دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام جلد 8

مشخصات کتاب

سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -

عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام/ احمد فرخ فال.

مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.

مشخصات ظاهری:20 ج.

شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهم السلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهم السلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمان ها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).

موضوع:ارتباط -- جنبه های مذهبی -- اسلام

Communication -- Religious aspects -- Islam

ارتباط -- جنبه های قرآنی

Communication -- Qur'anic teaching

ارتباط -- احادیث

Communication -- Hadiths

ارتباط بین اشخاص -- جنبه های مذهبی -- اسلام

Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam

ارتباط بین اشخاص -- جنبه های قرآنی

Interpersonal communication -- Qur'anic teaching

ارتباط بین اشخاص -- احادیث

Interpersonal communication -- Hadiths

رده بندی کنگره:BP11/6

رده بندی دیویی:297/045

شماره کتابشناسی ملی:7595511

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

ص: 1

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

ص: 2

دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان

ازدیدگاه قرآن،پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) واهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)

جلد ششم : ارتباطات وتعاملات انبیاء وائمه و اولیاء (علیهم السلام)

احمد فرخ فال

ص: 3

***

دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان

جلد ششم : ارتباطات وتعاملات انبیاء وائمه و اولیاء (علیهم السلام)

احمد فرخ فال

شمارگان 1000نسخه

شابک این جلد ؛1-23-6319-622-978

شابک دوره ؛ 7-28-6319-622-978

***

***

آدرس مرکز پخش : قم ، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه تلفن مرکز پخش : 37735547-025

***

ص: 4

فهرست مطالب

تصویر

ص: 5

تصویر

ص: 6

تصویر

ص: 7

تصویر

ص: 8

فصل دوم: ارتباطات و تعاملات انسانی

اشاره

بخش دوم:تعاملات انسان با خداوند متعال

ص: 9

ص: 10

ادامه مطالب جلد هفتم

بخش دوم:تعاملات انسان با خداوند متعال

33. لزوم شکر گذاری در مقابل نعمت های فروان الهی

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛(1) «و از رحمت اوست كه براى شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشيد و هم براى بهره گيرى از فضل خدا تلاش كنيد، و شايد شكر نعمت او را به جا آوريد!»

«وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ فيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛(2) «دو دريا يكسان نيستند: اين يكى دريايى است كه آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش خوشگوار است، و آن يكى شور و تلخ و گلوگير؛ (امّا) از هر دو گوشتى تازه مى خوريد و وسايل زينتى استخراج كرده مى پوشيد؛ و كشتی ها را در آن مى بينى كه آن ها

ص: 11


1- . قصص / 73.
2- . فاطر / 12.

را مى شكافند (و به سوى مقصد پيش مى روند) تا از فضل خداوند بهره گيريد، و شايد شكر (نعمت هاى او را) به جا آوريد!»

تفسیر

«وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ...»

بعضى (1) گفته اند: كلمۀ «عذب» به معناى آب پاكيزه است، و كلمۀ «فرات» به معناى ابى است كه سوز عطش را مى شكند، و يا ابى است كه خنك باشد. و كلمۀ «سائغ» آن ابى را گويند كه از گوارايى، با سهولت به حلق فرو رود. و كلمۀ «اجاج» به معناى ابى است كه به خاطر شورى و يا تلخى، حلق را مى سوزاند.

«وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها»؛ «لحم طرى» به معناى گوشت تازه و لطيف است، و منظور از آن، گوشت ماهى، و يا هم آن و هم گوشت مرغابى دريايى است، و مراد از «حلية» كه از دريا استخراج مى كنند، لؤلؤ، مرجان و انواع صدف ها است، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ».(2)

در اين آيۀ شريفه مؤمن و كافر را به درياى شيرين و شور مثل مى زند، و يكسان نبودن آن دو را در كمال فطرى بيان مى كند، هر چند كه در بسيارى از خواص انسانى و آثار آن مثل هم اند، ولى مؤمن به همان فطرت اولى و اصلى خودش باقى است، و در نتيجه به سعادت حيات آخرت، و دايمى خود مى رسد، ولى كافر از آن فطرت

ص: 12


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص: 404.
2- . «از آن دو( دريا) لؤلؤ و مرجان بيرون آورد.» (الرحمن / 22)

اصلى منحرف شده، و وضعى به خو گرفته كه فطرت انسانى، آن را پاك و خوشايند نمى داند، و به زودى صاحبش به كيفر اعمالش معذب مى شود.

پس مثل اين دو قسم انسان مثل دو درياى شور و شيرين است، كه يكى بر فطرت آب اصلى اش، كه همان گوارايى باشد باقى است، و ديگرى (به خاطر اختلاط با املاح) شور شده است، هر چند كه در بعضى از آثار نافع شريكند، چون مردم از هر دوى آن ها ماهى مى گيرند، و يا مرغابى شكار مى كنند، و يا زيور مرواريد استخراج مى نمايند، و يا صدف و مرجان مى گيرند.

اشکال و شبهه

اشكال و شبهه اى در ذيل جملۀ «وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها» و جواب هايى كه بدان داده شده است:

پس ظاهر آيه اين است كه: زيور استخراج شده از دريا، مشترك بين درياى شور و شيرين است.

ولى جمعى از مفسرين(1) به اين ظاهر اشكال كرده اند، كه لؤلؤ و مرجان تنها از درياى شور استخراج مى شود، و درياى شيرين نه لؤلؤ دارد و نه مرجان.

و بعضى ديگر پاسخ هايى از اين اشكال داده اند، از آن جمله گفته اند:(2) آيۀ شريفه در مقام بيان مطلق فوايد مشترك بين دو جور دريا است، و اين منافات ندارد كه بعضى از درياها اختصاص به بعضى از فوايد داشته باشد، گويا فرموده: «شما از هر يك انتفاعى مى بريد، و استفاده اى مى كنيد، مثلاً گوشت تازه از آن ها مى گيريد، و زيور آلات از

ص: 13


1- . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.
2- . همان.

آن ها استخراج مى نماييد، و كشتى ها را مى بينيد كه در آن ها حركت مى كنند، و اين منافات ندارد با اين كه زيور تنها از درياى شور استخراج بشود.»

يكى (1) ديگر از پاسخ ها اين است كه: آيۀ شريفه كافر و مؤمن را به آب تلخ و شيرين تشبيه كرده، و آن گاه آب تلخ و شور را بر كافر ترجيح داده، كه آب تلخ و شور ماهى و زيور دارد، ولى كافر هيچ فايده اى در وجودش نيست، پس آيۀ شريفه همان را بيان مى كند كه آيۀ «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»، و ذيلش كه مى فرمايد: «وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛(2) در صدد بيان آن است.

پاسخ (3) ديگرى كه داده اند اين است كه: جملۀ «وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها» تتمۀ تمثيل است و مى خواهد بفرمايد هر چند اين دو دريا كه در بعضى منافع مثل هم اند، ولى در آن چه كه مقصود بالذات است، با هم تفاوت دارند، چون يكى از آن دو، با چيزى آميخته شده كه آن صفاى فطرى و خلقى خود را از دست داده.

مؤمن و كافر هم اين چنين هستند، هر چند احياناً در پاره اى مكارم اخلاقى مثل هم اند، مثلاً هر دو داراى شجاعت و سخاوت مى شوند، ولى در آن چه كه

ص: 14


1- . همان.
2- . پس به خاطر انكار حق دل هايشان قساوت گرفت، و چون سنگ و يا سخت تر از آن شد، چون بعضى از سنگ ها گاهى مى شكافد، و نهرها از شكافش جارى مى شود، و بعضى مى شكافد و حد اقل آبى از آن بيرون آيد، و بعضى از آن ها از خشيت خدا از كوه فرو مى غلطد.» (بقره / 74)
3- . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.

مقصود اصلى از خلقت آن دو است، اختلاف دارند، مؤمن بر آن صفاى اصلى و فطرى خود باقى است، ولى كافر آن صفا را از دست داده.

بعضى (1) ديگر پاسخ داده اند به اين كه: اصلاً چه كسى گفته كه لؤلؤ و مرجان در آب شيرين توليد نمى شود، و صرف اين كه ما آن را نديده ايم، دليل بر عدم آن نمى شود، پس اشكال به اين كه حليه مختص به آب شور است، از اصل ممنوع است.

بعضى (2) ديگر گفته اند: اصل ادعا كه آيۀ شریفۀ «وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ...» تمثيل براى مؤمن و كافر است، صحيح نيست؛ بلكه اين آيه در سياق برشمردن نعمت ها به منظور اثبات ربوبيت خدا است، مانند آيه اى كه جلوتر مى فرمود: «اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ...»، و نيز مى فرمود: «يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ...»، پس آيۀ شريفه در اين مقام است كه نعمت هاى درياهاى مختلف، و شور و شيرين را، و منافع مشترك و مختص آن ها را بيان كند، و كارى به مؤمن و كافر ندارد، تا آن اشكال پيش بيايد.

مؤيد اين وجه اين است كه: نظير همين آيه در سورۀ نحل در سياق آياتى آمده كه نعمت هاى خدا را مى شمارد، در آن جا مى فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».(3)

ص: 15


1- . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.
2- . همان.
3- . «خدا آن كسى است كه دريا را براى شما رام كرد تا از آن گوشت تازه بخوريد، و زيور آلاتى در آوريد، و بر تن خود كنيد، و كشتی هاى غول پيكر را مى بينى كه در آن شناورند، تا فضل خدا را بطلبيد تا شايد شكرگزار باشيد.» (نحل / 14)

ليكن حق مطلب اين است كه: اشكال از اصل بى مورد است، و دو دريا در داشتن «حليه» مشتركند، هم چنان كه كتاب هايى كه در اين گونه مسائل بحث مى كنند، وجود حليه در هر دو نوع دريا را مسلم دانسته اند(1).

«وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ ضمير در كلمۀ «فيه» به بحر برمى گردد. و كلمۀ «مواخر» جمع «ماخرة» است كه از مادۀ «مخر» به معناى شكافتن، گرفته شده. و كشتى را «ماخره» ناميده اند، چون كه آب دريا را با سينه اش مى شكافد، و پيش مى رود.بعضى (2) از مفسرين گفته اند: «اگر ضمير خطاب را مفرد آورد، و فرمود: «ترى؛ مى بينى» با اين كه خطاب هاى قبل و بعدش همه جمع است براى اين است كه: خطاب هاى قبل (تستخرجون و غير آن)، و بعد (لتبتغوا و غير آن) مخصوص كسانى است كه با منافع دريا سر و كار دارند، به خلاف خطاب در جمله مورد بحث، كه به هر كسى كه مى تواند ببيند، متوجه است.

و معناى اين كه فرمود: «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» اين است كه: اگر كشتى ها دريا را مى شكافند، و خداى تعالى آن را مسخر شما كرده، براى اين است كه شما از عطاى پروردگارتان جستجو كنيد، از اين سو به آن سوى دنيا برويد، و روزى به دست بياوريد، شايد شكرگزار او شويد.

ص: 16


1- . از آن جمله دائرة المعارف بستانى است، كه در ماده كلمۀ «صدف» گفته است: مرواريد در آب شيرين نيز توليد مى شود، و هم چنين در تحت عنوان «آمريكاناEneyclo Poedia» و عنوان «بريطانياEncyclo Poedia» گفته كه: مرواريد در آب هاى شيرين نيز يافت مى شود، و نام چند نهر شيرين را در آمريكا و اروپا و آسيا برده اند كه از آن ها مرواريد استخراج مى شود.
2- . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.

در سابق گفتيم كه: اظهار اميدى كه كلمۀ «لعل» آن را افاده مى كند، هر جا كه در كلام خداى تعالى بود و از خدا حكايت مى كرد، قائم به مقام است، نه به خود خداى تعالى.

وجه تفاوت در تعبير

وجه تفاوت تعبير در آيۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ...» و آيۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ...»:

بعضى از مفسرين در تفسير جملۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ...»، كه در اين سوره است و جملۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ» كه در سورۀ نحل است، گفته اند: «شايد نكته اين كه در اين سوره كلمۀ «فيه» قبل از مواخر، و در سورۀ نحل بعد از مواخر آمده، و كلمۀ «لتبتغوا» در اين سوره بدون واو عاطفه و در سورۀ نحل با واو عاطفه آمده، اين باشد كه آيۀ نحل در آغاز، از تسخير سخن گفته، و فرموده: «وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» و بدين جهت سياق آيه در مقام بيان كيفيت تسخير است، و مناسب با آن، اين است كه: كلمۀ «فيه» بعد از مواخر بيايد، تا متعلق به مواخر شود، و اشاره كند به شكافتن دريا، تا كلمۀ تسخير با صراحت بيش تر معنا شود. به خلاف آيه مورد بحث، كه در آن سخنى از تسخير به ميان نيامده، نمى خواهد كيفيت تسخير را بيان كند. از سوى ديگر تسخير نتايج بسيار دارد، كه يكى از آن ها اين است كه مردم دريا را وسيله سفر و تلاش روزى قرار دهند، و مناسب با چنين مقامى اين است كه:

واو عاطفه بياورد، تا جملۀ «لتبتغوا» را بر محذوف عطف كند و بفهماند

ص: 17

كه فايده تسخير دريا منحصر در تحصيل روزى نيست، فوايد ديگرى هم دارد كه نگفتيم.

به خلاف آيه مورد بحث، كه تنها مى خواهد بفرمايد رازق و مدبر خدا است، تا كفارى كه آيات خدا را تكذيب مى كنند، دست بردارند، و براى افاده اين غرض ذكر همين يك نتيجه كافى بود، كه بفرمايد: خدا دريا را وسيله روزى شما كرد و ديگر حاجتى نبود كه واو عاطفه بياورد، و اين نتيجه را عطف به ساير فوايد دريا، كه ذكر نشده، بكند.

صاحب تفسير روح المعانى در اين مقام گفته: آن چه براى من در اين باره روشن است، اين است كه آيه نحل در مقام شمردن نعمت ها است، هم چنان كه آيات قبل و بعدش بدين معنا گواهى مى دهد، و در آخر همه آن ها مى فرمايد: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»؛ «هر چه نعمت هاى خدا را بشماريد به آخر نمى رسيد».

و در چنين مقامى آن نعمتى مهم تر است كه جلوتر ذكر شود و، لذا شكافتن دريا كه نعمت است، جلوتر از كلمۀ «فيه» ذكر شده، به خلاف آيه مورد بحث كه يا اصلاً سياقش از باب استطراد (حرف حرف مى آورد) مى باشد، و يا از باب تتمه تمثيلى است كه قبلاً بيانش گذشت، و به همين جهت كلمۀ «فيه» را جلوتر ذكر كرد تا اعلام كند كه مقصود بالذات بيان فوايد دريا نبود، و نيز از آن جا كه در سورۀ نحل اهتمام و عنايت در شمردن نعمت ها بود، جملۀ «وَ لِتَبْتَغُوا» را با واو آورد، به خلاف آيه مورد بحث كه مقام اقتضاء كرد واو را نياورد(1).(2)

ص: 18


1- . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.
2- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 17، ص: 35.

«يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آل داوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»؛(1) «آن ها هر چه سليمان مى خواست برايش درست مى كردند: معبدها، تمثال ها، ظروف بزرگ غذا همانند حوض ها، و ديگ هاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود؛ و به آنان گفتيم:) اىآل داوود! شكر (اين همه نعمت را) به جا آوريد، ولى عده كمى از بندگان من شكرگزارند!»

«يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ»؛ و آن خانه هاى شريعت بود؛ قتاده و جبائى گفتند: آن ها قصرها و مساجدى بود كه براى عبادت خدا در آن مى ساختند، گويند و از آن بناهايى كه ساختند «بيت المقدس» بود.

مترجم گويد: دو بار به فضل خدا موفّق به تشرّف به زيارت بيت المقدس شدم و حقّاً عظمت آن بنا و ضخامت و ارتفاع ستون ها و بزرگى صخره ها و سنگ ها منصوب در آن گواهى می دهد كه بناء اين مسجد عظيم و شريف كه در قلّه شهر اورشليم قرار دارد در سه هزار سال قبل با نبودن جرثقيل و تريلى و وسائل حمل و نقل اشياء سنگين كه از عهده انسان ها ساخته نيست، مسلماً به توسّط جنّيان و ديوان به امر خدا و فرمان حضرت سليمان(علیه السلام) انجام شده و آن يكى از سه مسجد است كه بنا بر حديث شريف نبوى براى زيارت آن بايد شدّ رحال كرد:

«قال رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) لا يشدّ الرحال الّا لثلاث مساجد: 1. مسجدالحرام 2. مسجدى 3. مسجد الاقصى.»

خداى تعالى در سورۀ اسراء اوّلين آيه از آن ياد و تعبير به مسجد أقصى نمود: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمسجدالحرام إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»؛ و اكنون

ص: 19


1- . سبأ / 13.

اين مسجد در دست و اشغال اسرائيل خبيث و پليد جحود عنود است، و انشاء اللَّه بنا بر وعده پيامبر(صلی الله علیه وآله ) كه فرمود: «سيخرج اليهود من جزيرة العرب...» به اين زودى از خاك عرب و بيت المقدس رانده و ريشه كن خواهند شد و مسجد عزيز أقصى و مسجد صخره و اماكن متبرّكه ديگر در تصرّف مسلمين خواهد آمد، آمين يا ربّ العالمين.

و خداوند عزّ و جل طاعون و وبا را بر بنى اسرائيل مسلّط كرد، پس جمع بسيارى هلاك شدند در يك روز، پس حضرت داود(علیه السلام) فرمان داد كه بنى اسرائيل غسل كنند و به زمين بلندى روند با تمام زن ها و كودكانشان و به سوى خدا گريه و ناله و زارى نمايند تا شايد خدا بر آن ها ترحّم فرمايد و اين زمين، زمين بيت المقدس بود قبل از بناء مسجد و داود(علیه السلام) بالاى قلّه رفت و به سجده افتاد و تضرّع و استغاثه به سوى خداى سبحان نمود و همۀ بنى اسرائيل هم با او سجده كردند و سر از سجده بر نداشتند تا خدا وبا را از آن ها برطرف كرد.

بناء مسجد أقصى به دست داود و سليمان(علیه السلام)

و چون خدا شفاعت حضرت داود(علیه السلام) را در بنى اسرائيل پذيرفت، بلاى طاعون و وبا را از آن ها رفع نمود، داود(علیه السلام) بعد از سه روز بنى اسرائيل را جمع نمود و گفت به درستى كه خداى تعالى منّت گذارد بر شما و بر شما ترحّم نمود، پس براى او تجديد شكر و سپاس نمائيد به اين كه از اين زمين پاكى كه در آن بر شما ترحّم فرمود مسجدى بسازيد، پس قبول كرده و شروع كردند در بناء بيت المقدس و داود(علیه السلام) بر گردن خودش براى ايشان سنگ حمل می كرد و هم چنين نيكان بنى اسرائيل تا آن كه

ص: 20

به اندازه يك قامت بالا بردند و داود(علیه السلام) در آن روز 127 سالش بود، پس خدا به او وحى فرستاد كه بناء آن به دست فرزندش سليمان پايان يابد.

و چون عمر داود(علیه السلام) به 140 رسيد از دنيا رفت و سليمان را جانشين خود قرار داد و او دوست داشت بيت المقدس را تمام كند، پس جمع كرد جنّيان و شياطين را و تقسيم كرد بر ايشان كارها را و هر طائفه را مخصوص كارى كرد، پس جنّ و شياطين را فرستاد كه سنگ هاى مرمر سفيد و صاف را از معادن آن استخراج كنند و فرمان داد كه شهرى از سنگ مرمر و سنگ هاى معدنى نازل مثل و رق بسازند، و آن را دوازده محلّه قرار داد و در هر محلّه اى يكى از اسباط بنى اسرائيل را نشانيد و چون از شهر سازى خلاص شد شروع كرد در بناء مسجد، پس شيطان ها را فرقه فرقه، گروه گروه كرد، گروهى را فرستاد كه استخراج طلا و ياقوت از معادن آن نمايند و دست هاى را فرستاد كه جواهر و سنگ هاى ارزنده را از اماكن خود بياورند و فرقه اى را فرستاد كه مشك و عنبر و ساير طيب ها و چيزهاى خوشبو حاضر كنند و گروهى را فرستاد كه از درياها درّ بيرون آورند، پس آن قدر از اين چيزها آوردند كه جز خداى تعالى حساب آن را ندارد، سپس سنگ تراش ها را حاضر كرده و دستور داد كه آن سنگ ها را برش داده تا به صورت تخته هايى درآوردند و آن جواهر و لؤلؤ ها را در آن به كار برند.

و گويد سليمان(علیه السلام) مسجد را با سنگ مرمر سفيد و زرد و سرخ بنا كرد و ستون هاى آن را صاف و مستقيم قرار داد و سقف آن را با تخته هاى جواهر، و سنگ هاى قيمتى مزيّن ساخت و سقف ها و ديوارهاى آن را با لؤلؤها و ياقوت ها و جواهر و كف آن را با تخته هاى فيروزج مفروش نمود و در روى زمين خانه اى ارزش مندتر و نورانى تر از اين مسجد نبوده كه گويا در شب تاريك مثل ماه شب

ص: 21

چهارده می درخشيد، و چون از آن فارغ شد احبار و علماء بنى اسرائيل را به سوى آن جمع نمود و آن ها را اعلام كرد كه آن را خداى تعالى بنا نموده است و روز پايان و فراغت از ساختن مسجد را روز عيد قرار داد.

پس بيت المقدس همواره هم چنان كه سليمان بنا كرده بود، آباد و مورد احترام بود تا بخت النصر به جنگ بنى اسرائيل آمد، پس شهر اورشليم را ويران و مسجد را خراب و آن چه در سقف هاى آن و ديوارهاى آن از طلا و نقره و در و ياقوت و جواهر بود برداشت و آن را حمل بكشورش از زمين عراق نمود.

سعيد بن مسيّب گويد: وقتى سليمان از بناء بيت المقدس خلاص شد درهاى آن بسته شد و هر كارى سليمان كرد باز نشد تا در دعائش گفت خدايا به نمازهاى پدرم داود قسمت می دهم كه درهاى مسجد را به روى من باز كن، پس درها گشوده شد و سليمان براى آن ده هزار نفر از قاريان بنى اسرائيل قرار داد كه پنج هزار نفر در شب و پنج هزار نفر در روز مشغول قرائت و خواندن تورات و زبور باشند و ساعتى نبود از شب و روز مگر آن كه خدا در آن عبادت می شد.

و «تماثيل»؛ يعنى صورت هايى از مس و شبه آن و شيشه مرمرى جنّى ها درست كردند.

سپس علماء، اختلاف كردند كه آن ها چه صورت هايى بودند، بعضى گفتند صورت حيوانات، و ديگران گفتند صورت درندگان چون شير و گرگ و پلنگ و بهائم چون فيل و شتر و امثال آن بود بر كرسى ها تا كه هيبت و ترسى از آن ها در دل ها باشد، پس گفتند كه آن ها صورت دو شير در زير كرسى تصوير كردند و صورت دو عقاب بالاى دو ستون و پايۀ كرسى نصب كردند، پس هر گاه می خواست

ص: 22

سليمان(علیه السلام) بالاى كرسى رود دو شير دست هاى خود را گسترده و وقتى بالاى كرسى می رفت دو عقاب بال هاى خود را باز نموده و او را از آفتاب سايبانى می كردند، و می گويند اين از كارهايى بود كه هيچ كس از انسان ها آن را نمی دانست.

پس چون بخت النصر بعد از سليمان بر بنى اسرائيل پيروز نشد و مسجد أقصى را گرفت و خواست بالاى كرسى رود ندانست چگونه سليمان بالا می رفت، پس شيرها دست خود را بلند كرده و چنان بر ساق پاى بخت نصر زدند كه شكست و او غش كرد و بر زمين افتاد، پس بعد از اين هيچ كس جرئت نكرد كه بالاى آن كرسى رود.

حسن گويد: در آن روز تصوير و نقّاشى حرام نبود و آن در شريعت پيامبر ما(صلی الله علیه وآله ) حرام شد، براى آن كه فرمودند: «لعن اللَّه المصوّرين؛ لعنت خدا بر صورت گران و تصويركشان.» و جايز است كه اين در زمانى مكروه و در زمان ديگرى مباح باشد و خداوند سبحان در قرآن بيان فرمود كه مسيح عيسى بن مريم(علیه السلام) به امر خدا صورتى از گل می ساخت مانند پرنده.

و ابن عباس گويد: شياطين صورت پيامبران و بندگان را در مساجد بيت المقدس می ساختند تا مردم بايشان اقتدا و تأسى نمايند.

و از حضرت صادق(علیه السلام): روايت شده كه فرمود قسم به خدا كه آن ها تمثال مردان و زنان نبود؛ بلكه درخت و مانند آن بود.

مترجم گويد: شيخنا الانصارى در مكاسب محرّمه فرمودند صورت هايى كه داراى جسم است يعنى مجسمه هايى كه صاحب روح هستند مثل انسان و حيوان و پرنده به اتفاق حرام است، و لكن ابو على طبرسى صاحب تفسير در سورۀ

ص: 23

بقره در تفسير گوساله سامرى قائل به عدم حرمت شده و گفته چيزى كه به عنوان عبادت و پرستش مانند بت هاى بت پرستان می سازند حرام است و شكى در عدم حرمت نگهدارى آن نيست؛ بلكه خريد و فروش آن جايز نيست؛ زيرا از سيره مكشوفه از اخبار بسيارى معلوم می شود وجود اين صورت ها در خانه هاى مسلمين بدون انكار كننده اى اگرچه نماز خواندن در اطاقى كه در آن تصوير است مكروه است و پامال كردن آن ها كراهتى ندارد مثل قالی ها و فرش هاى مصوّر و جواز بقاء آن با حرمت بافتن و ساختن آن جدّاً بعيد است، اگرچه ممكن است، و احتياط ترك صورت سازى و مجسّمه سازى است براى شبهۀ اجماع در حرمت و كراهت ماسواى آن از جاندارها و حمل كردن روايات منع را بر كراهت و بيش تر علماء هم همين نظر را دارند چنان چه در مفتاح الكرامه است.

«وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ»؛ يعنى ظرف هايى مانند حوض هاى بزرگى كه آب در آن می ريزند و جمع می كنند، و حضرت سليمان(علیه السلام) براى ارتش خود در اين پاتيل ها و حوض ها غذا آماده می نمود؛ زيرا ممكن نبود براى او كه آن ها را در پياله ها و كاسه هاى معمولى مردم غذا دهد، براى زيادى آن ها.

و بعضى گفته اند: كه در اطراف هر پاتيل و يكى از آن كاسه هاى بزرگ هزار نفر جمع شده و در پيش روى سليمان غذا می خوردند.

«وَ قُدُورٍ راسِياتٍ»؛ قتاده گويد: يعنى ديگ هاى بزرگى كه ثابت بود و از جاى خود براى بزرگيشان برداشته نمی شدند و آن ها در يمن بود.

و بعضى گفته اند: آن ها مانند كوهى بزرگ بودند كه ارتش سليمان با خودشان حمل می كردند و حضرت سليمان لشكر خود را اطعام می كرد، آن گاه خداى سبحان

ص: 24

آل داود را ندا كرد و ايشان را فرمان داد تا شكر نعمت هايى كه بر ايشان ارزانى شده از اين نعمت هاى شگفت انگيز به جا آورند براى آن كه نعمت بر سليمان نعمت بر ايشان است، پس فرمود:

«اعْمَلُوا آل داوُدَ شُكْراً»؛ مجاهد گويد: يعنى گفتيم اى آل داود براى شكر و سپاس نعمت هايى كه بر شما داده شده عمل به طاعت و عبادت خدا نمائيد، و در اين امر دلالت است بر وجوب شكر نعمت و اين كه شكر طاعت منعم و تعظيم اوست، و در آن نيز اشاره به اين كه براى نزديكان و نزديكى به پيامبران خداى تعالى اثرى است در قرب و نزديكى به رضوان خدا چون كه خدا آل داود(علیه السلام) را مخصوص به امر شكر فرمود.

«وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»؛ و اندكى از بندگان من شاكرند، و فرق ميان شكور و شاكر اين ست كه شكور كسى است كه مكرّر و پيوسته شكر می كند، و شاكر كسيست كه شكر از او واقع می شود.

ابن عباس گويد: اراده فرموده به آن «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِی» مؤمن موحد را، و در اين آيه دلالت است بر اين كه مؤمن شاكر اندك است در هر زمان.(1)

34. صبوری انسان در محضر خداوند

اشاره

یکی از علائم ایمان به خدا، صبوری انسان در همۀ بلاها و گرفتاری ها و مصائب است؛ قرآن در این باره می فرماید:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ * وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ

ص: 25


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 20، ص: 228.

يُقْتَلُ فی سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ * وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَی ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ * الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»؛(1)

«اى افرادى كه ايمان آورده ايد! از صبر (و استقامت) و نماز، كمك بگيريد! (زيرا) خداوند با صابران است. و به آن ها كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده نگوييد!؛ بلكه آنان زنده اند، ولى شما نمى فهميد! قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مال ها و جان ها و ميوه ها، آزمايش مى كنيم؛ و بشارت ده به استقامت كنندگان! آن ها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى رسد، مى گويند: ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمى گرديم! اين ها، همان ها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛ و آن ها هستند هدايت يافتگان!»

تفسیر

به تفسير «اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ» واقع در اين آيه قبلاً پرداختيم (2). خداوند مؤمنين را به «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» مورد خطاب قرار داده می فرمايد:

«اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ...»؛ ضمير دو نوع است 1. خوددارى از افعال ناپسندى كه كه نفس انسان به آن ها تمايل دارد؛ 2. وادار ساختن آن بر طاعاتى كه انجام آن ها براى انسان سنگين و دشوار است به همين معنا حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) اشاره كرده می فرمايد:

«الصَّبْرُ صَبْرانِ صبر عَلى ما تكره و صبر على ما تحبّ»؛ يعنى: صبر بر دو نوع

ص: 26


1- . بقره / 153 الی 157.
2- . بقره / 45.

است 1. صبر بر آن چه بر تو سنگين و دشوار است و بانجام آن ميل دارى؛ 2. صبر و خود دارى از آن چه دوست می دارى منظور اين است كه به وسيلۀ اين دو نوع صبر كمك بجوئيد: «وَ الصَّلاةِ...»؛ به وسيلۀ نماز نيز كه متضمّن يادآورى از خدا و خشوع در برابر او و تلاوت قرآن كه بر وعده ثواب و عذاب و هدايت مشتمل است كمك بجوئيد البتّه نماز كه داراى اين اوصاف است انسان را بحسنات مى خواند و از سيّئات باز می دارد.

مفسّرين در اين كه از «صبر و نماز» براى انجام چه عملى بايد كمك گرفت و استعانت جست، اختلاف نظر دارند؛ بعضى گفته اند منظور اين است كه از اين دو چيز براى انجام همۀ طاعات كمك بگيرند مثل اين كه فرموده است از راه انجام اين دو عبادت براى انجام ساير عبادات و طاعات استعانت بجوئيد.

برخى می گويند مراد اين است كه از اين دو چيز براى جهاد در راه خداوند استعانت بجوئيد.

«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ...»؛ در معناى آن دو وجه است:

1. خداوند از لحاظ كمك و نصرت با صابرين است همان طور كه مى گوييم «چون سلطان با تو است» با هر كه برخورد كنى مهم نيست يعنى سلطان تو را كمك خواهد كرد.

2. معناى خداوند با صابرين است اين است كه خداوند به آن ها توفيق می دهد و آنان را تجهيز و تسديد می كند و در نتيجه انجام عبادات و ترك افعال ناپسند براى آنان آسان می گردد نظر آن اين جمله است:

ص: 27

«وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً...»؛(1) يعنى خداوند بر هدايت كسانى كه هدايت الهى را پذيرفته اند، می افزايد. كلمۀ «مع» در اين جا جائز نيست به معناى «اجتماع در يك مكان» باشد؛ زيرا اجتماع در مكان از اوصاف اجسام است به طور كلى منزّه است.

ضمناً اين آيه دلالت دارد بر اين كه تشريع نماز لطفى است از جانب خداوند ببندگان خود كه به آن وسيله بر انجام ساير عبادات توفيق حاصل كنند چنان كه فرمود: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ»؛(2)

يعنى نماز از فعل قبيح و ناپسند انسان را بازمی دارد.

«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»؛(3)

«به آن كسانى كه در راه خدا كشته می شوند، «مرده» نگوئيد؛ بلكه آنان زنده هستند، ولى شما متوجّه نيستيد.»

شرح لغات

سبيل: راه و به جهاد، به اين مناسبت سبيل اللَّه گفته می شود كه آن راهى است به سوى ثواب خداوند.

حياة: در انسان و بسيارى از موجودات منشأ علم و قدرت و اراده است و موت خلاف آن است.

ص: 28


1- . مریم / 76.
2- . عنکبوت / 45.
3- . بقره / 154.

شعور: ادراكى است كه از راه مشاعر صورت مى گيرد و، لذا خداوند به «شاعر» متصف نمی گردد.

بعضى گفته اند شعور به آن قبيل ادراك گفته می شود كه از راه حسّ صورت بگيرد و لطيف هم باشد و آن از «شعر» به معناى موى مأخوذ است و «شاعر» را به اين مناسبت شاعر می گويند كه دركهاى لطيف و دقيقى در تنظيم الفاظ و معانى دارد.

تفسير

پس از اين كه خداوند به صبر و نماز به منظور كمك گرفتن از آن ها و افزودن نيرو به وسيلۀ آن ها در راه جهاد به وسيلۀ آن ها در راه جهاد امر نمود، فرمود:

«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ...»؛ به كسانى كه در راه خدا در جهاد كشته می شوند، هرگز «اموات» نگوئيد.

«بَلْ أَحْياءٌ...»؛ در معناى اين عبارت چند قول است:

1. ابن عباس و قتاده و مجاهد و حسن و عمر و بن عبيد و واصل بن عطا می گويند: مراد اين است كه آنان نمرده اند و در حقيقت تا روز قيامت زنده می باشند. جبائى و رمّانى و جميع مفسرين همين قول را اختيار كرده اند و صحيح هم همين است.

2. مشركين مى گفتند اصحاب محمّد بدون جهت خود را در جنگ ها بكشتن می دهند و آنان به كشته شدن از بين می روند و نابود مى شوند خداوند در جواب آن ها اعلام كرد كه گفتار مشركين ابداً درست نيست و مقتولين در جهاد در

ص: 29

روز قيامت مجدّداً زنده می شوند و به پاداش خود مى رسند. اين قول را غير از بلخى هيچ كس نگفته است.

3. اصمّ می گويد مراد اين است كه كشته شدگان راه خدا چون داراى هدايت و ايمان و دين صحيح هستند نمرده اند و زنده هستند به دليل گفتار خداوند: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ»؛(1) يعنى آيا كسى كه مرده بود و او را زنده نموديم كه منظور از مرگ و زندگى ضلالت و هدايت است».

4. مقصود اين است كه چون از آن ها نام نيك در روزگار باقى مانده است زنده می باشند، چنان كه حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود:

«هلك خزّان الأموال و العلماء باقون ما بقى الدّهر اعيانهم مفقودة و آثارهم في القلوب موجودة؛ آنان كه مالك گنج هايى از اموال بودند هلاك گرديدند، ولى علماء تا روزگار باقيست زنده هستند هر چند بدن هاى آن ها از نظر پنهان، امّا آثار آن ها در دل ها موجود است.»

در ميان اين اقوال تنها قول اوّل مورد اعتماد است؛ زيرا اجماع مفسرين بر طبق همان قول است به علاوه خطاب در آيه مخصوص مؤمنين است و آن ها مسلماً می دانستند كه شهداء راه خدا هدايت يافته و بر حق می باشند و نيز می دانستند كه روز قيامت آن ها زنده می شوند و به پاداش خود می رسند، لذا صحيح نيست نسبت به اين معانى كه در قول دوم و سوّم مذكور است به مؤمنين گفته شود: «وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ».

و ديگر اين كه اگر مراد قول دوّم و سوم بود فائده اى براى تخصيص اين معنا

ص: 30


1- . انعام / 122.

به شهدا نبود؛ زيرا غير شهدا هم روز قيامت زنده می شوند و از غير شهدا نيز افراد بسيارى هدايت يافته و داراى حيات به معناى دين صحيح و هدايت الهى می باشند.

و نيز چون مؤمنين كه در آيه مورد خطاب واقع شده اند می دانستند هر كه در راه خدا بميرد به نام نيك و افتخار جاويد نائل گشته است، لذا صحيح نيست به آن ها گفته شود: «وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ...».

روى اين جهات، تنها قول اول صحيح است و علّت اين كه حيات بعد از مرگ در اين آيه به شهدا تخصيص داده شده است با اين كه در واقع اين موضوع اختصاص به آن ها ندارد اين است كه بشارتى به بازماندگان آنان و ساير مؤمنين- با توجّه به وصفى كه براى آن ها در آيه واقع در سورۀ ديگر ذكر گرديده است كه «يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛(1)- داده شود.

روح در عالم برزخ در قالب مثالى

اگر كسى بگويد ما مى بينيم كه اجساد شهدا روى زمين افتاده و در آن آثارى از حيات ابداً ديده نمی شود به اين وصف چگونه گفته شده است كه شهدا، پس از مرگ زنده هستند؟

جواب اين سؤال اين است كه طبق مذهب علماء اماميّه خداوند براى ارواح

ص: 31


1- . «كسانى كه در راه خدا بشهادت رسيدند زنده هستند و روزى خود را از پروردگار متعال دريافت می دارند و به آن چه خداوند به آن ها از فضل خود عنايت كرده است شادمان و مسرور می باشند.» (آل عمران / 169 و 170)

آن ها، پس از مرگ «قالب هايى» مانند قالب دنيوى قرار می دهد كه با آن در «عالم برزخ متنعّم هستند هر چند بدن دنيوى آن ها در زير خاك مدفون شده باشد».

بنا بر اين قول ثواب و عذاب در آن عالم به «انسان» می رسد؛ زيرا انسانيت «انسان» وابسته به روح است نه به جثّه اى كه در زير خاك مدفون است.

مؤيّد اين قول روايتى است كه شيخ بزرگوار ابو جعفر طوسى(ره) در كتاب تهذيب به سند خود از على بن مهزيار از قاسم بن محمّد از حسين بن احمد از نويس بن ظبيان نقل كرده است كه او می گويد من در حضور حضرت صادق(علیه السلام) نشسته بودم آن حضرت رو به من كرد و فرمود: مردم درباره ارواح مؤمنين چه می گويند؟ عرض كردم مى گويند خداوند آن ها را در پيكر پرندگان سبز رنگ در قنديل هايى در زير عرش قرار می دهد. حضرتش فرمود سبحان اللَّه!!! اين چه قولى است. مؤمن در نزد خدا عزيزتر از آن ست كه او را در پيكر پرنده اى قرار بدهد! اى نويس! هنگامى كه خداوند مؤمن را قبض روح می كند روح او را در قالبى مانند همان قالب كه در دنيا داشت جا می دهد ارواح مؤمنين در قالب هاى برزخى خود متنعّم هستند می خورند و مى آشامند و موقعى كه يكى از مؤمنين از دنيا رفت و به جمع آن ها ملحق گرديد، آن ها او را با همان قيافه كه در دنيا داشت می شناسند و نيز على بن مهزيار از ابن ابى عمير از حماد از ابو بصير نقل می كند كه از حضرت صادق(علیه السلام) درباره ارواح مؤمنين، پس از مرگ سؤال نمودم حضرتش فرمود: با همان قيافه ها كه در دنيا داشتند در بهشت به سر می برند به طورى كه اگر او را به بينيد مى گوييد اين همان شخص است.

ص: 32

زندگى، پس از مرگ به صورت ديگر

آن چه در فوق گفته شد بنا بر مذهب كسانى است كه براى روح، پس از مرگ استقلال و تجرّد قائلند و امّا آن عدّه از دانشمندانى كه به روح مجرّد قائل نيستند و انسانيّت انسان را منحصر در همين بدن محسوس می دانند و روح را چيزى جز نفسى كه در مجراى تنفّس جارى است نمی دانند، بگويند: حيات انسان تنها به اين نيست كه اين بدن با تمام اجزاء خود موجود باشد؛ بلكه اجزاء لطيفى كه وسيله تحقق حيات است در حين مرگ از انسان جدا می شود و در عالم برزخ نعمت هاى الهى به آن اجزاء كه زنده است می رسد».بعضى ديگر گفته اند ممكن است در عين حال كه جثّه انسان روى زمين افتاده يا زير خاك مدفون گرديده است او نمرده باشد و لذّات را درك مى كند، چنان كه شخصى كه در خواب است، لذّات را درك مى كند با اين كه با بدن خود چيزى را حسّ نمی كند اين شخص كه در عين حال به وسيلۀ بدن خود چيزى را درك نمى كند به واسطۀ رؤياهايى كه مى بيند اين مسرّت و لذّات را درك می نمايد، حتى دوست می دارد كه خوابش طولانى تر شود تا از لذّات بيش ترى بهره مند گردد. در حديث نيز وارد گرديده است كه به قبر مؤمن وسعت داده می شود و به او گفته می شود: نم نومة العروس؛ يعنى مانند عروس بخواب راحت و لذّت بخش مشغول باش».

«وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ...»؛ يعنى شما نمی دانيد كه كشته شدگان راه خدا زنده می باشند.

ضمناً اين آيه بر صحّت مذهب ما درباره سؤال قبر و اين كه مؤمنين به ثواب

ص: 33

و گناه كاران بعقاب، پس از مرگ نائل می گردند، دلالت كامل دارد و اخبار نيز به طور روشن بر اين مطلب دلالت دارند و علّت اين كه بلخى آيه را بر زندگى روز قيامت حمل كرده است اين است كه او عذاب قبر را منكر است.

«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَی ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ»؛(1)

«البته شما را به مقدارى از ترس و گرسنگى و نقصان اموال و نفوس و ميوه ها آزمايش مى كنيم و به كسانى كه در برابر اين امور صبر می كنند بشارت بده.»

شرح لغات

لنبلونّكم: آزمايش مى كنيم.

خوف: ترس.

جوع: گرسنگى.

ثمره: ميوه.

تفسير

پس از اين كه خداوند عباداتى را كه بندگان خود را بانجام آن ها مكلّف ساخته است بيان كرد، به بيان مشقّت ها و مشكلاتى كه به وسيلۀ آن ها آنان را آزمايش مى كند پرداخت و فرمود:

«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ...»؛ البته شما را امتحان مى كنيم. مراد اين است كه نحوه عمل كسى را كه آزمايش می كند نسبت به شما انجام می دهيم تا آن چه ما واقعاً می دانستيم محقّق و ظاهر گردد.

ص: 34


1- . بقره / 155.

عطا و ربيع می گويند: اين خطاب مخصوص اصحاب پيغمبر است، ولى اگر بگوئيم كه خطاب به همۀ مردم متوجه است نيز صحيح است.

«بِشَی ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ...»؛ مقصود اين است كه به مقدارى از ترس نه ترس هميشگى و هم چنين به مقدارى از گرسنگى و مقدارى از نقصان اموال و مقدارى از نفوس و اين نكته را از اين نظر پروردگار متعال تذكر داد كه افراد، خود را براى تحمّل مشكلات و مشقّت هايى كه در راه كمك به پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) پيش می آمد آماده كنند و ترس به اين علت پيش می آمد كه دشمنانى از مشركين همواره قصد اذيّت آنان را داشتند و علّت گرسنگى اين بود كه در نتيجه اشتغال به جهاد در راه خدا به معاش و اقتصاد آن ها لطمه بزرگى وارد می آمد به علاوه لازم بود براى تأمين بودجه جهاد از مال خود انفاق كنند.

بعضى گفته اند: «علت گرسنگى قحطى و كميابى موادّ غذايى بود كه در ميان آنان پديد آمد».

و علت نقصان اموال اين بود كه به واسطۀ اشغال به جنگ هاى مداوم فرصت آباد كردن زمين ها را نداشتند و جهت نقصان نفوس كشته شدن در جنگ ها به همراه پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) بود.

بعضى گفته اند «علّت نقصان اموال هلاكت چهارپايان آن ها بود».

«وَ الثَّمَراتِ...»؛ بعضى گفته اند «مراد از آن: از بين رفتن ميوه هاى درختان و كمبود زراعت و گياهان است». برخى می گويند: «منظور از آن فرزندان است؛ زيرا فرزند ميوه دل انسان است».

و علّت نقصان ميوه ها اين بود كه به واسطۀ اشتغال به جهاد، از تعمير

ص: 35

باغ هاى خود و معاشرت با زنان باز می ماندند و در نتيجه به ميوه هاى آن ها لطمه وارد می آمد و كم تر از آن ها فرزند متولّد مى گرديد.

البتّه اين آزمايش ها. به مقتضاى حكمت و لطف و مصلحت پروردگار صورت می گيرد و او پاداش هاى سنگينى كه موجب خشنودى آنان می شود عنايت مى كند.در وجه مصلحت و لطف اين آزمايش ها دو قول است:

1. كسانى كه بعد از آن ها به وجود می آيند هنگامى كه با اين نوع پيش آمدها و مشكلات برخورد می كنند بدانند كه اين ها دليل پستى مقام انسان نيست؛ زيرا اين امور براى اصحاب پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) كه از لحاظ مقام و منزلت از آن ها بالاتر بوده اند نيز پيش آمده است.

2. هنگامى كه كفّار به بينند، مؤمنين در راه يارى پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در عين حال كه با اين نوع مشكلات و مشقّت ها هميشه مواجه هستند، از يارى او صرف نظر نمی كنند؛ بلكه هم چنان با بصيرت كامل به پشتيبانى و يارى خود ادامه می دهند، از اين جريان پى می برند كه آنان يقين و معرفت كامل به صحت و حقانيّت دين اسلام پيدا كرده اند و همين موضوع موجب می گردد كه كفّار بدين اسلام توجّه كنند و بالأخره در رديف مسلمانان درآيند.

«وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ...»؛ صابران را به پاداش هاى سنگين و عواقب نيكو كه در نتيجه تحمّل اين مشكلات و مشقّات خداوند به آن ها عنايت خواهد فرمود بشارت بده.

«الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ

ص: 36

مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»؛(1)

«آنان كه چون مصيبتى به آن ها فرا رسد می گويند ما بفرمان خدا پديد آمده و مملوك او هستيم و به سوى او رجوع خواهيم كرد. در رودها و الطاف و رحمت خاص الهى مخصوص آن ها است و آنان در حقيقت هدايت يافته گانند.»

شرح لغات

مصيبت: مشقّتى كه در روح انسان اثر مى كند.

رجوع: بازگشت.

اهتداء: رسيدن بحق.

تفسير

خداوند صابران را توصيف نموده می فرمايد:

«الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ...»؛ آنان كسانى هستند كه هنگامى كه مصيبتى به خود آن ها يا مال شان وارد گرديد خود را آماده كرده آن را به خاطر اجر و پاداش الهى تحمّل مى كنند.

«قالُوا إِنَّا لِلَّهِ...»؛ مفاد اين جمله اقرار ببندگى خداوند است يعنى ما بندگان خدا هستيم.

«وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ...»؛ مفاد اين جمله اقرار ببعث روز قيامت است؛ يعنى بازگشت ما به سوى حكم پروردگار است، لذا حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «انَّ قولنا إِنَّا لِلَّهِ اقرارا على انفسنا بالملك وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اقرارا على انفسنا بالهلك؛ اين كه

ص: 37


1- . بقره / 156 و 157.

مى گوييم إِنَّا لِلَّهِ اين، اقرار و اعتراف است از طرف ما به اين كه ما مملوك خدا می باشيم و إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اعتراف به مردن است».

و علّت اين كه كلمه «استرجاع» يعنى «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» تسليت و تغريت در مقام مصيبت محسوب می شود اين است كه دلالت دارد به اين كه مصيبتى كه رخ داده است اگر از روى عدالت است خداوند آن را جبران خواهد كرد و اگر از روى ظلم است خداوند از آن كه اين مصيبت را وارد كرده است انتقام خواهد كشيد تقدير كلام اين است كه ما مملوك خدا بوده در برابر فرمان او تسليم و به تدبير وى راضى انتقام می باشيم و به سوى او بازگشت می كنيم؛ يعنى سرانجام به نقطه اى كه او منحصراً با كمال عدالت حكم خواهد كرد برمی گرديم و در حديث وارد شده است: «كسى كه هنگام مصيبت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بگويد خداوند مصيبت او را جبران مى كند و عاقبت وى را نيكو می گرداند و بر آن مصيبت، عوض شايسته اى كه موجب خشنودى انسان گردد قرار می دهد».

حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) فرمودند:

«كسى كه به مصيبتى گرفتار گرديده است هر موقع كه متذكّر آن شود- و لو بعد از مدّت بسيار طولانى- و استرجاع كند خداوند مانند پاداش روز مصيبت را باد عنايت می فرمايد.»

حضرت صادق(علیه السلام) از پدران بزرگوار خود از رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرده است كسى كه داراى چهار چيز باشد خداوند او را از اهل بهشت می نويسد:

1. خود را در پناه «لا اله الّا اللَّه» قرار دهد؛

2. هنگامى كه نعمتى به او رسيد «الحمد للَّه» بگويد؛

ص: 38

3. موقعى كه گناهى از وى صادر گرديد «استغفر اللَّه» بگويد؛

4. هنگامى كه مصيبتى به او رسيد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بگويد.

«أُولئِكَ...»؛ اشاره است به صابرانى كه مورد توصيف قرار گرفت.

«عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ...»؛ درودهاى فراوان از پروردگارشان مخصوص آنان است اين جمله داراى معناى دعا است براى اين كه منظور درود هميشگى است چنان كه دعا چون تكرار می شود مستلزم دوام و هميشگى است.

ابن عباس می گويد: صلوات به معناى بركات است و بعضى آن را به معناى مغفرت گرفته اند.

«وَ رَحْمَةٌ...»؛ يعنى نعمت دنيا و آخرت؛ زيرا رحمت به معناى نعمت بر محتاج است و هر فردى به نعمت خدا در دنيا و آخرت محتاج می باشد.

«وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ...»؛ آنان، در اين كه در برابر مقدّرات الهى تسليم هستند و در برابر مصيبت ها «استرجاع» می گويند راه حق و صواب را، يافته اند و بعضى گفته اند مراد اين است كه آنان به راه بهشت و ثواب نائل گرديده اند.

عمر بن خطّاب هنگامى كه اين آيه را می خواند مى گفت: «خداوند به مقتضاى عدالت خود در مقابل مصيبت، صلوات و رحمت عنايت كرده به علاوه صابران را برسيدن به حق و صواب توصيف نيز فرموده است.»

«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ»؛(1) «صفا و مروه محل انجام عبادات خداست، پس كسى كه حج خانه كعبه يا عمره به جا بياورد مانعى نيست كه سعى بين

ص: 39


1- . بقره / 158.

صفا و مروه نيز به جا بيارد و هر كس اعمال خير انجام بدهد خداوند پاداش او را عنايت خواهد كرد كه او به همه امور خلق آگاه است.»

شرح لغات

صفا: سنگ صاف، سنگ خالص. مروه: سنگ نرم بعضى آن را به معناى سنگ ريز گرفته اند. اكنون صفا و مروه نام دو كوه معروف مكّه است و الف و لام در آن ها براى تعريف است.

شعائر: جميع شعيرة به معناى محلّى است كه براى عبادت معين گرديده است. به معناى علامت عبادت نيز گفته اند.

حج: در لغت قصدى كه به طور مكرّر صورت می گيرد و در شرع عبارت است از قصد خانه كعبه به منظور انجام عبادات مخصوصى از قبيل احرام و طواف سعى ميان صفا و مروه و وقوف... .

عمره: زيارت.

جناح: از حق ميل كردن.

طواف: بر گرد چيزى گرديدن.

تطوّع: تبرّع بانجام نافله.

شاكر: سپاس گزار نعمت و اين كلمه بر خداوند به طور «مجاز» اطلاق می شود؛ زيرا او بر همه نعمت عنايت می كند و كسى به او نعمتى نمی دهد.(1)

«وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعينَ»؛(2) «از صبر و نماز

ص: 40


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 2، ص: 121.
2- . بقره / 45.

يارى جوييد؛ (و با استقامت و مهار هوس هاى درونى و توجه به پروردگار، نيرو بگيريد؛) و اين كار، جز براى خاشعان، گران است.»

بیان صاحب تفسیر شریف «مجمع البیان»

كسانى كه اين خطاب را متوجه يهود می دانند می گويند عشق به مقام نمی گذاشت كه علماء يهود اسلام آورند؛ زيرا می ترسيدند با قبول اسلام و پيروى از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) رياست و آقايى را از دست دهند خداوند آنان راامر می كند كه براى وفاء به عهدى كه در كتاب تورات با شما بستم درباره اطاعت و پيروى از من و ترك گناهان و معاصى و تسليم در مقابل فرمان و قبول فرستاده ام محمّد(صلی الله علیه وآله ) فرمود: در همه اين امور از صبر و نماز كمك بگيريد يعنى صبر بر زندگى مختصرى كه ناچاريد براى تأمين آن از مردم پول بگيريد.

از ائمه(علیهم السلام) نقل شده است كه مراد از صبر «روزه» است و كمك گرفتن به روزه از اين نظر است كه روزه طمع و هواى نفس را از بين می برد همان طور كه ائمه فرموده اند روزه نابود كردن شهوت (1) است.

و چون در نماز عباراتى خوانده می شود كه انسان را متوجه جهان معنوى كرده

و از خودخواهى و دنيا پرستى بازمی دارد همان طور كه قرآن می فرمايد: «نماز انسان را از زشتى ها بازمی دارد»(2) و از طرفى با تواضع در نماز عشق برياست كنار می رود؛ بنا بر اين كمك خوبى در راه وفاى به عهد الهى است، لذا اگر درباره مطلبى رسول اكرم را حزن و اندوه فرا می گرفت از نماز و روزه كمك مى طلبيد و با نماز خواندن

ص: 41


1- . الصوم وجناء.
2- . «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ».

و روزه گرفتن آن اندوه را از خود دور مى نمود. اما آن دست هاى كه مسلمانان را طرف خطاب اين آيات می دانند می گويند: منظور آيات اين است كه براى رسيدن به آن چه پيروان رسول اكرم را وعده داده ايم و نيز بر سختى ها و مشكلات عمل به احكام و وظيفه از صبر بر طاعت ها و بازدارى نفس از گناهان و نيز از نماز كمك بگيريد؛ زيرا نمازگزار با توجه به معانى آياتى كه در نماز می خواند قهراً از مواعظش پندگرفته و به امر و فرمانش تن می دهد و از گناهان خود را باز می دارد.

وجه ديگر: اين كه در ميان كارهاى قلبى از صبر بالاتر و در ميان كارهاى بدنى از نماز مهم تر نيست.

از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه اندوهى از كارهاى دنيا شما را فرا گرفت چه می شود كه وضو گرفته به مسجد رويد و در آن جا دو ركعت نماز بخوانيد و از خدا رفع آن اندوه را بخواهيد مگر نشنيده ايد كه خدا مى فرمايد:

«وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إنَّها لَكَبِيرَةٌ»؛ بيش تر مفسران بر آنند كه ضمير «ها» به نماز بر می گردد و با اين كه دو چيز «صبر و صلاة» قبلاً در آيه گفته شده بازگرداندن ضمير «ها» را به خصوص «صلاة» با اين دو وجه درست كرده اند:

1. به اعتبار عظمت و اهميت نماز و واجب بودنش بر همه و ايجاد حالت قرب به خدا؛

2. اگر چه در ظاهر فقط به نماز بازگشته، ولى در واقع منظور هر دو آن ها است؛ مانند آيات كريمه:

«وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛(1) «كسانى كه طلا و نقره را گنج می كنند و آن را در راه خدا خرج نمی كنند.»

ص: 42


1- . توبه / 34.

«وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها»؛(1) «اينان وقتى تجارت يا لهوى ديدند به سويش شتافتند.»

«وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ»؛(2) «بهتر بود كه خدا و رسولش را راضى كنند.»

كه در همۀ اين آيات ضمير به كلمۀ دوم برگشته اما منظور هر دو چيزى كه قبلاً ذكر شده است مى باشد.

ولى عده اى ديگر معتقدند كه ضمير «ها» به استعانت (كمك گرفتن) بر مى گردد كه از امر به آن، فهميده می شود.

قول سومى در اين جا وجود دارد كه ضمير «ها» را به كلمه اى محذوف بر مى گردانند و آن «اجابت پيامبر»؛ «به قول اصم) و يا «مؤاخذه نفس به صبر و نماز» يا «انجام آن چه گذشت» يا «صبر از گناه ها» يا «صبر از اين لغزش»؛ «به قول ابى مسلم)، ولى با توجه به اين كه قبلاً ذكرى از اين كلمات نشده تا قرينه اى بر حذف آن ها بوده و ضمير بدان ها برگردد، نادرستى و ضعف اين اقوال معلوم می شود.

«لكبيرة»؛ مفسّران چون حسن و غيره كلمه «كبيرة»؛ «بزرگ) را به معناى سنگين گرفته اند از باب ملازمه بين بزرگى، و سنگين و زنى، و سپس بهرچه بر نفس، سخت و گران است اين كلمه گفته شده و می شود.

«إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ»؛ جز بر خاشعان يعنى كسانى كه در برابر پروردگار خاضع و متواضعند؛ زيرا آنان خود را بدان ها عادت داده اند و بر ايشان زوال نعمت و ثروت، گران نيست.

ص: 43


1- . جمعه / 11.
2- .[5] توبه / 62.

مجاهد می گويد مقصود از «خاشعين» مؤمنانند و همان طور كه مريض دواهاى تلخ را می خورد به اميد نتيجه و بهبودى، مؤمنان نيز كه نتيجه عبادات خود را می دانند در انجام وظيفه اگر مشكلى باشد تحمل كرده و حتى احساس سنگينى و گرانى هم نمی كنند.

ولى حسن معتقد است كه مقصود از خاشعين، خائفان و انديشمندان از خدا است.(1)

«قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ»؛(2) «موسى به قوم خود گفت: از خدا يارى جوييد، و استقامت پيشه كنيد، كه زمين از آن خداست، و آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد، واگذار مى كند؛ و سرانجام (نيك) براى پرهيزكاران است!»

بیان صاحب تفسیر شریف «المیزان»

تحريك و تشويق موسى(علیه السلام) بنى اسرائيل را به قيام عليه فرعون و استعانت از خدا و صبر در برابر شدائد مبارزه:

«قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا...»؛ موسى(علیه السلام) در اين جمله بنى اسرائيل را بر قيام و شورش عليه فرعون بر مى انگيزد و آنان را به استمداد و استعانت از خداى تعالى در رسيدن به هدف كه همان رهايى از اسارت و بندگى فرعون است توصيه مى نمايد، و آنان را به صبر در برابر شدايدى كه فرعون خط نشان آن را مى كشد سفارش مى كند. آرى، صبر در برابر شدايد راهنماى به سوى خير و

ص: 44


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 1، ص: 158.
2- . اعراف / 128.

پيشتاز فرج و نجات است. موسى(علیه السلام) در آخر كلام خود با جملۀ «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ» گفتار خود را تعليل مى كند.

و حاصل اين تعليل اين است كه: اگر من اين نويد را مى دهم براى اين است كه فرعون مالك زمين نيست تا آن را به هر كس بخواهد بدهد و از هر كس بخواهد بگيرد؛ بلكه زمين ملك خداى سبحان است، او است كه به هر كس بخواهد ملك و سلطنت در زمين را مى دهد، و سنت او هم بر اين جريان دارد كه حسن عاقبت را به كسانى از بندگان خود اختصاص دهد كه از او بترسند، و از او حساب ببرند، بنا بر اين شما اى بنى اسرائيل! اگر تقوا پيشه كنيد، يعنى از خداى تعالى استعانت جسته و در راه او در شدايد صبر كنيد خداوند اين سرزمين را كه امروز در دست فرعونيان است به دست شما خواهد سپرد.

موسى(علیه السلام) به منظور فهماندن همين معنا دنباله كلام خود «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» اضافه كرد كه: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»، و لفظ «عاقبة» در لغت به معناى دنباله هر چيز است، هم چنان كه لفظ «البادئة» به معناى آن چيزى است كه هر عمل و يا هر چيزى به آن ابتداء و شروع مى شود.

و اگر به طور مطلق فرمود: «عاقبت از آن پرهيزكاران است» براى اين بود كه سنت الهى بر اين جريان دارد. آرى، خداى تعالى نظام عالم را طورى قرار داده كه هر نوعى از انواع موجودات به منتهاى سيرى كه خداوند برايش معلوم كرده برسد، و سعادت مقدر خود را نائل گردد، حال انسان هم كه يكى از انواع موجودات است حال همان ها است، او نيز اگر در راهى قدم بگذارد كه خداوند و فطرت برايش ترسيم كرده و از انحراف از راه خدا يعنى از كفر به خدا و به آيات خدا و فساد انگيختن در

ص: 45

زمين بپرهيزد خداوند به سوى عاقبت نيك هدايتش نموده و به زندگى پاك زنده اش داشته و به سوى هر خيرى كه بخواهد ارشادش مى كند.(1)

امام علی(علیه السلام) در بیان ارکان ایمان به خدا، صبر را به عنوان اولین رکن ایمان معرفی می فرمایند:

«حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ وَ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) الْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ وَ الصَّبْرُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الشَّوْقِ وَ الْإِشْفَاقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ رَجَعَ عَنِ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا تَهَاوَنَ بِالْمُصِيبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ الْيَقِينُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَ تَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِينَ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَأَوَّلَ الْحِكْمَةَ وَ مَنْ تَأَوَّلَ الْحِكْمَةَ عَرَفَ الْعِبْرَةَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا عَاشَ فِي الْأَوَّلِينَ وَ الْعَدْلُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى غَائِصِ الْفَهْمِ وَ غَمْرَةِ الْعِلْمِ وَ زَهْرَةِ الْحِكْمَةِ وَ رَوْضَةِ الْحِلْمِ فَمَنْ فَهِمَ فَسَّرَ جُمَلَ الْعِلْمِ وَ مَنْ عَلِمَ شَرَحَ غَرَائِبَ الْحِكَمِ وَ مَنْ كَانَ حَلِيماًلَمْ يُفْرِطْ فِي أَمْرٍ يَلْبِسُهُ فِي النَّاسِ وَ الْجِهَادُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍعَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الصِّدْقِ فِي الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِينَ فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظَهْرَ الْمُؤْمِنِ وَ مَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ أَرْغَمَ أَنْفَ الْمُنَافِقِ وَ مَنْ صَدَقَ فِي الْمَوَاطِنِ قَضَى الَّذِي عَلَيْهِ وَ مَنْ شَنَأَ الْفَاسِقِينَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ فَذَلِكَ الْإِيمَانُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ

ص: 46


1- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 8، ص: 288.

دَعَائِمَ عَلَى الْفِسْقِ وَ الْعُتُوِّ وَ الشَّكِّ وَ الشُّبْهَةِ وَ الْفِسْقُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْجَفَاءِ وَ الْعَمَى وَ الْغَفْلَةِ وَ الْعُتُوِّ فَمَنْ جَفَا حَقَّرَ الْحَقَّ وَ مَقَتَ الْفُقَهَاءَ وَ أَصَرَّ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ وَ مَنْ عَمِيَ نَسِيَ الذِّكْرَ وَ اتَّبَعَ الظَّنَّ وَ أَلَحَّ عَلَيْهِ الشَّيْطَانُ وَ مَنْ غَفَلَ غَرَّتْهُ الْأَمَانِيُّ وَ أَخَذَتْهُ الْحَسْرَةُ إِذَا انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ بَدَا لَهُ مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُنْ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ عَتَا عَنْ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى اللَّهُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَذَلَّهُ بِسُلْطَانِهِ وَ صَغَّرَهُ بِجَلَالِهِ كَمَا فَرَّطَ فِي جَنْبِهِ وَ عَتَا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ الْكَرِيمِ وَ الْعُتُوِّعَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ وَ لَمْ يَزْدَدْ إِلَّا غَرْقاً فِي الْغَمَرَاتِ فَلَمْ تُحْتَبَسْ عَنْهُ فِتْنَةٌ إِلَّا غَشِيَتْهُ أُخْرَى وَ انْخَرَقَ دِينُهُ فَهُوَ يَهِيمُ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ وَ مَنْ نَازَعَ وَ خَاصَمَ قَطَعَ بَيْنَهُمْ الْفَشَلُ وَ ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّيِّئَةُ وَ مَنْ سَاءَتْ عَلَيْهِ الْحَسَنَةُ اعْوَرَّتْ عَلَيْهِ طُرُقُهُ وَ اعْتَرَضَ عَلَيْهِ أَمْرُهُ وَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ وَ حَرِيٌّ أَنْ تَرْجِعَ مِنْ دِينِهِ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْهَوْلِ وَ الرَّيْبِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكَ يَتَمَارَى الْمُتَمَارُونَ فَمَنْ هَالَهُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِي الرَّيْبِ سَبَقَهُ الْأَوَّلُونَ وَ أَدْرَكَهُ الْآخِرُونَ وَ قَطَعَتْهُ سَنَابِكُ الشَّيَاطِينِ وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَكَةِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ هَلَكَ فِيمَا بَيْنَهُمَا وَ مَنْ نَجَا فَبِالْيَقِينِ وَ الشُّبْهَةُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْإِعْجَابِ بِالزِّينَةِ وَ تَسْوِيلِ النَّفْسِ وَ تَأَوُّلِ الْفُرَجِ وَ تَلَبُّسِ الْحَقِّ بِالْبَاطِلِ وَ ذَلِكَ بِأَنَّ الزِّينَةَ تُزِيلُ عَلَى الْبَيِّنَةِ وَ أَنَّ تَسْوِيلَ النَّفْسِ يُقْحِمُ عَلَى الشَّهْوَةِ وَ أَنَّ الْفُرَجَ يُمِيلُ مَيْلًا عَظِيماً وَ أَنَّ التَّلَبُّسَ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ فَذَلِكَ الْكُفْرُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ وَ النِّفَاقُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الْهَوَى وَ الْهُوَيْنَا وَ الْحَفِيظَةِ وَ الطَّمَعِ وَ الْهَوَى عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْبَغْيِ وَ الْعُدْوَانِ وَ الشَّهْوَةِ وَ الطُّغْيَانِ فَمَنْ بَغَى كَثُرَتْ غَوَائِلُهُ وَ عِلَّاتُهُ وَ مَنِ اعْتَدَى لَمْ تُؤْمَنْ بَوَائِقُهُ وَ لَمْ يَسْلَمْ قَلْبُهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْزِلْ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوَاتِ

ص: 47

خَاضَ فِي الْخَبِيثَاتِ وَ مَنْ طَغَى ضَلَّ عَلَى غَيْرِ يَقِينٍ وَ لَا حُجَّةَ لَهُ وَ شُعَبُ الْهُوَيْنَا الْهَيْبَةُ وَ الْغِرَّةُ وَ الْمُمَاطَلَةُ وَ الْأَمَلُ وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الْهَيْبَةَ تَرُدُّ عَلَى دِينِ الْحَقِ وَ تُفَرِّطُ الْمُمَاطَلَةَ فِي الْعَمَلِ حَتَّى يَقْدَمَ الْأَجَلُ وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ عَلِمَ الْإِنْسَانُ حَسْبَ مَا هُوَ فِيهِ وَ لَوْ عَلِمَ حَسْبَ مَا هُوَ فِيهِ مَاتَ مِنَ الْهَوْلِ وَ الْوَجَلِ وَ شُعَبُ الْحَفِيظَةِ الْكِبْرُ وَ الْفَخْرُ وَ الْحَمِيَّةُ وَ الْعَصَبِيَّةُ فَمَنِ اسْتَكْبَرَ أَدْبَرَ وَ مَنْ فَخَرَ فَجَرَ وَ مَنْ حَمِيَ أَضَرَّ وَ مَنْ أَخَذَتْهُ الْعَصَبِيَّةُ جَارَ فَبِئْسَ الْأَمْرُ أَمْرٌ بَيْنَ الِاسْتِكْبَارِ وَ الْإِدْبَارِ وَ فُجُورٍ وَ جَوْرٍ وَ شُعَبُ الطَّمَعِ أَرْبَعٌ الْفَرَحُ وَ الْمَرَحُ وَ اللَّجَاجَةُ وَ التَّكَاثُرُ فَالْفَرَحُ مَكْرُوهٌ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمَرَحُ خُيَلَاءُ وَ اللَّجَاجَةُ بَلَاءٌ لِمَنِ اضْطَرَّتْهُ إِلَى حَبَائِلِ الْآثَامِ وَ التَّكَاثُرُ لَهْوٌ وَ شُغُلٌ وَ اسْتِبْدَالُ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ فَذَلِكَ النِّفَاقُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ.»

ترجمه حدیث

امام فرمودند: سازمان ايمان بر چهار ستون استوار است صبر، يقين، عدل و جهاد.

صبر چهار پایه دارد: شوق، ترس، زهد مراقبت هر كس مشتاق بهشت باشد دل به دست شهوت ندهد و هر كس از دوزخ بترسد از كارهاى حرام بپرهيزد هر كس در دنيا زهد ورزد مصيبت ها بر او آسان باشد كسى كه مراقب مرگست به كارهاى خير بشتابد.

يقين چهار پایه دارد: تيز هوشى، عاقبت سنجى با راى دوربين عبرت پذيرى از آثار عبرت خيز و مطالعه روش پيشينيان و مردمان گذشته، كسى كه تيزهوش باشد با نظر درست عاقبت كار خود را بسنجد و كسى كه دورانديش باشد آثار عبرت

ص: 48

خيز را بشناسد و كسى كه آن ها را بشناسد سنة را شناخته و كسى كه سنة را شناسد گويا با گذشتگان زندگى كرده و از حال آن ها پند گرفته.

عدالت چهار پایه دارد: فهم عميق، موج دانش شكوفه بينش و بستان حلم و بردبارى، كسى كه خوب فهميد مشكلات علم را شرح می كند، كسى كه داناست قضاوت هاى طرفه و دلپسند اظهار می دارد، كسى كه فرزانه و بيناست از كار خود كوتاهى نمی كند و پا از حد خود فراتر نمينهد و ميان مردم زندگانى قابل ستايشى دارد.

جهاد چهار پایه دارد: امر بمعروف، نهى از منكر، پايدارى در جبهه جنگ. دشمنى و بدگوئى فاسقان كسى كه امر به معروف كرد و مردم را به كارهاى نيك وادارد پشت مؤمن را قوى كرده كسى كه نهى از منكر كند و از كارهاى زشت جلوگيرى نمايد بينى منافق را به خاك مالد كسى كه در جبهه هاى جنگ پايدارى كند وظيفه خود را انجام داده، كسى كه فاسقان را بد دارد و براى خدا خشم ورزد، خدا براى اوخشم ورزد، اين ست ايمان و ستون هاى آن و پایه هاى آن.

كفر چهار ستون دارد: فسق، سركشى، شك و شبهه.

فسق چهار پایه دارد: جفاكارى، كورى، غفلت و آشوب گرى، كسى كه جفا پيشه است حق را كوچك شمارد و فقيهان را دشمن دارد بر گناه بزرگ اصرار ورزد كسى كه كور دل است ياد حق را فراموش كند پيرو گمان گردد و شيطان بر او چيره شود كسى كه غافل گردد آرزوهاى دراز او را بفريبد و چون پرده را برگيرند حسرت خورد و آن چه نمى پنداشت از خدا پديدش گردد، كسى كه از فرمان خدا سرپيچيد خدا خوارش كند و او را به نيروى خود زبون سازد و ببزرگى خود كوچك نمايد چنان چه در جانب دارى خدا كوتاهى كرد و از پروردگار كريم رو تافتک.

ص: 49

سركشى چهار پایه دارد: خرده گيرى. كشمكش، كج دلى. تفرقه جوئى. كسى كه خرده گيرى كند به حق باز نگردد. و غريق امواج فتنه گردد. فتنه اى از او باز نايستد جز اين كه فتنه ديگرى او را فراگيرد و راه ديانتش كج باشد، در كار در هم و برهم خود سرگردان شود. كسانى كه به كشمكش پرداختند و به دشمنى هم برخاستند رشته الفت آنان بريده شود و تلخى سرانجام نكبت بار خود را بچشند نيكى را بد دارند و بدى را خوش دارند. كسى كه نيكى را بد دارد. روش هاى چندى براو بچرخد و راه كار را بر او ببندد و در تنگنا افتد و سزاوار باشد كه از دينش برگردد و آئين نامؤمنان را پيروى كند.

شك چهار پایه دارد: مجادله و هراس. بد دلى و ترديد. سر فرود آوردن جلال طلبان. در كدام يك از نعمت هاى پروردگارت شك دارند. كسى كه از آن چه پيش روى اوست بهراسد بر دو پاشنه خود واژگون افتد. كسى كه از بددلى در راه حق ترديد كند پيشروان بر او پيش دستى كنند و كسانى كه از دنبال آيند او را دريابند و در زير سم اهريمنان خرد شود و كسى كه در برابر مهلكه هاى دنيا و آخرت سر فرود آورد و تسليم شد ميان اين دو به هلاكت رسيد و كسى كه نجات يافت به دامن يقين چسبيد.

شبهه چهار پایه دارد: خود پسنديدن خويش را فريب دادن، فرج و گشايش انديشيدن و باطل را لباس حق پوشيدن. براى آن كه خود آرائى راه حق را مى بندد و خود فريبى مرد را در آتش شهوت پرتاب می كند و انديشه كج صاحب خود را سرنگون كند حق پوشى تاريكی هاى عميقى است كه روى هم می غلطد اين ست كفر و ستون هاى آن و پره هاى آن.

ص: 50

نفاق بر چهار ستون استوار است: بر خواهش نفس. سست انكارى. كينه توزى. طمع كارى.

خواهش نفس چهار پایه دارد: ستم كارى. دست اندازى. شهوترانى. سركشى هر كس ستم كرد پرتگاه و گرفتارى او فراوان است. هر كس دست اندازى كرد از بدی هاى آن آسوده نيست و دلش آرام نيست هر كس خويش را از شهوت بر كنار نداشته در لجن فروشد هر كس سركشى كرد بى مدرك و دليل گمراه شد.

پایه هاى سست انكارى: سستى است و گول خوردن و پشت گوش انداختن و آرزو داشتن، هر آن كه سستى كند دين حق را باز، پس می زند، پشت گوش انداختن كار را، پس مى اندازد تا مرگ فرا رسد. اگر آرزو نبود و پرده جلو ديده نمی كشيد انسان وضعيت خود را مى دانست و اگر انسان وضعيت ناپسند هراس آور خود را بداند از هراس و ترس می ميرد.

پایه هاى كينه توزى: كبر و فخر و طرف دارى و تعصب است. كسى كه كبر ورزيد، پس رفت. كسى كه فخر كرد نابكار شد. كسى كه طرف دارى كرد اصرار به گناه ورزيد، كسى كه تعصب كشيد جور كرد بد است بد كارى كه ميان كبر فروشى و پس رفتن و نابكارى و جور كردن است.

پایه هاى طمع چهار است: شادى. سرمستى. لجبازى، فزون طلبى. شادى پيش خدا بد است و سرمستى خود فروشى است و لجبازى گرفتارى است براى كسى كه دچار دام هاى گناه است و فزون طلبى بازى و سرگرمى و عوض كردن خير و نيكى است با آن چه پست است. اين ست نفاق و ستون هاى آن و پره هاى آن.(1)

ص: 51


1- . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، مترجم: محمدباقر كمره اى، ج 1، ص: 217.

35. ذکر و یاد خدای متعال و عدم کفران

اشاره

خداوند در قرآن می فرماید:

«فَاذْكُرُونی أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لی وَ لا تَكْفُرُونِ»؛(1) «پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و (در برابر نعمت هايم) كفران نكنيد!»

تفسیر

بعد از آن كه خداى تعالى بر پيامبر اسلام و امت مسلمان منت نهاد، نخست پيامبر بزرگوار را كه از خود مردم بود به سوى ايشان گسيل داشت و اين خود نعمتى بود كه با هيچ مقياسى اندازه گيرى نمی شود، نعمتى كه منشأ هزاران نعمت شد- و فهماند خدا از ياد بندگانش غافل نيست- آرى خدا بشر را از اين كه به سوى صراط مستقيم هدايت كند و به أقصى درجات كمال سوق دهد، فراموش نكرده بود.

و در مرحله دوم قبله را كه مايه كمال دين و توحيد در عبادت و تقويت فضائل دينى و اجتماعيشان بود، تشريع فرمود.

معنى و موارد استعمال «ذكر»

اينك در اين آيه متفرع بر آن دو نعمت، دعوتشان مى كند: به اين كه به ياد او باشند و شكرش بگذارند، تا او هم در مقابل ياد بندگان به عبوديت و طاعت، ايشان را بدادن نعمت ياد كند و در پاداش شكرگزارى و كفران نكردن، نعمتشان را بيش تر كند.

در جاى ديگر نيز فرموده: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي

ص: 52


1- . بقره / 152.

لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً»؛(1)

«به ياد آر پروردگارت را هر وقت كه فراموش كردى، و بگو اميد است پروردگارم مرا به رشدى نزديك تر از اين هدايت كند.» و نيز فرموده: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»؛(2)

«اگر شكر بگزاريد زيادترتان مى دهم.» و اين دو آيه هر دو قبل از آيات قبله در سورۀ بقره نازل شده است.

اين نكته را بايد در نظر داشت: كه كلمه ذكر بسا مى شود كه در مقابل غفلت قرار مى گيرد، مانند آيۀ «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا»؛(3) «كسى را كه ما دلش را از ياد خود غافل كرده ايم، اطاعت مكن.» و غفلت عبارتست از نداشتن علم به علم، يعنى اين كه ندانم كه می دانم، و ذكر در مقابل غفلت، عبارتست از اين كه بدانم كه می دانم.

و بسا مى شود كه در مقابل نسيان استعمال مى شود، و نسيان عبارتست از اين كه صورت علم به كلى از خزانه ذهن زايل شود، و ذكر بر خلاف نسيان عبارتست از اين كه آن صورت هم چنان در ذهن باقى باشد، و در آيۀ «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» به همين معنا آمده و بنا بر اين در چنين استعمالى ذكر مانند نسيان معنايى است داراى آثار و خواصى كه آن آثار بر وجود ذكر مترتب مى شود، و به همين جهت كلمه ذكر، مانند نسيان، در مواردى كه خودش نيست، ولى آثارش هست، استعمال مى شود، مثلاً وقتى من ببينم كه شما دوست صميمى خود را با اين كه مى دانى احتياج به نصرتت دارد نصرت ندادى و كمك نكردى، مى گويم: چرا، پس دوستت را فراموش كردى؟ با اين كه او را فراموش نكرده اى و بر عكس همواره با او و به ياد او

ص: 53


1- . كهف / 24.
2- . ابراهيم / 7.
3- . كهف / 28.

بوده اى، اما از آن جا كه اين ياد اثرى نداشته و بر عكس اثر فراموشى از شما سر زده، مثل اين است كه اصلاً در ذهن شما وجود نداشته و از يادش برده باشى.

و گويا استعمال ذكر بر ذكر لفظى (مثلاً ذكر خدا با گفتن سبحان اللَّه و امثال آن) از همين باب باشد، يعنى استعمال كلمۀ «ذكر» در اثر آن باشد نه خودش چون ذكر زبانى هر چيز، از آثار ذكر قلبى آن ست و از اين باب است آيۀ «قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً»؛ «بگو به زودى ذكرى از او برايت می خوانم.»(1) و نظائر اين استعمال بسيار است.

مراتب «ذکر»

و به فرض اين كه ذكر لفظى از مصاديق ذكر واقعى باشد، از مراتب آن ست، نه اين كه به كلى كلمۀ «ذكر» به معناى ذكر لفظى بوده، معنايش منحصر در آن باشد، و سخن كوتاه آن كه ذكر داراى مراتبى است كه اختلاف آن مراتب در آيات زير كاملاً مشهود است.

«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛(2) «آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.»

«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً، وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ»؛(3) «پروردگار خود را در دل به ياد آور، هم از تضرع و هم از ترس و هم آهسته به زبان.»

«فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً»؛(4) «پس خدا را به ياد آريد آن طور

ص: 54


1- . كهف / 83.
2- . رعد / 28.
3- .[2] اعراف / 205.
4- . بقره / 200.

كه به ياد پدران خود هستيد و يا شديدتر از آن.» در اين آيه ذكر را بوصف شدت توصيف كرده، و معلوم است كه مقصود از آن ذكر باطنى و معنوى است، چون ذكر لفظى، شدت و ضعف ندارد.

«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ، وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً»؛(1) كه ذيل اين آيه دلالت دارد بر اين كه می خواهد بفرمايد اميدوار آن باش كه بالاتر از ذكر به مقامى برسى كه بالاتر از آن مقام كه فعلاً دارى بوده باشد، پس برگشت معنا به اين مى شود كه تو وقتى از يك مرتبه از مراتب ذكر خدا پائين آمدى و به مرتبه پائين تر برگشتى، بگو چنين و چنان، پس به حكم اين آيه تنزل از مقام بلندترى از ذكر و ياد خدا نيز نسيان است، پس آيۀ شريفه دلالت دارد بر اين كه ذكر قلبى هم براى خود مراتبى دارد، از اين جا روشن مى شود اين كه بعضى گفته اند: ذكر به معناى حضور معنا است در نفس، سخنى است درست، براى اين كه حضور داراى مراتبى است.

در آيه مورد بحث امر به «يادآورى» متعلق به «ياء» متكلم شده، فرموده: مرا ياد بياور، اگر ياد آورى خدا را، عبارت بدانيم، از حضور خدا در نفس، ناگزير بايد قائل به تجوز شويم، (و بگوئيم: مثلاً منظور ياد نعمت ها و يا عذاب هاى خداست) و اما اگر تعبير نام برده را تعبيرى حقيقى بدانيم، آن وقت آيۀ شريفه دلالت می كند بر اين كه آدمى غير از آن علمى كه معهود همه ما است، و آن را مى شناسيم، كه عبارتست از حضور معلوم در ذهن عالم، يك نسخه ديگرى از علم دارد، چون اگر مراد همان علم معمولى باشد، سر به تحديد خدا در مى آورد، چون اين قبيل علم عبارت است از تحديد و توصيف عالم معلوم خود را، و

ساحت خداى سبحان منزه

ص: 55


1- . كهف / 24.

از آن ست كه كسى او را تحديد و توصيف كند، هم چنان كه خودش فرمود: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»؛(1)

«منزه است خدا از هر توصيفى كه اينان برايش می كنند، مگر توصيف بندگان مخلص.» و نيز فرموده: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً»؛(2) «احاطه علمى به او پيدا نمی كنند.»

بحث روايتى
فضیلت «ذکر»

در فضيلت ذكر از طرق عامه و خاصه، روايات بسيارى وارد شده و به طرقى مختلف نقل شده، كه فرمودند: «ذكر خدا در هر حال خوب است.»(3) و در كتاب عدة الداعى می گويد: روايت شده كه روزى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر ياران خود در آمد و فرمود: در باغ هاى بهشت بگردش بپردازيد، پرسيدند: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) باغ هاى بهشت چيست؟ فرمود: مجالس ذكر، هم صبح و هم شام به اين مجالس برويد و به ذكر بپردازيد و هر كس دوست داشته باشد بفهمد چه منزلتى نزد خدا دارد، بايد نظر كند ببيند خدا چه منزلتى نزد او دارد، چون خداى تعالى بنده خود را به آن مقدار احترام مى كند كه بنده اش او را احترام كند.(4) و بدانيد كه بهترين اعمال شما و پاكيزه ترين آن نزد مالك و صاحبتان و نيز مؤثرترين اعمالتان، در رفع درجاتتان، و بالأخره بهترين چيزى كهآفتاب بر آن مى تابد، ذكر خداى تعالى است، چه خود او

ص: 56


1- . صافات / 160
2- . طه / 110
3- . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 498، باب 22.
4- . ابن فهد حلی، احمد بن محمد، عدة الداعى، ص: 238، ح 17.

از خودش خبر داده و فرموده: «من هم نشين كسى هستم كه ذكرم كند و بيادم باشد.» و نيز فرموده: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»؛ «مرا ياد آوريد تا شما را با نعمتم ياد آورم»؛ مرا به ياد آوريد با اطاعت و عبادت تا شما را ياد آورم، با نعمت ها و احسان و راحت و رضوان.

و در محاسن و دعوات راوندى، از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده اند كه فرمود:

خداى تعالى مى فرمايد: كسى كه مشغول به ذكر من باشد و ذكرم او را از درخواست حاجتش باز بدارد، من به او بهتر از آن چه بخواهد می دهم.(1) و در معانى الاخبار از حسين بزاز روايت كرده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: آيا می خواهى تو را از مهم ترين وظيفه اى كه خدا بر خلق خود واجب كرده خبر دهم؟ عرضه داشتم: بله، فرمود: اول انصاف دادن به مردم، به اين كه با مردم آن طور رفتار كنى كه دوست می دارى با تو رفتار كنند و دوم مواسات با برادران دينى و ياد خدا در هر موقف، البته منظورم از ذكر خدا، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر نيست، هر چند كه اين نيز از مصاديق آن ست، ولى منظورم اين است كه در هر جا كه پاى اطاعت خدا به ميان مى آيد، به ياد خدا باشى و اطاعتش كنى، و هر جا معصيت خدا پيش آيد، به ياد او باشى و آن را ترك كنى.(2)

اين معنا به طرق بسيار از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و از ائمه اهل بيت(علیهم السلام) روايت شده، و در بعضى از آن ها آمده: كه اين دستور همان قول خداست كه مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا، فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»؛(3) «كسانى كه وقتى در محاصره وساوس شيطان قرار مى گيرند به ياد خدا مى افتند و در نتيجه بينا می شوند.»

ص: 57


1- . برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، ج 1، ص: 39، ح 43.
2- . ابن با بویه، محمد بن علی (شیخ صدوق)، معانى الاخبار، ص: 192، ح 3.
3- . اعراف / 201.

و در كتاب عدة الداعى از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت آورده كه فرمود: خداى سبحان فرموده:

اگر بفهمم كه اشتغال به من بيش تر اوقات بنده ام را گرفته، شهوتش را هم به سوى دعا و مناجاتم بر مى گردانم و چون بنده ام چنين شود، آن گاه كه بخواهد سهو كند خودم ميان او و اين كه سهو كند حائل مى شوم، چنين افرادى اولياء حقيقى من هستند، آن ها به راستى قهرمانانند، آن ها كسانى هستند كه اگر بخواهم اهل زمين را به عقوبتى هلاك كنم، به خاطر همين قهرمانان صرف نظر مى كنم.(1)

و در محاسن از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى فرمود: اى فرزند آدم! مرا در دلت ياد كن، تا تو را ياد كنم، اى فرزند آدم! مرا در خلوت ياد كن، تا در خلوت يادت كنم، و در ميان جمع يادم كن، تا در ميان جمعيت يادت كنم و نيز فرمود: هيچ بنده اى خدا را در ميانه جمعى از مردم ياد نمى كند، مگر آن كه خدا او را در ميان جمعى از ملائكه ياد مى كند.(2)

اين معنا به طرق بسيار از دو فريق شيعه و سنى روايت شده است.

و در تفسير الدر المنثور است كه طبرانى و ابن مردويه و بيهقى در شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده اند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: كسى را كه چهار چيز داده باشند چهار چيز ديگر هم داده اند و تفسير اين در كتاب خداست.

1. كسى كه توفيق ياد خدايش داده اند، خدا هم به ياد او خواهد بود چون خداى تعالى مى فرمايد: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»؛(3) «به يادم باشيد تا به يادتان باشم.»

ص: 58


1- . ابن فهد حلی، احمد بن محمد، عدة الداعى، ص: 235.
2- . برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، ج 2، ص: 39.
3- . بقره آيه/ 52.

2. و كسى كه توفيق دعايش داده اند، اجابت دعا هم داده اند، چون خداى تعالى مى فرمايد: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛(1) «بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را.»

3. و كسى كه مقام شكرش داده اند، زيادى نعمت هم داده اند چون خداى تعالى مى فرمايد: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»؛(2) «اگر شكرم بگزاريد، حتما نعمت شما را زياد كنم.»

4. و كسى كه توفيق استغفارش داده اند، آمرزشش هم داده اند، چون خداى سبحان فرموده: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ، إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً»؛(3) «از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزگار است.»

و نيز در تفسير الدر المنثور است كه سعيد بن منصور و ابن منذر و بيهقى (در شعب الايمان) از خالد بنابى عمران، روايت كنند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: كسى كه خدا را اطاعت كند، خدا را ذكر كرده، هر چند كه نماز و روزه و تلاوت قرآنش كم باشد، و كسى كه خدا را عصيان كند، خدا را از ياد برده، هر چند نمازش و روزه و تلاوتش بسيار باشد.(4)

در اين حديث به اين معنا اشاره شده كه معصيت از هيچ بنده اى سر نمى زند مگر با غفلت و فراموشى، چون انسان اگر بداند حقيقت معصيت چيست؟ و چه آثارى دارد؟ هرگز اقدام بر معصيت نمى كند، حتى كسى كه معصيت مى كند، و چون به ياد خدايش مى اندازند، باز هم باك ندارد و اعتنايى به مقام پروردگارش

ص: 59


1- . غافر / 60.
2- . ابراهيم / 7.
3- . نوح / 10.
4- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 149.

نمى كند، او طاغى و جاهل به مقام پروردگارش و علو كبريائيش است، او نميداند كه خدا چگونه به وى احاطه دارد، و به همين معنا روايتى ديگر اشاره مى كند، كه تفسير الدر المنثور آن را از ابى هنددارى از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نقل كرده است.

می گويد: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: خداى تعالى فرموده: مرا با اطاعتم ياد كنيد تا با مغفرتم يادتان كنم و كسى كه به ياد من باشد، در حالى كه مطيع هم باشد بر من واجب می شود كه با مغفرتم يادش كنم و كسى كه مرا ياد كند در حالى كه نافرمان باشد، بر من واجب می شود يادش كنم، در حالى كه بر او خشمناك باشم، (تا آخر حديث).(1)

نكته اى كه در اين حديث آمده، درباره ياد خدا در حال معصيت، همان نكته ايست كه آيۀ شريفه و رواياتى ديگر آن را نسيان ناميده اند، چون بودن ياد خدا بدون اثر، همان نسيان است، البته سخن در اين مقام بقايايى دارد، كه پاره اى از آن انشاء اللَّه تعالى به زودى مى آيد.(2)

36. تعاملات و وفای به عهد از سوی انسان وخداوند

اشاره

خداوند در قرآن می فرماید:

«يا بَنی إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتی أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ * يا بَنی إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتی أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ»؛(3) «اى فرزندان اسرائيل! نعمت هايى را كه به شما ارزانى داشتم

ص: 60


1- . همان، ج 1، ص: 148
2- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 1، ص: 511.
3- . بقره / 40 و 47.

به ياد آوريد! و به پيمانى كه با من بسته ايد وفا كنيد، تا من نيز به پيمان شما وفا كنم. (و در راه انجام وظيفه، و عمل به پيمان ها) تنها از من بترسيد! اى بنى اسرائيل! نعمت هايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد؛ و (نيز به ياد آوريد كه) من، شما را بر جهانيان، برترى بخشيدم.»

تفسیر

پس از آن كه خداوند دليل هاى توحيد و خداشناسى را براى همۀ مردم بيان نمود و نيز نعمتى را كه به پدر انسان ها (حضرت آدم) داده يادآور شد در اين آيات، حجّت ها و دليل هايى را كه براى بنى اسرائيل آورده شده و نعمت هايى را كه به آنان و پدرانشان داده است بيان می كند و آنان را به عنوان جدّ اعلى (يعقوب) خطاب كرده می فرمايد: اى پسران يعقوب (اسرائيل) و طرف خطاب، يهود و نصارى هستند، ولى ابن عباس می گويد مقصود از اين خطاب ها فقط يهود مدينه و اطراف آن مى باشند نه همه بنى اسرائيل.

«اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي...»؛ به ياد آوريد نعمت هايى را كه به شما دادم و منظور از اين نعمت ها همان هائی ست كه به پدران و گذشتگانشان داده است مانند فرستادن آن همه پيامبران و كتاب ها و نجات دادنشان به طرزى عجيب از غرق و از چنگال فرعون و فرستادن منّ و سلوى بر آنان و سلطنت يافتنشان در زمان سليمان و مانند آن ها.

اگر چه اين نعمت ها مربوط به پدران و اجداد يهود نيست كه زمان رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) بوده اند، ولى چون افتخارات پدر و جد در فرزند محفوظ می ماند و اولاد معمولاً بدان ها مى بالند، پس همه اين نعمت ها براى آن ها نيز بوده است.

ص: 61

و با اين كه نعمت ها فراوان بوده، ولى در اين آيات كلمه «نعمت» مفرد آمده است چون منظور، جنس نعمتاست مانند آيه كريمه: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»؛(1) «اگر بخواهيد نعمت خدا را بشماريد شماره كردن آن نتوانيد.» و بى شك منظور از نعمت، در اين آيه يك نعمت نيست و الّا قابل شمارش بود؛ بلكه مقصود جنس نعمت است.

بعضى از مفسران می گويند: منظور از اين نعمت همآن هايى است كه به خود اينان داده شده است يا نعمت هايى است كه آنان و پدرانشان از آن ها بهره مند بوده اند و نعمت هاى خدا بر آنان از نظر مادى مثل اين كه پدرانشان را نعمت حيات و زندگى داد تا ماندند و اين فرزندان به وجود آمدند و به آن ها روزى می دهد و بلاء و گرفتارى را از آنان دور می كند و از نظر معنوى به آنان عقل و فكر داد تا بتوانند از راه استدلال به يگانگى خدا و بمعارف الهيه پى ببرند و نعمت هاى خدا را شكر كنند و شايسته پاداش هاى الهى گردند.

پس اين آيات، نعمت هاى پدرانشان (به قول اوّل) يا خودشان را (به قول دوم) يادآورى می كند.

از نعمت هايى كه خدا به پدرانشان داده همان است كه آيه كريمه بيان می كند:

«وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ»؛(2) «چون موسى بقوم خويش

ص: 62


1- . ابراهیم / 34.
2- . مائده / 20.

گفت: اى قوم نعمت خدا را به ياد آوريد كه ميان شما پيغمبران پديد آورده شما را پادشاهى داد و به شما آن چه را كه به هيچ يك از اهل عالم نداد عطا كرد.»

ابن انبارى می گويد: معناى آيه كريمه اين است كه: به ياد آوريد نعمتى را كه به شما دادم و آن علم تورات و بيان صفت محمّد بود كه من شما را به پذيرش و تصديق آن، الزام نمودم ولى، پس از آن كه آن حضرت برانگيخته شد آنان پيروى نكردند و گويى اين نعمت را فراموش نمودند.

عهد خدا
اشاره

«أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»؛

در اين كه عهد خدا كه آنان بايد وفا می كردند چيست؟ وجوهى بيان شده است:

1. پيروى از محمد(صلی الله علیه وآله )

ابن عباس می گويد: اين، عهد همان است كه در تورات نوشته شده بود كه خدا پيامبرى خواهد فرستاد به نام «محمّد» و هر كسى از او پيروى كند به او دو اجر داده می شود.

1. اجر پيروى از موسى(علیه السلام) و اعتقاد به تورات؛

2. اجر پيروى از محمّد(صلی الله علیه وآله ) و ايمان به قرآن.

و كسى كه به او كافر شود و ايمان نياورد، وزر و بالش زياد و كيفرش آتش است؛ بنا بر اين معناى آيه چنين می شود: به سفارش من درباره محمّد عمل كنيد و من نيز به عهد خود عمل كرده شما را وارد بهشت خواهم نمود. علت اين كه به اين

ص: 63

حكم از تورات «عهد» گفته شده اين است كه آنان در كتاب خود دانسته بودند و يا از باب تأكيد و اهميّت مطلب، آن را چون عهد، كه قسم است قرار داد همان طور كه در آيه كريمه می فرمايد:

«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ»؛(1) «چون خدا پيمان گرفت از آنان كه كتاب به آن ها داده شد كه حقائق كتاب آسمانى را براى مردم بيان كنيد و كتمان می كند.» كه در اين جا تعبير به ميثاق و پيمان شده است.

2. عمل به تورات

حسن می گويد: عهد خدا همان است كه فرمود: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ»؛ «كتاب تورات را كه به شما داديم محكم بگيريد و آن چه در آن است حفظ كنيد.»

3. پيمانى كه از بنى اسرائيل گرفت

قتاده می گويد: اشاره به همان عهدى است كه خدا از بنى اسرائيل گرفت كه در ضمن اين آيه بيان شده است: «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُالزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي»؛(2) «همانا خدا از بنى اسرائيل پيمان گرفت و از آن ها دوازده بزرگ برانگيخت و خدا گفت: من با شمايم اگر نماز به پا داشته و زكات دهيد و به فرستادگان من ايمان آوريد.»

4. اوامر و نواهى الهى.

بعضى گفته اند عهد خدا همان واجبات و محرمات است.

ص: 64


1- . آل عمران / 187.
2- . مائده / 12.
5. يادآورى نعمت ها

همين ياد آوردن نعمت هايى كه به پدرانشان و يا خودشان داده است خود، عهدى است بر آنان كه ايجاب می كند در مقام سپاس گزارى و شكر برآيند هم چنان كه بايد به عهد عمل نمود.

بيش تر مفسران همان قول او را پذيرفته اند كه قوى تر از همه است.

«وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ»؛ از مخالفت عهد و پيمان من بيمناك باشيد.

ضمناً اين آيات بر سه مطلب دلالت دارد:

1. واجب بودن شكر نعمت و در حديث آمده است كه بيان نعمت ها، خود شكر است.(1)

2. كفران و ناسپاسى نعمت های بزرگ، مستوجب عذاب و عقاب است.

3. بندگان در حركات و رفتار خود، آزاد و مختارند و كارهاى آن ها از طرف خودشان است؛ زيرا اگر چنين نبود مذمّت و سرزنش معنى نداشت و فرستادن پيامبران و كتاب ها لغو و بيهوده بود.(2)

37. میثاق انسان با خدا در نحوه ارتباط و تعاملات

اشاره

خداوند در قرآن می فرماید:

«وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛(3) «و (به ياد آوريد) زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم؛ و كوه طور را

ص: 65


1- . التحدث بالنعم شكر.
2- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 1، ص: 146.
3- . بقره / 63.

بالاى سر شما قرار داديم؛ (و به شما گفتيم:) آن چه را (از آيات و دستورهاى خداوند) به شما داده ايم، با قدرت بگيريد؛ و آن چه را در آن است به ياد داشته باشيد (و به آن عمل كنيد)؛ شايد پرهيزكار شويد!»

تفسیر
شرح لغات

ميثاق: وزن مفعال از ماده وثوق (اطمينان) عهد محكم.

طور: در لغت به معناى كوه و در اصطلاح كوه مخصوصى است كه موسى در آن، خدا را می خواند.

تولّيتم: روى گردانديد و پشت كرديد.

اين خطاب نيز متوجه به نبى اسرائيل است می فرمايد به ياد آوريد وقتى از شما پيمان و عهد گرفتيم اين پيمان، همان درك فطرى توحيد و عدل خداست باضافه برهان هاى واضح و روشن ديگرى كه بر توحيد و بر صدق انبياء و رسل اقامه نموديم.

بعضى می گويند منظور از اين پيمان، همان عهدی ست كه از انبياء گرفته شده است در آيه كريمه:

«إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ...»؛(1) «و (به ياد آوريد) زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم؛ و كوه طور را بالاى سر شما قرار داديم؛ (و به شما گفتيم:) آن چه را (از آيات و

ص: 66


1- . آل عمران / 81.

دستورهاى خداوند) به شما داده ايم، با قدرت بگيريد؛ و آن چه را در آن است به ياد داشته باشيد (و به آن عمل كنيد)؛ شايد پرهيزكار شويد!»

بعضى گفته اند كه عهد خدا همان گرفتن تورات است از موسى.

«وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ...»؛ ابو زيد می گويد اين آيه راجع به بازگشت موسى از طور و آوردن الواح استكه به بنى اسرائيل گفت اين الواح را براى شما آوردم كه در آن «تورات» و حلال و حرام است و بدان، عمل كنيد آنان گفتند كيست كه به اين ها عمل كند.

خداوند ملائكه را فرستاد تا كوه را از جايش كنده و بر سر آنان قرار داد موسى به آنان گفت اگر قبول نكنيد كوه را بر سر شما خواهد افكند آنان تورات را گرفته و در حالى كه به كوه مى نگريستند خدا را سجده كردند و از اين جهت سجده يهود به يك سمت از صورت است و اين پيمان در حال بالا رفتن كوه بود.

«خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ...»؛ ابن عباس و قتاده و سدى می گويند يعنى تورات را به جدّ و يقين بگيريد، و روايتى را عياشى از امام صادق نقل می كند كه از آن حضرت سؤال شد درباره اين آيه كريمه كه آيا منظور از اين قوه، قدرت بدنى است يا قوه روحى؟ حضرت فرمود: هر دو.

بعضى معتقدند: تورات را با نيرو بگيريد يعنى به احكام آن عمل كنيد.

ابو على و أصم می گويند: «خذوا بقوة» يعنى در حالى كه توانايى داريد آن را بگيريد.

«وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ...»؛ آن چه در تورات است حفظ و به خاطر داشته باشيد و فراموش نكنيد و يا بدان عمل كنيد و ترك نكنيد و يا از آن چه در وعد و وعيد تورات

ص: 67

است عبرت گيريد. بعضى می گويند: معناى آيه اين است كه به ياد آوريد عقوبت و عذابى كه در ترك احكام تورات است و در تأييد اين قول روايتى از امام صادق(علیه السلام) وارد شده است.

«لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ...»؛ شايد با اين يادآورى، پرهيزكار شده از گناه دورى كنيد و به طاعت گرائيد.(1)

38. ارتباط با خدا و اعمال عرفات و مشعر

اشاره

خداوند در قرآن می فرماید:

«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ»؛(2) «گناهى بر شما نيست كه از فضلِ پروردگارتان (و از منافع اقتصادى در ايّام حج) طلب كنيد (كه يكى از منافع حج، پى ريزىِ يك اقتصادِ صحيح است). و هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را نزد مشعَر الحرام ياد كنيد! او را ياد كنيد همان طور كه شما را هدايت نمود و قطعاً شما پيش از اين، از گمراهان بوديد.»

تفسیر

در آيه بعد به رفع پاره اى از اشتباهات در زمينه مسأله حج پرداخته، مى فرمايد: «گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگارتان (و منافع اقتصادى در ايام حج) برخوردار شويد»؛ «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ».

ص: 68


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 1، ص: 202.
2- . بقره / 198.

در زمان جاهليت هنگام مراسم حج هر گونه معامله و تجارت و باركشى و مسافربرى را گناه مى دانستند و حج كسانى را كه چنين مى كردند باطل مى شمردند.

آيه مورد بحث اين حكم جاهلى را بى ارزش و باطل اعلام كرد و فرمود هيچ مانعى ندارد كه در موسم حج از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گيريد و يا كار كنيد و از دست رنج خود استفاده كنيد.

اصولاً گاهى اين تفكر كه در عصر جاهليت بوده در زمان ما نيز پيدا مى شود كه اين عبادت بزرگ يعنى حج بايد از هر گونه شائبه مادى خالص باشد، ولى از آن جا كه اين مسأله بسيارى از كارگران و كسانى كه تداركات و خدمات آن را انجام مى دهند اعم از راننده و خدمت گزار و طبيب و راهنما و ساير خدمت گزاران را گرفتار زحمت مى كند به علاوه مردم آن ديار مى توانند بسيارى از مشكلات اقتصادى را در موقع حج سامان بخشند اين تفكر مردود شمرده شده است و اين گونه اشخاص مى توانند ضمن خدمات خود مراسم حج را به جا آورند و از اين نظر در مضيقه نيفتند.

بلكه از اين بالاتر از منابع اسلامى به خوبى استفاده مى شود كه حج علاوه بر فلسفه مهم اخلاقى و تهذيب نفوس داراى فلسفه سياسى و فرهنگى و اقتصادى نيز هست.

توضيح اين كه: مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف دنيا به سوى خانه خدا و تشكيل آن كنگره عظيم اسلامى مى تواند پايه و اساسى براى يك جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى گردد به اين ترتيب كه مغزهاى متفكر اقتصادى مسلمين، پس از مراسم حج يا قبل از آن دور هم بنشينند و با همفكرى و همكارى پايه محكمى

ص: 69

براى اقتصاد جوامع اسلامى بريزند و با مبادلات صحيح تجارتى آن چنان اقتصاد نيرومندى به وجود آورند كه از دشمنان و بيگانگان بى نياز گردند.

بنا بر اين، اين معاملات و مبادلات تجارتى خود يكى از وسايل تقويت جامعه اسلامى در برابر دشمنان اسلام است؛ زيرا مى دانيم هيچ ملتى بدون داشتن اقتصادى نيرومند استقلال كامل نخواهد داشت، ولى بديهى است فعاليت هاى تجارتى بايد تحت الشعاع جنبه هاى عبادى و اخلاقى حج باشد نه حاكم و مقدم بر آن ها و خوشبختانه مسلمانان وقت كافى قبل يا بعد از اعمال حج براى اين كار دارند:

هشام بن حكم مى گويد از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم:

«ما العلة التي من اجلها كلف اللَّه العباد الحج و الطواف بالبيت فقال... فجعل فيه الاجتماع من الشرق و الغرب ليتعارفوا و لينزع كل قوم من التجارات من بلد الى بلد و لينتفع بذلك المكارى و الجمال... و لو كان كل قوم انما يتكلمون على بلادهم و ما فيها هلكوا و خربت البلاد و سقطت الجلب و الارباح؛(1) چرا خداوند مردم را به انجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است؟

فرمود: خداوند انسان ها را آفريد... و آنان را به عمل حج دستور داد كه اطاعت دين و مصالح دنياى آنان را در بر دارد در موسم حج مسلمانان از مشرق و مغرب گرد هم جمع مى شوند تا با يكديگر آشنا گردد و براى اين كه هر ملتى از تجارتها و فرآورده هاى اقتصادى ملت هاى ديگر استفاده كنند و به خاطر اين كه مسافران و حمل و نقل كنندگان در اين سفر با كرايه دادن وسيله هاى نقليه خود بهره ببرند. (و براى اين كه با آثار و اخبار پيغمبر ص آشنا گردند

ص: 70


1- . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 8، ص: 8، ح 18.

و اين آثار هم چنان زنده بماند و در دست فراموشى سپرده نشود) و اگر بنا باشد هر ملتى فقط درباره محيط خود سخن بگويند هلاك مى گردند و شهرها ويران مى شود و استفاده ها و منافع تجارتى از بين مى رود.»

سپس در ادامه همين آيه عطف توجه به مناسك حج كرده، مى فرمايد:

«هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد خدا را در نزد مشعر الحرام ياد كنيد»؛ «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ».

«او را ياد كنيد همان گونه كه شما را هدايت كرد هر چند پيش از آن از گمراهان بوديد»؛ «وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ». باز در ادامه همين معنى مى فرمايد: «سپس از آن جا كه مردم كوچ مى كنند (از مشعر الحرام به سوى سرزمين منى) كوچ كنيد.»(1)

«فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ»؛(2) «و هنگامى كه مناسكِ (حج) خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد، همانند يادآورى از پدرانتان (آن گونه كه رسم آن زمان بود)؛ بلكه از آن هم بيش تر! (در اين مراسم، مردم دو گروهند:) بعضى از مردم مى گويند: خداوندا! به ما در دنيا، (نيكى) عطا كن!، ولى در آخرت، بهره اى ندارند.»

«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فی أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فی يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»؛(3) «و خدا را در روزهاى معيّنى ياد كنيد! (روزهاى 11 و 12 و 13 ماه ذى حجه). و هر كس شتاب كند، (و ذكر خدا را) در

ص: 71


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص: 57.
2- . بقره / 200.
3- . بقره / 203.

دو روز انجام دهد، گناهى بر او نيست، و هر كه تأخير كند، (و سه روز انجام دهد نيز) گناهى بر او نيست؛ براى كسى كه تقوا پيشه كند. و از خدا بپرهيزيد! و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد!»

تفسیر

«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ»؛ ايام معدودات همان ايام تشريق يعنى يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذى الحجة است دليل بر اين كه مراد ايام بعد از دهه ذى الحجه است اين است كه حكم يادآورى خدا در اياممعدودات را بعد از فراغ از بيان اعمال حج ذكر فرمود، و دليل بر اين كه مراد سه روز بعد از دهه ذى الحجه است، اين است كه دنبالش مى فرمايد: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ...»؛ چون تعجيل در دو روز وقتى فرض دارد كه ايام سه روز باشد، يك روز روز كوچ باشد، و در دو روز هم عجله كند، اين مى شود سه روز، و اتفاقاً در روايات هم ايام معدودات به همين سه روز كه گفتيم تفسير شده است.

«فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ، وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى...»؛ كلمۀ «لا» نفى جنس مى كند، پس اين كه در هر دو جا فرمود: «لا اثم عليه» جنس اثم و گناه را از حاجى نفى مى كند، و هيچ گونه قيدى هم در كلام نياورده، و اگر مراد اين بود كه بفهماند در تعجيل به تنهايى اثم نيست و يا در تأخير به تنهايى اثم نيست لازم بود جمله را به آن مقيد كند و بفرمايد: «لا اثم عليه فى التعجيل» و يا «لا اثم عليه فى التأخير».

در نتيجه معناى آيه اين مى شود: كسى كه عمل حج را تمام كرده، گناهانش بخشوده شده است، چه اين كه در آن دو روز تعجيل كند، و چه اين كه تأخير كند و از

ص: 72

اين جا روشن مى شود كه آيۀ شريفه در مقام بيان تخيير ميان تأخير و تعجيل نيست نمى خواهد بفرمايد حاجى مخير است بين اين كه تأخير كند و يا تعجيل؛ بلكه منظور بيان اين جهت است كه گناهان او آمرزيده شده، چه تأخير و چه تعجيل.

و اما اين كه فرمود: «لِمَنِ اتَّقى» منظور اين نيست كه تعجيل و تأخير را بيان كند و گرنه حق كلام اين بود كه بفرمايد «فلا اثم على من اتقى؛ گناهى نيست بر كسى كه از خدا بپرهيزد»؛ بلكه ظاهراً قيد «لِمَنِ اتَّقى» نظير همين قيد در جمله: «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمسجدالحرام...» است، و مراد اين است كه حكم نام برده مخصوص مردم با تقوا است، اما كسانى كه تقوا ندارند اين آمرزش را ندارند.

و معلوم است كه بايد اين تقوا پرهيز از چيزى باشد كه خداى سبحان در حج از آن نهى كرده، و نهى از آن را از مختصات حج قرار داده، پس برگشت معنا به اين مى شود كه حكم نام برده تنها براى كسى است كه از محرمات احرام و يا از بعضى از آن ها پرهيز كرده باشد، و اما كسى كه پرهيز نكرده، واجب است در منا بماند و مشغول ذكر خدا در ايام معدودات باشد، و اتفاقاً اين معنا در بعضى از روايات وارده از ائمه اهل بيت(علیهم السلام) هم آمده، كه ان شاء اللَّه، به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت.

«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»؛ در اين جمله كه خاتمه كلام است امر به تقوا مى كند، و مسأله حشر و مبعوث شدن در قيامت را تذكر مى دهد، چون تقوا هرگز دست نمى دهد، و معصيت هرگز اجتناب نمى شود، مگر با يادآورى روز جزا، هم چنان كه خود خداى تعالى فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ»؛(1) و در اين كه از ميان همه اسماء قيامت كلمه

ص: 73


1- . «كسانى كه از راه خدا گمراه شدند عذابى سخت دارند به خاطر اين كه روز حساب را فراموش كردند.» (ص / 26)

حشر را انتخاب نموده و فرمود: «أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» اشاره لطيفى است به حشرى كه حاجيان دارند، و همه در منا و عرفات يك جا جمع مى شوند و نيز اشعار دارد به اين كه حاجى بايد از اين حشر و از اين افاضه و كوچ كردن به ياد روزى افتد كه همۀ مردم به سوى خدا محشور مى شوند و «لا يغادر منهم احدا» و خداوند احدى را از قلم نمى اندازد.

بحث روايتى
آيات حج و شأن نزول و بيان آن ها

در تهذيب و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده اند كه در ذيل آيه:

«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ فرمود: اين تمام كردن حج و عمره واجب است.(1)

و نيز در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفتند: ما از آن دو بزرگوار از كلام خداى تعالى كه مى فرمايد:

«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ پرسيديم، فرمودند تماميت حج به اين است كه در آن رفث و فسوق و جدال نشود.(2) و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: منظور از تمام كردن حج و عمره اداى آن، و هم اين است كه وقتى به احرام آن دو در آمدند از محرمات احرام بپرهيزند.(3)

اين روايات منافاتى با آن معنايى كه ما براى اتمام كرديم ندارد چون واجب بودن حج و عمره و اداى آن همان اتمام آن است.

ص: 74


1- . طوسی، محمد بن الحسن، تهذيب الاحکام، ج 5، ح 1593 و عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 88.
2- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 88، ح 225.
3- کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 4، ص: 265.

و در كافى از حلبى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) چون خواست حجة الاسلام را به جا آورد، چهار روز از ذى القعده مانده بيرون آمد، تا به مسجد شجره رسيد، و در آن جا نماز خواند، سپس مركب خود را براند، تا به بيدا رسيد، در آن جا محرم شد، و لبيك حج گفت، و صد رأس بدنه با خود حركت داد، مردم هم همگى احرام به حج بستند، و احدى نيت عمره نكرد، و تا آن روز اصلاً نمى فهميدند متعه در حج چيست؟

تا آن كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) وارد مكه شد، طواف خانه را انجام داد، مردم هم با او طواف كردند، سپس نزد مقام دو ركعت نماز خواند و دست به حجر الاسود ماليد، سپس فرمود: من ابتدا مى كنم به آن چه خداى عز و جل ابتدا كرده بود، پس به صفا آمد، و سعى را از صفا شروع كرد، و هفت نوبت بين صفا و مروه سعى نمود، همين كه سعيش در مروه خاتمه يافت به خطبه ايستاد، و مردم را دستور داد تا از احرام در آيند، و حج خود را عمره قرار دهند، و فرمود اين چيزى است كه خداى عز و جل مرا بدان امر فرموده، مردم محل شدند، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اگر من در اين باره پيش بينى مى داشتم و مى دانستم چنين دستورى مى رسد، خود من نيز مانند شما بدنه با خود نمى آوردم، ولى چون آورده ام نمى توانم حج تمتع كنم، براى اين كه خداى عز و جل فرموده: «وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ»؛ يعنى سر نتراشيد، و از احرام در نيائيد، تا آن كه هدى به جاى خودش كه همان منا است برسد) سراقة بن جعثم كنانى عرضه داشت امروز تازه دين خود را شناختيم مثل اين كه همين امروز به دنيا آمده ايم، حال به ما خبر بده آيا اين حكم مخصوص امسال ما است، يا براى هر ساله است؟ رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود نه، براى ابد حكم همين است، مردى برخاست و عرضه داشت:

ص: 75

يا رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) آيا ممكن است چند روز ديگر كه براى حج احرام مى بنديم قطرات آب غسلى كه در اثر نزديكى با زنان كرده ايم از سر و رويمان بچكد، و خلاصه اين چه حكمى است؟ (و خواننده عزيز بايد توجه داشته باشد كه در سنت جاهليت بعد از داخل شدن در مكه و طواف، از احرام در آمدن، و با زنان آميختن از شنيع ترين گناهان شنيع تر بوده، و از اين جهت سائل برخاسته و اعتراض كرده) رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود تو تا ابد به اين حكم ايمان نمى آورى، امام صادق(علیه السلام) سپس فرمود: در همان ايام على(علیه السلام) از يمن آمد، و به مكه وارد شد، و ديد فاطمه(س) از احرام در آمده، و بوى خوش استعمال كرده، نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روانه شد، جريان را از آن جناب پرسيد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: يا على تو كه احرام بستى به چه نيت بستى عرضه داشت: به آن چه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نيت كرده، فرمود: پس تو هم نبايد از احرام درآيى، و او را در هدى خود كه گفتيم صد بدنه بود شريك كرد، سى و هفت شتر را به او داد، و شصت و سه شتر را براى خود نگه داشت، كه همگى را به دست خود نحر كرد، و از هر شترى قسمتى را گرفته در ديگى قرار داده دستور داد آن را بپزند، و خودش از آن گوشت، و مقدارى از آبگوشتش تناول نموده فرمود: الان مى توان گفت كه از همه شصت و سه شتر خورده ايم، و كسى كه حج تمتع به جا آورد بهتر است از كسى كه حج قران بياورد، و سوق هدى كند، و نيز از كسى كه حج افراد بياورد بهتر است: راوى مى گويد از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در شب احرام بست يا در روز؟ فرمود: در روز، پرسيدم چه ساعتى؟ فرمود هنگام نماز ظهر.(1)

اين معنا در تفسير مجمع البيان و غيره نيز روايت شده.

ص: 76


1- . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 4، ص: 248.

و در تهذيب از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: عمره داخل در حج شد تا روز قيامت، پس كسى كه تمتع كند به عمره تا حج (يعنى عمره تمتع بياورد قبل از حج) بايد هر قدر مى تواند قربانى كند، پس كسى نمى تواند و چاره اى ندارد جز اين كه تمتع كند، چون خداى تعالى اين حكم را در كتاب نازل فرمود، و سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم بر آن جارى گشت.(1) و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: «فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ» يك گوسفند است.(2)

و نيز در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در پاسخ كسى كه پرسيد اگر متمتع گوسفند نيافت چه كند؟ فرمود: قبل از روز هشتم و روز عرفه را روزه بگيرد، شخصى پرسيد: حال اگر در همان ترويه كه روز هشتم است تازه از راه رسيده باشد چه كند؟

فرمود: سه روز بعد از ايام تشريق، روزه بگيرد شخصى پرسيد: حال اگر شتربانش مهلت نداد كه در مكه بماند، و اين سه روز روزه را انجام دهد چه كند؟ فرمود: روز حصبه و دو روز بعدش روزه بگيرد، پرسيدند:روز حصبه كدام است؟ فرمود: روزى كه كوچ مى كند، پرسيدند: آيا روزه بگيرد در حالى كه مسافر است؟ فرمود،: بله مگر در روز عرفه مسافر نبود؟ ما اهل بيت فتوامان اين است و دليلمان هم قرآن است كه مى فرمايد: «فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ» و منظورش در ذى الحجه است.(3)

و شيخ طوسى(ره) از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كس خانه اش به مكه نزديك تر از فاصله ميقات به مكه باشد او جزء حاضرين در مسجدالحرام

ص: 77


1- . طوسی، محمد بن الحسن، تهذيب الاحکام، ج 5، ص: 25 و 26.
2- . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 4، ص: 487.
3- . همان، ج 4، ص: 507.

است، و نبايد حج تمتع انجام دهد.(1)

يعنى كسانى كه محل سكونتشان نزديك تر از ميقات است به مكه اين گونه افراد مصداق حاضرين در مسجدالحرام هستند، كه نبايد حج تمتع بياورند، و روايات ائمه اهل بيت(علیهم السلام) در اين معانى بسيار است.

و در كافى از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در معناى جملۀ «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» فرموده: ماه هاى معلوم حج عبارت است از شوال، و ذى القعده، و ذى الحجة، احدى نمى تواند به نيت حج در غير اين سه ماه احرام ببندد.(2)

و در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جملۀ «فلا رفث...» فرموده: «رفث به معناى جماع، و فسوق به معناى دروغ، و جدال به معناى گفتن: نه به خدا و آرى به خداست.»(3)

و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جملۀ «لا جناح عليكم ان تبتغوا فضلا من ربكم...»، «فرمود: منظور از فضل پروردگار رزق است، كه بعد از آن كه محرم از احرام خارج شد مى تواند در موسم حج به خريد و فروش بپردازد.(4)

مى گويند اين خطاب بدين جهت صادر شد كه عرب تجارت و خريد و فروش در موسم حج را گناه مى دانست، خواست تا با اين آيه محذور نام برده را بردارد.

و در مجمع البيان گفته: بعضى ها گفته اند معناى جمله نام برده اين است

ص: 78


1- . طوسی، محمد بن الحسن، تهذيب الاحکام، ج 5، ص: 33.
2- . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 4، ص: 289.
3- . همان، ج 4، ص: 337.
4- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 96.

كه حرجى بر شما نيست كه مغفرت پروردگار خود را طلب كنيد، و اين معنا را جابر هم از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده.(1)

در اين روايت به اطلاق و بى قيد آمدن فضل تمسك شده، و آن را به افضل افراد تطبيق كرده است.

و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير جملۀ «ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ...» فرموده: اهل حرم در مشعر وقوف مى كردند و ساير مردم در عرفات، و اهل حرم از مشعر حركت نمى كردند تا اهل عرفات به مشعر برسند، در همان ايام مردى كه نامش ابو سيار بود، و الاغى سرحال داشت، از همه اهل عرفات جلو مى افتاد، و در نتيجه همين كه اهل مشعر او را مى ديدند مى گفتند: اينك ابو سيار از عرفات رسيد، آن وقت حركت مى كردند، پس خداى تعالى دستورشان داد همگى بايد به عرفه وقوف كنند و از آن جا كوچ كنند.(2)

در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست.

و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيۀ «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً» فرمود: منظور از حسنه رضوان خدا و بهشت در آخرت است، و نيز سعة رزق و حسن خلق در دنيا است.(3) و از همان جناب روايت شده كه فرمود حسنه در دنيا رضوان خدا و توسعه در معيشت، و هم نشين خوب، و

ص: 79


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص: 295.
2- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 97.
3- . همان، ج1، ص: 98.

در آخرت بهشت است.(1) و از على(علیه السلام) روايت شده كه فرمود: حسنه در دنيا همسر صالح، و در آخرت حوريه است، و منظور از عذاب آتش همسر بد است.(2)

اين روايات از باب شمردن مصداق است، و گرنه آيۀ شريفه مطلق است، و از آن جايى كه رضوان اللَّه چيزى است كه ممكن است نمونه اش و ظهور ناقصش در دنيا، و ظهور تامش در آخرت حاصل شود، از اين جهت مى توان آن را هم از حسنات دنيا شمرد هم چنان كه در روايت اولى شمرده، و هم از حسنات آخرت، هم چنانكه در روايت دومى شمرده.

و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيۀ شريفۀ «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ...» فرموده: مراد از اين ايام، ايام تشريق است چون عرب وقتى در منا اقامت مى كرد، بعد از قربانى شتر به تفاخر مى پرداخت، يكى مى گفت: پدر من چنين و چنان بود، آن ديگرى مى گفت پدرم چنين و چنان بود، خداى تعالى فرمود: «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ، أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً»؛ «چون از مناسك خود پرداختيد به ياد خدا بيفتيد، همان طور كه به ياد پدران خود مى افتيد؛ بلكه بيش تر و شديدتر از ياد پدران.» و تكبير اين است كه بگويى: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر لا اله الا اللَّه، و اللَّه اكبر، و للَّه الحمد، اللَّه اكبر على ما هدينا اللَّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام.(3) و نيز در همان كتاب از همان جناب روايت كرده كه فرمود: تكبير در ايام تشريق را بايد از نماز ظهر روز عيد تا نماز صبح روز سوم عيد ادامه داد، و اما در شهرها اين تكبير دنبال ده نماز گفته مى شود (كه در حقيقت از ظهر

ص: 80


1- . همان، ج 1، ص: 99.
2- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 2، ص: 298.
3- . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 4، ص: 516.

روز عيد شروع، و بعد از نماز صبح روز دوازدهم ختم مى گردد).(1) و در كتاب «من لا يحضره الفقيه» از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه شخصى از آن جناب از مفاد آيۀ «فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ، وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ...»؛ پرسيد حضرت فرمود: معنايش اين نيست كه بيتوته در روز سيزدهم واجب نيست، خواستى انجام بده و نخواستى انجام نده؛ بلكه معنايش اين است كه اگر اين واجب را نياوردى خدا اين گناهت را مى آمرزد، چون حاجى وقتى از حج بر مى گردد همه گناهانش آمرزيده است.(2) و در تفسير عياشى از آن جناب روايت كرده كه فرمود: او از حج بر مى گردد در حالى كه گناهانش آمرزيده شده، البته خداى تعالى گناه كسى را مى آمرزد كه تقوا داشته باشد.(3)

و در كتاب فقيه از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل جمله: «لِمَنِ اتَّقى...» فرمود: يعنى كسى كه از شكار مى پرهيزد تا وقتى كه اهل منا از منا كوچ كنند.

و از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در معناى جملۀ «لمن اتقى...» فرمود:

يعنى كسى كه از رفث و فسوق و جدال و ساير محرماتى كه خداى تعالى بر محرم حرام كرده اجتناب كند.(4) و نيز از آن جناب روايت كرده كه در معناى جمله نام برده فرمود: يعنى از خداى عز و جل پروا داشته باشد.(5) و از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: يعنى كسى كه از گناهان كبيره پروا كند.(6)

ص: 81


1- . همان.
2- . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص: 289.
3- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 99.
4- . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص: 288.
5- . همان.
6- . همان، ج 2، ص: 288.
بحث روايتى ديگر
رواياتى چند از طرق اهل سنت درباره حج تمتع

در الدر المنثور است كه بخارى، و بيهقى از ابن عباس روايت كرده اند كه در پاسخ شخصى كه از وى از متعه حج سؤال كرده بود، گفته: مهاجرين و انصار و همسران رسول خدا در حجة الوداع احرام بستند، ما نيز احرام بستيم، چون به مكه رسيديم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: نيت احرام حج را به عمره برگردانيد، مگر كسانى كه با خود قربانى آورده، و به اين علامت لنگه كفشى به گردن آن حيوان انداخته باشند كه چنين افرادى بايد به همان نيت حج باقى مانده، بقيه نيت عمره كنند، و چون خانه خدا را طواف و در صفا و مروه سعى كرديم، عمل عمره ما تمام شد، و از احرام در آمديم، و با زنان در آميختيم، و لباس پوشيديم.

و درباره كسانى كه با خود قربانى آورده، آن را نشان كرده بودند، فرمود: اين گونه افراد نبايد از احرام درآيند؛ بلكه هم چنان در احرام حج باشند، تا قربانيشان به جاى خود برسد (يعنى در منا ذبح شود) آن گاه در شب ترويه به ما كه از احرام در آمده بوديم، دستور فرمود: به نيت حج احرام ببنديم، ما نيز چنين كرديم، تا از اعمال و مناسك حج در عرفات و مشعر و منا فارغ شديم.

و آن گاه در روز عيد به مكه آمديم، و خانه خدا را طواف و بين صفا و مروه سعى كرديم، و در اين جا همه اعمال حج ما پايان يافت، تنها مسأله قربانى باقى ماند، كه مى بايست به حكم «فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ، فَمَنْ لَمْيَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ» يا قربانى كنيم، (كه البته در اين قربانى گوسفند

ص: 82

هم كفايت مى كند)، و يا به جاى آن روزه بگيريم، سه روز در حج، و هفت روز بعد از مراجعت به وطن.

در نتيجه آن سال هر دو عمل عمره و حج را در يك سال انجام داديم، و اين سابقه نداشت، دستورى بود كه خدا در كتابش نازل فرمود و سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر آن جارى شد، تا مسلمانان خارج مكه كه از راه دور مى آيند بتوانند قبل از رفتن به عرفات از احرام درآيند، و آن چه در احرام برايشان حرام بود حلال شود و اين كه گفتيم (مسلمانان خارج مكه)، دليلش اين كلام خدا است كه مى فرمايد: «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسجِدِالحَرَامِ» و ماه هاى حج كه خداى تعالى آن ها را ماه حج خوانده شوال، و ذى القعده، و ذى الحجه است، پس هر كس در اين ماه ها حج تمتع كند، بايد يا خونى بريزد، و يا روزه بگيرد، و رفث به معناى جماع، و فسوق به معناى معاصى، و جدال به معناى ستيزگى در گفتار است.(1)

و نيز در الدر المنثور است كه بخارى و مسلم از ابن عمر روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در حجة الوداع حج تمتع آورد به اين صورت كه اول عمره را آورد، و سپس احرام حج بست و از آغاز كه در مسجد ذو الحليفه (واقع در محل شجره) احرام مى بست قربانى هم معين كرد، و قربانيش را با خود سوق داد، و قبل از هر كس رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به نيت عمره احرام بست، مردم هم به متابعت وى نيت تمتع كرده، اول به عمره و سپس به حج احرام بستند.

ولى از آن جايى كه مردم دو دسته بودند، بعضى با خود قربانى آورده بودند، و بعضى نياورده بودند، لذا همين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) وارد مكه شد، به مردم فرمود:

ص: 83


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 215 و 216.

هر كس با خود قربانى آورده از احرام در نيايد، و هيچ يك از محرماتى كه بر او حرام بود حلال نمى شود، مگر بعد از آن كه از عمل حج فارغ شود، و كسانى كه قربانى نياورده اند طواف و سعى انجام دهند، و سپس تقصير كنند، و از احرام در آيند، و آن گاه (قبل از رفتن به عرفات) در مكه احرام حج ببندند و اگر از اين دسته كسانى باشند كه دسترسى به قربانى ندارند، بايد سه روز در سفر و هفت روز در وطن روزه بگيرند.(1)

و باز در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، از طريق مجاهد، و عطا از جابر روايت كرده كه گفت: در بين مردم بگومگو زياد شد، (گويا منظور بگومگوى درباره حج بوده) تا آن كه بيش از چند روز به تمام شدن اعمال حج نماند، كه دستور يافتيم از احرام درآئيم از در تعجب به يكديگر مى گفتيم: چطور ممكن است شخصى كه براى عبادت به حج آمده احرام ببندد، در حالى كه يك ساعت قبلش منى از عورتش مى چكيده؟ اين اعتراض به گوش رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) رسيد لا جرم به خطبه ايستاد و فرمود: هان اى مردم آيا مى خواهيد به خداى تعالى چيز ياد بدهيد، به خدا سوگند علم من از همه شما به خدا بيش تر است، و بيش تر از شما از او پروا دارم، من اگر جلوتر مى فهميدم آن چه را كه بعدا فهميدم هرگز قربانى با خود سوق نمى دادم، و مثل همۀ مردم از احرام در مى آمدم، بنا بر اين هر كس كه براى عمل حج با خود قربانى نياورده سه روز در حج و هفت روز در مراجعت به خانه اش روزه بگيرد، و هر كس توانست در همين جا قربانى تهيه كند آن را ذبح

ص: 84


1- . همان، ج 1، ص: 215 و 216.

كند، و ما به ناچار يك شتر را به نيت هفت نفر قربانى مى كرديم چون قربانى يافت نمى شد.

عطا اضافه كرده كه ابن عباس هم گفته كه چون قربانى يافت نمى شد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) گوسفندان خود را ميان اصحابش تقسيم كرد و به سعد بن ابى وقاص يك تيس (نر بز) رسيد كه به نيت خودش به تنهايى سر بريد.(1)

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه، و بخارى و مسلم از عمران بن حصين روايت كرده كه گفت: آيه متعه در كتاب خدا نازل شد، و ما در عهد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و با آن جناب به سفر حج رفتيم، و حج را به صورت متعه يعنى تمتع آورديم، و بعد از آن هم هيچ آيه ديگرى كه حج تمتع را نسخ كند نازل نشد، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم تا زنده بود از آن نهى نكرد، تنها و تنها مردى از صحابه به رأى خود آن را قدغن نمود، و هر چه خواست گفت.(2)

اين روايت به الفاظ و عباراتى ديگر كه معناى همه آن ها قريب به همان روايت در الدر المنثور است نيز نقل شده.

و در صحيح مسلم و مسند احمد و سنن نسايى از مطرف روايت آمده كه گفت: عمران بن حصين در مرضىكه به آن مرض از دنيا رفت نزد من فرستاد، و مرا احضار كرد و گفت يكى از كسانى كه من محدثش بودم، و برايش حديث مى كردم تو بودى، و به اين اميد برايت حديث مى گفتم كه بعد از من سودى به حالت داشته باشد، اگر من زنده ماندم احاديث مرا به من نسبت مده، و خلاصه نگو فلانى چنين

ص: 85


1- . همان، ج 1، ص: 217.
2- . همان.

گفت، و اگر از دنيا رفتم مستقيما به من نسبت بده براى اين كه ديگر خطرى برايم نيست و بدانكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بين حج و عمره را جمع كرد، (يعنى حج تمتع آورد)، و بعد از آن آيه اى ديگر در نسخ اين حكم نازل نشد و خودش هم از آن نهى نفرمود تنها يك مرد عادى از پيش خود هر چه خواست گفت.(1)

و نيز در صحيح ترمذى و كتاب زاد المعاد تأليف ابن قيم روايت شده كه شخصى از عبد اللَّه پسر عمر از حج تمتع پرسش نمود عبد اللَّه پسر عمر گفت: اين عمل عملى است حلال، پرسيد: آخر پدرت از آن نهى كرده، گفت: در اين مسأله كه پدرم نهى كرده، اما رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن را به جاى آورده، آيا بايد امر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را پيروى كنيم، يا امر و فرمان پدرم را؟ سائل در پاسخ گفت: البته امر رسول خدا متبع است، عبد اللَّه بن عمر گفت: اگر امر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) متبع است، پس بدان كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) خودش اين عمل را به جاى آورد.(2)

و صحيح ترمذى، و سنن نسايى، و سنن بيهقى، و موطا مالك، و كتاب الام شافعى، همگى از محمد بن عبد اللَّه روايت آورده اند كه گفت در سالى كه معاويه حج به جاى آورد از سعد بن ابى وقاص، و از ضحاك بن قيس شنيدم: كه با يكديگر درباره حج تمتع بحث مى كردند، ضحاك مى گفت: تنها كسانى كه اين عمل را انجام مى دهند كه نسبت به امر خدا جاهلند، سعد در جوابش مى گفت: بسيار حرف زشتى زدى، اى برادرزاده، ضحاك گفت:

آخر عمر از اين عمل نهى كرد، سعد گفت: آخر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اين عمل

ص: 86


1- . ابی الحسین مسلم بن الحجاج، الجامع الصحیح، ج 8، ص: 206.
2- . همان.

را به جاى آورد، و همه ما با آن جناب به جا آورديم.(1) و در الدر المنثور است كه بخارى، و مسلم، و نسايى از ابى موسى روايت آورده اند كه گفت: در بطحا خدمت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) رسيده، عرضه داشتم: در حال احرام نيت كردم: احرام مى بندم به آن چه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) احرام بسته، فرمود: آيا با خود قربانى آورده اى؟ عرضه داشتم نه، فرمود، پس برو در خانه طواف كن، و سعى بين صفا و مروه به جاى آر، و سپس تقصير كن، و از احرام درآى، من طواف و سعى كردم و سپس به خيمه زنى از بستگانم رفتم، او سر مرا اصلاح كرد، و شستشو داد.

و من در زمان ابى بكر و هم چنين در عهد خلافت عمر به حج تمتع فتوا مى دادم تا آن كه در عهد عمر سالى در موسم حج مشغول مناسك حج بودم، كه مردى برايم خبر آورد: چه نشسته اى كه امير المؤمنين (عمر) درباره مناسك حج فتوايى تازه داده، من بانگ برداشتم كه اى مردم هر كس از ما فتوايى گرفته تكليفش دشوار شده، چون امير المؤمنين دارد مى آيد و حكم هر مسأله را از او بگيريد، و به او اقتدا كنيد، پس همين كه عمر وارد شد، از او پرسيدم: چه چيز تازه اى درباره مناسك حج گفته اى؟ گفت. اين كه به كتاب خدا تمسك كنيم كه مى فرمايد:

«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ حج و عمره را براى خدا تمام كنيد.» و نيز به سنت پيامبران تمسك كنيم كه فرموده محرم نبايد از احرام در آيد تا آن كه قربانى خود را ذبح كند.(2)

و نيز در الدر المنثور است كه مسلم از ابى نضره روايت كرده كه گفت: ابن

ص: 87


1- . ترمذی، محمد بن عیسی، الجامع الصحیح، ج 3، ص: 185.
2- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 216.

عباس همواره به مردم دستور مى داد حج تمتع كنند، و عبد اللَّه بن زبير همواره از آن نهى مى كرد، اين اختلاف نظر به جابر بن عبد اللَّه گفته شد، در پاسخ گفت: احاديث به دست من در بين مردم داير و شايع شده، ما با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج تمتع مى كرديم، همين كه عمر به خلافت رسيد گفت: خدا از هر چه مى خواست براى پيغمبرش حلال مى كرد، و ملاك كار ما قرآن است، كه هر آيه اش در جايى كه بايد نازل شود نازل شده، و قرآن فرموده: «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ بنا بر اين همان طور كه قرآن دستور داده عمل كنيد، و حج خود را از عمره جدا سازيد، يعنى در يك سال هر دو را انجام ندهيد، چون اگر اين كار را كه مى گويم بكنيد حج شما تمام تر و عمره تان هم تمام تر مى شود.(1)

و در مسند احمد از ابى موسى روايت شده كه گفت: اين عمل يعنى حج تمتع سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، ولىمن مى ترسم مردم بين عمره و حج در زير درختان اراك با زنان خود هم خوابگى كنند و آنان را با خود برداشته به حج بروند.(2)

و در جمع الجوامع سيوطى از سعيد بن مسيب روايت آمده كه گفت: عمر بن خطاب از حج تمتع در ماه هاى حج نهى كرد، و گفت: هر چند خود من آن را با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) انجام دادم، و ليكن از آن نهى مى كنم، چون اين عمل باعث مى شود يك فرد مسلمان كه از افقى از آفاق به قصد زيارت حركت مى كند، و خسته و غبارآلود وارد مكه مى شود، اين خستگى و اين غبارآلودگيش و آن تلبيه گفتنش تنها مخصوص عمره اش باشد، بعد از عمره از احرام در آيد، و لباس بپوشد، و خود

ص: 88


1- . همان.
2- . ابی الحسین مسلم بن الحجاج، الجامع الصحیح، ج 8، ص: 201.

را خوشبو كند، و با همسرش اگر با خود آورده باشد هم خوابگى كند، و هم چنان به عيش و لذت بپردازد، تا روز هشتم ذى الحجه، آن وقت به نيت حج احرام ببندد، و به طرف منا (و عرفات) برود، و تلبيه بگويد، در حالى كه نه غبارآلود باشد و نه خسته و كوفته، و تلبيه اش هم بيش از يك روز نباشد، در حالى كه حج افضل از عمره است.

علاوه اگر ما از حج تمتع جلوگيرى نكنيم مردم در زير همين درختان اراك با زنان خود دست به گريبان مى شوند، و اين عمل در انظار مردمى كه نه دام دارى دارند و نه كشت و زرع، مردمى كه در نهايت فقر به سر مى برند و بهار زندگی شان همين ايامى است كه حاجيان به مكه مى آيند خوشايند نيست.(1)

و در سنن بيهقى از مسلم از ابى نضرة از جابر روايت شده كه گفت: به او گفتم: عبد اللَّه بن زبير از حج تمتع نهى مى كند، و عبد اللَّه بن عباس به آن امر مى كند، تكليف چيست؟ كدام درست مى گويند؟ گفت: احاديث به دست من در بين مردم منتشر مى شود، خلاصه متخصص اين فن منم، و من و همه مسلمانان در عهد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و عهد ابى بكر حج تمتع مى كرديم، تا آن كه عمر به خلافت رسيد، وى به خطبه ايستاد و گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) همين رسول و قرآن همين قرآن است، و در عهد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دو تا متعه حلال بود، ولى من از اين دو عمل نهى مى كنم، و مرتكبش را عقاب هم مى نمايم، يكى متعه زنان است كه اگر به مردى دست پيدا كنم كه زنى را براى مدتى همسر خود كرده باشد، او را سنگ سار مى كنم، و زنده زنده در زير سنگريزه ها دفن مى سازم، و ديگرى متعه حج.(2)

ص: 89


1- . جمع الجوامع.
2- . بیهقی، احمد بن حسین، سنن البیهقی الکبری، ج 7، ص: 206

و در سنن نسايى از ابن عباس روايت شده كه گفت: از عمر شنيدم مى گفت: به خدا سوگند من شما را از متعه نهى مى كنم، هر چند كه در كتاب خدا هم آمده است، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم آن را انجام داده، و منظور عمر در اين جا متعه حج بود.(1) و در الدر المنثور است كه مسلم از عبد اللَّه بن شقيق روايت كرده كه گفت: عثمان از متعه نهى مى كرد، و على به آن امر مى فرمود: پس روزى عثمان به على در اين باره اعتراض كرد، على(علیه السلام) فرمود: تو خود مى دانى كه با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج تمتع كرديم، عثمان گفت: بله مى دانم، و ليكن آن روز از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مى ترسيديم و نمى توانستيم مخالفت كنيم.(2)

و نيز در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه و مسلم از ابى ذر روايت كرده كه گفت: متعه در حج مخصوص اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوده.

و باز در الدر المنثور مى گويد: مسلم از ابى ذر روايت كرده كه گفت: متعه عملى است كه تنها ما مى توانيم آن را انجام دهيم، هم متعه زنان و هم متعه حج.(3)

از اين گونه روايات بسيار زياد است، ولى ما به آن مقدار كه در غرض ما دخالت دارد اكتفاء كرديم، و غرض ما بحث تفسيرى پيرامون نهى از متعه در حج است، چون درباره اين نهى از دو نظر مى شود بحث كرد، يكى اين كه نهى كننده (يعنى عمر) حق داشته كه چنين نهيى بكند، يا نداشته؟ و اگر نداشته آيا معذور بوده يا نه، و اين بحث از غرض ما و از مسئوليت اين كتاب خارج است.

نظر دوم اين است كه روايات نام برده احياناً به آيات كتاب و ظاهر سنت

ص: 90


1- . نسائی، احمدبن علی، سنن الکبیر، ج 5، ص: 119.
2- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 216.
3- . ابی الحسین مسلم بن الحجاج، الجامع الصحیح، ج 8، ص: 203.

استدلال كرده مى خواهيم بدانيم اين استدلالها صحيح است يا نه؟ و اين در مسئوليت اين كتاب و سنخه بحث ما در اين كتاب است.+

دلایل تحریم حج تمتّع در روایات

دلائلى كه در روايات براى تحريم حج تمتع (پس از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) اقامه شده و نقد و رد آن ها:

در روايات زیر از چند طريق بر نهى عمر از متعه حج استدلال شده است:

1. استدلال به اين كه آيۀ «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» بر آن دلالت دارد، و حاصلش اين است كه آيه نام برده عموم مسلمين را مأمور كرده به اين كه حج را تمام و عمره را تمام كنند، و آيه اى كه حج تمتع را تشريع كرده مخصوص رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، اين استدلال در روايت ابى نضره از جابر آمده، كه گفت: همين كه عمر به خلافت رسيد گفت: خداوند از هر چيز هر قدر بخواهد براى پيغمبرش حلال مى كند و ملاك كار ما قرآن است، كه هر آيه اش در جايى كه بايد نازل شود نازل شده، و فرموده: «فاتموا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» و به حكم اين آيه بايد حج خود را از عمره خود جدا كنيد.

و اين استدلال به هيچ وجه درست نيست، چون خواننده عزيز در تفسير آيه نام برده توجه فرمود كه گفتيم: اين آيه بيش از اين دلالت ندارد كه اتمام حج و عمره واجب است، و كسى كه بايد اين عبادت را انجام دهد نمى تواند در وسط آن را قطع كند، به دليل اين كه دنبالش مى فرمايد: «فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ...»، و اما اين كه آيۀ شريفه دلالت داشته باشد بر اين كه مسلمانان بايد عمره را جداى از حج بياورند و متصل آوردنش تنها مخصوص به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و يا به آن جناب و همراهانش بوده كه در آن سال يعنى در حجة الوداع در خدمتش بوده اند، ادعايى است كه اثباتش از خرط

ص: 91

القتاد مشكل تر است (خرط القتاد به اين معنا است كه انسان ساقه اى پر از تيغ زهردار را با دست بگيرد، و دست خود را بر آن بكشد، به طورى كه همه تيغ هاى ساقه مانند برگ از ساقه جدا شود و بريزد).

علاوه بر اين كه در اين روايت اعتراف شده است به اين كه حج تمتع سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوده هم چنان كه در روايت نسايى از ابن عباس نيز اين اعتراف آمده، و عمر به نقل ابن عباس گفته: به خدا سوگند من شما را از متعه نهى مى كنم، با اين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن را انجام داد.

2. و اما اين كه استدلال كرده اند به اين كه نهى از تمتع در حج موافق با كتاب و سنت است هم چنان كه در روايت ابى موسى آمده بود، كه گفت: اگر از حج تمتع نهى كنيم هم به كتاب خدا عمل كرده ايم، كه مى فرمايد: «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» و هم به سنت پيامبرمان عمل كرده ايم، كه فرمود: (محرم از احرام در نمى آيد تا وقتى كه قربانيش ذبح شود).

در پاسخ مى گوئيم كتاب خدا همان طور كه قبلاً خاطرنشان كرديم بر خلاف اين گفتار دلالت دارد، و اما اين كه گفتند ترك حج تمتع پيروى از سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است كه فرمود: (محرم از احرام در نمى آيد مگر وقتى كه قربانيش ذبح شود).

در پاسخ مى گوئيم:

اولاً: اين گفتار درست بر خلاف فرموده رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، كه در رواياتى ديگر آمده، و بعضى از آن ها گذشت، كه به صراحت فرمود: اين مخصوص كسانى است كه از ميقات با خود قربانى آوردند.

ص: 92

ثانياً: اين كه: روايات تصريح دارد بر اين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) خودش اين عمل را به جا آورد، يعنى اول احرام بست به عمره، و سپس بار ديگر احرام بست به حج، و نيز تصريح دارد بر اين كه آن جناب به خطبه ايستاد و فرمود: (اى مردم آيا مى خواهيد خدا را چيز بياموزيد؟)، و ادعاى عجيبى كه در اين مقام شده ادعايى است كه ابن تيميه كرده، و گفته حج رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) (در آن سال) حج قران بود، نه حج تمتع چيزى كه هست كلمه متعه بر حج قران هم اطلاق مى شود.

و ثالثاً: صرف اين كه سر نتراشند تا قربانى به محل خودش برسد احرام حج نيست خود اين روايات هم نمى تواند دليل بر اين مدعا باشد، و آيه هم دلالت دارد بر اين كه آن سائق هديى حكمش سر نتراشيدن است كه اهل مسجدالحرام نباشد، چنين كسى است كه حتما بايد حج تمتع بياورد.

رابعاً: اين كه: بر فرض كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج تمتع به جا نياورد ليكن اين را كه ممكن نيست انكار كنيم كه آن روز رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به همه ياران خود يعنى آن هايى كه در حضورش بودند و آن ها كه نبودند دستور داد حج تمتع بياورند، و چگونه ممكن است مسأله اى كه مبدء تاريخش چنين باشد، يعنى عموم مسلمين در آن مسأله حكمى داشته باشند، و پيامبر اسلام حكمى ديگر مخصوص به خودش داشته باشد، و هر دو حكم در قرآن نيز نازل شده باشد، آن گاه حكم مخصوص به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در ميان امتش سنت گردد؟.

3. و اما اين استدلال كه گفتند: تمتع باعث مى شود كه حج (يكى از باشكوه ترين مراسم اسلامى) صورتى بهخود بگيرد كه با معنويت آن سازگار نيست، چون به حاجى اجازه مى دهد در بين عمل خوشگذرانى كند، از زنان كام بگيرد،

ص: 93

و از بوى خوش و لباس هاى فاخر استفاده كند، و اين استدلال از روايت احمد از ابى موسى استفاده مى شود، آن جا كه عمر گفت:

درست است كه حج تمتع سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است و ليكن من مى ترسم مردم در بين عمل حج زير درختان اراك با زنان خود درآميزند، و آن گاه وقتى احرام حج ببندند كه آب غسل جنابت از سر و رويشان بچكد، اين بود كه گفتار عمر، و نيز از بعضى روايت هاى ديگر كه در آن از عمر نقل شده كه گفت: من مى دانم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و اصحابش حج تمتع را به جا آوردند، و ليكن من شخصاً دوست نمى دارم كسانى كه به زيارت خانه خدا مى آيند با زنان درآميزند، آن گاه براى حج احرام ببندند، در حالى كه آب غسل از سر و رويشان بچكد، اين نيز گفتار عمر بود، كه صريحاً اجتهادى است در مقابل نص، چون خداى تعالى و رسول گراميش بر مسأله حج تمتع تصريح كرده اند، و خدا و رسولش بهتر مى دانند كه تشريع حكم حج تمتع ممكن است به اين جا منجر شود، كه مسلمين رفتارى را بكنند كه عمر آن را دوست نمى دارد، و؛ بلكه از آن مى ترسد، و با وجود چنين تصريحى ديگر جاى اجتهاد نيست.

و از عجائب امور اين است كه در متن آيه اى كه حج تمتع را تشريع كرد همان چيزى كه عمر از آن مى ترسيد و از آن كراهت داشت آمده، مى فرمايد: «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ»، يعنى كسى كه با آوردن عمره تا انجام حج لذت گيرى كند، بايد قربانى كند)، به طورى كه ملاحظه مى فرمائيد قرآن كريم نام اين قسم حج را حج تمتع يعنى «حج لذت گيرى» نهاده، چون تمتع جز اين نيست كه زائر خانه خدا بتواند از آن چه كه در احرام بر او حرام بود يعنى از التذاذ با بوى خوش و با آميزش با

ص: 94

زنان، و پوشيدن لباس و غيره، بهره مند شود، و اين عينا همان است كه عمر از آن مى ترسيد و كراهت مى داشت.

و از اين عجيب تر اين كه وقتى آيۀ شريفه نازل شد اصحاب به خدا و رسول اعتراض كردند، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) امر فرمود تا به عين همان چيزى كه سبب نهى بود تمتع ببرند توضيح اين كه وقتى اين دستور صادر شد، به طورى كه در روايت در الدر المنثور از حاكم از جابر آمده (مردم گفتند، آيا براى عمل حج در حالى به سوى عرفه روانه شويم كه منى از عورت هاى ما مى چكد)، اين سخن به گوش رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) رسيد بلادرنگ به خطبه ايستاد و در خطبه اش گفتار مردم را رد نموده، براى بار دوم دستور داد تمتع كنند، همان طور كه بار اول آن را بر ايشان واجب كرده بود.

4. و اما استدلال ديگرى كه كرده اند و به طورى كه در روايت سيوطى از سعيد بن مسيب آمده كه گفته اند (حكم تمتع در حج باعث تعطيل شدن بازارهاى مكه است، و مردم مكه نه زراعتى دارند و نه دامى، بهار كار مردم مكه همان موقعى است كه حاجيان به مكه و بر آنان وارد مى شوند) استدلال درستى نيست، چون اجتهادى است در مقابل نص علاوه بر اين كه خود خداى تعالى در كلام مجيدش نظير اين استدلال را رد نموده، آن جا كه فرمان داده بود: از اين، پس مشركين حق ندارند به مسجدالحرام در آيند، چون مشرك نجس است، و فرموده بود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمسجدالحرام بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»؛(1) چون ممنوعيت مشركين از

ص: 95


1- . توبه / 28.

ورود به مسجدالحرام و قهرا از ورود به مكه معظمه نيز مستلزم كسادى بازار مكه بوده، و مع ذلك آيۀ شريفه اين محذور خيالى را رد نموده مى فرمايد: اگر از فقر مى ترسيد بدانيد كه به زودى خداى تعالى به فضل خود شما را بى نياز مى كند.

5. و اما استدلال ديگرى كه كرده و گفتند: تشريع حج تمتع بر اساس ترس بوده (كه به نظر نگارنده منظور ترس از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوده) و چون امروز رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نيست تا از او بترسيم ديگر جايى براى تمتع در حج نيست، و اين استدلال در روايت الدر المنثور از مسلم از عبد اللَّه بن شقيق آمده كه عثمان در پاسخ على(علیه السلام) گفت: در آن روزها ما از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مى ترسيديم، اين بود گفتار عثمان كه نظير آن از ابن زبير هم روايت شده، و روايت به نقل الدر المنثور اين است كه ابن ابى شيبه و ابن جرير و ابن منذر از ابن زبير روايت كرده اند كه وقتى به خطبه ايستاد و گفت: ايها الناس به خدا سوگند تمتع به عمره تا رسيدن حج اين نيست كه شما مى كنيد تمتع وقتى است كه مردى مسلمان احرام حج ببندد، ولى رسيدن دشمن يا عروض كسالت و يا شكستگى استخوان و يا پيش آمدى ديگر نگذارد حج خود را تمام كند، و ايام حج بگذرد، اين جاست كه مى تواند احرام خود را احرام عمره قرار دهد، و پس از انجام اعمال عمره از احرام در آيد، و تمتع ببرد، تاآن كه سال ديگر حج را با قربانى خود انجام دهد، اين است تمتع به عمره تا حج (تا آخر حديث).(1)

اشكالى كه در اين استدلال هست اين است كه آيۀ شريفه مطلق است هم خائف را شامل مى شود، و هم غير خائف را، و خواننده عزيز توجه فرمود كه جمله اى

ص: 96


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 216.

كه دلالت دارد بر تشريع حكم تمتع جمله: «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمسجدالحرام...» است، نه جمله:

«فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ...»، تا در معناى آن قيد ترس را هم از پيش خود اضافه نموده بگويند: يعنى هر كس از ترس، حج خود را مبدل به عمره كرد، قربانى كند و معلوم است كه جمله اول ميان اهل مكه و ساير مسلمانان فرق گذاشته، و حج تمتع را مخصوص ساير مسلمانان دانسته، و سخنى از فرق ميان خائف و غير خائف به ميان نياورده.

علاوه بر اين كه تمامى روايات تصريح دارد بر اين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج خود را به صورت تمتع آورد، و دو احرام بست يكى براى عمره و ديگرى براى حج.

6. و اما اين استدلال كه گفته اند: تمتع مختص به اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوده و شامل حال ساير مسلمين نيست (نقل از دو روايت الدر المنثور از ابى ذر)، اگر منظور از آن، همان استدلال عثمان و ابن زبير باشد كه جوابش را داديم، و اگر مراد اين باشد كه حكم تمتع خاص اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، و شامل ديگران نمى شود، سخنى است باطل به دليل اين كه آيۀ شريفه مطلق است و مى فرمايد: (اين حكم براى هر كسى است كه اهل مسجدالحرام نباشد...) چه صحابى و چه غير صحابى.

علاوه بر اين كه اگر حكم تمتع مخصوص اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و ياران آن جناب بود چرا عمر و عثمان و ابن زبير و ابى موسى و معاويه (و به روايتى ابى بكر) آن را ترك كردند با اين كه از صحابه آن جناب بودند.

ص: 97

امتثال دستورات رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) واجب است، احكام خدا نسخ ناشدنى است و والى حق ندارد احكام خدا و رسول(صلی الله علیه وآله ) را تغيير دهد.

7. و اما اين كه استدلال كردند، به مسأله ولايت، و اين كه عمر در نهى از تمتع از حق ولايت خودش استفاده كرد، چون خداى تعالى در آيۀ شريفۀ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛(1) اطاعت أولى الأمر را هم مانند اطاعت خدا و رسول واجب كرده استدلال درستى نيست، براى اين كه ولايتى كه آيۀ شريفه آن را حق أولى الأمر (هر كه هست) قرار داده، شامل اين مورد نمى شود (چون أولى الأمر حق ندارد احكام خدا را زير و رو كند) توضيح اين كه آيات بسيار زيادى دلالت دارد بر اين كه اتباع و پيروى آن چه به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نازل شده واجب است، مانند آيۀ شريفۀ «اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ».(2)

و معلوم است كه هر حكمى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) تشريع كند به اذن خدا مى كند، هم چنان كه آيۀ شريفۀ «وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»؛(3) و آيۀ شريفۀ «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».(4)

و معلوم است كه منظور از عبارت (آن چه رسول برايتان آورده) به قرينه جمله: «وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ» اين است كه هر چه كه رسول شما را بدان امر كرده، در نتيجه به حكم آيه: نام برده بايد آن چه را كه رسول واجب كرده امتثال كرد، و از هر چه كه

ص: 98


1- . «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و اولى الامر خود را.» (نساء / 54)
2- . «پيروى كنيد آن چه را كه از ناحيه پروردگارتان بر شما نازل شده.» (اعراف / 2)
3- . «آن چه را كه خدا و رسولش تحريم كرده حرام نمى دانند.» (توبه / 29)
4- . «آن چه رسول برايتان مى آورد بگيريد، و از هر چه نهيتان مى كند دست برداريد.» (حشر / 7)

نهى كرده منتهى شد، و هم چنين از هر حكمى كه كرده و هر قضايى كه رانده، چنان كه درباره حكم فرموده: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».(1)

و در آيه اى ديگر فرموده:

«فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛(2) و در جايى ديگر فرموده: «فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ».(3)

در مورد قضا فرموده: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً».(4)و نيز فرموده: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»؛(5) و ما مى دانيم كه مراد از اختيار در اين آيه قضا و تشريع و يا حد اقل اعم از آن و از غير آن است، و شامل آن نيز مى شود.

و قرآن كريم تصريح كرده به اين كه كتابى است نسخ ناشدنى، و احكامش به همان حال كه هست تا قيامت خواهد ماند، و فرموده: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ، تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».(6)

و اين آيه مطلق است، و به اطلاقش شامل بطلان به وسيلۀ نسخ نيز مى شود،

ص: 99


1- . «كسانى كه حكم نمى كنند به آن چه خدا نازل كرده ستم كارانند.» (مائده / 48)
2- «ايشان تبه كارانند.» (مائده / 50)
3- «ايشان كافرانند.» (مائده / 47)
4- «هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را نمى رسد بعد از آن كه خدا و رسولش در مساله اى قضايى رانده باشند باز هم خود را صاحب اختيار بداند و هر كس خدا و رسول او را نافرمانى كند به ضلالتى روشن گمراه گشته است.» (احزاب / 36)
5- «و پروردگارت هر چه بخواهد خلق مى كند، و هر چه بخواهد اختيار مى نمايد، اما ايشان را نمى رسد كه خود را صاحب اختيار بدانند.» (قصص / 68)
6- . «و اين كه قرآن كتابى است شكست ناپذير، باطل و بطلان در او راه ندارد، نه در عصر نزولش، و نه بعد از آن، نازل شده اى است از ناحيه خداى حكيم ستوده.» (فصلت / 42)

پس به حكم اين آيه آن چه كه خدا و رسولش تشريع كرده اند، و هر قضايى كه رانده اند، پيرويش بر فرد فرد امت واجب است، خواه أولى الأمر باشد يا نه.

از اين جا روشن مى شود كه جمله: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» حق اطاعتى كه براى أولى الأمر قرار مى دهد، اطاعت در غير احكام است، پس به حكم هر دو آيه، أولى الأمر و ساير افراد امت در اين كه نمى توانند احكام خدا را زير و رو كنند يكسانند؛ بلكه حفظ احكام خدا و رسول بر أولى الأمر واجب تر است، و اصولاً أولى الأمر كسانى هستند كه احكام خدا به دستشان امانت سپرده شده، باشد در حفظ آن بكوشند، پس حق اطاعتى كه براى أولى الأمر قرار داده اطاعت اوامر و نواهى و دستوراتى است كه أولى الأمر به منظور صلاح و اصلاح امت مى دهند البته با حفظ و رعايت حكمى كه خدا در خصوص آن واقعه و آن دستور دارد.

مانند تصميم هايى كه افراد عادى براى خود مى گيرند، مثلاً با اين كه خوردن و نخوردن فلان غذا برايش حلال است، تصميم مى گيرد بخورد، و يا نخورد (حاكم نيز گاهى صلاح مى داند كه مردم هفته اى دو بار گوشت بخورند)، و يا با اين كه خريد و فروش براى افراد جايز است فردى تصميم مى گيرد اين كار را بكند، و يا تصميم مى گيرد نكند، (حاكم نيز گاهى صلاح مى داند مردم از بيع و شرا اعتصاب كنند، و يا آن را توسعه دهند).

و يا با اين كه بر فرد فرد جايز است وقتى كسى در ملك او با او نزاع مى كند به حاكم شرع مراجعه كند، و هم جايز است از دفاع صرف نظر كند، أولى الأمر نيز گاهى مصلحت مى داند كه از حقى صرف نظر كند، و گاهى صلاح را در اين مى داند كه آن را احقاق نمايد.

ص: 100

پس در همه اين مثال ها فرد عادى و يا أولى الأمر صلاح خود را در فعلى و يا ترك فعلى مى داند، و حكم خدا به حال خود باقى است.

و هم چنان كه يك فرد نمى تواند شراب بنوشد و ربا بخورد، و مال ديگران را غصب نموده ملكيت ديگران را ابطال كند، هر چند كه صلاح خود را در اين گونه كارها بداند، أولى الأمر نيز نمى تواند به منظور صلاح كار خود احكام خدا را زير و رو كند، چون اين عمل مزاحم با حكم خداى تعالى است، آرى أولى الأمر مى تواند در پاره اى اوقات از حدود و ثغور كشور اسلامى دفاع كند، و در وقت ديگر از دفاع چشم بپوشد، و در هر دو حال رعايت مصلحت عامه و امت را بكند، و يا دستور اعتصاب عمومى، و يا انفاق عمومى، و يا دستورات ديگرى نظير آن بدهد.

و سخن كوتاه آن كه آن چه يك فرد عادى از مسلمانان مى تواند انجام دهد، و بر حسب صلاح شخص خودش و با رعايت حفظ حكم خداى سبحان آن كار را بكند، و يا در آن چيز تصرف نمايد، ولى امرى كه از قبل رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر امت او ولايت يافته، نيز مى تواند آن كار را بكند، و در آن چيز تصرف نمايد، تنها فرق ميان يك فرد عادى و يك، ولى امر با اين كه هر دو مأمورند بر حكم خدا تحفظ داشته باشند، اين است كه يك فرد عادى در آن چه مى كند صلاح شخص خود را در نظر دارد، و يك، ولى امر آن چه مى كند به صلاح حال امت مى كند.

و گرنه اگر جايز بود كه، ولى مسلمين در احكام شرعى دست بيندازد، هر جا صلاح ديد آن را بردارد، و هر جا صلاح ديد كه حكم ديگرى وضع و تشريع كند، در اين چهارده قرن يك حكم از احكام دينى باقى نمى ماند، هر، ولى امرى كه مى آمد

ص: 101

چند تا از احكام را بر مى داشت، و فاتحه اسلام خوانده مى شد، و اصولاً ديگر معنا نداشت بفرمايند احكام الهى تا روز قيامت باقى است.

حال آن چه را گفته شد با مسأله تمتع كه مورد بحث بود تطبيق داده مى گوئيم: چه فرق است بين اين كه گوينده اى بگويد: حكم تمتع و بهره مندى از طيبات زندگى با هيات عبادات و نسك نمى سازد، و چون نمى سازد شخص ناسك بايد اين تمتع را ترك كند، و بين اين كه گوينده بگويد مباح بودن برده گيرى با وضع دنياى فعلى سازگار نيست، چون دنياى متمدن امروز همه حكم مى كنند به حريت عموم افراد بشر، پس بايد حكم اباحه برده گيرى كه از احكام اسلام است برداشته شود، و يا اين كه بگويد اجراى احكام حدود به درد چهارده قرن قبل مى خورد، و اما امروز بشر متمدن نمى تواند آن را هضم كند، و قوانين جاريه بين المللى هم آن را قبول نمى كند، پس بايد تعطيل شود.

اين بيانى كه ما كرديم از پاره اى روايات وارده در همين باب فهميده مى شود مانند روايت الدر المنثور كه مى گويد: اسحاق بن راعويه در مسند خود، و احمد از حسن روايت آورده اند كه عمر بن خطاب تصميم گرفت مردم را از متعه حج منع كند، ابى بن كعب برخاست، و گفت تو اين اختيار را ندارى، چون متعه حج حكمى است كه قرآن بر آن نازل شده، و ما خود با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) عمره تمتع به جاى آورديم، عمر چون اين بشنيد از تصميم خود تنزل كرد(1).(2)

ص: 102


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 216.
2- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 2، ص: 121.

39. یاد خدا و تعامل و ایثار با همسر

اشاره

خداوند در قرآن می فرماید:

«وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَی ءٍ عَليمٌ»؛(1)

«و هنگامى كه زنان را طلاق داديد، و به آخرين روزهاى «عدّه» رسيدند، يا به طرز صحيحى آن ها را نگاه داريد (و آشتى كنيد)، و يا به طرز پسنديده اى آن ها را رها سازيد! و هيچ گاه به خاطر زيان رساندن و تعدّى كردن، آن ها را نگاه نداريد! و كسى كه چنين كند، به خويشتن ستم كرده است. (و با اين اعمال، و سوء استفاده از قوانين الهى،) آيات خدا را به استهزا نگيريد! و به ياد بياوريد نعمت خدا را بر خود، و كتاب آسمانى و علم و دانشى كه بر شما نازل كرده، و شما را با آن، پند مى دهد! و از خدا بپرهيزيد! و بدانيد خداوند از هر چيزى آگاه است (و از نيات كسانى كه از قوانين او، سوء استفاده مى كنند، با خبر است)!»

تفسیر
باز هم محدوديت هاى ديگر طلاق

به دنبال آيات گذشته، اين آيه نيز اشاره به محدوديت هاى ديگرى در امر طلاق مى كند تا از ناديده گرفتن حقوق زن جلوگيرى كند.

در آغاز مى گويد: «هنگامى كه زنان را طلاق داديد و به آخرين روزهاى عده رسيدند

ص: 103


1- . بقره / 231.

(باز مى توانيد با آن ها آشتى كنيد) يا به طرز پسنديده اى آن ها را نگاه داريد، و يا به طرز پسنديده اى رها سازيد»؛ «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ».

يا صميمانه تصميم به ادامه زندگى زناشويى بگيريد و يا اگر زمينه را مساعد نمى بينيد با نيكى از هم جدا شويد، نه با جنگ و جدال و اذيت و آزار و انتقام جويى.

سپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده، مى فرمايد: «هرگز به خاطر ضرر زدن و تعدى كردن، آن ها را نگه نداريد»؛ «وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا».

اين جمله در حقيقت تفسير كلمۀ «معروف» است؛ زيرا در جاهليت گاه بازگشت به زناشويى را وسيله انتقام جويى قرار مى دادند، لذا با لحن قاطعى مى گويد: «هرگز نبايد چنين فكرى در سر بپرورانيد».

«چرا كه هر كس چنين كند به خويشتن ظلم و ستم كرده»؛ «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ».

پس اين كارهاى نادرست تنها ستم بر زن نيست؛ بلكه ظلم و ستمى است كه شما بر خود كرده ايد زيرا:اولاً: رجوع و بازگشتى كه به قصد حق كشى و آزار باشد هيچ گونه آرامشى در آن نمى توان يافت و محيط زندگى زناشويى براى هر دو جهنم سوزانى مى شود.

ثانياً: از نظر اسلام زن و مرد در نظام خلقت، عضو يك پيكرند بنا بر اين پايمال كردن حقوق زن، تعدى و ظلم به خود خواهد بود.

ثالثاً: مردان با اين ظلم و ستم در واقع به استقبال كيفر الهى مى روند و چه ستمى بر خويشتن از اين بالاتر.

ص: 104

سپس به همگان هشدار مى دهد و مى فرمايد: «آيات خدا را به استهزاء نگيريد»؛ «وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً».

اين تعبير نيز مى تواند اشاره به كارهاى خلاف عصر جاهليت باشد كه رسوبات آن در افكار مانده بود.

در حديثى آمده است كه در عصر جاهليت بعضى از مردان هنگامى كه طلاق مى دادند مى گفتند: هدف ما بازى و شوخى بود و هم چنين هنگامى كه برده اى را آزاد يا زنى را به ازدواج خود در مى آوردند.

آيه فوق نازل شد و به آن ها هشدار داد و پيامبر(صلی الله علیه وآله ) فرمود: هر كس زنى را طلاق دهد يا برده اى را آزاد كند يا با زنى ازدواج كند يا به ازدواج ديگرى درآورد بعد مدعى شود كه بازى و شوخى مى كرده، از او قبول نخواهد شد و به عنوان جدى پذيرفته مى شود.(1) اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه ناظر به حال كسانى است كه براى اعمال خلاف خود كلاه شرعى درست مى كنند و ظواهر را دستاويز قرار مى دهند قرآن اين كار را نوعى استهزاء به آيات الهى شمرده، و از جمله همين مسأله ازدواج و طلاق و بازگشت در زمان عده به نيت انتقام جويى و آزار زن و تظاهر به اين كه از حق قانونى خود استفاده مى كنيم مى باشد.

بنا بر اين نبايد با چشم پوشى از روح احكام الهى و چسبيدن به ظواهر خشك و قالب هاى بى روح، آيات الهى را بازيچه و ملعبه خود قرار داد كه گناه اين كار شديدتر، و مجازاتش دردناك تر است.

سپس مى افزايد: «نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد و آن چه از كتاب آسمانى و

ص: 105


1- . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 2، ص: 964.

دانش بر شما نازل كرده و شما را با آن پند مى دهد»؛ «وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ».

«و تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد خداوند به هر چيزى داناست»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَی ءٍ عَلِيمٌ».

اين هشدارها به خاطر آن است كه اولاً توجه داشته باشند كه خداوند آن ها را از خرافات و آداب و رسوم زشت جاهليت در مورد ازدواج و طلاق و غير آن رهايى بخشيده و به احكام حياتبخش اسلام راهنمايى كرده، قدر آن را بشناسند و حق آن ها را ادا كنند و ثانياً: در مورد حقوق زنان، از موقعيت خود سوء استفاده نكنند و بدانند كه خداوند حتى از نيات آن ها آگاه است.

بنا بر اين جملۀ «وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ» ممكن است عطف بيان «نِعْمَتَ اللَّهِ» بوده باشد و يا از قبيل عطف خاص بر عام، و در اين صورت نعمت اللَّه مفهوم وسيعى دارد كه تمام نعمت هاى الهى را شامل مى شود، از جمله نعمت محبت و الفت كه خداوند در ميان دو همسر آفريده است.(1)

40. تمسک به حبل الله، اتحاد و یاد خدای متعال

اشاره

قرآن مجید می فرماید:

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛(2) «و همگى

ص: 106


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص: 178.
2- . آل عمران / 103.

به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هر گونه وسيله وحدت]، چنگ زنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دل هاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفره اى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى سازد؛ شايد پذيراى هدايت شويد.»

تفسیر

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيۀ «وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ...» فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است، و هدايتش ضمانت شده است. كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...».(1)

مراد از اعتصام همگانى به «حبل اللَّه»

اينك در اين آيه، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام بحبل اللَّه. در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه قبلاً گفتيم، اعتصام بحبل اللَّه است. يعنى آن رابط و واسطه اى كه بين عبد و رب را به هم وصل مى كند، و آسمان را به زمين مرتبط مى سازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا

ص: 107


1- . «آن چه رسول مى گويد، انجام دهيد، و هر نهيى كه مى كند اطاعت كنيد.» (حشر / 7)

و رسول، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مى رسد. و اگر خواستى، مى توانى اين طور بگويى: حبل اللَّه همان قرآن و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است. چون قبلاً هم توجه فرمودى كه برگشت همه اين ها به يك چيز است.

و قرآن كريم، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمى كند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...» داشت، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده، جز با اسلام نميرند، ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است. دليلش اين است كه مى فرمايد:

«جميعاً» و نيز مى فرمايد: «وَ لا تَفَرَّقُوا».

پس اين دو آيه همان طور كه فرد را بر تمسك به كتاب و سنت سفارش مى كنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مى دهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً»؛ جملۀ «اذ كنتم» بيان است براى كلمۀ «نعمته» و جمله بعدى كه مى فرمايد: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها» عطف است به همين جمله.

و اين كه خداى تعالى امر مى كند به يادآورى اين نعمت، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مى كند، بدون اين كه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوى

ص: 108

سعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده، حيرت، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد، ولى لازم است كه مسأله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است، آن جا كه تقليد ممنوع است، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است. و آن جا كه جاى تسليم است، مسائل فروع و احكام عملى است.

41. علل واسباب لزوم اتحاد و همدلی

دأب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مى باشد و از اطاعت و تقليد كور كورانه و بدون دليل نهى مى كند؛ پس خداى تعالى در عين اين كه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مى دهد، علت آن را هم بيان مى كند تا كوركورانه نپذيرفته باشد؛ بلكه بفهمد كه حقايق دينى، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است. در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مى داند، چون رب العالمين است، و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمين است. هم چنان كه در آخر آيات مى فرمايد: «تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ... وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».

و سخن كوتاه اين كه، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آن كه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آن گاه از اين دستور كلى، دو مورد را استثناء نموده، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم توجيه مى فرمايد به اين كه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق

ص: 109

ايشان است، پس ايشان حق ندارندبخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند.

مورد دوم اين كه، به ايشان امر فرموده كه آن چه را رسول او ابلاغ مى كند، به طور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اين طور توجيه مى فرمايد، كه چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از پيش خود چيزى نمى گويد، و دستورى نمى دهد، آن چه مى گويد ابلاغ دستورات خداست، پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بى چون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد.

آن گاه با بندگان خود درباره حقايق معارف سخن مى گويد، و طرق سعادت را شرح مى دهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مى فرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه يابند، و از اين راه، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مؤدب شده، بر طريقه تفكر صحيح مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيلۀ علم زنده شده، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزادانديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را أخذ مى كنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفه اش به بحث و تدبر مى پردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مى پذيرند.

و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه انسان هيچ مطلب بى دليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش قبول نكند، براى

ص: 110

اين كه اين گفتار، سفيهانه ترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آن كه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون ربوبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهم ترين دليل است، بر اين كه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، هم چنان كه رسالت رسول دليل قاطع است بر اين كه آن چه آن جناب مى گويد، از پيش خداى تعالى مى گويد. و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آن چه به خاطر ربوبيتش تصرف مى كند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض نيست.

و حاصل كلام اين است كه: مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمى كند، و اين هايى كه پيروى از كتاب و سنت را تقليد دانسته، از آن انتقاد مى كنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفته اند.

و شايد وجه اين كه اعتصام به حبل اللَّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده، و فرمود:

«اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»؛ اشاره به همين معنايى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مى خوانيم بى دليل نيست. دليل بر اين كه شما را بدان دعوت كرده ايم، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مى كشيم، نه از اين باب است كه بر

ص: 111

خود واجب مى دانيم هر چه مى گوئيم، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده، نه، گفتار ما هميشه حق است، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم؛ بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللَّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مى دهيم، همه اش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تأمين مى كند.

خداى تعالى در آيۀ شريفه، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللَّه و عدم تفرقه آورده يكى در جمله: «إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً...» و دوم در جمله: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ...» دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه، و اين كه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخى هاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه به زودى خواهد آمد.

و اگر در جمله: «فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً...» دوباره كلمۀ «نعمت» را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جمله: «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ...» بر آن دلالت داشت و مراد از «نعمت» همان الفتى است كه نام برد، پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالیف قلوب است، پس اخوت در اين جا حقيقتى ادعايى است نه واقعى، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيش تر در پدر و مادر واحد و يا پدر واحد يا مادر واحد.

و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيۀ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛(1)

ص: 112


1- . «به درستى كه مؤمنان برادر يكديگرند.» (حجرات / 10)

كه حقيقتى است اعتبارى؛ زيرادر اين آيه، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤمنين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است.

«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها...»؛ شفاى «حفره»، به معناى لبه آن است، البته لبه اى كه هر كس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمۀ «من النار» يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ.

اگر منظور آتش آخرت باشد، در اينصورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديك تر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد.

و اگر مراد از آن «آتش» جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را در مجتمع فاسدشان بيان نموده، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگ هايى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد.

و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و به طور استعاره.

پس در اين صورت، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دل هايى مختلف و هدف هايى گوناگون و هوا و هوس هاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اين كه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست، تا به هدفى واحد سوقش دهد؛ بلكه راهنماها به خاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است. و به سوى هدف هاى مختلف دعوت مى كند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مى آورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مى كشاند،

ص: 113

و دائماً به قتال و بانزال و فناء و زوال تهديدشان مى كند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مى افتد، و همه چيز را مى سوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد.

معلوم مى شود قبل از نزول اين آيه، طايفه اى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفه اى خاص بوده اند كه در خطاب اين آيات، از ساير طوائف نزديك تر بوده اند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظه اى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگ ها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مى كرده. نه امنيتى داشته اند و نه راحتى و فراغت و اصلاً به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير شؤون زندگى عمومى را تأمين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند.

و بعد از آن كه دسته جمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده، چيزى از حلاوت نعمت هاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است.

پس خطاب در اين آيات، در نفوس چنين مردمى جاى گيرتر و مؤثرتر از نفوس اقوام ديگر است.

و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته، نه صرف فرض و تئورى. چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيۀ «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا...» به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را

ص: 114

همه ديده بودند، تجربه اى بود براى مؤمنين، پس اين مؤمنين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آن ها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.

آن گاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست، تنبه داده، مى فرمايد: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».(1)

42. وحدت امت اسلامی، رمز پیروزی بر دشمن

اشاره

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛

در اين آيه بحث نهايى كه همان «مسأله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه» باشد مطرح شده و مى فرمايد: همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد.

در باره اين كه منظور از «بِحَبْلِ اللَّهِ»؛ «ريسمان الهى» چيست؟ مفسران احتمالات مختلفى ذكر كرده اند، بعضى مى گويند منظور از آن قرآن است، و بعضى مى گويند اسلام، و بعضى ديگر گفته اند منظور خاندانپيامبر و ائمه معصومين هستند.

در رواياتى كه از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و ائمه اهل بيت نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مى شود، مثلاً در تفسير «در المنثور» از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) و در كتاب «معانى الاخبار» از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: «بِحَبْلِ اللَّهِ» قرآن است، و در تفسير «عياشى» از امام باقر(علیه السلام) كه فرمود: ريسمان الهى «آل محمد(صلی الله علیه وآله ) مى باشند، كه مردم مأمور به تمسك به آن هستند.

ص: 115


1- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 3، ص: 573.

ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند؛ زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است، خواه اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهل بيت او، و به عبارت ديگر تمام آن چه گفته شد، در مفهوم وسيع «ارتباط با خدا» كه از معنى «بِحَبْلِ اللَّهِ» استفاده مى شود، جمع است.

تعبير به «بِحَبْلِ اللَّهِ» براى چيست؟

نكته جالب اين كه تعبير از اين امور به حبل اللَّه در واقع اشاره به يك حقيقت است، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت، و چاه تاريك غرائز سركش، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و برآمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مى باشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مى رسانند.

دشمنان ديروز و برادران امروز

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً»؛ سپس قرآن به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را بتفكر در وضع اندوهبار گذشته، و مقايسه آن «پراكندگى» با اين «وحدت» دعوت مى كند، و مى گويد: «فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد، ولى خداوند در پرتو اسلام و ايمان دل هاى شما را به هم مربوط ساخت، و شما دشمنان

ص: 116

ديروز، برادران امروز شديد» و جالب توجه اين كه كلمۀ «نعمت» را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مى كند.

نكتۀ ديگر اين كه مسأله تأليف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده، مى گويد:

خدا در ميان دل هاى شما الفت ايجاد كرد و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده؛ زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينه هاى ريشه دار در طول سال هاى متمادى در دل هاى آن ها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آن ها بيفروزد مخصوصاً با توجه به اين كه مردم نادان و بى سواد و نيمه وحشى معمولاً افرادى لجوج و انعطاف ناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچك ترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين" معجزه بزرگ اجتماعى" اسلام آشكار مى شود، و ثابت مى گردد كه از طرق عادى و معمولى امكان پذير نبود كه در طى چند سال، از چنان ملت پراكنده و كينه توز و نادان و بى خبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند.

اعتراف مورخان و دانشمندان

اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينه توز عرب) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كرده اند، به عنوان نمونه:

«جان ديون پورت" دانشمند معروف انگليسى مى نويسد: »... محمد يك نفر عرب ساده، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به- يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آن ها را با صفات و اخلاق

ص: 117

تازه اى معرفى كرد، و در كم تر از سى سال، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد.»(1)

«توماس كارل» مى گويد: «خداوند عرب را به وسيلۀ اسلام از تاريكی ها به سوى روشنائی ها هدايت فرمود،از ملت خموش و راكدى كه نه صدايى از آن مى آمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى به وجود آورد كه از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز، و از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شده، نورشان از چهار سوى جهان مى تابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيش تر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالآخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى می كرد."(2)

«دكتر گوستاولوبون» به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است:

«.. تا زمان اين حادثه حيرت انگيز يعنى" اسلام" كه دفعتا نژاد عرب را بلباس جهانگيرى و خلاق معانى به ما نشان داد، هيچ يك از قسمت هاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مى شد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود.»(3)

«نهرو» دانشمند و سياست مدار فقيد هندى در اين باره مى نويسد: »... سرگذشت عرب و داستان اين كه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را به وجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ

ص: 118


1- . « جان، دیون پورت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد(صلی الله علیه وآله ) و قرآن، مترجم: سيد غلامرضا سعيدى، ص: 77.
2- . صواف، محمد محمود، نقشه هاى استعمار در راه مبارزه با اسلام، ص: 38.
3- . جهت مطالعۀ بیش تر ر.ک: تاريخ تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون.

بشرى مى باشد، نيرو و فكر تازه اى كه عرب ها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت اسلام بود...».(1)

43. تمسک به حبل الله، نجات از سقوط درآتش

«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها»؛

«شفا» در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق «شفه» بر «لب» نيز به همين مناسبت باشد، و هم چنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز به خاطر آن است كه انسان در كناره «سلامت و تندرستى» قرار مى گيرد.

در جمله بالا خداوند مى گويد: شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد!، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه «برادرى و محبت» بود رهنمون ساخت.

در اين كه منظور از «نار» در آيه آتش دوزخ است يا آتش هاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است، ولى با توجه به مجموع آيه چنين به نظر می رسد كه نار كنايه از جنگ ها و نزاع هايى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانه اى در ميان اعراب شعله ور مى شد، قرآن مجيد به اين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مى سازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آن ها را تهديد مى كرد و خداوند در پرتو نور اسلام آن ها را از آن وضع نجات داد و مسلماً با نجات يافتن از

ص: 119


1- . نهرو، جواهر لعل، نگاهى به تاريخ جهان، ج 1، ص: 317.

وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند؛ «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛

در پايان آيه براى تأكيد بيش تر مى گويد: «خداوند اين چنين آيات خود را روشن مى سازد تا هدايت شويد». بنا بر اين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آن چه گفته شد اهميت فراوان دهيد.

نقش اتحاد در بقاى ملت ها

با تمام گفتگوهايى كه درباره اثر اعجاز آميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است، مى توان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است.

44. اتحاد، تجمیع و تحکیم قوای امت اسلامی است

امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبدء توليد بزرگ ترين نيروهاى صنعتى است و سرزمين هاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنايى خود قرار داده است، اگر درست فكر كنيم مى بينيم اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه به هم پيوستن قدرت هاى ناچيز دانه هاى باران نيست و آن گاه به اهميت اتحاد وكوشش هاى دسته جمعى انسان ها واقف مى شويم.

در احاديث فراوانى كه از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و پيشوايان بزرگ اسلام(علیهم السلام) به ما رسيده به لزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است:

ص: 120

در يك مورد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) مى فرمايد:

«المؤمن للمؤمن كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مى دارد.»

و نيز فرمود:

«المؤمنون كالنفس الواحدة؛ مؤمنان هم چون يك روحند.»

و نيز می فرمايد:

«مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر هم چون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.(1)»(2)

45. نماز، ارتباط و اتصال به قدرت لایزال الهی است

اشاره

«فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنينَ كِتاباً مَوْقُوتاً»؛(3) «و هنگامى كه نماز را به پايان رسانديد، خدا را ياد كنيد؛ ايستاده، و نشسته، و در حالى كه به پهلو خوابيده ايد! و هر گاه آرامش يافتيد (و حالت ترس زايل گشت)، نماز را (به طور معمول) انجام دهيد؛ زيرا نماز، وظيفه ثابت و معيّنى براى مؤمنان است!»

ص: 121


1- . ابو الفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان، ج 2، ص: 450.
2- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 3، ص: 29.
3- . نساء / 103.
تفسیر
اهميت فريضه نماز

به دنبال دستور نماز خوف در آيه گذشته و لزوم به پاداشتن نماز حتى در حال جنگ در اين آيه مى فرمايد: «پس از اتمام نماز ياد خدا را فراموش نكنيد، و در حال ايستادن و نشستن و زمانى كه بر پهلو خوابيده ايد به ياد خدا باشيد و از او كمك بجوئيد».

«فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً(1) وَ عَلى جُنُوبِكُمْ»؛ منظور از ياد خدا در حال قيام و قعود و بر پهلو خوابيدن، ممكن است همان حالات استراحت در فاصله هايى كه در ميدان جنگ واقع مى شود باشد و نيز ممكن است به معنى حالات مختلف جنگى كه سربازان گاهى در حال ايستادن و زمانى نشستن و زمانى به پهلو خوابيدن، سلاح هاى مختلف جنگى از جمله وسيله تيراندازى را به كار مى برند، بوده باشد.

آيه فوق در حقيقت اشاره به يك دستور مهم اسلامى است، كه معنى نماز خواندن در اوقات معين اين نيست كه در ساير حالات انسان از خدا غافل بماند، بلكه نماز يك دستور انضباطى است كه روح توجه به پروردگار را در انسان زنده مى كند و می تواند در فواصل نمازها خدا را به خاطر داشته باشد خواه در ميدان جنگ باشد و خواه در غير ميدان جنگ.

ص: 122


1- . «قيام» هم معنى مصدرى دارد( يعنى ايستادن) و هم جمع قائم است( يعنى ايستادگان) و" قعود" نيز چنين است يعنى هم به معنى «نشستن» و هم به معنى «نشستگان» آمده است و در آيه فوق هر دو معنى احتمال دارد.

آيه فوق در روايات متعددى به كيفيت نماز گزاردن بيماران تفسير شده كه اگر بتوانند ايستاده و اگر نتوانند نشسته و اگر باز نتوانند به پهلو بخوابند و نماز را به جا آورند، اين تفسير در حقيقت يك نوع تعميم و توسعه در معنى آيه است اگر چه آيه مخصوص به اين مورد نيست (1).

سپس قرآن مى گويد: دستور نماز خوف يك دستور استثنايى است و «به مجرد اين كه حالت خوف زائل گشت، بايد نماز را به همان طرز عادى انجام دهيد»؛ «فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ».و در پايان سر اين همه سفارش و دقت را درباره نماز چنين بيان مى دارد:

«زيرا نماز وظيفه ثابت و لايتغيرى براى مؤمنان است»؛ «إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً».

كلمۀ «موقوت» از مادۀ «وقت» است بنا بر اين معنى آيه چنين است كه اگر ملاحظه مى كنيد حتى در ميدان جنگ مسلمانان بايد اين وظيفه اسلامى را انجام دهند به خاطر آن است كه نماز اوقات معينى دارد كه نمى توان از آن ها تخلف كرد(2).

ولى در روايات متعدى كه در ذيل آيه وارد شده است موقوتا به معنى ثابتا و واجبا تفسير شده است كه البته آن هم با مفهوم آيه سازگار است، و نتيجه آن با

ص: 123


1- . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص: 545.
2- . اين معنى در کتاب «کنزالعرفان» تأیید شده (فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، کنز العرفا ن فی فقه القرآن، ج1، ص: 59 ) و در تفسير «التبيان» و «مجمع البيان» به عنوان يك قول، ذكر شده است.

معنى اول تقريباً يكى است.

سؤال: چه لزوم دارد نماز را در اوقات معينى بخوانيم؟

بعضى مى گويند ما منكر فلسفه و اهميت نماز و اثرات تربيتى آن نيستيم اما چه لزومى دارد كه در اوقات معينى انجام شود آيا بهتر نيست كه مردم آزاد گذارده شوند و هر كس به هنگام فرصت و آمادگى روحى اين وظيفه را انجام دهد.

پاسخ: تجربه نشان داده كه اگر مسائل تربيتى تحت انضباط و شرائط معين قرار نگيرد عده اى آن را به دست فراموشى مى سپارند، و اساس آن به كلى متزلزل می گردد، اين گونه مسائل حتما بايد در اوقات معين و تحت انضباط دقيق قرار گيرد تا هيچ كس عذر و بهانه اى براى ترك كردن آن نداشته باشد به خصوص اين كه انجام اين عبادات در وقت معين مخصوصاً به صورت دسته جمعى داراى شكوه و تأثير و عظمت خاصى است كه قابل انكار نمى باشد و در حقيقت يك كلاس بزرگ انسان سازى تشكيل مى دهد.(1)

46.عزت و قدرت، در سایۀ تعبد حق تعالی

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»؛

اين ميثاق همان ميثاقى است كه از آنان گرفته شده بر اين كه اسلام را بپذيرند، يعنى تسليم خداى تعالى باشند، شاهد اين مدعا اين است كه در جملۀ «إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا...» يادآوريشان مى كند كه در چه زمانى چنين ميثاقى دادند آن زمانى بود كه گفتند: «سمعاً و طاعةً؛ گوش به فرمان و آماده اطاعتيم.» چون اين

ص: 124


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 4، ص: 105.

سخن بدان جهت كه هيچ قيدى ندارد سمع مطلق و طاعت مطلق را مى رساند، و سمع و طاعت مطلق عبارت اخراى كلمه اسلام است، پس منظور از نعمت در جملۀ «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ» مواهب جميله اى است كه خداى تعالى در سايه اسلام به آنان داده، و اين بهترى حال روز بعد از اسلامشان نسبت به حال و وضع قبل از اسلامشان است، در دوران جاهليت امنيت و سلامتى و ثروت و صفاى دل نسبت به يكديگر و پاكى اعمال نداشتند، و در سايه اسلام صاحب همه اين ها شدند، هم چنان كه نسبت به صفاى دل فرموده:

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها».(1)

ممكن هم هست كه بگوئيم منظور از نعمت، حقيقت اسلام است، چون اسلام منشأ همه نعمت ها و بركات است، هر نعمتى را كه ريشه يابى كنيم بالآخره به اسلام منتهى مى شويم كه بيانش گذشت، و اين هم بر خواننده پوشيده نماند كه مراد از نعمت بودن اسلام حقيقى و يا ولايت اين است كه خواسته اند انگشت روى مصداق بگذارند، نه اين كه خواسته باشند مفهوم لفظ نعمت را مشخص كنند، چون مفهوم كلمه نعمت و هر كلمه ديگر عهده دار مشخص كردنش علم لغت است، نه قرآن كريم و ما نيز درباره مفهوم اين لفظ بحثى تفسيرى نداريم، بحثى اگر هست در اين است كه از اين مفهوم كلى منظور خداى تعالى در اين آيه كدام مصداق است؟.

ص: 125


1- . بياد آريد نعمتى را كه خداى تعالى بر شما ارزانى داشت، كه مردمى بوديد دشمن جان يكديگر، و خدا بين دل هايتان الفت برقرار كرد، و در سايه نعمت او برادران يكديگر شديد، و بر لبه پرتگاه آتش قرار داشتيد، شما را از آن پرتگاه نجات داد.» (آل عمران / 103)

خداى تعالى سپس خودش را به ياد آنان مى آورد كه عالم به همه زواياى دل ها است، و نتيجه مى گيرد، پس بايد از خدايتان بترسيد، كه او بدآن چه سينه ها در خود نهان داشته آگاه است.

بحث روايتى

رواياتى در ذيل آيات مربوط به وضو و تيمم و غسل:

مرحوم شيخ طوسى در تهذيب با ذكر سند از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيۀ شريفۀ «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ» فرموده: يعنى هر گاه از خواب برخاستيد براى نماز، راوى- كه ابن بكير است- مى گويد: عرضه داشتم: مگر خواب وضو را باطل مى كند؟

فرمود: بله، البته در صورتى كه بر گوش مسلط شود و گوش چيزى نشنود.(1)

اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده، سيوطى آن روايات را در الدر المنثور از زيد بن اسلم و نحاس نقل كرده، و اين روايات منافاتى با گفتار قبلى ما ندارد، كه گفتيم مراد از «قيام به نماز» اراده نماز خواندن است؛ زيرا آن چه ما گفتيم معناى قيامى بود كه با حرف «الى» متعدى شده باشد، و آن چه در روايت آمده به معناى قيامى است از آن جهت كه با حرف «من» متعدى شود، و امام فرموده: كلمۀ «الى» در آيه به معناى «من» است.

و در كافى به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت: من به امام ابى جعفر باقر(علیه السلام) عرضه داشتم: از كجا فهميدى كه فرمودى: مسح به پاره اى

ص: 126


1- . طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 1، ص: 7، ح 9.

از سر و پاره اى از پاها واجب است نه بر همه آن دو؟ حضرت خنديد، و سپس فرمود: اى زراره! هم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بيان كرده و هم كتاب خدا طبق آن نازل شده، براى اين كه خداى عز و جل مى فرمايد: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ» كه از آن مى فهميم همه صورت بايد شسته شود، آن گاه فرموده:

«وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» كه با واو عاطفه دست ها تا مرفق را متصل به وجه فرموده، و از اين اتصال مى فهميم كه دو دست تا مرفق نيز همه اش بايد شسته شود، آن گاه با آوردن فعلى ديگر بين كلام فاصله انداخته فرموده: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ»، كه از اين فاصله انداختن و از حرف «با» در «برءوسكم» مى فهميم، كه مسح به بعض سر واجب است و چون با آوردن واو عاطفه پاها را وصل به سر كرد، و فرمود: «وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ» مى فهميم مسح بر بعض پاها واجب است.

از سوى ديگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اين آيه را براى مردم تفسير فرمود، ليكن مردم تفسير آن جناب را ضايع كرده، (به آراى خود سرانه خود عمل كردند) خداى تعالى سپس فرمود: «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً، فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»، كه چون وضو را در صورت دسترسى نداشتن به آب ساقط كرده، بعضى از اعضاى شستن در وضو را يعنى از مچ تا انگشتان دست و صورت را محل مسح در تيمم قرار داده فرمود: «بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ» و در آخر كلمۀ «منه» را اضافه كرد، مى فهميم كه بعضى از صورت و دست ها بايد تيمم شود و مسح همه صورت واجب نيست، چون آن مقدار غبارى كه از خاك زمين به دست مى چسبد به بعضى از كف

ص: 127

دست مى چسبد و به بعضى ديگرش نمى چسبد خداى تعالى سپس فرمود: «ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ» كه منظور از حرج در تنگنا قرار گرفتن است.(1)

اين كه امام در ضمن گفتار خود فرمود: «فان لم تجدوا ماء...» منظورش اين نبوده كه آيه قرآن چنين است؛ زيرا آيۀ «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً» است؛ بلكه خواسته است آيه را نقل به معنا كند.

و در همان كتاب به سند خود از زراره و بكير روايت كرده كه از امام باقر(علیه السلام) از وضوى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) پرسيدند، حضرت دستور داد طشتى- و يا ظرف كوچكى- آوردند كه در آن آب بود، پس دست راست خود را در آب فرو برد، و مشتى از آن بر گرفت، و به صورت خود ريخت، و صورت خود را با آن شست، سپس دست چپ خود را در آب فرو برده مشتى از آن گرفت و به ساعد خود- يعنى مرفق به پائين- ريخت، و دست راست خود را با آن شست، ولى همواره دست را از بالا بپائين كشيد، و هيچ گاه از پائين به طرف مرفق نكشيد، نه در دست راست و نه در دست چپ، سپس كف دست راست خود را در آب فرو برد، و مشتى آب بر گرفته به ذراع- مرفق تا سر انگشتان- خود ريخت، و در دست چپ همان كرد كه در دست راست كرد، آن گاه سر و دو پاى خود را با ترى كف دستش مسح كرد، و آب جديدى براى مسح به كار نبرد، آن گاه فرمود: نبايد انگشتان را در زير بند كفش برد، و سپس اضافه كرد كه خداى تعالى مى فرمايد: «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ» و به حكم اين فرمايش هيچ مقدار (و به فرموده فقها حتى سر سوزنى) از صورت و

ص: 128


1- . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 3، ص: 30، ح 4.

دست ها بايد نشسته نماند، براى اين كه فرموده: «بشوئيد صورت و دست هايتان را تا مرفق ها» آن گاه فرموده:«وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ»؛ و به حكم اين دستور اگر مقدارى از سر و يا مقدارى از روى دو پاى خود را از اول سر انگشتان تا به كعب مسح كند كافى است، راوى مى گويد: عرضه داشتم كعب پاها كجاى آن است؟ فرمود: اين جا يعنى بند پا و پائين تر از ساق، پرسيدم: اين چيست؟ (كه نشان مى دهى) فرمود: اين جزء استخوان ساق است، و كعب پائين تر از آن است، پرسيديم: خدا تو را اصلاح كند آيا يك مشت آب براى شستن صورت و يك مشت براى شستن هر ذراع بس است؟ فرمود: آرى، البته در صورتى كه با منتهاى دقت آن مشت آب را به همه ذراع و كف برسانى، البته با دو مشت اين كار بهتر صورت مى گيرد.(1)

اين روايت از روايات معروف است، عياشى آن را از بكير و زراره از امام باقر(علیه السلام)(2) و در سندى ديگر مثل آن را از عبد اللَّه بن سليمان از ابى جعفر روايت كرده (3)،

و در معناى آن و معناى روايت سابق رواياتى ديگر هست.

در تفسير برهان آمده كه عياشى از زرارة بن اعين و ابو حنيفه از ابى بكر بن حزم روايت كرده كه گفت: مردى وضو گرفت و مسح پاها را بر چكمه خود كشيده، داخل مسجد شد، و به نماز ايستاد، على(علیه السلام) آمد و با پاى خود به گردن او زد، و فرمود: واى بر تو چرا بى وضوع نماز مى خوانى؟ آن مرد عرضه داشت: عمر بن خطاب به من چنين دستور داد، حضرت دست او را گرفته نزد عمر آورد، و با صداى بلند فرمود: ببين اين

ص: 129


1- . همان.
2- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 299- 298، ح 51.
3- . همان، ج 1، ص: 300، ح 56.

شخص چه چيزى از تو روايت مى كند، عمر گفت: بله من به او گفتم چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن طور مسح كرد، حضرت فرمود: قبل از مائده يا بعد از آن؟ گفت: اين را نمى دانم، فرمود: حال كه نمى دانى، پس چرا فتوا مى دهى؟ مسح بر چكمه در سابق نازل شد (و در مائده نسخ شد).(1)

در عهد عمر اختلاف در جواز و عدم جواز مسح بر روى كفش شايع بود، و نظر على(علیه السلام) اين بود كه آن دستور به آيه سوره مائده نسخ شده، اين نظريه از روايات اين باب استفاده مى شود، و به همين جهت از بعضى ها از قبيل براء و بلال و جرير بن عبد اللَّه روايت شده كه آنان از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نقل كرده اند كه آن جناب بعد از مائده نيز بر روى كفش و پاپوش مسح مى كرده (2)، و ليكن رواياتشان خالى از اشكال نيست، و گويا منشأ اختلاف مذكور اين پندار بوده كه مدعيان نسخ دليل ناسخ را غير از آيه مى دانند، و غير آيه نمى تواند ناسخ باشد، در حالى كه اين پندار صحيح نيست و دليل نسخ خود آيه مائده است براى اين كه آيۀ شريفه مسح بر قدم را واجب كرده، و معلوم است كه پا افزار و كفش قدم نيست، و همين پاسخ را روايت بعدى داده است.

و در تفسير عياشى از محمد بن احمد خراسانى- وى بقيه راويان حديث تا زمان امام را ذكر نكرده- روايت آورده كه گفته است، مردى به حضور امير المؤمنين(علیه السلام) آمد، و از مسح بر پا افزار پرسيد، حضرت لحظه اى سر به پائين انداخت، آن گاه سر بلند كرد و فرمود: خداى تبارك و تعالى بندگان خويش را امر به طهارت فرموده، و

ص: 130


1- . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 452، ح 10.
2- . رضا، محمد رشید، المنار، ج 6، ص: 237.

آن را در بين اعضاى بدن تقسيم كرده، سهمى از آن را به صورت، و سهمى به سر، و نصيبى به دو پا و بهره اى به دو دست داده، اگر پا افزار يكى از اين اعضاى بدن است مى توانى آن را مسح كنى.(1) و نيز در همان كتاب از حسن بن زيد از جعفر بن محمد(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: على(علیه السلام) در عهد عمر بن خطاب در مسأله مسح بر پا افزار مخالف سايرين بوده، آن ها مى گفتند: ما ديديم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر پا افزار خود مسح مى كرد و حضرت در پاسخ هر كس كه اين استدلال را مى كرد مى پرسيد: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) قبل از نزول مائده چنين مى كرد يا بعد از آن؟ مى گفتند نمى دانيم، آن جناب مى فرمود: ولى من مى دانم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بعد از نزول سوره مائده ديگر بر پا افزار مسح نكرد و هر آينه مسح كردن بر پشت يك الاغ را بيش تر دوست دارم تا مسح كردن بر پا افزار، آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» تا آن جا كه فرموده «الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ».(2)

و در در المنثور است كه ابن جرير و نحاس- در كتاب ناسخ خود- از على روايت كرده اند كه در هر نمازى وضو مى گرفت و مى خواند «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ...».(3)

و در كافى به سند خود از حلبى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفت از آن جناب از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه فرموده: «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ» حضرت فرمود منظور جماع است، و ليكن خداى تعالى از آن جا كه پرده پوش است دوست

ص: 131


1- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 301، ح 59.
2- . همان، ج 1، ص: 302- 301، ح 62.
3- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 262.

مى دارد سر بسته سخن گويد، و، لذا عمل نام برده را به آن صراحت كه شما تعبير مى كنيد نكرده.(1)

و در تفسير عياشى از زراره روايت كرده كه گفت: من از امام باقر(علیه السلام) از تيمم پرسيدم، فرمود: عمار بن ياسر روزى نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمد و عرضه داشت: جنب شدم و آب نداشتم تا غسل كنم، حضرت فرمود: خوب بگو ببينم چه كردى؟

عرضه داشت: لباس هايم را كندم و توى خاك غلت زدم حضرت (شايد به عنوان مزاح) فرمود:

همان طور كه الاغها غلت مى زنند، سپس فرمود: خداى تعالى كيفيت تيمم را كه بيان كرده و فرموده: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»؛ آن گاه خود رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) همه كف دو دست خود را بر صعيد گذاشت، و سپس بر داشت بين دو چشم تا آخر دو ابروى خود مسح كرد، آن گاه كف هر دست را به پشت دست ديگر كشيد، البته اول به پشت دست راست كشيد.(2) و در همان كتاب از زراره از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى شستن صورت و دو دست را و مسح كشيدن بر سر و پشت دو پا را واجب كرد، تا هر گاه كسى در حالت سفر و بيمارى و ضرورت نتوانست صورت و دست را بشويد به جاى شستن آن دو موضع را مسح كند و فرمود: «وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ... وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»؛(3) و در همان كتاب از عبد الاعلى مولى آل سام روايت آورده كه گفت به امام صادق(علیه السلام) عرضه داشتم: من در اثر زمين خوردن ناخنم شكست، و

ص: 132


1- . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 5، ص: 555، ح 5.
2- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 302، ح 63 و 64.
3- . همان، ج 1، ص: 302، ح 63 و 64.

انگشتم را باند پيچى كردم، حال بفرما براى وضو چه كنم؟ مى گويد امام(علیه السلام) فرمود: حكم اين مسأله و امثال آن در كتاب خداى تبارك و تعالى آمده، مى فرمايد: «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»(1).(2)

امام(علیه السلام) به آيۀ سوره حج اشاره نموده، كه در آن نيز حرج نفى شده، و اگر به ذيل آيه مورد بحث اشاره نكرد كه در خصوص وضو است، براى اين بوده كه به مطلبى اشاره كرده باشد، كه ما قبلاً خاطرنشان ساختيم كه منظور از نفى حرج، نفى حرج در ملاكهاى دينى است، نه در خود احكام و در اخبارى كه ما نقل كرديم نكات بسيارى است، كه با در نظر گرفتن بيانى كه ما در ذيل آيات داشتيم آن نكات روشن مى شود، بنا بر اين خواننده محترم مى تواند همان بيانات را به عنوان شرح اين روايات تلقى كند.(3)

47. ارتباط با خداوند، تضمینی بر افشای توطئه گران

اشاره

اكنون خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته، آنان را به ياد نعمت ها و دفع نيرنگ دشمنان انداخته، مى فرمايد:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ»؛ اى مردم، مؤمن، نعمت خدا را نسبت به خويش به ياد آوريد، آن گاه كه مردمى قصد كردند كه به شما دست اندازى كنند. درباره اين مردم اختلاف است:

1. مجاهد و قتاده و اكثر مفسران گويند: مقصود يهوديان است كه خواستند

ص: 133


1- . همان، ج 1، ص: 303- 302، ح 66.
2- . خداى تعالى در دين هيچ گونه حكمى حرجى عليه شما جعل نكرده.
3- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 5، ص: 377.

پيامبر را غافل گير كرده، به قتل رسانند. اينان يهوديان بنى النضير بودند كه پيامبر با جمعى از اصحاب خود بر آن ها وارد شد تا درباره يكى از اصحاب كه دو تن از هم پيمان هاى پيامبر را كشته و ديه آن ها را آن بزرگوار لازم بود، با آن ها سخن گويد. آن ها نيز با پيامبر پيمان ترك جنگ و شركت در پرداخت خونبها، بسته بودند، پس از استماع سخن رسول خدا، از حضرتش تقاضا كردند كه بنشيند و پس از پذيرايى هاى لازم، مبلغى از خونبهاى آن دو مقتول را پرداخت كنند، لكن تصميم گرفتند كه پيامبر و اصحاب را- ناجوانمردانه به قتل رسانند. در اين وقت، خداوند متعال، پيامبر را از سوء قصد آن ها آگاه كرد و به اتفاق اصحاب از آن جا خارج شدند. اين خود يكى از معجزات پيامبر گرامى اسلام است.2. قريش، مردى را براى قتل پيامبر مأمور كردند. وى با شمشير كشيده، بر آن بزرگوار داخل شد و چون خواست وى را به قتل رساند، گفت: چه كسى قادر است كه. مرا از كشتن تو منع كند؟ فرمود: خدا. وى شمشير را افكند و مسلمان شد. نامش عمرو بن وهب جمحى بود. صفوان بن اميه، بعد از جنگ بدر وى را براى اين كار خطير مأمور كرده بود. لكن خواسته آن ها نقش بر آب شد! اين معنى از حسن است.

3. ابو على جبايى گويد: مقصود لطف خداوند است درباره مؤمنان و باز داشتن دشمنان از اين كه نتوانند مزاحمتى براى مسلمانان فراهم سازند. خداوند آن ها را بچند وسيله از ايجاد مزاحمت براى مسلمانان باز داشت: بيمارى، قحطى، مرگ سران، نابودى حيوانات و ديگرى وسايلى كه چنان آن ها را مشغول و گرفتار كرد كه به كلى از فكر مزاحمت و قتل مؤمنان باز ماندند.

ص: 134

4. واقدى گويد: پيامبر با گروهى از بنى ذبيان و محارب در «ذى امر» جنگ كرد. آن ها در قله كوه ها متحصن شدند. پيامبر از كوه- طورى كه آن ها را ببيند- بزير آمد و براى قضاى حاجت، بگوشه اى رفت. در آن جا بر اثر باران لباس هايش تر شد. آن ها را از تن بيرون آورد و بر درختى افكند كه خشك شود و خود در زير آن درخت، بخوابيد.

اعراب او را مى ديدند. رئيس آن ها «دعثور بن حرث» با شمشير كشيده، بر بالين پيامبر آمد و گفت:

- محمد، اكنون چه كسى مى تواند مرا از كشتن تو باز دارد؟

فرمود:

- خدا در اين وقت، جبرييل طورى بر سينه او كوبيد كه شمشير از كفش افتاد و پيامبر شمشير را برداشت و فرمود:

- اكنون چه كسى مرا از قتل تو منع مى كند؟

پاسخ داد:

- هيچ كس. اكنون شهادت مى دهم كه خداوند يكتاست و محمد فرستاده اوست.

از اينرو آيه نازل شد. بنا بر اين خلاص شدن پيامبر، نعمتى است براى همه مؤمنان؛ زيرا وجود پر فيض او در ميان اهل ايمان، نعمتى است براى ايشان و تجاوز به او تجاوز به هر فرد مسلمانى است.

«فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ»؛ خداوند آن ها را از قصد سويى كه درباره شما داشتند، باز داشت.

ص: 135

«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ از خدا بپرهيزيد. مردم مؤمن بايد به نصرت خداوند، توكل جويند كه او ياور آن هاست و آن ها را كفايت مى كند.

لغت

ميثاق: پيمان مؤكدى كه مورد وثوق و اطمينان باشد.

نقيب: اين كلمه از «نقب» به معناى سوراخ است. نقيب قوم، يعنى ضامن و كفيل قوم، به طورى كه گويى بر اسرار آن ها نقب زده، بدان ها احاطه دارد. كلمه «نقاب» هم از همين جاست؛ زيرا آن كس كه نقاب بر چهره دارد هم چون نقب زنى است كه ديگران از تردستى او بى خبرند و او به اسرار ديگران واقف است. كلمه «مناقب» نيز جمع منقبت و از همين ماخذ است، چه مناقب به معناى فضائل است و كسى را فضائل است كه بدان ها راه دارد.

تعزير، توقير و تعظيم. شاعر گويد،

و كم من ماجد لهم كريم

و من ليث يعزر فى الندى

يعنى، آن ها داراى اشخاص كريم و بزرگوار و شيران دلاورى هستند كه در مجلس مورد احترام واقع مى شوند.

بايد دانست كه «تعزير» به معناى يارى كردن نيز به كار مى رود؛ زيرا نتيجه آن منع دشمن از مزاحمت است ضلال، گمراهى.

سواء: ميان و وسط.

اعراب

«قَرْضاً حَسَناً»؛ در اين جا نه فرمود. «اقرضاً حسناً»؛ زيرا در «اقرضتم» نيز معناى قرض است. نظير «وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً».(1)خداوند رويانيد شما را از زمين روييدنى) در اين جا «انباتاً» نگفته است.

ص: 136


1- . نوح / 17.

امرء القيس گويد. «و رضت فذلت صعبة الى اذلال» يعنى او را رام كردم و چه خوب رام شد. در اين جا در حقيقت «رضت» به معناى «اذللت» است.

مقصود

در آيه پيش خداوند پرده از روى نيرنگ يهوديان و قصد سوء ايشان نسبت به پيامبر برداشت و درباره دفع شر ايشان سخن گفت، اكنون درباره احوال ايشان و پليدى باطن و زشتى عادت آن ها در خيانت به پيامبران سخن مى گويد، تا خاطر پيامبر را از رفتار و قصد سوء ايشان تسليت دهد.(1)

48. تعبد در پیشگاه الهی و نصرت حتمی از خداوند

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛(2) «آيا تعجّب كرده ايد كه دستور آگاه كننده پروردگارتان به وسيلۀ مردى از ميان شما به شما برسد تا (از مجازات الهى) بيمتان دهد؟! و به ياد آوريد هنگامى كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد؛ و شما را از جهت خلقت (جسمانى) گسترش (و قدرت) داد، پس نعمت هاى خدا را به ياد آوريد، شايد رستگار شويد! و (نيز به خاطر بياور)

ص: 137


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 6، ص: 239.
2- . اعراف / 69 و 171.

هنگامى كه كوه را هم چون سايبانى بر فراز آن ها بلند كرديم، آن چنان كه گمان كردند بر آنان فرود مى آمد؛ (و در همين حال، از آن ها پيمان گرفتيم و گفتيم:) آن چه را (از احكام و دستورها) به شما داده ايم، با قوّت (و جديت) بگيريد! و آن چه در آن است، به ياد داشته باشيد، (و عمل كنيد،) تا پرهيزگار شويد!»

تفسیر

سپس هود در برابر افرادى كه از بعثت يك انسان به عنوان پيامبر در تعجب بودند به همان مطلبى اشاره مى كند كه نوح پيامبر نيز به قوم خود گفته بود و آن اين كه: «آيا تعجب مى كنيد كه از طرف پروردگار به فردى از شما وحى شود، تا شما را از كيفرهايى كه به خاطر اعمالتان در پيش داريد بيم دهد؟!»؛ «أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ».

سپس براى تحريك عواطف خفته آن ها و برانگيختن حس شكرگزارى در درون جانشان قسمتى از نعمت هاى پروردگار را، براى آنان شرح مى دهد و مى گويد:

«به خاطر بياوريد كه خداوند شما را جانشينان قوم نوح قرار داد و هنگامى كه آن ها بر اثر طغيانشان به وسيلۀ طوفان نابود شدند، سرزمين هاى وسيع و گسترده آنان را با تمام نعمت هايى كه داشتند در اختيار شما قرار داد»؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ».

به علاوه «به شما قدرت فوق العاده جسمانى و نيروى بدنى عنايت كرد»؛ «وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً».

جملۀ «زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً»؛ «شما را از نظر آفرينش گسترش داد» ممكن است اشاره به قدرت جسمانى قوم عاد باشد؛ زيرا هم از آيات مختلف قرآن و هم از

ص: 138

تواريخ برمى آيد كه آن ها مردمى درشت استخوان و قوى پيكر و نيرومند بودند، در آيه 15 سوره «فصلت» از قول آن ها مى خوانيم «مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً»؛ «چه كسى از ما نيرومندتر است؟» و در آيه 7 سوره «حاقه» در مورد بلائى كه به جرم اعمالشان بر سر آن ها آمد مى خوانيم «فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ»؛ «قوم عاد را مى ديدى كه بر اثر طوفان آن چنان روى زمين افتاده اند كه گويا تنه هاى درختان نخل بود كه به روى زمين افتاده بود!» و نيز مى تواند اشاره به افزايش ثروت و قدرت مالى و تمدن ظاهرى و پيشرفته آن ها بوده باشد، آن چنان كه از آيات ديگر قرآن و تواريخ استفاده مى شود، ولى احتمال اول با ظاهر آيه متناسبتر است.

و در پايان به آن جمعيت خودخواه خاطرنشان مى سازد كه «نعمت هاى گوناگون پروردگار را به خاطر بياوريد تا حس شكرگزارى شما برانگيخته شود و در برابر فرمان او تسليم شويد شايد رستگار گرديد»؛ «فَاذْكُرُواآلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».

اما در مقابل اين اندرزها و راهنمايی هاى منطقى و يادآورى نعمت هاى الهى آن ها كه منافع مادى خود را در خطر مى ديدند و قبول دعوت او را مانع هوس بازی هاى خويش مى دانستند، در مقام مخالفت بر آمده و صريحاً اعلام داشتند كه «آيا تو آمده اى كه ما را به سوى خداى يگانه دعوت كنى و تمام معبودهايى را كه پدران و نياكان ما ساليان دراز در برابر آن سر تعظيم فرود آورده اند و به عظمت شناخته اند، رها سازيم؟!» نه هرگز چنين چيزى ممكن نيست؛ «قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا».

همان طور كه ملاحظه مى كنيد سطح افكار آنان به قدرى پائين بود كه از پرستش خداى يگانه وحشت داشتند و پراكندگى و تعدد خدايان را براى خود، مايه

ص: 139

افتخار مى پنداشتند، و جالب اين كه تنها منطق آنان در اين زمينه همان تقليد كوركورانه از سنن نياكان بود و گر نه چگونه ممكن بود بتوانند، تعظيم در برابر قطعات سنگ و چوب را توجيه كنند.

و سرانجام براى اين كه اميد «هود» را به كلى از خود قطع كنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده باشند گفتند: «اگر راست مى گويى و عذاب ها و مجازات هايى را كه به ما وعده مى دهى حقيقت دارد، هر چه زودتر آن ها را به سراغ ما بفرست و ما را محو و نابود كن!» (يعنى ما كم ترين واهمه اى از تهديدهاى تو نداريم)؛ «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ».

هنگامى كه سخن به اين جا رسيد و آخرين حرف خود را كه نشانه امتناع كامل از قبول دعوت هود بود زدند و او به كلى از هدايت آنان مأيوس شد، به آن ها گفت: اكنون كه چنين است بدانيد «عذاب و كيفر و خشم خدا بر شما مسلماً واقع خواهد شد»؛ «قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ».

«رجس» در اصل به معنى چيز ناپاك است و بعضى از مفسران معتقدند ريشۀ اصلى آن معنى وسيع ترى دارد و به معنى هر چيزى است كه باعث دورى و تنفر مى شود و، لذا به انواع پليدی ها و نجاست ها و مجازات ها، «رجس» گفته مى شود؛ زيرا همه اين امور موجب فاصله گرفتن انسان و تنفر او مى گردد.

در هر صورت اين كلمه در آيه فوق مى تواند به معنى مجازات و عذاب الهى باشد و ذكر آن با جملۀ «قد وقع» كه به صورت فعل ماضى است اشاره به اين است كه به طور قطع شما مستحق عذاب شده ايد و دامانتان را خواهد گرفت.

و نيز ممكن است به معنى پليدى و آلودگى روح باشد يعنى آن چنان در

ص: 140

گرداب انحراف و فساد فرو رفته ايد كه روح شما در زير پوششى از آلودگی ها قرار گرفته است و به خاطر آن مشمول غضب خدا شده ايد.

سپس براى اين كه گفتار آن ها درباره بت ها بدون پاسخ نماند، اضافه مى كند:

«آيا شما با من در مورد چيزهايى كه از الوهيت جز نامى بى اثر ندارند و نياكان شما اسم خدا بر آن ها گذارده اند و به دروغ آثار و خاصيتى براى آن ها قائل شده اند، به مجادله برخاسته ايد، در حالى كه هيچ گونه فرمان و حجتى از ناحيه خدا در اين باره نازل نشده است»؛ «أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ».

در حقيقت بت هاى شما از الوهيت، تنها يك اسم بى مسمى دارند، اسمى كه زائيده پندارهاى خام شما و نياكانتان است و گر نه با قطعات سنگ و چوب ديگر بيابان و جنگل هيچ تفاوتى ندارد.

سپس گفت: «اكنون كه چنين است شما در انتظار بمانيد من هم با شما انتظار مى كشم، شما در اين انتظار باشيد كه بت ها ياريتان كنند و من در انتظارم كه عذاب دردناك الهى بر شما فرود آيد» آينده نشان خواهد داد كدام يك از اين دو انتظار به حقيقت نزديك تر خواهد بود؛ «فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ».

در آخرين آيه مورد بحث، سرانجام كار اين قوم لجوج در عبارت كوتاهى چنين بيان شده است: «ما هود و كسانى را كه با او بودند به لطف و رحمت خود، رهايى بخشيديم، و ريشه كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و حاضر نبودند در برابر حق تسليم شوند، قطع و نابود ساختيم»؛ «فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ».

ص: 141

«دابر» در لغت به معنى آخر و پايان چيزى است، بنا بر اين مفهوم آيه اين است كه آن ها را تا به آخر نابود ساختيم و ريشه هايشان به كلى قطع شد.

(درباره قوم عاد و بقيه خصوصيات زندگى آن ها و چگونگى مجازات و عذابى كه بر آن ها نازل شد بخواست خدا مشروحا در تفسير سوره هود بحث خواهيم كرد).

49. سرپیچی از اوامر الهی ونزول بلا

اشاره

قرآن مجید می فرماید:

«وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ * وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ * قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ * فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ * فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»؛(1) «و به سوى (قوم) ثمود برادرشان صالح را فرستاديم گفت اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده: اين ناقه الهى براى شما معجزه اى است، او را به حال خود واگذاريد كه در سرزمين

ص: 142


1- . أعراف / 73 تا 79.

خدا (از علف هاى بيابان) بخورد و آن را آزار نرسانيد كه عذاب دردناكى شما را خواهد گرفت! و به خاطر بياوريد كه شما را جانشينان قوم عاد قرار داد و در زمين مستقر ساخت، كه در دشت هايش قصرها براى خود بنا مى كنيد و در كوه ها براى خود خانه ها مى تراشيد، بنا بر اين نعمت هاى خدا را متذكر شويد و در زمين فساد نكنيد. (ولى) اشراف متكبر قوم او، به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند گفتند آيا (راستى) شما يقين داريد صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است؟ آن ها گفتند: ما به آن چه او بدان مأموريت يافته ايمان آورده ايم. متكبران گفتند (ولى) ما به آن چه شما به آن ايمان آورده ايد كافريم! سپس ناقه را پى كردند و از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند و گفتند اى صالح اگر تو از فرستادگان (خدا) هستى آن چه ما را با آن تهديد مى كنى بياور! سرانجام زمين لرزه آن ها را فرا گرفت و صبح گاهان (تنها) جسم بى جانشان در خانه هاشان باقى مانده بود! (صالح) از آن ها روى برتافت و گفت اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى (چكنم) كه شما خيرخواهان را دوست نداريد.»

تفسير
سرگذشت عبرت انگيز قوم ثمود

در اين آيات به قيام «صالح» پيامبر بزرگ خدا در ميان قوم «ثمود» كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند اشاره شده و بحث هاى عبرت انگيز گذشته را درباره قوم نوح و هود بدين وسيله ادامه مى دهد.

البته در سوره هاى «هود» و «شعراء» و «قمر» و «شمس» به اين ماجرا نيز اشاره شده، و از همه جا مشروح تر سرگذشت اين جمعيت در سورۀ هود آمده است، در

ص: 143

اين آيات تنها فشرده اى از گفتگوهاى صالح با قوم ثمود و سرانجام كار آن ها بيان گرديده است.

نخست مى گويد: «ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم»؛ «وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً».

و علت اطلاق كلمۀ «برادر» به اين پيامبران در ذيل آيه 65 همين سوره در داستان هود بيان شد.

پيامبر آنان صالح نيز همانند ساير پيامبران، نخستين گام را در راه هدايت آن ها از مسأله توحيد و يكتاپرستى برداشت و به آن ها گفت: «اى قوم من! خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او نداريد»؛ «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ».

سپس اضافه نمود من بدون دليل چيزى نمى گويم، «بينه و دليل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمده است و اين همان شترى است كه خداوند براى شما معجزه قرار داده است»؛ «قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً».

«ناقه» در اصل به معنى شتر ماده است و در هفت مورد در قرآن مجيد اشاره به ناقه صالح شده (1)،

اين شتر چگونه شترى بوده و چگونه به عنوان يك معجزه و دليل دندان شكن به قوم صالح معرفى گرديده؟ شرح آن بهخواست خدا در سورۀ هود ذيل آيات مربوط به قوم ثمود خواهد آمد.

ضمناً بايد توجه داشت اضافه «ناقه» به «اللَّه» در آيات فوق به اصطلاح از

ص: 144


1- . طبرسى در «مجمع البيان» مى گويد: ناقه در اصل به چيزى گفته مى شود كه تسليم و رام و آماده و مهيا است و اطلاق آن به شتر ماده شايد به همين جهت است كه آمادگى بيش ترى براى سوارى دارد.

قبيل اضافه تشريفى است و اشاره به اين است كه ناقه مزبور، يك شتر معمولى و عادى نبود؛ بلكه امتيازاتى داشته است.

سپس به آن ها مى گويد:

«مزاحم اين ناقه نشويد و بگذاريد در سرزمين خدا به چرا بپردازد، و به او آزار مرسانيد كه عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت»؛ «فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».

اضافه «ارض» به «اللَّه»؛ «زمين خدا) اشاره به اين است كه اين شتر مزاحم كسى نيست و تنها از علف بيابان استفاده مى كند، بنا بر اين نمى بايست مزاحم او شوند.

در آيه بعد مى گويد: «به خاطر داشته باشيد كه خداوند شما را جانشينان در روى زمين بعد از قوم عاد قرار داد، و در آن مستقر ساخت» يعنى از يك سو نعمت هاى فراوان الهى را فراموش نكنيد و از سوى ديگر توجه داشته باشيد كه پيش از شما اقوام طغيان گرى مانند قوم عاد بودند كه بر اثر مخالفت هايشان به عذاب الهى گرفتار شدند و نابود گرديدند؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ».

سپس روى بعضى از نعمت ها و امكانات خداداد قوم ثمود تكيه كرده مى گويد:

«شما در سرزمينى زندگى داريد كه هم دشت هاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده دارد كه مى توانيد قصرهاى مجلل و خانه هاى مرفه در آن بسازيد و هم كوهستانهاى مستعدى دارد كه مى توانيد خانه هايى مستحكم در دل سنگ ها (براى فصل زمستان و شرائط جوى سخت) ايجاد كنيد و بتراشيد»؛ «تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً».

ص: 145

از اين تعبير چنين به نظر مى رسد كه آن ها محل زندگى خود را در تابستان و زمستان تغيير مى دادند، در فصل بهار و تابستان در دشت هاى وسيع و پربركت به زراعت و دام دارى مى پرداختند و به همين جهت خانه هاى مرفه و زيبايى در دشت داشتند، و به هنگام فرا رسيدن فصل سرما و تمام شدن برداشت محصول، به خانه هاى مستحكمى كه در دل صخره ها تراشيده بودند و در مناطق امن و امانى قرار داشت و از گزند طوفان و سيلاب و حوادث بر كنار بود آسوده خاطر زندگى مى كردند.

و در پايان آيه مى گويد: «اين همه نعمت هاى فراوان خدا را يادآور شويد و در زمين فساد نكنيد و كفران نعمت ننمائيد»؛ «فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ».(1)

باز ملاحظه مى كنيم كه جمعيت اشراف و ثروت مندان خوش ظاهر و بد باطن كه از آن ها تعبير به ملاء (چشم پر كن) شده است، سررشته مخالفت با اين پيامبر بزرگ الهى را به دست گرفتند، و از آن جا كه عده قابل ملاحظه اى از توده هاى خوش فكر و پاكدل كه همواره در بند اسارت اشراف گرفتار بودند، دعوت صالح را پذيرفته و اطراف او جمع شده بودند، مخالفت خود را با اين گروه شروع كردند، و همان طور كه قرآن مى گويد اين جمعيت اشرافى و متكبر از قوم صالح به افرادى از مستضعفان كه ايمان آورده بودند گفتند: «آيا به راستى شما مى دانيد كه صالح از طرف خداوند براى راهنمايى ما فرستاده شده است»؛ «قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ»؛ البته هدف آن ها از اين سؤال جستجوى حق نبود؛ بلكه مى خواستند با القاى شب هات در دل

ص: 146


1- . تعثوا از مادۀ «عثى» به معنى توليد فساد كردن است، منتها اين ماده بيش تر به مفاسد اخلاقى و معنوى گفته مى شود در حالى كه مادۀ «عيث» به مفاسد حسى اطلاق مى گردد بنا بر اين ذكر كلمه مفسدين بعد از جمله لا تعثوا به عنوان تاكيد مى باشد زيرا هر دو يك معنى را مى رساند.

آن ها وسوسه ايجاد كنند و روحيه آنان را تضعيف نمايند، و به گمان اين كه همانند دورانى كه در بند بودند مطيع و فرمان بردار آن هايند از حمايت صالح دست بردارند.

ولى به زودى با پاسخ قاطع آنان كه حكايت از تصميم و اراده قوى مى كرد روبرو شدند و اين پاسخ را از آنان شنيدند كه «ما نه تنها مى دانيم صالح فرستاده خدا است؛ بلكه ما به آن چه او مأموريت دارد، و دعوت به سوى آن مى كند، ايمان آورده ايم»؛ «قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ».

اين مغروران متكبر دست از كار خود بر نداشتند و مجددا براى تضعيف روحيه جمعيت مؤمنان گفتند: «ما به آن چه شما ايمان آورده ايد كافريم»؛ «قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ».

و از آن جا كه آن ها به خاطر قدرت و ثروت ظاهريشان هميشه در جامعه پيشوا و الگوى مردم بودند چنين مى پنداشتند كه اين بار نيز با اظهار كفر و بى ايمانى، الگو براى دگران خواهند شد و مردم از آنان پيروىخواهند كرد، ولى به زودى به اشتباه خود پى بردند و متوجه شدند كه مردم اين بار در پرتو ايمان به خدا، شخصيت تازه اى يافته و از استقلال فكرى و نيروى اراده بهره مند شده اند.

جالب توجه اين كه در آيات فوق از اشراف بى ايمان به عنوان «مستكبران» و از توده هاى زحمت كش با ايمان به عنوان «مستضعفان» ياد شده، و اين نشان مى دهد كه دسته اول با خود برتربينى و غصب حقوق مردم زير دست و جذب نيروهاى آن ها به آن موقعيت رسيده بودند كه به زبان امروز مى توان از آن ها به طبقه «استثمار كننده» و «استثمار شونده» تعبير كرد.

هنگامى كه ثروت مندان متكبر و خودخواه از ايجاد تزلزل در پايه هاى ايمان

ص: 147

توده هاى مردم با ايمان مأيوس شدند، و از سوى ديگر مى ديدند با وجود «ناقه» كه معجزه صالح محسوب مى شد، سمپاشی هاى آن ها به جايى نمى رسد، تصميم به نابود كردن ناقه گرفتند، و قبل از هر چيز «آن را پى كردند و كشتند و از فرمان خدا سر برتافتند»؛ «فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ».(1)

و به اين نيز قناعت نكردند؛ بلكه به سراغ صالح آمدند و صريحاً به او «گفتند اگر تو فرستاده خدا هستى هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست»؛ «وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ».

يعنى ما كم ترين واهمه اى از تهديدهاى تو نداريم و اين تهديدها همه بى اساس است، اين سخن در حقيقت برپا ساختن يك نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح و براى تضعيف كردن روحيه صالح و مؤمنان بود.

هنگامى كه آن ها ستيزه جويى و طغيان گرى را به آخر رساندند و آخرين بارقه آمادگى ايمان را در وجود خود خاموش ساختند، مجازات الهى كه طبق قانون انتخاب اصلح و از ميان بردن موجودات فاسد و مفسد صورت مى گيرد، به سراغ آن ها آمد و «آن چنان لرزه اى قصرها و خانه هاى مستحكمشان را تكان داد و فرو ريخت و زندگى پر زرق و برق آن ها را درهم كوبيد كه صبح گاهان تنها جسم بى جان آن ها در خانه هايشان باقى مانده بود»؛ «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ».

«جاثم» در اصل از مادۀ «جثم» (بر وزن خشم) به معنى نشستن روى زانو و توقف در يك مكان است، و بعيد نيست اين تعبير اشاره به آن باشد كه هنگام وقوع

ص: 148


1- . منظور از «پى كردن» شتر و اسب و مانند آن، آن است كه عصب محكم مخصوصى را كه در پشت پاى او قرار دارد و عامل اصلى براى حركت و راه رفتن است قطع كنند، چنين حيوانى فورا بر زمين مى غلطد و هيچ گونه قدرت بر حركت نخواهد داشت.

زلزله شديد آن ها در خواب خوش فرو رفته بودند، ناگهان بپاخاستند همين كه بر سر زانو نشستند، حادثه به آن ها مهلت نداد و بر اثر وحشت و ترس و يا فرو ريختن ديوارها و يا صاعقه اى كه با آن زلزله همراه بود جان خود را در همان حالت از دست دادند!

قوم ثمود به چه وسيله نابود شدند؟

در اين جا يك سؤال پيش مى آيد و آن اين كه از آيه فوق استفاده مى شود كه وسيله نابودى اين قوم سركش، زلزله بود، اما از آيه 13 سوره فصلت برمى آيد كه صاعقه آن ها را نابود كرد، و در آيه 5 سوره حاقه مى خوانيم «فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ»؛ يعنى قوم ثمود به وسيلۀ يك عامل ويران گر از ميان رفتند، آيا در ميان اين تعبيرات، تضادى وجود دارد؟

پاسخ اين سؤال را مى توان در يك جمله خلاصه كرد و آن اين كه اين هر سه عامل به يك چيز بازگشت مى كنند و يا لازم و ملزوم يكديگرند، بسيار مى شود كه زمين لرزه در يك منطقه بر اثر صاعقه هاى عظيم ايجاد مى شود، يعنى نخست صاعقه توليد مى شود و به دنبال آن زمين لرزه به وجود مى آيد، و اما «طاغيه» به معنى موجودى است كه از حد خود تجاوز كند و اين هم با زلزله سازگار است و هم با صاعقه بنا بر اين تضادى در ميان آيات نيست.

در آخرين آيه مورد بحث مى گويد: «بعد از اين جريان صالح از آن ها روى برتافت و به آن ها گفت: من حق رسالت پروردگارم را ادا كردم و آن چه گفتنى بود به شما گفتم و از نصيحت و خيرخواهى كوتاهى نكردم، لكن شما نصيحت كنندگان را دوست نداريد»؛

ص: 149

«فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ».

در اين جا سؤال ديگرى پيش مى آيد و آن اين كه آيا اين گفتگوى صالح بعد از نابودى آن جمعيت صورت گرفته است، و يا اين كه اين گفتگوى نهايى صالح با آن ها قبل از مرگشان به عنوان اتمام حجت بوده، ولى در عبارت قرآن بعد از جريان مرگ آن ها ذكر شده است؟البته احتمال دوم با ظاهر خطاب سازگارتر است؛ زيرا گفتگو با آن ها نشان مى دهد كه آن ها زنده بوده اند، ولى احتمال نخست نيز چندان بعيد نيست؛ زيرا بسيار مى شود كه براى عبرت گرفتن افراد بازمانده چنين گفتگوهايى را با گذشتگان و ارواح آن ها انجام مى دهند، چنان كه در تاريخ زندگانى على(علیه السلام) مى خوانيم، پس از جنگ جمل در كنار جسد طلحه ايستاد و گفت: «اى طلحه! تو در اسلام خدمات قابل ملاحظه اى داشتى، حيف كه آن ها را براى خود حفظ نكردى»، و نيز در اواخر نهج البلاغه مى خوانيم كه على(علیه السلام) به هنگامى كه از جنگ صفين باز مى گشت در پشت دروازه كوفه رو به قبرستان كرده «نخست به ارواح گذشتگان سلام كرد و بعد به آن ها گفت: شما پيشرو اين قافله بوديد و ما هم به دنبال شما خواهيم بود!».

«وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ * إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ * وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ * فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ * وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ»؛(1)

ص: 150


1- . أعراف / 80 الی 84.

«و (به خاطر بياوريد) لوط را هنگامى كه به قوم خود گفت آيا عمل شنيعى انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان پيش از شما انجام نداده است؟! آيا شما از روى شهوت به سراغ مردان مى رويد، نه زنان؟ شما جمعيت تجاوزكارى هستيد! ولى پاسخ قومش چيزى جز اين نبود كه گفتند اين ها را از شهر و آبادى خود بيرون كنيد كه اين ها افراد متظاهرى هستند! (چون كار به اين جا رسيد) ما او و خاندانش را رهايى بخشيديم جز همسرش كه با بازماندگان (در شهر) بود. و (سپس چنان) بارانى بر آن ها فرستاديم (بارانى از سنگ كه آن ها را نابود ساخت) اكنون بنگر سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد.»

تفسير
سرنوشت دردناك قوم لوط

در اين آيات، قرآن، صحنه عبرت انگيز ديگرى از سرگذشت پيامبران را بازگو مى كند و هدف آيات پيشين را تعقيب و تكميل مى نمايد، و آن سرگذشت پيامبر بزرگ خدا «لوط» و قوم او است.

اين ماجرا در چندين سوره قرآن از جمله سوره «هود» و «حجر» و «شعراء» و «انبياء» و «نمل» و «عنكبوت» آمده است.

در اين جا در ضمن پنج آيه، به فشرده گفتگوهاى لوط و قومش اشاره شده است و چنين برمى آيد كه در اين سوره اعراف تنها هدف اين بوده كه عصاره اى از درگيری هاى اين پيامبران و گفتگوهاى آنان با جمعيت هاى سركش، منعكس گردد، ولى شرح كامل سرگذشت آنان به سوره هاى ديگر قرآن موكول شده است

ص: 151

(ما هم به خواست خداوند مشروح سرگذشت اين جمعيت را در سورۀ هود و حجر خواهيم آورد.

اكنون به تفسير آيات مورد بحث توجه كنيد.

در آيه نخست مى گويد: «به خاطر بياوريد لوط پيامبر را هنگامى كه به قوم خود گفت: آيا شما عمل زشت و ننگينى انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان تاكنون مرتكب آن نشده است؟!» «أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ».

اشاره به اين كه اين گناه علاوه بر اين كه خود يك عمل زشت و فوق العاده ننگين است قبل از شما در هيچ قوم و ملتى سابقه نداشته است، و اين زشتى آن را چند برابر مى كند؛ زيرا پايه غلط و سنت شوم و وسيله اى براى گناه ديگران در آينده نزديك و دور خواهد بود.

از آيه فوق به خوبى برمى آيد كه اين عمل زشت، از نظر تاريخى به قوم لوط منتهى مى شود كه مردمى بودند ثروت مند و مرفه و شهوتران و هواپرست كه شرح آن را در ذيل سوره هايى كه در بالا اشاره كرديم به خواست خدا خواهيم داد.

در آيه بعد گناهى را كه در آيه قبل به طور سربسته ذكر شده بود، تشريح مى كند و مى گويد: «شما از روى شهوت به سراغ مردان مى رويد، و از زنان صرف نظر مى كنيد»؛ «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ».

چه انحرافى از اين بدتر و بالاتر كه وسيله توليد نسل را كه آميزش زن و مرد است و خداوند آن را به طور غريزى در هر انسانى قرار داده، رها كنند، و سراغ «جنس موافق» بروند كارى كه اصولاً بر خلاف فطرت و ساختمان طبيعى جسم و روح انسان و غريزه تحريف نايافته او است و نتيجه اش عقيم ماندن هدف آميزش جنسى

ص: 152

است، و به تعبير ديگر، تنها اثرش يك اشباع كاذب جنسى و از بين بردن هدف اصلى يعنى ادامه نسل بشر مى باشد، و در پايان آيه به عنوان تأكيد مى گويد:

«شما جمعيت اسراف كاريد» يعنى از حدود الهى قدم بيرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شده ايد؛ «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ».

ممكن است اين جمله اشاره به آن باشد كه آن ها نه تنها در مورد غريزه جنسى راه اسراف را مى پيمودند؛ بلكه در همه چيز و همه كار گرفتار چنين انحراف و زياده روى بودند.

جالب توجه اين كه آيه نخست، مطلب را به طور سربسته، و آيه دوم به وضوح بيان مى كند، و اين يكى از فنون بلاغت براى بيان مسائل مهم مى باشد، هر گاه كسى كار بسيار بدى انجام دهد، سرپرست آگاه و بيدارش براى اهميت موضوع به او مى گويد تو گناه بزرگى انجام داده اى! و هر چه مى گويد: چه كرده ام؟ باز مى گويد گناه بزرگى انجام داده اى! سرانجام پرده از روى آن برداشته و آن را تشريح مى كند، اين طرز بيان فكر طرف را تدريجا آماده مى سازد تا به اهميت عمل خلاف خويش واقف گردد.

در آيه بعد اشاره به جواب لجوجانه و غير منطقى قوم لوط كرده، مى گويد:

آن ها هيچ گونه جوابى در برابر دعوت اين پيامبر خيرخواه و دل سوز و مصلح نداشتند جز اين كه با خشم و عصبانيت: «گفتند لوط و پيروان او را از شهر خود بيرون كنيد، گناهشان چيست؟ گناهشان اين است كه مردمى پاكند و گناه نمى كنند!» و نه تنها با ما هم صدا نمى شوند؛ بلكه مزاحم ما نيز هستند!؛ «وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ».

ص: 153

و اين جاى تعجب نيست كه يك جمعيت آلوده و گناه كار، افراد پاك دامن را به جرم پاكدامنى از خود برانند، آن ها چنين افرادى را مزاحم شهوات خويش مى بينند، و نقاط قوت و افتخار چنين پاكدامنانى در نظر آن ها نقطه ضعف و عيب بود!.

اين احتمال نيز در تفسير جملۀ «إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ» وجود دارد، كه قوم لوط مى خواستند اين پيامبر و پيروانش را متهم به تظاهر و رياكارى كنند، همان طور كه بسيار شنيده ايم و در اشعار خوانده ايم كه افراد شرابخوار آلوده افراد پاك را متهم به رياكارى مى كنند، و «خرقه آلوده به شراب خويش» را از «سجاده زاهد» برتر مى شمارند، و اين يك نوع تبرئه كاذب است كه اين آلودگان بدبخت براى خود دست و پا مى كنند.

با توجه به آن چه در سه آيه فوق بيان شد، هر داور منصفى مى تواند حكم محكوميت چنين قوم و ملتى را صادر كند كه در برابر پند و اندرز منطقى و نصيحت و خيرخواهى يك مصلح بزرگ اجتماعى، تنها متوسل به زور و تهديد و تهمت شوند، لذا در آيه بعد خداوند مى فرمايد: «چون كار به اين جا رسيد ما لوط و پيروان واقعى و خاندانش را كه پاك دامن بودند، نجات بخشيديم جز همسرش كه او را در ميان قوم تبهكار رها ساختيم؛ زيرا او هم از نظر عقيده و آئين و مذهب با آنان هماهنگ بود»؛ «فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ».(1)

بعضى گفته اند كلمۀ «اهل» گرچه معمولاً به خويشاوندان نزديك گفته مى شود، ولى در آيه بالا به پيروان راستين او نيز اطلاق شده يعنى آن ها نيز جزء

ص: 154


1- . «غابر» به كسى مى گويند كه همراهانش بروند و او باقى بماند، همان طور كه خانواده لوط با او رفتند و تنها همسر او در شهر باقى ماند و به سرنوشت گنه كاران گرفتار شد.

خانواده او محسوب شده اند، ولى به طورى كه از آيه 36 سوره ذاريات برمى آيد هيچ كس از قوم لوط جز خانواده و كسان نزديك او ايمان نياوردند، بنا بر اين «اهل» در اين جا به همان معنى اصلى يعنى بستگان نزديك است.

از آيه 10 سوره تحريم اجمالا استفاده مى شود كه همسر لوط در آغاز زن سربه راهى بود، سپس راه خيانت را پيش گرفت و دشمنان لوط را جرئت بخشيد.

در آخرين آيه اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به مجازات شديد و وحشتناك اين قوم كرده مى گويد: «ما بارانى بر آن ها فرستاديم» (اما چه بارانى؟! بارانى از سنگ كه آن ها را درهم مى كوبيد و نابود مى كرد)؛ «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً».

گرچه در آيه فوق نوع اين باران بيان نشده است اما از ذكر كلمۀ «مطرا»؛ «بارانى) به طور سربسته روشن مى شود كه از بارانهاى معمولى نبوده؛ بلكه بارانى از سنگ بوده چنان كه در آيه 83 سوره هود آمده است.

«اكنون تماشا كن ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد»؛ «فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ».

گرچه روى سخن در اين جا به پيامبر است اما پيدا است كه هدف عبرت گرفتن همه افراد با ايمان مى باشد.

مشروح سرگذشت اين جمعيت و هم چنين ضررهاى گوناگون عمل شنيع «لواط و هم جنس گرايى» و حكم آن ازنظر قوانين اسلام در ذيل آيات سوره هود و حجر بيان خواهد شد.

«وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا

ص: 155

تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ * وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ»؛(1) «و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم گفت اى قوم من خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نداريد، دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است، بنا بر اين حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آن كه (در پرتو ايمان و دعوت انبياء) اصلاح شده است فساد نكنيد، اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد. و بر سر هر راه ننشينيد كه (مردم با ايمان را) تهديد كنيد و مومنان را از راه خدا باز داريد و (با القاى شب هات) آن را كج و معوج نشان دهيد و به خاطر بياوريد زمانى را كه افراد كمى بوديد و او شما را فزونى داد و بنگريد چگونه سرانجام مفسدان بود. و اگر طايفه اى از شما به آن چه من فرستاده شده ام ايمان آورده اند و طايفه اى ايمان نياورده اند صبر كنيد تا خداوند ميان ما داورى كند كه او بهترين داوران است.»

تفسير
رسالت شعيب در مدين

در اين آيات پنجمين قسمت از سرگذشت اقوام پيشين و درگيرى انبياء بزرگ با آنان يعنى قوم شعيب مطرح شده است.

شعيب كه نسبش طبق تواريخ با چندين واسطه به «ابراهيم" مى رسد،

ص: 156


1- . أعراف / 85 تا 87.

مبعوث به سوى اهل مدين گرديد، مدين از شهرهاى شام بود و مردمى تجارت پيشه و مرفه داشت، كه در ميان آن ها بت پرستى و هم چنين تقلب و كم فروشى در معامله كاملاً رائج بود.

شرح درگيرى اين پيامبر بزرگ با اهل مدين در سوره هاى متعددى از قرآن مخصوصاً سوره «هود» و «شعرا» آمده است، و ما به پيروى از قرآن مجيد در ذيل آيات سوره هود به خواست خدا در اين زمينه مشروحا بحث خواهيم كرد، در اين جا تنها فشرده قسمتى از اين ماجرا را طبق آيات فوق بيان مى كنيم.

در نخستين آيه، خداوند مى فرمايد: «ما به سوى مردم مدين، برادر آن ها شعيب را فرستاديم»؛ «وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً».

جمعى از مفسران مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير معروف خود نقل كرده اند كه «مدين» در اصل نام يكى از فرزندان ابراهيم خليل بود، و چون فرزندان و نواده هاى او در سرزمينى در طريق شام سكونت اختيار كردند به نام مدين ناميده شد.

در اين كه چرا تعبير به «اخاهم؛ برادرشان» شده است، در ذيل آيه 65 همين سوره توضيح داديم.

سپس اضافه مى كند كه شعيب دعوت خود را همانند پيامبران ديگر از مسأله توحيد شروع كرد و «صدا زد اى قوم من! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست»؛ «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ».

و گفت اين حكم علاوه بر اين كه فرمان عقل است به وسيله «دلائل روشنى كه از طرف خداوند براى شما آمده» نيز اثبات شده است «قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ».

ص: 157

در اين كه اين بينه (دليل روشن) چگونه چيزى بوده است، در آيات فوق سخنى از آن به ميان نيامده، ولى ظاهر اين است كه اشاره به معجزات شعيب است.

پس از دعوت به توحيد، به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آن ها برخاسته نخست آنان را كه آلوده كم فروشى و تقلب و تزوير در معامله بودند از اين كار باز مى دارد و مى گويد: اكنون كه راه خدا براى شما آشكار شده «حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از حقوق مردم چيزى كم نگذاريد»؛ «فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ».(1)

روشن است كه نفوذ هر گونه خيانت و تقلب در امر معاملات پايه هاى اطمينان و اعتماد عمومى را كهبزرگ ترين پشتوانه اقتصادى ملت ها است متزلزل و ويران مى سازد و ضايعات غير قابل جبرانى براى جامعه به بار مى آورد، به همين دليل يكى از موضوعات مهمى كه شعيب روى آن انگشت گذاشت همين موضوع بود.

سپس به يكى ديگر از كارهاى خلاف آن ها اشاره كرده و مى گويد: «در روى زمين بعد از آن كه در پرتو ايمان و كوشش هاى انبياء اصلاح شده است، فساد نكنيد»؛ «وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها».

مسلم است كه از توليد فساد، اعم از فساد اخلاقى يا بى ايمانى يا ناامنى،

ص: 158


1- . بخس به معنى كم گذاردن حقوق افراد و پائين آمدن از حد است، به گونه اى كه موجب ظلم و ستم گردد.

هيچ كس بهره اى نمى گيرد، لذا در آخر آيه اضافه مى كند، «اين به سود شما است اگر ايمان داشته باشيد»؛ «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ».

گويا اضافه كردن جمله «إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» اشاره به اين است كه اين دستورات اجتماعى و اخلاقى هنگامى ريشه دار و ثمربخش خواهد بود كه از نور ايمان روشن گردد، اما اگر بدون پشتوانه ايمان باشد و تنها روى يك سلسله مصالح مادى تكيه كند، دوام و بقايى نخواهد داشت.

در آيه بعد به چهارمين نصيحت شعيب، اشاره شده است، آن جا كه مى گويد:

«شما بر سر راه مردم ننشينيد و آن ها را تهديد نكنيد و سد راه خدا نشويد و با القاى شب هات راه مستقيم حق را در نظر آن ها كج و معوج نشان ندهيد»؛ «وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجاً».

در اين كه آن ها چگونه افراد متمايل به ايمان را تهديد مى كردند مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى احتمال داده اند از طريق تهديد به قتل، و بعضى از طريق راهزنى و گرفتن اموال مردم با ايمان، ولى متناسب با بقيه جمله هاى آيه همان معنى اول است.

و در پايان آيه پنجمين نصيحت شعيب كه يادآورى نعمت هاى پروردگار براى تحريك حس شكرگزارى آن ها است آمده: «به خاطر بياوريد هنگامى كه شما افراد كمى بوديد خداوند جمعيتتان را زياد كرد و نيروى انسانى شما را فزون تر ساخت»؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ».

ص: 159

«و نيز خوب بنگريد كه سرانجام كار مفسدان به كجا منتهى شد» و به دنبال آن ها گام برنداريد؛ «وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ».

ضمناً از جمله فوق استفاده مى شود كه بر خلاف تبليغات حساب نشده اى كه امروز مى كنند در اكثر موارد كثرت نفرات، مى تواند سرچشمه قدرت و عظمت و پيشرفت جامعه باشد، البته به شرطى كه با برنامه هاى منظم، زندگى آن ها از نظر مادى و معنوى تأمين گردد.

آخرين آيه مورد بحث در واقع پاسخى است به بعضى از گفته هاى مؤمنان و كافران قوم او؛ زيرا مؤمنان بر اثر فشارهايى كه از طرف كافران به آن ها وارد مى شد طبعاً اين سؤال را از پيامبرشان مى كردند، كه ما تا كى در شكنجه و فشار خواهيم بود؟

مخالفان او نيز از اين كه مجازات الهى فورا دامانشان را نگرفته بود جرأت و جسارت پيدا كرده، مى گفتند: اگر راستى تو از طرف خدا هستى، پس چرا با اين مخالفت هاى ما هيچ گزندى متوجه ما نمى شود.(1)

«وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَليلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛(2) «و به خاطر بياوريد هنگامى را كه شما در روى زمين، گروهى كوچك و اندك و زبون بوديد؛ آن چنان كه مى ترسيديد مردم شما را بربايند!، ولى او شما را پناه داد؛ و با يارى خود تقويت كرد؛ و از روزی هاى پاكيزه بهره مند

ص: 160


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 6، ص: 229.
2- . انفال / 26 و 45.

ساخت؛ شايد شكر نعمتش را به جا آوريد! اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه (در ميدان نبرد) با گروهى رو به رو مى شويد، ثابت قدم باشيد! و خدا را فراوان ياد كنيد، تا رستگار شويد!»

تفسیر

يك نگاه كوتاه به جوامع اسلامى در عصر ما و شكست هاى پى در پى كه در برابر دشمنان دامن گيرشان مى شود و فتنه هاى «استعمار» و «صهيونيسم» و «الحاد» و مادى گرى و مفاسد اخلاقى و متلاشى شدن خانواده ها و سقوط جوانان در دامن فحشاء و انحطاط و عقب گرد علمى، حقيقت و محتواى آيه را مجسم مى سازد كه چگونه اين فتنه ها دامن كوچك و بزرگ، نيك و بد و عالم و جاهل را فرا گرفته است و اين ها هم چنان ادامه خواهد يافت تا آن زمان كه مسلمانان روح اجتماعى پيدا كنند و نظارت همگانى را در جامعه عملابپذيرند و دو وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به عنوان وظيفه قطعى و تخلف ناپذير عملى گردد.

بار ديگر قرآن دست مسلمانان را گرفته و بگذشته تاريخشان باز مى گرداند و به آن ها حالى مى كند كه در چه پايه اى بوديد و اكنون در چه مرحله اى قرار داريد تا درسى را كه در آيات قبل به آن ها آموخت به خوبى درك كنند.

مى گويد: «به خاطر بياوريد آن زمان را كه شما گروهى كوچك و ناتوان بوديد و در چنگال دشمنان گرفتار، و آن ها مى خواستند شما را به ضعف و ناتوانى بكشانند»؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ».

«آن چنان كه مى ترسيدند مشركان و مخالفان شما را به سرعت بربايند»؛ «تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ».

ص: 161

اين تعبير، تعبير لطيفى است كه نهايت ضعف و كمى نفرات مسلمانان را در آن زمان آشكار مى سازد آن چنان كه گويى همانند يك جسم كوچك در هوا معلق بودند كه دشمن به آسانى مى توانست آن ها را بربايد و اين اشاره به وضع مسلمانان در مكه قبل از هجرت در برابر مشركان نيرومند و يا اشاره به مسلمانان بعد از هجرت در مقابل قدرت هاى بزرگ آن روز همانند ايران و روم است.

«ولى خداوند شما را پناه داد»؛ «فَآواكُمْ».

«و با يارى خود شما را تقويت كرد»؛ «وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ».

«و از روزى هاى پاكيزه شما را بهره مند ساخت»؛ «وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ».

«شايد شكر نعمت او را به جا آريد»؛ «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».

50. افشای اسرار نظام اسلامی، خیانت است

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ * وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ»؛(1) «اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبر خيانت نكنيد و (نيز) در امانات خود خيانت روا مداريد در حالى كه متوجهيد و مى دانيد. و بدانيد اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و پاداش عظيم (براى آن ها كه از عهده امتحان برآيند) نزد خدا است.»

تفسیر
شأن نزول

در باره نزول آيات فوق رواياتى نقل شده، از جمله امام باقر و امام صادق(علیهما السلام)

ص: 162


1- . انفال / 27 و 28.

چنين روايت كرده اند كه پيامبر دستور داد يهود «بنى قريظه» (طائفه اى از يهود مدينه) را محاصره كنند اين محاصره بيست و يك شب ادامه يافت، لذا ناچار شدند پيشنهاد صلحى همانند صلحى كه برادرانشان از طائفه «بنى نضير» (گروه ديگرى از يهود مدينه) كرده بودند بكنند به اين ترتيب كه از سرزمين مدينه كوچ كرده و به سوى شام بروند، پيامبر از اين پيشنهاد امتناع كرد (شايد به اين جهت كه صداقتشان در اين پيشنهاد مشكوك بود) و فرمود تنها بايد حكميت «سعد بن معاذ» را بپذيريد آن ها تقاضا كردند كه پيامبر «ابو لبابه» را (كه يكى از ياران پيامبر در مدينه بود) نزد آن ها بفرستد و «ابو لبابه» با آن ها سابقه دوستى داشت و خانواده و فرزندان و اموالش نزد آن ها بود.

پيامبر اين پيشنهاد را قبول كرد، و ابو لبابه را نزد آن ها فرستاد آن ها با «ابو لبابه» مشورت كردند كه آيا صلاح است حكميت «سعد بن معاذ» را بپذيرند؟

ابو لبابه اشاره به گلوى خود كرد يعنى اگر بپذيريد كشته خواهيد شد، تن به اين پيشنهاد ندهيد، پيك وحى خدا جبرئيل اين موضوع را به پيامبر خبر داد.

ابولبابه مى گويد هنوز گام بر نداشته بودم متوجه شدم كه من به خدا و پيامبر خيانت كردم آيه هاى فوق درباره او نازل شد.

در اين هنگام «ابو لبابه» سخت پريشان گشت به طورى كه خود را با طنابى به يكى از ستون هاى مسجد پيامبر بست و گفت به خدا سوگند نه غذا مى خورم و نه آب مى نوشم تا مرگ من فرا رسد، مگر اين كه خداوند توبه مرا بپذيرد.

هفت شبانه روز گذشت نه غذا خورد و نه آب نوشيد آن چنان كه بى هوش به روى زمين افتاد خداوند توبه اورا پذيرفت، اين خبر وسيله مؤمنان به اطلاع او

ص: 163

رسيد، ولى او سوگند ياد كرد كه من خود را از ستون باز نمى كنم تا پيامبر بيايد و مرا بگشايد.

پيامبر آمد و او را گشود ابو لبابه گفت براى تكميل توبه خود خانه ام را كه در آن مرتكب گناه شده ام رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر مى كنم، پيامبر فرمود كافى است كه يك سوم از اموالت را در راه خدا صدقه بدهى.(1) همين مضمون در كتب اهل تسنن نيز درباره شأن نزول آيه آمده است، ولى از آن جا كه آيات گذشته مربوط به حادثه بدر بود بعضى بعيد دانسته اند اين آيه درباره داستان يهود و «بنى قريظه» باشد؛ زيرا اين جريان مدت ها بعد واقع شد و، لذا گفته اند منظور از روايات فوق اين است كه داستان ابو لبابه يكى از مصاديق آيه مى تواند باشد نه اين كه در اين موقع نازل گرديده باشد و اين تعبير در مورد شأن نزول آيات سابقه دارد.

مثلاً در بعضى از كتب، از پاره اى از صحابه نقل شده كه فلان آيه در مورد قتل عثمان نازل گرديده در حالى كه مى دانيم قتل عثمان ساليان دراز بعد از وفات پيامبر بود.

اين احتمال نيز هست كه آيه در حادثه" بنى قريظه" نازل شده باشد اما چون تناسب با آيات بدر داشته به فرمان پيامبر به آن ها ملحق شده است.

51. دستورات ویژه در ارتباط با جهاد

اشاره

مفسران نوشته اند كه ابو سفيان هنگامى كه با تردستى خاصى كاروان تجارتى قريش را از قلمرو مسلمانان به سلامت بيرون برد كسى را به سراغ ارتش قريش كه عازم

ص: 164


1- . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2، ص: 143.

ميدان بدر بود فرستاد كه ديگر نيازى به مبارزه شما نيست باز گرديد، ولى" ابو جهل" كه غرور و تكبر و تعصب خاصى داشت سوگند ياد كرد كه ما هرگز باز نمى گرديم تا اين كه به سرزمين بدر برويم (و بدر قبل از اين جريان يكى از مراكز اجتماع عرب بود كه در هر سال يك بازار تجارتى در آن تشكيل مى شد) و سه روز در آن جا خواهيم ماند، و شترانى ذبح مى كنيم و غذاى مفصلى راه مى اندازيم و شراب مى نوشيم و خوانندگان براى ما مى خوانند و مى نوازند تا صداى ما به گوش عرب برسد و قدرت و قوت ما تثبيت گردد.

اما سرانجام كارشان به شكست كشيد و به جاى جام شراب جام هاى مرگ نوشيدند، و در عوض «خوانندگان»، «نوحه گران» بر عزاى آن ها نشستند! آيات فوق هم اشاره اى به اين موضوع دارد و مسلمانان را از اين گونه كارها نهى مى كند، و هم به دنبال دستورهاى گذشته در مورد جهاد يك سلسله دستورهاى ديگر به آن ها مى دهد.

چند دستور مهم به مسلمانان

1. نخست مى گويد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه گروهى از دشمنان را در برابر خود در ميدان نبرد ببينيد ثابت قدم باشيد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا».

يعنى يكى از نشانه هاى بارز ايمان ثابت قدم در همه زمينه ها مخصوصاً در پيكار با دشمنان حق است.

2. «خدا را فراوان ياد كنيد تا رستگار و پيروز شويد»؛ «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».

ص: 165

شك نيست كه منظور از ياد خدا تنها ذكر لفظى نيست؛ بلكه خدا را در درون جان حاضر ديدن و به ياد علم و قدرت بى پايان و رحمت وسيعش بودن است، اين توجه به خدا روحيه سرباز مجاهد را تقويت مى كند و در پرتو آن

احساس مى نمايد كه در ميدان مبارزه تنها نيست، تكيه گاه نيرومندى دارد كه هيچ قدرتى در برابر آن مقاومت نمى كند، و اگر هم كشته شود به بزرگ ترين سعادت، يعنى سعادت شهادت رسيده است و در جوار رحمت حق رستگار خواهد بود، خلاصه ياد خدا به او نيرو و آرامش و قوت و قدرت و پايمردى مى بخشد.

به علاوه ياد و عشق خدا، عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بيرون ميراند و توجه به خدا آن ها را كه باعث سستى در امر مبارزه و جهاد مى شود از خاطر مى برد، چنان كه «امام سجاد» زين العابدين(علیه السلام) در دعاى معروف صحيفه كه براى «مرزبانان اسلام» و مدافعان سرحدات مسلمين خوانده به پيش گاه خدا چنين عرض مى كند:

«و انسهم عند لقائهم العدو ذكر دنياهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون و اجعل الجنة نصباعينهم؛(1)

پروردگارا! (در پرتو ياد خويش) ياد دنياى فريبنده را از دل اين پاسداران مبارز بيرون كن، و توجه به زرق و برق اموال را از قلب آن ها دور ساز، و بهشت را در برابر چشمان فكر آن ها قرار ده».

3. يكى ديگر از مهم ترين برنامه هاى مبارزه توجه به مسأله رهبرى و اطاعت از دستور پيشوا و رهبر است همان دستورى كه اگر انجام نمى گرفت جنگ بدر به شكست كامل مسلمانان منتهى مى شد.(2)

ص: 166


1- . صحيفه سجاديه.
2- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 7، ص: 133.

52. پیروزی بر دشمن، نتیجه تدبیر و برنامه ریزی

اشاره

قرآن می فرماید:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثيراً * وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصيلاً * هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيماً»؛(1) «در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آن ها را نمى ديديد (و به اين وسيله آن ها را در هم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آن چه انجام مى دهيد بينا بوده است. اى كسانى كه ايمان آورده ايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را بسيار ياد كنيد، و صبح و شام او را تسبيح گوييد! شما تقاضاى رحمت مى كنند تا شما را از ظلمات (جهل و شرك گناه) به سوى نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون گردد؛ اونسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است!»

تفسیر

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ياد كنيد نعمت الهى را بر شما موقعى كه آمد شما را لشكرى كه شما را هلاك كند، پس ما فرستاديم بر آن ها باد سختى و لشكرى كه نمى ديديد آن ها را و خداوند، به آن چه عمل می كنيد بينا است.

اين آيۀ شريفه راجع به غزوه خندق و جنگ احزاب است و شرح اين قصه بسيار مفصل است و اخبار زيادى از عامه و خاصه در اين باب رسيده از اين كه

ص: 167


1- . احزاب / 41 الی 43.

مشركين از جميع احزاب همدست شدند و عده آن ها بالغ بر ده هزار و جمعيت مسلمين بين هفتصد و هزار على اختلاف، بوده و دستور حفر خندق به اشاره سلمان فارسى و معجزاتى كه از پيغمبر در حفر خندق ظاهر شد مثل آن صخره كه حضرت سه ضربه زد كه برق عظيمى از ضربات حضرت ظاهر شده كه بشارات فتح يمن و شام و مدائن بود و قضيه ضيافت جابر و اطعام حضرت تمام مهاجر و انصار را بيك صاع جو كه نان شده بود و يك بز كه طبخ شده بود بدون اين كه از نان در تنور كم شود و از گوشت در ديگ و قضيه پسران جابر كه آن ها را زنده فرمود و با حضرت طعام خوردند و قضيه عمرو بن عبد ود و امير المؤمنين و شرح مبارزه آن ها و كشته شدن عمرو به دست امير المؤمنين و فرمايش پيغمبر كه می فرمايد:

«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين».

و در بعضی روایات آمده است:

«افضل من عبادة امة محمد(صلی الله علیه وآله )».

و در مجمع و برهان مفصل نقل كرده اند و ما فقط به تفسير آيۀ شريفه اكتفاء می كنيم.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»؛ خطاب به تمام مؤمنين است.

«اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»؛ كه همين فتح احزاب و خندق به دست امير المؤمنين كه گفتند پيغمبر در مبارزه على با عمرو فرمود: «برز الايمان كله الكفر كله» كه اگر اين فتح نشده بود اسمى از اسلام باقى نمی ماند.

«إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ»؛ كه تمام احزاب همدست شدند و بالغ بر ده هزار و عده شما مؤمنين بسيار كم بالغ بر هفتصد يا هزار خداوند براى نصرت شما، «فَأَرْسَلْنا

ص: 168

عَلَيْهِمْ رِيحاً» باد سختى وزيد كه لشكر كفردر هم ريخته ريگ هاى بيابان به سر و صورت آن ها اصابت می كرد تمام بساط آن ها را برچيده طعام هاى آن ها مملو از خاك و ريگ شده.

«وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها»؛ ملائكه آمدند بيارى مسلمين و دفع كفار و مشركين و احزاب.

«وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً»؛ خوب و بدكارها را می داند تمام مؤمنين و منافقين و رفتار و كردار آن ها را مى بيند.(1)

بیان صاحب تفسیر شریف «نمونه»
آزمايش بزرگ الهى در ميدان احزاب

اين آيات و چندين آيه بعد از آن كه مجموعاً هفده آيه را تشكيل مى دهد پيرامون يكى از بزرگ ترين آزمون هاى الهى در مورد «مؤمنان» و «منافقان» و امتحان صدق گفتار آن ها در عمل- كه در آيات گذشته از آن بحث شد- سخن مى گويد.

اين آيات از يكى از مهم ترين حوادث تاريخ اسلام، يعنى جنگ احزاب، بحث مى كند، جنگى كه در حقيقت نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر به نفع مسلمين بر هم زد و پيروزى در آن كليدى بود براى پيروزی هاى بزرگ آينده، و در حقيقت كمر دشمنان در اين غزوه شكست و بعد از آن نتوانستند كار مهمى صورت دهند.

جنگ «احزاب» چنان كه از نامش پيدا است مبارزه همه جانبه اى از ناحيه

ص: 169


1- . طیب، عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص: 480.

عموم دشمنان اسلام و گروه هاى مختلفى بود كه با پيشرفت اين آئين منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد.

نخستين جرقه جنگ از ناحيه گروهى از يهود «بنى نضير» روشن شد كه به مكه آمدند و طايفه «قريش» را به جنگ با پيامبر(صلی الله علیه وآله ) تشويق كردند و به آن ها قول دادند تا آخرين نفس در كنارشان مى ايستند، سپس به سراغ قبيله «غطفان» رفتند، و آن ها را نيز آماده كارزار كردند.

اين قبائل از هم پيمانان خود مانند قبيله «بنى اسد» و «بنى سليم»، نيز دعوت كردند، و چون همگى خطر را احساس كرده بودند، دست به دست هم دادند تا كار اسلام را براى هميشه يكسره كنند، پيامبر(صلی الله علیه وآله ) را به قتل برسانند، مسلمين را در هم بكوبند، مدينه را غارت كنند، و چراغ اسلام را خاموش سازند.

مسلمانان كه خود را در برابر اين گروه عظيم ديدند به فرمان پيامبر(صلی الله علیه وآله ) به شور نشستند و قبل از هر چيز با پيشنهاد سلمان فارسى، اطراف مدينه را خندقى كندند تا دشمن به آسانى نتواند از آن عبور كند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد (و به همين جهت يكى از نام هاى اين جنگ، جنگ خندق است).

لحظات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت، جان ها به لب رسيده بود، منافقين در ميان لشكر اسلام سخت به تكاپو افتاده بودند، جمعيت انبوه دشمن و كمى لشگريان اسلام در مقابل آن ها (تعداد لشكر كفر را ده هزار، و لشكر اسلام را سه هزار نفر نوشته اند) و آمادگى آن ها از نظر تجهيزات جنگى و فراهم كردن وسائل لازم، آينده سخت و دردناكى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مى ساخت.

ص: 170

ولى خدا مى خواست در اين جا آخرين ضربه بر پيكر كفر فرود آيد، صف منافقين را نيز از صفوف مسلمين مشخص سازد، توطئه گران را افشا كند، و مسلمانان راستين را سخت در بوته آزمايش قرار دهد.

سرانجام اين غزوه به پيروزى مسلمانان تمام شد، طوفانى سخت به فرمان خدا وزيدن گرفت، خيمه و خرگاه و زندگى كفار را در هم ريخت، رعب و وحشت شديدى در قلب آن ها افكند، و نيروهاى غيبى فرشتگان به يارى مسلمانان فرستاد.

قدرت نمائی هاى شگرفى هم چون قدرت نمايى امير مؤمنان على(علیه السلام) در برابر عمرو بن عبد ود بر آن افزوده شد، و مشركان بى آن كه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.

آيات هفده گانه فوق نازل شد و با تحليل هاى كوبنده و افشاگرانه خود به عالی ترين وجه از اين حادثه مهم براى پيروزى نهايى اسلام و كوبيدن منافقان بهره گيرى كرد.

اين دورنمايى بود از جنگ احزاب كه در سال پنجم هجرى واقع شد(1).

از اين جا به سراغ تفسير آيات مى رويم و ساير جزئيات اين غزوه را به بحث نكات وا مى گذاريم.قرآن اين ماجرا را نخست در يك آيه خلاصه مى كند سپس در 16 آيه ديگر به بيان خصوصيات آن مى پردازد.

مى گويد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به ياد آوريد

ص: 171


1- . «آن چه در بالا گفته شد فشرده بحث مشروحى است كه مورخان اسلامى از جمله «ابن اثير» در «كامل» آورده اند.

در آن هنگام كه لشكرهاى (عظيمى) به سراغ شما آمدند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ».

«ولى ما باد و طوفانى بر آن ها فرستاديم و لشكريانى كه آن ها را نمى ديديد، و به اين وسيله آن ها را در هم كوبيديم»؛ «فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها».

«و خداوند به تمام كارهايى كه انجام مى دهيد (و كارهايى كه هر گروه در اين ميدان بزرگ انجام دادند) بصير و بينا است»؛ «وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً».

در اين جا چند مطلب قابل دقت است:

1. تعبير به اذكروا نشان مى دهد كه اين آيات بعد از پايان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان كه به مسلمانان اجازه داد آن چه را ديده بودند در فكر خود مورد تحليل قرار دهند نازل گرديد تا تأثير عميق ترى بخشد.

2. تعبير به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلى (مانند قريش، غطفان بنى سليم، و بنى اسد، و بنى فزاره و بنى اشجع و بنى مرة) و طايفه يهود داخل مدينه است.

3. منظور از «جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» كه به يارى مسلمانان آمدند همان فرشتگانى است كه يارى آن ها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نيز صريحاً در قرآن مجيد آمده است، ولى همان گونه كه در ذيل آيه 9 سوره انفال بيان كرديم دليلى در دست نيست كه فرشتگان، اين جنود الهى ناپيدا، رسما وارد ميدان و مشغول جنگ شده باشند؛ بلكه قرائنى در دست است كه نشان مى دهد آن ها براى تقويت روحيه مؤمنان و دلگرمى آنان نازل گشته اند(1).

ص: 172


1- . جهت مطالعۀ بیش تر ر.ک: توضيح بيش تر مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 7، ص: 103.

آيه بعد كه ترسيمى از وضع بحرانى جنگ احزاب، و قدرت عظيم جنگى دشمنان، و نگرانى شديد بسيارى از مسلمانان است چنين مى گويد: «به خاطر بياوريد زمانى را كه آن ها از طرف بالا و پائين شهر شما وارد شدند (و مدينه را در محاصره خود قرار دادند) و هنگامى را كه چشم ها از شدت وحشت خيره شده بود جان ها به لب رسيده بود، و گمان هاى گوناگون بدى به خدا مى برديد.(1)

53. توکل به خداوند، ضامن عزت و استقلال است

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَی ءٍ قَدْراً»؛(2) «و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى كند، و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مى دهد؛ و هر كس بر خدا توكّل كند، كفايت امرش را مى كند؛ خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند؛ و خدا براى هر چيزى اندازه اى قرار داده است!»

تفسیر

«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ... قَدْراً»؛ مى فرمايد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ» و هر كس از محرمات الهى به خاطر خدا و ترس از او بپرهيزد، و حدود او را نشكند، و حرمت شرايعش را هتك ننموده، به آن عمل كند؛ «يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً»؛ خداى تعالى برايش راه نجاتى از تنگناى مشكلات زندگى فراهم مى كند،

ص: 173


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 17، ص: 217.
2- . طلاق / 2 و 3.

چون شريعت او فطرى است، و خداى تعالى بشر را به وسيلۀ آن شرايع به چيزى دعوت مى كند كه فطرت خود او اقتضاى آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر مى آورد، و سعادت دنيايى و آخرتيش را تأمين مى كند، و از همسر و مال و هر چيز ديگرى كه مايه خوشى زندگى او و پاكى حياتش باشد، از راهى كه خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزى مى فرمايد، پس مؤمن اين ترس را به خود راه ندهد كه اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به اين جهت از آن محرمات كام نگيرد، خوشى زندگيش تأمين نشود، و به تنگى معيشت دچار گردد، نه، اين طور نيست، براى اين كه رزق از ناحيه خداى تعالى ضمانت شده و خدا قادر است كه از عهده ضمانت خود بر آيد.

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ و كسى كه بر خدا توكل كند، از نفس و هواهاى آن، و فرمآن هايى كه مى دهد، خود را كنار بكشد و اراده خداى سبحان را بر اراده خود مقدم بدارد، و عملى را كه خدا از او مى خواهد بر عملىكه خودش دوست دارد ترجيح بدهد، و به عبارتى ديگر به دين خدا متدين شود و به احكام او عمل كند.

«فَهُوَ حَسْبُهُ»؛ چنين كسى خدا كافى و كفيل او خواهد بود، و آن وقت آن چه را كه او آرزو كند، خداى تعالى هم همان را برايش مى خواهد، البته آن چه را كه او به مقتضاى فطرتش مايه خوشى زندگى و سعادت خود تشخيص مى دهد، نه آن چه را كه واهمه كاذبش سعادت و خوشى مى داند.

و اين كه فرمود: خدا كافى و كفيل او است، علتش اين است كه خداى تعالى آخرين سبب است، كه تمامى سبب ها بدو منتهى مى شود، در نتيجه وقتى او چيزى را اراده كند به جا مى آورد و به خواسته خود مى رسد، بدون اين كه

ص: 174

اراده اش دگرگونى پذيرد، او است كه مى گويد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ»؛(1) و چيزى بين او و خواسته اش حائل نمى گردد، چون او است كه مى گويد: «وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ»؛(2) و اما ساير اسباب كه انسان ها در رفع حوائج خود متوسل بدان ها مى شوند، سببيت خود را از ناحيه خدا مالكند، و آن مقدار را مالكند كه او به آن ها داده، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد كه به آن داده، در نتيجه در مقام فعل آن مقدار مى تواند عمل كند كه او اجازه اش داده باشد.

پس تنها خدا براى هر كس كه بر او توكل كند كافى است، و هيچ سبب ديگر چنين نيست، «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»؛ خدا به هر چه بخواهد مى رسد، او است كه فرموده: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛(3) و نيز فرموده: «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَی ءٍ قَدْراً»، پس هيچ چيز نيست مگر آن كه قدرى معين و حدى محدود دارد، و خداى سبحان موجودى است كه هيچ حدى او را تحديد نمى كند، و هيچ چيزى به او احاطه نمى يابد، و او خودش محيط به هر چيز است.

شرح مفاد آيه كريمه فوق

اين معناى آيه بود، از نظر اين كه در بين آيات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق مى شود، و اما اگر از سياق و مورد صرف نظر كنيم، و اطلاق خود آيه را در نظر بگيريم، جملۀ «و مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» اين مفاد

ص: 175


1- . «نزد من سخن دگرگونه نمى شود.» (ق / 29)
2- . «خداى تعالى حكم مى كند، و چيزى نمى تواند حكمش را عقب اندازد.» (رعد / 41)
3- . «امر او هنگامى كه چيزى را اراده كرده باشد تنها اين است كه بگويد باش و آن چيز موجود شود.» (يس / 82)

را به دست مى دهد كه هر كس از خدا بترسد و به حقيقت معناى كلمه پروا داشته باشد- كه البته چنين تقوايى حاصل نمى شود مگر با معرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او - و سپس به خاطر رعايت جانب او از محرمات و ترك واجبات - كه لازمه آن اين است كه اراده نكند مگر فعل و تركى را كه او اراده كرده باشد، و لازمه اين هم آن است كه اراده اش در اراده خداى تعالى مستهلك شده باشد - چنين كسى هيچ عملى انجام نمى دهد مگر از اراده اى از خدا.

لازمه اين نيز آن است كه خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملك خداى تعالى بداند، آن هم ملك طلق او، و او را مالك على الاطلاق خود بداند، مالكى كه به هر نحو بخواهد مى تواند در ملكش تصرف كند، و اين ملكيت همان ولايت خدايى است كه خدا با آن ولايت متولى أمر بنده اش مى باشد، پس براى بنده از ملك حقيقى چيزى باقى نمى ماند مگر آن چه كه خداى سبحان تمليكش كرده باشد، تازه همان را هم كه او دارد باز به ملكيت خدا باقى است، و ملك همه اش از خداى عز و جل است.

اين جاست كه خداى تعالى چنين بنده اى را به حكم «يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» از تنگناى وهم و زندان شرك نجات مى دهد، ديگر به اسباب ظاهرى دلبسته نيست و به حكم «وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» از جايى كه او احتمالش را هم ندهد رزق مادى و معنويش را فراهم مى كند، اما رزق ماديش را بدون پيش بينى خود او مى رساند، براى اين كه او قبل از رسيدن به چنين توكلى رزق خود را حاصل دسترنج خود و اثر اسباب ظاهرى مى دانست، همان اسبابى كه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم كه بسيار زيادند جز به اندكى اطلاع نداشت، و مثلش مثل كسى بود كه

ص: 176

در شبى بس ظلمانى نور بسيار ضعيفى پيش پايش را روشن كرده باشد، و از ما وراى آن فضاى اندك بى خبر باشد، و ليكن خداى سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است كه اسباب و مسببات را پشت سر هم مى چيند، و هر طورى كه بخواهد نظام مى بخشد، و به هر يك از آن اسباب بخواهد اجازه تأثير مى دهد تأثيرى كه خود بنده چنان تأثيرى براى آن سراغ نداشته.

و اما رزق معنويش را - كه رزق حقيقى هم همانست، چون مايه حيات جان انسانى است، و رزقى است فناناپذير - بدون پيش بينى خود او مى رساند، دليلش اين است كه انسان نه از چنين رزقى آگهى دارد و نهمى داند كه از چه راهى به وى مى رسد.

و كوتاه سخن اين كه: خداى سبحان كه، ولى و عهده دار سرپرستى بنده متوكل خويش است، او را از پرتگاه هلاكت بيرون مى كشد، و از طريقى كه خود او پيش بينى آن را نمى كند، روزى مى دهد، و چنين بنده اى به خاطر اين كه بر خداى تعالى توكل كرده، و همه امور خود را به او واگذار نموده، هيچ چيز از كمال و از نعمت هايى را كه قدرت به دست آوردن آن را در خود مى بيند از دست نمى دهد، خلاصه آن چه را كه اميدوار بود به وسيلۀ سعى و كوشش خود به دست آورد همان را خداى تعالى برايش فراهم مى كند، براى اين كه او به وى توكل كرد، و كسى كه بر خدا توكل كند، خدا همه كاره او مى شود، و هيچ سبب از اسباب ظاهرى اين طور نيست، براى اين كه هر سببى را كه در نظر بگيرى يك بار كارگر مى افتد بار ديگر نمى افتد، ولى خداى تعالى اين طور نيست، «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»، چون خدا به كار خود مى رسد و تمامى امور در حيطه قدرت خداى تعالى است «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ

ص: 177

شَی ءٍ قَدْراً» و وقتى حدود و اندازه هر موجودى را خداى تعالى معين مى كند، بنده متوكل هم يكى از موجودات است، او نيز از تحت قدرت خدا خارج نيست، پس اندازه ها و حدود او نيز به دست خدا است.

و چنين مقامى تنها نصيب صالحين از اولياى اين امت مى شود، و اما افراد پايين تر يعنى افراد متوسط از اهل تقوى كه درجات پايين ترى از حيث معرفت و عمل دارند، از موهبت ولايت خدايى هم آن مقدارى برخوردارند كه با اخلاص ايمان و اعمال صالحشان مطابقت دارد، و چنان نيست كه هيچ بهره اى از اين موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اين كه خداى عز و جل فرموده: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»؛(1) و جاى ديگر به طور مطلق فرموده: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ».(2)

آرى همين كه به دين حق متدين هستند، و اين سنت حيات را پذيرفته، ورود و خروجشان در امور ناشى از اراده خداى تعالى است، خود تقوى اللَّه و توكل بر او است، براى اين كه اين گونه افراد مؤمن و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خودشان قرار داده اند، در نتيجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مى شوند، و خداى تعالى برايشان از هر ناملايمى مخرجى قرار مى دهد، و از جايى كه خود آنان به فكرشان نرسد روزيشان مى دهد، و پروردگارشان كافى ايشان است، و او به كار خود مى رسد و اراده خود را به كرسى مى نشاند، و چگونه چنين نباشد با اين كه او است كه براى هر چيزى قدر و مقدارى معين كرده است.

و اين مؤمنين از محروميت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند كه شرك

ص: 178


1- . «و خداوند ولى و سرپرست مؤمنان است.» (آل عمران / 68)
2- . «خداوند يار و ياور پرهيزكاران است.» (جاثيه / 19)

در ايمان و عملشان رخنه كرده باشد، و رخنه هم مى كند، چون همان طور كه در بالا گفتيم غير از صالحان از اولياى خدا، آن ها كه از رتبه پايين ترند از شرك خالى نيستند، هم چنان كه فرمود: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»؛(1) و از سوى ديگر به طور مطلق فرموده: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ».(2)

و نيز فرموده: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً»؛(3) يعنى هر كسى كه از شرك توبه كند، و باز به طور مطلق فرموده: «وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ».(4)

پس مؤمن به هيچ درجه از درجات ولايت اللَّه بالا نمى رود مگر با توبه از شرك خفى كه هر مرحله از آن پايين تر از درجه ولايت آن مرحله است.

آيه مورد بحث از آيات برجسته قرآن است، و مفسرين درباره جمله جمله آن سخنانى پراكنده دارند، كه از نقلش صرف نظر مى كنيم.(5)

«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛(6) «مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دل هاشان ترسان می گردد؛ و هنگامى كه آيات او بر آن ها خوانده مى شود، ايمانشان فزون تر مى گردد؛ و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.»

ص: 179


1- . «بيش ترشان به خدا ايمان نمى آورند، مگر آن كه در عين حال مشركند.» (يوسف / 106)
2- . «خدا اين گناه را كه به وى شرك بورزند نمى آمرزد.» (نساء / 48)
3- . «و من به طور قطع آمرزنده هر كسى هستم كه توبه كند، و ايمان آورده عمل صالح انجام دهد.» (طه / 82)
4- . «از خدا طلب مغفرت كنيد كه خدا آمرزنده مهربان است.» (مزمل / 20)
5- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 19، ص: 527.
6- . انفال / 2.
تفسير
پنج صفت ويژه مؤمنان

در آيه گذشته به تناسب گفتگويى كه در امر غنائم ميان بعضى از مسلمانان روى داده بود سخن از تقوا و پرهيزكارى و ايمان به ميان آمد، براى تكميل اين موضوع در آيات مورد بحث صفات «مومنان راستين و حقيقى» در عباراتى كوتاه و پر معنى بيان شده است.

در اين آيات خداوند به پنج قسمت از صفات برجسته مؤمنان اشاره كرده كه سه قسمت آن، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو قسمت آن جنبه علمى و خارجى، سه قسمت اول عبارتند از «احساس مسئوليت» و «تكامل ايمان» و «توكل» و دو قسمت ديگر عبارتند از «ارتباط با خدا» و «ارتباط و پيوند با خلق خدا».

نخست مى گويد: «مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود، دل هاى آن ها به خاطر احساس مسئوليت در پيش گاهش ترسان مى گردد»؛ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ».

«وجل» همان حالت خوف و ترسى است كه به انسان دست مى دهد كه سرچشمه آن يكى از اين دو چيز است، گاهى به خاطر درك مسئوليت ها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مى باشد، و گاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پر مهابت او است.

توضيح اين كه: گاه مى شود انسان به ديدن شخص بزرگى كه راستى از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مى رود. شخص ديدار كننده گاهى آن چنان تحت تأثير مقام پر عظمت او قرار مى گيرد، كه احساس يك نوع وحشت در درون قلب

ص: 180

خويش مى نمايد، تا آن جا كه به هنگام سخن گفتن لكنت زبان پيدا مى كند و حتى گاهى حرف خود را فراموش مى نمايد، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و كار خلافى نيز از اين شخص سرنزده است، اين نوع ترس، بازتاب و عكس العمل درك عظمت است.

قرآن مجيد مى گويد: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛(1)

«اگر اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم، خاشع و ترسان و از خوف خدا شكافته مى شد»؛ و نيز مى خوانيم «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛(2)

«تنها بندگان عالم و آگاه از عظمت خدا، از او مى ترسند».

و به اين ترتيب پيوندى ميان آگاهى و خوف، همواره بر قرار است، بنا بر اين اشتباه است، كه ما سرچشمه خوف و خشيت را تنها عدم انجام وظايف و مسئوليت ها بدانيم.

سپس دومين صفت آن ها را چنين بيان مى كند: آن ها همواره در مسير «تكامل» پيش مى روند و لحظه اى آرام ندارند، «و هنگامى كه آيات خدا بر آن ها خوانده شود بر ايمانشان افزوده مى شود»؛ «وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً» نمو و تكامل، خاصيت همه موجودات زنده است، موجود فاقد نمو و تكامل يا مرده است و يا در سراشيبى مرگ قرار گرفته، مؤمنان راستين، ايمانى زنده دارند، كه نهالش با آبيارى از آيات خدا روز بروز نمو بيش تر و گلها و شكوفه ها و ميوه هاى تازه ترى پيدا مى كند،

ص: 181


1- . حشر / 21.
2- . فاطر / 28.

آن ها هم چنان مردگان زنده نما در جا نمى زنند، و در يك حال ركود و يك نواختى مرگبار نيستند، هر روز كه نو مى شود فكر و ايمان و صفات آن ها هم نو مى شود.

سومين صفت بارز آن ها اين است كه «تنها بر پروردگار خويش تكيه و توكل مى كنند»؛ «وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ».

افق فكر آن ها آن چنان بلند است كه از تكيه كردن بر مخلوقات ضعيف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند، ابا دارد، آن ها آب را از سرچشمه مى گيرند و هر چه مى خواهند و مى طلبند، از اقيانوس بى كران عالم هستى، از ذات پاك پروردگار مى خواهند، روحشان بزرگ و سطح فكرشان بلند، و تكيه - گاهشان تنها خدا است.

اشتباه نشود مفهوم توكل آن چنان كه بعضى از تحريف كنندگان پنداشته اند، چشم پوشى از عالم اسباب و دست و روى دست گذاشتن و به گوش هاى نشستن نيست؛ بلكه مفهومش خود سازى و بلند نظرى و عدم وابستگى به اين و آن و ژرف نگرى است، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات، عين توكل بر خدا است؛ زيرا هر تأثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است.

پس از ذكر اين سه قسمت، از صفات روحانى و نفسانى مؤمنان راستين مى گويد: آن ها در پرتو احساسمسئوليت و درك عظمت پروردگار و هم چنين ايمان فزاينده و بلندنگرى توكل، از نظر عمل داراى دو پيوند محكمند، پيوند و رابطه نيرومندى با خدا و پيوند و رابطه نيرومندى با بندگان خدا.(1)

«كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ

ص: 182


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 7، ص: 87.

وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ مَتابِ»؛(1) «همان گونه (كه پيامبران پيشين را مبعوث كرديم،) تو را به ميان امّتى فرستاديم كه پيش از آن ها امت هاى ديگرى آمدند و رفتند، تا آن چه را به تو وحى نموده ايم بر آنان بخوانى، در حالى كه به رحمان [خداوندى كه رحمتش همگان را فراگرفته] كفر مى ورزند؛ بگو: «او پروردگار من است! معبودى جز او نيست! بر او توكّل كردم؛ و بازگشتم به سوى اوست!»

«قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فی ضَلالٍ مُبينٍ»؛(2) «بگو: او خداوند رحمان است، ما به او ايمان آورده و بر او توكّل كرده ايم؛ و به زودى مى دانيد چه كسى در گمراهى آشكار است!»

«إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛(3) «(و نيز به ياد آور) زمانى را كه دو طايفه از شما تصميم گرفتند سستى نشان دهند (و از وسط راه بازگردند)؛ و خداوند پشتيبان آن ها بود (و به آن ها كمك كرد كه از اين فكر بازگردند)؛ و افراد باايمان، بايد تنها بر خدا توكّل كنند!»

تفسیر

«إِذْ هَمَّتْ»؛ يعنى عزم و قصد كردند.

«طائِفَتانِ»؛ دو فرقه و دو طائفه.

«مِنْكُمْ»؛ از شما مسلمين.

«أَنْ تَفْشَلا»؛ كه بترسند و راه جبن پيش گيرند.

ص: 183


1- . رعد / 30.
2- . ملک / 29.
3- . آل عمران / 122.

دو طائفه يكى بنو سلمه بود و ديگرى بنو حارثه كه دو طائفه از قبيله انصار بودند (از ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه و حسن و قتاده و مجاهد و حضرت صادق و حضرت باقر(علیهما السلام).

جبايى گويد: دو طايفه يكى از مهاجران و يكى از انصار بودند و علت تصميم آن ها بر نزاع اين بود كه عبد اللَّه بن ابى سلول در روز احد آنان را گفت كه دست از جنگ با مشركان بردارند و به مدينه بازگردند و آن ها نيز به اين كار تصميم گرفتند، ولى انجام ندادند.

«وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما»؛ و خدا ناصر آنان است.

جابر بن عبد اللَّه گويد: آيه درباره ما (انصار) نازل شده و نازل نشدن آن هم محبوب ما نبود؛ زيرا و اللَّه وليهما در اين آيه است (كه مدح ما را می رساند). بعضى از محققان گفته اند كه اين همّ و اراده خاطره اى بود كه به فكرشان گذشت نه عزم و اراده قطعى؛ زيرا خداوند آن ها را در عين اين تصميم مدح گفته و اگر همّ و تصميم قطعى بود ذمّ آن ها اولى از مدح بود.

«وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ مؤمنان فقط بر خداوند در جميع احوال و امور توكل كنند.

ذكر غزوه احد

از حضرت صادق(علیه السلام) روايت است كه: سبب غزوه احد اين بود كه قريش چون از جنگ بدر بازگشتند و 70 كشته و 70 اسير به مسلمين دادند، ابو سفيان گفت اى مردم قريش زنان خود را اجازه ندهيد بر كشتگان خود بگريند كه اشك هايشان چون فرو ريزد اندوه و دشمنى محمد(صلی الله علیه وآله ) را از دل هايشان ببرد و پس از جنگ احد

ص: 184

بزنان اجازه گريه و ندبه دادند. به هر حال براى جنگ احد 3 هزار سوار و 2 هزار پياده از مكه بيرون شدند و زنان را نيز با خود بردند چون اين خبر به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) رسيد اصحاب را جمع فرمود و بر جهاد تشويق و تحريكشان نمود.

عبد اللَّه بن ابى سلول گفت يا رسول اللَّه از مدينه بيرون نمی رويم تا در كوچه هاى مدينه با دشمن بجنگيم تا همه اهل مدينه از خرد و كلان و زن و مرد و پير و جوان و قوى و ضعيف همه در راه و از پشت بام ها با دشمن جنگ كنند و تاكنون با هيچ دشمنى در داخل مدينه و اندرون حصارهاى خود نجنگيديم مگر اين كه پيروز شديمو در هر جنگى كه از مدينه بيرون رفتيم شكست خورديم.

سعد بن معاذ و ديگر اوسيان برخاستند و عرضه داشتند كه يا رسول اللَّه تاكنون كسى از طوائف عرب بر پيروزى ما طمع نكرده در حالى كه مشرك بوديم و اكنون كه تو در بين مايى چگونه طمعى توانند كرد حتماً به سوى دشمن بيرون می رويم هر كس از ما كشته شود شهيد است و هر كس بماند ثواب مجاهد را دريابد. پيغمبر اكرم رأى ايشان را پسنديد و با جمعى از اصحاب براى سنگر گرفتن بيرون شد چنان كه خداى تعالى فرمايد: «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ...».

عبد اللَّه بن ابى سلول از رفتن با پيغمبر خوددارى كرد و جمعى از قبيله خزرج هم با او از جنگ كناره كردند.

قريش به احد رسيدند و پيغمبر اكرم قبلاً با اصحاب سنگر گرفته بود كه جمعاً 700 تن بودند و عبد اللَّه بن جبير را با 50 تيرانداز بر جلو و عقب شكاف كوه احد گماشت كه كفار از آن جا حمله نكنند و به عبد اللَّه بن جبير و يارانش فرمود اگر ديديد كه ما كفار را حتى تا پشت دروازه مكه فرارى داديم هرگز از اين جا بر مخيزيد

ص: 185

و سنگر را خالى مسازيد و اگر ديديد كه آن ها ما را شكست دادند و تا مدينه تعقيب كردند باز از جاى خود مجنبيد و در مراكز خود ثابت بمانيد.

ابو سفيان هم خالد بن وليد را با 200 سوار در كمين نهاد و گفت وقتى ديديد كه به هنگام جنگ درهم شديم از اين شكاف بر ايشان در آييد و از پشت حمله آريد.

پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) دستور داد اصحاب موضع گرفتند و پرچم را به دست على داد انصار بر مشركان قريش حمله بردند و آنان را شكستى مفتضحانه دادند و اصحاب پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در خيمه و مركز سپاه و متعلقات آن ها قرار گرفتند.

خالد با 200 سوار به طرف عبد اللَّه بن جبير حمله ور شدند، ولى با تيرباران آن ها مواجه گشتند و پاى بمراجعت نهادند.

اصحاب عبد اللَّه بن جبير كه ديدند ياران پيغمبر اثاث و خيمه هاى مشركان را غارت می كنند به عبد اللَّه گفتند رفقاى ما به غنيمت دست يافته و ما بى نصيب مانديم. عبد اللَّه گفت از خدا بترسيد پيغمبر قبلاً به ما فرمود جاى خود را هرگز رها نكنيم، ولى آنان سخن وى را نپذيرفتند و يكى يكى جاى خود را رها كردند و به جمع كردن غنيمت روى آوردند تا سنگرگاهشان خالى شد و عبد اللَّه جبير با 12 تن باقى بماند. پرچمدار قريش طلحة بن ابى طلحه عبدى از بنى عبد الدار بود. على(علیه السلام) او را بكشت.

پرچم وى را ابو سعيد بن ابى طلحه بگرفت على(علیه السلام) او را هم بكشت و پرچم بيافتاد. مسافع بن ابى طلحه آن را بگرفت على(علیه السلام) او را هم بكشت و به همين منوال نه تن از بنى عبد الدار بر سر پرچم به دست على(علیه السلام) كشته گشتند تا اين كه بنده اى

ص: 186

از آنان به نام ثواب آن را بگرفت و به سوى على(علیه السلام) رفت حضرت دست راستش بينداخت وى پرچم به دست چپ بگرفت حضرت دست چپش نيز بريد پرچم را با باقيمانده دو دست بريده به سينه چسبانيد و رو بابى سفيان كرد و گفت آيا وظيفه خود را نسبت به عبد الدار بانجام رسانيدم. على(علیه السلام) ضربتى بفرقش بزد و او را بكشت و پرچم بيفتاد. پرچم را عمرة بنت علقمه كنانى برداشت و بلند كرد. خالد به طرف عبد اللَّه جبير حمله برد اصحابش جز چند تن فرار كردند خالد آن ها را بكشت و از آن شكاف از پشت به مسلمين حمله آورد. قريش كه در حال فرار بودند چون ديدند كه پرچمشان بلند شد بازگشتند و به آن پناهنده شدند و بر مسلمين حمله آوردند.

اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) كه از جلو و عقب محاصره شده و سرگرم غنايم بودند شكستى سخت بخوردند و رو بفرار نهادند و به دامنه شكاف هاى كوه پناهنده می شدند.

پيغمبر اكرم چون فرار مسلمين را ملاحظه نمود عمامه از سر برداشت و فرمود به سوى من آييد من پيغمبر خدايم به سوى من شتابيد كجا فرار می كنيد از خدا و پيغمبرش می گريزيد.

از آن طرف هند دختر عتبه زن ابى سفيان بنزد هر مردى از مشركان كه فرار می كرد، ميل و سرمه دانى مى افكند و ميگفت تو زنى بيش نيستى بگير و خود را بياراى.

حمزه عموى پيغمبر بر مشركان حمله می كرد مشركان چون او را ميديدند سخت از جلويش می گريختند و هيچ كس را قدرت ماندن پيش روى او نبود.

ص: 187

هند به وحشى غلام خود وعده داده بود كه اگر پيغمبر يا حمزه يا على را بكشد چنين و چنان بوى جايزه بخشد و پاداش دهد.

وحشى قبلاً بنده جبير بن مطعم بود وى نقل می كند كه اما بر محمد(صلی الله علیه وآله ) قدرت پيدا نكردم و اما على را ديدمكه باطراف خود سخت مواظبت دارد و اميدى بر قتل او نيست، ولى براى حمزه كمين كردم و ديدم كه مردم را چون شير پيش انداخته و بر آن ها حمله می برد. از كنار من گذشت و پاى بر كنار نهرى نهاد پايش فرو رفت و به سر در آمد من در اينموقع حربه خود بر سر دست بتكان آوردم و به سويش پرتاب كردم. حربه بر تهيگاه حمزه نشست و از جلويش بيرون شد و برو در افتاد من جلو رفتم و شكمش را بشكافتم و جگرش را در آورده و براى هند بردم و گفتم كه اين جگر حمزه است. هند آن را در دهان نهاد و در آن بگردانيد، ولى خداوند آن را بدهانش چون سنگ سخت گردانيد به ناچار آن را از دهان بيرون افكند.

پيغمبر فرمود خداوند فرشته اى را مأمور ساخت تا جگر حمزه را به جاى خود باز نهاد.

هند نزديك جنازه حمزه شد و گوش و دست و پاى او را بريد. با پيغمبر جز دو كس نماند. على(علیه السلام) و ابو دجانه سماك بن خرشه. هر گاه جمعى به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) حمله می كردند على به جلو می شتافت و آن ها را دفع می كرد تا شمشيرش بشكست. پيغمبر شمشير خود ذو الفقار را بدو داد. پيغمبر بگوشه اى از دامنه احد رفت و بايستاد و جنگ و حمله مشركان منحصر به يك طرف شد و على(علیه السلام) همواره با مشركان بجنگيد تا 70 جراحت به سر و روى و شكم و دست و پايش رسيد. على بن ابراهيم در تفسير خود چنين آورده:

ص: 188

جبرئيل به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) عرضه داشت يا رسول اللَّه الحق اين فداكارى على مواسات با تست. حضرت فرمود من از عليم و على از منست جبرئيل گفت من نيز از شمايم.

حضرت صادق(علیه السلام) فرمايد: پيغمبر به جبرئيل نظر افكند كه بر ميان زمين و آسمان بر كرسى اى نشسته و همى گويد «لا سيف الا ذو الفقار و لا فتى الا على؛ شمشيرى نيست جز ذو الفقار و جوان مردى نيست جز على.»

ابن ابى اسحاق و سدى و واقدى و ابن جرير و ديگران روايت كنند كه مشركان روز چهار شنبه به احد وارد شدند (در شوال سال سوم هجرى) و پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) روز جمعه به جلوى ايشان رفت و جنگ روز شنبه نيمه شهر واقع شد.

در اين جنگ دندان پيغمبر بشكست و صورتش مجروح شد. سپس مهاجرين، پس از شكست بازگشتند و از مسلمين 70 نفر كشته شدند. و كفار بدن هاى عده اى از شهيدان را مثله كرده بودند كه حمزه بيش از همه مثله شده بود و دست طلحه مضروب گشت و سعد بن ابى وقاص جلوى روى پيغمبر تير ميانداخت و حضرت می فرمود پدر و مادرم فدايت بيانداز.

نظم آيات

چون خداوند مسلمين را به صبر امر فرمود؛ «إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا»؛ دنبال آن در آيه قبل يارى خود را از مسلمين و هم چنين پايدارى ايشان را در روز بدر ذكر كرد و سپس در اين آيه امتحان و وعده هايى كه بايشان در روز احد داده و اين كه از عهده امتحان بر نيامده و صبر نكردند ياد فرموده و گفته اند نظم و ارتباط آيات اين ست كه: «ان تصبروا ينصركم كما نصركم يوم بدر و ان لم تصبروا انزل بكم ما نزل يوم

ص: 189

احد حيث خالفتم امر رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله )» يعنى اگر صبر كنيد شما را چنان كه روز بدر يارى كردم يارى خواهم كرد و اگر صبر ننمائيد بر شما همان رود كه در روز احد در اثر مخالفت امر پيغمبر به سر شما آمد.

ابو مسلم گويد كه اين قسمت متصل است به قول خداوند «قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ» چنان كه ذكر آن گذشت.(1)

54. مشاوره، توکل وق اطعیت، سه رکن اساسی در پیروزی

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ * إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛(2)

«به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم] نرم (و مهربان) شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى شدند، پس آن ها را ببخش و براى آن ها آمرزش بطلب! و در كارها، با آنان مشورت كن! اما هنگامى كه تصميم گرفتى، (قاطع باش! و) برخدا توكل كن!؛ زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد. اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد! و اگر دست از يارى شما بردارد، كيست كه بعد از او، شما را يارى كند؟! و مؤمنان، تنها بر خداوند بايد توكل كنند!»

ص: 190


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 4، ص: 228.
2- . آل عمران / 159 و 160.
تفسیر

سپس خداوند بيان می فرمايد كه سهل گيرى پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) نسبت بايشان و گذشت او از گناه ايشان رحمتى است از طرف خداوند كه او را نرم خو و عطوف و خوش خلق قرار داده.

«فَبِما رَحْمَةٍ»؛ يعنى به واسطۀ رحمت.

«مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ»؛ يعنى نرمى تو با آن ها از چيزهاييست كه موجب داخل شدن آنان در دين است؛ زيرا تو با صفات كريم و اخلاق حسن و سجاياى نيكو كه دارى برهان و دليل بر ايشان می آورى.

«وَ لَوْ كُنْتَ»؛ اى محمد اگر بودى.

«فَظًّا»؛ جفا پيشه و بد خلق.

«غَلِيظَ الْقَلْبِ»؛ سنگدل و بى مهر و عطوفت.

«لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»؛ يعنى اصحاب تو از اطرافت پراكنده شده و از تو فرار می كردند.

و اين كه بين فظاظه و غلظت جمع كرده با اين كه هر دو قريب المعنى هستند براى اين ست كه فظاظت خشونت در كلام است، پس هم خشونت در كلام و هم قساوت و سختى دل را از او نفى فرموده.

«فَاعْفُ عَنْهُمْ»؛ آن چه را بين تو و ايشان از كدورت هاست عفو نما.

«وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ»؛ و آن چه بين من و آن هاست طلب آمرزش كن.

و گفته اند يعنى از فرار آن ها در احد عفو نما و براى اين گناهان طلب آمرزش كن.

ص: 191

«وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»؛ يعنى آراء آن ها را استخراج كن و از آن چه در نزد آن هاست با خبر باش.

در فايده مشورت پيغمبر با اصحاب با وجود بى نيازى او از مشورت از اين باب كه با وحى خدا راه صواب را همواره می داند و ديگر نيازى بر شناختن رأى صواب از فكر بندگان نيست (با كثرت اشتباه بندگان و عدم اشتباه در وحى) اختلاف است و چند قول آمده:

1. اين كار براى پاك ساختن نفوس ايشان و جلب الفت و رفع كدورت و نگرانى آن هاست و تا بدانند كه پيغمبر به قول آن ها اعتماد دارد و بآراء آن ها مراجعه مى نمايد. (از قتاده و ربيع و ابن اسحاق).

2. تا امت در مشاورت به او اقتدا كنند و آن را براى خود نقص و ننگ ندانند. (از سفيان بن عيينه).

3. اين كار براى تجليل اصحاب بود. (از حسن و ضحاك).

4. براى امتحان آن ها بود تا با مشورت خيرخواه و بد انديش را از هم باز شناسد.

5. اين مشورت در امور دنيا و نقشه هاى جنگ و كيفيت برخورد با دشمن است و در چنين امورى كمك گرفتن از فكر ايشان جايز است. (از ابى على جبايى).

«فَإِذا عَزَمْتَ»؛ چون تصميم قلبى بر انجام و امضاى كار گرفتى. و از حضرت امام صادق(علیه السلام) حديث است كه: «عزيمت بضم عين» است و بنا بر اين قرائت، معنى چنين است:

ص: 192

پس چون من براى تو عزم پديد آوردم و تو را به راه صواب ارشاد كردم و توفيق به تو دادم و اراده و صلاح را به تو باز نمودم.

«فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ يعنى به خدا اعتماد كن و امر خود به او واگذار كن.

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»؛ يعنى خداوند كسانى كه به او اعتماد دارند و از ديگرى دل بر می دارند و امر خود را بلطف و تدبير او می سپرند دوست دارد.

و در اين آيه دلالت است بر اختصاص پيغمبر ما باخلاق كريمه و افعال حسنه و از عجائب حضرتش اين كه اسباب بزرگى را بيش از همه دارا بود؛ زيرا نسبش از همه عالی تر بود و مقاماتش از همه والاتر و اشجع و سخى ترين و پاك ترين و فصيح ترين آن ها بود، ولى در عين حال از همه متواضع تر بود و از تواضع او اين بود كه لباس خود را خود وصله می زد و نعلين خود را پينه می كرد و بر الاغ سوار می شد و دعوت بندگان و بردگان را اجابت می فرمود و بر خاك مى نشست و مردم را بدون خشم و اخم و رنجاندن خاطر به خدا می خواند.

چه نيكو مدح كرده آن كس كه در مدح حضرتش می فرمود:فما حملت من ناقه فوق ظهرها

ابرّوا و فى ذمة من محمد

ترجمه: هيچ ناقه (و مركبى) بر پشت خود بهتر و با وفاتر از محمد(صلی الله علیه وآله ) سوار نكرده و در آيه نيز ترغيب مؤمنان است بر عفو از گناه كار و نيز طلب آمرزش بر بدكار و نيز ترغيب است بر مشورت با يكديگر در امور خود و هم چنين نهى است از خشونت در گفتار و غفلت در اخلاق و جفاى در عمل و نيز آن ها را به توكل به خدا و واگذارى كارها به او می خواند و نيز دلالت دارد بر لطف الهى كه اگر رحمت نبود و نرمى و تواضع از پيغمبر صادر نمی شد و اگر اين نبود كسى دعوت او را نمى پذيرفت و نيز

ص: 193

بيان كرده كه امور نفرت آور از پيغمبر ما و ديگر انبياء و مردم مانند آن ها و جانشينان آن ها كه حجت بر مردم هستند بدور است و اين آيه نيز آن ها را از گناهان كبيره پاك می داند؛ زيرا نفرت نسبت به گناهان كبيره بيش تر است.

چون خداوند پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) را امر به توكل فرمود اينك معناى وجوب توكل بر خدا را بيان می دارد.

«إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ»؛ اگر خداوند شما را بر مبارزه دهندگان عليه شما يارى كند.

«فَلا غالِبَ لَكُمْ»؛ هيچ كس قدرت بر پيروزى شما را نخواهد داشت اگر چه عدد دشمنان و مبارزان زياد و جمعيت شما اندك باشد.

«وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ»؛ يعنى اگر يارى خود را از شما باز گيرد و شما را در برابر دشمن به حال خود گزارد به واسطۀ گناهانى كه كرده ايد.

«فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ»؛ مرجع ضميرها (بعده) اللَّه است با حذف مضاف آن (يعنى بعد خذلان اللَّه) يعنى، پس از خذلان خدا ديگر ياورى نخواهيد داشت بنا بر اين معنى «من» نفى است به صورت استفهام به اين معنى كه «كيست ياور شما؟» يعنى هيچ كس نخواهد بود و اين كه حرف استفهام معنى نفى را در بردارد براى اين ست كه جواب آن منفى است و با ذكر آن از ذكر جواب بى نياز شده ايم و اين كار براى اقرار گرفتن از مخاطب بليغ تر است.

«وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ مؤمنان بايد به خدا توكل كنند. آيه متضمن ترغيب مؤمنين است بر طاعت خدا كه به اين وسيله استحقاق نصرت الهى را پيدا می كنند.

ص: 194

و نيز متضمن تحذير و دور داشتن از معصيت خداوند است كه آن ها را مستحق خذلان مى گرداند و نيز توكل بر خدا را واجب می نمايد كه توكل مانع می شود از اين كه خداوند آن ها را بخودشان واگذارد تا در نتيجه هلاك شوند.

ابو على جبايى گويد: در آيه دلالتى است كه اگر كسى مغلوب دشمنان خدا شد مورد نصرت حق نبوده؛ زيرا كسى را كه خداوند يارى فرمايد مغلوب نخواهد شد و غلبه به حسب مصالح بندگان كه بر خدا معلومست می باشد. به علاوه براى اين كه مؤمنان با صبر و پايدارى در راه جهاد در عين ترس از شهادت و عدم اطمينان بر غلبه خود بمقامات ابرار نايل آيند البته اين مطلب كه گاه خداوند نصرت خود را از مؤمنان می گيرد در ميدان جهاد و پيروزى در جنگ است، ولى در دليل و برهان و حجت البته خداوند همواره مؤمنان را يارى می نمايد كه با ادله روشن و دلايل قطعى و محكم آنان را به طريق حق هدايت می كند و غلبه بر خصم را نصيب ايشان می گرداند و اگر اين نبود تكليف از طرف خداوند حسنى نداشت.

ابو القاسم بلخى گويد: مؤمنان همواره از جانب حق منصور و مؤيدند اگر در جهاد پيروز شوند كه منصور و غالبند و اگر در جنگ مغلوب شوند از نظر منطق و حجت پيروزند و جايز نيست كه خداوند به هيچ وجه كافر را غالب گرداند.

جبايى گويد: نصرت در مقام پيروزى در جهاد ثواب است (كه به مؤمنين مى دهد)؛ زيرا جايز نيست كه خداوند ستم كاران را يارى كند از اينرو كه استعلا و برترى آن ها را بر ديگران به وسيلۀ ظلم هرگز اراده نمی كند.

ابن اخشيد گويد: به هر حال و در هر حال درست نيست، نصرت ظالمان و خذلان مؤمنان؛ زيرا خداوند به ما امر فرموده كه دست هاى را كه مورد تجاوز واقع

ص: 195

شده كمك كنيم گرچه احياناً مستحق ثواب نباشند و اما خذلان و منع از يارى، خود عقاب است بلا خلاف. و خذلان امتناع از كمك است بر ضد دشمن در موقع حاجت بكمك؛ زيرا اگر بكسى كه از يارى بى نياز است يارى نشود خذلان او نشده.(1)

«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ»؛(2)«و هنگامى را كه منافقان، و آن ها كه در دل هايشان بيمارى است مى گفتند: اين گروه (مسلمانان) را دين شان مغرور ساخته است.» (آنها نمى دانستند كه) هر كس بر خدا توكّل كند، (پيروز مى گردد؛) خداوند قدرتمند و حكيم است!»

تفسیر

«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ»؛ منافق كسى است كه قلباً كافر و ظاهراً مؤمن باشد.

«وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»؛ كسانى كه در دل هايشان مرض است، آن هايى هستند كه ظاهراً اظهار اسلام مى كنند و باطناً درباره آن ترديد دارند. برخى گفته اند:

چند جوان از قريش بودند كه در مكه اسلام آوردند و پدرانشان آن ها را بزندان افكندند.

اينان عبارتند از قيس بن وليد بن مغيره و على بن امية بن خلف و عاص بن منبه و حارث بن زمعه و ابو قيس بن فاكهة بن مغيره. در جنگ بدر، همين كه چشمشان بعده قليل مسلمين افتاد، گفتند:

«غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ»؛ اينان مغرور دين خود شده اند و بدون توجه به جمعيت

ص: 196


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 4، ص: 315.
2- . انفال / 49.

انبوه مشركين، فريب پيامبر خود خورده، به جنگ آمده اند. سپس خداوند بيان مى كند كه مغرور خود آن ها هستند: مى فرمايد:

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛ هر كس كار خود را به خدا واگذارد و به او اعتماد كند و با رفتار خود، خدا را خشنود گرداند، خداوند ياريش مى كند و اسباب پيروزيش را فراهم مى سازد؛ زيرا او مقتدر و حكيم است و كسى كه به او پناه آورد، در پناه قدرت و حكمتش، مصونيت پيدا مى كند.(1)

«وَ ما لَنا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ»؛(2) «و چرا بر خدا توكّل نكنيم، با اين كه ما را به راه هاى (سعادت) رهبرى كرده است؟! و ما به طور مسلّم در برابر آزارهاى شما صبر خواهيم كرد (و دست از رسالت خويش بر نمى داريم)! و توكّل كنندگان، بايد فقط بر خدا توكّل كنند!»

تفسیر

«چرا ما بر اللَّه توكل نكنيم، و در همه مشكلات به او پناه نبريم؟ چرا ما از قدرت هاى پوشالى و تهديدها بترسيم در حالى كه او ما را هدايت به راههاى سعادتمان كرده»؛ «وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا».

جايى كه برترين موهبت، يعنى موهبت هدايت به راههاى سعادت را به ما عطا فرموده مسلماً ما را در زير پوشش حمايت خويش در برابر هر گونه تهاجم و كارشكنى و مشكلى قرار خواهد داد.

و سپس چنين ادامه مى دادند اكنون كه تكيه گاه ما خدا است، تكيه گاهى

ص: 197


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 10، ص: 239.
2- . ابراهیم / 12.

شكست ناپذير و ما فوق همه چيز، «به طور قطع ما در برابر تمام آزار و اذيت هاى شما ايستادگى و شكيبايى خواهيم كرد»؛ «وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا».

و بالآخره گفتار خود را با اين سخن پايان مى دادند كه «همه توكل كنندگان بايد تنها بر اللَّه توكل كنند»؛ «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ».

55. نکات مهم در توکل به حق تعالی

1. توكل مؤمنان و توكل متوكلان

در نخستين آيه مورد بحث مى خوانيم «مؤمنان» بايد بر خدا توكل كنند، و در آيه دوم مى خوانيم «متوكلان» بايد بر خدا توكل كنند، گويا جمله دوم مرحله اى است وسيع تر و فراتر از مرحله اول يعنى مؤمنان كه سهل است- چون ايمان به خدا از ايمان به قدرت و حمايت او و توكل بر او جدا نمى تواند باشد- حتى غير مؤمنان و همه كس تكيه گاهى جز خدا پيدا نمى كنند؛ زيرا به هر كس بنگرند از خود چيزى ندارد همه نعمت ها و قدرت ها و موهبتها به ذات پاك او بر مى گردد، پس آن ها نيز بايد سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند كه اين توكل آن ها را دعوت به ايمان به اللَّه نيز مى كند.

2. پاسخى روشن به كسانى كه نفى اعجاز پيامبران مى كنند

آيات فوق پاسخى روشن به كسانى مى دهد كه نفى اعجاز پيامبران مى كنند، يا نفى معجزات پيامبر اسلام غير از قرآن و به ما مى فهماند كه پيامبران هرگز نگفته اند ما معجزه نمى آوريم؛ بلكه مى گفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به اين كار نمى زنيم؛ زيرا اعجاز كار او است و در اختيار او و هر زمان صلاح بداند به ما مى دهد.

ص: 198

3. حقيقت توكل و فلسفه آن
اشارة

«توكل» در اصل از مادۀ «وكالت» به معنى انتخاب وكيل كردن است، و اين را مى دانيم كه يك وكيل خوب كسى است كه حد اقل داراى چهار صفت باشد: آگاهى كافى، امانت، قدرت، و دل سوزى.

اين موضوع نيز شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه انتخاب يك وكيل مدافع در كارها در جايى است كه انسان شخصاً قادر به دفاع نباشد، در اين موقع از نيروى ديگرى استفاده مى كند و با كمك او به حل مشكل خويش مى پردازد.

بنا بر اين توكل كردن بر خدا مفهومى جز اين ندارد كه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگى و دشمنی ها و سرسختی هاى مخالفان و پيچيدگی ها و احياناً بن بست هايى كه در مسير خود به سوى هدف دارد در جايى كه توانايى بر گشودن آن ها ندارد او را وكيل خود سازد، و به او تكيه كند، و از تلاش و كوشش باز نايستد؛ بلكه در آن جا هم كه توانايى بر انجام كارى دارد باز مؤثر اصلى را خدا بداند؛ زيرا از دريچه چشم يك موحد سرچشمه تمام قدرت ها و نيروها او است.

نقطه مقابل «توكل بر خدا» تكيه كردن بر غير او است يعنى به صورت اتكايى زيستن، و وابسته به ديگرى بودن، و از خود استقلال نداشتن است، دانشمندان اخلاق مى گويند: توكل ثمره مستقيم توحيد افعالى خدا است؛ زيرا همان طور كه گفتيم از نظر يك موحد هر حركت و كوشش و تلاش و جنبش، و هر پديده اى كه در جهان صورت مى گيرد بالآخره به علت نخستين اين جهان يعنى ذات خداوند ارتباط مى يابد، بنا بر اين يك موحد همه قدرت ها و پيروزی ها را از او مى داند.

ص: 199

فلسفه توكل

با توجه به آن چه ذكر كرديم استفاده مى شود كه:

اولاً: توكل بر خدا، بر آن منبع فنا ناپذير قدرت و توانايى، سبب افزايش مقاومت انسان در برابر مشكلات و حوادث سخت زندگى است، به همين دليل به هنگامى كه مسلمانان در ميدان «احد» ضربه سختى خوردند، و دشمنان، پس از ترك اين ميدان بار ديگر از نيمه راه بازگشتند تا ضربه نهايى را به مسلمين بزنند، و اين خبر به گوش مؤمنان رسيد، قرآن مى گويد افراد با ايمان نه تنها در اين لحظه بسيار خطرناك كه قسمت عمده نيروى فعال خود را از دست داده بودند وحشت نكردند؛ بلكه با تكيه بر «توكل» و استمداد از نيروى ايمان بر پايدارى آن ها افزوده شد و دشمن فاتح با شنيدن خبر اين آمادگى به سرعت عقب نشينى كرد.(1)

نمونه اين پايدارى در سايه توكل در آيات متعددى به چشم مى خورد، از جمله در آيه 122 آل عمران قرآن مى گويد: «توكل بر خدا جلو سستى دو طايفه از جنگجويان را در ميدان جهاد گرفت».

و در آيه 12 سوره ابراهيم توكل ملازم با صبر و استقامت در برابر جملات و صدمات دشمن ذكر شده است.

و در آيه 159 آل عمران براى انجام كارهاى مهم، نخست دستور به مشورت و سپس تصميم راسخ، و بعد توكل بر خدا داده شده است.

حتى قرآن مى گويد: در برابر وسوسه هاى شيطانى «تنها كسانى مى توانند مقاومت

ص: 200


1- . آل عمران / 173.

كنند و از تحت نفوذ او در آيند كه داراى ايمان و توكل باشند»؛ «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ».(1)

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه منظور از توكل اين است كه در برابر عظمت مشكلات، انسان احساس حقارت و ضعف نكند؛ بلكه با اتكاى بر قدرت بى پايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند، و به اين ترتيب توكل اميد آفرين نيرو بخش و تقويت كننده، و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است.

اگر مفهوم توكل به گوش هاى خزيدن و دست روى دست گذاشتن بود معنى نداشت كه درباره مجاهدان و مانندآن ها پياده شود.

و اگر كسانى چنين مى پندارند كه توجه به عالم اسباب و عوامل طبيعى با روح توكل ناسازگار است، سخت در اشتباهند؛ زيرا جدا كردن اثرات عوامل طبيعى از اراده خدا يك نوع شرك محسوب مى شود، مگر نه اين است كه عوامل طبيعى نيز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان او است، آرى اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانيم اين جا است كه با روح توكل سازگار نخواهد بود.

چطور ممكن است چنان تفسيرى براى توكل بشود با اين كه شخص پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) كه سر سلسله متوكلان بود براى پيشبرد اهدافش از هيچ گونه فرصت، نقشه صحيح، تاكتيك مثبت، و انواع وسائل و اسباب ظاهرى غفلت نمى نمود اين ها همه ثابت مى كند كه توكل، آن مفهوم منفى را ندارد.

«ثانيا": توكل بر خدا آدمى را از وابستگيها كه سرچشمه ذلت و بردگى است نجات مى دهد و به او آزادگى و اعتماد به نفس مى بخشد.

ص: 201


1- . نحل / 99.

«توكل" با" قناعت" ريشه هاى مشتركى دارد، و طبعاً فلسفه آن دو نيز از جهاتى با هم شبيه است و در عين حال تفاوتى نيز دارند در اين جا چند روايت اسلامى در زمينه توكل- به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ريشه آن مى آوريم:

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید:

«ان الغناء و العز يجولان فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا؛(1)

بى نيازى و عزت در حركتند هنگامى كه محل توكل را بيابند در آن جا وطن مى گزينند».

در اين حديث وطن اصلى بى نيازى و عزت «توكل» معرفى شده است.

از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) نقل شده كه فرمود از پيك وحى خدا، جبرئيل، پرسيدم توكل چيست؟ گفت:

«العلم بان المخلوق لا يضر و لا ينفع، و لا يعطى و لا يمنع، و استعمال الياس من الخلق فاذا كان العبد كذلك لم يعمل لاحد سوى اللَّه و لم يطمع فى احد سوى اللَّه فهذا هو التوكل؛(2)

آگاهى به اين واقعيت كه مخلوق نه زيان و نفع مى رساند و نه عطا و منع دارد، و چشم از دست مخلوق برداشتن، هنگامى كه بنده اى چنين شد جز براى خدا كار نمى كند و از غير او اميد ندارد، اين حقيقت توكل است».

فردی از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) پرسيد «حدّ توکل چیست؟» آن حضرت فرمود:

«ان لا تخاف مع اللَّه احدا؛(3) اين كه با اتكاى به خدا از هيچ كس نترسى!»(4).(5)

ص: 202


1- . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ح 3.
2- . مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 15، ص: 14.
3- . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 2، ص: 682.
4- . جهت مطالعۀ بيش تر در زمينه توكل و مانند آن ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، انگيزه پيدايش مذهب.
5- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 10، ص: 295.

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»؛(1) «و اگر از آن ها بپرسى: چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده؟ حتماً مى گويند: خدا! بگو: آيا هيچ درباره معبودانى كه غير از خدا مى خوانيد انديشه مى كنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد، آيا آن ها مى توانند گزند او را برطرف سازند؟! و يا اگر رحمتى براى من بخواهد، آيا آن ها مى توانند جلو رحمت او را بگيرند؟! بگو: خدا مرا كافى است؛ و همه متوكّلان تنها بر او توكّل مى كنند!»

بیان صاحب تفسیر شریف «المیزان»
احتجاج عليه مشركين بر وحدانيت خداى تعالى در خلقت و ربوبيت

در اين آيات حمله ديگرى به مشركين شده و بر يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و عدم صلاحيت شركاء براى ربوبيت احتجاج شده است. و نيز اين معنا خاطرنشان گشته كه شفاعتى كه مشركين براى شركاى خود قائلند، و كسى به جز خدا مالك آن نيست، و امور ديگرى مربوط به دعوت به توحيد از قبيل موعظه و انذار و تبشير نيز در آن آمده.

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ...»؛ در اين آيه شروع به اقامه حجت شده و قبل از اقامه، مقدمه اى آورده كه حجت مذكور مبتنى بر آن است، مقدمه اى كه خود خصم، آن را قبول دارد، و آن اين است كه خالق عالم خداى سبحان است، چون خصم در اين مسأله هيچ نزاعى ندارد، او هم معتقد

ص: 203


1- . زمر / 38.

است كه آفريننده تنها خداست، و خدا در آفرينش شريك ندارد، و شركاى ايشان به زعم ايشان، شريك در تدبير خلقند، نه در آفرينش.

و وقتى خلقت مستند به خدا بود، پس آن چه در آسمان ها و زمين هست، چه عين آن ها، و چه اثرشان، مستند به خداى تعالى است، پس هر چيزى كه خير برساند و يا شر، هستى اش از خداست. و احدى نمى تواند جلو خيرى كه خدا مى خواهد برساند بگيرد و يا شرى را كه خداى تعالى مى خواهد به كسى برساند او جلوگيرى كند، براى اين كه گفتيم خير و شر هم مخلوقى از خدا هستند، و كسى در خلقت شريك خدا نيست تا در خلقت مزاحم او شود، و يا جلو خلق كردن او را بگيرد و يا در خلقت چيزى از او پيش دستى كند.

و تدبير جز همين نيست كه امور را با نظم و ترتيب بيافرينند، به طورى كه بين آن ها ترتيب باشد و يكى مترتب بر ديگرى شود، و اين خود، آفريدن و ايجاد است، پس خداى تعالى كه خالق هر چيزى است كافى در تدبير امر عالم است، براى اين كه گفتيم خالق هر چيز است، و غير از خلقت چيزى ديگرى سواى آن نيست تا به غير او نسبت دهند، پس او رب هر چيز و اله هر چيز است، و ربى به غير او و معبودى سواى او نيست.

پس اين كه فرموده: «قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ معنايش اين است كه: اى پيامبر من! عليه اين مشركين احتجاج كن و حجت خود را بر اين مقدمه كه مسلم نزد خود ايشان است مبتنى كن كه خدا خالق هر چيز است، وقتى اعتراف كردند، نتيجه بگير و بگو: به من خبر دهيد از اين خدايان كه معتقديد شريك خدا هستند و از آن ها به لفظ آلهه تعبير مى كنيد، آيا چيزى خلق كرده اند يا نه؟ خواهند

ص: 204

گفت: نه! نتيجه بگير: كه، پس آن ها مدبر هم نيستند، چون تدبير عبارت است از خلقت چند چيز مترتب.

و اگر در آيۀ شريفه از خدايان مشركين به كلمۀ «ما؛ آن چه» تعبير كرد، نه به كلمۀ «من؛ آنان كه» و يا «الذين؛ كسانى كه» به اين منظور بود كه عموميت بيش ترى به بيان دهد، و احتجاج در آيه، هم شامل بت ها شود و هم شامل ارباب آن ها، چون خواص از مشركين هر چند عبادت را منحصر بر ارباب كه ملائكه هستند و يا جن و يا كملين از بشر مى كنند و بت ها را قبله آن ارباب و آلهه و وسيله توجه به ارباب مى دانند و ليكن عوام از ايشان بسا مى شود كه خود بت ها را معبود و ارباب و آلهه مى پندارند، و براى خود آن ها عبادت مى كنند، در نتيجه احتجاج در آيه متوجه هر دو طايفه مى شود.

«إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ»؛ كلمۀ «ضر» به معناى مرض و شدت و امثال آن است، و ظاهر مقابله آن با رحمت مى رساند كه مراد از آن عموم گرفتاری ها و مصائب است. و اضافه شدن اين كلمه و كلمۀ «رحمت» به ضمير خداى تعالى در «ضره» و «رحمته» به منظور حفظ نسبت است و به عبارت ساده اين كه مى فهماند اگر كسى نيست كه گرفتارى كسى را برطرف كند و يا رحمت خدا را از او بگرداند، براى اين است كه گرفتارى و رحمت از خداست.

و اگر گرفتارى و رحمت خصوص رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را مورد كلام قرار داده و فرموده: «بگو اگر خدا گرفتارى و يا رحمت مرا بخواهد» با اين كه گرفتارى و رحمت تمامى مردم از خداست، و حجت هم حجتى است براى آن جناب و همۀ مردم

ص: 205

بدين جهت است كه طرف خصومت مشركين، در اصل آن جناب است و مشركين آن جناب را به «نفرين" خدايان خود تهديد مى كردند.

و اگر در جملۀ «هل هن» ضمير جمع مؤنث را به خدايان مشركين ارجاع داده از باب غلبه دادن جانب خدايان بى شعور يعنى بت ها است، و همين خود مؤيد بيان ما است كه در ذيل جملۀ «أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» گفتيم: بدين جهت فرمود: «ما تدعون» و نفرمود «من تدعون» كه حجت را عموميت دهد تا هم شامل ارباب اصنام گردد و هم شامل خود اصنام.

«قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ»؛ در اين جمله رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را امر به توكل بر خداى تعالى مى كند، هم چنان كه جمله بعدش هم كه مى فرمايد «عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ» مؤيد آن است و اين جمله در جاى نتيجه حجت قرار گرفته، گويا فرموده: به ايشان بگو: من خدا را وكيل خود گرفتم، براى اين كه امر تدبير من به دست اوست، هم چنان كه امر تدبير خلقتم به دست وى است، پس جمله مورد بحث در معناى اين است كه گفته باشيم: پس حجت دلالت كرد بر ربوبيت خدا، و منهم اين معنا را عملا تصديق مى كنم، يعنى تنها او را در امور خود وكيل مى گيرم.

«عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»؛ مى توانست بفرمايد: «و المتوكلون يتوكلون عليه» و اگر ظرف «عليه» را بر متعلق آن مقدم داشت، براى اين بود كه دلالت كند بر انحصار و بفهماند متوكلين تنها بر او توكل مى كنند، نه بر غير او، و اگر فعل «توكل» را به وصفى از همان مادۀ «متوكلين" نسبت داده، براى اين است كه دلالت كند بر اين كه مراد از متوكلين، متوكلين به حقيقت معناى كلمه است، در نتيجه، در جمله، مورد بحث ثنايى هم از خداى تعالى شده به اين كه او اهليت آن را دارد كه بر

ص: 206

او توكل كنند و اهل بصيرت هم در توكل تنها بر او توكل مى نمايند، پس من اگر گفتم: «حَسْبِيَ اللَّهُ» نبايد ملامت شوم، چون بر كسى توكل كرده ام كه تنها او اهليت آن را دارد.(1)

56.مرز بندی با شیطان، لازمه توکل به خدا

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ * إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛(2) «هنگامى كه قرآن مى خوانى، از شرّ شيطان مطرود، به خدا پناه بر! چرا كه او، بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكّل مى كنند، تسلّطى ندارد.»

«فَما أُوتيتُمْ مِنْ شَی ءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى لِلَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛(3) «آن چه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگى دنياست، و آن چه نزد خداست براى كسانى كه ايمان آورده و بر پروردگارشان توكّل مى كنند بهتر و پايدارتر است.»

تفسیر

«فَما أُوتِيتُمْ مِنْ شَی ءٍ»؛ از دولت و مكنت و رياست و عزّت و شوكت صحة، سلامتى، عمر، روزى، ساير نعم الهيه.

«فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا»؛ كه در حديث داريم اگر دنيا در پيش گاه الهى به قدر

ص: 207


1- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 17، ص: 404.
2- . نحل / 98و99.
3- . شوری / 36.

بال قيمت و ارزش داشت، يك لقمه به دشمنان خود نمى داد دنيايى كه «دار بالبلاء محفوفة و بالغدر موصوفة» و هيچ بقاء و ثباتى ندارد و مقرون به زحمات بسيار و خون دل هاى زيادى هست دنيايى كه هر روز بكام يكى است و هيچ اعتبارى ندارد بلندى و پستى بسيار دارد و به علاوه بر اهل فساد مثل ظلمه و كفار و مشركين و اهل ضلالت و لو خيلى دوست دارند و اقبال می كنند، ولى عين بلا است كه بار خود را سنگين می كنند و عذاب الهى را بر خود زياد مى نمايند چنان چه می فرمايد: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»؛(1) به علاوه موقع رفتن با هزار حسرت و ندامت می گذارند و می روند؛ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى نعم اخروى از جنات و روضات و حور و قصور و مقام قرب و حشر با اولياء و انهار و فواكه و البسه و سرر مرفوعه و نمارق مصفوفه و انهار جاريه و غير اين ها كه زوال و فناء ندارد و مقرون به هيچ گونه بلائى و زحمتى و خون دلى نيست البته بهتر و بالاتر؛ بلكه طرف نسبت نيست با دنيا كوچك ترين نعم اخروى بهتر است از تمام دنيا و ما فيها و بقاء و ثباتش هميشه هست كه مخلد هستند در آن ها سؤال: دنياء با اين همه عيب و مذمت براى چه خداوند خلق فرمود جواب: دنيا دار تكميل است كه بايد در اين چهار روزه دنيا تحصيل سعادت و تكميل اخلاق و طلب ايمان و اتيان به اعمال صالحه نمود كه گفتند: «الدنيا مزرعة الاخره».

و از شيخ بهايى است كه فرمود «الانسان مسافر و منازله سته»؛ انسان مسافر است و شش منزل را بايد طى كند، اصلاب آباء، ارحام امهات، دنيا، قبر، برزخ،

ص: 208


1- . آل عمران / 172.

قيامت، فقط تحصيل كمال در اين منزل سيّم است و اين كه نزد خدا است بهتر و باقى است.

«لِلَّذِينَ آمَنُوا»؛ به تمام معنى كه به جميع وظائف ايمانى رفتار كنند و پا از گليم ايمان بيرون نكشند.

«وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛ در كليه پيش آمدها هر رنگى كه دنيا به خود مى گيرد و توكّل آن ها به پروردگار خودشان باشد.(1)«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً * وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»؛(2) «كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده؛ و كسى كه سرباز زند، تو را نگهبان (و مراقب) او نفرستاديم (و در برابر او، مسئول نيستى). آن ها در حضور تو مى گويند: فرمان برداريم؛ امّا هنگامى كه از نزد تو بيرون مى روند، جمعى از آنان بر خلاف گفته هاى تو، جلسات سرّى شبانه تشكيل مى دهند؛ آن چه را در اين جلسات مى گويند، خداوند مى نويسد. اعتنايى به آن ها نكن! (و از نقشه هاى آنان وحشت نداشته باش!) و بر خدا توكّل كن! كافى است كه او يار و مدافع تو باشد.»

تفسیر

«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ...»؛ اين جمله استينافى است يعنى: جمله اى است از نو كه مطلب آيه سابق را كه مى فرمود: «وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا»؛ تأكيد و تثبيت نموده، در عين حال حكم آن آيه را تعليل مى كند، مى فرمايد: اين كه گفتيم

ص: 209


1- . طیب، عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص: 495.
2- نساء / 80 و 81.

ما تو را به عنوان رسول فرستاديم و تو جز اين سمت را ندارى، علتش اين است كه هر كس تو را به آن جهت كه رسول مايى اطاعت كند، در حقيقت ما را اطاعت كرده و كسى كه از تو اعراض كند، از ما اعراض كرده و ما تو را حافظ و نگهبان بر آنان نفرستاده ايم.

از اين جا روشن مى شود كه جملۀ «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ...» از قبيل به كار بردن صفت در جاى موصوف است، تا به اين وسيله به علت حكم اشاره شود، نظير اشاره اى كه گفتيم در جملۀ «وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا» مى باشد. و بنا بر اين سياق كلام بر استقامت خود جارى است و هيچ التفاتى در آن به كار نرفته و نبايد پنداشت كه سياق در جملۀ «ارسلناك...» كه سياق خطاب است در جملۀ «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ...» به وسيلۀ التفات مبدل به غيبت شده و باز با التفاتى ديگر در جمله: «فَما أَرْسَلْناكَ...» سياق مبدل به خطاب شده است؛ بلكه سياق به استقامت خود باقى است.

گفتارى در اين كه حسنات و سيئات مستند به خداى تعالى است

به نظر مى رسد اولين بارى كه بشر به معناى حسن «زيبايى» بر خورده از راه مشاهده جمال در ابناى نوع خود بوده: يعنى بعضى از افراد هم نوع خود را ديده كه در مقايسه با افرادى ديگر، زيباتر است، اندامى معتدل و اعضايى متناسب دارد و مخصوصاً اگر اين اعتدال اندام و تناسب اعضا در صورت باشد (كه براى بيننده محسوس تر است)، بشر بعد از تشخيص زيبايى در هم نوع خود به زيبايى هايى كه در ساير موجودات طبيعى است، متوجه شده و برگشت زيبايى بالآخره به اين است كه وضع موجود موافق باشد با آن مقصدى كه طبعاً در نوع آن هست.

ص: 210

مثلاً زيبايى صورت يك انسان برگشتش به اين است كه هر يك از اعضاى صورت از چشم و ابرو و گوش، لب، دهان، گونه، چانه و غيره طورى خلق شده باشند و يا به رنگى و صفتى باشند كه هم تك تك آن ها جا دارد آن طور باشد و هم هر يك نسبت به ديگرى جا دارد آن طور باشد، در چنين وصفى است كه نفس و دل بيننده چنين صورت مجذوب آن مى شود و صورتى كه چنين نباشد وصف جمال را ندارد و به جاى كلمۀ «جميل» كلمۀ «قبيح»؛ «زشت»، «بد تركيب» بر آن صادق است تا ببينى از اين چند كلمه كدامش با اعتبار مورد نظر سازگارتر است.

بنا بر اين معنايى كه بر جميل و جمال كرديم، زشتى و قبح و بد تركيبى و يا به طور كلى بدى، معنايى عدمى خواهد بود، هم چنان كه حسن و جمال معنايى است وجودى" ساده تر بگويم، زيبا به چيزى مى گويند: كه آن چه را بايد داشته باشد، واجد باشد و زشت آن چيزى است كه آن چه را كه جا داشت دارا باشد، نداشته باشد.

بشر بعد از اين مرحله از تشخيص، مسأله زشتى و زيبايى را توسعه داده، از چهار چوبه محسوسات خارج كرد و به افعال و معانى اعتبارى و عناوينى كه در ظرف اجتماع مورد نظر قرار مى گيرد سرايت داد، آن چه از اين امور با غرض اجتماع يعنى سعادت زندگى بشر و يا بهره مندى انسان ها از زندگى سازگار است، زيبا، خوب و پسنديده خواند و آن چه با اين غرض سازگار نباشد، زشت، بد و ناپسند ناميد، عدل و احسان را به كسى كه مستحق احسان باشد و تعليم و تربيت و خير خواهى و معانى ديگر از اين قبيل را حسنه و زيبا خواند و ظلم و دشمنى و امثال آن

ص: 211

را سيئه و زشت ناميد: براى اين كه دسته اول با سعادت واقعى بشر و يا بهره مندى كاملاو از زندگيش در ظرف اجتماع سازگار و دسته دوم ناسازگار بود.

و اين قسم از حسن و زيبايى و مقابل آن يعنى قبح و بدى، تابع آن فعلى است كه متصف به يكى از اين دو صفت است، تا ببينى فعل چه مقدار با غرض اجتماع سازگار و يا چه مقدار ناسازگار است: بعضى از افعال حسن و خوبيش دائمى و ثابت است، چون هميشه با غرض اجتماع سازگار است، مانند عدل، و يا قبح و بديش دائمى و ثابت است چون ظلم.

بعضى ديگر از افعال، حسن و قبحش دائمى نيست؛ بلكه به حسب اختلاف احوال و اوقات و مكان ها و مجتمعات مختلف مى شود مانند: خنده و مزاح كه نزد دوستان همقطار خوب و نزد بزرگان بد است، در مجالس سرور و جشن ها خوب و در مجالس ماتم و عزا و مساجد و معابد زشت است و زنا و می خوارگى كه در مجتمع غربى خوب و در مجتمع اسلامى زشت است.

دائمى و ثابت بودن دست هاى از نيكی ها و بدی ها

پس با اين بيان روشن شد كه نبايد به سخن آن كسى گوش داد كه مى گويد: حسن و قبح كلى و دائمى نيست و همواره در تغيير و دگرگونى است؛ زيرا اين گوينده مفهوم را با مصداق خلط كرده، در مقام استدلال براى گفته خود گفته است: عدل و ظلم (كه از روشن ترين مصاديق حسن و قبح است)، خوبى و بدى آن ها دائمى نيست؛ زيرا مى بينيم اجراى پاره اى از مقررات اجتماعى در يك امت عدل شمرده مى شود و در امتى ديگر ظلم به حساب مى آيد، مثلاً شلاق زدن به مرد و زن زناكار

ص: 212

در مجتمع اسلامى" عدل» است و در بين غربى ها" ظلم" مى باشد و مانند صدها مثال ديگر.

پس از اين جا مى فهميم هيچ عنوانى نيست كه در همه احوال و اوقات و مجتمعات عدل و عنوانى ديگر به همين كليت ظلم باشد.

بيان نادرستى اين سخن اين است كه گفتيم: گوينده آن بين مفهوم و مصداق خلط كرده و نفهميده كه در مثالى كه آورده غربى ها نيز عدل را خوب و ظلم را بد مى دانند، چيزى كه هست تازيانه زدن به زناكار را مصداق ظلم مى دانند و كسى كه مثل اين گوينده، فرق ميان «مفهوم» و «مصداق» را تشخيص ندهد، ما نيز با او بحثى نداريم. آرى انسان بر حسب تحول عواملى كه در اجتماعات دگرگون مى شود، اين معنا را مى پذيرد كه همه احكام اجتماعيش يك باره و يا به تدريج دگرگون شود، ولى هرگز حاضر و راضى نيست كه وصف عدل از او سلب شود و از عدل برخوردار نگردد و داغ ظلم بر پيشانيش بخورد و يا ظلمى را از ظالمى ببيند كه قابل توجيه و اعتذار نباشد و در عين حال از آن خوشش آيد و اين بحث دامنه اى گسترده دارد كه اگر بخواهيم به همه جوانب آن بپردازيم از آن چه مهم تر است، باز مى مانيم.

گفتيم: بشر مفهوم حسن و قبح را گسترش داد تا آن جا كه افعال و معانى اعتبارى و عناوين اجتماعى را هم شامل شد، حال مى گوئيم: بشر به اين مقدار اكتفاء نكرد؛ بلكه دامنه آن را گسترده تر كرد تا شامل حوادث خارجى و پيش آمدهايى كه در طول زندگيش بر حسب تأثير عوامل مختلف پيش مى آيد بشود، حوادثى كه يا براى فرد پيش مى آيد و يا براى اجتماع، يا موافق ميل و آرزوى انسان و سازگار با

ص: 213

سعادت فردى و يا اجتماعى است، نظير عافيت و سلامتى و فراخى رزق و امثال آن كه آن را «حسنات؛ خوبى ها» مى نامد و يا ناسازگار است، مانند بلا و محنت و فقر و بيمارى و ذلت و اسارت و امثال آن كه آن را «سيئات» مى خواند.

پس از آن چه كه گذشت روشن گرديد كه حسنه و سيئه دو حالت و صفتند كه امور و افعال به آن جهت كه رابطه اى با كمال و سعادت نوع يا فرد دارد به آن صفت، متصف مى شوند، ساده تر بگويم، از آن چه گذشت روشن شد كه حسنه و سيئه دو صفت نسبى و اضافى است، هر چند كه در بعضى از موارد مثل: عدل و ظلم ثابت و دائمى است و در بعضى ديگر نظير انفاق مال كه نسبت به مستحق حسن و نسبت به غير مستحق قبيح است.

و نيز روشن گرديد كه حسن همواره امرى است وجودى و قبح امرى است عدمى و عبارت است از نبودن و يا نداشتن موجود آن صفت و حالتى را كه ملايم طبع و موافق آرزويش است، و گر نه خود موجود و يا فعل با قطع نظر از موافقت و مخالفت مذكور نه حسن است و نه قبح؛ بلكه فقط «خودش» مى باشد.

مثلاً زلزله و سيل ويران گر وقتى در سرزمين مردمى روى مى دهد، براى خود آن مردم زشت و بد و قبيح هستند، ولى براى دشمنان آن مردم نعمت و حسن و خوب مى باشند و در نظر دين نيز هر بلاى عمومى كه بر سر دشمنان دين و مفسدين و فجار و طاغيان بيايد سراء و نعمت و خوب است و همان بلا اگر بر سر امت مسلمان و مؤمن و مردم صالح بيايد، ضراء و نقمت و بد است.

و نيز خوردن طعام مثلاً اگر از مال صاحب طعام باشد مباح است. و همين عمل به عينه اگر از مال غير و بدون رضايت او باشد حرام است، چون آن صفتى

ص: 214

كه بايد داشته باشد ندارد. و آن عبارت است از: امتثال نهيى كه از ناحيه شارع از خوردن مال غير بدون رضايت او وارد شده و يا امتثال امرى كه از آن ناحيه وارد شده به اين كه مردم مسلمان بايد اكتفاء و قناعت كنند به آن اموالى كه خداى تعالى حلال كرده است.

و نيز هم خوابگى زن و مرد كه اثر آن ناشى از ازدواج باشد، حسنه و مباح است و اگر نباشد، سيئه و حرام و بد است، براى اين كه آن صفتى كه بايد داشته باشد يعنى موافقت تكليف الهى را ندارد.

خيرات و حسنات عناوين وجودى و شرور و سيئات عناوين عدمى مى باشند

بنا بر اين حسنات هر چه باشند عناوينى وجودى هستند، فعل و امر حسن آن امر و فعلى است كه داراى عنوانى وجودى باشند و سيئات عناوينى هستند عدمى و فعل و امر بد آن فعل و امرى است كه آن عنوان وجودى را نداشته باشد و اما متن عمل و نفس آن در دو حال خوب و بد يكى است (اگر از نفس عمل عكس بردارند خوب و بد آن يكى خواهد بود).

از نظر قرآن كريم غير از خداى تعالى هر چيزى كه اسم «شى ء؛ چيز» بر آن اطلاق شود، مخلوق خداى تعالى است، مى فرمايد: «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَی ءٍ»؛(1) و نيز مى فرمايد: «خَلَقَ كُلَّ شَی ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً»؛(2) و اين دو آيه خلقت را در تمامى چيزها اثبات مى كند.

ص: 215


1- . «پديد آورنده هر چيزى خدا است.» (زمر / 63 و رعد / 18)
2- . «هر چيزى را بيافريد و به نوعى ناگفتنى تقدير كرد.» (فرقان / 2)

از سوى ديگر در آيۀ شريفۀ «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَی ءٍ خَلَقَهُ»؛(1) حسن و نيكويى را براى هر خلقت و هر چيز اثبات مى كند، البته منظور حسنى است كه لازمه خلقت است و از آن جدايى نمى پذيرد؛ بلكه دائر مدار آن است و هر جا آن باشد، اين نيز هست و بر عكس.

بنا بر اين هر چيزى از عنوان حسن و خوبى، آن مقدارى را دارد كه از خلقت وجود را دارد و اگر در معناى «حسن» به آن معنايى كه گذشت، دقت نموده و باريك بين باشيم، اين معنا بيش تر روشن مى گردد، چون حسن عبارت از موافقت و سازگارى شی ء حسن و خوب است با آن غرضى و هدفى كه از آن چيز منظور است. و ما مى بينيم كه اجزاى هستى و ابعاض اين نظام عام عالمى با يكديگر متوافق و سازگارند و حاشا كه رب العالمين چيزى را خلق كرده باشد كه اجزاى آن با هم ناسازگار باشد، اين جزء آن جزء را باطل كند و آن، اين را خنثى سازد و در نتيجه و سرانجام غرضش از خلقت آن چيز حاصل نگردد و يا چيزى را خلق كند كه مزاحم خود او شود و او را در رسيدن به غرض از خلقت آن چيز عاجز سازد، و يا اراده اى كه از خلقت اين نظام عجيب و محير الفكر داشته، باطل سازد، چگونه چنين احتمالى درباره خداى تعالى ممكن است؟ با اين كه خودش در معرفى خود فرموده: «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ»؛(2) و نيز فرموده: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَی ءٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ عَلِيماً قَدِيراً».(3)

ص: 216


1- . «خداى تعالى آن كسى است كه خلقت هر چيز را نيكو كرد.» (سجده / 7)
2- . «او قاهر و مسلط و ما فوق همه بندگان خويش است.» (انعام / 18)
3- . «خداى تعالى چنان نيست كه او را عاجز كند چيزى از اشيايى كه در آسمان ها و يا زمين است چون او عليم و قدير است.» (فاطر / 44)

پس خداى تعالى مقهور چيزى نمى شود و چيزى او را در آن چه از خلقش و در بندگانش اراده كند عاجز نمى سازد.

بنا بر اين هر نعمتى در عالم وجود حسنه و خوب است، چون منسوب به خداى تعالى است و ساخته او است، هم چنان كه هر سيئه، هر بدى و بلائى نيز (هر چند كه از نظر نسبتى كه بين موجودات برقرار است منسوب به خداوند تبارك و تعالى است) سيئه و بد است و اين آن حقيقتى است كه آيه مورد بحث آن را افاده نموده مى فرمايد: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ، قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً»؛(1) و در جاى ديگر مى فرمايد: «فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ»؛(2) و از اين قبيل آيات ديگر.

اين از جهت «حسنه» و اما از جهت «سيئة» قرآن كريم سيئه و بلاهاى انسان ها را به خود انسان ها نسبت مى دهد، در سورۀ مورد بحث مى فرمايد: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ»؛(3) و در سورۀ شورى مى فرمايد: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ، وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ».(4)

ص: 217


1- . نساء / 78.
2- . اعراف / 131.
3- . «آن چه خوبى به تو برسد از خدا است و آن چه بدى به تو برسد از ناحيه خودت مى باشد.» (نساء / 79)
4- . «آن چه از مصائب كه به شما برسد به خاطر اعمالى است كه خود كرده ايد، تازه خداى تعالى از آثار شوم بسيارى از اعمال شما جلوگيرى مى كند.» (شورى / 30)

و نيز در سورۀ انفال مى فرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ».(1)

و نيز در سورۀ رعد مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛(2) و آياتى ديگر از اين قبيل.

توضيح مطلب اين است كه آيات قبل (همان طور كه ملاحظه كرديد) اين بلاها و مصائب را مانند حسنات امورى دانست كه خلقتشان حسن و نيكو است. و هيچ زشتى و بدى در خلقت آن ها نيست، پس براى بد بودن آن ها وجهى باقى نمى ماند، مگر اين توجيه كه با طبع موجودى ديگر سازگار نيست، مثلاً خلقت عقرب خوب و حسنه است و بدى آن فقط به خاطر اين است كه نيش آن با سلامتى و راحتى انسان ها سازگار نيست، پس بالآخره برگشت ويران گرى سيل و نيش عقرب و مصائبى ديگر مثل آن به اين است كه خداى تعالى كه تاكنون نعمت سلامتى را به فلان شخص داده بود، از امروز تا فلان روز اين عافيت را به وسيلۀ گزيدن عقرب از او گرفته، و يا نعمت خانه و اثاثى كه به شخص سيل زده داده بود، بعد از آمدن سيل به او نداده است، پس برگشت مصائب به امرى عدمى است و يا به عبارت ديگر به ندادن خدا است كه خود امرى عدمى است و آيه زير اين معنا

ص: 218


1- . «و اين به آن جهت است كه خداى تعالى چنان نبوده و نيست كه نعمتى را كه به مردم داده پس بگيريد و دگرگونه سازد مگر زمانى كه خود مردم خويشتن را تغيير دهند.» (انفال / 53)
2- . «خداى تعالى چنان نيست كه وضع مردمى را بر هم زند مگر آن كه( خود) آن مردم وضع خود را دگرگون سازند.» (رعد / 11)

را كاملاً روشن ساخته، مى فرمايد: «ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ، وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».(1)

آن گاه بيان مى كند كه امساك جود و يا ساده تر بگويم ندادن خدا نعمتى را به چيزى يا به كسى، يا زياد دادن، يا كم دادن تابع و برابر مقدار ظرفيتى است كه در آن چيز و يا آن شخص است و بيش از آن مقدارى كه داده شده، ظرفيت نداشته است، هم چنان كه خودش در مثالى كه زده مى فرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها».(2)

و نيز فرموده: «وَ إِنْ مِنْ شَی ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»؛(3) بنا بر اين خداى تعالى به هر كس و به هر چيز به آن مقدار كه ظرفيت و استحقاق دارد عطا مى فرمايد كه تعيين اين مقدار در حيطه علم خود او است، هم چنان كه فرموده: «أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ».(4)

عطای خداوند به مقدار ظرفيت افراد است

و معلوم است كه نعمت و نقمت و بلا و رخاى هر چيزى به نسبت خود آن

ص: 219


1- . «آن چه خداى تعالى به روى مردم بگشايد كسى نيست كه از آن جلوگيرى كند و آن چه را كه امساك مى كند كسى نيست كه بعد از خدا آن را به سوى مردم روانه كند و او شكست ناپذير و حكيم است.» (فاطر / 2)
2- . «از آسمان آبى فرستاد، پس هر سرزمينى به قدر ظرفيت خود از آن آب بگرفت.» (رعد / 17)
3- . «هيچ چيز نيست مگر آن كه خزانه هاى آن نزد ما است و ما جز به اندازه اى معلوم نازل نمى كنيم.» (حجر / 21)
4- . «آيا كسى كه خلق مى كند از خلقش آگاه نيست؟! با اين كه لطيف و با خبر است.» (ملك / 14)

چيز است، كه اين را نيز در آيه زير بيان نموده مى فرمايد: «لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها»؛(1) و معلوم است كه هر موجودى به سوى وجهه اى روان است كه خاص خود او و غايتى مناسب به حال او است.

اين جا است كه خواننده محترم مى تواند حدس بزند كه «سراء» و «ضراء»، «نعمت»، «نقمت»، «بلا» به اين انسان (كه از نظر قرآن كريم در ظرف اختيار زندگى مى كند) امورى است مربوط به اختيار خود انسان: براى اين كه انسان در صراطى واقع است كه آخر اين صراط در صورت درست رفتن، سعادت و در صورت نادرست رفتن، شقاوت است و دخالت اختيار آدمى در سلوك درست و نادرست قابل انكار نيست.و قرآن كريم اين حدس شما را تصديق دارد و مى فرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛(2) و به حكم اين آيۀ شريفه نيت هاى پاك و اعمال صالح در روى آورى نعمتى كه به آدمى اختصاص مى يابد دخالت دارد و چون دخالت دارد وقتى كسى نيت و اعمال خود را تغيير دهد خداى تعالى نيز رفتار خود را تغيير مى دهد و رحمت خود را از آنان امساك مى كند، هم چنان كه خودش فرمود: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»؛(3) كه به حكم اين آيۀ شريفه نيز اعمال انسان ها در نزول آن چه بر سر

ص: 220


1- . «براى هر چيزى كه وجهه اى است از پيش معين شده كه هر موجودى رو به آن وجهه است.» (بقره / 148)
2- . انفال / 53.
3- . «و آن چه از مصائب به شما مى رسد به خاطر اعمالى است كه خود كرده ايد و خدا بسيارى از آن گناهان را عفو مى كند.» (شورى / 30)

آدمى نازل مى شود و آن چه از مصائب كه به وى روى مى آورد دخالت دارند، و نيز مى فرمايد: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ».(1)

و زنهار كه نپندارى كه خداى سبحان هنگامى كه اين آيه را به پيامبر گراميش(صلی الله علیه وآله ) وحى مى نمود، اين حقيقت روشن را فراموش كرده و يادش رفته بود كه قبلاً با جملۀ «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَی ءٍ»؛(2) و آيۀ «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَی ءٍ خَلَقَهُ»؛(3) آن را روشن ساخته و فرموده بود: كه هر چيزى كه به دست ما خلق شده فى نفسه و قطع نظر از مزاحمتى كه ممكن است با چيز ديگر داشته باشد حسن است؛ زيرا خداى تعالى منزه است از فراموشى و خود او فرموده: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا».(4)

و نيز از قول موسى(علیه السلام) حكايت كرده كه در برابر فرعون فرموده: «لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى»؛(5) بنا بر اين معناى اين كه در آيه مورد بحث فرمود: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ...» اين است كه آن چه از حسنه و خير به تو مى رسد (كه البته هر چه به تو برسد حسنه است) از ناحيه خداى تعالى است و آن چه از سيئه و شرور به تو برسد كه البته نسبت به حال تو سيئه و شر است چون با مقاصد و آمال و خواست تو سازگار نيست و گر نه آن نيز براى خودش حسنه است، بايد بدانى كه نفس خودت به اختيار سوئش آن سيئه و آن شر را به سوى تو كشانيد، و با زبان حال آن را از خداى

ص: 221


1- . «آن چه از خوبى ها كه به تو برسد از ناحيه خداى تعالى است، و آن چه از بدى ها به تو برسد از ناحيه خود تو است.» (نساء / 79)
2- . زمر / 62.
3- . سجده / 7.
4- . «پروردگار تو فراموشكار نيست.» (مريم / 64)
5- . «پروردگار من نه دچار اشتباه مى شود و نه فراموش مى كند.» (طه / 52)

تعالى درخواست كرد، و خداى تعالى بزرگ تر از آن است كه ابتداء شرى و يا ضررى متوجه تو بسازد.

آيه مورد بحث همان طور كه قبلاً گفتيم هر چند خطاب را متوجه شخص رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كرده ليكن معناى آن عمومى و شامل همۀ مردم است و به عبارت ديگر اين آيه مانند دو آيه ديگر يعنى آيۀ شریفۀ «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً...» و آيۀ شریفۀ «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ...» در صدد بيان مطلبى عمومى است و در عين اين كه متكفل خطاب فردى است، خطاب در آن خطابى اجتماعى نيز هست: براى اين كه مجتمع انسانى براى خود كينونتى انسانى و اراده اى اختيارى دارد غير آن كينونت و اختيارى كه فرد دارد.

پس مجتمع، كينونت و وجودى دارد، كه گذشتگان و آيندگان از افراد در آن مستهلك هستند و به همين جهت نسل موجود از آن مؤاخذه مى شود به سيئات گذشتگان و مردگان مؤاخذه مى شوند به سيئات زندگان، و افرادى كه اقدامى به گناه نكرده اند مؤاخذه مى شوند به گناهان افرادى كه مرتكب گناه شده اند و... با اين كه اين مؤاخذه به حسب حكمى كه تك تك افراد دارند هرگز صحيح نيست، پس معلوم مى شود اجتماع هم براى خود كينونتى دارد و ما در سابق (يعنى در جلد دوم اين كتاب آن جا كه درباره احكام اعمال بحث مى كرديم) مطالبى در اين باره ايراد كرديم.

وجه خطاب به شخص رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) در «ما أَصابَكَ...»

آيه مورد بحث كه خطاب را متوجه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كرده از اين بابت بوده كه آن جناب در جنگ «احد» صدمه ها ديد: زخمى در صورت مباركش وارد آمد،

ص: 222

دندان هاى شريفش شكست، مسلمانانى كشته و زخمى شدند و خود آن جناب مستحق چنين مصائبى نبود، چون پيامبرى معصوم بود. مع ذلك در اين آيه مصائب را مستند به خود آن حضرت كرده و در آياتى ديگر مستند به مجتمع مسلمانان نموده و توجيهش اين است كه آن جا كهمصائب به مجتمع نسبت داده شده، چون كه مجتمع فرمان خدا و رسول را مخالفت كردند و اين مخالفت باعث سيئه و مصيبت شد: مصيبت و سيئه اى كه دست مجتمع آن را به بار آورد، مجتمعى كه آن جناب هم در آن قرار داشت و آن جا كه به شخص شريف آن حضرت نسبت داده شده است.

لذا از اين رو است كه آن جناب مسئوليتى را قبول فرموده كه از همان آغاز كار معلوم بود كه اين مصائب و سيئات را در پى دارد و آن مسئوليت نبوت و دعوت بشر به سوى خداى تعالى است بر بصيرت، پس اين مصائب در حقيقت نسبت به آن جناب جنبه محنت الهيه و نعمتى را دارد كه صاحبش را به درجاتى بالا مى برد.

و اين تنها امت اسلام نيست كه قرآن كريم مصائبش را مستند به خودش مى داند؛ بلكه از نظر قرآن كريم هر مصيبتى و بلائى كه بر هر قومى نازل شود، مستند به اعمال آن قوم است و ما ايمان داريم كه قرآن كريم جز به حق نظر نمى دهد و از نظر قرآن آن چه خيرات و حسنات به قومى برسد از ناحيه خداى سبحان است.

بله در اين ميان آيات ديگرى هست كه چه بسا پاره اى از حسنات را تا اندازه اى به اعمال انسان ها نسبت دهد، از آن جمله آيات زير است، توجه بفرمائيد:

«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ»؛(1) «وَ جَعَلْنا

ص: 223


1- . «و اگر جمعيت ها ايمان مى آوردند و از خدا مى ترسيدند، ما، در بركاتى از آسمان راى به رويشان مى گشوديم.» (اعراف / 96)

مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»؛(1) «وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ»؛(2) و آيات قرآنى در اين معنا بسيار است.

به جز اين كه خداى سبحان در كلام مجيدش خاطرنشان مى سازد كه هيچ خلقى از خلائقش بر هيچ هدفى از اهدافش نمى رسد و به سوى هيچ خيرى از خيراتش راه نمى يابد مگر به تقديرى كه خداى تعالى برايش مقدر كرده، و مگر از راهى كه او پيش پايش بگذارد، در اين باره مى خوانيم: «الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَی ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»؛(3) «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً»؛(4) با در نظر گرفتن اين دو آيه و آيات قبل معناى ديگرى براى مسأله مورد بحث (يعنى اين كه چگونه حسنات مستند به خداى تعالى است؟) به دست مى آيد و آن اين است كه انسان داراى هيچ حسنه اى نمى شود مگر آن كه خداى تعالى به او تمليك كند و او را به آن حسنه برساند، بنا بر اين حسنات هر چه هست از خداى تعالى است و سيئات از انسان ها است و با در نظر گرفتن اين حقيقت معناى آيه مورد بحث كه مى فرمايد: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ...» روشن مى گردد.

پس حسنات از يك نظر از آن خدا است، براى اين كه خالق آن ها خدا است

ص: 224


1- . «ما بعضى از آنان راى بعد از آن كه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند، امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت كردند.» (سجده / 24)
2- . «ما آنان را در رحمت خود داخل كرديم چون كه از صالحان بودند.» (انبياء / 86)
3- . «موسى گفت: پروردگار ما كسى است كه خلقت هر چيزى را داد و سپس هدايتش كرد.» (طه / 50)
4- . «و اگر فضل خدا بر شما و رحمتش به شما نبود، تا ابد احدى از شما موفق به پاكى نمى شد.» (نور / 21)

و حسنات هر چه باشند مخلوق او هستند، و از سوى ديگر گفتيم: كه خلقت با حسن، لازم و لا ينفك يكديگر بوده و از نظر ديگر باز از آن خدا است، چون حسنات خيراتند و خيرات به دست خدا است و غير خداى تعالى كسى مالك آن نيست مگر آن كه او به وى تمليك كرده باشد.

و هيچ نوع از انواع سيئات به ساحت قدس او مستند نيست، براى اين كه به آن جهت كه سيئه است خلق نشده و كار خداى تعالى خلقت و آفريدن است و سيئه به بيانى كه گذشت، خلقت بردار نيست، چون امرى عدمى است، مثلاً اگر انسانى دچار سيئه اى باشد در حقيقت فاقد رحمتى از طرف خداى تعالى است و اين فقدان هم مستند به اعمال گذشته او است، او كارى كرده كه نتيجه اش اين شده كه خداى تعالى رحمت خود را نسبت به او امساك نموده است. و اما «سيئة» و «حسنه» به معناى معصيت و اطاعت در سابق يعنى در تفسير آيۀ شریفۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا...»؛(1) در جلد اول اين كتاب گفتيم كه استناد هر دو به خداى تعالى به چه معنا است.

و تو خواننده محترم اگر در تفسير آيه مورد بحث به كتب تفاسير مراجعه كنى به اقوالى مختلف و آرا و هوا و هوس هاى گوناگونى برخورد مى كنى و نيز انواع و اقسام اشكالاتى را خواهى ديد كه مبهوت مى گردى و مناميد آن دارم به همين مقدار كه ما در اين جا در اختيارت گذاشتيم براى تو و براى هر كسى كه بخواهد در كلام خداى تعالى تدبر كند، كافى باشد.

چيزى كه هست اين تذكر را نبايد از ياد برد كه جهات بحث بايد از يكديگر

ص: 225


1- . بقره / 26.

تفكيك شود و نيز بايد با عرف و اصلاحى كه قرآن كريم براى خود در معناى حسنه و سيئه و نعمت و نقمت دارد آشنا بود و نيز بايد بين شخصيت فردى و شخصيت مجتمع فرق گذاشت و بين آن دو خلط نكرد تا نتيجه بحث به دست آيد.

بحث روايتى

در باره شأن نزول آيه مربوط به استنكاف از قتال، بلايا و محنت ها، نسبت به مؤمن و...:

در تفسير در المنثور در ذيل آيۀ «أَ لَمْ تر إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا...» آمده كه نسايى، ابن جرير، ابن ابى حاتم، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى (در كتاب سنن خود) از طريق عكرمه و از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت: عبد الرحمن بن عوف به اتفاق چند نفر از رفقايش نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمدند و عرضه داشتند: يا نبى اللَّه! ما در ايامى كه مشرك بوديم، براى خود عزتى و آبرويى داشتيم و همين كه ايمان آورديم، ذليل شديم، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: من مأمور به عفو شده ام و، لذا شما اجازه نداريد با كفار جنگ كنيد، ولى همين كه از مكه به مدينه كوچ كردند و خداى تعالى آن ها را مأمور به هجرت نمود، در آن جا دستور داد كه با كفار قتال كنند، ولى همين افرادى كه آن روز اعتراض داشتند كه چرا اجازه قتال ندارند؟ از اطاعت خدا و رفتن به جنگ سر باز زدند، و خداى تعالى درباره آنان اين آيه را نازل فرمود: «أَ لَمْ تر إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ...»؛(1) و در همان كتاب

ص: 226


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 184.

است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر از قتاده روايت كرده اند كه در تفسير آيه فوق گفته است:

جمعى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در روزگارى كه در مكه زندگى مى كردند و هنوز رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هجرت نفرموده بود، عجله مى كردند در جنگيدن و به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) عرضه مى داشتند: به ما اجازه بده حد اقل بيل هاى خود را برگيريم و با مشركين بجنگيم كه سركوب كردن آنان آن قدر براى ما آسان است كه حاجت به شمشير نداريم.

سپس قتاده اضافه كرده كه براى ما چنين ذكر كرده اند كه عبد الرحمن بن عوف هم از آن افراد بوده و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از اين كار آن ها را نهى مى فرمود و اظهار مى داشت:

من مأمور به اين كار نيستم، همين كه هجرت كردند و مأمور به قتال شدند، همين افراد از جنگيدن خوددارى ورزيدند و درباره اين دستور كارى كردند كه اينك از نظر شما مى گذرد، خداى تعالى درباره آنان مى فرمايد: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا».(1) و در تفسير عياشى از صفوان بن يحيى از ابى الحسن(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: خداى تعالى فرموده است: اى پسر آدم به مشيت من بود كه تو صاحب مشيت شدى، مى خواهى و مى گويى و به قوت من بود كه نيرومند شدى، و توانستى واجبات مرا انجام دهى، به نعمت من بود كه نيرومند بر نافرمانى من شدى، آن چه از حسنه به تو برسد از ناحيه خدا است و آن چه از سيئه به تو اصابت كند از ناحيه خودت است، چون من سزاوارتر به حسنات تو از

ص: 227


1- . همان.

خود تو هستم و تو سزاوارتر از من به سيئات خود هستى، چون من از آن چه مى كنم باز خواست نمى شوم و خلائق از آن چه مى كنند بازخواست مى شوند.(1)

و در كافى به سند خود از عبد الرحمن بن حجاج روايت شده كه گفت: نزد امام صادق(علیه السلام) سخن از بلاهاى عموم مردم و بلاى مخصوص مؤمن رفت، فرمود: از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) پرسيدند: بلاى چه كسى در دنيا شديدتر است؟ فرمود: اول انبياء و سپس آن كه شبيه تر از سايرين به انبياء است و بعد از آن، هر كس به هر مقدار كه به انبياء شباهت داشته باشد، به آن مقدار بلا خواهد داشت و بعد از طبقه انبياء و اولياء هر مؤمنى به مقدار ايمانش و حسن اعمالش به بلا مبتلا مى شود.

بنا بر اين هر كس ايمانش صحيح و عملش نيكو باشد، بلاى او شديدتر است و هر كس ايمانش سخيف و عملش ضعيف باشد بلاى او كم تر است (2) و يكى از روايات معروف در اين باب كلام رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است كهفرموده: «الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر؛ دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است». و نيز در كافى به چند طريق از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) روايت شده كه فرموده اند: خداى عز و جل وقتى كه بنده اى را دوست بدارد، به وسيلۀ بلاها گوشت بدنش را آب مى كند.(3) و نيز در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: مؤمن در حقيقت به منزله كفه ميزان است: هر قدر كفه ايمانش زياد و سنگين شود، به همان نسبت بلاى او زياد و سنگين مى شود.(4) و باز در همان كتاب از امام باقر(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: خداى

ص: 228


1- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 258، ح 200.
2- . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 252، ح 2.
3- . همان.
4- . همان.

عز و جل همواره مراقب مؤمن است، همان طور كه يك انسان در سفر همواره به ياد خانواده خويش است، و خداى عز و جل بلا را به سوى مؤمن هديه مى فرستد، همان طور كه انسان مسافر براى خانواده اش هديه مى آورد، خداى تعالى بنده مؤمنش را از لذائذ پرهيز مى دهد و پرستارى مى كند، آن چنان كه يك طبيب، بيمار خود را از لذائذى پرهيز مى دهد و پرستارى مى كند.(1)

و نيز در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: خداى تعالى از ميان بندگانش به آن بنده اى كه وى در مال و در بدن او بهره اى ندارد، حاجتى ندارد.(2)

و در كتاب «علل الشرائع» از على بن الحسين از پدرش حسين بن على(علیه السلام) روايت آمده كه فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اگر مؤمن بر قله كوهى باشد، خداى تعالى كسى را بر آزار او مى گمارد، تا در برابر آن آزار پاداشش دهد.(3) و در كتاب «تمحيص» از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: غم و اندوه مؤمن تمام شدنى نيست، مگر وقتى كه همه گناهان او را از بين ببرد، و از همان جناب روايت ديگرى آمده كه فرمود: بر مؤمن هيچ چهل شبى نمى گذرد مگر آن كه پيش آمدى او را اندوهگين مى سازد تا به ياد پروردگارش بيفتد.

و در نهج البلاغه آمده كه امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود: اگر كوهى مرا دوست بدارد فرو مى ريزد(4) و نيز فرمود: كسى كه ما اهل بيت را دوست بدارد، بايد براى بلاها

ص: 229


1- . همان، ج 1، ص: 255، ح 17.
2- . همان، ج 1، ص: 256، ح 21.
3- . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، علل الشرائع، ج 1، ص: 44، ح 2.
4- . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 488، كلمه 111.

جامه گشادى تهيه كند.(1) مؤلف: ابن ابى الحديد در شرح اين كلام امام(علیه السلام) گفته است: از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت صحيح آمده كه آن جناب به على(علیه السلام) فرمود: هيچ كسى تو را دوست نمى دارد مگر آن كه داراى ايمان باشد و هيچ كس تو را دشمن نمى دارد مگر آن كه داراى نفاق است.

و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود: آمدن بلا به سوى مؤمن، از جريان آب از بلندى به پستى، سريع تر است و اين دو مقدمه نتيجه اى قطعى و صادق دست مى دهند و آن اين است كه اگر كوهى على بن ابى طالب(صلی الله علیه وآله ) را دوست بدارد، متلاشى مى شود، اين بود گفتار ابن ابى الحديد.(2) خواننده عزيز بداند كه اخبار در اين معانى بسيار زياد است، و همه آن ها بيان قبلى ما را تأييد مى كند.

و در «در المنثور» است كه ابن منذر و خطيب از ابن عمر روايت كرده اند كه گفت:

(روزى) با چند نفر از اصحاب نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوديم، فرمود: اى آقايان! آيا مى دانيد كه من فرستاده خدا به سوى شما هستم؟ همه گفتند: بله، فرمود: آيا مى دانيد كه خداى تعالى در كتابش نازل كرده كه هر كس مرا اطاعت كند، خداى را اطاعت كرده؟

گفتند: بله، شهادت مى دهيم كه هر كس تو را اطاعت كند، خداى را اطاعت كرده و اين كه طاعت او طاعت تو است، فرمود: براى اين كه يكى از مصاديق طاعت خدا، طاعت اين فرمان و اين گفتار من و نشانى اطاعت كردنتان از من اين است كه

ص: 230


1- . همان.
2- . ابن ابی الحدید، عبدالحمیدبن هبة الله، شرح نهج البلاغه، ج 18، ص: 108.

امامان خود را اطاعت كنيد، حتى اگر نشسته نماز خواندند، شما نيز همگى نشسته نماز بخوانيد.(1) مؤلف: اين كه فرمود: «حتى اگر نشسته نماز بخوانند...» كنايه از اطاعت بدون چون و چرا و كمال پيروى از آنان است.

«وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً * أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً * وَإِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَلِيلاً * فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً»؛(2) «مى گويند: وظيفه ما اطاعت است و بايد دعوت به جهاد تو را بپذيريم و ليكن همين كه از نزد تو بيرون مى شوند، شبانه تدبيرى مى انديشند غير از آن چه كه در پاسخ تو گفته بودند، خدا آن چه را در پنهانى طرح ريزى مى كنند ثبت مى كند، از آنان روى بگردان و بر خدا توكل كن كه تكيه گاه بودن خدا (براى تو) كافى است. چرا در يكا يك آيه هاى اين قرآن دقت نمى كنند با اين كه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف فراوان در آن مى يافتند. و چون از ناحيه كفار خبرى از امن و يا خوف به اين سست ايمان ها برسد آن را منتشر سازند، در حالى كه اگر قبل از انتشار، آن را به اطلاع رسول و كارداران خويش رسانده، درستى و نادرستى آن را از آنان بخواهند، ايشان كه قدرت استنباط دارند، حقيقت مطلب را فهميده، به ايشان مى گويند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود جز مواردى انگشت شمار

ص: 231


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 185.
2- . نساء / 81 الی 84.

هر لحظه شيطان را پيروى مى كرديد. پس به تثاقل (بد دلى) اين سست ايمانان اعتنا مكن و در راه خدا كارزار كن كه جز به تكليف خودت مكلف نيستى و مؤمنين را بر قتال با كفار تشويق كن، شايد خدا از صلابت و سرسختى آنان جلوگيرى كند كه صلابت خدا شديدتر و عذابش سخت تر است.»

بيان آيات

اين آيات بى ارتباط به ما قبلش نيست، كانه تتمه گفتارى است كه در آيات قبل در ملامت مسلمانان ضعيف الايمان داشت و فائده اين تتمه اندرز آنان است، اندرز به نصايحى كه بصيرتشان مى دهد، البته اگر بخواهند تدبر نموده و داراى بصيرت بشوند.

«وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ...»؛ كلمۀ «طاعة» در اين جمله به صداى وسط خوانده مى شود تا به طورى كه گفته اند: خبر باشد براى مبتدايى كه حذف شده و تقدير كلام: «يقولون امرنا طاعة»، (مى گويند: كار ما همين است كه خدا را اطاعت كنيم و يا تو را اطاعت كنيم) و كلمۀ «برزوا» فعل ماضى است و مصدر آن «بروز» است، به معناى ظهور و بيرون شدن است و كلمۀ «بيتوا» فعل ماضى از «تبييت» است از ماده بيتوته است كه به معناى محكم كردن امر و تدبير آن در شب است و ضمير در جملۀ «تقول» راجع است به كلمۀ «طائفه» و يا به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و معناى آيه (و خدا داناتر است) اين است كه اين پاسخ گويان در مقابل دعوت آنان به جهاد به تو مى گويند: امر ما اطاعت است: يعنى غير اطاعت كارى نداريم، ولى وقتى از نزد تو بيرون مى روند، شبانه امرى را طرح ريزى و محكم كارى مى كنند كه غير آن چيزى

ص: 232

است كه به تو مى گفتند (و يا غير آن سخنى است كه تو به ايشان گفتى)، اين تعبير كنايه است از اين كه شبانه تصميم بر مخالفت رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) مى گيرند.

خداى تعالى سپس به رسول گراميش دستور مى دهد از آنان روى بگرداند و در كارش و مسئوليتش به خداى تعالى توكل نموده، بدون توجه به كارشكنى آنان تصميم خود را بگيرد «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا».

و اين آيۀ شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد كه افراد مورد بحث منافقين بوده اند، همان طور كه بعضى از مفسرين پنداشته اند؛ بلكه امر از نظر اتصالى كه در سياق هست بر عكس است يعنى با در نظر گرفتن سياق آيۀ شريفه بر خلاف اين احتمال دلالت دارد.(1)

57. لزوم جهاد کبیر و ایستادکی و نترسیدن ازدشمن

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»؛(2)

«و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آن ها اعتنا منما، و بر خدا توكّل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) است!»

تفسیر

«وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ»؛ و پيروى از كفّار و منافقين مكن و تفسير آن در اوّل همين سوره گذشت.

ص: 233


1- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 5، ص: 10.
2- . احزاب / 48.

«وَ دَعْ أَذاهُمْ»؛ يعنى اعراض و دورى از اذيت ايشان بكن كه من البتّه به اين زودى امر ايشان را كفايت می كنم هر گاه بر من توكّل نموده و عمل بر طاعت من كردى، پس مسلماً تمام آن ها در تحت سلطنت من می باشند به منزله چيزى كه آن در كف دست بنده من است.

كلبى گويد: يعنى خود دارى نما از اذيت و كشتن ايشان و اين قبل از فرمان قتال و پيكار با آن هاست.

«وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ يعنى اسناد بده كار خود را به خدا كه تو را بر ايشان يارى نموده و غلبه و پيروزى می دهد.

«وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا»؛ يعنى خدا كافى و متكفّل است به آن چه به او اسناد داده شده.

ترتيب

البتّه اين آيات به ما قبلش متصل است از قول او «وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ»؛ زيرا كه خدا منّت گذاشت بر ايشان بسبب او سپس فرمان داد ايشان را كه او را بر اين نعمت شكر و سپاس گويند و قول او كه فرمود «هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ» متصل است به ما قبلش از امر به ذكر و تقديرش اين ست كه خداوند كه عزيز است اسم او با بى نيازيش از شما شما را ياد می كند، پس شما سزاوارتر هستيد كه او را ياد نمائيد و اقبال به او نمائيد با نيازتان به سوى او.

و بعضى گفته اند: كه خداوند سبحان نعمت هايش را بر مؤمنين شمرد و از

ص: 234

جمله آن رحمت او بر ايشان بوده، سپس بيان نمود ارسال او پيامبر را به سوى ايشان با بزرگى قدر و بلندى مقامش.(1)

بیان صاحب تفسیر شریف «نمونه»

بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته مى گويد: «از كافران و منافقان اطاعت مكن»؛ «و لا تطع الكافرين المنافقين».

بدون شك رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تأكيد براى شخص پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و هشدار و سرمشقى براى ديگران، روى اين موضوع مخصوصاً تكيه كند، چه اين كه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيدن در اثناء مسير است كه گاه از طريق تهديد، و گاه از طريق دادن امتيازات، زمينه هاى آن فراهم مى شود، تا آن جا كه گاهى انسان به اشتباه مى افتد و گمان مى كند راه وصول به هدف تن دادن به چنين سازش و تسليمى است، همان سازش و تسليمى كه نتيجه اش عقيم ماندن همه تلاش ها و كوشش ها و خنثى شدن همه مجاهدات است.

تاريخ اسلام نشان مى دهد كه بارها كافران و يا گروه هايى از منافقان كوشيدند پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) را به چنين موضعى بكشانند، گاه پيشنهاد كردند كه نام بت ها را به بدى نبرد و از آن ها انتقاد نكند، و گاه گفتند اجازه ده يك سال معبود تو را بپرستيم و يك سال هم تو معبودان ما را پرستش كن و گاه مى گفتند به ما مهلت ده تا يك

ص: 235


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 20، ص: 141.

سال ديگر به برنامه هاى خود ادامه دهيم و بعد ايمان بياوريم، گاه پيشنهاد كردند تهيدستان و مؤمنان فقير را از گرد خود دور كن تا ما ثروت مندان متنفذ با تو هم صدا شويم، و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتيازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زيبا و مانند آن كردند! مسلم است همه اين ها دام هاى خطرناكى بود بر سر راه پيشرفت سريع اسلام و ريشه كن شدن كفر و نفاق، و اگر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در برابر يكى از اين پيشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مى داد پايه هاى انقلاب اسلامى فرو مى ريخت و تلاش ها هرگز به نتيجه نمى رسيد.

سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مى گويد: «اعتنايى به آزارهاى آن ها مكن، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع تو است»؛ «وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا».

اين قسمت از آيه نشان مى دهد كه آن ها براى تسليم ساختن پيامبر(صلی الله علیه وآله ) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگويى و جسارت، و چه از طريق آزار بدنى، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، البته در دوران مكه به صورتى، و در دوران مدينه به صورت ديگر، زيرا «اذى» واژه اى است كه همه انواع آزار را شامل مى شود «راغب» در «مفردات» مى گويد: «اذى به معنى هر گونه ضررى است كه به يك موجود زنده برسد، چه در جان، يا در جسم، يا وابستگان به او، خواهدنيوى يا اخروى».

البته اين كلمه گاه در آيات قرآن در خصوص «ايذاء زبانى» به كار رفته، مانند آيه 61 سوره توبه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»؛ «بعضى از آن ها پيامبر را ايذاء مى كنند و مى گويند او آدم خوشباورى است و به حرف هر كس گوش مى دهد».

ص: 236

ولى در آيات ديگر در مورد آزار بدنى نيز به كار رفته، مانند آيه 16 سوره نساء «وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما»؛ «مردان و زنانى كه اقدام به ارتكاب آن عمل زشت (زنا) مى كنند آن ها را آزار دهيد (و حد شرعى را بر آن ها جارى نمائيد)».

تاريخ مى گويد پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و مؤمنان نخستين هم چون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند، و سرانجام در اهداف خود پيروز شدند.

دليل اين مقاومت و پيروزى همان توكل بر خدا و اعتماد بر ذات پاك او بود، خدايى كه همه مشكلات در برابر اراده اش سهل و آسان است، و «اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى، نبرد رگى تا نخواهد خداى» آرى كافى است كه پشتيبان و پناهگاه انسان چنين خدايى باشد.

از آن چه گفتيم اين حقيقت روشن شد كه محتواى آيه فوق چيزى نيست كه به وسيلۀ نزول حكم جهاد نسخ شده باشد- آن چنان كه بعضى از مفسران پنداشته اند-؛ بلكه ظاهر اين است كه اين آيات مدتها بعد از حكم جهاد و در رديف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده، اين حكمى است براى همه اعصار و قرون كه پيشوايان الهى نيروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ايذايى مخالفان نكنند كه اگر اعتنا كنند و نيروهاى فعال خود را صرف مقابله با اين امور نمايند دشمن به هدف خود رسيده، چرا كه او مى خواهد فكر طرف را به خود مشغول دارد و نيروهاى او را از اين طريق به هدر دهد، اين جا است كه بى اعتنايى و فرمان" دع اذاهم" تنها راه حل است.

اين نيز قابل توجه است كه دستورات پنجگانه فوق كه در دو آيه اخير آمده

ص: 237

مكمل يكديگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نيروهاى با ايمان، عدم سازش و تسليم در مقابل كفار و در برابر منافقان، بى اعتنايى به آزارهاى آن ها، و توكل بر خدا مجموعه اى را تشكيل مى دهد كه راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است.(1)

«قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»؛(2)

«(ولى) دو نفر از مردانى كه از خدا مى ترسيدند، و خداوند به آن ها، نعمت (عقل و ايمان و شهامت) داده بود، گفتند: شما وارد دروازه شهر آنان شويد! هنگامى كه وارد شديد، پيروز خواهيد شد. و بر خدا توكل كنيد اگر ايمان داريد!»

تفسیر

«قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا...»؛ از ظاهر سياق و زمينه آيه بر مى آيد كه مراد از «مخافة» ترس از خداى سبحان است، معلوم مى شود در بين آن جمعيت دو نفر بوده اند كه از خدا مى ترسيده اند و از نافرمانى امر او و دستور پيغمبر او دلواپس بوده اند، و نيز از كلمۀ «من الذين» استفاده مى شود كه خداترسان تنها آن دو نفر نبوده اند؛ بلكه جماعتى بوده اند كه از ميان آنان دو نفر بر خاسته و گفته اند اى مردم به شهر درآئيد، همين كه از در داخل شويد غالب خواهيد بود، در سابق هم در چند مورد از اين كتاب گذشت كه كلمه نعمت هر جا كه در قرآن كريم و در عرف آن اطلاق شود منظور از آن ولايت الهيه است، پس اين دو نفرى كه خدا بر آنان

ص: 238


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 17، ص: 367.
2- . مائده / 23.

انعام كرده بود دو تن از اولياء اللَّه بوده اند و اين خود فى نفسه قرينه است بر اين كه مراد از مخافت مخافة اللَّه سبحانه است، چون اولياى خدا از غير خدا نمى ترسند هم چنان كه خود خداى تعالى فرموده:

«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».(1)

و نيز ممكن است كه متعلق كلمۀ «انعم»؛ «يعنى نعمتى كه با آن انعام شده اند) يعنى كلمه خوف حذف شده باشد كه در اين صورت معنا چنين مى شود «دو تن از كسانى كه خداى تعالى با ترس از خودش انعامشان كرده بود،گفتند...»، و اگر مفعول كلمۀ «يخافون» را نياورد و نفرمود: از چه مى ترسند، بدين جهت بود كه از جملۀ «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا» فهميده مى شد، چون معلوم بود كه ترس آن دو تن از مردم جبار آن سرزمين نبوده و گر نه به بنى اسرائيل نمى گفتند: «ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ».

بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير جمع در كلمۀ «يخافون؛ مى ترسند» به بنى اسرائيل بر مى گردد، و ضميرى كه بايد از جمله به موصول «الذين» بر گردد حذف شده، و تقدير كلام «و قال رجلان من الذين يخافهم بنو اسرائيل» است، و معناى آيه چنين است: «و دو نفر از كسانى كه بنى اسرائيل از آنان مى ترسيدند به يكديگر گفتند: اين جماعت كه به اسلام در آمده اند و تسليم فرمان موسى هستند مورد انعام خدا واقع شده اند» و مفسرين نام برده گفتار خود را با روايتى كه به ابن جبير منسوب است تأييد نموده اند، چون به حسب آن روايت ابن جبير كلمۀ «يخافون» را به صيغه مجهول يعنى با ضمه يا خوانده، در نتيجه معناى «الَّذِينَ يَخافُونَ» كسانى كه مردم از آن ها مى ترسند. خواهد بود، و در توجيه نظريه خود گفته اند: دو نفر از عمالقه يعنى

ص: 239


1- . «آگاه باش كه اولياى خدا نه خوفى دارند و نه اندوهناك مى شوند.» (يونس آيه 62)

اهل سرزمين مقدس قبلاً به موسى ايمان آورده، و به بنى اسرائيل پيوسته بودند، آن دو نفر به بنى اسرائيل به عنوان راهنمايى و اين كه چگونه بر عمالقه مسلط شوند و چگونه سرزمين مقدس را موطن خود سازند گفتند: خدا بر ما منت نهاده كه به دين اسلام در آمديم، اينك به شما سفارش مى كنيم كه چنين و چنان كنيد.(1)

و اين تفسير همان طور كه گفتيم مستند به بعضى از اخبار است كه در تفسير اين آيات وارد شده،(2)

و ليكن از آن جا كه همه خبر واحد است و مضمونش هيچ شاهدى از قرآن و غير قرآن ندارد نمى توان به آن اعتماد نمود.

«ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ»؛ بعيد نيست منظور از اين كه گفتند «از در بر آنان درآئيد» اين باشد كه اول به اولين شهر عمالقه حمله كنيد، كه در مرز عمالقه و به منزله دروازه اين سرزمين است، و به طورى كه گفته اند: اولين شهر آن سرزمين اريحا بوده و استعمال كلمۀ «باب» در شهر مرزى شايع است، ممكن هم هست مراد از باب دروازه شهر باشد.

«فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ»؛ اين جمله وعده اى است كه آن دو نفر به بنى اسرائيل داده و گفتند آن گاه كه داخل شويد پيروز خواهيد شد و بر دشمن ظفر خواهيد يافت، و اگر دو نفر نام برده اين طور قاطع وعده داده اند به خاطر ايمانى بوده كه به موسى(علیه السلام) داشتند، همين كه از موسى شنيدند كه خدا مقدر كرده سرزمين مقدس از آن بنى اسرائيل باشد يقين پيدا كردند كه چنين خواهد شد، ممكن هم هست خود آن دو نفر كه در سابق گفتيم از اولياى خدا بودند به نور ولايت اين معنا

ص: 240


1- . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 1، ص: 620.
2- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 271.

را دريافته باشند، بزرگان از مفسرين شيعه و سنى نيز گفته اند كه اين دو مرد عبارت بودند از يوشع بن نون و كالب بن يوفنا، دو تن از دوازده نقيب بنى اسرائيل (1).

دو تن نام برده بعد از آن وعده بنى اسرائيل را دعوت كردند به توكل نمودن بر پروردگارشان، و گفتند: «وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»، چون ايمان داشته اند به اين كه خداى تعالى كفايت و كفالت مى كند هر كسى را كه به وى توكل كند، و اين جمله خود تشويقى است مايه دلگرمى بنى اسرائيل، تا به خود جرأت داده دعوت آن دو را بپذيرند.(2)

«وَ قالَ مُوسى يا قَوْمِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمينَ * فَقالُوا عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ * وَ نَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكافِرينَ»؛(3)

«موسى گفت: اى قوم من! اگر شما به خدا ايمان آورده ايد، بر او توكّل كنيد اگر تسليم فرمان او هستيد! گفتند: تنها بر خدا توكل داريم؛ پروردگارا! ما را مورد شكنجه گروه ستم گر قرار مده! و ما را با رحمتت از (دست) قوم كافر رهايى بخش!»

تفسیر

«وَ قالَ مُوسى يا قَوْمِ....»؛ و موسى نيز به مردمى كه بوى ايمان آورده بودند چنين گفت: اگر به راستى چنان چه اظهار می كنيد، در باطن به خدا ايمان آورده و به حقيقت مسلمان و تسليم فرمان او هستيد بر خدا توكل كنيد... و اين كه دنبال ذكر

ص: 241


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 270؛ طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص: 485 و طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3 و 4، ص: 180.
2- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 5، ص: 474.
3- . یونس / 84 الی 86.

ايمان به خدا سخن از تسليم و اسلام نيز به ميان آورده براى آن است كه هر دو معنى يعنى تصديق و انقياد را به صورت اجتماع بيان فرمايد، يعنى اگر به راستى به خدا ايمان آورده ايد در برابرفرمان او تسليم شويد، و فائده اين آيه بيان اين مطلب است كه در وقت نزول شدت و سختى بايد به خدا توكل كرد، و با اطمينان كامل به تدبير نيكوى وى تسليم فرمان او گرديد و كار را بدو واگذار نمود.

«فَقالُوا عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا»؛ خداى سبحان در اين آيه از فرمان بردارى و اطاعت آنان خبر مى دهد كه در پاسخ موسى(علیه السلام) گفتند: ما كارهاى خود را به خدا واگذار كرديم و بدو اميدواريم.

«رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ يعنى پروردگارا بستم گران اين نيرو و قدرت را مده كه بتوانند با ظلم و ستم خود ما را باظهار انصراف و بازگشت از دين ناچار كنند... و اين معنايى است كه از مجاهد نقل شده. و از حسن و ابى مجاز نقل شده كه گفته اند: يعنى پروردگارا! فرعون و قوم او را بر ما پيروز مكن تا سبب شود كافران مفتون گشته و به ما طعن زنند و گويند: اگر اينان بر حق بودند ما بر ايشان پيروز نمى شديم.

و در روايتى كه زرارة و محمد بن مسلم از امام باقر و صادق(علیهما السلام) نقل كرده اند چنين است كه فرموده اند: معناى آيه اين است كه (پروردگارا) اينان را بر ما مسلط مگردان تا در نتيجه آن ها را مفتون ما گردانى.

«وَ نَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكافِرِينَ»؛ و به رحمت خويش ما را از گروه كافران يعنى قوم فرعون كه ما را به بردگى خود گرفته و كارهاى دشوار و شغلهاى پست را به ما سپرده اند نجات ده.(1)

ص: 242


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 11، ص: 343.

58. عبودیت انسان و محبت و لطف خداوند حکیم

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«قالَ قَدْ أُوتيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى * وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى * إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى * أَنِ اقْذِفيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنی * إِذْ تَمْشی أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنينَ فی أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى»؛(1) «فرمود: اى موسى! آن چه را خواستى به تو داده شد! و ما بار ديگر تو را مشمول نعمت خود ساختيم... آن زمان كه به مادرت آن چه لازم بود الهام كرديم... كه: او را در صندوقى بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آن را به ساحل افكند؛ و دشمن من و دشمن او، آن را برگيرد! و من محبّتى از خودم بر تو افكندم، تا در برابر ديدگان [علم] من، ساخته شوى (و پرورش يابى)! در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون) راه مى رفت و مى گفت: آيا كسى را به شما نشان دهم كه اين نوزاد را كفالت مى كند (و دايه خوبى براى او خواهد بود)!، پس تو را به مادرت بازگردانديم، تا چشمش به تو روشن شود؛ و غمگين نگردد! و تو يكى (از فرعونيان) را كشتى؛ اما ما تو را از اندوه نجات داديم! و بارها تو را آزموديم!، پس از آن، ساليانى در ميان مردم «مدين» توقف نمودى؛ سپس در زمان مقدّر (براى فرمان رسالت) به اين جا آمدى، اى موسى!»

ص: 243


1- . طه / 36 الی40.
تفسیر
اشاره

«قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى»؛ خداوند متعال به موسى فرمود: خواسته هايت بر آورده شد.

امام صادق(علیه السلام) مى فرمايد: پدرم(علیه السلام) از جدم امير المؤمنين(علیه السلام) نقل كرده كه:

«كن لما لا ترجو ارجى منك لما ترجو فان موسى بن عمران خرج يقتبس لاهله ناراً فكلمه اللَّه عز و جل فرجع نبياً و خرجت ملكة سبا كافرة فاسلمت مع سليمان و خرج سحرة فرعون يطلبون العزة لفرعون فرجعوا مؤمنين؛ به آن چه اميدوار نيستى، اميدوارتر از آن چه اميدوارى، اميدوار باش؛ زيرا موسى رفت كه براى خانواده اش آتشى بياورد و خدا با او تكلم كرد و پيامبر شد و برگشت و ملكه سبا با حال كفر نزد سليمان رفت و مسلمان شد و ساحران دربار فرعون در راه عزت فرعون كوشش می كردند و داراى ايمان شدند و برگشتند.»

قرائت

لتصنع: ابو جعفر به جزم و ديگران به فتح خوانده اند.

لغت

من: اين كلمه در اصل به معناى قطع است و به نعمتى گفته مى شود كه از ديگرى براى انسان جدا شود.مرة: يك بار.

قذف: انداختن يم: دريا اصطناع: نيكى كردن ونى: سست گرديد. عجاج گويد:

ص: 244

فما ونى محمد مذ ان غفر * له الا لاه ما مضى و ما غير

محمد از زمانى كه خداوند او را مشمول عفو و مغفرت خود گردانيد، هرگز سستى نكرد.

اعراب

مرة: مصدر و مفعول مطلق يا ظرف و مفعول فيه.

ما يُوحى: تأويل به مصدر و مفعول مطلق.

أَنِ اقْذِفِيهِ: در محل نصب و مفعول اوحينا لتصنع: جار و مجرور متعلق به «القيت».

عَلى قَدَرٍ: در محل نصب و حال. يعنى: «جئت مقدراً ما قدر لك»

مقصود

چون خداوند به موسى خبر داد كه خواسته او را برآورده است، به دنبال آن به ذكر نعمت هاى خويش نسبت به موسى پرداخته، مى فرمايد:

«وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى»؛ اين براى اولين بار نيست كه تو را مشمول نعمت خود قرار می دهيم. تو همواره مورد نظر و عنايت ما بوده اى. يك بار ديگر نيز در دوران كودكى بر تو منت نهاديم.

«إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى»؛ هنگامى كه به مادرت راه نجات تو را از كشته شدن به دست مأمورين فرعون نشان داديم.

جبائى گويد: مادر موسى خواب ديده بود.

«أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ»؛ به مادرت گفتيم. او را در صندوق بگذار.

ص: 245

«فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِ»؛ آن گاه صندوق را در درياى نيل بينداز.

«فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ»؛ دريا نيز مأمور است كه موسى را به ساحل بيفكند و اين كار را خواهد كرد.

«يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ»؛ فرعون دشمن خدا و همه انبياء بود. اما با موسى يك دشمنى خاص داشت؛ زيرا تصور مى كرد كه سلطنتش به دست موسى منقرض خواهد شد.

فرعون پسران بنى اسرائيل را مى كشت. سپس ترسيد كه نسل ايشان منقرض شود. از اينرو يك سال آن ها را مى كشت و يك سال نمى كشت. خداوند موسى را در آن سالى به دنيا آورد كه بچه ها كشته مى شدند و او را از كشته شدن نجات داد.

«وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّی»؛ تو را آن چنان آفريدم كه هر كه تو را ببيند دوستت بدارد. حتى فرعون هم تو را دوست داشت و از شرش سالم ماندى و آسيه همسر فرعون هم تو را دوست داشت و تو رابه فرزندى گرفت.

ابن عباس گويد: يعنى محبت تو را در دل بندگانم انداختم به طورى كه مؤمن و كافر تو را دوست بدارند.

قتاده گويد: در چشم موسى ملاحتى بود كه هر كس او را ميديد به او عشق مى ورزيد.

«وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِی»؛ قتاده گويد: يعنى منظورم اين بود كه تو زير نظر خودم بزرگ شوى و در رفاه و آسايش باشى؛ زيرا وقتى كه كسى را زير نظر بگيرند؛ آسايش او را تأمين مى كنند.

جبائى گويد: يعنى به مادرت برسى و از شير مادرت تغذيه كنى.

ص: 246

ابو مسلم گويد: يعنى تحت حفاظت من باشى.

«إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ»؛ به همين منظور مقدر كرديم كه خواهرت نزد ايشان برود و ايشان را راهنمايى كند كه تو را به دست مادرت بسپارند.

برنامه تربيت موسى آن طورى كه خدا می خواست همين بود.

مادر موسى مقدارى پنبه در صندوق گذارد و طفل را در ميان آن نهاد و بدرياى نيل افكند. از درياى نيل نهرى بزرگ منشعب مى شد و به باغ فرعون مى رفت.

هنگامى كه فرعون و همسرش بر كنار نهر نشسته بودند، مشاهده كردند كه صندوقى روى آب است. فرعون دستور داد صندوق را بيرون آوردند و سرش را گشودند ديدند كودك زيبايى در ميان آن است. فرعون چنان شيفته او شد كه نتوانست خود را كنترل كند.

طفل از گرسنگى گريه مى كرد و فرعون زنان شيرده را براى شير دادن او احضار كرد. موسى پستان هيچ يكرا نگرفت. خواهر موسى كه به دنبال صندوق آمده بود، ايستاده بود و تماشا می كرد. گفت:

- من زنى مى آورم كه او را شير دهد و به او علاقه مند باشد.

آن ها پذيرفتند و خواهر موسى سراغ مادر رفت و مادر را به كاخ فرعون آورد و موسى پستان مادر را گرفت. در اشاره به همين مطلب است كه قرآن مى گويد:

«فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ»؛ تو را به مادرت برگردانديم تا از ديدن تو چشمش روشن شود و ترس كشته شدن يا غرق شدن تو را از دل خارج سازد.

ص: 247

مادر موسى طفل را به خانه برد و در برابر حقوقى كه فرعون برايش قرار داده بود به شير دادن او پرداخت.

وَ قَتَلْتَ نَفْساً: ابن عباس مى گويد: موسى يك مرد كافر قبطى را كشته بود.

از پيامبر خدا روايت شده است كه، خداوند برادرم موسى را رحمت كند. دوازده ساله بود كه مردى را به خطا كشت.

«فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِ»؛ موسى ترسيد كه قبطيان در صدد انتقام برآيند. خداوند به او فرمود: ما تو را از غم قصاص ايشان نجات داديم و از ترس ايمنى بخشيديم.

«وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً»؛ تو را در معرض امتحان و آزمايش قرار داديم تا اين كه براى رسالت آمادگى و خلوص پيدا كردى. اين يكى از بزرگ ترين نعمت هاى خداوند بود درباره موسى.

ابن عباس گويد: يعنى تو را از محنت هاى پياپى نجات داديم. در آن سالى تو را به دنيا آورديم كه فرعون بچه ها را مى كشت و تو را بدريا انداختند و از پستان هيچ زنى شير نخوردى و ريش فرعون را كندى و او تصميم قتل تو را گرفت و چون به جاى درّ آتش در دهان نهادى از كشتنت منصرف شد و يكى از دوستان نزد تو آمد و تو را مطلع كرد كه قصد كشتنت دارند.

برخى گويند: يعنى امر معاش را بر تو دشوار كرديم تا ناچار شدى شبانى شعيب كنى.

«فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ»؛ و چند سالى در ميان مردم مدين به سر ببرى.

«ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى»؛ تا بدورانى رسيدى كه وقت بعثت تو به رسالت و نبوت بود. +

ص: 248

شاعر مى گويد:

قال الخلافة او كانت له قدراً * كما اتى ربه موسى على قدر

او به خلافت رسيد يا اين كه خلافت براى او مقدر بود. چنان كه موسى در وقت مقدر نزد خدايش آمد.

برخى گويند: يعنى به سن چهل سالگى كه سن وحى انبياء است رسيدى.

برخى گويند: يعنى در همان وقتى آمدى كه خداوند براى نبوت و وحى تو مقدر كرده بود.(1)

59. تقاضای خاضعانه انسان و اجابت خداوند

اشاره

از آن جا كه موسى در اين تقاضاهاى مخلصانه اش نظرى جز خدمت بيش تر و كامل تر نداشت، خداوند تقاضاى او را در همان وقت اجابت فرمود «به او گفت آن چه را خواسته بودى به تو داده شد اى موسى!» «قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى».

در واقع در اين لحظات حساس و سرنوشت ساز كه موسى براى نخستين بار بر بساط ميهمانى خداوند بزرگ گام مى نهاد هر چه لازم داشت يك جا از او درخواست كرد، و او نيز مهمانش را نهايت گرامى داشت و همه خواسته هاى او را در يك جمله كوتاه با ندايى حياتبخش اجابت كرده بى آن كه در آن قيد و شرط يا چون و چرايى كند، و با تكرار نام موسى كه هر گونه ابهامى را از دل مى زدايد آن را تكميل فرموده و چه شوق انگيز و افتخار آفرين است كه نام بنده در گفتار مولى تكرار گردد.

ص: 249


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج 16، ص: 23.
نكته ها
1. شرائط رهبرى انقلاب

بدون شك دگرگونى بنيادى در نظام جوامع بشرى و تغيير ارزش هاى مادى و شرك آلوده به ارزش هاى معنوى و انسانى، مخصوصاً در آن جا كه راه آن از ميان قلمرو فراعنه و خودكامگان مى گذرد، كار ساده اى نيست، نياز به آمادگى روحى و جسمى، قدرت تفكر و نيروى بيان، روشنى راه امدادهاى الهى، و داشتن يار و ياورمورد اطمينان و قدرتمند دارد.

اين ها همان امورى است كه موسى در تقاضاهاى نخستين خود در همان آغاز رسالت بزرگ، از خداى خود خواست.

اين ها خود بيان گر آن ست كه موسى(علیه السلام) حتى قبل از نبوت، روحى بيدار و آماده داشت و نيز روشن گر اين حقيقت است كه به ابعاد مسئوليتش به خوبى واقف بود، و مى دانست در آن شرائط خاص بايد با چه ابزارى به ميدان آيد، تا توانايى مبارزه با نظام هاى فرعونى داشته باشد.

و اين الگويى است براى همه رهبران الهى در هر عصر و زمان، و براى همه رهروان اين راه.

2. مبارزه با طغيان گران

بدون شك فرعون داراى نقاط انحرافى فراوانى بود، كافر بود، بت پرست بود، ظالم و بيدادگر بود و..، ولى قرآن از ميان همه اين انحرافات مسأله طغيان او را مطرح

ص: 250

مى كند «إِنَّهُ طَغى»؛ چرا كه روح طغيان و گردن كشى در برابر فرمان حق، عصاره همه اين انحرافات و جامع تمام آن ها است.

ضمناً روشن مى شود كه هدف انبياء در درجه اول مبارزه با طاغوت ها و مستكبران است، و اين درست بر خلاف تحليلى است كه ماركسيست ها درباره مذهب دارند و آن را در خدمت طغيان گران و استعمار پيشگان مى دانند.

ممكن است گفتار آن ها درباره مذاهب ساختگى تخديرى صحيح باشد، ولى تاريخ انبياى راستين با صراحت تمام، پندارهاى واهى آن ها را در مورد مذاهب آسمانى صد در صد نفى مى كند، مخصوصاً قيام موسى بن عمران شاهد گويايى است در اين رابطه.

3. براى هر كار برنامه و وسيله لازم است

درس ديگرى كه اين فراز از زندگى موسى به ما مى دهد اين است كه حتى پيامبران با داشتن آن همه معجزات براى پيشرفت كار خود، از وسائل عادى، كمك مى گرفتند، از بيان رسا و مؤثر از نيروى فكرى و جسمى معاونان.

بنا نيست كه ما در زندگى هميشه در انتظار معجزه ها باشيم، بايد برنامه و وسائل كار را آماده كرد و از طرق طبيعى به پيشروى ادامه داد، و آن جا كه كارها گره مى خورد بايد در انتظار لطف الهى بود!

4. تسبيح و ذكر

چنان كه در آيات فوق خوانديم، موسى هدف نهايى خواسته هاى خود را اين قرار مى دهد كه «تو را بسيار تسبيح كنيم و تو را بسيار ياد نمائيم».

ص: 251

روشن است «تسبيح» به معنى پيراستن خداوند از تهمت «شرك و نقائص امكانى» مى باشد، و نيز روشن است كه منظور موسى(علیه السلام) آن نبوده كه جملۀ «سبحان اللَّه» را پشت سر هم تكرار كند؛ بلكه هدف پياده كردن حقيقت آن در جامعه آلوده آن زمان بوده است، بت ها را برچيند، بتخانه ها را ويران كند، مغزها را از افكار شرك آلود بشويد، و نقائص مادى و معنوى را برطرف سازد.

به دنبال آن، ذكر خدا، ياد او، ياد صفات او را در دل ها زنده كند و صفات الهى را در سطح جامعه پرتوافكن سازد، تكيه بر كلمۀ «كثيرا» نشان مى دهد كه مى خواهد آن را همگانى و عمومى سازد و از اختصاص به دايره محدودى درآورد.

5. پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) همان خواسته هاى موسى را تكرار مى كند

از رواياتى كه در كتب دانشمندان اهل سنت و تشيع وارد شده استفاده مى شود كه پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) نيز همين مسائل را كه موسى براى پيشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا كرد، با اين تفاوت كه به جاى نام «هارون»، نام «على(علیه السلام)» را نهاد، و چنين عرض كرد:

«اللهم انى اسالك بما سالك اخى موسى ان تشرح لى صدرى، و ان تيسر لى امرى، و ان تحل عقدة من لسانى، يفقهوا قولى و اجعل لى وزيرا من اهلى، عليا اخى، اشدد به ازرى، و اشركه فى امرى، كى نسبحك كثيرا نذكرك كثيرا، انك كنت بنا بصيرا؛ پروردگارا! من از تو همان تقاضا مى كنم كه برادرم موسى تقاضا كرد از تو مى خواهم سينه ام را گشاده دارى، و كارها را بر من آسان كنى، گره از زبانم بگشايى، تا سخنانم را درككنند، براى من وزيرى از خاندانم قرار دهى، برادرم على(علیه السلام) را خداوندا پشتم را با او محكم كن، و او را در

ص: 252

كار من شريك گردان تا تو را بسيار تسبيح گوئيم و تو را بسيار ياد كنيم كه تو به حال ما بصير و بينايى».

اين حديث را «سيوطى» در تفسير «در المنثور» و «مرحوم طبرسى» در «مجمع البيان» و بسيارى ديگر از دانشمندان بزرگ سنى و شيعه با تفاوت هايى نقل كرده اند.

مشابه اين حديث، حديث منزله است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) به على(علیه السلام) فرمود:

«ا لا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى، الا انه ليس نبى بعدى؛ آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى، جز اين كه پيامبرى بعد از من نخواهد بود».

اين حديث كه در كتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى (طبق نقل تفسير الميزان) در كتاب «غاية المرام» از يك صد طريق از طرق اهل سنت و هفتاد طريق از طرق شيعه نقل شده است، آن قدر معتبر مى باشد كه جاى هيچ گونه انكار ندارد.

بعضى از مفسران (مانند آلوسى در روح المعانى) با قبول اصل روايت در دلالت آن ايراد كرده اند و گفته اند جملۀ «وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِی»؛ «او را شريك در كار من بنما» چيزى را جز شركت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق، اثبات نمى كند؛ ولى پيدا است كه مسأله شركت در ارشاد و به تعبير ديگر امر به معروف و نهى از منكر و گسترش دعوت حق، وظيفه فرد فرد مسلمانان است و اين چيزى نبوده است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) براى على(علیه السلام) بخواهد، اين يك توضيح واضح است كه هرگز نمى توان دعاى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) را به آن تفسير كرد.

ص: 253

از سوى ديگر مى دانيم كه منظور شركت در امر نبوت هم نبوده است، بنا بر اين نتيجه مى گيريم كه مقام خاصى بوده غير از نبوت و غير از وظيفه عمومى ارشاد، آيا اين جز مسأله ولايت خاصه چيزى خواهد بود؟ آيا اين همان خلافت (به مفهوم خاصى كه شيعه براى آن قائل است) نيست؟ و جملۀ «وزيرا" نيز آن را تأييد و تقويت مى كند.

به تعبير ديگر وظائفى وجود دارد كه كار همه افراد نيست و آن حفظ آئين پيامبر(صلی الله علیه وآله ) از هر گونه تحريف و انحراف، و تفسير هر گونه ابهامى كه در محتواى آئين براى بعضى رخ دهد، و رهبرى امت در غيبت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و بعد از او، و كمك بسيار مؤثر در پيشبرد اهداف او.

اين ها همان چيزى است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) با گفتن جملۀ «اشركه فى امرى» از خدا براى على(علیه السلام) خواست.

و از اين جا روشن مى شود، وفات هارون قبل از موسى(علیه السلام) مشكلى در اين بحث ايجاد نمى كند؛ زيرا خلافت و جانشينى گاهى در زمان غيبت رهبر است آن گونه كه هارون در غيبت موسى داشت و گاهى بعد از وفات او است، آن گونه كه على(علیه السلام) بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه وآله ) داشت هر دو داراى يك قدر مشترك و جامع واحد است هر چند مصداق ها متفاوت بوده است. (دقت كنيد)

تفسير
چه خداى مهربانى!

در اين آيات خداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى(علیه السلام) اشاره مى كند

ص: 254

كه مربوط به دوران كودكى او و نجات اعجازآميزش از چنگال خشم فرعونيان است، اين فصل گرچه از نظر تسلسل تاريخى قبل از فصل رسالت و نبوت بوده، اما چون به عنوان شاهد براى مشمول نعمت هاى خداوند، نسبت به موسى(علیه السلام) از آغاز عمر، ذكر شده، در درجه دوم اهميت نسبت به موضوع رسالت مى باشد.

نخست مى گويد: «اى موسى! ما بار ديگر نيز بر تو منت گذارديم، و تو را مشمول نعمت هاى خويش ساختيم»؛ «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى».(1)

60. نیاز و اضطرار انسان، و فریاد رسی خدا

«در آن هنگام كه وحى كرديم به مادر تو آن چه بايد وحى شود»؛ «إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى».اشاره به اين كه: تمام خطوطى كه منتهى به نجات موسى(علیه السلام) از چنگال فرعونيان در آن روز مى شد همه را به مادرت تعليم داديم:

زيرا به گونه اى كه از ساير آيات قرآن استفاده مى شود، فرعون شديدا بنى اسرائيل را تحت فشار قرار داده بود، مخصوصاً براى جلوگيرى از قدرت و قوت بنى اسرائيل و شورش احتمالى آن ها، و يا به گفته جمعى از مورخان و مفسران براى جلوگيرى از به وجود آمدن فرزندى كه پيش بينى كرده بودند از بنى اسرائيل برمى خيزد

ص: 255


1- . همان گونه كه قبلا نيز گفته ايم: كلمۀ «منت» در اصل از «من» به معنى سنگ هاى بزرگى كه با آن ها وزن مى كنند گرفته شده است، به همين جهت بخشيدن هر نعمت سنگين و گران بهايى را منت مى گويند، و در آيه فوق، منظور همين معنى است، و اين مفهوم، مفهوم زيبا و ارزنده آن است، ولى اگر كسى كار كوچك خود را با سخن بزرگ كند و به رخ طرف بكشد عملى است زشت و مصداق نكوهيده منت است.

و دستگاه فرعون را درهم مى كوبد، دستور داده بود پسران آن ها را به قتل برسانند، و دختران را براى كنيزى و خدمت گزارى زنده نگهدارند.

طبعا جاسوسان فرعون محله ها و خانه هاى بنى اسرائيل را سخت زير نظر داشتند، و تولد فرزندان پسر را به دستگاه او اطلاع مى دادند، آن ها نيز به سرعت براى نابود كردن آن ها اقدام مى نمودند.

بعضى از مفسران گفته اند: فرعون از يك سو مى خواست قدرت بنى اسرائيل را در هم بشكند و از سوى ديگر مايل نبود نسل آن ها به كلى منقرض شود، چرا كه بردگان و بندگان آماده اى براى او محسوب مى شدند، لذا دستور داده بود يك سال نوزادان آن ها را زنده بگذارند و يك سال پسران را از دم تيغ بگذرانند، اتفاقاً موسى در همان سال قتل عام فرزندان پسر متولد شد!.

به هر حال مادر احساس مى كند كه جان نوزادش در خطر است و مخفى نگاه داشتن موقتى او مشكل را حل نخواهد كرد، در اين هنگام خدايى كه اين كودك را براى قيامى بزرگ نامزد كرده است، به قلب اين مادر الهام مى كند كه او را از اين بعد به ما بسپار و ببين چگونه او را حفظ خواهيم كرد و به تو باز خواهيم گرداند.

به قلب مادر موسى چنين الهام كرد: «او را در صندوقى بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز!» «أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِ».

«يم»؛ در اين جا به معنى رود عظيم نيل است كه بر اثر وسعت و آب فراوان گاهى دريا به آن اطلاق مى شود.

تعبير به«اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ» (آن را در صندوق بيفكن) شايد اشاره به اين

ص: 256

باشد كه بدون هيچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بى اعتنا، به شط نيلش بيفكن، و ترس و وحشتى به خود راه مده.

كلمۀ «تابوت» به معنى صندوق چوبى و به عكس آن چه بعضى مى پندارند هميشه به معنى صندوقى كه مردگان را در آن مى نهند نيست؛ بلكه مفهوم وسيعى دارد كه گاهى به صندوقهاى ديگر نيز گفته مى شود همان گونه كه در داستان طالوت و جالوت در سورۀ بقره ذيل آيه 248 خوانديم.(1)

سپس اضافه مى كند: «دريا مأمور است كه آن را به ساحل بيفكند، تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگيرد» و در دامان خويش پرورش دهد!)؛ «فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ».

جالب اين كه: كلمۀ «عدو» در اين جا تكرار شده، و اين در حقيقت تأكيدى است بر دشمنى فرعون هم نسبت به خداوند و هم نسبت به موسى و بنى اسرائيل، و اشاره به اين كه كسى كه تا اين حد در دشمنى و عداوت، پافشارى داشت، عاقبت خدمت و پرورش موسى را بر عهده گرفت، تا بشر خاكى بداند نه تنها قادر نيست با فرمان خدا به مبارزه برخيزد؛ بلكه خدا دشمن او را با دست خودش و در دامانش پرورش خواهد داد.

و هنگامى كه او اراده نابودى گردن كشان ستم گر را كند آن ها را با دست خودشان نابود مى كند، و با آتشى كه خودشان برافروخته اند مى سوزاند، چه قدرت عجيبى دارد! و از آن جا كه موسى(علیه السلام) بايد در اين راه پر نشيب و فراز كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گيرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افكند آن

ص: 257


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص: 173.

چنان كه هر كس وى را ببيند دلباخته او مى شود، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود؛ بلكه راضى نمى شود كه مويى از سرش كم شود!، آن چنان كه قرآن در ادامه اين آيات مى گويد: «و من محبتى از خودم بر تو افكندم»؛ «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّی».

چه سپر عجيبى، كاملاً نامرئى است، اما از فولاد و آهن محكم تر.

مى گويند: قابله موسى از فرعونيان بود و تصميم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد، اما نخستين بار كه چشمش در چشم نوزاد افتاد گويى برقى از چشم او جستن كرد كه اعماق قلب قابله را روشن ساخت، و رشته محبت او را در گردنش افكند و هر گونه فكر بدى را از مغز او دور ساخت!.

در اين زمينه در حديثى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانيم: «هنگامى كه موسى(علیه السلام) متولد شد و مادر ديد نوزادش پسر است رنگ از صورتش پريد، قابله پرسيد چرا اين گونه رنگت زرد شد؟ گفت: از اين مى ترسم كه سر پسرم راببرند، ولى قابله گفت: هرگز چنين ترسى به خود راه مده و كان موسى لا يراه احد الا احبه!: «موسى چنان بود كه هر كس او را مى ديد دوستش مى داشت».(1) و همين سپر محبت بود كه او را در دربار فرعون نيز كاملاً حفظ كرد.

در پايان اين آيه مى فرمايد: «هدف اين بود كه در پيش گاه من و در برابر ديدگان (علم) من پرورش يابى»؛ «وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِی».

بدون شك ذره اى در آسمان و زمين از علم خدا پنهان نيست، و همه در پيش گاه او حاضرند، اما اين تعبير در اين جا اشاره به عنايت خاصى است كه خدا نسبت به موسى و تربيت او داشت.

ص: 258


1- . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 378.

گرچه بعضى از مفسران جملۀ «وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِی» را محدود به مسأله دوران شيرخوارى موسى و مانند آن دانسته اند، ولى پيدا است كه اين جمله معنى وسيعى دارد، و هر گونه پرورش و تربيت و ساخته شدن موسى(علیه السلام) را براى حمل پرچم رسالت با عنايت خاص پروردگار شامل مى شود.

از قرائن موجود در اين آيات و آيات مشابه آن در قرآن مجيد، و آن چه در روايات و تواريخ آمده، به خوبى استفاده مى شود كه مادر موسى(علیه السلام) سرانجام با وحشت و نگرانى صندوقى را كه موسى در آن بود به نيل افكند، امواج نيل آن را بر دوش خود حمل كرد، و مادر كه منظره را مى ديد در تب و تاب فرو رفت اما خداوند به دل او الهام كرد كه اندوه و غمى به خود راه مده، ما سرانجام او را سالم به تو باز مى گردانيم.

كاخ فرعون بر گوش هاى از شط نيل ساخته شده بود، و احتمالا شعبه اى از اين شط عظيم از درون كاخش مى گذشت، امواج آب صندوق نجات موسى را با خود به آن شعبه كشانيد، در حالى كه فرعون و همسرش در كنار آب به تماشاى امواج مشغول بودند، ناگهان اين صندوق مرموز توجه آن ها را به خود جلب كرد، مأمورين را دستور داد تا صندوق را از آب بگيرند، هنگامى كه در صندوق گشوده شد با كمال تعجب نوزاد زيبايى را در آن ديدند، چيزى كه شايد حتى احتمال آن را نمى دادند.

فرعون متوجه شد كه اين نوزاد بايد از بنى اسرائيل باشد كه از ترس مأموران به چنين سرنوشتى گرفتار شده است و دستور كشتن او را صادر كرد، ولى همسرش كه «نازا" بود سخت به كودك دل بست و شعاع مرموزى كه از چشم نوزاد جستن نمود در زواياى قلب آن زن نفوذ كرد، و او را مجذوب و فريفته خود ساخت.

ص: 259

دست به دامن فرعون زد و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين) تعبير مى نمود، تقاضا كرد از كشتنش صرف نظر شود، حتى بالاتر از آن درخواست كرد به عنوان فرزند خويش و مايه اميد آينده شان او را در دامان پرورش دهند، و بالآخره با اصرار موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند.

اما از سوى ديگر كودك گرسنه شده و شير مى خواهد، گريه مى كند و اشك مى ريزد، گريه و اشكى كه قلب همسر فرعون را به لرزه آورده، چاره اى نبود جز اين كه مأموران هر چه زودتر به جستجوى دايه اى بروند، ولى هر دايه اى آوردند نوزاد پستان او را نگرفت چرا كه خدا مقدر كرده بود تنها به مادرش برگردد، مأمورين باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دايه تازه اى مى گشتند.

اكنون بقيه داستان را از آيات فوق مى خوانيم: آرى اى موسى ما مقدر كرده بوديم كه در برابر ديدگان (علم) ما پرورش بيابى «در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون) راه مى رفت» و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود؛ «إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ».

او به مأموران فرعون «مى گفت آيا زنى را به شما معرفى بكنم كه توانايى سرپرستى اين نوزاد را دارد»؛ «فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ».

و شايد اضافه كرد اين زن شير پاكى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذيرا خواهد شد.

مامورين خوشحال شدند و به اميد اين كه شايد گمشده آن ها از اين طريق پيدا شود همراه او حركت كردند، خواهر موسى كه خود را به صورت فردى ناشناس و بيگانه، نشان مى داد، مادر را از جريان امر آگاه كرد، مادر نيز بى آن كه خونسردى

ص: 260

خود را از دست دهد، در حالى كه طوفانى از عشق و اميد تمام قلب او را احاطه كرده بود، به دربار فرعون آمد، كودك را به دامن او انداختند كودك بوى مادر را شنيد، بويى آشنا، ناگهان پستان او را هم چون جان شيرين

در برگرفت و با عشق و علاقه بسيار، مشغول نوشيدن شير شد، غريو شادى از حاضران برخاست و آثار خشنودى و شوق در چشمان همسر فرعون نمايان شد.

بعضى مى گويند: فرعون از اين ماجرا تعجب كرد، گفت: تو كيستى كه اين نوزاد شير تو را پذيرفت، در حالىكه ديگران را همه رد كرد؟ مادر گفت:

من زنى پاكيزه بوى و پاكشيرم و هيچ كودكى شير مرا رد نمى كند!.

به هر حال فرعون كودك را به او سپرد، و همسرش تأكيد فراوان نسبت به حفظ و حراست او كرد، و دستور داد در فاصله هاى كوتاه كودك را به نظر او برساند.

اينجا است كه قرآن مى گويد: «ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشن شود، و غم و اندوهى به خود راه ندهد»؛ «فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ».

و بتواند با آسودگى خاطر و اطمينان از عدم وجود خطرى براى او از ناحيه فرعونيان به پرورش فرزند بپردازد.

از جمله فوق چنين مى توان استفاده كرد كه فرعون كودك را به مادر سپرد تا او را به خانه خويش بياورد، ولى طبيعى است نوزادى كه فرزند خوانده فرعون! و مورد علاقه شديد همسر او است بايد در فاصله هاى كوتاه به نظر آن ها برسد.

سال ها گذشت، و موسى(علیه السلام) در ميان هاله اى از لطف و محبت خداوند و محيطى امن و امان پرورش يافت، كم كم به صورت نوجوانى درآمد.

ص: 261

روزى از راهى عبور مى كرد دو نفر را در برابر خود به جنگ و نزاع مشغول ديد كه يكى از بنى اسرائيل و ديگرى از قبطيان (مصريان و هواخواهان فرعون) بود، از آن جا كه هميشه بنى اسرائيل تحت فشار و آزار قبطيان ستم گر بودند، موسى به كمك مظلوم كه از بنى اسرائيل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محكم بر پيكر مرد قبطى وارد آورد، اما اين دفاع از مظلوم به جاى باريكى رسيد، و همان يك مشت كار قبطى را ساخت.

موسى از اين ماجرا ناراحت شد چرا كه مأموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه اين قتل به دست چه كسى واقع شده، و شديدا به تعقيب او برخاستند.

اما موسى طبق توصيه بعضى از دوستانش، مخفيانه از مصر بيرون آمد و به سوى مدين شتافت و در آن جا محيطى امن و امان در كنار شعيب پيغمبر كه شرح آن به خواست خدا در تفسير سوره قصص خواهد آمد پيدا كرد.

اينجا است كه قرآن مى گويد: «تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهايى بخشيديم»؛ «وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِ».

و، پس از آن «تو را در كوره هاى حوادث يكى بعد از ديگرى آزموديم»؛ «وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً».

«پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى»؛ «فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ» و بعد از پيمودن اين راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بيرون آمدن از كوره حوادث با سرافرازى و پيروزى «سپس در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اين جا آمدى»؛ «ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى».

كلمۀ «قدر" به گفته بسيارى از مفسران به معنى زمانى است كه مقدر شده

ص: 262

بود موسى به رسالت برگزيده شود، ولى بعضى ديگر آن را به معنى «مقدار» گرفته اند، همان گونه كه در بعضى از آيات قرآن نيز به همين معنى آمده است (سوره حجر آيه 21) طبق اين تفسير معنى جمله چنين خواهد بود: اى موسى بعد از اين فراز و نشيب ها و امتحانات گوناگون و زندگى ممتد در جوار پيامبر بزرگى هم چون شعيب پرورش يافتى، سرانجام داراى قدر و مقام و شخصيتى شدى كه آماده پذيرش وحى گشتى.

سپس اضافه مى كند: «من تو را براى خودم پرورش دادم و ساختم»؛ «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِی» براى وظيفه سنگين دريافت وحى، براى قبول رسالت، براى هدايت و رهبرى بندگانم، تو را پرورش دادم و در كورانهاى حوادث آزمودم و نيرو و توان بخشيدم و اكنون كه اين مأموريت بزرگ بر دوش تو گذارده مى شود از هر نظر ساخته شده اى!.

«اصطناع» از مادۀ «صنع» به معنى «اصرار و اقدام مؤكد براى اصلاح چيزى است»؛ «آن گونه كه راغب در مفردات گفته است) يعنى تو را از هر نظر اصلاح كردم گويى براى خودم مى خواهم، و اين محبت آميزترين سخنى است كه خداوند در حق اين پيامبر بزرگ فرمود، و به گفته بعضى شبيه سخنى است كه حكماء گفته اند: «ان اللَّه تعالى اذا احب عبدا تفقده كما يتفقد الصديق صديقه؛ خداوند هنگامى كه بنده اى را دوست دارد آن چنان از او تفقد مى كند كه دوست مهربان نسبت به دوستش».

61. استاقامت در امتثال خدا و حمایت باری تعالی

اشاره

قرآن می فرماید:

«اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي * اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى * فَقُولا لَهُ قَوْلاً

ص: 263

لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى * قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى * قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى * فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى * إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلى مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى»؛(1) «تو و برادرت با آيات من به سوى فرعون برويد، و در ياد من كوتاهى نكنيد. به سوى فرعون برويد كه طغيان كرده است. اما به نرمى با او سخن بگوئيد شايد متذكر شود يا از (خدا) بترسد. (موسى و هارون) گفتند: پروردگارا! از اين مى ترسيم كه او بر ما پيشى بگيرد يا طغيان كند. فرمود نترسيد، من با شما هستم (همه چيز را) مى شنوم و مى بينم! شما به سراغ او برويد و بگوئيد: ما فرستاده هاى پروردگار توايم، بنى اسرائيل را با ما بفرست، و آن ها را شكنجه و آزار مكن، ما آيت روشنى از سوى پروردگارت براى تو آورده ايم و سلام و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مى كند. (به او بگوئيد) به ما وحى شده كه عذاب بر كسى است كه (آيات الهى) را تكذيب كند و سرپيچى نمايد.»

تفسير
نخستين برخورد با فرعون جبار

اكنون كه همه چيز روبراه شده، و تمام وسائل لازم در اختيار موسى قرار گرفته، او و برادرش هارون را هر دو با هم مخاطب ساخته مى گويد: «تو و برادرت با آيات من كه در اختيارتان گذارده ام برويد»؛ «اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِی».

آياتى كه هم شامل دو معجزه بزرگ موسى مى شود، و هم ساير نشانه هاى پروردگار و تعليمات و برنامه هايى كه خود نيز بيان گر حقانيت دعوت او است،

ص: 264


1- . طه / 42 الی 48.

به خصوص اين كه اين تعليمات پر مغز به وسيلۀ مردى كه ظاهراً قسمت عمده عمرش را به چوپانى پرداخته اظهار مى شود.

و براى تقويت روحيه آن ها و تأكيد بر تلاش و كوشش هر چه بيش تر، اضافه مى كند «در ذكر و ياد من و اجراى فرمان هايم سستى به خرج ندهيد»؛ «وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِی».

چرا كه سستى و ترك قاطعيت تمام زحمات شما را بر باد خواهد داد، محكم بايستيد و از هيچ حادثه اى نهراسيد، و در برابر هيچ قدرتى، سست نشويد.

بعد از آن، هدف اصلى اين حركت و نقطه اى را كه بايد به سوى آن جهت گيرى شود، مشخص می سازد و مى گويد «به سوى فرعون برويد، چرا كه او طغيان كرده است»؛ «اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى».

عامل تمام بدبختی هاى اين سرزمين پهناور او است، و تا او اصلاح نشود هيچ كارى ساخته نيست، چرا كه عامل پيشرفت يا عقب افتادگى، خوشبختى يا بدبختى يك ملت، قبل از هر چيز، رهبران و سردمداران آن ملت است و، لذا بايد هدف گيرى شما قبل از همه به سوى آن ها باشد.

درست است كه هارون در آن موقع در آن بيابان حاضر نبود، و به طورى كه مفسران گفته اند خداوند او را از اين ماجرا آگاه ساخت و او به استقبال برادرش موسى براى انجام اين مأموريت به بيرون مصر آمد، ولى به هر حال هيچ مانعى ندارد كه دو نفر مخاطب قرار گيرند و مأموريت براى انجام كارى پيدا كنند، در حالى كه تنها يكى حاضر باشد و در تعبيرات فارسى روزانه نيز از اين نمونه بسيار داريم، مثل اين كه مى گوئيم: «تو و برادرت كه فردا از سفر مى آيد نزد من آئيد».

ص: 265

سپس طرز برخورد مؤثر با فرعون را در آغاز كار به اين شرح، بيان مى فرمايد براى اين كه بتوانيد در او نفوذ كنيد و اثر بگذاريد «با سخن نرم با او سخن بگوئيد، شايد متذكر شود يا از خدا بترسد»؛ «فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى» فرق ميان «يتذكر» و «يخشى» در اين جا اين است كه: اگر با سخن نرم و ملايم با او روبرو شويد و در عين حال مطالب را با صراحت و قاطعيت بيان كنيد يك احتمال اين ست كه او دلائل منطقى شما را از دل بپذيرد و ايمان آورد احتمال ديگر اين كه لا اقل از ترس مجازات الهى در دنيا يا آخرت و بر باد رفتن قدرتش، سر تسليم فرود آورد و با شما مخالفت نكند.

البته احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اين كه نه متذكر شود و نه از خدا بترسد؛ بلكه راه مخالفت و مبارزه راپيش گيرد كه با تعبير «لعل؛ شايد» به آن اشاره شده است. و در اين صورت نسبت به او اتمام حجت شده است، و در هيچ حال اجراى اين برنامه بى فايده نيست.

بدون شك خداوند مى دانست سرانجام كار او به كجا خواهد رسيد، ولى تعبيرات فوق، درسى است براى موسى و هارون و همه رهبران راه الهى.(1)

اما با اين حال موسى و هارون از اين معنى نگران بودند كه ممكن است اين مرد قلدر و زورمند مستكبر كه آوازه خشونت و سرسختى او همه جا پيچيده بود قبل از آن كه موسى(علیه السلام) و هارون(علیه السلام) ابلاغ دعوت كنند، پيش دستى كرده، آن ها را از بين ببرد، لذا «عرضه داشتند پروردگارا! ما از اين مى ترسيم كه او قبل از آن كه به سخنان ما گوش

ص: 266


1- . جهت مطالعۀ بیش تر در باره معنى «لعل» و اين كه در قرآن به چه معنى آمده ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 4، ص: 35، ذيل آيه 84 سوره نساء.

فرا دهد، فرمان مجازات صادر كند و پيام تو به گوش او و اطرافيانش نرسد، و يا بعد از شنيدن طغيان گرى آغاز نمايد»؛ «قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى».

«يفرط» از مادۀ «فرط» (بر وزن شرط) به معنى پيش افتادن است و به همين جهت به كسى كه قبل از همه وارد آبگاه مى شود، «فارط» مى گويند در سخنان على(علیه السلام) كه در برابر قبرهاى مردگان، پشت دروازه كوفه فرمود مى خوانيم: «انتم لنا فرط سابق؛ شما پيشگامان اين قافله بوديد و قبل از ما به ديار آخرت شتافتيد.»(1) به هر حال موسى و برادرش از دو چيز بيم داشتند، نخست آن كه فرعون قبل از آن كه سخنانشان را بشنود شدت عمل به خرج دهد، و يا بعد از شنيدن بلافاصله و بدون مطالعه دست به چنين اقدامى بزند و در هر دو حال مأموريت آن ها به خطر بيفتد و ناتمام بماند.

اما خداوند به آن ها به طور قاطع «فرمود: شما هرگز نترسيد، من خود با شما هستم مى شنوم و مى بينم»؛ «قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى».

بنا بر اين با وجود خداوند توانايى كه همه جا با شما است و به همين دليل همه چيز، همه سخنها را مى شنود، و همه چيز را مى بيند و حامى و پشتيبان شما است، ترس و وحشت معنايى ندارد.

سپس دقيقا چگونگى پياده كردن دعوتشان را در حضور فرعون در پنج جمله كوتاه و قاطع و پرمحتوا براى آن ها بيان مى فرمايد، كه يكى مربوط به اصل مأموريت است و ديگرى بيان محتواى مأموريت و سومى دليل و سند و چهارمى تشويق پذيرندگان و سرانجام تهديد مخالفان.

ص: 267


1- . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 130.

نخست مى گويد: «شما به سراغ او برويد و به او بگوئيد ما فرستادگان پروردگار توايم»؛ «فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ».

جالب اين كه به جاى پروردگار ما مى گويد پروردگار تو، تا عواطف فرعون را متوجه اين نكته سازند كه او پروردگارى دارد و اين ها نمايندگان پروردگار اويند، ضمناً به طور كنايه به او فهمانده باشند كه ادعاى ربوبيت از هيچ كس صحيح نيست و مخصوص خدا است.

ديگر اين كه «بنى اسرائيل را همراه ما بفرست و آن ها را اذيت و آزار مكن»؛ «فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ».

درست است كه دعوت موسى تنها براى نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نبوده؛ بلكه به گواهى ساير آيات قرآن به منظور نجات خود فرعون و فرعونيان از چنگال شرك و بت پرستى نيز بوده است، ولى اهميت اين موضوع و ارتباط منطقى آن با موسى سبب شده است كه او مخصوصاً انگشت روى اين مسأله بگذارد چرا كه استثمار و به بردگى كشيدن بنى اسرائيل با آن همه شكنجه و آزار مطلبى نبوده است كه قابل توجيه باشد.

سپس اشاره به دليل و مدرك خود كرده مى گويد به او بگوئيد «ما نشانه اى از پروردگارت براى تو آورده ايم»؛ «قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ».

ما بيهوده سخن نمى گوئيم و بى دليل حرفى نمى زنيم، بنا بر اين به حكم عقل لازم است لا اقل در سخنان ما بينديشى و اگر درست بود بپذيرى.

سپس به عنوان تشويق مؤمنان اضافه مى كنند «درود بر آن ها كه از هدايت پيروى مى كنند»؛ «وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى».

ص: 268

اين جمله ممكن است به معنى ديگرى نيز اشاره باشد و آن اين كه سلامت در اين جهان و جهان ديگر ازناراحتی ها و رنجها و عذاب هاى دردناك الهى، و مشكلات زندگى فردى و اجتماعى از آن كسانى است كه از هدايت الهى پيروى كنند و اين در حقيقت نتيجه نهايى دعوت موسى است.(1)

62. پرستش غیر خدا و مشاهده عذاب الهی

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَميعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعَذابِ»؛(2)

«بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مى كنند؛ و آن ها را هم چون خدا دوست مى دارند. امّا آن ها كه ايمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشركان نسبت به معبودهاشان،) شديدتر است. و آن ها كه ستم كردند، (و معبودى غير خدا برگزيدند،) هنگامى كه عذاب (الهى) را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمامِ قدرت، از آنِ خداست؛ و خدا داراى مجازات شديد است؛ (نه معبودهاى خيالى كه از آن ها مى هراسند.)»

بیان صاحب تفسیر شریف «المیزان»
اطاعت از غير خدا شرك است

«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً»؛ كلمه «انداد» جمع كلمه «ند» است كه هم از نظر وزن و هم از نظر معنا، نظير كلمه «مثل» است، و اگر در آيه مورد

ص: 269


1- . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 13، ص: 191.
2- . بقره / 165.

بحث مانند آيۀ «فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً»؛(1) و آيۀ «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً»؛(2) و غيره نفرمود: «و من الناس من يتخذ للَّه اندادا»، بدين جهت بود كه آيۀ شريفه در مقامى از شريك گرفتن براى خدا سخن می گويد، كه قبلاً يعنى در آيۀ «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ...» گفتگو از انحصار اله در اللَّه داشت، و خلاصه چون قبلاً فرموده بود: «معبود شما تنها و تنها اللَّه است»، در اين جا بايد طورى شريك گرفتن را از بعضى حكايت كند كه بفهماند اين شريك گرفتنشان مناقض با آن انحصار است و كسى كه به غير خدا، خدايى مى گيرد، بدون هيچ مجوزى آن انحصار را شكسته است و چيزى را خدا گرفته كه می داند اله نيست، تنها انگيزه اش بر اين كار پيروى هوى و هوس و توهين و بى اعتنايى به حكم عقل خودش است، و به همين جهت براى اين كه به چنين كسى توهين كرده باشد و او را ناچيز شمرده باشد، كلمه «انداد» را نكره آورد.

«يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ، وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ...»؛ در اين كه تعبير فرمود به: «يحبونهم؛ ايشان را- بت ها را- دوست می دارند»، با اين كه بت ها سنگ و چوبند، و بايد مى فرمود: «يحبونها؛ آن ها را دوست می دارند» دلالت هست بر اين كه منظور از انداد تنها بت ها نيست؛ بلكه همه آلهه مشركين است كه يكى از آن ها ملائكه و طائفه اى ديگر افرادى از بشرند كه مشركين براى همه اين چند طائفه قائل به الوهيت هستند؛ بلكه از اين هم بالاتر عموميت آيه، شامل هر مطاعى می شود، چون اطاعت غير خدا و غير كسانى كه خدا امر به اطاعت آنان فرموده، خود شرك است.

به شهادت ذيل آيات كه مى فرمايد: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا، مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا»؛

ص: 270


1- . بقره / 22.
2- . ابراهيم / 30.

«روزى كه در آن روز كسانى كه پيروى شدند، از پيروان خود بيزارى می جويند.»(1) كه كلمه (كسانى كه) مى فهماند منظور از آلهه تنها بت ها نيست و كلمه (پيروى) مى فهماند اطاعت بدون اذن خدا هم از شرك است.

و نيز به شهادت آيۀ «وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» و اين كه ما به جاى خدا بعضى بعض ديگر را ارباب نگيريم)(2)، و آيۀ «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ «يهوديان، خاخام ها و مسيحيان كشيش هاى خود را به جاى خدا ارباب گرفتند».(3)

و نيز آيۀ شريفه مورد بحث دلالت دارد بر اين كه می توان خدا را هم دوست داشت، پس اين كه استعمال محبتدر خداى تعالى استعمال حقيقى است، بعضى گفته اند: محبت- كه وصفى شهوانى است- تنها به ماديات و جسمانيات تعلق مى گيرد و به طور حقيقت به خداى سبحان تعلق نمى گيرد و اگر در پاره اى آيات يا روايات اين كلمه در خدا به كار رفته، بايد بگوئيم منظور از محبت به خدا اطاعت او، يعنى انجام اوامرش و ترك نواهيش می باشد، خلاصه استعمال كلمه محبت در خدا مجازى است نه حقيقى؛ به حكم اين آيه سخنى باطل است، و استعمال محبت در خداى تعالى، در امثال آيۀ «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛ «بگو اگر خدا را دوست می داريد، مرا پيروى كنيد، تا خدا هم شما را دوست بدارد.»(4) استعمالى است حقيقى، براى اين كه در آيه مورد بحث جملۀ «أَشَدُّ حُبًّا

ص: 271


1- . بقره / 166.
2- . آل عمران / 64.
3- . توبه / 31.
4- . آل عمران / 31.

لِلَّهِ»، دلالت دارد بر اين كه محبت به خدا شدت و ضعف دارد و اين محبت در مؤمنين شديدتر است تا در مشركين.

و اگر مراد از محبت خدا اطاعت بود و اين استعمال مجازى بود، معنا اين می شد: كه مشركين هم خدا را اطاعت مى كنند، ولى مؤمنين بيش تر اطاعت مى كنند، در حالى كه مشركين (يا خدا را اطاعت نمى كنند و يا) اطاعتشان در درگاه خدا اطاعت نيست.

علاوه بر جمله نام برده در آيه مورد بحث، آيۀ شريفه «قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ» تا جمله «أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ «بگو اگر پدران و فرزندان و چه و چه و چه در دل شما محبوب تر از خدايند.»(1) نيز دلالت دارد بر اين كه استعمال كلمه محبت در خدا حقيقى است نه مجازى، براى اين كه حب متعلق به خدا و حب متعلق به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و حب متعلق به پدران و فرزندان و اموال و ساير منافع نام برده در آيه را، از يك سنخ محبت دانسته، چون فرموده: «اگر مثلاً پولتان محبوب تر از خداست» و اين را همه می دانيم كه افضل و تفضيل (بهتر، محبوب تر، گرم تر، سردتر) در جايى به كار مى رود كه مفضل و مفضل عليه، هر دو در اصل معناى كلمه شريك باشند، چيزى كه هست يكى از آن دو از اصل معنا بيش تر و ديگرى كم تر داشته باشد، (اين جاست كه مى گوييم: فلان چيز از فلان چيز گرم تر است)، پس در آيه 24 سوره توبه هم، بايد خدا محبوب باشد، تجارت هم محبوب باشد، ولى مشمولين آيه تجارت را از خدا بيش تر دوست بدارند.

نكتۀ ديگرى كه بايد در آيۀ شريفه روشن گردد، اين است كه در آيۀ شريفه

ص: 272


1- . توبه / 24.

مشركين را مذمت كرده به اين كه آلهه خود را دوست می دارند، آن چنان كه خدا را دوست می دارند، آن گاه مؤمنين را مدح كرده به اين كه: خداى سبحان را بيش تر دوست می دارند، و از اين مقابله فهميده می شود: كه مذمت كفار به خاطر اين است كه محبت را ميان آلهه خود و ميان خدا به طور مساوى تقسيم كرده اند.

ملاك مدح و ذم «محبت» اطاعت از محبوب است

و چون اين مقابله باعث می شد كه شنونده خيال كند كه اگر مشركين سهم بيش ترى از محبت خود را درباره خدا می داشتند، ديگر مذمتى متوجهشان نمی شد، به همين جهت در ذيل آيه، اين توهم را رد كرد، و فرمود: «إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً» و نيز فرموده: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا، وَ رَأَوُا الْعَذابَ، وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» و نيز فرمود: «كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ...»، كه همه اين ها دلالت دارد بر اين كه مذمتى كه متوجه كفار شده، در اين نبوده كه چرا خدا و يا انداد را دوست می دارند، و خلاصه دوستى بدان جهت كه دوستى است مورد مذمت نيست؛ بلكه از جهت لازمه آن، يعنى اتباع، مورد مذمت قرار گرفته، چون مشركين به خاطر محبتى كه به بت ها داشتند، آن ها را پيروى مى كردند، به اين معنا كه معتقد بودند بت ها نيرويى دارند كه ايشان می توانند در جلب منافع و دفع مضارشان، از نيروى بت ها استمداد بگيرند و اين معنا ايشان را از پيروى حق به كلى و يا در قسمتى از امور باز داشت و چون پيروى خدا در بعضى امور و مخالفت او و پيروى از بت در بعضى ديگر، باز پيروى حق نيست، لذا در اين جا آن توهم دفع می شود و روشن مى گردد كه اين دوستى خدا بايد طورى باشد كه غير از خدا چيز ديگرى در آن سهيم نباشد، و گر نه سر از شرك در مى آورد، و اگر مؤمنين را مدح

ص: 273

فرمود كه آن ها محبت بيش ترى به خدا دارند، بدين جهت است كه شدت محبت انحصار تبعيت از امر خدا را دنبال دارد، ساده تر بگويم، كسى كه محبتش به خدا شدت يافت، متابعتش هم منحصر در خدا می شود توضيح اين كه مشركين اگر بت ها را دوست می داشتند به عنوان خدايى دوست می داشتند، ولى مؤمنين به اين عنوان جز خدا را دوست نميدارند و در نتيجه اطاعتشان نيز منحصرا از خدا می شود.و چون اين مدح مؤمنين و مذمت مشركين، مربوط به محبت، آن هم از جهت اثرش، يعنى پيروى حق بود، لذا اگر چنان چه كسى غير خدا را دوست بدارد، اما به خاطر اطاعت خدا در امر و نهى او دوست بدارد، براى خاطر اين كه آن كس وى را به اطاعت خدا دعوت مى كند- و اصلاً به جز دعوت به اطاعت خدا كارى ندارد- در چنين موردى مذمت دوست داشتن غير خدا، متوجه او نمی شود.

و به همين جهت در آيۀ «قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ» تا جمله «أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛(1) دوستى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را به دوستى خدا عطف كرده و فهمانده هر چند دوستى با من كه خدا هستم، يك دوستى جداگانه و دوستى پيامبر هم، دوستى جداگانه اى است، اما از آن جهت كه دوستى نسبت به پيامبرم به خاطر دوستى من است و اثر دوستى پيغمبر كه متابعت او است، عين متابعت من است، چون خود من بشر را به اطاعت رسول دعوت نموده و به پيروى از اوامر كرده ام، لذا دوستى پيغمبر مانند دوستى پدر و فرزند و تجارت مذموم نيست.

آيۀ شريفه: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ «ما هيچ رسولى نفرستاديم

ص: 274


1- . توبه / 24.

مگر به اين منظور كه باذن ما اطاعت شود.»(1)

و آيۀ شريفه «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛(2) كه ترجمه اش گذشت، روشن گر اين معنا هستند.

و به همين مقياس متابعت كسى كه بشر را به سوى خدا هدايت مى كند و پيروى او انسان را به خدا راه می نمايد، مانند عالمى كه با علمش و يا آيتى كه با دلالتش و يا قرآنى كه با تلاوتش، آدمى را به سوى خدا مى كشاند، اگر محبوب كسى باشند، قطعا به خاطر محبت به خدا است، تا كسى خدا را دوست نداشته باشد، پيروى نامبردگان را دوست نمی دارد، پس اگر پيروى مى كند به خاطر اين است كه او را به محبوب اصليش يعنى خداى تعالى مى رسانند، و يا نزديك مى كنند.

پس با اين بيان روشن شد كه هر كس به غير از خدا چيزى را دوست بدارد، بدان جهت كه دردى از او دوا مى كند، و به همين منظور او را پيروى كند، به اين معنا كه او را وسيله رسيدن به حاجت خود بداند و يا او را در كارى اطاعت كند كه خدا بدان كار امر نفرموده، در حقيقت او را شريك خدا دانسته و خداى تعالى به زودى اعمال اين گونه مشركين را به صورت حسرتى برايشان مجسم مى سازد.

بر عكس، مؤمنين كه جز خدا چيزى را و كسى را دوست نميدارند و از هيچ چيز به غير از خدا نيرو نمی خواهند و جز آن چه را خدا امر و نهى كرده پيروى نمى كنند، اين گونه اشخاص داراى دينى خالص هستند.

و نيز اين هم روشن شد كه حب كسى كه حبش حب خدا و پيرويش پيروى خداست، مانند پيغمبر و آل او(علیه السلام) و علماى دينى و كتاب خدا و سنت پيغمبر او و هر

ص: 275


1- . نساء / 64.
2- . آل عمران / 31.

چيزى كه آدمى را به طور خالصانه به ياد خدا مى اندازد، نه شرك است، و نه مذموم؛ بلكه تقرب به حب او و به پيرويش، تقرب به خدا است و احترام و تعظيم او به هر صورتى كه عرف تعظيمش بشمارد، از مصاديق تقوى و ترس از خداست.

هم چنان كه خود خداى تعالى فرموده: «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ، فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛ «هر كس شانه هاى خدايى را تعظيم كند و بزرگ بشمارد، اين عمل خود، تقواى خداست»؛(1) و ما قبلاً گفتيم كه كلمه «شعائر» به معناى علامت و دليل است، و در آيۀ شريفه مسأله را مقيد به چيزى از قبيل صفا و مروه و امثال آن نكرده و از اين مى فهميم كه هر چيزى كه ياد آورنده خدا باشد، آيات و علامات او باشد، تعظيمش از تقواى خداست و تمامى آيات قرآن كه متعرض مسأله تقوى شده شامل اين تعظيم هم می شود. بله البته هر عاقلى مى داند، كه نبايد به اين شعائر و آيات در مقابل خداى تعالى استقلال داد، و معتقد شد: كه مثلاً رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم در مقابل خدا موجودى است مستقل و مالك نفس خود و يا مالك نفع و ضرر و موت و حيات و نشور خود، چون اين اعتقاد شعائر را از شعائر بودن خارج مى كند، و آيت و دليل را از آيت و دليل بودن مى اندازد، و او را در حظيره و ساحت الوهيت داخل مى كند و اين خود شركى است عظيم كه پناه مى بريم به خدا از چنين شركى.

«وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ، أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً، وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ...»؛ از ظاهر سياق بر مى آيد كه كلمه «اذ» مفعول باشد براى كلمه «يرى»، و جمله: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ...» بيان باشد براى عذاب و كلمه «لو» براى آرزو بوده باشد، و معنا چنين باشد: «اى كاش اين مشركين در همين دنيا، روزى را كه در آن عذاب

ص: 276


1- . حج / 32.

را مى بينند، مى ديدند كه اگر چنين چيزى ممكن بود، ميديدند كه نيرو همه و همه براى خداست، و اين كه براى بت ها و الهه خود معتقد به نيرو شده اند، اشتباه كرده اند، و نيز مى ديدند كه خدا چقدر شديد العذاب است و عاقبت اين خطاى خود را می چشيدند».

پس مراد از عذاب در آيۀ شريفه- به طورى كه از بيان آيه بعديش استفاده مى شود- همين است كه خطاى خود را در شريك گرفتن براى خدا ببينند و عاقبت اين خطا را مشاهده كنند كه دو آيه بعد هم اين معنا را تأييد مى كند.(1)

63. لازمه محبت به خداوند، پیروی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله )

اشاره

قرآن می فرماید:

«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ»؛(2) «بگو: اگر خدا را دوست مى داريد، از من پيروى كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد؛ و خدا آمرزنده مهربان است. بگو: از خدا و فرستاده (او)، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى دارد.»

تفسیر

«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛

سخنى در باره «حب» و «دوست داشتن خدا» در ذيل جملۀ «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ

ص: 277


1- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 1، ص: 612.
2- . آل عمران / 31.

اللَّهَ...»

در تفسير آيۀ «وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ...»؛(1) گفتارى پيرامون مسأله «حب» داشتيم و گفتيم كه حب نسبت به خداى تعالى معناى حقيقى و واقعى كلمه است، همان طور كه به غير خداى تعالى تعلق مى گيرد.

در اين جا اين بحث را اضافه مى كنيم كه: خداى سبحان به طورى كه كلام مجيدش با بانگ رسا اعلام مى دارد و جاى ترديد باقى نمى گذارد، بنده خود را به سوى ايمان و پرستش خالصانه خود، و اجتناب از شرك دعوت مى كند، از آن جمله مى فرمايد: «أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ».(2)

و نيز مى فرمايد: «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛(3) و آياتى ديگر از اين قبيل.

در اين هم شكى نيست كه اخلاص در دين وقتى به معناى واقعى كلمه، محقق مى شود كه شخص عابد همان طور كه هيچ چيزى را اراده نمى كند مگر با حب قلبى و علاقه درونى، در عبادتش هم چيزى به جز خود خدا نخواهد، تنها معبود و مطلوبش خدا باشد، نه صنم، و نه هيچ شريك ديگر، و نه هيچ هدفى دنيوى؛ بلكه و حتى هيچ هدف اخروى، يعنى رسيدن به بهشت و خلاصى از آتش و امثال اين ها، پس خالص داشتن دين براى خدا به همين است كه در عبادتش محبتى به غير خدا نداشته باشد.

ص: 278


1- . بقره / 165.
2- . «آگاه باش كه دين خالص از خدا است.» (زمر / 3)
3- . «و مأمور نشده اند مگر به اين كه خدا را پرستش نموده دين را خالص از آن او بدانند.» (مؤمن / 14)

حال ببينيم حب چيست؟ و چه آثارى دارد؟ حب در حقيقت تنها وسيله اى است براى اين كه ميان هر طالبى با مطلوبش رابطه برقرار كند و هر مريدى را به مرادش برساند، و حب اگر مريد را به مراد و طالب را به مطلوب و محب را به محبوب مى رساند، براى اين است كه نقص محب را به وسيلۀ محبوب برطرف سازد تا آن چه را ندارد دارا شود، و كمبودش تمام و كامل گردد.

پس براى محب هيچ بشارتى بزرگ تر از اين نيست كه به او بفهمانند محبوبش دوستش دارد، اين جا است كه دو حب با هم تلاقى مى كنند و از دو سو غنج و دلال رد و بدل مى شود.

پس انسان اگر غذا را دوست دارد و به سوى آن كشيده مى شود و در صدد تهيه كردنش بر مى آيد، براى اين است كه به وسيلۀ آن نقصى را كه (همان گرسنگى باشد) در خود احساس مى كند برطرف نمايد، و يا اگر عمل زناشويى را دوست مى دارد و در صدد رسيدن به آن بر مى آيد براى اين است كه نقصى را كه در خود سراغ دارد (كه همان شهوت است) از خود برطرف نمايد.و هم چنين دلش براى ديدن دوستش پر مى زند و اين علاقه باعث مى شود كه به پا خيزد و در صدد ديدار با او برآيد. و به وسيلۀ انس با او، تنگى حوصله خود را جبران كند. و به همين منوال اگر عبد مولاى خود را دوست مى دارد و يا خادم به مخدوم خود علاقه مى ورزد براى اين است كه خود را اسير و گرفتار حق او مى داند، عبد، خود را اسير حقوق مولا، و خادم، خود را رهين احسان مخدوم مى داند و مى خواهد سنگينى اين حق را از دوش خود بيفكند.

و اگر شما خوانندگان عزيز ساير موارد علاقه و محبت را يك يك در نظر بگيريد

ص: 279

و يا داستانهاى عشاق تاريخ را بخوانيد بدون شك مى بينيد كه با همه اختلافى كه در آنان هست، در اين مطلب شريك اند، كه مى خواهند با وصل به محبوب، خلاى را از خود پر كنند.

پس بنده مخلص كه اخلاص خود را با محبت به خدا اظهار مى دارد، هيچ هدفى جز اين ندارد كه خدا هم او را دوست بدارد، همان طور كه او خدا را دوست مى دارد و خدا براى او باشد همان طور كه او براى خدا است، اين است حقيقت امر.

چيزى كه هست خداى سبحان در كلام مجيدش هر حبى را حب نمى شمارد چون حب (كه حقيقتش علقه و رابطه اى است ميان دو چيز)، وقتى حب واقعى است كه با ناموس حب حاكم در عالم وجود، هماهنگ باشد، چون دوست داشتن هر چيز مستلزم دوست داشتن همه متعلقات آن ست و باعث مى شود كه انسان در برابر هر چيزى كه در جانب محبوب است تسليم باشد.

در مورد دوستى خدا هم همين طور است. خداى سبحان كه خداى واحد است و هر موجودى در تمامى شؤون وجوديش به او متكى است، و همه تلاشش در يافتن وسيله اى به سوى او است، خدايى كه تمامى خرد و كلان عالم به سوى او باز مى گردد، بايد دوستى و اخلاص با او توأم با قبول دين او باشد كه همان دين توحيد و طريقه اسلام است.

لازمه دوست داشتن خدا، قبول دين او و اطاعت و تسليم در برابر اوست

كسى كه خدا را دوست مى دارد بايد به قدر طاقت و كشش ادراك و شعورش از دين او پيروى كند و دين نزد خدا اسلام است و اسلام همان دينى است كه سفراى خدا مردم را به سوى آن مى خوانند و انبيايش و رسولانش به سوى آن دعوت مى كنند

ص: 280

و مخصوصاً آخرين اديان الهى يعنى دين اسلام كه در آن اخلاصى هست كه ما فوق آن تصور ندارد، دين فطرى است كه خاتم همه شرايع و طرق نبوت است، و با رحلت خاتم الانبياء(صلی الله علیه وآله ) مسأله نبوت ختم گرديد و اين نكته اى كه ما تذكر داديم مطلبى است كه هيچ متدبر در قرآن، در آن مطلب ترديد نمى كند.

و چگونه ممكن است ترديد كند، با اين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) طريقه و راهى را كه پيموده، راه توحيد و طريقه اخلاص معرفى نموده است، چون پروردگارش او را دستور داده كه راه خود را چنين معرفى كند و فرموده: «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ، أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي، وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(1) كه در اين آيه سبيل خود را عبارت دانسته از دعوت به سوى خدا با بصيرت، و پرستش خالصانه و بدون شرك، پس سبيل پيامبر اسلام دعوت و اخلاص و پيروى او در اين دعوت و اخلاص است.

پس دعوت و اخلاص بالاصاله صفت خود آن جناب و به تبع صفت پيروان او است.

آن گاه در آيۀ «ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها»؛(2) مى فرمايد: شريعتى را كه تشريع كرده تبلور دهنده اين سبيل، يعنى سبيل دعوت و اخلاص است.

و نيز در آيۀ «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ»؛(3) آن سبيل را براى بار دوم روش تسليم خدا شدن خوانده: و در آيۀ شريفۀ «وَ أَنَّ هذا صِراطِي

ص: 281


1- . «(اى رسول ما) بگو طريقه و روش من و پيروانم اين است كه خلق را با بصيرت و بينايى به خدا دعوت كنم، خداوند منزه است و من از مشركين نيستم.» (يوسف / 108)
2- . جاثيه / 18.
3- . آل عمران / 20.

مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ»؛(1) روش اسلام را به خودش نسبت داده، و آن را صراط مستقيم خود خوانده است.

پس با اين بيان و اين آيات روشن گرديد كه اسلام يعنى شريعتى كه براى پيامبر اسلام تشريع شده، (و عبارت است از مجموع معارف اصولى و اخلاقى و عملى و سيره آن جناب در زندگى)، همان سبيل اخلاص است،اخلاص براى خداى سبحان كه زير بنايش حب است، پس اسلام دين اخلاص و دين حب است.

و از بيانات طولانى گذشته معناى آيه مورد بحث ما روشن مى گردد، و معلوم مى شود آيۀ «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»، چه معنايى دارد، پس مراد از آيه «و خدا داناتر است» اين شد كه اگر مى خواهيد در عبادت خود خالص شويد و عبادت شما بر اساس حب حقيقى باشد، اين شريعت را كه زير بنايش حب است و تبلور دهنده اخلاص و اسلام مى باشد و صراط مستقيم خدا است و سالك خود را با نزديك ترين راه به خدا مى رساند، پيروى كنيد، كه اگر مرا در سبيل و طريقه ام كه چنين وضعى دارد پيروى كنيد، خداى تعالى شما را دوست مى دارد و همين بزرگ ترين بشارت براى محب است، در اين جا است كه آن چه را مى خواهيد مى يابيد، و همين است آن هدف واقعى و جدى كه هر محبى در محبتش به دنبال آن است، اين آن مطلبى است كه آيۀ شريفه با اطلاقش آن را افاده مى كند.

و اما اگر از اطلاقش صرف نظر نموده و وقوعش را بعد از آياتى در نظر بگيريم كه از دوستى با كفار نهى مى كرد و بخواهيم ارتباطش را با آن آيات حفظ كنيم، و در نظر

ص: 282


1- . انعام / 153.

بگيريم كه در معناى ولايت دوستى بين، ولى و متولى برقرار است، نتيجه مى گيريم كه آيۀ شريفه مى خواهد بشر را از همين راه ولايت به پيروى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دعوت كند، البته در صورتى كه در دعوى ولايت خدا صادق بوده و به راستى از حزب خدا باشند، مى فرمايد ولايت خدا با پيروى كفار و تابع هوا و هوس هاى آنان شدن، نمى سازد، ولايت هم كه جز با پيروى معنا ندارد، پس اگر واقعا دوست دار خدايند، بايد پيامبر او را پيروى كنند نه مال و جاه و مطامع و لذاتى را كه نزد كفار است، در آيه زير كه فرموده:

«ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ، فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ، إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً، وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ، وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ».(1)

توجه مى كنيد كه چگونه در آيه دوم از معناى اتباع به معناى ولايت منتقل مى شود.

پس بر كسى كه مدعى ولايت خدا و دوستى او است واجب است كه از رسول او پيروى كند تا اين پيرويش به ولايت خدا و به حب او منتهى شود.

و اگر در آيه مورد بحث به جاى ولايت خدا حب خدا را آورده، جهتش اين است كه اساس، و زيربناى ولايت" حب» است و اگر تنها به ذكر حب خدا اكتفاء نمود و سخنى از حب رسول و ساير دوستان خدا نكرد، براى اين بود كه در حقيقت ولايت و دوستى با رسول خدا و مؤمنين، به دوستى خدا برگشت مى كند.

ص: 283


1- . «سپس ما تو را بر طريقه اى از دين قرار داديم، پس همان را پيروى كن، و هيچ گاه پيرو هواى نفس مردم( مشرك) نادان نباش كه آنان ذره اى تو را از خداوند بى نياز نمى كنند، و به درستى كه بعضى از ستم كاران دوست و مددكار يكديگرند و خدا سرپرست مردم با تقوا است.» (جاثيه / 19)
مغفرت الهى و در نتيجه، افاضه رحمت الهى، اثر نزديكى خدا به بنده است

«وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ رحمت واسعه الهيه و فيوضات صورى و معنوى غير متناهى كه نزد خدا است، موقوف بر شخص و يا صنفى معين از بندگانش نيست، و هيچ استثنايى نمى تواند حكم افاضه على الاطلاق خدا را مقيد كند و هيچ چيزى نمى تواند او را ملزم بر امساك و خوددارى از افاضه نمايد، مگر اين كه طرف افاضه استعداد افاضه او را نداشته باشد و يا خودش مانعى را به سوء اختيار خود پديد آورد، و در نتيجه از فيض او محروم شود.

و آن مانعى كه مى تواند از فيض الهى جلوگيرى كند گناهان است كه نمى گذارد بنده او از كرامت قرب به او و لوازم قرب (بهشت و آن چه در آن است) برخوردار گردد، و ازاله اثر گناه از قلب، و آمرزش و بخشيدن آن تنها كليدى است كه در سعادت را باز مى كند، و آدمى را به دار كرامت وارد مى سازد، و بدين جهت است كه دنبال جملۀ «يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» فرمود: «وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»، چون كلمه حب همان طور كه در سابق گذشت محب را به سوى محبوب جذب مى كند، (و نيز محبوب را به سوى محب مى كشاند).

پس همان طور كه حب بنده باعث قرب او به خدا گشته و او را خالص براى خدا مى سازد و بندگيش را منحصر در خدا مى كند، محبت خدا به او نيز باعث نزديكى خدا به او مى گردد و در نتيجه حجاب هاى بعد و ابرهاى غيبت را از بين مى برد، و حجاب و ابرى به جز گناه نيست.

پس نزديكى خدا به بنده، گناهان او را از بين مى برد و مى آمرزد و اما كرامت هاى

ص: 284

بعد از مغفرت، ديگر هيچ بهانه نمى خواهد؛ بلكه افاضه وجود الهى كافى در آن ست كه بيانش در سابق گذشت.دقت در آيۀ شریفۀ «كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ، كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ»؛(1) و نيز دقت در آيۀ «يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»؛(2) در تأييد بيان ما كافى است.

«قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ»؛ در حالى كه آيه قبلى مردم را دعوت مى كرد به پيروى از رسول و پيروى كه معناى لغويش دنبال روى است وقتى فرض دارد كه متبوع در حال رفتن به راهى باشد و تابع دنبال او، آن راه را برود و راهى كه رسول خدا مى رود صراط مستقيم است كه صراط خداست و شريعتى است كه او براى پيغمبرش تشريع كرده و اطاعت آن جناب را در پيمودن آن راه بر مردم واجب ساخته، با اين حال براى بار دوم در اين آيه نيز معناى پيروى رسول را در قالب عبارت: «اطاعت او كنيد" تكرار فرمود تا اشاره كرده باشد به اين كه سبيل اخلاص كه همان راه رسول است عينا همان مجموع اوامر و نواهى و دعوت و ارشاد او است.

پس پيروى از رسول و پيمودن راه او، اطاعت خدا و رسول او است در شريعتى كه تشريع شده، و شايد اين كه نام خدا را با رسول ذكر كرد براى اشاره به اين باشد كه هر دو اطاعت يكى است، و ذكر رسول با نام خداى سبحان براى اين بود كه سخن در پيروى آن جناب بود.

ص: 285


1- . «نه همه اين بهانه تراشی ها در تكذيب آيات ما غير منطقى است، علت واقعى آن اين است كه اعمال زشتشان در دل هاشان اثر نهاده، و آنان را از پروردگارشان محجوب ساخته.»(مطففين / 15)
2- . «كه اگر مرا پيروى كنيد خدا نخست شما را دوست مى دارد، و در نتيجه گناهانتان را مى آمرزد.»

از اين جا روشن مى شود اين كه بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه «اطيعوا اللَّه فى كتابه و الرسول فى سنته»(1)

سخن درستى نيست.

براى اين كه گفتيم از مقام آيه استفاده مى شود كه گويى جملۀ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ...» بيان گر آيۀ «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي...»، «است.

چرا كه آيۀ شريفه اشعار دارد بر اين كه اطاعت خدا و اطاعت رسول يك اطاعت است، و به همين جهت امر به اطاعت در آيه تكرار نشد، و اگر مورد اطاعت خدا غير مورد اطاعت رسول بود، مناسب بود كه بفرمايد: «اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرسول» همان طور كه در آيۀ شريفۀ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛(2) به خاطر اقتضاء مقام، كلمۀ «اطيعوا» تكرار شده است.

اين را هم بگوئيم و بگذريم، كه سخن در آيۀ شريفه، از حيث اطلاقش و منطبق بودن اطلاقش بر مورد، نظير همان مطلبى است كه در آيه قبلى بيان شد.

«فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ»؛ در اين آيۀ شريفه دلالتى هست بر اين كه هر كس از دستور «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» سرپيچى كند كافر است، هم چنان كه ساير آياتى هم كه از دوستى كفار نهى مى كند بر اين معنا دلالت دارد و نيز در اين آيۀ شريفه اشعارى است به اين كه اين آيه چيزى شبيه به بيان، براى آيه قبلش مى باشد، چون آيه قبلى اثبات دوستى خدا براى مؤمنين مى كرد كه تسليم فرمان اتباع بودند، و اين آيه نيز، پس از دستور به اطاعت خدا و رسول مى فرمايد: «خدا كافرين به امر اتباع را دوست نمى دارد»، پس آيه دوم بيان گر آيه اول است. (دقت

ص: 286


1- . «خدا را در پيروى از كتابش و رسول را در پيروى از سنتش، اطاعت كنيد.»
2- . نساء / 59.

بفرمائيد) از سخنانى كه پيرامون اين آيات كريمه به ميان آمد، چند نكته به دست آمد:

چهار نكته پیرامون آيات كريمه گذشته

اول اين كه: تقيه به طور اجمال و سربسته امرى است مشروع.

دوم اين كه: مؤاخذه و عذاب كسى كه كفار را دوست بدارد و نهى خدا از آن را اعتنا نكند، حتمى و قطعى است، و به هيچ وجه تخلف نمى پذيرد، و جزء قضاهاى حتمى خدا است.

سوم اين كه: شريعت الهى دستوراتى عملى و اخلاقى و عقيدتى است كه در حقيقت اخلاص للَّه را تبلور داده و مجسم مى سازد، هم چنان كه اخلاص للَّه مجسم شده حب للَّه، و دوستى او است.

و به عبارتى ديگر دين خدا كه مجموع معارف الهى و دستورات اخلاقى و احكام عملى است، با همه عرض عريضش جز به اخلاص فقط، تحليل نمى شود، يعنى اگر آن را موشكافى كنيم، مى بينيم كه تنها و تنها به اخلاص منتهى مى شود، و اخلاص همين است كه انسان براى خود و صفاتش (يعنى اخلاقش)، و اعمال ذاتش، و افعال خود زير بنائى به غير از خداى واحد قهار سراغ نداشته باشد، و اين اخلاص نام برده را اگر تحليل و موشكافى كنيم جز به حب منتهى نمى شود، اين از جهت تحليل، و اما از جهت تركيب، حب نام برده به اخلاصمنتهى مى شود و اخلاص به مجموع احكام شريعت، هم چنان كه دين به يك نظر ديگر به تسليم و تسليم به توحيد منتهى مى گردد.

چهارم اين كه: دوستى كفار كفر است، و مراد از اين كفر، كفر در فروع دين

ص: 287

است، نه در اصول دين، نظير كفر مانع زكات و تارك صلات و ممكن است كفر چنين افراد، عاقبت كار آنان باشد، و به بيانى كه گذشت و در آينده نيز در سورۀ مائده ان شاء اللَّه مى آيد، از اين نظر باشد كه دوستى كفار سرانجام كار انسان را به كفر مى كشاند.

بحث روايتى
رواياتى راجع به دوست گرفتن كفار، تقيه و حب خدا...

در تفسیر در المنثور(1)

در تفسير آيۀ «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ...» آمده كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت آورده اند كه گفت حجاج بن عمرو هم پيمان قبيله كعب بن اشرف و ابن ابى الحقيق و قيس بن زيد، پنهان از ديگران تصميم گرفته بودند چند نفر از مسلمانان مدينه را از دين خود گمراه سازند.

رفاعة بن منذر و عبد اللَّه بن جبير و سعد بن خثيمه از جريان خبر داشتند به آن چند نفر مسلمان هشدار دادند كه با اين اشخاص نشست و برخاست نكنيد، اين يهوديان در دل تصميم دارند شما را گمراه كنند و از دين مرتد سازند، ولى مسلمانان اعتنا نكردند، در اين باره بود كه آيۀ «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ» تا جملۀ «وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَی ءٍ قَدِيرٌ» نازل گرديد.

ظاهراً منظور روايت، تطبيق يك مصداق بر عموم آيه است براى اين كه در عرف قرآن كلمۀ «كافرين» اعم از يهود و نصارا و مشركين است و مسلمانان را به طور

ص: 288


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 16.

كلى از دوستى عموم كفار نهى مى كند و اگر بنا باشد داستان نام برده سبب نزول باشد، بايد سبب نزول آياتى باشد كه خصوص يهود و نصارا را نام مى برد، نه سبب نزول آيات مورد بحث كه نامى از اهل كتاب نمى برد.

و در تفسير صافى (1) در ذيل آيۀ «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً...» در كتاب احتجاج از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى تو را دستور داده تا در دين خودت تقيه كنى، براى اين كه مى فرمايد: زنهار، زنهار، مبادا خود را به هلاكت افكنى و تقيه اى را كه به تو دستور داده ام ترك نمايى؛ زيرا با ترك تقيه سيل خون از خود و برادرانت به راه مى اندازى و نعمت هاى خودت و آنان را در معرض زوال قرار داده، آنان را خوار و ذليل دست دشمنان دين نمايى، با اين كه خداى تعالى به تو دستور داده كه وسيله عزت آنان را فراهم سازى.

و در تفسير عياشى (2) از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بارها مى فرمود دين ندارد كسى كه تقيه ندارد، و نيز مى فرمود: خداى تعالى خودش فرموده: «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً».

و در كافى از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: «تقيه در هر چيزى براى آدمى خواه ناخواه پيش مى آيد، و خدا هم به همين جهت آن را حلال فرموده"(3).

مؤلف: اخبار در مشروعيت تقيه از طرق ائمه اهل بيت(علیهم السلام) بسيار زياد است، و شايد به حد تواتر برسد و خواننده محترم توجه فرمود كه آيۀ شريفه هم بر آن دلالت دارد، دلالتى كه به هيچ وجه نمى توان آن را انكار نمود.

ص: 289


1- . فیض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، تفسیر صافى، ج 1، ص: 253.
2- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 166، ح 24.
3- . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 220، ح 18.

و در معانى الأخبار از سعيد بن يسار روايت آمده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: مگر دين چيزى به جز حب مى تواند باشد؟ خداى عز و جل مى فرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ».(1)

مؤلف: اين حديث را صاحب كافى (2)

از امام باقر(علیه السلام) و هم چنين قمى (3) و عياشى (4) هر يك آن را در تفسيرخود از حذاء از آن جناب آورده اند، و نيز عياشى در تفسير خود از بريد و از ربعى كه اين ها از آن جناب نقل كرده اند و اين روايت مؤيد بيانى است كه ما در سابق توضيحش را داديم.

و در كتاب معانى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى عز و جل هيچ بنده نافرمانى را دوست نمى دارد آن گاه به اين شعر تمسك جست كه شاعر گفته است:

تعصى الاله و انت تظهر حبه * هذا لعمرى فى الفعال بديع

لو كان حبك صادقا لاطعته * ان المحب لمن يحب مطيع

يعنى تو در عين اين كه خدا را نافرمانى مى كنى، اظهار مى دارى كه خدا را دوست دارى و اين عمل به جان خودم در بين اعمال، عملى نوظهور است، اگر دوستى تو با خدا صادق و درست بود، او را اطاعت مى كردى هم چنان كه هر دوستى دوست خود را اطاعت مى كند(5).

ص: 290


1- . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، ، ص: 21.
2- . کلینی، محمد بن یعقوب، روضه كافى، ص: 67، ح 35.
3- . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 100.
4- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 167، ح 25.
5- . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 276، ح 6.

و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: هر كس ميل دارد خدا او را دوست بدارد بايد به طاعت خدا عمل كند، و ما را پيروى نمايد، مگر او نشنيده قول خداى عز و جل به پيامبرش را كه فرمود: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ» تا آخر حديث (1).

و در در المنثور(2) است كه عبد بن حميد از حسن روايت آورده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: هر كس از سنت من روى بگرداند از من نيست، آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ...».

و نيز در در المنثور(3) است كه ابن ابى حاتم و ابو نعيم در كتاب حليه و حاكم از عايشه روايت كرده اند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: شرك ناپيداتر است از صداى حركت ذره بر روى سنگ صاف آن هم در شب ظلمانى و سبك تر و كم ترين درجه شرك اين است كه آدمى كسى را دوست بدارد، با اين كه بداند شايبه اى از جور و ستم دارد، و كسى را دشمن بدارد با اين كه بداند او عادل است، (ممكن است معناى حديث اين باشد كه كسى را به خاطر شايبه اى از جور كه در او است دوست بدارد و شخصى را به خاطر اين كه تا حدودى عادل است دشمن بدارد) و آيا دين جز حب و بغض در راه خدا چيزى ديگر است؟ با اين كه خداى عز و جل فرموده: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» و نيز در آن كتاب آمده كه احمد و ابو داود و ترمذى و ابن ماجه و ابن حبان و حاكم از ابى رافع از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نقل كرده اند كه فرمود: مبادا يكى از شما را مسلط بر اريكه حكمرانى ببينم كه وقتى دستورى از

ص: 291


1- . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 8، ص: 13، ح 1.
2- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 17.
3- . همان.

دستورات من از آن چه بدان امر و از آن نهى كرده ام برايش پيش آيد، بگويد: ما اين حرف ها سرمان نمى شود، ما تنها از آن چه در كتاب خدا است پيروى مى كنيم (1).(2)

64. برگشت از دین خدا و مجازات سخت الهی

اشاره

قرآن می فرماید:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فی سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ»؛(3) «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، (به خدا زيانى نمى رساند؛ خداوند جمعيّتى را مى آورد كه آن ها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند؛ آن ها در راه خدا جهاد مى كنند، و از سرزنش هيچ ملامت گرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه به هر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مى دهد؛ و (فضل) خدا وسيع، و خداوند داناست.»

بیان صاحب تفسیر شریف «المیزان»

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ»؛ معناى اين كه گفته مى شود فلانى «ارتد عن دينه» اين است كه از دين خود برگشت و اين در اصطلاح اهل دين به معناى برگشتن از ايمان به كفر است، حال چه اين كه ايمانش مسبوق به كفرى ديگر باشد، مثل كسى كه كافر بوده، سپس ايمان آورده و دوباره به كفر قبلى خود

ص: 292


1- . همان.
2- . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج 3، ص: 247.
3- . مائده / 54.

بر گردد و يا مسبوق نباشد مثل مسلمان زاده اى كه قبل از اسلامش هيچ سابقه كفر نداشته و بعدا كافر شود كه اولى را مرتد ملى مى گويند كه در حقيقت به ملت و كيش قبلى خود برگشته و دومى را مرتد فطرى مى نامند و اين نامگذارى اصطلاحى است شرعى و يا حد اقل در عرف متشرعه پيدا شده، به هر حال فعلاً اين دو كلمه حقيقت در آن دو معنا شده است.

و اما در آيه مورد بحث از كلمه ارتداد اى بسا كه قبل از هر معنا اين معنا به ذهن بيايد كه مراد از آن همان معنايى است كه اهل دين بر آن اصطلاح دارند و در نتيجه آيۀ شريفه بريده از ما قبل است و آيه اى است مستقل كه مى خواهد بفهماند خداى سبحان از ايمان طائفه اى از مؤمنين به خاطر ايمان طائفه اى ديگر بى نياز شده است؛ ليكن اين طور نيست و دقت در اين آيه و آيات قبل از آن اين احتمال را دفع مى كند.

براى اين كه بنا بر اين احتمال آيۀ شريفه مى خواهد از قدرت خداى سبحان بر پرستيده شدنش در زمين خبر دهد و بفرمايد خدا مى تواند وضعى و مردمى پيش بياورد كه همواره در زمين پرستش شود، اگر مردم موجود، او را پرستيدند كه هيچ و اگر نپرستيدند اقوامى ديگر پديد مى آورد كه ملازم دين او باشند و از دين او مرتد نشوند و خلاصه كلام آيۀ شريفه همان را بگويد كه آيات زير مى گويد، توجه بفرمائيد: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ»؛(1) «وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»؛(2) «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمِيدٌ».(3)

ص: 293


1- . «اگر اين ها به دين خدا كفر بورزند قومى را موكل بر اين دين كرده ايم كه هرگز به آن كافر نخواهند شد.» (انعام / 89)
2- . «و كسى كه كفر مى ورزد بداند كه خدا از همه عالميان بى نياز است.» (آل عمران / 97)
3- . «اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كفر بورزيد، بايد بدانيد كه خداى تعالى بى نياز و ستوده است.» (ابراهيم / 8)

و چنين مقامى بيش از آن چه در آيات مذكور آمده كه همان اصل غرض و غرض اصلى است اقتضا ندارد، تنها بايد اين را بگويد كه اگر شما از دين خدا بر گرديد قومى ديگر مى آيند كه از دين بر نگردند و اما اين كه قومى كه مى آيند مردمى هستند كه خدا را دوست مى دارند و خدا ايشان را دوست مى دارد و مردمى هستند كه در برابر مؤمنين خوار و متواضع و در برابر كفار شكست ناپذيرند و... مقام اقتضا بر شمردن اين اوصاف را نداشت، چون زائد بر اصل غرض است و مسلماً اگر در آيه مورد بحث متعرض آن ها شده، نكته و غرض زائدى در بين بوده است.

بيان ارتباط آيۀ «مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ...» با آيات قبل

و از جهت ديگر مى بينيم اوصافى كه در آيۀ شريفه آمده بى ارتباط با مضمون آيات قبل يعنى دوستى با يهود و نصارا نيست، چون دوست گرفتن آنان و نگرفتن مؤمنين بى ارتباط با علاقه قلبى با آنان نيست حتما دوست دار آنان علاقه قلبى به آنان دارد و چگونه ممكن است قلبى كه اين چنين شيفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جاى دهد با اين كه خداى خالق دل ها فرموده: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ».(1)

و از لوازم اين دوستى يكى اين است كه مؤمن در برابر اين كفار ذليل گردد و كفار بر مؤمنين سلطه پيدا نموده، آنان را مايه عزت خود قرار دهند و بكوشند كه بر آنان آقايى كنند هم چنان كه خداى تعالى فرموده: «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً».(2)

ص: 294


1- . «خدا براى يك انسان دو قلب در باطنش ننهاده.» (احزاب / 4)
2- . «آيا در نزد كفار عزت مى جويند؟ بايد بدانند كه عزت همه اش از آن خدا است.» (نساء / 139)

و يكى از لوازم آن سهل انگارى در جهاد عليه كفار و نارضايتى از جنگيدن با آنان است و يكى از لوازم اين نارضايتى اين است كه چنين كسى حاضر نيست در راه جهاد با كفار كه دوستشان دارد رنج جنگيدن و سفر و گرسنگى و تشنگى و هر محروميت ديگر را تحمل كند، پس كسى مى تواند اين ناملايمات را تحمل كند كه به طور كلى رابطه اجتماعى خود را با آنان قطع كند، هم چنان كه خداى تعالى در اين باره فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِ... إِنْ كُنْتُمْخَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبِيلِي وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ».(1)

و نيز فرموده: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ ابداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ».(2)

پس معلوم شد صفاتى كه در آيۀ شريفه براى مؤمنين واقعى و جايگزينان حيله گر و مكار آن روز ذكر شده، از مقتضيات دل هاى خالى از محبت كفار است هم چنان كه ضد آن صفات از مقتضاى دوستى با كفار است كه كلمه ارتداد به

ص: 295


1- . «هان اى كسانى كه ايمان آورديد، دشمن من و دشمن خودتان را دوست مگيريد آيا با آنان به دوستى بر خورد مى كنيد با اين كه به دين حقى كه براى شما آمده كفر مى ورزند...؟ اگر براى جهاد در راه من و در جستجوى رضاى من قيام كرده ايد، چگونه دوستى با آنان را در دل خود پنهان مى داريد؟.» (ممتحنه / 1)
2- . «ابراهيم و آنان كه با وى بودند براى شما الگو و اسوه خوبى هستند، آن زمان كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آن چه شما به جاى اللَّه مى پرستيد بيزاريم و به شما كفر مى ورزيم و از هم اكنون تا ابد بين ما و شما عداوت و كينه آغاز گرديد، مگر آن كه به خداى يگانه ايمان بياوريد.» (ممتحنه / 4)

معناى لغويش و يا با يك عنايت تحليلى صادق بر آن است و قرآن كريم آن صفات را در آيات زير خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» كه قبل از آيه مورد بحث بود.

و نيز فرموده: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَی ءٍ»؛(1) كه نقطه مقابل جمله: «يحبهم» در آيه مورد بحث است كه در اوصاف دشمنان كفار آمده و نيز فرموده: «إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ».(2)

پس با اين بيان روشن گرديد كه آيۀ شريفه به نحوى متصل به آيات قبل است و در اين مقام است كه روشن سازد دين خدا از اين گونه مردم نيرنگ باز بى نياز است، براى اين كه مردمى كه از ترس منافع مادى، خود را در ورطه مخالفت با خدا مى افكنند و با يهود و نصارا دوستى مى كنند، در صراطى قرار دارند كه آرام آرام نفاق در دل هاشان رخنه مى كند و قبل از گرفتار شدن به نفاق، مبتلا به بيمارى دل هستند، جماعتى هستند كه جمعى از آنان بيمار دلند، باكى ندارند از اين كه با از دست دادن سرمايه دين، دنيا را به دست آورند و آن چه در نزد دشمنان دين از عزت كاذب و مقام هاى حيوانى و فانى سراغ دارند را مقدم مى دارند بر عزت حقيقى كه تنها از آن خدا و رسول او و مؤمنين است و بر سعادت واقعى كه هم شامل زندگى دنيا است و هم آخرت.

پيش گويى غيبى در آيۀ شريفه «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ...»

آيۀ شريفه كه اين معنا را فاش ساخته، در حقيقت يك پيش گويى غيبى

ص: 296


1- . «كسى كه چنين كند يعنى كفار را دوست بدارد خداى تعالى به اندازه پشيزى براى او ارزش قائل نيست.» (آل عمران / 28)
2- . «شما كه كفار را دوست مى داريد مثل همان كفاريد.» (نساء / 140)

است كه از آن خبر مى دهد و مى گويد: خداى سبحان در مقابل تلون و دو چهرگى اين مردم سست ايمان و صدمه هايى كه دين از ناحيه آنان خورده و در ازاى اين كه اينان محبت غير خدا را بر محبت خدا ترجيح دادند و عزت را از ناحيه غير خدا طلب كردند و نيز در مقابل اين كه در امر جهاد در راه خدا سهل انگارى نموده و از ملامت ها ترسيدند به زودى قومى را خواهد آورد كه آن ها را دوست مى دارد و آن قوم نيز خدا را دوست مى دارند، مردمى كه در برابر مؤمنين خاضع و ذليل و در مقابل كفار شديد و شكست ناپذيرند، مردمى كه در راه خدا جهاد مى كنند و از ملامت هيچ ملامت گرى پروا نمى نمايند.

بيش تر مفسرين هر چند متوجه اين معنا كه آيۀ شريفه خبرى از غيب مى دهد شده، و بحث هاى طولانى پيرامون اين مطلب كه «منظور از آن قومى كه بعدها مى آيند چيست؟» به راه انداخته اند الا اين كه در تفسير مفردات آيه، سهل انگارى نموده و حق معناى اوصافى را كه در آيه ذكر شده ادا نكرده اند نتيجه سهل انگارى آن ها اين شده كه با كلام خداى تعالى آن معامله را كرده باشند كه با كلام غير خدا مى كنند، يعنى جائز دانسته اند كه در كلام خداى تعالى هم مانند كلام غير او بارى به هر جهت واقع بشود.

بله درست است كه قرآن كريم در بلاغت خود يك مسلك نو ظهور را ابداع نكرده و در استعمال الفاظ و تركيب جملات و قرار دادن هر لفظى در مقابل معنايش طريقه جديدى اختراع ننموده؛ بلكه همان مسلكى را رفته كه گفتارهاى ديگر، آن مسلك را رفته اند.

ص: 297

نقطۀ افتراق مهم بين كلام الهى و كلام بشرى

و ليكن در عين حال در يك امرى ديگر با ساير گفتارها فرق دارد و آن اين است كه ما گويندگان بشرى چهبليغ باشيم و چه نباشيم گفتار خود را بر اساس آن چه كه عقل ما از معانى درك مى كند قالب گيرى مى كنيم و از معانى و حقايق آن چه كه به درك ما در مى آيد عبارت است از آن چه كه از زندگى اجتماعيمان گرفته شده، آن زندگى اجتماعى كه خود ما با فطرت انسانى اجتماعيمان براى خود ساخته ايم و يكى از خصوصيات آن قياس كردن است و همين كه پاى قياس به ميان كشيده مى شود، باب مسامحه و مساهله به روى ذهن ما گشوده مى گردد، در نتيجه حكمى را كه بايد بر روى «كثير» ببريم، بر روى «جميع» مى بريم و قضاوتى كه بايد براى غالب موارد موضوعى بكنيم، درباره دائم مى كنيم و هر امر قياسى را امرى مطلق فرض مى كنيم و هر امر نادر را ملحق به معدوم مى سازيم و هر امر اندك و كمياب را جارى مجراى امرى مى كنيم كه اصلاً وجود ندارد، مثلاً يك گوينده بشرى وقتى مى خواهد حرف بزند، مى گويد: فلان كار خوب و يا زشت است، محبوب و يا مبغوض است، پسنديده و يا نكوهيده است، نافع و يا مضر است، و از اين قبيل تعبيرها كه انسان ها همه روزه دارند با اين كه نه خوب و محبوب و محمود و نافع و خيرش به طور مطلق و براى هميشه چنين است و نه مبغوض و نكوهيده و مضر و شرش به طور مطلق و براى هميشه چنين است؛ بلكه در بعضى از حالاتش چنان و بر بعضى از فرض هايش چنين است، در نزد بعضى از مردم چنان و به قياس به بعضى اشياء چنين است، نه به طور مطلق و براى همه و براى هميشه، اما يك گوينده بشرى بعضى از صورت هايى كه مخالف حكم او است را ملحق به عدم مى كند و در درك

ص: 298

خود و حكمش مسامحه روا مى دارد، تازه همه اين ها در چهار چوب ادراكاتى است كه از جهان خارج دارد و اما بيرون اين چهار چوب يعنى حقائقى كه از آن ها غافل است و به خاطر محدوديت دركش حتى آن چه از آن حقايق كه مربوط به مدركات او است را درك نمى كند، قهرا سهل انگاريش درباره آن ها بيش تر است، پس اگر انسان از چيزى خبر مى دهد و از آن چه در خارج رخ داده سخن مى گويد، به خيال اين كه به واقع آن احاطه دارد و حقيقت آن را درك و كشف كرده، همه بر اساس تسامح در پاره اى جهات و دقت در پاره اى جهات ديگر است و اين شوخى است كه كسى ادعا كند مى تواند به واقع آن چه شده دست يابد و كلام گوينده را بر آن تطبيق دهد.

آرى اين است حال آدميان در علمشان و كلامشان كه بيان گر عملشان است و اما كلام خداى سبحان چنين نيست و بايد خداى تعالى را اجل از اين نقيصه بدانيم چون او به هر چيزى از هر جهتش احاطه علمى دارد، او خود در وصف كلامش فرمود: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ».(1)

اين است يكى از وجوه و ادله اى كه به آن تمسك مى كنيم در اين كه از كلام خداى تعالى آن چه كه ظهور در اطلاق دارد، اطلاق مى گيريم، مى گوئيم: كلام او كلام حكيمى است، آگاه به همه چيز، او وقتى در كلام خود مطلقى مى آورد و به دنبالش چه متصل و چه جداى از آن كلام قيدى براى آن مطلق نمى آورد همان مطلق حجت است و نيز همين است يكى از وجوهى كه مى گوئيم اگر خداى تعالى در كلام خود حكمى را كه روى موضوعى مى برد آن موضوع را به صفتى توصيف مى كند اين توصيف اشاره دارد به عليت و اين كه علت محكوم شدن آن موضوع به

ص: 299


1- . «قرآن سخن فصل و جدا سازنده حق از باطل است نه شوخى.» (طارق / 14)

اين حكم همين صفتى است كه در آن وجود دارد، به طورى كه اگر موضوع نام برده در زمانى آن صفت را نداشته باشد آن حكم را نيز نخواهد داشت، چون گوينده اين كلام و حاكم به اين حكم حكيم است و آن صفت را بيهوده ذكر نكرده، بنا بر اين اگر در آيه مورد بحث فرموده: «يحبهم»، دوستشان دارد» و هيچ قيدى براى اين محبت خود نياورده، مى فهميم كه خداى تعالى آن مردم را در هيچ چيزى دشمن نمى دارد و گرنه بايد در كلام خود آن مورد را استثناء مى كرد و هم چنين اگر فرموده: اين مردمى كه بعدها مى آيند در برابر مؤمنين، متواضع و ذليلند، مى فهميم كه آن مردم بايد مؤمنين را به خاطر آن كه مؤمنند و ما دام كه مؤمنند دوست بدارند و يا به عبارت ديگر مؤمنين را بدين جهت دوست بدارند كه داراى صفت ايمان به خداى سبحان هستند و نيز مى فهميم كه اين مردم بايد در برابر مؤمنين در هر حالى از احوال آنان متواضع باشند و الا لازم بود خداى سبحان در كلام خود استثناء بياورد و مثلاً بفرمايد: «در برابر مؤمنين ذليلند الا در فلان حال مؤمنين»، و گرنه كلام قول فصل نمى شد.

بله در اين ميان مطالبى هست كه به غير صاحبان آن نسبت داده مى شود، (مثلاً به يهوديان زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كه نه پيغمبرى را ديده و نه پيغمبرى را كشته اند نسبت مى دهد كه، پس شما چرا انبياء را كشتيد) و اين در مواردى است كه بين صاحبان آن عمل و منسوبين به آن عمل جامعى وجود دارد كه اين نسبت را تصحيح مى كند، به آيات زير توجه فرمائيد:«وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»؛(1)

ص: 300


1- . «ما به بنى اسرائيل كتاب و حكم و نبوت داديم و از طيبات روزيشان كرديم و بر عالميان عصر خود برترى بخشيديم.» (جاثيه / 16)

«هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»؛(1)

«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»؛(2)

«لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»؛(3)

«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»؛(4)

و آياتى ديگر از اين قبيل كه در عين اين كه با اوصاف اجتماعى، فرد و مجتمع را توصيف مى كند، در عين حال اين توصيفش جنبه تسامح و سهل انگارى ندارد؛ بلكه به خاطر عنايتى جزء و كل و فرد و مجتمع را به آن توصيف نموده، همان طور كه خود ما خاك معدن طلا و سنگريزه هاى معدن جواهرات را يك جا بار مى كنيم و مى بريم با اين كه غرض ما تنها طلا و جواهرات است، اينك به اصل مطلب برگشته و مى گوئيم:

اما اين كه فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ»، مراد از «ارتداد» و برگشتن از دين بنا بر آن چه كه گذشت همان دوستى با يهود و نصارا است و اگر خطاب را متوجه خصوص مؤمنين كرد براى اين بود كه خطاب قبلى نيز متوجه به مؤمنين بود و مقام آيه مقام بيان اين نكته است كه دين حق از ايمان چنين مؤمنينى كه ايمانشان مشوب به دوستى با دشمنان خدا است بى نياز است، چون

ص: 301


1- . «او شما امت اسلام را اجتباء و انتخاب كرد و در دين هيچ حرجى و زحمتى بر شما تحميل نكرد. (حج / 78)
2- . «شما امت اسلام بهترين امتى هستيد كه براى بشر تشكيل شديد، امر به معروف مى كنيد و نهى از منكر مى نمائيد.» (آل عمران / 110)
3- . «تا شما گواهان و الگوهايى براى مردم باشيد و رسول بر شما گواه باشد.» (بقره / 143)
4- . «و رسول در آن روز مى گويد: پروردگارا امت من اين قرآن را متروك گذاشته اند.» (فرقان / 30)

خداى سبحان چنين ايمانى را كفر و شرك خوانده و فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» و براى اين كه خداى سبحان، ولى و ناصر دين خود و ولى هر كسى است كه دين او را يارى كند و به زودى مردمى خواهد آورد كه بيزار از دشمنان اويند و اولياى او را دوست مى دارند و دوست نمى دارند مگر او را.

و اما اين كه فرمود: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ» و نسبت آوردن قوم را به خودش داد، براى همين بود كه يارى كردن از دينش را تثبيت كند، چون از سياق كلام فهميده مى شد كه براى اين دين ياورى هست و احتياج به يارى بيگانگان ندارد و آن ياور خود خدا است.

مراد از «قوم» كه خداوند وعده آمدن آنان را داده است، اشخاص نيستند

و اين كه سياق كلام بيان پيروز شدن دين به وسيلۀ اين قوم در مبارزه با كسانى است كه پيروزى را در گروه گرايى مى بينند و به همين اميد با دشمنان دين دوستى مى كنند و نيز تعبير از آن مردم به كلمۀ «قوم» و آوردن آن اوصاف و افعال را با صيغه جمع، همه و همه اشعار به اين معنا دارد كه آن قومى كه خدا وعده آوردنش را داده، مردمى هستند كه دسته جمعى مى آيند نه تك تك و دو تا دو تا، و منظور اين نيست كه خداى تعالى در هر زمانى و قرنى شخصى را به يارى دين مى گمارد كه او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد! شخصى كه در برابر مؤمنين خاضع و در برابر كفار قدرتمند و شكست ناپذير است و در راه خدا جهاد مى كند و از سرزنش هيچ ملامت گرى نمى هراسد!!. مطلب ديگر اين كه آمدن چنين مردم را با اين كه خودشان مى آيند اگر به خود خداى تعالى نسبت داده و فرموده، خدا آنان را مى آورد، به معناى آن نيست كه خدا آنان را خلق مى كند؛ زيرا آنان تنها نيستند كه خالقشان

ص: 302

خدا است؛ بلكه كل جهان را خدا خلق كرده، هم چنان كه فرمود: «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَی ءٍ»؛(1) بلكه به اين معنا است كه خداى تعالى است كه آنان را برمى انگيزد تا در هر فرصتى كه به دست آورند دين را يارى كنند و او است كه ايشان را به چنين افتخارى مفتخر كرده، كه دوستشان بدارد و ايشان نيز او را دوست بدارند و او است كه به ايشان توفيق داده تا در برابر دوستان خدا خوار و عليه دشمنانش قدرتمند و شكست ناپذير باشند و در راه او جهاد كنند و از ملامت هر ملامت گرى روى برتابند، پس اگر آنان دين را يارى مى كنند در حقيقت خدا است كه دين خود را به وسيلۀ آنان و از طريق ايشان يارى مى كند، در اين جا ممكن است كسى توهم كند كه جا داشته فردى از مسلمانان صدر اسلام پيش خود بگويد: پس كجايند آن مردم و چرا نيامدند دين را يارى كنند، جوابش اين است كه زمان براى خداى تعالى دير و زود ندارد، ديرش وزودش براى او يكى است، اين مائيم كه به خاطر قصور فكرمان بين آن دو، فرق مى گذاريم.

و اما اين كه فرمود: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»، از آن جهت كه حب را مطلق آورد معلوم مى شود حب خدا مربوط به ذات آن قوم و متعلق به ذات ايشان است بدون اين كه مقيد به وصفى و يا چيز ديگرى باشد و اما دوست داشتن آنان خدا را، لازمه اش آن است كه پروردگارشان را بر هر چيز ديگرى غير خدا كه مربوط به خودشان باشد از قبيل مال و جاه و يا خويشاوند يا غير آن مقدم بدارند، بنا بر اين قومى كه وعده آمدنشان داده شده، احدى از دشمنان خداى سبحان را دوست نمى دارند و اگر قرار

ص: 303


1- . «خالق هر چيزى خدا است.» (زمر / 62)

باشد فردى از افراد انسان را دوست بدارند اولياى خدا را به ملاك دوستى با خدا دوست مى دارند.

كسانى كه خدا دوستشان دارد مبرا از رذائل و متصف به فضائل هستند

و اما اين كه خدا آنان را دوست مى دارد، لازمه اش اين است كه اين طائفه از هر ظلمى و از هر پليدى معنوى يعنى كفر و فسق مبرا باشند حال يا به عصمت الهى و يا با مغفرت الهى و از راه توبه، دليل بر اين كه دوستى خدا چنين لازمه اى دارد اين است كه آن چه گناه و ظلم هست مبغوض خداى تعالى است و كسى كه خدا او را دوست مى دارد ممكن نيست كه از ظلم و پليدى هاى معنوى مبرا نباشد و گرنه خدا ظلم را دوست داشته و حال آن كه در آيات زير فرموده كه خداى سبحان كفر و ظلم و اسراف و افساد و تجاوز و استكبار و خيانت را دوست ندارد، توجه فرمائيد: «فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ»؛(1) «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»؛(2) «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»؛(3) «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ»؛(4) «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»؛(5) «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ»؛(6) «إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ»؛(7) و آياتى ديگر از اين قبيل.

و اين آيات آن چه رذائل انسانيت هست در اين چند جمله جمع كرده است

ص: 304


1- . آل عمران / 32.
2- . آل عمران / 57.
3- . انعام / 141.
4- . مائده / 64.
5- . بقره / 190.
6- . نحل / 23.
7- . انفال / 58.

و اگر انسانى به خاطر اين كه خداى تعالى او را دوست دارد، اين رذائل از او بر طرف شده باشد، قهرا چنين انسانى به فضائلى متصف مى شود كه مقابل آن رذائل است، چون ممكن نيست فردى از انسان متصف به هيچ يك از صفات فضيلت و رذيلت نباشد، مگر انسانى كه هنوز متخلق به خلقى نشده، و اما بعد از متخلق شدن، بالآخره يا به فضائل متخلق مى شود و يا به رذائل.

نتيجه مى گيريم كه اين مؤمنين كه خدا دوستشان دارد و آنان نيز خدا را دوست دارند، ايمانشان آميخته با ظلم نيست، همآن هايى هستند كه خداى تعالى درباره آن ها فرموده: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»؛(1) پس چنين افرادى از ضلالت ايمنند، براى اين كه در اين آيه فرموده: اينان راه را يافته اند و در آيه زير مى فرمايد: خدا كسى را كه گمراه كند، هدايت نمى كند: «فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ»؛(2) پس اين افراد از هر ضلالتى در امنيتى الهى و آسمانى قرار دارند و بر اهتدايى الهى به سوى صراط مستقيم او هستند و با ايمانشان كه خداى تعالى آنان را در آن ايمان تصديق فرموده، به چيز ديگرى نيز اهتداء شده اند و آن عبارت است از پيروى رسول و تسليم تام در برابر آن جناب، پس چنين افرادى تسليم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نيز هستند، همان طور كه تسليم بى قيد و شرط خداى سبحانند؛ زيرا خداى تعالى درباره مؤمنين واقعى فرموده: «فَلا وَ رَبِّكَ

ص: 305


1- . «كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را آميخته با ظلم نكردند، اينان داراى امنيتند و هم اينانند كه راه يافته اند.» (انعام / 82)
2- . نحل / 37.

لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».(1)

در اين جاست كه اين معنا تمام مى شود كه اين افراد از مصاديق آيۀ شريفه زيرند كه مى فرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْتُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛(2) و با اين آيه روشن مى شود كه بين پيروى رسول و محبت خدا ملازمه هست، هر كس كه پيرو رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) باشد، خدا او را دوست مى دارد و معلوم است كه خداى تعالى بنده اى را دوست نمى دارد مگر وقتى كه پيرو رسولش باشد.

و وقتى رسول را پيروى كردند، به هر صفت خوبى كه خدا آن را دوست مى دارد متصف مى شوند، مانند تقوا، عدل، احسان، صبر، ثبات، توكل و توبه و خود را از پليدى ها پاك نگهداشتن و امثال آن، به آيات زير توجه فرمائيد: «فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»؛(3) «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»؛(4) «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ»؛(5) «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ»؛(6) «إِنَّ

ص: 306


1- . «پس چنين نيست كه هر كس دعوى ايمان كند از او پذيرفته شود، بلكه به پروردگارت سوگند كه مردم ايمان نمى آورند و ايمانشان واقعى نيست مگر وقتى كه در مشاجراتى كه بين آنان رخ مى دهد تو را حكم كنند و به حكم تو رضايت دهند و حتى در دل خود احساس ناراحتى از حكم تو نكنند و به تمام معنا تسليم باشند.» (نساء / 65)
2- . «بگو اگر محبت خدا در دل هايتان مستقر شده، پس مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما راى دوست بدارد.» (آل عمران / 31)
3- . آل عمران / 76.
4- . بقره / 195.
5- . آل عمران / 146.
6- . «خدا كسانى را دوست مى دارد كه چون بنيانى ريخته شده از قلع در صف جهاد مى ايستند و در راه او جهاد مى كنند.» (صف / 4)

اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»؛(1) «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»؛(2) و آياتى ديگر از اين قبيل.

و اگر شما خواننده عزيز آياتى را كه آثار اين اوصاف و فضائل را شرح مى دهد آمارگيرى كنى به خصال ستوده بسيارى دست مى يابى و متوجه مى شوى كه همه آن ها به اين معنا برگشت مى كند كه صاحبان اين خصال همان افرادى هستند كه قرآن كريم وارث زمينشان خوانده و دارندگان عاقبة الدارشان معرفى نموده، هم چنان كه آيات مورد بحث نيز به اين خصوصيات اشاره نموده و در يك كلامى جامع فرموده: «وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى»؛(3) كه ان شاء اللَّه العزيز در جاى مناسبى معناى همين كلام جامع را شرح داده بيان مى كنيم كه چگونه عاقبت از آن تقوا است.

«أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ»؛ كلمۀ «اذلة» جمع كلمه ذليل و كلمۀ «اعزة» جمع كلمه عزيز است، جمله: «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» كنايه است از شدت تواضعشان در برابر مؤمنين تواضعى كه حكايت از تعظيم خدا، ولى آنان داشته باشد، خدايى كه ايشان نيز اولياى اويند و جمله: «أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ» كنايه است از اين كه اين اولياى خدا خود را بزرگ تر از آن مى دانند كه اعتنايى به عزت كاذب كفار كنند، كفارى كه اعتنايى به امر دين ندارند، هم چنان كه خداى تعالى پيامبر خود را همين طور ادب كرده، و به وى فرموده: «لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً

ص: 307


1- . آل عمران / 159.
2- . بقره / 222.
3- . «سر انجام نيك از آن تقوا است.» (طه / 132)

مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛(1) و اگر كلمۀ «اذلة» را با حرف «على" متعدى كرده، شايد علتش اين بوده كه در خصوص اين مورد معناى شفقت و يا ميل در آن تضمين شده.(2)

«يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»؛ در اين دو جمله دو مطلب داريم اما در جمله اول اين است كه اگر در ميان همه فضائل اين افراد، فقط جهاد در راه خدا را نام برده، براى اين بوده، مقام نياز به ذكر آن داشته، چون خداى تعالى در اين آيه در مقام اين است كه به وسيلۀ اين افراد دين خود را يارى دهد و اما مطلب دوم درباره جمله دوم است و آن اين است كه اين جمله يعنى جمله: «لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»، ظاهر اين است كه متعلق به همه جمله هاى قبلى باشد، نه تنها به جمله آخرى (هر چند كه در چنين مواردى جمله آخرى قدر متيقن است) براى اين كه نصرت دين با جهاد در راه خدا همان طور كه ملامت ملامت گران با آن مزاحم است و ملامت گران ياوران دين را از هدر رفتن اموال و اتلاف نفوس و تحمل شدائد و ناملايمات مى ترسانند، هم چنين با تذلل براى مؤمنين و تعزز براى كافران مزاحم است، ملامت گران مزاحم اين كار نيز هستند براى اين كه از زخارف دنيا و وسائل شهوت و متاع هاى زندگى چيزهايى دارند كه مؤمنين ندارند و ملامت گران افراد مورد بحث را ملامت مى كنند كه آيا با فلان و فلان مرد تهى دست تواضع دارى و درباره فلان و فلان ثروت مند و مستكبر تعزز و تكبر مى كنى؟، پس ملامت ملامت

ص: 308


1- . «به زر و زيورهايى كه ما به بعضى از خانواده هاى كفار داده ايم تا چند صباحى سر گرم آن باشند چشم مدوز و بر زندگى آنان غبطه مخور، بلكه در برابر مؤمنين خضوع و تواضع كن.» (حجر / 88)
2- . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 1، ص: 648.

گران هم مانع جهاد در راه خدا است و هم ازتذلل براى مؤمنين و تعزز بر كافران جلوگير است و در اين آيه خبرى غيبى هست كه ان شاء اللَّه به زودى در بحثى قرآنى و روايتى پيرامون آن سخن خواهيم گفت.

65. دل داد گی به به دشمن، وعاقبت سخت آن

اشاره

قرآن کریم می فرماید:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبيلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ»؛(1) «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد! شما نسبت به آنان اظهار محبّت مى كنيد، در حالى كه آن ها به آن چه از حقّ براى شما آمده كافر شده اند و رسول اللَّه و شما را به خاطر ايمان به خداوندى كه پروردگار همه شماست از شهر و ديارتان بيرون مى رانند؛ اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنوديم هجرت كرده ايد؛ (پيوند دوستى با آنان برقرار نسازيد!) شما مخفيانه با آن ها رابطه دوستى برقرار مى كنيد در حالى كه من به آن چه پنهان يا آشكار مى سازيد از همه داناترم! و هر كس از شما چنين كارى كند، از راه راست گمراه شده است!»

رواياتى در مورد شأن نزول آيات مربوط به دوست گرفتن يهود و نصارا

در كتاب در المنثور در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ...» آمده كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه و بيهقى

ص: 309


1- . ممتحنه / 1.

(در كتاب دلائل) و ابن عساكر همگى از عبادة بن وليد روايت كرده اند كه گفت: عبادة بن صامت گفت:

بعد از آن كه قبيله بنى قينقاع جنگ با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را آغاز كردند عبد اللَّه بن ابى بن سلول- رئيس منافقين در آن تاريخ- اين واقعه را بهانه كرد تا در جنگ شركت نجويد و به خاطر آنان توقف كند، ولى بر خلاف او عبادة بن صامت نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) شد و خدا و رسول را گواه گرفت بر اين كه از امروز سوگندى كه من با بنى قينقاع داشتم لغو است و من از آن سوگند و مردم آن قبيله بيزارى مى جويم، وى كه يكى از بنى عوف بن خزرج بود مانند عبد اللَّه بن ابى با بنى قينقاع پيمان و سوگند داشت، ليكن به خاطر دوستى با خدا و رسول و مؤمنين آن پيمان را لغو نموده، اظهار داشت من در برابر خدا و رسول او از سوگند اين كفار و ولايت و دوستى با آنان بيزارى مى جويم (1).

و در همان كتاب آمده كه آيات سوره مائده يعنى از آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ...»، «فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»؛ (كه مجموعا سه آيه است) در شأن عبد اللَّه بن ابى نازل شده.(2) و باز در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و ابن جرير از عطية بن سعد روايت كرده اند كه گفت: عبادة بن صامت از قبيله بنى الحارث بن خزرج نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه من در ميان يهود دوستانى دارم كه عددشان بسيار است

ص: 310


1- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 290.
2- . همان، ج 2، ص: 291.

و ليكن من به خاطر خدا و رسول او از دوستى و ولايت يهود بيزارى مى جويم و با خدا و رسول دوستى مى كنم.

عبد اللَّه بن ابى گفت: من مردى ترسو هستم، مى ترسم در اثر بيزارى از ولايت و محبت يهود بلائى به سرم بيايد، من هم چنان دوستى و پيمانم را با آنان حفظ مى كنم، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به طور محترمانه به عبد اللَّه بن ابى فرمود: اى ابا الحارث! تو گمان كرده اى، اين كه از چشم پوشى از ولاء يهود بخل ورزيدى و دعوت عباده را در اين باب نپذيرفتى به نفع تو است؟ و تو از آن سود مى برى و عباده نمى برد؟ عبد اللَّه گفت: اينك قبول مى كنم، اين جا بود كه خداى تعالى آيات: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ...»، «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»، (كه بنا بر اين حديث هفده آيه در شأن اين واقعه نازل شده است).(1)

و باز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت:

عبد اللَّه بن ابى بن سلول ايمان آورد، ولى به بهانه اين كه بين او و بنى قريظه و بنى النضير سوگندى برقراراست، گفت: من مى ترسم گرفتار شوم و، لذا از اسلام برگشت و كافر شد، ولى عبادة بن صامت گفت: من براى خاطر خدا از سوگندى كه با بنى قريظه و بنى النضير داشتم بيزارى جسته، ولايت خدا و رسول او و مؤمنين را قبول دارم.

پس خداى تعالى آيات زير را در اين واقعه نازل كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ...»، «فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ» كه منظور از بيمار دل عبد اللَّه بن ابى است و تا آن جا كه مى فرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ

ص: 311


1- . همان.

وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»، كه منظور از اين مؤمنين عبادة بن صامت و همه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است و تا آن جا كه مى فرمايد:

«وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ، وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ».(1)

بيان عدم ارتباط آيات شريفه با قصۀ عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابى

اين قصه به غير از اين طريق، يعنى طريق ابن مردويه از ابن عباس نيز روايت شده و در شأن نزول اين روايات وارده، تطبيق هايى است اجتهادى به شهادت أمارات و نشانه هايى كه در آن ها به چشم مى خورد، مثلاً در روايات قصه مورد بحث مى بينيم كه هفده آيه را نازل در مورد قصه ابن ابى و يهوديان بنى قينقاع و بنى قريظه و بنى النضير مى داند با اين كه در اين آيات در رديف يهوديان، نصارا را هم ذكر كرده اند كه هيچ دخالتى در اين قصه نداشتند نشانه ديگر اين كه غير ابن ابى، ساير مسلمانان نيز در اين داستان سر و كارى با نصارا نداشتند، خواهى گفت: نام نصارا از باب تطفل يعنى به طور طفيلى ذكر شده، در پاسخ مى گوئيم: اين سخن درست نيست، چون در قرآن سابقه ندارد، چون در جاى ديگر قرآن مواردى هست كه متعرض حال يهود شده و وقايعى را كه بين مسلمين و يهود واقع شده و منافقين نيز در آن وقايع دستى داشته اند، ذكر نموده و تنها نام يهود را برده و نامى از نصارا به

ص: 312


1- . همان.

ميان نياورده، نظير آيات سوره حشر، بنا بر اين چه باعث شده كه تطفل در اين جا جائز شده و در آن موارد جائز نبوده؟.

نشانۀ ديگرش اين است كه اولاً اين روايت مى گويد: آيات سوره مائده يعنى هفده آيه (51 الی 67) در داستان عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابى نازل شده و بنا بر اين بايد مطالب اين هفده آيه مربوط و متصل به هم باشد كه بتوان گفت: همه يكباره نازل شده و ثانياً در اين آيات، آيۀ شريفۀ «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» قرار دارد كه روايات متواتره شيعه و سنى آن را نازل در حق على بن ابى طالب(علیه السلام) مى داند و ثالثا در اين آيات آيۀ شریفۀ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» هست كه هيچ ارتباطى با قصه يهوديان و عبد اللَّه بن ابى ندارد.

پس همه اين نشانى ها دليل قطعى بر گفتار ما است كه گفتيم: راوى ديده قصه عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابى با آيات مورد بحث تا حدودى تناسب دارد آيات را بر آن قصه تطبيق كرده و چون نتوانسته خوب تطبيق كند، هفده آيه را به جاى سه آيه گرفته، چون ديده اين هفده آيه يعنى در اولش و وسطش و آخرش متعرض حال اهل كتاب شده است.

و در تفسير در المنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ»، گفته: اين آيه درباره بنى قريظه نازل شده كه نيرنگ كردند و عهدى را كه با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بسته بودند شكسته و نامه اى به مكه به ابى سفيان بن حرب نوشتند و مشركين مكه را دعوت كردند كه با لشگر به مدينه بيايند و در قلعه هاى آنان وارد شوند و رسول خدا(صلی الله علیه وآله )، (كه از ناحيه غيب جريان را فهميد) ابى لبابة بن

ص: 313

عبد المنذر را نزد آنان فرستاد كه بايد از قلعه هاى خود بيرون آيند، بعد از آن كه از ابا لبابه اطاعت نموده و از قلعه ها بيرون شدند ابا لبابه به گلوى خود اشاره كرد (ابو لبابه از طائفه اوس بود و با يهوديان قرظى سابقه دوستى داشت و به همين جهت وقتى به پيشنهاد خود يهوديان و اجازه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به ميان قلعه رفت، زن ها و كودكان دورش را گرفتند و فرياد به گريه و شيون بلند كردند، ابو لبابه تحت تأثير قرار گرفت و با علم به اين كه نبايد اسرار را به دشمن گفت اشاره به گلوى خود كرد كه همه شما كشته مى شويد و از قلعه بيرون آمد، در حالى كه از كردار خود پشيمان شده بود، يكسره به مدينه رفت و خود را به ستونى بست و گفت: خود را آزاد نمى كنم تا توبه ام قبول شود) نظير اين خيانت را طلحه و زبير كردند و به نصارا و اهل شام نامه مى نوشتند عكرمه اضافه مى كند من شنيده ام كه اين خيانت تنها كار نامبردگان نبوده؛ بلكه جمعى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از بيم فقر و فاقه با يهوديانبنى قريظه و بنى النضير مكاتبه سرى داشتند و اخبار رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را به آنان مى رساندند تا به اين وسيله بتوانند از يهوديان پول قرض بگيرند و سودهاى ديگرى ببرند، ولى در اين آيه از آن كار نهى شدند.(1)

مؤلف: اين روايت اشكالى ندارد و مى خواهد كلمه ولايت را كه در اين آيات آمده بود به ولايت محبت و مودت تفسير كند، ما نيز در سابق همين معنا را تأييد كرديم و آن داستان اگر حقيقتاً سبب نزول آيات باشد به حكم اين كه مورد مخصص نيست آيات به اطلاق خود باقى است، در هر واقعه ديگرى غير از واقعه بنى قريظه

ص: 314


1- . همان.

راه دارد و اگر داستان بنى قريظه سبب نزول نبوده، راوى از پيش خود آيات را بر آن قصه تطبيق كرده كه كار آسان تر و اطلاق آيات واضح تر است.

منظور از «قومى كه مى آيند و در برابر مؤمنين متواضع و در برابر كفار شديدند» امام على(علیه السلام) و اصحاب اويند

و در مجمع البيان در ذيل آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ...»، گفته: بعضى گفته اند: منظور از قومى كه مى آيند و در برابر مؤمنين متواضع و در برابر كفار شديدند امام امير المؤمنين على(علیه السلام) و اصحاب اويند كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيدند و اين معنا از عمار ياسر و حذيفه و ابن عباس روايت شده و از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) نيز همين تفسير روايت شده است.

مؤلف: در مجمع البيان بعد از نقل اين روايت گفته: كه اين قول مؤيدى دارد و آن اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هنگامى كه به امام امير المؤمنين(علیه السلام) فرمان فتح خيبر را مى داد و در حالى كه حامل بيرق چند نوبت پا به فرار گذاشت هم مردم را ترساند و هم مردم او را ترساندند چنين فرمود: «لاعطين الراية غدا رجلا يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يده؛ فردا حتما رايت جنگ را به مردى مى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست مى دارد، مردى كه حمله مى كند و پا به فرار نمى گذارد تا اين كه خدا به دست او فتح را نصيب اسلام كند (و يا قلعه ها را به دست وى فتح كند)»، آن گاه روز بعد پرچم جنگ را به دست آن جناب داد.

و اما اوصافى كه در آيه براى افراد مؤمن مورد بحث آمده يعنى تواضع و نرمى درباره اهل ايمان و شدت و سخت گيرى بر كفار و جهاد در راه خدا با نداشتن پروا

ص: 315

از ملامت ملامت گران چيزى است كه احدى از شيعه و سنى نمى تواند آن ها را در مورد على(علیه السلام) انكار كند و بگويد: آن جناب استحقاق اين اوصاف را نداشته، براى اين كه شدتش در برابر اهل شرك و كفر و دمارى كه از روزگار آن ها در آورد و صحنه هايى كه در تشييد ملت اسلام و نصرت دين داشت و خاطراتى كه از رأفتش نسبت به مؤمنين ضبط شده بر كسى پوشيده نيست.

مؤيد ديگر اين كه مصداق روشن آيۀ شريفه و اوصاف ذكر شده در آن على(علیه السلام) است، اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) قريش را تهديد مى كرد كه بعد از آن جناب على با آنان قتال خواهد كرد، به اين روايت توجه كنيد: سهل بن عمرو با جماعتى از قريش به حضور رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمده، عرضه داشتند، اى محمد بردگان ما به تو ملحق شده اند، آنان را به ما برگردان، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اى گروه قريش دست از شرك و كفر برداريد و گرنه خداى تعالى مردى را به سراغ شما مى فرستد (و البته خواهد فرستاد) كه با شما بر سر تأويل قرآن قتال كند، همان طور كه من بر سر تنزيل آن با شما قتال كردم، بعضى از اصحاب پرسيدند: يا رسول اللَّه او كيست؟ ابو بكر است؟ فرمود: نه، و ليكن آن كسى است كه الان در حجره مشغول پاره دوزى است و در آن لحظه على(علیه السلام) داشت كفش رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را پينه مى زد.

و از على(علیه السلام) روايت شده كه در روز جنگ بصره فرمود: به خدا سوگند تا به امروز كسى به جنگ اهل اين آيه نيامده بود، امروز اولين روزى است كه با اهل اين آيه مى جنگند آن گاه آيه مذكور را تلاوت كرد.

روايات ديگرى در مورد مراد از قومى كه در آيه آمده است

ابو اسحاق ثعلبى در تفسير خود و به سند خود از زهرى و سعيد بن مسيب

ص: 316

از ابى هريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: جمعى از امت من در روز قيامت به سوى من باز مى گردند و مى خواهند در كنار حوض مرا ديدار كنند، ولى آن ها را راه نمى دهند و دورشان مى سازند، من مى گويم: اين ها اصحاب من هستند، اصحاب من هستند، خطاب مى رسد تو نمى دانى كه بعد از رحلتت چه حوادثى پديد آوردند؟ اين ها به سوىقهقراى جاهليت مرتد شدند(1)، اين بود گفتار صاحب مجمع البيان.

و اين گفته او درباره على(علیه السلام) تمام است و هيچ ترديدى در آن نيست و شكى نيست كه آن جناب روشن ترين مصداق براى آيه و اوصاف مذكور در آيه است، ليكن بحث در اين است كه آيا اين آيه با همه اطرافيان و اصحاب آن جناب كه در جنگ جمل و صفين در ركابش بودند، تطبيق مى كند يا خير؟ چون بسيارى از آن اصحاب وضع خود را دگرگونه كردند و اگر آيۀ شريفه، شامل همه آنان مى بود مى بايست آن افراد را استثناء مى كرد و چون در آيه هيچ استثنايى نيامده، نمى تواند شامل همه اصحاب آن جناب شود و خواننده محترم در بيان گذشته ما معناى آيه را فهميد.

و نيز در آن كتاب آمده كه از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت شده كه شخصى از معناى اين آيه پرسيد، حضرت دست به شانه سلمان نهاد و فرمود: اين است و اهل محل اين، آن گاه فرمود: اگر دين به ستاره ثريا آويزان باشد مردمى از ابناى فارس بدان دست مى يابند.(2) مؤلف: گفتارى كه در اين حديث هست همان است كه در

ص: 317


1- . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 4، ص: 208.
2- . همان.

حديث قبلى گفتيم، چون فارسيان زمان على(علیه السلام) داراى اوصاف مذكور در آيه نبودند مگر آن كه منظور اين باشد كه خداى تعالى بعدها از اين قوم مردمى كه داراى چنين اوصافى باشند مبعوث مى كند.

و نيز در همان كتاب است كه بعضى گفته اند: مراد از اين قوم اهل يمن است، چون داراى دلى نرم و قلبى رقيق ترند ايمان يمانى و حكمت يمانى معروف است و عياض بن غنم اشعرى گفته: وقتى اين آيه بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نازل گرديد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اشاره به ابى موسى اشعرى كرد و فرمود: آنان قوم اين مرد هستند.(1)

اين معنا در تفسير الدر المنثور به چند طريق نقل شده (2)، اشكالى كه در اين روايت است همان است كه در دو روايت بالا گذشت.

صاحب تفسير طبرى به سند خود از قتاده روايت كرده كه گفت: خداى تعالى اين آيه را به اين جهت نازل كرد كه مى دانست به زودى عده اى از مردم از دين بر مى گردند، همين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از دنيا رفت عموم عرب از اسلام برگشتند، مگر سه مسجد، اهل مدينه، اهل مكه و اهل بحرين كه گفتند: نماز مى خوانيم، ولى زكات نمى دهيم و به خدا سوگند نمى گذاريم اموال ما غصب شود، ابو بكر در اين باره با اطرافيانش مشورت كرد، بعضى ها به ايشان (در نسخه اى ديگر آمده: به وى) گفتند: اگر مسلمانان اين خلافت را فهميده بودند (يعنى آن را مشروع مى دانستند) زكات را هم مى دادند و؛ بلكه بيش تر مى دادند، ابو بكر گفت:

نه به خدا سوگند من ميان" نماز و زكات" دو چيز كه خدا بين آن دو جمع

ص: 318


1- . همان.
2- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 293- 292.

كرده، جدايى نمى اندازم، حتى اگر از يك تكه طناب كه پاى شتر را به آن مى بندند از زكات كه خدا واجبش كرده مضايقه كنند با آن ها مى جنگم، آن گاه خداى تعالى جمعيتى را مبعوث كرد تا در خدمت ابى بكر قتال كنند بر سر همان چيزى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر سر آن جنگ كرد تا آن جا كه انسان هايى را كه از دين برگشته بودند و زكات نمى دادند اسير گرفت و كشت و با آتش سوزانيد و آن قدر با آن ها جنگيد تا در كمال خوارى به ماعون- كه همان زكات باشد- اقرار كردند (تا آخر حديث).(1)

مؤلف: اين روايت را الدر المنثور از عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و ابى الشيخ و بيهقى و ابن عساكر از قتاده نقل كرده و هم چنين از ضحاك و حسن نيز روايت كرده است.(2) و عبارت حديث روشن ترين شاهد است بر اين كه حديث صرف تطبيق نظريه شخصى با آيۀ شريفه است نه اين كه آيه در خصوص اين مورد نازل شده باشد و در چنين وضعى همان اشكالى كه به ساير روايات داشتيم، در اين روايت نيز وارد است، براى اين كه وقايع و جنگ ها مشتمل بر حوادث و امورى است و در اين جنگ ها افرادى شركت جستند كه تاريخ براى آن ها در همان جنگ ها و بعد از آن جنگ ها گناهان و جنايات و مظالمى ضبط كرده، نظير خالد و مغيرة بن شعبه و بسر بن ارطاة و سمرة بن جندب و اين جنايات نمى گذارد آيۀ «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ...» بر آنان صادق و منطبق شود، حال اين بر عهده خود خواننده است كه نخست شرح حال اين گونه افراد را در تاريخ ببيند و سپس در معنايى كه ما براى آيه كرديم دقت كند.

ص: 319


1- . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 6، ص: 183.
2- . سیوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 292.

بعضى از مفسرين آن قدر افراط كرده اند كه گفته اند: اين نظريه بسيار عجيب و غريب است كه بعضى از مفسرين داده و گفته اند: آيه با اشعريهاى اهل يمن بهتر انطباق دارد تا با رزمندگان با مرتدين، اين چه حرفى است؟ آيۀ شريفه عام است و شامل هر كسى كه دين را يارى كند مى شود، هر كسى كه متصف به مضمون آيه باشد، چه نخبگان از مسلمانان زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و چه هر مؤمن ديگرى كه بعدا آمده و اين نظريه با همه اخبارى كه در اين باب هست، مى سازد، مثل آن خبرى كه دلالت دارد بر اين كه قوم نام برده در آيۀ شريفه، سلمان و قوم او است- هر چند كه اين خبر ضعيف است- و خبرى كه دلالت مى كند بر اين كه منظور ابو موساى اشعرى و قوم او است و خبرى كه مى گويد: منظور از آن قوم، ابو بكر و صحابه او است، بله تنها خبرى را كه شامل نمى شود آن خبرى است كه مى گويد: منظور على(علیه السلام) است، براى اين كه لفظ آيه با اين حديث انطباق ندارد، آيۀ شريفه صاحب آن اوصاف را قوم دانسته و على فرد واحدى است نه قوم.(1)

رد سخن مفسرى كه گفته است آيۀ شريفه عام است و اختصاصى به قومى خاص ندارد

اين بود حاصل كلام آن مفسر و ارتكاب چنين افراط منشاى جز اين نداشته كه او با كلام خداى تعالى در اوصاف نيكى كه براى قوم مورد بحث ذكر كرده معامله شعرى كرده كه مبنا و اساس آن مدح ممدوح به هر چيزى است كه به خيال شاعر در آيد، حال تا ببينى خيال شاعر چه اندازه جولان داشته باشد، شاعر كارى به صدق و

ص: 320


1- . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 6، ص: 184- 183.

كذب مطلب ندارد، ولى آيا قرآن كريم شعر است؟ با اين كه خداى عز و جل درباره كلام خود فرموده: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا»؛(1) و يا معامله كلام متعارفى كرده كه معمول در بين خود ما است كه گوينده در القاى كلام خود جز بر فهم شنونده ها كه اساس آن بر تسامح و سهل انگارى است اعتماد نمى كند و هر جا كه به وى ايراد بگيرند به همين مسامحه در تعبير اعتذار مى جويد، در حالى كه خداى تعالى درباره كلام خود فرموده: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ».(2)

و خواننده عزيز در بيان سابق ما توجه كرد كه اگر حق معناى آيه را در آن صفاتى كه ذكر كرده بدهند روشن مى شود كه مصداق آيه تا به امروز محقق نشده، ما از خواننده مى خواهيم بار ديگر به بحث گذشته برگشته و در آن تامل و دقت فرمايد، آن وقت هر قضاوتى كه خواست بكند، و يكى از حرف هاى عجيبى كه وى در آخر كلامش آورده اين است كه گفته: توجيه ما با همه روايات مى سازد مگر آن روايتى كه مى گويد: آيه در شأن على(علیه السلام) نازل شده و غفلت كرده از اين كه هر كس آن روايت را نقل كرده، على و اصحابش را گفته، هم چنان كه ديگران سلمان و قومش را و جمعى ديگر ابو موسى و قومش را و رواياتى ديگر ابو بكر و اصحابش را نام برده اند و هم چنين رواياتى كه- بعضى از آن ها گذشت- آيه را در شأن على مى داند، اصحاب على را هم ذكر كرده و در اين روايات كه مورد نظر مفسر نام برده بوده، هيچ روايتى نيست كه گفته باشد آيه در شأن على(علیه السلام) به تنهايى نازل شده، تا وى اشكال كند به اين كه لفظ آيه نص در جماعت است و با يك نفر تطبيق نمى شود.(3) بله در تفسير ثعلبى

ص: 321


1- . «چه كسى است كه راستگوتر از خدا باشد.» (نساء / 122)
2- . «قرآن سخنى است جدا سازنده حق از باطل و سخن بيهوده نيست.» (طارق / 14)
3- . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 6، ص: 184.

آمده كه اين آيه در شأن على(علیه السلام) نازل شده (1) و نيز در كتاب نهج البيان شيبانى از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) آمده كه اين آيه در شأن على(علیه السلام) نازل شده و مراد از اين كلمات به قرينه رواياتى ديگر اين است كه در شأن آن جناب و در شأن اصحابش نازل شده، اما نه به اين معنا كه خدا اصحاب آن حضرت در جنگ جمل و صفين و خوارج را براى هميشه و به تمام معنا دوست مى دارد؛ بلكه معنايش اين است كه اصحاب آن جناب را از اين جهت كه در اين جنگ ها اسلام را يارى كردند دوست مى دارد.

علاوه بر اين كه رواياتى زياد از طرق بيش تر محدثين مى آيد كه گفته اند: آيۀ شريفۀ «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» در شأن على(علیه السلام) نازل شده با اين كه در عبارت آيۀ «الذين" آمده كه صيغه جمع است.

از اين هم كه بگذريم در آن روايت (يعنى روايت قتاده و ضحاك و حسن) اشكال ديگرى هست و آن اين است كه آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ...» بدون هيچ ترديدى ظهور در معناى تبديل و استغناء دارد مى خواهد بفرمايد: خدا و دين او از شما بى نياز است و به زودى شما مسلمانان را تبديل به مسلمانانى مى كند كه چنين و چنانند، حال چه اين كه خطاب به مسلمانان موجود در روز نزول باشد و يا به مجموع موجودين و معدومين، خلاصه كلام اين كه مقصود خطاب به جماعتى از مؤمنيناست به اين كه اگر همه آن ها و يا بعضى از آن ها از دين مرتد شوند، به زودى خداى تعالى آن ها را مبدل به قومى مى كند كه دوستشان دارد- و معلوم است كه نه خدا مرتدين را دوست دارد و

ص: 322


1- . تفسير ثعلبى.

نه مرتدين خدا را- مبدل به قومى مى كند كه داراى چنين و چنان صفاتى هستند و دين خدا را يارى مى كنند.

و اين خود صريح در اين است كه قومى كه مى آيند جماعتى از مؤمنين غير جماعت موجود در روزهاى نزولند، و غير رزمندگان با مرتدين بعد از وفات رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هستند، براى اين كه رزمندگان با مرتدين همان مسلمانان موجود در روز نزول آيه بودند، چون جنگ با مرتدين، فاصله اى با وفات رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نداشت، پس آن ها نيز مانند موجودين در روز نزول آيه مخاطب به خطاب «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا...» بودند، پس در جملۀ «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ...» معقول نيست كه خود آنان مقصود باشند.

و جان كلام اين كه آيه مورد بحث همان را مى گويد كه آيۀ شريفه زير متضمن آن است توجه فرمائيد: «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ».(1)

و در تفسير نعمانى به سند خود از سليمان بن هارون عجلى روايت كرده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه مى فرمود: صاحب اين امر، هم خودش محفوظ است و هم اين امر برايش محفوظ مى ماند، اگر تمامى مردم از بين بروند خداى تعالى اصحاب او را خواهد آورد و آنان هم كسانى هستند كه خداى تعالى درباره آنان فرموده: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ».(2)

ص: 323


1- . «و اگر از پذيرفتن دعوت اسلام اعراض كنيد خداى تعالى شما را با قومى ديگر عوض مى كند كه بيايند و مثل شما نباشند.» (محمد / 38)
2- . تفسير نعمانى.

اين معنا را عياشى (1)و قمى (2)در تفسير خود روايت كرده اند.

گفتار و بحثى آميخته از قرآن و حديث

در باره اهميت مسأله نهى از تولى كفار در خطاب الهى، و مضامين بلندى كه در وصف قومى كه در آيه آمده است، بحثی آمیخته از آیات قرآن و احادیث وجود دارد:

از بحث هايى كه مكرر تاكنون شده اين اشاره گذشت كه خطاب هاى قرآنى كه قرآن كريم به امر آن اهتمام دارد و در تأكيد و تشديد آن مبالغه دارد لحن سخن در آن ها خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه عوامل و اسباب موجود، همه دست به دست هم داده اند كه آينده مسلمين را به تباهى و سقوط و درك هلاكت و ابتلاء به خشم الهى بكشانند، مانند تأكيد و مبالغه اى كه از آيات ربا و آيات مودت ذى القربى و غير آن ها به چشم مى خورد.

و اصولاً طبع خطاب اين دلالت را دارد، براى اين كه اگر متكلم حكيم مأمورين خود را به يك مسأله بى اهميت و حقيرى امر كند و دنبالش در تأكيد و اصرار بر آن امر مبالغه نمايد، شنونده احساس مى كند كه اين امر بى اهميت اين همه تأكيد نمى خواهد، پس حتما كاسه اى زير نيم كاسه هست و هم چنين اگر فردى از مأمورين را مخاطب قرار دهد كه شان آن مخاطب اين نباشد كه مخاطب به مثل چنين خطابى شود، مثلاً يك عالم ربانى و صاحب قدم صدق در زهد و عبادت را از ارتكاب رسواترين فجور آن هم در انظار هزاران بيننده نهى كند، هر شنونده اى

ص: 324


1- . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 326، ح 135.
2- . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 17.

مى فهمد كه قضيه خالى از مطلب نيست و حتما مطلب مهمى و مهلكه عظيمى در شرف تكوين است كه اين گوينده حكيم اين طور سخن مى گويد.

خطاب هاى قرآنى كه چنين لحنى را دارد، دنبال آن خطاب حوادثى را ذكر مى كند كه آن چه از لحن كلام فهميده مى شد را تأييد و تصديق كند و؛ بلكه بر آن دلالت نمايد هر چند كه شنوندگان (چه بسا) در اولين لحظه اى كه خطاب را مى شنوند يعنى در همان روز نزول متوجه اشارات و دلالات آن خطاب نشوند.

مثلاً قرآن كريم امر كرده به مودت قرباى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و در آن مبالغه كرده، حتى آن را پاداش و اجر رسالت و راه به سوى خداى سبحان شمرده، چيزى نمى گذرد كه مى بينيم امت اسلام در اهل بيت آن جناب فجايعى و مظالمى را روا مى دارند كه اگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دستور اكيد به آنان داده بود به اين كه قرباى مرا به سخت ترين وجهى از بين ببريد، بيش تر از آن چه كرد، نمى كرد.

و نيز مى بينيم كه قرآن كريم از اختلاف نهى نموده و سپس در آن مبالغه اى كرده كه بيش از آن تصور ندارد، بعد مى بينيم كه امت اسلام آن چنان متفرق و دستخوش انشعاب و اختلاف مى شود كه حتى از انشعاب واقع در يهود و نصارا گذرانيد يعنى به هفتاد و سه فرقه منشعب گشت، تازه اين اختلاف ها اختلاف در مذهب و معارفعلمى دين است، اما اختلافى كه در سنت هاى اجتماعى و تاسيس حكومت ها و غير اين مسائل به پا كردند قابل تحديد و حصر نيست.

و نيز قرآن كريم از حكم كردن به غير ما انزل اللَّه نهى كرده و از القاى اختلاف بين طبقات و از طغيان و از پيروى هواى نفس و امورى غير از اين ها نهى نموده

ص: 325

و در آن ها تشديد كرده، بعدا مى بينيم كه در اثر ارتكاب اين امور چه حوادثى واقع مى شود.

مسأله نهى از ولايت كفار و دوستى با يهود و نصارا از همين قسم دستورات است، از نواهى مؤكده اى است كه در قرآن كريم آمده؛ بلكه بعيد نيست كه كسى ادعا كند تشديدى كه در نهى از ولايت كفار و اهل كتاب شده آن قدر شديد است كه هيچ تشديد در ساير نواهى فرعى به پايه آن نمى رسد.

تشديد در آن به حدى رسيده كه خداى سبحان دوست داران اهل كتاب و كفار را از اسلام بيرون و در زمره خود كفار دانسته و فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» و نيز خداى تعالى آنان را از خود نفى كرده و فرموده: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَی ءٍ».(1)

و نيز نه يك بار و دو بار؛ بلكه به نهايت درجه تحذيرشان كرده و فرموده: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»؛(2) و ما در آن جا كه پيرامون اين آيه بحث مى كرديم گفتيم: مدلول آن اين است كه محذورى كه از آن تحذير كرده حتما واقع خواهد شد و به هيچ وجه تبديل پذير نيست.

و اگر بخواهى مطلب بيش از اين روشن شود بايد در سورۀ هود به اين آيات توجه كنى كه مى فرمايد: «وَ إِنَّ كُلًّا لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ»؛(3) و قبل از اين آيه داستان امت هاى نوح و هود و صالح و غير آن را در آيات زيادى و سپس اختلاف

ص: 326


1- . «و كسى كه چنين كند هيچ رابطه اى با خدا ندارد.» (آل عمران / 28)
2- . «خدا شما را از خود بر حذر داشته.» (آل عمران / 28 و 30)
3- . «و هيچ يك از آنان نيست مگر آن كه به طور قطع پروردگارت پاداش اعمالشان را خواهد داد.» (هود: آيه 111)

يهود درباره كتابشان را ذكر كرده آن گاه فرموده: «إِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» و سپس خطاب را متوجه رسول گرامى خود نموده مى فرمايد: «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا»؛ ملاحظه مى كنيد كه در آخر همين آيه خطاب را اجتماعى كرد و دنبالش فرمود: «إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛(1) آن گاه دقت كن در آيه بعدش كه مى فرمايد: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»؛(2) كه از جمله اول فهميده مى شود منظور از «لَيُوَفِّيَنَّهُمْ» تنها سزاى آخرتى اعمال نيست چون گفتيم اين آيه بعد از نقل عذاب هايى است كه در دنيا بر سر امت هاى گذشته آمده و بعد از نقل اختلاف يهود و بيان توفيه اعمال، نتيجه مى گيرد كه، پس شما امت اسلام استقامت كنيد و از طغيان بپرهيزيد و به ستم كاران دل نبنديد كه اگر چنين كنيد هيچ يك از آن ها كه مورد اعتماد و ركون شما باشند شما را يارى نمى كنند و گرفتار آتش خواهيد شد.

و چون جملۀ «فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ» مطلق است هم آتش دنيا را كه همان بدبختى ها و ذلت ها باشد شامل مى شود و هم آتش آخرت را و اين آتش كه مكرر مسلمانان را از آن تحذير كرده و فرموده بود: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» همان است كه در آيه زير مى فرمايد: با نازل شدن حكم ولايت معصومين- البته اگر به آن عمل كنيد-

ص: 327


1- . «پس به همان نحوى كه مامور شده اى استقامت كن، هم خودت و هم هر كس كه با تو به سوى خدا برگشته و طغيان مكنيد كه او بدآن چه مى كنيد بينا است.» (هود / 112)
2- . «و به كسانى كه ستم كردند ركون و اعتماد مكنيد و دل به آنان مبنديد و گرنه آتش شما را خواهد گرفت و آن وقت غير از خدا هيچ ولى و ياورى از انواع ياوران نخواهيد داشت و در نتيجه يارى نخواهيد شد.» (هود / 113)

خطر آن آتش از شما بر طرف مى شود و آن آيه اين است: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ».(1)

پس دگرگون شدن اين نعمت به دست خود آنان و تجاوز از ولايت خداى تعالى و قطع رابطه با آن مقام و ركون به ظالمين و ولايت كفار و دوستى با اهل كتاب چيزى بوده كه توقع آن از آن مردم مى رفته و بر آنان واجب بوده كه از اين انحرافها بر جان خود بترسند و از سخط الهى كه كسى نمى تواند از آن جلوگيرى كند بهراسند آن هم با آن تهديدى كه خداى تعالى به آنان كرده و در چند آيه قبل فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛(2) و در آخر آن خبر داده كه ايشان را به سعادتشان هدايت نمى كند، پسآن چيزى كه هدايت متعلق بدان است سعادت است و سعادت مسلمين در دنيا به اين است كه در مجتمعشان زندگى و عيشى بر طبق سنت دين و سيره عامه اسلامى داشته باشند.

و اگر بنيه و اسكلت اين سيره منهدم گردد مظاهر آن كه حافظ معناى آن است نيز در هم و بر هم مى شود آن وقت در جو جامعه معلوم نمى شود كار نيك و ستوده كدام است كه تا به آن امر كنند (امر به معروف) و كار زشت كدام است تا يكديگر را از آن نهى نمايند (نهى از منكر) و آن وقت است كه شعائر عامه سقوط نموده و به جايش شعائر كفر رواج مى يابد و اين وضع پيوسته ريشه دارتر مى شود و پايه هايش محكم تر مى گردد تا برسد به آن جا كه از اسلام به غير از اسم چيزى نماند- هم چنان كه امروز نمانده-.

ص: 328


1- . «امروز ديگر كفار از دين شما مايوس شدند، پس از آن ها نترسيد- و به خاطر ترس از آنان دست از دين خود بر نداريد- و تنها از من بترسيد.» (مائده / 3)
2- . مائده / 51.

و اگر خواننده عزيز در سيره عمومى اسلامى كه كتاب و سنت آن را تنظيم و سپس در بين مسلمين اجرا نموده دقت كند و سپس در سيره فاسدى كه امروز بر مسلمين تحميل شده، به دقت بنگرد، آن وقت آيۀ شريفۀ «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»؛(1) را به دقت مطالعه نمايد، در مى يابد كه تمامى رذائل كه جامعه ما مسلمانان را پر كرده و امروز بر ما حكومت مى كند و همه آنها- كه ما از كفار اقتباس كرده ايم و به تدريج در بين ما منتشر گشته و استقرار يافته است- ضد آن اوصافى است كه خداى تعالى براى مردمى ذكر كرده كه در آيه وعده آمدنشان را داده، چون تمامى رذائل عملى در يك كلمه خلاصه مى شود و آن اين است كه جامعه ما خدا را دوست ندارد و خداى تعالى نيز اين جامعه را دوست ندارد، جامعه ما ذليل در برابر كفار و ستم گر نسبت به مؤمنين است و در راه خدا جهاد نمى كند و از ملامت هر ملامت گرى مى هراسد.

اين همان معنايى است كه قرآن كريم از چهره مسلمانان آن روز خوانده بود و اگر خواستى بگو خداى عليم خبير چنين آينده اى را براى امت اسلام از غيب خبر داده بود و پيش بينى كرده بود كه به زودى امت اسلام از دين مرتد مى شود، البته منظور از اين ارتداد، ارتداد اصطلاحى (يعنى برگشتن به كفر صريح و اعلام بيزارى از اسلام) نيست؛ بلكه منظور ارتداد تنزيلى است كه جملۀ «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛(2) آن را بيان مى كند و هم چنين آيۀ شريفۀ

ص: 329


1- . مائده / 54.
2- . مائده / 51.

«وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ»؛(1) به آن اشاره دارد.

با اين كه خداى تعالى وعده شان داده بود كه اگر او را يارى كنند او نيز ياريشان خواهد كرد و دشمنانشان را (البته اگر خود آنان تقويت و تأييد نكنند) تضعيف خواهد فرمود، توجه فرمائيد: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ»؛(2) «وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً وَ إِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ»؛(3) و هيچ بعيد نيست كه از جملۀ «إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ» استفاده شود كه اهل كتاب در صورتى كه مسلمانان با آن ها دوستى كنند خداى تعالى براى سركوب و تنبيه آنان ايشان را از ذلت نجات داده بر آنان مسلط سازد.

آن گاه خداى سبحان جامعه اسلامى را- كه چنين وصفى به خود خواهند گرفت- وعده داده كه قومى را خواهد آورد كه دوستشان دارد و آن قوم نيز خدا را دوست دارند، مردمى كه در برابر مؤمنين ذليل و در مقابل كفار شكست ناپذيرند مردمى كه در راه خدا جهاد نموده، از ملامت هيچ ملامت گرى پروا نمى كنند و اين اوصافى كه براى آن قوم بر شمرده- همان طور كه قبلاً توجه كرديد- اوصاف جامعى است

ص: 330


1- . «اگر ايمان به خدا و به رسول و به آن چه كه به رسول نازل شده ايمان مى داشتند كفار را اولياى خود نمى گرفتند و ليكن بيش ترشان تبهكارند.» (مائده / 81)
2- . محمد / 7.
3- . «و اگر اهل كتاب ايمان مى آوردند، برايشان بهتر بود، بعضى از آنان مؤمنند ولى بيش ترشان فاسق و منحرفند آن ها جز اين كه زحمت شما را بدارند ضررى به شما نتوانند رسانيد و اگر با شما قتال كنند، پا به فرار خواهند گذاشت و ديگر يارى نخواهند شد، آرى ذلت و خوارى براى آنان مقدر شده هر جا كه يافته شوند مگر در پناه خدا و يا پناهى از مردم.» (آل عمران / 112)

كه جامعه اسلامى امروز ما فاقد آن است و با دقت و باريك بينى در هر يك از آن اوصاف كه متقابلا ضد آن اوصاف نيز اوصاف جامعى است كه رذائلى بسيار از آن ها منشعب مى شود، رذائلى كه فعلاً جامعه اسلامى ما گرفتار آن است و خداى تعالى در صدر اسلام از وضع امروز ما خبر داده. و اگر ما آن رذائل را آمارگيرى كنيم خواهيم ديد كه همان رذائلىاست كه اخبار غيبى امامان(علیه السلام) و پيشگويی هايشان از آخر الزمان از آن رذائل خبر داده اند و آن روايات از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و ائمه اهل بيت(علیهم السلام) نقل شده، روايات بسيارى است كه هر چند مجموع آن ها از آفت دسيسه و تحريف سالم نمانده، و اما در بين آن ها اخبارى است كه جريان حوادث چهارده قرن گذشته و وقايعى كه تاكنون رخ داده، آن اخبار را تصديق كرده است، اخبارى است كه از منابع هزار و چند سال قبل گرفته شده، منابعى كه نويسندگان آن ها بيش از هزار سال قبل و يا نزديك به هزار سال قبل مى زيسته اند و نسبت آن منابع به آن نويسندگان مسلم است، چون در هر قرن از آن منابع روايت نقل شده.

علاوه بر اين كه آن اخبار از حوادث و وقايعى خبر مى دهد كه هنوز واقع نشده و انسان هاى قرون گذشته هم انتظار زنده بودن و ديدن آن وقايع را نداشته اند، پس چاره اى جز اين نداريم كه به صحت آن اخبار و صدورش از منبع وحى اعتراف كنيم.

66. سستی ایمان مردم در آخر الزمان و گرفتاری آن ها

روايتى از رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) متضمن اخبار از اوضاع و احوال مردم در آخر الزمان

نظير روايتى كه قمى آن را در تفسير خود از پدرش از سليمان بن مسلم خشاب از عبد اللَّه بن جريح مكى از عطاء بن ابى رياح از عبد اللَّه بن عباس نقل كرده كه

ص: 331

گفت: با رسول خدا به زيارت حج رفتيم، همان حجى كه بعد از آن رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از دنيا رفت، و يا به عبارت ديگر حجة الوداع- رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در كعبه را گرفت و سپس روى نازنين خود را به طرف ما كرد و فرمود: مى خواهيد شما را خبر دهم از علامات قيامت؟

و در آن روز سلمان رضى اللَّه عنه از هر كس ديگر به آن جناب نزديك تر بود، لذا او در پاسخ رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) عرضه داشت: بله يا رسول اللَّه، حضرت فرمود: يكى از علامت هاى قيامت اين است كه نماز ضايع مى شود- يعنى از ميان مسلمين مى رود و از شهوات پيروى مى شود و مردم به سوى هواها ميل مى كنند، مال مقامى عظيم پيدا مى كند و مردم آن را تعظيم مى كنند، دين به دنيا فروخته مى شود، در آن زمان است كه دل افراد با ايمان در جوفشان، براى منكرات بسيارى كه مى بينند و نمى توانند آن را تغيير دهند آب مى شود آن چنان كه نمك در آب حل مى گردد.

سلمان با تعجب عرضه داشت: يا رسول اللَّه: به راستى چنين روزى خواهد رسيد؟

فرمود: آرى، به آن خدايى كه جانم به دست او است، اى سلمان در آن هنگام سرپرستى و ولايت مسلمانان را امراى جور به دست مى گيرند امرايى كه وزرايى فاسق و سرشناسانى ستم گر و امنايى خائن دارند.

سلمان پرسيد: به راستى چنين وضعى پيش خواهد آمد يا رسول اللَّه؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع منكر، معروف، و معروف، منكر مى شود، خائن امين قلمداد مى گردد و امين خيانت مى كند، دروغ گو تصديق مى شود و راست گو تكذيب مى گردد.

ص: 332

سلمان با حالت تعجب پرسيد: يا رسول اللَّه به راستى چنين چيزى خواهد شد؟ فرمود:

آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در آن روزگار زنان به امارت مى رسند و كنيزان طرف مشورت قرار مى گيرند و كودكان بر فراز منبر مى روند و دروغ نوعى زرنگى و زكات خسارت، و خوردن بيت المال نوعى غنيمت شمرده شود، مرد به پدر و مادرش جفا، ولى به دوستش نيكى مى نمايد و ستاره دنباله دار طلوع مى كند.

سلمان باز پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين چيزى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان! در اين موقع زن با شوهرش در تجارت شركت كند و باران در فصلش نيامده؛ بلكه در گرماى تابستان مى بارد و افراد كريم سخت خشمگين مى گردند، مرد فقير تحقير مى شود، در اين هنگام بازارها به هم نزديك مى شوند وقتى يكى مى گويد: «من چيزى نفروختم» و آن ديگرى مى گويد: «من سودى نبرده ام" طورى مى گويند كه هر شنونده مى فهمد دارد به خدا بد و بيراه مى گويد.

سلمان پرسيد: آيا حتما چنين وضعى خواهد شد يا رسول اللَّه؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است، اى سلمان در اين هنگام اقوامى بر آنان مسلط مى شوند كه اگر لب بجنبانند كشته مى شوند و اگر چيزى نگويند دشمنان همه چيزشان را مباح و براى خود حلال مى كنند تا با بيت المالشان كيسه هاى خود را پر كنند و به ناموسشان تجاوز نموده، خونشان را بريزند و دل هاشان را پر از

ص: 333

وحشت و رعب كنند و در آن روز مؤمنين را جز در حال ترس و وحشت و رعب و رهبت نمى بينى.سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا چنين روزگارى بر مؤمنين خواهد گذشت؟ فرمود:

آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام چيزى از مشرق مى آورند و چيزى از مغرب تا امت اسلام را سرپرستى كنند، در آن روز واى به حال ناتوانان امت من، از شر شرقى و غربى ها و واى به حال آن شرقيان و غربيان از عذاب خدا، آرى نه صغيرى را رحم مى كنند و نه پاس حرمت كبيرى را دارند و نه از هيچ مقصرى عفو مى كنند، اخبارشان همه فحش و ناسزا است، جثه آنان جثه و بدن آدميان است، ولى دل هاشان دل هاى شياطين.

سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا چنين روزى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان، در اين هنگام مردان به مردان اكتفاء مى كنند و زنان به زنان و همان طورى كه پدر و اهل خانواده نسبت به دختر غيرت به خرج مى دهند نسبت به پسر نيز غيرت به خرج مى دهند، مردان به زنان شبيه مى شوند و زنان به مردان و زنان بر مركب ها سوار مى شوند كه از طرف امت من لعنت خدا بر آنان باد.

سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان، در اين هنگام مساجد طلا كارى و زينت مى شود آن چنان كه كليساها و معبد يهوديان زينت مى شود، قرآنها به

ص: 334

زيور آلات آرايش و مغازه ها بلند وصف ها طولانى مى شود اما با دل هايى كه نسبت به هم خشمگين است و زبان هايى كه هر يك براى خود منطقى دارد.

سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه آيا اين وضع پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است، در آن روز مردان و پسران امت من با طلا خود را مى آرايند و حرير و ديبا مى پوشند و پوست پلنگ كالاى خريد و فروش مى گردد.

سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است، اى سلمان در آن روز ربا همه جا را مى گيرد و يك عمل آشكار مى شود و معاملات با غيبت و رشوه انجام مى شود و دين خوار و دنيا بلند مرتبه مى شود.

سلمان گفت: يا رسول اللَّه آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام طلاق زياد مى شود و هيچ حدى جارى نمى گردد و البته خداى تعالى از اين بابت هرگز متضرر نمى شود.

سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين زمان كنيزان آوازه خوان و نوازنده پيدا مى شوند و اشرار امت من بر امت، ولايت و حكومت مى كند.

سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع اغنياى امت من صرفاً به منظور گردش و تفريح به حج مى روند و طبقه متوسط براى تجارت و فقرا به منظور خودنمايى و ريا حج مى روند، در اين هنگام است كه اقوامى قرآن را براى غير خدا مى آموزند و آن را نوعى مزمار و آلت موسيقى اتخاذ مى كنند، اقوامى ديگر به تعلم

ص: 335

فقه اسلامى مى پردازند اما براى غير خدا در آن روزگار زنا زادگان زياد مى شوند با قرآن آوازه خوانى مى كنند و بر سر دنيا سر و دست مى شكنند.

سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به خدايى سوگند كه جانم به دست او است اى سلمان اين وقتى است كه حرمت ها و قرق ها شكسته شود و مردم عالما و عامدا در پى ارتكاب گناه باشند و اشرار بر اخيار مسلط شوند، دروغ فاش و بى پرده و لجاجت ها ظاهر گردد و فقرا فقر خود را علنى كنند، مردم در لباس به يكديگر مباهات كنند و باران در غير فصل ببارد و مردم شطرنج و نرد و موسيقى را كارى پسنديده بشمارند و در مقابل امر به معروف و نهى از منكر را عملى نكوهيده بدانند تا آن جا كه يك فرد با ايمان ذليل ترين و منفورترين فرد امت شود و قاريان عابدان را ملامت كنند و عابدان قاريان را اين مردمند كه در ملكوت آسمان ها رجس و نجس ناميده مى شوند.

سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام است كه توانگر هيچ دلواپسى جز فقير شدن ندارد، حتى يك سائل در طول يك هفته يعنى بين دو جمعه سؤال مى كند و احدى نيست كه چيزى در دست او بگذارد.

سلمان باز پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين روزگارى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم در دست او است اى سلمان در اين زمان رويبضة تكلم مى كنند، پرسيد: يا رسول اللَّه پدر و مادرم فداى تو، رويبضهچيست؟ فرمود: چيزى و كسى به سخن در مى آيد و در امور عامه سخن مى گويد كه هرگز سخن نمى گفت، در اين هنگام است كه مردم، ديگر زياد زنده نمى مانند ناگهان زمين نعره اى مى كشد و

ص: 336

هر قومى چنين مى پندارد كه زمين تنها در ناحيه او نعره كشيد بعد تا هر زمانى كه خدا بخواهد هم چنان مى مانند و سپس واژگونه مى شوند و زمين هر چه در دل دارد بيرون مى ريزد- و خود آن جناب فرمود: يعنى طلا و نقره را- آن گاه با دست خود به ستون هايى كه در آن جا بود اشاره نموده و فرمود مثل اين، ولى در آن روز ديگر نه طلايى فائده دارد و نه نقره اى، اين است معناى آيۀ «فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها»؛ «علامت هايش بيامد.»(1)

روايتى مشروح از امام صادق(علیه السلام) در همين باره

و در روضه كافى از محمد بن يحيى از احمد بن محمد از بعضى اصحابش و نيز على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير روايت كرده اند كه اين دو نفر يعنى احمد بن محمد در آن حديث و ابن ابى عمير در اين حديث از محمد بن ابى حمزه از حمران روايت كرده كه گفت:

امام صادق(علیه السلام) (در مجلسى كه صحبت از قدرت و شوكت آن ها و فقر و بد حالى شيعه مى شد) فرمود: من در روزى كه ابو جعفر منصور دوانيقى با موكب سلطنتى خود حركت مى كرد با او بودم او بر اسبى سوار بود كه جمعى از خدم و سوارگانش همراهش بودند و جمعى ديگر از پشت سر مى آمدند و من بر الاغى سوار بودم و دوش به دوش او مى رفتم. به من گفت: يا ابا عبد اللَّه به راستى جا دارد كه به خاطر سلطنت و نيرويى كه خدا به ما داده و عزتى كه ارزانى داشته خوشحالى كنى و

ص: 337


1- . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 2، ص: 307- 303.

به مردم نگويى كه شما و اهل بيت شما سزاوارتر از ما به اين سلطنت بوديد؛ زيرا اگر چنين حرفى را بزنى ما را هم عليه خودت و هم عليه مردم تحريك كرده اى.

فرمود: من گفتم: چه كسى از من چنين گزارشى به تو داده؟ هر كس كه بوده دروغ گفته، منصور گفت: آيا سوگند مى خورى كه چنين حرفى را نزده اى؟ مى فرمايد: به او گفتم:

مردم ساحرند، يعنى دوست مى دارند قلب تو را عليه من برنجانند، اين تو هستى كه بايد اختيار گوش خودت را داشته باشى، هر چه آن ها گفتند نپذيرى، براى اين كه احتياج ما به تو بيش تر است از احتياج تو به ما، آن گاه به من گفت: هيچ يادت مى آيد آن روزى را كه من از تو پرسيدم: آيا ما به سلطنت مى رسيم؟ تو گفتى: بله سلطنتى طولانى و گسترده و نيرومند و لا يزال در سلطنت خود در مهلت و آسايشيد و در دنيايتان در وسعت و فراخى تا آن كه در ماه حرام و در بلد حرام دست خود به خون ما بيالائيد امام مى فرمايد: فهميدم كه او جريان را به ياد دارد گفتم: بله، ولى اميد است خداى عز و جل تو را حفظ كند و من هم آن روز در آن سخن شخص تو منظورم نبود؛ بلكه حديثى بود كه برايت نقل كردم البته ممكن است آن كسى كه دست خود به خون ما بيالايد شخصى از اهل بيت تو باشد چون سخن من بدينجا رسيد ساكت شد و چيزى به من نگفت، بعدا كه به منزل آمدم يكى از دوستان با جمعيتى نزد من آمدند، آن دوست به من گفت: فدايت شوم تو را در مركب ابو جعفر ديدم در حالى كه بر الاغى سوار بودى و او بر اسب سوار بود، سرش را به سوى تو خم مى كرد و با تو سخن مى گفت كانه مى خواست زير دست شدن تو را مجسم كند، در دلم گفتم: يا للعجب اين حجت خدا بر خلق است كه صاحب واقعى اين

ص: 338

سلطنت و شوكت است و كسى است كه همه سلاطين عالم بايد به او اقتدا كنند و اين ديگرى مردى ستم گر و قاتل اولاد انبياء و مردى خونريز است، خون بى گناهانى را به زمين مى ريزد كه خدا دوست ندارد، آن وقت او در موكب سلطنتى قرار گرفته و تو بر الاغى سوارى، اين فكر مرا گرفتار شبهه كرد به حدى كه بر دين و جانم ترسيدم.

امام(علیه السلام) فرمود: بدو گفتم اگر حشمت و خدمى را كه من داشتم و آن فرشتگانى را كه از پيش رو و پشت سر من در حركت بودند مى ديدى سلطنت منصور از نظرت مى افتاد و آن را حقير و پشيز مى شمردى، دوستم چون اين بشنيد گفت: الان دلم آسوده شده.

و سپس پرسيد: اين ها تا كى سلطنت خواهند كرد؟ و چه زمانى امت اسلام از شر اين ها راحت مى شود؟ در پاسخش گفتم: مگر تو نمى دانى كه براى هر چيزى مدتى است، گفت:

چرا (مى دانم) گفتم: اگر بدانى كه وقتى اين امر تحقق يابد از چشم بر هم زدن هم سريع تر خواهد بود آن وقت علمت تو را نفع مى دهد؟ آرى اگر حال اين قوم كه نزد خدا دارند را بدانى و بدانى كه چه حالى دارند آن وقت بغض و دشمنيت نسبت به آنان به نهايت درجه مى رسد، اگر تو و تمامى اهل زمين سعى كنيد كه حال آنان را شديدتر از آن چه دارند بكنيد هرگز نخواهيد توانست، پس شيطان تو را دست نيندازد كه عزت از آن خدا ورسول و مؤمنين است، ولى منافقين نمى دانند.

آيا نمى دانى كه هر كس منتظر امر ما باشد و بر اذيت ها و ترس ها كه امروز مى بيند صبر كند، فردا در زمره ما خواهد بود، پس هر زمان ديدى حق مرده و اهلش از بين رفته اند و جور و ستم همه جا را فرا گرفته و قرآن كهنه شده و چيزهايى در

ص: 339

آن پديد آمده كه در آن نيست و ديدى كه قرآن طبق هوا و هوس ها توجيه و تفسير مى شود و ديدى كه دين وارونه شده، آن چنان كه كاسه وارونه مى شود (در نسخه بدل آمده: آن چنان كه آب وارونه مى شود) و ديدى كه اهل باطل بر اهل حق آقايى و سرورى مى كنند و ديدى كه شر ظاهر گشته و از آن نهى نمى شود؛ بلكه از اهل شر دفاع مى شود و ديدى كه فسق علنى شده و مردان با مردان و زنان با زنان اكتفاء مى كنند و ديدى كه مؤمن سكوت كرده، چون گفتارش پذيرفته نمى شود و ديدى كه فاسق دروغ مى گويد و پذيرفته مى شود و كسى دروغ و افتراى او را رد نمى كند و ديدى كه صغير بزرگ تران را تحقير مى كنند و ديدى كه قطع رحم همگانى شده و ديدى كه وقتى كسى را به فسق مى ستايند خود او مى خندد و سخن گوينده را رد نمى كند و ديدى كه به پسر همان را مى دهند كه به زن مى دهند و ديدى كه زنان با زنان ازدواج مى كنند و ديدى كه مدح و ثنا بسيار شده و ديدى كه مرد مال خود را در غير راه اطاعت خدا انفاق مى كند و كسى نيست كه او را نهى كند و دست او را بگيرد و ديدى كه مردم وقتى مؤمن را مى بينند كه در حال اجتهاد و تلاش است، پناه به خدا مى برند از اين كه مثل او باشند و ديدى كه همسايه، همسايه اش را مى آزارد و كسى نيست جلويش را بگيرد و ديدى كه كافر وقتى وضع رقت بار مؤمن را مى بيند از وضع خود خوشحالى مى كند و چون فساد را در پهناى زمين گسترده مى بيند مسرور مى شود و ديدى كه شراب هاى گوناگون علنا نوشيده مى شود و مردمى بر سفره شراب جمع هستند كه از خداى عز و جل هيچ پروايى ندارند و ديدى كه امر به معروف زايل شده و ديدى كه فاسق در اعمالى كه خدا دوست ندارد نيرومند و مورد حمايت و مدح قرار مى گيرد و ديدى كه دارندگان آيات (در نسخه ديگر آمده

ص: 340

دارندگان آثار) مورد تحقير واقع مى شوند و هر كسى هم آنان را دوست بدارد تحقير مى شود و ديدى كه راه خير بسته شده و راه شر باز و پر رهرو است و ديدى كه خانه كعبه معطل مانده و مردم از رفتن به زيارت آن نهى مى شوند و به ترك آن تشويق و مأمور مى گردند و ديدى كه هر كس به ديگرى می گويد آن چه را كه خود نكرده و ديدى كه مردان خود را براى مردان چاق مى كنند و زنان براى زنان (يا خود را آن طور وانمود مى كنند كه نيستند) و ديدى كه مرد از راه ما تحت خود روزى به دست مى آورد و زن از راه فرجش.

و ديدى كه زنان براى خود مجالس ترتيب مى دهند آن چنان كه مردان تشكيل مى دهند و ديدى كه در دودمان بنى العباس عمل لواط و زن شدن مردان شايع و علنى گشته و به همين منظور خود را خضاب مى كنند و شانه مى زنند آن چنان كه زنان براى شوهر خود شانه مى زنند و مردان مال ها به خاطر فروج خود خرج مى كنند و چند نفر بر سر يك مرد تنازع مى كنند و بر سر او، اين عليه آن ديگرى و آن عليه اين غيرت به خرج مى دهد.

و ديدى كه صاحب مال محترم تر از مؤمن است و ربا علنى معامله مى شود و كسى سرزنش نمى كند و ديدى كه زنان به خاطر دادن زنا ستايش مى شوند و زن شوهرش را در عمل لواط با مردى ديگر كمك و همكارى مى كند و ديدى كه در نظر اكثريت مردم بهترين خانواده ها آن خانواده اى است كه زنان را بر كار فسق كمك مى كنند.

و ديدى كه مؤمن همواره در اندوه و تحقير شده و خوار است و ديدى كه بدعت ها و زنا علنى شده و مردم را ديدى كه با شاهدى كه به دروغ شهادت مى دهد

ص: 341

به يكديگر تجاوز مى كنند و ديدى كه حرام حلال و حلال تحريم شده است و ديدى كه هر كس دين را با رأى و نظر خود براى خود توجيه مى كند و كتاب خدا و احكامش تعطيل شده.

و ديدى كه در ارتكاب گناه از تاريكى شب استفاده نمى شود؛ بلكه در روز روشن گناه مى كنند و ديدى كه مؤمن جز با قلبش نمى تواند منكر را انكار كند و ديدى كه مال بسيار هنگفت در راه خشم الهى خرج مى شود و ديدى كه واليان ولايت و سرپرستى مردم را قباله كسى بدانند كه قدرتش بيش تر است و ديدى كه محرم به محرم خود اكتفاء كند و با او ازدواج نمايد و ديدى كه مردم به صرف تهمت و بر اساس مظنه كشته مى شوند و ديدى كه مردم بر سر عشق ورزيدن به يك پسر با يكديگر به ملاك غيرت مى ستيزند و حتى بر سر اين عشق جان و مال فدا مى كنند.

و ديدى كه مردم كسى را كه شهوت خود را با رفتن نزد زنان خاموش مى كند سرزنش مى نمايند و ديدى كه مرد با زنا دادن همسرش پول در مى آورد و زندگى مى كند با علم به اين كه او زنا مى دهد و حتى بر اين كار اونظارت دارد و ديدى كه زن قاهر و مسلط بر شوهرش مى شود و بر خلاف ميل او كارها مى كند و عليه او پولها خرج مى كند و ديدى كه مرد همسر و دختر- كنيز- خود را كرايه مى دهد و به طعام و نوشيدنى پست راضى مى شود و اگر ديدى كه سوگند به دروغ به خداى عز و جل بسيار و شايع شده و ديدى كه قمار علنى و آشكار گشته و ديدى كه شراب علنا فروخته مى شود و كسى از آن منع نمى كند و ديدى كه زنان مسلمان ناموس خود را به اهل كفر مى دهند.

و ديدى كه لهو و لعب و رقص و آوازه خوانى علنى شده، مسلمانان از آن عبور

ص: 342

مى كنند و احدى، احدى را منع نمى كند و احدى جرأت بر منع آن ندارد و ديدى كه افراد شر