عبقات الانوار فی امامه الائمه الاطهار - جلد15

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور:عبقات الانوار فی امامه الائمه الاطهار جلد 15/ تالیف: میر سید حامد حسین موسوی نیشابوری هندی ؛ تحقیق و ترجمه: غلام رضا مولانا البروجردی

مشخصات نشر:قم: موسسه المعارف الاسلامیه، (1404) ق.

مشخصات ظاهری:ج23.

یادداشت:فارسی- عربی.

یادداشت:کتاب حاضر ردیه ای و شرحی است بر کتاب (التحفه الاثنی عشریه) اثر عبدالعزیز بن احمد دهلوی.

موضوع:دهلوی، عبدالعزیزبن احمد، 1159 - 1239ق. . التحفه الاثنی عشریه -- نقد و تفسیرموضوع

احادیث خاص (ثقلین) - امامت - احادیث

دهلوی، عبدالعزیز بن احمد، 1159 - 1239ق. التحفه الاثنی عشریه - نقد و تفسیر

شیعه - دفاعیه ها و ردیه ها

علی بن ابی طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. - اثبات خلافت

موضوع:شیعه -- دفاعیه ها و ردیه ها

موضوع:امامت -- احادیث

فروست:موسسه المعارف الاسلامیه؛176

وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)

شماره کتابشناسی ملی:1286819

ص: 1

حدیث مدینه العلم قسمت دلالت

مقدمه

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه الّذی جعل نبیّه صلّی اللّه علیه و آله للعلم مثل المدینة المتینة*و صیّر وصیّه علیه السّلام باب تلک المدینة الحصینة*سبحانه من قدیر قدّر لهما اتباعا تحملوا الاسرار فی الصدور الامینة*و ما اعظم شأنه من خبیر قرّر لهما اشیاعا تبیّنوا الاثار بالاحلام الرزینة و الصّلوة علی سیدنا أبی القاسم محمّد المحبوّ من اللّه بالوقار و السّکینة*المخصوص من لدنه بالمکانة و المکینة*المرسل بالآیات السّاطعة المبینة*المبتعث بالبیّنات القاطعة المبینة* و علی آله الطیّبین الطّاهرین المشبّهین بالفلک و السفینة*و عترته الزّکیین المطهّرین المنوّهین بالرکاز و الدفینة*الراغمین بعلومهم اناف اصحاب الاحنة و الضغینة المستأصلین بمعارفهم شافات ارباب العیون السخینة*صلّی اللّه علیهم صلاة تضاهی جواهر مفاخرهم الغالیة الثّمینة*و خصّهم بتحیّة منه توازی زواهر ماثرهم العالیة الیمینة امّا بعد فیقول العبد القاصر العاثر حامد حسین بن العلاّمة السّید محمد قلی الموسوی النیسابوریّ کان اللّه له و جعل الی کل خیر ما له انّ هذا لهو الجزء الثانی من المجلد الخامس من مجلدات المنهج الثانی من کتاب عبقات الانوار*فی امامة الائمة الاطهار*علیهم سلام اللّه ما اختلف اللیل و النّهار*و اللّه المفضل المنعام*هو المسئول ان یفیض علیّ فیه سجال التوفیق و الانعام*و یوزعنی بتأییده و تسدیده من المبدأ الی الختام

ص:2

بخش أول: کلام عاصمی در تأویل حدیث مدینة العلم و جواب آن

و هر گاه بحمد اللّه المفضال از نقض و ابطال هفوات سخافت اشتمال مخاطب محتال که متعلق

بحدیث انا مدینة العلم و علی بابها بود فراغ دست داد مناسب چنان می نماید که تقریرات دیگر علمای سنیه که در باب این حدیث شریف یا

حدیث انا دار الحکمة و علی بابها آراسته اند و بذریعۀ آن اخفای حق واضح و الطاط صدق لائح خواسته اند منقوض و موهون گردانم و افحام خصام و استیفاء کلام را بحد کمال رسانم پس باید دانست که ابو محمد احمد بن محمد بن علی العاصمی در زین الفتی جائی که مشابهات جناب امیر المؤمنین علیه السّلام با حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام ذکر کرده و

حدیث انا مدینة العلم را روایت نموده گفته و تکلّموا فی تاویل هذا الحدیث فذهبت الخوارج و من قال بقولهم الی انه أراد بقوله و علی بابها الرفیع الباب من العلوّ علی بمعنی العالی لا الاسم العلم الذی کان المرتضی رضوان اللّه علیه مسمی به یقال شیء عال و علیّ و باب عال و علیّ مثل سامع و سمیع و عالم و علیم و قادر و قد یرو انما أرادوا بذلک الوقیعة فی المرتضی رضوان اللّه علیه و الحطّ عن رتبته و هیهات لا یخفی علی البصر النهار و ذهب بعض من یخالفهم الی ان المرتضی رضوان اللّه علیه لما کان باب المدینة و لا یوصل الی المدینة الا من جهة بابها فکذلک النبی صلّی اللّه علیه و آله مدینة العلم و النبوة و لا یوصل الی علم النبی صلّی اللّه علیه الا من جهة علی و هذا ایضا غلوّ و تجاوز عن الحدّ نستعیذ باللّه مما یوجب سخط اللّه لانّهم یتطرّقون بذلک الی ابطال امامة الشیخین ثم الی ابطال امامة ذی النورین و ان کان الامر علی ما قالوا لما کان یوصل الی العلم و الاحکام و الحدود و شرائع الاسلام الا من جهته و لکان فیه ابطال کل حدیث لم یکن المرتضی طریقه و لکان فیه ابطال کثیر من شرائع الدین التی اجمعت علیها الامة بالیقین و وجه الحدیث عندنا ان المدینة لا تخلو من اربعة ابواب لانها مبنیّة علی اربعة ارکان و اسباب ففی کل رکن باب و قد کان المرتضی احد ابوابها و کان الخلفاء الثلاثة قبله هم الابواب الثلثة و هذا و ان کان صحیحا فی المعنی و الحکم فان تخصیص النبی علیه السّلام ایاه بلفظة باب مدینة العلم یدلّ علی تخصیص کان له فی العلم و الخبرة و کمال فی الحکمة و نفاذ فی القضیّة و کفی بها رتبة و فضیلة و منقبة شریفة جلیلة ازین عبارت ظاهرست که عاصمی در باب حدیث مدینة العلم اوّلا تاویل و تحریف خوارج و اتباعشان ذکر نموده اضمحلال

ص:3

و بطلان آن بعبارت موجزه ظاهر فرموده و ثانیا از اهل حق نقل نموده که ایشان در بیان معنی حدیث مدینة العلم باین سو رفته اند که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام باب مدینۀ علم و نبوتست و وصول بسوی علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم متحقق نمی شود الاّ از جهت امیر المؤمنین علیه السّلام و چون دریافته که این معنی بصراحت تمام مثبت افضلیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و مفصح از امامت و خلافت بلا فصل آن امام همامست از راه کمال انحراف آن را غلو و تجاوز از حد دانسته و استعاذۀ بی محل آغاز نهاده و حال آنکه فی الحقیقة معنای حقیقی این حدیث شریف همینست و در تتمۀ حدیث ارشاد جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم

فمن أراد العلم فلیات الباب کما رواه الحاکم و غیر واحد و نیز ارشاد آن جناب

فمن أراد العلم فلیات باب المدینة کما رواه سوید الحد ثانی و نیز قول آن جناب فمن أراد المدینة فلیات الباب کما رواه الحاکم فی المستدرک و نیز قول آن جناب

فمن أراد المدینة فلیأتها من بابها کما رواه محمد بن جریر الطبری فی تهذیب الاثار و نیز ارشاد آن جناب

فمن أراد العلم فلیأته من بابه کما رواه الطبرانی فی المعجم الکبیر و نیز ارشاد آن جناب

یا علی کذب من زعم انه یدخلها من غیر بابها کما رواه ابو الحسن الحربی فی کتاب الامالی و نیز قول آن جناب

و لا توتی البیوت الا من ابوابها کما رواه ابن المغازلی فی المناقب و نیز قول آن جناب

کذب من زعم انه یصل الی المدینة الا من قبل الباب کما رواه ابن المغازلی ایضا فی المناقب از جملۀ دلائل قاطعه و حجج ساطعه این مطلبست و بحمد اللّه از افادات و اعترافات اکابر علمای محققین سنیه نیز این مطلب ثابت و محقق می شود علامۀ مناوی در فیض القدیر در شرح این حدیث شریف گفته فان المصطفی صلّی اللّه علیه و سلم المدینة الجامعة لمعانی الدیانات کلها و لا یدلها من باب فاخبر ان بابها هو علی کرم اللّه وجهه فمن اخذ طریقه دخل المدینة و من اخطاه اخطأ طریق الهدی و نیز مناوی در فیض القدیر در شرح این حدیث گفته قال الحرالی قد علم الاولون و الآخرون انّ فهم کتاب اللّه منحصر الی علم علی و من جهل ذلک فقد ضل عن الباب الذی من وراثه یرفع اللّه من القلوب الحجاب حتی یتحقق الیقین الذی لا یتغیر بکشف الغطاء الی هنا کلامه و نیز مناوی در تیسیر در شرح این حدیث گفته فان المصطفی صلّی اللّه علیه و سلم هو المدینة الجامعة

ص:4

لمعانی الدیانات کلها و لا بد للمدینة من باب یدخل منه فاخبر ان بابها هو علی فمن اخذ طریقه دخل المدینة و من لا فلا و محمد بن اسماعیل الامیر الیمانی در روضۀ ندیه در بیان معنی این حدیث تقریری بسیط آورده و در آخر آن گفته و إذا عرفت هذا عرفت انه قد خصّ اللّه الوصیّ علیه السلام بهذه الفصیلة العجیبة و نوّه شانه إذ جعله باب اشرف ما فی الکون و هو العلم و ان منه یستمد ذلک من اراده ثم انه باب لاشرف العلوم و هی العلوم النبویة ثم لا جمع خلق اللّه علما و هو سید رسله صلّی اللّه علیه و آله و سلم و ان هذا الشرف یتضاءل عنه کل شرف و یطاطی راسه تعظیما له کل من سلف و خلف و علاوه برین از دیگر تقریرات علمای سنیه که در بیان معنی این حدیث سابقا گذشته همین مطلب متضح و منجلی می گردد پس این چنین معنی واضح را که در سطوع و لموع اظهر من الشمسست انکار نمودن و در جحود و الطاط آن راه زیغ و عدوان پیمودن بس عجیب و غریبست و علاوه برین از آیات علو حق واضح و سمو صدق لائح آنست که علامۀ سخاوی در مقاصد حسنه و بدر الدین زرکشی در درر منتشره

حدیث لا یؤدی عنّی الا انا او علی را که مصرح بانحصار ادای احکام و تبلیغ اوامر رسول ربّ منعام در ذات قدسی صفات جناب امیر المؤمنین علیه السّلامست از جمله مؤیدات و شواهد حدیث مدینة العلم دانسته اند پس نزد این حضرات نیز معنی حدیث مدینة العلم همین خواهد بود که وصول بسوی علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم متحقق نمی شود مگر از جهت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ اما قول عاصمی که اگر حقیقت حال مطابق مقال اهل حقّ می بود وصول بسوی علم و احکام و حدود و شرائع اسلام ممکن نمی شد مگر از جهت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و هر حدیثی که آن جناب طریق آن نباشد باطل می گردید و بسیاری از شرائع دین که امت بر آن اجماع نموده است بالیقین سمت بطلان می گرفت پس کلامیست در غایت اهمال و نهایت اختلال چه فی الواقع وصول حقیقی بسوی علم و احکام و حدود و شرائع اسلام که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم از جانب ربّ منعام آورده بود ممکن نیست الا از جهت ذات قدسی صفات جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و کسانی که خود را بی توسط آنجناب بسوی امور مذکوره واصل می دانند کاذب و مفتری می باشند و کفی فی اظهار کذبهم

قوله صلّی اللّه علیه و آله و سلم یا علی کذب من زعم انه یدخلها من غیر بابها و ایضا

قوله علیه

ص:5

و آله السّلام کذب من زعم انا لا یضل؟ ؟ ؟ الی المدینة الا من قبل الباب و اگر وصول شان ببعض امور مذکوره بی توسط آن جناب مسلم هم شود وصول علی النهج المعتبر و الوجه المامور به نخواهد بود بلکه وصول شان مثل وصول سارق و متسور متصور خواهد شد که بنص قرآنی ممنوع و محظور و نزد ارباب ورع و تقوی مخوف و محذورست قال اللّه وَ لَیْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقی وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها و از همین جاست که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در بعض خطب خود ارشاد فرموده

و نحن الشعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب و لا توتی البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیر ابوابها سمی سارقا و این کلام بلاغت نظام آن جناب سابقا در ضمن مؤیدات حدیث مدینة العلم از ینابیع المودة سلیمان بلخی نقل شده و در کتاب نهج البلاغه که باعتراف اکابر و اعاظم اهل سنت کلام جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می باشد نیز مذکورست و علاّمه عبد الحمید بن هبة اللّه المدائنی المعروف بابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه در شرح این کلام حقائق نظام گفته ثم ذکر ان البیوت لا توتی الا من ابوابها قال اللّه تعالی وَ لَیْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقی وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها ثم قال من اتاها من غیر ابوابها سمی سارقا و هذا حق ظاهرا و باطنا اما الظّاهر فلان من یتسوّر البیوت من غیر ابوابها هو السارق و اما الباطن فلان من طلب العلم من غیر استاذ محقق فلم یاته من بابه فهو اشبه شیء بالسارق و باید دانست که آنچه اهل حقّ در معنی

حدیث انا مدینة العلم بیان کرده اند مستلزم بطلان هر خبری که طریق آن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نبوده باشد مطلقا نیست بلکه آن خبر اگر از طریق صحابه مقبولین مرویست و موافق می باشد باحادیثی که از طریق باب مدینة العلم علیه السّلام مروی شده پس باطلش نتوان گفت و اگر مخالفست البته باطلست فبطل ما زعمه العاصمی و الحمد للّه و همچنین از قول اهل حقّ در معنی حدیث مدینة العلم بطلان بسیاری از شرائع دین که امت بر ان اجماع نموده است هرگز لازم نمی آید زیرا که شرائع مشار إلیها که عاصمی آن را مجمع علیها وامینماید خالی از دو صورت نیست یا اینکه اجماع بر آن بنحوی واقع شده که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نیز در آن اجماع شریک می باشد و قول آن جناب در باب شرائع مذکوره در ضمن اقوال امت موجودست یا اینکه آن جناب در آن اجماع شریک نشده و قول آن جناب در باب شرائع مذکوره در ضمن اقوال امت

ص:6

موجود نیست و ظاهرست که در صورت اولی اگر چه این شرائع واجب العمل و لازم التسلیمست لیکن هرگز وصول بآن شرائع از جهت امیر المؤمنین علیه السّلام نفی نتوان کرد و در صورت اخری شرائع مذکوره هرگز جائز العمل نیست بلکه واجب الردّست و ادعای اجماع امت بر آن شرائع بدیهی البطلان می باشد و چگونه کسی از اهل ایمان اطلاق اجماع امت می توان کرد بر اتفاقی که مثل جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در آن شریک نباشد و این چنین شرائع که نفس رسول صلّی اللّه علیه و آله ماهبّ القبول بان موافقت نداشته باشد اگر بالفرض هزار در هزار هم بحد بطلان برسد کار اهل ایمان نیست که از ان حسابی برگیرند بلکه حقیقة اطلاق شرایع دین بر آن کردن هم داب اهل تحقیق و امعان نیست و ازینجا واضح گردید که عاصمی در وادی تشنیع و تفظیع مذهب اهل حقّ کرام چنان بی خود رفته است که خبری از انحزام کلام و انفصام نظام ان اصلا نگرفته اما آنچه عاصمی در بیان معنی حدیث مدینة العلم حسب مختار خویش سراییده و بمزید و له و شغف در هواداری شیوخ ثلاثه خود درآئیده باین نحو که گفته و وجه الحدیث عندنا ان المدینة لا تخلو من اربعة ابواب لانها مبنیة علی اربعة ارکان و اسباب ففی کل رکن باب و قد کان المرتضی احد ابوابها و کان الخلفاء الثلاثة قبله هم الابواب الثلاثة پس سخافت و رکاکت آن بر ارباب احلام و بصائر نهایت واضح و ظاهرست و این کلام بیجهت انضمام بوجوه عدیده نامقبولست اول آنکه این مقال بین الاضمحلال مشتمل بر دعاوی بی دلیل و متضمن تخرصات غیر قابل تعویلست که هیچ دلیلی و لو ضعیف برای آن پیدا نیست و اقامه هیچگونه حجتی بر آن بهر اولیای عاصمی میسر نه و اگر این چنین دعاوی بی سر و پا و هفوات سراسر خطا بمجرد صدور آن از این چنین مدعین بمحل قبول برسد نظام تحقیق یکسر منحل و کار الزام یکباره مختل گردد محل کمال عجبست که عاصمی درین تقریر پر تزویر بمجرد تشهی نفس بلا دلیل و برهان اولا ادعا کرده که مدینه خالی نیست از چار باب و ثانیا در مقام دلیل متفوه شده که مدینه مبنیست بر چار رکن و سبب و ثالثا نتیجه برآورده که پس در هر رکن بابیست و بعد از ان جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را احد ابواب اربعه مدینه علم قرار داده و شیوخ ثلاثه خود را ابواب ثلاثه باقیه فی العدد سابقه فی المدد وانموده حال آنکه هیچ یکی ازین مقدمات و متفوهات قابل اعتنا و التفات نیست چه اگر مراد او از مدینه مدینه ظاهریست که مردم در آن ساکن می شوند پس ادعای عدم خلوّ ان

ص:7

از چار باب ممنوعست و از کجا لازمست که هر مدینه چار باب داشته باشد و مشاهده بسیاری از مدن مبطل این دعویست و ادعای این معنی که مدینه مبنی بر چار رکن و سببست نیز ممنوعست بهمین تقریر و زعم این معنی که در هر رکن بایست از قبیل بنای فاسد علی الفاسدست و بر تقدیر تسلیم مبنی بودن مدینه بر چار رکن و سبب نیز لازم نیست که در هر رکنی باب بوده باشد و من ادعی فعلیه البیان و بعد طی این مراحل نیز دست عاصمی بگریبان مقصود نمی رسد چه قیاس مدینه علم بر مدینه ظاهری بجمیع حالاتها و صفاتها کی مسلم ارباب عقل و شعورست کما هو ظاهر کل الظهور و لکن مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ و اگر مراد او این ست که مدینه علم از چار باب خالی نیست باین سبب که مبنیست بر چار رکن و سبب پس در هر رکن بابیست پس این مقدمات نیز ممنوعست و هیچ دلیلی از عقل و نقل برین مقدمات قائم نشده و هرگز کار اهل ایمان و اذعان نیست که بمحض هواجس نفس و خواطر قلب خود در بیان حال مدینه علم کاربند این گونه تلمیعات شوند و از خود آن را مبنی بر چار رکن دانند و در هر رکن بابی قرار دهند و هیچ پیدا نمی شود که عاصمی آخر از کجا باین مطلب علم بهمرسانیده بار إلها مگر آنکه در فتح ابواب ثلاثه سبیل کشف و کرامت سپرده باشد یا در عالم رویا و منام و استیلای تخیلات و اوهام پی باین مطلب سخیف برده باشد دوم آنکه اگر اصحاب ثلاثه ابواب مدینه علم می بودند ضرور بود که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در وقت ارشاد فرمودن این حدیث شریف چنانچه باب بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام مذکور فرموده ذکر بابیت ایشان نیز فرماید بلکه پیش از ذکر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بابیت ایشان را ظاهر نماید چه ایشان در بابیت بنابر مزعوم عاصمی نعوذ بالله اسبق از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بودند و ارتکاب ترجیح مرجوح در ذکر و ترک اولی و اسبق یکسر از مثل آنجناب که ابلغ بلغا و مدینه علم و دار حکمت و اعدل ناس بود ممکن نیست و چون آنجناب درین حدیث شریف جز جناب امیر المؤمنین علیه السّلام کسی دیگر را ذکر نفرمودند لهذا متبین شد که مزعوم عاصمی درین باب خطائی ظاهر التبابست و ازینجا بر ارباب نقد ظاهر گردید که عاصمی در حب شیوخ ثلاثه خود علاوه بر تکلم بباطل و محال بین الفساد اظهار تنقیض و اجحاف حضرت خیر العباد و توهین کلام افصح من نطق بالضاد نیز پیش نهاد خاطر خویش دارد و همت خود را بر نصرت باطل فضیح و تهجین حق صریح بای نحو کان برمی گمارد سوم آنکه در ذیل این حدیث جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم مخاطبین را ارشاد فرموده است باتیان باب و مراد از ان جناب امیر المؤمنین علیه السّلامست لا غیر و از

ص:8

همین جاست که در بعض روایات تصریح بنام نامی آن جناب واقع شده باین الفاظ

فمن أراد بابها فلیات علیّا کما لا یخفی علی من راجع فرائد السمطین للحموی و نظم درر السمطین للزرندی و معارج الوصول له ایضا و پر ظاهرست که اگر اصحاب ثلاثه ابواب مدینه علم می بودند و العیاذ بالله مرتبه بابیت مدینه علم برای شان قبل از آنجناب حاصل می بود و بکدامی مصلحت آن حضرت ذکر بابیت ایشان در صدر این حدیث صراحة نفرموده بود لا اقل در ذیل این حدیث در مقام امر رجوع و اتیان اقتصار بر ذکر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نمی فرمود و دیگران را نیز شریک آن جناب می کرد و بهمین وسیله اظهار بابیت ایشان می فرمود و چون هیچ اشاره ازین مطلب درین ارشاد با سداد نیست چگونه گفته می شود که دیگران هم باب مدینه علم بودند هل هذا الا مجرد الافک و الافتراء و بحت التجاسر و الاجتراء چهارم آنکه اگر فرض کرده آید که اصحاب ثلاثه ابواب مدینه علم بودند و این هم فرض کرده شود که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم ذکر ایشان در این حدیث بنابر مصلحتی نفرمود معذلک پر ضرور بود که ذکر بابیت ایشان در حدیثی دیگر فرماید و ایشان را ازین امتیاز راسا محروم نگرداند و هر گاه ذکری از بابیت ایشان در این حدیث نیست و در دیگر احادیث نیز اهل سنت نشان آن نمی توانند داد پس مزعوم عاصمی جز آنکه خیال خام و از جمله هواجس اوهام تصور کرده آید چه چیز می تواند شد پنجم آنکه اصحاب ثلاثه بسبب جهالت و نادانی و حیرت و سرگردانی خود که در قضایای موفوره و واقعات غیر محصوره و نوازل متضافره و محال متکاثره بکرات و مرات بیشمار واضح و آشکار شده هرگز هرگز قابلیت آن ندارند که بادنای مراتب علم موصوف کرده شوند چه جائی که العیاذ باللّه ابواب مدینه علم گفته آیند حاشا و کلا هیچ عاقل که ادنی خطی از انصاف و ترک اعتساف داشته باشد ابدا تجری نمی کند برینکه چنین احلاف جهل را ابواب مدینه علم وانماید و باین جسارت سراسر خسارت ابواب عذل و ملام ارباب احلام بر روی خود گشاید بالجمله ادعای عاصمی در توجیه این حدیث شریف که خلفای ثلاثه نیز در بابیت مدینه علم با جناب امیر المؤمنین علیه السّلام شریک بودند در ظهور بطلان و فساد و انحزام و انهداد اگر چه بحدی رسیده که محتاج بیش ازین تنبیه نیست لیکن لختی دیگر بکلام نحیف گوش داده حرفی بس نغز باید شنید تصریحش اینکه این کلام فاسد النظام عاصمی بنابر افاده خودش مدفوع و مردود و منقوض و مطرودست زیرا که سابق برین عاصمی بسبب حسن فهم خود بر مذهب اهل حقّ

ص:9

در معنی حدیث مدینة العلم ایراد نموده است به اینکه اگر آنچه ایشان گفته اند صحیح می بود وصول بسوی علم و احکام و حدود و شرائع احکام میسر نمی شد الا از جهت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و هر حدیثی که آن جناب طریقش نباشد باطل می گردید و بسیاری از شرائع دین که امت بر آن اجماع نموده است بالیقین سمت بطلان می گرفت و ظاهرست و لا کظهور النار علی العلم که این ایراد بعینه برین کلام بیّن الانحزام عاصمی نیز جاریست چه بلا تحرّج و تاثم بنابر مذاق حضرات اهل سنت می توان گفت که اگر مدینة علم ابواب اربعه که خلفای اربعه باشند می داشت وصول بسوی علم و احکام و حدود و شرائع اسلام میسر نمی شد مگر از جهت ایشان و هر حدیثی که خلفای اربعه یا یکی ازیشان طریقش نباشد باطل می گردید و بسیاری از شرائع دین که امت بر آن اجماع نموده است بالیقین سمت بطلان می گرفت و این ایراد واضح الفساد اگر چه بر مذهب اهل حقّ وارد نمی شود کما اسلفنا بیانه سابقا لیکن احدی از ارباب نقد و خبرت در صحت این ایراد بر مذهب عاصمی ریبی نخواهد ورزید چه بر ادنی متتبع کتب اهل سنت واضح و لائحست که ایشان وصول بعلم و احکام و حدود و شرائع اسلام را منحصر در جهت خلفای اربعه نمی دانند و دائره اخذ احادیث و روایات را از هر کس و ناکس بحدی وسعت داده اند که شاید کمتر مثل آن مشهود شده باشد و بسبب وسعت این دائره اخبار و روایات غیر خلفای اربعه در جوامع و مسانید اهل سنت بکثرت یافته می شود و مرویات خلفای اربعه در جنب مرویات غیرشان بسیار کم می باشد و از جمله لطائف این ست که عاصمی با این همه زور و شور در نصرت شیوخ ثلاثه و انهماک لسانی در اثبات مرتبه بابیت مدینه علم برایشان در آخر کلام معترف شده به اینکه تخصیص جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بلفظ باب مدینة العلم دلیل خصوصیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در علم و خبرت و کمال آنجناب در حکمت و نفاذ آن جناب در قضیه می باشد حیث قال بعد ما تقدم و هذا و إن کان صحیحا فی المعنی و الحکم فان تخصیص النبی علیه السّلام ایاه بلفظة باب مدینة العلم یدل علی تخصیص کان له فی العلم و الخبرة و کمال فی الحکمة و نفاذ فی القضیة و کفی بها رتبة و فضیلة و منقبة شریفة جلیلة ازین عبارت واضحست که عاصمی اگر چه تقریر پر تزویر خود را در باب بابیت شیوخ ثلاثه صحیح فی المعنی و الحکم وا می نماید لیکن چون در این حدیث شریف اثری از ذکر بابیت شیوخ ثلاثه نمی بیند و در دیگر احادیث نیز ازین مطلب نشانی نمی یابد ناچار اعتراف صریح و اقرار صحیح بتخصیص جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم جناب

ص:10

امیر المؤمنین علیه السّلام را بوصف باب مدینة العلم می نماید و اظهار می کند که این تخصیص دلالت دارد بر آنکه جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را خصوصیتی در علم و خیرت او کمالی در حکمت و نفاذی در قضیه حاصل بود و چون ازین امور مذکوره اعلمیت آنجناب از تمامی اصحاب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله ما همر سحاب نهایت واضح و لائحست لهذا خود گفته و کفی بها رتبة و فضیلة و منقبة شریفة جلیلة و بر ارباب خبرت و اعتبار و نقد و استبصار پوشیده نیست که چنانچه این حدیث شریف دلیل امامت جناب امیر المؤمنین علیه السّلامست بحیثیت دلالت آن بر اینکه وصول بسوی علم جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم متحقق نمی شود مگر از جهت امیر المؤمنین علیه السّلام همچنین این حدیث منیف دلیل امامت آنجنابست بحیثیت دلالت آن بر اعلمیت آن جناب پس انکار کردن عاصمی از امر اوّل در اول کلام و تحاشی بیجا از آن آغاز نهادن و اقرار بامر آخر در آخر کلام و داد اعتراف و اذعان بآن دادن خویشتن را مصداق فر من المطر و وقف تحت المیزاب گردانیدن و کمال بیخبری خود از مدلولات کلام و استدلالات ارباب احلام بمنصه ظهور رسانیدنست بالجمله ازین بیان واضح و عیان گردید که تقریر سراسر تزویر عاصمی در توجیه این حدیث شریف اگر چه بسبب اشتمال آن بر مطلوب سخیف بابیت ثلاثه در نهایت مرتبه رداءت و سقوط و رکاکت و هبوط رسیده است لیکن با این همه اعتراف او در آخر کلام بهر اثبات مطلوب و مرام اهل حقّ کرام کافی و وافی و برای زیغ زعم مخالفین و خصام عافی و نافیست وَ یُحِقُّ اَللّهُ اَلْحَقَّ بِکَلِماتِهِ و یبطل الباطل بقواهر حججه و بیّناته

بخش دوم: کلام عاصمی مبنی بر باب مدینه علم بودن گروهی از صحابه

و مخفی نماند که عاصمی در تاویل حدیث مدینة العلم و بیان معنی آن کلامی دیگر که ازین کلام زیاده تر نامربوط ست بمنصه شهود رسانیده خویشتن را کما ینبغی عرضه تعییر و تانیب و تشویر و تثریب هر عاقل لبیب گردانیده چنانچه در زین الفتی در مقام ذکر اسمای جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بعد روایت حدیث مدینة العلم گفته قلت و معنی الحدیث ان مثل النبی صلّی اللّه علیه مثل المدینة و إذا کانت مدینة مثل النبی صلّی اللّه علیه و آله فلیس بعجب ان یکون لها ابواب کثیرة لان مدینة مثلها مثل النبی علیه السّلام فلیس بعجب ان یکون لها طول وسعة و عرض کاوسع مدینة فی الدنیا و لیس بعجب ان یکون لها ابواب کثیرة فعلی باب منها فی القضاء کما خصّه النبی صلّی اللّه علیه به

اخبرنا الحسین بن محمد البستی قال حدثنا عبد اللّه بن أبی منصور قال حدثنا محمد بن بشر قال حدثنا محمد بن ادریس

ص:11

قال حدثنا محمد بن عبد اللّه بن المثنی قال حدثنی حمید عن انس قال قضی علی قضاء فبلغ ذلک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فاعجبه فقال الحمد للّه الذی جعل الحکمة فینا اهل البیت

قال و بعثه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله الی الیمن بالقضاء فقال یا رسول اللّه لا علم لی بالقضاء فوضع النبی صلّی اللّه علیه و آله یده علی صدره ثم قال اللّهمّ اهد قلبه و سدد لسانه قال فما شککت فی قضاء بین اثنین حتی جلست مجلسی هذا ثم یکون ابو بکر الصدیق رضوان اللّه علیه بابا منها و هو اوّل باب و افضل باب حیث جعله النبی صلی اللّه علیه اولهم فی الحدیث الذی ذکر فیه اصحابه و خصّ کل واحد منهم بخاصیته فکان رضوان اللّه علیه بابا فی الرحمة و الرافة بالمسلمین و الشفقة علیهم کما

قال صلی اللّه علیه ارحم امتی ابو بکر و فی روایة اخری ارأف امتی بامتی ابو بکر و لا یکون الرحمة بالمسلمین الا من اصل العلم و بعد الصدیق کان عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه بابا فی الشدة علی المنافقین و المخالفین فی الدین

قوله صلّی اللّه علیه و اشدهم

و روی و اصلبهم فی دین اللّه عمر بن الخطاب ثم عثمان بن عفان الباب الثالث منها فی صدق الحیاء

قوله صلی اللّه علیه و اصدق امتی حیاء عثمان بن عفان و باب منها أبی بن کعب حیث فضله النبی صلّی اللّه علیه بعلم القرآن و قراءته

قوله علیه السّلام و اقراءهم أبی بن کعب

و روی و اقرأهم لکتاب اللّه و باب منها معاذ بن جبل لما فضله النبی صلّی اللّه علیه فی العلم خاصة دون غیره

قوله علیه السّلام و اعلم امتی بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و باب منها زید بن ثابت لما فضله النبی صلّی اللّه علیه و آله بعلم الفرائض خاصة دون غیر ه

قوله علیه السّلام و افرض امتی زید بن ثابت و باب منها ابو عبیدة بن الجراح فی الامانة فی الاسلام حیث خصّه النبی علیه السّلام بالامانة فی الاسلام و الامانة لا تؤدی الا بالعلم قوله علیه السّلام و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح ثم قال لأبی ذر فی غیر هذا الحدیث من أراد ان ینظر الی بعض زهد عیسی فلینظر إلیه فینبغی أن یکون له باب فی الزهد من تلک المدینة و جعل له ایضا باب الصدق قوله صلّی اللّه علیه ما حملت الارض و لا اظلت الخضراء ذا لهجة اصدق من أبی ذر فجعل له بابین باب الصدق و باب الزهد و الزهد فی الدنیا جامع للعلم کله و قد ذکرناه فی فضل

ص:12

مسّا به ابینا آدم علیه السّلام فی معنی هذا الحدیث ما اغنی عن اعادته ههنا از ملاحظه این عبارت بر ارباب خبرت و بصارت واضح و عیان می شود که عاصمی درین کلام منحل القوام نسبت بکلام فاسد النظام ماضی در جحد حق صریح و انکار صواب صحیح غایت انهماک ورزیده بکمال و له و غرام و شغف و هیام نصرت باطل لجلج و موازرت خطای اعوج گزیده حال آنکه این کلام بین الانحزام نیز مثل کلام فاسد المرام سابق مخدوش و موهونست بوجوه عدیده اول آنکه این کلام با کلام سابق تدافع و تنافر و تهافت و تناکر صریح دارد چه عاصمی در کلام سابق خود صرف خلفای اربعه را ابواب مدینه علم قرار داده و برای اثبات این مدعا تقریر رکاکت تخمیر عدم خلو مدینه از چار باب و مبنی بودن مدینه بر چار رکن و سبب و بودن هر بابی در رکنی آغاز نهاده و درین کلام اوّلا ادعای امکان ابواب کثیره برای مدینۀ علم کرده و ثانیا در مقام ذکر ابواب آن نه کس از اصحاب بشمار آورده و برای اثبات این مدعا ناچار متمسک بذیل بعض روایات کاسده و مختلفات فاسده گردیده و ظاهرست که این هر دو تقریر را بهیچوجه جمع نتوان کرد زیرا که اگر تقریر سابق صحیحست و در هر رکن مدینه یک بابست مدینه علم قابلیت بیش از چار باب ندارد و اگر ابواب مدینه علم بیش از چارست تقریر سابق باطلست و ذلک ظاهر کل الظهور و لکن مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ

جواب بخش دوم: کلام عاصمی

اشاره

دوم آنکه عاصمی درین کلام مدعی شده که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام مخصوص در امر قضا باب مدینه علم بود و این تخصیص ناشی از کمال عصبیت و عناد با ابو الأئمة الامجاد علیه و علیهم آلاف السّلام الی یوم المعاد می باشد و عاصمی باین تخصیص می خواهد که باب بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام برای جمله علوم جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم ثابت نشود بلکه صرف باب بودن آن جناب برای علم قضا ظاهر گردد حال آنکه هیچ دلیلی قدیم نشده برینکه مراد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم از حدیث مدینة العلم این ست که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در محض امر قضا باب آن جنابست و بس و آنچه عاصمی در مقام اثبات این مطلوب خبر اعجاب قضاء جناب امیر المؤمنین علیه السّلام جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم را و خبر بعث آن جناب صلی اللّه علیه و آله و سلم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را بسوی یمن ذکر کرده هرگز دلیل این معنی نیست بلی این دو خبر شریف دلیل واضح کمال علو مرتبت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام

ص:13

در فضل حکمت و فصل خطاب و برهان لائح اعلمیت و افضلیت آن جناب از سائر اصحاب می باشد کما سیاتی بیانه فیما بعد انشاء اللّه تعالی و هو حاسم لبنیان خلافة المتقدمین علیه استیثارا و اختزالا و علاوه برین این تخصیص عاصمی در حدیث مدینة العلم اگر مسلم هم شود ضرری بمطلوب اهل حقّ نمی رساند و فائده بحال او نمی بخشد زیرا که در ما بعد انشاء اللّه تعالی بمعرض تبیین و تحقیق می رسد که تخصیص جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را بعلم قضا و اظهار افضلیت آن جناب درین باب مظهر و مصرح این معنیست که جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم جمله انواع علم و اقسام آن را برای جناب امیر المؤمنین علیه السّلام جمع فرموده است پس اگر بالفرض معنی حدیث مدینة العلم همین باشد که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلمست در امر قضا ثابت خواهد شد که که آن جناب باب آن حضرتست در جمله انواع علم و اقسام آن و از همین جاست که بعض علمای اعلام و احبار فخام سینه اعتراف دارند بآنکه

حدیث اقضاکم علی

و حدیث انا مدینة العلم و علی بابها هر دو دلیلست بر اینکه خداوند عالم خاص فرموده است جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را از علوم بچیزی که از بیان آن عبارات قاصرست چنانچه ابن حجر مکی در منح مکیه کما سمعت سابقا در شرح شعر؟ ؟ ؟ لم یزد لا کشف الغطاء یقینا*بل هو الشمس ما علیه غطاء گفته تنبیه مما یدل علی ان اللّه سبحانه اختص علیا من العلوم بما تقصر عنه العبادات

قوله صلّی اللّه علیه و آله و سلم اقضاکم علی و هو حدیث صحیح لا نزاع فیه و

قوله انا دار الحکمة

و فی روایة مدینة العلم و علی بابها الخ بالجمله ازین تخصیص عاصمی آبی بر روی کارش نمی آید و این اهتمام ناتمام او بابی از مطلوبش نمی گشاید سوم آنکه عاصمی در این کلام مهانت انضمام بغرض فاسد تعدید ابواب مفروضه مدینۀ علم متمسک شده

بحدیث موضوع ارحم امتی ابو بکر الخ حال آنکه این حدیث از جمله اکاذیب موضوعه و اباطیل مصنوعه است که اسلاف ناانصاف سنیه در مدح اصحاب آنرا ساخته و پرداخته اند و بوضع و افترای آن علام جلاعت و خلاعت بی محابا برافراخته و چون این حدیث وقتا وقتا در قوالب مختلفه وضع و افتعال و اوضاع متفاوته افترا و انتحال از ایدی صناعین انکاس و وضاعین ارجاس مفرغ شده لهذا روایات آن خیلی اختلاف فاحش دارد بعضی از آن چنان واقع شده که بجز اباطیل واضحه و اراجیف لائحه هیچ حرف حق در آن مرئی و مشهود نمی شود و شطری از آن به نهجی منسوج شده که بعض کلمات حقه و جملات

ص:14

صادقه که بر زبان جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در حق جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و بعض خواص اصحاب موقنین جاری شده نیز در آن مسرود و موجودست و آن کلمات و جملات ارشاداتیست که فی الحقیقة از آن جناب در احادیث صحیحه دیگر و اخبار ثابته آخر مروی و ماثور و منقول و مذکور گردیده و بحد ثبوت و تحقق تام رسیده و گویا واضع این شطر روایات گمان نموده است که بسبب مزج و خلط و عدوان و خبط او حق با باطل و ثمین با عاطل التباس خواهد یافت و کسی از ارباب تنقید و تحقیق و تمییز و تدقیق حقیقت آن را نخواهد کافت غافل ازین که بمفاد الحق ابلج و الباطل لجلج نزد ممعنین با کمال در جمیع عصور و احوال حق از باطل ظاهر و ممتازست و بمصداق لکل حق حقیقته و علی کل صواب نور خطای خطا از صوب صواب قاصر و منحاز بالجمله افاکین جسارت شعار و کذابین خسارت دثار در وضع جمله روایات

حدیث ارحم امتی الخ با خیبت و خسار مقرون و دوچار شده اند و بحمد اللّه هیچ طریقی از طرق این حدیث مسطّر مصنوع و خبر مؤلّف مجموع از غوائل قدح و جرح خالی بنظر نمی آید و جمله اسانید ایشان در سرد و سیاق این زور منتحل و کذب مفتعل نزد اصحاب سبر و اختبار و نقد و اعتبار ادنی التفات را هم نمی شاید

ابطال باب مدینه علم بودن أبو بکر، ورد استدلال عاصمی بحدیث «أرحم

امت بامتی أبو بکر»

تفصیل این اجمال آنکه ارباب وضع و تزویر و اصحاب افک و تعزیر روایت این خبر را بچند نفر از صحابه نسبت می نمایند و باسانید مختلفه مختلفه این کذب و زور را ازیشان نقل نموده در احتقاب وزر و وبال می افزایند از آن جمله است انس بن مالک و حدیث او را از اصحاب صحاح سته ترمذی و ابن ماجه روایت کرده اند ترمذی در جامع خود گفته

مناقب معاذ بن جبل و زید بن ثابت و ابیّ و أبی عبیدة بن الجراح رضی اللّه عنهم حدثنا سفیان بن وکیع حدثنا حمید بن عبد الرحمن عن داود العطار عن معمر عن قتادة عن انس بن مالک قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدهم فی امر اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان بن عفان و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و افرضهم زید بن ثابت و اقرءهم أبی بن کعب و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح هذا حدیث غریب لا نعرفه من حدیث قتادة الا من هذا الوجه و قد رواه ابو قلابة عن انس عن النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلم نحوه

حدثنا محمد بن بشار نا عبد الوهاب بن عبد المجید الثقفی حدثنا خالد الحذاء عن أبی قلابة عن انس بن مالک قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدهم فی امر اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقرأهم لکتاب اللّه ابیّ بن

ص:15

کعب و افرضهم زید بن ثابت و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل الاوان لکل امة امینا و ان امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح هذا حدیث حسن صحیح و ابن ماجه در سنن خود آورده

حدثنا محمد بن المثنی ثنا عبد الوهاب بن عبد المجید ثنا خالد الحذاء عن أبی قلابة عن انس بن مالک ان رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم قال ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدهم فی دین اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقرأهم لکتاب اللّه أبی بن کعب و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و افرضهم زید بن ثابت الا و ان لکل امة امینا و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح حدثنا علی بن محمد ثنا وکیع عن سفیان عن خالد الحذاء عن أبی قلابة مثله و بر متتبعین احوال و ناقدین رجال واضح و لائحست که هیچ یک از طرق ترمذی و ابن ماجه سالم از طعن و قدح و عیب و جرح نیست زیرا که اولا مدار کل طرق بر انسست و بودن او از کبار اعادی جناب امیر المؤمنین علیه السّلام قابل انکار نیست و احوال انحراف او از آن جناب بر ناظر مجلدات حدیث غدیر و حدیث طیر مخفی و محتجب نیست کما علمت سابقا و خود این حدیث بر فرض ثبوت دلیل صریح عداوت انس با جناب امیر المؤمنین علیه السّلامست زیرا که اوّلا او درین حدیث از فرط عصبیت ذکری از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نیاورده و اکتفا بر مدح ثلاثه و اتباع و خراب ایشان کرده و هذا من اعظم الدواهی و الطوام کما لا یخفی علی الخواص و العوام و ثانیا مدار طریق ثانی ترمذی و هر دو طریق ابن ماجه بر أبی قلابه است و جرح و قدح او انشاء اللّه تعالی در ما بعد خواهی شنید و بحقیقت حال خسارت مآل او کما ینبغی خواهی رسید و ثالثا در طریق ثانی ترمذی و هر دو طریق ابن ماجه خالد حذاء واقع شده و او را اکابر علمای اعلام سنیه مثل شعبه بن الحجاج و ابن علیه و حماد بن زید و سلیمان تیمی و ابو حاتم رازی و عقیلی صاحب کتاب الضعفا مجروح و مقدوح ساخته اند کما لا یخفی علی ناظر کتب القوم و ستسمع بعض ذلک فیا بعد انشاء اللّه تعالی و رابعا در طریق ثانی ترمذی و طریق اول ابن ماجه عبد الوهاب بن عبد المجید ثقفی واقع ست و او هم مقدوح و مجروحست ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته عده ابن مهدی فیمن کان یحدث من کتب الناس و لا یحفظ ذلک الحفظ و نیز در تهذیب گفته و قال الدوری عن ابن معین اختلط باخره و قال عقبة بن مکرم اختلط قبل موته بثلاث سنین او اربع سنین و نیز در تهذیب گفته و قال عمرو بن علی اختلط حتی کان لا یعقل و سمعته و هو مختلط یقول حدثنا محمد بن عبد الرحمن بن ثوبان

ص:16

باختلاط شدید و سبط ابن العجمی الحلبی در کتاب الاغتباط بمن رمی بالاختلاط گفته عبد الوهاب بن عبد المجید بن الصلت قال عقبة بن مکرم کان قد اختلط قبل موته بثلاث سنین او اربع قال د تغیر و ذکره العقیلی فقال تغیر فی آخر عمره و ذکره ابن الصلاح ایضا فیهم خامسا در طریق ثانی ترمذی راوی از عبد الوهاب ثقفی محمد بن بشارست و قدح محمد بن بشار بعون اللّه القهار در ما بعد مذکور خواهد شد سادسا در طریق اول ابن ماجه راوی از عبد الوهاب ثقفی محمد بن المثنی العنزیست و او هم مقدوح و مجروح می باشد ذهبی در میزان بترجمۀ او گفته روی عباس عن یحیی کذاب و قال ابو حاتم ذاهب الحدیث سابعا در طریق ثانی ابن ماجه راوی از خالد حذاء سفیان ثوریست و قدح و جرح او در ما بعد انشاء اللّه تعالی خواهی دید ثامنا در همین طریق راوی از سفیان وکیع ست وکیع هم مقدوح و مطعون می باشد احمد بن حنبل که یکی از ارکان اربعه اهل سنتست قدح و جرح درو نموده و بکنایه ابلغ من التصریح او را سبّ اب سلف و شارب مسکر و مفتی بفتوای باطل زرع ارض فرات دانسته و ابن المدینی نیز بقدح لحن او را مطعون نموده و عجائب الفاظ ملحونه او که ضحکه صبیان و لعبه نسوانست بیان فرموده ذهبی در میزان الاعتدال گفته وکیع بن الجراح بن ملیح ابو سفیان الرواسی الکوفی الحافظ احد الائمة الاعلام قال ابن المدینی کان وکیع یلحن و لو حدثت بالفاظه لکانت عجبا کان یقول ثنا مشعبی عن عیشة و سئل احمد بن حنبل إذ اختلف وکیع و عبد الرحمن أی ابن مهدی بقول من نأخذ فقال عبد الرحمن یوافق اکثر و خاصة فی سفین و عبد الرحمن یسلم منه السلف و یجتنب شرب المسکر و کان لا یری ان یزرع فی ارض الفرات قال المدینی فی التهذیب وکیع کان فیه تشیع قلیل قال حنبل سمعت یحیی بن معین یقول رأیت عند مروان بن معاویة لوحا فیه فلان کذا و فلان رافضی و وکیع رافضی فقلت له وکیع خیر منک قال منی قلت نعم فما قال لی شیئا و لو قال شیئا لوثب علیه اصحاب الحدیث فبلغ ذلک وکیعا فقال یحیی صاحبنا و نیز ذهبی در تذکرة الحفاظ بترجمه وکیع گفته قلت ما فیه إلا شربة نبیذ الکوفیین و ملازمته له جاء ذلک من غیر وجه عنه قال یحیی بن معین سال رجل وکیعا انه شرب نبیذا فرأی فی النوم کان من یقول له انک شربت خمرا فقال وکیع ذلک شیطان و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته و قال فی موضع آخر ابن مهدی اکثر تصحیفا من وکیع و وکیع اکثر خطأ منه و قال فی موضع آخر أخطأ وکیع فی خمسمائة حدیث و نیز در تهذیب

ص:17

بترجمه او گفته و قال یعقوب بن سفیان سئل احمد إذا اختلف وکیع و عبد الرحمن او بقول من نأخذ فقال عبد الرحمن یوافق کثیر او یسلم منه السلف و یجتنب شرب النبیذ و نیز در تهذیب گفته و قال حنبل عن ابن معین رایت عند مروان بن معاویة لوحا مکتوب فیه اسماء شیوخ فلان کذا و فلان کذا و وکیع رافضی قال یحیی فقلت له وکیع خیر منک قال منی قلت نعم قال فسکت و نیز در تهذیب گفته و قال علی بن المدینی کان وکیع یلحن و لو حدثت بالفاظه لکانت عجبا کان یقول مشعبی عن عیشة و قال محمد بن نصر المروزی کان یحدث بآخره من حفظه فیغیر الفاظ الحدیث کانه کان یحدث بالمعنی و لم یکن من اهل اللسان تاسعا در طریق اول ترمذی راوی از انس قتاده است و قوادح عظیمه و مثالب جسیمه او بر ناظرین افادات نقاد کبار و اساطین احبار سنیّه مخفی نیست ابن جزله در مختار مختصر تاریخ بغداد گفته و دخل قتادة الکوفة و نزل فی دار أبی بردة فخرج یوما و قد اجتمع إلیه خلق کثیر فقال قتادة و اللّه الذی لا اله الا هو ما یسئلنی احد عن الحلال و الحرام الا اجبته فقام إلیه ابو حنیفة فقال یا ابا الخطاب ما تقول فی رجل غاب عن اهله اعواما فظنت امرأته ان زوجها مات فتزوجت ثم رجع زوجها الاول ما تقول فی صداقها و قال لاصحابه الذین اجتمعوا إلیه لئن حدث بحدیث لیکذبن و لئن قال برأیه لیخطئن فقال قتادة ویحک اوقعت هذه المسئلة قال لا قال فلم تسئلنی عما لم یقع قال ابو حنیفة انا نستعدّ للبلاء قبل نزوله فاذا وقع عرفنا الدخول فیه و الخروج منه قال قتادة و اللّه لا احدثکم بشیء من الحلال و الحرام سلونی عن التفسیر فقام إلیه ابو حنیفة فقال یا ابا الخطاب ما تقول فی قوله تعالی قالَ اَلَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ قال نعم هذا آصف بن برخیا بن سمعیا کاتب سلیمان بن داود کان یعرف اسم اللّه الاعظم فقال ابو حنیفة و هل کان یعرف الاسم سلیمان قال لا قال فیجوز أن یکون فی زمن بنی من هو اعلم من النبی قال قتادة و اللّه لا احدثکم بشیء من التفسیر سلونی عما اختلف فیه العلماء قال فقام إلیه ابو حنیفة فقال یا ابا الخطاب أ مومن انت قال ارجو قال و لم قال یقول ابراهیم وَ اَلَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ اَلدِّینِ فقال ابو حنیفة هلا قلت کما قال ابراهیم علیه السّلام قال أ و لم تومن قال بلی فهلا قلت بلی قال فقام قتادة مغضبا و دخل الدار و حلف ان لا یحدثهم

ص:18

و ابن خلکان در وفیات الأعیان بترجمۀ او گفته و قال معمر سألت ابا عمرو بن العلاء عن قوله تعالی وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنِینَ فلم یجبنی فقلت انی سمعت قتادة یقول مطیعین فسکت فقلت له ما تقول یا ابا عمر فقال حسبک قتادة فلو لا کلامه فی القدر و

قد قال صلی اللّه علیه و سلم إذا ذکر القدر فامسکوا لما عدلت به احدا من اهل دهره و ذهبی در تذهیب التهذیب بترجمۀ او گفته و کان قتادة یتّهم بالقدر و قال علی بن المدینی قلت لیحیی بن سعید ان عبد الرحمن یقول اترک کل من کان راسا فی بدعة یدعو إلیها قال کیف یصنع بقتادة و ابن أبی رواد و عمر بن ذر و ذکر قوما ثم قال یحیی ان ترک هذا الضرب ترک ناسا کثیرا و قال جریر بن عبد الحمید عن مغیرة عن الشعبی قیل له هل رأیت قتادة قال نعم رأیته کحاطب لیل و قال سفیان بن عیینة قال الشعبی لقتادة حاطب لیل قال سفین قال لی عبد الکریم الجزری ما حاطب لیل قلت الاّ ان تخبرنی قال هو الرجل یخرج فی اللیل یحتطب فیقع یده علی افعی فیقتله هذا مثل ضرب لطالب العلم ان طالب العلم إذا حمل من العلم ما لا یطیقه قتله علمه کما قتل الافعی حاطب لیل انتهی مختصرا و نیز ذهبی در میزان گفته قتادة بن دعامة السدوسی حافظ ثقة ثبت لکنه مدلس و رمی بالقدر قاله یحیی بن معین و معهذا فاحتج به ارباب الصحاح و لا سیما إذا قال حدثنا مات کهلا و ابن حجر در تهذیب التهذیب بترجمۀ او گفته و قال حنظلة ابن أبی سفیان کان طاؤس یعرض قتادة و کان قتادة یرعی بالقدر و قال علی بن المدینی قلت لیحیی بن سعید ان عبد الرحمن یقول اترک کل من کان راسا فی بدعة یدعو إلیها قال کیف یصنع بقتادة و ابن أبی رواد و عمرو بن ذرّ و ذکر قوما قال یحیی ان ترک هذا الضرب ترک ناسا کثیرا و قال معتمر بن سلیمان عن أبی عمرو بن العلاء کان قتادة و عمرو بن شعیب لا یثبت علیهما شیء یاخذان عن کل احد و قال جریر بن مغیرة عن الشعبی قتادة حاطب لیل و نیز ابن حجر در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته مات بواسط سنة سبع عشرة و کان مدلسا علی قدر فیه و صفی الدین احمد خزرجی در مختصر تذهیب گفته قتادة بن دعامة السدوسی ابو الخطاب البصری الاکمه احد الائمّة الاعلام حافظ مدلّس و سبط ابن العجمی الحلبی در کتاب التبیین لاسماء المدلّسین گفته قتادة بن دعامة السدوسی مشهور ایضا به من جملة التابعین عاشرا در طریق اول ترمذی راوی از معمر داود بن عبد الرحمن عطارست و او هم مقدوح و مجروح

ص:19

بعض کبار می باشد ذهبی در میزان بترجمه او گفته و قال الحاکم قال یحیی بن معین ضعیف الحدیث و قال الازدی یتکلمون فیه و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته و نقل الحاکم عن ابن معین تضعیفه و قال الازدی یتکلمون فیه حادی عشر در همین طریق ترمذی راوی از حمید بن عبد الرحمن سفیان بن وکیع ست و قدح عظیم و جرح جسیم او بر ناظر کتب و اسفار واضح و آشکار است ذهبی در میزان گفته سفین بن وکیع بن الجراح ابو محمد الرواسی قال خ یتکلمون فیه لاشیاء لقنوه ایاها و قال ابو زرعة یتهم بالکذب و قال ابن أبی حاتم اشار أبی علیه ان یغیر ورقه فانه افسد حدیثه و قال له لا تحدث الا من اصولک فقال سافعل ثم تمادی و حدث باحادیث ادخلت علیه و قد ساق له ابو احمد خمسة احادیث منکرة السند لا المتن ثم قال و له حدیث کثیر و انما بلاؤه انه کان یتلقن ما لقن و قال کان له وراق یلقنه من حدیث موقوف فیرفعه او مرسل یوصله او یبدل رجلا برجل و قال ابن حبّان مات سنة سبع و اربعین و مائتین و کان شیخنا فاضلا صدوقا الا انه ابتلی بوراق سوء کان یدخل علیه فکلّم فی ذلک فلم یرجع و کان ابن خزیمة یروی عنه سمعته یقول ثنا بعض من امسکنا عن ذکره و هو من الضرب الذی ذکرته مرارا ان لو یخر من السّماء فیخطفه الطیر احب إلیه من ان یکذب علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و لکن افسدوه و ما کان ابن خزیمة یحدث عنه الا بالحرف بعد الحرف و نیز ذهبی در کاشف گفته سفیان بن وکیع بن الجراح ابو محمد عن ابیه و مطلب بن زیاد و عنه ت ق و ابن صاعد و الباشانی ضعیف توفی 247 و نیز ذهبی در کتاب المغنی فی الضعفا گفته سفیان بن وکیع بن الجراح ضعف و قال ابو زرعة کان یتهم بالکذب و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب ترجمه او گفته قال البخاری یتکلمون فیه لاشیاء لقنوه و قال ابو حاتم سالت ابا زرعة عنه فقال لا یشتغل به قیل له کان یکذب قال کان ابوه رجلا صالحا قیل له کان سفیان متهما بالکذب قال نعم و قال ایضا سمعت أبی یقول کلمنی فیه مشایخ من اهل الکوفة فاتیته مع جماعة من اهل الحدیث فقلت له ان حقک واجب علینا لو صنت نفسک و اقتصرت علی کتب ابیک لکانت الرحلة إلیک فکیف و قد سمعت فقال و ما الذی ینقم علی قلت قد ادخل وراقک ما لیس من حدیثک بین حدیثک قال فکیف السبیل فی هذا قلت ترمی

ص:20

بالمخرجات و تقتصر علی الاصول و تنحی هذا الوراق و ندعو بابن کرامة و تولیه اصولک فانه یوثق به فقال مقبولا عنک قال فما فعل شیئا مما قاله و بلغنی ان وراقه کان یستمع علینا الحدیث فبطل الشیخ و کان یحدث تلک الاحادیث التی ادخلت بین حدیثه قال عبد الرحمن سئل أبی عنه قال لیّن قال البخاری توفی فی ربیع الآخر سنة 237 قلت و قال النّسائی لیس بثقة و قال فی موضع آخر لیس بشیء و قال ابن حبان کان شیخا فاضلا صدوقا الا انه ابتلی بوراقه فجلّی فصّه ثم قال و کان ابن خزیمة یروی عنه و سمعته یقول ثنا بعض من مسکنا عن ذکره و ما کان یحدث عنه الا بالحرف بعد الحرف و هو من الضرب الذین لان یخروا من السماء احب إلیهم من ان یکذبوا علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و لکن افسدوه و قال الآجری امتنع ابو داود من التحدیث عنه قال ابن عدی و انما بلاؤه انه کان یتلقی ما لقن و یقال کان له وراق یلقنه من حدیث موقوف فیرفعه و حدیث مرسل فیوصله او یبدل قوما بقوم فی الاسناد و نیز ابن حجر عسقلانی در تقریب گفته سفیان بن وکیع بن الجراح ابو محمد الرواسی الکوفی کان صدوقا الا انه ابتلی بوراقه فادخل علیه ما لیس من حدیثه فنصح فلم یقبل فسقط حدیثه من العاشرة و صفی الدین احمد خزرجی در مختصر تذهیب گفته سفیان بن وکیع بن الجراح الرواسی ابو محمد الکوفی عن مطلب بن زیاد و حفص بن غیاث و عنه ت ق قال البخاری یتکلمون فیه مات سنة سبع و اربعین و مائتین ثانی عشر اگر فرضا از قوادح رجال اسانید ترمذی و ابن ماجه اعراض هم کنیم باز هم این حدیث هرگز محکوم بصحت نمی تواند شد زیرا که نزد حفاظ اهل سنت این حدیث با وجود این طرق خالی از ارسال نیست و بهمین سبب ناقدین اخبار حکم صحت آن را بذکر ارسال آن متعقب و مردود وا می نمایند چنانچه ابن حجر در فتح الباری در شرح حدیث امانت أبی عبیده گفته تنبیه اورد الترمذی و ابن حبان هذا الحدیث من طریق عبد الوهاب الثقفی عن خالد الحذاء لهذا الاسناد مطولا و اوله

ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدهم فی امر اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقرأهم لکتاب اللّه ابیّ و افرضهم زید و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ الاوان لکل امة امینا الحدیث و اسناده صحیح الا ان الحفاظ قالوا ان الصواب فی اوله الارسال و الموصول منه ما اقتصر علیه البخاری و اللّه اعلم و نیز ابن حجر در فتح الباری در شرح

ص:21

قول عمر اقرأنا أبی گفته کذا

اخرجه موقوفا و قد اخرجه الترمذی و غیره من طریق أبی قلابة عن انس مرفوعا فی ذکر ابیّ و فیه ذکر جماعة و اوله ارحم امتی بامتی ابو بکر و فیه اقرأهم لکتاب اللّه أبی بن کعب الحدیث و صححه لکن قال غیره ان الصواب ارساله و عینی در عمدة القاری در شرح قول عمر اقرأنا أبی گفته و هذا حدیث موقوف و

اخرجه الترمذی و غیره من طریق أبی قلابة عن انس مرفوعا و فیه ذکر جماعة و اوله ارحم امتی ابو بکر و فیه و اقرؤهم لکتاب اللّه أبی بن کعب الحدیث و صححه الترمذی و قال غیره و لصواب ارساله و سخاوی در مقاصد حسنه در تحقیق

حدیث ارحم امتی بامتی ابو بکر گفته و الحدیث اعلّ بالارسال و سماع أبی قلابة من انس صحیح الا انه قیل انه لم یسمع منه هذا و قد ذکر الدارقطنی فی العلل الاختلاف فیه علی أبی قلابة و رجح هو و غیره کالبیهقی و الخطیب فی المدرج ان الموصول منه ذکر أبی عبیدة و الباقی مرسل و رجح ابن المواق و غیره روایة الموصول و مناوی در فیض القدیر بشرح

حدیث ارأف امتی بامتی گفته قال ابن حجر فی الفتح هذا الحدیث آورده الترمذی و ابن حبان من طریق عبد الوهاب الثقفی عن خالد الحذاء مطولا و اوله ارحم و اسناده صحیح الا ان الحفاظ قالوا ان الصواب فی اوله الارسال و الموصول منه ما اقتصر علیه البخاری انتهی و ضعیف بودن حدیث مرسل و سقوط آن از درجه احتجاج بر متتبع افادات اصحاب درایت مخفی و محتجب نیست علامه ابن الصلاح در کتاب علوم الحدیث گفته ثم اعلم ان حکم المرسل حکم الحدیث الضعیف الا ان یصح مخرجه بمجیئه من وجه آخر کما سبق بیانه فی نوع الحسن و نیز ابن الصلاح در کتاب علوم الحدیث گفته و ما ذکرناه من سقوط الاحتجاج بالمرسل و الحکم بضعفه هو المذهب الذی استقر علیه آراء جماهیر حفاظ الحدیث و نقاد الاثر و تداولوه فی تصانیفهم و فی صدر صحیح مسلم المرسل فی اصل قولنا و قول اهل العلم بالاخبار لیس بحجة و ابن عبد البر حافظ المغرب ممن حکی ذلک عن جماعة اصحاب الحدیث و الاحتجاج به مذهب مالک و أبی حنیفة و اصحابهما فی طائفة و اللّه اعلم و جلال الدین سیوطی در تدریب الراوی شرح تقریب النواوی گفته ثم المرسل حدیث ضعیف لا یحتج به عند جماهیر المحدثین و الشافعی کما حکاه عنهم مسلم فی صدر صحیحه و ابن عبد البر فی التمهید و حکاه الحاکم عن ابن المسیب و مالک و کثیر من الفقهاء و اصحاب الاصول و النظر للجهل بحال المحذوف و لانه یحتمل ان یکون

ص:22

غیر صحابی و إذا کان کذلک فیحتمل أن یکون ضعیفا و ان اتفق أن یکون المرسل لا یروی الا عن ثقة فالتوثیق مع الابهام غیر کاف کما سیاتی و لانه إذا کان المجهول المسمی لا یقبل فالمجهول عینا و حالا اولی و مولوی صدیق حسن خان معاصر در منهج الوصول الی اصطلاح احادیث الرسول گفته شوکانی گفته مذهب جمهور ضعف مرسل و عدم قیام حجت باوست بنابر احتمال این معنی که تابعی آن را از بعض تابعین شنیده باشد پس متعین نشد که واسطه صحابیست نه غیر او تا آنکه چنین گویند که صحابه عدول اند و حذف صحابی مضر نیست و یحتمل که از مدعی صحبت شنیده باشد و صحبتش بصحت نرسیده و مذهب ابو حنیفه و جمهور معتزله و مختار آمدی قبول مرسل و قیام حجت باوست تا آنکه بعض قائلین مرسل آن را اقوی تر از مسند گفته اند بنابر ثقت تابعی به لصحت او و لهذا آن را مرسل کرده و این غلو خارج از انصافست و حق عدم قبولست بنابر احتمال مذکور انتهی حافظ ابن کثیر بعد حد مرسل نوشته هذا ما یتعلق بتصویره عند المحدثین و اما کونه حجة فی الدین فذاک یتعلق بعلم الاصول و قد اشبعنا الکلام فی ذلک فی کتابنا المقدمات و قد ذکر مسلم فی مقدمة کتابه ان المرسل فی اصل قولنا و قول اهل العلم بالاخبار لیس بحجة و کذا حکاه ابن عبد البر عن جماعة اصحاب الحدیث قال ابن الصلاح و ما ذکرناه من سقوط الاحتجاج بالمرسل و الحکم بضعفه هو الذی استقر علیه آراء جماعة الحفاظ الحدیث و نقاد الاثر و مزاولیه فی تصانیفهم انتهی و از عجائب آیات مبهره این ست که چون در این حدیث ارسال حسب افادۀ ناقدین با کمال متحقق بود لهذا خود عاصمی وقتی که آن را بسند خود روایت کرد طریقی اختیار نمود که در ارسال صریحست و از ان بوضوح تمام ظاهر می گردد که این حدیث را ابو قلابه بلا واسطه انس بجناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم اسناد می نماید و جرأت بر ادعای سماع آن از انس نمی کند و پر ظاهرست که ابو قلابه از تابعینست و ادراک صحبت جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم ننموده پس ربیعی در ارسال این اسناد و مرسل بودن این حدیث باقی نماند و انهتاک حال آن بدرجه کمال رسید حالا عبارت عاصمی باید شنید و لمعان و سطوع امر حق بچشم حقیقت بین باید دید عاصمی در صدر زین الفتی جائی که ذکر صحابه نموده گفته

اخبرنی شیخی محمد بن احمد رحمه اللّه قال حدثنا ابو سعید الرازی قال حدثنا یوسف بن عاصم الرازی البزار قال حدثنا ابراهیم بن الحجاج قال حدثنا حماد عن عاصم الاحول عن أبی قلابة ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه قال ارحم امتی بامتی ابو بکر و احدهم فی دین اللّه عمر و اکثرهم حیاء عثمان بن عفان و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و افرضهم زید بن ثابت و اقرءهم أبی بن کعب و لکل امة امین

ص:23

و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح و از ملاحظه مصابیح و مشکاة و فتح الباری واضح و لائح می گردد که این حدیث مهتوک الحال را قتاده نیز بارسال روایت نموده و او هم مثل ابو قلابه جرأت ادعای سماع این حدیث از انس نیافته محی السنه بغوی در مصابیح گفته

عن انس رضی اللّه عنه عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدهم بامتی فی امر اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقرضهم زید بن ثابت و اقرأهم أبی و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح (صح) و رواه بعضهم عن قتادة رضی اللّه عنه مرسلا و فیه و اقضاهم علی و ولی الدین الخطیب در مشکاة المصابیح گفته و

عن انس عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدهم فی امر اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و افرضهم زید بن ثابت و اقرأهم أبی بن کعب و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح رواه احمد و الترمذی و قال هذا حدیث حسن صحیح و

روی عن معمر عن قتادة مرسلا و فیه و اقضاهم علی و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری در کتاب التفسیر گفته و

عن عبد الرزاق عن معمر عن قتادة عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم مرسلا ارحم امتی بامتی ابو بکر و اقضاهم علی الحدیث و بحمد اللّه بعد درک این تحقیق انیق بر تو واضح گردید که ترمذی و ابن ماجه و من یحذو حذوهم که در روایت این حدیث در بین ابو قلابه و جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم یا در میان قتاده و آنجناب ذکر انس افزوده اند یا مرتکب خطای عظیم و وهم جسیم شده اند و یا دیده و دانسته تدلیسا و تلبسیا خواسته اند که حدیث مرسل بر ناظرین قاصرین موصول ظاهر شود و لکن أبی اللّه الا تنکشف جلیّة الحال و یتضح انقطاعه و الارسال و یبین ضعفه و الانخزال بتصریح اعلامهم و الاقیال از آنجمله است ابن عمرو این افک مصنوع و کذب موضوع را بروایت او حاکم در مستدرک آورده چنانچه گفته

حدثنا عبد الرحمن بن حمدان الجلاب بهمدان حدثنا ابو حاتم الرازی حدثنا محمد بن یزید بن سنان الرهاوی حدثنا الکوثر بن حکیم ابو محمد الحلبی عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان ارأف امتی بها ابو بکر و ان اصلبها فی امر اللّه عمر و ان اشدها حیاء عثمان و ان أقرؤها أبی بن کعب و ان افرضها زید بن ثابت و ان اقضاها علی بن أبی طالب و ان اعلمها بالحلال و الحرام معاذ بن حبل و ان اصدقها لهجة ابو ذر و ان امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح و ان حبر هذه الامة لعبد اللّه بن عباس و قدح و جرح این سند

ص:24

بر متتبع خبیر واضح و مستنیرست زیرا که در آن محمد بن یزید بن سنان الرهاوی واقعشده و او را اکابر علمای سنیه ضعیف شمرده اند ذهبی در میزان الاعتدال گفته محمد بن یزید بن سنان الرهاوی عن ابیه قال الدارقطنی ضعیف قلت روی عن جده سنان بن یزید و ابن أبی ذئب و عنه ابنه ابو فروة یزید بن محمد و ابو حاتم و جماعة و قال النّسائی لیس بالقوی و نیز ذهبی در مغنی گفته محمد بن یزید بن سنان الرهاوی عن ابیه ضعفه ابو الحسن الدارقطنی و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته قال ابن أبی حاتم سالت أبی عنه فقال لیس بشیء هو اشد غفلة من ابیه و نیز در تهذیب گفته و قال البخاری ابو فروة متقارب الحدیث الا ابنه محمدا یروی عنه مناکیر و قال الاجری عن أبی داود و ابو فروة الجزری لیس بشیء و ابنه لیس بشیء و قال النّسائی لیس بالقوی و نیز در تهذیب گفته قال الترمذی لا یتابع علی روایته و هو ضعیف و قال الدارقطنی ضعیف و نیز ابن حجر در تقریب گفته محمد بن یزید بن سنان الجزری ابو عبد اللّه بن أبی فروة الرهاوی لیس بالقوی من التاسعة مات سنة عشرین و نیز درین سند کوثر بن حکیم واقعشده و او خیلی مقدوح و مجروحست بخاری در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته کوثر بن حکیم عن نافع منکر الحدیث دنسای در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته کوثر بن حکیم متروک الحدیث و ذهبی در میزان الاعتدال گفته کوثر بن حکیم عن عطاء و مکحول و هو کوفی نزل حلب حدث عنه میسر بن اسماعیل و ابو نصر التمار قال ابو زرعة ضعیف و قال ابن معین لیس بشیء و قال احمد بن حنبل احادیثه بواطیل لیس بشیء و قال الدارقطنی و غیره متروک و قال ابن عدی سمعت ابا المیمون احمد بن محمد بن میمون بن ابراهیم بن کوثر بن حکیم بن ابان بن عبد اللّه بن العباس الهمدانی الحلبی بحلب هکذا نسب الی جد جده کوثر و کناه أبا مخلد و قال احمد احادیثه بواطیل و نیز ذهبی در مغنی گفته کوثر بن حکیم عن عطاء و غیره ترکوا حدیثه له عجائب و شیخ رحمة اللّه بن عبد اللّه السندی در مختصر تنزیه الشریعة گفته کوثر بن حکیم احادیثه بواطیل و باید دانست که این حدیث موضوع را بروایت ابن عمر سیوطی در جامع صغیر نقلا عن مسند أبی یعلی الموصلی آورده حیث

قال أرأف امتی بامتی ابو بکر و اشدهم فی دین اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقضاهم علی و افرضهم زید بن ثابت و اقرءهم أبی و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ الا و ان لکل امة امینا و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح ع عن ابن عمر و هر چند اصل مسند ابو یعلی پیش نظر قاصر حاضر نیست تا بر رجال سندش تماما کلام نمایم

ص:25

لیکن از تصریح علامۀ سخاوی در مقاصد حسنه و تنصیص علامۀ مناوی در فیض القدیر کما ستسمع انشاء اللّه تعالی عنقریب واضح و لائح می شود که ابو یعلی این حدیث را بطریق ابن السلیمانی از پدرش روایت کرده و بر متتبعین احوال رجال مخفی و محتجب نیست که ابن البیلمانی نهایت مطعون و مغموز و بغایت مقدوح و مهموز می باشد بخاری در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته محمد بن عبد الرحمن البیلمانی عن ابیه منکر الحدیث کان الحمیدی یتکلم فیه و نسائی در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته محمد بن عبد الرحمن البیلمانی عن ابیه منکر الحدیث و ابن الجوزی در کتاب الموضوعات محمد بن عبد الرحمن البیلمانی را لا شی دانسته و از ابو حاتم نقل کرده که ابن البیلمانی از پدرش نسخه که قریب بدو صد حدیث دارد روایت کرده حال آنکه تمام آن موضوع ست و احتجاج باو حلال نیست و ذکر او در کتب جائز نیست مگر بر سبیل تعجّب چنانچه کتاب الموضوعات که نسخه عتیقه آن پیش نظر قاصر حاضرست گفته باب ما یصنع عند حدوث الاختلاف

انبانا ابن خیرون عن الجوهری عن الدارقطنی عن أبی حاتم قال ثنا محمد بن یعقوب بن اسحاق الخطیب قال ثنا عبد اللّه بن محمد الحارثی قال ثنا محمد بن الحارث قال حدثنا محمد بن عبد الرحمن البیلمانی عن ابیه عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم إذا کان آخر الزمان و اختلف الاهواء فعلیکم بدین اهل البادیة و فی روایة بدین اهل البادیة و النساء قال المصنف هذا حدیث لا یصح عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم قال یحیی بن معین محمد بن الحارث و محمد بن عبد الرحمن لیسا بشیء قال ابو حاتم حدث محمد بن عبد الرحمن عن ابیه بنسخة شبیه بمأتی حدیث کلها موضوعة لا یحل الاحتجاج به و لا ذکره فی الکتب الا تعجبا و نیز ابن الجوزی در جای دیگر از کتاب الموضوعات ابن البیلمانی را مقدوح و مجروح نموده و از یحیی بن معین در حق او لیس بشیء نقل کرده و قدح ابن حیان که مشتمل بر روایت کردن نسخه موضوعه و عدم جواز احتجاج باوست نیز آورده چنانچه در کتاب مذکور گفته باب فضل جدّة

ابنا محمد بن عبد الملک قال ابنا اسماعیل بن مسعدة قال ابنا حمزة قال ابنا ابو احمد بن عدی قال حدثنا محمد بن ابراهیم الدبیلی قال ثنا عبد الحمید بن صبیح قال ثنا صالح بن عبد الجبار قال ثنا محمد بن عبد الرحمن البیلمانی عن ابیه عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم یاتی علی الناس زمان یکون افضل الرباط رباط جدة حدیث آخر فی ذلک

انبانا محمد بن أبی طاهر عن الجوهری عن الدارقطنی عن أبی حاتم البستی قال ثنا محمد بن المسیب قال ثنا اسماعیل بن مالک قال ثنا الحجاج بن خالد قال ثنا عبد الملک بن هارون بن عنترة عن ابیه عن

ص:26

جده عن علی قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم اربعة ابواب من ابواب الجنة مفتحه فی الدنیا اولهن اسکندریه و عسقلان و قزوین و فصل جدّة علی هؤلاء کفضل بیت اللّه الحرام علی سائر البیوت قال المصنف هذان حدیثان لا صحة لهما اما الاول ففیه محمد بن عبد الرحمن قال یحیی لیس بشیء و قال ابن حبان حدث عن ابیه نسخة شبیها بمأتی حدیث کلها موضوعة لا یحل الاحتجاج به و اما الثانی فقال یحیی عبد الملک بن هارون کذاب و قال السعدی رجال کذاب و قال ابن حبان یضع الحدیث ذهبی در میزان الاعتدال گفته محمد دق بن عبد الرحمن بن البیلمانی عن ابیه ضعفوه و قال البخاری و ابو حاتم منکر الحدیث و قال الدارقطنی و غیره ضعیف و قال ابن حبان حدث عن ابیه بنسخة شبیها بمائتی حدیث کلها موضوعة صالح بن عبد الجبار الحضرمی ثنا ابن البیلمانی عن ابیه عن ابن عمر مرفوعا من مسح الرکن فکانما وضعها فی کف الرحمن عز و جل

ابن حیان ثنا محمد بن یعقوب الخطیب بالاهواز ثنا عبید بن محمد الحارثی ثنا محمد بن الحارث الحارثی ثنا محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی مولی ابن عمر عن ابیه عن ابن عمر مرفوعا إذ اختلفت الاهواء فعلیکم بدین اهل البادیة و به ولد الزنا لا یرث و لا یورث و به من صام یوم الجمعة کتب اللّه له عشرة ایام غرّا زهرا لا یشاکلهن ایام الدنیا و به من صام صبیحة یوم الفطر فکانما صام الدهر و به ان الذی یعلّم الطاعات یحفظه اللّه فی سبع قرون من ذریته و به إذا لقیت الحاج فصافحه و مره ان یستغفر لک فانه مغفور له و به لا زال اربعون یحفظ اللّه بهم الارض

محمد بن أبی بکر المقدسی ثنا محمد بن الحارث عن ابن البیلمانی عن ابیه عن ابن عمر مرفوعا لا شفعة لصغیر و لا لغائب و الشفعة کحل العقال قال ابن عدی کل ما یرویه ابن البیلمانی البلاء فیه منه و محمد بن الحارث ضعیف ایضا و نیز ذهبی در مغنی گفته محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی عن ابیه ضعفوه و قال ابن حبان روی عن ابیه نسخة موضوعة و ابراهیم بن محمد بن خلیل الحلبی المعروف بسبط ابن العجمی در کتاب الکشف الحثیث عمن رمی بوضع الحدیث گفته محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی عن ابیه ضعّفه غیر واحد و قال خ و ابو حاتم منکر الحدیث و قال ابن حبان حدث عن ابیه بنسخة شبیها بمائتی حدیث کلها موضوعة و قد ذکر له الذهبی عدة احادیث فی میزانه و فی آخرها قال ابن عدی کل ما یرویه ابن البیلمانی فالبلاء منه و محمد بن الحرث

ص:27

ایضا ضعیف انتهی یعنی راوی غالب الاحادیث التی ذکرها و اللّه اعلم و فی ثقات ابن حیان فی ترجمة ابیه یضع علی ابیه العجائب و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب گفته محمد بن عبد الرحمن البیلمانی الکوفی النحوی مولی آل عمر روی عن ابیه و عن خال ابیه و لم یسمه روی عنه سعید بن بشیر البخاری و عبد اللّه بن عباس بن الربیع الحارثی و محمد بن الحرث بن زیاد الحارثی و محمد بن کثیر العبدی و ابو سلمة موسی بن اسماعیل و غیرهم قال عثمان الرومی عن ابن معین لیس بشیء و قال البخاری و ابو حاتم و النّسائی منکر الحدیث و قال البخاری کان الحمیدی یتکلم فیه و یضعفه و قال ابو حاتم ایضا مضطرب الحدیث و قال ابن عدی کل ما یرویه ابن البیلمانی فالبلاء فیه منه و إذا روی عنه محمد بن الحرث فهما ضعیفان قلت و قال ابن حیان حدث عنه ابنه نسخة شبیها بمأتی حدیث کلها موضوعة لا یجوز الاحتجاج به و لا ذکره الا علی وجه التعجب و قال الساجی منکر الحدیث و قال العقیلی روی عنه صالح بن عبد الجبار و محمد بن الحرث مناکیر و قال الحاکم روی عن ابیه عن ابن عمر المعضلات و ابن حجر عسقلانی در تقریب گفته محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی بفتح الموحدة و اللام بینهما تحتانیة ساکنة ضعیف و قد اتهمه ابن عدی و ابن حبان من السابعة و صفی الدین احمد بن عبد اللّه الخزرجی در مختصر تذهیب التهذیب گفته (دق) محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی العدوی مولاهم عن ابیه و عنه محمد بن کثیر العبدی قال البخاری منکر الحدیث و رحمة اللّه بن عبد اللّه السندی در مختصر تنزیه الشریعة گفته محمد بن عبد الرحمن البیلمانی روی عن ابیه نسخة کلها موضوعة و ملا علی قاری در رساله موضوعات نقلا عن ابن القیم گفته و من ذلک حدیث

یرویه محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی عن ابن عمر عن النبی علیه السّلام من صام یوم صبیحة یوم الفطر فکانما صام الدهر و هذا حدیث باطل موضوع علی رسول اللّه علیه السّلام و ابن البیلمانی یروی المناکیر قال البخاری و ابو حاتم الرازی و النّسائی هو منکر الحدیث و قال یحیی بن معین لیس بشیء و قال الدارقطنی و الحمیدی ضعیف و قال ابن حبان حدث عن ابیه بنسخة سرد فیها ثمانین حدیث کلّها موضوعة لا یجوز الاحتجاج به و لا ذکره الا علی وجه التعجب به و بر متفحص کتب و اسفار واضح و آشکارست که پدر محمد بن عبد الرحمن بن البیلمانی اعنی عبد الرحمن بن البیلمانی نیز نهایت مقدوح و مجروح می باشد ذهبی در میزان الاعتدال گفته عبد الرحمن بن البیلمانی من مشاهیر التابعین

ص:28

یروی عن ابن عمر لینه ابو حاتم و قال الدارقطنی ضعیف لا یقوم به حجّة و نیز ذهبی در مغنی گفته عبد الرحمن بن البیلمانی تابعی مشهور قال ابو حاتم لین و ذکره ابن حیان فی الثقات و قال الدارقطنی ضعیف و نیز ذهبی در کاشف گفته عبد الرحمن بن البیلمانی عن ابن عباس و ابن عمر و عنه ابنه محمد و ربیعة و ابن اسحاق قال ابو حاتم لین و ذکره ابن حبان فی ثقاته و کان من فحول الشعراء و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته قال ابو حاتم لین و قال ابن سعد هو من اخماس عمر بن الخطاب و قال عبد المنعم ابن ادریس هو من الابناء الذین کانوا بالیمن و کان ینزل بحران و قیل کان شاعرا مجیدا وفد علی الولید فاجزل له الحباء و توفی فی ولایته له عند الترمذی فی طواف الوداع و عند النّسائی حدیث عمر بن عنبسة فی قصة اسلامه و غیر ذلک و فرقه ابن ماجه و ذکره ابن حبان فی الثقات قلت و قال مات فی ولایة الولید بن عبد الملک لا یجوز ان یعتبر بحدیثه إذا کان من روایة ابنه محمد لان ابنه یضع علی ابیه العجائب و قال الدارقطنی ضعیف لا یقوم به حجة و قال الازدی منکر الحدیث روی عن ابن عمر بواطیل و قال صالح جزرة حدیثه منکر و لا نعرف انه سمع احدا من الصحابة الا من سرق قلت فعلی مطلق هذا یکون حدیثه عن الصحابة المسلمین مرسلا عند صالح و نیز ابن حجر عسقلانی در تقریب گفته عبد الرحمن بن البیلمانی مولی عمر مدنی نزل حران ضعیف من الثالثة و صفی الدین الخزرجی در مختصر تذهیب التهذیب گفته عبد الرحمن بن البیلمانی بفتح الموحدة ثم تحتانیة ساکنة و فتح اللام مولی عمر عن ابن عباس و عمر بن عنبسة و عنه ابنه محمد و زید بن سلم قال ابو حاتم لین و وثقه ابن حبان و قال الحافظ عبد العظیم لا یحتج به و بالجمله نهایت مقدوح و مجروح بودن حدیث ابن عمر بهر دو طریق نزد ماهرین یا تحقیق و تدقیق ثابت و متحققست و ازینجاست که اکابر و اعاظم این حضرات خود باظهار حال آن می پردازند و بهتک ناموس این خبر مشبه السمر بروایت ابن عمر پرده از روی کار می اندازند علامۀ سخاوی در مقاصد حسنه در ذکر

حدیث ارحم امتی بامتی ابو بکر گفته و عن بن عمر عند ابن عدی فی ترجمة کوثر بن حکیم و هو متروک و له طریق اخری فی مسند أبی یعلی من طریق ابن البیلمانی عن ابیه عنه ازین عبارت مختصره چند فائده جلیله حاصل می شود اول آنکه از ان واضح و آشکار می گردد که حدیث ارحم امتی بروایت ابن عمر در کتاب کامل ابن عدی مذکورست و این خود دلیل مقدوحیّت آن می باشد زیرا که موضوع کتاب ابن عدی ذکر ضعفاء و مجروحین و احادیث ایشان ست دوم آنکه از آن واضح می شود که ابن عدی این حدیث را در کتاب کامل در ترجمه کوثر بن حکیم ذکر کرده و

ص:29

ازینجا لائح می شود که نزد ابن عدی کوثر بن حکیم بافترای این حدیث سقیم متهم و ملیمست سوم آنکه از آن ظاهر می گردد که نزد سخاوی راوی این کذب عظیم اعنی کوثر بن حکیم بالحتم و الجزم متروک می باشد چهارم آنکه از آن ثابت می شود که برای حدیث ابن عمر اگر چه طریق دیگر در مسند ابو یعلی هست لیکن در آن طریق ابن البیلمانی از پدر خود از ابن عمر راویست پنجم آنکه از آن متحقق می گردد که مقدوحیت ابن البیلمانی و پدرش بحدی شایع و ذائع ست که سخاوی در قدح طریق مسند ابو یعلی بر محض ذکر اینکه در ان ابن البیلمانی از پدرش راویست اکتفا ورزیده حاجتی بشرح حال قدح و جرح ایشان ندیده و فی ذلک عبرة للمعتبرین و بصیرة للمستبصرین وَ لا تَکُنْ مِنَ اَلْغافِلِینَ المغترّین المخلدین الی هفوات المجترمین المجترّین از آنجمله است حدیث جابر و این خبر موضوع را بروایت او طبرانی در معجم صغیر اخراج نموده حیث

قال ثنا علی بن جعفر الملحی الاصبهانی ثنا محمد بن الولید العباسی ثنا عثمان بن زفر ثنا مندل بن علی عن ابن جریح عن محمد بن المنکدر عن جابر بن عبد اللّه الانصاری رض قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم ارحم امتی بامتی ابو بکر و ارفق امتی لامتی عمر بن الخطاب و اصدق امتی حیاء عثمان و اقضی امتی علی بن أبی طالب و اعلمها بالحلال و الحرام معاذ بن جبل یجیء یوم القیمة امام العلماء برتوة و إقراء امتی ابیّ بن کعب و افرضها زید بن ثابت و قد اولی عویمر عبادة یعنی ابا الدرداء رضی اللّه عنهم اجمعین لم یروه عن ابن جریح الا مندل و سند این روایت پر غوایت نهایت مجروح و مقدوحست زیرا که در آن مندل بن علی واقعشده و او بنقل این روایت از ابن جریح متفردست کما نصّ علیه الطبرانی بنفسه و قدح و جرح مندل از افادات نقاد کبار و عظام اخبار واضح اشکارست نسائی در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته مندل بن علی ضعیف و ذهبی در میزان الاعتدال گفته مندل بن علی العنزی الکوفی اخو حبان عن عبد الملک بن عمیر و عاصم الاحول و عنه یحیی بن آدم و جبارة بن المغلّس و جماعة قال ابو حاتم شیخ و قال ابو زرعة لین و قال احمد ضعیف و نیز ذهبی در مغنی گفته مندل بن علی مشهور فیه لین ضعفه احمد و الدارقطنی و نیز ذهبی در کاشف گفته مندل بن علی العنزی الکوفی اسمه عمر و عن مغیرة و عاصم الاحول و عنه احمد بن یونس و جبارة و عدة ضعفه احمد مات 168 و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته و قال عبد اللّه بن احمد عن ابیه ضعیف الحدیث فقلت فحیان اخوه قال هو اصلح منه یعنی مندلا اصلح من حیان و قال مرة ما اقربهما و نیز در تهذیب گفته و قال ابن أبی خیثمة عن الی خثیمة عن ابن معین لیس بشیء و نیز در تهذیب گفته و قال الدوری عن ابن معین حیان

ص:30

و مندل ضعیفان و هما احب الی من قیس بن الربیع و نیز در تهذیب گفته و قال یعقوب بن شیبه کان اشهر من اخیه حیان و هو اصغر سنّا منه و اصحابنا یحیی بن معین و علی بن المدینی و غیرهما من الثقات یضعفونه فی الحدیث و کان خیرا فاضلا صدوقا و هو ضعیف الحدیث و هو اقوی من اخیه فی الحدیث و نیز در تهذیب نقلا عن أبی حاتم گفته و سئل ابو زرعه عن مندل فقال لین الحدیث و سئل أبی عن مندل فقال شیخ و نیز در تهذیب گفته و قال علی بن الحسین بن الجنید عن محمد بن عبد اللّه بن نمیر فی احادیثه بعض الغلط و قال النّسائی ضعیف و نیز در تهذیب گفته و قال علی بن الحسین بن الجنید سئل ابن معین عنه فقال لیس بذاک القوی و نیز در تهذیب گفته و قال الجوزجانی ذاهب الحدیث و قال الحاکم ابو احمد لیس بالقوی عندهم و قال الساجی لیس بثقة روی مناکیر و قال ابن معین کان عبد الرحمن بن مهدی لا یحدث عنه قال ابن قانع و الدارقطنی ضعیف و قال ابن حبان کان ممن یرفع المراسیل و الموقوفات من سوء حفظه فاستحق الترک و قال الطحاوی لیس من اهل الثبت فی الروایة بشیء و لا یحتج به و نیز ابن حجر در تقریب گفته مندل مثلث المیم ساکن الثانی بن علی العنزی بفتح المهملة و النون ثم زاء ابو عبد اللّه الکوفی و یقال اسمه عمرو و مندل لقب ضعیف من السابعة و صفی الدین احمد خزرجی در مختصر تذهیب التهذیب گفته مندل بن علی العنزی بفتح النون ابو عبد اللّه الکوفی اسمه عمر و عن مغیرة و ابن جریح و عنه ابو نعیم و زید بن الحباب ضعفه احمد و غیره مات سنة سبع و ستین و مائة و نیز درین سند ابن جریح واقعشده و او بتصریح مالک حاطب لیل بوده چنانچه ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و قال الجرمی عن مالک کان ابن جریح حاطب لیل و ابن معین که از اجله ناقدین اهل سنتست ابن جریج را در باب زهری لا شیء دانسته چنانچه در تهذیب بترجمه او مذکورست و قال عثمان الدارمی عن ابن معین لیس بشیء فی الزهری و یحیی بن سعید که او هم از کبار نقاد سنیه است روایت ابن جریج را بنهج قول مثل هوا قابل عدم التفات انگاشته چنانچه در تهذیب بترجمه او مذکورست و قال جعفر بن عبد الواحد عن یحیی بن سعید کان ابن جریح صدوقا فاذا قال حدثنی فهو سماع و إذا قال اخبرنی فهو قراءة و إذا قال قال فهو شبه الریح و پر ظاهرست که درین روایت معجم طبرانی ابن جریج از محمد بن المنکدر بنهج عنعنه راویست و تصریح بحدثنا و اخبرنا ننموده و نه صیغه قال آورده پس این روایت او از هوا نیز کمتر قابل التفات خواهد بود و نیز حسب تصریح دارقطنی ابن جریج مدلس بتدلیس قبیح بود و از مجروحین تدلیس می کرد و تدلیس او لازم الاجتنابست چنانچه ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و قال الدارقطنی بتجنب تدلیس ابن جریج فانه قبیح التدلیس لا یدلّس الاّ مما سمعه من مجروح مثل ابراهیم بن أبی یحیی و موسی بن عبیدة و غیرهما و اما ابن عیینة فکان یدلس عن الثقات و ابن حبان نیز تصریح بتدلیس ابن جریج نموده چنانچه ابن حجر در تهذیب بترجمه او می گوید و ذکره ابن حیان فی الثقات و قال کان من فقهاء اهل الحجاز و قراءهم و مفتیهم و کان یدلّس و یحیی بن سعید نیز چون تدلیس

ص:31

ابن جریج را می دانست لهذا حدیث او را از عطاء خراسانی با وصف تصریح او باخبار لا شیء و ضعیف می دانست چنانچه ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و قال ابو بکر و رأیت فی کتاب علی بن المدینی سألت یحیی بن سعید عن حدیث ابن جریج عن عطاء الخراسانی فقال ضعیف قلت لیحیی انه یقول اخبرنی قال لا شیء انه ضعیف انما هو کتاب وقفه علیه و قوادح عظیمه و مطاعن فخیمه که از ارتکاب تدلیس حاصل می شود انشاء اللّه تعالی در ما بعد بتفصیل خواهی شنید و جرأت ابن جریج در تدلیس بحدّی رسیده بود که از ارتکاب کذب هم در ان نمی اندیشید چنانچه بمجرد اقرار هشام بن عروه ببودن صحیفه از حدیث او جسارت بروایت از هشام بصیغه حدثنا می کرد و اصلا تحرجی از ان نداشت ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته قال ابن سعد ولد سنة 85 عام الجحاف انا محمد بن عمر یعنی الواقدی قال ثنا عبد الرحمن بن أبی الزناد قال شهدت ابن جریج جاء الی هشام بن عروة فقال یا ابا المنذر الصحیفة التی اعطیتها فلانا أ هی من حدیثک قال نعم قال محمد بن عمر فسمعت ابن جریج بعد ذلک یقول ثنا هشام ما لا احصی از آنجمله است ابو سعید خدری و این خبر موضوع و افک مصنوع را بروایت او ابن عبد البر در استیعاب آورده حیث

قال وفد اخبرنا عبد الوارث بن سفیان قال حدثنا قاسم بن اصبغ قال حدثنا احمد بن زهیر قال حدثنا احمد بن عبد اللّه بن یونس قال حدثنا سلام عن زید العمی عن أبی الصدیق الناجی عن أبی سعید الخدری قال قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ارحم امتی بها ابو بکر و اقواهم فی دین اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقضاهم علی و افرضهم زید بن ثابت و اقرأهم لکتاب اللّه أبی بن کعب و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح و ابو هریرة وعاء للعلم او قال وعاء العلم و عند سلمان علم لا یدرک و ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذی لهجة اصدق من أبی ذر و پر ظاهرست که مدار سند ابن عبد البر بر زید عمّیست و مقدوح و مجروح بودن او بانواع قوادح و مثالب بر ناقد خبیر و متتبع بصیر واضح و مستنیرست نسائی در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته زید العمی ضعیف و ذهبی در میزان الاعتدال گفته زید بن الجواری العمر ابو الحواری البصری قاضی هراة عن انس و سعید بن المسیب و طائفة و عنه ابناه عبد الرحیم و عبد الرحمن و شعبة و هشیم قال ابن معین صالح و قال مرة لا شیء و قال مرة ضعیف یکتب حدیثه و قال ابو حاتم ضعیف یکتب حدیثه و قال الدارقطنی صالح و ضعفه النّسائی و قال ابن عدی لعل شعبة لم یرو عن اضعف منه و قال السعدی متماسک و من مناکیره قیس بن الربیع عن حبیب بن أبی ثابت عن ایغار بن موسی عن زید بن الحواری عن انس مرفوعا یوشک الفالج ان یفشو فی الناس حتی یتمنوا الطاعون مکانه سلام الطویل عن زید العمی عن قتادة عن انس مرفوعا یکره للموذن ان یکون اماما فهذا العمل البلاء فیه من سلام سلام

عن زید العمی عن معاویة بن قرة عن معقل بن یسار مرفوعا من احتجم یوم الثلاثا لسبع عشرة من الشهر کان دواء للسنة

نعیم بن حماد ثنا عبد الرّحیم

ص:32

بن زید العمی عن ابیه عن سعید بن المسیب عن عمر مرفوعا سألت ربی فیما اختلف فیه اصحابی من بعدی فاوحی اللّه الی یا محمد ان اصحابک عندی بمنزلة النجوم بعضهم اضوء من بعض فمن اخذ بشیء مما هم علیه من اختلافهم فهو عندی علی هدی فهذا باطل و عبد الرحیم ترکوه و نعیم صاحب مناکیر و نیز ذهبی در کاشف گفته زید العمی بن الحواری ابو الحواری البصری قاضی هراة عن انس و ابن المسیب و عنه ابناه عبد الرحیم و عبد الرحمن و شعبة فیه ضعف قال ابن عدی لعل شعبة لم یرو عن اضعف منه و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه زید العمی گفته و قال اسحاق بن منصور عن ابن معین صالح الحدیث و قال غیر مرة لا شیء و قال ابو الولید بن أبی الجارود عن ابن معین زید العمی و أبی المتوکل یکتب حدیثهما و هما ضعیفان و قال ابو حاتم ضعیف الحدیث یکتب حدیثه و لا یحتج به و قال ابو زرعة لیس بقوی واهی الحدیث ضعیف و قال الجوزجانی متماسک و قال الاجری عن أبی داود حدث عنه شعبة و لیس بذاک و لکن ابنه عبد الرحیم لا یکتب حدیثه و قال الاجری ایضا سألت أبا داود عنه فقال زید بن مرة قلت کیف هو قال ما سمعت منه الا خیرا و قال للنسائی ضعیف و قال الدارقطنی صالح و قال ابن عدی عامة ما یرویه ضعیف علی ان شعبة قد روی عنه و لعل شعبة لم یرو عن اضعف منه و قال علی بن مصعب سمی العمی لانه کان کلما سئل عن شیء قال حتی اسأل عمّی قلت و قال الرشاطی هو منسوب الی بنی العم من تمیم و قال ابن سعد کان ضعیفا فی الحدیث و قال ابن المدینی کان ضعیفا عندنا و قال ابو حاتم کان شعبة لا یحمد حفظه و قال العجلی بصری ضعیف الحدیث لیس بشیء و قال ابن عدی هو فی جملة الضعفاء الذین یکتب حدیثهم و نیز در تهذیب بترجمه او گفته و قال ابن حبان یروی عن انس اشیاء موضوعة لا اصول لها حتی سبق الی القلب انه المتعمد لها و کان یحیی یمرض القول فیه و هو عندی لا یجوز الاحتجاج بخبره و لا اکتبه الا للاعتبار و هو الذی روی عن انس مرفوعا من احتجم یوم الثلثاء سبع عشر مضین من الشهر کان دواء سنة و نیز ابن حجر در تقریب گفته زید بن الحواری ابو الحواری العمی البصری قاضی هراة یقال اسم ابیه مرة ضعیف من الخامسة و محمد طاهر گجراتی در قانون الموضوعات گفته زید العمی لیس بشیء ج متروک غ زید بن الحواری العمی ابو الحواری البصری قاضیها ضعفه النّسائی و ابن عدی و قیل صالح و قیل ضعیف یکتب حدیثه و شیخ رحمه اللّه السندی در مختصر تنزیه الشریعة گفته زید بن الحواری العمی یروی اشیاء موضوعة لا اصل لها حتی یسبق الی القلب انه المتعمد لها و نیز در سند ابن عبد البر راوی از زید عمی سلامست و سلاّم

ص:33

نزد نقاد اعلام هرگز سالم از جرح و قدح نیست بلکه خیلی مطعون و معیوب و موهون و مثلوب می باشد بلکه ارباب جرح و تعدیل خود این خبر موضوع ضئیل را در ترجمه سلام طویل ذکر می کنند و باین ذکر بنای متزلزل آن از اساس یکسر می کنند چنانچه نسائی در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته سلام بن سلم متروک الحدیث و ابن الجوزی در کتاب الموضوعات در ضمن قدح حدیث طویل در فضل مؤذنین گفته و فیه سلام الطویل قال یحیی لیس بشیء لا یکتب حدیثه و قال البخاری ترکوه و قال النّسائی و الدارقطنی متروک و قال ابن حبان یروی عن الثقات الموضوعات کانه کان المتعمد بها و نیز ابن الجوزی در کتاب الموضوعات بعد ذکر حدیثی در باب زکاة الفطر گفته قال المصنف هذه الزیادة و هی ذکر الیهودی و النصرانی موضوعة علی رسول اللّه انفرد بها سلام الطویل قال یحیی لا یکتب حدیثه و قال النّسائی متروک و قال ابن حبان کان یروی عن الثقات الموضوعات کانه کان المتعمد لها و ذهبی در میزان گفته سلام بن مسلم و یقال ابن سلیم التمیمی السعدی الخراسانی ثم المدائنی الطویل روی عن زید العمی و منصور بن زاذان و حمید و البصریین قال خ (البخاری) سلام بن مسلم السعدی الطویل عن زید العمی ترکوه و قال احمد بن أبی مریم سالت ابن معین عن سلام بن سلم التمیمی فقال ضعیف لا یکتب حدیثه و روی ابن الدورقی عن یحیی سلام الطویل لیس بشیء و روی عباس عن یحیی سلام التمیمی لیس بشیء و قال احمد سلام الطویل منکر الحدیث و قال س (النّسائی) سلام بن سلم متروک و قال ابو زرعة ضعیف ابو الربیع الزهرانی ثنا سلام الطویل عن زید العمی عن معاویه بن قرة عن ابن عمر بحدیث الوضوء مرة و مرتین و ثلاثا تابعه فیه عبد الرحیم بن زید العمی شبابة ثنا سلام

عن زید عن معاویة بن قرة عن انس عن النبی صلی اللّه علیه فی المسح علی الخفین ثلاثة ایام و لیالیهن للمسافر و یوما و لیلة للمقیم و به عن زید العمی عن أبی الصدیق الناجی عن أبی سعید عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم مثله احمد بن یونس ثنا سلام ثنا زید العمی عن أبی الصدیق الناجی عن أبی سعید مرفوعا ارحم هذه الامة بها ابو بکر و اقواهم فی دین اللّه عمر و افرضهم زید و اقضاهم علی و اصدقهم حیاء عثمان و امین الامة ابو عبیدة بن الجراح و اقرأهم أبی و ابو هریرة وعاء من العلم و عند سلمان علم لا یدرک و معاذا علم الناس بحلال اللّه و حرامه و ما اظلّت الخضراء و لا اقلت الغبراء او البطحاء من ذی لهجة اصدق من أبی ذر و قد ساق ابن عدی له جملة و قال لا یتابع علی شیء منها منها له

عن زید العمی عن قتادة عن انس مرفوعا کره للموذن ان یکون اماما قال ابن عدی

ص:34

لعل البلاء فیه منه او من زید قیل توفی فی حدود سنة سبع و سبعین و مائة و نیز ذهبی در مغنی گفته سلام بن سلم و قیل ابن سلیم المدائنی السعدی الخراسانی الاصل الطویل عن زید العمی و حمید الطویل و منصور بن زاذان متروک و قال ابو زرعة ضعیف و نیز ذهبی در کاشف گفته سلام بن سلم التمیمی المدائنی الطویل و قیل ابن سلیم عن زید العمی و منصور بن رادان و عنه قبیصة و خلف بن هشام و ابو الربیع الزهرانی قال البخاری ترکوه و سبط ابن العجمی الحلبی در کتاب الکشف الحثیث عمن رمی بوضع الحدیث گفته سلام بن سلم و یقال ابن سلیم التمیمی السعدی الطویل جرحه جماعة قال ابن الجوزی فی الموضوعات یروی عن الثقات الموضوعات کانه المتعمد لها ذکره فی فضل الموذنین و فی موضع آخر فی الزکاة و نقل هذا الکلام عن ابن حبان و اللّه اعلم و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته قال احمد روی احادیث منکرة و قال ابن أبی مریم عن ابن معین له احادیث منکرة و قال الدوری و غیره عن ابن معین لیس بشیء و قال ابن المدینی ضعیف و قال ابن عمار لیس بحجة و قال الجوزجانی لیس بثقة و قال البخاری ترکوه و قال مرة یتکلمون فیه و قال ابو حاتم ضعیف الحدیث ترکوه و قال ابو زرعة ضعیف و قال النّسائی متروک و قال مرة لیس بثقة و لا یکتب حدیثه قال ابن خراش کذاب و قال مرة متروک و قال ابو القسم البغوی ضعیف الحدیث جدّا و روی ابن عدی احادیث و قال لا یتابع علی شیء منها و اخرج له الحدیث الذی اخرجه ابن ماجة و لیس له عند غیره و هو حدیث انس وقت للنفساء قلت و منها

زید العمی عن قتادة عن انس مرفوعا کره للموذن أن یکون اما ما قال ابن عدی لعل البلاء فیه منه او من زید و قال ابن حیان روی عن الثقات الموضوعات کانه کان المتعمد لها و هو الذی

روی عن حمید عن انس ان النبی صلّی اللّه علیه و سلم وقت للنفساء اربعین یوما و قال العجلی ضعیف و قال الساجی عنده مناکیر و قال الحکم روی احادیث موضوعة و قال ابو نعیم فی الحلیة فی ترجمة الشعبی سلام بن سلیم الخراسانی متروک باتفاق قرأت بخط الذهبی قیل انه مات فی حدود سنة 177 سبع و سبعین و مائة و نیز ابن حجر عسقلانی در تقریب گفته سلام بتشدید اللام ابن سلیم او سلم ابو سلیمان و یقال له الطویل المدائنی متروک من السابعة مات سنه سبع و سبعین و صفی الدین الخزرجی در مختصر تذهیب التهذیب گفته (ق) سلام بن سلیم التمیمی السعدی ابو سلیمان المدائنی الطویل عن زید العمی فاکثر و حمید الطویل و عنه ابو الربیع

ص:35

الزهرانی و علی بن الجعد قال ابو زرعة ضعیف قال البغوی توفی قریبا من سنه سبع و سبعین و مائة و شیخ رحمة اللّه سندی در مختصر تنزیه الشریعه گفته سلام الطویل یروی الموضوعات کانه المعتمد لها و ابو الفیض محمد مرتضی الزبیدی در تاج العروس گفته سلام بن سلم و قیل ابن سالم و قیل ابن سلیمان ابو العباس المدائنی السعدی التمیمی عن زید العمی و منصور بن زاذان و عنه خلف بن هشام قال البخاری ترکوه و علاوه بر ذهبی که این خبر موضوع را در ترجمۀ سلام آورده و راه اظهار وهن و هوان و فساد و بطلان آن سپرده دیگر علماء سنیه نیز این خبر موضوع را مقدوح و مجروح وامینمایند و باعتراف قدح سلام طویل و زید عمی در ایضاح انحزام و انثلام آن می افزایند سخاوی در مقاصد حسنه در ذکر این حدیث گفته و عن أبی سعید عند قاسم بن صبغ عن ابن أبی خیثمه و عنه العقیلی فی الضعفاء عن علی بن عبد العزیز کلاهما عن احمد بن یونس عن سلام عن زید العمی عن أبی الصدیق عنه و زید و سلام ضعیفان و مرزا محمد بن معتمدخان البدخشانی در تحفة المحبین در فصل ثالث باب اول اصل ثانی از اصول اربعه کتاب مذکور که آن فصل معقود برای ذکر احادیث ضعیفه است گفته

ارحم امتی بها ابو بکر و اقواهم فی دین اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقضاهم علی اخرجه ابن عبد البر فی الاستیعاب عن أبی سعید الخدری و فی سنده سلام و هو الطویل متروک عن زید العمی ضعیف و ازینجا بحمد اللّه تعالی واضح و اشکار گردید که این خبر مصنوع بروایت ابو سعید خدری چنان مهتوک الحال و مقدوح الرجالست که خود علمای اهل سنت بقدح و جرح در آن برمیخیزند و خاک مذلت و صغار باید أی عیب و عوار آن بر رؤس متمسکین بآن برملا می ریزند و از آن جمله است ابو محجن و این خبر منفعل را بروایت او ابن عبد البر در استیعاب آورده چنانچه در صدر استیعاب گفته و قد وصف رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم وجوه اصحابه و خلالهم لیقتدی به فیهم بمثل ذلک فیما رواه شیخنا عیسی بن سعید بن سعدة المقری قال حدثنا ابو بکر احمد ابراهیم بن شاذان قال حدثنا ابو محمد یحیی بن محمد بن صاعد و ابنا نا به ابو عثمان سعید بن عثمان قال حدثنا احمد بن دحیم قال حدثنا یحیی بن محمد بن صاعد قال حدثنا محمد بن عبید بن ثعلبة العامری بالکوفة قال حدثنا عبد الحمید بن عبد الرحمن ابو یحیی الحمانی قال حدثنا ابو سعید الاعور یعنی البقال و کان مولی الحذیفة قال حدثنا شیخ من الصحابة یقال له ابو محجن او محجن بن فلان

قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان أرأف امتی بامتی ابو بکر و اقواها فی دین اللّه عمر و اصدقها حیاء عثمان و اقضاها علی بن أبی طالب و اقراها

ص:36

أبی بن کعب و افرضها زید بن ثابت و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح و درین سند سعید بقال واقع شده و سعید بقال مقدوح و مجروح ناقدین رجال و مطعون و موهون مختبرین احوالست نسائی در کتاب الضعفاء و المتروکین گفته سعید بن المرزبان ابو سعد البقال ضعیف و ذهبی در میزان الاعتدال گفته سعید بن المرزبان ابو سعد البقال الاعور مولی حذیفة بن الیمان کوفی مشهور روی عن انس و أبی وائل و عکرمه و عنه شعبة و ابو اسامه و یعلی و خلق ترکه الفلاس و قال ابن معین لا یکتب حدیثه و قال ابو زرعة صدوق مدلس و قال ح منکر الحدیث علی بن حرب ثنا ابو مسعود الزجاج عن أبی سعید البقال عن أبی عباد عن أبی هریرة مرفوعا ما کان من حق قلته او لم اقله فانا قلته هذا منکر

ابن عیینة عن أبی سعید البقال عن عکرمة عن ابن عباس قال من شک ان المحشر هاهنا یعنی الشام فلیقرأ هو الذی اخرج الذین کفروا من دیارهم لاول الحشر قال لهم النبی صلی اللّه علیه و سلم اخرجوا قالوا الی این قال الی ارض المحشر

عبدة بن سلیمان عن أبی سعید عن الضحّاک عن ابن عباس عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال زیّنوا القرآن باصواتکم قال ابن عدی هو من جملة الضعفاء الذین یجمع حدیثهم و نیز ذهبی در مغنی گفته سعید بن المرزبان ابو سعد البقال مشهور لیس بالحجة قال ابن معین لا یکتب حدیثه و قال ابو زرعة صدوق مدلس و قال الفلاس متروک و نیز ذهبی در کاشف گفته سعید بن المرزبان العبسی ابو سعد البقال الکوفی الاعور عن انس و ابن أبی لیلی و عنه شعبة و عبید اللّه بن موسی قال احمد منکر الحدیث و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمۀ او گفته قال عمرو بن حفص بن غیاث ترک أبی حدیثه و قال ابو عیینة کان عبد الکریم احفظ منه و قال احمد ما رأیت عیینة املا علینا عنه الا حدیثا واحدا قیل له لم قال لضعفه عنده و قال ابن المبارک قلت لشریک أ تعرف ابا سعد البقال فقال أی و اللّه انا اعرفه عالی الاسناد حدثته عن عبد الکریم الجزری عن زیاد بن أبی مریم عن عبد اللّه بن معقل عن ابن مسعود بحدیث الندم توبة فترکنی و ترک عبد الکریم و ترک زیادا و حدث به عن عبد اللّه بن معقل و نیز در تهذیب بترجمه او گفته و قال احمد بن أبی مریم عن ابن معین لیس بشیء لا یکتب حدیثه و قال عمرو بن علی ضعیف الحدیث متروک الحدیث و قال ابو زرعة لین الحدیث مدلس قیل هو صدوق قال نعم کان لا یکذب

ص:37

و قال البخاری منکر الحدیث و قال الحاکم لا یحتج بحدیثه و قال النّسائی ضعیف و قال عرة لیس بثقة و لا یکتب حدیثه و نیز در تهذیب بترجمه او گفته و قال البرقانی عن الدارقطنی متروک و قال ابو حاتم فیه تدلیس ما اقربه من أبی خباب و قال الساجی صدوق فیه ضعف و قال العجلی ضعیف و قال ابن حبان کثیر الوهم فاحش الخطا قال ابو داود کان من قراء الناس و قال العقیلی وثقه وکیع و ضعفه ابن عیینة قلت الحکایة التی حکیت عن وکیع لا یدل علی انه وثقه و قد ذکرها الساجی عن محمود بن غیلان قال سئل وکیع عن أبی سعد البقال فقال احمد اللّه کان یروی عن أبی وائل و ابو وائل ثقة و قد ذکرها المؤلف بلا عز و فحذفتها ثم احتجت هنا فذکرتها و نیز ابن حجر عسقلانی در تقریب گفته سعید بن مرزبان العبسی مولاهم ابو سعد البقال الکوفی الاعور ضعیف مدلس مات بعد الاربعین من الخامسة و صفی الدین الخزرجی در مختصر تذهیب التهذیب گفته سعید بن المرزبان العبسی مولی حذیفة ابو سعید الکوفی البقال بموحدة الاعور عن انس و أبی وائل و عنه شعبة و ابن عیینة قال النّسائی ضعیف قال الذهبی مات سنة بضع و اربعین و مائة و ما علمت احد اوثقه و علاوه برین عبارات که حاکی قبائح اعمال و کاشف شنائع احوال ابو سعد بقالست از عبارت آتیه اصابه ابن حجر عسقلانی واضح خواهد شد که ابو سعد با اینکه ضعیفست ادراک ابو محجن نکرده پس روایت او از ابو محجن محکوم بارسال و انقطاع خواهد بود و اصلا قابلیّت تمسک و تشبث نخواهد داشت و کسی از اصحاب تامل و تحقیق و ارباب تدبیر و تدقیق آن را قابل استناد و اعتماد نخواهد انگاشت بالجمله انهتاک حال این خبر ساقط الاثر بسبب مقدوحیت ابو سعد بقال اعور بر هر ناقد ذی بصر ظاهر و اظهرست و اگر از قدح و جرح ابو سعد بقال و غمز و همز این اعور بادی الارسال قطع نظر و صرف بصر کرده شود باز هم حدیث ابو محجن قابل اعتنا و التفات اثبات و ثقات نیست زیرا که معایب و قوادح خود ابو محجن ثقفی بحدی رسیده است که هرگز احدی از ارباب انصاف و ترک اعتساف حدیث او را بجوی نخواهد خرید و باعتماد بر روایت این چنین مرتکب کبائر و مرتبک جرائر پرده ناموس خود بدست صفاقت و رقاعت نخواهد درید توضیح این اجمال آنکه ابو محجن ثقفی با وصفی که نزد حضرات اهل سنت نائل شرف صحابیّت رسول صلی اللّه علیه و آله ماهب القبول بود چندان انهماک در شرب خمر و هتک ستر می نمود که بالاجهار و الاعلان بادمان آن می پرداخت و بیمحابا نرد حیا و شرم تبرک وقار

ص:38

و آزرم می باخت تا آنکه چند بار اجرای حد را هم بر خود سهل و آسان انگاشت و از حسو عقار و شرب راح و ارتیاح بدور اقداح هرگز دست برنداشت آخر نوبت بجای رسید که حضرت خلیفه ثانی با آن همه محامات شاربین خمر که در سر داشتند و بسبب اتحاد مشرب و مذاق با این جماعت فجار فساق طریق تائید و وفاق مسلوک نموده اعلام جلاعت و خلاعت می افراشتند نیز تاب نیاوردند و از اجرای حدّ و تعذیب بر آن سیکرّر شریب مرة بعد مرة و کرة بعد کرة بتنگ آمده طریق نفی آن مستوجب زجر و نهر بسوی جزیرۀ در بحر سپردند و بمزید تیقظ برای نگاهبانی آن خلیع الغدار مردی را نیز همراه او نمودند تا مانع و حاجز او از شرب خمر بوده باشد لیکن آن مغرم لهو و قصف خواست که آن محتسب را بقتل رساند و خود را ازین احتساب شدید وارهاند چون تیر تدبیر آن شریر بر نشانه ننشست ناچار چون تیر از جا جست و از جزیره فرار نموده بقادسیه رسید و بسعد بن أبی وقاص ملحق گردید چون محتسب ابو محجن نیز بخوف قتل خود از جزیره راه فرار پیش گرفته بخدمت خلیفه ثانی ماجرا را رسانیده بود لهذا حضرت خلافت مآب سعد بن أبی وقاص را بحبس ابو محجن مامور ساختند طریف آنست که او در قادسیه نیز از شرب خمر باز نیامد و طریفتر آنکه سعد بن أبی وقاص با وصف علم باین معنی اجرای حد بر او ننمود بلکه بسبب قتال او با کفار که غالبا در حالت خمار واقع شده باشد چنان مسرور شد که باو وعده کرد که دیگر ما ترا در شرب خمر هرگز حد نخواهیم زد و گویا این تعطیل حد خداوند قهار را مجازات قتال او با کفار قرار داد و ابو محجن اگر چه عهد کرد که دیگر خمر نخواهد خورد مگر وفای او برین عهد هرگز ثابت نمی شود بلکه حب شراب چنان در عروق لحم و

ص:39

مخ عظام او سرایت کرده بود که آن بی باک بعد مردن هم می خواست که در پهلوی تاک مدفون شود تا بعد مرگ هم ذائقه شراب بچشد و این معنی را بنهج وصیت نظما ادا هم نموده است و چون این از روی او از صمیم قلب خواسته بود لهذا کرامت صحابیت ثلاثه بهر او بروز کرد و آخر بر قبر او اصول ثلاثه کرم پیدا شد و سوء حال و خسران مآل او بر همگنان ظاهر و باهر گردید حالا بعض عبارات که شاهد این مطالبست باید شنید و بلطف احتجاج اهل سنت بخبر چنین شارب الخمر در فضیلت اصحاب عیانا باید رسید ابن عبد البر قرطبی در کتاب استیعاب گفته ابو محجن الثقفی اختلف فی اسمه فقیل فیه مالک بن حبیب و قیل عبد اللّه بن حبیب بن عمرو بن عمیر بن عوف بن عقدة بن عمیره بن عوف بن نسی و هو ثقیف الثقفی و قیل اسمه کنیته اسلم حین اسلمت ثقیف و سمع من النبی صلّی اللّه علیه و سلم و

روی عنه حدث عنه ابو سعد البقال قال سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول اخوف ما اخاف علی امتی من بعدی ثلاث ایمان بالنجوم و تکذیب بالقدر و حیف الائمة و کان ابو محجن هذا من الشجعان الابطال فی الجاهلیة و الاسلام من اولی الباس و النجدة و من الفرسان إلیهم و کان شاعرا مطبوعا کریما الا انه کان منهم کافی الشراب لا یکاد یقلع عنه و لا یردعه حدّ و لا لوم لائم و کان ابو بکر الصدیق رضی اللّه عنه یستعین به و جلده عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه فی الخمر مرارا و نفاه الی جزیرة فی البحر و بعث معه رجلا فهرب منه و لحق سعد بن أبی وقاص بالقادسیة

ص:40

و هو محارب للفرس و کان قد هم بقتل الرجل الذی بعثه معه عمر فاحسّ الرجل بذلک و خرج قارا فلحق بعمر و اخبره خبره فکتب عمر الی سعد بحبس ابو محجن فحبسه فلما کان یوم قسّ الناطف بالقادسیة و التحم القتال سأل ابو محجن امرأة سعدان تحل قیده و تعطیه فرس سعد و عاهدها انه ان سلم عاد الی حاله من القید و السجن و ان استشهد فلا تبعة علیه فخلت سبیله و اعطته الفرس و قاتل و ابلی بلاء حسنا ثم عاد الی محبسه و کان بالقادسیة ایام مشهورة منها قس الناطف و منها یوم ارماث و یوم اغواث و یوم الکتائب و کانت قصة أبی محجن فی یوم منها و یومئذ قال کفی حزنا ان تؤدی الخیل بالقنی و اترک مشدودا علی وثاقیا

إذا قمت عنانی الحدید و غلقت مصارع من دونی تصم المنادیا

و قد کنت ذا مال کثیر و اخوة فقد ترکونی واحدا لا أخا لیا

و قد شف جسمی اننی کل شارق اعالج کبلا مصمتا قد برانیا

فللّه دری یوم اترک موثقا و تذهب عنّی اسرتی و رجالیا

حبسنا علی الحرب العوان و قد بدت و اعمال غیری یوم ذاک الغوالیا

فللّه عهد لا اخیس بعهده لئن فرجت الا ازور الحق انیا

حدثنا خلف بن سعید حدثنا عبد اللّه بن محمد حدثنا احمد ابن خالد حدثنا اسحاق بن ابراهیم

ص:41

حدثنا عبد الرزاق عن ابن جریج قال بلغنی ان عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه حدّ ابا محجن بن حبیب بن عمرو بن عمیر الثقفی فی الخمر سبع مرات و قال قبیصة بن ذویب ضرب عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه ابا محجن الثقفی فی الخمر ثمان مرات و ذکر ذلک عبد الرزاق فی باب من حدّ من الصحابة فی الخمر قال و اخبرنا معمر عن ابن ایوب عن ابن سیرین قال ابو محجن الثقفی لا زال یجلد فی الخمر فلما اکثر علیهم سجنوه و اوثقوه فلما کان یوم القادسیة رآهم یقتتلون فکانه رای ان المشرکین قد اصابوا من المسلمین فارسل الی أم ولد سعد یقول لها ان ابا محجن یقول لک ان خلیت سبیله و حملته علی هذا الفرس و دفعت إلیه سلاحا لیکونن اول من یرجع إلیک الا ان یقتل و انشأ یقول شعر کفی حزنا ان یلتقی الخیل بالقنی و اترک مشدودا علی وثاقیا إذا شئت عنان الحدید و غلقت مصارع من دولی تصم المنادیا فذهبت الاخری فقالت ذلک لامرأة سعد فحلت عنه قیوده و حمل علی فرس کان فی الدار و اعطی سلاحا ثم خرج یرکض حتی لحق بالقوم فجعل لا یزال بحمل علی رجل فیقتله و یکسر صلبه فنظر إلیه سعد فجعل یتعجب و یقول من ذلک الفارس قال فلم یلبثوا الا یسیرا حتی هزمهم و رجع ابو محجن و رد السلاح و جعل رجلیه فی القیود کما کان فجاء سعد فقالت امرأته او أم ولده کیف کان قتالکم فجعل یخبرها و یقول لقینا و لقینا حتی بعث اللّه رجلا علی فرس ابلق لو لا انی ترکت ابا محجن فی القیود لظننت انها بعض شمائل أبی محجن فقالت و اللّه انه لابو محجن کان من امره

ص:42

کذا و کذا فقصته علیه قصته فدعا به و خلّ قیوده فقال لا تجلدک علی خمر ابدا قال و انا و اللّه لا اشربها ابدا کنت انفا ان ادعها من اجل جلدکم قال فلم یشیر بها بعد ذلک و روی ابن الاعرابی عن المفضل قال قال ابو محجن فی ترک الخمر شعر رأیت الخمر صالحة و فیها مثالب تهلک الرجل الحلیما*فلا و اللّه اشربها حیاتی*و لا اشفی بها ابدا سقیما و انشده غیره هذه الابیات لقیس بن عاصم و من روایة اهل الاخبار ان ابنا لابی محجن الثقفی دخل علی معاویة فقال له معاویة ابوک الذی یقول شعر إذا مت فادفنی الی جنب کرمة

تروی عظامی بعد موتی عروقها و لا تدفننی بالفلاة فاننی اخاف إذا ما مت ان لا اذوقها

فقال ابن أبی محجن لو شئت ذکرت احسن من هذا من شعره قال و ما ذا قال قوله شعر لا تسأل الناس عن مالی و کثرته و سائل الناس عن حزمی و عن خلقی

القوم اعلم انی من سراتهم إذا تطیش ید الرعدیدة بالفرق

قد ارکب الهول مسدولا عساکره و اکتم السر فیه ضربة العنق

اعطی السنان غداة الروع حصته و عامل الرمح ارویه من العلق

و زاد بعضهم فی هذه الابیات شعر و اطعن الطعنة النجلاء قد علموا و احفظ السر فیه ضربة العنق عف المطالب عما لست نائله

ص:43

و ان ظلمت شدید الحقد و الحنق و قد اجود و ما مالی بذی قنع

و قد اکر وراء الحجر الفرق و القوم أعلم أنی من سراتهم

إذا سما بصر الرعد الرعدیدة الشفق قد یعسر المرء حینا و هو ذو کرم

و قد یثوب سوام العاجز الحمق لیکثر المال یوما بعد قلته

و یکتسی العود بعد الیبس بالورق فقال معاویة لئن اسأنا القول لنحسنن لک

الصفد ثم اجزل جائزته و قال إذا ولدت النساء فلتلدن مثلک و زعم الهیثم بن عدی انه اخبره انه رأی قبر أبی محجن الثقفی باذربیجان و قال فی نواحی جرجان و قد نبتت ثلثة اصول کرم و قد طالت و اثمرت و هی معروشة علی قبره مکتوب علی القبر هذا قبر أبی محجن قال فجعلت اتعجب و ما ذکر قوله إذا مت فادفنی الی جنب کرمة و ذکر البیت حدثنا احمد بن عبد اللّه حدثنا أبی حدثنا عبد اللّه بن یونس حدثنا بقی بن مخلد حدثنا ابو بکر بن أبی شیبة حدثنا ابو معاویة عن عمرو بن مهاجر عن ابراهیم بن محمد عن سعد بن أبی وقاص عن ابیه قال لما کان یوم القادسیة اتی سعد بابی محجن و هو سکران من الخمر فامر به الی القید و کان سعد به جراحة فلم یخرج یومئذ الی الناس و استعمل علی الخیل خالد بن عرفطة و رفع سعد فوق العذیب لینظر الی الناس قال ابو محجن کفی حزنا ان تردی الخیل بالفتی و اترک مشدودا علی وثاقیا فقال لابنة خصفة امرأة سعد ویحک خلینی و لک اللّه علیّ ان سلمنی اللّه

ص:44

ان أجیء حتی اضع رجلی فی القید و ان قتلت استرحتم منی فخلته فوثب علی فرس لسعد یقال له البلقاء ثم اخذ الرمح ثم انطلق حتی اتی الناس فجعل لا یحمل فی ناحیة إلا هزمهم فجعل الناس یقول هذا ملک و سعد ینظر فجعل سعد یقول الصبر صبر البلقاء و الطعن طعن أبی محجن و ابو محجن فی القید فلما هزم العدو رجع ابو محجن حتی وضع رجله فی القید و اخبرت ابنة خصفه سعدا بالذی کان من امره فقال لا و اللّه ما ابلی احد من المسلمین ما ابلی فی هذا الیوم لا اضرب رجلا ابلی المسلمین ما ابلی قال فخلی سبیله قال ابو محجن کنت اشربها إذ یقام علی الحد و اطهر منها فاما إذا بهرجتنی فو اللّه لا اشربها ابدا و حیرتم بسوی خود می کشد که هر گاه خود ابن عبد البر در استیعاب این همه معایب و مثالب ابو محجن را ذکر کرده است باز چرا احتجاج بخبر چنین ماجن مهتوک الحال در صدر همین کتاب استیعاب نموده طریق اعتساف پیموده بار الها مگر آنکه بلحاظ قضیّه الصحابة کلهم عدول وصف صحابیت را ماحی این همه مطاعن و مشائن دانسته باشد و ابن الاثیر الجزری نیز بذکر حالات انهماک ابو محجن در شرب خمر و عدم امتناع او با وصف سزایابی مکرر درین امر بنهایت توضیح و افصاح و تصریح و ایضاح پرداخته پردۀ عدالت او کما ینبغی بدست ابدای این عار و شنار مهتوک ساخته چنانچه در اسد الغابه فی معرفة الصحابة گفته ب د ع ابو محجن الثقفی و اسمه عمرو بن حبیب ابن عمرو بن عمیر بن عوف بن عقده بن غیره بن عوف بن ثقیف الثقفی و قیل اسمه مالک بن حبیب و قیل عبد اللّه بن حبیب و قیل اسمه

ص:45

کنیته اسلم حین اسلم ثقیف سنة تسع فی رمضان

روی عن النبی صلی اللّه علیه و سلم روی عنه ابو سعید البقال انه قال سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول اخوف ما اخاف علی امتی ثلاث ایمان بالنجوم و تکذیب بالقدر و جور الائمة و کان ابو محجن شاعرا حسن الشعر و من الشجعان المشهورین بالشجاعة فی الجاهلیة و الاسلام و کان کریما جوادا الا انه کان منهمکا فی الشرب لا یترکه خوف حدّ و لا لوم و جلده عمر مرارا سبعا او ثمانیا و نفاه الی جزیرة فی البحر و بعث معه رجلا فهرب منه و لحق بسعد بن أبی وقاص و هو بالقادسیة یحارب الفرس فکتب عمر الی سعد لیحبسه فحبسه فلما کان بعض ایام القادسیة و اشتد القتال بین الفریقین سأل ابو محجن امرأة سعد أن تحل قیده و تعطیه فرس سعد البلقاء و عاهدها انه ان سلم عاد الی حاله من القید و السجن و ان استشهد فلا تبعة علیه فلم تفعل فقال کفی حزنا ان تردی الخیل بالقنا و اترک

مشدودا علی وثاقیا إذا قمت عنانی الحدید و غلقت مصارع دولی قد تصم المنادیا

و قد کنت ذا مال کثیر و اخوة

فلما سمعت سلمی امرأة سعد ذلک رقت له فخلت سبیله و اعطته الفرس فقاتل قتالا عظیما و کان یکبر و یحمل فلا یقف بین یدیه احد و کان یقصف الناس قصفا منکرا فعجب الناس منه و هم لا یعرفونه و رآه

ص:46

سعد و هو فوق القصر ینظر الی القتال و لم یقدر علی الرکوب لجراح کانت به و ضربان من عرق النساء فقال لو لا ان ابا محجن محبوس لقلت هذا ابو محجن و هذه البلقاء تحته فلما تراجع الناس عن القتال عاد الی القصر و ادخل رجلیه فی القید فاعلمت سلمی سعدا خبر أبی محجن فاطلقه و قال اذهب لا احدک ابدا فتاب ابو محجن حینئذ و قال کنت انف ان اترکها من اجل الحد قیل ان ابنا لابی محجن دخل علی معاویة فقال له ابوک الذی یقول إذا مت فادفنی الی جنب کرمة تروی عظامی بعد موتی عروقها و لا تدفننی بالفلاة

فاننی اخاف إذا مات ان لا اذوقها

فقال ابن أبی محجن لو شئت لقلت احسن من هذا من شعره قال و ما ذاک قال قوله لا تسأل الناس عن مالی و کثرته و سائل الناس عن حرمی و عن خلقی القوم اعلم انی

من سراتهم

السر فیه ضربة العنق اعطی السنان غداة الروع حصته و عامل الرمح ارویه من العلق

عف المطالب عما لست نائله و ان ظلمت شدید الحقد و الحنق و قد اجود و ما مالی بذی قنع

و قد اکر وراء الحجر الفرق قد یعسر المرء حینا و هو ذو کرم و قد یثوب سوام العاجز الحمق

سیکثر المال یوما یعد قلته و یکتسی العود بعد الیبس بالورق

فقال معاویة لئن کنا اسأنا القول لنحسنن الصفد و اجزل جائزته و قال إذا ولدت النساء فلتلدن مثلک و قیل ان ابن سعد قال ان ابا محجن مات باذربیجان و قیل بجرجان اخرجه الثلاثة ازین عبارت ابن الاثیر

ص:47

تصدیق مدعای حقیر ظاهر و مستنیرست اما آنچه ابن الاثیر درین کلام ادعا نموده که ابو محجن در آخر کار توبه از شرب خمر کرد پس ادعای بی دلیلست و حقیقتش همان وعده زبانی اوست که ابن عبد البر در استیعاب نقل آن کرده و این هذا من ذاک و کیف یرجی التوبة من هذا المدمن المرتبک کل الارتباک و قد اوصی بدفنه الی جنب الکرمة بعد الموت و الهلاک و نبتت المرعی علی دمنته فی صورة الکرم الهتاک و ذهبی در تجرید اسماء الصحابة اگر چه احوال شراب خواری ابو محجن را بتفصیل بیان نکرده لیکن بالاجمال از ذکر محذور؟ ؟ ؟ و محدود و منفی و محبوس شدن او باز نمانده و در آخر کلام اشاره باخبار خلاعت آثار او نموده چنانچه گفته ابو محجن الثقفی عمرو بن حبیب و قیل مالک بن حبیب و قیل عبد اللّه کان فارسا شاعرا من الابطال لکن جلده عمر فی الخمر مرات و نفاه الی جزیرة فی البحر فهرب و لحق بسعد بن أبی وقاص و هو یحارب الفرس فحبس و له اخبار روی عنه ابو سعید البقال مرسلا (ب د ع) و ابن حجر عسقلانی علاوه بر حالات مفصلۀ شرب خمر شطری از قبائح اعمال و شنائع افعال دیگر که از ابو محجن ثقفی صادر شده بمعرض تحریر و تسطیر آورده و بابرام و تشیید روایات شرب خمر این شریب فسیق طریق نقد و تحقیق الی اقصی الغایة سپرده چنانچه در اصابه فی تمییز الصحابة گفته ابو محجن الثقفی الشاعر المشهور مختلف فی اسمه فقیل هو عمرو بن حبیب بن عمرو بن عمیر بن عوف بن عقدة بن غیره بن عوف بن ثقیف و قیل اسمه کنیته و کنیة ابو عبید و قیل اسمه ملک و قیل اسمه عبد اللّه و و امه کنود بنت عبد اللّه بن عبد شمس قال ابو احمد الحاکم له صحبة قال و یخیل الی انه صاحب سعد بن أبی وقاص الذی اتی به إلیه و هو سکران فان لم یکن هو فان اسمه ملک و ساق

من طریق أبی سعد البقال عن أبی محجن قال اشهد علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم انه قال اخاف

ص:48

علی امتی من بعدی ثلاثة تکذیب بالقدر و تصدیق بالنجوم و ذکر الثالثة و اخرجه ابو نعیم من هذا الوجه فقال فی الثالثة و حیف الائمة و ابو سعید ضعیف و لم یدرک ابا محجن و قال ابو احمد الحاکم الدلیل علی ان اسمه ملک ما حدثنا ابو العباس الثقفی ثنا زیاد بن ایوب ثنا ابو معاویة ثنا عمرو بن المهاجر عن ابراهیم بن محمد بن سعد عن ابیه قال لما کان یوم القادسیة اتی سعد بابی محجن سکران من الخمر فامر به فقید و کان یسعد جراحة فاستعمل علی الخیل خالد بن عرفطة و صعد سعد فوق البیت ینظر ما یصنع الناس فجعل ابو محجن یتمثل کفی حزنا ان تردی الخیل بالقنا*و اترک مشدودا علی وثاقیا*ثم قال لامرأة سعد و هی بنت خصفة ویلک خلینی فلک للّه علی ان سلمت ان اجیء حتی اضع رجلی فی القید و ان قتلت استرحم منی فخلته و وثب علی فرس لسعد یقال لها البلقاء ثم اخذ الرمح و انطلق حتی اتی الناس فجعل لا یحمل فی ناحیة الا هزمهم اللّه فجعل الناس یقولون هذا ملک و سعد ینظر فجعل یقول الضیر ضیر البلقاء و الطفر طفر أبی محجن و ابو محجن فی القید فلما هزم العدو رجع ابو محجن حتی وضع رجله فی القید فاخبرت بنت خصفه سعدا بالذی کان من امره فقال لا و اللّه لا احد الیوم رجلا ابلی اللّه المسلمین علی یدیه ما ابلاهم قال فخلی سبیله فقال ابو محجن قد کنت اشربها إذا کان یقام علی الحد و اطهر منها فاما إذ بهرجتنی فو اللّه لا اشربها ابدا قلت استدل ابو احمد رحمه اللّه بان اسمه ملک مما وقع فی هذه القصة من قول الناس هذا ملک و لیس نصا فی ذاک بل الظاهر انهم ظنوه ملکا من الملائکة و یؤید هذا الظاهر أن ابا بکر بن أبی شیبة اخرج هذه القصة عن أبی معاویة بهذا السند و فیها انهم ظنوه ملکا من الملائکة و قوله فی القصة الضیر ضیر البلقاء هی بالضاد المعجمه و الیاء الموحدة عدو الفرس و من قال بالصاد المهملة فقد صحف نبه علی ذلک ابن فتحون فی اوهام الاستیعاب و اسم امرأة سعد المذکورة سلمی ذکر ذلک سیف فی الفتوح و سماها ابو عمر ایضا و ساق القصة مطولا و زاد فی الشعر ابیاتا اخری و فی القصة فقاتل قتالا عظیما و کان یکبر و یحمل فلا یقف بین یدیه احد و کان یقصف الناس قصفا منکرا فعجب الناس منه و هم لا یعرفونه و اخرج عبد الرزاق بسند صحیح عن ابن سیرین کان ابو محجن الثقفی لا یزال یجلد فی الخمر فلما اکثر علیهم سجنوه و اوثقوه فلمّا کان یوم القادسیة رآهم یقتلون فذکر القصة بنحو ما تقدم لکن لم یذکر قول المسلمین هذا ملک بل فیه ان سعدا قال لو لا انی ترکت

ص:49

ابا محجن فی القید لظننتها بعض شمائله و قال فی آخر القصة فقال سعد لا اجلدک فی الخمر ابدا فقال ابو محجن و انا و اللّه لا اشربها ابدا قد کنت انف ان ادعها من اجل جلدکم فلم یشربها بعد و ذکر المدائنی عن ابراهیم بن حکیم عن عاصم بن عروة ان عمر غرب ابا محجن و کان یدمن الخمر فامر ابا جهر البصری و رجلا آخر ان یحملاه فی البحر فیقال انه هرب منهما و اتی العراق ایام القادسیة و ذکر ابو عمر نحوه و زادان عمر کتب الی سعد بان یحبسه فحبسه و ذکر ابن الاعرابی عن ابن داب ان ابا محجن هوی امرأة من الانصار یقال لها شموس فحاول النظر إلیها فلم یقدر فأجر نفسه من بناء یبنی بیتا بجانب منزلها فاشرف علیها من کوه و قال فی ذلک و لقد نظرت الی الشموس و دونها حرج من الرحمن غیر قلیل

فاستعدی زوجها عمر فنفاه و بعث معه رجلا یقال له ابن جهرا لکان ابو بکر یستعین به فذکر القصة و فیها ابن ابن جهرا رأی مع أبی محجن سیفا فهرب منه الی عمر فکتب عمر الی سعد یامره بسجنه فسجنه فذکر قصة فی القتل فی القادسیة و قال عبد الرزاق عن ابن جریج بلغنی ان عمر بن الخطاب حد أبا محجن ابن حبیب بن عمرو بن عمیر الثقفی فی الخمر سبع مرات و قیل دخل ابو محجن علی عمر فظنه قد شرب فقال استنکهوه فقال ابو محجن هذا من التجسس الذی نهیت عنه فترکه و ذکر ابن الاعرابی عن الفضل الضبّی قال قال ابو محجن فی ترکه شرب الخمر رأیت الخمر صالحة و فیها مناقب تهلک الرجل الحلیما فلا و اللّه اشربها

حیاتی و لا اشفی بها ابدا سقیما

و ذکر ابن الکلبی عن عوانة قال دخل عبید بن أبی محجن علی عبد الملک بن مروان فقال ابوک الذی یقول إذا مت فادفنی الی جنب کرمة یروی عظامی بعد موتی

عروقها

فذکر قصة و اوردها ابن الاثیر بلفظ قیل ان ابنا لابی محجن دخل علی معاویة فقال له ابوک الذی یقول فذکر البیت و بعده و لا تدفنانی بالفلاة فاننی اخاف إذا ما مت

لا اذوقها

فقال لو شئت لقلت احسن من هذا من شعره قال و ما ذاک قال قوله لا تسأل

الناس عن مالی و کثرته

یطیش ید الرعد الرعدیدة الفرق قد ارکب الهول مسدولا عساکره و اکتم السر فیه ضربة العنق

اعطی السنان غداة الروع حصته و عامل الرمح ارویه من العلق عف المطالب عما لست نائله

و ان طلبت شدید الحقد و الحنق و قد یعسر المرء حینا و هو ذو کرم و قد یسوم سوام العاجز الحمق

سیکثر المال یوما بعد قلته و یکتسی العود بعد الیبس بالورق

فقال معاویة لئن کنا اسأنا القول

ص:50

لنحسنن الفعل و اجزل صلته و قد عاب ابن فتحون ابا عمر علی ما ذکر فی قصة أبی محجن انه کان منهم کافی الشراب فقال کان یکفیه ذکر حده علیه و السکوت عنه ألیق و الاولی فی امره ما اخرجه سیف فی الفتوح ان امرأة سعد سالته فیم حبس فقال و اللّه ما حبست علی حرام اکلته و لا شربته و لکنی کنت صاحب شراب فی الجاهلیة فدب کثیرا علی لسانی وصفها فحبسنی بذلک فاعلمت بذلک سعدا فقال اذهب فما انا مؤاخذک لشیء تقوله حتی تفعله قلت و سیف ضعیف و الروایات التی ذکرناها اقوی و اشهر و انکر ابن فتحون قول من روی ان سعدا ابطل عنه الحد و قال لا یظن هذا بسعد ثم قال لکن له وجه حسن و لم یذکره و کانه أراد ان سعدا أراد بقوله لا یجلده فی الخمر بشرط أضمره و هو ان لا یثبت علیه انه شربها فوفقه اللّه ان تاب توبة نصوحا فلم یعد إلیها فی بقیة القصة قال قیل ان ابا محجن مات باذربیجان و قیل بجرجان و ازین عبارت سراسر بشارت بر ناظر با استبصار فوائد عدیده ظاهر و اشکار گردید اول آنکه از آن نمایان شد که حسب روایت ابو احمد حاکم ابو محجن در روز جنگ قادسیه شرب خمر نمود و مردم او را در حالت سکر پیش سعد آوردند و او حکم بحبسش داد و او در حالت حبس زوجه سعد را گول داده از قید وارفت و فرس سعد را گرفته قتال کرد و سعد بعد اطلاع حقیقت حال بقسم گفت که هرگز حد نخواهم زد امروز مردی را که خداوند عالم مسلمین را بر دو دست او انعام کرد بچیزی که انعام کرد و بعد ازین ابو محجن را از قید آزاد کرد و این صریح تعطیل حد الهیست که از سعد ظاهر شده دوم آنکه از آن پیدا شد که همراهیان سعد بن أبی وقاص که یا از صحابه بودند یا تابعین بحدی احمق و نادان بودند که ابو محجن ثقفی شارب الخمر را که در همان روز جنگ خمر خورده و مقید شده بود در هنگام قتال فرشته از فرشتگان خدا تصور می کردند و هر گاه عقل و فهم این جماعت چنین باشد چگونه در امور دین و ایمان ایشان را قابل اعتماد و استناد باید دانست این نیست مگر سفاهت و بلاهت اهل سنت که چنین جماعت سفهاء الاحلام اخفاء الهام را در امور دینیّه و احکام یقینیه ملجا و ملاذ خود ساخته اند و بنای دین و ایمان خود را بر عقائد و اقوال و افعال و اعمال ایشان نهاده بتخسیر و تدمیر خود پرداخته اند سوم آنکه از آن متجلی گردید که ابو احمد حاکم بروایتی که خود راوی آنست استدلال کرده به آنکه نام ابو محجن ملک بود و این استدلال ابو احمد نزد حقیر ناشی از سوء فهم و غلط و وهم او نیست بلکه غالبا او دیده و دانسته برای ستر عیب حماقت همراهیان سعد بن أبی وقاص بخیال صحابیت

ص:51

و تابعیتشان این استدلال پر اضلال نموده تا باشد که ناظرین کلام ابو احمد حاکم قول همراهیان سعد هذا ملک را محمول بر علمیّت نمایند و بجهل و حماقتشان پی نبرند لیکن ابن حجر عسقلانی این نکته غامضه را نفهمید و گمان برد که ابو احمد حاکم درین استدلال غلط کرده و راه خطا رفته لهذا تنبیها علی الغلط و ایضاحا للسقط پرده از روی کار برانداخت و واضح و ظاهر ساخت که قول همراهیان سعد هذا ملک محمول بر علمیت نیست بلکه ایشان ابو محجن را ملکی از ملائکه گمان کرده بودند و تائید این تحقیق بروایت ابو بکر بن أبی شیبه نمود که در آن روایت در سیاق این قصه بصراحت وارد شده که همراهیان سعد ابو محجن را ملکی از ملائکه گمان نموده بودند چهارم آنکه از آن عیان شد که عبد الرزاق بسند صحیح روایت کرده که ابو محجن پی در پی در شرب خمر محدود می شد آخر او را مسجون و محبوس ساختند و سخت بند نمودند تا آنکه در قادسیه او حیلة با کفار قتال نمود و سعد بن أبی وقاص بعوض این حسن خدمت او با او گفت لا اجلدک فی الخمر ابدا و باین انعام که سراسر مخالف احکام رب منعام و صراحة منافی شریعت خیر الانام صلی اللّه علیه و آله الکرامست او را ممتاز و سرافراز گردانید پنجم آنکه از آن واضح شد که حسب روایت مدائنی حضرت عمر ابو محجن را بسبب ادمان خمر خارج البلد فرمودند و ابو جهر بصری و شخصی دیگر را مامور ساختند که او را از دریای شور عبور دهند و ابو محجن از نزد ایشان فرار کرده راهی عراق گردید و بقادسیه رسید حسب روایت ابو عمر حضرت عمر بذریعه نامه خود سعد را حکم کردند که ابو محجن را حبس نماید پس او ابو محجن را محبوس کرد ششم آنکه از آن لائح شد که ابو محجن در مدینه منوره با زن مردی از انصار عشق بازی آغاز نهاد و از محاسن اتفاقات آنکه نام آن زن شموس بود که یکی از اسمای خمرست ابو محجن از فرط و له و غرام و شغف و هیام خواست که او را به بیند لیکن قادر نشد ناچار حیله عجیب برانگیخت و خود را اجیر بنائی ساخت که قریب بخانه آن زن تعمیر مکانی می نمود و باین وسیله رذیله از راه روزن دیوار بر ان زن مشرف و بزیارت او مشرف گردید و از غایت خلاعت این واقعه را نظم هم کرد و بیتی که درین باب گفت مضمون مجون مشحون آن این ست که من نظر کردم بسوی شموس حال آنکه در باب او از جانب خدا منع شدید بود چون این واقعه آشکارا گردید ناچار شوهر آن زن بخدمت خلیفه ثانی شکایت کرد حضرت ایشان ابو محجن را خارج البلد ساختند و همراه او شخصی که ابن جهرا نام داشت بطور نگاهیان روانه نمودند ابن جهرا چون دید که ابو محجن شمشیری برای قتل او مهیا کرده است راه فرار پیش گرفت و بخدمت خلیفه رسیده ماجرا را عرض کرد از آن سو ابو محجن عرصه را خالی دیده بسوی قادسیه شتافت خلیفه ثانی بعد

ص:52

اطلاع برین امر سعد بن أبی وقاص را مامور بحبس او کردند و او در آنجا محبوس شد هفتم آنکه از آن ثابت شد که حسب روایت عبد الرزاق حضرت عمر بن الخطاب ابو محجن را در شرب شراب هفت مرتبه حد زدند و ازینجا انهماک او در شرب خمر و هتک ستر بنحوی که ظاهر می شود قابل عبرت ارباب خبرتست هشتم آنکه از آن ظاهر شد که یک بار ابو محجن نزد حضرت عمر حاضر شد ایشان بسبب کدامی قرینه جلیه گمان کردند که او شرب خمر نموده است و بحاضرین امر فرمودند که بوی دهن او را دریافت نمایند چون ابو محجن دانست که اگر بوی دهن او را مردم استشمام کردند حال شرب خمر او ظاهر و بر ملا خواهد شد لذلک حیلة و خدیعة بخلیفة عرض نمود که این حکم تو داخل تجسّس منهی عنه می باشد خلیفه چون از ابو محجن بیان حکم تجسس را شنیدند او را بحال خود وا گذاشتند و دست ازو بر داشتند و ازین واقعه چنانچه لطف احتیال ابو محجن در باب در؟ ؟ ؟ حد از خود ظاهر می گردد همچنان جهل حضرت عمر او حکم تجسس و اقدام شان بر امر محظور نیز اشکارا می شود نهم آنکه از آن متحقق شد که اشعار ابو محجن که در آن متعلق بدفن خود در پهلوی تاک انگور وصیت کرده بود بحدی معروف و مشهور بود که معاویه علیه ما یستحقه من الهاویه آنرا برای تعییر و تشویر پسر ابو محجن بعد موت ابو محجن ذکر کرد و پسر ابو محجن هم مجال انکار این اشعار ندیده ناچار بقراءت دیگر اشعار ابو محجن عنان کلام را معطوف گردانید و باین وسیله خود را از تشنیع و تفظیع خال المؤمنین که در پی هتک ناموس پدرش افتاده بودند وارهانید و نیز پسر ابو محجن هر گاه بر عبد الملک بن مروان داخل شد او هم این اشعار را در معرض تندید و تعنیف پسر ابو محجن ذکر نمود و طریق تحجیل آن خلف نبیل باین ذکر غیر جمیل پیمود و هم آنکه از آن متضح شد که ابن فتحون بسبب حمایت حمای اصحاب بر ابو عمر صاحب استیعاب طعن نموده و عیب کرده که او در حال ابو محجن جمله کان منهم کافی الشراب آورده و ابن فتحون بعد این طعن و عیب موهون افاده نموده که ابو عمر صاحب استیعاب را کافی بود که بر ذکر محدود شدن ابو محجن بسبب شرب خمر اکتفا می کرد و برین افاده هم ابن فتحون را صبر حاصل نشده بلکه بغرض نصیحت فرموده که سکوت از حال ابو محجن الیق ست و باز هم ابن فتحون را برین نصیحت قرار نیامده از راه خیرخواهی ابو محجن خواسته که عار و شنار شرابخواری او را در اسلام یکسر محو نماید و شرب غیر معدود و حسو نامحدود آن مطرود منکود را که بکرات و مرات مجلود و محدود شده صرف تا بزمان جاهلیت مقصور و محدود نماید و باین خیال محال که از قبیل ستر الشمس بالراحاست تفوه نموده که اولی در امر ابو محجن روایتیست که سیف آن را در کتاب فتوح اخراج نموده و مضمونش این ست که زوجه سعد از ابو محجن وجه حبس او پرسید ابو محجن جواب داد

ص:53

که قسم بخدا من محبوس نشده ام بر چیز حرامی که آن را اکلا و شربا استعمال کرده باشم و لکن من عادت شرب خمر در جاهلیت داشتم پس وصف آن بکثرت بر زبان من جاری می شود پس سعد بهمین سبب مرا حبس کرده است زوجه سعد چون این جواب از ابو محجن شنید سعد را از آن آگاه نمود سعد بابو محجن گفت که برو ما ترا مؤاخذه نخواهیم کرد بچیزی که آن را بگوی تا اینکه بکنی آن را یعنی بر ذکر وصف شراب و خوردن آن در اشعار ما ترا مؤاخذه نخواهیم کرد تا وقتی که شراب را نخوری لیکن بحمد اللّه ازین تقریر سراسر تزویر ابن فتحون فتحی او را نصیب نشد بلکه در مقصود نامحمود خود خائب و خاسر ماند زیرا که ابن حجر عسقلانی بعد ذکر این تقریر سفاهت تخمیر ابن فتحون فتح باب تعقب نمود و افاده کرد که راوی این روایت که ابن فتحون بان استدلال کرده یعنی سیف صاحب کتاب فتوح ضعیفست و روایاتی که ما در باب شرابخواری ابو محجن ذکر کردیم اقوی و اشهرست و این افاده سراسر اجادۀ ابن حجر عسقلانی در کسر کیف ابن فتحون حامی ابو محجن حلیف المجون نهایت کافی و وافیست یازدهم آنکه از آن ظاهر شد که ابن فتحون خلاعت مقرون در صدد حمایت سعد بن أبی وقاص نیز برآمده و بر قول کسی که ابطال حد نمودن سعد از ابو محجن روایت نموده انکار آغاز نهاده و از راه کمال غمارات ادعا کرده که ابطال حد از سعد مظنون نیست و لیکن برأی آن وجهیست و هر چند ابن فتحون آن وجه ناموجه را بیان ننموده لیکن ابن حجر وکالت فضولی او اختیار کرده و متفوه شده به اینکه گویا مراد ابن فتحون آنست که سعد بقول خود لا اجلدک فی الخمر ابدا ارادۀ این معنی نموده که جلد نخواهد کرد او را بشرطی که پوشیده کرد آن شرط را در نفس خود و آن شرط این بود که ثابت نشود بر او که ابو محجن شرب خمر نموده یعنی مقصد سعد این بود که ما ترا در شرب خمر جلد نخواهیم کرد بشرطی که بر ما شرب تو ثابت نشود پس خداوند عالم ابو محجن را توفیق داد که او توبه نصوح کرد و باز بسوی خمر عود نکرد و ازینجا بر ناظر منصف کمال انصاف پژوهی این حضرات در حمایت حمای اصحاب واضح و اشکار می گردد و متضح می شود که چگونه در ستر معایب واضحه این جماعت کثیر الشناعه مساعی غیر مشکوره بعمل می آرند للّه و للرسول اندک تامل باید کرد بلکه ضرورت بتامل هم نیست صرف بنظر بادی باید دید که ما بین ابو محجن و سعد فعلا و قولا چه ماجرا گذشته و هرگز گمانم نیست که احدی از اهل انصاف بعد ملاحظه آن مزعوم باطل ابن فتحون و ابن حجر را قابل ادنی التفات انگارد مگر نشنیدی که در روایت ابو احمد حاکم که خود ابن حجر آن را نقل کرده واقع ست لما کان یوم القادسیة اتی سعد بابی محجن سکران من الخمر فامر به فقید یعنی هر گاه روز جنگ قادسیه شد مردم ابو محجن را نزد سعد آوردند

ص:54

در حالی که او از خمر سکران بود پس سعد حکم بقید کردنش داد و او مقید شد و ظاهرست که هر گاه سعد با وصف ثبوت شرب خمر در روز قادسیه او را حد نزد بلکه اکتفا بر مقید کردنش کرد صراحة تعطیل حد بر ذمه او ثابت شد پس انکار ابن فتحون و تاویل ابن حجر قول سعد لا اجلدک فی الخمر ابدا را به اینکه مرادش لا اجلدک فی الخمر ابدا بشرط ان لا یثبت علی انک شربتها بیکار برآمد زیرا که شخصی که دیده و دانسته ابو محجن را با وصف ثبوت شرب خمر او در روز قادسیه و آورده شدنش در حالت سکر بر او حد نزند بلکه اکتفا بر قید کردنش نماید چگونه بعد مسرور شدن از قتال ابو محجن وعده عدم جلد او را نسبت بآینده مشروط بعدم ثبوت شرب خمر خواهد کرد و حاشا و کلا هرگز مقصود سعد این نبود بلکه یقینا مقصود سعد از قول خود لا اجلدک فی الخمر ابدا این بود که چون تو در قتال کار نمایان کرده لهذا بجلد وی آن آینده هرگز ترا در شرب خمر جلد نخواهم کرد و با وصف ثبوت شرب خمر تو حد آن را بر تو جاری نخواهم کرد و علاوه برین در آخر همین روایت ابو احمد حاکم واقعست که سعد بعد مطلع شدن حال قتال ابو محجن با کفار باعلان و اجهار گفت لا و اللّه لا احد الیوم رجلا ابلی اللّه المسلمین علی یدیه بما ابلاهم یعنی قسم بخدا حد نخواهم زد امروز مردی را که خدا بر دو دست او انعام کرد مسلمانان را بچیزی که انعام کرد و زیاده ازین اعتراف صریح بتعطیل حد الهی چه خواهد بود که سعد بصراحت قسم بر ترک حد یاد می کند و حدی که نزد او الیوم ثابت و متحققست بسبب کار نمایان مجرم در معرکه حرب ساقط می گرداند سبحان اللّه خود سعد باین اعلان و اجهار اسقاط حد ثابت فی الحال می نماید و ابن فتحون و ابن حجر در باب وعدۀ او نسبت باسقاط حدود آتیه إبطان و اضمار شرط عدم ثبوت که اوهن من بیت العنکبوت و اضعف من ورق التوت ست بر او برمی بندند و اصلا بلحاظ نمی آرند که هر گاه سعد حد ثابت فی الحال را بسبب حسن خدمت ابو محجن ساقط کرده وعده عدم جلد آینده که آن هم بسبب همین حسن خدمتست مشروط بعدم ثبوت خواهد کرد این نیست مگر نافهمی حضرات سنیه که قدر اسقاط حدود از اصحاب نمی دانند و از راه کوتاه بینی می خواهند که فیاضی حضرت سعد را بر زمان حال مقصور و محدود و در زمان استقبال معدوم و مفقود نمایند و این هم قابل لحاظ ست که حضرت سعد چنان بر حسن خدمت ابو محجن فریفته شدند که او را از قید هم آزاد کردند چنانچه در آخر روایت ابو احمد حاکم این هم واقع شده فخلی سبیله یعنی بن أبی وقاص ابو محجن را از قید حبس آزاد کرد و پر ظاهرست که هر گاه سعد از ابو محجن چنان راضی گشته باشد که او را از سزای قید که خود بعوض

ص:55

جرم شرب خمر داده بود برمی گرداند دیگر چرا در وعده مبرمه لا اجلدک فی الخمر ابدا شرط بیکار عدم ثبوت را مضمر و معهود خواهد کرد ما هذا الا الظن الفاسد و الرجم الکاسد و قطع نظر ازین در روایت مذکوره ابو احمد حاکم از خود ابو محجن منقول است که او بخطاب سعد گفت و قد کنت اشربها إذ یقام علی الحد و اطهر منها و اما إذا بهرجتنی فو اللّه لا اشربها ابدا یعنی من می خوردم شراب را وقتی که اقامت حد بر من کرده می شد و من بسبب اجرای حد از گناه آن پاک می شدم لیکن هر گاه تو از من حد را ساقط کردی پس قسم بخدا که نخواهم خورد آن را گاهی و این کلام ابو محجن صریحست و اینکه سعد دیده و دانسته اسقاط حد از ابو محجن کرده پس هر گاه باعتراف خود ابو محجن سعد ازو اسقاط حد کرده باشد دیگر چگونه تاویل کلام او باضمار شرط عدم ثبوت درست خواهد گردید یا للّه و للعجب سعد بن أبی وقاص و ابو محجن هر دو معترف و مظهر اسقاط و ابطال حد می باشند و باعلان و اجهار بلا اخفا و اسرار بان جا می زنند و این فتحون و ابن حجر از غایت صفاقت و رقاعت آفتاب را بگل اندودن می خواهند و قصد می نمایند که این خطه شنیعه و هفوه فظیعه مخفی و مستور و بتاویل مهتوک و مهجورشان محجوب و مغمور گردد و بحمد اللّه دلالت این کلام ابو محجن بر اسقاط حد ازو بحدی واضح و لائحست که اکابر علمای اهل سنت بان اعتراف دارند ابن الاثیر الجزری در نهایة اللغة در لغت بهرج گفته فیه انه بهرج دم ابن الحارث أی ابطله و منه حدیث أبی محجن اما إذا بهرجنتی فلا اشربها ابدا یعنی الخمر أی اهدرتنی باسقاط الحدّ عنی و محمد بن مکرم افریقی در لسان العرب در لغت بهرج گفته و فی حدیث أبی محجن اما إذا بهرجتنی فلا اشربها دوازدهم آنکه از آن واضح شد که ابن حجر بسبب فقدان بصر چنان ادعا کرده که خداوند عالم ابو محجن را موفق کرد به اینکه توبه کرد بتوبه نصوح و عود نکرد بسوی خمر و این ادعای فاسد و زعم کاسد کاشف از کمال رقاعت و خلاعت ابن حجر است زیرا که چنانچه ما سابقا اشاره کردیم از ابو محجن جز وعدۀ زیانی عدم شرب خمر خیری دیگر ظاهر نشد و پر ظاهرست که مجرد این وعده را توبه نشاید گفت و همچنین عدم عود او بسوی شرب خمر شهادت علی النفی است که هرگز مقبول نتوان داشت و منقول نشدن واقعه از وقائع شرب خمر او بعد یوم قادسیه دلیل عدم شرب خمر او بعد از آن نیست و غالبا وجه منقول نشدن این چنین وقائع بعد واقعه قادسیه این ست که او بسبب وعدۀ مبرمه سعد لا اجلدک فی الخمر ابدا آزاد بحت و مهمل صرف شده بود و کسی او را در شب خمر گرفتار کرده پیش حاکم نمی آورد نه آنکه او شرب خمر نمی کرد و خیلی مستبعدست که چنین

ص:56

شریب فسیق که مثل حضرت خلیفه ثانی از اجرای حد مرة بعد مره بر او عاجز آمده بعبور دریای شور و نگاهبانی مجتسبین زور و شور او را سزا کرده باشد و او از آنجا گریخته در قادسیه رسیده باشد و آنجا بحکم خلیفه بسبب همین جرم محبوس و مقید شده باشند و باز در آنجا هم از شرب خمر باز نیامده در حالت سکر گرفتار گردیده بحکم سعد روی محبس دیده باشد یک بیک بسبب اسقاط حد و رفع حرج و تخلیه سبیل تائب گردد و بنای کار درین واقعه بر محض استبعاد نیست بلکه اگر نیک بنگری حضرات اهل سنت خود از افتراءات متهافته خود دلیل واضح بر بطلان توبه او بمعرض شهود رسانیده اند بیانش آنکه این حضرات از زبان ابو محجن کلامی که در مقام توبه نقل می کنند بحسب روایات خود این حضرات چنان متناقض و متناکر و متهافت و متنافرست که اصلا قابل اعتماد نیست انفا شنیدی که در روایت محمد بن سعد که ابو عمر در استیعاب آن را بسند خود آورده و ابن حجر آن را از ابو احمد حاکم نقل کرده واقع شده که ابو محجن گفت که من می خوردم شراب را وقتی که حد بر من جاری کرده می شد و من از آن طاهر می شدم و لیکن الحال که تو از من حد را ساقط کردی پس قسم بخدا که نخواهم خورد آن را گاهی و در روایت ابن سیرین که آن را ابن عبد البر در استیعاب و ابن حجر در اصابه از عبد الرزاق نقل کرده اند چنین آمده که ابو محجن گفت که قسم بخدا نخواهم خورد آن را گاهی زیرا که من در سابق می خوردم آن را بسبب انکار ازین مطلب که بگذارم آن را بسبب حد زدن شما یعنی وجه خوردن من شراب را حد جاری کردن شما بود و من بسبب تکبر خود نخواستم که بسبب این سزا آن را ترک کنم و لیکن هر گاه که شما از من حد را ساقط کردید حالا آن را نخواهم خورد و تهافتی که درین هر دو کلام موجودست اظهر من الشمس و ابین من الامسست پس حالا عاقل را رقص الجملی این حضرات باید دید که چگونه در باب اظهار توبه ابو محجن کلمات متهافته متناقضه نقل می کنند و شتر گریه می آرند و اصلا تخیل نمی نمایند که از کلام سابق ابو محجن ظاهر می شود که او جریان حد را بر خود خیلی محبوب می داشت و آن را برای خود موجب تطهیر می دانست و بسبب حصول طهارت مرة بعد مرة اقدام بر شرب خمر و تلویث خود کرة بعد کرة می کرد و چون این مطهّر بسبب حسن عنایت حضرت سعد بن أبی وقاص مفقود گردید ابو محجن از طهارت خود ناامید شده بقای تلوث خود را بخمر بهر خود نپسندید و بناچاری دست از شرب خمر برکشید و از کلام دیگرش آشکارست که او جریان حد را بر خود نهایت ناگوار بلکه موجب ننگ و عار می دانست و از راه الفت متحیرانه و حمیّت متکبرانه علی رغم انوف المحجرین للحد و الآمرین للجلد پی در پی شرب خمر می کرد و عزم بالجزم

ص:57

نموده بود که تا وقتی که سلسلۀ جریان حد بر من باقیست هرگز سلسله شرب سلسال از دست رها نخواهم گردانید و مراغمت و مشاقت و معازت و مخالفت محتسبین و قضاة و حکّام دولاة را باقصی الغایة خواهم رسانید لیکن هر گاه سعد بن أبی وقاص بوعده مبرمه خود ازو اسقاط حد علی الاطلاق نمود و او را برای ارتکاب این جرم الی غیر النهایه از او کرد مقتضی شرب خمر که جریان حد بود منتفی گردید و ابو محجن راه ترک آن برگزید و درین دو مضمون خرافت مشحون و ما بین این دو مزعوم رقاعت مضموم تباغض و تنافر و تخالف و تناکری که هست بله و صبیان هم از آن آگاه می باشند و ظاهرا این همه کارسازی این حضرات است که محض حسبة للّه برای تبریه ساحت ابو محجن از بقای او بر جریرۀ ادمان خمر این همه کلمات سافله ساقطه و جملات نازله هابطه بر زبان آورده اند و طریق تخدیع عوام کالانعام سپرده و الا خود او غالبا هیچ یک ازین دو کلام بر زبان نرانده باشد و اگر بالفرض تسلیم نمائیم که این هر دو کلام ازو صادر هم شده پس چون با هم متناقضست هرگز دلیل توبه صحیحه او نمی تواند شد واحدی از ارباب انصاف نمی توان گفت که در مقام توبه مثل این دو کلام که خیلی نامربوط و نهایت ظاهر السقوط ست کافیست بلکه عند الامعان هر واحد ازین کلام واضح الهوان صریح البطلان دلیل تام انخلاع ابو محجن از ربقه اسلام و ایمان و برهان قاطع استهزا و استسخار او باحکام و اوامر خیر ادیان می باشد زیرا که مقتضای کلام اولش این ست که او بزعم تطهیر حد اقدام بر شرب خمر می کرد و این صریح تلاعب بشرع و دینست چه حد اگر در شریعت مطهرست برای تائبین و منیبین و مقصرین و مزدجرین سبب تطهیر می شود نه آنکه بهر چنین متجرئین متجاهرین و متجاسرین خاسرین که بعد اجرای حد هم از گناه خود باز نیایند بلکه جریان حد را وسیلۀ طهارت خود دانسته بخوشدلی باز بر سر همان گناه آیند پس ادمان شرب خمر و اقدام ابو محجن بر آن مرة بعد مرة و کرة بعد کرة بزعم این معنی که حد مطهر ست اگر تلاعب بدین و شرع نیست دیگر چیست و خروج متلاعب بشرع و دین از زمرۀ مسلمین و مؤمنین اوضح از آنست که احتیاج تنبیه داشته باشد اما کلام دوم پس دلیل صریح عناد ابو محجن با احکام شرع متین و اوامر دین مبین و ایثار و تیرۀ متکبرین و اختیار تسمیه متجبرینست و پر ظاهرست که خداوند عالم حدود را برای همین مصلحت مفروض فرموده که مذنبین و مجرمین بسبب جریان آن بکیفر کردار خود در دار دنیا رسیده از معاودت بسوی ذنب و اجرام خویش بازآیند و دیگر جرأت و جسارت بر آن ننمایند و ازینجاست که در اکثر اوقات مجرمین و مذنبین مسلمین بعد جریان حدود از ارتکاب جرم و گناه باز می آیند

ص:58

و اگر احیانا باز نمی آیند و بهوای نفس اماره عود بآن می کنند جریان حدود ربانیه را سبب عود بان جرم و گناه قرار نمی دهند لیکن سرکشی که از تجبر و عدوان و تکبر و طغیان خود جریان حد الهی را موجب عود بهمان گناه قرار دهد و بنای عود بجرم معهود بر محدود شدن خود نهد و باین حد مراغمت و معاندت احکام شرعیه نماید و خود راه اعتراف بآن پیماید کیست که چنین معاند لدود و محائد عنود را از مؤمنین شمار خواهد کرد بلی اگر اهل سنت این چنین ملحد را بسبب معدود بودنش در صحابه از جمله اکابر مؤمنین و ارکان مسلمین قرار دهند بعید نیست و از عجائب اقدامات فظیعه و تجاسرات شنیعه این حضرات درین باب آنست که برای اثبات توبه ابو محجن از خمر متمسک ببعض اشعار اغیار می شوند و ان اشعار را جرأة و جسارة بسوی ابو محجن منسوب می نمایند چنانچه آنفا از عبارت استیعاب و اصابه دانستی که مفضل ضبّی ادعا کرده که ابو محجن در ترک خمر این دو بیت گفته رأیت الخمر صالحة و فیها مثالب تهلک الرجل الحلیما فلا و اللّه

اشربها حیاتی و لا اشفی لها ابدا سقیما

لیکن بحمد اللّه از مدغلین مدحورین این سعی نیز غیر مشکور و این عمل شان هم مثل دیگر اعمال هبا منثورست زیرا که بر متتبع خبیر و متفحص بصیر واضح و مستنیرست که این دو بیت هرگز کلام ابو محجن نیست بلکه از جمله اشعار قیس بن عاصم صحابیست که در ایام جاهلیت مضار خمر را دریافته ترک آن گفته بسبب بعض واقعات آنرا بر خود حرام کرده بود و برای اظهار تحریم آن بر خویش قطعه از اشعار نظم نموده چنانچه ابن عبد البر قرطبی در استیعاب بترجمه قیس بن عاصم گفته و کان قیس بن عاصم قد حرم علی نفسه الخمر فی الجاهلیة و کان سبب ذلک انه غمز عکنة ابنته و هو سکران و سبّ ابویها و رای الخمر فتکلم بشیء و أعطی الخمار کثیرا من ماله فلما افاق اخبر بذلک فحرّمها علی نفسه و قال فیها اشعارا منها رأیت الخمر صالحة

و فیها

و لا اعطی بها ثمنا حیاتی

بها الامر العظیما

و ابن الاثیر الجزری در اسد الغابه بترجمه قیس بن عاصم گفته و کان قیس بن عاصم قد حرم علی نفسه الخمر فی الجاهلیة و کان سبب ذلک انه غمز عکنة ابنته و هو سکران و سب ابویها و رای القمر فتکلم بشیء و اعطی الخمار کثیرا من ماله فلما افاق اخبر بذلک فحرمها علی نفسه و قال فی ذلک رأیت الخمر صالحة فیها خصال تفسد الرجل الحلیما

ص:59

فلا و اللّه اشربها صحیحا

ابدا ندیما فان الخمر تفضح شاربیها و تجنیهم بها الامر العظیما

بالجمله بودن تبیین مذکورین از اشعار قیس بن عاصم نزد اصحاب الباب محل شک و ارتیاب نیست و ازینجاست که ابن عبد البر در استیعاب در ترجمۀ ابو محجن کما عرفت سابقا بعد نقل قول مفضل نامفضل صراحة افاده نموده که این اشعار نزد غیر مفضل کلام قیس بن عاصمست مگر عجبست از ابن حجر که با وصف اطلاع بر حقیقت حال و دیدن کتاب استیعاب و اسد الغابه برین تنبیه راضی نشده قول مفضل ضبی را در ترجمه ابو محجن بلا رد و نکیر وارد کرده و اعجب از آن این ست که در ترجمه قیس بن عاصم اصلا ذکری ازین اشعار نیاورده و باین تدلیس غریب خواسته که ناظر غیر هر بر قول مفضل ضبی اعتماد نماید و این دو بیت را که در اصل از اشعار قیس بن عاصمست کلام ابو محجن تصور نموده او را از خمر تائب گمان کند حال آنکه این امر شدنی نیست زیرا که بودن این دو بیت از اشعار قیس بن عاصم حسب تصریحات اکابر اعلام سنیه واضح و لائحست و بالفرض اگر این اشعار از ابو محجن هم باشد باز هم چون از وعده زبانی بیش نیست آنرا بر توبه نصوح ابو محجن دلیل نتوان گرفت کما اوصانا إلیه غیر مرة بالجمله از لحاظ اطراف و جوانب این مبحث بر ناقد بصیر بخوبی واضحست که هیچ دلیلی بر توبه ابو محجن قائم نمی تواند شد بلکه بر خلاف آن دلیل بقاء ابو محجن برین عادت خبیثه ذمیمه و فناء او در حالت انهماک درین جریمه ملیمه البته موجودست و آن دلیل قاطع و برهان ساطع همان قضیه نبات اصول ثلاثه کرم بر قبر اوست که ابن عبد البر در استیعاب صراحة آورده و ابن الاثیر و ابن حجر از ذکر آن مصلحة اعراض کرده و این قضیه بلا ریب کاشف از سوء حال و خسران مآل ابو محجن و مبطل ظن قبیح و مستاصل زعم فضیح توبه اوست زیرا که اگر ابو محجن توبه می کرد هرگز خداوند عالم که قابل التوب و ستار و غفارست و یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح مظهر صفت او می باشد روا نمی داشت که اصول ثلاثه کرم بر قبر او پیدا شود و آرزوی دیرینۀ او که از کمال حب شرب خمر بدل می داشت و از غایت خلاعت آنرا بنظم آورده حق وصیت ادا می ساخت باین نهج بادی ظاهر برآید بلکه مقتضای عفو و صفح و ستر و تجاوز ایزد جل و علا آن بود که اگر او را ورثه اش فی الحقیقه در پهلوی تاک انگور دفن می کردند آن تاک را باقی نمی گذاشت و بر باد فنا می داد تا عرض آن صحابی مصون و محفوظ ماند و پس مردن در انظار خلائق مفتضح نگردد و لیکن چون

ص:60

بر خلاف این همه قواعد عفو و کرم اصول ثلاثه کرم بر قبرش ثابت امد لا محاله غایت انهماک آن بی باک در شرب شراب و حب تاک ثابت آمد و فی هذا بلاغ و مقنع لمن أراد الهدایة و اللّه الصائن عن الانغماس فی غمار الغوایة و مخفی نماند که شرابخواری ابو محجن از تاریخ طبری که اصح التواریخ نزد اهل سنت می باشد نیز واضح و اشکار می گردد زیرا که در آن مذکورست که ابو محجن را سعد بن أبی وقاص بوجه شرب خمر در قصر محبوس ساخته بود لیکن آخر کار بعد مقاتله او با کفار که حیلة و مکرا واقع شده بود تخلیه سبیل او کرد و باین تخلیه سبیل که یقینا فعل غیر جمیل و مشتمل بر تعطیل حد خداوند جلیل بود مستوجب سوء مستقر و مقیل و مستحق نکال عتید و عذاب وبیل گردید طبری در تاریخ خود در ذکر لیلة القادسیة آورده و نزل سعد فی قصر العذیب و اقبل رستم فی جموع فارس ستین الفا مما احصی فی دیوانه سوی التباع و الرقیق حتی نزل القادسیة و بنیه و بین الناس العتیق جسر القادسیة و سعد فی منزله وجع قد خرج به قرح شدید و معه ابو محجن بن حبیب الثقفی محبوس فی القصر جلسه فی شرب الخمر الی ان قال الطبری فاقتتلوا قتالا شدیدا و سعد فی القصر ینظر معه سلمی بنت خصفة و کانت قبله عند المثنی بن حارثة فجالت الخیل فرعبت سلمی حین رأت الخیل جالت فقالت مثنیاه و لا مثنی لی الیوم فغار سعد فلطم وجهها فقالت أ غیرة وجبنا فلما رای ابو محجن ما تصنع الخیل حین جالت و هو ینظر من قصر العذیب و کان مع سعد فیه قال کفی حزنا ان تردی الخیل بالقنا و اترک مشدودا علی وثاقیا إذا قمت عنانی

الحدید و اغلقت

ترکونی واحدا لا أخا لیا

فکلم زبراء أم ولد سعد و کان عندها محبوسا و سعد فی راس الحصن ینظر الی الناس فقال یا زبراء اطلقینی و لک علی عهد اللّه و میثاقه لئن لم اقتل لارجعن إلیک حتی تجعلی الحدید فی رجلی فاطلقته و حملته علی فرس لسعد بلقاء و خلت سبیله فجعل یشد علی العدو و سعد ینظر فجعل سعد یعرف فرسه و ینکرها فلما ان فرغوا من القتال و هزم اللّه جموع فارس رجع ابو محجن الی زبراء فادخل رجله فی قیده فلما نزل سعد من راس الحصن رای فرسه تعرق فعرف انها قد رکبت فسأل عن ذلک زبراء فاخبرته خبر أبی محجن فخلی سبیله و شرابخواری ابو محجن و محدود شدن او هفت بار از کتاب تهذیب الاثار

ص:61

ابن جریر طبری نیز ثابت و محقق می شود چنانچه در کنز العمال مذکورست عن قتادة قال جلد عمر بن الخطاب ابا محجن فی الخمر سبع مرات ابن جریر و از روایت مصنف عبد الرزاق صنعانی چنان واضح و لائح می شود که حضرت خلیفه ثانی ابو محجن را هشت مرتبه بر شرب خمر حد زدند چنانچه ملا علی متقی در کنز العمال گفته

عن محمد بن راشد عن عبد الکریم بن أمیّة عن قبیصة بن ذویب ان النبی صلی اللّه علیه و سلم ضرب رجلا فی الخمر اربع مرات ثم ان عمر بن الخطاب ضرب ابا محجن الثقفی ثمان مرّات عب بالجمله انهماک ابو محجن در شرب خمر و محدود شدن او بکرات و مرات درین باب مع دیگر واقعات که گذشته در ظهور و وضوح بحدی رسیده است که هرگز قابل شک و ارتیاب برای ارباب الباب نیست و چگونه محل ریب می تواند شد حال آنکه کتب تاریخ و سیر و اسفار حدیث و اثر از ذکر ان مالامال می باشد و تفاصیل و مجملات آن خاک مذلت و هوان بر روس حامیان اصحاب بتاب بیش از بیش می باشد و هر گاه این همه دانستی بر تو واضح گردید که حدیث ابو محجن هم بسبب ابو سعد بقال اعور و هم بسبب خود ابو محجن شارب خمر و فاعل منکر قابلیت احتجاج ندارد و ازینجاست که خود علمای اهل سنت این حدیث را بالخصوص مقدوح و مجروح وا می نمایند و راه اظهار وهن و هوان آن باجهار و اعلان می پیمایند مرزا محمد بن معتمدخان بدخشی در تحفه المحبین در فصل ثالث باب اول اصل ثانی که این فصل معقود برای ذکر احادیث ضعافست گفته

ان أرأف الناس بهذه الامة ابو بکر و ان اقواها فی دین اللّه عمر و ان اصدقها حیاء عثمان و ان اعلمها بفصل القضاء علی عس عن أبی محجن و فی سنده ابو سعد سعید بن المرزبان الاعور البقال ضعیف لکن للحدیث شواهد ازین عبارت ظاهرست که فاضل بدخشی این حدیث را ضعیف می شمارد و اگر چه بر قدح آن بسبب ابو محجن مراعاة کحقوق الصحابة اقدام نمی فرماید لیکن بصراحت اظهار می نماید که در سند آن ابو سعد سعید بن المرزبان الاعور البقال واقع شده و او ضعیفست اما ادّعای بدخشی که برای این حدیث شواهدست پس بی فائده محضست زیرا که شواهد این حدیث موضوع جمله مقدوح و مجروحست و قد بیّناها بما لا مزید علیه من التنقیب و سناتی علی ما بقی منها انشاء اللّه تعالی عما قریب پس ذکر این چنین شواهد مطعونه موضوعه و طرق موهونه مصنوعه در مقام استدراک ظاهر الانحزام و بادی الانهتاکست و هرگز نفعی از ذکر آن نیست بلکه اگر نیک بنگری اشاره بچنین شواهد

ص:62

باطله و وجوه عاطله جالب نهایت خزی و خسار و سائق اطم هلک و بوار می باشد و اللّه العاصم و از آن جمله است شداد بن اوس و این حدیث باطل و خبر عاطل را بروایت او عقیلی در کتاب الضعفاء و ابن عساکر در تاریخ دمشق آورده اند و در کمال ظهورست که ایراد عقیلی این حدیث را در کتاب الضعفاء خود دلیل مقدوحیت و مجروحیت انست و ابن عساکر نیز تضعیف آن نموده و ابن الجوزی آن را موضوع دانسته و در کتاب الموضوعات خود ذکر آن کرده و در سند این روایت جماعتی از مجروحین واقعشده اند و از جمله ایشان بشیر بالخصوص در باب این حدیث متهمست و او یا این حدیث را خود وضع نموده یا از بعض ضعفاء آنرا تدلیسا روایت کرده مرزا محمد بن معتمدخان بدخشی در تحفة المحبین در فصل ثالث باب اول اصل ثانی که معقود برای ذکر احادیث ضعافست گفته

ابو بکر ارأف امتی و ارحمها و عمر بن الخطاب خیر امتی و اعدلها و عثمان بن عفان احیا امتی و اکرمها و علی بن أبی طالب البّ امتی و اشجعها عق عس و ضعفه عن شداد بن اوس و فی سنده مجروحون و اتهم منهم بشیر فامّا وضعه و اما دلسه عن بعض الضعفا و آورده ابن الجوزی فی الموضوعات و اصل کلام ابن الجوزی در قدح این خبر موضوع جهال چون زیاده تر کاشف حقیقت حالست لهذا بنقل آن می پردازم در کتاب الموضوعات ابن الجوزی مذکورست حدیث فی ذکر جماعة من الصحابة

أنبأنا عبد الوهاب بن المبارک قال أنبأنا محمد بن المظفر قال ابنا ابو الحسن احمد بن محمد العتیقی قال اخبرنا یوسف بن الدخیل قال ثنا ابو جعفر العقیلی قال ثنا بشر بن موسی قال ثنا عبد الرحیم بن واقد الواقدی قال ثنا بشر بن زاذان عن عمر بن صبیح عن کن عن شداد بن اوس ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلّم قال ابو بکر اوزن امتی و ارجحها و عمر بن الخطاب خیر امتی و اکملها و عثمان احیی امتی و اعدلها و علی بن أبی طالب ولی امتی و أوسمها و عبد اللّه بن مسعود امین امتی و اوصلها و ابو ذر ازهد امتی و أرأفها و ابو الدرداء اعدل امتی و ارحمها و معاویة بن أبی سفین احلم امتی و اجودها طریق آخر

اخبرنا علی بن عبید اللّه قال ابنا علی بن احمد البندار قال أنبأنا ابو عبد اللّه بن بطة قال حدثنی ابو صالح محمد بن احمد قال ثنا خلف بن عمرو العکبری قال حدثنا محمد بن ابراهیم قال ثنا یزید الحلال صاحب بن أبی الشوارب قال حدثنا احمد بن القاسم بن بهرام قال ثنا محمد بن بشیر عن بشیر بن زاذان عن عکرمه

ص:63

عن ابن عباس قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم ابو بکر خیر امتی و اتقاها و عمر اعزها و اعدلها و عثمان اکرمها و احیاها و علی البها و اوسمها و ابن مسعود امتها و اعدلها و ابو ذر ازهدها و اصدقها و ابو الدرداء اعبدها و معاویة احلمها و اجودها قال المصنف هذا حدیث موضوع علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم و فی الطریقین جماعة مجروحون و المتهم به عندی بشیر بن زاذان اما ان یکون من فعله او من تدلیسه عن الضعفاء و قد خلط فی اسناده قال ابن عدی هو ضعیف یحدث عن الضعفاء و بشیر ابن زاذان علاوه بر ابن الجوزی و ابن عدی نزد دیگر اعیان سنیّه نیز مقدوح و مجروح می باشد ذهبی در میزان الاعتدال گفته بشیر بن زاذان ضعفه الدارقطنی و غیره و اتهمه ابن الجوزی و قال ابن معین لیس بشیء و نیز ذهبی در مغنی گفته بشیر بن زاذان ضعفه الدارقطنی و غیره و اتهمه ابن الجوزی و ابراهیم بن محمد بن الخلیل الحلبی المعروف بسبط ابن العجمی در کتاب الکشف الحثیث عمن رمی بوضع الحدیث گفته بشیر بن زاذان ضعفه الدارقطنی و غیره و اتهمه ابن الجوزی فی حدیث فیه جماعة من الصحابة

ابو بکر اوزن امتی و ارجحها و عمر بن الخطاب خیر امتی و اکملها و عثمان بن عفان احیی امتی و اعدلها و علی ولی امتی و اوسمها و عبد اللّه بن مسعود امین امتی و ارحمها و معاویة احلم امتی و اجودها ثم ذکر من طریق آخر ثم قال و المتهم عندی بشیر بن زاذان اما ان یکون من فعله او من تدلیسه عن الضعف و رحمة اللّه بن عبد اللّه السندی در مختصر تنزیه الشریعه گفته بشیر بن زاذان اتهم بالوضع و از آنجمله می باشند ابن عباس رضوان اللّه علیه و این افک شنیع و کذب فظیع را بروایت حضرتش جسارة و خسارة ملا عمر در سیرت خود آورده چنانچه محب طبری در کتاب الریاض النضرة فی مناقب العشره گفته الفصل الرابع فی وصف کل واحد من العشر بصفة حمیدة

عن ابن عباس قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ارحم امتی بامتی ابو بکر و اقواهم فی دین اللّه عمر و اشدهم حیاء عثمان و اقضاهم علی بن أبی طالب و لکل نبی حواری و حواری طلحة و الزبیر و حیثما کان سعد بن أبی وقاص کان الحق معه و سعید بن زید من احباء الرحمن و عبد الرحمن بن عوف من تجار الرحمن و ابو عبیدة بن الجراح امین اللّه و امین رسوله و لکل نبی صاحب

ص:64

و صاحب سری معاویة بن أبی سفیان فمن احبهم فقد نجا و من ابغضهم فقد هلک خرجه الملافی سیرته و وهن و هوان و فظاعت و بطلان این روایت پر غوایت واضح و اشکارست بچند وجه اول آنکه سندی برای این روایت پیدا نمی شود و تا وقتی که سند آن ظاهر نشود این روایت نزد اهل سنت شتر بی مهارست که اصلا گوش بان نمی کنند مگر نشنیدی که شاه صاحب که مخاطب اصلی ما درین کتاب می باشند در باب دهم همین کتاب تحفه خود می فرمایند که اعتبار حدیث نزد اهل سنت بیافتن حدیث در کتب مسندۀ محدثینست مع الحکم بالصحة و حدیث بی سند نزد ایشان شتر بی مهارست که اصلا گوش بآن نمی کنند دوم آنکه اگر فرضا سند این روایت هم ظاهر شود چون شاه صاحب افاده فرموده اند که اعتبار حدیث نزد اهل سنت بیافتن آن در کتب مسنده محدثینست مع الحکم بالصحة و این روایت هرگز محکوم بصحت نیست پس نزد ارباب ابصار اصلا قابلیت اعتماد و اعتبار نخواهد داشت و احدی از متتبعین آن را لائق اصغا و التفات نخواهد انگاشت سوم آنکه بعد ظهور سند این روایت هرگز مترقب نیست که آن سند خالی از غوائل قدح و جرح بوده باشد زیرا که آنفا دانستی که روایات این خبر موضوع و حدیث مصنوع که در صحاح سته واردست مثل روایات ترمذی و ابن ماجه و نیز روایات دیگر مشاهیر سنیه مثل حاکم و ابو یعلی و طبرانی و ابن عبد البر و غیرهم جمله مقدوح الاسانید و مطعون الطرق می باشد و بتصریحات و افادات اکابر محققین و اعاظم منقدین حضرات سنیه وهن و فساد و وهی و انهداد آن ظاهر و باهرست و هر گاه این همه حفاظ و اعلام را که عمرها در جمع طرق و اسانید فنا کرده اند با وصف تقدم طریقی سالم بدست نیامده باشد بیچاره ملا عمر را با تقاصر و تاخر خود چگونه اسنادی سلیم بهم می رسد و من ادعی فعلیه البیان و علینا اثبات قدحه یا بین الدلیل و البرهان چهارم آنکه رکاکت الفاظ و سخافت معانی اکثر جملات این روایت فاسدة المبانی خود شاهد صدق بر وضع و افتعال و کذب و انتحال آن می باشد و هر که ادنی ذوقی و انسی بکلام حضرت خیر الانام علیه و آله آلاف صلوات الملک المنعام داشته باشد بلا شبهه پی باین مطلب خواهد برد و هر چند حال جمله روایات این حدیث همینست لیکن این روایت و روایت سابقه که از شداد بن اوس نقل می کنند از سائر روایات این خبر موضوع درین باب منفرد و منحارست و مهانت و هجنت جملات آن

ص:65

بیش از بیش نزد اهل نظر ممتاز بلکه بشاعت و فظاعت بعض جملات و فقرات آن مثل جمله فاسده و حیثما کان سعد بن أبی وقاص کان الحق معه و فقرۀ کاسدۀ عبد الرحمن بن عوف من تجار الرحمن چنانست که صبیان و نسوان هم بر آن وقوف یافته از جسارت واضع آن در تعجب می آیند فضلا عن فحول الرجال و ارباب الکمال پنجم آنکه این روایت پر غوایت مشتمل بر مدح معاویه غاویه نیز هست و در آن واضع مدحور جمله و

لکل نبی صاحب سر و صاحب سری معاویه هم اقحام کرده است حال آنکه از افادات اکابر و اعاظم و اجله افاخم سنیه مثل احمد بن حنبل و اسحاق بن راهویه حنظلی استاد بخاری و خود بخاری صاحب صحیح و نسائی صاحب سنن و حاکم صاحب مستدرک و ابن الجوزی صاحب کتاب الموضوعات و ابن تیمیّه حرانی صاحب منهاج و عینی صاحب عمدة القاری و ابن حجر عسقلانی صاحب فتح الباری متبین و متحققست که هیچ حدیثی در فضل معاویه ثابت نشده و جمله احادیث مدح معاویه موضوع و مفتریست کما ستطلع علیه فیما بعد انشاء اللّه تعالی پس بداهة ظاهر شد که این روایت پر غوایت نیز حسب افادات این همه نقاد عظام و جهابذۀ فخام سنیه موضوع و مصنوع بعض احلاف سخافت و خرافت و اصحاب صفاقت و رقاعت می باشد و هر چند بعد این جرح مفصل و نقض مکمل وهن و هوان و فساد و بطلان جمیع روایات

حدیث ارحم امتی الخ بر تمامی اصحاب ابصار و اعیان بخوبی واضح و عیان گشت و احتیاجی بنقل اقوال ناقدین با کمال که بالاجمال بر آن کلام کرده اند باقی نماند لیکن بغرض مزید تشیید و ابرام بنای مقصود و مرام بعض افادات محققین اعلام و منقدین فخام سنیه متعلق بقدح و جرح این حدیث دیگر مذکور می نمایم و بهرۀ وافی و حظ کافی از اسکات و افخام ارباب مراء و خصام می ربایم پس باید دانست که مناوی در فیض القدیر شرح جامع صغیر بشرح این حدیث گفته ع من طریق ابن البیلمانی عن ابیه عن ابن عمر بن الخطاب و ابن البیلمانی حاله معروف لکن فی الباب ایضا عن انس و جابر و غیرهما عند الترمذی و ابن ماجة و الحاکم و غیرهم لکن قالوا فی روایتهم بدل ارأف ارحم و قال ت حسن صحیح و قال ک علی شرطهما و تعقبهم ابن عبد الهادی فی تذکرته بان فی متنه نکارة و بان شیخه ضعفه بل رجح وضعه انتهی ازین عبارت سراسر بشارت فوائد عدیده و عوائد سدیده که هر یکی

ص:66

از آن برای عبرت ارباب خبرت کافیست واضح و لائح می گردد اول آنکه از ان ثابت می شود که ابو یعلی این حدیث را از طریق ابن البیلمانی از پدر خود از ابن عمر روایت کرده و این همان امرست که ما بسوی آن در ما سبق در قدح روایت ابن عمر ایما کرده بودیم و للّه الحمد علی ظهوره و له الشکر علی انجلاء الحق و سفوره دوم آنکه از آن متحقق می شود که ابن البیلمانی که راوی این روایت پر غوایت بتوسط پدر خود از ابن عمرست بحدی مقدوح و مجروحست که مناوی بسبب شرم و حیا از تصریح و تفصیل آن دل دزدیده بر کلمه بلیغه و ابن البیلمانی حاله معروف اکتفا ورزیده و چرا چنین نکند حال آنکه آنچه سابقا از مخازی و مطاعن و معایب و مشاین ابن البیلمانی و پدرش هر دو حسب تصریحات نقاد کبار و جهابذه احبار شنیدی قابل استحیاست نه محل استعلا سوم آنکه از آن نمایان می گردد که اگر چه بعض علمای سنیه مثل ترمذی و ابن ماجه و حاکم این حدیث را روایت کرده اند و بعضی ازیشان بر تحسین و تصحیح آن هم تجاسر نموده لیکن علامه ابن عبد الهادی در کتاب تذکرۀ خود این صنیع شنیعشان را تعقب نموده و در صدد ردّ و ابطال کلام و مقالشان برآمده و ازینجا ظاهر و باهر می شود که تحسین و تصحیح این حدیث بحدی باطل و مضمحلست که علمای منصفین سنیه خود در ابطال و اخمال آن می کوشند و حقیقت حال را باستار و حجب تلمیع و تشویل نمی پوشند چهارم آنکه از آن متحقق می شود که علامۀ ابن عبد الهادی از راه کمال انصاف اعتراف نموده که در متن این حدیث نکارتست و حیث ثبت بتحقیق هذا الخبر العلم فی المهارة ان فی متن هذا الحدیث الشنیع نکارة وضح علی ارباب الخبرة و البصارة انه من مصنوعات اصحاب الخلاعة و الدعارة و مجعولات اولی الغرر و الغمارة و الحمد للّه علی هذه البشارة پنجم آنکه از آن متبین می گردد که شیخ ابن عبد الهادی یعنی ابن تیمیّه این حدیث را تضعیف نموده بلکه موضوعیت آن را ترجیح داده و فی هذا کفایة للمکتفی و شفاء للمشتفی حیث ظهر ان ابن تیمیّه هذا المتعنت الشدید العناد الذی ملأ بطاماته الاغوار و الانجاد قد اعترف بضعف هذا الخبر الواضح الانهداد بل رجح وضعه علی رغم اناف المثبتین الانکاد و للّه الحمد علی ایضاحه سبیل الرشاد و چون علامۀ ابن عبد الهادی در تذکره خود در خدمت گزاری این حدیث کما ینبغی سعی جمیل بکار برده طریق انصاف و ترک اعتساف بقدح و جرح

ص:67

این حدیث موضوع اهل جزاف سپرده لهذا مناسب چنان می نماید که شطری از مآثر علیه و مفاخر سمیّه او از زبان اکابر حضرات اهل سنت در این مقام منقول شود پس باید دانست که ذهبی در تذکرة الحفاظ در ذکر مشایخ خود گفته و سمعت من الامام الاوحد الحافظ ذی الفنون شمس الدین محمد بن احمد بن عبد الهادی ولد سنة خمس او ست و سبعمائة و سمع من القاضی ولی الدین عبد الدائم و المطعم و اعتنی بالرجال و العلل و برع و جمع و تصدی للافادة و الاشتغال فی القراءات و الحدیث و الفقه و الاصول و النحو و له توسع فی العلوم و ذهن سیال توفی فی شهر جمادی الاولی سنه اربع و اربعین و سبعمائة و نیز ذهبی در معجم مختص گفته محمد بن احمد بن عبد الهادی بن العمار عبد الحمید بن عبد الهادی بن یوسف بن محمد بن قدامة الفقیه البارع المقری المجود المحدث الحافظ النحوی الحاذق صاحب الفنون شمس الدین ابو عبد اللّه المقدسی الجماعیلی الاصل الصالحی الحنبلی ولد سنة خمس و سبعمائة او قریبا منها و سمع الکثیر من القاضی و أبی بکر بن عبد الدائم و طائفة و عنی بفنون الحدیث و معرفة رجاله و ذهنه ملیح و له عدة محفوظات و توالیف و تعالیق مفیدة کتب عنی و استفدت منه و اللّه یصلحه و یسعده توفی فی جمادی الاولی سنة 744 و طاب الثناء علیه و زین الدین عبد الرحمن بن احمد المعروف بابن رجب الحنبلی در طبقات گفته محمد بن احمد بن عبد الهادی بن عبد الحمید بن عبد الهادی بن یوسف بن محمد بن قدامة المقدسی الجماعیلی الاصل ثم الصالحی المقری الفقیه المحدث الحافظ الناقد النحوی المتفنن شمس الدین ابو عبد اللّه بن العماد أبی العباس ولد فی سنة اربع و سبعمائة و قرأ بالروایات و سمع الکثیر من القاضی أبی الفضل سلیمان بن حمزة و أبی بکر بن عبد الدائم و عیسی المطعم و الحجار و زینب بنت الکمال و خلق کثیر و عنی بالحدیث و فنونه و معرفة الرجال و العلل و برع فی ذلک و تفقه فی المذهب و افتی و قرأ الاصلین و العربیة و برع فیها و لازم الشیخ تقی الدین بن تیمیّة مدة و قرأ علیه قطعة من الاربعین فی اصول الدین للرازی و قرأ الفقه علی الشیخ مجد الدین الحرانی و لازم ابا الحجاج المزی الحافظ حتی برع فی الرجال و اخذ عن الذهبی و غیره و قد

ص:68

ذکره الذهبی فی طبقات الحفاظ فقال ولد سنة خمس او ست و سبعمائة و اعتنی بالرجال و العلل و برع و جمع و تصدی للافادة و الاشتغال فی القرآن و الحدیث و الفقه و الاصلین و النحو و له توسع فی العلوم و ذهن سیال و ذکره فی معجمه المختص و قال عنی بفنون الحدیث و معرفة رجاله و ذهنه ملیح و له عدة محفوظات و توالیف و تعالیق مفیدة کتب عنی و استفدت منه قال و سمعت منه حدیثا یوم درسه بالصدریة ثم قال أنبأنا المزی إجازة انا ابو عبد اللّه السروجی انا ابن عبد الهادی فذکر حدیثا درس ابن الهادی بالصدریة درس الحدیث و بغیرها بالسفح و کتب بخطه المتقن الکثیر و صنف کتبا کثیرة بعضها کملت و بعضها لم یکمله لهجوم المنیة علیه فی سن الاربعین فمن تصانیفه تفتیح التحقیق فی احادیث التعلیق لابن الجوزی مجلدان الاحکام الکبری المرتبة علی احکام الحافظ الضیاء کمل منها سبع مجلدات الرد علی أبی بکر الخطیب الحافظ فی مسئلة الجهر بالبسمله مجلد المحرر فی الاحکام مجلد فصل النزاع بین الخصوم فی الکلام علی حدیث افطر الحاجم و المحجوم مجلد لطیف الکلام علی احادیث مس الذکر جزء کبیر الکلام علی حدیث البحر هو الطهور ماؤه الحل میتة جزء کبیر الکلام علی حدیث القلتین جزء الکلام علی حدیث أبی سفیان ثلاث اعطیتها یا رسول اللّه و الرد علی ابن جزم فی قوله انه موضوع جزء کتاب العمدة فی الحفاظ کمل منه مجلدان تعلیقة فی الثقات کمل منها مجلدان الکلام علی احادیث مختصر ابن الحاجب مختصر و مطول الکلام علی احادیث کثیرة فیها ضعف من المستدرک للحاکم احادیث الصلاة علی النبی صلی اللّه علیه و سلم جزء منتقی من مختصر المختصر لابن جزله و مناقشة علی احادیث اخرجت فیه فیها مقال مجلد الکلام علی احادیث محلل السیاق جزء جزء فی مسافة القصر جزء فی قوله تعالی لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی اَلتَّقْوی الآیة جزء فی احادیث الجمع بین الصلاتین فی الحضر الاعلام فی ذکر مشایخ الائمة الاعلام اصحاب الکتب الستة عدة اجزاء الکلام علی حدیث الطواف بالبیت صلاة جزء کبیر فی مولد النبی صلّی اللّه علیه و سلم تعلیقة علی سنن البیهقی الکبری کمل منها مجلدین جزء کبیر فی المعجزات و الکرامات جزء فی تحریم الربا جزء فی تملک الاب

ص:69

من مال ولده ما شاء جزء فی العقیقة ترجمة الشیخ تقی الدین بن تیمیّه منتقی من تهذیب الکمال للمزی کمل منه خمسة اجزاء اقامة البرهان علی عدم وجوب صوم الثلاثین من شعبان جزء جزء فی فضائل الحسن البصری رحمه اللّه جزء فی حجب الام بالإخوة و انها لا تحجب بدون ثلاثة جزء فی العیر جزء فی فضائل الشام صلاة التراویح جزء کبیر الکلام علی احادیث لیس الخفین للمحرم جزء کبیر جزء فی صفه الجنة جزء فی المراسیل جزء فی مسئلة الجد و الاخوة منتخب من مسند الامام احمد مجلدان منتخب من سنن البیهقی مجلد منتخب من سنن أبی داود مجلد لطیف تعلیقة علی التسهیل فی النحو کمل منها مجلدان جزء فی الکلام علی حدیث افرضکم زید احادیث حیاة الانبیاء فی قبورهم جزء تعلیقة علی العلل لابن أبی حاتم کمل منها مجلد تعلیقة علی الاحکام لابی البرکات بن تیمیه لم تکمل منتقی علل الدارقطنی مجلد جزء فی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر شرح الالفیة لابن مالک جز ماخذ علی تصانیف أبی عبد اللّه الذهبی الحافظ شیخه اجزاء عدة خواش علی کتاب الالمام جزء فی الرّد علی أبی حیان النحوی فیما رده علی ابن مالک و اخطا فیه جزء فی اجتماع الضمیر جزء فی تحقیق الهمز و الابدال فی القراءات و له رد علی ابن طاهر و ابن دحیة و غیرهما و تعالیق کثیرة فی الفقه و اصول الحدیث و منتخبات کثیرة فی انواع العلم و حدث بشیء من مسموعاته و سمع منه غیر واحد و قد سمعت من ابنه فانه عاش بعده نحو عشر سنین توفی الحافظ ابو عبد اللّه فی عاشر جمادی الاولی سنة اربع و اربعین و سبعمائة و دفن بسفح قاسیون و شیّعه خلق کثیر و تاسفوا علیه و رؤیت له منامات حسنة رحمه اللّه تعالی و ابن حجر عسقلانی در درر کامنه گفته محمد بن احمد بن عبد الهادی بن عبد الحمید بن الهادی بن یوسف بن محمد بن قدامة المقدسی الحنبلی شمس الدین احد الاذکیاء ولد فی رجب سنة خمس و سبعمائة و قیل قبلها و قیل بعدها و سمع من التقی سلیمان و المطعم و ابن سعد و طبقتهم و تفقه بابن مسلم و تردد الی ابن تیمیة و مهر فی الحدیث و الفقه و الاصول و العربیة و غیرها قال الصفدی لو عاش لکان آیة کنت إذا لقیته سألته عن مسائل ادبیة و فوائد عربیة فینحدر کالسیل و کنت اراه یوافق المزی فی اسماء الرجال و یرد علیه

ص:70

فیقبل منه و قال الذهبی فی معجمه المختص الفقیه البارع المقری المجود المحدث الحافظ النحوی الحاذق ذو الفنون کتب عنی و استفدت منه و قال ابن کثیر کان حافظا علامة ناقدا حصل من العلوم ما لا یبلغه الشیوخ الکبار و برع فی الفنون و کان جبلا فی العلل و الطرق و الرجال حسن الفهم جدا صحیح الذهن و قال الحسینی درس بالصدریة و الضیائیه و تصدر و قد حدث الذهبی عن المزی عن السروجی عنه و قال المزی ما التقیته الا و استفدت منه و نقل الحسینی هذا الکلام عن الذهبی انه قال فی جنازته و له کتاب الاحکام فی ثمان مجلدات و الردّ علی السبکی فی ردّه علی ابن تیمیة و المحرر فی الحدیث اختصره من الالمام فجوده جدّا و اختصر التعلیق لابن الجزری و زاد علیه و حرره و شرح التسهیل فی مجلدین و له مناقشات لابی حیان فیما اعترض علی ابن مالک فی الالفیة و غیر ذلک و له الکلام علی احادیث مختصر ابن الحاجب و شرع فی کتاب العلل علی ترتیب کتب الفقه وقفت منه علی المجلد الاول و جمع التفسیر المسند لم یکمله ایضا قال الذهبی ما اجتمعت به قط الا و استفدت منه و کثر التاسف علیه لما مات و حضر جنازته من لا یحصی کثرة و مات فی عاشر جمادی الاولی سنة اربع و اربعین و سبعمائة و محمد بن علی الشوکانی در بدر طالع گفته محمد بن احمد بن عبد الهادی بن عبد الصمد بن عبد الهادی بن یوسف بن محمد بن قدامة المقدسی الحنبلی شمس الدین ولد فی رجب سنة 705 و سمع من التقی سلیمان و ابن سعد و طبقتهم و تفقه بابن مسلم و تردد الی ابن تیمیّة و مهر فی الحدیث و الفقه و الاصول و العربیة و غیرها قال الصفدی لو عاش لکان آیة کنت إذا لقیته سالته عن مسائل ادبیة و فوائد عربیة فینحدر کالسیل و کنت اراه یردّ علی المزی فی اسماء الرجال فیقبل منه و قال الذهبی فی معجمه المختص الفقیه البارع المقری المجود الحافظ النحوی الحاذق ذو الفنون کتب علیّ و استفدت منه و قال ابن کثیر کان حافظا علامة ناقد حصل من العلوم ما لا یبلغه الشیوخ الکبار و برع فی الفنون و کان جبلا فی العلل و الطرق و الرجال حسن الفهم جدا صحیح الذهن و من الغریب انه حدث الذهبی عن المزی عن السروجی عنه و قال المزی ما التقیت به الا و استفدت منه و له کتاب الاحکام فی ثمان

ص:71

مجلدات و الرد علی السبکی فی رده علی ابن تیمیة و المحرر فی الحدیث اختصره من الالمام لابن دقیق العید فجوده جدا و اختصر التعلیق لابن الجوزی و زاد علیه و حرره و شرح التسهیل فی مجلدین و له مناقشات لابی حیان فیما اعترض به علی ابن مالک فی الالفیة و غیر ذلک و له الکلام علی احادیث مختصر ابن الحاجب و شرع فی کتاب العلل علی ترتیب کتب الفقه و جمع التفسیر المسند و لم یکمل قال الذهبی ما اجتمعت به قط الا و استفدت منه و مات فی عاشر جمادی الاولی سنة 733 فکان عمره دون اربعین سنة و تاسف الناس علیه و مولوی صدیق حسن خان معاصر در تاج مکلل گفته محمد بن احمد بن عبد الهادی المقدسی شمس الدین ابن قدامه المقدسی الفقیه المحدث الحافظ الناقد النحوی المتفنن ولد فی رجب سنة 705 او سنة 704 سمع من التقی سلیمان و ابن سعد و طبقتهم و تفقه بابن مسلم و تردد الی ابن تیمیّة و مهر فی الحدیث قال الصفدی لو عاش لکان آیة کنت إذا سألته عن مسائل ادبیة و فوائد عربیة ینحدر کالسیل و کنت اراه یرد علی المزی فی اسماء الرجال فیقبل منه و قال الذهبی فی معجمه المختص الفقیه البارع المقری المجود الحافظ النحوی الحاذق فی الفنون کتب علی و استفدت منه و قال ابن کثیر کان حافظا علامة ناقدا حصل من العلوم ما لا یبلغه الشیوخ الکبار و برع فی الفنون و کان جبلا فی العلل و الطرق و الرجال حسن الفهم جدا صحیح الذهن له کتاب الاحکام فی ثمان مجلدات و الرد علی السبکی فی رده علی ابن تیمیة و المجرر فی الحدیث و شرع فی کتاب العلل و لم یکمل قال الذهبی ما اجتمعت به قط الا و استفدت منه مات سنة 733 و کان عمره دون اربعین سنة و تاسف الناس علیه هکذا فی البدر الطالع قال ابن رجب سمع الکثیر و عنی بالحدیث و فنونه و تفقه فی المذهب و افتی و قرأ الأصلین و العربیة و برع فیها و لازم الشیخ تقی الدین بن تیمیة مدة و لازم المزی الحافظ حتی برع فی الرجال و اخذ عن الذهبی و غیره و قد ذکره الذهبی فی طبقات الحفاظ و قال ولد سنة خمس او ست و سبعمائة و له توسع فی العلوم و ذهن سیّال تصدی للافادة و الاشتغال بالقرآن و الحدیث و ذکره فی معجمه المختص و قال عنی بفنون الحدیث و معرفة رجاله و له عدة محفوظات و تعالیق

ص:72

و توالیف مفیدة کتب عنی و استفدت منه درس بالحدیث و بغیره بالسفح و کتب بخطه الحسن المتقن الکثیر فمن تصانیفه الاحکام الکبری و کتاب العمدة فی الحفاظ و الکلام علی احادیث کثیرة فیها ضعف من المستدرک للحاکم و غیره و الاعلام فی ذکر مشایخ الائمة الاعلام و ترجمة الشیخ تقی الدین بن تیمیة مجلد و منتقی من تهذیب الکلام للمزی و منتخب من سنن البیهقی و سنن أبی داود و قد عد ابن رجب من مؤلفاته ما یزید علی خمسین کتابا و قال حدث بشیء من مسموعاته و سمع منه غیر واحد و قد سمعت من ابنه فانه عاش بعده نحو عشر سنین قال و توفی سنة 733 و دفن بسفح قاسیون و شیّعه خلق کثیر و تاسفوا علیه و رؤیت له منامات حسنة رحمه اللّه تعالی رحمة واسعة و نیز مولوی صدیق حسن خان معاصر در اتحاف النبلاء گفته محمد بن احمد بن عبد الهادی بن عبد الحمید بن عبد الهادی بن یوسف بن محمد بن قدامة المقدسی الحنبلی شمس الدین یکی از اذکیا بود در سنه خمس و خمسین و سبعمائة متولد شده و قیل قبلها و قیل بعدها و سماعت از تقی سلیمان و مطعم و ابن سعد و طبقه ایشان نموده و تفقه بابن مسلم کرده نزد شیخ الاسلام تقی الدین بن تیمیّه آمد و رفت می کرد ماهرست در حدیث و فقه و اصول و عربیت و جز آن صفدی گفته لو عاش لکان آیة کنت إذا لقیته سألته عن مسائل ادبیة و فوائد عربیه فینحدر کالسیل و کنت اراه یوافق المزی فی اسماء الرجال و یرد علیه فیقبل منه و ذهبی در معجم خود گفته الفقیه البارع المقری المجود المحدث الحافظ النحوی الحاذق ذو الفنون کتب عنی و استفدت منه و ابن کثیر گفته کان حافظا علامة ناقدا حصل من العلوم ما لا یبلغه الشیوخ الکبار برع فی الفنون و کان جبلا فی العلل و الظرف و الرجال حسن الفهم جدا صحیح الذهن حسینی گفته در صدریه و ضیائیه درس گفته و صدر آنجا بوده و مزی گفته اکتفیت به انا و استفدت منه کتاب الاحکام او در هشت مجلدست و محرر در حدیث و آنرا از المام اختصار نموده بغایت جید و نیز اختصار تعلیق ابن جوزی فرموده و بر آن افزوده و محرر ساخته و شرح تسهیل دو مجلد او را مناقشاتست با ابو حیان بابت اعتراض او بر ابن مالک در الفیه و غیره و کلامست بر احادیث مختصر ابن الحاجب و شرح کتاب العلل بر ترتیب کتب فقه و تفسیری مسند نوشته لیکن کامل نگشته و او راست رو بر سبکی در رد او بر ابن تیمیه

ص:73

محرر سطور گوید و شاید این رد همان کتاب اوست مسمی بالصارم المنکی علی نحر السبکی که فقیر بر ان مطلع شده و در سفر حج وقت روانگی در مرکب هوای نوشته مجلدی لطیفست در تحقیق مسئله زیارت قبور و سفر برای آن و حق این ست که مثل ان کتابی درین باب الی الآن دیده نشد دلالت دارد بر سعت علم و کمال اطلاع و نهایت استقامت ذهن و صحت حافظه و وقوف مع الانصاف او و اللّه اعلم ذهبی گفته ما اجتمعت به الا و قد استفدت منه و چون وی بمرد تاسف بسیار بر انتقالش کرد بر جنازه او ازدحام بسیار شد تا آنکه شمارش دشوارست ذکر ذلک الحافظ ابن حجر العسقلانی فی الدرر الکامنة فی احوال اهل المائة الثامنه و از جمله مطربات غریبه و مغربات عجیبه آنست که دیاربکری صاحب خمیس از روایات مفتعله مصنوعه و طرق مخترعه موضوعه این حدیث که افاکین سابقین و صناعین ماضین ساخته و پرداخته اند هیچ یکی را در باب مدح اصحاب کافی و وافی ندانسته حسبة للّه آنرا بعنوان اطالت بنیان خرافت اقتران عجیب و غریب که هر مر جمله و هر مر فقرۀ آن سوی البعض دلیل واضح و برهان لائح بر کذب و افتعال و وضع و انتحال آنست آورده طریق مظلم جمع و تلفیق اکاذیب بارده و مسلک مهلک ربط و تنسیق بطلات شارده باقدام کمال تجاسر و اجترا و ازلام نهایت تقول و افترا سپرده حیث

قال فی کتابه المعروف بالخمیس و فی الحدیث ارحمکم بامتی ابو بکر و اخوفکم فی دین اللّه عمر و اشدکم حیاء عثمان و اقضاکم علی و لکل نبی حواری و حواری طلحة و الزبیر ابن عمتی و حیث دار سعد بن أبی وقاص فالحق معه و عبد الرحمن بن عوف من تجار الرحمن و أبی عبیدة امین اللّه و امین رسوله ذکره فی العمدة و زاد فی الریاض النضرة و سعید بن زید من احباء الرحمن و فی بحر العلوم

قال صلی اللّه علیه و سلم ارحمکم بامتی ابو بکر و اقواکم فی دین اللّه عمر و اشدکم حیاء عثمان و اقضاکم علی و اعلمکم بالحلال و الحرام معاذ و اقرأکم لکتاب اللّه أبی و افرضکم زید و اشهدکم خزیمة بن ثابت و اعلمکم بالمنافقین حذیفة بن الیمان من اصفیاء الرحمن و سعید بن زید من احباء الرحمن و عبد الرحمن بن عوف من تجار الرحمن و ابو عبیدة بن الجراح امین اللّه و امین رسوله و من أراد ان ینظر الی عیسی بن مریم فلینظر الی زهد أبی ذر و رضیت لامتی ما رضی لها ابن أم عبد و ان الجنة مشتاقة الی سلمان اشوق من سلمان الی الجنة و خالد

ص:74

سیف اللّه و رسوله و حمزة اسد اللّه و اسد رسوله و عباس بن عبد المطلب عمی و صنو أبی و الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة و جعفر بن أبی طالب یطیر فی الجنة مع الملائکة حیث شاء و اول من یقرع باب الجنة بلال بن حمامة و اول من یستقی من حوضی صهیب و اول من یصافح الملائکة فی مفازة القیامة ابو الدرداء و اول من یاکل ثمرة الجنة ابو الدحداح و عبد اللّه بن عمر من وفد الرحمن و عمار بن یاسر من السابقین و لکل شیء فارس و فارس القرآن عبد اللّه بن عباس و لکل نبی خلیل و خلیلی سعد بن معاذ و لکل نبی حواری و حواری طلحة و الزبیر و لکل نبی خادم و خادمی انس بن مالک و لکل امة حکیم و حکیم هذه الامة ابو هریرة و

فی الاستیعاب و ابو هریرة وعاء للعلم و عند سلمان علم لا یدرک و ما اظلّت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذی لهجة اصدق من أبی ذر انتهی

و حسان بن ثابت مؤید بروح القدس و صوت أبی طلحة فی الجیش خیر من فئة ثم قال اصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم ازین عبارت سراسر خسارت که بطلان و فساد آن اظهر من الشمس و ابین من الامسست و اطلاق روایت هم بر آن ظلم عظیم می باشد فضلا عن اطلاق الحدیث علیه بر ناظر ماهر بخوبی ظاهر و باهر می گردد که حضرات اهل سنت در اختلاق اکاذیب و افتعال اعاجیب کدام ید طولی دارند و در مدح اصحاب از لغو و کذّاب چها خرافات اسمارست که آن را از حدیث نمی شمارند و چگونه هنگام وضع و افترا اصلا خیالی از نار و غضب جبار در خواطر خود نمی آرند و چسان در نسج اکذوبات بادیة الهوان و سرد اعجوبات ظاهرة البطلان راه تقدم و تفوق بر مسیلمه و سجاح می سپارند فاللّه حسیبهم و مجازیهم و هو المظهر لمثالبهم و مخازیهم چهارم آنکه عاصمی درین کلام متفوه شده به اینکه یکی از ابواب مدینه علم ابو بکرست و او اول باب و افضل بابست زیرا که جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله او را اول اصحاب گردانیده است در حدیثی که در آن اصحاب خود را ذکر فرموده و هر یکی را بیک خاصیت مخصوص نموده پس او باب بود در رحمت و رافت بمسلمین و شفقت بریشان چنانچه آن حضرت فرموده

ارحم امتی ابو بکر و در روایت دیگر واردست

ارأف امتی بامتی ابو بکر و رحمت بمسلمین حاصل نمی شود الا از اصل علم و این تفوه عاصمی نزد اصحاب امعان واضح السخف و الهوانست زیرا که اولا ابو بکر را باب مدینه علم قرار دادن نظر بجهالات متکاثره و عمایات متضافره او بدیهی البطلان

ص:75

ست سبحان اللّه کسی که از فرط جهالت معنی ابّ و کلاله و میراث عمه و خاله را نداند کی قابلیت آن دارد که باب مدینه علم قرار داده شود هل هذا الا قلة الحیاء و کثرة الاعتداء ثانیا این چنین کس را اول و افضل ابواب مدینه علم گردانیدن جلاعت و خلاعت خود را باقصای حدود رسانیدنست ثالثا استدلال بحدیث

ارحم امتی که بعضی از افاکین وضاعین و کذابین صناعین آن را ساخته و پرداخته اند نزد ارباب تحقیق و تنقید قابل اصغا و التفات نیست و قد مرّ بیان ذلک مستوفی بحمد اللّه تعالی رابعا تتبع احوال قساوت اشتمال ابو بکر خود ناظر بصیر را مضطر می کند به اینکه این حدیث موضوع را افک صریح و کذب فضیح بداند و هر چند مطاعن مخزیه و مشائن مرویه ابو بکر مثل ترک شرکت در تجهیز و تکفین جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم و اهتضام اهلبیت علیهم السّلام و اغتصاب فدک از بضعه خیر الانام صلی اللّه علیه و آله الی یوم القیام و ترک قصاص خالد قاتل مالک بن نویره و احراق فجأه سلمی و غیر ذلک که دلائل قطیعه قساوت قلب أبی بکر و کمال بعد از سجیّه مرضیه ترحم می باشد در کتب اصحاب ما رضوان اللّه علیهم خصوصا در کتاب مستطاب تشیید المطاعن و کشف الضغائن تصنیف جناب والد علامه احله اللّه دار الکرامه ببسط و تفصیل مرقومست لیکن نحیف در این مقام بر ایراد بعض اخبار طریفه اقتصار می نمایم پس از آنجمله است قصه پر غصّه غیظ و غضب حضرت ابو بکر بر اضیاف خویش بخاری در صحیح خود در کتاب الادب گفته باب ما یکره من الغضب و الجزع عند الضیف حدثنا عیاش بن الولید حدثنا عبد الاعلی قال حدثنا سعید الجریری عن أبی عثمان عن عبد الرحمن بن أبی بکر ان ابا بکر تضیف رهطا فقال لعبد الرحمن دونک اضیافک فانی منطلق الی النبی صلی اللّه علیه و سلم فافرغ من قراهم قبل ان أجیء فانطلق عبد الرحمن فاتاهم بما عنده فقال اطعموا فقال این رب منزلنا قال اطعموا قالوا ما نحن باکلین حتی یجیء ربّ منزلنا قال اقبلوا عنا قراکم فانه ان جاء و لم تطعموا لنقلین منه فابوا فعرفت انه یجد علیّ فلما جاء تنجّیت عنه فقال ما صنعتم فاخبروه فقال یا عبد الرحمن فسکت ثم قال یا عبد الرحمن فسکتّ فقال یا غنثر اقسمت علیک ان کنت تسمع صوتی لما جئت فخرجت فقلت سل اضیافک فقالوا صدق اتانا به قال فانما انتظرتمونی و اللّه لا اطعمه اللیلة فقال الآخرون و اللّه لا نطعمه حتی تطعمه قال

ص:76

لم ار فی الشرکا للیلة ویلکم ما انتم لما لا تقبلون عنّا قراکم هات طعامک فجاء به فوضع یده فقال بسم اللّه الاولی للشیطان فاکل و اکلوا و مسلم در صحیح خود در باب اکرام الضیف و فضل ایثاره گفته

حدثنا محمد بن مثنی قال ناسالم بن نوح العطار عن الجریری عن أبی عثمان عن عبد الرحمن بن أبی بکر قال نزل علینا اضیاف لنا قال و کان أبی یتحدث الی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم من اللیل قال فانطلق و قال یا عبد الرحمن افرغ من اضیافک قال فلما امسیت جئنا بقراهم قال فابوا فقالوا حتی یجیء ابو منزلنا فیطعم معنا قال فقلت لهم انه رجل حدید و انّکم ان لم تفعلوا خفت ان یصیبنی منه اذی قال فابوا فلما جاء لم یبدأ بشیء اول منهم فقال أ فرغتم من اضیافکم قال قالوا لا و اللّه ما فرغنا قال الم امر عبد الرحمن قال و تنحیت عنه فقال یا عبد الرحمن قال فتنحیت عنه قال فقال یا غنثر اقسمت علیک ان کنت تسمع صوتی الا جئت قال فجئت قال فقلت و اللّه ما لی ذنب هؤلاء اضیافک فسلهم قد اتیتهم بقراهم فأبوا ان یطعموا حتی بحتی قال فقال ما لکم الا تقبلوا عنا قراکم قال فقال ابو بکر فو اللّه لا اطعمه اللیلة قال فقالوا فو اللّه لا نطعمه حتی تطعمه قال فقال ما رأیت فی الشرکا للیلة قط ویلکم ما لکم الا تقبلوا عنا قراکم قال ثم قال اما الاولی فمن الشیطان هلموا قراکم قال فجیء بالطعام فسمّی فاکل و اکلوا قال فلما اصبح غدا علی النبی صلی اللّه علیه و سلم فقال یا رسول اللّه برّوا و حنثت قال فاخبره فقال بل انت ابرهم و اخیرهم قال و لم تبلغنی کفارة و ازین واقعه لطیفه غریبه بحمد اللّه تعالی قوائد عدیدۀ عجیبه ظاهر شد اول آنکه از آن ثابت گردید که هر گاه اضیاف ابو بکر بسبب موجود نبودن او از خوردن طعام انکار کردند بنابر روایت بخاری عبد الرحمن بن أبی بکر گفت که طعام را بخورید که اگر نخورید و ابو بکر آمد هر آینه ما ازو ملاقی اذیت می شویم و از روایت مسلم واضحست که عبد الرحمن بتصریح گفت انه رجل حدید و انکم ان لم تفعلوا خفت ان یصیبنی منه اذی یعنی ابو بکر مردیست صاحب حدت و شما اگر نخوردید من خوف می کنم که مرا ازو اذیتی برسد و این دلیل صریحست بر آنکه ابو بکر مرد تند مزاج بود و با اهل خود خیلی سیئ الخلق می زیست و اولاد او بی قصور و بی خطا ازو خائف می ماندند پس این چنین شخص را ارحم امت بامت گفتن چه قدر کذب بی اصل است دوم آنکه از آن واضح شد که وقتی که اضیاف ابو بکر بعد این کلام

ص:77

عبد الرحمن هم انکار از خوردن طعام کردند عبد الرحمن یقین کرد که ابو بکر بعد آمدن بر او غضب خواهد کرد و و این هم دلیل واضح شدت و غلظت او بر اهل و عیال خود می باشد سوم آنکه از ان نمایان شد که وقتی که ابو بکر آمد عبد الرحمن از خوف ابو بکر در کناره خود را مخفی کرد و ازینجا هم حال نهایت شدت و بی رحمی او بر اولاد و متعلقین خود واضح و لائح می شود چهارم آنکه از آن اشکار گردید که وقتی که ابو بکر آمد و از حال اضیاف خود آگاه شد بقصد عتاب عبد الرحمن را صدا زد عبد الرحمن از خوف او ساکت شد باز ابو بکر صدا زد یار عبد الرحمن سکوت اختیار کرد و این معنی نیز دلیل نهایت ابتلای ابو بکر بحدّت مزاجست که عبد الرحمن تا باین حدّ خود را از حاضر شدن پیش ابو بکر بخوف غیظ و غضب او بازداشت پنجم آنکه از ان واضح شد که ابو بکر بیجرم و خطا عبد الرحمن را بلقب غنثر که کلمه بس ثقیلست و بمعنای لئیم می باشد و دیگر معانی قبیحه هم دارد بنواخت و از روایات دیگر که بخاری در صحیح خود در باب قول الضیف لا اکل حتی تاکل آورده مصرحا واقع ست که ابو بکر عبد الرحمن و دیگر متعلقین خود را بسبّ و شتم یاد نمود و بدعای بریده شدن بینی یا گوش یا لب نوازش کرد حیث قال فیه فغضب ابو بکر فسب و جدع و قسطلانی در ارشاد الساری بشرح این جمله گفته فسبّ أی شتم لظنه انهم فرطوا فی حق ضیفه و جدّع بالجیم المفتوحة و الدال المهملة المشددة و بعدها عین مهملة دعا بقطع الانف او الاذن او الشفة و عینی در عمدة القاری گفته قوله و جدع بفتح الجیم و تشدید الدال و بالعین المهملة أی قال یا مجدوع الاذنین فدعی علیه بذلک و این افراط غیظ و غضب و بدزبانی که از ابو بکر با اهل و عیال خود بیجا واقع شده دلیل واضح بعد او از دائرۀ رحمت و رافت می باشد و تاویلی که قسطلانی بقول خود لظنه انهم فرطوا فی حق ضیفه نموده مجوز این همه خشونت کلام و سوء خلق نمی تواند شد زیرا که

ص:78

در صورت ظن تفریط استعلام حقیقت حال لازم بود و بی استعلام و استدراک این همه غیظ و غضب و شور و شعف بیجا آغاز نهادن دلیل سوء خلق و شدت و خرق و مجانبت از رافت و رحمت می باشد و علاوه برین از روایات بخاری ظاهرست که ابو بکر وقت ورود در خانه از متعلقین خود سؤال کرده بود که شما با مهمانان چه کردید و ایشان از حال انکار اضیاف خبر داده بودند چنانچه در آن واردست فقال ما صنعتم فاخبروه و لیکن ابو بکر با وصف اطلاع بر حقیقت حال و بیجرم بودن عیال عتاب و خطاب بیجا و سب و شتم شنیع بعمل آورد و خود را از دائره اهل مروت و تهذیب بیرون برد ششم آنکه از آن لائح گردید که ابو بکر بعد عتاب بر عیال با مهمانان خود هم عتاب اغاز نهاد و داد خلاعت و وقاحت بایشان داد و از سر ایذا رسانی بایشان گفت که شما در انتظار من ماندید قسم بخدا که من این طعام را درین شب نخواهم خورد و مقصود ابو بکر ازین کلام آن بود که چون شما در انتظار من ماندید و طعام نخوردید حالا سزای شما این ست که من قسم می خورم که این طعام را نمی خورم پس شما ناچار هستید که یا تنها بدون من بخورید یا گرسنه بمیرید چون این صنیع شنیع ابو بکر از آداب مهمان نوازی بسیار بعید بود اضیاف ابو بکر آزرده شدند و قسم خوردند که طعام را نخواهند خورد تا ابو بکر نخورد و ازینجا حال عطوفت و رافت ابو بکر بامت بخوبی واضح می شود زیرا که اکرام ضیف(1) عقلا و عرفا و شرعا بهر صورت لازمست و اجلاف عرب هم مهمانان را از خود آزرده نمی کنند سیما در حالی که ایشان بی قصور باشند و اضیاف ابو بکر تقصیری نکرده بودند جز آنکه در انتظار او ماندند و این امر موجب جرمی نیست که موجب این همه توهین و تهجین ایشان باشد بلکه عادت حسنه اضیافست که می خواهند مضیف ایشان هم با ایشان در طعام شریک شود مگر نمی دانی که حضرت سلمان رضوان اللّه علیه وقتی که مهمان ابو الدرداء شدند و ابو الدرداء طعام را برای ایشان درست کرده حاضر کرد و گفت شما میل فرمایید که من صائم هستم حضرت سلمان فرمودند که من نخواهم خورد تا تو نخوری آخر ابو الدرداء بخاطر داری حضرت سلمان صوم را افطار کرد و بایشان در طعام خوردن شریک شد

ص:79


1- قال البخاری فی صحیحه فی کتاب الادب حدثنا عبد اللَّه بن محمد حدثنا هشام اخبرنا معمر عن الزهری عن أبی سلمة عن أبی هریرة رضی اللَّه عنه عن النبی صلی اللَّه علیه و سلم قال من کان یؤمن باللّه و الیوم الآخر فلیکرم ضیفه و من کان یؤمن باللّه و الیوم الآخر فلیصل رحمه و من کان یؤمن باللّه و الیوم الآخر فلیقل خیرا او لیصمت انتهی و لینظر العاقل فی قوله صلی اللَّه علیه و سلم من کان یؤمن باللّه و الیوم الآخر فلیکرم ضیفه و فی قوله صلعم و من کان یؤمن باللّه و الیوم الآخر فلیقل خیرا او لیصمت فان فیهما معتبر و أی معتبر و اللَّه الموفق ، منه

کما رواه البخاری فی صحیحه پس اگر ابو بکر فی الجمله عطوفتی هم داشت لازم بود که بمجرد آگاه شدن از حال انتظار اضیاف فی الفور آماده بر مواکلت شان گردد و اگر فرضا صائم هم باشد صوم را ترک بکند نه آنکه بلا وجه این قدرها بر ترک مواکلت اصرار ورزیده اذیت رسانی اضیاف خود را باقصی الغایه رساند و ازینجا این هم متحقق گردید که اگر ابو بکر شمه از رافت و رحمت می داشت او را لازم بود که بعد دریافت شدن این معنی که اضیاف منتظر او ماندند بخدمت ایشان از عدم حضور خود عذر بجا آرد و دلجوی شان نماید نه آنکه بکلام خشونت التیام خود و اللّه لا اطعمه اللیلة در اذیت ایشان بیفزاید هفتم آنکه از آن ظاهر شد که ابو بکر از مزید جهل بر امر مرجوح قسم خورد زیرا که پر ظاهرست که خوردن طعام با اضیاف راجحست و ترک آن مرجوح می باشد و اگر ترک آن مستوجب استخفاف و توهین اضیاف گردد مرجوحیت آن بحد حرمت هم می رسد و درین قصه حالت همین بود چه اضیاف ابو بکر تا زمان دراز در انتظار ابو بکر ماندند و چیزی نخوردند و بعد ورود ابو بکر مطلوب حتمیشان این بود که همراه او طعام بخورند و بلا ریب درین صورت نخوردن ابو بکر توهین و تهجین صریح شان بود پس اصرار ابو بکر بر نخوردن طعام با ایشان و قسم یاد کردن بر آن چقدر خطا بر خطا و مظهر جور و جفای آن معدن اعتدا خواهد بود هشتم آنکه از ان واضح شد که اضیاف از قسم بیجای ابو بکر بحدی ناراضی شدند که خود هم بر نخوردن خود تا وقتی که ابو بکر نخورد قسم یاد کردند و ازینجا نیز می توان دانست که ابو بکر بچه حد خود را مصدر غیظ و غضب بی محل گردانیده و بچه عنوان اضیاف خود را اذیت و الم رسانیده نهم آنکه از آن متبین گردید که ابو بکر بعد قسم خوردن اضیاف هم از غیظ و غضب خود باز نیامد بلکه بکلمه مولمۀ لم ار فی الشرکا للیلة اضیاف خود را مظهر شر وانموده و این نهایت ایلام و ایذاء آن جماعت است و هم آنکه از ان متحقق شد که ابو بکر از فرط غضب دعای بد بر اضیاف خود کرد و بخطاب ایشان جمله خشنه ویلکم ما انتم لم لا تقبلون عنا قراکم بر زبان آورده ایلام و افجاع اضیاف را باقصی الغایه رسانید و آن جماعت را که یقینا از اصحاب جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم بودند ایذای تام و ایلام ما لا کلام نموده خود را مستحق کمال نکال گردانید یازدهم آنکه از آن ظاهر شد که ابو بکر در آخر کار

ص:80

مجبور و مضطر شده طعام را طلبید و خوردن شروع کرد و اعتراف کرد که حالت اولی که در آن غضب و حلف کرده بود از شیطان بود دوازدهم آنکه از ان پیدا شد که ابو بکر روز دیگر وقتی که حاضر خدمت جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم شد اظهار تلهف و تاسف بر حنث خود و برّ اضیاف نمود و ازینجا می توان دانست که چقدر ابو بکر از صمیم قلب می خواست که بر یمین خود که موجب اذیت اضیاف او بود باقی ماند و در آن حانث نگردد و از وفا کردن اضیاف بیتیمین خود و بخلاف قسم عمل کردن خود منضجر بود اما آنچه مسلم در آخر روایت افزوده که معاذ اللّه جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم بخطاب ابو بکر فرمود

بل انت ابرّهم و اخبرهم پس مفتعل محضست و چگونه کسی باور می توان کرد که این چنین مرتکب خلاف مروت و حمیت و خلاف شریعت و طریقت که باضیاف خود این همه جنگ و جدل آغاز نهاده داد خلاعت و جلاعت داده باشد و هیچ دقیقه از دقائق توهین و تهجین اضیاف خود فرو نگذاشته باشد معاذ اللّه نزد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم از اضیاف مظلومین خود ابرّ و اخیر بوده باشد حاشا و کلا این چنین حکم جائر و کلام بائر از حضرت ختمی مرتبت صلوات اللّه و سلامه علیه و آله هرگز صادر نمی تواند شد و از جمله دلائل بعد حضرت أبی بکر از ترحم و تعطف قصه پر غصه توهین و تهجین حضرت عائشه و گرفتن حضرت ابو بکر ان مخدره را بقصد لطم و حطم می باشد محی السنه بغوی در مصابیح گفته

عن النعمان بن بشیر انه قال استاذن ابو بکر رضی اللّه عنه علی النبی صلی اللّه علیه و سلم فسمع صوت عائشة رضی اللّه عنها عالیا فلما دخل تناولها لیلطمها و قال لا اراک ترفعین صوتک علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فجعل النبی صلی اللّه علیه و سلم یحجزه و خرج ابو بکر مغضبا فقال النبی صلی اللّه علیه و سلم حین خرج ابو بکر کیف رأیتنی انقذتک من الرجل قالت فمکث ابو بکر ایاما ثم استاذن فوجدهما قد اضطجعا فقال لهما أدخلانی فی سلمکما کما ادخلتمانی فی حربکما فقال النبی صلی اللّه علیه و سلم قد فعلنا قد فعلنا و ولی الدین الخطیب در مشکاة المصابیح گفته و

عن النعمان بن بشیر قال استاذن ابو بکر علی النبی صلی اللّه علیه و سلم فسمع صوت عائشة عالیا فلما دخل تناولها لیلطمها و قال لا اراک ترفعین صوتک علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فجعل النبی صلی اللّه علیه و سلم یحجزه و خرج ابو بکر مغضبا فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم حین خرج ابو بکر کیف رأیتنی انقذتک من الرجل قالت فمکث

ص:81

ابو بکر ایاما ثم استاذن فوجدهما قد اصطلحا فقال لهما ادخلانی فی سلمکما کما ادخلتمانی فی حربکما فقال النبی صلی اللّه علیه و سلم قد فعلنا قد فعلنا رواه ابو داود و متوهم نشود که این همه توهین و تهجین و قصد لطم و حطم برای حضرت ابو بکر بحیثیت تادیب حضرت عائشه جائز بود زیرا که در تادیب شیئا فشیئا ارتقاء تدریجی می باید کرد اولا حضرت ابو بکر را لازم بود که لسانا برفق و مدارا تنبیه حضرت عائشه فرمایند و اگر نافع نشود قصد لطم و حطم نمایند و لیکن چون چنین نفرمودند بلکه بلا سبق تادیب لسانی کار بجای نازک رسانیدند البته ظاهر شد که ایشان از شرائط و آداب امر بالمعروف و نهی عن المنکر جاهل و ذاهل بودند و بمقتضای قساوت طبعی که شیمه ذمیمه اجلاف عربست با خویش و بیگانه سلوک می فرمودند و مباینت این قصه پر غصه با عطوفت و رافت اگر چه در نهایت وضوح و ظهورست لیکن شراح مشکاة باظهار آن از الفاظ و جملات این حدیث بصیرت ناظر مستبصر می افزایند و بتوضیح و تصریح آن مسلک انصاف می پیمایند طیبی در کاشف شرح مشکاة گفته و قولها فمکث ابو بکر بدل أبی لما حدث فی سخنها من غضبه علیها فجعلته کانّه اجنبی إذ فی الابوة استعطاف و قوله قالت فمکث هذا یدل علی ان النعمان سمع هذا الحدیث من عائشة رضی اللّه عنها و شیخ عبد الحق دهلوی در لمعات شرح مشکاة گفته و

قوله کیف رایتنی انقذتک من الرجل لعلّ معنی المزاح و المطائبة فی هذا و لهذا عبّر عن أبی بکر بالرجل فهو صلی اللّه علیه و سلم ابعده عنها تطییبا و ممازحة و لم یقل عن ابیک او عدم التعبیر بالاب لان ظاهر عنوان الابوة ینافی الضرب و باید دانست که سبب اصلی وقوع این همه شور و شغب درین ماجرای شگرفت آنست که حضرت عائشه بمزید وغر دلداد و حقد و عناد با حضرت أبی الأئمة الامجاد علیه و اله آلاف السلام الی یوم المعاد صبر و قرار را از دست داده شکایت احب بودن جناب امیر المؤمنین علیه السلام نزد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم از ابو بکر آغاز نهاده بودند لیکن چون افشای این راز بر متعصبین اهل خلاف و شقاق نهایت شاق بود لهذا ابو داود و من یحذو حذوه ذکر آن را ازین حدیث ساقط کرده طریق تحریف و تلفیف سپرده اند اگر باور نداری بعضی از طرق این حدیث که دیگر حضرات اهل سنت در کتب و اسفار خود آورده اند و از آن این معنی بحد تحقق تام و تبین ما لا کلام می رسد باید شنید

ص:82

احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

ثنا ابو نعیم ثنا یونس ثنا العیزار بن حریث قال قال النعمان بن بشیر قال استاذن ابو بکر علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فسمع صوت عائشة عالیا و هی تقول و اللّه لقد عرفت ان علیا احب إلیک من أبی و منی مرتین او ثلاثا فاستاذن ابو بکر فدخل فاهوی إلیها فقال یا بنت فلانة أ لا أسمعک ترفعین صوتک علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و احمد بن شعیب النّسائی در خصائص گفته

اخبرنی عبدة بن عبد الرحیم المروزی قال أنبأنا عمر بن محمد قال أنبأنا یونس بن أبی اسحاق عن العیزار بن حریث عن النعمان بن بشیر قال استاذن ابو بکر علی النبی صلی اللّه علیه و سلم فسمع صوت عائشة عالیا و هی تقول و اللّه لقد علمت ان علیا احب إلیک من أبی فاهوی لها لیلطمها و قال لها یا بنت فلانة اراک ترفعین صوتک علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فامسکه رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و خرج ابو بکر مغضبا فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم یا عائشة کیف رأیتنی انقذتک من الرجل ثم استأذن ابو بکر بعد ذلک و قد اصطلح رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و عائشة فقال ادخلانی فی السلم کما ادخلتمانی فی الحرب فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم قد فعلنا و ازین دو روایت علاوه بر آنچه حقیر عرض کردم اینهم ظاهر و باهر گردید که حضرت ابو بکر از افراط غیظ و غضب در زجر حضرت عائشه ذکر مادر حضرتشان را نیز بمیان آوردند و آن مکرّمه را بخطاب با بنت أم رومان مخاطب نموده قصب السبق در کمال توهین و تهجین ایشان بردند و امثال این وقائع را اگر بمیزان عقل و فهم بخوبی بسنجی حقیقت بسیاری از ادعاهای باطله این حضرات بر تو خود بخود واضح و عیان خواهد گردید و العاقل تکفیه الاشاره فلا تکن من اصحاب الافن و الغمارة و از آنجمله است قصّه ضرب ابو بکر حضرت عائشه را و مالیدن گردن ایشان در واقعه ایلاء جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم با ازواج خود و این واقعه را بسیاری از مفسرین و محدثین نقل کرده اند و ما در این مقام بر ایراد بعض عبارات بقدر ضرورت اکتفا می نمائیم محی السنه بغوی در معالم التنزیل گفته

اخبرنا اسماعیل بن عبد القاهر انا عبد الغافر بن محمد انا محمد بن عیسی الجلودی انا ابراهیم بن محمد بن سفین انا مسلم بن الحجاج انا زهیر بن حرب انا روح بن عباده انا زکریا

ص:83

بن اسحاق انا ابو الزبیر عن جابر بن عبد اللّه قال دخل ابو بکر یستاذن علی رسول اللّه صلعم فوجد الناس جلوسا ببابه و لم یؤذن لاحد منهم قال فاذن لابی بکر فدخل ثم اقبل عمر فاستاذن فاذن له فوجد النبی جالسا حوله نساؤه واجما ساکتا قال فقال لاقولن شیئا اضحک النبی صلعم فقال یا رسول اللّه لو رأیت بنت خارجة سألتنی النفقة فقمت إلیها فوجأت عنقها فضحک رسول اللّه صلعم و قال هن حولی کما تری یسألننی النفقة فقام ابو بکر الی عائشة یجأ عنقها و قام عمر الی حفصة یجاء عنقها کلاهما یقول تسألن رسول اللّه صلعم ما لیس عنده قلن و اللّه لا نسأل رسول اللّه صلعم شیئا ابدا لیس عنده الخ و ابو نصر احمد بن الحسن بن احمد الدرواجکی المعروف بالزاهد در تفسیر خود که مشهور بتفسیر زاهدیست گفته قوله یا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَیاةَ اَلدُّنْیا سبب نزول وی آنست که عادت رسول علیه السّلام آن بود که نصیب خود از غنائم اغلب یاران را دادی کما

قال علیه السلام مرارا الخمس لی و هو مردود فیکم مگر غنائم بعضی آورده بوده اند و رسول قسمت می کرد بر یاران بر حسب عادت خود عائشه رضی اللّه عنها خردسال بود بحکم خردی طمع افتادش گفت الیوم یوم خماری و مقنعی تا نگاه کرد رسول همه بخشیده بود و هیچ چیز باقی نمانده از شومی ارادت دنیا ورا بلغزانید تا گفته امدش آنچه می نبایست گفتن إن کنت نبیا فافعل بنا ما فعل الانبیاء علیهم السلام قبلک و این نه شک در نبوت را گفت أی تو هر آینه پیغامبری آن کن که انبیا کرده اند و این چنانست که پدر پسر خود را گوید که اگر پسر منی چنین کن این بگفت و عائشه بخانه در آمد و

ابوها الصدیق رضی اللّه عنه کان حاضرا فاراد ان یلطمها لطمة فقال النبی علیه السّلام لا تضربها یا صدیق فانها صغیرة الخ و علاء الدین علی بن محمد الخازن البغدادی در لباب التاویل گفته (م) (اخرج مسلم فی الصحیح)

عن جابر بن عبد اللّه قال دخل ابو بکر یستأذن علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فوجد الناس جلوسا ببابه لم یؤذن لاحد منهم فاذن لابی بکر فدخل ثم اقبل عمر فاستأذن فاذن له فوجد رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم جالسا و حوله نساؤه واجما ساکتا فقال لاقولن شیئا اضحک به النبی صلی اللّه علیه و سلم فقلت یا رسول اللّه لقد رأیت بنت خارجة سألتنی

ص:84

النفقة فقمت إلیها فوجأت عنقها فضحک النبی صلی اللّه علیه و سلم فقال هن حولی کما تری یسألننی النفقة فقام ابو بکر الی عائشة فوجأ عنقها و قام عمر الی حفصة فوجأ عنقها کلاهما یقول تسألن رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ما لیس عنده قلن و اللّه لا نسال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم شیئا ابدا لیس عنده الخ و عماد الدین ابن کثیر دمشقی در تفسیر خود گفته

وقال الامام احمد حدثنا ابو عامر عبد الملک بن عمر و حدثنا زکریا بن اسحاق عن أبی الزبیر عن جابر رضی اللّه عنه قال اقبل ابو بکر رضی اللّه عنه یستأذن علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و الناس ببابه جلوس و النبی صلی اللّه علیه و سلم جالس فلم یؤذن له ثم اقبل عمر رضی اللّه عنه فاستاذن فلم یؤذن به ثم اذن لابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما فدخلا و النبی صلی اللّه علیه و سلم جالس و حوله نساؤه و هو صلّی اللّه علیه و سلم ساکت فقال عمر رضی اللّه عنه لاکلمن النبی صلّی اللّه علیه و سلم لعله یضحک فقال عمر رضی اللّه عنه یا رسول اللّه لو رایت ابنة زید امرأة عمر سألتنی النفقة انفا فوجأت عنقها فضحک النبی صلی اللّه علیه و سلم حتی بدا ناجذه و قال هن حولی یسالننی النفقة فقام ابو بکر رضی اللّه عنه الی عائشة لیضربها و قام عمر رضی اللّه عنه الی حفصة کلاهما یقولان تسالان النبی صلی اللّه علیه و سلم ما لیس عنده فنهاهما رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فقلن نساؤه و اللّه لا نسأل رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم بعد هذا المجلس ما لیس عنده الخ و جلال الدین سیوطی در در منثور گفته

اخرج احمد و النّسائی و ابن مردویه من طریق أبی الزبیر عن جابر قال اقبل ابو بکر رضی اللّه عنه یستاذن علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم و الناس ببابه جلوس و النبی صلی اللّه علیه و سلم جالس فلم یؤذن له ثم اذن لابی بکر و عمر رضی اللّه عنهما فدخلا و النبی صلّی اللّه علیه و سلم جالس و حوله نساؤه و هو ساکت فقال عمر رضی اللّه عنه لاکلمن رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم لعله یضحک فقال عمر رضی اللّه عنه یا رسول اللّه لو رأیت ابنة زید امرأة عمر سألتنی النفقة انفا فوجأت عنقها فضحک النبی صلی اللّه علیه و سلّم حتی بدأ ناجذه و قال هن حولی یسألننی النفقة فقام ابو بکر رضی اللّه عنه الی عائشة رضی اللّه عنها لیضربها و قام عمر الی حفصة کلاهما یقولان تسالان النبی صلی اللّه علیه و سلم ما لیس عنده قنهاهما رسول اللّه

ص:85

صلّی اللّه علیه و سلم عن هذا فقلن نساؤه و اللّه لا نسأل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بعد هذا المجلس ما لیس عنده الخ و فاضل معاصر مولوی صدیق حسن خان قنوجی در فتح البیان گفته

وقد اخرج احمد و مسلم و النّسائی و ابن مردویه عن جابر قال اقبل ابو بکر یستأذن علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و الناس ببابه جلوس و النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم جالس فلم یؤذن له ثم اقبل عمر فاستاذن فلم یؤذن له ثم اذن لابی بکر و عمر فدخلا و النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم جالس و حوله نساؤه و هو ساکت فقال عمر لاکلمن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم جالس لعله یضحک فقال عمر یا رسول اللّه لو رأیت ابنة زید امرأة عمر سالتنی النفقة انفا فوجأت فی عنقها فضحک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم حتی بدت نواجذه و قال هن حولی یسالننی النفقة فقام ابو بکر الی عائشة لیضربها و قام عمر الی حفصة کلاهما یقولان تسالان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم ما لیس عنده فنهاهما رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم فقلن نساؤه و للّه لا نسأل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم بعد هذا المجلس ما لیس عنده و از جمله وقائع مطربه که دال بر کمال غلظت و قساوت حضرت أبی بکرست قصه ضرب غلام در حالت احرام می باشد احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

ثنا عبد اللّه بن ادریس قال ثنا ابن اسحاق عن یحیی بن عباد بن عبد اللّه الزبیر عن ابیه ان اسماء بنت أبی بکر قالت خرجنا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم حجاجا حتی إذا کنا بالعرج نزل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم فجلست عائشة الی جنب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و جلست الی جنب أبی و کانت زمالة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و زمالة أبی بکر واحدة مع غلام أبی بکر فجلس ابو بکر ینتظره ان یطلع علیه فطلع و لیس معه بعیره فقال این بعیرک قال قد اضللته البارحة فقال ابو بکر بعیر واحد تضله فطفق یضربه و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم یتبسم و یقول انظروا الی هذا المحرم و ما یصنع و ابو داود سلیمان بن الاشعث السجستانی در سنن خود گفته

حدثنا ابن حنبل قال ح و حدثنا محمد بن عبد العزیز بن أبی زرمه قال انا عبد اللّه بن ادریس انا ابن اسحاق عن یحیی بن عباد بن عبد اللّه بن الزبیر عن ابیه عن اسماء بنت أبی بکر قالت خرجنا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم حجاجا حتی إذا کنا بالعرج نزل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و نزلنا فجلست عائشة الی جنب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم

ص:86

و جلست الی جنب أبی و کانت زمالة أبی بکر رضی اللّه عنه و زمالة رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم واحدة مع غلام لابی بکر فجلس ابو بکر ینتظر ان یطلع علیه فطلع و لبس معه بعیره قال این بعیرک قال اضللته البارحة قال فقال ابو بکر بعیر واحدة تضله قال فطفق یضربه و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یتبسم و یقول انظروا الی هذا المحرم ما یصنع قال ابن أبی رزمة فما یزید رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم علی ان یقول انظروا الی هذا المحرم ما یصنع و یتبسّم و محمد بن یزید بن ماجة القزوینی در سنن خود گفته

حدثنا ابو بکر بن أبی شیبة ثنا عبد اللّه بن ادریس عن محمد بن اسحاق عن یحیی بن عباد بن عبد اللّه بن الزبیر عن ابیه عن اسماء بنت أبی بکر قالت خرجنا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم حتی إذا کنا بالعرج نزلنا فجلس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و عائشة الی جنبه و انا الی جنب أبی بکر و کانت زمالتنا و زمالة أبی بکر واحدة مع غلام أبی بکر قال فطلع الغلام و لیس معه بعیره فقال له این بعیرک قال اضللته البارحة قال معک بعیر واحد تضله قال فطفق یضربه و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول انظروا الی هذا المحرم ما یصنع و جلال الدین سیوطی در تفسیر در منثور در تفسیر قول خداوند عالم فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی اَلْحَجِّ گفته و

اخرج الحاکم و صححه عن اسماء بنت أبی بکر قالت خرجنا مع رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم حجاجا و کانت زاملتنا مع غلام أبی بکر فجلسنا ننتظر حتی تاتینا فاطلع الغلام یمشی ما معه بعیره فقال ابو بکر این بعیرک قال اضلنی اللیلة فقام ابو بکر یضربه و یقول بعیر واحد اضلک و انت رجل فما یزید رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم علی ان یتبسم و قال انظروا الی هذا المحرم ما یصنع و ازین واقعه مخزیه به نهجی که قساوت ابو بکر و ارتکاب اوامر محظور حرام در حضور سید الانام علیه و آله آلاف السلام و بی اعتنائی او بأوامر رب منعام در باب حج و احرام واضح و ظاهرست احتیاج ببیان ندارد لیکن محل کمال عجبست که شاه ولی اللّه دهلوی از نهایت وقاحت این واقعه را از مآثر ابو بکر شمرده درین باب قصب السبق از ذباب برده اند چنانچه در قرة العینین در ضمن مآثر ابو بکر گفته و از آنجمله آنست که در حجة الوداع اثقال آن حضرت صلعم بر زامله خود انداخت

عن اسماء بنت أبی بکر قال خرجنا مع رسول اللّه صلعم حجاجا و ان زمالة رسول اللّه صلعم و زمالة أبی بکر واحدة فنزلنا العرج و کانت زمالتها مع غلام أبی بکر قالت فجلس

ص:87

رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و جلست عائشة الی جنبه و جلس ابو بکر الی جنب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من الشق الآخر و جلست الی جنب الی تنتظر غلامه و زمالته متی یاتینا فاطلع الغلام یمشی ما معه بعیره قال فقال له ابو بکر این بعیرک قال اضلنی اللیلة قالت فقام ابو بکر یضربه و یقول بعیر واحد اضلک و انت واحد رجل فما یزید رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم علی ان یتبسم و یقول انظروا الی هذا المحرم ما یصنع اخرجه الحاکم ازین عبارت ظاهرست که شاه ولی اللّه در این واقعه سراسر عار و شنار از جمیع ما فیها من المثالب و المطاعن غض بصر و صرف نظر نموده صرف جمله

و ان زمالة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و زمالة أبی بکر واحدة را مد نظر خود داشته آن را دلیل فضیلت حضرت ابو بکر انگاشته اند حال آنکه هرگز صنیع شنیع شان مثبت فضلی برای ابو بکر نمی تواند شد زیرا که اولا در روایت سنن ابن ماجه این جمله باین نهج واقعست

و کانت رسالتنا و زمالة أبی بکر واحدة و از آن واضحست که زماله اسماء راویه خبر و زماله ابو بکر واحد بود نه زماله آن حضرت صلعم و زماله ابو بکر و روایت این واقعه که در تفسیر در منثور از حاکم منقولست از آن هم واضح نمی شود که زمالۀ آن جناب صلعم با زماله ابو بکر وحدت داشته باشد و ازینجا بر ناظر بصیر متحقق می شود که بعض روات این قصه بجای جمله

و کانت زمالتنا و زمالة أبی بکر واحدة از راه خطا یا دیده و دانسته جمله و

ان زمالة رسول اللّه صلعم و زمالة أبی بکر واحدة آورده اند و ثانیا اگر بالفرض این جمله بهمین نهج درست باشد و در سفر حج زامله آن حضرت صلعم و زامله ابو بکر یکی بوده باشد باز هم مثبت فضلی نیست زیرا که ازین امر لازم نمی آید که ابو بکر درین سفر اثقال آن حضرت صلعم را بر زامله خود مفت انداخته باشد چه محتمل قولیست که آن حضرت برای حمل احمال و اثقال خود شتر ابو بکر را باجرت گرفته باشد و تا وقتی که اولیای ابو بکر این احتمال را نفی نکنند لب نمی توانند گشود و مؤید این احتمال آنست که آن جناب وقت هجرت هم شتر سواری را از ابو بکر عاریة و مجانا قبول نفرمودند بلکه بثمن آنرا گرفتند چنانچه در روایتی که خود شاه ولی اللّه در ذکر قصۀ هجرت در همین کتاب قرة العینین از بخاری آورده و آن را از ماثر أبی بکر شمرده واقع ست

قال ابو بکر فخذ بابی انت یا رسول اللّه احدی راحلتی هاتین فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بالثمن و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری در شرح این جمله گفته زاد ابن اسحاق

قال لا ارکب بعیرا لیس هو لی قال فهو لک قال لا و لکن

ص:88

بالثمن الذی اتبعتها به قال اخذتها بکذا و کذا قال اخذتها بذلک قال هی لک

و فی حدیث اسماء بنت أبی بکر عند الطبرانی فقال بثمنها یا با بکر فقال بثمنها ان شئت و عینی در عمدة القاری گفته قوله بالثمن أی لا اخذ الا بالثمن و

فی روایة ابن اسحاق لا ارکب بعیرا لیس هو لی قال فهو لک قال لا و لکن بالثمن الذی ابتعته به قال اخذته بکذا و کذا قال هو لک و فی روایة الطبرانی عن اسماء قال بثمنها یا ابا بکر قال بثمنها ان شئت و عن الواقدی ان الثمن ثمانمائة و ان الراحلة التی اخذها رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم من أبی بکر هی القصواء و أنها کانت من نعم بنی قشیر و انها عاشت بعد النبی صلّی اللّه تعالی علیه و سلم قلیلا و ماتت فی خلافة أبی بکر رضی اللّه تعالی عنه و کانت مرسلة ترعی بالبقیع و ذکر ابن اسحاق انها الجدعاء و کانت من ایل بنی الحریش و کذا فی روایة اخرجها ابن حبان انها الجدعاء و جمال الدین محدث شیرازی در روضة الاحباب در قصّه هجرت گفته ابو بکر رض گفت با رسول اللّه یکی ازین دو شتر مرا قبول کن حضرت فرمود قبول نمودم به بها و روایتی آنکه فرمود شتری که از من نباشد سوار نمی شوم ابو بکر رض گفت یا رسول اللّه از آن تست فرمودنی و لکن به بهای که خریده ای آن را می گیرم از تو ابو بکر رض گفت چون خاطر مبارکت چنین می خواهد به بها بگیر واقدی آورده که بهای آن هشتصد درم بود انتهی و شیخ عبد الحق دهلوی در مدارج النبوة گفته و ابو بکر را دو شتر بود که بچهار صد درم و در روایتی بهشتصد خریده و مدت چهار ماه آن را علف داده فربه ساخته نگاهداشته بود هر دو را پیش آورد تا یکی را آن حضرت قبول فرماید فرمود قبول کردم لیکن بشرط ابتیاع پس به نهصد درم آن ناقه را از ابو بکر صدیق بخرید انتهی و پر ظاهرست که هر گاه حالت آن جناب از اباء نفس و علو همت چنین باشد که در سفر هجرت بر شتر ابو بکر سوار نشود و آن را عاریة و هبة قبول نفرماید بلکه بثمن آن را بگیرد و در ثمن هم نفع کثیر مضاعف ببائع عطا کند و مال دو صد یا چهارصد را به نهصد خرید نماید چنانچه دانستی پس چگونه می توان گفت که آن حضرت در سفر حجة الوداع شتر ابو بکر را برای احمال و اثقال خود بلا معاوضه قبول فرموده زیر بار منت ابو بکر شده باشد و هر گاه حال بر چنین منوال باشد حالت حضرت ابو بکر درین سفر بیش از جمّال تصور نتوان کرد و چون قساوت قلوب اعراب خصوصا جمّالانشان بر حضرات حجاج پوشیده نیست و بخوبی

ص:89

بریشان واضحست که این جماعت در ظلم و جور بر حجّاج از حجّاج هم گوی سبقت می برند غالبا بهمین سبب حضرت ابو بکر که پیر و مرشد این طائفه می باشند مصدر قساوت عظیمة الاجرام بضرب و ایلام غلام در عین حالت احرام و آن هم بحضور مهر ظهور جناب خیر الانام علیه و آله آلاف الصلوة و السلام گردیدند و از فیوض آن وجود مبارک که رحمة للعالمین و عین رحمت بود بقطرۀ نرسیدند پس چگونه کسی ایشان را ارحم امت باور خواهد کرد بالجمله این واقعه مفضحه سراسر مثبت ذمّ و لوم ابو بکرست و هیچ مدحی از ان پیدا نمی شود و تعدید شاه ولی اللّه آنرا در جمله مآثر ابو بکر نهایت گاوتازی و فتنه پردازی می باشد و ازینجا بخوبی می توان دانست که این حضرات هنگام تعدید ماثر شیوخ ثلاثه بوجه تهیدستی از فضائل حقیقیه و مناقب واقعیه چها مزخرفات و مضحکات را از ماثر و مفاخر می شمارند و چگونه مطاعن را در زیّ محامد جلوه داده همت بر تخدیع عوام کالانعام بر می گمارند و از جمله وقائع عجیبه که دلیل قاطع بر خروج حضرت ابو بکر از دائرۀ ارحمیتست قضیه طریفه لعن بعض غلامان خودست که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بعد اطلاع بر آن بنهایت بلاغت لعانیت حضرت أبی بکر و بعدشان از ساحت صدیقیت و ایمان واضح و عیان فرموده ولی الدین الخطیب در مشکاة المصابیح در فصل ثالث باب حفظ اللسان و الغیبة و الشتم گفته و

عن عائشة قالت مرّ النبی صلّی اللّه علیه و سلم بابی بکر و هو یلعن بعض رقیقه فالتفت إلیه النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال لعانین و صدیقین کلا و رب الکعبة فاعتق ابو بکر یومئذ بعض رقیقه ثم جاء الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال لا اعود و ازین حدیث بر ناظر بصیر فوائد عدیده ظاهر و باهر می گردد اول آنکه از آن ظاهر شد که حضرت ابو بکر بعض غلمان خود را بغیر استحقاق بخلعت لعنت سرافراز فرمودند و بعد این صنیع شنیع از رحمت و رافت واضح و عیانست و چنین کس هرگز ارحم و أرأف امت نمی تواند شد و متوهم نشود که غلمان مشار إلیهم مستحق لعنت بودند چه اگر چنین می بود هرگز جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم منع از آن نمی فرمودند و نیز حضرت ابو بکر آن را مستوجب کفاره نمی دانستند و وعده عدم رجوع در لعنت نمی کردند دوم آنکه از آن ظاهر شد که حضرت ابو بکر نه صرف مصدر لعنت خیر مستحق یکباره شدند بلکه این صفت ذمیمه دریشان بنحوی راسخه و مستمره بوده که بسبب آن لعانیتشان متحقق بود و همین جهت

ص:90

آن جناب در مقام زجرشان ارشاد فردند

لعانین و صدیقین کلا و رب الکعبة سوم آنکه از آن ظاهر شد که حضرت ابو بکر را هرگز خطی از صدیقیت نبود زیرا که لعّان بودن شان ازین حدیث واضح و لائح ست و نیز از همین حدیث(1) متبین و متحققست که لعانیت با صدیقیت جمع نمی تواند شد و عدم اجتماع ان بحدی قطعیست که آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم بر آن قسم یاد فرموده و جمله

کلا و رب الکعبة بر زبان مبارک آورده پس بحمد اللّه بنص نبوی بعدشان از ساحت صدیقیت هویدا و آشکار گردید و جمله مفتریات قوم که در باب تلقیب حضرت ابو بکر بلقب صدیق آورده اند و بنهایت وقاحت آن را منسوب بآنجناب صلی اللّه علیه و آله و سلم نموده تماما به سر حد بطلان و هوان رسید و للّه الحمد علی ذلک حمدا جزیلا و هر چند از خود این حدیث ذم لعن غیر مستحق و سوء حال لعان واضح و عیانست لیکن در این مقام شطری از احادیث دیگر درین باب از کتب حضرات اهل سنت باید شنید و آنچه بعد از آن در حق حضرت ابو بکر صادق می آید بغور و امعان باید دید ولی الدین الخطیب در مشکاة المصابیح گفته

وعن أبی هریرة ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال لا ینبغی لصدیق ان یکون لعانا رواه مسلم و عن أبی الدرداء قال سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول ان اللعانین لا یکونون شهداء و لا شفعاء یوم القیمة رواه مسلم و نیز ولی الدین الخطیب در مشکاة گفته

وعن ابن مسعود قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لیس المؤمن بالطعان و لا باللعان و لا الفاحش و لا البذی رواه الترمذی و البیهقی فی شعب الایمان و فی اخری له و لا الفاحش البذیّ و قال الترمذی هذا حدیث غریب و

عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم لا یکون المومن لعانا و فی روایة لا ینبغی للمومن ان یکون لعانا رواه الترمذی

و عن سمرة بن جندب قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لا تلاعنوا بابلغته اللّه و لا بغضب اللّه و لا بجهنم و فی روایة و لا بالنار رواه الترمذی و ابو داود و عن أبی الدرداء قال سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول ان العبد إذا لعن شیئا صعدت اللعنة الی السّماء فتغلق ابواب

ص:91


1- طیبی در کاشف شرح مشکاه گفته قوله لعانین و صدیقین أی هل رأیت صدیقا یکون لعانا کلا و اللَّه لا یتراءی فأراهما قالوا و للجمع أی لا یجتمعان ابدا و فی الکلام معنی التعجب و شیخ عبد الحق دهلوی در لمعات شرح مشکاة گفته قوله لعانین و صدیقین أی هل رایت جامعین بین الصدیقیة و اللعن المومن لا یکون لعانا خصوصا الصدیق ؟ ؟ ؟

السماء دونها ثم تهبط الی الارض فتغلق ابوابها دونها ثم تاخذ یمینا و شمالا فاذا لم تجد مساغا رجعت الی الذی لعن فإن کان لذلک اهلا و الا رجعت الی قائلها رواه ابو داود

و عن ابن عباس ان رجلا نازعته الریح رداء فلعنها فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لا تلعنها فانها مامورة و انه من لعن شیئا لیس له باهل رجعت اللعنة علیه رواه الترمذی و ابو داود و ابو المحاسن یوسف بن موسی الحنفی در کتاب المعتصر من المختصر من مشکل الاثار در باب لعن من لا یستحقه گفته

عن عبد اللّه بن مسعود سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه یقول ان اللعنة إذا وجهت الی احد توجهت فان وجدت علیه سبیلا او وجدت فیه مسلکا دخلت علیه و الا رجعت الی ربها عز و جل فقالت أی رب ان فلانا وجهنی الی فلان و انی لم اجد علیه سبیلا و لم اجد فیه مسلکا فما تامرنی قال ارجعی من حیث جئت

و روی ان ابن مسعود اتی ابا عبیدة و کان صدیقا له فاستاذن اهله فدخل علیهم فسلم علیهم و استسقاهم من الشراب فبعثت المرأة الخادم الی الجیران فی طلب الشراب فاستبطتها فلعنتها فخرج عبد اللّه فجلس فی جانب الدار فجاء ابو عبیدة فقال رحمک اللّه و هل یغار علی مثلک الا دخلت علی ابنة اخیک فسلمت علیها و اصبت من الشراب قال قد فعلت و لکن لعنت المرأة الخادم فخفت ان تکون الخادم معذورة فترجع اللعنة فاکون بسبیلها فذلک الذی اخرجنی و از جمله وقائع مضحکه که دلیل واضح بر جفاء و غلظت حضرت ابو بکرست قصّه حمله ایشان بر حضرت عمر و گرفتن ریششانست طبری در تاریخ خود روایتی(1) متعلق بجیش اسامه ذکر نمود که در ان مذکورست فوقف أسامة بالناس ثم قال لعمر ارجع الی خلیفة رسول اللّه فاستاذنه یاذن لی ان ارجع بالناس فان معی وجوه الناس (جلتهم) وحدهم و لا امن علی خلیفة رسول اللّه و ثقل رسول اللّه و اثقال المسلمین ان یتخطفهم المشرکون و قالت الانصار فان أبی الا ان نمضی فابلغه عنا و اطلب إلیه ان یولی امرنا رجلا اقدم سنا من أسامة فخرج عمر بامر أسامة و اتی ابا بکر فاخبره بما قال أسامة فقال ابو بکر لو خطفتنی الکلاب و الذباب لم ارد قضاء قضی به رسول اللّه صلعم

قال فان الانصار امرونی ان ابلغک

ص:92


1- این روایت در کنز العمال از تاریخ ابن عساکر دمشقی نیز منقول است کما لا یخفی علی من راجع کتاب الغزوات من کنز العمّال ؟ ؟ ؟

و انهم یطلبون إلیک ان تولی امرهم رجلا اقدم ستا من أسامة فوثب ابو بکر و کان جالسا فاخذ بلحیة عمر فقال له ثکلتک امک و عد منک یا بن الخطاب استعمله رسول اللّه صلعم و تامرنی ان انزعه فخرج عمر الی الناس فقالوا له ما صنعت قال امضوا ثکلتکم امهاتکم ما لقیت فی سببکم من خلیفة رسول اللّه و ابن الاثیر الجزری در تاریخ کامل در ذکر جیش اسامه گفته فلما خرج الجیش الی معسکرهم بالجرف و تکاملوا ارسل أسامة عمر بن الخطاب و کان معه فی جیشه الی أبی بکر یستاذنه ان یرجع بالناس و قال ان معی وجوه الناس و جلتهم و لا امن علی خلیفة رسول اللّه و حرم رسول اللّه و المسلمین ان یتخطفهم المشرکون و قال من مع أسامة من الانصار لعمر بن الخطاب ان ابا بکر خلیفة رسول اللّه الا فامض فابلغه عنا و اطلب إلیه ان یولی امرنا اقدم سنا من أسامة فخرج عمر بامر أسامة الی أبی بکر فاخبره بما قال أسامة فقال لو خطفتنی الکلاب و الذیاب لانفذته کما امر به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و لا ارد قضاء قضی به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و لو لم یبق فی القری غیری لانفذته قال عمر فان الانصار تطلب رجلا اقدم سنا من أسامة فوثب ابو بکر و کان جالسا و اخذ بلحیة عمر و قال ثکلتک امک بابن الخطاب استعمله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و تامرنی ان اعز له و درین قصه لطیفۀ حضرت عمر بنحوی که دستخوش ظلم و جفای حضرت ابو بکر شده اند دل ریش شان بخوبی آن را می داند و ازینجاست که چون ایشان بعد این واقعه فقهاء پیش مردم رفتند و مردم ازیشان دریافت حال نمودند از کمال غیظ و غضب که در داشتند بیمحابا لوای تهجین و توهین شان افراشتند و در خطاب آن جماعت که از اصحاب و انصار جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بودند جمله امضوا ثکلتکم امهاتکم بر زبان فظاظت ترجمان رانده بنهایت خشونت جوابشان دادند و زار زار زار جور و جفای حضرت خلیفه اول شکایت اغاز نهادند و گویا باین نهج تشفی و تسکین قلب حزین خود خواستند و چون این سؤال و و جواب که در میان حضرت عمر و اصحاب دائره شده از آن بخوبی حالت تنعض خلیفه ثانی از بی ادبی حضرت خلیفه اول ظاهر می شد و بنهایت وضوح واضح و اشکار می گردید که خطاب حضرت ابن الخطاب با جماعت انصار بجمله امضوا ثکلتکم امهاتکم ناشی از آنست که خود از زبان خلیفه اول جمله

ص:93

ثکلتک امک و عدمتک یا بن الخطاب شنیده و بسبب گرفتن ریش خویش خیلی دلریش و رنجیده گردیده بودند لهذا ابن الاثیر با وصف وقوف بر آن در تاریخ طبری از آن اعراض ورزیده از ذکر این قصه در کامل بنهج کامل دل دزدیده و قضیه را ناقص و دم بریده ذکر کردن مناسب دیده و این تقطیع و تبتیر ابن الاثیر اگر چه قابل استعجابست لیکن صنیع شنیع ابن خلدون در این قصّه پر غصه خیلی عجیب و غریبست زیرا که او این حکایت سراسر نکایت و شکایت را بنهایت اجمال و غایت اخلال آورده چنانچه در تاریخ خود در ذکر جیش اسامه گفته و وقف أسامة للناس و رغب من عمر التخلف عن هذا البعث و المقام مع أبی بکر شفقة من ان یدهمه امر و قالت له الانصار فان أبی الا المضی فلیول علینا اسنّ من أسامة فابلغ عمر ذلک کله ابا بکر فقام و قعد و قال لا اترک امر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم حتی اخرج و انفذه و این دست برد ابن خلدون قابل تماشاست که چگونه از ذکر وثوب حضرت ابو بکر و اخذ لحیه حضرت عمر و ارشاد نمودن جمله ثکلتک امک وعد منک یا بن الخطاب استعمله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و تامرنی ان انزعه سراسر اعراض کرده بجای این همه جمله موجزه فقام و قعد آورده و کلمات با اب و تاب حضرت ابن الخطاب را که بخطاب اصحاب در حال کمال پیچ و تاب فرموده بودند یکسر در شکم فرو برده و از امثال این مقامات مساعی نامشکوره این حضرات در ستر معایب اصحاب بکمال وضوح و ظهور رخ می نماید و خیانتهای شان در نقل وقائع و اخبار و اعراض از حق صراح بلا خوف افتضاح در نهایت اتّضاح می آید و هیچ می دانی که باعث صدور این همه صنائع شنیعه و وقائع فظیعه از حضرت ابو بکر علاوه بر قساوت طبعی و جفاء جبلیشان چیست همانا اعترای شیطانی خاص و استیلای ماردی مخصوصست که ایشان را بسبب این اعترا و استیلای خود بیخود می کرد و حضرتشان در حالت غضب مصداق الذی یتخبطه الشیطان من المسّ شده دیوانه وار مصدر حرکات عجیبه و افاعیل غریبه می گردیدند چنانچه از غایت انصاف خود باین معنی بر سر منبر اعتراف نموده اند و خطبه بلیغه ایشان که مشتمل بر اخبار از استیلای آن نابکار و تخویف و انذار حضار از تاثیر در اشعار و ابشارست نزد اصحاب اخبار و ارباب آثار در غایت تداول و اشتهار می باشد طبری در تاریخ خود می آرد عن عاصم بن عدی قال نادی منادی أبی بکر من بعد الغد من متوفی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یتم بعث أسامة

ص:94

الا لا یبقین بالمدینة احد من جند أسامة الا خرج الی عسکره بالجرف و قام فی الناس فحمد اللّه و اثنی علیه و قال یا ایها الناس انما انا مثلکم و انی لا ادری لعلکم ستکلفونی ما کان رسول اللّه صلعم یطیق ان اللّه اصطفی محمّدا علی العالمین و عصمه من الآفات و انما انا متبع و لست بمبتدع فان استقمت فتابعونی و ان زغت فقومونی و ان رسول اللّه صلعم قبض و لیس احد من هذه الامة یطلبه بمظلمة ضربة سوط فما دونها الا و ان لی شیطانا یعترینی فاذا اتانی فاجتنبونی لا اوثر فی اشعارکم و ابشارکم الخ و محب طبری در ریاض نضره گفته و عن الحسن قال لما بویع ابو بکر قام دون مقام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و قال ایها الناس انی شیخ کبیر فاستعملوا علیکم من هو اقوی منّی علی هذا الامر و اضبط له فضحکوا و قالوا لا تفعل انت صاحب رسول اللّه فی المواطن و احق بهذا الامر فقال اما إذا قلتم فاحسنوا طاعتی و موازرتی و اعلموا انما انا بشر و معی شیطان یعترینی فاذا رایتمونی غضبت فقوموا عنی لا اوثر فی اشعارکم و ابشارکم و اتبعونی ما استقمت فان زغت فقومونی خرجه حمزة بن الحارث و ابن السّمان فی الموافقة و ابن تیمیّه در منهاج السنه گفته الماثور عنه أی عن أبی بکر انه قال ان لی شیطانا یعترینی یعنی عند الغضب فاذا اعترانی فاجتنبونی لا اوثر فی ابشارکم و قال اطیعونی ما اطعت اللّه فاذا عصیت اللّه فلا طاعة لی علیکم و هذا الذی قاله ابو بکر رضی اللّه عنه من اعظم ما مدح به کما سنبینه انشاء اللّه تعالی و سیوطی در تاریخ الخلفاء گفته اخرج ابن سعد عن الحسن البصری قال لما بویع ابو بکر قام خطیبا فقال اما بعد فانی ولیت هذا الامر و انا له کاره و اللّه لوددت ان بعضکم کفانیه الا و انکم ان کلفتمونی ان اعمل فیکم بمثل عمل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لم اقم به کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عبدا اکرمه اللّه بالوحی و عصمه به الا و انما انا بشر و لست بخیر من احدکم فراعونی فاذا رأیتمونی استقمت فاتبعونی و إذا رأیتمونی زغت فقومونی و اعلموا ان لی شیطانا یعترینی فاذا رایتمونی غضبت فاجتنبونی لا اوثر فی اشعارکم و ابشارکم و ملا علی متقی در کنز العمال گفته عن الحسن ان ابا بکر الصدیق خطب فقال اما و اللّه ما انا بخیرکم

ص:95

و لقد کنت لمقامی هذا کارها و لوددت ان فیکم من یکفینی أ فتظنون انی اعمل بسنة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم إذا لا اقوم بها ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم کان یعصم بالوحی و کان معه ملک و ان لی شیطانا یعترینی فاذا غضبت فاجتنبونی لا اوثر فی اشعارکم و ابشارکم الا فراعونی فان استقمت فاعینونی و ان زغت فقومونی قال الحسن خطبة و اللّه ما خطب بها بعده ابن راهویه و أبی ذر الهروی فی الجامع و ابن حجر مکی در صواعق گفته و فی روایة لابن سعد اما بعد فانی ولیت هذا الامر و انا له کاره و اللّه لوددت ان بعضکم کفانیه الا و انکم ان کلفتمونی ان اعمل فیکم بمثل عمل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لم اقم به کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عبدا اکرمه اللّه بالوحی و عصمه به الا و انما انا بشر و لست بخیر من احدکم فراعونی فاذا رأیتمونی استقمت فاتبعونی و إذا رأیتمونی زغت فقومونی و اعلموا ان لی شیطانا یعترینی فاذا رأیتمونی غضبت فاجتنبونی لا اوثر فی اشعارکم و ابشارکم و پر ظاهرست که هر بشری که استیلای شیطان بر او بحدی رسیده باشد که در حالت غیظ و غضب نوبت بزد و کوب رساند و اشعار و ابشار مردم را بضرب خود متاثر گرداند و این سجیّه نامرضیه درو به نهجی رسوخ یافته باشد که ستر و کتمان آن ممکن نشود چگونه قابل خواهد بود که آن را ارحم و أرأف امت بامت نام نهند و باین کذب صریح و افک فضیح مصداق مثل مدعیست گواه چست گردیده داد رقاعت و صفاقت دهند خامسا اگر بفرض محال تسلیم هم کرده شود که ابو بکر ارحم امت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بوده پس باز هم استدلال عاصمی بی سر و پاست زیرا که قول او و لا یکون الرحمة بالمسلمین الا من اصل العلم ممنوعست و بهیچ دلیل عاصمی اثبات کلیّت این مقدمه نمی تواند کرد و ظاهرست که اگر هر رحمت بمسلمین ناشی از علم باشد بسیاری از نسوان و صبیان که ترحم بر مسلمین می کنند هم اصحاب علم معدود خواهند شد و ذلک مما یضحک الثکلی سادسا بعد طی این مراحل نیز دست عاصمی بگریبان مقصود نمی رسد زیرا که بالفرض اگر ابو بکر ارحم امت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم باشد و رحمت او بر مسلمین ناشی از علم هم تسلیم شود این معنی مستلزم ثبوت فی الجمله علم برای ابو بکر خواهد بود و ظاهرست

ص:96

که حصول علم فی الجمله برای کسی کافی نیست برای اینکه او را باب مدینه علم گردانند و الا لازم آید که هر کسی که فی الجمله علمی داشته باشد او را باب مدینه علم خوانند و هذا من البطلان بمکان لا یتجاسر علیه احد من ذوی الایمان

ابطال باب مدینه علم بودن عمر

پنجم آنکه عاصمی درین کلام ادعا کرده که بعد ابو بکر عمر باب مدینه علم بود در شدت بر منافقین و مخالفین فی الدّین و برای اثبات این دعوی باطله جملۀ اشدهم فی دین اللّه عمر بن الخطاب که جزوی از خبر موضوع ارحم امتی بامتی ابو بکر می باشد آورده و بر ارباب انصاف ظاهرست که اوّلا این جمله موضوعه بسبب کمال موهونیت و مطعونیت سند قابل ذکر در مقام احتجاج و استدلال نیست کما دریت عن قریب بحمد اللّه تعالی المنعم المثیب و ثانیا کذب و بطلان آن بر متتبع احوال حضرت عمر خود واضح و عیانست چه بسیاری از شواهد صریحه و ادلۀ صحیحه دلالت بر نفاق خودشان دارد کما فصّل فی کتاب نفاق الشیخین و کسی که خود مبتلای مرض مزمن نفاق بوده باشد چگونه اشد امت در دین و باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در شدت بر منافقین خواهد بود هل هذا الا مصادمة العیان و الالظاظ علی الزور و البهتان و از همین جاست که حضرت عمر در بسیاری از مواقع و محالّ ممالات صریحه و محامات فضیحه با کفار انذال و منافقین ارذال و مخالفین خسارت مآل فرموده نهایت میل طبعی خود بسوی سرکردگان اصحاب الشمال ظاهر نموده اند چنانچه از آن جمله است محل استشاره جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در باب قتال بانهار قریش در غزوه بدر جلال الدین سیوطی در در منثور بتفسیر آیه وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اَللّهُ إِحْدَی اَلطّائِفَتَیْنِ از دلائل النبوة بیهقی حدیثی طولانی متعلق بغزوۀ بدر نقل کرده و در آن مذکورست

ثم سار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لا یلقاه خبر و لا یعلم بنفرة قریش فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم اشیروا علینا فی امرنا و مسیرنا فقال ابو بکر یا رسول اللّه انا اعلم الناس بمسافة الارض اخبرنا عدی بن أبی الزغباء ان العیر کانت بوادی کذا کذا فکانا و ایاهم فرسا رهان الی بدر ثم قال اشیروا علی فقال عمر بن الخطاب یا رسول اللّه انها قریش و عزّها و اللّه ما ذلّت منذ عزّت و لا آمنت منذ کفرت و اللّه لتقاتلنک فتاهب لذلک اهبته و اعدد له عدته فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم اشیروا علی فقال المقداد بن عمر و انا لا نقول

ص:97

لک کما قال اصحاب موسی اذهب انت و ربّک فقاتلا انّا ههنا قاعدون و لکن اذهب انت و ربّک فقاتلا انّا معکم متبعون و نور الدین حلبی در انسان العیون در ذکر غزوۀ بدر گفته

ثم قال اشیروا علی فقال عمر یا رسول اللّه انها قریش و عزّها و اللّه ما ذلّت منذ عزّت و لا آمنت منذ کفرت و اللّه لتقاتلنک فتاهب لذلک اهبته و اعدد لذلک وعدته و این مدحت سرایی بیجا که حضرت عمر نسبت به کفار اشرار ظاهر شده و این تقریر پر تهویل و تحذیر که بمخاطبه حضرت بشیر و نذیر علیه و آله سلام اللّه القدیر از آن حامی کفار اشرار پر تغریر صدور یافته سبب کمال تنغص خاطر خطیر و ظهور آثار غضب از وجه منیر آن حضرت گردید و هر چند این مطلب را متعصبین حضرات اهل سنت اخفا کرده اند لیکن بحمد اللّه تحقق آن بر متتبع روایات مخفی و مستتر نیست طبری در تاریخ خود در ذکر غزوۀ بدر آورده

ثنا محمد بن عبید المحاربی قال ثنا اسماعیل بن ابراهیم ابو یحیی قال ثنا المخارق عن طارق عن عبد اللّه بن مسعود قال لقد شهدت من المقداد مشهد الان اکون انا صاحبه احبّ الیّ ممّا فی الارض من شیء کان رجلا فارسا و کان رسول اللّه صلعم إذا غضب احمارت و وجنتاه فاتاه المقداد علی تلک الحال فقال ابشر یا رسول اللّه فو اللّه لا نقول لک کما قالت بنو اسرائیل لموسی اذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون و لکن و الذی بعثک بالحق لنکونن من بین یدیک و من خلفک و عن یمینک و عن شمالک او یفتح اللّه لک ازین روایت ظاهرست که از احوال مستمره جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم این بود که در وقت غضب هر دو رخسارۀ آن جناب سرخ می گردید و حضرت مقداد علیه رضوان ملک العباد در همین حالت حاضر خدمت اقدس آنجناب شد و کلام شجاعت انضمام خود را که متضمن اظهار استعداد برای جهاد ارباب عناد بود بعرض رسانید و از روایت سابقه در منثور واضح و لائحست که حضرت مقداد علیه رضوان ربّ العباد بعد کلام عمر این کلام خود را بسمع مبارک گذرانید پس بنهایت اتضاح روشن شد که سبب غضب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب و ظهور آثار غیظ و عتاب از چهره نورانی آن جناب خطاب ناصواب ابن الخطاب بود و از عجائب تلبیسات مورخین حضرات سنیه این ست که کلام ابو بکر و کلام عمر که در روایت در منثور مذکورست و یکی از آن مبنی از نهایت جبن و خور و دیگری مبنی بر مدح اهل کفر و جور می باشد بعضی بالتمام در شکم فرو می برند و اصلا ذکر نمی کنند و

ص:98

و بعضی بجای کلام این هر دو نفر قال فاحسن قال فاحسن می آورند ابن سعد در طبقات در ذکر غزوۀ بدر گفته و

مضی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم حتی إذا کان دون بدر اتاه الخبر بمسیر قریش فاخبر به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم اصحابه و استشارهم فقال المقداد بن عمرو البهرانی و الذی بعثک بالحق لو سرت بنا الی برک و الغماد لسرنا معک حتی تنتهی إلیه و ابن هشام در سیرت در ذکر غزوۀ بدر گفته و

اتاه الخبر عن قریش بمسیرهم لیمنعوا عیرهم فاستشار الناس و اخبرهم عن قریش فقام ابو بکر الصدیق فقال و احسن ثم قام عمر بن الخطاب فقال و احسن ثم قام المقداد بن عمرو فقال یا رسول اللّه امض لما اراک اللّه فنحن معک و اللّه لا نقول لک کما قالت بنو اسرائیل لموسی اذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون و لکن اذهب انت و ربک فقاتلا انا معکما مقاتلون فو الذی بعثک بالحق لو سرت بنا الی برک القماد لجالدنا معک من دونه حتی تبلغه فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم خیرا و دعا له به حال آنکه این صنیع شنیع فائده بحال شان نمی رساند چه روایت در منثور و تاریخ طبری کار خود کرده است و پرده از روی کار افکنده و از ملاحظه آن بر همگنان واضح و روشن شده که ابو بکر و عمر چه کلام کردند و چگونه از کلام نفاق انضمام عمر آثار غیظ و غضب از روی مبارک جناب سرور کائنات علیه و آله آلاف الصلوات پیدا و هویدا گردید و بچه عنوان حسن حضرت مقداد علیه رضوان رب العباد تدارک آن بکلام شجاعت التیام خویش فرمودند و احراز شرف ثنا و دعای جناب ختمی مرتبت صلوات اللّه علیه و آله در حق خود نمودند و ازین معنی ایشان را مشهدی عظیم از مشاهد خیر و موقفی کریم از مواقف برّ حاصل آمد بنحوی که مثل بن مسعود بر آن غبطه می کرد و حصول آن را برای خود احبّ از جمیع ما فی الارض می دانست کما ظهر عن روایة الطبری انفا و از آنجمله است محل استشاره جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در باب عبید کفار قریش که اسلام اختیار کرده بودند و موالی ایشان طالب ردّشان بودند احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

حدثنا اسود بن عامر اخبرنا شریک عن منصور عن ربعی عن علی رضی اللّه عنه قال جاء النبی صلّی اللّه علیه و سلم أناس من قریش فقالوا یا محمد انا جیرانک و حلفاؤک و ان ناسا من عبیدنا قد اتوک لیس هم رغبة فی الدین و لا رغبة فی الفقه

ص:99

انما فروا من ضیاعنا و اموالنا فارددهم إلینا فقال لابی بکر رضی اللّه عنه ما تقول قال صدقوا انهم جیرانک قال فتغیّر وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلم ثم قال لعمر رضی اللّه عنه ما تقول قال صدقوا انهم لجیرانک و حلفاؤک فتغیر وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلم و احمد بن شعیب النّسائی در خصائص علی علیه السّلام گفته ذکر

قول النبی صلّی اللّه علیه و سلم قد امتحن اللّه قلب علی للایمان اخبرنا ابو جعفر محمد بن عبد اللّه بن المبارک المخزومی قال حدثنا الاسود بن عامر قال اخبرنا شریک عن منصور عن ربعی عن علی قال جاء النبی صلّی اللّه علیه و سلم أناس من قریش فقالوا یا محمد انا جیرانک و حلفاؤک و ان أناسا من عبید ناقد اتوک لیس بهم رغبة فی الدین و لا رغبة فی الفقه انّما فروا من ضیاعنا و اموالنا فارددهم إلینا فقال لابی بکر ما تقول فقال صدقوا انهم لجیرانک و حلفاؤک فتغیر وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلم ثم قال یا معشر قریش و اللّه لیبعثن اللّه علیکم رجلا منکم امتحن اللّه قلبه للایمان فیضربکم علی الدین او یضرب بعضکم قال ابو بکر انا هو یا رسول اللّه قال لا قال عمر انا هو یا رسول اللّه قال لا و لکن ذلک الذی یخصف النعل و قد کان اعطی علیا نعلا یخصفها و ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوریّ در کتاب المستدرک علی الصحیحین در کتاب قسم الفیء گفته

اخبرنا ابو جعفر محمد بن علی الشیبانی ثنا ابن أبی عزرة ثنا محمد بن سعید الاصبهانی ثنا شریک عن منصور عن ربعی بن خراش عن علی قال لما فتح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم مکة اتاه ناس من قریش فقالوا یا محمد انا خلفاؤک و قومک و انه لحق بک أرقاؤنا لیس لهم رغبة فی الاسلام و انهم فروا من العمل فارددهم علینا فشاور ابا بکر فی امرهم فقال صدقوا یا رسول اللّه فقال لعمر ما تری فقال مثل قول أبی بکر فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یا معشر قریش لیبعثن اللّه علیکم رجلا منکم امتحن اللّه قلبه للایمان یضرب رقابکم علی الدین فقال ابو بکر انا هو یا رسول اللّه قال لا قال عمر انا هو یا رسول اللّه قال لا و لکن خاصف النعل فی المسجد و قد کان القی نعله الی علی یخصفها ثم قال اما انی سمعته یقول لا تکذبوا علی فانه من یکذب علی یلج النار هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم و لم یخرجاه و ملا علی متقی در کنز العمال گفته

عن ربعی

ص:100

بن خراش قال سمعت علیا یقول و هو بالمدائن جاء سهیل بن عمرو الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال انه خرج إلیک ناس من ارقائنا لیس بهم الدین تعبدا فارددهم إلینا فقال لهم ابو بکر و عمر صدق یا رسول اللّه فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم لن تنتهوا معشر قریش حتی یبعث اللّه علیکم رجلا امتحن اللّه قلبه بالایمان یضرب اعناقکم و انتم مجفلون عنه اجفال الغنم فقال ابو بکر انا هو یا رسول اللّه قال لا قال عمر انا هو یا رسول اللّه قال لا و لکنه خاصف النعل قال و فی کف علی نعل یخصفها لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم خط و نیز ملا علی متقی در کنز العمال گفته

عن علی جاء النبی صلّی اللّه علیه و سلم أناس من قریش فقالوا یا محمد انا جیرانک و حلفاؤک و ان ناسا من عبید ناقد اتوک لیس بهم رغبة فی الدین و لا رغبة فی الفقه انما فروا من ضیاعنا و اموالنا فارددهم إلینا فقال لابی بکر ما تقول قال صدقوا انهم لجیرانک و احلافک فتغیر وجه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ثم قال لعمر ما تقول قال صدقوا انهم لجیرانک و حلفاؤک فتغیر وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال یا معشر قریش و اللّه لیبعثن اللّه علیکم رجلا قد امتحن اللّه قلبه بالایمان فیضربکم علی الدین او یضرب بعضکم فقال ابو بکر انا یا رسول اللّه قال لا قال عمر انا یا رسول اللّه قال لا و لکنّه الذی یخصف النعل و کان اعطی علیا نعلا یخصفها حم و ابن جریر و صححه ص ایضا و نیز ملا علی متقی در کنز العمال گفته

عن علی لما افتتح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم مکة اتاه ناس من قریش فقالوا یا محمد انا حلفاؤک و قومک و انه لحق بک ارقاؤنا و لیس لهم رغبة فی الاسلام و انهم فروا من العمل فارددهم علینا فشاور ابا بکر فی امرهم فقال صدقوا یا رسول اللّه فقال لعمر ما تری فقال مثل قول أبی بکر فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یا معشر قریش لیبعثن اللّه علیکم رجلا منکم امتحن اللّه قلبه للایمان ان یضرب رقابکم علی الدین فقال ابو بکر انا هو یا رسول اللّه قال لا قال عمر انا هو یا رسول اللّه قال لا و لکن خاصف النعل فی المسجد و قد کان القی نعله الی علی یخصفها ثم قال اما انی سمعته یقول لا تکذبوا علی فانه من یکذب علی یلج النار ش (اخرجه ابن أبی شیبه فی المصنف) و ابن جریرک و یحیی بن سعید فی ایضاح الاشکال و شاه ولی اللّه دهلوی در ازالة الخفا در مآثر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام گفته و از آن جمله آنکه در بیعت رضوان حاضر بود و نامه صلح بر دست او مکتوب شد قال ابن اسحاق و کان هو کاتب الصحیفة و هم درین سفر با مرتضی معامله منتظر الخلافة بجا آوردند

اخرج النّسائی عن علی رضی اللّه عنه قال جاء النبی صلّی اللّه علیه و سلم أناس من قریش فقالوا یا محمد انا

ص:101

جیرانک و حلفاؤک و ان أناسا من عبیدنا قد اتوک لیس بهم رغبة فی الدین و لا رغبة فی الفقه انما فروا من ضیاعنا و اموالنا فارددهم إلینا فقال لابی بکر ما تقول قال صدقوا انهم لجیرانک و حلفاؤک فتغیر وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلم ثم قال لعمر ما تقول قال صدقوا انهم لجیرانک و حلفاؤک فتغیر وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلم ثم قال یا معشر قریش و اللّه لیبعثن اللّه علیکم رجلا منکم قد امتحن اللّه قلبه للایمان و لیضربنکم علی الدین او یضرب بعضکم قال ابو بکر انا هو یا رسول اللّه قال لا قال عمر انا هو یا رسول اللّه قال لا و لکن ذلک الذی یخصف النعل و قد کان اعطی علیا نعله یخصفها و درین واقعه محامات کفار لئام و تصدیق انکاس طغام و دیگر فضائح جالبة الملام که از شیخین والا مقام خصوصا از حضرت ثانی شانی صادر شده چون دلیل کمال اعراق و اغراق شان در نفاق و شقاق بود لهذا بعضی از حضرات محرّفین مصلحت در ان دیدند که آنچه شیخین درین محل از خبث طویّت و سوء سریرت خود در حمایت کفار اشرار بمعرض ابراز و اظهار آورده بودند آن را یکسر ازین قصه براندازند و بالکلیه از ذکر آن اعراض وطی کشح سازند چنانچه ترمذی در صحیح خود گفته

حدثنا سفیان بن وکیع نا أبی عن شریک عن منصور عن ربعی بن خراش قال نا علی بن أبی طالب بالرحبة فقال لما کان یوم الحدیبیة خرج إلینا ناس من المشرکین فیهم سهیل بن عمرو و أناس من رؤساء المشرکین فقالوا یا رسول اللّه خرج إلیک ناس من أبنائنا و اخواننا و ارقائنا و لیس لهم فقه فی الدین و انما خرجوا فرارا من اموالنا و ضیاعنا فارددهم إلینا فان لم یکن لهم فقه فی الدین سنفقههم فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم یا معشر قریش لتنتهن او لیبعثن اللّه علیکم من یضرب رقابکم بالسیف علی الدین قد امتحن اللّه قلبه علی الایمان قالوا من هو یا رسول اللّه فقال له ابو بکر من هو یا رسول اللّه و قال عمر من هو یا رسول اللّه قال هو خاصف النعل و کان اعطی علیا نعله یخصفها قال ثم التفت إلینا علی فقال ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال من کذب علی متعمدا فلیتبوّأ مقعده من النار هذا حدیث حسن صحیح غریب لا نعرفه الا من هذا الوجه من حدیث ربعی عن علی و بعضی از اصحاب تحریف و ارباب تلفیف مصلحت در ترک ذکر این محامات فضیحه و مجاملت قبیحه ندیدند لیکن بجای آنکه نام شیخین ذکر نمایند فقال ناس صدقوا یا رسول اللّه ردّهم إلیهم آوردند و باین طریق مسلک تیر و اجمال و ستر و اخمال سپردند ابو داود سجستانی در سنن خود گفته باب فی عبید المشرکین

ص:102

یلحقون بالمسلمین فیسلمون

حدثنا عبد العزیز بن یحیی الحرانی قال ثنا محمد یعنی ابن سلمة عن محمد بن اسحاق عن ابان بن صالح عن منصور بن المعتمر عن ربعی بن خراش عن علی بن أبی طالب قال خرج عبدان الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یعنی یوم الحدیبیة قبل الصلح فکتب إلیه موالیهم فقالوا یا محمد و اللّه ما خرجوا إلیک رغبة فی دینک و انما خرجوا هربا من الرق فقال ناس صدقوا یا رسول اللّه ردهم إلیهم فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و قال ما اراکم تنهون یا معشر قریش حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم علی هذا و أبی ان یردّهم و قال هم و قال هم عتقاء اللّه عز و جل و ابو عبد اللّه الحاکم النیسابوریّ در مستدرک در کتاب الجهاد گفته

اخبرنی ابو عبد اللّه احمد بن قانع قاضی الحرمین ببغداد ثنا ابو شعیب عبد اللّه بن الحسن الحرانی ثنا عبد العزیز بن یحیی الخولانی ثنا محمد بن سلمة الحرانی عن محمد بن اسحاق عن ابان بن صالح عن منصور بن المعتمر عن ربعی بن خراش عن علی بن أبی طالب قال خرج عبدان الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم الحدیبیة قبل الصلح فکتب إلیه موالیهم قالوا یا محمد و اللّه ما خرجوا إلیک رغبة فی دینک و انما خرجوا هرابا من الرق فقال ناس صدقوا یا رسول اللّه ردّهم إلیهم فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال ما لی اراکم تنتهون یا معشر قریش حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم علی هذا و أبی ان یردّهم فقال هم عتقاء اللّه هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم و لم یخرجاه و بغوی در مصابیح گفته

عن علی بن أبی طالب قال خرج عبدان الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یعنی یوم الحدیبیة قبل الصلح فکتب موالیهم قالوا یا محمد و اللّه ما خرجوا إلیک رغبة فی دینک و انما خرجوا هربا من الرق فقال ناس صدقوا یا رسول اللّه ردهم إلیهم فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و قال ما اراکم تنتهون یا معشر قریش حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم علی هذا و أبی ان یردهم و قال هم عتقاء اللّه و ولی الدین الخطیب در مشکاة گفته و

عن علی خرج عبدان الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یعنی یوم الحدیبیه قبل الصلح فکتب إلیه موالیهم قالوا یا محمد و اللّه ما خرجوا إلیک رغبة فی دینک و انما خرجوا هربا من الرق فقال ناس صدقوا یا رسول اللّه ردهم إلیهم فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و قال ما اریکم تنتهون یا معشر قریش حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم علی هذا و أبی ان یردهم و قال هم عتقاء اللّه

ص:103

رواه ابو داود و هر چند این تحریف را محرفین اغمار و این تلفیف را ملففین اشرار بغرض ستر فضائح و کتمان قبائح شیخین بعمل آورده بودند لیکن بمفاد عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد*این تحریف و تلفیف زیاده تر موجب هتک و افتضاح و مبین جلع و اتقاح و ظهور کفر بواح و وضوح نفاق صراح شیخین گردید چه شراح مصابیح و مشکاة چون این واقعه را بحالت تحریف مسطور و تلفیف مستور مجمل و مختل دیدند بسبب مذکور نبودن اسماء ناس بحقیقت حال پر التباس نرسیدند و بکمال گشاده دلی آنچه در تفضیح و تقبیح این محامات شنیعه و مداجات فظیعه می بایست گفتند و بلا علم این معنی که شیخین مصدر این محامات و مداجات هستند گهرهای تصریح و تشریح بمشقب بیان سفتند و اگر احیانا خبری ازین مطلب می داشتند هرگز چنین تصریحات و توضیحات را جائز نمی انگاشتند بلکه از راه نهایت اخلاص در صدد تاویل و تسویل برآمده امر حق و صدق را بتوجیهات باطله و تقولات عاطله می پوشیدند و بخیال اصلاح معایب و تقویم مثالب شیخین جملات شارده و کلمات بارده بر زبان قلم آورده در تایید باطل لجلج و تا زیر خطای اعوج می کوشیدند حالا شطری از کلمات شراح مصابیح و مشکاة در شرح این واقعه که از آن کمال شناعت و فظاعت صنیع شنیع محامین کفار اشرار پیدا و آشکارست باید شنید و آنچه در حق شیخین که مصداق حقیقی آن هستند از آن لازم و ثابت می آید بچشم حقیقت بین باید دید فضل اللّه بن الحسن التوربشتی در میسّر شرح مصابیح گفته و انما غضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لانهم عارضوا حکم الشرع فیهم بالظن و التخمین و شهدوا لاولیائهم المشرکین بما ادعوه انهم خرجوا من الرق لا رغبة فی الاسلام و کان حکم الشرع فیهم انهم صاروا بخروجهم عن دار الحرب مستعصمین بعروة الاسلام احرارا فکان معاونتهم لاولیائهم تعاونا علی العدوان و خلخالی در مفاتیح شرح مصابیح گفته

قوله ردّهم إلیهم امر مخاطب فغضب رسول اللّه علیه السّلام لانهم عارضوا حکم الشرع فیهم بالظن و التخمین و شهدوا لاولیائهم المشرکین بما ادعوه انهم خرجوا هربا من الرق لا رغبة فی الاسلام و کان حکم الشرع فیهم انهم صاروا بخروجهم من دار الحرب مستعصمین احرارا فکان معاونتهم لاولیائهم تعاونا علی العدوان قوله ما اراکم تنتهون النفی و ان دخل علی اراکم ظاهرا لکنه بالحقیقة ینفی الانتهاء أی اراکم لما بعروة الاسلام ما تنتهون من تعصب اهل مکة حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم علی هذا أی علی هذا الحکم و أبی ان یردهم أی و أبی النبی صلّی اللّه علیه و سلم ان یردّ العبدان و طیبی در کاشف

ص:104

شرح مشکاة گفته و

قوله ما اراکم تنتهون فیه تهدید عظیم حیث نفی العلم بانتهائهم و أراد ملزومه و هو انتهاؤهم کقوله تعالی أَ تُنَبِّئُونَ اَللّهَ بِما لا یَعْلَمُ أی بما لا ثبوت له و لا علم اللّه متعلق به و قوله و قال هم عتقاء اللّه عطف علی قوله و قال ما اراکم و قوله و أبی ان یردهم من قول الراوی معترض بینهما علی سبیل التاکید تو و انما غضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم لانهم عارضوا حکم الشرع فیهم بالظن و التخمین و شهدوا لاولیائهم المشرکین بما ادعوا انهم خرجوا هربا من الرق لا رغبة فی الاسلام و کان حکم الشرع فیهم انهم صاروا لخروجهم من دار الحرب مستعصمین بعروة الاسلام احرارا فکان معاونتهم لاولیائهم تعاونا علی العدوان و ملا علی قاری در مرقاة شرح مشکاة گفته و

عن علی رضی اللّه عنه قال خرج عبدان بکسر العین المهملة و بضم و بسکون الموحدة و فی نسخة عبدان بکسرهما و تشدید الدال جمع عبد قال الطیبی و قد روی هذا الحدیث بالصیغتین الاولیین الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یعنی یوم الحدیبیّة بتخفیف الیاء الثانیة و یشدد قبل الصلح فکتب إلیه أی الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم موالیهم أی سیادهم او معتقوهم قالوا یا محمد و اللّه ما خرجوا إلیک رغبة فی دینک و انما خرجوا هربا بفتحتین أی خلاصا من الرق أی من العبودیة او اثرها و هو الولاء فقال ناس أی جمع من الصحابة صدقوا أی الکفار یا رسول اللّه ردهم أی عبیدهم إلیهم فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال التوربشتی و انما غضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لانهم عارضوا حکم الشرع فیهم بالظن و التخمین و شهدوا لاولیائهم المشرکین لما ادعوه انهم خرجوا هربا من الرق لا رغبة فی الاسلام و کان حکم الشرع فیهم انهم صاروا بخروجهم من دیار الحرب مستعصمین بعروة الاسلام احرارا لا یجوز ردهم إلیهم فکان معاونتهم لاولیائهم تعاونا علی العدوان و قال و فی نسخة فقال ما اریکم بضم الهمزة أی ما اظنکم و فی نسخة بفتحها أی ما اعلمکم تنتهون أی عن العصبیة او عن مثل هذا الحکم و هو الرد یا معشر قریش حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم علی هذا أی علی ما ذکر من التعصب او الحکم بالردّ قال الطیبی فیه تهدید عظیم حیث نفی العلم بانتهائهم و أراد ملزومه و هو انتهاؤهم

ص:105

کقوله تعالی أَ تُنَبِّئُونَ اَللّهَ بِما لا یَعْلَمُ أی بما لا ثبوت له و لا علم للّه متعلق به و أبی ان یردهم و قال انهم عتقاء للّه قال الطیبی هذا عطف علی قوله و قال ما اراکم و ما بینهما قول الراوی معترض علی سبیل التاکید رواه ابو داود و شیخ عبد الحق دهلوی در اشعة اللمعات شرح مشکاة گفته و

عن علی رضی اللّه عنه قال خرج عبدان الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم گفت امیر المؤمنین علی که بیرون آمدند بندگان و مملوکان از مکه از موالی و صاحبان خود گریخته و مسلمان شده بسوی آن حضرت عبدان بکسر عین و ضم آن و سکون با جمع عبد بمعنی مملوک یعنی یوم الحدیبیة یعنی آمدند روز حدیبیه قبل الصلح پیش از صلحی که واقع شد میان آن حضرت و مشرکان قریش اما بعد از صلح قرار بر آن بود که هر که ازیشان مسلمان شده بیاید بازگردانیده شود او را بسوی ایشان

فکتب إلیه موالیهم پس نوشتند بسوی آن حضرت صاحبان آن مملوکان

قالوا یا محمد و اللّه ما خرجوا إلیک رغبة فی دینک گفتند أی محمد بخدا سوگند بیرون نیامده اند ایشان از جهت میل و خواهش در دین تو

و انما خرجوا هربا من الرق و بیرون نیامده اند مگر از جهت گریختن از بندگی و غلامی هرب بفتحتین گریختن فقال ناس صدقوا پس گفتند بعضی مردمان از قریش راست نوشته اند و گفته اند

یا رسول اللّه ردهم إلیهم باز گردان این غلامان را بر ایشان

فغضب رسول اللّه پس در خشم امد پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه و سلم

فقال ما اراکم تنتهون یا معشر قریش پس گفت نمی بینم و نمی دانم شما را که بازآیید از بی فرمانی و حکم نفس أی گروه قریش

حتی یبعث اللّه علیکم من یضرب رقابکم تا بفرستد خدای تعالی بر شما کسی را که بزند گردنهای شما را علی هذا برین حکم یعنی بازگردانیدن آن غلامان و الحاق ایشان بدار حرب بعد از اسلام و أبی ان یردهم و اباء آورد آن حضرت و روا نداشت که بازگرداند ایشان را و

قال هم عتقاء اللّه و گفت آن حضرت این بنده ها آزاد کرده شده های خدای تعالی اند رواه ابو داود انتهی و ازین تشریحات رشیقه و تحقیقات انیقه شراح مصابیح و مشکاة بسیاری از الوان فضائح و انواع قبائح و اصناف معایب و اضراب مثالب عائد حال پر اختلال شیخین می گردد که اکثر آن خود بر ناظر بصیر و متامل خبیر واضح و روشن و لائح و مبرهنست و لیکن ذکر آن بالتمام انشاء اللّه المنعام بایضاحات شافیه للمسقام و افصاحات وافیه بالمرام در مجلد حدیث خاصف النعل خواهیم کرد فترقب وَ لا تَکُنْ مِنَ اَلْغافِلِینَ و از جمله موارد ممالات قبیحه و محالّ مداجات فضیحه حضرت عمر با منافقین واقعه ایست که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در آن حکم داده بودند بقتل یکی از منافقین که داخل مسجد نبوی شده مشغول صلاة گردیده بود آن حضرت صلّی اللّه

ص:106

علیه و آله و سلم اوّل حضرت ابو بکر را حکم بقتل او دادند لیکن ایشان ممتثل نشدند بار دیگر حضرت عمر را مامور بقتل او فرمودند ایشان نیز امتثال امر آن جناب ننمودند حکیم ترمذی در نوادر الاصول گفته

حدثنا صالح بن محمد قال حدثنا یحیی بن واضح قال حدثنا موسی بن عبیدة عن هود بن عطا عن انس بن مالک قال کان فی عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم رجل یعجبنا تعبده و اجتهاده فذکرناه لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم باسمه فلم یعرفه و وصفناه بصفته فلم یعرفه فبینا نحن نذکره إذ طلع الرجل فقلنا هو هذا یا رسول اللّه قال انکم لتخبرونی عن رجل علی وجهه لسفعة من الشیطان قال فاقبل حتی وقف علی المجلس فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم انشدک اللّه هل قلت حین وقفت علی المجلس ما فی المجلس افضل منی او خیر منی قال اللّهمّ نعم ثم دخل یصلّی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتل الرجل قال ابو بکر انا فدخل فوجده یصلّی فقال سبحان اللّه اقتل رجلا یصلی و قد نهانا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عن ضرب المصلین فخرج فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم مه قال وجدته بابی انت و أمّی یا رسول اللّه یصلی و قد نهیتنا عن ضرب المصلین فقال من یقتل الرجل فقال عمر انا فوجده ساجدا فقال لاقتل رجلا واضعا وجهه للّه و قد رجع ابو بکر و هو افضل منی فخرج إلیه فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم مه فقال یا رسول اللّه بابی انت و امی وجدته ساجدا فکرهت ان اقتله واضعا وجهه للّه قال من یقتل الرجل قال علی انا قال انت ان ادرکته فوجده علی قد خرج فجاء فقال وجدته بابی انت و امی قد خرج قال لو قتلته ما اختلف من امتی رجلان کان اولهم و آخرهم قال موسی فاخبرنی محمد بن کعب القرظی انه هو الذی قتله علی بعد یوم النهروان حرقوص ذو الثدیه و ابو نعیم اصفهانی در حلیة الأولیاء بترجمه زید بن اسلم گفته

حدثنا حبیب بن الحسن بنا عمر بن حفص السّدوسی ثنا عاصم بن علی بنا ابو معشر عن یعقوب بن زید بن طحلا عن زید بن اسلم عن انس قال کنا عند النبی صلّی اللّه علیه و سلم فذکروا رجلا نکایته فی العدو و اجتهاده فی الغزو فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ما اعرف هذا فما زالوا ینعتونه فقال ما اعرف هذا حتی طلع الرجل فقالوا هو ذا یا رسول اللّه فقال ما کنت اعرف هذا هذا اول قرن رایته فی امتی فیه سفعة من الشیطان فجاء فسلم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه

ص:107

و سلم نشدتک باللّه هل حدثت نفسک حین طلعت علینا انه لیس فی المسجد انسان خیر منک قال اللّهم نعم قال ثم دخل المسجد یصلّی فقال لابی بکر قم فاقتله فدخل ابو بکر فوجده قائما یصلّی فقال فی نفسه ان للمصلّی حقا فلو انی استامرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فجاء الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال قتلت الرجل فقال لا رایته قائما یصلّی و رأیت للصّلوة حقّا و حرمة و ان شئت ان اقتله قتلته قال لست بصاحبه قال اذهب انت یا عمر فاقتله قال فدخل عمر المسجد فاذا هو ساجد فانتظره طویلا حتی یرفع راسه فیقتله فلم یرفع راسه ثم قال فی نفسه ان للسجود حقا فلو انی استامرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فی قتله فقد استامره من هو خیر منی فجاء الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال أ قتلته قال لا رایته ساجدا و رایت للسجود حرمة و حقا ان شئت یا رسول اللّه ان اقتله قال لست بصاحبه قم أنت یا علی فاقتله انت صاحبه ان وجدته قال فدخل علی فلم یجده فرجع الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فاخبره فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لو قتل الیوم ما اختلف رجلان من امتی حتی یخرج الدجال ثم حدثهم عن الامم فقال تفرق امة موسی علی احدی و سبعین ملة منهم فی النار سبعون و واحدة فی الجنة و تفرّق امة عیسی علی ثلثین و سبعین ملة منها فی الجنة واحدة و احدی و سبعون منها فی النار و تعلو امتی علی الفرقتین جمیعا بملة واحدة فی الجنة و ثنتان و سبعون منها فی النار قالوا من هم یا رسول اللّه قال الجماعات الجماعات قال یعقوب کان علی رضوان اللّه علیه إذا حدث بهذا الحدیث عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم تلا فیه قرآنا وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْکِتابِ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ الی قوله مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ و تلا ایضا وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ هذا حدیث غریب من حدیث زید عن انس لم تکتبه الا من حدیث أبی جعفر عن یعقوب و قد رواه عن انس عدة قد ذکرناهم فی غیر هذا الموضع و ابن حجر عسقلانی در اصابه بترجمه ذو الثدیه گفته و

قال ابو یعلی فی مسنده روایة ابن المقری عنه ثنا محمد ابن الفرج ثنا احمد بن الزبرقان حدثنی موسی بن عبیدة اخبرنی هود بن عطا عن انس قال کان فی عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم رجل یعجبنا تعبده و اجتهاده فذکرنا ذلک لرسول اللّه

ص:108

صلّی اللّه علیه و سلم باسمه فلم یعرفه و وصفناه بصفته فلم یعرفه فبینا نحن نذکره إذ طلع الرجل فقلنا هو هذا قال انکم لتخبرونی عن رجل ان فی وجهه سفعة من الشیطان فاقبل حتی وقف علیهم و لم یسلم فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم انشدک اللّه هل قلت حین وقفت علی المجلس ما فی القوم احد افضل منی او خیر منی قال اللّهمّ نعم ثم دخل یصلّی فقال رسول اللّه من یقتل الرجل قال ابو بکر انا فدخل علیه فوجده یصلّی فقال سبحان اللّه اقتل رجلا یصلی و قد نهی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عن قتل المصلین فخرج فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ما فعلت قال کرهت ان اقتله و هو یصلی و قد نهیت عن قتل المصلین قال من یقتل الرجل قال عمر انا فدخل فوجده واضعا جبهته قال عمر ابو بکر افضل منی فخرج فقال له النبی صلّی اللّه علیه و سلم مه قال وجدته واضعا وجهه للّه فکرهت ان اقتله فقال من یقتل الرجل فقال علی انا فقال انت ان ادرکته قال فدخل علیه فوجده قد خرج فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال له مه قال وجدته قد خرج قال لو قتل ما اختلف من امتی رجلان کان اولهم و آخرهم قال موسی فسمعت محمد بن کعب یقول هو الذی قتله علی ذو الثدیة و سیوطی در رسالة الباهر فی حکم النبی صلّی اللّه علیه و سلم بالباطن و الظاهر گفته فصل الموجب لکتابة هذه الاوراق اننی قررت ان من خصائص النبی صلّی اللّه علیه و سلم انه جمع له بین الحکم بالظاهر و الشریعة کما هو للانبیاء و بین الحکم بالباطن و الحقیقة کما هو للخضر خصوصیة خصّه اللّه بها و المستند فی ذلک تقول العلماء و احادیث و در بیان احادیث و آله بر حلم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و سلم بباطن گفته الحدیث الرابع

قال ابو بکر بن أبی شیبه فی مسنده بنا زید بن جناب بنا موسی بن عبیدة بنا هود بن عطا الیمانی عن انس قال کان فینا شابّ ذو عبادة و زهد و اجتهاد فسمّیناه لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فلم یعرفه و وصفناه بصفته فلم یعرفه فبینا نحن کذلک إذا قبل فقلنا لرسول اللّه هو هذا فقال انی لاری فی وجهه سفعة من الشیطان فسلّم فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم أ جعلت فی نفسک ان لیس فی القوم خیر منک فقال اللّهم نعم ثم ولّی فدخل المسجد فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتل الرجل فقال ابو بکر انا فدخل فاذا هو قائم یصلی فقال اقتل رجلا یصلی و قد نهانا رسول اللّه صلّی اللّه

ص:109

علیه و سلم عن ضرب المصلین فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتل الرجل فقال عمر انا یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فدخل المسجد فاذا هو ساجد فقال مثل أبی بکر و زاد لارجعن فقد رجع من هو خیر منی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم مه یا عمر فذکر له فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتل الرجل فقال علی انا فقال انت تقتله ان وجدته فدخل المسجد فوجده قد خرج فقال اما و اللّه لو قتله لکان اولهم و آخرهم و لما اختلف من امتی اثنان اخرجه ابو یعلی فی مسنده من طرق عن موسی به و موسی و شیخه فیهما لین و لکن للحدیث طرق متعددة تقتضی ثبوته طریق ثان

عن انس قال ابو یعلی فی مسنده بنا ابو خیثمة بنا عمر بن یونس بنا عکرمه هو ابن عمار عن یزید الرقاشی حدثنی انس قال کان رجل علی عهد النبی صلّی اللّه علیه و سلّم یغزو معنا فاذا رجع و حط عن راحلته عمد الی المسجد فجعل یصلی فیه فیطیل الصلوة حتی جعل بعض اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یرون انّ له فضلا علیهم فمرّ یوما و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قاعدا فی اصحابه فقال له بعض اصحابه یا نبی اللّه هذاک الرجل فاما ارسل إلیه و امّا جاء هو من قبل نفسه فلما راه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم مقبلا قال و الذی نفسی بیده ان بین عینیه لسفعة من الشیطان فلما وقف علی المجلس قال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم اقلت فی نفسک حین وقفت علی المجلس لیس فی القوم خیر منی قال نعم ثم انصرف فاتی ناحیة من المسجد فخط خطا برجله ثم صف کعبیه ثم قام یصلی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم الی هذا یقتله فقام ابو بکر فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم اقتلت الرجل قال وجدته یصلی فهبته فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم الی هذا فیقتله قال عمر انا و اخذ السیف فوجده قائما یصلی فرجع فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لعمر اقتلت الرجل قال یا نبی اللّه وجدته یصلی فهبته فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم الی هذا یقتله قال علی انا قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم انت له ان ادرکته فذهب علی فلم یجده فرجع فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلّم اقتلت الرجل قال لم ادر این سلک من الارض فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان هذا اوّل قرن خرج من امتی لو قتلته ما اختلف فی امتی اثنان ان بنی اسرائیل تفرقوا علی احدی و سبعین فرقة و ان هذه الامة ستفترق علی ثنتین و سبعین فرقة کلها فی النار الا فرقة واحدة قلنا یا نبی اللّه من تلک الفرقة

قال الجماعة طریق آخر عن الرقاشی عن انس قال البیهقی فی دلائل النبوة انا ابو عبد اللّه الحافظ و سعید بن محمد بن

ص:110

موسی بن الفضل قالا نبا ابو العباس محمد بن یعقوب بنا الربیع بن سلیمان بنا بشر بن بکر عن الاوزاعی قال حدثنی الرقاشی عن انس بن مالک قال ذکروا رجلا عند النبی صلّی اللّه علیه و سلم فذکروا قوته فی الجهاد و اجتهاده فی العبادة فإذا هم بالرجل مقبل قالوا هذا الذی کنّا نذکر فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و الذی نفسی بیده انی لاری فی وجهه سفعة من الشیطان ثم اقبل فسلم علیهم فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم هل حدثت نفسک

و فی روایة أبی سعید هل حدثتک نفسک بان لیس فی القوم احد خیر منک قال نعم ثم ذهب فاختط مسجدا و صف قدمیه یصلی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقوم إلیه فیقتله فقال ابو بکر انا فانطلق إلیه فوجده قائما یصلی فقال یا رسول اللّه وجدته قائما یصلی فهبت ان اقتله فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم إلیه فیقتله فقال عمر انا فانطلق إلیه فصنع کما صنع ابو بکر ثم قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم إلیه فیقتله قال علی انا قال انت ان ادرکته فذهب فوجده قد انصرف فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال هذا اول قرن خرج من امتی لو قتلته ما اختلف اثنان بعده من امتی ثم قال ان بنی اسرائیل افترقت احدی و سبعین فرقة و ان امّتی ستفترق علی ثنتین و سبعین فرقة کلها فی النار الا فرقة واحدة

قال یزید الرقاشی هی الجماعة طریق آخر عن یزید الرقاشی مرسلا قال عبد الرزاق فی المصنف عن معمر قال سمعت یزید الرقاشی یقول بینا النبی صلّی اللّه علیه و سلم جالس مع اصحابه اشرف علیه رجل فاثنوا علیه خیرا فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم ان فی وجهه سفعة شیطان فجاء فسلم فقال له النبی صلّی اللّه علیه و سلم احدثت نفسک آنفا انه لیس فی القوم رجل افضل منک قال نعم ثم ولّی فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم أ فیکم رجل یضرب عنقه فقال ابو بکر انا فقام فرجع فقال انتهیت إلیه فوجدته قد خط علیه خطا و هو یصلی فیه فیه فلم تتابعنی نفسی علی قتله فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم انت فقام ثم رجع فقال و الذی نفسی بیده لو وجدته لجئتک برأسه فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم هذا اول قرن من الشیطان طلع فی امتی اما انکم لو قتلتموه ما اختلف منکم رجلان انّ بنی اسرائیل اختلفوا علی احدی او اثنتین و سبعین فرقة و انکم ستختلفون مثلهم او اکثر لیس منها صواب الا واحدة قیل یا رسول اللّه

ص:111

و ما هذه الواحدة قال الجماعة آخرها فی النار

طریق آخر عن انس قال المحاملی فی امالیه حدثنا احمد بن محمد بن یحیی بن سعید بنا عبادة بن جویریة بنا الاوزاعی حدثنی قتادة عن انس قال ذکر عند رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم رجل فذکر من قوته فی الجهاد و اجتهاده فی العبادة ثم ان الرجل اشرف فقیل یا رسول اللّه هذا الرجل الذی کنا نذکره فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و الذی نفسی بیده انی لاری فی وجهه سفعا من الشیطان فاقبل الرجل فسلم فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم هل حدثت نفسک حین اشرفت علینا انه لیس فی القوم خیر منک قال نعم ثم مضی الرجل فاختلط مسجدا وصف قدمیه یصلی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم إلیه فیقتله فقال ابو بکر انا فانطلق ابو بکر فوجده قائما یصلی فهاب ان یقتله فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ما صنعت قال یا رسول اللّه رأیته قائما یصلی فهبت ان اقتله قال اجلس ثم قال ایکم یقوم إلیه فیقتله قال عمر انا فانطلق عمر فوجده قائما یصلی فهاب ان یقتله فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال له ما صنعت قال برسول اللّه رأیته قائما یصلی فهبت ان اقتله قال اجلس ثم قال ایکم یقوم إلیه فیقتله فقال علی انا فقال انت له ان ادرکته فانطلق علی فوجده قد انصرف فرجع فقال له رسول اللّه صلی اللّه و سلم ما صنعت قال یا رسول اللّه وجدته قد انصرف قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان هذا اول قرن خرج فی امتی لو قتلته ما اختلف اثنان بعده ان بنی اسرائیل افترقت علی احدی و سبعین فرقة و تفترق امتی علی اثنتین و سبعین فرقة کلها فی النار الا واحدة قال قتادة هی الجماعة طریق آخر عن انس

قال ابو یعلی فی مسنده نبا محمد بن بکار بنا ابو معشر عن یعقوب بن زید بن طلحة عن زید بن اسلم عن انس بن مالک قال ذکر رجل لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم له نکایة فی العدوّ و اجتهاد فقال لا اعرف هذا قالوا بلی نعته کذا و کذا قال لا اعرفه فبینا نحن کذلک إذ طلع الرجل فقالوا هو هذا یا رسول اللّه قال ما کنت اعرف هذا هو اول قرن رایته فی امتی ان فیه لسفعة من الشیطان فلما دنا الرجل سلم فردوا علیه السّلام فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم انشدک باللّه هل حدثت نفسک حین طلعت علینا ان لیس فی القوم احد افضل منک قال اللّهمّ نعم فدخل المسجد

ص:112

فصلی فقال النبی صلی اللّه علیه و سلم لابی بکر قم فاقتله فدخل ابو بکر فوجده قائما یصلی فقال ابو بکر فی نفسه ان للصلوة حرمة و حقا و لو انی استامرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فجاء إلیه فقال له النبی صلّی اللّه علیه و سلم أ قتلته قال لا رأیته قائما یصلی و رأیت للصلوة حرمة و حقا و ان شئت ان اقتله قتلته قال لست بصاحبه اذهب انت یا عمر فاقتله فدخل عمر المسجد فاذا هو ساجد فانتظره طویلا ثم قال عمر فی نفسه ان للسجود حقا فلو انی استامرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقد استامره من هو خیر منی فجاء الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال أ قتلته قال لا رایته ساجدا و رایت للسجود حقا و ان شئت ان اقتله قتلته فقال لست بصاحبه قم یا علی انت صاحبه ان وجدته فدخل فوجده قد خرج من المسجد فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال أ قتلته قال لا قال لو قتل ما اختلف رجلان من امتی حتی الدجال

طریق آخر عن انس قال البزّار فی مسنده حدثنا ابراهیم بن عبد اللّه بن محمد الکوفی حدثنا عبد الرحمن بن شریک بنا ابو عمر عن الاعمش عن أبی سفین عن انس بن مالک قال کنا عند النبی صلّی اللّه علیه و سلم حتی اقبل رجل حسن السمت ذکروا من امره امرا حسنا فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم انی لاری علی وجهه سفعة من النار فلما انتهی فسلم قال النبی صلّی اللّه علیه و سلم باللّه اظنه قال هل قلت فی نفسک او تری فی نفسک انک افضل القوم قال نعم فلما ذهب قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم انه قد طلع قرن هذا و اصحابه منهم قال ابو بکر أ فلا اقتله یا رسول اللّه قال بلی فانطلق ابو بکر فوجده فی المسجد یصلّی فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال انی وجدته یصلی فلم أستطع ان اقتله قال عمر أ فلا اقتله قال بلی فانطلق عمر فوجده فی المسجد یصلی فرجع فقال انی وجدته یصلی فلم أستطع ان اقتله فقال علی أ فلا اقتله یا رسول اللّه فقال بلی انت تقتله ان وجدته فانطلق علی فلم یجده طریق آخر لهذا الحدیث من

روایة جابر قال ابو بکر بن أبی شیبة و احمد بن منیع معا فی مسندیهما حدثنا یزید بن هارون نبا العوام بن حوشب حدثنی طلحة بن نافع ابو سفین عن جابر قال مرّ رجل علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقالوا فیه و اثنوا علیه فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتله قال ابو بکر

ص:113

انا فانطلق فوجده قائما یصلی قد حظ علی نفسه حظة فرجع ابو بکر و لم یقتله لما رآه علی تلک الحال فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتله فقال عمر انا فذهب فرآه فی خطته قائما یصلی فرجع و لم یقتله فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقتله فقال علی انا فقال انت و لا اراک تدرکه فانطلق فوجده قد ذهب و اخرجه ابو یعلی ایضا قال ابو یعلی نبا ابو خیثمه نبا یزید بن هارون بهذا و هذا الاسناد صحیح علی شرط مسلم فان یزید بن هارون و العوام بن حوشب من رجال الصحیحین و ابو سفین طلحة بن نافع من رجال مسلم فلو لم یکن لهذا الحدیث الا هذا الاسناد وحده لکان کافیا فی ثبوته و صحّته و نیز سیوطی در خصائص کبری گفته و

اخرج ابن أبی شیبة و ابو یعلی و البزار و البیهقی عن انس قال ذکروا رجلا عند النبی صلی اللّه علیه و سلم فذکروا قوته فی الجهاد و اجتهاده فی العبادة فاذا هم بالرجل مقبل فقال النبی صلی اللّه علیه و سلم انی لاری فی وجهه سفعة من الشیطان فلما دنا سلم فقال له رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم هل حدثت نفسک بانه لیس فی القوم احد خیر منک قال نعم ثم ذهب فاختط مسجدا و وقف یصلی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقوم إلیه فیقتله فقام ابو بکر فانطلق فوجده یصلی فرجع فقال وجدته یصلی فهبت ان اقتله فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ایکم یقوم إلیه فیقتله فقام عمر فصنع کما صنع ابو بکر فقال رسول اللّه علیه و سلم ایکم یقوم إلیه فیقتله فقال علی انا قال انت ان ادرکته فذهب فوجده قد انصرف فرجع فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم هذا اول قرن خرج من امتی لو قتلته ما اختلف اثنان بعده من امتی و نیز سیوطی در رساله طرح السقط فی نظم اللقط گفته و قال الشیخ تقی الدین السبکی فی تفسیره ما فعله الخضر من قتل الغلام لکونه طبع کافرا فهو مخصوص بذلک لان المعلوم من الشریعة انه لا یجوز قتل صغیر لا سیما بین ابوین مؤمنین قالوا و لو فرضنا ان بعض الاولیاء اطلعه اللّه علی حال احدکما اطلع الخضر لم یخر قتله علی ما تقتضیه الشریعة و إن کان قد ورد عن ابن عباس لما کتب نجدة الحروری إلیه یسأله عن قتل الصبیان فکتب إلیه ابن عباس ان کنت الخضر تعرف المومن من الکافر فاقتلهم فانما قصد ابن عباس بذلک رفع محاجة نجدة و احالته علی شیء لا یمکن و قطع طمعه عن الاحتجاج بقضیة الخضر و لیس مقصوده انه ان حصل ذلک

ص:114

یجوز القتل فهذا مما لا تقتضیه الشریعة لان الکفر لیس بتاجر الان بل فیما بعد فکیف یقتل بسبب لم یحصل و القطع بان المولود لا یوصف بکفر حقیقی و لا ایمان حقیقی و انما یحمل قضیة الخضر علی ان ذلک کان شرعا له مستقلا عند من یری ان الخضر نبی انتهی کلام السبکی فاما النبی فاذن له فی ذلک لیحوز کل فضیلة اوتیها نبی من الانبیاء اشار الی ذلک الامام بدر الدین الصائب فی تذکرته و وجدت فی الاحادیث شاهدا لذلک

فاخرج ابن أبی شیبة و ابو یعلی و البزار فی مسانیدهم و البیهقی فی دلائل النبوّة عن انس قال ذکروا رجلا عند النبی صلعم فذکروا قوته فی الجهاد و اجتهاده فی العبادة فاذا هم بالرجل مقبل فقال النبی صلعم انی لاری فی وجهه سفعة من الشیطان فلما دنا سلم ثم ذهب فاختط مسجدا و وقف یصلی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من یقوم إلیه فیقتله فقام ابو بکر فانطلق فوجده یصلی فرجع فقال وجدته یصلی فهبت ان اقتله فقال رسول اللّه صلعم ایکم یقوم إلیه فیقتله فقال علی انا قال ان ادرکته فانطلق فوجده قد انصرف فرجع فقال رسول اللّه صلعم هذا اول قرن خرج من امتی لو قتلته ما اختلف اثنان من امتی فهذا من الحکم بالحقیقة لانه ص اطلع علی ما یؤل إلیه امره آخرا و لم یکن إذ ذاک بدا منه المحذور و لهذا توقف ابو بکر و عمر فی قتله و از آنجمله است واقعه دیگر شبیه باین واقعه که در ان نیز جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم حکم داده بودند بقتل یکی از منافقین که در حالت سجود بود و گذر خود آن جناب در هنگام رفتن بنماز و واپس آمدن از ان بر او افتاده بود احمد بن محمد حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

ثنا روح ثنا عثمان الشحام ثنا مسلم بن أبی بکرة عن ابیه ان نبی اللّه صلی اللّه علیه و سلم مرّ برجل ساجد و هو ینطلق الی الصلاة فقضی الصلاة و رجع علیه و هو ساجد فقام النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال من یقتل هذا فقام رجل فحسر عن یدیه فاخترط سیفه و هزه ثم قال یا نبی اللّه بابی انت و امی کیف اقتل رجلا ساجدا یشهد ان لا آله الا اللّه و ان محمدا عبده و رسوله ثم قال من یقتل هذا فقام رجل فقال انا فحسر عن ذراعیه و اخترط سیفه و هزه حتی ارعدت یده فقال یا نبی اللّه کیف اقتل رجلا ساجدا یشهد ان لا آله الا اللّه و ان محمدا عبده و رسوله فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم و الذی نفس محمد بیده لو قتلتموه لکان اول فتنة و آخرها و ابو العباس محمد بن یزید المبرد النحوی در کتاب کامل گفته

ویروی عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم انه نظر الی رجل ساجد الی ان صلّی النبی صلّی اللّه علیه و سلم

ص:115

فقال الا رجل یقتله فحسر ابو بکر عن ذراعة و انتضی السیف و صمد نحوه ثم رجع الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال اقتل رجلا یقول لا آله الا اللّه فقال النبی الا رجل یقتله ففعل عمر مثل ذلک فلما کان فی الثالثة قصد له علی رضی اللّه تعالی عنه فلم یره فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لو قتل لکان اول فتنة و آخرها و سیوطی در رسالة الباهر بعد عبارت سابقه گفته طریق آخر لهذا الحدیث

من روایة أبی بکرة قال الامام احمد بن حنبل فی مسنده بنا روح بن عثمان الشحام ثنا مسلم بن أبی بکرة عن ابیه ان النبی صلی اللّه علیه و سلّم مرّ برجل ساجد و هو منطلق الی الصلاة فقضی الصلاة و رجع و هو ساجد فقام النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقال من یقتل هذا فقام رجل فحسر عن یدیه فاخترط سیفه و هزه ثم قال یا نبی اللّه بابی انت و امی کیف اقتل رجلا ساجدا یشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا عبده و رسوله ثم قال من یقتل هذا فقام رجل فقال انا فحسر عن ذراعیه و اخترط سیفه و نهره حتی ارعدت یده فقال یا نبی اللّه کیف اقتل رجلا ساجدا یشهد ان لا آله الا اللّه و ان محمدا عبده و رسوله فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم و الذی نفسی بیده لو ان قتلتموه لکان اول فتنة و آخرها هذا الاسناد ایضا صحیح علی شرط مسلم فان روحا من رجال الصحیحین و عثمان الشحام و مسلم بن أبی بکرة کلاهما من رجال مسلم و سیاق هذه القصة فیه مغایرة لسیاق حدیث انس و جابر فلعلها قصة اخری وقعت لرجل آخر فیکون حدیث أبی بکرة حدیثا خامسا من الاحادیث التی استندنا إلیها از آنجمله واقعه ایست که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در ان حکم بقتل شخصی از منافقین که در یک وادی نماز می گذارد و بر آن ابو بکر گذر کرده بود داده بودند و حضرت ثانی حکم آن جناب را درین باب پس پشت انداختند و مثل حضرت اول از بجا اوری این حکم محکم اعراض و نکول ساختند احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

ثنا بکر بن عیسی ثنا جامع بن مطر الحبطی ثنا ابو روبة شداد بن عمران القیسی عن أبی سعید الخدری ان ابا بکر جاء الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال یا رسول اللّه انی مررت بوادی کذا و کذا فاذا رجل متخشع حسن الهیئة یصلی فقال له النبی صلّی اللّه علیه و سلم اذهب إلیه فاقتله قال فذهب إلیه ابو بکر فلما راه علی تلک الحال کره ان یقتله فرجع الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم قال فقال النبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم لعمر اذهب فاقتله فذهب عمر فرأه علی تلک الحال التی راه ابو بکر قال فکره ان یقتله قال فرجع فقال

ص:116

یا رسول اللّه انی رأیته یصلی متخشعا فکرهت ان اقتله قال یا علی اذهب فاقتله قال فذهب علی علم یره فرجع علی فقال یا رسول اللّه انه لم یره قال فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم ان هذا و اصحابه یقرءون القرآن لا یجاوز تراقیهم یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة ثم لا یعودون فیه حتی یعود السهم فی فوقه فاقتلوهم هم شر البریة و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری گفته تنبیه جاء عن أبی سعید الخدری قصة اخری تتعلق بالخوارج فیها ما یخالف هذه الروایة و ذلک فیما

اخرجه احمد بسند جیّد عن أبی سعید قال جاء ابو بکر الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال یا رسول اللّه انی مررت بوادی کذا فاذا رجل حسن الهیئة متخشع یصلی فیه فقال اذهب إلیه فاقتله قال فذهب إلیه ابو بکر فلما راه یصلی کره ان یقتله فرجع فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم لعمر اذهب فاقتله فذهب فرآه علی تلک الحالة فرجع فقال یا علی اذهب إلیه فاقتله فذهب علی فلم یره فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلّم ان هذا و اصحابه یقرءون القرآن لا یجاوز تراقیهم یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة ثم لا یعودون فیه فاقتلوهم هم شر البریة و له شاهد من حدیث جابر اخرجه ابو یعلی و رجاله ثقات و از آنجمله است واقعه حکم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بقتل رجل اسود که از غایت کفر و نفاق و نهایت سواد قلب پر شقاق بر تقسیم آنجناب اعتراض کرده بود آن حضرت اوّلا اول و ثانیا ثانی را مامور بقتل او فرمودند و هر دو مرة بعد اخری از امتثال امر آنجناب سرباز زده مسلک انحراف پیمودند ابو العباس محمد بن یزید المبرد النحوی در کتاب کامل گفته و

یروی انّ رجلا اسود شدید السواد شدید بیاض الثیاب وقف علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم و هو فیهم یقسم غنائم خیبر و لم تکن الا لمن شهد الحدیبیة فاقبل ذلک الاسود علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال ما عدلت منذ الیوم فغضب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم حتی رئی الغضب فی وجهه الشریف فقال عمر بن الخطاب رضی اللّه تعالی عنه الا اقتله یا رسول اللّه فقال لا انه یکون لهذا و اصحابه نبأ

قال ابو العباس و فی حدیث آخر ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال له ویحک فمن یعدل إذا لم اعدل ثم قال لابی بکر رضی اللّه تعالی عنه اقتله فمضی ثم رجع فقال یا رسول اللّه رأیته راکعا ثم قال

ص:117

لعمر اقتله فمضی ثم رجع فقال یا رسول اللّه رأیته ساجدا ثم قال لعلی اقتله فمضی ثم رجع فقال یا رسول اللّه لم اره فقال رسول اللّه علیه و سلم لو قتل هذا ما اختلف اثنان فی دین اللّه و از بعض روایات واضح و اشکار می گردد که درین واقعه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بعد رجوع حضرت ثانی حضرت ثالث را مامور بقتل ان معترض مردود فرمودند لیکن حضرت ثالث نیز همان وتیره اول و ثانی را پیش گرفتند و ترک امتثال آن جناب را اهون از مخالفت شیخین دانستند زاهدی در تفسیر خود گفته حرقوص بن زهیر منافق بود مصطفی صلعم نصیب از مال صدقات بوی نداد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم را گفت

یا رسول اللّه اعدل فانک لم تعدل فغضب رسول اللّه فقال ان لم اعدل فمن یعدل بعدی فخرج اللعین من عند رسول اللّه فقال النبی من الذی یقتله فقال ابو بکر الصدیق انا یا رسول اللّه فذهب فوجده قائما فی الصلوة فرجع فقال یا رسول اللّه انا وجدته فی القیام فقال رسول اللّه من یقتله فقال عمر انا فذهب فوجده فی الرکوع فقال لم یقتله الصدیق فی القیام و انا اقتله فی الرکوع ثم اعاد رسول اللّه کلامه فقال عثمان انا اقتل فذهب فوجده فی السجود فقال ان ابا بکر و عمر لم یقتلاه فی القیام و الرکوع فکیف اقتله فی السجود فرجع فاعاد رسول اللّه کلامه فقال علی انا اقتله یا رسول اللّه فقال صلعم تقتله ان وجدته فلم یجده فرجع فقال رسول اللّه قد قلت انک لا تجده و فی العاقبة یکون هلاکه علی یدک و انه یخرج من ضئضئ هذا الرجل اقوام یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة و از جمله مقاماتی که حضرت خلیفه ثانی در ان ضعف و وهن خود را در دین فرار وی اهل اسلام و ایمان نهادند و داد جانبداری و محامات کفار و مرتدین علی الاعلان دادند واقعه رده است و آنچه درین واقعه ازیشان ظاهر شده از روی انصاف خود آن را بیان فرموده اند و در اظهار آن مسلک اعتراف بنقص خود پیموده چنانچه ابن الاثیر جزری در جامع الاصول روایتی طولانی آورده و در آن مذکور است و اما یومه فلما قبض رسول اللّه ارتدت العرب و قالوا لا نودی زکاة فقال لو منعونی عقالا لجاهدتهم علیهم فقلت یا خلیفة رسول اللّه تألف الناس و ارفق بهم فقال لی أ جبار فی الجاهلیة و خوار فی الاسلام انه قد انقطع الوحی و تم الدین أ ینقص و انا حیّ و محب طبری در ریاض نضره گفته و عنه قال لما قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و ارتد العرب و قالوا لا نودی زکاة فقال ابو بکر لو منعونی عقالا

ص:118

لجاهدتهم علیه فقلت یا خلیفة رسول اللّه تالف الناس و ارفق بهم فقال لی أ جبار فی الجاهلیة و خوّار فی الاسلام انه قد انقطع الوحی و تم الدّین او ینقص و انا حی خرجه النّسائی بهذا اللفظ و معناه فی الصحیحین و قد تقدم فی ذکر قصة الغار و تقدم شرحه ایضا و ولی الدین الخطیب در مشکاة المصابیح روایتی طولانی آورده و در آن مذکورست و اما یومه فلما قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ارتدت العرب و قالوا لا نودی زکاة فقال لو منعونی عقالا لجاهدتهم علیه فقلت یا خلیفة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم تالف الناس و ارفق بهم فقال لی أ جبار فی الجاهلیة و خوار فی الاسلام انه قد انقطع الوحی و تم الدین أ ینقص و انا حیّ رواه رزین و جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفاء گفته اخرج الاسماعیلی عن عمر رض قال لما قبض رسول اللّه صلعم ارتد من ارتد من العرب و قالوا نصلی و لا نزکی فاتیت ابا بکر فقلت یا خلیفة رسول اللّه تالف الناس و ارفق بهم فانهم بمنزلة الوحش فقال رجوت نصرتک و جئتنی بخذلانک جبارا فی الجاهلیة خوارا فی الاسلام بما ذا عسیت اتالفهم بشعر مفتعل او بسحر مفتری هیهات هیهات مضی النبی صلعم و انقطع الوحی و اللّه لاجاهدنهم ما استمسک السیف فی یدی و ان منعونی عقالا قال عمر فوجدته فی ذلک امضی منی و اصرم و ادب الناس علی امور هانت علی کثیرة من مؤنتهم حین ولیتهم و ملا علی متقی در کنز العمال در ضمن روایتی طولانی از عمر آورده و اما یومه فلما توفی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و ارتدت العرب فقال بعضهم نصلی و لا نزکی و قال بعضهم لا نصلی و لا نزکی فاتیته و لا آلوه نصحا فقلت یا خلیفة رسول اللّه صلعم تالف الناس و ارفق بهم فقال جبار فی الجاهلیة خوار فی الاسلام فبما ذا اتالفهم بشعر مفتعل او سحر مفتری قبض النبی صلعم و ارتفع الوحی فو اللّه لو منعونی عقالا مما کانوا یعطون رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لقاتلتهم علیه فقاتلنا معه و کان و اللّه رشید الامر فهذا یومه الدینوری فی المجالس و ابو الحسن بن بشر ان فی فوائده ق فی الدلائل و اللالکائی فی السنة کرم و ابن حجر هیتمی مکی در صواعق در ذکر فضائل ابو بکر گفته و من باهر شجاعته ما وقع له فی قتال اهل الردة فقد اخرج الاسماعیلی عن عمر لما قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ارتد من ارتد من العرب و قالوا لا نصلی و لا نزکی فاتیت ابا بکر فقلت یا خلیفة رسول اللّه تالف الناس و ارفق بهم فانهم بمنزلة الوحش فقال رجوت نصرتک و جئتنی بخذلانک جبارا فی الجاهلیة خوارا فی

ص:119

الاسلام بما ذا شئت اتالفهم بشعر مفتعل او بسحر مفتری هیهات هیهات مضی النبی صلّی اللّه علیه و سلم و انقطع الوحی و اللّه لاجاهدنهم ما استمسک السیف فی یدی و ان منعونی عقالا قال عمر فوجدته فی ذلک امضی منی و اصرم و أدب الناس علی امور هانت علی کثیر من مئونتهم حین ولیتهم ازین عبارات چنانچه می بینی ظاهر و واضحست که خود حضرت عمر اعتراف نموده به اینکه هر گاه عرب مرتد شدند و ابو بکر آمادۀ جهاد ایشان گردید حضرت عمر بابو بکر گفتند که أی خلیفه رسول الفت مردم را طلب کن و با ایشان رفق کن ابو بکر برین مداهنت و مداجات انکار اغاز نهاد و ایشان را بلقب جبار فی الجاهلیّة و خوار فی الاسلام نواخت و از کلام آخری خود أ ینقص و أ ناحیّ ایشان را حامی نقص دین آشکار کرد در این جا قدری اهل انصاف را تامل و اعتبار باید کرد که هر گاه ادهان و ایهان حضرت عمر در باب مرتدین بحدی رسیده باشد که از پیشگاه خلافت اولی لقب جبار فی الجاهلیة و خوار فی الاسلام تصریحا بایشان عطا شده باشد و از تعریض جمله أ ینقص و أ ناحیّ حمایت نقص دین بذمه ایشان ثابت گردد چگونه می توان گفت که چنین کسی را العیاذ باللّه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم اشدهم فی دین اللّه فرموده باشند و باب خود در شدت بر منافقین و مخالفین فی الدین قرار داده و چون درین واقعه انکار ابو بکر بر ضعف و وهن حضرت عمر در دین قابل تاویل و تسویل نبود لهذا شراح حدیث اهل سنت چار و ناچار اعتراف بان می نمایند و راه توضیح و تصریح آن می پیمایند طیبی در کاشف شرح مشکاة گفته قوله خوار فی الاسلام نه هو من خار یخور إذا ضعفت قوته و وهنت اقول انکر علیه ضعفه و وهنه فی امر الدین و لم یرد ان یکون جبارا بل أراد به التصلب و الشدة فی الدین لکن لما ذکر الجاهلیة قرنه بذکر الجبار و من العجب ان ابا بکر رض کان منسوبا الی الرفق و الدماثة و عمر رضی اللّه عنه الی الشدة و الصلابة فعکس الامر فی هذه القضیة و شیخ عبد الحق دهلوی در لمعات شرح مشکاة گفته و قوله خوار بفتح الخاء المعجمة و تشدید الواو بمعنی الضعیف بصیغة المبالغة و الخور بالتحریک الضعف انکر علیه ضعفه و وهنه فی امر الدین فی هذه القضیة مبالغة و فی هذا کمال الشجاعة و القوة فی الدین للصدیق الاکبر رضی اللّه عنه و از عجائب تجاسرات شنیعه و اقدامات فظیعۀ وضاعین اهل سنت آنست که چون این همه حالات ضعف و هوان و واقعات ادهان و ایهان عمر در نظر آوردند دیدند که جملۀ

اشدّهم فی دین اللّه عمر در حق او راست نمی نشیند لهذا از اثبات آن بروایت دست بردار شدند و بیمحابا طریق دیگر از وضع و اختلاق در مدح آن حامی اهل کفر

ص:120

و نفاق پیمودند و افترا نمودند که معاذ اللّه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم ابو بکر را ارحم امت بامت و عمر را ارفق امت بامت فرموده چنانچه سابقا از عبارت معجم صغیر طبرانی دریافتی و محب طبری در ریاض نضره نیز این روایت طبرانی را ذکر کرده چنانچه گفته ذکر ما جاء فی وصف جمع کلا بصفة حمیدة

عن انس بن مالک قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ارحم امتی بامتی ابو بکر و اشدّهم فی دین اللّه عمر و اصدقهم حیاء عثمان و اقرءهم لکتاب اللّه أبی بن کعب و افرضهم زید بن ثابت و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل الا و ان لکل امة امینا و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح اخرجه ابو حاتم و الترمذی و قال غریب و

خرجه الطبرانی فقال ارحم امتی بامتی ابو بکر و ارفق امتی لامتی عمر و اقضی امتی علی بن أبی طالب ثم معنی ما بقی ازین عبارت ظاهرست که در

حدیث ارحم امتی بامتی ابو بکر طریقی که طبرانی اخراج نموده بجای جمله و اشدهم فی دین اللّه عمر جملۀ و ارفق امتی لامتی عمر واقع شده و منشای آن همانست که حقیر عرض کردم لیکن تعجبست از واضع این جمله شنیعه که چگونه از مقتضای حال وضع این حدیث طویل و مرجع و مآل این نسج و تلفیق ضئیل که اثبات کمال صفت خاصه منفرده برای هر واحد از اصحابست غفلت صریحه نموده ابو بکر و عمر هر دو را بسته رسن یک صفت وانموده تفرقه که واضع اول ما بین اوّل و ثانی باختلاف صفت رحمت و شدت ملحوظ داشته بود کان لم یکن انگاشته و ازینجا تناکر و تنافر ملفوظات این وضاعین انکاس و صناعین ارجاس بنحوی که واضح و آشکار می گردد و محتاج به بیان نیست بالجمله بعد درک احوال سراپا اختلال عمر که دلالت بر کمال انهماک او در غوایت و ضلال دارد و نهایت بعد او از سجیه شدت بر منافقین خسران مال و مخالفین بد اعمال فراروی ارباب انصاف می آرد گمانم نیست که احدی از ارباب عقل مصادمت عیان و بداهت اختیار فرماید و عمر را باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در شدت بر منافقین وانماید و اگر بفرض غیر واقع تسلیم هم کرده شود که عمر بر منافقین و مخالفین دین شدت داشت مجرد این معنی کی کفایت می کند برای اینکه او را درین باب باب مدینه علم اعنی جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله وا نمایند پس بحمد اللّه واضح و لائح شد که ادعای عاصمی سراسر باطل و مضمحل و نهایت منحزم و منخزلست و آنچه مایه فراوان حیرت و استعجاب اولو الالباب در این مقام ظاهر الاغراب گردد این ست که بنابر روایات حضرات اهل سنت ثابت و محقق شده که حضرت خلیفۀ ثانی از اعیان و اشخاص منافقین جاهل و از ابناء این زرافه منحوسه غافل و ذاهل بودند و علم منافقین اختصاص بحذیفة بن الیمان داشت و

ص:121

و حضرت خلیفه ثانی درین باب محتاج او بودند و سؤال احوال منافقین ازو می نمودند و در باب عدم شرکت جنائز و ترک صلاة بر ایشان مسلک اتباع و تقلید او می پیمودند بلکه از راه دوراندیشی گاهی با حذیفه ذکر خود را نیز بمیان می آوردند و بدریافت حال ذات با برکات خود که آیا در زمرۀ منافقین داخلست یا خیر راه استخبار و استکشاف حقیقت امر می سپردند بلکه گاهی ازین وادی پا را فراتر می نهادند و بمخاطبۀ حذیفه بر نفاق خود قسم شرعی یاد نموده داد کمال انصاف می دادند ابو عمر یوسف بن عبد اللّه بن عبد البر النمری القرطبی در استیعاب در ترجمه حذیفه گفته و کان عمر بن الخطاب یسئله عن المنافقین و هو معروف فی الصحابة بصاحب سرّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و کان عمر ینظر إلیه عند موت من مات منهم فان لم یشهد جنازته حذیفة لم یشهدها عمر و ابو حامد محمد بن محمد الغزالی در احیاء العلوم گفته و لقد کان عمر رضی اللّه عنه یبالغ فی تفتیش قلبه حتی کان یسأل حذیفة رضی اللّه عنه انه هل یعرف به من آثار النفاق شیئا إذ کان قد خصه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بعلم المنافقین و ذهبی در میزان الاعتدال گفته زید ع بن وهب الجهنی الکوفی من جلة التابعین وثاقتهم متفق علی الاحتجاج به الا ما کان عن یعقوب الفسوی فانه قال فی تاریخه فی حدیثه خلل کثیر و لم یصب الفسوی ثم انه ساق من روایته قول عمر یا حذیفة باللّه انا من المنافقین قال و هذا محال اخاف ان یکون کذبا قال و مما یستدل به علی ضعف حدیثه روایته عن حذیفة ان خرج الدجال تبعه من کان یجب عثمان و من خلل روایته قوله ثنا و اللّه ابو ذر ثنا بریدة قال کنت مع النبی صلّی اللّه علیه و سلم فاستقبلنا احدا الحدیث فهذا الذی استنکره الفسوی من حدیثه ما سبق إلیه و لو فتحنا هذه الوساوس علینا رددنا کثیرا من السنن الثابتة بالوهم الفاسد و لا نفتح علینا فی زید بن وهب خاصة باب الاعتزال برد حدیثه الثابت عن ابن مسعود حدیث الصادق المصدق و زید سید جلیل القدر هاجر الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقبض و زید فی الطریق و روی عن عمر و عثمان و علی و السابقین و حدث عنه خلق و وثقه ابن معین و غیره حتی انّ الاعمش قال إذا حدثک زید بن وهب عن احد فکانک سمعته من الذی حدثک عنه قلت مات سنة تسعین او بعدها و نور الدین علی بن ابراهیم الحلبی در انسان العیون در ذکر واقعۀ عقبه گفته و کان یقال لحذیفة رضی اللّه عنه صاحب سر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم

قال حذیفة نزل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عن

ص:122

راحلته فاوحی إلیه و راحلته بارکة فقامت تجرّ زمامها فلقیتها فاخذت بزمامها و جلّت الی قرب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فانختها ثم جلست عندها حتی قام النبی صلّی اللّه علیه و سلم فاتیته بها فقال من هذا قلت حذیفه فقال النبی صلّی اللّه علیه و سلم انی مسرّ إلیک سرّا فلا تذکرنه انّی نهیت ان اصلّی علی فلان و فلان و عدّ جماعة من المنافقین فلما توفی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم کان عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه فی خلافته إذا مات الرجل ممّن یظن به انه من اولئک اخذ بید حذیفة رضی اللّه عنه فناداه الی الصّلاة علیه فان مشی معه حذیفة صلّی علیه عمر رضی اللّه عنه و ان انتزع یده من یده ترک الصلاة علیه و پر ظاهرست که هر گاه حال خلیفه ثانی در جهل از منافقین باین حد رسیده باشد چگونه او را باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در شدت بر منافقین می توان قرارداد مگر شان باب النبی صلعم فی الشدة علی المنافقین همینست که از اسمای منافقین جاهل و ذاهل بوده باشد و نزد جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم منزلتش بحدّی نازل بوده باشد که آن جناب علم منافقین را که خیلی مناسبت باو داشت باو ودیعت ننماید بلکه دیگری را درین باب صاحب السر خود گردانیده معاذ اللّه باب خود را محتاج باو فرماید و باب آنجناب در خصوص شدّت بر منافقین در علم منافقین بحدّی احتیاج بان پیدا کند که از اقوال آن غیرهم فائده بر ندارد بلکه متتبّع و متبع افعال او گردد و حرمان این باب از علم مناسب خود بجای برسد که خود در باب خود مرتاب شود و از آن غیر سؤال کند که آیا در من از آثار منافقین چیزی مشاهده می نمای یا خیر بلکه این ارتیاب از حدّ خود تجاوز نموده بمقامی رسد که این باب النبی صلعم فی الشدة علی المنافقین خود بمخاطبه آن غیر صاحب علم المنافقین بقسم شرعی اقرار و اعتراف نماید که من از منافقین هستم حاشا و کلاّ هرگز چنین خیال محال در دل نباید اورد و هیچگاهی برای جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم تجویز چنین باب نباید کرد زیرا که موجب لحوق صد گونه عیب و عار بخود آن جنابست بالجمله این حالات و مخاطبات حضرت عمر که با حذیفه رفته چون دلیل واضح اختصاص حذیفه بعلم منافقین و حرمان کلی حضرت خلیفه ازین علم جزئی بلکه بودن خودشان از منافقینست لهذا بوجوه عدیده مبطل مزعوم مشوم عاصمی می باشد و بملاحظه آن زعم باطل و وهم خاطل او در اول وهله از هم می پاشد

ابطال باب مدینه علم بودن عثمان

ششم آنکه عاصمی درین کلام جالب الملام عثمان بن عفان را باب ثالث از ابواب مدینه علم قرار داده بادعای این که او در صدق حیا با بست باب وقاحت بر روی خود گشاده و برای اثبات این مدّعا جمله و

اصدق امتی حیاء عثمان بن عفان که جزوی از

خبر موضوع

ص:123

ارحم امتی می باشد بمعرض بیان آورده طریق ترک حیا و آزرم باقدام مجانبت تحرج و شرم سپرده و ظاهرست که اولا ثبوت حیا فضلا عن صدقه برأی عثمان از قبیل محالات عادیه است چه هر واحد از واقعات فضیحه و احداث قبیحه او دلیل قاطع و برهان ساطع ست بر اینکه او را نه از خدا شرمی و نه از خلق آزرمی بود و چگونه چنین نباشد حال آنکه شناعت و فظاعت این احداث بحدی رسیده که آخر اتباع و اشیاع خود عثمان کیفر کردار او را در کنارش نهادند و خضم و قضم او را بسبب موضوع یکسر بر باد فنا دادند پس این چنین کس را در باب صدق حیا باب مدینه علم وانمودن بمفاد صریح إذا لم تستحی فاصنع ما شئت کار فرمودنست ثانیا اگر صدق حیا برای عثمان بفرض غیر واقع تسلیم هم شود ناشی بودن آن از علم ممنوعست زیرا که بسیاری از نسوان و صبیان ویله و سفها هم شیمۀ حیا را دارا می باشد حال آنکه بهرۀ علم نمی دارند کما لا یخفی علی ذوی الابصار پس تا وقتی که ثابت نکرده شود که این حیای عثمانی ناشی از علم بود ذکر آن درین مقام قابل استحیاست و ثالثا اگر این هم فرض کرده شود که حیای عثمانی ناشی از علم بود پس بعد ازین نیز دست بدامان مطلوب نمی رسد زیرا که غایة ما فی الباب آنست که این معنی مثبت فی الجمله علمی برای عثمان خواهد بود و ظاهرست که ثبوت فی الجمله علمی برای احدی باعث ارتقاء او بمرتبه بابیت مدینه علم نمی گردد کما أومأنا إلیه انفا بالجمله این باب عاصمی نیز بحمد اللّه الودود از هر جهت متعلق و مسدود بلکه معدوم و مفقود و این دعوی کاذبه او بر وجهش مرمی و مردودست

ابطال باب مدینه علم بودن ابّی بن کعب

هفتم آنکه عاصمی درین کلام خلاعت انضمام أبی بن کعب را یکی از ابواب مدینه علم قرار داده و در مقام اثبات این مطلب ادعا کرده که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم او را بعلم قران و قراءت ان تفضیل داده و شاهد آن قول آن جنابست

و اقرأهم أبی بن کعب و روایتی

و اقرأهم لکتاب اللّه وارد شده و ظاهرست که اقدام عاصمی برین ادعا مورث حیرت ارباب انصاف و حیاست چه اولا بلا شاهد نص جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بر بابیت أبی بن کعب محض بلحاظ بعض اخبار وارده در حق أبی او را باب مدینه علم قرار دادن جرأت و جسارت عظیمه است که از اهل تحرج و تاثم صادر نمی تواند شد و ثانیا استدلال بجمله

و اقرأهم أبی بن کعب که جز وی از

حدیث موضوع ارحم امتی بامتی ابو بکر می باشد نهایت مجانب تحقیق و بغایت مبائن تدقیقست و ثالثا اگر بالفرض نسبت این قول بجناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم صحیح هم باشد دلیل تفضیل أبی بن کعب در علم قرآن و قراءت آن بر جمله اصحاب نمی تواند شد چه علمای اعلام سنیه ازین قول آن جناب تفضیل أبی بن کعب بر سائر صحابه در علم مستفاد نمی دانند بلکه آن را محمول می نمایند بر اینکه أبی صرف در قراءت قرآن اعلم بود و اعلمیّت او را درین امر هم نسبت بجماعت مخصوصین یا فی وقت من الاوقات مؤول می کنند و بصراحت افاده می نمایند که غیر أبی از أبی اقرأ بود چنانچه

ص:124

مناوی در فیض القدیر بشرح حدیث طولانی

ارأف امتی بامتی ابو بکر الخ گفته

و اقواهم أی اعلمهم بقراءة القرآن أبی بن کعب بالنسبة لجماعة مخصوصین او وقت من الاوقات فان غیره کان اقرأ منه و نیز مناوی در تیسر شرح جامع صغیر گفته و اقرأهم أی اعلمهم بقراءة القرآن أبی بن کعب بالنسبة لجماعة مخصوصین او وقت مخصوص و نور الدین عزیزی در سراج منیر شرح جامع صغیر بشرح حدیث مذکور گفته و اقراهم أی اعلمهم بقراءة القرآن أبی بضم الهمزة و فتح الباء الموحدة و شدة المثناة التحیة ابن کعب بالنسبة لجماعة مخصوصین او وقت مخصوص بالجمله ازینجا بنهایت وضوح آشکار گردید که باب بودن أبی بن کعب برای مدینه علم بوجه من الوجوه سمت تحقق نمی گیرد و نقش این مدعا هرگز صورت ثبوت نمی پذیرد فلیت العاصمی عصم نفسه عن هذه الدعوی الفاسدة و زمّ لسانه عن التفوه بمثل هذه الهفوة الکاسدة

ابطال باب مدینه علم بودن معاذ بن جبل

هشتم آنکه عاصمی در این کلام صریح الانثلام مدعی شده که معاذ بن جبل یکی از ابواب مدینه علمست چه او را جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در علم خاصه تفضیل بخشیده و شاهدان قول آن جناب

و اعلم امتی بالحلال و الحرام معاذ بن جبل می باشد و در کمال ظهورست که اولا اثبات بابی برای مدینه علم بدون نص صریح خود مدینه علم از قبیل تجری فضیح و تخرص قبیحست و از داب اهل اسلام و ایمان بمراحل قاصیه بعیدست که در چنین امور عظیمه که موقوف بر ورود نصوص صریحه آن سرور است و رجم و تخمین احدی را در آن بهره نیست بمجرد تشهی نفس کار بند شوند و برای مشتهیات خواطر خویش دست آویزی عاطل و مستمسکی باطل قرار داده راه مجازفت و عدوان روند ثانیا جمله

و اعلم امتی بالحلال و الحرام معاذ بن جبل که عاصمی آن را شاهد بابیت معاذ قرار داده جزوی از

حدیث طویل ارحم امتی بامتی ابو بکر می باشد و قد ظهر ذلک من کلام العاصمی ایضا و بطلان این حدیث موضوع بر ارباب نقد و اعتبار و خبرت و استبصار پوشیده نیست پس تمسک باین جمله موضوعه و فقرۀ مصنوعه موذن از کمال خلاعت و مخبر از نهایت جلاعت خواهد بود ثالثا علی سبیل الفرض بابیت معاذ بن جبل برای مدینه علم وقتی ثابت می تواند شد که یا علم حلال و حرام مخصوص بمعاذ بن جبل بوده باشد یا اینکه کمال تبریز و رجحان او درین باب بر سائر اصحاب ثابت باشد حال آنکه هیچ یک ازین دو امر برای او ثابت نیست اما اینکه علم حلال و حرام مختص بمعاذ بن جبل باشد و احدی از اصحاب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم را در آن حظی و نصیبی نبود و همه ایشان معاذ اللّه جاهل بحلال و حرام بوده باشند پس بحدی ظاهر البطلانست که محتاج تنبیه نیست و شاید هیچ کسی از اهل سنت

ص:125

و لو کان بالغا الی اقصی نهایات الرقاعة التزام آن نخواهد کرد باقی ماند تبریز و رجحان او بر قاطبه اصحاب آنجناب پس آن هم متحقق نیست زیرا که علمای محققین سنیه بصراحت افاده کرده اند که عظماء صحابه اعلم بودند بحلال و حرام از معاذ بن جبل و اعلمیت او را بعد انقراض عظماء صحابه فرض می کنند نه قبل از آن پس چگونه می تواند شد که بعد از ادراک این معنی احدی از اصحاب حیا معاذ بن جبل را باب مدینه علم قرار دهد و وزر این تخرّص و اعتدا را بیباکانه بر دوش خود نهد علامه مناوی در فیض القدیر بشرح

حدیث ارأف امتی بامتی ابو بکر الخ گفته

و اعلمهم بالحلال و الحرام أی بمعرفة ما یحل و یحرم من الاحکام معاذ بن جبل الانصاری یعنی انه یصیر کذلک بعد انقراض عظماء الصحابة و اکابرهم و الا فابو بکر و عمر و علی اعلم منه بالحلال و الحرام الخ و نیز مناوی در تیسیر بشرح حدیث مذکور گفته

و اعلمهم بالحلال و الحرام أی بمعرفة ما یحل و یحرم من الاحکام معاذ بن جبل الانصاری یعنی سیصیر اعلمهم بعد انقراض اکابر الصحابة و علی عزیزی در سراج منیر بشرح حدیث مذکور گفته

و اعلمهم بالحلال و الحرام أی بمعرفة ما یحل و ما یحرم من الاحکام معاذ بن جبل الانصاری یعنی سیصیر اعلمهم بعد انقراض اکابر الصحابة رابعا قطع نظر از ظهور بطلان اختصاص علم حلال و حرام بمعاذ و عدم ثبوت تبریز و رجحان معاذ درین باب بر سائر اصحاب در ثبوت اصل علم بحلال و حرام برای معاذ کلامست زیرا که شواهد عدیده بر کمال جهل او از حلال و حرام و نهایت بعد او از درک احکام شریعت جناب خیر الانام علیه و آله آلاف التحیة و السلام در کتب اکابر اعلام و اجله فخام سنیه موجودست محمد بن سعد بن منیع الزهری المعروف بکاتب الواقدی در کتاب طبقات بترجمه معاذ بن جبل گفته

اخبرنا عبید اللّه بن موسی انا شیبان عن الاعمش عن شقیق قال استعمل النبی صلّی اللّه علیه و سلم معاذا علی ایمن فتوفی النبی صلّی اللّه علیه و سلم و استخلف ابو بکر و هو علیها و کان عمر عامئذ علی الحج فجاء معاذ الی مکة و معه رقیق و وصفاء علی جدة فقال له عمر یا ابا عبد الرحمن لمن هولاء الوصفاء قال هم لی قال من این هم لک قال اهدوا لی قال اطعنی و ارسل بهم الی أبی بکر فان طیبهم لک فهم لک قال ما کنت لاطیعک فی هذا شیء اهدی لی ارسل بهم الی أبی بکر قال فبات لیلة ثم اصبح فقال یا بن الخطاب ما ارانی الا مطیعک انی رأیت اللیلة فی المنام کانی اجرّ او أقاد او کلمة تشبهها الی النار و انت اخذ بحجزتی فانطلق بی و بهم الی أبی بکر فقال انت احق بهم فقال ابو بکر هم لک فانطلق بهم الی اهله فصفوا خلفه یصلون

ص:126

فلما انصرف قال لمن تصلون قالوا للّه تبارک و تعالی قال فانطلقوا فانتم له و نیز ابن سعد در طبقات بترجمه معاذ گفته

اخبرنا محمد بن عمر حدثنی عیسی بن النعمان عن معاذ بن رفاعة عن جابر بن عبد اللّه قال کان معاذ بن جبل رحمه اللّه من احسن الناس وجها و احسنه خلقا و اسمحه کفا فادّان دینا کثیرا فلزمه عزماؤه حتی تغیب منهم ایاما فی بیته حتی استادی غرماؤه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فارسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم الی معاذ یدعوه فجاءه و معه غرماؤه فقالوا یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم خذ لنا حقنا منه فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم رحم اللّه من تصدق علیه قال فتصدق علیه ناس و أبی آخرون و قالوا یا رسول اللّه خذ لنا حقنا منه فقال یا رسول اللّه اصبر لهم یا معاذ قال فخلعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من ماله فدفعه الی غرمائه فاقتسموه بینهم فاصابهم خمسة اسباع حقوقهم قالوا یا رسول اللّه بعه لنا قال لهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم خلوا عنه فلیس لکم إلیه سبیل فانصرف معاذ الی بنی سلمة فقال له قائل یا ابا عبد الرحمن لو سألت رسول اللّه فقد اصبحت الیوم معدما قال ما کنت لأسأله قال فمکث یوما ثم دعاه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فبعثه الی الیمن و قال لعل اللّه یجبرک و یؤدی عنک دینک قال فخرج معاذ الی الیمن فلم یزل بها حتی توفی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فوافی السنة التی حج فیها عمر بن الخطاب استعمله ابو بکر علی الحج فالتقیا یوم الترویة بمنی فاعتنقا و عزّی کل واحد منهما صاحبه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ثم اخلد الی الارض یتحدثان فرای عمر عند معاذ غلمانا فقال ما هولاء یا ابا عبد الرحمن قال اصبتهم فی وجهی هذا فقال عمر من أیّ وجه قال اهدوا الیّ و اکرمت بهم فقال عمر اذکرهم لابی بکر فقال معاذ ما ذکری هذا لابی بکر و نام معاذ فرای فی النوم کانّه علی شفیر النار و عمر آخذ بحجزته من ورائه یمنعه ان یقع فی النار ففزع معاذ فقال هذا ما امرنی به عمر فقدم معاذ فذکرهم لابی بکر فسوغه ابو بکر ذلک و قضی بقیّة غرمائه و قال انّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول لعل اللّه یجبرک ازین دو روایت بعد جمع واضح می شود که هر گاه معاذ از یمن مراجعت نمود و در مکه با عمر بن الخطاب ملاقی شد عمر دید که با معاذ جماعتی از عبید و غلمانست و چون در باب ایشان از معاذ سؤال کرد که اینها را از کجا یافتی معاذ گفت اینها را مردم بسوی من هدیه کرده اند عمر باو گفت اطاعت من بکن و اینها را بسوی ابو بکر بفرست که اگر او اینها را برای تو پاکیزه گرداند پس ایشان ملک تو خواهند بود معاذ از نهایت جهالت مشوره خلیفه ثانی را قبول

ص:127

نکرد و گفت که من اطاعت تو درین باب نخواهم کرد این چیزیست که بسوی من هدیه کرده شده پس چرا آن را بسوی أبی بکر بفرستم لیکن چون شب شد و معاذ بخواب رفت دید که او بسوی نار کشیده می شود و عمر کمر او را گرفته است و از افتادن در نار مانع می شود معاذ ازین خواب خوفناک شد و گفت که این همان چیزیست که مرا عمر بآن امر کرده بود پس صبح آن شب معاذ نزد عمر آمد و گفت که من نمی بینم خود را مگر مطیع تو بتحقیقی که من در خواب چنین و چنان دیدم و باو حال منام خود مفصلا بیان کرد و بعد از آن نزد خلیفه اول رسید و بر او عبید و غلمان خود را پیش کرد و خلیفه از راه عنایت آن عبید را باو بخشید و این قصۀ عجیبه و واقعه غریبه بوضوح تمام دلالت بر جهل تام معاذ از حلال و حرام دارد و ظاهر می نماید که او در جمع اموال خیلی بی اعتدال بود و هرگز خیال حرام و حلال نمی کرد بلکه بر استحلال مال غیر طیب اصرار مورث وبال می نمود و درین باب طریق لجاج و اعوجاج موجب خسران مآب و مال و استیجاب عقاب و نکال می پیمود و پر ظاهرست که هر گاه حال پر اختلال معاذ بن جبل باین حد رسیده باشد دیگر او را عالم بحلال و حرام شریعت حضرت خیر الانام علیه و آلاف الصلوة و السلام دانستن ظلم عظیم و جور فخیمست چه جای آنکه العیاذ باللّه

حدیث موضوع اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل در حق او ثابت بدانند و او را درین باب بمرتبه بابیت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب برسانند فانه من الشناعة و الفظاعة بمکان أیّ مکان و اللّه العاصم عن التردی فی هوة الصغار و الهوان و از جمله مضحکات ثکلی آنست که بعض اسلاف ناانصاف اهل سنت برای حمایت حمای معاذ ازین نقیصه فاضحه و جریمه واضحه بر جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم افترا کرده اند که معاذ اللّه آن جناب در وقت بعث معاذ بسوی یمن بخطاب وی ارشاد فرموده بود که بدرستی که من عمل ترا در دین شناخته ام و بتحقیق که پاکیزه کردم برای تو هدیه را پس اگر هدیه کرده شود برای تو چیزی پس مقبول کن آن را و می گویند که بهمین سبب معاذ وقتی که مراجعت از یمن نمود سی نفر از عبید را آورد که بسوی او هدیه کرده بودند چنانچه ابن حجر عسقلانی در اصابه بترجمۀ معاذ گفته و

ذکر سیف فی الفتوح بسند له عن عبید بن صخر قال قال النبی صلّی اللّه علیه و سلم لمعاذ حین بعثه الی الیمن انی قد عرفت بلاءک فی الدین و قد طیبت لک الهدیة فان اهدی لک شیء فاقبل قال فرجع حین رجع بثلاثین راسا اهدیت له و بر هر عاقل بنهایت اتضاح واضحست که این روایت سراپا غوایت محض برای دفع عار و شنار خسران معاذ در اخذ غلمان موضوع شده و احدی از ارباب انصاف آن را قبول نمی تواند کرد بچند وجه اول آنکه مخرج این روایت بنابر اعتراف

ص:128

خود ابن حجر سیف بن عمر الکوفی صاحب کتاب الفتوحست و او نزد ناقدین رجال و مختبرین احوال خیلی مقدوح و مجروح می باشد حتی اینکه متهم بزندقه نیز شده پس بروایت چنین ساقط هالک در مثل این مقام متمسک شدن هرگز کار عاقلی نیست علامه ذهبی در میزان الاعتدال بترجمه سیف بن عمر گفته قال عباس عن یحیی ضعیف و روی مطین عن یحیی فلیس خیر منه و قال ابو داود لیس بشیء و قال ابو حاتم متروک و قال ابن حبان اتهم بالزندقة و قال ابن عدی عامة حدیثه منکر و نیز در میزان الاعتدال بترجمۀ او مذکورست مکحول البیروتی سمعت جعفر بن ابان سمعت ابن نمیر یقول سیف الضبی تمیمی کان جمیع یقول حدثنی رجل من بنی تمیم و کان سیف یضع الحدیث و قد اتهم بالزندقة و ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته سیف بن عمر التمیمی البرجمی و یقال السعدی و یقال الضبی و یقال الاسیدی الکوفی صاحب کتاب الردة و الفتوح روی عن عبد اللّه بن عمر العمری و أبی الزبیر و ابن جریح و ابن اسماعیل بن أبی خالد و بکر بن وائل بن داود بن أبی هند و هشام بن عروة و موسی بن عقبة و یحیی بن سعید الانصاری و محمد بن اسحاق و محمد بن السائب الکلبی و طلحة بن الاعلم و خلق و عنه النضر بن حماد العتکی و یعقوب بن ابراهیم بن سعد و عبد الرحمن بن محمد المحاربی و محمد بن عیسی الطباع و جبارة بن المغلس و جماعة قال ابن معین ضعیف الحدیث و قال مرة فلیس خیر منه و قال ابو حاتم متروک الحدیث یشبه حدیثه الواقدی و قال ابو داود لیس بشیء و قال النّسائی و الدارقطنی ضعیف و قال ابن عدی بعض احادیثه مشهورة و عامتها منکرة لم یتابع علیها و قال ابن حبان یروی الموضوعات عن الاثبات قالوا انّه کان یضع الحدیث قلت بقیة کلام ابن حبان اتهم بالزندقة و قال البرقانی عن الدارقطنی متروک و قال الحاکم اتهم بالزندقة و هو فی الروایة ساقط بخط الذهبی مات سیف زمن رشید دوم آنکه درین مقام ابن حجر در ذکر سند سیف اجمال کرده و حال آن معلوم نیست که مشتمل بر کدام رواتست و ایا ایشان از جملۀ معاریف و ثقات هستند یا مجاهیل و سقایا و غالب آنست که مجاهیل باشند چه علامۀ ذهبی در حق سیف افاده نموده که او بکثرت از مجهولین روایت می نماید چنانچه در میزان گفته سیف بن عمر الضبی الاسیدی و یقال التمیمی البرجمی و یقال السعدی الکوفی مصنف الفتوح و الردة و غیر ذلک هو کالواقدی یروی عن هشام بن عروة و عبید اللّه بن عمر و جابر الجعفی و خلق کثیر من المجهولین و مؤید این مطلبست آنکه ابن حجر در اصابه در ترجمه عبید بن صخر بن نودان انصاری

ص:129

بعض اخبار نقل کرده که آن را سیف از سهل بن یوسف بن سهل از پدر خود از عبید بن صخر روایت نموده است و بعد ذکر این اخبار گفته و بهذا الاسناد

ان النبی صلّی اللّه علیه و سلّم کتب الی معاذ انّی عرفت بلاءک فی الدین و الذی ذهب من مالک حتی رکبک الدین و قد طیبت لک الهدیة فان الهدی إلیک شیء فاقبل و رجال سند این روایت سهل بن یوسف و یوسف بن سهل هر دو مجهول هستند بلا ریب و این همان افترای سابقست که سیف آن را بعنوان دیگر آورده و بآن ظاهر نموده که نعوذ باللّه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بذریعه نامه خود برای معاذ تجلیل و تطیب هدیه فرموده و از عجائب آثار علو حق آنست که حدیث موضوع تطیب هدیه را علامه کبیر و نقاد خبیر سنیه اعنی محمد بن جریر طبری تضعیف نموده چنانچه ملا علی متقی در کنز العمال گفته

عن معاذ بن جبل لما بعثنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم الی الیمن قال انی قد علمت ما لقیت فی اللّه و رسوله و ما ذهب من مالک و قد طیبت لک الهدیة فما اهدی لک من شیء فهو لک ابن جریر و ضعفه و بحمد اللّه تعالی بعد تضعیف ابن جریر صدق کلام حقیر بر ناظر بصیر کالصبح المنیر واضح و مستنیر می گردد وَ یُحِقُّ اَللّهُ اَلْحَقَّ بِکَلِماتِهِ سوم آنکه چگونه قبول می توان کرد که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم برای معاذ بن جبل تطیب هدیه فرموده حال آنکه از احادیث کثیره اهل سنت واضح می شود که آن جناب تمام هدایای ائمه و عمال را حرام کرده و آن را بغلول معبر نموده و در اظهار حرمت آن قولا و فعلا مبالغه تمام فرموده احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

حدثنا اسحاق بن عیسی ثنا اسماعیل بن عیاش عن یحیی بن سعید عن عروة بن الزبیر عن أبی حمید الساعدی ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال هدایا العمال غلول و نیز احمد در مسند خود گفته

ثنا سفیان عن الزهری سمع عروة یقول انا ابو حمید الساعدی قال استعمل النبی صلّی اللّه علیه و سلم رجلا من الازد یقال له ابن اللتبیة علی صدقة فجاء فقال هذا لکم و هذا اهدی لی فقام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم علی المنبر فقال ما بال العامل بنعته فیجیئ فیقول هذا لکم و هذا اهدی لی أ فلا جلس فی بیت ابیه و امه فینظر أ یهدی إلیه أم لا و الذی نفس محمد بیده لا یاتی احد منکم منها بشیء الا جاء به یوم القیمة علی رقبته إن کان بعیرا له رغاء او بقرة لها خوار او شاة یتعر ثم رفع یدیه حتی رأینا عفرة یدیه ثم قال اللّهمّ هل بلغت ثلاثا و زاد هشام بن عروة قال ابو حمید سمع اذنی و ابصر عینی و سلوا زید بن ثابت و بخاری در صحیح خود در باب

ص:130

من لم یقبل الهدیة لعلة گفته

حدثنا عبد اللّه بن محمد حدثنا سفیان عن الزهری عن عروة بن الزبیر عن أبی حمید الساعدی رضی اللّه عنه قال استعمل النبی صلّی اللّه علیه و سلم رجلا من الازد یقال له ابن الابتیه علی الصدقة فلما قدم قال هذا لکم و هذا اهدی لی قال فهلا جلس فی بیت ابیه او بیت امه فینظر یهدی له أم لا و الذی نفسی بیده لا یاخذ احد منه شیئا الا جاء به یوم القیمة یحمله علی رقبته إن کان بعیرا له رغاء او بقرة لها خوار او شاة یتعر ثم رفع بیده حتی رأینا غفرة ابطیه اللّهمّ هل بلغت اللّهمّ هل بلغت ثلاثا و نیز بخاری در صحیح خود در باب کیف کانت یمین النبی صلّی اللّه علیه و سلم گفته

حدثنا ابو الیمان اخبرنا شعیب عن الزهری قال اخبرنی عروة عن أبی حمید الساعدی انه اخبره ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم استعمل عاملا فجاءه العامل حین فرغ من عمله فقال یا رسول اللّه هذا لکم و هذا اهدی لی فقال أ فلا قعدت فی بیت ابیک و أمّک فنظرت أ یهدی لک أم لا ثم قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عشیة بعد الصّلوة فتشهد و اثنی علی اللّه بما هو اهله ثم قال اما بعد فما بال العامل نستعمله فیاتینا فیقول هذا من عملکم و هذا اهدی لی أ فلا قعد فی بیت ابیه و امه فنظر هل یهدی له أم لا فو الذی نفس محمد بیده لا یغل احدکم منها شیئا الا جاء به یوم القیمة یحمله علی عنقه إن کان بعیرا جاء به له رغاء و إن کان بقرة جاء بها لها خوار و ان کانت شاة جاء بها یتعر فقد بلغت فقال ابو حمید ثم رفع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یده حتی انا لننظر الی غفرة ابطیه قال ابو حمید و قد سمع ذلک معی زید بن ثابت من النبی صلّی اللّه علیه و سلم فسلوه و نیز بخاری در صحیح خود گفته باب احتیال العامل لیهدی له

حدثنا عبید بن اسماعیل حدثنا ابو أسامة عن هشام عن ابیه عن أبی حمید الساعدی قال استعمل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم رجلا علی صدقات بنی سلیم یدعی ابن اللتبیة فلما جاء حاسبه قال هذا ما لکم و هذا هدیة فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فهلا جلست فی بیت ابیک و أمّک حتی تاتیک هدیتک ان کنت صادقا ثم خطبنا فحمد اللّه و اثنی علیه ثم قال اما بعد فانی استعمل الرجل منکم علی العمل مما ولاّنی اللّه فیاتی فیقول هذا ما لکم و هذا هدیة اهدیت لی أ فلا جلس فی بیت ابیه و امه حتی تاتیه هدیته و اللّه لا یاخذ احد منکم شیئا بغیر حقه الا لقی اللّه یحمله یوم القیامة فلاعرفن احدا منکم لقی اللّه یحمل بعیرا له رغاء و بقرة لها خوار او شاة تیعر ثم رفع یدیه حتی روی بیاض ابطیه یقول اللّهمّ هل بلغت بصر عینی و سمع اذنی و نیز بخاری در صحیح خود گفته باب هدایا العمال

حدثنا علی بن عبد اللّه

ص:131

حدثنا سفیان عن الزهری انه سمع عروة اخبرنا ابو حمید الساعدی قال استعمل النبی صلّی اللّه علیه و سلم رجلا من بنی اسد یقال له ابن الاتبیة علی صدقة فلما قدم قال هذا لکم و هذا اهدی لی فقام النبی صلّی اللّه علیه و سلم علی المنبر قال سفین ایضا فصعد المنبر محمد اللّه و اثنی علیه ثم قال ما بال العامل نبعثه فیاتی یقول هذا لک و هذا الی فهلا جلس فی بیت ابیه و امه فینظر أ یهدی له أم لا و الذی نفسی بیده لا یاتی بشیء الا جاء به یوم القیمة یحمله علی رقبته إن کان بعیرا له رغاء او بقرة لها خوار او شاة یتعر ثم رفع یدیه حتی رأینا عفرتی ابطیه ألا هل بلغت ثلاثا قال سفیان قصه علینا الزهری و زاد هشام عن ابیه عن أبی حمید قال سمع إذ نای و ابصرته عینی و سلوا زید بن ثابت فانه سمعه معی و لم یقل الزهری سمع اذنی و نیز بخاری در صحیح خود گفته باب محاسبة الامام عماله

حدثنا محمد اخبرنا عبدة حدثنا هشام بن عروة عن ابیه عن أبی حمید الساعدی ان النبی صلّی اللّه علیه و سلم استعمل ابن الابتیة علی صدقات بنی سلیم فلما جاء الی رسول اللّه علیه و سلم و حاسبه قال هذا الذی لکم و هذه هدیة أهدیت لی فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فهلا جلست فی بیت ابیک و بیت امک حتی تاتیک هدیتک ان کنت صادقا ثم قام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فخطب الناس و حمد اللّه و اثنی علیه ثم قال اما بعد فانی استعمل رجالا منکم علی امورهما ولانی اللّه فیاتی احدکم فیقول هذا لکم و هذه هدیة اهدیت لی فهلا جلس فی بیت ابیه و بیت أمّه حتی تاتیه هدیته إن کان صادقا فو اللّه لا یاخذ احدکم منها شیئا قال هشام بغیر حقه الا جاء اللّه یحمله یوم القیامة الا فلا عرفن ما جاء اللّه رجل ببعیر له رغاء او بقرة لها خوارا و شاة یتعر ثم رفع یدیه حتی رأیت بیاض ابطیه الاهل بلغت و مسلم در صحیح خود در باب تحریم هدایا العمال گفته

حدثنا ابو بکر بن أبی شیبة و عمر و الناقد و ابن أبی عمر و اللفظ لابی بکر قالوا نا سفیان بن عیینة عن الزهری عن عروة عن أبی حمید الساعدی قال استعمل النبی صلّی اللّه علیه و سلم رجلا من الاسد یقال له ابن اللتبیة قال عمر و ابن أبی عمر علی الصدقة فلما قدم قال هذا لکم و هذا اهدی لی قال فقام رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم علی المنبر فحمد اللّه و اثنی علیه و قال ما بال عامل ابعثه فیقول هذا لکم و هذا اهدی لی أ فلا قعد فی بیت ابیه او فی بیت أمّه حتی ینظر أ یهدی إلیه أم لا و الذی نفس محمد بیده لا ینال احد منکم منها شیئا الا جاء به یوم القیمة یحمله علی عنقه بعیر له رغاء او بقرة لها خوارا و شاة

ص:132

یتعر ثم رفع یدیه حتی رأینا عفرتی ابطیه ثم قال اللّهمّ هل بلغت مرّتین

حدثنا اسحاق بن ابراهیم و عبد بن حمید قالا انا عبد الرزاق قال انا معمر عن الزهری عن عروة عن أبی حمید الساعدی قال استعمل النبی صلّی اللّه علیه و سلم ابن اللتبیة رجلا من الازد علی الصدقة فجاء بالمال فدفع الی النبی صلّی اللّه علیه و سلّم فقال هذا ما لکم و هذه هدیة اهدیت لی فقال له النبی صلّی اللّه علیه و سلم أ فلا قعدت فی بیت ابیک و امک فتنظر أ یهدی لک أم لا ثم قام النبی صلّی اللّه علیه و سلم خطیبا ثم ذکر نحو حدیث سفیان

و حدثنا ابو کریب محمد بن العلاء قال نا ابو أسامة قال نا هشام عن ابیه عن أبی حمید الساعدی قال استعمل رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم رجلا من الاسد علی صدقات بنی سلیم یدعی ابن الاتبیة فلما جاء حاسبه قال هذا ما لکم و هذا هدیة فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فهلا جلست فی بیت ابیک و أمّک حتی تاتیک هدیتک ان کنت صادقا ثم خطبنا فحمد اللّه و اثنی علیه ثم قال اما بعد فانی استعمل الرجل منکم علی العمل مما ولانی اللّه فیاتینی فیقول هذا ما لکم و هذا هدیة اهدیت لی أ فلا جلس فی بیت ابیه و امه حتی تاتیه هدیته إن کان صادقا و اللّه لا یاخذ احد منکم منها شیئا بغیر حقه الا لقی اللّه تعالی یحمله یوم القیمة فلا عرفن احدا منکم لقی اللّه یحمل بعیرا له رغاء و بقرة لها خوارا و شاة یتعر ثم رفع یدیه حتی رای بیاض ابطیه ثم یقول اللّهمّ هل بلغت بصر عینی و سمع اذنی و حدثنا ابو کریب قال نا عبدة و ابن نمیر و ابو معاویة ح قال و حدثنا ابو بکر بن أبی شیبة قال نا عبد الرحیم بن سلیمان ح قال و حدثنا ابن أبی عمر قال نا سفین کلهم عن هشام بهذا الاسناد و

فی حدیث عبدة و ابن نمیر فلما جاء حاسبه کما قال ابو أسامة و

فی حدیث ابن نمیر تعلمن و اللّه و الذی نفسی بیده لا یاخذ احدکم منها شیئا و زاد فی حدیث سفیان قال بصر عینی و سمع إذ نای و سئلوا زید بن ثابت فانه کان حاضرا معی

و حدثناه اسحاق بن ابراهیم قال انا جریر عن الشیبانی عن عبد اللّه بن ذکوان و هو ابو الزناد عن عروة بن الزبیر عن أبی حمید الساعدی ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم استعمل رجلا علی صدقة فجاء بسواد کثیر فجعل یقول هذا لکم و هذا اهدی الی فذکر نحوه قال عروة فقلت لابی حمید الساعدی اسمعته من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال من فیه الی اذنی حدثنا ابو بکر بن أبی شیبة

ص:133

قال نا وکیع بن الجراح قال نا اسماعیل بن أبی خالد عن قیس بن أبی حازم عن عدی بن عمیرة الکندی قال سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول من استعملناه منکم علی عمل فکتمنا مخیطا فما فوقه کان غلولا یاتی به یوم القیمة قال فقام إلیه رجل اسود من الانصار کان انظر إلیه فقال یا رسول اللّه اقبل عنی عملک قال و ما لک قال سمعتک تقول کذا و کذا قال و انا اقوله الآن من استعملناه منکم علی عمل فیجیئ بقلیله و کثیره فما اوتی منه اخذ و ما نهی عنه انتهی و حدثناه محمد بن عبد اللّه بن نمیر قال نا أبی و محمد بن بشرح قال و حدثنی محمد بن رافع قال نا ابو أسامة قالوا نا اسماعیل بهذا الاسناد مثله و حدثناه اسحاق بن ابراهیم الحنظلی قال انا الفضل بن موسی قال نا اسماعیل بن أبی خالد قال انا قیس بن أبی حازم قال سمعت عدی بن عمیرة الکندی یقول سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول بمثل حدیثهم و ملا علی متقی در کنز العمال گفته الهدیة الی الامام غلول طلب عن ابن عباس و نیز در کنز العمال گفته هدایا العمال غلول حم هق عن أبی حمید الساعدی عن عرباض هدایا العمال حرام کلها ع عن حذیفة اخذ الامیر الهدیة سحت و قبول القاضی الرشوة کفر حم فی الزهد عن علی و نیز در کنز العمال گفته الهدایا للامراء غلول عب عن جابر حسن هدایا الامراء غلول ابو سعید النقاش فی کتاب القضاة عن أبی حمید الساعدی و عن أبی سعید عن أبی هریرة الرافعی عن جابر هدایا السلطان سحت و غلول ابن عساکر عن عبد اللّه بن سعد هدیة الامیر غلول ابن جریر عن جابر و بعد ملاحظه این احادیث احدی از مصنفین سنیه قائل نمی تواند شد به اینکه آن جناب معاذ اللّه برای معاذ تطییب هدیه فرموده و غلول و سحت را که حرام خداست برای او حلال کرده چهارم آنکه اگر حدیث تطییب آن جناب هدیه را برای معاذ اصلی می داشت لابد معاذ آن را متمسک خود می ساخت و وقتی که عمر باو گفته بود که این غلامان را نزد ابو بکر بفرست اگر او برای تو اینها را پاکیزه بکند پس ایشان ملک تو خواهند بود ضرور معاذ بجواب این کلام می گفت خود جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم برای من تطییب هدیه فرموده است دیگر بپاکیزه کردن ابو بکر احتیاجی نیست و هرگز بر محض انکار کردن و گفتن اینکه این غلامان بسوی من هدیه کرده شده اند پس چرا من ایشان را بسوی ابو بکر بفرستم اکتفا نمی کرد إذ لا عطر بعد عروس و لا مخبأ بعد بوس پنجم آنکه اگر این حدیث موضوع اصلی می داشت هرگز معاذ بن جبل در عالم منام خود را نمی دید که بسوی نار کشیده می شود و گاهی تعبیر آن بامتناع خود از دفع عبید

ص:134

نمی نمود و راضی بر رد کردن غلامان نمی شد چه چیزی که حسب تطییب و تحلیل جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم حلال و پاکیزه شده باشد و خود آن جناب برای اصلاح حال معاذ و ادای دین او بلحاظ بلاء دین معاذ آن را پاکیزه کرده باشد گرفتنش و ملک خود دانستنش هرگز موجب دخول نار نمی شود و این واقعه منام صراحة دلالت بر آن دارد که اخذ معاذ این عبید را و ایشان را ملک خود فهمیدن و راضی نشدن بر رد ایشان بحدی امر عظیم و جرم فخیم بود که معاذ بان مستوجب نار و مستحق غضب جبار گردید و در عالم رویا دید آنچه دید پس معلوم شد که این حدیث محض ساخته و پرداخته حضرات سنیه است که برای تبریه ساحت معاذ از اخذ مال غیر حلال حسبة للّه آن را وضع فرموده آتشی که معاذ در عالم منام بهر خود دیده بود بدتر از آن برای خویشتن افروخته اند و از جمله قواطع لسان و قواصم ظهور اهل شنان آنست که از مطالعه صحیح ترمذی بنهایت وضوح واضح و آشکار می گردد که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم وقت ارسال معاذ بسوی یمن ممانعت اکیده و مبالغه شدیده از اخذ هدایا فرموده بودند و درین باب بحدی اهتمام فرمودند که بعد روانه شدن معاذ شخصی خاص را بسوی او فرستاده او را واپس طلب فرمودند و هر گاه او حاضر آمد بخطاب او ارشاد فرمودند که می دانی که چرا ترا طلب کردم معاذ اظهار عدم علم خود کرد آن حضرت فرمودند که ترا طلب نموده ام برای اینکه ترا وصیت کنم و بگویم که هیچ چیز را بغیر اذن من نگیر که ان غلویست و هر که ارتکاب غلول نماید خواهد آورد روز قیامت آنچه را که غلول کرده و بعد ازین تهدید شدید ارشاد کردند که برای همین امر طلب کرده بودم پس برو بسوی عمل خود حالا حدیثی که در آن این واقعه مذکورست باید شنید ترمذی در صحیح خود گفته باب ما جاء فی هدایا الامراء

حدثنا ابو کریب حدثنا ابو أسامة عن داود بن یزید الاودی عن المغیرة بن شبیل عن قیس بن أبی حازم عن معاذ بن جبل قال بعثنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم الی الیمن فلما سرت ارسل فی اثری فرددت فقال أ تدری لم بعثت إلیک لا تصیبن شیئا بغیر اذنی فانه غلول و من یغلل یات بما غل یوم القیمة لهذا دعوتک فامض لعملک قال و فی الباب عن عدی بن عمیرة و بریدة و المستورد بن شداد و أبی حمید و ابن عمر ازین عبارت صدق آنچه حقیر عرض کردم در نهایت اتضاح رسید و ماورای آن این هم واضح شد که راوی این روایت و حاکی این حکایت خود معاذست که واقعه مردود شدن خود و مخاطب گردیدن بتهدید شدید و وعید عتید بمزید انصاف پسندی برای دیگران بیان کرده و نیز ازین عبارت ظاهر گردید که این حدیث حکم هدایای امرا را واضح و لائح می گرداند و لهذا ترمذی برای آن

ص:135

باب خاص معقود نموده و زیر ترجمه باب ما جاء فی هدایا الامراء آن را ذکر فرموده بالجمله این حدیث شریف که آن را از جمله دلائل نبوت و آیات رسالت باید شمرد ظاهر و باهر می نماید که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم قبل از وقوع واقعه خیانت و جنایت معاذ از آن آگاه بودند و برای تقدم بالحفظ او را بعد روانه شدن طلب فرمودند و بنهایت اهتمام بلیغ ردع و زجر او از گرفتن چیزی نمودند و باقتباس کلام الهی اعنی وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ اَلْقِیامَةِ تحذیر و تخویف او باقصی الغایه رسانیدند و او را از حکم حرمت قبول هدیه آگاه گردانیدند لیکن او با این همه تنبیه و تأکید و تهدید و تشدید از قول و فعل نبوی بهره بر نداشت و همت بر اخذ و جرّ اموال غیر حلال برگماشت و این صنیع شنیع معاذ چندان مستبدع و مستنکر نیست زیرا که حب مال همواره بر غالب صحابه غالب و نقد دین و ایمان را ازیشان سالب بود البته این همه مساعی نامشکوره اسلاف اهل سنت در ستر معایب و اخفای مثالب ایشان دیدنیست که چه رنگها می ریزند و چه حیله ها برمی انگیزند و درین باب از ارتکاب کذب و دروغ بر جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب هم دریغ نمی کنند و بلا لحاظ احادیث صحیحه ثابته از آن جناب و بلا ملاحظه وقائع متحققه عهد آن جناب باقدام و اجترا بر کذب و افترا بنای دین و ایمان خود می کنند بالجمله ازین حدیث صحیح ترمذی وضع و افتعال حدیث مصنوع تطییب هدیه برای معاذ بحدی منجلی و متضح گردید که هیچ عاقلی را در آن اصلا ریب و شکی دامنگیر نمی تواند شد وَ یُحِقُّ اَللّهُ اَلْحَقَّ بِکَلِماتِهِ و یرینا فی کل مشهد سواطع آیاته و گمان مبر که معاذ بن جبل صرف در امر عبید و غلمان راکب متن خطاء و خطل و ممتطی صهوۀ عثار و زلل گردیده بلکه از راه جهل مالی را که هنگام اقامت در یمن بذریعه تجارت در مال اللّه حاصل کرده بود نیز مثل غلمان و عبید مال خود می فهمید و بدفع آن و دست برداری از آن راضی نمی گردید و درین باب نیز هر چند حضرت عمر او را افهام و تفهیم بلیغ نمودند لیکن آن خیره سر نصیحت ایشان را قابل قبول ندانسته پس پشت خود انداخت و در استحلال آن مال ارسال جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم او را بسوی یمن برای جبر حال دستاویز خود ساخت آخر نوبت بجای رسید که در عالم رویا خویشتن را مشرف بر غرق یافت و بناچاری بسوی استحلال آن از خلیفه اول بشتافت علامه ابن عبد البر در کتاب استیعاب بترجمه معاذ گفته

حدثنا خلف بن قاسم حدثنا ابن المفسر حدثنا احمد بن علی حدثنا یحیی بن معین حدثنا عبد الرزاق أنبأنا معمر عن الزهری عن عبد الرحمن بن عبد اللّه بن کعب بن مالک عن ابیه قال کان معاذ بن جبل شابا جمیلا افضل من شباب قومه سمحا لا یمسک فلم یزل

ص:136

یدان حتی اغلق ماله من الدین فاتی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فطلب إلیه ان یسأل غرماءه ان یضعوا له فابوا و لو ترکوا لاحد من اجل احد لترکوا معاذا من اجل رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فباع النبی صلّی اللّه علیه و سلّم ماله کله فی دینه حتی قام معاذ بغیر شیء حتی إذا کان عام فتح مکة بعته النبی صلّی اللّه علیه و سلّم الی طائفة من الیمن لیجبره فمکث معاذ بالیمن امیرا و کان اوّل من اتجر فی مال اللّه هو فمکث حتی قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم فلما قدم قال عمر لابی بکر رضی اللّه عنهما ارسل الی هذا الرجل فدع له ما یعیشه و خذ سائره منه فقال ابو بکر انما بعثه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لیجبره و لست یأخذ منه شیئا الا ان یعطینی فانطلق عمر إلیه إذا لم یطعه ابو بکر فذکر ذلک لمعاذ فقال معاذ انما ارسلنی النبی صلّی اللّه علیه و سلم لیجبرنی و لست بفاعل ثم لقی معاذ عمر فقال قد اطعتک و انا فاعل ما أمرتنی به انی رأیت فی المنام انی فی حومة ماء قد خشیت الغرق فخلصتنی منه یا عمر فاتی معاذ ابا بکر فذکر ذلک له و حلف ان لا یکتمه شیئا فقال ابو بکر رضی اللّه عنه لا آخذ منک شیئا قد وهبته فقال هذا حین حلّ و طاب و خرج معاذ عند ذلک الی الشام و این واقعه نیز مثل واقعه سابقه دلالت بر کمال جهل معاذ از حلال و حرام و تجاسر و اقدام او بر اخذ اموال انام دارد و متاع کاسد بائر جهل آن تاجر حائر را توده توده پیش ناظرین ماهرین می آورد و ازین مقام بوضوح تمام بر تو ثابت و محقق می شود که نه تنها

حدیث اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ موضوع و مفتریست بلکه دیگر احادیث و آثار و واقعات نیز که این حضرات از راه کمال جسارت برای اثبات علم معاذ در کتب خود می آرند همه از جمله موضوعات شنیعه و مختلفات فظیعه است بالجمله جهالت معاذ بن جبل از حلال و حرام شریعت خیر الانام علیه و آله آلاف السلام اظهر من الشمس و ابین من الامسست و ادعای عاصمی که معاذ اللّه معاذ بن جبل در حلال و حرام باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بود با معنای؟ ؟ ؟ حدود بطلان و هوان واصل و در جمله خزعبلات مستبشعه و مزخرفات مستشنعه داخل می باشد و نمی دانم عاصمی را چه بلا زده است که این چنین جاهل ذاهل را که بسبب جهالات واضحه و عمایات فاضحه خود به اخفض درکات صغار و خسار رسیده است و گاهی قریب بحرق و گاهی مشرف بر غرق و مرّة مستوجب نار غضب جبار قهار و کرّة مستحق آب و عذاب منتقم شدید العقاب گردیده قابل مرتبه عالیه بابیت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب می داند و بمقابله باب حقیقی مدینة العلم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام ذکر او بمیان آورده ریشه عناد

ص:137

در زمین جهل می دواند و هرگز باکی از زجر و عتاب رب الارباب یوم الحساب ندارد و هراسی از نار عقاب و ماء عذاب در دل خراب نمی آرد

ابطال باب مدینه علم بودن زید بن ثابت

نهم آنکه عاصمی درین کلام واضح الانحزام مدعی شده که یکی از ابواب مدینه علم زید بن ثابتست زیرا که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم او را بعلم فرائض خاصة تفصیل داده چنانچه فرموده

و افرض امتی زید بن ثابت و بطلان و هوان این ادعای عاصمی در نهایت ظهورست چه اوّلا دعوی بابیت زید بن ثابت بنص خود مدینة العلم غیر ثابتست و اقدام اثبات ان ببعض کلمات منسوبه بآنجناب که هرگز وفا بمطلوب نمی کند کاشف از غایت جرأت مردیه و نهایت تهمت مخزیه است و ثانیا در مقام دلیل احتجاج بجمله

و افرض امتی زید بن ثابت مورث استعجاب ارباب البابست چه ان شطری از

حدیث موضوع طویل ارحم امتی بامتی ابو بکر می باشد که آثار وضع و بطلان و افترا و هوان بر آن توده توده می بارد و تحقیق حال آن کما وقفت علیه ناظر لبیب را بحیرت می آرد و ثالثا مقتضای باب بودن زید بن ثابت در علم فرائض آنست که با این علم مختص باو باشد بنحوی که دیگری را حظی از آن نبود و یا آنکه افضلیت او درین علم بر قاطبه اصحاب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم ثابت باشد و بطلان امر اول اظهر من الشمس و ابین من الامسست و امر دیگر نیز ثابت شدنی نیست زیرا که محققین فخام و منقدین عظام سنیه افرضیت زید را نسبت باکابر صحابه مسلم نمی دارند و افاده می نمایند که معنای این حدیث آنست که زید بن ثابت بعد انقراض اکابر صحابه افرض خواهد شد و تصریح می کنند که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و شیخین ازو افرض بودند و علامه ابن عبد الهادی که از حفاظ اعلام و ایقاظ عالیمقام سنیه است کما دریت فیما سبق بندای جهوری جار زده است که زید در عهد کرامت مهد جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بیش از غیر خود مشهور بفرائض نبوده و نمی دانم که او در عهد أبی بکر کلام در فرائض کرده باشد و این تصریح صریح علامه ابن عبد الهادی دلیل واضح و برهان لائح بر مکذوب و مفتری بودن خبر مجعول سابق الذکر که مشتمل بر چنین افک بینست می باشد و از همین جاست که علامه مذکور این کلام را در بیان موضوعیت خبر طویل مشار إلیه آورده طریق نقد و تحقیق باقدام امعان و تحدیق سپرده کما لا یخفی علی من امعن فی عبارة فیض القدیر للمناوی حالا شطری از کلمات علمای کبار سنیه که متعلق بعلم زید بن ثابتست باید شنید علامه مناوی در فیض القدیر بشرح

حدیث أراف امتی بامتی الخ گفته و افرضهم أی اکثرهم علما بمسائل قسمة المواریث و هو علم الفرائض زید بن ثابت أی انه یصیر کذلک

ص:138

و نیز در فیض القدیر بشرح همین حدیث گفته

و اعلمهم بالحلال و الحرام أی بمعرفة ما یحل و یحرم من الاحکام معاذ بن جبل الانصاری یعنی انه یصیر کذلک بعد انقراض عظماء الصحابة و اکابرهم و الا فابو بکر و عمر و علی اعلم منه بالحلال و الحرام و اعلم من زید بن ثابت بالفرائض ذکره ابن عبد الهادی قال و لم یکن زید فی عهد المصطفی صلّی اللّه علیه و سلم مشهورا بالفرائض اکثر من غیره و لا اعلم انه تکلم فیها عهده و لا علی عهد أبی بکر رضی اللّه عنه و نیز مناوی در تیسیر بشرح حدیث مذکور گفته

و افرضهم أی اکثرهم علما بقسمة المواریث زید بن ثابت الانصاری أی انه سیصیر کذلک بعد انقراض اکابر الصحابة و الا فعلی و ابو بکر و عمر افرض منه و علی عزیزی در سراج منیر بشرح حدیث مذکور گفته و افرضهم زید بن ثابت الانصاری أی اکثرهم علما بقسمة المواریث قال المناوی أی انه سیصیر کذلک بعد انقراض اکابر الصحب و الا فعلی و ابو بکر و عمر افرض منه

ابطال باب مدینه علم بودن أبو عبیده جراح و خطاها و انحرافات او

دهم آنکه عاصمی درین کلام فاسد النظام ادعا نموده که یکی از ابواب مدینۀ علم ابو عبیده بن الجراحست در امانت فی الاسلام چه آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم او را بامانت فی الاسلام مخصوص فرموده و امانت ادا کرده نمی شود مگر بعلم و دلیل این تخصیص قول آن جنابست

و لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح و ظاهرست که اوّلا کما علمت غیر مرة بی توقیف صریح و تنصیص صحیح جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بابی برای مدینه علم قرار دادن داد کمال تجاسر شنیع و تجری فظیع دادن و بنای مجازفت و عدوان بر اساس بغی و طغیان نهادنست و ثانیا قولی که در باب امانت ابو عبیده منسوب بجناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم نموده اند و عاصمی برای اثبات بابیت ابو عبیده بدان تمسک نموده موضوع و مجعول و مصنوع و منحول است و این قول را روات اهل سنت هم در ضمن حدیث طولانی

ارحم امتی بامتی ابو بکر الخ و هم خارج از آن روایت می کنند لیکن نزد ارباب تنقید و تحقیق و تدقیق و تحدیق بهیچوجه ثابت نمی شود بلکه عند الامعان فساد و بطلان آن واضح می گردد اما بطلان آن بحیثیت جزو

حدیث طویل ارحم امتی بامتی ابو بکر پس از بیان مشبع سابق که در قدح و جرح این حدیث گذشته ظاهر و باهرست و امّا بطلان حدیث امانت أبی عبیده که خارج از

حدیث طویل ارحم امّتی بامتی ابو بکر روایت می کند پس انهم در نهایت ظهورست و طرقی که برای این حدیث بخاری و مسلم در صحیحین خود آورده اند هیچیک خالی از قدح و جرح و طعن و وهن نیست چه جای دیگر طرق بخاری در صحیح خود

ص:139

در کتاب المناقب گفته

مناقب أبی عبیدة بن الجراح حدثنا عمرو بن علی ثنا عبد الاعلی ثنا خالد عن أبی قلابة قال حدثنی انس بن مالک ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال لکل أمّه امین و ان امیننا ایتها الامه ابو عبیدة بن الجراح

حدثنا مسلم بن ابراهیم ثنا شعبه عن أبی اسحاق عن صلة عن حذیفة قال قال النبی صلّی اللّه علیه و سلم لاهل نجران لابعثن یعنی علیکم امینا حق امین فاشرف اصحابه فبعث ابا عبیدة و نیز بخاری در صحیح خود در کتاب المغازی گفته باب قصة اهل نجران

حدثنی عباس بن الحسین حدثنا یحیی بن آدم عن اسرائیل عن أبی اسحاق عن صلة بن زفر عن حدیقة قال جاء العاقب و السید صاحبا نجران الی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلّم یریدان ان یلاعناه قال فقال احدهما لصاحبه لا تفعل فو اللّه لئن کان نبیا فلاعنا لا نفلح نحن و لا عقبنا من بعدنا قالا انا نعطیک ما سألتنا و ابعث معنا رجلا امینا و لا نبعث معنا الا امینا فقال لابعثن معکم رجلا امینا حق امین فاستشرف له اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال قم یا ابا عبیدة بن الجراح فلما قام قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم هذا امین هذه الامة

حدثنی محمد بن بشّار حدثنا محمد بن جعفر حدثنا شعبة قال سمعت ابا اسحاق عن صلة بن زفر عن حذیفة قال جاء اهل نجران الی النبی صلّی اللّه علیه و سلم فقالوا ابعث لنا رجلا امینا فقال لابعثن إلیکم رجلا امینا حق امین فاستشرف له الناس فبعث ابا عبیدة بن الجراح

حدثنا ابو الولید حدثنا شعبة عن خالد عن أبی قلابة عن انس عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة بن الجراح و نیز بخاری در صحیح خود در کتاب اخبار الآحاد گفته

حدثنا سلیمان بن حرب حدثنا شعبة عن أبی اسحاق عن صلة عن حذیفة ان النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال لاهل نجران لابعثن إلیکم رجلا امینا حق امین فاستشرف لها اصحاب النبی صلّی اللّه علیه و سلم فبعث ابا عبیدة

حدثنا سلیمان بن حرب حدثنا شعبة عن خالد عن أبی قلابة عن انس قال النبی صلّی اللّه علیه و سلم لکل امة امین و امین هذه الامة ابو عبیدة و مسلم بن الحجاج در صحیح خود گفته

حدثنا ابو بکر بن أبی شیبة نا اسماعیل بن علیة عن خالد ح و حدثنی زهیر بن حرب نا اسماعیل بن علیه انا خالد عن أبی قلابة قال قال انس قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان لکل امة امینا و ان امینا

ص:140

ایتها الامة ابو عبیدة بن الجراح

حدثنی عمر و الناقد قال نا عفان قال نا حماد عن ثابت عن انس ان اهل الیمن قدموا علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقالوا ابعث معنا رجلا یعلمنا السنة و الاسلام قال فاخذ بید أبی عبیدة فقال هذا امین هذه الامة حدثنا محمد بن المثنی و ابن بشار و اللفظ لابن المثنی قالا ثنا محمد بن جعفر ثنا شعبة قال سمعت ابا اسحاق یحدث عن صلة بن زفر عن حذیفة قال جاء اهل نجران الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقالوا یا رسول اللّه ابعث إلینا رجلا امینا فقال لابعثن إلیکم رجلا امینا حق امین قال فاستشرف لها الناس قال فبعث ابا عبیدة بن الجراح حدثنا اسحاق بن ابراهیم قال انا ابو داود الحفری قال نا سفیان عن أبی اسحاق بهذا الاسناد نحوه و بر ناقد بصیر و ممعن خبیر واضح و مستنیرست که هر واحد ازین طرق مقدوح و مطعون و مجروح و موهونست امّا طریق اوّل بخاری که در کتاب المناقب آورده پس مدار آن بر انس بن مالکست و بودن انس از اعدای جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و انهماک او در کتمان فضائل آن هادی انام و ابتلای او بحسد آنجناب و ارتکاب کذب مورث بتاب سابقا در مجلد حدیث غدیر و حدیث طیر مبین و مبرهن شده و نیز درین طریق ابو قلابه عبد اللّه بن زید الجرمی واقع ست و او نیز از دشمنان جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بود و در حق آنجناب اساءت ادب می نمود و بهمین سبب چیزی از آنجناب روایت نکرد لیکن اهل سنت بنابر وتیره معهوده خود با وصف این معنی او را ثقه می دانند و راه اطراء او مسلوک می گردانند و این جرم عظیم را نهایت سهل می شمارند و هراسی از خداوند قهار جبار ندارند ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه ابو قلابه گفته و قال العجلی بصری تابعی ثقة و کان یحمل علی علی و لم یرو عنه شیئا و از جمله مطاعن ابو قلابه آنست که او تدلیس می کرد و درین فعل قبیح بحدی جسور بود که در میان لاحقین و غیر لاحقین تفرقه نمی نمود و صحفی داشت که از ان تحدیث می کرد و بلا محابا راه تدلیس می پیمود چنانچه ذهبی در میزان الاعتدال گفته عبد اللّه بن زید ابو قلابة الجرمی امام شهیر من علماء التابعین ثقة فی نفسه الا انه یدلس عمن لحقهم و عمن لم یلحقهم و کان له صحف یحدث منها و یدلس و برهان الدین ابراهیم بن محمد بن خلیل سبط ابن العجمی الحلبی در کتاب التبیین لاسماء المدلسین گفته ابو قلابة عبد اللّه بن زید الجرمی ذکر الذهبی فی میزانه انه کان یدلس عمن لحقهم و عمن لم یلحقهم و کان له صحف یحدث منها و یدلس و بر متتبع افادات علمای اعلام سنیه واضح و لائحست که ایشان تدلیس را از جمله تلبیس ابلیس شمرده اند و آنرا خیانت شرع مطهر دانسته و جماعتی از محدثین و فقهای ایشان قائل هستند که اگر کسی معروف

ص:141

شود بتدلیس و لو مرة او مجروح و مردود می شود اگر چه بیان سماع نماید و صیغه صریحه را درین حدیث یا در غیر آن از احادیث خود بیارد و هر گاه ارتکاب تدلیس یک بار مورث چنین خزی و خسارست پس از حال فظاعت مآل ابو قلابه که برین سجیه نامرضیه استمرار داشت و همت را برین جریمه ملیمه بکمال جسارت برمیگماشت چه می پرسی ابن الجوزی در کتاب تلبیس گفته و من تلبیس ابلیس علی علماء المحدثین روایة الحدیث الموضوع من غیر ان یبینوا انه موضوع و هذا احیانا منهم علی الشرع و مقصودهم تنفیق احادیثهم و کثرة روایاتهم و

قد قال النبی صلّی اللّه علیه و سلم من روی عنی حدیثا یری انه کذب فهو احد الکاذبین و من هذا الفن تدلیسهم فی الروایة فتارة یقول احدهم فلان عن فلان او قال فلان عن فلان یوهم انه سمع منه و لم یسمع و هذا قبیح لانه یجعل المنقطع فی مرتبة المتصل و منهم من یروی عن الضعیف و الکذاب فیعمّی اسمه فربما سماه بغیر اسمه و ربّما کنّاه و ربما نسبه الی جدّه لئلا یعرف و هذه خیانة للشرع المطهر لانه یثبت حکما بما لا یثبت به و محمد اکرم بن عبد الرحمن در امعان النظر فی توضیح نخبة الفکر گفته قال فریق من المحدثین و الفقهاء من عرف بارتکاب التدلیس و لو مرّة صار مجروحا مردودا و ان بیّن السماع و الیّ بصیغة صریحة فی هذا الحدیث او فی غیره من احادیثه و علاوه برین ابو قلابه از جمله ابلهان معدود و محسوب و بقلت حفظ و تخلیط مطعون و معیوب بود و با این همه از راه جسارت در ابطال حکم خیر الانام علیه و آله آلاف التحیة و السلام معاونت می نمود و در اظهار اتصاف خود بنهایت بلاهت و سفاهت و مجانبت از تفهم و فقاهت بغایت می افزود بخاری در صحیح خود آورده حدثنا قتیبة بن سعید حدثنا ابو بشر اسماعیل بن ابراهیم الاسدی حدثنا الحجاج بن أبی عثمان حدثنی ابو رجاء من آل أبی قلابة حدثنی ابو قلابة ان عمر بن عبد العزیز رضی اللّه تعالی عنه أبرز سریره یوما للناس ثم اذن لهم فدخلوا فقال ما تقولون فی القسامة قالوا نقول القسامة القود بها حق و قد أقادت بها الخلفاء قال لی ما تقول یا ابا قلابة و نصبنی للناس فقلت یا امیر المؤمنین عندک رؤس الاخبار و اشراف العرب أ رأیت لو ان خمسین منهم شهدوا علی رجل محصن بدمشق انه قد زنی و لم یروه أ کنت ترجمه قال لا قلت أ رأیت لو ان خمسین منهم شهدوا علی رجل بحمص انه سرق أ کنت تقطعه و لم یروه

قال لا قلت فو اللّه ما قتل رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم احدا قط الا فی

ص:142

احدی ثلاث خصال رجل قتل بجریرة نفسه فقتل او رجل زنی بعد احصان او رجل حارب اللّه و رسوله و ارتد عن الاسلام فقال القوم او لیس قد حدث انس بن مالک ان رسول اللّه صلی اللّه تعالی علیه و سلم قطع فی السرق و سمر الاعین ثم نبذهم فی الشمس فقلت انا احدثکم حدیث انس ان نفرا من عکل ثمانیة قدموا علی رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم فبایعوه علی الاسلام فاستوخموا الارض فسقمت اجسامهم فشکوا ذلک الی رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم قال أ فلا تخرجون مع راعینا فی ابله فتصیبون من البانها و ابوالها قالوا بلی فخرجوا فشربوا من البانها و ابوالها فصحوا فقتلوا راعی رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم و اطردوا النعم فبلغ ذلک رسول اللّه صلی اللّه تعالی علیه و سلم فارسل فی آثارهم فادرکوا فجیء بهم فامرهم فقطعت ایدیهم و ارجلهم و سمر اعینهم ثم نبذهم فی الشمس حتی ماتوا و أی شیء اشدّ مما صنع هولاء ارتدوا عن الاسلام و قتلوا و سرقوا فقال عنبسة بن سعید و اللّه ان سمعت کالیوم قط فقلت أ تردّ علی حدیثی یا عنبسه قال لا و لکن جئت بالحدیث علی وجهه و اللّه لا یزال هذا الجند بخیر ما عاش هذا الشیخ بین اظهرهم قلت و قد کان فی هذا سنة من رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم

دخل علیه نفر من الانصار فتحدثوا عنده فخرج رجل منهم بین ایدیهم فقتل فخرجوا بعده فاذا هم بصاحبهم یتشحط فی الدم فرجعوا الی رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم فقالوا یا رسول اللّه صاحبنا کان یتحدث معنا فخرج بین ایدینا فاذا نحن به یتشحط فی الدم فخرج رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم فقال بمن تظنون او ترون قتله قالوا نری ان الیهود قتلته فارسل الی الیهود فدعاهم فقال انتم قتلتم هذا قالوا لا قال أ ترضون نفل خمسین من الیهود ما قتلوه فقالوا ما یبالون ان یقتلونا اجمعین ثم ینتفلون قال أ فتستحقون الدیة بایمان خمسین منکم قالوا ما کنا لنحلف فوداه من عنده قلت و قد کانت هذیل خلعوا حلیفا لهم فی الجاهلیة فطرق اهل بیت من الیمن بالبطحاء فانتبه له رجل منهم فحذفه بالسیف فقتله فجاءت هذیل فاخذوا الیمانی فرفعوه الی عمر رضی اللّه تعالی عنه بالموسم و قالوا قتل صاحبنا فقال انّهم قد خلعوه قال یقسم خمسون من هذیل ما خلعوه قال فاقسم منهم تسعة و اربعون رجلا و قدم

ص:143

رجل منهم من الشام فسألوه ان یقسم فاقتدی یمینه منهم بالف درهم فادخلوا مکانه رجل آخر فدفعه الی اخی المقتول فقرنت یده بیده قالوا فانطلقنا و الخمسون الذین اقسموا حتی إذا کانوا بنخلة اخذتهم السّماء فدخلوا فی غار فی الجبل فانهجم الغار علی الخمسین الذین اقسموا فماتوا جمیعا و افلت القرینان و اتبعهما حجر فکسر رجل اخی المقتول فعاش حولا ثم مات قلت و قد کان عبد الملک بن مروان أقاد رجلا بالقسامة ثم ندم بعد ما صنع فامر بالخمسین الذین اقسموا فمحوا من الدیوان و سیرهم الی الشام و محمود بن احمد العینی در عمدة القاری شرح صحیح بخاری گفته و قال الشیخ ابو الحسن القابسی لم یمثل ابو قلابة بما شبهه لان الشهادة طریقها غیر طریق الیمین قال و العجب من عمر بن عبد العزیز رضی اللّه تعالی عنه علی مکانته من العلم کیف لم یعارض ابا قلابة فی قوله و لیس ابو قلابة من فقهاء التابعین و هو عند النّاس معدود فی البله و قال صاحب التوضیح و یدل علی صحة مقالة الشیخ أبی الحسن فی الفرق بین الشهادة و الیمین انّه صلی اللّه تعالی علیه و سلم عرض علی اولیاء المقتول الیمین و علم انهم لم یحضروا خیبر و نیز عینی در عمدة القاری گفته و قال القابسی عجبا لعمر بن عبد العزیز رضی اللّه تعالی عنه کیف ابطل حکم القسامة الثابت بحکم رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلم و عمل الخلفاء الراشدین بقول أبی قلابة و هو من جملة التابعین و سمع منه فی ذلک قولا مرسلا غیر مسند مع انه انفلت عنه قصة الانصار الی خیبر فرکب احدهما بالاخری لقلة حفظه و کذا سمع حکایة مرسلة مع انها لا تعلق لها بالقسامة إذ الخلع لیس قسامة و کذا محو عبد الملک لا حجة فیه و اللّه اعلم و ابن بحر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه ابو قلابه گفته و قال ابو الحسن علی بن محمد القابسی المالکی فیما نقل عنه ابن التین شارح البخاری فی الکلام علی القسامة بعد ان نقل قصة أبی قلابة مع عمر بن عبد العزیز العجب من عمر علی مکانه فی العلم کیف لم یعارض ابا قلابة فی قوله و لیس ابا قلابة من فقهاء التابعین و هو عند الناس معدود فی البله کذا قال و احمد بن محمد قسطلانی در ارشاد الساری شرح صحیح بخاری گفته و قد تعجب القابسی بالقاف و الموحدة من عمر بن عبد العزیز کیف ابطل حکم القسامة الثابت بحکم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و عمل الخلفاء الراشدین بقول أبی قلابة و هو من بله التابعین و سمع منه فی ذلک قولا مرسلا غیر مسند مع انه انقلب علیه قصة الانصار الی قصة خیبر فرکب احداهما مع الاخری

ص:144

لقلة حفظه و کذا سمع حکایة مرسلة مع انها لا تعلّق لها بالقسامة إذ الخلع لیس قسامة و کذا محو عبد الملک لا حجة فیه بالجملة مقدوح و مجروح بودن ابو قلابه بوجوه عدیده ثابت و متحققست و اعظم و اطم قوادح او همان عداوت و عناد اوست با جناب ابو الائمة الامجاد علیه و آله آلاف السلام من رب العباد و چون ابو قلابه درین خطیئۀ عظمی و جریمۀ کبری اتباع انس بن مالک می نمود و باقتفای آثار او در ایثار انحراف از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام وزر و وبال و خزی و نکال خود می افزود لهذا من جانب اللّه مثل انس ذائقه از عذاب الیم در دار دنیا باو رسید و بابتلا در امراض و اسقام مظهره تعذیب و انتقام تماثل و تشابه تام بانس عظیم الاجرام نصیب وی گردید سابقا در مجلد حدیث غدیر بحمد اللّه القدیر حال ابتلای انس بتفضیل سمت تحریر یافته در این مقام حال ابو قلابه بسمع اصغا باید شنید و آنچه از آن در کتب قوم مسطور و مذکورست بنظر عبرت باید دید ذهبی در تذکرة الحفاظ بترجمه ابو قلابه گفته و اخبرنی عبد المومن بن خالد الحافظ قال و ابو قلابة ممن ابتلی فی بدنه و دینه ارید علی القضاء بالبصرة فهرب الی الشام فمات بعریش مصر سنة اربع و قد ذهبت یداه و رجلاه و بصره و هو مع ذلک حامد شاکر و در حاشیه میزان الاعتدال مذکورست ابو قلابة ابتلی فی دینه فارید للقضاء فهرب الی الشام و فی بدنه فاصابه الجذام فذهب یداه و رجلاه و بصره و هو مع ذلک شاکر زاره عمر بن عبد العزیز فقال له یا ابا قلابة تشدّد لا یشمت بنا المنافقون و نیز درین طریق خالد بن مهران حذّاء واقع شده و او هم مقدوح نقاد بصر او مطعون احبار کبرا می باشد ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته قال ابو حاتم یکتب حدیثه و لا یحتج به و نیز در تهذیب التهذیب گفته و حکی العقیلی فی تاریخه من طریق یحیی بن آدم عن أبی شهاب قال قال لی شعبة علیک بحجاج بن ارطاة و محمد بن اسحاق فانهما حافظان و اکتم علیّ عند البصریین فی خالد الحذّاء و هشام قال یحیی و قلت لحماد بن زید ما لخالد الحذاء قال قدم علینا قدمة من الشام فکانا انکرنا حفظه و قال عباد بن عباد أراد شعبة ان یقع فی خالد فاتیته انا و حماد بن زید فقلنا له ما لک أ جننت و تهددناه فسکت و حکی العقیلی من طریق احمد بن حنبل قیل لابن علیة فی حدیث کان خالد یرویه فلم یلتفت إلیه ابن علیة و ضعّف امر خالد قرأت بخط الذهبی ما خالد فی الثبت بدون هشام بن عروة و امثاله قلت و الظاهر ان کلام هولاء من اجل

ص:145

ما اشار إلیه حماد بن زید من تغیر حفظه باخره او من اجل دخوله فی عمل السلطان و اللّه اعلم و نیز ابن حجر در تقریب بترجمه خالد گفته قد اشار حماد بن زید الی ان حفظه تغیر لما قدم من الشام و عاب علیه بعضهم دخوله فی عمل السلطان و محمد طاهر فتنی در قانون الموضوعات گفته خالد بن مهران الحذاء ابو المنازل البصری احد الاثبات عند الأئمّة الا انه تکلم فیه اما لدخوله فی عمل السلطان او لغیره و نیز درین طریق عبد الاعلی بن عبد الاعلی البصری السامی واقع شده و او نیز خالی از قدح و جرح نیست ذهبی در میزان الاعتدال بترجمه او گفته و قال محمد بن سعد لم یکن بالقوی و مات سنة تسع و ثمانین و مائة و قال احمد کان یری القدر و قال بندار و اللّه ما کان یدری أیّ رجلیه اطول و نیز ذهبی در مغنی گفته قال ابن سعد لم یکن بالقوی قلت و رمی بالقدر و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته و قال احمد کان یری القدر و قال ابن سعد لم یکن بالقوی و قدری بودن عبد الاعلی از تصریح سیوطی نیز ظاهرست چنانچه در تدریب الراوی گفته فائدة اردت ان اسرد اسماء من رمی ببدعة من اخرج لهم البخاری و مسلم او احدهما و هم ابراهیم بن طهمان ایوب بن عائذ الطائی دز بن عبد اللّه المرهبی شبابة بن سوار عبد الحمید بن عبد الرحمن ابو یحیی الحمانی عبد المجید بن عبد العزیز بن أبی رواد عثمان بن غیاث البصری عمر بن ذر عمرو بن مرة محمد بن خازم ابو معاویة الضریر ورقاء بن عمر الیشکریّ یحیی بن صالح الوحاظیّ یونس بن بکیر هولاء رموا بالارجاء و هو تاخیر القول فی الحکم علی مرتکب الکبائر بالنار اسحاق بن سوید العدوی و بهز بن اسد حریز بن عثمان حصین بن نمیر الواسطی خالد بن سلمة الفا فاعبد اللّه بن سالم الاشعری قیس بن أبی حازم هولاء رموا بالنصب و هو بغض علی و تقدیم غیره علیه اسماعیل بن ابان اسماعیل بن زکریا الخلقانی جریر بن عبد الحمید ابان بن تغلب الکوفی خالد بن مخلد القطوانی سعید بن فیروز ابو البختری سعید بن عمرو بن اشوع سعید بن عمیر عباد بن العوام عباد بن یعقوب عبد اللّه بن عیسی بن عبد الرحمن بن أبی لیلی عبد الرزاق بن همام عبد الملک بن اعین عبید اللّه بن موسی العبسی عدی بن ثابت الانصاری علی بن الجعد علی بن هاشم بن البرید الفضل بن دکین فضیل بن مرزوق الکوفی فطر بن خلیفة محمد بن جحادة الکوفی محمد بن فضیل بن غزوان مالک بن اسماعیل ابو غسان یحیی

ص:146

بن الجزار هولاء رموا بالتشیع و هو تقدیم علی علی الصحابة ثور بن زید المدنی ثور بن یزید الحمصی حسان بن عطیة المحاربی الحسن بن ذکوان داود بن الحصین زکریا بن اسحاق سالم بن عجلان سلام بن مسکین سیف بن سلیمان المکی شبل بن عباد شریک بن أبی نمر صالح بن کیسان عبد اللّه بن عمر و ابو معاویة عبد اللّه بن أبی لبید عبد اللّه بن أبی نجیح عبد الاعلی بن عبد الاعلی عبد الرحمن بن اسحاق المدنی عبد الوارث بن سعید التنوری عطا بن أبی میمونة العلاء بن الحرث عمر بن أبی زائدة عمران بن مسلم القصیر عمیر بن هانی عوف الاعرابی کهمس بن المنهال محمد بن سواء البصری هارون بن موسی الاعور النحوی هشام الدستوای وهب بن منبه یحیی بن حمزة الحضرمی هولاء رموا بالقدر و هو زعم ان الشر من خلق العبد و بشر بن السری رمی برای ابن أبی جهم و هو نفی صفات اللّه و القول بخلق القرآن عکرمة مولی ابن عباس الولید بن کثیر هولاء اباضیة و هم الخوارج الذین انکروا علی علی التحکیم و تبرأوا منه و من عثمان و ذریته و قاتلوهم علی بن هشام رمی بالوقف و هو ان لا یقول القرآن مخلوق و لا غیر مخلوق و عمران بن حطان من العقدیة الذین یرون الخروج علی الائمة و لا یباشرون ذلک فهولاء المبتدعة ممن اخرج لهم الشیخان او احدهما اما طریق ثانی بخاری که آن را نیز در کتاب المناقب آورده پس در آن ابو اسحاق سبیعی واقع شده و او بتدلیس و تغییر و اختلاط و غیر آن مطعون و مغموز می باشد ذهبی در میزان بترجمه او گفته و روی جریر عن مغیرة قال ما افسد حدیث اهل الکوفة غیر أبی اسحاق و الاعمش و قال الفسوی قال ابن عیینة ثنا ابو اسحاق فی المسجد لیس معنا ثالث قال الفسوی قال بعض اهل العلم کان قد اختلط و انما ترکوه مع ابن عیینة لاختلاطه و ابن حجر عسقلانی در تهذیب بترجمه او گفته و قال ابن حبان فی کتاب الثقات کان مدلّسا ولد سنة 29 و یقال سنة 32 و کذا ذکره فی المدلسین حسین الکرابیسی و ابو جعفر الطبری و قال ابن المدینی فی العلل قال شعبة سمعت ابا اسحاق یحدث عن الحرث بن الارمع بحدیث فقلت له سمعت منه فقال حدثنی به مجالد عن الشعبی عنه قال شعبة و کان ابو اسحاق إذا اخبرنی عن رجل قلت له هذا اکبر منک فان قال نعم علمت انه لقی و ان قال انا اکبر منه ترکته و قال ابو اسحاق الجوزجانی کان قوم من اهل الکوفة لا تحمد مذاهبهم

ص:147

یعنی التشیع هو رؤس محدثی الکوفة مثل أبی اسحاق و الاعمش و منصور و زبید و غیرهم من اقرانه احتملهم الناس علی صدق السنتهم فی الحدیث و وقفوا عند ما ارسلوا لما خافوا ان لا یکون مخارجها صحیحة فاما ابو اسحاق یروی عن قوم لا یعرفون و لم نشیر عنهم عند اهل العلم الا ما حکی ابو اسحاق عنهم فاذا روی تلک الاشیاء عنهم کان التوقف فی ذلک عندی الصواب و قد حدثنا اسحاق ثنا جریر عن مغیرة قال افسد حدیث اهل الکوفة الاعمش و ابو اسحاق یعنی للتدلیس و قال یحیی بن معین سمع منه ابن عیینة بعد ما تغیر و ابراهیم بن محمد بن خلیل سبط ابن العجمی در کتاب التبیین لاسماء المدلسین گفته عمرو بن عبد اللّه ابو اسحاق السبیعی تابعی کبیر مشهور به و نیز سبط ابن العجمی در کتاب الاغتباط بمن رمی بالاختلاط گفته عمرو بن عبد اللّه السبیعی و قد ذکره ایضا فیهم ابن الصلاح قال الذهبی فی میزانه فی ترجمته من ائمة التابعین بالکوفة و اثباتهم الا انه شاخ و نسی و لم یختلط و قد سمع منه سفین بن عیینة و قد تغیر قلیلا ثم نقل عن الفسوی فقال بعض اهل العلم کان قد اختلط و انما ترکوه مع ابن عیینة لاختلاطه و از اعظم قوادح موحشه و افخم مثالب مدهشه ابو اسحاق سبیعی آنست که او از عمر بن سعد لعنه اللّه که قاتل جناب امام حسین علیه السّلامست بلا تحرج روایت می کرد و اصلا آن ظلم عظیم را که ازین شقی بر خانوادۀ رسالت گذشته قادح عدالت او نمی دانست ذهبی در کاشف گفته عمر بن سعد بن أبی وقاص عن ابیه و عنه ابنه ابراهیم و ابو اسحاق و ارسل عنه الزهری و قتادة قال ابن معین کیف یکون من قتل الحسین ثقة قتله المختار سنة 65 او سنة 67 و نیز ذهبی در میزان الاعتدال گفته عمر بن سعد بن أبی وقاص الزهری هو فی نفسه غیر متهم لکنه باشر قتال الحسین علیه السّلام و فعل الافاعیل روی شعبة عن أبی اسحاق عن العیزار بن حریث عن عمر بن سعد فقام إلیه رجل فقال اما تخاف اللّه تروی عن عمر بن سعد فبکی و قال لا اعود و قال العجلی روی عنه الناس تابعی ثقة و قال احمد بن زهیر سالت ابن معین أ عمر بن سعد ثقة فقال کیف یکون من قتل الحسین ثقة قال خلیفة قتله المختار سنه خمس و ستین و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب گفته عمر بن سعد بن أبی وقاص الزهری ابو حفص المدنی سکن الکوفة روی عن ابیه و أبی سعید الخدری و عنه ابنه ابراهیم و ابن ابنه ابو بکر بن حفص بن عمر و ابو اسحاق السبیعی و العیزار بن حریث

ص:148

و یزید بن أبی مریم و قتادة و الزهری و یزید بن أبی حبیب و غیرهم و بالاتر از آن این ست که ابو اسحاق سبیعی از شمر بن ذی الجوشن ملعون که بدست نحس خود مرتکب ذبح ریحانه رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم روحی له الفداء شده و دیگر ظلمهای او در واقعه کربلا معلوم اهل ایمانست روایت حدیث می کرد و اصلا از غضب خداوند قهار نمی ترسید چنانچه ذهبی در میزان الاعتدال گفته شمر بن ذی الجوشن ابو السابغة الضبابی عن ابیه و عنه ابو اسحاق السبیعی لیس باهل للروایة فانه احد قتلة الحسین رضی اللّه عنه و قد قتله اعوان المختار روی ابو بکر بن عیاش عن أبی اسحاق قال کان شمر یصلی معنا ثم یقول اللّهمّ انک تعلم انی شریف فاغفر لی قلت کیف یغفر لک و قد اعنت علی قتل ابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال ویحک فکیف نصنع ان امراؤنا هولاء امرونا بامر فلم نخالفهم و لو خالفناهم کنا شرا من هذه الحمیر السّقاة قلت ان هذا العذر قبیح فانما الطاعة فی المعروف اما طریق ثالث که بخاری آن را در کتاب المغازی آورده پس در آن طریق نیز ابو اسحاق سبیعی واقع شده و قدح و جرحش عنقریب دانستی و نیز در آن اسرائیل بن یونس واقع شده و او نیز خالی از قدح نیست علی بن المدینی که از اساتذۀ بخاریست و بخاری نفس خود را پیش او حقیر می شمرد او را ضعیف دانسته و یحیی القطان ازو تحدیث نمی نمود و او را پسند نمی کرد و عبد الرحمن بن مهدی او را بلص سارق حدیث تعبیر کرده و از دیگر نقاد نیز تضعیف و تلیین او منقولست ذهبی در میزان الاعتدال بترجمه او گفته و روی محمد بن احمد البراء عن ابن المدینی اسرائیل ضعیف و نیز در آن منقولست و کان یحیی القطان یحمل علیه فی حال أبی یحیی القتات و کان لا یرضاه و نیز در آن مذکورست و اما یحیی القطان فکان لا یحدث عنه و لا عن شریک و ابن حجر در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته قال صالح بن احمد عن ابیه اسرائیل عن أبی اسحاق فیه لین سمع منه بآخره و نیز در تهذیب گفته و روی ابن البراء عن علی بن المدینی اسرائیل ضعیف و نیز در تهذیب گفته و قال ابن سعد کان ثقة و حدث الناس عنه حدیثا کثیرا و منهم من یستضعفه و نیز تهذیب مذکورست و قال عثمان بن أبی شیبة عن عبد الرحمن بن مهدی اسرائیل لص یسرق الحدیث و نیز درین طریق عباس بن الحسین القنطری واقع شده و او نزد ابو حاتم مجهول می باشد چنانچه ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و قال ابن أبی حاتم عن ابیه مجهول اما طریق رابع که بخاری آن را نیز در کتاب المغازی آورده پس

ص:149

مدار آن بر ابو اسحاق سبیعیست و قدح و جرح او عما قریب دانستی و نیز درین طریق محمد بن جعفر غندر واقع شده و او از جمله مغفّلین بوده چنانچه ذهبی در میزان گفته و قیل کان مغفّلا و نیز در تذکره گفته و مع اتقانه کان فیه تغفل قال علی بن غنام اتیت غندرا فذکر من فضله و علمه بحدیث شعبة فقال لی هات کتابک فابیت الا ان یخرج کتابه فاخرجه و قال یزعم الناس انی اشتریت سمکا فاکلوه و انا نائم و لطخوا به یدی ثم قالوا اکلت فشمّ یدک انما کان یدلّنی بطنی و نیز غندر خفق نعال و مشی رجال را پشت سر خود دوست می داشت و درین باب بحدی منهمک بود که بجماعتی از اصحاب حدیث که در آن یحیی بن معین نیز بود گفت که من بشما حدیث بیان نخواهم کرد تا وقتی که شما در بازار پشت سر من راه نروید تا که مردم شما را باین حالت ببینند و اکرام من نمایند ناچار ایشان قبول کردند و پشت سرش در بازار راه رفتند چون مردم آن جماعت را دیدند ازو سؤال کردند که اینها چه کسانند غندر بایشان گفت که اینها اصحاب حدیث هستند و از بغداد آمده اند تا از من کتابت احادیث نمایند و این صنیع شنیع بوجوه عدیده دلالت بر کمال دناءت و تنگ ظرفی او دارد و نهایت بی التفاتی او بأوامر شریعت مطهره و کمال بعد او از ورع و زهد و اخلاص عمل ظاهر می نماید حالا عبارتی که مشتمل بر این صنیع فظیع ست باید شنید ذهبی در تذکره گفته قال الدینوری فی المجالسة نا جعفر بن أبی عثمان سمعت یحیی بن معین یقول دخلنا علی غندر فقال لا احدثکم بشیء حتی تمشوا خلفی الی السوق فیراکم الناس فیکرمونی فمشینا خلفه فجعل الناس یقولون من هولاء یا ابا عبد اللّه فیقول هؤلاء اصحاب الحدیث جاءنی من بغداد یکتبون عنّی و از همین جاست که علی بن المدینی وقتی که ذکر غندر پیش یحیی بن سعید می کرد یحیی بتعویج فم که عند الامعان بلغ از طعن و ذم می باشد استحقار او می نمود و گویا راه استضعاف او باین فعل بلیغ ظاهر بظاهر می پیمود چنانچه ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمه او گفته قال ابن المدینی کنت إذا ذکرت غندرا عند یحیی بن سعید عوّج فمه کانه یستضعفه و نیز در این طریق محمد بن بشار بندار واقع شده و قوادح و مخازی او بسیارست از آن جمله آنکه او در خلاعت و مجون بحدی انهماک داشت که در روایت حدیث نیز تمسخر می کرد و بهمین سبب در حق جناب رسالت ماب صلّی اللّه علیه و آله و سلم مرتکب جسارتی عظمی گردید که قلم از ذکرش مرتعش می شود و هر گاه شخصی بر او انکار این اقدام سراسر خسار نمود عذر بدتر از گناه بمیان آورد که بهیچوجه قابل قبول نیست ذهبی در میزان الاعتدال بترجمه او گفته و

قال اسحاق بن ابراهیم الفزاری کنا عند بندار فقال فی حدیث

ص:150

عن عائشة قال قالت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال رجل تمزج اعیذک باللّه فما افضحک فقال کنّا إذا خرجنا من عند روح دخلنا علی أبی عبیدة فقال قد بان علیک ذاک و ابن حجر عسقلانی در تهذیب بترجمۀ او گفته و

قال اسحاق بن ابراهیم الفزاری کنا عند بندار فقال فی حدیث عن عائشة قال قالت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فقال له رجل تستخر منه اعیذک باللّه ما افضحک فقال کنّا إذا خرجنا من عند روح دخلنا الی أبی عبیده فقال قد بان ذلک علیک و از آنجمله آنست که عمرو بن علی فلاس تکذیب او نموده و این مطعن عظیم را بحلف مؤکّد فرموده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب بترجمۀ او گفته و قال عبد اللّه بن محمّد بن سیّار سمعت عمرو بن علی یحلف ان بندار یکذب فیما یروی عن یحیی و از آنجمله آنست که علی بن المدینی نیز حدیث او را کذب دانسته چنانچه ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و

قال عبد اللّه بن علی بن المدینی سمعت أبی و سئل عن حدیث رواه بندار عن أبی مهدی عن أبی بکر بن عیاش عن عاصم عمن روی عن عبد اللّه عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال تسحروا فان فی السحور برکة فقال هذا کذب و انکره اشد الانکار و قال حدثنی ابو داود موقوفا و از آن جمله آنست که یحیی بن معین هیچ اعتنای ببندار نمی کرد و او را ضعیف می شمرد ذهبی در مغنی گفته و قال عبد اللّه بن الدورقی کنا عند ابن معین فجری ذکر بندار فرأیت یحیی بن معین لا یعبأ به و یستضعفه و از آن جمله اینکه قواریری او را پسند نمی کرد و می گفت که او کبوتر بازست چنانچه ذهبی در میزان بترجمه بندار گفته و قال عبد اللّه بن الدورقی کنا عند یحیی بن معین فجری ذکر بندار فرأیت یحیی لا یعبأ به و یستضعفه و رأیت القواریری لا یرضاه و قال کان صاحب حمام و نیز ابن حجر عسقلانی در تهذیب بترجمه او گفته قال عبد اللّه بن الدورقی کنا عند ابن معین و جری ذکر بندار فرأیت یحیی لا یعبأ به و یستضعفه قال و رأیت القواریری لا یرضاه و قال کان صاحب حمام و حال مقدوحیت و مجروحیت بندار بجایی رسیده که علامۀ ادفوی روایت کردن بخاری و مسلم را ازو در صحیحین در مقام قدح و جرح صحیحین ذکر کرده چنانچه در کتاب الامتاع فی احکام السماع گفته و وراء هذا بحث آخر و هو ان قول الشیخ أبی عمرو بن الصلاح ان الامة تلقّت الکتابین بالقبول ان أراد کل الامة فلا یخفی فساد ذلک إذا لکنا بان انما صنّفا فی المائة الثالثة بعد عصر الصحابة و التابعین

ص:151

و تابعی التابعین ائمة المذاهب المتبعة و رؤس حفاظ الاخبار و نقاد الاثار المتکلمین فی الطرق و الرجال الممیزین بین الصحیح و السقیم و ان أراد بالامة الذین وحدوا بعد الکتابین فهم بعض الامة فلا یستقیم له دلیله الذی قرره من تلقی الامة و ثبوت العصمة لهم و الظاهریة انما یعتنون باجماع الصحابة خاصة و الشیعة لا تعتد بالکتابین و طعنت فیهما و قد اختلف فی اعتبار قولهم فی الاجماع و انعقاده ثم ان أراد کل حدیث فیهما تلقی بالقبول من النّاس کافة فغیر مستقیم قد تکلم جماعة من الحفاظ فی احادیث فیهما فتکلم الدارقطنی فی احادیث و عللها و تکلم ابن حزم فی احادیث کحدیث شریک فی الاسراء قال انه خلط و وقع فی الصحیحین احادیث متعاوضة لا یمکن الجمع بینهما و القطع لا یقع التعارض فیه و قد اتفق البخاری و مسلم علی اخراج حدیث محمد بن بشار بندار و اکثر من الاحتجاج بحدیثه و تکلّم فیه غیر واحد من الحفاظ و ائمة الجرح و التعدیل و نسب الی الکذب و حلف عمرو بن علی الفلاس شیخ البخاری ان بندارا یکذب فی حدیثه عن یحیی و تکلم فیه ابو موسی و قال علی بن المدینی فی الحدیث الذی رواه فی السحور هذا کذب و کان یحیی لا یعبأ به و یستضعفه و کان القواریری لا یرضاه اما طریق خامس بخاری که نیز در کتاب المغازی آورده پس مدار آن بر ابو قلابه و خالد حذاء می باشد و قدح و جرح هر دو در بیان مقدوحیت طریق اول مفصلا مبین شده فلیکن منک علی ذکر اما طریق سادس بخاری که در کتاب اخبار الآحاد آورده پس مدار آن بر ابو اسحاق سبیعیست و قدح او مفصلا بمعرض تبین رسیده اما طریق سابع بخاری که آن را نیز در کتاب اخبار الآحاد آورده پس مدار آن بر ابو قلابه و خالد حذاء می باشد و قدح و جرح هر دو بتفصیل تمام بحمد اللّه المنعام سابقا مذکور شده اما طرق مسلم پس مدار طریق اول او نیز بر ابو قلابه و خالد حذاء می باشد و قد سبق قدحهما بالتفصیل بحمد اللّه المتفضل بکل جمیل و نیز درین طریق اسماعیل بن علیّه واقع شده و او هم خالی از قدح و جرح نیست ذهبی در میزان الاعتدال گفته سهل بن شاذویه سمعت علی بن خشرم یقول قلت لوکیع رأیت ابن علیه یشرب النبیذ حتی یحمل علی الحمار یحتاج من یرده الی منزله قال وکیع إذا رأیت البصری یشرب فاتهمه قلت و کیف قال الکوفی یشربه تدینا و البصری یترکه تدینا قال عفان ثنا حماد بن سلمة ما کنا نشبه شمائل ابن علیة الا بشمائل یونس بن عبید حتی دخل فیما دخل فیه و قال مرة حتی احدث ما احدث اما طریق ثانی مسلم پس مدار آن ثوابت بنانیست و او باختلاط مقدوح می باشد ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و فی سؤالات أبی جعفر محمد بن الحسین

ص:152

البغدادی لاحمد بن حنبل سئل ابو عبد اللّه عن ثابت و حمید ایهما اثبت فی انس فقال قال یحیی القطان ثابت اختلط و حمید اثبت فی انس منه و نیز درین طریق حماد بن سلمه واقعست و او نیز خالی از قدح نمی باشد ابن حجر در تقریب التهذیب گفته حماد بن سلمة بن دینار البصری ابو سلمه ثقة عابد اثبت الناس فی ثابت و تغیر حفظه باخره من کبار الثامنة مات سنة سبع و ستین و ذهبی در کاشف بترجمۀ او گفته قلت هو ثقة صدوق یغلط و لیس فی قوة مالک و ابن الجوزی در کتاب الموضوعات گفته

انبانا اسماعیل بن احمد قال اخبرنا اسماعیل بن مسعدة قال اخبرنا حمزة بن یوسف قال ثنا ابو احمد بن عدی قال حدثنا علی بن احمد بن بسطام قال حدثنا هدیة قال حدثنا حماد بن سلمة قال حدثنا ثابت البنانی عن انس ان النبی صلّی اللّه علیه و سلم قرأ فلما تجلی ربّه للجبل جعله دکا قال اخرج خنصره فضرب علی ابهامه فساخ الجبل فقال حمید لثابت تحدث بمثل هذا قال فضرب بیده فی صدره و قال بقوله انس و یقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و علی آله و سلم و اکتمه انا قال المصنف و هذا حدیث لا یثبت قال ابن عدی الحافظ کان ابن أبی العوجاء ربیب حماد بن سلمة و کان یدس فی کتبه الاحادیث و نیز در آن عمرو ناقد واقع شده و او نیز بجرح و قدح بعض نقاد مثلوب می باشد ابن حجر در تهذیب بترجمه او گفته و انکر علی بن المدینی علیه روایته عن ابن عیینة عن ابن أبی نجیح عن مجاهد عن أبی معمر عن ابن مسعود ان ثقفیا و قرشیا و انصاریا عند استار الکعبة الحدیث و قال هذا اکذب لم یرو هذا ابن عیینة عن ابن أبی نجیح قال الخطیب و الاصح ان حجاجا سأل احمد عنه فقال احمد ذلک اما طریق ثالث مسلم پس مدار آن بر ابو اسحاق سبیعیست و قدح او بتفصیل عن قریب در قدح طرق بخاری گذشته و نیز در آن محمد بن جعفر غندر واقع شده و جرح او نیز بتصریح مبین گردیده و نیز در آن محمد بن بشار بندار واقع ست و قدح او نیز بتشریح سابق شده اما طریق رابع مسلم پس مدار آن نیز بر ابو اسحاق سبیعی ست و قدحش در ما سبق مفصّلا بیان شده و هر گاه قدح و جرح طرق بخاری و مسلم که بهترین طرق در این حدیث می باشد شنیدی حاجتی نماند که بطلان اسانید ترمذی مبین و مبرهن کرده آید چه آن اسانید نیز مشتمل بر بعض همین رجال مقدوحین می باشد بادنی التفات و اعتنا در ان سلسله ثبوتش از هم می باشد و باید دانست که بعضی از روات اهل سنت حدیث امانت ابو عبیده را بطرز دیگر روایت کرده اند لیکن بطلان آن بحدی واضحست که علامۀ ذهبی معترف ببطلان آن گردیده چنانچه در میزان الاعتدال گفته الحسین

ص:153

بن محمد بن عباد بغدادی لا یعرف

روی البزار عنه عن محمد بن یزید بن سنان ثنا کوثر بن حکیم عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان امان هذه الامة ابو عبیدة و ان حبر هذه الامة ابن عباس و هذا باطل و از افادۀ ابن حجر عسقلانی نیز بطلان آن واضح و آشکارست ابن حجر در لسان المیزان گفته الحسین بن محمد بن عباد بغدادی لا یعرف

روی البزار عنه عن محمد بن یزید بن سنان عن کوثر بن حکیم عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان امین هذه الامة ابو عبیدة و ان حبر هذه الامة ابن عباس هذا باطل و هذا لا ذنب فیه لشیخ البزار و الحمل فیه علی کوثر بن حکیم فانّه متهم بالکذب و سیاتی ثالثا وضع و بطلان و فظاعت و هوان این افترای مهان معنی نیز بر ارباب ابصار و اعیان ظاهر و عیانست بچند وجه اول آنکه ابو عبیده در کتمان خبر عزل خالد بن الولید از امارت جنود شام ارتکاب جرمی بس بزرگ نموده که صراحة او را از مرتبه امانت ساقط و بحضیض خیانت هابط می گرداند بیانش آنکه هر گاه خلیفه ثانی بحسب استخلاف خلیفۀ اوّل متمکن و سادۀ حکومت گردیدند خالد را بوجه فسق و فجور و تصرف باطل او در اموال و دماء مسلمین از امارت جنود شام عزل کردند و ابو عبیده را بجای او امیر جنود شام کردند و کتابی درین باب بسوی ابو عبیده نوشتند و آنرا بدست عبد اللّه بن قرط ارسال داشتند و بعد از ان هر گاه عامر بن عقبه از شام وارد شد و کتاب فتح دمشق آورد بدست او نیز نامه به ابو عبیده مشتمل بر تامیر او و عزل خالد نوشتند لیکن ابو عبیده اصلا خالد را از حقیقت حال مطلع نکرد تا آنکه خالد کتابی مفصل مشتمل بر خبر فتح دمشق و حصول غنیمت مرج الدیباج و دیگر حالات بنام أبی بکر نوشت و آن را بدست عبد اللّه بن قرط که حامل کتاب اول خلیفۀ ثانی در باب عزل خالد بود بمدینه فرستاد و هر گاه آن کتاب بدست خلیفۀ ثانی افتاد رنگ چهرۀ شان از قراءتش پرید و سمرت آن ببیاض مبدل گردید و از عبد اللّه بن قرط که حامل این کتاب بود سؤال کردند که آیا مسلمین بموت أبی بکر و بحاکم کردن من ابو عبیده را واقف نشدند عبد اللّه بن قرط گفت که نه پس خلیفه ثانی باستماع این حالت غضبناک شدند و بعد جمع مردم بر فراز منبر رفتند و بتامیر ابو عبیده و عزل خالد ایشان را آگاه کردند و روز دیگر هم بالای منبر رفته فصل مشبع در همین باب بیان نمودند و خیانت خالد را بتفصیل تمام مبیّن ساختند و بعد از ان کتابی طویل بسوی ابو عبیده نوشتند و در آن کتاب ابو عبیده را بحکومت او مرة بعد اخری اخبار و اعلام کردند و او را مامور نمودند به اینکه از خالد لشکر را بگیرد و خالد را از امارتش جدا گرداند و نیز درین کتاب بعد پند و نصیحت بسیار که اکثر آن مشتمل بر تعریض بر افعال شنیعه خالد بود بصراحت تمام تصرّف باطل او در دماء مسلمین و تفریط صریح او در اموال شان بمعرض بیان آوردند و چون

ص:154

تفریط و تقصیر ابو عبیده در کتمان عزل خالد مرة بعد اخری مشهود ضمیر منیرشان شده بود لذلک عامر بن أبی وقاص را طلب کرده کتاب را باو سپردند و او را مامور کردند که بعد وصول دمشق این کتاب را که مشتمل بر خبر عزل خالد و کمال تفضیح و تقبیح او بود بخود خالد برساند و او را مامور گرداند که مردم را بسوی خود جمع نماید و این کتاب را بر مردم بخواند و برای مزید اهتمام و تاکید حضرت خلیفه ثانی شداد بن اوس را نیز طلب فرمودند و او را بمصافحه خود که تمهید تشریف بود ممتاز فرموده قائم مقام خود در باب اخذ بیعت نمودند و او را نیز روانه شام کردند تا از مسلمین آنجا بیعت شان بگیرد و این هر دو نفر رهگرای شام شدند و بعد وصول بشام و لقای خالد عامر او را آمر گردید تا مردم را امر باجتماع کند خالد استنکار این امر نمود و آخر الامر مسلمین را جمع کرد و بعد اجتماع مسلمین هر گاه کتاب خلیفه ثانی بر ایشان خوانده شد خالد از ادراک خبر موت أبی بکر گریه آغاز نهاد و گفت که اگر ابو بکر مرده است پس بتحقیق که عمر والی شده و بعد از ان قسم یاد کرده گفت که بر روی زمین دشمنتر از ولایت عمر بسوی من چیزی نبود و در آخر کلام چار و ناچار اظهار اطاعت عمر و حکم عمر کرد بالجمله ازین قصه پر غصه که اجمالا بمعرض بیان آمد و تفصیلش عنقریب بعون اللّه از نظرت خواهد گذشت کمال فسق و فجور خالد و غایت اهتمام خلیفه ثانی در عزل خالد و اظهار فضائح و قبائحش و نهایت تقصیر و تاخیر ابو عبیده درین باب ثابت و متحققست و ظاهرست که خبر عزل چنین کسی را اخفا نمودن و او را بر دماء و اموال مسلمین متصرف داشتن از اعظم خیانات و افخم جنایاتست و وزر و وبالی و عذاب و نکالی که ازین خیانت شنیعه و جنایت فظیعه عائد حال ابو عبیده می شود آن سرش پیدا نیست پس چگونه می توان گفت که این چنین خائن را العیاذ باللّه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم امین هذه الامة فرموده باشد حاشا و کلا حالا خبری که مثبت امور مذکوره باشد باید شنید و وضوح این کذب باطل بنظر حقیقت بین باید دید محمد بن عمر الواقدی که فضائل مبهره و مفاخر مزهرۀ او حسب افادات اکابر این حضرات ثابتست در فتوح الشام گفته انّ عمر رضی اللّه عنه کتب کتابا الی أبی عبیدة یقول قد ولیتک علی الشام و جعلتک امیر جیوش المسلمین و عزلت خالدا و السّلام ثم سلم الکتاب الی عبد اللّه بن قرط و اقام قلقا الی ما یرد إلیه من امر المسلمین الی ان قال الواقدی و لما کان اللیلة التی مات فیها ابو بکر الصدیق رضی اللّه عنه رای عبد الرحمن بن عوف الزهری رضی اللّه عنه رویا فقصّها علی عمر بن الخطاب یوم بویع فاذا رؤیاه التی رآها عمر تلک اللیلة بعینها قال رأیت بعینی دمشق و المسلمون حولها و کأنّی اسمع تکبیرهم فی اذنی و عند تکبیرهم و زحفهم رأیت حصنا قد ساخ فی الارض حتی لم ار منه شیئا و رأیت خالدا و قد دخلها بالسیف و کان نارا امامه ثم رأیت کأنّ ماء قد وقع علی النّار فانطفت فقال علی رضی اللّه عنه ابشر فان دمشق فتحت یومک هذا انشاء اللّه تعالی

ص:155

تعالی و بعد ایام قدم عقبة بن عامر الجهنی صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و معه کتاب الفتح و البشارة فلمّا رآه عمر قال له یا ابن عامر کم عهدک من الشام قال من یوم الجمعة و هذا یوم الجمعة و ما زلت امسح علی الخفین منذ خرجت قال اصبت السنة فما معک من الخبر قال خبر و بشارة فانی ساذکرها بین یدی الصدیق فقال عمر قبض و اللّه حمید او صار الی رب کریم و قلدها عمر الضعیف فی جسمه فان عدل فیها نجا و ان ترک او فرط هلک قال عقبة بن عامر فبکیت و ترحمت علی أبی بکر ثم اخرجت الکتاب و دفعته الی عمر فلما قراه سرا کتم الأمر إلی وقت صلاة الجمعة فلما خطب و صلّی رقی المنبر و اجتمع المسلمون إلیه و قرأ علیهم کتاب فتح دمشق فضجّ المسلمون بالتکبیر و فرحوا ثم نزل عمر من المنبر قال عقبة بن عامر فلما نزل من المنبر کتب الی أبی عبیدة یولیه و عزل خالدا ثم سلم الی الکتاب و امرنی بالرجوع الی دمشق قال فرجعت الی دمشق فوجدت خالدا قد سری خلف توما و هربیس فدفعت الکتاب الی أبی عبیدة فقرأه سرا عن المسلمین و لم یخبر احدا بموت أبی بکر و کتم عزل خالد و تولیته علی المسلمین حتی ورد خالد من السریة و کتب الکتاب بفتح المسلمین دمشق و نصرهم علی عدوهم و بما ملکوا من غنیمة مرج الدیباج و اطلاق ابنة هرقل و سلم الکتاب الی عبد اللّه بن قرط فلما ورد به علی عمر و قرأ عنوان الکتاب من خالد بن الولید المخزومی الی أبی بکر الصدیق انکر الامر و رجعت سمرته الی البیاض فقال یا ابن قرط ما علم المسلمون بموت أبی بکر الصدیق و لا بولایتی علیهم ابا عبیدة قال لا فغضب و جمع الناس إلیه و قام علی المنبر و قرأ علی المسلمین ما فتح اللّه علی المسلمین من غنیمة مرج الدیباج فضح المسلمون بالفرح و السرور و الدعاء لاخوانهم ثم قال عمر ایها الناس انی امرت ابا عبیدة الرجل الامین و قد رایته لذلک اهلا و قد عزلت خالدا عن امارته فقال رجل من بنی مخزوم أ تعزل رجلا اشهر اللّه بیده سیفا ناطقا و جعله دافعا للمشرکین و قد قیل لابی بکر اعزله فقال لا اعزل سیفا سله اللّه و نصر به دینه و ان اللّه لا یعذرک و لا المسلمون ان انت غمدت سیف اللّه و عزلت امیرا امره اللّه لقد قطعت الرحم و جسدت ابن العم ثم سکت الرجل ثم نظر عمر الی المخزومی فرأه غلاما حدث السن فقال شاب حدث السن غضب لابن عمه ثم نزل من المنبر و اخذ الکتاب تلک اللیلة تحت فراشه و جعل یوامر نفسه فی عزل

ص:156

خالد فلما کان من الغد صلّی بالناس صلاة الفجر و قام فرقی المنبر و حمد اللّه و اثنی علیه و ذکر الرسول و صلّی علیه و ترحم علی أبی بکر الصدیق رضی اللّه عنه ثم قال ایها الناس انی قد حملت امانة و الامانة عظیمة و انی راع و کل راع مسئول عن رعیته و قد حبب اللّه الیّ صلاحکم و النظر فی معاشکم و ما یقربکم الی ربکم فانا و انتم و من حضر فی هذا البلد

فانی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول من صبر علی بلائها و شدتها کنت له شهیدا و شفیعا یوم القیمة و بلادکم بلاد لا زرع فیها و لا ضرع الا ما اتی به علی الابل من مسیرة شهر و قد وعدنا اللّه غنائم کثیرة و انی ارید النصح للعامة و الخاصة فی اداء الامانة و لست جاعل امانتی الی من لیس لها باهل و لکننی جاعلها الی من یکون رغبته فی اداء الامانة و التوفر للمسلمین و انی کرهت ولایة خالد لان خالدا رجل فیه تبذیر للمال یعطی الشاعر إذا مدحه و یعطی الفارس إذا جاهد امامه فوق ما یستحقه من حقه و لا یبقی ذلک لفقراء المسلمین و ضعفائهم شیئا و انی قد نزعته و ولیت ابا عبیدة مکانه و اللّه یعلم انی ولیت امینا فلا یقول قائلکم عزل الرجل الشدید و ولی الرجل الامین اللیّن السلس القیاد فاللّه معه لیسدده و یعنیه ثم نزل من المنبر و اخذ جلد أدم مقشور و کتب الی أبی عبیدة کتابا یقول فیه بسم الله الرحمن الرحیم من عبد اللّه امیر المؤمنین و اجیر المسلمین الی أبی عبیدة عامر بن الجراح سلام علیکم فانّی احمد اللّه الذی لا اله الا هو و اصلی علی نبیه محمد صلّی اللّه علیه و سلم و قد ولیتک علی امور المسلمین فلا تستحی فان اللّه لا یستحیی من الحق شیئا و انی اوصیک بتقوی اللّه تعالی الذی یبقی و یفنی ما سواه الذی استخرجک من الکفر الی الایمان و من الضلالة الی الهدی و قد أمّرتک علی جند خالد فاقبض منه جنده و ازله عن امارته و لا تقد المسلمین الی هلکة رجاء غنیمة و لا تبعث سریة الی جمع کثیف و لا تقل انی ارجو لکم النصر فان النصر مع التدبیر و الثقة باللّه تعالی و ایاک و التعزیر و القاء المسلمین الی الهلکة و غض عن الدنیا عینیک و اله عنها قلبک و ایاک و ان تهلک کما هلک من کان من قبلک فقد رأیت مصارعهم و اختبرت سرائرهم و انما بینک و بین الآخرة ستر کالخمار و قد تقدم إلیها سلفک و انت منتظر رحیلا من دار مضت نضارتها و ذهبت زهرتها فاحزم للناس الراحل منها الی غیرها و یکون زاده التقوی و راع المسلمین ما استطعت و اما الحنطة و الشعیر الذی قد وجدت فی دمشق و کثر فیها مشاجرتکم فهو للمسلمین و اما الذهب و الفضة ففیه الخمس و السهام و اما اختصامک

ص:157

و انت و خالد فی الصلح و الفتح فالفتح بالصلح لا بالقتال لانک انت الوالی و صاحب الامر و إن کان صلحک جری علی الحنطة انها للزوم فسلمها إلیهم و السّلام علیک و علیک و علی جمیع المسلمین و اما سریة خالد خلف العدو الی مرج الدیباج فانه غرر بدماء المسلمین و کان بها سخیا دانیة هرقل و هدیتها لابیها بعد اسرها فذلک تفریط و قد کان یاخذ بها مالا کثیرا یرجع علی ضعفاء المسلمین ثم طوی الکتاب و ختمه و دعا بعامر بن أبی وقاص اخو سعد و سلمه الکتاب و قال انطلق به الی دمشق و سلمه لخالد و مره بجمع الناس إلیه و اخبره بموت أبی بکر و قل له یقرأ الکتاب علی الناس و دعا بشداد بن اوس و صافحه و قال انطلق صحبة عامر الی الشام فاذا قرء عامر الکتاب فامر الناس یبایعوک لتکون ببیعتک بیعتی فانطلقا صاحبا عمر یجدان فی السّیر حتی وردا دمشق و الناس منتظرون اخیار أبی بکر و ما یامرهم به فلما اشرفا علی المسلمین قد طالت الاعناق إلیهما فتبادروا الناس و فرحوا بقدومهما و اقبلا حتی نزلا خیمة خالد و سلما علیه و قال خالد کیف ترکتما الخلیفة ابا بکر قال له عامر ترکته بخیر یعنی عمر و معی کتابه و انه امرنی ان اقرأه علی الناس فامرهم بالاجتماع فاستنکر خالد ذلک و استراب الامر و جمع المسلمین إلیه و قام عامر بن أبی وقاص و قرأ الکتاب فلما انتهی أبی وفاة أبی بکر ضجّوا الناس ضجة عظیمة بالبکاء و التحیب و بکی خالد و قال إن کان ابو بکر قد قبض فقد تولی عمر و السمع و الطاعة لعمر و اللّه ما کان علی الارض احب الی من ولایة أبی بکر و لا ابغض الیّ من ولایة عمر و السمع و الطاعة للّه و لعمر و ما به امر و قرأ الکتاب الی آخره فلما سمعه الناس و فیه الامر بالمبایعة لشداد بن اوس عوضا من امیر المؤمنین عندها قاموا الناس الی شداد بن اوس و بایعوه فکانت بیعته بدمشق لثلاث لیال خلت من شعبان سنة ثلاث عشرة من الهجرة و هر چند ابو عبیده را در کتمان خبر عزل خالد بجز ضعف و خور و لین و ایهان و ادهان در امر دین و خیانت در دماء و اموال مسلمین هیچ عذری نبود لیکن روات اهل سنت درین باب بعض اعذار بارده برای او تراشیده اند از آنجمله است عذر استحیا چنانچه طبری در تاریخ خود در ضمن روایتی طولانی آورده ثم ساروا الی دمشق و خالد علی مقدمة الناس و قد اجتمعت الروم الی رجل منهم یقال له یاهان بدمشق و قد کان عمر عزل خالد بن الولید و استعمل ابا عبیدة علی جمیع الناس فالتقی المسلمون و الروم فیما حول دمشق فاقتتلوا قتالا شدیدا ثم هزم اللّه الروم و اصاب منهم المسلمون و دخلت الروم دمشق فغلقوا ابوابها و جثم المسلمون علیها فرابطوها حتی فتحت دمشق و اعطوا الجزیة و قد قدم الکتاب علی أبی عبیدة بامارته و عزل

ص:158

خالد فاستحیی ابو عبیدة ان یقری خالدا الکتاب حتی فتحت دمشق و جری الصلح علی یدی خالد و کتب الکتاب باسمه ازین عبارت ظاهرست که ابو عبیده شرم نمود که کتاب عمر را که مشتمل بر خبر عزل خالد بخواند و این عذر چنانچه می بینی هرگز قابل استماع و لائق قبول نیست زیرا که در انفاذ امور دینیه و آن هم مثل این چنین مهمات استحیا را مدخلی نیست و بحمد اللّه بطلان این عذر از افاده خود خلیفه ثانی ظاهرست چه آنفا از عبارت فتوح الشام واقدی دانستی که ایشان در نامه خود که بدست عامر بن أبی وقاص فرستاده بودند بابو عبیده نوشته بودند بسم الله الرحمن الرحیم من عبد اللّه امیر المؤمنین و اجیر المسلمین الی أبی عبیدة عامر بن الجراح سلام علیکم فانی احمد اللّه الذی لا اله الا هو و اصلّی علی نبیه محمد صلّی اللّه علیه و سلم و قد ولیتک علی امور المسلمین فلا تستحی فان اللّه لا یستحیی من الحق شیئا و از آنجمله است خوف اضطراب امور چنانچه ابو المظفر یوسف بن قزعلی المعروف بسبط ابن الجوزی در مرآة الزمان فی تاریخ الأعیان گفته قال سیف فکتب عمر أبی عبیدة سلام علیک اما بعد فانی قد عزلت خالدا عن جند الشام و ولیتک امرهم فقم به و السّلام فوصل الکتاب الی أبی عبیدة فکتم الحال حیاء من خالد و خوفا من اضطراب الامور و لم یوقفه علی الکتاب حتی فتحت دمشق و کان خالد علی عادته فی الامرة و ابو عبیدة یصلی خلفه و این عذر هم مثل عذر استحیا هرگز قابلیت قبول ندارد بچند وجه اول درین عزل و نصب اگر خوف و اضطراب امور می بود حضرت خلیفه ثانی خود کی روا می داشتند که در چنین حال این عزل و نصب را بعمل آرند چه ابصریتشان بامور سیاست و نظم و نسق خلافت نزد حضرات اهل سنت مسلمست و مزیت شان درین باب بر سائر اصحاب حتی بر خلیفه اول حسب افاداتشان متضح پس تجویز صدور مثل این خطیۀ سیاسیه که سبب اضطراب امور و انحزام نظام جمهور باشد از ایشان مناسب شان حضرات اهل سنت نیست دوم آنکه اگر این عذر واقعیت می داشت بر فعل ابو عبیده حضرت خلیفه ثانی غیظ و غضب نمی فرمودند بلکه آن را استحسان می کردند حال آنکه غیظ و غضب شان برین امر صراحة در روایت واقدی وارد شده چنانچه دانستی سوم آنکه اگر فرض کرده شود که حضرت خلیفه ثانی محض بسبب غلظت و فظاظت خود بلا تامل و تفکر برین واقعه غیظ و غضب فرمودند و پی بحقیقت عذر ابو عبیده نبردند تا هم اگر این عذر واقعیتی می داشت عبد اللّه بن قرط که حامل کتاب اول خلیفه ثانی در باب عزل خالد بود و از واقعه کتمان ابو عبیده آگاهی داشت و حضرت خلیفه ثانی بمواجهه او اظهار این غیظ و غضب فرموده بودند اظهار این عذر می نمود و حضرتش را ازین تغیظ و تضجر بی محل

ص:159

بازمیداشت چهارم آنکه این عذر باطل علی الفرض و التسلیم در کتمان کتاب اول خلیفه ثانی که بدست عبد اللّه بن قرط فرستاده بودند گنجایشی دارد چه محتملست که عبد اللّه بن قرط آن را در وقتی آورده باشد که مسلمین بمحاصره دمشق مشغول باشند و در آن وقت اعلام حقیقت حال موجب ضعف و اضمحلال شان بوده باشد لیکن این عذر لا طائل در کتمان کتاب ثانی خلیفه ثانی که بعد ادراک بشارت فتح دمشق بدست عقبه بن عامر جهنی فرستاده بودند هرگز مقبول نمی تواند شد زیرا که بعد فتح دمشق و تسلط مسلمین بر آن و تاختن خالد بر توما و هربیس و معاودت ازین سریه محل اضطرابی برای امور مسلمین باقی نمانده بود لیکن ابو عبیده باز هم خالد را از حقیقت حال آگاه نکرد تا آنکه او در عالم بیخبری نامه بنام ابو بکر مشتمل بر حالات مفصله نوشت و بدست عبد اللّه بن قرط که نامه اول عزل خالد از جانب خلیفه ثانی بنام ابو عبیده آورده بود فرستاد و از همین جاست که چون خلیفه ثانی نامه خالد بنام ابو بکر دیدند رنگ رخ شان متغیر شد و از عبد اللّه بن قرط از راه تعجب درین باب مسائلت و مکالمت نموده مظهر غیظ و غضب شدید گردیدند بالجمله عذر خوف اضطراب امور که درین واقعه برای ابو عبیده تراشیده اند نفعی باو نمی رساند و گلوی او را از الزام جریمه کتمان ابدا نمی رهاند و در این جا محتملست که اولیای ابو عبیده برای او عذری دیگر بیاورند و فرمایند که هر چند خلیفه ثانی در نامه های خود ابو عبیده را بتامیر خودش و عزل خالد آگاه نموده بود لیکن ابو عبیده را از وجه عزل خالد که فسق و فجور او باشد با خبر نکرده بود و الاّ ابو عبیده درین باب تاخیر را روا نمی داشت لیکن این عذر هم درست نمی شود چه اوّلا تفریط و تاخیر در بجاآوری احکام خلیفه وقت خصوصا در امثال این امور مهمه اگر چه سبش مفهوم نشود جائز نیست پس محض عدم آگاهی ابو عبیده از وجه عزل خالد مجوز تفریط صریح و تضجیع قبیح او نمی تواند شد و ثانیا ادعای این معنی که خلیفه ثانی در نامه های خود ابو عبیده را از فسق و فجور خالد که وجه عزلش بود آگاه نکرده بود ادعای باطلیست که اقدام نمی کند بر آن مگر کسی که تواریخ معتمده و آثار مستنده را غیر ناظر و از تتبع و امعان آن خاسر و قاصر بوده باشد طبری در تاریخ خود گفته و اما ابن اسحاق فانه قال فی امر خالد و عزل عمر ایاه ما ثنا محمد بن حمید قال ثنا سلمة عنه قال انما نزع عمر خالدا فی کلام کان خالد تکلم به فیما یزعمون و لم یزل عمر علیه ساخطا و لامره کارها فی زمان أبی بکر کلّمه لوقعته یا بن نویرة و ما کان یعمل به فی حربه فلما استخلف عمر کان اول ما تکلم به عزله فقال لا یلی لی عملا ابدا فکتب عمر الی أبی عبیدة ان خالدا کذب نفسه فهو امیر علی ما هو علیه و ان هو لم یکذب نفسه فانت الامیر علی ما هو علیه ثم انزع عمامته عن راسه و قاسمه ماله نصفین

ص:160

و ابن الاثیر الجزری در تاریخ کامل گفته و کان اول کتاب کتبه الی أبی عبیدة بن الجراح بتولیه جند خالد و بعزل خالد لانه کان علیه ساخطا فی خلافة أبی بکر کلها لوقعته بابن نویرة و ما کان یعمل فی حربه و اول ما تکلم به عزل خالد و قال لا یلی لی عملا ابدا و کتب الی أبی عبیدة ان اکذب خالد نفسه فهو الامیر علی ما کان علیه و ان لم یکذب نفسه فانت الامیر علی ما هو علیه و انزع عمامته عن راسه و قاسم ماله و سبط ابن الجوزی در مرآة الزمان گفته و کتب عمر الی أبی عبیدة اما بعد فان اکذب خالد نفسه فهو امیر علی من معه و ان لم یکذب نفسه فانت الامیر علی ما هو ثم انزع عمامته عن راسه و قاسمه ما له نصفین و ابن کثیر دمشقی در تاریخ خود گفته ذکر ابن اسحاق ان عمر انما عزل خالد الکلام بلغه عنه و لما کان من امر مالک بن نویرة و قال لا یلی لی عملا ابدا و کتب عمر الی أبی عبیدة ان اکذب خالد نفسه فهو امیر علی ما کان علیه و ان لم یکذب نفسه فهو معزول فانتزع عمامته عن راسه و قاسم ماله نصفین ازین عبارات ظاهر شد که خلیفه ثانی در باب عزل خالد کتابی که بابو عبیده نوشته بودند در ان کتاب ابو عبیده را مامور کرده بودند که خالد را امر بتکذیب نفس خود نماید و اگر خالد نفس خود را نسبت بکذب نه دهد پس او را معزول گرداند و عمامه او را از سر او نزع کند و مال او را نصف نصف مقاسمه نماید و زیاده ازین اهتمام در اظهار فسق و فجور چه خواهد بود و ازینجا ظاهر گردید که واقدی در ذکر نامه اول خلیفه ثانی که مشتمل بر عزل خالد بود راه اجمال و اختصار پیموده است و آن را بسیاق تام که مشتمل بر الزام و اجرام خالد مرتکب آثامست وارد ننموده دوم آنکه ابو عبیده بار دیگر در باب کتمان عزل خالد مخالفت صریحه حکم خلیفه ثانی اغاز نهاده بمدارات و محامات ان خائن عظیم الخیانة امانت و دیانت تقدیری خود را بر باد فنا داده بیانش آنکه در سنه هفده از هجرت هر گاه خلیفه ثانی بشام رفتند و بعد فراغ از عزل و نصب امرای آنجا رجوع بمدینه کردند خالد بن الولید بزیردستی ابو عبیده حاکم قنسرین بود و چون او با عیاض بن غنم بسبب اوراب اموال عظیمه بدست اورد مردمان از آفاق بغرض اخذ و انتفاع قصد و انتجاع او کردند از آنجمله اشعث بن قیس نیز بود که در قنسرین نزد خالد بن الولید رسید و خالد او را ده هزار درم بخشید هر گاه این خبر قارع صماخ خلیفه ثانی گردید برید را طلب کردند و بسوی ابو عبیده کتابی نوشتند و او را مامور نمودند به اینکه خالد را ایستاده کند و او را بعمامه او مقید نماید و کلاه نیز از سرش بگیرد تا آنکه خالد اعلام نماید که این بخشش او باشعث از کجاست پس اگر گمان کند که این بخشش

ص:161

از دستبردیست که در اموال مسلمین نموده پس بتحقیق که اقرار بخیانت خود کرده و اگر گمان کند که از مال خودش هست پس بتحقیق که اسراف کرده است و در هر حال او را معزول گرداند و عمل او را بسوی خود منضم نماید و هر گاه این نامه خلیفه ثانی نزد ابو عبیده رسید خالد را بذریعه نامه خود طلب کرد بعد از آن مردم را جمع نمود و بر منبر نشست برید خلیفه ثانی بایستاد و از خالد سؤال حقیقت حال بخشش آغاز نهاد لیکن او در جواب کار بند سکوت گردید تا اینکه نوبت بتکرار و اکثار رسید و ابو عبیده درین حال ساکت و صامت بود چیزی نمی گفت حال آنکه از جانب خلیفه مامور بود که خالد را بعمامه او مقید کند و کلاه از سرش بگیرد و او را در همین حال بدارد تا آنکه او از حقیقت بخشش آگاه نماید مگر بلال که در آن وقت حاضر بود ایستاده شد و از حکم خلیفه خالد را مطلع ساخت و بنزع قلنسوه و تقیید او بعمامه نیز بپرداخت و او را بجواب دادن از حال بخشش ملجا کرد آخر الامر خالد ناچار شد و و گفت این بخشش از مال خود من بود چون حکم خلیفه همین بود که خالد تا وقت اظهار حال بخشش مقید باشد بلال بعد تحصیل جواب از خالد او را رها کرد خالد بعد این حال پر اختلال قرین تحیر ماند و نمی دانست که معزول می باشد یا غیر معزول و ابو عبیده با وصف آنکه از جانب خلیفه مامور بود به اینکه خالد را در هر حال عزل نماید مطلقا از عزلش او را اعلام و اخبار نکرد تا اینکه چون کار بطول انجامید و خالد بخدمت خلیفه نرسید حضرت شان پس بحقیقت امر بردند و تفریط و تقصیر ابو عبیده را درین باب دریافتند و بناچاری بخود خالد نوشتند که بخدمت شان حاضر آید چون خالد ازین حال آگاهی یافت بسوی ابو عبیده شد و او را بر کتمان خبر عزل خود ملامت کرد ابو عبیده گفت من نبودم که تخویف تو می کردم تا وقتی که برای آن چاره می یافتم و بتحقیق که دانسته بودم که این عزل تو را خائف می کند خالد چون این عذر مهمل ابو عبیده شنفت چار و ناچار عزم مدینه کرد و هر گاه بخدمت خلیفه ثانی رسید حضرت شان بعد تعییر و تانیب او را مصادره کردند و بکیفر کردارش رسانیدند بالجمله ازین روایت سراپا نکایت که به تفصیلش انشاء اللّه المجیب عما قریب خواهی رسید کمال مراعات و محابات ابو عبیده بن الجراح با خالد عظیم الافتضاح و عدم امتثال امر خلیفه ثانی در عزل آن خائن جانی نهایت واضح و لائحست و فضائح و قبائحی که ازین مقام برای ابو عبیده ثابت و محقق می شود بوجه مزید اتضاح محتاج تبیین و تصریح نیست و بعد درک آن در بطلان حدیث امانت ابو عبیده ریبی باقی نمی ماند حالا عبارات علمائی اعلام و نبلای عالیمقام سنیه که مخبر و مفصح از ما ذکر می باشد باید شنید ابو جعفر محمد بن جریر طبری در تاریخ خود گفته و فی هذه السنة اعنی سنه 17 ادرب خالد بن الولید و عیاض بن غنم فی روایة سیف عن شیوخه

ص:162

ذکر ذلک کتب الی السری عن شعیب عن سیف عن أبی عثمان و أبی حارثة و المهلب قالوا و ادرب سنه 17 خالد و عیاض فسارا فاصابا اموالا عظیمة و کانا توجها من الجابیة فرجع عمر الی المدینة و علی حمص ابو عبیدة و خالد تحت یدیه علی قنسرین و علی دمشق یزید بن أبی سفیان و علی الاردن معاویة و علی فلسطین علقمة بن مجزز و علی الاهراء عمرو بن عنبسة و علی السواحل عبد اللّه بن قیس و علی کل عمل عامل فقامت مسالح الشام و مصر و العراق علی ذلک الی الیوم لم تجز امة الی اخری عملها بعد الا ان یقتحموا علیهم بعد کفر منهم فیقدموا مسالحهم بعد ذلک فاعتدل ذلک سنه 17 کتب الی السری عن شعیب عن سیف عن أبی المجالد و أبی عثمان و الربیع و أبی حارثه قالوا و لما قفل خالد و بلغ الناس ما اصابت تلک الصائفة انتجعه رجال فانتجع خالدا رجال من اهل الآفاق فکان الاشعث بن قیس ممن انتجع خالدا بقنسرین فاجازه بعشرة آلاف و کان عمر لا یخفی علیه شیء فی عمله کتب إلیه من العراق بخروج من خرج و من الشام بجائزة من اجیز فیها فدعا البرید و کتب معه الی أبی عبیدة ان یقیم خالدا و یعقله بعمامته و ینزع عنه قلنسوته حتی یعلمهم من این إجازة الاشعث امن ماله امن اصابة اصابها فان زعم انها من اصابة اصابها فقد اقر بخیانة و ان زعم انها من ماله فقد اسرف و اعزله علی کل حال و اضمم إلیک عمله فکتب ابو عبیدة الی خالد فقدم علیه ثم جمع الناس و جلس لهم علی المنبر فقام البرید فقال یا خالد امن مالک اجزت بعشرة آلاف أم من اصابة فلم یجبه حتی اکثر علیه و ابو عبیدة ساکت لا یقول شیئا فقام بلال إلیه فقال ان امیر المؤمنین امر فیک بکذا و کذا ثم تناول قلنسوته فعقله بعمامته و قال ما تقول امن مالک أم من اصابة قال لا بل من مالی فاطلقه و اعاد قلنسوته ثم عممه بیده ثم قال نسمع و نطیع لولاتنا و تفخم و نخدم موالینا قالوا و اقام خالد متحیرا لا یدری أ معزول أم غیر معزول و جعل ابو عبیدة لا یخبره حتی إذا طال علی عمران یقدم ظن الّذی قد کان فکتب إلیه بالاقبال فاتی خالد ابا عبیدة فقال رحمک اللّه ما اردت الی ما صنعت کتمتنی امرا کنت احبّ ان اعلمه قبل الیوم فقال ابو عبیدة انی و اللّه ما کنت لاروعک ما وجدت لذلک بدا و قد علمت

ص:163

ان ذلک یروعک قال فرجع خالد الی قنسرین فخطب اهل عمله و ودعهم و تحمل ثم اقبل الی حمص فخطبهم و ودعهم ثم خرج نحو المدینة حتی قدم علی عمر فشکاه و قال لقد شکوتک الی المسلمین و باللّه انک فی امری غیر مجمل یا عمر فقال عمر من این هذا الثری قال من الانفال و السهمان ما زاد علی الستین الفا فلک فقوّم عمر عروضه فخرجت إلیه عشرون الفا فادخلها بیت المال ثم قال یا خالد و اللّه انک علیّ لکریم و انک الیّ لحبیب و لن تعاتبنی بعد الیوم علی شیء و عز الدین علی بن محمد الجزری المعروف بابن الاثیر در تاریخ کامل گفته ذکر عزل خالد بن الولید فی هذه السنة و هی سنة سبع عشرة عزل خالد بن الولید عما کان علیه من التقدم علی الجیوش و السرایا و سبب ذلک انه کان ادرب هو و عیاض بن غنم فاصابا اموالا عظیمة و کانا توجها من الجابیة مرجع عمر الی المدینة و علی حمص ابو عبیدة و خالد تحت یده علی قنسرین و علی دمشق یزید و علی الاردن معاویة و علی فلسطین علقمة بن مجزز و علی الساحل عبد اللّه بن قیس و بلغ الناس ما اصاب خالد فانتجعه رجال و کان منهم الاشعث بن قیس فاجازه بعشرة آلاف و دخل خالد الحمام فتدلک بغسل فیه خمر فکتب إلیه عمر بلغنی انّک تدلکت بخمر و ان اللّه قد حرم ظاهر الخمر و باطنه و مسه فلا تمسّوها اجسادکم فکتب إلیه خالد انا فتناها دفعات غسولا غیر خمر فکتب إلیه عمر ان آل المغیرة ابتلوا بالجفاء فلا اماتکم اللّه علیه فلما فرق خالد فی الذین انتجعوه الاموال اسمع بذلک عمر بن الخطاب و کان لا یخفی علیه شیء من عمله فدعا عمر البرید فکتب معه الی أبی عبیدة ان یقیم خالد او یعقله بعمامته و ینزع عنه قلنسوته حتی یعلمکم من این اجاز الاشعث امن ماله امن مال اصابة اصابها فان زعم انه فرقه من اصابة اصابها فقد اقر بخیانة و ان زعم انه من ماله فقد اسرف و اعزله علی کل حال و اضمم إلیک عمله فکتب ابو عبیدة الی خالد فقدم علیه ثم جمع الناس و جلس لهم علی المنبر فقام البرید فسأل خالدا من این اجاز الاشعث فلم یجبه و ابو عبیدة ساکت لا یقول شیئا فقام بلال فقال ان امیر المؤمنین امر فیک بکذا و کذا و نزع عمامته فلم یمنعه سمعا و طاعة و وضع قلنسوته ثم اقامه فعقله بعمامته و قال من این اجزت الاشعث من مالک اجزت أم من اصابة اصبتها فقال بل من مالی فاطلقه و اعاد قلنسوته ثم عممه بیده ثم قال نسمع و نطیع لولاتنا و تقحم و نخدم موالینا قال و اقام خالد متحیرا لا یدری أ معزول او غیر معزول و لا یعلمه ابو عبیدة بذلک تکرمة و تفخمة فلما تاخر قدومه علی عمر ظن الذی کان فکتب الی خالد بالاقبال إلیه فرجع الی قنسرین فخطب الناس و ودعهم و رجع الی حمص فخطبهم ثم سار الی المدینة فلما قدم علی عمر شکاه و قال قد شکوتک الی

ص:164

المسلمین فباللّه انک فی امری لغیر مجمل فقال له عمر من این هذا الثراء قال من الانفال و السهمان ما زاد علی ستین الفا فلک فقوم عمر ماله فزاد عشرین الفا فجعلها فی بیت المال ثم قال یا خالد و اللّه انک و علیّ لکریم و انک الی الحبیب سوم آنکه ابو عبیده در باب اجراء حد بر شاربین خمر که مستوجبین عقاب الیم و مستحقین عتاب عظیم بودند مداهنت فظیعه و مماطلت شنیعه بعمل آورده امانت مزعومی و دیانت مفروضی خود را یکسر بکنار بوار و دمار برده تفصیل این اجمال آنکه ابو جندل و بعض دیگر از اصحاب او که حسب مزعوم اهل سنت محرز شرف صحبت رسول صلّی اللّه علیه و آله ماهب القبول بودند بشرب مشعشعه شمول در شام اقدام کردند و با وصف ارتکاب این کبیرۀ موبقۀ و جریرۀ مزهقه بمخاصمه باطله و محاجۀ عاطله طریق مراد لجاج باقدام انحراف و اعوجاج سپردند ابو عبیده با وصف آنکه از کبار اصحاب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب بشمار می رفت از عهدۀ جواب احتجاج فاسد و استدلال کاسدشان نتوانست که بیرون آید ناچار از آن زرافه شوم مغلوب و مخصوم گردیده رجوع بجانب خلافت مآب نمود و عرض حال آن زمرۀ شرّاب بکتابت کتاب نمود از پیشگاه خلافت بنام ابو عبیده حکم صادر شد که ایشان را جمع نماید و بر سر مردم سؤال کند که آیا خمر حرامست یا حلال اگر گمان کنند که حلال است پس گردنهایشان را بزند و اگر اظهار کنند که حرامست اجرای حد بریشان نموده استتابت شان کند هر گاه ابو عبیده ازین حکم آگاه شد آن زمره را طلب نمود و سؤال کرد از آنجا که ادعای حلیت موجب قتل بود و اعتراف بحرمت سبب جلد لذلک بمفاد من ابتلی ببلیتین اعتراف بحرمتش کردند لیکن با این همه در محفوظ ماندن خود از اجرای حد حیلۀ عجیب و وسیلۀ غریب برانگیختند و بابو عبیده گفتند که ما را بگذار تا بدشمن جنگ کنیم اگر کشته شدیم فذلک و الاّ آنچه می خواهی با ما بکن ابو عبیده این تقریر سراسر تغریر و تشطیر سراپا تزویر ازیشان قبول نمود و ایشان را اجازت جنگ داد تا آنکه از جملۀ ایشان ابو الازور ضرار بن الازور کشته شد و دیگران که باقی ماندند محدود شدند و این صنیع شنیع ابو عبیده صراحة از قبیل تعطیل حدود اللّه است و پر ظاهرست که کسی که در عهد ولایت و حکومت خود این چنین معاملۀ قبیحه و مجاملۀ فضیحه بفساق شاربین خمر و فجار خائضین غمر نماید او هرگز حظی از امانت فی الاسلام نخواهد داشت و احدی او را مصداق

امین هذه الامه نخواهد انگاشت یا للّه و للعجب مگر مستحق این لقب جلیل و وصف جمیل بجز همچو مرتکب خیانت و مضیع امانت کسی دیگر نبود حاشا ثم حاشا و ازینجا بظهور تمام و تحقق تام واضح می گردد که حدیث امانت ابو عبیده از موضوعات باطله و مفتریات عاطلۀ قومست که همواره در صدد تخریب دین مبین و توهین شرع متین افتاده داد مظاهرت و موازرت هر غادر خائن آثم کاذب داده اند حالا روایات این واقعۀ مخزیه و اخبار این خطۀ مرویه باید شنفت و بر مساعی جمیلۀ کبار سنیه که در کتمان مطاعن و ستر مشائن اسلاف خود بذل نموده اند آفرینها باید گفت ابو جعفر محمد بن جریر طبری در تاریخ خود در احداث

ص:165

سنه ثمانی عشره گفته کتب الی السری یقول ثنا شعیب عن سیف عن الربیع و أبی المجالد و أبی عثمان و أبی حارثة قالوا و کتب ابو عبیدة الی عمران نفرا من المسلمین اصابوا الشراب منهم ضرار و ابو جندل فسالناهم فتأولوا و قالوا خیرنا فاخترنا قال فهل انتم منتهون و لم یعزم علینا فکتب إلیه عمر فذلک بیننا و بینهم فهل انتم منتهون یعنی فانتهوا و جمع الناس فاجتمعوا علی ان یضربوا فیها ثمانین جلدة و یضمنوا الفسق و من تاول علیها بمثل هذا فان أبی قتل فکتب عمر الی أبی عبیدة ان ادعهم فان زعموا انها حلال فاقتلهم و ان زعموا انها حرام فاجلدهم ثمانین فبعث إلیهم فسالهم علی روس الناس فقالوا حرام فجلدهم ثمانین ثمانین وحد القوم و ندموا علی لجاجتهم و قال لیحدثن فیکم یا اهل الشام حادث فحدثت الرمادة کتب الی السری عن شعیب عن سیف عن عبد اللّه بن شبرمة عن الشعبی بمثله کتب الی السری عن شعیب عن سیف عن عبید اللّه بن عمر عن نافع قال لما قدم علی عمر کتاب أبی عبیدة فی ضرار و أبی جندل کتب الی أبی عبیدة فی ذلک و امره ان یدعو بهم علی رؤس الناس فیسألهم احرام الخمر أم حلال فان قالوا حرام فاجلدهم ثمانین جلدة و استتبهم و ان قالوا حلال فاضرب اعناقهم فدعا بهم فسألهم فقالوا بل حرام فجلدهم فاستحیوا فلزموا البیوت و وسوس ابو جندل فکتب ابو عبیدة الی عمران ابا جندل قد وسوس الا ان یاتیه اللّه علی یدیک بفرج فاکتب إلیه و ذکره فکتب إلیه عمر و ذکره فکتب إلیه من عمر الی أبی جندل ان اللّه لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء فتب و ارفع راسک و ابرز و لا تقنط فان اللّه عز و جل یقول یا عِبادِیَ اَلَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّهِ إِنَّ اَللّهَ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ فلما قراه علیه ابو عبیدة تطلق و اسفر عنه و کتب الی الآخرین بمثل ذلک فبرزوا و کتب الی الناس علیکم انفسکم و من استوجب التغییر فغیروا علیه و لا تعیّروا احدا فیغشو فیکم البلاء کتب الی السری عن شعیب عن سیف عن محمد بن عبد اللّه عن عطاء نحوا منه الا انه لم یذکر انه کتب الی الناس الا یعیروهم و قال قالوا جاشت الروم دعونا لغزوهم فان قضی اللّه لنا الشهادة فذلک و الا عمدت للذی ترید فاستشهد ضرار بن الازور فی قوم و بقی الآخرون فحدّوا و قال ابو الزهراء القشیری فی ذلک الم تر ان الدهر یعثر بالفتی

عن الصهباء یوما بصابر رماها امیر المؤمنین بحتفها فخلانها یبکون حول المعاصر

و ابو الحجاج یوسف بن محمد البلوی در کتاب الفبا در ذکر خمر گفته و شربها قوم فی الاسلام قبل تحریمها فلما انزل تحریمها بادروا فی الاوان الی کسر الاوان و الی شق الزقاق و سفک ما فیها فی الزقاق و منهم ایضا من شربها متاولا

ص:166

قول اللّه تعالی لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ فشربها ابو جندل و اسمه العاصی بن سهیل و شربها معه ابو الازور و ضرار بن الخطاب و هو بالشام فکتب ابو عبیدة بن الجراح بذلک الی عمر بن الخطاب رضی اللّه عنهم فامره ان یحدّهم فلما جاء الکتاب بذلک قالوا لابی عبیدة دعنا نلق العدو فان قتلنا فذاک و الا حددتمونا فلقوا العدو فقتل ابو الازور و حد الآخران و ابو عمر یوسف بن عبد اللّه القرطبی المعروف بابن عبد البر در کتاب الاستیعاب در ترجمۀ ابو جندل گفته و ذکر عبد الرزاق عن ابن جریج قال اخبرت ان ابا عبیدة بالشام وجد ابا جندل بن سهیل و ضرار بن الخطاب و ابا الازور و هم من اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قد شربوا الخمر فقال ابو جندل لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا الآیة کلها فکتب ابو عبیدة الی عمران ابا جندل خصمنی بهذه الآیة فکتب عمران الذی زیّن لابی جندل الخطیه زین الخصومة فاحددهم قال ابو الازور أ تحدوننا قال ابو عبیدة نعم قال فدعونا نلقی العدو غدا فان قتلنا فذاک و ان رجعنا إلیکم فحدونا فلقی ابو جندل و ضرار و ابو الازور العدو فاستشهد ابو الازور و حدّ الآخران و ابو الحسن علی بن محمد الجزری المعروف بابن الاثیر در اسد الغابه بترجمۀ ابو جندل گفته و ذکر عبد الرزاق عن ابن جریج قال اخبرت ان ابا عبیدة بالشام و جد ابا جندل بن سهیل و ضرار بن الخطاب و ابا الازور و هم من اصحاب النبی صلّی اللّه علیه و سلم قد شربوا الخمر فقال ابو جندل لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ الآیة کلها فکتب ابو عبیدة الی عمران ابا جندل خصمنی بهذه الآیة فکتب إلیه عمر الذی زین لابی جندل الخطیئة زین له الخصومه فاحددهم فقال ابو الازور أ تحدوننا قال ابو عبیدة نعم قال ابو الازور فدعونا نلقی العدو غدا فان قتلنا فذاک و ان رجعنا إلیکم فحدونا فلقی ابو الازور و ضرار و ابو جندل العدو فاستشهد ابو الازور و حد الآخران و احمد بن علی بن محمد العسقلانی المعروف بابن حجر در اصابه بترجمۀ ابو الازور گفته قال عبد الرزاق فی مصنفه عن ابن جریج اخبرت ان ابا عبیدة بالشام یعنی لما کان امیرا علیها وجد ابا جندل بن سهیل و ضرار بن الخطاب و ابا الازور و هم من اصحاب النبی صلّی اللّه علیه و سلم قد شربوا الخمر فقال ابو جندل لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ الآیة کلها و کتب ابو عبیدة الی عمر یخبره بان ابا جندل خصمنی بهذه الآیة فکتب عمر إلیه الذی زین لابی جندل الخطیئة زین له

ص:167

الخصومة فاحددهم فقال ابو الازور ان کنتم تحدونا فدعونا نلقی العدو غدا فان قتلنا فذاک و ان رجعنا إلیکم فحدونا فلقوا العدو فاستشهد ابو الازور و حد الآخران انتهی و ملا علی متقی در کنز العمال گفته عن عروة بن الزبیر قال شرب عبد بن الازور و ضرار بن الخطاب و ابو جندل بن سهل بن عمر بالشام فاتی بهم ابو عبیدة بن الجراح فقال ابو جندل و اللّه ما شربتها الا علی تاویل انی سمعت اللّه یقول لَیْسَ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا إِذا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ فکتب ابو عبیدة الی عمر بامرهم فقال عبد اللّه بن الازور انه قد حضرنا عدونا فان رأیت ان تؤخرنا الی ان نلقی عدونا غدا فان اللّه اکرمنا بالشهادة کفاک ذاک و لم تقمنا علی جزائه و ان نرجع نظرت الی ما أمرک به صاحبک فامضیته قال ابو عبیدة فنعم فلما التقی الناس قتل عبد بن الازور شهیدا فرجع الکتاب کتاب عمران الذی اوقع ابا جندل فی الخطیئة قد تهیأ له فیها بالحجة و إذا اتاک کتابی هذا فاقم علیهم حدهم و السّلام فدعا بهما ابو عبیدة فحدهما و ابو جندل له شرف و لابیه فکان یحدث نفسه حتی قیل انه قد وسوس فکتب ابو عبیدة الی عمر اما بعد فانی قد ضربت ابا جندل حده و انه حدث نفسه حتی خشینا علیه انه قد هلک فکتب عمر الی أبی جندل اما بعد فان الذی اوقعک فی الخطیئة قد جرت علیه التوبة بسم الله الرحمن الرحیم حم تَنْزِیلُ اَلْکِتابِ مِنَ اَللّهِ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ غافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قابِلِ اَلتَّوْبِ شَدِیدِ اَلْعِقابِ ذِی اَلطَّوْلِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ إِلَیْهِ اَلْمَصِیرُ فلما قرأ کتاب عمر ذهب ما کان به کانما انشط من عقال (ق) چهارم آنکه ابو عبیده چون بر سر امارت جنود شام رسید چنان سرخوش نشئۀ زعامت اهل اسلام گردید که در باب اهل حمص که از جملۀ مصالحین و موادعین و معاهدین و مسالمین با مسلمین بودند بی تامل و تجرح ارادۀ اخراج و ازعاجشان از بلد نمود و باظهار این قصد خداج علی رؤس الاشهاد مسلک عدوان بخطوات لداد پیمود و پر ظاهرست که نقض عهد غدر و خیانتی می باشد که در جمیع ادیان آن را محظور و ممنوع داشته اند و اهل ایمان و ایقان آن را بیش از همه فظیع و شنیع انگاشته پس کسی که درین امر غیر هین تجاسر بین بر روی کار آرد و علی الاعلان بلا تستر و کتمان ارادۀ چنین اعتداد طغیان کرده داغ افتضاح بر ناصیۀ خویش گذارد آیا می توان گفت که او العیاذ بالله باب مدینۀ علم در امانت فی الاسلام و نائل لقب امین الامه از حضرت خیر الانام علیه و آله آلاف التحیة و السّلام بوده هل هذا الا بهت ظاهر لا یقدم علیه الا وقح مجاهر ابو اسماعیل محمد بن عبد اللّه الازدی البصری در کتاب فتوح الشام زیر عنوان جمع الروم للمسلمین بعد ان اخرجهم المسلمون من الشام گفته فلما جاء ابا عبیدة خبرهم و عددهم و کثرتهم و ما اقبلوا به من غیرهم ممن کان علی دینهم و طاعتهم

ص:168

من الجنود رای الا یکتم ذلک المسلمین و ان یستشیرهم فیه لینظر ما یئول إلیه رای جماعتهم فدعا رؤس المسلمین و ذوی الهیئة و الصلاح منهم ثم قام فحمد اللّه و اثنی علیه و صلّی علی النبی صلّی اللّه علیه ثم قال اما بعد فان اللّه عز و جل و له الحمد قد ابلاکم ایها المؤمنون فاحسن البلاء عندکم و صدقکم الوعد و اعزکم بالنصر و اراکم فی کل موطن ما تسرّون به و قد سار إلیکم عدوکم من المشرکین بعدد کثیر و نفروا إلیکم فیما حدثنی عیون نفیر الروم الاعظم فجاءوکم برا و بحرا حتی خرجوا الی صاحبهم بانطاکیه ثم قد وجه إلیکم ثلثة عساکر فی کل عسکر منها ما لا یحصیه الا اللّه من البشر و قد احببت الا اغرّکم من انفسکم و ان لا اطوی عنکم خبر عدوکم ثم تشیرون علی برایکم و اشیر علیکم برای فانما انا کاحدکم فقام یزید بن أبی سفیان فحمد اللّه و اثنی علیه و صلّی علی النبی صلّی اللّه علیه ثم قال له نعم ما رأیت رحمک اللّه إذ لم تکتم عنا ما اتاک من عدونا و انا مشیر علیک فإن کان صوابا فذاک ما نویت و ان لم یکن الرأی غیر ما اشیر به فانی لا اعتمد غیر ما یصلح المسلمین اری ان تعسکر علی باب مدینة حمص بجماعة المسلمین و تدخل النساء و الابناء و الاولاد داخل المدینة ثم تجعل المدینة فی ظهورنا ثم تبعث الی خالد بن الولید فیقدم علیک من دمشق و تبعث الی عمرو بن العاص فیقدم علیک من الاردن و ارض فلسطین فتلقاهم بجماعة من معک من المسلمین و قام شرحبیل بن حسنه فحمد اللّه و اثنی علیه و صلّی علی النبی صلّی اللّه علیه ثم قال اما بعد فان هذا مقام لا بد فیه من النصیحة للمسلمین و ان خالف الرجل منا اخاه فانما علی کل امرئ منا ان یجهد نفسه و رایه للمسلمین فی النصیحة و انا الان فقد رأیت غیر ما رأی یزید و هو و اللّه عندی من الناصحین لجماعة المسلمین و لکن لا اجد بدّا من ان اشیر علیکم بما اظنه خیرا للمسلمین انی لا اری ان تدخل ذراری المسلمین مع اهل حمص و هم علی دین عدونا هذا الذی اقبل إلینا من المشرکین و لا امن ان وقع بیننا و بینهم من الحرب ما نتشاغل به ان ینقضوا عهدنا و ان یثبوا علی ذرارینا فیتقربون بهم الی عدونا فقال له ابو عبیدة ان اللّه قد اذلّهم لکم و سلطانکم احب إلیهم من سلطان عدوکم و اما إذ ذکرت ما ذکرت و خوفتنا ما خوفتنا فانی اخرج اهل المدینة منها و انزلها عیالنا و ادخل رجالا من المسلمین فیقومون علی سورها و ابوابها و نقیم نحن بمکاننا هذا حتی یقدم علینا اخواننا فقال له شرحبیل انه لیس لک و لا لنا معک ان نخرجهم من دیارهم و قد صالحناهم علیها و علی اموالهم الا فخرجهم منها و محمد بن خاوند شاه بن محمود در روضة الصفا در ذکر واقعۀ مذکوره آورده چون عزیمت لشکر روم و

ص:169

کثرت عدد ایشان بسمع شریف ابو عبیده بن الجراح رسید اندیشناک شده با اهل کیاست و دانش در باب اقامت و انتقال و ثبات و ارتحال مشورت فرمود یزید بن أبی سفیان گفت صواب آنست که متعلقان خود را در شهر حمص گذاشته خود بیرون رویم و ظاهر شهر را معسکر ساخته باستحضار لشکر دمشق و فلسطین و اردن فرمان دهیم و چون سپاه مجتمع گردد با دلی قوی و املی فسیح روی بقلع و قمع دشمنان نهیم شرحبیل بن حسنه گفت گذاشتن اهل و عیال در شهر و اعتماد نمودن بر ترسایان مصلحت نیست چه می شاید که ایشان نقض عهد نموده بهنگام فرصت متعلقان ما را بهم کیشان خود سپارند ابو عبیده گفت بر سکان قلعه اعتماد نیست ایشان را از حصار بیرون کنیم تا مردم ما مطمئن و آسوده خاطر باشند شرحبیل گفت که این صورت خلاف پیمان اهل اسلامست چه ما با جماعتی عهد کرده ایم که ایشان را از مساکن اخراج نکنیم و جمال الدین محدث شیرازی در روضة الاحباب در ذکر همین واقعه گفته و چون این خبر بسمع ابو عبیده رسید فی الحال امر باحضار امرا و سرداران لشکر خود فرمود و با ایشان در ان باب مشاوره نمود هر کس سخنی که بخاطرش می رسید و او را صواب می نمود بموقف انها می رسانید یزید بن أبی سفیان گفت رای من آنست که نامۀ باطراف و اکناف بلاد شام که در تصرف ماست نویسی تا جیوش اسلامیه خود را معد و آماده ساخته بنزد ما گرد آیند و نسا و صبیان و اهل و عیال خود را در شهر حمص بگذاریم و خود در مقابلۀ دشمن ایستاده مقاتله نمائیم شرحبیل بن حسنه گفت این رای اگر چه برای صلاح مسلمانان زدۀ اما خالی از فسادی نیست حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء چه مقررست که ما چون با رومیان که در ملت و مذهب موافق حمصیان باشند آغاز مقاتله و محاربه نمائیم ایمن نتوانیم بود از آنکه حمصیان بنابر توافق مذهب و ملت و تقادم مخالطت و صحبت که با رومیان دارند غدری نمایند و عذری بشکنند و زنان و اهل و عیال ما را بدست دشمنان باز دهند چه صلح ایشان با ما بحسب ضرورت واقع شده بر آن چندان اعتمادی نتوان کرد با دشمن من دوست چو بسیار نشست با دوست نشایدم دگر بار

نشست پرهیز از ان عسل که با زهر آمیخت بگریز از آن مگس که با مار نشست

ابو عبیده گفت اهل حمص را یارای آن نباشد که چنین عذری با ما بجا آرند چه ایشان بر قوت و قدرت ما واقف اند و خوفی عظیم از ما در دلهای ایشان استیلا یافته اما چون تو ما را ازین امر تخویف نمودی رعایة للحزم رفع این توهم باید کرد فظن بسائر الاشیاء شرا*و لا تامن علی سر فوادا بد نفس مباش بد گمان باش*و از فتنه و مکر در امان باش بد مصلحت آنست که اهالی حمص را از منازل و اوطان ایشان ازعاج و اخراج کنیم نسا و ذراری خویش بجای ایشان ساکن گردانیم و جمعی را از مسلمانان برای محافظت و حراست حصار نزد ایشان بگذاریم شرحبیل گفت چگونه عهدی که با ایشان بسته ایم نقض نمائیم و ایشان را بعد از اقرار آنکه از مسکن و وطن مالوفشان بیرون نکنیم اخراج کنیم و ارتکاب خلاف امر اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا نموده از

ص:170

تهدید

لا دین لمن لا عهد له نیندیشیم*و لا تغدوا إذا عاهدت عهدا*فان الغدر صاحبه ذلیل*مبادا که باشی تو پیمانشکن*که خاکست پیمان شکن را کفن*انتهی کلام صاحب روضة الاحباب پنجم آنکه ابو عبیده برای تطییب خاطر بعض کفار لئام تجویز کرده که صورت مجسّمه او بسازند و از آن چشم را براندازند تا مکافات فعلی که از بعض مسلمین با مجسمه ملک روم بغیر تعمد مردم سرزده بود بعمل آید و تلافی غدر موهوم که در مزعوم آن زرافه شوم ارتکاز یافته بود رخ نماید و در کمال ظهورست که عمل تمثال ذی روح از اجسام بلا شبهه امر محظور و حرامست و اهانت امیر لشکر اسلام بکندن چشم که مدّ نظر آن اغثام طعام بود علاوه بر آن پس حضرات سنّیه را که دلدادۀ عظمت اصحاب می باشند انصاف باید کرد که تجویز چنین فعل منکر که مشتمل بر محظورین بود ایا کار امین امتست یا کسی دیگر و ایا مجوز این چنین تعییر و تحقیر قابل تلقیب باین لقب خطیرست یا مستحق عذل و تعییر وَ لا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ قال الواقدی فی فتوح الشام عن ملتمس بن عامر قال کنا فی بعض الغارات إذ نظرت الی العمود علیه صورة الملک هرقل فعجبنا منه و جعلنا نحوم حوله و نحن نلعب بخیولنا و نعلمها الکر و الفر و کان بید أبی جندله قناة تامة فقرب به فرسه من الصورة و هو لا یرید ذلک و هو غیر معتمد ففقأ عین الصورة و کان قوم من الروم من غلمان صاحب قنسرین یحفظون المود فرجع بعضهم الی البطریق و حدثه بذلک فدفع صلیبا من الذهب الی بعض اصحابه و سلم إلیه مائة فارس من اعلام الروم علیهم الدیباج و فی اوساطهم المناطق المزخرفة و امر اصطخر ان یصیر معهم و قال له ارجع الی امیر العرب و قل له غدرتم بنا و لم تفوا بذمتکم و من غدر خذل فاخذ اصطخر الصلیب و سار مع المائة حتی اشرف علی أبی عبیدة فلما نظر المسلمون الی الصلیب و هو مرفوع اسرعوا إلیه و نکسوه و وثب ابو عبیدة و استقبلهم و قال من انتم قال اصطخر انا رسول إلیک من صاحب قنسرین و قد غدرتم و نقضتم قال ابو عبیدة و ما سبب نقضنا لصلحکم و من نقض قال نقضه الذی فقأ عین ملکنا فقال ابو عبیدة و حق رسول اللّه ما علمت بذلک و سوف أسأل عن ذلک قال ثم نادی ابو عبیدة فی العرب یا معاشر العرب من فقأ عین التمثال فلیخبرنا عن ذلک قال ابو جندلة بن سهیل بن عمر و انا فعلت ذلک من غیر تعمد فما الذی یرضیک منا قالت الاعلاج لا نرضی حتی تفقأ عین ملککم یریدون بذلک لینظروا الی وفاء ذمة المسلمین فقال ابو عبیدة فها انا اصنعوا بی مثل ما صنع بصورتکم قالوا لا نرضی بذلک و لا نرضی الا بملککم الاکبر الذی یلی العرب کلها قال ابو عبیدة ان عین ملکنا امنع من ذلک قال و غضب مسلمون إذ ذکر و اعین عمر رضی اللّه عنه و هموا بقتلهم فنهاهم

ص:171

ابو عبیدة عن ذلک فقال المسلمون نحن دون امامنا نفدیه بانفسنا و نفقأ عیوننا دونه فقال اصطخر عند ما نظر الی المسلمین قد هموا بقتله لا نفقأ عینه و لا عیونکم لکن نصور صورة امیرکم علی عمود و یصنع به مثل الذی صنعتم بصورة ملکنا فقال المسلمون ان صاحبنا ما صنع ذلک الا من غیر تعمد و انتم تریدون العمد فقال ابو عبیدة مهلا یا قوم فاذا رضی القوم بصورتی فانا اجیبهم الی ذلک لا نغدر و لا یتحدث القوم انا عاهدنا ثم غدرنا فان هؤلاء القوم لا عقل لهم ثم اجابهم ابو عبیدة الی ذلک قال فصورت الروم مثل صورة أبی عبیدة علی عمود له عینان من الزجاج فاقبل رجل منهم حنقا وفقا عین الصورة برمحه ثم رجع اصطخر الی صاحب قنسرین فاخبره بذلک فقال لقومه بهذا الامر تم لهم ما یریدون ششم آنکه ابو عبیده وقتی که با اهل قنسرین مصالحه کرده بود و در حمص اشتغال بغارتگری می نمود خلیفه ثانی نسبت باو ظنون متعدده آغاز نهادند و بلا تحرج و تاثم بخاطر خطیر خود راه دادند که جبن ابو عبیده را در رسیده و او بسوی قعود عن الجهاد مائل گردیده پس بنا بر این نامه وعیدآمیز و کتابی عبرت انگیز مشتمل بر زجر و ملام آن امیر جنود اسلام روانه ساختند و لوای تثریب و تقریع آن حلیف تفریط و تضجیع بی محابا برافراختند و چون این کتاب سراسر عتاب باو واصل گردیده از ادراک تهدید خلافت مآب مسلک ندامت گزید و پر ظاهرست که اگر ابو عبیده بنص جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم امین این امت می بود هرگز خلافت مآب را جائز نبود که ظن ظنون بان ذو فنون نمایند و وادی تعییر و تانیب و تشویر و تثریب او بی تامل پیمایند و او را از جمله تارکین فرض جهاد و ناکبین طریق رشد و سداد دانند و بچنین خطیه عظمی و طامۀ کبری او را منسوب گردانند واقدی در فتوح الشام گفته فقام ابو عبیدة علی حمص یغار یمینا و شمالا ینتظر خروج السنة ثم ینظر ما یفعل بعد ذلک و ابطأ خبر أبی عبیدة علی عمر رضی اللّه عنه إذ لم یر له کتابا و لا فتحا فانکر ذلک من امره و ظن به الظنون و حسب انه قد داخله جبن و رکن الی القعود عن الجهاد فکتب إلیه بسم الله الرحمن الرحیم الی أبی عبیدة بن الجراح سلام علیکم فانی احمد اللّه الذی لا اله الا هو و اصلی علی نبیه و أمرک بتقوی اللّه و احذرک معصیته و انهاک ان تکون ممن قال اللّه فیهم فی کتابه قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ الآیة و صلّی اللّه علی خاتم النبیین و نفذ الکتاب إلیه فلما قرأه علی المسلمین علموا انه یحرضهم علی الجهاد ندم ابو عبیده علی ما صالح اهل قنسرین و لم یبق احد من المسلمین الا من بکی من کتاب عمر رضی اللّه عنه هفتم آنکه ابو عبیده در مخالفت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب چنان سرگرم گشته بود که با وصف امر آن جناب تقلیل خدام و دوابّ بحدی اکثار در احراز این دو چیز بنمود که خانه او از عبید و رقیق و مربط و از دواب

ص:172

و خیول ممتلی گشت و خود او بوجه ارتکاب این مخالفت صریحه و مشاقت فضیحه از لقای آن جناب بروز قیامت خوف و هراس داشت و برین سوء حال بخیال خسران مآل گریه و بکا می کرد و در نهایت اتضاحست که چنین کسی که در جمع متاع فانی معاندت واضحه با حکم خاص رسول ربانی علیه و آله آلاف السّلام ما تلیت السبع المثانی نماید و در خیبت و خسار و بتاب و تبار خود باقصی المراتب افزاید ایا می شود گفت که او بمرتبۀ رفیعه امانت فی الاسلام و اصل و لقب امین الامه او را حاصل بود ما هذا الا رغم الجاحدین الذین لا یؤمنون و ذلِکَ ظَنُّ اَلَّذِینَ لا یوقنون احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی در مسند خود گفته

ثنا ابو المغیرة ثنا صفوان بن عمرو ثنا به حسبه مسلم بن اکیس مولی عبد اللّه بن عامر عن أبی عبیدة بن الجراح قال ذکر من دخل علیه فوجده یبکی فقال ما یبکیک یا ابا عبیدة فقال یبکینی ان رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ذکر یوما ما یفتح اللّه علی المسلمین و یفیء علیهم حتی ذکر الشام فقال ان ینسانی اجلک یا ابا عبیدة فحسبک من الخدم ثلاثة خادم یخدمک و خادم یسافر معک و خادم یخدم اهلک و یرد علیهم و حسبک من الدواب ثلاثة دابّة لرجلک و دابّة لثقلک و دابّة لغلامک ثم هذا انا انظر الی بیتی قد امتلا رقیقا و انظر الی مربطی قد امتلأ دوابّ و خیلا فکیف القی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بعد هذا و قد اوصانا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان احبکم الی و اقربکم منی من لقینی علی مثل الحال الذی فارقنی علیها و محب الدین احمد بن عبد اللّه الطبری در کتاب الریاض النضرة گفته

روی احمد فی مسندة ان ابا عبیدة دخل علیه انسان و هو یبکی فقال ما یبکیک یا ابا عبیدة فقال یبکینی ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ذکر یوما ما فتح اللّه علی المسلمین حتی ذکر الشام فقال ان تعش فی اهلک یا ابا عبیدة فحسبک من الخدم ثلاثة خادم یخدمک و خادم یسافر معک و خادم یخدم اهلک و یرد علیهم و حسبک من الدواب ثلثة دابة لرجلک و دابة لثقلک و دابة لغلامک ثم انا انظر الی بیتی قد امتلأ رقیقا و انظر الی مربطی قد امتلأ خیلا و دواب فکیف القی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بعد هذا و قد اوصانا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ان احبکم الیّ و اقربکم منی من لقینی علی الحال الذی فارقنی علیها و ملا علی متقی در کنز العمال گفته

عن أبی عبیدة بن الجراح ان رجلا دخل علیه فوجده یبکی فقال له ما یبکیک یا ابا عبیدة قال یبکینی ان رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ذکرنا یوما ما یفتح اللّه علی المسلمین و یفیء علیهم حتی ذکر الشام فقال ان ینسأ اللّه فی اجلک یا ابا عبیدة فحسبک من الخدم ثلثة خادم یخدمک و خادم یسافر معک و خادم یخدم اهلک و یردّ علیهم و حسبک من الدواب ثلاثة دابة لرجلک و دابة لثقلک و دابّة لغلامک ثم هذا انا انظر الی

ص:173

بیتی قد امتلأ رقیقا و انظر الی مربطی قد امتلأ خیلا و دواب فکیف القی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بعد هذا و قد عهد إلینا رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فقال ان احبکم الی و اقربکم منی من لقی علی مثل الحال التی فارقنی علیها کر (أی اخرجه ابن عساکر فی تاریخه) ایضا و از غرائب تدلیسات و عجائب تلبیسات حضرات سنیه اینست که با وصف این چنین انهماک ابو عبیده در جمع زخارف دنیای فانیه برای اثبات زهد خشک او بعض روایات واضحة البطلان جالبة الهوان وضع کرده اند که آثار اختلاق و افترا و مخائل افتعال و اجتراء از آن بر ناظر بصیر نهایت واضح و مستنیرست محب طبری در کتاب الریاض النضره گفته ذکر زهده عن عروة بن الزبیر قال لما قدم عمر بن الخطاب الشام تلقاه امراء الاجناد و عظماء اهل الارض فقال عمر این اخی قالوا من قال ابو عبیدة قالوا یاتیک الان فلما اتاه نزل فاعتنقه ثم دخل علیه بیته فلم یر فی بیته الا سیفه و ترسه و رحله فقال له عمر الا اتخذت ما اتخذ اصحابک فقال یا امیر المؤمنین هذا یبلغنی المقیل اخرجه فی الصفوة و الفضائلی و زاد بعد قوله یاتیک الان فجاء علی ناقة مخطومة بحبل و فی روایة ان عمر قال له اذهب بنا الی منزلک قال و ما تصنع ما ترید الا ان ینغص عیشک علی قال فدخل منزله فلم یر شیئا قال این متاعک فانّی ما اری الا لبدا و صحفة و سیفا و انت امیرا عندک طعام فقام ابو عبیدة الی جونة فاخذ منها کسرات فبکی عمر فقال له ابو عبیدة قد قلت لک سینغص عیشک علی یا امیر المؤمنین یکفیک ما یبلغک المقیل فقال عمر غرّتنا الدنیا کلنا غیرک یا ابا عبیدة و بکمال وضوح ظاهرست که هر گاه جد و جهد ابو عبیده در جمع متاع زندگانی و گردآوری زینت سرای فانی بحدی رسیده باشد که ارشاد خاص جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم مانع و رادع او ازین تهمت سیئه نشود کی باور توان کرد که این چنین روایات که محب طبری ذکر کرده حظی از صحت دارد و حیرتم بسوی خود می کشد که چگونه محب طبری در ایراد روایت آخره راه تجوز رفته و در جوش اثبات زهد ابو عبیده از ثبوت اغترار دیگر اصحاب بدنیای سریعة الذهاب خبری نگرفته چه از کلام حضرت خلیفۀ ثانی که در آخر این روایت آورده اند صراحة واضح و نمایانست که غیر از ابو عبیده دیگران همه بخدائع دار الغرور مغرور گردیدند و بجز او جمله ایثار زبرج دار ناپایدار گزیدند و این معنی چنانچه می بینی مخبر از قدح عظیم و جرح فخیم در خود خلافت مآب و سائر اصحابست و کسی که در اطرای ابو عبیده راضی باین خطب فادح و طعن قادح بوده باشد مصداق بنی قصر او هدم مصرا خواهد بود و از کمال مجازفت و رقاعت و نهایت مماذقت و خلاعت خود کشف خواهد نمود رابعا آنچه عاصمی ادعا کرده بعد تسلیم این حدیث موضوع نیز حاصل شدنی نیست زیرا که مخصوص بودن ابو عبیده بامانت اگر معنی آن اینست که بجز ابو عبیده دیگری از اصحاب جناب رسالت مآب

ص:174

صلّی اللّه علیه و آله و سلم وصف امانت نداشت پس بطلان آن اظهر من الشمس و ابین من الامسست و غالبا احدی از اهل اسلام باین معنی رضا نخواهد داد و اگر مراد از مخصوص بودن ابو عبیده بامانت اینست که امانت او بیش از امانت دیگر اصحاب بود پس این معنی نیز ظاهر البطلان و واضح الهوانست زیرا که هرگز عقل عاقل از مسلمین باور نمی توان کرد که امانت ابو عبیده العیاذ بالله بر امانت نفس رسول امین جناب امیر المؤمنین علیه و آله سلام اللّه رب العالمین یا بر امانت دیگر اصحاب اطیاب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم مثل سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار رضوان اللّه علیهم زیادت داشت و همچنین مشکلست که اهل سنت بمقابلۀ اهل حق بصراحت اعتراف نمایند که ابو عبیده از حضرت شیخین زیاده تر امین بود گو محتملست که نسبت بخلیفۀ ثالث که خیاناتشان در اموال خدا و حقوق مسلمین طشت از بام افتاده می باشد معترف گردند و هر گاه حال بر چنین منوال است و مزیت ابو عبیده در صفت امانت بر سائر اصحاب مسلّم نیست چگونه صحیح خواهد شد که او را العیاذ بالله باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در امانت گردانند و یکی از ابواب مدینۀ علم دانند خامسا قول عاصمی و الامانة لا تؤدّی الا بالعلم ممنوعست زیرا که قطع و یقینست که بسیاری از عوام اهل اسلام ادای امانت می نمایند حال آنکه بهرۀ از علم ندارند بلکه شکی نیست در این که بسیاری از کفار نیز ادای امانت می کنند و بعدشان از علم اوضح و اظهرست پس بعد تسلیم مؤدی امانت بودن ابو عبیده از کجا ثابت توان کرد که ادای امانت از ابو عبیده بوجه علم صورت می گرفت سادسا قطع نظر ازین همه کرده می گوئیم که اگر ابو عبیده باب مدینۀ علم می بود در امانت لابد ازو اخبار و آثار امانت بامت می رسید و احکام و اوامر آن بذریعۀ او منقول و ماثور می گردید بلکه می بایست که کل آن و اقلا شطر وافر و جزو اعظم آن از طریق ابو عبیده مروی شود لیکن چون احادیثی که متعلق باحکام امانت بوده باشد بنهج مذکور ازو ماثور نگردید و احدی از اهل سنت ادعا نکرده که احکام و اوامر امانت در مذهب اهل سنت ماخوذ از ابو عبیده است لهذا معلوم شد که ادعای عاصمی درین باب بعید از حق و صواب بلکه عین خطای مورث تبابست سابعا اگر گیریم که از ابو عبیده با وصف بابیت او در امانت بوجه من الوجوه احکام و اوامر امانت علی النهج المذکور ماثور نشد لیکن کم از کم ظهور اعلام و آثار امانت از افعال ابو عبیده که دلیل بابیت او در امانت بوده باشد لازم بود حال آنکه از سیرت ابو عبیده اعلام و آثار امانت که دلیل بابیت او باشد پیدا نیست و من ادعی فعلیه الاثبات بروایات الثقات الاثبات ثامنا اگر ازین هم درگذریم پس آیا کسی که باب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در امانت بوده باشد برای او لازم نیست که دامن او از تلوث بخیانت بری و وجود او از لباس مهانت عری بوده باشد بلی و اللّه لیکن اگر در سیرت ابو عبیده نیک بنگری و تعمق را کارفرما شوی بلکه اگر بنظر غیر غائر هم ببینی دلائل خیانت و مخائل مهانت او بسیار از بسیار بتو مشهود خواهد افتاد و قد اریناک شطرا منها عما قریب فخذها اخذ خبیر اریب بالجمله بودن ابو عبیده

ص:175

باب مدینۀ علم چنانچه مزعوم مشوم عاصمیست در نهایت بطلان و فساد و غایت انحزام و انهدادست

نفی باب مدینه علم بودن أبوذر غفاری

اما آنچه عاصی در آخر کلام خود در باب برگزیدۀ جناب باری حضرت أبی ذر غفاری افاده نموده پس متعلق بآن چند امر قابل بیانست اول آنکه مقتضای سیاق کلام عاصمی چنانچه بر ارباب الباب محتجب نیست آن بود که او حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه را مثل دیگر اصحاب بابی از ابواب مدینۀ علم قرار می داد لیکن ظاهر کلام او ثم قال لابی ذر فی غیر هذا الحدیث

من أراد ان ینظر الی بعض زهد عیسی فلینظر إلیه فینبغی ان یکون له باب فی الزهد من تلک المدینة دلالت بر آن دارد که نزد او حاصل بودن بابی در زهد از مدینۀ علم برای حضرت أبی ذر سزاوارست نه آنکه حضرت أبی ذر خود باب مدینۀ علم در زهد بوده باشد پس اگر فی الواقع مقصود عاصمی همینست که در حق حضرت أبی ذر ثابت نماید که در زهد بابی از مدینۀ علم برای شان مفتوح بود و باین سبب آن جناب در زهد مرتبه عالیه داشت نه آنکه آن حضرت خود باب مدینۀ علم در زهد باشد پس این معنی هرگز منافی مطلوب اهل حق نیست چه ایشان علو مرتبه حضرت أبی ذر را در جملۀ صفات ایمان خصوصا در زهد بکمال اذعان تسلیم می کنند و می دانند که چون حضرت أبی ذر حسب ارشاد جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب

فمن أراد العلم فلیأت الباب اتیان مدینۀ علم من قبل الباب نموده بودند و در جملۀ امور اتباع و اقتفای آثار باب حقیقی مدینۀ علم اعنی جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می فرمودند لهذا ایشان را در تمامی صفات ایمان عموما و در صفت زهد خصوصا ذروۀ عالیه حاصل بود و آثار نهایت زهد و ورع آن جناب که بنهج خاص در زمان خلیفۀ ثالث اهل سنت حضرت عثمان غنی جلوه گر گردیده است در کتب اخبار و آثار مسطور و مزبورست و شعاشع تذکار آن هنوز عیون سنیه را خیره و زمین و زمان را در انظار این حضرات تیره می گرداند و اگر مقصود عاصمی ازین کلام نه اینست که مذکور شد بلکه می خواهد که بودن حضرت أبی ذر باب مدینۀ علم در زهد ثابت گرداند و تغییر اسلوب عبارت محض برای تفنن کرده است و مطلوب او از حصول باب زهد برای حضرت أبی ذر رض باب بودن آن حضرتست در زهد علی سبیل المجاز پس فی الحقیقة محل کلامست زیرا که اولا چون مدینۀ علم ذات قدسی سمات جناب سرور کائنات علیه و آله آلاف التحیات می باشد و عظمت و جلالت این مدینه بحدی رسیده است که عقل بشری از ادراک کنه آن عاجز و قاصرست لهذا هرگز کار اهل ایمان نیست که احدی از اصحاب آن جناب را و لو کان کثیر الفضائل و السوابق معظما بین الانام و الخلائق بی توقیف صریح و تنصیص صحیح خود آن جناب باب این مدینه قرار دهند پس عزم عاصمی که جناب أبی ذر رض را از ابواب مدینۀ علم قرار دهد هرگز نزد ارباب معرفت ممدوح و محمود نخواهد بود ثانیا باب مدینۀ علم بودن شرفیست که مثبت عصمت می باشد کما دریت فیما سبق و هر چند عظمت و جلالت حضرت أبی ذر رض مسلم فریقینست لیکن احدی از علمای اهل اسلام قائل بعصمت آن حضرت نشده پس چگونه اقدام عاصمی بر اثبات بودن حضرت أبی ذر رض باب مدینۀ علم مستحسن خواهد شد ثالثا عظمت و جلالت و رفعت و نبالت حضرت

ص:176

أبی ذر رضوان اللّه علیه اگر چه مسلم قاطبۀ اهل اسلامست لیکن ظاهرست که این همه شرف و کرامت ایشان را از بارگاه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم حاصل شده و هرگز عظمت و جلالتشان بحدی نرسیده است که با وجود مسعود جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم متحد شوند و باب مدینه چنانچه در نهایت ظهورست متحد با مدینه می باشد پس اقدام بر اثبات این معنی که حضرت أبی ذر باب مدینه علم بود یقینا داخل جسارتست و کار ارباب معرفت و نصفت نیست رابعا راس فضائل و مراتب و عمدۀ محامد و مناقب حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه اخلاص مودت و محبت و امحاض انقیاد و طاعت اهلبیت نبوت علیهم الصلوة و السّلام می باشد و جملۀ مکارم و مآثر و قاطبۀ محاسن و مفاخر ایشان را از کمال محبت اهلبیت نبوت و معدن رسالت علیهم آلاف التحیة و السّلام من الملک المنعام حاصل شده لهذا هیچ عاقلی که عارف بمرتبۀ شان باشد تجویز نخواهد کرد که ایشان در فضائل خاصۀ اهلبیت علیهم السّلام مشارکت داشته باشند و ظاهرست که باب مدینۀ علم بودن از فضائل خاصۀ اهلبیت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلمست که در آن از مشارکت غیری مامون می باشند و احادیثی که شاهد این مدعاست شطری از آن در مؤیدات حدیث مدینة العلم سابقا منقول شده فلا تذهل عنها خامسا باب بودن حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه در زهد علی الفرض موقوف بر آنست که حضرت أبی ذر در زهد بالاتر از جمیع اصحاب آن جناب بوده باشند و هر چند کمال زهد حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه نزد ارباب ایمان بلکه سائر اهل اسلام مقبول و مسلمست لیکن بلوغ مرتبۀ شان بمرتبۀ زهد جناب امیر المؤمنین علیه السّلام هرگز مسلم نیست فضلا عن کونه ازهد منه و احدی از اهل اسلام چه جای اهل ایمان اقدام برین ادعای غیر صحیح نخواهد کرد پس چگونه روا خواهد شد که با وجود جناب امیر المؤمنین علیه السّلام حضرت أبی ذر رض را در زهد باب مدینۀ علم خوانند دوم آنکه کثرت فضائل حضرت أبی ذر رضوان اللّه بلا ریب و استنکار متلقی بالقبول و احادیث عظیمۀ مناقب شان در کتب و اسفار فریقین بتوفر و اکثار ماثور و منقولست و بحمد اللّه المنان اهل حقّ و ایقان این صحابی جلیل الشأن را از جمله اعلام و ارکان می دانند و بر تمامی اهل اسلام در تعظیم و اکرامشان سابق الاقدام هستند لیکن احادیث تشبیه ایشان بحضرت عیسی بن مریم علی نبینا و آله و علیه السّلام که در طرق اهل سنت وارد شده مسلم اهل حقّ نیست و آن را از منفردات اهل سنت می دانند و انشاء اللّه تعالی در مجلد آتی خواهی دانست که تشبیه غیر معصوم به نبی معصوم جائز نیست و این معنی بحسب افادات اهل سنت محققست پس حدیثی که عاصمی درین کلام خود ذکر کرده مقبول نخواهد بود سوم آنکه حدیثی که عاصمی در این جا ذکر کرده در مشاهیر کتب و اسفار احادیث و اخبار سنیه بنظر نحیف نرسیده و آنچه در کتب مشهوره اهل سنت متعلق به تشبیه زهد حضرت أبی ذر رض بزهد حضرت عیسی علیه السّلام موجود می باشد چند روایتست که در این جا ثبت می شود ترمذی در صحیح خود گفته حدثنا العباس العنبری

ص:177

حدثنا النضر بن محمد حدثنا عکرمة بن عمار حدثنی ابو زمیل هو سماک بن الولید الحنفی عن مالک بن مرثد عن ابیه عن أبی ذر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذی لهجة اصدق و لا اوفی من أبی ذر شبه عیسی بن مریم علیه السّلام فقال عمر بن الخطاب کالحاسد یا رسول اللّه أ فتعرف ذلک له قال نعم فاعرفوه له قال هذا حدیث حسن غریب من هذا الوجه و قد روی بعضهم هذا الحدیث فقال ابو ذر یمشی فی الارض بزهد عیسی بن مریم علیه السّلام و ابن عبد البر قرطبی در استیعاب بترجمۀ حضرت أبی ذر در باب الجیم گفته و

روی عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم انه قال ابو ذر فی امتی شبیه عیسی بن مریم فی زهده و نیز ابن عبد البر در استیعاب بترجمۀ حضرت أبی ذر در باب الذال من الکنی گفته و

قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم ابو ذر فی امتی علی زهد عیسی بن مریم و ملا علی متقی در کنز العمال گفته

ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء علی ذی لهجة اصدق من أبی ذر من سره ان ینظر الی زهد عیسی بن مریم فلینظر الی أبی ذر

ابن سعد عن مالک بر دینار مرسلا ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء علی ذی لهجة اصدق من أبی ذر ثم رجل بعدی من سره ان ینظر الی عیسی بن مریم زهدا و سمتا فلینظر الی أبی ذر ابن عساکر عن الهجیع بن قیس مرسلا پس عجبست که چرا عاصمی این روایات مشهوره را که نزد علمای مذهب او متداول النقلست ترک نموده بروایتی غریب که اثری از ان در کتب مشاهیر موجود نیست متمسک گردیده حال آنکه این روایات مشهوره انفع بمطلوب او بود نسبت بروایتی که ذکر کرده چه این روایات چنانچه می بینی دلالت بر ان دارد که زهد حضرت أبی ذر با زهد حضرت عیسی علیه السّلام کلاّ مشابهت داشت و روایتی که ذکر کرده مدلول آن مشابهت زهد حضرت أبی ذر بالبعض زهد حضرت عیسی علیه السّلام می باشد و بینهما بون بعید بالجمله حدیث تشبیه زهد أبی ذر با زهد حضرت عیسی بهر نهج که مروی باشد مقبول نیست و لفظی که عاصمی درین باب ذکر کرده بالمره شاذست چهارم آنکه قول عاصمی و جعل له ایضا باب الصدق

قوله صلّی اللّه علیه ما حملت الارض و لا اظلت الخضراء ذا لهجة اصدق من أبی ذر مثل قول سابق محتمل وجهینست پس اگر مطلوب عاصمی صرف اثبات انفتاح باب صدق از مدینۀ علم برای حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه می باشد احدی از اهل حق مخالفت باو نخواهد کرد چه کمال آن حضرت در صفت صدق مسلم قاطبه اهل اسلامست اگر چه حضرت خلیفۀ ثالث سنیه درین امر واضح نیز کلام داشتند و همت عالی نهمت خود بر تکذیب و تعییر آن خاصۀ رب قدیر بر می گماشتند لیکن اگر مقصود عاصمی اثبات آنست که حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه باب مدینۀ علم بود در صدق پس البته مقبول نیست بوجوه عدیده و براهین سدیده که شطری از آن قریبا در بیان زهد گذشته و بسیاری از آن از تقریرات سابقه

ص:178

و لاحقه ما انشاء اللّه تعالی نزد ممعن بصیر منجلی و مستنیرست پنجم آنکه

حدیث ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من أبی ذر بلا ریب دلیل کمال حضرت أبی ذر در صدق می باشد لیکن این معنی مستلزم آن نیست که آن حضرت باب مدینۀ علم هم قرار داده شود و من ادعی فعلیه البیان ششم آنکه این حدیث شریف که متفق علیه فریقین و مسلم بین الحزبینست بطرق متعدده و الفاظ شتی در مشاهیر اسفار اجله احبار و حفاظ کبار مسرور و موجودست لیکن عاصمی در ایراد آن تصرف غریبی نموده بجای اقلت الغبراء جملۀ حملت الارض که اثری از آن در هیچ طریق از طرق این حدیث نیست وارد کرده و باین تصرف بیحاصل این حدیث شریف را که در فصاحت الفاظ و جزالت معانی و براعت نظم از جملۀ دلائل مبهره بر کمال بلاغت افصح من نطق بالضاد می باشد بی لطف گردانیده هفتم آنکه قول عاصمی فجعل له بابین باب الصدق و باب الزهد مثل قولین سابقین دو احتمال دارد یکی آنکه مقصود انفتاح باب صدق و باب زهد برای حضرت أبی ذر رضوان اللّه علیه باشد و این معنی منافی مذهب اهل حقّ نیست کما اشرنا إلیه سابقا زیرا که نزد ایشان انفتاح ابواب این کمالات برای حضرت أبی ذر بسبب امتثال امر

فمن أراد العلم فلیات الباب صورت گرفته و هر که دارای شطری از درایت بوده باشد بیقین می داند که چون حضرت أبی ذر در مدینۀ علم از باب آن داخل شدند لهذا باین صفات کمال فائز شدند و از همین جاست که حضرت أبی ذر معترف بکمال عظمت منزلت و جلالت مرتبت باب حقیقی مدینۀ علم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و دیگر اهلبیت نبوت و معدن رسالت بودند و انقطاعشان بسوی این حضرات اظهر من الشمس و ابین من الامسست و احتمال دیگر درین قول عاصمی اینست که مقصود او اثبات بودن حضرت أبی ذر باب مدینۀ علم در صدق و زهد بوده باشد و این معنی البته نزد اهل حقّ مقبول نیست و بعض دلائل آن قریبا گذشته و براهین عدیدۀ نفی آن از تقریرات سابقه و لاحقه متضح و متبین می گردد کما لا یخفی علی المتدرب الماهر و اللقف الخابر هشتم آنکه قول عاصمی و الزهد جامع للعلم کله مسلم ارباب معارف و علم و مقبول اصحاب عقول و حلوم نیست زیرا که بسیاری از علوم حقه است که زهد متعلق بآن نمی شود مثل علم بکوائن غابره و وقائع آتیه و اخبار بالغیب و غیر ذلک و هرگز لازم نیست که کسی که زاهد باشد باین علوم هم متصف باشد کما هو ظاهر کل الظهور پس چگونه مستقیم خواهد شد ادعای این معنی که حضرت أبی ذر بسبب زهد خود دارای تمام علم بود نهم آنکه اگر حضرت أبی ذر بسبب زهد خود جامع تمام علم باشد لازم آید مساوات او با جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در علم حال آنکه احدی از ارباب خبرت و تحقیق التزام باین امر واقع نخواهد کرد چه اعلمیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام از تمامی اصحاب بادلّۀ بسیار و شواهد بیشمار ثابتست و قد مضی منها ما هو شفاء و سیاتیک ما یقصر عنه باع الاحصاء؟ ؟ ؟ دهم آنکه اگر زهد حضرت أبی ذر جامع تمام علم باشد لازم آید مساوات آن حضرت با جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در علم زیرا که مفاد حدیث مدینۀ علم هم همینست که آن جناب جامع کل علم بود پس هر گاه

ص:179

حضرت ابو ذر هم جامع تمام علم باشد مساوات علم او با علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم ثابت باشد و این معنی نفی قلیله اهل اسلامست بالجمله عاصمی درین کلام منحل النظام بمحض تشهی نفس برای مدینۀ علم ابواب عدیده فرض نموده خود را عرضه تعبیرات فاضحه و تندیدات لائحه فرموده غرائب افادات و طرائف افاضات بر منصۀ شهود نهاده و او تهجم بین و تهجس غیر بین داده پس اولیای عاصمی را لازمست که یا در صدد اصلاح کلامش برایند و آنچه درین مقام افاده نموده است استقامتش بر ارباب تحقیق واضح نمایند یا ازین تقریر پر تزویرش دست درکشند و باذعان امر حق واضح و عیان ذائقۀ عرفان بچشند

کلام طیبی در تأویل حدیث «أنا دار الحکمة» و ابطال آن

و حسین بن عبد اللّه بن محمد الطیبی در تاویل

حدیث انا دار الحکمة طرفه کلامی بر زبان آورده که مایۀ کمال استعجاب و استغراب اولی الالبابست چنانچه در کاشف شرح مشکاة گفته

قوله و علی بابها لعل الشیعة تتمسک بهذا التمثیل ان اخذ الحکمة و العلم مختص به رضی اللّه عنه لا یتجاوز الی غیره الا بواسطته رضی اللّه عنه لان الدار انما یدخل فیها من بابها و قد قال تعالی لَیْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقی وَ أْتُوا اَلْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها و لا حجة لهم فیه إذ لیس دار الجنة بأوسع من دار الحکمة و لها ثمانیة ابواب و این مقال تسویل اشتمال که طیبی آن را بمقابلۀ احتجاج و استدلال اهل حقّ آورده چنانچه می بینی قابل احتفال ارباب کمال نیست زیرا که مقصود طیبی از آن اینست که چون دار جنت از دار حکمت اوسع نیست و با وصف این معنی هشت باب دارد پس دار حکمت که اوسع از دار جنت است هشت باب بلکه بیشتر خواهد داشت و هر گاه برای دار حکمت بودن ابواب متعدده لازم شد پس ما سوای جناب امیر المؤمنین علیه السّلام دیگر اصحاب نیز ابواب آن خواهند بود و اخذ حکمت و علم مختص بآنجناب نخواهد بود و هو المطلوب و این کلام فاسد النظام مخدوشست بوجوه متکاثره که بسیاری از آن از تقریرات سابقه واضح و آشکارست لیکن در این جا بلحاظ مناسبت مقام بر ذکر بعض وجوه اکتفا می رود اول آنکه وسعت داری هرگز مستلزم این معنی نیست که برای آن دار بیش از یک باب بنا کنند بلی آنچه لازمست اینست که اتساع باب را بمناسبت اتساع دار قرار دهند و درین امر شکی نیست که اتساع باب دار حکمت بمناسبت اتساع دار حکمت واقعشده و وسعت این باب بحدی می باشد که عقول عقلا و حکما از فهم آن خاسر و عبارات فصحا و بلغا در بیان مقدار آن عاجز و قاصرست و بحمد اللّه تعالی صحت این کلام نحیف علاوه بر ادلۀ متکاثره و براهین متناصره که در ما بعد انشاء اللّه تعالی مذکور خواهد شد از افادۀ علامۀ ابن حجر مکی واضح و ظاهرست حیث قال فی المنح المکیة کما علمت سابقا مما یدل علی ان اللّه سبحانه اختص علیا من العلوم بما تقصر عنه العبارات

قوله صلعم اقضاکم علی و هو حدیث صحیح لا نزاع فیه و

قوله انا دار الحکمة

و روایة مدینة العلم و علی بابها دوم آنکه از اخبار متکاثرۀ اهل سنت واضح و لائحست که تعیین ابواب جنت بلحاظ

ص:180

وسعت جنت نیست بلکه تعیین آن بلحاظ بعض افعال خیرست که از اهل جنت در دار دنیا بعمل می آید پس کمال عجبست که طیبی چگونه ازین امر مخصوص و وجه منصوص اعراض ورزیده ابواب ثمانیه جنت را مبنی بر وسعت می داند و کمال وسعت نظر خویش در اخبار و احادیث مذهب خود بحد وضوح می رساند حالا شطری از عبارات کتب و اسفار احبار کبار سنیه که متعلق باین بابست باید شنید علامۀ جلال الدین سیوطی در کتاب البدور السافره فی امور الآخره گفته باب عدد ابواب الجنة و اسمائها قال اللّه تعالی وَ سِیقَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتّی إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها

اخرج الشیخان عن سهل بن سعد ان رسول اللّه صلعم قال فی الجنة ثمانیة ابواب منها باب یسمی الریان لا یدخله الا الصائمون و فی لفظ ان فی الجنة بابا یقال له الریان یدخل منه الصائمون یوم القیمة لا یدخل معهم احد غیرهم یقال این الصائمون فیدخلون منه فاذا دخل آخرهم اغلق فلم یدخل منه احد و اخرج الطبرانی فی الاوسط من حدیث أبی هریرة نحوه

و اخرج الشیخان عن أبی هریرة عن رسول اللّه صلعم قال من انفق زوجین من ماله فی سبیل اللّه دعی من ابواب الجنة و للجنة ابواب فمن کان من اهل الصلوة دعی من باب الصلوة و من کان من اهل الصیام دعی من باب الریان و من کان من اهل الصدقة دعی من باب الصدقة و من کان من اهل الجهاد دعی من باب الجهاد الخ و نیز جلال الدین سیوطی در در منثور بتفسیر آیۀ حَتّی إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها گفته

اخرج البخاری و مسلم و الطبرانی عن سهل بن سعد رضی اللّه عنه ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال فی الجنة ثمانیة ابواب منها باب یسمی الریان لا یدخله الا الصائمون

و اخرج مالک و احمد و البخاری و مسلم و الترمذی و النّسائی و ابن حبان عن أبی هریرة رضی اللّه عنه عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم قال من انفق زوجین من ماله فی سبیل اللّه دعی من ابواب الجنة و للجنة ابواب فمن کان من اهل الصلوة دعی من باب الصلوة و من کان من اهل الصیام دعی من باب الریان و من کان من اهل الصدقة دعی من باب الصدقة و من کان من اهل الجهاد دعی من باب الجهاد الخ و نیز در آن گفته و

اخرج ابن أبی حاتم عن ابن عباس رضی اللّه عنهما قال للجنة ثمانیة ابواب باب للمصلین و باب للصائمین و باب للحاجین و باب للمعتمرین و باب للمجاهدین و باب للذاکرین و باب للشاکرین

و اخرج احمد عن أبی هریرة قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لکل عمل اهل من ابواب الجنة یدعون منه بذلک العمل و محی الدین نووی در منهاج شرح صحیح مسلم گفته قوله صلّی اللّه علیه و سلم من باب کذا و من باب کذا فذکر باب الصلوة و الصدقة و الصیام و الجهاد قال القاضی و قد جاء ذکر بقیة ابواب الجنة الثمانیة فی حدیث آخر فی باب التوبة و باب الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و باب الراضین فهذه سبعة ابواب جاءت فی الاحادیث و

جاء فی حدیث السبعین الفا الذین یدخلون الجنة بغیر حساب انهم یدخلون من الباب الایمن فلعله الباب الثامن و قسطلانی در ارشاد الساری گفته و فی نوادر الاصول من ابواب الجنة

ص:181

باب محمد صلّی اللّه علیه و سلم و هو باب الرحمة و هو باب التوبة و سائر الابواب مقسومة علی اعمال البر باب الزکاة باب الحج باب العمرة و عند عیاض باب الکاظمین الغیظ باب الراضین الباب الایمن الذی یدخل منه من لا حساب علیه و عند الاجری

عن أبی هریرة مرفوعا ان فی الجنة بابا یقال له الضحی فاذا کان یوم القیمة ینادی مناد این الذین کانوا یدیمون صلاة الضحی هذا بابکم فادخلوا منه

و فی الفردوس عن ابن عباس یرفعه للجنة باب یقال له الفرح لا یدخل منه الا مفرح الصبیان و عند الترمذی باب للذکر و عند ابن بطال باب للصابرین و الحاصل ان کل من اکثر نوعا من العبادة خص بباب یناسبها ینادی منه جزاء و؟ ؟ ؟ و کل من یجتمع له عمل بجمیع انواع التطوعات ثم ان من یجتمع له ذلک انما یدعی من جمیع الابواب علی سبیل التکریم و الا فالدخول انما یکون من باب واحد و هو باب العمل الذی یکون اغلب علیه سوم آنکه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم ذات عالی صفات خود را چنانچه بدار حکمت معبر فرموده اند همچنین بمدینۀ جنت نیز تعبیر فرموده اند و پر ظاهرست که آن جناب هرگز ازین معنی غافل نبودند که جنت ابواب ثمانیه دارد و اوسع بودن ذات با برکات خود از جنت نیز بر آن جناب واضح بود و با این همه درین حدیث صرف جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را باب مدینۀ جنت قرار داده اند پس اقدام طیبی در شرح

حدیث انا دار الحکمة بر اثبات تعدد ابواب بغرض حمایت حمای اصحاب مورث عجب عجابست سبحان اللّه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب صراحة خود را بمدینۀ جنت تشبیه دهند و با وصف ملاحظه تعدد ابواب جنت و اوسعیت خود از جنت جز یک باب برای خود ذکر نفرمایند و طیبی با آن همه وسعت نظر و ثقوب بصر ازین حدیث بی خبر باشد و در بیان معنی

حدیث انا دار الحکمة راه دور و دراز مقایسۀ دار حکمت با دار جنت پیموده بغرض باطل خود ابواب متعدده برای دار حکمت قرار دهد و منت عظیمه بر جان دلدادگان اصحاب نهد و ازینجا بنهایت وضوح متحقق گشت که مقایسۀ دار حکمت با دار جنت که طیبی باختراع آن نزد اتباع خود گویا گوی بلاغت ربوده و بذریعۀ آن قصد اثبات تعدد ابواب دار حکمت نموده هرگز فتح باب مقصود او نمی نماید بلکه ازین مقایسه کمال مجانبت او از تتبع آثار و اخبار بر می آید چهارم آنکه اگر برای دار حکمت ابواب متعدده بوده باشد آن ابواب بجز ذوات مقدسۀ ائمۀ طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین دیگر اشخاص نمی توانند شد زیرا که خود جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم این حضرات را ابواب علم فرموده است کما سبق و نیز در حق ایشان فرموده

فهم الباب المبتلی به من اتاهم نجی و من اباهم هوی و نیز در حق ایشان فرموده

مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطة من دخله غفر له و در باب دیگر ان مثل این نص معدوم و مفقودست و علاوه بر ان موانع عدیده و حواجز شدیده مثل عدم عصمت و ظهور مفضولیت و غیر آن دریشان معتد و موجود پس هرگز بعقل عاقلی راست نمی آید که با وجود ائمۀ طاهرین معصومین علیهم آلاف سلام رب العالمین که در کلام نبوی ابواب علم

و الباب المبتلی به الناس و مثل باب حطه بودنشان مصرح و منصوصست

ص:182

کسی دیگر قابلیت این منصب جلیل داشته باشد خصوصا مثل حضرات ثلاثه و احزابهم که جهالات متکاثره و عمایات متوافره شان مثل قطع لیل مظلم و زلف دامس مدلهمّ موحش هر صغیر و کبیرست و بعدشان از ساحت علیای علم و حکمت حضرت بشیر و نذیر علیه و آله سلام الملک القدیر کالصبح الجشیر نزد ناظر بصیر واضح و مستنیرست و بعد ازین سزاست اگر اهل حقّ با طیبی و احزاب او از در تبکیت و افحام و تسکیت و الزام بصدد محاجه ظاهره و مخاصمۀ قاهره برآیند و گویند که بی شک دار حکمت از دار جنت اوسعست و ما تعدد ابواب دار حکمت را نیز مسلم می داریم و می گوئیم که اگر دار جنت هشت باب دارد دار حکمت دوازده باب دارد لیکن اگر شما مدعی اسلام و تسلیم هستید و در ادعای خود صادق می باشید می باید که برای اخذ علم و حکمت بر همین ابواب ثنی عشر رو آرید و هرگز ازین ابواب بدیگر ابواب تباب تجاوز نکنید زیرا که دار حکمت خود بلسان مقال فضلا عن لسان الحال شما را بسوی این ابواب دعوت می نماید و ارشاد می کند

هم ابواب العلم فی امتی من تبعهم نجا و من اقتدی بهم هدی الی صراط مستقیم و بنص صریح می فرماید

فهم الباب المبتلی به من اتاهم نجا و من اباهم هوی و باعلان تمام واضح می گرداند که

مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطة من دخله غفر له مگر حیفست که شما این ارشادات خاصه و دیگر افادات ناصه دار حکمت می شنوید و باز متنبه نمی شوید و این ابواب شارعه را که بنص خود دار حکمت مثل باب حطه می باشند می گزارید در وی سجود بابواب بتاب می آرید و همت خود را بر فرض این ابواب منحوته در دار حکمت و مدینه علم برمیگمارید و ابدا ملتفت نمی شوید به اینکه فرض مداخل سفه و جهل در دار حکمت و مدینۀ علم از اقبح ضلالاتست و فتح ابواب نار در مدینه جنت از انکر محالات و عجب بالای عجب اینست که شما بر محض اعراض از ابواب اثنی عشر دار حکمت و مدینه علم اکتفا و اقتصار نمی کنید بلکه جوامع همم قالصه خود را مصروف می نمائید در این که این ابواب شارعه دار حکمت و مدینۀ علم مسدود گردد و ابواب مفضیه الی التباب که شما از طرف خود درین دار و مدینه فرض می کنید مفتوح شود و نمی دانید که اول الابواب الاثنی عشر که باب الابوابست چنان مرتبۀ عظمی نزد مدینۀ علم و دار حکمت داشت بلکه بحدی مقرب بارگاه صمدی بود که باب دار آن جناب که در خانۀ خدا بود هنگام سدّ جمیع ابواب اصحاب باذن رب الارباب مفتوح ماند پس سعی باطل شما درین باب و جهد لا حاصل در سدّ این ابواب مصداق قول خداوند عالمست یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اَللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اَللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکافِرُونَ پنجم آنکه مفاد ظاهر

حدیث انا دار الحکمة و علی بابها وحدت باب دار حکمتست پس اگر بوجه من الوجوه ابواب متعدده برای آن قرار داده شود می باید که آن ابواب بنحوی بوده باشند که تعددشان راجع بوحدت گردد و پر ظاهرست که اگر بفرض محال اصحاب

ص:183

ابواب دار حکمت باشند این تعدد بلحاظ وجوه اختلاف و تفرقشان که ذکر آن بالاجمال نیز مورث اسهابست فضلا عن ذکرها بالاستیعاب هرگز رو بوحدت نخواهد آورد بخلاف آنکه اگر حضرات ائمۀ طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین ابواب آن باشند که درین صورت تعدد ابواب دار حکمت هم در رنگ وحدت باب خواهد شد چه واضحست که این حضرات با وصف ابواب متعدده بودن در حکم باب واحد می باشند و بهمین سبب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم گاهی بریشان ابواب که لفظ جمعست اطلاق فرموده و ارشاد کرده

و هم ابواب العلم فی امتی من تبعهم نجا من النار و من اقتدی بهم هدی الی صراط مستقیم کما مضی سابقا و گاهی از ایشان بباب که لفظ واحدست تعبیر نموده چنانچه فرموده

فهم الباب المبتلی به من اتاهم نجی و من اباهم هوی و خطبۀ جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم که مشتمل برین کلام بلاغت نظامست اگر چه سابقا بروایت کتاب منقبة المطهرین ابو نعیم اصفهانی شنیدی لکن در این جا نیز روایتی از ان باید شنید علامۀ ابو الفتح محمد بن علی بن ابراهیم النطنزی در کتاب الخصائص علی ما نقل عنه گفته

اخبرنا ابو بکر محمد بن أبی نصر شجاع بن أبی بکر الحافظ قراءة علیه و انا اسمع قال اخبرنا ابو الخیر محمد بن احمد بن هارون قال اخبرنا ابو بکر احمد بن موسی الحافظ قال حدثنا ابو احمد بن یوسف الجرجانی قال حدثنا محمد بن ابراهیم البزاز قال حدثنا محمد بن حمید قال حدثنا هارون بن عیسی قال حدثنا زاهر بن الحکم قال حدثنا ابو حکیم الحناط عن جابر بن یزید عن أبی جعفر عن ابیه عن جابر بن عبد اللّه الانصاری قال خرج علینا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یوما و معه علی و الحسن و الحسین ع فخطب ثم قال ایها الناس ان هؤلاء اهلبیت نبیکم قد شرفهم اللّه بکرامته و استحفظهم سره و استودعهم علمه عماد الدین شهداء علی امته برأهم قبل خلقه إذ هم اظلة تحت عرشه نجباء فی علمه اختارهم فارتضاهم و اصطفاهم فجعلهم علماء فقهاء لعباده فهم الائمة المهدیة و القادة الباعثة و الامة الوسطی و الرحمة الموصولة هم الکهف الحصین للمؤمنین و نور ابصار المهتدین و عصمة لمن لجأ إلیهم و نجاة لمن احترز بهم یغتبط من والاهم و یهلک من عاداهم و یفوز من تمسک بهم الراغب عنهم مارق و المقصر عنهم زاهق و اللازم بهم لاحق فهم الباب المبتلی به من اتاهم نجا و من اباهم هوی هم حطة لمن دخله و حجة اللّه علی من جهله الی اللّه یدعون و بامر اللّه یعملون و بآیاته یرشدون فیهم نزلت الرسالة و علیهم هبطت ملائکة الرحمة و إلیهم بعث الروح الامین تفضلا من اللّه و رحمة و اتاهم ما لم یؤت احدا من العالمین و عندهم بحمد اللّه ما یلتمس و یحتاج من العلم و الهدی فی الدین و هم النور فی الضلالة عند دخول الظلمة و هم الفروع الطیبة من الشجرة المبارکة و هم معدن العلم و اهلبیت الرحمة و موضع الرسالة و مختلف الملائکة هم الذین اذهب اللّه عنهم الرجس

ص:184

و طهرهم تطهیرا و در حدیث باب حطه که مؤید حدیث مدینة العلم می باشد نیز جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بسبب همین اتحاد گاهی محض جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را باب حطه فرموده و گاهی تمامی اهلبیت علیهم السّلام را مثل باب حطه قرار داده و قد مرت طرق هذا الحدیث الجلیل مستوفاة فیما سبق بالتفصیل و ازینجاست که هر گاه جناب امیر المؤمنین علیه السّلام تمثیل خود بباب حطه بیان فرمود در کلام معجز نظام خود لفظ مثلنا که مشتمل بر ضمیر جمعست آورد تا اشاره باشد به اینکه آن حضرت با دیگر اهلبیت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم درین باب متحدست علامۀ سیوطی در تفسیر در منثور گفته و

اخرج ابن أبی شیبة عن علی بن أبی طالب قال انما مثلنا فی هذه الامة کسفینة نوح و کباب حطة فی بنی اسرائیل و بحمد اللّه المعین ازین تقریر متین و تبیین رزین واضح و مستبین گردید که اگر اهل حقّ بگویند که دار حکمت و مدینۀ علم باب واحد دارد هم بجاست و اگر گویند که دار حکمت و مدینۀ علم ابواب اثنی عشر دارد نیز رواست و در هر دو صورت از دائرۀ اتباع آثار خود دار حکمت و مدینۀ علم بیرون نخواهند شد و این معنی بفضل و انعام الهی و بتأیید کلام رسالت پناهی از خصوصیات خاصۀ اهل حقست که مخالفین را در باب ابواب منحوته خود که مصداق أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ می باشند بسوی آن راهی نیست و در ادعای مثل آن برای مقصود نامحمود خود از لزوم تناقض و تنافر و تهافت و تناکر پناهی نه وَ اَللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ و ذلِکَ فَضْلُ اَللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ و از آیات باهرۀ علو امر حق و بینات زاهرۀ سمو قول صدق آن ست که بعضی از علمای سنیه خود معترف شده اند به اینکه حضرات ائمۀ اثنی عشر ابواب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بودند بلکه این مطلب را از رسالۀ رویای یوحنای مسیحی در براهین اثبات نبوت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بمعرض تحقیق رسانیده آن را مصداق قول جناب رسالت مآب

انا مدینة العلم و علی بابها گردانیده اند علامه جواد ساباط در مقالۀ ثالثه تبصرۀ ثالثه کتاب براهین ساباطیه بعد ایراد برهان خامس از رسالۀ رویای یوحنا گفته و ترجمته بالعربیة فاخذتنی الروح الی جبل عظیم شامخ و ارتنی المدینة العظیمة اورشلیم المقدسة نازلة من السماء من عند اللّه و فیها مجد اللّه و ضوئها کالحجر الکریم کحجر الیشم و البلور و کان لها سور عظیم عال و اثنا عشر بابا و علی الابواب اثنا عشر ملکا و کان قد کتب علیها اسماء اسباط اسرائیل الاثنی عشر اقول لا تاویل لهذا النص بحیث ان یدل علی غیر مکة شرفها اللّه تعالی و المراد بمجد اللّه بعثته محمدا صلعم فیها و الضوء عبارة عن الحجر الاسود و تشبیهه بالیشم و البلور اشاره الی صحیح الروایات التی وردت فی انه لما نزل کان أبیض و المراد بالسور هو ربّ الجنود صلعم و الابواب الاثنی عشر اولاده الاحد عشر و ابن عمه علی و هم علی و الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و الحسن و القائم المهدی محمد رضی اللّه عنهم و قوله و علی الابواب الاثنی عشر

ص:185

اثنا عشر ملکا یدل علی عظم مرتبته و علی عموم نبوته و قیام دعوته و علی انقیاد جمیع الاسباط له و الاسباط الاثنا عشر عبارة عن اولاد یعقوب عهسم و هم روبین و شمعون و لاوی و یهودا و اسخر و زابلون و بن یامین و دان و نفتالی و یاد و عاشر و یوسف عهسم و هذا مصداق

لقوله لولاک لما خلقت الافلاک و نیز در براهین ساباطیه بعد ایراد برهان سادس از رسالۀ مذکوره گفته و ترجمته بالعربیة و لسور المدینة اثنا عشر اساسا و علیها اسماء رسل الحمل الاثنی عشر اقول هذا تاکید صریح لما قبله و الاثنا عشر الاساس هم الائمة الاثنا عشر و رسل الحمل الاثنا عشر الحواریون الاثنا عشر رضع و هم سمعون بطرس و اندریاس و یعقوب و یوحنا و فیلبوس و برتولوماؤس و توما و متی و یعقوب و لباؤس و سمعون القنانی و بولوص علی رایی أنا لأن یهودا الاسخریوطی کان قد خنق نفسه و هلک و اقیم بولوص مقامه و فیه اشاره الی انقیاد جمیع المذاهب العیسویة لشریعة خیر البریة صلعم و نیز در براهین ساباطیه بعد ایراد برهان سابع از رسالۀ مذکوره گفته و ترجمته بالعربیة و الابواب الاثنا عشر اثنا عشر لؤلؤة کل واحد من الابواب کان من لؤلؤة واحدة و ساحة المدینة من الذهب الابریز کالزجاج الشفاف اقول هذا بیان لما قبله و صفة للابواب و کون کل باب من لؤلؤة واحد فیه اشاره الی ما یدعیه الامامیون من عصمة ائمتهم لان اللؤلؤة کرویة و لا شک ان الشکل الکروی لا یمکن انثلامه لانه لا یباشر الاجسام الا علی ملتقی نقطة واحدة کما صرح به اوقلیدس و الاصل فی عصمة الامام اما عند اهل السنة و الجماعة فان العصمة لیست بشرط بل العمدة فیه انعقاد الاجماع و اما عند الامامیة فهی واجبة فیه لانه لطف و لان النفوس الذکیة الفاضلة تابی عن اتباع النفوس الدنیة المفضولة و عدم العصمة علة عدم الفضیلة و لهما فیها بحث طویل لا یناسب هذا المقام قوله و ساحة المدینة من الذهب الابریز کالزجاج الشفاف یرید بذلک اهل ملته صلعم لانهم لا ینحرفون عن اعتقادهم و لا ینصرفون علی مذهبهم فی حالة العسرة و اما الذین اغواهم قسوس الانکتاریین فمن الجهال الذین لا معرفة لهم باصول دینهم و هذا هو مصداق

قوله صلعم انا مدینة العلم و علی بابها و سر خیل گروه مروانی ابن تیمیه حرانی در رد حدیث مدینة العلم کمال نصب و حروریت و مروق و خارجیت را نصب العین خود ساخته اعلام توهین و تهجین اسلام و شارع اسلام علیه آلاف التحیة و السّلام بلا لحاظ عذل و ملام ارباب اذهان و احلام افراخته چنانچه در منهاج السنه در مبحث اعلمیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام گفته و

حدیث انا مدینة العلم و علی بابها اضعف و اوهی و لهذا انما یعد فی الموضوعات و ان رواه الترمذی و ذکره ابن الجوزی و بین ان سائر طرقه موضوعة و الکذب یعرف من نفس متنه فان النبی صلّی اللّه علیه و سلم إذا کان مدینة العلم و لم یکن لها الا باب واحد و

ص:186

لم یبلغ عنه العلم الا واحد فسد امر الاسلام و لهذا اتفق المسلمون علی انه لا یجوز ان یکون المبلغ عنه العلم الا واحدا بل یجب ان یکون المبلغون اهل التواتر الدین یحصل العلم بخبرهم للغائب و خبر الواحد لا یفید العلم الا بقرائن و تلک قد تکون منتفیة او خفیة عن اکثر الناس فلا یحصل لهم العلم بالقرآن و السنن المتواترة و إذا قالوا ذلک الواحد معصوم یحصل العلم بخبره قیل لهم فلا بد من العلم بعصمته اوّلا و عصمته لا تثبت بمجرد خبره قبل ان تعلم عصمته فانه دور و لا تثبت بالاجماع فانه لا اجماع فیها و عند الامامیة انما یکون الاجماع حجة لان فیهم الامام المعصوم فیعود الامر الی اثبات عصمته بمجرد دعواه فعلم ان عصمته لو کانت حقا لا بد ان تعلم بطریق آخر غیر خبره فلو لم یکن لمدینة العلم باب الا هو لم یثبت لا عصمته و لا غیر ذلک من امور الدین فعلم ان هذا الحدیث انما افتراه زندیق جاهل ظنه مدحا و هو یطرق الزنادقة الی القدح فی دین الاسلام إذ لم یبلغه الا واحد ثم ان هذا خلاف المعلوم بالتواتر فان جمیع مدائن الاسلام بلغهم العلم عن الرسول من غیر علی اما اهل المدینة و مکة فالامر فیهما ظاهر و کذلک الشام و البصرة فان هؤلاء لم یکونوا یروون عن علی الاشیاء قلیلا و انما کان غالب علمه فی الکوفة و مع هذا فاهل الکوفة کانوا تعلموا القرآن و السنة قبل ان یتولی عثمان فضلا عن علی و فقهاء اهل المدینة تعلموا الدین فی خلافة عمر و تعلیم معاذ بن جبل لاهل الیمن و مقامه فیهم اکثر من علی و لهذا روی اهل الیمن عن معاذ بن جبل اکثر مما رووا عن علی و شریح و غیره من اکابر التابعین انما تفقهوا علی معاذ بن جبل و لما قدم علی الکوفة کان شریح فیها قاضیا و هو و عبیدة السلمانی تفقها؟ ؟ ؟ علی غیره فانتشر علم الاسلام فی المدائن قبل ان یقدم علی الکوفة و این کلام عداوت انضمام اهانت التیام ابن تیمیه الدّ الخصام سراسر پوچ و پا در هوا و مشتمل بر اصناف خطل و خطاست

کلام ابن تیمیه حرانی در انکار حدیث مدینه العلم و رد آن

اما ادعای ابن تیمیه که این حدیث شریف اضعف و اوهی می باشد و جز این نیست که در موضوعات معدودست پس باطل صریح و افک فضیحست و سابقا بحمد اللّه المنعام بجواب مخاطب قمقام صحت و استفاضه و شهرت بلکه تواتر این حدیث رفیع المقام بنهایت تشیید و احکام و غایت توطید و ابرام بمعرض اثبات رسیده و حق و صدق بودن این خبر واضح الاعلام کبدر التمام او کالشمس تجلی عنها انعمام علی رغم آناف المنکرین الطغام بنصوص اجلّه حفاظ عظام و اماثل اثبات فخام واضح و لائح گردیده و حرف مطلوب به نهجی کرسی نشین شده که اگر اولیای ابن تیمیه عظیم العناد و دیگر عصائب مغمورین فی الحقد و اللداد مدت العمر دماغ خود سوزند و زمین را بآسمان دوزند هرگز ره بجای نخواهند برد و جز خون دل نخواهند خورد و محل کمال عجبست ازین ناصب مرید و مبغض عنید که چسان از تخریجات مسندین کبار

ص:187

و تحدیثات محدثین احبار و تصحیحات محققین والا تبار و دیگر افادات منقدین عالی فخار متعلق باین حدیث مشرق المنار عزیز المثار یکسر تعامی جالب بوار و تجاهل مظهر خسار آغاز می نهد و بادعای حصر معدود بودن این حدیث در موضوعات داد کمال تخرص و افترا و تجاسر و اجترا می دهد و حیرتم بسوی خود می رباید که چگونه ابن تیمیه مخذول جسارت و اقدام برین کلام نافرجام نموده مگر نمی داند که از جمله حفاظ اعلام و اثبات عظام سنیه که در اثبات و تصحیح این حدیث سعی مشکور و جهد موفور بعمل آورده اند یکی از آن یحیی بن معینست که بمرّات و کرّات تصحیح و اثبات این حدیث شریف بمخاطبه مستفیدین جنابش نموده زنگ تردد و ارتیاب از خواطر ایشان کما ینبغی زدوده کما دریت فیما سبق بالتفصیل و یحیی بن معین علاوه بر مآثر عالیه و مفاخر غالیه که اکابر منقدین و اعاظم محققین اصحاب رجال برای او ذکر می نمایند و شطری از آن سابقا دریافتی چنان عظیم المرتبه می باشد که خود ابن تیمیه جابجا اعتراف و اذعان و انقیاد و ایقان بکمال علو مرتبت و سمو منزلت او در علم و خبرت و نقد و بصیرت نموده باظهار عظمت شان و رفعت مکان او در باب عرفان احادیث سرور انس و جان سلام اللّه علیه و آله ما کر الجدیدان در تعظیم و تبجیل این ناقد جلیل کما ینبغی افزوده چنانچه در منهاج گفته المنقولات فیها کثیر من الصدق و کثیر من الکذب و المرجع فی التمییز بین هذا و هذا الی اهل العلم بالحدیث کما یرجع الی النحاة فی الفرق بین لحن العرب و نحو العرب و یرجع الی علماء اللغة فیما هو من اللغة و ما لیس من اللغة و کذلک علماء الشعر و الطب و غیر ذلک فلکل علم رجال یعرفون به و العلماء بالحدیث اجل هؤلاء و اعظم قدرا و اعظمهم صدقا و اعلاهم منزلة و اکثرهم دینا فانهم من اعظم الناس صدقا و دینا و امانة و علما و خبرة بما یذکرونه من الجرح و التعدیل مثل مالک و شعبة و سفیان بن عینیه و سفیان الثوری و یحیی بن سعید القطان و عبد الرحمن بن مهدی و عبد اللّه بن المبارک و وکیع بن الجراح و الشافعی و احمد بن حنبل و اسحاق بن راهویه و یحیی بن معین و علی بن المدینی و البخاری و مسلم و أبی داود و أبی زرعة و أبی حاتم و النّسائی و العجلی و أبی احمد ابن عدی و أبی حاتم البستی و أبی الحسن الدارقطنی و امثال هؤلاء خلق کثیر لا یحصی عددهم من اهل العلم بالرجال و الجرح و التعدیل و إن کان بعضهم اعلم من بعض بذلک و بعضهم اعدل من بعض فی وزن کلامه کما انّ الناس فی سائر العلوم کذلک ازین عبارت ظاهرست که حسب اعتراف ابن تیمیه در منقولات بسیاری از صدق و بسیاری از کذبست و مرجع در تمییز صدق و کذب بسوی اهل علم بحدیثست چنانچه در باب نحو و لغت بسوی نحاة و علمای لغت رجوع کرده می شود و همچنین مرجع هستند علمای شعر و طب و غیر آن چه برای هر علم مردمانی می باشند

ص:188

که بان علم معروف می شوند و علمای حدیث از همه علما اجل و اعظم می باشند از روی قدر و عظیم تر شان از روی صدق و اعلایشان از روی منزلت و اکثرشان از روی دین هستند چه ایشان از اعظم ناس می باشند از روی صدق و دین و امانت و علم و خبرت بچیزی که ذکر می کنند آن را از جرح و تعدیل مثل مالک و شعبه و سفیان بن عیینة و سفیان ثوری و یحیی بن سعید القطان و عبد الرحمن بن مهدی و عبد اللّه بن المبارک و وکیع بن الجراح و شافعی و احمد بن حنبل و اسحاق بن راهویه و یحیی بن معین و علی بن المدینی و بخاری و مسلم و ابو داود و ابو زرعه و ابو حاتم و نسائی و عجلی و ابو احمد بن عدی و ابو حاتم بستی و ابو الحسن دارقطنی و امثال ایشان خلق کثیر هستند که احصا نمی شود عددشان و ایشان همه از اهل علم برجال و جرح و تعدیل می باشند اگر چه بعض ایشان از بعض اعلمست باین علم و بعضشان از بعض اعدلست در وزن کلام خود چنانچه مردم در سائر علوم همچنین هستند انتهی محصل کلامه پس محل نهایت استعجابست که با وصف این همه مبالغه و اغراق و بالا خوانی در مدح یحیی بن معین و امثال او چرا بر افادات صریحه و نصوص صحیحه یحیی بن معین در باب صحت و ثبوت این حدیث متین و تعدیل راوی آن رو نمی آرد و خویشتن را از قدح و جرح مثل این حدیث اصیل باز نمی دارد و بمصداق أَ تَأْمُرُونَ اَلنّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ دیگران را حکم رجوع بیحیی بن معین و امثال او داده خود را درین باب فراموش می سازد و بمفاد لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ مبتلای مخالفت فعل با قول شده باظهار استیجاب مقت و غضب رب الارباب می پردازد و نیز ابن تیمیه در منهاج گفته فان قیل فهذا الحدیث قد ذکره طائفة من المفسرین و المصنفین فی الفضائل کالثعلبی و البغوی و امثالهما و المغازلی و امثاله قیل له مجرد روایة هؤلاء لا توجب ثبوت الحدیث باتفاق اهل العلم بالحدیث فان فی کتب هؤلاء من الاکاذیب الموضوعة ما اتفق اهل العلم علی انه کذب موضوع و فیها شیء کثیر یعلم بالادلة الیقینیة السمعیة و العقلیة انها کذب بل فیها ما یعلم بالاضطرار انه کذب و الثعلبی و امثاله لا یعتمدون الکذب بل فیهم من الصلاح و الدین ما منعهم من ذلک لکن ینقلون ما وجدوه فی الکتب و یدونون ما سمعوه و لیس لاحدهم من الخبرة بالاسانید ما لائمة الحدیث کشعبة و یحیی بن سعید القطان و عبد الرحمن بن مهدی و احمد بن حنبل و علی بن المدینی و یحیی بن معین و اسحاق بن راهویه و محمد بن یحیی الذهلی و البخاری و مسلم و أبی داود و النّسائی و أبی حاتم و أبی زرعة الرازیان و أبی عبد اللّه بن منده و الدارقطنی و عبد الغنی بن سعید و امثال هؤلاء من ائمة الحدیث و نقاده و حکامه و حفاظه الذین لهم خبرة و معرفة تامة باقوال

ص:189

النبی صلّی اللّه علیه و سلم و احوال من نقل العلم و الحدیث عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم من الصحابة و التابعین و تابعیهم و من بعد هؤلاء من نقلة العلم و قد صنفوا الکتب الکثیرة فی معرفة الرجال الذین نقلوا الاثار و اسمائهم و ذکروا اخبارهم و اخبار من اخذوا عنه و من اخذ عنهم مثل کتاب العلل و اسماء الرجال عن یحیی بن سعید القطان و علی بن المدینی و احمد بن حنبل و یحیی بن معین و البخاری و مسلم و أبی زرعة و أبی حاتم و النّسائی و الترمذی و أبی احمد بن عذی و أبی حاتم بن حبان و أبی الفتح الازدی و الدارقطنی و غیرهم ازین عبارت بنهایت صراحت واضحست که نزد ابن تیمیه یحیی بن معین از ائمۀ حدیث و نقاد و حکام و حفاظ آنست و از جمله کسانیست که برای ایشان خبرت و معرفت تامه باقوال جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و احوال ناقلین علم و حدیث از آن جناب حاصلست و از جمله جماعتی می باشد که کتب کثیره در معرفت رجال ناقلین آثار و اسماء ایشان تصنیف کرده اند و در ان تصانیف ذکر نموده اند اخبار آن ناقلین آثار را و اخبار کسی که ناقلین مذکورین ازو اخذ کرده و اخبار کسی که از ان ناقلین اخذ کرده بالجمله هر گاه نزد ابن تیمیه جلالت مرتبت یحیی بن معین باین حد رسیده است پس چرا اقوال و احکام او که در باب تصحیح حدیث مدینة العلم افاده نموده از نظر می اندازد و چگونه بقدح و جرح این حدیث شریف اعلام شقاق و خلاف را با چنین جهبذ بارع الاوصاف می افرازد و ابن تیمیه در کلام دیگر زیاده برین مبالغه و اغراق در مدح یحیی بن معین و امثال او بکار برده کالباحث عن حتفه بظلفه و الجادع مارن انفه بکفه خویشتن را بحد دمار مکمل و بوار معجل آورده چنانچه در منهاج گفته و من أراد ان یعرف فضائلهم و منازلهم عند النبی صلّی اللّه علیه و سلم فلیتدبر الاحادیث الصحیحة التی صححها اهل العلم بالحدیث الذین کملت خبرتهم بحال النبی صلّی اللّه علیه و سلم و محبتهم له و صدقهم فی التبلیغ عنه و صار هواهم تبعا لما جاء به فلیس لهم غرض الا معرفة ما قاله و تمییزه عما یخلط بذلک من کذب الکاذبین و غلط الغالطین کاصحاب الحدیث مثل البخاری و مسلم و الاسماعیلی و البرقانی و أبی نعیم و الدارقطنی ثم مثل صحیح ابن خزیمة و ابن مندة و أبی حاتم البستی ثم الحاکم و ما صححه ائمة اهل الحدیث الذین هم اجل من هؤلاء او مثلهم من المتقدمین و المتأخرین مثل مالک بن انس و شعبة بن الحجاج و یحیی بن سعید و عبد الرحمن بن مهدی و عبد اللّه بن المبارک و احمد بن حنبل و یحیی بن معین و علی بن المدینی و أبی حاتم و أبی زرعة الرازیین و خلائق لا یحصی عددهم الا اللّه فاذا تدبر العاقل للاحادیث الصحیحة الثابتة عند هؤلاء و امثالهم عرف الصدق من الکذب فان هؤلاء من اکمل

ص:190

الناس معرفة بذلک و اشدهم رغبة فی التمییز بین الصدق و الکذب و اعظمهم ذبا عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم فهم المهاجرون الی سنته و حدیثه و الانصار لهم فی الدین یقصدون ضبط ما قاله و تبلیغه للناس و ینفون عنه ما کذبه الکاذبون و غلط فیه الغالطون و من شرکهم فی علمهم علم ما قالوه و علم بعض قدرهم و الا فلیسلم القوس الی باریها لما یسلم الی الاطباء طبّهم و الی النحاة نحوهم و الی الفقهاء فقههم و الی الحساب حسابهم و الی اهل العلم بالاوقات علمهم ازین عبارت واضح و لائحست که نزد ابن تیمیه یحیی بن معین از جمله کسانیست که کامل شده است خبرتشان بحال جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم و محبت ایشان بآن جناب و راستی شان در تبلیغ از آن جناب و هوایشان تابعست برای چیزی که آن جناب آورده است پس نیست ایشان را غرضی مگر معرفت آنچه آن جناب فرموده است و تمییز کردن آن از آنچه بآن مخلوط می گردد از کذب کاذبین و غلط غالطین و نیز ازین عبارت واضحست که نزد ابن تیمیه یحیی بن معین از جمله جماعتی هست که اکمل ناس هستند از روی معرفت صدق از کذب و شدیدترین مردم هستند از روی رغبت در تمییز صدق و کذب و عظیم ترین مردم می باشند از روی دفع از جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم و ایشان مهاجرین هستند بسوی سنت و حدیث آن جناب و انصار آن حضرت می باشند در دین که قصد می کنند ضبط چیزی که فرموده است آن را و تبلیغش بسوی مردم و نفی می کنند از آن جناب چیزی که دروغ بسته اند آن را کاذبان و غلط کرده اند در آن غلط کنندگان و نیز ازین عبارت ظاهرست که ابن تیمیه دیگران را مامور می نماید بتدبر در احادیث صحیحه که تصحیح کرده اند آن را یحیی بن معین و امثال او از اهل علم بالحدیث و نیز ازین عبارت پیداست که بزعم ابن تیمیه اگر عاقل تدبر نماید در احادیث ثابته نزد یحیی بن معین و امثال او صدق را از کذب خواهد شناخت و نیز ازین عبارت متضحست که بنابر زعم ابن تیمیه هر که شریک یحیی بن معین و امثال او شود در علم شان خواهد دانست آنچه ایشان گفته اند و بعض قدر ایشان را خواهد شناخت و اگر شخصی شریک نشود در علم شان پس می باید که بمفاد مثل مشهور اعط القوس باریها قوس عرفان حدیث را بسوی باری آن که یحیی بن معین و امثال او هستند سپرد نماید چنانچه سپرده می شود بسوی اطبا طبشان و بسوی نحاة نحوشان و بسوی فقها فقه شان و بسوی حساب حسابشان و بسوی اهل علم بالاوقات علم شان پس جای تامل و اعتبار اهل امعان و استبصارست که هر گاه نزد ابن تیمیه یحیی بن معین دارای این همه مفاخر و مآثرست و ابن تیمیه دیگران را بتدبر در احادیث مصححه او مامور می گرداند و ظاهر می نماید که تدبّر در احادیث ثابته نزد او موجب تمیز صدق از کذبست و سپردن امر عرفان حدیث باو

ص:191

لازم می داند پس باز چرا در این جا سر از حکم محکم ابن معین در باب صحت حدیث مدینة العلم می تابد و بی محابا خلیع العذار و گسسته مهار در وادی پر خار قدح این حدیث عزیز المثار می شتابد هل هذا الا تهافت فضیح و تناکر قبیح لا یصدر الا من اعفک سفیه او ارعن لا ینجع فیه ایقاظ و لا تنبیه و از جملۀ عجائب مستطرفه اینست که ابن تیمیه هنگام قدح و جرح حدیث مدینة العلم چنانچه از افادات یحیی بن معین متعلق به تصحیح این حدیث شریف تعامی صریح ورزیده همچنین از جانب روایت کردن احمد بن حنبل این حدیث را طریق تجاهل فضیح گزیده حال آنکه بر متتبع خبیر پوشیده نیست که احمد بن حنبل این حدیث شریف را بطرق متعدده روایت نموده است کما عرفت سابقا و روایت کردن او حدیث مدینة العلم را دلیل کمال ثبوت و تحقق آنست و اگر چه این مطلب بحمد اللّه الجلیل در ما سبق بتفصیل جمیل از افادات علامۀ اخطب خوارزم و سبط ابن الجوزی و محمد یوسف کنجی مبین و مبرهن شده لیکن در این جا از کلمات خود ابن تیمیه تحقق و ثبوت این مقصود محمود باید دید آنفا از عبارات ثلاثه ابن تیمیه دانستی که احمد بن حنبل یکی از ان محدثین منقدینست که ابن تیمیه باطرا و احفای تمام ایشان را ستوده قصب السبق در اجلال و اعظامشان ربوده و جمله صفات عالیه و سمات متعالیه که ابن تیمیه در آن عبارات برای آن محدثین منقدین ذکر کرده حظّ احمد بن حنبل از ان اوفی و وافر می باشد و هذا ظاهر لا ینکر و هر گاه حال بر چنین منوال باشد پس چگونه می توان گفت که احمد بن حنبل با آن همه علو منزلت در نقد و اختبار احادیث و آثار که ابن تیمیه برای او حاصل می داند و علم تفاخر خود را بآن باوج عیّوق می رساند حدیثی موضوع را از جملۀ فضائل و مفاخر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام شمرده و بروایت کردن آن جلالت مرتبت خود را بحضیض منقصت برده و از عبارت ثانیه ابن تیمیه بالخصوص واضح و لائحست که نزد ابن تیمیه ثعلبی و امثال او اگر چه بسبب صلاح و دین تعمد کذب نمی نمایند لیکن هر آنچه در کتب می یابند نقل می کنند و آنچه می شنوند بتدوین می رسانند و برای هیچ یکی از ایشان خبرت باسانید مثل ائمۀ حدیث حاصل نیست و بعد ازین ابن تیمیه در عبارت مذکوره جماعتی از اصحاب حدیث ذکر نموده که در آن احمد بن حنبل نیز شامل ست و در مدح ایشان مبالغه تمام بکار برده و خبرت و معرفت ایشان را باحادیث و رجال بعنوان خاص بیان کرده و ازین تقریر ابن تیمیه بکمال وضوح ثابت می گردد که در مصنفات احمد و امثال او هرگز مکذوبات و موضوعات مندرج نیست و این جماعت که ابن تیمیه مدح شان نموده است مثل ثعلبی و غیره نیستند که حسب اظهار ابن تیمیه آنچه می یابند نقل می کنند و ازینجا بحمد اللّه تعالی بکمال وضوح متحقق شد که چون حدیث مدینة العلم در کتاب المناقب احمد بن حنبل بطرق عدیده مندرج است لهذا هرگز حدیث مکذوب و موضوع نیست و زعم ابن تیمیه در باب موضوعیت آن بحسب افادۀ خودش باطل و

ص:192

مردود و مضمحل و مطرودست و علاوه برین باید دید که ابن تیمیه در دیگر کلمات خود نسبت باحمد و روایتش چه اعتراف می نماید و چگونه مرتبه او را در احتیاط و احتراز از روایات غیر ثقات مبین نموده در عظمتش می افزاید ابن تیمیه در منهاج گفته و الناس فی مصنفاتهم منهم من لا یروی عمن یعلم انه یکذب مثل مالک و شعبة و یحیی بن سعید و عبد الرحمن بن مهدی و احمد بن حنبل فان هؤلاء لا یروون عن شخص لیس بثقة عندهم و لا یروون حدیثا یعلمون انه عن کذاب و لا یروون احادیث الکذابین الذین یعرفون بتعمد الکذب ازین عبارت ظاهرست که بعض مردم در مصنفات خود روایت نمی کنند از کسی که می دانند که او ارتکاب کذب می کند مثل مالک و شعبه و یحیی بن سعید و عبد الرحمن ابن مهدی و احمد بن حنبل پس بتحقیق که اینها روایت نمی کنند از شخصی که نزد ایشان ثقه نباشد و روایت نمی کنند حدیثی را که می دانند صدور آن را از کذاب و روایت نمی کنند احادیث کذابانی را که بتعمد کذب معروف می باشند و پر ظاهرست که هر گاه بحسب اعتراف ابن تیمیه احمد روایت نمی کند در مصنفات خود از کسی که او را کاذب می داند بلکه روایت نمی کند از شخصی که نزد او ثقه نباشد و روایت نمی کند حدیثی را که می داند که آن حدیث از کذاب صادر شده و روایت نمی کند احادیث کذابانی را که معروفند بتعمد کذب پس ثابت گردید که حدیث مدینة العلم که احمد بن حنبل آن را در کتاب المناقب بطرق عدیده روایت کرده هرگز حدیث موضوع نیست و روات آن غیر از ثقات دیگران نیستند و الا احمد آن را ابدا روایت نمی کرد و ادخال آن را در تصنیف خود جائز نمی دانست فالحمد للّه علی ظهور خزی هذا الناصب المخذول حسب ما اعترف بنفسه فی حق احمد من القول المقبول و از اعجب عجائب اینست که خود این ناصب مدحور معترف و مقر می باشد که این حدیث را ترمذی روایت کرده و با وصف این اقرار و اعتراف راه اعتدا و اعتساف و مسلک خروج و انحراف از آن پیش می گیرد و نمی داند که مجرد روایت کردن ترمذی این حدیث را بسست زیرا که ترمذی یکی از ارکان سته علم حدیث است و کتاب جامع صحیح او که در آن این حدیث شریف را اخراج و ادراج نموده است از جملۀ صحاح سته است که اهل سنت قدیما و حدیثا بر ان می نازند و جانهای شیرین خود در حمایت حمای آن می بازند و عجائب مفاخر عالیه و غرائب مآثر غالیه برای آن ثابت می سازند و بانواع تبجیل و تکریم و تمجید و تفخیم آن را می نوازند حتی که احادیث آن را در صحت و ثبوت باعلای مدارج می رسانند تا اینکه اگر کسی بر صحت احادیث آن بطلاق حالف شود او را حانث نمی دانند بلکه اهل شرق و غرب را بر صحت احادیث این کتب متفق وا می نمایند و این معنی دلیل بودن خود از فرقۀ ناجیه گردانیده حیرت ارباب عبرت می افزایند کما سبق فی مجلد حدیث الطیر مفصلا پس بحمد اللّه تعالی واضح و لائح گردید که حدیث مدینة العلم که حسب اعتراف ابن تیمیه ترمذی آن را روایت کرده است در صحت و ثبوت بمرتبه رسیده که اگر

ص:193

کسی بر صحت آن بطلاق حالف شود حانث نخواهد گردید و چون اهل شرق و غرب بر صحت آن اتفاق و اطباق کرده اند هر که قادح و طاعن در ان باشد حسب مزعوم اهل سنت خارج از دائرۀ اجماع شده بمفاد وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً بسزای خود خواهد رسید و ازینجا بطلان و هوان قول ابن تیمیه در باب قدح این حدیث شریف و سوء مآل و خسران حال آن جاحد عنیف بنحوی که بر ناظر بصیر واضح و مستنیر می شود احتیاج تبیین و توضیح و تعیین و تصریح ندارد و هر چند آنچه حقیر درین مقام مختصرا در باب روایت ترمذی و عظمت و جلالت کتابش حسب افادات اکابر قوم ایمای کردم مثبت کمال صحت و تحقق حدیث مدینه و مرغم انف ابن تیمیه عظیم الضغینه می باشد لیکن حرفی چند متعلق بشموخ مرتبت و علو منزلت ترمذی و وضوح اعتماد و اعتبار و استناد و اشتهار صحیح او از کلمات خود ابن تیمیه باید شنفت تا بر صغیر و کبیر ظاهر و مستنیر گردد که قدح ابن تیمیه در حدیث مدینة العلم با وصف اعتراف روایت کردن ترمذی آن را بکدام مرتبه جلاعت و خلاعت و شناعت و فظاعت و اصل و این ناصب عظیم الاجرام را بتصریحات خودش چگونه افحام تام حاصل می شود از عبارت ثانیه ابن تیمیه که برای اثبات عظمت یحیی بن معین آنفا منقول شد واضح و لائحست که ترمذی هم مثل دیگر محدثین مذکورین در آن عبارت از ائمۀ حدیث و نقاد و حکام و حفاظ آن می باشد و برای او خبرت و معرفت تامه باقوال جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم و احوال ناقلین علم و حدیث از آن جناب حاصلست و در معرفت رجال ناقلین آثار و اسماء ایشان صاحب تصنیف می باشد و مثل ثعلبی و امثال او نیست زیرا که حسب زعم ابن تیمیه در کتب ایشان اکاذیب و موضوعات موجودست و هر چه در کتب می یابند نقل می کنند و آنچه می شنوند مدون می نمایند و ایشان را خبرت باسانید مثل ائمۀ حدیث حاصل نیست و ظاهرست که هر گاه حال ترمذی در ارتفاعشان و علو مکان و مهارت و خبرت بعلم حدیث حسب اعتراف خود ابن تیمیه باین حد رسیده است چگونه عاقلی قول ابن تیمیه را در باب قدح حدیث مدینة العلم با وصف اعتراف بروایت کردن ترمذی آن را قبول خواهد کرد زیرا که اگر العیاذ باللّه قول ابن تیمیه متعلق بقدح حدیث مدینة العلم صحیح بوده باشد لازم خواهد آمد که در کتاب ترمذی هم موضوعات مندرج باشد و تفرقه میان او و ثعلبی و غیره باقی نماند و هذا مما لا یرتضیه ابن تیمیة پس الحال چاره نیست برای ابن تیمیه جز آنکه بامر حق گویا شود و صحت حدیث مدینة العلم را شاء أو أبی تسلیم نماید و بر دعوی خود یکسر خط بطلان کشد و ان رغم بذلک معطسه*و طال علی الذل محبسه و نیز ابن تیمیه در منهاج گفته قال الرافضی الثانی ما

رووه عن النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلم انه قال اقتدوا بالذین من بعدی أبی بکر و عمر و الجواب المنع من الروایة و من دلالته علی الامامة فان الاقتداء بالفقهاء لا یستلزم کونهم ائمة و ایضا فان ابا بکر و عمر قد اختلفا فی کثیر

ص:194

من الاحکام فلا یمکن الاقتداء بهما و ایضا فانه معارض مما رووه من

قوله اصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم مع اجماعهم علی انتفاء امامتهم و الجواب من وجوه احدها ان یقال هذا الحدیث القوی من النص الذی یروونه فی امامة علی فان هذا معروف فی کتب اهل الحدیث المعتمدة رواه ابو داود فی سننه و الامام احمد فی مسنده و الترمذی فی جامعه و اما النص علی علیّ فلیس فی شیء من کتب اهل الحدیث ازین عبارت واضحست که نزد ابن تیمیه جامع ترمذی از جملۀ کتب معتمده اهل حدیثست و ابن تیمیه بمروی بودن حدیث اقتدا در ان از فرط رقاعت بمقابلۀ اهل حق احتجاج می نماید و بوجه نهایت عناد آن را از نص امامت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام اقوی می داند سبحان اللّه این عجب ماجرای است که هر گاه ابن تیمیه برای نصرت مذهب باطل خود محتاج بحدیث اقتدا می شود کتاب ترمذی را از جملۀ کتب معتمدۀ اهل حدیث شمار می کند و مروی بودن حدیث اقتدا را در ان دلیل کمال قوتش می گرداند حال آنکه وهن و هوان حدیث اقتدا بحدی رسیده که خود ترمذی در بعض طرق آن قدح نموده کما علمت فی مجلد حدیث الطیر لیکن چون ابن تیمیه را نوبت کلام در حدیث مدینة العلم می رسد اصلا وزنی برای کتاب ترمذی و مروی بودن این حدیث در آن نمی نهد و با وصف اعتراف بروایت کردن ترمذی آن را بی محابا از موضوعات شمرده داد حیا و شرم می دهد بالجمله هر گاه بودن کتاب ترمذی از کتب معتمدۀ اهل حدیث بنص ابن تیمیه ظاهر شد و نمایان گشت که او بمذکور بودن حدیث اقتدا در ان تمسک جسته بحمد اللّه الزام و افحام او بحدیث مدینة العلم که حسب اعترافش مرویّ ترمذیست تمام شد و ظاهر گردید که قدح و جرح او درین حدیث ناشی از محض عناد و بحت لدادست و هرگز قابل احتفال و اعتنای ارباب رشاد و اصحاب سداد نیست و نیز ابن تیمیه در منهاج گفته و مع هذا فقد اخبر النبی صلّی اللّه علیه و سلم فی حق عمر من العلم و الدین و الالهام بما لم یخبر بمثله لا فی حق عثمان و لا علی ع و لا طلحة و لا الزبیر

ففی الترمذی عن ابن عمر ان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم قال ان اللّه جعل الحق علی لسان عمر و قلبه قال و قال ابن عمر ما نزل بالناس امر قط فقالوا فیه و قال فیه عمر الا نزل فیه القرآن علی نحو ما

قال عمرو فی سنن أبی داود عن أبی ذر رض قال سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول ان اللّه وضع الحق علی لسان عمر یقول به

و فی الترمذی عن عقبة بن عامر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب ازین عبارت ظاهرست که ابن تیمیه اولا بمزید رقاعت و خلاعت بمقابلۀ اهل حق ادعا می نماید که العیاذ باللّه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم اخبار نموده در حق عمر از علم و دین و الهام بچیزی که اخبار ننموده بمثل آن نه در حق عثمان و نه در حق جناب امیر المؤمنین

ص:195

علیه السّلام و نه در حق طلحه و نه در حق زبیر و بعد ازین در مقام اثبات این دعوی باطله

بحدیث موضوع ترمذی ان اللّه جعل الحق علی لسان عمر و قلبه تمسک نموده و نیز

بحدیث مکذوب ترمذی لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب احتجاج نموده و پر ظاهرست که هر گاه نزد ابن تیمیه مرتبۀ روایات ترمذی بحدی رسیده که در مثل این دعوی عظیم باثبات آن تمسک و احتجاج می نماید و آن را از افراط جهل بمقابلۀ اهل حق ذکر می کند پس چگونه احتجاج اهل حق بحدیث مدینة العلم از روایت ترمذی بر ابن تیمیه و دیگر احزاب او تمام نخواهد شد و چرا اذعان و انقیاد این حدیث شریف برین جماعت سراسر شناعت لازم نخواهد آمد یا للعجب این چه انصاف دشمنیست که اگر ترمذی در حق عمر احادیث باطله روایت نماید ابن تیمیه آن را با وصف ظهور بطلان بسر و چشم قبول می نماید بلکه بمقابلۀ اهل حق بآن تشبث نموده نهایت بعد خود از داب مناظره می افزاید و اگر همین ترمذی حدیث صحیح مدینة العلم را در باب جناب امیر المؤمنین علیه السّلام روایت می کند ابن تیمیه بلا دلیل آن را ضعف و اوهی می گوید و راه اظهار موضوعیت آن باقدام جسارت سراسر خسارت می پوید و از جملۀ مفحمات قاطعة اللسان و مبکتات قالعة البنیان که کاسر عنق این ناصب و قاصم ظهر این معذّب بعذاب و اصب می باشد اینست که حدیث مدینة العلم را علامه ابو جعفر محمد ابن جریر بن یزید الطبری در کتاب تهذیب الآثار تصحیح نموده اهتمام تمام در اثبات و تحقیق آن فرموده کما عرفت سابقا من عبارة جمع الجوامع للسیوطی و جلالت و عظمت ابن جریر طبری نزد ابن تیمیه بحدی رسیده است که از بیان آن کنایة فضلا عن الصراحة زبان قلم را لکنت حاصل می شود و لیکن ناچار بمفاد الضرورات تبیح المحظورات توضیح و تشریح آن کرده می آید پس باید دانست که ابن تیمیه در منهاج گفته و اما قوله و لم یلتفتوا الی القول بالرای و الاجتهاد و حرموا الاخذ بالقیاس و الاستحسان فالکلام علی هذا من وجوه احدها ان الشیعة فی هذا مثل غیرهم ففی اهل السنة النزاع فی الرای و الاجتهاد و القیاس و الاستحسان کما فی الشیعة النزاع فی ذلک فالزیدیة تقول بذلک و تروی فیه الروایات عن الائمة الثانی ان کثیرا من اهل السنة العامة و الخاصة لا تقول بالقیاس فلیس کل من قال بامامة الخلفاء الثلثة قال بالقیاس بل المعتزلة البغدادیون لا یقولون بالقیاس و حینئذ فإن کان القیاس باطلا امکن الدخول فی اهل السنة و ترک القیاس و إن کان حقا امکن الدخول فی اهل السنة و الاخذ بالقیاس الثالث ان یقال القول بالرای و الاجتهاد و القیاس و الاستحسان؟ ؟ ؟ خیر من الاخذ بما ینقله من یعرف بکثرة الکذب عمن یصیب و یخطی نقل غیر مصدق عن قائل غیر معصوم و لا یشک عاقل ان رجوع مثل مالک و ابن أبی ذئب و ابن الماجشون و

ص:196

اللیث بن سعد و الاوزاعی و الثوری و ابن أبی لیلی و شریک و أبی حنیفة و أبی یوسف و محمد بن الحسن و زفر و حسن بن زیاد و اللؤوی و الشافعی و البویطی و المزنی و احمد بن حنبل و أبی داود السجستانی و الاثرم و ابراهیم الحربی و البخاری و عثمان بن سعید الدارمی و أبی بکر بن خزیمة و محمد بن جریر الطبری و محمد بن نصر المروزی و غیر هولاء الی اجتهادهم و اعتبارهم مثل ان یعلموا سنة النبی صلّی اللّه علیه و سلم الثابتة عنه و یجتهدوا فی تحقیق مناط الاحکام و تنقیحها و تخریجها خیر لهم من ان یتمسکوا بنقل الروافض عن العسکریین و امثالهما فان الواحد من هؤلاء اعلم بدین اللّه و رسوله من العسکریین انفسهما فلو افتاه احدهما بفتیا کان رجوعه الی اجتهاده اولی من رجوعه الی فتیا احدهما بل هو الواجب علیه فکیف إذا کان ذلک نقلا عنهما من مثل الرافضة و الواجب علی مثل العسکریین و امثالهما ان یتعلموا من الواحد من هؤلاء ازین عبارت ظاهر است که ابن تیمیه جزاه اللّه بصنیعه بسبب غایت جسارت و خسارت و اشتعال نار نصب و عناد بکانون سینۀ پر ضغینه اش محمد بن جریر طبری و دیگر اسلاف ناانصاف خود را عیاذ بالله عالم تر بدین خدا و رسول او از حضرت عسکریین یعنی امام علی نقی و امام حسن عسکری علیهما و علی آبائهما آلاف التحیة و السّلام می داند و تصریح صریح که بهیچ وجهی از وجوه تاویل و توجیه و تسویل و تحریف حضرات را در ان مساعی نیست برین کفر صراح و ضلال بواح می نماید و بمزید تاکید و تشیید این ضلال بعید تفریع شنیع بر آن مرتب سازد یعنی می گوید آنچه حاصلش اینست که اگر فتوی دهد یکی ازین مذکورین را یکی از عسکریین علیهما السّلام بکدامی فتوی رجوع یکی ازین مذکورین باجتهاد خود اولی خواهد بود از رجوع او بسوی فتوی یکی از عسکریین علیهما السّلام بلکه رجوع باجتهاد خود واجب خواهد بود یعنی اصغا و اعتنا بافتاء عسکریین علیهما السّلام معاذ اللّه ناجائز و حرام خواهد بود و برین مقدار هم صبر و قرارش دست نداده در آخر عبارت سراسر خسارت ببانگ بی هنگام سراییده که العیاذ بالله واجب بر مثل عسکریین علیهما السّلام و امثال ایشان یعنی دیگر ائمۀ اهلبیت علیهم السّلام آنست که تعلم کنند از یکی ازین مذکورین و این مقام برای ارباب اعلام محل استنفاد استعجاب و استقصای استغرابست زیرا که هر گاه نزد ابن تیمیه العیاذ بالله پایۀ علم و فضل و کمال ابن جریر طبری ارجح و اعلی از حضرت عسکریین ع و دیگر اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام می باشد و قول او پناه بخدا برین حضرات حجت و واجب العمل ست باز چرا خود ابن تیمیه اعتنای به تصحیح او حدیث مدینة العلم را نمی نماید و بیباکانه در صدد جرح و قدح آن برآمده وادی پر خار جحود و انکار آن می پیماید و از چه رو قول ابن جریر را در باب صحت حدیث مدینة العلم بهر خویش واجب العمل نمی داند و بادعای معدود بودن این حدیث شریف از موضوعات مناقضه و مناکره و مباهته و محایده را باقصی الغایه می رساند این نیست جز عنادی که آن سرش

ص:197

پیدا نیست دلدادی که منتهای آن بر محدقین نیز هویدا نه فالله حسیبه و حسیب امثاله و هو المنتصر من اعدائه بمخزیات عقابه و نکاله و آنچه مزید حیرت بر حیرت می افزاید اینست که ابن تیمیه در وقت قدح و جرح حدیث مدینة العلم چنان در گرداب لجاج و ناحق کوشی و اعوجاج و حق پوشی سر فرو برده که افادات حاکم نیسابوری را که متعلق باین حدیث بود نیز بخاطر نیاورده حال آنکه در ما سبق دانستی که حاکم نیسابوری در کتاب المستدرک علی الصحیحین در اثبات و تصحیح این حدیث بچه حد مساعی جمیله بتقدیم رسانیده صحیح بودن این حدیث شریف و آن هم بشرط بخاری و مسلم بادلۀ مبرمه و براهین محکمه ظاهر و باهر گردانیده و علو مرتبت و سمو منزلت حاکم در علوم حدیث محل ارتیاب و استنکار ارباب نقد و استبصار نیست و این مطلب در ظهور و سفور بحدی رسیده که خود ابن تیمیه معترف بآن می باشد چنانچه از عبارت ثالثه ابن تیمیه که آنفا برای اظهار جلالت شان یحیی بن معین منقول شده ظاهر و باهرست که حاکم نیز از آن جماعة اهل علم بالحدیثست که خبرت شان بحال جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم کامل گردیده و محبت شان برای آن جناب و صدق شان در تبلیغ از آنجناب بحد کمال رسیده و خواهش ایشان تابع شده برای چیزی که آن جناب آن را آورده است پس نیست برای شان غرضی جز معرفت آنچه آن جناب فرموده است و تمییز دادن آن از آنچه بآن مخلوط می گردد از دروغ دروغگویان و غلط غلط کاران و نیز از آن اشکارست که احادیث مصححه حاکم مثل دیگر محدثین مذکورین در ان عبارت قابل تدبرست و هر گاه عاقلی درین احادیث تدبر نماید او صدق را از کذب خواهد شناخت چه ایشان اکمل مردم هستند از روی معرفت بابن مطلب و اشدشان هستند از روی رغبت در تمییز صدق و کذب و اعظمشان می باشند از روی دفع دروغ از جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم الی غیر ذلک من الماثر الزاهرة و المفاخر الباهرة التی اثبتها لهم ابن تیمیه فی تلک العبارة و قد أومأنا إلیها عما قریب باخصر بیان و اوجز اشاره پس حیفست و صد حیف که چسان ابن تیمیه با وصف اثبات این همه فضائل عالیه و فواضل متعالیه برای حاکم و حکم دیگران بتدبر در احادیث مصححه اش از حکم چنین حاکم عادل در باب صحت حدیث مدینة العلم عدول و انحراف می نماید و بقدح و جرح این حدیث اثیر میل کلی نموده علم اعتدا و اعتساف را بإیثار مشاقت و معازت چنین حکم معدل بمعدل النهار فلک استکبار می فرساید بالجمله ادعای ابن تیمیه که العیاذ بالله حدیث مدینة العلم اضعف و اوهاست و جزین نیست که در موضوعات شمرده می شود از اکاذیب صریحه واضحه و اباطیل فضیحۀ لائحه است و وجوه ردّ و ابطال آن لا تعد و لا تحصی می باشد و چون کلام مستوعب و مستوفی در اثبات و تحقیق این حدیث شریف بجواب کلام شاهصاحب بحمد اللّه المنعام در ما سبق صورت ارتسام پذیرفته لهذا زیاده

ص:198

از آنچه در این جا بمعرض بیان رسانیدم محتاج إلیه نیست اما تمسک ابن تیمیه بقدح و جرح ابن الجوزی درین حدیث شریف پس جواب آن نیز بتفصیل جمیل بعون اللّه المفضل المنیل در ضمن رد کلام شاه صاحب سبق ذکر یافته به نهجی که اگر ناظر با انصاف تارک زیغ و اعتساف آن را به بیند جز مسلک تسلیم و اعتراف بآن راهی دیگر نگزیند بلکه مضامین حق آگین آن در جودت و متانت و قوت و رزانت بحدی رسیده که اگر عظمای عصبیت نهاد و و کبرای عضیهت بنیاد هم جوامع هم قالصه خود را بر رد و استنکار ان برگمارند جحود و الطاط آن را از قبیل محالات شمارند و چگونه چنین نباشد حال آنکه در ان جواب مناعت نصاب علاوه بر کمال جرأت و جسارت ابن الجوزی در حکم بالوضع و دیگر مخازی شنیعه و معایب فظیعه او بنصوص اکابر حفاظ اعلام و افادات اجلۀ ایقاظ فخام سنیه ثابت کرده شد که قدح و جرح ابن الجوزی در خصوص این حدیث سراسر باطل و مضمحل و کلیّة از صوب صواب منقطع و منخزلست و بسیاری ازین حضرات وهن و فساد و بطلان و هوان آن ببیان براعت اقتران خود اجمالا و تفصیلا بمنصه شهود رسانیده خطاء آن متسرع متجاسر و خطل آن متهوک خاسر بنهایت ایضاح واضح و آشکار گردانیده اند پس قدح و جرحی که در بطلان و فساد و انحزام و انهداد باین حد برسد که تحقیقات و افادات حفاظ متقدمین و متاخرین و تنصیصات و اجادات نقاد متوسعین متبحرین سابقا و لاحقا مبطل و موهن آن بوده باشد هرگز شایان آن نیست که در مقام تحقیق مرام و احتجاج بمقابلۀ خصام ابن تیمیه ذکر آن بر زبان آرد و آن را در اثبات ادعای باطل خود کافی و وافی انگارد بلکه حرف انصاف آنست که اگر ابن تیمیه شطری از حیا و آزرم می داشت همت بر ستر و کتمان این خطیۀ کبری و جریمۀ عظمای ابن الجوزی می گماشت و آن را انفع بحال خود و مذهب خود می انگاشت و بذکر آن لواء رقاعت و خلاعت نمی افراشت لیکن چون باقتفای اسلاف احلاف اللؤم و اللؤم خصوصا ثالث القوم نحیزۀ رذیله و غریزۀ ضئیلۀ او از صفت حیا یکسر عاری و شنشنئه ردیه و سجیۀ مرویه وقاحت در رگ و پی او جاریست لهذا این جسارت سراسر خسارت ابن الجوزی را تمرة الغراب فهمیده برای تخلیص گلوی خود از ربقۀ انقیاد بحدیث مدینة العلم انفع ما فی الباب دیده حال آنکه تمسک و تشبث باین جسارت موبقه و جرأت مزهقه اصلا فائده بحالش نمی رساند و بهیچ وجه عنق او را از نیر مذلت نمی رهاند و چون نحیف بعون اللّه و لطف توفیقه در رد جسارت خود ابن تیمیه در باب این حدیث بکلام خودش ارغام انف او نمودم و مسلک تخجیل و تنکیل او باعترافات صحیحه و اذعانات صریحه او پیمودم همچنین مناسب می نماید که تجاسر ابن الجوزی را که ابن تیمیه درین مقام متمسک بآن شده نیز از کلام خودش باطل و مردود و

ص:199

مدفوع و مطرود ثابت نمایم و از افحام خصام و الزام اعداء امیر المؤمنین علیه السّلام حظ وافی وافر ربایم پس باید دانست که ابن الجوزی در صدر کتاب الموضوعات گفته فمتی رأیت حدیثا خارجا عن دواوین الاسلام کالموطإ و مسند احمد و الصحیحین و سنن أبی داود و الترمذی و نحوها فانظر فیه فإن کان له نظیر فی الصحاح و الحسان فرتب امره و ان ارتبت به فرأیته یباین الاصول فتامل رجال اسناده و اعتبر احوالهم من کتابنا المسمی بالضعفاء و المتروکین فانک تعرف وجه القدح فیه ازین عبارت بر متامل خبیر واضح و ظاهر است که حسب افادۀ ابن الجوزی کتاب ترمذی از جمله دواوین اسلام و مثل موطا و مسند احمد و صحیحین و سنن أبی داود و امثال آن مستحق غایت تبجیل و تعظیم و نهایت تکریم و تفخیمست و حدیثی که در آن موجود باشد محتاج بنظر و فکر نیست و بلا تردد و تفکر قابل قبول و اعتماد و لائق وثوق و استنادست بلکه حدیثی که خارج از کتاب ترمذی و امثال او به نظر آید و نظیر آن در صحاح و حسان کتاب ترمذی و امثال او موجود باشد او نیز ثابت خواهد بود و در آن ارتیاب را دخلی نخواهد شد و پر ظاهرست که هر گاه عظمت و جلالت کتاب ترمذی باین مرتبه واصل شده که ابن الجوزی احادیث مندرجه آن را مفروغ عن النظر وامینماید و صحاح و حسان آن را چنان رتبه می بخشد که اگر در آن نظیری موجود بوده باشد بوجه آن نظیر حدیث خارج از ان صحاح و حسان هم ثابت گردد پس چرا حدیث مدینة العلم را که در خود کتاب ترمذی مروی شده و ترمذی آن را تحسین هم کرده کما مضی بیانه سابقا از کمال جرأت و جسارت موضوع می گوید و التفاتی بمروی بودن آن در کتاب ترمذی نمی نماید این نیست مگر تسرّع مذموم و تغافل مشوم که ابن الجوزی را بان اهل نحله خودش مدحور و ملوم ساخته اند و بصدور امثال این غفلات عظیمه و عثرات فخیمه بتعییر و تثریبش کما ینبغی پرداخته بالجمله حسب افادۀ خود ابن الجوزی ابن الجوزی را لازمست که از قدح و جرح خود در حدیث مدینة العلم توبه و انابت نماید و بکمال ثبوت و تحقق آن اعتراف صحیح صریح فرماید و بوجه مروی بودنش در کتاب ترمذی بنهایت مقبولیت آن بگراید و هرگز زبان بشاعت ترجمان خود را بحرف قدح و جرح آن نه آلاید و هر گاه بحمد اللّه ثابت و متحقق گردید که قدح ابن الجوزی در حدیث مدینة العلم حسب افادۀ خودش مردود و مطرودست واضح و لائح شد که تمسک و تشبث ابن تیمیه بآن در منکرات ساقطه و هفوات هابطۀ او داخل و احتجاج بآن در مقابلۀ اهل حق باسفل درکات هوان و صغار و قماءت و احتقار نازل می باشد و اصلا لائق اعتنای ارباب نصفت و احتفال اصحاب معرفت نیست و للّه الحمد علی ما ابان دحوض حجة هذا الناصب المخذول بحیث لم یبق فیه ریبة لاهل الاحلام و العقول و از غرائب اکاذیب موحشه و عجائب اراجیف مدهشه

ص:200

اینست که ابن تیمیه از نهایت خیره سری بابن الجوزی نسبت می نماید که او بیان کرده که تمامی طرق حدیث مدینة العلم موضوع می باشد حال آنکه بر ناظر کتاب الموضوعات ابن الجوزی بخوبی واضح و لائح است که او از طرق متکاثره و اسانید متوافره حدیث مدینة العلم طریقی چند که حسب فهم ناقص خود قابل قدح و جرح دیده مذکور ساخته باظهار مقدوحیت آن بنابر رای عاطل خود علم بغی و اعتساف برافراخته حال آنکه قدح او در آن طرق نیز نزد مهرۀ فن مقبول نیست و ازینجاست که در مقام تعقّب برآمده بافادات متینه و اجادات رزینه کلام او را فرسوده اند اما بسیاری از طرق صحیحه و اسانید صریحه این حدیث شریف که در کتب محدثین فخام و مسندین عظام یافته می شود پس ابن الجوزی اصلا و مطلقا آن را ذکر ننموده راه تجاهل و تغافل از آن یکسر پیموده و قد ذکرنا کثیرا منها فیما سبق من الکلام ردّا علی المخاطب القمقام پس چگونه بعد ملاحظۀ آن می توان گفت که ابن الجوزی وضع و بطلان تمام طرق این حدیث شریف را بمعرض بیان رسانیده هل هذا الا افک صریح*و کذب فضیح*لا یرتکبه الا من هو عن الایمان شاحط نزیح*و عن الایقان معرض مشیح اما آنچه ابن تیمیه در کلام مهانت انضمام خود تفوه نموده که کذب از نفس متن حدیث مدینة العلم شناخته می شود زیرا که هر گاه جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم مدینۀ علم باشند و نباشد برای آن مدینه مگر باب واحد و نه تبلیغ کند از آن جناب علم را مگر واحد فاسد خواهد شد امر اسلام پس از جملۀ خرافات واضحة البطلان و جزافات ظاهرة الهوانست و غالبا ابن تیمیه از غایت نفاق و نهایت شقاق خود تایید منکرین نبوت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب پیش نظر دارد و همت را بر هدم مبانی اسلام بضمن رد کلام اهل حق برمی گمارد زیرا که جاحدین و منکرین این تقریر سراسر تزویر را در انکار نبوت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بلکه انکار نبوت هر نبی سرد می توانند کرد و می توانند گفت که هر گاه خداوند عالم عالم باشد بشرائع دین و احکام تکلیفیۀ عباد و ابلاغ نکند شرائع و احکام را از جانب او بسوی عباد مگر شخص واحد که نبی آن عصر بوده باشد فاسد خواهد شد امر دین و ثابت نخواهد شد هیچ یک از شرائع آن بلکه می باید که تبلیغ عن اللّه نماید در زمان واحد عدد کثیر انبیا که بالغ بحد تواتر بوده باشند و اگر چه این کلام در مقام اسکات و افحام ابن تیمیه الد الخصام کافی و وافیست زیرا که هر جوابی که اولیای ابن تیمیه برای رد تقریر منکرین نبوت

ص:201

بیاورند مثل آن بلکه بهتر از ان از جانب اهل حق در ردّ تقریر ابن تیمیه جاری می شود لیکن حقیر در ردّ این شبهۀ واهیه برین الزام قائد الی المرام اکتفا نکرده در صدد افادۀ ناظر مستبصر برآمده گزارش می نمایم که چنانچه در ابلاغ عن اللّه وجود ذی جود جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم کفایت می کند و بسبب ثبوت حقیت آن جناب ضرور نیست که عدد کثیر انبیا که بحد تواتر برسند در اخبار عن اللّه شرکت آن جناب نمایند همچنان در ابلاغ عن الرسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم ذات قدسی سمات جناب امیر المؤمنین علیه السّلام کافی و وافیست و احتیاج بابلاغ دیگران و اشتراک فلان و بهمان نیست زیرا که حق و صواب بودن تبلیغ آن جناب نیز امر محتومست و علاوه بر دیگر ادله خود این حدیث شاهد صدق بر آن ست و ازینجاست که اهل علم و یقین این حدیث را دلیل عصمت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می دانند و قد مر التصریح بذلک من نصوص اعاظم المخالفین فلا تکن من المتجانفین بالجمله چنانچه بعد ثبوت حقیت جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم واحد بودن آن جناب در تبلیغ عن اللّه ضرری نمی رساند همچنین بعد ثبوت حقیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام از دیگر ادله و دلالت خود حدیث مدینة العلم بر آن وحدت آن جناب در تبلیغ عن الرسول صلی اللّه علیه و آله فسادی نمی آرد بلی چون درون ابن تیمیه حرون از کمال بغض و عناد و اعوجاج و لداد فساد بین حاصل کرده لهذا مثل این امر حق و کلام صدق را موجب فساد می داند و بحسب مزعوم مشوم خود فساد موهوم بر آن مترتب نموده دلیل کذب این حدیث شریف می گرداند و لا غرو فلقد خامره من النصب داء دویّ اورثه غیّا و ضلالا و من یک ذا فم مر مریضا یجد کالحنظل العامی زلالا

رد دعوای ابن تیمیه مبنی بر لزوم تعدد مبلغ عن الرسول صلّی اللّه علیه و آله و اثبات

جواز واحد بودن آن

اما آنچه ابن تیمیه گفته و لهذا اتفق المسلمون علی انه لا یجوز ان یکون المبلغ عنه العلم واحدا بل یجب ان یکون المبلغون اهل التواتر الذی یحصل العلم بخبرهم پس سخت سست و نامربوط و نهایت باطل و ظاهر السقوط ست زیرا که ادعای این معنی که مسلمین اتفاق کرده اند بر آنکه جائز نیست که مبلغ علم از جانب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم واحد بوده باشد بلکه واجب است که باشند مبلغین اهل تواتر که حاصل شود علم بخبرشان برای غائب از جملۀ غرائب تمویهات و عجائب تدلیسات است و اصلا با واقع مطابقت ندارد زیرا که بر ادنی متتبع علم صول و درایت و متفحص کتب حدیث و روایت در اقصای ظهورست که قاطبۀ اهل سنت خبر واحد را واجب العمل می دانند و جز بعضی از شذّاذ که

ص:202

قول شان قابل التفات نزد محققین سنیه نیست کسی درین باب اختلاف نکرده و اصولیین ایشان در ادلۀ حجیت خبر واحد بسیاری از آیات ذکر می نمایند که حسب تقریراتشان از آن آیات کافی بودن مبلغ واحد عن الرسول واضح و آشکار می گردد و نیز در سیاق ادله این مسئله ذکر می کنند که خود جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بسوی اطراف و اکناف و اقطار بلاد و مدن و امصار آحاد رسل خود را برای تعلیم دین اسلام و نشر شرائع و احکام فرستاده و در هیچ جا مبلغین بقدر تواتر مبعوث نفرموده و ازینجا نیز کفایت مبلغ واحد عن الرسول بنهایت وضوح لائح می گردد و نیز اصولیین سنیه در ضمن دلائل این مبحث باجماع صحابه متمسک می شوند و ثابت می نمایند که ایشان بر خبر واحد عمل می کردند و هر که از جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم حدیثی نقل می کرد و لو کان واحدا آن را مقبول می داشتند و ازینجا نیز جواز وحدت مبلغ عن الرسول نزد ایشان بحد تحقیق بین می رسد ابو الحسن علی بن محمد بن الحسین البزدوی در کتاب اصول خود گفته باب خبر الواحد و هو الفصل الثالث من القسم الاول و هو کل خبر یرویه الواحد او الاثنان فصاعدا لا عبرة للعدد فیه بعد ان یکون دون المشهور و المتواتر و هذا یوجب العمل و لا یوجب العلم یقینا عندنا و قال بعض الناس لا یوجب العمل لانه لا یوجب العلم و لا عمل الا عن علم قال اللّه تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ و هذا لان صاحب الشرع موصوف بکمال القدرة فلا ضرورة له فی التجاوز عن دلیل یوجب علم الیقین بخلاف المعاملات لانها من ضروراتنا و کذلک الرای من ضروراتها فاستقام ان یثبت غیر موجب علم الیقین و قال بعض اهل الحدیث یوجب علم الیقین لما ذکرنا انه اوجب العمل و لا عمل من غیر علم و قد ورد الآحاد فی احکام الآخرة مثل عذاب القبر و رویة اللّه تعالی بالابصار و لا حظ لذلک الا العلم قالوا و هذا العلم یحصل کرامة من اللّه تعالی فثبت علی الخصوص للبعض دون البعض کالوطی تعلق من بعض دون بعض و دلیلنا فی ان خبر الواحد یوجب العمل واضح من الکتاب و السنة و الاجماع و الدلیل المعقول اما الکتاب قال اللّه تعالی وَ إِذْ أَخَذَ اَللّهُ مِیثاقَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ و کل واحد انما یخاطب بما فی وسعه و لو لم یکن خبره حجة لما امر ببیان العلم و قال جل ذکره فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ و هذا فی کتاب اللّه اکثر من ان یحصی و اما السنة فقد صح عن النبی علیه السّلام قبوله خبر الواحد مثل خبر بریرة فی الهدیة و خبر سلمان فی الهدیة و الصدقة و ذلک لا تحصی عدده و مشهور عنه انه بعث الافراد الی الآفاق مثل علی و معاذ و عتاب بن اسید و دحیة و غیرهم رضی اللّه عنهم و هکذا اکثر من یحصی و اشهر من ان یخفی و کذلک اصحابه رضی اللّه عنهم عملوا بالآحاد و حاجّوا بها قد ذکر

ص:203

محمد رحمه اللّه فی هذا غیر حدیث فی کتاب الاستحسان و اختصرنا علی هذه الجملة لوضوحها و استفاضتها و اجمعت الامة علی قبول اخبار الآحاد من الوکلاء و الرسل و المضاربین و غیرهم و اما المعقول فلان الخبر یصیر حجة بصفة الصدق و الخبر یحتمل الصدق و الکذب و بالعدالة بعد اهلیة الاخبار یترجح الصدق و بالفسق الکذب فوجب العمل برجحان الصدق لیصیر حجة للعمل و یعتبر احتمال السهو و الکذب لسقوط علم الیقین و هذا لان العمل صحیح من غیر علم الیقین الا تری ان العمل بالقیاس صحیح بغالب الرای و عمل الحکام بالبینات صحیح بلا یقین فکذلک هذا الخبر من العدل یفید علما بغالب الرای و ذلک کاف للعمل و هذا ضرب علم فیه اضطراب فکان دون علم الطمانینة و عبد العزیز بن احمد بن محمد البخاری در کشف الاسرار شرح اصول بزودی گفته قوله و هذا أی خبر الواحد یوجب العمل و لا یوجب العلم یقینا أی لا یوجب علم یقین و لا علم طمانینة و هو مذهب اکثر اهل العلم و جملة الفقهاء و ذهب بعض الناس الی ان العمل بخبر الواحد لا یجوز اصلا و هو المراد من قوله لا یوجب العمل ثم منهم من أبی جواز العمل به عقلا مثل الجبائی و جماعة من المتکلمین و منهم من منعه سمعا مثل القاسانی و أبی داود و الرافضة و احتج من منع عنه سمعا بقوله تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ أی لا تتبع ما لا علم لک به و خبر الواحد لا یوجب العلم فلا یجوز اتباعه و العمل به بظاهر هذا النص قالوا و لا معنی لقوله من قال ان العلم ذکر نکرة فی موضع النفی فیقتضی انتفاءه اصلا و خبر الواحد یوجب نوع علم و هو علم غالب الظن الذی سماه اللّه تعالی علما فی قوله تعالی فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فلا یتناوله النهی لانا ان سلمناه انه یفید الظن فهو محرم الاتباع ایضا بقوله تعالی إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً ثم اشار الشیخ الی شبهة من منع عنه عقلا بقوله و هذا أی عدم جواز العمل به لان صاحب الشرع أی من یتولی وضع الشرائع و هو اللّه تعالی إذ الرسول مبلغ عنه موصوف بکمال القدرة فکان قادرا علی اثبات ما شرعه باوضح دلیل فأی ضرورة له فی التجاوز عن الدلیل القطعی الی ما لا یفید الا الظن کیف و انه یؤدی الی مفسدة عظیمة و هی ان الواحد لو روی خبرا فی سفک دم و استحلال بضع و ربما یکذب فنظر ان السفک و الاباحة بامر اللّه تعالی و لا یکونان بامره فکیف یجوز الهجوم بالجهل و من شککنا فی اباحة بضعه و سفک دمه لا یجوز الهجوم بالشک فیقبح من الشارع حوالة الخلق علی الجهل و اقتحام الباطل بالتوهم بل إذا امر اللّه تعالی بامر فلیعرفنا امره لنکون علی بصیرة اما ممتثلون او مخالفون بخلاف المعاملات فان خبر الواحد یقبل فیها بلا خلاف لانها من ضروراتنا أی قبوله فیها من باب الضرورة

ص:204

لانا نعجز عن اظهار کل حق لنا بطریق لا یبقی فیه شبهة فلهذا جوزنا الاعتماد فیها علی خبر الواحد و قوله و کذلک الرای من ضروراتنا جواب عن تمسکهم بالقیاس فی الاحکام مع انه لا یفید الا الظن فقال هو من باب الضرورة ایضا لان الحادثة إذا وقعت و لم یکن فیها نص یعمل به یحتاج الی القیاس ضرورة و لان القیاس لیس بمثبت بل هو مظهر و خبر الواحد مثبت و الاظهار دون الاثبات و هذا علی قول من جواز التمسک بالقیاس منهم فلما علی قول من لم یجعل القیاس حجة مثل النظام و اهل الظاهر فلا حاجة الی الفرق قوله و قال بعض اصحاب الحدیث کذا ذهب اکثر اصحاب الحدیث الی ان الاخبار التی حکم اهل الصنعة بصحتها توجب علم الیقین بطریق الضرورة و هو مذهب احمد بن حنبل و ذهب داود الظاهری الی انها توجب علما استدلالیا و اشار الشیخ الی شبهة الفریقین فمن قال بانه یوجب العلم الاستدلالی تمسک بان خبر الواحد لو لم یفد العلم لما جاز اتباعه لنهیه تعالی عن اتباع الظن بقوله تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ و ذمه علی اتباعه فی قوله تعالی إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ و قد انعقد الاجماع علی وجوب الاتباع علی ما تبیّن فیستلزم افادة العلم لا محالة و من قال انه یوجب علما ضروریا قال انا نجد فی انفسنا فی خبر الواحد الذی وجد شرائط صحته العلم بالمخبر به ضرورة من غیر استدلال و نظر بمنزلة العلم الحاصل بالمتواتر و یرد علیهم انه لو کان ضروریا لما وقع الاختلاف فیه و لا استوی الکل فیه فقالوا هذا العلم یحصل کرامة من اللّه تعالی فیجوز ان یختص به البعض و وقوع الاختلاف لا یمنع من کونه ضروریا کالعلم الحاصل بالمتواتر فانه ضروری و قد وقع الاختلاف فیه قوله قال اللّه تعالی وَ إِذْ أَخَذَ اَللّهُ مِیثاقَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتابَ الآیة اخبر اللّه تعالی انه اخذ المیثاق و العهد من الذین اوتوا الکتاب لیبینوه للناس و لا یکتموه منهم فکان هذا امرا بالبیان لکل واحد منهم و نهیا له عن الکتاب لانهم انما یکلفون بما فی وسعهم و لیس فی وسعهم ان یجتمعوا ذاهبین الی کل واحد من الخلق شرقا و غربا للبیان فیتعین ان الواجب علی کل واحد منهم اداء ما عنده من الامانة و الوفاء بالعهد و لان الحکم فی الجمع المضاف الی الجماعة انه یتناول کل واحد منهم و لان اخذ المیثاق من اصل الدین و الخطاب للجماعة بما هو اصل الدین یتناول کل واحد من الافراد ثم ضرورة توجه الامر بالاظهار الی کل واحد امر السامع بالقبول منه و العمل به إذ امر الشرع لا یخلو عن فائدة جیّدة و لا فائدة فی الامر بالبیان و النهی عن الکتمان سوی هذا و اعترض علیه بان انحصار الفائدة علی القبول غیر مسلم بل الفائدة هی الابتلاء فیستحق الثواب ان امتثلوا و العقاب ان لم یمتثلوا الا تری

ص:205

ان الفاسق منهم داخل فی هذا الخطاب مامور بالبیان بحیث لو امتنع عنه یاثم ثم لا یقبل ذلک منه و کذا الانبیاء صلوات اللّه علیهم اجمعین مامورون بالتبلیغ و ان علم قطعا بالوحی انه لا یقبل منهم و اجیب عنه بان البیان و التبلیغ طرفین طرف المبلّغ و طرف السامع و لا بد من ان یتعلق بکل طرف فائدة ثم ما ذکرتم من الفائدة مختص بجانب المبلّغ و لیس فی طرف السامع فائدة سوی وجوب القبول و العمل به و لا یقال بل فیه فائدة اخری و هی جواز العمل به لانا نقول جواز العمل مستلزم لوجوبه لان من قال بالجواز قال بالوجوب و من انکر الوجوب انکر الجواز و اما الفاسق فلا نسلم وجوب البیان علیه قبل التوبة بل الواجب علیه التوبة ثم ترتیب البیان علیه فعلی هذا بیانه یفید وجوب القبول علیه و العمل به کذا قال شمس الائمة رح قوله و قال فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ الآیة وجه التمسک به انه تعالی اوجب علی کل طائفة خرجت من کل فرقة الانذار و هو الاخبار المخوف عند الرجوع إلیهم و انما اوجب الانذار طلبا للحذر لقوله لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ و الترجی من اللّه تعالی محال فیحمل علی الطلب اللازم و هو من اللّه تعالی امر فیقتضی وجوب الحذر و الثلاثة فرقة و المخالفة منها اما واحدا و اثنان فاذا روی الراوی ما یقتضی المنع من فعل وجب ترکه لوجوب الحذر علی السامع و إذا وجب العمل بخبر الواحد و الاثنین ههنا وجب مطلقا إذ لا قائل بالفرق و لا یقال الطائفة اسم للجماعة بدلیل لحوق هاء التانیث بها فلا یصح حملها علی الواحد و الاثنین لانا نقول اختلف المتقدمون فی تفسیرها فقیل هی اسم لعشرة و قیل لثلاثة و قیل لاثنین و قیل لواحد و هو الاصح فان المراد من قوله تعالی وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ الواحد فصاعدا کذا قال قتادة و کذا نقل فی سبب نزول قوله تعالی وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ اِقْتَتَلُوا انهما کانا رجلین انصاریین بینهما مدافعة فی حق فجاءکم احدهما الی النبی صلعم دون الآخر و قیل کان احدهما من اصحاب النبی ص و الآخر من اتباع عبد اللّه بن أبی المنافق علی ما عرف علی انّا لو حملناها علی اکثر ما قیل و هو العشرة لا ینتفی توهم الکذب عن خبرهم و لا یخرج خبرهم عن الآحاد الی التواتر و لا یقال سلمنا ان الراجع مامور بالانذار بما سمعه و لکن لا نسلم ان السامع مامور بالقبول کالشاهد الواحد مامور باداء الشهادة و لا یجب القبول ما لم یتم نصاب الشهادة و تظهر العدالة بالتزکیة لانا نقول وجوب الانذار مستلزم لوجوب القبول علی السامع کما بینا کیف و قوله تعالی لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ یشیر الی وجوب القبول و العمل فاما الشاهد الواحد فلا نسلم ان علیه وجوب اداء الشهادة لان ذلک لا ینفع المدعی و ربما یضرّ بالشاهد بان یحدّ حد القذف إذا کان المشهود به

ص:206

زنا و لم یتم نصاب الشهادة و هذا أی الدلیل علی قبول خبر الواحد فی کتاب اللّه اکثر من ان یحصی منه قوله تعالی فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ امرا بسؤال اهل الذکر و لم یفرق بین المجتهد و غیره و سؤال المجتهد لغیره منحصر فی طلب الاخبار بما سمع دون الفتوی و لو لم یکن القبول واجبا لما کان السؤال واجبا و منه قوله تعالی یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ امر بالقیام بالقسط و الشهادة للّه و من خبر عن الرسول بما سمع فقد قام بالقسط و شهادة للّه و کان ذلک واجبا علیه بالامر و انما یکون واجبا لو کان القبول واجبا و الا کان وجوب الشهادة کعدمها و هو ممتنع و منه قوله تعالی إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ اَلْبَیِّناتِ وَ اَلْهُدی الآیة اوعد علی کتمان الهدی فیجب علی من سمع من النبی صلعم شیئا اظهاره فلو لم یجب علینا قبوله لکان الاظهار کعدمه و منه قوله تعالی یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا امر بالتبین و التثبت و علل مجی الفاسق بالخبر إذ ترتیب الحکم علی الوصف المناسب یشعر بالعلیة و لو کان کون الخبر من اخبار الآحاد مانعا من القبول لم یکن لهذا التعلیل فائدة إذ علیه الوصف اللازم تمنع من علیة الوصف العارض فان من قال المیت لا یکتب لعدم الدواة و القلم عنده یستقبح و یسفه لان الموت لما کان وصفا لازما صالحا لعلیة امتناع صدور الکتابة عن المیت استحال تعلیل امتناع الکتابة بالوصف العارض و هو عدم الدواة و القلم ففی کل من هذه التمسکات اعتراضات مع اجوبتها ترکناها احترازا عن الاطناب قوله مثل خبر بریرة فی الهدیة فانه

روی انه صلعم قبل قولها فی الهدیة و خبر سلمان فی الهدیة و الصدقة فانه

روی ان سلمان رضی اللّه عنه کان من قوم یعبدون الخیل البلق فوقع عنده انه لیس علی شیء و جعل ینتقل من دین الی دین طالبا للحق حتی قال له بعض اصحاب الصوامع لعلک تطلب الحنیفیة و قد قرب اوانها فعلیک بیثرب و من علامات النبی المبعوث انه یاکل الهدیة و لا یاکل الصدقة و بین کتفیه خاتم النبوة فتوجه نحو المدینة فاسره بعض العرب و یاعه من الیهود بالمدینة و کان یعمل فی نخیل مولاه باذنه حتی هاجر رسول اللّه صلعم الی المدینة فلما سمع بمقدم النبی علیه

ص:207

الصلوة و السلام اتاه بطبق فیه رطب و وضعه بین یدیه فقال ما هذا فقال صدقة فقال لاصحابه کلوا و لم یاکل فقال سلمان فی نفسه هذه واحدة ثم اتاه من الغد بطبق فیه رطب فقال ما هذا یا سلمان فقال هدیة فجعل یاکل و یقول لاصحابه کلوا فقال سلمان هذه اخری ثم تحول خلفه فعرف رسول صلعم مراده فالقی الرداء من کتفیه حتی نظر سلمان الی خاتم النبوة بین کتفیه فاسلم فقبل النبی صلعم قوله فی الصدقة و الهدیة مع انه کان عبدا حینئذ و ذلک أی قبول خبر الواحد منه کثیر فانه قبل خبر أم سلمی فی الهدایا ایضا و کانت الملوک یهدون إلیه علی ایدی الرسل و کان یقبل قولهم و لا شک ان الاهداء منهم لم یکن علی ایدی قوم لا یتصور تواطؤهم علی الکذب و کان یجیب دعوة المملوک و یعتمد علی خبره انی مأذون و قبل شهادة الاعرابی فی الهلال و قبل خبر الولید بن عقبة حین بعثه ساعیا الی قوم فاخبر انهم ارتدوا حتی اجمع النبی صلعم علی غزوهم فنزل قوله تعالی إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ الآیة و کان یقبل اخبار الجواسیس و العیون المبعوثة الی ارض العدو و مشهور عنه أی قد اشتهر و استفاض

بطریق التواتر عن النبی صلعم انه بعث الافراد الی الآفاق لتبلیغ الرسالة و تعلیم الاحکام فانه بعث علیا رضی اللّه عنه الی الیمن امیرا و بعده بعث معاذا ایضا الی الیمن امیرا لتعلیم الاحکام و الشرائع و بعث دحیة بن خلیفة الکلبی بکتابه الی قیصر و هرقل بالروم و بعث عتاب بن اسید الی مکة امیرا معلما للشرائع و بعث عبد اللّه بن حذافة السهمی بکتابه الی کسری و عمرو بن أمیّة الضمیری الی الحبشة و عثمان بن أبی العاص الی الطائف و حاطب بن أبی بلتعة الی المقوقس صاحب الاسکندریة و شجاع بن وهب الاسدی الی الحارث بن أبی شمر الغسانی بدمشق و سلیط بن عمرو العامری الی هوذة بن خلیفة بالیمامة و انفذ عثمان بن عفان الی اهل مکة عام الحدیبیة و ولی علی الصدقات عمرو قیس بن عاصم و مالک بن نویرة و الزبرقان بن بدر و زید بن حارثة و عمرو بن العاص و عمرو بن حزم و أسامة بن زید و عبد الرحمن بن عوف و ابا عبیدة بن الجراح و غیرهم ممن یطول ذکرهم و انما بعث هؤلاء لیدعوا الی دینه و لیقیموا الحجة و لم یذکر فی موضع ما انه بعث فی وجه واحد عددا یبلغون حد التواتر و قد ثبت باتفاق اهل السیر انه کان یلزمهم قبول قول رسله و سعاته و حکامه و ان احتاج فی کل رسالة ان انفاذ عدد التواتر لم یف بذلک جمیع اصحابه و خلت دار هجرته عن اصحابه و انصاره و تمکن منه اعداؤه و فسد النظام و التدبیر و ذلک و هم باطل قطعا فتبین بهذا ان خبر الواحد موجب للعمل مثل التواتر و هذا دلیل قطعی

ص:208

لا یبقی معه عذر فی المخالفة کذا ذکر الغزالی و صاحب القواطع قوله و کذلک الصحابة عملوا بالآحاد و حاجوا بها فی وقائع خارجة عن العدو الحصر من غیر نکیر منکر و لا مدافعة دافع فکان ذلک منهم اجماعا علی قبولها و صحة الاحتجاج بها فمنها ما تواتر ان یوم السقیفة لما احتج ابو بکر رضی اللّه عنه علی الانصار

بقوله علیه الصلوة و السلام الائمة من قریش قبلوه من غیر انکار علیه و منها رجوعهم الی خبر أبی بکر رضی اللّه عنه فی

قوله علیه الصلوة و السلام الانبیاء یدفنون حیث یموتون

و قوله علیه الصلوة و السلام نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة و منها رجوعه الی توریث الجدة

بخبر المغیرة و محمد بن مسلمة ان النبی صلّی اللّه علیه و سلم اعطاها السدس و نقضه حکمه فی القضیة التی اخبر بلال انّ رسول اللّه صلعم حکم فیها بخلاف ما حکم هو فیها و رجوع عمر رضی اللّه عنه عن تفصیل الاصابع فی الدیة حیث کان یجعل فی الخنصر ستة من الابل و فی البنصر تسعة و فی الوسطی و السبابة عشرة عشرة و فی الابهام خمسة عشر الی خبر عمرو بن حزم ان فی کل اصبع عشرة و عن عدم توریث المرأة من دیة زوجها الی توریثها منها بقول الضحاک بن مزاحم ان النبی صلّی اللّه علیه و سلم کتب إلیه ان یورث امرأة اشیم الضبانی من دیة زوجها و عمله بخبر عبد الرحمن بن عوف فی اخذ الجزیة من المجوس و هو

قوله علیه الصلوة و السلام سنوا بهم سنة اهل الکتاب و عمله بخبر جمل بن مالک و هو

قوله کنت بین جارتین لی یعنی ضرّتین فضربت احداهما الاخری بمسطع فالقت جنینا میتا فقضی فیه رسول اللّه صلعم بغرّة فقال عمر رضی اللّه عنه لو لم نسمع هذا لقضینا فیه برأینا و منها ان عثمان رض عنه اخذ بروایة فریعة بنت مالک حین قالت جئت الی رسول اللّه صلعم استاذنه بعد وفاة زوجی فی موضع العدة فقال امکثی حتی ینقضی عدتک و لم ینکر الخروج للاستفتاء فی ان المتوفی عنها زوجها تعتد فی منزل الزوج و لا تخرج لیلا و لا نهارا إذا وجدت من یقوم بامرها و منها ما اشتهر من عمل علی رض بروایة المقداد فی حکم المذی و من قبوله خبر الواحد و استظهاره بالیمن حتی قال فی الخبر المشهور کنت إذا سمعت من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم حدیثا نفعنی اللّه بما شاء منه و إذا حدثنی غیره حلفته فاذا حلف صدقته و التحلیف انما کان للاحتیاط فی سیاق الحدیث علی وجهه و لئلا یقدم علی الروایة بالظن لا لتهمة الکذب و منها رجوع الجمهور الی خبر عائشة رض فی وجوب الغسل بالتقاء الختانین و منها عمل ابن عباس رض بخبر أبی سعید الخدری فی الربا فی النقد بعد ان کان لا یحکم

ص:209

بالربوا فی غیر النسیة و منها عمل زید بن ثابت رضی اللّه عنه بخبر امرأة من الانصار ان الحائض تنفر بلا وداع بعد إن کان لا یری ذلک و منها ما روی عن انس رض قال کنت اسقی ابا عبیدة و ابا طلحة و أبی بن کعب شرابا إذ اتانا آت و قال ان الخمر قد حرّمت فقال ابو طلحة قم یا انس الی هذه الجرار فاکسرها فقمت الی مهریس لنا فضربتها باسفله حتی تکسرت و منها ما اشتهر من عمل اهل قبا فی التحول عن القبلة الی الکعبة حیث اخبرهم واحد ان القبلة نسخت و منها ما روی عن ابن عمر رض انه قال کنا نخابر اربعین سنة و لا نری به باسا حتی

روی لنا رافع بن خدیج ان النبی صلعم نهی عن المخابرة فانتهینا و علی ذلک جرت سنة التابعین کعلی بن الحسین و محمد بن علی و سعید بن جبیر و نافع بن جبیر و خارجة بن زید و أبی سلیمان بن عبد الرحمن و سلیمان بن بشار و عطاء بن بشار و طاؤس و سعید بن المسیب و فقهاء الحرمین و فقهاء البصرة کالحسن و ابن سیرین و فقهاء الکوفة و تابعیهم کعلقمة و الاسود و الشعبی و مسروق و علیه جری من بعدهم من الفقهاء من غیر انکار علیهم من احد فی عصر و اعلم ان هذه الاخبار و إن کانت اخبار آحاد لکنها متواترة من جهة المعنی کالاخبار الواردة بسخاء حاتم و شجاعة علی رض فلا یکون لقائل ان یقول ما ذکرتموه فی اثبات کون خبر الواحد حجة هی اخبار آحاد و ذلک یتوقف علی کونها حجة فیدور و لئن قال الخصوم لا نسلم انهم علموا بها بل لعلهم عملوا بغیرها من نصوص متواترة او اخبار آحاد مع ما اقترن بها من المقائیس و قرائن الاحوال فلا وجه له لانه عرف من سیاق تلک الاخبار انهم انما عملوا بها علی ما قال عمر رض لو لم نسمع بهذا لقضینا برأینا و حیث قال ابنه حتی روی رافع بن خدیج الی آخره فان قیل ما ذکرتم من قبولهم خبر الواحد معارض بانکارهم ایاه فی وقائع کثیرة فان ابا بکر رض انکر خبر المغیرة فی میراث الجدة حتی انضم إلیه روایة محمد بن مسلمة و انکر عمر رض خبر فاطمة بنت قیس فی السکنی و انکرت عائشة رض خبر ابن عمر فی تعذیب المیت ببکاء اهله علیه و ردّ علی رض خبر معقل بن سنان الأشجعی فی قصة بروع بنت واشق قلنا انهم انما انکر و الاسباب عارضة من وجود معارض او فوات شرط لا لعدم الاحتجاج بها فی جنسها فلا یدل علی بطلان الاصل کما ان ردّهم بعض ظواهر الکتاب و ترکهم بعض انواع القیاس و رد القاضی بعض الشهادات لا یدل علی بطلان الاصل قوله و قد ذکر محمد رح فی هذا أی قبول خبر الواحد غیر حدیث أی احادیث کثیرة و قد ذکرنا اکثرها فیما اوردناه و اختصرنا هذه الجملة أی اکتفینا بایراد ما ذکرنا من خبر بریرة و سلمان و تبلیغ معاذ و غیرها لوضوحها او معناه لم نذکر ما آورده محمد لشهرتها و لفظ التقویم و نحن سکتنا عنها اختصارا و اکتفاء

ص:210

بما فعل الناس قوله و اجمعت الامة علی کذا أی الاجماع منهم فی هذه الصور علی القبول یدل علی ثبوت الحکم فی المتنازع فیه و بیانه ان الاجماع قد انعقد منهم علی قبول خبر الواحد فی المعاملات فان العقود کلها بنیت علی اخبار الآحاد مع انّه قد یترتب علی خبر الواحد فی المعاملات ما هو حق اللّه تعالی کما فی الاخبار بطهارة الماء و نجاسته و الاخبار بان هذا الشیء او هذه الجاریة اهدی إلیک فلان و ان فلانا وکلنی ببیع هذه الجاریة او بیع هذا الشیء و اجمعوا ایضا علی قبول شهادة من لا یقع العلم بقوله مع انها قد یکون فی اباحة دم و اقامة حدّ و استباحة فرج و علی قبول قول المفتی للمستفتی مع انه قد یجیب بما بلغه عن الرسول علیه التحیة و السلام بطریق الآحاد فاذا جاز القبول فیما ذکرنا من امور الدین و الدنیا جاز فی سائر المواضع فان قیل الفرق بین المحلین ثابت فان فی بعض المعاملات قد یقبل خبر من یسکن القلب الی صدقه من صبی و فاسق بل کافر و لا یقبل خبر هؤلاء فی اخبار الدین فکیف یحتج بهذا الفصل مع وقوع الفرق بینهما قلنا محل الاستدلال هو استعمال قول من لا یؤمن الغلط علیه و وقوع الکذب منه و هو موجود فی الامرین و إن کان احدهما یتساهل فیه ما لا یتساهل فی الآخر و انما یراعی فی الجمع و الفرق الوصف الذی یتعلق به الحکم دون ما عداه و ما ذکروا من الفرق بین المعاملات و اخبار الدین لیس بصحیح لان الضرورة متحققة فی الاخبار لتحققها فی المعاملات لان المتواتر لا یوجد فی کل حادثة و لو رد خبر الواحد بشبهة فی النقل لتعطلت الاحکام فاسقطنا اعتبارها فی حق العمل کما فی القیاس و الشهادة و اما الجواب عن تمسکهم بالآیتین فنقول لا نسلم ان المراد منهما المنع عن اتباع الظن مطلقا بل المراد المنع من اتباعه فیما المطلوب منه العلم الیقینی من اصول الدین و فروعه و قیل المراد من الآیة اعنی قوله تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ منع الشاهد عن جزم الشهادة الا بما یتحقق علی انا ما اتبعنا الظن فیه و انما اتبعنا الدلیل القاطع الذی یوجب العمل بخبر الواحد من السنة المتواترة و الاجماع و نیز عبد العزیز بخاری در کتاب التحقیق گفته خبر الواحد إذا وجد شرائطه التی ذکرها یوجب العمل و لا یوجب الیقین و لا الطمانینة بل یوجب الظن و هو مذهب جملة الفقهاء و اکثر اهل العلم و من الناس من أبی جواز العمل به عقلا فی امور الدین مثل الجبائی و جماعة من المتکلمین متمسکین فیه بان صاحب الشرع قادر علی اثبات ما شرعه باوضح دلیل فای ضرورة له فی التجاوز عن الدلیل القطعی الی ما لا یفید الا الظن بخلاف المعاملات حیث قبل فیها خبر الواحد إذا وجد شرائطه بلا خلاف لان قبوله فیها من باب الضرورة فانا نعجز عن اظهار کل حق لنا بطریق لا یبقی فیه شبهة فلهذا جوزنا الاعتماد فیها علی خبر الواحد و منهم من منعه سمعا مثل القاشانی

ص:211

و أبی داود و الرافضة مستروحین بقوله تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ أی لا تتبع ما لا علم لک به و خبر الواحد لا یوجب العلم فلا یجوز اتباعه و العمل به لظاهر هذا النص قالوا و لا معنی لقول من یقول العلم ذکر نکرة فی موضع النفی فیقتضی انتفاءه اصلا و خبر الواحد یوجب نوع علم و هو علم غالب الظن الذی سماه اللّه تعالی علما فی قوله عن ذکره فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فلا یتناوله النهی لانا ان سلمنا انه یفید الظن فهو محرم الاتباع ایضا لقوله تعالی إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ الآیة و ذهب اکثر اصحاب الحدیث منهم احمد بن حنبل و داود الظاهری الی ان الاخبار التی حکم اهل الصنعة بصحتها توجب علم الیقین لان خبر الواحد لو لم یفد العلم لما جاز اتباعه لنهیه تعالی عن اتباع الظن لقوله تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ و ذمّه علی اتباعه فی قوله جل ذکره إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ و قد انعقد الاجماع علی وجوب الاتباع فیستلزم افادة العلم لا محالة و تمسکت العامة بالکتاب و السنة و الاجماع اما الکتاب قوله تعالی فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ الآیة اوجب اللّه تعالی علی کل طائفة خرجت من فرقة الانذار و هو الاخبار المخوف عند الرجوع إلیهم و انما اوجب الانذار طلبا للحذر لقوله تعالی لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ و الترجی من اللّه تعالی محال فیحمل علی الطلب اللازم و هو من اللّه تعالی امر و یقتضی وجوب الحذر و الثلاثة فرقة و الطائفة منها اما واحدا و اثنان فاذا روی الراوی ما یقتضی المنع من فعل وجب ترکه لوجوب الحذر علی السامع و إذا وجب العمل بخبر الواحد او الاثنین ههنا وجب مطلقا إذ لا قائل بالفرق و لا یقال لو کان الراجع مامورا بالانذار بما سمعه لا یدل ذلک علی ان السامع یکون مامورا بالقبول کالشاهد الواحد مامور باداء الشهادة و لا یجب القبول ما لم یتم نصاب الشهادة و ما لم یظهر العدالة بالتزکیة لانا نقول وجوب الانذار مستلزم لوجوب القبول علی السامع کما بینا کیف و قوله تعالی لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ یشیر الی وجوب القبول و العمل فاما الشاهد الواحد فلا نسلم ان علیه وجوب اداء الشهادة لان ذلک لا ینفع المدعی و ربما یضر بالشهادة بان یحدّ حد القذف إذا کان المشهود به زنا و لم یتم نصاب الشهادة و اما السنة فقبول رسول اللّه علیه السلام خبر سلمان فی الهدیة و الصدقة و خبر أم سلمی رض فی الهدایا ایضا و کانت الملوک یهدون إلیه علی ایدی الرسل و کان یقبل قولهم و لا شک ان الاهداء منهم لم یکن علی ایدی قوم لا یتصور تواطؤهم علی الکذب و قد اشتهروا و استفاض بطریق التواتر عنه علیه السلام انه بعث الافراد الی الآفاق لتبلیغ الرسالة و تعلیم الاحکام فبعث معاذ الی الیمن امیر التعلیم الشرائع و عتاب بن اسید الی مکة و دحیة بکتابه الی قیصر و هرقل بالروم و حذافة السهمی بکتابه الی کسری و عمرو بن أمیّة الضمری رض

ص:212

الی النجاشی و عثمان بن أبی العاص رض الی الطائف و حاطب بن أبی بلتعة الی المقوقس صاحب الاسکندریة و شجاع بن وهب الاسدی الی الحارث بن أبی شمر الغسانی بدمشق و ولی علی الصدقات عمر و قیس بن عاصم و مالک بن نویرة و الزبرقان بن بدر و زید بن حارثه و عمرو بن العاص و عمر بن حزم و أسامة بن زید و عبد الرحمن بن عوف و ابا عبیدة بن الجراح رضی اللّه عنهم و غیرهم ممن یطول ذکرهم و انما بعث هؤلاء لیدعو الی دینه و لیقیم الحجة و لم یذکر فی موضع ما انه بعث فی وجه واحد عددا یبلغون حد التواتر و لو احتاج فی کل رسول الی انفاذ عدة التواتر معه لم یف بذلک جمیع اصحابه و لخلت دار هجرته عن اصحابه و انصاره و تمکن منه اعداؤه و فسد النظام و التدبیر و ذلک و هم باطل قطعا فتبین بهذا ان خبر الواحد موجب للعمل مثل المتواتر و هذا دلیل قطعی لا یبقی معه عذر فی المخالفة کذا ذکر الغزالی رحمه اللّه و اما الاجماع فهو ان الصحابة رضی اللّه عنهم عملوا بالآحاد و حاجوا بها فی وقائع خارجة عن الحصر و العدد من غیر نکیر منکر و لا مدافعة دافع کما بینا بعضها فی الکشف فکان ذلک اجماعا منهم علی قبولها و صحة الاحتجاج بها و علی هذا جرت سنة التابعین کعلی بن الحسین و محمد بن علی و سعید بن جبیر و نافع بن جبیر و طاؤس و سعید بن المسیب و فقهاء الحرمین و فقهاء البصرة کالحسن و ابن سیرین و فقهاء الکوفة و تابعیهم و علیه من بعدهم من الفقهاء من غیر انکار علیه من احد فی عصر و کذا الاجماع منعقد من الامة علی قبول خبر الواحد فی المعاملات مع انه قد یترتب علی خبر الواحد فی المعاملات ما هو حق اللّه تعالی کما فی الاخبار بطهارة الماء و نجاسته و الاخبار بان هذا الشیء او هذه الجاریة اهدی إلیک فلان و ان فلانا وکلنی ببیع هذه الجاریة او بیع هذا الشیء و اجمعوا ایضا علی قبول شهادة من لا یقع العلم بقوله مع انها قد تکون فی اباحة دم و اقامة حد و استباحة فرج و علی قبول قول المفتی للمستفتی مع انه قد یجیب بما بلغه عن الرسول صلی اللّه علیه و سلم بطریق آحاد فاذا جاز القبول فیما ذکرنا من امور الدین و الدنیا جاز فی سائر المواضع و ما ذکروا من الفرق بین المعاملات و اخبار الدین لیس بصحیح لان الضرورة متحققة فی الاخبار لتحققها فی المعاملات لان المتواتر لا یوجد فی کل حادثة فلو رد خبر الواحد بشبهة فی النقل لتعطل الاحکام فاسقطنا اعتبارها فی حق العمل کما فی القیاس و الشهادة و اما الجواب عن تمسکهم بالآیتین فهو انا لا نسلم ان المراد منهما المنع عن اتباع الظن مطلقا بل المراد المنع عن اتباعه فیما هو المطلوب منه العلم الیقینی من اصول الدین او فروعه علی انّا ما اتبعنا الظن فیه و انما اتبعنا الدلیل القاطع الذی یوجب العمل بخبر الواحد من السنة المتواترة و

ص:213

الاجماع و فخر رازی در کتاب المحصول در اثبات عمل بخبر واحد گفته المسلک الرابع الاجماع العمل بالخبر الذی لا یقطع مجمع علیه بین الصحابة فیکون العمل به حقا انما قلنا انه مجمع علیه بین الصحابة لان بعض الصحابة عمل بالخبر الذی لا یقطع علی صحته و لم یبد من احدهم انکار علی فاعله و ذلک یقتضی حصول الاجماع و انما قلنا ان بعض الصحابة عمل به لوجهین الاول و هو انه روی بالتواتر ان یوم السقیفة لما احتج ابو بکر رضی اللّه عنه علی الانصار

بقوله علیه السلام الائمة من قریش مع کونه مخصصا لعموم قوله تعالی أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ قبلوه و لم ینکر علیه احد و لم یقل احد کیف تحتج علینا بخبر لا نقطع بصحته فلما لم یقل احد منهم ذلک علمنا ان ذلک کالاصل المقرر عندهم الثانی الاستدلال بامور لا ندعی التواتر فی کل واحد منها بل فی مجموعها و تقریره ان الصحابة عملوا علی وفق خبر الواحد ثم نبین انهم انما عملوا به لا بغیره و اما المقام الاول فبیانه بصور أ رجوع الصحابة الی خبر الصدیق رضی اللّه عنهم فی

قوله علیه السّلام الانبیاء یدفنون حیث یموتون

و فی قوله الائمة من قریش

و فی قوله علیه السّلام نحن معاشر الانبیاء لا نورث ب روی ان ابا بکر رضی اللّه عنه رجع فی توریت الجدة الی خبر المغیرة بن شعبة و محمد بن مسلمة و نقل عنه ایضا انه قضی بقضیّة بین اثنین فاخبره بلال انه علیه السلام قضی بخلاف قضائه فنقضه ج روی ان عمر رضی اللّه عنه کان یجعل فی الاصابع نصف الدیة و یفصل بینهما فیجعل فی الخنصر سنة و فی البنصر تسعة و فی الوسطی و السبابة عشرة عشرة و فی الابهام خمسة عشرة فلما روی له فی کتاب عمرو بن الحزم ان فی کل اصبع عشرة رجع من رایه و

قال فی الجنین رحم اللّه امراء سمع من رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم فی الجنین شیئا فقام إلیه حمل بن مالک فاخبره بان رسول اللّه علیه السّلام قضی بغرّة فقال عمر رضی اللّه عنه لو لا سمعنا هذا لقضینا فیه بغیره د و انه کان لا یری توریث المرأة من دیة زوجها فاخبره الضحاک انه علیه السّلام کتب إلیه ان یورث امرأة اشیم الضبانی من دیة زوجها فرجع إلیه ه

تظاهرت الروایة ان عمر رضی اللّه تعالی عنه قال فی المجوس ما ادری ما الذی اصنع بهم فقال عبد الرحمن بن عوف اشهد انی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم یقول سنوا بهم سنة اهل الکتاب فاخذ منهم الجزیة و اقرّهم علی دینهم و انه ترک رایه فی بلاد الطاعون بخبر عبد الرحمن ز

روی عن عمر رض انه رجع الی قول فریعة بنت مالک اخت أبی سعید الخدری حین قالت جئت الی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم استاذنه بعد وفاة زوجی فی موضع العدة فقال ع م امکثی فی بیتک حتی تنقضی عدتک و لم ینکر علیها الاستفتاء

ص:214

فاخذ عمر روایتها فی الحال فی ان المتوفی عنها زوجها تعتد فی منزل الزوج و لا تخرج لیلا و تخرج نهارا ان لم یکن لها من یقوم باحوالها ح اشتهر من علی رضی اللّه تعالی عنه انه کان یحلّف الراوی و قبل روایة أبی بکر رض من غیر حلف و ایضا قبل روایة المقداد فی حکم المذی ط رجوع الجماهیر الی قول عائشة رض فی وجوب الغسل من لقاء الختانین ی رجوع الصحابة فی الربا الی خبر أبی سعید یا قال ابن عمر رضی اللّه عنهما لنا نخابر اربعین سنة و لا نری بها باسا حتی روی لنا رافع بن خدیج نهیه ع م عن المخابرة یب قال انس رض کنت اسقی ابا عبیدة و ابا طلحة و ابن کعب شرابا إذا مات فقال حرمت الخمر فقال ابو طلحة قم یا انس الی هذه الجرار فاکسرها فقمت فکسرتها یج اشتهر عمل اهل القبا فی التحویل عن القبلة بخبر الواحد ید قیل لابن عباس رضی اللّه عنهما ان فلانا یزعم ان موسی صاحب الخضر لیس من بنی اسرائیل فقال ابن عباس کذب عدو اللّه اخبرنی أبی بن کعب قال خطبنا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و ذکر موسی و الخضر بشیء یدل علی ان موسی صاحب الخضر هو موسی بنی اسرائیل یه

عن أبی الدرداء سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ینهی عنه فقال معاویة لا اری به باسا فقال ابو الدرداء من معذری عن معاویة اخبره عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و هو یخبرنی عن رایه لا اساکنک بارض ابدا فهذه الاخبار قطرة من بحار هذا الباب و من نظر فی کتب الاخبار وجد فیها من هذا الجنس ما لاحد له و لا حصر و کل واحد منها و ان لم یکن متواترا لکن القدر المشترک بین الکل و هو العمل علی وفق الخبر الذی لا یعلم صحته معلوم فصار ذلک متواترا فی المعنی اما المقام الثانی و هو انهم انما عملوا علی وفق هذه الاخبار لاجلها فبیانه من وجهین الاول لو لم یعملوا لاجلها بل لامر آخر اما الاجتهاد تجدد لهم او ذکروا شیئا سمعوه من الرسول ع و لوجب من جهة الدین و العادة ان ینقلوا ذلک اما العادة فلان الجمع العظیم إذا اشتد اهتمامهم بامر قد التبس علیهم ثم زال اللبس عنهم فیه بدلیل سمعوه او لرأی حدث لهم فانه لا بد لهم من اظهار ذلک الدلیل و الاستبشار بسبب الظفر و العجب من ذهاب ذلک علیهم فان جاز فی الواحد ان لا یظهر ذلک لم یجز ذلک فی الکل و اما الدین فلان سکوتهم عن ذکر ذلک الدلیل و عملهم عند الخبر بموجبه یوهم انهم عملوا الاجله کما یدل عملهم بموجب آیة سمعوها علی انهم عملوا لاجلها و ایهام الباطل غیر جائز الخ و قاضی عضد الدین ایجی در شرح مختصر الاصول ابن حاجب گفته قد ثبت جواز التعبد بخبر الواحد و هو واقع بمعنی انه یجب العمل بخبر الواحد و قد انکره القاشانی و الرافضة و ابن داود و القائلون

ص:215

بالوقوع قد اختلفوا فی طریق اثباته و الجمهور علی انه یجب بدلیل السمع و قال احمد و القفال و ابن سریج و ابو الحسین البصری بدلیل العقل لنا اجماع الصحابة و التابعین بدلیل ما نقل عنهم من الاستدلال بخبر الواحد و عملهم به فی الوقائع المختلفة التی لا تکاد تحصی و قد تکرر ذلک مرة بعد اخری و شاع و ذاع بینهم و لم ینکر علیهم احد و الا نقل و ذلک یوجب العلم العادی باتفاقهم کالقول الصریح و إن کان احتمال غیره قائما فی واحد فمن ذلک انه عمل ابو بکر بخبر المغیرة فی میراث الجدة و عمل عمر بخبر عبد الرحمن فی جزیة المجوس و بخبر حمل بن مالک فی وجوب الغرة بالجنین و بخبر الضحاک فی میراث الزوجة من دیة الزوج و بخبر عمرو بن حزم فی دیة الاصابع و عمل عثمان و علی بخبر فریعة فی ان عدة الوفاة فی منزل الزوج و عمل ابن عباس بخبر أبی سعید بالربا فی النقد و عمل الصحابة

بخبر أبی بکر الائمة من قریش و الانبیاء یدفنون حیث یموتون و نحن معاشر الانبیاء لا نورث الی غیر ذلک مما لا یجدی استیعاب النظر فیه الا التطویل و موضعه کتب السیر و قد اعترض علیه بوجوه الاول قولهم لا نسلم ان العمل فی هذه الوقائع کان بهذه الاخبار إذ لعله بغیرها و لا یلزم من موافقة العمل الخبر ان یکون به علی انه السبب للعمل و الجواب انه قد علم من سیاقها ان العمل بها و العادة تحیل کون العمل بغیرها الثانی قولهم هذا معارض بانه انکر ابو بکر خبر المغیرة حتی رواه محمد بن مسلمة و انکر عمر خبر أبی موسی فی الاستیذان حتی رواه ابو سعید و انکر خبر فاطمة بنت قیس و قال کیف نترک کتاب اللّه بقول امرأة لا نعلم أ صدقت أم کذبت و ردّ علیّ خبر أبی سنان و کان یحلّف غیر أبی بکر و انکرت عائشة خبر ابن عمر فی تعذیب المیت ببکاء اهله علیه و الجواب انهم انما انکروه مع الارتیاب و قصروه فی افادة الظن و ذلک مما لا نزاع فیه و ایضا فلا یخرج بانضمام ما ذکرتم من کونه خبر واحدا و قد قبل مع ذلک فهو دلیل علیکم لا لکم الثالث انهم انما قالوا لعلها اخبار مخصوصة تلقوها بالقبول فلا یلزم فی کل خبر الجواب انا نعلم انهم عملوا بها لظهورها و افادتها الظن لا بخصوصیاتها کظواهر الکتاب المتواتر و هو اتفاق علی وجوب العمل بما افاد الظن و لنا ایضا تواتر انه کان ص ینفذ الآحاد الی النواحی لتبلیغ الاحکام مع العلم بان المبعوث إلیهم کانوا مکلفین بالعمل بمقتضاه و علامۀ تفتازانی در تلویح شرح توضیح گفته و استدل علی کون الخبر الواحد موجبا للعمل بالکتاب و السنة اما الکتاب فقوله تعالی فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ الآیة و ذلک ان لعل هنا للطلب فی؟ ؟ ؟ الایجاب لامتناع الترجی علی اللّه تعالی و الطائفة بعض من الفرقة واحد و اثنان إذ الفرقة هی الثلاثة فصاعدا و بالجملة لا یلزم ان یبلغ حد التواتر فدل علی ان قول الآحاد یوجب الحذر و قد یجاب بان المراد

ص:216

الفتوی فی الفروع بقرینة النفقة و یلزم تخصیص القوم بغیر المجتهدین بقرینة ان المجتهد لا یلزمه وجوب الحذر بخبر الواحد لانه ظنّی و للمجتهد فیه مساغ و مجال علی ان کون لعلّ للایجاب و الطلب محل نظر ثم قوله تعالی کُلِّ فِرْقَةٍ و إن کان عاما الا انه قد خص بالاجماع علی عدم خروج واحد من کل ثلثة و اما السنة

فلانه علیه السلام قبل خبر بریرة فی الهدایا و خبر سلمان فی الهدیة و الصدقة حین اتی بطبق رطب فقال هذا صدقة فلم یاکل منه و امر اصحابه بالاکل ثم اتی بطبق رطب و قال هذا هدیة فاکل و امر اصحابه بالاکل و لانه علیه السلام کان یرسل الافراد من اصحابه الی الآفاق لتبلیغ الاحکام و ایجاب قبولها علی الانام و هذا اولی من الاول لجواز ان یحصل للنّبیّ علیه السّلام علم بصدقهما علی انه انما یدل علی القبول دون وجوبه فان قیل هذه اخبار آحاد فکیف یثبت به کون خبر الواحد حجة و هو مصادرة علی المطلوب قلنا تفاصیل ذلک و إن کانت آحادا الا ان جملتها بلغت حد التواتر کشجاعة علی رضی اللّه عنه وجود حاتم و ان لم یلزم التواتر فلا اقل من الشهرة و ربما یستدل بالاجماع و هو انه نقل من الصحابة و غیرهم الاستدلال بخبر الواحد و عملهم به فی الوقائع المختلفة التی لا تکاد تحصی و بتکرر ذلک و شاع من غیر نکیر و ذلک یوجب العلم عادة باجماعهم کالقول الصریح و قد دل سیاق الاخبار علی ان العمل فی تلک الوقائع کان بنفس خبر الواحد و ما نقل من انکارهم بعض اخبار الآحاد انما کان عند قصور فی افادة الظن و وقوع ریبة فی الصدق و مخفی نماند که مسئلۀ قبول خبر واحد بحدی کثیر الأدلة و غریز الحجج می باشد که بسیاری از علمای اهل سنت درین باب مصنفات مفرده و مؤلفات مستقله تصنیف و تالیف کرده اند نووی در شرح مسلم گفته و قد تظاهرت دلائل النصوص الشرعیة و الحجج العقلیة علی وجوب العمل بخبر الواحد و قد قرر العلماء فی کتب الفقه و الاصول ذلک بدلائله و اوضحوه اوضح ایضاح و صنف جماعات من اهل الحدیث و غیرهم مصنفات مستکثرات مستقلات فی خبر الواحد و وجوب العمل به و اللّه اعلم

ابطال کلام ابن تیمیه پیراهن خبر واحد و اجماع

اما قول ابن تیمیه و خبر الواحد لا یفید العلم الا بقرائن و تلک قد تکون منتفیة او خفیة عن اکثر الناس فلا یحصل لهم العلم بالقرآن و السنن المتواترة پس کلام بر آن بچند وجه است اول آنکه ابن تیمیه را می باید که این افاده را اولا بر روح امام عالیمقام خود احمد بن حنبل عرض نماید و در تجلیل؟ ؟ ؟ و تضلیل آن حبر نبیل بیفزاید زیرا که او از فرط رقاعت قائل شده به اینکه خبر واحد بغیر قرینه نیز مفید علمست بلکه از مزید مکابره باطراد این امر قائل گردیده و گمان نموده که هر گاه خبر واحد حاصل شود علم نیز حاصل خواهد شد عضد الدین عبد الرحمن بن احمد الایجی در شرح مختصر الاصول ابن حاجب گفته قد اختلف فی خبر الواحد

ص:217

العدل هل یفید العلم او لا و المختار انه یفید العلم بانضمام القرائن و عنی به الزائدة علی ما لا ینفک التعریف عنه عادة و قال قوم یحصل العلم به بغیر قرینة ایضا ثم اختلفوا فقال احمد فی قول یحصل العلم به بلا قرینة و یطرد أی کلما حصل خبر الواحد حصل العلم و قال قوم لا یطرد أی قد یحصل العلم به لکن لیس کلما حصل حصل العلم به و قال الاکثرون لا یحصل العلم به لا بقرینة و لا بغیر قرینة و جلال الدین محلی در شرح جمع الجوامع گفته مسئلة خبر الواحد لا یفید العلم الا بقرینة کما فی اخبار الرجل بموت ولده المشرف علی الموت مع قرینة البکاء و احضار الکفن و النعش و قال الاکثر لا یفید مطلقا و ما ذکره من القرینة یوجد مع الاغماء و قال الامام احمد یفید مطلقا بشرط العدالة لانه حینئذ یجب العمل به کما سیاتی و انما یجب العمل بما یفید العلم لقوله تعالی وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ نهی عن اتباع غیر العلم و ذم علی اتباع الظن و اجیب بان ذلک فیما المطلوب فیه العلم من اصول الدین کوحدانیة اللّه تعالی و تنزیه عما لا یلیق به لما ثبت من العمل بالظن فی الفروع و این مذهب احمد بن حنبل چون ناشی از کمال سفاهت بود لهذا بعضی از حنفیه این دیار پرده از روی کار برداشته همت را بر ذم و ملام این امام سفهاء الاحلام بنهج غریب گماشته اند عبد العلی بن نظام الدین سهالوی که بر السنۀ سنیه این اقطار ببحر العلوم اشتهار دارد در فواتح الرحموت شرح مسلم الثبوت گفته و قیل خبر الواحد العدل یفید العلم مطلقا محفوفا بالقرائن اولا فعن الامام احمد هذا الحکم مطرد فیکون کلما اخبر العدل حصل العلم و هذا بعید عن مثله فانه مکابرة ظاهرة قال الامام فخر الاسلام و اما دعوی علم الیقین فباطل بلا شبهة لان العیان یرده من قبل و انا قد بینا ان المشهور لا یوجب علم الیقین فهذا اولی و هذا لان خبر الواحد محتمل لا محالة و لا یقین مع الاحتمال و من انکر هذا فقد اسفه نفسه و اضل عقله و قیل لا یطرد هذا الحکم بل قد یفید فی بعض الصور کرامة من اللّه تعالی و هو فاسد ایضا لانه تحکم صریح دوم آنکه علاوه بر احمد بن حنبل قومی دیگر هم قائل شده اند به اینکه خبر واحد بغیر قرینه نیز مفید علمست کما دریت آنفا من عبارة شرح العضد علی مختصر ابن الحاجب پس ابن تیمیه را می بایست که این افاده را بر ارواح دیگر اسلاف خود که قائل باین مذهب مردود شده اند نیز پیش کند و بمعادل تقریع و تندید بنیان عظمت ایشان بر کند سوم آنکه اکثر اصولیین اهل سنت قائل شده بآنکه خبر واحد مطلقا مفید علم نمی شود خواه محفوف بقرائن بوده باشد و خواه نباشد چنانچه آنفا از عبارت شرح قاضی عضد بر مختصر ابن حاجب و عبارت شرح جمع الجوامع دانستی پس ابن تیمیه را خیلی مناسب بود که این افادۀ خود بر ارواحشان نیز معروض گرداند و تعییر و تثریب و تشویر و تانیبشان را باقصی الغایه برساند چهارم آنکه زعم

ص:218

ابن تیمیه که در خبر واحد گاه ست که قرائن منتفی یا مخفی می شود از اکثر ناس پس حاصل نخواهد شد ایشان را علم به قرآن و سنن متواتره ناشی از قلت فهم و ازدحام وهمست زیرا که مذهب اهل حق آنست که اگر از جانب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مخبری برای تبلیغ دین بامت نصب شود لازمست که برای ظهور حقیت او دلیلی از نص رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم موجود باشد و بعد ظهور حقیت آن مخبر مبلغ از نص رسول احتیاجی بقرینه نیست و خبر او به سبب نص رسول بر حقیت او یقینا مفید علم خواهد بود و هر چه او از دین ابلاغ فرماید خواه قران و خواه سنت بالیقین همه حق و صواب خواهد بود و این معنی بحمد اللّه تعالی در ما نحن فیه اظهر من الشمس و ابین من الامس می باشد زیرا که هر گاه جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم بارشاد هدایت بنیاد خود

انا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیات الباب جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را مخبر مبلغ عن نفسه برای امت خود نصب فرمودند خبر آن جناب بسبب همین ارشاد با سداد مفید یقین گردید و بمفاد قد اسفر الصبح الذی عینین احتیاجی بسوی احتفاف آن بقرائن نماند و ازینجا ظاهر شد که قیاس خبر جناب امیر المؤمنین علیه السلام بر خبر غیر آن جناب از آحاد مخبرین اصحاب از قبیل قیاس ماء بر سراب و ارتکاب آن دلیل نهایت مفارقت از حق و صواب می باشد پنجم آنکه ازین کلام ابن تیمیه ظاهر می شود که در صورت اخبار شخص واحد و انتفاء قرائن یا اختفاء آن برای اکثر مردم صرف علم بقرآن و سنن متواتره حاصل نخواهد شد حال آنکه این تخصیص درست نیست زیرا که اگر بنابر خیال ابن تیمیه فرض کرده شود که برای اکثر مردم قرائن صدق از خبر آن مخبر منتفی یا مختفیست و امر تبلیغ منحصر در همان مخبر می باشد پس برای این مردم بهیچ چیز علم حاصل نخواهد شد خواه قرآن باشد یا سنن متواتره یا غیر متواتره پس قصر نفی علم درین صورت بر قرآن و سنن متواتره بیوجه ست بلکه اگر نیک بنگری بر تو واضح خواهد شد که درین صورت نفی علم بسنن غیر متواتره پیش از همه قابل ذکر بود بعد از ان بطور ترقی نفی علم بسنن متواتره و بعد از ان نفی علم به قرآن می بایست کما لا یخفی علی البصیر باسالیب الکلام و این همه که معروض شد بر فرض مزعوم ابن تیمیه است و الا دانستی که انتفا یا اختفای قرائن و نتیجۀ آن ربطی بمطلوب ما ندارد زیرا که درین مقام کلام متعلق باخبار جناب امیر المؤمنین علیه السلامست و حقیت آن جناب از خود حدیث مدینة العلم ثابت و مبرهن می باشد و بعد تحقق حقیت آن جناب خبر آن جناب مثل خبر جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم مفید یقینست و احتیاجی نیست بعلامات و قرائن فلم یبق بحمد اللّه مساغ لبطلات اصحاب الضغائن اما آنچه ابن تیمیه گفته و إذا قالوا ذلک الواحد معصوم یحصل العلم بخبره قیل لهم فلا بد من العلم بعصمته اوّلا پس کلام بر آن بچند وجه است اول آنکه هر گاه ابن تیمیه از مذهب اهل حق درین باب آگاه بود و می دانست که

ص:219

مقتضای مذهب شان قول بعصمت چنین مبلغ می باشد پس چرا عبث عبث بکلام سابق خود اضاعت مداد و قرطاس نمود و جز تصدیع ناظرین و تحییر قاصرین چیزی نیفزود دوم آنکه تفوۀ ابن تیمیه بکلمۀ فلا بد من العلم بعصمته اوّلا در مقام انکار موجب حیرت افکار ارباب ابصار و اصحاب انظارست زیرا که عصمت این مبلغ واحد از کلام هدایت التیام خود سرور انام صلی اللّه علیه و آله ما سحّ غمام ظاهر و باهرست چه سابقا دانستی که حدیث مدینة العلم دلالت بر عصمت جناب امیر المؤمنین علیه السلام دارد و حسب افادات منصفین سنیۀ خود ازین حدیث شریف این مطلب ثابت و محققست پس هر گاه مبلغ بودن جناب امیر المؤمنین علیه السلام و معصوم بودن آن جناب هر دو معا ازین حدیث شریف ثابت شد قول ابن تیمیه فلا بد من العلم بعصمته اوّلا بیجا و بی محل برآمد و بنهایت اضمحلال و هوان رسید سوم آنکه قطع نظر از حدیث انا مدینة العلم از دیگر ارشادات سرور انس و جان علیه و آله آلاف السّلام ما کرّ الجدیدانست عصمت این مبلغ ثابت و محققست کما سیأتی انشاء اللّه المنعام بیانه فی بعض المجلدات الاتیه پس چگونه بعد ملاحظۀ آن ادلۀ قاطعه و براهین ساطعه کسی از اهل انصاف در معلومیت عصمت این مبلغ عن الرسول علیهما و آلهما آلاف السلام ماهب الدبور و القبول ریبی خواهد ورزید و در مقام انکار بکلمۀ فلا بدّ من العلم بعصمته اوّلا متفوه خواهد گردید چهارم آنکه قطع نظر از احادیث و اخبار جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم از آیات عدیدۀ قرآن مجید و فرقان حمید مثل آیۀ تطهیر و آیۀ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ و دیگر آیات واضحات عصمت این مبلغ ثابت و متحققست پس بعد ثبوت عصمت آن جناب از کلام رب الارباب دیگر چه جای آن مانده که کسی در مقام انکار یا ارتیاب برآید و بکلمۀ رویّه فلا بد من العلم بعصمته اوّلا زبان بغی ترجمان خود آلاید و نهایت جهل خود از کلام ربانی و کتاب صمدانی ظاهر و آشکار نماید پنجم آنکه چون نصب این مبلغ که از جانب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم بعمل آمده عند الامعان عین نصب بهر امامت است و در امام عصمت ضروریست کما سبق اثباته فی المنهج الاول علی المنهج المعتمد المعول پس محض نصب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم این چنین مبلغ را برای امت خود دلیل عصمت او خواهد بود و ظاهرست که بعد ازین تفوه بکلمه فلا بد من العلم بعصمته اولا عین شک و ارتیاب در فعل جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الاطیاب می باشد و ذلک من اتباع ابن الخطاب لیس بشیء عجاب ششم آنکه چون جملۀ افعال و اقوال جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بمفاد ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی از جانب رب الاربابست پس بلا اشکال می توان گفت که این مبلغ را بر منصب تبلیغ خود جناب احدیت نصب فرموده و چون این نصب عین نصب بر منصب خلافت جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلمست و خلافت آن جناب را جز معصوم شایسته نیست کما اشرنا إلیه

ص:220

الفا و اثبتناه فیما مضی سالفا پس این نصب ربانی کاشف از اتصاف منصوب بوصف عصمت خواهد بود و بعد ثبوت عصمت این مبلغ از فعل جناب احدیت کار مسلمی نیست که در آن ارتیاب ورزیده اسلام خود را بر باد فنا دهد و بنای کار بر شفا جرف منهار فی النار بر نهد هفتم آنکه چون ذات قدسی صفات این مبلغ مظهر عجائب معجزات و غرائب آیات می باشد و ظهور این معجزات و آیات از آن جناب بحدی رسیده که ناظر لبیب در تواتر آن ریبی دامنگیر نمی شود و سیاتی اثبات هذا المرام باستیفاء الکلام فی بعض المجلدات الاتیة انشاء اللّه المنعام پس ازین رو نیز عصمت آن جناب در حیز خفا و احتجاب نیست و تفوه بکلمۀ فلا بد من العلم بعصمته اوّلا دور از صواب بلکه عین خطای واضح التبابست اما آنچه ابن تیمیه گفته و عصمته لا یثبت بمجرد خبره قبل ان یعلم عصمته فانه دور پس جوابش آنست که ما عنقریب بحمد اللّه تعالی ثابت و مبرهن نمودیم که عصمت این مبلغ بعنوانات عدیده محقق و مصدق می باشد و احتیاجی نیست به اینکه از خبر خود آن مبلغ اثبات عصمتش نمایم معهذا اگر از خبر خود آن مبلغ عصمتش ثابت نماییم ما را می رسد زیرا که خبر او مجرد خبر نیست بلکه مقرون بمعجزه است کما اشرنا إلیه قریبا و خبر مقرون بمعجزه یقینا موجب علمست پس اخبار این مبلغ بعصمت خود بلا ریب موجب علم بعصمتش خواهد بود لاقترانه بالمعجزة و هذا لیس من الدور فی شیء فثبت ان تقریر الدور لا یفید سوی الحور بعد الکور اما آنچه گفته و لا تثبت بالاجماع فانه لا اجماع فیها عند الامامیة و انما یکون الاجماع حجة لان فیهم الامام المعصوم فیعود الامر الی اثبات عصمته بمجرد دعواه پس جوابش آنست که اگر مراد از نفی اجماع نفی اجماع اصحاب ضلال مثل اصحاب سقیفه و اتباع ایشانست پس چیزی نیست و هرگز بما ضرر نمی رساند چه حجیت این چنین اجماع اصلا ثابت نشده پس نفی آن در چه حسابست بلکه اگر این چنین مجمعین ضالین مضلین بر نفی عصمت ما نحن فیه اجماع نمایند اصلا برای ما محل التفات نیست و اگر مراد ابن تیمیه از نفی اجماع نفی اجماع اهل حق می باشد پس یقینا خلاف بداهتست زیرا که اهل حق قولا مطلقا بر عصمت این واحد مبلغ عن الرسول اجماع کرده اند و در اثبات عصمت ائمۀ اثنا عشر سلام اللّه علیهم خصوصا ذات قدسی صفات جناب امیر المؤمنین علیه السّلام مجاهدات شان اظهر من الشمس و ابین من الامسست اما زعم ابن تیمیه که چون نزد امامیه وجه حجیت اجماع دخول معصومست لذلک عود خواهد کرد امر بسوی اثبات عصمت مبلغ عن الرسول بمجرد دعوی او پس این زعم غفلت صریحه و عثرۀ فضیحه است زیرا که در ما نحن فیه مراد ازین مبلغ جناب امیر المؤمنین علیه السلام می باشند و نزد اهل حق اجماعی که بر عصمت جناب امیر المؤمنین علیه السلام واقع شده در ان اجماع جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم داخل هستند و عصمت آن جناب اهل ایمان را محل ارتیاب نیست گو اهل سنت را در ان هم کلام باشد و همچنین در ان اجماع

ص:221

حسنین علیهما السلام داخل می باشند و عصمت سبطین صلوات اللّه علیهما بدلائل قطعیه اخری غیر الاجماع ثابتست و نیز درین اجماع علاوه برین حضرات باقی ائمۀ طاهرین سلام اللّه علیهم اجمعین داخل هستند و عصمت این حضرات نیز به براهین یقینیه شتّی در محل خود بحد تحقق رسیده است و پر ظاهرست که دخول یکی ازین انفس مبارکۀ طیبۀ طاهره در اجماع مذکور برای حجیتش کافی و وافی و داء عضال شقاق و نفاق را ماحی و عافی می باشد فضلا عن جمیعهم پس چگونه می توان گفت که بنابر مذهب اهل حق در اثبات عصمت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام باجماع عود خواهد کرد امر سوی اثبات عصمت آن جناب بمجرد دعوای آن جناب هل هذا الا قلة فهم لکلام الاصحاب فی هذا الباب و اللّه ولی التوفیق لدرک الخطاب و نیل الصواب و ازینجا ظاهر و باهر گردید که اگر بر عصمت هر فرد از افراد ائمۀ اثنا عشر سلام اللّه علیهم اجمعین باجماع استدلال کرده آید ممکنست و هرگز از قبیل اثبات عصمت آن امام بقول خودش نخواهد بود زیرا که هر امامی را که فرض کنیم و باجماع عصمتش را ثابت گردانیم از قول خود او صرف نظر نموده اقوال دیگر معصومین را که در ضمن آن اجماع موجودست دلیل حجیتش خواهیم کرد و سرّ این معنی آنست که اقوال هر واحد ازین معصومین نسبت بعصمت آخرین بکثرت صادر شده و در ضمن اجماع اهل حق بر عصمت کل اهلبیت رسالت صلوات اللّه علیهم اقوال جملۀ این حضرات موجودست و عصمت جمله این حضرات بدلائل متکاثره و براهین متضافره از قبل ثابتست و بعد ثبوت آن اگر چه محتاج نیستیم که آن را باجماعی که بنابر مذهب ما حجتست ثابت نمائیم لیکن اثبات آن بطریق اجماع هم ممکن است و عیبی نیست در این که شیء ثابت متحقق را بعد ثبوتش بیک عنوان یا چند عنوان بعنوان دیگر ثابت گردانیم بالجمله مقصود اصلی درین مقام اظهار بطلان زعم ابن تیمیه است که بمزید رقاعت تصور نموده که در صورت اثبات عصمت واحد مبلغ باجماع بنابر مذهب اهل حق عود خواهد کرد امر بسوی اثبات عصمت او بمجرد دعویش حال آنکه از بیان نیّر البرهان ما دانستی که حال بر چنین منوال نیست بلکه اجماعی که ما اهل حق بر عصمت این مبلغ عن الرسول ثابت می نمائیم برای ظهور حجیت آن دخول معصومی مثل جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در آن کفایت می کند چه مذهب ما در حجیت اجماع مقتضی دخول مطلق معصومست در اجماع خواه رسول باشد یا امام کما هو غیر عازب عن اولی الاحلام و اگر بالفرض مقتضای آن دخول امام خاصّة باشد باز هم در حجیت اجماع مذکور خللی راه نمی یابد زیرا که غیر جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم و غیر این مبلغ واحد دیگر ائمه علیهم السّلام در آن داخل می باشند و همه معصوم هستند و بر عصمت شان ادلّۀ متکاثره سوی الاجماع قائم شده و لقد تحصّل من هذا کله ان ما تفوه به ابن تیمیة الخدّاع من الایراد علی تقریر الاجماع ظاهر الاندفاع بادی الانقلاع و اللّه العاصم

ص:222

الموفق للارتداع عن الاغترار و الانخداع اما قول ابن تیمیه فعلم ان عصمته لو کانت حقا لا بد ان تعلم بطریق آخر غیر خبره پس فساد آن در نهایت اتضاحست زیرا که آنفا دانستی که عصمت این واحد مبلّغ بلا شبهه حق و صدقست و اگر چه بطرق مختلفۀ شتی غیر اخبار خودش معلوم شده لیکن اثبات آن بطریق اخبار خود این مبلغ نیز ممکنست و ذلک ان اخباره اخبار من ظهر علی یده الاعجاز فلا یکون للارتیاب فیه مساغ و لا مجاز پس ارتیاب ابن تیمیه در حقیّت عصمتش اوّلا و حصر کردن علم عصمتش در طریق دیگر غیر خبر خودش ثانیا مسلک اعتساف بیّن پیمودن و تفوه بسفساف و جزاف غیر هیّن نمودنست و امثال تلک الهفوات من هذا الناصب العنید کثیرة لا یفی بحصرها حسبان و لا تعدید اما آنچه گفته فلو لم یکن لمدینة العلم باب الا هو لم یثبت لا عصمته و لا غیر ذلک من امور الدین پس ناشی از محض رقاعت و بحت خلاعتست زیرا که عنقریب بحمد اللّه المنعم المثیب دریافتی که کلمات سابقه و مقدمات سالفه که این ناصب بتلفیق آن پرداخته است جمله موهون و فاسد و همه بهرج و کاسد می باشد پس استنتاج این نتیجۀ باطله از ان چگونه راست خواهد آمد و هر گاه اساس کلام او بر اباطیل لائحه و اضالیل واضحه ست این عمارت کذب و افترا چگونه بر آن سربلند خواهد شد و اگر چه همین تنبیه برای پی بردن بفساد این کلام ابن تیمیه کافی و وافی است لیکن بغرض مزید توضیح گزارش می شود که بر هر ناظر بصیر بادنی تامل واضح و مستنیرست که بلا شک و ارتیاب مفاد صریح

حدیث انا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیات الباب مبلغ بودن جناب امیر المؤمنین علیه السلام از جانب جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الاطیاب و ایجاب رجوع کافۀ مسلمین بسوی آن جناب می باشد کما سبق بیانه بعون اللّه المبین و قد اعترف به ایضا بعض المحققین من المخالفین و بعد ازین اگر چه احتیاجی نیست که بطریق دیگر اثبات عصمت آن جناب کرده شود لیکن عصمت آن جناب بحمد اللّه بطرق متضافره و عناوین متکاثره غیر آن نیز ثابت ست کما اشرنا إلیه قریبا و هرگز مفاد حدیث مدینة العلم این نیست که عصمت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام از خود آن جناب ماخوذ شود کما هو مزعوم هذا الناصب المخذول و اگر علی الفرض و التسلیم مفاد حدیث این معنی هم بوده باشد پس بما ضرری نمی رسد چه ما بحمد اللّه تعالی عنقریب کما ینبغی باثبات رسانیدیم که اثبات عصمت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام از کلام خود آن جناب هم ممکنست لکونه علیه السّلام صاحب الایات و مظهر المعجزات و بعد این همه چطور می توان گفت که اگر برای مدینۀ علم بابی سوای جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نباشد نه عصمت آن جناب ثابت خواهد شد و نه غیر آن از امور دین و الحمد للّه علی بوار شبهات الجاحدین و تباب نزغات الملحدین و ازین مقام بفضل اللّه المنعام باتضاح تمام ظاهر و باهر گردید که بمفاد حدیث مدینة العلم

ص:223

بلا تردد و ارتیاب و بغیر تلعثم و اضطراب جناب امیر المؤمنین علیه السّلام باب مدینة العلمست و در صورت باب بودن آن جناب هم عصمت آن جناب ثابت می شود و هم غیر آن از امور دین بحد تحقق و ثبوت می رسد و کلام نافرجام ابن تیمیه جز صغار و هوان نفعی باو نمی رساند بلکه باقصای اخفاق و حرمان او را همکنار و پر دامان می گرداند

اتهام ابن تیمیه راویان حدیث مدینة العلم را به أفراد زندقه، و اثبات زندقه

او و پیروانش

اما آنچه از غایت حقد و عناد و وغر دلداد تفوه نموده که فعلم ان هذا الحدیث انما افتراه زندیق جاهل ظنه مدحا و هو یطرق الزنادقة الی القدح فی دین الاسلام إذ لم یبلغه الا واحدا پس از جملۀ کفریات شنیعه و حروریات فظیعۀ اوست و اگر چه سزای واقعی این گونه کلمات بر روز حشر و قیام و بطش و اصطلام عزیز ذو انتقام موقوف است لیکن درین مقام حرفی چند که دود از نهاد این رئیس الاوغاد بر آرد باید شنید و آن اینست که این حدیث شریف اعنی حدیث مدینة العلم را اکابر علمای ثقات و افاخم نبهای اثبات اهل سنت طبقه بعد طبقه روایت کرده اند و بسیاری ازیشان تصحیح آن نموده جمعی کثیر و جم غفیر آن را از جملۀ مدائح عظیمه و مناقب فخیمۀ جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم و جناب امیر المؤمنین علیه السلام دانسته اند و این معنی بحدّی واضح و لائحست که محل جحود و انکار نمی تواند شد و قد وقفت علی عبارات هؤلاء الکبار و افادات اولئک الاحبار بسیاق یروق الابصار و یعجب النظار پس ابن تیمیه را لازمست که این همه اسلاف عظام و اشیاخ فخام خود را که از جملۀ ایشان عبد اللّه بن عثمان قاری و سفیان ثوری و عبد الرزاق صنعانی و یحیی بن معین مرّی و سوید بن سعید حدثانی شیخ مسلم صاحب صحیح و احمد بن حنبل شیبانی و عباد بن یعقوب رواجنی شیخ بخاری صاحب صحیح و ابو عیسی الترمذی و حسین بن فهم بغدادی و ابو بکر بزار و محمد بن جریر طبری و ابو بکر باغندی و ابو العباس الاصم و ابو الحسن القنطری و ابو بکر الجعابی و ابو القاسم طبرانی و ابو بکر قفال و ابو الشیخ اصبهانی و ابن السقاء الواسطی و ابو اللیث السمرقندی و محمد بن المظفر بغدادی و ابن شاهین بغدادی و ابو الحسن سکری حربی و ابن بطه عکبری و حاکم نیسابوری و ابن مردویه اصبهانی و ابو نعیم اصفهانی و ابو الحسن العطار و ابو الحسن الماوردی و ابو بکر بیهقی و ابن بشران و خطیب بغدادی و ابن عبد البرّ و ابو محمد غندجانی و ابن المغازلی و ابو المظفر السمعانی و ابو علی بیهقی و شیرویه دیلمی صاحب الفردوس و عبد الکریم سمعانی صاحب الانساب و اخطب خوارزم و ابن عساکر و ابو الحجاج اندلسی و مجد الدین ابن الاثیر صاحب جامع الاصول و عزّ الدین بن الاثیر صاحب اسد الغابه و محیی الدین بن عربی و ابن النجار و ابن طلحه و سبط ابن الجوزی و محمد بن یوسف کنجی و عزّ الدین بن عبد السلام و محب الدین طبری و سعید الدین فرخانی و احمد بن منصور المازرونی؟ ؟ ؟ و حسین بن محمد الفوزی و محمد بن محمود الکرمانی و ابو الجامع ابراهیم الجوینی و غیر ایشان می باشند همه را متبعین زنادقه و از جملۀ جهال انذال بشمارد و تطریق زنادقه بسوی قدح اسلام

ص:224

بر ذمۀ شان ثابت کرده همت را بر تفضیح و تقبیحشان برگمارد و پر ظاهرست که هر گاه این همه حضرات از متبعین زنادقه معدود شوند و در زمرۀ جهال داخل گردند و اعانت بر قدح اسلام ازیشان صادر آید دیگر از متاثرین حضرات اهل سنت خبر باید گرفت که برای اقامت عزای مذهب خود در کدام خرابه خواهند نشست و چشمهایشان را باید دید که در خونابه ریزی بکدامین ابر مطیر گرو خواهند بست و ازینجا بخوبی می توان دریافت که ابن تیمیه بکلمات ضلالت سمات خود با اسلاف خود چه خوش رفتاری نموده و بمفاد مثل مشهور بنی قصرا و هدم مصرا چقدر راه حزم و تدبر پیموده و گمان مبر که حسب تفوه ابن تیمیه خلعت جهالت و ضلالت و اتباع اهل زندقه و الحاد مقصور بر قامات حضرات مذکورین راست خواهد آمد بلکه چون بعد از عصر ابن تیمیه تا بحال جماعات غیر محصوره و زراف موفوره از علمای سنیه در اثبات این حدیث شریف و ادراج آن در اسفار و تصانیف بذل جهد نموده اند مثل زرندی و صلاح الدین علای و علی همدانی و نور الدین بدخشانی و بدر الدین زرکشی و کمال الدین دمیری و مجد الدین فیروزآبادی و امام الدین هجروی و شمس الدین جزری و زین الدین خوافی و شهاب الدین دولت آبادی و ابن حجر عسقلانی و شهاب الدین احمد صاحب توضیح الدلائل و ابن الصباغ مالکی و عبد الرحمن بسطامی و شمس الدین جیلانی و شمس الدین سخاوی و حسین بن علی الکاشفی و جلال الدین سیوطی و نور الدین سمهودی و فضل اللّه بن روزبهان الخنجی الشیرازی و عز الدین بن فهد الهاشمی المکی و شهاب الدین القسطلانی الشافعی و جلال الدین دوانی و کمال الدین میبذی و غیاث الدین بن همام الدین المدعو بخواند امیر و جلال الدین بخاری و شمس الدین شامی و ابن عراق کنانی و ابن حجر مکی و شیخ علی متقی و ابراهیم وصابی و محمد طاهر فتنی و عباس بن معین الدین الجرجانی الشیرازی و کمال الدین جهرمی و شیخ عیدروس الیمنی و جمال الدین محدث شیرازی و علی قاری و عبد الرؤف بن تاج العارفین مناوی و ملا یعقوب لاهوری و ابو العباس المقری و احمد بن الفضل المکی و محمود قادری و تاج الدین سنبهلی و عبد الحق دهلوی و سید محمد بخاری و عبد الرحمن بن عبد الرسول چشتی و علی بن محمد چشتی و علی بن محمد جفری و علی عزیزی و نور الدین شبر املسی و ابراهیم کردی و اسماعیل کردی و محمد بن عبد الباقی الزرقانی و سالم بن عبد اللّه البصری و محمد بن عبد الرسول برزنجی و مرزا محمد بدخشانی و محمد صدر عالم و ولی اللّه دهلوی و محمد معین سندی و شیخ محمد حفنی و محمد بن اسماعیل الیمانی و فاضل صبان مصری و شیخ سلیمان جمل و قمر الدین اورنگ بادی و شهاب الدین عجیلی و محمد مبین لکهنوی و ثناء اللّه پانی پتی و عبد العزیز دهلوی و جواد ساباطی و عمر خرپوتی و محمد بن علی شوکانی و رشید الدین دهلوی و جمال الدین قرشی و نور الدین سلیمانی

ص:225

و ولی اللّه لکهنوی و شهاب الدین الشهیر بآلوسی زاده و شیخ سلیمان بلخی قندوزی و سلامة اللّه بدایونی و مولوی حسن زمان ترکمانی و علی دمنتی و عبد الغنی غنیمی و غیرهم لهذا جمله این حضرات حسب افادۀ این شیخ الاسلام از جمله متبعین زنادقۀ لئام و ملاحدۀ طغام و از زمرۀ جهال و عوام کالانعام و معاونین ملحدین بر قدح در اسلام خواهند بود و چون در ما سبق بعون اللّه المنعام بتفصیل تمام دانستی که این حدیث شریف را تابعین عظام از صحابۀ کرام روایت کرده اند و صحابۀ سرور انام علیه و آله آلاف الصلوة من الملک العلام جمیعا این حدیث را فضیلت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می دانستند و اعتراف بآن می کردند و ابتهاج بآن می نمودند و درین باب جملگی طریق وفاق را بسلوک و انتهاج می پیمودند و نیز انشاء اللّه تعالی خواهی دانست که از جملۀ صحابه بالخصوص اصحاب شوری این حدیث را بتسلیم ظاهر و اعتراف با هر تلقی کردند و از اصحاب شوری عبد الرحمن بن عوف واقعیت این حدیث مع دیگر فضائل جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بتصریح تمام ظاهر گردانید و اعتراف جمیع اصحاب بآن بمنصۀ شهود و شهادت رسانید پس بعد ازین بنابر مزعوم شوم ابن تیمیه آنچه لازم می آید چیزی است که هرگز بلحاظ ادب تصریح آن نمی شاید لیکن ناظر بصیر را متنبه باید شد که ابن تیمیه رئیس الاغمار باین کلام ناهنجار کدام مسلک خسار و تبار می سپرد و گوشۀ کلاه تمطی و استکبار این مکثار مهذار بکجا می خورد و بالاتر ازین همه آنست که سابقا بتصریحات روایات اکابر حفاظ ثقات و اجله ایقاظ اثبات دانستی که جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم بر محض فرمودن

حدیث انا مدینة العلم و علی بابها اکتفا نکرده بلکه در ابلاغ آن بامت خود و اتمام حجت بریشان بذریعۀ این حدیث شریف مبالغۀ عظیمه بکار برده و بارشاد فرمودن آن در روز حدیبیه بمدّ صوت مبارک و اخذ بازوی امیر المؤمنین و دیگر امور حق صریح و صدق نصیح را کالشمس فی رابعة النهار آشکار نموده و ابن تیمیه چنان در بحر ضلالت غریق شده است که این حدیث را العیاذ باللّه افترای زندیق جاهل وامینماید و ظاهر می کند که نعوذ باللّه واضع آن آن را مدح گمان کرده حال آنکه آن تطریق زنادقه می نماید بسوی در دین اسلام و ظاهرست که بنا بر این زعم باطل ابن تیمیه آنچه در حق آن جناب لازم می آید چیزیست که در خاطر احدی از مسلمین جاگزین نمی شود فضلا عن التلفظ به پس بحمد اللّه تعالی ظاهر و باهر گردید که خود ابن تیمیه بقدح درین حدیث شریف راه زندقه و الحاد پیش گرفته و در طریق تطریق زنادقه بسوی قدح در دین اسلام و شارع اسلام علیه و آله آلاف الصلوة و السّلام باقدام اجترام و اجرام خلیع العذار و مرسل الزمام رفته و لقد عرفه المسلمون قدیما سالک هذه المسالک و المتهالک علی تلک المهالک

احادیث داله برینکه أمیر مؤمنان مبلّغ علم رسالتمآب است. و اعترافات

صحابه بر طبق آن

و بر ارباب تعمق و استبصار و اصحاب تامل و اختبار واضح و

ص:226

آشکارست که این تقریر خرافت تخمیر ابن تیمیه که از راه قصور نظر بلکه فقدان بصر در باب انکار حدیث مدینة العلم آغاز نهاده اگر چنانچه مزعوم مشوم اوست صحیح بوده باشد لازم می آید که نه تنها این حدیث شریف بلکه بسیاری از احادیث که اکابر حفاظ اعلام و اجلۀ اثبات فخام سنیه قدیما و حدیثا در حق جناب امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده اند العیاذ بالله همه آن از موضوعات زنادقه طغام و ملاحدۀ لئام بوده باشد زیرا که بنای جحود و انکار ابن تیمیه سراسر خسار چنانچه دانستی بر آنست که این حدیث دلالت دارد بر آنکه مبلّغ علم جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم صرف جناب امیر المؤمنین علیه السّلامست و حسب مزعوم ملوم او مبلغ علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم واحد نمی تواند شد و اگر مبلغ علم آن جناب واحد باشد معاذ اللّه حسب زعمش امر اسلام فاسد می گردد و لهذا او این حدیث را که صراحة مخبر ازین معناست قدح می نماید و بسبب صفاقت و رقاعت خود قبول ندارد که مبلغ علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم واحد بود و آن مبلغ جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بوده باشد لیکن نزد اهل ایمان و ایقان در تحقق آن ریب و شکی نیست چه بحمد اللّه تعالی این مطلب علاوه بر

حدیث انا مدینة العلم و علی بابها از دیگر احادیث جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم هم ثابتست و تا کجا ابن تیمیه اقدام بر انکار این همه احادیث خواهد کرد مگر نمی دانی که سابقا در ضمن مؤیدات

حدیث انا مدینة العلم چقدر احادیث داله برین مطلوب گذشته و هر چند همه آن عند الامعان دلیل همین مطلوبست لیکن درین مقام اشاره بچند خبر از آن می شود پس از آن جمله است

حدیث علی باب علمی و مبین لامتی ما ارسلت به من بعدی الخبر و از آن جمله است حدیث طولانی جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم که بعد فتح خیبر ارشاد فرموده و در ان حدیث آن حضرت در مدح جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بخطاب آن جناب ارشاد کرده و

انت باب علمی و از آن جمله است حدیث آن حضرت صلی اللّه علیه و آله و سلم که در آن بحق جناب امیر المؤمنین علیه السّلام

عیبة علمی و بابی الذی اوتی منه ارشاد فرموده و از آن جمله ست حدیث هذا

اول من امن بی و اول من یصافحنی یوم القیامة که در آن واردست

و هو بابی الذی اوتی منه و از آنجمله است

حدیث علی باب حطة من دخل منه کان مؤمنا و من خرج منه کان کافرا و از آن جمله ست

حدیث علی بن أبی طالب باب الدین من دخل فیه کان مؤمنا و من خرج منه کان کافرا و از آنجمله است

حدیث یا علی انت حجة اللّه و انت باب اللّه و از آنجمله است

حدیث علی منی و انا منه و لا یؤدی عنی الا انا او علی و بحمد اللّه تعالی طرق این احادیث و دیگر احادیث مؤیده حدیث مدینة العلم در ما سبق دریافتی و علاوه برین در مبحث اعلمیت انشاء اللّه تعالی دیگر احادیث نیز خواهد آمد که دلالت آن برین

ص:227

مطلوب اظهر من الشمس و ابین من الامسست و هرگز گمان نمی رود که احدی از عوام اهل اسلام فضلا عن ارباب المعارف و الاحلام این همه احادیث سرور انام علیه و آله آلاف التحیة و السلام را مکذوب و مفتعل انگارد و صرف بلحاظ اینکه وحدت مبلغ عن الرسول صلی اللّه علیه و آله از ان نمایانست و آن مبلغ جناب امیر المؤمنین علیه السّلام قرار می یابد دست از آن بردارد و عیاذا باللّه آن را از موضوعات زنادقه جهال بر شمارد حاشا و کلا بلکه یقینا هر که ادنی مسکه از دین و ایمان خواهد داشت این همه احادیث را مصدق و مؤید و مشیّد و موطد

حدیث انا مدینة العلم دانسته آن را بر سر و چشم خود خواهد گذاشت و مضمون صدق مشحون آن که وحدت مبلغ علم رسول علیه و آله آلاف السّلام ماهب القبولست حق صریح و صواب نصیح خواهد انگاشت و بتصدیق و اذعان این معنی که آن مبلغ و مبین جناب امیر المؤمنین علیه السّلامست اعلام بتبجح و تفاخر خواهد افراشت و باید دانست که چون اختصاص جناب امیر المؤمنین علیه السّلام به تبلیغ علم جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم از احادیث کثیره و ارشادات وفیره آن جناب ثابت و محقق بود لهذا کبار اصحاب جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم هم قولا و فعلا اعتراف بان داشتند و هر چند تفصیل تام این مرام از مبحث اعلمیت مدرک می شود لیکن کافیست درین باب کلام حضرت ابن عباس در مدح جناب امیر المؤمنین علیه السّلام که عاصمی آن را در زین الفتی روایت کرده و ما در ضمن مؤیدات حدیث مدینه آن را باستیفا از کتاب زین الفتی نقل کرده ایم و بر ناظر این کلام بلاغت انضمام واضحست که حضرت ابن عباس در اول کلام خود مدح جزیل جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نموده من بعد بوصف اهلبیت علیهم السّلام ترزبان گردیده و در آخر آن فرموده

فروع طیبة و اصول مبارکة معدن الرحمة و ورثة الانبیاء بقیة النقباء و اوصیاء الاوصیاء منهم الطیب ذکره المبارک اسمه احمد الرضی و رسوله الا هی من الشجرة المبارکة صحیح الادیم واضح البرهان و المبلغ من بعده ببیان التاویل و بحکم التفسیر علی بن أبی طالب علیه من اللّه الصلوة الرضیة و الزکاة السنیة لا یحبّه الا مؤمن تقی و لا یبغضه الا منافق شقی و ازین کلام هدایت انضمام حضرت ابن عباس بصراحتی که مبلغ بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بعد جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم حتما و جزما ظاهر و مستبینست محتاج به تنبیه نیست و گمان مبر که اعتراف مبلغ بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بعد جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم صرف در طبقۀ اصحاب منحصرست بلکه این مطلب از شدت وضوح و کمال تحقق چنان ثابت و مبرهن شده که علمای اهل سنت هم اعتراف بآن می نمایند چنانچه در ما بعد انشاء اللّه تعالی خواهی دانست که ابن روزبهان

ص:228

با وصفی که در انکار ثابتات و جحود واضحات ید طولی دارد بجواب کلام علامه حلی ره در باب اعلمیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام که مشتمل بر

حدیث انا مدینة العلم نیز می باشد چارۀ جز اعتراف به اینکه جناب امیر المؤمنین علیه السّلام وصی جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم در ابلاغ علم و بدائع حقائق معارف بود نیافته بلکه این معنی را در مقام اذعان و انقیاد ذکر نموده بسوی اظهار کمال مسلمیت آن شتافته و هر چند تمام کلام ابن روزبهان که متعلق باین مطلبست انشاء اللّه تعالی در ما بعد خواهی شنید لیکن قدری از آن در این جا هم مذکور می شود تا بر تو واضح گردد که کلام سخافت انضمام ابن تیمیه در انکار مبلّغ بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بچه حد موهون و واهی و جالب انواع خسار و تباهیست ابن روزبهان بجواب کلام مشار إلیه علامۀ حلی می آرد ما ذکره مصنف من علم امیر المؤمنین فلا شک فی انه من علماء الامة و الناس یحتاجون إلیه فیه و کیف لا و هو وصی النبی صلی اللّه علیه و سلم فی ابلاغ العلم و بدائع حقائق المعارف فلا نزاع فیه لاحد بالجمله ازینجا بر جمله ارباب فهم واضح و متبین گردید که ابن تیمیه رئیس الاوفاد در انکار فضل أبی الائمة الامجاد علیه و علیهم آلاف السلام الی یوم المعاد چنان در گرداب وغر و لداد سر فرو برده که هرگز ابن روزبهان با وصفی که از متعصبین اهل نحله اش می باشد اتباع او در آن نمی بندد و به تورط در چنین خطب قادح ابواب مهرب و مناص بر خود نمی بندند

انتشار علم و رهنمودهای علمی وسیله أمیر مؤمنان علیه السّلام در بلاد اسلامی. و رد

دعاوی دروغین ابن تیمیه

اما آنچه ابن تیمیه گفته ثم ان ما اخلاف المعلوم بالتواتر فان جمیع مدائن الاسلام بلغهم العلم عن الرسول من غیر علی پس ناشی از کمال عناد و سفاهت و منبعث از نهایت لداد و بلاهتست زیرا که اولا این ادعای باطل از جملۀ اکاذیب ظاهرة التبابست و ثانیا ادعای تواتر بر آن باطل و مضمحل کالسراب می باشد و ثالثا مبطل آنست افادات اکابر اهل سنت که انشاء اللّه تعالی آینده بتفصیل خواهی شنید و از آن خواهی دانست که ایشان افاده می نمایند که در جمله عالم علم از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و بذریعۀ آن جناب شائع و ذائع گردیده رابعا اگر تسلیم کرده شود که علم جمیع در بلدان اسلام از غیر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام رسیده است پس کی مسلّم شده که آن علم علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم می باشد و محض ادعای اغیار درین باب کافی نیست کما هو ظاهر جدّا و الا لازم آید که هر که مدعی ابلاغ علم از جانب جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردد او را صادق بدانند و فیه من الفساد ما لا یخفی علی اهل السداد کیف و

قد قال علیه السلام بنفسه من کذب علی متعمدا فلیتبوّأ مقعده من النار و خامسا اگر بالفرض اینهم تسلیم کرده شود که آن علم علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلمست بما ضرری نمی رسد بلکه ضرر آن بآخذین آن علم و متبعین شان عائد می گردد زیرا که ایشان آن علم را از غیر باب مدینة العلم

ص:229

گرفته اند و علمی که از غیر باب مدینۀ علم گرفته شود چون از غیر طریق مامور به حاصل شده قابل عمل نیست بلکه اخذ علم از غیر باب مدینۀ علم از قبیل سرقه است که بر مرتکب آن اجرای حد شرعی کرده می شود و ازینجاست که خود جناب امیر المؤمنین علیه السّلام ارشاد فرموده کما سبق

نحن الشعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب و لا توتی البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیر ابوابها سمی سارقا و بحمد اللّه تعالی بعد این تقریر آنچه ابن تیمیه تا بآخر کلام سراییده و بیجا هرزهها درآئیده یکسر ساقط و بحضیض هوان هابط می گردد و احتیاجی باجتیاح آن باقی نمی ماند لیکن چون مشتمل بر اکاذیب باطلۀ صریحه و دعاوی عاطلۀ فضیحه است لهذا کشف عوار و هتک استار آن خالی از فوائد نیست پس باید دانست که آنچه ابن تیمیه بعد ازین کلام گفته اما اهل المدینة و مکة فالامر فیهما ظاهر و کذلک الشام و البصرة فان هؤلاء لم یکونوا یروون عن علی الاشیاء قلیلا پس علاوه بر آنکه ادعاء محضست و دلیلی بر آن قائم نکرده مفید مدعای او نیست زیرا که قلت روایت اهل این بلاد از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بعد فرض و تسلیم دلیل این معنی نیست که علم نبوی بذریعۀ آن جناب بایشان نرسیده باشد چه ممکنست که قلت روایت شان از آنجناب ناشی از سجیۀ نامرضیه عداوت و انحراف بوده باشد که با وصف وصول علم نبوی بایشان بذریعۀ آن جناب بسبب بغض و عداوت از آنجناب روایت آن نمی کردند یا سبب آن تسلط ظلمۀ فسقه فجره باشد که مانع ذکر نام آن جناب بخیر بودند فضلا عن الروایة عنه و قد مر شطر من الشواهد علی هذا المرام فی صدر مجلد حدیث الولایة فراجعه ان شئت و اگر ازین همه درگذریم و تسلیم نمائیم که قلت روایت اهل این بلاد از آنجناب دلیل آنست که ایشان در اخذ علم از آنجناب تقلیل کردند پس این معنی منافی باب مدینۀ علم بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نیست بلی کاشف اعراضشان از باب مدینۀ علم البته هست و ذلک علیک و علیهم لو کنت تعقل و یعقلون وَ سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ و چگونه می توان گفت که در مدینه و مکه و شام و بصره علم وافر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نرسیده حال آنکه انتشار علم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام درین بلاد اظهر من الشمس و ابین من الامس است اما مدینه پس پر ظاهرست که آن جناب شطر اعظم از عمر مبارک خود در مدینه بسر برده و اعاظم اصحاب جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الاطیاب که در آن بقعۀ مبارکه اجتماع داشتند در هر امر مشکل و خطب معضل رجوع بآنجناب می نمودند و از موائد حکمت و فصل خطاب آن جناب زلّه می ربودند علامۀ نووی در تهذیب الاسماء بترجمۀ جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می فرماید و سؤال کبار الصحابة له و رجوعهم الی فتاویه و اقواله فی المواطن الکثیرة و المسائل المعضلات مشهور و ابن روزبهان در کتاب الباطل خود گفته رجوع الصحابة إلیه فی الفتوی

ص:230

غیر بعید لانه کان من مفتی الصحابة و الرجوع الی المفتی من شان المستفتین و ان رجوع عمر إلیه کرجوع الائمة و الولاة العدل الی علماء الامة و علامۀ عجیلی در ذخیرة المآل گفته و لم یکن یسأل منهم واحدا و کلهم یسأله مسترشدا و ما ذاک إلا لخمود نار السؤال تحت نور الاطلاع و دیگر اقوال علما درین باب و اسماء صحابه که از آنجناب روایت دارند انشاء اللّه المنعام بتفصیل تمام در مبحث اعلمیت خواهی شنید اما مکه پس واضح و ظاهرست که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام از بدو عمر خود تا بهجرت در مکه تشریف می داشتند و بعد استیطان مدینه نیز بکرات و مرات آن جناب تشریف افزای بلد امین شده اند پس چگونه می توان گفت که باهل مکه علم آن جناب نرسیده علاوه بر آن عبد اللّه بن عباس که تلمیذ خاص جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بودند و حال تلمذ و استفادۀ شان از آنجناب در ما بعد انشاء اللّه تعالی بتفصیل از نظرت خواهد گذشت تا زمان دراز در مکه اقامت داشتند و حالات نشر علم شان در مکه بر متتبع بنهایت ظهور واضحست درین مقام بعضی از عبارات که مثبت مطلوب و مرام ست باید شنید ذهبی در تذکرة الحفاظ بترجمۀ ابن عباس گفته الاعمش

عن أبی وائل قال استعمل علی ابن عباس علی الحج فخطب یومئذ خطبة لو سمعها الترک و الروم لاسلموا ثم قرأ علیهم سورة النور فجعل یفسرها و محمد بن سعد بن منیع البصری المعروف بکاتب الواقدی در طبقات گفته

اخبرنا محمد بن عمر حدثنی واقد بن أبی یاسر عن طلحة بن عبد اللّه بن عبد الرحمن بن أبی بکر عن ابیه عن عائشة انها نظرت الی ابن عباس و معه الخلق لیالی الحج و هو یسال عن المناسک فقالت هو اعلم من بقی بالمناسک و ابو عمر یوسف بن عبد اللّه النمری القرطبی المعروف بابن عبد البر در استیعاب بترجمۀ ابن عباس گفته روینا ان عبد اللّه بن صفوان مر یوما بدار عبد اللّه بن عباس بمکة فرای فیها جماعة من طالبی الفقه و مر بدار عبید اللّه بن عباس فرای فیها جمعا یتناولونها للطعام فدخل علی ابن الزبیر فقال له اصبحت و اللّه کما قال الشاعر فان تصبک من الایام قارعة*لم یبک منک علی دنیا و لا دین*قال و ما ذاک یا اعرج فقال هذان ابنا عباس احدهما یفقه الناس و الآخر یطعم الناس فما ابقیا لک مکرمة فدعا عبد اللّه بن مطیع فقال انطلق الی ابنی عباس فقل لهما یقول لکما امیر المؤمنین اخرجا عنی انتما و من اصغی إلیکما من اهل العراق و الا فعلت و فعلت فقال عبد اللّه بن عباس قل لابن الزبیر و اللّه ما یاتینا من الناس الا رجلین رجل یطلب فقها و رجل یطلب فضلا فای هذین تمنع و کان یحضر ابو الطفیل عامر بن واثلة الکتانی فجعل یقول لا در در اللیالی کیف یضحکنا منها خطوب اعاجیب و تبکینا

و مثل ما یحدث الایام من غیر

ص:231

فالبر و الدین و الدنیا بدارهما ننال منها الذی نبغی إذا شینا ان النبی هو النور الذی کشطهم

به عما یات ماضینا و باقینا و رهطه عصمة فی دیننا و لهم فضل علینا و حق واجب فینا

ففیم تمنعنا منهم و تمنعهم منا و توذیهم فینا و توذینا و لست فاعلم له رحما و لا نسیا

یا بن الزبیر و لا اولی به دینا لن یؤتی اللّه انسانا ببغضهم فی الدین خیرا و لا فی الامر تمکینا

و نشر ابن عباس تفسیر قرآن مجید را در اهل مکه بحدی ثابت و متحقق گردیده که خود ابن تیمیه اعتراف بآن دارد و بسبب آن اهل مکه را اعلم ناس بتفسیر می انگارد چنانچه سیوطی در اتقان فی علوم القرآن گفته قال ابن تیمیه اعلم الناس بالتفسیر اهل مکة لانهم اصحاب ابن عباس رضی اللّه عنهما کمجاهد و عطاء بن أبی رباح و عکرمة مولی ابن عباس و سعید بن جبیر و طاؤس و غیرهم اما شام پس بنابر روایات و افادات اکابر و اعلام اهل سنت ثابتست که عالم شام ابو الدرداء بود و او از عبد اللّه بن مسعود استفاده می کرد و عبد اللّه بن مسعود مستفید از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بود چنانچه ذهبی در تذکره الحفاظ در ترجمۀ ابو الدرداء گفته و کان عالم اهل الشام و مقری اهل دمشق و فقیههم و قاضیهم و اخطب خوارزم در کتاب المناقب آورده عن أبی الدرداء رضی اللّه عنه العلماء ثلثة رجل بالشام یعنی نفسه و رجل بالکوفة یعنی عبد اللّه بن مسعود و رجل بالمدینة یعنی علیا فالذی بالشام یسأل الذی بالکوفة و الذی بالکوفة یسأل الذی بالمدینة و الذی بالمدینة لا یسال احدا و محب طبری در ریاض نضره گفته عن أبی الزعراء عن عبد اللّه قال علماء الارض ثلثة عالم بالشام و عالم بالحجاز و عالم بالعراق فاما عالم اهل الشام فهو ابو الدرداء و اما عالم اهل الحجاز فعلی بن أبی طالب و اما عالم اهل العراق فاخ لکم و عالم اهل الشام و عالم اهل العراق یحتاجان الی عالم اهل الحجاز و عالم اهل الحجاز لا یحتاج إلیهما اخرجه الحضرمی و علاوه برین معاویه که حاکم شام بود با وصف آن همه عداوت و عناد با أبی الائمة الامجاد علیه و آله آلاف السلام من رب العباد در معضلات و مشکلات خود هم رجوع بسوی جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می کرد و دیگران را نیز مامور بآن می کرد و ستطلع علی تفاصیل ذلک فیما بعد انشاء اللّه تعالی فی مبحث الاعلمیة پس انتشار علم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در شام نیز محل کلام نمی تواند شد اما بصره پس بر متتبع علم تاریخ و رجال واضحست که جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در عهد کرامت مهد خود بنفس نفیس وارد بصره شده بود و خطب و مواعظ و ارشادات آن جناب که در آن مقام بظهور رسیده در تواریخ معتبرۀ سنیه مثل تاریخ طبری و نظائر آن مسطور و ماثورست و نیز ظاهرست که آن جناب در زمان خلافت ظاهری خود حکومت بصره بتلمیذ رشید خود ابن عباس بخشید و تا مدتی حضرت ابن عباس والی بصره ماندند و اهل آنجا ازیشان مستفید شدند و تفقه نمودند پس

ص:232

چگونه کسی انکار می توان کرد که در اهل بصره علم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نرسیده بود عز الدین ابن الاثیر الجزری در اسد الغابه بترجمۀ ابن عباس گفته و استعمله علی بن أبی طالب علی البصرة فبقی علیها امیرا ثم فارقها قبل ان یقتل علی بن أبی طالب و عاد الی الحجاز و شهد مع علی صفین و کان احد الامراء فبها و ابن حجر در اصابه بترجمۀ ابن عباس گفته و ذکر خلیفة ان علیا ولاّه البصرة و کان علی المیسرة یوم صفین و استخلف ابا الاسود علی الصلوة و زیادا علی الخراج و کان استکبة فلم یزل ابن عباس علی البصرة حتی قتل علیّ فاستخلف علی البصرة عبد اللّه بن الحارث و مضی الی الحجاز و ذهبی در تذکرة الحفاظ بترجمۀ ابن عباس گفته المدائنی عن نعیم بن حفص قال ابو بکرة قدم ابن عباس علینا البصرة و ما فی العرب مثله جسما و علما و بیانا و جمالا و کمالا و ابن حجر در اصابه بترجمۀ ابن عباس گفت و روی ابو الحسن المدائنی عن نعیم بن حفص عن أبی بکرة قال قدم علینا ابن عباس البصرة و ما فی العرب مثله جسما و علما و ثیابا و جمالا و کمالا و محمد بن سعد بن منیع البصری المعروف بکاتب الواقدی در طبقات گفته اخبرنا عبد اللّه بن جعفر الرقی نا معتمر بن سلیمان عن ابیه عن الحسن قال اول من عرف بالبصرة عبد اللّه بن عباس قال و کان مثجة کثیر العلم قال فقرأ سورة البقرة ففسّرها آیة آیة و ابن حجر در اصابه بترجمۀ ابن عباس گفته و اخرج الزبیر بسند له ان ابن عباس کان یعشّی الناس فی رمضان و هو امیر البصرة فما ینقضی الشهر حتی یفقّههم بالجمله انتشار علم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در مدینه و مکه و شام و بصره اظهر من الشمس و ابین من الامسست و هر که انکار آن نماید از جملۀ مباهتین سراسر عناد و ممارین سراپا لدادست بلی از انتشار علم آن جناب درین بلاد لازم نمی آید که همه اهل این بلاد را متبعین آن جناب و سالکین راه صواب دانیم و در زمرۀ اهل حق حساب نماییم زیرا که انتشار علم آن جناب اگر چه موجب تمام حجت بر جمیع ایشان شده لیکن کلاّ و طرّا متاثر و مهتدی و متبع و مقتدی نشدند و ظهور علم و هدایت ائمه هادیین مهدیین هرگز مردم را ملجا و مضطر بسوی تاثّر از علم دین و اهتدا بمعالم حق و یقین نمی گرداند و از اهل شقاق و نفاق آنانکه قلوب و اسماعشان مختوم و شقاء و هلاکشان محتوم است علم و هدایت انبیا و مرسلین نیز ایشان را بساحل نجات نمی رساند چنانچه در عهد کرامت مهد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الاطیاب با وصف هدایت سدیده و عنایت شدیدۀ آن جناب و نشر علم محبوّ ربّ الارباب بسیاری از کفار و منافقین بر حالت جهل و ضلال خود باقی ماندند بلکه تمرد و تعند خود را بذروۀ قصوی و امد اقصی رساندند و کل هذا من الظهور و الوضوح بحیث لا یحتاج الی دلیل*و اللّه العاصم عن الضلال بلطفه الجمیل الجزیل- اما آنچه گفته و انما کان غالب علمه بالکوفة پس مخدوشست بآنکه علم جناب امیر المؤمنین علیه السلام که بعینه

ص:233

علم جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم می باشد بحدی غزیر و متکاثرست که علم لوح و قلم جزوی از انست و عقول و افهام ملائکه هم باوائل اطراف آن نمی رسد و قد مرّت الاشاره الی ذلک فیما سبق ببیان وجیز و سیاتی بیانه المشبع انشاء اللّه العزیز و خود علمای اهل سنت مثل ابن حجر اعتراف دارند بآنکه خداوند عالم خاص کرده است آن جناب را از علوم بچیزی که از آن عبارات قاصر می باشد پس عالمی که علم او باین مرتبه رسیده باشد چگونه می شود که غالب علم او در کوفه باشد سبحان اللّه کوفه و اهل کوفه کجا گنجایش غالب علم آن جناب داشتند حال آنکه خود آن جناب در کوفه بالای منبر می فرمود

سلونی قبل ان تفقدونی فانما بین الجوانح منّی علم جمّ هذا سفط العلم هذا لعاب رسول اللّه صلعم هذا ما زقّنی رسول اللّه صلعم زقّا من غیر وحی اوحی اللّه الی فو اللّه لو ثنیت لی وسادة فجلست علیها لأفتیت لاهل التوریة بتوراتهم و لاهل الانجیل بانجیلهم حتی ینطق اللّه التوریة و الانجیل فیقول صدق علی قد افتاکم بما انزل فیّ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ و هذا الخبر قد رواه اخطب خوارزم و سیأتی مشروحا انشاء اللّه تعالی و نیز آن جناب اشاره بسوی صدر مبارک خود می فرمود و می گفت کم من علوم ههنا لو وجدت لها حاملا کما رواه العجیلی فی ذخیرة المال و نیز فرموده است لو شئت لاوقرت و سبعین بعیرا من تفسیر سورة الفاتحة رواه العجیلی فی ذخیرة المال و ازینجا ظاهر گردید که اگر تمامی اهل دنیا از علم آن جناب متمتع می شدند باز هم غالب علم آن جناب در تمام دنیا نمی آمد پس قول ابن تیمیه باطل شد و اگر مراد ابن تیمیه از کلمه و انّما کان غالب علمه فی الکوفة این باشد که آنچه از علم آن جناب بمعرض ظهور رسیده غالب آن در کوفه بود پس آن هم عند الامعان درست نمی شود زیرا که آنچه از علوم آن جناب ظاهر شد غالب آن در مدینۀ منوره صورت ظهور گرفته چه وقائع رجوع خلفای ثلاثه و دیگر صحابه در مشکلات و معضلات بسوی آن جناب و تعلیم و ارشاد طبقۀ عالیه از اصحاب خود مثل حضرت سلمان و أبی ذر و مقداد و عمار و امثال شان و افاضۀ علوم کثیره بر اقارب مخصوصین خود مثل عبد اللّه بن عباس و استیداع بسیاری از اسرار ربانیه و معارف صمدانیه باوصیای خود اعنی حضرات حسنین علیهما السلام همه در مدینۀ منوره صورت گرفته و تفرغ آن جناب در مدینه برای نشر علوم بیشتر بود نسبت بتفرّغ آن جناب در کوفه لاشتغاله علیه السلام فیها غالبا بما تعلق بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین بهر کیف آنچه از علوم آن جناب در مدینه ظاهر شده بیشترست به نسبت آنچه در کوفه ظاهر گردیده حال آنکه آنچه در کوفه ظاهر شده آن هم از عظمت و کثرت بحدّیست که احصای آن نتوان کرد بالجمله آنچه ابن تیمیه درین مقام تفوه نموده است که و انما کان غالب علمه بالکوفة نزد ارباب خبرت و اصحاب بصیرت بوجوه چند در چند مخدوش می باشد اما آنچه ابن تیمیه گفته و مع هذا فاهل الکوفة

ص:234

کانوا تعلموا القرآن و السنة من قبل ان یتولّی عثمان فضلا عن علی پس باین تفوه مقصود او آن ست که استغنای اهل کوفه از علم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام ظاهر نماید و حصول علم بقرآن و سنت برایشان در عهد عمری ثابت گرداند و باین وسیلۀ رذیله حسب زعم باطل خود ضرری بباب مدینۀ علم بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام برساند لیکن این کلام نافرجام و خیال خام او نهایت موهونست زیرا که اولا اگر ثابت هم شود که اهل کوفه تعلم قرآن و سنت نموده بودند قبل از آنکه عثمان و جناب امیر المؤمنین علیه السّلام والی شوند و اینهم محقق شود که این تعلم از غیر جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بود پس ضرری باهل حق و نفعی بابن تیمیه نمی رسد زیرا که این معنی منافی باب مدینۀ علم بودن جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نیست بلکه حقیقة مظهر آنست که این تعلّم اهل کوفه بنهج صحیح واقع نشده و درین اخذ و تعلّم ایشان مخالفت حکم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله الاطیاب که

من أراد العلم فلیات الباب ست نمودند و راه معاندت حق و صواب باقدام تبار و تباب پیمودند و ثانیا بر متتبع خبیر و عارف بصیر واضح و لائحست که اختطاط کوفه برای مسلمین در سال هفدهم بوقوع آمده و خلیفۀ ثانی در سال بست و سوم از هجرت این جهان فانی را خالی نمودند پس چگونه می توان گفت که در عرض شش سال قاطبۀ اهل کوفه جمیع علم قرآن و سنت یا غالب آن را حاصل نمودند حال آنکه خود خلافت مآب در مدت دوازده سال صرف سورۀ بقره را یاد گرفته بودند کما فی الدر المنثور للسیوطی و غیره و ثالثا آنچه درین مقام بالفرض و بظاهر برای ابن تیمیه فائده می بخشد آنست که برای اهل کوفه علم بقرآن و سنت بذریعۀ خلیفۀ ثانی یا اتباع و اشیاع او بهمرسیده باشد حال آنکه قصد اثبات این معنی از جملۀ مضحکاتست زیرا که جهل حضرت خلیفۀ ثانی از الفاظ و معانی قرآنی و مجانبت شان از سنت حبیب صمدانی علیه و آله آلاف السّلام ما تلیت السبع المثانی اظهر من الشمس و ابین من الامسست و سیاتیک نبأه بعد حین انشاء اللّه الموفق المعین پس بمفاد آنکه خفته را خفته کی کند بیدار*خود حضرت شان بنفس غیر نفیس کی قابلیت آن داشتند که اهل کوفه را تعلیم قرآن و سنت نمایند و از عهدۀ آن کما ینبغی برآیند و معهذا کسی نمی توان گفت که خلیفۀ ثانی بذات خاص متکفل تعلیم قرآن و سنت باهل کوفه شدند اما بذریعۀ اتباع و اشیاع پس هر گاه ثابت شد که خود حضرت خلیفه قابلیت این امر خطیر نداشتند دیگر از اصحاب و اذنابشان که بمراتب شتی ازیشان سافل و نازل بودند چه می پرسی و ازینجا بحمد اللّه تعالی ظاهر گردید که حضرت خلیفۀ ثانی و دیگر اتباع و اشیاعشان را معلّم قرآن و سنت دانستن و برای کسی حصول علم

ص:235

بذریعۀ ایشان ثابت ساختن خیال خام و هوس نافرجامست و آنچه ابن تیمیه می خواهد که تعلم اهل کوفه قرآن و سنت را باین ذریعۀ شنیعه ثابت نماید هرگز شدنی نیست و رابعا آنچه از علم قرآن و سنت برای اهل کوفه در عهد عمری بنابر روایات اهل سنت حاصل شده پس ثبوت آن بعنوانیست که هرگز برای ابن تیمیه مفید نیست بلکه سراسر مضر می باشد و تائید مطلوب اهل حق می نماید زیرا که از ملاحظۀ کتب معتبره و اسفار معتمدۀ سنیه ظاهر و باهر می شود که خلیفۀ ثانی برای تعلیم اهل کوفه حضرت عمار بن یاسر و عبد اللّه بن مسعود را فرستاده بودند و در نهایت ظهورست که این هر دو صحابی جلیل الشأن از اصحاب خاص و مستفیدین با اختصاص جناب امیر المؤمنین علیه السّلام می باشند و فیض یاب باب مدینۀ علم هستند و با حضرت خلیفه در علوم سر و کاری نداشتند پس ثابت گردید که اهل کوفه را در عهد عمری آنچه از علم قرآن و سنت بهم رسیده بذریعۀ اصحاب و مستفیدین جناب امیر المؤمنین علیه السّلام که باب مدینۀ علم بودند رسیده و للّه الحمد علی ظهور الحق الابلج و بوار الباطل اللجلج حالا شواهد آنچه معروض شد باید شنید محمد بن سعد بن منیع الزهری المعروف بکاتب الواقدی در کتاب طبقات بترجمۀ عبد اللّه بن مسعود گفته اخبرنا عفان بن مسلم و موسی بن اسماعیل قال نا وهیب عن داود عن عامر ان مهاجر عبد اللّه بن مسعود کان بحمص فحدره عمر الی الکوفة و کتب إلیهم انی و اللّه لا اله الا هو آثرتکم به علی نفسی فخذوا منه و نیز ابن سعد در طبقات بترجمۀ حضرت عمار گفته اخبرنا وکیع بن الجراح عن سفیان عن أبی اسحاق عن حارثة بن مضرب قال قری علینا کتاب عمر بن الخطاب اما بعد فانی بعثت إلیکم عمار بن یاسر امیرا و ابن مسعود معلما و وزیرا و قد جعلت ابن مسعود علی بیت ما لکم و انّهما لمن النجباء من اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و سلم من اهل بدر فاسمعوا لهما و اطیعوا و اقتدوا بهما و قد آثرتکم بابن أم عبد علی نفسی و بعثت عثمان بن حنیف علی السواد و رزقتهم کل یوم شاة فاجعل شطرها و بطنها لعمار و الشطر الباقی بین هؤلاء الثلثة و ابن عبد البر النمری القرطبی در استیعاب در ترجمۀ عبد اللّه بن مسعود گفته و بعثه عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه الی الکوفة مع عمار بن یاسر و کتب إلیهم انی بعثت علیکم بعمار بن یاسر و عبد اللّه بن مسعود معلما و وزیرا و هما من النجباء من اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم من اهل بدر فاقتدوا بهما و اسمعوا من قولهما و قد آثرتکم بعبد اللّه بن مسعود علی نفسی و نیز ابن عبد البر در استیعاب بترجمۀ حضرت عمار گفته و روی شعبة عن أبی اسحاق عن حارثة بن المضرب قال قرأت کتاب عمر الی اهل الکوفة اما بعد فانی بعثت إلیکم عمارا امیرا و عبد اللّه بن مسعود وزیرا

ص:236

و معلما و هما من النجباء من اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فاسمعوا لهما و اقتدوا بهما فانی قد آثرتکم بعبد اللّه علی نفسی اثرة و ابن الاثیر الجزری در اسد الغابه بترجمۀ عبد اللّه بن مسعود گفته و سیره عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه الی الکوفة و کتب الی اهل الکوفة انی قد بعثت عمار بن یاسر امیرا و عبد اللّه بن مسعود معلما و وزیرا و هما من النجباء من اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم من اهل بدر فاقتدوا بهما و اطیعوا و اسمعوا قولهما و قد آثرتکم بعبد اللّه علی نفسی و نیز ابن الاثیر در اسد الغابه بترجمۀ حضرت عمار گفته و استعمله عمر بن الخطاب علی الکوفة و کتب الی اهلها اما بعد فانی قد بعثت إلیکم عمارا امیرا و عبد اللّه بن مسعود وزیرا و معلما و هما من نجباء اصحاب محمد صلعم فاقتدوا بهما و ذهبی در تذکرة الحفاظ بترجمۀ عبد اللّه بن مسعود گفته الثوری عن أبی اسحاق عن حارثة بن مضرب قال قری علینا کتاب عمر انّی قد بعثت إلیکم عمار بن یاسر امیرا و عبد اللّه بن مسعود معلما و وزیرا و هما من النجباء من اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و سلم من اهل بدر فاقتدوا بهما و اسمعوا و قد آثرتکم بعبد اللّه بن مسعود علی نفسی و ابن حجر عسقلانی در اصابه بترجمۀ عبد اللّه بن مسعود گفته و سیره عمر الی الکوفة لیعلمهم امور دینهم و بعث عمارا امیرا و قال انهما من النجباء من اصحاب محمد صلعم فاقتدوا بهما و نیز ابن حجر عسقلانی در اصابه بترجمۀ حضرت عمار گفته ثم استعمله عمر علی الکوفة و کتب إلیهم انه من النجباء من اصحاب محمد صلعم و از کلام حضرت خلیفۀ ثانی که درین کتاب در باب عبد اللّه بن مسعود خاصة افاده فرموده اند و واضح و ظاهرست که عبد اللّه بن مسعود در مدینه معلم خلیفۀ ثانی بود و حضرتشان بنابر ضرورت اهل کوفه سماحت تامه بعمل آورده ایثار را کارفرما شدند و نزد اهل کوفه فرستادند و ازینجا پی توان برد که مبلغ علم حضرت خلیفه بچه حد رسیده بود اما آنچه گفته و فقهاء اهل المدینة تعلموا الدین فی خلافة عمر پس مخدوشست بآنکه رجوع خود خلافت مآب و دیگر اصحاب در معضلات صعاب بسوی جناب ابو الائمة الاطیاب علیه و آله آلاف السّلام من الملک الوهاب روشن تر از آفتابست و جهل خود خلیفه بسنت و کتاب و همچنین جهل اتباع و اذناب آن قدوۀ نصّاب در حیز اختفا و احتجاب نیست پس اگر فقهای مدینه تعلم دین در عهد خلافت عمر نموده باشند لابدست که رجوع بسوی باب مدینۀ علم کرده و طریق اخذ علم از باب آن جناب سپرده باشند و بس و اگر بالفرض از غیر آن جناب چیزی حاصل ساخته باشند پس آن نزد ارباب الباب در شمار و حساب نیست بلکه اگر بنظر بصیرت بنگری مورث تبار و تباب و موجب خسران مآل و مآب و سبب کمال ندامت در یوم الحسابست و چگونه می توان گفت که بعد ارشاد صریح جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الانجاب

انا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیات الباب بی اتصال بحضرت

ص:237

ابو تراب علیه آلاف السّلام ما همر سحاب احدی بدرجۀ فقاهت خواهد رسید و بشرف تعلم دین بی توسل بحضرت باب الدین امیر المؤمنین علیه صلوات اللّه رب العالمین من یومنا هذا الی یوم الدین نائل خواهد گردید هل هذا الا مصادمة العیان و مناکرة البداهة و موازرة ارباب السفاهة لا اصحاب الفقاهة سبحان اللّه عجب ماجراییست که خود حضرت خلیفۀ ثانی در عهد عدالت مهد خود کلمۀ حقه لو لا علی لهلک عمر و جملۀ صادقه کل الناس افقه من عمر حتی المخدرات فی الحجال بر زبان حقیقت ترجمان خود داشتند و همت والا؟ ؟ ؟ خود را بر تکفف و سؤال حتی از صبیان و غلمان فضلا عن فحول الرجال برمی گماشتند و بعد انقضای قرون کثیره و تقضی عهود وفیره ابن تیمیه برای اثبات فضیلت شان در علم برمی خیزد و بادعای تعلم فقهای اهل مدینه دین را در خلافت ایشان خاک مذلت بر سر خود می ریزد و اصلا بقلب حروریت جلب خود نمی آرد که هر گاه حال خود خلافت مآب فضلا عن الاتباع و الاحزاب در جهل از دین جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الاطیاب باین مرتبه رسیده که عجائز بر سر منبر حضرتشان را محجوج و مغلوب و باظهار جهلشان از آیات قرآن مجید و احکام فرقان حمید کما ینبغی مخذول و منکوب می نمودند و خودشان بکلام صدق انضمام الا تعجبون من امام اخطأ و امرأة اصابت ناضلت امامکم فنضلته از نهایت عجز و زبونی مسلک استغراب و استعجاب درین باب می پیمودند باز چگونه سعی ابن تیمیه در ضلال و حال او کدابغة و قد حلم الادیم قرین اختلال نخواهد شد اما آنچه گفته و تعلیم معاذ بن جبل لاهل الیمن و مقامه فیهم اکثر من علیّ و لهذا روی اهل الیمن عن معاذ بن جبل اکثر مما رووا عن علیّ پس مشتمل ست بر دعاوی عدیدۀ باطله اول تعلیم معاذ اهل یمن را دوم اقامت معاذ در اهل یمن سوم اکثر بودن تعلیم معاذ از تعلیم جناب امیر المؤمنین علیه الصلوة و السّلام چهارم اکثر بودن اقامت معاذ از اقامت آن جناب پنجم روایت اهل یمن از معاذ ششم اکثر بودن روایت اهل یمن از معاویه نسبت روایت ایشان از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و پر ظاهر است که هیچ یک ازین دعاوی فاسده و اقوال کاسده بدلیلی که قابل تعویل اهل حق بوده باشد ثابت شدنی نیست پس ذکر آن بمقابلۀ ایشان سفاهت محضه و رقاعت صرفه است و بسیاری ازین دعاوی چنان است که اثبات آن بنابر روایات و اقوال اهل سنت نیز ممکن نیست پس تفوه باین چنین دعاوی ضلالت اشتمال جز آنکه کاشف از بغض و عناد با وصی رسول ربّ متعال سلام اللّه علیهما ما اتصل النهر و اللیال و موجب افتضاح حال و خسران مآل باشد ثمری نمی دهد تفصیل این اجمال آنکه بر ناظر کتب سیر و اخبار و صحف احادیث و آثار واضح و لائحست که آنچه ابن تیمیه درین مقام زعم نموده مبنای آن واقعه

ص:238

بعث جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را بسوی یمن و واقعه ارسال آن حضرت معاذ را بسوی یمن می باشد و پر ظاهرست که واقعه بعث آن حضرت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را بسوی یمن امر متفق علیه بین الفریقینست و واقعۀ ارسال آن حضرت معاذ را بسوی یمن امریست که صرف در روایات اهل سنت وارد شده پس چگونه محل اعتماد و استناد درین مقام و ثبت مقصود و مرام ابن تیمیه ناکام تواند شد و بالفرض اگر بنابر روایات سنیه فرستادن آن حضرت معاذ را بسوی یمن تسلیم هم شود فائده بحال ابن تیمیه نمی بخشد زیرا که بعث آن حضرت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را بلا ریب برای ارشاد عباد و اصلاح بلاد و تفقیه در دین و تعلیم سنن و حکم بکتاب اللّه بود چنانچه انشاء اللّه در ما بعد مفصّلا خواهی دانست بخلاف ارسال معاذ زیرا که آن حضرت محض بغرض جبر حال بمال دنیوی او را بسوی یمن فرستاده بودند کما دریت مما ذکرناه سابقا فی جواب کلام العاصمی و آنچه بعضی از اهل سنت ذکر می کنند که آن حضرت معاذ را برای تعلیم اهل یمن و فصل قضا در ایشان فرستاده بودند محض باطل و محال و صرف تخرص و افتعالست و در هیچ روایت صحیحه وارد نشده و عمدۀ روایات درین باب روایت ترمذیست و حالتش در وهن بحدی رسیده که خود ترمذی بعد روایت کردن آن قدح و جرح در آن آغاز نهاده و او کمال توهین و تهجین آن داده و موضوعیت این روایت حسب افادات اکابر اعلام و اجلۀ فخام سنیه بحمد اللّه در استقصاء الافحام در مبحث قیاس بتفصیل تمام مبین و مبرهن گردیده من شاء فلیرجع إلیه و در کمال ظهورست که هر گاه فرستادن معاذ بسوی یمن برای تعلیم دین و فصل قضا بین المسلمین ثابت نباشد چگونه می توان گفت که معاذ بن جبل اهل یمن را تعلیم نموده چه جای آنکه تفوه کرده شود که العیاذ بالله تعلیم او اهل یمن را اکثر بود از تعلیم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و اگر بالفرض تسلیم کرده شود که او درین حال خسارت اشتمال تعلیم اهل یمن کرده پس بلا ریب این تعلیم او تعلیم فاسد و غیر صحیح و تعلم اهل یمن ازو تعلم باطل و غیر نجیح خواهد بود علاوه برین سابقا بجواب کلام عاصمی دریافتی که بنابر روایات اکابر سنیه معاذ بن جبل چندان از حلال و حرام دین خیر الانام جاهل و ذاهل بود که غلمانی را که اهل یمن باو داده بودند مال خویش گمان می کرد و او را مال مسلمین نمی دانست و با وصفی که حضرت عمر بن الخطاب او را درین باب فهمایش بسیار کردند مگر او نه فهمید تا آنکه در خواب دید آنچه دید و آخر بعد معاینۀ نار و مشاهدۀ غضب قهار جبار ناچار شده دست از آن عبید درکشید و همچنین مالی را که از

ص:239

تجارت در مال اللّه حاصل کرده بود مال خود می انگاشت و در دادن آن با وصف اقتضاء شدید حضرت خلیفۀ ثانی خیلی مضایقه داشت تا آنکه در عالم منام خود را مشرف بر غرق در آب تباب مشاهده نمود و بناچاری طریق استحلال آن مال از حضرت خلیفۀ اول پیمود پس کسی که در جهل خود چنان غریق و عریق باشد او را قابل تعلیم اهل یمن وانمودن و مسلک تفضیل و ترجیح او بر باب مدینۀ علم پیمودن از ابین ضلالات بعیده و اظهر جهالات شدیده است و خرافت ابن تیمیه دیدنیست که کثرت اقامت معاذ را در مقام دلیل کثرت تعلیم او ذکر کرده حال آنکه اگر معاذ با این جهل خود در اهل یمن بالفرض عمر نوح را بسر می برد باز هم مثل فتیل و نقیر باهل یمن فائده نمی رسانید فضلا عن ان یفوق علی باب مدینة العلم فی تعلیمهم و بفرض محال اگر معاذ را قابل تعلیم اهل یمن تسلیم کنیم و حسب اقتراح متخرصین حضرات سنیه او را مرسل بسوی یمن برای تعلیم فرض نمائیم باز هم ترجیح تعلیم او بر تعلیم باب مدینۀ علم باطلست زیرا که افضلیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام از معاذ متفق علیه اهل سنتست و هیچ کسی ازیشان و لو کان عنیدا جدا درین باب خلافی نکرده پس تعلیم آن جناب بلا شبهه از تعلیم معاذ افضل و ارجح خواهد بود و محض کثرت اقامت او اگر ثابت هم شود فائدۀ در اثبات مطلوب نمی بخشد زیرا که در هدایت و ارشاد آنچه زیاده تر مؤثر می باشد قوت نفسانی و کمال روحانی هادیست و بهمین سبب لبث یسیر فاضل از مقام کثیر مفضول انفع و انجع می شود چنانچه قیام یسیر جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم در امت خود از قیام کثیر حضرت نوح علیه السّلام در امت خویش بمراتب کثیرۀ شتی بهتر و نافع تر برآمد و انشاء اللّه در ما بعد در ذیل مبحث بعث علی علیه السّلام الی الیمن خواهی دانست که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم اولا خالد بن ولید را در یمن فرستاده بودند تا اهل یمن را بسوی اسلام دعوت نماید و او تا شش ماه دریشان اقامت کرد و ماندنش دریشان هیچ فائدۀ نبخشید و کسی ازیشان اجابت دعوت اسلام نکرد تا آنکه آن حضرت صلی اللّه علیه و آله و سلم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام را فرستاد و فرستادن آن جناب بحدی نافع و مفید شد که از برکت هدایت امیر مؤمنان بمحض ابلاغ و بیان و بغیر استعمال سیف و سنان تمام قبیلۀ همدان در یک روز بشرف اسلام و ایمان مشرف گردیدند و چون این خبر مسرّت اثر بسمع همایون جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم رسید آن حضرت سجدۀ شکر بجا آوردند و بر زبان کرامت اقتران خود السّلام علی همدان دو بار جاری فرمودند و ازین روایت سراپا هدایت علاوه بر تصدیق ادعای نحیف شاهدی بس

ص:240

قوی بر بطلان دعاوی ابن تیمیه بدست می آید و بر ناظر بصیر بخوبی واضح و مستنیر می گردد که تعلیم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام اهل یمن را بچه حد برکت داشت و بزرگواری که خداوند عالم در هدایتش چنین میمنت ودیعت فرموده باشد تعلیم او را با تعلیم دیگران مقایسه کردن ظلم صریحست چه جای آنکه معاذ اللّه تعلیم معاذ و امثال معاذ را بر تعلیم آن جناب ترجیح داده آید و حق اینست که مساعی جمیلۀ باب مدینة العلم را در نشر دین اسلام و ابلاغ شرائع و احکام با عمر و بکر و خالد قیاس کردن طریق صریح ضلالت سپردن ست و آنچه آن جناب در راه خدا مجاهدات موفوره بعمل آورده آن را جز با مساعی مشکورۀ جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم با دیگری موازنه نمی توان کرد و لنعم ما

قال علیه السّلام بنفسه فی بعض خطبه لا یقاس بال محمد صلی اللّه علیه و آله من هذه الامة احد و لا یسوّی بهم من جرت نعمته علیهم ابدا بالجمله آنچه ابن تیمیه درین مقام از کمال حروریت و غایت ناصبیت خود خواسته که تعلیم معاذ بن جبل را از تعلیم جناب امیر المؤمنین علیه السّلام اکثر وانماید و باین امر باطل معاذ اللّه رجحان او بر آن جناب بیاراید خیالیست فاسد و محال که هرگز صورت امکان ندارد و وجوه متکاثرۀ بطلان و فساد آن را هیچ کس نمی تواند که بشمار درآرد اما آنچه ابن تیمیه گفته و شریح و غیره من اکابر التابعین انما تفقهوا علی معاذ بن جبل پس کذب شنیع و افک فظیع ست و اولیای ابن تیمیه هرگز تصحیح این ادعای باطل او بر اصول سنیه نیز نمی توانند کرد فضلا عن طریق الامامیه زیرا که تعلّم شریح از معاذ امریست که صرف علی بن المدینی آن را ذکر کرده و آن هم بطور حکایت قول مجهول القائل چنانچه ابن حجر در اصابه بترجمۀ شریح گفته و قال ابن المدینی ولی قضاء الکوفة ثلاثا و خمسین سنة و نزل البصرة سبع سنین و یقال انه تعلم من معاذ إذ کان بالیمن و ظاهرست که مجرد این قول مجهول القائل در اثبات دعوی تعلم شریح از معاذ کافی و وافی نیست و سوای این قول دلیلی دیگر که مثبت این ادعا بوده باشد بدست نمی آید بلکه اگر کتب رجال اهل سنت را بنظر امعان بینی بر تو لائح می گردد که بعض قرائن عدم تعلم شریح از معاذ در ان موجودست زیرا که در کتب رجالیه قوم روایت کردن شریح از دیگر اصحاب مذکورست و روایت نمودن او از معاذ ذکر نشده حال آنکه اگر شریح از معاذ روایت می کرد روایت او از معاذ قابل تقدیم فی الذکر بود و لا اقل اعراض از آن و ترک ذکر آن راسا صورت نمی گرفت ابن حبان در کتاب الثقات گفته شریح بن الحارث القاضی الکندی حلیف لهم من بنی رائش کنیته ابو أمیّة و قد قیل ابو عبد الرحمن کان قائفا و کان شاعرا و کان قاضیا یروی عن عمر بن الخطاب روی عنه الشعبی مات سنة ثم ان و سبعین او سبع و ثمانین و هو ابن مائة و عشر سنین و قد قیل ابن مائة و عشرین سنة

ص:241

و کان قد بقی علی القضاء خمس و سبعین سنة ما تعطل فیه الا ثلاث سنین فی فتنة ابن الزبیر و علامۀ نووی در تهذیب الاسماء و اللغات در ترجمۀ شریح گفته ادرک النبی صلی اللّه علیه و سلم و لم یلقه و قیل لقیه و المشهور الاول قال یحیی بن معین کان فی زمن النبی و لم یسمع منه روی عن عمر بن الخطاب و علی و ابن مسعود و زید بن ثابت و عبد الرحمن بن أبی بکر و عروة البارقی رضی اللّه عنهم و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بترجمۀ شریح گفته روی عن النبی صلی اللّه علیه و سلم مرسلا و عن عمر و علی و ابن مسعود و عروة البارقی و عبد الرحمن بن أبی بکر و صفی الدین احمد بن عبد اللّه الخزرجی در خلاصۀ تذهیب تهذیب الکمال گفته شریح بن الحرث بن قیس بن الجهم بن معاویة الکندی ابو أمیّة الکوفی مخضرم ولی لعمر الکوفة فقضی بها ستین سنة و کان من جلّة العلماء و اذکی العالم عن علی و ابن مسعود و عنه الشعبی و ابو وائل و ازین قرینۀ جلیه بر ابن تیمیه احتجاج خیلی تمامست زیرا که او قلت روایت را دلیل قلت اخذ می داند کما تفوه فی صدر هذا الکلام فی حق علی علیه السّلام پس عدم روایت بالضرورة دلیل عدم اخذ خواهد بود بالجمله اینست حال دعوی ابن تیمیه متعلق بتفقه شریح بر معاذ اما ادعای تفقه دیگر اکابر تابعین بر معاذ پس برای اثبات آن هیچ قول مجهول القائل هم بهم نمی رسد و این ادعا بر نسق دیگر دعاوی کاذبۀ باطلۀ او از حلیه دلیل یکسر عاری و عاطل می باشد و گذشته ازین همه می گوئیم که حالت جهالت معاذ و ارتطام او در وحل جهل بتفصیل جمیل سابقا مبین شده و بعد درک آن هیچ عاقلی نمی توان گفت که معاذ قابلیت آن داشت که کسی پیش او تفقه نماید و در علم تمیّزی حاصل کند فضلا ازین که شریح و اکابر تابعین برو تفقه نموده نائل درجه فقاهت شوند همانا این گاوتازی ابن تیمیه ست که امثال این جهال را می خواهد که معلّم فقها و مفقّه علما بگرداند و کسانی را که در علم دین قابلیت طفل دبستانی هم ندارند بمرتبۀ اساتذه جهابذه برساند و تلک بطلة من بطلاته و واحدة من هناته اما آنچه گفته و لما قدم علیّ الکوفة کان شریح فیها قاضیا پس اصلا نفعی باو نمی رساند زیرا که اولا از کجا ثابت شده که شریح قبل از تشریف آوری جناب امیر المؤمنین علیه السّلام در کوفه علم صحیح داشت و مجرّد منصوبیت او بر عهدۀ قضا دلیل این معنی نیست چه بسیاری از قضاة گذشته اند که اصلا بهرۀ از علم نداشتند و بلا استحقاق بر منصب قضا متسلط شده بودند و وقائع ایشان در کتب تواریخ و رجال معروف و مذکورست و اقاصیص سفاهت و بلاهتشان بر السنه و افواه خواص و عوام معروف و مشهور پس کدام مانعست از آنکه شریح با وصف خلو او از علم صحیح بمنصب قضا رسیده باشد ثانیا اگر فرض هم شود که شریح پیش از تشریف آوری جناب امیر المؤمنین علیه السلام بکوفه علم صحیح داشت پس کدام دلیلست برینکه این علم او ماخوذ از جناب

ص:242

امیر المؤمنین علیه السّلام نبوده باشد حال آنکه آنفا دانستی که او از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام هم روایت می نماید و درین صورت اهل حق می توانند که بگویند که شریح هر قدر علم صحیح که پیش از ورود جناب امیر المؤمنین علیه السلام بکوفه داشت ماخوذ از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بود و آن را شریح در مدینه از آنجناب گرفته بود یا آنکه در وطن خود یمن وقتی که آن جناب ولایت یمن در عهد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم داشتند حاصل کرده بود و ثالثا بر ارباب تتبع و تفحص واضح و لائحست که شریح اگر چه بر منصب قضا منصوب بود لیکن در علم هرگز پایۀ که موجب استغنا باشد نداشت و ازینجاست که هر گاه برای او مشکلی پیش می آمد بسوی عبیده سلمانی که از جملۀ اصحاب جناب امیر المؤمنین علیه السلام بود رجوع می کرد چنانچه از عبارات آتیه عنقریب انشاء اللّه تعالی خواهی دانست و رجوع او بخود جناب امیر المؤمنین علیه السلام در مشکلات اظهر من الشمس و ابین من الامسست و انشاء اللّه تعالی در مبحث قضایای جناب امیر المؤمنین علیه السلام این معنی بر تو بدرجۀ اتم متضح خواهد شد پس کمال عجبست که چگونه ابن تیمیه با وجود این معنی بقول ساقط و کلام هابط خود استغنای شریح از جناب امیر المؤمنین علیه السلام ثابت کردن می خواهد و نمی داند که هر گاه حضرات ثلاثه با وصف آن همه علو مرتبت که برای شان حسب مزعوم ابن تیمیه حاصل بود در مشکلات و معضلات رجوع بباب مدینة العلم می کردند و طریق تذلل و خضوع و تملق و خنوع در مهمات برای آن جناب می سپردند دیگر شریح قاضی چه چیز است اما آنچه گفته و هو و عبیدة السلمانی تفقها علی غیره پس مردودست بآنکه دعوی تفقه شریح بر غیر جناب امیر المؤمنین علیه السلام ادعائیست که هیچ دلیلی بر آن نیاورده و قبل ازین آنچه دعوی کرده بود که شریح بر معاذ تفقه نموده بطلان آن بصراحت تمام مبین شده پس اگر در این جا مراد از غیر همان معاذست بطلان آن دانستی و اگر از غیر در این جا سوای معاذ کسی دیگر را می خواهد پس تبیین آن لازمست تا در صدق و کذب او نظر کرده شود باقی ماند دعوی تفقه عبیدۀ سلمانی بر غیر جناب امیر المؤمنین علیه السلام پس بغرضی که تفوه بآن نموده دلیل کثرت جرأت و جسارت و قلت تتبع و مهارت ابن تیمیه است زیرا که اکابر علمای فن رجال و اعاظم مختبرین احوال عبیده را از اصحاب جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و اصحاب ابن مسعود نوشته اند چنانچه سمعانی در کتاب الانساب در نسبت سلمانی گفته و المشهور بهذه النسبة عبیدة بن عمرو السلمانی و قال علی بن المدینی هو عبیدة بن قیس بن سلم السلمانی هو من اصحاب علی و ابن مسعود رض حدیثه مخرج فی الصحیحین و قیل هو عبیدة بن قیس بن عمرو المرادی الهمدانی و یکنی ابا مسلم و یقال ابا عمر و اسلم

ص:243

قبل وفاة رسول اللّه ص بسنتین و سمع عمر بن الخطاب و علی بن أبی طالب و عبد اللّه بن الزبیر و نزل الکوفة فروی عنه عامر الشعبی و ابراهیم النخعی و ابو حصین و النعمان بن قیس و محمد بن سیرین و سعید بن أبی هند و غیرهم و قال محمد بن سیرین سألت عبیدة عن تفسیر آیة من کتاب اللّه عز و جل فقال علیک بالسداد فقد ذهب الذین یعلمون فیما نزل القرآن قال قال هشام و کان عبیدة قد صلی قبل وفاة النّبی بسنتین و لم یره و قال احمد بن عبد اللّه العجلی عبیدة السلمانی کان اعور و کان احد اصحاب عبد اللّه الذین یقرءون و یفتون و کان شریح إذا اشکل علیه الشیء قال ان ههنا رجلا فی بنی سلمة فیه خبرة فیرسلهم الی عبیدة و کان ابن سیرین من اروی الناس عنه و کل شیء روی ابن سیرین عن عبیدة سوی رایه فهو عن علی و مات سنة اثنتین و سبعین او ثلاث من الهجرة و نودی در تهذیب الاسماء و اللغات گفته عبیدة السلمانی بفتح العین و کسر الباء و السلمانی باسکان اللام مذکور فی المهذب فی باب القسم بین النساء و النشوز هو ابو مسلم و یقال ابو عمر و عبیدة بن قیس و قیل عبیدة بن عمرو و قیل عبیدة بن قیس بن عمرو المرادی الهمدانی باسکان المیم و بدال مهملة الکوفی التابعین الکبیر یقال له السلمانی نسبة الی بنی سلمان بطن من مراد قاله ابن أبی داود السجستانی اسلم عبیدة قبل وفات النبی صلی اللّه علیه و سلم بسنتین و لم یره و سمع عمر بن الخطاب و علیّا و ابن مسعود و ابن الزبیر و هو مشهور بصحبة علیّ روی عنه الشعبی و النخعی و ابو حصین و ابن سیرین و آخرون نزل الکوفة و ورد المدینة و حضر مع علیّ قتال الخوارج و کان احد اصحاب ابن مسعود الذین یقرءون و یفتون و کان شریح إذا اشکل علیه شیء ارسل الی عبیدة و کان ابن سیرین من اروی الناس عنه و قال ابن سیرین ادرکت الکوفة بها اربعة یعدون للفقه فمن بدا بالحارث ثنّی بعبیدة و من بدا بعبیدة ثنی بالحارث ثم علقمة الثالث و شریح الرابع و ان اربعة اخسّهم شریح لخیار قال ابن سیرین ما رأیت اشد توفّیا من عبیدة و قال ابن نمیر کان شریح إذا اشکل علیه الامر کتب الی عبیدة و انتهی الی قوله توفی عبیدة سنة ثنتین و سبعین و قیل ثلاث و قیل اربع و مزّی در تهذیب الکمال در ترجمۀ عبیده علی ما نقل عنه گفته قال العجلی کوفی تابعی ثقة اسلم قبل وفاة النبی صلی اللّه علیه و سلم بسنتین و لم یر النبی صلی اللّه علیه و سلم و کان من اصحاب علی و ابن مسعود و کان اعور و کان شریح إذا اشکل علیه الشیء بعث به إلیه و کل شیء روی ابن سیرین عن عبیدة فهو عن علی سوی رایه و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب

ص:244

بترجمۀ عبیده گفته و قال العجلی کوفی تابعی ثقة جاهلی اسلم قبل وفاة النبی صلی اللّه علیه و سلم بسنتین و لم یره و کان من اصحاب علیّ و عبد اللّه و نیز ابن حجر در تهذیب بترجمۀ عبیده گفته وعده علی بن المدینی فی الفقهاء من اصحاب ابن مسعود و پر ظاهرست که بنا بر این افادات عبیده هم تلمیذ جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بلا واسطه هست و هم تلمیذ تلمیذ آن جناب می باشد چه سابقا ما بیان کردیم که ابن مسعود از اصحاب و مستفیدین جناب امیر المؤمنین علیه السّلام بود و این معنی در ما بعد انشاء اللّه تعالی جائی که ما اقوال صحابه و تابعین متعلق باعلمیت جناب امیر المؤمنین علیه السلام بتفصیل بیان خواهیم کرد بدرجۀ تحقق تام می رسد و ازینجا بحمد اللّه تعالی ثابت و محقق شد که انکار اخذ و استفاده عبیده سلمانی از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و اظهار این معنی که او متفقه بر غیر آن جناب بود و بآنجناب رابطه تفقه و تعلم نداشت افک محض و بهت بحتست که ادنی متتبع علم رجال نیز بر آن مطلع می گردد و فضلا عن الخبیر به پس اقدام بر ان درین مقام هرگز ابن تیمیه را نمی بایست لیکن چون شقاوت بر او استیلاء تمام یافته است لهذا در اودیه انکار واضحات و جحود ثابتات بی محابا او را می دواند و پیش ارباب خبرت و امعان و علم و عرفان کما ینبغی مفتضحش می گرداند و هو لغلبة المراء و الجهل قمین لاضعاف ذلک و اهل و مخفی نماند که ابن تیمیه ذکر عبیدۀ سلمانی درین مقام باین سبب آورده که عبیده نیز مثل شریح در کوفه نزیل بود و قضا و افتا می نمود کما عرفت من العبارات الماضیة انفا پس ابن تیمیه خواست که بسینه زوری خود مثل شریح عبیده را نیز از علم جناب امیر المؤمنین علیه السلام مستغنی وانماید و ظاهر کند که شریح و عبیده هر دو بر غیر امیر المؤمنین علیه السّلام تفقه کرده بودند تا بر معتقدینش حالی گردد که قبل از تشریف آوری جناب امیر المؤمنین علیه السلام بکوفه اهل کوفه بذریعۀ شریح و عبیده از علم دین آگاه شده بودند و علم دین بایشان از غیر جناب امیر المؤمنین علیه السلام رسیده بود و ایشان العیاذ باللّه احتیاجی بعلم امیر المؤمنین علیه السلام نداشتند لیکن بحمد اللّه تعالی آنچه از افادات اعلام سنیه متعلق بحال شریح و عبیده آنفا بیان شده از آن بطلان دعاوی فاسده و کلمات کاسده ابن تیمیه اظهر من الشمس و ابین من الامس می گردد و بنهایت اتضاح ظاهر می شود که آنچه او درین مقام از فرط ناصبیت خواسته است هرگز ثابت شدنی نیست و باید دانست که اهل حق و یقین اگر چه تعلم و استفاده شریح و عبیده از جناب امیر المؤمنین علیه السلام تسلیم می کنند لیکن این دو نفر را از اهل ایمان و ایقان معدود نمی نمایند و ایشان را از متبعین و شیعیان آن جناب نمی دانند

ص:245

زیرا که این هر دو نفر معتقد خلافت خلفای ثلاثه بودند و بهمین سبب در احکام اتباع بعض بدعات و منکرات ایشان می نمودند و اتباع کامل جناب امیر المؤمنین علیه السلام نمی کردند و آن جناب در زمان خود بخیال ثوران فتنه و فساد ایشان را از جریان بر آن و تیره مانع نمی شد و این مطلب بحمد اللّه از روایات خود مخالفین ثابت و متحققست کما لا یخفی علی من راجع تشیید المطاعن للوالد العلام رفع اللّه درجاته فی دار السلام و تفصیل این مبحث اگر چه در همان کتاب مستطاب باید دید لیکن بعض عبارات درین مقام نیز مذکور می نمایم تا اجمالا موجب تبصر ناظر ممعن گردد بخاری در جامع صحیح خود گفته

حدثنا علی بن الجعد انا شعبة عن ایوب عن ابن سیرین عن عبیدة عن علیّ قال اقضوا کما کنتم تقضون فانی اکره الاختلاف حتی یکون الناس جماعة او اموت کما مات اصحابی و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری بشرح این حدیث گفته

قوله عن علی قال اقضوا کما فی روایة الکشمیهنی علی ما کنتم تقضون قیل و فی روایة حماد بن زید عن ایوب ان ذلک بسبب قول علی فی بیع أم الولد و انه کان یری هو و عمر انهن لا یبعن و انه رجع عن ذلک فرأی ان یبعن قال عبیدة فقلت له رأیک و رای عمر فی الجماعة احبّ الی من رأیک وحدک فی الفرقة فقال علیّ ما قال قلت و قد وقفت علی روایة حماد بن زید اخرجها ابن المنذر عن علی بن عبد العزیز عن أبی نعیم عنه و عنده قال لی عبیدة بعث الیّ علیّ و الی شریح

فقال انی ابغض الاختلاف فاقضوا کما کنتم تقضون فذکره الی قوله اصحابی قال فقتل علیّ قبل ان یکون جماعة

قوله فانی اکره الاختلاف أی الذی یؤدی الی النزاع قال ابن التین یعنی مخالفة أبی بکر و عمر و قال غیره المراد المخالفة التی تؤدی الی النزاع و الفتنة و یؤیده قوله بعد ذلک حتی یکون الناس جماعة و فی روایة الکشمیهنی حتی یکون للناس جماعة قوله او اموت بالنصب و یجوز الرفع قوله کما مات اصحابی أی لا ازال علی ذلک حتی اموت و عینی در عمدة القاری بشرح این حدیث گفته

قوله قال اقضوا کما کنتم تقضون أی قال علی لاهل العراق اقضوا الیوم کما کنتم تقضون قبل هذا و سبب ذلک

ان علیا لما قدم الی العراق قال کنت رأیت مع عمر ان تعتق امهات الاولاد و قد رأیت الان ان یسترققن فقال عبیدة رأیک یومئذ فی الجماعة احب الی من رأیک الیوم فی الفرقة فقال اقضوا کما

ص:246

کنتم تقضون و خشی ما وقع فیه من تاویل اهل العراق و

یروی اقضوا علی ما کنتم تقضون

قوله فانی اکره الاختلاف یعنی ان یخالف ابا بکر و عمر رضی اللّه تعالی عنهما و قال الکرمانی اختلاف الامة رحمة فلم کرهه قلت المکروه الاختلاف الذی یؤدی الی النزاع و الفتنة قوله حتی تکون للناس جماعة او اموت بکلمة او مع ان الامرین کلاهما مطلوبان لانه لا ینافی الجمع بینهما و قسطلانی در ارشاد الساری گفته حدثنا علی بن الجعد بفتح الجیم و سکون العین المهملة

ابو الحسن الجوهری الهاشمی مولاهم قال اخبرنا شعبة بن الحجاج عن ایوب السختیانی عن ابن سیرین محمد عن عبیدة بفتح العین و کسر الموحدة السلمانی عن علی رضی اللّه عنه انه قال لاهل العراق لما قدمها و اخبرهم ان رایه کرأی عمر فی عدم بیع امهات الاولاد و انه رجع عنه فرأی ان یبعن و قال له عبیدة السلمانی رأیک و رای عمر فی الجماعة احبّ الیّ من رأیک وحدک فی الفرقة اقضوا کما و لابی ذر عن الکشمیهنی علی ما کنتم تقضون قبل فانی اکره الاختلاف علی الشیخین او الاختلاف الذی یؤدی الی التنازع و الفتن و الا فاختلاف الامة رحمة و لا ازال علی ذلک حتی یکون للناس جماعة للناس جار و مجرور و جماعة اسم کان و لابی ذر حتی یکون الناس جماعة الناس بالرفع اسمها و تالیها خبرها او اموت بالرفع خبر مبتدأ محذوف أی او انا اموت و النصب عطفا علی حتی یکون کما مات اصحابی اما آنچه ابن تیمیه در آخر کلام نافرجام خود گفته فانتشر علم الاسلام فی المدائن قبل ان یقدم علی الکوفة پس تفریع شنیع و افک منکر فظیع ست و فساد و وهن مقدماتی که سابق برین نسج عنکبوتی آن نموده و این نتیجۀ سخیفه خداج از ان استنتاج کرده به تفصیل دانستی و ملخص کلام و محصل مرام که بحمد اللّه المنعام بدلائل مبهرة النظام مرة بعد اولی و کرة بعد اخری ثابت کردیم آنست که بلا شبهه و ارتیاب حسب ارشاد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله الاطیاب

انا مدینة العلم و علی بابها فمن أراد العلم فلیات الباب جناب امیر المؤمنین علیه السّلام

ص:247

باب مدینۀ علم می باشند و وصول بعلم جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم منحصر در آنست که رجوع بآن جناب کرده شود و خود جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بذریعه جناب امیر المؤمنین علیه السّلام باب علم خود را بر اهل اسلام و ایمان گشاده امت خود را حکم رجوع بآن باب و التجا بآن جناب داده اند و در مدائن اسلام بلکه در تمامی اقطار عالم هر جا که علم صحیح بود یا هست بتوسط جناب امیر المؤمنین علیه السّلام رسیده است و آنچه از غیر آن جناب ماخوذست و بسوی آن باب منتهی نمی شود هرگز صحیح نیست و هر که از صحابه یا تابعین باخذ و استفاده از آن جناب گرویده ممتثل ارشاد جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم گردیده و هر که از اتباع آن جناب و اخذ و استفاده از آن باب سر پیچیده خلاف حکم نبوی ورزیده و بلا شک خود را در ورطۀ جهالت و ضلالت دیده و جز آنکه از علم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم محروم بماند حظی باو نرسیده و اگر بفرض محال او را چیزی از علم حاصل شده باشد پس حال خسران مآل او مثل سارق و متسور قابل استصغار و احتقار است نه لائق استکبار و افتخار بالجمله آنچه ابن تیمیه بفرط رقاعت و مزید جلاعت خواسته است که از هفوات خود انتشار علم اسلام در مدائن و بلاد از اغیار جناب أبی الائمة الامجاد علیه و آله آلاف السلام من رب العباد ثابت نماید و باین وسیلۀ رذیله در صحت مضمون صدق مشحون

حدیث انا مدینة العلم و علی بابها تشکیک نموده بیاساید ابدا صورت ظهور نمی گیرد و هیچ عاقلی این حرف واهی را ازو نمی پذیرد و بحمد اللّه تعالی ازین نقض مفصل و ردّ مکمل کلام مهانت انضمام او که به تفصیل جمیل بعون اللّه الجلیل بر منصۀ شهود جلوه گر شده و بر هر ذی عینین کالصبح المسفر واضح و عیان شده که ابن تیمیه بجواب حدیث مدینة العلم اگر چه تشدق و تفطع بسیار نموده لیکن جز آنکه باکاذیب صریحه و اباطیل فضیحه متمسک و متشبث شود ره بجای نبرده و سوای آنکه بهر مطلوب منکوب خود سالک مسلک خسار و هوان و اخفاق و حرمان گردد طریقی دیگر نسپرده و لقد دمّرنا بفضل اللّه علی تزویقاته تدمیرا*و تبّرنا قاطبة تلفیقاته تتبیرا*و لم نترک من کلماته الزائفة نقیرا و لا قطمیراو للّه الحمد علی ذلک حمدا کثیرا

ص:248

رد کلام أعور واسطی در معنای حدیث مدینة العلم و ابطال زیاده بودن

جمله «و أبو بکر و عمر و عثمان حیطانها و أرکانها»

و یوسف اعور واسطی در جواب

حدیث انا مدینة العلم مسلک اجتراء فخیم و منهج افتراء عظیم پیموده باتیان طامّات عظام خود را ضحکۀ ارباب عقول و احلام وانموده چنانچه در رسالۀ ردّ مذهب اهل حقّ که بتلفیق و تسوید آن کما ینبغی نامۀ عمل خود را سیاه کرده است می گوید الثانی من وجوه حجج الرافضة بالعلم

حدیث انا مدینة العلم و علی بابها و الجواب عنه ایضا من وجوه احدها ان هذا الحدیث یتضمن ثبوت العلم لعلی رضی اللّه عنه و لا شک انه بحر علم زاخر لا یدرک قعره الا انه لا یتضمن ثبوت الرجحان علی غیره بدلیل ثبوت العلم لغیره علی وجه المساواة

بقول النبی صلّی اللّه علیه و سلم عن مجموع الاصحاب اصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم فثبت العلم لکلّهم ثانیها ان بعض اهل السنة ینقل زیادة علی هذا القدر و ذلک قولهم

ان النبی صلّی اللّه علیه و سلّم قال انا مدینة العلم و علی بابها و ابو بکر و عمر و عثمان حیطانها و ارکانها و الباب فضاء فارغ و الحیطان و الارکان طرف محیط فرجحانهن علی الباب ظاهر ثالثها دفع فی تأویل علیّ بابها أی مرتفع و علی هذا یبطل الاحتجاج به للرّافضة ازین عبارت ظاهرست که یوسف اعور در جواب حدیث مدینة العلم که از حجج قاهره و ادلّه باهره مذهب اهل حقست بمزید صفاقت و رقاعت و جلاعت و خلاعت سه وجه ناموجه را که کاشف از بودن این اعور ابتر از بقیّه احزاب و اتباع ثلاثه خسّر می باشد دستاویز خود ساخته با قبح وجوه و اخسّ طرق اَعلام اِعلام نصب و حروریّت خود افراخته و بر ناظر بصیر و ممعن خبیر واضح و مستنیرست که این وجوه ثلاثه اعور انکر که بمفاد إِنَّ أَنْکَرَ اَلْأَصْواتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِیرِ قارع صماخ هر صغیر و کبیرست در شناعت و فظاعت بحدی رسیده که اظهار آن محتاج تبیین و تقریر نیست لیکن ارغاما لانف الاعور الضریر و کبحا لعنان الاعفک الغریر حرفی چند متعلق بتدمیر و بتتبیر آن بتحریر و تسطیر می رسد پس باید دانست که آنچه اعور در تقریر وجه اوّل گفته احدها ان هذا الحدیث یتضمن ثبوت العلم لعلی رضی اللّه عنه و لا شک انه بحر علم ذاخر لا یدرک قعره الا انه لا یتضمن ثبوت الرجحان علی غیره بدلیل ثبوت العلم لغیره علی وجه المساواة

بقول النبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم عن مجموع الاصحاب اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم فثبت العلم لکلّهم موهونست بچند وجه اوّل آنکه ادعای این معنی که این حدیث شریف دلالت بر محض ثبوت علم برای جناب امیر المؤمنین علیه السّلام دارد و متضمن رجحان آن جناب در علم بر دیگر اصحاب نیست باطل محض ست زیرا که مفاد صریح این حدیث شریف بلا شک و ارتیاب آنست که جناب رسالت مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم

ص:249

مدینۀ علمست و جناب امیر المؤمنین علیه السّلام باب مدینة العلم ست و پر ظاهرست که هر که در علم بمرتبۀ رسیده باشد که جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم او را باب مدینۀ علم گردانند رجحان ظاهر و تفوق باهر بر غیر خود دارد و هذا ظاهر کل الظهور وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ دوّم آنکه این حدیث شریف بلا ریب دلالت واضحه دارد بر آنکه جناب امیر المؤمنین علیه السّلام عالم جمیع علوم جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلمست و رجحان جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم بر تمامی خلائق و برایا در علم اظهر من الشمس و ابین من الامسست پس رجحان جناب امیر المؤمنین علیه السّلام نیز بر تمامی خلائق ازین حدیث ثابت و متحقق خواهد بود سوم آنکه بسیاری از علمای اعلام سنیه مثل ابو بکر محمد بن علی الخوافی و شهاب الدین احمد صاحب توضیح الدلائل و ابن روزبهان شیرازی و عبد الرؤف مناوی و ابن حجر مکی و غیر ایشان معترف شده اند بدلالت این حدیث بر اعلمیت جناب امیر المؤمنین علیه السّلام کما مر سابقا و بعد از مشاهدۀ افاداتشان شبهۀ در بطلان خرافت اعور باقی نمی ماند و نزد متامّل بصیر مراجعه آن تقریرات این تفوه باطل او را هباء منبثا می گرداند بالخصوص افاده علامۀ مناوی در فیض القدیر در شرح این حدیث که در آن تصریح صریح فرموده به اینکه موافق و موالف و معادی و مخالف شهادت باعلمیت آنجناب داده اند و بعد ازین شواهد عدیده اثبات این مطلوب نموده پس حیفست که اعور افجر درین امر واضح انور تشکیک رکیک آغاز می نهد و داد تفوق و سبقت بر اعداء سابقین و لاحقین آن جناب می دهد و هراسی از خزی و افتضاح یوم العرض الاکبر ندارد و بارتکاب اجتراء بواح و افتراء صراح نهایت وقاحت خود روبروی ارباب نظر و اصحاب بصر می آرد چهارم آنکه ادعای مساوات مجموع اصحاب در علم که ازین کلام مهانت انضمام اعور ظاهر می شود بحدی واضح البطلان ست که محتاج بیان نیست زیرا که هیچ احدی از اهل اسلام قائل نیست که جمله صحابه در علم مساوی بودند بلکه رجحان بعض ایشان در علم بر بعض و اعلم بودن بعض ایشان از بعض متفق علیه فریقینست بلکه در ظهور بجائی رسیده که عوام اهل اسلام نیز از آن واقف و آگاه می باشند فضلا عن العلماء الاعلام پس اقدام اعور انکر برین ادعای نافرجام علاوه بر آنکه مخالف اجماع اهل اسلامست موذنست بانحطاط او از درجۀ عوام کالانعام پنجم آنکه احتجاج اعور بحدیث نجوم محل کمال استعجاب ارباب عقول و حلومست چه این حدیث بنابر افادات اکابر منقدین اعلام و اجلۀ محققین فخام سنیّه مجروح و مقدوح و مصنوع و موضوع می باشد پس احتجاج بآن خصوصا در مثل این مقام

ص:250

جز آنکه ناشی از خفت هام و جالب تقریع اصحاب افهام بوده باشد دیگر چه خواهد بود و اگر چه جرح و قدح این حدیث حسب تحقیقات اعاظم کبار و افاخم احبار سنیّه بتفصیل تمام انشاء اللّه المنعام در مجلد حدیث ثقلین خواهی شنید لیکن درین مقام نیز شطری از عبارات که کاشف از کمال دهی و انحزام و وهن و انفصام این حدیث نزد اهل سنتست باید شنید حافظ المغرب ابو عمر یوسف بن عبد اللّه المعروف بابن عبد البر النمری القرطبی در کتاب جامع بیان العلم گفته

قال المزنی رحمه اللّه فی قول رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم اصحابی کالنجوم قال ان صحّ هذا الخبر فمعناه فیما نقلوا عنه و شهدوا به علیه فکلّهم ثقة موتمن علی ما جاء به لا یجوز عندی غیر هذا و امّا ما قالوا فیه برایهم فلو کان عند انفسهم کذلک ما خطأ بعضهم بعضا و لا انکر بعضهم علی بعض و لا رجع منهم احد الی قول صاحبه فتدبّر و عن محمد بن ایوب الرقی قال قال لنا ابو بکر احمد بن عمرو بن عبد الخالق البزار سألتهم عما یروی عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم مما فی ایدی العامة

یروونه عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم انه قال مثل اصحابی کمثل النجوم او اصحابی کالنجوم فبایها اقتدوا اهتدوا قالوا هذا الکلام لا یصح عن النبی صلی اللّه علیه و سلم رواه عبد الرحیم بن زید العمی عن ابیه عن سعید بن المسیب عن ابن عمر عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم و ربما رواه عبد الرحیم عن ابیه عن ابن عمرو انما اتی ضعف هذا الحدیث من قبل عبد الرحیم بن زید لان اهل العلم قد سکتوا عن الروایة لحدیثه و الکلام ایضا منکر عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم و

قد روی عن النبی صلّی اللّه علیه و سلم باسناد صحیح علیکم بسنتی و سنة الخلفاء الراشدین المهدیین بعدی فعضوا علیها بالنواجذ و هذا الکلام یعارض حدیث عبد الرحیم لو ثبت فکیف و لم یثبت و النبی صلّی اللّه علیه و سلم لا یبیح الاختلاف بعده من اصحابه و اللّه اعلم هذا آخر کلام البزار

قال ابو عمر قد روی ابو شهاب الخیّاط عن حمزة الجزری عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم انما اصحابی مثل النجوم فایهم اخذتم

بقوله اهتدیتم و هذا اسناد لا یصح و لا یرویه عن نافع من یحتج به و لیس کلام البزار بصحیح علی کلّ حال لان الاقتداء باصحاب النبی صلّی اللّه علیه و سلم منفردین انما هو لمن جهل ما یسئل عنه و من کانت هذه حاله فالتقلید لازم له و لم یأمر اصحابه ان یقتدی بعضهم ببعض إذا تاوّلوا تاویلا سائغا جائزا ممکنا فی الاصول و انّما کل واحد منهم نجم جائز ان یقتدی به العامی الجاهل بمعنی ما یحتاج إلیه من دینه و کذلک سائر العلماء من العامّة و اللّه اعلم و

قد روی فی هذا الحدیث اسناد غیر ما ذکر البزار عن سلام بن سلیم قال حدثنا

ص:251

الحارث بن غصین عن الاعمش عن أبی سفیان عن جابر قال قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم اصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم قال ابو عمر هذا اسناد لا تقوم به حجة لان الحارث بن غصین مجهول

ابطال حدیث «أصحابی کالنجوم» بکلام ابن عبد البر به ده وجه

و ازین عبارت سراسر بشارت فوائد عدیده و عوائد سدیده که هر یکی از آن کاشف وهن و هوان و سخف و بطلان حدیث نجومست پیدا و اشکار می گردد اوّل آنکه از آن ظاهرست که نزد مزنی که شاگرد رشید شافعیست و جلالت شان و رفعت مکان او نزد این حضرات محتاج ببیان نیست حدیث نجوم بحد صحت نرسیده و این امام عالیمقام افاده می نماید که اگر این حدیث بالفرض صحیح باشد معنای آن چنین خواهد بود که روایت هر واحد از اصحاب بسبب وثوق شان حجتست لیکن آنچه از رای خود گفته باشند پس اگر آن نزد خودشان حجت می بود هرگز بعض ایشان بعض را تخطیه نمی کردند و بعض ایشان بر بعض انکار نمی نمودند و هیچ یکی ازیشان بسوی قول دیگری رجوع نمی ساخت و ازین افاده علاوه بر عدم صحت حدیث نجوم اینهم ظاهر شد که نزد مزنی ازین حدیث بعد فرض و تسلیم صحت آن هم حجّیت اقوال صحابه برنمی آید و هیچگاه مذاهب شان اقتدا و اقتفا را نمی شاید و این فائدۀ مهمه ایست که انشاء اللّه تعالی در مجلد حدیث ثقلین عظم نفع آن بر تو ظاهر و باهر خواهد گردید فکن من المتربّصین دوّم آنکه از ان ظاهر ست که ابو بکر بزار که از نقاد کبار و حفاظ احبارست در حق حدیث نجوم افاده نموده آنچه محصلش اینست که روایت این حدیث مقصور بر عوامست و خواص از روایت آن بهره ندارند و این کمال تهجین و توهین این حدیث ست سوم آنکه از ان واضحست که بزار بتصریح صریح افاده کرده که این کلام از جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم صحیح نیست و فی هذا کفایة لاهل الدرایة چهارم آنکه از ان پیداست که بزار افاده کرده که درین حدیث ضعف بسبب راوی آن عبد الرحیم بن زید پیدا شده زیرا که اهل علم از روایت حدیث او بازمانده اند و هذا ایضا قامع لرءوس اهل الغوایة و قالع لاساس هذه الروایة پنجم آنکه از آن آشکارست که بزار افاده نموده که این کلام منکرست از جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم و مراد بزار این ست که این حدیث قطع نظر از اسناد مقدوح خود متنا نکارت دارد و متن آن خود بوجه منکریت دلیل آنست که از آن جناب صادر نشده باشد ششم آنکه از آن نمایانست که بزار افاده فرموده که

حدیث علیکم بسنّتی الخ که باسناد صحیح مروی شده معارض حدیث نجومست اگر حدیث نجوم ثابت شود هفتم آنکه از آن متضح گردید که بزار باز عودا علی بدء بتصریح صریح افاده فرموده که حدیث نجوم ثابت

ص:252

نیست هشتم آنکه از آن عیانست که بزار در خاتمۀ کلام خود بر عدم ثبوت حدیث نجوم دلیلی عقلی آورده و افاده کرده که این حدیث مبیح اختلافست و جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم هرگز مباح نمی فرماید که اصحاب آنجناب بعد آن جناب اختلاف کنند نهم آنکه از ان هویداست که خود ابن عبد البر بعد نقل کلام بزّار برای حدیث نجوم طریقی دیگر که ماورای طریق عبد الرحیم بن زیدست و مشتمل بر روایت ابو شهاب خیّاط از حمزه جزری از نافع از ابن عمر می باشد نقل کرده لیکن از راه انصاف تصریح فرموده که این اسناد صحیح نیست و این حدیث را از نافع کسی که قابل احتجاج باشد روایت نمی کند امّا آنچه ابن عبد البر بعد قدح این طریق بسوی کلام بزار متوجه شده و دلیل عقلی بزار را در باب قدح حدیث نجوم رد نموده پس منافی مطلوب ما نیست زیرا که اگر فرضا دلیل عقلی بزار بر رد حدیث نجوم صحیح نباشد دیگر افادات او که متعلق بقدح اسناد و متن آنست و در کلام او مسرور و منضود می باشد کافی و وافیست و متانت آن بحدی رسیده که خود ابن عبد البر معاضدت و مساعدت آن می فرماید و بقدح و جرح دیگر طرق حدیث نجوم تشیید آن می افزاید و با این همه آنچه ابن عبد البرّ بر کلام بزار دارد نموده درست نیست و منشأ آن عدم فهم مقصود و مرام بزارست زیرا که صورت استدلال بزار این ست که از حدیث نجوم پیدا می شود که اختلاف اصحاب در احکام شرعیّه همه بر حق و صوابست و مردم از هر صحابی که اخذ دین نمایند بهدایت خواهند رسید و این امر بلا ریب اباحت اختلاف در شرع و تسویغ تفرق در دین می باشد و معلوم البطلان از سنت آن جنابست زیرا که آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم همیشه اختلاف را مذموم وامینمود و از ان منع می فرمود و آن را سبب هلاک امم سابقه ظاهر می ساخت کما لا یخفی علی من طالع احادیث صلّی اللّه علیه و آله پس چگونه می توان گفت که انحضرت بر خلاف سنّت و طریقت خود در حالت حیات تجویز اختلاف و تفرق بعد وفات خود خواهد فرمود این ست اصل تقریر استدلال بزار و تقریری که ابن عبد البرّ نموده اصلا وهنی باستدلال بزار نمی رساند زیرا که توجه امر اقتدوا در این حدیث بجهال امت و لزوم تقلید برایشان و عدم ماموریت بعض اصحاب باقتدای بعض حاسم اشکال اباحت اختلاف نیست چه این اشکال ناشی از انست که جمیع اصحاب قابل اقتدا باشند و اقتدائی هر واحد ازیشان موجب اهتدا باشد و این امر بلا شبهه اباحت اختلاف و تجویز تفرق می نماید چه هر گاه مقلدین و لو جهال امت باشند مامور شدند باقتدای اصحاب و اصحاب مختلفند باشدّ اختلاف بلا ریب پس ثابت شد که اختلاف اصحاب در احکام اوّلا و اختلاف مقلدین در اخذ از اصحاب مختلفین ثانیا جائزست و هذا هو الاشکال و لا یرتفع عن الحدیث فی حال من الاحوال سواء کان المقلدون هم الجهال او یقلد الاصحاب بعضهم بعضا فی الاعمال

ص:253

دهم آنکه از آن متبین شد که ابن عبد البر در آخر کلام باز تشییدا للمرام و تبکیتا للخصام اسناد دیگر از حدیث نجوم که منتهی بجابر می شود نقل کرده و در قدح و جرح آن وادی تحقیق سپرده و صراحة افاده نموده که این اسنادیست که بان حجت قائم نمی شود زیرا که حارث بن غصین مجهولست بالجمله این فوائد عشرۀ کامله که از عبارت ابن عبد البر حاصل شده و شطر غالب آن تحقیق اسلاف ابن عبد البرّ و بعضی از ان از افادۀ خود ابن عبد البر می باشد برای قلع تخوم حدیث نجوم نهایت کافی و وافی و آثار این افک صریح البوار را ماحی و عاقیست ف کُنْ مِنَ اَلشّاکِرِینَ و خذها اخذ المعتبرین الفاکرین

کلمات أعلام محدثین و حدیث شناسان أهل تسنن بیرامن عدم اعتبار

حدیث «أصحابی کالنجوم» از نظر سند و دلالت

و ابن تیمیّه حرّانی که شیخ الاسلام سنیّه است و خود اعور بجلالت شان او معترف می باشد در منهاج السنّه بجواب علاّمۀ حلّی ره چارۀ جز اعتراف بمقدوحیت این حدیث ندیده چنانچه گفته اما

قوله اصحابی کالنجوم فبایهم اقتدیتم اهتدیتم فهذا الحدیث ضعیف ضعّفه ائمة الحدیث قال البزار هذا حدیث لا یصح عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم و لیس هو فی کتب الحدیث المعتمدة و این عبارت موجزۀ ابن تیمیّه بچند وجه موجب ظهور وهن و هوان حدیث نجوم می باشد اوّل آنکه از قول او فهذا الحدیث ضعیف بصراحت واضحست که نزد ابن تیمیّه این حدیث بحتم و جزم و بلا تردد و ارتیاب ضعیفست دوّم آنکه از قول او ضعّفه ائمة الحدیث در نهایت ظهورست که ائمۀ حدیث تضعیف این حدیث سخیف نموده اند و این معنی نزد ابن تیمیّه بحدی ثابتست که آن را در معرض احتجاج ذکر نموده سوم آنکه از قول او قال البزار هذا حدیث لا یصح عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلّم منجلی می شود که بزار بصراحت نفی صحت این حدیث از جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلم نموده و ابن تیمیّه قول او را در مقام تضعیف این حدیث سخیف استشهاد آورده چهارم آنکه از قول او و لیس هو فی کتب الحدیث المعتمدة بنهایت انجلا می رسد که این حدیث اصلا در کتب معتمده حدیث موجود نیست و اسفاری که در آن این حدیث مشهود شود نزد ابن تیمیّه از پایه اعتماد ساقط و بحضیض بی اعتباری نازل و هابط می باشد و غیر خاف ان کلّ واحد من هذه الوجوه الواضحة یکفی لقطع راس الاعور ذی المثالب الفاضحة و ابو حیان محمد بن یوسف بن علی الغرناطی که عظمت مرتبت او در علم تفسیر و حدیث مع دیگر محامد زاهره و محاسن باهره بنابر تصریحات این حضرات از مطالعۀ وافی بالوفیات صفدی و در کامنۀ ابن حجر عسقلانی و غیر آن واضح و لائحست در تفسیر بحر محیط گفته قال الزمخشری فان قلت کیف کان القرآن تبیانا لکل شیء قلت المعنی انه بیّن کل شیء من امور الدین حیث کان نصّا علی بعضها و احالة علی السّنة حیث امر فیه باتباع رسول اللّه و طاعته و قیل وَ ما یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوی و حثّا علی الاجماع فی قوله و یتبع غیر سبیل المؤمنین و قد رضی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم لامته اتباع اصحابه و الاقتداء بآثارهم فی

ص:254

قوله اصحابی کالنجوم فبایهم اقتدیتم اهتدیتم فهذا الحدیث ضعیف ضعّفه ائمة الحدیث قال البزار هذا حدیث لا یصح عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم و لیس هو فی کتب الحدیث المعتمدة و این عبارت موجزۀ ابن تیمیّه بچند وجه موجب ظهور وهن و هوان حدیث نجوم می باشد اوّل آنکه از قول او فهذا الحدیث ضعیف بصراحت واضحست که نزد ابن تیمیّه این حدیث بحتم و جزم و بلا تردد و ارتیاب ضعیفست دوّم آنکه از قول او ضعّفه ائمة الحدیث در نهایت ظهورست که ائمۀ حدیث تضعیف این حدیث سخیف نموده اند و این معنی نزد ابن تیمیّه بحدی ثابتست که آن را در معرض احتجاج ذکر نموده سوم آنکه از قول او قال البزار هذا حدیث لا یصح