منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (عربی - فارسی) جلد 17

مشخصات کتاب

سرشناسه:خوئی، حبیب الله بن محمدهاشم، 1268 - 1324ق.

عنوان و نام پدیدآور:منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه/ لمولفه حبیب الله الهاشمی الخوئی؛ بتصحیحه و تهذیبه ابراهیم المیانجی.

مشخصات نشر:تهران: مکتبه الاسلامیه؛ قم: انتشارات دار العلم، 13 -

مشخصات ظاهری:20 ج.

شابک:150 ریال (ج. 8)

یادداشت:عربی.

یادداشت:فهرستنویسی براساس جلد هشتم، 1386 ق.= 1344.

یادداشت:چاپ دوم.

موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- کلمات قصار

موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها

موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- نامه ها

موضوع:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه -- نقد و تفسیر

شناسه افزوده:میانجی، ابراهیم، 1292 - 1370.، مصحح

شناسه افزوده:علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه. شرح

رده بندی کنگره:BP38/02 /خ9 1300ی

رده بندی دیویی:297/9515

شماره کتابشناسی ملی:199206

ص:1

اشاره

منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه

لمولفه حبیب الله الهاشمی الخوئی

بتصحیحه و تهذیبه ابراهیم المیانجی.

ص :2

تتمه باب المختار من کتب مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام و رسائله إلی أعدائه و أمراء بلاده

تتمه المختار الاول من کتبه علیه السّلام و رسائله

تتمه المعنی

قوله علیه السّلام:(و اعلموا أنّ دار الهجره قد قلعت بأهلها و قلعوا بها) أی أنّ مدینه الرّسول صلّی اللّه علیه و آله فارقت أهلها و خلت منهم و کذا أهلها فارقوها علی ما بیّنا فی تفسیر لغات الکتاب. و أمّا مراده علیه السّلام منه فقال بعضهم: إنّه علیه السّلام یخبرهم من قوله و اعلموا - إلی - علی القطب، عن سبب حرکته و خروجه من المدینه أنّ المدینه قامت فیها رحی الفتنه و اضطربت أحوال ساکنیها و امورهم و جاشت جیش المرجل من الهرج و المرج، و انقلبت أحوال البلد و تبدّلت بحیث لیس المقام فیها للنّاس سیّما للمؤمنین و الخواص بمیسور، و لذا خرج منها و جعل الکوفه مهاجره و مقرّ خلافته.

أقول: لا یخفی علی أنّ هذا التفسیر لا یناسب المقام و لا یوافق قوله علیه السّلام فأسرعوا إلی أمیر کم و بادروا جهاد عدوّکم، فانّه علیه السّلام کتب إلیهم الکتاب لیستنفرهم إلی الجهاد کما صرّح به فی ذیل الکتاب و نفر من المدینه نحو البصره لجهاد الناکثین، لا أنّه یخبرهم عن صرف سبب خروجه منها، و هذا ظاهر لا کلام فیه.

و یقرب من هذا التّفسیر ما قیل: إنّه علیه السّلام کنّی بقلعها بأهلها و قلعهم بها عن اضطراب امورهم بها و عدم استقرار قلوبهم من ثوران هذه الفتنه.

أقول: الظّاهر أنّه علیه السّلام لمّا أخبر أهل الکوفه عن أمر عثمان و عن سیرته معه و عمّا جری علیه من طلحه و الزّبیر و عائشه و عن بیعه النّاس أعلمهم أنّ منهم من نکثوا البیعه و أثاروا الفتنه و نشّطوا أقواما علی الحرب و هیّجوا بین النّاس الشرّ و العداوه و الشحناء حتّی أقاموا الحرب، فنهضوا أهل المدینه مجاهدین فی سبیل اللّه أعداء اللّه لإطفاء هذه النّائره و إزاله الفتنه نهضه خلت المدینه من أهلها و فارقها ساکنوها، سیّما أنّهم کانوا من أفعال عثمان و شیعته متألّمین، فلما رأوا أنّ آل عثمان تمسّکوا بدم عثمان تفتینا لم یلبثوا فی المدینه خوفا من أن تشیع الفتنه و یفسد المبطلون، فبادروا إلی جهاد عدوّهم فقلعوا بالمدینه مسرعین.

ص:3

فهو علیه السّلام أراد إعلام أهل الکوفه بنهوض أهل المدینه علی ذلک الحدّ لیرغبوا فی الجهاد و ینصروا دین اللّه و ینهضوا لقتال أصحاب الجمل معهم و یهتمّوا همّتهم فی إماته الباطل و إزاحه أهله، و لذا أمرهم علیه السّلام بالسّرعه إلیه و المبادره بالجهاد.

قوله علیه السّلام:(و جاشت جیش المرجل) أی غلت کغلیان الماء فی القدر. و المراد إخبار أهل الکوفه باضطراب أهل المدینه و ولعهم بالجهاد لما علموا بمسیر الناکثین و أتباعهم إلی البصره لإثاره الفتنه. و هذا أیضا تحریض أهل الکوفه علی النهضه و الجهاد.

قوله علیه السّلام:(و قامت الفتنه علی القطب)أی الفتنه الّتی أثارها النّاکثون و أتباعهم قامت علی القطب، شبّه الفتنه بالرحی بقرینه القطب، أی أنّ رحی الفتنه دائره و المراد أنّ الفتنه قائمه و نارها مشتعله فاسرعوا إلی إطفائها، ففیها أیضا تحریض أهل الکوفه علی الجهاد.

و قد قدّر بعض الشّارحین الجمله بقوله:قامت الفتنهفی المدینه علی القطب حیث فسّرها بأنّ رحی الفتنه فی المدینه دائره، و لا یخفی أنّ ذلک التقدیر غیر مناسب للمقام لأنّ فتنه الحرب حین إرساله علیه السّلام الکتاب إلی أهل الکوفه کانت فی البصره بین أصحاب الجمل و عامله علیه السّلام عثمان بن حنیف قائمه کما سیتضح فی شرح الکتاب الثانی إن شاء اللّه تعالی.

و هو علیه السّلام کان ساعتئذ فی ذی قار کما دریت ممّا حقّقنا آنفا، و بالجمله أنّه علیه السّلام أعلم أهل الکوفه بأنّ الفتنه قائمه علی القطب و لا حاجه إلی ذلک التقدیر فکأنّما اغترّ ذلک البعض من الجمل المتقدّمه.

ثمّ یمکن أن یقال: إنّه علیه السّلام أراد بالقطب نفسه، فانّه علیه السّلام قطب الاسلام و المسلمین یقال: فلان قطب بنی فلان أی سیّدهم الّذی یدور علیه أمرهم، و کذا یقال لصاحب الجیش: قطب رحی الحرب تشبیها بالنقطه الّتی یدور علیها الفلک و یسمّونها قطب الفلک، فیکون المعنی أنّ تلک الفتنه أقبلت إلیه و قامت و هجمت علیهفتکون کلمه علی، علی هذا الوجه للضّرر و علی الوجه الأوّل للإستعلاء

ص:4

و یمکن أن یکون علی الوجهین للإستعلاء، فاذا کانت الفتنه قائمه علی القطب بهذا المعنی فللرّعیّه أن تعاونوه بإطفائها و نجاته منها لأنّهم فی الحقیقه ینجون أنفسهم منها و ینصرون دین اللّه، و یطلبون بذلک رفعتهم و منزلتهم، و نعم ما قال الشاعر:

لک العزّ إن مولاک عزّ و إن یهن فأنت لدی بحبوحه الهون کاهن!

و یمکن أن یجعل کلمه الأمیر فی قوله الاتی قرینه علی إراده هذا المعنی من القطب.

و بعد ما بادر ذهننا إلی هذا المعنی فرأینا أنّ المولی فتح اللّه القاسانی فسّر القطب فی شرحه الفارسی علی النهج بهذا الوجه، فالحمد للّه علی الوفاق.

قوله علیه السّلام (فأسرعوا إلی أمیرکم و بادروا جهاد عدوّکم إن شاء اللّه تعالی) أی إذا سمعتم ما قلنا من عمل النّاکثین و ما فعل أهل المدینه لإزهاق الباطل و نصره الدّین، فأسرعوا إلی أمیرکم یعنی بالأمیر نفسه علیه السّلام، و بادروا جهاد عدوّکم یعنی بالعدوّ أصحاب الجمل.

الترجمه

باب دوم از بابهای سه گانه نهج البلاغه: در نامه ها و رساله های برگزیدۀ أمیر المؤمنین علی علیه السّلام که بدشمنانش و أمیران شهرهایش نوشته است، و در این باب نیز فرمانهای برگزیده ای که بعمّال خویش فرستاد، و وصیّتها و اندرزها که بدودمان و یارانش فرمود، نگاشته آمد.

این یکی از نامه های آن قطب اسلام و مسلمین است که هنگامی از مدینه بسوی بصره، برای خاموش کردن آتش فتنۀ أصحاب جمل رهسپار شد، در جایی بنام ذی قار رسید، آنرا بمردم کوفه نوشت و از ایشان یاری خواست و فرزندش إمام حسن مجتبی و عمّار بن یاسر و قیس را بسوی کوفه گسیل داشت که نامه را بکوفیان رسانند و ایشان را بمدد و نصرت خوانند. و این نخستین کتاب این باب است:

این نامه ایست از بندۀ خدا علی أمیر المؤمنین بمردم کوفه که پیشانی یاری

ص:5

کنندگان دین و کوهان عربند (کنایه از این که آنان در شرف نسبت بأنصار دین چون پیشانی نسبت به پیکرند و برفعت در میان عرب همچون کوهان نسبت با شتر) شما را از أمر عثمان خبر دهم چنانکه شنیدن آن همچون دیدن آن باشد:

همانا که مردم عثمان را بأفعال او عیب کردند و بر او طعن و إنکار نمودند من مردی از مهاجرین بودم که بسیار از او درخواست می کردم که مردم را خوشنود سازد، و همواره او را نصیحت می کردم و براه رستگاری دلالت می نمودم، و از سرزنش او خود داری می نمودم، و هیچ او را سرزنش نمی کردم (چه معنی «اقلّ عتابه» در اینجا بمعنی نفی عتاب است نه این که کمتر او را سرزنش می کردم چنانکه مترجمین باشتباه رفته اند، و در شرح بیان کرده ایم که مردان خدا برفق و مدارا نهی از منکر میکنند و از درشتی سر باز زنند، و ممکن است که معنی جمله چنین باشد که من همواره عثمان را نصیحت و دلالت می کردم و سرزنش او را بر خویشتن تحمیل می کردم و بتوبیخ او از إرشاد و هدایتش دریغ نداشتم، چه عثمان از اندرزهای أمیر المؤمنین علیه السّلام می رنجید و می گفت که ابو الحسن نمی خواهد دودمان مرا در نعمت آسایش ببیند، و این بنا بر وجهی است که «أقلّ» را بمعنی بر می دارم و حمل میکنم، بگیریم، چنانکه در بحث لغوی این کتاب تحقیق کرده ایم که «اقلّ» هم برای نفی و هم برای حمل استعمال می شود).

و سست ترین رفتنشان در کشتن او رفتن بشتاب و اضطراب بود، و نرم ترین راندنشان راندن سخت (یعنی آن دو در کشتن عثمان شتاب بسیار می کردند و مردم را بر آن بر می انگیختند هنگامی که عثمان در حصر بود و آب را برویش بستند از طلحه سبب خواست، طلحه در جواب گفت: چون تو دین خدا را تبدیل کردی و تغییر دادی، و آن گاه که تشنگی بر او چیره شد و ندا درداد که ای مردم ما را آب دهید و از آنچه خدا بر شما روزی کرد ما را بخورانید، زبیر بعثمان خطاب کرد و گفت: ای نعثل و اللّه هرگز آب نخواهی چشید، و طلحه اول کسی بود که تیر بخانۀ عثمان رها کرد، و گفتار طلحه و زبیر در قتل عثمان و تحریض و ترغیب

ص:6

آن دو مردم را بر آن بسیار است).

و از عائشه در بارۀ او خشمی ناگهانی بود (سبب خشم وی بر عثمان این بود که می گفت عثمان اموال مسلمانان را طعمۀ خویش و خویشاوندانش گردانید و دودمان و پیروانش را بدان برگزید و دین خدا را تغییر داد و از سنت رسول إعراض کرد، گاهی عثمان بر منبر بود که عائشه نعلین و پیراهن پیغمبر را در میان مجلس بمردم نموده و گفت: این نعلین و پیراهن رسول خدا هنوز کهنه نشده که فرعون این امت عثمان دین خدا را تبدیل کرده است. و می گفت: بکشید نعثل را که او فاجر است، و نیز می گفت: بکشید نعثل را خدا نعثل را بکشد. و نعثل مردی یهود بود دراز ریش که عائشه عثمان را بدان تشبیه می کرده است، و عائشه اول کسی بود که بر عثمان طعن کرده است و کارهای او را عیب گرفته و مردم را بر کشتن او بر انگیخت).

پس برایش گروهی مقدّر شد که او را کشتند و مردم با من بیعت کردند بی آنکه بیعت با مرا ناخوش و ناپسند داشته باشند و کاره باشند، و بی آنکه إجبار شده باشند بلکه بمیل و رغبت و اختیار بیعت کردند. بدانید که مدینه از اهلش خالی شد و مردم از آن بر کنده شدند (یا این که مدینه با اهلش بر کنده شد و أهل آن با مدینه، که در دلالت مقصود آکداست، و خلاصه این که مردم مدینه از آنجا بیرون آمدند بقصد یاری دین خدا و جهاد فی سبیل اللّه در رکاب أمیر المؤمنین علیه السّلام برای خاموش کردن آتش فتنۀ اصحاب جمل، این گفتار حضرت برای ترغیب و تهییج أهل کوفه است که در جهاد و نصرت دین تأسّی بأهل مدینه کنند).

و مدینه چون دیگ بجوش آمده است (مراد این است که وقتی مردم دیدند گروهی ببهانۀ خون عثمان بیعت را شکستند و نقض عهد کردند و قصد تفتین دارند بخصوص که از افعال عثمان سخت رنج دیدند و دل آزرده بودند برای دفع آنان چنان نهضت و قیام کردند که از اضطراب و هیجان گویا چون دیگ بجوش آمدند)

ص:7

فتنه بر قطب ایستاده است (کنایه از این که آسیای فتنه دور می زند یعنی آتش فتنه مشتعل است یا این که مراد أمیر المؤمنین علیه السّلام از قطب خود آن حضرت باشد چه آن بزرگوار قطب إسلام و مسلمین و مدار إیمان و أهل آن است، یعنی فتنۀ اصحاب جمل بر آن بزرگوار روی آورده است و بر آن قطب عالم إمکان دور می زند) پس بشتابید بسوی أمیر خود و پیشی گیرید بجهاد دشمن خود اگر خدا خواهد.

و من کتاب له علیه السّلام الیهم بعد فتح البصره

اشاره

و هو الکتاب الثانی من باب المختار

من کتب أمیر المؤمنین علیه السّلام

و جزاکم اللّه من أهل مصر عن أهل بیت نبیّکم أحسن ما یجزی العاملین بطاعته، و الشّاکرین لنعمته، فقد سمعتم و أطعتم و دعیتم فأجبتم.

اللغه

(جزاکم) الجزاء یائیّ و هو ما فیه الکفایه من المقابله إن خیرا فخیر و إن شرّا فشرّ، قال اللّه تعالی: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّهً وَ حَرِیراً » و قال تعالی:

«وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُها » یقال: جزاه کذا و بکذا و علی کذا یجزیه جزاء من باب ضرب.

(أهل) قال الخلیل: أهل الرّجل أخصّ النّاس به، أهل البلد و البیت سکّانه، و أهل کلّ نبیّ امّته، و أهل الأمر ولاته، و أهل الاسلام من یدین به.

و قوله علیه السّلام: (أهل بیت نبیّکم) إشاره إلی قوله تعالی: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ »، فالمراد من قوله: أهل بیت نبیّکم، هو أهل البیت فی الایه.

ص:8

الاعراب

(من أهل مصر) تمیز لضمیر المفعول أعنی «کم» فی «جزاکم» لأنّه یجوز جرّ التمیز بمن إذا لم یکن تمیزا لعدد و ما کان فاعلا فی المعنی و التمیز المحول عن المفعول کقولهم رطل من زیت و نعم من رجل، قال أبو بکر بن الأسود:

تخیّره فلم تعدل سواه فنعم المرء من رجل تهامی

و قال آخر:

یا سیّدا ما أنت من سیّد موطأ الأکتاف رحب الذراع

و استثنی ابن مالک الأولین فی الأولین فی الألفیّه و قال:

و اجرر بمن إن شئت غیر ذی العدد و الفاعل المعنی کطب نفسا تفد

(عن أهل بیت نبیّکم) تتعلّق بقوله جزاکم.

(أحسن ما یجزی) مفعول مطلق نوعی فناب أحسن عن المصدر المحذوف فی الانتصاب علی المفعول المطلق و یدلّ علیه و هو صفه له أی جزاکم اللّه الجزاء أحسن ما یجزی العاملین بطاعته کقولهم: سرت أحسن السیر، أی سرت السیر أحسن السیر.

و الظّاهر أنّ کلمه ما مصدریّه أی أحسن جزاء العاملین بطاعته، و یجوز أن تکون من الموصولات و حذف العائد إلیها و التقدیر: أحسن الّذی یجزی به العاملین بطاعته.

(بطاعته) متعلّق للعاملین، و لنعمته للشاکرین یقال عمل بطاعته و شکر لنعمته.

المعنی

اشاره

ضمیر (إلیهم) فی قول الرّضی رضوان اللّه علیه یرجع إلی أهل الکوفه فی الکتاب السّابق، فقوله صریح بأنّه علیه السّلام کتب إلی أهل الکوفه هذا الکتاب بعد فتح البصره و العجب من الفاضل الشّارح البحرانی حیث قال فی شرحه علی النّهج: یشبه أن یکون الخطاب لأهل الکوفه مع أنّه نقل فی عنوانه قول الرّضی و من کتاب له علیه السّلام إلیهم بعد فتح البصره.

ص:9

ثمّ إنّ هذا الکتاب لجزء الکتاب الّذی کتب علیه السّلام إلیهم بعد فتح البصره و لم یذکره الرّضی رضی اللّه عنه بتمامه إمّا لعدم عثوره علیه، أو لاختیاره منه هذا القدر لبلاغته، و هذا لیس بعزیز فی النهج کما بیّنا فی المباحث السّالفه أنّ خطبه واحده قطّعت و جزّئت فی أربع مواضع من النّهج و ذکر فی کلّ موضع جزء منها، أو أتی ببعض ما فی الخطب و الکتب و ترک بعضهما الاخر و ستقف علی أکثر ما قدّمنا فی المباحث الاتیه أیضا.

ثمّ نقل هذا الکتاب و الّذی قبله فی المجلّد الثّامن من البحار ص 409 الطّبع الکمبانی، و دونک الکتاب بالسّند و التمام.

سند الکتاب و نقله بتمامه و نسخ اخری منه

إنّ ما یهمّنا فی ذلک الشّرح تحصیل سند ما فی النّهج و نقله من الجوامع و المجامیع الّتی ألّفت قبل الرّضی رضوان اللّه علیه کالجامع الکافی لثقه الاسلام الکلینیّ المتوفّی سنه 328 ه، و البیان و التّبیین لأبی عثمان عمرو بن بحر الجاحظ المتوفّی سنه 255 ه، و الکامل لأبی العبّاس محمّد بن یزید المعروف بالمبرّد المتوفّی سنه 285 ه، و الکتاب المعروف بالتّاریخ الیعقوبی لأحمد بن أبی یعقوب الکاتب المتوفّی حدود سنه 292 ه، و فی الکنی و الألقاب للمحدّث القمّی رحمه اللّه أنّه توفّی سنه 246 ه، و تاریخ الامم و الملوک المعروف بالتّاریخ الطبری لأبی جعفر محمّد بن جریر الطبری الاملی المتوفّی سنه 310 ه، و کتاب صفّین للشیخ أبی الفضل نصر بن مزاحم المنقری التّمیمی الکوفی من جمله الرّواه المتقدّمین بل الواقعه فی درجه التّابعین کان من معاصری محمّد بن علیّ بن الحسین علیهم السّلام باقر العلوم و کأنّه کان من رجاله علیه السّلام و أدرک علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام کما فی الخرائج للرّاوندی، و کتب الشیخ الأجلّ المفید قدّس سرّه المتوفّی سنه 413 ه، لا سیّما ما نقل فی کتبه باسناده عن المورّخ المشهور محمّد بن عمر بن واقد الواقدی المدنی المتوفّی سنه 207 ه، و کتاب الإمامه و السیّاسه المعروف بتاریخ الخلفاء

ص:10

من مؤلّفات عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه الدّینوری المتوفّی سنه 276 ه، و مروج الذّهب و معادن الجوهر فی التّاریخ لأبی الحسن علیّ بن الحسین بن علیّ المسعودیّ المتوفّی سنه 346 ه، و کتب أبی جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المشتهر بالشیخ الصّدوق المتوفّی سنه 381 ه و غیرها من الکتب المشهوره للعلماء الأقدمین الّذین کانوا قبل الرّضی جامع النّهج ببضع سنین إلی فوق مئین و هو توفّی سنه 406 من هجره خاتم النّبییّن.

و إنّما حدانا علی ذلک طعن بعض المخالفین من السّابقین و الّلاحقین بل بعض المعاصرین علی النّهج بأنّه لیس من کلام أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام بل ممّا وضعه الرّضی أو من جمعه و نسبه إلیه علیه السّلام.

و قد نقل القاضی نور اللّه رحمه اللّه فی مجالس المؤمنین عند ترجمه الشریف المرتضی علم الهدی أخ الرّضی من تاریخ الیافعی أنّه قال: و قد اختلف النّاس فی کتاب نهج البلاغه المجموع من کلام علیّ بن أبی طالب علیه السّلام، هل هو جمعه أو أخوه الرّضی و قد قیل: إنّه لیس من کلام علیّ بن أبی طالب و إنّما أحدهما هو الّذی وضعه و نسبه إلیه، انتهی ما أردنا من نقل القاضی کلام الیافعی.

أقول: الظّاهر أنّ الیافعی أخذ هذا الطّعن من القاضی ابن خلکان فی وفیات الأعیان و نقله بألفاظه فی تاریخه و القائل واحد، و قد قاله القاضی عند ترجمه علم الهدی و هو مات سنه 681 ه و الیافعی سنه 768 ه، إلاّ أنّ ابن خلّکان قال بعد قوله فی اختلاف الناس أنّه لیس من کلامه علیه السّلام و إنّما الّذی جمعه و نسبه إلیه هو الّذی وضعه. و الفرق بینهما أنّ القائل بالوضع علی عباره الیافعی هو علم الهدی أو أخوه الرّضی، و أمّا علی ما فی الوفیات فیمکن أن یکون غیرهما.

ثمّ إنّ تلک الشّبهه الواهیه إنّما صدرت من معاند جاهل هتّاک لم یتفحّص فی الکتب و لم یکن عارفا بأنحاء الکلام، و إلاّ فکیف یجتری العالم المتتبّع الباحث عن فنون الکلام أن ینحل الکلام الّذی هو فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق إلی من نسبه منشاته و أشعاره و سائر کلماته إلی ما فی النّهج کنسبه السّهاء إلی

ص:11

الشّمس. علی أنّ الألسن قد کلّت عن أن یتفوّه باتیان خطبه من خطبه لفظا أو معنی، و الخطباء الّذین تشار إلیهم بالبنان و تثنی علیهم الخناصر عیاله علیه السّلام و کلّ أخذوا منه، و قد قدّمنا بعض ما أشرنا إلیه فی شرح المختار 237.

و قد افتری بعض المخالفین علی الرّضی بأنّ الخطبه الشقشقیّه الّتی تدلّ علی إثبات إمامه أمیر المؤمنین علیه السّلام و خلافته بعد رسول اللّه بلا فصل من مجعولاته نسبها إلیه، و أقول: إنّها من الخطب الّتی أعجزت العقلاء عن فهم معناها، و أعیت الخطباء البلغاء عن أن یأتوا بمثلها فأنّی للرّضی و لغیر الرّضی هذا النّفس و هذا الاسلوب و ما جری بین مصدّق بن شبیب و شیخه ابن الخشاب مشهور معروف قد نقله الشّارحان المعتزلی و البحرانی الأول فی آخر شرحه علیها، و الاخر فی أوّله و نقلها ابن أبی جمهور الأحسائی فی المجلی أیضا (ص 393 طبع طهران 1329 ه) و هی رویت علی طرق کثیره روتها الخاصّه و العامّه أتی بها المجلسیّ قدّس سرّه فی المجلّد الثّامن من البحار (ص 160 من الطّبع الکمبانی) فلا حاجه إلی نقلها.

و أمّا ما فی الوفیات و تاریخ الیافعی من أنّ النّاس قد اختلفوا فی النّهج هل المرتضی جمعه أو الرّضی فیدفعه ما قاله جامع النّهج فی مقدّمته علیه: فانّی کنت فی عنفوان السنّ و غضاضه الغصن ابتدأت بتألیف کتاب فی خصائص الأئمّه علیهم السّلام «إلخ»، و لا کلام فی أنّ خصائص الأئمّه من کتب الرّضی رحمه اللّه، علی أنّ جلّ المورّخین و المحدّثین من الشّیعه بل کلّهم و کذلک من العامّه قالوا: إنّه ممّا جمعه الرّضی، و ارتیاب من لا خبره له فی ذلک لا یعبأ به.

علی أنّ کثیرا من المؤلّفین حتّی من کبار الصّحابه و التّابعین اعتنوا بجمع خطبه علیه السّلام و کتبه و سائر کلماته، و قد ذکر عدّه منها الاستاذ الشعرانی فی مقالته المفیده القیّمه علی شرحنا هذا فی أوّل المجلّد الأول من تکمله المنهاج، و علی شرح المولی صالح القزوینی علی نهج البلاغه بالفارسیّه، و کذا عدّ عدّه کثیره منها علیّ بن عبد العظیم التبریزی الخیابانی فی ص 349 من کتابه الموسوم بوقایع الأیّام فی أحوال شهر الصیّام طبع إیران.

ص:12

و قد التمس منّی غیر واحد من أصدقائی الاهتمام کلّ الاهتمام بذکر مدارک ما فی النهج من الکتب الأقدمین الّذین جمع الرّضیّ کلماته علیه السّلام منها و أوصانی بذلک مکرّرا، و أرجو من اللّه أن اجیب التماسهم بقدر الوسع بل الطّاقه فانّی لم آل جهدا إلی الان فی ما لا بدّ منه فی تفسیر کلماته علیه السّلام و ما یحتاج إلیها من أراد أن یغوص فی بحار معانیها لاقتناء دررها من السند و اللّغه و الاعراب و نقد المعانی و نضد الحقائق فی کلّ باب، و نقل الایات و الأخبار المناسبه فی کلّ مقام بعون اللّه الفیّاض الوهّاب.

و أمّا سند الکتاب المعنون و نقله بتمامه و نسخ اخری منه:

فقال الشّیخ الأجلّ أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النّعمان المعروف بالمفید المتوفّی 413 ه فی کتاب الجمل (ص 201 طبع النجف) فی روایه عمر بن سعد عن یزید بن الصلت، عن عامر الأسدی قال: إنّ علیّا علیه السّلام کتب بعد فتح البصره مع عمر بن سلمه الأرحبی إلی أهل الکوفه: من عبد اللّه علیّ بن أبی طالب إلی قرضه بن کعب و من قبله من المسلمین، سلام علیکم، فانّی أحمد اللّه إلیکم الّذی لا إله إلاّ هو، أمّا بعد فانّا لقینا القوم النّاکثین لبیعتنا المفرّقین لجماعتنا الباغین علینا من امتنا فحاججنا هم إلی اللّه فنصرنا اللّه علیهم و قتل طلحه و الزّبیر و قد تقدّمت إلیهما بالنذر، و أشهدت علیهما صلحاء الامّه و مکّنتهما فی البیعه فما أطاعا المرشدین و لا أجابا النّاصحین، و لاذ أهل البغی بعائشه فقتل حولها جمّ لا یحصی عدد هم إلاّ اللّه، ثمّ ضرب اللّه وجه بقیّتهم فأدبروا، فما کانت ناقه الحجر بأشأم منها علی أهل ذلک المصر مع ما جاءت به من الحوب الکبیر فی معصیتها لربّها و نبیّها من الحرب و اغترار من اغترّ بها و ما صنعته من التفرقه بین المؤمنین و سفک دماء المسلمین لا بیّنه و لا معذره و لا حجّه لها، فلمّا هزمهم اللّه أمرت أن لا یقتل مدبر، و لا یجهز علی جریح، و لا یهتک ستر، و لا یدخل دار إلاّ باذن أهلها، و قد آمنت النّاس و استشهد منّا رجال صالحون، ضاعف اللّه لهم الحسنات و رفع درجاتهم، و أثابهم ثواب الصّابرین، و جزاهم من أهل مصر عن أهل بیت

ص:13

نبیّهم أحسن ما یجزی العاملین بطاعته و الشاکرین لنعمته، فقد سمعتم و أطعتم و دعیتم فأجبتم فنعم الاخوان و الأعوان علی الحقّ أنتم، و السّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته، کتب عبد اللّه بن أبی رافع فی رجب سنه ستّ و ثلاثین. انتهی.

بیان: عبد اللّه بن أبی رافع کان کاتبه علیه السّلام.

ثمّ إنّ کتابه علیه السّلام إلیهم بعد فتح البصره روی بوجه آخر أیضا رواها علم الهدی الشّریف المرتضی فی الشافی (ص 287، الطبع الناصری 1302) و الشیخ الطّوسی فی تلخیصه، و الشیخ المفید فی الجمل (ص 198) و فی الارشاد (ص 123 طبع طهران 1377 ه)

رووا عن الواقدی أنّه علیه السّلام کتب إلی أهل الکوفه بعد فتح البصره

:

بسم اللّه الرحمن الرحیم من علیّ أمیر المؤمنین إلی أهل الکوفه، سلام علیکم فانّی أحمد اللّه إلیکم الّذی لا إله إلاّ هو، أمّا بعد فانّ اللّه حکم عدل لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم و إذا أراد اللّه بقوم سوء فلا مردّ له و ما لهم من دونه من وال، و إنّی اخبرکم عنّا و عمّن سرنا إلیه من جموع أهل البصره و من سار إلیه من قریش و غیرهم مع طلحه و الزّبیر بعد نکثهما صفقه أیمانهما، فنهضت من المدینه حین انتهی إلیّ خبرهم و ما صنعوه بعاملی عثمان بن حنیف حتّی قدمت ذا قار فبعثت ابنی الحسن و عمّارا و قیسا، فاستنفرتهم لحقّ اللّه و حقّ رسوله و حقّنا فأجابنی أخوانکم سرعا حتّی قدموا علیّ فسرت بهم و بالمسارعه إلی طاعه اللّه حتّی نزلت ظهر البصره فأعذرت بالدّعاء و أقمت الحجّه و أقلت العثره و الزلّه من أهل الرّدّه من قریش و غیرهم، و استتبتهم عن نکثهم بیعتی و عهد اللّه لی علیهم فأبوا إلاّ قتالی و قتال من معی و التّمادی فی الغیّ، فناهضتهم بالجهاد و قتل من قتل منهم و ولّی من ولّی إلی مصرهم، فسألونی ما دعوتهم إلیه من کفّ القتال فقبلت منهم و أغمدت السّیوف عنهم و أخذت بالعفو فیهم و أجریت الحقّ و السنّه بینهم و استعملت علیهم عبد اللّه بن العبّاس علی البصره، و أنا سائر إلی الکوفه إن شاء اللّه تعالی، و قد

ص:14

بعثت إلیکم زجر بن قیس الجعفی لتسألوه یخبرکم عنّا و عنهم و ردّهم الحق علینا و ردّهم اللّه و هم کارهون، و السلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته، و کتب عبد اللّه بن أبی رافع فی جمادی الاولی سنه ستّ و ثلاثین.

ففی الارشاد: ثمّ کتب علیه السّلام بالفتح إلی أهل الکوفه - إلی أن قال: من جموع أهل البصره و من تأشّب إلیهم من قریش (مکان و من سار إلیه من قریش - کما فی الجمل) - ثمّ نقل إلی قوله علیه السّلام: و ولّی من ولّی إلی مصرهم، مع اختلاف یسیر فی بعض العبارات، و بعده: و قتل طلحه و الزّبیر علی نکثهما و شقاقهما و کانت المرأه علیهم أشأم من ناقه الحجر فخذلوا و أدبروا و تقطّعت بهم الأسباب، فلمّا رأوا ما حلّ بهم سألونی العفو عنهم فقبلت منهم و غمدت - إلی آخره مع اختلاف قلیل فی بعض الألفاظ و الجمل.

و نقل الکتاب أبو جعفر الطّبریّ فی التاریخ (545 ج 3 طبع مصر 1357 ه) بالاجمال و الاختصار قال: ما کتب به علیّ بن أبی طالب من الفتح إلی عامله بالکوفه: کتب إلی السرّی، عن شعیب، عن سیف، عن محمّد و طلحه قالا: و کتب علیّ بالفتح إلی عامله بالکوفه حین کتب فی أمرها و هو یومئذ بمکّه:

من عبد اللّه أمیر المؤمنین أمّا بعد فانّا التقینا فی النصف من جمادی الاخره بالخریبه فناء من أفنیه البصره فأعطاهم اللّه عزّ و جلّ سنه المسلمین و قتل منّا و منهم قتلی کثیره و اصیب ممّن اصیب منّا ثمامه بن المثنی و هند بن عمرو و علباء بن الهیثم و سیحان و زید ابنا صوحان و محدوج، و کتب عبد اللّه بن أبی رافع و کان الرّسول زفر بن قیس إلی الکوفه بالبشاره فی جمادی الاخره.

أقول: الظاهر أنّ الکتاب واحد و إنما روی بطرق مختلفه بعضه نقل فی طریق و بعضه الاخر فی طریق آخر، و روایته کذلک لا تدلّ علی تعدّد الکتاب إلیهم بعد الفتح و ما وجدنا فی کتب الاثار بعد الفخص و التتبّع ما یدلّ علی تعدّده.

ثمّ إنّ محاسن هذا الکتاب کثیره بل کلّه حسن، و اختیار بعضه و ترک الباقی

ص:15

کما فعله السیّد الرّضی لیس بصواب و القول بعدم عثوره علی الکتاب بتمامه لا یخلو من دغدغه.

کتابان آخران له علیه السّلام

هذان الکتابان غیر مذکورین فی النهج و إنّما نقلهما المفید قدّس سرّه فی الجمل (ص 197) عن الواقدی أحدهما کتبه إلی أهل المدینه بعد فتح البصره و ثانیهما إلی أمّ هانی بنت أبی طالب بعد الفتح أیضا.

أمّا الأوّل فاستدعی کاتبه عبد اللّه بن أبی رافع و قال: اکتب إلی أهل المدینه:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، من عبد اللّه علیّ بن أبی طالب: سلام علیکم فانّی أحمد اللّه إلیکم الّذی لا إله إلاّ هو فانّ اللّه بمنّه و فضله و حسن بلائه عندی و عندکم حکم عدل، و قد قال سبحانه فی کتابه و قوله الحقّ: «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ » و إنّی مخبرکم عنّا و عمّن سرنا إلیه من جموع أهل البصره و من سار إلیهم من قریش و غیرهم مع طلحه و الزّبیر و نکثهما علی ما قد علمتم من بیعتی و هما طائعان غیر مکرهین فخرجت من عندکم بمن خرجت ممّن سارع إلی بیعتی و إلی الحقّ حتّی نزلت ذاقار فنفر معی من نفر من أهل الکوفه و قدم طلحه و الزّبیر البصره و صنعا بعاملی عثمان بن حنیف ما صنعا، فقدّمت إلیهم الرّسل و أعذرت کلّ الاعذار، ثمّ نزلت ظهر البصره فأعذرت بالدّعاء و قدّمت الحجّه و أقلت العثره و الزّله و استتبتهما و من معهما من نکثهم بیعتی و نقضهما عهدی فأبوا إلاّ قتالی و قتال من معی و التّمادی فی الغیّ، فلم أجد بدا فی مناصفتهم لی فناصفتهم بالجهاد، فقتل اللّه من قتل منهم ناکثا، و ولّی من ولّی منهم، و أغمدت السّیوف عنهم و أخذت بالعفو فیهم و أجریت الحقّ و السنّه فی حکمهم و اخترت لهم عاملا استعملته علیهم و هو عبد اللّه بن عباس، و إنّی سائر إلی الکوفه إن شاء اللّه تعالی، و کتب عبد اللّه بن أبی رافع فی جمادی الاولی سنه ستّ و ثلاثین من الهجره.

و قال علم الهدی فی الشّافی: و روی الواقدیّ أیضا کتاب أمیر المؤمنین علیه السّلام

ص:16

إلی أهل المدینه یتضمّن مثل معانی کتابه إلی أهل الکوفه و قریبا من ألفاظه.

أقول: و لعلّ الوجه فی عدم ذکر الرّضی کتابه علیه السّلام إلی أهل المدینه فی النهج کان ذلک أعنی أنّ کتابه إلی أهل المدینه کان قریبا من کتابه إلی أهل الکوفه فی ألفاظه و معانیه.

أمّا الکتاب الثّانی: فکتب علیه السّلام إلی أمّ هانی بنت أبی طالب:

سلام علیک أحمد إلیک اللّه الّذی لا إله إلاّ هو، أمّا بعد فانّا التقینا مع البغاه و الظلمه فی البصره فأعطانا اللّه تعالی النصر علیهم بحوله و قوّته، و أعطاهم سنه الظّالمین فقتل کلّ من طلحه و الزّبیر و عبد الرّحمن بن عتاب و جمع لا یحصی و قتل منّا بنو مخدوع و ابنا صوحان و غلباء و هند و ثمامه فیمن یعدّ من المسلمین رحمهم اللّه - و السّلام.

و لقد حان أن نرجع إلی تتمیم واقعه الجمل وفاء بالعهد الّذی عهدناه فی الکتاب المتقدّم، و لیعلم أوّلا أنّ غرضنا کلّه أن نأتی بالکتب و الخطب و الأشعار و الحکم الّتی صدرت منه علیه السّلام علی الترتیب الواقع فی بدء واقعه الجمل إلی آخرها حتّی نذکر سند ما فی النهج علی ما وجدنا طائفه منه فی سالف الأیّام، و اخری حین شرح الکتاب بالتّتبّع و الفحص علی قدر الوسع و الطّاقه، و کذا نذکر فی ذکر نحو هذه الوقائع ما لم یأت به فی النّهج من کلماته علیه السّلام کما فعلنا فی نقل واقعه صفّین علی اسلوب بدیع بین فیه کثیر ما فی النهج، و ذکر طائفه من کلماته علیه السّلام لم تذکر فیه مع فوائد غزیره جلیله قدّ مناها فی ذکر واقعه صفیّن، فنقول:

لمّا أتی أمیر المؤمنین علیّا علیه السّلام الخبر و هو بالمدینه بأمر عائشه و طلحه و الزّبیر أنّهم قد توجّهوا نحو العراق. خرج یبادر و هو یرجو أن یدرکهم و یردّهم فلمّا انتهی إلی الرّبذه أتاه عنهم أنّهم قد أمعنوا، فأقام بالرّبذه أیّاما و أتاه عن القوم أنّهم یریدون البصره فسرّی بذلک عنه، و قال: إنّ أهل الکوفه أشدّ إلیّ حبّا و فیهم رءوس العرب و أعلامهم، ثمّ دعا هاشم بن عتبه المرقال و کتب معه کتابا إلی أبی موسی الأشعری، و کان بالکوفه من قبل عثمان أن یوصل الکتاب إلیه

ص:17

لیستنفر النّاس منها إلی الجهاد معه.

روی أبو مخنف، قال: حدّثنی الصعقب، قال: سمعت عبد اللّه بن جناده یحدّث أنّ علیّا علیه السّلام لمّا نزل الرّبذه بعث هاشم بن عتبه بن أبی وقّاص إلی أبی موسی الأشعری و هو الأمیر یومئذ علی الکوفه لینفّر إلیه النّاس، و کتب إلیه معه من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی عبد اللّه بن قیس (هو أبو موسی الأشعری) أمّا بعد فانّی قد بعثت إلیک هاشم بن عتبه لتشخص إلیّ من قبلک من المسلمین لیتوجّهوا إلی قوم نکثوا بیعتی و قتلوا شیعتی و أحدثوا فی الاسلام هذا الحدث العظیم، فأشخص بالنّاس إلیّ معه حین یقدم علیک فانّی لم اولک المصر الّذی أنت فیه و لم أقرّک علیه إلاّ لتکون من أعوانی علی الحقّ و أنصاری علی هذا الأمر، و السّلام.

نقل هذا الکتاب أیضا فی جمل المفید (ص 115 طبع النجف)، و تاریخ أبی جعفر الطبری (ص 512 ج 3 طبع مصر 1357 ه)، إلاّ أنّ المفید ذهب إلی أنّه علیه السّلام أرسل هاشم بالکتاب إلی أبی موسی من ذی قار، فانّه رحمه اللّه قال: لمّا بلغ الرّبذه وجد القوم قد فاتوا فنزل بها قلیلا، ثمّ توجّه نحو البصره حتّی نزل بذی قار فأقام بها، ثمّ أرسل ذلک الکتاب مع هاشم، إلخ.

و لکن علی روایه أبی مخنف و ابن إسحاق و الطبری و غیرهم ما نقلناه و رتّبناه.

فقدم هاشم بالکتاب علی أبی موسی الأشعری، فدعا أبو موسی السائب بن مالک الأشعری فأقرأه الکتاب، و قال له: ما تری؟ فقال له أبو السائب: اتّبع ما کتب به إلیک، فأبی ذلک و حبس الکتاب و بعث إلی هاشم یتوعّده و یخوّفه.

کتاب هاشم بن عتبه الی أمیر المؤمنین علیه السّلام من الکوفه

فقال السائب: فأتیت هاشم بن عتبه فأخبرته برأی أبی موسی فکتب هاشم إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام: لعبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین من هاشم بن عتبه: أمّا بعد

ص:18

یا أمیر المؤمنین و إنّی قدمت بکتابک علی امرء مشاقّ عاق بعید الرّحم ظاهر الغلّ و الشنان فتهدّدنی بالسجن و خوّفنی بالقتل، و قد کتبت إلیک هذا الکتاب مع المحلّ بن خلیفه أخی طیّ و هو من شیعتک و أنصارک و عنده علم ما قبلنا فاسأله عمّا بدا لک و اکتب إلیّ برأیک، و السلام.

فلمّا قدم المحلّ بکتاب هاشم علی علیّ علیه السّلام سلّم علیه ثمّ قال: الحمد للّه الّذی أدّی الحقّ إلی أهله و وضعه موضعه، فکره ذلک قوم قدو اللّه کرهوا نبوّه محمّد صلّی اللّه علیه و آله ثمّ بارزوه و جاهدوه، فردّ اللّه علیهم کیدهم فی نحورهم، و جعل دائره السّوء علیهم، و اللّه یا أمیر المؤمنین لنجاهدنّهم معک فی کلّ موطن حفظا لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی أهل بیته إذ صاروا أعداء لهم بعده، فرحّب به علیّ علیه السّلام و قال له خیرا، ثمّ أجلسه إلی جانبه و قرأ کتاب هاشم و سأله عن الناس و عن أبی موسی الأشعریّ، فقال: و اللّه یا أمیر المؤمنین ما أثق به و لا آمنه علی خلافک إن وجد من یساعده علی ذلک. فقال علیّ علیه السّلام: و اللّه ما کان عندی بمؤتمن و لا ناصح، و لقد أردت عزله فأتانی الأشتر فسألنی أن اقرّه و ذکر أنّ أهل الکوفه به راضون فأقررته.

کتاب علی علیه السّلام الی أبی موسی الاشعری

ثمّ دعا علیه السّلام عبد اللّه بن عباس و محمّد بن أبی بکر و بعثهما إلی أبی موسی و کتب معهما:

من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین علیه السّلام إلی عبد اللّه بن قیس: أمّا بعد یا ابن الحائک یا عاضّ إیر أبیه، فو اللّه إنّی کنت لأری أنّ بعدک من هذا الأمر الّذی لم یجعلک اللّه له أهلا و لا جعل لک فیه نصیبا سیمنعک من ردّ أمری و الانتزاء علیّ، و قد بعثت إلیک ابن عباس و ابن أبی بکر فخلّهما و المصر و أهله و اعتزل عملنا مذؤما مدجورا، فان فعلت، و إلاّ فانّی قد أمرتهما أن ینابذاک علی سواء إنّ اللّه لا یهدی کید الخائنین، فاذا ظهرا علیک قطّعاک إربا إربا، و السلام علی من شکر النعمه و وفی بالبیعه و عمل برجاء العاقبه.

ص:19

أقول: هذا الکتاب غیر مذکور فی النهج و إنّما ذکر فیه کتاب آخر منه علیه السّلام إلیه و هو الکتاب 63 منه و هو قوله علیه السّلام: من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی عبد اللّه بن قیس، أمّا بعد فقد بلغنی عنک قول هو لک و علیک، إلخ.

قال أبو مخنف: فلمّا أبطأ ابن عباس و ابن أبی بکر عن علیّ علیه السّلام و لم یدر ما صنعا رحل عن الرّبذه إلی ذی قار فنزلها، فلمّا نزل ذا قار بعث إلی الکوفه الحسن ابنه علیه السّلام و عمّار بن یاسر و زید بن صوحان و قیس بن سعد بن عباده و معهم کتاب إلی الکوفه، فأقبلوا حتّی کانوا بالقادسیّه، فتلقّا هم النّاس، فلمّا دخلوا الکوفه قرءوا کتاب علیّ علیه السّلام و هو:

من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی من بالکوفه من المسلمین: أمّا بعد فانّی خرجت مخرجی هذا إمّا ظالما، و إمّا مظلوما، و إمّا باغیا، و إمّا مبغیّا علیّ، فأنشد اللّه رجلا بلغ کتابی هذا إلاّ نفر إلیّ، فان کنت مظلوما أعاننی، و إن کنت ظالما استعتبنی، و السلام.

أقول: أتی بهذا الکتاب الشریف الرّضی فی النّهج مع اختلاف یسیر و هو الکتاب 57 منه قوله: و من کتاب له علیه السّلام إلی أهل الکوفه عند مسیره من المدینه إلی البصره، أمّا بعد فانّی خرجت من حیّی هذا، إلخ.

و کذا نقل هذا الکتاب أبو جعفر الطبریّ فی التاریخ (ص 512 ج 3 طبع مصر 1357 ه) و بین النسخ اختلاف فی الجمله و نذکرها فی شرح الکتاب بعون اللّه الملک الوهّاب.

فلمّا دخل الحسن بن علیّ علیهما السّلام و عمّار الکوفه اجتمع إلیهما الناس، فقام الحسن علیه السّلام، فاستنفر الناس و خطب خطبه رواها أبو مخنف علی صورتین فاحداهما ما قال: حدّثنی جابر بن یزید قال: حدّثنی تمیم بن حذیم الناجی قال: قدم علینا الحسن بن علیّ علیهما السّلام و عمّار بن یاسر یستنفران الناس إلی علیّ علیه السّلام و معهما کتابه، فلمّا فرغا من قراءه کتابه قام الحسن علیه السّلام و هو فتی حدث و اللّه إنی لأرثی له من حداثه سنّه و صعوبه مقامه، فرماه النّاس بأبصارهم و هم یقولون اللّهمّ:

ص:20

سدّد منطق ابن بنت نبیّنا، فوضع یده علی عمود یتساند إلیه و کان علیلا من شکوی به فقال:

خطبه الحسن بن علی علیهما السّلام فی الکوفه یستنفر الناس الی أبیه علیه السّلام

الحمد للّه العزیز الجبّار، الواحد القهّار، الکبیر المتعال، سواء منکم من أسرّ القول و من جهر به و من هو مستخف باللّیل و سارب بالنهار، أحمده علی حسن البلاء، و تظاهر النعماء، و علی ما أحببنا و کرهنا من شدّه و رخاء، و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، امتنّ علینا بنبوّته، و اختصّه برسالته، و أنزل علیه وحیه، و اصطفاه علی جمیع خلقه، و أرسله إلی الإنس و الجنّ حین عبدت الأوثان، و اطیع الشیطان، و جحد الرّحمن، فصلّی اللّه علیه و علی آله، و جزاه أفضل ما جزی المسلمین، أمّا بعد فانّی لا أقول لکم إلاّ ما تعرفون أنّ أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب أرشد اللّه أمره، و أعزّ نصره، بعثنی إلیکم یدعو کم إلی الصواب، و إلی العمل بالکتاب، و الجهاد فی سبیل اللّه، و إن کان فی عاجل ذلک ما تکرهون، فانّ فی آجله ما تحبّون إن شاء اللّه، و لقد علمتم أنّ علیّا صلّی مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله وحده و أنّه یوم صدق به لفی عاشره من سنّه، ثمّ شهد مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله جمیع مشاهده و کان من اجتهاده فی مرضاه اللّه و طاعه رسوله و آثاره الحسنه فی الاسلام ما قد بلغکم و لم یزل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله راضیا عنه حتّی غمضه بیده، و غسله وحده و الملائکه أعوانه و الفضل ابن عمّه ینقل إلیه الماء، ثمّ أدخله حفرته، و أوصاه بقضاء دینه و عداته و غیر ذلک من اموره، کلّ ذلک من منّ اللّه علیه، ثمّ و اللّه ما دعا إلی نفسه، و لقد تداکّ الناس علیه تداکّ الإبل الهیم العطاش ورودها، فبایعوه طائعین، ثمّ نکث منهم ناکثون بلا حدث أحدثه، و لا خلاف أتاه، حسدا له و بغیا علیه فعلیکم عباد اللّه بتقوی اللّه و طاعته، و الجدّ و الصبر و الاستعانه باللّه، و الخفوف إلی ما دعا کم إلیه أمیر المؤمنین علیه السّلام عصمنا اللّه و إیّاکم بما عصم به أولیاءه و أهل طاعته، و ألهمنا

ص:21

و إیّاکم تقواه، و أعاننا و إیّاکم علی جهاد أعدائه، و أستغفر اللّه العظیم لی و لکم ثمّ مضی إلی الرهبه فهیأ منزلا لأبیه أمیر المؤمنین علیه السّلام.

قال جابر: فقلت لتمیم: کیف أطاق هذا الغلام ما قد قصصته من کلامه؟ فقال: و لما سقط عنّی من قوله أکثر و لقد حفظت بعض ما سمعت.

و أمّا صورتها الاخری فروی عن موسی بن عبد الرّحمن بن أبی لیلی، عن أبیه أنّه لما دخل الحسن علیه السّلام و عمّار الکوفه اجتمع إلیهما الناس فقام الحسن علیه السّلام فاستنفر الناس، فحمد اللّه و صلّی علی رسوله ثمّ قال:

أیّها الناس إنّا جئنا ندعوکم إلی اللّه و إلی کتابه و سنّه رسوله و إلی أفقه من تفقّه من المسلمین، و أعدل من تعدّلون، و أفضل من تفضّلون، و أوفی من تبایعون، من لم یعیه القرآن، و لم تجهله السنّه، و لم تقعد به السابقه، إلی من قرّبه اللّه تعالی و رسوله قرابتین: قرابه الدّین، و قرابه الرّحم، إلی من سبق الناس إلی کلّ مأثره، إلی من کفی اللّه به رسوله و الناس متخاذلون، فقرّب منهم و هم متباعدون، و صلّی معه و هم مشرکون، و قاتل معه و هم منهزمون، و بارز معه و هم محجمون، و صدّقه و هم یکذّبون، إلی من لم تردّ له رایه، و لا تکافا له سابقه، و هو یسألکم النصر، و یدعوکم إلی الحقّ، و یأمر کم بالمسیر إلیه لتوازروه و تنصروه علی قوم نکثوا بیعته و قتلوا أهل الصلاح من أصحابه، و مثّلوا بعمّاله، و انتهبوا بیت ماله، فاشخصوا إلیه، رحمکم اللّه، فمروا بالمعروف و انهوا عن المنکر و احضروا بما یحضر به الصّالحون.

و نقل ابن قتیبه الدّینوری فی الإمامه و السیاسه خطبته علیه السّلام بوجه آخر قال:

(ص 67 ج 1 طبع مصر 1377 ه -. 1957 م) ثمّ قام الحسن بن علیّ علیهما السّلام فقال:

أیّها الناس إنّه قد کان من مسیر أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب ما قد بلغکم، و قد أتیناکم مستنفرین، لأنّکم جبهه الأنصار، و رءوس العرب، و قد کان من نقض طلحه و الزّبیر بعد بیعتهما و خروجهما بعائشه ما بلغکم، و تعلمون أنّ و هن النساء و ضعف رأیهنّ إلی التلاشی، و من أجل ذلک جعل اللّه الرّجال قوّامین علی النساء

ص:22

و أیم اللّه لو لم ینصره منکم أحد لرجوت أن یکون فیمن أقبل معه من المهاجرین و الأنصار کفایه.

و نقل الخطبه فی (جمل المفید ص 117 طبع نجف) أیضا و نسخته قریبه من نسخه الامامه و السیاسه.

و أقول: الظاهر أنّ تلک النسخ کلّها کانت خطبه واحده منه علیه السّلام و هی کما قال تمیم بن حذیم الناجی حفظ بعضها فریق، و حفظ طائفه منها فریق آخر فنقلوا ما حفظوا، أو اختار بعضهم بعضها اختصارا و ترک الاخر الاخر کذلک.

و لمّا فرغ الحسن بن علیّ علیهما السّلام من خطبته قام بعده عمّار فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی رسوله ثمّ قال:

یا أیّها الناس أخو نبیّکم و ابن عمّه یستنفر کم لنصر دین اللّه، و قد بلاکم اللّه بحقّ دینکم و حرمه امّکم، فحقّ دینکم أوجب، و حرمته أعظم، أیها الناس علیکم بامام لا یؤدّب، و فقیه لا یعلّم، و صاحب بأس لا ینکل، و ذی سابقه فی الاسلام لیست لأحد، و إنّکم لو قد حضرتموه بیّن لکم أمرکم إن شاء اللّه.

أقول: لقد مضی وجه قول عمّار فیه علیه السّلام علیکم بامام لا یؤدّب فی شرح الخطبه 236 ص 2 ج 16 من تکمله المنهاج.

ثمّ إنّ المفید قدّس سرّه نقل خطبه عمّار بن یاسر فی الجمل (ص 117 طبع النجف) تغایر الاولی، و نقلها ابن قتیبه فی الامامه و السیاسه علی وجه تغایرهما، و لا بعد أن تکون خطبته أیضا قطّعت و فرّقت، و ذکرت فی کتاب طائفه منها و فی آخر اخری منها.

ثمّ قام بعدهما قیس بن سعد فقال:

أیّها الناس إنّ هذا الأمر لو استقبلنا به الشوری لکان علیّ أحقّ الناس به لمکانه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و کان قتال من أبی ذلک حلالا فکیف بالحجّه علی طلحه و الزّبیر و قد بایعاه طوعا ثمّ خلعا حسدا و بغیا، و قد جاءکم علیّ فی المهاجرین و الأنصار، ثمّ أنشأ یقول:

ص:23

رضینا بقسم اللّه إذ کان قسمنا علیّا و أبناء الرّسول محمّد

و قلنا لهم أهلا و سهلا و مرحبا نمدّ یدینا من هدی و تودّد

فما للزبیر الناقض العهد حرمه و لا لأخیه طلحه فیه من ید

أتاکم سلیل المصطفی و وصیّه و أنتم بحمد اللّه عارضه الندی

فمن قائم یرجی بخیل إلی الوغی و ضمّ العوالی و الصفیح المهنّد

یسود من أدناه فغیر مدلع و إن کان ما نفضیه غیر مسوّد

فان یک ما نهوی فذاک نریده و إن تخط ما نهوی فغیر تعمّد

تذکره: قد ذکرنا فی المجلّد 16 من تکمله المنهاج من ص 19 إلی ص 23 طائفه من أشعار الصحابه و التابعین فی مدح أمیر المؤمنین و تعریفه بأنه وصیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و منها بیتان من قیس بن سعد هذا و قد قدّمنا هنالک أنّ هذه الکلمه الصادره من هؤلاء العظام مع قربهم بزمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بل إدراک کثیر منهم إیّاه مما یعتنی بها و یبجّلها من یطلب الحقّ و یبحث عنه، فراجع.

فلمّا فرغ القوم من کلامهم و سمع أبو موسی خطبتهم قام فصعد المنبر و قال:

الحمد للّه الّذی أکرمنا بمحمّد فجمعنا - إلی آخر ما نقلنا کلامه لأهل الکوفه و تثبیطه إیّاهم عن نصره أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام فی شرح الخطبه 236 فی ص 6 من المجلّد السادس عشر من تکمله المنهاج، و کذا احتجاج عمّار بن یاسر رحمه اللّه علیهما علیه من کلامه فلا حاجه إلی الإعاده - فراجع.

ثمّ قام زید بن صوحان، و بعده عبد اللّه بن عبد خیر، و بعده عبد خیر، ثمّ رجل آخر و خاصموا أبا موسی و احتجّوا علیه و بّخوه بفعاله و لاموه بمقاله و نهوه عن تثبیطه الناس عن نصره أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام، نقل کلام کلّ واحد منهم المفید رحمه اللّه فی الجمل، ثمّ قال: و بلغ أمیر المؤمنین ما کان من أمر أبی موسی و تخذیله الناس عن نصرته، فقام إلیه مالک الأشتر «ره» فقال: یا أمیر المؤمنین إنّک قد بعثت إلی الکوفه رجلا قیل من العنت الان فلم أره حکم شیئا و هؤلاء اخلف من بعثت أن یستنیب لک الناس علی ما تحبّ، و لست أدری ما یکون، فان رأیت جعلت فداک

ص:24

أن تبعثنی فی إثرهم فانّ أهل الکوفه أحسن لی طاعه، و إن قدمت علیهم رجوت أن لا یخالفنی أحد منهم.

فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: الحق بهم علی اسم اللّه، فأقبل الأشتر حتّی دخل الکوفه و قد اجتمع الناس بالمسجد الأعظم، فأخذ لا یمرّ بقبیله فیها جماعه فی مجلس أو مسجد إلاّ دعاهم و قال لهم: اتّبعونی إلی القصر، فانتهی إلی القصر فی جماعه من الناس فاقتحم و أبو موسی قائم فی المسجد الأعظم یخطب الناس و یثبطهم عن نصره علیّ علیه السّلام و الحسن علیه السّلام و عمّار و قیس یقولون له: اعتزل عملنا لا امّ لک، و تنحّ عن منبرنا.

فبیناهم فی الکلام و المشاجره إذ دخل غلمان أبی موسی ینادون یا أبا موسی هذا الأشتر اخرج من فی المسجد، و دخل علیه أصحاب الأشتر فقالوا له: اخرج من المسجد یا ویلک أخرج اللّه روحک إنّک و اللّه لمن المنافقین، فخرج أبو موسی و أنفذ إلی الأشتر أن أجّلنی هذه العشیّه، قال: قد أجّلتک و تبیت فی القصر هذه اللّیله و اعتزل ناحیه عنه، و دخل الناس ینتهبون متاع أبی موسی فأتبعهم الأشتر بمن أخرجهم من القصر و قال لهم: إنی أجّلته، فکفّ الناس عنه.

قال أبو جعفر الطبری فی التاریخ: و أتت الأخبار علیّا علیه السّلام باختلاف الناس بالکوفه، فقال للأشتر: أنت شفعت فی أبی موسی أن اقرّه علی الکوفه، فاذهب فاصلح ما أفسدت، فقام الأشتر فشخص نحو الکوفه، فأقبل حتّی دخلها و الناس فی المسجد الأعظم، فجعل لا یمرّ بقبیله إلاّ دعاهم، و قال: اتبعونی إلی القصر حتّی وصل القصر فاقتحمه و أبو موسی یومئذ یخطب الناس علی المنبر و یثبّطهم و عمار یخاطبه و الحسن علیه السّلام یقول: اعتزل عملنا و تنحّ عن منبرنا لا امّ لک.

ثمّ صعد الحسن بن علیّ علیهما السّلام ثانیا و بعده عمّار بن یاسر (ره) و خطبنا خطبه ثمّ سعد المنبر الأشتر رضوان اللّه علیه و خطب خطبه، ثمّ قام حجر بن عدیّ الکندی رحمه اللّه تعالی و خطب خطبه، نقل خطبهم الشیخ الأجلّ المفید (ره) فی الجمل استنفر کلّ واحد منهم الناس إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام و الجهاد فی سبیل اللّه،

ص:25

فأجابهم الناس بالسمع و الطاعه.

قال المفید فی الجمل نقلا عن الواقدی: و کان أمیر المؤمنین علیه السّلام کتب مع ابن عبّاس کتابا إلی أبی موسی و غلّظه فقال ابن عباس: قلت فی نفسی أقدم علی رجل و هو أمیر بمثل هذا الکتاب أن لا ینظر فی کتابی و نظرت أن أشقّ کتاب أمیر المؤمنین علیه السّلام، و کتبت من عندی کتابا عنه لأبی موسی: أمّا بعد فقد عرفت مودتک إیّانا أهل البیت و انقطاعک إلینا و إنّما نرغب إلیک لما نعرف من حسن رأیک فینا، فاذا أتاک کتابی فبایع لنا النّاس و السلام. فدفعه إلیه، فلمّا قرأه أبو موسی قال لی: أنا الأمیر بل و أنت قلت الأمیر فدعا النّاس إلی بیعه علیّ علیه السّلام فلمّا بایع قمت و صعدت المنبر فرام، انزالی منه فقلت: أنت تنزلنی عن المنبر و أخذت بقائم سیفی فقلت: اثبت مکانک و اللّه لأن نزلت إلیک هذبتک به، فلم یبرح فبایعت النّاس لعلیّ علیه السّلام و خلعت أبا موسی فی الحال و استعملت مکانه قرضه بن عبد اللّه الأنصاری، و لم أبرح من الکوفه حتّی سیرت لعلی علیه السّلام فی البرّ و البحر من أهلها سبعه آلاف رجل، و لحقته بذی قار قال: و قد سار معه من جبال طیّ و غیرها ألفا رجل.

ظهور معجزه من أمیر المؤمنین علیه السّلام باخباره بالغیب

قد تظافرت الأخبار و تناصرت الاثار من الفریقین أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام أخبر النّاس فی ذی قار بأنّ رجالا من قبل الکوفه یأتونه لنصرته و یبایعونه علی الموت، و إنّما اختلفت تلک الرّوایات فی العد: الّذی أخبر علیه السّلام به.

ففی الارشاد للمفید قدّس سرّه (ص 149 طبع طهران 1377 ه): قال علیه السّلام بذی قار و هو جالس لأخذ البیعه: یأتیکم من قبل الکوفه ألف رجل لا یزیدون رجلا و لا ینقصون رجلا یبایعوننی علی الموت، قال ابن عبّاس: فجزعت لذلک و خفت أن ینقص القوم عن العدد أو یزیدون علیه فیفسد الأمر علینا و لم أزل مهموما دأبی إحصاء القوم حتّی ورد أوائلهم فجعلت أحصیهم فاستوفیت عددهم تسعمائه و تسعه

ص:26

و تسعون رجلا، ثمّ انقطع مجیء القوم فقلت: إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون ما ذا حمله علی ما قال، فبینما أنا مفکّر فی ذلک إذ رأیت شخصا قد أقبل حتّی إذا دنی و إذا هو رجل علیه قباء صوف معه سیفه و ترسه و أدواته، فقرب من أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال له: امدد یدک ابایعک، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: علی م تبایعنی؟ قال:

علی السمع و الطاعه و القتال بین یدیک حتّی أموت أو یفتح اللّه علیک، فقال علیه السّلام:

ما اسمک؟ قال: اویس، قال: أنت اویس القرنی؟ قال: نعم، قال: اللّه أکبر أخبرنی حبیبی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أنّی أدرک رجلا من امّته یقال له: اویس القرنی یکون من حزب اللّه و رسوله یموت علی الشهاده یدخل فی شفاعته مثل ربیعه و مضر قال ابن عبّاس: فسرّی و اللّه عنّی.

و قال فی الجمل: روی نصر بن عمرو بن سعد عن الأحلج، عن زید بن علیّ قال: لمّا أبطأ علی علیّ علیه السّلام خبر أهل البصره و نحن فی فلاه قال عبد اللّه بن عباس:

فأخبرت علیّا بذلک فقال لی: اسکت یا ابن عباس، فواللّه لتأتینا فی هذین الیومین من الکوفه ستّه آلاف و ستّمائه رجل و لیغلبنّ أهل البصره و لیقتلنّ طلحه و الزّبیر فواللّه إنّنی أستشرف الأخبار و أستقبلها حتّی إذا أتی راکب فاستقبلته و استخبرته فأخبرنی بالعدّه الّتی سمعتها من علی علیه السّلام لم تنقص رجلا واحدا.

و قال أبو جعفر الطبریّ فی التاریخ (ص 513 ج 3 طبع مصر 1357 ه):

حدّثنی عمر قال: حدّثنا أبو الحسن قال: حدّثنا أبو مخنف، عن جابر، عن الشعبی عن أبی الطفیل قال: قال علیّ علیه السّلام یأتیکم من الکوفه اثنا عشر ألف رجل و رجل فقعدت علی نجفه ذی قار فأحصیتهم، فما زادوا رجلا و لا نقصوا رجلا.

ثمّ قال: حدّثنی عمر قال: حدّثنا أبو الحسن، عن بشیر بن عاصم، عن ابن أبی لیلی، عن أبیه قال: خرج إلی علیّ علیه السّلام اثنا عشر ألف رجل و هم أسباع علی قریش و کنانه و أسد إلخ.

و روی أبو مخنف کما فی شرح الفاضل الشارح المعتزلی (ص 102 ج 1 طبع طهران 1304 ه الخطبه 33) عن الکلبی، عن أبی صالح، عن زید بن علیّ بن عباس

ص:27

قال: لمّا نزلنا مع علی علیه السّلام ذا قار قلت: یا أمیر المؤمنین ما أقلّ من یأتیک من أهل الکوفه فیما أظنّ؟ فقال: و اللّه لیأتینّی منهم ستّه آلاف و خمسه و ستّون رجلا لا یزیدون و لا ینقصون، قال ابن عبّاس: فدخلنی و اللّه من ذلک شکّ شدید فی قوله و قلت فی نفسی: و اللّه إن قدموا لأعدّنّهم.

قال أبو مخنف: فحدّث ابن إسحاق عن عمّه عبد الرّحمن بن یسار قال:

نفر إلی علیّ علیه السّلام إلی ذی قار من الکوفه فی البحر و البرّ ستّه آلاف و خمسمائه و ستّون رجلا أقام علیّ علیه السّلام بذی قار خمسه عشر یوما حتّی سمع صهیل الخیل و شحیج البغال حوله، فلمّا ساربهم منقله قال ابن عباس: و اللّه لأعدّنّهم فان کانوا کما قال و إلاّ أتممتهم من غیر هم فانّ النّاس قد کانوا سمعوا قوله، فعرضتهم فواللّه ما وجدتهم یزیدون رجلا و لا ینقصون رجلا، فقلت: اللّه أکبر صدق اللّه و رسوله، ثمّ سرنا.

و قال المسعودیّ فی مروج الذهب: أتاه علیه السّلام من أهل الکوفه نحو من سبعه آلاف و قیل ستّه آلاف و خمسمائه و ستّون رجلا، و قال: قتل من أصحاب علیّ علیه السّلام فی وقعه الجمل خمسه آلاف.

و الأخبار الوارده فی العدّه الّتی خرجوا مع علیّ علیه السّلام من المدینه و فی أنّه علیه السّلام سار من ذی قار قاصدا البصره فی اثنی عشر ألف، و فی عدد القتلی من أصحابه علیه السّلام و غیرها لا یناسب العدد الّذی ذکره المفید فی الارشاد، و لم نر مع کثره فحصنا فی الاثار من یوافقه فی نقل ذلک المقدار.

عده خطب خطب بها أمیر المؤمنین علیه السّلام فی ذی قار و تحقیق أنیق

فی سند عده خطب مذکوره فی النهج و بیان أصلها و لم شعثها

(1) قال المفید فی الإرشاد (ص 119 طبع طهران 1377 ه) و لمّا نزل بذی قار أخذ البیعه علی من حضره ثمّ تکلّم فأکثر من الحمد للّه و الثّناء علیه الصلاه علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ثمّ قال:

ص:28

قد جرت امور صبرنا علیها و فی أعیننا القذی تسلیما لأمر اللّه تعالی فیما امتحننا به، و رجاء الثواب علی ذلک، و کان الصبر علیها أمثل من أن یتفرّق المسلمون و تسفک دماؤهم، نحن أهل بیت النّبوّه و عتره الرّسول و أحقّ الخلق بسلطان الرّساله و معدن الکرامه الّتی ابتدأ اللّه بها هذه الامّه، و هذا طلحه و الزّبیر لیسا من أهل النبوّه و لا من ذرّیّه الرّسول حین رأیا أنّ اللّه قد ردّ علینا حقّنا بعد أعصر، فلم یصبرا حولا واحدا ولا شهرا کاملا، حتّی و ثبا علی دأب الماضین قبلهما لیذهبا بحقّی و یفرّقا جماعه المسلمین عنّی، ثمّ دعا علیهما.

(2) قال أبو جعفر الطبریّ فی التاریخ (ص 501 ج 3 طبع مصر 1357 ه):

کتب إلیّ السریّ عن شعیب، عن سیف، عن عمرو، عن الشّعبی قال: لمّا التقوا بذی قار تلقاهم علیّ فی اناس فیهم ابن عباس فرحّب بهم و قال:

یا أهل الکوفه أنتم ولّیتم شوکه العجم و ملوکهم و فضضتم جموعهم حتّی صارت إلیکم مواریثهم، فأغنیتم حوزتکم و أعنتم الناس علی عدوّهم، و قد دعوتکم لتشهدوا معنا إخواننا من أهل البصره، فان یرجعوا فذاک ما نرید، و إن یلجوا داریناهم بالرّفق، و بایّناهم حتّی یبدءونا بظلم، و لن ندع أمرا فیه صلاح إلاّ آثرناه علی ما فیه الفساد إن شاء اللّه، و لا قوّه إلاّ باللّه.

أقول: هذه الخطبه و الّتی قبلها ما ذکرتا فی النهج و یمکن أن یکون جمیعها خطبه واحده فتفرّقت باختلاف الروایات.

(3) و قال الواقدی کما فی جمل المفید: لمّا صار أهل الکوفه إلی ذی قار و لقوا علیّا علیه السّلام بها رحبّوا به و قالوا: الحمد للّه الّذی خصّنا بمودّتنا و أکرمنا بنصرتک، فجزاهم خیرا، ثمّ قام علیه السّلام و خطبهم فحمد اللّه و أثنی علیه و ذکر النبیّ صلّی اللّه علیه و آله فصلّی علیه ثمّ قال:

یا أهل الکوفه إنّکم من أکرم المسلمین و أعدلهم سنّه، و أفضلهم فی الاسلام سهما، و أجودهم فی العرب مرکبا و نصابا، حربکم بیوتات العرب و فرسانهم و موالیهم، أنتم أشدّ العرب ودا للنّبیّ صلّی اللّه علیه و آله، و إنّما اخترتکم ثقه بعد اللّه لما

ص:29

بذلتم لی أنفسکم عند نقض طلحه و الزّبیر بیعتی و عهدی، و خلافهما طاعتی و إقبالهما بعائشه لمخالفتی و مبارزتی، و إخراجهما لها من بیتها حتّی أقدماها البصره، و قد بلغنی أنّ أهل البصره فرقتان: فرقه الخیر و الفضل و الدّین قد اعتزلوا و کرهوا ما فعل طلحه و الزّبیر، ثمّ سکت علیه السّلام فأجابه أهل الکوفه: نحن أنصارک و أعوانک علی عدوّک و لو دعوتنا إلی أضعافهم من الناس احتسبنا فی ذلک الخیر و رجوناه فردّ علیهم خیرا.

أقول: هذه الخطبه لیست بمذکوره فی النهج و قد رواها المفید قدّس سرّه فی الارشاد أیضا (ص 119 طبع طهران 1377 ه) و بین النسختین اختلاف فی الجمله و کأنّ ما فی الارشاد أحکم و أقوم.

قال رحمه اللّه: و قد روی عبد الحمید بن عمران العجلی، عن سلمه بن کهیل قال: لما التقی أهل الکوفه أمیر المؤمنین علیه السّلام بذی قار رحبّوا به ثمّ قالوا: الحمد للّه الّذی خصّنا بجوارک و أکرمنا بنصرتک، فقام أمیر المؤمنین علیه السّلام فیهم خطیبا فحمد اللّه و أثنی علیه و قال:

یا أهل الکوفه إنّکم من أکرم المسلمین، و أقصدهم تقویما، و أعدلهم سنّه و أفضلهم سهما فی الاسلام، و أجودهم فی العرب مرکبا و نصابا، أنتم أشدّ العرب ودّا للنبیّ صلّی اللّه علیه و آله و أهل بیته، و إنّما جئتکم ثقه بعد اللّه بکم للّذی بذلتم من أنفسکم عند نقض طلحه و الزّبیر و خلفهما طاعتی، و إقبالهما بعائشه للفتنه و إخراجهما إیّاها من بیتها حتّی أقدماها البصره فاستغووا طغامها و غوغاها، مع أنّه قد بلغنی أنّ أهل الفضل منهم و خیارهم فی الدّین قد اعتزلوا و کرهوا ما صنع طلحه و الزّبیر ثمّ سکت علیه السّلام، فقال أهل الکوفه: نحن أنصارک و أعوانک علی عدوّک، و لو دعوتنا إلی أضعافهم من الناس احتسبنا فی ذلک الخیر و رجوناه، فدعا لهم أمیر المؤمنین علیه السلام و أثنی علیهم ثمّ قال:

لقد علمتم معاشر المسلمین أنّ طلحه و الزّبیر بایعانی طائعین غیر مکرهین راغبین ثمّ استأذنانی فی العمره فأذنت لهما فسارا إلی البصره فقتلا المسلمین و فعلا

ص:30

المنکر، اللّهمّ إنّهما قطعانی و ظلمانی و نکثا بیعتی و ألبّا الناس علیّ، فاحلل ما عقدا، و لا تحکم ما أبرما، و أرهما المساءه فیما عملا.

(4) قال المفید ره فی الجمل (ص 128 طبع النجف) نقلا عن الواقدی أیضا:

لمّا أراد علیه السلام المسیر من ذی قار تکلّم فحمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال:

إنّ اللّه عزّ و جلّ بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله للناس کافّه و رحمه للعالمین. فصدع بما امر به، و بلّغ رسالات ربّه، فلمّا ألمّ به الصدع، و رتق به الفتق، و آمن به السبیل و حقن به الدّماء، و ألّف بین ذوی الأحقاد و العداوه الواغره فی الصدور، و الضغائن الکامنه فی القلوب فقبضه اللّه عزّ و جلّ إلیه حمیدا، و قد أدّی الرساله، و نصح للامّه، فلمّا مضی صلّی اللّه علیه و آله لسبیله دفعنا عن حقّنا من دفعنا، و ولوا من ولوا سوانا ثمّ ولیها عثمان بن عفّان فنال منکم و نلتم منه حتّی إذا کان من أمره ما کان أتیتمونی فقلتم: بایعنا، فقلت لکم: لا أفعل، فقلتم: بلی لا بدّ من ذلک، فقبضتم یدی فبسطتموها، و تداککتم علیّ تداکّ الإبل الهیم علی حیاضها یوم ورودها حتّی لقد خفت أنّکم قاتلی أو بعضکم قاتل بعض، فبایعتمونی و أنا غیر مسرور بذلک و لا جذل، و قد علم اللّه سبحانه أنّی کنت کارها للحکومه بین امّه محمّد، و لقد سمعته یقول: ما من وال یلی شیئا من أمر امّتی إلاّ أتی اللّه یوم القیامه مغلوله یداه إلی عنقه علی رءوس الخلائق، ثمّ ینشر کتابه: فان کان عادلا نجا، و إن کان جائرا هوی.

ثمّ اجتمع علیّ ملاکم و بایعنی طلحه و الزّبیر و أنا أعرف الغدر فی وجههما و النکث فی عینیهما ثمّ استأذنانی فی العمره فأعلمتهما أن لیس العمره یریدان، فسارا إلی مکّه و استخفا عائشه و خدعاها. و شخص معهما أبناء الطلقاء، فقدموا البصره هتکوا بها المسلمین و فعلوا المنکر، و یا عجبا لاستقامتهما لأبی بکر و عمر و بغیهما علیّ و هما یعلمان أنّی لست دون أحدهما، و لو شئت أن أقول لقلت، و لقد کان معاویه کتب إلیهما من الشام کتابا یخدعهما فیه، فکتماه عنّی و خرجا یوهمان الطغام أنّهما یطلبان بدم عثمان، و اللّه ما أنکرا علیّ منکرا، و لا جعلا بینی و بینهما نصفا، و أنّ دم

ص:31

عثمان لمعصوب بهما و مطلوب فیهما، یا خیبه الدّاعی إلی ما دعی، و بما ذا اجیب و اللّه إنّهما لفی ضلاله صمّاء، و جهاله عمیاء، و إنّ الشیطان قد دیر لهما حزبه و استجلب منهما خیله و رجله، لیعید الجور إلی أوطانه و یردّ الباطل إلی نصابه.

ثمّ رفع یدیه و قال: اللّهمّ إنّ طلحه و الزّبیر قطعانی و ظلمانی و نکثا بیعتی فاحلل ما عقدا، و انکث ما أبرما، و لا تغفر لهما أبدا، و أرهما المساءه فیما عملا و أملا.

و قد نقل هذه الخطبه المفید رحمه اللّه فی الارشاد أیضا، و الطبرسی رحمه اللّه فی الاحتجاج و بین النسخ اختلاف فی الجمله و ما فی الارشاد أمتن و أتقن.

قال رحمه اللّه (117 طبع طهران 1377 ه): و من کلامه علیه السلام عند نکث طلحه و الزّبیر بیعته و توجّههما إلی مکّه للاجتماع مع عائشه فی التألیب علیه و التألیف علی خلافه ما حفظه العلماء عنه علیه السلام أنه بعد أن حمد اللّه و أثنی علیه قال:

أمّا بعد فانّ اللّه بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله للناس کافه، و جعله رحمه للعالمین، فصدع بما امر به، و بلّغ رسالات ربه، فلمّ به الصدع، و رتق به الفتق، و آمن به السبیل و حقن به الدّماء، و ألّف به بین ذوی الاحن و العداوه و الوغر فی الصدور، و الضغائن الراسخه فی القلوب، ثمّ قبضه اللّه إلیه حمیدا لم یقصّر فی الغایه الّتی إلیها أدّی الرساله، و لا بلّغ شیئا کان فی التقصیر عنه القصد، و کان من بعده ما کان من التنازع فی الامره، فتولّی أبو بکر و بعده عمر، ثمّ تولّی عثمان، فلما کان من أمره ما عرفتموه أتیتمونی فقلتم: بایعنا، فقلت: لا أفعل، فقلتم: بلی، فقلت: لا و قبضت یدی فبسطتموها، و نازعتکم فجذبتموه، و تدا ککتم علیّ تداک الابل الهیم علی حیاضها یوم ورودها حتّی ظننت أنّکم قاتلی، و أنّ بعضکم قاتل بعضا لدیّ فبسطت یدی فبایعتمونی مختارین، و بایعنی فی أوّلکم طلحه و الزّبیر طائعین غیر مکرهین، ثمّ لم یلبثا أن استأذنانی فی العمره، و اللّه یعلم أنّهما أرادا الغدره، فجدّدت علیهما العهد فی الطاعه، و أن لا یبغیا الامّه الغوائل، فعاهدانی ثمّ لم یفیا لی. و نکثا

ص:32

بیعتی و نقضا عهدی، فعجبا لهما من انقیادهما لأبی بکر و عمر، و خلافهما لی، و لست بدون أحد الرّجلین، و لو شئت أن أقول لقلت اللّهمّ احکم علیهما بما صنعا فی حقّی و صغّرا من أمری و ظفّرنی بهما.

أقول: الخطبه 227 من النهج کأنّها جزء هذه الخطبه حیث قال علیه السلام:

و بسطتم یدی فکففتها، و مددتموها فقبضتها، ثمّ تداککتم علیّ تداکّ الابل الهیم علی حیاضها یوم ورودها. إلخ. و انما تغایرها فی قلیل من العبارات. نعم الخطبه 54 منه و هی قوله علیه السلام: فتداکّوا علیّ تداکّ الإبل الهیم یوم ورودها قد أرسلها راعیها و خلعت مثانیها - إلخ. یشبه أن تکون جزء خطبه اخری و إن کانت تشابهها فی بعض العبارات و الجمل، کما أنّ ذیل کلامه علیه السلام و هو الکلام 135 من باب الخطب أولّه: ما أنکروا علیّ منکرا - إلخ تشابه کثیرا من فقرات هذه الخطبه و لا یبعد أن تکونا جزئین من هذه الخطبه.

و لیعلم أنا قد قدّمنا فی شرح الخطبه 229 و هی قوله علیه السلام: (فصدع بما امر و بلّغ رساله ربه فلمّ اللّه به الصدع و رتق به الفتق - إلخ) أنها لجزء خطبه و حکمنا بذلک بالحدس و الفراسه لما قلنا هنالک (ص 19 ج 15 تکمله المنهاج) أنا و إن فحصنا و تتبّعنا فی مظانّها لم نظفر بها و بحمد اللّه تعالی أصاب حدسنا حیث أصبناها فی جمل المفید و إرشاده و احتجاج الطبرسی، و لا یخفی أنها لجزء من هذه الخطبه المنقوله عن الواقدی فی جمل المفید و الارشاد و قد قال الرضیّ رحمه اللّه ثمّه: إنّه علیه السلام خطبها بذی قار و هو متوجّه إلی البصره ذکرها الواقدی فی کتاب الجمل و لم یتعرّض أحد من الشراح لذلک مع أنّ من أهمّ ما یجب علیهم فی شرح کلامه علیه السلام تحقیق أمثال هذه الأمور، فتحصّل مما ذکرنا أنّ الخطبه 227 من النهج و الخطبه 229 منه جمیعا بعض هذه الخطبه خطب بها أمیر المؤمنین علیه السلام فی ذی قار، و أنّ الخطبه 54 و 135 أیضا یمکن أن تکونا جزئین منها.

ثمّ اعلم أنّ ذیل الخطبه المذکوره نقله الطبریّ فی التاریخ (ص 495 ج 3 طبع مصر 1357 ه) عنه علیه السلام قاله لعثمان بن حنیف فی الرّبذه، و قد أتاه عثمان من

ص:33

البصره لمّا صنع الناکثون به ما صنعوا کما سنذکره بالاختصار.

قال الطبری: حدّثنی عمر قال: حدّثنا أبو الحسن عن أبی محمد عن عبد اللّه ابن عمیر عن محمّد ابن الحنفیه قال: قدم عثمان بن حنیف علی علیّ علیه السلام بالرّبذه و قد نتفوا شعر رأسه و لحیته و حاجبیه فقال: یا أمیر المؤمنین بعثتنی ذا الحیه و جئتک أمرد قال، أصبت أجرا و خیرا إنّ النّاس ولیهم قبلی رجلان فعملا بالکتاب، ثمّ ولیهم ثالث فقالوا و فعلوا، ثمّ بایعونی و بایعنی طلحه و الزبیر ثمّ نکثا بیعتی و ألّبا الناس علیّ، و من العجب انقیادهما لأبی بکر و عمرو خلافهما علیّ، و اللّه إنهما لیعلمان أنی لست بدون رجل ممن قد مضی، اللّهمّ فاحلل ما عقدا، و لا تبرم ما قد أحکما فی أنفسهما و أرهما المساءه فیما عملا.

(5) الخطبه الّتی نقلناها فی ذیل شرح الخطبه 229 من النهج عن الکافی (ص 19 ج 15 تکمله المنهاج) و هی لم تذکر بتمامها فی النهج کما قلنا ثمّ و هی الخطبه 145 من النهج أوّلها: فبعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله بالحقّ لیخرج عباده من عباده الأوثان إلی عبادته «إلخ» و إن کان بین نسخه النهج و بین نسخه الکافی اختلاف فی الجمله فی بعض الکلمات و الجمل، و لکنهما خطبه واحده بلا ارتیاب کما یعلم بأدنی تأمّل و نظر متی قوبلت النسختان.

و کذا الخطبه 237 من النهج یذکر علیه السلام فیها آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله بقوله: هم عیش العلم و موت الجهل یخبرکم حلمهم عن علمهم «إلخ» هی ذیل الخطبه 145 من النهج أعنی ذیل تلک الخطبه المنقوله عن الکافی بلا کلام.

فتحصّل أنّ الخطبه 145 من النهج و الخطبه 237 منه واحده و الخطبه بتمامها و سندها هو الّذی نقلناها عن الکافی و رواها غیر الکلینی بسند آخر أیضا خطب بها علیه السلام فی ذی قار کما قدّمنا.

ثمّ إنّ الرّضیّ رضوان اللّه علیه لم یتعرّض فی کلا الموضعین من النهج لبیان الخطبه بأنّه علیه السلام أین خطبها أوّلا، و جعل الخطبه فی موضع ثمّ ذیّلها فی موضع آخر ثانیا.

ص:34

(6) الخطبه 33 الّتی ذکرها الرضیّ فی النهج قال رحمه اللّه: و من خطبه له عند خروجه لقتال أهل البصره، قال عبد اللّه بن عباس: دخلت علی أمیر المؤمنین علیه السلام بذی قار و هو یخصف نعله «إلخ».

و هذه الخطبه نقلها المفید رحمه اللّه فی الارشاد (ص 118 طبع طهران 1377 ه) و قال: إنّه علیه السلام خطب القوم بها فی الرّبذه لا فی ذی قار کما فی النهج، علی أنّ بین النسختین اختلاف فی الجمله، أمّا ما فی النهج فلا حاجه الی تسویده، و أمّا ما فی الارشاد فقال:

و لمّا توجّه أمیر المؤمنین علیه السلام إلی البصره نزل الرّبذه فلقیه بها آخر الحاج فاجتمعوا لیسمعوا من کلامه و هو فی خبائه، قال ابن عباس رضی اللّه عنه: فأتیته فوجدته بخصف نعلا فقلت له: نحن إلی أن تصلح أمرنا أحوج منا إلی ما تصنع فلم یکلّمنی حتّی فرغ من نعله ثمّ ضمّها إلی صاحبتها و قال لی: قوّمهما، فقلت:

لیس لهما قیمه، قال: علی ذاک قلت: کسر درهم قال: اللّه لهما أحبّ إلیّ من أمرکم هذا إلاّ أن اقیم حقّا أو أدفع باطلا، قلت: إنّ الحاج قد اجتمعوا لیسمعوا من کلامک فتأذن لی ان أتکلّم فان کان حسنا کان منک و إن کان غیر ذلک کان منّی؟ قال: لا أنا أتکلّم ثمّ وضع یده علی صدری و کان شثن الکفّین فألّمنیّ، ثمّ قام فأخذت بثوبه و قلت: نشدتک اللّه و الرّحم قال: لا تنشدنی ثمّ خرج فاجتمعوا علیه فحمد اللّه و أثنی علیه ثم قال:

أمّا بعد، فانّ اللّه تعالی بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و لیس فی العرب أحد یقرأ کتابا و لا یدّعی نبوّه، فساق الناس إلی منجاتهم، أم و اللّه ما زلت فی ساقتها ما غیّرت و لا بدّلت، و لا خنت حتی تولّت بحذافیرها، ما لی و لقریش، أم و اللّه لقد قاتلتهم کافرین و لا قاتلنّهم مفتونین، و أنّ مسیری هذا عن عهد إلیّ فیه، أم و اللّه لأبقرنّ الباطل حتی یخرج الحقّ من خاصرته، ما تنقم منا قریش إلاّ أن اللّه اختارنا علیهم فأدخلناهم فی حیزنا و أنشد:

ذنب لعمری شربک المحض خالصا و أکلک بالزّبد المقشّره التّمرا

ص:35

و نحن و هبناک العلاء و لم تکن علیا و حطنا حولک الجرد و السمرا

انتهی ما فی الإرشاد.

ثمّ إنّ الخطبه 102 من النهج لقریبه منها، أوّلها: فانّ اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و لیس أحد من العرب یقرأ کتابا اه، و قال الرّضیّ رضی اللّه عنه: و قد تقدّم مختارها بخلاف هذه الروایه.

أقول: و أراد ما تقدّم مختارها هو الخطبه 33 الّتی نقلناها عنه و عن المفید فتحصّل أنّ الخطبه 33 و الخطبه 102 من النهج واحده و إنّما الاختلاف فی الروایه و هی الّتی أتی بها المفید فی الارشاد، و الحمد للّه علی إنعامه و إفضاله.

و بالجمله لمّا فرغ علیه السلام من الخطبه قام الأشتر رضی اللّه عنه فقال: خفّض علیک یا أمیر المؤمنین، فواللّه ما أمر طلحه و الزبیر علینا بمحیل، لقد دخلا فی هذا الأمر اختیارا ثمّ فارقانا علی غیر جور عملناه، و لا حدث فی الإسلام أحدثناه ثمّ أقبلا یثیران الفتنه علینا تائهین جائرین لیس معهما حجّه تری، و لا أثر یعرف لقد لبسا العار، و توجّها نحو الدّیار، فان زعما أنّ عثمان قتل مظلوما فلیستقد آل عثمان منهما، فأشهد أنهما قتلاه، و اشهد اللّه یا أمیر المؤمنین لئن لم یدخلا فیما خرجا منه و لم یرجعا إلی طاعتک و ما کانا علیه لنلتحقهما بابن عفان.

و قام أبو الهیثم بن التّیهان و کذا عدیّ بن حاتم و قالا قریبا ممّا قال الأشتر، نقل قولهما المفید فی الجمل.

و قام أبو زینب الأزدی فقال: و اللّه إن کنّا علی الحق انک لأهدانا سبیلا و أعظمنا فی الخیر نصیبا، و إن کنّا علی الضلاله - العیاذ باللّه أن نکون علیه - لأنک أعظمنا وزرا و أثقلنا ظهرا، و قد أردنا المسیر إلی هؤلاء القوم، و قطعنا منهم الولایه و أظهرنا منهم البراءه، و ظاهرناهم بالعداوه، و نرید بذلک ما یعلمه اللّه عزّ و جلّ، و أنا ننشدک اللّه الّذی علّمک ما لم نکن نعلم، ألسنا علی الحقّ و عدوّنا علی الضلال؟ فقال علیه السلام: أشهد لئن خرجت لدینک ناصرا صحیح النیه قد قطعت منهم الولایه، و أظهرت منهم البراءه کما قلت إنک لفی رضوان اللّه، فابشر یا أبا زینب فانک و اللّه

ص:36

علی الحقّ فلا تشک، فانّک إنما تقاتل الأحزاب فأنشأ أبو زینب یقول:

سیروا إلی الأحزاب أعداء النّبیّ فإنّ خیر الناس أتباع علیّ

هذا أوان طاب سلّ المشرفیّ وقودنا الخیل و هزّ السمهر

و فی جمل المفید: لمّا استقرّ أمر أهل الکوفه علی النهوض لأمیر المؤمنین علیه السلام و خفّ بعضهم لذلک، بادر ابن عبّاس و من معه من الرسل فیمن اتبعهم من أهل الکوفه إلی ذی قار للالتحاق بأمیر المؤمنین علیه السلام و إخباره بما علیه القوم من الجدّ و الاجتهاد فی طاعته، و أنّهم لاحقون به غیر متأخّرین عنه، و إنّما تقدّمهم لیستعدّ للسفر و للحرب، و قد کان استخلف فرضه بن کعب الأنصاری علی الکوفه، و یحثّ الناس علی اللّحاق به.

فورد علی أمیر المؤمنین علیه السلام کتابا قد کتب الیه من البصره ما صنعه القوم بعامله عثمان بن حنیف رحمه اللّه و ما استحلّوه من الدّماء و نهب الأموال و قتل من قتلوه من شیعته و أنصاره و ما أثاروه من الفتنه فیها فوجده ابن عباس و قد أحزنه ذلک و غمّه و أزعجه و أقلقه، فأخبروه بطاعه أهل الکوفه، و وعده منهم بالنصره، فسرّ عند ذلک و أقام ینتظر أهل الکوفه و المدد الّذی ینتصر بهم علی عدوّه.

دخول الناکثین البصره و الحرب بینهم و بین عثمان بن حنیف

عامل أمیر المؤمنین علیه السلام

قال الدینوریّ فی الإمامه و السیاسه: لمّا نزل طلحه و الزبیر و عائشه البصره اصطفّ لها النّاس فی الطریق - إلی أن قال: أتاهم رجل من أشراف البصره بکتاب کان کتبه طلحه فی التألیب علی قتل عثمان، فقال لطلحه: هل تعرف هذا الکتاب؟ قال: نعم. قال: فما ردّک علی ما کنت علیه؟ و کنت أمس تکتب إلینا تؤلّبنا علی قتل عثمان و أنت الیوم تدعونا إلی الطلب بدمه، و قد زعمتما أنّ علیا دعا کما إلی أن تکون البیعه لکما قبله إذ کنتما أسنّ منه، فأبیتما إلاّ أن تقدّماه لقرابته و سابقته، فبایعتماه فکیف تنکثان بیعتکما بعد الّذی عرض علیکما؟.

قال طلحه: دعانا إلی البیعه بعد أن اغتصبها و بایعه الناس، فعلمنا حین عرض

ص:37

علینا أنّه غیر فاعل، و لو فعل أبی ذلک المهاجرون و الأنصار، و خفنا أن نردّ بیعته فنقتل، فبایعناه کارهین.

قال: فما بدا لکما فی عثمان؟ قال: ذکرنا ما کان من طعننا علیه و خذلاننا إیّاه فلم نجد من ذلک مخرجا إلاّ الطلب بدمه. قال: ما تأمر اننی به؟ قال: بایعنا علی قتال علیّ و نقض بیعته. قال: أرأیتما إن أتانا بعد کما من یدعونا إلی ما تدعوان إلیه ما نصنع؟ قالا: لا تبایعه، قال: ما أنصفتما، أ تأمراننی أن اقاتل علیا و أنقض بیعته و هی فی أعناقکما و تنهیانی عن بیعه من لا بیعه له علیکما؟ أما إنّنا قد بایعنا علیّا فان شئتما بایعنا کما بیسار أیدینا.

و نذکر ما صنع القوم بعثمان بن حنیف و غیره من شیعه أمیر المؤمنین علیه السلام عن تاریخ أبی جعفر الطبری و جمل المفید و مروج الذّهب للمسعودیّ و غیرها من کتب نقله السیر و الاثار علی الاختصار بما اتّفق علیه حاملوا الأخبار.

قال المفید فی الجمل: روی الواقدی و أبو مخنف عن أصحابهما و المدائنی و ابن دأب عن مشایخهما بالأسانید الّتی اختصرنا القول باسقاطها، و اعتمدنا فیها علی ثبوتها فی مصنفات القوم و کتبهم فقالوا: إنّ عائشه و طلحه و الزبیر لمّا ساروا من مکّه إلی البصره أعدوا السیر مع من اتّبعهم من بنی امیّه و عمّال عثمان و غیرهم من قریش، حتّی صاروا إلی البصره، فنزلوا حفر أبی موسی.

فبلغ عثمان بن حنیف و هو عامل البصره یومئذ و خلیفه أمیر المؤمنین علیه السلام و کان عنده حکیم بن جبله، فقال له حکیم: ما الّذی بلغک؟ فقال: خبّرت أنّ القوم قد نزلوا حفر أبی موسی، فقال له حکیم: ائذن لی أن أسیر إلیهم فانی رجل فی طاعه أمیر المؤمنین علیه السلام فقال له عثمان: توقّف عن ذلک حتّی اراسلهم.

فأرسل إلی عمران بن حصین و أبی الأسود الدؤلی فذکر لهما قدوم القوم و سألهما المسیر إلیهم و خطابهم علی ما قصدوا به و کفّهم عن الفتنه فخرجا حتّی دخلا علی عائشه فقالا لها: یا أمّ المؤمنین ما حملک علی المسیر؟ فقالت: غضبت لکما من سوط عثمان و عصاه و لا أغضب أن یقتل، فقالا لها: و ما أنت من سوط عثمان

ص:38

و عصاه إنّما أنت حبیس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و إنا نذکرک اللّه أن یهراق الدّماء فی سبیلک، فقالت: و هل من أحد یقاتلنی؟ فقال لها أبو الأسود الدؤلیّ: نعم و اللّه قتالا أهونه شدید.

ثمّ خرجا من عندها فدخلا علی الزبیر و بعده علی طلحه و جعلا یعدّ دان لهما مناقب أمیر المؤمنین علیه السلام و فضائله، فقالا لهما: ننشد کما اللّه أن یهراق الدّماء فی سبیلکما، فأبیا النصح و الاعراض عن الفتنه فایسا منهما فخرجا من عندهما حتّی، صارا إلی عثمان بن حنیف فأخبراه الخبر فأذن عثمان للنّاس بالحرب.

و لما بلغ عائشه رأی ابن حنیف فی القتال رکبت الجمل و أحاطتها القوم و سارت حتّی وقفت بالمربد و اجتمع الیها الناس حتی امتلأ المربد بهم، فتکلّمت و کانت جهوریّه یعلو صوتها کثره کأنّه صوت امرأه جلیله فحمدت اللّه عزّ و جلّ و أثنت علیه و قالت:

أمّا بعد فانّ عثمان بن عفان قد کان غیّر و بدّل فلم یزل یغسّله بالتوبه حتی صار کالذّهب المصفّی، فعدوا علیه و قتلوه فی داره و قتل ناس معه فی داره ظلما و عدوانا، ثمّ آثروا علیّا فبایعوه من غیر ملاء من الناس و لا شوری و لا اختیار فابتزّ و اللّه أمرهم و کان المبایعون له یقولون: خذها إلیک و احذرن أبا حسن إنا غضبنا لکم علی عثمان من السوط فکیف لا نغضب لعثمان من السیف إنّ الأمر لا یصحّ حتّی یرد الأمر إلی ما صنع عمر من الشوری فلا یدخل فیه أحد سفک دم عثمان.

فقال بعض النّاس: صدقت، و قال بعضهم: کذبت، و اضطربوا بالفعال و ترکتهم و سارت حتّی أتت الدباغین، و قد تحیز الناس بعضهم مع طلحه و الزبیر و عائشه، و بعضهم متمسّک ببیعه أمیر المؤمنین علیه السلام و الرضا به فسارت من موضعها و من معها و اتّبعها علی رأیها و معها طلحه و الزبیر و مروان ابن الحکم و عبد اللّه بن الزبیر حتّی أتوادر الاماره، فسألوا عثمان بن حنیف الخروج عنها، فأبی علیهم ذلک، و اجتمع إلیه أنصاره و زمره من أهل البصره فاقتتلوا قتالا شدیدا حتّی زالت الشمس، و اصیب یومئذ من عبد القیس خاصّه خمسمائه شیخ

ص:39

مخضوب من أصحاب عثمان بن حنیف و شیعه أمیر المؤمنین علیه السلام سوی من اصیب من سائر الناس، و بلغ الحرب بینهم التزاحف إلی مقبره بنی مازن ثمّ خرجوا علی مسناه البصره حتی انتهوا إلی الرابوقه و هی سلعه دار الرزق، فاقتتلوا قتالا شدیدا کثر فیه القتلی و الجرحی من الفریقین.

ثمّ إنّهم تداعوا إلی الصلح و دخل بینهم الناس لما رأوا من عظیم ما ابتلوا به فتصالحوا علی أنّ لعثمان بن حنیف دار الاماره و المسجد و بیت المال، و طلحه و الزبیر و عائشه ما شاءوا من البصره و لا یحاجّوا حتّی یقدم أمیر المؤمنین علیه السلام فان أحبّوا فعند ذلک الدخول فی طاعته، و إن أحبّوا أن یقاتلوا، و کتبوا بذلک کتابا بینهم و أوثقوا فیه العهود و أکّدوها و أشهدوا الناس علی ذلک و وضع السلاح و أمن عثمان بن حنیف علی نفسه و تفرّق الناس عنه، و نقل الکتاب فی تاریخ الطبری بتمامه ثمّ طلب طلحه و الزبیر أصحابهما فی لیله مظلمه بارده ذات ریاح و ندی حتّی أتوا دار الاماره و عثمان بن حنیف غافل عنهم، و علی باب الدّار السبابجه یحرسون بیوت الأموال، و کانوا قوما من الزّط من أربع جوانبهم و وضعوا فیهم السیف فقتلوا أربعین رجلا منهم صبرا، یتولّی منهم ذلک الزبیر خاصّه.

ثمّ هجموا علی عثمان فأوثقوه رباطا و عمدوا إلی لحیته و کان شیخا کثّ اللّحیه فنتفوها حتّی لم یبق منها شیء و لا شعره واحده و قال طلحه: عذّبوا الفاسق و انتفوا شعر حاجبیه و أشفار عینیه و أوثقوه بالحدید.

و فی الإمامه و السیاسه للدینوری: أنّ طلحه و الزبیر و مروان بن الحکم أتوه نصف اللّیل فی جماعه معهم فی لیله مظلمه سوداء مطیره، و عثمان نائم، فقتلوا أربعین رجلا من الحرس، فخرج عثمان فشدّ علیه مروان فأسره و قتل أصحابه فأخذه مروان فنتف لحیته و رأسه و حاجبیه، فنظر عثمان بن حنیف إلی مروان فقال: إن فتنی بها فی الدّنیا لم تفتنی بها فی الاخره.

تنازع طلحه و الزبیر لامامتهما الناس فی الصلاه

فلمّا أصبحوا اجتمع الناس الیهم و أذّن مؤذّن المسجد لصلاه الغداه، فرام

ص:40

طلحه أن یتقدّم للصلاه بهم، فدفعه الزبیر و أراد أن یصلّی بهم، فمنعه طلحه، فما زالا یتدافعان حتّی کادت الشمس أن تطلع، فنادی أهل البصره: اللّه اللّه یا أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی الصلاه نخاف فوتها، ثمّ اتفقوا علی أن یصلّی بالناس عبد اللّه ابن الزبیر یوما و محمّد بن طلحه یوما.

ثمّ بلغ حکیم بن جبله العبدی رحمه اللّه ما صنع القوم بعثمان بن حنیف و شیعه أمیر المؤمنین علیه السلام، فنادی فی قومه یا قوم انفروا إلی هؤلاء الضّالّین الظّالمین الّذین سفکوا الدّم الحرام، و فعلوا بالعبد الصالح و استحلّوا ما حرّم اللّه عزّ و جلّ، فأجابه سبعمائه رجل من عبد قیس، و أقبل علیهم طلحه و الزبیر و من معهما و اقتتلوا قتالا شدیدا حتّی کثرت بینهم الجرحی و القتلی.

ثمّ إنّ القوم غلبوا علی بیت المال فما نعهم الخزّان و الموکّلون به، فقتل القوم سبعین رجلا منهم، و ضربوا رقاب خمسین من السبعین صبرا من بعد الأسر و ممّن قتلوه حکیم بن جبله العبدی رحمه اللّه و کان من سادات عبد القیس و زهّاد ربیعه و نسّاکها و من شیعه أمیر المؤمنین علیه السلام.

و قال المسعودی فی مروج الذهب: و هؤلاء أوّل من قتلوا ظلما فی الاسلام.

تعجب أبی الاسود الدؤلی من طلحه و الزبیر لما دخلا بیت مال البصره

و من أمیر المؤمنین علیه السلام لما دخله

لمّا دخل طلحه و الزبیر بیت المال تأمّلا إلی ما فیه من الذّهب و الفضّه قالا: هذه الغنائم الّتی و عدنا اللّه بها و أخبرنا أنّه یعجّلها لنا، قال أبو الأسود الدؤلی: و قد سمعت هذا منهما و رأیت علیّا علیه السلام بعد ذلک و قد دخل بیت مال البصره فلمّا رأی ما فیه قال: صفراء بیضاء غرّی غیری المال یعسوب الظلمه، و أنا یعسوب المؤمنین، فلا و اللّه ما التفت إلی ما فیه و لا أفکر فیما رآه منه، و ما وجدته عنده إلاّ کالتراب هوانا فتعجّبت من القوم و منه علیه السلام.

أقول: سیأتی کلامه علیه السلام فی باب المختار من حکمه: أنا یعسوب المؤمنین و المال یعسوب الفجار (الحکمه 316).

ص:41

ثمّ الظاهر من مراد المسعودی بقوله: و هؤلاء أوّل من قتلوا ظلما فی الاسلام أنّهم أوّل من قتلهم المسلمون ظلما، و إلاّ فقد قدّ منافی تکمله المنهاج (ص 275 ج 1، 15 من المنهاج) أنّ یاسرا أبا عمار رحمه اللّه و سمیّه امّه هما أوّل قتیلین فی الاسلام قتلهما الکفّار.

ثمّ لمّا أخذ القوم عثمان بن حنیف قال طلحه و الزبیر لعائشه: ما تأمرین فی عثمان؟ فقالت: اقتلوه قتله اللّه، و کانت عندها امرأه من أهل البصره فقالت لها:

یا امّاه أین یذهب بک؟ أ تأمرین بقتل عثمان بن حنیف و أخوه سهل خلیفه علی المدینه و له مکانه من الأوس و الخزرج ما قد علمت، و اللّه لئن فعلت ذلک لیکونن له صوله بالمدینه یقتل فیها ذراری قریش، فاب إلی عائشه رأیها و قالت: لا تقتلوه و لکن احبسوه و ضیّقوا علیه حتّی أری رأیی.

فحبس أیّاما ثمّ بدا لهم فی حبسه و خافوا من أخیه أن یحبس مشایخهم بالمدینه و یوقع بهم، فترکوا حبسه فخرج حتّی جاء إلی أمیر المؤمنین علیه السلام و هو بذی قار فلمّا نظر إلیه أمیر المؤمنین علیه السلام و قد نکل به القوم بکی. و قال: یا عثمان بعثتک شیخا ملتحیا فرددت أمرد إلیّ، اللّهمّ إنّک تعلم أنّهم اجترءوا علیک و استحلّوا حرماتک، اللّهمّ اقتلهم بمن قتلوا من شیعتی و عجّل لهم النقمه بما صنعوا بخلیفتی.

أقول: هذا ما نقلنا علی ما ذکره المفید فی الجمل عن الواقدی و أبی مخنف و المدائنی و غیرهما، و أمّا علی ما قاله أبو جعفر الطبری فی التاریخ کما قدّمناه آنفا باسناده عن محمّد ابن الحنفیّه أنّ عثمان بن حنیف قدم علی علیّ علیه السلام بالرّبذه و قد نتفوا شعر رأسه و لحیته و حاجبیه، فقال: یا أمیر المؤمنین بعثتنی ذا الحیه و جئتک أمرد، قال علیه السلام: أصبت أجرا و خیرا - إلخ.

ثمّ إنّ قوله علیه السلام: اللّهمّ إنّک تعلم أنّهم اجترءوا اه. لیس بمذکور فی النهج و لمّا بلغ أمیر المؤمنین علیه السلام قبیح ما ارتکب القوم من قتل من قتلوا من المسلمین صبرا و ما صنعوا بصاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عثمان بن حنیف و تعبئتهم

ص:42

للقتال، عبّی علیه السلام الناس للقتال و سار من ذی قار و قدم صعصعه بن صوحان بکتاب إلی طلحه و الزبیر و عائشه یعظّم علیهم حرمه الإسلام و یخوّفهم فیما صنعوه و قبیح ما ارتکبوه.

قال صعصعه رحمه اللّه: فقدمت علیهم فبدأت بطلحه و أعطیته الکتاب و أدّیت الرساله فقال: الان حین غضب ابن أبی طالب الحرب ترفق لنا، ثمّ جئت إلی الزبیر فوجدته ألین من طلحه، ثمّ جئت إلی عائشه فوجدتها أسرع الناس إلی الشّر، فقالت: نعم، قد خرجت للطلب بدم عثمان و اللّه لأفعلنّ و أفعلنّ.

فعدت إلی أمیر المؤمنین علیه السلام فلقیته قبل أن یدخل البصره فقال علیه السلام: ما وراءک یا صعصعه؟ قلت: یا أمیر المؤمنین رأیت قوما ما یریدون إلاّ قتالک، فقال علیه السلام: اللّه المستعان.

کتاب أمیر المؤمنین (علیه السلام) الی طلحه و الزبیر و عائشه

أقول: ما نقلناه ههنا ذکره المفید فی الجمل و لم ینقل الکتاب الّذی کتبه إلی طلحه و الزبیر و عائشه و أدّاه صعصعه الیهم و الظاهر أنّ هذا الکتاب هو الّذی نقله الدینوری فی الإمامه و السیاسه (ص 70 ج 1 طبع مصر 1377 ه) فانّ الدینوری و إن لم یتعرّض بأنّ الکتاب الّذی کتبه الیهم کان صعصعه حامله، و لکن یلوح للمتتبّع فی الأخبار أنّ الکتاب هو ما فی الامامه و السیاسه، قال الدّینوری:

لمّا بلغ علیّا علیه السلام تعبئه القوم عبّی الناس للقتال ثمّ کتب إلی طلحه و الزبیر أمّا بعد فقد علمتما أنّی لم أرد الناس حتّی أرادونی، و لم ابایعهم حتّی بایعونی و إنکما لممّن أراد و بایع، و إنّ العامّه لم تبایعنی لسلطان خاصّ، فان کنتما بایعتمانی کارهین فقد جعلتما لی علیکما السبیل باظهار کما الطاعه و إسرار کما المعصیه، و إن کنتما بایعتمانی طائعین فارجعا إلی اللّه من قریب، إنک یا زبیر لفارس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و حواریه، و إنک یا طلحه لشیخ المهاجرین و إنّ دفاعکما هذا الأمر قبل أن تدخلا فیه کان أوسع علیکما من خروجکما منه [بعد] إقرار کما به و قد زعمتما أنّی قتلت عثمان فبینی و بینکما فیه بعض من تخلّف عنّی و عنکما من

ص:43

أهل المدینه، و زعمتما أنّی آویت قتله عثمان فهؤلاء بنو عثمان فلیدخلوا فی طاعتی ثمّ یخاصموا إلیّ قتله أبیهم، و ما أنتما و عثمان إن کان قتل ظالما أو مظلوما و قد بایعتمانی و أنتما بین خصلتین قبیحتین: نکث بیعتکما، و إخراجکما أمّکما.

و کتب إلی عائشه:

أمّا بعد فانّک خرجت غاضبه للّه و لرسوله تطلبین أمرا کان عنک موضوعا، ما بال النساء و الحرب و الاصلاح بین الناس، تطلبین بدم عثمان و لعمری لمن عرّضک للبلاء و حملک علی المعصیه أعظم إلیک ذنبا من قتله عثمان، و ما غضبت حتی أغضبت و ما هجت حتی هیجت، فاتّقی اللّه و ارجعی إلی بیتک.

فأجابه طلحه و الزبیر: إنّک سرت مسیرا له ما بعده و لست راجعا و فی نفسک منه حاجه، فامض لأمرک، أما أنت فلست راضیا دون دخولنا فی طاعتک، و لسنا بداخلین فیها أبدا، فاقض ما أنت قاض.

و کتبت عائشه: جلّ الأمر عن العتاب، و السلام.

أقول: هذان الکتابان منه علیه السلام إلی طلحه و الزبیر، و عائشه غیر مذکورین فی النهج.

ثمّ دعا علیه السلام عبد اللّه بن عباس فقال له: انطلق إلیهم فناشدهم و ذکّرهم العهد الّذی لی فی رقابهم، فجاءهم ابن عباس فبدأ بطلحه فوقع بینهما کلام کثیر فأبی طلحه إلاّ إثاره الفتنه، قال ابن عباس: فخرجت إلی علیّ علیه السلام و قد دخل البیوت بالبصره، فقال:

ما وراءک؟ فأخبرته الخبر فقال علیه السلام: اللّهمّ افتح بیننا و بین قومنا بالحقّ و أنت خیر الفاتحین.

أقول: کذا نقله المفید فی الجمل و الظاهر أنه علیه السلام بعث ابن عباس إلی الزبیر و أمره أن لا یلقی طلحه و ذلک لما مرّ فی باب الخطب (الکلام 31 منه) قوله علیه السلام لابن عبّاس لما أنفذه إلی الزبیر یستفیئه إلی طاعته قبل حرب الجمل: لا تلقینّ طلحه فانک إن تلقه تجده کالثور عاقصا قرنه یرکب الصعب و یقول هو الذّلول، و لکن ألق الزبیر فانه ألین عریکه فقل له یقول لک ابن خالک: عرفتنی بالحجاز

ص:44

و أنکرتنی بالعراق فما عدا ممّا بدا.

و لما نقله المفید فی الجمل أیضا و یوافق ما فی النهج من أنّ ابن عباس قال:

و قد کان أمیر المؤمنین علیه السلام أوصانی أن ألقی الزبیر (ص 153 طبع النجف) کما سنذکره، فعلی هذا مع فرض صحه الاولی و عدم سهو الراوی باتیان طلحه مکان الزبیر یمکن أن یقال: إنه علیه السلام بعثه إلیهم غیر مرّه.

قال ابن عباس: قد کان أمیر المؤمنین علیه السلام أوصانی أن ألقی الزبیر و إن قدرت أن اکلّمه و ابنه لیس بحاضر، فجئت مرّه أو مرّتین کلّ ذلک أجده عنده ثمّ جئت مرّه اخری فلم أجده عنده فدخلت علیه و أمر الزبیر مولاه شرحسا أن یجلس علی الباب و یحبس عنّا النّاس، فجعلت اکلّمه فقال: عصیتم أن خولفتم و اللّه لتعلمنّ عاقبه ابن عمّک، فعلمت أنّ الرجل مغضب، فجعلت الاینه فیلین مرّه و یشتدّ اخری، فلمّا سمع شرحسا ذلک أنفذ إلی عبد اللّه بن الزبیر و کان عند طلحه فدعاه، فأقبل سریعا حتّی دخل علینا، ثمّ جری بینه و بین ابن الزبیر کلام کثیر فأبی ابن الزبیر إلاّ القتال و الجدال.

أقول: إنّ عبد اللّه بن الزبیر کان أشدّ عداوه من أبیه بأمیر المؤمنین علیه السلام و قال علیه السلام: ما زال الزبیر رجلا منّا أهل البیت حتّی نشأ ابنه المشوم عبد اللّه نقله الشارح المعتزلی فی شرحه علی النهج (ص 474 ج 2 طبع طهران 1302 ه) و ذکر هذا الکلام ابن عبد البرّ فی الاستیعاب عن أمیر المؤمنین علیه السلام فی عبد اللّه بن الزبیر إلاّ أنّه لم یذکر لفظه المشوم.

و بالجمله أنه علیه السلام أکثر إلیهم الرسل فعادوا منهم الیه علیه السلام باصرارهم علی خلافه و استحلال دمه و دم شیعته، فلمّا رأی علیه السلام أنّهم لا یتّعظون بوعظ و لا ینتهون عن الفساد و عبّوا للقتال کتب الکتائب و رتّب العساکر فنفر من ذی قار متوجّها الی البصره.

من کلامه (علیه السلام) لما نفر من ذی قار متوجها الی البصره

فی الارشاد للمفید قدّس سرّه: و من کلامه علیه السلام و قد نفر من ذی قار متوجّها

ص:45

الی البصره بعد حمد اللّه و الثناء علیه و الصلاه علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.

أمّا بعد فانّ اللّه تعالی فرض الجهاد و عظّمه و جعله نصره له، و اللّه ما صلحت دنیا قط و لا دین إلاّ به، و إنّ الشیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله و شبّه فی ذلک و خدع، و قد بانت الامور و تمحّصت، و اللّه ما أنکروا علیّ منکرا و لا جعلوا بینی و بینهم نصفا، و أنّهم لیطلبون حقا ترکوه، و دما سفکوه، و لئن کنت شرکتهم فیه إنّ لهم لنصیبهم منه، و ان کانوا ولّوه دونی فما تبعته إلاّ قبلهم، و إنّ أعظم حجتهم لعلی أنفسهم، و إنّی لعلی بصیرتی ما لبست علیّ، و إنّها للفئه الباغیه فیه اللّحم «الحم خ» و اللّحمه «الحمه خ» قد طالت جلبتها، و أمکنت درّتها، یرضعون ما فطمت، و یحیون بیعه ترکت، لیعود الضلال إلی نصابه، ما أعتذر مما فعلت، و لا أتبرّأ مما صنعت، فیا خیبه للدّاعی و من دعی لو قیل له إلی من دعوتک، و إلی من أجبت و من إمامک و ما سنته إذا لزاح الباطل عن مقامه، و لصمت لسانه فیما نطق، و أیم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه، لا یصدرون عنه، و لا یلقون بعده ریّا أبدا، و إنّی لراض بحجّه اللّه علیهم، و عذره فیهم، إذ أنا داعیهم فمعذّر إلیهم، فان تابوا و أقبلوا فلتوبه مبذوله، و الحقّ مقبول، و لیس علی اللّه کفران، و إن أبوا أعطیتهم حدّ السیف و کفی به شافیا من باطل، و ناصرا لمؤمن.

أقول: کلامه هذا مذکور فی النهج أیضا إلاّ أنه قطّعت فی ثلاثه مواضع منه، و ذکر فی کل موضع قطعه منه بل کرّر بعض جمله فیها.

الموضع الأوّل هو الخطبه العاشره منه قال الرضیّ: و من خطبه له علیه السلام:

ألا و إنّ الشیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله اه.

الموضع الثانی هو الخطبه الثانیه و العشرون منه قوله: و من خطبه له علیه السلام:

ألا و إنّ الشیطان قد ذمّر حزبه و استحلب حلبه لیعود الجور إلی أوطانه، و یرجع الباطل إلی نصابه اه.

الموضع الثالث هو الخطبه الخامسه و الثلاثون و المائه منه قوله: و من کلامه علیه السلام فی معنی طلحه و الزبیر: و اللّه ما أنکروا علیّ منکرا و لا جعلوا بینی و بینهم نصفا

ص:46

إلی قوله علیه السلام: و أیم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه لا یصدرون عنه بریّ، و لا یعبون بعده فی حسی. و أمّا بعده إلی آخرها و قد مرّ بیانه قبیل هذا.

و اعلم أنّ ثقه الاسلام الکلینی قدّس سرّه روی فی الکافی خطبه منه علیه السّلام خطبها یوم الجمل، و نقلها الفیض قدّس سرّه فی الوافی (ص 27 ج 9 من کتاب الجهاد) تشترک فیها الخطبه الثانیه و العشرون المذکوره و الخطبه الواحده و العشرون و المائه.

أوّلها: و أیّ امریء منکم أحسّ من نفسه رباطه جاش - إلخ. فالظاهر أیضا أنهما خطبه واحده تشتتت فی الجوامع فما وجدها الرضیّ فیها أتی بها فی النهج فدونک ما فی الکافی علی ما فی الوافی:

علیّ عن أبیه، عن السرّاد رفعه أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام خطب یوم الجمل فحمد اللّه و أثنی علیه ثم قال:

أیّها الناس إنّی أتیت هؤلاء القوم و دعوتهم و احتججت علیهم فدعونی إلی أن أصبر للجلاد، و أبرز للطعان، فلامّهم الهبل قد کنت و ما اهدّد بالحرب، و لا ارهّب بالضّرب، أنصف القاده من راماها، فلغیری فلیبرقوا و لیرعدوا، فأنا أبو الحسن الّذی فللت حدّهم، و فرّقت جماعتهم، و بذلک القلب ألقی عدوّی، و أنا علی ما وعدنی ربّی من النصر و التأیید و الظفر، و إنّی لعلی یقین من ربّی و غیر شبهه من أمری. أیّها الناس إن الموت لا یفوته المقیم، و لا یعجزه الهارب، لیس عن الموت محیص، و من لم یمت یقتل، و إنّ أفضل الموت القتل، و الّذی نفسی بیده لألف ضربه بالسّیف أهون علیّ من میته علی فراش. و اعجبا لطلحه ألّب الناس علی ابن عفّان حتّی إذا قتل أعطانی صفقه بیمینه طائعا، ثمّ نکث بیعتی، اللّهمّ خذه و لا تمهله و أنّ الزبیر نکث بیعتی و قطع رحمی و ظاهر علیّ عدوّی فاکفنیه الیوم بما شئت.

انتهی ما فی الکافی.

و نقل بعض هذه الخطبه المفید رحمه اللّه فی الإرشاد (ص 114 طبع طهران 1377 ه) و رواه فی کتاب الجمل (النصره فی حرب البصره) مسندا عن الواقدی ص، 174

ص:47

طبع النجف.

و بما حقّقنا علمت أنّ خطبه واحده تفرّقت فی عدّه مواضع من النهج و کم لها من نظیر، و دیدن الرّضی رحمه اللّه فی النهج کان اختیار محاسن کلامه علیه السّلام فقط لا ذکر طرق الرّوایات و اختلافها کما نصّ بذلک فی خطبته فی صدر الکتاب حیث قال:

و ربّما جاء فی أثناء هذا الإختیار اللّفظ المردّد و المعنی المکرّر، و العذر فی ذلک أنّ روایات کلامه علیه السّلام تختلف اختلافا شدیدا فربّما اتّفق الکلام المختار فی روایه فنقل علی وجهه ثمّ وجد بعد ذلک فی روایه اخری موضوعا غیر وضعه الأوّل إمّا بزیاده مختار أو بلفظ أحسن عباره فتقتضی الحال أن یعاد استظهارا للاختیار و غیره علی عقائل الکلام، و ربّما بعد العهد أیضا بما اختیر أوّلا فاعید بعضه سهوا و نسیانا لا قصدا و اعتمادا. إلی آخر ما قال.

ثمّ انتهی علیه السّلام إلی البصره و راسل القوم و ناشدهم اللّه فأبوا إلاّ قتاله، و قال المسعودیّ فی مروج الذهب: ذکر عن المنذر بن الجارود فیما حدث به أبو خلیفه الفضل بن الحباب الجمحی عن ابن عائشه عن معن بن عیسی عن المنذر بن جارود قال:

لما قدم علیّ علیه السّلام البصره دخل مما یلی الطفّ، فأتی الزاویه فخرجت أنظر إلیه فورد موکب نحو ألف فارس یقدمهم فارس علی فرس أشهب علیه قلنسوه و ثیاب بیض متقلّد سیفا معه رایه، و إذا تیجان القوم الأغلب علیها البیاض و الصفره مدجّجین فی الحدید و السلاح فقلت: من هذا؟ فقیل: أبو أیّوب الأنصاری صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و هؤلاء الأنصار و غیرهم.

ثمّ تلاهم فارس آخر علیه عمامه صفراء و ثیاب بیض متقلّد سیفا متنکّب قوسا معه رایه علی فرس أشقر فی نحو ألف فارس فقلت: من هذا؟ فقیل: هذا خزیمه بن ثابت الأنصاری ذو الشهادتین.

ثمّ مرّ بنا فارس آخر علی فرس کمیت معتم بعمامه صفراء من تحتها قلنسوه

ص:48

بیضاء و علیه قباء أبیض و عمامه سوداء قد سدلها بین یدیه و من خلفه شدید الأدمه علیه سکینه و وقار رافع صوته بقراءه القرآن متقلّد سیفا متنکّب قوسا معه رایه بیضاء فی ألف من الناس مختلفی التیجان حوله مشیخه و کهول و شباب کان قد أوقفوا للحساب، أثر السجود قد أثّر فی جباههم، فقلت: من هذا؟ فقیل: عمّار بن یاسر فی عدّه من الصحابه المهاجرین و الأنصار و أبنائهم.

ثمّ مرّ بنا فارس علی فرس أشقر علیه ثیاب بیض و قلنسوه بیضاء و عمامه صفراء متنکّب قوسا متقلّد سیفا تخطّ رجلاه فی الأرض فی ألف من الناس الغالب علی تیجانهم الصّفره و البیاض معه رایه صفراء قلت: من هذا؟ قیل: هذا قیس بن سعد بن عباده فی الأنصار و أبنائهم و غیرهم من قحطان.

ثمّ مرّ بنا فارس علی فرس أشهل ما رأینا أحسن منه علیه ثیاب بیض و عمامه سوداء قد سد لها بین یدیها بلواء قلت: من هذا؟ قیل: هو عبد اللّه بن العباس فی عدّه من أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.

ثمّ تلا موکب آخر فیه فارس أشبه الناس بالأولین قلت: من هذا؟ قیل:

قثم بن العباس أو سعید بن العاص.

ثمّ أقبلت المواکب و الرّایات بقدم بعضها بعضا و اشتبکت الرماح.

ثمّ ورد موکب فیه خلق من الناس علیهم السلاح و الجدید مختلفوا الرایات فی أوّله رایه کبیره یقدمهم رجل کانما کسر و جبر «قال ابن عائشه: و هذه صفه رجل شدید الساعدین نظره إلی الأرض أکثر من نظره إلی فوق، کذلک تخبر العرب فی وصفها إذا أخبرت عن الرجل أنه کسر و جبر» کأنما علی رؤوسهم الطیر و عن میسرتهم شابّ حسن الوجه قلت: من هؤلاء؟ قیل: هذا علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و هذان الحسن و الحسین عن یمینه و شماله، و هذا محمّد ابن الحنفیّه بین یدیه معه الرایه العظمی، و هذا الّذی خلفه عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب، و هؤلاء ولد عقیل و غیرهم من فتیان بنی هاشم و هؤلاء المشایخ أهل بدر من المهاجرین و الأنصار فساروا حتّی نزلوا الموضع المعروف بالزاویه، فصلّی علیه السّلام أربع رکعات

ص:49

و عفّر خدّیه علی التربه و قد خالط ذلک دموعه، ثمّ رفع یدیه یدعو:

اللّهمّ ربّ السماوات و ما أظلّت، و الأرضین و ما أقلّت، و ربّ العرش العظیم هذه البصره أسألک من خیرها و أعوذ بک من شرّها، اللّهمّ أنزلنا فیها خیر منزل و أنت خیر المنزلین، اللّهمّ هؤلاء القوم قد خلعوا طاعتی و بغوا علیّ و نکثوا بیعتی اللّهمّ احقن دماء المسلمین.

أقول: کلامه هذا لیس بمذکور فی النهج و لعلّ السرّ فیه أنه لم یکن منه علیه السّلام حقیقه بل هو من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فقاله اقتباسا منه و تأسّیا به صلّی اللّه علیه و آله قال ابن هشام فی السیره النبویه (ص 329 ج 2 طبع مصر 1375 ه و 1955 م) فی ذکر مسیره صلّی اللّه علیه و آله إلی خیبر: قال ابن اسحاق: حدّثنی من لا أتّهم، عن عطاء بن أبی مروان الأسلمی، عن أبیه، عن أبی معتّب بن عمرو: أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لمّا أشرف علی خیبر، قال لأصحابه و أنا فیهم: قفوا، ثمّ قال:

اللّهمّ ربّ السماوات و ما أظللن، و ربّ الأرضین و ما أقللن، و ربّ الشیاطین و ما أضللن، و ربّ الرّیاح و ما أذرین، فإنّا نسألک خیر هذه القریه و خیر أهلها و خیر ما فیها، و نعوذ بک من شرّها و شرّ أهلها و شرّ ما فیها. أقدموا باسم اللّه قال: و کان یقولها صلّی اللّه علیه و آله لکلّ قریه دخلها.

و لما تقرّر أمر الکتائب فی الفریقین فخرج کلّ فریق بقومه و قام خطباؤهم بالتحریض علی القتال، فقام عبد اللّه بن الزبیر فی معسکرهم و حرّض الناس علی القتال و من جمله ما قال:

أیّها الناس إنّ هذا الرعث و الوعث قتل عثمان بالمدینه ثمّ جاء کم بنشر امورکم بالبصره أ ترضون أن یتوردکم أهل الکوفه فی بلادکم اغضبوا فقد غضبتم و قاتلوا فقد قوتلتم إنّ علیا لا یری أنّ معه فی هذا الأمر أحد سواه، و اللّه لئن أظفر بکم لیهلکنّ دینکم و دنیاکم.

و أکثر من نحو هذا القول و شبهه، فبلغ ذلک أمیر المؤمنین علیا علیه السّلام فقال لولده الحسن علیه السّلام: قم یا بنیّ فاخطب، فقام خطیبا فحمد اللّه و أثنی علیه و قال:

ص:50

أیّها الناس قد بلغتنا مقاله ابن الزبیر و قد کان و اللّه یتجنّی علی عثمان الذنوب، و قد ضیّق علیه البلاد حتی قتل، و أنّ طلحه راکز رایته علی بیت ماله و هو حیّ، و أما قوله: إنّ علیا ابتزّ الناس أمرهم فانّ أعظم الناس حجّه لأبیه زعم أنّه بایعه بیده و لم یبایعه بقلبه، فقد أقرّ بالبیعه و ادّعی الولیجه، فلیأت علی ما ادّعاه ببرهان و انّی له ذلک، و أمّا تعجّبه من تورد أهل الکوفه علی أهل البصره فما عجبه من أهل حقّ تورد و اعلی أهل الباطل، و لعمری و اللّه لیعلمنّ أهل البصره و میعاد ما بیننا و بینهم، الیوم نحاکمهم إلی اللّه تعالی، فیقضی اللّه بالحقّ و هو خیر الفاصلین.

فلمّا فرغ الحسن علیه السّلام من کلامه قام رجل یقال له: عمر بن محمود و أنشد شعرا یمدح الحسن علیه السّلام.

فلمّا بلغ طلحه و الزبیر خطبه الحسن علیه السّلام و مدح المادح له قام طلحه خطیبا فی أصحابه و حرّض الناس علی إثاره الفتنه و ألّب و أجلب علی أمیر المؤمنین علیه السلام النّاس.

فقام إلیه رجل یقال له: جبران بن عبد اللّه من أهل الحجاز کان قدم البصره و هو غلام و اعترض علی طلحه و احتجّ علیه بنکث البیعه فهمّ القوم به فخرج منهم إشفاقا علی دمه، ثمّ کثر اللغط و التنازع.

و لمّا بلغ أمیر المؤمنین علیه السّلام لغط القوم و اجتماعهم علی حربه قام فی الناس خطیبا.

خطبه أمیر المؤمنین (علیه السلام) فی البصره لما بلغه لغط القوم و اجتماعهم علی حربه

فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله ثمّ قال:

أیّها الناس إنّ طلحه و الزبیر قدما البصره و قد اجتمع أهلها علی طاعه اللّه و بیعتی، فدعواهم إلی معصیه اللّه تعالی و خلافی، فمن أطاعهما منهم فتنوه و من عصاهما قتلوه، و قد کان من قتلهما حکیم بن جبله ما بلغکم، و قتلهم السبابحه و فعلهما بعثمان بن حنیف ما لم یخف علیکم، و قد کشفوا الان القناع و أذنوا بالحرب، و قام طلحه بالشتم و القدح فی أدیانکم، و قد أرعد و صاحبه و أبرقا، و هذان

ص:51

أمران معهما الفشل، و لسنا نرید منکم أن تلقونهم بظنون ما فی نفوسکم علیهم، و لا ترون ما فی أنفسکم لنا، و لسنا نرعد حتّی نوقع، و لا نسیل حتّی نمطر، و قد خرجوا من هدی إلی ضلال، و دعوناکم الی الرّضا، و دعونا إلی السخط فحلّ لنا و لکم ردّهم إلی الحقّ و القتال، و حلّ لهم بقصاصهم القتل، و قد و اللّه مشوا إلیکم ضرارا، و أذاقوکم أمس من الجمر، فاذا لقیتم القوم غدا فاعذروا فی الدعاء و احسنوا فی التقیّه، و استعینوا باللّه و اصبروا إنّ اللّه مع الصابرین.

أقول: نقلها المفید قدّس سرّه فی الجمل (ص 161 طبع النجف) و هی بتمامها لیست بمذکوره فی النهج و أتی ببعضها فیه و هو: و من کلام له علیه السّلام: و قد أرعدوا و أبرقوا و مع هذین الأمرین الفشل. و لسنا نرعد حتی نوقع، و لا نسیل حتی نمطر. و هو الکلام التاسع من باب الخطب من النهج.

قال المفید رحمه اللّه فی الجمل نقلا عن الواقدی: ثمّ إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام أنظرهم و أنذرهم ثلاثه أیّام لیکفّوا و یرعوا، فلما علم إصرارهم علی الخلاف قام فی أصحابه و قال:

«خطبه اخری له علیه السلام فی ذلک المقام یحرض أصحابه علی الجهاد»

عباد اللّه انهدوا إلی هؤلاء القوم منشرحه صدورکم، فانهم نکثوا بیعتی و قتلوا شیعتی، و نکلوا بعاملی، و أخرجوه من البصره بعد أن ألّموه بالضرب المبرح و العقوبه الشدیده، و هو شیخ من وجوه الأنصار و الفضلاء، و لم یرعوا له حرمه و قتلوا السبابجه رجالا صالحین، و قتلوا حکیم بن جبله ظلما و عدوانا لغضبه للّه تعالی ثمّ تتبعوا شیعتی بعد أن ضربوهم و أخذوهم فی کلّ عابیه و تحت کلّ رابیه یضربون أعناقهم صبرا، ما لهم قاتلهم اللّه أنّی یؤفکون، فانهدوا إلیهم عباد اللّه و کونوا اسودا علیهم فانّهم شرار، و مساعدهم علی الباطل شرار، فالقوهم صابرین محتسبین موطنین أنفسکم أنکم منازلون و مقاتلون، قد وطّنتم أنفسکم علی الضرب و الطعن و منازله الأقران، فأی امرء أحسّ من نفسه رباطه جاش عند الفزع و شجاعه عند اللّقاء و رأی من أخیه فشلا أو وهنا فلیذبّ عنه کما یذبّ عن نفسه

ص:52

فلو شاء اللّه لجعله مثله.

أقول: بعض هذه الخطبه مذکور فی النهج الکلام 121 من باب الخطب أوله: و أیّ امریء منکم أحسّ من نفسه - إلخ، و نقلها المفید رحمه اللّه فی الإرشاد (ص 115 طبع طهران 1377 ه) أیضا و بین النسخ اختلاف یسیر فی بعض من الکلمات و الجمل.

و فی جمل المفید: ثمّ إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام رحل بالناس إلی القوم غداه الخمیس لعشر مضین من جمادی الاولی، و علی میمنته الأشتر، و علی میسرته عمّار بن یاسر، و أعطی الرایه محمّد بن الحنفیّه ابنه، و سار حتّی وقف موقفا ثمّ نادی فی الناس لا تعجلوا حتی أعذر إلی القوم.

أقول: مضی کلامه علیه السّلام لابنه محمّد ابن الحنفیّه لمّا أعطاه الرایه یوم الجمل تزول الجبال و لا تزل، عضّ علی ناجذک أعر اللّه جمجمتک، تدفی الأرض قدمک إرم ببصرک أقصی القوم، و غضّ بصرک، و اعلم أنّ النصر من عند اللّه سبحانه الکلام الحادی عشر من باب الخطب من النهج.

و قد مضی فی ص 241 من المجلّد الأول من تکمله المنهاج أنّ أمیر المؤمنین علیه السلام دفع یوم الجمل رایته إلی ابنه محمّد ابن الحنفیه و قد استوت الصفوف و قال له: احمل، فتوقّف قلیلا، فقال له: احمل، فقال: یا أمیر المؤمنین، أما تری السهام کأنها شابیب المطر، فدفع فی صدره فقال: ادرکک عرق من امّک - إلخ، نقله المسعودی فی مروج الذهب.

فدعا علیه السّلام: عبد اللّه بن عباس فأعطاه المصحف و قال: امض بهذا المصحف إلی طلحه و الزبیر و عائشه و ادعهم إلی ما فیه و قل لطلحه و الزبیر: ألم تبایعانی مختارین؟ فما الّذی دعاکما إلی نکث بیعتی و هذا کتاب اللّه بینی و بینکما.

فذهب إلیهم ابن عباس فبدأ بالزبیر ثمّ انصرف عنه إلی طلحه، ثمّ انصرف عنه إلی عائشه، و جری بینه و بینهم کلام کثیر فأبوا إلاّ طغیانا و بغیا و القتال و سفک الدّماء و إثاره الفتنه و إناره الحرب، فرجع إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام فأخبره الخبر

ص:53

و قال له علیه السّلام: ما تنتظر؟ و اللّه لا یعطیک القوم إلاّ السیف فاحمل علیهم قبل أن یحملوا علیک، فقال علیه السّلام: نستظهر باللّه علیهم، قال ابن عباس: فواللّه ما رمت من مکانی حتی طلع علیّ نشابهم کأنه جرد منتشر فقلت: ما تری یا أمیر المؤمنین إلی ما یصنع القوم مرنا ندفعهم، فقال علیه السّلام: حتّی أعذر الیهم ثانیه.

فأخذ علیه السّلام مصحفا کما نقله الطبری مسندا فی التاریخ و المفید فی الجمل عن الواقدی، فطاف به فی أصحابه و قال: من یأخذ هذا المصحف فیدعوهم إلیه و هو مقتول و أنا ضامن له علی اللّه الجنّه؟ فقام فتی من أهل الکوفه حدث السنّ من عبد القیس یقال له: مسلم بن عبد اللّه علیه قباء أبیض محشو فقال: أنا أعرضه یا أمیر المؤمنین علیهم و قد احتسبت نفسی عند اللّه، فأعرض علیه السّلام عنه إشفاقا.

و نادی ثانیه: من یأخذ هذا المصحف و یعرضه علی القوم و لیعلم أنّه مقتول و له الجنّه؟ فقال الفتی أنا أعرضه.

و نادی ثالثه: من یأخذ المصحف و یدعوهم إلی ما فیه؟ فقال الفتی: أنا فدفع المصحف الیه و قال: امض الیهم و اعرضه علیهم و ادعهم إلی ما فیه.

فأقبل الفتی حتی وقف بازاء الصفوف و نشر المصحف و قال: هذا کتاب اللّه و أمیر المؤمنین یدعوکم إلی ما فیه، فقالت عائشه: اشجروه بالرّماح فقبّحه اللّه، فتبادروا إلیه بالرّماح فطعنوه من کلّ جانب فقطعوا یده الیمنی، فأخذه بیده الیسری فدعاهم فقطعوا یده الیسری، فأخذه بصدره و الدّماء تسیل علی قبائه، فقتل رضوان اللّه علیه، و کانت أمّه حاضره فصاحت و طرحت نفسها علیه و جرّته من موضعه و لحقها جماعه من عسکر أمیر المؤمنین علیه السّلام أعانوها علی حمله حتّی طرحته بین یدی أمیر المؤمنین علیه السّلام و هی تبکی و تقول:

لاهمّ إنّ مسلما دعاهم یتلو کتاب اللّه لا یخشاهم

فخضّبوا من دمه قناهم و امّه قائمه تراهم

تأمرهم بالقتل لا تنهاهم

فلمّا رأی أمیر المؤمنین علیه السّلام ما قدم علیه القوم من العناد و استحلّوه من سفک

ص:54

الدّم الحرام رفع یدیه إلی السماء و قال:

اللّهمّ الحرام رفع یدیه إلی اسماء و قال:

اللّهمّ الیک شخصت الأبصار و بسطت الأیدی و أقضت القلوب و تقرّبت إلیک بالأعمال، ربّنا افتح بیننا و بین قومنا بالحقّ و أنت خیر الفاتحین.

أقول: قوله علیه السّلام هذا نقلناه من جمل المفید و نقله نصر بن مزاحم المنقری فی صفین (ص 256 طبع الطهران 1301 ه) مع زیاده و أتی به الرّضیّ رحمه اللّه فی النهج و هو الخامس عشر من باب الکتب و الرسائل، و قد مضی فی ص 326 من المجلّد الأول من تکمله المنهاج کلامنا فیه و سیأتی طائفه اخری فی شرحه إنشاء اللّه تعالی.

قال الطبریّ بعد نقل شهاده الفتی: فقال علیّ علیه السّلام: الان حلّ قتالهم.

و فی الامامه و السیاسه للدینوری فلمّا توافقوا للقتال أمر علیّ علیه السّلام منادیا ینادی من أصحابه لا یرمینّ أحد سهما و لا حجرا و لا یطعن برمح حتّی أعذر إلی القوم فأتّخذ علیهم الحجه البالغه.

فکلّم علیه السّلام طلحه و الزبیر قبل القتال فقال لهما: استحلفا عائشه بحقّ اللّه و بحقّ رسوله علی أربع خصال أن تصدق فیها: هل تعلم رجلا من قریش أولی منّی باللّه و رسوله، و إسلامی قبل کافه الناس أجمعین، و کفایتی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کفّار العرب بسیفی و رمحی، و علی براءتی من دم عثمان، و علی أنّی لم أستکره أحدا علی بیعه، و علی أنّی لم أکن أحسن قولا فی عثمان منکما؟ فأجابه طلحه جوابا غلیظا، ورقّ له الزبیر.

ثمّ رجع علیّ علیه السّلام إلی أصحابه فقالوا: یا أمیر المؤمنین بم کلّمت الرّجلین؟ فقال علی علیه السّلام إنّ شأنهما لمختلف أمّا الزبیر فقاده اللّجاج و لن یقاتلکم، و أمّا طلحه فسألته عن الحقّ فأجابنی بالباطل، و لقیته بالیقین و لقینی بالشکّ، فو اللّه ما نفعه حقّی و لا ضرّنی باطله، و هو مقتول غدا فی الرّعیل الأوّل.

أقول: ما نقله الدینوری من کلامه علیه السّلام لیس بمذکور فی النهج.

و فی احتجاج الطبرسی عن الأصبغ بن نباته قال: کنت واقفا مع أمیر المؤمنین

ص:55

علیه السلام یوم الجمل فجاء رجل حتّی وقف بین یدیه فقال: یا أمیر المؤمنین کبّر القوم و کبّرنا، و هلّل القوم و هلّلنا، و صلّی القوم و صلّینا، فعلی ما نقاتلهم؟ فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: علی ما أنزل اللّه فی کتابه، فقال: یا أمیر المؤمنین لیس کلّ ما أنزل اللّه فی کتابه أعلمه فعلّمنیه، فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: ما أنزل اللّه فی سوره البقره؟ فقال: یا أمیر المؤمنین لیس کلّما أنزل اللّه فی سوره البقره أعلمه فعلّمنیه، فقال علیه السّلام: هذه الایه «تلک الرّسل فضّلنا بعضهم علی بعض منهم من کلّم اللّه و رفع بعضهم فوق بعض درجات و آتینا عیسی بن مریم البیّنات و أیّدناه بروح القدس و لو شاء اللّه ما اقتتل الّذین من بعدهم من بعد ما جاءتهم البیّنات و لکن اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من کفر و لو شاء اللّه ما اقتتلوا و لکنّ اللّه یفعل ما یرید» فنحن الّذین آمنّا، و هم الّذین کفروا، فقال الرّجل: کفر القوم و ربّ الکعبه، ثمّ حمل و قاتل حتّی قتل رحمه اللّه. انتهی.

و فی تاریخ الطبری (ص 7 ج 4 طبع مصر 1358 ه 1939 م) قال أبو مخنف:

و حدّثنی إسماعیل بن یزید، عن أبی صادق، عن الحضرمیّ قال: سمعت علیا علیه السّلام یحرّض الناس فی ثلاثه مواطن: یحرّض الناس یوم الجمل، و یوم صفین، و یوم النهر: یقول: عباد اللّه اتّقوا اللّه - إلی آخر ما نقلناه فی ص 238 من المجلد الأول من تکمله المنهاج. و نقله المفید رحمه اللّه فی الإرشاد ایضا (ص 107 طبع طهران 1377 ه) إلاّ أنّه ذکر فی عنوانه یوم صفین فقط و لکنّه لا یفید الإختصاص به و بین النسختین اختلاف یسیر، و الظاهر أنّ الرضیّ رضوان اللّه علیه لم یعثر علیه و إلاّ لذکره فی النهج لأنّ الکلام بلیغ جدّا و کان اهتمام الرضی اختیار البلیغ من کلامه علیه السّلام و دونک قوله هذا علی ما فی الارشاد: قال:

و من کلامه علیه السّلام فی تحضیضه علی القتال یوم صفین بعد حمد اللّه و الثناء علیه عباد اللّه اتّقوا اللّه و غضّوا الأبصار، و اخفضوا الأصوات، و أقلّوا الکلام، و وطنّوا أنفسکم علی المنازله، و المجادله، و المبارزه، و المبالطه، و المبالده، و المعانقه و المکادمه، و اثبتوا و اذکروا اللّه کثیرا لعلّکم تفلحون، و أطیعوا اللّه و رسوله و لا

ص:56

تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم و اصبروا إنّ اللّه مع الصابرین، اللّهمّ الهمهم الصبر و أنزل علیهم النصر، و أعظم لهم الأجر.

و قد تظافرت الأخبار أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام أمر جنده أن لا یبدأوا القوم الناکثین بقتال، و لا یرموهم بسهم، و لا یضربوهم و لا یطعنوهم برمح، حتّی جاء عبد اللّه بن بدیل بن ورقاء الخزاعی من المیمنه بأخ له مقتول، و جاء قوم من المیسره برجل قد رمی بسهم فقتل، فقال علیّ علیه السّلام: اللّهمّ اشهد.

و فی جمل المفید: ثمّ دعا علیه السّلام ابنه محمّد بن الحنفیّه فأعطاه الرایه و هی رایه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قال: یا بنیّ هذه رایه لا تردّ قط و لا تردّ أبدا، قال محمّد: فأخذتها و الریح تهبّ علیها فلمّا تمکّنت من حملها صارت الریح علی طلحه و الزبیر و أصحاب الجمل، فأردت أن أمشی بها فقال امیر المؤمنین علیه السّلام: قف یا بنیّ حتّی آمرک.

ثمّ نادی أیّها النّاس لا تقتلوا مدبرا، و لا تجهّزوا علی جریح، و لا تکشفوا عوره، و لا تهیجوا امرأه، و لا تمثّلوا بقتیل.

فبینا هو یوصی أصحابه إذ ظلّنا نبل القوم فقتل رجل من أصحاب أمیر المؤمنین علیه السّلام، فلمّا رآه قتیلا قال: اللّهمّ اشهد، ثمّ رمی ابن عبد اللّه بن بدیل فقتل، فحمل أبوه عبد اللّه و معه عبد اللّه بن العباس حتّی وضعاه بین یدی أمیر المؤمنین علیه السلام، فقال عبد اللّه بن بدیل: حتّی متی یا أمیر المؤمنین ندلی نحورنا للقوم یقتلوننا رجلا رجلاّ قد و اللّه أعذرت إن کنت ترید الاعتذار.

أقول: قال الیعقوبی فی تاریخه: ثمّ رمی رجل آخر فأصاب عبد اللّه بن بدیل بن ورقاء الخزاعی فقتله فأتی به أخوه عبد الرحمن یحمله فقال علیّ علیه السّلام اللّهمّ اشهد و اللّه العالم.

و فی مروج الذهب للمسعودی: ثمّ قام عمّار بن یاسر بین الصفین فقال:

أیّها النّاس ما أنصفتم نبیّکم حیث کففتم عتقاء تلک الخدور، و أبرزتم عقیلته للسیوف، و عائشه علی الجمل المسمی عسکرا فی هودج من دفوف الخشب. قد ألبسوه المسوح و جلود البقر، و جعلوا دونه اللّبود قد غشی علی ذلک بالدّروع، فدنا

ص:57

عمّار من موضعها، فنادی: إلی ما ذا تدعیننی؟ قالت: إلی الطلب بدم عثمان، فقال: قتل اللّه فی هذا الیوم الباغی و الطالب بغیر الحقّ، ثمّ قال: أیّها الناس إنکم لتعلمون أیّنا الممالی فی قتل عثمان، ثمّ أنشأ یقول و قد رشقوه بالنبل:

فمنک البکاء و منک العویل و منک الرّیاح و منک المطر

و أنت أمرت بقتل الإمام و قاتله عندنا من أمر

و تواتر علیه الرّمی و اتّصل فحرّک فرسه و زال عن موضعه فقال: ما ذا تنتظر یا أمیر المؤمنین و لیس لک عند القوم إلاّ الحرب فقال علیّ علیه السّلام: أیّها الناس إذا هزمتموهم فلا تجهّزوا علی جریح، و لا تقتلوا أسیرا، و لا تتّبعوا مولّیا، و لا تطلبوا مدبرا، و لا تکشفوا عوره، و لا تمثّلوا بقتیل، و لا تهتکوا سترا، و لا تقربوا من أموالهم إلاّ ما تجدونه فی عسکرهم من سلاح أو کراع او عبد أو أمه، و ما سوی ذلک فهو میراث لورثتهم علی کتاب اللّه.

أقول: و قد مضی فی ص 222 من المجلّد الأول من تکمله المنهاج عن نصر فی کتاب صفین باسناده عن عبد الرحمن بن جندب الأزدی عن أبیه أنّ علیا علیه السّلام کان یأمرنا فی کلّ موطن لقینا معه عدوّه یقول: لا تقاتلوا القوم حتّی یبدءوکم - إلی آخره و سیأتی شرحه و نقل أقواله الاخر فی الکتاب الخامس عشر إنشاء اللّه تعالی.

ثمّ قد ذکرنا فی شرح الکتاب الأوّل البیتین المذکورین و قائلهما فراجع.

و قال المفید فی الجمل: روی عبد اللّه بن ریاح مولی الأنصاری عن عبد اللّه بن زیاد مولی عثمان بن عفان قال: خرج عمّار بن یاسر یوم الجمل إلینا فقال: یا هؤلاء علی أیّ شیء تقاتلونا؟ فقلنا: علی أنّ عثمان قتل مؤمنا، فقال عمّار:

نحن نقاتلکم علی أنّه قتل کافرا، قال: و سمعت عمّارا یقول: و اللّه لو ضربتمونا حتی نبلغ شعفات هجر لعلمنا أنّا علی الحقّ و أنّکم علی الباطل، قال: و سمعته و اللّه یقول: ما نزل تأویل هذه الایه إلاّ الیوم «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ »

ص:58

«مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ » (المائده: 59).

و فی احتجاج الطبرسی: روی الواقدی أنّ عمّار بن یاسر لما دخل علی عایشه - بعد أن ظفر علیّ علیه السّلام و أصحابه علی أصحاب الجمل - فقال لها: کیف رأیت ضرب بنیک علی الحقّ؟ فقالت: استبصرت من أجل أنک غلبت، فقال عمّار: أنا أشدّ استبصارا من ذلک، و اللّه لو ضربتمونا حتی تبلغونا سعیفات هجر لعلمنا أنّا علی الحقّ و أنّکم علی الباطل، فقالت عائشه: هکذا یخیّل الیک اتّق اللّه یا عمّار أذهبت دینک لابن أبی طالب.

أقول: قد قال عمّار فی صفین أیضا: إنّی لأری وجوه قوم لا یزالون یقاتلون حتّی یرتاب المبطلون، و اللّه لو هزمونا حتی یبلغوا بنا سعفات هجر لکنّا علی الحقّ و کانوا علی الباطل. و قد مرّ بیانه فی ص 285 من المجلّد الأوّل من تکمله المنهاج و اختلاف النسخ فیه فراجع.

روی الواقدیّ قال: حدّثنی عبد اللّه بن الفضیل عن أبیه عن محمّد ابن الحنفیّه قال: لمّا نزلنا البصره و عسکرنا بها و صففنا صفوفنا دفع أبی علیّ علیه السّلام إلیّ باللّواء و قال: لا تحدّثنّ شیئا ثمّ نام فنالنا نبل القوم فأفزعته ففزع و هو یمسح عینیه من النوم و أصحاب الجمل یصیحون: یا لثارات عثمان، فبرز علیه السّلام و لیس علیه إلاّ قمیص واحد، ثم قال: تقدّم باللّواء، فتقدّمت و قلت: یا أبه فی مثل هذا الیوم بقمیص واحد، قال: أحرز امرء أجله و اللّه قاتلت مع النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و أنا حاسر أکثر ممّا قاتلت و أنا دارع، ثمّ دنا کل من طلحه و الزبیر فکلّمهما و رجع و هو یقول: یأبی القوم إلاّ القتال، فقاتلوهم فقد بغوا، و دعا بدرعه البتراء و لم یلبسها بعد النبیّ صلّی اللّه علیه و آله إلاّ یومئذ فکان بین کتفیه منها متوهیا.

قال: و جاء أمیر المؤمنین علیه السّلام و فی یده شسع نعل فقال له ابن عباس: ما ترید بهذا الشّسع یا أمیر المؤمنین؟ فقال علیه السّلام: أربط بها ما قد توهی من هذا الدّرع من خلفی، فقال له ابن عبّاس: أفی مثل هذا الیوم تلبس مثل هذا؟ فقال علیه السّلام:

لم؟ قال: أخاف علیک، قال علیه السّلام: لا تخف أنّ أوتی من ورائی و اللّه یا ابن عبّاس

ص:59

ما ولّیت فی زحف قطّ ثمّ قال له: البس یا ابن عباس، فلبس درعا سعد یاثمّ تقدم إلی المیمنه و قال: احملوا، ثمّ إلی المیسره و قال: احملوا، و جعل یدفع فی ظهری و یقول: تقدّم یا بنیّ فجعلت أتقدّم حتی انهزموا من کلّ وجه.

و روی الواقدیّ عن هشام بن سعد عن شیخ من مشایخ أهل البصره قال: لمّا صفّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام صفوفه أطال الوقوف و الناس ینتظرون أمره، فاشتدّ علیهم ذلک، فصاحوا حتّی متی، فصفق بإحدی یدیه علی الاخری ثمّ قال: عباد اللّه لا تعجلوا فإنی کنت أری رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یستحبّ أن یحمل إذ اهبت الریح قال: فأمهل حتّی زالت الشّمس و صلّی رکعتین ثمّ قال: ادعوا ابنی محمّدا، فدعی له محمّد ابن الحنفیّه فجاء و هو یومئذ ابن تسع عشر سنه، فوقف بین یدیه و دعا بالرایه فنصبت فحمد اللّه و أثنی علیه و قال: أما هذه الرایه لم تردّ قطّ و لا تردّ أبدا و إنی واضعها الیوم فی أهلها، و دفعها إلی ولده محمّد و قال: تقدّم یا بنیّ فلمّا رآه القوم قد أقبل و الرایه بین یدیه فتضعضعوا فما هو إلاّ أنّ الناس التقوا و نظروا إلی غره أمیر المؤمنین علیه السّلام و وجدوا مسّ السلاح حتی انهزموا.

و روی محمد بن عبد اللّه بن عمر بن دینار قال: قال أمیر المؤمنین علیه السّلام لابنه محمّد:

خذ الرایه و امض، و علیّ علیه السّلام خلفه فناداه یا أبا القاسم! فقال: لبّیک یا أبه، فقال:

یا بنیّ لا یستنفزّنک ما تری قد حملت الرایه و أنا أصغر منک فما استنفزنی عدوّی و ذلک أننی لم ابارز أحدا إلاّ حدّثننی نفسی بقتله، فحدّث نفسک بعون اللّه تعالی بظهورک علیهم و لا یخذلک ضعف النفس من الیقین فانّ ذلک أشدّ الخذلان، قال: قلت یا أبه أرجو أن أکون کما تحبّ إن شاء اللّه، قال: فالزم رایتک فإن اختلفت الصفوف قف فی مکانک و بین أصحابک فإن لم تبین من أصحابک فاعلم أنّهم سیرونک.

قال: و اللّه إنّی لفی وسط أصحابی فصاروا کلّهم خلفی و ما بینی و بین القوم أحد یردّهم عنّی و أنا ارید أن أتقدّم فی وجوه القوم فما شعرت إلاّ بأبی خلفی قد جرّد بسیفه و هو یقول: لا تقدّم حتّی أکون أمامک، فتقدّم بین یدی یهرول و معه طائفه من أصحابه، فضرب الّذین فی وجهه حتّی نهضوهم و لحقتهم بالرایه فوقفوا

ص:60

وقفه و اختلط الناس و رکدت السیوف ساعه فنظرت إلی أبی یفرّج الناس یمینا و شمالا و یسوقهم أمامه فأردت أن أجول فکرهت خلافه و وصیّته لی - لا تفارق الرایه - حتّی انتهی إلی الجمل و حوله أربعه آلاف مقاتل من بنی ضبّه و الأزد و تمیم و غیرهم و صاح: اقطعوا البطان.

فأسرع محمّد بن أبی بکر فقطعه و أطلع الهودج، فقالت عائشه: من أنت؟ قال: أبغض أهلک إلیک، قالت: ابن الخثعمیه؟ قال: نعم و لم تکن دون أمّهاتک قالت: لعمری بل هی شریفه دع عنک هذا الحمد للّه الّذی سلمک قال: قد کان ذلک ما تکرهین، قالت: یا أخی لو کرهته ما قلت ما قلت، قال: کنت تحبّین الظفر و إنّی قتلت، قالت: قد کنت احبّ ذلک لکنه ما صرنا إلی ما صرنا أحببت سلامتک لقرابتی منک فاکفف و لا تعقّب الامور و خذ الظاهر و لا تکن لومه و لا عذله فإنّ أباک لم یکن لومه و لا عذله.

قال: و جاء علیّ علیه السّلام فقرع الهودج برمحه و قال: یا شقیراء بهذا وصّاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؟ قالت: یا ابن أبی طالب قد ملکت فاسمح، و فی تاریخ الطبری:

فاسجح.

ثمّ أمر علیه السّلام ابنه محمّدا أن یتولّی أمرها و یحملها إلی دار ابن خلف حتّی ینظر علیه السّلام فی أمرها، فحملها إلی الموضع و أنّ لسانها لا یفتر من السبّ له و لعلیّ علیه السلام و الترحّم علی أصحاب الجمل.

و روی عن ابن الزبیر قال: خرجت عائشه یوم البصره و هی علی جملها عسکر قد اتّخذت علیه خدرا و دقّته بالدّقوق خشیه أن یخلص إلیها النبل، و سار إلیهم علیّ بن أبی طالب علیه السّلام حتی التقوا فاقتتلوا قتالا شدیدا و أخذ بخطام الجمل یومئذ سبعون رجلا من قریش کلّهم قتل، و خرج مروان بن الحکم و عبد اللّه بن الزبیر و رأیتهما جریحین، فلمّا قتلت تلک العصابه من قریش أخذ رجال کثیر من بنی ضبّه بخطام الجمل فقتلوا عن آخرهم، و لم یأخذ بخطامه أحد إلاّ قتل حتی غرق الجمل بدماء القتلی، و تقدّم محمّد بن أبی بکر فقطع بطان الجمل و احتمل الخدر

ص:61

و معه أصحاب له و فیه عائشه حتّی أنزلوها بعض دور البصره، و ولّی الزبیر منهزما فأدرکه ابن جرموز فقتله، و لمّا رأی مروان توجّه الأمر علی أصحاب الجمل نظر إلی طلحه و هو یرید الهرب فقال، و اللّه لا یفوتنی ثاری من عثمان، فرماه بسهم فقطع أکحله فسقط بدمه و حمل من موضعه و هو یقول: إنّا للّه هذا و اللّه سهم لم یأتنی من بعد ما أراه إلاّ من معسکرنا، و اللّه ما رأیت مصرع شیخ أضیع من مصرعی ثمّ لم یلبث أن هلک.

روی الطبریّ فی التاریخ باسناده عن أبی البختری الطائیّ قال: أطافت ضبّه و الأزد بعائشه یوم الجمل، و إذا رجال من الأزد یأخذون بعر الجمل فیفتّونه و یشمّونه و یقولون: بعر جمل امّنا ریحه ریح المسک، و رجل من أصحاب علیّ علیه السّلام یقاتل و یقول:

جرّدت سیفی فی رجال الأزد أضرب فی کهولهم و المرد

کلّ طویل الساعدین نهد

و ماج الناس بعضهم فی بعض، فصرخ صارخ: اعقروا الجمل، فضربه بجیر بن دلجه الضّبی فقیل له: لم عقرته؟ فقال: رأیت قومی یقتلون فخفت أن یفنوا و رجوت إن عقرته أن یبقی لهم بقیّه.

و روی باسناده عن الصعب بن عطیّه عن أبیه قال: لمّا أمسی الناس و تقدّم علیّ علیه السّلام و احیط بالجمل و من حوله و عقره بجیر بن دلجه و قال: إنکم آمنون فکفّ بعض الناس عن بعض، و قال فی ذلک حین أمسی و انخنس عنهم القتال:

إلیک أشکو عجری و بجری و معشرا غشّوا علیّ بصری

قتلت منهم مضرا بمضری شفیت نفسی و قتلت معشری

أقول: قد ذکر البیتان فی الدیوان المنسوب إلیه علیه السّلام أیضا و فیه «أعشوا» مکان «غشّوا»، و «إنی قتلت مضری بمصری» مکان المصراع الثالث: «و جذعت أنفی» مکان «شفیت نفسی». و لکنّ الصریح من کلام أبی العباس محمّد بن یزید المعروف بالمبرد المتوفی سنه 285 ه فی الکامل ص 126 ج 1 طبع مصر أنه علیه السّلام

ص:62

لم یقل کلامه علی هیئه الشعر حیث قال:

حدّثنی التّوزیّ قال: حدّثنی محمّد بن عباد بن حبیب بن المهلّب أحسبه عن أبیه قال: لمّا انقضی یوم الجمل خرج علیّ بن أبی طالب رضی اللّه عنه فی لیله ذلک الیوم و معه قنبر و فی یده مشعله من نار یتصفّح القتلی حتّی وقف علی رجل، قال التوزی: فقلت: أهو طلحه؟ قال: نعم، فلمّا وقف علیه قال: اعزز علیّ أبا محمّد أن أراک معفّرا تحت تخوم السماء و فی بطون الأودیه، شفیت نفسی و قتلت معشری إلی اللّه أشکو عجری و بجری. انتهی قوله.

أقول: الظاهر أنّ غیره أخذ کلامه هذا و أدرجه فی الشعر، و قد نقلنا فی المجلّد الأوّل من تکمله المنهاج (من ص 306 - إلی 314) أبیاتا عدیده من ذلک الدیوان أنها مما قالها غیره علیه السّلام کما بیّناها بالشواهد و الماخذ، و قد عثرنا علی عدّه اخری منها بعد ذلک فخذها:

ما فی ذلک الدّیوان من ثلاثه عشر بیتا قالها فی صفین:

لنا الرایه السوداء یخفق ظلّها إذا قیل قدّمها حصین تقدما

إلی آخرها، فأتی بتمامها نصر بن مزاحم المنقری فی کتاب صفّین (ص 145 الطبع الناصری) و أسندها باسناده عن الحصین بن المنذر إلیه علیه السّلام، و قال الفاضل الشارح المعتزلی ابن ابی الحدید فی شرحه علی النهج: هکذا روی نصر بن مزاحم، و سائر الرواه رووا له علیه السّلام الأبیات السته الاولی و رووا باقی الأبیات من قوله

«و قد

صبرت عک و لخم»

إلخ - للحصین بن المنذر صاحب الرایه.

و اعلم أنّ البیت الثامن منه علی ما فی الدیوان هو البیت الرابع فی کتاب صفین. علی أنّ بین نسختی صفین و الدیوان اختلافا یسیرا فی بعض عبارات الأبیات و ما فی ذلک الدّیوان:

قد کنت میتا فصرت حیّا و عن قلیل تصیر میتا

عزّ بدار الفناء بیت فأین دار البقاء بیتا

ص:63

ففی مادّه خضر من سفینه البحار نقل عن المناقب لابن شهر آشوب أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام رأی الخضر فی المنام فسأله نصیحه قال: فأرانی کفّه فإذا فیها مکتوب بالخضره:

قد کنت میتا فصرت حیّا و عن قلیل تعود میتا

فابن لدار البقاء بیتا ودع لدار الفناء بیتا

و ما فی السیره الهشامیه (ص 225 ج 2 طبع مصر 1375 ه) فنقل عن ابن إسحاق أنه لما قتل أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام عمرو بن عبدود فی غزوه الخندق قال علیه السّلام فی ذلک:

نصر الحجاره من سفاهه رأیه و نصرت ربّ محمّد بصوابی

فصددت حین ترکته متجدّلا کالجذع بین دکادک و روابی

و عففت عن أثوابه لو إننی کنت المقطر بزّنی أثوابی

لا تحسبنّ اللّه خاذل دینه و نبیّه یا معشر الأحراب

ثمّ قال ابن هشام: و أکثر أهل العلم بالشعر یشکّ فیها لعلیّ بن أبی طالب علیه السّلام و ما فی الدّیوان المنسوب الیه

لکلّ اجتماع من خلیلین فرقهو کلّ الّذی دون الفراق قلیل

و إنّ افتقادی فاطما بعد أحمددلیل علی أن لا یدوم خلیل

فقال أبو العباس محمّد بن یزید المعروف بالمبرد فی (ص 268 ج 2 من کتابه الکامل طبع مصر): و یروی أنّ علیّ بن أبی طالب رضوان اللّه علیه تمثّل عند قبر فاطمه علیها السّلام، ثمّ ذکر البیتین و المصراع الثانی من الأوّل فیه:

«و إنّ الّذی دون

الفراق قلیل»

و الأوّل من الثانی:

«و إنّ افتقادی واحدا بعد واحد»

.

و فی البیان و التبیین للجاحظ (ص 181 ج 3 طبع مصر 1380 ه 1960 بتحقیق و شرح عبد السلام محمّد هارون): و قال الاخر:

ذکرت أبا أروی فبتّ کأننی بردّ امور ماضیات وکیل

لکلّ اجتماع من خلیلین فرقه و کلّ الّذی قبل الفراق قلیل

ص:64

و أنّ افتقادی واحدا بعد واحد دلیل علی أن لا یدوم خلیل

و هو کما تری لم یسمّ قائل الأبیات.

و قال عبد السلام محمّد هارون فی الهامش: ذکر ابن الأنباری أنّ هذه الأبیات لعلیّ بن أبی طالب کرّم اللّه وجهه حین دفن فاطمه رضی اللّه عنها. و قال ابن الأعرابی:

إنها لشقران السلامانی. و فی الکامل 724 لیبسک أن الشعر تمثّل به علیّ بن أبی طالب عند قبر فاطمه. و قد روی البحتریّ فی حماسه 233 البیتین الأخیرین.

انتهی کلامه.

و ما فی ذلک الدیوان:

الناس من جهه التمثال أکفاء أبوهم آدم و الأمّ حوّاء

إلی آخر الأبیات فأسندها عبد القاهر الجرجانی فی أسرار البلاغه (ص 214 طبع مصر 1319 ه) إلی محمد بن الرّبیع الموصلی، و قیل: إنّها منسوبه إلی علیّ القیروانی کما فی ذیل ص 307 من کتاب «اخلاق محتشمی» المنسوب إلی المحقق الطوسی قدّس سرّه (طبع ایران، الطبع الأول) و ذکرناه فی المجلّد الأوّل من تکمله المنهاج ص 306 و لنعد إلی ما کنا بصدده:

و رأی ذلک الیوم من الجمل الّذی رکبته عائشه کلّ العجب، و ذلک کما فی إثبات الوصیّه للمسعودی و احتجاج الطبرسی و تاریخ الطبری و غیرها أنّه کلّما ابتز منه قائمه من قوائمه ثبت علی الاخری حتّی نادی أمیر المؤمنین علیه السّلام: اقتلوا الجمل فإنّه شیطان، و تولّی محمّد بن أبی بکر و عمّار بن یاسر عقره بعد طول دمائه.

و قال المفید فی الجمل: روی ابراهیم بن نافع عن سعید بن أبی هند قال:

أخبرنا أصحابنا ممّن حضر القتال یوم البصره أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام قاتل یومئذ أشدّ الفتال و سمعوه و هو یقول: تبارک الّذی أذن لهذه السیوف تصنع ما تصنع.

و قال فیه: روی الواقدیّ قال: حدّثنی عبد اللّه بن عمر بن علیّ بن أبی طالب قال: سمع أبی أصوات الناس یوم الجمل و قد ارتفعت فقال لابنه محمّد: ما یقولون؟ قال: یقولون: یا ثارات عثمان، قال: فشدّ علیهم و أصحابه یهشون فی وجهه

ص:65

یقولون: ارتفعت الشمس و هو یقول: الصبر أبلغ حجه، ثمّ قام خطیبا یتو کأعلی قوس عربیه فحمد اللّه و أثنی علیه و ذکر النبیّ فصلّی علیه و قال:

«خطبه أمیر المؤمنین علیه السلام فی اثناء حرب الجمل»

أمّا بعد فإنّ الموت طالب حثیث لا یفوته الهارب و لا یعجزه، فأقدموا و لا تنکلوا، و هذه الأصوات الّتی تسمعوها من عدوّکم فشل و اختلاف، إنا کنّا نؤمر فی الحرب بالصّمت، فعضّوا علی الناجذ، و اصبروا لوقع السیوف، فوالّذی نفسی بیده لألف ضربه بالسیف أهون علیّ من موته علی فراشی، فقاتلوهم صابروا محتسبین فإنّ الکتاب معکم و السنّه معکم، و من کانا معه فهو القویّ، اصدقوهم بالضرب فأیّ امرء أحسّ من نفسه شجاعه و إقداما و صبرا عند اللّقاء فلا یبطرنّه، و لا یری أنّ له فضلا علی من هو دونه، و إن رأی من أخیه فشلا و ضعفا فلیذبّ عنه کما یذبّ عن نفسه، فانّ اللّه لو شاء لجعله مثله.

أقول: أتی الرضیّ رضوان اللّه علیه ببعض هذه الخطبه فی النهج، قوله:

و من کلام له علیه السّلام قاله للأصحاب فی ساعه الحرب: و أیّ امرء منکم أحسّ من نفسه إلخ (الکلام 122 من باب الخطب من النهج)، و نقله المفید فی الإرشاد ص 114 طبع طهران 1377 ه و بین النسخ اختلاف فی الجمله.

ثمّ لمّا حمل أمیر المؤمنین علیه السّلام الناکثین و حمل أعوانه معه فما کان القوم إلاّ کرماد اشتدّت به الریح فی یوم عاصف، و لمّا رأت عائشه هزیمه القوم نادت یا بنیّ الکرّه الکرّه اصبروا فإنی ضامنه لکم الجنّه، فحفّوا بها من کلّ جانب، و استقدموا حتّی دنوا من عسکر أمیر المؤمنین علیه السّلام، و لفّت عائشه نفسها ببرده کانت معها و قلبت یمینها علی منکبها الأیمن إلی الأیسر و الأیسر إلی الأیمن کما کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یفعل عند الاستسقاء، ثمّ قالت: ناولونی کفّا من تراب، فناولوها فحثت به وجوه أصحاب أمیر المؤمنین علیه السّلام و قالت: شاهت الوجوه کما فعل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بأهل بدر، و لمّا فعلت عائشه من السبّ المبرح و حصب أصحاب أمیر المؤمنین قال علیه السّلام: و ما رمیت إذ رمیت و لکنّ الشیطان رمی و لیعودن وبالک علیک

ص:66

إن شاء اللّه تعالی.

قال المفید فی الجمل: روی محمّد بن موسی عن محمّد بن إبراهیم عن أبیه قال:

سمعت معاذ بن عبد اللّه التمیمی و کان قد حضر الجمل یقول: لمّا التقینا و اصطففنا نادی منادی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام: یا معشر قریش اتّقوا اللّه علی أنفسکم فإنّی أعلم أنکم قد خرجتم و ظننتم أنّ الأمر لا یبلغ إلی هذا، فاللّه اللّه فی أنفسکم فإنّ السیف لیس له بقیا، فان أحببتم فانصرفوا حتّی نحاکم هؤلاء القوم، و إن أحببتم فإلیّ فانّکم آمنون بأمان اللّه، قال: فاستحیینا أشدّ الحیاء و أبصرنا ما نحن فیه و لکنّ الحفاظ حملنا علی الصبر مع عائشه حتّی قتل من قتل منّا، فو اللّه لقد رأیت أصحاب علیّ علیه السّلام و قد وصلوا إلی الجمل و صاح منهم صائح: اعقروه، فعقروه و نادی علیّ علیه السّلام: من طرح السلاح فهو آمن، و من دخل بیته فهو آمن، فو اللّه ما رأیت أکرم عفوا منه.

و فی الامامه و السیاسه للدینوری. قال حیه بین جهین: نظرت إلی علیّ علیه السّلام و هو یخفق نعاسا فقلت له: تا اللّه ما رأیت کالیوم قطّ، إنّ بإزائنا لمائه ألف سیف و قد هزمت میمنتک و میسرتک و أنت تخفق نعاسا؟ فانتبه و رفع یدیه و قال: اللّهمّ إنک تعلم ما کتبت فی عثمان سوادا فی بیاض و أنّ الزبیر و طلحه ألّبا و أجلبا علیّ الناس، اللّهمّ أولانا بدم عثمان فخذه الیوم.

و فی مروج الذهب: قد کان أصحاب الجمل حملوا علی میمنه علیّ علیه السّلام و میسرته فکشفوها فأتاه بعض ولد عقیل و علیّ علیه السّلام یخفق نعاسا علی قربوس سرجه فقال له: یا عمّ قد بلغت میمنتک و میسرتک حیث تری و أنک تخفق نعاسا؟ قال:

اسکت یا ابن أخی فإنّ لعمّک یوما لا یعدوه، و اللّه لا یبالی عمّک وقع علی الموت أو وقع الموت علیه.

ثمّ بعث إلی ولده محمّد ابن الحنفیّه و کان صاحب رایته: احمل علی القوم فأبطأ محمد علیه و کان بإزائه قوم من الرّماه ینتظر نفاد سهامهم، فأتاه علیّ علیه السّلام فقال:

هلاّ حملت؟ فقال: لا أجد متقدّما إلاّ علی سهم أو سنان و إنی لمنتظر نفاد سهامهم و أحمل، فقال:

ص:67

احمل بین الأسنه فإنّ للموت علیک جنّه، فحمل محمد فسکن بین الرماح و النشاب فوقف فأتاه علیّ فضربه بقائم سیفه و قال: أدرکک عرق امّک، و أخذ الرایه و حمل و حمل الناس معه فما کان القوم إلاّ کرماد اشتدّت به الریح فی یوم عاصف و طافت بنو امیّه بالجمل و قطع علی خطام الجمل سبعون یدا من بنی ضبّه، و رمی الهودج بالنشاب و النبل و عرقب الجمل و وقع الهودج و الناس مفترقون یقتتلون.

و لمّا سقط الجمل و وقع الهودج جاء محمّد بن أبی بکر فأدخل یده فقالت: من أنت؟ قال: أقرب الناس قرابه و أبغضهم إلیک أنا محمد أخوک یقول لک أمیر المؤمنین هل أصابک شیء؟ قالت: ما أصابنی إلاّ سهم لم یضرّنی.

فجاء علیّ علیه السّلام حتّی وقف علیها فضرب الهودج بقضیب و قال: یا حمیراء رسول اللّه أمرک بهذا؟ ألم یأمرک أن تقرّی فی بیتک، و اللّه ما أنصفک الّذین أخرجوک إذ صانوا عقائلهم و أبرزوک، و أمر أخاها محمّدا فأنزلها فی دار صفیّه بنت الحارث بن أبی طلحه العبدی و هی امّ طلحه الطلحات، و وقع الهودج و الناس مفترقون یقتتلون، و التقی الأشتر بن مالک بن الحارث النخعیّ و عبد اللّه بن الزبیر فاعترکا و سقطا إلی الأرض عن فرسیهما و الناس حولهم یجولون و ابن الزبیر ینادی:

اقتلونی و مالکا، و اقتلوا مالکا معی، فلا یسمعهما أحد لشدّه الجلاد و وقع الحدید، و لا یراهما راء لظلمه النقع و ترادف العجاج، و جاء ذو الشهادتین خزیمه ابن ثابت إلی علیّ فقال، یا أمیر المؤمنین لا تنکس الیوم رأس محمد و اردد إلیه الرایه فدعا به وردّ علیه الرایه و قال:

اطعنهم طعن أبیک تحمد لا خیر فی حرب إذا لم توقد

بالمشرفیّ و القنا المشرّد

ثمّ استسقی فاتی بعسل و ماء فحسا منه حسوه و قال: هذا الطائفیّ و هو غریب البلد فقال له عبد اللّه بن جعفر: ما شغلک ما نحن فیه عن علم هذا؟ قال: إنه و اللّه یا بنیّ ما ملأ بصدر عمّک شیء قطّ من أمر الدنیا، ثمّ دخل علیه السّلام البصره و کانت الواقعه فی الموضع المعروف بالخریبه یوم الخمیس لعشر خلون من جمادی

ص:68

الاخره سنه ستّ و ثلاثین.

و قال الدینوریّ: فشقّ علیّ فی عسکر القوم یطعن و یقتل ثمّ خرج و هو یقول الماء الماء، فأتاه رجل بأداوه فیها عسل فقال له: یا أمیر المؤمنین أمّا الماء فإنّه لا یصلح لک فی هذا المقام و لکن أذوقک هذا العسل فقال: هات، فحسا منه حسوه ثمّ قال: إنّ عسلک لطائفیّ، قال الرّجل: لعجبا منک و اللّه یا أمیر المؤمنین لمعرفتک الطائفیّ من غیره فی هذا الیوم و قد بلغت القلوب الحناجر، فقال له علیّ علیه السلام: إنه و اللّه یا ابن أخی ما ملأ صدر عمّک شیء قطّ و لا هابه شیء، ثمّ أعطی الرایه لابنه محمّد و قال: هکذا فاصنع فاقتتل الناس ذلک الیوم قتالا شدیدا و کانوا کذلک یروحون و یغدون علی القتال سبعه أیّام و إنّ علیا خرج إلیهم بعد سبعه أیّام فهزمهم.

«قتل الزبیر بن العوام»

کان الزّبیر ممن ولّی یوم الجمل مدبرا و عدّه الطبریّ فی التاریخ ممّن انهزم یوم الجمل فاختفی و مضی فی البلاد قال: کتب إلیّ السریّ عن شعیب عن سیف عن محمّد و طلحه قالا: و مضی الزبیر فی صدر یوم الهزیمه راجلا نحو المدینه فقتله ابن جرموز، و ممّن ولّی مدبرا مروان بن الحکم و أوی إلی أهل بیت من عنزه و عدّ نفرا کثیرا منهم فی تاریخه.

و قد تظافرت الأخبار عن الفریقین أنّ أمیر المؤمنین علیا علیه السّلام خرج بنفسه حاسرا علی بغله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله الشهباء بین الصفین، فنادی یا زبیر اخرج إلیّ فخرج شائکا فی سلاحه فدنا إلیه حتی اختلفت أعناق دابّتیهما فقال له علیّ:

ویحک یا زبیر ما الّذی أخرجک؟ قال: دم عثمان، قال: قتل اللّه أولانا بدم عثمان أما تذکر یوما لقیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی بنی بیاضه و هو راکب حماره فضحک إلیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و ضحکت أنت معه فقلت أنت: یا رسول اللّه ما یدع علیّ زهوه فقال لک: لیس به زهو، أتحبّه یا زبیر؟ فقلت: إنی و اللّه لاحبّه فقال لک: إنّک

ص:69

و اللّه ستقاتله و أنت له ظالم.

فقال الزبیر: أستغفر اللّه لو ذکرتها ما خرجت، فقال علیه السّلام: یا زبیر ارجع فقال: و کیف أرجع الان و قد التقت حلقتا البطان، هذا و اللّه العار الّذی لا یغسّل فقال: یا زبیر ارجع بالعار قبل أن تجمع العار و النار، فانصرف الزبیر و دخل علی عائشه فقال: یا امّاه ما شهدت موطنا قطّ فی الشرک و لا فی الإسلام إلاّ ولی فیه رأی و بصیره غیر هذا الموطن، فانّه لا رأی لی فیه و لا بصیره، و علی نقل الدینوری فی الامامه و السیاسه قال: و إنی لعلی باطل، قالت له عائشه: یا أبا عبد اللّه خفت سیوف بنی عبد المطلب، فقال: أما و اللّه إنّ سیوف بنی عبد المطلب طوال حداد یحملها فتیه أنجاد.

و قال المسعودیّ فی مروج الذهب: و لما رجع الزبیر عن الحرب قال ابنه عبد اللّه: أین تدعنا؟ فقال: یا بنیّ أذکرنی أبو حسن بأمر کنت قد أنسیته قال: بل خفت سیوف بنی عبد المطلب فانها طوال حداد یحملها فتیه أنجاد فقال: لا و اللّه و لکنی ذکرت ما أنسانیه الدّهر فاخترت العار علی النار أبا لجبن تعیّرنی لا أبا لک؟ ثمّ أمال سنانه و شدّ فی المیمنه فقال علیّ علیه السّلام: افرجوا له فقدها جوه ثمّ رجع فشدّ فی المیسره، ثمّ رجع فشدّ فی القلب، ثمّ عاد إلی ابنه فقال: أ یفعل هذا جبان.

و قال الدینوری: إنّ الزبیر قال لابنه عبد اللّه حینئذ: علیک بحربک. أمّا أنا فراجع إلی بیتی، فقال له ابنه عبد اللّه: الان حین التقت حلقتا البطان و اجتمعت الفئتان، و اللّه لا نغسل رءوسنا منها، فقال الزبیر لابنه: لا تعد هذا منّی جبنا، فو اللّه ما فارقت أحدا فی جاهلیه و لا إسلام، قال: فما یردّک؟ قال: یردّنی ما إن علمته کسرک.

ثمّ انصرف الزبیر راجعا إلی المدینه حتی أتی وادی السباع و الأحنف بن قیس معتزل فی قومه من بنی تمیم، فأتاه آت فقال له: هذا الزّبیر مارّ، فقال:

ما أصنع بالزّبیر؟ و قد جمع بین فئتین عظیمتین من الناس یقتل بعضهم بعضا و هو مارّ إلی منزله سالما.

فلحقه نفر من بنی تمیم فسبقهم إلیه عمرو بن جرموز التمیمی فقال للزبیر:

ص:70

یا أبا عبد اللّه أحییت حربا ظالما أو مظلوما ثمّ تنصرف؟ أ تائب أنت أم عاجز؟ فسکت عنه، ثمّ عاوده فقال له: یا أبا عبد اللّه حدّثنی عن خصال خمس أسألک عنها، فقال:

هات. قال: خذلک عثمان، و بیعتک علیا، و إخراجک امّ المؤمنین، و صلاتک خلف ابنک، و رجوعک عن الحرب.

فقال الزبیر: نعم اخبرک أمّا خذلی عثمان فأمر قدّر اللّه فیه الخطیئه و أخّر التوبه، و أمّا بیعتی علیّا فو اللّه ما وجدت من ذلک بدّا حیث بایعه المهاجرون و الأنصار و خشیت القتل، و أمّا إخراجنا امّنا عائشه فأردنا أمرا و أراد اللّه غیره، و أمّا صلاتی خلف ابنی فإنما قدّمته عائشه امّ المؤمنین و لم یکن لی دون صاحبی أمر و أمّا رجوعی عن هذا الحرب فظنّ بی ما شئت غیر الجبن.

فقال ابن جرموز: و الهفا علی ابن صفیّه أضرم نارا ثمّ أراد أن یلحق بأهله قتلنی اللّه إن لم أقتله و سار معه ابن جرموز و قد کفر علی الدّرع، فلمّا انتهی إلی وادی السباع استغفله فطعنه.

و قال المسعودیّ فی مروج الذهب: و قد نزل الزبیر إلی الصلاه فقال لابن جرموز: أتؤمّنی أو أؤمّک؟ فأمّه الزّبیر فقتله عمرو فی الصلاه، و أتی عمرو علیا بسیف الزبیر و خاتمه و رأسه و قیل: إنه لم یأت برأسه فقال علیّ علیه السّلام: سیف طال ما جلی به الکرب عن وجه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و لکن الحین و مصارع السوء، و قاتل ابن صفیّه فی النار، ففی ذلک یقول ابن جرموز:

أتیت علیا برأس الزبیر و کنت ارجّی به الزلفه

فبشّر بالنّار قبل العیان و بئس بشاره ذی التحفه

فقلت إنّ قتل الزبیر لو لا رضاک من الکلفه

فان ترض ذلک فمنک الرضا و إلاّ فدونک لی حلفه

و ربّ المحلّین و المحرمین و ربّ الجماعه و الألفه

لسیّان عندی قتل الزبیر و ضرطه عنز بذی الجحفه

«قتل طلحه»

فی الکافی: قال أمیر المؤمنین علیه السّلام فی خطبته یوم الجمل: وا عجبا لطلحه

ص:71

ألّب الناس علی ابن عفان حتّی إذا قتل أعطانی صفقته بیمینه طائعا، ثمّ نکث بیعتی اللّهمّ خذه و لا تمهله، و أنّ الزبیر نکث بیعتی و قطع رحمی و ظاهر علی عدوّی فاکفنیه الیوم بما شئت.

و قال الدینوری فی الامامه و السیاسه: إنّ القوم اقتتلوا حول الجمل حتّی حال بینهم اللّیل و کانوا کذلک یروحون و یغدون علی القتال سبعه أیّام و أنّ علیا خرج إلیهم بعد سبعه أیّام فهزمهم، فلمّا رأی طلحه ذلک رفع یدیه إلی السماء و قال: إن کنّا قد داهنّا فی أمر عثمان و ظلمناه فخذله الیوم منّا حتی ترضی، فما مضی کلامه حتّی ضربه مروان ضربه أتی منها علی نفسه فخرّ.

قال الطبری فی التاریخ (ص 534 ج 3 طبع مصر 1357 ه) کتب إلیّ السری عن شعیب عن سیف عن اسماعیل بن أبی خالد عن حکیم بن جابر قال: قال طلحه یومئذ - ای یوم حرب الجمل - اللّهمّ أعط عثمان منّی حتّی یرضی، فجاء سهم غرب و هو واقف فخل رکبته بالسرج و ثبت حتی امتلاء موزجه دما، فلمّا ثقل قال لمولاه:

اردفنی و ابغنی مکانا لا اعرف فیه، فلم أر کالیوم شیخا أضیع دما، فرکب مولاه و أمسکه و جعل یقول: قد لحقنا القوم حتی انتهی به إلی دار من دور البصره خربه و أنزله فی فیئها، فمات فی تلک الخربه و دفن فی بنی سعد. انتهی.

و قال المفید فی الجمل: روی اسماعیل بن عبد الملک عن یحیی بن شبل عن جعفر بن محمّد عن أبیه علیهما السّلام قال: حدّثنی أبی علیّ زین العابدین علیه السّلام قال: قال لی مروان بن الحکم: لمّا رأیت الناس یوم الجمل قد کشفوا قلت و اللّه لأدرکنّ ثاری و لأفزنّ منه الان، فرمیت طلحه فأصبت نساه، فجعل الدّم ینزف، فرمیته ثانیه فجاءت به فأخذوه حتّی وضعوه تحت شجره فبقی تحتها ینزف منه الدّم حتی مات.

و فی مروج الذهب للمسعودی بعد ما رجع الزبیر عن الحرب نادی علیّ علیه السّلام طلحه حین رجع الزّبیر: یا أبا محمّد ما الّذی أخرجک؟ قال: الطلب بدم عثمان.

قال علیّ علیه السّلام: قتل اللّه اولانا بدم عثمان، أما سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول:

ص:72

اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه؟ و أنت أوّل من بایعنی ثمّ نکثت، و قد قال اللّه عزّ و جلّ «فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ » فقال: أستغفر اللّه ثمّ رجع، فقال مروان بن الحکم: رجع الزبیر و یرجع طلحه ما ابالی رمیت ههنا أم ههنا فرماه فی أکحله فقتله، فمرّ به علی علیه السلام بعد الوقعه فی موضعه فی قنطره قره فوقف علیه فقال: إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون و اللّه لکنت کارها لهذا أنت و اللّه کما قال القائل:

فتی کان یدنیه الغنی من صدیقه إذا ما هو استغنی و یبعده الفقر

کأنّ الثریا علّقت فی یمینه و فی خدّه الشعری و فی الاخر البدر

و ذکر أنّ طلحه لما ولّی سمع و هو یقول:

ندمت ندامه و ضلّ حلمی و لهفی ثمّ لهف أبی و امّی

ندمت ندامه الکسعی لمّا طلبت رضا بنی حزم بزعمی

و هو یمسح عن جبینه الغبار و هو یقول: و کان أمر اللّه قدرا مقدورا، و قیل:

إنه سمع و یقول هذا الشعر و قد جرحه فی جبهته عبد الملک و رماه مروان فی أکحله و قد وقع صریعا یجود بنفسه.

و نقل الطبرسی فی الاحتجاج عن نصر بن مزاحم أنّ قتل طلحه کان قبل قتل الزّبیر فانه قال: روی نصر بن مزاحم أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام حین وقع القتال و قتل طلحه تقدّم علی بغله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله الشهباء بین الصفین فدعا الزبیر فدنا إلیه - إلخ.

قال: و روی أیضا أنّ مروان بن الحکم یوم الجمل کان یرمی بسهامه فی العسکرین معا و یقول: أصبت أیّا منهما فهو فتح لقله دینه و تهمته للجمیع بیان: الکسع بالضم فالفتح حیّ من الیمن و منه قولهم ندامه الکسعی.

قال المیدانی فی مجمع الأمثال فی بیان مثلهم: أندم من الکسعی ما هذا لفظه: قال حمزه: هو رجل من کسعه و اسمه محارب بن قیس، و قال غیره:

هو من بنی کسع ثمّ من بنی محارب و اسمه غامد بن الحارث و من حدیثه أنه کان

ص:73

یرعی إبلا له بواد معشب فبینا هو کذلک إذ ابصر بنبعه فی صخره فأعجبته فقال:

ینبغی أن یکون هذه قوسا، فجعل یتعهّدها و یرقبها حتی أدرکت قطعها و جفّفها فلمّا جفّت اتّخذت منها قوسا و أنشا یقول:

یا ربّ وفقنی لنحت قوسی فإنها من لذّتی لنفسی

و انفع بقوسی ولدی و عرسی أنحتها صفراء مثل الورس

صفراء لیست کقسیّ النّکس

ثمّ دهنها و خطمها بوتر ثمّ عمد إلی مکان من برایتها فجعل منه خمسه أسهم و جعل یقّلبها فی کفّه و یقول:

هنّ و ربّی أسهم حسان تلذّ للرامی بها البنان

کأنّما قوّمها میزان فابشروا بالخصب یا صبیان

إن لم یعقنی الشوم و الحرمان

ثمّ خرج حتّی أتی قتره علی موارد حمر فکمن فیها، فمرّ قطیع منها فرمی عیرا منها فأمخطه السهم أی أنفذه فیه و جازه و أصاب الجبل فأوری نارا فظنّ أنّه أخطأ فأنشأ یقول:

أعوذ باللّه العزیز الرحمن من نکد الجدّ معا و الحرمان

مالی رأیت السهم بین الصّوان یوری شرارا مثل لون العقیان

فأخلف الیوم رجاء الصّبیان

ثمّ مکث علی حاله فمرّ قطیع آخر فرمی عیرا منها فأمخطه السهم و صنع صنیع الأوّل فأنشأ یقول:

لا بارک الرّحمن فی رمی القتر أعوذ بالخالق من سوء القدر

أ أمخط السهم لازهاق الضرر أم ذاک من سوء احتیال و نظر

ثمّ مکث علی حاله فمرّ قطیع آخر فرمی عیرا منها فأمخطه السهم و صنع صنیع الثانی فأنشأ یقول:

ما بال سهمی یوقد الحبا حبا قد کنت أرجو أن یکون صائبا

و أمکن العیر و ولّی جانبا فصار رأیی فیه رأیا خائبا

ص:74

ثمّ مکث مکانه فمرّ به قطیع آخر فرمی عیرا منهما فصنع صنیع الثالث فأنشأ یقول:

یا أسفا للشوم و الجدّ النکد أخلف ما أرجو لأهل و ولد

ثمّ مرّ به قطیع آخر فرمی عیرا منها فصنع صنیع الرابع فأنشأ یقول:

أبعد خمس قد حفظت عدّها أحمل قوسی و ارید ردّها

أخزی الاله لینها و شدّها و اللّه لا تسلم عندی بعدها

و لا ارجّی ما حییت رفدها

ثمّ عمد إلی قوسه فضرب بها حجرا فکسّرها، ثمّ بات فلمّا أصبح نظر فاذا الحمر مطرّحه حوله مصرعه و أسهمه بالدّم مضرّجه فندم علی کسر القوس فشدّ علی إبهامه فقطعها و أنشأ یقول:

ندمت ندامه لو أنّ نفسی تطاوعنی إذا لقطعت خمسی

تبیّن لی سفاء الرأی منّی لعمر أبیک حین کسرت قوسی

قال الفرزدق:

ندمت ندامه الکسعی لمّا غدت منّی مطلّقه نوار

و کانت جنّتی فخرجت منها کادم حین لجّ به الضرار

و کنت کفاقیء عینیه عمدا فأصبح ما یضیء له النهار

و لو إنّی ملکت یدی و قلبی لکان علیّ للقدر الخیار

و قال آخر:

ندمت ندامه الکسعی لمّا رأت عیناه ما صنعت یداه

و قال علم الهدی فی الشافی: إنّ طلحه تمثّل بهذا البیت، و روی المفید فی آخر الجمل مسندا أنّ طلحه لمّا قدم مکّه بعد قتل عثمان و بیعته علیا علیه السّلام و قبل حرب الجمل جاء إلی عائشه فلمّا رأته قالت: یا أبا محمّد قتلت عثمان و بایعت علیّا فقال لها: یا امّاه مثلی کما قال الشاعر:

ندمت ندامه الکسعی لمّا رأت عیناه ما صنعت یداه

ص:75

«بحث کلامی»

قد بیّن فی المجلد الأول من تکمله المنهاج (ص 367-379) أنّ محاربی علیّ و منهم أصحاب صفین و الجمل کفره، و أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لم یسر فیهم بسیره الکفار، لأنّ التساوی فی الکفر لا یوجب التساوی فی جمیع أحکامه، لأنّ أحکام الکفر مختلفه، فحکم الحربی خلاف حکم الذّمی، و حکم أهل الکتاب خلاف حکم من لا کتاب له، من عبّاد الأصنام، فانّ أهل الکتاب یؤخذ منهم الجزیه و یقرّون علی أدیانهم، و لا یفعل ذلک بعبّاد الأصنام، و حکم المرتدّ بخلاف حکم الجمیع، و إذا کان أحکام الکفر مختلفه مع الاتفاق فی کونه کفرا لا یمتنع أن یکون من حاربه علیه السّلام کافرا و إن سار فیهم بخلاف أحکام سائر الکفار کما سنتلو علیک طائفه من سیرته علیه السّلام فی أصحاب الجمل، و فعله علیه السّلام حجّه فی الشرع بما ثبت من إمامته و عصمته فیجب أن یکون سیرته فیهم هو الّذی یجب العمل به.

فان قلت: فما الوجه فیما نقل من الفریقین أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام قال:

قاتل ابن صفیّه فی النّار، ثمّ إنّ رجوعه عن الحرب یدلّ علی توبته فلا یشمله أحکام المحاربین، علی أنّ الزبیر کان من العشره المبشّره بالجنه، و کذلک الکلام فی طلحه أنّ قوله: ندمت ندامه الکسعی یدلّ علی أنّه تاب و کان من العشره أیضا؟.

قلت: قد أورد کثیرا من هذه الاعتراضات القاضی عبد الحبّار فی المغنی و أجابها علم الهدی الشریف المرتضی فی الفصل الأخیر من الشافی بما لا مزید علیه و من نظر فی تلک الأجوبه نظر دقّه و تأمّل لرأی أنّها شافیه کافیه، و ذکر بعض تلک الأسأله و أجوبتها فی الزبیر خاصه فی کتابه الموسوم بتنزیه الأنبیاء، و کأنّ ما أتی به فیه هو خلاصه ما فصّله فی الشافی و قد صنف الشافی قبله، قال:

فان قیل: فما الوجه فیما ذکره النظام من أنّ ابن جرموز لمّا أتی أمیر المؤمنین علیه السّلام برأس الزبیر و قد قتله بواد السباع قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: و اللّه کان ابن صفیّه بجبان و لا لئیم و لکنّ الحین و مصارع السوء، فقال ابن جرموز:

ص:76

الجائزه یا أمیر المؤمنین، فقال علیه السّلام: سمعت النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله بقول: بشر قاتل ابن صفیّه بالنّار، فخرج ابن جرموز و هو یقول شعرا: أتیت علیا برأس الزبیر إلی آخر الأبیات، و قد کان یجب علی علیّ علیه السّلام أن یقیده بالزّبیر و کان یجب علی الزبیر إن بان له أنه علی خطاء أن یلحق بعلیّ علیه السّلام فیجاهد معه؟.

الجواب: أنّه لا شبهه فی أنّ الواجب علی الزبیر أن یعدل إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام و ینحاز إلیه و یبذل نصرته لا سیما إذا کان رجوعه علی طریق التوبه و الانابه، و من أظهر ما أظهر من المباینه و المحاربه إذا تاب و تبین خطاؤه یجب علیه أن یظهر ضدّ ما کان أظهره لا سیّما و أمیر المؤمنین علیه السّلام فی تلک الحال مصاف لعدوّه و محتاج إلی نصره من هو دون الزبیر فی الشجاعه و النجده، قال: و لیس هذا موضع استقصاء ما هو یتصل بهذا المعنی، و قد ذکرناه فی کتابنا الشافی.

فأمّا أمیر المؤمنین علیه السّلام فانّما عدل أن یقید ابن جرموز بالزبیر لأحد أمرین إن کان ابن جرموز قتله غدرا و بعد أن آمنه، أو قتله بعد أن ولّی مدبرا و قد کان أمیر المؤمنین علیه السّلام أمر أصحابه أن لا یتبعوا مدبرا و لا یجهّزوا علی جریح، فلمّا قتل ابن جرموز الزبیر مدبرا کان بذلک عاصیا مخالفا لأمر إمامه علیه السّلام، فالسبب فی أنه علیه السّلام لم یقده به أنّ أولیاء الدّم الّذین هم أولاد الزبیر لم یطالبوا بذلک و لا حکموا فیه، و کان أکبرهم و المنظور إلیه عبد اللّه محاربا لأمیر المؤمنین علیه السّلام مجاهرا له بالعداوه و المشاقه فقد أبطل بذلک حقه، لأنّه لو أراد أن یطالب به لرجع عن الحرب و بایع و سلم ثمّ طالب بعد ذلک فانتصف له منه.

و إن کان الأمر الاخر و هو أن یکون ابن جرموز ما قتل الزبیر إلاّ مبارزه بغیر غدر و لا أمان تقدّم علی ما ذهب إلیه قوم، فلا یستحقّ بذلک قودا و لا مسأله ههنا فی القود.

فان قیل: علی هذا الوجه ما معنی بشارته بالنار؟ قلنا: المعنی فیها الخبر عن عاقبه أمره لأنّ الثواب و العقاب إنما یحصلان علی عواقب الأعمال و خواتیمها، و ابن جرموز هذا خرج مع أهل النهر علی

ص:77

أمیر المؤمنین علیه السّلام فقتل هناک، فکان بذلک الخروج من أهل النار لا بقتل الزبیر.

فإن قیل: فأیّ فائده لإضافه البشاره بالنار إلی قتل الزبیر و قتله طاعه و قربه، و إنما یجب أن یضاف البشاره بالنار إلی ما یستحقّ به النار؟.

قلنا: عن هذا جوابان:

أحدهما أنّه صلّی اللّه علیه و آله أراد التعریف و التنبیه و إنما یعرف الإنسان بالمشهور من أفعاله و الظاهر من أوصافه، و ابن جرموز کان غفلا خاملا و کان فعله بالزبیر من أشهر ما یعرف به مثله، و هذا وجه فی التعریف صحیح.

و الجواب الثانی أنّ فتل الزبیر إذا کان باستحقاق علی وجه الصواب من أعظم الطاعات و أکبر القربات، و من جری علی یده یظنّ به الفوز بالجنّه، فأراد علیه السّلام أن یعلّم الناس أنّ هذه الطاعه العظیمه الّتی یکثر ثوابها إذا لم تعقّب بما یفسده غیر نافعه لهذا القاتل، و أنه سیأتی من فعله فی المستقبل ما یستحقّ به النار، فلا تظنّوا به لما اتّفق علی یده من هذه الطاعه خیرا.

و هذا یجری مجری أن یکون لأحدنا صاحب خصیص به خفیف فی طاعته مشهور بنصیحته فیقول هذا المصحوب بعد برهه من الزّمان لمن یرید إطرافه و تعجیبه: أو لیس صاحبی فلان الّذی کانت له من الحقوق کذا و کذا و بلغ من الاختصاص بی إلی منزله کذا قتلته و أبحت حریمه و سلبت ماله و إن کان ذلک إنما استحقّه بما تجدّد منه فی المستقبل، و إنما عرف بالحسن من أعماله علی سبیل التعجب و هذا و اصح. انتهی.

و قال فی الشافی: و أمّا الکلام فی توبه طلحه فهو علی المخالف أضیق و أحرج من الکلام فی توبه الزبیر، لأنّ طلحه قتل بین الصفین و هو مباشر للحرب مجتهد فیها و لم یرجع عنها حتّی أصابه السهم فأتی علی نفسه، و ادّعاء توبه مثل هذا مکابره.

فأمّا قوله أنه لمّا أصابه السهم أنشد البیت الّذی ذکره و أنّه یدلّ علی توبته فبعید من الصواب، بل البیت المرویّ بأنه یدلّ علی خلاف التوبه أولی، لأنّه

ص:78

جعل ندمه مثل ندامه الکسعی، و خبر الکسعی معروف لأنه ندم حیث لا ینفعه الندامه و حیث فات الأمر و خرج عن یده، و لو کان ندم طلحه واقعا علی وجه التوبه الصحیحه لم یکن مثل ندامه الکسعی، بل کان شبیها لندامه من تلافی ما فرّط علی وجه ینتفع به.

ثمّ أخذ بردّ ما تمسّک بها القاضی عبد الجبار فی توبته و تصحیح عمله فراجع فانه رحمه اللّه أفاد بما هو فوق المراد.

أقول: لا یخفی أنّ طلحه قال البیت فی حال کان یجود فیها بنفسه و لا یقبل التوبه فی مثل تلک الحال کما حققناه فی المجلّد الأول من التکمله.

و أمّا کونهما من العشره المبشّره بالجنّه ففی الاحتجاج نقلا عن سلیم بن قیس الهلالی: لما التقی أمیر المؤمنین علیه السّلام أهل البصره یوم الجمل نادی الزبیر یا أبا عبد اللّه اخرج إلیّ، فخرج الزّبیر و معه طلحه، قال: و اللّه إنکما لتعلمان و اولو العلم من آل محمّد و عائشه بنت أبی بکر أنّ کلّ أصحاب الجمل ملعونون علی لسان محمّد صلّی اللّه علیه و آله و قد خاب من افتری، قال الزبیر: کیف نکون ملعونین و نحن أهل الجنّه؟ فقال علیّ علیه السّلام: لو علمت أنکم من أهل الجنّه لما استحللت قتالکم، فقال له الزبیر: أما سمعت حدیث سعید بن عمرو بن نفیل و هو یروی أنه سمع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول: عشره من قریش فی الجنّه؟ قال علیّ علیه السّلام: سمعته یحدّث بذلک عثمان فی خلافته، فقال الزبیر: أ فتراه کذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؟ فقال له علیّ علیه السّلام: لست اخبرک بشیء حتّی تسمّیهم، قال الزبیر: أبو بکر و عمر، و عثمان، و طلحه، و الزبیر، و عبد الرحمن بن عوف، و سعد بن أبی وقاص و أبو عبیده بن الجراح، و سعید بن عمرو بن نفیل، فقال له علیّ علیه السّلام: عددت تسعه فمن العاشر؟ قال له: أنت، قال له علیّ علیه السّلام: أمّا أنت فقد أقررت أنّی من أهل الجنّه، و أمّا ما ادّعیت لنفسک و أصحابک فأنا به من الجاحدین الکافرین قال له الزبیر: أ فتراه کذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؟ قال: ما أراه کذب و لکنّه و اللّه الیقین، فقال علیّ علیه السّلام و اللّه إنّ بعض من سمّیته لفی تابوت فی شعب فی جبّ فی أسفل

ص:79

درک من جهنّم علی ذلک الجبّ صخره إذا أراد اللّه أن یسعّر جهنّم رفع تلک الصخره سمعت ذلک من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و إلاّ أظفرک اللّه بی و سفک دمی علی یدیک، و إلاّ أظفرنی اللّه علیک و علی أصحابک و عجّل أرواحکم إلی النار، فرجع الزبیر إلی أصحابه و هو یبکی.

و روی حسین الأشقر، عن أبی یعقوب یوسف البزاز، عن جابر، عن أبی جعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لما مرّ علی طلحه بین القتلی قال: اقعدوه فاقعد فقال علیه السّلام: إنه کانت لک سابقه و لکنّ الشیطان دخل فی منخریک فأوردک النّار.

و روی المفید فی الجمل مثل کلامه ذلک فی الزّبیر أیضا أنّ امیر المؤمنین علیه السّلام لما رأی رأس الزّبیر و سیفه قال للأحنف الّذی جاء برأسه إلیه علیه السّلام: ناولنی السیف، فناوله فهزّه و قال: سیف طالما قاتل بین یدی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و لکن الحین و مصارع السوء، ثمّ تفرّس فی وجه الزّبیر و قال: لقد کان لک برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله صحبه و منه قرابه، و لکن دخل الشیطان منخرک فأوردک هذا المورد. و من أراد أکثر من ذلک فعلیه بالشافی.

«کلامه علیه السلام حین قتل طلحه و تفرق الناس»

قال الشیخ المفید قدّس سرّه فی الارشاد: و من کلامه علیه السّلام حین قتل طلحه و انفضّ أهل البصره: بنا تسنّمتم الشرف، و بنا انفجرتم. إلخ (ص 121 طبع طهران 1377 ه).

و ذکر کلامه هذا فی النهج أیضا و هو الخطبه الرابعه منه و بین النسختین اختلاف فی الجمله إلاّ أنّ فی ذیلهما بونا بعیدا.

فما فی النهج: غرب رأی امریء تخلّف عنّی، ما شککت فی الحقّ مذ اریته لم یوجس موسی خیفه علی نفسه، أشفق من غلبه الجهّال و دول الضّلال، الیوم تواقفنا علی سبیل الحقّ و الباطل، من وثق بماء لم یظمأ.

و ما فی الارشاد غرب فهم امریء تخلّف عنّی، ما شککت فی الحقّ منذ اریته

ص:80

کان بنو یعقوب علی المحجّه العظمی حتی عقّوا أباهم و باعوا أخاهم، و بعد الإقرار کانت توبتهم و باستغفار أبیهم و أخیهم غفر لهم.

«کلام أمیر المؤمنین علیه السلام عند تطوفه علی القتلی و تکلیمه ایاهم»

نقل کلامه علیه السّلام عند تطوّفه علی القتلی الشیخ الأجلّ المفید فی الجمل و الارشاد و بعضه العالم الجلیل الطبرسی فی الاحتجاج و ذکر طائفه منه فی غیرهما من الجوامع:

ففی الجمل لمّا انجلت الحرب بالبصره و قتل طلحه و الزبیر و حملت عائشه إلی قصر بنی خلف رکب أمیر المؤمنین علیه السّلام و تبعه أصحابه و عمّار بن یاسر رحمه اللّه یمشی مع رکابه حتّی خرج إلی القتلی یطوف علیهم، فمرّ بعبد اللّه بن خلف الخزاعی و علیه ثیاب حسان مشهره فقال الناس: هذا و اللّه رأس الناس، فقال علیه السّلام: لیس برأس الناس و لکنّه شریف منیع النفس.

ثمّ مرّ بعبد الرّحمن بن عتاب بن أسید فقال: هذا یعسوب القوم و رأسهم کما تروه، ثمّ جعل یستعرض القتلی رجلا رجلا، فلمّا رأی أشراف قریش صرعی فی جمله القتلی قال:

جدعت أنفی أما و اللّه إن کان مصرعکم لبغیضا إلیّ و لقد تقدّمت إلیکم و حذّرتکم عضّ السیوف و کنتم أحداثا لا علم لکم بما ترون، و لکن الحین و مصارع السوء و نعوذ باللّه من سوء المصرع.

و فی مروج الذّهب: و وقف علیه السّلام علی عبد الرّحمن بن عتاب بن أسید بن أبی العاص بن امیّه و هو قتیل یوم الجمل فقال:

لهفی علیک یعسوب قریش قتلت الغطاریف من بنی عبد مناف شفیت نفسی و جدعت أنفی، فقال له الأشتر: ما أشدّ جزعک علیهم یا أمیر المؤمنین، و قد أرادوا بک ما نزل بهم؟ فقال لی: إنه قامت عنی و عنهم نسوه لم یقمن عنک.

قال: و اصیب کفّ ابن عتاب بمنی ألقاها عقاب و فیها خاتم نقشه: عبد الرّحمن بن عتاب، و کان الیوم الّذی وجد فیه الکفّ بعد یوم الجمل بثلاثه أیام.

ص:81

أقول: الظاهر أنّ قصه الکفّ لا تخلو من اختلاق و فریه و إن نقلها أبو جعفر الطبری أیضا.

ثمّ سار حتّی وقف علی کعب بن سور القاضی و هو مجدّل بین القتلی و فی عنقه المصحف فقال: نحّوا المصحف و ضعوه فی مواضع الطهاره، ثمّ قال: اجلسوا لی کعبا فاجلس و رأیته ینخفض إلی الأرض فقال: یا کعب بن سور قد وجدت ما وعدنی ربّی حقا فهل وجدت ما وعدک ربک حقا؟ ثمّ قال: اضجعوا کعبا.

و قال فی الارشاد: ثمّ مرّ بکعب بن سور فقال: هذا الّذی خرج علینا فی عنقه المصحف یزعم أنّه ناصر امّه یدعو الناس إلی ما فیه و هو لا یعلم ما فیه، ثمّ استفتح فخاب کلّ جبّار عنید أما إنه دعا اللّه أن یقتلنی فقتله اللّه، اجلسوا کعب بن سور فاجلس فقال له: یا کعب لقد وجدت. إلخ.

و قال الطبریّ فی التاریخ: قد کان کعب بن سور أخذ مصحف عائشه فبدر بین الصفین یناشدهم اللّه عزّ و جلّ فی دمائهم و اعطی درعه فرمی بها تحته و اتی بترسه فتنکّبه فرشقوه رشقا واحدا فقتلوه فکان أوّل مقتول بین یدی عائشه من أهل الکوفه ثمّ روی عن مخلّد بن کثیر عن أبیه قال: أرسلنا مسلم بن عبد اللّه یدعو بنی أبینا فرشقه أصحاب الجمل رشقا واحدا کما صنع بکعب فقتلوه فکان أوّل من قتل بین یدی أمیر المؤمنین علیه السّلام.

ثمّ مرّ علیه السّلام بطلحه بن عبید اللّه فقال: هذا الناکث بیعتی و المنشیء الفتنه فی الامّه و المجلب علیّ و الدّاعی إلی قتلی و قتل عترتی اجلسوا طلحه بن عبید اللّه فاجلس فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: یا طلحه قد وجدت ما وعدنی ربّی حقا فهل وجدت ما وعدک ربک حقا، ثمّ قال: اضجعوا طلحه و سار فقال له بعض من کان معه: یا أمیر المؤمنین أتکلئم کعبا و طلحه بعد قتلهما؟ فقال: أم و اللّه لقد سمعا کلامی کما سمع أهل القلیب کلام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یوم بدر، و لو أذن لهما فی الجواب لرأیت عجبا، و یعنی بالقلیب بئر بدر.

و قد مضی کلامه علیه السّلام لما مرّ بطلحه و عبد الرحمن بن عتاب بن أسید و هما

ص:82

قتیلان یوم الجمل: لقد أصبح أبو محمد بهذا المکان غریبا أما و اللّه لقد کنت - إلخ.

(الکلام 217 من باب الخطب).

و مرّ علیه السّلام بمعید بن المقداد بن عمر و هو فی الصرعی فقال علیه السّلام: رحم اللّه أبا هذا إنما کان رأیه فینا أحسن من رأی هذا، فقال عمّار: الحمد للّه الّذی أوقعه و جعل خدّه الأسفل إنّا و اللّه یا أمیر المؤمنین لانبا لی عمّن عند عن الحقّ من ولد و والد، فقال علیه السّلام: رحمک اللّه یا عمّار و جزاک اللّه عن الحقّ خیرا.

و مرّ بعبد اللّه بن ربیعه بن درّاج و هو فی القتلی فقال: هذا البائس ما کان أخرجه؟ أدین أخرجه أم نصر لعثمان؟ و اللّه ما کان رأی عثمان فیه و لا فی أبیه بحسن.

ثمّ مرّ بمعید بن زهیر بن أبی امیه فقال: لو کانت الفتنه برأس الثریّا لتناولها هذا الغلام، و اللّه ما کان فیها بذی نخیره و لقد أخبرنی من أدرکه و أنه لیولول فرقا من السّیف.

بیان: قیل: النخیره. صوت فی الأنف، یرید علیه السّلام أنّه کان یخاف من الحرب و لم یکن فیها صوت. و أقول: کذا مذکوره فی إرشاد المفید و لکنه تصحیف و أصله کما فی جمله: و اللّه ما کان فیها بذی مخبره، و المخبر و المخبره بفتح الأوّل و الثالث و بضمّ الثالث فی الثانی أیضا العلم بالشیء و الوقوف علیه، فالمراد أنه کان غلاما حدثا غمرا لا علم له بعواقب الامور و آداب الحرب و القتال و نحوها، فلا حاجه إلی ذلک التکلف الناشی من التحریف.

ثمّ مرّ بمسلم بن قرظه فقال: البرّ أخرج هذا و اللّه لقد کلّمنی أن اکلّم عثمان فی شیء کان یدّعیه قبله بمکّه، فلم أزل به حتّی أعطاه و قال لی: لو لا أنت ما اعطیته، إن هذا ما علمت، بئس أخو العشیره ثمّ جاء المشوم للحین ینصر عثمان.

ثمّ مرّ بعبد اللّه بن حمید بن زهیر فقال: هذا أیضا ممّن أوضع فی قتالنا زعم یطلب اللّه بذلک، و لقد کتب إلیّ کتابا یوذی عثمان فیها فأعطاه شیئا فرضی عنه

ص:83

و فی الجمل ثمّ مرّ بعبد اللّه بن عمیر بن زهیر قال: هذا أیضا ممّن أوضع فی قتلانا یطلب بزعمه دم عثمان و لقد کتب - إلخ.

ثمّ مرّ بعبد اللّه بن حکیم بن حزام فقال: هذا خالف أباه فی الخروج و أبوه حین لم ینصرنا قد أحسن فی بیعته لنا، و إن کان قد کفّ و جلس حین شکّ فی القتال ما ألوم الیوم من کفّ عنّا و عن غیرنا و لکنّ الملیم الّذی یقاتلنا.

ثمّ مرّ بعبد اللّه بن المغیره بن الأخنس فقال: أمّا هذا فقتل أبوه یوم قتل عثمان فی الدّار فخرج مغضبا لقتل أبیه و هو غلام حدث جبن لقتله، و فی الجمل فخرج غضبا لمقتل أبیه و هو غلام لا علم له بعواقب الامور.

ثمّ مرّ بعبد اللّه بن أبی عثمان بن الأخنس بن شریق فقال: أما هذا فکأنی أنظر إلیه و قد أخذ القوم السیوف هاربا یعدو من الصفّ فنهنهت عنه فلم یسمع من نهفت حتی قتله و کان هذا ممّا خفی علی فتیان قریش أغمار لا علم لهم بالحرب خدعوا و استزلّوا فلمّا و قفوا لحجوا فقتلوا.

ثمّ أمر علیه السّلام منادیه فنادی: من أحبّ أن یواری قتیله فلیواره، و قال علیه السّلام واروا قتلانا فی ثیابهم الّتی قتلوا فیها فإنّهم یحشرون علی الشهاده و إنّی لشاهد لهم بالوفاء.

ثمّ رجع إلی خیمته و استدعی عبد اللّه بن أبی رافع و کتب کتابا إلی أهل المدینه، و آخر إلی أهل الکوفه أخبرهم بالفتح و عمّا جری علیهم من فعل القوم و نکثهم و مقاتلتهم و غیرها ممّا وقعت فی وقعه الجمل، و قد نقلنا الکتب فی صدر شرح هذا الکتاب فلا عائده إلی الإعاده.

«خطبه أمیر المؤمنین (علیه السلام) فی البصره بعد ما کتب الی المدینه و الکوفه بالفتح»

قال المفید فی الجمل: لمّا کتب أمیر المؤمنین علیه السّلام بالفتح قام فی الناس خطیبا فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی محمّد و آله ثم قال:

أمّا بعد فإنّ اللّه غفور رحیم عزیز ذو انتقام جعل عفوه و مغفرته لأهل طاعته و جعل عذابه و عقابه لمن عصاه و خالف أمره، و ابتدع فی دینه ما لیس منه. و برحمته

ص:84

نال الصالحون، و قد أمکننی اللّه منکم یا أهل البصره و أسلمکم بأعمالکم، فإیّاکم أن تعودوا لمثلها، فانّکم أوّل من شرع القتال و الشقاق، و ترک الحق و الإنصاف.

أقول: هذه الخطبه و ما کلّم علیه السّلام به القتلی لیست فی النهج إلاّ کلامه الّذی کلّم به طلحه و عبد الرّحمن لمّا مرّ بهما کما مضی آنفا.

«عدل علی علیه السلام و زهده»

ثمّ نزل علیه السّلام و دخل علی بیت مال الکوفه «البصره ظ» فی جماعه من المهاجرین و الانصار فنظر إلی ما فیه من العین و الورق فجعل یقول: یا صفراء غرّی غیری و أدام النظر إلی المال مفکّرا، فلمّا رأی کثره ما فیها فقال: هذا جنیای، ثمّ قال: اقسموه بین أصحابی و من معی خمسمائه خمسمائه، ففعلوا فما نقص درهم واحد و عدد الرّجال اثنا عشر ألفا، و قبض ما کان فی عسکرهم من سلاح و دابه و متاع و آله و غیر ذلک، فباعه و قسّمه بین أصحابه و أخذ لنفسه ما أخذ لکلّ واحد ممن معه من أصحابه و أهله خمسمائه درهم، فأتاه رجل من أصحابه فقال: یا أمیر المؤمنین إنّ اسمی سقط من کتابک أو قال و خلفنی عن حضور کذا و أدلی بعذر فدفع الخمسمائه الّتی کانت سهمه علیه السلام إلی ذلک الرّجل.

و روی أبو مخنف لوط بن یحیی عن رجاله قال: لمّا أراد أمیر المؤمنین علیه السّلام التوجه إلی الکوفه قام فی أهل بصره فقال: ما تنقمون علیّ یا أهل البصره؟ و أشار إلی قمیصه و ردائه فقال: و اللّه إنهما لمن غزل أهلی، ما تنقمون منّی یا أهل البصره و أشار إلی صرّه فی یده فیها نفقته فقال: و اللّه ما هی إلاّ من غلّتی بالمدینه، فان أنا خرجت من عندکم بأکثر مما ترون فأنا عند اللّه من الخائنین.

و روی الثوری عن داود بن أبی هند عن أبی حرز الأسود قال: لقد رأیت بالبصره لمّا قدم طلحه و الزبیر أرسل إلی اناس من أهل البصره أنا فیهم، فدخلنا بیت المال معهما فلمّا رأیا ما فیه من الأموال قالا: هذا ما وعدنا اللّه و رسوله، ثمّ تلیا هذه الایه «وعدکم اللّه مغانم کثیره تأخذونها فعجّل لکم هذه» إلی آخر الایه و قالا: نحن أحقّ بهذا المال من کلّ أحد، و لمّا کان من أمر القوم ما کان

ص:85

دعانا علیّ بن أبی طالب علیه السّلام فدخلنا معه بیت المال، فلمّا رأی ما فیه ضرب إحدی یدیه علی الاخری و قال: غرّی غیری، و قسّمه بین أصحابه بالسویّه حتی لم یبق إلاّ خمسمائه درهم عزلها لنفسه، فجاءه رجل فقال: إنّ اسمی سقط من کتابک فقال علیه السّلام: ردّوها ردّوها علیه، ثمّ قال: الحمد للّه الّذی لم یصل إلیّ من هذا المال شیئا و وفّره علی المسلمین.

أقول: و قد مضی نحوها المروی عن أبی الأسود الدؤلی آنفا. و یا لیت کلامه علیه السّلام بلغ إلی امراء هذه الأعصار و قرع أسماعهم الموقوره لعلّهم یعقلون و من نوم الغفله عن الحقّ ینتبهون، و من فحص عن سیرتهم شاهت وجوههم رأی أن لیس شأنهم إلاّ تزویق الباطل و تزیین العاطل، و لیس مقالهم إلاّ أن لا یصل إلی غیرهم شیء من حطام الدنیا و لعمری قد أصبحنا فی دهر عنود و زمان کنود یظلم علی عباد اللّه فوق العدّ و الاحصاء و لم یبق من العدل إلاّ اسمه کالعنقاء و الکیمیاء و لو تفوّه زعیم ربّانیّ و هاد إلهیّ أین العدل و الانصاف؟ و لم غلب علی الناس الفقر و الافلاس؟ اجیب بالجسن و النفی و القتل، فالحریّ بنا أن نثنی القلم علی ما کنا بصدده لعلّ اللّه یحدث بعد ذلک أمرا.

«خطبته علیه السلام بعد قسمه المال، و خطبه اخری»

«له علیه السلام لما خرج من البصره»

روی الواقدی أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لمّا فرغ من قسمه المال قام خطیبا فحمد اللّه و أثنی علیه و قال:

أیّها النّاس إنی أحمد اللّه علی نعمه، قتل طلحه و الزبیر و هربت عائشه، و أیم اللّه لو کانت طلبت حقا و هانت باطلا لکان لها فی بیتها مأوی، و ما فرض اللّه علیها الجهاد و إنّ أوّل خطأها فی نفسها و ما کانت و اللّه علی القوم أشأم من ناقه الصخره و ما ازداد عدوّکم بما صنع اللّه إلاّ حق ذا، و ما زادهم الشیطان إلاّ طغیانا، و لقد جاءوا مبطلین، و أدبروا ظالمین، إنّ إخوتکم المؤمنین جاهدوا فی سبیل اللّه و آمنوا یرجون مغفره اللّه، و إننا لعلی الحقّ، و إنّهم لعلی الباطل، و یجمعنا اللّه و إیّاهم

ص:86

یوم الفصل، و أستغفر اللّه لی و لکم. (کتاب الجمل للمفید ص 200 طبع النجف).

أقول: هذه الخطبه لیست بمذکوره فی النهج.

و روی نصر بن عمر بن سعد عن أبی خالد عن عبد اللّه بن عاصم عن محمّد بن بشیر الهمدانی عن الحارث بن السریع قال: لما ظهر أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام علی أهل البصره و قسّم ما جواه العسکر قام فیهم خطیبا فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قال:

أیّها النّاس إنّ اللّه عزّ و جلّ ذو رحمه واسعه، و مغفره دائمه، لأهل طاعته و قضی أنّ نقمته و عقابه علی أهل معصیته، یا أهل البصره یا أهل المؤتفکه و یا جند المرأه و أتباع البهیمه، رغا فرجفتم، و عقر فانهزمتم، أحلامکم دقاق، و عهدکم شقاق، و دینکم نفاق، و أنتم فسقه مراق، أنتم شرّ خلق اللّه، أرضکم قریبه من الماء، بعیده من السماء، خفت عقولکم، و سفهت أحلامکم، شهرتم سیوفکم علینا و سفکتم دماءکم، و خالفتم إمامکم، فأنتم أکله الاکل و فریسه الظافر، و النار لکم مدّخر، و العار لکم مفخر، یا أهل البصره نکثتم بیعتی، و ظاهرتم علیّ ذوی عداوتی فما ظنکم یا أهل البصره الان؟.

فقام إلیه رجل منهم فقال: نظنّ خیرا یا أمیر المؤمنین و نری أنک ظفرت و قدرت فان عاقبت فقد أجرمنا، و إن عفوت فالعفو أحبّ إلی ربّ العالمین، فقال علیه السّلام: قد عفوت عنکم فإیّاکم و الفتنه، فانکم أوّل من نکث البیعه و شقّ عصا الامه، فارجعوا عن الحوبه و اخلصوا فیما بینکم و بین اللّه بالتوبه. (کتاب الجمل للمفید ص 203 طبع النجف).

أقول: و قد روی هذه الخطبه فی الارشاد أیضا (ص 123 طبع طهران 1377 ه) و بین الروایتین اختلاف فی الجمله، قال: و من کلامه علیه السّلام بالبصره حین ظهر علی القوم بعد حمد اللّه تعالی و الثناء علیه.

أمّا بعد فانّ اللّه ذو رحمه واسعه و مغفره دائمه و عفوجمّ و عقاب ألیم، قضی أنّ رحمته و مغفرته و عفوه لأهل طاعته من خلقه، و برحمته اهتدی المهتدون

ص:87

و قضی أنّ نقمته و سطوته و عقابه علی أهل معصیته من خلقه، و بعد الهدی و البینات ما ضلّ الضالّون، فما ظنکم یا أهل البصره و قد نکثتم بیعتی و ظاهرتم علیّ عدوّی فقام إلیه رجل فقال: نظنّ خیرا و نراک قد ظهرت و قدرت، فإن عاقبت فقد اجترمنا ذلک، و إن عفوت فالعفو أحبّ إلی اللّه تعالی، فقال: قد عفوت عنکم فایّاکم و الفتنه فإنکم أوّل الرعیه نکث البیعه وشقّ عصا هذه الامّه، ثمّ جلس للناس فبایعوه.

و نقل المسعودی طائفه من هذه الخطبه فی مروج الذهب. و أتی ببعضها الشریف الرضی رضوان اللّه علیه فی الموضعین من النهج أحدهما قوله: و من کلامه علیه السّلام فیذمّ أهل البصره: کنتم جند المرأه و أتباع البهیمه إلخ (الکلام الثالث عشر من باب الخطب). و الموضع الاخر قوله: و من کلامه علیه السّلام فی مثل ذلک: أرضکم قریبه من الماء بعیده من السماء إلخ (الکلام الرابع عشر من باب الخطب).

و ذیل الکلام الثالث عشر ملتقطه من خطبه اخری رواها المفید فی الجمل عن الواقدی (ص 210 طبع النجف) أنه علیه السّلام لمّا خرج من البصره و صار علی علوه استقبل الکوفه بوجهه و هو راکب بغله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قال:

الحمد للّه الّذی أخرجنی من أخبث البلاد و أخشنها ترابا، و أسرعها خرابا و أقربها من الماء، و أبعدها من السماء، بها مغیض الماء، و بها تسعه أعشار الشرّ و هی مسکن الجنّ، الخارج منها برحمه، و الدّاخل إلیها بذنب، أما أنها لا تذهب الدّنیا حتّی یجیء إلیها کلّ فاجر، و یخرج منها کلّ مؤمن، و حتّی یکون مسجدها کأنه جؤجؤ سفینه.

و رواها الطبرسی فی الاحتجاج أیضا عن ابن عبّاس رضی اللّه عنه قال: لمّا فرغ أمیر المؤمنین علیه السّلام من قتال أهل البصره وضع قتبا علی قتب ثمّ صعد علیه فخطب فحمد اللّه و أثنی علیه فقال:

یا أهل البصره یا أهل المؤتفکه یا أهل الدّاء العضال، یا أتباع البهیمه، یا جند المرأه، رغا فأجبتم، و عقر فهربتم، ماؤکم زعاق، و دینکم نفاق، و أحلامکم دقاق.

ص:88

ثمّ نزل یمشی بعد فراغه من خطبته، فمشینا معه فمرّ بالحسن البصری و هو یتوضّأ فقال: یا حسن أسبغ الوضوء فقال: یا أمیر المؤمنین لقد قتلت بالأمس اناسا یشهدون أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له و أنّ محمدا عبده و رسوله، و یصلّون الخمس، و یسبغون الوضوء. فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: لقد کان ما رأیت فما منعک أن تعین علینا عدوّنا؟ فقال: و اللّه لأصدّقنک یا أمیر المؤمنین لقد خرجت فی أوّل یوم فاغتسلت و تحنّطت و صببت علیّ سلاحی و أنا لا أشکّ فی أنّ التخلّف عن امّ المؤمنین عائشه کفر، فلما انتهیت إلی موضع من الخریبه نادی مناد: یا حسن إلی أین؟ ارجع فإنّ القاتل و المقتول فی النّار، فرجعت ذعرا و جلست فی بیتی، فلمّا کان فی الیوم الثانی لم أشک أنّ التخلّف عن امّ المؤمنین هو الکفر فتحنّطت و صببت علیّ سلاحی و خرجت ارید القتال حتّی انتهیت إلی موضع من الخریبه فنادی مناد من خلفی: یا حسن إلی أین مرّه اخری فإنّ القاتل و المقتول فی النّار، قال علیّ علیه السّلام: صدقت أ فتدری من ذلک المنادی؟ قال: لا، قال علیه السّلام:

أخوک إبلیس و صدقک أنّ القاتل و المقتول منهم فی النّار، فقال الحسن البصری:

الان عرفت یا أمیر المؤمنین أنّ القوم هلکی.

ثمّ قال الطبرسی فی الاحتجاج بعد عدّه فصول: روی أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام قال: فی أثناء خطبه خطبها بعد فتح البصره بأیّام حاکیا عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قوله:

یا علیّ إنک باق بعدی و مبتلی بامّتی و مخاصم بین یدی اللّه، فأعدّ للخصومه جوابا فقلت: بأبی أنت و امّی یا رسول اللّه بیّن لی ما هذه الفتنه الّتی ابتلی بها؟ و علی ما اجاهد بعدک؟ فقال لی: إنک ستقاتل بعدی الناکثه و القاسطه و المارقه - و حلأهم و سماهم رجلا رجلا - و تجاهد من امّتی کلّ من خالف القرآن و سنّتی ممّن یعمل فی الدّین بالرأی و لا رأی فی الدّین إنما هو أمر الربّ و نهیه، فقلت:

یا رسول اللّه فأرشدنی إلی الفلج عند الخصومه یوم القیامه، فقال صلّی اللّه علیه و آله: نعم، إذا کان ذلک کذلک فاقتصر علی الهدی إذا قومک عطفوا الهدی علی الهوی، و عطفوا القرآن علی الرأی، فتأوّلوه برأیهم بتتبّع الحجج من القرآن لمشتبهات الأشیاء

ص:89

الطاریه عند الطمأنینه إلی الدّنیا، فاعطف أنت الرأی علی القرآن، و إذا قومک حرّفوا الکلم عن مواضعه عند الأهواء الساهیه و الاراء الطامحه و القاده الناکثه و الفرقه القاسطه و الاخری المارقه أهل الإفک المردی و الهوی المطغی و الشبهه الخالقه، فلا تنکلنّ عن فضل العاقبه فانّ العاقبه للمتقین.

بیان: الناکثه أتباع الجمل، و القاسطه أتباع معاویه، و المارقه الخوارج فالطائفه الاولی أثاروا فتنه الجمل، و الثانیه أقاموا غزوه صفین، و الثالثه حرب نهروان.

و روی فی الإحتجاج عن أبی یحیی الواسطی قال: لمّا فتح أمیر المؤمنین علیه السلام البصره اجتمع الناس علیه و فیهم الحسن البصری و معه الألواح، فکان کلّما لفظ أمیر المؤمنین علیه السّلام بکلمه کتبها، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام بأعلی صوته:

ما تصنع؟ فقال: نکتب آثارهم لنحدّث بها بعدکم، فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام:

أما إنّ لکلّ قوم سامریّا و هذا سامریّ هذه الامّه أما أنه لا یقول: لا مساس، و لکنه یقول: لا قتال.

بیان: قوله علیه السّلام أنه لا یقول لا مساس إشاره إلی قوله تعالی: «قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ » - إلی قوله تعالی: «قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیاهِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ » الایه (طه - 99).

و فی الاحتجاج عن المبارک فضاله عن رجل ذکره قال: أتی رجل أمیر المؤمنین علیه السلام بعد الجمل فقال له: یا أمیر المؤمنین رأیت فی هذه الواقعه أمرا هالنی من روح قد بانت، و جثّه قد زالت، و نفس قد فاتت، لا أعرف فیهم مشرکا باللّه فاللّه اللّه ممّا یجلّلنی من هذا إن یک شرّا فهذا تتلقی بالتوبه، و إن یک خیرا ازددنا منه، أخبرنی عن أمرک هذا الّذی أنت علیه أفتنه عرضت لک فأنت تنفح الناس بسیفک أم شیء خصّک به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؟.

فقال علیه السّلام إذا أخبرک إذن انبّئک إذن احدّثک، إنّ ناسا من المشرکین أتوا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و أسلموا ثمّ قالوا لأبی بکر: استأذن لنا علی رسول اللّه حتّی تأتی قومنا فنأخذ أموالنا ثمّ نرجع، فدخل أبو بکر علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فاستأذن

ص:90

لهم فقال عمر: یا رسول اللّه أ ترجع تلک الجماعه من الاسلام إلی الکفر؟ فقال:

و ما علمک یا عمر أن ینطلقوا فیأتوا بمثلهم معهم من قومهم؟ ثمّ إنهم أتوا ابا بکر فی العام المقبل فسألوه أن یستأذن لهم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فاستأذن لهم و عنده عمر فقال مثل قوله، فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ثمّ قال: و اللّه ما أراکم تنتهون حتّی یبعث اللّه علیکم رجلا من قریش یدعو کم إلی اللّه فتختلفون عنه اختلاف الغنم الشرد.

فقال له أبو بکر: فداک أبی و امّی یا رسول اللّه أنا هو؟ فقال: لا، فقال عمر: أنا هو؟ قال: لا، فقال: عمر: فمن هو یا رسول اللّه؟ فأومی إلیّ و أنا أخصف نعل رسول اللّه و قال هو خاصف النعمل عند کما ابن عمّی و أخی و صاحبی و مبرئ ذمّتی و المؤدّی عنّی دینی و عداتی و المبلّغ عنّی رسالاتی، و معلّم الناس من بعدی، و مبیّنهم من تأویل القرآن ما لا یعلمون، فقال الرجل: أکتفی منک بهذا یا أمیر المؤمنین ما بقیت، فکان ذلک الرّجل أشدّ أصحاب علیّ علیه السّلام فیما بعد من خالفه.

و فیه أیضا: روی یحیی بن عبد اللّه بن الحسن عن أبیه عبد اللّه بن الحسن قال: کان أمیر المؤمنین علیه السّلام یخطب بالبصره بعد دخولها بأیّام، فقام إلیه رجل فقال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی من أهل الجماعه؟ و من أهل الفرقه؟ و من أهل البدعه؟ و من أهل السنه؟.

فقال علیه السّلام: ویحک أما إذا سألتنی فافهم عنّی و لا علیک أن لا تسأل عنها أحدا بعدی، أمّا أهل الجماعه فأنا و من اتّبعنی و إن قلّوا و ذلک الحقّ عن أمر اللّه عزّ و جلّ و عن أمر رسوله. و أمّا أهل الفرقه المخالفون لی و لمن اتّبعنی و إن کثروا و أمّا أهل السنّه فالمتمسّکون بما سنّه اللّه و رسوله و إن قلّوا و أمّا أهل البدعه فالمخالفون لأمر اللّه و لکتابه و لرسوله العاملون برأیهم و أهوائهم و إن کثروا، و قد مضی منهم الفوج الأوّل و بقیت أفواج، فعلی اللّه قبضها و استیصالها عن جدد الأرض.

فقام إلیه عمّار و قال: یا أمیر المؤمنین إنّ الناس یذکرون الفیء و یزعمون أنّ من قاتلنا فهو و ماله و ولده فیء لنا.

فقام إلیه رجل من بکر بن وائل یدعا عباد بن قیس و کان ذا عارضه و لسان شدید فقال: یا أمیر المؤمنین و اللّه ما قسّمت بالسویّه و لا عدلت فی الرعیّه. فقال علیه السّلام: و لم؟ ویحک، قال: لأنک قسّمت ما فی العسکر و ترکت الأموال

ص:91

و النساء و الذّریّه، فقال: أیّها الناس من کانت له جراحه فلیداوها بالسمن فقال عباد: جئنا نطلب غنائمنا فجاءنا بالترّهات، فقال له أمیر المؤمنین: إن کنت کاذبا فلا أماتک اللّه حتّی یدرکک غلام ثقیف، فقیل: و من غلام ثقیف؟ فقال: رجل لا یدع للّه حرمه إلا انتهکها، فقیل: أ فیموت أو یقتل؟ قال: یقصمه قاصم الجبارین بموت فاحش یحترق منه دبره لکثره ما یجری من بطنه.

یا أخا بکر أنت امرء ضعیف الرأی أو ما علمت أنّا لا نأخذ الصغیر بذنب الکبیر و أنّ الأموال کانت لهم قبل الفرقه و تزوّجوا علی رشده و ولدوا علی فطره و إنما لکم ما حوی عسکرهم، و ما کان فی دورهم فهو میراث فان عدا أحد منهم أخذنا بذنبه، و إن کفّ عنّا لم نحمل علیه ذنب غیره.

یا أخا بکر لقد حکمت فیهم بحکم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی أهل مکّه فقسّم ما حوی العسکر و لم یتعرّض لما سوی ذلک، و إنما اتبعت اثره حذو النعل بالنعل.

یا أخا بکر أما علمت أنّ دار الحرب یحلّ ما فیها، و أنّ دار الهجره یحرم ما فیها إلاّ بحقّ فمهلا مهلا رحمکم اللّه فان لم تصدّقونی و أکثرتم علیّ - و ذلک أنه تکلّم فی هذا غیر واحد - فأیّکم یأخذ عائشه بسهمه؟ فقالوا: یا أمیر المؤمنین أصبت و أخطأنا و علمت و جهلنا فنحن نستغفر اللّه، و نادی النّاس من کلّ جانب: أصبت یا أمیر المؤمنین أصاب اللّه بک الرشاد و السداد.

فقام عبّاد فقال: أیّها الناس إنکم و اللّه إن اتّبعتموه و أطعتموه لن یضلّ بکم عن منهل نبیّکم صلّی اللّه علیه و آله حتّی قیس شعره و کیف لا یکون ذلک و قد استودعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله علم المنایا و القضایا و فصل الخطاب علی منهاج هارون علیه السّلام و قال له:

أنت منّی بمنزله هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی فضلا خصّه اللّه به و إکراما منه لنبیّه حیث أعطاه ما لم یعط أحدا من خلقه.

ثمّ قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: انظروا رحمکم اللّه ما تؤمرون به فامضوا له فانّ العالم أعلم بما یأتی به من الجاهل الخسیس الأخسّ، فانّی حاملکم إنشاء اللّه إن أطعتمونی علی سبیل النجاه، و إن کان فیه مشقّه شدیده و مراره عتیده، و الدّنیا

ص:92

خلوه الحلاوه لمن اغترّ بها من الشقوه و الندامه عمّا قلیل. ثمّ إنی اخبرکم أنّ جیلا من بنی إسرائیل أمرهم نبیّهم أن لا یشربوا من النهر فلجّوا فی ترک أمره فشربوا منه إلاّ قلیلا منهم، فکونوا رحمکم اللّه من اولئک الّذین أطاعوا نبیّهم و لم یعصوا ربّهم، و أمّا عائشه فأدرکها رأی النساء و لها بعد ذلک حرمتها الاولی و الحساب علی اللّه، یعفو عمّن یشاء و یعذّب من یشاء.

بیان: فلان ذو عارضه أی ذو جلد و صراحه و قدره علی الکلام. و ذلک أنّه تکلّم فی هذا غیر واحد، جمله معترضه من کلام الراوی، قیس شعره أی قدرها.

العتید: الحاضر المهیّا. ثمّ إنّ ما نقلنا من کلامه علیه السّلام فی الرّوایتین الأخیرتین عن الاحتجاج لیس بمذکور فی النهج.

«سیره علی علیه السلام فی اهل البصره»

قد تظافرت الأخبار أنه لمّا انهزم الناس یوم الجمل أمر أمیر المؤمنین منادیا ینادی أن لا تجهّزوا علی جریح، و لا تتبعوا مدبرا، و لا تکشفوا سترا، و لا تأخذوا أموالا، و لا تهیجوا امرأه، و لا تمثّلوا بقتیل و قال عمّار له علیه السّلام: ما تری فی سبی الذّریه؟ قال: ما أری علیهم من سبیل إنّما قاتلنا من قاتلنا. و قال له بعض القراء من أصحابه: اقسم من ذراریهم لنا و أموالهم و إلاّ فما الّذی أحلّ دماءهم و لم یحلّ أموالهم؟ فقال علیه السّلام: هذه الذّریه لا سبیل علیها و هم فی دار هجره، و إنما قتلنا من حاربنا و بغی علینا، و أمّا أموالهم فهی میراث لمستحقیها من أرحامهم، فقال عمّار رحمه اللّه تعالی: لا نتبع مدبرهم، و لا نجهز علی جریحهم؟ فقال: لا، لأنی آمنتهم و قال علیه السّلام: مروا نساء هؤلاء المقتولین من أهل البصره أن یعتدن منهم، و إذا اتی بأسیر منهم فإن کان قد قاتل قتله، و إن لم تقم علیه بیّنه بالقتل أطلقه.

«تجهیز علی علیه السلام عائشه من البصره الی المدینه»

قال الدینوری فی الامامه و السیاسه (ص 87 ج 1 طبع مصر 1377 ه): أتی محمّد بن أبی بکر فدخل علی اخته عائشه قال لها: أما سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول:

علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ ثمّ خرجت تقاتلینه بدم عثمان؟ ثمّ دخل

ص:93

علیها علیّ علیه السّلام فسلّم و قال: یا صاحبه الهودج قد أمرک اللّه أن تقعدی فی بیتک ثمّ خرجت تقاتلین. أ ترتحلین؟ قالت: أرتحل، فبعث معها علیّ علیه السّلام أربعین امرأه و أمرهنّ أن یلبسن العمائم و یتقلّدن السیوف و أن یکنّ من الّذین یلینها و لا تطلع علی أنهنّ نساء، فجعلت عائشه تقول فی الطریق: فعل اللّه فی ابن أبی طالب و فعل، بعث معی الرّجال، فلمّا قدمن المدینه و ضعن العمائم و السیوف و دخلن علیها فقالت: جزی اللّه ابن أبی طالب الجنه.

و ذکر قریبا من هذه الروایه المفید فی کتاب الجمل (ص 207 طبع النجف) و صرّح فیه أنّه علیه السّلام أنفذ معها أربعین امرأه علی الوصف المذکور. ثمّ قال:

فجعلت عائشه تقول فی الطریق: اللّهم افعل بعلیّ بن أبی طالب و افعل، بعث معی الرجال و لم یحفظ بی حرمه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فلمّا قد من المدینه معها ألقین العمائم و السیوف و دخلن معها، فلمّا رأتهنّ ندمت علی ما فرطت بذمّ أمیر المؤمنین علیه السّلام و سبّه و قالت: جزی اللّه ابن أبی طالب خیرا فلقد حفظ فیّ حرمه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.

و قال المسعودی فی مروج الذهب: و خرجت عائشه من البصره و قد بعث معها علیّ علیه السّلام أخاها عبد الرّحمن بن أبی بکر و ثلاثین رجلا و عشرین امرأه من ذوات الدین من عبد القیس و همدان و غیرهما ثمّ ذکر النساء علی الوصف المذکور (ص 14 ج 2 طبع مصر 1346 ه).

أقول: الظاهر أنّ إرسال النساء معها علی الوصف المذکور لا یخلو من دغدغه و لا یعقل له وجه یعتنی به، لأنّ هذه الروایات کلّها متّفقه فی أنّ الأمر التبس علی عائشه فی أثناء الطریق من البصره إلی المدینه و ما فهمت أنهنّ نساء، و هذا لا یستقیم مع دهائها و فطانتها، و لأنّ هذا العمل منه علیه السّلام لو کان لحفظ حرمه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یدفعه أنّ أخاها عبد الرحمن کان معها، علی أنّ العلم البتّی حاصل بأنه لو لم یکن معها أخوها لما کان أنفذ أمیر المؤمنین معها إلاّ رجالا یثق بهم، و الصواب فی ذلک ما فی تاریخ أبی جعفر الطبری بأنه علیه السّلام سرّحها و أرسل معها جماعه من رجال و نساء، و جهّزها من غیر أن یتعرّض بلبسهنّ العمائم و تقلّدهنّ السیوف

ص:94

و لم ینقل ما رواه القوم أصلا، صرّح بذلک فی الموضعین: ص 520 و ص 547 من المجلّد الثالث طبع مصر 1357 ه.

«تأمیره علیه السّلام ابن العباس علی البصره و وصیته له و خطبته الناس»

قال المفید فی الجمل: و ممّا رواه الواقدی عن رجاله قال: لمّا أراد أمیر المؤمنین علیه السّلام الخروج من البصره استخلف علیها عبد اللّه بن عباس و وصّاه و کان فی وصیّته له أن قال:

یا ابن عباس علیک بتقوی اللّه و العدل بمن ولیت علیه، و أن تبسط للناس وجهک، و توسّع علیهم مجلسک، و تسعهم بحلمک، و إیّاک و الغضب فانه طیره الشیطان و إیّاک و الهوی فانه یصدّک عن سبیل اللّه، و اعلم أنّ ما قرّبک من اللّه فهو مباعدک من النار، و ما باعدک من اللّه فمقرّبک من النار، و اذکر اللّه کثیرا و لا تکن من الغافلین.

أقول: أتی ببعض هذه الوصیّه فی آخر باب الکتب و الرّسائل من النهج قوله: و من وصیه له علیه السّلام بعبد اللّه بن العباس عند استخلافه إیّاه علی البصره:

سع الناس بوجهک و مجلسک - إلخ.

و روی أبو مخنف لوط بن یحیی قال: لمّا استعمل أمیر المؤمنین علیه السّلام عبد اللّه ابن العباس علی البصره خطب الناس فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی النبیّ ثمّ قال:

معاشر الناس قد استخلفت علیکم عبد اللّه بن العباس فاسمعوا له و أطیعوا أمره ما أطاع اللّه و رسوله، فان أحدث فیکم أو زاغ عن الحقّ فاعلموا أنّی أعز له عنکم فانی أرجو أن أجده عفیفا تقیّا ورعا، و إنی لم اوله علیکم إلاّ و أنا أظنّ ذلک به غفر اللّه لنا و لکم.

قال: فأقام عبد اللّه بالبصره حتّی عمد أمیر المؤمنین علیه السّلام إلی التوجّه إلی الشام، فاستخلف. علیها زیاد بن أبیه و ضمّ إلیه أبا الأسود الدؤلی و لحق بأمیر المؤمنین علیه السّلام حتّی صار إلی صفین.

أقول: خطبته هذه ما ذکرت فی النهج. و قال أبو جعفر الطبری فی التاریخ:

ص:95

أمّر علیّ علیه السّلام ابن عباس علی البصره و ولی زیادا الخراج و بیت المال، و امر ابن عباس أن یسمع منه فکان ابن عباس یقول: استشرته عند هنه کانت من الناس، فقال:

إن کنت تعلم أنک علی الحقّ و أنّ من خالفک علی الباطل أشرت علیک بما ینبغی و إن کنت لا تدری أشرت علیک بما ینبغی کذلک، فقلت: إنّی علی الحقّ و إنّهم علی الباطل، فقال: اضرب بمن أطاعک من عصاک و من ترک أمرک، فان کان أعزّ للاسلام و أصلح له أن یضرب عنقه فاضرب عنقه، فاستکتبه.

و روی ثقه الاسلام الکلینی رضوان اللّه علیه فی الکافی خطبه اخری له علیه السّلام خطب الناس فی البصره بعد انقضاء الحرب نقلها الفیض قدّس سرّه فی الوافی أیضا (ص 17 ج 14) قال: محمّد بن عیسی عن السّراد عن مؤمن الطاق عن سلام بن المستنیر عن أبی جعفر علیه السّلام قال: قال: إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لما انقضت القصّه فیما بینه و بین طلحه و الزبیر و عائشه بالبصره صعد المنبر فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ثمّ قال:

أیها الناس إنّ الدّنیا حلوه خضره تفتّن الناس بالشهوات و تزیّن لهم بعاجلها و أیم اللّه إنّها لتغرّ من أملها، و تخلف من رجاها و ستورث غدا أقواما الندامه و الحسره باقبالهم علیها و تنافسهم فیها و حسدهم و بغیهم علی أهل الدین و الفضل فیها ظلما و عدوانا و بغیا و أشرا و بطرا و باللّه أنه ما عاش قوم قطّ فی غضاره من کرامه نعم اللّه فی معاش دنیا و لا دائم تقوی فی طاعه اللّه و الشکر لنعمه فأزال ذلک عنهم إلاّ من بعد تغییر من أنفسهم، و تحویل عن طاعه اللّه و الحادث من ذنوبهم و قلّه محافظته و ترک مراقبه اللّه و تهاون بشکر نعمه اللّه، لأنّ اللّه تعالی یقول فی محکم کتابه «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ ».

و لو أنّ أهل المعاصی و کسبه الذّنوب إذا هم حذروا زوال نعمه اللّه و حلول نقمته و تحویل عافیته أیقنوا أنّ ذلک من اللّه تعالی بما کسبت أیدیهم فأقلعوا و تابوا و فزعوا إلی اللّه تعالی بصدق من نیّاتهم و إقرار منهم له بذنوبهم و إساءتهم لصفح لهم

ص:96

عن کلّ ذنب، و اذا لأقالهم کل عثره و لردّ علیهم کل کرامه نعمه ثمّ أعاد لهم من صلاح أمرهم و ممّا کان أنعم به علیهم کلّ ما زال عنهم و فسد علیهم، فاتقوا اللّه أیّها الناس حقّ تقاته، و استشعروا خوف اللّه تعالی، و أخلصوا الیقین، و توبوا إلیه من قبیح ما استنفرکم الشیطان من قتال ولیّ الأمر و أهل العلم بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و ما تعاونتم علیه من تفریق الجماعه، و تشتیت الأمر، و فساد صلاح ذات البین، إنّ اللّه یقبل التوبه و یعفو عن السیئه و یعلم ما تفعلون.

أقول: و هذه الخطبه ما ذکرت فی النهج أیضا.

«اشاره اجمالیه الی ما عند الائمه من سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و غیرها»

فی الکافی للکلینی قدّس سرّه و فی الوافی ص 134 ج 2 من الطبع المظفری فی باب ما عندهم من سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و متاعه: أبان، عن یحیی بن أبی العلاء قال:

سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: درع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ذات الفضول لها حلقتان من ورق فی مقدّمها، و حلقتان من ورق فی مؤخّرها، و قال: لبسها علیّ علیه السّلام یوم الجمل.

و فی الکافی: أبان، عن یعقوب بن شعیب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: شدّ علیّ علیه السّلام بطنه یوم الجمل بعقال أبرق نزل به جبرئیل علیه السّلام من السماء، و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یشدّ به علی بطنه إذا لبس الدّرع.

و فی الفقیه: کان صلّی اللّه علیه و آله یلبس من القلانس الیمنیّه و البیضاء و المصریّه ذات الاذنین فی الحرب، و کانت له عنزه یتّکی علیها و یخرجها فی العیدین فیخطب بها و کان له قضیب یقال له الممشوق، و کان له فسطاط یسمّی الکن، و کانت له قصعه تسمّی السعه، و کان له قعب یسمّی الرّی، و کان له فرسان یقال لأحدهما المرتجز و للاخر السکب، و کل له بغلتان یقال لاحداهما الدّلدل و للاخری الشهباء و کان له نافتان یقال لاحداهما العضباء و للاخری الجدعاء، و کان له سیفان یقال لأحدهما ذو الفقار و للاخر العون، و کان له سیفان آخران یقال لأحدهما المخذم و للاخر الرسوم، و کان له حمار یسمّی الیعفور، و کانت له عمامه تسمّی السحاب و کان له درع تسمّی ذات الفضول لها ثلاث حلقات فضّه: حلقه بین یدیها، و حلقتان

ص:97

خلفها، و کانت له رایه تسمّی العقاب، و کان له بعیر یحمل علیه یقال له الدّیباج و کان له لواء یسمّی العلوم، و کان له مغفر یقال له الأسعد، فسلّم ذلک کلّها إلی علیّ علیه السّلام عند موته و أخرج خاتمه و جعله فی اصبعه فذکر علیّ علیه السّلام أنه وجد فی قائم سیف من سیوفه صحیفه فیها ثلاثه أحرف: صل من قطعک، و قل الحقّ و لو علی نفسک، و أحسن إلی من أساء إلیک.

الکافی: محمّد، عن ابن عیسی، عن الحسین، عن النضر، عن یحیی الحلبی، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: قال: ترک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فی المتاع سیفا، و درعا، و عنزه، و رحلا، و بغلته الشهباء فورث ذلک کلّه لعیّ بن أبی طالب.

الکافی: محمّد، عن أحمد، عن الحسین، عن فضاله، عن عمر بن أبان قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عمّا یتحدّث الناس أنّه دفع إلی امّ سلمه صحیفه مختومه فقال:

إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لما قبض ورث علیّ علیه السّلام علمه و سلاحه و ما هناک، ثمّ صار إلی الحسن، ثمّ صار إلی الحسین، قال، قلت: ثمّ صار إلی علیّ بن الحسین، ثمّ صار إلی ابنه، ثمّ انتهی الیک؟ فقال: نعم.

الکافی: الاثنان، عن الوشاء، عن أبان، عن الفضیل بن یسار، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: لبس أبی درع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ذات الفضول فخطت و لبستها أنا ففضّلت.

الکافی: الاثنان، عن الوشاء، عن حماد بن عثمان، عن عبد الأعلی بن أعین، قال:

سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: عندی سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لا انازع فیه، ثمّ قال:

إنّ السّلاح مدفوع عنه لو وضع عند شرّ خلق اللّه لکان خیرهم، ثمّ قال: إنّ هذا الأمر یصیر إلی من یلوی له الحنک فاذا کانت من اللّه فیه المشیّه خرج فیقول الناس ما هذا الّذی کان و یضع اللّه له یدا علی رأس رعیّته.

أقول: قد مضی فی (ص 254 ج 1 من تکمله المنهاج) أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام تقدّم فی صفین للحرب علی بغله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله الشهباء نقلا عن المسعودی فی مروج الذهب و الأخبار فی ذلک المعنی متظافره جدا و نقلها و بیانها ینجران إلی بحث طویل الذیل و لسنا فی ذلک المقام إلاّ أنّه لمّا قادنا شرح الخطبه

ص:98

إلی الإشاره إلی وقعه الجمل مجمله و قد تظافرت الأخبار بأنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لبس درع رسول اللّه ذات الفضول یوم الجمل أحببت أن اشیر إلی ما عند الأئمه من سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و غیرها.

ثمّ المراد من قوله علیه السّلام فی الخبر الأخیر: إنّ هذا الأمر یصیر إلی من یلوی له الحنک، هو قائم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله ولیّ العصر الحجه بن الحسن العسکری عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف.

فقد آن أن نشرع فی شرح جمل الکتاب فإنّ غرضنا من شرح هذا الکتاب و الّذی قبله أن نورد واقعه الجمل علی الایجاز و الاختصار و أن نبین مدارک الخطب و الخطب الوارده منه علیه السّلام فی النهج و طرق اسنادها ممّا تتعلّق بالجمل، فقد أتبعنا لذلک أنفسنا، و أسهرنا أعیننا، و بذلنا جهدنا علی ما أمکننا حتّی استقام الأمر علی النهج الّذی قدّمناه، فللّه الحمد علی ما هدانا، و له الشکر بما أولانا.

قوله علیه السّلام:(و جزاکم اللّه من أهل مصر عن أهل بیت نبیّکم) لما أنّ أهل الکوفه أجابوا دعوته علیه السّلام مخلصین و قاموا بنصرته مرتاحین، و هو علیه السّلام من أهل بیت نبیّهم خاطب أهل الکوفه فی الکتاب، و دعا لهم بدعاء مستطاب مستجاب، بقوله:

جزاکم اللّه من أهل مصر عن أهل بیت نبیّکم.

قوله علیه السّلام:(أحسن ما یجزی العاملین بطاعته، و الشاکرین لنعمته) العمل بطاعته تعالی فعل أوامره و ترک نواهیه، و النعمه تعمّ جمیع ما أنعم اللّه به عباده و منه نعمه وجود الأنبیاء و الأوصیاء.

ثمّ إنّ الشکر بإزاء کل نعمه بحسبها کالتوبه عن الذّنب مثلا، ففی بعضها یتمّ الشکر بالقول فقط مثلا أن یقول: الحمد للّه ربّ العالمین، و فی بعضها لا یتمّ إلاّ بالفعل و هو علی أنحاء أیضا و منه الجهاد فی سبیل اللّه تعالی فمن الشکر بإزاء نعمه وجود النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و أهل بیته أن یبذل الأموال و الأنفس دونهم کما فعل أهل الکوفه فکأنّما هو علیه السّلام أشار فی کلامه إلی أنهم عملوا بطاعه اللّه و شکروا لنعمته و یمکن أن یقال: و من ثمّ أتی بهیئه الجمع دون الإفراد أی لم یقل العامل

ص:99

بطاعته و الشاکر لنعمته لیومئ إلی أنهم کانوا العاملین و الشاکرین، کما یمکن أن یقال إنّ لفظ الجمع تنبیء عن کثره ثوابهم و جزائهم أیضا.

ثمّ إنّ فیه إیماء أیضا إلی جزاء العاملین بطاعته و الشاکرین لنعمته حیث خصّهما بالذّکر دون غیرهما.

قوله علیه السّلام:(فقد سمعتم - إلخ) أی إنما کان لکم جزاء العاملین بطاعته لأنکم أیضا سمعتم أمر اللّه و أطعتموه، لأنّ أمر حجه اللّه هو أمره تعالی، و دعیتم إلی نصره أهل بیت نبیّکم و هی نصره دین اللّه فی الحقیقه فأجبتم الدّاعی و إنما لم یذکر متعلّقات الأفعال لأنّها ظاهره من سیاق الکلام و من معانی الکلمات، أو لأنّ الغرض کما قیل ذکر الأفعال دون نسبتها إلیها.

الترجمه

این یکی از نامه های آن بزرگوار است که بعد از فتح بصره بمردم کوفه نوشت:

ای مردم کوفه خداوند شما را از جانب أهل بیت پیغمبرتان نیکوترین جزائی که به إطاعت کنندگان سپاسگزارانش می دهد پاداش دهد که فرمان ولیّ خدا را شنیدید و إطاعت کردید، و بیاری دین خدا دعوت شدید و إجابت کردید.

ص:100

و من کتاب له علیه السّلام کتبه لشریح بن الحارث قاضیه

اشاره

و هو الکتاب الثالث من باب المختار من کتبه

و رسائله علیه السّلام

روی أنّ شریح بن الحارث قاضی أمیر المؤمنین علیه السّلام اشتری علی عهده دارا بثمانین دینارا، فبلغه ذلک فاستدعی شریحا و قال له:

بلغنی أنّک ابتعت دارا بثمانین دینارا، و کتبت لها کتابا، و أشهدت فیه شهودا، فقال شریح: قد کان ذلک یا أمیر المؤمنین، قال: فنظر إلیه نظر مغضب ثمّ قال له: یا شریح أما إنّه سیأتیک من لا ینظر فی کتابک، و لا یسئلک عن بیّنتک حتّی یخرجک منها شاخصا و یسلّمک إلی قبرک خالصا، فانظر یا شریح لا تکون ابتعت هذه الدّار من غیر مالک، أو نقدت الثّمن من غیر حلالک، فإذا أنت قد خسرت دار الدّنیا و دار الاخره، أما لو إنّک کنت أتیتنی عند شرائک ما شریت لکتبت لک کتابا علی هذه النّسخه، فلم ترغب فی شراء هذه الدّار بدرهم فما فوقه، و النّسخه هذه:

بِسْمِ اللّهِ الرّحْمنِ الرّحٖیمِ هذا ما اشتری عبد ذلیل من میّت قد أزعج للرّحیل، اشتری منه دارا من دار الغرور من جانب الفانین، و خطّه الهالکین، و تجمع

ص:101

هذه الدّار حدود أربعه: فالحدّ الأوّل ینتهی إلی دواعی الافات، و الحدّ الثّانی ینتهی إلی دواعی المصیبات، و الحدّ الثّالث ینتهی إلی الهوی المردی، و الحدّ الرّابع ینتهی إلی الشّیطان المغوی، و فیه یشرع باب هذه الدار، اشتری هذا المغترّ بالأمل من هذا المزعج بالأجل هذه الدّار بالخروج من عزّ القناعه و الدّخول فی ذلّ الطّلب و الضّراعه، فما أدرک هذا المشتری فیما اشتری من درک. فعلی مبلبل أجسام الملوک و سالب نفوس الجبابره، و مزیل ملک الفراعنه، مثل کسری و قیصر و تبّع و حمیر، و من جمع المال علی المال فأکثر، و من بنی و شیّد، و زخرف و نجّد، و ادّخر و اعتقد و نظر بزعمه للولد إشخاصهم جمیعا إلی موقف العرض و الحساب، و مواضع الثّواب و العقاب إذا وقع الأمر بفصل القضاء و خسر هنالک المبطلون. شهد علی ذلک العقل إذا خرج من أسر الهوی و سلم من علائق الدّنیا.

أقول: نقل الکتاب فی البحار (ص 632 ج 8 و ص 545 ج 9 من طبع الکمبانی) نقله أبو نعیم الأصفهانی فی حلیه الأولیاء، و العلامه الشیخ البهائی فی الأربعین بلی ما نتلو علیک و سیأتی من ذی قبل بعض کلماته علیه السّلام لشریح فی بحثنا المعنون القضاء و القاضی فی الإسلام ذیل شرح هذا الکتاب.

«وهم و رجم»

إنّ ما یهمنّا و لا بدّ لنا منه ههنا قبل بیان لغه الکتاب و إعرابه تقدیم مطلب

ص:102

لم یتعرّضه أحد من شرّاح النهج، و هو أنّ الحافظ أبا نعیم أحمد بن عبد اللّه الاصفهانی المتوفی سنه 430 ه أسند هذا الکتاب فی کتابه حلیه الأولیاء إلی الفضیل بن عیاض قاله للفیض بن إسحاق فی واقعه اقتضت ذلک، و بین ما فی النهج و بین الحلیه اختلاف یسیر فی بعض الألفاظ و العبارات و لکنهما واحد بلا ارتیاب و دونک ما نقله أبو نعیم:

قال أبو نعیم فی ترجمه الفضیل بن عیاض من حلیه الأولیاء (ص 101 و 102 ج 8 طبع مصر 1356 ه - 1937 م) ما هذا لفظه:

حدّثنا سلیمان بن أحمد، ثنا بشر بن موسی، ثنا علیّ بن الحسین بن مخلّد قال: قال الفیض بن إسحاق: اشتریت دارا و کتبت کتابا و أشهدت عدولا فبلغ ذلک الفضیل بن عیاض فأرسل إلیّ یدعونی فلم أذهب، ثمّ أرسل إلیّ فمررت إلیه فلمّا رآنی قال: یا ابن یزید بلغنی أنّک اشتریت دارا و کتبت کتابا و أشهدت عدولا؟ قلت: قد کان کذلک، قال: فانه یأتیک من لا ینظر فی کتابک و لا یسأل عن بیّنتک حتّی یخرجک منها شاخصا یسلّمک إلی قبرک خالصا، فانظر أن لا تکون اشتریت هذه الدّار من غیر مالک، أو ورثت مالا من غیر حلّه، فتکون قد خسرت الدّنیا و الاخره، و لو کنت حین اشتریت کتبت علی هذه النسخه:

هذا ما اشتری عبد ذلیل من میّت قد ازعج بالرّحیل، اشتری منه دارا تعرف بدار الغرور، حدّ منها فی زقاق الفناء إلی عسکر الهالکین، و یجمع هذه الدّار حدود أربعه: الحدّ الأوّل ینتهی منها إلی دواعی العاهات، و الحدّ الثانی ینتهی إلی دواعی المصیبات، و الحدّ الثالث ینتهی منها إلی دواعی الافات، و الحدّ الرّابع ینتهی إلی الهوی المردی و الشیطان المغوی، و فیه یشرع باب هذه الدّار علی الخروج من عزّ الطاعه إلی الدّخول فی ذلّ الطلب، فما أدرکک فی هذه الدّار فعلی مبلبل أجسام الملوک، و سالب نفوس الجبابره، و مزیل ملک الفراعنه مثل کسری و قیصر، و تبّع و حمیر، و من جمع المال فأکثر و اتّحد و نظر بزعمه الولد، و من بنی و شیّد و زخرف و أشخصهم إلی موقف العرض إذا نصب اللّه عزّ و جلّ کرسیّه لفصل القضاء، و خسر هنالک المبطلون، یشهد علی ذلک العقل إذا خرج من أسر الهوی، و نظر بالعینین إلی زوال الدّنیا، و سمع صارخ الزّهد عن عرصاتها.

ص:103

ما أبین الحقّ لذی عینین إنّ الرّحیل أحد الیومین

فبادروا بصالح الأعمال فقد دنا النقله و الزوال. انتهی.

أقول: مع فرض صحّه إسناد الروایه إلی الفضیل أوّلا، و عدم سهو الراوی و عدم الإسقاط و الحذف ثانیا، ما کان للفضیل و أضرابه أن یسوقوا الکلام إلی ذلک الحدّ من الزّهد فی الدّنیا و الرغبه عنها أو یعبروا تلک المعانی اللّطیفه بتلک الألفاظ الوجیزه ثالثا، بل لا نشکّ فی أنّ سبک العبارات علی هذا الاسلوب البدیع، و سوق المعانی علی هذا النهج المنیع و التنفیر عن الدّنیا بهذه الغایه و الجوده و اللّطافه إنما نزل من حضره القدس العلویّه.

و لا ننکر أنّ مثل تلک الواقعه وقع للفضیل أیضا إلاّ أنّ الفضیل لما رأی أنّ عمل الفیض بن إسحاق شبیه بعمل شریح و یناسبه انتقل إلی ما قاله أمیر المؤمنین علیه السلام لشریح فخاطب به الفیض تنبیها له، و إنما لم ینسب الکلام إلیه علیه السّلام إمّا لعلمه بأنّ الفیض أیضا عالم بذلک الکتاب لاشتهاره بین أهله، أو کان نقله من باب الاقتباس إن لم یتطرّق إلیه سقط و حذف من الراوی و کم لما قلنا من نظیر و شبیه نظما و نثرا، مثلا أنّ العروضی نقل فی کتابه المعروف ب «چهار مقاله» أی أربع مقالات، أنّ نوح بن منصور أمیر الخراسان کتب إلی آلبتکین کتابا توعّده فیه بالعقوبه و أوعده بالقتل و الأسر و النهب فلمّا بلغه الکتاب أمر الإسکافیّ الکاتب البلیغ المشهور أن یجیبه عن کتابه و یستخفّ به و یستهین، فکتب الإسکافیّ: «یا نوح قد جادلتنا فأکثرت جدالنا فأتنا بما نعدنا إن کنت من الصادقین».

فانظر فیه کیف اقتبس کتابه من القرآن الکریم من غیر أن یتفوّه باسناده إلیه.

ثمّ لا ننکر فضل الفضیل و أنّ له کلمات فاضله لأنّه کان له شأن و إدراک السعاده العظمی لأنّه کان من سلسله الرواه و أتی بکثیر من روایاته و کلماته الأنیقه العذبه أبو نعیم فی الحلیه، و لأنّه أدرک أبا عبد اللّه علیه السّلام و اغترف من بحر حقائقه

ص:104

بقدر وسعه، و اقترف من کنوز معارفه بمبلغ کدّه و جهده، روی عنه علیه السّلام نسخه یرویها النجاشیّ و لکن کلماته موجوده و نقل کثیر منها فی الحلیه بینها و بین الکتاب بون بعید و مسافه کثیره لا تشابهه فی سلک ألفاظه و لا تدانیه فی سبک معانیه.

ثمّ ممّا یؤیّد کلامنا بأنّ الفضیل اقتبس الکتاب منه علیه السّلام ما أسند إلیه أبو نعیم فی الحلیه أیضا و هو عن الصادق علیه السّلام قال أبو نعیم (ص 100 ج 8 حلیه الأولیاء الطبع المذکور): حدّثنا محمّد بن علیّ، ثنا المفضل بن محمّد الجندی، ثنا محمّد بن عبد اللّه بن یزید المقری قال: سمعت سفیان بن عیینه یقول: سمعت الفضیل ابن عیاض یقول: یغفر للجاهل سبعون ذنبا ما لم یغفر للعالم ذنب واحد. انتهی.

و هذه الروایه مع أنها لا تدلّ علی أنّ الفضیل قائلها تنافی ما فی الکافی و نقلها الفیض فی الوافی (ص 52 ج 1) فی أوّل باب لزوم الحجه علی العالم و تشدید الأمر علیه مسندا عن المنقری عن حفص بن غیاث عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: قال یا حفص یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل أن یغفر للعالم ذنب واحد.

و إن اختلج ببالک أنّ تنظیم قباله الأرض و الدّار علی هذا النظم المتضمّن للحدود لم یعهد مثله فی صدر الاسلام، بل صار متعارفا معهودا بعد ذلک العصر فکیف یصحّ اسناد هذا الکتاب إلی الأمیر علیه السّلام؟.

فاعلم: أنّ أمثال هذه الامور الغیر المعهوده الصادره منه علیه السّلام لیس بعزیز حتّی یستغرب من إسناد هذا الکتاب إلیه علیه السّلام.

و من نظر فی کتبه و رسائله حیث إنّه علیه السّلام یبیّن فی بعضها آداب العامل و الوالی، و فی بعضها وظائف الخلیفه و الأمیر، و فی بعضها فنون المجاهده و رسوم المقاتله، و فی بعضها تعیین أوقات الفرائض، و فی بعضها ما یتمّ به صلاح الاجتماع و ما به یصیر المدینه فاضله و غیرها من المطالب المتنوّعه فی الموضوعات المختلفه الشاخصه الّتی لم تتغیّر بتغیّر الأعصار، و لم تختلف باختلاف الأمصار قطّ، لأنّها حقائق و الحقیقه فوق الزّمان و الزّمانی و غیر متغیّر بتغیّر المادّه و المادّیات، علم أنّ جمیع ما فاض من سماء علمه ممّا یتحیّر فیه العقول، و یستغرب، و أنّ

ص:105

بروز نحو هذا الکتاب منه علیه السّلام لیس بمستبعد.

علی أنّه رویت عنه علیه السّلام واقعه اخری و قباله نظیر هذه الواقعه و القباله نقلها حسین بن معین الدّین المیبدی فی شرح الدّیوان المنسوب إلی الأمیر علیه السّلام (ص 448 طبع ایران 1285 ه): روی أنّ بعض أهل الکوفه اشتری دارا و ناول أمیر المؤمنین علیه السّلام رقّا و قال له: اکتب لی قباله، فکتب علیه السّلام: بسم اللّه الرحمن الرّحیم هذا ما اشتری میّت عن میّت دارا فی بلده المذنبین، و سکنه الغافلین.

الحدّ الأوّل منها ینتهی إلی الموت، و الثانی إلی القبر، و الثالث إلی الحساب و الرابع إمّا إلی الجنّه و إمّا إلی النار، ثمّ کتب فی ذیلها هذه الأبیات:

النفس تبکی علی الدّنیا و قد علمت أنّ السلامه منها ترک ما فیها

لا دار للمرء بعد الموت یسکنها إلاّ الّتی کان قبل الموت بانیها

فإن بناها بخیر طاب مسکنها و إن بناها بشرّ خاب ثاویها

أین الملوک الّتی کانت مسلّطه حتّی سقاها بکأس الموت ساقیها

لکلّ نفس و إن کانت علی و جل من المنیّه آمال تقوّیها

فالمرء یبسطها و الدّهر یقبضها و النفس تنشرها و الموت تطوبها

أموالنا لذوی المیراث نجمعها و دورنا لخراب الدّهر نبنیها

کم من مدائن فی الافاق قد بنیت أمست خرابا و دون الموت أهلیها

و کذا روی عن الصادق علیه السّلام نحو هذا الحدیث من جهه تحدید الحدود الأربعه کما فی المناقب لمحمّد بن شهر آشوب عن هشام بن الحکم قال: کان رجل من ملوک أهل الجبل یأتی الصادق علیه السّلام فی حجّه کلّ سنه، فینزله أبو عبد اللّه علیه السّلام فی دار من دوره فی المدینه، و طال حجّه و نزوله فأعطی أبا عبد اللّه علیه السّلام عشره آلاف درهم لیشتری له دارا و خرج إلی الحجّ، فلمّا انصرف قال: جعلت فداک اشتریت لی الدّار؟ قال علیه السّلام: نعم، و أتی بصکّ فیه:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هذا ما اشتری جعفر بن محمّد لفلان بن فلان الجبلی، اشتری دارا فی الفردوس حدّها الأوّل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و الحدّ الثانی

ص:106

أمیر المؤمنین علیه السّلام، و الحدّ الثالث الحسن بن علیّ، و الحدّ الرابع الحسین بن علیّ علیهم السّلام.

فلمّا قرأ الرّجل ذلک قال: قد رضیت جعلنی اللّه فداک قال: فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّی أخذت ذلک المال ففرّقته فی ولد الحسن و الحسین علیهما السّلام و أرجو أن یتقبّل اللّه ذلک، و یثیبک به الجنّه.

قال: فانصرف الرّجل إلی منزله و کان الصکّ معه، ثمّ اعتلّ علّه الموت فلمّا حضرته الوفاه جمع أهله و حلّفهم أن یجعلوا الصکّ معه، ففعلوا ذلک فلمّا أصبح القوم غدوا إلی قبره فوجدو الصکّ علی ظهر القبر مکتوب علیه: و فی لی و اللّه جعفر بن محمد علیهما السّلام بما قال.

أقول: و للخدشه فی هذا الحدیث المنسوب إلی الصادق علیه السّلام مجال و إنما ذکرناه تأییدا لما قدّمنا و بالجمله إنما یستفاد من واقعه الأمیر علیه السّلام مع شریح و مع بعض أهل الکوفه أنّ القباله المتداوله فی زماننا تکتب فی ابتیاع الأملاک حیث یتعیّن فیه الحدود و یذکر فیه الشروط و الشهود إنما کانت متعارفه فی زمن الصحابه أیضا هب أنّها بتلک الکیفیّه لم تکن معهوده فی صدر الإسلام، فلا بأس أن یکون أمیر المؤمنین علیه السّلام مبتکره فیه، فانّه علیه السّلام کان سباقا إلی العجائب و الغرائب دائما فلا مجال لتوهّم إسناد الکتاب إلی غیره علیه السّلام بمجرّد الاستبعاد بل استناده إلی مثل الفضیل مستبعد جدّا، بل عدم صحه الاسناد إلیه معلوم قطعا.

«سند الکتاب»

نحن بعون اللّه تعالی وجدنا أسانید جلّ ما فی نهج البلاغه و نرجو من اللّه الهادی تحصیل أسانید ما لم یحصل بعد، و ببالی إن أخذ التوفیق بیدی أن أذکر أسانید ما فی النهج و ما لم یأت به الرّضیّ رضوان اللّه علیه من کلامه علیه السّلام فی آخر الشرح.

فنقول: یا لیت الرّضیّ ذکر أسانید ما نقل فی النهج و مدار که لئلاّ یتقوّل علیه بعض الأقاویل، و لکنّ الانصاف أن یقال: کفی فی سنده أنّ مثل الرّضیّ

ص:107

أسنده إلیه علیه السّلام.

ثمّ نقول فی المقام: أوّلا إنّ الشریف الرّضیّ مع جلاله شأنه و فخامه أمره و تتبّعه فی الاثار و عرفانه بالأخبار و تبحّره فی فنون الکلام و تضلّعه فی جلّ ما أتی به الشرع أسند الکتاب أعنی ذلک الکتاب الّذی کتبه علیه السّلام لشریح، إلیه علیه السّلام و ثانیا أنّ العلاّمه الشیخ بهاء الدّین العاملی قدّس سرّه رواه مسندا فی کتابه المعروف بالأربعین و هو الحدیث الرابع عشر منه و سلسله سنده من المشایخ العظام و الرواه الأجلاّء، فبعد اللّتیا و الّتی فلا مجال لأحد أن یناقش فی إسناد الکتاب إلیه علیه السّلام، و فی اقتباس الفضیل منه علیه السّلام و دونک الکتاب و سنده علی ما فی الأربعین.

روی الشیخ رحمه اللّه بسنده المتصل إلی الشیخ الجلیل محمّد بن بابویه - و قد ذکر سنده إلی ابن بابویه فی الحدیث الأوّل من الأربعین - عن صالح بن عیسی بن أحمد، عن محمّد بن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن الفرج الرخجی - بالراء المهمله المضمومه و الخاء المعجمه المفتوحه و الجیم ثقه من أصحاب الرّضا علیه السّلام - عن عبد اللّه بن محمّد العجلی، عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی - المعروف بشاه عبد العظیم المدفون بالری - عن أبیه، عن أبان مولی زید بن علیّ، عن عاصم بن بهدله قال:

قال لی شریح القاضی: اشتریت دارا و کتبت کتابا و أشهدت عدولا، فبلغ أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام فبعث إلیّ مولاه قنبر، فأتیته فلمّاد دخلت علیه قال: یا شریح اتّق اللّه فإنّه سیأتیک من لا ینظر فی کتابک، و لا یسأل عن بیّنتک حتّی یخرجک من دارک شاخصا، و یسلّمک إلی قبرک خالصا، فانظر أن لا تکون اشتریت هذه الدّار من غیر مالکها، و وزنت مالا من غیر حلّه، فاذا قد خسرت الدّارین جمیعا: الدّنیا و الاخره، ثمّ قال علیه السّلام: فلو کنت عند ما اشتریت هذه الدّار أتیتنی فکتبت لک کتابا علی هذه النسخه إذ لم تشترها بدرهمین، قال: قلت:

و ما کنت تکتب یا أمیر المؤمنین؟ قال علیه السّلام: کنت أکتب لک هذا الکتاب:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هذا ما اشتری عبد ذلیل من میّت ازعج بالرّحیل اشتری دارا فی دار الغرور من جانب الفانین إلی عسکر الهالکین و تجمع هذه الدّار

ص:108

حدود أربعه: فالحدّ الأوّل منها ینتهی إلی دواعی الافات، و الحدّ الثانی منها ینتهی إلی دواعی العاهات، و الحدّ الثالث منها ینتهی إلی دواعی المصیبات، و الحدّ الرابع منها ینتهی إلی الهوی المردیّ و الشیطان المغویّ، و فیه یشرع باب هذه الدّار.

اشتری هذا المفتون بالأمل، من هذا المزعج بالأجل، جمیع هذه الدّار بالخروج من عزّ القنوع، و الدّخول فی ذلّ الطلب، فما أدرک هذا المشتری من درک فعلی مبلی أجسام الملوک و سالب نفوس الجبابره مثل کسری و قیصر، و تبّع و حمیر، و من جمع المال إلی المال فأکثر، و بنی فشیّد، و نجّد فزخرف و ادّخر بزعمه للولد، إشخاصهم جمیعا إلی موقف العرض لفصل القضاء، و خسر هنالک المبطلون شهد علی ذلک العقل إذا خرج من أسری الهوی، و نظر بعین الزوال لأهل الدّنیا، و سمع منادی الزّهد ینادی فی عرصاتها:

ما أبین الحقّ لذی عینین إنّ الرّحیل أحد الیومین

تزوّدوا من صالح الأعمال، و قرّبوا الامال بالاجال.

«اللغه»

(علی عهده) أی فی زمانه فإنّ کلمه الجارّه ههنا بمعنی فی، و أحد معانی العهد الزّمان، ففی أقرب الموارد: کان ذلک فی عهد شبابی أی زمانه، و منه کان ذلک علی عهد فلان أی فی زمانه. انتهی.

(دینار) الدّینار ضرب من النقود القدیمه الذّهبیّه، و فی أقرب الموارد أنه فارسی معرّب، و أصله دنّار بالتشدید بدلیل جمعه علی دنانیر و تصغیره علی دنینیر، لأنّهما یرجعان الکلمه إلی أصلها غالبا فابدل من أحد حرفی تضعیفه یاء لئلاّ یلتبس بالمصادر الّتی یجیء علی فعّال کقوله تعالی: «وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا کِذّاباً » (النبأ - 29) إلاّ أن یکون بالهاء فیخرج علی أصله مثل الصنّاره و الدنّامه لأنّه أمن الان من الالتباس، قاله فی الصحاح.

(استدعاه) أی طلبه (أشهدت فیه شهودا) أی أحضرت فیه شهودا، أو تکون

ص:109

کلمه فی الجاره بمعنی علی نحو قوله تعالی «وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ » (طه 76) و یقال: أشهد فلانا علی کذا أی جعله شاهدا علیه، فالمعنی و جعلت قوما شهودا علیه، و الشهود جاء مصدرا و غیر مصدر و المراد هنا الثانی یقال: شهد عند الحاکم لفلان علی فلان بکذا شهاده من بابی علم و کرم إذا أدّی ما عنده من الشهاده، فهو شاهد فیجمع علی شهود نحو عادل و عدول، و شهد کصاحب و صحب، و أشهاد کناصر و أنصار و شاهدین کعالم و عالمین. و فی نسختی الأربعین و حلیه الأولیاء: و أشهدت عدولا و لکن الشهود أنسب بالمقام من العدول.

(أما) بفتح الأوّل و تخفیف الثانی: حرف تنبیه ههنا.

(سیأتیک من) المراد من من إمّا الموت أو ملک لموت، و الثانی أولی لأنّ من یستعمل غالبا فی ذوی العقول کما أنّ ما یستعمل غالبا فی غیر ذوی العقول و إنّما قلنا غالبا لأنّ ما قد یستعمل فی ذوی العقول کقوله تعالی: «وَ السَّماءِ وَ ما بَناها » (الشمس - 6) و من فی غیر ذوی العقول کقوله تعالی «فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلی بَطْنِهِ » (النور - 45) و التفصیل مذکور فی الموصولات من کتب النحو.

(لا ینظر فی کتابک) یقال: نظره و نظر إلیه إذا أبصره بعینه و نظر فیه إذا تدبّره و فکّر فیه، یقدّره و یقیسه و منه قوله تعالی «فَنَظَرَ نَظْرَهً فِی النُّجُومِ فَقالَ إِنِّی سَقِیمٌ » (الصافات - 87 و 88) و لذا قال بعضهم: إنّ نظر یتعدّی إلی المبصرات بنفسه و یتعدّی إلی المعانی بفی.

(لا یسألک عن بیّنتک) السؤال إذا کان بمعنی الاستخبار یتعدّی إلی مفعولین إلی الأوّل بنفسه و إلی الثانی بعن کما فی المقام، و قد یتعدّی إلی الثانی بالباء مضمّنه معنی عن نحو: سل به خبیرا، إی سل عنه، و قد تخفف الهمزه من فعله فیقال سال یسال سل و مسول کخاف یخاف خف و مخوف، المستفاد من ظاهر کلام المرزوقی فی شرح الحماسه (الحماسه 757 ص 1715 طبع مصر 1371 ه) أنّ التخفیف هو لغه هذیل. قال عبد اللّه بن الدمینه (الحماسه 510).

سلی البانه الغناء بالأجرع الّذی به البان هل حبّبت أطلال دارک

ص:110

فقوله: سلی، کان أصله اسألی فخذف الهمزه تخفیفا و ألقیت حرکتها علی السین فصار اسلی، ثمّ استغنی عن همزه الوصل لتحرّک ما بعدها فحذفت فصارت سلی، و علی هذا القیاس قوله تعالی: «سَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ کَمْ آتَیْناهُمْ مِنْ آیَهٍ بَیِّنَهٍ » (البقره - 209).

(البیّنه) الحجّه. و فی نسخه الأربعین عن بیتک أی دارک الّتی اشتریتها و الأوّل أنسب بالمقام، و ما یختلج فی البال أنّ الثانی حرّف من الکتّاب و إلاّ لقال علیه السّلام: حتّی یخرجک منه، لا من دارک کما لا یخفی علی العارف بأسالیب الکلام، و الشاهد لذلک ترجمه ابن خاتون العاملی بالفارسیه فی شرحه علی الأربعین للشیخ بهاء الدّین قدّس سرّه حیث قال: زود باشد که بر تو وارد شود شخصی که نگاه بسند تو نکند، و از گواهان تو چیزی نپرسد، إلخ. علی أنّ النسختین متفقتان فی الأوّل.

(شاخصا)إشاره إلی قوله تعالی:«إِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ » (الحجر-44) و قوله تعالی:«فَإِذا هِیَ شاخِصَهٌ أَبْصارُ الَّذِینَ کَفَرُوا »(الأنبیاء 98) قال الراغب فی المفردات: قال تعالی: تشخص فیه الأبصار، شاخصه أبصارهم أی أجفانهم لا تطرف. و فی مجمع البیان التفسیر: شخص المسافر شخوصا إذا خرج من منزله، و شخص عن بلد إلی بلد و شخص بصره إذا نظر إلیه کأنه خرج إلیه. یقال: شخص بصره فهو شاخص إذا فتح عینیه و جعل لا یطرف مع دوران فی الشحمه، و شخص المیّت بصره و ببصره أی رفعه، و فی منتهی الارب: شخص بصره:

واکرد چشم را و وا داشت و بر هم نزد آنرا و بلند کرد نگاه را، و شخصت عینه باز ماند چشم او.

و یمکن أن یتّخذ الشاخص من شخص المسافر من بلد إلی بلد شخوصا بمعنی ذهب و سار و خرج من موضع إلی غیره، و منه حدیث إقامه العاقل أفضل من شخوص الجاهل.

أو من شخص السهم إذا ارتفع عن الهدف، و منه الدّعاء: اللّهمّ إلیک شخصت

ص:111

الأبصار أی ارتفعت أجفانها ناظره إلی عفوک و رحمتک، قال الجوهریّ فی الصحاح:

أشخص الرامی إذا جاز سهمه الغرض من أعلاه، و هو سهم شاخص، فالمراد علی هذا الوجه الأخیر حتّی یخرجک منها مرفوعا أی محمولا علی أکتاف الرّجال.

و الوجهان الأخیران ممّا احتملهما الشیخ فی الأربعین أیضا و جعل العباره علی الأوّل کنایه عن الموت، فانّه ذکر معنی الشاخص علی الوجه الّذی أتی به الجوهریّ فی الصّحاح حیث قال: شخص بصره بالفتح فهو شاخص إذا فتح عینیه و صار لا یطرف، و هو کنایه عن الموت و کذا الطریحی فی مجمع البحرین.

و لکن فی أقرب الموارد بعد ما فی الصحاح أتی بقید زائد و هو قوله: مع دوران الشحمه، و هذا المعنی لا یناسب قوله علیه السّلام: حتّی یخرجک، فانّ المرء ما لم یمت لا یخرج من داره، و لا یخفی أنّ المعنی الّذی ذکره فی الصحاح لا یشیر إلی الموت، غایه الأمر إلی شدّه الأمر و هو له، و لذا فسّر الکلبی کما فی مجمع البیان قوله تعالی: «فَإِذا هِیَ شاخِصَهٌ أَبْصارُ الَّذِینَ کَفَرُوا » بقوله: إنّ أبصار الّذین کفروا تشخص فی ذلک الیوم أی لا تکاد تطرف من شدّه ذلک الیوم و هو له، ینظرون إلی تلک الأهوال.

و بالجمله إنّ شخص بالمعنی الأوّل لا یدلّ علی موت الشاخص إلاّ أن یؤخذ الشاخص من شخص المیت بصره و ببصره إذا رفعه، و کذا شخصت عینه، حتّی یستقیم المعنی الکنائی، أو من شخص المسافر بمعنی ذهب و سار علی نوع من التجوّز.

(یسلّمک إلی قبرک) من التسلیم أی یعطیک قبرک و یناولک إیّاه یقال: سلّمه إلی فلان أی أعطاه إیّاه فتناوله منه، و یمکن أن یؤخذ من الاسلام لأنّ أسلم جاء بمعنی سلّم أیضا یقال: فلان أسلم أمره إلی فلان أی سلّمه إلیه.

(خالصا) الخالص هو المحض و المراد هنا العاری من أعراض الدّنیا و حطامها أی یخرجک عاریا منها.

(نقدت الثمن من غیر حلالک) یقال: نقدته و نقدته لفلان الثمن أی أعطیته

ص:112

إیّاه نقدا معجّلا، فالمراد أنک ابتعتها بیعا نقدا أی بیع الحال بالحال.

و علی نسخه الشیخ فی الأربعین: و وزنت مالا من غیر حلّه، أی وزنت للدّار أو لبائعها مالا یقال: وزنت فلانا وزنت لفلان کما یقال: کلت زیدا و کلت لزید قال تعالی «وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ » (المطففین - 4).

و علی نسخه أبی نعیم فی الحلیه: أو ورثت مالا من غیر حلّه، و معناه ظاهر و لکن الصواب أن یقال: إن ورثت محرف و زنت لعدم مناسبه ورثت فی المقام و تفسیر العباره علی ورثت لا یخلو من تکلّف و تعسف. و ما فی المتن موافق للنسختین.

(ترغب فی شراء) الأفعال کما تتغیر معانیها بتغیّر الأبواب سواء کانت الأبواب مجرده أو غیر مجرده کذلک تتغیّر معانیها بتغیّر صلاتها، و کذا الحکم فی مصادرها، فالرغبه و مشتقاتها إذا کانت صلتها کلمه فی الجاره تفید معنی الاراده و المیل إلی الشیء و نحوهما یقال: رغب فی الشیء إذا أراده و أحبّه، و مال إلیه و طمع فیه و حرص علیه، و إذا کانت صلتها کلمه عن الجاره تفید الاعراض و الترک یقال: رغب عنه إذا زهد فیه و لم یرده و أعرض عنه و ترکه قال تعالی: «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهِیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ » (البقره - 126).

(الدرهم) بکسر الدّال و فتح الهاء و کسرها: ضرب من النقود القدیمه المضروبه من الفضّه للمعامله، قال فی الصحاح و منتهی الارب: إنه فارسی معرب و فی أقرب الموارد و المنجد: یونانی معرب. و ربما قالوا درهام أیضا بکسر الدال قال الشاعر:

لو أن عندی مأتی درهام لجاز فی آفاقها خاتامی

و جمع الدرهم دراهم، و جمع الدرهام دراهیم، قال الشاعر:

تنفی یداها الحصی فی کل هاجره نفی الدراهیم تنقاد الصیاریف

نقل البیتین فی الصحاح.

(میت) أصله میوت علی وزن فیعل من الموت.

(ازعج للرحیل) ازعج بالبناء للمفعول أی شخص به للرحیل یقال

ص:113

أزعجه فانزعج أی أقلقه و قلعه من مکانه فقلق و اقنلع، هذا إن کانت اللام للتعلیل و إن کانت بمعنی إلی فالمعنی سیق إلیه یقال: أزعجه إلی المعصیه أی ساقه إلیها کما فی لسان العرب فی ماده أزز علی ما فی أقرب الموارد.

(دار الغرور) الغرور بضم الغین المعجمه مصدر یقال غره یغره غرورا من باب نصر أی خدعه و أطمعه بالباطل و لذا قیل: الغرور تزیین الخطاء بما یوهم أنه صواب، و کذا قیل: الغرور شرک الطریق بفتحتین، و المراد من دار الغرور الدنیا قال تعالی «وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ » (آل عمران - 184 و الحدید - 21) و قال تعالی: «إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاهُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ » (لقمان - 35) و لذا توصف الدنیا بالغرور بالفتح و یقال: دنیا غرور بل أحد معانی الغرور بالفتح الدنیا، قال ابن السکیت کما فی صحاح الجوهری: الغرور الشیطان و منه قوله تعالی «وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ ».

أقول: الصواب أن کل ما یغر الانسان من مال و جاه و شهوه و شیطان و غیرها فهو غرور بالفتح و إنما فسر بالشیطان لأنه الغار الحقیقی و تلک الامور آلات و وسائط. إذ هو أخبث الغارین، و بالدنیا لأنها تغر و تضر و تمر کما قاله علیه السلام و سیأتی فی باب المختار من حکمه.

(خطه) واحده خطط قال الجوهری فی الصحاح: الخطه بالکسر الأرض یختطها الرجل لنفسه و هو أن یعلم علیها علامه بالخط لیعلم أنه قد اختارها لنفسه لیبنیها دارا، و منه خطط الکوفه و البصره، و المراد منها البقعه و الناحیه و الجانب و أمثالها و یقال بالفارسیه: سرزمین.

(تجمع هذه الدار) أی تحویها و تحیط بها. (دواعی) جمع الداعیه بمعنی السبب، قال الحریری: و تاقت نفسی إلی أن أفض ختم سره و أبطن داعیه یسره، أی أعرف باطن سبب یسره نقله فی أقرب الموارد، دواعی الدهر: صروفه، دواعی الصدر: همومه، و لکن المراد هنا معناها الأول أی أسباب الافات و المصیبات.

ص:114

و فی الحلیه: و الحد الأول منها و فی الأربعین و الحد الثانی منها ینتهی إلی دواعی العاهات، و هی جمع العاهه أی الافه، و أصل العاهه عوهه، یقال: عیه الزرع و أیف و أرض معیوهه أی ذات عاهه و طعام ذو معوهه أی من أکله أصابته عاهه و فی النهایه الأثیریه:

فی الحدیث نهی عن بیع الثمار حتی تذهب العاهه، أی الافه التی تصیبها فتفسدها یقال: عاه القوم و أعوهوا إذا أصابت ثمارهم و ماشیتهم العاهه، و منه الحدیث:

لا یورد ذو عاهه علی مصح، أی لا یورد من بابله آفه من جرب أو غیره علی من إبله صحاح لئلا ینزل بهذه ما نزل بتلک فیظن المصح أن تلک أعدتها فیأثم.

و فی مجمع البحرین: فی الحدیث بظهر الکوفه قبر لا یلوذ به ذو عاهه إلا شفاه الله، أی آفه من الوجع، و فی الحدیث: لم یزل الإمام مبرءا عن العاهات أی هو مستوی الخلقه من غیر تشویه.

و قیل: الفرق بین الافات و العاهات أن العاهات تکون الأمراض الظاهریه من قبیل برص أو جذام، و الافات تکون الأمراض الباطنیه من مثل الحمی.

(المردی) اسم فاعل من الإرداء بمعنی الاهلاک، فالهوی المردی أی الهوی المهلک، و الردی: الهلاک، و المراد هنا هلاک الدین، و یقال أیضا: أرداه فی البئر مثلا أی أسقطه فیها، فالمعنی علی هذا الوجه الهوی المسقط إلی هوه جهنم و مال المعنیین واحد.

(المغوی) کالمردی فاعل من الاغواء أی المضل، و هو إشاره إلی قوله تعالی حاکیا عن الشیطان: «وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ » (الحجر - 41) «قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ » (ص - 85).

و فی الحلیه (زقاق الفناء) الزقاق بضم الأول و تخفیف الثانی: السکه و قیل:

الطریق الضیق دون السکه نافذا کان أو غیر نافذ یذکر و یؤنث جمعه زقاق بالضم فالتشدید و أزقه.

(یشرع) بالبناء للمفعول من الاشراع أی یفتح، و فی القاموس: أشرع بابا إلی الطریق فتحه. أو من الاشراع بمعنی التهیؤ أی یتهیأ للدخول و الخروج

ص:115

نحو قول جعفر بن علبه الحارثی (الحماسه 4):

فقالوا لنا ثنتان لابد منهما صدور رماح اشرعت أو سلاسل

أی إذا کان الأمر علی هذا فلا بد من أحدهما إما صدور رماح هیأت للطعن أو سلاسل، أی إما القتل أو الأسر و لکن المعنی الأول أبین و أنسب.

فی الأربعین: بالخروج من عز القنوع، و القنوع بالضم: القناعه.

(الضراعه): الذله: مصدر من ضرع ضراعه من بابی منع و شرف أی خضع و ذل و تذلل.

(أدرک) بمعنی لحق یقال: طلب الشیء حتی أدرکه أی حتی لحقه و وصل إلیه.

(درک) قال فی الصحاح: الدرک التبعه، تسکن و تحرک، یعنی أن الدرک یقرأ علی وجهین بفتح الأولین و بفتح الأول و سکون الثانی یقال: ما لحقک من درک فعلی خلاصه. و المراد من الدرک هنا ما یضر بملکیه المشتری کأن یدعی أحد کان المبیع ملکه و بیع بغیر حق و کان البائع غاصبا و غیر ذلک.

(مبلبل) اسم فاعل من بلبل القوم بلبله و بلبالا إذا هیجهم و أوقعهم فی الهم و وسواس الصدور. قال باعث بن صریم «علی التصغیر»:

سائل أسید هل ثأرت بوائل أم هل شفیت النفس من بلبالها

أی من همها و حزنها (الحماسه 175).

و قال منصور النمری:

فلما رآنی کبر الله وحده و بشر قلبا کان جما بلابله

أی کانت غمومه مجتمعه علیه (الحماسه 749).

أو من بلبل الألسنه أی خلطها أی یخلط و یمزج أجسامهم بتراب القبر.

أو من بلبل الشیء إذا فرقه و مزقه و أفسده بحیث أخرجه عن حد الانتفاع به، و المراد هنا المعنی الثانی أو الثالث کما هو ظاهر لاغبار علیه، فلا حاجه إلی ما تکلف به الشیخ محمد عبده حیث فسر مبلبل الأجسام بقوله: مهیج داءاتها

ص:116

المهلکه لها.

و فی نسخه الشیخ فی الأربعین: فعلی مبلی أجسام الملوک، و قال قدس سره فی بیانه: مبلی کمکرم من البلاء بالکسر و هو الدثور و الاندراس، و کذا ابن الخاتون العاملی فی شرحه قال: مبلی بر وزن مکرم مأخوذ از بلای بکسر با است که بمعنی دثور و اندراس است یعنی از هم پاشیدن و ریزه ریزه شدن، و لم ینقلا غیر المبلی نسخه اخری فعندهما المبلی هو المتعین، و فی النهج و الحلیه:

المبلبل مکان المبلی، و مال الکل واحد یقال: أبلی الثوب أی أخلقه و بلبله أی مزقه و أفسده، فمعنی أحدهما قریب من الاخر.

(سالب نفوس الجبابره) سلبه یسلبه سلبا و سلبا من باب نصر أی انتزعه من غیره علی القهر، و النفوس جمع النفس و هی هنا بمعنی الروح، و الجبابره:

الملوک کما فی اللسان فسالب نفوس الجبابره أی قابض أرواح الملوک أو أن الملوک أحد بعض مصادیق الجبابره.

ثم الظاهر أنه علیه السلام کنی بالمبلبل و السالب و المزیل عن الله جلت عظمته و یمکن إراده ملک الموت منها و لکن الشیخ صرح فی الأربعین بأن المراد منها الموت فلیتأمل.

(کسری) بکسر الکاف و فتحها أیضا لقب ملوک الفرس، و هو معرب خسرو أی واسع الملک و أحد جموعه: أکاسره.

(قیصر) لقب ملوک الروم و جمعه: قیاصره.

(تبع) بضم التاء المثناه من فوق و تشدید الباء الموحده المفتوحه. لقب ملوک الیمن و الجمع: تبایعه.

(حمیر) بکسر أوله و فتح ثالثه أبو قبیله من الیمن و هو حمیر بن سبأ بن یشجب بن یعرب بن قحطان، و منهم کانت الملوک فی الدهر الأول و اسم حمیر العرنج، قاله فی الصحاح.

(شید) الشید بکسر الشین ما یطلی به الحائط من حص أو بلاط و نحوهما

ص:117

و بالفتح المصدر یقال: شاده یشیده شیدا بالفتح جصصه، و هو مشید أی معمول بالشید قال تعالی: «وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ » و نقل إلی باب التفعیل للمبالغه، أو یکون من شید البناء أی رفعه کما فی أقرب الموارد و کذا فی الصحاح حیث قال: و المشید بالتشدید المطول، أو من شید قواعده أی أحکمها.

قال الکسائی: المشید للواحد من قوله تعالی «وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ » و المشید بالتشدید للجمع من قوله تعالی «فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ » نقله فی الصحاح.

أقول: الظاهر أن الکسائی أراد أن المشید و المشید بمعنی واحد إلا أن الأول یستعمل فی المفرد و الثانی فی الجمع فلا یقال قصر مشید بالتشدید أو بروج مشیده بالتخفیف فتأمل.

(زخرف)زخرفه أی زینه و حسنه، و الزخرف کل ما حسن به الشیء و المزخرف المزین قال الله تعالی:«حَتّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ » (یونس-26).

قال عنتره بن الأخرس (الحماسه 817):

لعلک تمنی من أراقم أرضنا بأرقم یسقی السم من کل منطف

تراه بأجواز الهشیم کأنما علی متنه أخلاق برد مفوف

کأن بضاحی جلده و سراته و مجمع لیتیه تهاویل زخرف

شبه بارز جلد الحیه و ظهره و مجمع صفحتی عنقه لاختلاف ألوانها بالتهاویل التی تزخرف بها الإبل. و فی المفردات: الزخرف الزینه المزوقه و منه قیل للذهب زخرف.

قال فی الصحاح: الزخرف الذهب ثم یشبه به کل مموه مزور، فعلی هذا قوله علیه السلام زخرف بمعنی زینه بالزخرف أی ذهبه.

(نجد) بالنون و الجیم المشدده و الدال المهمله یقال: نجد البیت أی زینه بالبسط و الفرش و الوسائد، و فی اللسان نجدت البیت بسطته بثیاب موشیه و النجد محرکه: متاع البیت من فرش و نمارق و ستور، جمعه أنجاد، و نجود البیت:

ص:118

ستوره التی تعلق علی حیطانه یزین بها.

أو یکون نجد من النجد بمعنی ما ارتفع من الأرض أی رفع البناء، و هذا المعنی علی نسخه الشیخ فی الأربعین حیث قال: «نجد فزخرف» أنسب إن لم یکن متعینا، و علی نسخه الرضی المعنی الأول أنسب فإن زخرف أعنی ذهب یستعمل غالبا فی تزیین سقف البیت، و نجد فی تزیین أرضه.

(ادخر) أی اکتسب المال و خبأه لوقت الحاجه إلیه، و هو افتعل من الذخر لکنه أبدل من التاء دالا فادغم الدال فیه فلک أن تقول: ادخر، و لک أن تقول: اذخر، قال منظور بن سحیم «بالتصغیر» الحماسه 422:

و عرضی أبقی ما ادخرت ذخیره و بطنی أطویه کطی ردائیا

(اعتقد) مالا: جمعه، و اعتقد ضیعه: اقتناها، تقول: اعتقد عقده إذا اشتری ضیعه، و العقده: الضیعه و العقار الذی اعتقده صاحبه ملکا أی اقتناه و غیرهما من الأموال الصامته فلک أن تقول: اعتقد أی جعل لنفسه عقده.

(الولد) بسکون الثانی و حرکات الواو و بفتحههما کل ما ولده شیء و یطلق علی الذکر و الانثی و المثنی و المجموع، و هو مذکر و الجمع أولاد و ولده بالکسر فالسکون و إلده بإبدال الواو همزه و ولد بالضم فالکسر فالأخیر جاء جمعا و مفردا کالفلک قال تعالی: «وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ » (البقره - 161)، و قال تعالی: «حَتّی إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَهٍ » (یونس - 24) فالأولی مفرد و الثانیه جمع.

(نظر بزعمه للولد) یقال: نظر له أی رثاه و أعانه و المراد هنا جمع المال للولد إعانه له و تحننا علیه.

(إشخاصهم جمیعا إلی موقف العرض و الحساب) أی إرجاعهم إلیه قال فی اللسان: أشخص فلانا إلی قومه: أرجعه الیهم. و یقال أیضا: أشخصه أی أزعجه و أحضره.

(العرض) أی عرض أعمالهم علیهم من عرض الشیء علیه و له أی أراه إیاه

ص:119

قال تعالی: «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَهِ » (البقره - 31) «وَ عُرِضُوا عَلی رَبِّکَ صَفًّا » (الکهف - 47) «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » (الأحزاب - 73) «وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکافِرِینَ عَرْضاً » (الکهف - 101) «وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النّارِ » «الأحقاف - 35).

(فصل القضاء) الفصل إبانه أحد الشیئین من الاخر حتی تکون بینهما فرجه و یوم الفصل أحد أسماء القیامه قال تعالی «هذا یَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناکُمْ وَ الْأَوَّلِینَ » (المرسلات - 39) أی الیوم یبین الحق من الباطل، و قال تعالی «إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقاتُهُمْ أَجْمَعِینَ » (الدخان - 42) و قال: «وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلِینَ » (الأنعام - 58) فقوله علیه السلام: فصل القضاء أی فصل القضاء بین الحق و الباطل.

(خسر هنالک المبطلون) اقتباس من قوله تعالی: «فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللّهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ » (المؤمن - 80).

الاعراب

«قاضی» صفه لشریح بالإضافه. «بثمانین» الباء للتعویض و المقابله و هی الداخله علی الأعواض و الأثمان. جمله اشتری علی عهده دارا بثمانین دینارا خبر إن. «قد کان ذلک» کان تامه و ذلک فاعل لها. «نظر مغضب» مفعول مطلق لفعل نظر.

ثم إن کلمه مغضب فیما رأینا من النسخ المطبوعه من النهج مشکوله بکسر الضاد لکنها و هم و الصواب بفتحها کما فی نسخه عتیقه مصحّحه جدا قد رزقنا الله أثناء الشرح و وفقنا بابتیاعها و قد تفألت بها التوفیق فی إتمام هذا الأثر کیف لا و فی الخبر: إذا أراد الله شیئا هیا أسبابه.

و بعد ذلک تفضل علینا صدیقنا الفاضل السید مهدی الحسینی اللاجوردی زاده الله توفیقا بالاطلاع علی نسخه من مکتبته بدار العلم قم قوبلت بنسخه السید الامام الرضی رضوان الله علیه، و النسختان موافقتان متنا و صحه فی عده مواضع قوبلتا فیها، و المغضب فیهما مشکوله بالفتح.

ص:120

أما من حروف التنبیه یصدّر بها الجمل کلّها حتّی لا یغفل المخاطب عن شیء ممّا یلقی المتکلّم إلیه، و لذا سمّیت حروف التنبیه، و هی: أما و ألا و ها، و الأخیره خاصّه من المفردات علی أسماء الإشاره حتّی لا یغفل المخاطب عن الاشاره الّتی لا یتعیّن معانیها إلاّ بها نحو: هذا، و هاتا، و نحوهما.

«حتی لا یخرجک» الفعل منصوب بأن المقدرّه وجوبا و یسلّمک عطف علیه.

«شاخصا» حال لضمیر المفعول فی یخرجک. «خالصا» حال لضمیر المفعول فی یسلّمک.

«فانظر یا شریح لا تکون» فی نسختی الأربعین و حلیه الأولیاء: فانظر أن لا تکون. فإن کان بمعنی تدبّر و تفکر فلا بدّ من صلته بفی، و إن کان بمعنی أبصر إمّا أن تکون صلته بإلی، و إمّا یتعدّی بنفسه یقال نظره و نظر إلیه أی أبصره بعینه کما قدّمنا فی اللّغه.

ثمّ إنّ الأولی و الأنسب أن تکون صله الفعل کلمه فی الجاره المقدّره حتّی تفید معنی التدبّر و التّأمّل و التفکّر أی تأمّل و تدبّر فی أن لا تکون اشتریت هذه الدار من غیر مالک أو نقدت الثمن من غیر حلالک. فعلی هذا یکون المصدر المسبوک بأن الناصبه منصوبا بنزع الخافض، أی تأمّل فی عدم کونک شاریا لها من غیر مالک و فی أدائک ثمنها من غیر حلالک، و أمّا نسخه النهج فعلی وزان قوله تعالی: «اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثالَ » (الاسراء - 52) ثمّ اعلم الصواب أن یقرأ ما لک فی قوله علیه السّلام: ابتعت هذه الدّار من غیر مالک بهیئه الفاعل لأنّه لو قرئ باضافه المال إلی الضمیر یلزم التکرار لأنّ معنی جملتی «ابتعت هذه الدّار من غیر مالک» و «أو نقدت الثمن من غیر حلالک» واحد حینئذ فالمتعین أنه فاعل لا مضاف و مضاف الیه، و نسخه الشیخ فی الأربعین «فانظر أن لا تکون اشتریت هذه الدّار من غیر مالکها» شاهد صادق بل حجه قاطعه للمختار و قد ترجم العباره و فسّرها کثیر من المترجمین و المفسّرین بالإضافه و لم یتفطنوا لتلک الدّقیقه.

ص:121

«فاذا أنت قد خسرت» قال الشیخ فی الأربعین: إذا هذه فجائیّه کالواقعه فی قوله تعالی «فَإِذا هُمْ خامِدُونَ » (یس - 30) أی فیکون مفاجئا للخسران.

«فلم ترغب فی شراء هذه الدّار بالدّرهم فما فوقه» و فی نسخه الأربعین «إذا لم تشترها بدرهمین» و قال الشیخ فی إعرابه: إذا حرف جواب و جزاء و الأکثر وقوعها بعد أن و لو، و اختلف فی رسم کتابتها و الجمهور بالألف و المازنی بالنون، و الفرّاء کالجمهور إن أعملت و کالمازنی إن أهملت. انتهی قوله.

أقول: و أمّا علی نسخه النهج فقوله علیه السّلام: بالدّرهم فما فوقه. الفاء للعطف و ما نکره موصوفه أو بمعنی الّذی مجرور محلا بالباء و لم تعد لأنّه عطف علی الظاهر و العامل فی فوق علی الوجهین الاستقرار، و المعطوف علیه الدّرهم و سیأتی توجیه قوله علیه السّلام فما فوقه و تحقیقه فی المعنی إن شاء اللّه تعالی.

«من میّت قد ازعج للرّحیل» قد ازعج للرّحیل صفه للمیّت لأنه نکره کالذّلیل للعبد. «اشتری منه دارا» بدل للأوّل کالثالث.

و القیاس أن یقال: هذه ما اشتری لأنّ ما ابتاعها کانت دارا کقوله علیه السّلام:

تجمع هذه الدّار، و لکنّه علیه السّلام قال: هذا ما اشتری باعتبار المنزل و نحوه.

«دارا من دار الغرور» کلمه من بمعنی فی إن کان المراد من دار الغرور الدّنیا کما بیّنا أی دارا فی دار الغرور نحو قوله تعالی (الجمعه - 10) «إِذا نُودِیَ لِلصَّلاهِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَهِ » أی فی یوم الجمعه، و یمکن أن تکون من علی هذا الوجه للتبعیض أیضا کما هو ظاهر أو یکون الظرف مستقرا صفه للدّار، و إن کانت من لبیان الجنس لا یکون المراد منها الدّنیا. نحو من الثانیه فی قوله تعالی «یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ » (الکهف - 31) أی دارا هی دار الغزور.

«تجمع هذه الدّار حدود أربعه» هذه الدّار مفعول قدّم و حدود فاعل تجمع و فی بعض نسخ الأربعین جعلت هذه الدّار فاعل الفعل و حدود مفعوله حیث کتب

ص:122

تجمع هذه الدّار حدودا أربعه، و لکنه من تحریف النّساخ و تصرّفهم.

«فالحدّ الأوّل» الفاء هذه للترتیب الذکری لأنّ أکثر ما یکون ذلک فی عطف مفصّل علی مجمل نحو قوله تعالی: «فَقَدْ سَأَلُوا مُوسی أَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَهً » (النساء - 153).

«بالخروج من عزّ القناعه» الباء للعوض و المقابله أی اشتری هذا بهذا کما تقول: اشتریت هذه الدّار بهذه الدّنانیر. و الدّخول مجروره معطوف علی الخروج «فما أدرک» کلمه ما إمّا موصوله أو موصوفه و علی التقدیرین مبتداء و خبره جمله «فعلی مبلبل أجسام الملوک إشخاصهم جمیعا إلی موقف العرض» لأنّ إشخاصهم مبتداء ثان و خبره علی مبلبل أجسام الملوک قدّم لتوسعه الظروف، و هذه الجمله الاسمیّه خبر لما.

«من درک» من بیانیّه یبیّن ما «فعلی مبلبل» کلمه الفاء جواب لما لأنه علی حدّ: الّذی یأتینی فله درهم، أعنی من المواضع الّتی یتضمّن المبتدأ فیها معنی الشرط فتدخل الفاء فی خبره نحو قوله تعالی: «وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اللّهِ » (النحل - 55) و قوله تعالی: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ » (الجمعه - 8) و کأنما أراد الشیخ فی الأربعین هذا المعنی حیث قال: ما فی ما درک شرطیه، سالب عطف علی مبلبل، و کذا المزیل.

«و من جمع» من موصول اسمیّ معطوف علی الفراعنه أی مزیل ملک الّذی جمع المال - إلخ، أو علی کسری کقیصر و أخویه و کأنّ الأخیر أظهر و کذا الحکم فی من الثانی، و نسخه الشیخ هکذا: و من جمع المال إلی المال فأکثر و بنی فشیّد و نجّد فزخرف.

و لولا کلمه - إلی - مکان - علی - لکانت نسخته أولی من النهج لعدم الاحتیاج إلی من الثانی أوّلا، و عدم تنسیق العباره علی نظام واحد فی النهج ثانیا، و خلوّه عن التعریفات الحسنه الأنیقه ثالثا.

و أمّا کلمه إلی و إن کانت تفید معنی صحیحا فی المقام و لکن علی أصحّ و أفصح

ص:123

منها. و الفاءات تفید الترتیب «بزعمه» الباء للسببیّه.

إلی موقف العرض متعلّق بالاشخاص، و الظرف لغو، و علی نسختی الشیخ و أبی نعیم «ما أبین الحق» کلمه ما للتعجّب.

ما الذی اوجب سخط الامیر علیه السّلام

علی عمل شریح حتی کتب له ذلک الکتاب؟

قبل الورود فی تفسیر جمل الکتاب لا بدّ من ذکر مقدّمه لیزید الطالب بصیره فی غرض الکتاب، و هی:

أنّ سفراء اللّه تعالی لم یمنعوا النّاس عمّا لا مناص عنها فی حیاتهم کتعلّم المعارف و تحصیل المأکل و المشرب و الملبس و المنکح و بناء الدّور و اتّخاذ الحرف و الصنائع و نحوها ممّا هی ضروریّه لحفظ نظام الاجتماع و بقاء بنی نوع الانسان، بل ندبوهم إلیها و رغّبوهم فیها و حرّموا علیهم الرّهبانیّه بأنّ الانسان مدنیّ بالطبع، و کذا لم یدّع أحد و لم یرو أنّ حجّه من الحجج الالهیّه عاتب أحدا فی قبال عمله الصحیح العقلانی، بل حذّروهم و نهوهم عما یحکم العقل الناصع بقبحه و یذمّ من ارتکبه کالسرقه و الکذب و الافتراء و الخیانه و الغصب و الاقتداء بالنساء و نحوها ممّا هی تضرّ سعاده الاجتماع، و تمنع الناس عن التکامل و الارتقاء، و تورث بینهم العداوه و البغضاء.

و هذا هو أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام یمدح هدیّه و یذمّ اخری، لأنّ الاولی کانت عاریه عن الهوی، و الثانیه کانت مشوبه بها، فانها کانت رشوه فی صوره هدیّه أتی بها آت لیلا و زعم أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام یضلّ بها عن الحقّ، و یفسق عن أمر ربّه أمّا مدحه علیه السّلام الاولی فبعض من کان یأنس إلیه علیه السّلام من أصحابه دعاه إلی حلواء عملها یوم نوروز، فأکل و قال علیه السّلام: لم عملت هذا؟ فقال: لأنّه یوم نوروز، فضحک علیه السّلام و قال: نورزوا لنا فی کلّ یوم إن استطعتم.

و أمّا ذمّه الثانیه فإنّ أشعث بن القیس أهدی له نوعا من الحلواء تأنّق فیه و ظنّ الأشعث أنه یستمیله بالمهاداه لغرض دنیویّ کان فی نفس الأشعث، و کان

ص:124

یبغض أمیر المؤمنین علیه السّلام فردّ هدیّته و قال:

و أعجب من ذلک طارق طرقنا بملفوفه فی وعائها و معجونه شنئتها کأنّما عجنت بریق حیّه أوقیئها، فقلت: أصله؟ أم زکاه؟ أم صدقه؟ فذلک کلّه محرّم علینا أهل البیت، فقال: لا ذا و لا ذاک و لکنّها هدیّه، فقلت: هبلتک الهبول أعن دین اللّه أتیتنی لتخدعنی أ مختبط أم ذوجنّه أم تهجر؟ و اللّه لو اعطیت الأقالیم السبعه بما تحت أفلاکها علی أن أعصی اللّه فی نمله اسلبها جلب شعیره ما فعلته، و إنّ دنیاکم عندی لأهون من ورقه فی فم جراده تقضمها ما لعلیّ و نعیم یفنی، و لذّه لا تبقی نعوذ باللّه من سبات العقل و قبح الزّلل و به نستعین (ذیل الکلام 222 من باب الخطب من النهج).

ثمّ إذا کان المتجر الحلال و تحصیل ما یحتاج إلیه الناس و منه ابتیاع الدّار ممدوحا شرعا و عقلا حتّی قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: من سعاده المرء المسلم المسکن الواسع، و قال أبو جعفر علیه السّلام: من شقاء العیش ضیق المنزل و غیرهما من الأخبار المرویّه فی الکافی و غیره (الوافی ص 107 ج 11).

فلازم للعاقل المستبصر أن ینظر فی قول أمیر المؤمنین علیه السّلام لشریح حتی یظهر له سبب سؤاله شریحا عن داره هذه فإنّ شریحا کان قاضیا من قبله علیه السّلام و سیأتی ترجمته فی ذیل الشرح، و الظاهر أنّ شریحا تجاوز عن الحقّ فی أوان قضائه و اشتری بالارتشاء أو نحوه بیتا فصار عمله هذا سبب مؤاخذه أمیر المؤمنین علیه السّلام إیّاه علی ابتیاع الدّار سیّما أنّ القائمین بامور الدّین کالقاضی و المفتی و المدرّس و المؤذّن و الخطیب و الامام و أمثالهم لا تعظم ثروتهم فی الغالب.

و لا ریب أنّ أزمّه الامور إذا کانت بید رجل إلهیّ خیّر للاجتماع و رؤف بالناس یجتاح شوک الجور و العدوان من أصله و لا یدع أحدا أن یتجاوز عن قانون الفطره و ینحرف عن الحقّ فلا جرم یدور رحی الاجتماع علی محور العدل.

و بالجمله أنّ ما أوجب سخطه علیه السّلام علی شریح و عمله کما یلوح من ظاهر کتابه عدول شریح عن الحقّ و تجاوزه عن حقوق الناس حتّی اشتری دارا بثمانین دینارا

ص:125

من غیر حلال، و لو لا ذلک لما سخط علیه و ما جعل له أحد الحدود الحدّ الّذی ینتهی إلی الشیطان المغوی و فیه یشرع باب هذه الدّار.

المعنی

اشاره

قوله:(روی أنّ شریح بن الحارث قاضی أمیر المؤمنین علیه السّلام) سنذکر فی ذیل شرح الکتاب ترجمه شریح و نسبه و خبره و مدّه قضائه و ما قیل فیه إنشاء اللّه تعالی قوله:(اشتری علی عهده دارا بثمانین دینارا) أی اشتری فی زمان حیاه أمیر المؤمنین علیه السّلام دارا فی الکوفه کان ثمنها ثمانین دینارا، و إنّما قلنا اشتری دارا فی الکوفه لأنّه کان قاضیا فیها، و یظنّ ظاهرا أنّه اشتراها فی الکوفه أیضا.

قوله:(فبلغه ذلک فاستدعی شریحا) أی بلغ أمیر المؤمنین علیا علیه السّلام ابتیاع شریح تلک الدّار فطلب علیه السّلام شریحا.

قوله:(و قال له بلغنی أنّک ابتعت دارا بثمانین دینارا و کتبت لها کتابا و أشهدت فیه شهودا) أی قال علیه السّلام لشریح: بلغنی اشتراءک دارا ثمنها ثمانون دینارا، و کتبت لها قباله و أحضرت فی ذلک شهودا، أو جعلت قوما شهودا علیه علی أن تکون فی بمعنی علی.

قوله:(فقال له شریح قد کان ذلک یا أمیر المؤمنین) أی قد ثبت و وقع ذلک لأنّ کان تامّه.

قوله:(قال فنظر إلیه نظر مغضب) أی قال الرّاوی و هو عاصم بن بهدله علی روایه الشیخ قدّس سرّه فی الأربعین، و لا یجوز إرجاع الضمیر إلی شریح و إلاّ لقال فنظر إلیّ.

ثمّ إنّ غضب سفراء اللّه و أولیائه علی غیرهم لا یکون إلاّ للّه عزّ و جلّ، و إنما کان ذلک من کمال إیمانهم باللّه و غایه رأفتهم بالناس، لأنّهم لا یحبّون أن تشیع الفاحشه أو یرتکب أحد منکرا، و شریح قد آسف أمیر المؤمنین علیه السّلام باعترافه باشتراء الدّار فنظر علیه السّلام إلیه نظر مغضب و ذلک لما قدّمنا أنّ شریحا لو لم یظلم أحدا علی اشترائها و لم یتجاوز عن الحقّ لما سخط علیه السّلام علیه و لما جعل أحد حدود الدّار الحدّ الّذی ینتهی إلی الشیطان المغوی.

قوله:(ثمّ قال یا شریح أما أنه سیأتیک) و فی نسخه الشیخ فی الأربعین «قال

ص:126

یا شریح اتّق اللّه فانه سیأتیک» أی خف اللّه و احذر ما حرّمه علیک، قال بعضهم:

التقوی أن لا یراک اللّه حیث نهاک، و لا یفقدک حیث أمرک. و قیل: المتقی الّذی اتّقی ما حرّم علیه و فعل ما أوجب علیه. و قیل: هو الّذی یتّقی بصالح أعماله عذاب اللّه. و سأل عمر بن الخطاب کعب الأحبار عن التقوی، فقال: هل أخذت طریقا ذا شوک؟ فقال: نعم، قال: فما عملت فیه؟ قال: حذرت و شمّرت، فقال کعب: ذلک التقوی، و نظمه بعض الناس فقال:

خلّ الذّنوب صغیرها و کبیرها فهو التّقی

و اصنع کماش فوق أر ض الشوک یحذر ما یری

لا تحقرنّ صغیره إنّ الجبال من الحصی

و روی عن النبی صلّی اللّه علیه و آله أنّه قال: إنّما سمّی المتّقون لترکهم ما لا بأس به حذرا للوقوع فیما به بأس.

و قال عمر بن عبد العزیز: التقیّ ملجم کالمحرم فی الحرم أتی بها الطبرسی فی المجمع ضمن قوله تعالی «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ » (البقره - 3).

قوله علیه السّلام:(أما إنه سیأتیک من لا ینظر فی کتابک و لا یسألک عن بیّنتک) أما للتنبیه کأنّ شریحا کان نائما استیقظه أمیر المؤمنین علیه السّلام، لأنّ الغافل فی أعماله کالنائم فنبّهه علیه السّلام من نوم الغفله فقال: انتبه یا شریح سیأتیک ملک الموت أو الموت لا یتأمّل فی کتابک و لا یستخبرک عن حجّتک.

أمّا عدم نظره و استخباره، فان کان المراد من من الموت فالأمر واضح و إن کان المراد منه ملک الموت علیه السّلام فوجهان:

الأوّل أنه مأمور لقبض الأرواح فقط، و لیس تکلیفه السؤال عن أعمال الناس قال تعالی: «قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ » (السجده - 13) و قوله تعالی: «وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ » (الصافات - 165).

الوجه الثانی أنّه من العقول المجرّده المحیطه بما دونهم، و إنما یسأل عن الشیء و یستخبر عنه من لم یکن محیطا به.

ص:127

قوله علیه السّلام:(حتّی یخرجک منها شاخصا) أی حتّی یخرجک الموت، أو ملک الموت من تلک الدّار حال کونک مرفوعا محمولا علی أکتاف الرّجال، هذا إن أخذنا الشاخص من شخص السهم إذا ارتفع عن الهدف.

أو و الحال أنت خارج من تلک الدّار و سائر إلی دار اخری أی أنت مرتحل من هذه الدّار إلی الدّار الاخره إن أخذناه من شخص المسافر شخوصا إذا خرج من منزله إلی غیره.

أو حال کونک میّتا إن أخذناه من شخص المیّت بصره و شخصت عینه علی التحقیق الّذی قدّمناه فی اللّغه.

قوله علیه السّلام:(و یسلّمک إلی قبرک خالصا) أی یسلّمک إلی قبرک حال کونک عاریا من المال و الأهل و العیال و مجرّدا من أعراض الدّنیا و حطامها، أی لا ینفعک ما ترکت من الأهل و العیال و ما ادّخرت من الأموال فی وحشه القبر و غربته إلاّ صالح الأعمال یوم لا ینفع مال و لا بنون إلاّ من أتی اللّه بقلب سلیم.

قوله علیه السّلام:(فانظر یا شریح لا تکون ابتعت هذه الدّار من غیر مالک)أی إذا کان مال کلّ أحد أن یخرج من الدّنیا شاخصا و یسلّم إلی قبره خالصا فتأمّل و تدبّر فی عدم کونک شاریا لها من غیر مالکها بأن تکون الدّار مغصوبه فحینئذ لا بدّ فی معنی ابتعت من توسع، لأنه لم یکن بیعا صحیحا جزما.

قوله علیه السّلام:(أو نقدت الثمن من غیر حلالک) عطف علی ابتعت، أی إذا کان کذلک فتدبّر و تأمّل فی أدائک ثمنها من غیر حلالک بأن اکتسبه من حرام بأخذ رشوه أو نحوها، لأنه کان قاضیا و القضاه فی معرض الارتشاء و أکل المال بالباطل، إلاّ من اتّقی للّه حقّ تقاته.

قوله علیه السّلام:(فاذا أنت قد خسرت دار الدّنیا و دار الاخره) إذا فجائیّه أی إن کانت الدّار المبیعه مغصوبه أو ثمنها من الحرام فأنت مفاجأ للخسران فی الدّارین.

أمّا خسرانه فی دار الدّنیا لأنّ مالک الدّار یسلبها من ید غاصبها سیّما

ص:128

فی عصر کان فیه هیکل التوحید و عنصر العدل علیّ بن أبی طالب علیه السّلام أمیر الناس رحب الباع فیردّ الدّار إلی مالکها، فیبقی الخسران علی المشتری، فقد تقرّر فی الفقه أنّ أحدا لو اشتری مالا من غیر مالکه فمالکه یأخذه من المشتری و المشتری یرجع فی ثمنه إلی البائع الغاصب، و إن تعاقبت أید عدیده فیه تخیّر المالک فی إلزام أیّهم شاء.

و أمّا خسرانه فی دار الاخره فإنّ التّمتّع من غیر الحلال فی الدّنیا تصیر وبالا فی الاخره، و ذلک هو الخسران المبین.

قوله علیه السّلام:(أما لو أنک کنت - إلی قوله: بدرهم فما فوقه) أی کتبت لک فی قبال قبالتک قباله فی مسافه تلک الدّار و حدودها و مبدئها و منتهاها و سائر أوصافها لم ترد و لم تحبّ ابتیاعها بدرهم فما دونه فی الصّغر و القیمه.

و العاقل إذا تأمّل فی نسخه القباله کیف یرغب فی بیت أحد حدوده دواعی الافات، و الاخر دواعی المصیبات، و الثالث منته إلی الهوی المردی، و الرابع إلی الشیطان المغوی و لو اعطیها مجّانا.

فإن قلت: إنه علیه السّلام قال: بدرهم فما فوقه، فکیف فسّرته بدرهم فما دونه؟ قلت: إنّ الدّار الّتی لا یرغب فی شرائها بدرهم فبالأولی أن لا یرغب بما فوقه من الدّرهمین فأکثر، و هذا ظاهر لا غبار علیه، فلا یصحّ حمل العباره علی ما فوق الدّرهم فی مقدار الثمن، بل المراد من قوله فما فوقه، فوق الدّرهم فی القلّه و الحقاره، نحو قولک لمن یقول: فلان أسفل الناس و أنذلهم: هو فوق ذاک، ترید هو أبلغ و أعرق فیما وصف به من السفاله و النذاله فیئول فما فوقه إلی فما دونه فی الصّغر و القیمه.

و هذا هو أحد الوجهین ذکرهما المفسرون فی قوله تعالی: «إِنَّ اللّهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها » (البقره - 26) فذهب بعضهم کقتاده و ابن جریح و أتباعهما إلی أنّ المراد فما فوقها فی الصغر و القلّه، و بعض آخر إلی أنّ المراد فما فوقها أی أکبر منها و ما زاد علیها فی الحجم.

ص:129

و یجری الاحتمالان فی ما روی فی صحیح مسلم عن ابراهیم عن الأسود قال:

دخل شباب من قریش علی عائشه و هی بمنی و هم یضحکون، فقالت: ما یضحککم؟ قالوا: فلان خرّ علی طنب فسطاط فکادت عنقه أو عینه أن تذهب، فقالت: لا تضحکوا إتّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال: ما من مسلم یشاک شوکه فما فوقها إلاّ کتبت له بها درجه و محیت عنه بها خطیئه.

فیحتمل فما عدا الشوکه و تجاوزها فی القلّه، و یحتمل ما هو أشدّ من الشوکه و أوجع.

و قال العکبریّ فی شرحه علی دیوان المتنبی عند قوله:

و من جسدی لم یترک السقم شعره فما فوقها إلاّ و فیها له فعل

و ما فوقها یجوز أن یکون ما هو أعظم منها، و یجوز أن یرید ما دونها فی الصغر و قد قال المفسّرون فی قوله تعالی «بَعُوضَهً فَما فَوْقَها » الوجهان اللّذان ذکرنا.

انتهی.

و لکن کلا الوجهین فی الایه و الخبر لا یتمشّیان فی المقام لما علمت أنّ ما لا یرغب فیه بدرهم فبالأولی أن لا یرغب فیه بما فوقه.

فما أشار إلیه بعض فی حاشیه النهج من أنّ هذه العباره فی المقام تکون مثل قوله تعالی «بَعُوضَهً فَما فَوْقَها » لیس باطلاقه صحیحا.

ثمّ إنّ لتفسیر نحو هذه العباره وجها آخر أدقّ و ألطف ممّا قدّمنا لم یتعرّضه أحد من الشراح و المفسّرین و هی:

أنّ مفاد عباره النهج مثلا یکون هکذا: لم ترغب فیها بدرهم فکیف ترغب فیها بما فوقه، کأنّه قال: فبأن لا یرغب فیها بما فوق الدّرهم أولی، نظیر هذا المضمون یقال فی المحاورات الفارسیّه: این کالا بدرمی نمی ارزد تا چه رسد که به بیشتر از آن. و هکذا نحوه فی کلّ مقام بحسبه مثلا «إِنَّ اللّهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَهً » فبأن لا یستحیی أن یضرب مثلا فوقها أولی، أو کیف یستحیی أن یضرب مثلا فوقها، و علی هذا القیاس فی الخبر و شعر المتنبی و نحوها.

ص:130

ثمّ إنّ الشارح البحرانی قرّر السؤال و الجواب بقوله:

فان قلت: فکیف قال فما فوقه و معلوم أنه إذا لم یرغب فیها بدرهم فبالأولی أن لا یرغب فیها بما فوقه؟.

قلت: لما کان الدّرهم أقلّ ما یحسن التملّک به فی القلّه و کان الغرض أنّک لو أتیتنی عند شرائک هذه الدّار لما شریتها بشیء أصلا لم یحسن أن یذکر وراء الدّرهم إلاّ ما فوقه، و نحوه قول المتنبی: و من جسدی لم یترک، البیت، و کان قیاسه أن یقول: فما دونها. انتهی.

أقول: إذا کان الدّرهم أقلّ ما یحسن التملّک به و کان الغرض ذلک فکیف لم یکتف علیه السّلام بدرهم فقط و لما ذا ذکر فوقه، و لا یرتبط قوله لم یحسن أن یذکر وراء الدّرهم إلاّ ما فوقه بما قبله معنیّ، و بالجمله أنّ ما أتی به من الجواب بعید عن الصواب، و تأبی عنه عباره الکتاب.

قوله علیه السّلام:(بسم اللّه الرّحمن الرّحیم) من هنا إلی آخر الکتاب قباله الدّار علی نهج لو تؤمّل فیها لا یرغب فی شرائها بدرهم، و لو نظر فیها العارف بفنون الکلام و أسالیب البیان لأیقن أنّ هذا الکلام متمیّز عن کلام من سواه علیه السّلام کالفضیل و أضرابه.

افتتح الکتاب بالبسمله اقتداء بالقرآن العظیم و امتثالا لمثال الرّسول الکریم.

افتتح القرآن ببسم اللّه الرّحمن الرّحیم تعلیما للعباد أن یبدؤا امورهم کبیرها و صغیرها بتلک الایه المبارکه لیبارک فیها، و الافتتاح بتلک الکلمه الطیّبه سنّه الأنبیاء و المرسلین، و شعار الأولیاء و الصّالحین کما جاء فی القرآن المبین حکایه کتاب سلیمان النبیّ صلوات اللّه و سلامه علیه: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ أَلاّ تَعْلُوا عَلَیَّ وَ أْتُونِی مُسْلِمِینَ » (النمل - 32 و 33).

و فی الکافی عن الباقر علیه السّلام أوّل کلّ کتاب نزل من السماءبسم اللّه الرّحمن الرّحیم، فاذا قرأتها فلاتبال أن لا تستعیذ، و إذا قرأتها سترتک فیما بین السماء و الأرض

ص:131

و فی التهذیب عن الصادق علیه السّلام إنها أفرب إلی اسم اللّه الأعظم من ناظر العین إلی بیاضها.

و فی التوحید عن الصادق علیه السّلام من ترکها من شیعتنا امتحنه اللّه بمکروه لینبّهه علی الشکر و الثناء و یمحق عنه و صمه تقصیره عند ترکه.

و عن أمیر المؤمنین علیه السّلام إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله حدّثنی عن اللّه عزّ و جلّ أنّه قال: کلّ أمر ذی بال لم یذکر فیه بسم اللّه الرّحمن الرّحیم فهو أبتر.

قوله علیه السّلام:(هذا ما اشتری عبد ذلیل) لم یقل هذه باعتبار المنزل و البیت و نحوهما و إنّما عبّر شریحا بالعبد الذّلیل لئلاّ یتوهّم حیث کان قاضیا أنّ له شأنا و رفعه بل نبّهه بأنّه فی أیّه حال کان، و بلغ إلی أیّه رتبه رفیعه و درجه شامخه تتصوّر عبد ذلیل فی ید مولی قاهر لا یقدر من الفرار عن سلطانه و حکومته، و معلوم أنّ دأب الإنسان الفخر و العجب و الاستکبار إن رآه ذا ریاسه و اقتدار إلاّ الأوحدی من الناس، لا یلهیه التکاثر و لا یعتنی بالتفاخر قال عزّ من قائل: «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ » الایه (النور - 38).

و هذا التوجیه المختار أمتن و أتقن من توجیه الشارح البحرانی حیث قال:

خصّ المشتری بصفه العبودیّه و الذلّه کسرا لما عساه یعرض لنفسه من العجب و الفخر بشراء هذه الدّار.

قوله علیه السّلام:(من میّت قد ازعج للرّحیل) و فی بعض النسخ من عبد قد ازعج للرّحیل، و علی الاولی إنما عبّر البائع بالمیّت الّذی قد ازعج للرّحیل مع أنّه حیّ لعدم استقامه الشراء من المیّت، تنبیها علی أنّ الموت لبالمرصاد بل أنشب أظفاره فإذا حان حینه لا منجی منه و لا مناص، فعدّه میّتا لتحقّق وقوعه عن قریب و هذا تذکار للنّاس بأنّ الموت قریب وقوعه و کلّ نفس ذائقته، فلا ینبغی لهم أن یحبّوا العاجله و یذروا و رائهم یوما ثقیلا.

و فی الکافی عن علیّ بن الحسین علیهما السّلام همام أنّ الدّنیا قد ارتحلت مدبره، و أنّ الاخره قد ارتحلت مقبله و لکلّ واحد منهما بنون، فکونوا من أبناء الاخره و لا تکونوا من أبناء الدّنیا، إلخ.

قوله علیه السّلام:(اشتری منه دارا من دار الغرور) بدل من اشتری الاولی: أی

ص:132

اشتری دارا فی بیت الغرور أی الدّنیا، أو دارا هی دار الغرور، و قد مضی وجه التفسیرین فی الاعراب فراجع.

و إنما کانت الدّنیا دار الغرور لأنّها تغرّ أهلها بألوانها و زخارفها و حطامها فتلهیهم عن ذکر اللّه عزّ و جلّ قال تعالی «وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ » (آل عمران 184) و قال: «فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاهُ الدُّنْیا » (لقمن - 35).

و فی کتاب عیون الحکم عن أمیر المؤمنین علیه السّلام قال: احذروا هذه الدّنیا الخدّاعه الغدّاره الّتی قد تزیّنت بحلیّها، و افتتنت بغرورها، و غرّت بامالها و تشوّفت لخطّابها، فأصبحت کالعروس المجلوّه، و العیون إلیها ناظره، و النفوس بها مشغوفه، و القلوب إلیها تائقه، و هی لأزواجها کلّهم قاتله، إلخ.

قوله علیه السّلام:(من جانب الفانین و خطّه الهالکین) فی نسخه الشیخ فی الأربعین:

من جانب الفانین إلی عسکر الهالکین، و فی نسخه أبی نعیم فی حلیه الأولیاء:

حدّ منها فی زقاق الفناء إلی عسکر الهالکین، و ترجم ابن الخاتون العاملی نسخه الشیخ فی شرحه الفارسی علیه بقوله: مسافت آن از جانب فنا و زوال است تا لشکر هلاک و ارتحال، و نسخ النهج متّفقه فی العباره المذکوره.

أقول: الفناء خلاف البقاء، و الهلاک یستعمل غالبا فی من مات میته سوء من معصیه اللّه و مخالفه أمره قال تعالی: «کَمَثَلِ رِیحٍ فِیها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ » (آل عمران - 115) و قال: «وَ کَمْ مِنْ قَرْیَهٍ أَهْلَکْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَیاتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ » (الأعراف - 5) و قال: «وَ تِلْکَ الْقُری أَهْلَکْناهُمْ لَمّا ظَلَمُوا » (الکهف - 60) و قال عزّ من قائل: «فَأَمّا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطّاغِیَهِ وَ أَمّا عادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَهٍ » (الحاقّه - 7) و غیرها من الایات.

و إنّما قلنا غالبا لأنّه قد یطلق علی الموت علی حتف الأنف کقوله تعالی:

«إِنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ » (النساء - 176) و علی غیر الموت أیضا نحو قوله تعالی حکایه عن أصحاب الشمال: «هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ » (الحاقّه - 30).

و قال فی أقرب الموارد: هلک الرّجل مات، و لا یکون إلاّ فی میته سوء و لهذا لا یستعمل للأنبیاء العظام، انتهی.

ص:133

أقول: و یردّه قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ جاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمّا جاءَکُمْ بِهِ حَتّی إِذا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً » الایه (المؤمن - 38).

علی أنّا لا نفرّق بین الأنبیاء فی قبح اسناد نحو المیته السوء ممّا ینفر عنه الطباع إلیهم و إن کنّا لا ننکر أنّ اللّه تعالی فضّل بعضهم علی بعض قال عزّ قائلا:

«تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ » الایه (البقره - 256).

فعلی ما عرفت من معنی دار الغرور و الفناء و الهلاک فیکون من جانب الفانین أخصّ من دار الغرور و خطّه الهالکین أخصّ من جانب الفانین، و هذا کما قیل علی ما جرت العادت به فی کتب البیع من الابتداء بالأعمّ و الانتهاء فی تخصیص المبیع إلی امور بعینه.

ثمّ علی نسختی الأربعین و حلیه الأولیاء عیّن علیه السّلام أوّلا مسافه الدّار بأنها من جانب الفانین أو رقاق الفناء إلی عسکر الهالکین، و بیّن ثانیا حدودها الأربعه و لا یخفی لطفه.

قوله علیه السّلام:(و تجمع هذه الدّار حدود أربعه) أی تحوی هذه الدّار و تحیط بها حدود أربعه آتیه، بیّن حدودها الأربعه کما هو المتعارف فی تعیین حدود الأراضی و الدّور و غیرهما، و الحدود فی تحدید الأملاک بمنزله الجنس و الفصل فی الحدود قوله علیه السّلام:(فالحدّ الأوّل ینتهی إلی دواعی الافات - إلی آخر الحدود) أخذ یفصّل حدودها المذکوره علی الاجمال أوّلا و فی النسخ الثلاث أعنی النهج و الأربعین و الحلیه فی تعیین الحدود اختلاف فی الجمله و قد ذکرنا النسخ فلا حاجه إلی الإعاده.

ثمّ إنّه لا توجد دار فی الدّنیا تکون دار السّلام، بل تنتهی لا محاله إلی الافات و الأسقام و المصیبات و الالام، لأنّ الدّنیا نفسها دار بالبلاء معروفه و بالتزاحم و التصادم معجونه، فالحدّ ان الأوّلان تعمّ جمیع الدّار و أمّا الاخران فیختصّان بما بنیت علی أساس الجور و مال الزّور لأنّ المال الصالح فی ید الرجل الصالح لا ینجرّ إلی الهوی المردی و الشیطان المغوی بل هو نعم المال.

ص:134

ثمّ إنه علیه السّلام جعل باب هذه الدّار الّذی یشرع أی یفتح للدّخول فیها فی الحدّ المنتهی إلی الشیطان المغوی تنبیها علی أنّ الدّار المبنیّه علی الجور و العدوان لیست إلاّ من إغواء الشیطان، و إشاره إلی أنّ الشیطان کان سببا لاشترائها، و لو أعرض شریح عن اتّباعه لما أقدم إلی ابتیاعها.

قوله علیه السّلام:(اشتری هذا المغترّ بالأمل من هذا المزعج بالأجل هذه الدّار بالخروج من عزّ القناعه و الدّخول فی ذلّ الطلب و الضراعه) بدل من الأوّل و أفاد علیه السّلام فی هذه الفقره:

أوّلا أنّ اغترار شریح بالأمل صار سبب اشترائه الدّار.

و ثانیا أنّه جعل ثمنها الخروج من عزّ القناعه و الدّخول فی ذلّ الطلب و الضراعه لما مرّ فی الإعراب من أنّ الباء للعوض و للمقابله.

و ثالثا أنّ القانع عزیز و للقناعه عزّه.

و رابعا أنّ الخروج من عزّ القناعه یؤدّی إلی الذّله و المسکنه من الطلب و الضراعه للخلق.

ثمّ انظر فی لطائف کلامه علیه السّلام و دقائق بیانه: ذمّ الأمل، و الطلب و الضراعه و الخروج من القناعه، مدح القناعه، و وصفها بالعزّه، و جمع بین الأمل و الأجل و الخروج و الدّخول، و العزّ و الذلّ، و القناعه و الضراعه، و محاسن هذا الکتاب فوق أن یحوم حولها العباره.

الانبیاء و ورثتهم علیهم السّلام لا یأمرون بالذل و السؤال بل یحضون علی العز و الجلال زعم الجاهلون و المغفلون عن غرض سفراء اللّه تعالی و بعثتهم أنّهم یدعون الناس إلی الفقر و الکدیه، و یأمرونهم بالبطاله و العزله و الرّهبانیّه، و ذلک ظنّ الّذین اتّبعوا أهواءهم و لم یصلوا إلی درک مقاصد الأنبیاء و فهم مطالبهم، و لم یدروا أنّهم نهوا الناس عن الدّنیا المذمومه أی اقتراف المال و ادّخاره علی وجه لم یمضه العقل و لا یرضی به، کأن یقترفه بالسرقه و القیاده و القمار و الرّبا و الجور و شهاده الزور و بیع الخمر و نحوها ممّا تضرّ الاجتماع و تمنعه عن الارتقاء.

ص:135

قال اللّه تبارک و تعالی: «وَ لکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ نِعْمَهً وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ » (الحجرات - 8 و 9).

و لا منعوهم عن الدّنیا المحموده قال عزّ من قائل: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا خالِصَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ » (الأعراف - 32 و 33).

ثمّ إنّ إسناد الأمر بالرّهبانیّه إلی الأنبیاء و ورثتهم کما اجترأ النصاری بذلک و عزوه إلی عیسی نبیّ اللّه فریه و اختلاق، لأنّهم حرّموا علیهم الرّهبانیّه و حثّوهم علی الکسب و تحصیل العزّه و الکمال و ما رضوا بالذّلّه و النکبه قال اللّه تعالی: «وَ لِلّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ » (المنافقون - 9).

و هذا هو رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کیف شدّد النکیر علی عثمان بن مظعون لمّار کن إلی الرّهبانیّه: روی الشیخ الأجلّ ابن بابویه الصدوق رضوان اللّه علیه فی أوّل المجلس السادس عشر من امالیه باسناده عن أنس بن مالک قال: توفّی ابن لعثمان بن مظعون رضی اللّه عنه فاشتدّ حزنه علیه حتّی اتّخذ من داره مسجدا یتعبّد فیه، فبلغ ذلک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فقال له: یا عثمان إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یکتب علینا الرّهبانیّه إنما رهبانیّه امّتی الجهاد فی سبیل اللّه، الحدیث.

و کیف یدعونهم إلیها مع أنّ کلماتهم فی ذمّها لا تحصی کثره، و ینادون الناس جهارا، بأنّ کل واحد منهم کعضو من أعضاء جثمان الاجتماع، لأنّ الانسان مدنیّ بالطبع فلا بدّ لکلّ واحد منهم من مکسب یتمّ به أمرهم، و لا یختلّ حتّی لا یتطرّق إلیهم النکبه و الذلّه قال تعالی: «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی » (النّجم - 41).

و لقد روی الفریقان عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أنه قال: إنّما المؤمنون فی تعاطفهم

ص:136

و تراحمهم بمنزله جسد إذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الأعضاء بالحمّی و السهر فمن هذا الحدیث یستفاد مطالب أنیقه أخلاقیّه و اجتماعیّه منها أنهم بمنزله جسد، فأخذ هذا المضمون الشیخ الأجلّ السعدی و قال بالفارسیّه:

بنی آدم أعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

و هذا هو أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام کیف آخذ شریحا فی کتابه هذا بخروجه من عزّ القناعه، و دخوله فی ذلّ الطلب و الضراعه، باغتراره بالأمل.

و أخبارنا فی ذمّ طول الأمل و السؤال من الناس و مدح الکسب و تحصیل الکمال و ترغیب الناس إلی ما فیه سعادتهم و رفعتهم و تبرّی الأنبیاء من الّذین صاروا بالعطاله و البطاله کلاّ علی الناس کثیره جدّا و لولا خوف الإطناب و الخروج عن اسلوب الکتاب لذکرناها فلعلّنا نأتی بطائفه منها فی المباحث الاتیه إن شاء اللّه تعالی.

و بالجمله أنّ ما جاء به الأنبیاء فانما هو لاحیاء النفوس و إیقاظ العقول و سوق الناس إلی ما فیه حیاتهم الأبدیّه المعنویّه و سعادتهم السرمدیّه و خروجهم من حضیض الذلّ إلی أوج العزّ، قال اللّه جلّ و علا. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ » (الأنفال - 25).

قوله علیه السّلام:(فما أدرک هذا المشتری فیما اشتری من درک فعلی مبلبل أجسام الملوک) لمّا بیّن علیه السّلام مسافه الدّار و حدودها أخذ فی بیان ضمان درک ما یلحق المشتری.

فاعلم أنّ المشتری إن لم یکن عالما بالغصب فاشتری المال المغصوب ثمّ شهد مالکه و لم یجز بناء علی صحّه البیع الفضولی و أخذه منه یرجع فی ثمنه و ما لحقه من درک آخر إلی البائع، و إن کان عالما به و أقدم إلی شراء المغصوب فلا حرمه لماله لأنّه ألقی بیده. إلی التهلکه، لأنّه استولی علی مال الغیر و تصرّف فیه عدوانا فهو غاصب

ص:137

و ضامن العین و المنافع، و لم یکن حینئذ ما أدرکه من درک علی البائع و لیس له حقّ الرّجوع الیه.

و لذا ذهب طائفه من الفقهاء إلی أنّه لا رجوع للمشتری علی البائع الغاصب مع علمه حتّی بالثمن مع تلفه، بل فی المسالک أنّ الأشهر عدم الرّجوع به مع وجود عینه، بل ادّعی علیه فی التذکره الإجماع عقوبه له، و خالفهم الاخرون فصرّح بعضهم کالشهید فی اللّمعه بالرّجوع به مع بقاء العین سواء کان عالما أو جاهلا و بعضهم بالرّجوع مطلقا سواء تلف الثمن أو لا کالمحقق فی أحد قولیه.

و من لطائف کلامه علیه السّلام فی المقام أنّه علیه السّلام لم یبیّن حکم ضمان الدّرک الّذی یلحق المشتری فی هذه المعامله بأنّ الضامن من هو؟ بل أحاله إلی یوم القیامه حیث قال علیه السّلام: فعلی مبلبل أجسام الملوک إشخاصهم جمیعا إلی موقف العرض و الحساب - إلخ، فلا یخفی لطفه.

ثمّ إنّ درک الضمان لا یختصّ بمال المغصوب بل یجری فی المبیع المعیب أیضا، و کذا فی الثمن المعیب علی التفصیل المذکور فی الفقه.

ثمّ لا یخفی علی ذی مسکه أنه علیه السّلام لم یعلّق ضمان الدّرک علی أحد. بل صریح کلامه أنّ علی مبلبل أجسام الملوک إشخاصهم إلی موقف العرض و الحساب یعنی هنالک یحکم بین الحقّ و الباطل بفصل القضاء فیعلم أنّ ضامن الدّرک من هو و العجب من شارح البحرانی ذهب فی شرحه علی النهج إلی أنّه علیه السّلام علّق الدّرک و التبعه اللاّزمه فی هذا البیع بملک الموت.

و کذلک بما حققنا علم أنّ ما ذهب إلیه المجلسیّ قدّس سرّه فی شرح الکتاب (ص 545 ج 9 من البحار الطبع الکمبانی) حیث قال: ثمّ اعلم أنه یکفی لمناسبته ما یکتب فی سجلاّت البیوع لفظ الدّرک، و لا یلزم مطابقته لما هو المعهود فیها من کون الدّرک لکون المبیع أو الثمن معیبا أو مستحقا للغیر، فالمراد بالدّرک التبعه و الاثم أی ما یلحق هذا المشتری من وزر و حطّ مرتبه و نقص عن حظوظ الاخره، فیجزی بها فی القیامه، لیس بصحیح، و یأباه قوله علیه السّلام إشخاصهم جمیعا

ص:138

و غیره من العبارات فهو تفسیر لا یناسبه الکتاب.

قوله علیه السّلام:(و سالب نفوس الجبابره) عطف علی مبلبل و کذا قوله علیه السّلام:

و مزیل ملک الفراعنه. و إنّما خصّ الملوک و الجبابره و الفراعنه بالذکر کسرا لشریح و أضرابه حتّی لا یغترّوا بالمنصب و المقام و الشهره و العنوان، و تنبیها لهم أنه لمّا کان هؤلاء الملوک و الجبابره و الفراعنه مقهورین فی ید اللّه الواحد القهّار فکیف مثل شریح و أشیاعه، علی و زان قوله تعالی: «أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذِینَ کانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّهً وَ آثاراً فِی الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما کانَ لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ واقٍ » (المؤمن - 24) و قوله تعالی:

«أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّهً وَ آثاراً فِی الْأَرْضِ فَما أَغْنی عَنْهُمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ » (المؤمن - 84).

قوله علیه السّلام:(مثل کسری و قیصر و تبّع و حمیر) مثل لکلّ واحد من الملوک و الجبابره و الفراعنه و لا یختصّ بالأخیر.

قوله علیه السّلام:(و من جمع المال علی المال فأکثر) قد مضی فی الاعراب أنّ الأظهر أن یکون من معطوفا علی کسری کالثلاثه قبله أی مثل من جمع المال - إلخ قوله علیه السّلام:(و من بنی و شیّد) عطف علی من الأوّل أی مثل من بنی دارا و جصّصها أو رفعها أو أحکم قواعدها علی الوجوه الّتی بیّناها فی اللّغه.

قوله علیه السّلام:(و زخرف) أی زیّن سقف البناء و جدرانه بالذّهب.

قوله علیه السّلام (نجّد) أی زیّنه بالبسط و الفرش و الوسائد و النمارق و الستور و نحوها، و قد مضی فی اللّغه أنّ التذهیب یناسب تزیین سقف البیت، و التنجید تزیین أرضه و جدرانه.

قوله علیه السّلام:(و ادّخر) أی اکتسب المال و جعله ذخیره لوقت الحاجه إلیه قوله علیه السّلام:(و اعتقد) أی جعل لنفسه عقده أی اقتنی الضیاع و العقار و غیرهما من الأموال الصامته.

قوله علیه السّلام:(و نظر بزعمه للولد) أی نظر فی جمع المال لولده إعانه له

ص:139

و ترحّما علیه و رآه مصلحه له ظنّا منه أنّ عمله هذا ینفعه و یعزّه. و سیأتی فی أواخر باب المختار من حکم أمیر المؤمنین علیه السّلام أنه قال لابنه الحسن علیه السّلام: یا بنیّ لا تخلفنّ وراءک شیئا من الدّنیا فإنک تخلّفه لأحد رجلین: إمّا رجل عمل فیه بطاعه اللّه فسعد بما شقیت، و إمّا رجل عمل فیه بمعصیه اللّه فکنت عونا له علی معصیته، و لیس أحد هذین حقیقا أن تؤثره علی نفسک.

فإن قلت: فعلی هذا تری أنّ الشارع منع الناس أن ینظروا لأولادهم و یخلّفوا لأخلافهم ما ینفعهم و یمدّهم فی معاشهم؟.

قلت: کلاّ بل الشارع أغراهم بذلک و کره أن یتکفّف أولادهم بعدهم الناس غایه الأمر نهاهم عن الاکتساب بالحرام نظرا للأولاد و نکتفی فی ذلک بذکر روایه روما للاختصار.

روی ابن بابویه الصدوق رضوان اللّه علیه فی من لا یحضره الفقیه و نقلها الفیض فی الوافی فی أبواب الوصیه (ص 12 ج 13): أنّ رجلا من الأنصار توفّی و له صبیه صغار و له ستّه من الرّقیق فأعتقهم عند موته و لیس له مال غیرهم، فاتی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله فاخبر فقال: ما صنعتم بصاحبکم؟ قالوا: دفنّاه، قال: لو علمت ما دفنّاه مع أهل الإسلام، ترک ولده یتکفّفون الناس.

قوله علیه السّلام:(إشخاصهم جمیعا - إلی قوله: و خسر هنالک المبطلون) إشخاصهم أی إزعاجهم و إحضارهم و فی نسخه أبی نعیم: و أشخصهم إلی موقف العرض و لکنّها تصحیف و الحقّ ما فی النسختین الاخریین لأنّ إشخاصهم مبتداء مؤخّر عن علی مبلبل أجسام الملوک قدّم الخبر لتوسع الظروف و ما یجری مجراها و لا یمکن حمل تلک النسخه علی وجه صحیح.

ثمّ إنّ الضمیر فی إشخاصهم لا یمکن إرجاعه إلی الملوک و ما بعده لا لفظا و لا معنی أمّا الأوّل فلأنّ الضمیر فی المبتدأ لا یرجع إلی جزء لفظ الخبر و هو ظاهر، و أمّا الثانی فلأنّ المقصود إحاله ضمان الدّرک علی من أوجب الشرع الرجوع به إلیه، فلا بدّ أن یکون ممن کان دخیلا فی البیع فهو یرجع إلی البائع

ص:140

و المبیع و المشتری و صاحب الدّرک، فالمراد أنّ ملک الموت متعهّد و متکفّل باحضارهم جمیعا إلی موقف العرض و الحساب للفصل و القضاء.

قوله علیه السّلام:(شهد علی ذلک العقل إذا خرج من أسر الهوی و سلم من علائق الدّنیا) لمّا بیّن حکم الدّرک أردفه بذکر الشهود کما هو السنّه المتعارفه فی سائر القباله و جعل العقل شاهدا علی ما قال.

ثمّ إنّ ههنا دقیقه أنیقه و هی أنّ الشاهد لا بدّ من أن یکون عادلا، و إنما قیّد علیه السّلام شهد علی ذلک العقل بقوله: إذا خرج من أسر الهوی و سلم من علائق الدّنیا، لیفید هذا المعنی، أعنی أن یأتی بالشاهد العادل علی ما کتب، و ذلک لأنّ تلک القوّه القدسیّه الملکوتیّه أعنی العقل لمّا تعلّق بشرک البدن و ألف مجاوره الخراب البلقع و صار حشره مع المادیّات قد یتأثّر عن البدن و قواه الحیوانیّه و غیرهما، فیعرض له من غیره ما یشغله عن فعل نفسه، لأنّ تلک العوائق کاللّصوص القطّاع لطریقه تمنعه عن الوصول إلی صریح الحقّ و محض الحکم العقلی، فلو لم یجرّد عنها سیّما عن النفس الأمّاره بالسوء و حبّ الدّنیا و أسر الهوی و قید الأوهام کان حکمه مزوقا مشوبا بالباطل، فلم یکن حینئذ شاهدا عادلا، فلا یخفی لطفه.

فالمراد أنّ العقل لو خلّی و طبعه بحیث لم یکن مأسورا فی قید الهوی و علائق الدّنیا یشهد علی أنّ لنحو هذا المشتری خسران الدارین، و فی نحو هذا المبیع یلزم تلک الافات و المصیبات علیه و غیرهما ممّا هی مذکوره فی القباله.

ثمّ الحقّ أنّ الرّضیّ رضی اللّه عنه لم یذکر الکتاب بتمامه، لأنّ غرضه کان جمع المختار من کلامه علیه السّلام کما صرّح فی عدّه مواضع النهج بأنّ ما أتی به هو بعض تلک الخطبه أو ذلک الکتاب أو نحوهما، و الکتاب بتمامه هو ما فی النسختین الاخریین و إن کان بینهما اختلاف ما فی بعض العبارات، فنذکر بعض ما فی الأربعین و بیان الشیخ فیه:

قوله علیه السّلام:(فی عرصاتها) أی ساحاتها و الضمیر إمّا للدار أو للدّنیا و الأوّل أقرب و إن کان أبعد.

ص:141

قوله علیه السّلام:(ما أبین الحقّ لذی عینین) کلمه ما تعجبیّه أی ما أظهر الحقّ لصاحب البصیره.

قوله علیه السّلام:(إنّ الرّحیل أحد الیومین) أی کما أنّ لابن آدم یوم ولاده و هو یوم القدوم إلی هذه الدار، فله یوم رحیل عنها و هو یوم الموت فینبغی أن لا یزول عن خاطره، بل یجعله أبدا نصب عینیه.

قوله علیه السّلام:(و قرّبوا الامال بالاجال) أی قصروها بتذکّر الموت الّذی هو هادم اللّذات، و فاضح الامال.

«اشاره»

فسّر العالم العامل العاملی الشیخ بهاء الدّین قدّس سرّه فی الأربعین هذا الکتاب بوجه آخر أیضا یلیق أن یذکر فی المقام للطافته و عذوبته.

قال: اشاره. یمکن أن یکون الدّار فی قوله علیه السّلام اشتری منه دارا، رمزا إلی هذه البنیه البدنیّه، و المشتری رمزا إلی النفس الناطقه الإنسانیّه العاکفه علی تلک البنیه الظلمانیّه المشغوله بها عن العوالم المقدّسه النورانیّه، و البائع رمزا إلی الأبوین اللّذین منهما حصلت الأجزاء المنویّه المتکوّن منها البنیه الّتی مبدءها من جانب الفانین و مالها إلی عسکر الهالکین.

ثمّ إنّ هذه البنیه أعنی البدن و إن کان مرکبا للنفس و وسیله لها إلی تحصیل کمالاتها، لکن قواه البهیمیّه دواع و أسباب لافات النفس و عاهاتها و مصیباتها و اتّباعها للهوی و الشیطان، فنزل تلک الدّواعی منزله حدود الدار المکتنفه بها من جوانبها.

و لمّا کان الخروج من ولایه اللّه و الدّخول فی ولایه الطاغوت یحصل باتّباع الهوی و الشیطان ناسب أن یجعل باب تلک الدّار فی هذا الحدّ.

و لمّا کان ذلّ النفس و خروجها عن استغنائها الّذی کانت علیه فی عالمها النورانی ملازما لعکوفها علی هذا البدن الهیولانی و مسبّبا عن تعلّقها به و شرائها له شبّهه علیه السّلام بالثمن الّذی هو من لوازم الشراء.

ص:142

و لمّا کان الموت هو السائق الّذی یسوق الخلق بأجمعهم طوعا و کرها إلی موقف القیامه لیقضی بینهم الحکم العدل و ینتصف من المعتدی للمعتدی علیه شبّهه علیه السّلام بشخص ضمن الدرک فتعهد أن یحضر کلّ من له دخل فی هذه المعامله إلی دار القضاء لیحکم بینهم و یقضی لمن له الحقّ بحقه.

هذا ما خطر بالبال فی معنی هذا الکلام و لعلّ أمیر المؤمنین علیه السّلام أراد معنی آخر غیر هذا لم یهتد نظری الکلیل إلیه، و ثمّ یعثر فکری العلیل علیه، و اللّه أعلم بحقیقه الحال. انتهی کلامه رفع مقامه.

و ذکر قریبا من هذه الإشاره أو عینها علی عبارات اخر العلاّمه المجلسی فی المجلّد التاسع من البحار (ص 545 الطبع الکمبانی) أیضا.

أقول: الحقّ أنّ هذا التوجیه وجیه فی نفسه و لکنه لیس معنی کلامه علیه السّلام بل تأویل یناسبه و یستفاد منه کالتأویلات المذکوره فی طائفه من التفاسیر و شروح الأخبار المناسبه للایات و الأخبار.

مثلا أنّ النیشابوری ذکر فی تفسیره غرائب القرآن التأویل الاتی من قوله تعالی «وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً » - الی قوله تعالی - «وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ » (البقره - 65 - الی 71) و نعلم یقینا أنّ هذا التأویل لیس تفسیر کلامه تعالی و إن کان لا یخفی من لطافه من حیث التشبیهات و المناسبات و هو صرّح بذلک أیضا حیث قال بعد تفسیره الایات ما هذا لفظه:

التأویل: ذبح البقره إشاره إلی ذبح النفس البهیمیّه فإنّ فی ذبحها حیاه القلب الرّوحانی و هو الجهاد الأکبر، موتوا قبل أن تموتوا.

اقتلونی یا ثقاتی إنّ فی قتلی حیاتی و حیاتی فی مماتی و مماتی فی حیاتی

مت بالإراده تحی بالطبیعه، و قال بعضهم: مت بالطبیعه تحی بالحقیقه، ما هی أنّه بقره نفس تصلح للذبح بسیف الصدق، لا فارض فی سنّ الشیخوخه فیعجز عن رضایف سلوک الطریق لضعف القوی البدنیّه کما قیل: الصوفی بعد الأربعین

ص:143

بارد، و لا یکون فی سنّ شرح الشباب یستهویه سکره عوان بین ذلک لقوله تعالی حتّی إذا بلغ أشدّه و بلغ أربعین سنه، صفراء إشاره إلی صفره وجوه أصحاب الرّیاضات، فاقع لونها یرید أنّها صفره زین لا صفره شین فانّها سیماء الصالحین لا ذلول تثیر الأرض، لا یحتمل ذلّه الطمع و لا تثیر باله الحرص أرض الدّنیا لطلب زخارفها و مشتهیاتها، و لا تسقی حرث الدّنیا بماء وجهه عند الخلق و بماء وجاهته عند الخالق فیذهب ماؤه عند الحقّ و عند الخلق، مسلمه من آفات صفاتها لیس فیها علامه طلب غیر اللّه، و ما کادوا یفعلون بمقتضی الطبیعه، لو لا فضل اللّه و حسن توفیقه و إذ قتلتم نفسا یعنی القلب، فادّارأتم، فاختلفتم أنه کان من الشیطان أم من الدّنیا أو من نفس الأمّاره، فقلنا اضربوه ببعضها ضرب لسان بقره النفس المذبوحه بسکّین الصدق علی قتیل القلب بمداومه الذکر فحیی باذن اللّه عزّ و جلّ و قال:

إنّ النفس لأمّاره بالسّوء و إنّ من الحجاره لما یتفجّر منه الأنهار، مراتب القلوب فی القسوه مختلفه فالّتی یتفجّر منها الأنهار قلوب یظهر علیها الغلیان «من ظ» أنوار الرّوح بترک اللّذات و الشهوات، بعض الأشیاء المشبهه بخرق العادات کما یکون لبعض الرهبانیّین و الهنود، و الّتی تشقّق فیخرج منها الماء هی الّتی یظهر علیها فی بعض الأوقات عند انخراق الحجب البشریّه من أنوار الرّوح فیریه بعض الایات و المعانی المعقوله کما یکون لبعض الحکماء، و الّتی یهبط من خشیه اللّه ما یکون لبعض أهل الأدیان و الملل من قبول عکس أنوار الرّوح من وراء الحجب فیقع فیها الخوف و الخشیه، انتهی.

«القضاء و القاضی فی الاسلام»

«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً » (القرآن الکریم - سوره النساء - الایه 62) یناسب فی المقام تقدیم نبذه من الکلام علی ما قرّره الشرع فی القضاء و القاضی علی سبیل الإجمال و الاختصار فنقول:

ص:144

الغرض من إرسال الرّسل و إنزال الکتب إحیاء مکارم الأخلاق، و محاسن الأفعال، و إماته الصفات المردیه، و الاداب المغویه، و إیقاظ عقول الناس من نوم الغفله، و تزکیتهم من رین الهوی، و إناره أرواحهم بالملکات الملکوتیّه، و إثاره فطرتهم إلی جناب الرّبّ جلّ و علا، و قیامهم بالعدل، و احتیاج الظلم من بینهم لیتّصفوا بالأوصاف الرّبوبیّه، و یتخلّقوا بالأخلاق الإلهیّه، و لئلاّ یتطرّق إلیهم الجور و العدوان و الهرج و المرج قال اللّه تعالی: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ » (الحدید - 26).

ثمّ لو تنازع اثنان فی أمر فلا بدّ من حکم عدل یعطی کل ذی الحقّ حقّه، و یذبّ عنه التصرّف العدوانیّ و أکل المال بالباطل بالأمارات و الاصول الّتی جعلها الشارح الحکیم میزانا له لحسم مادّه التنازع و قلع شجر التشاجر و فصل القضاء.

قال أمیر المؤمنین علیه السّلام کما فی الکافی و التهذیب: أحکام المسلمین علی ثلاثه:

شهاده عادله. أو یمین قاطعه. أو سنّه ماضیه من أئمه الهدی.

فلا بدّ لحفظ اجتماع الناس من حاکم عادل لا یبیع آخرته بدنیاه و لا یعقل عقله بهواه.

و کما أنّ الإنسان یحتاج فی سلامه جسمه إلی الطبیب الحاذق الأمین المؤمن، و فی سلامه روحه إلی عالم عامل إلهیّ روحانیّ، کذلک یحتاج الاجتماع لحفظ نظامه و رفع المخاصمه و النزاع إلی طبیب آخر و هو القاضی العادل و حکومه عادله و لا مناص للنّاس من هؤلاء الأطبّاء.

قال الامام جعفر بن محمّد الصادق علیهما السّلام فی هذا المعنی: لا یستغنی أهل کلّ بلد عن ثلاثه تفزع إلیه فی أمر دنیا [هم ظ] و آخرتهم، فإن عدموا ذلک کانوا همجا:

فقیه عالم ورع، و أمیر خیّر مطاع، و طبیب بصیر ثقه (نقل فی مادّه طبب من السفینه).

و اعتبر الشارع فی القاضی البلوغ و کمال العقل و الایمان و طهاره المولد و العلم و الذکوره و العداله، و إنما اعتبر فیه العداله حتّی یراعی التسویه بین الخصمین

ص:145

مطلقا و إن کان أحدهما وضیعا و الاخر شریفا و فی الکافی و التهذیب عن أمیر المؤمنین علیه السّلام قال: من ابتلی بالقضاء فلیواس بینهم فی الاشاره و فی النظر و فی المجلس فیجب علیه التسویه بینهما فی الکلام و السّلام و القیام و غیرها من أنواع الاکرام حتّی لا یجوز له خطاب أحد الخصمین بالکنیه و الاخر بالاسم لأنّ الاولی تنبیء بالتعظیم دون الثانی، و کذا الانصات لکلّ واحد منهما علی التفصیل الّذی بیّن فی الکتب الفقهیّه.

و نحن نکتفی ههنا بما قال أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام لشریح أیضا فی آداب الحکم لم یأت به الرّضیّ رضوان اللّه علیه فی النهج، نقله ثقه الاسلام الکلینی مسندا فی الکافی، و شیخ الطائفه فی التهذیب، و الشیخ الأجلّ الصدوق فی من لا یحضره الفقیه، و المحقق الفیض فی الوافی (ص 135 ج 9) باسنادهم عن سلمه بن کهیل قال:

سمعت علیّا علیه السّلام یقول لشریح: انظر إلی أهل المعک و المطل و دفع حقوق الناس من أهل المقدره و الیسار ممن یدلی بأموال المسلمین إلی الحکّام، فخذ للنّاس بحقوقهم منهم، و بع فیها العقار و الدّیار، فانّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول: مطل المسلم الموسر ظلم للمسلم، و من لم یکن له عقار و لا دار و لا مال فلا سبیل علیه، و اعلم أنّه لا یحمل الناس علی الحقّ إلاّ من وزعهم عن الباطل، ثمّ واس بین المسلمین بوجهک و منطقک و مجلسک حتّی لا یطمع قریبک فی حیفک، و لا ییأس عدوّک من عدلک. و ردّ الیمین علی المدّعی مع بیّنته فانّ ذلک أجلی للعمی و أثبت فی القضاء، و اعلم أنّ المسلمین عدول بعضهم علی بعض إلاّ مجلودا فی حدّ لم یتب منه، أو معروفا بشهاده زور، أو ظنینا، و إیّاک و التضجّر و التأذّی فی مجلس القضاء الّذی أوجب اللّه فیه الأجر، و أحسن فیه الذّخر لمن قضی بالحقّ، و اعلم أنّ الصلح جائز بین المسلمین إلاّ صلحا حرّم حلالا أو أحلّ حراما، و اجعل لمن ادّعی شهودا غیّبا أمدا بینهما، فان أحضرهم أخذت له بحقّه، و إن لم یحضرهم أوجبت علیه القضیّه. و إیّاک أن تنفذ قضیّه فی قصاص أو حدّ من حدود اللّه أو حقّ

ص:146

من حقوق المسلمین حتّی تعرض ذلک علیّ إنشاء اللّه، و لا تقعدنّ فی مجلس القضاء حتّی تطعم.

و قال علیه السّلام لشریح أیضا کما فی الکافی و التهذیب و الفقیه: لا تسارّ أحدا فی مجلسک، و إن غضبت فقم، و لا تقضینّ و أنت غضبان.

و الأخبار المرویّه فی الکتب الأربعه و غیرها عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و أئمّه الهدی فی آداب الحکم و القضاء و القاضی کثیره جدّا ترکناها خوفا من الإطناب و فیما قدّمناه کفایه لمن کان طالبا للصواب.

ثمّ إنّ ما قدّمنا من وجوب مراعاه المساواه بین الخصمین علی القاضی یکون علی وجه تساویهما فی الإسلام أو الکفر، بأن کانا مسلمین أو کافرین، و لو کان أحدهما مسلما و الاخر کافرا، فلا یجب علیه مراعاتها بینهما، بل له أن یرفع المسلم علی الکافر، و ذلک لما یأتی من قول أمیر المؤمنین مع الرّجل الیهودی فی مجلس شریح.

«وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکّامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوالِ النّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (القرآن الکریم الایه 186 من البقره).

و حرّم علی الناس رفع الدّعاوی إلی قضاه الجور و التحاکم إلیهم کما حرّم علیهم أکل المال بالباطل، و فی الصحاح للجوهری: أدلی بما له إلی الحاکم:

رفعه إلیه و منه قوله تعالی «وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکّامِ » یعنی الرشوه، انتهی.

و قال الفیض فی الوافی: قوله تعالی: تدلوا، أی و لا تدلوا حذف لا اعتمادا علی العطف و المعنی لا تعطوا الحکّام أموالکم لیحکموا لکم استعاره من قولهم أدلی دلوه إذا أرسلها، فانّ الرشوه ترسل إلی الحکّام.

و فی الکافی و التهذیب باسنادهما عن ابن مسکان عن أبی بصیر قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: قول اللّه تعالی فی کتابه «وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکّامِ » فقال: یا با بصیر إنّ اللّه قد علم أنّ فی الامّه حکّاما یجورون أما أنّه لم یعن حکّام أهل العدل و لکنّه عنی حکام أهل الجور، یا با محمّد إنّه لو کان

ص:147

لک علی رجل حقّ فدعوته إلی حکّام أهل العدل فأبی علیک إلاّ أن یرافعک إلی حکّام أهل الجور لیقضوا له، لکان ممّن حاکم إلی الطاغوت و هو قول اللّه عزّ و جلّ «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِیداً » (النساء - 65).

و فی التهذیب باسناده عن ابن فضال قال: قرأت فی کتاب أبی الأسد إلی أبی الحسن الثانی علیه السّلام و قرأته بخطه سأله ما تفسیر قوله «وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکّامِ » قال: فکتب إلیه بخطّه: الحکّام القضاه قال: ثمّ کتب تحته: هو أن یعلم الرّجل أنه ظالم فیحکم له القاضی فهو غیر معذور فی أخذ ذلک الّذی حکم له إذا کان قد علم أنه ظالم.

و إنما اعتبر فیه العلم أی العلم بجمیع الأحکام عن اجتهاده أعنی أن یکون مجتهدا فی الدّین مستنبطا أحکامه بالأدلّه الأربعه من العقل و الإجماع و الکتاب و السنّه فلا یکفیه فتوی العلماء و قد وردت آیات و روایات کثیره فی تشدید ذلک و تأکیده، و لو نذکرها لکثر بنا الخطب و نقتصر بذکر شر ذمه قلیله منها.

قال أمیر المؤمنین علیه السّلام کما فی الکافی و الفقیه و التهذیب لشریح: یا شریح قد جلست مجلسا لا یجلسه إلاّ نبیّ أو وصیّ نبیّ أو شقیّ.

قال الباقر علیه السّلام: إنّ من أفتی النّاس بغیر علم و لا هدی من اللّه لعنته ملائکه الرّحمه و ملائکه العذاب، و لحقه و زر من عمل بفتیاه.

و قال علیه السّلام: أنهاک عن خصلتین فیهما هلک الرّجال: أنهاک أن تدین اللّه بالباطل، و تفتی الناس بما لا تعلم.

و قال الصادق علیه السّلام کما فی الکافی و التهذیب: القضاه أربعه ثلاثه فی النّار و واحد فی الجنّه: رجل قضی بجور و هو یعلم فهو فی النّار، و رجل قضی بجور و هو لا یعلم أنّه قضی بجور فهو فی النّار، و رجل قضی بجور و هو لا یعلم أنّه قضی بجور فهو فی النّار، و رجل قضی بالحقّ و هو لا یعلم فهو فی النّار جل قضی بالحقّ و هو یعلم فهو فی الجنّه.

ص:148

و فی دعائم الاسلام عن علیّ علیه السّلام أنه قال: القضاه ثلاثه واحد فی الجنّه و اثنان فی النار: رجل جار متعمّدا فذلک فی النار، و رجل أخطأ فی القضاء فذلک فی النّار و رجل عمل بالحقّ فذلک فی الجنّه.

بیان: و لا تنافی بین الأخیرین لأنّ الوسط من الأخیر یعمّ الوسطین من الأوّل و الوصیّ فی قوله علیه السّلام أو وصیّ نبیّ یعمّ الوصیّ الخاصّ و العامّ، جمعا بین الأدلّه و تفصیل البحث موکول إلی الکتب الفقهیّه.

و أمّا الایات فقد قدّمنا بعضها و قال اللّه تبارک و تعالی «إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً » (النساء - 106) و قوله تعالی: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ » (المائده - 51) و قوله تعالی: «یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی » (ص - 27).

و إنما اعتبر فیه الذّکوره فلقوله صلّی اللّه علیه و آله: لا یفلح قوم ولیتهم امرأه، و وصیّته صلّی اللّه علیه و آله لعلیّ علیه السّلام المرویّه فی الفقیه باسناده عن حمّاد: یا علی لیس علی المرأه جمعه - إلی أن قال: و لا تولّی القضاء، علی أنّ ذلک إجماعیّ لا خلاف فیه عندنا الإمامیّه، فلا یلیق لها مجالسه الرّجال و رفع الصوت بینهم.

و أمّا اعتبار الإیمان فلأنّ المسلم الفاسق، إذا لم یصلح لهذا المنصب الجلیل فکیف الکافر، علی أنّ الکافر لیس أهلا للأمانه و لم یجعل اللّه له سبیلا علی المسلم إذ الإسلام یعلو و لا یعلا علیه قال اللّه تعالی: «وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً » (النساء - 140). و أمّا اعتبار البلوغ و العقل فبیّن، و أمّا طهاره المولد فالعمده فیها الإجماع و فحوی ما دلّ علی المنع من إمامته و شهادته، علی أنّ النفوس تنفر عن ولد الزنا.

ثمّ إنّ فی سیره رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و أهل بیته فی دعاوی الناس لعبره لأولی الألباب یلیق لهم أن ینظروا فیها بعین العلم و الدّرایه حتّی یتبیّن لهم أنّ الغرض من بعثهم لم یکن إلاّ تعلیم النّاس ما فیه نجاحهم و نجاتهم:

و هذا هو رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کیف یراعی حقوق النّاس و یحترمها، روی الشیخ

ص:149

الجلیل العلاّمه بهاء الدّین العاملی فی الأربعین الحدیث التاسع عشر باسناده عن موسی بن اسماعیل، عن أبیه، عن الامام أبی الحسن موسی الکاظم، عن آبائه عن أمیر المؤمنین علیهم السّلام قال: إنّ یهودیّا کان له علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله دنانیر فتقاضاه، فقال: یا یهودی ما عندی ما أعطیک، قال: فانّی لا افارقک یا محمّد حتی تقضینی، فقال صلّی اللّه علیه و آله: إذا أجلس معک، فجلس صلّی اللّه علیه و آله معه حتّی صلّی فی ذلک الموضع الظهر و العصر و المغرب و العشاء الاخره و الغداه و کان أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یتهدّدونه و یتواعدونه، فنظر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله إلیهم فقال: ما الّذی تصنعون به؟ فقالوا: یا رسول اللّه یهودیّ یحبسک، فقال صلّی اللّه علیه و آله: لم یبعثنی ربی عزّ و جلّ بأن أظلم معاهدا و لا غیره، فلمّا علا النّهار قال الیهودیّ: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، و شطر ما لی فی سبیل اللّه أما و اللّه ما فعلت بک الّذی فعلت إلاّ لأنظر إلی نعتک فی التوراه فانّی قرأت نعتک فی التوراه: محمّد بن عبد اللّه مولده بمکّه، و مهاجره بطیبه و لیس بفظّ، و لا غلیظ، و لا سخاب، و لا مترنن بالفحش و لا قول الخنا، و أنا أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أنک رسول اللّه، و هذا مالی فاحکم فیه بما أنزل اللّه و کان الیهودیّ کثیر المال.

و هذا هو أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام فانظر إلی فعله و قوله کیف یراعی المواساه و العدل مع یهودیّ و یؤاخذ شریحا بر کونه إلی خلاف العدل حیث قام فی مجلس المحاکمه له علیه السّلام إکراما له و لم یقم للیهودی.

قال أبو الفرج فی الأغانی: و لشریح أخبار فی قضایا کثیره یطول ذکرها و فیها ما لا یستغنی عن ذکره، منها محاکمه أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام فی الدّرع قال:

حدّثنی به عبد اللّه بن محمّد بن إسحاق ابن اخت داهر بن نوح بالأهواز، قال: حدّثنا أبو الأشعث أحمد بن المقدام العجلی، قال حدّثنی حکیم بن حزام عن الأعمش عن إبراهیم التیمی قال: عرف علیّ صلوات اللّه علیه درعا مع یهودی فقال: یا یهودی درعی سقطت منی یوم کذا و کذا. فقال الیهودیّ: ما أدری ما تقول، درعی و فی یدی بینی و بینک قاضی المسلمین، فانطلقا إلی شریح فلمّا رآه شریح قام له عن

ص:150

مجلسه. فقال له علیّ: اجلس: فجلس شریح ثمّ قال: إنّ خصمی لو کان مسلما لجلست معه بین یدیک و لکنّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول: لا تساووهم فی المجلس و لا تعودوا مرضاهم. و لا تشیّعوا جنائزهم، و اضطرّوهم إلی أضیق الطرق، و إن سبّوکم فاضربوهم، و إن ضربوکم فاقتلوهم، ثمّ قال علیه السّلام: درعی عرفتها مع هذا الیهودی، فقال شریح للیهودی: ما تقول؟ قال: درعی و فی یدی، قال شریح:

صدقت و اللّه یا أمیر المؤمنین إنها لدرعک کما قلت و لکن لا بدّ من شاهد، فدعا قنبرا فشهد له، و دعا الحسن بن علیّ فشهد له، فقال: أمّا شهاده مولاک فقد قبلتها و أمّا شهاده ابنک لک فلا، فقال علیّ علیه السّلام: سمعت عمر بن الخطاب یقول: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول: إنّ الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّه، قال: اللّهمّ نعم، قال علیه السّلام: أ فلا تجیز شهاده أحد سیّدی شباب أهل الجنّه، و اللّه لتخرجنّ إلی بانقیا فلتقضینّ بین أهلها أربعین یوما، ثمّ سلّم الدّرع إلی الیهودی فقال الیهودیّ: أمیر المؤمنین مشی معی إلی قاضیه فقضی علیه فرضی به، صدقت إنها لدرعک سقطت منک یوم کذا و کذا عن جمل أورق فالتقطتها و أنا أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فقال علیّ علیه السّلام: هذه الدّرع لک، و هذه الفرس لک، و فرض له فی تسعمائه فلم یزل معه حتّی قتل یوم صفین. انتهی.

و قال القاضی ابن خلکان فی التاریخ: روی أنّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام دخل مع خصم ذمّی إلی القاضی شریح فقام له، فقال: هذا أوّل جورک ثمّ أسند ظهره إلی الجدار و قال: أما إنّ خصمی لو کان مسلما لجلست بجنبه.

أقول: الظاهر أنهما قضیّه واحده نقلها أبو الفرج بالتفصیل، و ابن خلّکان بالإجمال إلاّ أنّ أبا الفرج لم ینقل قوله علیه السّلام له «هذا أوّل جورک».

و کذا یشیر إلی هذه القضیّه ما فی الرّوضات و غیره حیث قالوا: روی أنه علیه السّلام سخط علی شریح مرّه فطرده من الکوفه و لم یعزله عن القضاء و أمره بالقیام ببانقیا، و کانت قریه من الکوفه أکثر سکّانها الیهود، فأقام بها مدّه حتّی رضی عنه و أعاده إلی الکوفه.

ص:151

و روی قریب هذه المحاکمه فی الکافی و التهذیب و الفقیه و جاء بها الفیض فی أبواب الفضاء و الشهادات من الوافی (ص 141 ج 9) عن ابن أبی عمیر، عن البجلی قال: دخل الحکم بن عتیبه و سلمه بن کهیل علی أبی جعفر علیه السّلام، فسألاه عن شاهد و یمین فقال: قضی به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و قضی به علیّ علیه السّلام عندکم بالکوفه فقالا: هذا خلاف القرآن: قال علیه السّلام: و أین وجدتموه خلاف القرآن؟ فقالا:

إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول «وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ » (الطلاق - 3) فقال لهما أبو جعفر علیه السّلام: و أشهدوا ذوی عدل منکم هو أن لا تقبلوا شهاده واحد و یمینا؟! ثمّ قال علیه السّلام:

إنّ علیّا علیه السّلام کان قاعدا فی مسجد الکوفه فمرّ به عبد اللّه بن قفل التمیمی و معه درع طلحه، فقال له علیّ علیه السّلام: هذه درع طلحه اخذت غلولا یوم البصره فقال له عبد اللّه بن قفل: فاجعل بینی و بینک قاضیک الّذی رضیته للمسلمین، فجعل بینه و بینه شریحا، فقال علیّ علیه السّلام: هذه درع طلحه أخذت غلولا یوم البصره، فقال له شریح: هات علی ما تقول بیّنه، فأتاه بالحسن علیه السّلام، فشهد أنها درع طلحه اخذت غلولا یوم البصره، فقال: هذا شاهد و لا أقضی بشهاده شاهد حتّی یکون معه آخر، قال: فدعا قنبرا فشهد أنّها. درع طلحه اخذت غلولا یوم البصره فقال شریح: هذا مملوک و لا أقضی بشهاده مملوک، قال: فغضب علیّ صلوات اللّه علیه و قال: خذوها فإنّ هذا قضی بجور ثلاث مرّات.

قال: فنحوّل شریح عن مجلسه ثمّ قال: لا أقضی بین اثنین حتّی تخبرنی من أین قضیت بجور ثلاث مرّات؟.

فقال له: ویلک أو ویحک إنّی لما أخبرتک أنّها درع طلحه اخذت غلولا یوم البصره فقلت هات علی ما تقول بیّنه و قد قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله حیث ما وجد غلول اخذ بغیر بیّنه فقلت رجل لم یسمع الحدیث فهذه واحده، ثمّ أتیتک بالحسن علیه السّلام فشهد، فقلت: هذا واحد و لا أقضی بشهاده واحد حتّی یکون معه آخر و قد قضی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بشهاده واحد و یمین فهذه ثنتان، ثمّ أتیتک بقنبر فشهد أنها درع طلحه اخذت غلولا یوم البصره فقلت: هذا مملوک و لا أقضی بشهاده مملوک و ما بأس بشهاده المملوک إذا کان عدلا ثمّ قال: ویلک أو ویحک إمام المسلمین

ص:152

یؤتمن من امورهم علی ما هو أعظم من هذا.

قال الفیض فی بیانها: الغلول الخیانه و ربما یختصّ بالغنیمه یقال: غلّ شیء من المغنم إذا اخذ فی خفیه، و لعلّ الوجه فی جواز أخذ الغلول بغیر بیّنه أنه ممّا یعرفه العسکر و لم یقسم بعد بین أهله لیباع و یوهب، و کفی بهذه القضیّه شاهدا علی حماقه شریح، إلی آخر ما قال.

ثمّ و ممّا یلیق أن یذکر فی المقام تنبیها للقضاه و غیرهم من ذوی المناصب أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال: الفقر فخری، و هذا الفقر قد فسّر بالفقر إلی اللّه تعالی قال عزّ من قائل «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ » (فاطر - 17) کما هو السائر فی ألسنه العرفاء.

و لکن یمکن أن یفسّر بوجه آخر و هو أن یکون الفقر بمعناه المصطلح الدّراج أی الفقر من الدّرهم و الدّینار و الأرض و الدّار و غیرها من حطام الدّنیا و زخارفها، و أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یباهی بفقره من حیث إنّه لم یخن النّاس و لم یطمع إلی أموالهم مع أنّ الدّنیا کانت مقبله إلیه، و لو شاء أن یکون له بیت من زخرف فما فوقه لتیسّر له و قد قدّمنا فی شرح الخطبه 233 (ص 93 ج 1 من تکمله المنهاج) کانت عنده صلّی اللّه علیه و آله فی مرضه الّذی توفی منه سبعه دنانیر أو ستّه فأمر أن یتصدّق بها و قال صلّی اللّه علیه و آله: ما ظنّ محمد بربّه أن لو لقی اللّه و هذه عنده؟.

و لا ریب أنّ ذا منصب و مقام إذا زاد أمواله علی قدر اجرته و نفقته من غیر نسبه متناسبه کما نری فی عصرنا هذا أنّ کثیرا من أشباه الرّجال و لا رجال إذا تولّوا أمرا من الامور لم ینصرم علیهم برهه من الزّمان إلاّ بلغت أموالهم من الدّور و القصور و النقود و الکنوز ما إنّ مفاتحه لتنوء بالعصبه اولی القوّه، اتّبع الشیطان لا جرم فعدل عن سواء الطریق، فخان الناس.

و لو لا السرقه و الخیانه و الارتشاء و أکل المال بالباطل فأنّی حصلت له، و لم لم تحصل للاخر الشریف النجیب الأصیل المؤمن الموحّد الرّؤوف بالنّاس و خدومهم فحریّ أن یقال لهؤلاء اللّصوص: اجتنبوا عن ظلم العباد فانّ ربّکم لبالمرصاد

ص:153

و إن لم یکن لکم دین فکونوا فی دنیاکم أحرارا، و لا تکونوا کالّذین قال الشاعر فیهم:

لیل البراغیث لیل لا نفاد له لا بارک اللّه فی لیل البراغیث

کأنهنّ بجسمی إذ خلون به قضاه سوء علی مال المواریث

ثمّ الروایات فی ذمّ أخذ الرشا فی الحکم و ذمّ القاضی الجائر فی الحکم کثیر جدّا مع أنّها تمضی حکم العقل فی ذلک، لأنّ العقل یحکم بذمّ الرشا و الجور.

روی فی الکافی و التهذیب عن سماعه عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: الرشا فی الحکم هو الکفر باللّه.

و فیهما عن ابن مسکان عن یزید بن فرقد قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن السحت فقال: الرشا فی الحکم.

بیان: مراد السائل من السحت هو قوله تعالی: «سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ أَکّالُونَ لِلسُّحْتِ » الایه (المائده - 47) و قوله تعالی: «وَ تَری کَثِیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ » و قوله تعالی «لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ » (المائده - 68 و 69) فسأله علیه السّلام عن السحت أی ما معناه فی القرآن الکریم أکّالون للسحت و أکلهم السحت. و نعم ما قال العارف الرّومی:

تا تو رشوت نستدی بیننده ای چون طمع کردی ضریر و بنده ای

«ذکر شریح و نسبه و خبره»

قد اختلف الرواه فی نسبه اختلافا کثیرا و أصحّ الطرق فیه هو: أبو امیّه شریح بن المحارث بن قیس بن الجهم بن معاویه بن عامر بن الرائش بن الحارث بن معاویه بن ثور بن مرتّع - بتشدید التاء المثناه من فوقها و کسرها - الکندی، کما فی الأغانی (ص 35 ج 16 طبع ساسی) و اسد الغابه و تاریخ ابن خلکان و غیرها من الکتب المعتبره.

و فی الروضات للخوانساری: الکندی بکسر الکاف نسبه إلی کنده الّتی

ص:154

لقّب بها جدّه الثامن ثور بن مرتع الکوفی، لأنّه کند أباه نعمته بمعنی کفّرها و کذا فی تاریخ ابن خلّکان أیضا.

و قال فی الأغانی بعد ذکر نسبه المذکور: و قد اختلف الرّواه بعد هذا فی نسبه فقال بعضهم: شریح بن هانیء، و هذا غلط، ذاک شریح بن هانیء الحارثی، و اعتلّ من قال هذا بخبر روی عن مجاهد عن الشعبی أنّه قرأ کتابا من عمر إلی شریح من عبد اللّه عمر أمیر المؤمنین إلی شریح بن هانیء، و قد یجوز أن یکون کتب عمر هذا الکتاب إلی شریح بن هانیء الحارثنی و قرأه الشعبی و کلا هذین الرّجلین معروف، و الفرق بینهما النسب و القضاء، فانّ شریح بن هانیء لم یقض و شریح ابن الحارث قد قضی لعمر بن الخطاب و علیّ بن أبی طالب علیه السّلام.

و قیل: شریح بن عبد اللّه، و شریح بن شراحیل، و الصحیح ابن الحارث و ابنه أعلم به.

أقول: و إنما قال و ابنه أعلم به لأنه روی نسبه المذکور عن هشام بن السائب و عن ابن شریح میسره بن شریح.

ثمّ روی باسناده عن أبی لیلی أنّ خاتم شریح کان نقشه: شریح الحارث و قیل: إنه من أولاد الفرس الّذین قدموا الیمن مع سیف بن ذی یزن و عداه فی کنده و قد روی عنه شیبه بذلک.

و روی باسناده عن الشعبی قال: جاء أعرابیّ إلی شریح فقال: من أنت؟ قال: أنا من الّذین أنعم اللّه علیهم و عدادی فی کنده. و روی عن أبی حصین قال:

کان شریح إذا قیل له: ممّن أنت؟ قال: ممّن أنعم اللّه علیه بالإسلام عدید کنده قال و کیع: و قیل: إنه لما خرج إلی المدینه ثمّ إلی العراق لأنّ امّه تزوّجت بعد أبیه، فاستحیا.

و فی اسد الغابه: أنّه أدرک النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلم و لم یلقه، و قیل لقیه، و استقضاه عمر بن الخطاب علی الکوفه فقضی بها أیّام عمر و عثمان و علیّ، و لم یزل علی القضاء بها إلی أیّام الحجّاج، فأقام قاضیا بها ستّین سنه، و کان أعلم الناس بالقضاء

ص:155

ذا فطنه و ذکاء و معرفه و عقل، و کان شاعرا محسنا، له أشعار محفوظه و کان کوسجا لا شعر فی وجهه.

قال: روی علیّ بن عبد اللّه بن معاویه بن میسره بن شریح القاضی، عن أبیه عن جدّه معاویه، عن شریح أنه جاء إلی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله فأسلم ثمّ قال: یا رسول اللّه إنّ لی أهل بیت ذو عدد بالیمن فقال له: جیء بهم، فجاء بهم و النبیّ صلّی اللّه علیه و آله قد قبض.

و قال ابن خلکان: کان من کبار التابعین و أدرک الجاهلیّه و استقضاه عمر ابن الخطاب علی الکوفه فأقام قاضیا خمسا و ستّین سنه لم یتعطّل فیها إلاّ ثلاث سنین امتنع فیها من القضاء فی فتنه ابن الزبیر، و استعفی الحجّاج بن یوسف من القضاء فأعفاه و لم یقض بین اثنین حتّی مات.

و قال ابن عبد البر: و کان شاعرا محسنا، و هو أحد السادات الطلس و هم أربعه: عبد اللّه بن الزبیر، و قیس بن سعد بن عباده، و الأحنف بن قیس الّذی یضرب به المثل فی الحلم، و القاضی شریح المذکور.

الطلس: جمع الأطلس أی الّذی لا شعر فی وجهه و قال الخوانساری فی الروضات: و قیل: إنه من الکواسج الأربعه و فیه مسامحه، لأنّ الکوسج فی اللّغه من کانت لحیته علی الذقن دون العارضین أو کان خفیفها جدّا و کذلک فی العرف و علیه قول بعض أهل الحکمه: ما طالت لحیه أحد إلاّ تکوسج عقله، بمعنی رقّ و خفّ - انتهی.

أقول: الکوسج إن کان معرّب کوسه کما فی البرهان القاطع قال: کوسه بر وزن بوسه معروف است یعنی شخصی که او را در چانه و زنخ زیاده بر چندی موی نباشد و معرّب آن کوسج است، فهو کما قاله الخوانساری، و إن کان عربیّا من کسج الرّجل أی لم ینبت له لحیه فالتعبیر بالکوسج صحیح بلا مسامحه و إن کان الأوّل هو الأصحّ و الأصوب، قال الجوهریّ: الکوسج الأثط و هو معرّب، و قال الأزهریّ لا أصل له فی العربیّه. و الأثط هو الّذی لحیته علی ذقنه لا علی العارضین.

ص:156

و کان شریح خفیف الرّوح مزّاحا دخل علیه عذیّ بن أرطاه (حاتم خ ل) فقال له: أین أنت أصلحک اللّه؟ فقال: بینک و بین الحائط قال: استمع منّی، قال:

قل أسمع، قال: إنّی رجل من أهل الشّام، قال: من مکان سحیق، قال: تزوّجت عندکم، قال: بالرفاء و البنین، قال: و أردت أن أرحلها، قال: الرّجل أحقّ بأهله، قال: و شرطت لها دارها، قال: الشرط أملک، قال: فاحکم الان بیننا قال: قد فعلت، قال: فعلی من حکمت؟ قال: علی ابن امّک، قال: بشهاده من؟ قال: بشهاده ابن اخت خالتک. نقله الجاحظ فی البیان و التبیین (ص 98 ج 4 طبع مصر 1380 ه) و ابن خلکان فی وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزّمان.

و فی الوفیات أیضا: حدّث أبو جعفر المدنی عن شیخ من قریش قال: عرض شریح ناقه لیبیعها فقال له المشتری: یا أبا امیّه کیف لبنها؟ قال: احلب فی أیّ إناء شئت، قال: کیف الوطأ؟ قال: افرش و نم، قال: کیف نجاؤها؟ قال: إذا رأیتها فی الابل عرفت مکانها علّق سوطک و نم، قال: کیف قوّتها؟ قال: احمل علی الحائط ما شئت، فاشتراها فلم یر شیئا ممّا وصفها به. قال: ما کذبتک قال:

أقلنی قال: نعم.

و فیه أیضا: قیل: تقدم رجلان إلی شریح فاعترف أحدهما بما ادّعی علیه و هو لا یعلم بذلک فقضی علیه، فقال الرّجل: تقضی علیّ من غیر بیّنه؟ فقال:

قد شهد عندی الثقه، قال: و من هو؟ قال: ابن أخی عمّک. و قد ألمّ بهذا المعنی أبو عبد اللّه الحسین الحجاج:

و إن قدّموا خیلهم للرکوب خرجت فقدّمت لی رکبتی

و فی جمل النّاس غلمانهم و لیس سوی أنا فی جملتی

و لا لی غلام فادعی به سوی من أبوه أخو عمّتی

قال: و قال الأشعث بن قیس لشریح: ما أشدّ ما ارتفعت؟! قال: فهل ضرّک ذلک؟ قال: لا، قال: الأشعث بن قیس لشریح: ما أشدّ ما ارتفعت! قال: فهل ضرّک ذلک؟ قال: لا، قال: فأراک تعرف نعمه اللّه علیک فیحفظها فی نفسک.

قال: و حدّث محمّد بن سعد عن عامر الشعبی أنّ ابن الشریح قال لأبیه: إنّ بینی و بین قوم خصومه فانظر فان کان الحقّ لی خاصمت و إن لم یکن لی الحقّ

ص:157

لم اخاصمهم، فقصّ قصّته علیه، فقال: انطلق فخاصمهم، فانطلق إلیهم فتخاصموا إلیه فقضی علیه ابنه، فقال لمّا رجع إلی أهله: و اللّه لو لم أتقدّم إلیک لم ألمک فقال: و اللّه یا بنیّ لأنت أحبّ إلیّ من ملء الأرض مثلهم، و لکنّ اللّه هو أعزّ علیّ منک خشیت أن اخبرک أنّ القضاء علیک فتصالحهم ببعض حقّهم.

و عن الشعبی أیضا قال: شهدت شریحا و جائته امرأه تخاصم رجلا فأرسلت عینیها فبکت، فقلت: یا أبا امیّه ما أظنّ هذه الباکیه إلاّ مظلومه، فقال: یا شعبی إنّ إخوه یوسف جاءوا أباهم عشاء یبکون.

قال: و یروی أنّ زیاد بن أبیه کتب إلی معاویه: یا أمیر المؤمنین قد ضبطت لک العراق بشمالی و فرغت یمینی لطاعتک فولّنی الحجاز، فبلغ ذلک عبد اللّه بن عمر و کان مقیما بمکّه فقال: اللّهمّ اشغل عنّا یمین زیاد، فأصابه الطّاعون فی یمینه فجمع الأطبّاء و استشارهم فأشاروا علیه بقطعها، فاستدعی القاضی شریحا و عرض علیه ما أشار به الأطبّاء فقال له: لک رزق معلوم و أجل محتوم و إنی أکره إن کانت لک مدّه أن تعیش فی الدّنیا بلا یمین، و إن کان قد دنا أجلک أن تلقی ربک مقطوع الیمین، فاذا سألک لم قطعتها؟ قلت: بغضا فی لقائک و فرارا من قضائک فمات زیاد من یومه، فلام الناس شریحا علی منعه من القطع لبغضهم له فقال: إنه استشارنی و المستشار مؤتمن، و لو لا الأمانه فی المشوره لوددت أنه قطع یده یوما و رجله یوما. و سائر جسده یوما یوما.

و کان شریح رجلا داهیا، قال الدمیری فی حیوه الحیوان: قیل للشعبی:

یقال فی المثل: إنّ شریحا أدهی من الثعلب و أحیل. فما هذا؟ فقال: خرج شریح أیّام الطاعون إلی النجف فکان إذا قام یصلّی یجیء ثعلب فیقف تجاهه و یحاکیه و یخیّل بین یدیه و یشغله عن صلاته، فلمّا طال ذلک علیه نزع قمیصه فجعله علی قصبه و أخرج کمّیه و جعل قلنسوته علیها، فأقبل الثعلب فوقف بین یدیه علی عادته فأتاه شریح من خلفه و أخذه بغته فلذلک یقال: شریح أدهی من الثعلب و أحیل.

ص:158

و کان شاعرا محسنا و ذکر أبیاتا منه أبو الفرج الأصبهانی فی الأغانی و القاضی ابن خلکان فی وفیات الأعیان ففی الأغانی، بعد ذکر خبر زینب بنت حدیر و ترویج شریح إیّاها قال: قال شریح: فما غضبت علیها قطّ إلاّ مرّه کنت لها ظالما فیها، و ذاک إنی کنت إمام قومی فسمعت الإقامه و قد رکعت رکعتی الفجر فأبصرت عقربا فعجّلت عن قتلها فأکفأت علیها الإناء، فلمّا کنت عند الباب قلت:

یا زینب لا تحرّکی الإناء حتّی أجیء. فعجّلت فحرّکت الإناء فضربتها العقرب فجئت فإذا هی تلوی، فقلت: ما لک؟ قالت: لسعتنی العقرب فلو رأیتنی یا شعبی و أنا أعرک اصبعها بالماء و الملح و أقرأ علیها المعوذتین و فاتحه الکتاب، و کان لی یا شعبی جار یقال له: میسره بن عریر من الحیّ، فکان لا یزال یضرب امرأته فقلت:

رأیت رجالا یضربون نساءهم فشلّت یمینی یوم أضرب زینبا

یا شعبی فوددت أنی قاسمتها عیشی، قال: و ممّا یغنی فیه من الأشعار الّتی قالها شریح فی امرأته زینب:

رأیت رجالا یضربون نساءهم فشلّت یمینی یوم أضرب زینبا

أ أضربها فی غیر جرم أتت به إلیّ فما عذری إذا کنت مذنبا

فزینب شمس و النساء کواکب إذا طلعت لم تبد منهنّ کوکب

فتاه تزین الحلی إن هی حلیت کأنّ بفیها المسک خالط محلبا

أقول: و قال آخر نحو مضمون البیت الأخیر:

و إذا الدّرّ زان حسن وجوه کان للدّرّ حسن وجهک زینا

و کذا قال بهذا المضمون حسین بن مطیر «بالتصغیر» فی باب النسیب من الحماسه (الحماسه 460):

مخصّره الأوساط زانت عقودها بأحسن مما زیّنتها عقودها

و بهذا المضمون للشیخ الأجلّ السعدی بالفارسیّه:

ص:159

تو از هر در که باز آیی بدین خوبیّ و رعنائی دری باشد که از رحمت بروی خلق بگشائی

بزیورها بیارایند مردم خوبرویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارائی

و ذکر أبو الفرج فی الأغانی أنّ شریحا قال هذه الأبیات الاتیه فی زوجته زینب بنت حدیر التمیمیه أیضا، ثمّ قال: و ذکر اسحاق فی کتاب الاغانی المنسوب الیه أنه لابن محرز:

إذا زینب زارها أهلها حشدت و أکرمت زوّارها

و إن هی زارتهم زرتهم و إن لم أحد لی هوی دارها

فسلمی لمن سالمت زینب و حربی لمن أشعلت نارها

و ما زلت أرعی لها عهدها و لم أتّبع ساعه عارها

و فی تاریخ ابن خلکان: روی أنّ علیا علیه السّلام قال: اجمعوا إلیّ القرّاء فاجتمعوا فی رحبه المسجد فقال: إنّی اوشک أن افارقکم، فجعل یسألهم ما تقولون فی کذا؟. ما تقولون فی کذا؟، ما تقولون فی کذا؟، و شریح ساکت، ثمّ سأله فلمّا فرغ منهم قال: اذهب فأنت من أفضل الناس أو من أفضل العرب.

و فی الروضات بعد نقل هذه الرّوایه من ابن خلکان قال: و أنت خبیر بأنّ من هذه الرّوایه العامیّه تلوح آثار الوضع إلی آخر ما قال، فراجع و تأمّل.

و قال فی الأغانی باسناده عن الشعبی: إنّ عمر بن الخطاب أخذ من رجل فرسا علی سوم فحمل علیه رجلا فعطب الفرس، فقال عمر: اجعل بینی و بینک رجلا، فقال له الرجل: اجعل بینی و بینک شریحا العراقی، فقال: یا أمیر المؤمنین أخذته صحیحا سلیما علی سوم فعلیک أن تردّه کما أحذته، قال: فأعجبه ما قال و بعث به قاضیا ثمّ قال: ما وجدته فی کتاب اللّه فلا تسأل عنه أخذا، و ما لم تستبن فی کتاب اللّه فالزم السنّه، فإن لم یکن فی السنّه فاجتهد رأیک.

أقول: قد قدّمنا فی المباحث السالفه أنّ کلّ ما یحتاج الیه الناس من امور الدّین قد جاء به الکتاب و السنّه یستنبط منهما الأحکام الجزئیّه.

ص:160

و فی الأغانی قال عمر لشریح حین استقضاه: لاتشار، و لا تضار، و لا تشتر و لا تبع، فقال عمرو بن العاص: یا أمیر المؤمنین:

إنّ القضاه إن أرادوا عدلا و فصّلوا بین الخصوم فصلا

و زحزحوا بالحکم منهم جهلا کانوا کمثل الغیث صاب محلا

ثمّ قال: و له أخبار فی قضایا کثیره یطول ذکرها، و فیها ما لا یستغنی عن ذکره، منها محاکمه أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام فی الدّرع و قد قدّمناها فی البحث السابق آنفا.

و قد روی ثقه الإسلام الکلینی فی الکافی و الصدوق فی الفقیه و شیخ الطائفه فی التهذیب و الفیض فی أبواب القضاء و الشهادات من الوافی (ص 159 ج 9) قضیّه قضی بها شریح أوّلا ثمّ قضی بها أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام بخلافه رادّا علیه و هی:

أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام دخل المسجد فاستقبله شابّ یبکی و حوله قوم یسکّتونه، فقال علیّ علیه السّلام: ما أبکاک؟ فقال: یا أمیر المؤمنین إنّ شریحا قضی علیّ بقضیّه ما أدری ما هی، إنّ هؤلاء النفر خرجوا بأبی معهم فی السفر فرجعوا و لم یرجع أبی فسألتهم عنه فقالوا: مات، فسألتهم عن ماله، فقالوا: ما ترک مالا فقدّمتهم إلی شریح فاستحلفهم، و قد علمت یا أمیر المؤمنین أنّ أبی خرج و معه مال کثیر، فقال لهم أمیر المؤمنین علیه السّلام: ارجعوا، فرجعوا و الفتی معهم إلی شریح، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: یا شریح کیف قضیت بین هؤلاء القوم؟ فقال:

یا أمیر المؤمنین ادّعی هذا الفتی علی هؤلاء النفر أنهم خرجوا فی سفر و أبوه معهم فرجعوا و لم یرجع أبوه، فسألتهم عنه فقالوا: مات، فسألتهم عن ماله فقالوا: ما خلّف مالا، فقلت للفتی: هل لک بیّنه علی ما تدّعی؟ فقال: لا، فاستحلفتهم فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: هیهات یا شریح هکذا تحکم فی مثل هذا؟ فقال: یا أمیر المؤمنین فکیف؟.

فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: و اللّه لأحکمنّ فیهم بحکم ما حکم به خلق قبلی إلاّ داود النّبیّ علیه السّلام، یا قنبر ادع لی شرطه الخمیس، فدعاهم فوکّل بکلّ

ص:161

واحد منهم رجلا من الشرطه، ثمّ نظر إلی وجوههم فقال: ما ذا تقولون؟ أ تقولون إنّی لا أعلم ما صنعتم بأب هذا الفتی؟ إنّی إذا لجاهل، ثمّ قال: فرّقوهم غطّوا رؤوسهم ففرّق بینهم و اقیم کلّ رجل منهم إلی اسطوانه من أساطین المسجد و و رؤوسهم مغطّاه بثیابهم.

ثمّ دعا عبید اللّه بن أبی رافع کاتبه فقال: هات صحیفه و دواه، و جلس أمیر المؤمنین علیه السّلام فی مجلس القضاء و اجتمع الناس إلیه فقال لهم: إذا أنا کبّرت فکبّروا، ثمّ قال للنّاس: افرجوا.

ثمّ دعا بواحد منهم فأجلسه بین یدیه و کشف عن وجهه ثمّ قال لعبید اللّه:

اکتب إقراره و ما یقول، ثمّ أقبل علیه بالسؤال فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: فی أیّ یوم خرجتم من منازلکم و أبو هذا الفتی معکم؟ فقال الرّجل: فی یوم کذا.

و کذا، قال علیه السّلام فی أیّ شهر؟ قال: فی شهر کذا و کذا، قال علیه السّلام: فی أیّ سنه؟ قال فی سنه کذا و کذا، قال: و إلی أین بلغتم من سفرکم حین مات أبو هذا الفتی؟ قال: إلی موضع کذا و کذا، قال علیه السّلام: فی منزل من مات؟ قال:

فی منزل فلان بن فلان: قال: و ما کان مرضه؟ قال: کذا و کذا، قال علیه السّلام:

فکم یوما مرض؟ قال، کذا و کذا، قال علیه السّلام، فمن کان یمرّضه و فی أیّ یوم مات و من غسّله و أین غسّله، و من کفّنه و بم کفّنتموه، و من صلّی علیه و من نزل قبره؟ فلمّا سأله عن جمیع ما یرید کبّر أمیر المؤمنین علیه السّلام و کبّر الناس جمیعا فارتاب اولئک الباقون و لم یشکّوا أنّ صاحبهم قد أقرّ علیهم و علی نفسه، فأمر علیه السّلام أن یغطّی رأسه و ینطلق به إلی السجن.

ثمّ دعا باخر فأجلسه بین یدیه و کشف عن وجهه ثمّ قال علیه السّلام، کلاّ زعمتم أنّی لا أعلم بما صنعتم؟ فقال: یا أمیر المؤمنین ما أنا إلاّ واحد من القوم و لقد کنت کارها لقتله فأقرّ.

ثمّ دعا بواحد بعد واحد کلّهم یقرّ بالقتل و أخذ المال ثمّ ردّ الّذی کان أمر به إلی السجن فأقرّ أیضا فألزمهم المال و الدّم.

ص:162

فقال شریح: یا أمیر المؤمنین و کیف کان حکم داود النبیّ علیه السّلام؟ فقال علیه السّلام: إنّ داود النبیّ مرّ بغلمه یلعبون و ینادون بعضهم بیامات الدّین فیجیب منهم غلام، فدعاهم داود علیه السّلام فقال: یا غلام ما اسمک؟ فقال: مات الدّین فقال له داود: من سمّاک بهذا الاسم؟ فقال: أمّی، قال علیه السّلام: فانطلق داود علیه السّلام إلی امّه فقال لها: یا أیّتها المرأه ما اسم ابنک هذا؟ فقالت: مات الدّین، فقال لها: و من سمّاه بهذا الاسم؟ قالت: أبوه، قال: و کیف کان ذلک؟ قالت: إنّ أباه خرج فی سفر له و معه قوم و هذا الصبیّ حمل فی بطنی فانصرف القوم و لم ینصرف زوجی فسألتهم عنه فقالوا: مات، فقلت لهم: فأین ما ترک؟ قالوا: لم یخلّف شیئا فقلت: هل أوصاکم بوصیّه؟ قالوا: نعم زعم أنک حبلی فما ولدت من ولد جاریه أه غلام فسمیّه مات الدّین، فسمیّته.

قال داود: و تعرفین القوم الّذین کانوا خرجوا مع زوجک؟ قالت: نعم قال: فأحیاء هم أم أموات؟ قالت: بل أحیاء، قال: فانطلقی بی إلیهم.

ثمّ مضی معها فاستخرجهم من منازلهم فحکم بینهم بهذا الحکم بعینه و أثبت علیهم المال و الدّم، ثمّ قال للمرأه: سمّی ابنک هذا عاش الدّین.

ثمّ إنّ الفتی و القوم اختلفوا فی مال الفتی کم کان؟ فأخذ أمیر المؤمنین علیه السّلام خاتمه و خواتیم من عنده ثمّ قال: اجبلوا بهذه السهام فأیکم أخرج خاتمی فهو صادق فی دعواه، لأنه سهم اللّه و سهم اللّه لا یخیب.

ثمّ إنّ الکلینی روی تلک القضیّه باسناده عن الأصبغ بن نباته أیضا و قال:

إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لما رأی قضاء شریح فیها قال:

أوردها سعد و سعد مشتمل ما هکذا تورد یا سعد الابل

و قال علیه السّلام: ما یغنی قضاک یا شریح، ثمّ قال علیه السّلام: و اللّه لأحکمنّ فیهم بحکم ما حکمه قبلی إلاّ داود النبی علیه السّلام - إلی آخرها.

بیان: قال المیدانی فی باب الألف من مجمع الأمثال فی بیان مثل «آبل من مالک بن زید مناه» هو سبط تمیم بن مرّه، و کان یحمق إلاّ أنه کان آبل أهل

ص:163

زمانه، ثمّ إنه تزوّج و بنی بامرأته فأورد الإبل أخوه سعد و لم یحسن القیام بها و الرفق علیها، فقال مالک: أوردها سعد، البیت. فأجابه سعد و قال:

یظلّ یوم وردها مزعفرا و هی خناطیل تجوش الخضرا

و قال فی فصل الواو الساکنه منه فی بیان مثل

«أوردها سعد و سعد مشتمل»

یضرب لمن قصّر فی طلب الأمر. انتهی.

فمراده علیه السّلام أنّ شریحا قصّر فی حکم هذه القضیّه و لم یحسن القیام به.

و فی المجلّد العاشر من البحار ص 90 طبع الکمبانی: ادّعی رجل علی الحسن ابن علیّ علیهما السّلام ألف دینار کذبا و لم یکن له علیه فذهبا إلی شریح فقال للحسن علیه السّلام أ تحلف؟ قال: إن حلف خصمی أعطیه، فقال شریح للرّجل: قل باللّه الّذی لا إله إلاّ هو عالم الغیب و الشهاده، فقال الحسن علیه السّلام: لا ارید مثل هذا لکن قل: باللّه إنّ لک علیّ هذا و خذ الألف، فقال الرّجل ذلک و أخذ الدّنانیر، فلمّا قام خرّ إلی الأرض و مات، فسئل الحسن علیه السّلام عن ذلک فقال: خشیت أنه لو تکلّم بالتوحید یغفر له یمینه ببرکه التوحید و یحجب عنه عقوبه یمینه.

أقول: و نظیر ذلک روی الشیخ المفید فی الإرشاد و الکلینی فی الکافی و الفیض فی الوافی (ص 245 ج 5) عن أبی عبد اللّه علیه السّلام و هو أنّ المنصور أمر الرّبیع باحضاره فأحضره فلمّا بصر به المنصور قال له: قتلنی اللّه إن لم أقتلک أتلحد فی سلطانی و تبغینی الغوائل؟ فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: و اللّه ما فعلت و لا أردت و إن کان یلغک فمن کاذب، و لو کنت فعلت فقد ظلم یوسف فغفر، و ابتلی أیّوب فصبر، و اعطی سلیمان فشکر، فهؤلاء أنبیاء اللّه و إلیهم یرجع نسبک.

فقال له المنصور: أجل ارتفع ههنا فارتفع، فقال له: إن فلان بن فلان أخبرنی عنک بما ذکرت، فقال: أحضره یا أمیر المؤمنین لیوافقنی علی ذلک، فاحضر الرّجل المذکور فقال له المنصور: أنت سمعت ما حکیت عن جعفر علیه السّلام؟ قال:

نعم، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: فاستحلفه علی ذلک.

فقال له المنصور: أ تحلف؟ قال: نعم، و ابتدأ بالیمین. فقال له أبو عبد اللّه

ص:164

علیه السّلام: دعنی یا أمیر المؤمنین احلّفه أنا، فقال له: افعل فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام للساعی: قل: برئت من حول اللّه و قوّته و التجأت إلی حولی و قوّتی لقد فعل کذا و کذا جعفر و قال کذا و کذا جعفر، فامتنع منها هنیئه ثمّ حلف بها فما برح حتی ضرب برجله فقال أبو جعفر: جرّوا برجله فأخرجوه لعنه اللّه.

قال الربیع: و کنت رأیت جعفر بن محمّد علیهما السّلام حین دخل علی المنصور یحرّک شفتیه. فکلّما حرکهما سکن غضب المنصور حتّی أدناه منه و قد رضی عنه، فلمّا خرج أبو عبد اللّه علیه السّلام من عند أبی جعفر اتبعته فقلت له: إنّ هذا الرّجل کان من أشدّ النّاس غضبا علیک فلمّا دخلت علیه دخلت و أنت تحرّک شفتیک و کلّما حرّکتهما سکن غضبه فبأیّ شیء کنت تحرّکهما؟.

قال علیه السّلام: بدعاء جدّی الحسین بن علیّ علیهما السّلام قلت: جعلت فداک و ما هذا الدّعاء؟ قال: «یا عدّتی عند شدّنی و یا غوثی عند کربتی احرسنی بعینک الّتی لا تنام و اکتفنی برکنک الّذی لا یرام».

قال الرّبیع: فحفظت هذا الدّعاء فما نزلت بی شدّه قطّ إلاّ دعوت به ففرّج عنی.

قال: و قلت لجعفر بن محمّد علیهما السّلام: لم منعت الساعی أن یحلف باللّه؟.

قال علیه السّلام: کرهت أن یراه اللّه یوحّده و یمجّده فیحلم عنه و یؤخّر عقوبته فاستحلفته بما سمعت، فأخذه اللّه أخذا رابیه.

و فی عاشر البحار ص 179 طبع الکمبانی أنّ ابن زیاد لما ضرب بالقضیب هانیا رضوان اللّه علیه فی قضیّه مسلم بن عقیل علیه السّلام حتّی کسر أنفه و سال الدّماء علی ثیابه و وجهه و لحیته و نثر لحم جبینه و خدّه علی لحیته حتی کسر القضیب ثمّ أمر بإلقائه فی بیت من بیوت الدّار و حبسه فیه بلغ عمرو بن الحجّاج أنّ هانیا قد قتل فأقبل فی مذحج حتّی أحاط بالقصر و معه جمع عظیم، ثمّ نادی و قال: أنا عمرو بن الحجاج و هذه فرسان مذحج و وجوهها لم نخلع طاعه و لم نفارق جماعه و قد بلغهم أنّ صاحبهم قد قتل فأعظموا ذلک.

ص:165

فقیل لابن زیاد: هذه فرسان مذحج بالباب، فقال لشریح القاضی: ادخل علی صاحبکم فانظر إلیه ثمّ اخرج و أعلمهم أنه حیّ لم یقتل.

فدخل شریح فنظر إلیه فقال هانیء لما رأی شریحا: یا للّه یا للمسلمین أهلکت عشیرتی أین أهل الدّین؟ أین أهل المصر؟ و الدّماء تسیل علی لحیته إذ سمع الصیحه علی باب القصر فقال: إنی لأظنها أصوات مذحج و شیعتی من المسلمین إنه إن دخل علیّ عشره نفر أنقذونی.

فلمّا سمع مقاله شریح خرج إلیهم فقال لهم: إنّ الأمیر لمّا بلغه کلامکم و مقالتکم فی صاحبکم أمرنی بالدّخول إلیه فأتیته فنظرت إلیه فأمرنی أن ألقیکم و أعرّفکم أنه حیّ و أنّ الّذی بلغکم من قتله باطل، فقال له عمرو بن الحجاج و أصحابه:

أما إذا لم یقتل فالحمد للّه، ثمّ انصرفوا.

و فی روضات الجنّات بعد نبذه من ترجمه شریح قال:

و بالجمله فالأخبار فی خباثه رأی هذا الرّجل و سوء عاقبته کثیره، و حسب الدلاله علی غایه ملعنته و شقاوته کونه من جمله من ترک إغاثه مولانا الحسین علیه السّلام بکلمه خیر عند بنی امیّه، کانت تمکنه یقینا بل کونه من جمله من تسبّب ذلک منه و من أمثاله الّذین کانوا یطئون بساط الظالم عبید اللّه بن زیاد الملعون فی دار الإماره کوفه، کما یشهد بذلک واقعه مسلم بن عقیل المظلوم و ولدیه الشهیدین و ما صدر منه فی حقّهم و بدر منه علی قتلهم، و یؤیّده أیضا ما نقل عن أبی مخنف الأزدی صاحب المقتل أنّه ذکره من جمله من قتله المختار فی زمن انتقامه من بنی امیّه و أتباعهم الملعونین. فلیتأمّل. انتهی قوله.

اختلف فی سنّه فقیل: مائه و عشرون سنه، و قیل: مائه و عشر، و قیل: أقلّ من ذلک و أکثر، و کان وفاته سنه سبع و ثمانین للهجره، و قیل غیر ذلک.

و فی الأغانی عن أبی سعید الجعفی أنه مات فی زمن عبد الملک بن مروان، و فیه باسناده عن الأصمعی ولد شریح و هو ابن مائه سنه.

و فی الروضات، أنّه کان خفیف الرّوح مزاحا و یشهد بصحه هذه النسبه إلیه

ص:166

طول عمره فانّ من أشدّ ما ینقص به العمرو ینغص به العیش إنما هو زیاده الغیره و الاغتمام، و الشفقّه علی أهل الکروب. انتهی.

الترجمه

این کتابیست از أمیر المؤمنین علی علیه السّلام که بقاضی خود شریح بن حارث مرقوم فرموده است:

روایت است که شریح در زمان خلافت أمیر المؤمنین علیه السّلام که از جانب آن بزرگوار بسمت قضا منصوب بود، خانه ای بهشتاد دینار خرید، این خبر بان جناب رسید و شریح را طلبید و بدو گفت که شنیدم خانه ای بهشتاد دینار خریده ای و سند و قباله بر آن نوشته ای و جمعی را بر آن گواه گرفته ای؟.

شریح گفت: أی أمیر المؤمنین آری چنین است.

راوی گفت: چون علی این سخن از شریح بشنید خشمگین در وی نگریست و گفت ای شریح آگاه باش که بزودی کسی بسویت آید (مرگ، یا جان شکر) که در قباله ات ننگرد و از گواهت نپرسد تا از خانه تو را با چشم بی نور و جسم بی روح بدر برد و دست از همه چیز شده و جدا مانده بخانۀ گورت سپارد، پس ای شریح با دیده بصیرت درنگر که مبادا آنرا از کسی که مالک آن نبوده خریده باشی، و یا بهای آنرا از مال حرام داده باشی که در این سرا و آن سرا زیان کار خواهی بود.

بدان که گاه خرید آن اگر نزد من آمدی هر آینه این قباله برایت نوشتمی که بدرمی آنرا نمی خریدی تا چه رسد که به بیشتر.

بسم اللّه الرّحمن الرحیم این سرائیس که آنرا بنده ای خوار از مرده ای که از این سرا کوچش داده اند خریده است، خانه ای خریده که مسافت آن از جانب فانی شدگان تا سرزمین هالکان است. این سرا محدود به چهار حدّ است حدّ نخستین آن باسباب آفتها پایان می یابد، و دوّم آن بعلل مصیبتها، حدّ سوّم به هوای نفس، و چهارم آن به دیو گمراه کننده، و در آن در این حدّ گشوده می شود.

ص:167

این شخص فریب آرزو خورده این خانه را از آنکه مرگش فرا رسید و کوچ داده شد ببهای از عزت قناعت بدر رفتن و در ذلّت سؤال بدر آمدن، خریده است.

پس اگر عوارضی در این معامله از پی پدید آید بر عهدۀ خراب کنندۀ خانه کالبد شاهان - و ربایندۀ جان ستمکاران، و نابود کننده سلطنت فرعونان، همچون شاهان پارس و ملوک روم و سلاطین و والیان یمن، و آنانکه مال را بر مال انباشتند و بنا کردند و بر أفراشتند، و زینتش دادند و بیاراستند، و گنج نهفتند و آب و خاک گرد آوردند، و بدلسوزی فرزندان و بخیال یاری آنان مال اندوخته اند - میباشد که فروشنده و خریدار و آنکه درک باو تعلّق گرفته همه را در پیشگاه عدل إلهی که خلایق را برای پرسش سان دهند و بپاداش و کیفر رسانند، حاضر کند تا آن گاه که فرمان خداوند قهّار بفصل میان حقّ و باطل فرود آید مهمّ دعوای ایشان فیصل یابد، در آنجا تباه پیشه گان باطل کیش زیانکار شوند.

خرد آزاد از بردگی هوی، و سالم از أمراض علائق دنیا بر این قباله شاهد عادل و حجّت بالغ است.

و من کتاب له علیه السّلام الی بعض امراء جیشه

اشاره

و هو الکتاب الرابع من باب المختار

من کتبه علیه السّلام و رسائله:

فإن عادوا إلی ظلّ الطّاعه فذاک الّذی نحبّ، و إن توافت الامور بالقوم إلی الشّقاق و العصیان فانهد بمن أطاعک إلی من عصاک، و استغن بمن انقاد معک عمّن تقاعس عنک، فإنّ المتکاره مغیبه خیر من مشهده (شهوده - خ ل) و قعوده أغنی من نهوضه.

ص:168

اللغه

(توافت الامور) أی تتامّت، (الشقاق) بالکسر: المخالفه و العداوه (انهد) أی انهض أمر من نهد إلی العدوّ من بابی منع و نصر أی قصد لهم و أسرع فی قتالهم و نهض إلیهم، و المناهده المناهضه فی الحرب یقال: نهد لعدوّه و إلیه نهودا و نهدا بالفتح و التحریک اذا صمد لهم. و (استغن) بالغین المعجمه أمر من الاستغناء و فی کثیر من النسخ جعل بالمهمله من الاستعانه و کذا مال غیر واحد من المفسّرین و المترجمین إلی المهمله لکنّه مذهب مهمل و طریقه عمیاء کما سیتّضح لک وجهه فی تقریر الإعراب و تحریر المعنی إنشاء اللّه تعالی.

(تقاعس عنک) أی أبطأ و تأخّر عنک و تکاره القتال (المتکاره): المتسخّط من تکارهه إذا تسخّطه و لم یرض به یقال: فعله علی تکاره و متکارها. و (المغیب) و (المشهد) مصدران کالغیبه و الشهود.

الاعراب

(الفاء) فی قوله علیه السّلام: فذاک رابطه للجواب، لأنّ جواب الشرط أعنی ذاک الّذی یحبّ جمله اسمیّه فهی من المواضع الستّه الّتی لا تصلح لأن تکون شرطا فیجب دخول الفاء فیها نحو قوله تعالی: «وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ ». و کذا الفاء فی قوله: فانهد، لأنّ الفعل هنا إنشائیّ فهذه الجمله من تلک المواضع أیضا نحو قوله تعالی: «إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی ».

(بمن أطاعک) الباء صله لقوله: فانهد إمّا بمعنی المصاحبه و المعیّه. أو الاستعانه.

(إلی من عصاک) صله لقوله فانهد أیضا لا أطاعک لما علم فی اللّغه أنّه یقال نهد لعدوّه و إلیه. (عمّن تقاعس) متعلّق بقوله استغن أیضا و لا یصحّ استعمال عن مع الاستعانه.

(فانّ المتکاره) الفاء فی مقام التعلیل لقوله علیه السّلام: استغن، فهی فصیحه تنبیء عن محذوف یدلّ علیه ما قبله، و کأنّ الجمله جواب عن سؤال مقدّر، و التقدیر:

و ما علّه الاستغناء بمن انقاد عمّن تقاعس؟ فأجاب بقوله: لأنّ المتکاره - إلخ.

ص:169

و جمله (مغیبه خیر من مشهده) خبر لاسم إنّ أعنی المتکاره. و جمله (قعوده أغنی من نهوضه) معطوفه علی الاولی.

المعنی

هذا الکلام هو جزء من کتاب له علیه السّلام کما هو من دأب الشریف الرّضیّ رضوان اللّه علیه من اختیار محاسن کلامه و البلیغ منه و رفض ما عداه کما نبّهنا به غیر مرّه فی شروحنا السّالفه، و هذا هو الظاهر من قوله: فان عادوا إلی ظلّ الطاعه، إلخ و هذا لا مریه فیه إلاّ أنا لم نظفر به فی الکتب الموجوده عندنا بعد، و لکن قال الشارح البحرانیّ و المولی فتح اللّه القاسانیّ: روی أنّ الأمیر الّذی کتب إلیه هو عثمان بن حنیف عامله علی البصره، و ذلک حین انتهت أصحاب الجمل إلیها و عزموا علی الحرب، فکتب عثمان إلیه علیه السّلام یخبره بحالهم، فکتب علیه السّلام إلیه کتابا فیه الفصل المذکور.

قوله علیه السّلام (فإن عادوا إلی ظلّ الطاعه فذاک الّذی نحبّ) الضمیر فی عادوا یرجع إلی ناکثی بیعته علیه السّلام أعنی طلحه و الزّبیر و أتباعهما، و قد قدّمنا فی مباحثنا السالفه أنه لمّا تمّ أمر البیعه لأمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و أیس طلحه و الزبیر ممّا کانا یرجوان به من قتل عثمان بن عفّان من البیعه لأحدهما بالإمامه نقضوا العهد و نکثوا البیعه و خرجوا إلی مکّه و اجتمعوا فیه و رأوا فی ذلک أمرهم فتحقّق عزمهم علی المسیر إلی البصره، و سارت معهم عائشه بخدعتهم و مکرهم، حیث بعث طلحه و الزّبیر فی مکّه إلی عائشه عبد اللّه بن الزبیر و قالا له: امض إلی خالتک فاهد إلیها السّلام منّا و قل لها: إنّ طلحه و الزبیر یقرءانک السّلام و یقولان لک:

إنّ أمیر المؤمنین عثمان قتل مظلوما و أنّ علیّ بن أبی طالب ابتزّ الناس أمرهم و غلبهم علیه بالسفهاء الّذین تولّوا قتل عثمان و نحن نخاف انتشار الأمر به فان رأیت أن تسیری معنا لعلّ اللّه یرتق بک فتق هذه الامّه، و یشعب بک صدعهم، و یلمّ بک شعثهم، و یصلح بک امورهم.

فأتاها عبد اللّه فبلغها ما أرسلاه به فأظهرت الامتناع أوّلا ثمّ أجابتهما غدا

ص:170

إلی الخروج.

فلمّا انتهوا إلی البصره و عزموا علی الحرب کتب عثمان بن حنیف و کان عامل أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام وقتئذ فی البصره إلی أمیر المؤمنین بحالهم.

فکتب علیه السّلام إلیه:فان عادوا إلی ظلّ الطاعه فذاک الّذی نحبّ و إنّما استعار لفظ الظلّ لأنّ الطاعه کما قیل یستلزم السلامه و الرفاهه و الراحه عن حراره الحرب کما یستلزم الظلّ الراحه من حراره الشمس قال تعالی«وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ »امتنانا علیهم حیث سخّر لهم السحاب تسیر بسیرهم فی التیه و تظلّهم من حراره الشمس.

و فی الحدیث، السلطان ظلّ اللّه فی الأرض، استعار الظلّ له لأنه یدفع الأذی عن الناس کما یدفع الظلّ أذی الشمس.

و یمکن بیانه بوجه أدقّ و ألطف من هذا و هو أنّ المراد من السلطان هو السلطان العادل الإلهی و إنّما کان ظلّه تعالی بمعنی أنه مظهره الأتمّ و مجلی أسمائه الحسنی، و صفاته العلیا یحکی عنه بحیث من رآه کأنما رأی اللّه کما یحکی الظلّ عن ذی الظلّ و قد روی عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أنه قال: من رآنی فقد رأی اللّه.

قوله علیه السّلام (و إن توافت الامور - إلی قوله - من عصاک) أی إن تتامّت الامور بالقوم و تهیّأت لهم أسباب المخالفه و توافقت و سلکهم فی الشقاق و العصیان فانهض و أسرع مع من انقاد لک إلی من خالفک و خرج عن طاعنک أی الناکثین و أشیاعهم.

قوله علیه السّلام (و استغن بمن انقاد - إلخ) من نظر فی کلامه علیه السّلام حقّ النظر و تدبّر فیه علم أنّ قوله علیه السّلام: فإن المتکاره مغیبه خیر من مشهده اه فی مقام التعلیل لقوله: و استغن کما قدّمناه فی الاعراب، و هذا لا یناسب إلاّ أن یکون استغن أمرا من الاستغناء لا بالعین المهمله من الاستعانه، فانه علیه السّلام بیّن وجه الاستغناء بالمنقاد عن المتقاعس أی المتکاره بأنّ المتکاره عدم حضوره فی الحرب خیر من حضوره فیه، لأنّه لا یقاتل علی جدّ و اهتمام کما یقال بالفارسیّه: سگ که

ص:171

بزورش بشکار برند از او تک نیاید، و ربما انهزم و ولّی الدّبر فی أثناء الحرب فساعتئذ عمله هذا یوجب التخاذل و الوهن و الضعف فی العسکر فیتّبعونه فی الفرار و نعم ما قاله السعدیّ بالفارسیّه:

آنکه جنگ آرد بخون خویش بازی میکند روز میدان، و آن که بگریزد بخون لشکری

فالمتکاره یوجب مغیبه عن الحرب عدم الانتفاع به فقط، و حضوره فی الحرب موجب للمفسده العظیمه الّتی هی تخاذل العسکر و وهنهم، فمغیبه خیر من شهوده و کذا قعوده عن الحرب أغنی من نهوضه إلیها، و مثل قوله هذا قوله تعالی: «لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلاّ خَبالاً » (التوبه - 48) و العجب من شارح البحرانی و المولی فتح اللّه القاسانی ذهبا إلی أنّ قوله: استعن، أمر من الاستعانه، علی أنّ صله الاستعانه لا تکون کلمه عن الجاره، و أمّا الشارح المعتزلی فلم یتفوّه بشیء، و الأمر بیّن، و المخالف مکابر.

الترجمه

یکی از نامه های أمیر المؤمنین علی علیه السّلام این کتابست که آنرا ببعضی از سرداران لشکرش نوشته.

(این مقدار که در نهج البلاغه مذکور است برخی از آن نامه است که آنرا مرحوم سید رضی از تمام نامه اختیار کرده است زیرا آنچه که بیشتر مورد اهتمام سید رضی بود انتخاب کلمات فصیح و جمله های بلیغ آن حضرت است، و روایت شده که آن سردار سپه عثمان بن حنیف بود که در شهر بصره عامل آن حضرت بود و ارسال این نامه بعثمان وقتی بود که طلحه و زبیر و أتباع آن دو پیمانی را که بان حضرت بستند شکستند، و نقض بیعت کردند، و با لشکر بسیار از مکّه بجانب بصره روان شدند که فتنه جنگ جمل را بر انگیختند و عثمان بن حنیف صورت واقعه را برای امام علیه السّلام مرقوم داشت، و امام در جوابش فرمود):

پس اگر آن گروه بیعت شکن برگشتند بسایۀ فرمانبرداری، این خود

ص:172

همان است که ما می خواهیم و دوست می داریم، و اگر کارها تمام شود بایشان یعنی أسباب و علل مخالفت برای آنها مهیّا گردد که ایشان را بمخالفت و نافرمانی کشاند پس بمعاونت کسانی که تو را فرمان برده اند قیام کن بجنگ کسانی که نافرمانی کرده اند و عاصی گشته اند. و بی نیازی جو بکسانی که گردن نهادند از کسانی که از یاری تو و حضور در معرکه کراهت دارند و باز پس می ایستند، زیرا آنکه از حضور در عرصۀ جنگ کاره است نبودش در جنگ بهتر از حضورش است و باز نشستنش از جنگ بی نیاز کننده تر و سودمندتر است از نهضتش.

و من کتاب له علیه السّلام الی الاشعث بن قیس و هو

اشاره

عامل آذربیجان، و هو الکتاب الخامس

من باب المختار من کتبه و رسائله علیه السّلام

و إنّ عملک لیس لک بطعمه، و لکنّه فی عنقک أمانه، و أنت مسترعی لمن فوقک، لیس لک أن تفتأت فی رعیّه، و لا تخاطر إلاّ بوثیقه، و فی یدیک مال من مال اللّه عزّ و جلّ و أنت من خزّانی حتّی تسلّمه إلیّ، و لعلّی أن لا أکون شرّ ولاتک لک، و السّلام.

اللغه

(الطعمه) بضم الطاء المهمله المشاله: المأکله و وجه الکسب و الجمع طعم کصرد علی و زان الغرفه و الغرف. (مسترعی) علی هیئه المفعول أی من استرعاه آخر فوقه بمعنی أن طلب منه حفظ أمر من الامور و جعله راعیا لذلک الأمر فذلک الاخر مسترع، و منه ما فی زیاره الأئمه علیهم السّلام: و استرعاکم أمر خلقه، أی جعلکم رعاه و ولاه و حفظه علی خلقه و جعلهم رعیّه لکم تحکمون بهم بما أجزتم و أمرتم، قاله الطریحیّ

ص:173

فی مجمع البحرین.

(تفتات) مضارع افتأت بالفاء و الهمزه من باب الافتعال و أصله فأت و فی القاموس: افتأت برأیه استبدّ، و یصحّ أن یقرأ تفتات کتحتاج من الافتیات، و أصله الفوت، و الافتیات الاستبداد أی السبق إلی الشیء من دون ایتمار من یؤتمر إلیه و یقال بالفارسیّه: خود سری کار کردن، و فلان افتات برأیه أی استبدّ به کافتأت بالهمزه، و فلان لا یفتات علیه أی لا یعمل شیء دون أمره.

(رعیّه) الرّعیه: المرعیّه فعلیه بمعنی مفعوله و الجمع رعایا کشظیّه و شظایا (تخاطر) المخاطره: الإقدام فی الامور العظام و الاشراف فیها علی الهلاک یقال: خاطر بنفسه مخاطره، إذا عرّضها للخطر.

(وثیقه) الوثیقه ما یوثق به فی الدّین فهی فعلیه بمعنی المفعول أی موثوق به لأجل الدّین، و التاء فیها لنقل اللّفظ من الوصفیّه إلی الإسمیّه کالحقیقه، و یقال فلان أخذ فی أمره بالوثیقه أی احتاط فیه.

(خزّانی) الخزّان جمع الخازن کطلاّب و طالب و هو الّذی یتولّی حفظ المال المخزون و المدّخر. (و لا تک) الولاه جمع الوالی کالقضاه و القاضی و الوالی الولیّ کما یقال القادر و القدیر و هو المتولّی للشیء و الفاعل له، قال جوّاس الکلبی (الحماسه 633):

کنّا ولاه طعانها و ضرابها حتی تجلّت عنکم غمّاها

الاعراب

لک متعلّق بالطعمه و کذلک فی عنقک بالأمانه قدّما توسّعا للظروف، و الباء فی طعمه زائده فی خبر لیس للتأکید. جمله أن تفتأت فی رعیّه مأوّله بالمصدر المرفوع حتّی یکون اسم لیس. و جمله و لا تخاطر إلاّ بوثیقه معطوفه علیها. و الظّاهر أنّ کلمه حتّی بمعنی إلی أن کما أنّها بهذا المعنی فی البیت المقدّم آنفا. و جمله أن لا أکون - إلی قوله - و السّلام، مأوّله بالمصدر المرفوع خبر لعلّ. و السّلام مبتداء و خبره محذوف، و التقدیر و السّلام علی من اتّبع الهدی، أو و السّلام لأهله

ص:174

بقرینه کتبه الاتیه.

المعنی

اشاره

هذا الکتاب جزء من کتاب کتبه إلی الأشعث بن قیس بعد انقضاء الجمل و الکتاب بتمامه مذکور مسندا فی کتاب صفّین لنصر بن مزاحم المنقریّ الکوفیّ (ص 13 من الطبع الناصری 1301 ه) کما سنتلوه علیک.

قال نصر فی أوّل کتاب صفین: قال عمر بن سعد بن أبی الصید الأسدی، عن الحارث بن حصیره، عن عبد الرّحمن بن عبید بن أبی الکنود و غیره قالوا: لمّا قدم علیّ علیه السّلام من البصره إلی الکوفه یوم الاثنین لثنتی عشره لیله مضت من رجب سنه ثلاث و ستّین(1) و قد أعزّ اللّه نصره و أظهره علی عدوّه و معه أشراف الناس من أهل البصره و غیرهم استقبله أهل الکوفه و فیهم قرّاؤهم و أشرافهم، فدعوا له بالبرکه و قالوا: یا أمیر المؤمنین أین تنزل؟ أ ننزل القصر؟ فقال: لا، و لکنّی أنزل الرّحبه، فنزلها و أفبل حتّی دخل المسجد الأعظم فصلّی فیه رکعتین ثمّ صعد المنبر.

أول خطبه خطبها امیر المؤمنین فی الکوفه لما قدم من البصره الیها و قد أظهره اللّه علی أعدائه الناکثین فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی رسوله و قال: أمّا بعد یا أهل الکوفه فإنّ لکم فی الاسلام فضلا ما لم تبدّلوا و تغیّروا، دعوتکم إلی الحقّ فأجبتم، و بدأتم بالمنکر فغیّرتم، ألا إنّ فضلکم فیما بینکم و بین اللّه فی الأحکام و القسم، فأنتم أسوه من أجابکم، و دخل فیما دخلتم فیه، ألا إنّ أخوف ما أخاف علیکم اتّباع الهوی و طول الأمل، فأمّا اتّباع الهوی فیصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فینسی الاخره، ألا إنّ الدّنیا قد ترحّلت مدبره، و الاخره قد ترحّلت مقبله، و لکلّ واحده منهما بنون، فکونوا من أبناء الاخره، الیوم عمل و لا حساب، و غدا حساب و لا عمل، الحمد للّه الّذی نصر ولیّه و خذل عدوّه، و أعزّ الصادق المحقّ، و أذلّ

ص:175


1- (1) - کذا فی الاصل لکن الظاهر «سنه ست و ثلاثین المصحح».

الناکث المبطل.

علیکم بتقوی اللّه و طاعه من أطاع اللّه من أهل بیت نبیّکم الّذین هم أولی بطاعتکم فیما أطاعوا اللّه فیه من المنتحلین المدّعین المقابلین إلینا، یتفضّلون بفضلنا و یجاحدونا أمرنا، و ینازعونا حقّنا، و یدافعونا عنه، فقد ذاقوا و بال ما اجترحوا فسوف یلقون غیّا، ألا إنّه قد قعد عن نصرتی منکم رجال فأنا علیهم عاتب زار فاهجروهم، و أسمعوهم ما یکرهون حتّی یعتبوا لیعرف بذلک حزب اللّه عند الفرقه.

أقول: قد أتی الرّضیّ ببعض هذه الخطبه فی النهج و هی الخطبه الثانیه و الأربعین من باب الخطب أوّلها: أیّها الناس إنّ أخوف ما أخاف علیکم اتّباع الهوی و طول الأمل - إلخ، و بین النسختین اختلاف فی الجمله.

فقام إلیه مالک بن حبیب الیربوعی و کان صاحب شرطته، فقال: و اللّه إنّی لأری الهجر و سماع المکروه لهم قلیلا، و اللّه لئن أمرتنا لنقتلنّهم، فقال علیّ:

سبحان اللّه یا مال، جزت المدی، و عدوت الحدّ، و أغرقت فی النزع، فقال: یا أمیر المؤمنین:

لبعض الغشم أبلغ فی امور تنوبک من مهادنه الأعادی

فقال علیّ علیه السّلام: لیس هکذا قضی اللّه، یا مال قتل النفس بالنفس فما بال الغشم، و قال: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً » و الإسراف فی القتل أن تقتل غیر قاتلک فقد نهی اللّه عنه و ذلک هو الغشم.

فقام إلیه أبو برده بن عوف الأزدیّ و کان ممّن تخلّف عنه فقال: یا أمیر المؤمنین أرأیت القتلی حول عائشه و الزبیر و طلحه بم قتلوا؟.

قال علیّ علیه السّلام: قتلوا شیعتی و عمّا لی و قتلوا أخا ربیعه العبدی رحمه اللّه علیه فی عصابه من المسلمین قالوا: لا ننکث کما نکثتم، و لا نغدر کما غدرتم فوثبوا علیهم فقتلوهم فسألتهم أن یدفعوا إلیّ قتله إخوانی أقتلهم بهم ثمّ کتاب اللّه حکم بینی و بینهم فأبوا علیّ فقاتلونی و فی أعناقهم بیعتی و دماء قریب من ألف رجل من شیعتی فقتلتهم بهم أفی شکّ أنت من ذلک؟

ص:176

قال: قد کنت فی شکّ فأمّا الان فقد عرفت و استبان لی خطؤ القوم و أنک أنت المهدیّ المصیب، و کان أشیاخ الحیّ یذکرون أنه کان عثمانیّا، و قد شهد مع علیّ علی ذلک صفین لکنّه بعد ما رجع کان یکاتب معاویه، فلمّا ظهر معاویه أقطعه قطیعه بالفلّوجه و کان علیه کریما.

ثمّ إنّ علیّا علیه السّلام تهیّأ لینزل و قام رجال لیتکلّموا، فلمّا رأوه نزل جلسوا و سکتوا.

نصر: أبو عبد اللّه سیف بن عمر، عن سعد بن طریف، عن الأصبغ بن نباته أنّ علیّا لمّا دخل الکوفه قیل له: أیّ القصرین ننزلک؟ قال: قصر الخبال لا تنزلونیه فنزل علی جعده بن هبیره المخزومی.

أقول: الخبال علی وزن السحاب: الفساد و النقصان و أراد منه قصر دار الاماره و کانه علیه السّلام سمّاه به لما وقع فیه قبله من امراء الجور و عمّال أهل النفاق و الشقاق من الهلکه و الفساد و النقصان. و جعده بن هبیره کان ابن اخته علیه السّلام أمّه أمّ هانی بنت أبی طالب کانت تحت هبیره بن أبی وهب المخزومی و قد قدّمنا الکلام فیه فی شرح الخطبه 231 (ص 34 ج 15) فراجع.

نصر: عن الفیض بن محمّد، عن عون بن عبد اللّه بن عتبه قال: لمّا قدم علیّ علیه السّلام الکوفه نزل علی باب المسجد فدخل و صلّی ثمّ تحوّل فجلس إلیه الناس فسأل عن رجل من أصحابه کان ینزل الکوفه؟ فقال قائل: استأثر اللّه به. فقال علیه السّلام:

إنّ اللّه لا یستأثر بأحد من خلقه إنما أراد اللّه بالموت إعراز نفسه و إذلال خلقه و قرأ «و کنتم أمواتا فأحیاکم ثمّ یمیتکم ثمّ یحییکم». قال: فلما لحق النقل قالوا: أیّ القصرین تنزل؟ فقال علیه السّلام: قصر الخبال لا تنزلونیه.

نصر: عن سیف قال: حدّثنی اسماعیل بن أبی عمیره، عن عبد الرّحمن بن عبید ابن أبی الکنود أنّ سلیمان بن صرد الخزاعیّ دخل علی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام بعد رجعته من البصره فعاتبه و عذله و قال له: ارتبت و تربّصت و راوغت، و قد کنت من أوثق الناس فی نفسی، و أسرعهم فیما أظنّ إلی نصرتی، فما قعد بک عن أهل بیت

ص:177

نبیّک و ما زهّدک فی نصرهم؟.

فقال: یا أمیر المؤمنین لا تردّن الامور علی أعقابها، و لا تؤنّبنی بما مضی منها، و استبق مودّتی یخلص لک نصیحتی و قد بقیت امور تعرف فیها ولیّک من عدوّک، فسکت عنه، و جلس سلیمان قلیلا ثمّ نهض فخرج إلی الحسن بن علیّ علیه السّلام و هو قاعد فی المسجد فقال: ألا اعجبک من أمیر المؤمنین و ما لقیت منه من التبکیت و التوبیخ؟ فقال الحسن علیه السّلام: إنّما یعاتب من ترجی مودّته و نصیحته، فقال: إنه بقیت امور سیستوسق فیها القنا، و ینتضی فیها السیوف و یحتاج فیها إلی أشباهی، فلا تستبشعوا غیبتی، و لا تتّهموا نصیحتی. فقال له الحسن علیه السّلام: رحمک اللّه ما أنت عندنا بالظنین.

نصر: عن عمر یعنی ابن سعد عن نمیر بن وعله، عن الشعبی، أنّ سعید بن قیس دخل علی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام فسلّم علیه فقال له علیّ علیه السّلام: و علیک، و إن کنت من المتربّصین، فقال: حاش للّه یا أمیر المؤمنین لست من اولئک قال: فعل اللّه ذلک.

نصر: عن عمر بن سعد عن یحیی بن سعید، عن محمّد بن مخنف قال: دخلت مع أبی علی علیّ علیه السّلام حین قدم من البصره و هو عام بلغت الحلم، فاذا بین یدیه رجال یؤنّبهم و یقول لهم: ما بطأ بکم عنّی و أنتم أشراف قومکم؟ و اللّه لئن کان من ضعف النیّه و تقصیر البصیره إنکم لبور، و اللّه لئن کان من شکّ فی فضلی و مظاهره علیّ إنکم لعدوّ.

قالوا: حاش للّه یا أمیر المؤمنین نحن سلمک و حرب عدوّک. ثمّ اعتذر القوم فمنهم من ذکر عذره، و منهم اعتلّ بمرض، و منهم من ذکر غیبته فنظرت إلیهم فعرفتهم فإذا عبد اللّه بن المعتم العبسی، و إذا حنظله بن الرّبیع التمیمی، و کلاهما کانت له صحبه، و إذا أبو برده بن عوف الأزدی، و إذا غریب بن شرحبیل الهمدانی قال: و نظر علیّ علیه السّلام إلی أبی فقال: لکن مخنف بن سلیم و قومه لم یتخلّفوا و لم یکن مثلهم مثل القوم الّذین قال اللّه تعالی «وَ إِنَّ مِنْکُمْ لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ فَإِنْ »

ص:178

«أَصابَتْکُمْ مُصِیبَهٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیَّ إِذْ لَمْ أَکُنْ مَعَهُمْ شَهِیداً وَ لَئِنْ أَصابَکُمْ فَضْلٌ مِنَ اللّهِ لَیَقُولَنَّ کَأَنْ لَمْ تَکُنْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُ مَوَدَّهٌ یا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً » (النساء - 74) ثمّ إنّ علیّا علیه السّلام مکث بالکوفه.

أقول: کلّ ما ذکرنا و نقلنا من کلماته علیه السّلام عن کتاب صفین بعد الخطبه المذکوره آنفا ما ذکرت فی النهج مع أنها من محاسن کلامه علیه السّلام سیّما قوله علیه السّلام لسلیمان بن صرد الخزاعی: ارتبت و تربّصت - الی قوله - و ما زهّدک فی نصرهم و لعلّ الرّضیّ رضوان اللّه علیه لم یظفر بها. و اللّه العالم.

خطبته علیه السّلام فی الجمعه بالکوفه و الاشاره

الی مسأله فقهیه فی المقام

نصر: عن أبی عبد اللّه سیف بن عمر، عن الولید بن عبد اللّه، عن أبی طیّبه، عن أبیه قال: أتمّ علیّ علیه السّلام الصّلاه یوم دخل الکوفه فلمّا کانت الجمعه و حضرت الصّلاه صلّی بهم و خطب خطبه.

نصر: قال أبو عبد اللّه عن سلیمان بن المغیره، عن علیّ بن الحسین خطبه علیّ ابن أبی طالب فی الجمعه بالکوفه و المدینه أن: الحمد للّه أحمده و أستعینه و أستهدیه و أعوذ باللّه من الضلاله، من یهدی اللّه فلا مضلّ له، و من یضلل فلا هادی له، و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، و أنّ محمّدا صلّی اللّه علیه و آله عبده و رسوله انتجبه لأمره و اختصّه بالنبوّه، أکرم خلقه علیه، و أحبّهم إلیه، فبلّغ رساله ربّه، و نصح لأمّته و أدّی الّذی علیه.

و اوصیکم بتقوی اللّه فإنّ تقوی اللّه خیر ما تواصی به عباد اللّه و أقربه لرضوان اللّه و خیره فی عواقب الامور عند اللّه، و بتقوی اللّه امرتم، و للإحسان و الطاعه خلقتم، فاحذروا من اللّه ما حذّرکم من نفسه، فإنّه حذّر بأسا شدیدا، و اخشوا اللّه خشیه لیست بتعذیر، و اعملوا فی غیر ریاء و لا سمعه، فإنه من عمل لغیر اللّه و کلّه اللّه إلی ما عمل له، و من عمل للّه مخلصا تولّی اللّه أجره، و أشفقوا من عذاب اللّه فانه لم یخلقکم عبثا، و لم یترک شیئا من أمرکم سدی، قد سمّی آثارکم

ص:179

و علم أعمالکم، و کتب آجالکم، فلا تغترّوا بالدّنیا فإنها غرّاره بأهلها، مغرور من اغترّ بها، و إلی فناء ما هی، إنّ الاخره هی دار الحیوان لو کانوا یعلمون أسأل اللّه منازل الشهداء، و مرافقه الأنبیاء، و معیشه السعداء، فانّما نحن له و به.

أقول: ذکر بعض هذه الخطبه و هو قوله علیه السّلام: و اخشوه خشیه لیست بتعذیر و اعملوا فی غیر ریاء و لا سمعه فإنّه من عمل لغیر اللّه وکلّه اللّه إلی ما عمل له نسأل اللّه منازل الشهداء و معایشه السعداء و مرافقه الأنبیاء، فی النهج فی ضمن الخطبه 23 أوّلها: أمّا بعد فانّ الأمر ینزل من السماء إلی الأرض - إلخ، إلاّ أنّ فی النهج ذکر مکان و کله إلی ما عمل له: یکله اللّه إلی من عمل له.

و کذا ذکر بعضها و هو قوله علیه السّلام: فانّه لم یخلقکم عبثا، و لم یترک شیئا من أمر کم سدی، قد سمّی آثارکم، و علم أعمالکم، و کتب آجالکم، فی ضمن الخطبه 84 أوّلها: قد علم السرائر و خبر الضمائر - إلخ.

و لکنّ الخطبه المذکوره بتمامها علی تلک الهیئه لیست بمذکوره فی النهج و شر ذمه من صدرها مذکوره فی خطبه یوم الجمعه المرویّه فی الکافی عن أبی جعفر علیه السّلام.

ثمّ اعلم أنّه یجب فی صلاه الجمعه الخطبتان قبل الصلاه، لأنّ الخطبه شرط فی صحّه الجمعه، و روی محمّد بن مسلم عن أبی جعفر علیه السّلام أنّه قال: لیس تکون جمعه إلاّ بخطبه.

و صوره الخطبتین جاءت فی الجوامع علی أنحاء، ففی الکافی روی عن أبی جعفر علیه السّلام علی صوره ثمّ عن أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام علی صوره اخری، و فی الفقیه روی عنه علیه السّلام أیضا علی صوره اخری غیر ما فی الکافی، و ذکر کلّ واحد منها فی الوسائل للعاملی و کذا فی الوافی من ص 170 الی 174 من المجلّد الخامس فلا حاجه إلی نقلها ههنا.

ثمّ إنها تغایر الخطبه المنقوله من نصر فی صفین و لم یعلم من نصر أنّها الخطبه الاولی أو الثانیه، و لکن ما یناسب أحکام الجمعه و سایر الروایات أن تکون

ص:180

هی للاولی و الثانیه کلیهما، و ذلک لأنّ جمع الروایات یدلّ علی أنهما شاملتین علی حمد اللّه تعالی و الثناء علیه و الصلاه علی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و قراءه شیء من القرآن سواء کانت سوره خفیفه أو آیه تامّه الفائده، و وعظ الناس، و الخطبه المذکوره حائزه لها. و إن کان الأوفق بالاحتیاط فی الاولی أن یحمد اللّه و یثنی علیه و یوصی بتقوی اللّه و یقرأ سوره من القرآن قصیره، و فی الثانیه بعد الحمد و الثناء أن یصلّی علی محمّد و أئمّه المسلمین و یستغفر للمؤمنین، و البحث عنها علی التفصیل موکول إلی الفقه أعرضنا عنه خوفا من الإطناب و الخروج عن موضوع الکتاب.

صوره کتابه بتمامه الی الاشعث بن قیس

نقلا مسندا عن نصر فی صفین

قال نصر: ثمّ إنّ علیا علیه السّلام أقام بالکوفه و استعمل العمّال و بعث إلی الأشعث بن قیس الکندی.

نصر: محمّد بن عبید اللّه عن الجرجانی قال: لمّا بویع علیّ علیه السّلام و کتب إلی العمال کتب إلی الأشعث بن قیس مع زیاد بن مرحب الهمدانی و الأشعث علی آذربیجان عامل لعثمان و قد کان عمرو بن عثمان تزوّج ابنه الأشعث بن قیس قبل ذلک فکتب إلیه علیّ علیه السّلام:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی الأشعث بن قیس أمّا بعد فلو لا هنات کنّ فیک کنت المقدّم فی هذا الأمر قبل الناس، و لعلّ أمرک یحمل بعضه بعضا إن اتّقیت اللّه، ثمّ إنّه کان من بیعه الناس إیّای ما قد بلغک، و کان طلحه و الزبیر ممّن بایعانی ثمّ نقضا بیعتی علی غیر حدث، و أخرجا أمّ المؤمنین و سارا إلی البصره فسرت إلیهما فالتقینا فدعوتهم إلی أن یرجعوا فیما خرجوا منه فأبوا، فأبلغت فی الدّعاء و أحسنت فی البقیّه، و إنّ عملک لیس لک بطعمه، و لکنّه أمانه و فی یدیک مال من مال اللّه و أنت من خزّان اللّه علیه حتّی تسلّمه إلیّ و لعلّی أن لا أکون شرّ و لا تک لک إن استقمت، و لا قوّه إلاّ باللّه.

أقول: و قد روی الکتاب الشارح البحرانی عن الشعبی و بینهما و بین ما فی النهج اختلاف فی بعض الکلمات و الجمل فی الجمله.

ص:181

فما نقل عن الشعبی: أمّا بعد فلو لا هنات کنّ منک کنت المقدّم فی هذا الأمر قبل الناس، و لعلّ آخر أمرک یحمد أوّله و بعضه بعضا إن اتّقیت اللّه، إنه قد کان من بیعه النّاس إیّای ما قد بلغک، و کان طلحه و الزبیر أوّل من بایعنی ثمّ نقضا بیعتی عن غیر حدث، و أخرجا عایشه فساروا بها إلی البصره فصرت الیهم فی المهاجرین و الأنصار، فالتقینا فدعوتهم إلی أن یرجعوا إلی ما خرجوا منه فأبوا فأبلغت فی الدّعاء و أحسنت فی البقیّه، و اعلم أنّ عملک - إلی آخر الفصل علی ما فی النهج، و کتب عبد اللّه بن أبی رافع فی شعبان سنه ستّ و ثلاثین.

قال نصر: فلمّا قرأ الأشعث الکتاب قام زیاد بن مرحب فحمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال: أیّها النّاس إنه من لم یکفه القلیل لم یکفه الکثیر، إنّ أمر عثمان لا ینفع فیه العیان و لا یشفی منه الخبر، غیر أنّ من سمع به لیس کمن عاینه، إنّ الناس بایعوا علیّا علیه السّلام راضین به، و إنّ طلحه و الزبیر نقضا بیعته علی غیر حدث ثمّ أذّنا بحرب، فأخرجا أمّ المؤمنین فسار إلیهما فلم یقاتلهم و فی نفسه منهم حاجه فأورثه اللّه الأرض و جعل له عاقبه المتقین.

قال: ثمّ قام الأشعث بن قیس فحمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال: أیّها النّاس إنّ أمیر المؤمنین عثمان و لاّنی آذربیجان فهلک و هی فی یدی، و قد بایع النّاس علیّا و طاعتنا له کطاعه من کان قبله، و قد کان من أمره و أمر طلحه و الزبیر ما قد بلغکم، و علیّ المأمون علی ما غاب عنّا و عنکم من ذلک الأمر.

فلمّا أتی منزله دعا أصحابه فقال: إنّ کتاب علیّ قد أوحشنی و هو آخذ بمال آذربیجان و أنا لا حق بمعاویه، فقال القوم: الموت خیر لک من ذلک أتدع مصرک و جماعه قومک و تکون ذنبا لأهل الشام؟ فاستحیی فسار حتّی قدم علی علیّ علیه السّلام و روی أنّ قوله هذا و توبیخ الناس إیّاه علی ذلک بلغ أهل الکوفه فکتب أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام إلیه کتابا یوبّخه و یأمره بالقدوم علیه، و بعث به حجر بن عدیّ الکندی، فلامه حجر علی ذلک و ناشده اللّه و قال له: أتدع قومک و أهل مصرک و أمیر المؤمنین علیه السّلام و تلحق بأهل الشام؟ و لم یزل به حتّی أقدمه إلی الکوفه

ص:182

فعرض علیّ علیه السّلام ثقلته فوجد فیها مائه ألف درهم و روی أربعمائه ألف فأخذها و کان ذلک بالنخیله، فاستشفع الأشعث بالحسن و الحسین علیهما السّلام و بعبد اللّه بن جعفر فأطلق له منها ثلاثین ألفا، فقال: لا تکفینی، فقال: لست بزائدک درهما واحدا و أیم اللّه لو ترکتها لکان خیرا ممّا لک و ما أظنّها تحلّ لک و لو تیقّنت ذلک لما بلغتها عندی فقال الأشعث: خذ من خدعک ما أعطاک. فقال السکونی و قد خاب أن یلحق بمعاویه:

إنی اعیذک بالّذی هو مالک بمعاذه الاباء و الأجداد

ممّا یظنّ بک الرّجال و إنما ساموک خطّه معشر أو غاد

إن آذربیجان الّتی مزّقتها لیست لجدّک فاشنها ببلاد

کانت بلاد خلیفه ولاّکها و قضاء ربک رائح أو غاد

فدع البلاد فلیس فیها مطمع ضربت علیک الأرض بالأسداد

فادفع بما لک دون نفسک إننا فادوک بالأموال و الأولاد

أنت الّذی تثنی الخناصر دونه و بکبش کنده یستهلّ الوادی

و معصّب بالتاج مفرق رأسه ملک لعمرک راسخ الأوتاد

و أطع زیادا إنّه لک ناصح لا شکّ فی قول النصیح زیاد

و انظر علیّا إنّه لک جنّه یرشد و یهدیک للسعاده هاد

قال نصر: و ممّا قیل علی لسان الأشعث:

أتانا الرّسول رسول علیّ فسرّ بمقدمه المسلمونا

رسول الوصیّ وصیّ النبیّ له الفضل و السبق فی المؤمنینا

بما نصح اللّه و المصطفی رسول الإله النبیّ الأمینا

یجاهد فی اللّه لا ینثنی جمیع الطغاه مع الجاحدینا

وزیر النبیّ و ذو صهره و سیف المنیّه فی الظالمینا

و کم بطل ماجد قد أذا ق منیّه حتف من الکافرینا

و کم فارس کان سال النزال فاب إلی النّار فی الائبینا

ص:183

فذاک علیّ إمام الهدی و غیث البریّه و المفخمینا

و کان إذا ما دعی للنزال کلیث عرین بن لیث العرینا

أجاب السؤال بنصح و نصر و خالص ودّ علی العالمینا

فما زال ذلک من شأنه ففاز و ربّی مع الفائزینا

قال: و ممّا قیل علی لسان الأشعث أیضا:

أتانا الرّسول رسول الوصیّ علیّ المهذّب من هاشم

رسول الوصیّ وصیّ النبیّ و خیر البریّه من قائم

وزیر النبیّ و دو صهره و خیر البریّه فی العالم

له الفضل و السبق بالصالحات لهدی النبیّ به یأتم

محمّدا أعنی رسول الاله و غیث البریّه و الخاتم

أجبنا علیّا بفضل له و طاعه نصح له دائم

فقیه حلیم له صوله کلیث عرین بها سائم

حلیم عفیف و ذو نجده بعید من الغدر و المأثم

تذکره: قد تقدّم منّا الکلام فی الّذین وصفوا علیّا علیه السّلام و عرّفوه بأنّه وصیّ رسول اللّه من کبار الصحابه و غیرهم فی صدر الإسلام فراجع إلی ص 19 من المجلّد الأوّل من تکمله المنهاج. و قد مضی فی باب الخطب قوله علیه السّلام للأشعث:

ما یدریک ما علیّ ممّا لی علیک لعنه اللّه - إلخ (الکلام 19 من باب الخطب).

و کان الأشعث فی خلافه أمیر المؤمنین علیه السّلام من المنافقین المعاندین و هو کما قال الشارح المعتزلیّ: کان فی أصحاب أمیر المؤمنین علیه السّلام کما کان عبد اللّه بن أبی سلول فی أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قال: کلّ فساد کان فی خلافه أمیر المؤمنین و کلّ اضطراب حدث فأصله الأشعث و کان الأشعث خائفا من أمیر المؤمنین علیه السّلام و جازما بأنه علیه السّلام لا یبقیه فی عمله، و ذلک لهنات کنّ منه کما عرّضها علیه السّلام علیه فهو فی الحقیقه کان خائفا من أعماله السیّئه و کان قد استوحش من کلامه علیه السّلام له: فلو لا هنات کنّ منک، حیث علم أنّ الأمیر کان عارفا بها حتّی دعا من الدّهشه

ص:184

أصحابه فقال: أنا لا حق بمعاویه.

ثمّ الظّاهر المستفاد من کلامه علیه السّلام له: فلو لا هنات کنّ فیک «أو - منک» کنت المقدّم فی هذا الأمر أنّ أمیر المؤمنین عزله عن آذربیجان بذلک الکتاب، و ممّا یظاهره قول المؤرّخ الخبیر المسعودی فی کتابه مروج الذهب حیث قال (ص 15 ج 2 طبع مصر 1346 ه): و سار [علیّ علیه السّلام بعد انقضاء الجمل] إلی الکوفه فکان دخوله إلیها لاثنتی عشره لیله مضت من رجب، و بعث إلی الأشعث بن قیس یعزله عن آذربیجان و ارمینیّه و کان عاملا لعثمان، فکان فی نفس الأشعث علی ما ذکرنا من العزل و ما خاطبه به حین قدم علیه فیما اقتطع هنالک الأموال، انتهی:

و ممّا یؤیّده أیضا ما روینا عن نصر و غیره من إرادته اللّحوق بمعاویه و ما جری بینه و بین علیّ علیه السّلام فتأمّل.

فی الکافی عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤمنین علیه السّلام، و ابنته جعده سمّت الحسن علیه السّلام، و محمّد ابنه شرک فی دم الحسین علیه السّلام.

و روی أبو الفرج أنّ الأشعث دخل علی علیّ علیه السّلام فکلّمه فأغلظ علیّ علیه السّلام له فعرض له الأشعث أنه سیفتک به، فقال علیّ علیه السّلام: أبا لموت تخوّفنی أو تهدّدنی فو اللّه ما ابالی وقعت علی الموت أو وقع الموت علیّ.

قوله علیه السّلام (و إنّ عملک لیس لک بطعمه و لکنّه فی عنقک أمانه) ظاهر کلامه علیه السّلام تنبیء أنّ الأشعث اتّخذ مال اللّه مأکلته و لم یکن أمینا علیه فنبّهه علی أنه لیس له بطعمه أی ما جعلتک عاملا أن تدّخر أموال المسلمین لنفسک و تأکل ما جنی یداک منها، بل هی أمانه بیده بل ألزمها فی عنقه تشدیدا علیه و تنبیها له علی أنها تعلّقت بذمّته و تکون أو زارا علیه، و ذلک لأنّه کان عاملا من قبل غیره و مسترعی لمن فوقه، و کان مال المسلمین أمانه بیده فما سوّغ له الشرع التصرّف فی بیت مال المسلمین.

قوله علیه السّلام (و أنت مسترعی - إلی قوله: بوثیقه) یعنی أنت رعیّه من هو

ص:185

فوقک و أمیرک جعلک راعیا للنّاس و عاملا لهم و أمینا و حافظا علی أموالهم و أملاکهم و غیرها ممّا جعل ولایتها بیدک فلا یجوز لک أن تسبق إلی امور الرّعیّه من غیر أن تستأذن من استرعاک و تستأمر من ائتمنک، و کذا لا یسوغ لک أن تقدم فی الامور الخطیره ممّا یتعلّق بالمال و غیره من غیر احتیاط تامّ و وثیقه، أی من غیر أن یکون للمسلمین وثوق و اعتماد فی صحّه ذلک العمل و عدم الإضرار بالرّعیّه، و بالجمله لا ینبغی لک أن تقدم فیما لا یثق المسلمون ببا و لا یعتمدون علیها ممّا هی خلاف العقل و الشرع و العرف.

قوله علیه السّلام (و فی یدیک - إلی قوله: تسلّمه) لعلّ تثنیه الید إشاره إلی تسلّطه التامّ علی الأموال حیث کان عاملا و والیا، و إنما قال: مال من أموال اللّه تشدیدا علیه بالحفظ و الحراسه و ترعیبا له بالمخالفه حتّی لا یخون اللّه تعالی فی ماله بأنّ الزکاه و الخمس من مال اللّه الّذی أفاه علی عباده قال تعالی «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ » الایه، ثمّ قال له: و أنت من خزّانی أی لا یجوز لک التصرّف فیما فی الخزینه إلاّ بإذنی و یجب علیک حفظه و رعایته إلی أن تسلّمها إلیّ.

قوله علیه السّلام (و لعلّی أن لا أکون - إلخ) لمّا کان کلامه المصدّر أوّلا تشدیدا و مؤاخذه علیه و موجبا للوحشه و الاضطراب فانه کان یدلّ علی أنّه علیه السّلام لم یره أمینا علی ما ولّی علیه أتی بلفظه لعلّ المفید للتّرجّی حتّی یسکن جاشه و یطمعه إلی عدم المؤاخذه و التشدید لئلاّ یفرّ إلی العدوّ و یجعله خائفا راجیا فلا یخفی لطفه علی أنّ الرجاء بعد الخوف ألذّ فی النفوس و أوقع فی القلوب.

و مع ذلک کلّه أعلمه بأنّه لو تجاوز عن الحقّ و خالف الدّین یکون هو علیه السّلام شرّ ولاته له، أی یجازیه بما فعل و یؤاخذ علیه بذنبه. و کلامه هذا تعریض لسائر الولاه و العمّال أیضا إنّهم لو عدلوا عن الحقّ و جعلوا أموال الناس طعمه لهم کان هو علیه السّلام شرّ ولاه لهم أی یکافأهم علی ما کان منهم، و یجازیهم به

ص:186

الترجمه

این کتابیست که أمیر المؤمنین علیه السّلام بأشعث بن قیس نگاشت.

(أشعث از جانب عثمان عامل آذربایجان بود و أموال بسیار در دست او بود چون أمیر المؤمنین علیه السّلام بمسند خلافت نشست و بعد از فتح بصره بکوفه آمد این نامه را بوی نوشت و او را تنبیه فرمود بحفظ آن، چون نامه باو رسید سخت مستوحش و مضطرب شد و یاران خود را طلبید، و با آنان در این موضوع سخن بمیان آورد که نامه علی علیه السّلام مرا بوحشت انداخت و او از من تمامی أموالی که از آذربایجان بدست آورده ام خواهد ستاند، از این روی بمعاویه پناه می برم که علی علیه السّلام نتواند این أموال را از من أخذ کند، آنان گفتند بهتر آنست که در نزد مرتضی روی و از اندیشۀ خود سر باز زنی، و در روایتی آمده که حجر بن عدیّ الکندی که فرستادۀ حضرت بسوی أشعث بود وی را باندرز و نرمی بکوفه آورد علی علیه السّلام أموال او را تفتیش کرد، چهار صد هزار درهم یافته همۀ آنرا اخذ کرد أشعث حسنین علیهما السّلام و عبد اللّه بن جعفر را شفیع خود گرفت که امام پولها را بأورد کند، امام سی هزار درهم را بأو رد کرده و هر چه الحاح و ابرام در ردّ بقیه نمود امام فرمود که بیش از این یک درم رد نخواهم کرد که بر خلاف است. و أشعث مردی منافق بود و أکثر مصائب و شدائدی که به امام علی علیه السّلام روی آورد أشعث اصل آن فتنه ها و امّ الفساد بود).

أی أشعث عملت طعمۀ تو نیست (یعنی تو را عامل آن دیار نگردانیدم که هر چه از مال مسلمین بدست تو آید بخوری و برای خود اندوخته کنی) و لکن آن در گردن تو أمانت است که باید طریق دیانت را در آن رعایت کنی. کسی که أمیر و بزرگ تو است تو را حافظ و والی امور مردم کرده، لذا نشایدت که در کار رعیّت بی اذن أمیرت خود سری پا پیش نهی و در کارهای بزرگ اقدام کنی مگر این که مورد اعتماد و وثوق مسلمانان باشد، و در دستهای تو مالی از مالهای خداوند ارجمند و بزرگوار است و تو یکی از خزینه داران منی که باید در حفاظت آن بکوشی تا آنرا تسلیم من کنی و شاید که من بدترین والیان تو نباشم. والسّلام.

ص:187

و من کتاب له علیه السّلام الی معاویه و هو الکتاب السادس

اشاره

من باب المختار من کتبه علیه السّلام و رسائله

إنّه بایعنی القوم الّذین بایعوا أبا بکر و عمر و عثمان علی ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشّاهد أن یختار، و لا للغائب أن یردّ، و إنّما الشّوری للمهاجرین و الأنصار، فإن اجتمعوا علی رجل و سمّوه إماما کان ذلک للّه رضی، فإن خرج من أمرهم خارج بطعن أو بدعه ردّوه إلی ما خرج منه، فإن أبی قاتلوه علی اتّباعه غیر سبیل المؤمنین، و ولاّه اللّه ما تولّی. و لعمری یا معاویه لئن نظرت بعقلک دون هواک لتجدّنی أبرأ النّاس من دم عثمان، و لتعلمنّ أنّی کنت فی عزله عنه، إلاّ أن تتجنّی، فتجنّ ما بدا لک - و السّلام.

اللغه

(الشوری) فعلی من المشاوره و هی المفاوضه فی الکلام لیظهر الحقّ، قوله تعالی: «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ » (حمعسق - 38) أی لا یتفرّدون بأمر حتّی یشاوروا غیرهم فیه، قال الفیومی فی المصباح: شاورته فی کذا و استشرته: راجعته لأری رأیه فیه، فأشار علیّ بکذا أرانی ما عنده فیه من المصلحه فکانت إشارته حسنه و الاسم: المشوره، و تشاور القوم و اشتوروا و الشوری اسم منه، و أمرهم شوری بینهم أی لا یستأثر أحد بشیء دون غیره. انتهی.

(العزله) بالضمّ اسم بمعنی الاعتزال.

«تتجنّی» من الجنایه. التجنّی: طلب الجنایه و هو أن یدّعی علیک أحد ذنبا لم تفعله. تجنّی علیه أی رماه باثم لم یفعله.

ص:188

«فتجنّ» أمر من تتجنّی بلا کلام فالکلمه بالفتحات. و قد ذهب غیر واحد من الشرّاح و المترجمین إلی أنّها بضمّ الجیم و النون فعل مضارع من جنّه إذا ستره کتمدّ من مدّ أی تستّر و تخفّی ما ظهر لک، و لکنّها و هم بلا ارتیاب، و کانت العباره فی نسختنا المصحّحه العتیقه و فی نسخه صدیقنا اللاّجوردی قد قوبلت بنسخه الرضی - رحمه اللّه - هی الأوّل علی أنّ تتجنّی قرینه قویّه علی أنها أمر منها، و اسلوب العباره ینادی بأعلی صوتها علی أنّها أمر و أوّل ما تبادر ذهننا إلیه قبل الفحص و الاستقراء أنّها أمر من تتجنّی.

الاعراب

الضمیر فی أنّه للشأن، علی ما بایعوهم علیه، متعلّقه بقوله بایعنی، اللاّم من لعمری لام الابتداء و عمری مبتداء و خبر المبتدأ محذوف لا یجوز إظهاره کأنه قال:

لعمری قسمی أو لعمری ما أقسم به، و العمر و العمر بالفتح و الضمّ لغتان، و معناهما البقاء و لا یجیء عمر فی الیمین إلاّ مفتوح العین. و الباء فی بطعن للسببیّه متعلّقه بقوله خرج، و اللاّم فی لئن موطئه للقسم و جواب لعمری لتجدنّی، و جواب الشرط ما دلّ علیه هذا الجواب، و المعنی: و بقائی لئن نظرت بعقلک فقد تجدنی أبرأ الناس من دم عثمان، علی و زان قول شبیب بن عوانه (الحماسه 337):

لعمری لئن سرّ الأعادی و أظهروا شماتا لقد مرّوا بربعک خالیا

أی: و بقائی لئن کان الأعادی مسرورین بموتک شامتین بذویک و عشیرتک لفقدهم لک، فقد وقعت الشماته فی وقتها و حینها و وافاهم السّرور لحادث أمر عظم موقعه، لأنّهم مرّوا بربعک خالیا کما أفاده المرزوقی فی شرح الحماسه.

و لتعلمنّ عطف علی لتجدنّی.

«دون هواک» کلمه دون تکون هنا بمعنی سوی کما جاء فی وصفه تعالی:

لیس دونه منتهی، أی لیس سواه سبحانه من ینتهی إلیه أمل الاملین، فهو تعالی منتهی رغبه الراغبین. و تکون بمعنی القدّام کقول قیس الخطیم الأوسی (الحماسه 36):

ص:189

ملکت بها کفّی فأنهرت فتقها یری قائما من دونها ما ورائها

و تکون بمعنی الظرف نحو هذا دون ذلک أی أقرب منه. أو شیء من دون بالتنوین أی حقیر ساقط، و علی الأوّل قوله (الحماسه 127):

أ لم تریا أنّی حمیت حقیقتی و باشرت حدّ الموت و الموت دونها

و بهذا المعنی تصغّر و یقال: دوین علی نحو قولهم: قبیل و بعید و فویق قال خلف بن خلیفه (الحماسه 296):

و بالدّیر أشجانی و کم من شج له دوین المصلّی بالبقیع شجون

و تکون بمعنی عند و غیر و خذ نحو دونکها أی خذها و بمعنی نقیض فوق و بمعنی الشریف و الخسیس و الوعید.

«إلاّ أن تتجنّی» استثناء منقطع. «فتجنّ ما بدا لک» ما منصوب محلا بالمفعولیّه.

المعنی

اشاره

هذا الکتاب بعض ما کتب علیه السّلام إلی معاویه مع جریر بن عبد اللّه البجلی و روی الکتاب بتمامه نصر بن مزاحم المنقری الکوفی مسندا فی صفین (ص 18 الطبع الناصری 1301 ه) و هذا الکتاب مرویّ أیضا فی کتاب الفتن و المحن من البحار ص 434 و سنتلوه علیک بحذافیره.

قال نصر فی صفین: إنّ أمیر المؤمنین علیّا علیه السّلام لمّا قدم من البصره و دخل الکوفه و أقام بها بعث إلی العمّال فی الافاق «یعنی بهم العمّال لعثمان علی البلاد» و کان أهمّ الوجوه إلیه الشام.

و روی عن محمّد بن عبید اللّه القرشی، عن الجرجانیّ قال: لمّا بویع علیّ علیه السّلام و کتب إلی العمّال فی الافاق کتب إلی جریر بن عبد اللّه البجلیّ و کان جریر عاملا لعثمان علی ثغر همدان فکتب إلیه مع زحر بن قیس الجعفیّ:

«کتاب علی علیه السّلام الی جریر بن عبد الله البجلی»

أمّا بعد فإنّ اللّه لا یغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم و إذا أراد اللّه

ص:190

بقوم سوء فلا مردّ له و ما لهم من دونه من وال، و إنّی اخبرک عن نبا من سرنا إلیه من جموح طلحه و الزبیر عند نکثهم بیعتهم و ما صنعوا بعاملی عثمان بن حنیف، إنّی هبطت من المدینه بالمهاجرین و الأنصار حتّی إذا کنت بالعذیب بعثت إلی أهل الکوفه بالحسن بن علیّ، و عبد اللّه بن عبّاس، و عمّار بن یاسر، و قیس بن سعد ابن عباده، فاستنفروهم فأجابوا فسرت بهم حتّی نزلت بظهر البصره، فأعذرت فی الدّعاء، و أقلت العثره، و ناشدتهم عقد بیعتهم، فأبوا إلاّ قتالی، فاستعنت باللّه علیهم فقتل من قتل، و ولّوا مدبرین إلی مصرهم، فسألونی ما کنت دعوتهم إلیه قبل اللّقاء فقبلت العافیه، و رفعت السیف، و استعملت علیهم عبد اللّه بن عباس، و سرت إلی الکوفه و قد بعثت إلیکم زحر بن قیس فاسأل عما بدا لک.

أقول: کتابه هذا إلی جریر لیس بمذکور فی النهج و هذا الکتاب مذکور أیضا فی کتاب الإمامه و السیاسه لابن قتیبه الدینوری المتوفی سنه - 213 ه - و بین النسختین اختلاف یسیر لا یعبأ به.

ثمّ إنّ زحر بن قیس هذا هو الّذی کان فی خیل عمر بن سعد یوم الطفّ و کان ممّن حمل الاسازی و رءوس الشهداء من أهل بیت الطهاره و النبوّه إلی الشام و ما جری بینه و بین الإمام السجاد علیه السّلام و سائر أقواله و أفعاله مذکور فی کتب المقاتل، نعوذ باللّه تعالی من سوء الخاتمه.

قال نصر: فلمّا قرأ جریر الکتاب قام فقال: أیّها الناس هذا کتاب أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و هو المأمون علی الدّین و الدّنیا، و قد کان من أمره و أمر عدوّه ما نحمد اللّه علیه، و قد بایعه السابقون الأوّلون من المهاجرین و الأنصار و التابعین بإحسان، و لو جعل هذا الأمر شوری بین المسلمین کان أحقّهم بها، ألا و إنّ البقاء فی الجماعه، و الفناء فی الفرقه و علیّ حاملکم علی الحقّ ما استقمتم، فإن ملتم أقام میلکم، فقال الناس: سمعا و طاعه رضینا رضینا، فأجاب جریر و کتب جواب کتابه بالطاعه.

قال: و کان مع علیّ رجل من طیء ابن اخت لجریر، فحمل زحر بن قیس

ص:191

شعرا له إلی خاله جریر و هو:

جریر بن عبد اللّه لا تردد الهدی و بایع علیّا إنّنی لک ناصح

فانّ علیّا خیر من وطأ الحصی سوی أحمد و الموت غاد و رائح

ودع عنک قول الناکثین فإنّما اولاک أبا عمرو کلاب نوابح

و بایعه إن بایعته بنصیحه و لا یک معها فی ضمیرک فادح

فانک إن تطلب به الدّین تعطه و إن تطلب الدّنیا فبیعک رابح

و إن قلت عثمان بن عفان حقّه علیّ عظیم و الشکور مناصح

فحقّ علیّ إذ ولیک کحقّه علیّ عظیم و الشکور مناصح

فحقّ علیّ إذ ولیک کحقّه و شکرک ما أولیت فی الناس صالح

و إن قلت لا نرضی علیّا إمامنا فدع عنک بحرا ضلّ فیه السوابح

أبی اللّه إلاّ أنّه خیر دهره و أفضل من ضمّت علیه الأباطح

قال: ثمّ قام زحر بن قیس خطیبا فکان ممّا حفظ من کلامه أن قال:

الحمد للّه الّذی اختار الحمد لنفسه، و تولاّه دون خلقه، لا شریک له فی الحمد، و لا نظیر له فی المجد، و لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، القائم الدّائم، إله السماء و الأرض، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالحقّ الوضح، و الحقّ الناطق، داعیا إلی الخیر، و قائدا إلی الهدی.

ثمّ قال: أیّها الناس إنّ علیّا قد کتب إلیکم کتابا لا یقال بعده إلاّ رجیع من القول، و لکن لا بدّ من ردّ الکلام، إنّ الناس بایعوا علیّا بالمدینه من غیر محاباه له ببیعتهم، لعلمه بکتاب اللّه و سنن الحقّ، و إنّ طلحه و الزبیر نقضا بیعته علی غیر حدث، و ألّبا علیه الناس ثمّ لم یرضیا حتّی نصبا له الحرب، و أخرجا امّ المؤمنین، فلقیهما فأعذر فی الدّعاء، و أحسن فی البقیّه، و حمل الناس علی ما یعرفون، هذا عیان ما غاب عنکم، و لإن سألتم الزیاده زدناکم و لا قوه إلاّ باللّه و نقل کلامه الدینوری فی الإمامه و السیاسه و بین النسختین اختلاف فی الجمله.

قال نصر: و قال جریر فی ذلک:

ص:192

أتانا کتاب علیّ فلم نردّ الکتاب بأرض العجم

و لم نعص ما فیه لمّا أتا و لمّا نضام و لمّا نلم

و نحن ولاه علی ثغرها نضیم العزیز و نحمی الذمم

نساقیهم الموت عند اللّفاء بکأس المنایا و نشفی القرم

طحنّاهم طحنه بالقنا و ضرب سیوف تطیر اللّمم

مضینا یقینا علی دیننا و دین النبیّ مجلّی الظلم

أمین الإله و برهانه و عدل البریّه و المعتصم

رسول الملیک و من بعده خلیفتنا القائم المدّعم

علیّا عنیت وصیّ النبیّ نجالد عنه غواه الامم

له الفضل و السبق و المکرمات و بیت النبوّه لا یهتضم

أقول: قد قدّمنا فی مواضع أنّ کثیرا من سنام المسلمین فی صدر الإسلام و صفوا أمیر المؤمنین علیه السّلام بأنه وصیّ النبیّ، و قلنا إنّ هذه الکلمه الصادره من هؤلاء الّذین أدرک کثیر منهم. النبیّ صلّی اللّه علیه و آله ممّا ینبغی أن یعتنی بها و یبجّلها من یطلب طریق الحقّ و یبحث عنه. و لعمری أنّ هذه الدّفیقه حجّه علی من کان له قلب إلاّ أن ختم اللّه علی قلبه و نعم ما قال العارف الرومیّ:

چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم از چشم بندی خدا

نصر: عمر بن سعد عن نمیر بن و عله، عن عامر الشعبی أنّ علیّا علیه السّلام حین قدم من البصره نزع جریرا عن همدان فجاء حتّی نزل الکوفه فأراد علیّ علیه السّلام أن یبعث إلی معاویه رسولا، فقال له جریر: ابعثنی إلی معاویه فإنه لم یزل لی مستنصحا و ودّا نأتیه فأدعوه علی أن یسلّم لک هذا الأمر و یجامعک علی الحقّ علی أن یکون أمیرا من امرائک و عاملا من عمّالک ما عمل بطاعه اللّه و اتّبع ما فی کتاب اللّه، و أدعو أهل الشام إلی طاعتک و ولایتک و جلّهم قومی و أهل بلادی و قد رجوت أن لا یعصونی.

فقال له علیه السّلام الأشتر: لا تبعثه و دعه و لا تصدّقه فواللّه إنّی لأظنّ هواه

ص:193

هواهم و نیّته نیّتهم.

فقال له علیّ علیه السّلام: دعه حتّی ننظر ما یرجع به إلینا، فبعثه علیّ علیه السّلام و قال له حین أراد أن یبعثه: إنّ حولی من أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله من أهل الدّین و الرأی من قد رأیت، و قد اخترتک علیهم لقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فیک: إنک من خیر ذی یمن، ایت معاویه بکتابی فإن دخل فیما دخل فیه المسلمون، و إلاّ فانبذ إلیه و أعلمه أنّی لا أرضی به أمیرا و أنّ العامه لا ترضی به خلیفه.

فانطلق جریر حتّی أتی الشام و نزل بمعاویه فدخل علیه، فحمد اللّه و أثنی علیه و قال: أمّا بعد یا معاویه فانّه قد اجتمع لابن عمّک أهل الحرمین و أهل المصرین و أهل الحجاز و أهل الیمن و أهل مصر و أهل العروض و عمّان و أهل البحرین و الیمامه، فلم یبق إلاّ أهل هذه الحصون الّتی أنت فیها لو سال علیها سیل من أودیته غرقها، و قد أتیتک أدعوک إلی ما یرشدک و یهدیک إلی مبایعه هذا الرّجل، و دفع إلیه الکتاب کتاب علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و فیه:

صوره کتابه علیه السّلام الکامله الی معاویه

علی ما فی کتاب نصر فی صفین (ص 18 من الطبع الناصری) و کتاب الامامه و السیاسه لابن قتیبه الدینوری (ص 93 ج 1 طبع مصر 1377 ه) بسم اللّه الرّحمن الرّحیم أمّا بعد فإنّ بیعتی لزمتک بالمدینه و أنت بالشام لأنّه بایعنی القوم الّذین بایعوا أبا بکر و عمر و عثمان علی ما بایعوا علیه فلم یکن للشاهد أن یختار، و لا للغائب أن یردّ، و إنما الشوری للمهاجرین و الأنصار، فاذا اجتمعوا علی رجل فسمّوه إماما کان ذلک للّه رضیّ، فان خرج من أمرهم خارج بطعن أو رغبه ردّوه إلی ما خرج منه، فان أبی قاتلوه علی اتّباعه غیر سبیل المؤمنین و ولاّه اللّه ما تولّی و یصلیه جهنم و سائت مصیرا، و إنّ طلحه و الزبیر بایعانی ثمّ نقضا بیعتی و کان نقضهما کردّهما، فجاهدتهما علی ذلک حتّی جاء الحقّ و ظهر أمر اللّه و هم کارهون، فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإنّ أحبّ الامور إلیّ فیک العافیه إلاّ أن تتعرّض للبلاء، فان تعرّضت له قاتلتک، و استعنت اللّه علیک و قد أکثرت فی قتله عثمان، فادخل فیما دخل فیه الناس، ثمّ حاکم القوم إلیّ

ص:194

أحملک و إیّاهم علی کتاب اللّه، فأمّا تلک الّتی تریدها فخدعه الصبیّ عن اللّبن و لعمری لئن نظرت بعقلک دون هواک، لتجدنّی أبرأ قریش من دم عثمان، و اعلم أنّک من الطلقاء الّذین لا تحلّ لهم الخلافه، و لا تعرض فیهم الشوری و قد أرسلت إلیک و إلی من قبلک جریر بن عبد اللّه، و هو من أهل الإیمان و الهجره فبایع و لا قوّه إلاّ باللّه.

أقول: و لا یخفی علیک أنّ بین نسخه النهج و بین نسخه صفین لنصر تفاوتا فی الجمله کما أنّ بین نسختی نصر و الدینوری اختلافا یسیرا لا یعبأ به.

ثمّ إنّ قوله علیه السّلام: و قد أکثرت فی قتله عثمان - الی قوله: فخدعه الصبیّ عن اللّبن، مذکور فی ذیل کتابه الاخر إلی معاویه أیضا، و هو الکتاب الرّابع و الستّون أوّله: أمّا بعد فانّا کنّا نحن و أنتم علی ما ذکرت من الالفه - إلخ.

قال نصر: فلمّا قرأ معاویه الکتاب قام جریر فقال:

الحمد للّه المحمود بالعوائد، المأمول منه الزواید، المرتجی منه الثواب المستعان علی النوائب، أحمده و أستعینه فی الامور الّتی تحیّر دونه الألباب و تضمحلّ عندها الأرباب، و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، کلّ شیء هالک إلاّ وجهه له الحکم و إلیه ترجعون، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بعد الفتره و بعد الرّسل الماضیه، و القرون الخالیه، و الأبدان البالیه، و الجبله الطّاغیه، فبلّغ الرساله، و نصح الامّه، و أدّی الحقّ الّذی استودعه اللّه و أمره بأدائه إلی امّته، صلّی اللّه علیه و آله و سلّم من مبتعث و منتجب.

ثمّ قال: أیّها النّاس إنّ أمر عثمان قد أعیی من شهده فما ظنّکم بما غاب عنه، و إنّ الناس بایعوا علیّا غیر و اترو لا موتور. و کان طلحه و الزبیر ممّن بایعه ثمّ نکثا بیعته علی غیر حدث، ألا و إنّ هذا الدّین لا یحتمل الفتن، ألا و إنّ العرب لا تحتمل السیف، و قد کانت بالبصره أمس ملحمه إن یشفع البلاء بمثلها فلا بقاء للنّاس، و قد بایعت العامّه علیّا و لو ملکنا و اللّه امورنا لم نختر لها غیره، و من خالف هذا استعتب، فادخل یا معاویه فیما دخل فیه الناس، فان قلت: استعملنی

ص:195

عثمان ثمّ لم یعزلنی فانّ هذا أمر لو جاز لم یقم للّه دین، و کان لکلّ امریء ما فی یدیه، و لکنّ اللّه لم یجعل للاخر من الولاه حقّ الأوّل، و جعل تلک امورا موطّاه، و حقوقا ینسخ بعضها بعضا.

فقال معاویه: انظر و ننظر و أستطلع رأی أهل الشام.

أقول: الظاهر أنّ هذا الکتاب هو أوّل کتاب أرسله علیه السّلام إلی معاویه یدعوه إلی بیعته إلاّ أنّ الرّضیّ رضی اللّه عنه قال فی آخر هذا الباب (الکتاب 75) و من کتاب له علیه السّلام إلی معاویه فی أوّل ما بویع له، ذکره الواقدی فی کتاب الجمل، من عبد اللّه أمیر المؤمنین إلی معاویه بن أبی سفیان فقد علمت إعذاری فیکم و إعراضی عنکم - إلخ.

و قال ابن قتیبه الدّینوری فی کتاب الإمامه و السیاسه المعروف بتاریخ الخلفاء (ص 82 ج 1 طبع مصر 1377 ه): و ذکروا أنّه لمّا فرغ من وقعه الجمل بایع له القوم جمیعا و بایع له أهل العراق و استقام له الأمر بها، فکتب إلی معاویه أمّا بعد فإنّ القضاء السابق و القدر النافذ ینزل من السماء کقطر المطر فتمضی أحکامه عزّ و جلّ و تنفذ مشیئته بغیر تحابّ المخلوقین و لا رضی الادمیّین، و قد بلغک ما کان من قتل عثمان و بیعه الناس عامّه إیّای و مصارع الناکثین لی، فادخل فیما دخل الناس فیه، و إلاّ فأنا الّذی عرفت و حولی من تعلمه، و السّلام.

و یمکن أن یکون هذه الکتب الثلاث کتابا واحدا فتفرّق کما قدّمنا کثیرا من نظائره، و ممّا یؤیّده أنّ الدینوری بعد نقل الکتاب قال: ثمّ إنّ معاویه انتخب رجلا من عبس و کان له لسان، فکتب إلی علیّ علیه السّلام کتابا عنوانه: من معاویه إلی علیّ، و داخله: بسم اللّه الرّحمن الرحیم لا غیر، فلمّا قدم الرسول دفع الکتاب إلی علیّ فعرف علیّ علیه السّلام ما فیه و أنّ معاویه محارب له و أنّه لا یجیبه إلی شیء ممّا یرید.

و قد نقل قریبا من هذا الکلام الشارح المعتزلی فی شرح نسخه النهج و هو:

فلمّا جاء معاویه هذا الکتاب «یعنی به الکتاب المذکور فی النهج» وصل بین

ص:196

طومارین أبیضین ثمّ طواهما و کتب عنوانهما من معاویه بن أبی سفیان إلی علیّ بن أبی طالب - قال جریر: و دفعهما معاویه إلیّ لا أعلم ما فیهما و لا أظنّهما إلاّ جوابا و بعث معی رجلا من بنی عبس لا أدری ما معه فخرجنا حتّی قدمنا الکوفه و اجتمع الناس فی المسجد لا یشکّون أنها بیعه أهل الشام، فلمّا فتح علیّ علیه السّلام الکتاب لم یجد شیئا - إلخ، و اللّه تعالی أعلم.

و قد روی أنّه علیه السّلام کتب إلی معاویه مع جریر: أنّی قد عزلتک ففوّض الأمر إلی جریر، و السّلام.

و قال: لجریر: صن نفسک عن خداعه فان سلّم إلیک الأمر و توجّه إلیّ فأقم أنت بالشام، و ان تعلّل بشیء فارجع، فلمّا جاءه تعلّل بمشاوره أهل الشام و غیر ذلک، فرجع جریر فکتب معاویه فی أثره علی ظهر کتابه علیه السّلام: من ولاّک حتّی تعزلنی، و السّلام.

قوله علیه السّلام (إنه بایعنی - إلی قوله: علی ما بایعوهم علیه) و اعلم أنّ بیعه الناس أمیر المؤمنین علیّا علیه السّلام و إطباقهم علی إمامته کان أشدّ و أوکد بمراحل من إطباقهم علی إمامه الثلاثه قبله علیه السّلام، کما أشرنا إلی نبذه من شواهده فی المباحث الماضیه، و کفی فی ذلک قوله علیه السّلام: فتداکّوا علیّ تداکّ الابل الهیم یوم ورودها قد أرسلها راعیها و خلعت مثانیها، حتّی ظننت أنّهم قاتلیّ أو بعضهم قاتل بعض لدیّ (الخطبه 54 من النهج).

و قوله علیه السّلام: و بسطتم یدی فکففتها و مددتموها فقبضتها، ثمّ تداککتم علیّ تداکّ الإبل الهیم علی حیاضها یوم ورودها، حتّی انقطعت النعل و سقطت الرداء و وطیء الضعیف و بلغ من سرور الناس ببیعتهم إیّای أن ابتهج بها الصغیر، و هدج إلیها الکبیر و تحامل نحوها العلیل، و حسرت إلیها الکعاب (الخطبه 227 من النهج).

ثمّ إنّ ذلک الکلام لا یدلّ علی أنّه علیه السّلام أثبت خلافته ببیعه الناس و إجماعهم بل احتجّ علی القوم باتّفاق الناس و إجماعهم علی خلافته علی وجه التسلیم و المماشاه

ص:197

و حسب مقتضی عقیدتهم بأنّهم لمّا اعتقدوا أنّ مبنی الخلافه و نصب الإمام علی البیعه دون النصّ لزمهم قبول خلافته و امامته و التسلیم و الانقیاد لأمره.

و لو احتجّ علیهم بالنصّ لم یقبلوا منه و لم یسلّموا له و إلاّ فخلافته بلا فصل ثبتت بنصّ اللّه تعالی و رسوله، و قد أشرنا إلی ذلک فی شرح الخطبه السابعه و الثلاثین و المأتین من أنّ الإمام یجب أن یکون منصوبا من اللّه تعالی، لأنّ الامامه عهده تعالی و لا یناله إلاّ من اجتبیه.

ثمّ إنّه علیه السّلام لو تمسّک لإمامته بالنصّ لکان هذا طعنا علی الّذین سبقوه بالخلافه الظاهریّه، فإذا تفسد حاله مع الّذین بایعوه من المهاجرین و الأنصار فی المدینه و کان المقام لا یناسب سوق الاحتجاج علی سبیل النصّ، و لو لا مراعاه المقام لکان یصرّح بما هو الحقّ الصریح، و الشقشقیّه حجّه بالغه علی ذلک.

قوله علیه السّلام:(فلم یکن للشاهد أن یختار و لا للغائب أن یردّ) هذه نتیجه لما قدّم أی إذا بایعنی القوم علی الوجه الّذی بایعوا أبا بکر و عمر و عثمان و ما اختار أحد من الشاهدین فی المدینه غیر ما بایعوه و کذا لم یردّ أحد من الغائبین عن المدینه من بایعوه بل الکلّ انقادوا و تسلّموا فکذا لم یکن للشاهد أن یختار غیری و لا للغائب أن یردّنی، بل یجب علی الشاهد و الغائب جمیعا الاطاعه و الانقیاد.

ثمّ إنّ فیه تعریضا و طعنا علی الناکثین طلحه و الزبیر و أتباعهما، و علی معاویه و أهل الشام من أتباعه لأنّ الشاهد أی الناکثین اختاروا غیره علیه السّلام و الغائب أی معاویه و أهل الشام لم یقبلوا بیعته.

ثمّ یمکن أن یستفاد من قوله علیه السّلام (أن یردّ) أن لا یکون هذا الکتاب أوّل کتاب کتبه إلی معاویه بأن یکون الأوّل هو الکتاب 75 من هذا الباب أو الّذی نقله الدینوری فی الامامه و السیاسه، و لما ردّ معاویه کتابه و لم یقبل البیعه قال علیه السّلام: و لا للغائب أن یردّ، فتأمّل.

قوله علیه السّلام (و إنّما الشوری - الی قوله: و ولاّه ما تولّی) الشوری المشوره و إنّما تفید حصر الشوری فی المهاجرین و الأنصار، و إنّما حصر الشوری فیهما لأنهما

ص:198

أهل الحلّ و العقد من أمّه محمّد صلّی اللّه علیه و آله فمتی اتفّقت کلمتهم علی أمر و أجمعوا علیه کان ذلک حقّا مرضیّا للّه تعالی فیجب علی النّاس اتّباعه.

و من ذلک إطباقهم علی إمامه علیّ علیه السّلام کما أشار إلیه بقوله: فان اجتمعوا علی رجل فسمّوه إماما فان خرج من أمرهم أحد بطعن علیهم أو علی من بایعوه بالامامه کمن طعن علیه علیه السّلام بدم عثمان، أو ببدعه کنکث الناکثین و من بایع معاویه بالخلافه بعد ما أجمع المهاجرون و الأنصار علی إمامه أمیر المؤمنین علیه السّلام ردّوه عمّا خرج إلیه إلی ما خرج منه.

فان امتنع ذلک الخارج عن الرّجوع إلی ما خرج منه قاتلوه، لأنّه اتّبع غیر سبیل المؤمنین و حیث أبی و اتّبع غیر سبیل المؤمنین ولاّه اللّه ما تولّی أی یخلّی بینه و بین ما اختاره لنفسه و یکله إلی من انتصر به و اتّکل علیه.

و هذا إشاره الی قوله تعالی: «وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً » (النساء: 116).

و انما تهدّده بکلامه هذا و توعّده بالعقوبه لئلاّ یتّبع غیر سبیل المؤمنین و نبّهه علی أنّه إن خالف سبیلهم بطعن أو بدعه ردّوه إلی ما خرج منه و قاتلوه علی أنّ اللّه یولّیه ما تولّی و یصلیه جهنّم.

ثمّ إنّ کلامه هذا أیضا علی مقتضی عقیده القوم مداراه و مماشاه معهم بما اعتقدوا من أنّ أمر الخلافه إنما هو بالبیعه من أهل العقد و الحلّ لا بالنصّ، و إلاّ فامامته بلا فصل کانت ثابته بالبراهین القطعیّه فالقیاس جدلیّ علی اصطلاح أهل المیزان، لأنّه اعتبر فی مقدّماته التسلیم من الخصم أی تبکیت الخصم و إلزامه بما سلّم به.

قوله علیه السّلام:(و لعمری - الی قوله: فی عزله عنه) قد قدّمنا فی أبحاثنا السالفه نقل کلام عمّار بن یاسر رضوان اللّه علیه و شبث و غیرهما من أنّ معاویه لم یجد شیئا یستغوی به الناس و یستمیل به أهواءهم و یستخلص به طاعتهم إلاّ قوله.

ص:199

قتل إمامکم عثمان مظلوما فنحن نطلب بدمه.

و قد روی أبو جعفر الطبریّ فی التاریخ باسناده عن زید بن وهب الجهنی أنّ عمّار بن یاسر قال فی صفین: أیّها الناس اقصدوا بنا نحو هؤلاء الّذین - یعنی بهم معاویه و أتباعهم - یبغون دم ابن عفّان و یزعمون أنه قتل مظلوما، و اللّه ما طلبتم و لکنّ القوم ذاقوا الدّنیا فاستحبّوها و استمرءوها و علموا أنّ الحقّ إذا لزمهم حال بینهم و بین ما یتمرّغون فیه من دنیاهم، و لم یکن للقوم سابقه فی الاسلام یستحفّون بها طاعه الناس و الولایه علیهم فخدعوا أتباعهم أن قالوا: إمامنا قتل مظلوما، لیکونوا بذلک جبابره ملوکا و تلک مکیده بلغوا بها ما ترون، و لولا هی ما تبعهم من الناس رجلان. إلخ.

و قال عمّار أیضا: أیّها النّاس و اللّه ما أسلموا - یعنی معاویه و أتباعه کما مضی من قبل مسندا - و لکنّهم استسلموا و أسرّوا الکفر فلمّا وجدوا له أعوانا أظهروه. و الظاهر أنه أخذ هذا القول منه علیه السّلام کما سیأتی فی الکلام 16 من هذا الباب.

ثمّ قد مضی فی الخطبه 238 قوله علیه السّلام: و اللّه لقد دفعت عنه - یعنی عن عثمان - حتّی خشیت أن أکون آثما. و قوله المنقول عن الطبری (ص 410 ج 3 طبع مصر 1357 ه) فی عثمان: و اللّه ما زلت أذبّ عنه حتّی أنی لأستحی، و کذا برهنّا فی مواضع کثیره من مباحثنا الماضیه علی أنه علیه السّلام کان أبرأ الناس من دم عثمان.

ثمّ لما کانت هوی النفس قائده إلی خلاف الحقّ، لأنّها قرین سوء یزیّن کلّ قبیح و یقبّح کلّ حسن و کاسفه بیضاء العقل کما قیل: «إناره العقل مکسوف بطوع الهوی» أقسم علیه السّلام بعمره لئن نظر معاویه فیما جری علی عثمان بعقله الناصع من الهوی لیجدنّه أبرأ الناس من دمه، و لیعلمنّ أنّه علیه السّلام کان فی عزله عن دم عثمان.

قوله علیه السّلام:(إلاّ أن تتجنّی فتجنّ ما بدا لک و السّلام) یعنی به أنک لو خالفت هواک لتجدنّی أبرأ الناس من دم عثمان إلاّ أن تعزّینی إلی الجنایه افتراء

ص:200

و تدّعی علیّ ذنبا لم أفعله فافتر علی ما ظهر لک من الذّنوب و الجفایات.

ثمّ إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لمّا کان أبرأ الناس من دم عثمان و کان منزّها عن جنایه و ذنب رأی أنّ معاویه أراد استغواء الناس بذلک الافتراء، و أنّ الانسان المبرّی عن الشین لا یبالی بأقاویل کاذبه تقال فیه، لأنّ الباطل یذهب جفاء قال:

فتجنّ ما بدا لک.

و بوجه آخر أنّه علیه السّلام قال لمعاویه: إذا کنت تعلم أنّی أبرأ الناس من دم عثمان و مع ذلک تفوّه بما خلافه معلوم لک و لا تستحی بالافتراء فان شئت أن تدّعی علیّ أیّه جنایه کانت، و أردت أن تنسب إلیّ أیّ ذنب کان: فافعل، و لا یخفی أنّ کلامه علیه السّلام ینبیء عن استخفاف أمر معاویه و استحقار تجنّیه علیه.

و أمّا علی مختار القوم، أی کون تجنّ مضارع جنّ فالمعنی أنک لو خالفت هواک لتجدنّی أبرأ الناس من دم عثمان إلاّ أن تعزینی إلی الجنایه افتراء و تدّعی علیّ ذنبا لم أفعله، ثمّ تأخذ ذلک الاختلاق وسیله لأن تستر و تخفی ما ظهر لک من براءتی من دم عثمان، یعنی أنّ براءتی من دم عثمان ظاهره لک غیر خفیّه إلاّ أنک ترید إخفاءه و الافتراء علیّ بدمه حتّی تجعله ذریعه لک فتستغوی بها النّاس و لکنّ الصواب هو الوجه الأوّل لما دریت فی بیان اللّغه.

قوله علیه السّلام:(و السلام) أی و السّلام علی من اتّبع الهدی، أو و السّلام علی أهله أو غیرهما ممّا یناسبهما.

قال الفاضل الشارح المعتزلی: و اعلم أنّ هذا الفصل دالّ بصریحه علی کون الاختیار طریقا إلی الإمامه کما یذکره أصحابنا المتکلّمون، لأنّه احتجّ علی معاویه بیعته أهل الحلّ و العقد له، و لم یراع فی ذلک إجماع المسلمین کلّهم و قیاسه علی بیعه أهل الحلّ و العقد لأبی بکر، فانه ما روعی فیها إجماع المسلمین، لأنّ سعد بن عباده لم یبایع و لا واحد من أهل بیته و ولده، و لأنّ علیّا و بنی هاشم و من انضوی إلیهم لم یبایعوا فی مبدء الأمر و امتنعوا، و لم یتوقّف المسلمون فی تصحیح إمامه أبی بکر و تنفیذ أحکامه علی بیعتهم، و هذا دلیل علی صحّه الإختیار و کونه

ص:201

طریقا إلی الإمامه و أنّه لا یقدح فی إمامته امتناع معاویه من البیعه و أهل الشام.

فأمّا الإمامیّه فتحمل هذا الکتاب منه علی التقیّه و تقول إنه ما کان یمکنه أن یصرّح لمعاویه فی مکتوبه بباطن الحال و یقول له: أنا منصوص علیّ من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و معهود إلی المسلمین أن أکون خلیفه فیهم بلا فصل، فیکون فی ذلک طعن علی الأئمّه المتقدّمین و تفسد حاله مع الّذین بایعوه من أهل المدینه.

و هذا القول من الإمامیّه دعوی لو عضدها دلیل لوجب أن یقال بها و یصار إلیها، و لکن لا دلیل لهم علی ما یدهبون إلیه من الاصول الّتی تسوقهم إلی حمل هذا الکلام علی التقیّه.

ثمّ قال: فأمّا قوله: و قد أکثرت فی قتله عثمان فادخل فیما دخل فیه المسلمون ثمّ حاکم القوم إلیّ أحملک و إیّاهم علی کتاب اللّه، فیجب أن یذکر فی شرحه ما یقول المتکلّمون فی هذه الواقعه.

قال أصحابنا المعتزله: هذا الکلام حق و صواب لأنّ أولیاء الدّم یجب أن یبایعوا الإمام و یدخلوا تحت طاعته ثمّ یرفعوا خصومهم إلیه، فان حکم بالحقّ استدیمت إمامته، و إن حاد عن الحقّ انتقضت خلافته، و اولیاء عثمان الّذین هم بنوه لم یبایعوا علیّا و لا دخلوا تحت طاعته، و کذلک معاویه ابن عمّ عثمان لم یبایع و لا أطاع، فمطالبتهم له بأن یقتصّ لهم من قاتلی عثمان قبل بیعتهم إیّاه و طاعتهم له ظلم منهم و عدوان.

ثمّ قال: فإن قلت: هب أنّ القصاص من قتله عثمان موقوف علی ما ذکره أما کان یجب علیه لا من طریق القصاص أن ینهی عن المنکر و أنتم تذهبون إلی أنّ النبی عن المنکر واجب علی من هو سوقه فکیف علی الامام الأعظم؟.

قلت: هذا غیر وارد ههنا لأنّ النهی عن المنکر إنّما یجب قبل وقوع المنکر لکیلا یقع، فاذا وقع المنکر فأیّ نهی یکون عنه، و قد نهی علیّ علیه السّلام أهل مصر و غیرهم عن قتل عثمان قبل قتله مرارا، و نابذهم بیده و لسانه و بأولاده فلم یغن شیئا، و تفاقم الأمر حتّی قتل، و لا یجب بعد القتل إلاّ القصاص، فاذا امتنع أولیاء

ص:202

الدّم من طاعه الامام لم یجب علیه أن یقتصّ من القاتلین، لأنّ القصاص حقهم و قد سقط ببغیهم علی الإمام و خروجهم عن طاعته، و قد قلنا نحن فیما تقدّم أنّ القصاص إنّما یجب علی من باشر القتل، و الّذین باشروا قتل عثمان قتلوا یوم قتل عثمان فی دار عثمان و الّذین کان معاویه یطالبه بدم عثمان لم یباشروا القتل و إنما کثّروا السواد و حصروا عثمان فی الدار و أجلبوا علیه و شتموه و توعّدوه و منهم من تسوّر علیه داره و لم ینزل إلیه، و منهم من نزل فحضر قتله و لم یشرک فیه و کلّ هؤلاء لا یجب علیهم القصاص فی الشرع.

أقول: أمّا قوله إنّ الاختیار طریق إلی الإمامه فیردّه ما برهنّا فی عدّه مواضع من مباحثنا السالفه من أنّ الإمامه أجلّ قدرا، و أعظم شأنا، و أعلا مکانا و أمنع جانبا، و أبعد غورا، من أن یبلغها الناس بعقولهم، أو ینالوها برأیهم، أو یقیموا إماما باختیارهم، بل انها رئاسه إلهیّه یجب علی اللّه تعالی نصب من اجتبیه لها.

و أمّا قوله: و قیاسه علی بیعه أهل الحلّ و العقد لأبی بکر - إلخ، فیردّه أنّ خلافه أبی بکر لم یکن بحقّ حتّی یقاس بها، و إعراض سعد بن عباده و أتباعه و علیّ علیه السّلام و أشیاعه عن بیعته کان علی بصیره فی أمر الخلافه.

و أمّا قوله علیه السّلام: و هذا القول من الامامیّه دعوی لو عضدها دلیل لوجب أن یقال بها - إلخ فقد قلنا آنفا فی شرح هذا الکتاب إنّ کلامه علیه السّلام هذا إنّما هو علی مقتضی عقیده القوم حیث ذهبوا إلی أنّ أمر الامامه و الخلافه إنّما هو بالبیعه لا بالنصّ، و أنه سیق علی القیاس الجدلی أعنی إلزام الخصم بما اعتقد و سلّم به فلا حاجه إلی حمل کلامه علیه السّلام علی التقیّه.

و إسناد هذا القول إلی الامامیّه لا یخلو من دغدغه، و لو مال إلیه واحد منهم فقد أخطأ و لا یصحّ إسناده إلی الجمیع و قد سبقنا بهذه الدقیقه المجلسیّ رحمه اللّه فی البحار ص 528 ج 8 من الطبع الکمبانی.

و أمّا الأدلّه علی کونه علیه السّلام خلیفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بلا فصل فتجلّ عن الاحصاء

ص:203

من العقلیّه و النقلبّه، و قد ألّف بغاه الحقیقه و الهدایه فی ذلک رسائل شتّی و صنّف أهل الفحص و التتبّع من الفریقین جوامع عدیده حاویه للأخبار المأثوره عن النبیّ صلّی اللّه علیه و آله فی خلافته بلا فصل، و کذا فی خلافه سائر الأئمّه واحدا بعد واحد و لو ثنینا البیان علی تفصیل ذلک لطال بنا الخطب و عظم علینا الأمر.

و لعمری أنّ الرّجل یحبّ أن یتشابه بالجهّال، و إلاّ فالأمر أبلج من الشمس فی رابعه النهار، و قد قدّمنا أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کان أشفق علی الناس من الوالد علی ولده حتّی أنّه أرشدهم إلی امور کانت دون مرتبه ولایه الأمر بمراحل کتعلیمهم تقلیهم الأظفار، و آداب طلی النوره، و تسریح اللّحی، و أخذ الشوارب و لبس الثیاب حتّی أرشدهم فی قضاء الحاجه إلی امور کثیره مندوبه و غیر مندوبه فکیف یسکت عن أجلّ الأشیاء قدرا و أشدّها حاجه أعنی النّصّ علی الامام الّذی یتولّی امورهم بعده.

و أمّا قوله علیه السّلام: و قد أکثرت فی قتله عثمان - إلخ، فمذکور فی ذلک الکتاب کما نقلنا صورته الکامله عن کتاب صفین لنصر بن مزاحم.

ثمّ إنّ ما نقل الفاضل الشارح من أصحابه من أنّ أولیاء الدّم یجب أن یبایعوا الإمام و یدخلوا تحت طاعته ثمّ یرافعوا خصومهم إلیه فان حکم بالحقّ استدیمت إمامته، و إن حاد عن الحقّ انتقضت خلافته - إلخ. اعتراف منهم بانتقاض خلافه عثمان من أوّل ما بویع له بالخلافه، لأنّه عطّل الحدّ الواجب فی عبید اللّه ابن عمر قاتل جفینه و الهرمزان و ابنه أبی لؤلؤه، و قد قدّمنا الکلام فی ذلک فی شرح الخطبه 236 و المختار الأوّل من باب الکتب و الرسائل، فراجع.

الترجمه

این یکی از نامه های أمیر المؤمنین علی علیه السّلام است که بسوی معاویه ارسال داشت:

همانا گروهی که بر وجهی با أبو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند بر آن وجه نیز با من بیعت کردند، پس حاضر - در مدینه - را نشاید که دیگری را

ص:204

بامامت بر گزیند و غائب را نسزد که از بر گزیدۀ قوم بامامت سر باز زند.

(این گفتار تعریض است به عمل طلحه و زبیر و پیروانشان که در مدینه بودند و بیعت کردند و نکث و نقض عهد کردند، و بکار معاویه و أتباع او که در مدینه نبودند و از اختیار قوم و اجماع ایشان اعراض کردند).

و جز این نیست که مشورت در أمر خلافت برای مهاجرین و أنصار است که آنان أهل حلّ و عقد از امت محمد و پیشوا و زعمای آنانند پس اگر آنان اجتماع کردند بر مردمی و او را امام خود نامیدند آن کار مرضیّ خداوند است، پس اگر کسی بسبب طعنی بر آنان یا بر کسی که با او بامامت بیعت کردند، یا بسبب بدعتی در آن کار از امرشان بدر می رفت او را بسوی آنچه که از او بدر رفت بر می گردانیدند و اگر إبا میکرد با او کار زار می کردند چه او جز راه مؤمنین را پیروی کرده است و خداوند او را بخودش وا می گذارد.

(مراد این است که برخی به آن حضرت بر قتل عثمان طعن می زدند، و برخی بدعت نهادند که معاویه را برای منصب خلافت نصب کردند، و امام علیه السّلام در این نامه تعریضا بمعاویه ارائه می دهد که اگر سبیل مؤمنین را اتباع نکند و از اجماع مهاجر و أنصار بر امامت آن بزرگوار روی بر گرداند نخست آن قوم او را بقبول آن أمر و رجوع از خود کامی و خود سری دعوت کنند، و اگر گردن کشد و یاغی شود با وی بقتال قیام کنند).

هر آینه قسم بزندگانی من ای معاویه! اگر بدیدۀ خرد بنگری نه بهوای نفس أمّاره ات مرا بری ترین مردم از خون عثمان می یابی، و خواهی دانست که من از ریختن خونش بر کنار بودم جز این که خواهی جنایتی بافترا و بهتان بمن نسبت دهی تا آنرا دست آویز خود گردانی و آنچه را که بر تو هویدا است بپوشانی.

(این معنی بنا بر آن وجه است که تجنّ مضارع جنّ باشد که بسیاری بر آن رفته اند اگر چه صحیح این است تجنّ امر از تتجنّی است، خلاصه بنا بر مضارع

ص:205

بودنش مراد این که بر معاویه معلوم بود که امام علیه السّلام از قتل عثمان دفاع میکرد و مردم را از آن تحذیر می فرمود و از ریختن خونش بر کناره بود، جز این که می خواست بهانه ای در دست گیرد تا بدشمنی و کینه توزی این امر روشن و أمثال آنرا بپوشاند و انکار کند و حضرتش را بخون عثمان بیالاید).

درود بر آنکه راه حق را پیروی کند.

(و بنا بر نسخۀ صحیح که تجنّ را امر از تتجنّی بگیریم معنی چنین است) پس هر چه از افتراء و بهتان که بخاطرت می رسد و خواهی بمن نسبت دهی بده «که گفته اند: دروازه شهر را توان بست و دهن مردم را نتوان بست». و در لغت و شرح این وجه أخیر متعین و صحیح دانسته شد.

بدانکه إمام علیه السّلام این نامه را بنا بر عقیدۀ قوم و حسب مقتضی مقام که مماشات با آنان است تقریر فرمود که چنانچه خلافت آن سه تن بعقیدۀ قوم به بیعت أهل حلّ و عقد بود و دیگران آنرا قبول کردند و نقض بیعت نکردند و بدعت در دین ننهادند، می بایستی در بارۀ آن حضرت نیز که أهل حلّ و عقد از مهاجر و أنصار بر امامت او گردن نهادند و اتفاق کردند مخالفت ننمایند، و گرنه خلافت بلا فصل آن بزرگوار و امامت حضرتش بنصّ خدا و رسول ثابت و مبرهن است.

و من کتاب له علیه السّلام الیه أیضا و هو الکتاب السابع

اشاره

من باب المختار من کتبه علیه السّلام و رسائله:

أمّا بعد فقد أتتنی منک موعظه موصّله، و رساله محبّره، نمّقتها بضلالک، و أمضیتها بسوء رأیک، و کتاب امرء لیس له بصر یهدیه، و لا قائد [و لا صالح - خ ل] یرشده، قد دعاه الهوی فأجابه و قاده الضّلال فاتّبعه، فهجر لاغطا، و ضلّ خابطا.

ص:206

و من هذا الکتاب: لأنّها بیعه واحده لا یثنّی فیها النّظر، و لا یستأنف فیها الخیار، الخارج منها طاعن، و المروّی فیها مداهن.

اللغه

(موصّله) بصیغه المفعول من وصل الشیء بالشیء وصلا و وصّله لأمه أی ربطه به.

(محبّره) بصیغه المفعول من تحبیر الخطّ و الشعر و غیرهما بمعنی تحسینها قال الجوهریّ فی الصحاح: قال الأصمعیّ و کان یقال لطفیل الغنوی فی الجاهلیّه محبّر لأنّه کان یحسّن الشعر.

قال الشهاب الفیومیّ فی المصباح: حبرت الشیء حبرا من باب قتل زیّنته و الحبر بالکسر اسم منه فهو محبور و حبّرته بالتثقیل مبالغه.

نمّق الکتاب تنمیقا حسّنه و زیّنه، فقوله علیه السّلام: نمّقتها بضلالک أی زیّنتها به. أمضیت الأمر إمضاء أی أنفذته أو بمعنی إمضاء الصکوک و الرسائل لتوقیعها البصر: العین و نفاذ القلب و حکی أنّ معاویه قال لابن عباس و قد کفّ بصره: ما لکم یا بنی هاشم تصابون بأبصارکم إذا أسننتم؟ فقال: کما تصابون ببصائر کم عنده.

قاد الرجل الفرس قودا و قیاده و قیادا بالکسر: مشی أمامها آخذا بقیادها نقیض ساقه، قال الخلیل - کما فی مصباح الفیومی: القود أن یکون الرّجل أمام الدّابه آخذا بقیادها، و السوق أن یکون خلفها فإن قادها لنفسه قیل: اقتادها لنفسه. و قاد الأمیر الجیش قیاده فهو قائد و جمعه قاده و قوّاد و قوّد.

(الهوی) مقصوره: إراده النفس و میلانها إلی ما تستلذّ. و ممدوده: الهواء المکتنف للأرض. و فی الصحاح: کلّ خال هواء. قال الشاعر:

فکیف أرحل عنها الیوم إذ جمعت طیب الهوائین مقصور و ممدود

قال المبرّد فی الکامل: الهوی من هویت مقصور و تقدیره فعل فانقلبت الیاء

ص:207

ألفا فلذلک کان مقصورا، و إنما کان کذلک لأنک تقول هوی یهوی کما تقول فرق یفرق و هو هو کما تقول هو فرق کما تری و کان المصدر علی فعل بمنزله الفرق و الحذر و البطر لأنّ الوزن واحد فی الفعل و اسم الفاعل. فأمّا الهواء من الجوّ فممدود یدلّک علی ذلک جمعه إذا قلت أهویه، لأنّ أفعله إنّما تکون جمع فعال و فعال و فعیل کما تقول قذال و أقذله و حمار و أحمره فهواء کذلک و المقصور جمعه أهواء فاعلم لأنّه علی فعل و جمع فعل أفعال کما تقول جمل و أجمال و قتب و أقتاب، قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ » (محمّد صلّی اللّه علیه و آله - 19).

و قوله: هذا هواء یافتی فی صفه الرّجل إنما هو ذمّ یقول لا قلب له قال اللّه عزّ و جل:

«وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ » أی خالیه و قال زهیر:

کأنّ الرحل منها فوق صعل من الظّلمان جؤجؤه هواء

و هذا من هواء الجوّ قال الهذلی:

هواء مثل بعلک مستمیت علی ما فی وعائک کالخیال

(الهجر): الهذیان و قد هجر المریض یهجر هجرا من باب قتل خلط و هذی فهو هاجر و الکلام مهجور. قال الجوهریّ فی الصحاح: قال أبو عبید یروی عن إبراهیم ما یثبت هذا القول فی قوله تعالی «إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً » (الفرقان - 33) قال: قالوا فیه غیر الحقّ ألم تر إلی المریض إذا هجر قال غیر الحقّ، قال: و عن مجاهد نحوه.

و الهجر: الاسم من الإهجار و هو الافحاش فی المنطق أی الکلام القبیح المهجور لقبحه. و فی الحدیث: و لا تقولوا هجرا، قال عوف بن الخرع:

زعمتم من الهجر المضلّل أنکم ستنصر کم عمر و علینا و منقر

و أهجر فلان إذا أتی بهجر من الکلام عن قصد، قال الشمّاخ بن ضرار:

کماجده الأعراق قال ابن ضرّه علیها کلاما جار فیه و أهجرا

(اللاّغط): ذو اللّغط، قال فی المصباح: لغط لغطا من باب نفع و اللّغط بفتحتین اسم منه و هو کلام فیه جلبه و اختلاط و لا یتبیّن. قال عمرو بن أحمر

ص:208

الباهلیّ (الحماسه 762):

لها لغط جنح الظلام کأنها عجارف غیث رائح متهزّم

قال المرزوقی فی الشرح: اللّغط: الصوت یعنی هزّتها «أی هزه القدور السود المذکوره فی صدر الأشعار» فی الغلیان، و انتصب جنح الظلام علی الظرف یرید أنها تغلی إذا جنح الظلام بالعشیّ و ذاک وقت الضیافه و کأنّ لغطه صوت رعد من غیث ذی تعجرف، و العجارف شدّه وقوع المطر و تتابعه یرید أنه هبّت الریح فیه و صار له هزمه أی صوت شبّه صوت القدر فی غلیانها بصوت الرّعد من سحاب هکذا.

(الخبط):الحرکه علی غیر نظام یقال: خبط اللّیل اذا سار فیه علی غیر هدی. و فلان خبط خبط عشواء أی تصرّف فی الامور علی غیر بصیره. و قال الفیومیّ حقیقه الخبط الضرب و خبط البعیر الأرض ضربها بیده.

و قد یکنی بالخابط عن السائل کقول زهیر بن أبی سلمی فی قصیده یمدح فیها هرم بن سنان:

و لیس بمانع ذی قربی و لا حرم یوما و لا معدما من خابط ورقا

استعار الورق فکنّی به عن المال کما استعار الخبط فکنّی به عن طلبه و الخابط عن طالبه، و أصله أنّ العرب تقول إذا ضرب الرجل الشجر لیحتّ و ینفض ورقه فیعلّقه، قد خرج یختبط الشجر، و الورق المنفوض یسمّی الخبط بالفتحتین و یقال للرّجل: إنّ خابطه لیجد ورقا أی إن سائله لیجد عطاء، لکنه لیس بمراد ههنا و المقصود هو المعنی الأوّل.

(لا یثنّی) ثنّی الشیء تثنیه جعله اثنین، فالمعنی لا یجعل النظر فی تلک البیعه اثنین بل هو نظر واحد تحقق من أهل الحلّ و العقد من امّه محمّد صلّی اللّه علیه و آله فیها بالمدینه، فهی لازمه علی غیرهم من الحاضر و الغائب.

و جاء فی بعض نسخ النهج و غیره «لا یستثنی فیها النظر» مکان لا یثنّی فیها النظر، یقال: استثنی الشیء استثناء إذا أخرجه من حکم عام، فالمعنی علی هذا

ص:209

الوجه لا یستثنی النظر فی هذه البیعه مما قبلها أی کما أنّ بیعه أهل العقد و الحلّ قبل هذه البیعه فی أبی بکر و عمر و عثمان کانت واحده لازمه علی الشاهد و الغائب و کان نظرهم فی المرّه الاولی لازما و ثابتا کما یعترف به الخصم فکذلک ههنا فلا یجوز أن یستثنی النظر فیها عمّا قبلها.

و لکن المعنی علی الوجه الثانی لا یخلو من تکلّف، و قوله علیه السّلام: یستأنف فیها الخیار قرینه علی أنّ الوجه الأوّل هو الصواب، علی أنّ العباره فی نسختنا المصحّحه الخطیّه العتیقه و فی نسخه صدیقنا اللاجوردی قد قوبلت بنسخه الشریف الرضی رحمه اللّه هی الوجه الأوّل.

(المروّی): من روّیت فی الأمر ترویه أو من روأت بالهمز إذا نظرت فیه و تفکّرت و أصلها من الرّویّه و هی الفکر و التدبّر. (المداهن): المصانع یقال داهنه مداهنه و أدهنه إذا خدعه و ختله و أظهر له خلاف ما یضمر قال تعالی:

«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ ».

الاعراب

الباء من بضلالک سببیّه کأن تقول: زیّنت الدّار بالزخرف، و کذا الباء الثانیه، کتاب امریء عطف علی موعظه، جمله لیس له بصر یهدیه صفه لقوله امرء و کذلک الجمل التالیه، یهدیه صفه للبصر، و یرشده للقائد. الفاء فی فهجر فصیحه و اللتان قبلها للترتیب. لاغطا و خابطا حالان لضمیر الفعلین. و ضمیر لأنّها للقصّه، کقوله تعالی: «فَإِذا هِیَ شاخِصَهٌ أَبْصارُ الَّذِینَ کَفَرُوا » أو أنّها راجعه إلی البیعه المذکوره فی کتابه علیه السّلام کما سیجیء نقل کتابه بتمامه.

اسناد هذا الکتاب و مدارکه و نقل صورته الکامله

و اختلاف الاراء فیه و تحقیق أنیق فی فیصل الامر فی المقام

قد بیّنا فی عدّه مواضع أنّ الشریف الرّضیّ رضوان اللّه علیه إنّما عنی فی النهج اجتباء محاسن کلام أمیر المؤمنین علیه السّلام و اجتناء ما تضمّن عجائب البلاغه و غرائب الفصاحه و جواهر العربیّه من کلامه علیه السّلام کما نص علیه فی خطبته علی النهج

ص:210

بقوله: فأجمعت بتوفیق اللّه تعالی علی الابتداء باختیار محاسن الخطب، ثمّ محاسن الکتب، ثمّ محاسن الحکم و الأدب - إلخ.

و لذلک تری کثیرا فی النهج أنّه قدّس سرّه ینقل من کتاب له علیه السّلام شطرا و یدع آخر فدونک الکتاب بتمامه مع ذکر ماخذه القیّمه و اختلاف نسخه المرویّه و بیان الحقّ و فصل الأمر فی ذلک:

فلمّا فرغ جریر من خطبته «قد مضی نقلها فی شرح الکتاب السادس» أمر معاویه منادیا فنادی: الصلاه جامعه، فلمّا اجتمع النّاس صعد المنبر و خطب خطبه و استدعی أهل الشام إلی الطلب إلی دم عثمان فأجابوه و بایعوه علی ذلک، و استحثّه جریر بالبیعه بخلافه أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام فقال: یا جریر إنّها لیست بخلسه و أنّه أمر له ما بعده فابلعنی ریقی حتّی أنظر، و دعا ثقاته و استشارهم فی ذلک فأشاروا علیه أن یکتب إلی عمرو بن العاص و کان وقتئذ بالبیع من فلسطین، و کتب کتابا آخر إلی شرحبیل، و دعا أتباعهم و أجمعوا آخر الأمر إلی حرب أهل العراق.

روی نصر بن مزاحم المنقری التمیمی الکوفی فی کتاب صفین (ص 30 إلی ص 34 من الطبع الناصری) عن محمّد بن عبید اللّه، عن الجرجانی قال: کان معاویه أتی جریرا فی منزله فقال: یا جریر إنّی قد رأیت رأیا، قال: هاته. قال:

اکتب إلی صاحبک یجعل لی الشام و مصر جبایه، فاذا حضرته الوفاه لم یجعل لاحد بعده بیعه فی عنقی و اسلّم له هذا الأمر و أکتب إلیه بالخلافه.

فقال جریر: اکتب بما أردت و أکتب معک، فکتب معاویه بذلک إلی علیّ فکتب علیّ علیه السّلام إلی جریر:

أمّا بعد فانّما أراد معاویه أن لا یکون لی فی عنقه بیعه، و أن یختار من أمره ما أحبّ، و أراد أن یرثیک حتّی یذوق أهل الشّام، و أنّ المغیره بن شعبه قد کان أشار علیّ أن أستعمل معاویه علی الشام و أنا بالمدینه فأبیت ذلک علیه، و لم یکن اللّه لیرانی أتّخذ المضلّین عضدا، فان بایعک الرّجل و إلاّ فاقبل.

ص:211

أقول: کتابه هذا لیس بمذکور فی النهج، و یقال: راث علی خبرک من باب باع إذا أبطأ.

قال نصر: و فی حدیث صالح بن صدقه قال: أبطأ جریر عند معاویه حتّی اتّهمه الناس و قال علیّ: وقّت لرسولی وقتا لا یقیم بعده إلاّ مخدوعا أو عاصیا، و أبطأ علی علیّ حتّی أیس منه.

قال: و فی حدیث محمّد و صالح بن صدقه قالا: و کتب علیّ علیه السّلام إلی جریر بعد ذلک:

أمّا بعد فإذا أتاک کتابی هذا فاحمل معاویه علی الفصل، و خذه بالأمر الجزم ثمّ خیّره بین حرب مجلیه أو سلم محظیه، فان اختار الحرب فانبذ له، و إن اختار السلم فخذ بیعته.

أقول: نقل الرّضیّ هذا الکتاب فی النهج و هو الکتاب التالی لهذا الکتاب أعنی الکتاب الثامن من باب المختار من کتبه و رسائله، و سیأتی شرحه إن شاء اللّه تعالی.

فلمّا انتهی الکتاب إلی جریر أتی معاویه فأقرأه الکتاب فقال: یا معاویه إنه لا یطبع علی قلب إلاّ بذنب، و لا ینشرح إلاّ بتوبه، و لا أظنّ قلبک إلاّ مطبوعا أراک قد وقفت بین الحقّ و الباطل کأنّک تنتظر شیئا فی یدی غیرک.

فقال معاویه: ألقاک بالفیصل أوّل مجلس إنشاء اللّه.

قال نصر: فلمّا بایع معاویه أهل الشام و ذاقهم قال: یا جریر الحق بصاحبک و کتب إلیه بالحرب و کتب فی أسفل کتابه: یقول کعب بن جعیل:

أری الشام تکره ملک العراق و أهل العراق لهم کارهینا

و کلاّ لصاحبه مبغضا یری کلّ ما کان من ذاک دینا

إذا ما رمونا رمیناهم و دنّاهم مثل ما یقرضونا

فقالوا علیّ إمام لنا فقلنا رضینا ابن هند رضینا

و قالوا نری أن تدینوا لنا فقلنا ألا لا نری أن ندینا

و من دون ذلک خرط القتاد و ضرب و طعن یقرّ العیونا

ص:212

و کلّ یسرّ بما عنده یری غثّ ما فی یدیه سمینا

و ما فی علیّ لمستعتب مقال سوا ضمّه المحدثینا

و إیثاره الیوم أهل الذّنوب و رفع القصاص عن القاتلینا

إذا سیل عنه حدا شبهه و عمّی الجواب عن السائلینا

فلیس براض و لا ساخط و لا فی النهاه و لا الامرینا

و لا هو ساء و لا سرّه و لا بدّ من بعض ذا أن یکونا

أقول: ما ذکر نصر فی صفین صوره کتاب معاویه إلی أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام بل قال بالإجمال إنه کتب إلیه علیه السّلام بالحرب و کتب فی أسفل کتابه أشعار کعب بن جعیل کما قدّمنا، لکن أبا العبّاس محمّد بن یزید المبرّد نقلها فی الکامل و ابن قتیبه الدّینوری فی الامامه و السیاسه.

قال المبرّد: کتب معاویه إلی علیّ علیه السّلام جوابا عن کتابه إلیه:

بسم اللّه الرّحمن الرحیم من معاویه بن صخر إلی علیّ بن أبی طالب أمّا بعد فلعمری لو بایعک القوم الّذین بایعوک و أنت بریء من دم عثمان کنت کأبی بکر و عمر و عثمان، و لکنّک أغریت بعثمان المهاجرین و خذلت عنه الأنصار، فأطاعک الجاهل و قوی بک الضعیف، و قد أبی أهل الشام إلاّ قتالک حتّی تدفع إلیهم قتله عثمان فإن فعلت کانت شوری بین المسلمین، و لعمری لیس حجّتک علیّ کحججک علی طلحه و الزّبیر، لأنّهما بایعاک و لم ابایعک، و ما حجّتک علی أهل الشام کحجّتک علی أهل البصره، لأنّ أهل البصره أطاعوک و لم یطعک أهل الشام، و أمّا شرفک فی الاسلام و قرابتک من النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلم و موضعک من قریش فلست أدفعه، قال: ثمّ کتب فی آخر کتابه بشعر کعب بن جعیل و هو: أری الشام تکره ملک العراق - إلخ.

أقول: و قد نقل الدّینوریّ ذیل کتاب معاویه هکذا: فإذا دفعتهم کانت شوری بین المسلمین و قد کان أهل الحجاز الحکّام علی الناس و فی أیدیهم الحقّ فلمّا ترکوه صار الحقّ فی أیدی أهل الشام، و لعمری ما حجّتک علی أهل الشام کحجّتک علی أهل البصره، و لا حجّتک علیّ کحجّتک علی طلحه و الزّبیر، لأنّ

ص:213

أهل البصره بایعوک و لم یبایعک أحد من أهل الشام، و أنّ طلحه و الزّبیر بایعاک و لم ابایعک، و أمّا فضلک فی الاسلام و قرابتک من النبیّ علیه الصلاه و السّلام فلعمری ما أدفعه و لا انکره، و ما نقله کان أوفق بکتاب أمیر المؤمنین علیه السّلام جوابا عنه کما لا یخفی.

ثمّ النسخ فی إعراب تلک الأبیات مختلفه و نحن اخترنا نسخه الکامل للمبرّد و نسخه صفین لنصر:

«و أهل العراق له کارهونا»

«و کلّ لصاحبه مبغض»

،

«و قلنا

نری أن تدینوا لنا» «فقالوا لنا لا نری أن ندینا»

.

ثمّ روی المصراع الثانی من البیت الخامس علی وجه آخر و هو:

«و ضرب

و طعن یفضّ الشئونا»

. و قال أبو العباس المبرّد فی کتابه الکامل: و أحسن الروایتین: یفضّ الشئونا، ثمّ أخذ فی شرح کتاب معاویه (و سنذکر صوره کتابه) و الأبیات فقال:

قوله: و لکنّک أغریت بعثمان المهاجرین، فهو من الاغراء، و هو التحضیض علیه، یقال: أغریته به و آسدت الکلب علی الصید اوسده ایسادا، و من قال: أشلیت الکلب فی معنی أغریت فقد أخطأ إنّما أشلیته دعوته إلیّ، و آسدته أغریته.

و قول ابن جعیل: و أهل العراق لهم کارهینا، محمول علی أری، و من قال و أهل العراق لهم کارهونا، فالرّفع من وجهین أحدهما قطع و ابتداء ثمّ عطف جمله علی جمله بالواو و لم یحمله علی أری، و لکن کقولک کان زید منطلقا و عمرو منطلق، الساعه خبرت بخبر بعد خبر. و الوجه الاخر أن تکون الواو و ما بعدها حالا فیکون معناها إذ کما تقول رأیت زیدا قائما و عمر و منطلق، و هذه الایه تحمل علی هذا المعنی و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «یَغْشی طائِفَهً مِنْکُمْ وَ طائِفَهٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ » (آل عمران: 148) و المعنی و اللّه أعلم إذ طائفه فی هذه الحال، و کذلک قراءه من قرأ «وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ » (لقمان: 26) أی و البحر - بالرفع - هذه حاله، و من قرأ البحر - بالنصب - فعلی أنّ و قوله: و دنّاهم مثل ما یقرضونا، یقول: جزیناهم، و قال المفسرون فی قوله عزّ و جلّ: «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ » قالوا: یوم الجزاء و الحساب، و من أمثال العرب: کما تدین تدان، و أنشد أبو عبیده (الشعر لیزید بن الصعق الکلابی):

ص:214

و اعلم و أیقن أنّ ملکک زائل و اعلم بأنّ کما تدین تدان

و للدّین مواضع منها ما ذکرنا، و منها الطاعه و دین الإسلام من ذلک یقال فلان فی دین فلان أی فی طاعته، و یقال: کانت مکّه بلدا القاحا أی لم یکونوا فی دین ملک، و قال زهیر:

لئن حللت بجوّ فی بنی أسد فی دین عمرو و حالت بیننا فدک

فهذا یرید فی طاعه عمرو بن هند، و الدّین العاده، یقال: ما زال هذا دینی و دأبی و عادتی و دیدنی و إجریّای، قال المثقب العبدی:

تقول إذا درأت لها و ضینی أ هذا دینه أبدا و دینی

أکلّ الدّهر حلّ و ارتحال أما تبقی علیّ و ما یقینی

و قال الکمیت بن زید:

علی ذاک إجر یّای و هی ضریبتی و إن أجلبوا طرّا علیّ و أحلبوا

و قوله: فقلنا رضینا ابن هند رضینا، یعنی معاویه بن أبی سفیان و أمّه هند بنت عتبه بن ربیعه بن عبد شمس بن عبد مناف.

و قوله: أن تدینوا له أی أن تطیعوه، و تدخلوا فی دینه أی فی طاعته.

و قوله: و من دون ذلک خرط القتاد، فهذا مثل من أمثال العرب، و القتاد شجیره شاکه غلیظه اصول الشوک فلذلک یضرب خرطه مثلا فی الأمر الشدید لأنّه غایه الجهد.

و من قال: یفضّ الشئونا، فیفضّ یفرّق، تقول: فضضت علیه المال. و الشئون واحدها شأن و هی مواصل قبائل الرأس و ذلک أنّ للرأس أربع قبائل أی قطع مشعوب بعضها إلی بعض فموضع شعبها یقول له الشئون واحدها شأن. و زعم الأصمعیّ قال: یقال إنّ مجاری الدّموع منها، فلذلک یقال: استهلّت شئونه و أنشد قول أوس بن حجر:

لا تحزنینی بالفراق فإننی لا تستهلّ من الفراق شئونی

و من قال: یقرّ العیونا، ففیه قولان: أحدهما للأصمعی و کان یقول: لا یجوز

ص:215

غیره یقال: قرّت عینه و أقرّها اللّه، و قال إنّما هو بردت من القرّ و هو خلاف قولهم سخنت عینه و أسخنها اللّه، و غیره یقول قرّت هدأت و أقرّها اللّه أهد أها اللّه، و هذا قول حسن جمیل، و الأوّل أغرب و أطرف. انتهی قوله.

کتاب أمیر المؤمنین علی علیه السّلام الی معاویه

کتبه علیه السّلام جواب الکتاب الّذی کتب إلیه معاویه و نقل هذا الکتاب نصر ابن مزاحم فی صفین (ص 33 من الطبع الناصری) و ابن قتیبه الدینوری المتوفی سنه 276 فی کتاب الإمامه و السیاسه (ص 101 ج 1 طبع مصر 1377 ه) و أبو العباس المبرّد المتوفی سنه 285 ه فی الکامل (ص 193 ج 1 طبع مصر) و هو:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم من علیّ إلی معاویه بن صخر أمّا بعد فقد أتانی کتاب امریء لیس له نظر یهدیه، و لا قائد یرشده، دعاه الهوی فأجابه، و قاده فاتّبعه، زعمت أنّه أفسد علیک بیعتی خطیئتی فی عثمان و لعمری ما کنت إلاّ رجلا من المهاجرین، أوردت کما أوردوا، و أصدرت کما أصدروا، و ما کان اللّه لیجمعهم علی ضلاله، و لا لیضربهم بالعمی، و ما أمرت فیلزمنی خطیئه الأمر، و لا قتلت فیجب علیّ القصاص.

و أمّا قولک: إنّ أهل الشام هم الحکّام علی أهل الحجاز، فهات رجلا من قریش الشام یقبل فی الشوری أو تحلّ له الخلافه، فان زعمت ذلک کذّبک المهاجرون و الأنصار، و إلاّ أتیتک به من قریش الحجاز.

و أمّا قولک: ادفع إلینا قتله عثمان، فما أنت و عثمان، إنّما أنت رجل من بنی امیّه، و بنو عثمان أولی بذلک منک، فان زعمت أنک أقوی علی دم أبیهم منهم فادخل فی طاعتی ثمّ حاکم القوم إلیّ أحملک و إیّاهم علی المحجّه.

و أمّا تمییزک بین الشام و البصره و بینک و بین طلحه و الزّبیر فلعمری ما الأمر فیما هناک إلاّ واحد، لأنها بیعه عامّه لا یثنّی فیها النظر، و لا یستأنف فیها الخیار.

و أمّا و لو عک بی فی أمر عثمان فما قلت ذلک عن حقّ العیان و لا بعین الخبر.

و أمّا فضلی فی الإسلام و قرابتی من النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و شرفی فی قریش، فلعمری

ص:216

لو استطعت دفع ذلک لدفعته.

قال نصر: و أمر - یعنی أمر أمیر المؤمنین علیه السّلام - النجاشی فأجابه فی الشعر، و قال المبرّد: ثمّ دعا النجاشی أحد بنی الحرث بن کعب فقال له: إنّ ابن جعیل شاعر أهل الشام و أنت شاعر أهل العراق فأجب الرّجل، فقال: یا أمیر المؤمنین أسمعنی قوله قال: إذن اسمعک شعر شاعر ثمّ أسمعه فقال النجاشی یجیبه:

دعن یا معاوی ما لم یکونا فقد حقّق اللّه ما تحذرونا

أتاکم علیّ بأهل الحجاز و أهل العراق فما تصنعونا

علی کلّ جرداء خیفانه و أشعث نهد یسرّ العیونا

علیها فوارس تحسبهم کأسد العرین حمین العرینا

یرون الطعان خلال العجاج و ضرب الفوارس فی النقع دینا

هم هزموا الجمع جمع الزبیر و طلحه و المعشر الناکثینا

و قالوا یمینا علی حلفه لنهدی إلی الشام حربا زبونا

تشیب النواصی قبل المشیب و تلقی الحوامل منها الجنینا

فان تکرهوا الملک ملک العراق فقد رضی القوم ما تکرهونا

فقل للمضلّل من وائل و من جعل الغثّ یوما سمینا

جعلتم علیّا و أشیاعه نظیر ابن هند ألا تستحونا

إلی أوّل الناس بعد الرّسول و صنو الرّسول من العالمینا

و صهر الرّسول و من مثله إذا کان یوم یشیب القرونا

و اعلم أنّ بین نسختی صفین و الکامل فی کتاب أمیر المؤمنین علیه السّلام اختلافا فی الجمله فما فی الکامل: فکتب إلیه أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام جواب هذه الرّساله «یعنی رساله معاویه»: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم من علیّ بن أبی طالب..

لیس له بصر یهدیه.. زعمت أنک أنما أفسد... و ما کان اللّه لیجمعهم علی ضلال و لا لیضربهم بالعمی، و بعد فما أنت و عثمان إنّما أنت رجل من بنی امیّه، و بنو عثمان أولی بمطالبه دمه، فان زعمت أنک أقوی علی ذلک فادخل فیما دخل فیه

ص:217

المسلمون ثمّ حاکم القوم إلیّ، و أمّا تمییزک بینک و بین طلحه و الزبیر و أهل الشام و أهل البصره فلعمری ما الأمر فیما هناک إلاّ سواء، لأنّها بیعه شامله لا یستثنی فیها الخیار و لا یستأنف فیها النظر، و أمّا شرفی فی الإسلام و قرابتی من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و موضعی من قریش فلعمری لو استطعت دفعه لدفعته.

أقول: و للّه درّ النجاشی کأنّما روح القدس نفث فی روعه و نطق بلسانه قائلا:

جعلتم علیّا و أشیاعه نظیر ابن هند ألا تستحونا

و قد قال أمیر المؤمنین علیه السّلام کما یأتی فی الکتاب التاسع الّذی کتبه إلی معاویه: فیا عجبا للدّهر إذ صرت یقرن بی من لم یسع بقدمی و لم تکن له کسابقتی الّتی لا یدلی أحد بمثلها إلاّ أن یدّعی مدّع لا أعرفه، و لا أظنّ اللّه یعرفه و الحمد للّه علی کلّ حال.

و أقول: یا عجبا للدّهر ثمّ یا عجبا للدّهر قد أصبح رأی یراعه تفوه بأنّ لها براعه علی یوح، و خنفساء شمخت بأنفها و شمزت من الرّوح. سبحان اللّه، ما للتراب و ربّ الأرباب، ما للّذی عبد اللّه علی حرف و الّذی لو کشف الغطاء لما ازداد یقینا، ما لابن آکله الأکباد و الّذی تاهت فی بیداء عظمته عقول العباد.

لحی اللّه هذا الدّهر من شرّ سائس عصاقیره تروی و تظمی قشاعمه

تبّا لأشباه رجال اتّبعوا أهواءهم، فضیّعوا دینهم بدنیاهم، فنصروا من اتّخذ المضلّین عضدا حتّی ردّوا الناس عن الإسلام القهقری.

زعم الشارح البحرانی أنّ ذلک الکتاب المعنون للشرح أعنی الکتاب السابع ملفّق من بعض عبارات کتابین أحدهما ذلک الکتاب المنقول من الثلاثه، و ثانیهما کتاب آخر.

و الحقّ أنّه لیس جزء منهما و إن کانا مشترکین فی بعض الجمل و العبارات و أنّه جزء من کتاب آخر له علیه السّلام جوابا عن کتاب آخر من معاویه کما سیجیء نقلهما، و ذلک الکتاب المنقول من هؤلاء الثلاثه مذکور فی النهج، و احتمال

ص:218

أنّهما کتاب واحد و جاء الاختلاف من النسخ بعید عن الصواب، لأنّ بینهما بونا بعیدا، و مجرّد الاشتراک فی بعض الجمل و العبارات لا یجعلهما کتابا واحدا و لا یؤیّد الاحتمال، فدونک ما قاله الشارح البحرانی فی شرح هذا الکتاب:

هذا جواب کتاب کتبه إلیه معاویه صورته: من معاویه بن أبی سفیان إلی علیّ بن أبی طالب.

أمّا بعد فلو کنت علی ما کان علیه أبو بکر و عمر إذن ما قاتلتک، و لا استحللت ذلک، و لکنّه إنّما أفسد علیک بیعتی خطیئتک فی عثمان بن عفان، و إنّما کان أهل الحجاز الحکّام علی الناس حین کان الحقّ فیهم، فلمّا ترکوه صار أهل الشام الحکّام علی أهل الحجاز و غیرهم من الناس، و لعمری ما حجّتک علی أهل الشّام کحجّتک علی أهل البصره، و لا حجّتک علیّ کحجّتک علی طلحه و الزّبیر، لأنّ أهل البصره قد کان بایعوک و لم یبایعک أهل الشّام، و أنّ طلحه و الزبیر بایعاک و لم ابایعک، و أمّا فضلک فی الاسلام و قرابتک من رسول اللّه و موضعک من هاشم فلست أدفعه، و السّلام.

قال: فکتب علیه السّلام جوابه: من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی معاویه بن صخر أمّا بعد فإنّه أتانی کتابک کتاب امریء - إلی قوله: خابطا، ثمّ یتصل به أن قال: زعمت أنّه إنّما أفسد علیّ بیعتک کما أصدروا، «کذا» و ما کان اللّه لیجمعهم علی ضلال و لا یضربهم بعمی، و أمّا ما زعمت أنّ أهل الشام الحکّام علی أهل الحجاز فهات رجلین من قریش الشام یقبلان فی الشوری ارتحل لهما الخلافه، فان زعمت ذلک کذّبک المهاجرون و الأنصار، و إلاّ فأنا آتیک بهما من قریش الحجاز. و أمّا ما میّزت بین أهل الشام و أهل البصره و بینک و بین طلحه و الزبیر فلعمری ما الأمر فی ذلک إلاّ واحد.

قال: ثمّ یتصل به قوله لأنّها بیعه عامّه إلی آخره، ثمّ یتّصل به: و أمّا فضلی فی الاسلام و قرابتی من الرسول و شرفی فی بنی هاشم فلو استطعت دفعه لفعلت و السّلام.

قال: و أمّا قوله: أمّا بعد فقد أتتنی - إلی قوله: بسوء رأیک، فهو صدر

ص:219

کتاب آخر أجاب به معاویه عن کتاب کتبه إلیه بعد الکتاب الّذی ذکرناه، و ذلک أنه لمّا وصل إلیه هذا الکتاب من علیّ علیه السّلام کتب إلیه کتابا یعظه فیه و صورته:

أمّا بعد فاتّق اللّه یا علیّ ودع الحسد فانه طالما ینتفع به أهله، و لا تفسد سابقه قدیمک بشرّ من حدیثک فانّ الأعمال بخواتیمها، و لا تلحدنّ بباطل فی حقّ من لا حقّ لک فی حقّه، فانک إن تفعل ذلک لا تضلل إلاّ نفسک، و لا تمحق إلاّ عملک، و لعمری أنّ ما مضی لک من السوابق الحسنه لحقیقه أن تردّک و تردعک عمّا قد اجترأت علیه من سفک الدّماء و إجلاء أهل الحقّ عن الحلّ و الحرام فاقرأ سوره الفلق و تعوّذ باللّه من شرّ ما خلق و من شرّ نفسک الحاسد إذا حسد قفل اللّه بقلبک، و أخذ بناصیتک، و عجّل توفیقک، فانّی أسعد الناس بذلک، و السّلام قال: فکتب علیه السّلام جوابه:

أمّا بعد فقد أتتنی منک موعظه - إلی قوله: سوء رأیک، ثمّ یتصل به و کتاب لیس ببعید الشبه منک، حملک علیّ الوثوب علی ما لیس لک فیه حقّ، و لو لا علمی بک و ما قد سبق من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فیک ممّا لا مردّ له دون انفاذه إذن لو عظتک لکن عظتی لا تنفع من حقّت علیه کلمه العذاب، و لم یخف اللّه العقاب، و لا یرجو اللّه و قارا، و لم یخف له حذارا، فشأنک و ما أنت علیه من الضلاله و الحیره و الجهاله تجد اللّه ذلک بالمرصاد من دنیا المنقطعه و تمنّیک الأباطیل، و قد علمت ما قال النبیّ صلّی اللّه علیه و آله فیک و فی أمّک و أبیک، و السّلام.

قال: و ممّا ینبّه علی أنّ هذا الفصل المذکور لیس من الکتاب الأوّل أنّ الأوّل لم یکن فیه ذکر موعظه حتّی یذکرها علیه السّلام فی جوابه، غیر أنّ السید رحمه اللّه - أضافه إلی هذا الکتاب کما هو عادته فی عدم مراعاه ذلک و أمثاله.

انتهی کلامه.

أقول: و کذلک نقل هذا الکتاب من معاویه أعنی قوله: أمّا بعد فاتّق اللّه یا علی ودع الحسد - إلخ. و جواب أمیر المؤمنین علیه السّلام عنه أعنی قوله: أمّا بعد فقد أتتنی منک موعظه موصّله - إلخ، فی بعض الجوامع أیضا علی الصوره الّتی

ص:220

نقله الشارح البحرانی.

و کذا ما نقلنا قبلهما من کتاب معاویه أعنی قوله: من معاویه بن صخر إلی علیّ بن أبی طالب: أمّا بعد فلعمری لو بایعک القوم - إلخ، و جواب أمیر المؤمنین علیه السّلام عنه أعنی قوله: من علیّ إلی معاویه بن صخر: أمّا بعد فقد أتانی کتاب امریء لیس له نظر - إلخ، کانا فی سائر نسخ الجوامع علی تلک الصوره الّتی نقلناها و الاختلاف یسیر لا یعبأ به.

و لکن نصر بن مزاحم المنقری قال فی کتاب صفین (ص 59 من الطبع الناصری) إنّ معاویه کتب کتابه: أمّا بعد فاتّق اللّه یا علی ودع الحسد فانه طالما ینتفع به إلخ - جوابا عن کتاب آخر من أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام کتبه إلی معاویه و هو الکتاب الّذی جعله السید رحمه اللّه الکتاب العاشر من باب المختار من کتبه و رسائله علیه السّلام أوّله: و کیف أنت صانع إذا تکشّفت عنک جلابیب ما أنت فیه من دنیا قد تبهّجت بزینتها - إلخ، و سیجیء اختلاف النسخ و أقوال اخر فیه أیضا فی شرحه إن شاء اللّه تعالی.

فهذا القول من نصر بن مزاحم یناقض ما ذهب إلیه الشارح البحرانی، و نصر کان من الأقدمین قد أدرک الامام سیّد الساجدین علیّ بن الحسین زین العابدین علیه السّلام و کان قریب العهد من واقعه صفین، و کلّما أتی به فی کتابه فهو الأصل فی ذلک و کلّ من أتی بعده و کتب کتابا فی صفین أخذ عنه و اقتبس منه جلّ المطالب المهمّه.

علی أنّه نقل فی جوامع الفریقین أنّه علیه السّلام کتب کتابا إلی معاویه جوابا عن کتاب آخر من معاویه إلیه و فی ذلک الکتاب من أمیر المؤمنین علیه السّلام مذکور جمیع ما أتی به السیّد فی المقام أعنی فی هذا الکتاب السابع المعنون للشرح بلا زیاده و نقصان أجاب علیه السّلام به عن الأباطیل الّتی أتی بها معاویه فی کتابه إلیه فاندفع ما أوردها الشارح البحرانیّ بحذافیرها.

و الحقّ أنّ کتابه علیه السّلام: من علیّ إلی معاویه بن صخر: أمّا بعد فقد أتانی

ص:221

کتاب امریء - إلخ، المنقول آنفا من نصر فی صفین و المبرّد فی الکامل و الدینوری فی الإمامه و السیاسه لیس بمذکور فی النهج و إن کان فی بعض الجمل و العبارات مشارکا لهذا الکتاب السابع، و إن أبیت إلاّ جعلهما کتابا واحدا فما اعترض الشارح البحرانیّ علی السیّد فی المقام و ما زعم من أنّ هذا الکتاب ملفّق من صدر کتاب و ذیل آخر فلیس بصواب، فعلیک بما کتب علیه السّلام جواب کتاب معاویه:

نسخه کتاب أمیر المؤمنین علی علیه السّلام الی معاویه

جوابا عن کتاب کتبه معاویه الیه

نقلهما غیر واحد من رجال الأخبار و السیر فی جوامعهم، و نقلهما الفاضل الشارح المعتزلی فی شرحه علی النهج، و قد کتبه علیه السّلام إلی معاویه جوابا عن کتاب کتبه معاویه إلیه علیه السّلام فی أواخر حرب صفین لمّا اشتدّ الأمر علی معاویه و أتباعه و کادوا أن ینهزموا و یولّوا الدّبر.

و کان کتاب معاویه: من عبد اللّه معاویه بن أبی سفیان إلی علیّ بن أبی طالب أمّا بعد فانّ اللّه تعالی یقول فی محکم کتابه «و لقد أوحی إلیک و إلی الّذین من قبلک لئن أشرکت لیحبطنّ عملک و لتکوننّ من الخاسرین».

و إنّی احذّرک اللّه أن تحبط عملک و سابقتک بشقّ عصا هذه الامّه و تفریق جماعتها.

فاتّق اللّه و اذکر موقف القیامه و اقلع عمّا أسرفت فیه من الخوض فی دماء المسلمین، و إنّی سمعت رسول اللّه یقول: لو تمالأ أهل صنعاء و عدن علی قتل رجل واحد من المسلمین لأکبّهم اللّه علی مناخرهم فی النّار، فکیف یکون حال من قتل أعلام المسلمین، و سادات المهاجرین، بله ما طحنت رحاء حربه من أهل القرآن و ذی العباده و الإیمان من شیخ کبیر، و شابّ غریر، کلّهم باللّه تعالی مؤمن، و له مخلص، و برسوله مقرّ عارف.

فإن کنت أبا حسن إنّما تحارب علی الإمره و الخلافه فلعمری لو صحّت خلافتک لکنت قریبا من أن تعذر فی حرب المسلمین، و لکنّها ما صحّت لک و أنّی

ص:222

بصحّتها و أهل الشام لم یدخلوا فیها و لم یرتضوا بها، و خف اللّه و سطواته، و اتّق بأسه و نکاله، و اغمد سیفک عن النّاس، فقد و اللّه أکلتهم الحرب فلم یبق منهم إلاّ کالثمد فی قراره الغدیر، و اللّه المستعان.

فکتب أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام جوابا عن کتابه: من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین إلی معاویه بن أبی سفیان.

أمّا بعد فقد أتتنی منک موعظه موصّله، و رساله محبّره، نمّقتها بضلالک و أمضیتها بسوء رأیک، و کتاب امریء لیس له بصر یهدیه، و لا قائد یرشده، دعاه الهوی فأجابه، و قاده الضلال فاتّبعه، فهجر لاغطا، و ضلّ خابطا.

فأمّا أمرک بالتقوی فأرجو أن أکون من أهلها، و أستعیذ باللّه من أن أکون من الّذین إذا امروا بها أخذتهم العزّه بالإثم.

و أمّا تحذیرک إیّای أن یحبط عملی و سابقتی فی الاسلام، فلعمری لو کنت الباغی علیک لکان لک أن تحذّرنی ذلک، و لکنّی وجدت اللّه تعالی یقول «فقاتلوا الّتی تبغی حتّی تفیء إلی أمر اللّه» ننظرنا إلی الفئتین ما الفئه الباغیه فوجدناها الفئه الّتی أنت فیها، لأنّ بیعتی بالمدینه لزمتک و أنت بالشام کما لزمتک بیعه عثمان بالمدینه و أنت أمیر لعمر علی الشام، و کما لزمت یزید أخاک بیعه أبی بکر و هو أمیر لأبی بکر علی الشام، و أمّا شقّ عصا هذه الامّه فأنا أحقّ أن أنهاک عنه، فأمّا تخویفک لی من قتل أهل البغی فانّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أمرنی بقتالهم و قتلهم و قال لأصحابه: إنّ فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله، و أشار إلیّ و أنا أولی من اتّبع أمره.

و أمّا فولک إنّ بیعتی لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم یدخلوا فیها، کیف و إنّما هی بیعه واحده تلزم الحاضر و الغائب، لا یستثنی فیها النظر، و لا یستأنف فیها الخیار، الخارج منها طاعن، و المروّی فیها مداهن، فاربع علی ظلعک، و انزع سربال غیّک، و اترک ما لا جدوی له علیک، فلیس لک عندی إلاّ السیف حتّی تفیء إلی أمر اللّه صاغرا، و تدخل فی البیعه راغما، و السّلام.

ص:223

المعنی

اشاره

قوله علیه السّلام:(فقد أتتنی منک موعظه موصّله)کأنما شبّه علیه السّلام کتابه بثوب موصّل أی مرقّع و المراد أنّها ملفّقه من کلمات مختلفه و جمل غیر مناسبه وصل بعضها ببعض.

أو المراد أنها موعظه مجموعه ملتقطه من ألفاظ الناس، لا أنّها من منشاته و ممّا تکلّم بها مرتجلا، و کأنّما المعنی الأوّل أظهر.

قوله علیه السّلام:(و رساله محبّره) أی أتتنی منک رساله أتعبت نفسک فی تقریرها و زیّنت ألفاظها بالتکلّف و التصنّع، لما دریت فی بیان اللّغه أنّ المحبّر من یحسّن الشعر و الخطّ و غیرهما، و بالجمله فیه إشاره لطیفه إلی أنّ الرّجل کان فی میدان الکلام راجلا لا مرتجلا.

قوله علیه السّلام:(نمّقتها بضلالک) قد بیّنا فی الاعراب أنّ الباء هذه سببیّه، و المعنی أتتنی رساله زیّنتها و زوّقتها بسبب ضلالک، و سرّ ذلک أنّ کلّ فعل إذا لم یکن علی اعتقاد و حقیقه لا یقع فی محلّه علی ما ینبغی، و لا یصدر من الفاعل علی ترتیب حسن و نظم متین، لأنّه عمل قسریّ خارج عن سجیّه الطبع واقع بالتکلّف فلا یرجی منه حسن الوقوع و النضد، نظیر ما قاله أبو الحسن علیّ بن محمّد التهامیّ:

و مکلّف الأیّام ضدّ طباعها متطلّب فی الماء جذوه نار

فإذا لا بدّ لهذا العامل من أن غیر طویّه الطبع أن ینمّق عمله ثانیا و یزیّنه لیقرب من موقع ما وقع بغیر تکلّف.

فنقول: لمّا کان معاویه عالما بأنّ أمیر المؤمنین علیّا علیه السّلام کان علی بیّنه من ربّه، و أنّ الحقّ کان معه علیه السّلام حیث دار کان کتابه الّذی کتبه إلیه علیه السّلام علی التکلّف و التصنّع لا محاله، فلو لا ضلاله عن الحقّ لما یحتاج کتابه إلی التنمیق لأنّه کان کتابا صادرا بالطبع و لم یکن مضطربا مشوشا حتّی یلوح منه أثر الکلفه المحتاج إلی التزیین.

قوله علیه السّلام:(و أمضیتها بسوء رأیک) أی أنفذت تلک الرساله و بعثتها إلیّ بسبب سوء رأیک بی، و من سوء رأیه به اختلق علیه علیه السّلام بأنه قتل عثمان و أعرض عن

ص:224

إجماع المهاجرین و الأنصار فی المدینه علی بیعته علیه السّلام للخلافه و فعل ما فعل.

قوله علیه السّلام:(و کتاب امریء لیس له بصر یهدیه - إلی قوله: خابطا) عطف علی موعظه أی أتانی کتاب امریء لیس له عقل یهدیه إلی الحقّ أی یقوده إلیه و الهادی هو الّذی یتقدّم فیدلّ، و الحادی هو الّذی یتأخّر فیسوق.

و إنما حملنا البصر علی العقل لا العین لأنّ العقل هو لطیفه مجرّده إلهیّه و جوهره ثمینه نورانیّه ربّانیّه یقود الانسان إلی الرّشاد، و یهدیه إلی السداد و یدعوه إلی الاتصاف بالصفات الإلهیّه، و التخلّق بالأخلاق الرّبوبیّه، لأنّ العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان، فمن لم یکن له نور العقل ینجیه من المهالک، فلا جرم یتّبع الجهل و الهوی، لأنّ بعد الحقّ لیس إلاّ الضلال، و بعد نور العقل لیس إلاّ ظلمه الجهل قال عزّ من قائل: «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ » (یونس - 33).

و کما أنّ العاقل یتفوّه و ینطق بما یعنیه و هو فی أقواله و أعماله علی الصراط السویّ، و النهج القویم کذلک تابع الهوی لفقدان بصیرته و عمیان سریرته لا بدّ أن یهجر و یهذی فی نطقه و یضلّ عن سبیل اللّه فی فعله و قوله لاقتضاء الهوی ذلک ففاقد البصر یجیب داعی الهوی و یتّبع قائد الضلال فیلزمه أن یهجر لاغطا و یضلّ خابطا، و بذلک ظهر سرّ قول أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام کما رواه الصدوق رضوان اللّه علیه فی الخصال: المؤمن ینقلب فی خمسه من النور: مدخله نور، و مخرجه نور، و علمه نور، و کلامه نور، و منظره یوم القیامه إلی النور.

بحث روائی مناسب للمقام

رواه ثقه الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی قدّس سرّه فی اصول الکافی: أحمد ابن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرّحمن، و اکتسب به الجنان، قال:

قلت: فالّذی کان فی معاویه؟ فقال: تلک النکراء تلک الشیطنه و هی شبیهه بالعقل و لیست بالعقل.

ص:225

بیان: سأل أبا عبد اللّه علیه السّلام سائل عن معرفه العقل، و لمّا کان درک حقیقته و عرفان ذاته للسائل فی غایه الصعوبه و التعسّر جدّا، بل قد أعجز الحکماء الراسخین و تحیّر عقول المتألّهین النیل إلی عرفان ذاته و لذا تحیّروا فی تحدیده و اختلفوا فیه، عرّفه ببعض آثاره و خواصّه، و هذا تعریف بالرّسم فی اصطلاح أهل المیزان.

قال المحقّق الطوسیّ فی أوائل شرحه علی منطق الإشارات للشیخ الرئیس:

قد یختلف رسوم الشیء باختلاف الاعتبارات، فمنها ما یکون بحسب ذاته فقط و منها ما یکون بحسب ذاته مقیسا إلی غیره کفعله أو فاعله أو غایته أو شیء آخر مثلا یرسم الکوز بأنه و عاء صفریّ أو خزفیّ کذا و کذا و هو رسم بحسب ذاته، و بأنه آله یشرب بها الماء، و هو رسم بالقیاس إلی غایته و کذا فی سائر الاعتبارات.

انتهی کلامه.

فنقول: تعریفه علیه السّلام العقل فی الحدیث بأنّه ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان رسم له بغایته فإنّ ما ینبغی للسائل أن یعرفه أو یتأتّی له عرفانه هذا الرّسم له نحو قوله تعالی: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّهِ قُلْ هِیَ مَواقِیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ » (البقره آیه 187).

و إنّما رسمه بذلک لأنّ اقتضاء العقل الناصع أعنی المجرّد عن شوائب الامور المادیّه الدّنیویّه الموجبه لبعده عن ساحه جناب الرّب جلّ جلاله هو میله و ارتقاءه إلی اللّه تعالی، لأنه من عالم الأمر یرتقی بالطبع إلیه کما أنّ الحجر مثلا بالطبع یهبط إلی مکانه الطبیعی له قضاء لحکم الجنسیّه، و نعم ما أشار إلیه العارف الرّومیّ:

ذرّه ذرّه کاندرین أرض و سما است جنس خود را همچو کاه و کهربا است

جان گشاید سوی بالا بالها تن زده اندر زمین چنگالها

و لذا یستلذّ العقل من استفاضته من عالم القدس، و یقوی و یتّسع وجودا من إفاضه الاشراقات النّوریّه الإلهیّه علیه، فمقتضی طویّته و سجیّته التقرّب إلی

ص:226

اللّه تعالی و اتّصافه بصفاته العلیاء، فهو الهادی إلیه تعالی، و لذا قال علیه السّلام: ما عبد به الرّحمن لأنّ العباده فرع المعرفه و لذا فسّروا قوله تعالی: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ » (الذاریات - 57) بقولهم: لیعرفون، فبالعقل یعرف اللّه و یعبد فهو مبدء جمیع الخیرات الموجبه للسعاده الأبدیّه، فبه یکتسب الجنان لما دریت من أنّ العقل یهدی إلی سواء السبیل، فالعاقل علی الجاده الوسطی و الطریقه المثلی لا یسلک مسلکی الإفراط و التفریط، بل یعمل ما هو رضی اللّه تعالی.

و لذا قال الامام أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق کما رواه ثقه الإسلام الکلینی فی اصول الکافی: من کان عاقلا کان له دین و من کان له دین دخل الجنّه.

فینتج علی هیئه قیاس منطقی شرطی اقترانی من أعلی ضروب الشکل الاوّل فمن کان عاقلا دخل الجنّه.

ثمّ إنّ قوله علیه السّلام: ما عبد به الرّحمن، إشاره إلی کمال القوّه النظریّه و قوله علیه السّلام: و اکتسب به الجنان إلی العقل العملی، لأنّ الأوّل مقدّم بالرّتبه علی الثانی کما عرفت، و بالقوّه النظریّه یعلم المعارف الکلیّه الإلهیّه، و الأحکام الشرعیّه. و الأخلاق الحسنه، و بالثانیه یعمل بها، و هاتان القوّتان بمنزله جناحین للعقل یطیر بهما من حضیض الناسوت إلی أوج القدس.

و قد تظافرت الأخبار فی العقل و آثاره و خواصّه بعبارات عذبه لطیفه علمیّه من خزنه العلم أئمّتنا علیهم السّلام أتی بجلّها المحدّث العالم لخبیر الثقه الکلینیّ رضوان اللّه علیه فی الکافی و جعل کتابه الأوّل فی العقل و الجهل، و من تأمّل علم أنّ تلک الأخبار علوم لدنیّه فاضت من سحاب وجود الّذین هم وسائط الفیض بین اللّه تعالی و عباده.

ثمّ السائل سأله علیه السّلام عن الّذی کان فی معاویه بقوله: قلت: فالّذی کان فی معاویه أی فالّذی کان فی معاویه ما هو علی أن یکون الموصول مبتداء حذف خبره، و فی بعض النسخ کما فی مرآه العقول للمجلسی - ره فما الّذی کان فی معاویه فعلی هذه النسخه فلا یحتاج إلی تقدیر الخبر.

ص:227

و بالجمله: أنّ السائل لما رأی جربزه معاویه و دهاه و مکره و احتیاله فی الامور و طلب الفضول فی الدّنیا التبس علیه الأمر فزعم أنّ تلک الرّویّه الرّدیّه الدنیّه الدنیویّه کانت فی معاویه عقلا فعدّه من العقلاء کما یزعم الجهّال لبعدهم عن الأنوار العلمیّه من کان له شیطنه فی اقتراف الأغراض الشهوانیّه و الزّخارف الدّنیاویّه عاقلا، فأجابه علیه السّلام دفعا لا لتباسه و توضیحا لمسألته أنّ تلک القوّه الحاکمه علی معاویه هی النکراء.

و النّکراء بفتح الأوّل و سکون الثانی الدهاء و الفطنه و المنکر، قال الجوهریّ فی الصحاح: النّکر «بضم الأوّل و سکون» المنکر، قال اللّه تعالی: «لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً » (الکهف - 75) و قد یحرّک مثل عسر و عسر. قال الشاعر: و کانوا أتونی بشیء نکر، و النّکراء مثله. انتهی قوله.

أقول: و المنکر کلّ فعل و قول تقبّحهما العقول الصحیحه الناصعه أو ما تعجز عن درک استحسانه و استقباحه فتتوقف فیه فیحکم بقبحه الشرع، فالنکراء کلّ ما قبّحه العقل أو الشرع.

ثمّ أعاد علیه السّلام اسم الإشاره تأکیدا و تنصیصا بأنّ تلک القوّه النکراء شیطنه أی الأفعال البارزه من معاویه لیست ممّا یأمره العقل لأنّ العقل یسلک إلی ما فیه عباده الرّحمن و اکتساب الجنان، و کلّ ما لیس کذلک فلا یأمر به بل ینکره و ینهی عن ارتکابه، و منهیّات العقل و منکراته ما یوسوس بفعلها الشیطان السائق إلی التمرّد و العصیان.

و لمّا کان الجهّال رأوا أنّ علل المعلولات المختلفه تجب أن تکون مختلفه و زعموا بالقیاس أنّ الاثار المتقاربه و المعلولات المتشابهه تجب أن تکون مستنده إلی العلل المتشابهه أیضا، و ما زادهم ذلک القیاس إلاّ بعدا عن الحقّ، و لذا یعدّون معاویه و أشباهه السفهاء من العقلاء، بیّن الإمام علیه السّلام بأنّ المعلولات المتشابهه قد تکون مستنده إلی العلل المختلفه أیضا. فمجرّد اشتراک القوّتین فی بعض الاثار کجلب نفع و دفع ضرّ و سرعه التفطّن وجوده الحدس و أمثالها لا یوجب

ص:228

اتّحادهما حقیقه، لأنّ المنافع مثلا قد تتعلّق بالدّنیا کما قد تتعلّق بالاخره فالنفع الّذی یجلبه معاویه إلی نفسه مشوب بالهوی، قاده إلیه الشیطنه و الضلال و هو عند اولی الألباب منکر محض و ضرر صرف، فأین هذا من ذاک؟! و لذا قال علیه السّلام: هی شبیهه بالعقل، و آکده توضیحا و صرّح به ثانیا بقوله: و لیست بالعقل، فبینهما بون بعید و مسافه کثیره. و حرف التعریف فی العقل للعهد أی لیست تلک القوّه الشیطنه النکراء هی تلک اللّطیفه النّوریّه الإلهیّه، أی العقل الّذی عرّفناه بالرّسم بأنّه ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان.

قال الجاحظ فی البیان و التبیین (ص 258 ج 3 طبع مصر 1380 ه): قیل لشریک بن عبد اللّه: کان معاویه حلیما، قال: لو کان حلیما ماسفه الحقّ و لا قاتل علیّا، و لو کان حلیما ما حمل أبناء العبید علی حرمه و لما أنکح إلاّ الأکفاء.

قوله علیه السّلام:(لأنها بیعه واحده - إلخ) هذا ردّ علی کلام معاویه حیث قال فی کتابه المقدّم ذکره: فلعمری لو صحّت خلافتک لکنت قریبا من أن تعذر فی حرب المسلمین و لکنّها ما صحّت لک و أنّی بصحّتها و أهل الشام لم یدخلوا فیها و لم یرتضوا به.

و بیان الرّذّ إنّما هو علی حذو ما قدّمنا فی شرح الکتاب السادس من أنه علیه السّلام احتجّ علی الخصم بما کان یعتقد من أنّ أمر الإمامه و مبنی الخلافه إنّما هو بالبیعه دون النصّ فألزم معاویه بما أثبت به هو و الناس خلافه أبی بکر و عمر و عثمان من أنّ أهل الشوری من المهاجرین و الأنصار و هما أهل الحلّ و العقد من امّه محمد صلّی اللّه علیه و آله، کما اتّفقت کلمتهم علی خلافه الثلاث و اتّبعهم الناس و لم ینکروا علیهم و لم یکن للشاهد أن یختار غیر من اختاروا، و لا للغائب أن یردّ من بایعوه للإمامه بل إن خرج من أمرهم خارج بطعن أو بدعه ردّوه إلی ما خرج منه، فان أبی قاتلوه علی اتّباعه غیر سبیل المؤمنین، کذلک اتّفاقهم علی إمامته علیه السّلام بعد عثمان حجّه علی الشاهد و الغائب، فلا یجوز لمعاویه و أتباعه من

ص:229

أهل الشام أن یردّوا من نصبه أهل الحلّ و العقد من المهاجرین و الأنصار لأنّها بیعه واحده لا یثنّی فیها النظر و لا یستأنف فیها الخیار کما کان الأمر فی بیعه الناس مع الثلاث کذلک، فقد أهجر معاویه فی قوله: و أنّی بصحّتها و أهل الشام لم یدخلوا فیها و لم یرتضوا بها.

قوله علیه السّلام:(الخارج منها طاعن) أی الخارج من البیعه طاعن فیما اتّفق علیه کلمه أهل العقد و الحلّ و إجماعهم، فعلیهم أن یردّوه إلی ما خرج منه فان أبی فعلیهم أن یقاتلوه. کأنّما إشاره إلی قوله تعالی: «وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّهَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ » (التوبه - 12).

قوله علیه السّلام:(و المروّی فیها مداهن) أی الّذی یتفکّر و یرتئی فی صحّه البیعه بعد تحقّقها و استقرارها خادع خائن منافق.

الترجمه

این یکی از نامه های أمیر المؤمنین علی علیه السّلام است که در جواب نامۀ معاویه نوشت و بسویش ارسال داشت. این نامۀ معاویه و جواب آن در أواخر جنگ صفین وقوع یافت و صورت آن چنین است:

چون معاویه دید که علی و سربازانش در صفین عرصه را بر او و پیروانش چنان تنگ کردند که راه گزیری جز گریز بر ایشان نمانده بود بدر عجز در آمده نامه ای باین مضمون به أمیر المؤمنین نوشت:

این نامه ایست که بندۀ خدا معاویه بن أبی سفیان به علیّ بن أبی طالب نوشت أمّا بعد خداوند در کتاب استوارش فرمود «لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ » (الزّمر: 65) أی پیغمبر بتو و به پیغمبران پیش از تو وحی شد که اگر شرک آوری عملت تباه خواهد شد و من تو را أی علی از خدا تحذیر می نمایم و بیم می دهم که مبادا عمل و سابقه ات در اسلام بایجاد شکاف در وحدت أمّت و پراکنده کردن جماعتشان که همسنگ شرک

ص:230

است تباه شود. پس از خدا بترس و موقف قیامت را بیاد آر و از ریختن خون این همه مسلمانان دست بدار که من از پیغمبر شنیدم اگر أهل صنعاء و عدن بر کشتن مسلمانی همدست شوند خداوند همۀ آنانرا برو در آتش جهنم در اندازد، پس چگونه خواهد بود حال کسی که این همه أعلام مسلمین و بزرگان مهاجرین را کشته است.

أی علی دست بدار از جنگی که چون آسیا این همه از أهل قرآن و عبادت کنندگان و أفراد با ایمان از پیرو جوان که مؤمن مخلص و مقرّ و عارف بخدا و پیغمبرش بودند آرد کرده است.

أی أبو الحسن اگر از آن روی خویشتن را أمیر و خلیفه می پنداری جنگی این چنین روا می داری، بجانم سوگند که اگر خلافت تو صحیح بوقوع می پیوست گویا جای آن بود که توان گفت در ریختن خون مسلمانان معذور باشی، و لکن چگونه بصحّت رسیده باشد با این که أهل شام در بیعت تو در نیامدند و بدان راضی نشدند. بترس از خدا و قهرش، و بپرهیز از سخت گیری و گوشمال دادنش و شمشیر را از روی مردم در غلاف نه که آتش جنگ مردمان را در ربود، و از آن دریا لشکر باندازۀ مشت آبی در تک گودالی بیش نمانده، خدا مستعان است.

أمیر المؤمنین علیه السّلام در جواب او نوشت:

این نامه ایست از بندۀ خدا علی أمیر مؤمنان بمعاویه پور بو سفیان. أمّا بعد نامه ای باندرز از تو بما آمده که عبارات آن از گفتار این و آن چون جامۀ پینه دار بهم بر دوخته، و نوشته ای بتکلّف انشاء شده بألفاظ نا مربوط آراسته بود آنرا بگمراهی خود زینت داده ای و باندیشۀ بد خود فرستاده ای (در شرح گفته ایم که هر عمل در لباس حقیقت نباشد ناچار باید آنرا بیارایند تا بظاهر رنگ حقیقتش دهند و در معرض ترویجش در آورند).

نامۀ مردی که نه بصیرتی دارد تا هدایتش کند و نه رهبری تا ارشادش نماید هوای نفس دعوتش کرد، و او هم إجابتش، گمراهی افسار او را در دست گرفت و او نیز در پیش روان شد، از این روی ژاژ خایید و یاوه گفت و بانگ بیهوده

ص:231

بر آورد.

أمّا آنکه مرا بتقوی خوانده ای امیدوارم که اهل آن بوده، و پناه می برم که از کسانی باشم چون بتقوی دعوت شوند حمیّت آنانرا بگناه بدارد (اشاره است بایۀ کریمۀ 207 سورۀ بقره: «وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ ».

و أمّا پاسخ بیم دادنت مرا از خدا که مبادا عمل و سابقۀ من در اسلام تباه شود این که بجانم سوگند اگر بر تو ستمکار بودم حق داشتی که مرا تحذیر کنی و بیم دهی، و لکن می بینم که خدا می فرماید «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ » (الحجرات - 9) یعنی پس کارزار کنید با آن فرقه ای که ستم میکنند تا بأمر خدا بر گردند، و فرقۀ ستم کننده کسانی اند که تو در آنهائی چه بیعت مردم با من در مدینه بر تو نیز که در شام بودی لازم شد چنانکه بیعت با عثمان در مدینه بر تو که از طرف عمر أمیر شام بودی لازم شده بود، و چنانکه برادرت یزید را که از طرف أبو بکر أمیر شام بود بیعت أبو بکر لازم شده بود (کذا).

أمّا پاسخ ایجاد شکاف در وحدت أمّت این که من سزاوارترم که تو را از آن نهی کنم (زیرا که معاویه آتش فتنه بپا کرد و مردم را باختلاف و قتال کشانید).

أمّا پاسخ ترساندنت مرا از کشتن ستمکاران این که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله مرا بکارزار با آنان و کشتنشان امر کرد و فرمود «إنّ فیکم من یقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله و أشار إلیّ» یعنی در میان شما کسی است که بر تأویل قرآن قتال میکند چنانکه من بر تنزیل آن قتال کردم و إشاره بسوی من فرمود که آن کس علی است.

و أمّا پاسخ گفتارت که بیعتت صحیح بوقوع نپیوست از آن روی که شامیان بیعت نکردند این که آن یک بیعت است و بر حاضر و غائب لازم، نظر در آن دو نمی شود و استیناف در آن راه ندارد، هر که از آن سر پیچید و بدر رفت طعن در بیعت و آئین مسلمانان زد، و هرکه در آن اندیشه ناک و دو دل است خائن و منافق است.

ص:232

(احتجاج امام علیه السّلام بر سبیل مماشاه به آن چه خصم بدان معتقد است میباشد و گرنه در امام عصمت شرط است که باید از جانب خدا و رسول منصوص و منصوب باشد چنانکه در شرح کتاب ششم گفته ایم).

أی معاویه آرام گیر، و جامۀ گمرهی از تن بدر کن، و آنچه که در آن تو را سودی نیست ترک گوی، و برای تو در نزدم جز شمشیر چیزی نیست تا این که بأمر خدا بر گردی، و بذلّت در بیعت در آئی، درود بر آنکه سزاوارش است.

و من کتاب له علیه السّلام الی جریر بن عبد اللّه البجلی

اشاره

لما أرسله الی معاویه، و هو الکتاب الثامن من

باب المختار من کتبه علیه السّلام و رسائله

أمّا بعد فإذا أتاک کتابی فاحمل معاویه علی الفصل، و خذه بالأمر الجزم، ثمّ خیّره بین حرب مجلیه، أو سلم مخزیه [أو سلم محظیه - خ ل] فإن اختار الحرب فانبذ إلیه، و إن اختار السّلم فخذ بیعته، و السّلام.

اللغه

(فاحمل معاویه علی الفصل) یقال: حمله علی الأمر إذا أغراه به. و الفصل القطع أی إبانه أحد الشیئین من الاخر حتّی تکون بینهما فرجه یقال: فصلت الشیء فانفصل أی قطعته و انقطع. و القضاء بین الحقّ و الباطل من حیث إنه یفصّل بین الحقّ و الباطل، و منه قوله تعالی «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ » (الطارق - 14) أی فاصل قاطع، و حدیث و فد عبد القیس: فمرنا بأمر فصل، أی لا رجعه فیه و لا مردّ کما فی النّهایه الأثیریّه.

ص:233

و قوله تعالی «هذا یَوْمُ الْفَصْلِ » (المرسلات - 38) أی الیوم یبیّن الحقّ من الباطل و یفصّل بین الناس بالحکم، فالمراد: فاحمل معاویه علی الحکم القطعیّ من الطاعه أو العصیان و یقرب منه معنی قوله:(و خذه بالأمر الجزم) یقال: جزم الأمر أی قطع به قطعا لا عوده فیه. تقول: أمرته أمرا جزما و هذا حکم جزم و حلف یمینا جزما، فالمراد: خذه بالأمر المقطوع به إمّا الحرب أو السّلم.

(مجلیه) من الإجلاء و هو الإخراج من الوطن قهرا. یقال: أجلی فلان القوم عن بلدهم و دیارهم إذا أخرجهم عنها قهرا.

(مخزیه) أی مهینه مذلّه فاضحه من الخزی بالکسر فالسکون بمعنی الهوان و الذّلّ یقال: أخزاه إخزاء إذا أوقعه فی الخزی، و أخزی اللّه فلانا أی فضحه.

و فی نسخه نصر فی کتاب صفین الاتی ذکرها: محظیه. من الحظوه بضمّ الحاء و کسرها، و الحظه کالعده: المکانه و الحظ من الرّزق یقال: أحظاه أی جعله ذا حظوه، و أحظاه به أی تفضّل علیه به، و روی أیضا: مجزیه، بالجیم أی کافیه.

(فانبذ إلیه) نبذت الشیء من یدی من باب ضرب إذا طرحته و رمیت به.

قال أبو کبیر الهذلی (الحماسه 12):

و إذا نبذت له الحصاه رأیته فزعا لوقعتها طمور الأخیل

و النبذ أیضا إلقاء الخبر إلی من لا یعلمه. و قال الفیومیّ فی المصباح: نبذت العهد لهم نقضته: و قوله تعالی: «فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ » (الأنفال - 61) معناه إذا هادنت قوما فعلمت منهم النقض للعهد فلا توقع بهم سابقا إلی النقض حتّی تعلمهم أنّک نقضت العهد، فیکون فی علم النقض مستویین ثمّ أوقع بهم.

الاعراب

الفاء الاولی جواب أما، و الثانیه جواب إذا، و الثالثه للتفصیل، و الأخیرتان جوابا الشرط کالاولیین. مجلیه صفه للخرب و الحرب تؤنّث و قد تذکّر، قال اللّه تعالی: «حَتّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها » (سوره محمّد - 6). قال الجوهریّ فی الصحاح قال المبرّد: الحرب قد تذکّر و أنشد:

ص:234

و هو إذا الحرب هفا عقابه مرجم حرب تلتقی حرابه

قال الخلیل: تصغیرها حریب بلاهاء روایه عن العرب، قال المازنیّ: لأنّه فی الأصل مصدر و قال الفیومیّ فی المصباح: إنّما سقطت الهاء کیلا یلتبس بمصغّر الحربه الّتی هی کالرمح.

مخزیه صفه للسّلم قال الجوهریّ فی المصباح: السّلم: الصلح، یفتح و یکسر و یذکّر و یؤنّث قال اللّه تعالی: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها » (الأنفال - 64) و فی أقرب الموارد: و یؤنّث حملا علی نقیضه الحرب و قال بعض أهل الأدب:

تأنیث الحرب باعتبار المحاربه و السّلم للمسالمه.

ضمیر إلیه یرجع إلی معاویه. و السّلام مبتداء و خبره محذوف، أی و السّلام لأهله ککتابه الاتی بعد هذا. أو و السّلام علی من اتّبع الهدی و نحوهما.

«سند الکتاب»

رواه نصر بن مزاحم المنقری فی کتاب صفین (ص 32 من الطبع الناصری) عن محمّد بن عبید اللّه و صالح بن صدقه مسندا، و علی نسخه نصر کان مکان قوله علیه السّلام (أو سلم مخزیه) أو سلم محظیه، و مکان قوله (فانبذ إلیه) فانبذ له.

و نقل الکتاب ابن قتیبه الدّینوری المتوفی سنه 276 ه فی الإمامه و السیاسه علی صوره اخری، قال: و ذکروا أنّ علیّا کتب إلی جریر: أمّا بعد فإنّ معاویه إنّما أراد بما طلب ألاّ یکون لی فی عنقه بیعه و أن یختار من أمره ما أحبّ، و قد کان المغیره بن شعبه أشار علیّ و أنا بالمدینه أن أستعمله علی الشام فأبیت ذلک علیه و لم یکن اللّه لیرانی أتّخذ المضلّین عضدا، فإن بایعک الرّجل و إلاّ فأقبل (ص 95 ج 1 طبع مصر 1377 ه).

أقول: قد ذکرنا هذا الکتاب فی شرح الکتاب السابع منقولا عن کتاب صفین لنصر بن مزاحم. و بین النسختین اختلاف فی الجمله. ثمّ یمکن أن یکون أنه علیه السّلام أرسل إلی جریر فی تلک الواقعه کتابین أو أنهما کانا کتابا واحدا فتشتّت کما ذکرنا نبذا من نظائره فلا حاجه إلی جعلهما کتابا واحدا. و نقل هذا الکتاب

ص:235

المجلسیّ رحمه اللّه فی البحار عن کتاب صفین لنصر أیضا (ص 470 ج 8 من الطبع الکمبانی).

المعنی

اشاره

قال أبو العباس المبرّد فی الکامل (ص 190 ج 1 من طبع مصر، أوّل الباب 27): وجّه علیّ بن أبی طالب علیه السّلام إلی معاویه یأخذه بالبیعه له فقال له: إنّ حولی من تری من أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله من المهاجرین و الأنصار، و لکنّی اخترتک لقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فیک: خیر ذی یمن: ائت معاویه فخذه بالبیعه.

فقال جریر: و اللّه یا أمیر المؤمنین ما أدّخرک من نصرتی شیئا و ما أطمع لک فی معاویه. فقال علیّ علیه السّلام: إنّما قصدی حجّه اقیمها علیه.

و قال الیعقوبیّ فی التاریخ (ص 160 ج 2 طبع النجف 1358 ه): خرج علیّ علیه السّلام من البصره متوجّها إلی الکوفه و قدم الکوفه فی رجب سنه ستّ و ثلاثین و کان جریر بن عبد اللّه علی همذان فعزله، فقال لعلیّ علیه السّلام: وجّهنی إلی معاویه فانّ جلّ من معه قومی فلعلّی أجمعهم علی طاعتک. فقال له الأشتر: یا أمیر المؤمنین لا تبعثه فانّ هواه هواهم. فقال: دعه یتوجّه فإن نصح کان ممّن أدّی أمانته، و إن داهن کان علیه وزر من اوتمن و لم یؤدّ الأمانه و وثق به فخالف الثقه و یا ویحهم مع من یمیلون و یدعوننی فواللّه ما أردتهم إلاّ علی إقامه حقّ، و لا یریدهم غیری إلاّ علی باطل.

قال المبرّد: فلمّا أتی جریر معاویه دافعه معاویه فقال له جریر: إنّ المنافق لا یصلّی حتّی لا یجد من الصّلاه بدّا، و لا أحسبک تبایع حتّی لا تجد من البیعه بدّا، فقال له معاویه: إنّها لیست بخدعه الصبیّ عن اللّبن، إنه أمر له ما بعده فابلعنی ریقی.

فناظر عمرا - یعنی عمرو بن العاصی - فطالت المناظره بینهما، و ألحّ علیه جریر فقال له معاویه: ألقاک بالفصل فی أوّل مجلس إن شاء اللّه تعالی. ثمّ نقل کتاب معاویه إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام و جوابه علیه السّلام عن کتابه کما ذکرناهما فی

ص:236

شرح الکتاب السابع.

و قد نقلنا عن نصر فی شرح الکتاب السابق أنّ جریرا أبطأ عند معاویه حتّی انّهمه النّاس، و قال علیّ علیه السّلام: وقتّ لرسولی وقتا لا یقیم بعده إلاّ مخدوعا أو عاصیا و أبطأ علی علیّ علیه السّلام حتّی أیس منه.

قال نصر: و فی حدیث محمّد بن عبید اللّه و صالح بن صدقه قالا: و کتب علیّ علیه السّلام إلی جریر بعد ذلک: أمّا بعد فإذا أتاک کتابی - إلخ.

و بالجمله لما أتی جریر معاویه یأخذه بالبیعه لأمیر المؤمنین علیه السّلام سوّف معاویه و ماطل فی البیعه و لمّا رأی أمیر المؤمنین علیه السّلام ذلک کتب إلیه ذلک الکتاب قوله علیه السّلام:(فإذا أتاک کتابی فاحمل معاویه علی الفصل و خذه بالأمر الجزم) یعنی لا تترک معاویه یسوّف فی البیعه و یماطلک بها و تدعک حیران لا تدری کیف یعامل بک، بل احمله علی الحکم القطعی و الأمر المقطوع به إمّا أن یدخل فی الطاعه فیبایع، و إمّا أن یأذن بالحرب.

قوله علیه السّلام:(ثمّ خیّره بین حرب مجلیه أو سلم محظیه)لا یخفی حسن صنیعته علیه السّلام حیث أمر جریرا أن یوقع معاویه بین الخوف و الرجاء و التخویف و الاستعطاف أی إن عصی و تمرّد عن البیعه فلا بدّ له من أن یحاربنا و الحرب تجلیه عن الّتی اتّخذها وطنا و هی الشام.

و هذا تهدید و تفزیع له بأنّه إن اختار الحرب یجلیه جنود الحقّ أی أنصار أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام و أعوانه عن بلده قهرا، فإسناد الإجلاء إلی الحرب مجاز و إن أسلم فاختار السلم و الصلح فاعزاز و إفضال باطاعته، فنسبه الإحظاء إلی السلم مجاز أیضا فتفسیر کلامه علیه السّلام علی هذا الوجه بیّن لا غبار علیه و لا یخلو من لطف.

و أمّا علی نسخه المخزیه، بالزاء فقیل: السلم المخزیه الصلح الدّالّ علی العجز و الخطل فی الرأی الموجب للخزی.

و الظّاهر أنّ مراده من هذا التفسیر هو ما ذکره الفاضل الشارح المعتزلیّ حیث قال: و إنّما جعل السلم مخزیه لأنّ معاویه امتنع أوّلا من البیعه، فاذا

ص:237

دخل فی السلم فإنّما یدخل فیها بالبیعه، و إذا بایع بعد الامتناع فقد دخل تحت الهضیم و رضی بالضیم، و ذلک هو الخزی.

أقول: و علی هذه النسخه عرّض أمیر المؤمنین علیه السّلام له فی قوله هذا بأنه سواء کان بایع أم لم یبایع مهان ذلیل مقهور، لأنّه إن بایع فالسلم تخزیه، و إن أبی و استکبر و أذن بالحرب فالحرب تجلیه، و أمّا علی روایه الجیم فواضح.

قوله علیه السّلام:(فان اختار الحرب - إلخ) هذا تفصیل لقوله: ثمّ خیّره. أی إذا خیّرته بین الحرب و السلم فإن اختار الحرب فارمها إلیه. و إن اختار السلم فخذ بیعته. و السّلام لأهله.

أو أنّ قوله علیه السّلام: فانبذ إلیه، إشاره إلی قوله تعالی: «وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَهً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ » (الأنفال - 61) و ذلک أنّ المراد من الخیانه فی الایه نقض العهد بدلیل سیاق الایات المتقدّمه علیها و نظمها فی ذلک، و إجماع المفسرین علیه.

و الایات المتقدّمه قوله تعالی: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّهٍ وَ هُمْ لا یَتَّقُونَ فَإِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ وَ إِمّا تَخافَنَّ » الایه و النّبذ إلقاء الخبر إلی من لا یعلمه. و بمعنی نقض العهد أیضا کما مرّ.

فمعنی الایه: و إن خفت من قوم معاهدین أی قوم بینک و بینهم عهد لأنّ نقض العهد یدلّ علی تقدّم العهد، نقض العهد لم یظهر منهم بعد، و ذلک لأنّ قوله تعالی: و إن خفت، یدلّ علی عدم ظهوره بل یخاف ذلک منهم بامارات تلوح فیه فانبذ إلیهم علی سواء، أی ألق إلیهم العهد الّذی بینک و بینهم، یعنی أعلمهم جهارا و أخبرهم إخبارا مکشوفا بأنّک قد نقضت ما شرطت لهم علی سواء، أی علی سواء فی العلم بمعنی أن یکون الفریقان متساویین فی العلم بنقض العهد، أو معناه علی طریق قصد مستوفی العداوه و هذا یرجع إلی الأوّل أیضا.

و بالجمله أمره اللّه تعالی أن لا یبدأ القوم بالقتال و هم علی توهّم بقاء العهد

ص:238

بل یعلمهم إعلاما مکشوفا بنقض العهد أوّلا ثمّ یوقع بهم، فانّ المناجزه قبل الاعلام به خیانه، إنّ اللّه لا یحبّ الخائنین.

فالمراد من قوله علیه السّلام: فان اختار الحرب فانبذ إلیه، أنّ معاویه إن اختار الحرب فاطرح إلیه عهد الأمان و أعلنه أنت بالحرب أیضا مجاهرا و أخبره إخبارا مکشوفا من غیر مداهنه حتّی یتمّ الحجّه علیه بإعلام نقض العهد و لا یتوهّم متوهّم أنّ مناجزتنا إیّاه کانت خیانه و خدعه.

إن قلت: لم یکن بینه علیه السّلام و بین معاویه عقد عهد حتّی یستفاد هذا المعنی من قوله علیه السّلام، فکیف التّوفیق؟.

قلت: قد احتجّ أمیر المؤمنین علیه السّلام فی الکتاب السادس علیه بأنّ أهل الشوری من المهاجرین و الأنصار لمّا اجتمعوا علی خلافته و إمامته کان ذلک الإجماع للّه تعالی رضی و حجّه علی الغائب و الشاهد کما فی الخلفاء الّذین سبقوه علیه السّلام بالزّمان حتّی لو خرج من إجماعهم خارج بطعن أو بدعه کانوا یردّونه علی ما خرج منه فإن أبی قاتلوه.

و قد بینّا فی شرح ذلک الکتاب أنّ هذا الاحتجاج إنّما کان علی سبیل المماشاه و الإلزام، و فی اصطلاح أهل المیزان علی طریق القیاس الجدلی، فلزم معاویه و أتباعه علی قبول خلافه أمیر المؤمنین علیه السّلام و إمامته و التسلیم و الانقیاد لأمره علی ما عاهده علیه أهل الحلّ و العقد من امّه محمّد صلّی اللّه علیه و آله کما لزمهم قبول خلافه من سبق منه و التسلیم لهم، فوقع بین أمیر المؤمنین علیه السّلام و بین معاویه عهد.

جریر بن عبد اللّه البجلی من هو؟

قال ابن الأثیر فی اسد الغابه: جریر بن عبد اللّه بن جابر البجلی أسلم قبل وفاه النبیّ صلّی اللّه علیه و آله بأربعین یوما، و کان حسن الصوره. و قال النبیّ صلّی اللّه علیه و آله لمّا دخل علیه جریر فأکرمه: إذا أتاکم کریم قوم فأکرموه. و کان له فی الحروب بالعراق القادسیّه و غیرها أثر عظیم. و مات فی قرقیسیا، و قیل: مات بالسراه، و روی عنه بنوه: عبید اللّه، و المنذر، و ابراهیم، و روی عنه قیس بن أبی حازم، و الشعبی، و همام

ص:239

ابن الحارث، و أبو وائل، و أبو زرعه بن عمرو بن جریر و غیرهم. و أرسله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله إلی ذی الخلصه و هی بیت فیه صنم لخثعم لیهدمه، فخرج فی مائه و خمسین راکبا من قومه فأحرقها.

ثمّ روی ابن الأثیر باسناده عن قیس بن أبی حازم، عن جریر بن عبد اللّه قال:

خرج علینا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لیله البدر فقال: إنّکم ترون ربّکم یوم القیامه کما ترون هذا لا تضامون فی رؤیته.

قال: و توفی جریر سنه إحدی و خمسین، و قیل: سنه أربع و خمسین. انتهی ما أردنا من نقل کلام ابن الأثیر فی ترجمه جریر ملخّصا.

قال نصر فی صفّین (ص 17 من الطبع الناصری): عن عمر بن سعد، عن نمیر بن وعله، عن عامر الشعبی أنّ علیّا علیه السّلام حین قدم من البصره نزع جریرا عن همدان، فجاء حتّی نزل الکوفه فأراد علیّ علیه السّلام أن یبعث إلی معاویه رسولا فقال له جریر: ابعثنی إلی معاویه فانه لم یزل لی مستنصحا و ودّا نأتیه فأدعوه علی أن یسلّم لک هذا الأمر و یجامعک علی الحقّ علی أن یکون أمیرا من امرائک و عاملا من عمّالک ما عمل بطاعه اللّه و اتّبع ما فی کتاب اللّه، و أدعو أهل الشام إلی طاعتک و ولایتک، و جلّهم قومی و أهل بلادی و قد رجوت أن لا یعصونی.

قال: فقال له الأشتر: لا تبعثه و دعه و لا تصدّقه فواللّه إنّی لأظنّ هواه هواهم و نیّته نیّتهم.

فقال له علیّ علیه السّلام: حتّی ننظر ما یرجع به إلینا.

نصر: صالح بن صدقه باسناده قال (ص 34): لمّا رجع جریر إلی علیّ علیه السّلام کثر قول الناس فی التهمه لجریر فی أمر معاویه، فاجتمع جریر و الأشتر عند علیّ علیه السّلام فقال الأشتر: أما و اللّه یا أمیر المؤمنین لو کنت أرسلتنی إلی معاویه لکنت خیرا لک من هذا الّذی أرخا من خناقه و أقام حتّی لم یدع بابا یرجو روحه إلاّ فتحه، أو یخاف غمّه إلاّ سدّه.

فقال جریر: و اللّه لو أتیتهم لقتلوک، و خوّفه بعمرو و ذی الکلاع و حوشب

ص:240

ذی ظلیم و قد زعموا أنک من قتله عثمان.

فقال الأشتر: لو أتیته و اللّه یا جریر لم یعینی جوابها و لم تثقل علیّ محملها و لحملت معاویه علی خطه أعجله فیها عن الفکر. قال: فأتهم إذا. قال: الان و قد أفسدتهم و وقع بینهم الشرّ.

نصر عمر بن سعد، عن نمیر بن و عله، عن عامر الشعبی قال: اجتمع جریر و الأشتر عند علیّ علیه السّلام فقال الأشتر: ألیس قد نهیتک یا أمیر المؤمنین أن تبعث جریرا و أخبرتک بعداوته و غشّه، و أقبل الأشتر یشتمه و یقول: یا أخا بجیله إنّ عثمان اشتری منک دینک بهمدان، و اللّه ما أنت بأهل أن تمشی فوق الأرض حیّا، إنما أتیتهم لتتّخذ عندهم یدک بمسیرک إلیهم ثمّ رجعت إلینا من عندهم تهدّدنا بهم، و أنت و اللّه منهم، و لا أری سعیک إلاّ لهم، و لئن أطاعنی فیک أمیر المؤمنین لیحبسنک و أشباهک فی محبس لا تخرجوا منه حتّی تستبین هذه الامور، و یهلک اللّه الظالمین.

قال جریر: وددت و اللّه أنک کنت مکانی بعثت إذا و اللّه لم ترجع. قال:

و لمّا سمع جریر ذلک لحق بقرقیسا و لحق به اناس من قیس فسرّ من قومه و لم یشهد صفین من قیس غیر تسعه عشر، و لکن أحمس شهدها منهم سبع مأئه رجل، و خرج علیّ إلی دار جریر فشعث منها، و حرّق مجلسه و خرج أبو زرعه بن عمرو ابن جریر فقال: أصلحک اللّه إنّ فیها أرضا لغیر جریر، فخرج علیّ منها إلی دار ثویر بن عامر فحرّقها و هدم منها و کان ثویر رجلا شریفا و کان قد لحق بجریر.

قال: و قال الأشتر فیما کان من تخویف جریر إیّاه بعمرو و حوشب ذی ظلیم و ذی الکلاع:

لعمرک یا جریر لقول عمرو و صاحبه معاویه الشامی

و ذی کلع و حوشب ذی ظلیم أخفّ علیّ من زفّ النعام

إذا اجتمعوا علیّ فخلّ عنهم و عن باز مخالبه دوام

فلست بخائف ما خوّفونی و کیف أخاف أحلام النّیام

و همّهم الّذی حاموا علیه من الدّنیا و همّی ما أمامی

ص:241

فان أسلم أعمّهم بحرب یشیب لهو لها رأس الغلام

و إن اهلک فقد قدّمت أمرا أفوز بفلجه یوم الخصام

و قد زادوا إلیّ و أوعدونی و من ذا مات من خوف الکلام

و المنقول عن ابن قتیبه فی المعارف أنّ جریرا قدم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله سنه عشر من الهجره فی شهر رمضان فبایعه و أسلم، و کان طوالا ینقل فی ذروه البعیر من طوله، و کانت نعله ذراعا، و کان یخضب لحیته بالزّعفران من اللّیل و یغسلها إذا أصبح، فتخرج مثل لون التبر، و اعتزل علیّا علیه السّلام و معاویه و أقام بالجزیره و نواحیها حتی توفّی بالشراه سنه أربع و خمسین فی ولایه الضحاک بن قیس علی الکوفه.

و فی شرح المعتزلی عند شرح قوله علیه السّلام: أما أنه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم مند حق البطن - إلخ: أنّ أشعث بن قیس الکندی و جریر بن عبد اللّه البجلی یبغضانه و هدم علیّ علیه السّلام دار جریر بن عبد اللّه، قال إسماعیل بن جریر: هدم علیّ علیه السّلام دارنا مرّتین.

و روی الحارث بن حضیره أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله دفع إلی جریر بن عبد اللّه نعلین من نعاله و قال: احتفظ بهما فإنّ ذهابهما ذهاب دینک، فلما کان یوم الجمل ذهبت إحداهما، فلمّا أرسله علیّ علیه السّلام إلی معاویه ذهبت الاخری. ثمّ فارق علیّا علیه السّلام و اعتزل الحرب.

بحث حکمی عقلی فی ابطال رؤیته تعالی
اشاره

بالابصار فی الدنیا و الاخره و یتبعه بحث روائی فی ذلک

ما روی ابن الأثیر عن جریر من حدیث الرؤیه أوجب علینا البحث عن معنی الرؤیه و تحقیقها فی المقام، فإنّ ظاهر الروایه یزلّ الأقدام عن صوب الصواب.

قال ابن الأثیر فی مادّه «ضمم» من النهایه: فی حدیث الرؤیه: لا تضامون فی رؤیته، یروی بالتشدید و التخفیف، فالتشدید معناه لا ینضمّ بعضکم إلی بعض تزدحمون وقت النظر إلیه، و یجوز ضمّ التاء و فتحها علی تفاعلون و تتفاعلون

ص:242

و معنی التخفیف لا ینالکم ضیم فی رؤیته فیراه بعضکم دون بعض، و الضیم: الظلم.

قال الشهرستانیّ فی الملل و النحل عند ترجمه الطائفه الحائطیه (ص 28 طبع ایران 1288 ه): و من ذلک أصحاب أحمد بن حائط، و کذلک الحدثیّه أصحاب فضل الحدثی کانا من أصحاب النظام، و طالعا کتب الفلاسفه أیضا، و ضمّا إلی مذهب النظام ثلاث بدع - إلی أن قال: البدعه الثالثه حملهما کلّما ورد فی الخبر من رؤیه الباری تعالی مثل قوله صلّی اللّه علیه و آله «إنکم سترون ربکم کما ترون القمر لیله البدر لا تضامون فی رؤیته» علی رؤیه العقل الأوّل الّذی هو أوّل مبدع، و هو العقل الفعّال الّذی منه تفیض الصور علی الموجودات، و إیّاه عنی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله:

أوّل ما خلق اللّه العقل فقال له: أقبل فأقبل، ثمّ قال له: أدبر فأدبر، فقال و عزّتی و جلالی ما خلقت خلقا أحسن منک، بک اعزّ و بک اذلّ، و بک أعطی، و بک أمنع، فهو الّذی یظهر یوم القیامه و ترتفع الحجب بینه و بین الصور التی فاضت منه، فیرونه کمثل القمر لیله البدر، فأمّا واهب العقل فلا یری ألبتّه و لا یشبّه إلاّ مبدع. انتهی ما أردنا من نقل کلامه.

و اعلم أنّما تشعّبت الاراء فی رؤیته تعالی علی أقوال و کادت أن تنتهی إلی أکثر من عشره أقوال، فذهبت الحکما و الإمامیّه و المعتزله إلی استحاله رؤیته تعالی بالأبصار فی الدّنیا و الاخره، لتجرّده تعالی، و هذا هو المذهب المختار الحقّ ذهب إلیه جلّ الحکماء المتألّهین، و العلماء الشامخین، و بذلک شهدا العقل و حکم به جمیع الأنبیاء و المرسلین، و نطق القرآن الکریم، و تواترت الأخبار عن أئمّتنا الهدی صلوات اللّه علیهم أجمعین، و سنذکر طائفه من تلک الأخبار و شرحها بعون اللّه تعالی.

و إنما قیّدنا الرؤیه بالأبصار لأنّ الرؤیه إذا کانت بمعنی الشهود العقلی و الحضور العلمی و الانکشاف التام بالبصیره القلبیّه لا بالبصر الحسیّ و الخیالی فلا کلام فی صحّتها و وقوعها للکمّلین من الموحّدین کما سیتّضح لک فی البحث الاتی عن الأخبار إنشاء اللّه تعالی.

ص:243

و ذهبت المجسّمه و الکرامیه إلی جواز رؤیته بالبصر مع المواجهه فقالت الکرامیه و الحنابله: یری فی جهه فوق.

قال الشهرستانیّ فی الملل و النحل عند ترجمه الفرقه المشبهه (ص 48 طبع ایران 1288 ه): و أمّا مشبّه الحشویّه فحکی الأشعریّ عن محمّد بن عیسی أنه حکی عن مضر و کهمش و أحمد الهجیمی أنهم أجازوا علی ربّهم الملامسه و المصافحه و أنّ المخلصین من المسلمین یعانقونه فی الدنّیا و الاخره إذا بلغوا فی الریاضه و الاجتهاد إلی حدّ الإخلاص و الاتّحاد المحض.

و حکی الکعبیّ عن بعضهم أنه کان یجوّز الرؤیه فی الدّنیا و أن یزوروه و یزورهم.

و حکی عن داور الجواری أنه قال: اعفونی عن الفرج و اللّحیه و اسألونی عمّا وراء ذلک و قال: إنّ معبوده جسم و لحم و دم و له جوارح و أعضاء من ید و رجل و رأس و لسان و عینین و اذنین، و مع ذلک جسم لا کالأجسام، و لحم لا کاللّحوم، و دم لا کالدّماء، و کذلک سائر الصفات، و هو لا یشبه شیئا من المخلوقات و لا یشبهه شیء.

و یحکی عنه أنه قال: هو أجوف من أعلاه إلی صدره، مصمت ما سوی ذلک و أنّ له وفره سوداء، و له شعر قطط.

و أمّا ما ورد فی التنزیل من الإستواء و الیدین و الوجه و الجنب و المجیء و الاتیان و الفوقیّه و غیر ذلک فأجروها علی ظاهرها أعنی ما یفهم عند الإطلاق علی الأجسام. و کذلک ما ورد فی الأخبار من الصوره فی قوله علیه السّلام: خلق اللّه آدم علی صوره الرّحمن. و قوله: حتی یضع الجبّار قدمه فی النار. و قوله: وضع یده أو کفّه علی کتفی فوجدت (حتّی وجدت - خ ل) برد أنا مله بین ثدییّ (علی کتفی - خ ل) إلی غیر ذلک أجروها علی ما یتعارف فی صفات الأجسام.

ثمّ قال: و زادوا فی الأخبار أکاذیب و ضعوها و نسبوها إلی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و أکثرها مقتبسه من الیهود، فإنّ التشبیه فیهم طباع حتّی قالوا: اشتکت عیناه

ص:244

فعادته الملائکه و بکی علی طوفان نوح علیه السّلام حتّی رمدت عیناه. و أنّ العرش لیأط من تحته کأطیط الرّحل الحدید، و أنه لیفضل من کل جانب أربع أصابع.

و روت المشبّهه عنه صلّی اللّه علیه و آله أنه قال: لقینی ربّی فصافحنی و کافحنی و وضع یده بین کتفی حتّی وجدت برد أنامله فی صدری. انتهی ما أردنا من نقل کلامه.

و الأشاعره مع أنهم اعتقدوا تجرّده تعالی قالوا بصحّه رؤیته، و خالفوا بذلک جمیع العقلاء، و لذا قالوا: إنه تعالی یری لا کما قال هؤلاء القائلون بجسمیّته بل یری و لیس فوقا، و لا تحتا، و لا یمینا، و لا شمالا، و لا أماما، و لا وراء، و لا یری کلّه و لا بعضه، و لا هو فی مقابله الرائی، و لا منحرفا عنه، و لا یصحّ الإشاره إلیه إذا رأی و مع ذلک یری و یبصر.

قال بعض الأشاعره: فقال: لیس مرادنا بالرّؤیه الانطباع أو خروج الشعاع بل الحاله الّتی تحصل من رؤیه الشیء بعد حصول العلم به، و تحذلق بعضهم فقال:

معنی الرّؤیه هو أن ینکشف لعباده المؤمنین فی الاخره انکشاف البدر المرئی.

نقلهما الفاضل المقداد فی شرحه الموسوم بالنافع یوم الحشر فی شرح الباب الحادی عشر للعلامه الحلّی قدّس روحهما.

و ذهب ضرار بن عمرو إلی أنّ اللّه تعالی یری یوم القیامه بحاسّه سادسه لا بهذا البصر.

و قال قوم: یجوز أن یحوّل اللّه تعالی قوّه القلب إلی العین فیعلم اللّه تعالی بها، فیکون ذلک الإدراک علما باعتبار أنّه بقوّه القلب، و رؤیه باعتبار أنّه قد وقع بالمعنی الحالّ فی الغیر.

ثمّ القائلون برؤیته یوم القیامه اختلفوا فی أنه هل یحوز أن یراه الکافر؟ فقال أکثرهم: إنّ الکفّار لا یرونه، لأنّ رؤیته کرامه و الکافر لا کرامه له.

و قالت السالمیّه و بعض الحشویّه: إنّ الکفار أیضا یرونه یوم القیامه.

و ذهب قوم إلی أنّهم لا یزالون یرون اللّه تعالی و أنّ الناس کلّهم کافرهم

ص:245

و مؤمنهم یرونه و لکن لا یعرفونه. و تحذلق بعضهم فقال: لا یجوز أن یری بعین خلقت للفناء، و إنّما یری فی الاخره بعین خلقت للبقاء.

هذه نبذه من الأقوال و الاراء فی رؤیته تعالی و قد تمسّک کلّ فرقه بظاهر بعض الایات و الأخبار، و لم یقدروا علی الخروج من حکم الوهم إلی قضاء العقل و التمییز بینهما کما أشار إلیه المحقّق خواجه نصیر الدّین الطوسیّ فی کتابه قواعد العقائد حیث قال: و عند أهل السنه إنّ اللّه تعالی یصحّ أن یری مع امتناع کونه فی جهه من الجهات، و احتجّوا لها بالقیاس علی الموجودات المرئیّه و بنصوص القرآن و الحدیث، انتهی ما أردنا من نقل کلامه.

ثمّ إنا لو تعرّضنا لهدم بنیان ما تمسّک بها کلّ فرقه علی البسط و التفصیل لطال بنا الخطب و لخرجنا عن موضوع الکتاب، و لکن نذکر طائفه من الاصول الکلیّه العقلیّه الهادمه لما أسّسوا و بنوا علیها تلک الاراء الردّیه ثمّ نعقّبها بذکر ما روی عن أئمّتنا المعصومین علیهم السّلام لأنّ مقالاتهم موازین القسط فی کلّ باب، و فیصل الخطاب فی کلّ حکم لاولی الألباب.

و اعلم أنّ المعتمد فی اصول الایمان هو العقل فقط و النقل إن وافقه و إلاّ فإن کان له محمل صحیح من وجوه الاستعارات و الکنایات و غیرهما المتداوله فی لسان العرب أو غیرهم المؤیّده بالشواهد و القرائن الّتی لها وجه وجیه و أدرکناها فنحمله علیه، و إلاّ إمّا تتوقّف فی تفسیره و تقریره کما لو کانت آیه من آی القرآن المخالفه بظاهرها لحکم العقل الصریح و لم نصل إلی فهم مراده، و لکنّا نعلم أنّ ظاهرها لیس بمراد کما نعلم أنّ لها معنی صحیحا لو رزقنا ادراکه وجدناه معاضدا لحکم العقل، و إمّا نعرض عنه کالخبر الواحد المخالف للعقل و القرآن.

و هدانا إلی ذلک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و أئمّتنا علیهم السّلام فقد روی الشیخ أبو الفتوح الرازی فی تفسیره حدیثا عن النبی صلّی اللّه علیه و آله: إذا أتاکم عنّی حدیث فاعرضوه علی کتاب اللّه و حجّه عقولکم، فان وافقهما فاقبلوه، و إلاّ فاضربوا به عرض الجدار.

و فی باب الأخذ بالسنّه و شواهد الکتاب من الکافی رویت عدّه روایات فی

ص:246

ذلک عن أهل بیت العصمه و الطهاره حذّروا الناس عن أخذ ما خالف کتاب اللّه، منها:

علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن النوفلی، عن السکونی، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:

قال رسول اللّه علیه السّلام: إنّ علی کلّ حقّ حقیقه و علی کلّ صواب نورا، فما وافق کتاب اللّه فخذوه، و ما خالف کتاب اللّه فدعوه.

محمّد بن یحیی، عن عبد اللّه بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن أبان بن عثمان عن عبد اللّه بن أبی یعفور قال: و حدّثنی حسین بن أبی العلاء أنه حضر ابن أبی یعفور فی هذا المجلس قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن اختلاف الحدیث یرویه من تثق به، و منهم من لا تثق به، قال: إذا ورد علیکم حدیث فوجدتم له شاهدا من کتاب اللّه أو من قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، و إلاّ فالذی جاءکم به أولی به.

عدّه من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن أبیه، عن النضر بن سوید، عن یحیی الحلبی، عن أیوب بن الحرّ قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: کلّ شیء مردود إلی الکتاب و السّنه، و کلّ حدیث لا یوافق کتاب اللّه فهو زخرف.

محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن فضّال، عن علیّ بن عقبه عن أیّوب بن راشد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف.

محمّد بن اسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن الحکم و غیره عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: خطب النبیّ صلّی اللّه علیه و آله بمنی فقال: أیّها الناس ما جاءکم عنّی یوافق کتاب اللّه فأنا قلته، و ما جاءکم یخالف کتاب اللّه فلم أقله.

و فی باب اختلاف الحدیث و الحکم من الکافی باسناده عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس الهلالی، قال: قلت لأمیر المؤمنین علیه السّلام: إنّی سمعت من سلمان و المقداد و أبی ذرّ شیئا من تفسیر القرآن و أحادیث عن نبیّ اللّه غیر ما فی أیدی الناس، ثمّ سمعت منک تصدیق ما سمعت منهم، و رأیت فی أیدی الناس أشیاء کثیره من تفسیر القرآن و من الأحادیث عن نبیّ اللّه أنتم تخالفونهم فیها و تزعمون أنّ ذلک کلّه باطل، أفتری الناس یکذبون علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله متعمّدین و یفسّرون

ص:247

القرآن بارائهم؟ قال: فأقبل علیه السّلام علیّ فقال: قد سألت فافهم الجواب إنّ فی أیدی الناس حقّا و باطلا، و صدقا و کذبا، و ناسخا و منسوخا، و عامّا و خاصّا، و محکما و متشابها، و حفظا و وهما، و قد کذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله علی عهده حتّی قام خطیبا فقال: أیّها الناس قد کثرت علیّ الکذّابه فمن کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ مقعده من النار، ثمّ کذب علیه من بعده و إنّما أتاکم الحدیث من أربعه لیس لهم خامس:

رجل منافق یظهر الایمان متصنّع بالإسلام لا یتأثّم و لا یتحرّج أن یکذب علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله متعمّدا فلو علم الناس أنّه منافق کذّاب لم یقبلوا منه و لم یصدّقوه، و لکنّهم قالوا: هذا قد صحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و رآه و سمع منه فیأخذون عنه و هم لا یعرفون حاله، و قد أخبر اللّه عن المنافقین بما أخبره و وصفهم بما وصفهم فقال تعالی: «وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ » ثمّ بقوا بعده فتقرّبوا إلی أئمّه الضلال و الدّعاه إلی النار بالزّور و الکذب و البهتان فولّوهم الأعمال، و حملوهم علی رقاب الناس، و أکلوا بهم الدّنیا، و إنّما الناس مع الملوک و الدّنیا إلاّ من عصم اللّه، فهذا أحد الأربعه.

و رجل سمع من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله شیئا لم یحمله علی وجهه و وهم فیه و لم یتعمّد کذبا فهو فی یده یقول به و یعمل به و یرویه فیقول: أنا سمعته من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فلو علم المسلمون أنّه و هم لم یقبلوه، و لو علم هو أنّه و هم لرفضه. الی آخر ما أفاد علیه السّلام.

و أتی بهذه الروایه الرّضی - ره - فی باب الخطب من نهج البلاغه و الصدوق فی الباب الخامس و الأربعین من رسالته فی الاعتقادات و إنما أردنا نقل هذا المقدار من کلامه علیه السّلام لیعلم أنّ الکذّابه قد کثرت علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و أنّ هؤلاء المتکذبین اختلقوا الأخبار، و افتروا علی اللّه و رسوله فلا یکون کلّ خبر مرویّ علی حیاله حجّه إلاّ ما یوافقه شاهد صادق کالعقل و القرآن و الأحادیث الصحیحه.

ص:248

و أوضح منه فی مقصودنا هذا ما روی عن الحسن بن الجهم، عن الرضا علیه السّلام أتی به الفیض قدّس سرّه فی باب اختلاف الحدیث و الحکم من الوافی (ص 66 ج 1) قال: قلت له علیه السّلام: یجیئنا الأحادیث عنکم مختلفه، قال: ما جاءک عنّا فاعرضه علی کتاب اللّه عزّ و جلّ و أحادیثنا فان کان یشبههما فهو منّا و إن لم یشبههما فلیس منّا. الحدیث.

و قال ثقه الإسلام أبو جعفر الکلینیّ قدّس سرّه فی أوائل الکافی:

یا أخی أرشدک اللّه أنه لا یسع أحدا تمییز شیء مما اختلف الروایه فیه عن العلماء علیهم السّلام برأیه إلاّ علی ما أطلقه العالم علیه السّلام بقوله: اعرضوها علی کتاب اللّه فما وافق کتاب اللّه عزّ و جلّ فخذوه، و ما خالف کتاب اللّه فردّوه.

و قال العالم الرّبانیّ أبو جعفر محمّد بن بابویه الملقب بالصّدوق قدّس سرّه الشریف فی الباب الأوّل من رسالته فی الاعتقادات:

اعلم أنّ اعتقادنا فی التوحید أنّ اللّه تعالی واحد لیس کمثله شیء، قدیم لم یزل و لا یزال سمیعا، بصیرا، علیما، حکیما، حیّا، قیّوما، عزیزا، قدّوسا عالما، قادرا، غنیّا، لا یوصف بجوهر، و لا جسم، و لا صوره، و لا عرض، و لا خط و لا سطح، و لا ثقل، و لا خفّه، و لا سکون، و لا حرکه، و لا مکان، و لا زمان فإنّه تعالی متعال من جمیع صفات خلقه خارج عن الحدّین حدّ الإبطال و حدّ التشبیه و أنه تعالی شیء لا کالأشیاء، أحد صمد لم یلد فیورث، و لم یولد فیشارک، و لم یکن له کفوا أحد، و لا ندّله، و لا ضدّ، و لا شبه، و لا صاحبه، و لا مثل، و لا نظیر، و لا شریک له، لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار، و لا الأوهام و هو یدرکها، لا تأخذه سنه و لا نوم، و هو اللّطیف الخبیر، خالق کلّ شیء لا إله إلاّ هو له الخلق و الأمر تبارک اللّه ربّ العالمین، و من قال بالتشبیه فهو مشرک، و من نسب إلی الامامیّه غیر ما وصف فی التوحید فهو کاذب، و کلّ خبر یخالف ما ذکرت فی التوحید فهو موضوع مخترع، و کلّ حدیث لا یوافق کتاب اللّه فهو باطل، و إن وجد فی کتب علمائنا فهو مدلّس و الأخبار الّتی یتوهّمها الجهّال تشبیها للّه تعالی بخلقه فمعانیها محموله

ص:249

علی ما فی القرآن من نظائرها، إلی آخر ما قال.

أقول: للّه دّره فانه - ره - أجاد و أفاد بما قضی به العقل الصریح و النقل الصحیح، إلاّ أنه رحمه اللّه ذهب إلی أنّ من قال بالتشبیه فهو مشرک.

فإن عنی بذلک الشرک المصطلح عند المتشرّعه بأن یکون قائله کافرا بحیث یترتّب علیه أحکامه من النجاسه و عدم حلّ ذبیحته و سائر أحکامه التی دوّنت فی الکتب الفقهیّه کما هو ظاهر کلامه - ره - فلا نسلّم، لأنّ القائل برؤیته تعالی بالأبصار مثلا و إن کان شبّهه تعالی بالجسم و أثبت له صفات المخلوق المرکّب المرئیّ إلاّ أنّه ذهب إلیه من غیر شعور بتلک التوالی الفاسده و اللّوازم الباطله غیر اللائقه بذاته تعالی، و لو تنبّه بها أعرض عنها، و ذلک القائل أطاع الوهم من حیث لا یشعر فأضلّه السبیل حیث رأی أنّ الأرض و الماء و الکواکب و غیرها مرئیّه محسوسه أو قابله للرّؤیه، قاده الوهم إلی أنّ کلّ ما هو موجود فهو مرئیّ محسوس فاللّه تعالی موجود فتصحّ رؤیته و ما دری أنّ ذلک القول ینتهی إلی الترکیب و الافتقار و سائر صفات الجسم فی اللّه تعالی و لم یعلم من الشرع أنّ القائل بما تترتّب علیه لوازم غیر بیّنه من حیث لا یشعر مأخوذ و محکوم بأحکام تلک اللوازم الشرعیّه، بل المعلوم خلافه، نعم لو کانت اللّوازم بیّنه و مع ذلک مال إلیها و شبّهه تعالی بما یعلم توالیه الفاسده المترتّبه علی رأیه یمکن أن یقال إنه مشبّه مشرک کافر.

و إن عنی معناه اللّغوی العاری عن الأحکام الشرعیّه توسّعا، أو أنّ هذا قول المشرک و هو لا یعلم به أو نظائر هذین الوجهین فلا کلام فیه إلاّ أنّ نحو هذا القائل لیس بمشرک کافر.

و قال - ره - فی باب ما جاء فی الرّؤیه من کتابه القیّم المفید فی التوحید (ص 108 طبع ایران 1321 ه): و الأخبار الّتی رویت فی هذه المعنی - یعنی فی الرؤیه - صحیحه و إنما ترکت إیرادها فی هذا الباب خشیه أن یقرؤها جاهل بمعانیها فیکذب بها فیکفر باللّه عزّ و جلّ و هو لا یعلم.

ص:250

و الأخبار التی ذکرها أحمد بن محمّد بن عیسی فی نوادره و الّتی أوردها محمّد بن أحمد بن یحیی فی جامعه فی معنی الرّؤیه صحیحه لا یردّها إلا مکذّب بالحقّ أو جاهل به، و ألفاظها ألفاظ القرآن، و لکلّ خبر منها معنی ینفی التشبیه و التعطیل و یثبت التوحید و قد أمرنا الأئمّه صلوات اللّه علیهم أن لا نکلّم الناس إلاّ علی قدر عقولهم.

و معنی الرّؤیه الوارده فی الأخبار العلم، و ذلک أنّ الدّنیا دار شکوک و ارتیاب و خطرات فإذا کان یوم القیامه کشف للعباد من آیات اللّه و اموره فی ثوابه و عقابه ما یزول به الشکوک و یعلم حقیقه قدره اللّه عزّ و جلّ، و تصدیق ذلک فی کتاب اللّه عزّ و جلّ: «لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ » (ق - 22).

فمعنی ما روی فی الحدیث أنه عزّ و جلّ یری أی یعلم علما یقینیّا کقوله عزّ و جلّ «أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ » (الفرقان - 45) و قوله تعالی: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْراهِیمَ فِی رَبِّهِ » (البقره - 258) و قوله تعالی: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ » (البقره - 243) و قوله تعالی:

«أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الْفِیلِ » (الفیل - 2) و أشباه ذلک من رؤیه القلب و لیست من رؤیه العین. إلی آخر ما أفاد قدّس سرّه و إنّما نقلنا موضع الحاجه من کلامه.

أقول: قوله - ره - فیکفر باللّه عزّ و جلّ و هو لا یعلم، کأنّما أراد به المعنی الثانی من المعنیین المتقدّمین فلا بأس أن یجعل کلامه فی التوحید قرینه علی حمل کلامه فی الاعتقادات علی ذلک أیضا، أی و من قال بالتشبیه فهو مشرک و هو لا یعلم.

فنقول: إنّ ما یدرک بالقوّه الباصره لا بدّ من أن یکون جسما کثیفا، لأنّ للرّؤیه شروطا.

فمنها أن یکون المرئیّ مقابلا للرائی أو فی حکم المقابل، و الثانی کرؤیه

ص:251

الانسان وجهه فی المرآه و رؤیه الأعراض، لأنّ المقابل حقیقه هو الجسم و اعراضه مقابله للرائی بالتبع فهی فی حکم المقابل.

و منها عدم البعد المفرط.

و منها عدم القرب المفرط.

و منها عدم الصغر المفرط.

و منها عدم الحاجب بین الرائی و المرئی.

و منها أن یکون المرئیّ مضیئا إمّا من ذاته أو من غیره.

و منها أن یکون المرئیّ کثیفا أی مانعا للشعاع من النفوذ فیه فلو لم یکن کثیفا لا یمکن رؤیته.

سواء قیل: إنّ الابصار بخروج الشعاع من العین علی هیئه مخروط رأسه عند مرکز البصر و قاعدته عند سطح المبصر.

إمّا یکون ذلک المخروط مصمتا أو مرکبا من خطوط شعاعیّه مستقیمه أطرافه الّتی یلی البصر مجتمعه عند مرکزه ثمّ تمتدّ متفرّقه إلی البصر، فما ینطبق علیه من المبصر أطراف تلک الخطوط أدرکه البصر و ما وقع بین أطراف تلک الخطوط لم یدرکه.

و إمّا لم یکن الشعاع مخروطا أصلا بل هو خطّ مستقیم خارج من العین فإذا انتهی إلی المرئیّ تحرّک علی سطحه فی جهتی طوله و عرضه حرکه فی غایه السرعه و یتخیّل بحرکته هیئه مخروطه کما یتخیّل القطر النازل خطا مستقیما و النقطه الدائره بسرعه خطا مستدیرا، و هذا قول الریاضیّین ذهب إلی کلّ واحده من الشعب المذکوره طائفه منهم.

و سواء قیل: إنّ الابصار بالانطباع و هو مذهب الطبیعیّین و هو المختار عند أرسطو و أتباعه کالشیخ الرئیس حیث اختاره فی الشفاء.

أو قیل: إنّ المشف الذی بین البصر و المرئی یتکیّف بکیفیّه الشعاع الّذی هو فی البصر و یصیر بذلک آله للإبصار کما ذهب الیه طائفه من الحکماء.

أو قیل: لا انطباع و لا شعاع و إنّما الابصار بمقابله المستنیر للباصره فیقع حینئذ

ص:252

للنفس علم اشراقیّ حضوریّ علی المبصر کما مال إلیه الشیخ الاشراقی شهاب الّدین السهروردی.

أو أنّ الإبصار بإنشاء صوره مماثله له بقدره اللّه من عالم الملکوت النفسانی مجرّده عن المادّه الخارجیّه حاضره عند النفس المدرکه قائمه بها قیام الفعل بفاعله لا قیام المقبول بقابله.

و بالجمله أنّ المحسوس لکلّ حاسّه هو الصوره الإدراکیّه المفارقه عن المادّه، لا الّتی هی فی مادّه جسمانیّه و مع ذلک لا بدّ فی الإبصار من مقابله البصر لما یقع صورته عند القوّه المدرکه و البصر، و من تحقّق سائر شروط الرؤیه کما ذهب إلیه المولی صدر المتألّهین فی السفر الرابع من الأسفار. و حجّه کلّ طائفه مذکوره فی محالّها و لسنا الان فی ذلک المقام.

و قد أشار إلی تلک الاراء فی کیفیه الابصار الحکیم السبزواریّ قدّس سرّه فی غرر الفرائد بقوله منظوما:

قد قیل الابصار بالانطباع و قیل بالخارج من شعاع

مضطرب الاخر أو مخروطی مصمت أو الّف من خطوط

لدی الجلیدیّه رأسه ثبت قاعده منه علی المرئی حوت

تکیّف المشفّ باستحاله بکیف ضوء العین بعض قاله

و بانتساب النفس و الاشراق منها لخارج لدی الاشراقی

و صدر الاراء هو رأی الصدر فهو بجعل النّفس رأیا یدری

للعضو أعداد إفاضه الصور قامت قیاما عنه کالذی استتر

و کیف کان و لو جازت رؤیته تعالی بالأبصار لزم أن یکون جسما ذا جهه لأنّ المرئی بالعین یجب أن یکون کثیفا مقابلا للرائی. و لیس ذلک إلاّ الأشیاء الّتی قبلنا، فاذن یلزم ترکیبه تعالی و تحدیده و افتقاره و غیرها من التوالی الباطله و المفاسد اللازمه علی هذا الرأی السخیف، تعالی اللّه عما یقول الجاهلون علوّا کبیرا.

ص:253

فلمّا کانت البراهین العقلیّه تمنعنا عن القول برویته تعالی بل برؤیه المفارقات مطلقا سواء کانوا عقولا أو نفوسا بالأبصار فلا یصحّ لنا الأخذ بظواهر الأحادیث المرویّه فی الرّؤیه بل بظاهر الایات القرآنیّه الناطقه فیها، و قد نعلم قطعا أنّ اللّه تعالی و حججه ما أرادوا معانیها الظاهره، و لذلک تصدّی العقلاء إلی درک معانیها الحقیقیّه و حمل ظاهرها علی ما یوافقه صریح العقل و صحیح النقل.

مثلا أنهم بیّنوا فی قوله تعالی: «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ » (القیامه - 23) الّذی تمسّک به الأشعریّ و أتباعه فی القول بالرؤیه وجوها من المعانی الصحیحه التی تناسب حکم العقل و لا یأبی عنها طباع الایه.

روی الصدوق قدّس سرّه فی الباب الحادی عشر من عیون أخبار الرضا علیه السّلام باسناده عن ابراهیم بن أبی محمود قال: قال علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام فی قول اللّه تعالی «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ » یعنی مشرقه ینتظر ثواب ربّها.

و قال علم الهدی السید المرتضی - ره - فی کتابه غرر الفوائد و درر القلائد (ص 16 طبع طهران 1272 ه):

إنّ أصحابنا قد اعتمدوا فی إبطال ما ظنّ أصحاب الرّؤیه فی قوله تعالی «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ » علی وجوه معروفه، لأنهم بیّنوا أنّ النظر لیس یفید الرّؤیه و لا الرّؤیه من أجلّ محتملاته. و دلّوا علی أنّ النظر ینقسم إلی أقسام کثیره منها تقلیب الحدقه الصحیحه حیال المرئی طلبا لرؤیته، و منها النظر الّذی هو الانتظار، و منها النظر الّذی هو التعطف و الّرحمه، و منها النظر الّذی هو الفکر و التأمّل، و قالوا: إذا لم یکن فی أقسام النظر الرؤیه لم یکن للقوم بظاهرها تعلّق و احتجنا جمیعا إلی طلب تأویل الایه من غیر جهه الرؤیه، و تأوّلها بعضهم علی الانتظار للثواب و إن کان المنتظر فی الحقیقه محذوفا و المنتظر منه مذکورا علی عاده للعرب معروفه و سلّم بعضهم أنّ النظر یکون الرؤیه بالبصر و حمل الایه علی رؤیه أهل الجنّه لنعم اللّه تعالی علیهم علی سبیل حذف المرئی فی الحقیقه، و هذا الکلام مشروح فی مواضعه و قد بیّنا ما یورد علیه و ما یجاب عن الشبهه المعترضه فیه فی مواضع کثیره.

ص:254

قال: و ههنا وجه غریب فی الایه حکی عن بعض المتأخّرین - قیل: إنّ ذلک البعض هو الصاحب بن عباد - لا یفتقر معتمده إلی العدول عن الظاهر أو إلی تقدیر محذوف، و لا یحتاج إلی منازعتهم فی أنّ النظر یحتمل الرؤیه أولا یحتملها، بل یصحّ الاعتماد علیه، سواء کان النظر المذکور فی الایه هو الانتظار بالقلب أو الرؤیه بالعین، و هو أن یحمل قوله تعالی «إِلی رَبِّها » علی أنه أراد به نعمه ربّها لأنّ الالاء النعم و فی واحدها أربع لغات یقال: ألی مثل قفا، و إلی مثل معی و ألی مثل ظبی، و إلیّ مثل حسیّ: قال الأعشی بکر بن وائل:

أبیض لا یرهب الهزال و لا یقطع رحما و لا یخون إلی

أراد أنه لا یخون نعمه و أراد تعالی بإلی ربّها نعم ربّها، و اسقط التنوین للإضافه.

قال: فإن قیل: أیّ فرق بین هذا الوجه و بین تأویل من حمل الایه علی أنه ارید بها إلی ثواب ربّها ناظره یعنی رائیه لنعمه و ثوابه؟ قلنا: ذلک الوجه یفتقر إلی محذوف لأنه إذا جعل إلی حرفا و لم یعلّقها بالربّ تعالی فلا بدّ من تقدیر محذوف و فی الجواب الّذی ذکرناه لا یفتقر إلی تقدیر محذوف، لأنّ إلی فیه اسم تتعلّق به الرؤیه فلا یحتاج إلی تقدیر محذوف غیره، و اللّه أعلم بالصواب، انتهی کلامه رفع مقامه، و ذکر البیت الطبرسی - ره - أیضا فی التفسیر و استشهد به بأنّ إلی فی الایه اسم مفرد الالاء.

و جمیع الایات الّتی تمسّک بها الأشاعره کان من هذا القبیل، و کذا الأخبار الظاهره فی الرؤیه، و لو کان خبر ناصّا فی مقصودهم بالفرض لرفضناه و نضربه علی الجدار لعلمنا بأنّه موضوع و إلاّ لما خالف العقل و القرآن.

علی أنّ للرّوایات التی تعلّقوا بها أیضا معانی صحیحه کما سنشیر إلی نبذه منها عند شرح الأحادیث الاتیه المرویّه عن الأئمه علیهم السّلام فی إبطال رؤیته تعالی بالأبصار.

ثمّ إنّ الأشاعره سلکوا فی قولهم هذا مسلک قولهم فی الکلام النفسی حیث

ص:255

زعموا فی ماهیّه کلامه تعالی أنه معنی قدیم قائم بذاته لیس بحرف و لا صوت و لا أمر و لا نهی و لا خبر و لا استخبار و غیر ذلک من أسالیب الکلام، لأنهم مع ذهابهم إلی تجرّده تعالی قالوا برؤیته بالأبصار و لکنه یری لا کما یری الاجسام بل یری و لیس فوقا و لا تحتا و لا یمینا - الی آخر ما نقلنا من مذهبهم فی الرؤیه.

ثمّ إنّ بعض الأشاعره لمّا التفتوا إلی سخافه رأی شیخهم فی الرؤیه تصدّی لحمل کلامه علی وجه لعلّه یوافق حکم العقل فقال: لیس مرادنا بالرؤیه الانطباع أو خروج الشعاع، بل الحاله الّتی تحصل من رؤیه الشیء بعد حصول العلم به.

و مراده من کلامه هذا أنه لیس المراد بالرؤیه هو الانکشاف التامّ المسلّم جوزاه عند الکلّ، و لا ارتسام صوره المرئیّ فی العین المسلّم امتناعه عند الکلّ بل أمر آخر وراء ذلک یسمّونه بالحاله الّتی تحصل من رؤیه الشیء بعد حصول العلم کما صرّح به شارح الفصوص المنسوب إلی الفارابی، و الفخر الرازی فی المحصّل و الرجلان من کبار الأشاعره.

فقال الأوّل (ص 126 طبع طهران 1318 ه): مذهب أهل الحقّ و هم الأشاعره أنّ اللّه تعالی یجوز أن یری منزّها عن المقابله و الجهه و المکان، و خالفهم فی ذلک سائر الفرق، و لا نزاع للنافین فی جواز الانکشاف التامّ العلمی، و لا للمثبتین فی امتناع ارتسام صوره المرئیّ فی العین، و اتصال الشعاع الخارج من العین بالمرئیّ إنما محلّ النزاع إذا عرّفنا الشمس مثلا بحدّ أو رسم کان نوعا من الإدراک، ثمّ إذا بصرناها و غمضنا العین کان نوعا آخر فوق الأوّل، ثمّ إذا فتحنا العین یحصل لنا من الإدراک نوع آخر فوق الأوّلین نسمیّها الرّؤیه و لا یتعلّق فی الدّنیا إلاّ بما هو فی جهه أو مکان، فمثل هذه الحاله الادراکیّه هل یصحّ أن یقع بدون المقابله و الجهه و أن یتعلّق بذات اللّه تعالی منزّهه عن الجهه و المکان أم لا فالأشاعره یثبتونها و المعتزله و سائر الفرق ینکرونها. انتهی کلامه.

و لا یخفی علیک أنه لم یأت بما یغنیهم و ینجیهم من مهالک رأیهم الکاسد، و أورد علیه الفخر فی المحصّل اعتراضات کثیره مع أنه حرّر البحث أیضا مثل ذلک

ص:256

الرّجل و قال: محل النزاع ذلک الأمر الاخر لا الأوّلان، و اختار آخر الأمر أنّ المعتمد فی مسأله الرؤیه الدّلائل السمعیّه.

و نقل کلامه و إن کان مفضیا إلی إطناب، و لکن لمّا کان الرّجل من أعاظم الأشعریّه، و قوله یعتنی به فی تقریر ما ذهبوا إلیه یعجبنی نقله حتّی یعلم منه أنهم لمّا رأوا رکاکه رأی رئیسهم تصدّوا إلی تحصیل مخلص، فتراهم أنّهم فی کلّ و ادیهیمون، فذهب بعضهم الی أنّ المراد من الرؤیه تلک الحاله، و الاخر إلی أنّه الکشف التامّ، و ثالث إلی أنّ المعتمد الدّلائل السمعیّه مع أنّ شیخهم أبا الحسن علیّ ابن إسماعیل الأشعری اعتقد خلاف ما بیّنوه.

قال الشهرستانیّ فی الملل و النحل (ص 45 طبع ایران 1288 ه): و من مذهب الأشعری أنّ کلّ موجود فیصحّ أن یری، فإنّ المصحّح للرؤیه إنّما هو الوجود، و الباری تعالی موجود فیصحّ أن یری، و قد ورد السمع بأنّ المؤمنین یرونه فی الاخره قال اللّه تعالی «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ » إلی غیر ذلک من الایات و الأخبار. قال: و لا یجوز أن تتعلّق به الرؤیه علی جهه و مکان و صوره و مقابله و اتّصال شعاع أو علی سبیل انطباع فإنّ ذلک مستحیل.

انتهی قوله.

و أقول: إنّ قول الأشعری یضاهی ما ذهب إلیه الملحدون قدیما و حدیثا حیث قالوا: کلّ ما یری فهو موجود، فلو کان اللّه موجودا کان مرئیّا، فحیث لم نره فلیس بموجود.

علی أنّه یرد علی الأشعری أنّ المعانی و المشمومات و المسموعات و کثیرا من الأجسام کالهواء و الفلک و جمیع المشفّ الذی ینفذ فیه نور البصر لا تصحّ أن تری، اللّهمّ إلاّ أن یقال: إنّ الرّجل لمّا کان یعتقد بالإراده الجزافیّه و یجوّز تخلّف المسبّبات عن الأسباب إلاّ أنّ عاده اللّه جرت باحراق النار و تبرید الماء مثلا لا أنّ النار سبب للإحراق، یقول فی عدم رؤیه تلک الأشیاء أیضا بتخلّفها عن أسبابها و بأنّ إراده اللّه لم تجر برؤیتها.

ص:257

أمّا کلام الفخر الرازی فی المحصّل فقال (ص 137 طبع مصر 1323 ه) «مسأله» اللّه تعالی یصحّ أن یکون مرئیّا، خلافا لجمیع الفرق، أمّا الفلاسفه و المعتزله فلا إشکال فی مخالفتهم، و أمّا المشبّهه و الکرامیّه فلأنّهم إنما جوّزوا رؤیته لاعتقادهم کونه تعالی فی المکان و الجهه و أمّا بتقدیر أن یکون هو تعالی منزّها عن الجهه فهم یحیلون رؤیته، فثبت أنّ هذه الرؤیه المنزّهه عن الکیفیّه مما لا یقول به أحد إلاّ أصحابنا.

و قبل الشروع فی الدّلاله لا بدّ فی تلخیص محلّ النزاع.

فإنّ لقائل أن یقول: إن أردت بالرؤیه الکشف التامّ فذلک مسلّم، لأنّ المعارف تصیر یوم القیامه ضروریّه، و إن أردت بها الحاله الّتی نجدها من أنفسنا عند اتّصال الشعاع الخارج من العین إلی المرئی أو عن حاله مستلزمه لارتسام الصوره أو لخروج الشعاع و کلّ ذلک فی حق اللّه تعالی محال، و إن أردت به أمرا ثالثا فلا بدّ من إفاده تصوّره، فإنّ التصدیق مسبوق بالتصوّر.

و الجواب أنّا إذا علمنا الشیء حال مالا نراه ثمّ رأیناه فانّا ندرک تفرقه بین الحالین. و قد عرفت أنّ تلک التفرقه لا یجوز عودها إلی ارتسام الشبح فی العین، و لا إلی خروج الشعاع منها، فهی عائده إلی حاله اخری مسمّاه بالرؤیه فندّعی أنّ تعلّق هذه الصفه بذات اللّه جائز، هذا هو البحث عن محلّ النزاع، و المعتمد أنّ الوجود فی الشاهد علّه لصحّه الرؤیه فیجب أن یکون فی الغائب کذلک.

قال: و هذه الدلاله ضعیفه من وجوه:

أحدها أنّ وجود اللّه تعالی عین ذاته، و ذاته مخالف لغیره فیکون وجوده مخالفا لوجود غیره فلم یلزم من کون وجودنا علّه لصحّه الرؤیه کون وجوده کذلک.

سلّمنا أنّ وجودنا یساوی وجود اللّه تعالی و مجرّد کونه وجودا لکن لا نسلّم أنّ صحه الرؤیه فی الشاهد مفتقره إلی العلّه، فإنّا بیّنا أنّ الصحّه لیست أمرا ثبوتیّا فتکون عدمیّه، و قد عرفت أنّ العدم لا یعلّل.

سلّمنا أنّ صحّه رؤیتنا معلّله فلم قلت إنّ العلّه هی الوجود؟ قالوا: لأنّا

ص:258

نری الجوهر و اللّون قد اشترکا فی صحّه الرؤیه، و الحکم المشترک لابدّ له من علّه مشترکه و لا مشترک إلاّ الحدوث و الوجود، و الحدوث لا یصلح للعلّیه، لأنّه عباره عن وجود مسبوق بالعدم، و العدم نفی محض، و العدم السابق لا دخل له فی التأثیر فیبقی المستقلّ بالتأثیر محض الوجود، فنقول: لا نسلّم أنّ الجوهر مرئیّ علی ما تقدّم.

سلّمناه لکن لا نسلّم أنّ صحّه کون الجوهر مرئیّا یمنع حصولها فی اللّون مرئیّا، فلم لا یجوز أن یقال: الصحّتان نوعان تحت جنس الصحّه، تحقیقه أنّ صحّه کون الجوهر مرئیّا یمتنع حصولها فی اللّون، لأنّ اللّون یستحیل أن یری جوهرا و الجوهر یستحیل أن یری لونا، و هذا یدلّ علی اختلاف هاتین الصحتّین فی الماهیه سلّمنا الاشتراک فی الحکم فلم قلت: إنه یلزم من الاشتراک فی الحکم الاشتراک فی العلّه؟ بیانه ما تقدّم من جواز تعلیل الحکمین المتماثلین بعلّتین.

مختلفتین.

سلّمنا وجوب الاشتراک فلم قلت: إنه لا مشترک سوی الحدوث و الوجود و علیکم الدلاله. ثمّ نحن نذکره و هو الإمکان و لا شکّ أنّ الإمکان مغایر للحدوث فان قلت: الامکان عدمیّ قلت: فامکان الرؤیه أیضا عدمیّ، و لا استبعاد فی تعلیل عدمیّ بعدمیّ.

سلّمنا أنه لا مشترک سوی الحدوث و الوجود فلم قلت: إنّ الحدوث لا یصلح قوله لأنه عباره عن مجموع عدم و وجود؟ قلنا: لا نسلّم بل هو عباره عن کون الوجود مسبوقا بالعدم و مسبوقیّه الوجود بالعدم غیر نفس العدم. و الدّلیل علیه أنّ الحدوث لا یحصل إلاّ فی أوّل زمان الوجود، و فی ذلک الزمان مستحیل حصول العدم فعلمنا أنّ الحدوث کیفیه زائده علی العدم.

سلّمنا أنّ المصحّح هو الوجود فلم قلت: إنه یلزم من حصوله فی حقّ اللّه تعالی حصول الصحّه فانّ الحکم کما یعتبر فی تحقّقه حصول المقتضی یعتبر فیه أیضا انتفاء المانع، فلعلّ ماهیّه اللّه تعالی أو ماهیّه صفه من صفاته ینافی هذا الحکم و ممّا یحقّقه إنّ الحیاه مصحّحه للجهل و الشهوه، ثمّ إنّ حیاه اللّه تعالی لا تصحّحها

ص:259

إمّا لأنّ الاشتراک لیس إلاّ فی اللفظ، أو اشتراکا فی المعنی لکن ماهیّه ذات اللّه تعالی و ماهیّه صفه من صفاته ینافیهما، و علی التقدیرین فإنه یجوز فی هذه المسأله ذلک أیضا.

سلّمنا أنه لم یوجد المنافی لکن لم لا یجوز أن یکون حصول هذه الرؤیه فی أعیننا موقوفا علی شرط یمتنع تحقّقه بالنسبه إلی ذات اللّه تعالی، فإنّا لا نری المرئیّ إلاّ إذا انطبعت صوره صغیره متساویه للمرئی فی الشکل فی أعیننا، و فی المحتمل أن یکون حصول الحاله المسمّاه بالرؤیه مشروطا بحصول هذه الصوره أو کان مشروطا بحصول المقابله، و لمّا امتنع حصول هذه الامور بالنسبه إلی ذات اللّه لا حرم امتنع علینا أن نری ذات اللّه تعالی و المعتمد فی المسأله الدّلائل السمعیّه:

أحدها أنّ رؤیه اللّه تعالی معلّقه باستقرار الجبل و هو ممکن و المعلّق علی الممکن ممکن فالرؤیه ممکنه.

و ثانیها أنّ موسی علیه الصلاه و السّلام سأل الرؤیه و لو لم تکن الرؤیه جائزه لکان سؤال موسی عبثا أو جهلا.

و ثالثها قوله تعالی «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ » انتهی ما أردنا من نقل کلامه فی المسأله فعلمت أنه صرّح بأنّ المراد بالرؤیه عند الأشعری و أتباعه لیس الانکشاف التام، و لا ارتسام صوره المرئی فی العین، لعدم الخلاف فی صحّه الأوّل و بطلان الثانی بل المراد تلک الحاله الإدراکیه الّتی فسّرت.

و لمّا کان هذا المعنی أیضا غیر مستقیم بوجوه اشیر إلی بعضها عدل عنه الفخر و تمسّک بظاهر الایات الثلاث، مع أنها لا تدلّ علی مرادهم.

و العجب من الفخر کیف اعتمد علی الایات فی إفاده ذلک المعنی الذی یأبی عنه العقل و النقل أیضا کقوله تعالی «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ ». (الأنعام - 104) و کیف تدرکه الأبصار و هو اللطیف الخبیر. و فی کلمه

ص:260

اللّطیف فی المقام لطائف یفهمها من کان له قلب.

نعم الوجه الأوّل الّذی بیّنه بعض آخر منهم من أنّ معنی الرؤیه عندهم الکشف التامّ أی ینکشف لعباده المؤمنین فی الاخره انکشاف البدر المرئی متین غایه المتانه، لما علمت آنفا من أنّ الدّنیا دار شکوک و ارتیاب، فاذا کان یوم القیامه کشف للعباد ما یزول به الشکوک.

قال بعض المحقّقین کما نقل المولی صدرا عنه فی الفصل الرابع من الموقف السابع من السفر الرابع من الأسفار:

إنّ الإنسان ما دام فی مضیق البدن و سجن الدّنیا مقیّدا بقیود البعد و المکان و سلاسل الحرکه و الزمان، لا یمکنه مشاهده الایات الافاقیّه و الأنفسیّه علی وجه التمام و لا یتلوها دفعه واحده إلاّ کلمه بعد کلمه، و حرفا بعد حرف، و یوما بعد یوم و ساعه بعد ساعه.

فیتلو آیه و یغیب عنه اخری، فیتوارد علیه الأوضاع، و یتعاقب له الشئون و الأحوال، و هو علی مثال من یقرأ طومارا و ینظر إلی سطر عقیب آخر، و ذلک لقصور نظره و قوّه إدراکه عن الإحاطه بالتمام دفعه واحده قال تعالی: «وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّامِ اللّهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ » (ابراهیم - 5).

فإذا قویت بصیرته و تکحّلت عینه بنور الهدایه و التوفیق کما یکون عند قیام الساعه فیتجاوز نظره عن مضیق عالم الخلق و الظلمات إلی عالم الأمر و النور فیطالع دفعه جمیع ما فی هذا الکتاب الجامع للایات من صور الأکوان و الأعیان کمن یطوی عنده السجلّ الجامع للسطور و الکلمات، و إلیه الإشاره بقوله تعالی «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ » (الأنبیاء - 104) و قوله: «وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ ».

و إنّما قال بیمینه لأنّ أصحاب الشمال و أهل دار النکال لیس لهم نصیب فی طیّ السماء بالقیاس إلیهم و فی حقّهم غیر مطویّه أبدا، لتقیّد نفوسهم بالأمکنه و الغواشی کما قال تعالی «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ » (الأعراف - 42)

ص:261

فلو کانت الأشاعره عنوا من قولهم هذا المعنی أعنی ذلک الکشف التامّ الذی بیّنه ذلک البعض، فنعم الوفاق، و إلاّ فلا یتصوّر منه إلاّ الرؤیه بالبصر و هو باطل عقلا و سمعا، و لکن قد عرفت أنّ هذا المعنی اللّطیف الصحیح لیس بمراد الأشعری و أتباعه کما صرّح به الرّجلان و الشهرستانی فی الملل و غیرهم.

ثمّ إنّ حمل الحائطیّه و الحدثیّه خبر رؤیه الباری تعالی مثل قوله صلّی اللّه علیه و آله «إنّکم سترون ربّکم کما ترون القمر لیله البدر لا تضامون فی رؤیته» و أشباهه علی رؤیه العقل الأوّل کما نقل عنهما الشهرستانیّ فی الملل علی ما قدّمنا آنفا فلیس بصحیح أیضا.

و ذلک لأنهما حملا کلمه الربّ فی الحدیث علی العقل الأوّل من حیث إنه مربّ لما دونه من الموجودات و هذا لا بأس به کما برهن فی محلّه أنّ لکلّ نوع من الامور الّتی تلینا فردا مجرّدا عقلانیّا علی صورته یسمّی ربّ ذلک النوع و هو تعالی ربّ أرباب النوعیّات، و لکنّهما أخطئا فی هذا الرأی أیضا من حیث إنهما اختاراه حذرا من الإشکال الوارد علی ظاهر الحدیث أعنی ما یتبارد إلیه الذّهن من أنّ کلمه الرّبّ هو اللّه تعالی ربّ العالمین و قد کرّا إلی ما فرّا منه، لأنّ العقل الأوّل لا یمکن رؤیته بالأبصار، لأنّه من الموجودات النوریّه المحضه و المجرّدات الصرفه، و المفارقات مطلقا سواء کانوا عقولا أو نفوسا لا یمکن رؤیتهم بالأبصار، لأنّهم لیسوا بجسم و لا جسمانیّ، و لیس لهم جهه و کثافه و ثقل و غیرها من أوصاف الجسم.

علی أنّ الأجسام المشفّه و کثیرا من الأعراض مع کونها فی جهه لا تری و حکم بما أشرنا إلیه العقل و عاضده الشرع، فقد قام البرهان علی أنّ الصادر الأوّل لا یکون إلاّ عقلا، و العقل لا یکون إلا مجرّدا. و قد قال اللّه تعالی: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها » (التوبه - 26) و قال تعالی: «فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها » (التوبه - 40) و قال تعالی: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ »

ص:262

«رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها » (الأحزاب - 10) و الجنود فی الایات الملائکه، و ذلک أنّ اللّه تعالی قال: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَهٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ ذلِکَ جَزاءُ الْکافِرِینَ » (التوبه - 25 و 26).

و من تلک المواطن بدر و قد قال اللّه تعالی: «وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّهٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِینَ أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُنْزَلِینَ بَلی إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُسَوِّمِینَ » (آل عمران 121-123).

و قال تعالی. «إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُرْدِفِینَ » (الأنفال - 10).

و قد قال أمیر المؤمنین علیه السّلام حین سئل عن العالم العلوی: صور عاریه عن الموادّ، خالیه عن القوّه و الاستعداد، تجلّی لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، ألقی فی هویّتها مثاله، و أظهر عنها أفعاله. الحدیث.

و هذه الصور قد یعبّر عنهم بالعقول، و قد یعبّر عنهم بالملائکه، و إذا کانوا عارین عن الموادّ لا یمکن رؤیتهم بالأبصار، لما أشرنا إلیه آنفا من أنّ المرئیّ بالبصر یجب أن یکون مادیّا کثیفا، و قد قدّمنا فی المباحث السابقه نبذه من الکلام فی ذلک (راجع ص 79 ج 2 من التکمله).

و أمّا جواب الأقوال الّتی نقلها الشهرستانیّ من أنّ داود الجواری ذهب إلی أنّ معبوده جسم و لحم و دم - إلخ، و أنّ مضر و کهمش و الهجیمی أجازوا علی ربّهم الملامسه و المصافحه، و أنّ المخلصین یعانقونه فی الدّارین و غیرهما من أقوال المشبّهه فهو أنّهم شبّهوه تعالی بأنفسهم.

ص:263

علی حذوما أفاده مولانا الامام الخامس محمّد بن علیّ الباقر علیه السّلام: هل سمّی عالما قادرا إلاّ لما وهب العلم للعلماء، و القدره للقادرین؟ و کلّما میّزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه فهو مخلوق مصنوع مثلکم.

و فی روایه اخری عن الصادق علیه السّلام: کلّما میّزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم، و لعلّ النمل الصغار تتوهّم أنّ للّه سبحانه زبانتین، فانّ ذلک کمالها، و تتوهّم أنّ عدمهما نقصان لمن لا یتّصف بهما، و کذا حال العقلاء فیما یصفون اللّه سبحانه و تعالی به.

و أمّا الروایات الموعوده فقد رویت عن أئمّتنا المعصومین علیهم السّلام فی إبطال رؤیته تعالی بالأبصار مطلقا روایات لطیفه دقیقه لو تأمّل فیها من کان له قلب سلیم و سرّ نقیّ علم أنّ تلک الدّقائق الحکمیّه و المعارف الحقّه الالهیّه، و الاشارات التوحیدیّه و الاصول الکلیّه العقلیّه الّتی لم تبلغ إلیها أفکار أوحدی الناس فی تلک الأعصار فضلا عن غیرهم، و لا یدرکها الراسخون فی العلوم الالهیّه و المعارف العقلیّه إلاّ بعد تلطیف سرّ، و تصفیه فکر، و تجرید ذهن، و مدد سماویّ إنما فاضت من سماء صدور الّذین هم المستضیئون بأنوار الرّحمن، و العارفون ببطون القرآن، و العالمون بالعلوم اللّدنیّه المستفاضه من لدن مبدء العالم علیهم و هم الذین فتحوا أبواب الاستدالال العقلی علی العلوم الربوبیّه.

و المتضلّع فی أقوال علماء الشرع و مباحثهم الکلامیّه المنقوله من الخاصّه و العامّه علم أنّ قصاری استدلالهم علی اصول العقائد و غیرها کانت مقصوره بمفاهیم الایات و الأحادیث الظاهره و لم یعهد منهم إقامه نحو تلک البراهین العقلیه المأثوره عن آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله.

فعلیک بما رواه عنهم ثقه الإسلام أبو جعفر الکلینی فی الکافی، و الشیخ الأجلّ الصدوق فی التوحید و الأمالی، و الشیخ الجلیل الطبرسیّ فی الاحتجاج، و بما استنبط منها المتألّهون من مطالب عرشیّه رقیقه، و نکات عقلیّه أنیقه مما یضیء العقل و یقویه و یحییه.

ص:264

إذا شئت أن ترضی لنفسک مذهبا و تعرف صدق القول من کذب أخبار

فوال أناسا قولهم و حدیثهم روی جدّنا عن جبرئیل عن الباری

و دونک شرح الحکیم المتألّه المولی صدر الشیرازی، و شرح الحکیم المولی محمّد صالح المازندرانی، و شرح الحکیم الفیض فی الوافی علی اصول الکافی و شرح الحکیم القاضی السعید القمی علی کتاب التوحید للصّدوق، و شروح غیرهم من فحول العلماء علی الکافی و التوحید و غیرهما ممّا رویت عن أئمّتنا الطاهرین حتی یتبین لک أنّ المعارف الحقّه فی الاصول الإعتقادیّه هی الّتی أفادوها و بیّنوها لأهلها، و أنّ من حاد عنها فقد سلک طریقه عمیاء قاده الهوی إلیها، و أطاع الوهم فأضلّه الجادّه الوسطی و أنّ من عزی إلی الإمامیّه غیر ما هداهم إلیها أئمّتهم فقد افتری.

فقد یخلق بنا الان أن نذکر عدّه روایات فی ذلک الموضوع المعنون و نفسّرها بقدر الوسع علی الإیجاز و الاختصار، دون التطویل و الإکثار عسی أن ینفع طالب الرّشاد و باغی السداد فنقول و باللّه التوفیق و علیه التکلان:

إنّ الکلینیّ قدّس سرّه قد نقل فی الباب التاسع من کتاب التوحید من جامعه اصول الکافی المترجم بباب إبطال الرؤیه أحادیث عنهم علیهم السّلام و أتی بطائفه منها الصّدوق قدّس سرّه فی التوحید و الأمالی، و الشیخ الجلیل الطبرسی - ره - فی الاحتجاج، و العلاّمه المجلسی فی البحار، و نحن اخترنا منها ما نوردها ههنا و نبحث عن معانیها و نکشف القناع عن دقائقها و لطائفها بعون اللّه تعالی.

الحدیث الاول

و هو الحدیث الرابع من ذلک الباب من الکافی رواه باسناده عن أحمد بن إسحاق قال: کتبت إلی أبی الحسن الثالث علیه السّلام أسأله عن الرؤیه و ما اختلف فیه الناس، فکتب علیه السّلام: لا یجوز الرؤیه ما لم یکن بین الرائی و المرئی هواء ینفذه البصر فاذا انقطع الهواء عن الرائی و المرئی لم تصحّ الرؤیه، و کان فی ذلک الاشتباه، لأن الرائی متی ساوی المرئیّ فی السبب الموجب بینهما فی الرؤیه وجب الاشتباه

ص:265

و کان ذلک التشبیه لأنّ الأسباب لا بدّ من اتّصالها بالمسبّبات.

و روی الحدیث الصدوق فی باب ما جاء فی الرؤیه من کتابه التوحید عن الحسین بن أحمد بن إدریس، عن أبیه، عن أحمد بن إسحاق أیضا، و بینهما اختلاف فی الجمله و علی ما فی التوحید: قال: کتبت إلی أبی احسن الثالث علیه السّلام عن الرؤیه و ما فیه الناس - فاذا انقطع الهواء و عدم الضیاء بین الرائی - و کان فی فی ذلک التشبیه - إلخ. و قال المجلسیّ - ره - فی مرآه العقول: و فی بعض النسخ لم ینفذه البصر.

و رواه أیضا الشیخ الجلیل الطبرسی فی الاحتجاج عن أحمد بن اسحاق عنه علیه السّلام: قال: کتبت إلی أبی الحسن علیّ بن محمّد علیهما السّلام أسأله عن الرؤیه و ما فیه الخلق، فکتب علیه السّلام: لا یجوز الرؤیه، و فی وجوب اتّصال الضیاء بین الرائی و المرئی وجوب الاشتباه، و اللّه منزّه عن الاشتباه، فثبت أنه لا یجوز علی اللّه تعالی الرؤیه بالأبصار، لأنّ الأسباب لا بدّ من اتّصالها بالمسبّبات.

أقول: یعلم من عقد ذلک الباب فی الکافی و التوحید و فی الغرر و الدّرر للشریف المرتضی علم الهدی، و فی أوائل المقالات للشیخ الأجلّ المفید، و فی غیرها من الکتب الکلامیّه و الرّوائیّه، و من سؤال الناس الأئمّه علیهم السّلام عن الرؤیه سیما من سؤال محمّد بن عبید أبا الحسن الرضا علیه السّلام عن الرؤیه و ما ترویه العامّه و الخاصّه و من سؤال عبد السّلام بن صالح الهروی عنه علیه السّلام رواه الطبرسی فی الاحتجاج و الصدوق فی أوّل الباب الحادی عشر من عیون أخبار الرضا علیه السّلام قال: قلت لعلیّ بن موسی الرضا علیه السّلام: یا ابن رسول اللّه ما تقول فی الحدیث الذی یرویه أهل الحدیث أنّ المؤمنین یزورون ربّهم إلخ. و من سؤال أحمد بن إسحاق أبا الحسن الثالث علیه السّلام عن الرؤیه و ما اختلف فیه النّاس و غیرها ممّا سیأتی طائفه منها و بیانها أنّ البحث عن الرؤیه کان دارجا و رائجا فی تلک الأعصار جدّا.

قال القاضی نور اللّه نوّر اللّه مرقده فی المجالس عند ترجمه اسماعیل بن علیّ ابن إسحاق بن أبی سهل بن نوبخت البغدادی نقلا عن النجاشی أنه صنّف کتابا فی استحاله

ص:266

رؤیه القدیم.

اغترّ کثیر من الناس بظاهر الایات و الأخبار، و تفنّنت الاراء فیها و کان محضر الأئمّه مختلف الناس یسألونهم عن الرؤیه و کان الأئمه علیهم السّلام یقودهم إلی الصراط السویّ، و یهدیهم إلی مناهج الصدق ببراهین متقنه متفنّنه علی حسب اختلاف عقول الناس و وسعهم.

ثمّ لمّا کان ذلک البحث دائرا و مال غیر فرقه إلی التشبیه و الرؤیه بالأبصار و کانت فطره الناس السلیمه تأبی عن قبول الرؤیه و التشبیه و أشباههما التجئوا إلی الأئمّه الهداه المهدیّین لعلمهم بأنهم علیهم السّلام خزنه علمه تعالی و عیبه وحیه، و بأنّ عندهم مفاتیح الحکمه و علم الکتاب و فصل الخطاب، فتبصّر ثمّ استقم.

أبو الحسن الثالث هو الإمام العاشر علیّ بن محمّد الهادی العسکری علیه السّلام کما فی روایه الطبرسی فی الاحتجاج.

و أحمد بن إسحاق بن سهل القمی کان ثقه قال الکشیّ فی الرجال: إنه عاش بعد وفاه أبی محمّد (الحسن بن علیّ العسکریّ علیهما السّلام).

سأله علیه السّلام عن الرؤیه هل یجوزها أم لا و عمّا اختلف فیه الناس من جوازها عند بعض و استحالتها عند آخر، و المراد أنه سأله علیه السّلام عن المذهب الحقّ فی ذلک فکتب علیه السّلام إلیه بأنّ رؤیته تعالی بالأبصار مستحیله. لأنّ الرؤیه تلازم تجسّم الباری و تحیّزه، و ذلک لأنّ الرؤیه إنما تتحقّق إذا کان بین الرائی و المرئی هواء نیفذه البصر، فإذا انقطع الهواء عن الرائی و المرئی بأن وقع بینهما حائل مثلا لم تصحّ الرؤیه، فاذا لا بد أن یکون المرئی شبیها بالرائی من حیث انهما وقعا فی طرفی امتداد فاصل هو الهواء و تحقّق بینهما الوضع بمعنی تمام المقوله علی هیئه مخصوصه لازمه للإبصار.

و المراد بالاشتباه هو هذا المعنی فی المقام أی کون المرئی شبیها بالرائی فی تلک الصفات الخاصّه بالأجسام من الوضع و المحاذاه و التقابل و الطرف و الجهه و غیرها یقال: اشتبه الشیئان إذا أشبه کلّ منهما الاخر، و کان ذلک الاشتباه تشبیهه

ص:267

تعالی بالأجسام و هو منزّه عن ذلک فلا تدرکه الأبصار.

و إنّما یجب فی الرؤیه واسطه الهواء بین الرائی و المرئی و کونهما طرفی الواسطه بحیث یساوی أی یسامت الرائی المرئی، و ذلک کلّه یکون موجبا لکون المرئی شبیها بالأجسام، لأنّ الهواء المتوسط سبب للرؤیه، و هی سبب لمسامته الرائی و المرئی فی طرفی الواسطه، و المسامته سبب لکون کل منهما فی حیّز وجهه فهی أسباب لوجوب المشابهه بینه تعالی و الأجسام، و الأسباب لا بدّ أن تکون متصله بمسبّباتها غیر منفکّه عنها.

و بالجمله إنه علیه السّلام احتجّ علی بطلان رؤیته تعالی بالأبصار بقیاسین: أحدهما قیاس اقترانیّ مؤلّف من متّصلتین، و الاخر قیاس استثنائیّ مؤلّف من شرطیّه هی نتیجه الأوّل و حملیّه، و صورتهما:

کلّما کان الشیء مرئیّا بالأبصار وجب أن یکون طرف الهواء المتوسط و مقابلا للرائی، و کلّما کان کذلک فهو جسم، ینتج کلّما کان الشیء مرئیّا بالأبصار فهو جسم، ثمّ نقول: لو کان اللّه تعالی مرئیّا بالأبصار فهو جسم، لکنّه لیس بجسم فلیس بمرئیّ.

إن قلت: قد یری الأشیاء و هی أو الرائی تحت الماء الصافیه فلیس بینهما إلاّ ماء نیفذها نور البصر، و لیس من شروط الإبصار أن یکون الواسطه هواء لیس إلاّ فکیف قال علیه السّلام: ما لم یکن بین الرائی و المرئی هواء ینفذه البصر؟ أقول: المذهب المصنور فی الإبصار سواء کان بخروج الشعاع أو الانطباع أو غیرهما أنه لا بدّ من توسّط جسم شفاف کما سیأتی برهانه، و أمّا کونه هواء فقط فلیس بواجب و لکن لمّا کان أکثر ما یبصر بالقوّه الباصره إنّما کان الهواء بینهما متوسّطا و کان انس الناس به آکد لهج به علیه السّلام علی سبیل ذکر مصداق لا علی سبیل الانحصار.

و ذهب بعض أعاظم العصر إلی أنّ الهواء فی الحدیث لیس الهواء الّذی هو أحد العناصر حیث قال: الهواء فی لغه العرب هو الخلاء العرفی قال اللّه تعالی:

ص:268

«وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ » أی خالیه من العقل و التدّبر، و قال جریر: و مجاشع قصب هوت أجوافه أی خلت أجوافه، و فی الصحاح کلّ خال هواء، و هدا هو المراد هنا لا الهواء المصطلح للطبیعیّین و هو جسم رقیق شفّاف کما حمله علیه صدر المتألّهین قدّس سرّه و هذا الهواء الّذی هو جسم رقیق عند العرف بمنزله العدم.

و الحاصل أنه لا بد للرؤیه من فاصله بین الرائی و المرئی، و یتحقّق الفاصله بعدم وجود جسم کثیف، و الأجسام الفلکیّه غیر مانعه للرؤیه لأنّها أشفّ و أرقّ من هذا الهواء المکتنف للأرض، فهی بمنزله الهواء فیکون الهواء فی لغه العرب أقرب من البعد المفطور الّذی یقول به بعض الفلاسفه، انتهی موضع الحاجه من نقل کلامه.

أقول: لا کلام فی أنّ الهواء أحد معانیه ما ذکره کما قدّمنا البحث عن ذلک فی شرح الکتاب السابع، و لکن لیس هذا المعنی بمراد فی الحدیث، لبطلان الخلاء أوّلا، و عدم تحقّق الرؤیه بلا واسطه جسم شفاف بین الرائی و المرئی ثانیا و إن ذهب بعض إلی أنّ الواسطه کلّما کانت أرقّ کانت الرؤیه أولی و أسرع کالمرئی فی الهواء و الماء ثمّ قال بالقیاس فلو کانت الواسطه خلاء محضا لکانت الرؤیه أکمل لکن حجّته داحضه و الحقّ أنّ فی الرؤیه لا بدّ من توسّط جسم شفّاف کما اختاره الحکیم المولی صدرا قدّس سرّه فی آخر الباب الرابع من السفر الرابع من الأسفار، و أقام فیه برهانا بما لا مزید علیه حیث قال:

«فصل» فی أنه لا بدّ فی الابصار من توسط الجسم الشفّاف. و اعلم أنّ الحجه علی ذلک أنّ تأثیر القوی المتعلقه بالأجسام فی شیء و تأثّرها عنه لا یکون إلاّ بمشارکه الوضع و منشأ ذلک أنّ التأثیر و التأثّر لا یکون إلاّ بین شیئین بینهما علاقه علّیّه و معلولیّه، و هذه العلاقه متحقّقه بالذات بین القوه و ما یتعلّق به من مادّه أو موضوع أو بدن، لأنّها إمّا علّه ذاته أو علّه تشخّصه أو کماله، و متحقّقه بالعرض بینها و بین ماله نسبه وضعیّه إلی ذلک المتعلّق به، فإنّ العلاقه الوضعیّه فی الأجسام بمنزله العلاقه العلّیّه فی العقلیّات إذ الوضع هو بعینه نحو وجود الجسم و تشخّصه

ص:269

فإذا کان الجسمان بحیث یتجاوران بأن یتّصل طرفاهما فکأنّهما کانا جسما واحدا فإذا وقع تأثیر خارجیّ علی أحدهما فیسری ذلک التأثیر إلی الاخر کما تسخّن بعض جسم بالنار فانه یتسخّن بعضه الاخر أیضا بذلک التسخین، و کما استضاء سطح أحدها بضوء النیّر یستضیء سطح آخر وضعه إلی الأوّل کوضعه إلی ذلک النیّر.

و إنّما قیّدنا التأثیر بالخارجی لأنّ التأثیر الباطنی الّذی لا یکون بحسب الوضع لا یسری فیما یجاور الشیء.

فإذا تقرّر هذا فنقول: إنّ الإحساس کالإبصار و غیره هو عباره عن تأثّر القوی الحاسّه من المؤثّر الجسمانی، و هو الأمر المحسوس الخارجی فلا بد ههنا من علاقه وضعیّه بین مادّه القوّه الحاسّه و ذلک الأمر المحسوس، و تلک العلاقه لا یتحقّق بمجرّد المحاذاه من غیر توسّط جسم مادّی بینهما إذ لا علاقه بین أمرین لا اتّصال بینهما وضعا و لا نسبه بینهما طبعا، بل العلاقه إمّا ربط عقلیّ، أو اتّصال حسّیّ فلا بدّ من وجود جسم و اصل بینهما.

و ذلک الجسم إن کان جسما کثیفا مظلما تسخّن فلیس هو فی نفسه قابلا للأثر النوری فکیف یوجب ارتباط المبصر بالبصر أو ارتباط المنیر بالمستنیر فإنّ الرابط بین الشیئین لا بدّ و أن یکون من قبلهما، لا أن یکون منافیا لفعلهما، فإذا لا بدّ أن یکون بینهما جسم مشفّ غیر حاجز و لا مانع لوقوع أحد الأثرین أعنی النور من النیّر إلی المستنیر أو من البصر إلی المبصر أو تأدیه الشبح من المبصر إلی البصر.

فعلی هذا یظهر فساد قول من قال: المتوسّط کلّما کان أرقّ کان أولی، فلو کان خلاء صرفا لکان الإبصار أکمل حتی کان یمکن ابصارنا النمله علی الصّماء.

لا بما ذکروه فی جوابه بأنّ هذا باطل فلیس إذا أوجب رقّه المتوسّط زیاده قوّه فی الإبصار لزم أن یکون عدمه یزید أیضا فی ذلک، فإن الرقّه لیست طریقه إلی عدم الجسم لأنّ اشتراط الرقّه فی الجسم المتوسّط لو کان لأجل أن لا یمنع

ص:270

نفوذ الشعاع فصحّ أنه إذا کان رقّه الجسم منشأ سهوله النفوش کان عدم الجسم فیما بین أولی فی ذلک و کانت الرقّه علی هذا التقدیر طریقا إلی العدم.

بل فساده لأنه لو لم یکن بین الرائی و المرئی أمر وجودی متوسّط موصل رابط لم یکن هناک فعل و انفعال.

فان قلت: إنّ الشیخ اعترف بأنّ هذا النوع من الفعل و الانفعال لا یحتاج إلی ملاقات الفاعل و المنفعل، فلو قدّرنا الخلاء بین الحاسّ و المحسوس فأیّ إلی ملاقات الفاعل و المنفعل، فلو قدّرنا الخلاء بین الحاسّ و المحسوس فأیّ محال یلزم من انطباع صوره المحسوس فی الحاسّ، بل الخلاء محال فی نفسه و الملاء واجب.؟ قلنا: إنّ ملاقاتهما، و إن لم یکن واجبا لکن یجب مع ذلک إمّا الملاقاه و إمّا وجود متوسّط جسمانیّ بینهما یکون مجموع المتوسّط و المنفعل فی حکم جسم واحد بعضه یقبل التأثیر لوجود الاستعداد فیه، و بعضه لا یقبل لعدم الاستعداد فلو فرض أن لیس بین النار و الجسم المتسخّن جسم متوسّط لم یتحقّق هناک تسخین و تسخّن، لعدم الرابطه، و کذا لو لم یکن بین الشمس و الأرض جسم متوسّط لم یقبل الأرض ضوء و لا سخونه، انتهی کلامه رفع مقامه.

و قد أشار إلی هذا البرهان اجمالا العلامه الخواجه نصیر الدین الطوسی فی شرحه علی أواخر النمط الثانی من الاشارات للشیخ الرئیس بقوله: الأجسام العنصریّه قد تخلو عن الکیفیّات المبصره و المسموعه و المشمومه و المذوقه و السبب فی ذلک أنّ إحساس الحواسّ الأربعه بهذه المحسوسات إنما یکون بتوسّط جسم مّاکالهواء و الماء - إلخ.

و لعمری أنّ هذا کلام صدر من معدن تحقیق و فاض من عین صافیه، و علیه جلّ علماء هذه الأعصار من افرنج و غیره أیضا، حیث ذهبوا بأنّ الإترهو حامل النور من الشمس و القمر و الکواکب، و هو منفوش بین السماء و الأرض، فإذا أصاب النور الأجسام الکثیفه کالأرض مثلا ینکسر قهرا، و الانکسار مولّد للحراره کما اختاره الریاضیّون من سالف الدّهر

ص:271

و بالجمله لو لم یکن بین الرائی و المرئی متوسّط مشفّ لا یمکن الرؤیه، و المتوسّط إمّا هواء أو إتر أو غیرها، و المخالف مکابر.

ثمّ إنّ قوله علیه السّلام: الأسباب لا بدّ من اتّصالها بالمسبّبات. حکم کلّیّ أصیل عقلیّ ردّ علی من زعم أنّ القول بتأثیر الأسباب و الوسائط ینافی کونه تعالی مستغنیا عن غیره، و یفضی إلی إنکار معجزات الأنبیاء علیهم السّلام و الشرک باللّه تعالی و غیرها من الأوهام الباطله.

کما ذهب إلیه الأشاعره و قالوا: إنّ استناد الاثار الصادره عن الانسان و عن الطبائع و غیرها من الممکنات جمیعا إلی واجب الوجود ابتداء من غیر واسطه حتّی تسخین النار و تبرید الماء، فلا النار سبب للإحراق و لا الماء للتبرید و لا الفکر لتحصیل النتیجه و هکذا الکلام فی سائر الأسباب فیقول بجواز تخلّف الاحراق عن النار و التبرید عن الماء و النتیجه عن المقدّمات الفکریّه إلاّ أنّ عاده اللّه جرت بترتّب تلک الاثار عنها من غیر تأثیر لشیء منها فیها.

و العقل بفطرته الأصلیّه یکذّب هذا القول و ینفر عنه و الکلمات الالهیّه تنادی بأعلی صوتها بشناعته، و الموحّد مع أنه یری الکلّ من اللّه تعالی و یقول بحقائق الایمان: لیس المؤثّر فی الوجود إلاّ اللّه، یقول: أبی اللّه أن یجری الامور إلاّ بأسبابها، و یری ما سواه معدّات مسخّرات بأمره تعالی، و المؤثّر فی الحقیقه هو تعالی و مع ذلک یقول: لا یجوز تخلّف المسبّبات عن الأسباب، و نعم ما قاله الحکیم السبزواری فی اللالی المنتظمه عند الأقوال فی نتیجه القیاس:

و الحقّ ان فاض من القدسی الصور و إنما إعداده من الفکر

قال تعالی فی القرآن الکریم: «اَللّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشاءُ وَ یَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ » (الروم - 48) فهو تعالی أرسل الرّیاح ثمّ أسند الیها أنها تثیر سحابا.

و قال تعالی: «وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ »

ص:272

«کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » (الاعراف - 57).

و الایات الالهیّه من هذا القبیل کثیره، و المخالف یخالف فطرته و یکذّبها و نعم ما قیل:

إذا لم تکن للمرء عین صحیحه فلا غرو أن یرتاب و الصبح مسفر

الحدیث الثانی

و هو الثانی من ذلک الباب من الکافی أیضا روی الکلینیّ قدّس سرّه عن أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبار، عن صفوان بن یحیی قال: سألنی أبو قره المحدّث أن ادخله إلی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام، فاستأذنته فی ذلک فأذن لی فدخل علیه، فسأله عن الحلال و الحرام و الأحکام حتّی بلغ سؤاله إلی التوحید فقال أبو قره: إنّا روّینا أنّ اللّه قسّم الرؤیه و الکلام بین نبیّین، فقسّم الکلام لموسی و لمحمد الرؤیه، فقال أبو الحسن علیه السّلام: فمن المبلّغ عن اللّه إلی الثقلین من الجنّ و الانس لا تدرکه الأبصار و لا یحیطون به علما و لیس کمثله شیء، ألیس محمد؟ قال: بلی، قال: کیف یجیء رجل إلی الخلق جمیعا فیخبرهم أنّه جاء من عند اللّه و أنّه یدعوهم إلی اللّه بأمر اللّه فیقول: لا تدرکه الأبصار و لا یحیطون به علما و لیس کمثله شیء ثمّ یقول: أنا رأیته بعینی و أحطت به علما و هو علی صوره البشر، أما تستحیون ما قدرت الزنادقه أن ترمیه علیه السّلام بهذا أن یکون یأتی من عند اللّه بشیء ثمّ یأتی بخلافه من وجه آخر.

ثمّ قال أبو قره: فانه تعالی یقول «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْری » فقال أبو الحسن علیه السّلام: إنّ بعد هذه الایه ما یدلّ علی ما رأی حیث قال «ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی » یقول ما کذب فؤاد محمّد صلّی اللّه علیه و آله ما رأت عیناه. ثمّ أخبر بما رأی فقال «لقد رأی من آیات ربّه الکبری» فایات اللّه غیر اللّه، و قد قال اللّه: و لا یحیطون به علما، فاذا رأته الأبصار فقد أحاط به العلم و وقعت المعرفه.

فقال أبو قره: فنکذّب بالروایات؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: إذا کانت الروایات مخالفه للقرآن کذّبتها و ما أجمع المسملون علیه أنّه لا یحاط به علما و لا تدرکه

ص:273

الأبصار و لیس کمثله شیء، انتهی الحدیث علی ما فی الکافی.

أقول: روی الحدیث أبو جعفر محمّد بن بابویه الصدوق فی باب ما جاء فی الرؤیه من کتابه فی التوحید قال: حدّثنا علیّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقاق قال: حدّثنا محمّد بن یعقوب الکلینی، عن أحمد بن إدریس - إلخ، و فیه: بین اثنین مکان بین نبیّین. إلی الثقلین الجنّ و الانس، لیس فیه کلمه من الجارّه. قال:

فکیف یجیء رجل، مع کلمه الفاء، و یقول لا تدرکه، مکان فیقول لا تدرکه. یأتی عن اللّه بشیء، مکان یأتی من عند اللّه بشیء، کذبت بها مکان کذبتها و ما اجتمع المسملون مکان و ما أجمع المسلمون.

و کذا رواه الطبرسی فی الاحتجاج و بین النسخ اختلاف فی الألفاظ فی الجمله و الحدیث علی ما فی الکافی و التوحید یکون علی مقدار خمس ما فی الأخیر.

و قد صرّح الشیخ الطبرسی فی الاحتجاج بأنّ أبا قره المحدّث صاحب شبرمه و قد مضی فی شرح المختار 237 فی البحث الروائی عن الأخبار الناهیه عن العمل بالقیاس فی الدین أنّ عبد اللّه بن شبرمه القاضی کان یعمل بالقیاس، و قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: ضلّ علم ابن شبرمه عند الجامعه إلخ.

و لکن ابن شبرمه هذا لم یدرک أبا الحسن الرضا علیه السّلام قال المحدّث القمی - ره - فی مادّه شبرم من السفینه: ابن شبرمه هو عبد اللّه البجلی الکوفی الضبّی کان قاضیا لأبی جعفر المنصور علی سواد الکوفه و کان شاعرا توفی سنه 144 ه.

و قال الاستاذ الشعرانی فی تعلیقته علی شرح المولی صالح المازندرانی علی اصول الکافی: أبو قره و شبرمه کلاهما مجهولان و لیس عبد اللّه بن شبرمه المتوفی سنه 144 علی عهد الصادق علیه السّلام لأنه لم یدرک الرضا علیه السّلام، و قد ذکر ابن حجر فی التقریب موسی بن طارق القاضی المکنی بأبی قره من الطبقه التاسعه و هو معاصر للرضا علیه السّلام فلعله هو. انتهی کلامه مدّ ظله.

و نقل فی شرح المذکور عن بعض الأصحاب أنّ أبا قره هذا هو علیّ بن أبی قره أبو الحسن المحدّث رزقه اللّه تعالی الاستبصار و معرفه هذا الأمر أخیرا، ثمّ

ص:274

قال الشارح: و انّما وصفه بالمحدّث لئلاّ یتوهّم أنه أبو قره النصرانی اسمه یوحنّا صاحب جاثلیق.

قوله: فدخل علیه فسأله عن الحلال و الحرام و الأحکام حتّی بلع سؤاله إلی التوحید، أقول: قد ذکرنا أنّ هذا الحدیث یکون فی الاحتجاج علی مقدار خمسه أمثال ما فی الکافی، علی أنّ الطبرسیّ لم ینقل الحدیث بتمامه و لا بأس بذکره علی ما فی الاحتجاج لا شتماله علی فوائد عظمی فی مسائل شتّی.

قال الطبرسی - ره -: و عن صفوان بن یحیی قال: سألنی أبو قره المحدّث صاحب شبرمه أن ادخله إلی أبی الحسن الرضا علیه السّلام فاستأذنته فأذن له، فدخل فسأله عن أشیاء من الحلال و الحرام و الأحکام و الفرائض حتّی بلغ کلامه «سؤاله - خ ل» إلی التوحید.

فقال له: أخبرنی جعلنی اللّه فداک عن کلام اللّه تعالی لموسی.

فقال: اللّه أعلم و رسوله بأیّ لسان کلّمه بالسریانیّه أم بالعبرانیّه.

فأخذ أبو قره بلسانه فقال: إنّما أسألک عن هذا اللّسان.

فقال أبو الحسن علیه السّلام: سبحان اللّه ممّا تقول، و معاذ اللّه أن یشبه خلقه أو یتکلّم بمثل ما هم به یتکلّمون، و لکنّه عزّ و جلّ لیس کمثله شیء و لا کمثله قائل فاعل.

قال: کیف ذلک؟ قال: کلام الخالق لمخلوق لیس ککلام المخلوق لمخلوق، و لا یلفظ بشقّ فم و لا لسان، و لکن یقول له کن فکان بمشیّته ما خاطب به موسی من الأمر و النهی من غیر تردّد فی نفس.

فقال له أبو قره: فما تقول فی الکتب؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: التوراه و الانجیل و الزّبور و القرآن و کلّ کتاب انزل کان کلام اللّه أنزله للعالمین نورا و هدی و هی کلّها محدثه و هی غیر اللّه حیث یقول «أو یحدث لهم ذکرا» و قال «ما یأتیهم من ذکر من ربّهم محدث إلاّ استمعوه

ص:275

و هم یلعبون» و اللّه أحدث الکتب کلّها الّذی أنزلها.

فقال أبو قره: فهل تفنی؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: أجمع المسلمون علی أنّ ما سوی اللّه فان و ما سوی اللّه فعل اللّه، و التوراه و الانجیل و الزبور و القرآن فعل اللّه، ألم تسمع الناس یقولون ربّ القرآن و أنّ القرآن یوم القیامه یقول یا ربّ هذا فلان و هو أعرف به منه قد اظمأت نهاره و أسهرت لیله فشفّعنی فیه و کذلک (فکذلک - خ ل» التوراه و الانجیل و الزبور و هی کلّها محدثه مربوبه أحدثها من لیس کمثله شیء هدی لقوم یعقلون، فمن زعم أنهنّ لم یزلن فقد أظهر أنّ اللّه لیس بأوّل قدیم و لا واحد و أنّ الکلام لم یزل معه، و لیس له بدؤ و لیس بإله.

قال أبو قره: فإنّا روّینا أنّ الکتب کلّها تجیء یوم القیامه و الناس فی صعید واحد صفوف قیام لربّ العالمین ینظرون حتّی ترجع فیه لأنّها منه و هی جزء منه فإلیه تصیر.

قال أبو الحسن علیه السّلام: فهکذا قالت النصاری فی المسیح إنّ روحه جزء منه و یرجع فیه، و کذلک قالت المجوس فی النار و الشمس إنّهما جزء منه و یرجع فیه تعالی ربّنا أن یکون متجزّیا أو مختلفا، و انّما یختلف و یأتلف المتجزّی لأنّ کلّ متجزّ متوهّم و القلّه و الکثره مخلوقه دالّه علی خالق خلقها.

فقال أبو قره: فانّاروّینا أنّ اللّه قسّم الرؤیه و الکلام بین نبیّین، فقسّم لموسی الکلام و لمحمد الرؤیه - الی آخر ما نقلناه عن الکافی و بعده: و سأله عن قوله تعالی «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی ».

فقال أبو الحسن علیه السّلام: قد أخبر اللّه أنه أسری به ثمّ أخبر لم اسری به فقال «لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا » فایات اللّه غیر اللّه فقد أعاد «أعذر - خ ل» و بیّن لم فعل ذلک به و ما رآه، و قال «فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللّهِ وَ آیاتِهِ یُؤْمِنُونَ » فأخبر أنه غیر اللّه.

فقال أبو قره: فأین اللّه؟

ص:276

فقال علیه السّلام: الأین مکان و هذه مسأله شاهد عن غائب، فاللّه لیس بغائب و لا یقدمه قادم، و هو بکلّ مکان موجود مدبّر صانع حافظ یمسک السماوات و الأرض.

فقال أبو قره: ألیس هو فوق السماء دون ما سواها؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: هو اللّه فی السماوات و فی الأرض و هو الّذی فی السماء إله و فی الأرض إله، و هو الّذی یصوّرکم فی الأرحام کیف یشاء، و هو معکم أینما کنتم، و هو الّذی استوی إلی السماء و هی دخان، و هو الّذی استوی إلی السماء فسوّیهنّ سبع سموات، و هو الذی استوی إلی العرش قد کان و لا خلق و هو کما کان إذ لا خلق لم ینتقل مع المنتقلین.

فقال أبو قره: فما بالکم إذا دعوتم رفعتم أیدیکم إلی السماء؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: إنّ اللّه استعبد خلقه بضروب من العباده و للّه مفازع یفزعون إلیه و مستعبد فاستعبد عباده بالقول و العلم و العمل و التوجّه و نحو ذلک استعبدهم بتوجّه الصلاه إلی الکعبه و وجّه إلیها الحجّ و العمره، و استعبد خلقه عند الدّعاء و الطلب و التضرّع ببسط الأیدی و رفعها إلی السماء لحال الاستکانه و علامه العبودیّه و التذلّل.

قال أبو قره: فمن أقرب إلی اللّه الملائکه أو أهل الأرض؟ قال أبو الحسن علیه السّلام: إن کنت تقول بالشبر و الذّراع فانّ الأشیاء کلّها باب واحد هی فعله لا یشتغل ببعضها عن بعض یدبّر أعلی الخلق من حیث یدبّر أسفله و یدبّر أوّله من حیث یدبّر آخره، من غیر عناء و کلفه، و لا مؤنه و لا مشاوره و لا نصب، و إن کنت تقول: من أقرب إلیه فی الوسیله فأطوعهم له، و أنتم تروون أنّ أقرب ما یکون العبد إلی اللّه و هو ساجد، و رویتم أنّ أربعه أملاک التقوا:

أحدهم من أعلی الخلق، و أحدهم من أسفل الخلق، و أحدهم من شرق الخلق و أحدهم من غرب الخلق، فسأل بعضهم بعضا فکلّهم قال: من عند اللّه أرسلنی بکذا و کذا، ففی هذا دلیل علی أنّ ذلک فی المنزله دون التشبیه و التمثیل.

ص:277

فقال أبو قره: أتقرّ أنّ اللّه محمول؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: کلّ محمول مفعول و مضاف إلی غیره محتاج فالمحمول اسم نقص فی اللّفظ، و الحامل فاعل و هو فی اللّفظ ممدوح، و کذلک قول القائل: فوق و تحت و أعلی و أسفل، و قد قال اللّه تعالی «لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها » (الأعراف - 180) و لم یقل فی شیء من کتبه انّه محمول، بل هو الحامل فی البرّ و البحر و الممسک للسماوات و الأرض، و المحمول ما سوی اللّه و لم نسمع أحدا آمن باللّه و عظّمه قطّ قال فی دعائه: یا محمول.

قال أبو قره: أفتکذّب بالروایه إنّ اللّه إذا غضب إنّما یعرف غضبه أنّ الملائکه الذین یحملون العرش یجدون ثقله علی کواهلهم، فیخرّون سجّدا، فإذا ذهب الغضب خفّ فرجعوا إلی مواقفهم؟ فقال أبو الحسن علیه السّلام: أخبرنی عن اللّه تعالی منذ لعن إبلیس إلی یومک هذا و إلی یوم القیامه غضبان هو علی إبلیس و أولیائه أو عنهم راض؟ فقال: نعم هو غضبان علیه.

قال: فمتی رضی فخفّ و هو فی صفتک لم یزل غضبانا علیه و علی أتباعه.

ثمّ قال: و یحک کیف تجتریء أن تصف ربّک بالتغیّر من حال إلی حال و أنه یجری علیه ما یجری علی المخلوقین سبحانه لم یزل مع الزائلین و لم یتغیّر مع المتغیّرین.

قال صفوان: فتحیّر أبو قره و لم یحر جوابا حتّی قام و خرج.

قوله «إنا روّینا» بضم الراء و تشدید الواو المکسوره مبنیّه للمفعول من الترویه قال الشهاب الفیومی فی المصباح المنیر: روی البعیر الماء یرویه من باب رمی حمله فهو راویه، و الهاء فیه للمبالغه ثمّ اطلقت الراویه علی کلّ دابّه یستقی الماء علیها، و منه قیل، رویت الحدیث إذا حملته و نقلته و یعدّی بالتضعیف فیقال:

روّیت زیدا الحدیث، و یبنی للمفعول فیقال: روّیت الحدیث. انتهی کلامه.

قوله: «إنّ اللّه قسّم الرؤیه و الکلام بین نبیین فقسّم الکلام لموسی و لمحمد الرؤیه» فهم أبو قره أنّ المراد بالرؤیه رؤیته تعالی بالأبصار و لذا تصدّی الإمام علیه السّلام

ص:278

علی عدم صحتّها مستدلا علیه بما سیأتی شرحه. فجوابه علیه السّلام إنما کان علی حذو زعم أبی قره و إلاّ فالرؤیه القلبیّه الّتی هی الانکشاف التام للمخلصین و الکمّلین فلا کلام فی صحّتها کما سیجیء بیانه من الأئمّه الهداه المهدیّین علیهم السّلام ثمّ لمّا کان علی مشرب العرفان للحقّ سبحانه و تعالی فی کلّ خلق ظهور خاصّ به و هو تعالی متجلّ للعباد علی حسب استعداداتهم المتنوعه بالعطایا الأسمائیّه الفائضه علیهم بالفیض المقدّس، بل له تعالی بحسب کلّ یوم هو فی شأن شئونات و تجلّیات فی مراتبه الإلهیّه و قد قال الامام جعفر الصادق علیه السّلام: إنّ اللّه تعالی قد یتجلّی لعباده فی کلامه و لکنّهم لا یعلمون کما نقله عنه علیه السّلام القیصریّ فی شرحه علی فصوص الحکم لمحی الدّین فی أوّل فصّ حکمه سبّوحیّه فی کلمه نوحیّه.

و لمّا کان وجود العالم مستندا إلی الأسماء لأنّ کلّ فرد من أفراد الموجودات تحت تربیه اسم خاصّ من أسماء اللّه تعالی و قد تقرّر فی محلّه أنّ للأسماء دولا بحسب ظهوراتها و ظهور أحکامها اتّصف کلّ موجود بمقتضی الاسم الخاصّ الغالب علیه، فبتلک الاشارات یعلم إجمالا سرّ اتصاف بعض الأنبیاء و الأولیاء ببعض الأوصاف دون بعض کما وصف آدم علیه السّلام بصفیّ اللّه، و نوح علیه السّلام بنجیّ اللّه، و إبراهیم علیه السّلام بخلیل اللّه، و موسی علیه السّلام بکلیم اللّه، و مثل ما وصف الامام علیّ بن الحسین علیهما السّلام بالسجّاد، و ابنه الامام أبو جعفر محمّد علیه السّلام بباقر العلوم.

و لمّا کان خاتم النبیین صلّی اللّه علیه و آله منفردا بمقام الجمعیّه الإلهیّه الّذی ما فوقه إلاّ مرتبه الذّات الأحدیّه لأنّه صلّی اللّه علیه و آله مظهر اسم اللّه، و هو الاسم الجامع للأسماء و النّعوت کلّها، فتخصیص الکلام و سائر النعوت الکمالیّه بموسی علیه السّلام و غیره من الأنبیاء غیر ثابته بل هی ثابته له صلّی اللّه علیه و آله أیضا.

قوله: «فقال أبو الحسن علیه السّلام فمن المبلّغ عن اللّه الثقلین من الجنّ و الانس لا تدرکه الأبصار - الی قوله - و هو علی صوره البشر» لمّا زعم أبو قره الرؤیه بالأبصار احتجّ علیه الامام، أبو الحسن الرضا علیه السّلام: بتلک الایات المنزّله من عند اللّه تعالی بلسان نبیّه الخاتم و سأله علی صوره الاستفهام للتقریر بأنّ مبلّغها لیس محمّد

ص:279

صلّی اللّه علیه و آله؟ قال: بلی، أی هو صلّی اللّه علیه و آله مبلّغها.

ثمّ سأله علی صوره الاستفهام للإنکار کیف یخبر الخلائق عن اللّه تعالی رسوله المبعوث إلیهم بأنّ الأبصار لا تدرکه ثمّ یقول هو: و رأیته بعینی کما تکلّم المتکلّمون فی رؤیته صلّی اللّه علیه و آله ربّه تعالی لیله الاسراء، فذهب بعضهم کأبی الحسن الأشعری أنه صلّی اللّه علیه و آله رآه بعینی رأسه.

ثمّ إنّ ضمیر هو فی قوله: و هو علی صوره البشر، یرجع إلی اللّه تعالی أعنی أنّ الجمله الأخیره مقوله الرجل أی النبی صلّی اللّه علیه و آله کالاولیین لا أنّها مقوله الامام علیه السّلام حتی تکون حالیّه، و إنّه علیه السّلام رتّب ثلاثه امور علی الایات الثلاث علی اللّف و النشر المرّتبین فرتّب أنا رأیته بعینی علی لا تدرکه الأبصار، و أحطت به علما علی لا یحیطون به علما، و هو علی صوره البشر علی لیس کمثله شیء.

أمّا وجه دلاله الایه الاولی علی نفی الرؤیه بالعین فلأنّ إدراک کلّ قوّه من قوی ظاهریّه کانت أو باطنیّه علی حسبها، فإذا سمعت الاذن کلاما فقد أدرکته و إذا رأت العین شیئا فقد أدرکته و ان کان المدرک فی الحقیقه هو النفس و القوی آلاتها، لأنّ الادراک إذا تعلّق بما یکون مادیّا تدرکه النفس باله تخصّه، و إلاّ تدرکه النفس بذاتها، و علی الأوّل یکون حقیقه ذلک الشیء متمثّله عند المدرک أی النفس بواسطه الحسّ بانتزاعها صورته من نفس حقیقته علی تجرید بیّن فی محله.

و لذا قال الشیخ فی الاشاره الثالثه من النمط الثالث من الاشارات: إدراک الشیء هو أن یکون حقیقته متمثّله عند المدرک یشاهدها ما به یدرک، و الفعل فی سیاق النفی کالنکره فی سیاقه یفید العموم، فالحجّه أنّ النبیّ صلّی اللّه علیه و آله أخبر عن اللّه بأنه لا تدرکه عین فکیف یقول هو: رأیته تعالی بعینی و هل هذا إلاّ التناقض فی قوله.

و أمّا الایه الثانیه فوجه الاحتجاج بها أنّ النبیّ صلّی اللّه علیه و آله أخبرهم بأنّهم لا یحیطون به علما، فکیف یقول هو بالتناقض: إنّی أحطت به علما.

سواء کانت تلک الإحاطه بالإبصار لأنّ إبصار الشیء إحاطه مّا علمیّه به کما

ص:280

صرّح به الامام علیه السّلام فی قوله الاتی: فاذا رأته الأبصار فقد أحاط به العلم و وقعت المعرفه.

أو کانت بادراک آخر من غیر إبصار کالوهم و العقل فانّ إحاطته تعالی بأیّه قوّه مدرکه کانت مستحیله، فالایه الثانیه تدلّ علی نفی الرؤیه أیضا.

و أمّا الایه الثالثه فوجه الاحتجاج بها أنّه تعالی أخبرهم بأمره تعالی بأنّه لیس کمثله شیء فکیف یقول: إنّه تعالی علی صوره البشر.

و هذا إشاره إلی ردّما رووا عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله من أنّ اللّه تعالی خلق آدم علی صورته کما فی الملل و النحل للشهرستانی عند الکلام فی المشبّهه (ص 48 طبع ایران 1288 ه)، و إلی ردّ ما رووا عنه صلّی اللّه علیه و آله من أنّه قال: رأیت ربّی فی أحسن صوره. نقله الشهرستانیّ أیضا فی ص 49 من الکتاب. و نقل بعضهم عنه صلّی اللّه علیه و آله انّه رآه تعالی لیله المعراج علی صوره شابّ حسن الوجه أو علی صوره الشابّ المراهق و نحوهما من المنقولات الظاهره فی أنّه تعالی علی صوره البشر.

روی فی عیون أخبار الرضا علیه السّلام للصدوق و فی الاحتجاج للطبرسی قدّس سرّهما عن الحسین بن خالد أنه قال: قلت للرضا علیه السّلام: إنّ الناس یقولون: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال: إنّ اللّه خلق آدم علی صورته، فقال: قاتلهم اللّه لقد حذفوا أوّل الحدیث إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مرّ برجلین یتسابّان فسمع أحدهما یقول: قبّح اللّه وجهک و وجه من یشبهک فقال صلّی اللّه علیه و آله له: یا عبد اللّه لا تقل هذا لأخیک فانّ اللّه خلق آدم علی صورته.

روی لکلینیّ فی باب النهی عن الصفه بغیر ما وصف به نفسه من جامعه الکافی باسناده عن إبراهیم بن محمّد الخزاز و محمّد بن الحسین قالا: دخلنا علی أبی الحسن الرضا علیه السّلام فحکینا له أنّ محمّدا صلّی اللّه علیه و آله رأی ربّه فی صوره الشاب الموفق فی سنّ أبناء ثلاثین سنه - الی أن قال: ثمّ قال علیه السّلام: یا محمّد إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله حین نظر إلی عظمه ربّه کان فی هیئه الشاب الموفق و سنّ أبناء ثلاثین سنه؟! یا محمّد عظم ربّی عزّ و جلّ أن یکون فی صفه المخلوقین - الی أن قال علیه السّلام: یا محمّد ما شهد له الکتاب و السنّه

ص:281

فنحن القائلون به.

فبما حققّنا دریت أنّ الایه الاولی مطابقه للسؤال عن الرؤیه، و الأخیرتین إنّما ذکرتا علی نحو التمثیل و التنظیر، و هذا الدأب لیس بعزیز فی الاحتجاجات و إن کان مورد السؤال نفی الرؤیه، علی أنّه یمکن إرجاع الایات الثلاث إلی دلالتها علی نفی الرؤیه أیضا ضمنا.

أمّا وجه دلاله الاولیین علیه فقد علم، و أمّا دلاله الأخیره علیه فلأنّه لو تعلّق الادراک بالبصر علیه تعالی لزم أن یکون مماثلا لأجسام کثیفه حتّی یتحقّق الرؤیه بالعین، لما علم فی شرح الحدیث الأوّل من أنّ الرؤیه انّما تعلّق علی الأجسام الّتی لا ینفذ عنها نور البصر، فلا تکون إلاّ کثیفا ذا وضع و جهه فیلزم من القول بالرؤیه أن یکون له تعالی مماثل من الأجسام، لأنّ کلّما یدرک بالأبصار فهو ذو مثل، و هذه الدّقیقه مستفاده ضمنا و یؤیّده قوله علیه السّلام بعد ذا: فاذا رأته الأبصار فقد أحاط به العلم و وقعت المعرفه.

و یحتمل بعیدا أن یرجع ضمیر هو فی «و هو علی صوره البشر» إلی الرّجل أی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله بأن تکون الجمله حالیّه و الایات الثلاث استشهد بها لدلالتها علی نفی الرؤیه و منساقه الیه رأسا، لا أنّه یستفاد ضمنا کما ذهب إلیه جمّ غفیر من شرّاح الحدیث.

فیکون المعنی أنه صلّی اللّه علیه و آله أخبرهم عن اللّه تعالی بأمره، لا تدرکه الأبصار و لا یحیطون به علما و لیس کمثله شیء، تدلّ کلّ واحده منها علی نفی رؤیته تعالی بالأبصار، ثمّ یقول ذلک المخبر أنا رأیت اللّه بعینی و أحطت به علما برؤیتی إیّاه بعینی أیضا و الحال أنّه علی صوره البشر أی إذا لم یکن للبشر إدراکه و إحاطته بالأبصار فکیف یجوز له صلّی اللّه علیه و آله و هو من البشر أیضا.

و لکن طبع الحدیث یأبی عن هذا الاحتمال جدّا کما لا یخفی علی المتدرّب بصناعه الکلام من متن الحدیث و اسلوبه، و المختار هو المتعیّن.

و بعض نسخ الکافی بلا ضمیر هو، أی و أحطت به علما علی صوره البشر فعلی

ص:282

هذا الوجه إمّا أن تتعلّق علی بضمیر الفاعل فی أحطت فیکون الرائی أی النبی صلّی اللّه علیه و آله علی صوره البشر، و إمّا أن تتعلّق بالضمیر المجرور فی به فیکون المرئیّ أی اللّه تعالی علی صوره البشر.

و بما حقّقناه یعلم أنّ تلک النسخه لیست بصواب و اسقط الضمیر من الکاتب و کم له من نظیر.

قوله علیه السّلام: «أما تستحیون ما قدرت الزنادقه أن ترمیه علیه السّلام بهذا أن یکون یأتی من عند اللّه بشیء ثمّ یأتی بخلافه من وجه آخر» و فی بعض النسخ أما تستحون و هی صحیحه أیضا لأنها مخفّفه الاولی و لغه منها. و کلمه ما فی قوله:

ما قدرت، نافیه.

قوله: أن ترمیه علیه السّلام بهذا أی تنسبه به و الضمیر یرجع إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قال العلامه المجلسی - ره - فی مرآه العقول: و إرجاع الضمیر إلی اللّه بعید جدّا. و أقول: بل هو و هم رأسا لعدم مناسبته الحجّه و لا لفظ الحدیث.

قوله: أن یکون «اه» بدل لقوله هذا و بیان و تفصیل له. و المراد أنّ الزنادقه مع کفرهم و عنادهم لا ینسبونه صلّی اللّه علیه و آله إلی ما نسبتموه إلیه من المناقضه فی أقواله و کذبه علی اللّه تاره یقول من أمر اللّه لا تدرکه الأبصار و تاره یقول إنی رأیته ببصری فکیف أنتم مع اعترافکم بنبّوته صلّی اللّه علیه و آله ترمونه به.

قوله: «ثم قال أبو قره فانه تعالی یقول و لقد رآه نزله اخری» لمّا بیّن الإمام علیه السّلام استحاله إدراکه تعالی بالأبصار استدلّ أبو قره فی مقام المعارضه بقوله تعالی علی أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله رآه تعالی بعینه بناء علی أنّ ضمیر المفعول فی رآه راجع إلیه تعالی، فأجابه الإمام علیه السّلام بأنّ القرآن یفسّر بعضه بعضا و أنّ بعد هذه الایه ما یدلّ علی ما رأی حیث قال تعالی «ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی » و فسّرها علیه السّلام بقوله ما کذب فؤاد محمّد ما رأت عیناه، ثمّ استشهد بالایه التالیه المبیّنه لما رأت عیناه صلّی اللّه علیه و آله «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی. لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری » فضمیر المفعول فی رآه راجع إلی المخلوق لا إلی الخالق حیث قال: لقد رأی من آیات

ص:283

ربّه الکبری و آیات اللّه غیر اللّه. ثمّ احتجّ علیه بقوله تعالی «وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً » ثمّ فسّره زیاده توضیح و بیان فی دلاله الایه علی نفی الرؤیه بالأبصار بقوله:

فإذا رأته الأبصار فقد أحاط به العلم و وقعت المعرفه.

ثمّ إنّ کثیرا من نسخ مخطوطه و مطبوعه من الکافی متّفقه فی تأنیث فعل أحاط أی «فقد أحاطت به العلم» و لکنها من تصحیف النساخ ظنا منهم أنّ ضمیر الفعل راجع إلی الأبصار، و هو و هم لأنّ العلم فاعله و إلاّ یلزم أن یکون العلم تمیزا و التمیز یجب أن یکون نکره.

قال الجوهریّ فی الصحاح: أحاط به علمه، و أحاط به علما، و أحاطت الخیل بفلان، و احتاطت به أی أحدقت. و فی الوحی الإلهی «وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً » و «أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عِلْماً ».

قوله: «فقال أبو قره فتکذّب بالروایات» لمّا استدلّ الامام علیه السّلام بالدلیلین العقلیّ و النقلیّ علی استحاله رؤیته تعالی بالأبصار و لم یبق لأبی قره دلیل یستدلّ به علی مطلوبه اعترض علی الإمام فقال علی صوره الاستفهام للانکا: أ فتکذّب بالروایات؟ یعنی إذا لم تکن تلک الروایات دالّه علی رؤیته تعالی لزم تکذیبها أی القول بعدم اسنادها إلی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله.

فأجابه الامام بالتزامه فقال: إذا کانت مخالفه للقرآن کذبتها، و ذلک لأنّه لکتاب عزیز لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید، فهو الأصل الصدق و المعیار الحقّ و لا یعارضه الأخبار المتخالفه المختلفه، و لا یجوز التجاوز فی التوحید عمّا فی القرآن المجید و قد أدّب الأئمّه علیهم السّلام أصحابهم بذلک.

ففی الحدیث الحادی و الثلاثین من الباب الأوّل من کتاب التوحید للصدوق - ره - باسناده عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبی عمیر قال: دخلت علی سیّدی موسی ابن جعفر علیهما السّلام فقلت له: یا ابن رسول اللّه علّمنی التوحید، فقال: یا أبا أحمد لا تتجاوز فی التوحید ما ذکره اللّه تعالی فی کتابه فتهلک، الحدیث.

ص:284

فما وافقته من الأخبار و إلاّ تضرب بالجدار، و لا یخفی أنّ الأخبار الّتی یمکن الجمع بینها و بین الکتاب لیست بمخالفه له، و نسخه التوحید للصدوق: کذبت بها، و هی أنسب بقول أبی قره فتکذب بالروایات مطابقه.

قوله: «و ما أجمع المسلمون علیه أنّه لا یحاط به علما، و لا تدرکه الأبصار و لیس کمثله شیء» قوله علیه السّلام انّه لا یحاط به علما إشاره إلی قوله تعالی «یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً » (طه - 111).

و لا تدرکه الأبصار بعض آیه 104 من الأنعام قوله تعالی: «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ ».

و «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ » بعض آیه 10 من الشوری قوله تعالی: «فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً یَذْرَؤُکُمْ فِیهِ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ».

و کلمه ما موصوله اسمیّ مبتداء و خبره کلّ واحد من أنّه لا یحاط به علما و لا تدرکه الأبصار، و لیس کمثله شیء، و لیست معطوفه علی القرآن حتّی یکون التقدیر: إذا کانت الروایات مخالفه لما أجمع المسلمون علیه کذّبتها، و لو کانت معطوفه علیه لوجب أن تقدم علی کذّبتها.

و معنی العباره أنّ القرآن لمّا کان منزّلا من عند اللّه تعالی و أجمع المسلمون قاطبه علی تسلیم ما فیه و منه قوله تعالی: لا یحیطون به علما، و لا تدرکه الأبصار و لیس کمثله شیء، لم یجز الاعراض عنه و خرقه بروایات تنافیه و تخالفه و من تمسّک بها خالف القرآن و إجماع المسلمین.

و إلی هنا تمّت الحجّه علی أبی قره علی أتمّ بیان و أکمل برهان فی استحاله إدراکه تعالی بالأبصار ما فاه بشیء من مناقضه أو معارضه فی المسأله أصلا، بل انتقل إلی أساله اخری قدّمناها من روایه الطبرسی فی الاحتجاج و فی آخرها:

قال صفوان: فتحیّر أبو قره و لم یحر جوابا حتّی قام و خرج.

ص:285

تقدیم مطالب یلیق أن یشار الیها
الاول

: أن قوله علیه السّلام: «فمن المبلّغ عن اللّه إلی الثقلین من الجنّ و الإنس و قوله علیه السّلام «کیف یجیء رجل إلی الخلق جمیعا» أفادا ثلاثه امور.

الأوّل: أنّ الثقلین بفتحتین هما الجنّ و الانس و علیه إجماع أهل اللغه و التفسیر فی قوله تعالی: «سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ » (الرحمن - 33) و یفسّر الثقلین بالجنّ و الانس آیات اخری من سوره الرحمن کقوله تعالی «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ » و قوله تعالی «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ » الایه. و قوله تعالی «فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ ».

قال القاضی البیضاوی فی تفسیر أنوار التنزیل: الثقلان الإنس و الجنّ سمّیا بذلک لثقلهما علی الأرض، أو لرزانه رأیهم و قدرهم، أو لأنهما مثقلان بالتکلیف انتهی قوله.

و الجنّ و الانس یؤنّثان باعتبار أنّهما طائفه أو جماعه، قال المرزوقیّ فی شرح قول إیاس بن مالک الطائیّ (الحماسه 194).

کلا ثقلینا طامع بغنیمه و قد قدّر الرحمن ما هو قادر

قوله: کلا ثقلینا، أی کلّ واحد من جماعتینا، و الثقل «بالتحریک» الجماعه. و الثقلان الجنّ و الانس.

الأمر الثانی: أنّ الجنّ مکلّفون بما کلّف بها الأنس.

الأمر الثالث: أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مبعوث إلیهم أیضا، و القرآن الکریم ناطق بذین فی عدّه مواضع.

قال تعالی: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً » (الاسراء - 91) وجه الاستدلال بالایه علیه أنّهم لو لم یکونوا مکلّفین بما کلّف بها الانس و لم یکن خاتم النبیّین مبعوثا إلیهم أیضا لما تحدّیهم اللّه تعالی بالاتیان

ص:286

بمثل القرآن.

و قال تعالی: «وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ وَ قالَ أَوْلِیاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنا قالَ النّارُ مَثْواکُمْ خالِدِینَ فِیها إِلاّ ما شاءَ اللّهُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ وَ کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّالِمِینَ بَعْضاً بِما کانُوا یَکْسِبُونَ یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلی أَنْفُسِنا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاهُ الدُّنْیا وَ شَهِدُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کانُوا کافِرِینَ » (الانعام - 130-132) أی اذکر یوم یحشرهم اللّه تعالی، بالیاء علی قراءه حفص عن عاصم، و علی قراءه أبی بکر عنه یوم نحشرهم بالنون، و ضمیرهم لمن یحشر من الثقلین.

و وجه الاستدلال بهما بیّن، فانّ لهم حشرا و ثوابا و عقابا فهم مکلّفون.

و الایه الأخیره صریحه علی أنّ رسلا ارسلوا إلیهم، و أمّا أنّ هؤلاء الرسل المبعوثون إلی الانس فلا تدلّ علیه هذه الایه صریحه و إن دلّت علی أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مبعوث الیهم، لأنّهم مخاطبون بالقرآن، و لو لا القرآن کتابهم و الرسول صلّی اللّه علیه و آله بعث إلیهم ایضا لما خوطبوا به و انّما الکلام فی الرسل الذین کانوا قبله صلّی اللّه علیه و آله.

و انّما قلنا لا تدلّ الایه علیه صریحا، لا مکان ارجاع الضمیر فی قوله: رسل منکم إلی الانس خاصّه لما سنشیر الیه بعید هذا، و لکنّ الایه ظاهره فی أنّ لکلّ طائفتین نبیّا من جنسهما.

و قال تعالی فی سوره الملک: «وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّیاطِینِ وَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعِیرِ وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ قالُوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَیْ ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ ».

ص:287

فالایات تدلّ علی أنّ للجنّ ثوابا و عقابا حیث قال تعالی: و أعتدنا لهم عذاب السعیر، ثمّ إنّ لهم نذیرا أیضا حیث قالوا بلی قد جاءنا نذیر، و الّذین کفروا یشملهم أیضا بدلیل قولهم لو کنّا - نسمع أو نعقل ما کنّا فی أصحاب السعیر و قال تعالی أوّلا: و أعتدنا لهم عذاب السعیر فأصحاب السعیر شامل للکافرین من الجنّ أیضا و تدلّ ایضا علی أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بعث إلیهم بدلیل المخاطبه و الانذار، و أمّا أنّ جمیع نذرهم هل کانوا منهم أو من الانس فلا تدلّ الایه علیه.

و نظیر هذه الایات الدّالّه علی أنّه کان لهم نذیر فی کلّ زمان قوله تعالی «وَ إِنْ مِنْ أُمَّهٍ إِلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ » (فاطر - 23) لأنّ الجنّه امّه أیضا بلا کلام و القرآن ناطق بذلک.

قال تعالی «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ أُولئِکَ یَنالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ الْکِتابِ حَتّی إِذا جاءَتْهُمْ رُسُلُنا یَتَوَفَّوْنَهُمْ قالُوا أَیْنَ ما کُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنّا وَ شَهِدُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کانُوا کافِرِینَ قالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِی النّارِ کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّی إِذَا ادّارَکُوا فِیها جَمِیعاً قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النّارِ قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ وَ قالَتْ أُولاهُمْ لِأُخْراهُمْ فَما کانَ لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ » الاعراف 37-39) نعم و لقائل أن یقول: إنّ جمیع نذرهم لم یکونوا من الانس بدلیل قوله تعالی «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ » (الحجر - 28).

وجه الاستدلال أنّ الجانّ خلق من قبل خلق الانس من نار السموم، و قال تعالی «وَ إِنْ مِنْ أُمَّهٍ إِلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ » فکان لهم نذیر و لم یکن خلق الانسان بعد، و اللّه تعالی أعلم، و ما اوتینا من العلم إلاّ قلیلا.

ثمّ إنّ الشیاطین فی سوره الملک هم بعض من طائفه الجنّ و کذا قوله تعالی «فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا » (مریم - 71).

ص:288

و ذلک لأنّه تعالی قال: «وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَهً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلی الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها وَ کُنّا بِکُلِّ شَیْ ءٍ عالِمِینَ وَ مِنَ الشَّیاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ وَ کُنّا لَهُمْ حافِظِینَ » (الانبیاء - 82 و 83) و کذا قال: «و لقد فتنّا سلیمان - الی قوله: «فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ وَ الشَّیاطِینَ کُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ » (ص، 35-39).

و إذا أضفناها إلی قوله تعالی «وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ أَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِیرِ یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحارِیبَ وَ تَماثِیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ إِلاّ دَابَّهُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ ما لَبِثُوا فِی الْعَذابِ الْمُهِینِ » (سباء، 12-14) و إلی قوله تعالی: «وَ حُشِرَ لِسُلَیْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ » (النمل - 19) و إلی قوله تعالی: «قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ » (النمل - 42) تنتج أنّ هؤلاء الشیاطین کانوا من الجنّ.

و کذا إذا أضفنا قوله تعالی: «وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّیاطِینِ » (الملک - 6) إلی قوله تعالی: «قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ » - إلی قوله تعالی مخبرا عنهم: «وَ أَنّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِیداً وَ شُهُباً وَ أَنّا کُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً » (الجن، 2-10) ینتج أنّ الشیاطین طائفه من الجنّ.

و قال تعالی: «سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ » (الرحمن - 33) أی سنجرّد لحسابکم و جزائکم و ذلک یوم القیامه قال القاضی: و فیه تهدید مستعار من قولک لمن تهدّده: سأفرغ لک فانّ المتجرّد للشیء کان أقوی علیه و أحدّ فیه. و وجه الاستدلال به ظاهر.

و کذا آیه اخری من تلک السوره و هی قوله تعالی «فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ »

ص:289

«ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ » بل المخاطب فیها الجنّ و الانس فی آیات «فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ »، بدلیل قوله تعالی: «سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلانِ »، و قوله تعالی: «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ »، و بعض آی اخری و علیه إجماع المفسرین، و لو لم یکن الرسول صلّی اللّه علیه و آله مبعوثا إلیهم أیضا لما خوطبوا بالقرآن الکریم.

و قال تعالی فی سوره الجنّ: «قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَداً » إلی قوله تعالی مخبرا عنهم: «وَ أَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دُونَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَداً وَ أَنّا ظَنَنّا أَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللّهَ فِی الْأَرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً وَ أَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدی آمَنّا بِهِ فَمَنْ یُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا یَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً وَ أَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً ».

و قال تعالی آخر الأحقاف: «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ قالُوا یا قَوْمَنا إِنّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اللّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءُ أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ ».

وجه الاستدلال بایات هاتین السورتین ظاهر و أنها تدلّ مع کونهم مکلّفین علی أنّ القرآن کتابهم أیضا فرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مبعوث الیهم أیضا، بل ما فی الأحقاف تدلّ علی أنّ أنبیاء السلف من الانس کانوا مبعوثین إلیهم أیضا حیث قالوا یا قومنا إنّا سمعنا کتابا انزل من بعد موسی مصدّقا لما بین یدیه، کما تدلّ علی أنّ هؤلاء النفر من الجنّ کانوا یهودا ما آمنو بعیسی علیه السّلام.

و لعلّ هؤلاء النفرهم القوم الّذین أخبر اللّه تعالی عنهم: «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ » (الأعراف - 161) أو أنّ هذه الایه تشملهم

ص:290

أیضا کقوله الاخر: «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ » (الأعراف - 282) و اللّه تعالی أعلم.

و قال تعالی: «وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّاجِدِینَ » - الی قوله تعالی: «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ » (الأعراف، 12-19) وجه الاستدلال به أنّ العقاب فرع التکلیف، و قال تعالی: لأملأنّ جهنّم منکم أجمعین، عدل عن الغیبه إلی الخطاب لیشمل الحکم و الخطاب کلا الفریقین من الجنّ و الانس.

نظیر قوله تعالی أیضا: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ » إلی قوله: «قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُوراً » (الاسراء - 64-66) و یفسّره قوله تعالی آیات آخر ص: «فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ » الی قوله تعالی: «قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ » و قوله تعالی: «وَ تَمَّتْ کَلِمَهُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النّاسِ أَجْمَعِینَ » (هود - 121) و قوله تعالی:

«وَ لکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النّاسِ أَجْمَعِینَ » (السجده - 15) و قوله تعالی: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها » الایه (الأعراف - 180).

و کذا یبیّن أنّ المراد کلا الفریقین قول أمیر المؤمنین علیه السّلام (الخطبه الاولی من النهج): فقال سبحانه اسجدوا لادم فسجدوا إلاّ ابلیس و قبیله - إلخ، و فی بعض النسخ إلاّ ابلیس و جنوده.

و بالجمله أنّ الایات القرآنیّه تدلّ علی أنّ الجنّ مکلّفون کالإنس و لا ریب أنّ من شرائط التکلیف أن یکون المکلّف عاقلا، فلهم عقل و تمییز و لذا هدی هؤلاء النفر من الجنّ عقولهم إلی الهدایه و الرشد حیث قالوا «إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَداً » و قال تعالی «وَ لَقَدْ »

ص:291

«ذَرَأْنا » الایه، و القلب فی القرآن بمعنی العقل.

کما تدلّ أنّهم رجال و اناث کالانس حیث قال تعالی مخبرا عنهم: «وَ أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ » (الجن - 7) و أخبر تعالی أنّ بعضهم فرسانا و الاخر مشاه حیث قال: «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ » (الاسراء - 67).

فالایات تنتج بأنّهم لیسوا بمجرّدین، لأنّ التکثر إنّما یصحّ فیما کان له مادّه.

علی أنّ اللّه تعالی صرّح بذلک أیضا فی قوله: «وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ » (الرحمن - 16) و قوله تعالی: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ » (الحجر - 28) و قوله تعالی: «وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَیْمانَ » - إلی قوله تعالی: «فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ وَ الشَّیاطِینَ کُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ » (الزمر 35-39).

وجه الاستدلال به أنّ کونهم مقرّنین فی الأصفاد إنّما یصحّ مع عدم تجرّدهم، و قال تعالی «وَ تَرَی الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ » (ابراهیم - 51) و اللّه أعلم.

و کذا القرآن یدلّ علی أنّهم یتوالدون، لدلاله النّاریه علی ذلک، و قد قال اللّه تعالی: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّالِمِینَ بَدَلاً » (الکهف - 49). و حیث قال عزّ من قائل: «فِیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ » (الرحمن - 58).

ثمّ إذا کانت الجنّ مادیّه جسمانیّه و مع ذلک أنّا لا نراهم و هم یرونا کما قال عزّ من قائل: «یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّهِ یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْآتِهِما إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ إِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطِینَ أَوْلِیاءَ لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ » (الاعراف - 28) علمنا أنّهم من الأجسام

ص:292

اللطیفه و لیس بلازم أن یدرک بالأبصار کلّ ما هو جسم فإنّ بعض الأجسام الّذی قبلنا لا نراه بالعین کالهواء مثلا.

و الشیطان فی الایه هو ابلیس و ابلیس من الجنّ بدلیل قوله تعالی:

«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ » الایه المتقدّمه. و قوله تعالی «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ » (الانعام - 113). و قوله تعالی «ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّاجِدِینَ » - إلی قوله تعالی مخبرا عنه: «قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ » - إلی قوله تعالی: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما » (الاعراف 12-21).

و کذا إذا أضفنا قوله تعالی: «وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ » الایه (ابراهیم - 28) إلی قوله تعالی «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ ما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَهِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِی شَکٍّ » الایه (سبأ - 21) ینتج أنّ الشیطان هو ابلیس.

و قوله تعالی: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ » - إلی قوله تعالی «وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکِیلاً » (الاسراء 64-68) کالصریح بأنّ الشیطان هو ابلیس.

فقد تحصّل من الایات المتقدّمه أنّ الجنّ مکلّفون و لهم عقل و تمییز و أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مبعوث إلیهم أیضا، و أنّ بعضهم مسلم و بعضهم قاسط و کافر کما اعترفوا فی سوره الجنّ بذلک حیث قالوا: «وَ أَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ » و قال تعالی فی الایه المتقدّمه من الکهف «فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ » إلخ، و قال تعالی «فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ » (البقره - 24)

ص:293

فبعض الجنّ کافر.

و أنّ من کان من الجنّ و الإنس شریرا متمرّدا عن اللّه تعالی فهو شیطان قال تعالی: «وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ » (البقره - 14) و قال تعالی: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ » (الانعام - 13) و أنّ بعض أنبیاء الانس مبعوثون إلیهم أیضا، و أنّ نذیرا أو نذرا من جنسهم بعثوا إلیهم.

ثمّ

ههنا یخلق بنا أن نبحث عن مسائل

:

منها أنّ أنبیاء الانس کیف بعثوا إلی الجنّ و هما لیسا من جنس واحد

، و قد مرّ فی شرح الخطبه 237 (ص 79-82 ج 16) البحث عن لزوم التناسب و التجانس فی ذلک و قد قال تعالی: «وَ ما مَنَعَ النّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدی إِلاّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللّهُ بَشَراً رَسُولاً قُلْ لَوْ کانَ فِی الْأَرْضِ مَلائِکَهٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً » (الاسراء - 98).

و حیث أنکر النّاس أن یکون الرّسل بشرا قال تعالی لرسوله صلّی اللّه علیه و آله «قل» جوابا لشبهتهم «لو کان فی الأرض» الایه و ذلک لتمکینهم من الاجتماع بالرسول و التلقّی منه. و قریب من هذه الایه قوله تعالی: «وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً » (الأنعام - 10).

و منها أنّ شیاطین الإنس و الجنّ کیف یضلّون غیرهم من الجنّ و الانس عن

سواء الصراط

، و علی أیّ نحو کان سلطانهم علیهم، و ما معنی قوله تعالی «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النّاسِ ».

و منها لم بعث بعض الأنبیاء من الانس إلیهم أیضا

و بعضهم الاخر من جنسهم و ما سرّ التبعیض، أو أنّ قوله تعالی: «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ » الایه (الانعام - 131).

لیس المراد أن بعث إلی کلّ من الثقلین رسل من جنسهم بل إنّما المراد الرّسل من الانس خاصّه، و لکن لما جمعوا مع الجنّ فی الخطاب صحّ ذلک، نظیر

ص:294

قوله تعالی «یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ » و المرجان یخرج من الملح دون العذب.

أو أنّ الرسل من الجنّ رسل الرسل إلیهم لقوله تعالی: «وَلَّوْا إِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ ».

و منها أنّ الجنّ إذا کانوا مکلّفین فلابدّ لهم فی کلّ زمان من نبیّ

، قال اللّه تعالی «وَ لَوْ أَنّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزی » (طه - 136) و لمّا کان بدؤخلقهم قبل الانس بلا ارتیاب فلابدّ من أن یکون لهم نبیّ من جنسهم من قبل بلا کلام، و یحمل قوله تعالی فی سوره الأنعام «أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ » علی ظاهره.

و غیرها من المسائل الّتی یحتاج عنوانها و حلّها و البحث عنها و عن الرّوایات المرویّه فی المقام إلی تدوین کتاب علی حده، و لعلّنا نبحث عن بعضها فی أثناء مباحثنا الاتیه.

المطلب الثانی

: أنّ احتجاجه علیه السّلام علی أبی قره بقوله: إنّ بعد هذه الایه ما یدلّ علی ما رأی - إلخ، تحریض النّاس علی التدبّر فی آیات القرآن الکریم، و تعلیمهم باسلوب التنعم من تلک المأدبه الإلهیّه و قد فهّمنا بعمله هذا أنّ القرآن یفسّر بعضه بعضا.

و قد مضی الکلام من سمیّه و جدّه باب مدینه العلم أمیر المؤمنین علیه السّلام فی ذلک عند شرحنا علی المختار الأوّل من باب الکتب و الرسائل قال علیه السّلام: کتاب اللّه تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به یفسّر بعضه بعضا و یشهد بعضه علی بعض (ص 254 ج 2 من تکمله المنهاج).

و کذلک قد تبیّن فی (ص 89 منها) أنّ اللّه تعالی نزّل القرآن تبیانا لکلّ شیء، و قال عزّ من قائل: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ ءٍ » (النحل - 92) و قال تعالی «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ ءٍ » (الانعام - 39).

فکیف لا یکون تبیانا لنفسه. و اللّه تعالی حثّ عباده علی التدبّر فی کلامه، قال عزّ من قائل: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً » (النساء - 85). و قال تعالی: «أَ فَلا »

ص:295

«یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها » (محمّد - 27). و قال سبحانه: «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ » (ص - 30).

فممّا بینّا دریت أنّ من ذهب إلی عدم جواز التدبّر فی آیات اللّه و الأخذ بها إلاّ بما ورد تفسیره عنهم علیهم السّلام خالف کتاب اللّه، و قد ذهب إلی هذا القول الأخباریّون علی ما نقل الخوانساری فی روضات الجنّات عند ترجمه محمّد أمین الأخباریّ الاسترابادیّ عن الشیخ عبد اللّه بن صالح السماهیجیّ البحرانیّ فی الفروق بین المجتهدین و الأخباریّین(1).

حیث قال: الفرق الخامس عشر إنهم یجوّزون الأخذ بظاهر الکتاب بل یرجّحونه علی ظاهر الخبر و الأخباریّون لا یجوّزون الأخذ إلاّ بما ورد تفسیره عنهم علیهم السّلام. حتّی أنّ بعض الأخباریّین لا یعدّ الکتاب من الأدلّه أیضا و یقتصر علی السنه فقط، و هذا الفرق بینهما فی التمسک بالکتاب و عدمه إنّما هو فی الفروع و أمّا فی الاصول فانّهم لا یجوّزون أخذ العقائد من القرآن و أخبار الاحاد، و الأخباریّون یقولون بعکس ذلک.

و لا یخفی علیک أنّ الأخباریّین سلکوا فی الفروع و الاصول مسلکی الافراط و التفریط. و لو قیل بجواز أخذ الاصول من الکتاب لیلزم الدّور لأنّ اعتقاد أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مبعوث من عند اللّه تعالی مثلا لو کان بأخذ آیه «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً » الایه، مثلا إنّما یصحّ إذا اعتقد أنّه رسول اللّه و کلامه وحی من عنده تعالی، و لو کان الاعتقاد به من نفس هذه الایه و لم یثبت نبوّته بعد مثلا لکان هو الدّور.

المطلب الثالث

: أنّه علیه السّلام فی جواب أبی قره لمّا سأله فتکذّب بالرّوایات؟ قال: إذا کانت الروایات مخالفه للقرآن کذّبتها. و ذلک أنّ القرآن هو معیار

ص:296


1- (1) - نقل 29 فرقا فیما اختلف فیها المجتهدون و الاخباریون من کتاب السماهیجی الموسوم بمنیه الممارسین لا یخلو من فائده فراجع،.

الحقّ و میزان الصّدق، و هو الأصل فی المعارف و میزان کلّ شیء بحسبه، فاذا کانت روایه لم یمضها القرآن و لو کانت من الکتب الأربعه لا یجوز الأخذ بها.

و ذهب الأخباریّون إلی أنّ جمله ما فیها صحیحه، فلو کانت دعواهم أنّ جمیع الروایات المنقوله فیها موافقه لکتاب اللّه ففیه القطع بأنّ بعضها لا یوافقه الکتاب و لا العقل، فمجرّد أنّ الرّوایه منقوله فیها لا یوجب صحّتها و المعیار کتاب اللّه کما قدّمنا البحث عن ذلک فی صدر هذه المسأله فی الرؤیه.

المطلب الرابع

قوله علیه السّلام: و ما أجمع المسلمون علیه الی آخره دلیل علی حجّیه الاجماع ففی کلّ مسأله تحقّق فیها إجماع المسلمین علیها فلا یجوز التخلّف عنها، و أجمعوا علی حجیّه القرآن و هو ناطق بعدم إدراک الأبصار إیّاه تعالی، و المتّبع الإجماع المحقّق.

و العجب من الأخباریّین کیف یقتصرون فی الأدلّه علی الکتاب و السنّه بل بعضهم علی الثّانی فقط کما دریت و یدعون الإجماع و العقل مع شدّه اهتمامهم بالتمسّک بالأخبار، و هذا هو خبر مرویّ فی الکافی ذهب الأخباریّون إلی أنّ جمله ما فیه صحیحه، و ینادی الامام علیه السّلام بأعلی صوته بأنّ ما أجمع المسلمون علیه لا یجوز الاعراض عنه، فهل هذا إلاّ الإعراض عن الکتاب و السنّه.

المطلب الخامس

أنّ أبا قره لمّا زعم من الرؤیه، الرؤیه بالأبصار احتجّ الامام علیه السّلام علیه علی مقدار فهمه و حذاء زعمه بعدم رؤیته تعالی بها، و إلاّ فسیأتی أخبار اخر فی صحّه رؤیته تعالی بمعنی آخر أدقّ و ألطف لا یعقله إلاّ الأوحدی من النّاس.

الحدیث الثالث

رواه الکلینیّ قدّس سرّه فی باب إبطال الرؤیه من جامعه الکافی عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن أبی هاشم الجعفری، عن أبی الحسن الرّضا علیه السّلام قال سألته عن اللّه هل یوصف؟ فقال: أما تقرأ القرآن؟ قلت: بلی، قال: أما تقرأ قوله تعالی «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ » قلت: بلی، قال: فتعرفون

ص:297

الأبصار؟ قلت: بلی، قال: ماهی؟ قلت: أبصار العیون، فقال: إنّ أوهام القلوب أکبر من أبصار العیون، فهو لا تدرکه الأوهام و هو یدرک الأوهام.

و قریب منه روایه اخری فی ذلک الباب من الکافی أیضا رواها عن محمّد بن أبی عبد اللّه، عمّن ذکره، عن محمّد بن عیسی، عن داود بن القاسم أبی هاشم الجعفری قال: قلت لأبی جعفر علیه السّلام: لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الأبصار؟ فقال: یا أبا هاشم أوهام القلوب أدقّ من أبصار العیون، أنت قد تدرک بوهمک السند و الهند و البلدان الّتی لم تدخلها و لا تدرکها ببصرک، و أوهام القلوب لا تدرکه فکیف أبصار العیون.

و قد رواهما الصّدوق قدّس سرّه فی باب ما جاء فی الرؤیه من کتابه فی التوحید فروی الأوّل باسناده عن محمّد بن الحسن بن أحمد بن الولید، عن محمّد بن الحسن الصفار، عن أحمد بن محمّد، عن أبی هاشم الجعفری، عن أبی الحسن الرّضا علیه السّلام.

و الثانی عن علیّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقاق، عن محمّد بن أبی عبد اللّه علی حذو ما فی الکافی.

و روی فی المجلس الرابع و الستّین من أمالیه عن الحسین بن إبراهیم بن أحمد ابن هشام المؤدب قال: حدّثنا أبو الحسین محمّد بن جعفر الأسدی، قال: حدّثنی محمّد ابن إسماعیل بن بزیع، قال: قال أبو الحسن علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ » قال: لا تدرکه أوهام القلوب فکیف تدرکه أبصار العیون.

بیان: أبو جعفر علیه السّلام هو الامام التاسع محمّد بن علیّ الرضا، بقرینه روایه أبی هاشم الجعفری عنه، و صرّح به الصّدوق فی التوحید حیث قال فی ذلک الاسناد:

عن داود بن القاسم عن أبی هاشم الجعفری قال: قلت لأبی جعفر ابن الرضا علیه السّلام.

الأوهام جمع و هم و هو یطلق فی الکتب الحکمیّه علی القوّه الوهمیّه الّتی من شأنها إدراک المعانی الجزئیّه المتعلّقه بالمحسوسات کعداوه زید و محبّه عمرو قال الشیخ فی الشفاء: القوّه المسمّاه بالوهم هی الرئیسه الحاکمه فی الحیوان حکما

ص:298

لیس فصلا کالحکم العقلی، و لکن حکما تخییلا مقرونا بالجزئیّه و بالصّوره الحسیّه و عنه یصدر أکثر الأفعال الحیوانیّه، انتهی کلامه.

و کما أنّ العقل رئیس الوهم و مخدومه کذلک الوهم رئیس الحواسّ الظاهره و الباطنه و مستعملها و مستخدمها و لذا بیّنوا أنّ آلتها الدّماغ کلّه و لکنّ الأخصّ بها التجویف الأوسط علی التفصیل الّذی بیّن فی محلّه.

و لکنّ المراد بالوهم فی تلک الرّوایات معناه اللّغوی أی ما یقع فی القلب من الخاطر. قال الطریحیّ فی مجمع البحرین: الوهم ما یقع فی الخاطر یقال:

و همت الشیء أهمه و هما من باب ضرب أی وقع فی خلدی. و قال الفیومیّ فی المصباح: و همت و هما وقع فی خلدی، و الجمع أوهام.

فالمراد بأوهام القلوب إدراکاتها و منه قول الصّادق و الباقر علیهما السّلام: کلّما میّزتموه بأوهامکم فی أدقّ معانیه فهو مخلوق مصنوع مثلکم - الحدیث الّذی ذکرناه فی صدر هذا البحث.

و قد مرّ غیر مرّه أنّ القلب فی الایات و الأخبار بمعنی النفس و العقل. و الوهم بذلک المعنی أعنی الإدراک المتعلّق بالقوّه العقلیّه المتعلّقه بالمعقولات فی الأخبار غیر عزیز بل شائع ذائع.

و لا یبعد أن یقال: وجه التعبیر بالأوهام إنّما کان من جهه عدم إحاطه العقول به تعالی أعنی أنّ هذا التعبیر یشیر ضمنا إلی أنّ تلک الادراکات فی صفه الباری تعالی أوهام من الوهم بمعنی الغلط و خیالات لا أنّها حقائق و معقولات صحیحه.

و إنّما کان إدراکات القلوب أکبر من أبصار العیون لأنّ القلب أعنی العقل مجرّد و العقل قد لا یحتاج فی إدراکه إلی المادّه و الجهه و غیرهما ممّا یحتاج إلیها غیره من القوی المدرکه فی إدراکاتها.

و لا یخفی أنّ إدراک البصر مثلا مقصور علی ما هو محصور فی المادّه و لا بدّ أن یکون ذا جهه و وضع وضوء و لون و أن لا یکون بعیدا مفرطا عن محسّه الرؤیه و لا قریبا منها کذلک، و أن لا یکون صغیرا جدّا ممّا یحتاج فی رؤیتها إلی الالات

ص:299

المکبّره و أن لا یکون بینهما حاجب ممّا قدّمنا فی صدر هذا البحث من شرائط الابصار و أمّا العقل فیدرک ما هو مجرّد عن المادّه و الجهه و لا یشترط فی رؤیته وجود الواسطه و عدم الظلمه و عدم القرب و البعد المفرطین و لا عدم الحاجب، فانه یدرک مطلقا و لذا قال علیه السّلام: أنت قد تدرک بوهمک أی بعقلک السند و الهند - إلخ، و المجرّد عن المادّه یکون أدقّ و ألطف و أکبر و أعظم وجودا من إدراکات البصر، لأنّ مدرکاتها محبوسه محصوره.

و فی نسخه مخطوطه مصحّحه من توحید الصّدوق موجوده عندنا: أنّ أوهام القلوب أکثر من أبصار العیون، بالثاء المثلّثه و هذا صحیح أیضا، و الکلّ یشیر إلی معنی واحد أی أوسع وجودا.

و بالجمله أنّ کلّ ما تدرکه أوهام القلوب لا تدرکه العیون، بخلاف العکس و أنّ العقل مجرّد عن المادّه و مدرکاتها کذلک، و سایر القوی لیست فی مرتبته، و کذلک مدرکاتها.

فالمدرکات العقلیّه أدقّ و أکبر و أکثر وجودا من الحسیّه، قل کلّ یعمل علی شاکلته، فاذا لم یکن الوهم قادرا علی إدراکه تعالی و الإحاطه به فما ظنّک بالعیون الّتی دون الوهم بمراحل، فنفی إدراکه تعالی بالوهم الّذی هو أوسع وجودا و أتمّ إدراکا یستلزم نفی إدراکه بالأبصار بطریق أولی، فانّ نفی الأعمّ یستلزم نفی الأخصّ، کما أنّ نفی الحیوان یستلزم نفی الانسان علی ما بیّن فی صنعه المیزان.

ثمّ لا یخفی علی من ساعده التوفیق أنّ هذه الأخبار الصادره من أهل بیت العصمه تشیر إلی تجرّد الرّوح الانسانی الّذی به امتاز الانسان عن سائر الحیوانات و به کرّم اللّه بنی آدم علیهم، فالحیوانات و إن کانت قویّه فی إدراکاتها الحسیّه لکنّها عاجزه عن نیل ما رزق به الانسان من تعقّل المعقولات و إدراک الحقائق المجرّده و المعانی اللّطیفه الخفیّه من فعل العقل، و الفرق بین المعانی الحسیّه و بین المعانی العقلیّه شرفا کالفرق بین الحاسّه و العقل.

ص:300

و المراد من سؤال أبی هاشم الجعفری أبا الحسن الرّضا علیه السّلام عن اللّه هل یوصف یعنی هل یدرک سبحانه بالحواسّ و العقول ثمّ یوصف بأن یقال: إنّ اللّه ذاته کذا و صفاته کذا و لا محاله ینجرّ إلی محدودیّته تعالی و إلی وصفه بالصوره و التخطیط و غیرها من صفات خلقه کما یستفاد من الأخبار الوارده فی باب النّهی عن الصّفه ب