايد و تن بسؤال ندهد مگر آنكه خداوند در فقر را بر او بگشايد.

ص: 399

1216-: ثلاث أقسم عليهنّ:ما نقص مال عبد من صدقة و لا ظلم عبد مظلمة صبر عليها إلاّ زاده اللّٰه عزّ و جلّ عزّا و لا فتح عبد باب مسألة إلاّ فتح اللّٰه عليه باب فقر و أحدّثكم حديثا فاحفظوه:إنّما الدّنيا لأربعة نفر:

عبد رزقه اللّٰه مالا و علما فهو يتّقي فيه ربّه و يصل فيه رحمه و يعلم للّٰه فيه حقّا فهذا بأفضل المنازل.

و عبد رزقه اللّٰه علما و لم يرزقه مالا فهو صادق النّيّة يقول:لو أنّ لي مالا لعملت بعمل فلان فهو بنيّته فأجرهما سواء.و عبد رزقه اللّٰه مالا و لم يرزقه علما يخبط في ماله بغير علم:لا يتّقي فيه ربّه و لا يصل فيه رحمه و لا يعلم للّٰه فيه حقّا فهذا بأخبث المنازل.و عبد لم يرزقه اللّٰه مالا و لا علما فهو يقول:لو أنّ لي مالا لعملت فيه بعمل فلان فهو بنيّته فوزرهما سواء.

سه چيز است كه من در باره آن سوگند مى خورم مال كسى از صدقه دادن كاهش نپذيرد و كسى كه ستمى بيند و بر آن صبر كند خدا عزت او را بيافزايد و هر كس دست بسؤال گشايد خداوند در فقر را بر او باز كند و سخنى با شما مى گويم كه آن را بخاطر بسپاريد، مردم دنيا چهار گونه اند يكى خدا مال و دانش باو داده در مالدارى جانب خدا را رعايت كند و خويشاوندان را دست گيرد و داند كه خدا را در مال او حقى هست و او مقامى بر جسته دارد يكى ديگر خداوند باو دانش داده و مال نداده نيتى صادق دارد گويد اگر مال داشتم مانند فلانى رفتار ميكردم او پيرو نيت خويش است و پاداش آنها برابر است ديگرى خداوند باو مال داده و دانش نداده در مال خود بدون دانش تصرف كند،جانب

ص: 400

خدا را رعايت نكند و خويشاوندان را دست نگيرد و در مال خويش حقى براى خدا قائل نيست وى مقامى پست دارد و يكى ديگر خدا نه مال باو داده و نه دانش گويد اگر مالى داشتم مانند فلانى رفتار ميكردم او پيرو نيت خويش است و گناهشان مساوى است.

1218-: ثلاثة إذا رأيتهنّ فعند ذلك تقوم السّاعة:خراب العامر و عمارة الخراب و أن يكون المعروف منكرا و المنكر معروفا و أن يتمرّس الرّجل بالأمانة تمرّس البعير بالشّجرة.

سه چيز است كه وقتى رخ داد متعاقب آن رستاخيز بپا مى شود آن كه آباد را ويران و ويران را آباد كنند و نيك بد و بدى نيك شود و شخص با امانت بازى كند چنان كه شتر با درخت بازى مى كند.

1219-: ثلاثة حقّ على اللّٰه تعالى عونهم:المجاهد في سبيل اللّٰه و المكاتب الّذي يريدا الأداء و النّاكح الّذي يريد العفاف.

سه كسند كه يارى آنها بر خدا لازم است آن كه در راه خدا جهاد كند و بنده اى كه براى آزادى خود قرارداد بسته و ميخواهد قيمت آن را بپردازد و كسى كه بمنظور عفت زن ميگيرد.

ص: 401

1220-: ثلاثة في ظلّ العرش يوم القيامة يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه:و اصل الرّحم يزيد اللّٰه في رزقه و يمدّ في أجله و امرأة مات زوجها و ترك عليها أيتاما صغارا و قالت:لا أتزوّج على أيتامي حتّى يموتوا أو يغنيهم اللّٰه و عبد صنع طعاما فأضاف ضيفه و أحسن نفقته فدعا عليه اليتيم و المسكين فأطعمهم لوجه اللّٰه عزّ و جلّ.

سه كس روز رستاخيز هنگامى كه سايه اى جز سايه عرش نيست در سايه آن جاى دارند،كسى كه با خويشان نيكى كند خداوند روزى او را زياد و عمرش را دراز كند و زنى كه شوهرش بميرد و اطفال صغيرى باقى گذارد و وى گويد من با وجود يتيمان خود شوهر نميكنم تا بميرند يا خداوند آنها را بى نياز كند و كسى كه غذائى فراهم آورد و بمهمان خود بخوراند و پذيرائى او را كامل كند سپس يتيم و فقير را بر آن دعوت كند و آنها را براى رضاى خدا غذا دهد.

1221-: ثلاثة قد حرّم اللّٰه عليهم الجنّة مدمن الخمر و العاقّ و الدّيّوث الّذي يقرّ في أهله الخبث.

سه كسند كه خداوند بهشت را بر آنها حرام كرده است شرابخوار و آنكه پدر و مادر از او ناراضى باشند و ديوث كه بى ناموسى را در خانواده خود نديده گيرد.

1222-: ثلاثة لا تجاوز صلاتهم آذانهم:العبد الآبق حتّى يرجع و امرأة باتت و زوجها عليها ساخط و إمام قوم و هم لها كارهون.

سه كسند كه نمازشان از گوشهاشان بالاتر نميرود بنده فرارى تا

ص: 402

باز گردد و زنى كه شب بخوابد و شوهرش بر او خشمگين باشد و پيشواى قومى كه آن قوم از او متنفر باشند.

1223-: ثلاثة لا تحرم عليك أعراضهم المجاهر بالفسق و الإمام الجائر و المبتدع.

سه كسند كه آبرويشان محترم نيست.آنكه بفسق تجاهر كند و پيشواى ستمگر و بدعت گذار.

1224-: ثلاثة لا تسئل عنهم:رجل فارق الجماعة و عصى إمامه و مات عاصيا و أمة أو عبد أبق من سيّده فمات و امرأة غاب عنها زوجها و قد كفاها مئونة الدّنيا فتبرّجت بعده فلا تسأل عنهم.

سه كسند كه از آنها سخن مگوى مردى كه از جماعت دورى گرفته و پيشواى خود را نافرمانى كرده و بر نافرمانى در گذشته باشد،و كنيز يا بنده اى كه از آقاى خود گريخته و در حال گريز مرده باشد و زنى كه شوهرش از او دور باشد و مخارج او را بپردازد و او در غيبت شوهرش آرايش كند،از آنها سخن مگوى.

1225-: ثلاثة لا يجيبهم ربّك عزّ و جلّ رجل نزل بيتا خربا و رجل نزل على طريق السّبيل و رجل أرسل دابّته ثمّ جعل يدعو اللّٰه أن يحبسها.

سه كسند كه خدا دعايشان را نميپذيرد:مردى كه در خانه ويران جاى گيرد و مردى كه كنار راه اقامت

ص: 403

گزيند و مرديكه حيوان خود را رها كند و سپس دعا كند كه خدا آن را نگهدارد.

1226-: ثلاثة لا يحجبون النّار:المنّان و عاقّ والديه و مدمن الخمر.

سه كسند كه ميان آنها و جهنم حجابى نيست،منت گذار و عاق پدر و مادر و شرابخوار.

1227-: ثلاثة لا يدخلون الجنّة أبدا:

الدّيّوث و الرّجلة من النّساء و مدمن الخمر.

سه كسند كه هرگز داخل بهشت نمى شوند ديوث و زنان مرد نما و شرابخوار.

1228-: ثلاثة لا يدخلون الجنّة العاقّ لوالديه و الدّيّوث و رجلة النّساء.

سه كسند كه داخل بهشت نمى شوند عاق پدر و مادر و ديوث و زنان مرد نما.

1229-: ثلاثة لا يدخلون الجنّة:مدمن الخمر و قاطع الرّحم و مصدّق بالسّحر.

سه كسند كه داخل بهشت نشوند شرابخوار و آنكه از خويشان ببرد و آنكه جادو را تصديق كند.

1230-: ثلاثة لا يردّ اللّٰه دعاءهم:

الذّاكر اللّٰه كثيرا و المظلوم و الإمام المقسط.

سه كسند كه خدا دعايشان را رد نميكند آنكه فراوان ياد خدا كند

ص: 404

و ستمديده و پيشواى دادگر.

1231-: ثلاثة لا يريحون رائحة الجنّة:

رجل ادّعى إلى غير أبيه و رجل كذب علىّ و رجل كذب على عينيه.

سه كسند كه بوى بهشت بدانها نميرسد مردى كه خود را بكسى جز پدرش نسبت دهد و مردى كه بر من دروغ بندد و كسى كه بر خلاف آنچه ديده است سخن گويد.

1232-: ثلاثة لا يستخفّ بحقّهم إلاّ منافق ذو الشّيبة في الإسلام و ذو العلم و إمام مقسط.

سه كسند كه هر كه تحقيرشان كند منافق است آن كه مويش در اسلام سپيد شده باشد و دانشمند و پيشواى دادگستر.

1233-: ثلاثة لا يقبل لهم صلاة و لا ترفع لهم إلى السّماء حسنة العبد الآبق حتّى يرجع إلى مواليه و المرأة السّاخط عليها زوجها حتّى يرضى و السّكران حتّى يصحو.

سه كسند كه دعايشان پذيرفته نميشود و كار نيكشان را بآسمان نميبرد بنده گريزان تا پيش صاحب خود باز گردد و زنى كه شوهر از او ناراضى باشد تا وى را خشنود كند و مست تا هنگامى كه بهوش آيد.

1234-: ثلاثة لا يقبل اللّٰه منهم يوم القيامة صرفا و لا عدلا:عاقّ و منّان و مكذّب بالقدر.

سه كسند كه روز رستاخيز

ص: 405

خداوند از آنها عوضى نميپذيرد عاق و منت گذار و كسى كه تقدير را تكذيب كند.

1235-: ثلاثة لا يكلّمهم اللّٰه يوم القيامة و لا ينظر إليهم:رجل حلف على سلعته لقد أعطى بها أكثر ممّا أعطى و هو كاذب و رجل حلف على يمين كاذبة ليقتطع بها مال رجل مسلم و رجل منع فضل مائه فيقول اللّٰه اليوم أمنعك فضلي كما منعت فضل ما لم تعمل يداك.

سه كسند كه روز قيامت خداوند بآن ها سخن نگويد و بآنها ننگرد مردى كه به دروغ قسم خورد كه جنس خود را بيشتر از قيمت واقعى خريده است و مرديكه قسم بدروغ خورد تا مال مسلمانى را تصرف كند و مرديكه آب زيادى خود را از كسان دريغ كند خداوند گويد اكنون كرم خود را از تو دريغ كنم چنان كه تو نيز ما زاد چيزى را كه دست تو در تهيه آن دخالت نداشت دريغ كردى.

1236-: ثلاثة لا يكلّمهم اللّٰه يوم القيامة و لهم عذاب أليم:شيخ زان و ملك كذّاب و عائل مستكبر.

سه كسند كه خداوند روز رستاخيز با آنها سخن نمى گويد و عذابى دردناك دارند پير زنا كار و پادشاه دروغ گو و فقير متكبر.

ص: 406

1237-: ثلاثة لا ينتصفون من ثلاثة حرّ من عبد و عالم من جاهل و قويّ من ضعيف.

سه كس از سه كس انتقام نگيرند آزاد از بنده و دانا از نادان و توانا از ناتوان.

1238-: ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم غدا:

شيخ زان و رجل اتّخذ الإيمان بضاعة يحلف من كلّ حقّ و باطل و فقير مختال يزهو.

سه كسند كه روز رستاخيز خدا بسوى آنها نمينگرد پير زنا كار و مردى كه قسم را سرمايه خود قرار داده در حق و باطل قسم ميخورد و فقير متكبر و مغرور.

1239-: ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة العاقّ لوالديه و المرأة المترّجلة المتشبّهة بالرّجال و الدّيّوث.

سه كسند كه خدا روز رستاخيز بسوى آنها نمينگرد عاق والدين و زنى كه مرد نما باشد و ديوث.

1240-: ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب أليم:أشمط زان و عائل مستكبر و رجل جعل اللّٰه بضاعته لا يشتري إلاّ بيمينه و لا يبيع إلاّ بيمينه.

سه كسند كه در روز رستاخيز خدا بسوى آنها نمينگرد و پاكشان نميكند و عذابى دردناك دارند پير زنا كار و فقير متكبر و مردى كه خدا را سرمايه خود كرده چيزى نخرد مگر با قسم و چيزى نفروشد مگر با قسم.

ص: 407

1241-: ثلاثة لا ينفع معهنّ عمل، الشّرك باللّٰه و عقوق الوالدين و الفرار من الزّحف.

سه گناهست كه با وجود آن هيچ كار نيكى سودمند نيست شريك قرار دادن براى خدا و ناخشنودى پدر و مادر و فرار از جنگ.

1242-: ثلاثة من السّعادة و ثلاثة من الشّقاء فمن السّعادة:المرأة الصّالحة تراها فتعجبك و تغيب عنها فتأمنها على نفسها و مالك و الدّابّة تكون وطيئة فتلحقك بأصحابك و الدّار تكون واسعة كثيرة المرافق و من الشّقاء المرأة تراها فتسوءك و تحمل لسانها عليك و إن غبت عنها لم تأمنها على نفسها و مالك و الدّابّة تكون قطوفا فإن ضربتها أتعبتك و إن تركتها لم تلحقك بأصحابك و الدّار تكون ضيّقة قليلة المرافق.

سه چيز است مايه خوشبختى است و سه چيز مايه بدبختى است آنچه مايه خوشبختى است زن پارسائيست كه ديدارش ترا مسرور سازد و از او غايب شوى و ويرا بر عفت خويش و مال خود امين دانى و مركب راهوار كه ترا بمقصد رساند و خانه اى كه وسيع باشد و جاى فراوان داشته باشد،و سه چيز كه مايه بدبختى است زنى است كه ديدارش ترا دلگير سازد و با تو زبان درازى كند و اگر از او غايب شوى ويرا بر عفت خويش و مال خود امين ندانى و مركب كند رفتار كه اگر او را بزنى ترا برنج اندر آرد و اگر بحال خود گذارى ترا بمقصد نرساند و خانه كوچك كه جاى كم داشته باشد.

ص: 408

1243-: ثلاثة من قالهنّ دخل الجنّة:

من رضى باللّٰه ربّا و بالإسلام دينا و بمحمّد رسولا و الرّابعة لها من الفضل كما بين السّماء و الأرض و هى الجهاد في سبيل اللّٰه عزّ و جلّ.

سه چيز است كه هر كه بگويد داخل بهشت مى شود هر كه خدا را پروردگار و اسلام را دين و محمّد را پيغمبر خود داند و چهارمى فضيلتى بزرگ مانند زمين و آسمان دارد و آن جهاد در راه خداوند است.

1244-: ثلاثة من كنّ فيه يستكمل إيمانه رجل لا يخاف في اللّٰه لومة لائم و لا يرائي بشيء من عمله و إذا عرض عليه أمران أحدهما للدّنيا و الآخر للآخرة اختار أمر الآخرة على الدّنيا.

سه چيز است كه در هر كه باشد ايمان او كامل است.مردى كه در كار خدا از ملامت گران بيم ندارد و در كار خويش ريا نميكند و اگر دو كار پيش آيد كه يكى مربوط بدنيا و ديگرى مربوط به آخرت است كار آخرت را بر دنيا ترجيح دهد.

1245-: ثلاثة من مكارم الأخلاق عند اللّٰه:أن تعفو عمّن ظلمك و تعطي من حرمك و تصل من قطعك.

سه چيز است كه در پيش خدا از فضائل اخلاق است،آنكه از ستم گر درگذرى و كسى را كه تو را محروم كرده است عطا دهى و با آنكه از تو بريده است پيوند گيرى.

ص: 409

1246-: ثلاثة مواطن لا تردّ فيها دعوة عبد:رجل يكون في بريّة حيث لا يراه أحد إلاّ اللّٰه فيقوم فيصلّي و رجل يكون معه فئة فيفرّ عنه أصحابه فيثبت و رجل يقوم من آخر اللّيل.

سه مورد است كه دعاى كسى در آن رد نميشود يكى آن كه مردى در بيابانى باشد كه جز خدا كسى او را نمى بيند و برخيزد و نماز گزارد ديگر آنكه مردى با گروهى در جنگ باشد و ياران وى بگريزند و او استوار ماند و سوم آن كه مرد در آخر شب براى عبادت برخيزد.

1247-: ثلاثة نفر كان لأحدهم عشرة دنانير فتصدّق منها بدينار و كان لآخر عشر أواق فتصدّق منها بأوقية و آخر كان له مائة أوقية فتصدّق منها بعشر أواق هم في الأجر سواء كلّ تصدّق بعشر ماله.

سه نفر بودند يكى ده دينار داشت و يك دينار صدقه داد و ديگرى ده اوقيه طلا داشت و يك اوقيه صدقه داده و سومى صد اوقيه طلا داشت و ده اوقيه صدقه داد همه در ثواب برابرند زيرا هر كدام ده يك مال خود را صدقه داده اند.

1248-: ثلاثة هم حدّاث اللّٰه يوم القيامة،رجل لم يمش بين اثنين بمراء قطّ و رجل لم يحدّث نفسه بزنا قط و رجل لم يخلط كسبه بربا قطّ.

سه كسند كه روز قيامت هم صحبت خدايند كسى كه ميان دو تن سخن چينى نكند و كسى كه هيچ

ص: 410

وقت بفكر زنا نيفتاده باشد و كسى كه كسب خود را بربا نياميخته باشد.

1249-: ثلاثة يتحدّثون في ظلّ العرش آمنين و النّاس في الحساب:رجل لم تأخذه في اللّٰه لومة لائم و رجل لم يمدّ يديه إلى ما لا يحلّ له و رجل لم ينظر إلى ما حرّم اللّٰه عليه.

سه كسند كه در سايه عرش آسوده گفتگو ميكنند و مردم گرفتار حسابند آنكه در راه خدا از ملامتگران باك ندارد و آنكه دستهاى خود را بآنچه بر او حلال نيست دراز نكند و كسى كه بآنچه خدا بر او حرام كرده ننگرد.

1250-: ثلاثة يحبّهم اللّٰه عزّ و جلّ:

رجل قام من اللّيل يتلوا كتاب اللّٰه و رجل تصدّق صدقة بيمينه يخفيها من شماله و رجل كان في سريّة فانهزم أصحابه فاستقبل العدوّ.

سه كسند كه خدا آنها را دوست ميدارد كسى كه شب برخيزد و كتاب خدا را بخواند و كسى كه با دست راست خود صدقه دهد و آن را از دست چپ خود مخفى دارد و كسى كه با گروهى بجنگ رود و يارانش بگريزند و او بسوى دشمن رود.

1251-: ثلاثة يحبّهم اللّٰه و ثلاثة يبغضهم اللّٰه فأمّا الّذين يحبّهم- اللّٰه:فرجل أتى قوما فسألهم باللّٰه و لم يسألهم لقرابة بينه و بينهم فمنعوه فتخلّف رجل بأعقابهم فأعطاه سرّا لا يعلم بعطيّته إلاّ اللّٰه و الّذي أعطاه و قوم ساروا ليلتهم حتّى إذا كان النّوم أحبّ إليهم ممّا يعدل به فوضعوا رؤسهم فقام أحدهم يصلّي و يتلوا آيات اللّٰه و رجل كان في سريّة فلقي العدوّ فهزموا فأقبل بصدره حتّى يقتل أو يفتح له و الثّلاثة الّذين يبغضهم اللّٰه:الشّيخ الزّاني و الفقير المختال و الغنيّ الظّلوم.

سه كسند كه خدا آنها را دوست دارد و سه كسند كه خدا آنها را

ص: 411

دشمن دارد،آنها كه خدايشان دوست دارد يكى آن كس كه مردى پيش گروهى آيد و بنام خدا از آنها چيزى خواهد نه بنام- خويشاوندى كه ميان آنهاست و چيز باو ندهند و او از آنها كناره گيرد و محرمانه باو چيزى دهد كه جز او و خدا از آن خبردار نشود ديگر كسى كه با قومى شبانه راه سپارد و وقتى خواب از همه چيز براى آنها دلچسب تر باشد سرهاى خود را بزمين گذارند وى بر خيزد و نماز گزارد و قرآن بخواند،سوم مردى كه با گروهى بجنگ رود و با دشمن روبرو شوند يارانش- بگريزند و او سينه در مقابل دشمن سپر كند تا كشته شود يا فيروز گردد و سه كس كه خدايشان دشمن دارد پير زنا كار است و فقير متكبر و ثروتمند ستمگر.

1252-: ثلاثة يحبّهم اللّٰه و ثلاثة يشنؤهم اللّٰه:الرّجل يلقى العدوّ في فئة و ينصب لهم نحره حتّى يقتل أو يفتح لأصحابه و القوم يسافرون فيطول سراهم حتّى يحبّوا أن يمسّوا الأرض فينزلون فيتخّلى أحدهم فيصلّي حتّى يوقظهم لرحيلهم و الرّجل يكون له الجار يؤذيه جاره فيصبر على أذاه حتّى يفرّق بينهما موت أو ظعن و الّذين يشنؤهم اللّٰه:التّاجر الحلاّف و الفقير المختال و البخيل المنّان.

سه كسند كه خدا دوستشان دارد،و سه كسند كه خدا

ص: 412

دشمنشان دارد،يكى مردى كه هم راه گروهى با دشمن روبرو شود و سينه مقابل آنها سپر كند تا كشته شود يا ياران خود را فيروز سازد ديگر آنكه با گروهى سفر كند و پياده راه سپرند تا خوابشان گيرد و فرود آيند و او از ياران خود كناره گيرد و نماز خواند تا هنگام رحيل آنها را بيدار كند سوم مردى كه همسايه اش او را آزار ميكند و آزار وى را تحمل كند تا مرگ يا سفر ميانشان جدائى اندازد و آنها كه خداوند دشمنشان دارد، تاجر قسمخوار و فقير متكبر و بخيل منتگذار است.

1253-: ثلاثة يدعون اللّٰه عزّ و جلّ فلا يستجاب لهم،رجل كانت تحته امرأة سيّئة الخلق فلم يطلّقها و رجل كان له على رجل مال فلم يشهد عليه و رجل آتى سفيها ماله و قد قال اللّٰه تعالى و لا تؤتوا السّفهاء أموالكم.

سه كسند كه دعا كنند و دعايشان اجابت نشود كسى كه زن بد اخلاق دارد و او را طلاق ندهد و كسى كه مالى پيش كسى دارد و شاهد بر آن

ص: 413

نگيرد و كسى كه مال خود را به سفيهى سپارد در صورتى كه خداوند گفته است اموال خود را بدست سفيهان مسپاريد.

1254-: ثلاث جدّهنّ جدّ و هزلهنّ جدّ:النّكاح و الطّلاق و الرّجعة.

سه چيز است كه جدى آن جديست و شوخى آن نيز جدى است،نكاح و طلاق و رجوع.

1255-: ثلاث حقّ على اللّٰه أن لا يردّ لهم دعوة:الصائم حتّى يفطر و المظلوم حتّى ينتصر و المسافر حتّى يرجع.

سه كسند كه بر خدا لازمست دعايشان را رد نكند روزه دار تا افطار كند و ستمديده تا ستم از او دفع شود و مسافر تا بوطن خود باز گردد.

1256-: ثلاث حقّ على كلّ مسلم:

الغسل يوم الجمعة و السّواك و الطّيب.

سه چيز است كه بر هر مسلمانى لازمست غسل جمعه و مسواك زدن و استعمال بوى خوش.

1257-: ثلاث خصال من سعادة المرء المسلم في الدّنيا:الجار الصّالح و المسكن الواسع و المركب الهنيّ.

سه چيز در اين جهان مايه سعادت مرد مسلمانست،همسايه

ص: 414

خوب و خانه وسيع و مركب- خوش رفتار.

1258-: ثلاث خلال من لم تكن فيه واحدة منهنّ كان الكلب خيرا منه:ورع يحجزه عن محارم اللّٰه عزّ و جلّ أو حلم يردّ به جهل جاهل أو حسن خلق يعيش به في النّاس.

سه صفت است كه هر كه يكى از آنها در او نيست سگ بر او شرف دارد،تقوائى كه وى را از محرمات خدا مانع شود،يا علمى كه بوسيله آن جهالت جاهلى را دفع نمايد يا اخلاق نيكى كه به وسيله آن با مردم زندگى كند.

1259-: ثلاث دعوات مستجابات لا شكّ فيهنّ دعوة المظلوم و دعوة المسافر و دعوة الوالد على ولده.

سه دعا بدون شك مستجاب مى شود،دعاى ستمديده و مسافر و نفرين پدر در حق فر