شرح نهج البلاغه ابن ميثم جلد 4

مشخصات کتاب

سرشناسه: ابن ميثم، ميثم بن علي، 689 - 636ق. شارح

عنوان و نام پديدآور: شرح نهج البلاغه ابن ميثم/ كمال الدين ميثم بن علي بن ميثم بحراني؛ مترجم محمدصادق عارف … [و ديگران]

مشخصات نشر: مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي، - 1375.

مشخصات ظاهري: ج 5

شابك: 15000ريال(ج.1)؛ 15000ريال(ج.1)؛ 15000ريال(ج.1)

وضعيت فهرست نويسي: فهرستنويسي قبلي

يادداشت: جلد سوم: آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي.

يادداشت: جلدهاي مختلف اين كتاب توسط افراد مختلف ترجمه شده است.

يادداشت: ج. 2 (چاپ اول: 1375)؛9500 4 ريال

يادداشت: ج. 4 (چاپ اول: 1375؛ 17500 ريال

عنوان ديگر: نهج البلاغه. شرح

موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. نهج البلاغه -- نقد و تفسير

موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- خطبه ها

موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- كلمات قصار

موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- توقيعات

شناسه افزوده: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. نهج البلاغه. شرح

شناسه افزوده: عارف، محمدصادق. مترجم

شناسه افزوده: آستان قدس رضوي. بنياد پژوهشهاي اسلامي

شناسه افزوده: بنياد پژوهشهاي اسلامي

رده بندي كنگره: BP38/0422الف 2 1375

رده بندي ديويي: 297/9515ن/ش الف

شماره كتابشناسي ملي: م 71-1315

ص :1

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

ص :2

ص :3

شرح نهج البلاغه ابن ميثم

كمال الدين ميثم بن علي بن ميثم بحراني

مترجم محمدصادق عارف … [و ديگران]

مشخصات نشر: مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي، - 1375.

ص :4

فهرست مطالب و موضوعات اين مجلّد

عنوان صفحه

گفتار 193 كه امام(علیه السلام)آن را هنگام دفن سرور زنان فاطمه(علیه السلام) ايراد فرمود 1

گفتار 194 در بارۀ دورى جستن از دنيا،و توجه به سراى آخرت 6

گفتار 195 در بارۀ آماده شدن براى رفتن از دنيا،بسيارى از اوقات اصحابش را بدان ندا مى داد 10

گفتار 196 با طلحه و زبير كه پس از بيعت به خلافت با آن حضرت بر وى خشم گرفتند كه چرا در كارها با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است.14

گفتار 197 در بارۀ ادب آموزى به اصحاب خود و ارشاد آنان به داشتن رفتارى نيكو.21

گفتار 198 روزى كه در جنگ صفين، ديد فرزندش امام حسن به ميدان جنگ مى شتابد.25

گفتار 199 در هنگامى كه يارانش در كار حكومت به مخالفت با او برخاستند.27

گفتار 200 هنگامى كه بر علاء بن زياد حارثى وارد شد 29

گفتار 201 پاسخ به سؤالى كه در بارۀ روايات نادرست از آن حضرت پرسيده شد 35

خطبۀ 202 اشاره به مادّۀ اصلى موجودات زيستى و آسمانى 45

خطبۀ 203 با اين گفتار امام،يارانش را به جنگ با شاميان تحريك مى كند 51

ص:5

عنوان صفحه

خطبۀ 204 در ستايش خداوند از نظر صفات نسبى و سلبى

قسمت اوّل خطبه

قسمت دوّم خطبه كه در بارۀ برترى مقام پيامبر اكرم بيان فرموده است:56

خطبۀ 205 در اين گفتار خلايق را به نيكان و بدان تقسيم مى فرمايد 58

دعاى 206 در اين دعا امام(علیه السلام)خداى را مى ستايد با توجه به نعمتهايش 68

خطبۀ 207 در بارۀ تشويق اصحاب خود به همبستگى و وحدت كلمه و اتّفاق در برابر دستوراتش.73

گفتار 208 در يارى جستن از خدا و شكايت به سوى او از ظلم قريش 92

گفتار 209 در بارۀ كسانى كه براى جنگ با او به بصره آمده بودند 95

گفتار 210 در ميدان جنگ جمل، موقعى كه چشمش به كشته هاى طلحه و عبد الرحمن پسر عتاب بن اسيد افتاد 97

گفتار 211 در توصيف سالك الى اللّه و عارف حقيقى 100

گفتار 212 پس از خواندن سوره الهاكم التّكاثر...105

گفتار 213 هنگامى كه آيۀ(رجال تلهيهم تجارة...)تلاوت كرد 123

گفتار 214 هنگام تلاوت(يا ايّها الانسان ما غرّك بربّك الكريم)138

گفتار 215 در بيزارى جستن از ظلم و اهميت فراوان آن حضرت نسبت به حقوق مردم 153

دعاى 216 در بارۀ پناه بردن به خداى تعالى 162

خطبۀ 217 در بارۀ بر حذر داشتن از توجه به دنيا و توجه نداشتن به خداوند 166

دعاى 218 در بارۀ تضرع كردن به سوى خداى تعالى 172

گفتار 219 در ستون برخى از كسانى كه پيش از او متصدى امور خلافت شدند،و بيان گفته هاى پيروانش در اين باره 177

گفتار 220 در بيان(چگونگى)بيعت

ص:6

با او به خلافت 182

خطبۀ 221 توجه دادن بر فضيلت تقواى الهى 184

قسمت اوّل خطبه 185

قسمت دوّم خطبه كه در وصف زاهدان است 197

خطبۀ 222 در حالى كه مى خواست به بصره سفر كند در محل ذى قار اين خطبه را ايراد فرمود 201

گفتار 223 خطاب به عبد اللّه بن زمعه فرمود 204

گفتار 224 هنگامى كه ناتوانى هبيرۀ مخزومى را از سخن گفتن ديده چنين گفت.208

گفتار 225 در بارۀ سبب اختلاف مردم از جهت صورت و اخلاق 212

گفتار 226 هنگامى كه پيامبر را غسل مى داد ايراد فرمود 219

خطبۀ 227 در ستايش خداى تعالى همراه با تنزيه او

قسمت اوّل خطبه 223

قسمت دوّم خطبه در بيان شگفتى آفرينش بعضى از جانوران 235

خطبۀ 228 در ميان توحيد،اين خطبه شامل يك سلسله از اصول علمى توحيدى مى باشد كه در خطبه هاى ديگر يافت نمى شود 262

خطبۀ 229 مخصوص رويدادهاى مهمى كه در آينده اتّفاق مى افتد 318

خطبۀ 230 در بارۀ سفارش به تقواى الهى و ياد مرگ 328

خطبۀ 231 ايمان به خداوند را تفسير مى كند 335

خطبۀ 232 در بارۀ امر به تقواى الهى و توشه گرفتن براى آخرت 350

خطبۀ 233 در ستايش خداوند و منزّه دانستن او،و بيان احوال مردم هنگام مبعوث شدن پيامبر اكرم 366

خطبۀ 234 به نام قاصعه در بارۀ مذمت تكبّر و نهى از هر چه لازمۀ آن است

فصل اوّل خطبۀ قاصعه 399

فصل دوّم خطبۀ قاصعه 413

فصل سوّم خطبۀ قاصعه 452

فصل چهارم خطبۀ قاصعه 485

فصل پنجم خطبۀ قاصعه 517

گفتار 235 به عبد اللّه بن عباس وقتى

ص:7

كه از پيش عثمان سفارش حضور امام آورده بود 545

گفتار 236 چگونگى حال خود را پس از هجرت پيامبر بيان داشته است 548

خطبۀ 237 در پند و اندرز،و دستور به غنيمت شمردن فرصت در موقعيتهاى دنيا 552

خطبۀ 238 در شرح جريان حكمين و ذكر بديهاى دشمنانش به منظور متنفّر ساختن مردم را از آنها 557

خطبۀ 239 در اين خطبه آل محمد (صلی الله علیه و آله)و اوصاف پسنديده آنها را ياد مى كند 564

گفتار 240 در بارۀ تشويق كردن ياران خود براى جهاد 568

گزيده اى از نامه هاى امام به دشمنانش و فرماندهان او به شهرها نامۀ 1 به سوى اهل كوفه در هنگام سفر از مدينه به طرف بصره 573

نامۀ 2 به اهل كوفه پس از فتح بصره 580

نامۀ 3 به شريح قاضى در كوفه 581

نامۀ 4 به بعضى از سران سپاهش 591

نامۀ 5 به اشعث بن قيس فرماندار آذربايجان 594

نامۀ 6 به معاويه 598

نامۀ 7 باز هم به معاويه 602

نامۀ 8 به جرير بن عبد اللّه بحلى، هنگامى كه او را به سوى معاويه فرستاد 609

نامۀ 9 به معاويه 622

نامۀ 10 به معاويه،در اين نامه امام او را از مغرور شدن به كيدهاى شيطانى سرزنش مى كند.631

سفارش 11 به جمعى از لشكريانش كه آنها را به سوى دشمن فرستاد،و در اين سخنان به برخى از آداب جنگ اشاره كرده است 643

سفارش 12 به معقل بن قيس آن گاه كه او را به عنوان مقدمه لشكر خود به سوى شام فرستاد 648

نامۀ 13 به دو نفر از فرماندهان لشكرش 652

سفارش 14 به لشكريانش،پيش از برخورد با دشمن در صفّين 655

گفتار 15 هر گاه در جنگ با دشمن

ص:8

روبرو مى شد 660

گفتار 16 هنگام حضور جنگ به يارانش مى گفت 663

نامۀ 17 به معاويه در پاسخ نامه اى كه براى امام نوشته بود 666

نامۀ 18 به عبد اللّه بن عباس كه نمايندۀ وى در بصره بود 677

نامۀ 19 به يكى از كار گزارانش 683

نامۀ 20 به زياد بن ابيه كه در بصره قائم مقام عبد اللّه عباس بود 686

نامۀ 21 به زياد بن ابيه و در اين نامه او را به اعمالى كه بعد از مرگ برايش سود دارد ارشاد مى كند 689

نامۀ 22 به عبد اللّه عباس رحمة اللّه 692

نامۀ 23 اين سخنان را امام پيش از شهادت،هنگامى كه ابن ملجم فرقش را شكافته بود به عنوان وصيت،فرمود 695

سفارش 24 اين وصيت را پس از مراجعت از جنگ صفين نوشت كه در بارۀ اموالش چه كارهايى انجام دهند 700

سفارش 25 كه آن را براى متصديان جمع آورى صدقات و مالياتها مى نوشت 708

پيمان نامه 26 به يكى از عاملانش كه او را براى جمع آورى مالياتها مأمور كرده بود 716

پيمان نامه 27 به محمد بن ابى بكر، آن گاه كه وى را مأمور ولايت مصر كرده بود

قسمت اوّل عهدنامه 524

قسمت دوّم عهدنامه 741

نامۀ 28 پاسخ به معاويه 745

نامه 29 به اهل بصره 770

نامۀ 30 به معاويه 774

ص:9

ادامه برگزيده از سخنان أمير المؤمنين عليه السلام

193-گفتار آن حضرت روايت شده است كه امام اين كلام را هنگام دفن سرور زنان

اشاره

فاطمه(علیه السلام)در حالى كه گويى با پيامبر در نزد قبر او سخن مى گويد ايراد كرد:

اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟ عَنِّي- وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ- وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ- قَلَّ يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي- إِلاَّ أَنَّ فِي التَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ- وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ- فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ- وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ- فَ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» - فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ- أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ- إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ- وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا- فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ- هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ- وَ السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ- فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ- وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ

لغات

مسهد:بيدار،خواب نرفته أحفها السؤال:در پرس و جو كردن از او كاملا كنجكاوى كن

ترجمه

«اى رسول خدا!از جانب من و دخترت كه اكنون در جوارت فرود آمده و با شتاب به تو،ملحق شده است،سلام باد! اى رسول گرامى در فراق دختر برگزيده ات،صبر و تحملم كم شده تاب و توان از كفم بيرون رفته است.اما پس از روبرو شدن با مرگ و رحلت تو هر

ص:1

شرح

سيد رضى رضوان اللّه عليه در مقدمۀ خطبه،حضرت زهرا(علیه السلام)را سيدة النساء (سرور زنان)ناميده،زيرا در خبرى آمده است:هنگامى كه حضرت امير(علیه السلام) مشاهده فرمود كه زهرا(علیه السلام)در آخرين لحظه هاى زندگى مى گريد،به او خطاب كرد:

«اى زهرا،آيا دوست ندارى كه سرور زنان اين امت باشى؟».

روايت شده است كه فرمود:سروران زنان جهان چهار نفرند:

1-خديجه دختر خويلد(اولين همسر فداكار حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)).

2-حضرت فاطمه زهرا(دخت گرامى پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله)).

3-آسيه دختر مزاحم(زن خدا پرست فرعون).

4-مريم دختر عمران(مادر حضرت عيسى(ع )).

سلام گفتن امير مؤمنان(علیه السلام)از جانب خودش،بر طبق معمول است كه

ص:2

هر كس به ديدار كسى مى رود سلام مى گويد،البته اين ديدار قلبى و روحانى بود،نه جسمانى و ظاهرى امّا سلامى كه از طرف زهرا(علیه السلام)عرض مى كند گويا مى خواهد از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)براى دخترش اذن دخول بگيرد كه در جوار آن حضرت به بهشت جاودان وارد شود.

و السريعة اللّحاق... ،به منظور شكايت از مصيبتهايى است كه از فراق رسول خدا و به دنبال آن،شهادت حضرت زهرا بر وجود مقدّسش عارض شده و اشاره به اين است كه چقدر زود از دنيا رفت و به پدر بزرگوارش ملحق شد! مدت زندگى فاطمه(علیه السلام)پس از رحلت پدر،چهار ماه و به قولى شش ماه بوده است سپس گويى پيامبر(صلی الله علیه و آله)را مخاطب ساخته،به او شكايت مى كند كه در مصيبت زهرا(علیه السلام)شكيبائيش كم و توانش تمام شده است .

تعبير: صفّيتك (برگزيده تو)به جاى ابنتك،به منظور احترام و دوستى و گراميداشتى است كه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)نسبت به دخترش اعمال مى كرد امام(علیه السلام)با جملۀ الاّ ان لى....موضع تعزّ ،با خطاب به پيامبر(صلی الله علیه و آله)خود را در اين مصيبت دلدارى و تسلاّى خاطر مى دهد كه اگر چه شهادت زهرا(علیه السلام) طاقت فرسا و غير قابل تحمل است ولى غم دورى تو بسيار سخت تر است، پس چنان كه بر فراق تو با همۀ دشواريش صبر كردم،در مرگ زهرا(علیه السلام)به طريق اولا و آسانتر بردبار خواهم بود.

التأسّى ،منظور از تأسى اقتدا كردن در صبر بر اين اندوه،به صبر در مصيبت رسول اكرم است فلقد وسّدتك...نفسك ،شرح غم و اندوه و تحمل رنج فراوانى است كه در هنگام به خاك سپردن رسول اكرم به او دست داد،در حالى كه روح مباركش ميان سينه و گلوى على(علیه السلام)از بدن شريفش خارج شد.

ص:3

گويا امام(علیه السلام)به اين سخن آن ضايعه اسفناك را به ياد مى آورد تا تسكينى براى مصيبت تازه اش باشد.

فَ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» ،منظور از ذكر اين جمله،اين كلام خداست:

«وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ اَلَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » (1).» فلقد استرجعت الوديعة...الرّهينه ،در اين عبارت دو كلمۀ وديعه:امانت و«رهينه»:گروگان،را،براى نفس استعاره آورده است.

در مناسبت استعارۀ كلمۀ وديعه دو احتمال است:1-آن كه ارواح در اين بدنها،از آن نظر كه بايد در حفظ آن كوشش شود تا به سوى صاحب خود برگردند،مانند امانت هستند.2-احتمال ديگر:از اين كلمه همان چيزى اراده شده است كه ميان مردم مشهور است،يعنى زن در پيش مرد امانت است،چنان كه مى گويند:«زنها امانتهاى ارزشمندى مى باشند» (2).

مناسبت استعاره كلمۀ الرهينه آن است كه تمام نفسها در گرو وفاى به عهدى مى باشند كه با خداى خود داشته اند.و آن پيمانى است كه در هنگام فرود آمدن از جهان معقول به عالم محسوس از او گرفته اند كه به سوى او برگردند، در حالى كه از خشم او در امان باشند و به اوامر او،عمل كند و از غضب او در امان باشد و از راهى كه پيامبر براى آنها معين كرده منحرف نشوند.

اگر به اين پيمان وفا كند از گروى در مى آيد و پاداش او چند برابر مى شود چنان كه خداى تعالى مى فرمايد: «وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» (3)»ولى اگر پيمان را شكست و مرتكب معاصى شد در گرو عمل

ص:4


1- سوره بقره(2)آيه(155) [1]يعنى:صابران را مژده آسايش از آن سختيها بده،آنان كه چون به حادثه سخت و ناگوارى دچار شوند صبورى كنند و گويند:ما از خدائيم و به سوى او باز خواهيم گشت.
2- النساء و دائع الكرام
3- سوره الفتح(48)آيه(10) [2]يعنى:هر كس به عهدى كه خدا با او بسته وفا كند پاداشى بزرگ به او عنايت مى فرمايد.

خود باقى است،مى فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ» (1)كلمه رهنيه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مى رود كه قبلا بيان شده است.

امّا حزنى...مقيم... ،على(علیه السلام)در اين كلام غم و اندوه خود را در فراق رسول خدا و زهراى مرضيّه به طريق شكوه آميز بيان مى فرمايد،و به دليل اين كه بارها از زبان رسول خدا مژده رفتن خودش را به بهشت شنيده بود و مى دانست كه سراى آن حضرت نيز در بهشت است،لذا در اين عبارت كلمۀ «دار»را به جاى كلمۀ جنّة به معناى بهشت آورده است .

و ستنبّئك انبتك....الذكر ،اين جمله اشاره به شكايت امام(علیه السلام)از مردم،به حضور پيامبر است كه به اعتقاد او پس از رحلت آن حضرت،حقّش را كه خلافت بود غصب و حق زهرا(علیه السلام)را كه فدك بود ظالمانه تصرف كردند،و هر دو از حق خود دور و محروم شدند،علاوه بر ستمهايى كه بر خود آن حضرت رفت و سخنان ناروايى كه به او گفتند،با آن كه از وفات رسول خدا چيزى نگذشته بود و دستور قرآن به دوستى ذوى القربى(خويشان پيامبر)هنوز تازه و براى همه معلوم بود .

و السلام عليكما.... ،معمولا عادت دوستان راستين چنين است كه هنگام جدا شدن از همديگر به عنوان وداع و خدا حافظى،سلام مى گويند.

و ان اقم....الصابرين ،با اين سخنان،حضرت خويش را از همانندى با كسانى كه از شدّت ناراحتى بر قبور حاضر مى شوند و مى پندارند آنچه از دست رفته جبران نخواهد شد،و صبر و بردبارى بر آن اجرى نخواهد داشت،تبرئه مى كند.

امام(علیه السلام)در حضور پيامبر عرض مى كند:من به آنچه خدا در مقابل مصيبتها به پيامبران وعده كرده-كه صلوات و رحمت اوست يقين دارم، چنان كه مى فرمايد:«...آنها كه گفتند:ما از خدائيم و به سوى او باز مى گرديم رحمتهاى خدا بر آنها است و آنان هدايت يافتگانند.توفيق از خداوند است.

ص:5


1- سوره المدّثّر(74)آيه(37) [1]يعنى:هر نفسى در گرو عمل خويش است.

194-از سخنان امام(علیه السلام):

اشاره

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ- فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ- وَ لاَ تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ- وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ- مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ- فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ- إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ مَا تَرَكَ- وَ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ مَا قَدَّمَ- لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ- وَ لاَ تُخْلِفُوا كُلاًّ فَيَكُونَ عَلَيْكُمْ

ترجمه

«اى مردم همانا دنيا سراى گذشتن و آخرت سراى ماندن است،بنا بر اين از گذرگاه خويش براى اقامتگاهتان توشه برگيريد و در پيشگاه كسى كه رازهاى شما را مى داند پردۀ اسرار خود را ندريد.

دلهايتان را از دنيا بيرون كنيد پيش از آن كه بدنهاى شما از آن بيرون رود، در دنيا آزمايش مى شويد و براى غير دنيا آفريده شده ايد.

چون كسى بميرد مردم مى گويند:چه باقى گذاشته،و فرشتگان گويند:

چه چيز جلو فرستاده است؟ خدا پدرانتان را بيامرزد!مقدارى از دارايى خود را پيش از خود براى ذخيرۀ آخرت بفرستيد كه به سود شماست و همه را براى دنيا نگذاريد،كه به زيان شما خواهد بود .»

شرح

امام(علیه السلام)در اين سخنان با يادآورى هدف دنيا و آخرت،انسانها را به

ص:6

دورى از دنيا و علاقه مندى به آخرت تشويق فرموده اند:پس دنيا گذرگاه يعنى راه عبور به سوى آخرت است،كه به دو طريق امكان پذير است:

1-اختيارى،چنان كه بندگان شايستۀ خدا به طرف آخرت حركت مى كنند.

2-اضطرارى،چنان كه عامۀ مردم ناچار مى ميرند و به سراى آخرت مى شتابند،و مراد امام(علیه السلام)در اين سخن رفتن اضطرارى است.

يادآورى دنيا و آخرت،با اين دو صفت:(گذرگاه و قرارگاه)،شبيه مقدمه اى براى اين جمله از سخن امام(علیه السلام)است: فخذوا من ممرّكم لمقرّكم .

و لا تهتكوا....اسراركم ،يعنى با تظاهر به معصيت پرده درى نكنيد زيرا خدايى كه از رازهاى درونى شما آگاهى دارد به كارهاى علنى شما آگاه تر است .

و اخرجوا...أبدانكم ،امام(علیه السلام)در اين جمله مردم را به ترك دنيا پيش از مرگ،امر كرده و از آن بطور كنايه به«خارج كردن دلها از دنيا»تعبير فرموده است.

خرج فلان عن كذا،و اخرج نفسه من كذا،وقتى گفته مى شود كه از آن، دورى كند و بيزارى جويد.

ففيها اختبرتم ،اين گفتار امام اشاره به اين است كه آزمايش در اين دنيا از عنايات و توجهات خدا است چون باعث بيدارى انسان براى آخرت مى شود،و معناى آزمايش را پيش از اين دانستى.

و لغيرها خلقتم ،يعنى انسانها از نظر ذات و فطرت،براى رسيدن به سعادت اخروى آفريده شده اند،ولى اگر اعمال نيك نداشتند و به گناه آلوده شدند گرفتار شقاوت خواهند گرديد:(زمينۀ اصلى و فطرت اوليه در انسان سعادت است شقاوت امرى عرضى مى باشد ).

انّ المرء....قدّم ،مردم مى گويند:«از مال دنيا چه چيز گذاشته،و فرشتگان مى گويند:از كارهاى نيك چه عملى جلو فرستاده است؟.

امام(علیه السلام)در اين سخن،مردم و فرشتگان و آنچه را كه مورد سؤال اين

ص:7

دو گروه است با هم ذكر فرموده،تا توجه دهد به اين كه كارهاى نيك و عبادات كه باعث سعادت اخروى است،بر كالاهاى دنيوى،شرافت و برترى دارد،زيرا كارهاى نيك خواسته ملائكه و مورد توجه آنهاست ولى امور مادّى دنيا مورد توجه مردم غافل و بيخبر است.

همراه آوردن دو لفظ ما ترك و ما قدّم به گونه اى زيبا اين مفهوم را بيان مى كند كه امور مادّى و دنيوى جدا شدنى است،و كارهاى نيك پيش فرستاده و براى آخرت انسان،ماندنى و سودمند است،پس بايد به كارهاى شايسته بيشتر توجه كرد و به امور مادّى دنيا كه جدا شدنى و رها كردنى است اعتنائى نكرد.

للّه آبائكم ،جمله اى است كه عرب براى تعظيم و بزرگداشت شخص مورد خطاب مى آورد،و او،يا پدرش را به خدا نسبت مى دهد و به گونه هاى مختلف آورده مى شود،از قبيل:للّه انت،لله ابوك و جزاينها....

بعضى از شارحان لام را براى عاقبت دانسته اند،يعنى:بازگشت پدران شما به سوى خداست،امّا در اين صورت،كلام از معناى تعجّب و تعظيم بيرون خواهد شد.

فقدموا بعضا... ،يعنى قدرى از متاع دنياى خود را به عنوان صدقه و مانند آن،پيش از خود بفرستيد تا ثوابش در آخرت براى شما باشد و تمام آن را بعد از مرگ خود براى ديگران مگذاريد زيرا سنگينى آن بر دوش شما خواهد بود،چنان كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)فرموده است:

«اى فرزند آدم،از امور دنيا تنها سه چيز براى تو سودمند است:

1-آنچه را كه با خوردن از بين ببرى.

2-آنچه را كه بپوشى و كهنه كنى.

3-آنچه را كه صدقه دهى و براى آخرت باقى گذارى (1).

ص:8


1- سوره بقره(2)قسمتى از آيه(155)يعنى:ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم.

پيش از اين معلوم شد كه دادن زكات و صدقات و جز اينها،چگونه باعث پيدايش فضايل اخلاقى و پاداشهاى اخروى در انسان مى شود،و بر عكس بخل ورزى و ثروت اندوزى موجب بدبختى و شقاوت اخروى مى گردد.

علت اين كه امام(علیه السلام)دستور مى دهد كه قدرى از ثروت دنيا را پيش از خود بفرستيد،و از گذاشتن تمام آن براى پس از مرگ منع مى كند،آن است كه بطور كلى محروم كردن وارثان از حق ارث جايز نيست و از طرفى ترك صدقات و ندادن زكات هم حرام است.

اين مطلب به طريق ديگرى نيز روايت شده كه حاصل معناى آن چنين است (1).

آنچه كه پيش فرستاده ايد،در واقع به قرض خدا داده ايد،و اگر هيچ نفرستيد و براى پس از خود اندوخته كنيد بر ضرر شما و مايۀ زحمت شما خواهد بود،چنان كه خدا مى فرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً» (2)».

كلمۀ قرض اين جا به عنوان استعاره آمده،و مناسبت آن،اين است كه معمولا قرض گيرنده از كسى كه صاحب مال است درخواست قرض مى كند و با تشكّر از او،در موعد مقرّر عوض آن را به صاحب مال بر مى گرداند،لذا امام(علیه السلام)انفاق مال در راه خدا را به قرض دادن به خدا تشبيه كرده است زيرا خداوند بارها از مردم خواسته است كه زكات و صدقه بدهند،و از انفاق كنندگان در راه خود سپاسگزارى فرموده و به آنان كه صدقه مى دهند چند برابر آنچه بخشيده اند و ارزنده تر از همۀ آنها كه بهره اى ندارد بلكه زيان هم دارد، پاداش مى دهد و چون نگهدارى ثروت و به جاى گذاشتن آن بعد از مردن، چنان است،ناگزير مايۀ زحمت و گرفتارى صاحب مال مى شود.و توفيق از خداوند است.

ص:9


1- يكن لكم قرضا و يكن عليكم كلا...
2- سوره بقره(2)آيه(244) [1]يعنى:چه كسى حاضر است به خدا قرض نيكويى بدهد.

195-از سخنان امام(علیه السلام)كه در موارد بسيارى اصحاب خود را با اين كلمات مورد خطاب

اشاره

قرار مى داد:

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ- وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَى الدُّنْيَا- وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ- فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً كَئُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً- لاَ بُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْهَا وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا-.وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلاَحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ- وَ كَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِيكُمْ- وَ قَدْ دَهَمَتْكُمْ فِيهَا مُفْظِعَاتُ الْأُمُورِ وَ مُعْضِلاَتُ الْمَحْذُورِ-.

فَقَطِّعُوا عَلاَئِقَ الدُّنْيَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى

لغات

عرجه و تعريج:توقف و ماندن در جايى و در آن محبوس شدن.

عقبه كؤود:گردنه اى كه بالا رفتن از آن دشوار است.

ملاحظ:جمع ملحظ و آن،يا مصدر ميمى يا اسم مكان است به معناى محل نظر،و منظور از آن،نگريستن به گوشۀ چشم است.

دانيه:تازه به تازه.

مفظعات الامور:كارهايى كه بيش از حدّ معمول،بزرگ و دشوار باشد.

معضلات المحذور:مشكلات گناه،گناهان سنگينى كه از سختى كمر انسان را خم مى كند.

ترجمه

«خدا شما را رحمت كند،آمادۀ سفر شويد همانا كه شما را به رفتن از

ص:10

دنيا مى خوانند از ماندن در دنيا بكاهيد و از آنچه داريد با بهترين توشه به سوى آخرت باز گرديد!زيرا جلوى شما گردنه هاى ترسناك و هول انگيز وجود دارد كه ناچار بايد بر آن وارد شويد و در آنها توقف كنيد.بدانيد كه مرگ در هر لحظه شما را زير نظر دارد و گويى چنگالهايش را در جانهاى شما فرو برده است مشكلات زندگى و كارهاى ناروا و اعمال ناپسند شما را در دنيا به خود مشغول ساخته،پس پيوندهاى خود را با دنيا بگسليد و با توشۀ تقوا پشتوانه اى محكم به دست آوريد».

شرح

در پايان سيد رضى يادآور مى شود كه مقدارى از اين خطبه در گذشته نقل شده است.

امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنانشان به انسانها دستور مى دهند كه براى سفر به سوى خدا توشۀ لازم را كه تقوا و پرهيز از گناه است آماده كنيد،در كلمۀ الرحيل كه به معناى كوچ كردن است دو احتمال مى رود:1-مقصود از آن سفر به وسيلۀ مرگ است كه در اين صورت ندا دهنده حوادث و اتفاقهاى روزانه است كه ناگزير موجود را به نابودى و مرگ فرا مى خواند 2-احتمال دوم،آن كه منظور از رحيل سفر به سوى خدا با رياضتهاى كامل باشد كه در اين صورت ندا دهندۀ آن،پيامبر خدا و قرآن و اولياى خدا خواهند بود.سپس امام(علیه السلام)دستور مى دهد كه انسان بايد نسبت به دنيا و ماندن در آن علاقه زياد نشان ندهد بلكه فقط به مقدار لازم به آن توجه كند،و اين معناى زهد است.

آن گاه مى فرمايد كه با اعمال نيك و آمادگى كامل به تقوا و كارهاى شايسته از دنيا به آخرت وارد شويد.

فان امامكم عقبة كؤودا ،امام(علیه السلام)لفظ عقبه را با صفت كؤود براى مرگ استعاره آورده است و مناسبت اين تشبيه،برخورد سخت با مرگ داشتن و با درد و رنج روحى منزلگاههاى مرگ را تا پايان آن سپرى كردن،مى باشد.

ص:11

و منظور امام(علیه السلام)از منازل ترس آور و هولناك،منزلگاههاى پس از مرگ از قبيل قبر و بقيّۀ حالاتى است كه با درجات مختلف براى گناهكاران در آخرت وجود دارد،و روشن است كه انسان ناگزير مى باشد كه به اين منزلها وارد شود و در آنها تا زمان عبور توقف كند،بويژه نفوسى كه داراى صفات زشت و دلبستگيهاى پست مادّى بوده اند،چون توقف آنها در آن منزلگاهها طولانى تر و سختيهاى آنان در آن منزلها هولناكتر است .

و اعلموا....فيكم ،امام(علیه السلام)در اين عبارت بعضى از لوازم(منيّة)را كه براى مرگ استعاره شده است،يعنى نگاه دائمى و غضبناك با گوشۀ چشم را گرفته و آن را كنايه از اين قرار داده است كه مرگ در كمين آنان مى باشد و از آنها صرف نظر نمى كند و دانيه (1)هم روايت شده يعنى نگاههاى مرگ به آنها نزديك است.

ذكر چنگالها و فرو بردن آن،كنايه از بلاها و دردهاى هلاكتزايى است كه هنگام مرگ به انسان گنهكار مى رسد و وجه شبه در اين جا امرى است كه وقوع آن نزديك فرض شده كه فرا رسيدن مرگ است و نسبت فرو بردن چنگالهاى مرگ در روح آنان به سرعت وقوع مرگ تشبيه شده است،و باء در بمخالبها به معناى الصاق و چسبيدن است و واو در جملۀ و قد نشبت و جملۀ و قد دهمتكم حاليّه است.

ص:12


1- در متن خطبه 195 صفحه 7 جلد چهارم شرح نهج البلاغۀ ابن ميثم(انتشارات دفتر تبليغات اسلامى)دانيه آمده است و از شرح اين جمله در صفحه 8 پاراگراف آخر سطر دوّم كه مى گويد:و روى دانيه:اى قريبة منهم با توجه به سطر دوم همين صفحه(شرح لغات)كه دانيه را مجدّده معنى كرده است و تا آن جا كه من بررسى كردم دانيه به اين معنى استعمال نشده است،و دائبه به معناى مجدّه و كوشا به كار رفته،بايد در اصل نسخه دائبه باشد،تا شارح در شرح خود به عنوان روايت ديگرى،دانيه را ذكر نمايد،با توجه به توضيحات ياد شده هم در شرح لغات اشتباه شده و هم در متن خطبه و لازم بود در متن خطبه دائبه مى آمد چنان كه در شرح مرحوم خويى جلد 13 در متن خطبه 195 صفحه 54، [1]دائبه و به معناى مجدّه-كوشا و جدّى،آمده است(مترجم)

و قد دهمتكم...المحذور ،كنايه از سختيهاى مرگ و سنگينى بار گناه است،كه در هنگامۀ مرگ انسان را فرا مى گيرد.

فقطّعوا علايق الدنيا ،امام(علیه السلام)در اين عبارت به زهد حقيقى در دنيا و سبكبارى و نياندوختن مال دنيا و ترك آنچه از متاع دنيا زايد است فرمان مى دهد.

و استظهروا بزاد التقوى ،يعنى در تمام گرفتاريهاى سفر آخرت تقوا را بزرگترين پشتيبان خود قرار دهيد.و توفيق از خداست.

ص:13

196-گفتار آن حضرت هنگامى كه طلحه و زبير،پس از بيعت با امام(علیه السلام)اعتراض كردند

اشاره

كه چرا در امور با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است،اين سخنان را خطاب به

آنها بيان فرمود:

لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً- أَ لاَ تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ- أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ- أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ- ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ-.

وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلاَفَةِ رَغْبَةٌ- وَ لاَ فِي الْوِلاَيَةِ إِرْبَةٌ- وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا- فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا- وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ- وَ مَا اسْتَنَّ؟النَّبِيُّ ص؟ فَاقْتَدَيْتُهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لاَ رَأْيِ غَيْرِكُمَا- وَ لاَ وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ- وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لاَ عَنْ غَيْرِكُمَا-.وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ- فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي- وَ لاَ وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي- بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟ قَدْ فُرِغَ مِنْهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ- وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ- فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِي وَ لاَ لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى-.أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ- وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ.

ثم قال ع- رَحِمَ اللَّهُ رَجُلاً رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ- أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ- وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ

ص:14

لغات

ارجأتما:پشت سر انداختيد.

استأثر:از روى ميل و دلخواه خود عمل كرد.

الإربه:نياز،حاجت.

أفضت:رسيد.

عقبى:از بدى بازگشتن(رضايت).

ترجمه

«همانا از امور ناچيز خشم گرفتيد،و خوبيهاى فراوانى را پشت سر انداختيد و ناديده انگاشتيد.آيا مرا آگاه نمى كنيد كه شما چه حقّى داشته ايد كه آن را از شما باز داشته ام و كدام سهم را به خود اختصاص داده و از شما دريغ داشته ام،يا در چه مورد براى احقاق حقى كه مسلمانى به من مراجعه كرده ناتوان بوده ام،يا آن را نمى دانسته يا راه آن را به خطا و اشتباه رفته ام؟ به خدا سوگند مرا به خلافت رغبتى نبود و به زمامدارى شما علاقه اى نه،امّا شما مرا به آن فرا خوانديد و آن را بر من تحميل كرديد،و چون حكومت به من رسيد،به كتاب خدا و قانونى كه براى ما وضع كرده و عمل كردن به آن را دستور داده بود توجه كرده و از آن پيروى كردم و به روشى كه پيامبر،سنّت قرار داده بود اقتدا كردم،پس نيازى به نظريّات شما و غير شما نداشتم،و نيز حكمى براى من پيش نيامده است كه آن را ندانم تا از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان كمك بگيرم،و اگر چنين چيزى پيش مى آمد،از رأى شما و ديگران استفاده مى كردم،اما اعتراض شما در مورد برابر تقسيم كردن اموال ميان مسلمانان،اين حكمى نبوده است كه من به رأى خود صادر كرده،و طبق خواستۀ دلم انجام داده باشم،بلكه من و شما احكامى را در دست داريم كه پيامبر آورده،تثبيت شده است و شكّى در آن نيست،پس در آنچه كه خداوند از تقسيم بندى آن فراغت يافته و حكم آن را تمام كرده نيازى به رأى شما نيست،به خدا سوگند براى هيچ يك از شما و غير شما حقى در برگرداندن من از كار خلافى نيست خداوند دلهاى ما و شما را به سوى حقيقت متوجه كند و به همۀ ما شكيبايى و صبر عنايت فرمايد.

(سرانجام امام(علیه السلام)مى فرمايد)خداى رحمت كند كسى را كه هر گاه حقّى را مشاهده كند آن را يارى كند و اگر ستمى را بيابد،آن را محو سازد و با يارى كردن صاحب حق،عليه ستمگر قيام كند .»

ص:15

شرح

اين دو شخص(طلحه و زبير)اوائل كار آرزوى حكومت و خلافت در سر داشتند اما وقتى ديدند كه مردم امام عليه السلام را به اين امر برگزيدند هدف خود را عوض كرده اميد بر آن بستند كه لااقل حضرت آنان را در بعضى از امور حكومتى دخالت دهد و براى آنها از بيت المال سهمى بيش از ديگران مقرر فرمايد چنان كه بعضى از پيشوايان قبل از او مقرر داشته بودند،به خاطر جاه طلبى كه در آنها وجود داشت تمايل داشتند كه امام موقعيت آنان را مورد توجّه قرار داده و ايشان را در بسيارى از مصلحت انديشيها شركت دهد.

اما چون آن بزرگ مرد قرآن و سنّت پيامبر را بناى كار خود قرار داده و تنها او بود كه مى توانست فروع احكام را از آن دو استخراج كند،و همو صاحب اسرار كتاب و سنت بود و چنان كه مى دانى بزرگان صحابه و خلفاى قبل در بسيارى از احكام به آن حضرت مراجعه مى كردند،بنا بر اين،در پيش آمدها نيازى به رايزنى با ديگران و توجه به افكار آنها نداشت .

امام(علیه السلام)با آوردن كلمۀ«يسير»:اندك چيزى كه آنها را بر آشفت و خشمگين ساخت به اين مطلب اشاره فرموده است كه:مشورت نكردن با آنها و برابر قرار دادن آنان با ديگران در سهم بيت المال،گر چه در نزد ايشان دردآور و سخت است،امّا براى آن حضرت دليل ناحق بودن نابرابرى بسيار سهل و آسان است،و منظور از كسير،كسى است كه حقش را ناديده گرفته اند و بطور كامل بدو نداده اند،(خود حضرت(علیه السلام) (1))كثير،با«ثاء»سه نقطه،نيز آمده است،و در معناى آن دو احتمال مى رود:

1-منظور از بسيارى كه در انجام آن تاخير كردند،افكار و مطالبى است كه در بارۀ اصلاح امور مسلمانان،مى بايست اظهار مى كردند و از باب دلسوزى

ص:16


1- كسير در نسخه اى كه شارح در اختيار داشته با سين بوده لذا اوّل به توجيه آن پرداخته و بعدا كثير با (ث)را عنوان روايتى ذكر فرموده است.(مترجم)

به حال اسلام تذكر مى دادند ولى تأخير كردند و تا امروز نگفتند،و به اين دليل بسيارى از اصلاحات تأخير افتاد.

2-ممكن است حضرت چنين اراده كرده باشد كه آنچه امروز اظهار كرده و بيان مى دارند و او را مورد سرزنش و انتقاد قرار مى دهند،اندكى است از آنچه در دل دارند و اين خود دليل بر آن است كه حرفهاى زيادى غير از آن حرفها در دل دارند و ظاهر نمى سازند،و در بيانش تأخير مى كنند.

ا لا تخبرانى....بابه... ،امام(علیه السلام)در اين سخن از آنها مى خواهد بيان كنند كه چه حقى ترك شده كه آنان را خشمناك ساخته و به انواع حق و اقسام معمول و متعارف آن اشاره فرموده و تمام آن اقسام را با پرسش انكارى بيان كرده است، و خلاصۀ آن چنين است:

حقّى كه شما به خاطر ترك آن بر من خشم گرفته ايد،يا مربوط به شما دو نفر است و يا به ديگر مسلمانان،اگر مربوط به شماست يا سهم بيت المال بوده است كه به خود اختصاص داده ام و يا اين كه حقى از حقوق غير مالى شما را ظالمانه تصرف كرده ام،و اگر آن حق مربوط به ديگر مسلمانان است و من ترك كرده ام.يا چنان است كه من در اجراى آن ضعف و ناتوانى داشته ام و يا نسبت به حكم الهى آن جاهل و نادان بوده و يا آن كه در كيفيت استدلال بر آن به راه خطا و اشتباه رفته ام،دليل اين كه تمام تقسيمات فوق را ردّ كرده و از اين جهت آنها را به طريق استفهام انكارى آورده بسيار روشن است،زيرا برابر قرار دادن همۀ مسلمين را در استفاده از بيت المال روش پيامبر است و بايد پيروى شود و مشورت كردن در پيش آمدها و نظاير آن وقتى لازم است كه در مورد آن رويداد حكم قطعى نباشد يا لااقل انسان آن را نداند،در صورتى كه آن حضرت تمام احكام الهى را دارا بود و به همۀ آنها علم كامل داشت و از احدى از مسلمانان حقى را ترك نكرده كه ناشى از ضعف و ناتوانى يا نداشتن حكم يا

ص:17

دليل آن باشد،زيرا او خليفۀ زمان و داناترين امّت به احكام دين بود،از اين نظر كه در تمام تقسيمات فوق مورد اعتراض آن دو شخص به دو مورد ذيل بود:

1-مشورت نكردن با آنها در امور،2-همسنگ قرار دادن آنان با بقيّه مسلمين در سهم بيت المال،امام(علیه السلام)اعتراض اوّل آنها را با جملۀ زير پاسخ مى دهد :

و اللّه...حملتمونى عليها ،اين گفتار امام(علیه السلام)مقدّمه اى است براى جواب اعتراض اوّل آنها،كه مى پنداشتند آن حضرت به خلافت،مايل،و دوستدار حكومت و امارت است،و به همان سبب خود را بر آن دو ترجيح داده و نظير اين پندارها،امام(علیه السلام)اين پندار نادرست را با اين مقدّمه درهم مى شكند و پس از آن علّت پذيرفتن حكومت مسلمين از طرف آن حضرت به يارى كردن و بر پا داشتن حقّ منحصر مى شود چنان كه خود حضرت در موارد زيادى به روشنى آن را بيان فرموده است،و در اين صورت اشكال آنها بر طرف شده و شبهه اى باقى نمى ماند.

فلمّا افضت...فاقتديته ،در اين عبارت كه پاسخ به اشكال اول معترضين است،قسمتى از صورت استدلال را كه تنها صغراى قياس است ذكر فرمود،كه خلاصۀ آن چنين است:

در بيان احكام الهى كتاب خدا را پيروى كرده و به سنّت پيامبر اقتداء كرده ام و كبراى تقديرى قياس هم اين است هر كس در بيان احكام چنين رفتار كند نيازى به استفاده از رأى ديگران ندارد.

بنا بر اين،گفتار آن حضرت: «فلم احتج...غيركما» به منزلۀ نتيجه اى براى قياس و استدلال فوق مى باشد.

و لا وقع حكم جهلته ،امام(علیه السلام)يكى از مسائلى را كه قبلا با استفهام انكارى مورد سؤال قرار داده است در اين عبارت بطور صريح رد فرموده-و آن جاهل بودن نسبت به احكام است-و سپس،از باب مماشات با خصم چنان كه

ص:18

در بحثهاى جدلى مرسوم است آن را بطور فرض،قبول كرده و مى فرمايد:البته اگر چنان بود كه مسأله اى پيش آيد و حكم اسلامى آنرا ندانم،از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان خوددارى نمى كردم .

پس دوّمين مسأله اى را كه مورد اعتراض آن دو فرد بود ياد كرده و فرموده است:امّا آنچه شما در مورد يكسان قرار دادن يادآور شديد يعنى اين كه شما دو فرد را در سهم از بيت المال مانند بقيّۀ مردم قرار داده ام،با اين جمله ها پاسخ آن را بيان فرموده است: فان ذلك امر...حكمه .

و لا ولّيته هوى منّى ،اين عبارت كه قسمتى از پاسخ به اعتراض دوم طلحه و زبير است،يعنى در اين امر هوا و هوس خود را حاكم قرار ندادم،و يا اين كارها را به خاطر هوا و هوس هم انجام نداده ام،و بنا بر اين كلمۀ(هوى) مفعول له باشد چنان كه بعضى گفته اند.

خلاصۀ معنا آن كه،عمل مساوات و برابرى كه در تقسيم سهام بيت المال انجام دادم و شما را همسنگ ديگران قرار دادم،نه از انديشۀ خودم بود و نه هوا و هوسى را پيروى كردم،بلكه من و شما خود مى دانيم كه خداوند آن را تمام و تكميل كرده و از حكم به آن در لوح محفوظ فراغت يافته و آن را براى عمل به زمين فرو فرستاده است،و نيازى به ايجاد حكم جديد يا تكميل آن نيست.اين كه حضرت نسبت فراغت به ذات اقدس خداوند داده،عنوان مجاز دارد،زيرا در حق تعالى فراغت و شغل بطور حقيقى راه ندارد.و رابطۀ مجاز بودن آن اين است كه موضوعى را كه خداوند حكمش را معيّن كرده،با عملى كه انسان از انجام دادن آن فراغت يافته متناسب است،و با اين مناسبت كه علاقۀ مجاز است،فراغت را به خداوند نسبت داده اند.

فلم احتج اليكما...حكمه ،چون حكم خدا را مى دانم نيازى نبود كه در صدور آن به شما رجوع كرده شما را از خود راضى و خشنود كنم،با اين كه آن

ص:19

چه باعث خوشنودى شماست،بر خلاف چيزى است كه پيامبر خدا آورده است،اين جمله«فلم احتجّ»با تشديد جيم نيز روايت شده است (1):يعنى در راه يافتن به احكام الهى پس از مشخّص بودن آن،جاى بحث و محاجّۀ با شما نبوده است .

فليس لكما....عتبى ،اين جمله آخرين نتيجه اى است كه امام عليه السلام از دو استدلال قبل گرفته است،زيرا موقعى كه بى مورد بودن اعتراض و عيب جوئى آن دو شخص«طلحه و زبير»ثابت شد،پس بر آن حضرت لازم نيست كه از آن چه در امور مملكتى و دينى انجام داده و حكم آن را صادر فرموده بازگشت كند.

پس از اثبات درستى كرده هاى خود و نابجا بودن اعتراضهاى آنها،در پيشگاه حقّ مطلق به دعا پرداخته و از خداوند متعال خواسته است كه دلها را به راستى رهبرى فرمايد و صبر و تحمّل برگشت از باطل و رو آوردن به حقيقت را به همه عنايت فرمايد.

سرانجام به علت اين كه آن دو نفر را نيز به سوى حق تشويق كند،بطور عموم و بيان قاعدۀ كلّى،دعا مى كند كه«خدا رحمت كند كسى را كه حقيقت و عدالت را بنگرد و در عمل كردن به آن كمك كند و باطل و ستمگرى را ببيند،و آن را ردّ كرده و عليه طرفدار آن برخيزد.»و توفيق از خداوند است.

ص:20


1- از ماده حجج گرفته شده،بر خلاف روايت مشهور كه از حوج گرفته شده است مترجم.()

197-گفتار آن حضرت،اين سخن را هنگامى فرمود كه شنيد جمعى از يارانش اهل شام

اشاره

را در صفين دشنام مى دادند:

إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ- وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ- كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ- وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ- اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ- وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ- حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ- وَ يَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ

لغت

لهج به:نسبت به آن حرص ورزيد.

ترجمه

«من دوست ندارم كه شما از ناسزاگويان باشيد،امّا اگر كارهاى آنان را بر شمرده،حالات آنها را به خاطر مى آورديد به درستى نزديكتر و براى اتمام حجت شما بليغتر و رساتر بود،و(حق اين بود)كه به جاى ناسزا به آنها مى گفتيد:

خدايا!خون ما و ايشان را از ريختن حفظ فرما،و امر ميان ما و آنها را اصلاح كن،و آنان را از گمراهى نجات ده،تا هر آن كس كه نسبت به حق،ناآگاه است،آن را بشناسد و آن كه حريص به گمراهى و ستيز با حق است از آن برگردد .»

شرح

نتيجۀ اين فصل از گفتار امام(علیه السلام):ادب آموزى و ارشاد ياران به سيرۀ

ص:21

حسنه و وادار كردن آنهاست بر اين كه به سخنان نيكو خو گرفته و زبان خود را به آن عادت دهند،امام عليه السلام با اظهار ناخشنودى خود نسبت به ناسزاگوئى و نهى كردن از آن،حكم حرام بودن آن را صادر فرموده است،چنان كه پيامبر اكرم نيز فرموده است:«من براى لعن و سبّ مبعوث نشده ام (1)»و جاى ديگر به درگاه خدا عرض مى كند:«خدايا!من بشرى بيش نيستم،پس هر گاه انسانى را نفرين كردم تو آن را به سود او قرار ده،نه به زيان او،و او را به راه راست هدايت فرما (2).» لو وصفتم...فى العذر يعنى،اگر از ناسزاگوئى مخالفان،صرف نظر كرده،كارهاى ناشايست آنها را بر ايشان بر مى شمرديد و از روى خيرخواهى و راهنمائى،ستمگرى و انحراف آنان را يادآور مى شديد و سپس به جاى دشنام، اين چنين در حق ايشان به دعا مى پرداختيد به درستى نزديكتر بود،زيرا موقعى كه كارهاى زشت آنان را تذكر داده و آنها را نصيحت مى كرديد،اميد مى رفت كه به سوى حق برگردند،و نيز براى شما بهترين اتمام حجت محسوب مى شد، زيرا بعدا مى توانستيد ادعا كنيد:وظيفۀ خود را انجام داده و براى دست برداشتن از خلافكارى آنها را نصيحت كرده ايد،ولى آنان گوش نداده اند.

قلتم عطف بر كلمه وصفتم و قبل از آن،لو در تقدير است،و نيز جواب شرط بعد از پايان دعا،مقدّر است،و هر دو،به قرينۀ قبلى حذف شده است و تقدير آن چنين است،اگر اين دعا را بر زبان جارى مى كرديد،در گفتار درست تر و در مقام عذر رساتر بود .

دعائى كه حضرت به اصحاب خود مى آموزد،با وضعيت جنگ مناسبت است و در آن،چند موضوع از خدا درخواست شده است:

ص:22


1- ما بعثت لعّانا و لا سبّابا.
2- اللهم انى بشر فاذا دعوت على انسان فاجعل دعائى له لا عليه واهده الى الصراط المستقيم.

1-اين كه خدا خونها را از ريختن نگهدارى فرمايد،زيرا اولين چيزى كه در جنگ معمول است و خوف آن مى رود خون ريزى است.

2-علت حفظ خون كه اصلاح ذات البين است،درخواست شده،يعنى خدايا!ميان ما و ايشان را از حالاتى كه مايۀ اختلاف است،حفظ فرما و به جاى آن الفت و همبستگى قرار ده.

شارح در شرح ذات البين چنين مى گويد:به علت اين كه احوال اجتماعى همراه با طرفين است لذا بر آنها ذات البين اطلاق شده(يعنى آن چه در ميان است).

چنان كه وقتى گفته مى شود:اسقنى ذا إنائك،يعنى بنوشان به من آن چه از آشاميدنى كه در ظرف خوددارى،به علت اين است كه آشاميدن همراه ظرف مى باشد.

معناى ديگر براى ذات البين:اين است كه ذات به معناى حقيقت و ماهيت شيئى باشد،و بين از بينونيت و به معناى افتراق و جدايى باشد و كلمۀ ذات البين يعنى حقيقت اختلاف و معناى عبارت:(اصلح ذات...)اين است:خدايا!حقيقت تفرقۀ ميان ما و ايشان را اصلاح فرما و آن را به الفت و همبستگى تبديل كن.

3-سپس عاملى كه ريشۀ اختلاف و تفرقه را از بن بر مى كند و مايۀ اصلاح جامعه مى شود كه همان هدايت و برگشتن از ضلالت است از خدا خواسته،تا با شناخت كسى كه حقش ناشناخته مانده،از بى خبرى نجات يافته و از عداوت و دشمنى برگردد (1).غباوت(غفلت و بى خبرى)طرف تفريط از

ص:23


1- متن سخن امام(علیه السلام)بر طبق نسخۀ حاضر و مشهور:عن الغىّ و العدوان بوده است،ولى در شرح،به غباوه و عدوان تعبير و تفسير شده و فرق ميان دو كلمۀ اخير چنين بيان شده است. الف-وقتى كه نقيصۀ فكرى فاصلۀ زيادى با حكمت داشته باشد،آن را غباوه گويند،يعنى سفاهت و كودنى كه جزء رذايل اخلاقى و خويهاى پست است،در مقابل حكمت كه به معناى كمال دانش و تدبير و از فضايل اخلاقى است. ب-امّا موقعى كه در اجراى عدالت و گرفتن حقّ،افراط و زياده روى شود،دشمنى و عداوت به وجود مى آيد كه از خويهاى پست اخلاقى است بر خلاف عدل كه از فضايل است.(مترجم)

صفت پسنديدۀ حكمت است و عداوت طرف افراط از صفت عدالت مى باشد و اين هر دو صفت پست در ياران معاويه وجود داشت،زيرا آنان وقتى از درك حقيقت ناتوان شده و شك بر آنان عارض شد ستم كردند و در دشمنى خود تجاوز و افراط كردند.

به جاى(غىّ)(عمى)نيز روايت شد.كه مقصود كوردلى و غفلت آن است.

ص:24

198-از خطبه هاى آن حضرت،در جنگ صفين يكى از روزها كه مشاهده فرمود فرزندش

اشاره

امام حسن شتابان به جنگ با دشمن مى رود،خطاب به يارانش فرمود:

اِمْلِكُوا عَنِّي هَذَا الْغُلاَمَ لاَ يَهُدَّنِي- فَإِنَّنِي أَنْفَسُ بِهَذَيْنِ يَعْنِي؟الْحَسَنَ؟ وَ؟الْحُسَيْنَ ع؟- عَلَى الْمَوْتِ لِئَلاَّ يَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟

لغات

املكوه:او را محكم گرفته و نگهدارى كنيد.

يهدّنى:مرا درهم مى شكند.

نفست به كسر(فا)،انفس به فتح(فا):بخل مى ورزم.

ترجمه

«اين جوان را محكم بگيريد تا(كشته شدن)او مرا درهم نشكند،زيرا كه من نسبت به از دست دادن اين دو شخص(حسن و حسين(علیه السلام)).بخل مى ورزم، نكند كه نسل رسول خدا قطع شود .»

شرح

سيد رضى مى فرمايد:اين كلام امام: املكوا عنّى هذا الغلام از بلندترين سخنان و فصيحترين آنهاست، به دليل آن كه وجود فرزند سودمند،از چيزهايى است كه به انسان سخت نيرو مى بخشد،و قواى نفسانى را تقويت مى كند،به ويژه فرزندى مانند حضرت

ص:25

امام حسن عليه السلام،امام(علیه السلام)با جملۀ «لا يهدّنى» شدّت ناتوانى و ضعف و انكسار روحى خود را با از دست دادن چنين فرزندى بطور كنايه بيان فرموده،و براى وجوب و لزوم نگهدارى و حفظ او و برادرش علت ديگرى ذكر كرده و آن،مراقبت بر حفظ نسل پيامبر اكرم است.

ص:26

199-گفتار آن حضرت،هنگامى كه يارانش در امر حكومت،با او به مخالفت برخاستند

اشاره

چنين فرمود:

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ- حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ- وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ- وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ-.

لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً- وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً- وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُونَ

لغت

نهكتكم:شما را كهنه و خسته كرد.

ترجمه

«اى مردم تا كنون امر ميان من و شما بر طبق خواستۀ من بود تا اين كه جنگ شما را خسته كرد،و به ضعف و ناتوانى كشاند،و به خدا سوگند كه اين جنگ بسيارى از شما را نابود كرد،و برخى را به دست حوادث سپرد،امّا براى دشمنان شما خسته كننده تر بود.

ديروز فرمانرواى شما بودم ولى امروز تحت فرمانم،و ديروز نهى كننده بودم و امروز نهى شده،شما زنده ماندن را دوست مى داريد و من نمى توانم،شما را به آنچه ميل نداريد،مجبور كنم .»

شرح

على ما احبّ ،تا كنون چنان كه من دوست داشتم از من اطاعت و پيروى

ص:27

مى كرديد.اسناد دادن نهك:كهنگى به جنگ،استعاره است براى آن كه جنگ آنها را ناتوان ساخته بود و بعد حضرت آن را به جامه اى مانند ساخته است كه بر اثر پوشيدن كهنه شده باشد و جنگ را كه سبب اين ناتوانى است،به پوشيدن لباس تشبيه كرده است،و معناى عبارت اين است:در گذشته حال من چنين بود كه مرا اطاعت مى كرديد،تا زمانى كه اين چنين از جنگ خسته شديد.

و اللّه اخذت منكم و تركت ،كنايه از آن است كه جنگ وضع آنها را دگرگون كرده و گويى همين امر براى آنها عذرى شده است كه از زير بار جنگ شانه خالى كنند و با جملۀ و هى لعدّوكم انهك اراده كرده است كه به بهانۀ اين عذر كه جنگ آنها را خسته كرده از پاى ننشينند.

پس از بيان عذر ياران و پند دادن آنان شكايت آنها را به سوى خودشان برده و آنها را مورد عتاب و سرزنش قرار مى دهد زيرا علاوه بر آن كه حرف او را گوش نداده و فرمانش را اطاعت نكردند،او را به زور وادار كردند كه تن به حكميّت ديگران دهد و در نتيجه شخصى كه در گذشتۀ نه چندان دور،فرمانده جامعه بود و آنان را امر و نهى مى كرد،اكنون ديگران او را امر و نهى مى كنند و اين امرى است بر خلاف وظيفۀ آنها و كارى است كه بايد آن را انجام نمى دادند.

و قد احببتم البقاء ،ياران خود را توبيخ مى كند كه علاقۀ به زندگى دنيا آنها را به ترك جنگ وادار كرده است.

و ليس.... :معناى اين عبارت چنين است:من توانائى بر آن ندارم كه شما را بر آنچه دوست نمى داريد(جنگ)وادار كنم،يعنى بر حسب ظاهر بر آن توانايى ندارم اگر چه در صورت وجود مصلحت و اقتضاى شرع،حق آن را دارم.

ص:28

200-از خطبه هاى آن حضرت است.امام عليه السلام هنگامى كه در بصره به عيادت يكى

اشاره

از اصحابش به نام علاء بن زياد حارثى رفت و خانۀ پهناور و وسيع او را ديد،چنين فرمود:

:مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا- أَمَا أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ- وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ- تَقْرِي فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ- وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا- فَإِذاً أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ- فَقَالَ لَهُ؟الْعَلاَءُ؟- يَا؟أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي؟عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ؟- قَالَ وَ مَا لَهُ- قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ وَ تَخَلَّى عَنِ الدُّنْيَا- قَالَ عَلَيَّ بِهِ فَلَمَّا جَاءَ قَالَ- يَا عُدَيَّ نَفْسِهِ لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ- أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَ وَلَدَكَ- أَ تَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا- أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ يَا؟أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟- هَذَا أَنْتَ فِي خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأْكَلِكَ- قَالَ وَيْحَكَ إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ- إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ- كَيْلاَ يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ

لغات

استهام بك:تو را به راهى كه بر طبق هواى نفست مى باشد برده است،و سرگردانيت را در سرزمين گمراهى برايت آراسته است.

جشوبة المأكل:زبرى و درشتى خوراك،و به طعامى كه بدون نان خورش باشد طعام الجشب گويند.

تبيّغ:به هيجان آمد

ص:29

ترجمه

«با اين خانه بزرگ و پهناور در دنيا چه مى كنى؟با اين كه در آخرت نيازمندترى؟ آرى،مگر اين كه بخواهى به اين وسيله به آخرت برسى،مهماندارى كنى، و پيوند خويشاوندى برقرار سازى و حقوق لازم را آشكارا به مصارفش برسانى، در اين صورت است كه با داشتن اين خانه به آخرت خود رسيده اى.

علاء به آن حضرت عرض كرد:اى امير مؤمنان،از برادرم عاصم بن زياد شكايت دارم،امام فرمود:مگر چه كرده است؟علاء جواب داد:گليمى بر تن پوشيده و از دنيا كناره گيرى كرده است.فرمود:او را نزد من بياور،هنگامى كه آمد،امام به او فرمود:

اى دشمنك جان خود!شيطان پليد خواسته است تو را سرگردان و شيفته گرداند،آيا بر خانواده و فرزندان خود رحم نمى كنى؟آيا خيال مى كنى كه خداوند چيزهاى پاك را بر تو حلال كرده ولى نمى خواهد كه از آن استفاده كنى؟، تو در نزد خدا كوچكتر از آنى.

عاصم عرض كرد:اى امير مؤمنان،تو چرا لباسهاى زبر پوشيده و از خوراكيهاى درشت و غذاى ناگوار مصرف مى كنى؟ حضرت فرمود:واى بر تو!من مثل تو نيستم وظيفۀ من غير از شماست زيرا خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده است،كه خود را با بى نوايان و ناتوانان جامعه هماهنگ كنند تا اين كه نادارى فقير،او را به هيجان نياورد و در نتيجه نافرمانى كند و هلاك شود .»

شرح

امام(علیه السلام)در اين خطبه علاء بن زياد را مورد خطاب قرار داده و از او در مرحلۀ اول به طريق استفهام انكارى و سرزنش مى پرسد كه چرا خانۀ زيباى خود را اين چنين با عظمت ساخته است،با آن كه اين كار بر خلاف زهد در دنيا و توجّه كامل به آخرت است.

و در مرحلۀ بعد به گونۀ سؤال با استفهام تقريرى براى او ثابت مى كند كه

ص:30

در آخرت نياز او به چنين خانۀ وسيعى بيشتر خواهد بود،به عبارت ديگر امام(علیه السلام)مى خواهد به علاء چنين بگويد كه:اگر اين همه ثروت و مالى را كه براى ساختمان اين بنا خرج كرده اى،در راه خدا صرف و خرج مى كردى، سزاوارتر و احتياجت به آن در آخرت بيش از اين خانۀ وسيع دنيا بود.

چنان كه در متن خطبه در اين نسخه جملۀ دوم نيز به طريق استفهام و با همزه شروع شده شارح پس از آن با همين تقدير جمله را شرح كرده،تذكر داده است كه اين گونه(با همزه)نيز روايت شده است و بلى...:امام(علیه السلام)با اين جمله صحابى خود را راهنمايى مى كند كه مى تواند تقصيرى را كه از جهت آخرت با ساختن چنين منزل وسيعى مرتكب شده با انجام دادن كارهايى براى آخرت و خدا،جبران كند و خود را به مقام قرب الهى نزديك كند و آن اعمال نيك را بر شمرده است.

مطالع الحقوق ،مقصود راههاى شرعى مصرف مال از قبيل زكات و صدقه و جز اينهاست،و روشن است كه وقتى در آن خانه اين حقوق واجب را رعايت كند،در آخرت هم به خانه اى چنين بزرگ و با عظمت خواهد رسيد و اين كارها باعث نزديك شدن او به خداوند مى شود .

علىّ به ،او را بياوريد.اين كلمه معمولا به جاى فعل امر مى آيد(اسم فعل امر است)يعنى جيئوا به .«عدىّ»مصغّر عدوّ است و اصل آن عديو و،بوده است كه يكى از دو،واو آن،به منظور تخفيف حذف شده و ديگرى به ياء تبديل و در ياء تصغير ادغام شده است.

علت تصغير اين كلمه آن است كه شيطان او،نتوانسته است وى را به گناه بزرگى بكشاند،بلكه چون از در نيرنگ و فريب بر او وارد شده و خود را به هيأت صالحان در آورده،لذا او را به كارى واداشته است كه اگر چه با آن كار، از جادۀ مستقيم شريعت منحرف شده ولى به سلامت نزديكتر است،و به اين

ص:31

مناسبت،شيطان او نسبت به شيطان ديگرى كه انسان را به گناه كبيره مى كشاند كوچك است،و او خود نيز به جهت اين كه چنين وسوسه و فريبى را پيروى كرده دشمن كوچك خود محسوب مى شود.

بعضى گويند:علت تصغير آن،حقير شمردن عمل اوست زيرا كه از روى جهل و ناآگاهى در پى اين كار رفته است.

علت اين كه امام عاصم بن زياد را از اين رويّه بازداشته،اين است كه ترك دنيايش واقعى و به راهنمايى عقل نبوده است،بلكه هواى نفس با مشاركت عقل وى را بر اين عمل واداشته است،و لازمۀ چنين ترك دنيائى معطل ماندن بسيارى از حقوق واجب شرعى است.

لقد استهام بك الخبيت امام(علیه السلام)در اين جمله به نخستين مطلب فوق اشاره فرموده است كه:اين روش با هدايت كامل عقل نبوده،بلكه با شركت شيطان صورت گرفته است،و با جمله:اما رحمت اهلك و ولدك حقوقى را كه به دنبال چنين رفتارى ضايع مى شود كه حقوق خانواده و فرزندان باشد،بيان فرموده است.

أ ترى اللّه...ذلك ،حضرت با بيان اين جمله عاصم را بر چنين زهد نمايى توبيخ و سرزنش فرموده،چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ» (1)» خلاصه اين كه ترك دنيا به عنوان كلّى مطلوب شارع نيست زيرا اسلام هستى جهان را در پرتو نظمى مى داند كه با تشريك مساعى افراد انسان در آباد كردن دنيا و انجام دادن كارهاى نيك برقرار مى باشد،در صورتى كه ترك دنيا و مهمل گذاشتن آن اين نظم را كه باعث بقاى عالم هستى است از بين برده و با آن

ص:32


1- سوره اعراف(7)آيه(31) [1]يعنى:بگو،چه كسى زينت الهى را كه براى بندگان خود آفريده حرام كرده،و از صرف روزى حلال و پاكيزه منع فرموده است.

مخالف است،آنچه را كه شرع مقدس مى پسندد و به آن امر مى كند آن است كه انسان بايد در رابطۀ با دنيا ميانه روى را پيشه كند و متاع دنيا را در آن راه به كار گيرد كه انبياء الهى چنان دستور داده اند و از حدودى كه خداوند متعال به وسيلۀ پيامبران خود امر كرده تجاوز نكنند،چنان كه امام على(علیه السلام)با منع كردن اين مرد از روشى كه پيش گرفته بود،به اين مطلب اشاره فرموده است.

در اين جا شارح به معرّفى روشهاى سالكان طريقت پرداخته و آنها را به دو قسم تقسيم كرده است:

1-گروهى از آنان به بى نوايى و فقر خو گرفته و بكلّى از لذّات جهان دست برداشته اند.

2-دستۀ ديگر كسانى هستند كه عيّاشى و لذّت جويى در دنيا را پسنديده اند.

بديهى است آنچه را كه سالكان حق بين پسنديده و تمايل به فقر و دورى از دنيا پيدا كرده اند،بر خلاف شرع نيست زيرا آنان به رموز و اسرار آن آگاهى داشته و مى دانند كه اين روش از طريقۀ رفاه طلبان و مترفان،به سلامت و نجات نزديكتر است،به علت اين كه اصولا عيّاشى و رفاه طلبى ميدان فعاليت شيطان است.

سيرۀ پيامبر و على(علیه السلام)و جمعى از بزرگان صحابه نيز بيشتر برگزيدن فقر و ترك تجمّلات دنيا بود،در حالى كه در سياستهاى كشورى و رعايت مصالح اجتماعى با اهل دنيا همكارى كرده و از جامعه و مردم كناره گيرى نداشتند .

نتيجۀ اعتراض عاصم بن زياد بر على(علیه السلام)كه او را از اين گونه زندگى نهى كرده بود آن است كه وى خود را در مورد ترك دنيا با آن حضرت مقايسه كرده بود و با اين بيان اعتراض را اظهار كرد كه:حال كه مرا از ترك دنيا منع مى كنى پس خود چگونه اين روش را در پيش گرفته اى؟با آن كه تو مقتدا و پيشواى من

ص:33

هستى و چنين زندگى دارى من نيز لازم است كه در اين جهت مثل همۀ جهات از تو پيروى كنم .

امام(علیه السلام)در پاسخ او جوابى اقناعى فرمود:كه ميان من و تو فرق بسيارى است،زيرا:من وظيفۀ خطير امامت و رهبرى امت را بر دوش دارم و بر هر پيشوايى لازم است كه خود را با پايين ترين طبقات جامعه بسنجد و خويشتن را با آنها در وضعيت زندگى همسنگ قرار دهد،تا آن كه نادارى بى نوا او را به هيجان نياورد،چنان كه بردبارى خود را از دست دهد و در نتيجه كافر و بى دين شود يا لااقل به گناه و فسق و فجور كشانده شود،قابل توجه است كه امام على(علیه السلام)قبل از خلافت ظاهرى نيز همين حالت را داشت و با زندگى ساده و دور از لذّات و تجمّلات دنيا به سر مى برد.

شارح در مقام كيفيّت پاسخ امام در مقابل اعتراض عاصم مى گويد:

پاسخى كه از متن سخن امام بر مى آيد جوابى اقناعى است كه در خور فهم طرف بوده ولى جواب تحقيقى چيزى است كه ما قبلا در شرح ذكر كرده ايم كه:

علت اتخاذ اين روش،سالم ماندن از تمام خطرات مادّى و معنوى است.

اما فرق بين امام و عاصم در پيروى از اين طريق آن است كه:عاصم اين راه را با ناآگاهى به راه و رسم و اسرار آن در پيش گرفته،علاوه بر آن كه حقوق خانواده و فرزندان خود را نيز ضايع كرده است،از اين رو ترك اين گونه زندگى براى او بهتر است.و توفيق از خداوند است.

ص:34

201-از خطبه هاى آن حضرت است.اين خطبه هنگامى ايراد شد كه شخصى در باره

اشاره

احاديث بدعتزا و روايات گوناگون كه در نزد مردم رواج دارد،از حضرت پرسيد،پس فرمود:

إِنَّ فِي أَيْدِي النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً- وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً- وَ عَامّاً وَ خَاصّاً- وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهْماً- وَ لَقَدْ كُذِبَ عَلَى؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ عَلَى عَهْدِهِ- حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ- مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ- وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلاَمِ- لاَ يَتَأَثَّمُ وَ لاَ يَتَحَرَّجُ- يَكْذِبُ عَلَى ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ مُتَعَمِّداً- فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ- وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ- وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ- وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ- وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَكَ ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ- فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلاَلَةِ- وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ- فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكَّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ- فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا- إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَةِ وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ؟ شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ- فَوَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً فَهُوَ فِي يَدَيْهِ- وَ يَرْوِيهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ- وَ يَقُولُ أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ- وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذَلِكَ لَرَفَضَهُ وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ شَيْئاً- يَأْمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ

ص:35

لاَ يَعْلَمُ- أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ- فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ- فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ- وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ وَ آخَرُ رَابِعٌ- لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ- مُبْغِضٌ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً؟لِرَسُولِ اللَّهِ ص؟- وَ لَمْ يَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ- فَجَاءَ بِهِ عَلَى سَمْعِهِ- لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ- فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ- وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ- وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ فَوَضَعَ كُلَّ شَيْءٍ مَوْضِعَهُ- وَ عَرَفَ الْمُتَشَابِهَ- وَ مُحْكَمه وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ الْكَلاَمُ- لَهُ وَجْهَانِ فَكَلاَمٌ خَاصٌّ وَ كَلاَمٌ عَامٌّ- فَيَسْمَعُهُ مَنْ لاَ يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ- وَ لاَ مَا عَنَى؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟- فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ- وَ مَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ- وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ- حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الْأَعْرَابِيُّ وَ الطَّارِئُ- فَيَسْأَلَهُ ع حَتَّى يَسْمَعُوا- وَ كَانَ لاَ يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ إِلاَّ سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ- فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِي اخْتِلاَفِهِمْ وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِمْ

لغات

احاديث البدع:رواياتى است كه پس از پيامبر به دروغ از او نقل شده است،و كارهايى هم كه در دين بر اساس آن روايات پايه گذارى شده نيز بدعت ناميده مى شود.

تبوّء مقعده:به جايگاه خود فرود آمد و در آن استقرار يافت.

لقف عنه:با شتاب آن را دريافت كرد.

وهم به كسر(ه):اشتباه كرد،و هم به فتح(ه)مى خواست كارى را انجام دهد ولى قوۀ واهمه او را به جانب ديگرى برد.

جنّب عنه:از او كناره گيرى كرد.

ترجمه

«آنچه از احاديث كه در ميان مردم وجود دارد مخلوطى است از حق و باطل،راست و دروغ،ناسخ و منسوخ،عامّ و خاص،محكم و متشابه و احاديثى

ص:36

كه به خوبى محفوظ مانده و رواياتى كه طبق ظنّ و گمان نقل شده است.

برخى از مردم در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)اخبار دروغى به آن حضرت نسبت دادند تا آنجا كه روزى در ميان جمعيت بپا خاست و بر اين عمل اعتراض كرد و چنين فرمود:

«هر كس عمدا بر من دروغ بندد،جايگاهش آتش دوزخ و جهنم سوزان است (1)» همانا كسانى كه براى تو اخبار و احاديث را نقل مى كنند از چهار گروه بيرون نيستند.

1-منافقان،منافق كسى است كه اظهار ايمان مى كند و خود را به اسلام نسبت مى دهد،از گناه نمى ترسد و دورى نمى كند،از روى عمد بر پيامبر خدا دروغ مى بندد،اگر مردم مى دانستند كه او منافق و دروغگوست حرف او را قبول نمى كردند،امّا مى گويند:او صحابى پيامبر است،رسول خدا را ديده و از او شنيده و مطالب را از آن حضرت دريافت كرده است،در نتيجه گفتار او را مى پذيرند،در حالى كه خداوند وضع منافقان را چنان كه بايد روشن ساخته و اوصاف آنان را براى تو بر شمرده است،امّا آنان پس از درگذشت پيامبر(صلی الله علیه و آله) باقى ماندند و به پيشوايان ضلالت و گمراهى و كسانى كه با دروغ و بهتان مردم را به دوزخ مى كشاندند،تقرب جستند،كارهاى ايشان را تقليد كردند و آنها را فرمانروايان جامعه قرار داده و بر گردن مردم سوارشان كردند،و به وسيلۀ ايشان به خوردن دنيا مشغول شدند،اصولا مردم،همراه پادشاهان و دنيا هستند،مگر كسى كه خداوند او را از گناه نگهدارى فرمايد.اين بود يكى از گروههاى چهارگانه.

2-اشتباه كاران،شخصى كه از رسول خدا چيزهايى شنيده ولى درست آن را حفظ نكرده است،پس دچار اشتباه شده ولى به عمد دروغ به پيامبر نبسته است،پس آنچه دارد و مى داند،روايت مى كند و به كار مى بندد،و مى گويد:من آن را از رسول خدا شنيده ام،در حالى كه اگر مسلمانان مى دانستند كه اشتباه كرده

ص:37


1- من كذب علىّ متعمدا فليتبوّأ مقعده من النار.

آن را از او نمى پذيرفتند،و اگر خود او نيز به اشتباهش پى برده بود آن را رها مى كرد و به آن عمل نمى كرد.

3-اهل شبهه:سوم كسى كه چيزى را از رسول خدا شنيده كه به آن امر مى كرده(امر موقّت بوده)ولى بعدا كه از آن نهى كرده آن را نشنيده يا چيزى را شنيده كه حضرت از آن نهى مى كرده و بعدا كه به آن،امر كرده نشنيده است، بنا بر اين،مطلب اول را كه نسخ شده به خاطر سپرده امّا به مطلب بعدى كه ناسخ آن است توجّه نكرده است و اگر مى دانست كه آنچه شنيده نسخ شده است آن را ترك مى كرد و اگر مسلمانان نيز هنگامى كه كلام او را مى شنيدند،مى دانستند كه نسخ شده است آن را از او نمى پذيرفتند.

4-حافظان راستگو:قسم چهارم شخصى كه به خدا و رسول او دروغ نبسته است و به واسطۀ خوف از خدا و احترام رسول گرامى اش دروغ را دشمن مى دارد،و از اشتباه هم مصون است،بلكه آنچه را شنيده به درستى حفظ كرده و بدون كم و زياد نقل مى كند،ناسخ را حفظ مى كند و به آن عمل مى كند و منسوخ را حفظ مى كند و از آن دورى مى گزيند،عام و خاص و محكم و متشابه را شناخته و هر كدام را در جاى مناسب خود قرار مى دهد.

گاهى از رسول خدا سخنانى صادر مى شده كه داراى دو وجه بوده است:

يك وجه خاصّ و يك وجه عامّ،پس كسى كه مقصود خدا و پيامبر را درك نكرده بود آن را مى شنيد و بدون شناخت معنى و مقصود و هدف از آن،به توجيه آن سخن مى پرداخت،و اين چنين نبود كه تمام اصحاب رسول خدا از آن حضرت سؤال كنند و براى فهميدن آن كنجكاوى كنند،تا آنجا كه دوست مى داشتند عربى از بيابان يا غريبى از راه دور برسد و از آن حضرت چيزى سؤال كند تا آنها پاسخش را بشنوند،امّا من هرگز چيزى به قلبم خطور نمى كرد مگر آن كه آن را مى پرسيدم و كاملا به ذهنم مى سپردم،اين است وجوه اختلاف مردم در احاديث و اختلاف رواياتشان .»

ص:38

شرح

ان فى ايدى الناس...و حفظا و وهما ،در اين عبارات سخنانى را كه از قول رسول اكرم براى مردم نقل مى شود بر شمرده است،صدق و كذب از ويژگيهاى خبر است ولى حقّ و باطل اعمّ از اين دو است،زيرا شامل افعال نيز مى شود،و ناسخ و منسوخ،عام و خاص و متشابه را نيز فرا مى گيرد.

و امّا الحفظ،مقصود از كلمۀ «حفظا» چيزى است كه از بيان رسول خدا بطور كامل حفظ شده باشد، «وهم» سخنى است كه در آن غلط و اشتباه رخ داده باشد مثلا خيال كرده كه عامّ است در صورتى كه خاصّ مى باشد يا ثابت بودن آن را تصور كرده در حالى كه نسخ شده باشد،و جز اينها .

و قد كذب على رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)على عهده....النّار ،از جمله دروغهايى كه بر پيامبر بسته اند اين است كه مردى عباى آن حضرت را به سرقت گرفت و نزد گروهى از مردم آمد و گفت:پيامبر عبايش را به عنوان نشانى به من داده است،كه فلان زن را به من تزويج كنيد،مردم گفتار او را نپذيرفتند،و بلافاصله كسى را براى تحقيق خدمت حضرت روانه كردند،در آن حال مرد دروغگو برخاست و آب نوشيد،مارى او را گزيد و در حال بمرد،پيامبر كه جريان را شنيد به على(علیه السلام)فرمود:شمشير را بگير و برو،و چون او را يافتى و دست بر او پيدا كردى،وى را به آتش بسوزان،پس على(علیه السلام)،به قصد يافتن او آمد و او را يافت و دستور سوزاندن وى را صادر فرمود.

اين نمونه اى از دروغها بود كه بر پيامبر بسته شده و در متن خطبه به آن اشاره فرموده است.

بايد بدانى كه دانشمندان در توضيح اين مطلب كه بر پيامبر(صلی الله علیه و آله)ناگزير دروغ مى بندند دليلى آورده و گفته اند:از پيامبر(صلی الله علیه و آله)روايت شده كه فرمود:

«بزودى بر من دروغ مى بندند (1)»اگر اين حديث،راست و درست باشد ناگزير

ص:39


1- قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله):سيكذّب علىّ

بايد بر پيامبر دروغ ببندند چون اگر دروغ نبندند گفتار پيامبر كذب خواهد شد و اگر اين حديث دروغ باشد محقّقا بر پيامبر دروغ بسته شده است(خود اين حديث دروغ آن را اثبات مى كند ).

امام(علیه السلام)در اين قسمت از خطبه رجال حديث را به چهار گروه منحصر كرده است و دليل بر انحصار در چهار قسم گفتار آن حضرت است كه فرمود:

براى آنان پنجمى وجود ندارد و مناسبت انحصار در چهار قسم اين است كه نقل كنندۀ حديث يكى از اين چهار گروه است.

1-منافق است كه احاديث را به دلخواه خود نقل مى كند،چه اصل حديث دروغ باشد،يا راست باشد و مطابق هوا و هوس خود آن را تحريف و كم و زياد كند،چنين شخصى خود گمراه است و ديگران را هم به قصد و عمد گمراه مى كند.

2-منافق نيست اما حديث را مطابق فهم و پندار خود روايت مى كند،اين شخص از روى سهو و اشتباه گمراه شده و ديگران را گمراه مى كند.

3-آنچه را كه شنيده درست نقل مى كند،(در حالى كه به شرايط و خصوصيات آن از قبيل عامّ و خاصّ،ناسخ و منسوخ و جز اينها آگاهى چندانى ندارد.)اين شخص نيز گمراه و گمراه كننده است،امّا بطور عرضى،نه ذاتى و عمدى.

4-قسم چهارم شخصى كه به خوبى حفظ كرده و درست نقل مى كند و به شرايط آن نيز آگاهى و بصيرت كامل دارد،تنها اين فرد است كه هم خود در راه راست قدم گذارده و هم ديگران را به صراط مستقيم هدايت مى كند .

امام(علیه السلام)با اين سخن: رجل منافق...فهذا احد الاربعه ،به اوّلين قسم از اقسام چهارگانه اشاره فرموده است.

متصنّع بالاسلام ،اسلام را شعار خود قرار داده،و تظاهر به آن مى كند.

لا يتأثّم ،اشاره به اين معنا دارد كه:چون شخص منافق به عنوان يك فرد

ص:40

گنهكار كه در آخرت به كيفر و عذاب دچار خواهد شد شهرت ندارد،بنا بر اين كسى از او،ترس و بيمى نداشته از او دورى نمى كند،و علّت آن كه جامعه گفته هاى او را مى پذيرند آن است كه تظاهر به اسلام و مصاحبت پيامبر كرده و ادّعا مى كند كه خود سخنان آن حضرت را شنيده،در حالى كه مردم از نفاق باطنى او بى خبرند،آنجا كه خداوند متعال در رابطه با كيفر منافقان مى فرمايد:

«إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ» . (1)»،و نيز هنگامى كه به توصيف حال آنها پرداخته و بيان مى كند: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ» (2).»،اين آيه دليل بر آن است كه منافقان كاذب و دروغگو هستند،زيرا به زبان شهادت به حقانيت پيامبر مى دهند در صورتى كه عقيدۀ آنان بر خلاف اين است و چنين مردمى از دروغ بستن بر پيامبر باكى ندارند. أئمّة الضّلال ،منظور از اين كلمه خلفاى بنى اميه است،و آنان كه مردم را به آتش دوزخ فرا مى خواندند،كسانى بودند كه مردم را به پيروى از بنى اميّه در امورى كه بر خلاف دين و اسلام بود مى خواندند و اين متابعت و پيروى كردن موجب رفتن به جهنّم و دخول در آتش دوزخ بود.

بالزّور و البهتان ،اشاره به امورى است كه وسيلۀ تقرّب جستن منافقان به بنى اميّه بود،از باب نمونه:اخبارى در فضيلت و ولايت و فرمانروا بودن آنان از قول پيامبر جعل مى كردند و در مقابل،از آنها مال و ثروت و پول و پاداش مى گرفتند،و سرپرستى كارها و فرمانروايى بر مردم به آنان داده مى شد .

و انّما النّاس...الاّ من عصم ،امام(علیه السلام)در اين گفتار به علّت و انگيزۀ

ص:41


1- سوره نساء(4)آيه(144) [1]يعنى:براستى كه جايگاه منافقان در پست ترين طبقه دوزخ است.
2- سوره منافقون(63)آيه(1) [2]يعنى:هر گاه اهل نفاق پيش تو آمدند و اظهار داشتند:كه به رسالت تو گواهى مى دهيم...».

كارى كه منافق انجام مى دهد اشاره مى كند،زيرا:بديهى است كه دوستى و علاقۀ به دنيا بر منافقان و جز آنها چيره مى باشد،به دليل آن كه امور دنيا بر ايشان محسوس و با آن در تماسند،ولى نسبت به آخرت و خصوصيات آن و هدفى كه از خلقت آنان در دنيا اراده شده آگاهى ندارند،علاقه اى نشان نمى دهند،مگر كسى را كه خداوند هدايت فرموده و با كششى معنوى به طرف خود،او را از امور باطل مادّى و دنيوى حفظ كرده است.

و در اين جمله به مطلب ديگرى نيز اشاره شده است و آن كمياب بودن وجود نيكان و صالحان است چنان كه خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:

«إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ» (1)»،و در آيۀ ديگر نيز فرموده است: «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» (2)»،سپس امام عليه السلام به بيان حالت منافقان با پيشوايان ضلالت پرداخته و چنين فرموده است: ثمّ بقوا بعده ، اين امر بديهى است كه بلافاصله پس از وفات رسول اكرم هنوز پيشوايان گمراهى بطور رسمى وجود نداشتند،بنا بر اين مى توان سخن امام را به دو وجه توجيه كرد:

1-چون حضرت يقين دارد كه در آيندۀ نزديك چنين امرى پيش مى آيد آن را به منزله واقع فرض كرده،و كلام فوق را بيان فرموده است.

2-اشاره به كسانى است كه پس از پيامبر اكرم باقى مانده و از اطرافيان معاويه شدند،چون او در آن هنگام پيشواى گمراهان بود .

و رجل سمع من رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)شيئا لم يحفظه...لرفضه... ،اشاره به قسم دوم از ناقلان روايت است.

ص:42


1- سوره ص(38)قسمتى از آيه(23) [1]يعنى:«...بجز كسانى كه ايمان آورده و كارهاى نيك انجام دادند و چنين اشخاصى در جامعه كم اند».
2- سوره سبا(34)قسمتى از آيه(12) [2]يعنى:«...و اندكى از بندگان من سپاسگزارند.»

شارح در توضيح اين قسمت از سخنان حضرت كه در معرّفى اين گروه آمده،براى چنين شخصى دو اشتباه ذكر كرده است:لفظى،معنوى:سخنى را كه از پيامبر شنيده،نتوانسته است بدرستى لفظ آن را ضبط كند،و معناى آن را هم درست درك نكرده،و هنگامى كه مى خواهد آن را براى ديگران بازگو كند، معنايى كه خود تصور كرده است-در حالى كه بر خلاف ارادۀ پيامبر است-با لفظى از خود بيان مى كند،بنا بر اين آنچه را كه گفته،هم از نظر معنى و هم از جهت لفظ بر خلاف گفته پيامبر است،اما تعمدى در اين جهت نداشته،زيرا:آن را كه به نظر خود از پيامبر شنيده،روايت كرده و به آنچه كه در فكر و انديشۀ او درست بوده عمل كرده و آن را به رسول خدا نسبت داده است،علّت به غلط افتادن مردم و پذيرفتن گفتار او آن است كه آنها به اشتباه او آگاهى نداشتند،و علت اشتباه كردن خود او در نقل روايت و عمل به آن،توهّم و پندار او به هنگام شنيدن بوده است،كه اگر توجه به اين امر داشت نقل آن روايت و عمل به آن را ترك مى كرد .

و رجل سمع...لرفضه ،اشاره به قسم سوم است،كه علت به غلط افتادن ناقل و همچنين سبب گمراه شدن مردم با شنيدن از او،يك موضوع است و آن آگاه نبودن آنان از نسخ روايت است .

و آخر رابع...و محكمه.... امام با اين جمله به گروه چهارم اشاره فرموده و در جملۀ بعد آن را توضيح داده است : و عرف الخاص و العام فوضع كلّ شيئى موضعه يعنى،از جملۀ مزيّتهاى گروه چهارم آن است كه موارد عامّ و خاصّ روايات را دانسته و هر كدام را به جاى خود به كار برده اند .

سپس امام(علیه السلام)به درستى و واقعيت قسم سوم آگاهى داده و چنين فرموده است: و قد كان يكون من رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) .

اين امر در زمان پيامبر اكرم وجود داشته است كه برخى اشخاص سخنى

ص:43

را از آن حضرت مى شنيدند كه داراى دو وجه بوده است،يكى خاصّ و ديگرى عامّ،و شنونده توجه به اين كه يكى از آنها مخصّص ديگرى است،نداشته است،و يا اين كه تنها سخن عام را شنيده و تخصيص دهندۀ آن را كه بعدا صادر شده،نشنيده است و لذا آن را به معناى عامّش نقل مى كند و از معناى واقعى آن كه خاصّ است بى خبر است،و يا اصل سخن عام است ولى او آن را منحصر به موردى خاص مى داند و جز در آن مورد خاصّ به آن عمل نمى كند و مردم از او پيروى مى كنند .

و ليس كلّ اصحاب رسول اللّه... ،اين جمله پاسخ پرسش تقديرى است، گويا چنين سؤال مى شود:با اين كه اصحاب و اطرافيان پيامبر اكرم زياد بوده اند و او نيز با ياران خود در بيان حديث بسيار بردبار و متواضع بوده است پس چرا در گفتار آن حضرت به اشتباه افتاده اند؟ امام عليه السلام در پاسخ مى فرمايد كه:براى تمام آنها امكان توضيح خواستن و سؤال كردن نبود و احترام و عظمت آن حضرت بسيارى را از اين كار باز مى داشت،و حتى مى خواستند و انتظار مى كشيدند كه ديگرى يا مسافرى از راه دور بيايد و سؤالى مطرح كند تا پاسخ آن را بشنوند و استفاده كنند و براى آنها نيز باب سؤال باز شود ،اما راجع به خودش،توجه مى دهد كه در سؤال و توضيح خواستن از تمام مسائل مشكل كوشش فراوان داشته و پاسخها را دقيقا حفظ مى كرده است،تا اين كه مردم براى درك فضيلت و كسب نورانيت به او مراجعه كنند.

ص:44

202-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ- وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ- أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ- الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً- ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً- فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ- وَ قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ وَ أَرْسَى أَرْضاً يَحْمِلُهَا الْأَخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ- وَ الْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرُ- قَدْ ذَلَّ لِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ- وَ وَقَفَ الْجَارِي مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ- وَ جَبَلَ جَلاَمِيدَهَا وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادِهَا- فَأَرْسَاهَا فِي مَرَاسِيهَا- وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَتَهَا- فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ- وَ رَسَتْ أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ- فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا- وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا- فَأَشْهَقَ قِلاَلَهَا وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا- وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً وَ أَرَّزَهَا فِيهَا أَوْتَاداً- فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا أَوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا- فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِيَاهِهَا- وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا- فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً- وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً- فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّيٍّ رَاكِدٍ لاَ يَجْرِي وَ قَائِمٍ لاَ يَسْرِي- تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ- وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ- «إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى»

لغات

تعاصف:برهم خوردن امواج و شكسته شدن آنهاست.

مثعنجر:درياى روان و پر آب.

قمقام:دريا،چون محلّ اجتماع و گرد آمدن آب است به اين اسم ناميده شده است.

جبل:آفريد،خلق كرد.

ص:45

جلاميدها:سنگهاى بسيار سخت و بزرگ زمين.

انهد:بلند كرد.

اساخ:داخل كرد.

انصاب:جمع نصب،علامتهايى كه بر سر راهها نصب مى شود.

انشاز:جمع نشز،بلنديهاى آن.

ارّزها فيها:پا بر جا و استوار كرد،در نسخۀ خطى سيد رضى بدون تشديد:(ارزها)روايت شده است ولى با تشديد بهتر و روشن تر است.

اكنافها:كناره هاى آن.

تكركره:آن را بر مى گرداند و تغيير مى دهد.

ترجمه

«از عظمت قدرت و بديع بودن لطايف آفرينش خداوند،آن كه از آب انباشتۀ درياى پر موج كه از آن صداى مهيبى از برخورد موجها بر مى خاست، موجود خشك و جامدى را به وجود آورد،و سپس،از آن آب طبقاتى بهم پيوسته آفريد و بعد آنها را به صورت آسمانهاى هفتگانه از يكديگر جدا فرمود،پس به فرمان خداوند اين آسمانها خود را نگه داشتند و در آن جا كه براى آنها تعيين شده بود ايستادند.زمين را در فضا استوار كرد،در حالى كه ماده اى كبود رنگ و پر آب و دريايى آرام و رام آن را بر پشت گرفت،دريايى كه به فرمان خداوند،رام و در برابر هيبت او فروتن،و از ترس وى از جريان افتاده است و سنگهاى سخت و تپّه ها و كوههاى زمين را آفريد،و آنها را در لنگرگاههايشان متوقف كرد و در قرارگاههايشان مستقر ساخت،پس سرهاى آنها در هوا بلند شد و ريشه هاى آن در آب نفوذ كرد،كوهها را از جاهاى پست و صاف زمين بر افراشت و پايه هاى آنها را در درون و اعماق زمين فرو برد و قلّه هاى آنها را بسيار بلند قرار داد و نوك آنها را طولانى ساخت و آنها را تكيه گاهها و ستونهاى زمين و همانند ميخهاى پا بر جا در زمين استوار كرد،از اين رو با داشتن حركت آرام گرفت تا ساكنان خود را از لرزش و سقوط و خرابى و فساد نگه دارد.

پس پاك و منزه است كسى كه زمين را با آن همه امواج ناآرام آب،ثابت

ص:46

نگاه داشت،و با مرطوب بودن اطرافش آن را خشك كرد،و سپس آن را محل آرامش آفريده هاى خود قرار داد و بستر زمين را براى آنان بر روى اقيانوسى عظيم كه راكد و از جريان ايستاده است گسترده دريايى كه آن را تنها بادهاى تند وزنده برهم مى زند و ابرهاى بارنده آن را حركت مى دهد.

همانا در اين دلايل عظمت و قدرت الهى،جاى عبرت و پندگيرى براى كسى است كه از خداى خويش بيم داشته باشد .»

شرح

امام(علیه السلام)در اين فصل بيان فرموده است كه اصل حقيقت و مادۀ وجودى اجسام زمينى و آسمانى را آب تشكيل مى دهد و چگونگى آفرينش اين موجودات را از آب شرح داده است و نيز چگونگى آفرينش زمين و آسمانها و كوهها را بيان فرموده است،هر چند بيان كامل اين مباحث در خطبۀ اوّل از بيان امام عليه السلام بازگو شده است،ولى به چند فايده كه از سخنان حضرت در اين مورد استفاده مى شود،اشاره مى كنيم:

فايدۀ اول:به دليل اين كه اجرام آسمانى و زمينى از كمال نيرومندى و عظمت برخوردارند،و با اين وصف در آن،شگفتيها،و نوآوريهايى،از نظر آفرينش وجود دارد كه عقلها از شرح و بيانش حيران و ناتوان گشته است، ناگزير امام(علیه السلام)وجود اجسام را از يك طرف به قدرت و عظمت خداوند و از طرفى به لطافت صنع و نوآورى ذات اقدس الهى نسبت داده است،تا اوّلا اشاره به اين باشد كه ذات اقدس احديت از هر نظر در نهايت عظمت و بزرگى است، و ثانيا نهايت ظرافت در تدبير و كمال حكمت خداوند در مقام آفرينش را بيان دارد،و جمود و خشكى را كنايه از زمين آورده است.

فايده دوّم:مرجع ضمير در«منه»:بحر(دريا)است و در«حدّه»،يا اللّه و يا امره است،منظور حضرت از جمله قامت على حدّه آن است كه آسمانهاى

ص:47

هفتگانه بر طبق اندازه و شكل و هيأتى كه خداوند براى آنها معيّن كرده است قرار گرفته و از آن خارج نشده،تجاوز نكرده اند و منظور از ضمير در يحملها كه مفعول و در محلّ نصب است كلمۀ ارض يعنى زمين است كه به معناى«يبس»:

جامد مى باشد،چنان كه قبلا بيان شد ،و همچنين ضمير در جلاميدها و كلمات بعد از آن يعنى متونها و اطوادها به زمين برمى گردد،اما ضمير ارساها و ما بعد آن تا اصولها به جبال(كوهها)و مرجع ضميرهاى جبالها ، سهولها و اقطارها ، ارض است،و در قواعدها ، قلالها و انشازها مرجع ضمير جبال است.

از جمله مطالبى كه امام در خطبۀ اوّل نهج البلاغه راجع به آفرينش جهان مادّى بيان فرمود اين بود كه:كف روى آب به وسيلۀ وزش باد به حركت در آمد و به سوى فضايى پهناور بلند شد و از آن،آسمانها به وجود آمد.

فايده سوم:تسليم بودن درياى محيط جهان مادّه در برابر فرمان الهى و پذيرش بزرگى و عظمت او حكايت از آن دارد كه اين عالم سراسر،امكان است و محتاج و نيازمند به قدرت خداوند،مى باشد و تحولات و تغييراتى كه در آن پيدا مى شود همه به ارادۀ حق تعالى است،و امام عليه السلام در اين عبارات استعاره به كار برده است (1).

فايدۀ چهارم:فرمايش امام(علیه السلام): على حركتها يعنى در حال حركت زمين زيرا،كلمۀ على به معناى حال است.

از عبارت تسيخ بحملها چنين استفاده مى شود كه اگر كوهها ميخهاى زمين نبودند زمين با تكان خوردن ساكنانش را در خود فرو مى برد.امّا اين كه كوهها مانع از جنبش سركش زمين مى شود،دليلش را در خطبۀ اول نهج البلاغه دانستى،و امّا اين مطلب كه اگر كوهها نبود زمين ساكنان خود را فرو مى برد،به

ص:48


1- اين معنى از عبارت:قد ذلّ لأمره....لخشيته استفاده مى شود.(مترجم)

اين دليل است كه هر گاه زمين بلرزد،رويه و پهنۀ زمين كه انسانها بر روى آن هستند در آب فرو رود و مقصود امام(علیه السلام)از فرو بردن زمين همين است،بنا بر اين كوهها همان طور كه از لرزش زمين ممانعت مى كنند،از اين كه زمين ساكنانش را فرو برد يا از جاى خود كنده شود نيز ممانعت مى كنند .

فايدۀ پنجم:سخن امام كه زمين پس از مرطوب بودن اطراف آن،خشك شد داراى دو احتمال است:

1-ممكن است اشاره به اين باشد كه اصل زمين از كف آب بوده است، چنان كه قبلا بيان شد.

2-احتمال ديگر اين كه حضرت با آن جمله به قسمتى از زمين نظر داشته كه در آب فرو رفته سپس آب از آن قسمت بالاى زمين به جاهاى پايين تر جارى شده و آن نقطه از آب خالى و بعد خشك شده،اين نقاط و مواضع بسيار است، كه قسمتى مسكونى و قسمتى غير مسكونى است .

فايدۀ ششم:گفتار امام(علیه السلام) تمخضه الغمام الذّوارف اشاره به آن است كه دريا در اثر آمدن باران با شدت تكان خورده،طوفانى و مضطرب مى شود،و اين اضطراب به واسطۀ حركتى است كه باران در دريا ايجاد مى كند چون با شدت به دريا مى ريزد و آن را به حركت در مى آورد و يا از آن جهت است كه باران همراه با باد است و در نتيجه آن در دريا موج و طوفان به وجود مى آورد،بيشترين بادهايى كه وسيلۀ تحريك اقيانوس مى شود بادهاى جنوبى است كه تسلط كامل بر آن دارد،و اين امر را بارها خودم مشاهده كرده ام.

فايده هفتم:امام(علیه السلام)پس از آن كه آفريده هاى مادّى و تغييراتى را كه قدرت خداوندى در آنها ايجاد مى كند بر شمرده،فرموده است:محققا در آن تغييرات براى اهل خشيت،پند و عبرت است،تا آنان را از راههاى مختلف

ص:49

عبرت،آگاه سازد،و منظور آن حضرت از اهل خشيت دانشمندان و علماى ربّانى مى باشند،زيرا خداوند در قرآن اين صفت را به آنها اختصاص داده و فرموده است: «إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (1)»توفيق از خداوند است.

ص:50


1- سوره فاطر(35)،قسمتى از آيه(27) [1]يعنى:تنها بندگان دانشمند خدايند كه از او خوف و خشيت دارند .

203-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

اَللَّهُمَّ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِكَ- سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَةَ غَيْرَ الْجَائِرَةِ- وَ الْمُصْلِحَةَ فِي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ- فَأَبَى بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلاَّ النُّكُوصَ عَنْ نُصْرَتِكَ- وَ الْإِبْطَاءَ عَنْ إِعْزَازِ دِينِكَ- فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُكَ عَلَيْهِ يَا أَكْبَرَ الشَّاهِدِينَ شَهَادَةً- وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَيْهِ جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سمَاوَاتِكَ- ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ نَصْرِهِ- وَ الْآخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ

لغت

نكوص:عقب نشينى كردن.

ترجمه

«بار پروردگارا هر بنده از بندگانت كه گفتار عادلانه اى دور از ستمگرى و اصلاح طلبانۀ بدون مفسدۀ ما را در امر دين و دنيا بشنود ولى پس از شنيدن از قبول آن خوددارى كند كارش جز خوددارى از يارى تو و كندى و سهل انگارى از بزرگداشت دين تو،چيزى ديگر نيست،ما تو را،در برابر او به شهادت مى گيريم اى بزرگترين شاهدان،و نيز تمام آنان را كه در آسمانها و زمينت اسكان داده اى،به گواهى بر ضد او فرا مى خوانيم،آن گاه،تو ما را از يارى او بى نياز كننده اى و او را به گناهش مؤاخذه خواهى كرد .»

شرح

اين فصل از سخنان امام جزئى از خطبه اى است كه در آن ياران خود را به

ص:51

جنگ با اهل شام وادار مى كرد،و اين قسمت را هنگامى بيان فرمود كه عدّۀ بيشترى از پيروانش دست از يارى او برداشته بودند.

حضرت،در اين عبادتها،خدا و فرشتگان و بندگانش را بر كسى كه سخنان عدالت خواهانۀ او را شنيده و سپس،از آن اعراض كرده و از يارى دين خدا خوددارى كرده،به شهادت و گواهى گرفته است،امام(علیه السلام)با سخنانش كه راهنماى آنها و اصلاح كنندۀ امور دين و دنياى آنان بود ايشان را به جهاد با دشمنان دين دعوت مى كرد،ولى پاسخ آنها جز سر باز زدن از جنگ و نافرمانى از دستورات آن حضرت چيز ديگرى نبود،لذا در اين سخنان خداى را به گواهى مى گيرد تا به اين وسيله ياران خود را به جنگ تشويق كند و از تاخير در آن باز دارد،به اين گونه،احساسات آنان تحريك مى شود و در برابر فرمان او سر فرود مى آورند و او را اطاعت مى كنند،و نيز آن جا كه گفتار خود را به عدالت و اصلاح توصيف مى فرمايد،توجه شنوندگان را به آن جلب مى كند.

در فرمايش امام(علیه السلام): ثم انت بعده... خدايا تو كه بر حال او گواهى ما را از يارى و كمك او بى نياز مى كنى،هشدارى به عظمت سلطۀ خداوندى و كوچك شمردن روحيه كسانى است كه از يارى دين سرپيچى مى كنند،سرانجام در آخر خطبه عقوبت و كيفر الهى را تذكر داده و اشاره به آن فرموده است كه:سستى كردن از نصرت دين خدا گناه بزرگى است كه انسان مورد مؤاخذه و عذاب قرار مى گيرد.توفيق از خداوند است.

ص:52

204-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

قسمت اوّل خطبه

اشاره

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ- الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ- الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ- وَ الْبَاطِنِ بِجَلاَلِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَهِّمِينَ- الْعَالِمِ بِلاَ اكْتِسَابٍ وَ لاَ ازْدِيَادٍ- وَ لاَ عِلْمٍ مُسْتَفَادٍ- الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الْأُمُورِ بِلاَ رَوِيَّةٍ وَ لاَ ضَمِيرٍ- الَّذِي لاَ تَغْشَاهُ الظُّلَمُ وَ لاَ يَسْتَضِيءُ بِالْأَنْوَارِ- وَ لاَ يَرْهَقُهُ لَيْلٌ وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ نَهَارٌ- لَيْسَ إِدْرَاكُهُ بِالْإِبْصَارِ وَ لاَ عِلْمُهُ بِالْإِخْبَارِ

ترجمه

«ستايش خدايى را سزاست كه از همانندى آفريدگان برتر و از آنچه كه وصف كنندگان گويند والاتر است،با آفرينشهاى شگفت انگيز خود در چشم نظاره كنندگان ظاهر و آشكار است،به سبب شكوه و ارجمنديش از انديشۀ توهم كنندگان پنهان است،دانايى است كه دانش او اكتسابى نيست و بر آن افزوده نشود و از كسى فرا نگرفته است،همه چيز را بدون احتياج به فكر و انديشيدن،به اندازه اش مقرر فرموده است،ذات اقدسى كه تاريكيها او را فرا نمى گيرد،و از روشنيها كسب نور نمى كند،شب او را در بر نمى گيرد و روز بر او نمى گذرد، دريافت او با چشم ظاهر و آگاهى او با شنيدن اخبار نيست .»

ص:53

شرح

امام(علیه السلام)در اين قسمت از عبارات خداوند متعال را به تعدادى از صفات ثبوتيه و سلبيه ستوده است:

1-ذات اقدس او برتر از آن است كه همانند مخلوقات باشد.

2-بر آنچه وصف كنندگان بگويند غالب است و هيچ وصفى قدرت احاطۀ به او را ندارد و هيچ صفتى را از دست نمى دهد به گونه اى كه بر آن توانايى نداشته باشد و ما بارها به اين مطلب اشاره كرده ايم.

3-براى كسانى كه با چشم ظاهر و ديدۀ دل به جهان آفرينش مى نگرند شگفتيهاى تدبير حق آشكار است.

4-به سبب ارجمندى و شكوه ذاتش از انديشۀ خيال پردازان پنهان است.توضيح اين دو صفت قبلا گذشت. «بجلال عزّته» مقصود از اين جمله اين است كه خداوند منزّه از راه يافتن انديشه به كنه ذات او است و اين پنهان بودن،به لحاظ حقارت و كوچكى او نيست بلكه عزّت مقام و شكوه ذات او باعث اين امر شده است،تعبير به«فكر المتوهّمين»به اين منظور است كه روح انسان در موقع دريافت امور مجرّد از ماده،ناگزير است كه با انگيزۀ قوۀ واهمه از خيال خود كمك بگيرد،يعنى آنها را تشبيه به امور مادّى كرده تنزّل دهد و به صورتهاى خيالى در آورد،زيرا وهم انسان تنها چيزهايى را درك مى كند كه مربوط به امور حسى باشد يا چنان تصور شود.بنا بر اين آنچه را كه انسان در اين جهان تصوّر مى كند چه ذات يا صفات حق تعالى و يا غير آن باشد ناگزير بايد همراه با صورت خيالى يا وابسته به آن باشد،در حالى كه پروردگار متعال با توجه به عظمت و جلالش از اين تصور خيالى منزّه و بدور است و از اين لحاظ بطون و كمون دارد(يعنى مخفى و پنهان است ).

5-دانايى او مسبوق به جهل نيست تا نيازمند به كسب علم باشد،و كمبود علمى ندارد كه احتياج به افزودن داشته باشد يا استفاده از غير كند چنان كه

ص:54

دانش آفريدگان بدين منوال است.

6- المقدّر لجميع الامور ،يعنى تمام كارها را بر طبق خواستۀ خود و به اندازۀ معيّن به وجود آورده،و در اين كار از انديشه و تدبير منزّه بوده است .

7-خداوند،كسى است كه تاريكها او را نمى پوشاند و از روشنائيهاى جهان،نور نمى گيرد،زيرا كه از جسم بودن و عوارض آن كه امور مادى مى باشد، بدور است.

8- و لا يرهقه... ،شب او را در نمى يابد و روز بر او نمى گذرد،زيرا خداوند منزّه از آن است كه زمان بر او احاطه پيدا كند.

9-خداوند اشياء را با ديدگان دريافت نمى كند چون ذات مقدّسش در دريافت حقايق نياز به ابزار ندارد.

10-آگاهى خداوند نشأت گرفته از اخبار و گزارشها نيست چنان كه بيشتر دانشهاى ما چنين است،چون حق تعالى از داشتن ابزار شنوايى ظاهرى مبرّاست.و توفيق از خداوند است.

قسمت دوم خطبه كه در بارۀ برترى مقام پيامبر اكرم بيان فرموده است:

لغات

مساوره:حمله بردن سرّح:جدا ساخت

ترجمه

«خداوند پيامبر را با نورى پر از روشنايى فرستاد،و او را در برگزيدن مقدم داشت،پس پراكندگيها و گسستگيها را به وسيلۀ او جمع كرد و پيوند داد،و

ص:55

زورمندان را به توسط او مورد هجوم قرار داد،و دشواريها را به وجود او آسان فرمود و ناهمواريها را به دست وى هموار كرد،تا آنجا كه گمراهى را از راست و چپ دور كرد .»

شرح

در اين مورد امام(علیه السلام)به برخى از فوايد وجودى و فضايل و برتريهاى مقام پيامبر اكرم اشاره فرموده است:

1-بعثت آن حضرت همراه با نور افشانى بود،و لفظ ضياء كنايه از انوار اسلام است كه به راه خدا راهنمايى مى كند.

2-خداوند او را بر همۀ پيامبران در فضيلت مقدم داشت،اگر چه همۀ انبياء برگزيدگان او هستند.

3-به وسيلۀ او خداوند پراكندگيها را به همديگر پيوند داد.

منظور از پراكندگيها،اختلافات و نابسامانيهاى دورۀ جهالت،پيش از پيامبر اكرم است و مراد از جمع آورى آنها منظّم و مرتب كردن مصالح امور آنها به واسطه دين اسلام و توحيد است.

4-با فرستادن آن حضرت،خداى عزّ و جل،زورگوى چيره را مورد حمله و هجوم قرار داد.

در اين مورد كه امام عليه السلام خدا را فاعل فعل ساور قرار داده،از باب مجاز است،زيرا،او پيامبر را به دينى مبعوث فرموده است كه با آن بر زورمندان مشرك و غير آن هجوم كرد.

5-سر سختيها و دشواريها را به وسيلۀ او زبون و رام كرد،مراد گردنكشان دورۀ جاهليت و دشمنان دين خداست.

6-خداوند متعال به وسيله پيامبر،تمام ناهمواريها را هموار كرد،منظور ناهمواريهايى است كه در طريق حق وجود داشت،كه پروردگار آن چنان او را

ص:56

راهنمايى فرمود تا توانست گمراهى و جهل را از راست و چپ دلها بزدايد،و در ضمن عبارت راست و چپ اشاره به دور كردن دو صفت افراط و تفريط مى باشد كه گاهى بر بعضى نفوس غلبه مى كند،چنان كه بارى كه بر پشت حيوان گذارده مى شود سعى مى شود كه مبادا دو طرف آن ناميزان باشد،و اين تعبير امام(علیه السلام)از لطيفترين استعاره ها و بليغترين آنهاست.توفيق از خداوند است.

ص:57

205-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ وَ حَكَمٌ فَصَلَ- وَ أَشْهَدُ أَنَّ؟مُحَمَّداً؟ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ- كُلَّمَا نَسَخَ اللَّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا- لَمْ يُسْهِمْ فِيهِ عَاهِرٌ وَ لاَ ضَرَبَ فِيهِ فَاجِرٌ- أَلاَ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَيْرِ أَهْلاً- وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ وَ لِلطَّاعَةِ- عِصَماً- وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدَ كُلِّ طَاعَةٍ عَوْناً مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ- يَقُولُ عَلَى الْأَلْسِنَةِ وَ يُثَبِّتُ الْأَفْئِدَةَ- فِيهِ كِفَاءٌ لِمُكْتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ عِلْمَهُ- يَصُونُونَ مَصُونَهُ وَ يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ- يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلاَيَةِ- وَ يَتَلاَقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ وَ يَتَسَاقَوْنَ بِكَأْسٍ رَوِيَّةٍ- وَ يَصْدُرُونَ بِرِيَّةٍ لاَ تَشُوبُهُمُ الرِّيبَةُ- وَ لاَ تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ- عَلَى ذَلِكَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلاَقَهُمْ- فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ وَ بِهِ يَتَوَاصَلُونَ- فَكَانُوا كَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ يُنْتَقَى فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَ يُلْقَى- قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ وَ هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ فَلْيَقْبَلِ امْرُؤٌ كَرَامَةً بِقَبُولِهَا- وَ لْيَحْذَرْ قَارِعَةً قَبْلَ حُلُولِهَا- وَ لْيَنْظُرِ امْرُؤٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ وَ قَلِيلِ مُقَامِهِ فِي مَنْزِلٍ- حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلاً- فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ- فَطُوبَى لِذِي قَلْبٍ سَلِيمٍ- أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ- وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلاَمَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ- وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ- وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ وَ أَمَاطَ الْحَوْبَةَ- فَقَدْ أُقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيلِ

لغات

نسخ:زدود و دگرگون كرد.

عاهر:زناكار،چه زن باشد چه مرد،و كلمه«فاجر»نيز به همين معناست.

ص:58

كفاء:كفايت و بى نيازى.

ريّه:سيرابى،حالتى كه پس از آب خوردن براى انسان پيدا مى شود.

ريبه:نيرنگبازى و فريبكارى.

قارعه:سخت،از شدايد روزگار.

اماط:زدود.

تمحيص:آزمايش.

يرديه:او را در ورطه هلاكت مى اندازد.

حوبه:گناه.

ترجمه

«گواهى مى دهم كه ذات پروردگار حقيقت عدل است و عدالت مى كند،و حاكمى است كه حق را از باطل جدا مى سازد،و گواهى مى دهم كه محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستادۀ اوست و سرور بندگان او.آن گاه كه خداوند آفريدگان خود را به دو گروه در آورد،او را در بهترين آن دو گروه قرار داد كه زناكار را در آن سهمى و فاجر را در آن بهره اى نبود.

آگاه باشيد كه خدا،براى خير و نيكى،اهلى شايسته و براى حقيقت، پايه هايى استوار و براى اطاعت و عبادت مخلصانى قرار داده است،براى هر كدام از شما در هنگام عبادت،مددى از خدا مى رسد كه بر زبانها جارى مى سازد و دلها را ثابت نگه مى دارد و در آن،براى طالب بى نيازى،بى نيازى و براى آن كه خواستار بهبودى است،بهبودى مى باشد.

بدانيد:بندگان او كه حافظان علم اويند آنچه را كه بايد نگهدارى شود، نگهدارى مى كنند،و چشمه هاى دانش الهى را به جريان مى اندازند،براى كمك يكديگر با هم ارتباط دارند،و با محبّت و دوستى همديگر را ديدار مى كنند،و به وسيلۀ جامهاى علم و معرفت قلوب يكديگر را آبيارى مى نمايند،و با سير آبى برمى گردند،شكّ و شبهه و بد گمانى در دل آنها راه نمى يابد،و غيبت و بد گويى بر زبان آنها جارى نمى شود،پروردگار مهربان فطرت و خوى آنان را بر اين ويژگيها آفريد،لذا اين گونه با هم دوستى و ارتباط دارند،فضيلت آنان نسبت به ديگران مانند برترى بذر نسبت به دانه هاى ديگر است،كه پاك شده قسمتى از آن انتخاب و(آنچه نامطلوب است)بدور ريخته مى شود،خالص بودن باعث امتياز

ص:59

و آزمايش شدن وسيلۀ پاكى آن گرديده است،پس بايد انسان شرافت و بزرگوارى را با پذيرش اين ويژگيها بپذيرد،و از مرگ پيش از فرا رسيدن آن دورى كند،و در كوتاهى روزهاى عمر و اندك بودن اقامت در اين سرا دقت كند تا موقعى كه به منزلى در عالم آخرت منتقل شود،و بايد براى آن سرا و نشانه هاى ورود به آن كار كند،پس خوشا به حال آن كه قلبى سليم دارد و راهنماى خود را پيروى مى كند و از گمراه كننده دورى مى جويد،با توجه كردن به ارشاد هدايت كننده و تبعيت از فرمان او،راه سلامت را دريافته و پيش از آن كه درهاى آن بسته و وسيله هاى آن قطع شود به منزلگاه سعادت و هدايت بشتابد،باب توبه را باز كند و ننگ گناه را از خود بزدايد.

چنين شخصى در راه راست گام نهاده و به جادّۀ پهناور حقيقت راه يافته است .»

شرح

امام(علیه السلام)در آغاز اين خطبه از باب مجاز،لفظ«عدل»را به جاى«عادل» آورده است،يعنى لازم را ذكر و ملزوم را اراده فرموده است.

جريان عدل در سراسر عالم هستى خداى متعال نظر به علم و آگاهيش بر همه چيز،حكومت و قضايش عادلانه است و هر دستورى كه صادر مى فرمايد بر طبق نظام كلى آفرينش و حكمت بالغۀ اوست،و اين مطلب شامل تمام موجودات مى شود زيرا همه چيز به فرمان او به وجود مى آيند،در اين جا شارح اشكالى را كه براى بعضى در مورد همگانى بودن عدل به وجود مى آيد پاسخ مى گويد:اشكال آن است كه در عالم طبيعت امور جزئى وجود دارد كه شرّ به شمار مى آيند و بر حسب صورت ستم است(افراد ستمگر،باد،طوفان،زمين لرزه ها)،جواب آن است كه اينها شرّ و فساد مطلق نيستند بلكه هر كدام نسبى است يعنى نسبت به بعضى از امور و

ص:60

برخى اشخاص شرّاند،و با اين حال اينها از لوازم عدل و خير هستند زيرا بدون آن،وجود خير و عدل امكان ندارد،چنان كه انسان،وقتى انسان است كه داراى قواى خشم و شهوت نيز باشد،كه اين صفات اندكى فساد و شرّ به همراه دارد،و چون خير بيشتر از شرّ است و رها كردن خير بسيار به خاطر شر اندك خود شرّى بزرگ در برابر بخشش و حكمت خداوند است،بنا بر اين وجود اين شرور جزئى لازم است و لطمه اى به نظام عدل كلّى در جهان آفرينش وارد نمى آورد.

امام(علیه السلام)با گفتار خود:عدل اشاره به اين مطلب فرموده است كه هم اكنون در عالم نظام عدل موجود و بر قرار است،و با عبارت سيّد عباده به سخن خود پيامبر اشاره كرده كه فرموده است:«من سرور اولاد آدم هستم ولى اين مايۀ افتخار من نيست (1).» كلما نسخ اللّه الخلق فرقتين ،منظور حضرت آن است كه مردم هر زمانى به دو گروه خير و شرّ تقسيم مى شوند.

چون تقسيم كردن هر چيز موجب تغيير در ذات مقسوم و از بين رفتن حالت يگانگى و وحدت آن است.لذا امام در اين عبارت كلمۀ نسخ را كه به معناى نابودى و زوال است،به معناى تقسيم به كار برده و فرموده است:خداوند جامعه را به دو گروه:خير و شرّ تقسيم كرده است.

جعله فى خيرهما ،اين سخن امام نيز اشاره به كلام ديگرى از خود پيامبر است كه مطّلب بن ابى وداعه از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود:من محمّد پسر عبد المطّلب هستم،خدا كه آفريدگان خويش را بيافريد،مرا از بهترين آنها قرار داد،آن گاه گروه دوم را به دو قسمت تقسيم كرد و مرا در ميان بهترين آنان قرار داد،و گروه اخير را چند قبيله كرد و من را در قبيلۀ بهتر قرار داد،

ص:61


1- انا سيد ولد آدم و لا فخر

سپس آن قبيله را به خانواده هايى تقسيم فرمود و مرا در بهترين خانواده به وجود آورد،بنا بر اين من از نظر خانوادگى و ويژگيهاى روحى و نفسانى از همۀ شما برتر و بهترم .

لم يسهم فيه عاهر،و لا ضرب فيه فاجر ،معناى اين سخن امام اين است كه در نسب شريف پيامبر براى زناكار بهره اى نبوده و در اصل و ريشۀ او،گناه دخالت نداشته است ضرب فى كذا بنصيب،يعنى براى او در آن بهره اى است اين دو جمله اشاره است به پاكى و طهارت و منزّه بودن اصل و ريشه و نژاد رسول خدا از آلودگى به زنا و فحشاء،چنان كه از خود پيامبر نقل شده است كه:پيوسته پروردگار متعال مرا از اصلاب پاك به رحمهاى پاك منتقل كرده است،و نيز مى فرمايد:چون خداوند حضرت آدم را آفريد،نور وجود مرا در پيشانى او به وديعت نهاد،و پيوسته آن را از صلب پدران نيكو به ارحام مادرانى پاك منتقل مى كرد تا موقعى كه به عبد المطلّب رسيد و نيز آن حضرت فرموده است:«با پيوندى كه شرعى بوده است زاده شده ام نه از راه نامشروع (1).» الا و انّ اللّه...عصما ،امام(علیه السلام)در اين جمله.شنوندگان خود را تشويق و وادار مى كند كه پايه هاى استوار حقيقت بوده همواره مطيع فرمان خدا باشند تا سرانجام بتوانند خويش را اهل بهشت قرار دهند،و نيز در جملۀ و انّ لكم...

من اللّه با اين بيان كه براى آنها موقع اطاعت و عبادت الهى از ناحيۀ خداوند كمك و يارى مى رسد،آنان را به پرستش حق تعالى و پيروى از فرمان او تشويق مى كند، و ظاهرا مراد امام(علیه السلام)از كلمۀ عون(ياور)،قرآن كريم است.

يقول على الالسنه و يبيّت الافئده ،حضرت در اين دو جمله راههاى گوناگون كمكهايى را كه از طرف خدا در هنگام انجام دادن اعمال نيك به انسان

ص:62


1- ولدت من نكاح،لا من سفاح.

مى رسد بيان مى فرمايد:و آنها بر دو قسم است:زبانى و قلبى:

1-وعدۀ پاداشهاى عظيمى كه خداوند با زبان پيامبران خود به اطاعت كنندگان داده و آنان را ستايش فرموده،و به آنان مژدۀ بهشت و رضوان داده است، و خود اين نويدها انسان را در راه انجام دادن اطاعت و عبادت خدا تقويت و كمك مى كند.

2-كمكهايى كه از ناحيه اطمينان و آرامش قلبى براى او پيدا مى شود همان آمادگى وجودى او براى عبادت و آگاه شدن به اسرار علم الهى و كشف حقايق از كتاب خداوند مى باشد چنان كه مى فرمايد: «أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (1).»،و نيز مى فرمايد: «كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً» (2).» بطور كلى آيات قرآن از يك طرف انسان را از عقوبت و كيفر كارهاى ناپسند بر حذر مى دارد و از طرفى با بيان پاداشهاى اعمال نيك،دل آدمى را از غير خدا مى كند و به آرامشى كه در سايۀ قرب الهى به سبب اطاعت و عبادت به دست مى آيد وادار مى كند.

فيه كفاء لمكتف و شفاء لمشتف ،معناى اين عبارت چنين است:هر كس طالب كمالات نفسانى و شفاى بيماريهاى درونى و خصوصيات اخلاقى است، بداند كه اين سخن او را كفايت و دردهاى او را درمان مى سازد .

امام(علیه السلام)پس از گواهى دادن به عدل الهى و تنزيه پيامبر و تشويق انسانها به عبادت پروردگار متعال،ويژگيهاى بندگان خدا را كه حافظان علم و اسرار آفرينش او هستند بر شمرده تا شنوندگان راه آنها را گرفته و همراه آنان باشند.

در اين مورد ده صفت براى ايشان بيان فرموده است كه عبارت است از:

ص:63


1- سوره رعد(13)قسمتى از آيه(27) [1]يعنى:آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا [2]دلها آرامش مى يابد.
2- سوره فرقان(25)قسمتى از آيه(31) [3]يعنى:...ما قرآن را اين چنين نازل كرديم تا قلب تو را به آن محكم گردانيم و آيات خود را بر تو با ترتيبى روشن مرتّب كرديم.

1-بندگان خدا آنچه را كه بايد از نااهلان بدور داشت بدور مى دارند،و اسرار الهى را جز در نزد اهل سرّ بازگو نمى كنند.

2-چشمه هاى علم الهى را براى مردم مى شكافند،شارح براى كلمۀ «عيون»دو احتمال ذكر كرده است:

اول اين كه منظور اذهان و عقول پيامبران و اولياى خدا باشد.

دوم اين كه اصول علمى و ريشه هاى پاك دانش و وحى باشد كه اولياى خدا بر آن آگاهى دارند(و لفظ تفجير براى دلالت و جدا كردن و شرح اصول علمى و ريشه هاى پاك دانش و وحى استعاره آورده شده است.) 3-به منظور كمك به پيشرفت دين خدا و برقرارى حدود الهى به همديگر مى پيوندند.

4-با محبت و دوستى با هم برخورد مى كنند،كه خواستۀ شارع مقدس است تا مانند يك روح در بدنهاى مختلف قرار گيرند.

5-يكديگر را با جام سير آب كننده اى آب مى دهند،لفظ كأس را امام(علیه السلام) براى علم،استعاره آورده است يعنى از همديگر كمال استفادۀ علمى مى كنند، امام(علیه السلام)با ذكر رويّه استعاره را ترشيح كرده و مقصودش بهره مندى كامل مى باشد.

6-به هنگامى كه از هم جدا مى شوند مملوّ از كمالات نفسانى و آگاهى و حقايق عرفانى هستند،لفظ ريّه را استعار آورده .

7-در ميان آنان شك و شبهه اى نسبت به همديگر وجود ندارد و با هم نفاق و بد بينى و حسد...ندارند.

8- و لا تسرع فيهم الغيبة ،غيبت در ميان آنها به زودى يافت نمى شود.

شارح در عبارت فوق كه سرعت در غيبت را نفى كرده است،دو احتمال ذكر كرده:

ص:64

الف:احتمال اوّل اين كه چون همۀ آنها معصوم از گناه و خطا نيستند، ممكن است گاهى به غيبت اقدام كنند،و آنچه كه در آنها نيست سرعت بر اين عمل است،لذا امام عليه السلام اين كار را تنها از آنان بعيد شمرده است،نه اين كه به كلى آن را نفى كرده باشد.

ب:احتمال دوّم:اين نفى سرعت در رابطۀ با ديگران است يعنى به دليل اين كه عيب و نقص آنها بسيار اندك است،كسى بزودى نمى تواند زبان به غيبت آنها بگشايد.

9-خداوند سرشت آنها را براى ويژگيها و كمالات قرار داده است و آنان را بر طبق قضاى خود ايجاد كرد و بيافريد،بنا بر اين مطابق سرشت و سرنوشت خود به يكديگر دوستى مى ورزند و پيوند بر قرار مى كنند.

10-برترى آنان بر بقيۀ مردم همانند برترى دانۀ بذر نسبت به بقيه دانه ها است،امام(علیه السلام)در اين سخن: ينتقى...التمحيص وجه شباهت اولياى خدا را به دانۀ بذر بيان فرموده و شرح آن چنين است:آنان خالصان و پاكان مردمند كه عنايت و رحمت پروردگار شامل حال آنها شده به راه مستقيم هدايت يافته اند،و با دستوراتى كه خدا به آنها داده آنها را مورد آزمايش و امتحان قرار داده است .

فليقبل امرء كرامة بقبولها... ،اين جا حضرت پس از بيان ويژگيهاى بندگان خاصّ خدا به موعظه و نصيحت و پند و اندرز برگشته و مى فرمايد:بايد انسان به سبب اطاعت و عبادت،پذيراى بخششها و نعمتهاى بزرگ از طرف پروردگار باشد و آنها را بر وجه شايسته و دور از ظاهرسازى و نفاق بپذيرد مانند پذيرشى كه حق تعالى در بارۀ مريم فرمود: «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ» (1)»،و مقصود از«قارعه»كوبنده اى كه پيش از آمدنش بايد از آن حذر كرد و ترسيد،مرگ است.

ص:65


1- سوره آل عمران(3)قسمتى از آيه(37) [1]يعنى:پس خداوند او را به وجهى شايسته تر پذيرفت.

«ولينظر...منزلا» ،شارح در معناى اين عبارت دو احتمال ذكر كرده است:

1-انسان بايد از توجه به اندك بودن توقفش در اين دنيا كه لازمۀ آن،رفتن به سراى ديگرى است،عبرت بگيرد.

2-با توجه به اين كه بايد اين منزل را ترك كرده و به ديار دگر رهسپار شود، خود را آماده كند.

فرق دو احتمال ظاهرا در اول توقف اندك در اين عالم مدّ نظر است،و در احتمال دوم ترك كردن دنيا و رفتن از آن به سراى ديگر را مورد توجّه قرار داده اند.

فليصنع...و لمعارفه... ،اين دو جمله در حقيقت نتيجۀ گفتار بالا است كه وقتى چنان توجه شد كه بالاخره بايد از اين سرا رفت،سزاوار است كه آدمى براى آبادى منزل بعد كار كند،و منظور از عبارت و لمعارف منتقله جايگاههايى است كه مى داند به آن خواهد رفت .

«فطوبى»اين كلمه بر وزن فعلى و از مادۀ طيب اشتقاق يافته و چون حرف ما قبل ياء مضموم بوده حرف ياء تبديل به واو شده است.

بعضى هم گفته اند:اين كلمه نام درختى است كه در بهشت قرار دارد، منظور از قلب سليم در سخن امام(علیه السلام)دلى است كه به اخلاق ناپسند و صفات رذيله و جهل مركب آلوده نشده باشد.

من يهديه ،منظور خود امام و بقيۀ پيشوايان معصوم اند،و از جملۀ: من يرديه منافقان و گمراه كنندگان را اراده كرده كه انسان را به ورطۀ هلاكت سوق مى دهند.

و اصاب سبيل السّلامه ،با توجه به راهنماييهاى هدايت كننده و پيروى از دستورهاى او،در سر دو راهيهاى حق و باطل،جادۀ مستقيم حق را تشخيص داده و آن را مى پيمايد .

ص:66

و بادر... ،انسان حق جو بايد پيش از بسته شدن درهاى هدايت به سوى آن بشتابد.در اين عبارت امام(علیه السلام)دو استعارۀ ترشيحيه (1)بكار برده اند:

1-در كلمۀ ابواب كه منظور خود آن حضرت و بقيّه امامان بعد از اوست، و غلق(بستن)را كه از ويژگيهاى در است براى آن آورده اند،و مراد از بسته شدن درها از ميان رفتن امامان(علیه السلام)يا از ميان رفتن خود كسى است كه جويندۀ حق است و مى خواهد هدايت شود.

2-لفظ اسباب را نيز براى امامان(علیه السلام)استعاره آورده،زيرا آنان با حقيقت اتصال دارند،همانند ريسمانها،و كلمۀ قطع را كه از لوازم مشبّه به يعنى ريسمان است ذكر فرمود و منظور وفات يافتن آنهاست.

استفتح التوبة ،به استقبال توبه رفته و آن را آغاز كرده است.

«و اماطة الحوبة» به سبب انجام دادن عمل توبه،لوث گناه را از نفس و روح خود بر طرف كرده است .

فقد أقيم ،با اين سخن كه آخرين جملۀ امام در اين خطبه است اشاره به اين فرموده است كه راهنمايان به حق كه دانشمندان و كتاب آسمانى الهى و سنّت پاك پيامبر مى باشند براى ارشاد آماده اند تا مردم به آنها اقتدا كرده و راه روشن و طريق راستى را با آگاهى و بصيرت بپيمايند توفيق از خداوند است.

ص:67


1- استعاره ترشيحيّه:استعاره اى است كه مشتمل بر صفت مستعار منه(مشبه به)باشد چنان كه در آيۀ «اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى» كه جمله «فَما رَبِحَتْ» به عنوان صفت مستعار منه ذكر گرديده است.(مترجم).

206-از دعاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيِّتاً وَ لاَ سَقِيماً- وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ- وَ لاَ مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي وَ لاَ مَقْطُوعاً دَابِرِي- وَ لاَ مُرْتَدّاً عَنْ دِينِي وَ لاَ مُنْكِراً لِرَبِّي- وَ لاَ مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي وَ لاَ مُلْتَبِساً عَقْلِي- وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِي- أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِي- لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لاَ حُجَّةَ لِي- وَ لاَ أَسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلاَّ مَا أَعْطَيْتَنِي- وَ لاَ أَتَّقِيَ إِلاَّ مَا وَقَيْتَنِي- اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ- أَوْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ أَوْ أُضَامَ فِي سُلْطَانِكَ- أَوْ أُضْطَهَدَ وَ الْأَمْرُ لَكَ- اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي- وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي- اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ- أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ- أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ

لغات

دابر:فرزند و نسل انسان،و نيز به معناى كمر و پشت آمده است.

التباس:آميختگى.

اضطهد:مورد ستم واقع شد.

تتابع:هجوم آوردن به كار ناشايست و خود در آن افكندن.

ص:68

ترجمه

«ستايش خداى را كه مرا مرده و بيمار،داخل صبح نگردانيد،و مرا به بيماريهاى بد منظرى دچار نكرده،و به كيفر بدترين كردارهايم نرسانده و مقطوع النسل قرار نداد،و مرا در عقيدۀ دينى متزلزل و منكر خدا و وحشت زده از ايمان نساخت،عقل مرا با جنون درهم نياميخت و مرا به كيفر امّتهاى پيشين مبتلا نكرد.

داخل صبح شدم در حالى كه بنده اى مملوك و بر خويشتن ستمكارم (خدايا)تو حجت را بر من تمام كردى و مرا عذر و بهانه اى نيست،قوت دريافت هيچ گونه سودى ندارم،مگر تو آن را به من ببخشى،و از هيچ زيانى خود را نمى توانم دور كنم،مگر تو مرا از آن نگاهدارى.

بار پروردگارا به تو پناه مى برم از اين كه با توجه به بى نيازى تو نيازمند و با هدايت تو گمراه شوم و در سايۀ حكومتت بر من ستم شود و با اين كه فرمان تراست مقهور و مغلوب شوم.

پروردگارا نخستين عضو گرانبها از اعضايم را كه از من مى گيرى جانم قرار بده و همان را اولين وديعه از ودايع نعم خود گردان كه نزد من دارى و به سوى خود باز مى گردانى.

بار خدايا به تو پناه مى بريم از اين كه از گفتارت روى برتابيم،يا به كناره گيرى از آيينت فريفته شويم،و يا اين كه هوسهاى سركش دل-نه هدايت تو- بر ما چيره شود .»

شرح

امام(علیه السلام)در اوايل اين خطبه با توجه به انواع نعمتهاى الهى كه بدانها اقرار دارد خداى را ستايش كرده و ده نوع از آنها را بر شمرده است:

1-نعمت حيات و زندگى.

2-سلامت و تندرستى از بيماريهاى معمولى.

3-دورى از بيماريهاى نفرت آميزى كه احيانا باعث زشتى منظر مى شود، از قبيل جذام و برص و...

ص:69

4-او را به كيفر بدترين گناهان دچار نفرموده است(چون او را معصوم از هر گناه و خطا قرار داده است.) 5-او را مقطوع النسل و ابتر،و بى فرزند قرار نداده است،و در معناى و لا مقطوعا دابرى،احتمال ديگرى نيز هست:كه منظور از كلمۀ«دابر»پشت و كمر و منظور از«قطع»هدف بلاهاى كمرشكن و توان فرسا واقع شدن باشد، يعنى حمد خدا را كه كمر مرا به سبب گرفتاريهاى توان فرسا خم نكرد و پشت مرا درهم نشكست .

6-از مرتدّان در دين و اهل شبهه نيست.

7-بى عقيده و منكر خدا نيست.

8-چنان نيست كه به علت بد بينى نسبت به دين و يا سنگين شمردن ايمان از آن وحشت داشته باشد.

9-و او را مبتلا به اختلال حواس و عقل او را مشوب و مخلوط به ديوانگى نفرموده است.

10-مانند امّتهاى پيشين به توسط صاعقه ها و فرو رفتن در زمين و جز آنها كيفر و مجازات نگرديده است .

پس از حمد خداوند در مقابل نعمتهايش،خود را حقير شمرده و اقرار به صفاتى كرده است كه لازمۀ آن طلب رحمت و عفو از پروردگار است،و پنج قسم از آنها را ذكر مى كند:

1-خود را مملوك و بنده اى مى داند كه در قبضۀ مالكيت خداوند است.

2-ظالم به نفس است و بر خود ستم مى كند.

3-اعتراف مى كند كه خدا بر او حق اعتراض دارد ولى او را هيچگونه عذر و بهانه اى در تقصيرات نيست زيرا حجت از طرف

ص:70

حق تعالى تمام است.

4-هيچ سودى نمى تواند بدست آورد مگر خداوند او را بهره اى دهد و وسيله آن را برايش فراهم كند.

5-بالاخره خويشتن را از هيچ زيانى نمى تواند نگاه دارد جز اين كه خداوند او را از آن زيانها نگاه دارد .

امام(علیه السلام)پس از اقرار بر اين همه ناتوانى از درگاه خداوند متعال درخواست عفو و بخشندگى كرده در جملات بعد،از چند چيز به او پناه مى برد:

الف:با داشتن خدايى غنّى بالذات و بى نياز مطلق،محتاج و نيازمند به ديگران باشد.

ب:با آن كه هدايت واقعى و خلل ناپذير خداوند سر تا سر عالم هستى را فرا گرفته،به ضلالت افتد و راه به جايى نبرد.

ج:در حكومت خداوند،و سلطنت او كه همه جا ظاهر است،مورد ظلم و ستم واقع شود.

د:و نيز از اين كه مغلوب شود با آن كه فرمان حق بر همه چيز غالب است .

در قسمتى از اين خطبه دعا كرده و از خدا خواسته است كه روح و جان او را نخستين كريمه اى قرار دهد كه از او به وسيلۀ مرگ خواهد گرفت،و منظور از كرايم،قواى نفسانى و حواس جسمانى و اعضاى بدنى اوست(چشم، گوش،زبان،دل،دست و پا،و غيره).

با چنين دعايى از خداوند مى خواهد كه تا هنگام وفات نيروهاى روحانى و جسمانى او را سالم نگه داشته و به او توفيق بهره مندى از آنها را عنايت فرمايد،و پيش از اين كه قوا و اعضاى او از كار بيفتند،روحش از او گرفته

ص:71

شود (1)[تا نيمه مرده و نيمه زنده نباشد فيض الاسلام] نظير اين دعا از حضرت پيامبر(صلی الله علیه و آله)نيز نقل شده است:«خدايا مرا از گوش و چشم بهرۀ كامل عنايت كن،و آن دو را وارثان من قرار ده (2).»يعنى تا هنگام مرگ و پرواز روح از بدنم آنها را سالم بدار.

امام(علیه السلام)لفظ وديعه را بدين دليل براى روح استعاره فرموده است كه بايد امانت را به صاحبش برگرداند،روح و نفس انسانى نيز بايد به جانب پروردگار برگردانده شود .

در قسمتهاى پايانى خطبه،از اين كه مبادا به واسطۀ وساوس درونى نفس امّاره و يا راهزنان بيرونى و شيطان صفتان انسى از فرمان سرپيچى كند به خدا پناه برده است،سيد رضى«يفتتن»را مبنى بر فاعل ذكر كرده،بنا بر اين كه فتنه از نفس اماره ناشى شود و مبنى بر مفعول نيز نقل شده تا مستعار منه آن فتنه از سوى غير باشد و نيز از وارد شدن در ورطۀ هلاكت هواهاى نفسانى و درّۀ شقاوت و بدبختى و منحرف شدن از راه هدايتى كه كتابهاى آسمانى از طرف خدا ارائه داده اند پناه به پروردگار متعال برده است.توفيق از خداوند است.

ص:72


1- امير مؤمنان عليه السلام از خدا خواست كه نخستين نعمت ارزنده اى كه از ميان نعمتهايى چون (چشم،گوش،زبان،دل،عقل،روح،دست و پا و غيره)از او گرفته مى شود،روح او باشد و اين دعا مستجاب شد به اين دليل كه آن حضرت در بيشتر غزوات و سرايا جهادگر و كفر ستيز خستگى ناپذيرى بود و خود را به قلب دشمن مى زد ناصر پيامبر(صلی الله علیه و آله)بود هيچ عضوى از اعضاى ياد شده بالا را از دست نداد و تا دم مرگ اعضاى او سالم بود و اين نكته شايان دقت است.(ويراستار)
2- اللهّم متّعنى بسمعى و بصرى و اجعلهما الوارث منّى.

207-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است كه در صفين ايراد كرده است:

اشاره

أَمَّا بَعْدُ- فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلاَيَةِ أَمْرِكُمْ- وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ- فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ- وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ- لاَ يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلاَّ جَرَى عَلَيْهِ- وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ إِلاَّ جَرَى لَهُ- وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجْرِيَ عَلَيْهِ- لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ- لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ- وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ- وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ- وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ- تَفَضُّلاً مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً- افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ- فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا- وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً- وَ لاَ يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ-.وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ- حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي- فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ- فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ- فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَةِ- وَ لاَ تَصْلُحُ الْوُلاَةُ إِلاَّ بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ- فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ- وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا- عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ- وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلاَلِهَا السُّنَنُ- فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ- وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ-.وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا- أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ- اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ- وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ- وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَى- وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ- فَلاَ يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ- وَ لاَ لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ- فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ- وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ-.

ص:73

فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ- فَلَيْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ- وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ- بِبَالِغٍ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ- وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ- النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ- وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ- وَ لَيْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ- وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ- بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ- وَ لاَ امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ- وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ- بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ فَأَجَابَهُ ع رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ- بِكَلاَمٍ طَوِيلٍ يُكْثِرُ فِيهِ الثَّنَاءَ عَلَيْهِ- وَ يَذْكُرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ فَقَالَ ع إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ- وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ- أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ- وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ- وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَى أَحَدٍ- إِلاَّ ازْدَادَ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْهِ عِظَماً- وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ- أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ- وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ- وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ- وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ كَذَلِكَ- وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ- لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ- عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ- وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ- فَلاَ تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ- لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ- فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لاَ بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا- فَلاَ تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ- وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ- وَ لاَ تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ وَ لاَ تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالاً فِي حَقٍّ قِيلَ لِي- وَ لاَ الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي- فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ- أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ- فَلاَ تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ- فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ- وَ لاَ آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي- إِلاَّ أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي- فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لاَ رَبَّ غَيْرُهُ- يَمْلِكُ مِنَّا مَا لاَ نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا- وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ- فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى

ص:74

لغات

اذلالها (1):چهره ها و روشهاى آن(معالم دين).

ادغال:تباه كردن.

اسخف:ناتوان و كوچك كرد.

اجحف بهم:ريشۀ آنها را از بين برد.

اقتحمته:با حمله و از روى دشمنى داخل آن شد.

بادره:خشم گرفتن.

ترجمه

«اما بعد،خداوند سبحان به اين دليل كه من سرپرست شمايم براى من بر شما حقى قرار داده و نيز در مقابل براى شما همانند آن،حقى بر گردن من مقرر فرموده است،پس حق در مرحلۀ سخن و تعريف و توصيف،از همه چيز گسترده تر است،ولى هنگام عمل دايره اى كوچكتر و گستردگى كمترى دارد،هيچ كس را بر ديگرى حقى نيست مگر اين كه آن،ديگرى را نيز بر او حقى ثابت است.

(حق هميشه دو طرف دارد)اگر قرار بود حق به سود كسى باشد كه در برابر، ديگران را بر ذمّه او حقى و مسئوليتى نباشد،ذات اقدس پروردگار بود،نه آفريده هاى او،و اين ويژگى،به علّت قدرت او بر بندگان و گسترش عدالتش در امورى است كه فرمان حق در آنها جريان دارد ولى او،حق خود را بر بندگان و وظيفۀ آنها را چنين قرار داده است كه او را عبادت و اطاعت كنند و در برابر، پاداش آنان را بر خود حقّى قرار داد و اين تفضّلى از او بر بندگان است نه به خاطر استحقاق آنان.

از جمله حقوقى كه خداوند مقرر فرموده است حق برخى از مردم بر ديگرى است،و اين حقوق را آن چنان با يكديگر متقابل و براى افراد مساوى قرار داده است كه هر كدام از آنها ديگرى را در پى دارد،و هيچ قسمت از آن جز با واجب شدن قسمت ديگر ثابت نمى شود.

بزرگترين حق از اين حقوق واجب الهى،حقّ والى بر رعيت و حق مردم بر گردن فرمانرواست،و اين فريضه اى است كه خداوند سبحان براى هر يك بر گردن ديگرى واجب فرموده و آن را مايۀ الفت و باعث شرافت دينشان

ص:75


1- اذلال جمع ذلّ:رفق و مدارا...،ذلّ الطريق:راه هموار شده در اثر رفت و آمد(منجد الطلاّب).

قرار داده است،پس صلاح امّت تنها در سايۀ صالح بودن فرمانرواست،و از طرفى فرمانروا صالح نمى شود،مگر اين كه رعيت صلاح و استقامت يابد،و هر گاه ملّت حقّ والى و فرمانرواى خود را ادا كند و بر عكس فرمانروا نيز حق رعيت را رعايت كند،حق ميان آنها قوت و عزّت يافته و راههاى ديانت مستقيم و نشانه هاى دادگرى معتدل شده و سنتهاى شرعى در راه خود به جريان خواهد افتاد،و آن گاه،زمان،زمان صلح مى شود و در آن موقع براى ادامۀ حكومت اميدوارى زياد شده و طمع دشمنان مبدّل به يأس و نااميدى مى شود.

امّا،وقتى كه رعيّت بر والى چيره شود،يا فرمانروا نسبت به مردم استبداد به كار برد،در آن موقع است كه اختلاف آراء پيش آيد و نشانه هاى ظلم و ستم آشكار شود و دستبرد در برنامه هاى دينى بسيار مى شود،و بزرگراههاى سنن و آداب مذهبى متروك خواهد ماند،و كارها بر طبق هوا و هوس انجام خواهد يافت،از حقوق بزرگى كه تعطيل مى شود و باطلهاى سترگى كه رواج مى يابد هيچ كسى را وحشتى نيست.

در چنين وضعى نيكان خوار و بى مقدار و بدان نيرومند و عزيز و كيفرهاى الهى بر بندگان سنگين و بزرگ خواهد شد،بنا بر اين هر كدام از شما ديگرى را در اداى اين حقوق نصيحت و در انجام دادن آن به خوبى همكارى كنيد.

هيچ كس را توانى نيست كه طاعتى شايستۀ خداوند انجام دهد،اگر چه سخت براى بدست آوردن خشنودى پروردگار حرص بورزد و در انجام دادن عبادات كوشش فراوان كند،امّا از حقوق واجب الهى بر بندگان است كه به اندازۀ قدرت و توانايى خود براى برقرارى حق و عدالت،يكديگر را نصيحت كنند،در جامعه كسى نيست كه براى انجام دادن وظيفۀ خود نياز به كمك پروردگار نداشته باشد،اگر چه درجه و مقامش در رسيدن به حقّ،بالا و سابقه اش در دين زياد باشد،و بر عكس هيچ شخصى يافت نمى شود كه نتواند كمك به حق كند يا از آن كمك بگيرد،اگر چه مردم او را كوچك شمرده و با ديدۀ حقارت بنگرند.» پس از بيانات فوق،يكى از ياران آن حضرت از جاى برخاست و با

ص:76

سخنان طولانى كه در مدح و ثناى آن بزرگوار ايراد كرد،پاسخ مثبت داد و آمادگى خود را براى شنيدن و عمل به دستورهاى او در تمام اوضاع و احوال ابراز كرد،و سپس امام(علیه السلام)به گفتار خود چنين ادامه دادند.

«سزاوار است كسى كه حلال الهى در نظر او بزرگ و مقام حق در قلبش با عظمت است به جز حق همه چيز پيش او كوچك باشد،و سزاوارترين كس به اين مقام،شخصى است كه نعمت خدا بر او افزون است و مشمول لطف و احسان خاصّ حقّ تعالى مى باشد زيرا،هر اندازه نعمت خدا بر كسى زياد شود حقّ خدا بر گردن او بسيار باشد و وظيفه اش سنگينتر،از بدترين حالات زمامداران در نزد صالحان آن است كه گمان برده شود،آنان فخر و مباهات را دوست داشته و كارشان صورت خودستايى به خود گيرد،من از اين امر ناراحتم كه در گمان شما چنين خطور كند كه از تمجيد و تعريف زياد خوشم مى آيد،ولى خداى را سپاس كه چنين نيستم و اگر هم دوست مى داشتم كه مرا تمجيد كنند،به دليل خضوع در برابر عظمت و كبريايى پروردگار،كه ويژۀ اوست،آن را ترك مى كردم،اگر چه برخى از مردم در برابر تلاشها و مجاهدتهايشان ستايش را دوست مى دارند،اما شما مرا با سخنان زيباى خود نستاييد،زيرا،من مى خواهم خود را از مسئوليت حقوقى كه بر گردنم هست خارج كنم،يعنى حقوقى كه خداوند و شما بر من داريد كه بطور كامل از انجام دادن آن فراغت نيافته ام،و واجباتى كه بجاى نياورده ام و بايد آنها را به مرحله اى اجرا در آورم.بنا بر اين آن گونه كه با فرمانروايان ستمگر سخن مى گوييد با من نگوييد و چنان كه نزد حكّام خشمگين خود را جمع و جور مى كنيد پيش من چنان نباشيد و بطور ظاهر سازى و ساختگى با من رفتار نكنيد،هرگز گمان نداشته باشيد كه اگر حقّى به من گفته شود مرا گران مى آيد و يا بخواهم خود را بزرگ جلوه دهم،زيرا،شخصى كه شنيدن حق يا عرضه داشتن عدالت بر او،برايش ناگوار آيد، عمل كردن به آن براى او مشكل تر است،با توجه به اين،از گفتن سخن حق و يا مشورت عدالت خواهانه خوددارى نكنيد،زيرا،من خود را برتر از آن كه اشتباه كنم نمى دانم،و در كارها از آن ايمن نيستم مگر آن كه خدا مرا حفظ كند،من و شما

ص:77

بندگان مملوك خدائيم كه جز او پروردگارى نيست،او چيزى از ما را مالك است، كه ما خود،مالك آن نيستيم او ما را از گمراهى كه داشتيم نجات داده و به سوى رستگارى و هدايت رهنمون ساخت،و پس از نابينايى و كوردلى به ما بينايى و بصيرت عطا فرمود .»

شرح

غرض امام در اين فصل آن است كه وحدت و اتفاق آنان را براى عمل كردن به دستورهاى خود جلب كند و به اين سبب نخست اشاره فرموده است به اين كه هر كدام از دو طرف بر ديگرى حقى دارند كه بايد از عهدۀ آن برآيند:حق او بر گردن يارانش همان حق ولايت و سرپرستى است كه بر آنان دارد،و حق ياران بر او همان است كه رعيّت بر گردن والى و زمامدار خود دارد و لوازم اين حقوق متقابل را بايد طرفين رعايت كنند .

فالحقّ اوسع...قضائه ،اهميت حق خود را بر ذمّه اصحابش بيان كرده و آن را اثبات فرموده است،و گويا آنها را به دليل كم انصافى و رعايت نكردن آن توبيخ و سرزنش كرده است،و منظور حضرت از جملۀ بالا آن است كه مردم وقتى در صدد تعريف و توصيف زبانى براى حق برآيند زمينۀ آن بسيار گسترده است،چون بر زبان راندن ساده است،ولى هر گاه حاكم بر حق و عادلى ميان آنان حاضر شده و عمل كردن به حق را از ايشان بخواهد عرصه بر آنها تنگ مى شود زيرا عملا زير بار حق رفتن و به عدالت رفتار كردن كارى دشوار است، چون لازمۀ آن ترك بعضى از خواسته هاى دل و امور مورد پسند انسان است، در اين عبارت از باب استعاره،براى كلمۀ حق«صفت سعه و ضيق را كه از لوازم جا و مكان محسوس است آورده است زيرا حق را به اعتبار اين كه دامنۀ توصيف آن زياد و عمل كردن به آن دشوار است تشبيه به مكانى كرده است كه براى بعضى امور وسيع و پهناور است ولى گنجايش امور ديگرى را ندارد.

و لا يجرى لاحد الا جرى عليه ،حضرت با بيان اين جمله حق را براى آنان

ص:78

تشريح فرموده و نفوس آنها را براى عمل كردن به آن آماده ساخته است،و سپس در جملۀ: و لا يجرى عليه الاجرى له كه سبب سودآورى حق را يادآورى فرموده به دلهاى آنان اطمينان و آرامش داده است .

و بار ديگر با جملۀ لو كان لأحد أن يجرى... با يك قضيّۀ شرطيۀ متصله حق خدا را بر گردن آنان اثبات و تشريح فرموده است.

لقدرته...صروف قضائه ،در اين عبارت علّت استدلال فوق و ملازمۀ ميان مقدم و تالى را كه در قضيّۀ شرطيه گذشت،بيان مى دارد و با دو دليل، اولويّت ذات خداوندى را براى اين ويژگى-كه تنها علت سودآورى حق متوجه او باشد نه،سبب ديگر آن-اثبات مى فرمايد:

1-خداوند توانايى كامل براى انتقام و گرفتن حق خود دارد.

2-هيچ شخصى را بر او حقّى نيست،زيرا عدالتش در تمام متصرفاتش جارى و سارى است.پس از اين كه در جملۀ بالا اولويت حق تعالى را اثبات فرموده است در جملۀ بعد: و لكنّه تعالى جعل...عليه با استثنا كردن نقيض تالى،آن را نفى كرده است كه توضيح آن چنين است:خداوند براى خود بر گردن بندگان حقّى قرار داده كه او را اطاعت كنند تا براى آنان نيز حقّى بر عهدۀ خداوند ثابت شود كه عبارت از پاداش عبادت است،و به اين طريق ثابت مى شود كه در مورد خداوند تواناى دادگر،نيز حق يك طرفه نيست،بلكه همان طور كه بندگان را بر انجام دادن عبادات موّظف فرموده است،پاداش و جزاى كارهاى آنان را هم وظيفه اى بر عهدۀ خود مقرر ساخته است،و با اين بيان عموميّت اين مطلب ثابت مى شود كه:حق،امرى متقابل است حتى در مورد ذات اقدس حق.

مضاعفه الثواب...اهله ،در اين جمله امام امر را بالاتر برده و توجه داده است كه آنچه خدا بر عهدۀ خود قرار داده مهمتر از حقّى است كه براى خود بر گردن ديگران مقرر فرموده چنان كه قرآن مى گويد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ»

ص:79

«أَمْثالِها وَ» (1)»،علاوه بر آن كه اين تعيين مسئوليت بر عهدۀ خود بر او واجب نيست ولى از باب تفضّلى است كه ذات اقدس او سزاوار آن است و آن خود نيز جزئى از نعمتهاى بى پايان اوست،تا آن كه بندگان بياموزند و با بهترين وجه در ادا كردن حقوق و انجام دادن وظايف واجب خود بكوشند و متخلّق به اخلاق الهى شوند،و اين تفضّل خداوند را با افزونى شكر و سپاس او جبران كنند.

اقسام حقوق ثمّ جعل سبحانه...ببعض ،اين جمله از سخنان حضرت همانند مقدمه اى است براى اثبات اين كه حق او بر گردن مردم امر واجبى از سوى خداوند است، تا آنان را بيشتر وادار به انجام دادن آن كند،و مى فرمايد:حقوقى كه هر يك از افراد مردم بر ديگرى دارد خود از حقوق خداوند است،زيرا حقّ خدا اطاعت اوست و اداى اين حقوق هم اطاعت خداست و حقوق واجب الهى اينهاست:

1-حق پدر و مادر بر گردن فرزند و عكس آن.

2-حق هر يك از زن و شوهر بر يكديگر.

3-و حق والى و فرمانده بر رعيت و فرمانبر و عكس آن.

فجعلها تتكافأ فى وجوهها ،در دنبالۀ ذكر بعضى از اقسام حقوق تقابل ميان حق و مسئوليت را بيان فرموده است كه خداوند در مقابل هر حقى وظيفه اى براى صاحبش قرار داده است،از باب مثال،حق زمامدار پيروى دستورهاى او،و حق مردم هم عدالت و حسن رفتار اوست،و هر كدام از اينها در برابر ديگرى لازم است.

ص:80


1- سوره انعام(6)آيه(159) [1]يعنى:پاداش هر عمل نيك ده برابر آن عمل است.

بزرگترين حق: و اعظم ما افترض اللّه... ،امام عليه السلام در اين فراز از سخنان خود حقوق متقابل والى و رعيت را از بزرگترين حقوق دانسته است، زيرا:اكثر مصالح معاش و معاد انسانها بر محور آن مى چرخد،و سپس با جملۀ فريضة فرضها اللّه...على كلّ بر اهميت و وجوب آن تاكيد فرموده است.

ويژگيهاى حقوق متقابل والى و رعيت: فجعلها نظاما...عند العباد ،امام در اين قسمت از سخنان خود امورى را كه لازمۀ حقوق متقابل والى بر رعيت و عكس آن است بيان فرموده:

1-در صورتى كه هر يك از دو طرف وظيفۀ خود را انجام دهند،اين حقوق باعث الفت و مهربانيشان مى شود،و ما بارها در گذشته يادآور شده ايم كه بزرگترين هدف صاحب شريعت ايجاد الفت و مهربانى است،و هدف از اجتماع مردم براى نماز كه شبانه روز پنج مرتبه در مساجد و هفته اى يك بار در روز جمعه و سالى دوبار در دو عيد فطر و قربان بر پا مى شود نيز به وجود آوردن پيوند الفت و مهربانى در ميان افراد است،و از طرفى عمل كردن به حق و عدالت و گرد آمدن براى پيروى از رهبر و زمامدار عادل،خود از علل و موجبات انس و الفت و دوستى و محبت در راه خداست،و اين باعث مى شود كه مردم همانند يك تن شوند كه به مصالح خودآگاه و به آن عمل مى كند و مفاسد خويش را مى شناسد و از آن دورى مى جويد.

2-دومين فايده و ويژگى حقوق متقابل زمامدار و رعيت آن است كه خداوند آن را مايۀ عزت و سر بلندى دين و مسلمانان قرار داده است،و روشن است كه هر گاه اجتماع،سبب الفت و محبت شود،باعث بزرگى و قوّت و مغلوبيت دشمنان و اعزاز و احترام دين نيز خواهد بود ،و در اين مورد امام(علیه السلام) تاكيد فراوان دارد كه خير و صلاح رعيت وابسته به خير و صلاح فرمانرواست، و اين امرى است كه كليۀ عقول آن را مى پذيرند و تمام انديشه هاى حقيقت جو با

ص:81

آن موافقند،چنان كه گويند:«هر گاه فرمانده استقامت و استوارى داشته باشد، رعيت هم در رستگارى و هدايت خواهند بود (1)»و شاعرى چنين گويد:

«تا وقتى جامعه اهل صلاح و سداد باشند،امور را به فرمانروايان صالح و نيكوكار واگذار خواهند كرد.

ولى اگر از حق رو گردان شوند رهبرى آنان به دست اشخاص بد،و ناشايست خواهد افتاد (2).» و نيز بيان فرموده است كه صلاح حال فرمانروايان هم وابسته به صلاح حال مردم و پيروى آنها از زمامدارشان است و بر عكس تباهى روزگار آنان نيز بستگى به مخالفتشان با رأى والى دارد،پس موقعى كه هر دو طرف حقوق متقابل خود را درست ادا كنند،حق ميان ايشان عزّت پيدا خواهد كرد،مخالفى براى آن وجود نخواهد داشت.

3-فايدۀ سوم حقوق متقابل والى و فرمانروا بر پايى راه و روشهاى دين به وسيلۀ پا فشارى در قوانين دين و عمل به آنهاست.

4-فايدۀ چهارم:آنجا كه شايستۀ عدل و مقام دادگسترى است آن چنان به عدالت گرايد كه از جور و ستمگرى نشانى در آن نباشد.

5-آداب و سنن بدون كمترين انحرافى در جهت و مسير خود به جريان خواهد افتاد.

6-در بارۀ فايدۀ ششم امام مى فرمايد:زمان،زمان صلاح مى شود،شارح در مقام شرح مى گويد:نسبت دادن صلاح به زمان،از باب مجاز است زيرا صلاح در حقيقت به مردم زمان و نظم و هماهنگى كارهاى دنيوى و اخروى آنان بر مى گردد،

ص:82


1- تهدى الرعية ما استقام الرئيس،ظاهرا ضرب المثلى است.
2- تهدى الامور باهل الراى ما صلحت فان تولّت فبالاشرار تنقاد

و چون زمان ظرف وقوع تمام اينهاست و زمان از عواملى است كه صلاح و فساد را مهيّا مى كند آن را گاهى به صلاح و زمانى به فساد متّصف مى كند.

7-آخرين فايده:اميدوارى براى بقاى آن حكومت زياد شده و بر عكس،طمع دشمنان و اميد آنان به نابودى و فساد حكومت،به يأس و نوميدى مبدّل مى شود.

زيانهاى ناشى از عدم رعايت حقوق متقابل از ناحيۀ فرمانروا و مردم فاذا غلبت... ،اين فرمايش امام(علیه السلام)اشاره به بسيارى از ناگواريهايى است كه در صورت مخالفت رعيّت با دستورهاى زمامدار و ظلم و استبداد او نسبت به مردم لازم مى آيد،و آنها از اين قرارند:

1-اختلاف آرا و عقايد كه از آن به عنوان اختلاف كلمه تعبير فرموده است،زيرا اختلاف عقيده علت اختلاف در كلمه و باعث پيدايش فرقه هاى گوناگون مى شود.

2-علامتها و نشانه هاى جور و ستم آشكار مى شود،و اين امرى روشن است چون با نبودن اسباب عدل،فقدان عدل و ظهور ظلم و ستمگرى ضرورى است.

3-فساد و تباهى در دين زياد مى شود،زيرا نظرات مردم با رأى پيشواى عادل كه جمع كنندۀ آراء است هماهنگى ندارد و هر فردى به جانب خواستۀ خود كه تباه كنندۀ دين و مخالف با آن است،مى رود.

4-راه و روش آداب و سنتها،از جانب زمامدار به واسطۀ ستمگريهايش، و از ناحيۀ مردم،به علّت بر هم خوردن نظام فكريشان،متروك خواهد ماند.

5-كارها بر پايۀ هوسها و تمايلات نفسانى انجام مى شود و علت آن قبلا گذشت.

6-تعطيل احكام شرع كه در اثر عمل بر طبق هوا و هوس واقع مى شود.

7- «و كثرة علل النفوس» شارح براى«علل»دو معنى آورده است از اين قرار:

ص:83

الف:فراوانى بيماريهاى اخلاقى و گرفتار شدن به عادتهاى زشت از قبيل:

غش در معاملات،بيمارى حسد،دشمنيها،خود پسنديها،كبر،غرور و جز اينها.

ب:مراد از علل نفوس:صورتهاى واقعى عمل به منكرات است،از باب مثال:هر گاه شخصى گناهى را مرتكب مى شود عقيده و انديشۀ فاسدى را به وجود آورده است .

8-از تعطيل شدن حق،هر چند بزرگ و مهم باشد،براى كسى وحشت و ناراحتى پيدا نمى شود،و علت آن عادت كردن مردم به پايمال شدن حقوق و تعطيل احكام الهى است،و در مقابل نيز اگر بزرگترين گناهان و كارهاى باطل صورت گيرد،احساس مسئوليت نمى شود،زيرا همگانى است و مطابق هوسهاى عموم انجام يافته است.

9-نيكان خوار مى شوند،زيرا حق با تعطيل شدنش خوار شده است و آنها هم كه اهل حقّند،خوار مى شوند.

10-بدها پس از آن كه در دولت و عزت حق خوار بودند به دليل آن كه اهل باطلند،با عزّت يافتن باطل،عزّت و بها پيدا خواهند كرد.

11-مردم به دليل خارج شدن از اطاعت و عبادت خداوند،دچار بزرگترين كيفرها و مجازاتها خواهند شد .

امام عليه السلام پس از آن كه پى آمدهاى فرمانبردارى و نافرمانى خداوند سبحان را بيان كرده،مردم را توصيه فرموده است كه يكديگر را براى عمل كردن به حق و كمك به آن،سفارش و تشويق كنند.

فليس احد...من الطاعة له ،در اين عبارت امام عليه السلام دستور خود را در بارۀ امر به اطاعت پروردگار تاكيد و مبالغه فرموده و چنين بيان مى كند كه از ميان مردم،كسى كه بتواند حق اطاعت الهى را ادا كند بسيار اندك است،اگر چه براى انجام دادن كارهاى عبادى كه باعث خشنودى خداوند متعال مى شود،سعى فراوان

ص:84

داشته باشد و كوشش بسيار كند ،امّا اكنون كه بندگان خدا نمى توانند حق مطلب را ادا كنند،لازم است كه به اندازۀ قدرت و توان خود،از جدّ و جهد و خير انديشى و كمك به يكديگر براى برقرارى حقوق الهى در ميان خود كوتاهى نكنند .

و ليس امرو و إن عظمت...حمّله اللّه تعالى من حقّه... ،معناى اين عبارت آن است كه آدمى به هر درجه و مقام از عبادت پروردگار برسد باز هم در عبادت و اطاعت نيازمند به كمك و معاونت است،زيرا،از طرفى خداوند متعال تكليف هر كس را به اندازۀ طاقت و توانش قرار داده،و از طرفى ديگر قدرت و توانايى در برخى اعمال عبادى مشروط به كمك ديگرى است،بنا بر اين هيچكس بى نياز از كمك نيست.

و لا امرؤ و ان صغّرته النفوس...،او يعان عليه .در اين جمله امام(علیه السلام)اين مطلب را بيان داشته است كه سزاوار هيچكس نيست خود را كمتر از آن بداند كه در اطاعت از خدا كمك بگيرد،و يا مورد كمك واقع شود،زيرا،اگر چه شخصى را همۀ مردم كوچك بشمارند،حد اقل مى تواند،به اطاعت خداوند و اداى حق او به مردم كمك كند،هر چند به عنوان قبول كردن و پذيرفتن صدقات باشد،و نيز مردم مى توانند به وسيلۀ او يكديگر را در اطاعت حق تعالى كمك كنند به اين طريق كه به او مقامى و موقعيتى اجتماعى بدهند تا دوستى آنها را محكم يا از آنان دفع ضرر كند.

كلمۀ اقتحام در جملۀ و اقتحمته العيون كه به معناى هجوم آوردن و به عنف داخل شدن مى باشد،در اين مورد به عنوان استعاره به كار رفته است،زيرا وقتى جامعه از روى تكبّر كسى را كوچك شمارد و با ديدۀ حقارت به او بنگرد مانند آن است كه او را مورد حمله قرار داده و به زور بر او وارد شده است.

و غرض از ايراد اين جمله آن است كه مردم را وادار كند تا از يكديگر كمك بگيرند و در امور دينى با هم متّحد باشند،و چنان نباشند كه ناتوانان و

ص:85

حاجتمندان بر اثر ضعف و احتياجشان خوار و بى ارزش شمرده شوند و بر عكس،اغنياء نسبت به نيازمندان بى اعتنا باشند و نيرومندان بر ضعفا و ناتوانان تكبّر ورزيده و آنها را حقير شمارند،بلكه همۀ آنان به سبب اتّحاد همانند يك تن باشند .

پاسخ به كسى كه در مدح آن حضرت مبالغه كرد:اما آنچه از سخنان امام در پاسخ شخصى كه برخاست و او را بسيار ستود،برمى آيد،آن است كه مى خواهد او را از زياده روى در تعريف و ستايشهاى فراوان منع كند،و يا اين كه بطور كلّى ستودن اشخاص را جلو رويشان اگر چه سزاوار آن باشند،از كارهاى ناپسند و زشت به حساب آورد و علّت آن هم روشن است،زيرا اين عمل در بيشتر اشخاص باعث پيدايش خود بزرگ بينى و خود پسندى،در نفس و كردار مى شود .

انّ من حق من عظم...احسانه اليه ،در اين جمله حضرت(علیه السلام)با يك استدلال منطقى توضيح داده است كه:هر كس مورد لطف و احسان و نعمت فراوان الهى واقع شود سزاوار است كه غير از ذات اقدس او،همه چيز در نظرش حقير و كوچك شمرده شود.

صورت استدلالى كه در اين سخن امام(علیه السلام)مقدّر است قياسى است مركب از شكل اول كه مقدمات آن چنين است:

مقدمۀ اول(صغرى):هر كس كه مورد لطف و عنايت و احسان و نعمت حق تعالى واقع شود سزاوار است كه از همه بيشتر عظمت و احترام الهى دل و جان او را فرا گيرد.

مقدمه دوم(كبرى):و هر كس چنين باشد(از همه بيشتر....)شايسته است كه بجز ذات پروردگار همه چيز در نزد او حقير و كوچك به شمار آيد.

شارح،مقدمۀ اول را جملۀ: «انّ من حقّ من عظم...» گرفته است، و راجع به مقدمه دوم قياس مى گويد:از عبارت «لعظم ذلك» استفاده مى شود

ص:86

يعنى به دليل عظمت و بزرگى خدا در دل او،لازم است كه همه چيز،جز حق تعالى در نظر او كوچك و حقير باشد،آنچه در اين استدلال منطقى بيان شده گر چه قاعدۀ كلى و مطلب عمومى است ولى در حقيقت مراد،خود حضرت است،زيرا بزرگترين نعمت خداوند،در دنيا خلافت مسلمين و در آخرت هم كمالات معنوى است كه همۀ آنها،ويژۀ وجود خود اوست،بنا بر اين او خود سزاوارترين مردم است كه جلال الهى و عظمت ربّانى قلب و روح او را فرا گرفته باشد و به آن سبب همه چيز جز خداوند در نظرش بى ارزش و حقير نمايد .

و من اسخف حالات الولاة...و الكبرياء ،امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود به منظور تكميل مطلب فوق،گويا مى خواهد چنين بيان كند:كسى كه بايد همه چيز بجز ذات پروردگار در نظرش بى مقدار باشد،سزاوار نيست كه بر خود ببالد و فخر و مباهات را دوست بدارد،و خود را بزرگ بداند و يا حتى چنين گمانى در بارۀ او بشود،زيرا اين دو صفت ويژۀ خداوند است و هيچ كس در خور آن نيست،و نيز نبايد چنان باشد كه او را مانند جبّاران مورد خطاب قرار دهند و همچون ستمگران احترام كنند ، و قد كرهت... در اين جمله تصريح فرموده است كه مراد از شخص مورد ذكر،خود آن حضرت است.

و لو كنت احبّ ان يقال فى ذلك ،اين سخن كه امام مقام خود را پايين آورده و امر معمولى را كه در اغلب اشخاص وجود دارد براى خود پذيرفته ولى سپس به دليل ديگرى خود را تبرئه مى فرمايد،به اين بيان كه:اگر به فرض هم تحت تأثير لذّت جويى واقع شده و آن را دوست داشته ام،امّا به علّت اين كه خود را كوچكتر از آن مى دانم كه متّصف به عظمت و كبريايى شوم كه ويژۀ ذات حق تعالى است،آن را ترك گفته و دوستى آن را از دلم بيرون كرده ام،و در اين فرمايش امام عليه السلام به موضوع ديگرى نيز اشاره فرموده است كه:زياده

ص:87

روى در ستايش شخص باعث پيدايش تكبر مى شود و به اين سبب امام آن را دوست نمى دارد و ترك كرده است .

و ربّما استحلى الناس الثناء بعد البلاء ،در اين عبارت حضرت(علیه السلام)كسى را كه برخاست و زياد او را ستود،در عملش معذور دانسته و گوئى چنين مى فرمايد:اى ستايشگر تو در كار خود معذورى چون مى بينى كه هميشه براى خدا مى كوشم و جهاد مى كنم و هم ديگران را بر آن بسيار تشويق مى كنم و عادت مردم است كه هر گاه جمعى در جهاد و يا ديگر عبادات و اعمال نيك،به خوبى از عهده برآيند،ستايش را در بارۀ آنان حق و بجا مى دانند.

فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء...من امضائها ،پس از آن كه در جملۀ قبل مرد ثناگو را،به علت اين كه دل آزرده نشود،معذور دانست،در اين عبارت تكليف را روشن كرده و اصل مقصود را بيان فرموده است كه:درست است كه معمول چنين و ليكن مرا از اين قاعده مستثنا كنيد و اگر چه مى بينيد كه بسيار در راه حق مى كوشم مرا ثنا نگوييد و ستايش نكنيد.چرا كه من در حقيقت وظيفۀ خود را در برابر خدا و شما مردم كه بر گردنم باقى است و تاكنون از عهدۀ آن بر نيامده ام،انجام مى دهم.وظيفۀ الهى من عبارت است از سپاس نعمتهاى او و بجا آوردن كارهاى واجب،و وظيفۀ مردمى من راهنمايى و هدايت شما به سوى حقيقت و بهترين راه و عمل بر طبق آن است.

توضيح مترجم:(اين معنى كه گذشت بر تقديرى است كه عبارت متن من التقيّه باشد چنان كه در نسخۀ شرح ابن ابى الحديد،و خويى و فيض الاسلام چنين است) ولى بر طبق نسخه اى كه از خط مرحوم سيد رضى نقل شده كه متن اين نسخه نيز چنين است معناى آن چنين مى شود:اگر در عبادت خدا مى كوشم و براى راهنمايى شما جديت دارم فقط به علت توجّه به خدا و حقانيّت ذات بارى تعالى است و موقعى كه چنين باشد چگونه در مقابل عبادات و اعمال خود

ص:88

استحقاق ستايش و تمجيد داشته باشم.اين طرز بيان امام حاكى از كمال تواضع اوست و درسى است كه تا چه حدّ بايد انسان در پيشگاه حق تعالى اخلاص داشته باشد و دل را از دوستى باطل و ميل به آن باز دارد و نيز از خصوصيات آن حضرت است كه خدا را فقط براى خدا عبادت مى كرد و توجّهى به غير نداشت،نه ترسى از غير او داشت و نه طمعى .

فلا تكلّمونى...بعدل ،در اين عبارت،حضرت به منظور راهنمايى و ارشاد ياران خود كه چگونه رفتارى با او داشته باشند،از چند چيز آنها را باز داشته است:

1-چنان كه معمولا با ستمگران سخن مى گويند-مثلا آنها را زياد تمجيد مى كنند-با او چنين سخن نگويند،زيرا اين عمل در نفس شخص مورد ستايش ايجاد غرور و تكبّر مى كند و نيز چون او جبّار و ستمگر نيست اين كار، توصيف از چيزى در غير مورد و محلّ خود مى باشد.

2-محافظه كاريهايى كه معمولا نزد بعضى از پادشاهان و زمامداران خشمگين و زود رنج به عمل مى آيد-مثلا از ترس يا احترام در پيش آنان با هم شوخى نمى كنند يا از حرف زدن خوددارى مى كنند و يا با آنها مشورت انجام نمى دهند و حتى به اين سبب ايشان را از برخى امور آگاه نمى سازند و جلو روى آنها ايستاده باقى مى مانند و نمى نشينند-نزد او به عمل نياورند،چرا كه اين ملاحظه كاريها بسيارى از مصالح امور را از بين مى برد و موجب آن مى شود كه نفس،شيفتۀ فخر و مباهات و كبر و خود بزرگ بينى شود،و نيز اين كار مانند مورد قبلى وضع شيئى در غير ما وضع له است.

3-با او در گفتار و رفتار،ظاهر سازى و دورويى نداشته باشند،زيرا اين كار،سبب تباهى دين و دنيا خواهد بود.

4-اگر چه تحمل حق تلخ است ولى او تذكر مى دهد كه مبادا تصور

ص:89

كنند كه شايد از حقيقت گويى خوشش نمى آيد و در مقابل حرف حق ناراحت مى شود.امام(علیه السلام)لفظ«مرار»(تلخى)را براى سختى و دشوارى حق استعاره فرموده است،چون عدالت او و آنچه لازمۀ عدل است كه قبول حق به هر صورت باشد راهنمايى مى كند كه اين گمان را به او نبرند كه او بزرگى خودش را طالب است،و دليلش آن است كه امام(علیه السلام)به غير خودش كه شايستۀ عظمت و ستايش است يعنى خداوند،شناخت كامل دارد.

يك اصطلاح منطقى و استدلال قياسى: فانه من استثقل...اثقل .در اين جمله امام(علیه السلام)به منظور تأييد بر حقيقت پذيرى خود كه در سخن قبل بيان فرمود،با يك استدلال قياسى كه مى توان آن را به صورت شكل دوم (1)از اشكال چهارگانۀ منطقى در آورد،احتجاج فرموده است،كه به اين طريق بيان مى شود:

مقدمه اول:هر كس از شنيدن حرف حق و توصيف عدالت نگران و ناراحت شود،عمل بر طبق آن دو،بر او گرانتر و دشوارتر خواهد بود.

مقدمه دوم:امّا براى من عمل كردن به حق و عدالت هيچ گونه سختى و دشوارى ندارد،و اين خود كاملا از رفتار او كه بدون هيچ رنجشى با تمام وجود در خدمت حق و اجراى عدالت بود معلوم مى شود.

پس از بيان مقدمات نتيجۀ استدلال چنين است:كه حرفهاى حق ديگران و درخواست اجراى عدل و داد براى او گران و دشوار نيست.

5-مطلب پنجمى كه حضرت ياران خود را از آن منع فرموده آن است كه از حقيقت گويى و همفكرى و مشورت با او،در بيان و اجراى عدل و داد،خوددارى

ص:90


1- شكل دوم در صورتى تحقق مى يابد كه حدّ وسط در هر دو مقدمه محمول باشد و اين جا كلمۀ (دشوار)است.و شرايط آن:اختلاف دو مقدمه در سلب و ايجاب و كليت كبرا(مقدمه دوم)است و اين جا نيز چنين است مترجم().

نكنند،زيرا چنين ملاحظه كاريهايى مايۀ بروز باطل و فساد در جامعه خواهد شد.

فانّى لست....منّى ،حضرت در اين عبارت كه تواضع فرموده و خود را جايز الخطا و نيازمند به كمك پروردگار دانسته يارانش را بيش از پيش به همراهى و نزديك شدن به خود وادار كرده است.

الاّ ان يكفى اللّه من نفسى ،منظور از«نفسى»آن خصوصيّت نفسانى است كه آدمى را به كارهاى زشت و بد،وا مى دارد و امام از خدا مى خواهد كه او را از شرّ آن حفظ فرمايد زيرا او را براى اين امر از خود نيرومندتر مى داند،و در اين گفتار،عصمت و پاكى خود را در مقابل گناهان،از ناحيۀ پروردگار متعال مى بيند .

فانّما انا و أنتم... ،در اين عبارت تمام ياران را توجه مى دهد كه بايد همۀ ما در مقابل فرمان او تسليم و در پيشگاه عظمت او كمال ذلّت را داشته باشيم، زيرا به دليل اين كه تمام نفوس و خواسته ها و خاطره هاى آن از طرف اوست و او مبدأ و سرچشمه فيضها و استعدادهاست،لذا او مالك تمام آنها مى باشد.

آخرين سخن امام(علیه السلام)در اين خطبه: و اخرجنا ممّا كنّا فيه ،خدا ما را از آن بيرون برده است،يعنى از گمراهى دوران جاهليت پيش از اسلام و دورى از درك حقيقت و نيافتن راهى كه درست و صحيح بوده است،معناى راه يافتن به سوى خرا و آگاهى در امور دنيوى،و اين ويژگى تنها با بعثت پيامبر اكرم اسلام و پيشرفت نبوّت او برقار شد توفيق از خداوند است.

ص:91

208-گفتار آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

:اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى؟قُرَيْشٍ؟ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ- فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَئُوا إِنَائِي- وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي- وَ قَالُوا أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ- وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً- فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ- إِلاَّ أَهْلَ بَيْتِي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ- فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا- وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ- وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ

لغات

استعديك:از تو كمك مى خواهم،اسم مصدر آن«عدى»و به معناى كمك مى آيد.

اكفأت الإناء و كفأته:ظرف را واژگون كردم.

رافد:يارى كننده قذى:چيزى از خار و خاشاك كه در چشم قرار مى گيرد و آن را مى آزارد.

شجى:چيزى كه از اثر غم و اندوه و در گلوى انسان پيدا مى شود(عقده-گره)مانند كسى كه لقمه يا چيز ديگرى در گلويش گير كند.

علقم:درخت تلخ شفار:جمع شفره و به معناى كارد،تيغ است.

ترجمه

«بار پروردگارا از تو يارى مى خواهم كه انتقام مرا از قريش و هم دستانشان بستانى،زيرا آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند،و پيمانۀ حقّ مرا

ص:92

واژگونه ساختند،و در بارۀ حقى كه من از ديگران به آن سزاوارتر بودم تماما با من به منازعه و جدال برخاستند و به من گفتند:قسمتى از مال تو است كه مى توانى آن را بگيرى ولى از پارۀ ديگر ممنوع و باز داشته مى شوى،بنا بر اين بايد يا با غم و غصه صبر كنى و بسازى و يا از تأسف و اندوه بميرى،وقتى فكر كردم ديدم نه ياورى دارم كه به كمك من برخيزد و نه كسى كه از حق من دفاع كند،مگر خانواده ام كه نخواستم آنان را به دست مرگ بسپارم،از اين رو،با ناراحتى همانند كسى كه خاشاك در چشم داشته باشد،صبر كردم،و همچون كسى كه استخوان در گلويش مانده باشد،آب دهان فرو بردم و با فرو بردن خشم خود كه در كامم از حنظل تلخ تر و در اعضايم از تيزى شمشير دردناكتر بود تحمل كردم .»

شرح

سيد رضى در آخر اين خطبۀ شريف مى فرمايد:گر چه اين سخنان امام(علیه السلام) در ضمن يكى از خطبات پيشين حضرت آمده است،امّا من به دليل مختلف بودن روايت،دوباره در اين جا به ذكر آن مبادرت ورزيدم .

غرض حضرت در اين فصل از سخنان خود،شكايت به پيشگاه خداوندى و يارى جستن از او در برابر قريش است كه او را از حق امامت و رهبرى امت كه تنها شايستۀ او بود،دور كردند،و از اين معنى به عنوان قطع رحم و بريدن پيوند خويشاوندى تعبير فرموده،چنان كه از كناره گيرى و جدايى آنان از خود به واژگون كردن ظرف و پيمانه تعبير فرموده است،زيرا اين امور لازمۀ واژگونى ظرف و ريختن آنچه در آن است مى باشد،همچنان كه لازمۀ درست قرار گرفتن ظرف،رو آوردن آنان به او،و گرد آمدن آنها در اطراف اوست.

و اجمعوا...غيرى ،شارحان شيعه مى گويند:منظور حضرت از آن عده كه عليه حق او به منازعه برخاستند جامعۀ قريشند كه به هنگام وفات رسول اكرم(در دار الندوه)گرد آمدند و ديگران را به خلافت نصب كردند،و مراد از كلمۀ«غيرى»:ديگران،سه خليفۀ قبل از آن حضرت مى باشد،ولى شارحان غير

ص:93

شيعه مى گويند:مراد از آنها،آن چند نفرى هستند كه به عنوان شورا اجتماع كردند و پس از مشورت عثمان را به خلافت برگزيدند،بنا بر اين قول دو خليفۀ اوّل در اين شكايت داخل نيستند(قهرا مراد از غيرهم عثمان خواهد بود).امّا اين قول ضعيف است،زيرا در خطبۀ شقشقيّه كه قبلا بيان شد از هر سه خليفه پيش از خود شكايت كرده است.خلاصه پس از جستجوى سخنان امام و بررسى احوال آن حضرت منظور آن حضرت از اين سخن و امثال آن،بر كسى پوشيده نيست،و مى توان ورود اين سخن را در مورد شكايت از طلحه و زبير،هنگامى كه با يارانشان به سوى بصره شتافتند،دانست،زيرا در صورتى كه آن حضرت از زمامداران پيشين به خلافت سزاوارتر باشد،با آن كه آنها در اسلام بر ديگران تقدم داشتند،پس از اشخاصى كه در درجه اى پايين تر از آنها قرار گرفته اند،به طريق اولى براى خلافت سزاوارتر خواهد بود،و اين مورد مانند سخنى است كه مى فرمايد:«بار خدايا به فريادم برس از آن شورا كه چگونه در بارۀ من شك كردند و مرا با نخستين فرد از آن سه نفر مقايسه كردند و تا آن جا مرا پايين آوردند كه با چنين افرادى همسنگ كردند (1).» و قالوا:الاّ إنّ فى الحقّ... ،امام عليه السلام با تأسّف از زبان حال و افعال آنان خبر مى دهد و الاّ آنان با زبان خود چنين حرفها نگفته بودند .

فنظرت... ،شارح بيان مى دارد كه قبلا(ظاهرا در شرح خطبۀ شقشقيه) شرحى از دردهاى حسّى و بريدگى كه وسيلۀ تيغ و غير آن پيدا مى شود ذكر كرديم.و سپس يادآور مى شود كه هر كس دو فصل گذشته(قسمتى از خطبۀ شقشقيه و خطبۀ 171)را مطالعه و دقت كند تفاوت روايتى آنها را با اين فصل درك خواهد كرد.توفيق از خداوند است.

ص:94


1- فيا للّه و للشورى،متى اعترض الريب فىّ مع الاوّل منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر.قسمتى از خطبۀ شقشقيّه.

209-گفتار آن حضرت در بارۀ كسانى كه براى جنگ با آن حضرت به سوى بصره آمده

اشاره

بودند مى فرمايد:

فَقَدِمُوا عَلَى عُمَّالِي وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي فِي يَدَيَّ- وَ عَلَى أَهْلِ؟مِصْرٍ؟ كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِي- فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا عَلَيَّ جَمَاعَتَهُمْ- وَ وَثَبُوا عَلَى شِيعَتِي فَقَتَلُوا طَاِئفَةً منْهُمْ غَدْراً- وَ طَاِئفَةٌ عَضُّوا عَلَى أَسْيَافِهِمْ- فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّى لَقُوا اللَّهَ صَادِقِينَ

لغت

عضّوا على اسيافهم:شمشيرها را به همراه خود داشتند.

ترجمه

«آنان بر ماموران من و خزانه داران بيت المال مسلمين و نيز بر اهل شهرى كه همه در اطاعت و بيعت من بودند وارد شدند،اجتماع آنها را برهم زدند و انديشۀ آنان را در بارۀ من تباه كردند،بر شيعيان من حمله بردند،عده اى را ناجوانمردانه كشتند،ولى جمعى از ايشان دليرانه دست به قبضۀ شمشير برده و با آنان جنگيدند تا سرانجام صادقانه به ديدار پروردگار خود نايل آمدند و شربت شهادت نوشيدند ».

شرح

منظور از«مصر»شهر بصره است،و مقصود از كسانى كه بر آن شهر

ص:95

حمله كردند،طلحه و زبير و پيروان آنان است،اما حالات آنان و كارهايى كه در بصره با مأموران حضرت انجام داده اند،در جاى خود بطور كامل بيان شده است.و توفيق از خداوند است.

ص:96

210-گفتار آن حضرت در ميدان جنگ جمل موقعى كه چشمش به بدنهاى كشتۀ طلحه و

اشاره

عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد افتاد،فرمود:

لَقَدْ أَصْبَحَ؟أَبُو مُحَمَّدٍ؟ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً- أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ؟قُرَيْشٌ؟ قَتْلَى- تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ- أَدْرَكْتُ وَتْرِي مِنْ؟بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ؟- وَ أَفْلَتَتْنِي أَعْيَانُ؟بَنِي جُمَحَ؟ لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرٍ- لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا دُونَهُ

لغات

عبد الرحمن:فرزند عتاب،فرزند اسيد،پسر ابى العاص بنى اميّه،در جنگ جمل شركت داشت و همان جا كشته شد،نقل شده است كه در همان روز عقابى دست او را برداشت و در يمامه آن را يافتند و با انگشترى كه در انگشت او بود آن را شناختند،او را يعسوب قريش هم مى گفتند.

اعيان:جمع عين است و به معناى بزرگان قوم و افراد با اعتبار مى باشد.

جمح:نام قبيله اى است.

اتلعوا:گردنهاى خود را كشيدند مانند كسانى كه به طرف چيزى از بالا با دقت نگاه كنند.

وقصوا:گردنهاى آنان شكست.

ابو محمد:كينۀ طلحه است.

ترجمه

«ابو محمد اين جا غريب مانده است،به خدا سوگند دوست نداشتم كه اين چنين قريش را زير سينۀ ستارگان كشته بينم،انتقام خود را از فرزندان

ص:97

عبد مناف گرفتم،ولى از بزرگان،قبيلۀ بنى جمح از دست من گريختند،قريش به جانب كارى گردنكشى كردند كه شايستگى آن را نداشتند،و بى آن كه به مقصود رسند گردنهاى آنان درهم شكست .»

شرح

در اين فصل به چند مطلب اشاره شده است:

1-نخست اين كه آن حضرت هر كدام از مخالفان خود را كه به قتل مى رساند و نيز آنان كه از لشكر خود او كشته مى شدند،همه اش به منظور بر پا داشتن دين و برقرارى نظم و عدالت بود.

اگر اشكال شود كه كشتن اين جمعيت زياد،فسادى حاضر و مشهود است.

پاسخ آن است كه:اگر چه اين كشتار نسبت به گروهى از مسلمانان در يك شهرى مايۀ تباهى و فساد است ولى اگر آن را با مصلحت تمام جامعه مسلمانان بسنجيم فسادى را موجب نمى شود و انجام دادن عملى كه فساد جزئى داشته باشد،براى بدست آوردن مصلحت كلّى در بعضى از مواقع لازم است،چنان كه گاهى براى حفظ سلامت بدن لازم است كه عضو فاسد آن قطع شود.

2-امام مى فرمايد: تحت بطون الكواكب اين عبارت كنايۀ بسيار ظريفى از بيابان است،و منظور آن حضرت آن است كه من دوست نداشتم اين انسانها را با اين وضع بد،در ميان بيابان ببينم بطورى كه نه روپوشى و نه،حتّى سايه اى براى استتار آنها وجود دارد.

3-اگر كسى بگويد كه انتقام گرفتن دليل بر آن است كه كينه اى از دشمن به دل داشته است،در صورتى كه اين صفتى ناپسند است،پس چرا امام(علیه السلام)

ص:98

مى فرمايد:از بنى عبد مناف انتقام گرفتم؟ در پاسخ مى گوييم:اصل و ريشۀ حقد و كينه صفت خشم و غضب است و آن هم تا موقعى ادامه دارد كه صورتى از شيئى آزار دهنده در ذهن انسان باقى باشد،حال،اگر اين خشم از تصوير چيزى نشأت گرفته باشد كه براى دين ضرر دارد،در اين صورت انتقام گرفتن به منظور گرفتن حقّ و يارى كردن آن ناپسند نخواهد بود.

4-طلحه و زبير از طرف مادر،جزء قبيلۀ بنى عبد مناف بودند امّا پدر زبير از فرزندان عبد العزّى پسر قصىّ بن كلاب،و پدر طلحه از فرزندان جعد، پسر تميم بن مرّه بود،اما از بنى جمح،در زمان امام(علیه السلام)،عبد اللّه بن صفوان پسر اميّة بن خلف،و عبد الرحمن بن صفوان وجود داشتند.

نقل شده است كه مروان بن حكم نيز از آنها بود و در جنگ جمل اسير شد و سپس با شفاعتى كه امام حسين(علیه السلام)نزد پدرش از او كرد آزاد شد.

به جاى كلمۀ اعيان بنى جمح اغيار نيز روايت شده كه آن هم به معناى بزرگان مى باشد .

5-تعبير به اتلعوا اعناقهم كه در بارۀ تجاوز طلبى قريش بيان فرموده است استعاره مى باشد و منظور آن است كه آنان براى خود انتظار خلافت داشتند، در حالى كه شايستۀ آن نبودند،و عبارت: و قصوا كنايه از كشته شدن آنها در اين راه و نرسيدن به آن است.و توفيق از خداوند است.

ص:99

211-گفتار آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ- وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ- فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ- وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلاَمَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ- وَ ثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ- بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ

ترجمه

«خردش را زنده كرد،و نفس سركش خود را ميراند،تا آن جا كه بدنش ضعيف و اندامش لاغر و نزار شد (1)،و تندى اخلاقش به نرمى مبدّل شده است،و براى او هاله اى از روشنايى درخشيد كه راه او را روشن و او را در آن مسير روان ساخت و پيوسته از درى به در ديگر منتقل شده تا به باب سلامت و سراى زندگى جاودانى راه يافت،و به سبب اعمال قلبى كه انجام داد و خشنودى پروردگار خويش را جلب كرد،با آرامش كامل جسمانى در قرارگاه امن و آسايش ثابت قدم قرار گرفت .»

شرح در بيان اوصاف سالك

اين سخن امام(علیه السلام)از والاترين سخنانى است كه در بارۀ بيان اوصاف سالك الى اللّه و عارف حقيقى و چگونگى سير و سلوك او در اين طريق آمده است.

ص:100


1- اين جمله ترجمۀ عبارت:و لطف غليظه مى باشد كه بر طبق برداشت شارح است.

امام(علیه السلام)در اين خطبه با اين تعبير كه سالك راه حق خرد خود را زنده كرده به اين مطلب اشاره فرموده اند كه عارف با رياضتهاى عارفانه و كوششهاى سالكانۀ خود براى بدست آوردن كمالات عقلى از قبيل دانشها و معارف و ويژگيهاى اخلاقى موفقيتهاى شايانى كسب مى كند،و با دارا بودن خصيصۀ زهد و انجام دادن عبادات خالصانۀ،عقل نظرى و عقل عملى خويش را كامل و احياء مى كند.

امات نفسه :اين جمله اشاره به آن است كه عارف با عبادتهاى عارفانۀ خود نفس امّاره به بديها را مغلوب كرده و آن چنان آن را در اختيار نفس مطمئنّه قرار داده است كه به هيچ نحو دست به كارى نمى زند مگر اين كه عقل وادار كننده و راهنماى او باشد،كه در اين صورت نفس امّاره از لحاظ شهوات و خواسته هاى حيوانى خود مرده است زيرا از ناتوانى و ضعف قادر به انجام هيچ عملى نيست.

حتى دقّ جليله ،حضرت در اين عبارت،از بدن به جليل(بزرگ)تعبير فرموده است،زيرا آن آشكارترين و بزرگترين چيزى است كه ديده مى شود،و معناى عبارت چنين است:عارف و سالك تا به حدّى نفس امّاره را ميرانده كه كالبدش ضعيف و اندام او لاغر شده است.

لطف غليظه ،در اين جمله دو احتمال داده شده است:

الف:مانند جملۀ قبل اشاره به لاغرى و نزارى اندام و جسم شخص سالك باشد.

ب:احتمال ديگر اين كه مراد،ناتوانى قواى نفسانى و درهم شكستن خواسته هاى شهوانى است كه در اثر زهد و عبادت براى چنين فردى پيدا مى شود،زيرا آزاد بودن نفس در خوردن و آشاميدن و انجام دادن خواسته هاى خود،تن را ستبر ولى عقل و حواسّ ادراكى را آشفته و ضعيف مى سازد،و از اين رو گفته اند:«شكمبارگى و پر خورى،تيز هوشى را نابود مى كند و مايۀ

ص:101

تيرگى دل و ستبرى بدن مى شود (1).» بر عكس،اگر در وجود انسان عقل و خرد،حاكم شود،قواى ادراكى او، غبار كدورتى را كه در پى پر خورى و شكمبارگى يافت مى شود از خود مى زدايد،چنان كه آيينه با صيقل جلا داده و پاك مى شود،و با رفع كدورت از قواى ادراكى،جوهرۀ نفس آدمى نيز كه با پيروى از خواسته هاى جسمانى و هواى نفسانى آلوده و تيره شده بود جلا و صفا يافته و روشن مى شود و از اين رو به عالم بالا اتصال و شايستۀ كسب فيض و گرفتن نور از عالم بالا مى شود.

و برق له لامع كثير البرق ،منظور از كلمۀ لامع مرحله اى از خلسه است كه سالك با رياضت و تقويت اراده به آن مى رسد و در اين مرحله براى او انوار الهى و يا لذّتى پيدا مى شود كه در سرعت و ظهور و خفا همانند برق جهنده است و در اصطلاح عارفان آن را«وقت»مى گويند و اين مرحله پيوسته در ميان دو وجد و سرور،قرار دارد كه يكى قبل از آن و ديگرى پس از آن براى عارف پيدا مى شود،زيرا،هنگامى كه لذّت انوار لامعه را چشيد و پس از آن جدا شد، در فراق آنچه از دست داده،ناله و آوازى براى او پيدا مى شود.

اين لوامع در آغاز كار براى انسان اندك اندك پيدا مى شود،امّا،موقعى كه با توجه و دقت به رياضت پرداخت،زياد مى گردد،و از اين رو،امام(علیه السلام)با كلمۀ لامع اشاره به خود آن نور فرموده و با كثرت برق و افزونى درخشندگى آن اشاره به كثرتى فرموده است كه با كامل شدن رياضت حاصل مى شود.

احتمال ديگر در معناى عبارت: لامع كثير البرق آن است كه«لامع» استعاره از عقل فعال و درخشندگى آن به معناى ظاهر شدنش براى عقل انسان و كثرت برق آن اشاره است به بسيارى ريزش و فيضان آن انوار كه در هنگام توجه دقيق به رياضت مانند برق براى او ظاهر مى شود.

ص:102


1- البطنة تذهب الفطنه و تورث القسوه و الغلظه.

فابان له الطريق ،مراد امام از اين جمله آن است،با عروض اين لوامع براى او ظاهر شد كه طريق واقعى به سوى خداى تعالى همان رياضتى است كه به آن اشتغال دارد.

و سالك به السبيل ،و اين انوار درخشنده سبب شد كه او به سلوك در راه خدا بپردازد.

تدافعته الأبواب ،مراد از ابواب درهاى رياضت است كه عارف را به سوى بهشت سوق مى دهد و عبارت است از:مطيع قرار دادن نفس سركش امّاره و زهد حقيقى و امورى از قبيل عبادات و ترك دنيا و جز اينها،و سالك با سير در اين ابواب سرانجام سر از باب سلامت در مى آورد و آن،درى است كه هر گاه عارف با علم و معرفت داخل در آن شود،يقين به مصونيت از انحراف در سلوك پيدا مى كند،و حقيقت اين«در»همان«وقت»است كه در قبل به آن اشارت رفت،و نخستين منزل از منزلهاى بهشت عقلى است.

و ثبتت رجلاه...و الراحة ،يعنى در قرار امن و راحت قدمهايش استقرار مى يابد.

عبارت«فى قرار الامن،جار و مجرور و متعلق به ثبتت مى باشد،و اين مرحلۀ دوم است كه براى سالك پس از مرحلۀ وقت به وجود مى آيد و طمأنينه ناميده مى شود،و شرح آن چنين است كه:سالك،تا هنگامى كه در مرحلۀ وقت است،از درخشش اين برقها بر ضمير او،اضطراب و هيجانى در كالبدش پيدا مى شود كه احساس«خلسه»مى كند،زيرا معمولا هر گاه براى نفس امر عظيمى رخ دهد به حركت و اضطراب در مى آيد،ولى با كثرت اين واردات، نفس انسان به آنها الفت مى گيرد و احساس نگرانى نمى كند،بلكه از آن رو كه قدم عقل او در درجه اى اعلا از درجات بهشت كه قرار امن و راحت از عذاب الهى است قرار گرفته،كمال سكونت و اطمينان مى يابد.

ص:103

آخرين جملۀ اين خطبه اين است:بما استعمل،اين جارّ و مجرور نيز متعلق به ثبتت مى باشد و شرح آن چنين است:عارف به سبب به كار گرفتن قلب و روح خود در عبادت و جلب رضايت و خشنودى پروردگار متعال، گامهايش استوار شده است.توفيق از خداوند است.

ص:104

212-گفتار آن حضرت،اين سخن را پس از خواندن اين آيه مباركه: «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» بيان فرموده است:

اشاره

يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ- وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ- لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ- أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ- أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرُونَ يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ- وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً- وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ- أَحْجَى مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ- لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ- وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ- وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ- وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ- ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلاَّلاً وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً- تَطَئُونَ فِي هَامِهِمْ وَ تَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ- وَ تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا- وَ إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاكٍ وَ نَوَائِحُ عَلَيْكُمْ- أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِكُمْ- الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزِّ- وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ مُلُوكاً وَ سُوَقاً سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِيلاً سُلِّطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ- فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ- فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ يَنْمُونَ- وَ ضِمَاراً لاَ يُوجَدُونَ- لاَ يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ- وَ لاَ يَحْزُنُهُمْ تَنَكُّرُ الْأَحْوَالِ- وَ لاَ يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لاَ يَأْذَنُونَ لِلْقَوَاصِفِ- غُيَّباً لاَ يُنْتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لاَ يَحْضُرُونَ- وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا وَ أُلاَّفاً فَافْتَرَقُوا- وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ- عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ- وَ لَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً- وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً- فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ- جِيرَانٌ لاَ يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لاَ يَتَزَاوَرُونَ- بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا

ص:105

التَّعَارُفِ- وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ- فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ- وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ- لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً- أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً- شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا- وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا- فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ- إِلَى مَبَاءَةٍ فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ- فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا- لَعَيُّوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا- وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ- لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ- وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ- وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ- فَقَالُوا كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ- وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَى وَ تَكَاءَدَنَا ضِيقُ الْمَضْجَعِ- وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ- فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا- وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا- وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبٍ فَرَجاً وَ لاَ مِنْ ضِيقٍ مُتَّسَعاً- فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ- أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ- وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ- وَ اكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَاب فَخَسَفَتْ- وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا- وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا- وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلًى سَمَّجَهَا- وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا- مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلاَ أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ- لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ عُيُونٍ- لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لاَ تَنْتَقِلُ- وَ غَمْرَةٌ لاَ تَنْجَلِي- فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ- كَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ- يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ- وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ- ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ- فِي ظِلِّ عَيْشٍ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ- وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ- وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَثَبٍ- فَخَالَطَهُ بَثٌّ لاَ يَعْرِفُهُ وَ نَجِيُّ هَمٍّ مَا كَانَ يَجِدُهُ- وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا كَانَ بِصِحَّتِهِ- فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ- مِنْ تَسْكِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ- فَلَمْ يُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلاَّ ثَوَّرَ حَرَارَةً- وَ لاَ حَرَّكَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَيَّجَ بُرُودَةً- وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ- إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ- حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ- وَ تَعَايَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ- وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّاِئِلينَ عَنْهُ- وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ خَبَرٍ يَكْتُمُونَهُ- فَقَائِلٌ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ- وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ- يُذَكِّرُهُمْ أُسَى الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ- فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحٍ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا- وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ- إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ

ص:106

غُصَصِهِ- فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ وَ يَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ- فَكَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَدِّهِ- وَ دُعَاءٍ مُؤْلِمٍ بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ- مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظِّمُهُ أَوْ صَغِيرٍ كَانَ يَرْحَمُهُ- وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ- أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا

لغات

مرام:مقصود و مطلوب زور:زيارت كنندگان خطر:نزديك به هلاكت و نابودى فظيع:مشكلى كه سختى آن از حدّ و اندازه گذشته باشد.

استحلوا:با ياد پدران و پدر بزرگان و موقعيت گذشتگان خود را مى آراستند.(اگر استخلوا (با نقطه)باشد،يعنى:شهرها را خالى يافتند (1)).

تناوش:فرود آمدن احجى:خردمندانه تر عشوه:با نادانى دست به كارى زدن ترتعون:متنعّمند،مى چرند لفظوا:دور انداخته و ترك كرده اند.

فارط:كسى كه در رسيدن به آب و آبشخور،از ديگران جلو افتاده است.

حلبات الفخر:مردم(جمعيّتهاى)متكبّر سوق:جمع سوقه:به معناى رعيت،مردم كوچه و بازار.

برزخ:بين دنيا و آخرت،از هنگام مرگ تا روز قيامت فجوات:جمع فجوه:قسمت پهناور وسيعى از زمين ضمار:غايبى كه اميد بازگشت آن نمى رود.

يحفلون:اعتنا مى كنند رواجف:زمين لرزه ها يأذنون:مى شنوند.

ارتجال الصّفة:پيدايش خصوصيات سبات:خواب،و در اصل به معناى راحت و آسايش افظع:سخت تر مباءه:محل بازگشت انسان عىّ عن الكلام:از سخن گفتن ناتوان شد.

كلوح:با درهم كشيدن صورت دندانهايش به زشتى پيداست.

اهدام:جمع هدم،لباس كهنه تكاء دنا:بر ما سخت گذشت تهكّعت:مندرس شد،كهنه شد

ص:107


1- نوشتۀ متن خطبه مانند اغلب نسخه ها«استخلوا»با نقطه است ولى چنان كه از شرح بر مى آيد شارح«استحلوا»بى نقطه را اصل و با نقطه را فرع گرفته و به عنوان قيل آورده است.(مترجم)

ارتسخت...:جانوران در قرارگاه آنان جا گرفته اند.

استكّت:بسته شد.

ذلاقة اللسان:تيزى و روانى زبان و آسان سخن گفتن.

همدت:بى حركت ماند و كهنه شد.

وعاث:بسته شد،وصل شد.

سمّجها:آن را زشت كرد أشجان:غمها أنيق:چيزى كه بيننده را به شگفت در آورد.

غضارة العيش:خوشى زندگانى كتب:نزديك بودن بثّ:حالت غم و اندوه قارّ و قرور:آب سرد

ترجمه

«شگفتا چه مطلوب بسيار دورى،و چه زائران بى خبرى،و چه خطر بزرگ و شديدى،همانا سرزمين خود را خالى از آنها ديدند (1)و به جاى عبرت گرفتن و متذكر آينده شدن از مرگ عزيزان،آنان را از جاى دور طلب كردند،آيا به گورهاى پدرانشان مى بالند،يا به تعداد مردگان خود مى نازند؟از گذشتگان خود طلب بازگشت مى كنند،در حالى كه آنان بدنهاى فرو ريخته و از حركت افتاده اند،از مردگان پند گرفتن و عبرت يافتن سزاوارتر است،تا به آنان باليدن و مباهات كردن،اگر با ياد آنها،تواضع و فروتنى كنند،خردمندانه تر است از آن كه آنان را مايۀ فخر و ارجمندى قرار دهند،امّا با ديدگان بى فروغ و تار بر آنها نگريستند و با ياد ايشان در درياى نادانى و جهالت فرو افتادند.اگر از آنان در بارۀ منظرۀ خانه هاى فرو ريخته و منزلهاى خالى از سكنه بپرسند، خواهند گفت:آنها بى نام و نشان در زمين فرو رفته اند،و شما ناآگاهانه به دنبال آنان مى رويد،و بر فرق ايشان پا مى نهيد،و بر روى بدنهاشان كشت و زرع مى كنيد و از آنچه باقى گذاشتند و رفتند،مى خوريد و در ويرانه هاى آنها مسكن مى گزينيد،از جدايى ميان شما و آنان روزگار مى گريد و بر حال شما نوحه و زارى مى كند.

ايشان پيش رفتگان پايان زندگى شما هستند كه زودتر از شما به آبشخور رسيده اند،تا در آن جا محل آب نوشيدن را مهيّا كنند،آنان مقامهاى ارجمند و

ص:108


1- اين ترجمه به اعتبار احتمال دوم است كه واژۀ«استخلوا»با نقطه باشد.(مترجم)

وسايل بالندگى و مباهات در اختيار داشتند،برخى پادشاهان و فرمانروايان و برخى ديگر رعيت و فرمانبر ايشان بودند،آنان در باطن قبرها خزيدند و زمين بر آنها مسلط شده،گوشتهاى آنان را خورده و خونهاى ايشان را آشاميده،پس در شكاف گورها آن چنان بى حسّ و حركت قرار گرفتند كه نشانى از آنها پيدا نيست، هول و هراسها ايشان را به وحشت در نمى آورد،و بد حاليها اندوهگينشان نمى كند،به زمين لرزه ها اعتنايى ندارند و به بانگ رعدها گوش نمى دهند،آنان (مردگان)غايبانى هستند كه كسى در انتظار بازگشتشان نيست و شاهدانى كه حضور(محسوس)ندارند،اينان روزگارى گردهم بودند و با همديگر انس و الفت داشتند امّا اكنون از يكديگر جدا و پراكنده شدند،از درازى مدت و دورى جايشان نيست كه خبرى از آنها به ما نمى رسد و از ديار و خانه هاى آنان بانگى بر نمى خيزد،بلكه جامى به آنها نوشانيده اند كه زبانشان را لال و گوش ايشان را كر و جنبشهاى آنان را به سكون مبدّل ساخته است،پس در هنگام بيان حالات خود، بيهوش،مانند افراد به خاك افتاده،خوابيده اند،اينها همسايگانى هستند كه با هم انس نمى گيرند،و دوستانى كه به ديدار همديگر نمى روند،رابطۀ آشنايى ميانشان كهنه شده و سببهاى برادرى از آنها بريده شده است،و از اين رو،با آن كه جمعشان زياد است همگى تنهايند و با آن كه با هم دوست بوده اند،از هم دورند،براى شب،صبحى و براى روز،شامى،نمى شناسند،در هر كدام از شب يا روز كه مرده اند،همان وقت در نظر آنها ادامه دارد،سختيهاى قبر و آن جهان را سخت تر از آنچه مى ترسيدند مشاهده كردند و نشانه هاى آن را بزرگتر از آنچه فرض مى كردند،ديدند،بالاخره دو سرانجام زندگانى(خوبى و بدى)آنان را به آن جا كه بايد ببرد،برد،و به آخرين درجۀ چيزى كه از آن مى ترسيدند،يا به آن اميدوار بودند،رسيدند،و اگر به سخن مى آمدند نمى توانستند آنچه را كه ديده و به آن برخورد كرده اند،بيان كنند،و اگر چه اثرى از آنها نمانده و خبرى از ايشان نيست امّا ديده هاى عبرت بين به جانب آنان مى نگرد و گوشهاى خردمندان از آنان مى شنود كه با زبان حال مى گويند:صورتهاى زيباى با طراوت،چروك و زشت

ص:109

شد،و بدنهاى نرم و لطيف فرو ريخت،لباس كهنه و از هم پاشيده،تن ما را پوشانده و تنگى خوابگاهها ما را سخت رنج مى دهد،و وحشت و ترس را به ارث برده ايم،منزلهاى گور بر روى ما خراب شد و از اين رو زيبايى اجساد ما از بين رفت و چهره هاى شناخته شدۀ ما ناشناخته شد،ماندن ما در منزلهاى وحشتناك به درازا كشيد،از رنج رهايى نيافتيم و از تنگى به فراخى نرسيديم! اگر به عقل خود نگاه كنى و صورت آنها را به ذهن خود بياورى و يا پردۀ ماديت كه ميان تو و آنها قرار دارد از جلو چشم تو برداشته شود و توجه كنى كه گوشهاى آنان با جا گرفتن حشرات در آن،بسته شده و ديده هاى ايشان با سرمۀ خاك،كور شده و زبانهاى گوياى آنها در دهانشان لال شده و دلهاى بيدار در سينه هايشان از حركت بازمانده است و به هر يك از اعضاى ايشان پوسيدگى تازه اى كه آن را زشت كرده،راه يافته است،و راههاى آسيب رسيدن به آن عضو را آسان ساخته و در برابر آسيبها تسليم اند،نه دوستى دارند كه از آنان دفاع كند و نه دلى دارند كه جزع و بى تابى كند(در اين هنگام)دلهاى اندوهگين و چشمهاى پر از خاشاك خواهى ديد كه هرگز آن حالت زشت و كريهشان تغيير نمى يابد و غم و اندوهشان بر طرف نمى شود،اين زمين،بسيارى از بدنهاى عزيز و ارجمند و خوش رنگ و رو را از بين برده است كه در دنيا متنّعم به نعمت و پروردۀ خوشگذرانى بوده،در هنگام اندوه به شادى مى پرداخت،و به دليل بخل ورزيدن به خوشى زندگانى و دلبستگى به كارهاى بيهوده و بازيچۀ دنيا،هر گاه مصيبتى به او رو مى آورد به انواع سرگرمى پناه مى برد،از اين رو در حالى كه او بر دنيا و دنيا بر او مى خنديد و در سايۀ زندگانى خوش و غفلت آور مى آراييد،ناگهان روزگار پاى او را با خارهاى خود آزرد،و قوايش را درهم شكست،و به دليل اين كه عوامل مرگ از نزديك به او مى نگريست،با اندوهى ناشناخته آميخته و با رنجى پنهانى همراز شد،در حالى كه به مدت زمان بهبوديش انس و الفت كاملى داشت،او را ضعف و سستى بيماريها فرا گرفت،پس،شتاب زده به آنچه طبيبان او را عادت داده بودند.از قبيل فرونشاندن گرمى به وسيلۀ چيزهاى

ص:110

سرد و بر طرف كردن مايه هاى سردى با داروهاى گرم پناه برد،پس سردى جز زياد كردن حرارت،و گرمى غير از افزايش مايۀ سردى،دردى را براى او درمان نكرد، و با آن همه داروهاى متناسب،حدّ اعتدالى در مزاح او پيدا نشد مگر آن كه دردهاى او را طولانى كرد،تا آن جا كه طبيبش خسته شد و پرستارش از او فراموش كرد و خانواده اش از بيان درد او ناتوان و از پاسخگويى به كسانى كه حال او را جويا مى شدند عاجز شدند،و پيش او از خبر اندوهبارى كه پنهان مى كردند نظرهاى گوناگونى اظهار مى داشتند:يكى مى گفت:حال او همين است كه هست،و ديگرى به آنها نويد خوب شدن او را مى داد،و سوّمى با يادآورى گذشتگان پيش از او،اطرافيان را به صبر و بردبارى در مرگ او،وادار مى كرد.

در حالى كه اين چنين در شرف جدايى از دنيا و ترك دوستان بود،ناگهان او را اندوهى فرا گرفت كه قواى ادراكى او از كار افتاد و زبانش خشك شد و حتّى از پاسخ دادن به برخى پرسشهاى مهمّى كه قبلا مى دانست عاجز و ناتوان شد،و در برابر نداهاى دادخواهى از جانب كسانى كه مورد احترام او و يا از كودكانى كه مورد ترحم او بودند كه فرياد آنان دل او را به درد مى آورد،گوشهايش كر شده بود،سختيهاى مرگ دشوارتر از آن است كه به وصف در آيد و يا با خردهاى مردم دنيا قابل درك باشد و درست در آيد .»

شرح

در اين فصل از سخنان امير المؤمنين عليه السلام چند فايده است:

1-فايدۀ اول (1)آن كه«لام در يا له»حرف جرّ،براى تعجب است،چنان كه گاهى گفته مى شود:«يا للدّواهى»،چه مصيبتهايى،جار و مجرور،منادا و در محلّ نصب مى باشد(اين معنى در صورتى است كه عبارت خطبه«يا له مراما» باشد)و يا مراما نيز روايت شده است.كلمات مراما ، زورا و خطرا ،تميز و

ص:111


1- شارح از چند فايده كه در اول متذكّر شده فقط يك فايده را به روشنى يادآور شده و تا آخر شرح اين خطبه مطلب ديگرى به عنوان فايده ياد نكرده است.(مترجم)

منصوب و مفيد معناى تعجب مى باشند.شگفتى امام از باليدن آنان به كثرت قبور مردگان،با آن كه سودى به حال آنها ندارد،همان تعجب امام(علیه السلام)از بسيارى غفلت آنانى است كه پس از ديدار گورهاى مردگان خود به زيادى آن بر ديگران مباهات مى كنند ولى از خود غافلند كه در خطر نزديك شدن به سختيهاى آخرت كه تمام شدايد دنيا در پهلوى آن حقير و ناچيز است قرار دارند،و اين افتخار و غفلت كه آنها را فرا گرفته،جاى بسيار تعجّب است.

مقصود از ضمير در استحلوا زنده ها و از ضمير«منهم»مرده هاست،و مراد از اين عبارت آن است كه زندگان توجّه كنند به آثارى كه از مردگانشان باقى مانده و مايۀ پند و عبرت گرفتن است.

اىّ مدكّر ،اين فراز از عبارت امام براى اهل بصيرت به بهترين وجه مايۀ عبرت و پند گرفتن است زيرا در ضمن سؤال حكايت از امر عجيبى مى كند كه آنها به چه چيز افتخار و مباهات مى كنند!؟ و تناوشوهم من مكان بعيد ،يعنى به جاى آن كه به آثار باقيماندۀ از گذشتگان خود بيانديشند و از آن سود ببرند،به افتخار و مباهات مى پردازند،و حتى با ياد گذشتگان خيلى دور و ذكر فضايل آنان كه خود از آن بدور بودند، بر خود مى باليدند،امام(علیه السلام)در اين عبارت،افتخار به گذشتگان را،تعبير به مكان بعيد(جايگاه دور)فرموده است،زيرا مردگان و كمالات آنان،براى بازماندگانشان از جملۀ دورترين مايه هاى افتخار است و به اين دليل آن را مورد سرزنش قرار داده و با استفهام انكارى چنين سؤال فرموده است: أ فبمصارع آبائهم يفخرون .؟ يرتجعون...سكنت ،در معناى اين عبارت دو احتمال وجود دارد:

1-امام(علیه السلام)پس از آن كه با سؤال انكارى عمل آنان را مورد توبيخ و نكوهش

ص:112

قرار داده اضافه مى كند آنها با افتخار كردن به مردگان خود،گوئى آنها را به زندگى بر مى گردانند.

2-احتمال دوم آن كه اگر چه همزۀ استفهامى ندارد ولى(مثل جملۀ قبل) استفهام انكارى و تقدير آن چنين است:أ يرتجعون منهم بفخرهم،لهم اجسادا خوت:آيا از گورستان مردگانشان به افتخار برمى گردند و حال آن كه جز جسدهايى درهم ريخته و بى حركت نيستند ؟ لان يكونوا عبرا احقّ من ان يكونوا مفتخرا ،در اين جمله حضرت،آن سرزنشى را كه در مورد افتخار كردن به نام و نشان مردگان بيان فرموده بود، مورد تاكيد قرار داده است،يعنى اين كه بايد اين اجسام بى جان گذشتگان شما وسيلۀ پند و عبرت شما باشند نه مايۀ فخر و مباهاتتان،و در حقيقت معناى حملۀ قبلى را روشن مى كند.

و لأن يهبطوا بهم جناب ذلّة ،اين جمله نيز مؤيّد همان معنا است يعنى اين كه از ديدن گورهاى مرده ها بايد انسان متواضع شود و به خوارى خود پى ببرد،كه لازمۀ آن،كوچكى در برابر عزّت و ارجمندى خداوند است،و اين كه مردگان مايۀ عبرت باشند خردمندانه تر است از آن كه سبب افتخار و مباهات باشند.كلمۀ«ابصار»به«عشوه»اضافه شده است،زيرا كه ميان آنها مناسبتى وجود دارد،و آن چنين است كه آنان با ديده هاى دلشان كه پردۀ ناآگاهى و جهل نسبت به احوال مردگان آن را فرا گرفته بود،به آنها مى نگرند و در اين راه ناآگاهانه و كوركورانه سير مى كنند .

و لو استنطقوا..لقالت ،يعنى اگر از مردگان راجع به اوضاع پس از مرگ بپرسى،با زبان حال چنين و چنان خواهند گفت.

در زمينۀ پاسخ مردگان دو احتمال وجود دارد،يكى اين كه از جملۀ:

لقالت تا...فيما خرّبوا جواب و زبان حال مردگان باشد،و احتمال دوم،آن كه

ص:113

تا آخر خطبه زبان حال قبور و ساكنان آنها باشد.

كلمۀ ضلاّلا و جهّالا ،حال است يعنى مردگان در زمين ناپديد شدند و شما نيز پس از آنها مى رويد،در حالى كه از وضع ايشان بى خبريد،بر روى سرهاى آنان قدم مى گذاريد و در داخل اجسادشان كه پوسيده و خاك شده است،درخت مى كاريد،امام(علیه السلام)لفظ گريه كنندگان و نوحه كنندگان را براى روزهاى حيات و زندگى استعاره آورده است.زيرا كه ايّام و تعلّقات زندگى همانند مادرانى هستند كه در هنگام مرگ انسان از فراق فرزندان خود كه مردگانند،گريانند و نوحه سر مى دهند .

اولئكم سلف غايتكم و فرّاط مناهلكم ،يعنى مردگان،نسبت به سرانجام شما كه مرگ است و آبشخورهاى شما كه همان موارد پس از مرگ مى باشد، بر شما پيشى گرفتند،كلمۀ مقاوم ،جمع مقام و«الف آن منقلب از«واو»است و دو كلمۀ ملوكا و سوقا به لحاظ حاليّت منصوبند، و بطون البرزخ منظور چيزهاى پس از مرگ است كه از آگاهى و شهود ما مخفى و پنهان است،و مقصود از كلمۀ سبيلا راه در برزخ،راهى است كه آنان را به سوى سرنوشت و سرانجام نهايى كه سعادت يا شقاوت است مى برد،و نسبت دادن خوردن و آشاميدن به زمين امرى است مجازى،ولى بر اثر كثرت استعمال نزديك به حقيقت شده است،به دليل زنده نبودن آنان تأثراتى هم كه معمولا در زنده ها وجود دارد از آنها انتظار نمى رود،و لذا حضرت،در بارۀ ايشان مى فرمايد:تكان و حركتى در آنها نيست،ورود چيزهايى كه مايۀ ترس و هراس است،آنان را به فرياد زدن و وحشت وا نمى دارد،و از دگرگونى اوضاع اندوهى ندارند،و با توجّه به زمين لرزه ها و شنيدن صداهاى دلخراش از هراس گردهم اجتماع نمى كنند.

اگر اشكال شود كه ويژگيهاى بالا با ترس و جزعى كه در اثر عذاب قبر

ص:114

براى برخى مردگان پيدا مى شود نادرست است،جواب گوييم كه:هراس و ناله اى كه از مردگان در قبر نفى شده در مورد امورى است كه معمولا مشاهده و شنيدن آن براى ما،در دنيا باعث هراس و بى تابى مى شود و حال آن كه عذاب قبر و هول و هراسهاى پس از آن،از امور آخرت است،و از نبودن حزن و اندوه خاص،نفى كلّى آن لازم نمى آيد.

مطلب ديگرى كه حضرت به آن توجه داده اند آن است كه غيبت و حضور ساكنان قبور مانند اهل دنيا نيست،زيرا كه غايب در دنيا معمولا اميد بازگشتش مى رود و كسى هم كه در دنيا شاهد است حضور هم دارد،امّا خفتگان در گور،با آن كه اجسادشان نزد ما حاضرند.ارواح و نفوس آنان از نظر ما پنهانند،و چون نمى توانند بر گردند ناگزير به آنها مى گويند:غايبانى كه انتظار حضورشان نمى رود و شاهدانى كه حضور ندارند .

و ما عن طول عهدهم...سكونا ،يعنى اين كه ما از چگونگى حالات مردگان آگاهى نداريم و خانه ها و منازل آنان در نظر ما خاموش و بى صداست، به اين دليل نيست كه مدتهاى طولانى از جدايى ميان ما و ايشان گذشته است و نه جاى اقامت آنان بسيار از ما دور است،بلكه اين جام شراب مرگ است كه چون آن را نوشيده اند،زبان گويايشان را لال و نيروى شنوايى آنها را كر و جنبشهاى فعّالانه آنان را به سكون و بى حركتى مبدّل كرده است و گرنه شخصى كه تازه از دنيا رفته و پيش ما افتاده است و هنوز او را به گورستان حمل نكرده ايم،ما را مشاهده مى كند،در صورتى كه ما از وضع او بى خبريم و منزل و جايگاه پيشين او به نداى ما پاسخى نمى دهد.امام(علیه السلام)در متن خطبه كورى را به اخبار و كرى را به منازل و خانه ها نسبت داده اند و اين از باب مجاز است چنان كه مى گويند:نهاره صائم و ليله قائم براى مبالغۀ در روزه گرفتن روز و تهجد شب.

ص:115

فكانّهم...سبات ،هر گاه كسى بخواهد وصف مخصوص از دنيا رفته ها را بيان كند،آنها را به كسانى تشبيه مى كند كه از شدت خواب بيهوش افتاده باشند و وجه مشابهت آن،نبودن حركت و شنوايى و نداشتن نيروى سخنگويى و دارا بودن وضعى است كه از او مشاهده مى شود ،و در قسمت بعد اختلاف برخى احوال آنها را با زنده ها چنين بيان داشته است كه در دنيا بطور معمول همسايگان با هم مأنوسند و دوستان به ديدار يكديگر مى روند،و تنها كسى است كه در ميان جمعيت نيست امّا در عالم مردگان،اين امر به طريق ديگرى است:

آنان همسايگانند،با آن كه تنها و از هم دورند.

مقصود از همسايگى مردگان نزديك بودن قبرهاى آنان و مراد از دوستى و محبت آنان،آن دوستى و مودّتى است كه در دنيا با همديگر داشته اند،و منظور از دور بودن آنها از همديگر،به ديدار يكديگر نرفتن مى باشد،و همچنين دوستى آنان بر اساس محبتى است كه در دنيا به يكديگر داشته اند،و اين كه حضرت مى فرمايد:مردگان،براى شب خود صبحى و براى روز خود شبى نمى شناسند از آن روست كه پيدايش شب و روز بر اثر حركات جّوى است كه در دنيا واقع مى شود،و چون در آخرت چنين امورى وجود ندارد،پس شب و روزى هم به اين شكل نيست،و از كلمۀ:جديدين شب و روز اراده شده است، زيرا پيوسته در حال تجديد و نو شدن مى باشند،شب مى رود و روز مى آيد و بر عكس.

امام(علیه السلام)لفظ: ظعن را كه به معناى كوچ كردن و بار كردن است،براى انتقال به جهان آخرت استعاره آورده است.

نكته بلاغى:حضرت در متن خطبه فرمود:شب يا روزى كه شخص در آن مى ميرد پيوسته بر او دوام دارد و سرمدى است،اما شارح مى گويد اسناد سرمدى به آن،اسناد حقيقى نيست،زيرا در عالم برزخ عين همان شب يا روز

ص:116

دنيا كه از آثار جغرافيايى اين عالم است براى او تحقّق ندارد،بلكه از باب مجاز است به دليل اين كه جزئى از كلّ زمان است كه ذاتا و حقيقة سرمدى مى باشد .

شاهدوا...عاينوا ،اين فرمايش حضرت اشاره است به آن كه سختى و شدّت دردها و عذابهاى آخرت خيلى بيشتر از دردها و مصيبتهاى دنياست،و اين امر،هم از طريق وحى و ديانت شناخته شده و هم از اين نظر كه بكلّى دردهاى روحى و عقوبتهاى نفسانى از مجازاتهاى بدنى و جسمى دشوارتر است،مورد تاييد است.

دليل بيم و اميد ما نسبت به پاداشها و كيفرهاى آخرت شنيدن اوصاف آنهاست،و چون ما امور آن جهان را با اين عالم مقايسه مى كنيم سختيهاى آن بر ما هموار و باعث كم شدن خوف و رجاى ما مى شود،امّا وقتى كه رفتيم و آن صحنه هاى هولناك را مشاهده كرديم،در خواهيم يافت كه آنها به درجاتى دشوارتر و ترسناكتر از آن است كه ما تصور مى كرديم.بنا بر اين موقعى كه ديگران جلوتر از ما مردند و رفتند شدت آن را پيش از ما درك مى كنند و آن چنان براى آنان هولناك است كه حتّى اگر زبان سخنگويى داشتند از بيان و شرح اين هول و هراس عاجز و ناتوان بودند.

فكلتا الغايتين ،يعنى سرانجام افراد مؤمن و كافر كه سعادت يا شقاوت است،آنان را به سراى نهايى آخرت كه بهشت يا دوزخ است مى برد و انديشۀ اين خانۀ پنهانى از تمام بيم و اميدهاى ديگر توانفرساتر است در اين عبارت امام(علیه السلام)مدّت را مجازا به غايت نسبت داده است .

لقد رجعت...النطق ،اين عبارت در كمال فصاحت و بلاغت است،و مراد از «ابصار العبر» چشمهاى حقيقت بينى است كه از آنچه مى بيند پند و اندرز مى آموزد و در عبارت آذان العقول با اطلاق سبب بر مسبب يك نوع مجاز به كار

ص:117

رفته است يعنى شنيدن را كه سبب است ذكر كرده و علم را كه مسبّب است اراده فرموده است،و كنايه از آگاهى دلها از جزع و فزع و سر و صداى مردگان است كه شنيدنى است.

و تكلّموا من غير جهات النطق ،يعنى مردگان نه با زبان معمولى و ظاهر بلكه با زبان حال و باطن سخن مى گويند.

فقالوا...متّسعا، امام(علیه السلام)در اين جمله ها،سخنان مردگان را كه از ميان قبرها،با زبان حال مى گويند:بيان فرموده است،در روايت ديگر،به جاى كلمۀ «خلت» كه در عبارت متن آمده است،كلمۀ«خوت»ذكر شده است (1)،لفظ اهدام را كه لباسهاى كهنه است به استخوانهاى پوسيده تشبيه كرده و به جاى دگرگونى و ناراحتى و از هم پاشيدگى كه بر جسم مرده عارض مى شود به عنوان استعاره آورده است،و ممكن است كه لفظ: «أهدام» به معناى كفنها باشد.(در اين صورت تشبيه و استعاره اى نيست)،مضجع به معناى قبر است و توارث الوحشه يعنى وحشت قبر،و چون از دنيا رفتگان،از اوضاع و احوال مردگان و پس از مرگ وحشت داشتند و در اين حال آن وحشت در بازماندگان آنان نيز باقى است،از اين رو با لفظ توارث آورده كه گويا اين وحشت را از گذشتگان به ارث گرفته اند،كلمات الربوع الصموت و مساكن الوحشه نيز به معناى قبر است،معارف صورهم امورى است كه در دنيا وسيلۀ شناخته شدن چهرۀ ظاهرى آنها مى شد .

فلو مثلتهم بعقلك ،اگر صورتهاى مردگان را در ذهن خود جاى دهى. أو كشف عنهم محجوب الغطاء و يا اگر آنچه از خاكها و كفنها كه وسيلۀ پوشش بدنها شده،از جلو چشمت برداشته شود.

حرف واو در جملۀ و قد ارتسخت حاليّه است ، يقظة قلوبهم :بيدارى

ص:118


1- معلوم مى شود،كه شارح نسخۀ خلت را اصل مى دانسته است.(مترجم)

دلهايشان استعاره از حيات و حركتهاى دلهاى آنان است،اسناد عاث به كلمۀ «جديد البلى» از باب مجاز است،كلمۀ مستسلمات حال است براى جوارح،و عامل آن هم فعلهاى عاث و سهل است،و«لام»در لرأيت جواب لو مى باشد ،و در عبارت «لهم فى كلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل و غمرة لا تنجلى» با بهترين و موجزترين وجه،حال مردگان را چنان بيان فرموده است كه هيچ چيز نمى توان بر آن افزود يا از آن كاست،با تعبير:پوششى از زشتى و درماندگى،سختيها و شدايدى اراده شده كه سراسر وجود اموات را فرا گرفته است ،غذىّ بر وزن فعيل و به معناى مفعول است،يعنى:پرورش يافته با ناز و نعمت.

و يفزع الى السلوه ،يعنى براى آن كه خود را از مصيبتهاى وارده منصرف كند،به عياشيها و خوش گذرانيها دست مى زند ،و خنده اش به دنيا كنايه از مسرور بودن او با دنيا و زنان خواننده و آرايشگر آن و توجّه زياد او به آنها،به لحاظ اين كه شادى انسان از چيزى در صورتى تحقق مى يابد كه بر آن بخندد،و در عبارت بعد خنديدن را نسبت به دنيا داده و فرموده است:دنيا نيز به او مى خندد،كه در اين قسمت مجاز به كار رفته و منظور،رو آوردن دنيا به اوست از باب اطلاق سبب غايى كه رو آوردن دنياست،بر مسبّب كه خندۀ آن است، كلمۀ بينا در اصل«بين»و الف آن از اشباع فتحه پيدا شده است،عيش الغفول زندگانى كه از كثرت خوش گذرانى،غفلت و بى خبرى فراوانى را ببار آورد.

لفظ حسك را،از دردها و بيماريها و گرفتاريهاى روزگار استعاره (1)آورده است،چون اين امور مايۀ آزار و درد مى باشد،و فعل وطى را كه لازمۀ مشبّه به

ص:119


1- استعاره به كار بردن لفظ است در غير ما وضع له،به منظور مبالغۀ در تشبيه،و اگر از لوازم مشبه به در كلام آورده شود استعاره ترشيحيه است مثل:رمتنى بسهم كه نگاه تشبيه به تير شده و رمى كه از خصوصيات تير است در كلام ذكر شده است.ج 1 شرح عربى،ص 43

است به عنوان ترشيح آورده است ،و نيز صفت«نظر كردن»استعاره از رو آوردن مرگ به انسان است.مرگ به او نگاه مى كند،يعنى به او روى مى آورد تا وى را آمادۀ ربودن كند،در اين جا،مرگ مانند يك شكارچى است كه نگاه خود را بر روى صيد انداخته تا در هنگام فرصت او را شكار كند و بربايد،منظور از دو كلمۀ بثّ و نجىّ حالتى از اندوه و خيالهايى است كه بطور معمول در هنگام احساس نزديك شدن مرگ براى انسان دست مى دهد.

فتولّدت فيه فترات علل آنس ما كان بصحّته ،كلمۀ آنس حال و منصوب است زيادى و ما به معناى زمان و كان تامّه است،و بصحّته جار و مجرور، متعلق به آنس مى باشد معناى عبارت چنين است:در حالى كه هنوز از هنگام تندرستيش چيزى نگذشته چنان سست و بى حال افتاده است،كه گويى چندين سال است،مبتلا به بيماريهاى گوناگون مى باشد،و گفته شد،كه(ما)مصدريّه است،و به اين معنى است كه:به حالاتى كه در وقت تندرستى داشت بسيار انس گرفت .

فلم يطفىء ببارد إلاّ ثوّر حرارة...ذات داء ،اين عبارت اشاره به آن است كه وقتى انسان رفتنى است داروها،علاوه بر آن كه از اثر افتاده،خود باعث تشديد بيمارى مى شود (1).

يادآورى:گر چه در حقيقت،مصرف داروى سرد يا گرم،خود سبب نمودار شدن ديگرى نمى شود،بلكه بدن را تقويت و در برابر بيمارى مقاوم مى كند،امّا با تقويت بدن،بر حرارت و برودت غلبه مى كند و باعث معالجۀ بيمار مى شود.

و لا اعتدل بممازج لتلك الطبايع الا امد منها كل ذات داء ،يعنى هر چه از

ص:120


1- به اشعار مفصّل مثنوى مولوى كه بدين مضمون سروده شده مراجعه شود،يكى از ابياتش چنان است: از قضا سركنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكى مى نمود.

داروهاى طبيعى را كه مخلوط و مصرف كند،علاوه بر آن كه اعتدالى به وجود او نمى دهد خود مادّۀ بيمارى و مايۀ طول مرض او مى شود،چنان كه در عبارت پيشين يادآورى شد،گر چه داروها خود مادّه و مايۀ امراض نمى شود امّا چون هر چه آن را مصرف مى كند،بر عكس،بيماريهايش شدّت مى يابد،مثل آن است كه داروها خود ماده و مايۀ بيمارى هستند،اين سخن بر طبق متعارف عامه مردم صادر شده است كه معمولا در اين چنين موارد مى گويند:دارو فلانى را مريض كرد و امثال اين .

حتى فتر معلله ،در اين جمله امام(علیه السلام)غايت و نتيجۀ نهايى حالات شخص محتضر را بيان فرموده است،و مراد از كلمه معلّله طبيب اوست،و لال بودن اهل و خانوادۀ او در جواب سائل،اشاره به ساكت بودن آنان در پاسخ كسى است كه احوال او را از آنها جويا مى شود،و لال بودن آنها را به جاى سكوتشان استعاره آورده است،كه مانند اشخاص،زبان از كار افتاده و لال در پاسخ، سكوت اختيار مى كنند،زيرا از يك طرف،به دليل اين كه سالم نيست، نمى توانند خبر از تندرستى او بدهند،و از طرف ديگر دلشان راضى نمى شود كه شدّت بد حالى او را آشكار كنند.

و تنازعوا...من قبله ،منظور،آن گفتگوهايى است كه بطور معمول، خانوادۀ بيمارى كه در دم مرگ است،در بارۀ حالت و پريدگى رنگ چهرۀ او و ديگر خصوصياتش دارند.

فبينا هو كذلك ،مراد حالتى است كه بطور عادت براى آدمى در هنگام آغاز مرگ پيدا مى شود .

ان للموت... ،اين جمله تا آخر خطبه اشاره به فشارها و سختيهاى حال رفتن از اين جهان و جان كندن است چنان كه مى فرمايد،بسيار دردناكتر از آن است كه به وصف در آيد و بتواند انسان حقيقت آن را شرح دهد،بلكه تنها با

ص:121

مقايسه با بيماريهاى سخت و علاج ناپذيرى كه در اين دنيا به انسان مى رسد، مى توان بطور اجمال،مختصرى از آن را تصوّر كرد،تا جايى كه صاحب رسالت(صلی الله علیه و آله)در حال احتضار به درگاه خدا عرض مى كند:«خداوندا:مرا در سكرات موت يارى فرما (1).» چيزى كه پيامبر خدا با كمال ارتباطى كه با حق تعالى دارد،از آن به خدا پناه ببرد،معلوم است كه چه اندازه ناگوار و دشوار است.توفيق از خداوند است.

ص:122


1- اللهم اعنّى على سكرات الموت.

213-گفتار حضرت كه امام(علیه السلام)اين سخنان را در موقع تلاوت اين آيه شريفه بيان فرمود:

اشاره

«رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ» (1)»

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ- تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ- وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ- وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلاَؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ- وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ- وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ- فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَسْمَاعِ وَ الْأَبْصَارِ وَ الْأَفْئِدَةِ- يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ- بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ- مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ- وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ- وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ- وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ- وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ- وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لَأَهْلاً أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلاً- فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْهُ- يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ- وَ يَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ- وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ- وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ- فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا- فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ- فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ- وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا- فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا- حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لاَ يَرَى النَّاسُ وَ يَسْمَعُونَ مَا لاَ يَسْمَعُونَ- فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ- وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ- وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ أَعْمَالِهِمْ- وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةٍ وَ كَبِيرَةٍ- أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا

ص:123


1- سوره نور(24)آيه(37) [1]يعنى:مردانى كه بازرگانى و خريد و فروش آنها را از ياد خدا باز نمى دارد.

عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فيهَا- وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَاِرِهمْ ظُهُورَهُمْ- فَضَعُفُوا عَنِ الاِسْتِقْلاَلِ بِهَا- فَنَشَجُوا نَشِيجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً- يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ- لَرَأَيْتَ أَعْلاَمَ هُدًى وَ مَصَابِيحَ دُجًى- قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِكَةُ- وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ- وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْكَرَامَاتِ- فِي مَقْعَدٍ اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ- فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ- يَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ- رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ وَ أُسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ- جَرَحَ طُولُ الْأَسَى قُلُوبَهُمْ وَ طُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ- لِكُلِّ بَابِ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ- يَسْأَلُونَ مَنْ لاَ تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ- وَ لاَ يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ- فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الْأَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُكَ

لغات

وقره:غفلت،از مادۀ وقر به معناى كرى و ناشنوايى است.

عشوه:نابينايى چشم به واسطۀ تاريكى شب،و در اين جا به معناى غفلت و بى خبرى است.

برهه:زمان طولانى برزخ:عالم پس از مرگ يهتفون:صيحه و فرياد مى زنند.

نشح:صدايى كه هنگام گريه در گلوى انسان مى پيچد.

منادح:جمع مندح،جاى پهن و پر وسعت.

ترجمه

«پروردگار سبحان،ياد خود را روشنى بخش دلها قرار داد كه در اثر آن،پس از سنگينى گوش،مى شنوند و پس از كم سويى چشم،مى بينند و پس از دشمنى،فرمان برى و اطاعت مى كنند،پيوسته براى خداوند-كه بخششهايش ارجمند است-در هر دوره و زمانى بندگانى داشته كه به انديشۀ آنان الهام مى كرده و در وادى خردهايشان با آنان سخن مى گفته است،اينان به نور بيدارى،در چشمها و گوشها و دلها نور مى افشانند، روزهاى خدا را به ياد مردم مى آورند و آنها را از عظمت مقام الهى مى ترساندند،آنان همانند راهنمايان بيابان بودند كه هر كسى راه درست پيشه كند بستانيد و او را مژدۀ رستگارى دهند و آن را كه راستگرا يا

ص:124

چپگرا (1)باشد نكوهش كنند و از هلاكت بر حذر دارند و آنان بدين طريق روشنگرانى در آن تاريكيها و راهنمايانى در آن پرتگاهها بودند،كسانى كه اهل ذكر و ياد خدا هستند چنان آن را به جاى دنيا برگزيده اند كه حتى لحظه اى بازرگانى و خريد و فروش دنيا آنان را از ياد خدا باز نمى دارد،روزهاى زندگى را با ذكر او بسر مى برند،و با فريادهايى كه از ارتكاب كارهاى حرام،مانع شود،در گوش غفلت كنندگان بانگ مى زنند،به عدل و نيكى ندا در مى دهند و خود نيز به آن عمل مى كنند،مردم را از بديها باز مى دارند و خود از آن مى پرهيزند،گويا اينها دنيا را گذرانده و به آخرت رسيده اند و آنچه در پى اين جهان مادى است به چشم ديده اند،و گويى كه بر احوال پنهان برزخيان در مدّت اقامت آن جا اشراف و آگاهى كامل دارند،و رستاخيز،نويدهايش را بر آنها محقّق ساخته است، اينها،پردۀ آن جهان را از جلو چشم مردم دنيا برداشته اند،گويا ايشان چيزهايى را مى بينند كه مردم نمى بينند و مى شنوند آن را كه ديگران نمى شنوند.

اگر با نيروى عقل ايشان را در جايگاههاى پسنديده و مراتب شايسته مشاهده كنى،در حالى كه نامۀ اعمال خود را باز كرده و به سبب دستورهاى كوچك و بزرگى كه از آن سرپيچى كرده و يا آنچه را كه از آن نهى شده،تقصير كرده و مرتكب شده اند و بارهاى سنگين گناهان كه پشت آنان را خم كرده است، خود را مورد محاسبه قرار داده اند و سپس گريه را در گلو شكستند و ناله و فرياد سر دادند،با خود به سؤال و جواب پرداخته،و به سوى پروردگارشان از روى پشيمانى و اقرار به گناه،ناله و فرياد بر مى آورند،در اين حال آنها را خواهى يافت كه پرچمهاى هدايت و رستگارى و چراغهاى ميان تاريكهايند،فرشتگان دور آنها را گرفته اند،و سكون و آرامشى برايشان نازل و درهاى آسمان بر روى آنان بازگشته و جايگاههاى ارجمند براى نشستن آنها آماده است،جايى كه خداوند بر آن نظر رحمت انداخته آنها را مى نگرد و از كوشش آنان خشنود است و

ص:125


1- و من اخذ يمينا و شمالا.

مقامشان پسنديده،ايشان در حالى كه به مناجات با خدا نسيم عفو و بخشش را احساس مى كنند،گروگان نيازمندى به فضل و كرم خداوند و اسير تواضع و فروتنى در برابر عظمت و بزرگوارى او هستند،بسيارى اندوه دلها و كثرت گريه، چشمهاى آنان را مجروح كرده است،براى هر درى كه راه رغبت و توجه به سوى خداست آنان را دست كوبنده اى است،از كسى درخواست مى كنند كه سختى و تنگدستى براى او معنا ندارد و خواستار از او نوميد نمى شود،اكنون به خاطر خود به حساب خويشتن برس كه نفوس ديگر،حساب رسى غير از تو دارند .»

شرح

ان اللّه سبحانه...بعد المعانده ،براى روشن شدن اين فرمايش امام نخست بايد به معناى ذكر و فضيلت و فايدۀ آن اشاره شود،امّا معناى آن،از برخى موارد چنان معلوم مى شود كه ذكر به معناى قرآن است، «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ» (1)»كه مراد قرآن است،و بعضى گفته اند مراد از ذكر،حمد و ستايش و تسبيح و تكبير و تهليل و ثناى خداوند است.

ارزش و فضيلت ذكر در قرآن:در موارد بسيارى از اين كتاب شريف، خداوند امر به ذكر فرموده است كه از جملۀ آنها:

الف- «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ» (2)».

ب- «اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثِيراً» (3).» ج- «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ» (4)

ص:126


1- سوره انبياء(21)آيه(49)، [1]يعنى:و اين قرآن كتابى است با اندرز و تشكر و بركت بسيار كه ما آن را (براى هدايت و سعادت خلق)فرستاديم.
2- سوره بقره(2)آيه(151)، [2]يعنى:پس مرا ياد كنيد تا من نيز به ياد شما باشم.بقيه آيه: «أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» .
3- سوره احزاب(33)آيه(41)، [3]يعنى:خداى را با فراوانى ياد كنيد.
4- سوره بقره(2)آيه(98)، [4]يعنى:هر گاه از عرفات باز گشتيد به ياد خدا بپردازيد.

د- «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ» (1).» ارزش و فضيلت ذكر از روايات:الف-پيامبر اكرم مى فرمايد:«كسى كه در ميان غافلان به ذكر خدا بپردازد همانند كسى است كه به جنگ ادامه مى دهد، در ميان گروهى كه از جنگ فرار مى كنند. (2)» ب-رسول خدا فرمود:خداوند مى فرمايد:تا موقعى من با بنده خود هستم كه به ذكر من مشغول و لبانش به ياد من متحرك باشد.انا مع عبدى ما ذكرنى و تحرّكت بى شفتاه.

ج-و نيز فرمود ياد خدا از همۀ اعمال،بهتر،فرزند آدم را از عذاب دوزخ مى رهاند،عرض شد.يا رسول اللّه،جهاد در راه خدا چطور:فرمود جهاد در راه خدا هم به فضيلت ذكر نمى رسد،مگر آن كه چنان بجنگى كه شمشيرت بشكند و اين را سه مرتبه فرمود.و نيز فرمود:من احبّ ان يرتع فى رياض الجنّه فليكثر منه ذكر اللّه،يعنى كسى كه دوست دارد در باغهاى فردوس متنعم باشد،فراوان ذكر خدا بگويد.و جز اينها.

فايده ذكر خدا و شرطهاى آن:ذكر خدا موقعى سودمند و مؤثر است كه پيوسته و مداوم يا حدّاقل در بيشتر اوقات،و نيز همراه با حضور قلب باشد،و گرنه فايده چندانى ندارد،و ياد خدا با وجود اين دو شرط بر همۀ عبادتها تقدم دارد بلكه روح و چكيده و نتيجۀ نهايى كليۀ اعمال عبادى است،ذكر خدا را آغازى است كه سبب انس به او مى شود و انجام و پايان آن معلول انس به اوست،بدين توضيح كه:شخصى كه به چيزى علاقه مند است،در آغاز كارگاهى براى اين كه آن را محبوب خود قرار دهد و دلش را از زنگار وسواس در اين امر پاك كند لازم است با زحمت و رنج هم كه شده زبان را پيوسته با ياد

ص:127


1- سوره بقره(2)آيه(200)، [1]يعنى:موقعى كه از اعمال حج فراغت يافتيد ذكر خدا بگوييد.
2- ذاكر اللّه فى الغافلين كالمقاتل فى الفارّين.

او گويا كند و در نتيجۀ اين امر با او انس پيدا كرده و درخت دوستى نسبت به آن موضوع در دل او ريشه دار خواهد شد،نمونۀ اين مطلب،فراوان اتفاق مى افتد كه شخصى پيش ما،از كسى كه شايد او را نشناسيم يا حتّى علاقه اى به او نداريم،مدح و ستايش مى كند و پيوسته اوصاف حميدۀ او را براى ما مى ستايد، اين بيانات باعث مى شود كه،محبت آن شخص ناشناس در دل ما جاى بگيرد و اين محبتى كه از او به دل ما آمده است وسيله اى مى شود كه ما خود به توصيف او بپردازيم و حتى نتوانيم خود را از مدح و ثناى او باز بداريم،از اين رو، مى گويند:كسى كه چيزى را دوست دارد زياد از او ياد مى كند و آن كه بسيار از چيزى ياد كند،اگر چه از روى تكلّف و زحمت باشد،به آن چيز انس و عادت پيدا مى كند،آرى ذكر خدا نيز چنين است:در آغاز امر با زحمت انجام مى شود ولى اگر پيوسته باشد نتيجه و ثمرۀ آن دوستى و محبت و انس با خداست چنان انسى كه آدمى را وادار به ذكر خدا مى كند و حتى خوددارى از ياد خدا برايش رنج آور خواهد بود،و بدين جهت برخى از عرفا گفته اند:بيست سال قرآن را با رنج خواندم و سپس بيست سال از آن بهره بردم.بديهى است كه اين بهره بردن جز با انس و الفت حاصل نمى شود و آن نيز فراهم نمى شود جز اين كه پيوسته به آن ادامه دهد،تا حدى كه رنج و زحمت تبديل به عادت و طبيعت شود،و آن گاه كه انس با خدا حاصل شد از غير خدا بريده مى شود،و در هنگام مرگ، بكلى از غير خدا جدا مى شود و در قبر هيچ يك از اهل و مال و فرزند و دوستى با او نمى ماند،جز محبوبش كه پيوسته به ياد اوست،و با قطع رابطه با همۀ امور دنيا و آنچه كه در آن است از ذكر و ياد خدايش بهره مند است و لذّت مى برد، بنا بر اين جملۀ:«جعله جلاء»اشاره به فايدۀ ذكر خداوند و مداومت بر آن است كه نفوس را آمادۀ عشق و علاقۀ به محبوب مورد ذكر و اعراض و انصراف از غير او مى گرداند،و امام(علیه السلام)لفظ: «جلاء» را استعاره فرموده است براى بر طرف

ص:128

كردن و زدودن تمام ماسواى دوست،از لوح دل،به وسيله ذكر،همچنان كه لكّه ها و زنگارهاى روى آينه را با صيقل مى زدايند،و آن را جلا مى دهند.

امام(علیه السلام)در الفاظ چهارگانۀ زير مجاز به كار برده و سبب را به جاى مسبب ذكر فرموده است:

1-سمع براى توجّه كامل قوّۀ شنوايى به آنچه از جانب خداوند مى آيد كه شنيدنى است،مانند اوامر و نواهى و بقيه دستورها.

2-وقره به جاى إعراض و توجه نكردن به آن دستورها.

3-لفظ:بصر در مورد ادراك حقايق و چيزهايى كه شايستۀ درك و فهميدن است.

4-كلمۀ عشوه را نيز به عنوان مجاز از درك نكردن و تعمق نداشتن در حقايق و واقعيّتها آورده است.مقصود از انقياد،تسليم دلها در برابر حق و سير و سلوك در آن راه است،پس از آن كه منحرف بوده و با آن عداوت و دشمنى داشته اند .

و ما برح...عقولهم ،اين فرمايش امام(علیه السلام)اشاره است به آن كه در هيچ زمانى از مدتهاى طولانى گذشته كه اكثريت مردم دورۀ فترت را مى گذراندند و انديشه هاى وحى و دستورهاى پيامبران الهى دستخوش فراموشى جامعه شده بود،عالم وجود از بندگان خاصّ خدا و اولياى او خالى نبوده است،آن بندگانى كه حقّ تعالى خود را به آنها شناسانده و بر افكار و انديشه هاى آنان تصويرهاى حق را نقش كرده و اسرار هدايت را بر ايشان مكشوف فرموده است.

حضرت از اين الهامها و مكاشفه ها،به سخن گفتن خداوند و راز گويى با آنها تعبير فرموده است.

فاستصبحوا...و الافئده ،يعنى از چراغ روشنگر بيدارى كسب نور كردند.مقصود از بيدارى دلها،زيركى و آمادگى آن براى كمالهايى است كه

ص:129

شايسته آن است،و نور آن بيدارى،آن حالتى است كه به سبب اين استعداد بر دلها افاضه مى شود.و بيدارى چشمها و گوشها كه در سخن امام آورده شده به اين گونه حاصل مى شود كه سخنان سودمند را بشنوند و حوادثى را كه واقع مى شود،با ديدۀ عبرت ببينند و از اين راه بر كمالات نفسانى خويش بيافزايند،و نورهاى بيدارى در چشمها و گوشها عبارت از نورانيّت معنوى روشندليهايى است كه در پى آن بينايى و شنوايى عبرت آميز براى انسان حاصل مى شود .

پس از بيانات فوق امام(علیه السلام)به وصف ديگر اولياى خدا و اهل ذكر پرداخته است كه آنان با تذكر ايام اللّه يعنى روزهايى كه در تاريخ منشأ حوادث عظيمى بوده،مردم را به عبرت گرفتن وادار مى كند،و معلوم است كه ذكر ايام اللّه كنايه از شدايد و سختيهايى است كه بر ملتهاى گذشته واقع شده و چون بيشتر آن شدتها در چنين روزهاى با عظمتى رخ داده است از باب مجاز توجه به ايام اللّه را يادآورى فرموده است يعنى نام محل را ذكر و ارادۀ حالّ كرده است،و مقصود از مقام خدا،عظمت و جلال اوست كه انگيزۀ خوف از وى مى باشد.

امير المؤمنين(علیه السلام)اهل ذكر را به كسانى تشبيه كرده است كه در بيابانها راه را به مردم نشان مى دهند زيرا ايشان نيز انسانها را به سوى حقيقت كه خداست راهنمايى مى كنند،و همچنان كه نشان دهندگان راه،مردمى را كه راه درست را گرفته و مى روند،مى ستايند و به آنان مژدۀ رسيدن به مقصد مى دهند و كسانى را كه از جادّۀ مستقيم به طرف چپ يا راست انحراف يابند توجّه داده از گم گشتگى و سردرگمى مى ترسانند،اهل ذكر و اولياى خدا نيز روندگان راه مستقيم هدايت و طريق الهى را مى ستايند و به آنها مژده و بشارت رستگارى و نجات از بدبختيها مى دهند،و در مقابل،كسانى را كه از راه حق منحرف شوند يعنى راه افراط يا تفريط را پيش گيرند،نكوهش كرده و ايشان را از هلاكت ابدى بر حذر مى دارند .

ص:130

و كانوا كذلك ،آنان چنان كه وصف كرديم بودند يعنى چراغهاى هدايت در تاريكيهاى جهل و راهنمايان نجات از اشتباهات بودند.امام(علیه السلام)در اين عبارت دو لفظ را به عنوان استعاره از راهنمايان حقيقت ذكر كرده است.

1-لفظ مصابيح كه به معناى چراغهاست،به اعتبار آن كه با اعمال نيك و كمالات خود،راه مردم را به سوى خدا روشن مى كنند.

2-ادلّه نشان دهندگان راه،بدان جهت كه مردم را به طريق حق راهنمايى و براى آنان حق را از باطل جدا و مشخص مى كنند .

و انّ للذّكر اهلا...ايّام الحيوة ،اهل ذكر خدا،همان گروهى كه برخى از ويژگيهايشان گذشت،پيوسته و در همه حال با تمام وجود به ذكر او مشغولند تا حدى كه دوستى و محبت وى نقش ضمير آنها شده و بجز او دوست داشتنيهاى دنيا همه چيز را فراموش كنند،و دليل چنين محبتى آن است كه نام او و ياد او را دوست بدارند و ذكر او را بجاى تمام بهره ها و خوشيهاى دنيا برگزينند،و هيچ گونه داد و ستد دنيا و سود و بهرۀ آن،آنان را به خود متوجه نكنند و سرانجام زندگانى را با ياد دوست و ذكر خدايشان سپرى سازند .

و يهتفون...و يتناهون عنه ،اين چند جمله اشاره به صورتهاى گوناگون اطاعت و فرمانبردارى از دستورهاى الهى است،و اين كه اهل ذكر در هر كار و در همۀ احوال به عبادت و پرستش حق تعالى اشتغال دارند و اين خود از نتيجه هاى ذكر و دوست داشتن مورد ذكر است،زيرا آدمى هر كسى را كه دوست بدارد،راه او را پيش مى گيرد،و بر خلاف رويّۀ او قدم بر نمى دارد و حتى از اين كار و روش خود شادمان مى شود و لذت مى برد .

فكانّما قطعوا...عداتها...ما لا يسمعون ،امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود،حال اهل ذكر را به دليل آن كه به خداوند و كتابهاى آسمانى و پيامبران او اطمينان كامل دارند و احوال قيامت را محقق مى دانند و وعدو وعيدهاى آن را

ص:131

با عين اليقين مشاهده كرده اند،به حالت انقطاع از دنيا و ديدار اهل برزخ،تشبيه فرموده است،يعنى گويا،اهل ذكر از دنيا رفته و برزخيان را ديده و بر حال آنان و طولانى بودن اقامتشان در آن عالم اشراف كامل دارند،و از اين رو با زبانهاى گويا و بيانهاى رسا،و صفاى باطن و نورانيت روح كه بر اثر رياضتهاى طولانى و عبادتهاى مداوم براى آنان پيدا شده است،پوشش و حجاب آن عالم را از جلو ديد اهل دنيا كنار زده اند،و اين پاكدلان به دليل آن كه از ديدنيها و شنيدنيهايى خبر مى دهند كه مردم از درك آن عاجزند،گويا با چشمها و گوشهاى خود چيزهايى را مى بينند و مى شنوند كه ديگران آنها را حسّ نمى كنند،سبب اين كه ارواح در دنيا از درك احوال آخرت ناتوانند،آن است كه روح در دنيا به بدن تعلق و وابستگى دارد و ادارۀ بدن بر عهدۀ اوست،و فرو رفتن در زرق و برق دنيا جلو درك كامل را مى گيرد،ولى اهل ذكر خدا كه وصفشان گذشت با ادامۀ ذكر و رياضتها و عبادتهاى خالصانه،خود را از تعلقات دنيا بدور داشته و روح را از آلودگيهاى مادّى صفا داده اند،از اين رو صفحۀ دل آنها مانند آينه اى صيقل يافته،خالى از هر گونه تيرگى شده است،چنان كه نور الهى بر آن تابيده و صورت حقايق در آن نقش بسته است،و بدين جهت راه نجات را از مسير هلاكت تشخيص داده و با ديدۀ يقين آن را مى بينند و راه خود را با بصيرت مى پيمايند،و مردم را از روى آگاهى به سوى حقيقت هدايت مى كنند،و از چيزهايى كه با ديدۀ حق بين مشاهده كرده و با گوش عقل شنيده اند،خبر مى دهند،و چون اين امر براى آنان خيلى روشن و عادى است،اين مشاهدات در نظر آنها شبيه چيزهايى است كه مردم با حواس ظاهر خود مشاهده مى كنند از اين جهت امام فرموده كه آنها چيزهايى را مى بينند و مى شنوند كه ديگران درك نمى كنند .

فلو مثّلتهم بعقلك ،يعنى اگر اولياى خدا و اهل ذكر و اعمال آنان را در ذهن خود مجسّم كنى در حالى كه در مقام عبادت قرار گرفته و به ذكر او نشسته اند،و

ص:132

منظور از «دواوين اعمالهم» صفحات ذهن آنها و كارها و عبادتهايى است كه انجام داده اند و در ذهن آنان نقش بسته است،و مقصود از نشر آن است كه راجع به كارهاى گذشتۀ خود به جستجو مى پردازند و مثل آن كه صفحات گذشتۀ كتابى را ورق بزنند،به بررسى اعمال گذشتۀ خود اشتغال مى ورزند.

حرف واو در جملۀ: و فرغوا... براى توضيح مطلب و بيان معناى محاسبه است زيرا همچنان كه در محاسبه هاى تجارتى دنيا هر حسابگرى نياز به طرف مقابلى دارد كه با وى در بارۀ سرمايه و سود و زيان صحبت كند تا اگر زياد آورده سهم خود را برداشت كند و اگر كم آورده او را ضامن دانسته كه در آينده جبران كند،در مورد آخرت هم طرف محاسبۀ انسان نفس امّارۀ اوست، و سرمايۀ او،واجبهاى دينى و سودش مستحبّات و فضايل اخلاقى و زيان آن هم گناهان است،و زمان اين تجارت هم،روزى است كه بر او گذشته،بنا بر اين بر هر بنده اى از بندگان خدا لازم است در آخر هر روز از نفس خود بازجويى كند و بر همه حالات و حركات،او را محاسبه كند،و ببيند اگر وظايف خود را درست انجام داده او را تشويق و خداى را شكر كند و اگر انجام نداده او را بر بجا آوردن قضاى آن وادار كند و اگر به صورت ناقص كار كرده است كارى كند كه با انجام دادن نوافل و مستحبات آن را جبران كند،امّا اگر مرتكب گناه شده است او را ملامت كند و مورد مجازات و عقوبت قرار دهد و بدين طريق آن اندازه از وقت و عمر را كه در معصيت و گناه تلف كرده حق خود را از او بگيرد،چنان كه بازرگان با شريك خود اين كار را انجام مى دهد،در حساب دنيا حتى از دانه و كمتر از آن نمى گذرد تا دخل و خرج كم و زيادى آنها مشخص شود،و شايسته است كه بندۀ خدا از فريبكارى نفس و دغلبازى آن بپرهيزد زيرا نفس بسيار حيله گر و مكّار است،بايد تمام آنچه را كه روز قيامت در پيشگاه حق تعالى حساب مى شود امروز مورد دقت و محاسبه قرار دهد،از باب مثال

ص:133

نفس خود را وادار كند تا از تمام سخنانى كه در طول روز گفته و نگاههايى كه انجام داده و انديشه هايى كه در خاطرۀ او پيدا شده و نشستن و برخاستنها و خوردن و آشاميدنها و حتى حركتها و سكونهايش جواب درست بدهد و چون معلوم شد كه در همۀ آن موارد وظيفه را انجام داده است آن مقدار به نفع او محاسبه شود و بقيۀ كارها بر عهده او مى ماند كه بايد در كتاب قلبش بنويسد.

بايد دانست كه نفس در حكم مديونى است كه بايد از او مطالبه ديون كرد.

در بعضى امور بايد از او جريمه و غرامت و در مواردى با توسّل به قانون،اصل آن را بگيرد،و اين امر در صورتى امكان دارد كه محاسبۀ دقيق انجام و تمام مطالب روشن شود،و شايسته است كه انسان در تمام عمر هر روز در يك ساعت معين تمام اعضاى ظاهر و باطن خود را مورد محاسبه قرار دهد، همان طور كه از توبة بن صمه كه شخصى از اهل رقّه بود نقل شده است كه يك روز با خود حساب كرد،ديد،شصت سال از عمرش گذشته است كه قريب بيست و يك هزار و پانصد روز مى شود،ناگهان فرياد زد كه واى بر من چگونه با بيست و يك هزار گناه به حضور پروردگار بروم،در همان حال غش كرد و بر زمين افتاد،وقتى كه اطرافيان آمدند او را مرده يافته و شنيدند كسى مى گويد:

خوشا به حالت كه زود روانۀ فردوس برين شدى!،اين گونه بايد آدمى خويش را مورد محاسبه قرار دهد،آرى اگر انسان در مدت عمر خود در مقابل هر گناه كه انجام داده يك پاره سنگ در گوشه اى از منزل خود مى انداخت در اندك مدتى خانه اش پر از سنگ مى شد،امّا افسوس كه اين موجود دقت نمى كند و دو فرشته مامور انسان كارهاى او را ضبط مى كنند چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

«أَحْصاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ» (1)

ص:134


1- سوره مجادله(58)آيه(6)، [1]يعنى،خدا تمام كارهاى آنها را به شماره ضبط فرموده و آنها فراموش كرده اند.

با توضيحاتى كه گذشت،جملۀ و فرغوا لمحاسبة انفسهم... ندم و اعتراف و اشاره به ناراحتى وجدانى و شرمسارى آنهاست كه از تقصيرها و زيانهاى معنوى و عبادى برايشان به وجود مى آيد،و سپس امام(علیه السلام)حالاتى را كه براى انسان پس از محاسبه و توجه به تقصيرات و پشيمانيش پيدا مى شود بيان فرموده است كه در آغاز توبه،نخست از غصه،گريه در گلويش گره مى شود و سپس با صدا گريه آغاز مى كند و پس از آن به ضجّه و فرياد مى پردازد،و در پيشگاه پروردگار به گناه خود اعتراف مى كند و در نهايت براى جبران خطاهاى گذشته به عمل مى پردازد،بنا بر اين نخستين مقام او توبه و لوازمى است كه ذكر شد و سرانجام سرگذشت او،متوسل شدن به اعمال در آينده است .

لرايت...الراغبون ،از اين جا به بعد،امام(علیه السلام)حالات پسنديدۀ اهل ذكر را توصيف و بيان مى فرمايد،و جملۀ لرأيت جواب شرط. فلو مثّلتهم است و امام(علیه السلام)لفظ أعلام و مصابيح را براى آنها استعاره آورده است،زيرا آنان،راهنمايان به سوى خدا و روشنى بخش راه او هستند،صفت ديگر آنها آن است كه ملائكه پيرامونشان را احاطه كرده اند،اين جمله اشاره به آن است كه سراسر وجود آنان را توجّه به خدا فرا گرفته است،زيرا بر اثر ذكر و عبادت آماده شده اند كه انوار الهى به توسط ملائكه كرّوبين بر وجودشان افاضه شود.

و تنزّلت عليهم السكينه ،اين جمله اشاره به آن است كه در اين هنگام نفوس اهل ذكر آمادۀ افاضۀ(سكينه)تسكين و آرامش از جانب خداوند شده است،و اين سوّمين مرحله است كه براى سالك الى اللّه پس از:طمأنينه حاصل مى شود (1).انسان وقتى به اين مرحله مى رسد كه بر اثر جلوه هاى

ص:135


1- سكينه آرامشى است كه حق بفرستد بر دل دوستان خويش آزادى آن دلها را،طمأنينت،آرامشى است با انس.از كتاب صد ميدان خواجه عبد اللّه انصارى ص 46.

معرفت و نورانيّت چنان حالتى پيدا مى كند كه آنچه پيش از آن برايش ترس آور بود و بدون خواست او بر وى وارد مى شد،هم اكنون مايۀ انس و الفت او شده و با درخواست و ارادۀ خودش حاصل مى شود،پس از اين قسمت امام(علیه السلام) مى فرمايد:درهاى آسمان بر روى آنان گشوده شده است،و اين جمله كنايه است از اين كه درهاى آسمان جود و كرم پروردگار به منظور افاضۀ كمالات بر آنان باز شده است،چنان كه در قرآن كريم بيان فرموده است: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» (1)منظور از «مقاعد كرامات» كه براى اهل ذكر آماده شده است،درجه ها و مراتب راه يافتن به پيشگاه حق تعالى است كه در اين هنگام خداوند بر آنها كمال اشراف را دارد و از سعى و كوشش آنان براى انجام دادن كارهاى نيك و ذكر و عبادت،خشنود است و قرار گرفتن آنها را در اين مقام مى ستايد .

يتنسّمون بدعائه روح التجاوز ،يعنى خدا را مى خوانند و مى خواهند كه از گناهانشان درگذرد و آن را سبب قطع فيض خود از آنان قرار ندهد،و البتّه معلوم است كه در اين جا مراد از گناهان و تقصيرات ترك اولى است زيرا كه اين اولياى بزرگ الهى گناهى را مرتكب نمى شوند.حضرت امير(علیه السلام)در اين حالت از اهل ذكر و اولياى خدا نخست به گروگان و سپس به اسيران تعبير فرموده است،زيرا آن چنان خود را نيازمند به خدا احساس مى كنند كه هيچ پناهگاه ديگرى براى خود نمى بينند تا به سويش رجوع كنند،مانند گروگانها كه در پيش گروگيرندگان مى باشند،و همچنان كه اسيران در برابر كسى كه آنان را به اسيرى گرفته زبون و تسليمند ايشان نيز در پيشگاه عظمت و هيبت الهى،رام و تسليمند.

جرح...عيونهم ،اين سوز دل و گريۀ زياد بدين علت است كه پس از

ص:136


1- سوره قمر(4)آيه(10)، [1]يعنى:با فرو ريختن سيلاب درهاى آسمان را گشوديم.

محاسبۀ نفس،به خيانت آن و زيانهايى كه در طول عمر براى آنان كسب كرده است آگاه شده اند .

لكلّ باب...يد قارعة ،امام(علیه السلام)با بيان اين كه،اهل ذكر و اولياى خدا تمام درهاى تضرع و زارى به سوى خدا را مى كوبند به اين مطلب اشاره فرموده است كه تمام افكار و انديشه هاى خود را متوجه قبلۀ حقيقت كرده اند تا از اشراقها و درخشندگيهاى وجود حق تعالى كسب نور و از درياى بى پايان كرم او طلب جود و بخشش كنند.

يسألون...المنادح ،در اين قسمت به گستردگى فضل و بخشش خداوند و اين كه ذات اقدس او كريمترين كريمان است اشاره شده تا بيان كند كه او سزاوارترين بخشنده اى است كه بايد از او خواست و شايسته ترين مقامى است كه بايد به او ناليده تا آنچه مورد ميل و رغبت است ببخشايد .

فحاسب نفسك... ،در آخرين مرحله،حضرت پس از شرح حالات اهل ذكر و سرانجام كار آنها به عنوان نصيحت مى فرمايد،اى انسان خويشتن را درياب و هم اكنون حساب كار خود را بكن زيرا نفسى كه در اين جهان صاحبش آن را مورد محاسبه قرار ندهد،در قيامت خداوند متعال كه سريعترين حسابگران است به حساب آن خواهد رسيد،در حقيقت اين فرمايش اخير امام جمله اى است تهديدآميز،براى كسانى كه در دنيا از حساب كردن نفس خود غفلت مى كنند.

ص:137

214-از خطبه هاى آن حضرت،اين خطبه را حضرت موقع تلاوت آيۀ شريفۀ

اشاره

«يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» »بيان فرمود:

(1)

أَدْحَضُ مَسْئُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً- لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ- يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ- وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ- أَ مَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ يَقَظَةٌ- أَ مَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ فَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ- أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَمٍ يُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ- فَمَا صَبَّرَكَ عَلَى دَائِكَ وَ جَلَّدَكَ عَلَى مُصَابِكَ- وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ- وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ- وَ كَيْفَ لاَ يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ- وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ- فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ- وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ- وَ كُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً وَ بِذِكْرِهِ آنِساً- وَ تَمَثَّلْ فِي حَالِ تَوَلِّيكَ عَنْهُ- إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ- وَ يَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ- 239 فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٍّ مَا أَكْرَمَهُ- وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ- وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ سِتْرِهِ مُقِيمٌ- وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ- فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِكْ عَنْكَ سِتْرَهُ- بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ- فِي نِعْمَةٍ يُحْدِثُهَا لَكَ أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ- أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ- وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقُوَّةِ- مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ- لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمٍ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ الْأَخْلاَقِ- وَ مَسَاوِئِ الْأَعْمَالِ- وَ حَقّاً أَقُولُ مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ وَ لَكِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ- وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ وَ آذَنَتْكَ عَلَى سَوَاءٍ- وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلاَءِ بِجِسْمِكَ

ص:138


1- سوره انفطار(82)آيه(5) [1]يعنى:اى انسان چه چيز باعث شد كه بر خداى كريم خود مغرور شدى؟

وَ النَّقْصِ فِي قُوَّتِكَ أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَّكَ- وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا عِنْدَكَ مُتَّهَمٌ- وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذَّبٌ- وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ- وَ بَلاَغِ مَوْعِظَتِكَ- بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْكَ وَ الشَّحِيحِ بِكَ- وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً- وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطِّنْهَا مَحَلاًّ- وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ- إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ وَ حَقَّتْ بِجَلاَئِلِهَا الْقِيَامَةُ- وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَكٍ أَهْلُهُ وَ بِكُلِّ مَعْبُودٍ عَبَدَتُهُ- وَ بِكُلِّ مُطَاعٍ أَهْلُ طَاعَتِهِ- فَلَمْ يَجْرِ يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ فِي الْهَوَاءِ- وَ لاَ هَمْسُ قَدَمٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ بِحَقِّهِ- فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ- وَ عَلاَئِقِ عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ فَتَحَرَّ مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ- وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لاَ تَبْقَى لَهُ- وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِكَ وَ شِمْ بَرْقَ النَّجَاةِ وَ ارْحَلْ مَطَايَا التَّشْمِيرِ

لغات

حجة داحضه:دليل باطل و ابرح جهالة بنفسه:در ناآگاهى نفس خود اصرار ورزيده و از اين عمل شگفت زده و خوشحال است.

بلول:سلامت و تندرستى.

ضاحى:آنچه جلو آفتاب قرار گرفته است.

ممضّ:دردآور.

سطوة:قهر و خشم،و جمع آن سطوات است.

تجلّد:صبر كردن توأم با رنج.

ورطه:هلاكت تعّمدك:تو را مورد قصد قرار داد كنف:با نون ساكن،از چيزى نگهدارى كردن و آن را گرد آوردن،با فتح نون:طرف و جانب آذنك:تو را آگاه كرد منسك:جاى عبادت،در اصل به معناى هر جايى كه در آن تردّد و رفت و آمد باشد و مورد قصد واقع شود.

تحرّى:در جستجوى بهتر،و سزاوارتر بودن و شم برق النجاة:و به سوى درخشندگى بنگر.

ترجمه

«استدلال انسان مغرور در پاسخ،باطل ترين استدلالهاست،و او خود فريب خورده اى است كه غدرش ناپذيرفته ترين غدرهاست و كسى كه نادانيش او را

ص:139

شادمان ساخته مى فرمايد:اى انسان چه چيز تو را بر گناه كردن جرأت داده،و به پروردگارت مغرور ساخته است و به هلاكت خويش علاقه مند كرده است؟آيا اين بيمارى تو بهبودى و اين خواب تو بيدارى ندارد؟چرا همان گونه كه به ديگران رحم مى كنى بر خودت ترحّم نمى كنى؟هر گاه كسى را در مقابل آفتاب سوزان بيابى بر او سايه مى افكنى،و يا بيمارى ببينى كه سخت ناتوان شده است،از رحم بر او گريه سر مى دهى،پس چه چيز تو را بر اين بيماريت شكيبا و بر اين مصيبتها صبور ساخته و از گريه بر خويشتن تسلاّ داده است؟در حالى كه هيچ چيز براى تو گراميتر از خودت نيست،و چگونه ترس از فرود آمدن بلاى شبانه-در حالى كه از شدت گناه در ورطۀ هلاكت فرو رفته باشى تو را از خواب بيدار نمى كند؟پس اين بيمارى و سستى را كه در قلبت افتاده با عزم راسخ مداوا كن و اين خواب غفلتى را كه در چشمهايت قرار گرفته با بيدارى بر طرف ساز،فرمان خدا را گردن بنه و با ياد او انس بگير.بهوش باش كه وقتى تو از حق تعالى رو برمى گردانى او با دادن نعمت به تو روى مى آورد،به عفو و بخشش خويش دعوتت مى كند و فضل و بركاتش را شامل حالت مى كند،امّا تو همچنان به او پشت كرده و به ديگرى روى مى آورى،بلند مرتبه باد خداوندى كه با اين قدرت عظيم،كريم است،امّا تو با اين ضعف و حقارت چه جراتى بر معصيت او دارى!و حال آن كه در كنف نعمتش قرار دارى و در فراخناى فضل و رحمتش در حركتى،امّا او فضل خويش را از تو منع نكرده و پردۀ گناهانت را ندريده است،بلكه حتى يك چشم بر هم زدن از دايرۀ لطفش بيرون نبوده اى،يا در نعمتى قرار دارى كه به تو بخشيده است يا در گناهى كه از آن پرده پوشى كرده است و يا بلا و مصيبتى كه از تو بر طرف ساخته است،پس اگر از در اطاعتش در مى آمدى چگونه بود؟!سوگند به خدا،اگر اين وضع ميان دو نفر كه در نيرو و توان مساويند وجود مى داشت،تو خود نخستين حاكمى بودى كه بر مذموميت اخلاق و بدى كردار خود حكم مى كردى،براستى بايد بگويم:دنيا تو را مغرور نساخته است بلكه اين تو هستى كه به آن مغرور شده اى،او تو را پندهاى فراوان داده و به عدل و انصاف دعوتت كرده است،دنيا به هشدارهايى كه،در مورد ريختن بلا به جانت و كاستن از نيرو و قدرتت،به تو

ص:140

مى دهد راستگوتر و وفادارتر است از اين كه به دروغ بگويد و يا مغرورت كند، چه بسيارند پند دهندگانى كه نزد تو متّهمند و بسيارند راستگويانى كه تو آنان را دروغگو مى دانى،اگر دنيا را از شهرهاى ويران شده و خانه هاى فرو ريخته بشناسى،آن را يادآورى كننده اى دلسوز و واعظى گويا،همچون دوستى مهربان، خواهى يافت كه در رسيدن اندوه به تو بخل مى ورزد،دنيا براى كسانى كه آن را خانه هميشگى ندانند خوب سرايى است و براى آنان كه آن را وطن نگيرند نيكو محلى است سعادتمندان به وسيلۀ دنيا،در قيامت كسانى هستند كه امروز از زرق و برق آن گريزانند.

هنگامى كه نفخۀ صور بدمد و رستاخيز آشكار شود و اهل هر دينى به دين خود ملحق شود و بندگان هر معبودى به معبود خود بپيوندند و هر اطاعت كننده اى به فرمانرواى خود برسد،در آن موقع نه چشمى بر خلاف حق و عدالت در هوا گشوده،و نه گامى آهسته در زمين جز به حق برداشته شود،و در آن روز چه دليلهايى كه باطل نمى شود و چه عذرهايى كه قطع نمى شود،پس در جستجوى چيزى باش كه بتوانى عذر خويش را با آن اثبات كنى و حجت و دليل خود را با آن استوار سازى آنچه باقى و ماندنى است بر آنچه باقى نمى ماند انتخاب كن و وسيله اى براى سفرت آماده كن و چشم به جرقّه هاى برق نجات بدوز و بار سفر را بر پشت مركبها محكم ببند .»

شرح

ادحض :خبر براى مبتداى محذوف(انسان)است يعنى:آدمى وقتى كه در روز رستاخيز مورد سؤال واقع مى شود كه:چه چيز تو را به خدايت مغرور كرد،مخاطى است كه پاسخ درستى ندارد بلكه دليلش براى فرار از مسئوليت باطل ترين دليلها و عذرش بيجاترين عذرهاست.

منظور از اين كه اين شخص در دنيا براى جاهل نگهداشتن نفس خود اصرار و مبالغه داشته،آن است كه آن را در پيروى خواسته هاى خودش آزاد

ص:141

گذاشته و به اصلاح آن نپرداخته،بلكه وى را به حال خود واگذار كرده كه هر كار بخواهد انجام دهد.

كلمه هاى سه گانه:( حجة ، معذرة ،و جهالة )تميز و منصوب هستند .

يا ايها الانسان...بهلكة نفسك... ،امام(علیه السلام)در ذيل اين عبارت انسان مغرور را مورد خطاب قرار داده و در مورد جرأتش بر گناه و عواملى كه باعث مغرور شدن او به پروردگارش شده و مايۀ غفلت وى از سختى عقوبت و كيفر اخروى شده است،او را با چند جملۀ استفهامى كه حاكى از توبيخ و سرزنش است مورد سؤال و پرسش قرار داده و راجع به امورى از او سؤال مى كند كه سبب دلبستگى او به هلاكت نفس خود شده و از آن رو آن را به معاصى و گناهان آلوده كرده است،و نيز در مورد بهبود يافتن وى از درد نادانى،و بيداريش از خواب غفلت و ترحم كردن بر خود چنان كه به ديگران رحم مى كند از او سؤال فرموده است.

فرقى كه در محتواى اين چند پرسش وجود دارد آن است كه در سه مورد نخست:(جرأت بر گناه،مغرور شدن به پروردگار،و دلبستگى به هلاكت نفس) از باب تجاهل عارف،سؤال مى كند كه،علّت اين اعمال ناپسند چه بوده است، در حالى كه مقصود از سه پرسش آخر آن است كه انسان تصديق و اعتراف كند كه به چنين حالتى گرفتار است.

در خصوص جملۀ «ما آنسك» احتمال ديگرى هست كه به معناى تعجب باشد و نه،استفهام و سؤال،اى انسان چه قدر علاقه به هلاكت نفس خود دارى ! فربّما ترى الضاحى...رحمة له ،حضرت،پس از آن كه صفات ناپسند انسان مغرور و گنهكار را با چند جملۀ پرسشى به او تذكر داد و بالاخره به

ص:142

منظور بيدارى و نجات او فرمود:بايد چنان كه به ديگران رحم مى كنى به خود نيز رحم كنى،با جملۀ بالا كه در حقيقت صغراى قياس و شكل اول منطق است براى اثبات فرمايش خود،دليل آورده است و طريقه تشكيل اين استدلال چنين است:مقدمه اول(صغرى):تو كه هر گاه كسى را در مقابل خورشيد و آفتاب سوزان،ناراحت مى بينى به حال او رحمتت مى آيد و با هر وسيله اى كه مى توانى بر او سايه مى افكنى و يا اگر گرفتار دردى را مشاهده كنى،از روى ترحم بر او مى گريى،مقدمه دوم(كبرى):و هر كس چنين رقّت قلب و دلسوزى بر حال ديگران داشته باشد،شايسته تر آن است كه بر خويشتن رحم كند و نفس خود را از گرفتاريها نجات دهد،و نتيجۀ دو مقدمه چنين است:پس براى تو شايسته تر است كه بر نفس خود از دردهايى كه گرفتار آن است رحم كنى.

فما صبّرك...الانفس عليك ،در اين عبارت حضرت از صبر و تحمل انسان مغرور،در مقابل درد گناه و مصيبتهايى كه در پى آن بر او وارد مى شود و خوددارى كردن وى از گريه بر حال خويش كه عزيزترين چيز در نزد اوست، پرسش فرموده و با اين پرسش او را مورد ملامت و سرزنش قرار داده است،و با احتجاج و استدلالى كه در عبارت پيش بيان شد چنين سؤال توبيخى هم بسيار مناسب است .

در جملۀ: كيف لا يوقظك...سطواته ،به منظور بيدار شدن انسان از خواب غفلت كه به دليل توجه نكردن به عظمت خداوند او را فرا گرفته است، هشدار مى دهد،و بعضى از عوامل بيدارى را كه ترس از آمدن بلا در دل شب است يادآورى مى فرمايد،همچنان كه قرآن آن را مورد توجه قرار داده و مى فرمايد:

«أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ» (1)

ص:143


1- سوره اعراف(7)،آيه(96)، [1]يعنى:آيا اهل آن ديار(كه به گناه مشغولند)از آن ايمنند كه شبانگاه در خواب باشند و عذاب ما آنها را فرا گيرد.

مدارج سطواته :راههاى خشم و غضب خدا يعنى گناهها و كارهاى خلاف كه سبب قهر و غضب او مى شود و منظور از تورّطت واقع شدن در دره هاى هولناك معصيت است كه موجب هلاكت در آخرت مى باشد فتداو...بيقظة ،امام(علیه السلام)پس از بيان حال شخص گنهكار و غافل و مغرور،به او هشدار مى دهد كه اى انسان بكوش و هر چه زودتر اين بيماريهاى قلبى و خواب غفلتى را كه در پى سستى و بى اعتنايى به خدا و ياد او پيدا شده با تصميم راسخ بر اطاعت فرمان و مداومت ذكر او معالجه و درمان كن.

و تمثّل...يصرفها عنك ،حضرت در اين جمله ها نعمتهاى فراوان خداوند را كه به انسان عطا فرموده و او در عوض به جاى شكر و سپاس با گناه و معصيت كفران نعمت كرده است بازگو مى فرمايد،تا مگر آدمى به خود آيد و به ياد خدا افتد.به انسان دستور مى دهد كه در ذهنش تصور كند آن موقعى را كه او در حال رو گرداندن از خدا و فرو رفتن در معصيت است ولى خداى كريم با انواع نعمتها به او رو آورده و با كلام خود از زبان پيامبرانش او را دعوت به عفو مى كند و به فضل و رحمت خود آهنگ او مى كند و او را تحت پوشش و حمايت خويش قرار مى دهد،و با آن كه آدمى اين همه نعمتهاى فراوان را با نافرمانى و معاصى الهى ناسپاسى مى كند اما پروردگار متعال فضل و رحمتش را از او قطع نكرده و حتى او را يك چشم بر هم زدن از لطفش خالى نگذاشته است،بطورى كه هر لحظه يا نعمتى به او عطا مى كند،يا بديش را مى پوشاند و يا بلا و گرفتاريى را از وى بر طرف مى سازد.پس امام(علیه السلام)با اين هشدار بهترين آگاهى را به انسان داده است،زيرا حضور اين نعمتها در ذهن او،در حالتى كه وى رو به گناه و معصيت آورده است بهترين چيزى است كه او را به خدايش علاقه مند مى كند،دليل اين كه فرموده: تمثّل (تصور كن)آن است كه،خود روى آوردن خدا بر بنده در ذهن نيست بلكه مفهوم و تصوير آن در ذهن موجود است.

ص:144

كلمۀ «يدعوه» و«واو»در «و انت» از نظر نحوى حالند،و خلاصه و نتيجۀ معناى عبارتهاى گذشته اين است كه اى انسان وقتى كه در حال پشت كردن به خدا هستى و به گناه و معصيت رو آورده اى و در عين حال اين چنين مستغرق در نعمتهاى او مى باشى،پس اگر در حال اطاعت و عبادت او بوده و حسن ظن به وى داشته باشى به طريق اولى و بهتر و بيشتر مشمول فضل و رحمت ذات اقدس او خواهى بود .

و ايم اللّه...الاعمال ،در اين قسمت امام(علیه السلام)براى بيدارى انسان كه نفس خود را در برابر نافرمانيها و گناهان ملامت كرده و از مخالفت فرمان الهى باز دارد،با يك برهان كه از شكل اوّل تشكيل شده (1)،استدلال فرموده است كه خلاصۀ آن چنين است:اگر انسان به رفيقى كه در قدرت و مقام همانند اوست بدى و كم خدمتى كند،از شرم و حيا بر خود لازم مى داند كه نفسش را به دليل سوء رفتار و بد كرداريش مورد ملامت و سرزنش قرار دهد،پس در صورتى كه در برابر ولى نعمتى قرار دارد كه هر لحظه زير باران رحمت او و مشمول عنايات وى مى باشد،به طريق اولى بايد نفس خود را در برابر گناهان و تقصيراتش سرزنش كرده و از عصيان بازش دارد .

و حقا اقول:ما الدنيا غرّتك و لكن بها اغتررت ،معمولا اگر به كسى گفته شود كه چرا دنيا را هدف قرار داده و از خدا و معنويات بدور افتاده اى،خود را بر حق مى داند و خيال مى كند كه در حقيقت دنيا گناهكار است،به دليل اين كه او را به خود متوجه كرده و فريبش داده است،و از اين رو در پاسخ مى گويد:دنيا

ص:145


1- قياس از شكل اول در اين عبارت چنين است،صغرى:اگر فرض شود كه مولاى صاحب نعمت تو همانند تو باشد و نسبت به او كوتاهى و تقصير كنى،خود نخستين داورى هستى كه بر عليه خودت حكم مى كنى.كبرى:و هر كس در مقابل ولى نعمت مثل خود چنين باشد لازم است در برابر ولى نعمتى كه آفريننده و مالك اوست به طريق اولى حكم به تقصير و خطا،صادر كند.نتيجه:پس بر تو اى انسان لازم است كه نسبت به خطاهايت از ولى نعمت خويش در صورتى كه آفريننده و مالك تو هم باشد پوزش بخواهى.(ويراستار).

مرا مغرور كرده است و اساسا دنيا فريبكار و گول زننده است.قرآن نيز به اين مناسبت مى فرمايد: «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا» (1)...»و چون ممكن است در آخرت هم موقعى كه به انسان گناهكار گفته شود كه چه چيز باعث غرور تو شد كه اين همه گناه مرتكب شدى؟بگويد:دنيا مرا گول زد كه چنين به دام معصيت افتادم،بدين علت حضرت در اين جمله،آن جواب احتمالى را پاسخى مستدّل فرموده است،كه بطور تحقيق،دنيا گول زننده و گمراه كننده نيست،بلكه اين تو هستى كه مغرور زرق و برق دنيا شده اى.

اين سخن امام به دو دليل اثبات مى شود:نخست اين كه فريب دادن و گول زدن از لوازم خردمند بودن و عقل داشتن است،و حال آن كه دنيا داراى عقل و درك نيست و ديگر آن كه بطور كلى دنيا براى آن آفريده نشده است كه گمراه كننده و مايۀ فريب باشد بلكه هدف از آفرينش آن عنايت و لطف خدا بر انسان است كه در اين جا آفريده شده و زندگى مى كند،با اين دو دليل به عنوان حقيقت نمى شود نسبت فريبكارى و گول زدن را به دنيا داد،اما به دليل آن كه دنيا،داراى ظاهرى است كه ممكن است بعضى فريب خورده و به آن دل خوش كنند،بطور مجازى مى شود كه آن را مايۀ غرور و گول خوردن دانست و به اين علت حضرت در آخر جمله فرموده است،تو خود مقصّرى كه به دنيا مغرور شده اى.

و لقد كاشفتك العظات ،امام(علیه السلام)در اين جمله براى تقرير مطلب قبلى كه دنيا فريبكار نيست مى فرمايد علاوه بر آن كه فريبكار نيست نصيحت كننده و پند دهنده است زيرا فراز و نشيبهايى كه در آن وجود پيدا مى كند كه يكى به لحظه اى از حضيض ذلت به اوج قدرت مى رسد و ديگرى در عين شادى به آنى گرفتار غم و اندوه مى شود،اينها همه به انسان درس عبرت مى دهد و آدمى را

ص:146


1- سوره اعراف(7)قسمتى از آيه(50)، [1]يعنى:زندگى دنيا آنان را به خود مغرور كرده است.

هدايت مى كند و چون اساس و پايۀ دنيا بر دگرگونى و تغيير است،پس با آنچه كه در مورد تو نيز انجام مى دهد ظلمى به تو نكرده است.

و لهى بما تعدك تغرّك ،پس از بيان اين كه دنيا نصيحت كننده است،در اين قسمت پندآموزى آن را مورد تاكيد قرار داده و انسان را بيشتر هشدار مى دهد،لفظ «وعد»را كه از جملۀ «تعدك» استفاده مى شود در اين جا استعاره آورده است به آن دليل كه تغيير و دگرگونيهاى دنيا انسان را متوجه مى كند كه بايد منتظر برخى مصائب و بلاها باشد،چنان كه بطور معمول وعده دادن اين معنى را مى رساند كه آنچه سائل طلب كرده به او خواهد رسيد،اين كه در اين عبارت،عوض استفاده از كلمۀ وعيد كه حاكى از آيندۀ ناپسند است از«وعد»استفاده شده است كه آيندۀ خوشى را مى رساند،از باب مجاز است كه اسم يكى از دو ضدّ را بر ديگرى اطلاق فرموده است چنان كه در بعضى موارد به بدى،پاداش مى گويند (1)،و نيز،صدق و وفا را بطور استعاره به دنيا نسبت داده است،به سبب آن كه آن را تشبيه به شخص راستگو و با وفايى كرده كه حتما به آنچه وعده داده عمل خواهد كرد،و در جمله هاى «اصدق و اوفى» و جمله هاى بعد از آن «من ان تلذ بك او تغرّك» ،لفّ و نشر مرتب (2)و تقابل ميان دو نقيض به كار رفته است يعنى نخست در لفظ:

صدق و وفا و سپس نقيض آنها را بطور مرتب،نه پراكنده ذكر فرموده است زيرا نقيض راستگويى،دروغ و نقيض وفادارى گول زدن و فريبكارى است.

ص:147


1- ممكن است براى تفأل باشد،چنان كه مار گزيده را سليم مى گويند(مترجم).
2- لف و نشر،دو قسم است:1-لف و نشر مرتب چنان كه در متن آمده است،آن است كه دو لفظ بياورند و پس از آن دو معنى ذكر كنند كه معناى اول مربوط به لفظ اول باشد و معناى دوم به لفظ دوم 2-لف و نشر مشوّش:آن است كه دو لفظ بياورند و بعد از آن دو معنى ذكر كنند به گونه اى كه معناى دوم مربوط به لفظ اول و معناى اوّل به لفظ دوم باشد.شعر:لف و نشر مرتب آن را دان كه دو لفظ آورند و دو معنى لفظ اول به معنى اول،لفظ ثانى به معنى ثانى لفّ و نشر مشوّش آن را دان كه دو لفظ آورند و دو معنى،لفظ ثانى به معنى اول،لفظ اول به معنى ثانى.(ويراستار)

و لربّ...مكذّب ،در اين جمله بعضى چيزها را كه پى آمد غفلت انسان از مواعظ و نصايح دنياست بيان فرموده است كه يكى متهم كردن آن،در خيرخواهيها و نصيحتهايش مى باشد و ديگرى دروغ شمردن خبرهاى راست آن است يعنى به دگرگونيهاى گذشتۀ دنيا كه موجب عبرت است و مكافاتهايى كه يقين به وقوع آن در آينده دارد،بى اعتنا و بدون توجه است.اين جا جهت مبالغه و از باب مجاز مقدمه را ذكر و نتيجه را اراده فرموده است زيرا غايت و نتيجۀ تهمت زدن و تكذيب كردن هر چيز بى اعتنايى به شخص متهم و دروغگو و اعراض از آن مى باشد .

و لئن تعرّفتها...الشحيح بك ،امام(علیه السلام)به دليل اين كه انسان را به راستگويى دنيا و خيرخواهيش متوجّه كند تا آن كه به نصايح آن گوش كند و وى را به گمراهى متهم نسازد،با يك قضيۀ شرطيه آن را چنين بيان فرموده است:

اگر حال دنيا و خيرخواهى ها و گرفتاريهاى آن را درست بيانديشى از منزلها و خرابه هايى كه از ساكنانش خالى مانده و از امتهاى پيشين و قرنهاى گذشته بوده اند و تمام آنها پندهاى خير خواهانه و عبرتهاى صادقانه است دنيا را همانند دوستى مهربان و ناصحى دلسوز خواهى يافت،شباهت دنيا به دوستى مهربان از آن نظر است كه ياد آورندۀ خوبى است و به تو پند مى رساند و از آن عبرت مى گيرى چنان كه عمل هر خيرخواه مهربانى همين است .

و لنعم...محلاّ ،در اين عبارت دنيا را بطور مشروط ستوده و مى فرمايد اگر از دنيا چنان كه خواست خداست استفاده شود يعنى مورد توجه و اعتنا شود اما نه چنان به آن دل خوش كرده كه وى را منزل و جايگاه ابدى قرار دهى، جايگاهى نيكوست.نعم فعل مدح و اسم (1)آن، دار من لم يرض و مخصوص به

ص:148


1- منظور از اسم،بايد فاعل باشد چون نعم كه فعل مدح است فاعل دارد نه اسم و همچنين در عبارات بعدى.(مترجم)

مدح دنياست و دو كلمۀ دارا و محلا تميز و قائم مقام اسم جنسى هستند كه اسم نعم بوده و حذف شده است.اين جا دو مسأله قابل ذكر است:

1-معمولا اسم جنسى كه اسم فعلهاى نعم و بئس باشد به اسمى اضافه مى شود كه داراى ال باشد مثل:نعم صاحب القوم ولى در اين عبارت به چيزى اضافه شده است كه ال ندارد و اين مطلب در شعر نظير هم دارد:فنعم صاحب قوم لا سلاح لهم.

2-اين كه در اين عبارت با ذكر اسم جنس(دار)دارا را هم كه نكره و بدل از آن است آورده و اين هم در شعر نظير دارد:فنعم الدّار دار أبيك دارا،و دليل اين كه دار را به جملۀ من لم يرض بها ،و محلّ را به من لم يوطنها اضافه كرده اين است كه هر كس از دنيا خشنود نباشد و آن را موطن اصلى خود قرار ندهد از عبرتهاى آن پند مى گيرد و تقوا را توشۀ خود مى گيرد و همان پرهيزكارانند كه به وسيلۀ تقوا خوشبخت شده اند،احتمال مى رود كه دارا و محلاّ منصوب باشند بنا بر اين كه براى لم يرض بها و لم يوطّنها تميز باشند.

و انّ السعداء بالدنيا غدا هم الهاربون منها اليوم ،در اين جمله امام(علیه السلام) كسانى از اهل دنيا را كه از سعادتمندان در آخرتند معرفى مى فرمايد كه با اعراض از دنيا و درس گرفتن از ويژگيهاى وى آن را سبب كسب كمالات اخروى و خوشبختى آن جهان قرار داده اند،تعبير به هرب كه به معناى گريختن است كنايه از دورى كردن كامل از لذتهاى دنيا مى باشد،بديهى است وقتى انسان جز به اندازۀ ضرورت دلبستگى و علاقه اى به دنيا نداشته باشد و در عين حال از آن درس آموخته و دگرگونيها و فراز و نشيبهاى آن را به وسيلۀ ارتقاى به درجات آخرت قرار دهد بهترين سعادت را كسب كرده است در بارۀ اين كه فقط بايد به اندازۀ ضرورت از دنيا استفاده كرد.سرور پيامبران حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)مى فرمايد:«مرا به دنيا چه كار،من در دنيا همانند سواره اى هستم كه

ص:149

روز بسيار گرم تابستانى گذارش به درختى مى افتد،از مركبش پياده شده ساعتى در سايۀ آن به استراحت پرداخته و سپس،آن را ترك مى گويد و به راه خود ادامه مى دهد . (1)» رجفت اين عبارت اشاره به روز قيامت است.كه از كلمۀ غدا يعنى فردا فهميده مى شود.چنان كه در قرآن چنين اشاره شده است: «يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ» (2).»مفسران گفته اند كه منظور از راجفه دميدن نخستين در صور است و آن فرياد عظيمى است كه مانند رعد باعث اضطراب و تحيّر شده و مردم را بهت زده و بيهوش مى كند و نيز مى فرمايد: «تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ» (3)كه مرحلۀ دوم دميدن در صور است.منظور از حلائل القيامه ،گرفتاريهاى اندوهبار و بزرگ رستاخيز است.

و لحق بكل منسك اهله ،هر كسى در آن روز(قيامت)به مقصود و معبود و مقتداى خود كه در دنيا مورد توجهش بوده مى پيوندد چنان كه رسول اكرم فرموده است:«آدمى در قيامت با دوست خود محشور مى شود و اگر سنگى را دوست بدارد البته با همان محشور مى شود (4).» فلم يجز...بحقّه ،امام(علیه السلام)در اين جمله ها كمال دادگرى خداوند را در پهنۀ رستاخيز بيان مى فرمايد كه در آن روز تمام حركتها حتى حركت يك چشم بر هم زدن در فضا و يا صداى قدمى آهسته در زمين واقع نمى شود مگر اين كه در راستاى عدل الهى و بر طبق حق و حقيقت است و پس از بيان گستردگى

ص:150


1- ما انا و الدنيا؟!انّما مثلى فيها كمثل راكب سار فى يوم صايف،فرفعت له شجره فنزل فى ظلها ساعته ثم راح و تركها.
2- سوره نازعات(79)آيه(6)، [1]يعنى:روزى كه(نفخۀ صور الهى)جهان را بلرزاند،در پى آن، نفخۀ صور ديگرى در آيد.
3- سوره نازعات(79)آيه(6)، [2]يعنى:روزى كه(نفخۀ صور الهى)جهان را بلرزاند،در پى آن، نفخۀ صور ديگرى در آيد.
4- يحشر المرء مع من احبّ،و لو احبّ احدكم حجرا لحشر معه.

عدل الهى در جهان آخرت به منظور اين كه شنونده را بر آن دارد كه اعمال خود را بر طبق حق و عدل قرار دهد،و در رفتارش روش پيامبران و اولياى خدا را سر مشق قرار دهد تا در قيامت سند زنده و دليل روشنى داشته باشد به اين مطلب توجه داده است كه در رستاخيز و روز حساب بسيارى از پاسخها و استدلالها باطل و عذرهاى فراوانى ناموجّه و مردود است و اين كه پس از بيان حال سعادتمندان در آخرت و معرفى آنان كه به دنيا بى اعتنا و از آن گريزان بوده اند به ذكر صحنه هاى وحشتزاى آخرت پرداخته به اين سبب است كه شنونده را وادار كند تا براى رسيدن به سعادتى جاويدان به آنان اقتدا كند،به دنيا بى اعتنا باشد و به آن دل خوش نكند و در پايان انسان را راهنمايى مى كند تا در اعمالش روش نيكو در پيش گيرد كه در قيامت عذرش پذيرفته و دليلش قانع كننده باشد و براى اين كار دستور جامع بيان فرموده است:

1-شايسته ترين و معقولترين كارها را برگزيند و انجام دهد 2-تشريفات دنيا و كالاهاى آن نابود شدنى است پس بايد كمالات اخروى را برگزيند كه باقى و جاويدان است و مكرّرا چگونگى اين برگزيدن را توضيح داده ايم.

3-خود را آمادۀ سفر به سوى خداوند كند و اين امر،جز با رياضتى كه از عبادت و زهد و بى اعتنايى به دنيا بر مى خيزد،امكان پذير نيست.

4-اين كه به درخشش نجات بنگرد يعنى پس از زهد حقيقى و عبادت واقعى كه نفس سركش امّاره را درهم مى شكند وجهۀ معنوى و انديشۀ خويش را به خداوند متوجه كند تا درخشندگيهاى نور الهى را حسّ كرده و بارقه هاى اميد نجات را مشاهده كند و درهاى سلامت را بر روى خود باز ببيند،چنان كه در دو فصل قبل در خطبۀ 211 صفحه 54 به اين معنى اشاره فرموده است: و تدافعته الابواب الى باب السلامه در بارۀ سالكى كه راههاى رياضت در بهشت را

ص:151

بر رويش مى گشايد.

5-و نيز به او دستور مى دهد كه بار خود را محكم بر پشت مركبها ببندد، يعنى در پيمودن راه خدا و عمل كردن براى خشنودى او كوشش فراوان كند، لفظ مطايا كه به معناى مركبها و وسايل سوارى است براى ابزارها و وسايل كار،و لفظ ارحال (1)را كه به معناى بار بستن است براى انجام دادن و به كار بستن وسايل كار استعاره فرموده است.

ص:152


1- ظاهرا لفظ إرحال كه در عبارت شارح آمده بايد غلط باشد چون عبارت خطبه و ارحل،ثلاثى مجرد است نه از باب افعال.(مترجم)

215-از گفتار آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً- أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلاَلِ مُصَفَّداً- أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً- لِبَعْضِ الْعِبَادِ- وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ- وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا- وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا- وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ؟عَقِيلاً؟ وَ قَدْ أَمْلَقَ- حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً- وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ- كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ- وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً- فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي- وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي- فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا- فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا- وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا- فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا؟عَقِيلُ؟- أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ- وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ- أَ تَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لاَ أَئِنُّ مِنْ لَظَى- وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا- وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا- كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا- فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ- فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا؟أَهْلَ الْبَيْتِ؟- فَقَالَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ- فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي- أَ مُخْتَبِطٌ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ- وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلاَكِهَا- عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ- وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا- مَا؟لِعَلِيٍّ؟ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لاَ تَبْقَى- نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِينُ

ص:153

لغات

سعدان:بوتۀ خارى كه خارهايش از سه جهت تيزى دارد چنان كه به هر طرف روى زمين قرار گيرد روى دو پايه مى ايستد.

مصفّد:بسته شده به زنجير يا چيز ديگرى.

قفول:برگشتن از سفر إملاق:شدت فقر و بى چيزى استماحه:درخواست بخشش كردن عظلم:گياهى است كه به عربى آن را نيل مى گويند و نيز به معناى گياه ديگرى هم گفته اند كه در رنگ كردن اشياء به كار مى رود.

دنف:شدت بيمارى.

ميسم:اثر داغ و سوختگى با آتش.

سجّرها:آن را بر افروخته و شعله ور كرده است.

شنئتها:آن را نمى پسندم.

هبلته الهبول:زنان در عزايش بنشينند.

خباط:بيمارى است مانند جنون و ديوانگى ولى ديوانگى نيست و مختبط كسى است كه نزد شخصى به منظور كمك خواهى مى آيد،با اين كه هيچ گونه سابقه اى و مناسبتى با وى ندارد،نه خويشاوندى و نه شناخت دو جانبه يعنى هيچ مجوّزى براى درخواست كمك ندارد و مناسبتى هم براى كمك كردن به او وجود ندارد.

جنّه:ديوانگى هجر:هذيان جلب الشعير:پوست جو.

ترجمه

«به خدا سوگند،اگر شب را با كمال ناراحتى روى خار سعدان به سر برم،و يا در حالى كه دست و پايم به زنجير بسته بر روى زمين كشيده شوم،بيشتر دوست مى دارم از اين كه روز قيامت خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه بر بعضى از بندگان ستم كرده و چيزى از كالاهاى پست دنيا را از كسى از روى غصب تصرف كرده باشم،چگونه بر كسى ستم روا دارم به خاطر جانى كه به زودى كهنه و پوسيده مى شود و در زير خاك ماندن آن بطول مى انجامد.

به خدا سوگند عقيل را در نهايت تنگدستى ديدم كه از من درخواست مى كرد تا از گندم شما(مسلمانان)مقدارى به او بدهم،و كودكانش را مشاهده كردم كه از فقر چنان ژوليده مو و تيره رنگ بودند كه گويا چهره هايشان با نيل رنگ شده بود،چند مرتبه پيش مى آمد و بطور مكرّر حرف خود را اظهار مى كرد،من به

ص:154

سخنانش گوش مى كردم،او گمان كرد كه من دين خود را به وى مى فروشم و دست از روش دينى خود برمى دارم و به راهى كه او مرا مى كشد مى روم،امّا من در آن حالت پارۀ آهنى را سرخ كرده و نزديك بدن او بردم تا مايۀ عبرتش باشد از شدت درد،فريادش برآمد و مانند بيمارى كه در نهايت رنج بنالد،فرياد زد، نزديك بود كه از داغى آن بسوزد،پس به او گفتم:اى عقيل،مادران در عزايت بگريند،آيا از پارۀ آهنى كه انسان به بازى آن را سرخ كرده،فرياد بر مى آورى،و مرا به جانب آتشى مى كشانى كه خداوند جبّار او،از روى خشم آن را شعله ور كرده است؟تو از اين رنج اندك مى نالى و من از آن آتش دوزخ ننالم؟ از اين شگفت آورتر داستان شخصى است كه شب هنگام بر ما وارد شد، ارمغانى آورد با ظرفى سر بسته و حلوا و معجونى كه بر من ناخوشايند بود،گويا با زهر يا آب دهان مار آميخته بود،من به او گفتم اين كه آورده اى صله است (منظورت صلۀ رحم است)يا زكات يا صدقه؟اگر صدقه است كه بر ما خاندان حرام است او گفت:صدقه و زكات نيست،بلكه هديه است،پس من گفتم زنان بچه مرده به عزايت بنشينند،آيا از طريق آيين خدا وارد شده اى كه مرا بفريبى آيا نمى فهمى يا ديوانه اى و يا هذيان مى گويى؟به خدا قسم اگر اقليمهاى هفتگانه با تمام آنچه را در زير آسمان قرار دارد به من واگذار كنند تا خدا را در بارۀ مورچه اى نافرمانى كنم،به اين كه پوست جوى را از دهان آن بربايم،چنين كارى نمى كنم، اين دنياى شما در نزد من از برگى،كه در دهان ملخى قرار دارد و آن را مى خورد پست تر و بى مقدارتر است،على را چه كار با نعمتى كه فناپذير است و لذّتى كه باقى نمى ماند،از غفلت خرد و زشتى لغزش به خدا پناه مى برم و از او يارى و كمك مى خواهم .»

شرح

اين فصل را حضرت به منظور بيان بيزاريش از ستمگرى ايراد فرموده است،شخصى از رعايا نزد وى آمده و اظهار نياز كرده،بخشش و عطا مى خواهد و حال آن كه،امام(علیه السلام)نه چيزى را براى خود اندوخته است كه از آن

ص:155

به او دهد،و نه از بيت المال مى تواند چيزى را به كسى غير از ديگرى اختصاص دهد،زيرا مال همۀ مردم است و به اين سبب درخواست كننده را محروم مى كند،و چون ممكن است درخواست كننده خود را در شدّت نياز ببيند و از اين جا هم كه با دست خالى برمى گردد.حضرت را متهم مى كند كه بى رحم و ظالم است و مال مسلمانان را در انحصار خود قرار داده است،حضرت به منظور بر طرف كردن اين نسبتهاى ناروا از خود در اين مورد،به بيان اين خطبه پرداخته است.

و اللّه...الحطام ،اين سخنان بيان كنندۀ كمال نارضايتى و نفرت آن حضرت از ظلم و ستم است،با تاكيدى كه از سوگند در عبارت فهميده مى شود،دو امر را كه مستلزم شكنجه و عذاب دردناك در دنياست،بر خود آسانتر از آن دانسته است كه ستمى بر بعضى بندگان روا دارد،به اين دليل كه در نظر اهل بصيرت شدت درد و عذاب الهى كه كيفر ستمكارى بسيار سخت تر است،لفظ حطام كه به معناى قطعات شكسته از گياههاست از لذتها و خوشيهاى دنيا به عنوان استعاره به كار گرفته شده است و دو كلمۀ ظالما و غاصبا از نظر نحوى منصوب و حالند .

و كيف...حلولها ،در اين عبارت با استفهام انكارى و دو دليل عقلى ظلمى را كه بعضى به آن حضرت نسبت داده بودند رد كرده است كه چگونه به خاطر جانى كه با سرعت مى پوسد و كهنه مى شود و مدتهاى دراز در زير خاك مى ماند،بر كسى ستم روا دارم ؟ و اللّه لقد رايت...لظى ،به منظور رفع نسبت نارواى ستمگرى كه به آن حضرت داده بودند،دليل آورده است كه آن چنان در حفظ و نگهدارى بيت المال عدل و داد را رعايت مى كند كه حتى برادرش عقيل را با شدّت فقر و بى چيزى و داشتن عائله اى سنگين و نياز كامل و داشتن حق در بيت المال رد كرده است،

ص:156

و بديهى است كسى كه هيچ يك از علل سه گانۀ زير:برادرى و فقر شديد و مستحق بودن فقير از بيت المال،نتواند او را وادار كند كه خواستۀ او يا حد اقل جزئى از آن را تامين كند،چنين كسى بزرگتر از آن است كه ذره اى ستم كند و يا حتى به آن نزديك شود،امام(علیه السلام)لفظ سمع را كه به معناى شنيدن است بطور استعاره براى لذت بخشش آورده است،زيرا چنين توهم مى شد كه آن حضرت لذّتى را كه از عطاى بيجا به برادر فقيرش مى برد،با خساراتى كه از آن راه به دين او وارد مى شود عوض مى كند و از بيت المال به وى چيزى مى دهد،منظور از واژه «قياده» در اين جا چيزى است كه پيروى از آن باعث انحراف از راه حق و عدالت مى شود از قبيل دلسوزى و رحم و شفقتهاى بى اساس ،امام عليه السلام آهن را داغ،و به دست عقيل نزديك كرد تا وى را متوجه آتش سوزان آخرت كند و به اين سبب موقعى كه صداى ناله اش بلند شد،فرمود: أ تئنّ من حديدة احماها انسانها... استدلال بدين گونه است در صورتى كه در مقابل اين آهن داغ دنيا كه چندان مهم نيست ناله ات بلند مى شود و مى ترسى به طريق اولى بايد از آتش دوزخ و سوزندگى آن بترسى و بنالى،و چون ترس از آتش دوزخ باعث ترك ظلم و ستم مى شود.پس چنين درخواستى از من مكن زيرا درخواست نابجا و ستمى نارواست،و پس از آن كه حضرت براى برادرش عقيل ثابت كرد كه واجب است،چنين توقّع بيجايى را ترك كند،براى خود نيز استدلال فرمود كه بايد چنين بخشش نابجايى كه يك نوع ظلم است نكند،و فرمود: أ تئنّ من الأذى و لا ائنّ من لظى؟ يعنى در صورتى كه تو از ناراحتى آتش دنيا چنين مى ترسى و مى نالى پس من چگونه از آتش غضب خدا ننالم و نترسم و اين كه مى فرمايد،چرا من از آتش دوزخ ننالم با آن كه در حال حاضر در دنيا حرارت آتش دوزخ وجود ندارد،به اين دليل است كه آنچه بطور حتم در اثر ظلمى كه تا كنون تحقّق دارد واقع مى شود به منزلۀ امر محقق قرار داده شده است تا نتيجۀ

ص:157

اخلاقى و عملى آن بيشتر باشد،در كلمۀ انسانها،انسان مخصوصى را اراده فرموده است كه متصدى داغ كردن آهن بود يعنى امام خودش را به اين خصوصيت معرفى كرده است و همچنين در اضافۀ جبّارها منظور خداى متعال است،و واژۀ للعبه را به آن دليل ذكر فرموده است كه اين حرارت و داغى آهن را سهل و كوچك بشمارد،تا حرارتى را كه نتيجۀ آتش دوزخ و غضب الهى است بزرگ و مهم جلوه دهد،و نيز با كلمۀ جبّار علت شعله ور كنندۀ آتش دوزخ را غضب و خشم خداوند قرار داد تا آن كه موقعيت آن را بزرگ و مهم نشان دهد .

و اعجب من ذلك...ام تهجر ،يعنى شگفت انگيزتر از داستان عقيل حكايت شخصى است كه در شب هنگام،به خانۀ ما وارد شد،طارق كسى است كه در شب وارد مى شود منظور از ملفوفة فى وعائها هديه است بعضى گويند مقدارى حلوا و شيرينى بوده كه در چيزى پيچيده براى حضرت آورده بود و با جملۀ شنئتها زهد خود را نسبت به دنيا و تنفّرش را از لذّتها و زرق و برقهاى آن بيان فرموده،بعد حلوايى را كه شبانه برايش آورده بود،امام(علیه السلام)آن را به اين دليل به آب دهان يا قى مار تشبيه فرموده است كه در آن سمّ مهلكى براى روح او وجود داشت،آورندۀ حلوا قصد داشت توجه آن حضرت را به خود جلب كند تا از اين طريق از بيت المال به او كمك كند،شگفت انگيزتر بودن داستان اين مرد از قضيّۀ برادرش عقيل اين بود كه تقاضاى عقيل سه دليل به همراه داشت كه هر كدام براى توجيه درخواستش كافى بود،برادرى،نيازمندى،و حق داشتن از بيت المال،در صورتى كه اين شخص به رشوه متوسل شده بود،لذا امام به منظور ردّ كردن چنين مى فرمايد: فقلت له...اهل البيت ،با اين سخن كه حضرت،به آن شخص فرموده،چنين اراده كرده است كه معمولا وقتى كسى به منظور تقرّب به پيشگاه خداوند،مالى به بندگان او عطا مى كند از اين سه صورت خارج نيست.يا به عنوان صلۀ رحم و پيوند خويشاوندى است و يا از

ص:158

بابت صدقه است يا زكات واجب،امّا تو از اين سه قسم كدام را اراده كرده اى؟ و اين كه حضرت در بيان اين عناوين اسمى از هديه نبرده است از اين لحاظ است كه هيچ عاقلى تصور نمى كرد كه على(علیه السلام)از كسى هديه اى را بپذيرد، بويژه در زمان حكومت و خلافتش زيرا آنچه هديه آورنده و در عوض هديۀ خود از آن حضرت مى خواست يا حق بود و يا باطل،اگر حق بود كه على بدون هديه آن را انجام مى داد و اگر باطل بود به هيچ وجه امام زير بار آن نمى رفت پس در هيچ صورت هديه وجهى نداشت،و با اين دليل بود كه وقتى در پاسخ سخن حضرت،گفت:اين هديه است،حضرت با ناراحتى او را به ديوانگى و هذيان نسبت دادند،پس از آن كه امام(علیه السلام)نيكى صرف مال را براى آن شخص هديه آورنده در سه عنوان منحصر فرمود،با اين سخن كه اين بر ما حرام است دو قسم آن را كه صدقه و زكات است باطل كرد،و نيازى به ردّ كردن صلۀ رحم هم نبود به اين دليل كه وى هيچ گونه نسبت خويشاوندى با حضرت نداشت بنا بر اين معلوم بود كه عنوان صله رحم نداشته است،طارق (1)،در پاسخ امام(علیه السلام)گفت:

هيچ كدام از اينها كه مى فرماييد نيست بلكه تنها هديه است وى با اين سخن خود كه عنوان چهارمى اظهار كرد در حقيقت اشاره كرد به اين مطلب كه بخشش مال در راه خدا منحصر به سه عنوان فوق نيست بلكه به صورت ديگرى هم ممكن است باشد و آن هديه است كه من آورده ام.

فرمايش امام(علیه السلام) هبلتك الهبول... ،حضرت از پاسخ او كه گفت:

اين چيزى نيست جز هديه،درك كرد كه غرض او نيرنگ و فريب است،قصد دارد امام را به خود متوجه سازد و از وى كمك بگيرد و در نتيجۀ اين كمك كه بر خلاف دستور خداست،او را از دين خارج كند،لذا در اين سخن به او

ص:159


1- طارق كسى است كه در شب به خانۀ ديگرى وارد شود و اين جا منظور همان كسى است كه در شب بر حضرت وارد شد و مى خواست با رشوه به نام هديه از امام كمك بگيرد.

پرخاش كرده است،نخست او را نفرين و سپس به منظور اين كه او را از اين كارى كه انجام مى دهد متنفّر سازد،به صراحت وى را به خدعه و فريبكارى نسبت داده است،و واژۀ خدعه در اين عبارت به طريق استعاره ذكر شده،زيرا اگر مقصود او عملى مى شد يعنى حضرت به وى ميل مى كرد و از بيت المال به او كمك و مساعدت مى كرد،نقصانى در دين او وارد مى شد و از اين طريق عمل او مانند:فريب دادن از راه دين مى شد.

أ مختبط...ام ذو جنّه ام تهجر ؟امام(علیه السلام)پس از آن كه براى طرف مقابل اثبات فرمود كه اين عمل او،حكم خدعه و فريب دارد،وى را به خاطر اين فريبكاريش توبيخ و سرزنش كرد و به طريق استفهام و پرسش،زشتى عمل او را برايش بيان فرمود،زيرا كسى كه بخواهد شخصى مثل امام(علیه السلام)را با فريب و نيرنگ از دين بيرون سازد،معلوم است كه انديشۀ درستى ندارد و سزاوار است او را با ابتلاى به هر يك از اين بيماريها كه نتيجۀ نداشتن عقل سالم است سرزنش و توبيخ كرد .

و اللّه...ما فعلت ،ممكن است اين جمله دفع توهمى باشد كه طارق در خيال خود مى پروراند،زيرا او تصور مى كرد كه با اين هديه اش به مطلوب خود دست مى يابد و امام را تحت تأثير قرار خواهد داد ولى حضرت با اين فرمايش ساختمان خيالى او را درهم ريخت و بطلان انديشه اش را آشكار ساخت،مراد از اقليمهاى هفتگانه تمام قسمتهاى روى زمين است،و اين مطلب دليل بر گسترش عدالت آن حضرت مى باشد.

و انّ دنياكم...تقضمها ،اين سخن دلالت مى كند بر نهايت زهد آن حضرت همچنان كه در خطبۀ شقشقيّه نيز مى فرمايد:بهوش باشيد و بدانيد كه اين دنيا در نظر من از آب بينى بز كه وقت عطسه زدن روى لب وى ظاهر مى شود كثيفتر و پست تر است .

ص:160

و ما لعلىّ و لنعيم يفنى و لذّه لا تبقى ،امام(علیه السلام)در عبارت،با استفهام انكارى نكوهش خود را از نعمتها و لذتهاى دنياى فانى ابراز فرموده است كه بطور كلى حالت على با اين زرق و برقها ناسازگار است و هرگز خوشگذرانى، اين سراى را انتخاب نمى كند،در آخر پس از بيان حال خود،از تاريكى عقل و بى خردى كه نتيجۀ آن دل خوش كردن به لذتهاى مادى و ميل به پيروى از نفس سركش و هوسهاى دنياست و نيز از زشتى لغزش كه انحراف از راه خدا و در نتيجه،سقوط در دره هاى هلاكت است،به خدا پناه برده و از او درخواست كرده كه وى را در دورى كردن از اين امور كمك فرمايد.و توفيق و محفوظ ماندن از لغزش با خداست.

ص:161

216-از دعاهاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

اَللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ وَ لاَ تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالْإِقْتَارِ- فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِي رِزْقِكَ وَ أَسْتَعْطِفَ شِرَارَ خَلْقِكَ- وَ أُبْتَلَى بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي وَ أُفْتَتَنَ بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي- وَ أَنْتَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَلِيُّ الْإِعْطَاءِ وَ الْمَنْعِ- «إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»

لغات

يسار:بى نيازى اقتار:تنگدستى و نيازمندى

ترجمه

«خدايا آبروى مرا با توانگرى نگه دار،و موقعيت مرا به تنگدستى از بين مبر، تا محتاج نشوم كه از روزى خواران تو،درخواست روزى و از شريران خلق تو،طلب عطوفت و احسان كنم و به ستايش كسى كه به من بخشش كرده و نكوهش شخصى كه به من عطايى نداده است،مبتلا نشوم،و حال آن كه تو صاحب اختيار همۀ اينها هستى و منع و عطا در دست تواناى توست و تو،بر هر چيز،قادر و توانايى .»

شرح

در اين فصل امام(علیه السلام)دعا كرده و از خداوند خواسته است كه او را بى نياز كند و از تنگدستى و لوازم آن به وى پناه برده است،غنا و بى نيازى مطلوب حضرت،آن مقدارى از مال دنياست كه با قناعت و ميانه روى نيازهاى ضرورى او را بر طرف كند،نه اين كه بيشتر از حد نياز به دست آورد و براى خود اندوخته

ص:162

كند و نه گشايش دادن به زندگى بيش از نياز چنان كه در ميان اغلب مردم معروف است.پيداست كه دعا براى بى نيازى به معناى خاصّ اول پسنديده است ولى درخواست ثروت بر وجه دوم كه اغلب مردم نظر دارند نكوهيده و ناپسند است،فقر و بى چيزى آن است كه آدمى محتاج به سؤال از مردم شود،و اين،خود لوازمى را در پى دارد كه انسان را از توجه به خدا و پرستش او باز مى دارد و آن لوازم از اين قرارند.

1-نخستين پى آمد چنين فقرى،به پستى گراييدن شخصيت انسان و كم شدن آبرو و حرمت اوست و چون آبرومندى و بى نيازى مانند دو امر متلازمند كه هيچ كدام بدون ديگرى تحقق نمى يابد،امام(علیه السلام)فقر را از بين برندۀ آبرو و شخصيت انسان قرار داده است،همچنان كه از بين برندۀ غنا و بى نيازى است،چنان كه ابو طيّب در شعر خود به اين ملازمه اشاره كرده است.

فلا مجد فى الدنيا لمن قلّ ماله و لا مال فى الدنيا لمن قلّ مجده

يعنى كسى كه مال ندارد در دنيا آبرو ندارد،و كسى كه كم اعتبار باشد مالى نخواهد داشت.موقعيت و آبرو هم داراى مراتبى است،اگر در به دست آوردن آن،خدا اراده شود مايۀ عزّت و شرافت دين خداست و اگر به منظور كمك گرفتن بر اداى حقوق الهى و اطاعت فرمان خدا باشد همان وجه مطلوب و پسنديده اى است كه امام(علیه السلام)آن را از خدا خواسته تا با داشتن چنين موقعيّتى از مردم دنيا مستغنى و بى نياز شود و اين همان چيزى است كه خداوند به پيامبران خود داده است چنان كه مى فرمايد:

«يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» (1)»و اگر انسان،موقعيت و آبرو را به منظور فخر فروشى و عزت دنيا

ص:163


1- سوره آل عمران(3)آيه(45) [1]يعنى:اى مريم تو را به كلمه اى كه نامش مسيح،عيسى بن مريم است بشارت مى دهد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست.

بخواهد،مذموم و ناپسند است.

2-دومين پى آمد فقر و تنگدستى،آن است كه آدمى مجبور مى شود،دست نياز به سوى مردمى دراز كند كه به هيچ وجه شايستگى آن را ندارند،زيرا سراسر وجود آنان نياز و احتياج است،و چون لازمۀ اين كار تواضع و فروتنى در نزد غير خداست و انسان را از توجه و رو آوردن به معبود حقيقى باز مى دارد،نوعى پستى و بدبختى است كه بايد از آن به خداوند پناه برد،و در همين زمينه امام چهارم على بن الحسين(علیه السلام)در دعاها و مناجاتهاى خود در پيشگاه پروردگار عرض مى كند:تويى كه خود را به بى نيازى از آفريدگانت ستوده اى و شايسته اى كه از آنان بى نياز باشى،و تو آنان را به فقر و احتياج، نسبت داده اى و به حق،آنان نيازمند به تو هستند،پس كسى كه بخواهد دوستيش را با تو محكم كند و به واسطۀ وجود تو فقر و نياز را از خود دور سازد حاجت خويش را به سوى اهلش برده و براى برآوردن آن از راه صحيح وارد شده است،اما كسى كه نزد آفريدگان اظهار تنگدستى كند و از آنان طلب حاجت كند و غير تو را سبب رفع نياز خود بداند،به نوميدى گراييده و سزاوار نرسيدن به احسان و نيكى تو شده است (1).و اين كه امام زين العابدين(علیه السلام)فرد اخير در دعاى خود را سزاوار نرسيدن به احسان از ناحيۀ خداوند دانسته است به آن دليل است كه بر اثر حاجت خواستن از غير خدا و توجه به ديگران قابليت و شايستگى شمول پرتو رحمت و احسان ولى نعمت حقيقى را از دست داده است.

طالبى رزقك ،منظور از اين جمله در خطبۀ امام(علیه السلام)آن است كه ديگر كسان غير از تو لياقت آن را ندارند كه چيزى از آنان خواسته شود.

3-سومين پى آمد احتياج و فقدان اعتبار،حاجت خواستن و طلب ترحم

ص:164


1- ترجمۀ قسمتى از دعاى شمارۀ 13 صحيفۀ سجاديه.

از فرومايگان و اشرار است،زيرا گاهى فقر و نياز چنان شديد مى شود كه آدمى را وادار مى كند به نااهلان رو آورد و از آنان درخواست ترحم كند و به تجربه ثابت شده است كه ترحم خواستن از ناكسان و اشرار و دراز كردن دست نياز به طرف آنان،در ذايقۀ نيكان و صاحبان مروّت،از داروى تلخ و سمّ مهلك ناگوارتر است.

4-پى آمد چهارم تنگدستى و نيازمندى آن است كه آدمى ناچار مى شود كسانى را كه به وى بخشش و مساعدت كرده اند،بستايد و آنانى را كه كمك نكرده اند نكوهش و مذمّت كند،و اين خود صفتى است كه انسان را از توجه به خدا و روآوردن به قبلۀ حقيقى باز مى دارد .

و او در عبارت و انت ،واو حاليّه است.يعنى خداوندا حيثيت و آبروى مرا با فقر و احتياج،بى مقدار مكن كه به سبب آن دچار اين ناگواريها شوم، در حالى كه تو هستى كه با احاطۀ قيوّمى خود بر همۀ سببهاى عالم وجود برترى دارى و از همه شايسته ترى كه به هر كس آنچه بخواهى عطا كنى و آنچه بخواهى منع نمائى،تو سر چشمۀ بذل و بخشش و غنا و بى نيازى هستى،زيرا احتياجى به خلق ندارى و تمام آفريدگانت در جهات ظاهرى و معنوى به تو نيازمند و محتاجند چون قدرت بى پايان تو سراسر ممكنات را در تسخير دارد.توفيق از خداوند است.

ص:165

217-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ- لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لاَ يَسْلَمُ نُزَّالُهَا- أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ- الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَ الْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ- وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ- تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا- وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا- عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ- مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً- أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً- وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً- فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ- الصُّخُورَ وَ الْأَحْجَارَ الْمُسْنَدَةَ وَ الْقُبُورَ اللاَّطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ- الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا- وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ- بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ- لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ- عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ وَ دُنُوِّ الدَّارِ- وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ الْبِلَى- وَ أَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ وَ الثَّرَى- وَ كَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ- وَ ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ- فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ- وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ»

لغات

تاره:دفعه،مرتبه مستهدفه:چيزى كه نصب مى شود و هدف تيراندازى قرار مى گيرد.

ص:166

عفت الآثار:آثار محو شد،ناپديد شد نمارق:جمع نمرق و نمرقه:متكاى كوچك كلكل:سينه بعثرت القبور:قبرها نبش شد،و آنچه در آن بود بيرون آورده شد،هر گاه شخصى كالاى فروشى خود را،هم زند،و زير و رو كند بطورى كه آنچه در پايين است بالا بيايد و آنچه در بالاست پايين آيد،مى گويند:

بعثر الرجل متاعه:آن مرد كالاى خود را زير و رو كرد.

ترجمه

«دنيا سرايى است كه با گرفتارى در آميخته و به مكر و فريبكارى شهرت يافته است،همواره بر يك حال باقى نمى ماند،وارد شوندگان به آن سالم نمى مانند احوالش گوناگون و اوضاعش در تغيير است خوشى در آن نكوهيده و آسودگى در آن وجود ندارد،ساكنان دنيا هدف بلايند كه دنيا آنان را با تيرهاى خود نشانه گرفته و با مرگ نابودشان مى كند.

بدانيد اى بندگان خدا،شما و دنيايى كه در آن قرار داريد در همان مسيرى گام برمى داريد كه گذشتگان شما آن را پيموده اند،آنها كه عمرشان از شما درازتر و خانه هايشان از خانه هاى شما آبادتر و آثارشان از شما بيشتر بود،صداهايشان خاموش شد و از هوا و هوس افتادند و بدنهايشان پوسيد و ساختمانهايشان خالى ماند و آثارشان مندرس شد،كاخهاى بر افراشته و ساختمانهاى استوار و بالشهاى گسترده را به سنگهاى محكم و قبرهاى به لحد چسبيده،تبديل كردند،آن قبرهايى كه اطرافشان ويران شده و ساختمان آنها با خاك استوار شده است مكان آن قبرها با هم نزديكند ولى آنان كه در قبرها خوابيده اند،غريب و تنهايند در يكجا اجتماع دارند ولى ترسان و هراسانند و گروهى به ظاهر راحتند امّا در واقع گرفتارند،با وطنهاى خود انس نمى گيرند،با آن كه با هم نزديك و همسايه اند،امّا همانند همسايگان با هم آميزش ندارند،چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد و حال آن كه پوسيدگى با سينۀ خود آنان را خرد كرده و سنگ و خاك ايشان را خورده است، اكنون تصوّر كنيد كه شما نيز به جاى آنها رفته ايد و آن خوابگاه شما را به گرو گرفت،و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد،پس چگونه خواهد بود حال شما، وقتى كه كارهايتان سرآيد و قبرها زير و رو شود؟ «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما»

ص:167

«أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ » (1)

شرح

امام(علیه السلام)در اين خطبۀ شريف كه دنيا را نكوهش و نواقص آن را گوشزد كرده،مى خواهد انسان را چنين هشدار دهد كه از تمايل زياد به دنيا بر حذر باشد و بداند كه رو آوردن به زرق و برق دنيا،آدمى را از توجه به خدا باز مى دارد،بايد به دنيا به گونه اى نگريست و استفاده كرد كه بدان منظور پديد آمده است(يعنى دنيا را وسيله آخرت قرار داد و نه هدف)كلمۀ دار خبر مبتداى محذوف(الدنيا) است.

در آغاز،عيبهاى دنيا را بر شمرده و مردم را از آن بر حذر داشته است:

1-دنيا با گرفتارى و بلا همراه است و به منظور رساتر بودن كلام،اين معنا را بطور كنايه با لفظى كه از مادّۀ حفوف اشتقاق يافته و به معناى احاطه و فراگيرى همۀ جهات است تعبير فرموده است،چون كنايه رساتر از تصريح است.

2-دنيا به دغلكارى و فريب شهرت دارد،لفظ فريب و دغل را به عنوان كنايه و استعاره ذكر كرده است،زيرا گاهى در دنيا خوشيهايى به انسان رو مى آورد كه چون مورد پسند انسان است و به آن خو مى گيرد،تصور مى كند كه اين وضع براى هميشه باقى مى ماند گويا از دنيا قول گرفته كه هميشه با او سر سازش داشته باشد،و چون آن وضعيت تغيير مى كند و دنيا با او ناسازگار مى شود مثل آن است كه دنيا وى را فريب داده و با او مكر كرده است و از آن رو كه اين تغيير حالت،از خوشى به ناخوشى و بالعكس براى دنيا زياد و دائمى است لذا به اين ويژگى معروف و مشهور است.

ص:168


1- سوره يونس(10)آيه(29)، [1]يعنى:در آن هنگام هر نفسى آنچه را كه پيش فرستاده خواهد يافت و همه به سوى معبود به حق و مولاى حقيقى خود باز مى گردند و آنچه را كه افترا مى بستند به كارشان نيايد.

3-هيچ حالتى از حالات دنيا ثبات و دوامى ندارد.

4-وارد شوندگان به دنيا از آفتها مصون نيستند.

5-احوال آن متفاوت است.احوال خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن چنين است،احوالها احوال مختلفه.

6-متغيّر بودن حالات آن،چنان است كه پس از هر حالتى،حالت ديگرى پيدا مى شود.

7-خوشى و دلبستگى بدان نكوهيده است،زيرا لذتهاى آن،عاقبتى هلاكتزا دارد و آلوده به مرض هاى تيره كنندۀ دل و عوارض نامطلوب است و به اين سبب پيوسته در زبانهاى اغلب مردم مورد مذمت قرار مى گيرد و در زبان كسى هم كه دنيا به كام اوست و در آسايش و رفاه زندگى مى كند،موقعى كه برخى بيماريهاى فرساينده بر جسم و جان او عارض مى شود،دنيا مورد نكوهش و مذمّت واقع مى شود.

8-هيچ گونه امنيّتى از خطرهاى آن وجود ندارد و انسان در دنيا از خطراتش ايمن نيست،خطرهايى كه از لوازم ذاتى و تحولاتى وجودى دنياست و استعدادهاى كسانى كه بر اثر حركت افلاك و ستاره هاى آن،امورى را مى پذيرند در دنيا مختلف است و ارواح مجرّده،از سوى حق تعالى به هر پذيرنده اى از آنها آنچه آمادۀ دريافتش هست،افاضه مى كنند .

9-ساكنان دنيا همواره هدف تيرهاى بلايند،واژۀ اغراض را استعاره از مبتلايان آورده و كلمۀ مستهدفه را هم كه از لوازم مشبه به است براى ترشيح ذكر فرموده است،همچنان كه تيراندازى را استعاره از ايجاد گرفتاريها،و تيرها را به عنوان ترشيح آورده است .

10-دنيا با ساكنان خود همان رفتارى را دارد كه با گذشتگان داشته است آنها كه از ايشان عمرشان درازتر و خانه هايشان آبادتر و آثارشان بالاتر بود

ص:169

يعنى عظمت آثار آنها چنان بود كه كسى را قدرت داشتن آن نبود و به سبب عظمتى كه داشت نمى توانست به آن برسد.

منظور از اين قسمت آن است كه دنيا همچنان كه پيشينيان را به نابودى كشانده ساكنان فعلى را هم به آنان ملحق مى سازد .

اصبحت اصواتهم...و الثرى،اين جا امام(علیه السلام)آنچه را كه بر سر گذشتگان از مردم آمده بطور تفصيل بيان فرموده است كه هشدارى باشد براى مردم دنيا.و عبارت: رياحهم راكده ،كنايه از بى حركت بودن و گمنامى آنهاست پس از آن همه عظمت و ابهّتى كه در دلهاى مردم داشتند .

قد بنى بالخراب فناؤها ،يعنى خانه هايى كه با داشتن اهل و وجود ساكنان در آن آباد و معمور بود اكنون خراب شده و بر روى آن قبرها جاى گرفته است.

در به كار بردن چهار كلمۀ فناؤها و بناؤها و مغترب و مقترب ،امام(علیه السلام)رعايت سجع (1)متوازى كرده است،كه در ميان هر يك از دو كلمۀ پهلوى هم،قرار دارد و از تقابلى كه ميان دورى و نزديكى وجود دارد،چنين اراده شده است كه آن كه در قبر خوابيده اگر چه قبرش به محلّ خانه اش نزديك است اما تنهاست و از خانواده اش دور است.و با بيان چند ويژگى براى خفتگان در قبرها كه وحشت زده و گرفتارند و با وطنهاى خود مأنوس و همانند همسايگان با هم ارتباط بر قرار نمى كنند،اراده كرده است كه اين همسايگى و فراغت خاطر آنها و حتى كليّۀ حالات آنها مثل دنيا نيست كه با هم انس و الفت داشته باشند و اين مطلب را بدان جهت بيان فرموده تا اهل دنيا از علاقه مندى به آن دورى كنند و چندان دلبستۀ به آن نباشند ،و سپس علت آن را كه اهالى قبرها به ديدار يكديگر نمى روند با اين بيان تشريح فرموده است:چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد

ص:170


1- سجع متوازى:چند كلمۀ متوالى ذكر شود كه حروفشان از نظر عدد مساوى و حرف آخر آنها يكى باشد،ج 1 شرح عربى ص 26.

و حال آن كه پوسيدگى با سينۀ خود آنها را آرد كرده و كلمۀ طحن را براى اين معنا كه كهنگى و پوسيدگى بدنهاى آنان را تباه ساخته استعاره آورده و واژۀ كلكل را هم كه به معناى سينه و از لوازم مشبّه به است به منظور ترشيح براى آن ذكر كرده است و همچنين لفظ اكل را كه به معناى خوردن است براى اين معنا كه سنگها و خاكهاى گور بدنهاى مردگان را به نابودى كشانده اند استعاره آورده است .

و كأن قد صرتم...المستودع ،واژه كأن از حروف مشبهۀ به فعل و مخفّفه از مثقّله است،اسم آن ضمير شأن و خبرش قد صرتم است و اشاره است به اين كه شما هم مثل گذشتگان خود گويا اكنون به سرنوشت آنان دچار شده ايد.

و ارتهنكم ذلك المضجع ،گويا قبر،محلّ اقامت شما شده است و شما را از ساكنان پا بر جاى خود به حساب مى آورد،و اين كه قبر را براى مردگان به عنوان مستودع يعنى جايگاه موقّتى و امانت ذكر كرده به اين دليل است كه براى هميشه در آن جا نيستند بلكه در آينده كه روز قيامت است از آن جا بيرون مى آيند و به صحنۀ رستاخيز و سپس قرارگاه ابدى خود رهسپار مى شوند .

فكيف بكم...القبور ،در آخر،امام(علیه السلام)به منظور اين كه مردم را به كارهاى نيك و عبادات تشويق كند و از هوا و هوس و اعمال گناه و معصيت باز دارد ايشان را به احوال روز رستاخيز و هول و هراسهاى آن هشدار مى دهد و به عنوان پرسش كه آگاه كننده تر است توجه آنها را جلب كرده است،و در ذيل اين سؤال به اين نكته اشاره فرموده است كه در آن روز در حقيقت آدمى بيدار شده و نسبت به آنچه از خير و شرّ كه پيش فرستاده و اعمالى كه در دنيا انجام داده آگاه مى شود،به سوى مولاى حقيقى و معبود واقعى بازگشت مى كند كه در اين صورت بطلان تمام معبودهاى باطلى كه در دنيا آنها را حق مى پنداشته اند آشكار مى شود.توفيق از خداوند است.

ص:171

218-دعاهاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

اَللَّهُمَّ إِنَّكَ آنَسُ الْآنِسِينَ لِأَوْلِيَائِكَ- وَ أَحْضَرُهُمْ بِالْكِفَايَةِ لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ- تُشَاهِدُهُمْ فِي سَرَائِرِهِمْ وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فِي ضَمَائِرِهِمْ- وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ- فَأَسْرَارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ- إِنْ أَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ- وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَئُوا إِلَى الاِسْتِجَارَةِ بِكَ- عِلْماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ- وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتِي أَوْ عَمِيتُ عَنْ طِلْبَتِي- فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي- وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِي- فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ مِنْ هِدَايَاتِكَ- وَ لاَ بِبِدْعٍ مِنْ كِفَايَاتِكَ- اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ وَ لاَ تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِكَ

لغات

فهاهه:عاجز بودن عمه:سرگردانى

ترجمه

«بار خدايا تو براى دوستانت از همۀ مونسها،مأنوس ترى و در كفايت كردن آنان كه بر تو توكّل كنند حاضرترى درون آنها را ديده و بر انديشه هاى آنان آگاهى،و اندازۀ بينايى و عقولشان را مى دانى،پس رازهايشان بر تو روشن و آشكار،و دلهايشان براى تو بى قرار است هر گاه تنهايى آنان را به وحشت اندازد، ياد تو مايۀ انس و آرامش آنهاست،و اگر مصيبتها بر،ايشان هموم آورد،تو را پناهگاه خويش قرار مى دهند،زيرا مى دانند سر رشتۀ كارها به دست تو،و منشأ وجود آنها،فرمان توست.

ص:172

بار الها اگر من ندانم كه از تو چه چيز بخواهم و يا از درخواست خود سرگردان بمانم،تو مرا بر آنچه صلاحم در آن است راهنمايى فرما و دلم را به چيزى كه خير و نيكيم در آن است متوجه كن كه اين امور از هدايتهاى تو، نامأنوس نيست و از كفايتهاى تو شگفت نمى باشد خدايا با من به عفوت رفتار كن نه با عدالتت .»

شرح

امام(علیه السلام)در دعاى خود با عبارتهايى كه شامل برخى صفتهاى اضافى و حقيقى خداوند است به پيشگاه او رفته و عرض حاجت كرده است كه شرح آن از اين قرار است:

1-خدا نسبت به اولياى خود مأنوسترين مونسهاست و چنان كه قبلا معلوم شد،اولياى خدا با محبت صادقانه به راه او مى روند و از هر چه به جز او رو گردانند،و انيس انسان،كسى است كه وحشت و تنهايى را از او مى زدايد و در بى كسى و غربت،مايۀ تسكين دل و آرامش خاطر وى مى شود،و اولياى خدا هم در دنيا غريب،و بر كنار از مردم و براى مسير در راه خدا تنهايند،روى خود را به جانب كعبۀ واجب الوجود كرده و از مشاهدۀ انوار كبريايى او احساس بهجت و نشاط مى كنند،و به اين دليل انس خدا با آنان كاملترين و بالاترين انسهاست كه هر كس به غير خدا دل به بندد و علاقه مند شود،سرانجام روزى محبت ميان آنها به دشمنى و نفرت تبديل مى شود و حتى محكمترين علاقه هاى دنيا كه مصداق كامل آن محبت ميان پدر و مادر و اولاد است دستخوش اين نقيصه مى باشد،پس اولياى خدا كه از همه چيز خدا قطع رابطه كرده اند،در حقيقت يار و مونسى جز او برايشان نيست.

2-خداوند براى اصلاح كار كسانى كه به وى توكل كرده و امور خود را به او واگذار كرده اند،از همۀ دوستان حاضرتر است،چون او بى نياز مطلق و

ص:173

بخشنده اى است كه هيچ گونه منع و بخلى در ذات او متصور نيست و او به نيازمندى و استحقاق و آمادگى اهل توكل آگاهى كامل دارد و به اين سبب هنگامى كه توكل كنندگان به دليل توكل درست،شايستگى پذيرش رحمت حق تعالى را يافتند،به اندازۀ استعداد و ظرفيتشان،از كمالات نفسانى و بدنى بدون درنگ و ترديد و دور از نقص و نياز به درخواست برايشان افاضه مى شود،بنا بر اين خداوند متعال از نظر رسيدگى به كارهاى اولياى خود و اصلاح امور آنها از همه مصلحان استوارتر و سريعتر است.

3-خداوند به اسرار و رازهاى پنهانى مردم آگاه است،به دليل اين كه در همه جا و همۀ شرايط براى اصلاح امور اولياى خود حضور دارد،و به منظور بيان كمال علم حق تعالى و دورى از نقصان و كمبودى آن چنين مى گويد:

خدايا تو نسبت به باطن اشخاص آگاهى و از مقدار عقلها و از تفاوت ظرفيتها و استعدادها خبر دارى آن گاه با اين سخن اسرار باطنى آنان براى تو آشكار و مكشوف است،بر آنچه سابقا بدان اشاره رفت تاكيد فرموده است كه علم خداوند متعال بر باطن آنها احاطه دارد،زيرا كه آنان،به كمال بندگى و خضوع در برابر حق و اين كه هيچ چيز آنها بر خدا پوشيده نيست اقرار دارند.

و قلوبهم اليك ملهوفه ،يعنى دلها در افسوسند كه به وصال او برسند و در پيشگاه او حضور يابند،و اين نشانگر كمال محبت دلها به خدا و تمايل آنهاست به آنچه نزد وى مى باشد .

ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذكرك ،چنان كه معلوم مى شود منظور از غربت در اين جا غربت و تنهايى در دنياست و اين عبارت حاكى از آن است كه اولياى خدا از وى طلب انس مى كند و انيس آنها هم اوست.

و ان صبّت...بك ،اشاره به آن است كه دوستان خدا در هنگام نزول

ص:174

گرفتاريها و ناملايمات،براى بر طرف كردن آنها به او توكل مى كنند،زيرا چنان كه گذشت،وى براى رفع كردن مشكلات متوكلان از هر كس حاضرتر است و اين سخن امام كه اولياى خدا هر گاه مورد هجوم مصيبتها قرار بگيرند به او پناه مى برند بيانگر آن است كه آنان به منظور رفع گرفتاريهاى خود،دلها را فقط به او متوجه مى كنند نه غير او،و اين معناى توكل خالص است.

علما...قضائك ،واژۀ علما مفعول له است يعنى چون دوستان خدا مى دانند كه تمام كارها بسته به عللى است كه در تصرف قدرت كاملۀ تو و به دستور تو و به قضا و قدر توست،لذا به تو پناه مى برند و به سوى تو التجا مى كنند.احتمال مى رود كه علما مصدرى باشد كه جانشين حال شده است يعنى در حالى كه مى دانند...به هر حال لازمه اين جمله آن است كه اولياى خدا در عبادات و بقيۀ احوال خود ديده را از غير خداوند قطع كرده اند،و كلمۀ ازمّه ، استعاره است از مسببها و علتهاى امور،و جهت مشابهت آن است كه اسباب و علل مانند زمام،كارها را در اختيار خود مى گيرند و به سبب آنها وجود پيدا مى كنند،و كلمۀ يد نيز به عنوان مجاز در معناى قدرت به كار رفته است .

اللهم ان... ،از اين قسمت پس از توصيف خداوند متعال درخواست خود را بطور كلى آغاز كرده و از خدا خواسته است كه هر گاه از درخواست حاجت خود ناتوان و در انتخاب خواستۀ خويش متحير و سرگردان باشد وى را در اعمالش به سوى صلاح رهبرى فرمايد و قلب او را به طرف انديشه هاى درست و عقايد صحيح ارشاد كند.

فليس ذلك...كفاياتك ،طبق معمول موقعى كه انسان نزد صاحب كرم مى رود كه از وى طلب حاجت كند،سخنى مى گويد كه عاطفه اش را برانگيزد و او را به ترحّم و كرم وادارد،و اين عبارتها ناظر به همين مطلب است كه معناى آن چنين است،پروردگارا،راهنمايى تو،آفريدگانت را به سوى مصلحتهايشان

ص:175

و بر آوردن حاجات آنان،از كارهاى عادى و هميشگى توست و بندگانت آن را مى دانند و با آن مأنوسند .

اللهم احملنى... ،در آخر دعا از خدا خواسته است كه عفوش را شامل حال وى كند و به عدلش با او رفتار نكند زيرا هر عملى كه بنده انجام مى دهد، اگر خوب باشد چون در قبال عظمت عدل الهى سنجيده مى شود بى ارزش است پس اميدى به پاداش نيست و اگر گناه باشد بدون ترديد به عقوبت آن دچار خواهد شد.اين مطلب از لطيفترين چيزهايى است كه نفس انسان را آماده و شايستۀ نزول رحمت خداوندى مى سازد.و توفيق از خداوند است.

ص:176

219-گفتار آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

لِلَّهِ بَلاَءُ فُلاَنٍ فَلَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَ دَاوَى الْعَمَدَ- وَ أَقَامَ السُّنَّةَ وَ خَلَّفَ الْفِتْنَةَ- ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ- أَصَابَ خَيْرَهَا وَ سَبَقَ شَرَّهَا- أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَ اتَّقَاهُ بِحَقِّهِ- رَحَلَ وَ تَرَكَهُمْ فِي طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ- لاَ يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ وَ لاَ يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي

لغات

أود:لنگى عمد:بيمارى ويژه شتر است كه درون كوهانش از شدّت بار و غيره متورّم مى شود در حالى كه ظاهرش بى عيب و سالم است.

ترجمه

«خداوند شهرهاى فلان را آباد دارد،يا به او خير دهد كه ناهمواريها را هموار و بيماريها را مداوا كرد،سنّت را بر پا داشت و فتنه را پشت سر گذاشت، با جامۀ پاك و كم عيب از دنيا رخت بر بست،نيكى خلافت را دريافت و پيش از رسيدن شرّ آن از دنيا رفت،وظيفۀ الهى خود را انجام داد و از نافرمانى او پرهيز كرد او خود رفت ولى مردم را در ميان راههاى مختلف رها ساخت كه گم گشته در آن راهى نمى يابد و راه يافته به يقين و باور نمى رسد .»

ص:177

شرح

للّه بلاد فلان ،اين جمله و امثال آن از قبيل:للّه درّه (1)و للّه ابوه (2)،معمولا به منظور مدح و ثنا،و نيز دعا براى كسى،آورده مى شود،يعنى خداوند كشور او را آباد دارد كه چنين كارهاى مهمّى انجام داده است و اصل مطلب اين است كه عربها،هر گاه بخواهند چيزى يا كسى و عمل او را بستايند با اين تعبير وى را به خدا نسبت مى دهند،جملۀ اول خطبه را به تعبيرى ديگر نيز نقل كرده اند و آن چنين است:للّه بلاء فلان و منظور از آن عمل نيك او در راه خداست.

به گفتۀ شارحان مشهور،مراد از واژۀ فلان كه در اول خطبه نقل شد،عمر خليفۀ دوم است،ولى از قطب راوندى نقل شده است كه مقصود برخى از صحابۀ حضرت است كه در زمان رسول خدا حيات داشتند،و پيش از پيدايش آشوب و فتنۀ زمان عثمان از دنيا رفته بودند.ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است كه ظاهر اوصاف مذكور در عبارت دلالت دارد بر اين كه امام(علیه السلام)،شخصى را اراده فرموده است كه پيش از وى عهده دار خلافت بوده است،زيرا در وصف او مى فرمايد:

كژيها را راست كرده و بيماريها را درمان كرده است و اين مطلب با عثمان مناسبت ندارد به دليل آن كه تمام فتنه ها در زمان او و به سبب وجود وى بوده است،و ابو بكر هم اراده نشده چون مدت خلافتش كوتاه بوده و از زمان آشوب و فتنه فاصلۀ زيادى داشته است،پس به احتمال قوى امام عليه السلام عمر را اراده فرموده است ولى به عقيدۀ شارح اين كه امام(علیه السلام)ابو بكر را اراده كرده باشد (3)بهتر است

ص:178


1- خدا خيرش دهد.
2- خدا پدرش را خير دهد.
3- صاحب منهاج البراعه اين استدلال را ردّ كرده است زيرا همچنان كه حضرت در خطبۀ شقشقيه عمر را مذمت كرده،ابو بكر را نيز نكوهش فرموده است،ج 14 ص 373 ولى مى توان گفت كه چون حضرت در آن جا تمام تقصيرها را به گردن ابو بكر گذاشته و او را بطور كامل مذمّت كرده،از جمله اين كه او پس از خود بدون هيچ دليل عقلايى خلافت را به ديگرى تقديم كرد،لذا در اين خطبه شخصى را كه مورد ستايش قرار داده، با عمر مناسبتر است تا ابو بكر.(مترجم)

تا عمر زيرا در خطبۀ شقشقيه عمر و خلافت وى را نكوهش و مذمّت فرموده است چنان كه قبلا به آن اشاره رفت.

امام(علیه السلام)در اين خطبه براى شخص مورد نظر چند صفت بيان فرموده است،از اين قرار:

1-راست كردن كجيها كنايه است از اين كه،او مردمى را كه از راه خدا منحرف شده بودند به راستى و استقامت سوق داد.

2-معالجه كردن بيماريها،مراد از بيماريها،مرض هاى نفسانى و اخلاقى است كه مانند بيماريهاى جسمانى و بدنى سبب آزار و اذيت انسان مى شود،و داروى بهبود يافتن آن هم پندها و مواعظ جالب و نهى هاى كوبندۀ قولى و عملى است.

3-به پا داشتن سنت و عمل كردن به آن.

4-آشوب را پشت سر گذاشت يعنى پيش از وقوع آن از دنيا رفت و اين صفت به اين اعتبار مدح و ثنايى براى اوست كه چون داراى حسن تدبير و درستى حكومت بود در زمان فرمانروايى وى فتنه و آشوبى به وجود نيامد .

5-پاك جامه از دنيا رفت،در اين جا،لباس را به جاى آبرو و حيثيّت و پاكيزگى آن را براى سالم بودن از عيبها به عنوان استعاره آورده است.

6-كم عيبى او 7-خوبى خلافت را درك كرد و بر بدى آن سبقت گرفت،احتمالا ضمير در هر دو موضع(اصاب خيرها و سبق شرّها)به كلمۀ خلافتى كه از عبارت فهميده مى شود باز مى گردد،به اين معنا كه آنچه در حكومت و فرمانروايى خوب و مناسب است از قبيل عدالتخواهى و بر پا داشتن دين خدا كه در دنيا مايۀ عزت و نام نيك و در آخرت موجب ثواب عظيم و پاداش بزرگى است كسب و دريافت كرد و از بديها و آشوبهايى كه در خلافت واقع شد جلو رفت

ص:179

يعنى پيش از پيدايش جنجال و فساد و خون ريزى،از جهان رخت بر بست.

8-اطاعت خدا را بطور كامل انجام داد.

9-به سبب ترسيدن از كيفر الهى حقى را كه از خداوند به گردن او بود ادا كرد و حقيقت تقوا را رعايت كرد.

10-در حالى به سوى آخرت شتافت كه مردم را بعد از خود در ورطۀ جهل و نادانى سرگردان رها ساخت كه گمراهان،راهى به راستى نيافتند و آنان كه در راه راستى گام مى زدند به حقّانيّت خويش اطمينان نداشتند زيرا راههاى ضلالت مختلف و رهروان آن زياد بودند .

حرف واو در كلمۀ: و تركتم مفيد معناى حال است.

تذكر:در مورد توصيفى كه حضرت در اين خطبه در بارۀ يكى از آن دو خليفه بيان فرموده است،براى برخى از دانشمندان شيعه سؤالى به عنوان اعتراض پديد آمده است كه اين گونه ستايشها با عقيدۀ ما ناسازگار است زيرا ما معتقديم كه ايشان خطا كارند و غاصبانه خلافت را تصرف كرده اند.بنا بر اين يا اين سخن از امام(علیه السلام)نيست و يا خطا كار دانستن ما آنها را نادرست است از اين اشكال و اعتراض دو پاسخ داده شده است:

1-نخست اين كه اين مطلب با عقيدۀ ما مخالفتى ندارد،زيرا ممكن است اين توصيف به اين سبب باشد كه حضرت قصد داشته با پيروان آنها مماشات كند و دلهاى ايشان را به خود متوجه سازد.

2-دومين پاسخ اين كه ستودن امام(علیه السلام)كنايه از توبيخ و سرزنش خليفۀ سوم عثمان است كه آن همه فتنه و آشوب در دوران خلافت او واقع و بيت المال مسلمانان با بخششهاى بى جاى او بر باد رفت و به دست او و خويشاوندانش غارت شد،و اين عوامل باعث شد كه جامعۀ اسلامى از تمام شهرهاى اطراف دست به شورش زدند و او را به قتل رساندند و به اين دليل

ص:180

حضرت در دنبالۀ توصيف خود،از خليفۀ قبل از عثمان،چنين مى فرمايد:او فتنه و آشوب را پشت سر گذاشت و با جامۀ پاك و بدون آلودگى و عارى از هر گونه عيب و نقص،در گذشت،خوبيهاى خلافت را دريافت و از بديهاى آن به آسانى گذشت،و نيز لازمۀ جملۀ:و ترك هم فى طرق متشعّبه،آن است كه فرمانرواى بعد از او،داراى صفاتى ضد صفات او بوده است.خدا داناتر به حقيقت امر است.

ص:181

220-گفتار آن حضرت در بيان وصف كسى كه با آن حضرت،به خلافت بيعت كرد كه با

اشاره

عبارات ديگر در خطبه هاى قبل نيز بيان شده است ،و در اينجا خطاب به مردم مى فرمايد:

(1)

وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا- ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ- عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا- حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ- وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ- وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ- أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ- وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ وَ حَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَابُ

لغات

تداكّ:سخت ازدحام كردن تحامل:با زحمت راه رفتن حسرت:حجاب از چهرۀ خود برداشت هيم:تشنگان كعاب:دختر برجسته پستان

ترجمه

«شما براى بيعت دستهايم را گشوديد و به طرف خود كشيديد ولى من آن را بستم و از قبول بيعت خوددارى كردم،تا سرانجام همانند شتران تشنه كه بر سر نهرهاى آب ازدحام مى كنند بر من هجوم آورديد چنان كه بند كفشم گسيخت و عبايم از دوشم افتاد،و ناتوانان پايمال شدند،و شادى مردم از بيعتشان با من

ص:182


1- خطبه 53 از همين كتاب و قسمت دوم 137،مطابق شمارۀ فيض الاسلام.

به جايى رسيد كه اطفال با خوشحالى و پيران ناتوان با اندامهاى لرزان و بيماران با تحمل رنج و دوشيزگان بدون نقاب و عجلۀ فراوان به سويم شتافتند .»

شرح

امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود،به منظور استدلال عليه كسانى كه ظالمانه به مخالفت با او برخاستند و بيعت خود را شكستند وضعيت و چگونگى بيعت كردن آنان را تشريح مى فرمايد كه همان حالت اجتماعشان در آن روز،دليل بر آن است كه آنها با اختيار و كمال ميل،امر حكومت را به آن حضرت واگذار كرده اند،و براى روشن شدن مطلب،كثرت اجتماع و شدت هجوم آنها را به ازدحام شتران تشنه هنگام وارد شدن به آبشخور تشبيه كرده است،نكتۀ ديگرى كه در اين تشبيه به نظر مى رسد آن است كه حضرت فضايل علمى و عملى خود را كه زنده كنندۀ ارواح است تشبيه به آب فرموده و نيازمندى مردم را به استفاده از آن فضيلتها،به تشنگى شديدى تشبيه كرده است كه شتران را وادار مى كند تا براى رفع سوز تشنگى خود با حرص و ولع به جانب آب بشتابند .

و وطىء الضّعيف ،مضمون اين جمله كه از اين شدت اجتماع مردم شخص ناتوان زير دست و پاى آنها لگدمال شد همان معنايى است كه در خطبۀ شقشقيّه به اين بيان فرموده است:آن چنان هجوم مردم بر من براى بيعت زياد بود كه فرزندانم،حسن و حسين پايمال شدند و دو طرف لباسهايم پاره شد،اين قسمت از سخنان حضرت در حقيقت اشاره به يك استدلال منطقى است كه صغراى آن در متن كلام امام وجود دارد و كبراى آن تقديرى است،به اين صورت:شما با اين ميل و رغبت با من بيعت كرديد،و كسى كه اين چنين بيعت كند نمى تواند به آسانى آن را از دست بدهد،پس شما را نسزد كه اين بيعت را، درهم بشكنيد.توفيق از خداوند است.

ص:183

221-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

قسمت اوّل خطبه

اشاره

فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ- وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ- وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ- وَ يَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ- وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ- وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ وَ الْأَقْلاَمُ جَارِيَةٌ- وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً- أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِساً- فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ- وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ- زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ وَ قِرْنٌ غَيْرُ مَغْلُوبٍ- وَ وَاتِرٌ غَيْرُ مَطْلُوبٍ- قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ- وَ تَكَنَّفَتْكُمْ غَوَائِلُهُ وَ أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ- وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ- فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي ظُلَلِهِ- وَ احْتِدَامُ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ- وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ وَ أَلِيمُ إِرْهَاقِهِ- وَ دُجُوُّ أَطْبَاقِهِ وَ جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ- فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ- وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَ عَفَّى آثَارَكُمْ- وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ وَ بَعَثَ وُرَّاثَكُمْ- يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ بَيْنَ حَمِيمٍ خَاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ- وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ- وَ آخَرَ شَامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدِّ وَ الاِجْتِهَادِ وَ التَّأَهُّبِ وَ الاِسْتِعْدَادِ- وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ- وَ لاَ تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا- كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ- وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا- وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا- وَ أَخْلَقُوا جِدَّتَهَا وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً- وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثاً لاَ يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ- وَ لاَ يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ وَ لاَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ- فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ- مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ- لاَ يَدُومُ رَخَاؤُهَا- وَ لاَ يَنْقَضِي عَنَاؤُهَا وَ لاَ يَرْكُدُ بَلاَؤُهَا

ص:184

لغات

حابس:باز دارنده خالس:با سرعت و ناگهانى تكنّف:احاطه و فرا گيرى طيّات:جمع طيّه:منازل ميان راه در مسافرت.

واتر:كسى كه باعث ترس و كينه و انتقام گيرى ديگران مى شود.

غوائل:گرفتاريهايى كه ناگهانى بر انسان وارد مى شود،جمع غايله است.

معابل:جمع معبل:پيكانهاى پهن و طولانى عدوه:ظلم و ستم نبا السيف:ضربۀ شمشير كارگر نشد ظلل:جمع ظلّه:ابرها احتدام:شدت خشم و تندى.

ارهاق:سبقت گرفتن و در كارى شتاب كردن،اين كلمه ازهاق باز نقطه دار نيز خوانده شده است (1).

جشوبه:درشتى و ناگوار بودن طعام نجّى:جمعى كه با هم به راز گويى مى نشينند.

ندىّ:عدّه اى كه گردهم اجتماع مى كنند.

لا يحفلون:اعتنا نمى كنند.

ترجمه

«همانا تقوا و پرهيزكارى كليد درهاى رستگارى و اندوختۀ روز معاد و آزادى از هر گونه بردگى و رهايى از تمام هلاكتهاست،در پرتو آن جويندگان به مقصود مى رسند و فرار كنندگان نجات مى يابند و با آن به هر هدف و آرزويى مى توان رسيد،پس اكنون كه اعمال شما به پيشگاه خداوند بالا مى رود و توبه سود مى بخشد و دعا به استجابت مى رسد و احوال آرام و قلمها در كار است، در انجام كارهاى نيك كوشش كنيد و پيش از آن كه طول عمر باعث شكستگى شما شود،يا بيمارى شما را از عمل باز دارد،و يا مرگ ناگهان قدرت عمل را از شما بگيرد به عمل بپردازيد چرا كه اين مرگ بر هم زنندۀ خوشيها و تيره كنندۀ خواسته ها و فاصله افكن ميان شما و هدفهايتان است،ديدار كننده اى است دوست نداشتنى،هماوردى است شكست ناپذير و كينه جويى است كه باز خواست نمى شود.هم اكنون،دامهايش بر دست و پاى تان آويخته و

ص:185


1- چنان كه از شرح اين عبارت معلوم مى شود،شارح،بى نقطه را انتخاب كرده است.

ناراحتيهايش شما را احاطه كرده و پيكانهايش شما را نشانه قرار داده و تسلّطش بر شما عظيم و ستمش پياپى وارد مى شود،كمتر ممكن است تيرش به هدف نخورد،و ضربه اش كارگر نشود،پس چه نزديك است كه سايۀ ابرهاى تيرۀ مرگ و شدت دردهاى آن و تيرگى بيهوشيها و ظلمت دردهاى شتابان و سكرات، در هنگام خروج روح از تن و تاريكى فرا گيرش و چشيدن ناگوار آن،سراسر وجود شما را تيره و تار سازد،چنان بيانديشيد كه اكنون مرگ گويى ناگهانى بر شما وارد شده و همرازهايتان را خاموش و گروه مشاوران شما را متفرق ساخته است،آثارتان را محو،و خانه هايتان را بى صاحب كرده است.ميراث خواران را بر آن واداشته است كه اموال شما را ميان خود تقسيم كنند و ايشان با دوستان مخصوصى هستند كه هنگام مرگ نتوانستند به شما سودى برسانند و يا خويشاوندان غمزده اى كه قادر نبودند جلو مرگ را بگيرند و يا شماتت كنندگانى كه از مرگ شما اندوهى به خود راه نمى دهند،پس جديّت و كوشش كنيد و خود را آمادۀ سفر سازيد و توشۀ خود را از اين منزل براى آخرت برگيريد،دنيا شما را نفريبد،چنان كه پيشينيان و امتهاى گذشته را در اعصار و قرون قبل فريفت،آنان كه شير دنيا را دوشيدند و به غفلتهاى آن دچار شدند،كالاهاى دنيا را به فنا و نابودى كشاندند و تازه هاى آن را كهنه ساختند،و سرانجام مسكنهاى آنها گورستان و ثروتهاشان ميراث ديگران شد،كسى را كه بر سر قبر آنان بيايد نمى شناسند و به آنها كه برايشان مى گريند اهميت نمى دهند و به كسانى كه آنان را صدا مى زنند پاسخ نمى دهند،پس از زرق و برق دنيا بر حذر باشيد كه فريبنده و مكّار است،بخشنده اى است منع كننده و پوشنده اى است برهنه كننده،آرامش آن بى دوام و مشكلاتش بى سرانجام و بلاهايش جاودانى و قطع ناشدنى است .»

شرح

اين خطبۀ شريف امام شامل چند مقصد است كه اكنون به شرح آن مى پردازيم.

ص:186

مقصد اول:حضرت براى بيان ارزش و فضيلت تقوا چند صفت بيان مى فرمايد:

1-تقوا كليد تمام درهاى سعادت و نيك بختى است،زيرا سبب مى شود كه عظمت الهى در دل انسان اهميت يافته وى را بر آن مى دارد كه از منهيات و محرمات بپرهيزد و تسليم فرمان حق تعالى باشد،راه مستقيم عدالت را گرفته و هيچگونه انحرافى در گفتار و كردار او راه نيابد و در نتيجۀ آن،مستوجب رحمت بى پايان پروردگار مى شود كه خود بهترين هدف از زندگى انسان است به اين دليل در اين سخن تقوا را تشبيه به كليد فرموده است زيرا همان طور كه كليد باعث باز كردن در مى شود و آدمى را به گنجينه هاى گرانبها مى رساند صفت تقوا و پرهيزكارى نيز گشايندۀ تمام درهاى رحمت و ثوابهاى پروردگار است.

2-صفت دوم تقوا،آن كه ذخيرۀ رستاخيز است و روشن است كه آمادگى براى خوف و خشيت الهى و آنچه باعث كمالاتى در روح و نفس مى شود از بهترين اندوخته هايى است كه موجب نجات انسان از تمام گرفتاريهاى رستاخيز مى شود.

3-تقوا سبب آزاد شدن از تمام انواع بردگى است چون تقوا باعث مى شود كه روح انسان و نفس ملكوتى او،از تسلط صفات پليد و شيطانى كه در وجود وى قرار دارد رهايى يابد،همچنان كه مملوك و برده،از تحت قدرت و سلطۀ مالك و صاحبش آزاد مى شود،لذا امام(علیه السلام)لفظ عتق را كه به معناى آزادى است در اين مورد استعاره آورده و از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب تقوا را بطور مجاز،آزادى ناميده است.

4-تقوا وسيلۀ نجات انسان از هر گونه هلاكت است در اين جا نيز از باب مجاز لفظ،نجات را كه به معناى رهايى است همانند كلمۀ عتق بر تقوا حمل

ص:187

كرده است چون سبب رهايى و نجات انسانها از همۀ هلاكتهاى اخروى و كيفر گناهان مى باشد و چه بسا ممكن است كه موجب خلاصى يافتن از برخى خطرهاى دنيا مى باشد كه با نبودن تقوا آدمى را تهديد مى كند.

5-با تقوا،هر جوينده اى به مقصد خود مى رسد،اگر مراد از اين مقصد امر آخرتى باشد كه بسيار روشن است زيرا باعث ثواب آخرت مى شود و اما اگر با توجه به دنيا حساب كنيم از آن جهت است كه بسيارى از مردم را مى بينيم كه با شعار اهل تقوا و تظاهر به آن وسيلۀ رسيدن به خواسته هاى دنيوى و موفقيت در كوششهاى خود را فراهم مى كنند.

6-تقوا نجات مى دهد كسى را كه بخواهد از كيفر و عذاب الهى خلاصى يابد.

7-صفت هفتم تقوا،و تنال الرغائب يعنى به وسيلۀ تقوا دسترسى به خواسته ها پيدا مى شود و چون شارح معناى اين عبارت را با جملۀ و ينجح الطالب (كه شرح آن در شمارۀ 5 بيان شد)يكى دانسته در نتيجه مى گويد:در هر دو صفت از صفات ششگانۀ بالا براى تقوا سجع متوازى به كار رفته است (1).

هشدار بر غنيمت شمردن فرصت و تعجيل در كار خير مقصد دوم:امام(علیه السلام)در اين قسمت چند دليل كه در ذيل ذكر مى شود، انسان را متوجه كرده است كه در مدت عمر فرصت را غنيمت شمرده و در انجام دادن اعمال نيك بكوشد.

1-دليل اول اين كه دنيا تنها جايى است كه فرصت كار و بالا رفتن و عمل انسان به پيشگاه حق تعالى در آن وجود دارد امّا پس از مرگ قدرت كار كردن از دست مى رود.

ص:188


1- تعريف اين اصطلاح در پاورقى ص 142 بيان شد.

واو در جمله و العمل،حاليه است.

2-تا نيامدن مرگ امكان پذيرش توبه و زدودن آثار سوء گناهان از خود باقى است.

3-دنيا جاى استجابت دعا و قبول آن از طرف خداست در حالى كه پس از مرگ دعايى پذيرفته نمى شود و هيچ سودى بر آن مترتب نيست.

4-انسان در دنيا در حالت آرامش بسر مى برد در صورتى كه پس از مرگ در نهايت اضطراب و تزلزل مى باشد.

5-دنيا جايى است كه مأموران الهى اعمال شما را زير نظر دارند و قلمهاى نويسندگان اعمال در كار است.فايدۀ اين كه در هنگام نوشتن اعمال، امام(علیه السلام)اعلام به كار مى كند،هشدارى است بر اين كه زمان نوشته شدن و بالا رفتن عمل به پيشگاه خدا وقت انجام كارهاى خير است،پس در اعمال خير بشتابيد كه آن را در نامۀ عملتان بنويسند .

مقصد سوم:در قسمت ديگر با چند دليل مردم را هشدار داده است كه هر چه زودتر در اعمال خير تعجيل و شتاب داشته باشند.

1-عمر انسانها كه ظرف انجام عمل است كاسته و سپرى مى شود و بر اثر پيرى،عقل انسان كه شرط تكليف است ضعيف و ناتوان مى شود،و حالت كودكانه پيدا مى كند و از انجام دادن غالب اعمال عبادى باز مى ماند،قرآن كريم به اين مطلب اشاره دارد: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» (1)،پس انسان بايد پيش از فرا رسيدن ضعف پيرى،خود را اصلاح و در بجا آوردن كارهاى نيك و عبادات بكوشد.

2-انسان بطور كلى چه در پيرى و چه در غير آن در معرض تغيير است، گاهى سالم و نيرومند و زمانى بر اثر بيمارى و حوادث گوناگون از انجام دادن كارهاى صحيح عبادى ناتوان و محروم است،پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و

ص:189


1- سوره يس(36)آيه(68) [1]يعنى:هر كه را عمر دراز داديم به پيرى در خلقتش كاستيم.

در حالت تندرستى در كارهاى خير بكوشد.

3-از همه مهمتر مسأله مرگ است كه قطعى و يقينى مى باشد و چنان كه بيان شد،بايد قبل از فرا رسيدن آن،كارهاى خود را انجام داد،و چون معمولا مرگ ناگهانى و بى خبر مى آيد و فرصت عمر را از انسان مى گيرد،چنان كه كسى چيزى را غفلة از دست ديگرى بربايد،لذا واژۀ خالس را از اين معنا به عنوان استعاره و صفت براى موت آورده است و سپس به منظور هشدار بيشتر انسان و وادار ساختن او به انجام اعمال نيك خصوصيات هراس انگيز مرگ و پس از آن را تذكر مى دهد:

1-لذّتهاى زندگى را بر هم مى زند روايتى از پيامبر(صلی الله علیه و آله)به همين معنا آمده است:«از درهم شكنندۀ خوشيها(مرگ)فراوان ياد كنيد (1).» 2-تمايلات و خواسته ها را تيره و تار مى كند.

3-منزلهاى بين راه سفر را از همديگر دور مى كند،به دليل اين كه انسان را رو به آخرت مى برد و آن جا هم دورترين منزل وى از خانواده و اهلش مى باشد.

به همين مناسبت طيّات را براى منازل سفر آخرت استعاره آورده است.

4-امام(علیه السلام)لفظ (زائر) ديدار كننده را به اين اعتبار كه به آدمى هجوم مى آورد، براى مرگ استعاره فرموده است،و چون كسى كه به ديدار انسان مى آيد معمولا دوست داشتنى است امام(علیه السلام)با بيان صفت غير محبوب،اين زاير را كه مرگ است از ديدار كنندۀ معمولى جدا كرده تا آدمى به ناپسند بودن مرگ توجه كند و در انجام اعمال نيك بكوشد.

5-امام(علیه السلام)لفظ (قرن) همتا و حريف را با صفت شكست ناپذيرى براى مرگ استعاره آورده است تا انسان را براى رو برو شدن با مرگ آماده كند.

6-مرگ،همانند شخصى است كه در شجاعت و دليرى همتا ندارد و كلمۀ واتر را با صفت غير مطلوب براى مرگ استعاره آورده است يعنى او مى تواند

ص:190


1- اكثروا من ذكر هادم اللذات.

دلها را از هم جدا كند و بميراند ولى ممكن نيست كه از او مطالبۀ خون شود و مورد انتقام قرار گيرد .

7-مرگ را از آن نظر كه انسان را از پا در مى آورد،به دام صيادان تشبيه فرموده و لفظ حبائل را با صفت اعلاق كه از لوازم مشبه به است براى ناراحتيها و بيماريهاى بدنى استعاره فرموده كه منجر به مرگ مى شود.

8-ويژگى هشتم كه براى مرگ ذكر فرمود جملۀ و تكنّفتكم غوائله مى باشد يعنى غم و اندوه مرگ و مصيبتهاى آن سراسر وجود و هستى شما را احاطه كرده است.

9-چون آفتهايى كه باعث مرگ مى شود،همانند نك تيرهاى پهن و تيز است كه بدن را مى آزارد و آدمى را به قتل مى رساند،به اين سبب حضرت واژۀ معابل كه به همان معناست استعاره آورده و با ذكر كلمۀ اقصدتكم كه به معناى نشانه گرفتن و هدف قرار دادن و از لوازم مشبه به است،آن را ترشيح فرموده است.

10-مرگ را به خاطر هيبت و ترسى كه دارد به سلطانى قاهر و غالب و يا درنده اى كه با چنگالها و دندانهاى تيز طرف را از پا در مى آورد تشبيه كرده و به اين منظور لفظ سطرت براى آن به عنوان استعاره آورده.

11-صفت يازدهم كه براى مرگ آورده،آن را به ستمگرى مانند كرده كه به ناحق كسى را مورد حمله قرار دهد و با اين مناسبت،واژۀ عدوه را به عنوان استعاره آورده است،اين جا در مورد استعاره قرار دادن اين كلمه ممكن است اشكالى پيش آيد كه اگر معناى ظلم و ستم به ناحق گرفتن باشد و آن را در بارۀ مرگ هم درست بدانيم پس اطلاقش بر آن،حقيقت خواهد بود،نه مجاز و استعاره.

در پاسخ شارح مى فرمايد:اصولا گرفتن به غير حق،در مورد موجودى است كه زنده و داراى احساس باشد،نه در مورد مرگ و به فرضى كه در مورد غير زنده هم آن را درست بدانيم،حقيقت ظلم،آن نيست بلكه ظلم حقيقى

ص:191

بناحق گرفتن در موردى است كه حق هم مى تواند باشد،يعنى بين دو طرف قضيه تقابل عدم و ملكه باشد (1).و اين معنى بطور حقيقى فقط در مورد عقلا صدق مى كند،نه در مورد مرگ كه مقابل وجود و عدم است مگر به عنوان مجاز و استعاره.

12-در اين صفت مرگ را تشبيه به شمشير قاطع و برنده اى كرده است كه كمتر كند مى شود و واژۀ نبوه را براى آن استعاره و آن را به قلّت و كمى توصيف فرموده،يكى از لطايف ادبى كه شارح در اين جا متذكر مى شود اين است:در هر سه همتاى از اين نه مورد در سخن امام(علیه السلام)سجع متوازى (2)رعايت شده است، كه از جملۀ زائر غير محبوب آغاز و به جملۀ قلّت عنكم نبوته پايان مى يابد .

13-كلمۀ ظلّ را كه به معناى سايۀ محسوس است براى بيماريهاى مرگ آور كه نامحسوس مى باشد استعاره آورده و آن بيماريها را به ابرهاى تاريك كننده تشبيه فرموده است،زيرا هدف امام(علیه السلام)از اين سخنان ترساندن انسان از مرگ است و ابرهاى تيره كننده و تاريكى زا بهترين وسيلۀ ايجاد رعب و ترس است كه آدمى خود را در شرف مرگ مى بيند،چنان كه قرآن نيز اشاره مى كند: «وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّهَ» (3)»كه آغازى براى ترسيدن از مرگ است.

14-مرگ را در حالى كه بر انسان فرود مى آيد به مردى تشبيه كرده كه با كمال قدرت و عصبانيت طرف را محكم مى گيرد و از پا در مى آورد و به اين دليل

ص:192


1- عدم و ملكه از اقسام تقابل و در برابر عدم مطلق يا عدم موجود است و آن نفى چيزى است كه طبعا بايد وجود داشته باشد مثل نابينايى براى انسان و حيوان كه بطور معمول چشم دارند و بينايند،اما براى سنگ و امثال آن عدم مطلق يا عدم وجود است زيرا معمولا در اين اشياء نه حس بينايى و نه ابزار آن وجود دارد(مترجم).
2- البته در اين فصل از اين خطبه كه رعايت سجع متوازى شده بيشتر از آن است كه شارح بيان كرده و با مراجعه به متن خطبه شريف معلوم مى شود.(مترجم)
3- سوره لقمان(31)قسمتى از آيه(31) [1]يعنى:و هر گاه كه امواج خروشان همانند توده هاى ابر آنان را فرا گيرد،خدا را مى خوانند.

صفت احتدام را كه به معناى تندى و خشم است براى بيماريهاى مرگ آور استعاره آورده است.

15-واژۀ حنادس را كه به معناى تاريكيهاست،استعاره آورده از حالاتى كه براى انسان بر اثر سكرات و بيهوشيها در هنگام فرا رسيدن مرگ پيدا مى شود كه بايد از آن ترس و وحشت داشت.

16-و نيز لفظ غواشى را از حالاتى استعاره آورده كه بر اثر بيهوشيهاى مرگ بر او عارض مى شود و حواس ظاهرى و قواى ادراكى و تشخيص و فهم او را از وى مى گيرد.

17-اين ويژگى عبارت است از شتاب و سرعت دردآور مرگ،كه در آن حال ناگهان توده اى از آلام و دردها او را فرا مى گيرد.

18-تاريكى فراگير مرگ،بيهوشيهايى كه در دم مرگ هر لحظه بر آدمى افزوده مى شود و به تدريج قواى وى را از درك و فهم مى اندازد و به اين منظور لفظ اطباق را استعاره از فرا گيرى اين حالات آورده و آن را به دجوّ و شدّت ظلمت توصيف فرموده است به نظر شارح معناى عبارت دجوّ اطباقه اين است ولى احتمال ديگرى نيز در معناى آن داده است كه منظور از آن تاريكى باشد كه بر اثر پوشاندن قبر،براى ميت به وجود مى آيد.

19-از دريافتن مرگ،به عنوان استعاره،تعبير به چشيدن آن فرموده و براى تأكيد بيشتر از درك سختيهاى آن صفت جشوبت را كه به معناى خشونت و درشتى مى باشد براى آن بيان داشته است .

20-آخرين ويژگى كه شارح در اين قسمت از سخنان حضرت براى مرگ بر شمرده اين است كه مخاطبهاى خود را از آمدن ناگهانى آن بر حذر داشته.

برخى از نكات ادبى كه در اين عبارت: فكأن قد أتاكم بغتة بيان شده چنين است:كلمۀ كأن مخفّف كأنّ و از حروف مشبه به فعل و اسمش ضمير شأن

ص:193

مى باشد،و اين كلمه مفيد تشبيه و لازمه تشبيه هم آن است كه ميان مشبه و مشبه به بايد صفتى به عنوان وجه شبه وجود داشته باشد.بنا بر اين مشبه در اين عبارت،حالت انتظار مرگ،و مشبه به خود مرگ است كه تحقق آن فرض شده و وجه شباهت هم نزديك بودن مرگى كه انتظار آن مى رود با مرگى كه فرض وجودش شده است مى باشد،چون هر چه آينده است نزديك مى باشد.

پس از ذكر برخى صفات مرگ و فرض تحقق وجود آن،به ذكر پاره اى از لوازم ترس آور آن چنين پرداخته است:مهر خاموشى به دهان همرازها زده، اطرافيان را پراكنده،آثار باقى مانده را مندرس و آباديها را بى صاحب ساخته،و وارثان را بر تقسيم اموال واداشته است،و به دليل اين كه مرگ باعث مى شود كه ورثه به دلايل گوناگونى به قسمت كردن اموال مرده بپردازند،لذا در عبارت متن، اين عمل را به آن نسبت و آن را فاعل فعل بعث قرار داده است.

بين حميم ،اين عبارت متعلق به جملۀ اتاكم بغتة و بقيۀ فعلهاى پس از آن است كه معناى آن چنين مى شود،گويا مرگ ناگهان بر شما وارد شده و اين كارها را كه خاموش كردن رازگويان و بقيۀ لوازمى كه گفته در بارۀ شما انجام داده، در حالتى كه همۀ آنان يعنى راز گويان و اطرافيان و...بر سه دسته اند:بعضى دوستان مخصوصى كه اكنون دوستى آنها سودى ندارد،و برخى از آنان خويشاوندانى دلسوزند ولى نمى توانند از شما بلايى را دفع كنند،و دستۀ سوم دشمنان شماتتگرى هستند كه از مرگ شما هيچ گونه ناراحتى احساس نمى كنند ، و پس از يادآورى مرگ و لوازم آن،آدمى را توصيه فرموده است كه در عمل بكوشد و خويشتن را آمادۀ فرا رسيدن مرگ كرده،از اين سراى دنيا توشۀ آخرت خود را فراهم سازد،و هشدار مى دهد كه مانند گذشتگان گول زرق و برق دنيا را نخورند.

و به منظور بيشتر روشن شدن حالت پيشينيان كه چگونه از دنيا بهره مند شده و به جمع آورى آن پرداخته بودند،لفظ درّه را كه به معناى زيادى و به جريان افتادن

ص:194

بيشتر است از خوبيها و منافع دنيا و واژۀ احتلاب را كه به معناى دوشيدن است از اندوختن و گردآورى آنها استعاره آورده و همچنين كلمۀ غرّه را براى آن استعاره آورده است كه در مدت بهره مندى آنان از دنيا و خوشگذرانى در آن،حوادث ناگوارى بر آنها وارد نشده است،چنان كه گويا دنيا از ايشان غافل بوده كه آنان را هدف تيرهاى بلاى خود قرار نداده است،و چون به زعم خود دنيا را اين چنين در غفلت ديدند در استفاده كردن از لذايذ آن و گردآورى اموال حريصانه كوشيدند.

و امّا،فانى كردن آنان چيزهايى از دنيا را كه سبب التذاذ و بهره گيرى انسان مى شود از قبيل غذا و لباس و جز اينها،و نيز كهنه كردن ايشان،تازه هاى دنيا را كه از سخنان امام(علیه السلام)استفاده مى شود،كنايه از كمال بهره مندى آنها از چيزهايى است كه از دنيا به دست آورده اند،مانند سلامت تن و گردآورى اموال و غيره بطورى كه گويا هيچ چيز از نيكيهاى اين عالم را باقى نگذاشتند مگر اين كه از آن استفاده كرده و هيچ نو و تازه اى در آن يافت نشد مگر اين كه آن را كهنه كردند .

اصبحت مساكنهم اجداثا...دعاهم ،پس از آن كه حالات گذشتگان مغرور به دنيا را بيان فرمود،اكنون نتيجه اى را كه از آن،به دست آنان رسيده مورد توجه قرار مى دهد كه خلاصۀ آن چنين است اى مردم به دنيا مغرور نشويد چنان كه پيشينيان شدند،آنان كه دنيا را آن چنان تصرف كردند و نهايت لذت را از آن بردند،اين چنين به نابودى كشيده شدند،پس شما كه در آن حدّ از قدرت دنيا نيستيد به طريق اولى چنين سرانجامى خواهيد داشت ،و به منظور اين كه بيشتر انسان را از دنيا و ميل به آن بر حذر دارد به ذكر چند نمونۀ ديگر از ويژگيهاى آن پرداخته است:

1-از جمله آن را به كلمۀ غرّاره توصيف كرده كه از مادۀ غرر و به معناى

ص:195

غفلت آور و چيزى كه انسان را به گمراهى مى كشاند مى آيد،و چنان كه قبلا بيان شد،دنيا و ماديات آن اين خصوصيت را دارد.

2-آن را خدوع بسيار فريب دهنده معرفى فرموده است،و معمولا خدعه و نيرنگ در مورد رايزنيهايى رخ مى دهد كه انديشه هايى به ظاهر مصلحت جويانه ولى در باطن تباهى آور و گمراه كننده است اظهار شود و به اين دليل كه دنيا و زينتهاى پر زرق و برق آن،همانند انديشه هاى فريبنده است كه ظاهرى آراسته دارد ولى آدمى را از راه خدا و ياد او باز مى دارد،لذا دنيا را به اين ويژگى توصيف فرموده است.

3-با عبارتهاى: مطيعة منوع ، ملبسة نزوع ،چهار صفت براى دنيا آورده است كه ميان هر يك از دو قرين آنها تقابل تضادّ وجود دارد،در عين اين كه بخشنده است منع كننده نيز هست،و با آن كه پوشاننده است پوشش را از تن آدمى بيرون مى آورد،و تقارن اين اوصاف اشاره به آن است كه صفت خوبى كه از دنيا مشاهده مى شود در حقيقت توّهم و خيالى بيش نيست و آنچه واقعيت دارد و صفت حقيقى آن مى باشد همان جزء دوم هر كدام از اين دو قرين است،(منوع و نزوع)زيرا اگر چه گاهى انسان از خيرات و لذّات آن بهره مند مى شود ولى بزودى حوادث و واردات دنياى فانى باعث منع آنها مى شود،آنچه داده،مى گيرد و لباسهاى عزّت آدمى را از قيافۀ روح او مى كند،و از اين رو اين معنا را با جملۀ لا يدوم رخاؤها ...تأكيد فرموده است كه آسودگى آن دوام ندارد،زيرا تمام خوشيهاى آن،از قبيل تندرستى و جوانى و مال و مقام و غيره،دير يا زود در تغيير و زوال است و همين حالت عدم ثبات باعث مى شود كه رنج و ناخوشى در دنيا ادامه داشته باشد و از بين نرود و بلا و گرفتارى آن همانند بادهاى مداوم در حال وزيدن است و آرامشى براى اهلش باقى نمى گذارد.

ص:196

قسمت دوم خطبه كه در وصف زاهدان است:

اشاره

كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا- فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا- عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ- وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ- تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ- وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ- وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِمْ

ترجمه

«آنان گروهى از مردم دنيا بودند،در حالى كه اهل آن نبودند،در دنيا چنان بودند كه گويا در آن نيستند،مطابق آنچه به حقيقت درك مى كردند عمل مى كردند، از آنچه بايد بر حذر باشند پيش از فرا رسيدنش در علاج آن مى كوشيدند آنها تنها با اهل آخرت نشست و برخاست داشتند،مى ديدند كه دنيا پرستان مرگ اجسادشان را بزرگ مى شمرند.در حالى كه آنان مرگ قلبهاى زندگانشان را بزرگتر مى دانستند .»

شرح

ظهرانى با نون مفتوح،جلو رو،با بيان اين ويژگى حضرت اشاره فرموده است به برخى يارانش كه قبل از او به سراى آخرت شتافتند.

كانوا قوما...اهلها ،اين جا در مورد معرّفى مردم زاهد و نيكوكار،دو جمله ذكر شده است كه گر چه با هم متناقض مى نمايد ولى در حقيقت تناقض ندارند زيرا در قضاياى متناقض وحدتهايى بايد رعايت شود كه از جمله وحدت در موضوع و نسبت است و حال آن كه در اين دو جمله به يك تعبير وحدت در موضوع ندارند چون موضوع اوّل جسم آنها و موضوع دوم قلب آنان مى باشد و به تعبير ديگر وحدت در اضافه ندارند زيرا موضوع جمله اول زاهدان از نظر جسم ظاهر و نيازهاى مادى است و در جملۀ دوم از نظر جهات قلبى و باطنى است:ايشان از لذتها و نعمتهاى پر زرق و برق دنيا چشم پوشيده و غرق در محبت خدا و رحمتهايى شده اند كه براى دوستانش در جهان آخرت آماده فرموده است،به اين

ص:197

دليل پيوسته با ديده هاى دلشان،احوال آخرت را مشاهده مى كنند،چنان كه در بعضى خطبه هاى گذشته فرموده است:گويا بهشت را مى بينند و در آن متنعّمند و گويا دوزخ را مشاهده مى كنند و از عذاب دردناك آن در رنج اند،و هر كس چنين باشد حضور باطنيش در عالم آخرت است و در حقيقت از اهل آن جهان خواهد بود.

عملوا فيها بما يبصرون ،كوششها و حركات ظاهرى و باطنى مردان خدا در راه او دو دليل داشت:از يك طرف آنان با ديدۀ بصيرت،خود راه حق را مى ديدند و سعادتهايى را كه منتها اليه آن طريق است مشاهده مى كردند و از طرف ديگر يقين داشتند كه لازمۀ انحراف از آن راه،بدبختى و شقاوت هميشگى است،اين معنا كه بيان شد به اين اعتبار بود كه حرف با در بما يبصرون براى سببيّت و ما مصدريه باشد و نيز ممكن است ما را موصولى و به معناى الّذى بگيريم يعنى اهل زهد و تقوا عمل خود را به سبب آنچه كه مشاهده مى كنند انجام مى دهند، زيرا يقين به آن مشاهدات و حالات دليل و راهنما مى شود و آنان را وادار مى كند كه در آن راه قدم گذارند و آن مسير را بپيمايند.

و بادروا فيها ما يحذرون ،مبادرت به معناى سبقت گرفتن و براى چاره جويى در امرى،جلو رفتن،مى باشد،و شرح عبارت چنين است كه پرهيزكاران زاهد،با اين كه در دنيا هستند ولى از كيفرهاى آخرت كه بعدها مى آيد و بايد آن روز از آن بپرهيزند،هم اكنون در حذر كردن از آن مى كوشند،گويا عذاب آخرت براى اين كه خودش را به آنها برساند مسابقه گذاشته و شتابان مى آيد،ولى ايشان در مسابقۀ به سوى نجات از آن جلو افتاده و سبقت گرفته اند، زيرا بر مركب هاى نجات سوار و به دستگيره هاى آن كه دستورهاى دينى و حدود الهى است چنگ زده و به انجام آن پرداخته اند .

تقلّب...الآخره ،كلمۀ اوّل در اين عبارت فعل مضارع و در اصل تتقلّب

ص:198

بوده و به دليل تخفيف يكى از دو حرف تاء از آن حذف شده است امّا در معناى اين جمله شارح دو احتمال ذكر كرده است:

الف-احتمال اوّل اين كه عادت و خوى مردم زاهد آن است كه با اهل آخرت و آنان كه پيوسته براى آن عالم كار مى كنند همنشينى مى كنند،نه با مردمى كه اهل دنيايند و از آخرت غافلند.

ب-احتمال ديگر اين كه منظور از اهل آخرت همۀ مردم باشد زيرا همۀ مردم اهل آخرتند و آن جا دار قرار است چنان كه خداوند مى فرمايد: «إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ» (1).»و نتيجۀ اين احتمال آن است كه ايشان فقط با بدنهاى ظاهرى شان با بقيۀ مردم معاشرت دارند ولى دلهايشان در عوالم آخرت و سراى ديگر سير مى كند و پيوسته در انديشۀ آن جهان مى باشند.

يروْن...الى آخره ،آخرين قسمت از سخنان امام(علیه السلام)اشاره به فرق و امتيازى است كه ميان دنيا دوستان و زاهدان وجود دارد،چون اهل دنيا توجه به آن ندارند كه پس از فناى اين تن و جسم ظاهرى كمال ديگرى هم مى باشد،و به اين دليل از بدبختيها و خوشبختيهاى عالم آخرت غافلند و از اين رو بزرگترين مورد علاقۀ آنها باقى ماندن جسم ظاهرى و پرداختن به آن و بالاترين ناراحتى آنان كمبودهاى مادّى و از بين رفتن بدن ايشان با مرگ مى باشد،اما اهل تقوا و زاهدان گذشته از آنچه كه دنيا دوستان مى بينند و بر آن تأسف مى خورند،ديدى بالاتر از آن دارند،يعنى از بين رفتن حيات قلبى و فرا رسيدن مرگ معنوى را كه فقدان علم و حكمت است به درجاتى كه از مرگ جسمانى بدتر و تأسف بارتر مى بينند،و اين كه امام(علیه السلام)در متن خطبه فرموده است:مرگ دلهاى زندگانشان و نفرمود:مرگ دلهايشان قرينۀ آن است كه منظور،مرگ معنوى است كه با از دست دادن نور حكمت و ايمان تحقّق مى يابد،نه مرگ ظاهرى كه با خروج روح

ص:199


1- سوره غافر(40)،قسمتى از آيۀ(38)، [1]يعنى:به يقين كه آخرت سراى ثبات و جاويد است.

از بدن به علت عوارض مادّى و بيماريهاى جسمانى واقع مى شود،زيرا كه اين امر براى اهل تقوا و زهد پيشگان شگفتى آور و تأسّفبار نيست بلكه امرى عادى و طبيعى است.

در باره مرجع ضمير احيانهم دو احتمال است:1-منظور اهل دنيا باشد يعنى تقوا پيشگان مى بينند كه اهل دنيا با آن كه در ظاهر زنده اند امّا حيات معنوى را كه بسته به تقوا و عمل صالح است از دست داده اند،و اين براى اهل تقوا بسيار گران و مايۀ تاسف است.

2-احتمال دوم آن كه مراد از مرجع ضمير،خود اهل تقوا باشد،يعنى:

ايشان از آن كه نكند در حالى كه در دنيا هستند،از تقوا و معنويات دور شوند و حيات واقعى و قلبى را به سبب دلبستگى به امور مادّى و انجام دادن معاصى و ترك طاعت خدا از دست بدهند.توضيح مترجم)

ص:200

222-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:هنگامى كه عازم به سوى بصره بود در محل

اشاره

ذى قار اين خطبه را ايراد فرمود،واقدى در كتاب جمل آن را ذكر كرده است:

:فَصَدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ وَ بَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ- فَلَمَّ اللَّهُ بِهِ الصَّدْعَ وَ رَتَقَ بِهِ الْفَتْقَ- وَ أَلَّفَ بَيْنَ ذَوِي الْأَرْحَامِ- بَعْدَ الْعَدَاوَةِ الْوَاغِرَةِ فِي الصُّدُورِ- وَ الضَّغَائِنِ الْقَادِحَةِ فِي الْقُلُوبِ

لغات

ذوقار (1):جايى است نزديك شهر بصره كه قبل از اسلام جنگ ميان عربها و فارسيان در آن جا واقع شد.

صدع:قطع كردن و از هم پاشيدن.

واغره:چيزى كه داراى گرماى بسيار شديدى باشد،و فى صدره وغرة يعنى در سينۀ او دشمنى و كينه اى وجود دارد كه از خشم مى تابد،و عداوة واغرة:دشمنى شديدى ضغاين:كينه ها.

ترجمه

«پيامبر اكرم به آنچه مأمور شده بود حقيقت را آشكار كرد و پيغامهاى پروردگار خود را رساند،پس خداوند به وسيلۀ او از هم گسيخته ها را مرتب و پراكندگيها را گردآورى فرمود،و ميان خويشاوندان و بستگان كه دشمنى شديد در سينه هاى آنها قرار داشت و آتش كينه دلهايشان را مى سوخت،پيوند الفت برقرار كرد».

ص:201


1- ما بين كوفه و واسط جايى است كه حضرت هنگامى كه از مدينه به جانب بصره حركت كرد،در آن فرود آمد،و مردم با او بيعت كردند و پس از آن جنگ جمل به وقوع پيوست.

شرح

در اين خطبه حضرت به جمله اى از اوصاف رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)و ويژگيهاى تبليغ رسالت او اشاره فرموده است :

1-از تبليغ وحى و ابلاغ رسالت آن حضرت تعبير به صدع كرده زيرا در حقيقت به آن وسيله،شقّ عصاى كفر شده و وحدت و نظام آن از هم پاشيده و ابرهاى تيرۀ جهل و نادانى كه بالاى سر كافران بود و لايه هاى ضخيم زنگارهاى غفلت كه دلهاى آنان را تيره و تار كرده بود از صفحۀ روح آنها زدوده شد و ضربات مداوم و تبليغات پيگير آن حضرت همچنان كه پتك آهنين سنگهاى سخت را خورد مى كند آنها را قطعه قطعه و پراكنده ساخت .

2-تبليغات پيگير آن حضرت در اداى رسالتش را مورد ستايش قرار داده است،زيرا اين عمل،نشانۀ بزرگى از امانت دارى او مى باشد كه خود از جملۀ فضايل از شاخه هاى ملكۀ عفّت مى باشد.

3-از جملۀ ويژگيهاى تبليغى پيامبر اكرم اين است كه نابسامانيها را سامان داد و پراكندگيها را جمع ساخت و اين تعبير،نشانى از اختلاف و تشتّت آراء و دشمنيها و كينه توزيهايى است كه قبل از اسلام در ميان اعراب وجود داشت تا آن جا كه به خاطر هوا و هوسهاى خود ممكن بود كه يك شخصى دست به قتل فرزند يا پدر و يا ديگرى از خويشاوندان خود بزند،امّا خداوند با مقدم آن پيامبر گرامى پراكندگيها را به هم پيوست و دلهاى آنان را با هم الفت داد،چنان كه قرآن نيز به اين ويژگى اشاره فرموده و به سبب اين نعمت بزرگ بر مردم منّت نهاده است: «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ» (1)» در عبارت: و الضغائن القادحه فى قلوبهم ،كينه هاى آتش افروز در

ص:202


1- سوره انفال(8)آيه(62) [1]يعنى:و ميان دلهاى آنان الفت بر قرار كرد،دلهايى كه اگر تو مى خواستى با تمام ثروتهاى روى كرۀ زمين آنها را با هم مانوس كنى نمى توانستى،امّا خداوند ايشان را با هم الفت داد.

دلهايتان،لفظ قادحه را براى كينه ها استعاره آورده كه به معناى سخن،جاذبه و روشنى بيشترى داده است،زيرا همچنان كه چوب آتش زنه،شعلۀ آتش را بر مى افروزد و بر حرارت آن مى افزايد،كينه و دشمنيها هم خشم و شرارت و فتنه و آشوب به وجود مى آورد.و تأييد از خداوند است.

ص:203

223-گفتار آن حضرت خطاب به عبد اللّه بن زمعه كه از شيعيانش بود و در دوران خلافتش از

اشاره

او درخواست مال كرد:

إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِي وَ لاَ لَكَ- وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ- فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظِّهِمْ- وَ إِلاَّ فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لاَ تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِمْ

لغات

جلب:مال به دست آمده،در بارۀ اين لغت شارح مى گويد با خاء نيز خوانده شده ولى معناى مناسبى براى آن ذكر نكرده است.

جناة الثمر:ميوه اى كه از درخت چيده مى شود.

ترجمه

اين سخنان را امام(علیه السلام)خطاب به يكى از شيعيان و دوستانش به نام عبد اللّه بن زمعه،كه در هنگام خلافت و زمامدارى آن حضرت خدمتش شرفياب شد و درخواست كمك مالى كرد،فرمود:

«اين مال نه از آن من است و نه از آن تو،اين غنيمت مسلمانان و دست آورد شمشيرهاى ايشان است،اگر تو با آنان در نبرد با كافران شركت داشته اى تو را نيز مانند آنها سهمى خواهد بود،و گرنه حاصل دسترنج آنان طعمۀ ديگران نخواهد شد .»

ص:204

شرح

مقتضاى ظاهر سخن آن است كه اين مرد از حضرت درخواست بخشش كرد ولى امام(علیه السلام)از اين كار خوددارى فرمود و براى او دليل آورد كه مال و ثروتى كه نزد او قرار دارد ملك خصوصى او نيست بلكه از بيت المال عموم مسلمانان و اندوختۀ آنهاست كه از طريق نبرد با كفار و با ضرب شمشير از آنان به غنيمت گرفته اند،و قرآن دستور داده است كه يك پنجم آن را چگونه و در چه مواردى تقسيم كنند: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ» (1)»،و چهار قسمت باقيمانده سهم كسانى است كه در جنگ با كفار حضور داشته اند،و طريقۀ تقسيم اين قسمت نيز به اختلاف ذكر شده است،شافعى گفته است كه سه قسمت به رزمندگان اسب سوار مى دهند و يك سهم به پيادگان و ابو حنيفه فتوا داده است كه به اسب سواران دو سهم و به پيادگان يك سهم و طريقۀ اهل بيت و امامان شيعه نيز مطابق دستور اخير است.اما اين كه حضرت آن شخص را چيزى نداد،و او را ردّ فرمود به اين دليل است كه يا او از سهام جنگجويان طلب كرد،در صورتى كه از ايشان نبود و يا اين كه قبل از آمدن او خمس تقسيم شده و چيزى از آن باقى نمانده بود و يا اين كه خمس به او نمى رسيد چون استحقاق نداشت،زيرا نه از مساكين و فقيران و نه ابن السبيل و در راه مانده بوده،و در بارۀ سهم خدا تمام مفسّران معتقدند كه اين عنوان از باب تعظيم ذكر شده است،نه اين كه يك قسمت به اين منظور اختصاص يابد ولى در تقسيم خمس به اختلاف،رأى داده اند،بعضى بر سه قسمت و عده اى بر چهار قسمت و گروهى كه از جملۀ آنها ابن عباس و قتاده و جمعى ديگر از مفسران مى باشند گفته اند بر پنج بخش تقسيم مى شود كه دو سهم خدا و پيامبر يكى حساب شده و يكجا در اختيار

ص:205


1- سوره انفال(8)قسمتى از آيه(40) [1]يعنى:آنچه را كه به غنيمت گرفته ايد يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و خويشاوندان او،و يتيمها و نيازمندان و در راه ماندگان مى باشد.

پيامبر قرار مى گيرد،امّا آنچه از پيشوايان معصوم نقل شده،تقسيم بر شش قسمت است به اين حساب كه دو سهم خدا و رسول،در زمان حيات پيامبر به خود آن حضرت اختصاص دارد ولى پس از وفات ايشان،اين دو سهم با سهم ذوى القربى،يكجا به قائم مقام او مى رسد كه به مصرف خود و خانواده اش از بنى هاشم برساند،و سه بخش ديگر را هم به يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان از سادات بدهد و اين از ويژگيهاى بنى هاشم و در حقيقت به جاى صدقات ديگرى است كه بر ايشان حرام است و به مستحقان ديگر از بقيّۀ مردم غير سادات مى رسد،امّا در بارۀ سهم پيامبر(صلی الله علیه و آله)،ائمه چهارگانۀ اهل سنت بر اين عقيده اند كه سهم آن حضرت پس از وفاتش در امور مهمه مسلمانان و تجهيزات جنگى از قبيل سلاح و وسيلۀ سوارى خرج و صرف مى شد،بنا بر اين امام(علیه السلام)از اين سهم، هم نمى توانست به آن مرد كمك كند و به دليل اين كه از يتيمان و ذوى القربى نبود از اين دو بخش هم محروم بود،و از قسمتهاى ديگر هم كه ويژۀ مبارزان بود خود را مجاز به كمك كردن به او نمى دانست چنان كه فرمود:در اين مال اندوختۀ مسلمانان و دست آورد شمشيرهاى آنان است،پس اگر تو هم در جنگ با ايشان شريك بودى در غنيمت هم با آنان شريك خواهى بود و گر نه از آن بهره اى ندارى،امام(علیه السلام)در اين سخن،واژۀ فيء و غنيمت را يكى دانسته است در صورتى كه به عقيدۀ شافعى و طبق رواياتى كه از شيعه نقل شده فيء مالى است كه از كافران بدون جنگ و مبارزه گرفته شود بر خلاف غنيمت.

گفتار امام:و الاّ.يعنى و اگر با آنان در جنگ شركت نداشته اى،اين شرطى است كه جزاى آن فجناة ايديهم تا آخر مى باشد يعنى چيدۀ دست آنها براى دهان ديگران شايسته نيست.و چون به دست آوردن مبارزان و جنگجويان اموال كافران را،شباهت به جمع آورى ميوه و چيدن از درخت دارد،امام(علیه السلام)واژۀ

ص:206

جناة را براى آن استعاره آورده كه از فصيحترين استعاره ها مى باشد و همانند ضرب المثلى شده است براى شخصى كه مى خواهد در ثمره و نتيجۀ عملى كه ديگران انجام داده و زحمتش را كشيده اند خود را شريك سازد.توفيق از خداست.

ص:207

224-گفتار آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

أَلاَ وَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ- فَلاَ يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ- وَ لاَ يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ- وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلاَمِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ- وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ- الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ- وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ- وَ اللاَّزِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ- أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ- مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهَانِ فَتَاهُمْ عَارِمٌ- وَ شَائِبُهُمْ آثِمٌ وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ- وَ فَارِئُهُمْ قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ لاَ يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ- وَ لاَ يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ

لغات

بضعه:پاره تنشّبت:ارتباط يافته،آويخته است.

تهدّلت:درآويخت عارم:زشت،بدخو مماذق:كسى كه تظاهر به دوستى كند ولى دوستيش خالص نباشد و اين خود قسمتى از نفاق است.

ترجمه

«بهوش باشيد كه زبان عضوى از اعضاى انسان مى باشد و هر گاه آدمى آماده سخن گفتن نباشد زبان نيز ياراى گفتن ندارد،و موقعى كه روح آدمى مايه و آمادگى گفتار داشته باشد به سخن در مى آيد و وى را مهلت سكوت نمى دهد، ليكن ما خود فرمانروايان سخنيم كه رشته هاى آن به دست ما و شاخه هايش بر ما

ص:208

سايه افكنده است.

خداوند شما را غريق رحمت كند،هم اكنون در زمانى قرار گرفته ايد كه گويندۀ حق در آن اندك و زبان از راستگويى ناتوان و حق جو،خوار است، مردمش به عصيان مشغول و با بى تفاوتى و سازشكارى همراهند،جوانهايش بدخو و پيرهايش گنهكار،دانشمندانش دورو و منافق و سخنرانهايش چاپلوس، كوچكشان به بزرگشان احترام نمى گذارد و سرمايه دارشان بينوايان را دستگيرى نمى كند .»

شرح

چنان كه نقل مى كنند امام(علیه السلام)اين سخن را در حادثه اى ايراد فرمود كه موقعيت چنان ايجاب مى كرد يك روز حضرت به خواهر زادۀ خود جعده بن هبيره مخزومى دستور داد كه براى مردم سخنرانى كند و او رفت بالاى منبر ولى نتوانست حرف بزند،در اين حال حضرت خود برخاست در عرشۀ منبر قرار گرفت و سخنرانى طولانى ايراد فرمود كه اين قسمت از آن را سيد رضى در اين جا به رشتۀ تحرير در آورده است.

مرجع ضمير متصل در يسعده و يمهله ، لسان ،و مرجع ضمير مستتر در امتنع و اتّسع انسان است و معناى جمله اين است كه چون زبان عضوى از انسان است و از نظر به كارگيرى در اختيار اوست،پس هر گاه آدمى به دليل گرفتارى و حادثه اى آمادگى براى سخن گفتن نداشته باشد زبان نيز قادر به تكلّم نخواهد بود،و بر عكس اگر براى سخن گفتن داعى داشته و به نور معارف و علوم گسترش يافته باشد،زبان مهلت آرامش و سكوت ندارد بلكه خود به خود سخن بر زبان جارى مى شود.

در مرجع ضمير امتنع و اتسع احتمال ديگرى هم هست كه اوّلى به قول و دوّمى به نطق برگردد يعنى هر گاه قول از تبعيت انسان سرپيچى كند پس زبان را

ص:209

كمك نمى كند و باعث سكون و لكنت آن مى شود،ولى اگر انديشه و نطق به آسانى در ذهن او حضور يابد به زبان مهلت آرامش نمى دهد .

و انّا لامراء الكلام ،در اين عبارت امام(علیه السلام)كلمۀ امراء را براى خود و خاندانش استعاره آورده به دليل اين كه ايشان زمان سخن را در اختيار دارند و مانند فرمانروايان در متصرّفات خود،در آن دخل و تصرف مى كنند و لفظ عروق را از استعدادهاى سخن كه در قلوب آنان قرار دارد و نيز تنشّب كه به معناى تعلّق و رابطۀ محكم است و همچنين عصون را به عنوان استعاره آورده است زيرا،چنان كه شاخه هاى درختان ميوه باعث مى شود كه آدمى به آسانى دسترسى به ميوه پيدا كرده و از آن استفاده كند،زمينه هاى خدادادى به اين خانواده نيز سخنگويى را بر ايشان آسان ساخته است،و لفظ تهدّلت را هم كه به معناى آويخته شدن است به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر فرموده است .

مفاسد زمان حضرت و اصناف مردمش پس از بيان منشأ سخن و سخنورى خود و خاندان گراميش به مطلب ديگرى پرداخته و آن وضع زمان خود و مردمى است كه در آن موقع مى زيسته اند،و براى آنان اين اوصاف را بيان كرده است:

1-حق گويان در اين زمان اندكند،و علت آن هم شرورى است كه جامعۀ امروز را فرا گرفته است،و اين همان معنايى است كه در خطبۀ شمارۀ 31 ج 2 در شرح ايها الناس انا قد اصبحنا فى دهر عنود و زمن كنود بيان شد كه زمان چگونه سبب بدى و خوبى مى شود و بدى و خوبى زمان در حقيقت صفت اهل زمان است.

2-در اين روزگار،زبان انسان از بيان حقيقت ناتوان است،و علت آن دو چيز است،يكى جهل و نادانى و دوم ظلم و ستمى است كه جامعۀ امروز را

ص:210

فرا گرفته است.

3-اهل حق در اين زمان خوارند زيرا هم در اقليت اند و هم نسبت به ديگران ضعيفند .

4-اكثريت مردم اين روزگار به گناه اشتغال دارند.

5-با زبان،با هم سازش دارند،ولى در دل توافق ندارند،به احتمال ديگر معنايش چنين است كه مردم اين زمان در كارهاى خود غلّ و غش به كار مى برند.

6-گروهها و اصناف مختلف داراى ويژگيهاى گوناگون مى باشند، جوانانشان تندخو و بد اخلاقند،از آن رو كه با ادب اسلامى تربيت نشده اند، دانايانشان منافقند،بدين سبب كه هوشمندى خود را در جهت شرّ به كار مى برند و از فرمانهاى الهى و راه آخرت چشم پوشيده اند،گويندگان در اين زمان در دوستى با مردم ناخالصند با زبان اظهار محبت مى كنند ولى در دل با آنها دوست نيستند.

7-كوچكشان بزرگشان را احترام نمى كند،زيرا در محيطى رشد يافته اند كه از نظر آداب شرعى دچار نقص بوده و توجّهى به آن نداشته اند.

8-ثروتمندانشان به نيازمندان كمك نمى كنند،و اين خود دليل است بر اين كه اهل اين زمان مردمى جفاكار و فرومايه مى باشند.توفيق از خداوند است.

ص:211

225-گفتار آن حضرت در باره سبب اختلاف مردم در صورتها و اخلاق:

اشاره

إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ- وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا- وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا- فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ- وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلاَفِهَا يَتَفَاوَتُونَ- فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ- وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ- وَ زَاكِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ- وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ- وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ- وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ- وَ طَلِيقُ اللِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ ابو محمد كه مشهور به ذعلب يمانى است و احمد و عبد اللّه و مالك از رجال شيعه و محدّثان بوده اند.

لغات

فلقه:پاره و قسمتى از چيزى.

رواء:چهرۀ زيبا.

سبرت الرجل اسبره:باطن و حقيقت او را آزمودم.

ضريبه:خوى و طبيعت.

جليبه:چيزى كه آدمى با زحمت و بطور ناخواسته آن را انجام مى دهد.

ترجمه

ابو محمد يمنى از احمد بن قتيبه و او از عبد اللّه بن يزيد نقل كرده كه مالك بن دحيه گفت:خدمت امير مؤمنان بوديم كه سخن از تفاوتهاى موجود

ص:212

ميان انسانها به وقوع پيوست.حضرت فرمود:

«آنچه باعث تفاوت آنان شده از سرشت و خمير مايۀ آغازين ايشان نشأت گرفته است،زيرا مادۀ اصلى آنها از قسمتهاى شور و شيرين و سخت و سست زمين تركيب يافته و بر حسب نزديك بودن خاكشان با هم نزديك و به مقدار فاصلۀ آن با يكديگر متفاوتند از اين رو گاهى زيبا رويان كم خرد و بلند قامتان كم همت و پاكيزه كرداران بد منظر و كوتاه قدان دورانديش و پاك نهادان بد ظاهر و آنان كه عقلشان حيران است،انديشه هايشان پراكنده است و سخن پردازان دلهايى نيرومند دارند .»

شرح

در اين سخنان حضرت به موضوعى اشاره فرموده است كه عنصر اصلى اختلاف و تفاوت صورى و اخلاقى انسانهاست .

انّما فرّق بينهم...يتفاوتون ،واژۀ طينهم،در سخن امام(علیه السلام)اشاره به آن خاك و گلى است كه خمير مايۀ وجود آدمى بوده است چنان كه در خطبۀ اوّل كتاب نيز به اين معنى اشاره فرموده است:سپس خداوند سبحان از قسمتهاى سخت و نرم و مستعدّ شيرين و شوره زار زمين مقدارى خاك گرد آورد،و آن را جامد كرد تا محكم شد و استوار ساخت تا چنان خشك شد كه هر گاه باد بر آن مى وزيد صدايى از آن برمى خاست،شرح مطلب آن است كه مشابهت صورى و اخلاقى انسانها تابع همانندى طينت اصلى آنان و اختلاف و تفاوتشان نيز بستگى به تفاوت و نزديكى و دورى مقدمات و عناصر اوليۀ وجود ايشان دارد، برخى از شارحان گفته اند:اضافۀ مبادى به كلمۀ طين به معناى لام است.يعنى مقدماتى كه براى تشكيل گل وجود آنان آماده شده است،و منظور از طينهم حالات تركيبى است كه در مسير خلقت براى آدمى پيدا شده است از قبيل نطفه و مواد پيش از آن و علقه و مضغه و استخوان كه حالات پس از آن است و

ص:213

نيز شامل طبيعت و مزاج اوست كه پذيرندۀ نفس و تدبير كنندۀ وجود وى مى باشد و همچنان كه گفته اند:مبادى جوهرۀ وجود انسان كه از آن تعبير به زمين شوره زار و گوارا و نرم و سفت شده،كنايه از قوا و طبيعتهاى گوناگونى است كه براى صاحبان طبيعت وجود داشته،مثل نيروى رشد گياهى و تغذيه و سپس تشكيل نطفه و حالات پس از آن،موجودى كه از قسمتهاى گوناگون زمين تركيب يافته داراى اجزاى فعّالى است كه با تأثير و تأثر خود استعدادهاى گوناگون به وجود مى آورند و خود مقدمات تشكيل مزاج و صاحب مزاج مى شوند،به عبارت ديگر:به دليل اين كه شورى و شيرينى و نرمى و درشتى، صفات عارض بر موادّى مى باشند كه مبادى طبيعت اصلى و عنصر حقيقى انسان را تشكيل مى دهند،در اختلاف استعدادهاى گوناگون اين طبيعت و بقيۀ طبايع و مزاجهاى تركيب يافته از آن مؤثر مى باشند و اين اختلاف در استعداد براى پذيرش مزاجها شده و باز اختلاف مزاجها،جهت پذيرش اخلاق و صورتهاى ظاهر نيز باعث اختلاف در چهره هاى ظاهرى و خويها كه حالات معنوى است مى باشد،از اين باب ناچار علت تفاوت انسانها در صورتها و اخلاقيّات نيز همان اختلاف در مبادى و مقدمات طينت اصلى و جوهرۀ اوّلى اوست كه خاك و زمين باشد،و در شرح خطبۀ اوّل دليل اين كه چرا حضرت تركيب از اجزاء را به برخى از عناصر و موادّ اوليه اختصاص داده بيان كرديم.

احتمال ديگرى كه در معناى سخن امام داده مى شود آن است كه اشاره به طبيعتهاى اجزاى زمين باشد كه باعث اعتدال مزاجهاى مختلف انسانها مى شود و اطباى قديم عناصر چهارگانه را ريشۀ آنها مى دانستند.به اين طريق كه سبخ اشارۀ به گرم خشك و عذب به گرم تر و سهل به سردتر و حزن به سرد خشك باشد،و سخن پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)را نيز به همين معنا حمل كرده اند كه

ص:214

مى فرمايد وقتى كه خداوند سبحان خواست آدم را بيافريند امر فرمود كه از هر جا از زمين قطعه اى برداشته شود،از اين رو بنى آدم بر حسب مقدار مادّه اى كه از آن آفريده شده اند به حالات و كيفيات مختلف سرخ و سفيد،نرم و درشت و مطبوع و نامطبوع در آمدند،بنا بر اين سخن رسول خدا:قبضة من كل ارض، اشاره به عناصرى است كه در زمين وجود دارد،و اختلاف به سرخى و سفيدى اشاره به اخلاقيات آنان و اختلاف به نرمى و درشتى و مطبوع و نامطبوع،اشاره به مختلف بودن خواصّ و استعدادهايى است كه در راستاى خلقت پيش از پيدايش مزاج در موجودات مادّى وجود دارد،بنا بر اين معناى اين كلام امام:

فهم على حسب قرب ارضهم يتقاربون ،آن است كه هر اندازه مادّۀ اصلى وجودى انسانها در استعدادهايشان با همديگر تشابه و نزديكى داشته اند،در چهره هاى ظاهرى و ويژگيهاى اخلاقى نيز هماهنگ و متشابه مى باشند و به هر مقدار كه اين تشابه وجود نداشته باشد با هم تضاد و اختلاف خواهند داشت و اين تفسير و توجيه در سخن امام و نيز كلام پيامبر امرى است لازم،زيرا اگر كه فقط به ظاهر آن اكتفا شود اقتضا خواهد كرد كه مادۀ اصلى آفرينش آدمى تنها خاك باشد با اين كه مى دانيم منظور عموم عناصرى است كه در زمين يافت مى شود و اين كه در سخن حضرت امير(علیه السلام)تنها خاك و گل نام برده شده از باب اكثر و اغلب است نه تعيين و تخصيص .

فتأمّ الرّواء... ،امام(علیه السلام)از اين عبارت تا آخر خطبه صفات گوناگون انسانها را بطور تفصيل بيان فرموده است كه مجموعا شامل هفت صفت و هر كدام از آنها مركب از دو ويژگى مى باشد،و در ابتدا پنج قسم را كه خصوصيت ظاهرى با ويژگى معنوى و يا-چنان كه در بعضى از آنهاست-دو ويژگى اخلاقى آن با هم اختلاف دارد،ذكر كرده و در آخر به دو صفت پرداخته است كه در هر كدام از آنها دو جهت:ظاهر و باطنش با هم متناسب و موافق مى باشد:

ص:215

1-نخستين صفتى كه ويژگى ظاهر آن با جنبۀ باطنش تناسب ندارد آن جاست كه مزاج و استعداد مزاجيش پذيراى صورت كامل و چهرۀ زيباست اما ويژگى معنويش نقص عقل و بى خردى است و از اين لحاظ متصف به صفت كودنى و نادانى است و اين صفت جزء صفات رذيله به حساب مى آيد.

2-برخى انسانها يافت مى شوند كه داراى قامتى بلند و رسا مى باشند ولى از نظر ويژگى باطنى كم همت و ترسو هستند كه از صفات ناپسند شمرده مى شود،اين دو صفت كه تا كنون شمرده شد از يك جهت با هم شريك و از ديگر سوى متفاوتند.

3-سومين صفتى كه شقّ ظاهريش با استعداد باطنى وى نامناسب است،اين است كه صورت ظاهر شخص،زشت باشد ولى جنبه معنوى آن كه از اعتدال مزاجى ذهن وى سرچشمه مى گيرد،پاكى و انجام دادن كارهاى نيكوست.

4-صفت چهارم را به جملۀ قريب القعر بعيد السّير ،تعبير فرموده است، يعنى:كوتاه قامتى كه با دورانديشى باطنيش،بر اسرار و رموز دقيق آگاهى دارد، چنان كه پيداست،اين دو صفت نيز از نظر ويژگى ظاهر و جنبۀ باطن با هم متفاوتند،يعنى شماره سوم و چهارم.

5- معروف الضريبة منكر الجليبه ،اين ويژگى چنان است كه شخصى در حقيقت متصف به صفتى است و به آن شهرت دارد اما به جهاتى ضدّ آن را بر خود مى بندد و چون اين تظاهرى بر خلاف واقع است،اين ويژگى ناشناخته از او بعيد به نظر مى آيد و معلوم مى شود كه او اهل اين ويژگى نيست مثل اين كه از نظر استعداد و خوى باطنى و شهرت و معروفيت،ترسو باشد ولى شجاعت و دليرى را به خود ببندد و يا شخص بخيلى خود را سخىّ و بخشنده نشان دهد،

ص:216

پيداست كه دو خصوصيت ادعايى و غير حقيقى در او عجيب به نظر مى آيد.

اين بود پنج قسم از صفاتى كه حضرت براى آدميان بر شمرد،و در ميان اين ويژگيهاى پنجگانه،قسم اول و سوم كمتر تحقّق مى يابد،زيرا در اغلب موارد، از كسى كه داراى چهرۀ زيبا و آفرينش معتدل است انتظار مى رود كه با هوش و زيرك باشد و در كسى كه زشت رو و كريه المنظر است،عكس آن.و حال آن كه آنچه در بارۀ اين دو صفت بيان فرمود بر خلاف غالب است،ولى شماره هاى دوّم و چهارم زياد پيدا مى شود و بر خلاف انتظار نيست به دليل اين كه غالبا بلند قامتها بى خردند كه لازمۀ آن سستى اراده و بى همّتى است و بر عكس از كوتاه قدها،هوشيارى و حسن تدبير انتظار مى رود چنان كه وقتى از حكيمى پرسيدند كه چرا كوتاه قامتان زيرك و حاذقند؟جواب داد:به دليل آن كه قلبهاى آنان به مغزهايشان نزديك است،يعنى چون قلب سرچشمۀ حرارت طبيعى است و عوارض نفسانى از قبيل تيز هوشى،درك و شعور،جرأت و جسارت، حسن ظن،درست انديشى،اميدوارى،نشاط،اخلاق مردانگى،تنبل نبودن و تحت تأثير هر چيزى واقع نشدن بالاخره تمام اينها نشانۀ حرارت غريزى و ضدّ اين ويژگيها دليل بر،برودت و زيادى سردى مزاج و طبيعت مى باشد.بنا بر اين در اشخاصى كه قدشان كوتاه است نزديك بودن دل با مغز علّت زيادى حرارت در مغز و برترى آمادگى قواى نفسانى براى پيدايش اين عوارض مى شود،و بر عكس در قد بلندها،دورى قلب از مغز باعث نرسيدن حرارت به آن و آماده نبودن قوا براى پديدار شدن صفات مذكور است،البته اين حرارت تنها سبب مادّى نيست بلكه ممكن است سبب ديگرى هم در كار باشد ولى مهمترين سبب است.

صفت پنجم از ويژگيهاى پنجگانه نيز در بسيارى از اشخاص امكان تحقق دارد زيرا بيشتر نفوس طالب كمالند از باب مثال مى بينيم شخص بخيلى

ص:217

را كه دوست دارد و مى خواهد كه از بخشندگان شمرده شود و به اين منظور خود را كريم و بخشنده نشان مى دهد و شخص ترسو دلش مى خواهد كه شجاع به حساب آيد و لذا شجاعت را به خود مى بندد.

امام(علیه السلام)در بيان اين صفات صنعت مطابقه را رعايت فرموده است به اين طريق كه تامّ را در مقابل ناقص،بلند قامت را در مقابل كوتاه قد،ذكى را در مقابل قبيح،نزديك را در مقابل دور،و معروف را در مقابل منكر ذكر كرده است،دو نوع ديگر از صفات هفتگانۀ مركب را در آخر آورده كه يكى از آنها:

تائه القلب متفرق اللب،دلش حيران و انديشه اش مشوّش است و آنها بى سوادان عوام مردمند كه دنبال هر آوازى مى روند و در ورطۀ نادانى و تفرقه سرگردان و در درياى هوا و هوس خود به سوى تمايلات دنيوى و خواسته هاى شيطانى متحيّرانه شناورند.صفت دوم:زبانى گويا و دلى قوى دارد،زبان آور و هوشمند است اين دو صفت كه آخرين صفات مى باشند بر خلاف چند صفت اول،جنبه ظاهر و باطنشان هماهنگ است و در هر كدام از دو همراه صنعت سجع متوازى رعايت شده است،در اول قلب و لب و در دوم لسان و جنان را قرين هم آورده است.توفيق از خداوند است.

ص:218

226-گفتار آن حضرت هنگامى كه پيامبر اكرم را غسل مى داد و او را مهياى دفن مى كرد

اشاره

اين سخنان را ايراد فرمود:

بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟- لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ- مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ- خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً عَمَّنْ سِوَاكَ- وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً- وَ لَوْ لاَ أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَعِ- لَأَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ الشُّئُونِ- وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلاً وَ الْكَمَدُ مُحَالِفاً- وَ قَلاَّ لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لاَ يُمْلَكُ رَدُّهُ- وَ لاَ يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ- بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِكَ

لغات

انباء:خبرها،به جاى اين كلمه انبياء نيز روايت شده است.

شئون:مراكز ارتباط استخوانهاى كاسۀ سر و محل تلاقى آنها،عربها معتقد بودند كه اشك چشم از اين محلها بيرون مى آيد و ابن سكيت گفته است:شأنان،دو رگ هستند كه از داخل سر به جانب دو ابرو،و از آن جا به چشمها اتصال دارند.

كمد:اندوه نهفته محالف:ملازم،همراه بال:قلب،خاطر

ترجمه

«پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا،آنچه با مرگ تو قطع شد با مرگ هيچ كس قطع نشد،و آن نبوت و اخبار آسمانى بود،غم مصيبت تو همگان را به سوگ

ص:219

نشانده،و دليل تسليت براى همۀ مرگ ها و مصيبتها شده است،اگر اين امر نبود كه تو دستور به صبر و شكيبايى فرموده اى و از بيتابى نهى كرده اى آن قدر بر تو مى گريستيم كه سرچشمۀ اشكهايمان خشك شود و درد و غم پيوسته و حزن و اندوهمان هميشه باقى باشد،گر چه اينها نيز براى از دست دادن تو اندك است اما مرگ چيزى است كه نمى توان آن را برگرداند و دفع كرد،پدر و مادرم فدايت باد، ما را در حضور پروردگارت ياد كن و از خاطرمان مبر .»

شرح

بابى انت و امّى ،اين عبارت(جار و مجرور)متعلق به فعل محذوفى است كه أفديك مى باشد.و اين كه حضرت در بارۀ پيامبر مى گويد:با مرگ تو چيزى قطع شد كه در مرگ هيچ كسى قطع نشد به خاطر آن است كه ايشان آخرين پيامبر بود و پس از وى وحى و پيامبرى نيست،و منظور از اخبار آسمان، وحى الهى است،اما اهل تأويل مى گويند آسمان كنايه از جايگاه بلند معنوى يعنى آسمان غيب و مقام فرشتگان عالم بالاست.

خصصت...سواء ،مصيبت تو اين خصوصيت دارد كه پس از اين هرگز مردم مثل آن را نخواهند ديد و از اين رو فقدان تو براى تمام مصائب آنان در فقدان عزيزانشان،مايۀ تسليت و دلدارى شد و دل تمام آنها را بطور مساوى جريحه دار ساخت،در حالى كه خصوصيت و عموميت صفت مصيبت مى باشند ولى در عبارت،آنها را به خود پيامبر نسبت داده است به آن دليل كه اين مصيبت و اندوه به خاطر آن حضرت مى باشد.

عبارت و لو لا...و قلاّ لك ،عذرى است از طرف امام(علیه السلام)كه چرا گريۀ زياد و اندوه فراوان را در مصيبت پيامبر ترك كرده است،و امر آن حضرت را به صبر كردن در هنگام مصيبت و نهى وى را از جزع و بيتابى در وقت سختيها به عنوان دليل براى اين عمل خود بيان فرموده است.در متن سخن امام تمام كردن و به پايان رساندن چشمه هاى داخل سر،كنايه از زيادى گريه و واژۀ داء كنايه از

ص:220

درد و غم و اندوه است و به اين منظور لفظ مماطله را استعاره آورده يعنى با اين كه هر گونه حزن و غمى معمولا به مرور زمان از صاحبش جدا و فراموش مى شود ولى اين مصيبت چنان است كه غم آن نمى خواهد از انسان جدا شود و مثل آن است كه براى از بين رفتن،امروز و فردا مى كند.

ضمير تثنيه در فعل قلاّ دو مرجع دارد:1-كلمۀ انفاد كه از فعل انفدناه فهميده مى شود.

2- الكمد المحالف و چون اين معنا شامل داء المماطل هم مى شود لذا در مرجع ضمير هر دو را يكى به شمار آورده است،و احتمال مى رود كه مرجع هر دو،همان دو كلمۀ آخر باشد:داء و كمد،زيرا اينها نزديكتراند،و مرجع ضمير در جملۀ و لكنّه ما لا يملك ،كلمۀ موت است و معناى جمله اين است:امّا مرگى كه راه برگشت ندارد و قدرتى بر دفع آن نيست،گريه و جزع بر آن بى فايده است و صبر كردن بر آن شايسته تر مى باشد ،و در آخر سخن جملۀ اول را تكرار كرده است پدر و مادرم فدايت باد و اين خوى عربهاست كه در برابر عزيز خود اين جمله را بر زبان مى رانند.

اگر اشكال شود كه پس از وفات كسى چگونه مى توان فدايش شد و اين امرى ناممكن است در پاسخ مى گوييم:در عرف عرب شرط صدق اين جمله امكان فدا شدن نيست زيرا غرض از بيان اين جمله حقيقت فدا شدن نبوده بلكه منظور صرف اظهار كوچكى است تا طرف مقابل متوجه شود كه پيش گويندۀ اين سخن آن قدر عزّت و احترام دارد كه حاضر است پدر و مادر خود را در راهش قربانى و برايش فدا كند و اين امرى است ممكن و معقول.و سرانجام از آن حضرت درخواست مى كند كه او را نزد پروردگارش به ياد آورد و از خاطر خود نبرد و اين خواهشى بجاست زيرا وى زودتر به پيشگاه پروردگار رفته با اين كه رهبر جامعه و پيشواى مردم بوده است،چنان كه هر گاه رهبر يك كشور فرمانروايى را

ص:221

به شهرى بفرستد كه به حال مردمش رسيدگى كرده و با تشويق و تهديد آنان را به اطاعت سلطان در آورد،لازم است هنگامى كه مى خواهد به مركز باز گردد گزارشى از اطاعت پيروان و سركشى مخالفان داشته باشد و طبيعى است آنان كه فرمان مولى را به جان خريده و دستورهاى او را مو به مو اجرا كرده اند دوست دارند كه اعمال نيكشان نزد رهبر كشور بازگو شود،و به اين دليل به فرمانرواى خود نزديك مى شوند و مى خواهند خود را در قلب او جايگزين سازند و از او درخواست كنند كه دل خود را متوجه آنها كرده براى ايشان اهميت قايل شود.

كلمۀ بال[در اين جا]به معناى امر مهم و مورد اهميت است و ممكن است تقدير سخن امام(علیه السلام)اين باشد و اجعلنا من مهمات بالك يعنى ما را از همه بيشتر به خاطر داشته باش بنا بر اين تقدير كلمۀ مهمّات كه مضاف بوده حذف شده است.

پيامبر اكرم ده سال پس از هجرت رحلت فرمود،ولادتش عام الفيل و بعثت وى در سن چهل سالگى پس از ترميم خانۀ كعبه (1)واقع شد و در پنجاه و سه سالگى به مدينه هجرت فرمود و در هنگام وفات شصت و سه سال از سنّ مباركش گذشته بوده و نقل شده است كه روز ولادت و ورود به مدينه و همچنين رحلت آن حضرت روز دوشنبه بوده و شب چهارشنبه در خانۀ عايشه،همان جا كه وفات يافته بود به خاك سپرده شد،در حالى كه حضرت على(علیه السلام)به اتفاق عباس بن عبد المطلّب و فرزندش فضل عهده دار غسل آن حضرت بودند،راجع به اين موضوع و چگونگى دفن رسول خدا در شرح خطبۀ 188 ذيل سخن امام(علیه السلام) و لقد علم المستحفظون،مطالبى را بيان داشتيم (2).توفيق از خداوند است.

ص:222


1- چنان كه مورخين نوشته اند پنج سال قبل از بعثت،قريش خانۀ كعبه را خراب كردند و آن را توسعه دادند.
2- صفحه 439،ج 3،عربى.

227-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است

قسمت اوّل خطبه

اشاره

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ تُدْرِكُهُ الشَّوَاهِدُ- وَ لاَ تَحْوِيهِ الْمَشَاهِدُ- وَ لاَ تَرَاهُ النَّوَاظِرُ- وَ لاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ- الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ- وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى وُجُودِهِ- وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ- الَّذِي صَدَقَ فِي مِيعَادِهِ- وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبَادِهِ- وَ قَامَ بِالْقِسْطِ فِي خَلْقِهِ- وَ عَدَلَ عَلَيْهِمْ فِي حُكْمِهِ- مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ- وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ- وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ- وَاحِدٌ لاَ بِعَدَدٍ وَ دَائِمٌ لاَ بِأَمَدٍ وَ قَائِمٌ لاَ بِعَمَدٍ- تَتَلَقَّاهُ الْأَذْهَانُ لاَ بِمُشَاعَرَةٍ- وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِي لاَ بِمُحَاضَرَةٍ- لَمْ تُحِطْ بِهِ الْأَوْهَامُ بَلْ تَجَلَّى لَهَا بِهَا- وَ بِهَا امْتَنَعَ مِنْهَا وَ إِلَيْهَا حَاكَمَهَا- لَيْسَ بِذِي كِبَرٍ امْتَدَّتْ بِهِ النِّهَايَاتُ فَكَبَّرَتْهُ تَجْسِيماً- وَ لاَ بِذِي عِظَمٍ تَنَاهَتْ بِهِ الْغَايَاتُ فَعَظَّمَتْهُ تَجْسِيداً- بَلْ كَبُرَ شَأْناً وَ عَظُمَ سُلْطَاناً وَ أَشْهَدُ أَنَّ؟مُحَمَّداً؟ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الصَّفِيُّ- وَ أَمِينُهُ الرَّضِيُّ ص أَرْسَلَهُ بِوُجُوبِ الْحُجَجِ وَ ظُهُورِ الْفَلَجِ وَ إِيضَاحِ الْمَنْهَجِ- فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً بِهَا- وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ دَالاًّ عَلَيْهَا- وَ أَقَامَ أَعْلاَمَ الاِهْتِدَاءِ وَ مَنَارَ الضِّيَاءِ- وَ جَعَلَ أَمْرَاسَ الْإِسْلاَمِ مَتِينَةً- وَ عُرَى الْإِيمَانِ وَثِيقَةً

لغات

مشاهد:مكانهاى حضور و مجلسها مرائى:جمع مرآة به فتح ميم صورت،منظر، مثل:فلان حسن فى مرآة العين و فى رأى العين:

يعنى چهرۀ زيبا و منظرى نيكو دارد.

ص:223

فلج:با لام ساكن:پيروزى امراس:جمع مرس به فتح راء و اين خود نيز جمع مرسه است كه به معناى ريسمان مى باشد.

ترجمه

«سپاس و ستايش ويژۀ ذات بارى تعالى است كه حواس ظاهرى او را در نيابند و مكانها وى را در بر نگيرند،ديده ها او را نبينند و پوششها وى را مستور نسازند،خدايى كه با حدوث آفرينش موجودات و اسرار خلقتش، هستى و ازليّت خويش را آشكار فرموده است همانندى آفريده ها دليل بى همانندى اوست،وعده هايش صادق،و او بالاتر از آن است كه بر بندگان ستم كند،در بارۀ آفريده هايش با نظم و اعتدال رفتار كرده و در اجراى احكام بر آنان به عدل و داد،دستور مى دهد،حدوث و پيدايش موجودات و از بين رفتن و فناى آنها دليل بر جاودانگى او و ناتوانى ايشان نشانۀ قدرت وى مى باشد.

يكى است اما نه به شماره(واحد عددى است)هميشگى است ولى نه در محدودۀ زمان،برقرار است ليكن بر پايه اى تكيه ندارد(بلكه به ذات خويش قائم است)ذهنها او را دريابد نه به كمك حواس ظاهر،ديدگان گواه بر هستى وى هستند نه به گونه اى كه وجود خدا در آنها حضور يابد،افكار بر او احاطه وى هستند نه به گونه اى كه وجود خدا در آنها حضور يابد،افكار بر او احاطه ندارند،بلكه به وسيلۀ افكار بر آنها تجلى كرده است و انديشه ها از محيط شدن به ذات حق ابا دارند و خداوند آنها را كه ادعاى پى بردن و احاطه بر كنه ذات دارند به محاكمه مى كشد،حق تعالى بزرگ است امّا نه به اين معنا كه حدّ و مرز جسمش طولانى است او عظمت دارد اما نه اين كه بدنى با استخوان بندى و حدودى مادّى داشته باشد بلكه شأن و مقامش بزرگ و حكومتش با عظمت مى باشد.

باد-بنده و فرستادۀ پاك و امين پسنديدۀ اوست كه وى را با برهانهاى ثابت و استوار و پيروزى آشكار و راه و روش روشن فرستاد و او نيز پيغامهاى الهى را به

ص:224

جامعه رساند،در حالى كه حق را از باطل جدا ساخت،و مردم را به راههاى روشن راهنمايى كرد،و پرچمهاى هدايت و نشانه هاى روشنايى بخش را بر پا داشت،و ريسمانهاى اسلام را محكم و دستگيره هاى ايمان و يقين را،استوار كرد .»

شرح

امام(علیه السلام)در اين خطبه نخست خداى را ستوده و سپس ذات اقدس وى را از چند امر،منزّه و دور دانسته است:

1-خداوند به حواس ظاهر در نمى آيد،حضرت از حواس به عنوان شواهد تعبير فرموده است زيرا آنها مدركات خود را مشاهده مى كنند و با آن تماس مى گيرند،و پيش از اين بارها ثابت شده است كه خداوند از درك شدن به حواس پاك و منزه است.

2-مكانها او را در بر نمى گيرد و بر او احاطه نمى يابد و اين از بديهيات است كه خداوند جا و مكان ندارد.

3-چشمها او را نمى بينند،ذكر اين صفت پس از نفى درك شواهد كه عموميت دارد،به اين دليل است كه ممكن است برخى تصور كنند كه گر چه خداوند را بقيّۀ حواس نتوانند درك كنند ولى چشمها مى توانند او را ببينند،چنان كه تعدادى از مردم اين عقيده را دارند و مى گويند:نفى ديده شدن از ذات حق تعالى گمراهى بلكه كفر است(پاك و منزه است ذات بارى از آنچه اين ستمكاران و اهل باطل مى گويند.) 4-با پرده هاى مادى و حجابهاى جسمانى ذات اقدس حق تعالى پوشيده نمى شود زيرا چنين پوششى خاصّ اجسام است و حق تعالى از جسم بودن پاك و مبرّاست .

5-حادث و پديده نيست،و دليل بر آن،حادث بودن آفريده هايش

ص:225

مى باشد،در اين مورد امام(علیه السلام)حدوث آفرينش را دليل بر دو امر دانسته است:

الف-بر قديم بودن ذات حق تعالى.ب-بر اصل وجود و هستى خداوند،و شرح اين مطلب در خطبه 151 ذيل الحمد للّه دال على وجوده بخلقه... ذكر شد (1)،جز آن كه در آن جا،هستى آفريده ها را دليل بر وجود خدا دانسته،ولى در اين خطبه حدوث آنها را دليل قرار داده است و چون هستى ممكنات دليل بر هستى صانع آنها مى باشد.پس سزاوار است كه حدوث آنها دليل بر قدم حق تعالى باشد قديم بودن و ازليّت براى خداوند به يك معناست .

6-شبيه و مانندى براى او نيست زيرا همانندى ويژۀ آفريده هاى وى است،اين مطلب نيز در بيان خطبۀ نام بردۀ فوق به تفصيل شرح شده است .

7-خداوند در وعده هاى خود صادق است يعنى آنچه در كتابهاى پيامبرانش خبر داده در تحقق آن شكّى نيست خواه مربوط به امور دنيا باشد چنان كه وعدۀ نصرت به پيامبر و يارانش داده كه مى فرمايد: «وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها» (2)...»و نيز وعده داده است كه آنان را در زمين خليفه قرار دهد:

«وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ» (3).»و خواه مربوط به آخرت باشد چنان كه بندگان صالحش را وعدۀ بهشت و ثواب جزيل داده است،و خلف وعد كذب است و آن هم بر خداى متعال محال است چنان كه در قرآن مى فرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» (4)

ص:226


1- صفحه 228،ج 3.
2- سوره فتح(48)قسمتى از آيه(19)،يعنى:خدا به شما نويد داده است كه غنيمتهاى فراوانى به دست آوريد.
3- سوره نور(24)قسمتى از آيه(54)، [1]يعنى:خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است كه آنان را در روى زمين خليفه قرار دهد.
4- سوره رعد(13)قسمتى از آيه(30)، [2]يعنى:بدرستى كه خداوند خلف وعد انجام نمى دهد.

8-به بندگانش ستم روا نمى دارد،بر خلاف سلاطين و پادشاهان روى زمين كه هر گاه ستم كردن بر زير دستان به سودشان باشد و از آن لذت ببرند و يا در ترك آن ضررى احساس كنند در حق آنان روا مى دارند،و اين خود معلول طبيعت مادى بشرى است كه اين را براى خود كمال مى داند،ولى ذات اقدس پروردگار از چنين خاصيّتى مبرّا و دور است.

9-در ميان آفريده هايش به عدل رفتار مى كند و نظام خلقت را بر پايۀ عدل استوار فرموده است،اين مطلب آن چنان روشن است كه نيازى به توضيح ندارد .

10-به دليل حدوث مخلوقاتش بر ازليّت و بى آغازيش استدلال،و به دليل اهميت اين موضوع،به اختلاف عبارت آن را تكرار فرموده است.

11-به ناتوانى مخلوقات بر كمال قدرت وى استدلال مى شود.آنچه غير از ذات خداست بطور كلّى داغ نقص قدرت بلكه كمال عجز و ناتوانى بر پيشانى دارد،زيرا همگى نيازمند به او هستند و او مبدأ وجودى همۀ آنهاست و هيچ كدام از سببها و علّتها،علّت واقعى نيستند بلكه همه از معدّات مى باشند پس در حقيقت هيچ قدرتى نيست مگر از او و براى او،و شكل منطقى استدلال با يك قياس استثنايى چنين است:اگر خداوند نسبت به وجود امرى عجز و ناتوانى مى داشت،مبدأ وجودى آن واقع نمى شد،امّا او مبدأ تمام هستيهاست، پس قدرت كامله اش بر تمام آنها ثابت است.

يادآورى:از باب اصطلاح،عجز در موردى به كار مى رود كه از آن انتظار قدرت مى رود مثل اين كه به ديوار نمى گويند عاجز است زيرا از آن انتظار قدرت و توانايى نمى رود.

12-جاودانه است زيرا جز ذات اقدس وى همه چيز محكوم به فناست.

قدرت و حاكميّت حق تعالى بر آنچه از آفريده هايش كه آمادگى فنا دارند،

ص:227

صورت عدم افاضه مى فرمايد،چنان كه قرآن به اين معنا اشاره مى كند: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ» (1)شكل استدلال براى اثبات اين صفت بر طبق قياس استثنايى چنين است:اگر خدا هم مانند بقيۀ مخلوقات مقهور فنا و نيستى بود جايز الفنا و ممكن مى بود و حال آن كه واجب الوجود بالذات است،پس مقهور فنا نيست بلكه جاويد است و براى هميشه ثابت مى باشد .

13-حق تعالى يكتا و أحد است،واحد نيست كه در سلسلۀ اعداد در آيد، بلكه مبدأ تمام كثرات و شمارنده همۀ آنهاست،در مباحث گذشته بارها اين معنا را بيان داشتيم كه:اطلاق وحدت بر خدا چگونه و به چه معناست و اين جا،نيازى به اعادۀ آن نيست.

14-جاودانه است نه در محدودۀ زمان،اين نيز در گذشته روشن شد كه دائم بودن وجود حق تعالى به معناى مساوى بودن وجود او با وجود زمان است،زيرا وى پس از آفرينش مجرّدات زمان را ايجاد فرمود و مساوى با زمان بودن به معناى در زمان بودن نيست و به دليل اين كه واژۀ امد به معناى نهايت زمان و سرانجام فرصتى است كه براى موجود زمانى تحقّق دارد و نيز ثابت شده است كه خداوند موجودى زمانى نيست بنا بر اين ثابت مى شود كه وى جاودانى و بدون زمان است.

15-استوار است امّا بر پايه اى متكى نيست كه او را بر پاى دارد مانند همه ممكنات و اين در حقيقت همان معناى واجب الوجود است كه ما در شرح جملۀ الحمد للّه الدال على وجوده بخلقه مبرهن ساختيم و نيز بسيارى از مباحث اين فصل در آن خطبه ذكر شده است.

ص:228


1- سوره زمر(39)قسمتى از آيه(68)، [1]يعنى:فرياد عظيم در صور دميده شود تا جز آنچه كه خدا بقايش را خواسته هر كه در آسمانها و زمين است مدهوش و محكوم به فنا شوند.

16-انديشه ها او را دريابند،ولى نه با حواسّ ظاهر،يعنى ذهنها به اندازۀ توان خود به سبب صفات سلبى و نسبى وى را مى شناسند،و اين كه امام مى فرمايد:لا بمشاعره،مقصود آن است كه اين تصور،نه از طريق حواس ظاهر است و نه تصورى است شبيه به آنچه از آن طريق و به وسيلۀ آنها به دست مى آيد،بلكه بر وجهى شايسته تر و با عقل صرف،دور از علايق مادّى و توابع آن،از قبيل:وضع،مكان،مقدار و...درك مى شود.

17-ديدگان گواه بر هستى وى هستند،نه بر حضورش،اين صفت اشاره به آن است كه چشمها عقول را وادار مى كنند تا از روى آثار قدرت و لطيفه هاى صفت و خلاصه آنچه كه با آنها درك مى شود به وجود حق تعالى گواهى دهند و چون اين گواهى امرى است بسيار روشن،چنان است كه گويا خداوند در ميان همۀ ديدنيها مشهود است هر چند كه چشم،او را به حضور نمى آورد و با ذات وى تماسّ نمى گيرد،و احتمال ديگر در معناى عبارت امام(علیه السلام)آن است كه وجود ديدنيها و زيباييهاى آن،شاهد بر وجود صانع سبحانه و تعالى مى باشد،نه بر حضور حسى او .

18-حق تعالى در وهم و خيال نگنجد،خداوند به دليل اين كه مجرّد از ماده است عقل بر او احاطه ندارد،چه رسد به نيروى واهمه،زيرا اين قوه به معانى جزئيّه اى تعلق مى گيرد كه از محسوسها و امور مادّى به دست مى آيند.

طرز استدلال و شكل قياسى كه در اين جا تشكيل مى شود چنين است:هيچ واجب الوجودى با نيرويى كه اشياى مادى و داراى وضع را درك مى كند،ادراك نمى شود،و هر چه با،وهم درك شود تعلق به امر مادّيى دارد كه داراى وضع است،و نتيجه اين مقدمات اين است:هيچ واجب الوجودى به وسيلۀ و هم بكلّى درك نمى شود،تا چه رسد به احاطه اين نيرو بر او،كه حقيقت وى را درك كند،اين مطلبى است كه بارها در مباحث قبل ذكر شده است.

ص:229

19-حق تعالى خود را براى اوهام و خيالها،روشن و متجلّى ساخته است،چون ثابت شده است كه نيروى واهمه،تنها محسوسهاى جزيى را در مى يابد،پس معناى تجلّى خداوند براى اوهام آن است كه حق تعالى در صورتهاى جزيى تمام آنچه كه به وسيلۀ وهمها درك مى شوند،نشان داده است كه او صانع و موجد آنهاست،زيرا اوهام،موقعى كه به خود و تغييرات عارضۀ بر خود مى نگرند،در مى يابند كه موجدى دارند و اين تغييرات از ناحيۀ اوست و اين ادراك جزيى غير از ادراك عقلى است كه كلّى مى باشد.

حرف باء در كلمۀ بها به معناى سببيّت است يعنى اصل وجود اين قوا دليل اساسى براى تجلّى خداوند در خود آنهاست و ممكن است كه به معناى فى باشد يعنى:خداوند براى آنها در وجودشان ظهور فرموده است،واژۀ بل براى برگشتن از امرى ناممكن(احاطه)و اثبات آنچه ممكن است يعنى تجلى و ظهور حق تعالى.

20- و بها امتنع منها ،نقصانى كه در قواى ادراكى آدمى وجود دارد آنها را از احاطۀ بر وجود خداوند باز داشته است زيرا-چنان كه پيش از اين خاطر نشان ساختيم-قوۀ واهمه و خيال،اختصاص به جزئيات حسّى دارد و براى درك معانى كلّى و مجرّد از مادّه آماده نيست.دليلهاى ديگرى هم براى آن وجود دارد كه از جملۀ آنها،علوّ ساحت اقدس ربوبى از انواع تركيب است علاوه بر نقصى كه در قواى ادراكى مى باشد.اين صفت به تعبير ديگر چنين بيان مى شود:نيروى واهمه با اعتراف خود از درك ذات حق تعالى عاجز است،به دليل اين كه هم خودش ناقص است و هم،كنه ذات حق درك شدنى نيست، هنگامى كه توجه به خدا مى كند و مى خواهد وى را بشناسد به عجز و ناتوانى خود اعتراف مى كند.

21- و اليها حاكمها ،حق تعالى اوهام را حاكم قرار داده يعنى ميان

ص:230

خودشان و خود،داور(حكم)قرار داده است،با اين توضيح كه وقتى به طلب ذات حق روى مى آورند و از آن به خردها رجوع مى كنند با كمال افسوس اقرار مى كنند كه با زحمت و رنج بسيار نمى توان به كنه ذات حق پى برد و او را شناخت و به عجز و ناتوانى خود اعتراف دارند.زيرا موقعى كه از يك طرف به نيازمندى،نقصان ذاتى و مخلوقيت خود و از طرف ديگر به بى نيازى،كمال،و خالقيت خدا و خلاصه،تمام صفات مصنوعيّت خويش و صانعيّت خداوند بر مى خورند،به عجز از شناخت حق اقرار مى كنند.

برخى از شارحان نهج البلاغه گفته اند كه مراد امام(علیه السلام)از كلمۀ اوهام در اين جا،عقول است،و بديهى است كه عقول نيز بر حق تعالى احاطه نمى يابند زيرا وى،مركب و محدود نيست بنا بر اين منظور از:تجلى خداوند براى عقول كشف حقايقى است كه عقول مى توانند به آن برسند يعنى صفات ثبوتيه و سلبيۀ خداوند و جملۀ و بها امتنع منها يعنى با عقل و دلالت عقلى معلوم مى شود كه ذات حق درك شدنى نيست و عبارت اليها حاكمها يعنى خداوند عقلهايى را كه ادعاى درك كنه و احاطۀ كامل به وجود وى دارند طرف دعواى خود شمرده و سپس ايشان را به نزد عقلهاى سالم و دور از غرض براى محاكمه آورده و اينها آنان را محكوم كرده اند كه چنين ادعايى ناصحيح است.آنچه اين شارح احتمال داده كه اوهام را بر عقول اطلاق كرده اگر چه بطور مجاز درست است ولى اين جا قرينه اى وجود ندارد و بدون ضرورت،غير حقيقت اراده شده است.

برخى ديگر گفته اند تقدير عبارت امام اين است: لم تحط به اهل الاوهام ، يعنى صاحبان و هم و خيال احاطۀ به ذات خدا پيدا نمى كنند،و مضاف حذف شده است اما اگر با نظر دقيق تامّل شود معناى سخن امام همان است كه ما در اول خاطر نشان ساختيم و يا حدّاقل شبيه به آن است.آرى اين واژه هاى پر معنا، از لطيفه هاى سخنان امام و شامل بسيارى از اسرار حكمت مى باشد .

ص:231

22-صفت ديگر خداوند كه حاكى بر جسم نبودن وى مى باشد:كونه تعالى ليس بذى كبر...تجسميا،مى باشد،توضيح،اين كه واژۀ كبير سه اطلاق دارد:

1-آنچه كه مقدارش زياد حجمش بزرگ باشد.

2-حيوانى كه سنّش بالا باشد.

3-بزرگ قدر،و والا مقام.

امام(علیه السلام)در اين صفت،بزرگى به معناى اول را از خداوند نفى مى فرمايد زيرا اگر خدا به آن معنا كبير باشد لازمه اش داشتن جهات سه گانه و جسميّت است كه باطل مى باشد و دور بودن معناى دوم از خداوند نيز امرى است روشن.كلمۀ تجسيما مصدر منصوب و در مورد حال است يعنى به حالت جسم بودن.امتداد جسم را به نهايات كه جهات سه گانه است اسناد داده است به اين دليل كه آخرين مرحله اى مى باشد كه طبيعت با كشش و امتدادش به آن منتهى و در آن جا متوقّف مى ماند و نيز دليل اين كه جهات را علت بزرگ شدن دانسته اين است كه بزرگ شدن لازمۀ كشيده شدن به سوى جهات است.

23- و لا بذى عظم...تجسيدا ،در اين صفت نيز نفى جسميت از خداوند شده است از سه معنايى كه براى كبير گفتيم اوّل و سوّمش را براى عظيم نيز گفته اند اما بر معناى دوم اطلاق نمى شود،و مراد امام در اين جا،نفى معناى اوّل آن از خداست چون خدا جسم نيست و اسناد تناهى به غايات نيازى به دليل ندارد زيرا غايات سبب تناهى و محل انقطاع آن مى باشند و نيز اسناد تعظيم به آن مانند اسناد تكبير است كه ذكر شد.(اين عبارات در شمارۀ قبل توضيح داده شد).

24-حق تعالى داراى شأن و مقامى بزرگ است.

25-سلطنتى با شكوه دارد،با توجه به توضيحى كه در شماره هاى 22 و

ص:232

23 بيان داشتيم كه امير المؤمنين(علیه السلام)صفت بزرگ بودن به دو معناى اوّل در هر كدام از آنها را،شايستۀ ذات اقدس احديت ندانست اما در دو صفت اخير معناى سوّمى از آنها را براى حضرتش اثبات كرد كه عبارت از بزرگى مقام و عظمت جلال وى باشد.

و اما نصب دو كلمۀ شأنا و سلطانا به واسطۀ تميز بودن است و معناى عبارت چنين است شأن و مقام او،بالاست و حاكميت و تسلّطش با عظمت است او سرچشمۀ مقام هر صاحب مقام و سرانجام سلطنت هر صاحب قدرتى است بالاتر از رتبۀ او،و عظيمتر از حكومت وى وجود ندارد،جز او خدايى نيست،او بزرگ مقام،بلند مرتبه،صاحب كبريايى،عظمت و جلال است .

امام(علیه السلام)پس از حمد خداوند و ستايش وى،به آنچه شايسته اوست، سخن خود را با گواهى بر بندگى پيامبر(صلی الله علیه و آله)تكميل كرد،بندگى كه مبدأ كمال علمى و نظرى براى نفس انسانى است،و سپس ويژگيهايى را براى آن حضرت بر شمرده است كه هر كدام منشأ كمال در جهت عمل است،او برگزيدۀ خدا و امين وحى و پسنديدۀ اوست و نيز به رسالت پيامبر و دلايل و حجتهاى محكمى كه با خود آورده اشاره فرموده است و منظور از اين حجّتها ممكن است يا خصوص معجزات باشد و يا امرى عمومى تر يعنى آنچه از طرف خدا بر مردم اتمام حجتى باشد كه در قيامت نگويند اگر براى ما پيامبرى فرستاده بودى تو را اطاعت مى كرديم،و به اين معنى تمام راههاى فروع دين و ادلّۀ احكام آن را فرا مى گيرد و معناى وجوب حجّتها،دليلهايى است كه پذيرش آنها براى مردم حتمى و عمل طبق آن،لازم بوده است. و ظهور الفلح :پيروزى آشكار بر بقيّه اديان و غلبه يافتن بر اهل آن،چه كسانى كه براى خدا شريك قايل بودند و چه آنان كه وجود خدا را منكراند. و ايضاح المنهج :پيامبر اسلام راه خدا و شريعت وى را واضح و روشن مى كند،چنان كه قرآن به اين معنى اشاره

ص:233

دارد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» (1)زيرا،هدايتى كه در اين آيۀ شريفه ذكر شده به معناى روشن ساختن راه و جملۀ «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» اشاره به برخى از هدفهاى بعثت پيامبر است و عبارت: بظهور الفلج در سخن امام نيز به همين معنا مى باشد و فلج به ضمّ فاء و سكون لام به معناى پيروزى و با ضمّ لام به معناى شاعر و سخنران نيز جايز است.

فبلّغ الرسالة... ،اين جمله اشاره است به اين كه پيامبر اكرم امانت الهى را كه عبارت از وحى بود،به حق ادا فرمود،و منظور از صدعه بالرّساله روشن و آشكارا ساختن ماموريت رسالت مى باشد و در گذشته (2)معلوم شد كه اصل صدع به معناى شقّ و جدا كردن است كه گويا پيامبر(صلی الله علیه و آله)با اظهار نبوّت و رسالت خود،شق عصاى مشركان كرده و جمع شرور آنان را پراكنده و متفرّق ساخته است،و معناى حمله على الحجّه،دعوت جامعه و مجذوب ساختن آنها براى گام نهادن در راه روشن خدا و شريعت اوست،و اين دعوت براى آنان كه اهل تعقّل و استدلالند همراه با حكمت و موعظۀ نيكو و مجادلۀ به نحو احسن است امّا براى كسانى كه به استدلال توجّهى ندارند با جنگ و شمشير توأم خواهد بود،و منظور از بپا داشتن پرچمهاى هدايت،نشان دادن دليلها مى باشد كه عبارت است از معجزه ها و كليۀ قوانين دينى و منار الضياء نيز به معناى دليلهاى روشن است و واژه هاى محّجه ، أعلام و منار ،به عنوان استعاره به كار رفته و دو كلمۀ صادعا و دالاّ حال و منصوب و كلمه هاى امراس و عرى استعاره از دين و ايمان است كه بر آن چنگ مى زنند و به آن متمسّك مى شوند و واژه هاى متانه و وثاقه ترشيحهاى اين استعاره اند.

ص:234


1- سوره توبه(9)قسمتى از آيه(32)، [1]يعنى:خداوند،پيامبرش را با هدايت و آيين راستين فرستاد،تا وى را بر تمام اديان غلبه دهد.
2- صفحه 169-ضمن شرح خطبه 222. [2]

امام(علیه السلام)با اين طرز بيان و عبارات دقيق،اشاره مى كند به اين كه اصول اسلامى بايد آن چنان روشن و استوار در دلها جايگزين شود كه انسانها براى نجات از تمام مهلكه هاى دنيا و آخرت به آن تمسّك جويند و آن را پيوسته دليل رسيدن به كليه اهداف غايى خود بدانند.توفيق از خداوند است.

قسمت دوم خطبه در بيان شگفتى آفرينش بعضى از جانوران:

اشاره

وَ لَوْ فَكَّرُوا فِي عَظِيمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِيمِ النِّعْمَةِ- لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِيقِ وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ- وَ لَكِنِ الْقُلُوبُ عَلِيلَةٌ وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ- أَ لاَ يَنْظُرُونَ إِلَى صَغِيرِ مَا خَلَقَ كَيْفَ أَحْكَمَ خَلْقَهُ- وَ أَتْقَنَ تَرْكِيبَهُ وَ فَلَقَ لَهُ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ- وَ سَوَّى لَهُ الْعَظْمَ وَ الْبَشَرَ- انْظُرُوا إِلَى النَّمْلَةِ فِي صِغَرِ جُثَّتِهَا وَ لَطَافَةِ هَيْئَتِهَا- لاَ تَكَادُ تُنَالُ بِلَحْظِ الْبَصَرِ وَ لاَ بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكَرِ- كَيْفَ دَبَّتْ عَلَى أَرْضِهَا وَ صُبَّتْ عَلَى رِزْقِهَا- تَنْقُلُ الْحَبَّةَ إِلَى جُحْرِهَا وَ تُعِدُّهَا فِي مُسْتَقَرِّهَا- تَجْمَعُ فِي حَرِّهَا لِبَرْدِهَا وَ فِي وِرْدِهَا لِصَدَرِهَا- مَكْفُولٌ بِرِزْقِهَا مَرْزُوقَةٌ بِوِفْقِهَا- لاَ يُغْفِلُهَا الْمَنَّانُ وَ لاَ يَحْرِمُهَا الدَّيَّانُ- وَ لَوْ فِي الصَّفَا الْيَابِسِ وَ الْحَجَرِ الْجَامِسِ- وَ لَوْ فَكَّرْتَ فِي مَجَارِي أَكْلِهَا- وَ فِي عُلْوِهَا وَ سُفْلِهَا- وَ مَا فِي الْجَوْفِ مِنْ شَرَاسِيفِ بَطْنِهَا- وَ مَا فِي الرَّأْسِ مِنْ عَيْنِهَا وَ أُذُنِهَا- لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِهَا عَجَباً وَ لَقِيتَ مِنْ وَصْفِهَا تَعَباً- فَتَعَالَى الَّذِي أَقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا- وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا- لَمْ يَشْرَكْهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ- وَ لَمْ يُعِنْهُ عَلَى خَلْقِهَا قَادِرٌ- وَ لَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِبِ فِكْرِكَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ- مَا دَلَّتْكَ الدَّلاَلَةُ إِلاَّ عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ- هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَةِ- لِدَقِيقِ تَفْصِيلِ كُلِّ شَيْءٍ- وَ غَامِضِ اخْتِلاَفِ كُلِّ حَيٍّ- وَ مَا الْجَلِيلُ وَ اللَّطِيفُ وَ الثَّقِيلُ وَ الْخَفِيفُ- وَ الْقَوِيُّ وَ الضَّعِيفُ فِي خَلْقِهِ إِلاَّ سَوَاءٌ وَ كَذَلِكَ السَّمَاءُ وَ الْهَوَاءُ وَ الرِّيَاحُ وَ الْمَاءُ- فَانْظُرْ إِلَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ- وَ الْمَاءِ وَ الْحَجَرِ وَ اخْتِلاَفِ هَذَا اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ- وَ تَفَجُّرِ هَذِهِ الْبِحَارِ وَ كَثْرَةِ هَذِهِ الْجِبَالِ- وَ طُولِ هَذِهِ الْقِلاَلِ وَ تَفَرُّقِ هَذِهِ اللُّغَاتِ- وَ الْأَلْسُنِ الْمُخْتَلِفَاتِ- فَالْوَيْلُ لِمَنْ أَنْكَرَ الْمُقَدِّرَ وَ جَحَدَ الْمُدَبِّرَ- زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ- وَ لاَ لاِخْتِلاَفِ صُوَرِهِمْ

ص:235

صَانِعٌ- وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى حُجَّةٍ فِيمَا ادَّعَوْا- وَ لاَ تَحْقِيقٍ لِمَا أَوْعَوْا وَ هَلْ يَكُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَانٍ أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَانٍ وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي الْجَرَادَةِ- إِذْ خَلَقَ لَهَا عَيْنَيْنِ حَمْرَاوَيْنِ- وَ أَسْرَجَ لَهَا حَدَقَتَيْنِ قَمْرَاوَيْنِ- وَ جَعَلَ لَهَا السَّمْعَ الْخَفِيَّ وَ فَتَحَ لَهَا الْفَمَ السَّوِيَّ- وَ جَعَلَ لَهَا الْحِسَّ الْقَوِيَّ وَ نَابَيْنِ بِهِمَا تَقْرِضُ- وَ مِنْجَلَيْنِ بِهِمَا تَقْبِضُ- يَرْهَبُهَا الزُّرَّاعُ فِي زَرْعِهِمْ- وَ لاَ يَسْتَطِيعُونَ ذَبَّهَا وَ لَوْ أَجْلَبُوا بِجَمْعِهِمْ- حَتَّى تَرِدَ الْحَرْثَ فِي نَزَوَاتِهَا وَ تَقْضِيَ مِنْهُ شَهَوَاتِهَا- وَ خَلْقُهَا كُلُّهُ لاَ يُكَوِّنُ إِصْبَعاً مُسْتَدِقَّةً- فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي يَسْجُدُ لَهُ «مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» وَ يُعَفِّرُ لَهُ خَدّاً وَ وَجْهاً- وَ يُلْقِي إِلَيْهِ بِالطَّاعَةِ سِلْماً وَ ضَعْفاً- وَ يُعْطِي لَهُ الْقِيَادَ رَهْبَةً وَ خَوْفاً- فَالطَّيْرُ مُسَخَّرَةٌ لِأَمْرِهِ- أَحْصَى عَدَدَ الرِّيشِ مِنْهَا وَ النَّفَسِ- وَ أَرْسَى قَوَائِمَهَا عَلَى النَّدَى وَ الْيَبَسِ- وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا وَ أَحْصَى أَجْنَاسَهَا- فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ- وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ- دَعَا كُلَّ طَائِرٍ بِاسْمِهِ وَ كَفَلَ لَهُ بِرِزْقِهِ- وَ أَنْشَأَ السَّحَابَ الثِّقَالَ فَأَهْطَلَ دِيَمَهَا- وَ عَدَّدَ قِسَمَهَا فَبَلَّ الْأَرْضَ بَعْدَ جُفُوفِهَا- وَ أَخْرَجَ نَبْتَهَا بَعْدَ جُدُوبِهَا

لغات

دخل:عيب بشرة:ظاهر پوست بدن جامس:خشك و بى رطوبت شراسيف:اطراف دنده ها كه شكم را در بر مى گيرند.

ضرب فى الارض:سير و گردش در زمين حدقه:سياهى ميان چشم قمر:سفيدى و روشنايى چشم،حدقه قمراء:حدقۀ روشن و سفيد اجلبوا:جمع كردند نزوات:پرشها و حركات تعفير:در خاك غلطيدن

ترجمه

«اگر انسانها در عظمت قدرت خداوندى و نعمتهاى فراوان او مى انديشيدند به راه حق،باز مى گشتند و از عذاب آتش مى هراسيدند،امّا اين دلها بيمار و چشمها عيبناك است،آيا به موجود كوچكى كه حق تعالى آفريده است نگاه نمى كنند كه چگونه آن را استوار آفريده و مواد تركيبى و بهم پيوستگى وى را

ص:236

محكم كرده و برايش گوش و چشم ايجاد فرمود و استخوان بندى و پوست بدن وى را نظام بخشيد،به مورچه و كوچكى جثّه و ظرافت اندام وى كه به چشم در نمى آيد و به آسانى در انديشه نمى گنجد،نگاه كنيد كه چگونه بر روى زمين راه مى رود و به جانب روزى خود راه مى يابد،دانه را به لانۀ خود مى برد و در جايگاه مناسب نگهداريش مى كند،در تابستان براى زمستان و در هنگام تمكن و قدرت، براى زمانى كه امكان جنب و جوش ندارد،آذوقۀ خود را ذخيره مى كند،در حالى كه روزيش تضمين شده و خوراك موافق با طبعش آماده شده است،خداى منّان و پاداش دهنده از وى غفلت نمى كند و محرومش نمى سازد اگر چه در دل سنگى صاف و ميان صخره اى خشك باشد،اگر در مجارى خوراك و قسمتهاى بالا و پايين دستگاه گوارش و اعضايى كه براى حفظ آن آفريده شده و چشمها و گوشهاى وى انديشه كنى در تعجب فرو رفته و به شگفتى خلقتش اعتراف خواهى كرد و از بيان توصيف آن به زحمت خواهى افتاد،پس بلند مرتبه است، خداوندى كه مورچه را بر روى دست و پايش برقرار ساخت و پيكرۀ وجودش را با استحكام خاصّ بنا گذاشت،هيچ آفريننده اى در خلقت اين حشره با او شركت نداشته و هيچ قدرتى در آفرينش وى او را يارى نكرده است،و اگر راههاى انديشۀ خود را تا به آخر بپيمايى سرانجام به آن جا خواهى رسيد كه آفرينندۀ اين مورچۀ ريز،همان آفريدگار درخت(تنومند)خرماست،زيرا هر دو از جنبۀ دقّت و پيچيدگى شبيه هم هستند،اگر چه تفاوتهايى با همديگر دارند و در زمينۀ آفرينش خداوند،موجودات بزرگ و كوچك،سنگين و سبك،توانا و ناتوان همه يكسانند، و خلقت آسمان،هوا،باد و آب نيز چنين است،پس اكنون به خورشيد و ماه،گياه و درخت،آب و سنگ و اختلاف اين شب و روز،و جريان اين درياها و فراوانى اين كوهها و بلندى اين قله ها و ناهمگونى اين لغتها و زبانهاى گوناگون با دقت نگاه كن(تا خداى را بشناسى)و واى بر كسى كه ناظم و مدبّر اينها را انكار كند،اين منكران مى پندارند كه خود همانند گياه(خودرو)بدون زارعند و براى شكلهاى گوناگونشان سازنده اى نيست،در حالى كه براى ادّعاى خود دليلى اقامه نكرده و

ص:237

براى آنچه در مغز خود پرورانده تحقيقى به عمل نياورده اند و آيا ممكن است كه ساختمانى بدون سازنده و يا جنايتى بدون جنايتگر پديد آيد؟ اگر مايلى،در بارۀ ملخ بينديش كه خداوند برايش دو چشم سرخ آفريد و براى آنها دو حدقه مانند ماه تابان روشن ساخت،و گوشى پوشيده و پنهان برايش قرار داد و دهانى به تناسب خلقتش به او ارزانى كرد،احساس وى را تقويت كرد و دو دندان كه وسيلۀ قطع و دو داس(شاخك)كه وسيلۀ جمع آورى است به او عنايت فرمود،كشاورزان براى زراعت خود از آن مى ترسند و قادر بر دفعش نيستند،اگر چه تمامشان دست به دست همديگر بدهند،بلكه نيرومندانه پيش مى آيد تا وارد كشتزار شده و آنچه ميل دارد مى خورد،با آن كه تمام پيكر او به اندازۀ يك انگشت باريك هم نيست.

پس بزرگوار است خداوندى كه تمام ساكنان آسمانها و زمين از روى اجبار يا اختيار در برابرش خاضعانه سجده مى كنند و صورت و جبين برايش به خاك مى سايند و طوق بندگى او را در حال تندرستى و ناتوانى به گردن مى اندازند و از ترس و بيم،زمام اختيار خود را به وى مى سپارند،پرندگان مسخّر فرمانش هستند و او شمارۀ پرها و نفسهاى آنها را مى داند،پاهاى آنها را قدرت مقاومت در دريا و خشكى داده و روزيشان را مقدّر فرموده و اقسام و انواع آنها را مشخص كرده است،كه اين،زاغ است و آن عقاب،يكى كبوتر است و آن ديگرى شتر مرغ هر پرنده اى را به نامى خوانده و روزيش را تكفّل كرده است،ابرهاى سنگين را ايجاد فرموده و بارانهاى شديد و پى در پى از آن فرو فرستاده و سهم باران هر جايى را مشخّص ساخته است،پس(با اين كار)زمين خشك را آبيارى كرده و گياهان را پس از خشكيدن دوباره رويانده است .»

شرح

و لو فكروا...مدخوله ،حرف لو براى اين وضع شده است كه نبودن يك امرى را به نبودن امر ديگرى وابسته بداند.(خواه اين دو امر،لازم و ملزوم باشند يا اين كه هيچ رابطۀ ميانشان نباشد)اما بيشتر در موردى به كار مى رود كه

ص:238

نبودن ملزوم باعث تحقّق نيافتن لازم شده باشد و اين مطلب دو صورت دارد:

1-اين كه نسبت ميان لازم و ملزوم از نسبت چهارگانه تساوى باشد، خواه حقيقى و خواه وضعى.

2-ملزوم،علّت براى لازم باشد تا نبودن آن ملزوم دليل نبودن اين لازم باشد،اما اگر ميان آنها(لازم و ملزوم)رابطۀ عليت نباشد،عكس آن هم ممكن است يعنى نبودن ملزوم وابستۀ به نبودن لازم باشد بطورى كه از آيۀ قرآن چنين بر مى آيد: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا» (1)(در اين آيه از عدم لازم كه عبارت از نبودن فساد است،بر عدم ملزوم كه نبودن خدايان باشد،استدلال شده)،در اين خطبه امام(علیه السلام)لو را بر طبق صورت دوم به كار برده يعنى جملۀ شرطيه را علّت جمله جزا دانسته و فرموده است:علّت اين كه مردم از گمراهى و نادانى به طرف حقيقت بر نگشتند و از كيفر آخرت نترسيدند آن است كه در عظمت آفرينش و آفريده هاى حيرت انگيز و نعمتهاى فراوان حق تعالى نيانديشيدند،بنا بر اين از عدم علت استدلال بر عدم معلول شده است،زيرا تفكّر در اين امور،سبب توجّه انسان به دين خدا و پيمودن راه ديانت و شريعت مى شود،چنان كه قرآن نيز بدين معنا اشاره مى فرمايد: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَيْءٍ» (2)و جاى ديگر چنين مى گويد «أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها» (3)و جز اينها.

ص:239


1- سوره انبياء(21)قسمتى از آيه(21)، [1]يعنى:اگر در زمين و آسمان چند خدايى بود جهان به تباهى كشيده مى شد.
2- سوره اعراف(7)قسمتى از آيۀ(184)، [2]يعنى:آيا در ملكوت و قواى آسمانها و زمين و هر چه خدا آفريده،با انديشه نمى نگرند؟
3- سوره ق(50)قسمتى از آيه(15)، [3]يعنى:آيا آسمان را بر فراز خود نمى نگرند كه چگونه بناى آن را استوار ساختيم؟

و لكن القلوب...مدخوله ،امام(علیه السلام)در اين جملات بيان مى كند،اين كه مردم در عظمت آفرينش نمى انديشند،به آن سبب است كه شرط انديشيدن يعنى سلامت دل و چشم بصيرت از آنها رخت بر بسته است،زيرا قلبهايشان بيمار و ديدۀ حق بينشان معيوب است و علّت آن هم توجه به زرق و برق امور پست مادى كه همانند پرده اى ديدۀ دل آدمى را مى پوشاند و چشم بصيرت او را آن چنان بى نور مى سازد كه از درك راه روشن حق،وى را باز مى دارد .

ا لا ينظرون...البشر ،در اين قسمت حضرت آنان را كه از انديشيدن در عظمت حق تعالى و شگفتى آفرينش او غافلند آگاه كرده و آنها را به تفكر وامى دارد و با اين عمل به بهترين وجه،نظم و ترتيب سخنورى را رعايت فرموده است زيرا بطور معمول هر گاه خطيبى بخواهد براى جمعى به سخنرانى بپردازد نخست بطور اجمال كليّاتى از آنچه منظور نظر دارد براى شنوندگان مى گويد تا ذهن آنها را براى شنيدن اصل گفتار آماده سازد،و سپس به تفصيل مطلب مى پردازد،اين جا نيز به دليل اين كه مى خواهد بطور تفصيل برخى از آفريده هاى عجيب الخلقۀ خداوند را براى آنان بيان كند و آنها را به تفكر وادار سازد،در اوّل به عظمت و بزرگى قدرت كاملۀ حق تعالى اشاره كرده و شنوندگانى را كه از انديشيدن در خلقت خدا غافلند مورد سرزنش و ملامت قرار مى دهد تا بفهماند كه مى خواهد مطلبى را به تفصيل بيان دارد،و به دنبال آن به منظور توجه دادن به اين كه چگونه زيبايى خلقت در مخلوقى ريز و كوچك روشن و آشكار است هيأتى آراسته و قوى،چشمانى بينا و استخوان بندى عظيم با داشتن جثه اى به ظاهر كوچك و اين صفتها را براى آن موجود،بدون ذكر نامش بيان كرده است تا اين كه دلها براى درك آن تمايل بيشتر پيدا كنند و نفسها براى دريافت عظمت الهى آماده شوند،و در پايان آن به ذكر نام وى پرداخته و مى فرمايد :

ص:240

انظروا الى النمله ،به مورچه نگاه كنيد،معناى واژۀ هيئتها قيافۀ ظاهرى و تصوير عضوهاى آن مى باشد و معلوم است كه ظرافت و تدبير انديشى كامل كه در آن به كار رفته علاوه بر آن كه با يك نظر و ديدن ابتدايى فهميده نمى شود حتى با تفكر آغازين همچنان كه بايد و شايد به تصور انسان نمى آيد،بلكه نيازمند به امعان نظر بيشتر و تعمق فكرى زيادترى مى باشد،حرف باء در بمستدرك متعلق به تنال است.

و لا[تنال]بمستدرك الفكر ،بر خلاف آنچه كه ما در معناى اين جمله بيان داشتيم برخى با توجّه به واو عطف چنين گفته اند:صورت ظاهرى مورچه كه با چشم آدمى ديده مى شود آن چنان حيرت آور است كه عقل از تصور آن ناتوان مى ماند،ولى اين معنا درست نيست زيرا كار فكر و بهرۀ انديشه آن نيست كه صورت ظاهر مورچه را ادراك كند بلكه در شگفتيهاى آفرينش آن مى انديشد تا به حكمت و تدبير صانع و آفرينندۀ آن پى برد.در محل اعراب جملۀ لا تكاد تنال سه احتمال ذكر شده:

1-حال،در محل نصب،و عامل آن فعل انظروا مى باشد.

2-جملۀ مستأنفه باشد كه محل اعراب ندارد و كلمۀ كيف بدل از نمله و در محل جرّ است.

3-احتمال ديگر اين كه آغاز سخن باشد و از معناى آن تعجّب اراده شود.

و كيف صبّت در معناى اين فعل دو احتمال ذكر شده است.

الف:مورچه با هدايت و الهام خداوند به جانب روزى خود كشانده شد.

ب:بر عكس آن،بلكه روزى مورچه همانند باران بر رويش ريخت.

امام(علیه السلام)در اين جمله سرعتى را كه اين حيوان در طلب روزى خود به كار

ص:241

مى برد تشبيه به ريختن آب كرده و فعل صبّت براى آن استعاره آورده است.

اگر سؤال شود:با آن كه تمام حيوانات در روى زمين براى طلب روزى به دويدن مشغولند،چرا حضرت تنها كار مورچه را مورد تحيّر و سزاوار تفكّر دانسته است؟در پاسخ مى گوييم:فقط دويدن وى نيست بلكه آنچه جالب توجه است هيأتى است كه از مجموعۀ كارهاى اين جانور،به تصور انسان درمى آيد،از قبيل:كوچكى جسم و دست و پاهاى آن چنان متحرك و با همۀ اين ظرافت داراى حواس چشم و گوش و بقيۀ اعضاى ظاهرى و دستگاه گوارشى مى باشد و با توجّه به مسافتى كه مى پيمايد و با راهيابى سريع و صحيح بر آذوقۀ خود دست مى يابد و سپس آن را به لانۀ خود مى برد،و جز اينها،وقتى كه آدمى به اين مجموعه مى نگرد جاى تعجّب و حيرت است كه بايد بيانديشد و بر عظمت آفرينش و حكمت و تدبير آفريننده اعتراف و اذعان كند .

تجمع فى حرّها لبردها ،يعنى در تابستان آذوقۀ زمستان خود را فراهم مى كند.

و فى ورودها لصدرها :

در هنگام حضور قدرت و توانايى جنب و جوش و حركت،خوراك خود را براى روزهاى عجز و ناتوانيش آماده مى كند زيرا در زمستان بر اثر سرما از كار و حركت مى افتد و مجبور است در تنگناهاى زمين و جاهاى گرم خود را پنهان كند.

از جمله داستانهاى شگفتى كه دانشمندان از كارهاى حيرت آور مورچه نقل كرده اند حكايتى است كه ابو عثمان،عمرو بن بحر جاحظ در كتاب الحيوان با عباراتى فصيح ذكر كرده و مى گويد:مورچه در هنگام فرصت هرگز احتياط را از دست نمى دهد و اوقات خود را ضايع نمى كند،در تابستان آذوقۀ زمستانش را فراهم مى كند،به دليل قدرت تشخيص و عاقبت انديشى كه در وى وجود دارد،دانه هايى را كه براى فصل زمستان در زير زمين ذخيره كرده و

ص:242

احتمال پوسيدگى و كرم افتادگى در آن مى رود،با خود بيرون مى آورد و پهن مى كند تا خشك شده و از فاسد شدن مصون ماند و اغلب اوقات اين كار را در شب انجام مى دهد كه كسى متوجه نشود و شبهاى مهتابى را انتخاب مى كند، زيرا كه در شب مهتابى بهتر مى بيند و اگر جايش نمناك باشد از ترس سبز شدن دانه ها،موضع جوانه زدن آنها را با نيش خود سوراخ و گاهى به دو نيمۀ مساوى تقسيم مى كند،امّا اگر دانۀ گشنيز باشد كه بر خلاف بقيّه حبوبات دو نيمۀ آن هم سبز مى شود،آن را چهار بخش مى كند و از اين امور نتيجه مى گيريم كه اين حيوان در زيركى و هوشمندى بر ساير حيوانات برترى دارد،و نيز(جاحظ) مى گويد:يكى از آشنايان من،لانۀ مورى را حفّارى مى كرد و ديد كه هر نوع از دانه ها را از ديگران جدا،مرتب و منظم ساخته،و مى گويد مشاهده كرديم كه هر دانه از آنها را روى ديگرى چيده و لابلايشان را به وسيلۀ برگهاى كاه و غير آن پر كرده است،و پس از تمام اين ويژگيها با جثّه اى چنين ريز و وزنى با اين سبكى و نيروى شامّه به اين ظرافت و قوۀ بويايى وى نيز بر آنچه در ساير حيوانات يافت مى شود برترى دارد،از باب مثال اگر ملخ مرده يا پاره اى از آن در جايى از روى زمين بيفتد كه بكلّى مورچه در آن جا سابقه اى نداشته است، طولى نمى كشد كه مورچه اى دوان دوان از راههاى بسيار دور مى آيد خود را به آن مى رساند و آن را با خود مى برد و اگر از حمل آن عاجز باشد فورا به لانه برمى گردد و هنوز انسان فكرش را نكرده،مشاهده مى كند كه مى آيد در حالى كه پشت سرش خطّى سياه و طولانى از صف مورچگان به منظور حمل بار مورد نظر تشكيل يافت و اين مايۀ شگفتى است كه حسّ بويايى وى حتى از حس كردن انسان گرسنه بوى غذا را قويتر و نيرومندتر است،مطلب ديگر همّت بلند و جرأت او بر حمل و نقل اجسامى كه صد برابر وزن خود يا بيشتر از آن مى باشد و در ميان حيوانها هيچ موجودى يافت نمى شود كه مانند مورچه

ص:243

چند برابر وزن خود را حمل كند،و چنان كه از داستان سليمان پيامبر با مورچه استفاده مى شود،وى مى تواند از دور با بقيّۀ موران ارتباط برقرار سازد: «قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها» (1)گر چه اين گفتۀ مورچه را حمل بر حقيقت نكرده اند،اما معناى مجازى آن كه بقيه را آگاه كرده و از هيبت سليمان و لشكريانش آنان را بر حذر داشته،امرى معتبر است،از داستانهاى عجيب ديگر آن است كه شخصى مشغول ساختن آلات اصطرلاب بود،حلقه اى را از ميان كوره آتش در آورد و روى زمين انداخت تا سرد شود بر حسب اتفاق بر روى مورچه اى كه بر روى زمين بود قرار گرفت و هر چه حيوان تلاش كرد كه خود را نجات دهد حرارت مانع او مى شد،به هر سو مى گريخت تا سرانجام نقطه اى را گرفت و همان جا ماند تا جانش گرفته شد ولى پس از كاوش و تحقيق معلوم شد كه او نقطه اى از ميان دايره را انتخاب كرده است كه محل دقيق مركز آن بوده و جاى قرار گرفتن پايۀ مركزى پرگار مى باشد،و اين كار حكايت از دقّت احساس وى مى كند زيرا آن جا،دورترين نقطه از خط آتشين محيط دايره است و حرارت آن كمتر حس مى شود و از كارهاى حيرت آور اين حيوان آن است كه هرگز متعرض جانورانى از قبيل سرگين غلتان و ملخ و سوسك سياه نمى شود مگر در صورتى كه اينها از كار افتاده يا زخمى و يا دست و يا پايشان قطع شده باشد كه در اين موقع آنها را مورد حمله قرار داده و از پا درمى آورد و حتى اگر مارى هر چند از افعيهاى مصرى باشد كه ضربت خورده يا مجروح باشد از حملۀ او در امان نيست و به آن حمله مى برد تا وى را بخورد

ص:244


1- سوره نمل(27) [1]قسمتى از آيه هاى(17 و 18)يعنى:مورچه اى به ديگران گفت:اى مورچگان، به خانه هاى خود برويد كه سليمان و لشكريانش ناآگاهانه شما را پايمال نكنند،پس حضرت سليمان از گفتۀ او خنده اش گرفت...

و اگر مار كوچكترين زخمى داشته باشد از مورچه خلاصى ندارد تمام اينها امورى است كه وقتى انسان در آن فكر كند جاى آن دارد كه بگويد:مورچه در بسيارى از كارهاى خود از اكثر انسانها با هوشتر و زيركتر است زيرا آدمى هر كه باشد گاهى دچار ضعف و اشتباه مى شود در حالى كه اين حيوان هرگز اشتباه نمى كند و ضعفى از خود نشان نمى دهد (1).

مكفولة و مرزوقة ،هر دو منصوب و حال مى باشند.

و رزقها و وفقها ،روزى مطابق ميل و درخور نيرو و به اندازۀ كفايتش.اين عبارت به اين طريق نيز روايت شده است مكفول برزقها مرزوقة لوفقها،اين همه عنايات را امام(علیه السلام)نسبت به ذات بارى تعالى داده است: لا يغفلها المنّان...

و با توجه به لطفى كه خداوند در بارۀ آفريده هاى خود دارد،روزى آنها را مى دهد و از آنان غفلت نمى فرمايد. و لا يحرمها الدّيّان اين سخن حضرت بيانگر اين حقيقت است كه چون خداوند ديّان و بسيار جزا دهنده است آفريده هاى خود را از پاداش محروم نمى سازد،همين كه اين حيوان قدم به عالم وجود گذارده و تحت فرمان تكوينى خدا قرار گرفته با توجه به الطاف بى پايان او، گويا پيروى از اوامر تشريعى وى كرده و عبادتى را انجام داده و به اين دليل مشمول معناى نام ديّان او شده و مستوجب پاداش اعمال نيك و عبادات مى باشد،پاداشى كه عبارت از مادۀ بقاء و ادامۀ هستى آن است و اگر چه روى صخره اى صاف و خشك و در دل سنگى سخت باشد خداوند درهاى روزى وى را بر رويش مى گشايد .سپس امام(علیه السلام)شگفتيهاى چندى كه در اعضاى مورچه قرار دارد و انسان را به تفكر وادار مى كند بيان فرموده است:

ص:245


1- مطالبى كه از صفحه 201 تا به اين جا در بارۀ مورچه ذكر شد همه را شارح از كتاب حيوان جاحظ نقل كرده است.(مترجم)

1-از آن جمله مواضع خوردن و مجارى تغذيۀ وى مى باشد:دهان و حلق و بقيۀ آنها.

2-قسمتهاى بالاى تنۀ آن،از سر گرفته تا كمر و ميانۀ آن و قسمتهاى پايين بدنش.

3-قسمتهاى داخلى وى از قبيل دنده هاى قوسى شكل يا چيزى كه همان فايده را دارد بطور مجاز اين نام را به آن داده اند كه اطراف شكم را فرا گرفته است.

4-اعضايى كه در جزء مهمّ بدن يعنى سر قرار دارد،از قبيل چشم و گوش وى كه مجراى دو نيروى بينايى و شنوايى وى مى باشند.

تمام اينها كه ذكر شد با نهايت كوچكى و ظرافتى كه دارند آدمى را به شگفتى و دقت وادار مى كند كه بيانديشد و به حكمت و تدبير سازندۀ آن پى ببرد،مادّۀ قضا كه در اين جا به كار رفته به معناى انجام دادن است يعنى اگر در اين امور كه گذشت تفكر و انديشه كنى تعجب خواهى كرد،احتمال ديگرى هم داده شده كه به معناى مرگ باشد يعنى از شدت تعجب خواهى مرد و بنا بر احتمال اخير،نصب كلمۀ عجبا به دليل مفعول له بودن است ،و پس از بيان اين شگفتيها كه آدمى را به تعجب و تفكر وامى داشت صانع حكيم و مدبّر آنها را به عظمت و تعالىّ ياد كرده و علّت آن را هم بعضى از آثار صنع حضرتش در خلقت اين موجود ريز عجيب قرار داده است كه عبارت از آن است كه چگونه جثّۀ كوچك آن را روى دست و پايى به ظاهر ضعيف و پايه هايى ظريف قرار داده و در آن استخوانها و رگ و پى،مرتب و منظم استوار ساخته است بدون اين كه در آفرينش اين اعجوبۀ خلقت شريكى داشته يا ديگرى وى را كمك كرده باشد و اين خود از يك سو،تدبير و حكمتى را كه در اين اندام ريز نهفته است نشان مى دهد و از سوى ديگر حكايت از عظمت خالق و آفريننده آن دارد .

و لو ضربت...النّخله ،اگر مركب نفست را در ميدانهاى انديشه به

ص:246

جولان در آورى و راههاى استدلال را بطور كامل بپيمايى همه شان با تو يك سخن مى گويند كه:آفرينندۀ مورچه با اين كوچكى همان آفرينندۀ درخت با عظمت خرما مى باشد پس او كه خالق اين دو موجود متفاوت است صانعى با حكمت و پروردگارى مدبّر است .

لدقيق تفصيل كل شيئى...حىّ ،در اين جمله،حضرت ادعاى خود را مبنى بر اين كه نمله و نخله در استناد به صانع يگانه با هم اشتراك دارند به اين طريق بيان فرموده است كه هر موجود ممكنى در سلسلۀ آفرينش با همۀ مشتركاتى كه با بقيّه دارد،داراى ساختمان ويژۀ خود نيز مى باشد و شكل منطقى اين استدلال چنين است هر كدام از مورچه و درخت خرما را خصوصياتى از جهات مختلف حجم و رنگ و غير اينها مى باشد كه در ديگرى نيست و هر موجودى كه چنين باشد وى را صانعى حكيم به اين صورت در آورده است و نتيجۀ دو مقدمۀ فوق آن است كه اين دو موجود نيازمند به صانعى مدبّر مى باشند تا به هر يك آنچه را كه ويژۀ وى و در خور آن است عنايت فرمايد،اين گونه دليل آوردن را متكلّمان استدلال به امكان صفات ناميده اند و توضيح آن را قبلا در شرح اين سخن امام(علیه السلام): الحمد للّه الدالّ على وجوده بخلقه بيان داشتيم (1).

و ما الجليل و اللطيف...سواء ،امام(علیه السلام)با اين جمله ادعاى قبلى خود را مؤكّد ساخته و كسانى را كه مى گويند نسبت دادن دو موجود،كه يكى در نهايت كوچكى و ديگرى داراى عظمت آن چنانى مى باشد،به خداوند يكتا بعيد است، ردّ كرده و اشاره مى فرمايد كه تمام آفريده ها گر چه در صفتها و صورتها متفاوتند ولى در اين كه مقدور خداوند مى باشند تفاوتى ندارند او مى تواند صورت نخل

ص:247


1- خطبه 151،ج 3 كتاب.(مترجم)

خرما بسازد يا اندام مور ضعيف بپردازد و چنان نيست كه براى او بعضى آسان و برخى ديگر سخت باشد،چون اگر چنين باشد نقص در خدا لازم آيد و اين مطلبى است كه در كتابهاى حكمت و كلام بطلانش ثابت شده است،البته تفاوت و اختلاف و نقصى كه وجود دارد از ناحيۀ قابل و استعدادهاى مختلف آن مى باشد.

و اللطيف اين كلمه در اين مورد به معناى كوچكى جثّه است ولى به چند معناى ديگر نيز آمده است،دقت و ظرافت،شفّاف مانند هوا،ولى چنان كه بيان شد در اين جا منظور همان اوّلى مى باشد و به اين دليل آن را در مقابل جليل قرار داده است .

و كذلك السماء،...و الماء ،حضرت در اين عبارت آسمان،هوا بادها و آب را به آفريده هايى از قبيل مورچه و درخت خرما و اعضاى آنها و بقيّۀ امور فوق الذكر،تشبيه كرده و وجه مشابهت هم عبارت است از نيازمندى در آفرينش و كيفيت تركيب و حالات مختلف،به صانعى حكيم و آفريننده اى مدبّر.

نخست آفريده هاى گوناگون و ويژگيهاى آنها را ذكر فرموده و به قدرت خداوند نسبت داده است زيرا اين خود روشنترين دليل بر كمال قدرت وى مى باشد،و سپس به ذكر آسمان و بقيّۀ مشبّهات پرداخته و آنها را،نه از آن رو كه با هم تضادّ و اختلاف دارند،بلكه به آن سبب كه هر يك داراى حكمت و منفعتى مى باشند و موادّ اوليۀ اجسام و مركبات را تشكيل مى دهند،واژۀ هوا، اعم از كلمۀ رياح مى باشد زيرا رياح يا بادها،اختصاص به مورد حركت دارد بر خلاف هوا كه شامل ساكن هم مى شود .

فانظروا...المختلفات ،در اين قسمت،امام(علیه السلام)آدمى را توجه مى دهد كه بطور مشروح به حالات برخى از آفريده ها و آنچه ويژۀ هر كدام از آنهاست بنگرد،در صفتها،شكلها،اندازه ها،روشنيها،رنگها و ساير خصوصيات و منافعى

ص:248

كه از آنها به دست مى آيد،بيانديشيد زيرا اين اختلاف احوال با اشتراك در اصل جسميت حكايت از نيازمندى به مدبّرى حكيم دارد كه به هر كدام آنچه را شايستۀ آن بوده عطا فرموده است و استدلال مذكور را در همۀ اين موارد جارى ساخته است و چون جريان اين احتجاج و درك اين دليل در تمام اينها احتياج به يك ديدى آگاهانه و انديشه اى عالمانه دارد،آن را مورد امر و دستور قرار داده و فرموده است:انظروا...و خصوصياتى كه با توجّه به آنها،از وجود اشياى مذكور(در متن خطبه)استدلال بر وجود صانع حكيم مى شود،از حدّ و شماره بيرون است ولى برخى از آنها را تحت چند موضوع كه حضرت بيان فرموده اند توضيح مى دهيم:

1-خورشيد و ماه و عظمت جسمانى و روشنايى كه از آن دو صادر مى شود و گردشهاى متعدد آنها و پى آمدهاى اين حركتها كه عبارت از پيدايش فصول و آثارى است كه در وجود موادّ تركيبى جهان از قبيل معادن و گياهان و حيوانها وجود دارد چنان كه خداوند متعال به دليل اعطاى اين نعمت عظيم بر آدميان منّت نهاده و مى فرمايد:

«هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» (1)و اينها را خدا جز به حق و مصلحت نيافريده است و او،آيات خود را براى اهل معرفت مفصّل بيان مى كند.

2-گياهان و درختها و موادّ جسمانى و اشكال و رنگهاى مختلف و شاخ و برگها و ميوه هاى گوناگون آنها و سود و زيانهايى كه در زندگى موجودات دارند كه در قرآن به آن توجه داده است: «يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ» (2).

ص:249


1- سوره يونس(10)آيه(4) [1]يعنى:او خداوندى است كه خورشيد را روشنى بخش و ماه را تابان و برايش منازلى معين ساخت تا شمارۀ سالها و حساب را بدانيد.
2- سوره نحل(16)آيه(11) [2]يعنى:براى شما زراعت و درختان زيتون و...را مى روياند.

3-آب و سنگ كه اوّلى در نهايت نرمى و لطافت است و دومى، بر عكس،بسيار زبر و سخت با آن كه اغلب آبها از دل سنگ بيرون مى آيد،و نيز آثار سودمند و يا زيانبارى كه در اين دو مادّۀ متخالف،براى مخلوقات ديگر وجود دارد،قرآن در اين زمينه نيز موارد مختلفى را بيان فرموده و از جملۀ آنها اين آيات است كه هم در بارۀ اهميّت آب و فوايد آن است و هم روياندن گياهان و درختان و ميوه ها و موارد استفاده از آنها را بيان فرموده است: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ» ... «مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ» (1)و در جاى ديگر مى فرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ» (2)4-يكى از مواردى كه حضرت توجّه به آن فرموده است،شب و روز مى باشد كه چگونه پشت سر همديگر مى آيند و با اختلاف كوتاه و بلند مى شوند، و همچنين منافعى كه بر وجود هر يك از آنها بار مى شود كه پروردگار سبحان از آن ياد فرموده است: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً» ... «أَلْفافاً» (3)5-موضوع پنجم دريا و جوش و خروش آن و فوايد و منفعتهايى كه از آن نصيب ديگران مى شود چنان كه خداوند مى فرمايد «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ» ...

«يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» (4)

ص:250


1- سوره عبس(80)آيه(16 تا 31) [1]يعنى:كشته باد انسان بى ايمان،تا چه حد كفر مى ورزد...تا شما و حيوانهايتان از آن(درختها و ميوه ها كه به سبب آمدن باران(آب)روييده و رشد كرده اند)بهره مند شويد.
2- سورۀ زمر(39)آيه(20) [2]يعنى:خداوند از آسمان آب فرستاد،پس آن را به عنوان چشمه ها در زمين جارى كرد.
3- سوره النباء(78)آيه(9 و 10)يعنى:شب را وسيلۀ پوشش و روز را وقت تحصيل معاش، قرار داديم و باغهاى پر درخت پديد آورديم.
4- سوره الرحمن(55)آيه(18 و 21) [3]يعنى:دو دريا را به هم درآميخت تا مختلط شدند...از آن دو دريا،لؤلؤ و مرجان بيرون مى آيد.

6-ساختمان كوهها و بلنديهاى آن و عرض و طولشان و همچنين معادن گوهرها و فلزات و مواد قيمتى كه در درون آنها قرار دارد.

7-آخرين موضوع لغتها و لهجه هاى گوناگون و زبانهاى مختلف است كه اهل هر كشورى و شهرى و سرزمينى و بلكه هر فردى بطورى خاص سخن مى گويد،اجمالا وقتى كه انسان در اين موضوعها و ويژگيهاى آن،بيانديشد،با وضوح،وجود صانع حكيم و مدبّرى را دريافت مى كند و خلاصۀ استدلال آن است كه تمام موجودات مزبور،جسم و مادۀ محسوس مى باشند،اما هر كدام ويژگيها و صفاتى مخصوص به خود دارند،حال بايد ديد اين امتيازات از چه ناحيه اى مى باشد؟اگر بگوييم به دليل جسميت است لازمه اش آن است كه تمام صفات همۀ آنها يكى باشد زيرا علت آن كه جسميت است يكى است و اين امرى باطل است،چون ميان موجودات تمايزى وجود نخواهد داشت،و نيز اين خصوصيات از ناحيۀ عوارض جسميت هم نيست زيرا عوارض هم از صفات خصوصند و مثل بقيّه،علّت و سبب مى خواهند و در نهايت تسلسل لازم مى آيد،و چون اين دو امر باطل شد،پس ريشۀ اين امتيازات از خارج وجود آنهاست يعنى از ناحيۀ فاعل حكيم و خداوند متعال است،كه روى مصلحت و حكمت خويش به هر كدام آنچه را كه شايسته آن است عطا فرموده، شرح اين استدلال و شكل برهان در چند مورد گذشته بيان شده است ،پس از آن كه امام(علیه السلام)با ذكر آثار آفرينش،خالق و آفرينندۀ جهان را اثبات فرمود،كسانى را كه منكر خدا باشند نفرين كرده و يا خبر از آينده داده است كه حتما ويل نصيب او خواهد شد،سيبويه نحوى گفته است:ويل هم براى دعا(نفرين)و هم براى وعده و خبر از آينده مى آيد،اما از عطاء بن سيّار نقل شده است كه ويل نام يك وادى از جهنّم است كه اگر كوهها در آن قرار گيرند،از شدّت حرارت آب مى شوند.اين كلمه مبتدا و مرفوع است و خبر آن لمن انكر مى باشد.واژۀ

ص:251

مدبّر به معناى كسى است كه بر سرانجام امور و مصالح آن كه همان مرحلۀ قضاست،آگاهى كامل دارد،و قدر،امورى است كه بر طبق اين آگاهى انجام مى شود،همان طور كه در گذشته شرح داده شده است .

چنان كه متداول و معمول است امام(علیه السلام)پس از بيان دليلهايى بر اثبات وجود حق تعالى،منكران خدا را نفرين كرده و وعدۀ عذاب الهى داده است و منظور از منكران،گروهى از عرب مى باشند كه مبدأ و معاد را انكار كرده و دهرى مذهب شدند و گفتند:روزگار است كه همۀ ما را نيست و نابود مى كند، و ما عقيده و مذهب آنها را ضمن شرح نخستين خطبه بطور مشروح بيان داشته ايم و اجمالا،ايشان كسانى هستند كه خداوند متعال در كتاب كريمش عقيده شان را چنين معرّفى مى فرمايد: «ما هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ» (1)زعموا...صانع ،در اين قسمت به اين موضوع اشاره شده است كه منكران خدا و قيامت به غلط و از روى اشتباه خود را همانند گياهان خودرو،دانسته و براى خويش صانعى قائل نيستند و در اين جمله تمثيل (2)به كار رفته است كه اصل(مشبه به)،گياه و فرع(مشبه)،وجود خود آنها،مى باشد و حكم اين تمثيل يا نتيجۀ تشبيه،عبارت از توهم آنهاست كه آفريننده اى ندارند،و جامع ميان اين دو،يا وجه شبه،ممكن است همان توارد مرگ و زندگى بر آنها باشد چنان

ص:252


1- سوره جاثيه(45) [1]بخشى از آيه(23)،يعنى:...زندگانى ما،جز همين نشأت دنيا و مرگ و حيات طبيعى،نيست و همين روزگار است كه ما را از بين مى برد...
2- تمثيل يكى از استدلالهاى منطقى است و داراى چهار ركن مى باشد:1-اصل،جزء اوّل كه حكم آن مشخص است به تعبير ديگر مشبه به مثل خمر 2-فرع،آنچه كه مى خواهيم حكمى برايش ثابت كنيم، يا مشبّه مثل كلمۀ نبيند 3-جامع يا وجه شبه مثل مسكر بودن 4-حكم،حالتى كه براى اصل ثابت است و مى خواهيم آن را براى فرع نيز ثابت كنيم.

كه قرآن اشاره مى كند مى ميريم و زنده مى شويم و يا امر ديگر از امورى كه ميان آنها مشترك است،گر چه منكرانى كه مورد سخن امام(علیه السلام)بودند توجّهى به اين جامع نداشتند زيرا مراعات اين اصطلاحات و جزئيات تمثيل،از امور تخصّصى است كه آنان از اين علم بى بهره بوده اند،و در جاى خود ثابت شده است كه با فرض تحقّق شرايط تمثيل،اعتبار چندانى ندارد،بلكه به دلايلى فاسد است، زيرا حد اكثر افاده ظن و گمان ضعيف يا قوى مى كند و مفيد يقين نيست .

و لم يلجئوا...جان ،در اين جملات حضرت ادّعاى كافران را مبنى بر انكار حق و قيامت،مردود دانسته است به دليل اين كه آنان براى عقيدۀ خود هيچ دليلى ندارند.و هل يكون...جان،ممكن است اين قسمت هشدارى باشد بر اين كه اصل وجود آنها و آفرينش گياهان دليل بر وجود صانع است و نقيض ادّعاى آنان را اثبات مى كند و به صورت استفهام اشاره به حدّ وسط و كبراى قياس كرده است كه ترتيب آن با شكل اول چنين مى شود:آنها مصنوعند و هيچ مصنوعى بى صانع نيست،پس هيچ كدام از آنان بى صانع و آفريننده نيست، امام(علیه السلام)به كبراى قياس،فقط اشاره اى فرموده بدون اين كه تصريح به آن كند، زيرا امرى بديهى است و خلافش ترجيح بلا مرجّح است كه نزد همۀ عقلا حتى كودكان و حيوانها زشت و محال است از باب مثال:درازگوش كه صداى چوب را مى شنود از ترس مى دود،به دليل آن كه غريزه اش مى گويد صداى چوب بدون وجود چوب محال است.پس فرارش ترجيح بلا مرجّح نيست و بر فرض اين كه گياه بدون زارع سبز شود دليل بر آن نمى شود كه فاعل نداشته باشد،زيرا زارع فاعل و وجود دهنده نيست،او فقط كارش آماده كردن بذر و زمين است ولى فاعل حقيقى و هستى بخش به زراعت و گياه،پروردگار حكيم است كه از حواسّ ظاهرى ما،دور مى باشد،ديدگان او را در نمى يابند و اوهام و انديشه ها از درك ذات اقدس وى ناتوانند و او از آنچه منكران ستمگر

ص:253

مى گويند مبرّا و بدور است .

ان شئت قلت فى الجراده...مستدقّه ،در اين عبارات يكى ديگر از موجودات عجيب عالم آفرينش را مدّ نظر آورده و با آن بر وجود حق تعالى استدلال فرموده،و آن پرنده اى است به نام ملخ يعنى چنان كه در آفرينش مورچه و غير آن دلايلى بر وجود صانع حكيم يافت مى شود،در وجود ملخ نيز به روشنى مى توان دليل وجود خداوند را دريافت،و به قسمتهايى از دقايق حكمت كه در آفرينش اين موجود به چشم مى خورد توجه داده است:

1-دارا بودن دو چشم سرخ،با دو حدقۀ سفيد و روشن،و به اعتبار سرخى آتشين و روشنگرى قوى كه در حدقۀ چشم اين حشره وجود دارد،فعل اسرج را برايش استعاره آورده است كه به معناى روشن كردن چراغ مى باشد.

2-اين پرنده،داراى گوشى است كه از چشم بينندگان پوشيده مى باشد، بعضى از شارحان گفته اند:واژۀ خفى كه به عنوان صفت براى سمع آمده،در حقيقت صفت مقبول است و بطور مجاز بر قابل اطلاق شده،يعنى گوشى كه صداهاى لطيف و بسيار ضعيف را مى شنود.

3- و جعل لها الحسّ القوىّ مراد از حسّ قوّه واهمه و مقصود از نيرومندى آن مهارت و هوشمنديى است كه در طريقۀ زندگى و فعّاليتهايش،به آن الهام شده است،هنگامى كه فردى بسيار زيرك و با هوش باشد در باره اش مى گويند:له حسّ حاذق،بنا بر اين يكى از شگفتيهاى ملخ،دارا بودن زيركى خاص و هوشمندى وى مى باشد.

4-و از جملۀ دقّتهاى حكيمانه اى كه در وجود اين حشره يافت مى شود، ساختمان پاهاى وى مى باشد،قسمت پايين كه بر آن تكيه مى كند و روى آن مى نشيند،مثل ارّه داراى دندانه است،و اين موضوع داراى فوايدى است:

وسيلۀ كاوش و جستجوى مطلوب وى مى باشد،در هنگام نشستن،دمش را از

ص:254

آسيبها نگهدارى مى كند و در موقع پرواز تكيه گاه اوست .

يرهبها الزّرّاع...شهواتهما ،موقعى كه گروهى از اين حشره،به زراعتها و درختهاى سرزمينى هجوم آورند بكلّى آن را محو و نابود مى سازند و هيچ قدرتى توان دفع آن را ندارد حتى اگر رئيس كشورى با تمام قدرت و لشكرش براى اين امر بسيج شود كارى از او ساخته نيست (1)،و اين قويترين دليل بر عظمت آفريننده و تدبير وى مى باشد زيرا ناتوانترين موجود بر تواناترين مخلوق چيره شده و حكمت الهى است كه براى آفريده اى ضعيف چنان وسايل پيروزى را فراهم كند كه هيچ كس نتواند در برابر آن مقاومت كند،تا هر جا كه مى خواهد وارد شود و تمايلات خود را ارضاء كند،با اختيار خود مى آيد و با ميل خود هم كوچ مى كند.

يكى ديگر از مسائل اسرارآميز كه در وجود ملخ نهاده شده آن است كه اين حشره براى گذاردن تخمهاى خود،جاهاى سخت و روى سنگهاى صاف را انتخاب مى كند و آن را به توسط دم خود مى شكافد و اين امر حاكى از ويژگى مخصوص و رازى نهفته در دم ملخ مى باشد و گرنه بطور عادى وى را چنان نيرويى نيست تا سنگهاى سختى را كه كلنگ هم در آنها كارگر نيست اين چنين بشكافد و سوراخ كند.و بالاخره موقعى كه در داخل اين كانالها قرار گرفت تخم گذارى مى كند،اين جا مركزى مناسب براى حفاظت و رشد آنها مى باشد و هنگامى كه روح در آنها دميده مى شود،بچه ملخها از داخل تخمها بيرون

ص:255


1- با توجه به اين كه در متن خطبه،امام(علیه السلام)مى فرمايد:كشاورزان اگر چه تمامشان براى دفع ملخهاى زراعتخوار اقدام كنند نمى توانند آنها را دفع كنند،واقعيّتى انكار ناپذير است اما شارح(ابن ميثم)كه در شرح مى گويد:سلطان كشورى با تمام نيروهايش از دفع ملخها عاجز است در صورتى صحيح مى باشد كه ما زمان شارح را ملاك قرار دهيم امّا در شرايط كنونى كه هواپيما و هليكوپتر با سمپاشهاى هوايى ملخها را دفع مى كنند،سخن شارح صادق نيست مگر آن كه بگوييم اگر مشيّت خدا باشد هيچ قدرتى ياراى مقابله با ملخ ها را ندارد.(ويراستار)

مى آيند در حالى كه رنگى متمايل به سفيد در بالهايش آشكار مى شود و روى پاى خود مى ايستد و به پرواز در مى آيد،و نيز نقل شده است كه هر گاه ملخها مجبور شوند از آب عبور كنند تا خود را به مزرعه اى برسانند،عدّه اى از آنها خود را روى آب،پل عبور ديگران قرار مى دهند،و اين عمل را بعضى از مردم شعور مرموزى مى دانند كه از ناحيۀ خداوند بر ملخها الهام مى شود،ولى برخى ديگر اين مطلب را قبول نداشته،بلكه اين عمل را قانونى طبيعى مى دانند و چنين توجيه مى كنند كه وقتى گروه اول از ملخها به منظور رسيدن به سبزه زار، خود را بر روى آب افكندند.حالت قرار گرفتن آنها بر روى آب به نظر گروههاى بعدى مثل زمين خشك مى آيد لذا اين گروه بر روى گروه اول شروع به راه رفتن مى كنند،نه اين كه حكايت از الهام و شعورى داشته باشد، ويژگيهاى ديگرى از شگفتيهاى آفرينش اين حشره ذكر كرده اند كه ما را نيازى به آوردن آن در اين جا نيست .

و خلقها كلّه لا يكون اصبعا مستدقّه ،حرف واو،از براى حال است و معناى جمله چنين مى باشد،خداوند ملخ را چنان كه وصف كردم،آفريد و عجايبى در وى به وديعت نهاد تا جايى كه كليّۀ كشاورزان از خطرش بيمناكند، در حالى كه تمام جثّه اش از يك انگشت كوچك هم كمتر است،اين جمله را، امام(علیه السلام)به منظور رفع توهم بيان فرموده،زيرا اگر كسى كه اين همه اعمال عجيب و آثار شگفت را از اين حشره مى شنود،خودش را نديده باشد ممكن است بيانديشد كه شايد اين موجود با اين قدرت و آثار،داراى پيكرى درشت و عظيم الجثّه باشد لذا حضرت اين شبهه را برطرف كرده و كوچكى جسم وى را در مقايسه با انگشت كوچك بيان فرموده،و ذكر اين مطلب،بيشتر شنونده را به وجود آفريدگار معتقد مى سازد ،پس از آن كه برخى از ظرافتها و شگفتيهاى آفرينش الهى را بيان داشته،براى روشنتر شدن عظمت مقام پروردگار،او را به

ص:256

عنوان معبود تمام ممكنات معرّفى فرموده و با اين كه مجموعۀ جهان هستى در نيازمندى و احتياج و خضوع امكانى،در مقابل قدرت كاملۀ وى شريك مى باشند،امّا هر كدام به نوعى خاص خود او را مى پرستند،و در پيشگاه او،به سجده مى پردازند،كه از ديگرى ساخته نيست،امير المؤمنين(علیه السلام)در اين سخنان گهربار خود به فرمايش خداوند متعال اشاره كرده كه مى فرمايد: «وَ لِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» (1)و يعفّر له خدّا و وجها ،سجده كردن و صورت بر خاك گذاشتن كه در سخن امام(علیه السلام)مى باشد،براى مخلوقاتى كه داراى چهرۀ مادّى و صورت ظاهر باشند،حقيقى و بدون توجيه است،اما براى آنهايى كه بدين گونه نيستند و سجده كردن برايشان صدق نمى كند،اين امور مجازى خواهد بود،سجده، استعاره است از خضوع خاصّ هر موجودى،و واژه هاى تعفير و خدّ و وجه، ترشيحهاى اين استعاره مى باشند اگر چه در مورد اخير هم مى توان سجده را حقيقى دانست زيرا در كتابهاى لغت،سجود به معناى خضوع نيز آورده است، و با توجه به آنچه گفتيم لفظ اعطاء القياد و صفتهاى رهبة و خوفا در قسمت دوم استعاره است،و دو كلمۀ آخر كه منصوبند،مفعول له مى باشند .

فالطّير مسخّرة لامره ،پرندگان مسخّر فرمان حق تعالى مى باشند،چنان كه خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: «أَ» و «لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اللّهُ» (2)مسخّر خدا،يعنى تحت تصرف وى مى باشند،و تصرف خداوند در

ص:257


1- سوره رعد(13) [1]بخشى از آيه(14)،يعنى:تمام ساكنان آسمانها و زمين با ميل و اشتياق يا جبر و اكراه پيوسته در برابر عظمت بارى تعالى در حالت سجده اند.
2- سوره نحل(16)آيه(10)، [2]يعنى:آيا پرندگان را نمى نگرند كه در جوّ آسمان مسخّر فرمان حق تعالى هستند و بجز خدا آنها را نگهبانى نيست.

موجودات بر دو نوع است،تصرف عام كه همان اصل آفرينش است،همه را از كتم عدم به عرصۀ وجود در آورده و سپس به فنا و زوال رهسپارشان مى كند،و تصرف خاص آن است كه هر فردى را در مسير خاصش راهنمايى مى كند و آنچه مايۀ امتياز او بر ديگران است به وى عطا مى كند خداوند شمارۀ موهاى پر مرغان و عدد نفسهاى آنها را مى داند،و اين نشانه اى از تسخير و تصرف عامّ علمى وى در پرندگان است زيرا داشتن پر،و نفس كشيدن در همۀ پرندگان وجود دارد و اين جا چه در،دريا و چه در خشكى،بر روى پاهايشان نگه داشته است و اين اشاره به تصرف و علمى است كه ناشى از قدرت كاملۀ الهى مى باشد،و اندازه گيرى خوراكيها و تعيين آنچه به صلاح آنهاست همه تحت قدرت و علم خداوند متعال است،خلاصه اين كه تعيين اندازه ها و آماده كردن آنها در مرحلۀ آفرينش به اعتبار قدرت او و دانستن شمارۀ افراد و اجناس موجودات و خاصّه پرندگان در رابطۀ با علم حق تعالى مى باشد .

فهذا غراب...نعام ،در اين قسمت انواع مختلف پرندگان را نام مى برد، منظور از واژۀ اجناس در اين جا،جنسهاى اصطلاحى و منطقى نيست بلكه مراد معناى لغوى آن است كه شامل نوع منطقى مى شود،و حضرت در هر دو قرين از اين چهار قسم،سجع متوازى را رعايت فرموده است(كه در پاورقى صفحه 142 آن را تعريف كرديم ).

دعا كلّ طائر باسمه ،فعل دعا،در اين عبارت،استعاره از امرى است كه خداوند براى تكوين و ايجاد شيئى صادر مى كند،زيرا ميان دعا و امر مشابهتى وجود دارد كه در معناى هر دو،طلب ايجاد شيء مطلوب نهفته است،چنان كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» (1)

ص:258


1- سوره فصّلت(41)آيه(10)، [1]يعنى:...پس به آسمان و زمين گفت:بشتابيد،با شوق و رغبت يا جبر و كراهت،آنها در پاسخ گفتند:با كمال شوق آمديم...

و كلمۀ اسم را براى اين استعاره،به عنوان ترشيح آورده است زيرا هر كس را به نامش مى خوانند و صدا مى زنند،احتمال ديگر آن است كه اسم را به معناى علامت،كه معناى لغوى آن مى باشد،بگيريم،به دليل اين كه هر نوعى از پرندگان داراى نشانه و علامتى مخصوص است كه در ديگران نيست،و معناى عبارت امام(علیه السلام)اين است كه خداى تعالى،پرندگان را با توجّه به علامتهاى خاصّ و ويژگيهايى كه در علمش و در لوح محفوظ برايشان وجود داشته،آفريده است.بعضى از شارحان برآنند كه حضرت با اين كلمه،اسماء اجناس را اراده فرموده است يعنى در لوح محفوظ تمام لغتهايى را كه در آينده،مردم براى موجودات وضع مى كنند، ثبت كرده،و هنگام آفرينش هر نوع،آن را با همان نام،صدا مى كند و آن نيز به سرعت دعوت حق را لبيك مى گويد،اگر آدمى تدبير حكيمانۀ پروردگار را در آفرينش پرنده ملاحظه كند در حيرت فرو خواهد رفت،آفرينندۀ حكيم وى را به منظور سبك بودن وزن و جمع و جور بودن اندامش،عوض چهار دست و پا،فقط دو پا و براى هر كدام چهار انگشت قرار داده و محلّ خروج مدفوع و بولش را يكى ساخته،و سپس براى اين كه بتواند در فضا به آسانى پرواز كند و هوا را بشكافد،سينۀ وى را به صورت محدب ساخته،چنان كه سينۀ كشتى را چنين مى سازند تا به آسانى آب را درهم شكافته و به جريان خود در دريا ادامه دهد،و بالها و دمش را با موهاى طولانى مجهّز ساخته است تا بتواند به آسانى پرواز كند و كليّۀ بدنش را به وسيلۀ پرها،چنان پوشانده كه هوا به داخل آنها راه يافته و وى را نشاط مى بخشد،و چون غذايش را كه دانه يا گوشت است بدون نياز به جويدن مى بلعد،به جاى رديفى از دندانهاى بى فايده به وى منقارى سخت محكم عنايت كرده و حرارت داخل بدنش را افزايش داده است تا اين كه غذايش را بدون احتياج به جويدن به مصرف سوخت بدنش برساند،خداوند پرندگان را چنان آفريده است كه با تخم گذارى تكثير نسل كنند نه با زاييدن زيرا اگر بنا بود بزايند مى بايست جوجه

ص:259

در شكم پرورش يابد و در اين صورت با،بار سنگين به آسانى نمى توانستند در آسمان به پرواز در آيند لذا پروردگار سبحان به جاى شكم،تخم آنها را با ظرفيّت مناسب و حرارت مشترك از طرف نر و ماده،آمادۀ پرورش فرزندانشان قرار داده است،به منظور بقاى نسل اين موجود،حق تعالى آن چنان وى را به فرزندش علاقه مند ساخته است كه دانه را نخست خود مى بلعد و پس از آن كه ظرف دو شب آن را در چينه دانش نرم و آماده كرد به دهان جوجه وارد،و وى را تغذيه مى كند.وجود چينه دان در پرندگان از كارهاى حكيمانۀ خالق متعال است،چينه دان مانند توبره اى در جلو سينۀ مرغان آويخته شده تا غذاهايى را كه مى خواهند مورد استفاده قرار دهند به سرعت در آن جا ريخته و به مرور دانه دانه به طرف سنگدان بكشانند و يكى از حكمتهاى وجود چينه دان همين است كه كار تغذيه را سرعت مى بخشد زيرا به سرعت دانه ها را از زمين مى چيند و آن را پر مى كند و سپس از سر فرصت آنها را به سنگدان منتقل مى كند،از اسرار عجيب ديگر در پرندگان پرهاى زيبا و متعادلى است كه در طاوس و درّاج و جز آنها مشاهده مى شود و آن چنان عالمانه ساخته شده است كه گويا نقّاشى ماهر آن را نقاشى كرده،از عجايب ديگر پايۀ بى مانندى است كه در هر يك از پرها وجود دارد و موها به رديف در دو طرف آن قرار گرفته و مانند لولۀ آب باعث تغذيه و آبيارى موها مى باشد و از مادۀ عصبى سخت و محكم ساخته شده تا موها را سفت بگيرد پس پاك و منزّه است خداوندى كه تمام موجودات را جفت آفريد و شمارۀ همۀ مخلوقات را مى داند و علم وى بر همۀ اشياء احاطه دارد .

انشأ السحاب... ،در جمله هاى آخر اين خطبه حضرت اشاره به برخى از آثار قدرت بى پايان حق تعالى كرده است،كه از آن جمله آفرينش ابرهاى باران زا مى باشد كه به هر طرف از روى زمين كه مصلحت مى داند قسمتى از آنها را روانه و زمين خشك را با رطوبت بارانها آمادۀ رويش گياه و درخت و سبزه مى سازد،چنان كه

ص:260

خداوند در قرآن مجيد نيز به اين امر اشاره فرموده است: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلا يُبْصِرُونَ» (1)

ص:261


1- سوره سجده(32)و [1]آيه(26)يعنى:آيا نديديد كه ما آب باران را به سوى زمين خشك و بى آب و گياه مى بريم،پس حاصلى كه مردم و چهار پايانشان از آن بخورند مى رويانيم،آيا باز هم چشم بصيرت نمى گشايند.

228-از خطبه هاى آن حضرت كه در بارۀ توحيد ايراد شده،شامل يك سلسله از اصول

اشاره

علمى توحيد مى باشد كه در خطبه هاى ديگر يافت نمى شود:

:مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَ لاَ حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ- وَ لاَ إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ- وَ لاَ صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَهُ- كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ وَ كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ- فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَةٍ مُقَدِّرٌ لاَ بِجَوْلِ فِكْرَةٍ- غَنِيٌّ لاَ بِاسْتِفَادَةٍ- لاَ تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَ لاَ تَرْفِدُهُ الْأَدَوَاتُ- سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ- وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الاِبْتِدَاءَ أَزَلُهُ بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ- وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأُمُورِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ- وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِينَ لَهُ- ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ- وَ الْجُمُودَ بِالْبَلَلِ وَ الْحَرُورَ بِالصَّرَدِ- مُؤَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا مُقَارِنٌ بَيْنَ مُتَبَايِنَاتِهَا- مُقَرِّبٌ بَيْنَ مُتَبَاعِدَاتِهَا مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا- لاَ يُشْمَلُ بِحَدٍّ وَ لاَ يُحْسَبُ بِعَدٍّ- وَ إِنَّمَا تَحُدُّ الْأَدَوَاتُ أَنْفُسَهَا- وَ تُشِيرُ الْآلاَتُ إِلَى نَظَائِرِهَا مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ وَ حَمَتْهَا قَدُ الْأَزَلِيَّةَ- وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّكْمِلَةَ بِهَا تَجَلَّى صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ- وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُيُونِ- وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ- وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ- وَ يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ أَبْدَاهُ وَ يَحْدُثُ فِيهِ مَا هُوَ أَحْدَثَهُ- إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّأَ كُنْهُهُ- وَ لاَمْتَنَعَ مِنَ الْأَزَلِ مَعْنَاهُ- وَ لَكَانَ لَهُ وَرَاءٌ إِذْ وُجِدَ لَهُ أَمَامٌ- وَ لاَلْتَمَسَ التَّمَامَ إِذْ لَزِمَهُ النُّقْصَانُ- وَ إِذاً لَقَامَتْ آيَةُ الْمَصْنُوعِ فِيهِ- وَ لَتَحَوَّلَ دَلِيلاً بَعْدَ أَنْ كَانَ مَدْلُولاً عَلَيْهِ- وَ خَرَجَ بِسُلْطَانِ الاِمْتِنَاعِ- مِنْ أَنْ يُؤَثِّرَ فِيهِ مَا يُؤَثِّرُ فِي غَيْرِهِ

ص:262

الَّذِي لاَ يَحُولُ وَ لاَ يَزُولُ وَ لاَ يَجُوزُ عَلَيْهِ الْأُفُولُ- لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْلُوداً وَ لَمْ يُولَدْ فَيَصِيرَ مَحْدُوداً- جَلَّ عَنِ اتِّخَاذِ الْأَبْنَاءِ وَ طَهُرَ عَنْ مُلاَمَسَةِ النِّسَاءِ- لاَ تَنَالُهُ الْأَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ وَ لاَ تَتَوَهَّمُهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ- وَ لاَ تُدْرِكُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ وَ لاَ تَلْمِسُهُ الْأَيْدِي فَتَمَسَّهُ- وَ لاَ يَتَغَيَّرُ بِحَالٍ وَ لاَ يَتَبَدَّلُ فِي الْأَحْوَالِ- وَ لاَ تُبْلِيهِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامُ وَ لاَ يُغَيِّرُهُ الضِّيَاءُ وَ الظَّلاَمُ وَ لاَ يُوصَفُ بِشَيْءٍ مِنَ الْأَجْزَاءِ- وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ وَ الْأَعْضَاءِ وَ لاَ بِعَرَضٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ- وَ لاَ بِالْغَيْرِيَّةِ وَ الْأَبْعَاضِ- وَ لاَ يُقَالُ لَهُ حَدٌّ وَ لاَ نِهَايَةٌ وَ لاَ انْقِطَاعٌ وَ لاَ غَايَةٌ- وَ لاَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ تَحْوِيهِ فَتُقِلَّهُ أَوْ تُهْوِيَهُ- أَوْ أَنَّ شَيْئاً يَحْمِلُهُ فَيُمِيلَهُ أَوْ يَعْدِلَهُ- لَيْسَ فِي الْأَشْيَاءِ بِوَالِجٍ وَ لاَ عَنْهَا بِخَارِجٍ- يُخْبِرُ لاَ بِلِسَانٍ وَ لَهَوَاتٍ- وَ يَسْمَعُ لاَ بِخُرُوقٍ وَ أَدَوَاتٍ يَقُولُ وَ لاَ يَلْفِظُ- وَ يَحْفَظُ وَ لاَ يَتَحَفَّظُ وَ يُرِيدُ وَ لاَ يُضْمِرُ- يُحِبُّ وَ يَرْضَى مِنْ غَيْرِ رِقَّةٍ- وَ يُبْغِضُ وَ يَغْضَبُ مِنْ غَيْرِ مَشَقَّةٍ- يَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ كَوْنَهُ كُنْ فَيَكُونُ- لاَ بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ- وَ إِنَّمَا كَلاَمُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ- لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ كَائِناً- وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً لَكَانَ إِلَهاً ثَانِياً لاَ يُقَالُ كَانَ بَعْدَ أَنْ لَمْ يَكُنْ- فَتَجْرِيَ عَلَيْهِ الصِّفَاتُ الْمُحْدَثَاتُ- وَ لاَ يَكُونُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ فَصْلٌ- وَ لاَ لَهُ عَلَيْهَا فَضْلٌ فَيَسْتَوِيَ الصَّانِعُ وَ الْمَصْنُوعُ- وَ يَتَكَافَأَ الْمُبْتَدَعُ وَ الْبَدِيعُ- خَلَقَ الْخَلاَئِقَ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلاَ مِنْ غَيْرِهِ- وَ لَمْ يَسْتَعِنْ عَلَى خَلْقِهَا بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ- وَ أَنْشَأَ الْأَرْضَ فَأَمْسَكَهَا مِنْ غَيْرِ اشْتِغَالٍ- وَ أَرْسَاهَا عَلَى غَيْرِ قَرَارٍ وَ أَقَامَهَا بِغَيْرِ قَوَائِمَ- وَ رَفَعَهَا بِغَيْرِ دَعَائِمَ- وَ حَصَّنَهَا مِنَ الْأَوَدِ وَ الاِعْوِجَاجِ- وَ مَنَعَهَا مِنَ التَّهَافُتِ وَ الاِنْفِرَاجِ- أَرْسَى أَوْتَادَهَا وَ ضَرَبَ أَسْدَادَهَا- وَ اسْتَفَاضَ عُيُونَهَا وَ خَدَّ أَوْدِيَتَهَا- فَلَمْ يَهِنْ مَا بَنَاهُ وَ لاَ ضَعُفَ مَا قَوَّاهُ هُوَ الظَّاهِرُ عَلَيْهَا بِسُلْطَانِهِ وَ عَظَمَتِهِ- وَ هُوَ الْبَاطِنُ لَهَا بِعِلْمِهِ وَ مَعْرِفَتِهِ- وَ الْعَالِي عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مِنْهَا بِجَلاَلِهِ وَ عِزَّتِهِ- لاَ يُعْجِزُهُ شَيْءٌ مِنْهَا طَلَبَهُ- وَ لاَ يَمْتَنِعُ عَلَيْهِ فَيَغْلِبَهُ- وَ لاَ يَفُوتُهُ السَّرِيعُ مِنْهَا فَيَسْبِقَهُ- وَ لاَ يَحْتَاجُ إِلَى ذِي مَالٍ فَيَرْزُقَهُ- خَضَعَتِ الْأَشْيَاءُ لَهُ وَ ذَلَّتْ مُسْتَكِينَةً لِعَظَمَتِهِ- لاَ تَسْتَطِيعُ الْهَرَبَ مِنْ سُلْطَانِهِ إِلَى غَيْرِهِ- فَتَمْتَنِعَ مِنْ نَفْعِهِ وَ ضَرِّهِ- وَ لاَ كُفْءَ لَهُ فَيُكَافِئَهُ- وَ لاَ نَظِيرَ لَهُ فَيُسَاوِيَهُ- هُوَ الْمُفْنِي لَهَا بَعْدَ وُجُودِهَا- حَتَّى يَصِيرَ مَوْجُودُهَا كَمَفْقُودِهَا- وَ لَيْسَ فَنَاءُ الدُّنْيَا بَعْدَ ابْتِدَاعِهَا- بِأَعْجَبَ مِنْ إِنْشَائِهَا وَ اخْتِرَاعِهَا- وَ كَيْفَ وَ لَوِ

ص:263

اجْتَمَعَ جَمِيعُ حَيَوَانِهَا مِنْ طَيْرِهَا وَ بَهَائِمِهَا- وَ مَا كَانَ مِنْ مُرَاحِهَا وَ سَائِمِهَا- وَ أَصْنَافِ أَسْنَاخِهَا وَ أَجْنَاسِهَا- وَ مُتَبَلِّدَةِ أُمَمِهَا وَ أَكْيَاسِهَا- عَلَى إِحْدَاثِ بَعُوضَةٍ مَا قَدَرَتْ عَلَى إِحْدَاثِهَا- وَ لاَ عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيلُ إِلَى إِيجَادِهَا- وَ لَتَحَيَّرَتْ عُقُولُهَا فِي عِلْمِ ذَلِكَ وَ تَاهَتْ- وَ عَجَزَتْ قُوَاهَا وَ تَنَاهَتْ- وَ رَجَعَتْ خَاسِئَةً حَسِيرَةً- عَارِفَةً بِأَنَّهَا مَقْهُورَةٌ مُقِرَّةً بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشَائِهَا- مُذْعِنَةً بِالضَّعْفِ عَنْ إِفْنَائِهَا وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَعُودُ بَعْدَ فَنَاءِ الدُّنْيَا وَحْدَهُ لاَ شَيْءَ مَعَهُ- كَمَا كَانَ قَبْلَ ابْتِدَائِهَا كَذَلِكَ يَكُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا- بِلاَ وَقْتٍ وَ لاَ مَكَانٍ وَ لاَ حِينٍ وَ لاَ زَمَانٍ- عُدِمَتْ عِنْدَ ذَلِكَ الْآجَالُ وَ الْأَوْقَاتُ- وَ زَالَتِ السِّنُونَ وَ السَّاعَاتُ- فَلاَ شَيْءَ «الْواحِدُ الْقَهّارُ» - الَّذِي إِلَيْهِ مَصِيرُ جَمِيعِ الْأُمُورِ- بِلاَ قُدْرَةٍ مِنْهَا كَانَ ابْتِدَاءُ خَلْقِهَا- وَ بِغَيْرِ امْتِنَاعٍ مِنْهَا كَانَ فَنَاؤُهَا- وَ لَوْ قَدَرَتْ عَلَى الاِمْتِنَاعِ لَدَامَ بَقَاؤُهَا- لَمْ يَتَكَاءَدْهُ صُنْعُ شَيْءٍ مِنْهَا إِذْ صَنَعَهُ- وَ لَمْ يَؤُدْهُ مِنْهَا خَلْقُ مَا خَلَقَهُ وَ بَرَأَهُ- وَ لَمْ يُكَوِّنْهَا لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ- وَ لاَ لِخَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ نُقْصَانٍ- وَ لاَ لِلاِسْتِعَانَةِ بِهَا عَلَى نِدٍّ مُكَاثِرٍ- وَ لاَ لِلاِحْتِرَازِ بِهَا مِنْ ضِدٍّ مُثَاوِرٍ- وَ لاَ لِلاِزْدِيَادِ بِهَا فِي مُلْكِهِ- وَ لاَ لِمُكَاثَرَةِ وَ شَرِيكٍ فِي شِرْكِهِ- وَ لاَ لِوَحْشَةٍ كَانَتْ مِنْهُ- فَأَرَادَ أَنْ يَسْتَأْنِسَ إِلَيْهَا- ثُمَّ هُوَ يُفْنِيهَا بَعْدَ تَكْوِينِهَا- لاَ لِسَأَمٍ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي تَصْرِيفِهَا وَ تَدْبِيرِهَا- وَ لاَ لِرَاحَةٍ وَاصِلَةٍ إِلَيْهِ- وَ لاَ لِثِقَلِ شَيْءٍ مِنْهَا عَلَيْهِ- لاَ يُمِلُّهُ طُولُ بَقَائِهَا فَيَدْعُوَهُ إِلَى سُرْعَةِ إِفْنَائِهَا- وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ دَبَّرَهَا بِلُطْفِهِ- وَ أَمْسَكَهَا بِأَمْرِهِ وَ أَتْقَنَهَا بِقُدْرَتِهِ- ثُمَّ يُعِيدُهَا بَعْدَ الْفَنَاءِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَيْهَا- وَ لاَ اسْتِعَانَةٍ بِشَيْءٍ مِنْهَا عَلَيْهَا- وَ لاَ لاِنْصِرَافٍ مِنْ حَالِ وَحْشَةٍ إِلَى حَالِ اسْتِئْنَاسٍ- وَ لاَ مِنْ حَالِ جَهْلٍ وَ عَمًى إِلَى عِلْمٍ وَ الْتِمَاسٍ- وَ لاَ مِنْ فَقْرٍ وَ حَاجَةٍ إِلَى غِنًى وَ كَثْرَةٍ- وَ لاَ مِنْ ذُلٍّ وَ ضَعَةٍ إِلَى عِزٍّ وَ قُدْرَةٍ

لغات

صمده:آن را قصد كرد ترفده:او را كمك مى كند وضوح و وضح:سفيدى بهمه:سياهى،تاريكى مراح:حيوان هايى كه در خوابگاهها و محلهايى كه در بندند به استراحت مشغولند.

حرور(در اين جا):گرمى صرد:سردى افول:پنهان شدن والج:در آينده،وارد شونده

ص:264

خلا:گذشت،سبقت گرفت.

أود:كجى،اعوجاج تهافت:سقوط كردن،افتادن اسداد جمع سدّ يا سدّ:آنچه ميان دو شيئى فاصله ايجاد كند.

خدّ:شكافت،جدا ساخت سائمها:حيواناتى كه براى چرا در بيابان رها شده اند.

انساخ جمع سنخ:انواع،قسمتهاى اصلى متبلّده:كند فهمان،كم هوشان اكياس:تيز هوشان،زيركها تكاءده الامر:كار بر او سخت شد،به مشقّت افتاد اكياس:تيز هوشان،زيركها آده:بارش را سنگين كرد مثاور:حمله كننده

ترجمه

«هر كس خداى را به چگونگى ستايد،وى را يكتا ندانسته،و هر كه برايش مانندى قرار دهد به حقيقتش پى نبرده و آن كه وى را به چيزى تشبيه كند به مقصد نرسيده و كسى كه به او اشاره كند و يا وى را دروهم و انديشه آورد،قصدش نكرده است،آنچه حقيقتش شناخته شود،مصنوع است و هر چه كه قائم به ديگرى باشد معلول علّتى مى باشد.كار انجام مى دهد بى آن كه نيازمند وسيله باشد و اندازه گيرنده اى است كه محتاج به فكر و انديشه نمى باشد.بى نياز است بدون اين كه استفاده اى كسب كند،نه زمانها با او،همراه،و نه ابزار و وسايل با او قرينند، بودنش بر زمان پيشى گرفته و هستيش بر عدم سبقت يافته و ازليّتش بر آغاز مقدم بوده است،آفرينش حواس به وسيلۀ او،دليل بر پيراستگى وى از حواس است.

از آفريدن اشياء متضاد،معلوم مى شود كه براى وى ضدّى متصور نيست و از تقارن قرار دادن ميان اشياء روشن مى شود كه او را قرين و همتايى نيست،روشنى را با تاريكى و آشكار را با نهان و خشكى را با ترى و گرمى را با سردى،ضدّ يكديگر قرار داده عناصر متضادّ را با هم تركيب كرده و بين موجودات متباين تقارن برقرار ساخته است،آنها را كه با هم فاصله داشته اند به همديگر نزديك و ميان آنها كه با هم نزديكند جدايى افكنده است،حد و اندازه اى برايش متصور نيست و به شماره در نمى آيد،ابزارها خودشان را محدود مى سازند و وسايل و آلات به همانند

ص:265

خود اشاره مى كنند(يعنى آنچه را كه مورد اشاره قرار مى دهند مثل خودشان مادى هستند)،همين كه مى گوييم موجودات از فلان وقت پيدا شده اند آنها را از قديم بودن منع كرده ايم و اين كه مى گوييم،بطور قطعى به وجود آمده اند ازلى بودنشان را ممنوع ساخته ايم،و هنگامى كه گفته مى شود اگر چنين نمى بود كامل مى شد، دليل بر نقصان و كامل نبودن آنهاست،به آفرينش موجودات خالق آنها براى عقول تجلى كرد و به آن سبب نيز از ديده شدن با چشمهاى ظاهر مبّرا مى باشد،حركت و سكون در او يافت نمى شود و چگونه مى تواند چنين باشد با اين كه او خود آنها را ايجاد فرموده است و چطور ممكن است آنچه را كه خود آشكار ساخته در وى اثر بگذارد،آيا مى شود كه آفريننده تحت تأثير آفريدۀ خويش قرار گيرد و اگر چنين شود ذاتش تغيير مى كند،و كنه وجودش تجزيه مى پذيرد و ازلى بودنش باطل مى شود،و هنگامى كه براى او جلو باشد پشت سر هم خواهد داشت و چون نقصان و عدم كمال همراهش باشد طالب كمال خواهد بود،و دليل حتمى بر مخلوق بودن او مى باشد كه خود دليل بر وجود خالقى براى اوست،نه اين كه خود آفريدگار باشد،و سرانجام از اين دايره كه هيچ چيز در او موثر نيست خارج مى شود.

ذات اقدس بارى تعالى را تغيير و زوال و افولى نيست،كسى را نزاده است كه خود نيز مولد باشد و از كسى زاده نشده است تا محدود به حدود باشد، برتر است از آن كه فرزندانى داشته باشد و پاكتر از آن است كه با زنان درآميزد.

دست انديشه هاى بلند به دامن كبريائيش نرسد تا وى را محدود سازد،و تيز هوشى،هوشمندان نتواند نقش او را در خيال تصوير كند،حواس از دركش عاجزند و دستها از دسترسى و لمسش قاصر.تغيير و گوناگونى در وى راه ندارد و گذشت زمان هيچ گونه تبديل و دگرگونى در او به وجود نياورد و آمد و شد شبها و روزها وى را كهنه و سالخورده نسازد،روشنايى و تاريكى تغييرش ندهد.به هيچ يك از اجزاء و جوارح و اعضاء و عرضى از اعراض و به تغاير و ابعاض،توصيف نمى شود برايش حدّ و نهايتى و انقطاع و غايتى متصوّر نيست،اشياء وى را در احاطۀ خود نمى گيرند تا او را پايين و بالا ببرند،هيچ چيز او را بر خود حمل نمى كند

ص:266

كه او را بر پشت خود كج كند يا راست بگيرد،نه در اشيا داخل است و نه از آنها خارج،خبر مى دهد بدون زبان و زبان كوچك،شنوايى دارد بدون منفذهاى سر و ابزارها،سخن مى گويد ولى چيزى را تلفّظ نمى كند همه چيز را حفظ دارد امّا بدون اين كه كسب كند و در حافظه بسپرد،اراده دارد ولى بدون اين كه چيزى را در ضمير خود پنهان كند،دوستى و خشنودى دارد امّا نه از روى نرمى و رقّت قلب،دشمنى دارد و خشم مى گيرد اما نه با تحمّل مشقّت،آن كه بخواهد به وجود آورد،مى گويد:

موجود شو،اما نه چنان كه صوتى توليد شود يا ندايى شنيده شود بلكه سخن وى فعلى از اوست كه آن را ايجاد مى كند و مجسّم مى سازد و تا كنون مثل و مانندى برايش نبوده است و اگر مى بود او دوّمين خدا بود،در بارۀ ذات اقدس احدّيت گفته نمى شود كه نبود و پديدار شد،زيرا در اين صورت ويژگيهاى پديده را پيدا كرده و ميان او و آن ويژگيها امتيازى نخواهد بود،وى را بر آنها برترى نمى باشد،صانع و مصنوع يكسان مى شود،پديد آورنده.و پديدار شده برابر مى شوند.

مخلوقات را بدون نمونه اى كه از ديگرى صادر شود،بخشيد و بر آفرينش آنها از هيچ كس كمك و معاونت نخواست،زمين را آفريد و بدون آن كه از كار ديگرى بماند آن را نگه داشت و بر جايگاه ناآرام استوارش ساخت،و بدون پايه ها آن را بپا داشت و بدون ستونها وى را بر افراشت،آن را از كج شدن محفوظ و از افتادن و شكافته شدن بازداشت،پس آنچه او بنا كرد سست نگشت و آنچه را توانايى داد ناتوان نشد،او با عظمت و سيطرۀ خود بر زمين مسلّط و با دانش و آگاهى خويش از درون آن با خبر است و با عزت و جلالش بر تمامى آن اشراف دارد،هيچ ذرّۀ آن از قلمرو قدرتش خارج نيست و هرگز از فرمانش سرپيچى نمى كند،و هيچ شتابگرى از چنگ قدرت وى نيروى فرار ندارد،و او به هيچ ثروتمندى نياز ندارد،تمام كائنات در برابرش فرمانبر،و در پيشگاه عظمتش ذليل و خوارند و هيچ كس قدرت فرار از محيط اقتدار او را ندارد كه به جانب ديگرى روى آورد،تا از سود و زيان وى در امان ماند،همتايى ندارد كه با او برابرى كند،و مانندى برايش نيست كه مساوى وى باشد،و اوست كه جهان را پس از هستى

ص:267

آن چنان نابود خواهد ساخت كه وجودش همانند عدمش شود.نابود ساختن دنيا پس از وجود،شگفت آورتر از موجود كردن آن از عدم نيست،چگونه غير از اين باشد،در صورتى كه اگر همۀ موجودات زندۀ جهان اعمّ از پرندگان،چهارپايان،و آن گروه كه شبانگاه به جايگاهشان برمى گردند و هم آنها كه در بيابان مشغول چرا هستند و تمام انواع مختلف،خواه آنها كه كم هوش هستند،و يا آنها كه زيركند، (اگر همه اينها)گرد آيند،هرگز توانايى ايجاد پشه اى ندارند و حتى طريق ايجاد آن را هم نمى دانند عقول آنها در،يافتن راز آفرينش آن حيران و نيروهاى آنها ناتوان و خسته شده و پايان گيرد و سرانجام پس از تلاش،شكست خورده و ناتوان برمى گردند و اعتراف مى كنند كه نه تنها از ايجاد آن ناتوانند،بلكه از نابود ساختن آن نيز عاجزند،فقط خداوند پاك است كه پس از فناى جهان باقى مى ماند، در حالى كه هيچ موجودى نباشد همان گونه كه پيش از آفرينش موجودات بوده است،هنگام نابودى جهان،وقت،مكان،لحظه و زمان مفهومى ندارد،وقتها، سرآمدها،ساعات و سالها از بين رفته اند،چيزى بجز خداوند يكتاى قهّار نيست كه همۀ امور به سوى او بازگشت مى كنند و هم چنان كه در آغاز آفرينش از خود قدرتى نداشتند،در هنگام فانى شدن نيز نيروى امتناع ندارند،و اگر قدرت امتناع مى داشتند هستى آنها ادامه مى يافت.

آفرينش هيچ چيز براى خدا رنج آور نبوده،و در خلقت آنچه آفريده است فرسودگى و خستگى او را پديد نيامده است،موجودات را آفريد نه به سود استحكام حكومتش و نه براى ترس از كمبود و زوال،و نه به منظور كمك گرفتن از آنان در برابر همتايى كه ممكن است بر او چيره شود،و نه به خاطر احتراز از دشمن كه به او هجوم آورده،و نه به قصد ازدياد اقتدار خود،و نه به منظور پيروزى يافتن بر شريك و نه به علت رفع تنهايى كه داشته و خواسته كه به آنها انس بگيرد،و بالاخره بعد از آن كه جهان را به وجود آورد،همه را دستخوش فنا و نيستى خواهد ساخت،اما نه به دليلى كه از تصرف و ادارۀ آن خسته شده و نه براى اين كه آسايشى نصيب وى شود و نه به اين علت كه هستى موجودات براى وى بارى سنگين مى باشد.طولانى

ص:268

شدن عمر جهان هستى خداى عالم را به ستوه نياورده است تا وى را براى نابود كردن آن شتابان سازد،بلكه با لطف خويش كليۀ موجودات را نظام بخشيد و با فرمان خود آنها را نگهدارى فرمود و به توسط قدرت كامله اش همه را مستحكم ساخت و بار ديگر پس از فناى موجودات آنها را به عالم وجود بر مى گرداند،بدون اين كه نيازى به آنها داشته باشد و يا كمكى از آنها بگيرد،و نه به منظور انتقال از حالت تنهايى و وحشت به سوى حالت آرامش و انس و نه از حالت جهل و نادانى به سوى علم و آگاهى و نه مى خواهد به آن وسيله از نيازمندى و فقر به سوى بى نيازى و ثروت برگردد و يا از خوارى و پستى به عزت و قدرت انتقال يابد .»

شرح

موضوع بحث در اين خطبه توحيد مطلق پروردگار و تنزيه ذات اقدس وى از ويژگيهاى ناروا مى باشد و به اين منظور او را از صفات ناروا دور دانسته است :

1- ما وحده من كيّفه ،در اين عبارت دو قسم از اقسام دلالتهاى منطقى نهفته است،مطابقه و التزام الف:بطور مطابقه بر اين امر دلالت دارد كه هر كس خداى را به كيفيت ستايد يكتايى وى را بيان نكرده است ب:لازمۀ اين معنا آن است كه خداى را به اين طريق ستودن جايز نيست.

تعريف كيفيت:در آغاز براى اين كه روشن شود چرا توصيف خداوند بدين گونه روا نيست كيفيت يا كيف را تعريف مى كنيم و آن ويژگى ثابت و صفتى است كه بر اشياء و موجودات عارض مى شود و هيچ گونه قسمت و نسبتى نمى پذيرد (1)و با اين تعريف و قيودى كه براى آن ذكر شد از بقيّه اعراض جدا مى شود،و اين عرض داراى چهار قسم اصلى است كه هر كدام نيز داراى چند بخش مى باشند:

ص:269


1- اگر تقسيم پذير باشد كمّ است و اگر نسبت به ديگرى باشد وضع است كه دو قسم ديگر از اعراض مى باشند،و تعريف جوهر و بقيّۀ اعراض در صفحات بعد خواهد آمد.(مترجم)

1-كيفيات مخصوص به كميّات كه داراى سه بخش است:

الف-مربوط به شكل و سطح است مثل مثلّث بودن و مربع بودن و غير اينها...

ب-ويژگيهاى خطها مثل كج و راست بودن.

ج-صفاتى كه اختصاص به شماره ها و اعداد دارد مانند زوج يا فرد بودن.

2-كيفيات محسوسه،از قبيل رنگها،مزه ها،سردى و گرمى و اين قسم نيز داراى دو بخش مى باشد:

الف-كيفيات راسخه كه تا وقتى محلّش وجود دارد آن نيز وجود دارد مانند زردى طلا و شيرينى براى عسل و اين بخش را به دو دليل كيفيت انفعالى نيز مى گويند،يا به اين سبب كه حواس را تحت تاثير قرار داده و منفعل مى كنند و يا به واسطۀ اين كه محل و موضوعهاى خود را منفعل مى كنند.

ب-راسخ و دائمى نيستند بلكه دير يا زود از بين مى روند،از قبيل سرخى صورت شخص شرمسار و اينها را نيز انفعال مى گويند زيرا موضوعاتشان به سرعت تحت تأثير واقع شده و تغيير حالت مى دهند.

3-كيفيات نامحسوس داراى بخشهاى مختلفى مى باشند:

الف-استعدادهايى كه در بعضى موجودها منشأ كمال واقع مى شوند از قبيل استعداد براى مقاومت و دفاع در برابر دشمن.

ب-كيفياتى كه موجب انفعال در جهت كمال باشد كه قوه طبيعى نيز ناميده مى شود و مثل هميشه سالم و سخت بودن.

ج-استعداد بعضى نقيصه ها مانند آمادگى براى زود باورى و زود تحت تأثير هر چه واقع شدن كه اين بخش را ضعف هم مى گويند.

د-و يا آنچه كه باعث ضعف و ناتوانى در نيروهاى طبيعى مى باشد مثل هميشه بيمار يا بيمار گونه بودن.

ص:270

4-آخرين قسمت كيفياتى كه در اصل وجودشان كمال و نقص نهفته است و اينها نيز محسوس نيستند و دو بخش دارد آنهايى كه ثابتند و بزودى از بين نمى روند ملكه ناميده مى شوند و آنها را كه بر عكس،زود زايل مى شوند حال مى گويند مثل:خشم شخص بردبار و حليم و بيمارى آدم تندرست و سالم.

پس از تعريف و بيان قسمتهاى كيف،لازم است از باب توضيح خاطر نشان كنيم كه آنچه را ما در ضمن شرح جملۀ اول اين خطبه گفتيم كه لازمۀ توصيف خداوند به كيفيّت،يكتا ندانستن ذات اقدس وى مى باشد خود حضرت در نخستين خطبۀ كتاب فرموده است:كسى كه حق تعالى را وصف كند برايش قرين و همتايى قائل شده و آن كه چنين كند او را دو تا دانسته... (1)،و چنان كه آن جا شرح شد،نتيجه اين مى شود:هر كس خداى را به وصف در آورد او را دو تا دانسته است،پس روشن است هر كه وى را به وصف بخواند او را يكتا ندانسته است زيرا توحيد با تثنيه ضدّند و قابل اجتماع نيستند.

2- و لا حقيقته اصاب من مثّله ،دومين صفتى كه خدا را از آن مبرّا دانسته اين است كه،هر كس براى او مثل و مانندى قرار دهد به حقيقت وى نرسيده است زيرا هر چه مثل و مانند داشته باشد واجب الوجود با لذات نخواهد بود به دليل اين كه اگر مثليّت و مانندى،همه جانبه باشد تعددى در كار نيست،چون تعدّد نياز به تغاير دارد اگر چه به حدّاقل باشد،و اين امرهم با وحدت و مثليّت همه جانبه نمى سازد،و اگر مثليّت و اشتراك فقط از برخى جهات باشد از سه حالت خارج نيست زيرا آنچه دليل اشتراك مثلين مى باشد،يا اصل ماهيت و تمام حقيقت آنهاست يا جزء حقيقت آنها و يا خارج از ماهيت آنان مى باشد و

ص:271


1- ...فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه...خطبه اول كتاب.

هر سه حالت به شرح زير باطل است.

1-اگر ما به الاشتراك تمام حقيقت مثلين باشد ناچار ما به الامتياز،امرى عارض بر حقيقت آنها خواهد بود و اين حالت نيز دو شقّ باطل دارد،زيرا آنچه سبب اين عروض شده است اگر ماهيت آن دو باشد،باعث اشتراك است نه امتياز به دليل اين كه مقتضاى ماهيت واحده اختلافى ندارد و فرض اين بود كه در اصل حقيقت و تمام ماهيّت مانند يكديگرند،پس ماهيتشان يكى است، بنا بر اين آنچه علّت امتياز يكى از آنهاست در ديگرى نيز وجود دارد،پس بطلان اين شق ثابت شد،شق دوم اين كه آنچه سبب عروض ما به الامتياز مثلين شده غير از حقيقت آنها مى باشد،پس لازم آيد كه ذات واجب الوجود به منظور تحصيل ما به الامتياز نيازمند به امرى خارج از ذات باشد و اين خود امرى محال و باطل است.

2-و اگر ما به الاشتراك جزء حقيقت مثلين باشد،لازمه اش آن است كه هر دو مركب باشند پس ممكن خواهند بود،نه واجب.

3-حالت سوّم اين كه ما به الاشتراك،امرى خارج از حقيقت آنها باشد، اين هم به دو وجه باطل است،وجه اوّل:توصيف واجب تعالى به امرى خارج از حقيقتش ممتنع است زيرا لازمۀ آن چنان كه گذشت تثنيۀ او و مركب كردن وى مى باشد،وجه دوم خود داراى دو شق مى باشد.

الف-اگر اين امر خارجى كه مايۀ اشتراك آنهاست،كمالى براى ذات واجب تعالى باشد لازم آيد كه واجب الوجود بالذات،از غير خود استفادۀ كمال كند كه امرى است باطل.

ب-و اگر كمال نيست،اثباتش براى خداوند نقص خواهد بود،پس ثابت مى شود كه هر چه مثل و مانند داشته باشد واجب الوجود بالذات نمى باشد و بنا بر اين هر كس در راه شناخت خدا به آنچه برسد كه مثل و مانند دارد به چيزى

ص:272

رسيده است كه واجب بالذات نيست و به خالق جهان نرسيده است و مراد از عبارت امام(علیه السلام)آن است كه:در مقام توجه به حق تعالى و كاوش در جستجوى معرفت وى مثل و مانندى برايش قايل نشوند.

3-ويژگى سوم كه ذات اقدس خداوند از آن بدور است،اين سخن امام(علیه السلام) مى باشد: و لا ايّاه عنى من شبّهه ،معنا و شرح اين فراز با عبارت بالا شباهت كامل دارد.

4- و لا صمده من اشار اليه و توهّمه ،اشاره كردن بطور كلى دو گونه است:

حسى و عقلى و هر دو در مورد خدا،باطل است زيرا لازمۀ اشارۀ حسّى آن است كه او داراى وضع و هيأت و شكل و مكان باشد،چنان كه بارها گفته ايم،و امّا اشارۀ عقلى چنان كه معلوم است نفس انسانى تا هنگامى كه در جهان ماده غريبانه بسر مى برد اگر بخواهد امر معقولى را از عالم غيب به دست آورد،ناچار است كه براى ضبط و اثبات آن از قوۀ خيال و وهم كمك بگيرد پس هيچگاه نمى تواند به امور معنوى اشاره كند،مگر با مشاركت وهم و خيال كه لازمۀ داشتن حدّ و كيفيت است و از طرفى مى دانيم كه حق تعالى از كيفيات و حدود و هيأت داشتن منزّه و پاك است،بنا بر اين آن كه خدا را مورد اشاره قرار دهد و ادّعا كند كه در شناخت وى به حقيقت رسيده است در حقيقت چيزى را اراده كرده است كه داراى كيفيت و حال مى باشد،در صورتى كه او واجب الوجود نيست،پس واجب الوجود را اراده نكرده است،بدين جهت بطور كلى اشاره به ذات اقدس حق تعالى محال و ممتنع است .

5-ويژگى پنجم در اين سخن حضرت مورد اشاره واقع شده است.

كلّ معروف بنفسه مصنوع ،آنچه از اين جمله اراده شده آن است كه كنه و حقيقت وجود حق تعالى بر كسى معلوم نيست ولى چون در مقام استدلال است مى توان از شكل اول قياس اقترانى بدين گونه استفاده كرد كه اين جمله از سخن

ص:273

امام را هر چه كنه و حقيقتش معلوم شود مصنوع است صغرى،و اين جملۀ تقديرى را هم كه هيچ مصنوعى واجب الوجود نيست كبراى آن قرار دهيم و نتيجۀ اين دو مقدمه چنين مى شود،هيچ معلوم الحقيقه اى واجب الوجود نيست و هنگامى كه اين قضيۀ سالبۀ كليه را عكس كنيم،اين جمله به دست مى آيد:هيچ واجب الوجودى معلوم الحقيقه نيست كه همان مطلوب و مدّعاى اوّل مى باشد و در اين مورد از قياس ضمير استفاده شده است.ممكن است اين استدلال را به شكل دوم ببريم،به اين طريق كه صغرايش همان جملۀ مضمر باشد و كبراى آن اين جمله:هيچ واجب الوجودى مصنوع نيست و نتيجۀ آن را مانند استدلال بالا عكس كنيم،احتمال سوم آن است كه مقدمۀ اول را كبرا قرار دهيم و نيازى به عكس كردن نتيجه هم نداريم (1).احتمال چهارم آن است كه مطلوب را از راه قياس استثنايى به دست آوريم و مقدمۀ مذكور در متن سخن امام را حاكى از تلازمى بدانيم كه در شرطيّه متصله وجود دارد كه صورت قياس چنين است:اگر كنه حقيقت خداوند معلوم شود مصنوع خواهد بود،تالى كه باطل است پس مقدم نيز باطل خواهد بود.

علت اين كه هر معلوم الحقيقه اى مصنوع مى باشد آن است كه حقيقت هر چيزى به اجزايش شناخته مى شود و هر چه اجزاء دارد مركب است و هر مركبى نياز،به تركيب كننده و صانع دارد پس هر معلوم الحقيقه اى مصنوع و داراى صانع است،و بطلان تالى به اين دليل است كه اگر حق تعالى مصنوع بود،ممكن و محتاج به غير مى شد و در نتيجه واجب الوجود بالذّات نبود.

6-صفت ديگرى را كه از ذات مقدس خداى تعالى دور دانسته آن است كه وى قائم به غير نيست،زيرا هر چه چنين باشد وابسته و معلول است و كلّ

ص:274


1- اگر جاى دو مقدمۀ شكل اوّل را عوض كنيم شكل چهارم خواهد شد زيرا حد وسط موضوع صغرى و محمول كبرى مى شود كه عكس شكل اوّل است.(مترجم)

قائم فى سواه معلول ،اين جمله هم مانند عبارت پيشين مى تواند مقدمۀ اول و صغراى مشكل اول يا دوم قياس مضمر باشد و مفهومش آن است كه حق تعالى قائم به غير نيست يعنى عرض نمى باشد كه نيازمند به محلّ شود،مقدّمات قياس از اين قرار است:هر چه قائم به غير باشد معلول است،هيچ معلولى واجب الوجود نيست،(شكل اوّل)،يا هيچ واجب الوجودى معلول نيست(شكل دوم)، و نتيجۀ آن بنا به هر دو فرض اين است:هيچ قائم به غيرى واجب الوجود نيست و موقعى كه آن را عكس كنيم مطلوب به دست مى آيد:هيچ واجب الوجودى قائم به غير نيست و نيز چنان كه قبلا بيان داشتيم ممكن است جملۀ متن را كبراى قياس قرار دهيم كه نياز به معكوس ساختن نتيجه نداشته باشيم(اين جا هم چنان كه در پايين صفحۀ قبل بيان شد،شكل اول به چهارم برمى گردد.)و همچنان ممكن است كه بيان كنندۀ تلازم قياس استثنايى باشد،يعنى اگر خداوند متعال قائم به غير باشد معلول خواهد بود،تالى كه باطل است مقدم نيز مثل آن است و ملازمۀ ميان مقدم و تالى آن است كه قائم به غير نيازمند به محل است و آنچه نيازمند باشد ممكن است و هر ممكنى وجود و عدمش معلول است،و امّا دليل بطلان تالى آن است كه اگر خداوند معلول باشد واجب الوجود نخواهد بود .

7-هفتمين ويژگى حق تعالى:فاعلى است كه از ابزار و وسايل كار استفاده نمى كند،خداوند به دليل اين كه ايجاد كنندۀ جهان وجود است پيوسته در كار و فاعل است اما از به كارگيرى ابزار در كارهايش پاك و منزه است زيرا اين عمل از صفات اجسام مى باشد و خداوند از جسميت بدور است.

8-صفت هشتم: مقدّر لا بحول فكرة ،آفرينندۀ جهان امور را اندازه گيرى مى كند اما نيازى به كمك از فكر و انديشه ندارد،او به هر موجودى اندازۀ كمالش را از وجود و متعلقات آن كه عبارت از اجل و روزى و جز اينها مى باشد بر طبق مصلحت و قضاى خود مى دهد و براى اين عمل نيازمند به فكر و

ص:275

انديشه نيست زيرا انديشيدن از لوازم نفوس بشرى است كه در انجام دادن اعمال از بدن و امور مادى استفاده مى كند و خداوند از اين خصوصيت بدور است.

9-ويژگى نهم اين كه خداوند بدون سود بردن غنى و بى نياز است امام(علیه السلام)با اين بيان ساحت قدس الهى را از همه چيز و در تمام جهات بى نياز معرفى مى كند و حتى وى را از غنا و بى نيازى متعارفى كه در مخلوقها يافت مى شود پاك و منزّه دانسته است زيرا اگر مانند ساير اغنياء ثروت را از راه استفاده به دست آورد لازم آيد كه در ذاتش ناقص باشد و براى رفع آن محتاج به استفاده از غير خود و در نتيجه ممكن خواهد بود نه واجب.

10-زمان ياراى همراهى با خدا را ندارد زيرا مصاحبت حقيقى دليل با هم بودن و نزديك شدن است كه اين هر دو از متعلقات جسمند و از طرفى وجود جسم مادّى خود بعد از وجود فرشتگان است و وجود آنان هم معلول و متاخر از وجود مانع اوّل مى باشد،بنا بر اين وجود وقت و زمان به چند مرتبه از وجود حق تعالى تأخر دارد و درست در نمى آيد كه همراه و يا ظرف وجود مى باشد و گرنه به زمان محتاج مى شود نه از آن بى نياز،در صورتى كه حق تعالى چون بر همۀ كائنات و از جمله زمان سبقت دارد پس بكلى از آن بى نياز است و امّا اين كه گاهى نيروى واهمۀ انسان،زمان را با برخى مجردات همراه و با هم مى داند و آنها را به زمانيّات تقسيم مى كند،به اين دليل است كه نمى تواند آنها را در خارج از زمان به تصور ذهنى در آورد و الا مجردات رابطه اى با زمان ندارند.

11-خصوصيت ديگر براى خداوند آن است كه نياز به كمك اسباب و آلات ندارد زيرا هر چه كه نيازمند به كمك گرفتن از اسباب و آلات باشد ذاتش ممكن است و واجب الوجود نخواهد بود امّا حق تعالى كه واجب الوجود و هستى بخش تمام كائنات مى باشد كه از هر گونه كمك و يارى و از هر نوع سبب و آلتى

ص:276

مستغنى و بى نياز است.

12- سبق الاوقات كونه ،هستى و ذات هستى بخش او بر وجود زمانها و وقتها تقدم دارد و در محدودۀ زمان نمى گنجد.

13-وجودش بر نيستى و عدم تقدم دارد،ممكنات عالم هستى به دليل اين كه حادث و پديده اند،از نظر ذات خود استحقاق وجود و عدم ندارند،بلكه وجود و عدم بر ايشان مساوى است و تنها در هنگامى وجود مى يابند كه علت ايجادشان يافت شود،بنا بر اين عدم آنان بر وجودشان تقدم دارد،بر خلاف ذات بارى تعالى كه چون واجب الوجود بالذات است،عدم و نيستى به هيچ وجه در او راه ندارد بلكه هستى وى بر عدمش سابق مى باشد و به دليل اين كه او جهان را از حالت تساوى وجود و عدم بيرون آورده و صورت وجود به آن داده است،پس وجود وى بر عدم جهان نيز سبقت و تقدم دارد.

14-صفت چهاردهم آن است كه ازليّت خداوند بر ابتداى وجودش مقدم است،ازليّت به معناى بى آغازى است،و به حكم عقل منحصر به واجب الوجود مى باشد،زيرا آغاز داشتن با واجب الوجود بودن نقيض همند و در يك امر جمع نمى شوند،پس وى را آغازى نيست و ازليت سزاوار اوست و او با ازليّتش سر آغاز هستى تمام ممكنات نيز مى باشد .

15- بتشعيره المشاعر،عرف ان لا مشعر له ،خداوند به دليل آفرينش اعضاء و موارد ادراك و حواسّ براى مخلوقات،خود از داشتن اين امور پاك و منزه است،زيرا اگر خود نيز داراى اين مشاعر باشد،از دو حالت خارج نيست:يا از ناحيۀ غير به او داده شده است و يا از ناحيۀ خود مى باشد،حالت اوّل به دو دليل باطل است.

الف:او كه خود آفرينندۀ مشاعر ديگران است گرفتن از غير تناسبى ندارد.

ب:لازمۀ آن نيازمندى و احتياج به غير و موجب نقص مى باشد كه بر خداوند متعال محال است.حالت دوم نيز باطل است،زيرا اگر اينها كمال

ص:277

باشند و حق تعالى چون فاقد اين كمال بوده آنها را براى خود آفريده است پس قبل از آفرينش آنها ناقص بوده است و اگر كمال نيستند،وجود آنها در خداوند سبب نقص خواهد بود،چون زايد بر كمال هم نقص است و بر خدا محال مى باشد.

16- و بمضادّته بين الامور عرف ان لا ضدّ له ،چون او ميان اضداد،تضاد به وجود آورد.دانسته مى شود كه وى را ضدّى نيست اين عبارت به چند وجه بر نبودن ضدّ براى خداوند دلالت مى كند.

1-تمام اضداد را خدا آفريده است،پس اگر او را ضدّى باشد لازم آيد كه خودش را هم آفريده باشد زيرا طرفين اضداد مخلوق وى هستند بنا بر اين هم ضد خود را آفريده و هم نفس خود را با اين كه خداوند مخلوق نيست.

2-تضاد،امرى اضافى و نوعى نسبت ميان اشياء مى باشد و بر دو قسم تقسيم مى شود،حقيقى و غير حقيقى.

الف-اضافه حقيقى جايى است كه ماهيت هر كدام از طرفين بدون ديگرى به هيچ وجه قابل تصور نيست،(مثل فوق و تحت) ب-اضافۀ غير حقيقى آن است كه دو طرف وجود دارند ولى اضافه و نسبت بر آنها عارض شده است و در هر دو قسمت براى تحقق اضافه و نسبت تضاد وجود هر دو لازم است و وجود هر كدام بستگى به وجود ديگرى دارد،پس اگر واجب الوجود ضد داشته باشد وجودش متعلق به غير خواهد بود و واجب الوجود بالذات نخواهد بود و اين خلاف فرض است.

3-آخرين دليل آن است كه ضدّان دو امر ثبوتى هستند كه پشت سر هم بر محلّى وارد مى شوند.و اجتماعشان محال است و اگر ضدّى براى خدا فرض شود همچنان كه او محتاج به محل است خدا هم كه طرف ديگر ضد است نياز به محل خواهد داشت و حال آن كه در حق تعالى هيچ نيازى نيست نه به محل و نه به چيز ديگرى.

17-نفى قرين از خداوند متعال:امام مى فرمايد:چون ميان موجودات

ص:278

تقارن بر قرار ساخته،پس وى را قرينى نيست،شارح اين مطلب را به دو دليل كه از سخن امام(علیه السلام)برمى آيد به اثبات رسانده است:

الف-حق تعالى تمام موجودات نزديك به يكديگر را آفريده و اگر خود قرين داشته باشد پس خودش هم جزء مقترنات و مخلوق خود خواهد شد و اين امرى محال و باطل است.

ب-تقارن نيز مثل تضاد از باب اضافه است،و براى تحقق آن،يكى از طرفها نياز و احتياج به طرف ديگر دارد،و اگر براى خدا هم قرين و همتاى نزديكى فرض شود،نيازمندى و نقص در وى لازم مى آيد چنان كه در نفى تضادّ تشريح شد و اين امر بر ذات اقدس خداوند محال و باطل است .

18-اين صفت كه در واقع شاهد مثال و شرحى براى ويژگى شماره 16 مى باشد آن است كه به عنوان نمونه خالق جهان ميان مخلوقاتى چند تضاد بر قرار ساخته كه از جملۀ آنها نور و ظلمت يا تاريكى و روشنايى است.

اختلاف دانشمندان در تعريف حقيقت و ماهيت ظلمت:ميان بعضى از دانشمندان در چگونگى وقوع تضادّ بين نور و ظلمت اختلافى است كه از تعريف ظلمت نشأت گرفته،برخى آن را عدمى دانسته و عدۀ ديگر وجودى مى دانند كه شارح از اين عدّه است و آن را امرى وجودى و ضدّ نور مى داند گروه سوم برآنند كه حقيقت ظلمت روشن نبودن چيزى است كه در اصل بايد روشن باشد (1).

بنا بر اين قول عدم صرف نيست و مجازا ضد خواهد بود.و برخى ديگر از مثالهايى كه حضرت به عنوان مثال براى متضادها بيان فرمود.از اين قرار است:سفيدى و سياهى،خشكى و ترى،گرمى و سردى و تضادى كه خداوند تعالى ميان اينها بر قرار ساخته عبارت از آن است كه آنها را با اين طبيعتهاى متخالف آفريده است.

ص:279


1- اين عدم را در اصطلاح منطق عدم ملكه مى گويند در مقابل بالايى كه عدم مطلق.

19- مؤلّف بين متعادياتها ،صفت نوزدهم كه براى خداوند بيان شده آن است كه حق تعالى ميان موجودهايى كه با هم دشمنند الفت و انس برقرار فرموده است،عناصر چهارگانه را كه عبارت از آب و خاك و هوا و آتش مى باشد در مزاجها گرد آورده و از امتزاج و تركيب آنها،حالتهاى متوسط و معتدل به وجود آورده و شرح اين مطلب بطور تفصيل ضمن خطبۀ اول بيان شده است.

20-بيستمين صفت خدا آن است كه ميان موجودات متباين عالم وجود همتايى و تقارن برقرار ساخته است.

21-و ميان اشيايى كه به جهت طبيعت از هم دور هستند نزديكى به وجود آورده است،نظير اين دو خصوصيت براى حق تعالى در خطبۀ اول كتاب ذكر،و شرح داده شده است.

22-صفت ديگر حق تعالى جدايى افكندن ميان امور به هم چسبيده و نزديك اين جهان مى باشد:با مرگ جانها را از بدنها جدا كرده و مركبات را از هم متلاشى مى سازد،امام(علیه السلام)همچنان كه صلاحها را به خداوند نسبت مى دهد،فسادها و نابوديها را نيز به او نسبت مى دهد و علتش آن است كه وى مسبب الاسباب و به وجود آورندۀ علل مى باشد و نيز حضرت در عبارتهاى فوق بطور كامل صفت مطابقه را رعايت فرموده،الفت را در برابر دشمنى و مقاومت را در مقابل مباينت و نزديكى را با دورى و تفريق را با تدانى همراه آورده است كه نشانه برترى فصاحت سخن مى باشد .

23- لا يشمله حدّ يكى از ويژگيهايى كه از ساحت قدس الهى نفى شده آن است كه محدود به حدّى نيست واژۀ حدّ را به دو معنى مى توان گرفت.

الف-حدّ اصطلاحى فلسفى است و اين بيشتر در خداوند ظهور دارد زيرا هيچ گونه اجزاء ندارد پس هيچ حدّى هم ندارد.

ب-و مى توان آن را حد لغوى گرفت كه به معناى آخرين مرحله و نهايت كشش جسم و از خواصّ كم متصل و منفصل است كه از جملۀ اعراض مى باشد

ص:280

و حق تعالى كه واجب الوجود بالذات است نه عرض است و نه محل آن واقع مى شود پس متّصف به نهايت نمى شود.

اما اين كه در بعضى موارد خدا را متصف به نهاية و لا نهاية مى كنند به معناى سلب مطلق نهايت از حدّ است به اين طريق كه چون مقدار كه معروض نهايت واقع مى شود از خدا دور مى باشد پس نهايت هم بطور كلى از او منتفى است نه به طريق عدول و قضيۀ معدوله (1)كه فرض كنيم نهايت و لا نهايت بر خدا عارض مى شود امّا نهايت در وى وجود ندارد.

24-خداوند تحت شماره و عدد در نمى آيد،دليل بر اين مطلب آن است كه شمرده شدن از خصوصيات كمّ منفصل يعنى عدد مى باشد كه آن نيز از اعراض است چنان كه در مورد خود بيان شده و اين امر نيز به ثبوت رسيده است كه خداوند نه عرض و نه محلّ براى آن واقع مى شود بنا بر اين محال است كه ذات پروردگارى جزء معدودها قرار بگيرد.

و انّما تحدّ الادوات انفسها ،منظور از واژۀ ادوات وسايل و ابزارهاى حسّى و نيروهاى بدنى مى باشد و در جاى خود ثابت شده است كه قواى جسمانى،تنها جسم و جسمانيات را حسّ مى كنند،بنا بر اين معناى عبارت فوق آن است كه اجسام و نيروهاى مادى بدن،امورى را درك مى كنند كه مانند خودشان جسم و ماده بوده و در نوع يا جنس با هم يكى باشند و مى توانيم در اين عبارت فكر را هم داخل سازيم زيرا چنان كه در قبل بيان شد آن نيز موقعى كه به معقولات توجه كند به امورى احاطه پيدا مى كند كه جداى از وهم و خيال نيستند يعنى براى معلومات خود صورتها و سايه ها ترسيم مى كند پس فكر و انديشۀ آدمى هم به

ص:281


1- قضيۀ معدوله در منطق آن است كه حرف نفى با محمول يا موضوع يا هر دو تركيب يافته و مجموعا به معناى مثبت به كار روند مثل:سنگ لا انسان است و چون حرف لا معناى نفى خود را از دست داده قضيه را معدوله مى گويند.(مترجم)

اين اعتبار داخل در ادوات خواهد بود.با توضيحى كه بيان كرديم عبارت و تسير الآلات الى نظائرها نيز به همين معنا مى باشد .

منعتها منذ القدميّه و حمتها قد الازليه و جنّبتها لو لا التكمله ،ضمير متصل(ها) كه به آخر فعلهاى سه گانه آمده مرجعش دو كلمۀ آلت و ادوات است و در هر سه مورد مفعول اول مى باشد و واژه هاى القدميه ، الازليه ، التكمله مفعولهاى دوم آن فعلها هستند و كلمه هاى منذ،قد،لو لا در محل رفع به فاعليّت مى باشند و معناى جملۀ اول آن است كه وقوع واژۀ منذ پس از كلمات ادوات و آلات دليل بر آن است كه اينها امورى قديم و بى آغاز نيستند زيرا وضع اين واژه ها براى ابتدا و آغاز زمان مى باشد.جملۀ دوم نيز حاكى از آن است كه اطلاق واژۀ«قد»هم بر اين كلمات مانع از آن است كه اينها قديم و ازلى باشند زيرا اين واژه گذشته را به زمان حال نزديك مى كند از باب مثال وقتى مى گوييم:قد وجدت هذه...وقت كذا،يعنى همين زوديها آن را ديدم.و هر چه كه چنين حالتى داشته باشد قديم و بى آغاز نيست بنا بر اين همۀ اين ابزار و وسايل حادثند نه قديم و معناى جملۀ سوم اين است كه آمدن لفظ لو لا نيز حكايت از آن دارد كه اين آلات و ادوات مادى داراى نقص بوده و كامل نيستند زيرا اين كلمه وضع شده است براى نبودن امرى(كمال) به دليل بودن امرى ديگر(نقص)،پس هنگامى كه در بر خورد با بعضى امور مورد پسند و تحسين مى گوييم ما احسنها و اكملها،لو لا،انّ فيها كذا،چقدر خوب بود اگر چنين و چنان نبود،اشاره است به اين كه در اين موارد نقصانهايى وجود دارد كه مانع كمال آنهاست و اگر اين نواقص وجود نداشت آنها كامل بودند.

امام(علیه السلام)در اين عبارتها كه گذشت اشاره به حدوث و نقصان آلات و ابزارهاى مادّى فرمود تا ثابت كند كه آفريدگان نتوانند خداى تعالى را محدود به زمان ساخته و يا در مكانى به وى اشاره كنند زيرا ميان قديم كامل و حادث ناقص فاصله آن چنان زياد است كه نه تنها وى را قدرت درك حق تعالى نيست بلكه

ص:282

شايستگى آرزوى آن را هم در خود نمى بيند.

بعضى از شارحان گفته اند كه مراد از ادوات و آلات اهل آنهاست يعنى انسانها كه صاحبان اين عضوها هستند داراى اين ويژگيها مى باشند،و در بارۀ اعراب اين كلمات وجه ديگرى هم روايت شده كه واژه هاى القدميّة ، الازليّه ، التكمله فاعل و مرفوعند و ضميرهايى كه به آخر هر يك از افعال سه گانه متصل شده مفعول اول و كلمات منذ،قد و لو لا،مفعول دوم (1)مى باشند و معناى اين جمله ها آن است كه قديم بودن و ازليت و كمال حق تعالى آلتها و ابزارها را منع مى كنند از اين كه منذ و قد و لو لا بر خداوند اطلاق شود،زيرا اين كلمات دلالت بر حدوث و آغاز داشتن مى كنند كه هر دو با قدم،ازليّت و كمال خداوند ناسازگار مى باشند،اما همان وجه اوّلى كه در اعراب كلمات فوق بيان شد بر روايت اخير اولويت دارد،به دليل آن كه موافق با نسخۀ سيد رضى مى باشد.

بها تجلّى صانعها للعقول ،امور مادى عالم هستى و وسايل و اسباب اين جهان براى خردمندان و صاحبان عقول روشنترين گواه بر صانع حكيم و آفريننده آن مى باشد،توضيح آن كه از اين عبارت چنان استفاده مى شود كه جهان هستى همان طور كه شاهد بر وجود حق تعالى است دليل برخى از صفات وى نيز مى باشد،زيرا اصل وجود آنها به دليل ضرورت عقلى لازمۀ وجود صانع و گواه بر هستى كامل ذات اوست،و درستى و استوارى نظام آن،نشان علم و حكمت وى مى باشد و اين كه هر كدام از موجودات را كمالى مخصوص به خود و امتياز ويژه اى بر ديگران داده است دليل بر اراده خداوند و عنايتش بر تمام مخلوقاتش مى باشد،و اين تجلّى آن چنان روشن است كه هر گونه شكّ و شبهه اى را از بين مى برد امّا مراتب آن با توجه به صفا و ناخالصى نفوس و عقول افراد بشر متفاوت

ص:283


1- تعبير شارح در بارۀ اين سه واژه مفعول دوم است ولى با توجه به تقديرى كه ذكر كرده،مفعول كلمه مقدر:(اطلاق)و مضاف اليه آن،مى باشند.(مترجم)

است بعضى خداى را بعد از توجه به جهان ماده و در وراى عالم آفرينش مى يابند و عده اى وى را با همۀ هستى مى بينند و گروهى او را آن چنان مشاهده مى كنند كه به جز ذات اقدس و هستى كامل او،تمام هستيها معدوم صرف مى باشند و اينها كسانى هستند كه درود و رحمت بى پايان حق تعالى بر آنان است و هدايت يافتگان واقعى مى باشند.

و بها امتنع عن نظر العيون ،به همان دليل كه موجودات مادى جهان را با چشم ظاهرى مى توان مشاهده كرد اين چنين ديدى در مورد ذات حق تعالى محال و ممتنع است زيرا شرط محسوس بودن كه داشتن وضع و جهت و رنگ و جز اينها باشد در مورد پروردگار متعال منتفى است پس مشروط آن هم كه رؤيت با چشم ظاهر باشد غير ممكن است.بعضى شارحان در بارۀ جملۀ فوق چنين مى گويند عقلهاى ما به وسيلۀ حواس ظاهرى و اعضاى حس كننده كمال مى يابند و ما با اين عقلهاى تكامل يافته استدلال مى كنيم بر اين كه رؤيت خداوند ناممكن است پس با وجود اين اسباب و آلات هم او را مى شناسيم و هم مى فهميم كه وى را جز به وسيلۀ عقل و خرد نتوان دريافت و مشاهده كرد .

25-يكى ديگر از ويژگيهايى كه حضرت(علیه السلام)خداى تعالى را از آن دور دانسته حركت و سكون است و نسبت دادن اين دو صفت را به خداوند با چند دليل باطل دانسته است:

نخستين دليل اين است:و كيف يجرى عليه...احدثه،در اين جمله به طريق استفهام انكارى عروض آغازها و حركات و حوادث را بر خداوند باطل و ناروا دانسته است زيرا خودش منشاء تمام آنهاست و همه را او به وجود آورده است و دليل باطل بودن اين مطلب آن است كه حركت و سكون از جملۀ آثار حق تعالى در اجسام مى باشد،و محال است كه آثار وى بر او عارض و از صفات او باشد،مقدمه اول كه اينها از آثار وجود حق تعالى در اجسام هستند

ص:284

امرى روشن است و نيازى به استدلال ندارد اما اثبات مقدمۀ دوم به اين دليل است كه اصولا تقدم وجود مؤثر،بر وجود اثر،واجب و لازم است و اين اثر كه در مرتبۀ بعد از مؤثر به وجود مى آيد،اگر شرط كمال صفات خدا باشد،لازم آيد كه در مقام ذات ناقص باشد و به واسطۀ آن بخواهد خويشتن را كامل سازد،با اين كه نقص به هر نحو بر خداوند محال است و اگر از صفات كمال نباشد بلكه بدون آن خداوند داراى كمال مطلق است در اين صورت اثبات آن براى وى نقص به حساب مى آيد زيرا چنان كه بارها گفته شده است آنچه زايد بر كمال مطلق باشد،نقص است و آن نيز بر خداوند محال و ممتنع است.

دليل دوم:اگر اين خصوصيات بر خداوند عارض شود،لازمۀ آن تغيير در ذات اوست و وى را در سلسلۀ ممكنات قرار مى دهد،و اين مطلب از اين سخن حضرت استفاده مى شود:إذن لتفاوت ذاته،اگر حركت و سكون بر او عارض شود،در ذات او تغيير حاصل مى شود،زيرا حركت و سكون از حوادث تغيير دهنده مى باشند و تغيير و دگرگونى از خواصّ ممكن است بنا بر اين واجب ذاتى ممكن ذاتى خواهد بود و اين نيز خلف و محال است.

دليل سوم:اگر حركت و سكون از صفات بارى تعالى باشد،تجزيه و تركيب در ذات وى لازم آيد ولى تالى باطل است و مقدم نيز همينطور است،زيرا اين دو صفت از ويژگيهاى جسمند پس اگر بر خدا عارض شوند لازمه اش جسم بودن او خواهد بود و جسم هم مركب و قابل تجزيه است و هر مركبى هم نيازمند به اجزاء و ممكن مى باشد و در نتيجه لازم مى آيد كه واجب ممكن شود و اين امرى محال است.

دليل چهارم:اگر خداوند متصف به حركت و سكون باشد،ازليّت و بى آغازى وى باطل خواهد شد و اين مطلب بنا بر عقيدۀ متكلمان بسيار روشن است زيرا اين دو صفت از خواصّ اجسام و حادثند و اگر بر خداى تعالى عارض

ص:285

شوند لازم آيد او نيز حادث و پديده باشد كه در اين صورت ازلى و بى آغاز نخواهد بود،و امّا به عقيدۀ فلاسفه چنين استدلال مى شود كه حق تعالى به دليل آن كه واجب الوجود بالذات است ازلى نيز مى باشد اما ممكن كه در ذات خود به تقاضاى وجود و نه تقاضاى عدم دارد،شايستگى ازليت را هم ندارد بلكه هر چه دارد از ناحيۀ علتش مى باشد اگر علتش واجب و ازلى باشد او نيز چنين خواهد بود و اگر حادث و پديده باشد او هم حادث و پديده است،حال اگر خدا معروض حركت و سكون باشد،با اين كه اينها از صفات جسم و ممكن مى باشند،لازم آيد كه او نيز جسم و در ذات خود ممكن باشد و هر چه چنين باشد ذاتش حادث و پديده است،پس لازم آيد كه ذات خداوند حادث و غير ازلى باشد و اين هم باطل است.

دليل پنجم:اگر ذات بارى تعالى با اين ويژگيها متّصف شود،لازمه اش آن است كه پشت سر،و جلو رو،داشته باشد زيرا متحرك پيوسته به سويى منتقل مى شود و چون جلو رو يكى از دو طرف متضايفين است،طرف ديگر را هم كه پشت سر باشد لازم دارد و اين حالت نيز بر خدا محال است زيرا هر چه كه دو جهت داشته باشد تقسيم پذير است و آنچه تقسيم پذير باشد ممكن خواهد بود نه واجب.

دليل ششم:وجود اين دو صفت در خداوند،باعث نقصان در ذات وى و نيازمندى او به كسب كمال مى باشد زيرا حركت عاقل دليل توجه وى به سوى هدفى است كه اين كار يا براى جلب منفعت يا دفع ضرر مى باشد،و چون اين هر دو كمالند،موجودى كه در طلب آنهاست مى خواهد نقص ذاتى خود را به آن وسيله تبديل به كمال سازد و هر چه ذاتش ناقص و نيازمند به طلب كمال از غير باشد ممكن خواهد بود پس لازم آيد كه خدا ممكن باشد.

دليل هفتم:حركت و سكون در خداوند دليل بر مصنوع و مخلوق بودن او

ص:286

مى باشد زيرا قدرت و توانايى بر اين دو امر را يا خود در خودش آفريده و يا ديگرى به او داده است و هر دو فرض باطل است زيرا در صورت اول قدرت بر حركت و سكون را كه خودش آفريده به واسطۀ قدرتى است كه پيش از آن داشته و اگر اين فرض را تا بى نهايت ادامه دهيم تسلسل لازم آيد ولى اگر در همين مورد توقف كنيم لازمه اش آن است كه خداوند پيش از آن كه قدرت بر حركت و سكون پيدا كند قادر بوده و تحصيل حاصل است،اما در صورت دوم كه توانايى بر اين دو امر را از ديگرى گرفته باشد،احتياج و نياز در ذات وى لازم آيد و اين نشانۀ مصنوع بودن و تأثيرپذيرى او مى باشد،و بنا بر اين واجب نخواهد بود.

دليل هشتم:آخرين دليل،اگر خدا را به حركت و سكون توصيف كنيم، لازم آيد كه از مدلول بودن يعنى[مورد نظر و هدف نهايى بودن]تغيير كند و خود به عنوان يك پديده دليل و راهنما واقع شود،زيرا چنان كه گفته شد اين صفت دليل بر جسم بودن و مصنوعيّت است و هر مصنوع و مخلوقى وسيلۀ شناخت صانع و سازندۀ خود مى باشد همچنان كه ما از وجود و حدوث جهان آفرينش بر وجود آفرينندۀ آن استدلال مى كنيم و حال آن كه حق تعالى نخستين صانع و خالق كليۀ موجودات مى باشد،پس محال است كه حركت و سكون كه از آثار صنع و دليل بر وجود صانع هستند بر خداوند عارض شوند اين دلايل و بسيارى از دقايق معنوى،قطره اى است از درياى بيكران علم مولاى موحّدان امير مؤمنان(علیه السلام)و اين از خصوصيات مقام عصمت و نفس ملكوتى اوست كه بدون سابقۀ تعليم و تعلّم و يادگيرى اصطلاحات علمى و فلسفى با چند جملۀ مختصر تمام راههاى انكار حق را مسدود و وجود حق تعالى را براى عام و خاص مردم اثبات و همۀ تشنگان حقيقت را از چشمۀ فيّاض دانش خويش سيراب و شاداب فرمايد.

و خرج بسلطان الامتناع...غيره ،ممكن است برخى تصور كنند كه اين

ص:287

عبارت عطف بر لتفاوتت و دليل ديگرى از دلايل فوق است اما ظاهر آن است كه عطف بر فعل امتنع مى باشد يعنى به دليل آفريدن وسايل مادى،ديدن وى با چشم ظاهر ممتنع است و چون با چشم ديده نمى شود محال است كه آنچه در ديگر ديدنيها اثر مى كند در ذات او اثر بگذارد،و برخى ديگر از شارحان برآنند كه عطف بر فعل تجلّى مى باشد و چنين معنى كرده اند كه خداوند با آفرينش اسباب مادى و جسمانيات نور خود را در دل خردمندان تابانيده و به دليل اين كه واجب الوجود و ممتنع العدم است از داشتن مثل و مانند،امتناع ورزيده،مبرّا از آن است كه همانند ممكنات تحت تاثير مؤثّرى قرار گيرد .

26-صفت بيست و ششم از ويژگيهايى كه ساحت قرب ربوبى از آن مبرّاست آن است كه محلّ تغيير و دگرگونيها واقع نمى شود،زيرا چنان كه در قبل گفتيم تغيير و دگرگونى از موجبات امكان است و خداوند واجب است نه ممكن.

27-صفت ديگر اين كه او زوال ندارد و از بين نمى رود.

28-و همچنين وى را افول و غروبى نيست و چنان نيست كه پس از ظهور غايب شود،چون اينها سبب مى شوند كه در خداوند تغيير و دگرگونى به وجود آيد.

29-خداى را فرزندى نيست،زيرا اگر چنين باشد،خود نيز تولد يافته خواهد بود و تولد يافته هم نيست و گرنه محدود مى شد،امام(علیه السلام)در جملۀ نخستين از اين عبارت مدّعاى خود را روشن ساخته و به بخشى از دليل آن نيز اشاره كرده و سپس در دومين جمله به باقيماندۀ برهان و نتيجۀ آن اشاره كرده، بطورى كه از تمام عبارت،پس از بيان مدّعا،يك قياس استثنايى به اين طريق تشكيل مى شود:اگر خداى را فرزندى باشد،او خود نيز فرزند ديگرى خواهد بود،ليكن،او فرزند ديگرى نيست و گرنه محدود مى باشد،امّا محدود هم نيست

ص:288

به دليل آن كه هر محدودى مركّب و هر مركّبى ممكن است و حال آن كه خدا واجب است نه ممكن و نتيجۀ قياس بدين ترتيب خواهد بود كه خدا محدود نيست و چون محدود نيست مولود هم نمى باشد حال كه چنين است پس داراى فرزند هم نخواهد بود و اين جا مدعاى اوّلى به دست مى آيد.

در مورد معناى كلمۀ مولود دو احتمال داده اند:يكى معناى متعارف ميان مردم كه هر صاحب فرزندى خود نيز تولد يافته است چنان كه معلوم است اين معنا،يك حاكم استقرايى است نه يك ضرورت عقلى و مى دانيم كه دليل استقراء معمولا در خطابه به كار مى رود و جز اقناع طرف مقابل اثر ديگرى ندارد،و اگر نظر در اين جا فقط قانع كردن طرف باشد اين معنا مفيد خواهد بود،معناى دوم اعم از مفهوم عرفى است يعنى آنچه كه از ديگرى جدا مى شود كه از جهت نوع مثل خود باشد و اين مطلب شامل هر شيئى مادى و تمام چيزهايى كه تعلق به ماديات دارند مى شود،كه هر فردى تولّد يافته و ساخته شده از ماده و صورت و بقيه تركيبات وجوديش مى باشد و هر چه چنين مولودى داشته باشد خود نيز از ماده و صورت توليد و تركيب يافته است كه يكى جهت اشتراك با بقيّۀ نوعش مى باشد و ديگرى مايۀ امتياز او از آنها و بالاخره محدود خواهد بود.

تا اين جا بر اين فرض بود كه استدلال را از راه قياس استثنايى بگيريم،ولى اكنون يادآور مى شويم كه مى توان از دو جملۀ فوق يك قياس اقترانى حملى تشكيل داد كه از دو قضيۀ شرطيۀ متصله تركيب يافته باشد كه نتيجۀ آنها خود يك قضيۀ شرطيه متصله مى شود و هنگامى كه نقيض تالى آن را استثنا كنيم اصل مطلوب به دست مى آيد كه اين جمله است:خداى را فرزندى نيست.و مخفى نماند كه بر هر دو طريق نتيجه يكى است.و ترتيب قياس به طريق اخير چنين است:اگر خدا داراى فرزند باشد مولود خواهد بود(صغرى).و اگر مولود باشد محدود خواهد شد (كبرى).پس اگر داراى فرزند باشد محدود خواهد شد(نتيجه)حال وقتى كه از

ص:289

نقيض تالى اين نتيجه را استثنا مى كنيم اين قضيّۀ استدلالى حملى به دست مى آيد:چون محدود نيست پس وى را فرزند نيست.

30- جلّ عن اتخاذ الانباء ،اين صفت كه در حقيقت تاكيد ويژگى قبلى (شمارۀ 29)و توضيحى براى آن مطلب مى باشد آن است كه پروردگار متعال كسى را به فرزندى نگرفته است،و پايگاه قدس او برتر از اين امور است زيرا اينها از لوازم اجسام و جسمانيّاتند كه در معرض دگرگونى و زوال مى باشند.

31- و طهر عن ملامسة النّساء ،او از تماس گرفتن با زنان منزّه است زيرا اين عمل نيز از لوازم تركيب و جسم بودن و نيازمندى مادّى است كه ساحت قدس وى از آن منزّه و مبرّا مى باشد .

32- لا تناله الاوهام فتقدّره ،به و هم و خيال در نمى آيد،زيرا در اندازه و مقدار نمى گنجد،توضيح مطلب آن كه قوه واهمه تنها معناهايى را درك مى كند كه تعلق به محسوسات داشته باشند اين قوه به منظور روشن ساختن مدركات خود از قوۀ مخيّله كمك مى گيرد و آنها را در مقدارهاى مخصوص و مكانهاى معين، قالب ريزى مى كند و تمام اين امور سبب احتياج به مادّه و تعلق به غير مى باشد كه در خداوند راه ندارد.

33- و لا تتوهّمه الفطن فتصوّره ،يكى ديگر از صفات سلبيۀ خداوند آن است كه افكار و انديشه ها نتوانند وى را دريابند چون به و هم و تصور درنيايد.

منظور از هوشمندى خردها كه از سخن امام(علیه السلام)استفاده مى شود آن است كه به چابكى بتوانند با توسل به دليل و راهنما مطلب را دريابند،و دليل اين كه حضرت از درك خردها به توهّم تعبير فرموده آن است كه هر گاه عقل بخواهد امور مجرّد از ماده را دريابد،ناچار است كه با كمك گرفتن از وهم و خيال آنها را به صورتهاى مادّى و قالبهاى مثالى تصور كند و اين گونه ادراك جز توهم و خيال چيزى نيست و از اين روست كه نفس آدمى آنچه را كه در خواب مشاهده مى كند

ص:290

نمى تواند آنها را بعد از خواب با حالت تجرّد به خاطر آورد و به اين دليل بود كه نفس جبرئيل را به صورت دحيه كلبى مشاهده مى كرد،بنا بر اين شرح سخن امام اين است كه اگر انديشۀ آدمى بخواهد ذات حق را دريابد،ناچار بايد از وهم و خيال يارى جويد و حق تعالى را در صورتى خيالى ترسيم كند.در حالى كه مقام مقدّس ربوبى بكلّى از تصوير مبرّاست،پس به اين دليل از ادراك واقعى انديشه ها بدور مى باشد.

34-به حواس ظاهر درنيايد لا تدركه الحواسّ فتحسّه ،مراد از اين عبارت آن است كه اگر حواس بتوانند وى را درك كنند و بتوان گفت كه او را حسّ كرده اند لازمه اش آن است كه جزء محسوسها قرار گيرد به دليل اين كه اگر چه ادراك اعمّ از احساس است امّا موقعى كه به حواسّ اضافه شود تخصيص مى يابد در اين جا يك ايراد بر سخن امام فرض شده و پاسخ آن نيز بيان شده است كه اگر به عنوان اشكال بگويند:در عبارت امام(علیه السلام)تكرار غير مفيد لازم مى آيد زيرا ادراك به معناى حساس است پس تقدير آن چنين مى شود،لا تحسّه الحواس فتحسّه، در پاسخ مى گوييم،مراد اين نيست كه لازمۀ ادراك،احساس است بلكه مراد حضرت از اين جمله آن است كه هر چه را مى توان ادراك حواس خواند،مى توان آن را احساس هم گفت و لازمۀ اين امر آن است كه خداى را در اين صورت مى توان محسوس خواند،و علت اين كه امام(علیه السلام)احساس را دليل بر نفى ادراك حواس در بارۀ حق تعالى دانسته آن است كه محال بودن احساس امرى روشنتر مى باشد،اما اين كه خداوند محسوس نيست به اين دليل است كه او نه جسم است و نه جسمانى و هر چه محسوس باشد يكى از اين دو خواهد بود،بنا بر اين خداوند محسوس نيست.

35- و لا تلمسه الأيدى فتمسّه ،به وسيلۀ دستهاى ظاهر نمى توان با خدا تماس گرفت،و او را لمس كرد مشروح معناى عبارت امام(علیه السلام)اين است كه اگر

ص:291

بتوان گفت:دستها،خدا را لمس كرد مى توان گفت با او تماس گرفته اند زيرا مسّ اعم از لمس است و هر دو بر خداوند محال مى باشد،چون لازمۀ اينها جسم بودن است و خداوند از جسم بودن منزه است.

36- لا يتغيّر بحال ،به هيچ رو و هرگز تغيير و دگرگونى در خداوند راه ندارد.

37- و لا يتبدّل فى الاحوال ،از حالتى به حالت ديگر منتقل نمى شود.

38- لا تبليه الليالى و الايام ،گذشت شبها و روزها او را كهنه نمى سازد،نفى اين خصوصيت از خداوند متعال سه دليل دارد:

الف-خداوند موجودى زمانى نيست كه تحت تصرف زمان واقع و كهنه شود.

ب-لازمۀ كهنه شدن پيدايش تغيير و دگرگونى در ذات مى باشد و با آن كه هيچ گونه تغييرى در او وجود ندارد.

ج-چيزى كهنه مى شود كه مادّى باشد و هر چه مادى است مركب و محتاج است و خدا از اين امور مبرا مى باشد.

39- لا يغيّره الضياء و الظلام ،روشنايى و تاريكى در او تغييرى به وجود نمى آورد،چون تغيير بر خداوند محال است .

40- لا يوصف بشيئى من الاجزاء ،او مركب از اجزاء نيست زيرا هر صاحب جزئى نيازمند به جزئى مى باشد كه غير خود باشد و نيازمندى به غير باعث امكان در ذات خواهد بود و اين امرى باطل است.

41- و لا بالجوارح و الاعضاء ،همچنين او به داشتن اعضاء از قبيل دست و يا و بقيه قطعه هاى بدنى متصف نمى شود زيرا وجود اينها حكايت از جسم بودن و تجزيه و تركيب مى كند،و بر خداوند روا نيست.

42- و لا بعرض من الاعراض ،حق تعالى محل عروض اعراض واقع نمى شود،اعراض چنان كه در جاى خود ثابت شده به نه گروه تقسيم مى شوند،به دليل اين كه تمام ممكنات صحنۀ وجود به حصر عقلى بيش از ده جنس نيستند كه

ص:292

يكى از آنها جوهر و بقبه عرض هستند و راه پيدايش اين اجناس بدين گونه است كه بجز وجود ذات بارى تعالى وجود همۀ موجودات غير از ماهيتشان مى باشد،و اين موضوع با برهانهاى قاطع در فلسفه به اثبات رسيده است،حال بخشى از اينها ماهيتشان چنان است كه هر گاه وجود يابد نيازى به موضوع و محلّى ندارد،اين گروه را جوهر مى نامند و بخش ديگر بر عكس آن است يعنى هر گاه بخواهد وجود يابد نياز به محلّ دارد و اين گروه را عرض مى گويند و عرض را در نه قسم منحصر ساخته اند كه عبارت است از كمّ،كيف،اضافه،اين،متى،وضع،ملك، ان يفعل و ان ينفعل،اين عرضهاى نه گانه را به ضميمۀ جوهر مقولات عشر و اجناس عاليه مى نامند.هم اكنون به تعريف اينها مى پردازيم تا معلوم شود كه چگونه بارى تعالى متّصف به اعراض نمى شود،تعريف جوهر را در بالا روشن ساختيم:

كم يا مقدار،عرضى است كه در ذات خود تساوى و عدم آن را مى پذيرد و قابل تقسيم مى باشد و اين خصوصيات به سبب آن(كم)بر جوهر عارض مى شود،تعريف كيفيت و اقسام گوناگون آن قبلا ضمن شرح همين خطبه توضيح داده شد.

اضافه حالتى است كه براى جوهر به سبب قرار گرفتن در برابر جوهر ديگرى پديد مى آيد و بدون مقايسۀ با آن پيدا نمى شود مانند:ابوّت و بنوّت، پدرى و فرزندى،تعريف و اقسام اين نوع عرض را هم در مباحث گذشته بيان داشتيم.

اين،وضعيّتى براى جسم مى باشد كه از قرار گرفتن وى در مكان و نسبتش به آن حاصل مى شود.

متى عبارت است از موقعيت نسبت شيئى به زمان خود و قرار گرفتن در آن يا در طرفى از زمان كه تعبير به«آن»و لحظه مى شود.

ص:293

وضع هيأتى است براى جسم كه از نسبت بعضى اجزايش با برخى ديگر حاصل شده است بطورى كه هر جزئى در جهات مختلف با اجزاى ديگر نسبتهاى گوناگون داشته باشد مثل حالت نشستن و برخاستن.

ملك،عبارت از نسبت موضوع به امرى است كه محيط بر آن باشد و با حركت موضوع،آن نيز به حركت در آمده و منتقل شود مانند حالت در آوردن لباس و بر تن كردن آن.

ان يفعل،حالت فاعليت و تأثير گذارى مثل قطع كردن موقعى كه عمل قطع مؤثر باشد.

ان ينفعل،حالت مفعوليت و موقعيتى كه موضوع تحت تأثير ديگرى واقع مى شود مانند:حالت قطع شدن.

حال كه ماهيت از اين اصطلاحات معلوم شد،مى خواهيم بدانيم كه با چه دليل ذات مقدس حق تعالى به اين عرضها متصف نمى شود،نخست بطور اجمال يادآور مى شويم كه قسمت اعظم آن،همان سخن مولى على(علیه السلام)است كه فرمود:هر كس خداى سبحان را به امرى توصيف كند برايش همتايى قائل شده و آن كه چنين كارى انجام دهد وى را دوگانه دانسته است (1)،و ما نيز در شرح سخنان آن حضرت متذكر شده و استدلال كرديم كه وصف كردن خداوند باعث پيدايش تغيير در ذات او مى باشد كه امرى ناروا و محال است و اكنون به برهان تفصيلى آن به ترتيب عرضهاى ياد شده آغاز مى كنيم:

اين كه خداوند متصف به كمّ نمى شود بدين دليل است كه اگر چنين باشد لازمه اش اتصاف به برابرى و جزء داشتن و همتا داشتن خواهد بود،در حالى كه هر چه تجزيه پذير باشد،كثرت و تعدد نيز خواهد داشت و ثابت شده است كه

ص:294


1- خطبه اول كتاب

ذات بارى تعالى يكتاى از تمام جهات مى باشد و دليل عدم اتصاف به كيف و اضافه را در آغاز خطبه توضيح داديم.اين كه چرا خداوند معروض أين و مكان قرار نمى گيرد به اين سبب است كه لازمه اش مكان داشتن و محاط واقع شدن او مى باشد در صورتى كه خداى را هيچ چيز در احاطۀ خود نمى گيرد بنا بر اين مكان داشتن براى وى محال است.دليل اين كه معروض متى نيست و متصف به زمان نمى شود آن است كه او موجودى زمانى نيست چنان كه بيان داشتيم پس محال است كه براى وجود حق تعالى زمان و وقت قائل شويم.علّت اين كه متصف به وضع نمى شود اين است كه بطور كلى وضع يا جهت داشتن از ويژگيهاى امور مكانى است زيرا جسم است كه داراى شكل و هيأت و محدود به حدود و جهات مى باشد اما خداوند كه جسم نيست پس داراى وضع و جهت نيز نخواهد بود.

خداوند معروض ملك هم واقع نمى شود زيرا جسم نيست و چيزى بر او احاطه ندارد،در صورتى كه ملك (1)از خواص جسمى است كه چيزى احاطه بر آن دارد و با انتقالش منتقل مى شود،و تمام اين امور بر خداوند متعال محال و ناروا مى باشد.

خداوند به صفت ان يفعل نيز اتّصاف نمى يابد و اطلاق فعل به اين معنا در وى محال است زيرا باعث راه يافتن نقص در حق تعالى مى شود و نسبت دادن فعل به خدا فقط به معناى ابداع و اختراع صحيح است نه غير آن و فعل اعمّ از ابداع مى باشد يعنى اين كه امرى به سبب وجود امر ديگرى به وجود آيد و اقسام گوناگون دارد و يك حالت اين كه تنها طبيعت و ذات فاعل فعل را به وجود آورد چنان كه وجود خورشيد باعث پيدايش نور و حرارت مى شود.حالت دوم آن كه فاعل به منظور كسب فايده اى براى خود،آن امر را به وجود آورد،مثل عمل نجّار

ص:295


1- اين عرض را جده هم مى گويند.(مترجم)

كه با استفاده از حركات بدنى و زمان معين و وسايل مادّى براى كسب فايده و با قصد و اختيار انجام مى شود.حالت سوم آن كه فقط جود و بخشندگى ذاتى وى فعل را هستى داده و افاضۀ فيض فرموده است و از اين قسمتهاى مختلف حالت اول بر خداوند محال است زيرا كار حق تعالى طبيعت بى شعور نيست و همچنين است حالت دوم به دليل آن كه توضيح خواهيم داد كه كارهاى خدا به منظور فايده و غرضى نيست پس فقط حالت سوم باقى مى ماند و در اين افعال نه حركات بدنى و ابزار مادّى به كار گرفته و نه غرضش كسب فايده اى مى باشد تنها كمال ذاتى و بخشندگى كامل خداوند باعث صدور امور و پديد آمدن افعال مى باشد و اين مطلب را در اصطلاح ابداع و اختراع مى گويند،اين مسأله نياز به بحث طولانى دارد كه اكنون جاى آن نيست.

اين كه پروردگار متعال در كارهاى خود غرض و فايده اى را در نظر ندارد به اين دليل است كه اگر اين غرض،كمالى براى ذات خدا باشد لازم آيد كه موقع نبودن آن،ذات بارى ناقص باشد و اگر كمال نباشد ترجيح بلا مرجحّ خواهد بود،هر دو فرض باطل و محال است.حال اگر گفته شود:درست است كه فعل خدا به منظور غرضى براى خودش نيست بلكه سودى از آن نصيب بندگان مى شود،پاسخ آن است كه اين محال و باطل مى باشد زيرا اگر وجود و عدم اين فايده نسبت به خود حق تعالى يكسان باشد ترجيح بدون مرجح لازم مى آيد و اگر يكسان نباشد چنان كه روشن ساختيم موجب نقص در ذات بارى تعالى خواهد بود كه ناروا و محال است.

حق تعالى معروض ان ينفعل و تاثير پذيرى نيز نمى باشد زيرا اين صفت باعث پيدايش تغيير در ذات وى مى شود كه از ويژگيهاى امكان است در صورتى كه خداوند از صفات ممكن بدور مى باشد.

43- و لا بالغيريّه و الابعاض ،يكى ديگر از صفات سلبيّۀ ذات بارى تعالى

ص:296

آن است كه وى را اجزاء و ابعاض نيست زيرا لازمۀ آن پيدايش تجزيه و تركيب در ذات خدا خواهد بود كه محال و ممتنع است .

44- و لا يقال له حدّ و لا نهايه ،حق تعالى را حدّ و نهايتى نيست زيرا اينها از عوارض اجسامند كه داراى وضع و حدّ و غيره مى باشند و شرح اين مطلب در گذشته روشن شد.

45- و لا انقطاع و لا غايه ،وجود او را انقطاع و غايتى نيست،زيرا هر دو از ويژگيهاى امور زمانى و مادى است كه وقتى به هدف و غايت خود رسد توقف كند و از فعاليت باز ماند اما خداوند كه واجب بالذات و غير مادى است محال است كه وجودش به آخر رسد و با رسيدن به غايت خود منقطع شود و از اثر باز ماند.

46- و لا انّ الاشياء تحويه فتقلّه او تهويه او را مكانى در بر نگرفته و بر جايى قرار ندارد تا هر گاه آن مكان بلند شود او نيز بالا رود و هر گاه پايين آيد او نيز پايين آيد زيرا اين،از لواحق جسميت است و به همين معناست جملۀ او انّ شيئا يحمله فيميله او يعدله :مركوبى او را بر خود حمل نمى كند كه او را درست نگه دارد يا كج كند در اعراب فعل بعد از فاء دو احتمال مى رود.

الف:نصب با در تقدير گرفتن حرف أن و اين اعراب مطابق نسخه سيد رضى همى باشد.

ب:بعضى هم به دليل عطف،آن را رفع داده اند.

47-خداوند نه در اشياء داخل است و نه از آنها خارج مى باشد زيرا دخول و خروج از خواص جسم و ماديات است و آن كه جسم و جسمانى نيست هيچ كدام از اينها در او تحقق ندارد و نفى اين دو صفت:خروج از اشياء و دخول در آنها از خداوند بطور اطلاق است نه به عنوان عدم و ملكه (1)يعنى به هيچ طريق

ص:297


1- براى توضيح اصطلاح عدم ملكه به پاورقى ص 160 مراجعه شود.

اين دو صفت سزاوار وى نيست .

48- يخبر لا بلسان و لهوات ،ديگر از ويژگيهاى خداوند آن است كه بدون استفاده از زبان و زبان كوچك خبر مى دهد زيرا اين امور از سببهاى مادّى موجودات زنده مى باشند و حق تعالى از آن مبّراست،سلب در اين مورد نيز مثل صفت گذشته مطلق است و از باب عدم و ملكه نيست.به دليل اين كه خبر معمولا اعم و اكثر از كلام است امام(علیه السلام)در اين مورد از سخن گفتن به جاى كلام تعبير به خبر فرموده است.عقيدۀ دانشمندان اشعرى بر آن است كه اصل و ريشۀ كلام همان خبر است و امر،نهى،استفاهم تمنى،ترجى و جز اينها،همه از انواع آن مى باشند (1)،اما در تعريف حقيقت و ماهيت كلام ميان متكلمان اختلاف است،معتزليها مى گويند كلام تركيب يافته از حرف و صوت مى باشد و اكثر اشاعره معتقدند كه سخن حقيقى معنايى است بالاتر از سخن زبانى و قائم به نفس مى باشد و به كلام نفسانى تعبير مى شود و اطلاق آن بر آنچه بر زبان رانده مى شود از باب مجاز است و بعضى بر عكس اطلاق آن را بر كلام زبانى حقيقت دانسته و بر كلام نفسانى مجاز مى دانند و برخى ديگر آن را مشترك ميان هر دو مى دانند بنا بر اين متكلم بودن خدا در نظر فرقۀ معتزله به اين طريق است كه حق تعالى سخن را در اجسام،حروف،اصوات و جز اينها ايجاد مى فرمايد و به عقيدۀ اشعريها معنايى قائم به ذات است و صداها و حروفى كه محسوس و شنيدنى هستند علامت آن مى باشند در جمله هاى آينده خود حضرت حقيقت كلام خدا را تشريح مى فرمايد:

49- يسمع بلا خروق و ادوات ،صفت ديگر شنوايى حق تعالى است كه همۀ اصوات را مى شنود اما بدون استفاده از آلات مادى گوش و قسمتهاى

ص:298


1- طبق اين عقيدۀ اشاعره،انشاء وجود ندارد و اينها همه اجزاء خبرند همچنان كه اجزاء كلام مى باشند.

گوناگون آن به دليل اين كه ذات بارى از نيازمندى به اسباب مادى و وسايل جسمانى مبراست و بر طبق اين استدلال كه استفاده از ابزار مادّى بر خداوند محال است اطلاق كلمۀ سميع به معناى حقيقيش بر او روا نيست اما چون در منابع دينى اين كلمه به خدا نسبت داده شده بايد به معناى مجازى آن گرفته شود يعنى عالم به مسموعات است از باب اطلاق سبب بر مسبّب،چون قوّۀ شنوايى يكى از سببهاى علم و آگاهى مى باشد.

50- يقول و لا يلفظ ،سخن مى گويد اما نه با لفظ آنچه كه در بارۀ نسبت دادن كلام به حق تعالى خاطر نشان ساختيم اين جا هم در اطلاق لفظ قول بر وى جريان دارد:

اما تلفظ،چون حقيقت آن بيرون راندن حرف از آلات و ابزار نطق يعنى زبان و لب و غير آن مى باشد،دلالت آن بر نياز و احتياج به اسباب مادّى حتى از كلام و قول هم بيشتر است و بر خلاف برخى صفات ديگر در منابع دينى هم اطلاق آن بر خدا اجازه داده نشده است بنا بر اين به هيچ رو اين كلمه در بارۀ حق تعالى مصداق ندارد.

51- يحفظ و لا يتحفظ ،يكى ديگر از ويژگيهاى پروردگار متعال آن است كه بدون از بر كردن و به خاطر سپردن اشياء همه چيز را حفظ دارد،حفظ داشتن مطالب نسبت به خداوند از باب علم و آگاهى ذاتى وى به امور مى باشد و اما تحفّظ از بر كردن و به خاطر سپردن به دليل آن كه نياز به فعاليتهاى مادى و جسمانى دارد و اين وضع هم بر خداوند محال است لذا حضرت اين صفت را از بارى تعالى نفى فرموده است،بعضى از شارحان نهج البلاغه در بارۀ معناى عبارت فوق گفته اند:مراد از دو كلمۀ حفظ و تحفظ،حراست و نگهدارى است،يعنى خداوند بندگان خويش را محافظت مى كند و نيازى به آن ندارد كه آنها وى را حفظ و حراست كنند،ولى اين معنا در اين جا بعيد به نظر مى آيد.

ص:299

52- يريد و لا يضمر ،صفت ديگر خداوند ارادۀ وى مى باشد،ارادۀ خدا عبارت از آگاهى وى به مصالح و حكمتهاى امور است كه مبدأ فعل او مى باشند،در حقيقت اراده حق تعالى همان داعى بر فعل است،بايد توجه داشت كه معناى حقيقى اراده تمايل قلب به چيزى است كه نافع و لذت بخش فرض شود و لازمۀ آن وجود قصد و انديشۀ قبلى و تصوّرى است كه در ضمير شخص اراده كننده نهفته مى باشد و چون ذات پاك بارى تعالى از اين امور منزّه است، بدين علت با آوردن قيد لا يضمر واژۀ اراده براى اطلاق بر خداوند از معناى حقيقى به مجازى انصراف يافته و همان معنايى اراده شده است كه در بالا خاطر نشان ساختيم.

53- يحب و يرضى من غير رقّه ،در خداوند دوستى و خشنودى وجود دارد اما نه اين كه تحت تأثير واقع شود و رقّت و نرم دلى داشته باشد،محبت از خداوند،بطور كلى همان ارادۀ اوست كه منشأ فعل وى مى باشد،و محبّت خداوند نسبت به بندگان همان ارادۀ ثواب و دادن خير و به كمال رساندن آنهاست، و محبت از بنده اراده اى است كه بر حسب تصور كمال و نقص سود و زيان و لذّت آن كار رشدّ و ضعف مى يابد،و محبت بنده نسبت به خداوند آن است كه تصميم بر اطاعت از دستور خداوند بگيرد.

معناى رضا هم نزديك به محبت است و مى توان گفت اعم از آن است به دليل آن كه هر محبتى از محبوبش خشنود مى باشد اما عكس آن عموميّت ندارد، امّا،رضايت خدا از بنده اش علم اوست به اين كه بنده او را عبادت،و اثرش را اطاعت مى كند و رضايت بنده عبارت از آرامش نفس اوست در هنگامى كه تمام امور را بر وفق مراد خويش مى انگارد.

با توجه به اين كه پيدايش دو صفت حب و رضا در انسان مستلزم رقّت قلب و تأثرات روحى است كه از تصور امورى كه انگيزۀ محبت و ميل به محبوب

ص:300

شده،و از توجه به اسباب خشنودى از محبوب از او حاصل مى شود و از طرفى خداوند متعال بكلى از تاثرات و اين گونه عوارض بدور مى باشد به اين علت محبّت و رضاى از طرف خدا را به«غير رقّة»مقيد كرده است يعنى محبت و رضاى خدا موجب تأثير و تأثر در ذات حق تعالى نيست.

54- و يبغض و يغضب من غير مشقّه ،حق تعالى بدون رنج و مشقت به خشم و غضب در مى آيد،بغض خداوند نسبت به بنده معنايى بر ضد محبّت وى نسبت به او مى باشد و آن چنين است كه از عطا كردن ثواب و پاداشهاى نيك به او كراهت،دارد به اين دليل كه مى داند اين بنده شايستگى هيچ گونه محبّت را ندارد پس بايد او را كيفر كرد و به خوارى و مذلّت دچارش ساخت.

معناى اين صفت در انسان آن است كه آدمى به دليل درد و ضررى كه از ناحيۀ غير تصور مى كند او را ناپسند مى داند و با شدت اين معنا نفرت شديد پيدا مى شود.نيروى غضب تحريك مى شود و قصد ذليل ساختن وى مى كند،اما غضب،در خدا از آن جا ناشى مى شود كه وى نسبت به مخالفت بنده و عصيان او آگاهى كامل دارد و در انسان حركت نفسانى و شعله ور شدن قوۀ غضبيّه است تا براى مبارزه با آزار و ضررى كه در طرف مقابل تصور مى كند برخيزد و چون دو صفت بغض و غضب باعث به جوش آمدن خون قلب و سبب ايجاد زحمت و رنج براى دارندۀ اين دو صفت مى شود لذا هنگام اطلاق آنها بر خداوند با ذكر عبارت من غير مشقّة از اين معنا احتراز فرموده است و چنان كه در بعضى از صفتهاى گذشته خاطر نشان ساختيم اين جا نيز نسبت دادن صفتهاى دوستى، خشنودى،خشم،و نفرت به خداوند به معناى مجازى آنها و از باب ذكر ملزوم و ارادۀ لازم مى باشد زيرا لازمۀ معانى حقيقى اين واژه ها نقصان و امكان صاحب آنهاست .

55- يقول لما اراد كونه،كن،فيكون ،از ويژگيهاى ديگرى كه حضرت

ص:301

براى خداوند بيان فرموده آن است كه هر گاه وجود يافتن چيزى را اراده كند، مى گويد:موجود شو،و چنان كه گذشت ارادۀ خدا به وجود شيئى همان علم و آگاهى او به مصلحت وجودى آن مى باشد،و فعل كن اشاره به فرمان واجب التأثيرى است كه از ناحيۀ قدرت ازلى او به منظور ايجاد شيئى صادر مى شود.حرف فاء در فيكون مفيد ترتيب بدون فاصله و عدم تأخير است و با اين دليل،فعل در جواب امر حكايت از لزوم وجود يافتن شيئى مى كند.

56- لا بصوت يقرع ،حق تعالى را گوش جسمانى نيست كه صدا بر آن ضربه اى وارد سازد صدا كيفيتى است كه از برخورد شديد هوا با پردۀ صماخ در ميان گوش و يا بر جسم ديگرى پديد آيد و بطورى كه معلوم است اين حالت از خواصّ اجسام مى باشد،بنا بر اين اگر خداوند اين ابزار شنوايى را داشته باشد بايد جسم باشد و اين امرى محال است.

57-در قسمت بالا سخن اين بود كه خداوند را ابزارى مادى براى شنيدن نيست اين جا نيز يادآور مى شود كه از خدا صدايى هم بيرون نمى آيد تا شنيده شود زيرا نداء هم صداى مخصوصى است (1)و آن هم لازمۀ امور جسمانى و در حق خداوند باطل است (2).

و انّما كلامه تعالى...كائنا ،متكلمان معتزله از اين عبارت چنين برداشت كرده اند كه سخن خدا حادث است در حالى كه خود سخن امام به غير آنچه آنها مى گويند تصريح دارد و معناى فعل منه انشاه آن است كه خداوند سخن خود را

ص:302


1- عكس العملى كه از برخورد صوت به وسيلۀ هوا به اجسام خارجى،دوباره به گوش مى رسد.
2- چنان كه مشاهده شد شارح اين دو قسمت را دو صفت مستقل براى خدا و دليل بر نداشتن عضو شنوايى و نداشتن صدا دانسته،در صورتى كه شارحانى از قبيل:خوئى و ابن ابى الحديد اينها را از متعلّقات جملۀ قبل مى دانند يعنى وقتى كه خدا امر به ايجاد شيئى مى فرمايد نه صدايى است كه مركب از حروف باشد،و هوا را بر اجسام بكوبد و نه خطابى فرياد گونه است تا با گوشها شنيده شود.(مترجم)

بر زبان پيامبر جارى و از آن طريق آنرا به وجود مى آورد،و مثله يعنى كلام خود را بر زبان پيامبر جارى ساخت و در ذهن وى ترسيم فرمود،برخى شارحان گفته اند مراد آن است كه خداى تعالى سخن خود را براى جبرئيل بر لوح محفوظ ترسيم فرمود تا آن را به عنوان وحى به حضور پيامبر اسلام و ديگر پيامبران برساند.

جملۀ لم يكن من قبل ذلك كائنا اشاره به اين است كه كلام خدا حادث و مسبوق به عدم مى باشد و عبارت و لو كان...ثانيا دليل مطلب را با،يك قياس استثنايى كه به اين ترتيب تشكيل يافته است بيان مى كند:اگر سخن خدا قديم باشد لازم آيد كه سخن او،خداى دوم باشد و چون فرض اخير باطل است فرض نخست نيز نادرست است يعنى كلام خدا قديم نيست،دليل ملازمۀ ميان مقدم و تالى در اين قياس آن است كه اگر سخن خدا را قديم فرض كنيم از دو حال خارج نيست يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود،حالت اخير باطل است زيرا اگر ممكن باشد،با اين كه قديم و از ازل وجود داشته،محتاج به مؤثر است حال اين مؤثّر اگر غير از ذات حق تعالى باشد به دو دليل محال است.

الف:خداوند در اتصاف به صفت متكلم نيازمند به غير خود باشد.

ب:از ازل با خداوند وجود ديگرى باشد كه اتصاف خدا به متكلم مستند به او باشد و لازمۀ اين امر آن است كه آن ديگرى شايستگى بيشترى براى خدايى داشته باشد و اگر مؤثر،وجودى كلام خدا كه ممكن و قديم فرض شده ذات حق تعالى باشد اين نيز باطل است زيرا بطور كلى وجود موثر بر اثر تقدم دارد و در اين صورت اگر كلام خدا از صفات كمال باشد و تأثير علت هم موقعى اتفاق افتاده است كه تمام كمالها در وجود حق تعالى فعليت دارد تحصيل حاصل لازم آيد كه محال است و اگر قبل از تأثير اثر،ذات بارى تعالى از اين صفت خالى بوده است لازمه اش آن است كه خداوند پيش از تاثير اين علت ناقص بوده باشد و اين نيز باطل است ولى اگر اصلا كلام را از صفات كمال ندانيم وجود آن از ازل در خداوند زايد و

ص:303

لغو خواهد بود و زايد بر كمال هم موجب نقص مى باشد پس ثابت شد كه اگر كلام خدا قديم باشد واجب الوجود بالذات و خداى دوم خواهد بود كه محال است.

تا اين جا بحث دقيق و طولانى مربوط به اثبات ملازمۀ ميان مقدم و تالى در قياس استثنايى مورد بحث و بطلان مقدم آن بود اما باطل بودن تالى و جزء دوم قياس مذكور امرى است روشن،زيرا در مباحث گذشته با براهين فراوانى وحدانيت و يكتايى خداوند ثابت شده است پس با اين استدلال واضح،ثابت شد كه سخن خدا پديده و حادث است و نمى توان آن را قديم فرض كرد .

58-صفت ديگر حق تعالى قديم بودن اوست لا يقال...لم يكن ،حضرت در اين جمله با اشاره به معناى حدوث،آن را از خداوند نفى مى فرمايد زيرا حدوث آن است كه شيئى پس از نبودن به وجود آيد.

فتجرى عليه الصفات المحدثات ،حرف فاء در اول جمله كه در جواب نفى عبارت قبلى آمده به اعتبار شرط است كه در تقدير چنين است اگر خدا حادث مى بود متصف به صفات حادثه مى شد،و چنين اتصافى براى خداوند باطل است پس خدا حادث نيست و با بيان جملۀ و لا يكون بينها و بينه فصل... فضل،به بطلان تالى اشاره فرموده يعنى اگر حق تعالى با فرض حدوث ذاتى،صفات حادث بگيرد همانند آنها ممكن و محتاج به صانع شود لذا نه فرقى ميان ذات حق با صفاتش در اين جهات مى ماند و نه امتيازى براى ذات وى بر صفاتش خواهد بود،چون هر دو از نظر نيازمندى اشتراك دارند و فرمايش حضرت فيستوى...البديع اشاره به مطلب محالى است كه از اين همانندى و برابرى صفات و ذات،لازم مى آيد زيرا واضح است كه تساوى و يكسانى صانع و مصنوع محال مى باشد.

فعل بديع كارى است كه تا كنون فاعل مانند آن را انجام نداده باشد و عمل نيك را كه بديع مى گويند به اين دليل است كه در شگفتى شبيه كار بى سابقه است و فاعل چنين كارى مبدع و مصدر آن ابداع است كه معناى اين كلمه را در صفحات

ص:304

قبل بيان كرديم اما در نسخۀ سيد رضى مبدع با فتح دال آمده به معنايى كه ما براى كلمۀ بديع بيان داشتيم و مراد از واژۀ بديع در اين سخن امام صانع و آفريننده مى باشد يعنى وزن فعيل به معناى فاعل است چنان كه در قرآن مجيد چنين آمده است: «بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (1)،با اين توضيحات روشن شد كه هيچ يك از ويژگيهاى پديده از قبيل مسبوقيّت به عدم،تغيير،امكان و نيازمندى به غير، بر حق تعالى اطلاق نمى شود و گرنه همان محالاتى كه ذكر شد لازم مى آيد.

در خاتمه بايد توجه داشت نسخه اى كه از سيد رضى نقل شد بهتر به نظر مى رسد .

59-از خصوصيات ديگر حضرت بارى آن است كه وى آفرينندۀ موجودات است امّا بدون آن كه از ديگران تقليد كرده باشد خلق الخلائق...غيره ،ما،شرح اين مطلب را در تفسير خطبۀ اول كتاب توضيح داديم.

خلاصه اين كه حضرت در واقع با بيان اين ويژگى خدا را از داشتن صفات سازندگان بشرى،پاك و منزّه دانسته است،زيرا آنان بطور معمول در ساختن مصنوعات خود يا دنباله رو گذشتگان هستند و يا از صورتهايى كه در ذهن خود ترسيم كرده اند آن را اقتباس مى كنند.

60-حق تعالى در آفرينش موجودات از هيچ يك از مخلوقات خود كمك نگرفته است زيرا لازمۀ آن نيازمندى وى به امرى است كه خود نيازمند و محتاج به غير مى باشد كه محال است .

61- انشأ الارض فأمسكها ،خداوند زمين را به وجود آورد و با قدرت كاملۀ خود آن را در موقعش جايگزين فرمود و چون بطور معمول هر كس كه بخواهد شيئى را از خطرها محافظت كند بايد براى نگهدارى آن تحمل رنج و زحمت كند

ص:305


1- سوره انعام(6)آيه(100) [1]يعنى:آفرينندۀ آسمانها و زمين.

و كارهاى ديگر را كنار بگذارد به اين علت امام(علیه السلام)خدا را از اين امر كه از ويژگيهاى مخلوق مى باشد منزه دانسته و نسبت اين صفت رنج و زحمت در حفظ چيزى را به خداوند بر خلاف معمول دانسته است.

62- ارساها ،زمين را آفريد اما نه روى قرارگاهى كه آن را نگه دارد،و نيز آن را بر افراشت بدون ستونهاى محسوس،قرارگاه و ستونهاى بالا برندۀ آن تنها قدرت كامل حق تعالى بوده است.

63- حصّنها من الاود و الاعوجاج ،پروردگار عالم زمين را از آن كه در حركت خود از مسير حقيقيش به جهتى ديگر منحرف شود نگهدارى فرمود...

حكمت و مصلحت اين امر در جاى خود به ثبوت رسيده است.

64- و منعها عن التهافت و الانفراج ،زمين را از درهم ريختن و پراكندگى اجزيش از همديگر باز داشت و آن را كروى شكل آفريد و در جاى خودش قرار داد .

65- ارسى اوتادها ،ميخهاى آن را كه همان كوههاست محكم و استوار ساخت ضمن تفسير خطبۀ نخستين كتاب بيان داشتيم كه به چه طريق كوهها به منزلۀ ميخهاى زمين مى باشد.

66- ضرب اسدادها ،سدها بر روى زمين نصب فرمود منظور از سدها كوههاست و يا آنچه كه شهرها و سرزمينها را از همديگر مجزّا مى كند.

67- استفاض عيونها ،چشمه سارهاى زمين را جوشان ساخت چنان كه قرآن يادآور شده است، «وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً» ، (1)در گذشته به اين موضوع اشاره كرده ايم.

68- خدّ أوديتها ،واديها و قسمتهاى روى زمين را از هم جدا كرد،كوهها و تپّه هاى آن را ممتاز و مشخّص كرد.پس از بيان كردن و شمردن قسمتى از آثار

ص:306


1- سوره قمر(54)آيه(11) [1]يعنى:در زمين چشمه ها جارى كرديم.

قدرت حق تعالى به كمال و استحكام آنها پرداخته است تا بزرگوارى و عظمت آفريننده را به اثبات برساند،و به اين لحاظ مى فرمايد:به اين دليل است كه بناى ساخته شدۀ با دست قدرت او سستى ندارد و آنچه را كه وى نيرو داده ضعف و زبونى نمى بيند .

69- هو الظاهر عليها سلطانه و عظمته ،سلطنت و عظمت اوست كه سر تا سر روى زمين را فرا گرفته است،امام(علیه السلام)با ياد آورى ضمير«هو»به حقيقت ذات حق تعالى اشاره كرده است كه هستى محض و وجود حقيقى واجب مى باشد و چون تعريف اين هويت و حقيقت ممكن نمى شود جز به اعتباراتى كه خارج از آن ذات باشند لذا به ظهور و غلبه تعبير فرموده است و به منظور اين كه مراد از ظهور و غلبه امرى حسّى و مكانى نيست آن را مقيّد به سلطنت و عظمت كرده است كه امرى معنوى است.

70- و هو الباطن لها ،اين صفت كه با صفت پيشين تقابل لفظى و معنوى دارد عبارت از آن است كه حق تعالى با احاطه علميش به امور داخلى زمين نظارت دارد و چون كلمۀ باطن ظهور در امر حسّى و جسمانى دارد لذا آن را مقيد به علم و معرفت كرده است و مرجع ضمير در كلمه هاى عليها(در صفت پيشين) و لها(در اين صفت)زمين و آنچه در آن است مى باشد.

71- و العالى على كل شيئى ،عزت و جلال او بر تمام زمين و مخلوقات آن اشراف و بلندى دارد منظور از عزت و جلال،پاكى و مبرّا بودن حق تعالى از كليه ويژگيهاى حادث است كه باعث نقص در ذات آنها مى باشد و چون اين خصوصيات از پايين ترين مراتب نقص مى باشند لذا خداوند به اين دليل كه از آنها دور است در بالاترين مرحلۀ كمال و برترى قرار دارد و ذات مقدس وى به اين اعتبار كه آفريننده و به وجود آورندۀ تمام مخلوقات و صفات آنها مى باشد از آنها برتر است پس علوّ و برترى حق تعالى بر مخلوقات به

ص:307

سبب جلال و سلطنت اوست و عزت خداوند به اين اعتبار است كه از ذلت و خوارى احتياج بدور مى باشد.

72- لا يعجزه شيء منها طلبه...فيسبقه ،چون ذات بارى تعالى واجب الوجود است و علم و قدرتش در نهايت كمال مى باشد و هيچ گونه نقصى در او راه ندارد و تمام مخلوقات در وجود نيازمند وى هستند بنا بر اين به هيچ رو تصور نمى شود آنچه را كه مى خواهد نتواند به دست آورد و يا چيزى از فرمان و قضاى او سرپيچى كند و يا با حركت سريعش بر او سبقت جسته و از دستش برود زيرا هر يك از اين جهات دليل بر عجز و ناتوانى و نيازمندى و امكان است كه بر ذات حق تعالى روا نمى باشد.

73- لا يحتاج الى ذى المال فيرزقه ،هيچ نيازى ندارد كه ثروتمندى او را روزى دهد به دليل اين كه نيازمندى از ويژگيهاى ممكن است و منظور از اين صفات نفى ويژگيهاى بشرى از خداوند است .

74- خضعت له الاشياء...لعظمة... ،اين خصوصيت باز از صفات ثبوتى خداوند است كه تمام موجودات در پيشگاه عظمت حق تعالى خاضعند و مراد به خضوع موجودات آن است كه همگى تحت سلطۀ او محكوم به امكان بوده و فرمانبردار و نيازمند به كمال قدرت وى مى باشند و از اين رو هيچ كس را توان فرار از حيطۀ تسلط او نيست پس خداوند نسبت به مخلوقاتش به اين دليل سودمند(النّافع)است كه كمالات شايسته را به آنها داده و به اين سبب ضارّ است كه اين كمالات را از حقيقت ذات آنها منع فرموده است،اگر اشكال شود كه هيچ تصور نمى شود كه كسى از منفعت فرار و يا امتناع كند پس چرا حضرت مى فرمايد:كسى نمى تواند از سود و زيان خداوندى فرار يا امتناع كند؟پاسخ آن است كه اين امرى فرضى است يعنى به فرض اين كه بخواهد امتناع كند نتواند و مراد آن است كه هيچ گونه قدرتى ندارد علاوه بر آن ممكن است كسى به دليل

ص:308

خودخواهى و لجاجت بخواهد از منفعت خداوندى خوددارى كند و به غير او متوسل شود با اين كه هيچ كس را قدرت بر آن نيست كه از زير سلطه الهى و منافعى كه از جانب او صادر مى شود بيرون آيد خواه از روى لجاجت باشد يا به واسطۀ غنا و بى نيازى كه در خود حسّ كند .

75- لا كفء له فيكافيه ،كفوى ندارد كه با او همطرازى كند و كارهاى نيك وى را جبران كند،در عبارات گذشته بيان شد كه حق تعالى را مثل و نظيرى نيست كه با وى برابرى كند و اين نيز مانند آنهاست.

76- هو المفنى لها...كمفقودها ،اوست كه مى تواند اشياء را پس از هستى نابود سازد و همان طور كه پيش نبودند قرارشان دهد،امام(علیه السلام)در اين عبارات خداى تعالى را به يكى از بحث انگيزترين صفات تعريف و توصيف فرموده است كه نابود ساختن جهان پس از هستى آن مى باشد و در قرآن نيز اشاراتى به اين مطلب ديده مى شود،از جمله، «يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ» (1)»و معلوم است كه اعاده و بر گرداندن،موقعى صدق مى كند كه آنها را مثل اول نيست و نابود سازد،و در جاى ديگر مى فرمايد:

«إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ» (2)»و امثال اينها،و همۀ پيامبران بر اين امر اتفاق دارند و در شريعت پيامبر خاتم نيز به اين موضوع تصريح شده و جمهور متكلمان اسلامى هم بر اين عقيده مى باشند،بر خلاف فلاسفه كه كليۀ آنان قائل به عدم جواز اعادۀ معدوم مى باشند و در مورد فنا و نابودى عالم هستى مى گويند:موجودات مجرد و عقول و نفوس ملكوتى و نيز هيولاى عالم ماده و ذرّات عناصر مادى و بالاخره تمام آنچه كه به سبب قديم بودن علتشان قديمند و

ص:309


1- سوره انبياء(21)آيه(103) [1]يعنى:روزى كه آسمان را مانند طومار درهم پيچيم و به حال اول كه آفريديم،باز گردانيم.
2- سوره انفطار(82)آيه(1 و 2) [2]يعنى:هنگامى كه آسمان شكافته شود و ستارگان فرو ريزند.

حتى امورى كه قديم نيستند بلكه حادثند همۀ اينها از تحت اصل فانى شدن و نيستى پس از هستى،خارج مى باشند و تنها اختلافى كه در ميان فلاسفه وجود دارد مربوط به معاد جسمانى است كه بعضى از فلاسفه آن را انكار كرده اند و فقط فلاسفۀ اسلامى آن را قبول دارند آن هم با دليل شرعى نه عقلى زيرا مى گويند براى عقل در وجود و عدم معاد جسمانى استحاله اى لازم نمى آيد اما اگر بخواهيم با توجه به اصل عدم جواز اعادۀ معدوم،معاد جسمانى را ثابت كنيم بايد رأى ابو الحسين بصرى معتزلى را بپذيريم كه مى گويد:فنا و نابود شدن دنيا عبارت از اين است كه آن چنان اجزاى موجود خرد شده و از هم متفرق و دور شوند كه از حيّز انتفاع بيرون روند نه اين كه عدم صرف باشند ولى اين نظريه مورد اشكال مى باشد زيرا از باب مثال بدن زيد كه تنها اجزاى نرم شدۀ از هم جدا نيست بلكه بقيۀ عوارض و خصوصيات ويژۀ آن را نيز شامل مى شود و هنگامى كه اجزاء اين چنين از هم بپاشند تمام آنها معدوم شده و بدن با اين وضع فانى مى شود و موقع برگشتن اگر عين آن با تمام آن خصوصيات برگردد،اعادۀ معدوم است ولى اگر آنها كه از بين رفته برنگردد ناچار غير آنها برگشته و در اين صورت ثواب و عقاب به بدن غير اصلى تعلق گرفته و بر خلاف قرآن است كه مى فرمايد:

«وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى» (1)»و اين اشكال وارد است مگر اين كه بگوييم آنچه كه مورد كيفر يا پاداش قرار مى گيرد و نفس ناطقۀ انسانى است،و اين بدن ظاهرى تنها وسيله و ابزار است كه وقتى معدوم شد برگشتن عين آن لازم نيست بلكه برگشتن شبيه آن هم كافى است اما اين مطلب بنا بر مذهب حكما و فلاسفه كه قائل به اصالت نفس ناطقه مى باشند درست در مى آيد نه با عقيدۀ ابو الحسين بصرى معتزلى كه اكثر محققان اسلامى هم آن را پذيرفته اند.

ص:310


1- سوره انعام(6)آيه(163) [1]يعنى:هيچ نفسى بار گناه ديگرى را بر دوش نمى گيرد.

امّا فرمايش امام: و ليس فناء الدنيا...اختراعها ،دفع شبهه اى است كه در برخى اذهان پيدا شده كه مى گويند چگونه ممكن است اين جهان هستى روزى بكلى نيست و نابود شود؟حضرت مى فرمايد:براى حق تعالى كه نبوده را به وجود آورده و اين همه اسرار حكمت و شگفتيهاى آفرينش را ايجاد فرموده محو كردن تمام آنها نه تنها دشوار نيست بلكه بسيار آسانتر مى باشد و اين كه بعد مى فرمايد:

و كيف لو اجتمع...افنائها ،در اين عبارات با بيان شمّه اى از دقايق آفرينش مطلب بالا را كه توانايى كامل خداوند بر محو اساس هستى است تاكيد فرموده كه چگونه فانى كردن جهان بر خداوند سخت و دشوار باشد و حال آن كه هستى داد به موجوداتى كه كوچكترين و ضعيفترينشان مانند مگس آن چنان اسرارآميز مى باشد كه بزرگترين قدرتهاى جهان از ايجاد آن ناتوان و خردمندترين انديشه ها از درك و شناخت آن حيران و هم در انديشۀ فانى ساختن آن ضعيف و عاجز مى باشند.

حال اگر اشكال شود كه چرا حضرت براى اثبات عجز و ناتوانى قدرتهاى بشرى در مورد نابود كردن و از بين بردن به مگس مثل زده اند با اين كه فانى ساختن آن،امرى ممكن و آسان است؟ پاسخ آن است كه انسان هر گاه خود را نگاه كند و به قدرت خداوند بيانديشد اعتراف مى كند كه بر كوچكترين امرى توانايى ندارد مگر با اجازۀ پروردگار و نيرويى كه او به وى عنايت فرمايد و مى داند كه تنها با نيروى او مى تواند كارى انجام دهد و حتى آثارى كه بر كارهاى او متربّت مى شود از ناحيۀ حق تعالى مى باشد بنا بر اين انسان خردمند با زبان حال و مقال نه تنها در ايجاد و اعدام مگس بلكه براى امرى ضعيفتر از آن نيز به ناتوانى و عجز خويش اقرار و اعتراف مى كند.

پاسخ ديگر از اين اشكال آن است كه خداوندى كه به انسان قدرت داده تا كارهايى انجام دهد و مى تواند از خود ضعيفتر را بيازارد در مقابل به اين مگس

ص:311

ضعيف و حقير نيز قدرت دفاع از خود را داده است تا با پريدن و جهيدن از دست دشمن فرار كند و حتى مى تواند آدمى را بيازارد و گاهى انسان مى خواهد از دست او فرار كند ولى نمى تواند،پس چگونه مى توان گفت كه آدمى بدون كمك از خداوند مى تواند حتى اين حشرۀ ناچيز را از بين برد و بكلى معدوم كند (1)؟ و انه سبحانه يعود...الامور ،اين فرمايش امام اشاره به جاودانگى خداوند و هستى او پس از فنا و نيستى عالم مى باشد،پس از آن كه صحنۀ هستى بكلى از موجودات خالى ماند و همه چيز به فنا سپرده شد تنها ذات غنى و بى نياز حق تعالى باقى مى ماند همان طور كه پيش از آفرينش وجود در انحصار ذات اقدس وى بوده است بدون نياز به مكان و زمان و جز اينها و عبارت يعود بعد،حكايت مى كند از حالت قبل از آفرينش موجودات و پس از فنا و نيستى آنها كه دو حالت متغيّر و مختلف مى باشد و پيداست كه اين دو گانگى و تغيير از اعتبارات ذهن بشرى ماست كه حق تعالى را با جهان آفرينش مقايسه مى كند و گرنه براى خداوند متعال تغيير حالت و دگرگونى وجود ندارد .

عدمت عند ذلك...الساعات ،اين عبارت،روشن است و نيازى به توضيح ندارد،زيرا تمام آنچه نام برده شده،اجزاى زمان و از عوارض حركت مى باشند و آن هم از ويژگيهاى ماده و جسم است و موقعى كه ماده بكلى نيست و نابود شد عوارض آن نيز از بين مى رود و معناى جملۀ فلا شيئى...الامور،آن است كه پس از

ص:312


1- اين مطلب كه آدمى نمى تواند بدون مدد و يارى خدا كوچكترين كارى انجام دهد از نظر اعتقاد مسلمين و بر اساس وحى قرآن صحيح است،اما با توجه به آنچه ممكن است سست اعتقادان و يا كج انديشان و بدانديشان خرده بگيرند،مى گوييم:اگر اراده و خواست خدا تعلق بگيرد كه انسان بلكه سلطان مقتدرى را با حشره اى ضعيف نابود كند قادر به دفع آن نخواهد بود چون خدا در اين صورت او را مدد نمى كند،همان طور كه نيش پشه اى را وسيلۀ قهر جبارى چون نمرود قرار داد و او را نابود ساخت.(ويراستار)

فانى شدن جهان بجز ذات احديت وى كسى و چيزى باقى نمى ماند كلمۀ الواحد اشاره به همين معناست و واژۀ قهّار اشاره به صفت قهاريت اوست كه به آن سبب تمام موجودات را معدوم و نابود مى سازد و معناى جملۀ اليه مصير جميع الامور آن است كه خداوند پس از آن كه به موجودات هستى بخشيده روزى آن را از آنها مى گيرد .

بلا قدرة...فناؤها ،اين جمله اشاره به آن است كه هيچ يك از موجودات نه قدرت و توانايى بر ايجاد خود داشته و نه مى توانند از فانى شدن خويش خوددارى كنند و در عبارت بعدى با يك قياس شرطى متصل قسمت دوم ادعاى فوق را(هيچ موجودى نمى تواند از نابودى او امتناع كند)اثبات مى كند و علت اين كه تنها به اين قسمت پرداخته آن است كه شقّ اول(هيچ مخلوقى قدرت بر ايجاد خود ندارد)واضح است و نيازى به استدلال ندارد اما ملازمه اى كه ميان مقدم و تالى وجود دارد آن است كه هر موجودى چون از فنا و نيستى نفرت دارد اگر بتواند حتما از آن فرار مى كند تا باقى بماند اما به دليل اين كه آفرينندۀ جهان او را فانى و نابود مى سازد پس قدرتى براى خوددارى از نابودى خود ندارد .

لم يتكاءده...خلفه ،اين كه خداوند در كارهاى خود،دچار رنج و مشقت نمى شود مطلبى است واضح و روشن زيرا خستگى و امثال آن در مورد قدرتهاى مادى و ناقص مى باشد كه ممكن و محتاجند،اما حق تعالى كه واجب الجود بالذات است و هيچ گونه نيازى در او نيست رنج و مشقت هم در وى متصور نخواهد بود.

و لم يكوّنها... ،در اين قسمت امام به اغراض و فوايدى اشاره فرموده است كه معمولا فاعل را وادار به ايجاد امرى و يا نابود ساختن آن مى كند،غرضهايى كه سبب به وجود آوردن چيزى مى شود از دو حال خارج نيست يا جلب منفعت است و يا دفع ضرر،اما جلب منفعت از قبيل پا بر جا ساختن و تقويت سلطه و

ص:313

حكومت و گردآورى ثروت و افزايش افراد لشكر و توسعه دادن بر سرزمينهاى تحت حكومت و تفوّق پيدا كردن بر أقران چنان كه انسان با داشتن مال و اولاد نسبت به ديگران برترى پيدا مى كند،بعضى اوقات غرض از ايجاد امرى دفع ضرر مى باشد مثل اين كه ترس از نابودى خود دارد و آن را وسيلۀ حفظ جان قرار مى دهد،يا بيم از نقصان دارد و به واسطۀ ايجاد آن مى خواهد خود را تكميل كند يا از خوف اين كه مبادا همتايش بر او غالب شود آن را به وجود مى آورد تا از آن كمك بگيرد يا مى ترسد كه دشمن به مقابله اش برخيزد،و يا براى رفع تنهايى و ترس و وحشت بى مونسى دست به ساختن و به وجود آوردن انيس مى زند،و اغراضى كه موجب از بين بردن و فانى كردن موجود مى شود چند قسم مى باشد:

دفع ضرر،مثل از بين بردن مرض كه وجود آن مايۀ زيان و ادامۀ آن باعث رنج اوست،و ممكن است كه غرضى از آن جلب منفعت باشد،بيمارى را ريشه كن مى كند تا آسايش و راحت به دست آورد،امّا تمام اين فوايد كه در جلب منفعت و دفع ضرر خلاصه مى شود از ويژگيهاى صفت امكان است كه حق تعالى از آن منزّه و دور مى باشد .

و لكنّه سبحانه...لقدرته ،جملۀ دبّرها بلطفه،اشاره به اين معناست كه حق تعالى جهان آفرينش را بر اساس حكمت و نظامى آن چنان نيكو آفريده است كه كاملتر از آن امكان پذير نيست،و امسكها بامره،امر و فرمان تكوينى خداوند، پيوسته باعث بقاى جهان هستى مى باشد،و اتقنها بقدرته،عالم وجود را با قدرت لا يزال و آگاهى بر مصالح وجودى و سودمنديش،استحكام بخشيد،تمام اين امور را نه به منظور سود،بلكه تنها به خاطر جودى كه در ذات او نهفته است،با دست لطف و عنايت خاص پروردگارى خويش انجام داد .

ثم يعيدها بعد الفناء ،امام(علیه السلام)در اين قسمت بطور صريح مى فرمايد كه خداوند پس از آن كه تمام اشياء را فانى كرد،آنها را به عالم وجود بر مى گرداند،و

ص:314

فنا و نابودى هم چنان كه گفته شد،يا عبارت از نابودى مطلق است به قول كسانى كه اعادۀ معدوم را جايز مى دانند و يا اين كه منظور از آن،پراكندگى و جدايى اجزاى آن است بطورى كه بى فايده شود و اين مطلب هم،عقيدۀ ابو الحسين بصرى معتزلى بود كه بيان شد.

من غير حاجة... حضرت بطورى كه در جمله هاى قبل فوايد و منافعى را كه معمولا در به وجود آوردن يا نابود ساختن موجودات براى فاعل تحقق دارد، بيان كرده و سپس ذات اقدس الهى را از آن دور دانست،هم اكنون در آخر مبحث نيز آنها را كه غرض ايجاد جهان پس از فنا و نابودى آن مى باشد خاطر نشان ساخته و از خداوند متعال نفى فرموده است و اين فوايد و اغراض عبارتند از:

احتياج و نيازمندى،كمك گرفتن از بعضى مخلوقات در مقابل برخى ديگر آنان، خروج از وحشت تنهايى به جانب انس و دلگرمى و از حالت نادانى و بى خبرى به طرف علم و آگاهى و بدل ساختن فقر و نياز به حالت غنا و بى نيازى و بالاخره دور شدن از خوارى و ذلّت و به دست آوردن عزّت و قدرت و يادآور شديم كه همۀ اين غرضها از باب دفع ضرر و جلب منفعت است و ذات بارى تعالى از آن دور مى باشد و گفتيم كه افعال خداوند به منظور دست يافتن به اين منافع و اغراض انجام نمى شود بلكه تنها جود مطلق و وارستگى ذات وى از شائبۀ بخل و منع است كه پيوسته باعث افاضۀ وجود مى باشد.بايد توجّه داشت كه اين مطلب ميان دانشمندان اسلامى مورد اختلاف است،جمهور اهل سنت و فلاسفه معتقدند كه خداوند كارها را به خاطر سود و غرض انجام نمى دهد،اما معتزله با ايشان مخالفت كرده اند.

با توجه به مفهوم اين خطبۀ شريفه كه حق تعالى دنيا را پس از نابود كردن به حالت وجود بر مى گرداند،سؤالى پديد مى آيد كه آنچه را كه دين و شريعت بر آن گواهى مى دهد و مورد بحث و اختلاف ميان فلاسفه و متكلمان است،زنده

ص:315

شدن و برگشتن بدنهاى آدميان مى باشد نه تمام جهان وجود،پس منظور از اين عبارات چيست؟ در پاسخ مى گويند ضمير مؤنث در عبارت ثم يعيدها،چون مهمل است دو احتمال در آن متصور است پس همچنان كه مى توانيم مرجع آن را تمام دنيا بگيريم مى توانيم بعضى از دنيا را از آن اراده كنيم كه مقصود از آن بعضى،بدن انسان است (1)و بنا بر اين اشكالى به وجود نمى آيد.

يكى از شارحان نهج البلاغه مى گويد كه اهل سكوك و عرفان با اين كه معناى ظاهر سخن امام را چنان كه ما بيان داشتيم قبول دارند اما به ظاهر اكتفا نكرده و تاويلى عقلى براى اين بيان كرده اند،آنها مى گويند ممكن است سخن امام(علیه السلام)از و انه يعود سبحانه...الامور ،اشاره به حالت عارف باشد هنگامى كه به حق و اصل شده چنان كه همه چيز در نظرش از درجۀ اعتبار افتاده،در حقيقت فانى شده و تنها خدا را مشاهده مى كند،همان طور كه تمام ممكنات قبل از وجود ذاتا استحقاق وجود نداشته در اين مرحله هم به اعتبار ذهن عارف معدوم صرف مى باشند،و معناى جملۀ ثم يعيدها نيز چنين است كه وقتى عارف از حال وصال برگشت و به ماديات و جسم و جان خود پرداخت آنها كه بى اعتبار و در ذهن وى فانى به نظر مى رسيد هم اكنون اعتبار يافته و مثل قبل از حالت وصال وجود و اعتبار مى يابند و همۀ اينها حكايت از قدرت تصرّف حق تعالى مى كند كه ذهنها را چنين استعدادى داده تا بتواند اشياء را چنان بى اعتبار بداند و پس از آن كه به پستى گراييد عوض خدا ماديات را چنين معتبر و مؤثر بداند.

پس از شرح جملات اين خطبۀ شريف هم اكنون متوجه مى شويم كه آنچه

ص:316


1- چنان كه صاحب منهاج البراعه مرجع ضمير را بعض قرار داده است،فالضمير عائد الى الدنيا... و اريد به البعض على طريق الاستخدام،ج 11،ص 125(مترجم)

مرحوم سيد رضى در اوّل راجع به اهميت و ارزش اين سخن امام(علیه السلام)فرمود، مطلبى در كمال صداقت و بسيار بجا و بموقع است،كه هيچ سخنى اين چنين جامع اصول آگاهى و بينش نيست،زيرا امام(علیه السلام)در اين خطبۀ شريف توحيد الهى را به مرحلۀ كمال رسانده و تنزيه و تقديس مقام جلال ربوبى را بطور كامل بيان فرموده است.توفيق و نگهدارى از لغزش با خداست.

ص:317

229-از خطبه هاى آن حضرت كه آن را در بارۀ حوادث آينده ايراد فرموده است:

اشاره

أَلاَ بِأَبِي وَ أُمِّي هُمْ مِنْ عِدَّةٍ- أَسْمَاؤُهُمْ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفَةٌ وَ فِي الْأَرْضِ مَجْهُولَةٌ- أَلاَ فَتَوَقَّعُوا مَا يَكُونُ مِنْ إِدْبَارِ أُمُورِكُمْ- وَ انْقِطَاعِ وُصَلِكُمْ وَ اسْتِعْمَالِ صِغَارِكُمْ ذَاكَ حَيْثُ تَكُونُ ضَرْبَةُ السَّيْفِ عَلَى الْمُؤْمِنِ- أَهْوَنَ مِنَ الدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ- ذَاكَ حَيْثُ يَكُونُ الْمُعْطَى أَعْظَمَ أَجْراً مِنَ الْمُعْطِي- ذَاكَ حَيْثُ تَسْكَرُونَ مِنْ غَيْرِ شَرَابٍ- بَلْ مِنَ النِّعْمَةِ وَ النَّعِيمِ- وَ تَحْلِفُونَ مِنْ غَيْرِ اضْطِرَارٍ- وَ تَكْذِبُونَ مِنْ غَيْرِ إِحْرَاجٍ- ذَاكَ إِذَا عَضَّكُمُ الْبَلاَءُ كَمَا يَعَضُّ الْقَتَبُ غَارِبَ الْبَعِيرِ- مَا أَطْوَلَ هَذَا الْعَنَاءَ وَ أَبْعَدَ هَذَا الرَّجَاءَ- أَيُّهَا النَّاسُ أَلْقُوا هَذِهِ الْأَزِمَّةَ- الَّتِي تَحْمِلُ ظُهُورُهَا الْأَثْقَالَ مِنْ أَيْدِيكُمْ- وَ لاَ تَصَدَّعُوا عَلَى سُلْطَانِكُمْ فَتَذُمُّوا غِبَّ فِعَالِكُمْ- وَ لاَ تَقْتَحِمُوا مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ فَوْرِ نَارِ الْفِتْنَةِ- وَ أَمِيطُوا عَنْ سَنَنِهَا وَ خَلُّوا قَصْدَ السَّبِيلِ لَهَا- فَقَدْ لَعَمْرِي يَهْلِكُ فِي لَهَبِهَا الْمُؤْمِنُ- وَ يَسْلَمُ فِيهَا غَيْرُ الْمُسْلِمِ إِنَّمَا مَثَلِي بَيْنَكُمْ كَمَثَلِ السِّرَاجِ فِي الظُّلْمَةِ- يَسْتَضِيءُ بِهِ مَنْ وَلَجَهَا- فَاسْمَعُوا أَيُّهَا النَّاسُ- وَ عُوا وَ أَحْضِرُوا آذَانَ قُلُوبِكُمْ تَفْهَمُوا

لغات

أحرجه:او را مجبور كرد و بر او تنگ گرفت.

تصدّعوا:پراكنده شدند.

غبّ كلّ شيئى:عاقبت و سرانجام كار.

فور النار:زبانه كشيدن آتش و قوت گرمايش.

امطت عن كذا و مطت:از آن دورى كردم.

ص:318

اقتحام:با شدت و بى باكى در جايى داخل شدن.

سنن:قصد

ترجمه

«آه،پدر و مادرم فداى آنان باد،آنها گروهى هستند كه نامهايشان در آسمان معروف است اما در زمين گمنام مى باشند،مردم،بهوش باشيد و خود را آماده كنيد كه امور به شما پشت كند،و بدبختى به شما روى آورد،پيوندها گسيخته مى شود و خردسالان كارها را به دست گيرند،اين وضع هنگامى پيش مى آيد كه اگر مؤمن هدف ضربه هاى شمشير واقع شود،برايش از يافتن يك درهم پول حلال آسانتر است و اجر و ثواب گيرنده بيشتر از دهنده مى باشد،در آن روزگار شما نه از شراب،كه از فزونى ناز و نعمت،مست خواهيد بود،در آن موقع بدون ضرورت سوگند ياد مى كنيد و بى باكانه دروغ مى گوييد و آن زمانى است كه بادهاى بلا و مصايب شما را تحت فشار قرار دهد چنان كه بارهاى سنگين بر پشت و گرد شتران فشار وارد مى كند،چه طولانى است اين رنج!و چه دور است اميد رهايى از آن.

مردم،اين بندها را كه حكايت از سنگينى باد مى كند از دستهايتان بيافكنيد و از پيرامون پيشواى خود پراكنده نشويد كه سرانجام خويشتن را نكوهش خواهيد كرد،و خود را در آتش فتنه اى كه بر افروخته ايد مى اندازيد از قصد كردن آن دورى كنيد و راه آن را رها كنيد،كه به جان خودم سوگند مؤمن در شعلۀ سوزان آن به هلاكت مى رسد اما نامسلمان از آن سالم مى ماند.

همانا من در ميان شما مانند چراغى در تاريكى هستم كه هر كس بخواهد از روشناييش بهره ور شود،پس بشنويد و سخنانم را بپذيريد و گوشهاى دلتان را بگشاييد تا حرفهايم را درك كنيد .»

شرح

بأبى و أمّى ،اين عبارت را بطور اختصار بأبأة مى گويند (1)و جارّ و مجرور،

ص:319


1- چنان كه جملۀ لا حول و «لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ» را بطور مختصر حوقله،و «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» را بسمله مى گويند(مترجم).

خبر مبتداى محذوف يعنى هم مى باشد،و شبيه اين عبارت در سخنان امام(علیه السلام) اول خطبۀ 226 كه در هنگام غسل پيامبر اكرم خطاب به آن حضرت گفت نيز وجود داشت و مرجع ضمير هم در اين عبارت اولياى خداست كه در زمانهاى بعد از زندگانى امام(علیه السلام)به دنيا آمده اند و مفسّران شيعه مى گويند حضرت از اين كلمه،اولاد معصومش را اراده فرموده است كه پيشوايان جامعه بودند:

اسمائهم فى السماء معروفه ،اين جمله اشاره به مقام و مرتبۀ والاى آنها در پيشگاه حق تعالى،و قرار داشتن اسامى و صفات آنان در ديوان صديقان مى باشد،اما در روى زمين و ميان اهل دنيا كه خيال مى كنند كمال و سعادتى جز در اين جهان ماده وجود ندارد،ناشناخته مانده اند،معمولا از چهرۀ اهل صلاح و مؤمنان صديق دورى از دنيا و امور مادى،ظاهر است،از اين رو با اهل دنيا آميزش ندارند و اين امر،باعث مى شود كه گمنام به سر برده و شناخته نشوند ،و در جملۀ بعد هشدار داده است كه بر اثر بدانديشى و نداشتن وحدت كلمه در آينده با وضع و حالات بدى روبرو خواهند شد و دنيا را به فساد و تباهى خواهند كشيد و آن عبارت از مسئوليت دادن به بى تجربه ها و افراد پست مى باشد كه در نتيجه هر چه دنيا به آنان رو آورد مايۀ عقب ماندگى شده و به هر سبب و وسيله اى متوسل مى شوند از آنان قطع و كنده شود، واژۀ وصل در اين سخن امام(علیه السلام):جمع وصله است و منظور از آن نظامهاى اجتماعى است كه به واسطۀ وجود رسول اكرم و مديريّت آن حضرت در امور زندگى و معاد،مايۀ سعادت دنيا و آخرت آنان بود.

از جملۀ امورى كه در ايجاد روابط حسنه اهميت دارد و سبب صلاح عالم و اهل آن مى باشد،آن است كه اشخاص با شرافت و بزرگوار،كارهاى اجتماعى را به دست گيرند،چنان كه در عهدنامۀ مالك اشتر نيز به اين معنا

ص:320

اشاره كرده و فرموده است:از ميان جامعۀ اسلامى كسانى را در رأس كارهاى اجتماعى بگذار كه اهل تجربه و با حيا و از خانواده هاى درستكار و پيشقدم در اسلام بوده باشند به دليل آن كه اينها داراى كريمترين اخلاق و با ارزشترين آبرو هستند،به طمع مال و منال كار نمى كنند و عاقبت انديشترين افراد مى باشند و بر خلاف آنچه گفته شده مهمترين امرى كه باعث فساد و تباهى جامعه مى شود آن است كه كارها به دست كودك صفتان پست و بى تجربه افتد،زيرا همۀ امور بر عكس خواهد شد و نظام به هم پيوستۀ اجتماعى از هم گسيخته و جهان را ظلم و فساد فرا خواهد گرفت و بعد به موقعيتهايى اشاره مى فرمايد كه براى مردم دنيا در نتيجۀ خلافكاريهاى مذكور پيش خواهد آمد.

1-در آن هنگام شمشير زدن و تحمل ضربات آن براى مؤمن از به دست آوردن يك درهم از راه حلال آسانتر خواهد بود،زيرا اختلافها و سپردن كارها به نااهلان نظم جامعه را بر هم مى زند،حلال و حرام به هم آميخته مى شود و بلكه راههاى در آمد حرام بيشتر از حلال مى شود.

2-در آن موقع،اجر و پاداش مستمندى كه طرف بخشش واقع مى شود، از اجر و ثواب بخشنده بيشتر است،به دو دليل:

الف-بسيارى از عطا كنندگان،آنچه كه به مستحقان مى بخشند،يا از راه حرام به دست آورده اند و يا اين كه به قصد ريا و خودنمايى و هواى نفس و به خاطر بهره كشى و اغراض دنيوى و يا ترس از شترى كه از ناحيۀ شخص مستمند،يا زيردست احتمال مى دهند،انجام مى دهند و به اين دليل اجر و پاداشى ندارند،اما شخص فقير و مستحق به نيت و قصد او كار ندارد و شرعا موظف نيست كه از منشأ در آمد وى تحقيق به عمل آورد و همين كه به منظور رفع نياز و امرار معاش خود مى گيرد مأجور و مثاب مى باشد.

ص:321

ب-دليل ديگر اين كه بيشتر ثروتمندان پول و مال خود را در كارهاى نامشروع صرف مى كنند و موقعى كه به دست اشخاص مستحق مى رسد،توفيق جبرى براى پولدارها پيدا مى شود به دليل آن كه از خرج كردن آن در راههاى نامشروع مى مانند،اما فقير در حقيقت بر آنان منت دارد زيرا باعث ترك اين مقدار گناه آنها شده پس اجر و پاداش گيرنده،از دهنده بيشتر است .

3-موقعيت ديگرى كه براى جامعه پديد مى آيد آن است كه در آن روز مردم با استفاده از غير مسكرات مست و از خود بى خود مى باشند و منظور آن است كه نعمت و رفاه و لذتهاى مادّى سبب بى توجهى آنان به مصالح امور گشته است.واژۀ مستى مجاز و استعاره از بى خبرى ذكر شده و قرينۀ آن هم، عبارت من غير شراب مى باشد زيرا مستى حقيقى از خر و مسكرات معمولى حاصل مى شود نه از غير آن.

4-در آن زمان،بدون آن كه ضرورتى براى قسم خوردن پيش آيد، هر لحظه سوگند ياد مى كنند،بلكه آن چنان به عظمت الهى بى اعتنا مى شوند كه براى پست ترين امور دنيا به خدا سوگند مى خورند.

5-بر اثر خلافكاريها،دروغگويى،خوى و ملكۀ مردم آن زمان شده و بدون هيچ گونه ضرورت و لزومى از خلافت واقع گويى باكى ندارند.

6-در آن هنگام،گرفتاريها،شما را به شدت تحت فشار قرار خواهد داد، همچنان كه جهاز شتر،شانه و گردن وى را سخت مى كوبد.

كلمۀ غصّ در عبارت متن كنايه از سختى دردى است كه بر دلهاى مردم وارد خواهد شد .

ما اطول هذا العناء و ابعد هذا الرجاء ،شارح در بيان ترتيب اين دو جمله سه احتمال ذكر كرده،احتمال اوّل آن است كه جدا از قبل باشد و رابطه اى با آن

ص:322

نداشته باشد به اين احتمال كه جمله هاى ديگرى قبل از آن بوده كه گرفتاريهاى شيعيان را در آن زمان و نااميد شدنشان را بيان مى كند،در چنين شرايطى تنها اميدوارى آنان به فرج آل محمد(صلی الله علیه و آله)است كه آن نيز همراه با مشقت هاى زيادى مى باشد،و حضرت اين عبارت را به عنوان قول شيعه بيان فرموده است كه آنها از شدت رنج و نااميدى مى گويند:چه طولانى است اين سختى و چه دور است اميد فرجى كه با قيام آن نجات دهنده حاصل خواهد شد،و اين احتمال كه اين دو جمله جدا از جمله هاى قبل خود باشد بر طبق عادتى است كه از مرحوم سيد رضى معمول است كه گاهى در آوردن جملات التقاط مى كند و آنها را پشت سر هم نمى آورد.

احتمال دوم آن است كه جملۀ استينافيه و دنبالۀ ما قبل خود باشد كه امام(علیه السلام)پيروان خود را با اين بيان توبيخ و سرزنش كرده است،براى آن از حقيقت و معنويت رو گردانده و به دنياى فانى رو آورده اند و در طلب وى و اميدوارى به آن خود را به مشقت و رنج مى اندازند و اين چنين آنان را از كارى كه در پيش گرفته اند متنفّر مى سازد و پيداست كه رنج دنيا براى طالبان آن، طولانى ترين رنج و آسايش خواستن از آن،دورترين خواسته ها مى باشد، چنان كه حضرت در سخنان قبل فرمود:«هر كس براى دنيا بكوشد،دنيا از دستش مى رود (1)»و پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود«هر كس دنيا را بزرگترين وجهۀ همت خود قرار دهد،خداوند آن چنان كوشش وى را بر ضررش از هم مى پاشد كه پيوسته فقر و بى نوايى جلو چشمش قرار دارد،در حالى كه جز آنچه از دنيا نصيب اوست برايش پيش نمى آيد (2).» و اين سخن دلالت مى كند بر اين كه هر كس تمام همتّش دنيا و زرق و

ص:323


1- من ساعاها فاتته.
2- من جعل الدنيا اكبر همّ فرّق اللّه عليه همّه و جعل فقره بين عنييه و لم يأته منها الا ما كتب له.

برق آن باشد،پيوسته فقر و نيازمندى را پيش روى خود ملاحظه مى كند و اين باعث مى شود كه همواره براى به دست آوردن آن،در رنج و زحمت به سر ببرد.

احتمال سوّم آن كه،منظور از كلمۀ عناء كه امام بيان فرموده،رنجى باشد كه خود حضرت در بيشتر اوقات تحمل مى كرد تا مردم را به سوى خدا و امور آخرت و معنويت بكشاند و البته اين كار رنج و مشقت طولانى داشت،زيرا آنان به حرف وى گوش نمى دادند و از وحدت كلمه پشتيبانى نمى كردند.و مراد از كلمۀ رجاء اميدوارى به اصلاح آنهاست كه آن را دور و بعيد شمرده است .

ايها الناس ألقوا هذه الازمّه ،امام(علیه السلام)پس از بيان وضع اسفبار آيندۀ جامعۀ خود،اكون به راهنمايى آنها پرداخته و مى فرمايد:اى مردم،اين بندها كه باعث سنگينى بار شما شده است از دستهاى خود باز كرده و بر زمين افكنيد.

لغت ازمّه كه جمع زمام و به معناى بند و افسار مى باشد،استعاره از انديشه هاى فاسدى بود كه پيروى مى كردند و خواهشهاى نفسانى كه آنها را به گناه و معصيت مى كشاند،در واقع حضرت آن مردم را به شترانى تشبيه فرموده است كه با افسارهايى به اين طرف و آن طرف كشيده مى شوند.و فعل ألقوا استعاره از عمل نكردن به افكار باطل و دورى كردن از آنهاست و مراد به كلمۀ ظهور،نفسهاى آنان و به اثقال،سنگينى بار گناه مى باشد چنان كه در قرآن نيز به اين تشبيه تعبير شده است: «وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ» (1)،و جاى ديگر مى فرمايد «وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ» (2)»و در حقيقت خصلتهاى ناپسندى كه بر اثر گناه در نفوس اين گونه انسانها جايگزين شده پشت او را سنگين كرده و،وى را از بالا رفتن به سوى مقام قدس و جايگاه ابرار و

ص:324


1- سوره انعام(6) [1]بخشى از آيه(30)يعنى:...و آنها بار گناهان خويش را بر دوش مى گيرند...
2- سوره عنكبوت(29)قسمتى از آيه(12) [2]يعنى:و آنها علاوه بر بار سنگين خود گناه هر كس را كه گمراه كرده اند به دوش مى گيرند.

نيكوكاران باز مى دارد،همچنان كه سنگينى محموله هاى بزرگ حيوان را از سرعت در راه رفتن باز مى دارد كلمات القوا و اذمّه،را به اين سبب استعاره آورده كه بيشتر كار دست مى باشد لذا از كلمۀ دست براى ترشيح آن استفاده كرده و عبارت: من ايديكم را بيان فرموده است حاصل معنا آن است كه امام(علیه السلام)مردم زمان خود را امر فرموده است كه انديشه هاى تباهى آور را ترك كنند و دنبال هواهاى نفسانى نروند و براى اين كه آنان را بيشتر از اين كارها باز دارد،سرانجام شوم آن را كه تحمّل بارهاى سنگين و طاقت فرساى گناهان است به آنان خاطر نشان ساخته و سپس به منظور اين كه متفرق شدن و جدايى از مقام رهبرى نيز از جملۀ انديشه هاى ناروا مى باشد به آنان گوشزد مى فرمايد كه وى را رها نكنند و از پيرامونش پراكنده نشوند.

فتذمّوا غبّ فعالكم ،اين جمله عاقبت نامطلوب جدايى از رهبر را مى فهماند كه در نتيجه دشمن بر آنان مسلط مى شود،عزّتشان مبدل به ذلّت و آسايش و نعمتشان به رنج و فقر تبديل خواهد شد و آن موقع است كه به زشتى انديشه هاى خود پى برده و به نكوهش كارهاى گذشتۀ خود خواهند پرداخت و به دنبال نهى آنان از انديشه هاى زشت و منع آنها از پراكندگى و دور شدن از امام خود و بيان قسمتى از نتيجه هاى سوء آن ايشان را از فرو رفتن در فتنه اى كه به اين علت در انتظار آنهاست بر حذر داشته و مى فرمايد:خودتان را بى باكانه در آتش آشوب و فتنه اى كه در اثر جدايى از رهبر،جلو رويتان قرار گرفته است نياندازيد.

نكته هاى بلاغى كه در اين قسمت از سخنان حضرت مى باشد از اين قرار است:واژۀ نار استعاره از جنگها،كشتارها و ستمگريهايى مى باشد كه از خواص فتنه و آشوب است و مانند آتش باعث آزار و اذيت است،صفت اقتحام كه به معناى يورش بردن است براى مخالفت با آن حضرت و جدايى از وى ذكر

ص:325

شده تا نشان دهد كه اين امر،به سرعت آنان را به آشوب مى كشاند،همچنان كه شخص مقتحم،خود را سريع و بى باكانه در مكانى جايگزين مى سازد،واژۀ فور ،كه به معناى شعله ور شدن آتش است و نيز لهب به عنوان ترشيح براى نار ذكر شده،تا بيشتر آنان را به ترك اين عمل وادار سازد،و سپس ياران خويش را نصيحت مى فرمايد كه خود را از آشوبى كه در آينده پيش خواهد آمد كه كنار بگيرند،راهش را باز گذارند تا بگذرد و خود را آلوده به آن نسازند و سر راهش قرار نگيرند كه مبادا در آتش آن بسوزند و سپس دلسوزانه به جان خود سوگند ياد مى كند كه دخول در آن فتنه باعث هلاكت مؤمن و سلامت و رفاه كافر مى باشد،صدق اين گفتار،امرى روشن،خبر از آينده و از كرامتهاى آن حضرت است زيرا آنچه كه خبر داده واقع شد و در حكومت ظالمانۀ بنى اميّه كسانى از مسلمانان توانستند سالم بمانند كه گوشه نشين بوده و به عبادت خود مشغول و عقيدۀ خود را حفظ كردند،و در امور اجتماعى دخالت نداشتند،اما هر مؤمنى كه خواست عليه آنان در آيد سلامتش به خطر افتاد و سرانجام به شهادت رسيد ولى نامسلمانان و منافقانى كه با فسادهاى آنان موافق بودند،و با ستمگرى نسبت به بندگان خدا و دروغ بستن به پيامبر او توانستند براى خود در دل حكومتها جايى باز كنند به موقعيتهاى اساسى دست يافتند و عهده دار كارهاى مهمّ شدند و از تمام امور رفاهى برخوردار شدند،در خطبه هاى بعد خواهيم گفت كه چه بسيار اولياى خدا و ذرارى پيامبر(صلی الله علیه و آله)و صحابۀ او را كه اين ستمكاران شهيد ساختند.

بايد توجه كرد كه هلاكت مؤمن و سالم ماندن غير او در فتنۀ زمانهاى بعد كليّت ندارد بلكه به عنوان قضيّۀ مهمله صادق است يعنى بيشترين قربانيان آن از مؤمنانند و اكثر كسانى كه جان سالم بدر بردند،منافقان و اشخاصى مى باشند كه اسلامشان محكم نيست .

ص:326

پس از بيان مطالب فوق به منظور روشن شدن راه سعادت،موقعيت خود را در ميان جامعۀ زمانش به چراغى در تاريكى تشبيه فرموده و جملۀ ليستضيء به من ولجها،اشاره به وجه شبه مى باشد،به اين بيان كه طالبان هدايت از او و پيروان واقعيش،از روشنايى علم و راهنمايى آن حضرت كسب نور مى كنند،و به راه رشد و حقيقت واصل مى شوند،همان طور كه روندۀ در تاريكى به وسيلۀ چراغ راه خود را مى بيند،و لازمۀ اين همانندى،آن است كه امام(علیه السلام)وضع مردم زمان خود را به تاريكى تشبيه فرموده،و چنان وانمود ساخته است كه اگر او،در ميان آنان نباشد تمامشان مقهور و شكست خورده خواهند بود.

بعد از آن كه با تشبيه وجود خود به چراغ نورانى،فضيلت خويش را روشن فرمود،از آنان مى خواهد كه به سخنانش گوش فرا دهند،و دلها را براى فهميدن نصايح و اندرزهايش آماده سازند،چنان كه هر گوينده اى،از مخاطبهاى خود چنين انتظارى دارد.

اثبات گوش براى دلها،از باب استعاره است به اين بيان:علم و آگاهى را كه دل نسبت به گفته ها دارد تشبيه به گوش فرموده كه آن نيز سخنان را مى شنود، و سپس از آنان خواسته است كه دلها را آماده سازند،نه گوشهاى جسمانى را چرا كه حرفها بر دل مى نشيند نه بر گوشهاى مادّى و محسوس،آرى دل است كه آمادگى و توجهش به انديشيدن در گفته هاى مسموع،سبب حصول درك،علم و فهم مى باشد.توفيق از خداوند است.

ص:327

230-از خطبه هاى آن حضرت(علیه السلام)است:

اشاره

أُوصِيكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ بِتَقْوَى اللَّهِ- وَ كَثْرَةِ حَمْدِهِ عَلَى آلاَئِهِ إِلَيْكُمْ- وَ نَعْمَائِهِ عَلَيْكُمْ وَ بَلاَئِهِ لَدَيْكُمْ- فَكَمْ خَصَّكُمْ بِنِعْمَةٍ وَ تَدَارَكَكُمْ بِرَحْمَةٍ- أَعْوَرْتُمْ لَهُ فَسَتَرَكُمْ وَ تَعَرَّضْتُمْ لِأَخْذِهِ فَأَمْهَلَكُمْ- وَ أُوصِيكُمْ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ إِقْلاَلِ الْغَفْلَةِ عَنْهُ- وَ كَيْفَ غَفْلَتُكُمْ عَمَّا لَيْسَ يُغْفِلُكُمْ- وَ طَمَعُكُمْ فِيمَنْ لَيْسَ يُمْهِلُكُمْ- فَكَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَايَنْتُمُوهُمْ- حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَيْرَ رَاكِبينَ- وَ أُنْزِلُوا فِيهَا غَيْرَ نَازِلِينَ- فَكَأَنَّهُمْ لَمْ يَكُونُوا لِلدُّنْيَا عُمَّاراً- وَ كَأَنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ دَاراً- أَوْحَشُوا مَا كَانُوا يُوطِنُونَ- وَ أَوْطَنُوا مَا كَانُوا يُوحِشُونَ- وَ اشْتَغَلُوا بِمَا فَارَقُوا- وَ أَضَاعُوا مَا إِلَيْهِ انْتَقَلُوا- لاَ عَنْ قَبِيحٍ يَسْتَطِيعُونَ انْتِقَالاً- وَ لاَ فِي حَسَنٍ يَسْتَطِيعُونَ ازْدِيَاداً- أَنِسُوا بِالدُّنْيَا فَغَرَّتْهُمْ- وَ وَثِقُوا بِهَا فَصَرَعَتْهُمْ- فَسَابِقُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى مَنَازِلِكُمُ- الَّتِي أُمِرْتُمْ أَنْ تَعْمُرُوهَا- وَ الَّتِي رَغِبْتُمْ فِيهَا وَ دُعِيتُمْ إِلَيْهَا- وَ اسْتَتِمُّوا نِعَمَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طَاعَتِهِ- وَ الْمُجَانَبَةِ لِمَعْصِيَتِهِ- فَإِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ- مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فِي الْيَوْمِ- وَ أَسْرَعَ الْأَيَّامَ فِي الشَّهْرِ- وَ أَسْرَعَ الشُّهُورَ فِي السَّنَةِ- وَ أَسْرَعَ السِّنِينَ فِي الْعُمُرِ

لغات

اعورتم:بديهاى خود را آشكار كرديد عورة:عيب و بدى و آنچه كه از آن شرم دارند.

ترجمه

«مردم!شما را سفارش مى كنم كه در گرفتاريها و آزمايشها،تقواى خدا را

ص:328

پيشۀ خود سازيد و بر نعمتهاى ظاهرى و باطنيش وى را فراوان حمد و سپاس كنيد،چه بسيار نعمتها كه ويژۀ شما ساخت و شما را با رحمت خودش مورد عنايت قرار داد،بديها و عيبهاى خود را آشكار كرديد و او،آن را پوشاند و خويش را مستوجب مؤاخذه او قرار داديد اما وى شما را مهلت داد.

و شما را سفارش مى كنم كه پيوسته به ياد مرگ باشيد و غفلت از آن را كم سازيد،چگونه از چيزى غافل مى شويد كه هرگز از شما غافل نيست،و طمع مهلت داريد از كسى(ملك الموت)كه مهلت نمى دهد،مردگانى كه با چشم خود مى بينيد،براى عبرت شما كافى است،آنها به گورهايشان برده شدند،بدون آن كه خود سوار مركبى شده باشند و به داخل قبرها فرود آورده شدند بدون آن كه خود فرود آيند،گويا آنان آباد كنندۀ اين گيتى نبوده و همواره دايار آخرت سراى آنها بوده است،از جهانى كه در آن بودند وحشت دارند و در آن جا كه از آن وحشت داشتند متوطّن شدند،به چيزهايى(در دنيا)سرگرم بودند كه اكنون از آن جدا شده اند،و امورى را ضايع كردند كه اينك به سويش منتقل شده اند،نه قدرت دارند از كارهاى زشتى كه انجام داده اند،بر كنار شوند و نه،مى توانند كار نيكى، بر نيكيهاى خود بيفزايند،اينها به دنيا،انس گرفته بودند،مغرورشان ساخت و به آن اطمينان داشتند،مغلوبشان كرد.

خدا شما را رحمت كند،بشتابيد به سوى منزلهايى كه به آبادى آنها ماموريد و به آن دعوت و ترغيب شده ايد،و با صبر بر اطاعت ف