ترجمه و متن کتاب شریف احتجاج (ترجمه جعفری) جلد 2

مشخصات كتاب

سرشناسه : طبرسی، احمدبن علی، قرن 6ق.

عنوان قراردادی : الاحتجاج . فارسی

عنوان و نام پديدآور : ترجمه و متن کتاب شریف احتجاج (ترجمه جعفری) جلد 2/ تالیف ابومنصوراحمدبن علی بن ابی طالب طبرسی؛ مترجم بهراد جعفری.

مشخصات نشر : تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1381.

مشخصات ظاهری : 2 ج.: نمونه.

شابک : دوره : 964-440-292-8 ؛ دوره (چاپ ششم)978-964-440-292-0: ؛ 10000 ریال: ج. 1 : 964-440-290-1 ؛ ج. 1 (چاپ ششم)978-964-440-290-6: ؛ 10000 ریال: ج. 2 : 964-440-291-X ؛ ج. 2 (چاپ ششم)978-964-440-291-3:

يادداشت : فارسی- عربی.

يادداشت : ج. 1 (چاپ دوم: 1385).

يادداشت : ج. 2 (چاپ دوم: 1387).

يادداشت : ج. 1 (چاپ سوم: 1387).

يادداشت : ج. 1-2 (چاپ ششم: 1401) (فیپا).

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : شیعه -- دفاعیه ها و ردیه ها

اسلام -- ردیه ها

شناسه افزوده : جعفری، بهراد، 1345 - ، مترجم

رده بندی کنگره : BP228/4/ط2الف3041 1381

رده بندی دیویی : 297/479

شماره کتابشناسی ملی : م 81-40688

اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل

ص: 1

اشاره

ص: 2

جلد دوم

«پاسخ امام مجتبى عليه السّلام به سؤالات خضر» «در حضور أمير المؤمنين عليه السّلام»

«پاسخ امام مجتبى عليه السّلام به سؤالات خضر» «در حضور أمير المؤمنين عليه السّلام»

(1) 148- از امام جواد عليه السّلام نقل است كه روزى حضرت أمير عليه السّلام به همراهى فرزندشان حسن و سلمان فارسىّ- در حالى كه به دست سلمان تكيه داده بودند- به مسجد الحرام وارد شده و جلوس فرمود، ناگاه مردى خوش سيما و خوش لباس پيش آمد و بر آن حضرت سلام كرد، سپس گفت:

اى أمير المؤمنين، من از شما سه سؤال دارم، اگر جواب داديد دريابم كه مردم در باره تو مرتكب كارى شدند كه من حكم مى كنم كه آنان در دنيا و آخرت ايمن نخواهند بود، و اگر از عهده جواب بر نيامدى دريابم كه تو با آنان برابرى.

حضرت فرمود: از هر چه مى خواهى بپرس.

گفت: وقتى انسان مى خسبد، روحش به كجا مى رود؟ و چگونه به خاطر مى آورد

ص: 3

و فراموش مى كند؟ و چگونه اولاد آدمى شبيه به عموها و دائيهاى خود مى شود؟ (1) حضرت أمير رو به جانب امام مجتبى كرده و فرمود: اى أبا محمّد پاسخش را بده.

امام مجتبى عليه السلام فرمود: امّا در مورد اينكه انسان پس از خوابيدن روحش به كجا مى رود، بدان كه روح آدمى مرتبط به ريح است و ريح با هواء، تا وقتى كه صاحب آن روح براى بيدارى به جنبش در آيد، اگر خداى تعالى اجازه فرمايد كه آن روح به صاحبش برگردد، همان روح ريح را جذب نموده و آن ريح هوا را، و روح مراجعت نموده و در بدن صاحبش جاى مى گيرد، و اگر خداوند اجازه بازگشت روح را به بدن صاحبش ندهد، هواء ريح را جذب مى كند و ريح نيز روح را به سمت خود مى كشد و روح تا وقت برانگيخته شدن در قيامت؛ به بدن صاحبش بر نمى گردد.

و امّا پاسخ به آنچه در باره فراموشى و بخاطر آوردن كردى اين است كه: قلب انسان در جعبه و حقّه كوچكى قرار دارد، و بر آن حقّه سرپوشى نهاده شده است، اگر شخص صلوات كاملى بفرستد آن سرپوش از روى حقّه كنار رفته و قلب روشن مى شود و آدمى آنچه را از ياد برده بخاطر آورد، و چنانچه صلوات بر محمّد و آل او نفرستد يا آنكه

ص: 4

صلواتش ناقص باشد آن سرپوش بر روى آن حقّه بيفتد و قلب در تاريكى مى رود و انسان آنچه بياد داشته را فراموش مى كند.

(1) و امّا جهت شباهت برخى از فرزندان به عموها و دائيها اين است كه هر گاه انسان با دلى آسوده و عروق و رگهايى آرام و بدنى غير مضطرب با همسر خود نزديكى نمايد نطفه در كيسه رحم ساكن شده و فرزند شبيه به پدر و مادر خود مى شود، و چنانچه عمل نزديكى با دلى ملتهب و رگهايى ناآرام و جسمى مضطرب انجام شود در اين صورت نطفه مضطرب شده و بر يكى از رگها قرار مى گيرد، كه اگر آن رگهاى عموها باشد شبيه عموها شده و اگر بر رگهاى دائيها قرار بگيرد شبيه ايشان مى شود.

آن فرد سائل گفت: شهادت مى دهم كه هيچ معبودى جز اللَّه نيست همان طور كه پيش از اين نيز بدان گواه بودم، و اينكه محمّد رسول خدا است و در گذشته نيز بر اين اعتقاد بودم، و- با اشاره به حضرت أمير گفت: گواهى مى دهم كه تو وصىّ و جانشين بحقّ رسول خدايى و پيوسته نيز بدان معترف بودم،- و با اشاره به حضرت مجتبى گفت:

و شهادت مى دهم كه تو وصىّ پدرت و جانشين اويى! و شهادت مى دهم كه حسين بن-

ص: 5

على وصىّ و جانشين پدرش پس از تو است، و شهادت مى دهم كه علىّ بن حسين جانشين امام حسين است، و اينكه پس از او محمّد بن علىّ؛ قائم به امر علىّ بن الحسين است، و گواهى مى دهم كه پس از او جعفر بن محمّد جانشين محمّد بن علىّ است، و شهادت مى دهم كه پس از او موسى بن جعفر جانشين وى مى باشد، و شهادت مى دهم كه پس از او علىّ بن موسى جانشين وى است، و شهادت مى دهم كه پس از او محمّد بن- علىّ جانشين او است، و گواهى مى دهم كه پس از او علىّ بن محمّد جانشين محمّد بن على است، و شهادت مى دهم كه پس از او حسن بن على قائم به امر علىّ بن محمّد است، و شهادت مى دهم بر مردى از اولاد حسن بن على كه كنيه و اسم او بر زبان رانده نشود تا اينكه امر او ظاهر شده و تمام دنيا را پس از انباشته شدن از ظلم و جور، مملوّ از قسط و داد سازد، و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد اى أمير المؤمنين! سپس برخاست و رفت.

حضرت أمير به امام حسن عليهما السّلام فرمود: اى أبا محمّد برو دنبالش ببين كجا مى رود؟

او بدنبالش رفت ولى اثرى از او نيافته و گفت: همين كه پايش را از مسجد بيرون گذاشت ديگر متوجّه نشدم به كجا رفت، و خدمت پدر رسيده و جريان را باز گفتم.

ص: 6

آن حضرت فرمود: اى ابا محمّد آيا دريافتى او كه بود؟ گفتم: خدا و رسول و أمير المؤمنين داناترند، فرمود: او خضر (عليه السّلام) بود.

«پاسخهاى احتجاجگونه حضرت مجتبى عليه السّلام به پرسشهاى ارسالى از روم» «- كه به شام فرستاده بود- در حضور أمير المؤمنين عليه السّلام»

«پاسخهاى احتجاجگونه حضرت مجتبى عليه السّلام به پرسشهاى ارسالى از روم» «- كه به شام فرستاده بود- در حضور أمير المؤمنين عليه السّلام»

(1) 149- از محمّد بن قيس نقل است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: روزى أمير المؤمنين در رحبه مسجد بود و مردم در اطراف او ازدحام بسيار نموده بودند، برخى از ايشان فتوا خواسته و گروهى درخواست كمك و يارى مى نمودند كه ناگه مردى برخاسته و گفت:

سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد اى أمير المؤمنين.

فرمود: و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد، تو كه هستى؟ گفت: مردى از رعيّت و اهالى شهرهاى شما هستم.

فرمود: تو از رعيّت و اهالى شهرهاى من نيستى، كه اگر فقط يك روز به من سلام كرده بودى چهره ات از من پوشيده نمى ماند! او گفت: امان بده اى أمير المؤمنين!

ص: 7

(1) فرمود: از وقتى وارد شهر من شدى آيا كارى صورت داده اى؟ گفت: نه.

فرمود: نكند تو از مردان جنگ و نبردى؟ گفت: آرى. فرمود: هنگام آتش بس اين تردّد مانعى ندارد.

او گفت: مرا معاويه بصورت ناشناس به سوى شما فرستاده تا از شما جواب سؤالاتى را بگيرم كه حاكم روم از او پرسيده، و او به معاويه گفته: اگر تو در خور اين مقام و خلافت پس از محمّد هستى جواب پرسشهايم را بگو، كه در اين صورت از تو پيروى نموده و برايت جايزه و هديّه بفرستم، ولى متأسّفانه معاويه از پس آنها بر نيامده و وامانده و مرا بسويت گسيل داشته تا پاسخ آنها را بگيرم.

حضرت فرمود: خدا پسر هند جگر خوار را بكشد، چه چيز او و پيروانش را تا اين حدّ گمراه و كور ساخته؟ خدا خود ميان من و اين امّت داورى كند، كه با من قطع رحم كرده و روزگارم را ضايع ساخته، و حقّم را دفع كرده و جايگاه عظيم مرا كوچك شمرده، و همه بر مخالفت با من فراهم گشته! حسن و حسين و محمّد را خبر كنيد! همگى آمدند.

فرمود: اى شامىّ، اين دو اولاد رسول خدايند، و اين (محمّد) فرزند من است، از هر كدام كه مايلى پرسشهايت را بپرس.

ص: 8

(1) شامى گفت: از اين فرد كه موى بسيار دارد- يعنى امام حسن عليه السّلام- مى پرسم.

حضرت مجتبى عليه السّلام فرمود: از هر چه مى خواهى بپرس.

شامى گفت: ميان حقّ و باطل چقدر است؟ و فاصله ميان آسمان و زمين چه ميزان مى باشد؟ و چقدر ميان مشرق و مغرب فاصله دارد؟ و قوس قزح چيست؟ و نام چشمه اى كه ارواح مشركين در آنجا مأوى مى گزينند چيست؟ و چشمه اى كه مقرّ و مكان أهل ايمان است چه نام دارد؟ و مؤنّث چيست؟ و نام آن ده چيزى كه هر كدام سختتر از ديگرى است چيست؟

امام حسن عليه السّلام فرمود: فاصله ما بين حقّ و باطل به اندازه چهار انگشت مى باشد، پس آنچه با دو ديده ات مشاهده كردى همان حقّ است و آنچه با دو گوش خود مى شنوى بسيارش باطل است.

شامى گفت: راست گفتى.

فرمود: و فاصله ما بين آسمان و زمين به اندازه مدّ بصر (طول نگاه) و دعاى مظلوم مضطرّ است. پس هر كه پاسخى جز اين به تو داد تكذيبش كن.

گفت: راست گفتى اى زاده رسول خدا.

ص: 9

(1) فرمود: و فاصله ما بين مشرق و مغرب مسير يك روزه خورشيد؛ از طلوع تا غروب است.

مرد شامى گفت: راست گفتى. و قوس قزح چيست؟

فرمود: واى بر تو! مگو «قوس قزح» زيرا «قزح» نام شيطانى است، و آن قوس اللَّه مى باشد، و آن علامت خير و موجب در امان بودن از غرق شدن است.

و امّا نام آن چشمه اى كه مأواى ارواح مشركان است برهوت مى باشد.

و نام چشمه اى كه مقرّ و مكان ارواح أهل ايمان است سلمى مى باشد.

و امّا «مؤنّث» كسى است كه مشخّص نشده كه مرد است يا زن، پس بايد تا هنگام بلوغ منتظر بود، اگر مرد باشد محتلم و اگر زن باشد حيض شده و سينه هايش برآمده شود، و در غير اين صورت به او گفته شود: «بر ديوار ادرار كن» اگر به ديوار پاشيد، مرد است، و اگر به عقب ريخت- همچون بول كردن شتر- او زن است.

و امّا آن ده چيزى كه هر كدام سختتر از ديگرى است، سختترين چيزى كه خداوند آفريد سنگ بود، و از آن سختتر آهن است كه سنگ توسّط آن بريده مى شود، و از آن سختتر آتش است كه آهن را ذوب مى كند، و از آتش سختتر آب است

ص: 10

كه آتش را خاموش مى سازد، و سختتر از آب ابرى است كه آب را حمل مى كند، و سختتر از ابر همان باد است كه آن را جابجا مى سازد، و از باد سختتر فرشته اى است كه آن را ارسال مى نمايد، و سختتر از آن فرشته؛ فرشته مرگ است كه جان او را مى ستاند، و از فرشته مرگ سختتر همان مرگ است كه جان او را مى ستاند، و سختتر از مرگ امر خداوند است كه مرگ را مى ميراند.

(1) فرد شامى گفت: شهادت مى دهم كه تو بحقّ؛ زاده رسول خدايى، و اينكه علىّ از معاويه به خلافت شايسته تر است، سپس اين پاسخها را به معاويه مكتوب داشته و ارسال نمود و او نيز به حاكم روم ارسال كرد.

حاكم روم در پاسخ به معاويه نوشت: اى معاويه! چرا با زبان غير خود با من سخن گفته و پاسخ مرا از ديگرى پرسيدى؟ سوگند به مسيح كه اين پاسخها از تو نيست، و آن جز از معدن نبوّت؛ و موضع رسالت نباشد، و من درهمى به تو نخواهم داد!

ص: 11

«احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه» «با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند»

«احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه» «با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند»

(1) 150- از شعبى و أبو مخنف و يزيد بن ابى حبيب مصرى نقل است كه ايشان همگى گفتند: در اسلام هيچ روزى در باب منازعه و مشاجره و مبالغه در كلام قومى مجتمع در يك مكان بپاى آن روز نمى رسد كه: عمرو بن عثمان بن عفّان و عمرو بن عاص و عتبة بن- أبى سفيان، و وليد بن عقبة بن أبي معيط، و مغيرة بن شعبه نزد معاوية بن أبى سفيان اجتماع كرده و بر يك امر اتّفاق نمودند.

پس عمرو عاص بن معاويه گفت: آيا وقت آن نشده كه پى حسن فرستى تا اينجا حاضر شود؟ او سيره و روش پدرش را احيا نموده و همه گوش به فرمان او شده و هر چه امر كند اطاعت و هر چه بگويد تصديق شود، و اگر كار بدين منوال ادامه يابد كارشان به بالاتر از اين نيز خواهد انجاميد، اگر پى او فرستى ما همگى او و پدرش را كوچك داشته و هر دو را سبّ و دشنام دهيم و قدر و منزلت هر دو را خوار و بى مقدار سازيم،

ص: 12

و ما اينجا مى نشينيم تا اين مطلب برايت روشن شود.

(1) معاويه به ايشان گفت: من ترس آن دارم كه حسن در اين مناظره آنچنان قلّاده اى به گردن شما بيندازد كه تا دم مرگ عار و ننگ آن گريبان شما را بگيرد، بخدا قسم كه من پيوسته از ديدار او كراهت داشته و از هيبتش ترسيده ام، و من اگر در پى او فرستم شيوه عدل و انصاف را در حقّ او از جانب شما رعايت نمايم.

عمرو عاص گفت: آيا بيم آن دارى كه باطل او بر حقّ ما و بيمارى اش بر صحّت و سلامتى ما رفعت گيرد؟ معاويه گفت: نه، گفت: پس همين الآن پى او بفرست.

عتبه گفت: اين رأى شما را صلاح نمى دانم، و بخدا سوگند كه همگى شما نيز قادر نخواهيد بود بيشتر و عظيمتر از آنچه با شما است با او روبرو شويد، و او نيز بيش از آنچه دارد با شما روبرو نخواهد شد، زيرا او از خاندانى است كه در مبارزه و جدال سرسختند.

پس همگى دنبال امام حسن عليه السّلام فرستادند، وقتى فرستاده نزد آن حضرت رسيد بدو عرض كرد: معاويه شما را فراخوانده است، فرمود: چه كسانى نزد اويند؟ گفت: نزد او فلانى و فلانى- و تا آخر نام يكايكشان را برد-.

آن حضرت عليه السّلام فرمود: چه شده كه سقف بر سرشان نريخته و عذاب از آنجا كه

ص: 13

فكرش را نمى كنند بر ايشان نازل نمى شود؟ سپس گفت: اى جاريه لباسهايم را بده! و گفت:

«اللّهمّ إنّي أدرأ بك في نحورهم، و أعوذ بك من شرورهم، و أستعين بك عليهم، فاكفنيهم بما شئت، و أنّى شئت، من حولك و قوّتك، يا أرحم الرّاحمين»

(1) و به آن فرستاده گفت: اينها كه گفتم كلام فرج و گشايش بود.

و چون داخل مجلس ايشان شد معاويه از جاى برخاسته و از وى استقبال نموده و تحيّت و مرحبا گفت و با وى مصافحه نمود.

فرمود: اين تحيّتى كه بمن نمودى نشانه سلامتى و مصافحه علامت امن و امان است.

معاويه گفت: آرى، اين جماعت بدون اجازه من بدنبال شما فرستادند كه شما افتراى ايشان را در اينكه عثمان مظلومانه بقتل رسيده استماع نماييد، و اينكه پدرت او را كشته، پس كلامشان گوش دار و همان طور كه مى پرسند جوابشان را بده، و حضور من شما را از پاسخ به ايشان منع نكند.

امام عليه السّلام فرمود: سبحان اللَّه! خانه خانه تو است و اجازه همه در اينجا نزد تو است، بخدا سوگند اگر جوابى كه ايشان مى خواهند بدهم از گفتن فحش نزد تو حيا مى كنم، و چنانچه بر تو غالب آيم از ضعف و ناتوانى تو شرم كنم، پس كداميك از آن دو را قبول دارى

ص: 14

و از كدامشان معذورى؟ و اين را بدان كه اگر من از اين اجتماعشان با خبر بودم به تعدادشان از بنى هاشم مى آوردم، هر چند كه ايشان با تمام جمعشان از من ترسانترند، زيرا خداوند در حال و آينده سرپرست و ولىّ من است پس ايشان را رخصت ده تا سخن آغاز كنند و من هم گوش مى دهم،

و لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم

(1) پس ابتدا عمرو بن عثمان بن عفّان شروع به سخن كرده و گفت: رضا ندارم همچو امروز پس از قتل خليفه عثمان بن عفّان فردى از قبيله بنى عبد المطّلب بر روى زمين باقى مانده باشد، حال اينكه او خواهرزاده اينان بود، و منزلتش در اسلام افضل همه بود و در شرافت اختصاص به رسول خدا داشت، اى بدا به اين كرامت الهى! تا اينكه خون او را- از سر كينه و فتنه گرى و حسد و طلب آنچه أهل آن نبودند- ريختند، با اينكه سابقه و منزلت او در نزد خدا و رسول و اسلام بر هيچ كس پوشيده نبود، واى بر خوارى و بى گناهى او! كه حسن و ساير افراد بنى عبد المطّلب زنده بر روى زمين باشند و عثمان بخون خود رنگين و دفين باشد، با اينكه ما دعوى نوزده خون ديگر از بزرگان بنى اميّه از كشته شدگان جنگ بدر بر شما بنى عبد المطّلب داريم.

سپس عمرو عاص پس از حمد و ثناى الهى گفت: پسر أبو تراب! ما بدنبالت فرستاديم

ص: 15

تا همگى اقرار كنيم كه پدرت؛ أبو بكر صدّيق را مسموم ساخت، و در قتل عمر فاروق شركت نموده و عثمان ذو النّورين را مظلومانه به قتل رساند، و ادّعاى مقامى را كرد كه حقّ او نبود و در آن واقع شد- و آن فتنه را ذكر كرده و به مقام او بد گفت-.

(1) سپس گفت: شما اى بنى عبد المطّلب؛ خداوند حكومت را به شما نبخشيد كه در آن مرتكب آنچه برايتان جايز نيست شويد، سپس تو اى حسن در دلت مى گويى كه أمير المؤمنين توئى، حال اينكه تو ... و اين بخاطر بدى كار پدرت مى باشد، و ما تنها بدين خاطر تو را خوانديم كه تو و پدرت را دشنام گوييم!.

و اين را بدان كه تو قادر نيستى بر ما عيب گرفته و ما را تكذيب كنى، و اگر فكر مى كنى ما بر تو در موردى دروغ بسته و در باطل زياده روى كرده ايم، و خلاف حقّ بر تو ادّعا نموده ايم حرف بزن، و گر نه اين را بدان كه تو و پدرت شرّ خلق خداييد، و خداوند شرّ پدرت را با قتل او از ما دور ساخت، و تو اكنون در دست ما گرفتارى، اگر خواهيم تو را بكشيم مختاريم، كه در اين كار نه نزد خدا گناهكار و نه نزد مردم عيبى داريم.

سپس عتبة بن ابى سفيان سخن آغاز كرده و أوّل سخنى كه گفت اين بود كه:

ص: 16

(1) اى حسن، پدرت بدترين فرد قرشى براى قبيله قريش بود، پيوند فاميلى را بريد، و خونشان را ريخت، و تو از قاتلين عثمان هستى، و حقّ اين است كه تو را بكشيم، و ما بنا به همان حقّ قصاصى كه در كتاب خدا مذكور است با تو رفتار كرده و همگى قاتلين تو هستيم، و امّا پدرت؛ خود خداوند او را كشت و شرّش را از ما دور ساخت، و امّا اميد تو به خلافت؛ تو مرد اين ميدان نبوده و افضل از ديگران نمى باشى.

سپس وليد بن عقبه داد سخن داده و همچون يارانش گفت:

اى گروه بنى هاشم، شما همانهاييد كه ابتدا اظهار عيب به عثمان نموده و مردم را بر او جمع نموديد، تا اينكه او را كشتيد و اين نبود جز حرص بر حكومت و قطع رحم و نابودى امّت و ريختن خون همه ايشان براى رسيدن به خلافت، و آن خون را از سر اين دنياى بى ارزش و دوستى آن ريختند، حال اينكه عثمان؛ دايى شما بود و خوب دايى بود، وى داماد شما و خوب دامادى برايتان بود، شما همانها بوديد كه پيش از همه بر او حسد برده و بر او طعن زديد، سپس عهده دار قتل او شديد، پنداريد خداوند با شما چه خواهد كرد؟! سپس مغيرة بن شعبه آغاز به سخن كرده- و نيش حرفهايش تماماً متوجّه حضرت أمير عليه السّلام بود- و گفت:

ص: 17

(1) اى حسن، عثمان مظلومانه بقتل رسيد، و در اين رابطه هيچ عذرى براى پدرت باقى نمانده كه تبرئه شود، و گناهكار بهانه و عذرى ندارد، جز اينكه اى حسن ما گمان آن داريم كه پدرت با تمام كارهايى كه به نفع عثمان كرد در نهايت به قتل او راضى بود، و بخدا سوگند كه او شمشيرى طويل و زبانى گويا داشت، زنده را مى كشت و مرده را معيوب مى ساخت، و بنو اميّه براى بنى هاشم بهتر بودند تا بنى هاشم براى بنى اميّه، و معاويه براى تو بهتر بود تا تو براى معاويه، و پدرت در زمان حيات رسول خدا بدو در دل بد بود، و پيش از فوت آن حضرت براى خود جلب سود مى نمود و قصد قتل او را داشت، و اين را آن حضرت دريافته بود، سپس از بيعت با أبو بكر كراهت داشت تا اينكه بنوعى تلافى كرد، سپس در فكر قتل أبو بكر بود تا اينكه سمّى به او نوشانده و او را كشت، سپس با عمر به منازعه پرداخته تا اينكه خواست گردن او را بزند، ولى او در قتل عمر ساعى بود تا او را كشت، و در خلافت عثمان آنقدر بر او طعن زد تا وى را به قتل رساند، و در تمامى اين كشتار او شركت داشت، با اين همه ديگر پدرت نزد خدا چه منزلتى دارد اى حسن؟ و خداوند در قرآن اختيار را به اولياى مقتول سپرده است. و معاويه ولىّ مقتولى است كه ناحقّ كشته شده، و حقّ اين است كه تو و برادرت را بكشيم، و قسم به خدا كه خون علىّ

ص: 18

از خون عثمان بالاتر نيست، و شما فرزندان عبد المطّلب اين را بدانيد كه خداوند بنا ندارد كه حكومت و نبوّت را در شما گرد آورد. سپس ساكت شد.

(1) پس آن امام همام؛ حضرت مجتبى؛ كريم أهل بيت عليهم السّلام سخن آغاز كرده و فرمود:

حمد و ستايش خداوندى را سزا است كه أوّل شما را به أوّل ما هدايت نمود، و آخرتان را به آخر ما رهنمون شد، و صلوات و سلام خداوند بر جدّم محمّد نبىّ و بر آل او باد گفتارم را گوش داريد و علم و فهمتان را تا پايان آن نزد من بعاريت گذاريد. و ابتداى سخنم را به تو آغاز مى كنم اى معاويه.

سپس آن حضرت به معاويه فرمود: بخدا قسم اى ازرق كسى جز تو مرا شتم نكرد و اين ناسزا از جانب اين گروه نبود، و جز تو مرا دشنام نكرد و اين از جانب ايشان نبود، بلكه تنها تو مرا شتم گفته و دشنام دادى، و اين از بدى رأى و بغى و حسد توست نسبت به ما و عداوت و دشمنى با حضرت محمّد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، بغض قديم و جديد كه تو را با آن حضرت است. و اين را بدان اى ازرق اگر اين گروه در مسجد رسول خدا و در حضور مهاجر و انصار با من روبرو مى شدند هرگز قادر نبودند كلمه اى بر زبان رانده و اين گونه با من روبرو شوند.

ص: 19

(1) پس اى گروهى كه عليه من متّحد شده ايد خوب گوش دهيد، و هيچ حقّى را كه بدان واقفيد بر من كتمان نكنيد، و هيچ باطلى كه از زبانم جارى شد تصديق نكنيد، و به تو آغاز مى كنم اى معاويه، و البتّه كمتر از آنچه لايق توست خواهم گفت.

شما را بخدا سوگند آيا هيچ مى دانيد آن مردى كه دشنامش داديد هموست كه با رسول خدا بر دو قبله نماز گزارده و تو خود به چشم خود آن منظره را ديده اى در حالى كه در گمراهى بوده و «لات» و «عزّى» را مى پرستيدى؟ همان شخصيّتى كه در دو بيعت شركت جسته: بيعت رضوان و بيعت فتح، و تو اى معاويه در بيعت نخست كافر، و در بيعت دوم ناكث و عهدشكن بودى؟

سپس فرمود: شما را بخدا سوگند آيا مى دانيد- آنچه من مى گويم حقّ است- علىّ عليه السّلام در روز بدر با شما روبرو شد در حالى كه رايت و پرچم رسول خدا و أهل ايمان در دست داشت، و با تو اى معاويه رايت مشركان بود و تو در آن روز مشغول پرستش لات و عزّى بودى، و جنگ با رسول خدا را فرض و واجب مى پنداشتى؟ و آن حضرت در روز احد در حالى با شما روبرو شد كه در دستش رايت رسول خدا بود و در دست تو اى معاويه رايت مشركين؟ و در روز احزاب (جنگ خندق) نيز رايت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در دست او بود و

ص: 20

رايت مشركان در دست تو؟ هر كدام اين موارد حجّت او را غالب نموده و دعوتش را آشكار ساخته و پيروز ميدانش مى سازد، و در تمامى اين موارد اظهار رضايت در رخسار مبارك پيامبر از وى هويدا، و اظهار نارضايتى و غضبش بر تو آشكار بود.

(1) سپس همه اتان را بخدا سوگند مى دهم كه آيا بخاطر مى آوريد وقتى رسول خدا بنى قريظه و بنى نضير «1» را محاصره كرد؛ عمر بن خطّاب را با رايت مهاجرين و سعد بن- معاذ را با رايت انصار مبعوث فرمود؟.

امّا سعد بن معاذ در آن صحنه مجروح شد، و امّا عمر پا به فرار گذاشته و مى ترسيد و يارانش را نيز مى ترساند، در اين حال بود كه رسول خدا فرمود: «فردا رايت را به مردى مى سپارم كه خدا و رسولش را دوست داشته و محبوب آن دو مى باشد، دائماً در يورش است و عارى از فرار، و تا وقتى كه خدا فاتحش نساخته باز نخواهد گشت».

ص: 21

(1) در اينجا أبو بكر و عمر و ديگر مهاجر و انصار مترصّد رايت بودند كه نصيب او شود، و علىّ عليه السّلام در آن روز مبتلا به چشم درد شده بود، پس رسول خدا او را خوانده و آب دهان مبارك خود را بر آن نهاده و درمان شد، پس رايت را بدو سپرده و آن حضرت بى آنكه رايت را خم كند به لطف و منّت خداوند پيروزمندانه بازگشت، و تو اى معاويه در آن روز در مكّه دشمن خدا و رسولش بودى. پس آيا مردى كه خير خواه خدا و رسول است با كسى كه دشمن آن دو است برابر مى باشد؟.

سپس بخدا سوگند كه قلب تو بعداً هرگز اسلام نپذيرفت، ولى زبان ترسان است، و آن بگونه اى خلاف آنچه در دل است سخن مى گويد.

شما را بخدا سوگند آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حضرت علىّ را در غزوه تبوك- بى آنكه از او در غضب بوده يا ناراضى باشد- جانشين خود در مدينه ساخت، و منافقين در اين حركت به سخن آمده و آن حضرت نزد رسول خدا شتافته و عرض كرد: اگر امكان دارد مرا در مدينه باقى مگذاريد چون من در هيچ غزوه اى غايب نبوده ام، و رسول خدا بدو فرمود: تو وصىّ و جانشين در أهل من هستى همچون منزلت هارون از موسى، سپس دست علىّ را گرفته و فرمود: اى مردم هر كه ولايت مرا بپذيرد؛ ولايت خدا را پذيرفته،

ص: 22

و هر كه ولايت على را قبول كند؛ ولايت مرا قبول نموده است، و هر كه مرا اطاعت كند خدا را اطاعت نموده، و هر كه علىّ را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است، و هر كه مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته، و هر كه علىّ را دوست بدارد مرا دوست داشته است.

(1) سپس فرمود: شما را به خدا قسم آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حجّة الوداع فرمود: اى مردم من در ميان شما دو چيزى باقى نهاده ام كه پس از آن ديگر گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم؛ أهل بيتم را، حلال قرآن را حلال و حرامش را حرام بدانيد، به محكم آن عمل نموده و به متشابهش ايمان آوريد، و بگوييد: به تمام آنچه خداوند در قرآن نازل فرموده ايمان داريم، و عترت و أهل بيتم را دوست بداريد، و با دوستانشان دوست و ايشان را عليه دشمنانشان يارى نماييد، و آن دو پيوسته با هم مى باشند تا در روز قيامت بر حوض بر من وارد شوند.

سپس آن رسول گرامى در حالى كه بر منبر بود علىّ را نزديك خود خوانده و او را بدست خود گرفته و فرمود: خداوندا! با دوست او دوست و با دشمنش دشمن باش، خداوندا! هر كه با او دشمنى كند او را در دنيا مسكن و مأوى مده، و روحش را به آسمان متصاعد مگردان، بلكه او را در پائينترين مكان جهنّم قرار ده!.

ص: 23

(1) و شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرمود: تو در روز قيامت؛ مردم [ناأهل] را از حوض من مى رانى! همچنان كه شما شتر غريب را از ميان شتران خود مى رانيد؟

و شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه حضرت أمير عليه السّلام در ايّام بيمارى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر او وارد شد و آن حضرت گريست و چون علىّ علّت گريه را پرسيد فرمود:

آنچه مرا به گريه انداخت اين بود كه مى دانم در دلهاى برخى از اين مردم عداوت و بغض به تو بسيار است ولى آن را تا بعد از وفات من اظهار نمى كنند؟

و شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هنگام وفات؛ آنگاه كه أهل بيت او اطرافش بودند فرمود: خداوندا! اينان أهل بيت و عترت من هستند، خداوندا! با دوستانش دوستى فرما و ايشان را بر دشمنانشان يارى فرما». و نيز فرمود:

«مثل أهل بيت من مانند كشتى نوح است، هر كه بدان داخل شود نجات يافته و هر كه از آن تخلّف نمايد غرق گردد»؟.

و شما را به خدا سوگند! آيا مى دانيد كه صحابه در زمان حيات و عهد پيامبر بر او (حضرت أمير عليه السّلام) بعنوان ولايت سلام مى كردند؟.

ص: 24

(1) و شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه علىّ در ميان صحابه أوّل كسى است كه تمام شهوات را بر خود حرام ساخت تا اينكه اين آيات نازل شد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چيزهاى پاكيزه را كه خدا براى شما حلال كرده حرام نكنيد و از حدّ مگذريد، كه خدا از حدّ گذرندگان را دوست ندارد. و از آنچه خدا شما را حلال و پاكيزه روزى داده بخوريد و از خدايى كه به او ايمان داريد پروا داشته باشيد- مائده: 86 و 87»؟ و نزد او بود علم منايا و علم قضايا و فصل خطاب و رسوخ بعلوم فراوان و همو عارف بمحلّ نزول قرآن بود. علىّ از گروهى بود- كه گمان ندارم تعدادشان به ده برسد- كه خدا پيامبر را بر ايمانشان با خبر ساخت، و شما در گروهى به شمار اينان؛ ولى ملعون از زبان خود پيامبريد، پس من بر له و عليه شما شهادت مى دهم كه شما همگى از زبان خود پيامبر لعن شده ايد.

و شما را به خدا سوگند مى دهم آيا [اى معاويه] يادت هست وقتى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نزد تو فرستاد تا نامه اى به بنو خزيمه- در قضيّه خالد بن وليد- بنويسى، و تا سه بار فرستاده رسول خدا بازگشته و گفت كه تو در حال خوردنى كه در آخر رسول خدا در باره ات فرمود: «خدايا! دلش را سير مگردان» كه شكم او تا روز قيامت در پى شهوات و شكم چرانى است.

ص: 25

(1) سپس فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه آنچه مى گويم حقّ است و تو اى معاويه يادت هست كه در روز احزاب؛ شترى كه پدرت سوار آن بود زمام گرفته حركت مى دادى و برادرت- همين كه اينجا نشسته- از پشت؛ شتر را مى راند، در اين حال رسول خدا فرمود: «لعنت خدا بر راكب شتر و آنكه مى راند و بر آنكه زمام گرفته مى كشاند باد»؟ و تو اى ازرق مگر همان صاحب زمام، و برادرت- همين كه اينجا نشسته- آن نبود كه از پشت مى راند؟.

شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در هفت موضع أبو سفيان را لعن كرد:

اوّلين آنها زمانى بود كه آن حضرت از مكّه به مدينه مهاجرت فرمود، أبو سفيان در حال بازگشت از شام به مكّه بود و در ميان راه با ديدن آن حضرت بى ادبى به او نموده و قصد قتل و اظهار تهديد و وعيد وى را داشت كه خداوند شرّش را از آن حضرت دور ساخت.

و دوم در «روز عير» كه أبو سفيان كاروان خود را از آن حضرت گريزانيده بيرون برد.

و سوم در روز احد كه رسول خدا فرمود: خدا مولاى ما است و شما مولايى نداريد، و أبو سفيان گفت: بت عزّى مال ما است و شما عزّى نداريد. و با اين كلام مورد لعن خداوند و فرشتگان و انبياء و همه أهل ايمان قرار گرفت.

ص: 26

(1) و چهارم روز حنين «1» است همان روز كه أبو سفيان با گروهى از قريش و افراد قبيله هوازن بهمراه عيينة بن حصين از غطفان يهود گرد آمدند، و خداوند همه اشان را مورد غضب خود قرار داده و به خير و خوبى نرسانيد، و اين همان فرمايش خداوند در دو سوره قرآن است كه در هر دو آنها به نام؛ أبو سفيان و يارانش را كافر خوانده است، و تو اى معاويه در آن روزگار در مكّه بر عقيده پدرت مشرك بودى، و حضرت علىّ با رسول خدا بوده و هم رأى و هم عقيده با آن جناب بود.

و پنجم همان فرمايش خداوند است كه: « [ايشانند كه كافر شدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند] و قربانى را بازداشتند و نگذاشتند كه به قربانگاهش (منى) برسد- فتح: 25»، تو و پدرت و مشركان قريش سدّ و منع آن رسول گرامى نموديد، در آن روز أبو سفيان مورد لعن خداوند قرار گرفت، لعنتى كه تا روز قيامت شامل نسل او خواهد شد.

و ششم روز احزاب بود، روزى كه أبو سفيان با گروهى از قريش، و عيينة بن حصين از غطفان آمدند، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تمامى ايشان را؛ تابع و متبوع، آنكه لشكر را كشيد

ص: 27

و آنكه لشكر را رانده به جنگ او آورده تا روز قيامت مشمول لعن خود ساخت.

(1) و از آن حضرت پرسيدند: اى رسول خدا مگر در اتباع مؤمن نبود؟ فرمود: لعن من به مؤمنان اتباع نخواهد رسيد، امّا در لشكركشان هيچ مؤمن و مجيب و ناجى نبود.

و هفتم روز ثنيّه «1» بود، روزى كه دوازده نفر عرصه را بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تنگ كرده و سخت نمودند، هفت تن اينان از بنو اميّه و پنج نفر از ساير قريش بودند، پس خداوند تبارك و تعالى و رسول او همه كسانى كه از ثنيّه عبور كردند- جز آن حضرت و سائق (آنكه زمام شتر را گرفته) و قائد (آنكه شتر را مى راند)- را لعن فرمود.

شما را به خدا سوگند! آيا بياد مى آوريد كه أبو سفيان (با چشمانى كور) هنگام بيعت خلافت بر عثمان در مسجد داخل شده و گفت: اى برادرزاده، آيا در اينجا جاسوس و غير خودى هست؟ گفت: نه، پس أبو سفيان گفت: امر خلافت را ميان جوانان خود دست به دست بگردانيد كه سوگند به آنكه جان أبو سفيان بدست اوست بهشت و جهنّمى در كار نيست!.

ص: 28

(1) و شما را به خدا سوگند! آيا مى دانيد كه أبو سفيان دست حسين عليه السّلام را- وقتى با عثمان بيعت شد- گرفته و گفت: اى پسر برادر مرا به قبرستان بقيع ببر. تا اينكه به وسط قبرستان رسيد پدرت با آوازى بلند (خطاب به شهداى صحابه) گفت: اى أهل گورستان آنچه شما با ما بر سر آن مى جنگيديد الحال بدست ما افتاده و شما استخوان پوسيده ايد! پس حسين بن علىّ عليهما السّلام فرمود: خدا موى سفيد و رويت را قبيح و زشت سازد! سپس دستش را از او كشيده و رهايش ساخت، و اگر نعمان بن بشير دستش را نگرفته و به مدينه باز نگردانده بود هلاك شده بود.

پس اين بود حال تو اى معاويه، آيا قادر به پاسخ يكى از مواردى كه گفتم هستى؟

و از موارد لعن بر تو اى معاويه اين است كه پدرت أبو سفيان قصد داشت مسلمان شود، و تو با ارسال قطعه شعرى كه در ميان قريش و ديگران معروف شده قصد سدّ و منع او را كردى.

و ديگر روزى بود كه عمر تو را والى شام ساخت و تو به او خيانت كردى، و چون عثمان تو را والى ساخت همان راه گذشته پيشه ساخته و انتظار حادثه و مرگ او را داشتى، سپس بزرگتر از آن جرأت تو بر خدا و رسول بود كه با علم به سوابق و فضل علىّ با او جنگيدى؛

ص: 29

و از اولويّت او بر حكومت بر خود و ديگران نزد خدا و مردم نيك واقف بودى، و كوركورانه مردم را به سوى خود كشانده و خون خلق بسيارى را با خدعه و كيد و ظاهر سازى ريختى، كار كسى كردى كه اعتقاد به معاد نداشته و از عقاب ترس ندارد، پس چون اجل تو برسد جايگاهت بدترين مكان خواهد شد، و علىّ عليه السّلام منتهى به بهترين جايگاه خواهد شد، و خداوند در كمينگاه تو مى باشد.

(1) و اينها اى معاويه همه براى تو بود، و آنچه از عيوب و بديهايت امساك نموده و صرف نظر كردم اكراه از طولانى شدن بحث بود [و گر نه همه را مى گفتم].

و امّا تو اى عمرو بن عثمان، به جهت حماقتت در خور آن نيستى كه تتبّع اين امور را بكنى، و تنها تو مانند پشه اى هستى كه به درخت خرمايى گفت: خود را نگاه دار كه مى خواهم از تو فرود آيم!. و درخت خرما در جواب گفت: من أصلًا متوجّه نشستنت نشدم، پس چگونه برخاستنت بر من گران باشد؟! و بخدا سوگند كه مرا گمان آن نبود كه تو را قوّت حسن معادات با من باشد كه بر من سخت و گران باشد، ولى الحال جواب آن ياوه سرائيهايت را خواهم داد: سبّ و دشنام تو به علىّ آيا از سر نقص در حسب او است؟

ص: 30

يا دورى اش از رسول خدا؟ يا بدى در اسلام از او ظاهر شده؟ يا در حكمى بيداد كرده؟ يا تمايلى بدنيا نموده؟ كه اگر هر كدام آنها را بگويى دروغ بافته اى.

(1) و امّا اينكه گفتى: «ما دعوى نوزده خون از بزرگان بنى اميّه از كشته شدگان جنگ بدر بر شما بنى عبد المطّلب داريم» همه آنها را خدا و رسول او به قتل رساندند، و بجان خودم سوگند كه از بنى هاشم نوزده نفر، و سه نفر پس از اين تعداد كشته شدند، و از بنو اميّه نوزده و نوزده نفر در يك مقام و موطن كشته شدند غير از آنچه از ايشان در جاهاى ديگر كشته شدند كه تعدادشان را جز خدا نمى داند.

روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله [كنايه وار] فرمود: هر گاه تعداد بچّه هاى وزغ «1» به سى مرد برسد، بيت المال را ميان خود دست بدست كرده بغارت برند، و آزادى بندگان خدا را سلب كنند و آنان را برده خويش سازند، و كتاب و دين خدا را به تباهى و فساد كشند، و چون تعدادشان به سيصد و ده نفر رسد لعن و نفرين بر او و آنها واجب شود، و چون به چهار صد و هفتاد و پنج رسند هلاك و نابودى اشان سريعتر از جويدن خرمايى است. پس در اين حال حكم ابن أبى العاص در حالى كه أصحاب در اين مطلب

ص: 31

و كلام حضرت بودند نزديك آن جمع شد كه رسول خدا به ياران خود فرمود آهسته سخن گوييد كه وزغ مى شنود!!.

(1) و اين زمانى بود كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تمام آنان و كسانى كه پس از وى متصدّى حكومت خواهند شد را در خواب ديد، و اين اوقاتش را تلخ و كار را بر وى سخت نمود، در اينجا بود كه خداوند اين آيه را فرستاد كه: «و آن خوابى را كه به تو نموديم و آن درخت نفرين شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم نكرديم- إسراء: 60»، و مراد از درخت ملعونه؛ بنو اميّه است، و نيز فرمود: «شب قدر بهتر از هزار ماه است- قدر: 3»، پس من بر له و عليه شما گواهى مى دهم كه حكومت و سلطنت شما پس از شهادت حضرت علىّ عليه السّلام جز همان هزار ماهى نخواهد بود كه خداوند در كتاب خود مقرّر فرموده است.

و امّا تو اى عمرو پسر عاص، اى بدگوى لعين ابتر (بى دنباله)، تو فقط به سگ مانى، ابتداى كار تو با مادرت كه بدكاره بود شروع شد، و تو بر فراشى مشترك تولّد يافتى، و در باره ولايت و سرپرستى تو مردانى از قريش ادّعا نمودند بنامهاى: أبو سفيان بن حرب، وليد بن مغيره، و عثمان بن حارث، و نضر بن حارث بن كلده، و عاص بن وائل، و هر كدامشان تو را فرزند خود مى دانست، و دست آخر پدرت كسى شد كه در حسب از همه پست تر،

ص: 32

و در منصب از همه خبيث تر و خلاصه بدكاره ترينشان بود، سپس تو براى سخنرانى برخاسته و گفتى: من بدگوى محمّد هستم، و پدرت عاص گفت: محمّد مردى بى دنباله است و پسرى ندارد، كه اگر بميرد نسلش منقطع خواهد شد، در اينجا خداوند آيه «همانا دشمن تو، همو دنبال بريده است- كوثر: 3» را نازل فرمود، و اين در حالى بود كه مادرت هنوز نزد عبد قيس رفته و خواهان فسادكارى بود و در جايجاى آنجا خود فروشى مى كرد، و تو اى عمرو در تمام مكانهايى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حضور داشت از بدترين دشمنان و تكذيب كنندگان او بودى، سپس تو از افراد كشتى شدى كه براى كشتن جعفر بن- ابى طالب و ساير مهاجرين رهسپار ديار حبشه و نزد نجاشى رفت، و در نهايت مكر زشت و فكر بدكارى گريبان خودت را گرفت و نقشه ات جواب عكس داد، و اميدت به نابودى گراييد، و تلاشت به شكست انجاميد، و نقشه ات بر آب شد، «و خداوند نداى كافران را پست گردانيد و نداى خدا (دعوت اسلام) را مقام بلند داد- توبه: 40».

(1) و امّا گفتارت در باره عثمان؛ اى بى حياى بى دين! تو خود در خانه اش آتش انداختى، سپس به فلسطين گريخته در انتظار عاقبت فتنه بودى و بمحض شنيدن خبر قتل عثمان خود را تماماً در اختيار معاويه قرار دادى، و دين خود را اى خبيث به دنياى ديگرى فروختى،

ص: 33

و ما قصد ملامت تو بر بغض خود را نداشته و بر حبّ خود سرزنش نمى كنيم، زيرا زمان جاهليت و اسلام پيوسته دشمن ما بنى هاشم بوده اى، تو همان هستى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را با هفتاد بيت شعر هجو كردى، و آن حضرت بدرگاه خداوند عرضه داشت: «خداوندا! من شعر بنكويى نمى دانم، و سزاوار هم نيست كه شعر گويم، خداوندا! در برابر هر بيت شعرى كه عمرو عاص گفته هزار بار او را لعن فرما!». سپس تو اى عمرو اى كسى كه دنياى ديگرى را بر دين خود برگزيدى، هداياى بسيار نزد نجاشى روانه ساخته و براى بار دوم قصد او نمودى، و شكست سفر أوّل تو را مانع از سفر دوّم نشد، و در تمام اين دو سفر خائب و خاسر و آزرده بازگشتى، تو قصد كشتن جعفر و اصحابش را داشتى، و هنگامى كه اميد و آرزويت تو را به خطا انداخت، بسوى صاحبت عمارة بن وليد مراجعت نمودى.

(1) و امّا تو اى وليد بن عقبه! بخدا سوگند من تو را بر بغض علىّ سرزنش نمى كنم چرا كه او بر تو حدّ شرب خمر جارى نموده و هشتاد تازيانه زد «1»، و پدرت را در روز بدر پس از اسارت گردن زد، و چگونه او را دشنام مى دهى كه خدا در ده آيه از قرآن او را مؤمن خوانده است،

ص: 34

و تو را فاسق نامبرده، و آن همين آيه شريفه: «آيا كسى كه مؤمن است همچون فاسق (كسى كه از فرمان خداى بيرون رفته) است؟ هرگز برابر نيستند- سجده: 18» و آيه:

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر فاسقى (برون شده از فرمان خداى) به شما خبرى آورد نيك بررسى كنيد تا مبادا نادانسته به مردمى آسيب رسانيد، و آنگاه بر آنچه كرديد پشيمان گرديد- حجرات: 6» مى باشد، تو را چه به ذكر و ياد قريش؟! و جز اين نيست كه تو پسر مردى از كفّار عجم از شهر صفّوريّه (از نواحى اردن در شام نزديك طبريّه) به نام ذكوان هستى.

(1) و امّا پندارت كه ما عثمان را كشته ايم بخدا قسم كه طلحه و زبير و عائشه توان آن نداشتند كه اين تهمت بر علىّ بن ابى طالب عليه السّلام زنند تا چه رسد به تو؟! و تمنّى من اين است كه تو از مادرت در باره پدر خود پرسش كنى آنگاه كه ذكوان (همسرش) را ترك گفت و تو را ملصق به عقبة بن أبي معيط كرد، و بدين كار جامه برترى و رفعتى بر تن نمود، همراه با آنچه خداوند براى تو و پدر و مادرت از عار و خوارى در دنيا و آخرت مهيّا ساخته، و خداوند ستمكار به بندگان نيست.

سپس اى وليد- بخدا- تو از نظر سنّ بزرگتر از كسى هستى كه پدر خود مى خوانى، با اين رسوائى چگونه لب به سبّ و دشنام علىّ عليه السّلام مى گشايى؟! پس بهتر است تو مشغول اثبات نسب خود به پدرت باشى نه آنكه ادّعا مى كنى، و مادرت به تو گفته است:

ص: 35

«اى فرزندم پدر واقعى تو لئيم تر و خبيث تر از عقبه است»!.

(1) و امّا تو اى عتبة بن ابى سفيان، بخدا سوگند كه تو كسى نيستى كه در حساب و شمار آئى تا من متوجّه جواب تو گردم، و عاقل به رأى درست نيستى تا به تو خطاب و عتاب كنم، نه خيرى دارى كه بدان اميدوار بود و نه داراى شرّى هستى كه از آن ترسيد، و من هر چند كه علىّ عليه السّلام را دشنام و سبّ گويى حاضر به سرزنش و توبيخت نيستم، زيرا تو نزد من همتا با برده علىّ هم نيستى تا پاسخ ياوه هايت را گويم، بلكه خداوند در كمينگاه تو و پدر و مادر و برادرت مى باشد، و تو از نسل افرادى هستى كه خداوند در قرآن اين گونه وصفشان فرموده كه: «كوشنده اند- در اين جهان- و رنج كشيده- در آن جهان.

در آتشى سخت سوزنده در آيند. از چشمه اى بسيار گرم آبشان دهند. آنها را هيچ خوردنى نيست مگر خار درشت تلخ (كه هيچ چارپايى نمى خورد). كه نه فربه مى كند و نه از گرسنگى سودى دهد (گرسنگى را از ميان نمى برد)- غاشيه: 1 تا 7».

و امّا تهديدى كه به قتل من كردى، چرا كمر به قتل آنكه در فراش تو با حليله ات خسبيد نمى بندى؟! و حال آنكه او شريك غالب تو در فرج او و شريك در فرزند تو شد تا آنجا كه فرزندى كه از تو نيست را به تو چسباند، واى بر تو! اگر نفس خود را در گرفتن اين حقّ از او وادار نمايى شايسته تر است و در خور، تا مرا تهديد به قتل و وعيد نمائى!.

ص: 36

(1) و من تو را در سبّ علىّ ملامت نمى كنم چرا كه برادرت را در مبارزه به قتل رسانده، و با شراكت عمويش حمزه جدّت را كشت، و خداوند بدست اين دو آن دو نابكار را روانه آتش جهنّم ساخته و طعم دردناك و سوزانش را بديشان چشاند، و نيز عمويت بدستور رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از شهر تبعيد و اخراج شد.

و امّا اميد من به خلافت، پس بجان خود قسم اگر اين چنين باشد به آن سزاوار و شايسته ام، و تو نه مانند برادرت مى باشى و نه جانشين پدرت، زيرا برادرت بيشتر از همه از فرامين الهى تمرّد و سرپيچى مى كرد، و بيشتر سعى در ريختن خود مسلمين داشت، و طلب چيزى كه شايستگى آن را نداشت مى كرد، مردم را مى فريفت و خدعه مى كرد، و با خدا به مكر رفتار مى كرد و خداوند بهتر از هر كس مكر تواند كرد.

و امّا اينكه گفتى: «پدرت بدترين فرد قرشى براى قبيله قريش بود» بخدا سوگند نه فرد مرحومى را حقير ساخته و نه مظلومى را به قتل رساند.

و امّا تو اى مغيرة بن شعبه، تو دشمن خدا، و تارك قرآن، و تكذيب كننده رسول خدايى، تو مرتكب زنا شده و مستوجب حدّ رجم (سنگسار شدن) مى باشى، و بر اين گناهت افرادى عدول صالح پرهيزگار گواهى دادند، پس رجم تو به تأخير افتاد،

ص: 37

و حقّ به باطل دفع، و راستى به دروغ و كذب ردّ شد، و اين بخاطر آن است كه خداوند برايت عذابى دردناك مهيّا فرموده است، و خوارى در دنيا، و رسوايى عذاب آخرت بدتر است، و تو همان هستى كه فاطمه دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را ضربه زدى تا آنجا كه خون آلود شده و فرزند در شكمش را سقط كرد، اين كارت از سر خوار ساختن رسول خدا و مخالفت با امر او، و هتك حرمت او بود، حال اينكه رسول خدا به فاطمه فرموده بود: «تو بانوى زنان بهشتى هستى»، و خداوند خود تو را راهى آتش نموده، و وبال آنچه بر زبان جارى ساختى متوجّه خودت خواهد ساخت، پس به كداميك از اين سه چيز «1» علىّ را سبّ و دشنام دادى! آيا نقص در نسب او بود، يا دورى اش از رسول خدا، يا بدى در اسلام از او ظاهر شده؟ يا در حكمى مرتكب بيدادى شده؟ يا تمايلى بدنيا نموده؟ اگر بگويى به يكى از اينها؛ دروغ گفته اى و همه تكذيبت كنند.

(1) آيا مى پندارى كه علىّ؛ عثمان را مظلومانه كشته؟ بلكه او با تقواتر و پاكتر از ملامتگر خود در اين اتّهام است، و بجان خودم اگر علىّ عثمان را مظلومانه كشته بود، بخدا تو كاره اى نبودى،

ص: 38

زيرا نه او را در زمان حياتش يارى نمودى و نه در مرگش تعصّب بخرج دادى، و پيوسته خانه و مأواى تو همان طائف است كه در آن دنبال هرزگى و فساد مى گردى، و امر جاهليّت را احياء مى كنى، و اسلام را مى ميرانى، تا اينكه ديروز آنچه بايد رخ بدهد داد «2».

(1) و امّا اعتراض تو در مورد بنى هاشم و بنى أميّه اين تنها ادّعاى تو و معاويه است (يا:

اين دعا و درخواست تو به معاويه است).

و امّا سخنت در باره حكومت و سخن يارانت در باره ملكى كه بچنگ آورده ايد، همانا فرعون چهار صد سال حكومت مصر را تصاحب نمود و موسى و هارون دو نبىّ مرسلى بودند كه آنچه بايد اذيّت و آزار ديدند و آن همان ملك خدايى است كه به نيكوكار و فاجر عطا مى فرمايد، و خداوند خود فرموده: «و نمى دانم شايد اين شما را آزمونى باشد و برخورداريى تا هنگامى- انبياء: 111»، و نيز فرموده: «و چون بخواهيم مردم شهرى را هلاك كنيم، كامرانان آنجا را فرماييم تا در آنجا نافرمانى و گناه كنند، آنگاه آن گفتار بر مردم آن سزا شود، پس آن را به سختى نابود كنيم- إسراء: 16».

ص: 39

(1) سپس امام حسن عليه السلام برخاسته و خاك لباس خود تكانده و گفت: «زنان پليد براى مردان پليدند و مردان پليد براى زنان پليدند- نور: 26» بخدا قسم اى معاويه اين گروه تو و ياران و پيروانت مى باشند، «و زنان پاك براى مردان پاك اند و مردان پاك براى زنان پاك اند؛ اينان از آنچه در باره اشان مى گويند پاك و بيزارند، ايشان راست آمرزش و روزى بزرگوارانه- نور: 26» و اين گروه علىّ بن ابى طالب عليه السلام و أصحاب و شيعيان او مى باشند.

سپس در حالى كه خارج مى شد فرمود: و بال عملى كه مرتكب آن شدى بچش، و آنچه خداوند براى تو و ايشان مهيّا فرموده خوارى دنيا و عذاب دردناك آخرت است.

معاويه با شنيدن اين كلام رو بياران خود كرده و گفت: و شما بچشيد وبال جنايتى كه مرتكب شديد.

وليد بن عقبه گفت: بخدا ما نچشيديم جز آنچه تو چشيدى، و جز بر تو جرأت نكرد.

معاويه گفت: مگر به شما نگفتم از پس او بر نخواهيد آمد، اگر همان بار نخست حرف مرا گوش كرده بوديد او بر شما پيروز و كامياب نشده و رسوا نمى شديد، بخدا او از اين مكان برنخاست مگر اينكه تمام اين خانه را بر سر من تاريك نمود، و من تمام تلاشم را كردم

ص: 40

كه اين حال بر او وارد شود ولى نشد، و پس از امروز ديگر خيرى در ميان شما بنى اميّه نخواهد ماند!!.

(1) راوى گويد: خبر اين افتضاح كه از امام حسن عليه السلام بر سر معاويه و يارانش آمد بگوش مروان بن حكم رسيد پس نزد ايشان رسيده و پرسيد: اين چه كدورت و رنجشى است كه از حسن به شما رسيده؟ گفتند: همين طور است! مروان گفت: بايد او را اينجا حاضر كنيد كه بخدا او و پدر و تمام أهل بيتش را آنچنان سبّ و دشنام گويم كه تمام غلامان و كنيزان قريش به غنا و سرود افتند!.

پس معاويه و همه آنان گفتند: فرصتى از تو فوت نشده- چون ايشان از بد زبانى و ناسزاگويى مروان نيك با خبر بودند-.

مروان گفت: پس اى معاويه بدنبال او فرست، او دگربار فرستاده اى نزد امام حسن عليه السلام گسيل داشته و او را فراخواند.

وقتى فرستاده نزد آن حضرت رسيد او را گفت: اين فرد طاغى از من چه مى خواهد؟

كه بخدا سوگند اگر باز همان گفتار را گويند گوششان را تا روز قيامت پر از عار و رسوايى و بد نامى كنم!.

ص: 41

(1) بارى آن حضرت به مجلس حاضر شد و تمامى آنان را به همان حالتى كه تركشان گفته بود يافت، جز آنكه مروان به جمعشان پيوسته بود، پس پيش رفته و بر سرير (تخت) كنار معاويه و عمرو عاص جلوس فرمود.

سپس آن امام همام به معاويه فرمود: براى چه بدنبال من فرستادى؟

گفت: من كارى ندارم، اين مروان بود كه دنبال شما فرستاده.

مروان به آن حضرت گفت: اى حسن اين تو بودى كه مردان قريش را سبّ و دشنام گفتى؟

فرمود: چه قصدى دارى؟

گفت: بخدا سوگند تو و پدر و تمام أهل بيتت را آنچنان سبّ و دشنام گويم كه تمام غلامان و كنيزان قريش به غنا و سرود افتند!.

امام حسن مجتبى عليه السّلام فرمود: امّا تو اى مروان من نه تو و نه پدرت را سبّ گويم، بلكه خود خدا تو و پدرت را و همه أهل بيت و نسل و ذرّيّه و اولادى كه از صلب پدرت تا روز قيامت متولّد شوند را بر زبان رسولش محمّد صلّى اللَّه عليه و آله مشمول لعن

ص: 42

خود ساخته است.

(1) بخدا اى مروان نه تو و نه هيچ كدام از اين حضّار منكر اين نيست كه اين لعنت از جانب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ويژه تو بوده و هست، و افسوس كه نتيجه عكس داد و نه تنها موجب خوف تو نشد بر طغيان كبير تو نيز افزود، و خدا و رسول راست گفتند، خداوند در قرآن فرموده: «و آن درخت نفرين شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم نكرديم و مى ترسانيمشان، ولى آنان را جز سركشى بزرگ نمى افزايد- إسراء: 60»، اى مروان تو و نسلت- بنا بگفته خود پيامبر- همان شجره ملعونه در قرآن هستيد.

با شنيدن اين مطلب معاويه از جا جسته و دست بر دهان مبارك آن حضرت نهاده و گفت:

اى أبا محمّد، تو أهل ناسزا نبوده و نيستى!.

پس آن حضرت برخاست و پس از تكاندن جامه خارج شد، سپس يك يك آن جماعت با غيظ و حزن و رخسارى سياه پراكنده شدند.

ص: 43

«قضيّه مفاخره و مباهات امام حسن مجتبى عليه السّلام»- بر معاويه و مروان و مغيرة بن شعبه و وليد بن عقبه و عتبة بن أبى سفيان

«قضيّه مفاخره و مباهات امام حسن مجتبى عليه السّلام»- بر معاويه و مروان و مغيرة بن شعبه و وليد بن عقبه و عتبة بن أبى سفيان

(1) 151- نقل است كه روزى امام حسن عليه السّلام بمجلس معاويه حاضر شد و نزد او همان جماعت حاضر بودند، پس هر كدام شروع به باليدن و مباهات خود بر بنى هاشم نموده و مشغول ذكر معايب ايشان شد، و سخنانى گفت كه موجب تكدّر آن حضرت شد.

پس آن امام همام لب به سخن گشوده و فرمود: ما از بهترين شعبه از شعبات عرب هستيم، پدران ما گرامى ترين مردم عرب بودند، و فخر و خوش نسبى از آن ماست، و بخشندگى و سخاوت در حسب براى ما است، ما از بهترين درختى هستيم كه شاخه هاى پربركتى را رويانده، و ميوه و ثمرات نيكويى را ببار نشانده، و تنه و بدنهايى برپا و استوار دارد! اصل اسلام و علم نبوّت و اكرام و احترام ايزد منّان در سلسله آباء و اجداد عظام ما است، در هنگامى كه فخر سر برافراشت ما را بر بالاى سر داشت، و در وقتى كه عزّت و شرف از ما منع شد قد كشيده و بلند شديم، (بلكه عزّ و شرف توسّط ما به عزّت و شرف رسيد)، مائيم درياهاى موّاج نقص ناپذير! كوههاى بلند پايه دست نيافتنى!.

ص: 44

(1) مروان گفت: خود را ستائيده و مدح كردى، و در بينى خود انداختى، هيهات اى حسن شما كجا و فخر و بزرگى ما كجا؟! بخدا كه ما پادشاه و سيّد و عزيزترين بزرگان أهل جهانيم! ما مانع عزّ شما نيستيم ولى شما كجا و عزّت و سربلندى ما، كه هيچ فخر و مباهاتى به عزّت و فخر ما نمى رسد! سپس اين دو بيت را سرود كه:

جانهاى پاكيزه و محترمى را آرام كرديم و شفا داديم كه عزّت آن به آيندگان رسيد، و با غنيمت بما رجوع كرد زمانى كه بازگشت، و با پادشاهان و ملوك؛ قرين ما شد.

سپس مغيرة بن شعبه روى به امام كرده و گفت: من پدرت را نصيحت كردم ولى نپذيرفت و اگر نبود كراهت قطع رحم من نيز به أهل شام پيوسته بودم، با اينكه پدرت نيك مى دانست من به تمام امور واقف و خبره ام؛ غوغاى قبيله قيس و حلم ثقيف و بر تمام حالات قبائل فردى مجرّب بودم.

پس امام فرمود: اى مروان پندارى من از اين كلام نااستوار تو ترسيده و به ضعف و عجز افتاده ام؟ آيا مرا خودستا مى خوانى با اينكه من زاده رسول خدايم؟ و بخود باليده ام حال اينكه من آقاى جوانان أهل بهشتم؟! بلكه تكبّر و جاه فروشى- واى بر تو- از آن

ص: 45

كسى است كه قصد رفعت نفس خود را داشته باشد، و لاف زنى كسى مى كند كه عاجز و ناتوان است، پس مائيم أهل بيت رحمت و معدن كرامت و موضع و مكان برگزيدگان و گنج و ذخيره ايمان و نيزه اسلام، و شمشير دين! مادرت بمرگ تو گريان باد؛ آيا ساكت نمى شوى پيش از آنكه به تير بلا سينه ات را بشكافم و آنچنان داغت كنم كه از هر اسم و نشانى بى نياز گردى؟! (1) امّا اينكه اشاره به مرجع و مآب خود به غارت و غنيمت حكومت نمودى آيا مرادت روزى بود كه گريختى و از ترس با هيچ كسى در نيفتادى و خود را از نظر همه خوار ساختى!؟ اين را بدان كه غنيمت تو در روز جنگ فرار است، و خيانتى كه به طلحه نموده و او را بقتل رساندى، رويت زشت باد! چقدر پر رو و پوست سختى!.

مروان با شنيدن اين كلام سر پيش انداخته و مغيره مبهوت باقى ماند.

پس آن امام رو به مغيره نموده و فرمود: اى اعور ثقيف! تو را چه به قريش كه با تو مفاخره كنم، مرا به جهل انداخته اى اى واى بر تو!؟ و من فرزند برگزيده ترين كنيزان خدا و بانوى زنانم، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ما را به علم الهى تغذيه فرموده، و همو تأويل قرآن، و مشكلات احكام را بما آموخته، عزّت غالب، و كلمه بلند پايه

ص: 46

و فخر و مزيّت از آن ما است، و تو از قومى هستى كه نه در جاهليّت نسبى بر ايشان ثابت است و نه در اسلام نصيبى دارند، تو برده اى هستى فرارى، تو را چه به مفاخرت با شيران كارزار و مجادله با دليران روزگار، مائيم آقا و سروران و صاحبان رايت و نشان علم و عرفان، مائيم دوركنندگان عار از ساحت و اطراف خود، و منم فرزند دوشيزه نجيب!.

(1) سپس تو به زعم خود اشاره به بهترين اوصياء كه وصىّ بهترين انبياء بوده نمودى، و او به عجز تو بيناتر و به جور و ظلم تو داناتر از همه امّت بود، و تنها در خور من است كه بغض و حسدى كه نسبت به آن جناب در سينه دارى و خيانتى كه در چشمانت ظاهر ساخته اى به خودت بازگردانم، هيهات! هرگز شايسته نيست كه آن جناب گمراهان را به مددكارى بگيرد! و پنداشته اى كه اگر تو در صفّين با عصبيّت قيس و حلم ثقيف بودى با آن حضرت زيادتى مى نمودى؛ مادرت به عزايت گريان باد چگونه؟! آيا به سابقه عجزت در كارزار و ميادين جنگ، و فرار و گريزت هنگام نبرد!!.

بخدا قسم اگر پيرامونت را شجاعان عرب بخاطر منع از أمير المؤمنين بگيرند در همان حال دريابى كه هيچ مانعى بر سر راه آن جناب نخواهد بود و در آخر همه شديداً در عزايت زارى و صيحه كشند.

ص: 47

(1) و امّا بدخلقى و عصبيّت قيس؛ تو را با قيس چه كار؟! تو فقط برده فرارى هستى كه خود را به ثقيف منسوب مى دارى، پس خود را به كس ديگرى ببند، كه تو از مردان اينان نيستى، و تو به اسب دارى و تيمار آنها و گلّه دارى آشناترى تا به جنگ!!.

و امّا حلم؛ بردگان و بندگان را چه به حلم!؟ آنگاه آرزوى لقاى أمير المؤمنين را نمودى؛ پس آن جناب همچنان كه ميدانى: شيرى است دلير، و سمّى است كشنده، شجاعان كارزار قادر به طعن و پيشى جستن از او نيستند، تا چه رسد به قصد سوء كفتاران، و دست يابى حشرات به او با حركت عقبگردشان!؟

و امّا پيوندت ناشناخته و خويشاونديت مجهول است، و پيوند تو تنها مانند رابطه حيوانات دريابى است با بچّه هاى آهوان، بلكه از آنهم در نسب دورترى!.

در اين حال مغيره- در حالى كه امام حسن عليه السّلام فرمود: بنو اميّه ما را معذور دارند كه در گفتگو با بردگان و مفاخره بندگان از حدّ گذرانديم- قصد يورش و حمله به او را داشت كه معاويه گفت: بازگرد مغيره! كه اينان فرزندان عبد منافند؛ دليران عرب را تاب مقاومت در برابرشان نيست و هيچ گروهى توان مفاخرت با ايشان را ندارد.

ص: 48

سپس امام حسن را قسم داد كه هيچ نگويد، آن حضرت نيز سكوت اختيار فرمود.

(1) 152- نقل است كه عمرو عاص به معاويه گفت: بدنبال حسن بفرست و به او دستور بده به منبر رفته و سخنرانى كند، شايد درمانده شده و ما اين را وسيله اى براى عيبجويى او قرار دهيم، معاويه نيز همان كرد، و جماعت بسيارى از مردم و سران أهل شام گرد آمدند، پس آن حضرت- كه صلوات خدا بر او باد- پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

اى مردم! هر كه مرا شناخت كه من همانم كه شناخته شده ام، و هر كه مرا بجا نياورد بداند كه من حسن فرزند علىّ بن ابى طالب؛ پسر عموى رسول خدايم، همو كه پيش از همه اسلام آورد، و مادرم فاطمه دخت گرامى پيامبر است، و پدر بزرگم رسول گرامى اسلام نبىّ رحمت صلّى اللَّه عليه و آله است، منم فرزند بشير، منم فرزند نذير، منم فرزند ماه منير، منم فرزند كسى كه مايه رحمت براى جهانيان مبعوث شد، منم فرزند كسى كه به تمامى جنّ و انس مبعوث شد.

در اينجا معاويه براى خجل ساختن و انحراف سخن آن حضرت گفت: اى أبو محمّد خرماى تازه را براى ما تعريف كن.

ص: 49

(1) امام حسن عليه السّلام فرمود: آرى؛ خرما را باد نفخ و رشد دهد، و گرما پخته اش كند، و شب؛ سرد و تازه و معطّرش نمايد.

سپس آن حضرت به ادامه سخن پرداخته و فرمود:

منم فرزند مستجاب الدّعوه، من فرزند شافع فرمانروا، من فرزند كسى كه نخست فرد است كه خاك از سر خود فرو ريزد (پيش از همه از قبر برخيزد)، منم فرزند كسى كه درب بهشت را مى كوبد و آن باز مى شود، منم فرزند كسى كه فرشتگان همراه او جنگ كردند، و غنيمت بر او مباح شد، و با ترس از مسير يك ماه يارى شد.

پس آن حضرت در اين كلام بسيار مذكور فرمود و پيوسته تا آنجا ادامه داد كه دنيا بر سر معاويه تيره و تار شد، و آن حضرت را همه و همه شناختند، سپس از منبر فرو آمد.

معاويه گفت: اى حسن تو اميد به خلافت داشتى، ولى در خور آن نيستى!.

امام حسن عليه السّلام فرمود: امّا خليفه؛ كسى است كه مطابق سيره و روش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله عمل نموده و بر طاعت خداوند رفتار نمايد، و خليفه آن نيست كه راه جور و بيداد را پيش گرفته و سنن نبوىّ را تعطيل نموده و دنيا را پدر و مادر خود بداند، لكن آن

ص: 50

كار حاكمى است كه روزگار كمى به حكومت دست يابد، و بزودى آن تمتّع ازو منقطع و لذّات آن رو به افول نهاده و تبعات و سختيهاى آن گريبانش را بگيرد، و آن همچون اين آيه قرآن است كه: «و نمى دانم شايد اين (واپس داشتن عذاب و نشتابيدن بدان) شما را آزمونى باشد و برخورداريى تا هنگامى (مرگ يا عذاب)- انبياء: 111»- و با دست اشاره به معاويه فرمود-، سپس برخاسته و بازگشت.

در اين حال معاويه به عمرو گفت: بخدا وقتى كه اراده اين كار را نمودى قصدى جز رسوايى و ننگ مرا نكرده بودى، بخدا تا پيش از اين أهل شام هيچ كس را در حسب و غير آن در رديف من نمى دانست، تا اينكه حسن اين سخنان گفت!!.

عمرو گفت: محبوبيّت حسن ميان مردم امرى است پر واضح و آشكار كه توان دفن و تغيير آن نيست! پس معاويه خاموش ساكت شد.

(1) 153- شعبىّ نقل نموده كه: روزى معاويه وارد مدينه شده و بقصد ايراد خطبه برخاسته و بر علىّ بن ابى طالب تاخت.

در اينجا امام به قصد سخنرانى قيام نمود و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

هيچ پيامبرى مبعوث نشده جز آنكه وصىّ و جانشينى از أهل او مقرّر گرديده، و هيچ پيامبرى نيست جز اينكه او را دشمنى از ميان مجرمان است،

ص: 51

و بى شكّ علىّ بن ابى طالب وصىّ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از اوست، و من پسر علىّ، و تو (اى معاويه) فرزند صخرى، و جدّ تو حرب است، و جدّ من رسول خدا است، و مادر تو هند و مادر من فاطمه است، و مادر بزرگ من خديجه است و مادر بزرگ تو نثيله، پس خداوند بدترين ما را از نظر حسب؛ و قديمترينمان را از نظر كفر، و بد سابقه ترينمان و منافقترينمان را لعن كند! پس تمامى حضّار يكپارچه گفتند: آمين!. پس معاويه با ديدن اين صحنه خطبه اش را قطع كرده و از منبر پائين آمد.

(1) 154- و نقل است وقتى معاويه به كوفه آمد بدو گفتند: حسن بن علىّ در نظر مردم بلند مرتبه است، اگر او را وادار كنى در پائين منبرت خطبه بخواند در اين عمل او دستخوش غم و ملال شده و در سخنرانى دچار عجز و ناتوانى گرديده و از ديدگان مردم خواهد افتاد، معاويه مخالفت كرد ولى سود نبخشيد و ناچار پذيرفت، پس آن حضرت با همان شرائط شروع به خطبه نموده و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

امّا بعد؛ اى مردم اگر مسافتى در جستجوى كسى بگرديد كه جدّش نبىّ باشد كسيرا نيابيد جز من و برادرم، ما صفقه «1» و قبول صلحمان را به اين طاغيه- و با دست بمعاويه اشاره فرمود

ص: 52

كه بالاى منبر در موضع رسول خدا نشسته بود كرد- داديم، و حفظ خون مسلمين را بر ريختن آن تفضيل داده و برتر دانستيم، و- با اشاره به معاويه فرمود: خود ندانم شايد اين براى شما امتحانى باشد و بهره و تمتّعى در دنيا تا هنگام مرگ!.

معاويه گفت: منظورت از اين كلام چه بود؟! فرمود: همان كه خداوند اراده فرموده.

پس معاويه برخاسته و خطبه اى سست و ضعيف و فاحشى ايراد نمود و در آن به أمير المؤمنين عليه السّلام دشنام داد!.

آنگاه امام حسن عليه السّلام خطاب به معاويه- كه بالاى منبر بود- فرمود: اى پسر هند جگر خوار! آيا همچون تويى به أمير المؤمنين دشنام مى دهد!؟ حال اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «هر كه على را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هر كه مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده، و هر كه لب به سبّ خداوند گشايد او را تا ابد در جهنّم مقيم ساخته و برايش عذابى هميشگى خواهد بود».

سپس آن امام از منبر پائين آمده و رهسپار خانه اش شد، و ديگر تا آخر عمر در آن مسجد نماز نگزارد.

ص: 53

«احتجاج امام حسن عليه السّلام با معاويه» «در اينكه پس از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله چه كسى شايسته مقام امامت بود»

«احتجاج امام حسن عليه السّلام با معاويه» «در اينكه پس از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله چه كسى شايسته مقام امامت بود»

(1) و پيش از اين مطالب بسيارى از احتجاج عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب و عبد اللَّه بن- عبّاس و غير آن دو بر معاويه در باب امامت در حضور امام حسن و فضل بن عبّاس و غير آن دو گذشت.

(2) 155- سليم بن قيس از عبد اللَّه بن جعفر روايت كرده كه گفت: روزى معاويه مرا گفت: چقدر به حسن و حسين تعظيم و تكريم مى كنى؟! نه آن دو از تو بهتر و نه پدرشان از پدر تو نيكوتر، و اگر نبود وجود فاطمه دخت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى گفتم: مادرت اسماء بنت عميس كمتر از فاطمه نيست!.

عبد اللَّه گويد: از اين گفتار او به خشم آمده و نتوانستم جلوى خود را بگيرم و گفتم:

براستى شناخت تو نسبت به حسن و حسين و پدر و مادرشان بسيار قليل و اندك است،

ص: 54

آرى بخدا آن دو بهتر از من و پدرشان بهتر از پدرم و مادرشان بهتر و نيكوتر از مادر من است، من خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه در باره آن دو و پدرشان مطالبى فرمود در حالى كه من پسركى بودم با اين حال همه را حفظ داشته و بخاطر سپرده ام.

(1) معاويه گفت: آنچه شنيدى بگو- و در آن مجلس جز او و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و ابن عبّاس و برادرش فضل كسى ديگرى نبود-، كه بخدا قسم تو دروغگو نيستى، عبد اللَّه گفت: آنها بزرگتر از چيزى است كه در دل دارى.

معاويه گفت: هر چند بزرگتر از كوه احد و حراء باشد، و تا وقتى كه كسى از أهل شام اينجا نباشد در نظر من هيچ تفاوتى نمى كند!! و اكنون كه خداوند سركرده شما را كشته و جمع شما را پراكنده ساخته و حكومت به أهل و معدن آن رسيده ديگر اهمّيتى به گفته هاى شما نداده و ادّعايتان هيچ زيانى بمن نمى رساند.

عبد اللَّه گفت: شنيدم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى فرمود: «من به تمام أهل ايمان به جان خودشان شايسته ترم، پس هر كه من از نفس خود بر او اولى و شايسته ترم پس تو اى برادرم بر او از خودش اولى و شايسته ترى»، و علىّ در خانه روبروى آن حضرت بود و حسن و حسين و عمر بن امّ سلمه و اسامة بن زيد، و فاطمه عليها السّلام و أمّ أيمن و أبو ذرّ و مقداد

ص: 55

و زبير بن عوّام نيز حضور داشتند، و آن حضرت دست مبارك خود را بر بازوى او زده و سه بار اين كلام را تكرار فرمود، سپس نصّ و تصريح بر تمام امامان دوازده گانه نمود «1».

(1) سپس فرمود: امّت من دوازده خليفه و حاكم خواهند داشت كه جملگى گمراه و گمراه كننده اند، ده تاى ايشان از بنو اميّه و دو نفرشان از قريش است، و بار گناه تمامى اين ده نفر بر دوش همان دو نفر است، سپس رسول خدا نام آن دو را برده و نام تك تك آن ده نفر را نيز گفت.

معاويه گفت: نامشان را بگو، گفت: فلانى و فلانى، و صاحب سلسله و فرزندش از آل أبى سفيان و هفت تن از فرزندان حكم بن ابى العاص، كه اوّل آنان مروان است.

معاويه گفت: اگر ماجرا اين گونه است كه تو گفتى كه من از هلاك شدگانم، و نيز هر سه نفر قبل از من و تمام طرفدارانشان از اين امّت همه نابودند، و با اين سخن همه صحابه از مهاجر و انصار و تابعين جز شما أهل بيت و شيعيانتان هلاك و نابودند!!.

ص: 56

(1) عبد اللَّه گفت: بخدا آنكه گفتم حقّى است كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم.

معاويه خطاب به حسن و حسين عليهما السّلام و ابن عبّاس گفت: عبد اللَّه چه مى گويد؟!!.

ابن عبّاس به معاويه- در حالى كه أوّلين سفر معاويه- پس از شهادت حضرت أمير- به مدينه بود گفت: افرادى كه او نام برد حاضر كن، پس بدنبال عمر بن أمّ سلمه و اسامه فرستاد، پس همگى بر حقّانيّت عبد اللَّه بن جعفر گواهى دادند كه همان كه او شنيده اينان نيز از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيده اند.

سپس معاويه روى به جانب حسن و حسين عليهما السّلام و ابن عبّاس و فضل و عمر و اسامه كرده و گفت: نظر شما نيز همان است كه ابن جعفر گفت؟ همگى گفتند: آرى.

معاويه گفت: شما اى فرزندان عبد المطّلب دعوى كارى (حكومت) داريد، و در صورت حقيقت؛ احتجاج به حجّت قوى و محكمى مى كنيد، و شما همگى انتظار كارى را مى كشيد و آن را مخفى مى داريد و مردم همگى غافل و چشم بسته اند، و اگر آنچه گفتيد راست باشد براستى تمام امّت هلاك و مرتدّ از دين و كافر به خداى و منكر پيامبرند جز شما أهل بيت و طرفدارانتان، و آنها در صد كم و قليلى از مردمند.

ص: 57

(1) ابن عبّاس به معاويه گفت: خداوند مى فرمايد: «و تعداد قليلى از بندگانم شكرگزارند- سبأ: 13»، و نيز فرموده: «و تعداد آنها قليل و اندك است- ص: 24».

و اى معاويه چرا از من در شگفتى، از بنى اسرائيل در عجب باش آنگاه كه ساحران به فرعون گفتند: «در حقّ ما هر چه توانى بكن- طه: 72»، پس همگى به موسى ايمان آورده و تصديقش كردند، سپس با ايشان و تمام طرفداران خود از بنى اسرائيل براه افتاد تا اينكه دريا راه را بر ايشان بست، و در آنجا نيز عجايبى را به ايشان نماياند، و ايشان همگى تصديق كننده موسى و معترف به تورات و دين او بودند، سپس با عبور از كنار بتانى كه عبادت مى شدند گفتند: «اى موسى براى ما نيز خدايى همچون اينان قرار ده [موسى گفت:] اينان مردمى جاهل پيشه اند- اعراف: 138»، سپس همگى جز جناب هارون سرگرم گوساله پرستى شده و گفتند: «اين خداى شما و خداى موسى است- طه: 88»، پس از آن موسى عليه السّلام بديشان فرمود: «به زمين مقدّس داخل شويد: مائده: 21»، و جوابشان همان بود كه حكايتش را خداوند در قرآن فرمود و موسى گفت: «خدايا من جز بر خود و برادرم مالك و فرمانروا نيستم، ميان ما و اين قوم فاسق نافرمان جدائى انداز- مائده: 25».

ص: 58

(1) كار اين امّت نيز عجيب تر از كار بنى اسرائيل نيست، اين امّت مردانى را آقا و سيّد داشته و اطاعت نموده كه داراى سوابق درخشان و منزلت نيكو با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بودند و اصهار و قوم همسرانى بودند كه به دين محمّد و قرآن اعتراف داشتند، تا اينكه كبر و حسد اينان را واداشت تا مخالفت امام و ولىّ خود كنند، همانند قوم موسى كه مجسّمه گوساله اى را ساخته و اطرافش به عبادت پرداخته و سجده اش نمودند، و پنداشتند كه ربّ- العالمين است و همگى جز هارون مرتكب اين عمل شدند.

و همچنين در قضاياى پس از وفات رسول خدا جز رفيق ما (علىّ) از أهل بيتش كه منزلتش نزد آن حضرت همچون هارون بود نزد موسى و گروه اندكى چون: سلمان و أبو ذرّ و مقداد و زبير- سپس زبير بازگشت و اين سه نفر با امامشان تا دم مرگ- ثابت ماندند.

و تو اى معاويه آيا تعجّب مى كنى كه خداوند نام تك تك ائمّه را برده باشد، با اينكه رسول خدا در غدير خمّ به نام تمام آنان تصريح فرموده بود، و به آنان بر تمام امّت احتجاج كرده امر به اطاعتشان نموده بود. و به ايشان گفته بود كه أوّل ايشان علىّ بن أبى طالب است كه او ولىّ تمام أهل ايمان از زن و مرد است، و اينكه او خليفه و وصىّ او در ميانشان مى باشد، و رسول خدا در روز مؤته لشكرى را روانه ساخته و فرمود: أمير شما جعفر است،

ص: 59

اگر شهيد شد زيد، و پس از او عبد اللَّه بن رواحه است، پس همگى شهيد شدند، با اين حال تو فكر مى كنى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله امّت را بدون تعيين خليفه ترك كرده، تا اينكه خودشان اميرى انتخاب كنند، مانند آن است كه رأى و نظر ايشان از رأى و اختيار رسول خدا بهتر و درست تر است؟! و امّت مرتكب خطايى نشد جز آنكه قبلًا براى آنان تبيين شده بود، و رسول خدا ايشان را در كورى و شبهه رها نفرمود.

(1) و امّا آنچه آن گروه چهار نفره عليه أمير المؤمنين عليه السّلام اظهار مخالفت نموده و با كذب بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از قول آن حضرت گفتند كه فرموده: خداوند قصد آن را نداشته و ندارد كه براى ما أهل بيت؛ نبوّت و خلافت را جمع نمايد. با اين تهمت و افتراء و شهادت دروغ و مكّارانه همه امّت را به شبهه انداختند.

معاويه گفت: اى حسن تو چه مى گويى؟

فرمود: اى معاويه، گفتگوى تو و ابن عبّاس را شنيدم، عجب از كمى حيا و جرأت تو بر خداوند آنگاه كه گفتى: «خدا طاغيه شما را به قتل رسانده و امر را به معدن خود بازگرداند»، آيا با بودن ما چون تويى معدن خلافت است؟! عذاب بر تو و سه نفر پيش از تو

ص: 60

كه بر اين مسند تكيه زدند، و اين سنّت زشت را براى تو به ارمغان گذاشتند، اكنون سخنى را بر زبان رانم كه تو در خور آن نيستى، لكن براى اين مى گويم كه فرزندان پدرم در اين جمع آن را بشنوند: (1) بى شكّ مردم در زمان رسول گرامى اسلام بر امور بسيار كه خير و رضاى حضرت حقّ در آن بود شركت نمودند بى آنكه ميانشان هيچ اختلاف و تنازع و جدايى باشد، يكى شهادت بر كلمه طيّبه «لا إله إلّا اللَّه»، و ديگر «محمّد رسول اللَّه و عبده» و اداى نمازهاى پنجگانه، و پرداخت زكات واجب، و گرفتن روزه ماه رمضان، و انجام حجّ خانه، و امور بسيارى كه در طاعت خداوند بود كه شمارش آنها را فقط خدا مى داند، و اجماع كردند بر تحريم زنا و شرب خمر و سرقت و كذب و قطع رحم، و خيانت و موارد بسيارى از معاصى خداوند كه شمارش را جز خدا كسى نداند.

و بر سر اختلاف سنّتهايى جنگيدند و بگروههاى مختلفى متفرّق شدند كه هر كدام ديگرى را لعن و از ديگرى تبرّى و بيزارى مى جست- و آن كلمه «ولايت» بود و بر سر آن به جنگ برخاستند كه: ما احقّ و اولى به امر ولايت و خلافتيم- جز فرقه اى كه تبعيّت كتاب خدا و پيروى سنّت پيامبر را نمود، پس هر كه مطابق رفتار أهل قبله- كه اجماعى است- عمل كند

ص: 61

و موارد اختلافى را به خدا واگذارد جان سالم بدر برده و از آتش جهنّم نجات يافته و به بهشت رود، و هر كه را كه خداوند توفيق داده مورد منّت خود قرار دهد و حجّت خود را بر او تمام سازد به آنكه دل آن بنده پسنديده خود را منوّر به نور معرفت ولات امر از امامان دوازده گانه و معدن علم كه آن در كدام مقرّ مستقرّ است گرداند پس آن بنده در نزد خداوند سعيد و خوشبخت و از اولياى او به شمار خواهد رفت، و حال آنكه خود پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «رحمت حضرت حقّ بر آن كس باد كه عالم به حقّى گرديد و به ديگران گفت و غنيمت يافت، يا خموش گشته و جان سالم بدر برد».

(1) نظر ما أهل بيت اين است كه: بى شكّ امامان از ما هستند، و خلافت جز براى ما خانواده شايسته ديگرى نيست، و خداوند تبارك و تعالى بى هيچ شكّى به تصريح در كتاب و سنّت ما را أهل آن ساخته، و علم نزد ما و فقط ما أهل آنيم، و مجموع آن در نزد ما ثابت و عيان و درخشان است و آنچه بر ما ظاهر است چيزى بر آن تا روز قيامت حادث و زيادت نخواهد شد، حتّى ديه خراش كه آن تنها نزد ما به املاء رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و خطّ مبارك حضرت علىّ عليه السّلام محفوظ و مكتوب است.

و گروهى پنداشتند كه اينان از ما به امر خلافت شايسته ترند، حتّى تو اى پسر هند نيز ادّعاى آن را نمودى، و پنداشتى كه عمر بدنبال پدرم (علىّ عليه السّلام) فرستاده

ص: 62

و گفت: من قصد كتابت قرآن در مصحفى را دارم آنچه از مكتوبات قرآن نزد خود دارى نزد من فرست، او نيز آمده و گفت: بخدا اگر چنين مى كردم قبل از رسيدن آن بدستت گردن مرا مى زدى، عمر گفت: براى چه؟ حضرت گفت: زيرا خداوند در قرآن مى فرمايد: «و راسخان در علم» مراد خداوند من هستم نه تو و اصحابت، عمر غضبناك شده و گفت: اى پسر ابى طالب، فكر مى كنى هيچ كس جز تو علمى ندارد!؟، پس هر كه مقدارى از قرائت قرآن مى داند آن را نزد من آرد. بدين ترتيب هر كه مقدارى از قرآن را در سينه داشت و يكنفر هم شهادت مى داد آن آيه را مكتوب مى داشت و گر نه نمى پذيرفت.

(1) سپس شايع ساختند كه مقدار زيادى از قرآن ضايع شد؛ بخدا سوگند كه دروغ گفتند، تمامى قرآن در نزد أهل قرآن محفوظ است.

سپس عمر بن خطّاب به قضات و واليان خود امر نمود كه در نظرات خود اجتهاد كرده به آنچه حقّ است رأى و فتوا دهند، از اين به بعد بود كه او و برخى از واليانش در كار عظيم و خطيرى وارد شدند، و پدرم بود كه براى اتمام حجّت در اين راه از مشكلات عظيم نجاتشان مى داد، امّا در بعضى امور قضات و ولات نزد خليفه حاضر شده و نظرات مختلف ابراز مى داشتند و عمر بن خطّاب نيز تجويز مى كرد، زيرا خداوند متعال وى را

ص: 63

علم حكمت و فصل الخطاب نداده، و هر صنف از اصناف مخالف ما كه از أهل قبله هم بودند مى پنداشت كه گروه او معدن خلافت و علم است نه ما اهل بيت پيامبر!!، پس ما نيز بر ظالمان و منكرين حقّمان، و آنان كه بر ما مستولى شدند و بر زيانمان براى ما سنّتى تراشيدند كه مانند تويى بر آن احتجاج نمايد از خداوند طلب يارى مى كنيم، و خداوند ما را كافى است و همو وكيل خوبى است.

(1) هر آينه مردمان سه گروهند: أوّل مؤمنى كه حقّ ما را شناخته و ما را به ولايت و امام مسلّم دارد و آن را به ما واگذارد، پس او نجات يافته و محبّ خدا و ولىّ او است. دوم فردى ناصبى كه دشمنى ما ظاهر و از ما تبرّى جسته و لعن ما نمايد، و ريختن خونمان را حلال و حقّ ما را انكار مى كند، و برائت از ما را جزء دينش مى داند، پس او كافر است و مشرك است و فاسق، و بى شكّ او از جايى كه نمى داند به كفر و شرك افتاده همچنان كه خداوند را از سر كين بدون علم سبّ و دشنام مى دادند، اين چنين فردى بدون علم مبتلا به شرك خدا شده است.

و ديگرى مردى است كه موارد اجماعى را پذيرفته، و موارد مشكله را به خدا واگذار مى كند، امّا با ولايت ما باشد، و به ما نه اقتدا كند و نه دشمنى، و از حقّ ما نيز بى خبر باشد، پس برايش اميد مغفرت و ورود به بهشت داريم و چنين فردى: مسلمان ضعيف است.

ص: 64

وقتى معاويه اين كلام را شنيد براى هر كدام از آنان يك صد هزار درهم مقرّر كرد، جز حسن و حسين و ابن عبّاس، كه به هر كدامشان يك مليون درهم پرداخت نمود.

«احتجاج امام حسن عليه السّلام بر منكرين صلح با معاويه» «كه او را در طلب حقّ خود مقصّر مى پنداشتند»

«احتجاج امام حسن عليه السّلام بر منكرين صلح با معاويه» «كه او را در طلب حقّ خود مقصّر مى پنداشتند»

(1) 156- از سليم بن قيس نقل است كه گفت: روزى امام حسن عليه السّلام در اجتماع مردم و معاويه بر منبر نشسته و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

اى مردم، معاويه پنداشته من او را شايسته خلافت مى دانم و خود را نه! دروغ بافته، كه من به تصريح قرآن و نصّ نبوىّ بر تمام مردم از خودشان شايسته ترم، بخدا اگر مردم با من بيعت نموده و اطاعتم كرده و يارى ام مى دادند آسمان و زمين ايشان را از باران و بركات خود بهره مند مى ساخت، و تو اى معاويه هرگز در آن به طمع نمى افتادى، و حال اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «امّت كار خود را به مردى واگذار نكرد در حالى كه ميانشان داناتر

ص: 65

از او هست، جز آنكه پيوسته كارشان ميل به پستى و زوال دارد تا آنكه به آئين گوساله پرستى افتند».

(1) و بنى اسرائيل هارون را ترك گفته و به گوساله پرستى افتادند با اينكه مى دانستند كه هارون خليفه موسى است، و اين امّت علىّ را ترك گفتند با اينكه خود شنيدند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به علىّ عليه السّلام فرمود: «تو در نزد من در منزلت همچون هارونى در نزد موسى؛ جز امر نبوّت كه پس از من ديگر پيامبرى نيست»، و خود شخص رسول خدا از قوم خود به غار گريخت با اينكه ايشان را به خدا مى خواند، و اگر داراى اعوان و انصارى بود كه فرار نمى كرد، و من نيز اگر يار و ياورى داشتم هرگز با تو قرار داد صلح نمى بستم.

و حال آنكه خداوند عمل هارون را در سكوت جايز شمرده وقتى او را خوار و زبون داشته و نزديك بود او را بقتل رسانند، و او نيز هيچ يار و ياورى عليه ايشان نيافت، و خداوند رسول خود را در فرار از قوم مخيّر نمود هنگامى كه هيچ يار و ياورى عليه ايشان نيافت، و همچنين است كار من و پدرم؛ هنگامى كه امّت ما را تنها گذاشته و با ديگرى بيعت نمودند و ما يار و ياورى نيافتيم از جانب خداوند جايز است، و هر آينه اين سنّت و مثالهايى است كه مو به مو تكرار مى شود.

ص: 66

اى مردم! اگر شما ميان شرق و غرب عالم را در جستجوى كسى زير پا نهيد كه زاده رسول خدا باشد جز من و برادرم كسى را نخواهيد يافت.

(1) 157- و به اسناد مذكور در متن نقل است كه: وقتى امام حسن عليه السّلام با معاويه مصالحه كرد، مردم بر آن حضرت وارد شده و برخى از سر ملامت بر بيعتى كه با معاويه نموده مطالبى گفتند، در اين ميان امام عليه السّلام فرمود: واى بر شما! متوجّه نشديد كه من چه كردم، بخدا قسم آنچه انجام دادم براى شيعيانم بهتر و نيكوتر از هر چيزى است كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند!. مگر نمى دانيد كه من امام شما و واجب الطّاعه مى باشم، مگر يادتان رفته كه به تصريح رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله من يكى از دو آقاى جوانان بهشتى هستم؟ گفتند: آرى چنين است.

فرمود: مگر نمى دانيد هنگامى كه خضر كشتى را سوراخ كرد، و ديوار برقرار داشت، و پسرك را كشت اين كردار او بر حضرت موسى گران آمد؛ چرا كه حكمت اين كار بر او ظاهر و آشكار نبود، ولى نزد خداوند متعال سرشار از حكمت و درستى بود؟! مگر نميدانيد همه ما بيعتى از طاغيه زمانش بر گردن او است جز حضرت قائم عليه السّلام؟

ص: 67

همو كه حضرت مسيح پشت او به نماز مى ايستد، چرا كه خداوند ولادت او را مخفى داشته و شخص او را غايب مى فرمايد تا هنگام خروج، بيعت هيچ كس بر دوش او نباشد او نهمين فرد از اولاد برادرم حسين فرزند بهترين كنيزان خدا است، خداوند عمر او را در زمان غيبت طولانى مى گرداند، سپس با قدرت خود او را در صورت جوانى به چهل سال نرسيده ظاهر مى فرمايد، اين بدان خاطر است كه بدانند خداوند بر همه چيز قادر و توانا است.

(1) 158- و از زيد بن وهب نقل است كه گفت: وقتى امام حسن عليه السّلام در مدائن مجروح شده و رنجور بود نزد آن حضرت رسيده و گفتم: اى زاده رسول خدا اوضاع را چگونه ارزيابى مى كنيد، زيرا مردم در حيرتند؟

پس فرمود: بخدا سوگند كه معاويه براى من بهتر از اين مردم است، مى پندارند كه شيعه و پيرو منند حال آنكه كمر به قتل من بسته و بارم را بغارت و مالم را به تاراج بردند، بخدا اگر از معاويه براى حفظ خون خود و امان خانواده ام عهدى بگيرم براى من بهتر است از اينكه اين بظاهر شيعيان خونم را ريخته و أهل بيت و بعضى از تبعه ام تباه و ضايع شوند، بخدا اگر با معاويه جنگ كنم همينها مرا دست بسته تحويل او خواهند داد.

ص: 68

(1) پس بخدا سوگند اگر در حالى كه عزيز و آبرومندم با او مسالمه و صلح كنم براى من بهتر از آن است كه در حال اسارت مرا به قتل رسانند، يا بر من منّت گذارد كه اين براى هميشه مايه ننگ و عار بنو هاشم شود، و معاويه و نسل او پيوسته و تا ابد بر اين منّت بر زنده و مرده ما خواهند باليد.

زيد گفت عرض كردم: اى زاده رسول خدا آيا مى خواهى شيعيانت را همچون گلّه بى چوپان رها كنى؟! فرمود: چه كنم اى برادر جهنى؟ بخدا من از امرى آگاهم كه از ثقات ايشان به من رسيده، روزى در حالى كه مشغول اظهار شادى بودم أمير المؤمنين عليه السّلام به من فرمود: اى حسن آيا خوشحالى؛ چه حال دارى وقتى ببينى كه پدرت كشته شده؟! يا ببينى بنو اميّه به حكومت رسيده اند؟! و أمير ايشان فردى پرخور و شكم چران است كه هر چه مى خورد سيرى ندارد، و در حالى جان مى دهد كه نه او را در آسمان ياورى است و نه در زمين اثرى، سپس بر غرب و شرق عالم حاكم گردد، و مردم به او معتقد شده و مدّت حكومتش به طول انجامد، در اين ايّام شيوه هاى بدعت و گمراهى را بكار مى بندد، و حقّ و سنّت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را به نابودى مى كشاند. تمام اموال را ميان طرفدارانش پخش، و از

ص: 69

مستحقّان آن منع مى كند، أهل ايمان در حكومت او خوار و زبون و افراد فاسق توانا و قدرتمندند، و مال و ثروت را ميان يارانش دست به دست مى گرداند، و بندگان خدا را به بردگى خود مى كشد، حقّ و حقيقت در روزگار حكومت او پوسيده شده و باطل ظاهر، و افراد صالح لعن مى شوند، و هر كه با او بر سر حقّ مخالفت كند وى را بقتل رسانده و طرفداران خود را در باطلشان تأييد مى كند.

(1) همين طور خواهد بود تا اينكه خداوند در آخر الزّمان؛ روزگار سخت و دشوار و جهل غالب مردم، مردى را مبعوث فرمايد كه او را توسّط فرشتگانش تأييد و يارانش را حفظ نموده و با آيات و معجزات خود او را نصرت بخشد، و او را بر تمام أهل زمين غالب و چيره سازد بنوعى كه همه مطيع او شوند چه با ميل چه با كراهت، او زمين را پر از قسط و عدل و نور و برهان نمايد، تا جايى كه تمامى سرزمينها پيرو او شوند، همه كافران به او ايمان آورده و مردم تبهكار؛ صالح شوند، و درندگان در حكومت او آرام و در صلحند، و زمين روئيدنى خود را ظاهر و آسمان بركاتش را نازل ساخته و تمام گنجهاى خود را براى او آشكار مى سازد، و براى چهل سال بر تمام عالم حاكم شود، پس خوشا بحال كسى كه روزگار او را درك و سخنانش را به گوش جان مى شنود!!.

ص: 70

(1) 159- باسناد مذكور در متن مروى است كه مردى نزد امام حسن عليه السّلام رسيده و گفت: اى زاده رسول خدا، گردنهايمان را خوار و ذليل ساختى، و آنچنان ما شيعيان را به بردگى انداختى كه هيچ كسى برايت باقى نماند!!. حضرت فرمود: براى چه؟! گفت: به اينكه حكومت را تسليم اين طاغيه نمودى!.

حضرت فرمود: بخدا اين حكومت به او واگذار نكردم جز براى اينكه يار و ياورى براى خود نيافتم، و گر نه با او شبانه روز جنگ مى كردم تا خود خداوند ميان من و او حكم و داورى فرمايد، ولى أهل كوفه را شناخته و آزمودم، و هيچ خيرى نديدم، اينان عارى از هر وفا و عهدى در سخن و كردار و دمدمى مزاجند، اينان معتقدند كه قلب و دلشان با ماست ولى شمشيرهاشان عليه ما كشيده شده است.

راوى گفت: همين طور با من سرگرم صحبت بود كه ناگاه خون بالا آورد، ظرفى طلبيد و از معده اش آنقدر خون آمد كه آن ظرف لبريز شد. عرض كردم: اى زاده رسول خدا اين چه حالى است كه شما را رنجور مى بينم؟! فرمود: اين طاغيه كسى را مأمور نموده كه به من سمّ دهد و آن بر جگر من أثر گذاشته و همان طور كه مى بينى تكّه تكّه از دلم خارج مى شود.

ص: 71

(1) عرض كردم: آيا قصد درمان آن را نداريد؟! فرمود: دو مرتبه اين سمّ را به من خورانده و آن را درمان كرده ام ولى اين بار هيچ دوايى برايش نيافتم.

و بمن خبر رسيده كه معاويه نامه اى به پادشاه روم ارسال نموده و درخواست سمّ كشنده مايعى نموده، و او در جواب نامه گفته در دين ما جايز نيست كه كمر به قتل كسى ببنديم كه قصد جان ما را نكرده.

و معاويه در نامه بعدى به او نگاشته كه: اين فرد فرزند مردى است كه در ارض تهامه شورش نموده و قصد مطالبه حكومت پدرش را دارد، و من مى خواهم كسى را مأمور كنم تا اين زهر را به او بنوشاند تا تمام عباد را راحت و آسوده و همه جا را آرام كنم.

و همراه اين نامه هداياى بسيارى روانه ساخت تا اينكه پادشاه روم نيز اين سمّ كه مرا با آن مسموم نمود را برايش ارسال نمود البتّه با شرط و شروط.

(2) 160- و نقل است كه معاويه اين سمّ را به همسر آن حضرت جعده دختر اشعث داده و به او گفته: «اين را به او بخوران و وقتى او مرد تو را به زوجيت پسرم يزيد درخواهم آورد»، پس چون سمّ را به آن حضرت خوراند و او به شهادت رسيد آن زن ملعونه نزد معاويه شتافته و گفت: مرا به همسرى يزيد درآور. معاويه گفت: برو دور شو! زنى كه شايسته همسرى حسن بن علىّ نباشد در خور پسرم يزيد نيز نخواهد بود!!.

ص: 72

«احتجاجى كه امام حسين عليه السّلام» «بر سر امامت و خلافت با عمر بن خطّاب نمود»

«احتجاجى كه امام حسين عليه السّلام» «بر سر امامت و خلافت با عمر بن خطّاب نمود»

(1) 161- نقل است كه روزى عمر بن خطّاب بر منبر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سرگرم ايراد خطبه اى بود و در ضمن آن گفت كه او بر أهل ايمان اولى از خودشان است، امام حسين عليه السّلام كه در گوشه اى از مسجد نشسته بود با شنيدن اين كلام فرياد برآورد كه:

اى دروغگو از منبر رسول خدا؛ كه پدر من است نه پدر تو فرو شو! عمر گفت: بجان خود كه اين منبر پدر توست نه پدر من، چه كسى اين حرفها را به تو ياد داده؛ پدرت علىّ بن ابى طالب؟! امام حسين عليه السّلام فرمود: اگر اطاعت پدرم در اين كار را كرده باشم بجان خودم سوگند كه او فردى هادى و من پيرو اويم، و او برگردن مردم بنا بر عهد رسول خدا بيعتى دارد، بيعتى كه جبرئيل بخاطر آن از جانب خداوند نازل شده كه جز افراد منكر قرآن كسى آن را انكار نمى كند، همه مردم با قلبهاشان آن را پذيرفته و با زبان ردّ نمودند، و واى بر

ص: 73

منكرين حقّ ما أهل بيت، آيا محمّد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جز با خشم و غضب و شدّت عذاب با ايشان روبرو خواهد شد!! (1) عمر گفت: اى حسين، هر كه حقّ پدرت را انكار كند خدا لعنتش كند، مردم مرا به حكومت رسانده و پذيرفتم، و اگر پدرت را برگزيده بودند ما نيز اطاعتشان مى كرديم.

امام حسين عليه السّلام به او فرمود: اى پسر خطّاب! كدام مردم پيش از ابو بكر تو را به حكومت رساندند؛ بدون هيچ حجّتى از جانب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و رضايتى از آل محمّد؟! آيا رضايت شما همان رضايت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله است؟ يا اينكه رضايت أهل او برايش موجب سخط و غضب بوده؟ بخدا كه اگر براى زبان گفتارى بود كه تصديقش به درازا كشد و كردارى كه أهل ايمان ياريش كنند هرگز به خطا بر دوش آل محمّد سوار نمى شدى، كه از منبرشان بالا رفته و با قرآنى كه بر ايشان نازل شده به همانها حكم كنى كتابى كه نه از مشكلاتش با خبرى و نه از تأويلش جز شنيدن، و نزد تو خطاكار و محقّ يكسانند، پس خداى تعالى تو را جزا دهد به آنچه جزاى توست و از اين احداثى كه ببار آورده اى از تو پرسش خوبى كند!.

ص: 74

(1) راوى گويد: پس از اين كلام عمر در نهايت غضب از منبر فرو آمده و با گروهى از اعوانش رهسپار منزل حضرت أمير عليه السّلام شده با اجازه وارد منزل گشته و گفت:

اى أبو الحسن، چه چيزها كه امروز از پسرت به من رسيد؛ در مسجد رسول خدا صدايش را بر من بلند كرده و توده مردم و أهل مدينه را بر من شوراند!.

حضرت مجتبى عليه السّلام بدو فرمود: آيا فردى چون حسين زاده نبىّ حكم ناروايى را جارى كرده يا طبقات پست از أهل مدينه را شورانده؟! بخدا كه جز با حمايت همين گروه پست به اين مقام دست نيافتى، پس لعنت خدا بر كسى كه اين گروه را اغوا كرد!!.

حضرت أمير عليه السّلام به فرزندش فرمود: آرام گير اى أبا محمّد، تو نه زود خشمى و نه پست نژاد و نه در جسمت رگى از نااهلان است، پس سخنانم را گوش داده و عجله نكن! عمر به آن حضرت گفت: أبا الحسن! اين دو در سرشان فقط هواى خلافت دارند!.

حضرت فرمود: اين دو بزرگوار از لحاظ نسب نزديكتر از ديگران به رسول خدايند كه دعوى خلافت كنند، اى پسر خطّاب بنا بحقّ اين دو رضايتشان را بدست آر تا ديگران كه پس از اين دو آيند از تو راضى باشند!.

ص: 75

(1) عمر گفت: منظورت از اين جلب رضايت چيست؟

فرمود: جلب رضايت اين دو بازگشت از خطا و پرهيز از معصيت با توبه است.

عمر گفت: اى أبو الحسن پسرت را بگونه اى تربيت كن كه به پاى سلاطين نپيچد همانها كه حاكمان زمينند!.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: من بايد أهل معصيت و آن را تربيت كنم كه ترس از خطا و لغزشش دارم، امّا كسى كه پدر و مؤدّبش رسول خدا بوده ديگر كسى در تربيت به مقام او نخواهد رسيد، اى پسر خطّاب! رضايت اين دو را بدست آر! راوى گويد: عمر خارج شده و در مسير با عثمان بن عفّان و عبد الرّحمن بن عوف روبرو شد، عبد الرّحمن گفت: اى أبا حفص (كنيه عمر) چه كردى، كه بحث ميان شما بطول انجاميد؟! عمر گفت: مگر مى شود احتجاجى با پسر ابو طالب و دو فرزندش داشت؟! عثمان گفت: اى عمر ايشان فرزندان عبد مناف اند كه در همه موارد فربه اند و سايرين لاغر و نحيفند (در سخن بغايت فربه و ساير مردمان؛ خشك و نافرجامند).

ص: 76

عمر گفت: من نمى توانم اين حماقتى كه بدان مى بالى به شمار آرم! عثمان در جواب گريبان عمر را محكم گرفت و پيش كشيده و رها كرد و گفت: اى پسر خطّاب، مثل اينكه تو حرفهايم را قبول ندارى، پس عبد الرّحمن بن عوف واسطه شده و آن دو را جدا نموده و مردم هم پراكنده شدند.

«احتجاج امام حسين عليه السّلام» «به ذكر مناقب أمير المؤمنين و فرزندانش عليهم السّلام»

«احتجاج امام حسين عليه السّلام» «به ذكر مناقب أمير المؤمنين و فرزندانش عليهم السّلام»

- در روزگارى كه معاويه امر به لعن أمير المؤمنين و قتل شيعيان و ناقلان مناقبش كرده بود- (1) 162- از سليم بن قيس نقل است كه معاويه در ايّام خلافتش به قصد حجّ به مدينه وارد شد و اهالى شهر به استقبالش آمدند، ولى در ميان ايشان احدى جز قريش نديد، پس پياده شده و گفت: انصار را چه شده كه هيچ كدامشان به استقبال من نيامدند؟!.

يكى گفت: ايشان افراد نيازمندى هستند كه مركب سوارى ندارند.

معاويه گفت: پس شتر نخلستانهاشان كجاست؟!

ص: 77

(1) قيس بن سعد بن عباده كه بزرگ انصار و فرزند سرور ايشان بود به طعن گفت:

شترهاشان را در كارزار بدر و احد و ديگر مواقع در ركاب رسول خدا فنا ساخته اند، آن روزها كه به تو و پدرت بخاطر اسلام ضربه زدند تا اينكه بر خلاف ميل شما امر الهى ظاهر شد! معاويه سكوت كرد، قيس ادامه داد: بدان كه رسول خدا با ما عهد فرموده كه ما پس از او مواجه با يك حقّ كشى خواهيم شد.

معاويه گفت: چه دستور به شما فرموده؟ گفت: صبر كنيم تا به او ملحق شويم.

معاويه گفت: پس صبر كنيد تا به او ملحق شويد! سپس معاويه به گروهى از قرشيان گذشت با ديدن او همه برخاستند جز عبد اللَّه بن عبّاس، به او گفت:

اى ابن عبّاس، تنها چيزى كه مانع تو شد كه مانند دوستانت برخيزى اين بوده كه من در كارزار صفّين با شما جنگيدم، اين را بخود مگير چرا كه پسر عمويم عثمان مظلومانه به قتل رسيده بود!.

ابن عبّاس گفت: عمر بن خطّاب هم مظلومانه كشته شد (پس چرا براى او قيام نكردى)؟! گفت: عمر را فرد كافرى به قتل رساند.

ص: 78

(1) ابن عبّاس گفت: عثمان را كه كشت؟ گفت: مسلمانان، گفت: اين بهترين جواب در ردّ و ابطال برهان توست!. معاويه گفت: ما در سرتاسر عالم از ذكر مناقب علىّ و أهل بيتش نهى نموده ايم، پس حرف نزن!.

ابن عبّاس گفت: اى معاويه آيا از قرائت قرآن نيز ما را نهى مى كنى؟ گفت: نه.

گفت: آيا از تأويل آن ما را نهى مى كنى؟ گفت: آرى، ابن عبّاس گفت: پس قرآن را بخوانيم ولى از مراد خداوند سؤال نكنيم؟- و ادامه داد- كداميك بر ما واجب تر است:

خواندن يا عمل بدان؟! گفت: عمل كردن به آن.

گفت: چگونه به آيه اى عمل كنيم كه در آن از مراد خداوند بى خبريم؟ معاويه گفت:

تأويل آن را از كسى كه همچون شما و أهل بيتت تأويل نمى كند بپرس.

گفت: خداوند اين قرآن را فقط بر أهل بيت من نازل فرموده؛ نكند انتظار دارى آن را از آل أبى سفيان سؤال كنم؟ اى معاويه، آيا مخالف اين هستى كه خداوند را با رعايت حلال و حرام آن در قرآن عبادت كنيم؟ اگر اين امّت امور قرآنى خود را نپرسد بحتم به وادى هلاكت و اختلاف خواهند افتاد.

ص: 79

(1) معاويه گفت: قرآن را قرائت كرده و تأويل كنيد ولى هيچ مطلبى كه خداوند در باره شما نازل كرده است را نقل نكنيد، و جز آن را روايت كنيد.

ابن عبّاس گفت: خداوند در قرآن مى فرمايد: «قصد دارند كه نور خداوند را با دهانهاشان خاموش سازند و خداوند جز كمال نورش را نخواسته هر چند كافران را ناخوش آيد- توبه: 32».

معاويه گفت: اى ابن عبّاس كوتاه بيا و جلوى زبانت را بگير، و اگر ناگزير از آن هستى اين كار را مخفيانه و پنهانى انجام بده. سپس به خانه اش رفته و صد هزار درهم برايش فرستاد.

و منادى معاويه ندا سر داد كه نقل روايات در مناقب علىّ بن ابى طالب و أهل بيتش از امروز ممنوع و گوينده اش برى ء الذّمّه است!!.

و مردم كوفه در اين ممنوعيّت بيش از ديگران در سختى و مشقّت بودند، چرا كه آنجا بيش از ديگر مكانها شيعه داشت، به همين جهت معاويه، زياد را والى عراقين:

كوفه و بصره ساخت، او نيز به تعقيب شيعه پرداخته و نيك به ايشان عارف بود و ايشان را در هر جا مى يافت مى كشت، او شيعيان را ترسانده و دست و پايشان را مى بريد و بر درخت خرما دارشان مى زد، و چشمانشان را از حدقه در آورده يا تبعيد كرده

ص: 80

و فرارى مى داد، تا آنجا كه ديگر در عراق شيعه مشهورى نماند، و افراد باقيمانده، يا مقتول بودند يا مصلوب يا زندانى يا تبعيد و يا فرارى.

(1) و معاويه به تمام عاملان خود در تمام بلاد نوشت كه شهادت و گواهى هيچ يك از شيعيان علىّ و أهل بيتش را نپذيريد، و بدنبال شيعيان عثمان و محبّين او و أهل بيت و أهل ولايتش باشند، و به مجالس راويان فضل و مناقب او نزديك شده و وسائل قرب آنان به خود را فراهم نموده و اكرامشان كنيد، و نام افرادى كه مناقب او را نقل مى كنند را بهمراه اسامى پدر و قبيله اش يادداشت كنيد. همين كردند تا جايى كه روايات در مناقب عثمان زياد شد، و اين روايات را براى آن هدايا و لباسها و زمينهايى ساختند كه از سوى عرب و موالى به ايشان داده مى شد، و اين افراد در شهرها زياد شدند، و براى تصاحب خانه و زمين تلاش نموده و دنيا بر ايشان وسعت يافت، كسى نبود كه در باره عثمان مدح و منقبتى نقل يا فضيلتى ذكر كند جز آنكه نامش نگاشته و مقرّب شده و جايزه مى گرفت. و مردم مدّتى طولانى به اين صورت بودند.

سپس معاويه بعاملانش نوشت: حديث در باره عثمان زياد و شايع شده، اكنون مردم را

ص: 81

به نقل روايات در فضيلت و سوابق معاويه بخوانيد، كه اين نزد ما محبوب تر و خوشايندتر، و در برابر برهان أهل اين بيت كوبنده تر و سختتر است.

(1) پس هر يك از واليان و قضات او متن نامه را براى مردم خواندند، مردم نيز بر سر منابر در هر روستا و مسجدى شروع به بافتن روايات در فضيلت معاويه نمودند، و اين را به معلّمان مدارس ديكته كردند كه همچون تعليم قرآن به بچّه ها بياموزند، تا اينكه به دختران و زنان و ملازمانشان نيز آموختند، پس روزگارى اين چنين بر مردم گذشت.

و زياد بن أبيه نامه اى در باره حضرميّين به معاويه نوشت كه اينان معتقد به دين علىّ و نظر اويند.

معاويه نوشت: تمام طرفداران و معتقدان علىّ بن أبى طالب را بكش. او نيز اينان را از لب تيغ گذراند و مثله كرد.

و معاويه طىّ نامه اى به تمام كشور نوشت: هر كه ثابت شد كه از دوستداران علىّ است نامش را از ديوان حقوقى پاك كنيد.

و طىّ نامه ديگرى گفت: هر فرد متّهم به تشيّع را بدون شاهد بكشيد.

ص: 82

(1) اينجا بود كه شيعيان را به مجرّد اتّهام و گمان و شبهه در هر جايى كشتند، تا آنجا كه اگر مردى كلمه اى اشتباهى از دهانش خارج مى شد گردنش را مى زدند، و اگر فردى معروف به زنديق و كفر بود احترام مى شد و هيچ كس متعرّض او نمى شد، و شيعيان در هيچ جايى خصوصاً كوفه و بصره امنيت نداشتند، و كار بدان جا كشيده بود كه اگر يكى از شيعيان قصد گفتگوى سرّى را با دوست خود داشت از خادم و برده او در هراس بود، و نقل حديث را پس از سوگند و پيمانهاى سخت بر زبان مى راند، اين مسأله روز بروز شديدتر مى شد و بچّه ها به اين صورت پرورش يافتند.

بارى آن دسته از مردم كه بيش از همه به اين فتنه مبتلا شدند قاريان رياكارى بودند كه اظهار خشوع و ورع مى كردند، بعد دروغ بافته و به جعل حديث مى پرداختند تا نزد واليانشان نصيبى داشته و در مجالس آنان راه يابند و به اموال و زمينها و خانه ها برسند.

تا كار بدان جا رسيد كه آن احاديث و روايات جعلى آنان بدست كسانى افتاد كه گمان مى كردند اينها مطالب حقّ و راست است، لذا آنها را روايت كرده و پذيرفته و ياد مى گرفتند و به ديگران مى آموختند و طبق آنها اظهار محبّت نموده و بر كسى كه آنها.

(جعليات) را ردّ يا كوچكترين شكّ و ترديدى ابراز مى نمود بغض و كينه مى ورزيدند،

ص: 83

كار اين فتنه بدان جا كشيد كه تمام آن جماعت بر آن اجماع كرده و تمام آن روايات بدست مردم متديّنى افتاد كه دروغ را جايز ندانسته و أهل دروغ را مبغوض مى داشتند، آنان اين احاديث جعلى را بعنوان مطالب حقّ پذيرفتند، در حالى كه اگر مى دانستند جعلى است حتماً از آن اعراض نموده و نمى پذيرفتند و هيچ كينه اى به مخالفان آن احاديث نمى ورزيدند، پس در آن روزگار حقّ نزد ايشان تبديل به باطل و باطل به حقّ، و دروغ به راست و راست به دروغ شد.

(1) و كار اين بلا و فتنه پس از وفات حسن بن علىّ عليهما السّلام بالا گرفته و زياد شد، و اثرى از اولياى خدا نماند جز آنكه بر جان خود در هراس بود يا الباقى مقتول يا در تبعيد يا فرارى بود، تا اينكه دو سال پيش از هلاكت معاويه امام حسين عليه السّلام قصد حجّ خانه خدا نموده و همراهش عبد اللَّه بن جعفر و عبد اللَّه بن عبّاس نيز بودند. در آنجا امام حسين عليه السّلام مردان و زنان و موالى و شيعيان بنى هاشم را گرد آورد- چه افرادى كه حجّ كرده اند و چه انجام نداده اند- و از گروه انصار كه طرفدار او و أهل بيتش بودند، و احدى از أصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را وانگذاشته و فرزندانشان و تابعين و افرادى از انصار كه معروف به صلاح و عبادت بودند را در جماعتى بيش از هزار مرد در سرزمين «منى» گرد آورد

ص: 84

كه اكثر آنها از تابعين و فرزندان صحابه بودند و امام حسين در حالى كه در خيمه اش نشسته بود به قصد ايراد خطبه برخاسته و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: (1) امّا بعد؛ اين فرد طغيانگر در باره ما و شيعيانمان آنچه ديديد و مى دانيد و حاضر بوده ايد روا داشت! و من قصد آن دارم در باره مطالبى از شما پرسشى كنم، اگر راست گفتم تصديقم كنيد و اگر خلاف بر زبان راندم مرا تكذيب كنيد، گفتارم را گوش كنيد و آن را در سينه هاتان جا داده سپس به شهرها و قبائل خود بازگشته و به افراد مورد اطمينان مطالب مرا باز گوييد، چرا كه من خوف آن دارم كه اين حقّ ضايع و تباه شود، و خداوند نور خود را به كمال مى رساند هر چند كافران را ناخوش آيد.

امام حسين عليه السّلام همه آنچه خداوند در قرآن در باره آنان نازل كرده تلاوت نموده و تفسير كرد، و تمام مناقبى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره پدر و مادر و أهل بيت او گفته بود همه را نقل نمود، و در پايان تمامى اين موارد صحابه مى گفتند: بخدا همين طور است، ما آن را شنيده و بر آن گواهى دهيم!، و تابعيّون مى گفتند: بخدا آرى، اينها را كسى براى ما حديث نموده كه مورد تصديق و اطمينان ما مى باشد. تا اينكه همه مطالب را گفت.

سپس فرمود: شما را به خدا سوگند كه چون بازگشتيد اين حرفها را به افراد مورد

ص: 85

اطمينان خود بگوييد. سپس فرو آمده و مردم نيز پراكنده شدند.

«احتجاج امام حسين عليه السّلام در توبيخ معاويه بر كشتارى كه از شيعيان» «أمير المؤمنين عليه السّلام نمود و اظهار رحمت بر آن مقتولين»

«احتجاج امام حسين عليه السّلام در توبيخ معاويه بر كشتارى كه از شيعيان» «أمير المؤمنين عليه السّلام نمود و اظهار رحمت بر آن مقتولين»

(1) 163- از صالح بن كيسان نقل است كه گفت: وقتى دست معاويه به خون حجر بن- عدى و يارانش آلوده شد در همان سال قصد حجّ خانه را نمود و در آنجا با امام حسين عليه السّلام روبرو شده و بدو گفت:

أبا عبد اللَّه! خبر كارى كه با حجر بن عدى و يارانش و شيعيان پدرت كردم بتو رسيده؟ فرمود: با آنان چه كردى؟ گفت: تمام را كشته و كفن نموده و بر همه اشان نماز خواندم!.

امام حسين عليه السّلام تبسّمى نموده و فرمود: آن گروه بر تو چيره شدند اى معاويه، كه اگر ما شيعيانت را مى كشتيم نه كفنشان كرده و نه بر آنان نماز خوانده و نه دفنشان مى كرديم، خبر افتراء و بدگويى تو نسبت به علىّ و حركت مبغضانه ات نسبت به ما

ص: 86

و اعتراض عيبجويانه ات به بنى هاشم بمن رسيده، پس اگر اين گونه عمل كردى بخود بينديش و نفس خود در ميزان حقّ و باطل قرار ده، اگر خودت را بزرگترين عيب نيافتى؛ عيب كوچكى هم در تو نبوده و ما در حقّ تو ستم كرده ايم، اى معاويه بفكر خودت باش و بغير هدف و نشانه خود به محلّ ديگر تير نينداز، و از سر دشمنى با ما از مكان نزديك به دشمنى نپرداز، كه بخدا سوگند تو از ميان ما اطاعت مردى را كردى كه قديم الإسلام نبوده و نفاقش هم تازگى ندارد و بهيچ وجه فكر تو نيست، پس خود بفكر خود باش يا او را رها كن- يعنى: عمرو بن عاص-.

(1) 164- آن حضرت در جواب نامه اى كه معاويه برايش فرستاد از سر احتجاج فرمود:

امّا بعد؛ نامه ات رسيد، گفته اى: مطالبى از من به تو رسيده، كه من از آنها بى نيازم، و پنداشته اى كه من رغبتى در آنها دارم در حالى كه من بغير آنها بر تو سزاوارترم، و امّا آنچه از من بتو رسيده همه آنها را افرادى بينوا و سخن چين بافته اند، گروهى كه جماعات را بهم مى زنند، دروغ گفته اند! بدگويان سخن چين! من قصد جنگ و مخالفت با تو را ندارم، هر چند كه در ترك اين عمل از خدا در هراسم، و گمان ندارم خدا از اين كارم راضى باشد،

ص: 87

و عذر مرا در باره تو و ياران ظالمت كه مايه جمع حزب ظالمان با اولياى شيطان شده اند را بپذيرد.

(1) مگر تو قاتل حجر بن عدى برادر كنده و أصحاب صالح مطيع عابد او نيستى، آنان منكر ظلم بوده و بدعت را بد شمرده و حكم كتاب خدا را پيش مى انداختند، و در راه خدا از سرزنش هيچ ملامتگرى نمى ترسيدند، تو از سر ظلم و عدوان همه اشان را پس از امان و عهد و ميثاق محكم؛ بى آنكه مسأله اى ميان تو و ايشان بوده و نه حقد و كينه اى كه در سينه داشته باشى؛ از لب تيغ گذراندى!.

مگر تو قاتل عمرو بن حمق؛ صحابه گرامى رسول خدا نيستى؛ بنده صالحى كه شدّت عبادت او را تحليل برده و رنگش را زرد و جسمش را نحيف كرده بود، پس از آنكه او را به عهود و ميثاق الهى امانش دادى، امانى كه اگر به پرندگان داده بودى همه آنها از بالاى كوه بر تو نازل مى شدند، سپس تو آن بزرگوار را از سر گستاخى و بى شرمى بر خداى و كوچك شمردن عهد و پيمان او به قتل رساندى! مگر تو آن نيستى كه زياد را همو كه بر فراش بردگان عبد ثقيف بدنيا آمد برادر خود خواندى

ص: 88

با اينكه خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده بود كه «فرزند متعلّق به صاحب فراش است و زانى را نصيبى جز سنگ نيست»، و تو با اين كار سنّت رسول خدا را از روى عمد ترك گفته و بدون هدايت الهى از هواى نفس خود پيروى كردى، سپس او را بر عراقين (كوفه و بصره) حاكم كردى تا دست و پاى أهل اسلام را قطع و چشمانشان را از كاسه درآورده و بر نخلهاى خرما دار بزند، مانند آن است كه تو از أهل اين امّت نيستى، و ايشان نيز از تو نيستند!!.

(1) مگر در ماجراى حضرميّين كه زياد در باره اشان از تو استفتاء نمود كه اينان بر دين علىّ- كه صلوات خدا بر او باد- هستند چه كنم و تو گفتى همه را بكش، و او نيز همه را كشته و مثله كرد، و دين علىّ و فرزند علىّ- بخدا سوگند- همان است كه با آن بر سر تو و پدرت كوفت و به پشتوانه همان است كه در اين مكان جلوس نموده اى، و اگر آن نبود؛ بالاترين شرف تو و پدرت همان كوچ زمستانى و تابستانى بود كه خداوند به واسطه ما بر شما منّت نهاده و آن را از دوش شما برداشت «1».

ص: 89

(1) و در نامه ات گفته بودى ملاحظه خود و دينت و امّت محمّد را بكن، و از سركشى و پراكندگى اين امّت بپرهيز كه تو را وارد فتنه اى كنند. و من فتنه اى را عظيمتر از ولايت تو بر اينان نمى دانم، و هيچ نظرى را براى خود و فرزندانم و امّت جدّم افضل از جهاد تو نمى دانم، كه اگر آن را انجام دهم فقط قصدم قربت به خداوند است، و اگر آن را ترك گفته ام از خداوند بجهت اين گناه استغفار مى كنم و توفيق هدايت در كارى كه دارم.

و اى معاويه تو در قسمت ديگرى از نامه ات گفته اى: اگر تو را انكار كنم تو نيز همان كنى، و اگر در باره ات كيد كنم تو هم به حيله دست يازى. مگر رأى و نظر تو از وقتى كه بدنيا آمده اى جز كيد صالحان بوده!؟ هر چه خواهى در باره من كيد كن كه من اميدوارم كه هيچ كدام از آنها زيانى بمن نرساند، و بر كسى زيانبارتر بر خودت نخواهد بود،

ص: 90

چرا كه تو با حيله و كيد به دشمنت ضربه مى زنى ولى در نهايت موجب رسوايى خود خواهى شد، مانند رفتارى كه در قتل و مثله ساختن اين جماعت مرتكب شدى، پس از صلح و عهد و ميثاقى كه با اينان بستى همه را از لب تيغ گذراندى و تنها جرمشان ذكر مناقب ما أهل بيت؛ و بزرگداشت حقّ ما بود؛ حقّى كه بدان مشرف و آگاهى، و آنان را كشتى از ترس اينكه مبادا پيش از اينكه كارى انجام دهند تو بميرى، يا اينان قبل از اينكه درك كنند بميرند.

(1) اى معاويه خود را آماده قصاص كن و مهيّاى حساب، و بدان كه خداوند را كتابى است كه هيچ كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته جز آنكه همه را جمع و به حساب آورده است، و خداوند هيچ رضايتى از اين اعمالت ندارد؛ دستگيرى گروهى به ظنّ و شبهه، كشتن اوليايش به تهمت، و تبعيد اينان از دار الهجره به ديار وحشت و تنهايى، و اينكه مردم را مجبور به بيعت پسرك خود نمودى، همو كه شرب خمر كرده، و نرد بازى مى نمايد، تو با اين اعمال فقط به خود خسارت زده و دينت را فروخته و در باره رعيّت خود مبتلا به نيرنگ و دغل بازى شده اى، و در امانت خود خيانت ورزيده و سخن سفيه جاهل را گوش كرده و پرهيزگار با ورع حليم را ترساندى [بخاطر اينان، و السّلام].

ص: 91

(1) راوى گويد: وقتى معاويه نامه آن حضرت را خواند گفت: در دل او به من كينه اى بود كه از آن بى خبر بودم.

فرزندش يزيد و عبد اللَّه بن أبى عمر بن حفص بدو گفتند: جواب دندانشكنى بدو بنويس كه خوار و ذليل شود، و پدرش را به كارها و آثار بد و زشت ياد كن.

معاويه گفت: مگر شما دو نفر نمى دانيد كه اگر من حقّاً بخواهم پدرش را بد گويم نمى توانم، بدرستى كه شايسته من نيست كه با اباطيل و عدم شناخت عيبگويى كنم، و اگر خود تو ديگرى را به آنچه مردم نمى دانند عيبگويى كردى نه تنها در او جمع نشود كه هيچ كس بدان توجّهى هم نخواهد كرد، و من قصد رسوايى و بدگويى حسين را نداشتم و در او مكانى براى عيب نيافتم، جز آنكه قصد داشتم نامه اى تهديد آميز برايش بنويسم و جهالتش را بدو تفهيم كنم، سپس از اين كار منصرف شدم.

راوى گويد: بارى معاويه هيچ نامه ناراحت كننده اى براى آن حضرت ننوشت، و از ارسالات سابق چيزى نكاست؛ عطايايى كه سالانه به يك مليون درهم مى رسيد و اين بغير هدايا و متاعى بود كه از همه جا براى آن حضرت ارسال مى شد.

ص: 92

«احتجاج امام حسين عليه السّلام با معاويه بر سر امامت خود» «و ذكر قسمتى از مفاخرات و مشاجراتى كه ميان او و معاويه رخ داد»

«احتجاج امام حسين عليه السّلام با معاويه بر سر امامت خود» «و ذكر قسمتى از مفاخرات و مشاجراتى كه ميان او و معاويه رخ داد»

(1) 165- از موسى بن عقبه نقل است كه گفت: به معاويه خبر رسيد كه مردم چشمشان به حسين است، اگر تو با ترتيب مجلسى او را وادار به ايراد خطابه اى كنى لكنت زبان و حصر او در كلامش بر همه نمايان مى شود.

معاويه گفت: ما يك چنين گمانى به حسن داشتيم ولى نقشه ما بر آب شده و او روز بروز در ديده مردم بزرگتر شد و ما رسوا شديم. (راوى گويد:) آنقدر اصرار كردند تا اين را از حسين خواسته و گفت: اى أبا عبد اللَّه چه خوب است كه بر منبر خطبه اى بخوانى.

پس آن حضرت به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر- در جواب مردى كه گفت: اينكه خطبه مى خواند كيست؟- فرمود:

ما حزب و گروه غالب خدا و مقرّبين عترت رسول خدا، و أهل بيت طيّب و طاهر اوييم، ما يكى از دو چيز گرانبهايى هستيم كه رسول خدا آن را پس از قرآن به وديعت نهاد،

ص: 93

كتابى كه در آن تفصيل هر چيزى است، و در پيش رو و پشت سر هيچ باطلى بدان راه ندارد، قرآنى كه تفسيرش بعهده ما گذاشته شد و تأويلش ما را درمانده نكند بلكه بدنبال حقايق آن هستيم.

(1) پس ما را اطاعت كنيد كه طاعت ما واجب است، چرا كه قرين طاعت خدا و رسول است، خداوند مى فرمايد: «خداى را فرمان بريد و پيامبر و صاحبان امر را، كه از شمايند، فرمان بريد، پس اگر در باره چيزى ستيزه و كشمكش كرديد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد- نساء: 59»، و نيز فرمود: «و حال آنكه اگر آن را به پيامبر و صاحبان امر خويش باز مى گرداندند هر آينه كسانى از آنان كه [حقيقت] آن را بيرون مى كشند آن را مى دانستند، و اگر فزون بخشى و مهربانى خدا بر شما نبود از شيطان پيروى مى كرديد مگر اندكى- نساء: 83».

مبادا گوش به ندايى كه شيطان به شما نموده كنيد، زيرا او براى شما دشمنى است آشكار و مبين، كه در اين صورت همچون اوليا و دوستان او شويد كه گفتند:

«امروز بر شما چيره شونده اى نيست و من پناه شمايم. و چون آن دو گروه روياروى شدند بر دو پاشنه خود گرديد- پشت كرد و گريخت- و گفت: من از شما بيزارم- انفال: 48»، پس در آينده مكانى براى ضرب شمشير و ورود نيزه شده و سنگريزه و حطام ستون ها

ص: 94

و اهدافى براى آماج تيرها گرديد، سپس در آن روز سوگند هيچ كسى كه قبلًا ايمان نياورده و يا در ايمان خود كسب خير و سعادت نكرده پذيرفته نشود.

معاويه گفت: اى أبا عبد اللَّه كافى است، حرف را رساندى!!.

(1) 166- از محمّد بن سائب نقل است كه گفت: روزى مروان بن حكم به امام حسين عليه السّلام گفت: اگر مباهات شما به فاطمه نبود به چه بر ما فخر مى كرديد!؟

پس آن حضرت از جا جسته و گريبان مروان را گرفته- و در اين كار بسيار قوى بود- و گلويش را فشرده و عمّامه او را بدور گردنش انداخت و چندان كشيد كه او بيهوش شد، سپس او را رها كرده و رو به جماعت قريش نموده و فرمود:

شما را بخدا سوگند مى دهم كه گفته هايم را اگر درست بود تصديق كنيد! آيا در روى زمين دو حبيبى كه نزد رسول خدا محبوبتر از من و برادرم باشند مى شناسيد؟ يا دخترزاده پيامبرى جز من و برادرم سراغ داريد؟

همگى گفتند: خدا مى داند كه سراغ نداريم.

امام حسين عليه السّلام فرمود: و من هم در روى زمين فرد ملعونى كه فرزند ملعون باشد جز اين (مروان) و پدرش نمى شناسم كه هر دو از جانب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله طرد شده باشند،

ص: 95

بخدا كه در شرق و غرب عالم مردى كه نسبت اسلام بخود دهد دشمنتر [از اين فرد] براى خدا و رسول و أهل بيت او نيست، و علامت و نشان كلام من در تو اين است كه چون غضب كنى رداء از دوشت مى افتد.

راوى گويد: بخدا كه مروان از جايش برنخاست تا خشمگين شده خود را تكاند و رداء از دوشش افتاد.

«احتجاج آن حضرت عليه السّلام بر أهل كوفه در كربلاء»

«احتجاج آن حضرت عليه السّلام بر أهل كوفه در كربلاء»

(1) 167- از مصعب بن عبد اللَّه مروى است كه چون آن مردم امام حسين عليه السّلام را محاصره كردند آن حضرت سوار اسب خود شده و همه را دعوت به سكوت نموده و پس از حمد و ثناى الهى اين گونه فرمود:

اى جماعت، هلاك و اندوه بر شما باد كه به آن شور و وله ما را خوانديد تا بفرياد شما رسيم و ما شتابان آمديم پس شمشير ما را كه خود در دست شما نهاده بوديم بر سر ما آختيد و آتشى كه خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بوديم بر ما افروختيد، يار دشمن خود شديد

ص: 96

در پيكار با دوستانتان، با اينكه نه به عدل ميان شما رفتار كردند و نه اميد خير از آنها داريد، (1) واى بر شما! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام بود و دلها آرام و فكرها خام ما را رها نكرديد، لكن مانند مگس سوى فتنه پريديد و مانند پروانه در هم افتاديد پس هلاك باد شما را اى بندگان كنيز و بازماندگان احزاب و ترك كنندگان كتاب و تحريف كنندگان كه كلمات را از معانى برگردانيد و گناهكاران كه دم شيطان خورده ايد و خاموش كنندگان سنّتها، آيا يارى آنان مى كنيد و ما را تنها مى گذاريد؟! آرى بخدا سوگند بيوفائى و پيمان شكنى عادت ديرينه شما است، ريشه شما با غدر به هم پيوسته و آميخته است و شاخهاى شما بر آن پروريده، شما پليدترين ميوه ايد گلوگير در كام صاحب، و گوارا براى غاصب.

الا لعنت خدا بر ستمكاران عهدشكنى كه عهدها پس از تأكيد زياد مى شكنند حال اينكه خداوند شما را بر خود ضامن و كفيل فرمود.

ص: 97

(1) اينك دعىّ بن دعىّ (يعنى اين مرد بى پدر كه بنى اميّه او را به خود ملحق كردند و زاده آن بى پدر) ميان دو چيز استوار پاى فشرده و بايستاده است؛ يا شمشير كشيدن يا خوارى كشيدن، و هيهات كه ما به ذلّت تن ندهيم، خداوند و رسول او و مؤمنان براى ما زبونى نپسندند و نه دامنهاى پاك (كه ما را پرويده اند) و سرهاى پر حميّت و جانهائى كه هرگز طاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند و من با اين جماعت اندك با شما كارزار كنم هر چند ياوران مرا تنها گذاشتند. سپس با تمثّل به شعر شاعرى (ظاهراً او فروة بن مسيك باشد) فرمود:

اگر پيروز شويم ديريست كه پيروز بوده ايم، و اگر مغلوب شويم باز هم مغلوب نشده ايم، عادت ما ترس نيست و لكن (كوشش براى زنده ماندن خود مى كنيم و كشتن دشمن) براى آنكه كشتن ما با دولت ديگران قرين است، اگر پادشاهان جاودان بودند كه ما هم جاودان خواهيم بود، و اگر بزرگان ماندند كه ما نيز خواهيم ماند، پس با آنها كه از غم ما شاد مى شوند بگوى كه بيدار شويد كه ايشان هم بدان چه ما رسيديم خواهند رسيد!!.

ص: 98

(1) 168- و نقل است كه وقتى أصحاب آن حضرت و تمام نزديكانش به شهادت رسيدند و جز پسرش علىّ زين العابدين عليه السّلام و فرزند شيرخواره به نام عبد اللَّه كس ديگرى نزد او باقى نمانده و تنها شد آن حضرت درب خيمه آمده و فرمود:

اين طفل را به من دهيد تا با او وداع كنم! پس او را غرق بوسه ساخته در حالى كه مى فرمود: اى پسركم واى بر حال اين قوم وقتى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله با آنان مخاصمه كند!.

گويند: ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينه آن طفل نشسته و او را كشت، پس امام عليه السّلام از اسب بزير آمده و با غلاف شمشير قبرى كند و او را بخون بياغشت و دفن كرد آنگاه برخاسته و اين اشعار را سرود:

همه كافر شدند و در گذشته از ثواب خداوند؛ ربّ جنّ و انس چشم پوشيده بودند.

در گذشته علىّ و فرزندش حسن كه از طرف مادر و پدر كريم بود را بقتل رساند.

همگى از ايشان به خشم آمده و گفتند: الحال بر حسين يورش برده خونش بريزيم.

واى بر آن اراذل مردم كه همه را براى أهل دو حرم مكّه و مدينه گرد آوردند.

ص: 99

(1) سپس همه رهسپار شده و سفارش نمودند كه ما نياز به رضاى ملحدين داريم.

در ريختن خون من براى عبيد اللَّه كه از نسل كافران است از خدا نترسيدند.

و ابن سعد با لشكرى انبوه مرا آماج تيرهاى خود ساختند.

و اين بخاطر مسأله اى از قبل نبود جز مباهات من بنور دو ستاره قطبى:

يكى به علىّ خير و نيكو پس از نبىّ و پيامبرى كه پدر و مادرش از قريش بودند.

پدر و مادر من برگزيده خداوند بودند و من فرزند دو برگزيده ام.

نقره اى كه از طلا خالص شده، و من نقره اى هستم كه فرزند دو طلا مى باشم.

چه كسى پدر بزرگ يا پدرى همچو من دارد كه من فرزند آن دو پيشوايم.

فاطمه زهراء مادرم است و پدرم در هم كوبنده كفر در كارزار بدر و حنين است.

ريسمان دين، علىّ مرتضى است، او لشكر را فرارى داده و بر دو قبله نماز خوانده.

و او در روز احد يورش و حمله اى برد كه با قبض دو لشكر حقد و كينه را التيام داد.

ص: 100

(1) سپس در كارزار احزاب و فتح مكّه موجب مرگ لشكريان كافر بود.

اين امّت بد در راه خدا مرتكب چه كارى در حقّ عترت رسول شدند.

عترت نيكوى پيامبر مصطفى و نسل علىّ دلاور در روز كارزار سپاه.

علىّ زمانى كه جوانى تازه بالغ بود بپرستش خدا پرداخت و قريش بت مى پرستيد.

از ابتدا به بتها كينه مى ورزيد و لحظه اى با قريش آنها را سجده نكرد.

دلاورانشان را در كارزار بدر و تبوك «2» و حنين با شمشير خود آشنا ساخت.

سپس امام حسين عليه السّلام پيش آمده مقابل قوم ايستاد در حالى كه شمشير برهنه در دست، نوميد از زندگى، آماده مرگ، مى فرمود:

منم فرزند علىّ پاك و طاهر از آل هاشم، همين مباهات مرا كافى است.

و جدّم رسول خدا؛ گرامى ترين مردم، و ما چراغ فروزنده خدا در ميان خلقيم.

ص: 101

و مادرم فاطمه از نسل احمد است و عمويم جعفر به ذو الجناحين معروف.

و در ميان ما كتاب خدا بدرستى و صدق نازل شد، و بين ما هدايت و وحى به خير ياد مى شود.

و ما امان الهى براى همه مردميم، و پنهان و آشكار در ميان مردم اين را مى گوييم.

مائيم واليان حوض كه دوستارانمان را مى نوشانيم، به ظرف رسول خدا، و منكرى نداريم.

و پيروان ما در ميان مردم بهترين شيعه اند، و كينه ورزانمان روز قيامت زيانبارند.

«احتجاج فاطمه صغرى بر أهل كوفه»

«احتجاج فاطمه صغرى بر أهل كوفه»

(1) 169- زيد بن موسى بن جعفر از پدرانشان نقل نموده كه حضرت فاطمه صغرى عليها السّلام پس از بازگشت از كربلاء خطبه اى بدين شرح در كوفه ايراد فرمود:

حمد و سپاس ميگويم خداوند را به شماره شنها و ريگها، و هم سنگ جهان از عرش تا خاك او را ستايش مى كنم، و به او ايمان آورده ام و توكّل بر او كردم

ص: 102

و گواهى مى دهم كه نيست معبودى غير خداوند يگانه بى شريك و اينكه محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) بنده و فرستاده اوست و اينكه اولاد او را در كنار فرات سربريدند با آنكه كسى را نكشته بود تا قصاص خواهند از وى، (1) بار خدايا بتو پناه مى برم از اينكه دروغ بر تو بندم و خلاف آنچه بر رسول خدا فرستادى سخنى گويم، رسول تو پيمان گرفت براى وصىّ خويش علىّ بن ابى طالب (عليه السّلام) امّا مردم حقّش را غصب كردند و بيگناه او را كشتند، باز فرزند او را ديروز در خانه اى از خانه هاى خدا شهيد كردند گروهى از مسلمانان به زبان، كه نيست باد چنان مسلمانى، و تا آن حضرت زنده بود آبش ندادند و هنگام شهادت تشنگى او را فرو ننشاندند تا تو اى خداوند او را بجوار خود بردى، ستوده خوى پاك سرشت هنرهاى وى شناخته و روش او روشن، از نكوهش كسى باك نداشت و از ملامت احدى نترسيد، او را از كوچكى به اسلام راه نمودى و در بزرگى خصائل وى را ستودى پيوسته با تو پيغمبرت دل راست داشت تا او را به جوار رحمت خود بردى بى رغبت در دنيا و حرص بدان، بلكه راغب در آخرت بود براى رضاى تو، در راه تو كوشش نمود، او را پسنديدى و برگزيدى و راه راست او را نمودى،

ص: 103

(1) امّا بعد اى أهل كوفه، اى مردم دغا و بيوفاء و خودخواه، ما خانواده اى هستيم كه خداوند ما را به شما آزمايش فرمود و شما را به ما، و ما از آزمايش پاك بيرون آمديم و دانستيم و دريافتيم، سرّ الهى نزد ما است، و مائيم حافظ علم و حكمت خدا و مائيم آن حجّت كه در زمين براى بندگان نصب فرمود.

ما را به بزرگى بنواخت و برسولش (صلّى اللَّه عليه و آله) برترى داد بر بسيارى از آفريدگان خود، امّا شما ما را دروغگو دانستيد و ناسپاسى نموديد و كشتن ما را حلال شمرديد و مال ما را تاراج كرديد گويا ما اولاد ترك و كابل بوديم، چنان كه ديروز جدّ ما را كشتيد و از شمشير شما خون ما ميچكد به كين هاى گذشته، چشم شما بدان روشن گشت و دلتان شاد شد، با خداى تعالى دليرى نموديد و مكرى انديشيديد و مكر خدا بهتر و بالاتر است، مبادا شما از ريختن خون و بردن مال ما شادمان شويد چون اين مصيبت بزرگ كه بما رسيد در كتابى ثبت افتاده است پيش از اينكه خداوند آن را انفاذ كند، و آن بر خدا آسان است تا بر آنچه از دست شد اندوه نخوريد و به آنچه خداوند به شما بخشيد ننازيد و نباليد كه خداوند آن را كه بخود ببالد و بنازد دوست نمى دارد،

ص: 104

(1) هلاك باد شما را! منتظر لعنت و عذاب باشيد! كه گوئى اكنون آمده است و از آسمان لعنتها پى در پى فرو مى بارد و شما را هلاك مى كند و شما را در اين جهان به جان يك ديگر اندازد آنگاه در عذاب اليم روز قيامت جاودان مانيد كه بر ما ستم كرديد و لعنت خدا بر ستمكاران باد، واى بر شما! آيا مى دانيد كدام دست بر ما ستم كرد و كدام دل به پيكار ما رغبت نمود و به كدام پاى به آهنگ كارزار سوى ما آمديد، دل شما سخت شد و جگرها درشت گرديد و بر دل و چشم و گوش شما مهر نهاده شد، شيطان در نظر شما زشتيها را بياراست و نويد طول اجل داد و بر ديده شما پرده اى آويخته است و راه را نمى شناسيد، هلاك باد شما را! اى أهل كوفه كه شما را با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كينه ها است و از وى خونها خواهيد، آنگاه با برادرش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام جدّ ما و با فرزندان وى هم كه عترت پيغمبر و پاكان و برگزيدگانند بيوفائى كرديد و يكتن از شما مى نازد به آن و مى گويد:

ما على و فرزندانش را كشتيم، با شمشيرها و نيزه هاى هندى، و زنانشان را اسير كرديم همچو اسراى ترك، و ضربه اى زديم آنچنان ضربه اى.

ص: 105

(1) پس فرمود: خاك و سنگ در دهانت اى شاعر! آيا به كشتن آن قوم مينازى كه خداوند پاك و پاكيزه اشان كرد و پليدى را از ايشان دور داشت، پس از اين غصّه بسوز و مانند پدرت سنگ اسافل خويش را بزمين بساى هر كس فردا بدان رسد كه از پيش فرستاد بر آن فضل كه خداوند ما را بخشيد رشگ ميبرد، واى بر شما!:

گناه ما چيست كه درياهاى ما جهان را فرو گرفت. و درياى تو آرام است كه دعموص «1» را هم نمى شناسد اين فضل خدا است؛ به هر كه خواهد مى بخشد و خداوند را فضلى عظيم است، و كسى را كه خداوند برايش نورى قرار نداد ديگر نورى نخواهد داشت.

راوى گفت: پس آوازها به گريه بلند شد و گفتند: اى دختر پاكان بس است كه دلهاى ما را بسوزاندى و سينه هاى ما را (از غايت حسرت) كباب كردى، و اندرون ما را آتش زدى!! پس ساكت شد- سلام و درود بر او و پدر و جدّ بزرگوارش باد-.

ص: 106

«خطبه حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام» «در حضور مردم كوفه پس از مراجعت از كربلا»

«خطبه حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام» «در حضور مردم كوفه پس از مراجعت از كربلا»

(1) 170- از حذيم بن شريك اسدىّ روايت شده است كه چون علىّ بن حسين عليهما السّلام را با زنان از كربلا آوردند زنان أهل كوفه را ديدند زارى كنان و گريبان چاك زده و مردان هم با آنان مى گريستند، زين العابدين عليه السّلام بيمار بود و از بيمارى ناتوان پس به آوازى ضعيف و آهسته گفت: اينان بر ما گريه مى كنند پس ما را كه كشت؟! آنگاه زينب دخت علىّ عليهما السّلام سوى مردم اشارت كرد كه خاموش باشيد.

حذيم گويد: هرگز بانويى پرده نشين گوياتر از وى نديدم، گوئى بر زبان علىّ عليه السّلام سخن مى راند، و مردم را اشارت به سكوت فرمود، دمها فرو بسته شد و هر زنگى از بانگ بايستاد، آنگاه پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

ص: 107

(1) امّا بعد، اى مردم كوفه، اى گروه دغا و دغل و بى غيرت، اشكتان خشك نشود و ناله اتان آرام نگيرد، مثل شما مثل آن زن است كه رشته خود را پس از محكم تافتن و ريستن باز تار تار مى كرد، سوگندهاتان را دست آويز فساد كرده ايد، چه داريد مگر لاف زدن و نازش و دشمنى و دروغ و مانند كنيزان چاپلوسى نمودن و چون دشمنان سخن- چينى كردن يا چون سبزه اى بر پهن روئيده ايد و گچى كه روى قبر بدان اندوده «1»، براى خود بد توشه اى فرستاديد كه خداى را بر شما بخشم آورد و در عذاب جاودان مانيد، آيا براى برادرم مى گرييد، آرى بگرييد كه شايسته گريستنيد، بسيار بگرييد و اندك بخنديد كه عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما آمد ننگى كه هرگز از خويشتن نتوانيد شست و چگونه از خود بشوئيد اين ننگ را كه فرزند خاتم انبياء؛ معدن رسالت و سيّد جوانان أهل بهشت را كشتيد آنكه در جنگ سنگر شما و تنها حزب و دسته شما بود و در صلح موجب آرامش دل شما و مرهم زخم شما و در سختى ها التجاى شما بود، و در محاربات مرجع شما او بود، بد است آنچه پيش فرستاديد براى خويش، و بد است آن بار گناهى كه بر دوش خود گرفتيد براى روز رستاخيز خود،

ص: 108

(1) نابودى باد شما را نابودى، و سرنگونى باد سرنگونى، كوشش شما بنوميدى انجاميد و دست ها بريده شد و سودا زيان كرد و خشم پروردگار را براى خود خريديد و خوارى و بيچارگى شما را حتم باشد.

مى دانيد چه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پيمانى شكستيد و چه پرده گى او را از پرده بيرون كشيديد و چه حرمتى از وى بدريديد و چه خونى ريختيد؟! كارى شگفت آورديد كه نزديك است از هول آن آسمانها فرو ريزد و زمين بشكافد و كوهها متلاشى شود و از هم بپاشد، مصيبتى است دشوار و بزرگ و بد و كج و پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته در عظمت به پر بودن زمين و آسمان است، آيا شگفت آوريد اگر آسمان خون ببارد، و عذاب آخرت خواركننده تر است و هيچ يارى نشوند، پس تأخير و مهلت شما را چيره نكند كه خداى تعالى از شتاب و عجله منزّه است و از فوت خونى نمى ترسد و او در كمينگاه ما و شما است آنگاه اين اشعار از انشاى خود فرمود كه:

چه خواهيد گفت هنگامى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله با شما گويد: اين چه كاريست كه كرديد- و شما كه آخرين امّت هستيد-؟! به خانواده و فرزندان و عزيزان من؛ بعضى اسيرند و بعضى آغشته بخون،

ص: 109

(1) پاداش من كه نيكخواه شما بودم اين نبود كه با خويشانم پس از من بدى كنيد، من مى ترسم عذابى بر شما نازل شود مانند آن عذاب كه قوم ارم را هلاك كرد.

پس از آنها روى بگردانيد.

حذيم گفت: مردم را حيران ديدم و دستها به دندان مى گزيدند، پيرمردى در كنار من بود مى گريست و ريشش از اشك تر شده بود و دست سوى آسمان برداشته مى گفت:

پدر و مادرم فدايشان؛ سالخوردگان ايشان بهترين سالخوردگانند و جوانان آنان بهترين جوانان و زنان ايشان بهترين زنان و نسل آنها والاتر از همه و فضل آنها بالاتر، و اين اشعار سرود:

پيرانشان بهترين سالخوردگانند و نسل اينان اگر شمار شود عارى از هر تباهى و خوارى است.

پس علىّ بن الحسين عليهما السّلام فرمود: اى عمّه خاموش باش، باقى ماندگان بايد از گذشتگان عبرت گيرند و تو بحمد اللَّه ناخوانده دانائى و نياموخته خردمند و گريه و ناله رفتگان را باز نمى گرداند. پس آن بانوى بزرگوار ساكت شد.

ص: 110

سپس آن حضرت از مركب فرود آمد و چادرى زدند، او زنان را فرود آورده و داخل چادر شد.

«احتجاج حضرت علىّ بن الحسين عليهما السّلام بر أهل كوفه» «وقتى از خيمه بيرون آمد و ايشان را بر بيوفائى و پيمان شكنى سرزنش نمود»

171- حذيم بن شريك اسدىّ گفت: زين العابدين عليه السّلام بيرون آمد و مردم را اشارت فرمود كه خاموش باشند و او ايستاده سپاس خداى گفت و ستايش او كرد و بر نبىّ صلّى اللَّه عليه و آله درود فرستاد آنگاه گفت:

اى مردم، هر كس مرا مى شناسد و هر كس نمى شناسد [بگويم] من علىّ فرزند حسينم، كه در كنار فرات او را كشتند بى آنكه خونى طلبكار باشند و قصاصى خواهند، من پسر آن كسم كه حرمت او بشكستند و مال او را تاراج كردند و عيال او را به اسيرى گرفتند، منم پسر آنكه او را محاصره كرده و كشتند و اين براى فخر كافى است!.

اى مردم، شما را بخدا سوگند آيا در خاطر داريد بسوى پدر من نامه نوشتيد و او را فريب داديد و پيمان و عهد و ميثاق بستيد و باز با او كارزار كرديد و او را بى ياور گذاشتيد؟!

ص: 111

پس هلاك باد شما را چه توشه اى براى خود پيش فرستاديد و زشت باد رأى شما! به كدام چشم بروى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نظر مى افكنيد، وقتى با شما گويد عترت مرا كشتيد و حرمت مرا شكستيد پس از امّت من نيستيد!؟

راوى گفت: صداى مردم به گريه بلند شد و به يك ديگر مى گفتند هلاك شديد و نفهميديد، پس علىّ بن حسين عليهما السّلام فرمود: خدا رحمت كند آنكه نصيحت من بپذيرد و وصيّت مرا محض خدا و رسول صلّى اللَّه عليه و آله و خاندان وى نگاهدارد، زيرا ما را در الگو پذيرى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شيوه اى است نيكو، همه گفتند: اى زاده رسول خدا ما فرمانبرداريم و پيمان تو را نگاهداريم دل بجانب تو داريم و هواى تو در خاطر ما است خداى تو را رحمت فرستد فرمان خويش بفرماى كه ما جنگ كنيم با هر كه جنگ كنيم با هر كه جنگ تو خواهد، و آشتى كنيم با هر كس تو با او صلح كنى، و قصاص خون تو را از آنان كه بر تو و ما ستم كردند بخواهيم!.

علىّ بن حسين عليهما السّلام فرمود: هيهات هيهات! اى بيوفايان مكّار، ميان شما شهوات حائل شد، مى خواهيد همان اعانت كه پدران مرا كرديد همان گونه مرا هم اعانت كنيد، هرگز چنين نخواهد شد!! سوگند به پروردگار راقصاتى (شتران حاجيان) كه به منى برند

ص: 112

آن زخم كه ديروز از كشتن پدرم و أهل بيت وى بر دل من رسيد هنوز بهتر نشده و التيام نيافته است، داغ پيغمبر فراموش نگشته و داغ پدرم و فرزندان پدر و جدّم موى رخسار مرا سپيد كرده است و تلخى آن ميان حلقوم و حنجره من است و اندوه آن در سينه من مانده است و خواهش من اين است نه با ما باشيد و نه بر ما، آنگاه فرمود:

تعجّبى در شهادت حسين نيست، و پدرش كه بهتر و گرامى تر از او بود كشته شد، اى أهل كوفه به اين مصيبتى كه به حسين رسيده خوشحال نباشيد هر چند بسيار عظيم است، كشته اى به شطّ فرات كه جانم فدايش باد، جزاى كسى كه او را به شهادت رساند آتش جهنّم است.

ص: 113

«احتجاج امام سجّاد عليه السّلام بر يكى از شاميان» «در بدء ورود او و همراهانش بر يزيد بن معاويه- لعنه اللَّه-»

172- از ديلم بن عمر نقل است كه گفت: هنگامى كه اسيران آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را به شام آوردند من آنجا بودم، پس آنان را بر پلّكان مسجد كه هميشه جاى اسيران بود بر پاى داشتند و در ميانشان علىّ بن حسين عليهما السّلام بود، پس پيرمردى شامى نزد ايشان آمده و گفت: سپاس خداى را كه شما را كشت و هلاك ساخت و شاخ فتنه را بريد!، و از ناسزا گفتن چيزى فرونگذارد. چون سخن او به آخر رسيد حضرت بدو گفت: من سكوت كردم تا سخنت به پايان رسيد و آنچه در دل از عداوت و كينه داشتى اظهار نمودى، پس تو نيز همچو من كه برايت سكوت نمودم خاموش باش. پيرمرد شامى گفت: بگو.

حضرت فرمود: آيا قرآن خوانده اى؟ گفت: آرى. فرمود: تا حال به اين آيه برخورده اى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» (1)؟ گفت: آرى.

«احتجاج امام سجّاد عليه السّلام بر يكى از شاميان» «در بدء ورود او و همراهانش بر يزيد بن معاويه- لعنه اللَّه-»

«احتجاج امام سجّاد عليه السّلام بر يكى از شاميان» «در بدء ورود او و همراهانش بر يزيد بن معاويه- لعنه اللَّه-»

(1) 172- از ديلم بن عمر نقل است كه گفت: هنگامى كه اسيران آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را به شام آوردند من آنجا بودم، پس آنان را بر پلّكان مسجد كه هميشه جاى اسيران بود بر پاى داشتند و در ميانشان علىّ بن حسين عليهما السّلام بود، پس پيرمردى شامى نزد ايشان آمده و گفت: سپاس خداى را كه شما را كشت و هلاك ساخت و شاخ فتنه را بريد!، و از ناسزا گفتن چيزى فرونگذارد. چون سخن او به آخر رسيد حضرت بدو گفت: من سكوت كردم تا سخنت به پايان رسيد و آنچه در دل از عداوت و كينه داشتى اظهار نمودى، پس تو نيز همچو من كه برايت سكوت نمودم خاموش باش. پيرمرد شامى گفت: بگو.

حضرت فرمود: آيا قرآن خوانده اى؟ گفت: آرى. فرمود: تا حال به اين آيه برخورده اى: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» «1»؟ گفت: آرى.

ص: 114


1- (1) شورى: 23.

(1) فرمود: مائيم قربى و نزديكان رسول كه خواستار مودّت به ايشان شده، آيا در سوره بنى اسرائيل به حقّى كه مخصوص ماست نه ديگر مسلمين برخورده اى؟ گفت: نه. فرمود:

آيا تا حال اين آيه را تلاوت نموده اى: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ» «1»؟ گفت: آرى.

فرمود: مائيم آن گروهى كه خداوند به رسولش امر فرموده كه حقّ ايشان را بپرداز.

پيرمرد شامى گفت: آيا واقعاً شما همان افراديد؟! حضرت سجّاد عليه السّلام فرمود: آرى ما همان افراديم، آيا اين آيه را تلاوت كرده اى:

«وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى» «2»؟ گفت: آرى.

حضرت فرمود: ما ذو القربى مى باشيم، آيا در سوره احزاب حقّى كه فقط مخصوص ما نه ديگر مسلمين باشد يافته اى؟

گفت: نه.

فرمود: مگر اين آيه را نخوانده اى: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» «3»؟ پيرمرد شامى دست خود به آسمان بلند كرده و سه بار گفت:

ص: 115

خدايا بدرگاهت توبه مى كنم! بار الها از عداوت به آل محمّد توبه مى كنم، و از قاتلين أهل بيت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله اظهار بيزارى مى جويم، تا حال قرآن تلاوت مى كردم ولى متوجّه اين مطالب نشده بودم.

«احتجاج حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى أمير المؤمنين عليه السّلام» «با يزيد وقتى آن ملعون با چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السّلام مى زد»

«احتجاج حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى أمير المؤمنين عليه السّلام» «با يزيد وقتى آن ملعون با چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السّلام مى زد»

(1) 173- از شيخى راستگو از بزرگان بنى هاشم- و ديگران- نقل است كه گفت: وقتى حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام و محارمش بر يزيد ملعون وارد شدند و سر مبارك امام حسين عليه السّلام را درون طشتى مقابل يزيد نهادند، آن ملعون با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك آن حضرت زده و اين اشعار را مى خواند:

قبيله هاشم با سلطنت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد، اى كاش پيران و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند مى ديدند زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه (در جنگ احد)، از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند اى يزيد دستت شل مباد،

ص: 116

جز ايشان مانند «بدر» داديم، اين را بجاى «بدر» كرديم و سربسر شد، من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد را از فرزندان او نجويم، (1) [راوى گويد: وقتى حضرت زينب اين صحنه را ديد دست بگريبان فرا برد و آن را چاك زد و بآوازى سوزناك كه دلها را پاره مى كرد فرياد زد: يا حسينا! يا حبيب رسول خدا! فرزند مكّه و منى! فرزند فاطمه زهراء بانوى زنان! اى زاده محمّد مصطفى!.

راوى گويد: بخدا قسم هر كس را در مجلس بود گرياند و يزيد ملعون خاموش نشسته بود، آنگاه زينب بر قدمهاى خود ايستاده و بر مجلس مشرف شد و آغاز به خطبه نمود، تا كمالات محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را اظهار نموده و بگويد كه براى رضاى خدا صبر و شكيب مى كنيم، نه براى ترس و وحشت!.]

راوى گفت: زينب- همو كه پدرش علىّ عليه السّلام و مادرش فاطمه عليها السّلام دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است- برخاسته و گفت:

سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است، و درود خداوند بر جدّ و پدر بزرگم

ص: 117

سرور انبياء و مرسلين، خداى سبحان راست گفت: سزاى آنان كه كار زشت كردند زشت باشد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به آن استهزاء نمودند، (1) اى يزيد، آيا پندارى كه چون اطارف زمين و آفاق آسمان را بر ما بستى و راه چاره بر ما مسدود ساختى تا ما را برده وار به هر سوى كشانيدند ما نزد خدا خواريم و تو گرامى نزد اويى، و اين غلبه تو بر ما از فرّ و آبروى تو است نزد خدا، پس بينى بالا كشيدى و تكبّر نمودى و بخود باليدى، خرّم و شادان كه دنيا در چنبر كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته، ملك و پادشاهى ما تو را صافى گشته اندكى آهسته تر! جاهلانه قدم بر ندار! آيا قول خداى تعالى را فراموش كردى: كافران نپندارند كه چون ايشان را مهلت داديم، خيرى براى آنان است، نه چنانست بلكه ما آنها را مهلت دهيم تا گناه بيشتر كنند و آنان را عذابى باشد دردناك؟!.

اى پسر آن مردمى كه جدّ من اسيرشان كرد پس از آن آزاد فرمود! از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود در پشت پرده نشانى و دختران رسول خدا را اسير بدين سوى و آن سوى كشانى، پرده آنان را بدرى؛ روى آنان را بگشائى، دشمنان آنان را از شهرى به شهرى برند

ص: 118

و بومى و غريب چشم بدانها دوزند و نزديك و دور، وضيع و شريف چهره آنان را مى نگرند از مردان آنان نه پرستارى مانده است نه ياورى نه نگهدارى و نه مددكارى، اينها همه از گستاخى تو بر خدا و انكار بر رسول خدا و ردّ بر قرآن است، (1) و تعجّبى ندارد و از چون تويى اين اعمال شگفت نيست، چگونه اميد دلسوزى و غمگسارى باشد از آنكه دهانش جگر پاكان را جويد و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان بروئيد، و عليه سرور انبياء جنگ راه انداخت، و احزاب را گرد آورد، و اعلان جنگ نمود و شمشيرها را بر روى رسول خدا كشيد؟! همو كه از تمام عرب به خدا منكرتر بود و ناسپاسترين فرستاده بود، و بيش از همه با خدا اظهار دشمنى مى كرد، و از سر كفر و طغيان مستكبرترين فرد بر پروردگار! ألا! اينها همه ثمره پس مانده كفر و كينه اى است كه از درون سينه براى مردگان بدر مى غرّد! پس چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب ننمايد آنكه سوى ما به چشم كينه و بغض نگرد، كفر خود به رسول خدا ابراز داشته و سخن بر زبان پرداخته و از سر سرور به قتل اولاد رسول و اسارت ذرّيّه اش بدون هيچ تحزّن و استعظامى به پدران خود باليده

ص: 119

و مى گويد:

از شادى و سرور فرياد مى زدند و مى گفتند: يزيد دستت شل مباد!

و رو به دندانهاى أبو عبد اللَّه- همان مكان بوسه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله- نموده با عصاى كوتاهش بدانها مى زند و شادى و سرور از رخسارش مى درخشد!! (1) بجانم قسم با ريختن خون سرور جوانان بهشتى، و فرزند پيشواى عرب، و خورشيد آل عبد المطّلب زخم را ناسور كرده و ريشه هاى فضيلت و تقوى را از جا بركندى! و بر پدران خود باليده و باد در بينى انداختى، و با ريختن خون آن حضرت خود را به سلف كافر خود مقرّب نمودى، سپس فرياد برآوردى! و بجانم قسم اگر حضورت بودند ندايشان مى دادى! (غم مخور) كه در همين زودى نزد آنان روى و آرزو كنى كاش دستت خشك شده و از پدر و مادر زاده نشده بودى، آن هنگام كه به سوى غضب الهى رهسپارى و خصم تو [و پدرت] رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است،

ص: 120

(1) خدايا داد ما را بستان و از اين ستمگران انتقام ما را بكش و خشم خود بر آنكه خون ما بريخت و عهدمان بشكست و حاميان ما را بكشت و هتك حرمت ما كرد فرود آر!، پس همان كه خواستى مرتكب شدى، بخدا كه فقط پوست خود را شكافتى و گوشت خودت را پاره پاره كردى و زودا بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در آئى با آن بار كه بر دوش دارى از ريختن خون دودمان وى و شكستن حرمت عترت و پاره تن او جايى كه خداوند پريشان آنان را به جمعيّت مبدّل كند و از ستمكار بديشان انتقام كشد، و داد آنان بستاند پس تو را قتل اينان تحريك نكند و مپندار آنان را كه در راه خدا كشته شدند مرده اند بلكه زنده اند و نزد پروردگار خود روزى داده مى شوند؛ در حالى كه بدان چه خداوند از فزونى و بخشش خود به آنان داده است شادمانند، همين بس كه خداوند تو را ولىّ و حاكم است و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خصم و جبرئيل پشتيبان.

و آن كس كه كار را براى تو ساخت و پرداخت و تو را بار گردن مسلمانان كرد بزودى بداند كه پاداش ستمكاران بد است و آگاه گردد كه مقام كداميك شما بدتر و راه كداميك گمراه كننده تر است،

ص: 121

(1) و اگر مصائب روزگار با من اين جنايت كرد (و مرا به اسيرى به اينجا كشانيد) و ناچار شدم با تو سخن گويم باز قدر تو را بسيار پست دانم و سرزنشهاى عظيم كنم تو را و نكوهش بسيار (و اين حشمت و امارتت موجب ترس و وحشت من نشود و خود را نبازم و نترسم و اين جزع و بيتابى كه در من بينى از هيبت تو نيست) پس از آنكه چشمهاى مسلمين را (در مصيبت برادر و خاندانم) گرياندى و دلهاشان را برياندى، اعوان و يارانت در اين راه دلهايى سخت داشتند، و جانهاى سركش و ابدانى مملوّ از غضب خدا و لعن رسول، كه شيطان در آن لانه كرده و تخم گذارده بود، و با تكيه بر اين گروه قدم برداشته و اقدام كردى! جاى بسى تعجّب و شگفتى است كه پرهيزگاران و اولاد انبياء و نسل اوصياء بدست طلقاى خبيث و نسل هرزگان و فاجران كشته و به شهادت مى رسند!!، خون ما از سر پنجه هاى شما مى ريزد و گوشتهاى ما از دهنهاى شما بيرون مى افتد و آن بدنهاى پاك و پاكيزه بر روى زمين افتاده را گرگان سركشى مى كنند و كفتاران آنان را در خاك مى غلطانند. اگر امروز به گمان خود غنيمت بدست آوردى و سود بردى به همين زودى زيان كنى وقتى كه نيابى مگر همان را كه دست تو از پيش فرستاد و خداوند بر بندگان ستم نكند.

ص: 122

(1) شكوه و شيون بخدا بريم و اعتماد بر او كنيم، پس هر كيد كه دارى بكن و هر چه كوشش خواهى بنماى و هر جهد كه دارى بكار بر، بخدا سوگند ذكر ما را از يادها محو نتوانى كرد و وحى ما را كه خداوند فرستاد نتوانى ميرانيد و بغايت ما نتوانى رسيد و ننگ اين ستم را از خويش نتوانى سترد، رأى تو سست است و شماره ايّام دولت تو اندك و جمعيّت تو به پريشانى گرايد آن روز كه منادى فرياد زند: «لعنت بر ستمكاران متجاوز».

و شكر و سپاس خداوندى را سزا است كه حكم و امر كرد به واسطه اولياى خود به سعادت و ختم احوال اصفياء ببلوغ مطالب ارادت، و نقل ايشان نموده به رحمت و رأفت و به رضوان و مغفرت، و به مشقّت تو گرفتار و مبتلا و ممتحن به جز تو خاكسار نگردانيد.

و استدعاى من از خداوند اين است كه اجر و پاداش برگزيدگانشان را به كمال رسانده و ثواب و اندوخته اشان را جزيل فرمايد! و درخواست مى كنم جانشين نيكويى بر ايشان گذارده و بازگشت خوبى بر ايشان مهيّا نمايد كه رحيم و با رأفت است.

يزيد ملعون از در پاسخ به آن فرمايشات گفت:

فريادى است كه از زنان شايسته است، نوحه گران را مرگ ديگران سهل نمايد! سپس دستور به ردّ و بازگشت آنان داد.

ص: 123

(1) 174- و نقل است كه خانم فاطمه دخت گرامى امام حسين عليه السّلام فردى خوش- روى بود و نزد بانوان ديگر أهل بيت جلوس فرموده بود، در اينجا فردى شامى و سرخ- روى نزد يزيد برخاسته و گفت:

اى امير مؤمنان، اين دختر را به من ببخش!- و مرادش همان حضرت بود- با اين كلام آن جناب دست بدامن عمّه اش حضرت زينب عليها السّلام شده و گفت: يتيم شدم كنيز هم بشوم؟! حضرت زينب عليها السّلام به مرد شامى گفت: دروغ بافتى و پستى كردى، بخدا كه اين كار نه از تو و نه از او (يزيد) ساخته است! يزيد به خشم آمده و گفت: اين در حيطه قدرت من است اگر بخواهم همان كنم.

حضرت زينب فرمود: هرگز! بخدا سوگند كه خداوند اين را براى تو قرار نداده، مگر اينكه بخواهى از آئين و دين ما خارج شده و دين ديگرى اختيار كنى! يزيد گفت: تنها پدر و برادر تو بودند كه از دين خارج شدند!.

حضرت زينب عليها السّلام فرمود: در پرتو دين خدا و آئين [جدّ و] پدر و برادر من بود كه تو هدايت شدى اگر واقعاً مسلمانى!

ص: 124

يزيد ملعون گفت: دروغ بافتى اى دشمن خدا! حضرت زينب فرمود: فعلًا تو حاكم و اميرى و به ناروا دشنام مى دهى و با قدرت زور مى گويى!.

با اين جواب گويا يزيد ملعون حيا كرده و ساكت شد. فرد شامى آن كلام باز گفت، يزيد جواب داد: دور شو، خدا تو را مرگ دهد و از زمين بردارد.

«احتجاج حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام» «با يزيد ملعون وقتى آن حضرت را نزد او بردند»

«احتجاج حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام» «با يزيد ملعون وقتى آن حضرت را نزد او بردند»

(1) 175- راويان موثّق و راستگو نقل كرده اند كه وقتى حضرت سجّاد عليه السّلام را همراه با كاروان اسرا از فرزندان امام حسين عليه السّلام و خانواده اش بر يزيد ملعون وارد كردند يزيد به آن حضرت گفت:

اى علىّ، خدا را سپاس كه پدرت را كشت! حضرت فرمود: مردم پدرم را كشتند.

يزيد گفت: خدا را سپاس كه با قتل او خيالم را آسوده ساخت!

ص: 125

(1) حضرت فرمود: بر قاتلين پدرم لعنت خدا باد! اى يزيد فكر مى كنى من خدا را لعنت كردم!؟

يزيد گفت: اى علىّ، بهتر است به منبر رفته و مردم را از فتنه پدرت و فتحى كه خداوند روزى أمير المؤمنين (يعنى يزيد) نمود با خبر سازى.

حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام فرمود: نمى دانم مقصود تو از اين مطلب چيست.

پس به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر رسول خدا فرمود:

اى مردم، هر كه مرا شناخت شناخت، و هر كه نشناخت من خودم را به او معرّفى مى كنم:

منم فرزند مكّه و منى، فرزند مروه و صفا، فرزند محمّد مصطفى، فرزند كسى كه بر هيچ كس پوشيده نيست، فرزند كسى كه به ملكوت اعلى شتافته و از سدرة المنتهى نيز گذشت، و منزلت قرب او همچون دو قاب قوس كمان، يا نزديكتر شد.

با شنيدن اين كلام چنان جوش و خروشى از گريه و فغان در ميان أهل شام بپا خاست كه يزيد بر جان خود ترسيد، پس دستور داد مؤذّن اذان گويد، در شروع به اذان چون به فراز «اللَّه أكبر، اللَّه أكبر» رسيد حضرت بر منبر نشست، و چون به فراز «أشهد أن لا

ص: 126

إله إلّا اللَّه، أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه» رسيد حضرت گريسته و روى به يزيد نموده و فرمود:

اى يزيد اين فردى كه نامش در اذان آمد پدر من است يا تو؟! (1) يزيد گفت: بلكه پدر شما است؛ از منبر بيا پايين. پس فرود آمده و در گوشه اى از مسجد جلوس فرمود، در اينجا «مكحول» يكى از صحابه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با او ديدار كرده و گفت: چگونه شب را بروز آوردى؟

فرمود: ميان شما با حالى همچون حال بنى اسرائيل ميان آل فرعون؛ كه پسرانشان را سر مى بريدند و زنانشان را به كنيزى مى بردند، و در اين سختى؛ بلا و امتحانى بزرگ بود كه خدا شما را بدان آزمود.

پس هنگام بازگشت به منزل يزيد حضرت سجّاد عليه السّلام را فراخوانده و بدو گفت:

اى علىّ «1» آيا با پسرم خالد كشتى مى گيرى! حضرت فرمود: كشتى من با او تو را چه سود، يك كارد به من و يك كارد به پسرت بده تا قوى تر ضعيفتر را بكشد!

ص: 127

پس يزيد او را به سينه خود چسبانده و گفت:

با اين طبيعت از جانب اخزم آشنايى كامل دارم، شير بچّه را همى ماند بدو.

گواهى مى دهم كه تو بحقّ فرزند علىّ بن ابى طالب هستى.

(1) سپس حضرت سجّاد عليه السّلام بدو فرمود: اى يزيد، به من رسيده كه قصد كشتن مرا دارى، اگر راست است با اين گروه زنان فردى را بفرست كه ايشان را به سلامت به حرم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله برساند!!.

يزيد ملعون به آن حضرت گفت: جز تو كسى مأمور اين كار نخواهد شد، خدا اين- مرجانه را لعن كند، بخدا كه من او را امر به قتل پدرت نكردم، و اگر من خود متولّى جنگ با او بودم هرگز او را نمى كشتم! سپس آن حضرت را با هداياى زيادى بهمراه خانواده و كاروان زنان رهسپار مدينه كرد «1».

ص: 128

«احتجاج امام سجّاد عليه السّلام در موارد مختلفى از علوم دينى» «و ذكر يكى از مواعظ نيكو و بليغ آن حضرت»

«احتجاج امام سجّاد عليه السّلام در موارد مختلفى از علوم دينى» «و ذكر يكى از مواعظ نيكو و بليغ آن حضرت»

(1) 176- مردى از اهالى بصره نزد آن حضرت آمده و گفت:

اى علىّ بن حسين، جدّ شما علىّ بن ابى طالب أهل ايمان را به قتل رساند! با اين سخن اشك در ديدگان آن حضرت جمع شده و در كف دستش جمع گشت، سپس آن را بر ريگها كوبيده و گفت:

اى برادر أهل بصره، نه بخدا اين گونه نيست، علىّ هيچ مؤمنى را نكشت و خون هيچ مسلمانى را نريخت، آنان أهل اسلام نبودند بلكه در دل كافر و در ظاهر مسلمان بودند، و زمانى كه بر كفر خود يار و اعوانى يافتند آن را آشكار ساختند، حال اينكه أهل خبره و حافظان آل محمّد نيك آگاهند كه أصحاب جمل و صفّين و نهروان بر زبان رسول خدا لعن شده اند، پس رسوا باد آنكه افتراى بر خدا و رسول بست! شيخى از اهالى كوفه گفت: اى علىّ بن حسين، جدّ تو (علىّ) مى گفت: «برادرانمان

ص: 129

بر ما ستم نمودند».

فرمود: مگر اين آيه را تلاوت نكرده اى «و به قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم- اعراف: 65»، و قوم عاد نيز مانند همان برادرانى است كه در كلام أمير المؤمنين آمده، خداوند هود و يارانش را نجات داد، و قوم عاد را با بادى عقيم هلاك ساخت.

(1) 177- و به اسناد گذشته از حضرت سجّاد عليه السّلام نقل است: او در حال بازگويى سرگذشت مسخ شدگان از بنى اسرائيل به ميمون بود و در آخر فرمود: خداوند اين قوم را به جهت صيد ماهى در روز شنبه مسخ فرمود، شما فكر مى كنيد خداوند با اين مردمى كه اولاد پيامبرش را كشته و حرمت او را شكستند چه خواهد كرد؟ پروردگار اگر چه در اين دنيا ايشان را مسخ نكرد ولى براى اينان چندين برابر عذاب مسخ در آخرت شكنجه اى سخت آماده فرموده است.

يكى پرسيد: اى زاده رسول خدا! ما اين حديث را شنيده بوديم، ولى برخى از ناصبين بما مى گويند: اگر قتل حسين بن علىّ عليهما السّلام باطل بود كه آن از صيد روز شنبه بمراتب عظيمتر و سختتر بوده، پس آيا نبايد خداوند بيشتر از آن مقدار كه بر صيّادان

ص: 130

روز شنبه غضب كرد بر قاتلين آن حضرت خشم كند؟! (1) حضرت فرمود: به اين ناصبان بگو: مگر گناهان ابليس بزرگتر از كسانى نيست كه به اغواى او كافر شدند؛ پس چرا خداوند آنان را مثل قوم نوح و فرعون هلاك كرد ولى با ابليس كارى نكرد، مگر او به هلاكت شايسته تر نيست، پس چرا خداوند اين مردمى كه بجهت ابليس مرتكب عمل موبقات «1» شدند را نابود كرد ولى ابليس را با آن همه دغلى مهلت داد؟! مگر نه اين است كه پروردگار ما با تدبير و حكم خود حكيم است كه چه كسى را هلاك و چه كسى را باقى گذارد؟ پس همين طور در باره صيّادان روز شنبه و قاتلان حسين عليه السّلام حكيمانه حكم فرموده، و بازخواست مختصّ بندگان است نه حضرت حقّ.

و حضرت باقر محمّد بن علىّ بن الحسين عليهم السّلام فرمود: وقتى پدرم اين حديث را بازگفت يكى از افراد مجلس گفت: اى زاده رسول خدا، چگونه خدا نسل اين گروه را بخاطر گناهان و معاصى گذشتگان و پدرانشان مورد عتاب و توبيخ قرار مى دهد؛

ص: 131

با اينكه خود فرموده: «هيچ كسى بار ديگرى را بر دوش نگيرد- انعام: 164»؟!.

(1) حضرت زين العابدين عليه السّلام فرمود: بى شكّ قرآن به لغت عرب نازل شده و آن أهل زبان را به لغتشان مخاطب قرار مى دهد، مردى از قبيله تيم- كه قبيله اش يك شهرى را غارت كرده و همه را كشته بودند- گفت: فلان شهر را غارت كرديد و فلان كار را انجام داديد، ولى فرد عرب- بجاى لفظ غارت- مى گويد: ما فلان كار را با فلان قبيله كرديم، و ما آل فلان را به اسارت گرفتيم، و ما فلان شهر را نابود كرديم. قصد آن را ندارند كه خود را در آن كار شريك بدانند، قصد آنان سركوفت است و قصد اينان افتخار، كه قوم ايشان بود كه فلان كار را انجام داد.

و كلام خداوند در اين آيات فقط قصد توبيخ گذشتگان و سرزنش اين افرادى است كه امروز بر آن كردار مباهات مى كنند، زيرا آن لغتى است كه قرآن بر آن پايه نازل شده است، و بدين خاطر بود كه بازماندگان از اعمال گذشتگان خود راضى و خشنود بودند و آن را بر آنان روا مى داشتند، پس مى شود به ايشان گفت: شما مرتكب آن اعمال شديد، يعنى: به زشتى كارشان رضايت داديد.

ص: 132

(1) 178- از أبو حمزه ثمالى نقل است كه گفت: يكى از قضات أهل كوفه بر حضرت سجّاد عليه السّلام وارد شده و گفت:

خدا مرا فدايت كند! مرا از حقيقت آيه «و ميان آنان و آباديهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم آباديهاى پيدا و پيوسته پديد آورديم، و در آنها آمد و شد را به اندازه كرديم [و گفتيم:] در آنها شبها و روزها ايمان و بى بيم رفت و آمد كنيد- سبأ: 18» آگاه فرما؟

حضرت فرمود: اطرافيان شما در عراق چه مى گويند؟ گفت: مى گويند مراد مكّه است.

فرمود: مگر در جايى بيشتر از مكّه سرقت ديده اى؟ گفت: پس آن چيست؟

فرمود: مراد فقط مردان است. گفت: اين در كجاى قرآن است؟

فرمود: مگر آيه «و بسا ده و آبادى كه از فرمان پروردگارشان و فرستادگان او سر باز زدند- طلاق: 8» و: «و آن آباديها را چون ستم كردند هلاك كرديم- كهف: 59» و: «و از شهرى كه در آن بوديم و از كاروانى كه با آن آمديم بپرس- يوسف: 82» را نشنيده اى؟ آيا پرسش از قريه و آبادى مى كند يا مردان يا قافله؟

راوى گويد: آن حضرت در اين معنى آيات ديگرى را تلاوت نمود.

ص: 133

سائل پرسيد: قربانت گردم، پس اينان چه كسانى هستند؟ فرمود: آنان ما هستيم، مگر اين آيه را نشنيده اى كه فرموده: «در آنان شبها و روزها ايمن و بى بيم رفت و آمد كنيد- سبأ: 18»؟ فرمود: مراد ايمنى از انحراف و كجى است.

(1) 179- و روايت شده كه حضرت زين العابدين عليه السّلام بر حسن بصرى عبور كرد در حالى كه او در سرزمين منى مردم را موعظه مى كرد، آن حضرت ايستاده و به او گفت:

صبر كن تا حالى كه در آنى برايت بازگو كنم: آيا در اين حال كه هستى از وضع ميان خود و خدا به آن حدّ از رضا رسيده اى؛ اگر فردا تو را مرگ دريابد؟ گفت: نه.

فرمود: آيا قصد دارى از اين حال كه هستى خود را به حالى كه از آن راضى هستى تحوّل و انتقال دهى؟ حسن بصرى سر بزير انداخته و پس از مدّتى گفت: اگر بگويم راست نگفته ام.

فرمود: آيا اميد به پيامبرى پس از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله دارى كه با او برايت سابقه اى باشد؟

گفت: نه.

فرمود: آيا اميد به سرايى جز اين دنيا دارى كه به آنجا بازگردانده شوى و در آن به عمل پردازى؟ گفت: نه.

ص: 134

فرمود: آيا فرد خردمندى را سراغ دارى كه با اين حال كه از خودش راضى باشد؟ كه تو در حالى هستى از وضع ميان خود و خدا راضى نبوده و در اميد تحوّل و انتقال به حال ديگر هم صادق نيستى، و اميد به پيامبرى پس از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله هم ندارى، و نه سرايى جز اين دنيا كه در آن بكار پردازى، با اين حال مردم را موعظه مى كنى؟!!.

[و بروايتى ديگر: براى چه مردم را از عمل مشغول ساخته و آنان را موعظه مى كنى؟] راوى گويد: وقتى آن حضرت رفت حسن بصرى گفت: او كه بود؟ گفتند: علىّ بن- الحسين، حسن بصرى گفت: اينان از خاندان علم و دانشند!.

و پس از آن ديگر مشاهده نشد كه حسن بصرى مردم را موعظه و نصيحت كند.

(1) 180- و از أبو حمزه ثمالى نقل است كه گفت: از امام سجّاد عليه السّلام شنيدم كه مردى از قريش را حديث مى كرد و مى گفت: وقتى خداوند توبه آدم عليه السّلام را پذيرفت او با حوّا نزديكى نمود- و از زمان خلقت او و حوّا جز در زمين با او نزديكى نكرده بود-، و اين پس از پذيرش توبه از جانب خداوند بود، و حضرت آدم خانه خدا و اطراف آن را تعظيم مى داشت، و هر گاه قصد نزديكى داشت هر دو از حرم خارج شده و در بيرون از حدّ حرم

ص: 135

عمل نزديكى را انجام مى داد، سپس هر دو غسل مى كردند، و اين به جهت احترام به حرم بود، سپس به حياط حرم بازمى گشت.

بارى از حوّا بيست پسر و بيست دختر متولّد شد، و در هر شكم يك پسر و يك دختر برايش تولّد مى يافت، و اوّلين فرزند او «هابيل» همراه با يك دختر بنام «اقليما» بود، و در زايمان دوم: «قابيل» با دخترى بنام «لوزا»، و لوزا زيباترين دختر او بود.

زمانى كه آنان به بلوغ رسيدند از ترس فتنه و گرفتارى حضرت آدم همه را فراخوانده و به هابيل پيشنهاد ازدواج با لوزا و قابيل با اقليما را داد.

قابيل گفت: از اين تصميم راضى نيستم، آيا خواهر زشت هابيل را به من، و خواهر زيباى مرا به هابيل تزويج مى كنى؟!.

حضرت آدم عليه السّلام فرمود: پس ميانتان قرعه مى اندازم، لوزا و اقليما سهم هر كدامتان كه شد او را با همان تزويج مى كنم.

هر دو بدان راضى شدند، پس ميانشان قرعه انداخت.

ص: 136

پس بر همان رأى اوّل سهم هابيل؛ لوزا خواهر قابيل شد و سهم قابيل اقليما خواهر هابيل گرديد، پس بر اساس همان قرعه آنان را نزد خداوند به زوجيّت هم درآورد.

و پس از آن خداوند ازدواج با خواهر را ممنوع و حرام فرمود.

مرد قرشى از امام عليه السّلام پرسيد: آيا از آن دو صاحب فرزند هم شدند؟ فرمود: آرى، پرسيد: اين عمل (ازدواج با خواهر) كه امروز رفتار مردم مجوس است!.

حضرت فرمود: مردم مجوس پس از تحريم الهى اين عمل را انجام دادند.

سپس بدو فرمود: منكر اين مطلب مباش، هر آينه اين قوانينى است كه قبلًا جارى شده، مگر خداوند حوّا را از آدم نيافريد و بعد همو را به تزويج آدم درآورد، اين نيز يك قانون از قوانين آنان بود، و پس از آن خداوند آن عمل را تحريم فرمود.

(1) 181- روزى عبّاد بصرىّ در راه مكّه به حضرت سجّاد عليه السّلام برخورده و به او گفت:

اى علىّ بن الحسين، آيا جهاد با سختيهاش را ترك گفته و رو سوى حجّ با آسانى آن آورده اى؟! در حالى كه خداوند مى فرمايد: «خداى از مؤمنان جانها و مالهاشان را بخريد

ص: 137

و به بهاى آنكه بهشت براى آنان باشد، در راه خدا كارزار مى كنند پس مى كشند و كشته مى شوند. و عده اى است راست و درست بر خداى در تورات و انجيل و قرآن، و كيست كه به پيمان خويش از خدا وفادارتر است؟ پس به اين خريد و فروخت كه كرديد شادمان باشيد. و اين است رستگارى و كاميابى بزرگ- توبه: 111»؟! [حضرت فرمود: آيه را تمام كن، گفت:] «همان توبه كنندگان و پرستندگان و ستايندگان سپاسدار و روزه داران و ركوع كنندگان و سجودكنندگان و فرمايندگان به كار نيك و بازدارندگان از كار زشت و نگهداران مرزهاى خداى، و مؤمنان را مژده باد!- توبه: 112».

حضرت فرمود: هر گاه اين گروه- كه داراى اين صفات باشند- را يافتى جهاد با ايشان افضل از انجام حجّ است؟!.

(1) 182- آن حضرت از نبيذ سؤال شد، فرمود: گروهى آن را نوشيده و مردم صالحى آن را تحريم داشتند، پس گواهى شهوت پرستان بيشتر در خور نپذيرفتن است تا شهادت أهل رياضت!.

(2) 183- از عبد اللَّه بن سنان نقل است كه حضرت صادق عليه السّلام مى فرمود: مردى به امام علىّ بن الحسين عليهما السّلام گفت: فلانى تو را منسوب به گمراهى و بدعت مى كند!.

فرمود: رعايت حقّ مجلس آن مرد را بخاطر نقل گفتارش به ما نكردى، و حقّ مرا نيز مراعات نكردى چرا كه از برادرم مطلبى را بمن رساندى كه از آن خبر نداشتم، براستى كه مرگ

ص: 138

همه ما را فرا مى گيرد، و بيرون شدن از خاك اجتماع ما، و رستاخيز و قيامت محلّ قرار ما است، و خود خداوند ميان ما حكم مى فرمايد. زنهار كه غيبت كسى نكنى، زيرا غيبت خورش سگان جهنّم است.

و بدان كسى كه بسيار عيب مردمان گويد، همان زياده گويى به زيانش بر او شهادت دهد كه به همان مقدار به دنبال عيب بوده.

(1) 184- شخصى از آن حضرت پرسيد: سكوت بهتر است يا سخن گفتن؟ فرمود:

هر كدام داراى آفاتى است، و در صورت نداشتن آفت، حرف زدن بهتر از سكوت است.

پرسيد: اى زاده رسول خدا اين چگونه است؟ فرمود: زيرا خداوند انبيا و اوصيا را به خموشى و سكوت مبعوث نفرمود بلكه به سخنرانى و كلام، و بهشت جزاى سكوت نشده، و نه ولايت خداوند بدان واجب، و نه آتش جهنّم بخاطر آن محصور، و نه غضب الهى بدان فرو نشيند، و همه اينها فقط و فقط در پرتو كلام و سخن گفتن است، و من قادر نيستم كه ماه را با خورشيد برابر كنم، تو فقط فضل سكوت بر كلام را مى گويى نه فضيلت كلام و سخن گفتن بر سكوت و خموشى را.

ص: 139

(1) 185- از امام باقر عليه السّلام نقل است كه گفت: وقتى حسين بن علىّ عليهما السّلام به شهادت رسيد، محمّد ابن حنفيّه كسى بدنبال امام سجّاد فرستاده و با او خلوت نموده و گفت:

اى پسر برادر، تو خود مى دانى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وصيّت و امامت پس از خود را به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام نهاد، سپس به حسن، و بعد هم به حسين عليهما السّلام، حال پدرت عليه السّلام به شهادت رسيده و بر كسى وصيّت نكره، و من عموى تو و هم ريشه توام، و من در اين سنّ و قدمت از تو در اين سنّ جوانى به آن مقام شايسته ترم، پس در مسأله وصيّت و امامت با من منازعه و مخالفت مكن!.

حضرت علىّ بن الحسين عليهما السّلام بدو گفت: اى عمو، رعايت تقواى الهى را نموده و ادّعاى چيزى كه حقّ تو نيست را مكن، من تو را موعظه مى كنم كه از بى خبران نشوى، اى عمو، بدرستى كه پدرم- صلوات خدا بر او باد- پيش از آنكه آهنگ عراق را كند به من وصيّت نمود و ساعتى پيش از شهادت با من در اين باره عهد بست، و سلاح رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نزد من است، پس متعرّض آن مشو و گر نه مى ترسم عمرت كوتاه شده و حالت دگرگون و پراكنده شود، و بى شكّ خداوند تبارك و تعالى عهد فرموده كه

ص: 140

امامت و وصيّت را فقط در نسل حسين عليه السّلام قرار دهد، اگر قبول ندارى بيا برويم نزد حجر الأسود تا از آن طلب حكم كنيم.

(1) امام باقر عليه السّلام فرمود: كلام ميان آن دو در مكّه بود تا اينكه نزد حجر الأسود رفتند، حضرت سجّاد عليه السّلام به محمّد ابن حفيّه گفت:

ابتدا شما به درگاه خداوند ناله و ابتهال كرده و بخواه كه حجر را برايت به نطق آورد سپس من درخواست مى كنم.

محمّد ناله و ابتهال نموده و درخواست كرد ولى هيچ جوابى از حجر نشنيد.

حضرت فرمود: اى عمو بى شكّ اگر تو وصىّ و امام بودى حتماً جوابت مى داد.

محمّد گفت: پسر برادرم حال تو بخواه، پس آن حضرت دست بدرگاه خداوند شد سپس خطاب به حجر گفت: تو را قسم به آن خدايى كه در تو ميثاق انبيا و اوصيا و همه مردم را قرار داد كه با زبان عربى مبين بگويى وصىّ پس از حسين بن علىّ كيست؟

پس حجر آنچنان به جنبش آمد كه نزديك بود از جا كنده شود سپس خداوند آن را به زبان عربىّ مبين گويا فرمود پس گفت:

ص: 141

خداوندا بدرستى وصيّت و امامت پس از حسين بن علىّ بن أبى طالب به علىّ فرزند حسين پسر علىّ بن أبى طالب؛ و فرزند فاطمه زهرا دخت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى رسد.

پس محمّد ابن حنفيّه بازگشته و پس از آن معتقد به ولايت آن حضرت شد «1».

(1) 186- ثابت بنانى گويد: من همراه گروهى از عبّاد بصره همچون ايّوب سجستانى و صالح مرّى و عتبه غلام و حبيب فارسى و مالك بن دينار رهسپار حجّ بوديم، وقتى داخل مكّه شديم ديدم كه شهر دچار كم آبى است، و عدم بارندگى موجب تشنگى سختى بر مردم شده، پس اهالى مكّه و تمام حجّاج دست بدامن ما گشتند تا بر ايشان نماز باران بخوانيم، ما نيز داخل حرم شده و پس از طواف خاضعانه و ملتمسانه از خداوند درخواست نموديم

ص: 142

ولى اجابت نشديم، و ما در همين حال بوديم كه متوجّه جوانى شديم رو بجانب ما دارد، حزن سراسر وجود او را گرفته و اندوه آشفته اش ساخته بود، ابتدا چند دور طواف خانه كرد سپس رو بما نموده و گفت: (1) اى مالك بن دينار، ثابت بنانى! ايّوب سجستانى! صالح مرّى! عتبه غلام! حبيب فارسى! اى سعد، عمر! صالح اعمى! اى رابعه، و اى سعدانه، و اى جعفر بن سليمان!! همگى گفتيم: لبّيك و سعديك اى جوان! فرمود: آيا ميان شما كسى نيست كه محبوب خداى رحمان باشد؟! گفتيم: اى جوان وظيفه ما دعا است و بر آن حضرت اجابت!.

فرمود: از مكّه دور شويد كه اگر ميانتان فردى محبوب رحمان بود حتماً اجابت مى فرمود، سپس نزد كعبه رسيده و به خاك افتاد، و شنيدم كه در سجده مى گفت: «آقاى من! قسم به دوستى و محبّت به من، اين مردم را از باران خود سيراب ساز!».

پس كلام آن حضرت بپايان نرسيده بود كه باران شديدى باريدن گرفت.

گفتم: اى جوان، از كجا فهميدى كه محبوب خدايى؟

ص: 143

فرمود: اگر محبوب خداوند نبودم مرا به زيارت خود نمى خواند و چون دعوت حقيقى فرمود دريافتم كه مرا دوست مى دارد، پس او را به حبّ و دوستى اش بمن سوگند دادم وى نيز پذيرفت، سپس امام عليه السّلام بازگشت در حالى كه اين اشعار را مى سرود:

هر كه خداى را شناخت و معرفت پروردگار وى را بى نياز نساخت او بدبخت است.

در راه طاعت پروردگار هر چه بدو رسد هيچ زيانى را متوجّه وى نخواهد ساخت.

كردار بنده جز پرهيزگارى فايده اى ندارد، كه تمام عزّت مختصّ پرهيزگار است.

گفتم: اى مردم مكّه، او كه بود؟

گفتند: علىّ بن حسين بن علىّ بن ابى طالب- صلوات خداوند بر همه ايشان باد-.

(1) 187- به اسناد مذكور در متن از حضرت سجّاد عليه السّلام نقل است كه فرمود:

مائيم امامان مسلمين، و حجّتهاى خدا بر جهانيان، و سروران أهل ايمان، و رهبران پيشانى سفيدان از وضو، و اولياى مؤمنين، و مائيم امان أهل زمين، مانند ستارگان كه امان أهل آسمانند، و مائيم كسانى كه خداوند بخاطرشان زمين را از نابودى با اهلش باز مى دارد، و بخاطر ما باران را مى باراند، و رحمت را نشر مى دهد، و بركات زمين را خارج

ص: 144

مى سازد، و اگر ما در زمين نبوديم؛ زمين با اهلش فرو مى رفتند.

سپس فرمود: از آفرينش زمين و خلق آدم تا حال؛ زمين از حجّت خدا خالى نمانده، كه آنان يا ظاهر و مشهور هستند يا غايب و پنهان، و تا روز قيامت از حجّتى الهى خالى نخواهد ماند، و گر نه خداوند عبادت نمى شد.

(1) 188- و از أبو حمزه ثمالى از أبو خالد كابلى نقل است كه گفت:

بر سرورم امام سجّاد عليه السّلام وارد شده و گفتم: اى زاده رسول خدا، بمن فرماييد افرادى كه طاعت و دوستى اشان از طرف خداوند بر ما واجب شده چه كسانند؟ همانها كه پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر بندگان واجب است كه از ايشان پيروى كنند؟

فرمود: اى أبو كنكر، بى شكّ صاحبان امر؛ امامانى كه خداوند طاعتشان را بر همه مردم واجب ساخته عبارتند از: أمير المؤمنين علىّ بن ابى طالب، سپس حسن، و حسين دو فرزند علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام، تا اينكه كار به ما رسيد، سپس خاموش شد.

عرض كردم: سرور من، از حضرت أمير عليه السّلام براى ما نقل است كه فرموده:

ص: 145

«زمين از حجّت خداوند بر بندگان خالى نمى ماند» پس حجّت و امام پس از شما كيست؟ (1) فرمود: پسرم محمّد، و نام او در تورات باقر است، علم و دانش را مى شكافد شكافتنى، هموست حجّت و امام پس از من، و پس از محمّد پسرش جعفر است و نام او نزد أهل آسمان صادق است.

گفتم: سرور من، چگونه اسم آن حضرت صادق شد، كه همه ايشان صادقند؟

فرمود: پدرم از پدرش مرا حديث كرد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «وقتى فرزندم جعفر بن محمّد بن علىّ بن حسين بن علىّ بن أبى طالب متولّد شد نام او را صادق نهيد، كه پنجمين از فرزندان او همو كه نامش جعفر است گستاخانه بر خدا و از سر كذب و دروغ ادّعاى امامت مى كند، پس نام او نزد خداوند جعفر كذّاب است، همو كه بر خدا افترا بسته و ادّعاى چيزى كه براى او نيست را مى كند، مخالف پدر شده و بر برادرش حسد مى ورزد، اين همان است كه پرده الهى را هنگام غيبت ولىّ خدا پاره مى كند.

سپس حضرت سجّاد عليه السّلام بشدّت گريست، بعد فرمود:

گويا جعفر كذّاب را مى بينم كه طاغى زمانش را وادار مى كند تا در امر ولىّ اللَّه و پنهان در

ص: 146

حفظ خدا و موكّل بر حرم پدرش تفتيش كند بخاطر جهلى كه بر ولادت او دارد، و حرصى كه بر قتل او دارد اگر به او دسترسى يابد، و طمعى كه به ميراث او دارد تا آن را به ناحقّ غصب نمايد.

(1) أبو خالد گفت: عرض كردم: اى زاده رسول خدا، آيا چنين چيزى واقع خواهد شد؟

فرمود: آرى بخدا كه واقع خواهد شد و آن در صحيفه اى كه نزد ماست مكتوب است، صحيفه اى كه در آن محنتهايى كه پس از رسول خدا خدا بر ما جارى مى شود همه و همه مكتوب است.

أبو خالد گفت: عرض كردم: اى زاده رسول خدا، پس از آن چه خواهد شد؟

فرمود: آنگاه غيبت ولىّ خدا طولانى خواهد شد، همو كه دوازدهمين از اوصياى رسول خدا و امامان پس از او است.

اى أبا خالد، مردم دوران غيبت آن امام كه معتقد به امامت و منتظر ظهور اويند از مردم هر روزگارى برترند، زيرا خداى تعالى عقل و فهم و معرفتى به آنان عطا فرموده كه غيبت نزد آنان به منزله مشاهده است، و آنان را در آن روزگار همچون مجاهدين در مقابل رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه با شمشير به جهاد برخاسته اند قرار داده است،

ص: 147

آنان مخلصان حقيقى و شيعيان راستين ما و داعيان به دين خداى تعالى در نهان و آشكارند.

و فرمود: چشم براه بودن فرج و گشايش خود بزرگترين فرج است.

(1) 189- به اسناد مذكور در پيش از حضرت سجّاد عليه السّلام نقل است كه در تفسير آيه كريمه «شما را در قصاص زندگانى و حيات است- بقره: 179» فرمود: «و شما را» اى امّت محمّد- «در قصاص زندگانى و حيات است»، زيرا هر كه قصد قتل نمايد با علم به اينكه قصاص خواهد شد دست از آن بردارد، همين زندگى و حياتى براى كسى كه قرار است كشته شود مى باشد، و نيز موجب حيات فردى است كه قرار است بكشد، و موجب حيات ديگر از مردمان نيز مى باشد، همين كه بدانند قصاص امرى است واجب، از ترس قصاص جرأت كشتن پيدا نمى كنند، «اى اولو الألباب» يعنى اى خردمندان «باشد كه تقوا پيشه كنيد».

سپس فرمود: بندگان خدا! اين قصاص قتلى است كه در دنيا مرتكب آن شده و روحش را تباه نموده ايد، برايتان بگويم كه بدتر از اين قتل چيست، و آنچه خداوند بر قاتلش واجب ساخته كه از اين قصاص بدتر است؟! گفتند: آرى اى زاده رسول خدا.

ص: 148

فرمود: بدتر از اين كشتن ارتكاب به قتلى است كه تا ابد جبران ناپذير و عارى از حيات و زندگى است.

گفتند: آن چه قتلى است؟

فرمود: گمراه نمودن نبوّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و ولايت علىّ بن أبى طالب و سلوك به غير راه خدا، و اينكه ديگرى را به پيروى راه دشمنان علىّ عليه السّلام تحريك و به امامتشان ترغيب كند، و حقّ علىّ را از او دفع نموده و فضيلت آن حضرت را انكار نمايد، و هيچ ابايى از اين اعطاى بناحقّ و تعظيم دشمن آن حضرت نداشته باشد، اين همان قتلى است كه تا ابد فرد مقتول را در جهنّم نگه مى دارد، پس جزاى اين چنين قتلى خلود در آتش جهنّم است.

(1) 190- و امام حسن عسكرىّ عليه السّلام فرموده: مردى همراه با فردى كه گمان داشت او قاتل پدرش مى باشد نزد امام سجّاد عليه السّلام رسيده و اعتراف نمود و مستوجب قصاص شد، آن حضرت از ولىّ دم خواستار عفو او شد تا خداوند ثوابش را عظيم دارد، ولى دلش راضى نشد.

پس امام علىّ بن الحسين عليهما السّلام به ولىّ دم كه خواهان قصاص بود فرمود:

ص: 149

اگر از اين مرد فضيلتى يادت مى آيد بخاطر همان او را عفو كن، و از اين گناهش در گذر.

گفت: اى زاده رسول خدا، او را بر من حقّى است، ولى نه در آن حدّ كه موجب عفو از قتل پدرم باشد.

فرمود: پس چه قصدى دارى؟! گفت: پرداخت ديه، اگر قصد آن حقّ را دارد، من هم با او با پرداخت ديه كنار آمده و از او مى گذرم.

امام علىّ بن الحسين عليهما السّلام فرمود: حقّ او در ذمّه شما چيست؟

گفت: اى زاده رسول خدا، به من يكتاپرستى را تلقين كرده، همراه با نبوّت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و امامت علىّ و باقى امامان- عليهم السّلام-.

حضرت فرمود: آيا چنين حقّى كفايت از خون پدرت نمى كند؟ آرى بخدا سوگند اين چنين حقّى در عوض خونبهاى تمام أهل زمين از ابتدا تا انتهى جز انبياء و امامان عليهم السّلام اگر كشته شوند كفايت مى كند، زيرا هيچ چيزى وفا به خون اينان نمى كند.

(1) 191- و باسناد مذكور در قبل نقل است: امام باقر عليه السّلام فرمود: روزى محمّد بن مسلم

ص: 150

ابن شهاب زهرىّ بر پدرم امام سجّاد عليه السّلام وارد شد در حالى كه بسيار محزون و غمبار بود، پدرم بدو فرمود: تو را چه شده كه اين چنين محزونى؟! گفت: اى زاده رسول خدا، غمها و غصّه هايى است كه پيوسته از جهت حسودان بر نعمت و طمعكاران در موقعيّتم بر من وارد مى شود، تا جايى كه ديگر به هيچ كس اعتماد ندارم.

(1) حضرت سجّاد عليه السّلام فرمود: زبانت را حفظ كن تا دوستانت را بدست آورى.

زهرىّ گفت: اى زاده رسول خدا، من در كمال خوش زبانى با اينان رفتار مى كنم.

حضرت فرمود: هيهات هيهات! مبادا مبتلا به عجب شوى، و نكند كلامى گويى كه مخالف دلشان باشد، هر چند عذر آن نزد تو باشد، چون تو قادر نخواهى بود به تمام مخالفين خود عذرت را بنمايى و حرف را روشن كنى.

سپس فرمود: اى زهرىّ، كسى كه از نظر عقل به كمال نرسيده، زودتر به وادى هلاكت مى افتد.

زهرىّ! چرا أهل اسلام را همچو أهل و خانواده خود نمى بينى؛ كه بزرگشان را

ص: 151

همچون پدر، و كوچكشان را همچون فرزند، و همسانشان را همچون برادر در نظر بگيرى، در اين صورت بكداميك از ايشان حاضرى ستم كنى، يا نفرين نموده يا آبرويش را ببرى؟!!.

(1) اگر مبتلا به وسوسه ابليس شدى كه تو از ديگران برترى، ببين اگر آن بزرگتر از تو بود بگو: او پيش از من أهل ايمان شده و كردار صالحش بيشتر از من است. و اگر كوچكتر از تو بود بگو: من بيش از او مرتكب معصيت شده ام پس او بهتر از من است. و اگر همسان تو بود بگو: من به گناه خود يقين دارم ولى در باره او شكّ دارم، چرا يقين خود را با شكّ عوض كنم.

اگر ديدى أهل اسلام تو را تعظيم مى كنند و مورد احترام خود قرار مى دهند بگو:

اين فضل را آنان قائلند، و اگر از اينان ستم و ناراحتى به تو رسيد بگو: اين بخاطر گناهى است كه مرتكب شده ام. كه اگر تو اين گونه رفتار كنى خداوند زندگى را بر تو آسان گرفته و دوستانت را بسيار مى نمايد، و از اعمال نيك اينان خوشحال شده و بهيچ وجه از ستم اينان تأسّف نخواهى خورد.

ص: 152

و بدان كه كريمترين فرد بر مردم كسى است كه خيرش بسيار و از اينان بى نياز بوده و عفيف باشد، و پس از او كسى است كه عفيف باشد هر چند بديشان نيازمند باشد، زيرا أهل دنيا به اموال خود عشق مى ورزند، پس هر كه مزاحم معشوقه اينان نشود بر ايشان كرم كرده، و هر كه علاوه بر عدم مزاحمت چيزى به اموالشان نيز اضافه كند عزيزتر و كريمتر بر ايشان مى باشد.

(1) 192- و به اسناد مذكور در قبل از حضرت رضا عليه السّلام نقل است كه فرمود:

حضرت سجّاد عليه السّلام فرموده: اگر شما فرد ظاهر الصّلاحى ديديد كه از پارسايى سكوت اختيار نموده و خضوع در حركاتش هويدا بود، صبر كنيد؛ آهسته! مبادا اين ظاهر شما را گول بزند، زيرا بيشتر افرادى كه در بدست آوردن دنيا و ارتكاب محرّمات ناتوانند و داراى نيّتى ضعيف و ترس قلبى اند؛ دين را دام و تله اى براى دنياى خود ساخته اند، و پيوسته مردم فريب ظاهر اينان را مى خورند، و اگر امكان عمل حرامى را پيدا كنند حتماً مرتكب آن خواهند شد.

و اگر ديديد او از مال حرام خوددارى مى كند، صبر كن؛ آهسته! گول نخور كه

ص: 153

شهوات آدمها گوناگون است، زيرا تعداد افرادى كه از مال حرام خوددارى مى كنند زياد نيست هر چند در ظاهر زياد باشند، و در عوض خود را اجبار به اعمال زشتى (زنا) مى كنند و در آن مرتكب حرام مى شوند.

(1) و اگر ديديد از اين كارهاى زشت نيز خوددارى مى كنند باز هم صبر كنيد! مبادا گولشان را بخوريد، تا اينكه كاملًا به عقده دلشان بنگريد، زيرا همه افرادى كه اين گونه اند در آخر به انديشه اى متين باز نمى گردند، و افرادى كه بواسطه جهل به فساد مى افتند بيشتر از گروهى است كه با عقل اصلاح مى شوند.

و اگر عقل او را نيز متين و استوار يافتيد، باز هم صبر كنيد و گول نخوريد! ببينيد هواى او متابع عقل است، يا عقل پيروى هوى؟ و ببينيد عكس العمل او در برابر رياستهاى باطل چگونه است؛ مثبت يا منفى؟.

زيرا گروهى از مردم در دنيا و آخرت زيان مى كنند، دنيا را براى دنيا ترك نمودند، و لذّت رياست باطله را بر خوشى اموال و نعمتهاى مباح حلال ترجيح دادند، و همه اينها را براى رياست باطله رها نمودند، تا اينكه اگر به او گويند: از خداى بترس، بزرگ- منشى او را به گناه وادارد (يا: عزّت ظاهرى كه با گناه بدست آورده او را مى گيرد).

دوزخ او را بس است و هر آينه بد بسترى است.

ص: 154

(1) و او بى هدف به هر درى مى كوبد، اوّلين باطل او را به دورترين اهداف زيان و خسارت رهبرى مى كند، و پس از آنكه درخواست كار باطل را مى كند خدايش نيز او را در طغيانش مى كشاند، پس او حرام خدا را حلال داشته و حلال خداوند را تحريم مى كند، و اگر رياستش- همان كه موجب بدبختى او شده- سالم بماند ديگر برايش مهمّ نيست مطلبى از دينش فوت شود، اين افراد همانهايند كه خدا بر ايشان غضب نموده و مشمول لعن و نفرين خود ساخته و عذابى خواركننده برايشان مهيّا فرموده است.

ولى انسان اصلى و مرد كارزار تكامل همان انسان نيكويى است كه تمام وجودش تابع امر و فرمان خدا است، و نيرويش وقف رضاى خدا است، خوارى با حقّ كه همراه عزّت ابد باشد را بر عزّت ظاهرى كه در باطل است ترجيح مى دهد، و نيك مى داند كه ضرر اندكى كه از اين رفتار عايدش مى گردد در نهايت او را به سرايى كه نعماتش دائمى و عارى از هر هلاك و نابودى است رهنمون مى شود، و خوب دريافته كه خوشى بسيار هواپرستى او را گرفتار عذابى خواهد كرد كه قطع و زوال ندارد.

اينان انسانند و مردان نيكو! پس پيرو ايشان شده و اقتدا به راهشان كنيد، و بدرگاه پروردگارتان بديشان متوسّل شويد كه بازگشت نداشته و خواسته اى ناكام نماند.

ص: 155

«احتجاج امام باقر عليه السّلام» «در موضوعاتى مربوط به اصول و فروع»

«احتجاج امام باقر عليه السّلام» «در موضوعاتى مربوط به اصول و فروع»

(1) 193- از محمّد بن مسلم نقل است كه امام باقر عليه السّلام در تفسير آيه كريمه: «و هر كه در اين جهان كور [دل] است، در آن جهان نيز كور و گمراه تر باشد- إسراء: 72» فرمود:

كسى كه [در اين سرا] آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد روز و شب و گردش فلك با خورشيد و ماه و نشانه هاى شگفت- كه اطراف آن عظيم تر از آن است- [و با چشم مى بيند] او را هدايت و راهنمايى نكند چنين فردى در آخرت گمراهتر باشد.

و فرمود: چنين شخصى از آنچه با چشم نمى بيند كورتر و گمراهتر است.

(2) 194- نافع بن ازرق از امام باقر عليه السّلام پرسيد: خداوند چه زمانى بوده است؟

حضرت فرمود: كى نبوده تا بگويم كى بوده؟ پاك و منزّه است خدايى كه تا بوده و هست فرد و صمدى است كه نه همسرى گرفته و نه فرزندى دارد!!.

ص: 156

(1) 195- از عبد اللَّه بن سنان از پدرش نقل است كه گفت: خدمت امام باقر عليه السّلام بودم كه فردى خارجى از آن حضرت پرسيد: اى أبا جعفر چه چيزى را مى پرستى؟ فرمود: اللَّه.

گفت: آيا او را مى بينى؟ فرمود: آرى؛ نه با ديده چشم ظاهرى، بلكه با ديده قلب به حقايق ايمان، او با قياس شناخته نشود، و نه با درك احساس (پنجگانه)، و به مردمان شبيه نيست، او با نشانه ها وصف و با دلالات شناخته گردد، در حكم خود ستم نمى كند، و اين همان خدايى است كه هيچ معبودى جز او نيست.

راوى گويد: مرد خارجى خارج شد و مى گفت: خدا مى داند كه رسالت خود را كجا نهد!.

(2) 196- از محمّد بن مسلم نقل است كه امام باقر عليه السّلام در صفت قديم فرمود: او واحد است و صمد و يكتا معناست، نه معانى بسيار و مختلف (يعنى علم و قدرت و ساير صفات خداوند عين ذاتند).

راوى گويد گفتم: قربانت گردم گروهى از مردم عراق مى پندارند او مى شنود بوسيله غير آنچه مى بيند و مى بيند بوسيله غير آنچه مى شنود.

ص: 157

فرمود: دروغ گفتند و از دين منحرف شدند، و خدا را تشبيه كردند، خدا شنوا و بينا است، ميشنود به آنچه مى بيند و مى بيند به آنچه مى شنود.

عرض كردم: آنان معتقدند كه خدا بينا است به همان معنايى كه آنان از بينايى تعقّل كرده و مى فهمند.

فرمود: خداى برتر است، تعقّل شود هر چيز كه به صفت مخلوق باشد و خدا چنين نيست.

(1) 197- برخى از أصحاب براى ما نقل كرده اند كه عمرو بن عبيد خدمت امام باقر عليه السّلام رسيده و عرض كرد: قربانت گردم، مراد از خشم در آيه كريمه: «و هر كه خشم من بر او فرو آيد بى گمان هلاك شود- طه: 81» چيست؟

فرمود: مرا عذاب و شكنجه است اى عمرو!. و خشم تنها مختصّ مخلوقى است كه با چيزى مواجه شده و از كوره بدرش مى كند، و به حالتى جديد تغييرش مى دهد، پس هر كه پندارد كه خداوند در اثر خشم دستخوش خشم و رضا مى شود و از حالى به حالى ديگر مى رود او را به صفت مخلوقات وصف نموده است.

(2) 198- و از أبو الجارود نقل است كه امام باقر عليه السّلام فرمود: هر وقت برايتان حديثى

ص: 158

گفتم از من بپرسيد كجاى قرآن است. سپس آن حضرت در قسمت ديگرى از كلامش فرمود: براستى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از قيل و قال و تباه ساختن مال و زيادى سؤال نهى فرموده.

يكى پرسيد: اى زاده رسول خدا، اين مطلب در كجاى قرآن است؟

فرمود: در آيه: «در بسيارى از رازگوييهاى آنان خيرى نيست مگر [در راز گفتن] آن كس كه به [دادن] صدقه اى يا به كارى نيك و پسنديده يا اصلاح ميان مردم فرمان دهد- نساء: 114»، و آيه: «و مالهاى خود را كه خداوند وسيله برپا بودن زندگى شما قرار داده به كم خردان مدهيد- نساء: 5»، و آيه: «از چيزهايى مپرسيد كه اگر براى شما آشكار شود شما را بد آيد و اندوهگين كند- مائده: 101».

(1) 199- و از حمران بن أعين نقل شده كه گفت: به امام باقر عليه السّلام عرض كردم: مراد از روح در آيه كريمه: «و روحى است از او- نساء: 171» چيست؟ فرمود: آن مخلوقى است كه خداوند از سر حكمت در آدم و عيسى عليهما السّلام آفريد.

(2) 200- و از محمّد بن مسلم نقل است كه گفت: از امام باقر عليه السّلام پرسيدم: مراد از «دميدن» در آيه كريمه: «و از روح خويش در او دميدم- حجر: 29» چيست؟

ص: 159

فرمود: روح همچون ريح (باد) متحرّك است، و بدين خاطر روحش نامند كه نامش از ريح (باد) مشتقّ است، و چون ارواح همجنس باد مى باشند روح را از لفظ ريح بيرون آورد و آن را بخود نسبت داد زيرا كه آن را بر ساير ارواح برگزيد چنان كه نسبت به يك خانه از ميان همه خانه ها فرموده «خانه من» و نسبت به يك پيغمبر (إبراهيم) از ميان پيغمبران فرموده است: «خليل من»، و نظاير اينها (مانند: دين من، بنده من، رسول من) و همه اينها مخلوق و ساخته شده و پديد آمده و پروريده و تحت تدبيرند.

(1) 201- و نيز از همان راوى نقل است كه گفت: در باره حديث مروىّ «خداوند آدم را بر سيماى خود آفريد» «1» از امام باقر عليه السّلام سؤال نمودم.

ص: 160

فرمود: آن صورتى حادث و مخلوق بود، خداوند همان را انتخاب و بر باقى افراد صورتهاى گوناگون برگزيد، پس آن را به نفس خود اضافه فرمود، همچنان كه كعبه و روح را به خود اضافه كرده و فرموده: «خانه من» و: «و دميدم در آن از روحم».

(1) 202- عبد الرّحمن بن عبد الزّهرى گويد: زمانى كه هشام بن عبد الملك به سفر حجّ رفته بود با تكيه به دست سالم- از موالى او- داخل مسجد الحرام شد، در آنجا امام باقر عليه السّلام نشسته بود، سالم گفت: اى أمير مؤمنان، اين فرد محمّد بن علىّ بن الحسين است، هشام گفت: همان كه أهل عراق سرگشته اويند؟ گفت: آرى، هشام گفت: نزد او برو و بگو أمير المؤمنين مى پرسد: آب و خوراك مردم پيش از جدا شدن در روز قيامت چيست؟

امام باقر عليه السّلام فرمود: مردم در مكانى همچو قرص نانى پاك محشور شوند، كه در آن رودهاى جوشانى است مى خورند و مى نوشند تا از حساب فارغ شوند.

راوى گويد: هشام ديد كه آن حضرت از پس جواب برآمد، پس گفت: اللَّه اكبر، نزد او رفته و بگو: مردم در آن روز كجا به خوردن و آشاميدن مى رسند؟!

ص: 161

امام عليه السّلام در پاسخ فرمود: اينان در آتش مشغولتر از روز رستاخيز خواهند بود و با اين حال از خوردن و آشاميدن غافل نيستند كه [دوزخيان به أهل بهشت] گويند: «از آب يا از آنچه خداوند روزيتان كرده بر ما فرو ريزيد- اعراف: 50»!.

با شنيدن اين پاسخ؛ هشام خموش گشته و ديگر حرفى نزد.

(1) 203- و نقل است كه نافع بن ازرق خدمت حضرت باقر عليه السّلام رسيده و نزد او نشست و از مسائلى در حلال و حرام پرسش نمود. پس آن حضرت در ضمن سخنان خود به نافع فرمود: به اين مارقه (خوارج) بگو چگونه جدا شدن از أمير المؤمنين عليه السّلام را جايز دانستيد با اينكه در پرتو پيروى از او و تقرّب بخدا در يارى او (پيش از جريان حكمين) خونهاى خويش در ركابش ريختيد؟ پس در پاسخ تو خواهند گفت: او در باره دين خدا داور قرار داد، پس بديشان بگو: خود خداوند نيز در شريعت پيغمبرش داورى به دو مرد از بندگانش سپرده در آنجا كه (در باره اختلاف ميان زن و شوهر) فرموده: «پس داورى از كسان مرد و داورى از كسان زن برانگيزيد، اگر آن دو (زن و شوهر) سازش و آشتى خواهند خداوند ميانشان سازگارى پديد آرد- نساء: 35»، و همچنين رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در جريان جنگ بنى قريظه و تعيين سرنوشت آنان داورى به سعد بن معاذ داد،

ص: 162

و داورى او را خداوند امضاء فرمود. مگر نمى دانيد كه همانا أمير المؤمنين عليه السّلام به آن دو نفر دستور داد كه از روى حكم قرآن داورى كنند، و از آن تجاوز نكنند، و شرط فرمود كه آنچه مردان بر خلاف قرآن حكم كنند آن را ردّ كنيد، و آنگاه كه به او گفتند: تو كسى را بر خود داور ساختى كه به زيان تو حكم كرد؟ فرمود: من بنده اى را داور نساختم بلكه من كتاب خدا؛ قرآن را داور كردم. پس اين خوارج كجا مى توانند حمل به گمراهى كسى كنند كه دستور به حكم قرآن داده و فرموده: «آنچه مخالف قرآن است ردّ كنيد» جز اينكه مى خواهند در دست زدن به اين ادّعا؛ بهتان و افترا زنند؟

نافع بن ازرق گفت: بخدا سوگند اين سخنى است كه هرگز به گوش من نخورده بود و بذهنم خطور نمى كرد و بخواست خدا سخن حقّ و درستى است.

(1) 204- و از أبو الجارود نقل است كه امام باقر عليه السّلام فرمود: اى أبا الجارود، مردم در باره حسن و حسين عليهما السّلام چه عقيده اى دارند؟ گفتم: گفته ما را در اينكه آن دو پسران رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هستند قبول ندارند.

فرمود: چگونه بر اين افراد احتجاج مى كنيد و برهان شما چيست؟

ص: 163

(1) عرض كردم: به فرمايش خداوند در باره عيسى عليه السّلام كه فرموده: «و از فرزندان او (إبراهيم) داود- تا آنجا كه فرموده: كه همه از شايستگان بودند- انعام: 84 و 85»، و در اين آيه عيسى عليه السّلام را از فرزندان إبراهيم عليه السّلام قرار داده است، و نيز با آيه كريمه: «بگو:

بياييد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را بخوانيم، آنگاه دعا و زارى كنيم و لعنت خداى را بر دروغگويان بگردانيم- آل عمران: 61» بر آنان احتجاج مى كنيم فرمود: آنان چه اعتقادى دارند؟

گفتم: معتقدند فرزند دختر از اولاد محسوب مى شود نه از پشت و صلب.

امام باقر عليه السّلام فرمود: بخدا سوگند اى أبو الجارود آيه اى از قرآن برايت بياورم كه ثابت مى كند كه آن دو بزرگوار از پشت و صلب رسول خدايند و جز كافر كسى آن را ردّ نمى كند.

عرض كردم: قربانت كردم، آن آيه كجا است؟

فرمود: آنجا كه فرموده: «بر شما حرام شده است [ازدواج با] مادرانتان و دخترانتان

ص: 164

و خواهرانتان- تا: و زنان آن پسرانتان كه از پشت شما باشند- نساء: 23»، پس اى أبو الجارود از ايشان بپرس آيا براى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حلال و جايز است كه با زنان پسرانش نكاح نمايد؟ پس اگر گفتند: آرى، بخدا سوگند كه دروغ گويند، و اگر گويند: نه، پس آن دو بزرگوار پسران رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هستند، و چيزى جز همان صلب و پشت موجب حرمت بر او نشده است.

(1) 205- و از أبو حمزه ثمالى از أبو الرّبيع نقل است كه گفت: در همان سالى كه هشام بن- عبد الملك آهنگ حجّ نمود همراه با امام باقر عليه السّلام به حجّ رفتم، و نافع از مولى عمر بن- خطّاب «2» همراه هشام بود، ناگاه چشم نافع در ركن خانه به امام باقر عليه السّلام افتاد كه مردم زيادى گرد او جمع شده بودند، پس به هشام گفت: اى أمير مؤمنان اين فرد كه مردم اطرافش ازدحام كرده اند كيست؟

ص: 165

(1) گفت: اين فرد محمّد بن علىّ بن الحسين (عليهم الصّلاة و السّلام) است.

نافع گفت: حتماً نزد او رفته و پرسشهايى نمايم كه جز نبيّ يا وصىّ نبىّ آن را نداند؟

هشام گفت: نزد او برو كه شايد خجلش سازى، پس نافع با تكيه بر مردم نزد آن حضرت رسيده و مشرف بر او گفت:

اى محمّد بن علىّ، من تورات و انجيل و زبور و فرقان را خوانده ام، و حلال و حرامش را مى دانم، حال نزد تو آمده ام تا پرسشهايى را از تو كنم كه جوابش را جز نبىّ يا وصىّ نبىّ يا پسر نبىّ نمى داند، پس امام باقر عليه السّلام سر مبارك خود را بالا داشته و فرمود: از هر چه مى خواهى بپرس.

گفت: چند سال ميان عيسى و محمّد فاصله است؟ فرمود: بنا به عقيده تو جواب دهم يا نظر خودم؟

گفت: هر دو را بگو.

فرمود: بنا به نظر من پانصد سال «1»، و به نظر تو ششصد سال است.

ص: 166

(1) گفت: در آيه: «و از پيامبران ما كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا جز خداى رحمان خدايانى قرار داده ايم كه پرستيده شوند؟- زخرف: 45» محمّد صلّى اللَّه عليه و آله از چه كسى بايد بپرسد حال اينكه ميان او و عيسى پانصد سال فاصله است؟! امام عليه السّلام با تلاوت آيه: «پاك است آن كه بنده خود را شبى از مسجد الحرام به مسجد الاقصى كه پيرامون آن را بركت داده ايم برد، تا برخى از نشانه هاى خويش را به او بنماييم- إسراء: 1» فرمود: از جمله نشانه هايى كه به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله نماياند آنجا كه به بيت- المقدّس برد اين بود كه خداوند همه انبياء و مرسلين را از ابتدا تا انتهى جمع نموده و به جبرئيل فرمود دو تا دو تا اذان و اقامه بگو، و او در اذان خود گفت:

«حيّ على خير العمل»

، سپس حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله جلو آمده و بر آن قوم نماز خواند، و هنگامى كه بازگشت خداوند بدو فرمود: «و از پيامبران ما كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا جز خداى رحمان خدايانى قرار داده ايم كه پرستيده شوند؟- زخرف: 45».

پس رسول خدا فرمود: بر چه گواهى مى دهيد؟ و چه چيز را عبادت مى كنيد؟

گفتند: شهادت مى دهيم بر يكتايى و بى شريكى اللَّه، و اينكه تو رسول خدايى،

ص: 167

بر اين مطلب عهد و ميثاق ما را گرفتى.

(1) نافع گفت: راست گفتى اى أبو جعفر.

پرسيد: در آيه «روزى كه زمين غير اين زمين گردد و آسمانها [نيز غير اين آسمانها شود]- إبراهيم: 48» زمين به چه دگرگون مى شود؟

فرمود: به نان سفيدى كه آن را مى خورند تا خداوند از حساب خلايق فارغ شود.

پس نافع گفت: مردم در آن روز كجا به خوردن و آشاميدن مى رسند؟

امام عليه السّلام در پاسخ فرمود: اينان در آتش مشغولترند يا در آن وقت؟

گفت: آنان در آتش مشغول و سرگرمترند.

فرمود: خداوند عزّ و جلّ فرموده: «دوزخيان به أهل بهشت گويند: از آب يا از آنچه خداوند روزيتان كرده بر ما فرو ريزيد- اعراف: 50»، هيچ چيز اين طايفه را مانع از خواهش نيست، پس چون درخواست طعام كنند به ايشان طعام زقّوم بخورانند، و چون طلب آب كنند به آنان حميم بنوشانند.

ص: 168

نافع گفت: راست گفتى اى زاده رسول خدا، و تنها يك پرسش باقى مانده.

فرمود: آن چيست؟ گفت: بفرماييد خداوند چه زمانى بوده است؟

حضرت فرمود: واى بر تو؛ بگو كى نبوده تا بگويم كى بوده؟ پاك و منزّه است خدايى كه تا بوده و هست فرد و صمدى است كه نه همسرى گرفته و نه فرزندى دارد!! سپس نافع نزد هشام بازگشت، نافع را گفت: چه كردى؟ گفت: مرا واگذار و از اين كلام درگذر، بخدا سوگند كه او داناترين مردم و بحقّ فرزند رسول خدا است.

(1) 206- و از أبان بن تغلب نقل است كه گفت: روزى طاوس يمانى با همراهش براى طواف حاضر شد كه ناگاه چشمش به امام باقر عليه السّلام افتاد كه جلويش طواف مى كند در حالى كه او عليه السّلام نوجوانى بود، پس طاوس به همراه خود گفت: اين جوان فرد عالمى است، پس چون از طواف فارغ شد دو ركعت نماز گزارد، سپس نشسته و مردم دسته دسته نزد او آمدند.

طاوس به دوست خود گفت: بيا نزد او رفته و پرسشى كنيم كه گمان ندارم جوابش را بداند يا نه، پس هر دو نزد آن حضرت رفته و ضمن سلام طاوس پرسيد: اى أبو جعفر، آيا

ص: 169

مى دانى چه وقت يك سوم مردم مردند؟

فرمود: اى أبو عبد الرّحمن، يك سوم نه، تو مى خواستى بپرسى چه وقت يك چهارم مردم مردند! گفت: چگونه؟

فرمود: ابتدا حضرت آدم و حوّا و قابيل و هابيل بودند، پس قابيل دست به قتل برادرش هابيل زد و او را كشت، در آن زمان بود كه يك چهارم مردم مردند. طاوس گفت: آرى درست گفتى.

امام باقر عليه السّلام فرمود: آيا ميدانى چه بر سر قابيل آمد؟ گفت: نه نمى دانم.

فرمود: تا روز قيامت به خورشيد چسبيده و آب داغ به او مى پاشند «1».

(1) 207- روزى عمرو بن عبيد خدمت امام باقر عليه السّلام آمد تا با پرسشى او را بيازمايد پس گفت: قربانت گردم، مراد از «بسته» و «باز» بودن در آيه: «آيا كسانى كه كافر شدند نديدند كه آسمانها و زمين بسته بودند پس آنها را باز گشاديم- انبياء: 21» چيست؟

ص: 170

امام عليه السّلام فرمود: آسمانها بسته بودند و هيچ بارانى نازل نمى كردند و زمين نيز بسته بود و هيچ گياهى نمى روياند، پس آسمان شروع به باريدن نمود و زمين شروع به رويش گياه!.

عمرو بن عبيد با شنيدن اين پاسخ زبانش بند آمده و نتوانست اعتراضى بكند، و رفت. سپس نزد آن حضرت آمده باز پرسيد:

قربانت گردم بفرماييد مراد از خشم در آيه كريمه: «و هر كه خشم من بر او فرو آيد بى گمان هلاك شود- طه: 81» چيست؟

حضرت فرمود: اى عمرو خشم خداوند عقاب او است، و هر كه گمان كند كه خداوند محلّ تغيير مى باشد كافر است.

(1) 208- و از أبو حمزه ثمالى نقل است كه گفت: حسن بصرىّ نزد امام باقر عليه السّلام آمده و گفت: خدمت شما رسيده ام تا آياتى از قرآن را از شما بپرسم.

حضرت فرمود: مگر تو فقيه مردم بصره نيستى؟ گفت: اين گونه مى گويند.

فرمود: در بصره كسى نبود كه از او بپرسى؟ گفت: نه، كسى نبود.

ص: 171

(1) فرمود: پس همه مردم بصره از تو مى پرسند؟ گفت: آرى.

فرمود: سبحان اللَّه! عهده دار كار عظيمى شده اى، مطلبى از تو به من رسيده كه فكر نكنم راست باشد؟ يا بر تو بسته اند؟ گفت: چه چيزى؟

فرمود: معتقدند كه تو گفته اى: خداوند پس از خلق انسان همه امور را به او تفويض و واگذار نموده است، راوى گويد: حسن ساكت شده و چيزى نگفت.

حضرت فرمود: فكر مى كنى آن را كه خداوند در قرآن «آمن» خوانده، پس از اين قول؛ ديگر گرفتار ترس و خوفى خواهد شد؟ حسن گفت: نه، نخواهد شد.

فرمود: حال قصد دارم آيه اى از قرآن را بر تو خوانده و تو را مخاطب آن قرار دهم، و فكر نكنم تفسير صحيحى از آن بدانى، كه اگر آيه را بر اساس تفسير خودت عمل كنى هم خود و هم ديگران را هلاك مى كنى. گفت: آن آيه چيست؟

فرمود: آنجا كه خدا فرمايد: «و ميان آنان و آباديهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم آباديهاى پيدا و پيوسته پديد آورديم، و در آنها آمد و شد را به اندازه كرديم [و گفتيم:] در آنها شبها و روزها ايمن و بى بيم رفت و آمد كنيد- سبأ: 18»، اى حسن شنيده ام كه تو در پاسخ

ص: 172

أهل بصره گفته اى مراد از آن آبادى [ايمن و بى بيم] مكّه است!. امام افزود: آيا بر قافله حاجيان راهزنى نمى كنند و مردم مكّه در ترس و هراس نيستند و آيا مالشان را نمى برند؟

حسن گفت: آرى.

(1) فرمود: پس چطور مى شود كه أهل مكّه ايمن و بى بيم بيم باشند؟ بلكه خداوند براى ما در قرآن مثالها را زده است.

پس مائيم آن آباديهايى كه خداوند بركتشان بخشيده، و اين همان فرمايش خداوند متعال است، پس هر كه معترف به فضل ما باشد از همان جا كه فرموده نزد ما آيد، گفته:

«و ميان آنان و آباديهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم»، يعنى: ميان آنان و ميان شيعيانشان آباديهايى كه بركت نهاده بوديم، «آباديهاى پيدا»، و مراد از آباديهاى پيدا رسولان و ناقلانى هستند كه از ما به شيعيان مى رسانند، و فقهاى شيعه به شيعيان، و اين فراز آيه «و در آنها آمد و شد را به اندازه كرديم» و آمد و شد مثالى است براى علم، و «در آنها شبها و روزها رفت و آمد كنيد» مثالى است براى آنچه از علم حلال و حرام، و فرائض و احكام در شبها و روزها از ما به ايشان در گردش است، در آن مسائل ايمن و بى بيمند هر گاه آنها را از معدنى كه امر شده اند از همان جا بگيرند؛ دريافت كنند، و «ايمن و بى بيم»

ص: 173

يعنى ايمن از هر شكّ و گمراهى و انتقال از حرام به حلالى، زيرا اينان از كسانى علم را دريافت نمودند كه فقط مجاز به همانها بودند، زيرا اينان اهالى ميراث علم از آدم تا آخر دنيا هستند، نسل مصطفى كه برخى از برخى ديگرند، و گزينش به اينان نرسيد بلكه منتهى در ما شد، مائيم آن ذرّيّه و نسل برگزيده، نه تو و نه امثال تو اى حسن، پس اگر هنگام ادّعايت كه أهل آن نيستى و نخواهى بود به تو گفتم: اى جاهل أهل بصره، آن را فقط از سر علمى كه بتو داشته و از تو نزد من ظهور نموده گفتم: اى حسن مبادا معتقد به امر تفويض شوى، زيرا خداوند از سر ضعف و سستى كار را به خلق وانگذاشته، و از سر ظلم و ستم؛ آدمى را بر معصيت اجبار نكرده است.

و اين خبر طولانى بود كه ما بقدر نياز از آن برگرفتيم.

(1) 209- و نقل است كه سالم بر امام باقر عليه السّلام وارد شده و گفت: نزد تو آمده ام تا در باره آن مرد صحبت كنم!.

حضرت فرمود: كدام مرد؟ گفت: علىّ بن ابى طالب. فرمود: در باره كدام كارش؟

گفت: در باره احداث و بدعتهايش!.

ص: 174

(1) فرمود: به احاديثى كه روات از پدرانشان نقل كرده و نزد تو موجود است نيك بنگر.

راوى گويد: سپس نسب اينان را بر شمرد، و فرمود: اى سالم، آيا اين خبر بتو رسيده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز خيبر سعد بن معاذ را با رايت انصار به ميدان فرستاد ولى شكست خورده بازگشت، سپس عمر بن خطّاب و او را با رايت مهاجرين و انصار گسيل داشت و اين بار سعد مجروح بازگشت و عمر نيز با تمام افرادش دچار ترس و هراس شد، در اينجا بود كه پيامبر فرمود: «اين بود كار مهاجر و انصار»، تا اينكه آن را سه بار تكرار كرد، سپس فرمود: «فردا اين رايت را بدست كسى خواهم داد كه بى هيچ فرار و گريزى دائماً به قلب دشمن مى زند، خدا و رسول را دوست دارد و محبوب آن دو است»!.

راوى گويد: سالم و همراهانش همگى اين مطالب را تأييد نموده و گفتند: آرى.

امام باقر عليه السّلام فرمود: اى سالم، اگر معتقد باشى كه خداوند او را دوست داشته ولى از كارى كه مى كند بى خبر باشد؛ كافرشده اى، و اگر بگويى كه خداوند او را دوست دارد و مى داند چه مى كند، ديگر چه جايى براى احداث و بدعتهاى علىّ باقى مى ماند؟! سالم گفت: اين مطلب را دوباره برايم تكرار كن!. آن حضرت تكرار نمود، سالم [پس از اينكه متوجّه خطايش شد] گفت: هفتاد سال خدا را به گمراهى مى پرستيدم!.

ص: 175

(1) 210- از أبو بصير نقل است كه گفت: روزى مولايم امام باقر عليه السّلام ميان گروهى از دوستان و اوليايش در حرم نشسته بود، كه ناگاه طاوس يمانىّ با جماعتى از أصحاب خود مقابل آن حضرت آمده و به امام عليه السّلام گفت:

اجازه پرسش مى دهيد؟ فرمود: آرى بپرس. گفت: چه وقت يك سوم مردم مردند؟

فرمود: اشتباه كردى اى شيخ، خواستى بپرسى چه وقت يك چهارم مردم مردند؟

و آن روزى بود كه قابيل هابيل را كشت، آن روز چهار نفر بودند: آدم و حوّاء و قابيل و هابيل، و با كشته شدن هابيل يك چهارم مردم مردند.

گفت: آرى صحيح گفتى و من اشتباه كردم، پس كداميك از اين دو (هابيل يا قابيل) پدر مردم است؛ قاتل يا مقتول؟ فرمود: هيچ كدام، بلكه پدر مردم؛ شيث پسر آدم عليه السّلام است.

گفت: براى چه نام آدم؛ آدم شد؟ فرمود: زيرا طينت و گل او از اديم (پوست) زمين زيرين بالا آمد.

ص: 176

(1) گفت: وجه تسميه نام حوّا چه بود؟ فرمود: زيرا او از استخوان حىّ (زنده اى)- يعنى استخوان آدم- آفريده شد «1».

ص: 177

(1) گفت: براى چه نام ابليس؛ ابليس شد؟ فرمود: زيرا او از رحمت خداوند عزّ و جلّ ابلس (نااميد) شد و هيچ اميدى نيست.

گفت: چرا نام جنّ؛ جنّ شد؟ فرمود: زيرا اينان پيوسته پنهان و پشت پرده بودند و ديده نمى شدند.

گفت: أوّل دروغى كه گفته شد چه بود و صاحبش كه بود؟ فرمود: او ابليس بود، آنگاه كه گفت: «من از وى بهترم، مرا از آتش آفريدى و او را از گل- ص: 76».

گفت: مرا از گروهى خبر دهيد كه شهادت حقّى دادند ولى دروغگو بودند؟

فرمود: منافقين بودند وقتى به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گفتند: شهادت مى دهيم كه تو رسول خدايى. پس از آن خداوند اين آيه را نازل فرمود: «چون منافقان- آنان كه دل و زبانشان يكى نيست- نزد تو آيند، گويند: گواهى مى دهيم كه هر آينه تو فرستاده خدايى، و خدا مى داند كه تو فرستاده اويى، و خدا گواهى مى دهد كه همانا منافقان دروغگويند- منافقون: 1».

گفت: بفرماييد چيزى كه فقط يك بار پرواز نمود و ديگر حركتى نكرد، و در قرآن ذكرش بميان آمده نامش چيست؟

ص: 178

(1) فرمود: آن طور سينا بود كه خداوند يك بار به بالى از آن بر سر بنى اسرائيل سايه انداخت كه در آن انواع عذاب بود، تا اينكه تورات را پذيرفتند، و اين همان آيه است كه فرموده:

«و [باد كن] آنگاه كه كوه را بركنديم و بالاى سرشان برديم كه گويى سايبانى است و پنداشتند كه بر سرشان افتادنى است- اعراف: 171».

گفت: آن چه رسول و فرستاده اى بود كه از جانب خدا مبعوث شد كه نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان، كه خداوند نامش را در قرآن آورده؟

فرمود: كلاغ، همانوقت كه قابيل هابيل را كشت از طرف خدا مبعوث شد تا به قابيل نشان دهد با جسد هابيل چه كند، خداوند در اين آيه فرموده: «آنگاه خداوند كلاغى را فرستاد كه زمين را مى كاويد تا به وى بنماياند كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند- مائده: 31».

گفت: نام آنكه قوم خود را انذار نمود؛ نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان، چه بود، و خداوند نيز نامش را در قرآن برده؟

فرمود: مورچه، وقتى گفت: «اى مورچگان به خانه هاى خود در رويد مبادا سليمان

ص: 179

و سپاهيانش پايمالتان كنند در حالى كه آگاه نباشند- نمل: 18».

(1) گفت: چه موجودى بود كه بر آن دروغ بسته شد، كه نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان، و نامش در قرآن آمده؟

فرمود: گرگ، همان كه برادران يوسف بر آن دروغ بستند.

گفت: چه چيزى است كه كم آن حلال، و زيادش حرام است، در قرآن نيز آمده؟

فرمود: نهر طالوت، خدا فرموده: «مگر آن كه كف دستى آب برگيرد- بقره: 249».

گفت: آن چه صلاة واجبى است كه بى وضو خوانده مى شود، و چه روزه اى است كه نياز به امساك از خوردن و نوشيدن ندارد.

فرمود: آن صلاتى كه نياز به وضو ندارد، صلوات بر محمّد و آل او است، و امّا روزه همان است كه [از زبان مريم عليها السّلام] در قرآن آمده: «من براى خداى رحمان روزه اى نذر كرده ام (روزه سكوت) و امروز با هيچ آدمى سخن نخواهم گفت- مريم: 26».

گفت: آن چيست كه زياد و كم مى شود، و آنكه زياد مى شود و كم نمى شود، و از چيزى كه كم مى شود و زياد نمى شود؟

ص: 180

امام باقر عليه السّلام فرمود: آنكه زياد مى شود و كم مى شود ماه است، و آنكه زياد مى شود و كم نمى شود دريا است، و آنكه كم مى شود و زياد نمى شود عمر است.

مؤلّف گويد: ابتداى اين حديث به جهت فوائدى كه در آخر آن بود مكرّر شد.

(1) 211- و باسناد مذكور در قبل از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه فرمود:

روزى امام سجّاد عليه السّلام در جاى خود نشسته بود كه فرمود: وقتى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مأمور شد به تبوك رود، دستور يافت كه علىّ را جانشين و خليفه خود در مدينه سازد، در مقابل علىّ عليه السّلام گفت: اى رسول خدا، من هيچ ميل ندارم كه در هيچ موردى از ركاب شما تخلّف كنم، و محروم از ديدار مبارك شما گردم.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى علىّ، آيا تو راضى و خشنود نمى شوى كه منزلت و جايگاه هارون نسبت به موسى را نزد من داشته باشى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود؟! در مدينه بمان كه اجر و پاداش آن برابر با همركابى من است، و اجر تو برابر با اجر تمام افرادى است كه از سر يقين و مطيع با رسول خدا خارج شده اند،

ص: 181

و به جهت محبّتى كه به من دارى بر خداوند است كه رخسار مرا در تمامى امور به مشاهدت تو در آورد، و جبرئيل را امر فرمايد كه موانع مشاهده را در تمام مسير از پيش روى تو بردارد و ديده ات را تيز نمايد تا بخوبى محمّد و أصحاب وى را ببينى، بنوعى كه دلت براى اينان تنگ نشده و نياز به مكاتبه و نامه نگارى نداشته باشى.

(1) در اينجا مردى در مجلس امام سجّاد عليه السّلام برخاسته و گفت: اى زاده رسول خدا، اين براى علىّ چگونه بود؟ كه آن مخصوص انبياء است نه غير ايشان.

امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: اين معجزه اى براى محمّد رسول خدا بود نه ديگرى، زيرا خداوند اين كار را بنا به درخواست محمّد انجام داد، و ازدياد نور ديده علىّ نيز بنا به دعاى محمّد بود، تا به آن مقام از مشاهده و ادراك رسيد.

سپس امام باقر عليه السّلام به او فرمود: اى بنده خدا، چقدر ظلم اين امّت بر علىّ زياد است و انصافشان در حقّ او كم؟! چيزى كه به ساير صحابه دادند از علىّ منع مى كنند با اينكه علىّ افضل ايشان است، چگونه منزلتى كه براى ديگران قائل شده اند براى او ردّ مى كنند؟

ص: 182

(1) يكى پرسيد: اين چگونه است اى زاده رسول خدا؟

فرمود: زيرا شما موالات محبّين أبو بكر را مى كنيد، و تا بوده و هست از دشمنان او اظهار برائت و بيزارى مى نماييد، و همين رفتار را در باره عمر داريد، و نيز عثمان، ولى تا نوبت به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام مى رسد مى گوييد: موالات محبّين او را مى كنيم ولى از دشمنانش برائت و بيزارى نمى كنيم بلكه اينان را دوست مى داريم؟! اين چه توجيهى دارد، در حالى كه رسول خدا در باره علىّ فرموده: «خدايا دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن، يارى دهندگانش را يارى فرما و آنان كه از او دست كشيده اند را تنها و مخذول رها فرما!». فكر مى كنيد خدا با دشمنانش عداوت نمى كند؟! يا كسانى كه از او دست كشيده اند را تنها و مخذول رها نمى فرمايد؟! اين منصفانه نيست!.

مطلب ديگر اينكه: ايشان به محض برخورد با مطلبى كه به دعاى رسول خدا مختصّ علىّ شده و كرامتى كه نزد خدا بدست آورده همه را انكار مى كنند ولى همان مطالب را در باره ديگر صحابه مى پذيرند، چه چيزى علىّ را از ديگر صحابه ممنوع ساخته؟!

ص: 183

مثلًا عمر بن خطّاب، اگر نقل شود: عمر در مدينه به منبر خطبه مى خواند كه ناگاه در خلال سخنرانى فرياد زد: اى ساريه؛ كوه!. اطرافيان به شگفت آمده و گفتند: اين چه مطلبى در خطبه بود؟ پس در اتمام خطبه و نماز گفتند: منظورت از مطلب «اى ساريه، كوه!» چه بود؟!.

(1) گفت: بدانيد كه من در حال ايراد خطبه بودم ناگاه ديده ام به جايى افتاد كه برادران شما در نهاوند در حال نبرد با كافرانند، و اميرشان سعد بن ابى وقّاص است، پس خداوند براى من تمام حجاب و پرده ها را گشوده و ديده ام را نيرو داده تا اينكه ايشان را مشاهده نمودم كه همگى در مقابل كوهى در آنجا به صف شده اند، ناگاه گروهى از كافران آمدند تا ساريه «1» و ديگران را از پشت محاصره كرده و همه را بكشند، پس فرياد كنان گفتم: اى ساريه، كوه! تا در پشت آن پناه گرفته و مانع محاصره آنان شود، سپس به جنگ پرداخته و در آخر خداوند أهل ايمان را بر كافران چيره ساخت و سرزمينهايشان را براى آنان فتح فرمود. اين ساعت را بخاطر بسپاريد، كه همين مطالب كه گفتم به شما خواهد رسيد.

ص: 184

و ميان مدينه و نهاوند بيش از پنجاه روز راه بود.

امام باقر عليه السّلام فرمود: اگر چنين داستانى براى عمر باشد، چرا نمى شود براى علىّ نيز رخ داده باشد، ولى چه حاصل كه اينان جماعتى بى انصاف بلكه أهل ستيزه اند «1»!.

(1) 212- و از عبد اللَّه بن سليمان نقل است كه گفت: نزد امام باقر عليه السّلام نشسته بودم كه مردى از أهل بصره بنام عثمان اعمى به آن حضرت گفت:

حسن بصرىّ معتقد است افرادى كه علم را كتمان مى كنند بوى گند شكمشان أهل جهنّم را مى آزارد.

فرمود: پس مؤمن آل فرعون هلاك شده! حال اينكه قرآن او را به كتمان علم ستوده! از زمان بعثت نوح علم پنهان و مكتوم بوده، پس حسن بصرى به هر راهى كه خواهد برود،

ص: 185

بخدا سوگند كه علم جز در اين خاندان يافت نشود.

و پيوسته آن امام مى فرمود: بلا و آزمايش مردم بر ما سخت گران است، اگر ايشان را بخوانيم اجابت نمى كنند، و چون تركشان گوييم جز به ما هدايت نشوند.

ص: 186

«احتجاج امام سجّاد عليه السّلام در موارد مختلفى از علوم دينى» «و ذكر يكى از مواعظ نيكو و بليغ آن حضرت»

«احتجاج امام صادق عليه السّلام» «در انواع علوم دينى بر گروههايى زياد با مذاهب و عقائد مختلف»

«احتجاج امام صادق عليه السّلام» «در انواع علوم دينى بر گروههايى زياد با مذاهب و عقائد مختلف»

(1) 213- نقل است كه هشام بن حكم گفت: از جمله سؤالات فرد زنديقى كه نزد امام صادق عليه السّلام بود پرسيد اين بود كه: چه دليلى بر آفريننده عالم وجود دارد؟

امام صادق عليه السّلام فرمود: افعال و كارهايى است كه دلالت بر صانع آن- همو كه عمل را انجام داده- مى كند. مگر وقتى به ساختمان استوار مرتفعى مى نگرى ابتدا پى به سازنده آن- هر چند او را نديده باشى- نمى برى؟.

پرسيد: او چيست؟

فرمود: او چيزى است خلاف اشياء ديگر، بكلام سابق خود بازمى گردم: او چيزى است

ص: 187

كه موجب اثبات خود است، و او چيزى به حقيقت وجود است «1»، غير از اينكه او جسم نيست، صورت ندارد، حسّ نمى شود، و ملموس نيست، نه با حواسّ پنجگانه درك شود و نه اوهام او را دريابد، نه گذشت زمان از او مى كاهد، و نه زمان تغييرش مى دهد.

پرسيد: ما هيچ قابل و هم و انديشه اى را نديده ايم جز آنكه مخلوق بوده است؟ (1) امام صادق عليه السّلام فرمود: اگر كار همين گونه باشد كه شما قائليد، ديگر توحيد براى ما معنايى ندارد، زيرا ما مكلّف نشده ايم به چيزى كه در وهم نايد معتقد شويم، بلكه اعتقاد ما اين است: هر چه با حواسّ پنجگانه درك شود و همان آن را محدود سازد، مصوّر بوده و آن مخلوق است، و ناچار به اثبات صانع اشياء هستيم خارج از دو مورد مذموم: يكى نفى، كه نفى همان ابطال و عدم است، و جهت دوم تشبيه به صفات مخلوقاتى كه تركيب و تأليفشان ظاهر است، پس هيچ چاره اى نيست جز در اثبات صانع براى وجود مصنوعات، و اضطرار مصنوعات به ما مى فهماند كه آنها مصنوع و ساخته شده اند، و اينكه صانع آنها غير آنهاست و نه مانند آنها، زيرا شباهت به آنها در ظاهر تركيب

ص: 188

و تأليف و حدوث آنها پس از آنكه نبودند پيدا شدند، و انتقال آنها از كوچكى به بزرگى، و سياهى به سفيدى، و قوّت به ضعف، و احوال موجودى كه به جهت ثبات و وجودشان نيازى به تفسير ندارد.

پرسيد: تو خود او را محدود ساختى وقتى وجود او را ثابت نمودى!.

(1) فرمود: محدودش نساختم بلكه او را اثبات نمودم، زيرا اثبات و نفى هيچ شباهتى به هم ندارند.

پرسيد: پس در آيه: «خداى رحمان بر عرش بر آمده است- طه: 5» چه مى فرمايد؟

امام أبو عبد اللَّه الصّادق عليه السّلام فرمود: اين گونه خود را وصف نموده، و نيز او آشكار از خلق بر تخت برآمده است، بدون آنكه عرش حامل يا در بردارنده يا محلّ او باشد، بلكه ما معتقديم كه خود او حامل و در برگيرنده عرش است، و استناد به اين آيه كريمه مى كنيم كه: «كرسىّ او آسمانها و زمين را فرا گرفته است- بقره: 255»،

ص: 189

پس هر چه بايد از عرش و كرسى ثابت كنيم كرديم، و نيز اينكه عرش و كرسى در بردارنده او باشند را نفى نموديم، و اينكه خداوند عزّ و جلّ نيازمند مكانى يا چيزى از مخلوقاتش باشد، بلكه تمام خلق و آفريدگان او محتاج و نيازمند خداوند مى باشند.

(1) پرسيد: چه فرقى است ميان اينكه دستان خود را به آسمان بالا بريد يا به زمين پايين بريد؟

امام صادق عليه السّلام فرمود: اين در علم و احاطه و قدرت او مساوى و برابر است، ولى خداوند عزّ و جلّ اوليا و بندگانش را امر فرموده دستان خود را رو به آسمان سمت عرش بالا برند، زيرا خداوند آن را معدن رزق قرار داده است، پس ما مطابق با آيات قرآن و سخنان رسول خدا سخن: «دستان خود را به سمت خدا بالا بريد» را ثابت كرديم، و اين مورد اجماع امّت است.

و از ديگر پرسشهايش يكى اين بود كه: چرا جايز نيست كه خالق عالم بيش از يك نفر باشد؟

فرمود: سخن تو از دو حال خارج نيست: يا هر دو قديم باشند؛ قوى يا ضعيف، يا

ص: 190

اينكه يكى قوى و ديگرى ضعيف، پس اگر هر دو قوى باشند چرا يكى از آنها ديگرى را دفع نمى كند، و خود پروردگار باشد، و اگر فكر مى كنى يكى از آنها قوى و ديگرى ضعيف است؛ ثابت مى شود يكى از آنها بنا بگفته ما ضعيف و ناتوان است، و اگر معتقدى كه خدا دو تا است پس هر دوى آنها از هر جهت متّفق مى باشند، يا از هر لحاظ با هم تفاوت دارند، ولى با ديدن آفرينش منظّم: كشتى جارى، آمد و شد شب و روز، خورشيد و ماه، همه و همه دلالت بر صحّت و هماهنگى امر نموده و در نهايت اينكه مدبّر در همه يكى است و واحد.

(1) 214- و از هشام بن حكم نقل است كه گفت: روزى ابن أبى العوجاء بر امام صادق عليه السّلام وارد شد، امام از او پرسيد:

اى ابن ابى العوجاء، آيا تو مخلوقى يا غير مخلوق؟ گفت: مخلوق نيستم.

فرمود: اگر مخلوق و مصنوع بودى چگونه بدين شكل درآمده بودى؟

ص: 191

با شنيدن اين سخن وى مجاب شده و برخاست و رفت «1».

(1) 215- روزى فردى زنديق بنام أبو شاكر ديصانىّ بر امام صادق عليه السّلام وارد شده و گفت: اى جعفر بن محمّد مرا به معبود و خدايم راهنمايى و دلالت كن!.

امام صادق عليه السّلام فرمود: بنشين، در اين وقت پسر بچّه اى وارد شد كه با تخم- مرغى بازى مى كرد، امام فرمود: اى پسر اين تخم مرغ را به من بده. آن را گرفت و فرمود:

اى ديصانىّ، اين سنگرى است پوشيده، كه پوستى ضخيم دارد و زير آن پوسته اى نازك است، و زير آن طلايى است روان و نقره اى آب شده، و هيچ كدام با هم مخلوط نشده و بهمان حال باقى است، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگويد من آن را اصلاح كردم

ص: 192

و نه مفسدى درونش رفته تا بگويد من آن را فاسد كردم، و معلوم نيست براى توليد نر آفريده شده يا ماده، ناگاه ميشكافد و طاوسى رنگارنگ بيرون ميدهد، آيا تو براى اين مدبّرى در مى يابى؟! راوى گويد: ديصانىّ مدّتى سر بزير افكند و سپس گفت: گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانه بى شريك نيست، و اينكه محمّد بنده و فرستاده اوست و تو امام و حجّت خدايى بر مردم و من از حالت پيشين توبه گزارم.

(1) 216- و از هشام بن حكم نقل است كه گفت: از امام صادق عليه السّلام راجع به اسماء خدا و اشتقاق آنها پرسيدم كه اللَّه از چه مشتقّ است؟

فرمود: اى هشام، اللَّه مشتقّ از «أله» و إله مألوهى (معبودى) لازم دارد و نام؛ غير صاحب نام است، كسى كه نام را بدون صاحب نام پرستد كافر است و چيزى نپرستيده، و هر كه نام و صاحب نام را پرستد كافر است و دو چيز پرستيده و هر كه صاحب نام را پرستد نه نام را، اين يگانه پرستى است، اى هشام فهميدى؟

عرض كردم: بيشتر توضيح فرماييد.

ص: 193

فرمود: خدا را نود و نه نام است، اگر هر نامى همان صاحب نام باشد بايد هر كدام از نامها معبودى باشد، ولى خدا خود معنايى است كه اين نامها بر او دلالت كنند و همه غير خود او باشند، اى هشام كلمه «نان» نامى است براى خوردنى و كلمه «آب» نامى است براى آشاميدنى و كلمه «لباس» نامى است براى پوشيدنى، و كلمه «آتش» نامى است براى سوزنده، اى هشام آيا طورى فهميدى كه بتوانى دفاع كنى و در مبارزه با دشمنان ما و كسانى كه همراه خدا چيز ديگرى پرستند پيروز شوى، عرض كردم: آرى.

فرمود: اى هشام خدايت بدان سودت دهد و استوار دارد.

هشام گويد: از زمانى كه از آن مجلس برخاستم تا امروز كسى در مباحثه توحيد بر من غلبه نكرده است.

(1) 217- و باز از هشام نقل است كه گفت: در مصر فردى زنديق مى زيست كه سخنانى از حضرت صادق عليه السّلام به او رسيده بود، روزى به مدينه آمد تا با آن حضرت مباحثه كند؛ وى را نيافت، گفتند به مكّه رفته، آنجا آمد، ما با آن حضرت مشغول طواف بوديم كه به آن حضرت نزديك شده و سلام كرد، حضرت پرسيد: نامت چيست؟ گفت:

عبد الملك (بنده سلطان)،: كنيه ات؟: أبو عبد اللَّه (پدر بنده خدا).

ص: 194

(1) حضرت فرمود: اين سلطانى كه تو بنده اويى از سلاطين زمين است يا آسمان؟ و نيز بگو:

پسرت بنده كدام خدا است؛ خداى آسمان يا خداى زمين، بگو!. ولى او ساكت ماند، باز فرمود: بگو! ولى لب نگشود.

امام فرمود: وقتى از طواف فارغ شديم نزد ما بيا. زنديق پس از پايان طواف امام عليه السّلام آمده و در مقابل آن حضرت نشست و ما نيز اطرافش بوديم.

امام بدو فرمود: قبول دارى كه زمين زير و زبرى دارد؟ گفت: آرى.

فرمود: زير زمين رفته اى؟ گفت: نه، فرمود: پس چه ميدانى كه زير زمين چيست؟ گفت: نميدانم ولى گمان مى كنم زير زمين چيزى نيست! امام فرمود: گمان؛ درماندگى است نسبت به چيزى كه به آن يقين نتوانى كرد، سپس فرمود: به آسمان بالا رفته اى؟ گفت: نه، فرمود: مى دانى در آن چيست؟ گفت: نه.

فرمود: آيا به مشرق و مغرب رفته اى و پشت آن دو مكان را نظاره نموده اى؟ گفت: نه.

ص: 195

(1) فرمود: شگفتا از تو كه نه به مشرق رسيدى و نه به مغرب، نه به زمين فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمانها چيست و با اين حال آنچه را در آنها است منكر گشتى، مگر عاقل چيزى را كه نفهميده انكار مى كند؟!! زنديق گفت: تا حال كسى غير شما با من اين گونه سخن نگفته بود، امام فرمود: بنا بر اين تو در اين موضوع شكّ دارى كه شايد باشد و شايد نباشد! گفت: شايد چنين باشد. امام فرمود:

اى مرد، كسى كه نمى داند بر آنكه مى داند برهانى ندارد، نادان را حجّتى نيست، اى برادر مصرى از من بشنو و درياب كه ما هرگز در باره خدا شكّ نداريم، مگر خورشيد و ماه و شب و روز را نمى بينى كه به افق درآيند، و از هم سبقت بجويند، مى روند و مى آيند و در اين عمل ناچار و مجبورند و مسيرى جز مسير خود ندارند، اگر نيروى رفتن دارند پس چرا بر مى گردند؟ و اگر مجبور و ناچار نيستند چرا شب روز نمى شود و روز شب نمى گردد؟ اى برادر مصرى بخدا آنها براى هميشه به ادامه وضع خود ناچارند.

ص: 196

سپس افزود: براستى آنچه را به او گرويده ايد و گمان مى كنيد كه دهر است، اگر دهر مردم را مى برد چرا آنها را بر نمى گرداند و اگر بر ميگرداند چرا نمى برد؟ آيا آسمان را نمى بينى كه افراشته است و زمين نهاده شده، بدون آنكه آسمان بر زمين بيفتد، و چرا زمين بالاى طبقاتش سرازير نمى گردد و به آسمان نمى چسبد!؟ خدا كه پروردگار و مولاى زمين و آسمان است آنها را نگه داشته!.

راوى گويد: فرد زنديق بدست امام عليه السّلام ايمان آورد، و حضرت به هشام فرمود: او را نزد خود بدار و تعليمش ده.

(1) 218- از عيسى بن يونس نقل است كه گفت: ابن أبى العوجاء از شاگردان حسن بصرى بود و از يگانه پرستى برگشت، به او گفتند: چرا مذهب استادت را وانهادى و در وضعى درآمدى كه اصل و حقيقتى ندارد؟ گفت: استادم يك نواخت نبود، يك بار قائل به قدر مى شد و بار ديگر معتقد به جبر، و من گمان ندارم بر سر عقيده اى بماند.

بارى وارد مكّه شد و هدفى جز سركشى و انكار حاجيان نداشت، به همين جهت علما از مجالست با او اكراه داشتند، روزى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيده و با همفكرانش نزد آن حضرت نشسته و گفت:

ص: 197

(1) اى أبا عبد اللَّه، مجالس حكم امانت را دارد، و هر كه پرسشى دارد بايد بگويد، بمن اجازه مى دهى سخن آغاز كنم؟ حضرت فرمود: هر چه خواهى بگو.

ابن أبى العوجاء گفت: تا كى گرد اين خرمن مى چرخيد و به اين سنگ پناه بريد و پروردگار اين خانه گلين را پرستيد و چون شتر رم خورده دور آن دور زنيد، هر كه در اين كار انديشد و آن را اندازه كند داند كه اين قانون از غير حكيم است و از جز صاحب نظر، جوابم را بگو كه تو آقا و سرور اين امرى و پدرت بنياد و نظام آن بود!!.

فرمود: هر كه را خدا گمراه ساخته و دلش را كور نموده؛ حقّ بر او تلخ آيد و آن را شيرين نداند، و در نهايت شيطان دوستش شده و او را بوادى فلاكت افكنده و از آنجا خارجش نسازد! اين خانه اى است كه خدا خلق خود را توسّط آن بپرستش واداشته تا فرمانبرى ايشان را بيازمايد و به تعظيم و زيارت آن تشويق كند، خداوند كعبه را مركز پيغمبران و قبله نمازگزاران ساخته، كعبه شعبه اى است از رضوان خدا و راهى است به آمرزش و غفران او، آن بر استوارى كمال و بنياد عظمت برجا است، خداوند آن را دو هزار سال پيش از دحو (كشش) زمين آفريده، بنا بر اين شايسته تر فردى كه بايد از آن فرمان برد؛

ص: 198

و از آنچه ممنوع ساخته و بازداشته باز ايستاد همان كسى است كه جانها و كالبدها را آفريده است!.

(1) ابن أبى العوجاء گفت: اينها كه گفتى حواله به ناديده و غايب بود!.

حضرت فرمود: واى بر تو! چگونه كسى كه حاضر بر خلق خود است و از رگ گردن بديشان نزديكتر است، و كلامشان را مى شنود و اشخاصشان را بيند و بر اسرارشان واقف است؛ ناديده و غائب است؟

ابن أبى العوجاء گفت: پس او در همه جا هست!؟ پس اگر در آسمان باشد چگونه در زمين خواهد بود و اگر در زمين باشد در آسمان جايى ندارد؟!! امام صادق عليه السّلام فرمود: تو وصف و شرح مخلوق و آفريده اى را نمودى كه در انتقال از مكانى به مكان ديگر جايى را فراگيرد و جاى ديگر از او خالى شود و در جايى كه آمد از جايى كه بوده خبر ندارد كه چه پيش آمد كرده، ولى خداى عظيم الشّأن و سلطان جزا بخش، نه مكانى از او خالى است و نه جايى او را فراگيرد، و به هيچ مكانى نزديكتر از مكان ديگر نيست.

ص: 199

(1) 219- و نقل است كه امام صادق عليه السّلام به ابن أبى العوجاء فرمود: اگر حقّ آن باشد كه تو مى گويى- هر چند كه آن نيست- ما و شما همگى رستگاريم، و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مى گوييم- و چنان هم هست- ما رستگاريم و تو هلاك.

(2) 220- و نيز نقل است كه ابن أبى العوجاء نزد امام صادق عليه السّلام رسيده و از حدوث عالم «1» پرسيد و امام عليه السّلام فرمود: من هيچ چيز كوچك و بزرگى را نمى بينم مگر اينكه چون چيزى مانندش بدو ضميمه شود بزرگتر شود، و در اين مطلب زوال و نابودى (جسم كوچك) و انتقال به حالت دوم (جسم بزرگ) است (و همين است معنى حدوث)، و چنانچه قديم بود هرگز دستخوش فنا و تغيير نمى گشت، زيرا چيزى كه دستخوش فنا و تغيير مى شود رواست كه پيدا شود و از ميان برود، پس با بودشدنش پس از نابودى داخل در حدوث شود، و با بودنش در ازل داخل در عدم گردد (يعنى اگر آن جرم كوچك را ازلى فرض نماييم حال معدوم است زيرا اكنون بجاى آن چيز بزرگ وجود دارد) و هرگز صفات ازل و عدم و حدوث و قدم در يك چيز جمع نشود.

ص: 200

ابن أبى العوجاء گفت: فرض كن مطلب همان باشد كه شما قائليد، ولى اگر چيزها به همان كوچكى خود باقى بمانند از چه راهى بر حدوث آنها استدلال مى كنيد؟

امام عليه السّلام فرمود: هر آينه بحث ما تنها بر اين جهان موجود است، و اگر اين جهان را برداريم و عالم ديگرى بجاى آن گذاريم اين جهان نابود شده و همين نابود شدن و بوجود آمدن عالم ديگر خود بهترين دليل بر حدوث و تغيير است، ولى من از همين راه كه قصد داشتى بر ما احتجاج كنى پاسخت را مى دهم، ما معتقديم:

اگر تمام اجسام كوچك به همان وضع باقى بماند، در عالم فرض جايز است كه انضمام هر چيز كوچك به مانندش آن چيز بزرگتر مى شود، و جايز بودن اين تغيير آن را از قدم خارج نموده و در حدوث داخل نمايد، اى عبد الكريم غير از آن سخنى نيست.

(1) 221- و از يونس بن ظبيان نقل است كه مردى بر امام صادق عليه السّلام وارد شده و گفت: آيا خدايت را هنگام عبادت او ديده اى؟

حضرت فرمود: من چيزى را كه نديده ام پرستش نمى كنم.

ص: 201

گفت: چگونه او را ديده اى؟ فرمود: ديدگان هنگام نظر افكندن او را درك نمى كنند ولى دلها با حقايق ايمان او را در مى يابند. نه با احساس (پنجگانه) درك شود و نه با آفريده و مردم قياس، بى هيچ تشبيهى معروف و شناخته شده است.

(1) 222- عبد اللَّه بن سنان گويد: امام صادق عليه السّلام راجع به آيه مباركه: «ديدگان او را در نيابند- انعام: 103» فرمود: مقصود [از بصر] احاطه فهم است، مگر نمى بينى در اين آيه فرموده: «از پروردگارتان بصيرتها سوى شما آمد- انعام: 104» و مقصود بينايى چشم نيست، و نيز در ادامه فرموده: «هر كه بينا شد به سود خودش باشد» و مراد بينا شدن چشم نيست، و فرموده: «و هر كه كور گشت به زيان خودش باشد» كه مقصود كورى چشم نيست، همانا مراد از «ابصار» (در لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ) تنها احاطه وهم است، چنان كه مى گويند: فلانى به شعر بصير است، و: فلانى به فقه بصير است، و: فلانى به سكّه هاى نقره بصير است، و: فلانى به جامه و لباس بصير است. خداوند عظيم تر از آن است كه با ديده و چشم ديده شود!!.

(2) 223- و از جمله پرسشهاى زيادى كه فرد زنديق از امام صادق عليه السّلام نمود يكى اين بود كه: چگونه مردم خدايى را كه نمى بينند مى پرستند؟

ص: 202

(1) فرمود: دلهاى مردمان با نور ايمان او را بيند، و عقول با بيدارى خود آن را اثبات ظاهر و عيان كند، و ديدگان از حسن تركيب و انتظام أهل عالم و احكام تأليف و نظام عوالم، سپس انبياء و معجزات و كتب اينان و محكماتشان، و علماء و دانشمندان بر رؤيت عظمت و جلال حضرت حقّ اقتصار از رؤيت ذات حقّ نمودند و در استدلال متوسّل به آثار و علامات شدند.

پرسيد: مگر قادر نيست خود را بنماياند تا ديده شود، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال يقين او را پرستش كنند؟

حضرت فرمود: مطلب محال و ناشدنى جوابى ندارد.

پرسيد: از كجا انبياء و رسولان را ثابت مى كنى؟

امام صادق عليه السّلام فرمود: چون ثابت كرديم ما را خالق و صانعى است كه متعالى از ما و تمام مخلوقات مى باشد، و حكيم است (همه كار او از سر حكمت است)؛ ديگر جايز و روا نيست او را ديده يا مشاهده كنند، و نه اينكه او را لمس كنند و در اين صورت ديگر جايى براى مباشرت و محاجّه ميان او و خلق نمى ماند، از همين جا ثابت مى شود كه او را سفيرانى بسوى خلق و بندگان است كه ايشان مردم را به سوى مصالح

ص: 203

و منافع و آنچه موجب بقايشان است سوق مى دهند، و اگر نبود همه هلاك مى شدند، پس آمران و ناهيان از جانب حكيم عليم در ميان مردم ثابت مى شود، و نيز اينكه خداوند را شارحانى است و ايشان همان انبياء و برگزيدگان از خلقند، حكيمانى كه به حكمت تربيت يافته و از جانب او مبعوث شده اند، ايشان در خلق و تركيب همانند ديگر مردمانند، و از جانب خداوند حكيم عليم؛ با حكمت و دلائل و براهين و شواهد؛ از قبيل زنده كردن مردگان، و درمان كوران و جذاميان تأييد شدند؛ پس هيچ گاه زمين از وجود حجّتى كه برخوردار از علمى كه دلالت بر صدق گفتار رسول و وجوب عدالت او مى كند خالى نمى ماند.

(1) سپس فرمود: ما معتقديم كه زمين از حجّت خالى نمى ماند، و حجّت جز از پشت انبياء نيست، و اينكه خداوند هيچ پيامبرى را جز از نسل انبياء مبعوث نكرد، و آن بدين جهت است كه خداوند براى فرزندان آدم راه روشنى را معيّن فرمود، و از پشت آدم نسل پاكيزه و طاهرى را خارج ساخت، كه انبياء و رسولان از همان بودند، ايشان افراد برگزيده و پاك جوهرند، و در پشتهاى پاكيزه بودند و در ارحام حفظ شدند، از عمل

ص: 204

نامشروع (زنا) جاهليّت بدورند و از خلط نسب عارى، زيرا خداوند ايشان را در چنان موضعى قرار داد كه از لحاظ درجه و شرافت بالاترين است، پس هر كه خزانه دار علم الهى؛ و امين غيب و محلّ اسرار، و حجّت بر خلق و ترجمان و لسان خدا شد جز اين صفات را ندارد، پس حجّت جز از نسل اين گروه نخواهد بود، حجّت خدا با علمى كه نزد او است و از رسول به ارث برده جانشين پيامبر در ميان مردم مى شود، اگر مردم انكارش كنند ساكت مى ماند. امكاناتى كه مردم با اختلاف نظر براى بقاى خود دارند بسيار كمتر از آن چيزهايى است كه حجّتهاى الهى از علم پيامبر در دستشان مى باشد، مردم مبتلا به رأى و قياس شدند و اگر بديشان اقرار كرده و اطاعتشان مى كردند و علم را از ايشان دريافته بودند، عدل ظاهر شده و هر اختلاف و تشاجرى رخت بربسته و جاى خود را به حكم الهى و دستورات دينى مى داد، و شكّ بر يقين غالب مى شد، ولى [افسوس] مردم بدو اقرار نكرده و رعايت حالش نيز نكردند، و پس از وفات تمام رسولان و انبياء امّت دچار اختلاف شدند، و دليل اختلافشان فقط و فقط مخالفت با حجّت وقت و ترك كردن او بود.

(1) فرد زنديق پرسيد: با حجّتى كه چنين صفاتى دارد تكليف چيست؟

ص: 205

ص: 206

(1) فرمود: بايد به او اقتدا شود در اين صورت پيوسته خيرات يكى پس از ديگرى براى خلق از ايشان خارج شود، اگر مبتلا به بدعت يا زياده روى يا كاستى شوند در همه حال بدادشان برسد.

پرسيد: از چه «شى ء» و چيزى خداوند اشياء را آفريد؟

فرمود: از هيچ شى ء.

پرسيد: چگونه از هيچ؛ اشياء مى آيد و خلق مى شود؟

فرمود: تمام اشياء يا از چيزى خلق شده اند يا از غير شي ء، اگر از چيزى كه با آنست خلق شده باشد مسلّماً آن قديم است، و قديم حديث (جديد) نمى شود و دستخوش فنا و تغيير نيز نمى گردد، و يك چنين چيزى يا جوهر واحد است يا رنگى واحد، پس ديگر از كجا اين همه رنگهاى مختلف آمده؟! با اينكه جوهرهاى بسيار موجود در اين عالم گوناگون است! و اگر چيزى كه از آن درست شده زنده بوده مرگ از كجا است؟ و از كجا زندگى آمده اگر آن چيز مرده بوده؟ بنا بر اين بايد آن چيز از مرده و زنده؛ قديم و ازلى بوده باشد، زيرا از زنده مرده نمى آيد و آن پيوسته زنده است، و نيز جايز نيست كه ميّت قديم پيوسته مرده باشد،

ص: 207

زيرا بى جان عارى از قدرت و بقا است.

(1) پرسيد: پس از كجا گفتند: اشياء ازلى هستند؟ گفت: اين عقيده جماعتى است كه منكر مدبّر اشياء بوده و تكذيب كننده رسولان و گفتارشان و انبياء و آنچه خبر داده اند مى باشند، و كتابهاى اينان را اساطير مى نامند، و با آراء و صوابديدشان دينى براى خود ساخته اند، اشياء دلالت بر حدوث خود مى كنند، از گردش افلاك نه گانه گرفته تا تحرّك زمين و آنچه در آن است و تغييرات زمانه، و اختلاف اوقات، و حوادثى كه در عالم از زيادى و نقصان و مرگ و بلاء همه و همه نفس را ناچار مى سازد كه اقرار كند براى همه اينها صانع و مدبّرى است، مگر شيرينى را نمى بينى كه ترش مى شود، و گوارا تلخ، و جديد كهنه، و همه و همه روى به تغيير و فناء دارند؟!.

پرسيد: پس خالق جهان پيوسته بتمام اين احداث كه ايجاد كرده قبل از آن عالم بوده؟

فرمود: پيوسته علم داشت و با علم همه را خلق كرده «1».

ص: 208

(1) پرسيد: آيا خالق مختلف است يا مؤتلف «1».

فرمود: حضرت بارى در خور اختلاف و ائتلاف نيست، زيرا فقط متجزّى و جدا جدا اختلاف دارند، و آنچه مؤتلف گردد متبعّض است، و به او مختلف و مؤتلف نگويند.

پرسيد: پس چگونه او خدايى واحد است؟ فرمود: در ذات واحد است (منحصر بفرد است) نه واحدى همچون يك (كه دو ندارد) زيرا هر واحدى جز او قابل جزء شدن است، و او تبارك و تعالى واحدى است كه نه جزء جزء شود و نه شمارش.

پرسيد: پس به چه دليل خلق را آفريد، زيرا نه بدان محتاج بود و نه به خلقشان ناچار، و در خور اين هم نيست كه ما را از سر عبث و بيهوده خلق كرده باشد؟

فرمود: خلق را براى اظهار حكمت و جارى ساختن علم و امضاى تدبير خود آفريد.

پرسيد: پس چرا به خلق اين سرا كفايت نكرده و سراى ديگرى براى ثواب و عقاب آفريد.

فرمود: بى شكّ اين سراى امتحان، و آن محلّ كسب ثواب و دريافت رحمت است،

ص: 209

اين پر از آفات است و طبقات شهوات، تا بندگان خود را در آن به طاعت بيازمايد، پس سراى عمل را سراى جزا و ثواب قرار نداد.

(1) پرسيد: آيا از حكمت اوست كه براى خود دشمنى قرار دهد با اينكه پيش از آن دشمنى نداشت، ابليس را- بنا به گفته تو- آفريد و بر بندگان خود مسلّط نمود تا ايشان را به خلاف عادت او بخواند، و به معصيت امر كند، و به اين دشمن- به اعتقاد تو- قوّت و قدرت دهد كه با حيله به قلب اينان رسوخ نموده و همه را پس از وسوسه دستخوش ترديد در خدايشان كند، و در دينشان دچار اشتباه سازد، و آنقدر از معرفتشان بكاهد تا در آخر گروهى منكر ربوبيّت او شده و ديگرى را پرستش كنند، چرا دشمنش را بر بندگان خود مسلّط ساخت و راه اغوايشان را بر او باز نگه داشت؟

فرمود: اين دشمنى كه نام بردى نه دشمنى اش زيان رساند و نه دوستى اش فايده بخشد، و دشمنى او از ملك خداوند هيچ نكاهد و دوستى اش در آن نيفزايد، و تنها بايد مراقب دشمنى قدرتمند بود كه در سود و زيان مؤثّر باشد، اگر به كشورى حمله كند آن را بگيرد و حكومت پادشاهى را نابود نمايد. امّا ابليس بنده اى است كه او را خلق فرمود تا عبادتش نموده و به يگانگى بخواند، و خود هنگام خلق او نيك مى دانست كه او كيست

ص: 210

و به چه راهى خواهد رفت، پس پيوسته با ديگر فرشتگان او را عبادت كرد تا او را به سجده آدم آزمود، ولى از روى حسد امتناع كرد، و به جهت شقاوتى كه بر ابليس چيره شد او را لعن كرد و از صف فرشتگان خارج ساخت و ملعون و شكست خورده به زمين پايين آورد، و به همين سبب از آن زمان به بعد دشمن آدم و اولاد او شد، و ابليس جز وسوسه و خواندن به بيراه هيچ سلطه اى بر فرزندان آدم ندارد، و با وجود سركشى و معصيتى كه كرد پيوسته به ربوبيّت خداوند معترف است.

(1) زنديق پرسيد: مگر سجده بر غير خداوند صحيح است؟ فرمود: نه.

پرسيد: پس چگونه فرشتگان را امر به سجده آدم كرد؟

فرمود: بدرستى هر كه به دستور خداوند سجده كند در اصل خدا را سجده كرده، پس سجده او اگر در پى دستور حضرت حقّ باشد همان سجده خدا است.

پرسيد: ريشه و اصل غيبگويى چيست و چگونه انسانها پيشگويى مى كنند؟

فرمود: كهانت و غيبگويى مربوط به دوران جاهليّت است، در هر روزگارى فاصله اى زمانى ميان انبياء رخ مى دهد، و فرد غيبگو مانند حاكمى است كه در مسائل شكّ و شبهه دعوى نزد او برند، و او بر ايشان پيشگويى مى كند، و اين صورتهاى مختلفى دارد كه عبارتند از:

ص: 211

تيز چشمى، تيزهوشى، وسوسه نفس، و جادوى روح با پرتابى در قلب، زيرا حوادث ظاهرى كه در زمين رخ مى دهد را شيطان بدان عالم است و همو است كه به غيبگو و كاهن مى گويد، و او را از وقايعى كه در منازل و اطراف رخ مى دهد با خبر مى سازد.

(1) و امّا اخبار آسمانها؛ شياطينى در آنجا سرگرم به استراق سمع مى باشند، زيرا اخبار در آنجا پوشيده و محجوب نيست و شياطين نيز با ستارگان رجم نشوند، و زمانى از استراق سمع منع مى شوند كه از اخبار آسمان مشكلى براى وحى پيش آيد كه بخواهند مردم را در دستورات الهى دچار شكّ و ترديد كنند، و اين براى اثبات حجّت و نفى شبهه مى باشد. و شيطان تنها به يك كلمه از اخبار آسمان كه قرار است از جانب خدا در باره مردم اتّفاق بيفتد دزدكى گوش داده و آن را ربوده سپس به زمين مى آورد و به قلب كاهن مى اندازد، پس چون اين كلمات نزد او زياد شد، حقّ را به باطل مى آميزد، پس هر چه به او تلقين شده همه اخبار درستى است كه از شيطان شنيده، و هر چه خطا كند همان باطلى است كه بدان افزوده، و از زمانى كه شياطين از گوش دادن دزدكى منع شده اند

ص: 212

ديگر كهانت و غيبگويى نيز ورافتاده، و امروز شياطين تنها به غيبگوهاى خودشان اخبارى براى مردم مى گويند چه آنها كه در باره اش حرف مى زنند، و چه آنها كه قرار است رخ دهد، و شياطين به شياطين حوادثى كه قرار است در دور دست رخ دهد اعمّ از سارقى كه دزدى كرده، و قاتلى كه مرتكب قتل شده، و از غايبى كه پنهان شده، و اينان مانند همين مردمند، راستگو هستند و دروغگو.

(1) زنديق پرسيد: چگونه شياطين به آسمان صعود نمودند با اينكه در خلقت و سنگينى مانند همين مردمند، حال اينكه براى سليمان بن داود عليهما السّلام ابنيه اى ساختند كه ساير مردم از ساخت آن عاجزند؟

فرمود: آنها براى حضرت سليمان غلظت يافته و سنگين شدند همان طور كه مسخّر شدند، با اينكه آفرينشى رقيق داشته و غذايشان نسيم بود، و دليل اين مطلب همان صعود ايشان به آسمان براى استراق سمع مى باشد، و گر نه اين جسم سنگين كجا مى تواند جز با نردبان يا سبب ديگرى به آسمان ارتقاء يابد.

زنديق پرسيد: بفرماييد اصل سحر و جادو چيست؟ و كار جادوگر با تمام عجايبى كه در باره اش آمده چگونه است؟

ص: 213

(1) فرمود: سحر و جادو چند گونه است: يك نوع آن مانند طبّ و پزشكى است، همان طور كه پزشكان براى هر دارويى درمانى قرار مى دهند، همين طور است علم جادو و سحر، با فريب براى هر سلامتى آفتى مى سازند، و براى هر درمان دردى، و براى هر معنى حيله اى.

و نوع ديگر سحر عبارت است از: شعبده، تردستى، خوارق عادات و چشم بندى.

و نوع ديگر آن همان است كه دوستان شياطين از ايشان اخذ مى كنند.

زنديق پرسيد: از كجا شياطين علم سحر را ياد گرفته اند؟

فرمود: از همان جا كه طبيبان طبّ را دريافتند، مقدارى با تجربه و قدرى با درمان.

پرسيد: نظر شما در باره دو فرشته هاروت و ماروت چيست؟ و آنچه مردم قائلند كه اين دو به ديگران سحر مى آموختند؟

امام صادق عليه السّلام فرمود: آن دو در مكان امتحان و جاى فتنه بودند، از تسبيحات آن دو فرشته اين بود كه: امروز اگر انسان فلان كار را انجام دهد چنين مى شود،

ص: 214

و اگر اين گونه علاج كند چنان مى شود، در انواع سحر و جادو، و مردم نيز آنچه از اين دو صادر مى شد را مى آموختند، و آن دو مى گفتند: ما فقط وسيله فتنه و آزمايشيم، مبادا از ما چيزى اخذ كنيد كه به شما زيان رسانده و هيچ سودتان نبخشد.

(1) پرسيد: آيا ساحر قادر است انسان را با سحر بصورت سگ يا خر يا غير درآورد؟

فرمود: عاجزتر و ناتوانتر از آن است كه بتواند آفرينش خدا را تغيير دهد، هر كه اقدام به ابطال آنچه خدا ساخته و صورت داده نموده و آن را تغيير دهد، چنين شخصى شريك خدا در آفرينش او است، پس برتر است خداوند از آن، برترى بزرگ اگر آن طور كه مى گويى ساحر بر آن قادر بود حتماً از جان خود هر ضعف پيرى و آفت و مرضى را دفع مى ساخت، و سفيدى را از سر خود دور نموده و فقر و ندارى را از ساحت خود بيرون مى كرد، و بى شكّ از اكبر سحر و جادو سخن چينى است، كه با آن ميان دو دوست را تفرقه مى اندازد، و دشمنى را ميان رفقاى با صفا وارد مى كند، و با آن خونها مى ريزد، خانه ها خراب مى كند، و پرده ها را مى اندازد، و فرد سخن چين بدترين كسى است كه بر روى زمين قدم نهاده. پس بهترين تعريف صحيح در باره سحر اين است كه آن مانند طبّ مى باشد، ساحر كسى را جادو مى كند

ص: 215

در نتيجه از نزديكى زنان مى افتد، پس نزد طبيب رفته و از راه ديگرى او را علاج مى كند، پس درمان مى شود.

(1) پرسيد: چرا ميان فرزندان آدم شريف و وضيع بوجود آمده؟ فرمود: شريف فرد پرهيزگار است و وضيع فرد گناهكار.

پرسيد: مگر ميانشان فاضل و مفضول نيست؟ فرمود: ملاك فضل؛ تقوا و پرهيزگارى است.

پرسيد: شما قائليد كه تمام اولاد آدم در ريشه برابرند و جز با تقوا بر هم فضيلتى ندارند؟

فرمود: آرى، من معتقدم كه اصل خلقت خاك است، و حضرت آدم پدر و حوّا مادر است، خالق پروردگار يكتاست و همه بنده اويند، بى شكّ خداوند از ميان بنى آدم گروهى را برگزيد، ميلادشان را پاكيزه داشته و اجسامشان را طاهر نمود، و آنان را در اصلاب مردان و ارحام زنان حفظ كرد، و تمام انبياء و رسل را از ميان همين افراد خارج نمود، پس اين گروه پاكترين شاخه ها و فروع حضرت آدم مى باشند، اين براى كارى كه مستحقّ آن شدند نبود، بلكه خداوند در همان عالم ذر دريافته بود كه اينان او را اطاعت نموده و عبادت مى كنند و شرك نمى ورزند، پس اينان در پرتو طاعت بكرامت و منزلت

ص: 216

رفيع نزد خدا رسيدند، و شرف و فضل و حسب براى آنان است و ديگران يكسانند، بدان هر كه رعايت تقوا نمايد خدا او را گرامى بدارد، و هر كه اطاعت حضرت حقّ كند محبوب او شود، و خداوند محبوب خود را به آتش عذاب نكند.

(1) پرسيد: بفرماييد چرا خداوند عزّ و جلّ تمام خلق را مطيع و موحّد نيافريد با اينكه بر اين كار قادر و توانا بود؟

فرمود: در اين صورت ثواب معنايى نداشت، زيرا اگر فعل خلق فقط طاعت بود بهشت و جهنّمى نبود، بلكه خداوند انسان را آفريد و او را امر به طاعت نمود و از معصيت بازداشت و با ارسال رسل احتجاج نمود و با كتابهاى آسمانى حجّت را بر آنان تمام كرد، تا دو گروه مطيع و معصيت كار شوند: مطيعان ثواب برند و معصيت كاران عقاب شوند.

پرسيد: آيا عمل نيك و بد آدمى همه و همه فعل خدا است؟

فرمود: عمل نيك از بنده نتيجه فعل خود اوست و خداوند بدان امر فرموده، و عمل شرّ از بنده نيز از فعل خود او مى باشد و خداوند فقط از آن بازداشته است.

پرسيد: مگر فعل بنده با همان آلات و لوازمى نيست كه خدا برايش ساخته؟

ص: 217

فرمود: آرى خدا برايش ساخته، ولى با همان آلات مى تواند عمل خير كند يا مرتكب عمل بدى شود كه حضرت حقّ آن را بازداشته.

(1) پرسيد: آيا بنده در مقابل اين دستورات مسئوليتى دارد؟

فرمود: خداوند به توان و استطاعت بندگان در اوامر و نواهى نيك واقف بوده و هست، زيرا صفات حضرت حقّ عارى از جور و عبث و ستم و تكليف ما لا يطاق است.

پرسيد: آيا بنده اى كه خدا كافرش آفريده توان ايمان را دارد، با اينكه او را در ترك ايمان بهانه خوبى است؟

امام صادق عليه السّلام فرمود: خداوند همه خلق را تسليم آفريده و امر و نهى فرمود، و كفر اسمى است كه هنگام ارتكاب به فاعلش مى رسد، و خداوند در ابتدا هيچ بنده اى را كافر نيافريد، و فقط وقتى كافر شود كه حجّت بر او تمام شده باشد، در اين حال حقّ بر او عرضه مى شود و در صورت انكار كافر مى گردد.

زنديق پرسيد: آيا جايز است خداوند براى بنده اى بدى و شرّ مقدّر كند و همو را- با اينكه قرار نيست خوبى كند- امر به نيكى نموده و بر همان عذابش كند؟

ص: 218

(1) فرمود: اين مطلب در خور عدل و رأفت خداوند نيست كه براى بنده اى بدى و شرّ مقدّر نمايد و همان را از او بخواهد، سپس بكارى وادارد كه مى داند توان اخذ و ترك آن را ندارد، سپس خداوند بر ترك آن عمل او را عذاب كند؟!! پرسيد: چرا گروهى ثروتمند و پر روزى اند و گروهى فقير و تنگدست؟

فرمود: قصد خداوند از اين كار فقط آزمودن است، اغنياء را به شكر، و فقرا و درويشان را به صبر و شكيب.

و دليل ديگر: عطاى الهى به بعضى با شتاب در اين سرا، و به ديگران در روز حاجتشان عنايت شود.

و دليل ديگر: خداوند تبارك و تعالى به هر كس در حدّ تحمّلش ثروت داده است، و اگر تمام خلق ثروتمند و بى نياز بود تمام دنيا خراب و تدبير فاسد شده بود، و تمام مردم هلاك و نابود مى شدند، بلكه برخى را (در اين داشتن و نداشتن) كمككار برخى ديگر ساخت و اسباب روزى و رزقشان را در پرتو كار و صنعت قرار داد، و اين براى دوام بقاء بهتر

ص: 219

و در تدبير و فكر صحيحتر است، سپس اغنيا را در جلب رضايت فقرا آزمود، تمام اينها ريشه در لطف و رحمت خداوند حكيمى دارد كه تدبيرش خلل ناپذير است.

(1) پرسيد: گناه نوزاد در آن همه درد و مرضى كه به او مى رسد چيست؛ بى آنكه مرتكب جرمى در گذشته شده باشد؟! فرمود: امراض چند گونه است: يكى مرض امتحان و ديگرى مرض عقوبت، و مرضى كه علّت فنا مى باشد، و تو فكر مى كنى امراض ريشه در غذا و نوشيدنيهاى بد و آلوده دارد يا بخاطر مريضى مادر اوست، و معتقدى اگر كسى رعايت تندرستى را بكند و مراقب جسم خود باشد و نيك و بد خوراكيها را بداند بيمار نشود، و در نهايت بدين اصل معتقد معتقدشده اى كه بيمارى و مرگ ريشه در نوع خوراك و نوشيدنى دارد! مگر ارسطو معلّم طبيبان و افلاطون پيشواى حكما؛ طعم مرگ را نچشيدند، و خود جالينوس پير و نحيف شد ولى هنگام رسيدن مرگ نتوانست جلوى آن را بگيرد، و هيچ كدام نتوانستند جان خود را حفظ نموده و مراقب آن باشند.

چه بسيار بيمارانى كه درمان بر دردشان افزوده، و چه بسيار طبيبان عالم و آشنا بدوا

ص: 220

و دارويى كه مردند، و جاهلان به طبابت پس از ايشان دوره اى به زندگى ادامه دادند، و نه آن را علم طبّ سود داد وقتى اجل رسيد، و نه اين را جهل به طبّ در بقاى زندگى و تأخير اجل زيان رساند.

(1) سپس افزود: بيشتر اطبّاء معتقدند انبياء علم طبّ نمى دانستند!!. ما با اين افراد كه با قياس پنداشته اند علمى را انبياء نمى دانند چه كنيم؛ انبيايى كه حجّتها و معتمدين خدا بر مردم و در زمين، و خزّان علم و ورثه حكمت حضرت حقّ و راهنمايان به سوى او و داعيان به طاعت پروردگارند؟!!.

سپس من پى بردم كه مذهب بيشتر ايشان خوددارى از راه انبياء و تكذيب كتابهاى آسمانى است، و همين مرا در باره افراد و علمشان بى رغبت و بى اعتنا ساخته.

پرسيد: چگونه به قومى بى اعتنايى نمايى كه خود مربّى و بزرگشان هستى؟

فرمود: من وقتى در برخورد با طبيب ماهرى از او پرسشهايى مى كنم مى بينم هيچ سر رشته اى بر حدود نفس و تأليف بدن و تركيب اعضاء و مجارى اغذيه در جوارح و مخرج

ص: 221

نفس و حركت زبان و مستقرّ كلام و نور ديده و انتشار ذكر و اختلاف شهوات و ريزش اشك و مجمع شنوايى و مكان عقل، و مسكن روح و مخرج عطسه، و برانگيختن غمها و اسباب شاديها، و از علّت لالى و كرى ندارد، جز همانها همان مطالبى كه مورد پسند خودشان بوده و علّتهايى كه ميان خود تجويز كرده اند.

(1) پرسيد: بفرماييد آيا خداوند شريكى در ملك و مخالفى در تدبير خود دارد؟ فرمود: نه.

پرسيد: پس اين فساد موجود در عالم چيست؟ درندگان وحشى، جانواران ترسناك، حيوانات بدشكل، كرمها و حشرات و مارها و عقربها، و شما قائليد كه او هيچ چيز را بى علّت نيافريده؛ چرا كه او أهل عبث و بيهوده كارى نيست؟

فرمود: مگر خود تو معتقد نيستى كه زهر عقرب براى درد مثانه و سنگ و شب- ادرارى مفيد است، و بهترين پادزهر درمان با گوشت مار افعى است، كه اگر فرد جذامى آن را با زاج (نوشادر) بخورد سودش دهد، و اينكه كرم سرخ كه از زمين بدست مى آيد چيز خوبى براى درمان خوره است؟ گفت: آرى.

ص: 222

(1) فرمود: امّا دليل خلق پشه و ساس يكى اين است كه آنها خوراك گروهى از پرندگانند، و نيز همان را وسيله اى براى خوار شمردن يكى از جبّاران متمرّد و منكر ربوبيّت خود نمود، خدا نيز ضعيفترين خلق خود را بر او مسلّط ساخت تا قدرت و عظمت خود را بدو بنماياند، و آن همان پشه اى بود كه از بينى داخل مغزش شده و او را كشت.

و اين را بدان كه اگر ما در يكايك مخلوقات نظر كرده و علّت خلق و آفريدنش را جستجو كنيم آن را خواهيم يافت و در نهايت با رسيدن به تمام معلومات بى نياز شده و برابر مى شويم «1».

پرسيد: آيا آفرينش و تدبير خداوند خدشه پذير است؟ فرمود: نه.

زنديق افزود: در باره آفريدن پوست ختنه گاه چه ميگوييد آيا از سر حكمت بوده يا عبث و بيهوده؟ فرمود: بلكه از روى حكمت حضرت حقّ است.

گفت: شما فعل خدا را دستخوش تغيير داده و كار خودتان را در ختنه كردن آن صحيحتر

ص: 223

از خلق خدا ساخته ايد، و فرد ختنه نكرده را عيب مى كنند با اينكه مخلوق خدا است، و فعل ختنه كه فعل خودتان است را مدح مى كنيد، آيا معتقديد كه اين خطايى از جانب خدا بوده و از حكمت بدور؟!!.

(1) امام صادق عليه السّلام فرمود: اين فعل خدا حكمت است و صواب، جز آنكه خود آن را مقرّر و واجب فرموده، همچنان كه ناف نوزاد هنگام تولّد به ناف مادر متّصل است، آرى همين گونه حكيم خلق نموده و بندگان را به قطع آن امر فرموده، كه عدم قطع براى مادر و نوزاد فساد انگيز است، و همين طور است ناخنهاى آدمى، امر به كوتاه كردن آن نموده، و خود قادر بود كه از همان ابتدا نوعى خلق كند كه دراز نشود، و بهمين ترتيب آفريدن موى سر و آبخور دراز مى شود و امر به كوتاه كردن آن نموده، و نيز گاوهايى را نر آفريده و اخته كردنشان صحيحتر است، و در تمامى اين موارد هيچ عيبى در تقدير خدا نيست.

پرسيد: مگر شما معتقد نيستيد كه خداوند فرموده: «بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را- غافر: 60»، بارها فرد گرفتار را ديده ايم كه دعا مى كند ولى اجابت نمى شود، و ستمديده كمك مى خواهد و او را يارى نمى كند.

ص: 224

(1) فرمود: واى بر تو! هر كه دعا كند اجابت شود، امّا فرد ظالم تا وقتى كه به درگاه خدا توبه نكند دعايش مردود خواهد شد، و امّا فرد محقّ هر وقت دعا كند مستجاب شود، و بلا از آنجا كه خبر ندارد از او دفع مى گردد، و در صورت عدم استجابت؛ همان دعا موجب ذخيره ثواب بسيارى براى او شده كه روز نياز بدادش مى رسد، و اگر دعاى بنده بخير او نباشد نيز مستجاب نشود، و بر مؤمن عارف دعا در مواردى كه نمى داند صحيح است يا خطا بسى گران است، گاهى بنده خواستار نابودى كسى شده كه هنوز زمانش بپايان نرسيده، و خواستار بارانى شده كه هنوز وقت بارش آن نرسيده، زيرا خداوند از همه به تدبير آنچه خود آفريده آگاهتر است، و مانند اين بسيار است، پس خوب در اين باره انديشه و تأمّل كن.

پرسيد: اى مرد حكيم بفرماييد چرا هيچ بشرى از آسمان به زمين نمى افتد يا از زمين به آسمان صعود نمى كند، نه راه به آسمان است و نه طريقى، اگر آدمى در تمام روزگار فقط يك بار اين صحنه را ديده بود در اثبات ربوبيّت خداوند بهتر و در نفى شكّ و تقويت يقين نيكوتر بود، و در علم بندگان به وجود مدبّر شايسته تر است كه ببينند بشرى به سوى او بالا مى رود و از نزد او به زمين هبوط مى نمايد؟!.

ص: 225

(1) فرمود: هر تدبيرى كه در زمين مى بينى از آسمان نازل شده، و از آن ظهور پيدا مى كند، مگر طلوع خورشيد از آسمان نيست، و آن براى روشنايى زمين و قوام دنيا است، و اگر در همان آسمان مى ماند همه چيز آن داغ شده و هلاك مى گشت، و ماه نيز در آسمان طلوع مى كند، و آن روشنايى شب است، و بوسيله ماه عدد سال و ماه و روز و حساب به شمار مى آيد، و در صورت حبس در آسمان تمام ساكنينش داغ شده و تدبير تباه مى شد، و در آسمان ستارگانى است كه در تاريكى خشكى و دريا موجب هدايت مى شود، و از آسمان بارانى كه موجب زندگى همه چيز است مى بارد: اعمّ از زراعت و گياهان و حيوانات، و اگر نمى باريد زندگى از همه خلايق ساقط مى شد، و نيز باد اگر چند روزى نمى وزيد همه چيز تباه شده و عوض مى شد، سپس ابر و رعد و برق و صاعقه همه و همه دليل است بر اينكه آنجا مدبّرى دارد كه همه چيز را از تدبير گذرانده و از نزد اوست كه نازل مى شود، و گاهى با موسى كلام فرموده و مناجات كرده، و عيسى را بالا برده در حالى كه فرشتگان از نزد او نازل مى شوند، غير آنكه تو فقط به چيزى ايمان دارى كه رؤيت كنى، و در همان چيزهاى ديدنى تو را بس است اگر فهم و تعقّل كنى.

ص: 226

(1) پرسيد: اگر خداوند در هر صد سال يكى از مردگان را نزد ما مردود مى كرد از او احوال گذشتگان و آيندگان را پرسيده، و جوياى حالشان مى شديم، و اينكه پس از مرگ چه ديدند، و با اينان چه رفتارى شد، تا مردم بر اساس يقين عمل كرده و هر گونه شكّى از ميان برود و هر حقد و كينه اى از دلها زدوده شود.

فرمود: اين عقيده كسانى است كه منكر انبياء شده و تكذيبشان كرده و كتابشان را نپذيرفته اند، زيرا خداوند در كتاب خود حال مردگان ما را بر زبان انبياى خود جارى ساخته و گفته، با اين حال چه كلامى از قول خدا و انبياء راست تر است.

و جماعت زيادى از مردم پس از مرگ به دنيا بازگشته اند، مانند: «أصحاب كهف» همانها كه خداوند سيصد و نه سال ايشان را ميراند، سپس آنان را در زمان جماعتى برانگيخت كه منكر بعث و نشور بودند، تا حجّت را بر ايشان تمام كرده و قدرت خود را بديشان بنماياند، و اينكه بدانند: بعث و نشور حقّ است.

و نيز خداوند «ارمياء» «1» نبىّ عليه السّلام؛ همو كه به خرابه هاى بيت المقدّس و اطراف آن

ص: 227

كه بخت النّصّر با آنان جنگيد نگريسته و گفت: «خدا چگونه اين- أهل اين ده- را پس از مردنش زنده مى كند؟ خداوند او را صد سال ميراند- بقره: 259»، پس خداوند او را زنده ساخته و به اعضاى خود: چگونگى جمع شدن، گوشت گرفتن، و اتّصال مفاصل و رگها نگريست؛ ايستاد و گفت: «مى دانم كه خدا بر هر چيزى تواناست- بقره: 259».

(1) و خداوند گروه بيشمارى كه از ترس طاعون از شهر خود گريخته بودند را براى مدّتى طولانى ميراند تا اينكه استخوانهايشان پوسيده و اجسامشان متلاشى و خاك شدند، و خداوند در زمانى كه مايل بود قدرت خود را به مخلوقات نشان دهد رسولى به نام «حزقيل» را مبعوث فرمود، او نيز همه را خواند بى درنگ همه اعضا و جوارحشان جمع شد، و روح به اجسام بازگشت، و مانند همان روز كه مردند ايستادند، و بى آنكه فردى از عددشان كم شده باشد براى مدّتى طويل زندگى كردند.

و بدرستى كه خداوند آن گروهى كه با موسى خارج شده و گفتند: «خداى را آشكارا به ما بنما- نساء: 153» همه را ميراند سپس زنده گرداند.

زنديق پرسيد: چرا گروهى قائل به تناسخ ارواحند و از كجا به اين مطلب معتقد

ص: 228

شده اند، و حجّت و برهان و دليلشان بر اين مذهب چيست؟ (1) فرمود: معتقدين به تناسخ راه و منهاج دين را پشت سر انداخته و گمراهى را براى خود آراسته اند، و نفس خود را در زمين شهوات به چرا واداشته اند، و قائلند كه آسمان خالى است و خلاف آن طور كه وصف شده هيچ در آن نيست، و اينكه مدبّر اين جهان به صورت همين مخلوقات است، دليلشان روايت «خداوند آدم را بر صورت خود آفريد» «1» مى باشد، نه بهشت و جهنّمى است، و نه بعث و نشورى، و قيامت نزد اينان همان خروج روح از قالب خود و ورود به قالب ديگر است، اگر در قالب أوّل نيكوكار بوده به قالبى در بالاترين درجه دنيا از نظر فضيلت و نيكويى درآيد، و اگر در قالب ابتدايى فردى بدكار يا غير عارف بوده مطابق همان صفت به قالب حيوانى در دنيا يا جانورى قبيح المنظر در خواهد آمد، اين جماعت قائل به نماز و روزه نيستند، و عبادتى بيشتر از معرفت به آنكه شناخت بدو واجب است را ندارند، و تمام شهوات دنيا براى اين گروه مباح است: از آميزش با خواهر و دختران خود گرفته تا خاله و زنان شوهردار.

ص: 229

(1) و نيز خوردن مردار، شراب، خون، بر ايشان مباح است، و تمام مذاهب از عقيده ايشان بيزارند، و هر امّتى آنان را لعن كرده است، و چون از ايشان سؤال حجّت و برهان نمايند روگردانده و گريزند، عقيده اينان را تورات تكذيب كرده و فرقان لعنشان كرده است، و با اين همه معتقدند كه خدايشان نيز از قالبى به قالب ديگر انتقال مى يابد، و اينكه ارواح ازلى همان است كه در آدم بوده، باز همان روح كشيده شده از يكى به ديگرى منتقل گرديد تا به روزگار ما رسيد، پس با اين فرض كه خالق به صورت مخلوق است چگونه خالق بودن يكى از آن دو ثابت مى شود؟! و نيز معتقدند: فرشتگان از اولاد آدم هستند، هر كه به بالاترين درجه دين برسد از جايگاه امتحان و تصفيه خارج و فرشته شده، و در برخى موارد نصارى شبيه ايشان شده اند (مانند عقيده به حلول و اينكه ارواح پس از رسيدن به كمال به اجرام فلكى متّصل مى شوند)، و دهريّه معتقدند: اشياء بى خالق و مدبّرند. و با اين عقيده ديگر نبايد گوشت بخورند، زيرا تمام حيوانات از ايشان از بنى آدم مى باشد كه از صورتشان حلول نموده اند، بنا بر اين خوردن گوشت خويشان و اقربا جايز نيست!!.

فرد زنديق پرسيد: و گروهى معتقدند: خداوند ازلى است و با او طينتى موذى بوده

ص: 230

كه ناگزير با آن آميخته و داخل شده، و از همين طينت اشياء را خلق كرده!!.

(1) فرمود: سبحان اللَّه و تعالى! اين عاجزترين معبودى است كه به قدرت وصف شده، كه قادر به رهايى از آن طينت نيست! اگر طينت زنده است و ازلى، پس هر دو خدايى قديمى بوده و با هم آميخته شده و عالم را از جانب خودشان تدبير كرده اند، و اگر اين گونه باشد پس ديگر از كجا مرگ و فنا آمده؟ و اگر طينت مرده و بى جان است، ميّت را با ازلىّ قديم بقايى نيست، و از ميّت زنده نمى آيد، و اين مقاله و گفتار ديصانيّه است، گروهى كه در گفتار از تمام زنادقه بدتر و در مثال از همه ضعيفتر و خوارترند، كتابهايى را مطالعه مى كنند كه اوائل ايشان نگاشته اند، در آنها الفاظى را بر ايشان آراسته اند كه نه اصل ثابتى دارد و نه دليل و حجّتى براى اثبات ادّعايشان، اينها همه از سر مخالفت با خدا و رسول او، و تكذيب چيزهايى است كه پيامبران از جانب خدا آورده اند.

امّا گروهى كه معتقدند: جسم ظلمت است و روح نور، و نور مرتكب بدى نمى شود و ظلمت خيرى نمى كند، با اين حساب ديگر نبايد كسى را بر معصيت و ارتكاب حرامى و انجام

ص: 231

وقاحتى ملامت و سرزنش كنند، چون اينها همه ريشه در ظلمتى دارد كه بى اطّلاع بوده و آن فعلش مى باشد، و ديگر اينكه او نبايد خدايى را خوانده و نزدش تضرّع كند، زيرا نور ربّ است، و ربّ تضرّع به خود نمى كند و بجز خودش به ديگرى پناهنده نمى شود، و قائلين به اين عقيده نبايد بگويند: «كار خوبى كردى اى نيكوكار»، يا «كار بدى كردى»، زيرا بدى از فعل ظلمت است، و نيكوكارى از نور، و هرگز نور بخود نمى گويد: «كار خوبى كردى اى نيكوكار». و مطلب سومى ديگر اينجا نيست. پس ظلمت- با قياس به اعتقادشان- در فعل محكمتر و در تدبير بهتر و در اركان محكمتر از نور است، زيرا بدن و جسم محكم است، پس ديگر چه كسى اين خلق را به صورتى واحد و صفاتى مختلف درآورده است؟ (1) و هر چيزى كه در ظاهر ديده مى شود، مانند: گل و درخت و ميوه و پرندگان و جانوران هر كدام مى تواند خدايى باشد، سپس نور را در حصر خود حبس كرده اند با اينكه دولت و اقبال با او است، و اينكه ادّعا كرده اند «عاقبت در آينده با نور است» در حدّ يك ادّعا است، و سزاوار است كه بنا به قياس گفتار خودشان كه نور فعلى ندارد گفت كه نور اسير بوده و هيچ سلطانى ندارد، فعل و تدبيرى ندارد، اگر نور با ظلمت (تاريكى) تدبير دارد پس ديگر اسير نيست بلكه آزاد است و عزيز، و اگر آن گونه نيست

ص: 232

پس اسير دست ظلمت است، زيرا در اين عالم احسان و خيرى با فساد و شرّى ظاهر مى شود، پس اين مطلب دليل است بر اينكه ظلمت خير را دوست داشته و آن را انجام مى دهد، همان طور كه بدى و انجام آن را نيكو مى دارد، پس اگر بگويند اين امر محال است نه نورى مى ماند و نه ظلمتى، و ادّعايشان باطل مى شود، و كار بدان جا مرجوع مى شود كه خداوند واحد است و جز آن باطل است، پس اين همان عقيده مانى زنديق و أصحاب او بود.

(1) و امّا عقيده كسانى كه قائلند: ميان نور و ظلمت حكم و داورى است، ناگزير از اين است كه آن سومى بزرگتر از آن دو باشد، زيرا جز فرد مغلوب يا جاهل يا مظلوم نياز به حاكم و داور ندارد، و اين عقيده مانويّه است و حكايت حالشان بدرازا مى كشد.

زنديق پرسيد: پس حكايت مانى چيست؟

فرمود: فردى محقّق بود كه مجموع عقايدش را از مجوس و دين مسيح گرفته بود، هر چند هر دو ملّت به خطا رفته و نتوانستند به يك مذهب واحد برسند، و مانى معتقد است كه جهان از تدبير دو خدا شكل گرفته، خداى نور و خداى ظلمت، و اينكه نور در حصارى از

ص: 233

ظلمت است- بنا بر آنچه از او بما رسيده-، اين عقيده مورد تكذيب نصارى و پذيرش مجوس قرار گرفت.

(1) پرسيد: از مجوس بفرماييد كه آيا خداوند بر ايشان پيامبرى مبعوث فرمود؟ زيرا من در ايشان كتابى محكم و مواعظى رسا و مثالهايى شافى يافته ام، و نيز آنان به ثواب و عقاب معتقد و برخوردار از دستوراتى دينى بوده و همه آن را رعايت مى كنند.

فرمود: هيچ امّتى نيست مگر اينكه در ميانشان انذار دهنده اى بوده، و در ميان مجوس نيز پيامبرى با كتاب مبعوث شده، ولى هر دو مورد انكار قوم واقع شدند.

پرسيد: او كه بود؛ زيرا مردم فكر مى كنند او خالد بن سنان بوده؟

فرمود: خالد؛ عربى بدوى بوده، نه پيامبر، و اين چيزى است كه مردم مى گويند.

پرسيد: آيا زردشت بوده؟

فرمود: زردشت با زمزمه (كلامى نامفهوم و دور از ذهن و مخالف حقّ) نزد ايشان آمد و ادّعاى نبوّت كرد، گروهى بدو ايمان آورد، و گروهى منكرش شده و او را از شهر رانده و بيرون كردند و در همان جا خوراك درندگان صحرا شد.

ص: 234

(1) پرسيد: بفرماييد آيا در تمام دهر مجوس به حقّ نزديكتر بوده يا عرب؟.

فرمود: عرب «1» در زمان جاهليّت به دين حنيفى نزديكتر بود تا مجوس، زيرا مجوس به تمام انبياء كافر و منكر كتب ايشان بود، و هيچ اعتقادى به براهين اينان نداشته و از سنّتها و آثارشان نيز پيروى نكردند، و نيز كيخسرو پادشاه مجوس در دهر أوّل سيصد نفر از انبياء را بقتل رساند، و مجوس پس از جنايت غسل نمى كرد، و عرب از آن غسل مى كرد، و اين عمل از پاكترين قوانين حنيفيّه است، مجوس ختنه نمى كرد و عرب انجام مى داد، و آن از سنّتهاى انبياء مى باشد، و اوّلين فردى كه ختنه كرد حضرت إبراهيم خليل اللَّه بود، و مجوس مردگان خود را غسل نمى داد و كفن نمى كرد، ولى عرب همه را رعايت مى كرد، مجوس را عادت بر اين بود كه مردگان خود را به صحرا و بيابان مى انداخت، ولى عرب در قبر مدفون ساخته و بخاك مى سپرد، و اين همان شيوه و سنّت انبياء بود، زيرا نخستين فردى كه برايش قبرى حفر شد حضرت آدم أبو البشر بود كه به خاك سپرده شد، و مجوس نزديكى با مادران و نكاح با دختران و خواهران را جايز مى دانست و عرب همه آنها را تحريم كرده بود

ص: 235

مجوس منكر خانه خدا بوده و نامش را خانه شيطان گذارده، و عرب آهنگ آن كرده و تعظيمش مى كرد و مى گفت: «خانه پروردگار ما»، و به كتب تورات و انجيل معتقد بود و از أهل كتاب پرسش نموده و از همانها مى گرفت، و قوم عرب در همه اسباب از مجوس به دين حنيف نزديكترند.

(1) زنديق گفت: دليل مجوس در نزديكى با خواهر همان سنّت حضرت آدم است.

فرمود: دليلشان در نزديكى دختر و مادر خودشان چيست با اينكه خود حضرت آدم آن را تحريم نموده، و نيز نوح و إبراهيم و موسى و عيسى و ساير انبياء، و هر آنچه از جانب خدا آمده؟!.

پرسيد: براى چه خداوند شراب را حرام كرد كه لذّتى بالاتر از آن نيست؟

فرمود: آن را ممنوع كرد چون أمّ الخبائث است، و رأس هر بدى، زيرا بر شارب خمر (مست) لحظه اى مى آيد كه عقل از او گرفته شده و خدايش را نمى شناسد، و دست خود به هر معصيت و گناه آلوده مى سازد حتّى از هتك حرمت محارم را نيز ابايى ندارد، و زمام و مهار فرد مست بدست شيطان است، اگر او را فرمان به سجده بتها نمايد همان كند،

ص: 236

و هر كجا كه او را بكشد اطاعت مى كند.

(1) پرسيد: چرا خداوند خون ريخته شده را حرام ساخت؟

فرمود: زيرا قساوت مى آورد و رحم را از قلب مى گيرد، و بدن را عفونى و رنگ را تغيير مى دهد، و بالاترين علّت در مرض جذام همان خوردن خون است.

پرسيد: خوردن غدّه چه؟ فرمود: آن نيز موجب جذام است.

پرسيد: مردار را چرا حرام كرد؟ فرمود: به جهت تفاوت حيوان ذبح شده بنام اللَّه با مردار است، و خون در مردار جمود يافته و به بدن باز مى گردد، و همان گوشت را سنگين و غير لذيذ مى كند زيرا گوشت با خون آميخته است.

پرسيد: ماهى مرده روى آب براى چه تحريم شده؟ فرمود: حلال شدن ماهى اين است كه زنده از آب خارج شده تا بميرد، زيرا ماهى و ملخ دريايى خون [جهنده] ندارند.

پرسيد: چرا زنا را حرام كرد؟

فرمود: زيرا رهاوردى جز فساد و بهم خوردن مواريث و قطع نسب ندارد،

ص: 237

در آن هيچ زنى نمى داند چه كسى او را باردار كرده، و نه فرزند مى داند پدرش كيست، در نتيجه عارى از قوم و خويشى خواهد بود.

(1) پرسيد: چرا لواط را حرام كرده؟ فرمود: اگر نزديكى با پسران آزاد بود ديگر مردها توجّهى به زنان نمى كردند و نسل بريده مى شد و خلقت زنان عبث مى ماند و در اين جواز (لواط) فسادى بزرگ نهفته است.

پرسيد: چرا نزديكى با حيوانات را حرام كرد؟

فرمود: براى آدمى زشت است كه آب خود را در موجودى غير شكل خود قرار دهد، و چنانچه اين عمل را جايز كرده بود هر مردى يك اتان (ماچه الاغ) مى گرفت هم سوارش مى شد و هم با آن نزديكى مى كرد، و اين فساد بسيارى در برداشت، پس سوار شدن پشت آن را حلال و نزديكى را حرام ساخت، و براى مردان زنان را خلق فرمود تا نزد ايشان أنس گرفته و آرام گيرند، تا همانها موضع [دفع] شهوت و مادر فرزندانشان باشند!!.

پرسيد: علّت غسل جنابت چيست؛ كه با حلال نزديكى كرده و حلال؛ ناپاكى ندارد؟

ص: 238

(1) فرمود: جنابت همانند حيض است، زيرا نطفه همان خون غير مستحكم است و نزديكى توأم با حركتى شديد و شهوتى غالب است، و پس از فراغ از آن بدن آرام گرفته و مرد بوى بدى از بدن خود استشمام مى كند، و غسل به همين خاطر واجب شده، و غسل جنابت امانتى است از خداوند كه براى آزمون به بندگان سپرده است.

پرسيد: اى حكيم نظر شما در باره كسانى كه معتقدند اين تدبيرى كه در عالم ظاهر شده همان تدبير ستارگان هفتگانه است چيست؟

فرمود: نياز به دليلى دارند، كه اين عالم اكبر و عالم اصغر از تدبير همان ستارگان هفتگانه اى است كه در فلك شناور است، و بى هيچ مشكلى پيوسته هر جا مى چرخد ستارها نيز با آن در چرخشند، و بى توقّف سير مى كنند.

سپس فرمود: هر كدام از ستاره ها موكّلى مدبّر دارد؛ همچون بندگان امركننده و بازدارنده، و اگر ستارگان قديم و ازلى بودند از حالى به حال ديگر تغيير نمى كردند.

پرسيد: كسانى كه معتقد به طبايع هستند چه «1»؟

ص: 239

(1) فرمود: اينان قدرى مذهبند، و اين عقيده انسانى است كه مالك بقاى خود نيست، و نه صرف حوادث و تغييرات شبانه روز، نه قادر به دفع پيرى است و نه دافع أجل، [چنين موجودى] از خلقت خود چه مى داند؟!! پرسيد: مرا آگاه فرماييد نسبت به جماعتى كه قائلند. مخلوقات پيوسته در حال توالد و تناسل بوده و گروهى آمده و گروهى مى روند، امراض و اعراض و آفات متعدّد موجب فناى ايشان شده، و آخر از أوّل ايشان خبر مى دهد، و آينده از گذشته اشان خبر مى دهد، و هر عصر از روزگار خود. اينان خلق را همچون درخت و گياه پنداشته اند كه در هر دوره فردى حكمى و داناى به مصالح مردم از ميانشان خارج مى شود، كه در گردآورى كلام استاد است، و همو كتابى را ساخته و پرداخته كرده و با تيزهوشى مى آرايد، و با حكمت آن را نيكو داشته و همان را حاجز و مانع مردم قرار مى دهد، كتابى كه به خير فرمان و بر آن تشويق مى كند، و از بدى و فساد بازداشته و مانع مى گردد، تا مردم به نزاع نيفتاده و همديگر را نكشند؟

ص: 240

(1) فرمود: واى بر تو، موجودى كه ديروز از بطن مادر خارج شده و فردا از دنيا سفر مى كند، نه علم از گذشته دارد و نه آينده (از كجا اينها را پرداخته و اين تنها كار انبياء است)! بعد اينكه آدمى از دو حال خارج نيست: يا خالق است يا مخلوق، مگر او موجود نيست؟! پس آنچه هيچ نيست قادر به خلق ديگرى نيست كه آن هم چيزى نيست، و نيز آنكه نبوده و شده، مى پرسد و نمى داند آغاز چنين شخصى چگونه بوده؟ و اگر او ازلى بود و حوادث در او اثر نمى كرد- كه ازلى دستخوش تغيير ايّام قرار نمى گيرد- و فناء هم در او راهى ندارد، همچنان كه ما هيچ ساختمان بى سازنده اى را نديديم، و نه اثرى بى مؤثّر، و نه مجموعه اى بى مؤلّف، پس هر كه پندارد خالق او پدرش مى باشد، بايد پرسيد: چه كسى پدرش را آفريده؟ و اگر پدر خالق فرزند بود؛ آفرينش و صورتگرى او با شهوت و محبّت بوده، و مالك حيات؛ او است و حكم خود را در آن جارى مى ساخت، ولى در حال بيمارى كارى از دستش ساخته نيست، و در صورت مرگ قادر به مرجوع كردن فرزند نيست!!. بدرستى كسى كه قادر به آفريدن خلقى است و روحى در جان آن مى دمد تا بر دو پاى خود هماهنگ راه رود همان قادر بر دفع فساد از او خواهد بود.

ص: 241

(1) پرسيد: در باره علم ستارگان نظر شما چيست؟

فرمود: علمى است با منافع اندك، و زيان بسيار، زيرا به دفع تقدير شده نيست و از محذور آن نمى شود پرهيز كرد، اگر خبر از بلايى دهد تحرّز از قضا او را نجات نمى دهد، و اگر از خيرى خبر دهد قادر به تعجيل آن نشود، و اگر گرفتار مشكلى شود قادر به تغيير آن نيست، و منجّم با علم خود با خدا مخالفت مى كند، مى پندارد مى تواند قضاى حتمى را از خلق خدا بازگرداند!!.

پرسيد: رسول افضل است يا فرشته پيامبر به او؟

فرمود: بلكه رسول افضل است.

پرسيد: پس دليل فرشتگان موكّل بر بندگان چيست، كه سود و زيان ايشان را مى نويسند، در حالى كه خداوند، عالم به سرّ و نهان است؟! فرمود: در اين كار بنده و اسيرشان نموده و شاهدانى بر خلق خود قرارشان داده، تا بندگان در پرتو ملازمت اينان بيشتر مواظب طاعت خدا، و پرهيز از معصيت باشند، و چه بسيار بندگانى كه قصد گناهى مى كنند و با توجّه به آن دو دست كشيده و مى گويند:

ص: 242

«خدايم مرا مى بيند و دو نگهبانم بر آن شاهدند»، و بى شكّ خداوند از سر رأفت و لطف خود نيز اينان را بر بندگان گمارده، تا از آدمى مرده شيطان و جانوران زمينى و آفتهاى بسيارى كه نمى بينند- به اذن خداوند- دور كنند- تا امر خدايى (مرگ) برسد.

(1) پرسيد: پس آيا مردمان را براى رحمت آفريد يا عذاب؟

فرمود: براى رحمت، و پيش از خلقت مى دانسته كه گروهى از ايشان بجهت اعمال زشت و انكارشان رهسپار عذاب او خواهند شد.

پرسيد: گيريم عذاب منكرين مستوجب عذاب؛ صحيح باشد، چرا يكتا پرستان و عارفان را عذاب مى كند؟! فرمود: منكرين خدايى خود را گرفتار عذابى ابدى مى سازد، و معترفان (موحّدان و عارفان) خود را بخاطر سرپيچى از واجبات عذاب مى كند، سپس از آن عذاب خارج مى شوند، و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند.

پرسيد: آيا ميان كفر و ايمان منزلت و جايگاهى است؟ فرمود: نه.

ص: 243

(1) پرسيد: پس ايمان و كفر چيست؟ فرمود: ايمان؛ تصديق پروردگار در آنچه از عظمت خدا از او در ظاهر و نهان است مى باشد، و كفر انكار است و جحود.

پرسيد: شرك و شكّ چيست؟ فرمود: شرك؛ چسباندن كسى است به واحدى كه هيچ همانندى ندارد، و شكّ؛ عدم اعتقاد قلبى به چيزى است.

پرسيد: آيا مى شود عالم؛ جاهل باشد؟ فرمود: عالم است بدان چه مى داند، و جاهل است به چيزى كه نمى داند.

پرسيد: پس سعادت و شقاوت چيست؟ فرمود: سعادت؛ سبب خير است، سعيد دست بدامنش شده و او را نجات مى دهد، و شقاوت؛ سبب خذلان و شكست است، بدبخت متمسّك بدان شده آن نيز وى را به پرتگاه هلاكت مى كشاند، و همه در علم خدا است، پرسيد: بفرماييد نور چراغ پس از خاموشى كجا مى رود؟ فرمود: بدون بازگشت مى رود.

پرسيد: چرا قبول نداريد كه انسان نيز مانند همان نور چراغ؛ پس از مرگ روح از بدن خارج شده و ديگر بدان باز نمى گردد، همان طور كه نور چراغ پس از خاموشى بى بازگشت است؟!

ص: 244

(1) فرمود: قياس نادرستى نمودى، زيرا آتش در اجسام پنهان است، و اجسام با اعيان خود مانند سنگ و آهن قائم و حاضرند، و در صورت برخورد هر كدام با يك ديگر ميانشان آتش نمايان مى گردد، و چراغ، روشنايى از همان آتش مى گيرد، پس آتش در اجسام ثابت است و نور ذاهب و رونده، و روح، جسمى است رقيق كه ملبوس به قالبى مركّب شده، و مانند چراغى كه گفتى نيست، بى شكّ كسى كه در رحم؛ جنينى در آبى صاف خلق كرده، و انواع مختلفى از رگ و عصب و دندان و مو و استخوان و غير آن را در آن تركيب نموده، همو پس از مرگ زنده اش مى دارد، و پس از فنا مرجوعش مى گرداند.

پرسيد: پس روح كجا است؟ فرمود: در بطن زمين همان جا كه بدن دفن است تا وقت بعث و نشور.

پرسيد: پس روح كسى كه بدار آويخته مى شود كجاست؟

فرمود: دست همان فرشته اى كه جانش را ستانده مى ماند تا به زمينش بازگرداند.

پرسيد: بفرماييد آيا روح جز همان خون است؟

فرمود: آرى، روح همان طور كه برايت گفتم ماده اش از خون است، و خون مايه

ص: 245

رطوبت جسم و صفاى رنگ و نيكويى صوت و زيادى خنده است، پس چون خون خشك شود روح از بدن فارغ و جدا مى گردد.

(1) پرسيد: آيا روح مشمول تعاريفى چون سبكى و سنگينى و وزن مى شود؟

فرمود: روح مانند باد در خيك است، وقتى در آن دميده شود خيك از آن پر شود، نه وارد شدن باد به وزن آن بيافزايد و نه خروج آن از وزنش بكاهد، حال روح نيز اين گونه است كه نه ثقلى دارد و نه وزنى.

پرسيد: بفرماييد ماده و جوهر روح چيست؟

فرمود: باد همان هواست و به مجرّد حركت باد ناميده مى شود، و در صورت سكون «هوا»، و برپايى دنيا بسته به همان هوا است، و اگر سه روز باد نوزد همه چيز زمين خراب شده و متعفّن مى گردد، و باد در مثل مانند بادزن است كه فساد و خرابى را از هر چيزى دور ساخته و خوشبو مى سازد، مانند روح، بمحض خروج از جسم، بدن عفونى شده و تغيير مى كند، بزرگ و بزرگوار است خداى يكتا كه نيكوترين آفرينندگان است!! پرسيد: آيا روح پس از خروج از قالب خود متلاشى مى شود يا باقى مى ماند؟

ص: 246

(1) فرمود: بلكه آن تا وقت دميدن در صور باقى مى ماند، پس در آن زمان همه چيز باطل شده و فانى مى گردد، نه حسّى و نه محسوسى باقى مى ماند، سپس همه چيز به همان صورتى كه مدبّرشان خلق كرده بود باز ميگردند، و آن چهار صد سال است كه خلق در آن بيارامند، و آن ميان دو نفخه است.

پرسيد: چه بعث و نشورى؛ با اينكه اجسام پوسيده و اعضاء پراكنده اند، عضوى در شهرى خوراك درندگان شده و عضو ديگر را جانوران دريده اند، و عضوى ديگر تبديل به خاكى شده كه گل ديوار است!!.

فرمود: آنكه بى چيزى او را خلق كرد، و بى هيچ مثال گذشته اى او را صورتگرى كرده، همو قادر است همان گونه كه آفريده سرانجام برگرداند.

زنديق گفت: آن را برايم شرح دهيد.

امام عليه السّلام فرمود: روح در هر دو قالب مقيم است، روح نيكوكار در روشنى و گشادگى است، و روح بدكار در تنگى و تاريكى، و بدن تبديل به همان خاكى شود كه از آن خلق شده، و محتويات شكم درندگان و جانوران كه به خاك مى اندازد (مدفوع)

ص: 247

نزد همو كه مثقال ذرّه اى در تاريكى از او دور نمى ماند و عدد و وزن اشياء را مى داند همه و همه محفوظ است، و بدرستى خاك انسانهاى روحانى در خاك مانند طلا است، و چون هنگام بعث باران نشور بر زمين ببارد، و زمين مرتفع شده و بشدّت تكان بخورد؛ خاك بشر مانند جارى شدن طلا از خاك؛ وقتى با آب شسته مى شود جارى مى گردد، مانند جدايى دوغ از كره پس از تكانهاى شديد، پس خاك هر قالب در قالب خودش جمع مى شود، و به فرمان خداى قادر به مكان روح منتقل مى شود، و صورتها به فرمان صورتگر به صورت اصلى خود بازمى گردند، و روح در آن داخل مى شود، پس چون برپا شد منكر هيچ چيزى از خود نمى شود.

(1) پرسيد: بفرماييد آيا مردمان هنگام حشر در روز قيامت عريانند؟ فرمود: بلكه در كفنهاى خود محشور خواهند شد.

پرسيد: چه كفنى! حال اينكه همه پوسيده؟! فرمود: همان كه بدنهاشان را حيات مى بخشد همو كفنهاشان را تجديد مى فرمايد.

پرسيد: تكليف اموات بى كفن چيست؟ فرمود: خداوند هر گونه كه بخواهد عورتهاشان را پوشانده و مستور مى فرمايد.

ص: 248

(1) پرسيد: آيا بصف عرضه خواهند شد؟ فرمود: آرى، مردم آن روز در يك صد و بيست هزار صف در عرض زمين خواهند بود.

پرسيد: مگر اعمال وزن نمى شود؟

فرمود: نه، اعمال مانند اجسام نيست، و تنها صفتى از اعمالشان مى باشد، و تنها كسى نياز به وزن شي ء دارد كه عدد و وزن و سبكى آنها را نداند، و بى شكّ هيچ چيزى بر خداوند مخفى و نهان نيست.

پرسيد: پس معنى ميزان چيست؟ فرمود: عدل است.

پرسيد: پس معنى آيه «پس هر كه ميزانهايش گران و سنگين باشد- اعراف: 8» چيست؟

فرمود: يعنى: پس هر كه كردار و اعمالش بچربد.

پرسيد: بفرماييد مگر در جهنّم شاهد عادلى نيست كه خلق را عذاب كند تا ديگر نيازى به مار و عقرب نباشد؟

فرمود: مار و عقرب را تنها وسيله عذاب كسانى قرار مى دهد كه فكر مى كردند آنها

ص: 249

از خلق خدا نيستند بلكه شريك ديگرى آنها را خلق كرده، پس خداوند نيز عقرب و مار را در آتش بر آنان مسلّط نمايد تا وبال دروغى كه بافته و انكارى كه در خلقت آن دو قائل شدند را بچشند.

(1) پرسيد: پس از كجا گفته اند: فردى بهشتى تا دست دراز كند ميوه اى را بگيرد بمحض خوردن آن به همان شكل و هيئت سابق خود بازگردانده شود؟

فرمود: آرى، آن بر قياس همان چراغ است كه فردى آتشى از آن مى گيرد بى آنكه از نور آن چيزى كم شود، حال اينكه تمام دنيا از جانب او پر از چراغ و سراج شده است.

پرسيد: مگر نمى خورند و نمى آشامند، و بنظر شما اينان نياز برفع حاجت ندارند؟

فرمود: آرى، چون خوراكشان رقيق و بى وزن است، دفع با عرق از اجسامشان خارج مى شود.

پرسيد: چگونه حوريان در تمام موارد نزديكى شوهرانشان باكره اند؟

فرمود: زيرا خلقت اينان با طيب بوده و عارى از هر بيمارى و نقصند، و جسمشان با آفتى مخلوط نشده و در سوراخشان چيزى جريان نمى يابد، و هيچ حيضى آنان را آلوده

ص: 250

نمى سازد، پس رحم چسبيده و بسته است، چون راهى جز براى احليل ندارد.

(1) پرسيد: حوريان هفتاد جامه بر تن دارند، چگونه است كه شوهرانشان قادرند مغز دو ساقشان را از پشت اين همه جامه و جسمشان ببينند؟

فرمود: آرى، مانند يكى از خود شما كه سكّه هاى نقره را در آبى صاف به عمق يك نيزه مى بيند.

پرسيد: نحوه استفاده بهشتيان از نعمات آنجا چگونه است، با اينكه غالبشان فاقد پسر يا پدر يا رفيق يا مادر خود شده، و فقدانشان فقط حاكى از اين است كه همه مفقودين در دوزخند، پس با نعمات چه كند آنكه از حال رفيقش در جهنّم و عذاب با خبر است؟!.

فرمود: أهل علم گفته اند: أهل بهشت ياد آنان را فراموش مى كنند، و برخى ديگر گفته اند «1»: چشم براه آنان باشد، و اميد آن دارند كه از جمله أهل اعراف؛ ميان دوزخ و بهشت باشند.

پرسيد: بفرماييد كه خورشيد كجا غايب و پنهان مى شود؟

ص: 251

(1) فرمود: يكى از دانشمندان گويد: وقتى پايين قبّه سرازير مى شود با آن پيوسته فلك به بطن آسمان مى گردد، تا اينكه به محلّ طلوع خود پايين بيايد، يعنى: خورشيد در چشمى پاك پنهان مى شود سپس به پايين زمين مى رود تا به مطلع خود بازگردد، و حيران زير عرش مى ماند تا اجازه طلوع يابد، و هر روز نور خورشيد گرفته شده و نورى ديگر تجلّى مى كند «1».

پرسيد: كرسى بزرگتر است يا عرش؟

فرمود: هر چه خدا آفريده در داخل كرسى است، جز عرش خدا، زيرا آن بزرگتر از آن است كه كرسى آن را احاطه كند.

پرسيد: آيا روز را قبل از شب آفريد؟

فرمود: آرى، روز را پيش از شب آفريد، و خورشيد را پيش از ماه، و زمين را پيش از آسمان، و زمين را بر حوت قرار داده و حوت را در آب، و آب را در صخره اى گود،

ص: 252

و صخره را بر گرد فرشته اى، و فرشته را بر «ثرى» و آن را بر ريح عقيم، و ريح را بر هوا، و هوا در دست قدرت است، و زير ريح عقيم جز هوا و تاريكيها چيز ديگرى نيست، و اطراف آن گشادگى و تنگى نيست، و نه هيچ چيزى كه در فكر آيد، سپس كرسى را خلق كرده و با آسمانها و زمين پر كرد، و كرسى بزرگتر از تمام مخلوقات خدا است، سپس عرش را آفريد، و آن را بزرگتر از كرسى قرار داد.

(1) 224- و از ابان بن تغلب نقل است كه گفت: من نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه مردى از اهالى يمن بر آن حضرت وارد شده و سلام كرد، آن حضرت جواب سلام وى را داده و فرمود: مرحبا اى سعد، آن مرد گفت: مادر مرا به اين اسم ناميده، و كمتر كسى آن را مى داند! امام عليه السّلام فرمود: راست گفتى اى سعد المولى، مرد گفت: قربانت گردم! اين لقب من است.

امام عليه السّلام فرمود: هيچ خيرى در لقب نيست، خداوند تبارك و تعالى در قرآن فرموده: «و يك ديگر را به لقبها مخوانيد. بد نامى است نام كردن [مردم] به بدكردارى پس از ايمان آوردن [آنها]- حجرات: 11».

ص: 253

(1) كارت چيست اى سعد؟ گفت: قربانت گردم، ما خاندانى ستاره شناس و منجّم هستيم، و داناتر از ما در اين علم در سرزمين يمن نيست.

امام عليه السّلام فرمود: ميزان افزايش نور خورشيد بر نور قمر چند درجه است؟ گفت:

نمى دانم.

فرمود: درست است. بگو چند درجه نور قمر بيشتر از نور مشترى است؟ گفت:

نمى دانم. امام فرمود: راست گفتى.

فرمود: ميزان افزايش نور مشترى بر نور عطارد چند درجه است؟ گفت: نمى دانم.

امام صادق عليه السّلام فرمود: راست گفتى.

فرمود: ميزان افزايش نور عطارد بر نور زهره چند درجه است؟ گفت: نمى دانم.

حضرت فرمود: راست گفتى.

فرمود: نام ستاره اى كه اگر طلوع كند شتر تحريك مى شود چيست؟ گفت: نمى دانم.

امام صادق عليه السّلام فرمود: راست گفتى.

ص: 254

(1) فرمود: نام آن ستاره چيست كه اگر طلوع كند؛ گاو تحريك مى شود؟ گفت: نمى دانم. امام فرمود: راست گفتى.

فرمود: نام ستاره اى كه اگر طلوع كند سگان تحريك شوند چيست؟ گفت: نمى دانم.

امام عليه السّلام فرمود: در كلام نمى دانم راست گفتى. ستاره زحل ميان ستارگان چه جايگاهى دارد؟

گفت: ستاره اى نحس است.

فرمود: اين حرف مگو، زيرا آن ستاره أمير المؤمنين عليه السّلام است و آن ستاره اوصياء عليهم السّلام مى باشد، و آن همان نجم ثاقبى است كه خداوند در قرآن فرموده.

مرد يمانى گفت: ثاقب يعنى چه؟

فرمود: محل طلوع آن در آسمان هفتم است، و آن ستاره اى است كه پرتو نورش پس از گذشت از اينها به آسمان دنيا مى رسد، پس خداوند بدين خاطر نامش را ستاره درخشان ناميده است.

سپس فرمود: اى برادر عرب، آيا نزد شما عالمى هست؟ گفت: آرى قربانت گردم،

ص: 255

در يمن گروهى هستند كه علمشان مانند باقى مردم نيست.

(1) حضرت فرمود: از علم آنان چه مى دانى؟ گفت: عالم يمن مرغ را در سبقت پرواز باز مى دارد، و در آن واحد بقدر مسير يكماه راكب سير نمايد و اثرى از او نماند.

امام عليه السّلام فرمود: پس بدرستى عالم مدينه از عالم يمن برتر است، يمانى گفت: از علم او به شما چه رسيده؟

فرمود: بى شكّ علم عالم مدينه به آنجا ختم مى شود كه وقوف بر اثر راكب مركب نماند و بى آنكه مرغ را در سبقت پرواز باز دارد در آن واحد مسير يك دور خورشيد را مى داند، از دوازده برج مى گذرد و دوازده خشكى و دوازده دريا و دوازده عالم.

يمانى گفت: فكر نمى كنم كسى اين همه علم را بداند، و كنه آن را دريابد.

راوى گفت: سپس يمانى برخاسته و خارج شد.

(2) 225- و از سعيد بن أبى الخضيب نقل است كه: من و ابن ابى ليلى وارد مدينه شده و ما داخل مسجد الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله بوديم كه ناگاه جعفر بن محمّد عليهما السّلام وارد شد، پس نزد او رسيديم،

ص: 256

آن حضرت از حال من و خانواده ام پرسيد و اينكه همراه من كيست؟

گفتم: او ابن ابى ليلى قاضى مسلمين است. فرمود: آرى، سپس بدو فرمود:

آيا مال اين را ميگيرى و بديگرى مى دهى، و ميان زن و مرد جدايى مى اندازى، و در اين كار از هيچ كس هراسى ندارى؟ گفت: آرى.

فرمود: با چه وسيله اى قضا و داورى مى كنى؟

گفت: با احاديثى كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و أبو بكر و عمر بدستم رسيده.

فرمود: آيا اين خبر از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بتو رسيده كه فرمود: «در قضا و داورى علىّ از همه شما بالاتر است»؟ گفت: آرى.

فرمود: پس چطور بغير قضاى علىّ عليه السّلام داورى مى كنى با اينكه اين خبر بتو رسيده؟

راوى گويد: با شنيدن اين كلام رنگ رخسار ابن ابى ليلى زرد شده و بمن گفت:

رفيق ديگرى براى خود بگير، كه بخدا ديگر تا ابد با تو حرف نخواهم زد!.

(1) 226- از حسين بن زيد بن جعفر صادق نقل است كه رسول خدا به فاطمه عليهم السّلام فرمود:

ص: 257

«خداوند عزّ و جلّ براى خشم فاطمه غضب مى كند و به رضايتش خشنود مى گردد».

راوى گويد: پس أهل حديث آن را نقل كردند. روزى ابن جريج نزد آن حضرت آمده و گفت: اى أبو عبد اللّه، امروز حديثى شنيدم كه مردم آن را استهزاء مى كردند!.

فرمود: كدام حديث؟!.

گفت: اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «خداوند عزّ و جلّ براى خشم فاطمه غضب مى كند و به رضايتش خشنود مى گردد».

راوى گويد: امام فرمود: آرى، مگر شما خود اين حديث را نقل نمى كنيد كه خدا براى غضب بنده مؤمنش غضب مى كند و براى رضايتش خشنود مى شود؟ گفت: آرى.

فرمود: چگونه منكر اين هستيد كه دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مؤمنه است؛ خداوند براى خشنوديش خشنود و براى غضبش به خشم آيد؟!.

گفت: راست گفتى، خدا مى داند كجا رسالت و مأموريت خود را قرار دهد!!.

(1) 227- حفص بن غياث گويد: در مسجد الحرام حاضر شدم و ابن أبى العوجاء از

ص: 258

امام صادق عليه السّلام در باره اين آيه مى پرسيد: «هر گاه پوست تنشان پخته شود و بسوزد آنان را پوستهاى ديگرى جايگزين سازيم تا عذاب را بچشند- نساء 56» كه آن پوستهاى ديگر چه گناهى مرتكب شده اند؟.

امام عليه السّلام فرمود: واى بر تو، آن آن است و آن غير آن! گفت: مثالى در اين باره از امور دنيا برايم بزنيد، فرمود: بسيار خوب، آيا فكر مى كنى اگر مردى آجرى را بشكند سپس بر روى آن آب بريزد سپس آن را به همان شكل اوّليه خود بازگرداند مگر نه اين است كه آن آن است و آن غير آن؟! گفت: آرى همين طور است، خدا بر عمرت بيفزايد «1».

(1) 228- و نقل است كه حضرت صادق عليه السّلام از داستان حضرت إبراهيم عليه السّلام در آيه «گفت:

بلكه اين كار را بت بزرگشان كرده است، اگر سخن مى گويند، از آنها بپرسيد- انبياء: 63» سؤال شده و فرمود: بت بزرگشان آن كار را انجام نداد و نه إبراهيم عليه السّلام كذب گفت.

پرسيد: اين چگونه مى شود؟

ص: 259

فرمود: حضرت إبراهيم عليه السّلام فقط گفت: «اگر سخن مى گويند، از آنها بپرسيد». اگر سخن مى گفتند پس بزرگشان انجام داده بود، و گر نه انجام نداده بود، پس سخن نگفتند، و إبراهيم نيز كذب نگفت.

و نيز در داستان حضرت يوسف عليه السّلام از آيه: «اى كاروانيان بى گمان شما دزدانيد- يوسف: 70» سؤال كرد.

فرمود: آنان يوسف را از پدرشان دزديده بودند، مگر نمى بينى در ادامه آمده:

«برادران يوسف گفتند: چه گم كرده ايد؟ گفتند: پيمانه شاه را گم كرده ايم- يوسف: 72 و 73»، و نگفت شما پيمانه شاه را دزديده ايد، تنها يوسف را از پدرش دزديده بودند.

پس در داستان إبراهيم از اين آيه سؤال شد كه: «پس با نگاهى به ستارگان در نگريست. و آنگاه گفت: همانا من بيزارم- صافات: 88 و 89» فرمود: إبراهيم مريض نبود، و دروغ هم نگفت، تنها مرادش اين بود كه بيمار دين هستم، يعنى: جستجوگرم.

(1) 229- عبد المؤمن انصارىّ گويد: به امام صادق عليه السّلام گفتم: گروهى حديثى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل كرده اند كه فرموده: «اختلاف امّت من رحمت است»، نظر شما چيست؟

فرمود: راست گفته اند.

ص: 260

گفتم: اگر اختلاف اينان رحمت باشد؛ پس اجتماعشان موجب عذاب است؟

فرمود: معنايش اين طور نيست كه شما و اينان فهميده ايد، به اين آيه توجّه كن:

«پس چرا از هر گروهى از ايشان جمعى بيرون نروند [و دسته اى بمانند] تا دانش دين بياموزند- و آيات و احكام جديد را فرا گيرند- و مردم خويش را چون به سوى ايشان بازگردند هشدار و بيم دهند شايد كه بترسند و بپرهيزند- توبه: 122»، خداوند ايشان را امر فرموده كه [همه بجنگ نروند بلكه] گروهى نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بمانند و با او آمد و شد كرده و آيات و احكام جديد دين را فراگيرند، سپس نزد قوم خود بازگشته و تعليمشان دهند، مراد از اختلاف، تنها آمد و شد در شهرها است نه اختلاف در دين خدا، هر آينه دين خدا واحد و يكى است.

(1) 230- از همان حضرت عليه السّلام نقل است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: آنچه در كتاب خدا يافتيد بدان عمل كنيد و هيچ عذرى در ترك آن نداريد، و آنچه در قرآن نبود در سنّت و روش من بوده و عمل بدان مفروض و غير قابل ترك است، و آنچه كه در سنّت من نبود آنچه صحابه گفتند بدان عمل كنيد، هر آينه أصحاب من در ميان شما مانند ستارگانند به هر كدام اقتدا كنيد هدايت شويد، و هر سخن ايشان را اخذ كنيد راه يابيد،

ص: 261

و اختلاف اصحابم براى شما موجب رحمت است.

يكى پرسيد: اى رسول خدا، أصحاب شما كيانند؟ فرمود: أهل بيتم.

شيخ صدوق- عليه الرّحمه- گويد: بى شكّ أهل بيت اختلاف نمى كنند بلكه شيعيان را به دستور حقّ فتوا مى دهند، و گاهى فتوايشان جنبه تقيّه دارد و ريشه اختلاف همان مسأله تقيّه در گفتار است، و تقيّه موجب رحمت براى شيعيان مى باشد.

مؤلّف گويد: در تأييد تأويل آن شيخ بزرگوار اخبار بسيارى وارد شده است.

يكى از آن اخبار روايتى است كه: (1) 231- محمّد بن سنان از نصر خثعمىّ نقل كرده كه گفت: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مى فرمود: كسى كه آنچنان به امر ما عارف باشد كه ما جز حقّ نمى گوييم، همان كه از ما ميداند او را بس است، و اگر از ما مطلبى خلاف آنچه مى دانست (گفتارى بظاهر ناحقّ) شنيد، اين براى ما دفاع «1» [از او] است و براى او اختيار.

(2) 232- عمر بن حنظله گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: دو نفر از أصحاب خودمان

ص: 262

راجع به وام يا ميراثى نزاع دارند و نزد سلطان و قاضيان وقت به محاكمه مى روند، اين عمل جايز است؟

فرمود: كسى كه در موضوعى حقّ يا باطل نزد آنان به محاكمه رود چنانست كه نزد بت و طغيانگر- نهى شده از آن- به محاكمه رفته باشد، و آنچه طغيانگر برايش حكم كند اگر چه حقّ مسلّم او باشد چنان است كه عمل حرامى را مى گيرد، زيرا آن را به حكم طغيانگر گرفته است، در صورتى كه خدا امر فرموده است به او كافر باشند، خداى تعالى فرمايد: «مى خواهند داورى به طاغوت- سركش- برند و حال آنكه فرمان يافته اند كه به آن كافر شوند- نساء: 60».

عرض كردم: آن دو چه كنند، اختلاف دارند؟! فرمود: نظر كنند به شخصى از خود شما كه حديث ما را روايت كند و در حلال و حرام ما نظر افكند و احكام ما را بفهمد، به حكميت او راضى شوند همانا من او را حاكم شما قرار دادم، اگر طبق دستور ما حكم داد و يكى از آنان او را نپذيرفت همانا حكم خدا را سبك شمرده و ما را ردّ كرده است و آن كه ما ردّ كند خدا را ردّ كرده و اين در مرز شرك به خدا است.

ص: 263

(1) گفتم: اگر هر كدام از آن دو يكى از اصحابمان (از شيعيان) را انتخاب كرده، به نظارت او در حقّ خويش راضى شد و آن دو در حكم اختلاف كردند و منشأ اختلافشان؛ اختلاف حديث شما بود؟.

فرمود: حكم درست آن است كه عادلتر و فقيه تر و راستگوتر در حديث و پرهيزكارتر آنان صادر كند و به حكم آن ديگر اعتنا نشود.

گفتم: اگر هر دو عادل و پسنديده نزد أصحاب باشند و هيچ يك بر ديگرى ترجيح نداشته باشد، چه كنند؟

فرمود: توجّه شود به آنكه مدرك حكمش حديث مورد اتّفاق نزد أصحاب باشد به آن حديث عمل شود و حديث ديگرى كه تنها و غير معروف نزد أصحاب است رها شود، زيرا آنچه مورد اتّفاق است ترديد ندارد و همانا امور بر سه قسمند: 1- امرى كه درستى و هدايت آن روشن است و بايد پيروى شود، 2- امرى كه گمراهيش روشن است و بايد از آن پرهيز شود، 3- امرى كه مشكل و مشتبه است و بايد در يافتن حقيقت آن به خدا و رسول ارجاع شود، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: حلالى است روشن و حرامى است روشن و در ميان آنها امورى است مشتبه (پوشيده و نامعلوم)، كسى كه امور مشتبه را رها كند از

ص: 264

محرّمات نجات يابد و هر كه مشتبهات را اخذ كند مرتكب محرّمات هم گردد و ندانسته هلاك شود.

(1) گفتم: اگر هر دو حديث مشهور باشد و معتمدين از شما آن را روايت كرده باشند؟

فرمود: بايد توجّه شود، هر كدام مطابق قرآن و سنّت و مخالف عامّه باشد اخذ شود، و آنكه مخالف قرآن و سنّت و موافق عامّه باشد رها شود.

گفتم: قربانت گردم، به من بفرماييد اگر هر دو فقيه حكم را از قرآن و سنّت بدست آورده باشند، ولى يكى از دو خبر را موافق عامّه و ديگرى را مخالف عامّه بيابيم، به كداميك اخذ شود؟

فرمود: آنكه مخالف عامّه است حقّ همان است.

گفتم: قربانت گردم، اگر هر دو خبر موافق دو دسته از عامّه باشد؟ فرمود: نظر شود به خبرى كه حاكمان و قاضيان ايشان بيشتر توجّه دارند ترك شود و آن ديگر اخذ شود، گفتم: اگر حاكمان عامّه به هر دو خبر با توافق نظر دهند؟

فرمود: چون چنين شد صبر كن تا امام خود را ملاقات كنى، زيرا توقّف در نزد شبهات از

ص: 265

افتادن به مهلكه بهتر است، و خداوند متعال مرشد و راهنما است.

[مؤلّف گويد:] اين خبر بر سبيل تقدير آمده، زيرا در اخبار كم پيش مى آيد كه در حكمى از احكام؛ دو خبر در عين موافقت با كتاب و سنّت با هم اختلاف داشته باشند، و آن مانند مورد شستشوى صورت و دو دست در وضو مى باشد، زيرا اخبار در دست و صورت به يك و دو بار شستن آن دو آمده، و ظاهر قرآن اقتضاى خلاف آن نمى كند، بلكه احتمال هر دو روايت را مى دهد، و مانند آن در احكام شرع يافت مى شود.

و امّا اين فراز از كلام امام عليه السّلام به سائل: «صبر كن تا امام خود را ملاقات كنى»، اين دستور در صورت برخوردارى از وصول به امام است، و در صورت غيبت و عدم دسترسى به امام، در اين حال أصحاب بر هر دو خبر اجماع دارند، و در اين مورد در راويان آن دو خبر هيچ رجحانى از نظر كثرت و عدالت بر ديگرى نيست، حكم به آن دو از باب تخيير است.

در تأييد سخن ما روايتى است كه: (1) 233- از حسن بن جهم نقل شده كه گفت: به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم:

ص: 266

احاديثى كه از شما به ما ميرسد مختلف است.

فرمود: آنچه از ما به شما مى رسد بر كتاب خدا و احاديث ما تطبيق و مقايسه كنيد، اگر مانند آن دو بود از جانب ما است، و گر نه از ما نيست.

گفتم: دو فرد موثّق با دو حديث مختلف نزد ما مى آيند، و ما نمى دانيم كداميك از آن دو حديث حقّ و درست است؟

فرمود: در اين صورت مختاريد به هر كدام كه خواستيد عمل كنيد.

(1) 234- و نيز روايتى است از حارث بن مغيره از امام صادق عليه السّلام كه فرمود: اگر از اصحابت حديثى شنيدى و همه ايشان موثّق بودند، در انتخاب آنها مختارى تا زمانى كه امام قائم عليه السّلام را دريافته و آنها را بدو ردّ كنى.

(2) 235- از سماعة بن مهران نقل است كه گفت: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: اگر دو حديث بما رسيد، يكى امر و ديگرى نهى بود چه كنيم؟

فرمود: به هيچ كدام عمل مكن تا امام خود را ملاقات كرده و از آن دو بپرسى.

گفتم: ناچاريم كه به يكى از آن دو عمل كنيم.

ص: 267

فرمود: در اين صورت به آن حديث كه مخالف با عامّه است عمل كن.

[مؤلّف گويد:] در حالى امام عليه السّلام دستور به ترك احاديث موافق عامّه فرموده كه احتمال موارد تقيّه را داده، و براى احاديث مخالف آن اين احتمال را نفرموده.

و از معصومين عليهم السّلام نقل است كه فرموده اند: «اگر با اختلاف احاديث ما مواجه شديد در اين صورت احاديث اجماعى آن را بپذيريد، زيرا عارى از شكّ و ترديد است».

و مانند اين اخبار بسيار است و نياز به ذكر آنها نبوده، و اينجا مكان مناسبى براى ذكر موارد معارض نيست.

(1) 236- و از بشير بن يحيى عامرى از ابن ابى ليلى نقل است كه گفت: من و أبو حنيفه بر جعفر بن محمّد (عليهم السّلام) وارد شديم و آن حضرت ضمن خوش آمد گويى به ما فرمود: اى ابن أبى ليلى همراه تو كيست؟

گفتم: قربانت گردم، مردى از أهل كوفه است كه داراى رأى و بصيرت و نفوذ است.

فرمود: شايد همان باشد كه همه چيز را از نظر خود قياس مى كند؟

ص: 268

(1) سپس فرمود: اى نعمان، آيا مى توانى سر خود را قياس كنى؟ گفت: نه.

فرمود: فكر نمى كنم بتوانى چيزى را قياس كنى، آيا به بادزن دو چشم و تلخى داخل دو گوش و سردى دو سوراخ بينى، و شيرينى در دهان، شناخت دارى؟ گفت: نه.

ابن أبى ليلى گفت: عرض كردم: قربانت گردم، از اين مطالبى كه فرموديد ما را در كورى رها مفرماييد!.

فرمود: بسيار خوب، پدرم از پدران گرامش عليهم السّلام مرا حديث كرد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: خداوند دو چشم آدميزاده را از دو چربى آفريده و در آن دو بادزن قرار داد، در غير اين صورت هر دو آب مى شدند، و هر خار و خاشاكى كه داخل آن ميشد آن را ذوب مى كرد، و آن بادزن آنچه از خار و خاشاك كه داخل چشم مى شود را بيرون مى اندازد، و خداى سبحان تلخى را در داخل گوش قرار داد تا پرده و حجابى براى مغز باشد، و هر جانورى كه داخل آن شود با برخورد با آن تلخى سريع باز مى گردد، و اگر اين تلخى نبود به مغز مى رسيد و آن را فاسد مى كرد، و خداوند سردى و خنكى را در دو سوراخ بينى براى اين قرار داد كه حجاب و پرده اى در وصول به مغز باشد، و گر نه به آن مى رسيد،

ص: 269

و قرار گرفتن شيرينى و گوارايى در دهان؛ منّتى الهى بر آدميزاده بود تا طعم خوراك و نوشيدنى را حسّ كند.

و امّا كلمه اى كه أوّل آن كفر است و آخرش ايمان؛ گفتار «لا إله إلّا اللَّه» است، سپس فرمود: اى نعمان، از قياس حذر كن، زيرا پدرم از پدران گرامش عليهم السّلام برايم نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «كسى كه پاره اى از دين را با نظر خود قياس كند خداوند او را قرين ابليس سازد، زيرا او اوّلين قياسگر است، آنجا كه گفت: مرا از آتش آفريدى و آدم را از خاك»، پس دست از رأى و قياس برداريد، زيرا دين خداى سبحان بر قياس وضع نشده است.

(1) 237- و در روايتى ديگر نقل است كه امام صادق عليه السّلام در بدء ورود أبو حنيفه بدو فرمود: تو كيستى؟ گفت: أبو حنيفه.

فرمود: همان مفتى أهل عراق؟ گفت: آرى.

فرمود: با چه چيزى به مردم فتوا مى دهى؟ گفت: با قرآن.

فرمود: آيا به تمام قرآن از ناسخ و منسوخ تا محكم و متشابه آن عالمى؟ گفت: آرى.

ص: 270

(1) فرمود: مراد خداوند در آيه: «و در آنها آمد و شد را به اندازه كرديم [و گفتيم:] در آنها شبها و روزها ايمن و بى بيم رفت و آمد كنيد- سبأ: 18»، كدام موضع است؟

أبو حنيفه گفت: آن ميان مكّه و مدينه است، با اين جواب امام صادق عليه السّلام روى به جانب أهل مجلس كرده و فرمود:

شما را به خدا قسم آيا تا حال شده كه ميان مكّه و مدينه سير كنيد و بر جان و اموال خود در امان باشيد؟

همگى گفتند: نه، بخدا همين است كه شما مى فرماييد.

پس امام عليه السّلام فرمود: واى بر تو اى أبو حنيفه، خداوند جز حقّ را نگويد، بگو ببينم مراد خداوند در آيه: «و هر كه در آن درآيد ايمن است- آل عمران: 97» كدام مكان است؟ گفت: آن بيت اللَّه الحرام است. امام عليه السّلام روى به جانب أهل مجلس كرده و فرمود:

شما را بخدا قسم مگر عبد اللَّه بن زبير و سعيد بن جبير با داخل شدن به بيت اللَّه الحرام از قتل محفوظ ماندند؟

همگى گفتند: بخدا همين طور است كه شما مى گوييد.

ص: 271

(1) فرمود: واى بر تو اى أبو حنيفه، خداوند جز حقّ نگويد.

أبو حنيفه گفت: من علمى به قرآن ندارم، بلكه عالم به قياس مى باشم.

فرمود: با رجوع به علم قياس خود بگو نزد خدا [گناه] قتل عظيمتر است يا زنا؟

گفت: بلكه قتل.

فرمود: پس چگونه خداوند در قتل به دو شاهد اكتفا فرموده ولى در زنا جز به چهار شاهد رضا نداده؟

سپس فرمود: نماز افضل است يا روزه؟ گفت: بلكه نماز افضل است.

فرمود: بنا بر قياس تو بر حائض قضاى نمازهايى كه نخوانده واجب است نه روزه، حال اينكه خداوند متعال قضاى روزه را بر او واجب فرموده نه نماز.

امام صادق عليه السّلام به أبو حنيفه فرمود: نجاست بول بالاتر است يا منى؟

گفت: بول نجس تر است.

فرمود: بنا بر قياس تو غسل بر بول واجب است نه بر منى، حال اينكه خداوند

ص: 272

متعال غسل را بر منى واجب فرموده است نه بر بول.

(1) أبو حنيفه گفت: من صاحب رأى مى باشم.

فرمود: نظر تو در باره مردى كه برده اش هر دو در يك روز [با دو زن] ازدواج مى كنند و در همان شب با زنانشان همبستر مى شوند، سپس هر دو به سفر رفته و همسران خود را در خانه اى قرار مى دهند، پس از مدّتى دو همسر هر كدام دارى پسرى مى شود، دست بر قضا سقف خانه ريخته و دو زن كشته شده و دو فرزند مى مانند، بنا به رأى تو كداميك از آن دو غلام برده است و ديگرى مالك، و كدام وارث است و كدام موروث؟

گفت: من تنها در حدود واردم.

فرمود: نحوه اقامه حدّ در باره فرد كورى كه چشم مرد سالمى را در مى آورد، و فرد دست بريده اى كه دست مردى را قطع مى كند، در اين موارد چگونه است؟

گفت: من تنها به بعثت انبياء عالمم.

فرمود: بگو ببينم خداوند در آيه اى كه خطاب به موسى و هارون هنگام بعثتشان به فرعون فرمود: «شايد كه پند پذيرد يا بترسد- طه: 44» اين «لعلّ» بنظر تو شكّ است؟

گفت: آرى.

ص: 273

(1) فرمود: و آن از جانب خدا شكّ بود كه گفت: «شايد»؟ أبو حنيفه گفت: نمى دانم.

حضرت فرمود: تو پندارى بر اساس كتاب خدا فتوا مى دهى در حالى كه از أهل آن نيستى، و پندارى كه صاحب قياسى، حال اينكه نخست فرد قياسگر ابليس ملعون بود، و دين اسلام بر پايه قياس بنا نشده، و پندارى تو صاحب رأى و نظرى و تنها رأى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله صواب و درست است، و جز آن خطاب و نادرست مى باشد، زيرا خداوند متعال فرموده: «پس ميان آنان بدان چه خداوند نشانت داده حكم كن»، و اين را به غير او نفرمود، و پندارى كه تو صاحب حدود مى باشى، و كسى كه قرآن بر او نازل شده شايسته تر است به علم حدود از تو، و پندارى كه تو عالم به مبعث انبياء مى باشى، و خود خاتم الأنبياء بيش از تو بدانها واقف است، و اگر نبود كه مى گفتند: بر زاده رسول خدا وارد شد و از او سؤالى نكرد از تو هيچ نمى پرسيدم، قياس كن اگر أهل قياسى.

أبو حنيفه گفت: ديگر بعد از اين مجلس به رأى و قياس در دين خدا كلامى نگويم.

فرمود: هرگز، بى شكّ حبّ رياست تو را رها نخواهد ساخت، همان طور كه

ص: 274

پيشينيان تو را رها نساخت.- پايان خبر.

(1) 238- و از عيسى بن عبد اللَّه قرشى نقل است كه: روزى أبو حنيفه بر امام صادق عليه السّلام وارد شد، حضرت بدو فرمود: به من گفته اند كه تو قياس مى كنى. گفت: آرى.

فرمود: قياس مكن زيرا نخست فرد قياسگر ابليس ملعون بود وقتى كه گفت: «مرا از آتش آفريدى و او (آدم) را از خاك- اعراف: 12»، او ميان آتش و خاك قياس كرد، و اگر نورانيّت آدم را با نورانيّت آتش قياس مى كرد امتياز ميان دو نور و پاكيزگى يكى را بر ديگرى در مى يافت.

(2) 239- و از حسن بن محبوب از سماعة بن مهران نقل است: روزى أبو حنيفه به امام صادق عليه السّلام گفت: فاصله ميان مشرق و مغرب چقدر است؟

حضرت فرمود: مسير يك روزه خورشيد بلكه كمتر از آن.

راوى گويد: أبو حنيفه منكر اين جواب شد.

پس حضرت فرمود: اى عاجز، براى چه منكر اين هستى كه خورشيد از مشرق طلوع و در مغرب در كمتر از يك روز غروب مى كند؟!- پايان خبر.

ص: 275

(1) 240- از عبد الكريم بن عتبه نقل است كه گفت: روزى در مكّه نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه گروهى از معتزله نزد آن حضرت آمدند، در ميانشان عمرو بن عبيد بود و واصل بن عطاء و حفص بن سالم و جماعتى از رؤوسايشان، و اين زمانى بود كه وليد (خليفه بنى مروان) به قتل رسيده و ميان أهل شام اختلاف افتاده بود، پس اين گروه به سخن پرداخته و خطبه خواندند و كلام را به درازا كشاندند.

پس آن حضرت عليه السّلام بديشان فرمود: سخن بسيار گفتيد و كلام را طولانى ساختيد، يكى از ميان خود انتخاب كنيد تا با همان حجّت شما با كلامى موجز سخن گويد.

پس عمرو بن عبيد انتخاب شده و مطلب را با اطناب در كلام رساند، و از مطالبى كه گفت يكى اين بود:

أهل شام خليفه خود را كشتند، و خدا برخى از ايشان را بدست ديگرى مضروب ساخت و كارشان را به اختلاف و تشتّت كشاند، در اين موقعيّت ما مردى را يافتيم كه برخوردار از دين و عقل و جوانمردى و معدنى براى خلافت است، او كسى نيست جز محمّد ابن عبد اللَّه بن حسن، و قصد آن داريم بر او گرد آمده و بيعت كنيم، سپس كار خود را با او ظاهر كنيم، و مردم را بسويش بخوانيم، پس هر كه با او بيعت كرد ما با اوييم و او از ما است،

ص: 276

و هر كه ما را ترك كند، دست از او برداريم، و هر كه عليه ما شمشير كشد بر ستمى كه كرده با او به جنگ و جهاد پردازيم تا او را به حقّ و أهل آن بازگردانيم، و ما بسيار مايليم كه آن را بر شما عرضه كنيم، زيرا ما بسيار به شما نيازمنديم، و آن بجهت فضل شما و بسيارى شيعيانتان مى باشد.

(1) پس وقتى كلامش به پايان رسيد امام صادق عليه السّلام فرمود: آيا رأى همه شما همان است كه عمرو گفت؟

گفتند: آرى، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى گفته و بر رسول خدا صلوات فرستاد آنگاه گفت: ما تنها زمانى به خشم آييم كه معصيت خدا شود، پس در صورت اطاعت خداوند ما راضى و خشنوديم، اى عمرو به من بگو ببينم اگر امّت قلّاده حكومت خود را بر گردن تو انداخته و تو را بى هيچ خونريزى و مشكلى حاكم كرده و بگويد: «هر كه را كه خواهى به ولايت رسان» تو چه كسى را انتخاب مى كنى؟

عمرو گفت: من خلافت را در شورايى ميان مسلمين قرار مى دهم.

فرمود: آيا ميان تمام امّت؟ گفت: آرى.

فرمود: ميان فقيهان و أهل خيرشان؟ گفت: آرى.

ص: 277

(1) فرمود: ميان قريش و غير آنان؟ ميان عرب و عجم؟ گفت: آرى.

فرمود: بگو ببينم اى عمرو، آيا أبو بكر و عمر را مى پذيرى يا از آن دو تبرّى مى جويى؟

گفت: مى پذيرم.

فرمود: اى عمرو اگر تو فردى بودى كه از اين دو تبرّى مى جستى براى تو مجاز بود كه خلافشان رفتار كنى، و گر نه با آن دو مخالفت كرده اى، زيرا عمر بدون هيچ مشاوره اى خلافت را به أبو بكر داده و با او بيعت نمود، سپس أبو بكر نيز بدون مشورت عهد خلافت را بدو داد، سپس عمر آن را به شورا ميان شش نفر نهاد. و احدى از انصار جز اين شش نفر از قريش را در آن راه نداد، سپس سفارشى ميان مردم كرد كه من فكر نكنم نه تو و نه اصحابت از آن خوشتان بيايد، گفت: چه كرد؟

فرمود: به صهيب «1» دستور داد تا سه روز نماز را بر مردم اقامه كند، و فقط اين شش

ص: 278

نفر مشاوره كنند، جز عبد اللَّه بن عمر كه حقّ مشاوره با او را دارند ولى او رأى و نظر ندارد، و به جماعت حاضر از مهاجر و انصار گفت: اگر پس از گذشت سه روز آن شش نفر از كار فارغ نشدند همه را گردن زنيد، و اگر چهار تن از ايشان پيش از گذشت سه روز اجماع كردند و دو نفر مخالف بود، گردن دو نفر زده شود. آيا شما جماعت حاضر راضى به اين كار هستيد كه امر خلافت را بنا به رأى عمر اين گونه به شورا ميان مسلمين قرار دهيد؟ گفتند: نه حاضر نيستيم.

(1) فرمود: اى عمرو، دست از اين كار بردار، فكر مى كنى اگر با اينكه گفتى (محمّد بن- عبد اللَّه بن حسن) بيعت كنى و تمام امّت بر اين كار اجماع كنند، و پس از آن كارتان به مسأله مشركين نامسلمانى كه جزيه نمى دهند بكشد، آيا نزد تو يا صاحبت علمى هست كه همانند سيره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره مشركين در جزيه رفتار كنيد؟ گفتند: آرى.

ص: 279

(1) فرمود: پس چه مى كنيد؟ گفتند: ابتدا ايشان را به اسلام مى خوانيم، و گر نه آنان را امر به پرداخت جزيه مى كنيم.

فرمود: و اگر مجوس و أهل كتاب بودند چه؟ گفتند: هر چند مجوس بوده و أهل كتاب باشند، فرمود: و اگر بت پرست و بندگان آتش و حيوانات بوده و أهل كتاب نبودند چه؟

گفتند: فرقى نمى كند همه يكسانند.

فرمود: بگو ببينم آيا از قرآن خبر دارى؟ گفت: آرى.

فرمود: در آيه: «با كسانى از كتاب داده شدگان (جهودان و ترسايان) كه به خداى و روز واپسين ايمان نمى آورند و آنچه را كه خدا و پيامبر او حرام كرده اند حرام نمى شمارند و دين حقّ را نمى پذيرند كارزار كنيد تا آنگاه كه به دست خود جزيه دهند در حالى كه خواران (أهل تسليم و خضوع) باشند- توبه: 29» خداوند استثناء قائل شده و أهل كتاب را مشروط ساخته، با اين حال آيا اينان و كسانى كه كتابى ندارند يكسانند؟ گفت: آرى.

فرمود: از كه اين مطلب را گرفته اى؟ گفت: از مردم شنيده ام كه آن را مى گويند.

فرمود: آن را رها كن، اگر جزيه ندادند و تو بر ايشان غالب شدى با غنيمت چه مى كنى؟

ص: 280

(1) گفت: خمس آن را خارج و بقيّه چهار پنجم را ميان جنگجويان تقسيم مى كنم.

فرمود: آيا همه را فقط ميان جنگجويان تقسيم مى كنى؟ گفت: آرى.

فرمود: با اين كار با كردار و سيره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مخالفت نموده اى، و ميان من و تو فقيهان مدينه و مشايخ ايشان حاكم، از هر كدام بپرسى بى هيچ اختلاف و منازعه اى خواهند گفت كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با اعراب مصالحه كرد بشرطى كه آنان را در سرزمينهاى خودشان رها سازند و اينان نيز هجرت نكنند، و در صورت جنگ به كمك آن حضرت آمده و همراه او بجنگند، و هيچ غنيمتى بديشان نرسد، و تو مى گويى ميان همه اشان تقسيم مى كنم، با اين سخن با شيوه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره مشركين مخالفت كرده اى، اين را رها كن، بگو ببينم نظرت در مورد صدقه (زكات) چيست؟

راوى گويد: عمرو اين آيه را: «همانا صدقه ها (زكات) براى نيازمندان و درماندگان و كاركنان بر آن و ... است- توبه: 60» تا آخر تلاوت كرد، حضرت فرمود:

آرى ولى چگونه آنها را تقسيم مى كنى؟

گفت: آنها را هشت قسمت مى كنم، و هر قسمت را به گروهى مى دهم.

ص: 281

(1) حضرت فرمود: اگر تعداد گروهى ده هزار نفر بود و گروهى ديگرى فقط يك نفر داشت، يا دو يا سه نفر بودند چه، نكند همان مقدار كه براى اين يك نفر تخصيص مى دهى همان را براى آن ده هزار نفر قرار مى دهى؟ گفت: آرى.

فرمود: با صدقات أهل شهر و باديه نشينان چه مى كنى؛ آيا همه را يكسان و مساوى قرار مى دهى؟ گفت: آرى.

حضرت فرمود: با سيره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در تمامى موارد مخالفت كردى، آن حضرت را عادت بر اين بود كه صدقه باديه نشينان را در همان جا و مال أهل شهر را در شهر تقسيم مى فرمود، و بطور مساوى ميانشان پخش نمى كرد، بلكه تعدادشان را در نظر داشت، و آنچه مى ديد و همان تعداد كه حاضر بودند. اى عمرو اگر در سينه ات مطلبى است مخالف آنچه مى گويم؛ تمام فقيهان أهل مدينه و مشايخ آنان بدون هيچ اختلافى همه تأييد مى كنند كه سيره پيامبر همين بود كه گفتم. سپس روى بجانب عمرو نموده و فرمود:

اى عمرو، از خدا بترس، و شما نيز اى جماعت از خدا بترسيد! زيرا پدرم مرا حديث كرد- و او بهترين أهل زمين و داناترينشان به قرآن و سنّت نبوىّ بود- كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

ص: 282

«هر كه بر مردم شمشير كشيده و ايشان را سوى خود بخواند، در حالى كه ميان مسلمانان داناتر از او باشد، يك چنين فردى گمراه است و زورگو».

(1) 241- و از يونس بن يعقوب نقل است كه گفت: روزى نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه مردى از أهل شام بر آن حضرت وارد شده و گفت: من مردى وارد به كلام و فقه و فرائض مى باشم، خدمت شما براى مناظره با اصحابت رسيده ام.

حضرت بدو فرمود: اين كلامى كه مى گويى ريشه در كلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دارد يا از خودت مى باشد؟ گفت: برخى از سخنان نبوىّ و برخى از جانب خود من است.

فرمود: پس تو شريك پيغمبرى؟ گفت: نه، فرمود: از خداى عزّ و جلّ وحى شنيده اى؟ گفت: نه، فرمود: چنان كه اطاعت پيغمبر را واجب مى دانى اطاعت خودت را هم واجب مى دانى؟ گفت: نه.

حضرت روى بمن داشته و فرمود: اى يونس، اين مرد پيش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زيرا گفته خودش را حجّت دانست بى آنكه دليلى بر حجّيّتش داشته باشد)،

ص: 283

(1) سپس فرمود: اى يونس اگر علم كلام خوب مى دانستى با او سخن مى گفتى، يونس گويد: من گفتم: واى و افسوس! قربانت گردم من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مى نمودى، و ميفرمودى: واى بر أصحاب علم كلام، زيرا مى گويند اين درست مى آيد و اين درست نمى آيد، اين به نتيجه مى رسد [و آن نمى رسد]، اين را مى فهميم و اين را نمى فهميم!!.

فرمود: من گفتم: واى بر گروهى كه گفته ام را رها كنند و دنبال خواسته خود بروند.

سپس بمن فرمود: برو بيرون و هر كس از متكلّمين را ديدى بياور.

يونس گويد: من حمران بن اعين و احول و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب مى دانستند همراه با قيس ماصر كه به عقيده من در كلام بهتر از آنان بود و علم كلام را از علىّ بن حسين عليهما السّلام آموخته بود را آوردم، چون همگى در مجلس حاضر شديم، آن حضرت سر از خيمه بيرون كرد- و آن خيمه اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت مى زدند كه چند روز قبل از حجّ آنجا تشريف داشت- چشم حضرت به شترى افتاد كه به دو مى آمد، فرمود: قسم به ربّ كعبه كه اين هشام است!.

ص: 284

(1) ما فكر كرديم مقصود حضرت؛ هشام از اولاد عقيل است كه او را بسيار دوست مى داشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئيدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بوديم، امام صادق عليه السّلام برايش جا باز كرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش ياور ماست، سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو.

پس او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد، سپس فرمود: اى طاقى (مؤمن الطّاق أبو جعفر احول) تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد، سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن، او با شامى برابر شد و كارشان به تعارف كشيد و پيروز و غالبى نداشت، سپس امام صادق عليه السّلام به قيس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو، او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آن دو مى خنديد زيرا مرد شامى گير افتاده بود پس بمرد شامى فرمود: با اين جوان- يعنى هشام بن حكم- صحبت كن، گفت: حاضرم،

ص: 285

(1) سپس شامى به هشام گفت: اى جوان در باره امامت اين مرد از من بپرس، هشام (از اين بى ادبى) آنچنان به خشم آمد كه مى لرزيد، پس هشام گفت: اى مرد، آيا پروردگارت به مخلوقش خير انديش تر است يا مخلوق به خودشان؟ شامى: بلكه پروردگارم نسبت به مخلوق خود خير انديش تر است، هشام: در مقام خير انديشى براى مردم چه كرده است؟ شامى: براى ايشان حجّت و دليلى بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الفت دهد و ناهمواريهاى ايشان را هموار سازد و آنان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد.

هشام: او كيست؟ شامى: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است، هشام: بعد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كيست؟ شامى: قرآن و سنّت است، هشام: قرآن و سنّت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى: آرى، هشام: پس چرا من و تو اختلاف كرديم و براى مخالفتى كه با تو داريم از شام به اينجا آمدى؟! و تو پندارى كه رأى و نظر راه دين است و تو خود معترفى كه رأى و نظر بر يك قول واحد مختلف جمع نمى گردد!

ص: 286

(1) مرد شامى در حالت تفكّر و انديشه خاموش ماند، امام صادق عليه السّلام به او گفت: چرا سخن نمى گويى، گفت: اگر بگويم اختلاف نكرده ايم ستيزه و جدل كرده ام، و اگر بگويم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف مى كند باطل گفته ام زيرا عبارات كتاب و سنّت معانى مختلفى را متحمّل است، ولى همين استدلال بسود من و زيان هشام است! حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى كه سرشار است.

پس شامى به هشام گفت: اى مرد، چه كسى به خلق خير انديش تر است؛ پروردگارشان يا خودشان؟!. هشام: پروردگارشان از خودشان خير انديش تر است.

شامى: آيا پروردگار شخصى را بپا داشته است كه ايشان را متّحد كند و ناهمواريشان را هموار سازد و حقّ و باطل را به ايشان بازگويد؟ هشام: آرى. شامى: او كيست؟

هشام: در ابتداى شريعت؛ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بود أمّا پس از او عترت آن حضرت مى باشند.

شامى: عترت پيامبر كيست كه قائم مقام او و حجّت مى باشد؟ هشام: امروز يا در گذشته؟

ص: 287

(1) شامى: امروز كيست؟ هشام (با اشاره به امام صادق عليه السّلام) گفت: همين شخصى كه بر مسند نشسته و از اطراف جهان بسويش رهسپار گردند، به ميراث علمى كه از پدرانش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمين را براى ما بازگويد.

شامى گفت: من چگونه مى توانم آن را بفهمم؟ هشام گفت: هر چه خواهى از او بپرس.

شامى گفت: عذرى برايم باقى نگذاشتى، بر من است كه بپرسم.

امام صادق عليه السّلام فرمود: اى شامى، ميخواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنين بود و چنان بود.

شامى با سرور و خوشحالى مى گفت: راست گفتى، اكنون به خدا اسلام آوردم.

امام عليه السّلام فرمود: نه، بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى، اسلام پيش از ايمان است، بوسيله اسلام از يك ديگر ارث برند و ازدواج كنند و بوسيله ايمان ثواب برند.

شامى عرض كرد: درست فرمودى؛ من نيز شهادت مى دهم كه جز اللَّه هيچ معبودى شايسته عبادت نيست و محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) رسول خدا است و تو جانشين اوصيايى.

ص: 288

(1) سپس امام صادق عليه السّلام رو به حمران كرده و فرمود: تو سخنت را دنبال حديث مى برى (سخنانت مربوط است) و به حقّ مى رسى، و به هشام بن سام متوجّه شده و فرمود: تو در پى حديث مى گردى ولى قدرت تشخيص ندارى (قصد دارى مربوط سخن بگوئى ولى نمى توانى)، پس رو به احوال نموده و فرمود: تو بسيار قياس مى كنى، از موضوع خارج مى شوى، مطلبى باطل را به باطلى ردّ مى كنى و باطل تو روشنتر است.

سپس رو به قيس ماصر كرده و فرمود: سخن تو بگونه اى است كه هر چه خواهى به حديث پيامبر نزديكتر باشد دورتر شود حقّ را به باطل مى آميزى با آنكه حقّ اندك از باطل بسيار بى نياز مى كند، تو و احول از شاخه اى به شاخه اى مى پريد و با مهارتيد.

يونس گويد: بخدا من فكر مى كردم آن حضرت نسبت به هشام همتاى آنچه در باره آن دو گفت مى فرمايد، ولى فرمود: اى هشام تو به هر دو پا به زمين نمى خورى (يعنى طورى كه جوابى برايت نباشد) تا خواهى بزمين برسى پرواز مى كنى (يعنى بمحض شكست خود را نجات مى دهى)، همچو تويى بايد با مردم سخن بگويد، خود را از لغزش نگه دار، شفاعت ما در پى آن- به خواست خداوند- مى آيد.

(2) 242- و از يونس بن يعقوب نقل است كه گفت: روزى جمعى از أصحاب و ياران كه

ص: 289

حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طيّار در ميانشان بودند خدمت امام صادق عليه السّلام جمع شده و گروه ديگرى در اطراف هشام بن حكم كه تازه جوانى بود گرد آمده بودند، امام صادق عليه السّلام رو به هشام بن حكم كرده فرمود: اى هشام، گفت: لبّيك اى زاده رسول خدا، فرمود: آيا گزارش نمى دهى كه با عمرو بن عبيد (در مباحثه) چه كردى و چگونه از او پرسش نمودى؟ عرض كرد: جلالت شما مرا مى گيرد و شرم مى دارم و زبانم نزد شما بكار نمى افتد! امام عليه السّلام فرمود: چون به شما امرى نمودم بجاى آريد.

هشام گفت: وضع عمرو بن عبيد و خبر مجلس مسجد بصره او بمن رسيد. بر من گران آمد، پس بسويش رفته و روز جمعه اى وارد بصره شده و به مسجد آنجا در آمدم، جماعت بسيارى را ديدم كه حلقه زده و عمرو بن عبيد در ميان آنان بود، جامه پشيمنه سياهى به كمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مى كردند، از مردم راه خواستم، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم، آنگاه گفتم:

اى مرد دانشمند من مردى غريبم، اجازه دارم مسأله اى بپرسم؟ گفت: بپرس، گفتم:

ص: 290

(1) شما چشم داريد، گفت: پسر جانم اين چه سؤالى است، چيزى را كه مى بينى چگونه از آن مى پرسى؟! گفتم: سؤال من همين طور است. گفت: بپرس پسر جانم، اگر چه پرسشت احمقانه است. گفتم: شما جواب همان را بفرماييد. گفت: بپرس.

گفتم: شما چشم داريد؟ گفت: آرى،: با آن چكار مى كنيد؟: با آن رنگها و اشخاص را مى بينم،: بينى داريد؟: آرى،: با آن چه مى كنى،: مى بويم.: دهان داريد؟: آرى،:

با آن چه مى كنيد؟: مزه را مى چشم،: گوش داريد؟: آرى،: با آن چه مى كنيد؟: با آن صدا را مى شنوم،: شما دل داريد؟: آرى،: با آن چه مى كنيد؟: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم درآيد تشخيص مى دهم.

گفتم: مگر با وجود اين اعضاء از دل بى نيازى نيست؟ گفت: نه، گفتم: چگونه؛ با آنكه اعضاء صحيح و سالم باشد (ديگر چه حاجت به دل دارى)؟

ص: 291

(1) گفت: پسر جانم هر گاه اعضاى بدن در چيزى كه ببويد يا ببيند يا بچشد يا بشنود ترديد كند، آن را بدل ارجاع دهد تا ترديدش برود و يقين حاصل كند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع ترديد اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازم است و گر نه اعضاء را يقينى نباشد. گفت: آرى. گفتم: اى أبا مروان (كنيه عمرو بن عبيد) خداى تبارك و تعالى كه اعضايت را بدون امامى كه صحيح را تشخيص دهد و ترديد را متيقّن كند وانگذاشته، اين همه مخلوق را در سرگردانى و ترديد و اختلاف واگذارد و براى ايشان امامى كه در ترديد و سرگردانى خود به او رجوع كنند قرار نداده؛ در صورتى كه براى اعضاى تو امامى قرار داده كه حيرت و ترديدت را به او ارجاع دهى؟!! او ساكت شد و جوابى نداد، سپس متوجّه من شده و گفت: آيا تو هشام بن حكمى؟ گفتم: نه، گفت: از همنشينهاى او هستى؟ گفتم: نه گفت: أهل كجايى؟ گفتم: أهل كوفه. گفت: پس تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفته و بجاى خود نشانيد و خودش از آنجا برخاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت.

ص: 292

حضرت صادق عليه السّلام خنديد و فرمود: اين را چه كسى به تو آموخت؟

عرض كردم: اى زاده رسول خدا بر زبانم جارى شد.

حضرت فرمود: بخدا سوگند اين مطالب در صحف إبراهيم و موسى مكتوب است.

(1) 243- و به اسناد مذكور در قبل از امام صادق عليه السّلام نقل است كه در باره آيه مباركه:

«ما را به راه راست هدايت فرما» فرمود: يعنى ما را به راه راست هدايت و راهنمايى كن، يعنى به ملازمت راهى كه ما را به محبّت تو و دين تو مى رساند، و از پيروى هواى نفس كه باعث نابودى يا پيروى آراء شخصى كه باعث هلاكت است، ممانعت نمايد- ارشاد فرما، زيرا هر كه از هواى خود پيروى كرده و خود رأى باشد مانند همان شخص است كه شنيده بودم: مردم ساده لوح بسيار او را مى ستايند و به بزرگى از او ياد مى كنند، پس من مشتاق گشتم تا از نزديك او را ببينم، امّا بگونه اى كه مرا نشناسد تا شخصيّت او را ارزيابى كنم.

اتّفاقاً روزى او را در مكانى ديدم كه جمعيّت زيادى از عوام گردش جمع گشته اند، چهره ام را پوشاندم، و بطور ناشناس به ميان آنان رفتم تا نظاره گر او و مردم پيرامون او باشم. پيوسته به اطوار و نيرنگ مردم را فريب مى داد، سپس براه افتاد و مردم بدنبالش رفتند تا به جايى رسيد كه از مردم جدا شد، مردم برگشته و پى كار خود رفتند،

ص: 293

امّا او ديگر برنگشت و همچنان مى رفت، بدنبالش رفتم، در بين راه به دكّان نانوايى رسيد در آنجا توقّف كرد، به محض آنكه نانوا به كارى مشغول گرديد دو عدد نان دزديد و راه افتاد، من تعجّب كردم، ولى با خود گفتم: شايد با نانوا داد و ستدى دارد، آنگاه به شخصى رسيد كه انار داشت او را هم غافلگير كرده سپس دو عدد انار برداشت، اين عملش نيز تعجّبم را برانگيخت امّا با خود انديشيدم كه شايد با يك ديگر حسابى دارند.

با خود گفتم: چه نيازى او را وادار به دزدى كرده است؟ چرا وقتى خود را از چشم نانوا و انار فروش دور مى ديد چنين كارى انجام مى داد؟ بارى همچنان بدنبال او رفتم، به فرد بيمارى رسيد، دو قرص نان و دو انار را جلوى او نهاده و رفت، من هم به دنبالش رفتم تا در نقطه اى از بيابان ايستاد. خود را به او رسانده و گفتم: اى بنده خدا، آوازه نيكى تو را شنيده و مايل بودم كه از نزديك تو را ببينم، حال به ديدارت آمدم، ولى كار عجيبى از تو مشاهده كردم كه فكرم را پريشان ساخته است. از تو مى پرسم كه برايم توضيح دهى تا خيالم آسوده شود، گفت: چه ديدى؟ گفتم: تو را كه به نانوايى رسيدى و از او دو نان دزديدى؟ و از انار فروش گذر كردى و از آن نيز دو انار سرقت كردى؟! (1) امام عليه السّلام فرمود: در پاسخ من گفت: پيش از هر چيز به من بگو تو كيستى؟

گفتم: يكى از فرزندان حضرت آدم از امّت حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله هستم.

ص: 294

بار ديگر گفت: از چه كسانى، گفتم: فردى از دودمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، پرسيد: در كجا زندگى مى كنى؟ گفتم: مدينه.

گفت: شايد تو جعفر بن محمّد فرزند علىّ بن حسين بن علىّ بن أبى طالب هستى؟

گفتم: آرى.

گفت: ولى اين شرافت خانوادگى برايت سودى نخواهد داشت با اين ناآگاهيت به آنچه مايه شرافت تو است، علم جدّ و پدرت را بيكار گذاشته اى، اگر چنين نبود چگونه عملى را كه انجام دهنده اش شايسته ستايش و سپاسگزارى است آن را ناپسند شمارى؟

گفتم: آن چيست؟ (1) پاسخ داد: كتاب خدا؛ قرآن. گفتم: چه چيز آن را ندانسته ام؟! گفت: اين آيه: «هر كه كار نيكى آورد ده چندان آن پاداش دارد، و هر كه كار بدى آورد جز همانند آن كيفر نبيند- انعام: 160»، بنا بر اين چون دو نان دزديدم دو گناه بود، و براى دزديدن دو انار دو گناه، پس اين شد چهار گناه، چون هر يك از آنها را در راه خدا صدقه دادم چهل ثواب خواهم داشت، از چهل حسنه در برابر چهار سيّئه چهار تا كم مى شود و سى و شش حسنه برايم باقى مى ماند.

ص: 295

گفتم: مادرت به عزايت بنشيند! تو كتاب خدا را نفهميده اى، مگر نشنيده اى كه خداى عزّ و جلّ مى فرمايد: «خدا فقط كار پرهيزكاران را مى پذيرد- مائده: 31»؟ يقيناً چون دو نان دزديدى به دو گناه دچار گشتى و جهت سرقت دو انار هم دو گناه ديگر، و چون مال مردم را به جاى اينكه به خودشان بازگردانى بدون رضايت آنان به ديگرى دادى، بى شكّ چهار گناه بر آن افزودى و چهل حسنه به چهار گناه نيفزودى!!.

حضرت فرمود: آن شخص در حالى كه با نگاه خود مرا دنبال مى كرد، برگشتم و رهايش ساختم.

(1) 244- و به اسناد مذكور در قبل از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه فرمود:

روزى فردى از مخالفين ما در حضور امام صادق عليه السّلام به يكى از شيعيان گفت: در باره آن ده نفر از صحابه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چه مى گويى؟! شيعه گفت: سخن خير و نيكويى كه خداوند بواسطه آن گناهانم را بريزاند و درجاتم را رفعت بخشد.

گفت: خدا را شكر كه مرا از بغض و كينه ات نجات داد، من پنداشته بودم كه تو رافضى مذهبى و به صحابه كينه مى ورزى.

ص: 296

(1) شيعه گفت: هر كه به يكتن از آن ده نفر بغض ورزد خدا لعنتش كند! او گفت: نكند تو در كلام تأويل كردى، حال بگو در باره كسانى كه در باره آن ده تن از صحابه كينه مى ورزند چه مى گويى؟

شيعه گفت: هر كه به آن ده نفر از صحابه كينه بورزد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد. با شنيدن اين سخن آن فرد از جا جسته و سر او را بوسيده و گفت: مرا بخاطر تهمتى كه پيش از اين در رافضى بودنت زدم ببخش.

شيعه گفت: تو را حلال كردم و تو برادر من هستى. سپس آن فرد بازگشته و رفت.

امام صادق عليه السّلام به او فرمود: عالى گفتى- تمام خيرت از خداست- همه فرشتگان از حسن توريه «1» و سخن نيكويى كه تو را نجات داد بى آنكه لطمه اى به دينت برسد به شگفت آمده و مسرور شدند، خداوند در دل مخالفين ما غمى بر غمى افزود، و مراد محبّين ما را در قبولى محبّت به ما در تقيه اشان از مخالفين پوشاند.

يكى از أصحاب گفت: اى زاده رسول خدا، ما از كلام او سر درنياورديم جز موافقت

ص: 297

با آن فرد خيره سر ناصب!.

(1) حضرت فرمود: اگر شما متوجّه منظور او نشديد ما بخوبى آن را فهميديم، و او مشكور خدا واقع شد، بى شكّ ولىّ ما با دوستانمان دوست است و با دشمنانمان دشمن. هر گاه خداوند او را به مخالفى از ما بيازمايد، وى را توفيق جواب نيكويى دهد تا دين و آبرويش حفظ گردد، و خداوند بواسطه تقيّه ثوابش را عظيم گرداند. دوست شما گفت:

هر كه يكى از اين ده نفر را عيب كند بر او لعنت خدا باد. يعنى: هر كى فقط يك تن از ايشان را عيب كند، و مرادش أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام بود.

و در مرتبه دوم گفت: هر كه ايشان را عيب كرده يا دشنام دهد لعنت خدا بر او باد، و راست هم گفت، زيرا لعن جمع آنان مشمول حضرت أمير نيز مى شد زيرا يكى از ايشان است، پس وقتى علىّ را عيب و نكوهش نكرد هيچ كدامشان را ذمّ و عيب نكرده، و تنها برخى از ايشان را عيب گفته، و يك چنين توريه اى براى حزقيل پيامبر؛ با قوم فرعون وقتى از او نزد فرعون سعايت و بدگويى كردند رخ داد، حزقيل پيامبر، ايشان را به يكتاپرستى و نبوّت موسى دعوت مى كرد، و به برترى محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله

ص: 298

بر تمام انبياء و خلايق مى خواند، و نيز تفضيل علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و برگزيدگان از امامان بر ساير اوصياى انبياء، و مردم را به برائت و بيزارى از خدايى فرعون دعوت مى نمود، پس سخن چينان نزد فرعون از او سعايت و بدگويى كرده و گفتند: اين حزقيل همه را به مخالفت شما مى خواند، و دشمنان را بر ضدّيت با شما يارى مى دهد.

(1) فرعون با اينان گفت: اين حرفها در باره پسر عمو و جانشين پادشاهى ام و وليعهد من است! اگر گفته شما در باره او درست باشد بر اين كفران نعمت مستحقّ عذاب خواهد بود، و اگر سخن شما راست نباشد بخاطر تعجيل در اين سعايت شديداً عذاب شويد.

پس حزقيل را همراه همان گروه ساعى نزد فرعون آورده و بى پرده گفتند: اى حزقيل تو منكر خدايى فرعون پادشاه شده و كفران نعمت او كردى؟!.

حزقيل گفت: اى پادشاه، تا حال هيچ دروغى از من شنيده اى، گفت: نه.

گفت: پس از اينان بپرس خدايشان كيست؟ گفتند: فرعون. گفت: بپرس خالقشان كيست؟ گفتند: اين فرعون.

گفت: و رازق و ضامن معيشت و زندگيشان كيست؛ همو كه بديها را از ايشان دفع مى كند؟ همگى گفتند: اين فرعون.

ص: 299

(1) حزقيل گفت: اى پادشاه، شما و تمام حاضران را به شهادت مى گيرم كه خداى اينان خداى من و خالقشان خالق من و رازقشان رازق من، و مصلح زندگيشان همو مصلح زندگى من است، من هيچ خدا و رازقى جز خدا و خالق و رازق آنان ندارم.

و شما و تمام حاضران را به شهادت مى گيرم كه من از هر خدا و خالق و رازقى جز خدا و خالق و رازق ايشان بيزارم، و كافر به ربوبيّت اويم.

- معنى كلام حزقيل اين بود كه: خداى اينان اللَّه پروردگار من است، و نگفت آنچه كه آنان خداى خود خواندند خداى من است، و اين معنى بر فرعون و حاضران مجلس پوشيده ماند و همه به توهّم افتادند كه مى گويد: فرعون خدا و خالق و رازق من است.-

فرعون به آنان گفت: اى مردان بد و اى جماعتى كه در ملك من بدنبال فساد هستيد، و اى قاصدان فتنه ميان من و پسر عمويم كه بازوى من است، شما سزاوار عذاب من شديد، چون مى خواستيد كار مرا بفساد كشانده و پسر عمويم را هلاك كنيد و بازويم را بشكنيد! سپس دستور داد تا ميخهايى بر ساق و سينه هر كدامشان بكوبند و دستور داد

ص: 300

شانه داران آهنين گوشت تنشان را پاره پاره كنند، و اين همان كلام الهى است كه فرموده:

«پس خدا او را از بديها و سختيهاى آن نيرنگها كه ساختند نگاه داشت- وقتى نزد فرعون سعايت كردند تا او را بكشد- و عذاب بد و سخت فرعونيان را فرو گرفت- غافر: 45» همان كسانى كه بدگويى حزقيل بفرعون بردند و مستحقّ آنچنان عذاب شدند (شرحش گذشت).

مؤلّف گويد: مانند چنين توريه اى براى امام صادق عليه السّلام در موارد بسيار رخ داده.

يكى از آنها روايتى است كه: (1) 245- از سعيد بن سمّان نقل است كه گفت: روزى نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه دو تن از زيدى مذهبان خدمت او رسيده و به امام گفتند: آيا در ميان شما امامى كه اطاعتش واجب باشد هست؟ فرمود: نه، آن دو به امام عليه السّلام گفتند: افراد موثّق و مطمئنّى بما خبر داده اند كه تو به آن عقيده دارى، و كسانى اين مطلب را به ما گفته اند- يكى يكى نامشان را برده- كه همه مردمى با تقوا و كوشا در عبادتند و دروغ نبندند!!.

امام به خشم آمده و فرمود: من به ايشان چنين دستورى نداده ام!!

ص: 301

(1) چون آن دو نفر آثار خشم را در چهره آن حضرت مشاهده كردند خارج شدند.

امام به من فرمود: اين دو را شناختى؟ گفتم: آرى اينان أهل بازار ما هستند و از طايفه زيديه مى باشند، و آن دو فكر مى كنند كه شمشير رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نزد عبد اللَّه بن- حسن است.

حضرت فرمود: خداى لعنتشان كند، دروغ مى گويند، بخدا كه عبد اللَّه بن حسن هرگز آن را نديده؛ نه با يك چشم و نه با دو چشمش، پدرش هم آن را نديده، جز اينكه ممكن است آن را نزد علىّ بن حسين ديده باشد، اگر راست مى گويند چه علامتى در دسته آنست؟ و چه نشانه و اثرى در لبه تيغ آنست؟ همانا شمشير پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نزد من است، همانا پرچم و جوشن و زره و خود پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نزد من است، اگر راست مى گويند در زره پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله چه علامتى است؟ همانا نزد من است پرچم ظفر بخش پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله! نزد من است الواح و عصاى موسى!، نزد من است انگشتر سليمان بن داود! نزد من است طشتى كه موسى قربانى را در آن انجام مى داد! نزد من است آن اسمى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله چون (در كارزار جنگ) آن را ميان مسلمين و كفّار مى گذاشت؛ هيچ تيرى از كفّار به مسلمين نمى رسيد!

ص: 302

و داستان سلاح در خاندان ما همان داستان تابوتست در بنى اسرائيل بر در هر خاندانى كه تابوت پيدا مى شد، نشانه اعطاء نبوّت بود و سلاح به هر كس از ما خانواده رسد امامت به او داده مى شود، و آنها همه نزد من است، همانا پدرم زره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را پوشيد و دامنش اندكى بزمين مى كشيد و من آن را پوشيدم همچنان بود گاه به زمين مى كشيد و گاه نمى كشيد و اختلاف محسوسى نداشت، و قائم ما كسى است كه چون آن را پوشد- به خواست خداوند- به اندازه قامتش باشد.

(1) 246- پيوسته امام صادق عليه السّلام مى فرمود: علم ما يا مربوط به گذشته است يا نوشته شده، و يا وارد شدن در دل و تأثير در گوش. و براستى كه جفر سرخ و جفر سفيد و مصحف فاطمه عليها السّلام نزد ما است، و جامعه نزد ما است كه نيازمنديهاى مردم هم در آن است.

امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام از تفسير آن كلام سؤال شد، پس فرمود:

«غابر» علم به آينده است، و «مزبور» علم به گذشته است، امّا وارد شدن در دل همان الهام است، و تأثير در گوش همان حديث فرشتگان است، سخنشان را مى شنويم

ص: 303

ولى خودشان را نمى بينيم، و امّا جفر سرخ كيسه اى است كه در آن سلاح رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است و هرگز خارج نشود تا قائم ما أهل بيت قيام كند، و امّا جفر سفيد كيسه اى است كه در آن تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داود و كتب نخستين خداوند در آن است.

(1) و در مصحف فاطمه عليها السّلام تمام پيش آمدهاى آينده موجود است، و نيز اسامى تمام حاكمان تا روز قيامت ثبت است.

و جامعه طومارى است به طول هفتاد ذراع، به املاء زبانى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و دستخطّ علىّ عليه السّلام، و بخدا تمام احتياجات مردم تا روز قيامت؛ حتّى جريمه خراش، و يك تازيانه و نيم تازيانه (در حلال و حرام خدا) در آن معيّن شده است.

و زيد بن علىّ بن حسين طمع داشت كه برادرش امام باقر عليه السّلام بدو وصيّت كرده و او را جانشين خويش سازد همانند طمعى كه محمّد ابن حنفيّه پس از شهادت برادرش امام حسين عليه السّلام

ص: 304

در اين مورد داشت، تا اينكه از برادرش زين العابدين معجزه اى ديد كه دلالت بر امامت آن حضرت مى كرد، و ذكر آن در اين كتاب گذشت «1».

پس همان گونه زيد اميد قائم مقامى برادرش امام باقر عليه السّلام را داشت، تا اينكه شنيد از برادرش آنچه شنيد و ديد از برادرزاده اش امام صادق عليه السّلام آنچه ديد.

ديگر از آن موارد روايتى است كه: (1) 247- از أبو بصير نقل است كه گفت: هنگام وفات امام باقر عليه السّلام آن حضرت فرزند خود امام صادق عليهما السّلام را خوانده و عهد را بدو سپرد، پس برادرش زيد بدو گفت:

چرا در باره من همان كه در باره حسن و حسين عليهما السّلام رخداد اعمال نكردى، اميد داشتم كه كار منكرى از تو سر نزند!.

حضرت باقر عليه السّلام بدو فرمود: اى أبو الحسن (كنيه زيد)، امانات در مثال نمى آيند، و نه عهود در رسوم، و هر آينه آنها امورى است سابق و نوشته شده از حجّتهاى خداوند تبارك و تعالى!. سپس آن حضرت جابر بن عبد اللَّه انصارىّ را خوانده و فرمود:

ص: 305

(1) اى جابر، حديث صحيفه را همان طور كه ديدى براى ما بيان كن.

جابر گفت: بسيار خوب اى أبو جعفر، روزى بر سرورم خانم فاطمه زهراء عليها السّلام دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله براى تهنيت ولادت حسين عليه السّلام وارد شدم، ديدم در دستان مبارك آن حضرت طومارى سفيد از درّ است، عرض كردم: اى سرور بانوان، اين طومار چيست؟ فرمود: در آن اسامى امامان از اولادم مى باشد.

عرض كردم: آن را بمن دهيد تا در آن بنگرم، فرمود: اى جابر، اگر ممنوعيت نبود حتماً اين كار را مى كردم، و ليكن دست سودن به آن جز براى انبياء و اوصياء يا أهل بيت پيامبر ممنوع مى باشد، ولى تو اجازه دارى از ظاهر به داخل آن نگاه كنى.

جابر گفت: اين جملات را در آن خواندم:

أبو القاسم محمّد بن عبد اللَّه مصطفى ابن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف، مادر او آمنه است.

أبو الحسن علىّ بن أبى طالب مرتضى، مادرش فاطمه بنت اسد ابن هاشم بن عبد مناف.

أبو محمّد حسن بن علىّ تقىّ.

أبو عبد اللّه حسين بن علىّ، مادر آن دو فاطمه دختر محمّد.

ص: 306

(1) أبو محمّد علىّ بن حسين عدل، مادرش شهربانويه دخت يزدگرد ابن شهريار.

أبو جعفر محمّد بن على باقر، مادرش امّ عبد اللَّه دخت حسن بن علىّ بن أبى طالب.

أبو عبد اللَّه جعفر بن محمّد صادق، مادرش امّ فروه دخت قاسم بن محمّد بن أبى بكر.

أبو إبراهيم موسى بن جعفر ثقه، مادرش كنيزى بنام حميده مصفّاة است.

أبو الحسن علىّ بن موسى رضا، مادرش كنيزى بنام نجمه است.

أبو جعفر محمّد بن علىّ زكىّ، مادرش كنيزى بنام خيزران است.

أبو الحسن علىّ بن محمّد امين، مادرش كنيزى بنام سوسن است.

أبو محمّد حسن بن علىّ رضى الله عنه، مادرش كنيزى بنام سمانه با كنيه أمّ حسن است.

أبو القاسم محمّد بن حسن، و او حجّة اللَّه قائم است، مادرش كنيزى بنام نرجس است.- درود و صلوات خداوند بر جميع اينان باد «1»-.

ص: 307

(1) 248- زرارة بن أعين گويد: روزى نزد امام صادق عليه السّلام بودم كه زيد على بن علىّ بمن گفت: اى جوانمرد، در باره مردى از آل محمّد كه از تو طلب يارى كند نظرت چيست؟

گفتم: اگر واجب الاطاعه باشد ياريش نمايم، و گر نه در انجام وعده انجام مختارم.

وقتى زيد خارج شد امام صادق عليه السّلام بمن فرمود: بخدا سوگند آنچنان راه را از همه طرف بر او بستى كه هيچ راه گريزى برايش باقى نگذاشتى!!

ص: 308

(1) 249- به امام صادق عليه السّلام عرض شد: اين چه كارى است كه دائماً يكى از شما أهل بيت قيام كرده و كشته مى شود و جماعت زيادى را با خود به كشتن مى دهد؟!.

امام عليه السّلام براى زمانى طولانى سر بزير انداخته سپس فرمود: بى شكّ در ميان ايشان متّهم به دروغ گفتن است و در ميان غير اينان أهل تهمت و دروغ بستن است.

(2) 250- و از آن حضرت- صلوات خدا بر او باد- نقل است كه فرمود: هيچ فردى از ما نيست جز آنكه دشمنى در ميان خانواده اش دارد.

يكى گفت: مگر اولاد امام حسن حقّ را نمى شناسند؟

فرمود: مى شناسند ولى حسد مانعشان مى شود.

(3) 251- از ابن أبى يعفور (كه از حواريون حضرت است) نقل شده كه گفت: روزى من با معلّى بن خنيس به حسن بن حسن بن علىّ بن أبى طالب برخورديم «1»، او بمن گفت:

اى يهودى، بگو بدانم جعفر بن محمّد در باره ما چه مى گويد؟ پس آن حضرت فرمود: بخدا كه او به يهودى شايسته تر از شما دو نفر است، يهودى كسى است كه شراب مى نوشد!!!.

ص: 309

(1) 252- و به همان اسناد نقل است كه گفت: شنيدم امام صادق عليه السّلام مى فرمود: اگر حسن ابن حسن بر زنا و ربا و نوشيدن مسكر بميرد بهتر از اين حالى است كه بر آن مرد.

(2) 253- و از أبو بصير نقل است كه گفت: از امام صادق عليه السّلام در باره آيه مباركه:

«سپس [اين كتاب] را به كسانى از بندگانمان كه برگزيديم ميراث داديم [پس، از آنان برخى بر خود ستمكار بودند، و برخى ميانه رو، و از ايشان برخى به خواست و فرمان خدا به نيكيها پيشى گيرنده اند. اين است فزونى و بخشش بزرگ]- فاطر: 32»، پرسيدم، فرمود: نظر تو چيست؟ گفتم: بندگان برگزيده فقط اولاد حضرت فاطمه عليها السّلام مى باشند.

فرمود: امّا آن گروه از اولاد حضرت فاطمه عليها السّلام كه دست به شمشير برده و به گمراهى مردم را به سوى خود مى خوانند يا ديگر مردمان مشمول اين آيه نمى شوند.

عرض كردم: تكليف كسانى كه داخل اين جماعت ميشوند چيست؟ فرمود: مراد از ستمكار به خود كسى است كه مردم را نه به گمراهى مى خواند و نه به هدايت دعوت مى كند، و «مقتصد» از ما أهل بيت كسى است كه حقّ امام را نيك مى شناسد، و «سبقت گيرنده به نيكيها» خود شخص امام است.

(3) 254- از محمّد بن أبى عمير كوفىّ نقل است از عبد اللَّه بن وليد سمّان كه گفت:

ص: 310

امام صادق عليه السّلام فرمود: نظر مردم در باره اولو العزم و امامتان أمير المؤمنين عليه السّلام چيست؟ گفتم: هيچ كسى را بر اولو العزم مقدّم نمى دارند.

حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى در باره موسى عليه السّلام فرموده: «و براى او در آن لوح ها از هر گونه پندى چيزى نوشتيم- اعراف: 145» و نفرمود: هر موعظه اى را.

و از قول عيسى عليه السّلام فرموده: «و تا برخى از آنچه را كه در باره آن اختلاف مى كنيد برايتان بيان كنم- زخرف: 63»، و در باره امامتان أمير المؤمنين عليه السّلام فرموده: «بگو:

ميان من و شما خدا گواهى بسنده است و آن كه دانش كتاب نزد اوست- رعد: 43»، و خداوند [در باره آن كتاب] فرموده: «و نه هيچ ترى و نه هيچ خشكى مگر آنكه در كتابى است روشن- انعام: 59»، و نيز فرموده: «و هر چيزى را در امام مبين به شمار آورده ايم- يس: 12»، و علم و دانش آن كتاب نزد او است.

(1) 255- و از عبد اللَّه بن فضل هاشمى نقل است كه گفت: از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه مى فرمود: براى صاحب الأمر غيبت ناگزيرى است كه در آن هر باطل جويى به ترديد مى افتد، عرض كردم: قربانت گردم، براى چه؟

ص: 311

فرمود: به جهت امرى كه ما اجازه نداريم آن را آشكار سازيم، گفتم: چه حكمتى در آن غيبت است؟ فرمود: حكمت غيبت او همان حكمت در غيبت حجّتهاى الهى پيش از او است، و وجه حكمت غيبت او پس از ظهورش آشكار خواهد شد، همان طور كه وجه حكمت اعمال خضر عليه السّلام؛ از شكستن كشتى و قتل پسر و بپاداشتن ديوار بر حضرت موسى عليه السّلام روشن نبود تا آنكه وقت جدايى و فراق آن دو فرا رسيد.

اى پسر فضل اين امر، امرى از امورى خداوند متعال، و سرّى از اسرار خدا و غيبى از غيوب پروردگار است، و هنگامى كه پى برديم كه خداوند حكيم است، پذيرفته ايم كه تمام كردار او حكيمانه است هر چند وجه انكار آن ظاهر نباشد.

(1) 256- باسناد مذكور در متن از أبو جعفر احول نقل است كه گفت: زيد بن علىّ بن- حسين عليهما السّلام زمانى كه متوارى و پنهان بود مرا خواست، نزدش رفتم، بمن گفت: اى أبا جعفر اگر از ما خانواده كسى نزد تو آيد (و يارى بخواهد) چه پاسخ ميدهى؛ آيا با او به كارزار جنگ مى روى؟

به او گفتم: اگر پدرت يا برادرت مرا بخواهند با او خارج مى شوم.

ص: 312

(1) زيد گفت: من مى خواهم به جنگ اين قوم (بنو اميّه) بروم با من بيا!.

گفتم: نمى آيم؛ قربانت گردم.

زيد گفت: آيا جان خود را بر من ترجيح مى دهى؟

گفتم: من يك نفرم اگر در روى زمين امامى جز تو باشد، هر كس از تو كناره گيرد نجات يافته و هر كس با تو آيد هلاك گشته و اگر براى خدا امامى روى زمين نباشد، كسى كه از تو كناره كند با آنكه همراهيت كند برابرست، بمن گفت: اى أبا جعفر من با پدرم سر يك سفره مى نشستم، او پاره گوشت چرب را برايم لقمه مى كرد و لقمه داغ را از سر محبّت به من سرد مى كرد، تا چه رسد به حرارت آتش دوزخ كه برايم دلسوزى نكرده باشد! از روش ديندارى به تو خبر داده و بمن خبر نداده؟! گفتم: قربانت گردم، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى كرده خبرت نداد، زيرا مى ترسيد كه تو نپذيرى و از آن جهت به دوزخ روى، ولى بمن خبر داده كه اگر بپذيرم نجات يابم و اگر نپذيرم از دوزخ رفتن من باكى بر او نباشد، سپس به او گفتم: قربانت گردم، شما بهتريد يا پيغمبران؟ فرمود: البتّه پيغمبران.

ص: 313

گفتم: يعقوب به يوسف مى گويد: «اى پسرك من، خواب خود را به برادرانت بازمگو، كه [از روى حسد] در باره تو بدانديشى مى كنند» «1»، او خوابش را نگفت و پنهان داشت كه برايش نيرنگى نريزند، همچنين پدر تو مطلب را از تو پنهان كرد زيرا بر تو بيم داشت.

زيد گفت: اكنون كه چنين گوئى بدان كه مولايت در مدينه به من خبر داد كه: من كشته مى شوم و در كناسه كوفه بدار روم، و خبر داد كه كتابى نزد اوست كه كشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است.

احول گويد: من به حجّ رفتم و گفتگوى خودم را با زيد به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم، حضرت فرمود: تو كه راه پيش و پس و راست و چپ و پايين و بالا را بر او بستى و نگذاشتى به راهى قدم نهد!!.

(1) 257- هشام بن حكم گويد: روزى ابن أبى العوجاء بهمراه أبو شاكر ديصانى زنديق و عبد الملك بصرى و ابن مقفّع در بيت اللَّه الحرام اجتماع كرده و حاجيان را مسخره مى كردند و بر قرآن طعن زده و عيب مى گرفتند.

ص: 314

(1) ابن أبى العوجاء گفت: دوستان! بياييد هر كدام از ما چهار نفر يك چهارم قرآن را نقض كنيم، و قرار ما سال ديگر همين جا باشد، در اينجا اجتماع نموده در حالى كه تمام قرآن را نقض نموده ايم، كه نقض قرآن برابر است با ابطال نبوّت محمّد، و در ابطال نبوّت او ابطال اسلام نهفته است و اثبات حقّانيّت ما، پس همگى بر اين امر اتّفاق نموده و از هم جدا شدند، وقتى سال آينده در بيت اللَّه الحرام جمع شدند ابن أبى العوجاء گفت:

امّا من از وقت خداحافظى تا امروز غرق تفكّر در اين آيه هستم: «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا» «1» و نتوانستم هيچ چيزى به فصاحت و جمع معانى آن اضافه كنم، و تنها تفكّر در همين يك آيه مرا از آيات ديگر واداشت.

عبد الملك گفت: و من نيز از هنگامى كه از شما جدا شده ام غرق انديشه در اين آيه هستم:

«يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ

ص: 315

وَ الْمَطْلُوبُ» «1» و ديگر قادر به آوردن مثل آن نشدم.

(1) أبو شاكر گفت: من نيز غرق اين آيه شدم:

«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» «2» و ديگر نتوانستم آيه اى مانند آن بياورم.

ابن مقفّع گفت: اى قوم، اين قرآن از جنس بشر نيست، و من نيز از زمان جدايى غرق اين آيه شدم:

«وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» «3» و به كنه معرفت آن دست نيافتم، و نه توانستم مانندش را بياورم.

ص: 316

هشام بن حكم گويد: اين گروه در همين كلام بودند كه ناگاه امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام از كنارشان عبور كرد و اين آيه را تلاوت فرمود:

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً «1»!! آنان نگاهى به هم انداخته و گفتند: اگر اسلام را حقيقتى باشد امر وصيّت محمّد جز به جعفر بن محمّد نرسد، بخدا هر گاه به او نگريستيم هيبتش ما را گرفته و پوستمان از لرز منقبض شده!.

سپس با اقرار به ناتوانى و عجز پراكنده شدند.

(1) 258- اعمش گويد: گروهى از شيعيان با خوارج نزد أبو نعيم نخعى آمدند و أبو جعفر احوال نيز حاضر بود، پس ابن أبى حذره زبان گشوده و گفت:

من همراه شما اى گروه شيعه اقرار مى كنم كه أبو بكر بنابه چهار خصال كه كسى قادر

ص: 317

به دفع آن نيست از علىّ و تمام صحابه برتر بود: او در كنار پيغمبر مدفون است، او با پيغمبر در غار بود، هنگام وفات پيغمبر آخرين نماز را او اقامه كرد، و او دومين صدّيق اين امّت است.

(1) احول گفت: اى ابن أبى حذره، ما نيز همراه تو اعتراف مى كنيم كه علىّ عليه السّلام از أبو بكر و تمام صحابه با همان خصالى كه شرح دادى افضل و برتر است و آن موجب رسوايى صاحب تو شده و تو را ملزم به طاعت علىّ عليه السّلام خواهد كرد از سه جهت:

وصف قرآن، حديث رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، و اعتبار دليل عقلى. و إبراهيم نخعى و أبو اسحاق سبيعى و اعمش بر اين مطلب اتّفاق كردند.

احول گفت: اى ابن أبى حذره بگو ببينم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چگونه بيوت خود را ترك كرد؛ همانها كه خداوند همه را به خود اضافه فرموده و مردم را از دخول بى اجازه در آنها نهى ساخته، آيا ميراث أهل و فرزندانش بود يا بصورت صدقه براى تمام مسلمين بجاى نهاد؟ هر چه مى خواهى بگو.

ص: 318

(1) ابن أبى حذره از جواب ماند و به خطاى خود پى برد.

احول گفت: اگر آنها را بعنوان ميراث براى فرزندان و ازواج خود قرار داده، آن حضرت از نه همسر وفات يافته، و به عايشه دختر أبو بكر فقط يك نهم يك هشتم اين خانه مى رسد، همان بيتى كه صاحبت (أبو بكر) در آن دفن است، و با اين تقسيم حتّى يك ذراع در يك ذراع هم به عايشه نمى رسيد، (2) و براى همين مطلب بود كه محمّد بن أبى بكر در خبر عجيبى اين شعر را به عايشه گفت:

به جمل سوار شدى به قاطر سوار شدى و اگر زيست كنى؛ فيل سوار شوى «1».

حقّ تو از ارث يك نهم از يك هشتم بود حال اينكه همه را تصاحب نمودى.

ص: 319

(1) و اگر صدقه بوده بلايش عظيمتر و بزرگتر است زيرا حقّ او از بيوت به اندازه كوچكترين فرد مسلمان مى شود، پس داخل شدن به بيوت آن حضرت در حيات و پس از وفات جز براى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و فرزندانش معصيت است، زيرا خود خداوند آنچه براى پيامبر مباح ساخته براى ايشان نيز حلال نموده است.

سپس به آنان گفت: شما نيك مى دانيد كه شخص پيامبر دستور فرمود تمام درهاى منتهى به مسجد بسته شود جز در خانه علىّ عليه السّلام، و درخواست أبو بكر مبنى بر بازكردن پنجره اى براى ديدن مسجد را نيز نپذيرفت، و عبّاس عموى پيامبر از اين مطلب به خشم آمد تا اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خطبه اى خواند و فرمود:

خداوند تبارك و تعالى به موسى و هارون دستور داد كه براى قوم خود در مصر خانه هايى آماده سازيد، و اينكه در مساجدشان هيچ فرد جنبى نخسبد، و نزديكى با زنان جز براى موسى و هارون و نسل اين دو براى ديگران ممنوع بود، و منزلت علىّ نزد من همچون هارون است براى موسى، و نسل او مانند نسل هارون مى باشد، و براى كسى

ص: 320

مجامعت در مسجد رسول خدا و خوابيدن جنب در آن جز براى علىّ و ذرّيّه او جايز نيست «1».

(1) همگى گفتند: همان طور است.

ص: 321

(1) احول گفت: يك چهارم دينت اى ابن أبى حذره از دست رفت، و آن فضيلتى براى آقاى من بود كه هيچ كس آن را ندارد، و رسوايى و ننگى براى صاحبت.

و امّا اينكه گفتى: او دومين فرد در غار بود، بگو ببينم آيا خداوند در جايى غير از غار براى مسلمين سكينه خود را نازل فرموده؟ گفت: آرى.

احول گفت: حال اينكه يار تو را در غار از سكينه خارج ساخته و موصوف به حزن فرموده، و مكان علىّ در آن شب بر فراش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و جانفشانى او براى آن حضرت افضل از مكان يار تو در غار است.

همه مردم گفتند: راست گفتى!!.

احول گفت: اى ابن أبى حذره، نصف دينت از دست رفت.

و امّا اينكه گفتى «او دومين فرد صدّيق در اين امّت است»، حال اينكه خداوند بر يار تو استغفار از علىّ بن ابى طالب را واجب فرمود در اين آيه: «و نيز كسانى كه پس از آنان آمدند مى گويند: پروردگارا، ما و آن برادران ما را كه به ايمان بر ما پيشى گرفته اند بيامرز- تا آخر آيه 10، سوره حشر»، و آنچه تو ادّعا مى كنى ناميدن مردم است،

ص: 322

و نامگذارى قرآن و شهادت به صدق و تصديق او از نام نهادن مردم اولى و سزاوارتر است.

و حال اينكه خود حضرت علىّ عليه السّلام بر منبر بصره گفته بود: منم صدّيق اكبر، پيش از أبو بكر ايمان آورده و پيش از او پذيرفته و تصديق نمودم.

(1) مردم گفتند: راست گفتى.

احول گفت: اى ابن أبى حذره، سه چهارم دينت از دست رفت.

و امّا اينكه گفتى او آخرين نماز را بر مردم اقامه كرد، فضيلتى براى صاحب و رفيقت قائل شدى كه آن را كامل نكردى، زيرا آن مطلب به تهمت نزديكتر است تا به فضيلت، زيرا اگر آن به امر پيامبر بود هرگز او را از اين نماز عزل نمى كرد، مگر نمى دانى وقتى أبو بكر جلو ايستاد كه نماز بخواند پيغمبر رسيده او را عزل نمود و خود نماز را بر مردم اقامه فرمود؟! و اين نماز از دو حال خارج نيست:

يا نيرنگى از جانب خود او بوده، و هنگامى كه رسول خدا آن را دريافت با داشتن بيمارى با شتاب خود را رسانده او را از امامت جماعت كنار زد تا نكند پس از وفات آن حضرت بر امّت به اين كار احتجاج كند و جاى عذرى براى مردم باقى نماند.

ص: 323

(1) و يا اينكه خود آن حضرت بدان دستور داده بود، مانند داستان تبليغ سوره برائت، كه جبرئيل نازل شده و گفت: تبليغ جز از جانب تو يا علىّ نبايد صورت پذيرد، آن حضرت نيز علىّ را بدنبال او فرستاد، او نيز أبو بكر را از اين مقام خلع و خود مأمور بدان شد، همان طور است داستان نماز، و در هر دو حالت ذمّ و سرزنش فقط و فقط متوجّه أبو بكر است زيرا مطلبى از او روشن شده كه قبلًا پوشيده بود، و در اين كار دليلى واضح است كه او شايسته خلافت پس از پيامبر نبود و در هيچ يك از امور دينى هم مأمون نيست.

پس مردم يكپارچه گفتند: راست گفتى.

احول گفت: اى ابن أبى حذره، تمام دينت از دست رفت، و از همان جا كه مدح كردى رسوا شدى.

مردم به احول گفتند: دلايل ادّعايت بر طاعت علىّ را بياور.

پس ابو جعفر احول گفت: و امّا وصف قرآن در صدّيق بودن علىّ يكى اين آيه است:

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خداى پروا كنيد و با راستگويان باشد- توبه: 119»، پس ما همگى علىّ- عليه السّلام- را مطابق وصف قرآن ديده ايم در اين آيه:

ص: 324

« [بويژه] شكيبايان در بينوايى و تنگدستى و رنج و سختى به هنگام كارزار، آنانند كه راست گفتند و آنانند پرهيزگاران- بقره 177»، پس به اجماع امّت علىّ عليه السّلام از همه به اين امر سزاوارتر بود، زيرا از هيچ صحنه نبردى فرار نكرد بر خلاف افرادى كه در چندين موضع از جنگ گريختند.

(1) پس مردم گفتند: راست گفتى.

احول گفت: و امّا نصّ حديث رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اين است كه فرموده: «من ميان شما دو چيز گرانقدر را ترك مى كنم، كه در صورت تمسّك به آن دو هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم؛ أهل بيتم، كه آن دو از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من درآيند»، و نيز اين فرمايش: «هر آينه مثل أهل بيت من ميان شما همچو كشتى نوح است، هر كه سوار آن شود نجات يابد، و هر كه آن را وانهد غرق شود، و هر كه از آن پيشى گيرد [از دين] خارج مى شود، و هر كه ملزم بدان شود ملحق گردد»، پس به شهادت خود آن حضرت كسانى كه دست بدامن أهل بيت رسول خدا شوند هادى و هدايت شده اند، و متمسّك به غير آن دو گمراه و گمراه كننده است.

پس مردم گفتند: راست گفتى اى أبو جعفر.

ص: 325

(1) احول گفت: و امّا دليل عقلى اين است كه تمام مردم مطيع فرمان عالم مى باشند، و ما اجماع امّت را بر اين يافتيم كه علىّ اعلم تمام صحابه است. و مردم از او مى پرسيدند و بدو نيازمند بودند، و علىّ عليه السّلام از تمامشان بى نياز بود، و آن از شاهد، و دليل آن از قرآن اين آيه است: «آيا كسى كه به حقّ راه مى نمايد سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه خود راه نيابد مگر آنكه او را راه نمايند؟ پس شما را چه شده؟! چگونه حكم مى كنيد؟!- يونس:

35».

[راوى گويد:] پس هيچ پيش آمدى نيكوتر از آن روز نبود، و بواسطه اين پيروزى مردمان بسيارى در اين مذهب (تشيّع) وارد شدند.

و أبو جعفر أحول با أبو حنيفه نيز مناظرات بسيارى دارد، مثلًا يك روز أبو حنيفه به أبو جعفر مؤمن الطّاق گفت: آيا شما معتقد به رجعت مى باشيد؟ گفت: آرى.

أبو حنيفه گفت: پس حالا هزار درهم بمن بده من آن را پس از رجعت بتو مى دهم.

أبو جعفر گفت: از براى من ضامنى بياور كه چون بدنيا برگردى به صورت انسان مراجعت خواهى كرد نه به شكل خوك!!.

ص: 326

(1) و روزى ديگر أبو حنيفه بدو گفت: اگر علىّ بن أبى طالب را حقّى بود چرا پس از وفات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آن را مطالبه نكرد؟

أبو جعفر در پاسخش گفت: ترسيد كه اجنّه او را بكشند! همان طور كه سعد بن عباده را به تير مغيرة بن شعبه كشتند. و در روايتى: به تير خالد بن وليد!!.

و روزى أبو حنيفه با مؤمن الطّاق در يكى از خيابانهاى كوفه راه مى رفت، ناگاه فردى ندا سر داد «چه كسى مرا به كودكى گمراه راهنمايى مى كند»؟

مؤمن الطّاق گفت: امّا كودك گمراه نديده ام، و اگر پير گمراهى را مى خواهى اين را بگير- و اشاره به أبو حنيفه نمود-.

و پس از وفات امام صادق عليه السّلام أبو حنيفه به مؤمن الطّاق برخورده و بدو گفت:

امام تو مرد.

احول «1» گفت: آرى، ولى امام تو (شيطان) از مهلت داده شدگان تا روز قيامت است.

ص: 327

(1) 259- و نقل است كه روزى فضّال بن حسن بن فضّال كوفىّ به أبو حنيفه برخورد كه جماعتى انبوه مواردى از فقه و حديث را بر ايشان املاء مى كرد، فضّال به دوست همراه خود گفت: تا أبو حنيفه را خجل نكنم هيچ جايى نروم.

دوست همراهش بدو گفت: أبو حنيفه كسى است كه تو خود به حالش واقفى و دليل و حجّت او آشكار و عيان است.

گفت: واگذار! مگر حجّت فردى گمراه بر حجّت مؤمن مى چربد؟ سپس بدو نزديك شده و با هم سلام و عليك كردند، و حاضران همگى جواب سلامش را دادند، پس گفت:

اى أبو حنيفه، يكى از برادران من مى گويد: بهترين مردم پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله علىّ بن أبى طالب است و من مى گويم: أبو بكر بوده و پس از او عمر. نظر شما چيست خدا رحمتت كند!.

ص: 328

(1) پس أبو حنيفه مدّتى سر بزير انداخته سپس گفت: آرامگاه آن دو كنار رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از هر كرم و فخرى بسنده مى كند، مگر نمى دانى كه آن دو كنار آن حضرت مدفونند، ديگر چه حجّتى واضحتر از آن است؟

فضّال گفت: من همين را به برادرم گفتم و او گفت: اگر آن خانه فقط براى رسول خدا بود آن دو با دفن در موضعى كه حقّى در آن نداشتند مرتكب ظلم و ستم شده اند، و اگر براى آن دو بوده و به پيامبر بخشيدند باز هم در پس گرفتن آن كار بسيار بدى كردند، زيرا از بخشش خود صرف نظر كرده و عهد خود را فراموش كردند.

أبو حنيفه ساعتى سر بزير انداخته فكر كرد سپس گفت: نه مخصوص او نه آن دو بوده، بلكه از قسمت سهم الإرث عائشه و حفصه مستحقّ دفن در آن مكان شدند.

فضّال گفت: من نيز همين را بدو گوشزد كردم ولى او گفت: تو خود مى دانى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با داشتن نه زوجه وفات يافت، اگر حساب كنيم براى هر كدام از زوجات آن حضرت يك نهم از يك هشتم مى افتد، سپس در يك نهم يك هشتم نگاه كرديم ديديم مى شود يك وجب در يك وجب، با اين حساب چگونه آن دو مرد مستحقّ بيشتر از آن شدند، و بعد اينكه چطور عائشه و حفصه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ارث برند

ص: 329

ولى فاطمه دخت گرامى او از ميراث منع گردد؟! أبو حنيفه گفت: اى قوم، او را از من دور كنيد، كه او رافضى مذهب خبيث است!!.

(1) 260- از أبو الهذيل علّاف (از سران معتزله) نقل است كه گفت: داخل رقّه شدم و به من گفتند كه در «دير زكّى» مردى است مجنون و خوش كلام، پس نزد او رفتم، در آنجا پيرمردى خوش سيما ديدم كه بر بالشتكى نشسته سر و روى خود را شانه مى كند، به او سلام كردم و جوابم را داده و گفت: أهل كجايى؟ گفتم: أهل عراق گفت: آرى؛ مردمان ظرافت و ادب.

گفت: از كدام شهرى؟ گفتم: أهل بصره. گفت: مردمان تجارب و علم.

گفت: از كدامشان؟ گفتم: أبو الهذيل علّاف. گفت: مرد متكلّم؟ گفتم: آرى.

پس از بالشتك خود جسته و مرا بر آن نشاند سپس- پس از گفتگوى طولانى كه ميان ما رفت- گفت: نظر شما در باره امامت چيست؟ گفتم: منظورت كدام امامت است؟

گفت: كه را پس از پيامبر مقدّم مى داريد؟ گفتم: همان كه خود آن حضرت مقدّم داشت.

گفت: او كيست؟ گفتم: أبو بكر.

ص: 330

(1) گفت: اى أبو الهذيل، براى چه او را مقدّم داشتيد؟

گفتم: بنا به فرمايش خود پيامبر كه: «بهترين خود را مقدّم داريد و برترين خود را به ولايت رسانيد»، و مردم بر همين رضايت دادند.

گفت: اى أبو الهذيل، همين جا سقوط كردى (يا: همين جا تقصير نمودى).

امّا اينكه گفتى آن حضرت فرموده: «بهترين خود را مقدّم داريد و برترين خود را به ولايت رسانيد»، از خود شما نقل است كه أبو بكر به منبر رفته و گفت: «من والى شما شدم ولى با بودن علىّ بهترين شما نيستم»، اگر اين سخن را بر او بسته اند كه مخالفت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را كرده باشند، و اگر أبو بكر بر خودش دروغ بسته باشد كه منبر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جاى دروغگويان نيست.

و امّا اينكه گفتى: مردم بدان راضى شدند، كه بيشتر انصار گفتند: از ما اميرى باشد و از شما نيز اميرى، و از مهاجرين زبير بن عوّام گفت: با كسى جز علىّ بيعت نمى كنم، و با آن وضع بجانش افتاده و شمشيرش را شكستند، و أبو سفيان نزد علىّ عليه الصّلاة و السّلام آمده و گفت: اى أبو الحسن، اگر اراده كنى تمام مدينه را پر از سواره نظام و جنگجو مى كنم

ص: 331

و سلمان از مسجد خارج شد و به زبان فارسى گفت: «كرديد و نكرديد، و ندانيد كه چه كرديد»، و مقداد و أبو ذرّ، پس اين از مهاجران و انصار.

(1) اى أبو الهذيل بگو بدانم اين كلام أبو بكر كه بر منبر رفته و گفت: «مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود، پس هر گاه مرا خشمگين يافتيد از من حذر كنيد تا بر شما عارض نشوم»، خب او با اين سخن بر منبر به شما خبر داده كه مجنون است، پس چگونه براى شما جايز است كه ولايت فردى مجنون را بپذيريد؟!.

اى أبو الهذيل بگو بدانم از سخنى كه عمر بر منبر گفت كه: «آرزو داشتم من مويى در سينه أبو بكر بودم»، سپس همو در نماز جمعه بپا خواسته و گفت: «بيعت با أبو بكر خطايى بيش نبود خود خدا شرّش را محفوظ داشت، پس از اين هر كه شما را به اين گونه بيعت خواند او را بكشيد»، گاهى آرزو مى كند مويى از سينه او باشد و گاه دستور مى دهد هر كه مانند او بيعت كند محكوم به قتل است؟!!.

اى أبو الهذيل بگو بدانم گروهى كه مى پندارند پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله پس از خود خليفه اى قرار نداد، چگونه اند؟ أبو بكر عمر را خليفه خود ساخت ولى عمر خليفه قرار نداد، من كار شما را در تناقض مى بينم!!.

ص: 332

(1) اى أبو الهذيل بگو بدانم وقتى عمر كار خلافت را واگذار به شورى نموده- و پنداشت اينان از أهل بهشتند- و گفت: «اگر دو نفرشان با چهار نفر اينان مخالفت كردند آن دو را بكشيد و اگر سه نفر با سه نفر مخالفت كردند آن سه نفرى را بكشيد كه عبد الرّحمن بن عوف ميانشان نيست»، كجاى اين عمل ديانت است كه دستور به قتل أهل بهشت دهد؟!.

اى أبو الهذيل بگو بدانم ماجراى عمر چه بود كه وقتى زخمى شد و ابن عبّاس نزد او رفته و ديد خيلى جزع مى كند پرسيد: اى أمير مؤمنان اين چه جزعى است؟

گفت: اى ابن عبّاس، براى خودم نيست بلكه براى خلافت است كه به چه كسى مى رسد.

گفتم: به طلحة بن عبيد اللَّه واگذار.

گفت: او مردى تندخو است، خود پيامبر او را شناساند، و من فردى تندخو را خليفه مسلمين نمى كنم، گفتم: زبير بن عوّام، گفت: او مردى بخيل است، او را ديدم كه با همسرش بر سر يك گلوله نخ چانه مى زد! من امور مسلمين را به بخيل نمى سپارم،

ص: 333

(1) گفتم: سعد بن أبى وقّاص، گفت: أهل اسب و تير و كمان است، او مرد خلافت نيست.

گفتم: عبد اللَّه بن عمر، ناگاه عمر در جاى خود نشسته گفت: ابن عبّاس! بخدا قصد چنين كارى ندارم، كار را به مردى بسپارم كه قادر به طلاق همسرش هم نيست؟! گفتم: عثمان بن عفّان، گفت: بخدا اگر كار را بدو سپارم تمام آل أبى معيط را بر گرده مردم سوار كند، و شكّى نيست بهمان واسطه كشته شود- سه بار آن را تكرار كرد-، ابن عبّاس گفت: سپس خاموش ماندم چون از كينه او با [أمير المؤمنين] علىّ بن- أبى طالب عليه السّلام با خبر بودم.

پس عمر بن خطّاب به من گفت: ابن عبّاس! يار و صاحبت را بگو، گفتم: خلافت را به علىّ واگذار، گفت: بخدا قسم كه جزع و ناله من جز بجهت ستاندن حقّ از صاحب آن نيست! بخدا قسم اگر خلافت را بدو واگذار كنم تمام امّت را به طريقه عظمى حمل كند و در صورتى كه حرف او را گوش كنند به بهشت روند!!.

ص: 334

(1) پس او اين را مى گفت، سپس كار خلافت را به شورى ميان شش نفر سپرد، پس ويل بر او باد از پروردگارش!!.

أبو الهذيل گفت: بخدا همين طور كه با من سخن مى گفت ناگاه بهم ريخته و عقلش رفت، من نيز داستان او را براى مأمون نقل كردم، و سر گذشت او اين بود كه تمام مال و ملك او را از سر حيله و خيانت بردند، پس مأمون او را نزد خود احضار كرده و درمانش نمود و عقل او بخاطر اين مشكلات زايل شده بود، پس مال و ملكش را بدو بازگردانده و نديم خود ساخت، و شيعه شدن مأمون براى همان بود، و بر هر حالى حمد و ستايش فقط در خور خداوند است.

و در آثار حضرات ائمّه ابرار عليهم السّلام اخبارى در فضيلت علمايى از شيعه آمده كه خود را وقف مبارزه با أهل بدعت و گمراهى نموده و مانع تسلّط ايشان بر ضعفاى شيعه و مساكين اينان شدند، و به قدر توان و امكانات سدّ راه آنان گرديدند.

يكى از آنها روايتى است منقول از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام كه: (2) 261- امام صادق عليه السّلام فرموده: علماى شيعه ما همچون مرزداران، مانع يورش ابليس

ص: 335

به شيعيان ناتوان شده، و جلوى غلبه ناصبان شيطان صفت را مى گيرند. پس بدانيد هر كه اين گونه در مقام دفاع از شيعيان ما برآيد فضيلتش از جهادكننده با روم و ترك و خزر، هزار هزار بار بيشتر است، زيرا آن از كيش پيروان ما دفاع مى كند و اين از جسم آنان.

ص: 336

«احتجاج أبو إبراهيم موسى بن جعفر عليهما السّلام» «بر مخالفين در موضوعات مختلف»

«احتجاج أبو إبراهيم موسى بن جعفر عليهما السّلام» «بر مخالفين در موضوعات مختلف»

(1) 262- حسن بن عبد الرّحمن حمّانى گويد: به امام موسى بن جعفر عليهما السّلام عرض كردم: هشام بن حكم «1» عقيده دارد كه خدا جسمى است كه چيزى مانند او نيست، و او دانا، شنوا، بينا، توانا، متكلّم و ناطق است، و كلام و قدرت و علم در يك روش مى باشند هيچ كدام از آنها مخلوق نيست، حضرت فرمود: گوينده اين كلام از رحمت خدا دور باد! مگر نمى داند كه جسم محدود است و كلام غير متكلّم است، پناه مى برم بخدا و در حمايت او از اين سخن بيزارى جويم: نه جسم است و نه صورت، و نه محدود و هر چيز جز او مخلوق است، به محض اراده

ص: 337

و خواست او موجود شود، بدون كلام و حركت خاطر و سخن زبانى.

(1) 263- از يعقوب بن جعفر از امام موسى بن جعفر عليهما السّلام نقل است كه فرمود: اينكه گويم خدا قائم است به اين معنى نيست كه او را از مكانش جدا سازم، و نيز او را به مكان معيّنى كه در آن باشد محدود نسازم، و به حركت اعضاء و جوارح محدود نسازم، و به تلفّظ از شكاف دهن محدود نسازم، ولى چنان گويم كه خداى تبارك و تعالى فرمايد: جز اين نيست كه كار و فرمان او، چون چيزى را بخواهد، اين است كه گويدش: باش، پس مى باشد، بنا به خواست و مشيّت او بدون تردّد خاطر، او صمد است و يگانه، به شريكى نياز ندارد كه امور سلطنت او را تدبير كند و درهاى علمش را به رويش گشايد.

(2) 264- و نيز از يعقوب بن جعفر نقل است كه در خدمت امام كاظم عليه السّلام گفته شد:

مردمى عقيده دارند كه خداى تبارك و تعالى به آسمان پايين فرود آيد، امام كاظم عليه السّلام فرمود: خدا فرود نيايد و نيازى به فرود آمدن ندارد، ديدگاه او نسبت به نزديك و دور برابر است، هيچ نزديكى از او دور نشده و هيچ دورى به او نزديك نگشته، او به چيزى نياز ندارد بلكه نياز همه به اوست، او عطاكننده است،

ص: 338

شايسته پرستشى جز او نيست، عزيز و حكيم است.

امّا گفته وصف كنندگانى كه گويند: خداى تبارك و تعالى فرود آيد، اين سخن كسى است كه خدا را به كاهش و فزونى نسبت دهد، افزون بر آنكه هر متحرّكى احتياج به محرّك يا وسيله حركت دارد، كسى كه اين گمانها را به خدا برد هلاك گردد، و بپرهيزيد از اينكه راجع به صفات خدا در حدّ معيّنى بايستيد و او را به كاهش يا فزونى يا تحريك يا تحرّك يا انتقال يا فرود آمدن يا برخاستن يا نشستن محدود كنيد، خداوند از وصف واصفان و ستايش ستايندگان و توهّم متوهّمان والا و گرامى است.

(1) 265- حسن بن راشد گويد: از امام كاظم عليه السّلام پرسيدند: اين آيه چه معنى دارد:

«رحمان بر عرش مستولى شد- طه: 5»؟ فرمود: بر هر چيز كوچك و بزرگ تسلّط دارد.

(2) 266- و از يعقوب بن جعفر نقل است كه مردى بنام عبد الغفّار سلمى از وجود مبارك حضرت كاظم عليه السّلام در باره اين آيات پرسيد: «سپس نزديك شد و نزديكتر شد. تا به اندازه دو كمان يا نزديكتر- نجم: 8 و 9» كه آيا در آنجا كه پيامبر اقامت نمود حضرت حقّ از حجاب و پرده ها بيرون آمده و حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله او را

ص: 339

به چشم ديد يا آنكه به قلب مشاهده نموده و نسبت رؤيت به بصر داد، اين چگونه است؟

حضرت فرمود: نزديك شد و نزديكتر شد، زيرا او از هيچ موضع و مقام زايل نيست ليكن متدلّى به ببدن با ذات روح نگردند.

او گفت: من همچو نفس آيه او را وصف نمودم «دَنا فَتَدَلَّى»، بنا بر اين از جاى خود تدلّى نكرد جز آنكه از آن زايل شد، و إلّا اين گونه وصف نمى فرمود.

حضرت فرمود: استعمال اين لغت در قريش اين گونه است كه هر وقت كسى بخواهد بگويد: شنيدم، مى گويد: «تدلّيت»، و معنى «تدلّى» همان نهم است «1».

(1) 267- داود بن قميصه گويد: از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم مى فرمود: از پدرم سؤال شد كه آيا خداوند مانع از كارى كه خود فرموده مى شود، و نهى از آنچه اراده كرده مى نمايد، و يارى آنچه قصد نكرده مى كند؟

فرمود: اينكه پرسيدى «خدا مانع از كارى كه فرموده مى شود» پس اين جايز نيست

ص: 340

و گر نه خود خداوند كه ابليس را از سجده آدم منع فرموده- چون بنا به عذر خود او را منع كرده- ديگر لعنش نمى كرد.

(1) و امّا پاسخ به سؤال دومت كه «آيا خداوند نهى از آنچه اراده كرده مى نمايد»؟ اين هم جايز نيست، و گر نه آنجا كه آدم را از خوردن درخت نهى كرده بود در اصل همان را خواسته، و اگر اين طور بود ديگر بچّه هاى مدارس ندا سر نمى دادند: «و آدم پروردگار خويش را نافرمانى نمود»، و براى خداوند روا نيست بكارى امر نمايد و قصد ديگرى داشته باشد.

و امّا پاسخ به سؤال آخرت كه: «آيا خداوند يارى آنچه قصد نكرده مى كند»؟ آنهم بر خداوند جايز نيست، و خداوند بالاتر از اين است كه يارى بر قتل انبياء و تكذيب ايشان كند، و نيز اعانت بر شهادت حسين بن علىّ عليهما السّلام و اولاد با فضيلتش (عليهم السّلام) نمايد، و چگونه آنچه را كه اراده نكرده اعانت كند، و حال اينكه جهنّم را براى مخالفين خود مهيّا نموده، و به جهت تكذيب طاعت و ارتكاب مخالفت با او همه اشان را لعن كرده؟!! اگر چنين بود كه تو گفتى فرعون را بر كفر و ادّعاى ربوبيّت او يارى مى كرد، آيا پندارى خدا از فرعون خواسته كه ادّعاى ربوبيّت كند؟ گوينده اين كلام بايد توبه داده شود،

ص: 341

اگر توبه كرد كه هيچ و گر نه بايد گردنش زده شود.

(1) 268- و از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه امام كاظم عليه السّلام فرمود:

همانا خداوند خلق را آفريد و دانست كه آنان به چه راهى مى روند و ايشان را امر كرد و نهى فرمود، هر امرى كه به ايشان نمود راهى به تركش براى آنان گذاشت (اختيار داد) و انجام ندهند و ترك نكنند جز با اذن و فرمان خداوند، و خداوند هيچ انسانى را مجبور به معصيت نكرده، بلكه با انواع بلايا ايشان را آزموده، همچنان كه خود فرموده: «تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد- هود: 7».

فرمايش آن حضرت: «و انجام ندهند و ترك نكنند جز با اذن و فرمان خداوند» يعنى با تخليه و اطلاق (يعنى: رها گذاشتن و مجبور نكردن) و علم و دانستن.

(2) 269- روزى أبو حنيفه با عبد اللَّه بن مسلم وارد مدينه شد، عبد اللَّه به او گفت: اى أبو حنيفه، يكى از علماى آل محمّد؛ جعفر بن محمّد در اينجا است، بيا نزد او رفته تا قدرى علم دريابيم. وقتى بخانه آن حضرت رسيدند در آنجا به گروهى از علماى شيعه برخوردند كه منتظر ايستاده كه يا او بيرون آيد يا آنان نزدش شتابند، در همين حال بوديم كه ناگاه

ص: 342

پسر بچّه كم سنّ و سالى از منزل خارج شد، همه از هيبت او برخاستند، أبو حنيفه از همراهش پرسيد: (1) اى پسر مسلم، آن كيست؟ گفت: فرزند او موسى است. گفت: بخدا مقابل شيعيانش با او مقابله كنم، عبد اللَّه گفت: آرام! هرگز نتوانى.

گفت: بخدا كه اين كنم، سپس رو بجانب حضرت كاظم عليه السّلام كرده و گفت: اى پسر، فرد غريبى كه به شهرتان آمده كجا قضاى حاجت كند؟

فرمود: پنهان در پشت ديوار، و پرهيز كند از ديد همسايه و كنار رودها و محلّ ريزش ميوه درختان، و رو به قبله و پشت بدان نباشد، و ديگر هرجا كه خواست قضاى حاجت كند.

أبو حنيفه پرسيد: اى پسر گناه از چه كسى صادر مى شود؟

فرمود: اى شيخ، از سه حال خارج نيست: يا از خداوند صادر و بنده در آن نقشى ندارد، كه اين در خور حكيم نيست كه بنده اش را به گناهى كه نكرده مؤاخذه كند.

و يا از بنده است و خدا، و خدا شريك قوى تر است و شايسته نيست كه شريك بزرگ،

ص: 343

كوچك را به گناهش مؤاخذه نمايد.

و يا گناه فقط از بنده صادر مى شود و از خدا نيست، پس اگر خداوند بخواهد عفو مى كند و اگر بخواهد عقوبت مى نمايد.

عبد اللَّه گفت: أبو حنيفه چنان خفقانى گرفت گويا سنگى قورت داده!!.

به أبو حنيفه گفتم: مگر نگفتم متعرّض اولاد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نشو، و در اين باره شاعر مى گويد:

كارهاى ما كه بدانها سرزنش مى شويم از اين سه معنى كه مى گويم خارج نيست:

يا كار خالق ما است، در اين صورت از همان اوان خلقت سرزنش از ما ساقط شده، يا او با ما در اين كردار مذموم شريك است در اين صورت آنچه از ملامت و سرزنش گريبان ما را مى گيرد بدو نيز خواهد رسيد.

يا خالق را در آن جنايت گناهى نيست و آن تنها بر گردن فاعل آن است.

(1) 270- علىّ بن يقطين گويد: منصور دوانيقى خليفه عبّاسى به يقطين دستور حفر چاهى در قصر عبادى داد، و او پيوسته مشغول حفر اين چاه بود تا منصور مرد ولى به

ص: 344

آبى نرسيد، پس خبر به مهدى عبّاسى رسيد و او نيز دستور داد: تا ابد آن چاه را حفر كنيد تا به آب رسيد هر چند تمام بيت المال را صرف آن كنم!.

راوى گويد: يقطين برادرش أبو موسى را مأمور حفر چاه نمود، او نيز مدام چاه را حفر نمود تا اينكه يك سوراخى در لايه هاى پايينى زمين كندند كه از داخل آن بويى به مشام مى رسيد، آنان را هول برداشته و أبو موسى را خبر دار نمودند.

او گفت: مرا به پايين بريد، او را به پايين كشاندند و دهنه چاه چهل ذراع در چهل ذراع بود، پس در محمل نشست و پايين كشيده شد، وقتى در عمق چاه قرار گرفت او را ترس گرفت و انعكاس صداى باد را در پايين آن شنيد، پس دستور داد تا آن سوراخ را كندند تا به اندازه يك درب بزرگ شد، سپس دو نفر در محمل نشسته و پايين رفتند، و به آن دو گفت: خبرى از آنجا برايم بياوريد تا بدانم آن چيست؟

راوى گويد: آن دو سرازير شده و مدّت زمانى مكث كردند، سپس طناب را تكان داده و بالا كشيده شدند، أبو موسى به آن دو گفت: چه ديديد؟

گفتند: امر بزرگى! مردان و زنان و خانه ها و ظروف و جنس و متاع بسيار، همه به

ص: 345

سنگ مسخ شده بودند، امّا مردان و زنان لباسها بر تن داشتند، ولى در حالت نشسته و خوابيده و تكيه داده، و وقتى به آنها دست زديم، لباسهاشان مانند گرد پراكنده شد، و در آنجا منازل برپايى بود! با شنيدن اين مطالب أبو موسى مطلب را به مهدىّ مكتوب نمود و مهدىّ نيز با ارسال نامه اى به مدينه از امام موسى بن جعفر عليهما السّلام خواست تا نزد او رود، امام عليه السّلام با شنيدن ماجرا بشدّت گريست و فرمود: اى أمير المؤمنين، آنان الباقى قوم عاد مى باشند، خداوند بر ايشان غضب نمود و زمين همه را بلعيد، آنان أصحاب أحقاف اند.

راوى گويد: مهدىّ گفت: اى أبو الحسن! أحقاف چيست؟ فرمود: رمل و ريگ «1».

(1) 271- از أبو أحمد هانى بن محمّد در حديثى مرفوع نقل شده كه امام كاظم عليه السّلام فرمود: زمانى كه بر هارون وارد شدم سلام كردم، و او جوابم را داد سپس گفت: اى موسى

ص: 346

ابن جعفر؛ آيا اين مملكت دو خليفه دارد كه نزد هر كدام مالياتى جداگانه گرد آيد؟ (1) گفتم: يا أمير المؤمنين، شما را به خدا قسم مبادا گناه مرا بر دوش كشى و سخنان ياوه اى كه عليه ما گفته مى شود را از دشمنان قبول كنى، شما خوب مى دانى كه از زمان وفات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تا حال، بر ما دروغ بسته و به ما افتراء زده اند، اكنون اگر به حرمت نسبت قوم و خويشى كه داريم اجازه دهى حديثى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را كه از پدرانم بمن رسيده برايت نقل مى كنم، هارون گفت: اجازه مى دهم، آن حضرت نيز با اتّصال سند به پدرانش گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده اند: «هر گاه دو خويشاوند يك ديگر را لمس كنند، حسّ خويشاوندى به هيجان آمده و بيدار مى شود»، حال، قربانت گردم، تو نيز دستت را به دست من بده! گفت: نزديك تر بيا، نزديك شدم، او دستم را گرفته سپس مرا در بر گرفت و زمانى در آغوش خود نگاه داشته سپس رها ساخت و گفت: موسى! بنشين، راحت باش، مسأله اى پيش نيامده. من در چشمانش نگريستم ديدم پر از اشك شده سپس به خود آمدم، هارون گفت: تو و جدّ بزرگوارت راست گفتيد، خون و رگهايم چنان به جوش آمد

ص: 347

كه دلرحمى و نرمخويى تمام وجودم را گرفت بطورى كه ديدگانم پر از اشك گرديد، مدّتها است كه مسائلى در وجودم مرا به خود سرگرم ساخته و قصد دارم در باره آنها از شما سؤالاتى كنم، و تا بحال از كسى آن سؤالات را نكرده ام، در صورت پاسخ رهايت مى كنم و سعايت كسى را در باره ات نخواهم پذيرفت. زيرا به من گفته اند كه شما تا حال دروغ نگفته اى، پس جواب پرسشهايم را به من راست بگو.

(1) امام عليه السّلام فرمود: گفتم: آنچه را بدانم و تو نيز به من امان دهى پاسخى خواهم داد.

هارون گفت: شما در امانى بشرط آنكه راست بگويى و تقيّه- كه شما فرزندان فاطمه بدان شهره ايد- را ترك كنى.

گفتم: آنچه أمير المؤمنين مى خواهند بپرسند.

هارون گفت: مگر ما و شما همگى شاخ و برگ يك درخت و از نسل عبد المطّلب نيستيم، ما فرزندان عبّاس و شما فرزندان أبو طالب، و اين دو عموى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بوده اند، و نسبت آن دو به پيغمبر يكسان است، پس ديگر شما چه برترى نسبت به ما داريد؟

امام عليه السّلام فرمود: گفتم: نسبت قرب ما بيشتر است. هارون گفت: آن چگونه است؟

ص: 348

(1) گفتم: زيرا عبد اللَّه و أبو طالب از يك پدر و مادر بودند ولى جدّ شما؛ عبّاس از مادر عبد اللَّه و أبو طالب نبود.

هارون گفت: ادّعاى شما مبنى بر اينكه وارث پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله هستيد چيست در حالى كه زمان وفات آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله أبو طالب فوت كرده و عبّاس عموى آن حضرت در حيات بود، و همه مى دانيم با وجود عمو، عموزادگان را در ارث بهره اى نيست؟

امام عليه السّلام فرمود: گفتم: چنانچه أمير المؤمنين صلاح بدانند مرا از پاسخ بدين سؤال معاف دارند و جز اين موضوع هر مطلب ديگرى را كه بخواهند، مطرح كنند.

هارون گفت: نه ممكن نيست بايد جواب دهى.

گفتم: پس امان بده، گفت: پيش از آغاز كلام به تو امان داده بودم، گفتم: بر نظر علىّ با وجود فرزند صلبىّ- دختر يا پسر- هيچ كس جز پدر و مادر و همسر سهمى نمى برد، و آن حضرت؛ با وجود اولاد هيچ سهمى از ارث را براى عمو قائل نبود، و در كتاب خدا نيز چنين مطلبى نيامده، البتّه تيم و عدىّ «1» و بنى اميّه از روى نظر شخصى و بدون حقيقت و دليل و مدركى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، «عمو را پدر حساب داشته»

ص: 349

و از جمله ورّاث دانسته اند. و همچنين علمايى نظر و فتواى علىّ عليه السّلام را قبول نموده و فتاوى ايشان بر خلاف نظرات آنها (أبو بكر و عمر و بنى أميّه) مى باشد، يكى نوح بن- درّاج «1» است كه در اين مسأله، قائل به رأى علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است، و بنا بر همين رأى نيز حكم و فتوى داده، و شما نيز او را حاكم بصره و كوفه نموديد، و او نيز بهمين منوال قضا و داورى كرد، و چون خبر او به أمير المؤمنين (شايد هارون يا مهدىّ عبّاسىّ مراد باشد) رسيد و طبق دستور، او و مخالفينش از جمله سفيان ثورىّ «2» و ابراهيم مدنىّ «3» و فضيل بن عياض را حاضر كردند، و همگى شهادت دادند كه اين نظر، نظر حضرت علىّ عليه السّلام در اين مسأله مى باشد، و بنا بر نظر عالمى حجازى كه اين ماجرا را براى

ص: 350

ايشان نقل كرد، أمير المؤمنين (هارون يا مهدىّ عبّاسى) به آنان گفته است: علّت فتوا ندادن شما به اين مطلب چيست با اينكه نوح بن درّاج همين گونه داورى كرده و حكم نموده است؟ (1) و ايشان در پاسخ گفته اند: نوح بن درّاج جرأت بيان داشت ولى ما ترسيديم.

و أمير المؤمنين نيز با توجّه به سخن علماى سلف أهل سنّت كه از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله حديث: «بهترين قاضى در بين شما علىّ است» را نقل نموده اند، داورى و قضاى نوح را امضاء نموده اند، و همچنين خود عمر بن خطّاب نيز گفته است: «برترين قاضى در ميان ما فقط علىّ است». و «قضاء» اسمى است جامع كه مشمول همه اوصاف نيك و پسنديده مى شود، چرا كه همه الفاظى كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در مدح أصحاب و ياران خود استفاده فرموده، همچون: قراءت قرآن و پرداخت واجبات و علم؛ همگى داخل در امر «قضاء» مى باشد «1».

هارون گفت: بيشتر توضيح دهيد اى موسى! امام عليه السّلام فرمود: گفتم: آدمى با شركت در هر مجلسى در امان و مورد احترام است و بويژه مجلس شما! هارون گفت: مانعى ندارد (خطرى متوجّه شما نخواهد بود).

ص: 351

(1) امام عليه السّلام فرمود: گفتم: دليل ديگر در عدم ارث بردن عبّاس اين است كه خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جماعتى كه به مدينه مهاجرت نكرده و در مكّه باقى ماندند را هيچ ولايتى بر ايشان قائل نشد «1».

هارون گفت: دليل شما در اين مطلب چيست؟

گفتم: آيه شريفه: «و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نكردند شما را از دوستى و پيوند با آنان هيچ نيست تا هجرت كنند- انفال: 72»، و عمويم عبّاس هجرت نكرد.

هارون گفت: سؤالى از تو دارم اى موسى، آيا تا حال اين مطلب را به كسى از دشمنان ما گفته اى؟ يا براى كسى از فقهاء در اين مورد چيزى بيان داشته اى؟

ص: 352

(1) گفتم: البتّه كه نه. و كسى تا حال جز خود أمير در اين باره از من پرسش نكرده بود.

هارون گفت: علّت اينكه به همه (از سنّى و شيعه) اجازه مى دهيد كه شما را منتسب به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دانسته و بگويند: «اى فرزندان رسول خدا» با اينكه شما فرزندان علىّ مى باشيد، و آدمى تنها به پدر خود نسبت داده مى شود، و فاطمه تنها ظرف است، و پيامبر تنها جدّ مادرى شما است؟

امام عليه السّلام فرمود: گفتم: اى أمير، اگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زنده شوند، و دخت شما را خواستگارى فرمايند آيا به آن حضرت پاسخ مثبت خواهيد داد؟

هارون گفت: سبحان اللَّه! چرا پاسخ مثبت ندهم، بلكه با اين عمل بر همه عرب و عجم و قريش افتخار مى كنم.

امام عليه السّلام فرمود: گفتم: ولى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نه از دختر من خواستگارى كند و نه من دخت خود را به ازدواج او در خواهم آورد، گفت: براى چه؟ گفتم: زيرا آن حضرت پدر من است و پدر شما نيست! هارون به وجد آمده و گفت: آفرين موسى! سپس گفت: علّت اينكه خود را نسل و ذرّيّه پيامبر مى خوانيد چيست؛ با اينكه آن حضرت از خود نسلى باقى نگذاشت (يعنى فرزند پسر نداشت) و نسل آدمى از فرزندان پسر است نه فرزندان دختر، و شما اولاد دختر مى باشيد در حالى كه دختر نسل ندارد؟!

ص: 353

(1) امام عليه السّلام فرمود: گفتم: از شما به حقّ خويشاوندى درخواست مى كنم؛ و بحقّ قبر و آن كس كه در آن است (شايد مراد حضرت روضه مباركه نبوىّ باشد) شما را قسم مى دهم كه مرا از پاسخ به اين پرسش معذور داريد!.

هارون گفت: هرگز، حتماً بايد شما اولاد علىّ، دليل خود را اقامه كنيد، و تو؛ بنا بر اخبارى كه به من رسيده پيشوا و امام آنان در اين روزگار هستى، و بدان كه امكان ندارد در سؤالاتم تو را معاف كنم، و دليل همه آنها بايد از قرآن باشد، شما اولاد علىّ مدّعى هستيد كه هيچ كلمه و حرفى از قرآن بر شما پوشيده نيست و از تأويل تمامى آنها باخبريد و مستند شما اين آيه كه: «در كتاب هيچ چيزى را فرو گذار نكرده ايم- انعام: 38» و با اين آيه خود را از آراء و نظرات علماء و قياس ايشان بى نياز مى دانيد.

امام عليه السّلام سخن خود را با أعوذ باللَّه و بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم و ذكر اين آيه شروع كردند: « [و از فرزندان او (حضرت نوح يا ابراهيم عليه السّلام)] داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را [راه نموديم]، و نيكوكاران را اين چنين پاداش مى دهيم. و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را- انعام: 84 و 85»، اى أمير المؤمنين پدر عيسى كيست؟

ص: 354

(1) گفت: عيسى پدر ندارد، گفتم: پس وى را از راه مريم عليها السّلام به ساير اولاد پيامبران ملحق نموديم، و به همين ترتيب ما نيز از طريق مادرمان فاطمه عليها السّلام به نسل رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ملحق مى گرديم، آيا بيشتر توضيح دهم اى أمير المؤمنين؟ گفت: اگر دليل ديگرى هم دارى بياور.

امام عليه السّلام فرمود: گفتم: اين آيه شريفه: «پس هر كه با تو، پس از آن دانشى كه به تو رسيد، در باره او (عيسى يا حقّ) ستيزه و جدل كند، بگو: بياييد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را بخوانيم، آنگاه دعا و زارى كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان بگردانيم- آل عمران: 61» و تا حال كسى ادّعا نكرده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هنگام مباهله با نصارى كسى را جز علىّ بن أبى طالب و فاطمه و حسن و حسين را به همراه خود و در زير رداى خود قرار داده اند، پس مراد از «أَبْناءَنا» در آيه؛ حسن و حسين، و مراد از «نِساءَنا» فاطمه، و «أَنْفُسَنا» (كسى كه بمنزله خودمان است) علىّ بن أبى طالب عليهم السّلام مى باشد، افزون بر اينكه تمام علما بر اين خبر اجماع كرده اند كه جبريل در روز احد (كه همه پراكنده شده و تنها علىّ در مقام دفاع آن حضرت ماند) گفت: اى محمّد اين عمل علىّ نشانه فداكارى و جانفشانى حقيقى است، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: چون او از من است و من از او.

ص: 355

(1) و جبرئيل گفت: اى رسول خدا، و من نيز از شما دو تن هستم. آنگاه جبرئيل در ادامه سخن خود گفت:

«لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا عليّ»

«شمشير واقعى، ذو الفقار و جوانمرد واقعى، علىّ است»، و كلمه اى كه جبرئيل در باره علىّ عليه السّلام بكار برد همان طور بود كه خداوند متعال در مورد خليل خود؛ ابراهيم استعمال نمود. خداوند در اين آيه فرمايد: «جوانى كه او را ابراهيم گويند- انبياء: 60»، ما عموزادگان تو افتخارمان بر اين است كه جبرئيل گفته كه: از ما است!.

هارون گفت: آفرين موسى! نياز و حاجات خود را براى ما بگو.

امام عليه السّلام فرمود: گفتم: نخست حاجت من اين است كه اجازه دهى پسر عمويت به حرم جدّ خود و نزد عيالش مراجعت كند.

هارون گفت: تا ببينيم، إن شاء اللَّه.

(2) 272- و نقل است كه مأمون به قوم خود گفت: آيا مى دانيد چه كسى تشيّع را به من آموخت؟ جمع حاضر همگى گفتند: نه بخدا نمى دانيم.

گفت: هارون الرّشيد آن را به من تعليم داد، پرسيدند: چطور ممكن است، حال اينكه او اين خاندان را به قتل مى رساند؟!

ص: 356

(1) مأمون گفت: ايشان را براى بقاى ملك و سلطنت خود مى كشت، زيرا حكومت و ملك دارى عقيم است (يعنى فاميل و غير فاميل نمى شناسد).

سپس ادامه داد: روزى موسى بن جعفر عليهما السّلام بر هارون وارد شد و او در مقابلش برخاسته و از او استقبال نموده و در صدر مجلس او را نشانده و در مقابلش نشست، و مطالبى ميانشان ردّ و بدل شد. سپس موسى بن جعفر عليهما السّلام به پدرم گفت: اى أمير المؤمنين، خداوند عزّ و جلّ بر واليان عهد خود واجب فرموده كه حاجات فقراى امّت را برآورده و مشكل غرامت ديدگان را حلّ كنند، و دين سنگين بدهكاران را پرداخت كنند، و بى لباسها را جامه پوشند، و رفتارشان با اسرا نيكو باشد، و شما از همه به انجام اين فرمايشات سزاوارتريد. هارون گفت: همين گونه خواهم كرد اى أبو الحسن.

سپس با قيام موسى بن جعفر پدرم نيز برخاسته و ميان دو ديده و صورت او را بوسيد سپس روى بجانب من و أمين و مؤتمن نموده و گفت: اى عبد اللَّه و اى محمّد و اى ابراهيم پيشاپيش پسر عمو و آقاى خود حركت كنيد، و ركاب او را گرفته و جامه اش را مرتّب كنيد و تا درب منزلش او را مشايعت نماييد، بعد موسى پنهانى مرا بشارت به خلافت داده و گفت: «هر گاه به خلافت رسيدى رفتارت با فرزندانم خوب باشد».

ص: 357

(1) سپس به نزد هارون بازگشتيم، و در ميان برادرانم من جرأت و جسارت بيشترى در برابر پدر داشتم، پس وقتى مجلس خلوت شد گفتم:

اى أمير المؤمنين، اين مرد كه بود كه آنقدر به او عزّت و احترام گذاشتيد؛ در مقابلش از جا برخاسته و به استقبالش رفتى، وى را در صدر مجلس نشاندى و خود پايين تر نشستى و به ما فرمان دادى برايش ركاب گيريم؟

هارون گفت: او امام مردم و حجّت خدا بر خلق؛ و خليفه او بر بندگان است.

گفتم: اى أمير المؤمنين، مگر اين صفات منحصراً در شما و براى شما نيست؟ گفت:

من در ظاهر و از سر اجبار و غلبه امام جماعت و مردم هستم و موسى بن جعفر امام حقّ است. بخدا سوگند اى فرزندم او به جانشينى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از من و همه مردم سزاوارتر است، و بخدا سوگند اگر تو هم كه فرزند من هستى بخواهى حكومت را از من بگيرى، گردنت را مى زنم، زيرا حكومت عقيم است و فرزندى ندارد.

پس هنگام حركت از مدينه به مكّه هارون دستور داد دويست دينار در كيسه اى سياه بريزند و به فضل بن ربيع گفت: اين پول را به موسى بن جعفر بده و از قول من به او

ص: 358

بگو: فعلًا دستمان تنگ است و در آينده صله و برّ ما به شما خواهد رسيد.

مأمون گويد: من به اين عمل پدر اعتراض كرده و گفتم: اى أمير المؤمنين، صله شما به فرزندان مهاجر و انصار و قريش و بنى هاشم و آنكه حسب و نسب او را نمى شناختيد پنج هزار دينار به پايين بود حال اينكه به موسى بن جعفرى كه آن همه عزّت و احترام و اجلال نمودى دويست دينار؟!! اين كمترين انعام شما بوده كه تا حال به كسى داده ايد!.

هارون گفت: خفه شو بى مادر! اگر آنچه ضمانت كرده بودم به او مى دادم هيچ تضمينى وجود نداشت كه فردا با صد هزار شمشير از شيعيان و موالى مقابل من نايستد، و فقر و نادارى او و أهل بيتش براى من و شما آرامش بخشتر از ثروتمند شدن و دست باز بودن ايشان است.

(1) 273- و گفته اند: وقتى هارون الرّشيد وارد مدينه شد يكسر نزد روضه نبوىّ رفت و با او گروهى از مردم نيز بودند، پس نزد قبر آن حضرت رفته و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى پسر عمو- و بر اين كلام بر ديگران مى باليد-.

پس حضرت كاظم عليه السّلام نزد قبر پيش آمده و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا،

ص: 359

سلام بر تو اى پدر!!. با شنيدن اين كلام رنگ رخسار هارون دگرگون شد و آثار خشم در سيمايش هويدا گشت.

(1) 274- از امام كاظم عليه السّلام نقل است كه فرمود: وقتى اين بيت شعر مروان بن- ابى حفصه: «چطور مى شود و اين شدنى نيست و نخواهد بود. كه دخترزاده ها بجاى عموها ارث برند؟!» را شنيدم، اين مطلب تمام شب مرا مشغول ساخت، پس بخواب رفته و شنيدم هاتفى در خواب مى گويد:

چطور مى شود و اين شدنى نيست و نخواهد بود. كه مشركين پرچمداران اسلام باشند! دخترزادگان نصيب خود را از جدّشان مى برند. و عمو بدون سهم كنار مى رود، آزادشده در كفر را چه به ارث، و تنها. از ترس شمشير اظهار اسلام كرده، و فرزند نثله «1» در كنار سرگردان مى ايستد. در باره آن، و خويشان او را مانع مى شوند، بى شكّ فرزند فاطمه كه مشهور و زبانزد است. از عموزاده ها ارث را مى برد.

ص: 360

(1) 275- و محمّد بن حسن در مجلس هارون در مكّه از موسى بن جعفر عليهما السّلام پرسيد: آيا براى فرد محرم (كه لباس احرام عمره يا حجّ بتن دارد) جايز است كه در زير سايه سقف محمل خود برود؟ فرمود: با اختيار براى او جايز نيست.

محمّد بن حسن به آن حضرت گفت: آيا با اختيار براى او جايز است در سايه حركت كند؟ فرمود: آرى.

با شنيدن اين پاسخ محمّد بن حسن خنديد، و موسى بن جعفر عليهما السّلام بدو گفت: آيا از سنّت پيامبر به شگفت آمده و آن را مسخره مى كنى؟!، بدرستى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سايه بان را در احرام از سر خود برداشت، و در حالى كه محرم بود زير سايه حركت كرد، اى محمّد احكام خداوند قابل قياس «1» نيست، و هر كه قسمتى از آن را با قسمتى ديگر قياس كند از راه حقّ گمراه مى شود.

محمّد بن حسن خاموش شد و هيچ پاسخى نداد.

ص: 361

(1) 276- و ميان أبو يوسف قاضى و أبو الحسن موسى الكاظم عليه السّلام در حضور مهدىّ عبّاسى نزديك بهمان سؤالات مطرح شد، و آن حضرت از أبو يوسف پرسشى فرمود كه از جوابش درماند و نتوانست چيزى بگويد، پس به آن حضرت گفت: من قصد دارم از شما پرسشى كنم، فرمود: بيان كن.

پرسيد: استفاده از سايه بان براى محرم چه حكمى دارد؟ فرمود: جايز نيست.

گفت: اگر چادر بزنند و داخل آن بشوند چطور؟ فرمود: عيبى ندارد.

أبو يوسف گفت: آن دو با هم چه فرقى دارند؟

راوى گويد: حضرت كاظم عليه السّلام فرمود: آيا زن حائض نمازش را بايد قضا كند؟

گفت: نه، فرمود: روزه را چطور؟ گفت: آرى بايد قضايش را بجاى آورد، فرمود: براى چه؟ گفت: حكم خدا اين چنين است، حضرت فرمود: آنهم اين گونه است! مهدىّ عبّاسى به أبو يوسف گفت: مى بينم كه نتوانستى كارى از پيش برى، گفت:

اى أمير المؤمنين جواب دندانشكنى بمن داد.

ص: 362

(1) 277- و از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه: مردى از خواصّ شيعيان در حالى كه مى لرزيد در خلوت به حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام گفت:

اى زاده رسول خدا، من از عمل منافقانه فلانى در اظهار اعتقاد وصيّت و امامت شما در هراسم، آن حضرت فرمود: چطور؟

گفت: روزى با او در مجلس فلانى بودم، و با او مردى از بزرگان بغداد بود، پس صاحب مجلس بدو گفت: تو فكر مى كنى صاحب و رفيقت موسى بن جعفر امام است نه اين خلقى كه روى اين تخت نشسته اند؟

و صاحب شما به او گفت: من اين گونه نمى گويم، بلكه مى پندارم كه موسى بن جعفر امام نيست، و هر چند كه اعتقاد ندارم كه او غير امام است، پس بر من و هر كه آن اعتقاد ندارد لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان باد!.

پس صاحب مجلس به او گفت: خدا جزاى خيرت دهد، و لعنت خدا بر آنان كه عليه تو نزد من سعايت و بدگويى نمودند.

ص: 363

امام موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود: اين طور كه تو پنداشته اى نيست، بلكه صاحب و رفيقت داناتر از تو مى باشد، او تنها گفت: موسى غير امام است، يعنى آن غير امام پس موسى غير او است، پس او امام است، پس تنها با اين قول اثبات امامت مرا نموده و از ديگرى اين مقام را نفى كرده، اى عبد اللَّه! كى اين پندار تو از برادرت كه منافق است زايل مى شود، پس آن مرد حرفهاى دوستش را فهميده و بسيار محزون شده و گفت:

اى زاده رسول خدا، من مالى ندارم تا او را راضى كنم، ولى قسمتى از اعمال عبادى و صلوات بر شما أهل بيت را و لعنت بر دشمنانتان را به او بخشيدم!.

حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمود: اكنون از آتش خارج شدى.

(1) 278- و نقل است كه امام كاظم عليه السّلام فرموده:

يك فقيهى كه در پى نجات يتيمى از ايتام ما- كه نه ما را ديده و نه به ما دسترسى

ص: 364

دارد- برآيد، و او را در حدّ نيازش آموزش دهد، [تحمّل اين يك فقيه] بر ابليس سخت تر از هزار عابد است. زيرا فرد عابد فقط براى نجات خودش تلاش مى كند، ولى فقيه علاوه بر خود به فكر تمام بندگان خدا مى باشد، تا آنان را از دست ابليس و يارانش نجات دهد، به همين خاطر [مقام او] نزد خداوند از هزار هزار زن و مرد عابد برتر است.

(1) 279- و نقل است كه امام كاظم عليه السّلام صوتى زيبا و قرائتى دلنشين داشت، پس يكى از روزها فرمود: بدرستى كه علىّ بن الحسين عليهما السّلام وقتى شروع به قرائت قرآن مى كرد چه بسا كسانى كه بر آن حضرت مى گذشتند از آواز خوش او مدهوش مى شدند، و اگر امام چيزى از آواز خوشش را آشكار سازد مردمان تاب شنيدن آن را نخواهند داشت.

يكى پرسيد: مگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با مردم نماز [جماعت] نمى خواند و آوازش را به خواندن بلند نمى كرد؟ حضرت فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حدّ تحمّل و طاقت ايشان كه پشت سرش بودند آوازش را بلند مى كرد.

ص: 365

«احتجاج أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام» «در توحيد و عدل و جز آن دو بر مخالف و موافق و غريب و فاميل»

«احتجاج أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام» «در توحيد و عدل و جز آن دو بر مخالف و موافق و غريب و فاميل»

(1) 280- مردى بر حضرت الرّضا- عليه آلاف التّحيّة و الثّثناء- وارد شده گفت: اى زاده رسول خدا، چه دليلى بر حدوث عالم است؟

فرمود: اينكه تو نبودى سپس بوجود آمدى، و خود اين را نيك مى دانى كه تو خودت را ايجاد نكردى، و نه كسى كه مانند خود توست تو را بوجود آورده.

(2) 281- از محمّد بن عبد اللَّه خراسانى خادم حضرت رضا عليه السّلام نقل است كه روزى مردى زنديق بر آن حضرت وارد شد و گروهى نيز حضور داشتند، امام فرمود: بگو ببينم، اگر حرف، حرف شما باشد- اگر چه اين طور نيست- آيا ما و شما يكسان هستيم؟ و نماز و روزه و زكات و اعتقادات ما ضررى به ما نرسانده است؟

آن مرد زنديق چيزى نگفت. پس آن حضرت فرمود: و اگر حرف، حرف ما باشد- كه حقّ هم همين است- در اين صورت آيا شما به هلاكت نيفتاده و ما نجات نيافته ايم؟

ص: 366

(1) زنديق گفت: خداوند به تو لطف و رحمت فرمايد، برايم توضيح بده كه خدا چگونه است؟ و كجاست؟

حضرت فرمود: واى بر تو! آنچه تو گمان كرده اى غلط است، او جا و مكان را ايجاد كرده است، او بود ولى هيچ جا و مكانى وجود نداشت، كيفيّت را او ايجاد كرده است، او بود و هيچ چگونگى و كيفيّتى وجود نداشت، لذا با كيفيّت يا جا و مكان و حواسّ قابل درك نيست و به هيچ چيز شبيه نمى باشد، مرد گفت: حال كه با هيچ حواسّى از حواسّ پنجگانه قابل درك نيست پس، اصلًا نيست!.

حضرت فرمود: واى بر تو! چون حواسّت از درك او عاجز است، ربوبيّت او را انكار مى كنى؟ و حال آنكه ما وقتى از ادراكش عاجز مى شويم يقين مى كنيم كه او ربّ ما است، و او چيزى است بر خلاف ساير اشياء، مرد گفت: پس بگو خدا چه زمانى، بوده است؟

حضرت فرمود: تو به من بگو، خداوند كى نبوده است تا بگويم كى بوده است؟

مرد پرسيد: چه دليلى بر وجود خدا هست؟

ص: 367

(1) حضرت فرمودند: وقتى به جسدم مى نگرم و مى بينم نمى توانم در طول و عرض چيزى از آن كم كنم يا بر آن بيفزايم و سختى ها را از آن دفع كنم و چيزى به سود آن انجام دهم، مى فهمم كه اين ساختمان بناكننده اى دارد و به او معتقد مى شوم، افزون بر اينكه چرخش فلك را به امر و قدرتش و ايجاد شدن ابرها و گردش بادها و حركت ماه و خورشيد و ستارگان و ساير آيات عجيب و متقن الهى را مى بينيم، و لذا مى فهمم كه اينها همه تقديركننده و ايجادكننده اى دارد.

زنديق پرسيد: پس چرا چشم او را نمى بيند؟

فرمود: براى اينكه فرقى باشد بين او و بين خلقش كه قابل رؤيت مى باشند، افزون بر اينكه شأن او اجلّ از اين است كه چشم او را ببيند و يا فكر او را درك نمايد، يا عقل، او را دريابد، مرد گفت: پس حدّ و وصفش را برايم بيان كن، امام عليه السّلام فرمود: حدّ و وصفى ندارد.

زنديق پرسيد: چرا؟

ص: 368

(1) فرمود: زيرا هر چيزى كه حدّى دارد، وجودش تا همان حدّ امتداد دارد و چون حدّ و مرز پذيرفته، پس قابليّت زياد شدن را نيز دارد و وقتى قابليّت زياد شدن را داشته باشد قابليّت نقصان را نيز دارد، پس او نه حدّ دارد و نه زيادى مى پذيرد نه چيزى از او كم مى شود نه قابل تجزيه است و نه با فكر درك مى شود.

زنديق پرسيد: شما كه مى گوييد: او لطيف، سميع (شنوا)، حكيم، بصير (بينا) و عليم است يعنى چه؟ آيا كسى مى تواند بدون گوش، شنوا باشد، يا بدون چشم، بينا باشد يا ظريف و دقيق؛ ولى دست نداشته باشد، و يا حكيم باشد ولى صنعتگر و سازنده نباشد؟

حضرت فرمود: «لطيف» در بين آدميان، موقعى اطلاق مى شود كه كسى بخواهد كارى يا صنعتى انجام دهد. آيا نديده اى وقتى كسى مى خواهد چيزى اتّخاذ كند يا كارى كند اگر با دقّت و ظرافت انجام دهد، مى گويند فلانى چقدر با ظرافت و دقيق است؟

پس چطور به خداوند بزرگى كه مخلوقاتى ريز و درشت دارد و در جانوران روحهايى قرار داده و هر جنسى را از جنس ديگر متباين ساخته بطورى كه هيچ شبيه يك ديگر نيستند، لطيف (دقيق و با ظرافت) گفته نشود؟ پس هر كدام از اين مخلوقات در تركيب ظاهرى خود لطفى از خالق لطيف و خبير دارا است،

ص: 369

سپس در درختان و ميوه هاى خوراكى و غير خوراكى آن دقّت كرديم و آن وقت گفتيم:

خالق ما، لطيف است ولى نه مانند لطيف بودن مخلوقات در كارهايشان، و گفتيم: او شنوايى است كه صداى تمام خلايق از عرش تا فرش از مورچه هاى ريز گرفته تا بزرگتر از آن، در دريا و خشكى بر او پوشيده نيست و زبان آن ها را با هم اشتباه نمى كند و در اين موقع گفتيم: او شنوا است ولى بدون گوش و گفتيم او بينا است ولى نه با چشم، زيرا او اثر دانه بسيار ريز و سياه خردل را در شب ظلمانى بر روى سنگ سياه مى بيند و نيز حركت مورچه را در شب تاريك مى بيند و از نفع و ضرر آن مطّلع است و آميزش و بچّه ها و نسل آن را مى بيند، و در نتيجه گفتيم: او بينا است امّا نه مانند بينا بودن مخلوقات.

راوى گويد: زمانى نگذشت كه آن فرد مسلمان شد.

و غير از اين مطالب ديگرى هم در حديث بود.

(1) 282- و در خبر ديگرى از آن حضرت نقل است كه فرموده:

تنها بدين خاطر خداوند عالم ناميده شده كه علم او حادث نيست (يعنى او را علمى نبوده و اكنون بدستش آورده باشد)، كه با آن به اشياء پى ببرد و به كمك آن علم آنچه

ص: 370

بعداً بدان برخورد مى كند حفظ نمايد، و در خلقت مخلوقاتش فكر و انديشه كند، و عالم مخلوق تنها كسى است كه علم او حادث است (يعنى علمى نداشته بعداً برخوردار شده)، زيرا پيش از آن جاهل بوده اند، و چه بسا اين علمى كه بدست آورده اند نيز از دستشان برود و بسوى جهل سير كند، خداوند؛ عالم ناميده مى شود، زيرا نسبت به هيچ چيز جاهل نيست، همان طور كه مى بينى خالق و مخلوق هر دو عالم ناميده مى شوند ولى معنى و مصداق آن دو با هم تفاوت دارد. و خداوند تبارك و تعالى قائم است امّا نه به معنى ايستادن روى پا با زحمت و سختى و خستگى مثل ايستادن ساير اشياء ولى وقتى مى فرمايد خدا قائم است معنايش اين است كه حافظ و قيّم اشياء است مثل اينكه گفته مى شود «فلانى قائم به امر ما است» و خداى تعالى حافظ و قيّم هر كسى است در كارهايى كه مى كند، و قائم در كلام مردم به معنى «باقى» نيز هست، و به معنى «كافى» (كفايت) نيز بكار مى رود، مانند اينكه به كسى مى گويى: «كار فلانى را برايش انجام بده»، يعنى نيازش را برطرف كن، و نيز قائم در ميان ما مردمان به معنى كسى است كه روى پا ايستاده است. در اين مورد نيز اسم مشترك است و معنى متفاوت.

(1) و امّا لفظ خبير، كسى است كه چيزى از نظر او پنهان نيست و هيچ چيز از دسترس او دور نمى ماند، ولى نه با تجربه و آزمايش به اين صورت كه اين آزمايش به او چيزى

ص: 371

بياموزد، آنچنان كه اگر اين تجربه و آزمايش نبود، هيچ نمى دانست، چون كسى كه چنين باشد جاهل است، و خداوند تبارك و تعالى از ازل به آنچه مى خواسته خلق كند خبير و آگاه بوده، امّا در ميان مردم به كسى خبير گفته مى شود كه جاهل باشد ولى در صدد يادگيرى و آگاهى يافتن برآيد. در اين مورد نيز اسم ما و خدا مشترك است ولى معناى آن متفاوت.

(1) و امّا ظاهر، به اين معنى نيست كه با سوار شدن بر اشياء و نشستن بر آنها، از آنها بالا رفته است بلكه به اين خاطر به او ظاهر گفته مى شود كه بر همه چيز چيره و قاهر است و بر همه چيز غلبه يافته و نسبت به همه چيز قادر است، مثلًا گفته مى شود «بر دشمنان خود پيروز شدم»، و «خداوند مرا بر دشمنم پيروز گردانيد»، در اينجا منظور از ظهور، فتح و غلبه است و ظهور خدا بر اشياء نيز اين گونه مى باشد.

و صورت ديگرى نيز براى ظهور خداوند وجود دارد و آن اينكه: او براى هر كس كه او را بخواهد ظاهر و هيچ چيز بر خدا پوشيده نيست، و تدبير هر چه ديده مى شود به دست اوست، پس چه ظاهرى از خداوند ظاهرتر و آشكارتر است؟ زيرا تو، به هر كجا روكنى، مصنوعات و مخلوقات او را مى بينى، و در وجود خودت، آثارى از او هست كه تو را بى نياز مى سازد،

ص: 372

ولى ظاهر در مورد ما مردمان به كسى گفته مى شود كه وجودش بارز و آشكار بوده، به وسيله حدّ و وصفش معلوم باشد، پس اسم مشترك است ولى معنى متفاوت.

و امّا باطن، به معنى «درون اشياء بودن» نيست، به اين معنى كه درون اشياء غور و نفوذ كند. بلكه به اين معنى است كه به درون اشياء اطّلاع و آگاهى دارد و تدبير آن به دست اوست، مثل اينكه گفته مى شود: «أبطنته» يعنى: از آن آگاه شدم و سرّ پنهان او را دانستم. ولى «باطن» در مورد آدميان به كسى اطلاق مى شود كه به درون اشياء رفته و پنهان شود، پس اسم مشترك است و معنى متفاوت.

فرمود: و همين گونه است تمامى نامها، هر چند كه ما تمام آنها را در اينجا بر نشمريم.

(1) 283- و هنگامى كه مأمون قصد داشت حضرت رضا عليه السّلام را به ولايت عهدى خود منصوب كند بنى هاشم «1» را جمع كرده به آنان چنين گفت: من قصد آن دارم پس از خود «رضا» را به خلافت برگزينم، پس بنى هاشم بدو حسد ورزيده و گفتند: آيا مى خواهى مرد نادانى كه هيچ آشنايى با خلافت و سياست ندارد را ولىّ عهد خود كنى؟! كسى را نزد او بفرست تا به اينجا بيايد

ص: 373

و نمونه هايى از جهات او را كه دليل خوبى او خواهد بود ببينى! (1) مأمون نيز حضرت را فراخواند، آنان گفتند: اى ابو الحسن! به منبر برو و ما را راهنمايى كن تا خداوند را بطور صحيحى شناخته و بر اساس آن عبادت نماييم.

حضرت به منبر رفته، و سر به زير داشته و بى آنكه سخنى گويد مدّتى به همان حال جلوس نمود، سپس حركتى كرده از جاى برخاسته و راست ايستاده و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم و أهل بيتش فرمود:

مرحله نخست در عبادت خدا، شناخت و معرفت اوست، و اساس و پايه معرفت خداوند توحيد و يگانگى اوست، و اساس و قوام توحيد اين است كه صفات را از ذات خداوند منتفى بدانيم، زيرا عقل انسان خود شهادت مى دهد كه هر چه كه از صفت و موصوفى تركيب شده باشد، مخلوق است، و هر مخلوقى نيز خود گواهى مى دهد كه خالق و سازنده اى دارد كه نه صفت است و نه موصوف، و هر صفت و موصوفى پيوسته بايد با هم همراه باشند، و همراهى دو چيز باهم، علامت حادث بودن آنها است، و حادث بودن هم با ازلى بودن منافات دارد، پس كسى كه بخواهد ذات خدا را با تشبيه نمودن او به مخلوقاتش بشناسد، در واقع خدا را نشناخته است، و كسى كه بخواهد كنه ذات خدا را دريابد، در واقع قائل به توحيد نيست، و كسى كه براى او مثل و مانند قائل شود، به حقيقت او آگاهى نيافته،

ص: 374

و هر كه براى او نهايتى فرض كند او را تصديق ننموده، و كسى كه بخواهد به او اشاره كند در واقع بسوى خدا نرفته، بلكه به سمتى ديگر توجّه نموده است، و به موجودى ديگر اشاره كرده، و هر كس او را تشبيه كند در واقع خداوند را قصد نكرده و هر كه براى خداوند اجزاء و ابعاض قائل شود، در واقع در مقابل او تذلّل و خوارى نكرده، و هر كس بخواهد با قوّه فكر خود او را توهّم نمايد، در حقيقت به سراغ خدا نرفته، (1) هر آنچه كه به همراه نفس و ذات خود شناخته شود، مصنوع و ساخته شده است، و هر آنچه در چيز ديگرى غير از خود، قائم و پا برجا باشد، معلول است و نياز به علّت دارد، به وسيله مخلوقات و ساخته هاى خدا، مى توان بر وجود او استدلال كرد و توسّط عقل است كه معرفت و شناخت او پا مى گيرد، و به وسيله فطرت، حجّت بر مردم تمام مى شود، آفرينش مخلوقات توسّط خداوند، حجابى است بين او و آنها، دورى و جدائى او از بندگانش، مكانى و مادّى نيست بلكه تفاوت وجودى اوست با نحوه وجود آنها، و آغاز داشتن خلقت مخلوقات، دليلى است براى ايشان بر اينكه خدا آغاز و ابتداء ندارد، چون هر چيز كه آغاز و ابتداء داشته باشد، نمى تواند آغازگر چيز ديگرى باشد، و نيز آلات و ادوات دادن خدا به آنان دليلى است بر اينكه در خداوند آلات و ادوات وجود ندارد، زيرا آلات و ادوات شاهد عجز و فقر صاحب آنهاست، نامهاى او محض عبارت و تعبير است، و افعال و كردار او مجرّد تفهّمى است، ذات او

ص: 375

حقيقت است و كنهش؛ جدايى او از خلق و بقاى او حدّ و مرز ساير پديده ها است، هر كس بخواهد اوصاف خدا را دريابد، او را نشناخته، و هر كس بخواهد با فكر خود بر او احاطه پيدا كند در واقع از او گذشته و او را پشت سر نهاده و بر چيز ديگرى احاطه پيدا كرده، و هر كس بخواهد كنه او را دريابد به خطا رفته.

(1) هر كس بگويد: چگونه است؟ او را تشبيه نموده، و هر كه بگويد: چرا و از چه راهى موجود شده؟ در واقع براى او علّت تصوّر كرده است، و هر كه بگويد: از چه موقع بوده است؟ براى او وقت و زمان تصوّر كرده، و هر كه بگويد: در كجا قرار دارد؟ براى او جا و مكان خيال كرده، و هر كه بگويد: حدّش تا كجاست؟ براى او نهايتى فرض كرده، و هر كه بگويد: تا چه زمانى خواهد بود؟ براى او غايت و انتهايى قرار داده، و هر كه چنين كند بين او و ساير موجودات حدّ مشترك قرار داده، و هر كس بين او و مخلوقاتش حدّ مشترك قرار دهد براى او اجزاء و ابعاض پنداشته، و هر كس او را داراى اجزاء تصوّر كند او را وصف نموده، و هر كه او را وصف نمايد، در مورد خداوند به خطا رفته و كارش به الحاد و كفر مى انجامد.

و خداوند با تغيير يافتن مخلوقين، تغييرى نمى كند، كما اينكه با حدّ و حدود مخلوقين محدود نمى شود، «أحد» است ولى نه به عنوان عدد، ظاهر و آشكار است ولى نه به اين صورت كه قابل لمس باشد، آشكار است ولى نه به اين معنى كه ديده شود، باطن و پنهان است ولى نه

ص: 376

اينكه از مخلوقات غائب باشد، دور است ولى نه از نظر مسافت، نزديك است ولى نه از جهت مكانى، لطيف است ولى نه از نظر جسم، موجود است ولى نه بعد از عدم، فاعل است و كار انجام مى دهد ولى نه از روى اجبار، بلكه با اختيار تامّ، مى سنجد و تصميم مى گيرد ولى نه با نيروى فكر، تدبير مى كند ولى نه با حركت، اراده مى كند ولى نه با آهنگ، مشيّت و اراده دارد ولى نه با عزم و تصميم، درك مى كند ولى نه با آلت و وسيله حسّ، مى شنود و مى بيند ولى نه با گوش و چشم و يا وسيله ديگر.

(1) زمان و مكان ندارد، چرت و پينكى و خواب او را فرا نمى گيرد، صفات گوناگون او را محدود نمى سازد، آلات و ادوات نيز او را مقيّد و محدود نمى كند، او قبل از زمان بوده و قبل از عدم وجود داشته، و ازليّت او از هر آغاز و ابتدائى فراتر بوده و از خلقت حواسّ توسّط او معلوم مى شود كه خود فاقد اين حواسّ است، و از ايجاد عناصر معلوم مى شود كه عنصر ندارد، و از آنچه كه بين اشياء ضدّيّت برقرار كرده دانسته مى شود كه خود، ضدّ ندارد، و با ايجاد مقارنه و هماهنگى بين امور، دانسته مى شود كه قرين و هماورد ندارد، بين نور و ظلمت، آشكارى و گنگى، خشكى و ترى و سرما و گرما ضدّيّت برقرار كرده، امور نامساعد و دور از هم آنها را به دور هم جمع كرده، و امور نزديك را از هم جدا نموده، و پراكندگى اينها و اجتماع آنها؛ دليلى است بر وجود پراكنده كننده و گرد آوردنده اشان،

ص: 377

(1) و اين همان فرمايش خداوند عزّ و جلّ است كه فرموده: «و از هر چيزى دو گونه آفريديم، باشد كه ياد كنيد و پند گيريد- ذاريات: 49»، بين هر قبل و بعدى در اين مخلوق جدايى و فرق افكند تا همه بدانند او خود، قبل و بعد ندارد، غرائز اين موجودات نشان مى دهد كه غريزه دهنده به آنان، خود غريزه ندارد، و تفاوت آنها دليلى است بر اينكه تفاوت دهنده به آنان، نقصى ندارد و تفاوتى در ذاتش نيست، زمان دار بودن آنان بيان كننده اين واقعيّت است كه زمان دهنده به آنان، فاقد زمان و فراتر از آن است، بعضى را از بعض ديگر پنهان كرده تا دانسته شود، غير از آن مخلوقات، حجاب ديگرى بين او و آنها نيست.

آن زمان كه مربوبى نبود، او ربّ بود، و آن زمان كه مملوك و مخلوقى نبود، او مالك و مستولى بر همه چيز بود، و آن زمان كه هيچ موجودى نبود تا معلوم واقع شود، او عالم بود، و آن زمانى كه مخلوق در جهان نبود، او خالق بود، و نيز آن زمان كه مسموعى وجود نداشت، معناى سمع (شنيدن) در مورد او صادق بود، اين طور نيست كه فقطّ از وقتى دست به خلقت و آفرينش زد، خالق محسوب شود، بلكه قبل از شروع به خلقت نيز، خالقيّت در مورد او مصداق داشته است.

چگونه مى توان غير از اين را تصوّر كرد؟ حال آنكه ابتداء و آغازى ندارد و نمى توان با كلمه «از» كه ابتداء و آغاز را نشان مى دهد او را در برخى زمانها غائب فرض كرد، بلكه هميشه و در همه اوقات بوده است. و كلماتى همچون «قد» كه معرّف نزديكى زمان

ص: 378

مورد نظر به زمان ديگرى است نمى تواند نشان دهنده نزديكى زمان او باشد، و كلماتى مانند «لعلّ» (به معنى شايد) كه نشانگر احتمال و عدم قطعيّت است و در مورد مخلوق خبر از وجود مانع يا موانعى براى حصول كارى مى دهد در مورد او چنين مفهومى را نمى رساند بلكه امر و اراده خدا قطعىّ الحصول است. و كلمه «متى» (كى؟، چه زمان؟) اگر چه در مورد خدا بكار مى رود ولى نشان دهنده وقت معيّنى براى او نيست، و بكار بردن كلمه «زمان» در مورد او به اين معنى نيست كه خداوند مظروف است و در محدوده زمان قرار گرفته است. و نيز كاربرد كلمه «مع» (به معنى «با») در مورد او به اين معنى نيست كه خداوند با چيزى قرين و همراه است. ادوات، امثال خود را محدود مى سازد، و آلات، متناسب با امثال و نظائر خويش است، و اينها، نه در خداوند بلكه در ساير اشياء مؤثّرند، ابتداء زمانى داشتن، باعث شده است كه اشياء و موجودات قديم نباشند، و قرب زمانى داشتن، آنها را از ازلى بودن باز داشته، و فقدان بعضى از حالات و صفات، آنها را از كمال دور ساخته است، افتراق و جدائى آنها دليل و نشانه وجود جداكننده آنهاست، تباين و تفاوت آنها نشانه وجود تفاوت دهنده آنهاست، خالق اشياء، توسّط آنها، بر عقول آدميان تجلّى كرده. و بوسيله آنها، از چشمها پنهان گرديده است، ملاك استدلال افكار در باره خداوند همين اشياء و موجوداتند، در اشياء تغييرات را قرار داده و دليلشان بر اساس اشياء است، اقرار به وحدانيّت خود را به سبب وجود اين اشياء به آنها الهام فرموده است.

(1) تصديق و اقرار به خداوند عزّ و جلّ توسّط عقول و انديشه صورت مى پذيرد، و با اقرار و اعتراف به خداوند ايمان كامل مى گردد، تا معرفت نباشد ديانت كامل نمى شود،

ص: 379

و تا اخلاص نباشد، معرفت و شناخت انجام نمى گيرد، و با اعتقاد به تشبيه، اخلاصى در بين نخواهد بود، و اگر كسى در مورد خداوند به صفاتى زائد بر ذات قائل شود تشبيه را نفى نكرده بلكه در واقع قائل به تشبيه شده است، هر چيزى كه در مورد او امكان داشته باشد، در باره صانعش محال و ممتنع خواهد بود، (1) در مورد او حركت و سكون وجود ندارد، چگونه امكان دارد، چيزى را كه خود ايجاد كرده، در مورد خود او، مصداق يابد؟! يا آنچه را خودش آغاز كرده و به وجود آورده به سوى او بازگشته، و در مورد او مصداق پيدا كند؟ اگر چنين بود، نقص و كاستى و كمبود در ذاتش راه مى يافت و كنهش، از وحدت درآمده، داراى اجزاء مى شد، و ازلى بودن در موردش محال مى گرديد و خالق؛ مثل مخلوق مى شد. اگر براى او پشت تصوّر شود، مقابل و روبرو نيز تصوّر مى شود، و اگر براى او تمام بودن فرض شود، نقصان هم فرض مى شود، كسى كه، حدوث در باره اش محال نيست، چگونه مى تواند ازلى باشد؟ يا كسى كه ايجاد شدن در باره اش محال نباشد چگونه مى تواند ايجادكننده اشياء باشد؟ اگر چنين بود نشانه مخلوق و مصنوع بودن در او وجود مى داشت و خود آيه و نشانه مى شد نه اينكه موجودات ديگر آيه و نشانه براى او باشند.

قول محال كه مخالف حقّ و حقيقت است حجّتى در بر ندارد، و سؤال در باره خدا، فاقد جواب است، و در غير اين صورت، خداوند تعظيم و احترام نشده است،

ص: 380

و در عقيده به اينكه خداوند به كلّى با مخلوقين مباينت و غيريّت دارد، ظلم و افترائى نيست، موجود ازلىّ محال است كه مركّب باشد يا دوئيّت در او راه يابد، و آنچه آغازى ندارد، محال است مخلوق باشد، و آغاز و انجامى برايش تصور شود. معبودى نيست جز «اللَّه» كه بزرگ و بلند مرتبه است، كسانى كه خدا را با ديگر موجودات يكسان مى دانند، دروغ گفته اند و به گمراهى و ضلالت بزرگى دچار گشته اند و به آشكار زيان نموده اند، و درود خدا بر محمّد و أهل بيت پاكش باد.

(1) 284- و از حسن بن محمّد نوفلى نقل شده كه گفت: سليمان مروزىّ متكلّم خراسان بر مأمون وارد شد، و مأمون ضمن احترام بسيار؛ هدايايى نيز به او داده و گفت: پسر عمويم علىّ بن موسى الرّضا از حجاز نزد من آمده و علم كلام و أهل آن را دوست دارد، لذا مانعى ندارد كه روز ترويه براى مناظره با او نزد ما بيايى، سليمان گفت: اى أمير المؤمنين، دوست ندارم در مجلس شما، و در حضور بنى هاشم از چنين كسى سؤالاتى كنم، چرا كه در مقابل ديگران در بحث با من شكست مى خورد، و نيز صحيح نيست كه با او زياد بحث و جدل كنم.

مأمون خليفه عبّاسى گفت: من فقطّ به اين دليل كه از توان و قدرت تو در بحث و مناظره با خبر بودم به دنبالت فرستادم، و تنها خواسته من اين است كه او را فقط در

ص: 381

يك مورد مجاب كنى و دلايل او را ردّ كنى، (1) سليمان گفت: بسيار خوب، من و او را با هم روبرو كن و ما را به هم واگذار.

مأمون نيز كسى را نزد حضرت فرستاده و گفت: شخصى از أهل مرو كه در مباحث كلامى در خراسان تك و بى بديل است نزد ما آمده، اگر مانعى ندارد نزد ما بيائيد.

آن حضرت نيز براى وضو برخاسته و به مجلس مأمون حاضر شد، و ميان او و سليمان كلامى در بداء «1» به معنى ظهور؛ جارى شد، براى تغيّر و عوض

ص: 382

شدن مصلحت، و آن حضرت در صحّت آن به آيات بسيارى از قرآن استشهاد نمود، مانند آيه: «خداست كه آفرينش آفريدگان را آغاز مى كند، سپس بار ديگر آن را باز مى گرداند» «1»، و آيه: «در آفرينش هر چه خواهد مى افزايد» «2»، و آيه: «خداى آنچه را خواهد از ميان ببرد و يا استوار بدارد» «3» و آيه: «و به هيچ كسى زندگانى دراز داده نشود

ص: 383

و از عمر هيچ كس كاسته نگردد- فاطر: 11»، و آيه مباركه: «و گروهى ديگر واپس داشتگانند براى فرمان خدا- توبه: 106»، و امثال آنها.

(1) پس سليمان به مأمون گفت: اى أمير المؤمنين، از امروز به بعد به خواست خدا، «بداء» را انكار نخواهم كرد، و آن را دروغ نخواهم پنداشت.

مأمون گفت: هر چه مى خواهى از أبو الحسن بپرس، بشرط آنكه خوب گوش دهى و انصاف را نيز رعايت كنى.

سليمان گفت: سرور من! اجازه مى دهيد سؤال كنم؟

امام فرمود: هر چه مى خواهى بپرس، او گفت: نظر شما در باره كسى كه اراده را همچون «حىّ» و «سميع» و «بصير» و «قدير» اسم و صفت بداند چيست؟

امام فرمود: شما مى گوييد: اشياء پديد آمده اند و با يك ديگر تفاوت دارند، چون او خواسته و اراده كرده است ولى نمى گوييد: آنها پديد آمده اند و با يك ديگر تفاوت دارند چون او سميع و بصير است، اين دليلى است بر اينكه آنها مثل «سميع» و «بصير» و «قدير» نيستند، سليمان گفت: پس آيا او از اوّل و ازل مريد بوده (صفت اراده را داشته)؟

ص: 384

(1) امام فرمود: اى سليمان، بنا بر اين اراده اش چيزى است غير از او گفت: بله.

فرمود: پس در اين صورت چيزى غير از خود او را از ازل با او همراه دانسته اى، سليمان گفت: نه، چيزى را با او همراه نمى دانم، امام فرمود: آيا اراده حادث است؟

سليمان گفت: نه، حادث هم نيست، در اينجا مأمون بر او بانگ زد و گفت: آيا با چنين كسى مكابره مى كنى و جواب سربالا مى دهى؟ انصاف را از دست مده، مگر نمى بينى در اطرافت أهل نظر و بحث نشسته اند؟

سپس گفت: اى أبو الحسن، بحث كلام را با او ادامه بده، او عالم خراسان است!.

حضرت مجدّداً پرسش خود را از او پرسيد كه: اراده حادث است اى سليمان، چون چيزى كه ازلى نيست قطعاً حادث است، و اگر حادث نيست، ازلى است، سليمان گفت: اراده اش از خود اوست همچنان كه سمع و بصر و علم او از خود اوست، امام فرمود: آيا خود را اراده كرده است؟ گفت: نه، امام فرمود: پس مريد مثل سميع و بصير نيست،

ص: 385

(1) سليمان گفت: اراده اش از خود اوست، همان طور كه شنيدن و ديدن و علم از خود او مى باشد، امام فرمود: پس اراده اش نفس خود اوست؟ گفت: نه.

امام فرمود: پس مريد (اراده كننده) مثل سميع و بصير نيست؟

سليمان گفت: خود را اراده كرده، همان طور كه خود را مى بيند و به خود آگاه است، امام فرمود: «خود را اراده كرده» يعنى چه؟ يعنى: خواسته كه چيزى باشد؟

خواسته كه زنده يا سميع يا بصير يا قدير باشد؟ گفت: بله، امام فرمود: آيا با اراده خود اين گونه شده؟

سليمان گفت: نه، امام فرمود: پس اين كه مى گويى: اراده كرده تا حىّ، سميع و بصير باشد معنايى ندارد، چون حيات، سمع و بصر او به اراده او نبوده است، سليمان گفت: چرا، با اراده خودش بوده است، در اينجا، مأمون و اطرافيان خنديدند و خود امام عليه السّلام نيز خنديد و فرمود: بر متكلّم خراسان سخت نگيريد و او را اذيّت نكنيد، فرمود: اى سليمان، بنا بر اعتقاد شما: خداوند از حالتى به حالت ديگر تغيير كرده

ص: 386

است و اين هم از جمله چيزهايى است كه خداوند را نمى توان به آن وصف كرد، سليمان ساكت در جاى خود باقى ماند.

(1) سپس امام فرمود: اى سليمان، پرسشى از تو دارم، گفت: بپرس قربانت گردم، امام فرمود: بگو ببينم، آيا تو و دوستانت بر اساس آنچه مى دانيد و مى فهميد با مردم بحث كلامى مى كنيد يا بر اساس آنچه نمى دانيد و نمى فهميد؟ گفت: البتّه بر اساس آنچه مى دانيم و مى فهميم، امام فرمود: آنچه مردم مى دانند و قبول دارند اين است كه: اراده كننده، غير از خود اراده است، و نيز اراده كننده قبل از اراده موجود بوده، و فاعل غير از مفعول است، و اين مطلب گفته شما را كه مى گوييد: اراده و اراده كننده يك چيز هستند، باطل مى كند، سليمان گفت: قربانت گردم، اين مطلب بر اساس فهم و دانسته هاى مردم نيست، امام فرمود: پس بدون اينكه معرفت و اطّلاعى داشته باشيد، ادّعاى علم مى كنيد و مى گوييد: اراده نيز مانند سمع و بصر است، و لذا اعتقاد شما بر اساس عقل و علم نيست، سليمان جوابى نداشت كه بگويد.

سپس امام فرمود: آيا خداوند بتمام آنچه در بهشت و دوزخ است، واقف مى باشد؟

ص: 387

(1) سليمان گفت: بله، امام فرمود: آيا آنچه را كه خداوند مى داند كه در آينده ايجاد خواهد شد، ايجاد خواهد شد؟ گفت: بله، امام فرمود: حال، اگر همان طور كه بايد موجود گردد موجود شد، آيا خداوند باز هم توان افزودن چيزهاى ديگرى به آنها دارد يا صرف نظر مى كند؟

سليمان گفت: اضافه مى كند، امام فرمود: بنا بر گفته تو كه خداوند اضافه مى كند چيزى به آنها افزوده است كه خود نمى دانسته ايجاد خواهد شد.

سليمان گفت: قربانت گردم، اضافه ها غايت و نهايت ندارند، امام فرمود: پس، از نظر شما علم خداوند به آنچه در آنها (بهشت و دوزخ) قرار خواهد گرفت، احاطه ندارد، چون نهايتى براى آن قابل تصوّر نيست، و اگر علم او به آنچه در آنها خواهد بود احاطه نداشته باشد، آنچه را كه در آنها خواهد بود، قبل از وجودشان، نخواهد دانست، خداوند از چنين گفته ها و عقائدى منزّه و بالاتر است.

سليمان گفت: من كه گفتم خداوند به آنها علم ندارد از اين رو بود كه آنها نهايتى ندارند و خود خداوند آنها را به جاودانگى و خلود وصف و تعريف فرموده است

ص: 388

و لذا ما نخواستيم پايانى براى آنها قرار دهيم، (1) امام فرمود: علم خداوند به آنها باعث نمى شود آنها متناهى باشند، زيرا چه بسا خداوند به آنها علم دارد سپس بر آنها مى افزايد و افزوده ها را از آنها قطع مى نمايد، و خداوند نيز خود چنين فرموده است: «هر گاه پوست تنشان پخته شود و بسوزد آنان را پوستهاى ديگرى جايگزين سازيم تا عذاب را بچشند- نساء: 56»، و نيز در مورد بهشتيان فرموده: «عطايى بى پايان- هود: 108»، و نيز: «و ميوه هاى فراوان، بريده نشوند بدون اينكه كسى از خوردن آنها منع گردد- واقعه: 31 و 33».

پس خداوند عزّ و جلّ اين زيادى ها را مى داند و آن را از آنان دريغ نمى نمايد، آيا آنچه أهل بهشت مى خورند و مى آشامند خداوند چيزى جايگزين آن نمى كند؟ گفت:

چرا، امام فرمود: آيا اكنون كه بجاى آن خوردنى ها و نوشيدنى ها كه مصرف شده، چيز جديدى جايگزين فرموده، آيا عطاء خود را قطع كرده است؟ سليمان گفت: نه، امام فرمود: پس اين گونه است هر آنچه در بهشت باشد و مصرف شود و چيز ديگرى را جاى آن قرار دهد، اين جايگزين شده ها از بهشتيان منقطع نشده و نخواهد شد.

سليمان گفت: آرى، اضافات را از آنها دريغ مى كند و چيز اضافى به آنان نمى دهد،

ص: 389

(1) امام فرمود: در اين صورت آنچه در بهشت و جهنّم است از بين خواهد رفت و تمام خواهد شد، و اين مطلب اى سليمان بر خلاف كتاب خدا و ضدّ خلود و جاودانگى است، زيرا خداوند مى فرمايد: «براى ايشان آنچه خواهند در آن (بهشت) موجود است و نزد ما نيز اضافى و زيادى هست- ق: 35»، و نيز فرموده: «عطائى بى پايان»، و: «ايشان از آنجا (بهشت) بيرون رانده نمى شوند- حجر: 48» و: «براى هميشه در آن مكان جاودانه هستند- بيّنه: 8»، و نيز: «و ميوه هاى فراوان، بريده نشوند بدون اينكه كسى از خوردن آنها منع گردد- واقعه: 32 و 33»، سليمان جوابى نداشت بدهد.

سپس امام فرمود: اى سليمان، بگو آيا اراده فعل است يا غير فعل؟

گفت: آرى فعل است، فرمود: پس حادث است زيرا افعال محدّث (پديده) مى باشند، گفت: فعل نيست، امام فرمود: پس چيز ديگرى از ازل با خدا بوده است، سليمان گفت: اراده همان انشاء و ايجاد است، امام فرمود: اى سليمان، اين سخن، همان چيزى است كه بر ضرار «1» و هم مسلكان

ص: 390

او عيب گرفته ايد كه مى گويند: آنچه خداوند در آسمان و زمين، يا دريا و خشكى خلق كرده، از سگ و خوك و ميمون و انسان و چهارپا و غيره، جمله اراده خدا هستند و اراده خدا زنده مى شود و مى ميرد، راه مى رود، مى خورد و مى آشامد، ازدواج مى كند و توليد مثل مى نمايد، ظلم مى كند و كارهاى زشت مرتكب مى شود، كافر مى شود و مشرك مى گردد، و از آنها برائت مى جويد و دشمنى مى كند و اين حدّ آن است.

(1) سليمان گفت: اراده مثل سمع و بصر و علم است، امام فرمود: دوباره به حرف نخست خود بازگشتى! بگو بدانم آيا سمع و بصر و علم، مصنوعند؟ سليمان گفت: نه، امام فرمود: پس چطور اراده را نفى مى كنيد و مى گوييد: اراده نكرده است، و گاهى مى گوييد: اراده كرده است؟ و حال آنكه خود مى گوييد: «اراده» ساخته و مفعول خداوند نيست، سليمان گفت: اين مثل اين است كه مى گوييم: گاهى مى داند و گاهى نمى داند، امام فرمود: اين دو يكسان نيستند، زيرا نفى معلوم، نفى علم نيست و حال آنكه نفى

ص: 391

مراد (اراده شده) نفى وجود «اراده» است، زيرا اگر چيزى اراده نشود در واقع اراده اى وجود نداشته است، ولى گاه مى شود كه علم وجود دارد ولى معلوم وجود ندارد.

(1) [مؤلّف رحمه اللَّه گويد:] پس كار بحث بهمين منوال ادامه يافت، و سليمان پيوسته مسأله را تكرار مى كرد و به آخر مى رسيد و از سر مى گرفت، و منكر آنچه اقرار كرده بود مى شد، و اعتراف به منكرات خود مى كرد، و از شاخه اى به شاخه ديگر مى پريد، و حضرت رضا عليه السّلام همه موارد را بر او نقض مى كرد، تا اينكه كلام ميان آن دو به درازا كشيد، و بر همگان چندين بار شكست سليمان روشن و مبرهن شد، و ما در اينجا ادامه بحث را به جهت رعايت طولانى شدن ترك مى كنيم، بس كار بحث بدان جا كشيد كه:

سليمان گفت: اراده همان قدرت است.

امام فرمود: خداوند عزّ و جلّ بر آنچه اراده نكند هم قادر است، و اين مطلب قطعى است، چون خداوند فرموده: «اگر خواهيم هر آينه آنچه را به تو وحى كرده ايم ببريم- إسرا: 86»، و اگر اراده همان قدرت مى بود، خداوند اراده كرده بود كه آن را ببرد، چرا كه قدرت بر اين كار را داشت.

ص: 392

سليمان در جواب درماند، مأمون گفت: اى سليمان، او از تمام بنى هاشم عالمتر است.

سپس تمام حاضرين مجلس؛ پراكنده شدند.

(1) 285- صفوان بن يحيى گويد: أبو قرّه «1» محدّث رفيق شبرمه از من خواست ترتيب ملاقات او را با امام رضا عليه السّلام بدهم، من نيز اذن دخول گرفتم و آن حضرت اجازه فرمود، أبو قرّه داخل شد و از امام عليه السّلام مسائلى در حلال و حرام و فرائض و أحكام پرسيد تا اينكه رسيد به پرسشهاى توحيدى گفت: قربانت گردم، نحوه كلام خداوند با موسى را توضيح فرماييد؟

فرمود: خدا و رسول او داناترند كه به چه زبانى با او سخن راند، به زبان سريانى يا عبرانى، أبو قرّه با اشاره به زبان خود گفت: فقط از اين زبان از شما سؤال مى كنم! فرمود: سبحان اللَّه از اين طرز تفكّر! و پناه بر خدا در شباهت او به خلق، يا تكلّم حضرت حقّ همچون سخنرانان، و ليكن تبارك و تعالى هيچ چيزى مانند او نيست؛ نه گوينده و نه عمل كننده اى. پرسيد: پس چگونه بوده؟

ص: 393

(1) فرمود: كلام آفريننده به مخلوق همچون كلام مخلوق با مخلوق نيست، و نه با حركت لب و زبان، بلكه بدو مى فرمايد: «بشو»، و كلام حضرت حقّ با موسى بنا بر مشيّت او از امر و نهى بود بدون آنكه تردّدى در نفس پيش آيد.

أبو قرّه پرسيد: نظر شما در باره كتب [آسمانى] چيست؟

فرمود: تورات و انجيل و زبور و فرقان و هر كتابى كه نازل شده همه و همه كلام خداوند است كه آنها را براى روشنايى و هدايت جهانيان نازل فرموده، و همه آنها محدّث (پديده) مى باشند، و آن غير خود خداوند است، آنجا كه فرمايد: «يا آنان را ياد كرد و پندى پديد آورد- طه: 113»، و نيز: «آنان را هيچ ياد كرد و پند تازه اى از پروردگارشان نيايد مگر اينكه آن را بشنوند در حالى كه بازى مى كنند- انبياء: 2»، و خود خداوند سبب تمام كتابهايى مى باشد كه نازل فرموده است.

أبو قرّه گفت: آيا آنها فنا و نابود نمى شوند؟

فرمود: اجماع مسلمين است كه هر چه جز خدا نابود مى شود، و همه چيز جز خدا فعل او است، و تورات و انجيل و زبور و فرقان نيز فعل اويند، آيا نشنيده اى مردم مى گويند:

ص: 394

«ربّ قرآن» و خود قرآن روز قيامت مى گويد: «يا ربّ، آن فلانى است- حال اينكه ربّ او را از خودش بهتر مى شناسد- روزش عطشان و شبش بيدار بود، شفاعت مرا در باره او بپذير»، و همچنان است كار تورات و انجيل و زبور، و همه آنها محدّث (پديده) و مخلوقند، محدث (پديد آورنده) آنها كسى است كه هيچ كس مانند او نيست، و مايه هدايت براى عاقلان است، پس كسى كه مى پندارد پيوسته با او بوده اند در اصل مى گويد كه خداوند نخست قديم و يكتا نيست، و كلام پيوسته با او بوده و ابتدايى ندارد و معبود نيست.

(1) أبو قرّه گفت: ما روايت شده ايم كه: «تمام آن كتب روز قيامت مى آيند در حالى كه همه مردمان در زمين بلندى در صفى واحد در برابر ربّ العالمين ايستاده اند و نظاره مى كنند تا همه آن كتابها از صحنه قيامت مراجعت به حضرت حقّ كنند، زيرا آنها از خدا هستند و جزئى از او مى باشند، پس به سوى حضرت حقّ مى روند».

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: اين مانند عقيده نصارى در باره مسيح است كه: او روح او است و جزئى از او مى باشد و در او باز مى گردد، و همين گونه مجوس در باره آتش و خورشيد معتقدند: آن دو جزئى از خدا بوده و در آن مراجعت مى كنند. پروردگار ما بسى برتر از آن است كه جزء جزء شود يا مختلف باشد، و تنها گوناگونى و تأليف از صفات

ص: 395

متجزّى است، زيرا هر جزء جزء شده اى در توهّم آيد، و كثرت و قلّت مخلوقى است كه دلالت بر خالقى مى كند كه آن را آفريده است.

(1) أبو قرّه گفت: ما روايت شده ايم كه: «خداوند ديدار و هم سخنى خود را ميان دو تن از پيامبران تقسيم فرمود، صحبت را به موسى عليه السّلام و رؤيت را به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله عطا كرد».

حضرت فرمود: پس آنكه از طرف خدا [اين مطلب را] به جنّ و انس رسانيد كه:

ديده ها او را درك نكند، علم مخلوق به او احاطه نيابد، چيزى مانند او نيست، آيا جز محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بود؟ گفت: چرا.

فرمود: چگونه ممكن است مردى به سوى تمام مخلوق آيد و به ايشان گويد كه از جانب خدا آمده و آنان را به فرمان خدا بسوى خدا خوانده و بگويد: ديده ها خدا را در نيابند و علمشان به او احاطه نكند و چيزى مانندش نيست، سپس همين مرد بگويد: من به چشمم خدا را ديدم و به او احاطه علمى پيدا كردم و او به شكل انسان است؟! آيا حيا نمى كنيد! زنادقه نتوانستند چنين نسبتى به او دهند كه او چيزى از جانب خدا آورد آنگاه از راه ديگر خلاف آن را گويد.

ص: 396

(1) أبو قرّه گفت: خدا فرموده: «بدرستى او را در فرود آمدن ديگرى ديد- نجم: 13».

حضرت فرمود: پس از اين آيه، آيه اى است كه دلالت بر آنچه پيغمبر ديده مى كند، خدا فرمايد: «دل آنچه را ديد دروغ نشمرد» يعنى دل محمّد آنچه را چشمش ديد؛ دروغ نشمرد، آنگاه خدا آنچه را محمّد ديده خبر دهد و فرمايد: «پيغمبر از آيات بسيار بزرگ پروردگارش ديد»، و آيات خدا غير خود خدا است، و باز فرمايد: «مردم احاطه علمى به خدا پيدا نكنند»، در صورتى كه اگر ديدگان او را بينند علمشان به او احاطه كرده و معرفت او واقع شده است.

أبو قرّه گفت: پس روايات را تكذيب مى فرماييد؟

فرمود: هر زمان روايات مخالف قرآن باشند تكذيبشان كنم، و آنچه مسلمين بر آن اتّفاق دارند اين است كه: احاطه علمى به او پيدا نشود، ديدگان او را ادراك نكنند، چيزى مانند او نيست.

و او از آن حضرت عليه السّلام در باره اين آيه پرسيد: «پاك است آن كه بنده خود را شبى از مسجد الحرام به مسجد الأقصى برد- إسراء: 1»،

ص: 397

(1) حضرت فرمود: خداوند خبر فرموده كه او را برده، سپس علّت آن را فرموده كه: «تا برخى از نشانه هاى خويش را به او بنماييم»، پس آيات خدا غير از خدا است، پس عذر خود واضح بيان داشته كه چرا اين كار را انجام داده، و چرا نشان داده، و فرموده: «پس به كدام سخن پس از [سخن] خداى و آيات او ايمان مى آورند؟- جاثيه: 6»، پس خبر داده كه آن غير خدا است.

أبو قرّه گفت: پس خدا كجاست؟! حضرت فرمود: «كجا» مكان است، و اين پرسش حاضر از غايب است، و خداوند متعال غايب نيست، و هيچ كس بر او وارد نشده، و او به هر مكانى موجود، مدبّر، صانع، حافظ، نگه دارنده آسمانها و زمين است.

أبو قرّه گفت: مگر او جداى از همه؛ بالاى آسمان نيست؟

فرمود: او خداى آسمانها و زمين است، او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين معبود، و اوست كه شما را در زهدانها (رحمها) چنان كه خواهد مى نگارد، و او هر جا كه باشيد با شماست، اوست كه به آسمان پرداخت و آن دودى بود، و اوست كسى كه به

ص: 398

آسمان پرداخت و هفت آسمان بساخت، و اوست كسى كه بر عرش (در مقام استيلا و تدبير امور جهان) بر آمد، او بود و خلق نبود، و او همان گونه بود و آفرينشى در كار نبود، همچون ديگر منتقلين انتقال نمى يابد.

(1) أبو قرّه گفت: چرا هنگام دعا دستهاى خود را به آسمان بالا مى بريد؟

فرمود: خداوند هر كدام از بندگان را به نوعى از عبادت استعباد فرموده، و خداوند را پناهگاه و مكانهايى براى عبادت است كه بدان پناه مى برند، بندگان خود را ملزم به رعايت گفتار، علم و عمل و توجّه و مانند آنها فرمود. توجّه در نماز به كعبه نمود و حجّ و عمره را برايش توجيه فرمود، و مخلوق خود را هنگام دعا و طلب و تضرّع ملزم به باز كردن دستان و بالا بردن به سمت آسمان فرمود تا نشان از حال استكانت و بندگى و خوارى در برابر او باشد.

أبو قرّه گفت: أهل زمين به خداوند نزديكترند يا فرشتگان؟

فرمود: اگر مراد تو از نزديكى؛ وجب و ذراع باشد كه تمام اشياء همگى فعل خداوند مى باشند هيچ كدام او را از ديگرى باز نمى دارد، همان طور كه بالاترين مخلوق را تدبير مى كند پايينترينشان را نيز اداره مى كند، و بى هيچ سختى و زحمت و بى نياز از هر

ص: 399

مشاوره و رنجى أوّل و آخرشان را يكسان اداره مى فرمايد، و اگر مرادت اين است كه كداميك در وسيله به او نزديكترند، پس مطيع ترين آنان به اللَّه مقرّب ترين ايشان مى باشد، و شما خود روايت كرده ايد كه نزديكترين حالى كه بنده به خداوند دارد حالت سجده است، و نيز اينكه: چهار فرشته كه در چهار سمت خلق؛ بالا و پائين و شرق و غرب آنان مى باشند روزى با هم برخورد كرده و هر كدام از ديگرى پرسيد و همگى گفتند: «از جانب خدا است، مرا براى فلان مقصود ارسال فرموده» و اين مطلب نشان از آن دارد كه آن (نزديكى) در منزلت است نه تشبيه و تمثيل.

(1) أبو قرّه پرسيد: آيا قبول داريد كه خداوند محمول است؟

فرمود: هر محمولى مفعول است، و اضافه شده بر ديگرى نيازمند است، پس محمول اسم نقصى در لفظ، و حامل فاعل است و آن در لفظ مورد مدح مى باشد، و نيز اين كلام گوينده: فوق و زير و بالا و پايين، و حال اينكه خداوند فرموده: «و نيكوترين نامها خداى راست، پس او را بدانها بخوانيد- اعراف: 180»، و در هيچ قسمت از كتابهاى خود نامش را محمول نخواند، بلكه او در خشكى و دريا حامل است، و نگهدارنده آسمانها و زمين است،

ص: 400

و هر چه جز خدا است همه محمول است، و تا حال نشنيده ايم كسى كه ايمان به خدا داشته و او را تعظيم نموده در دعايش بگويد: «اى محمول».

(1) أبو قرّه گفت: آيا شما اين روايت را كه: «وقتى خداوند غضب مى كند فرشتگان حامل عرش متوجّه خشم خدا شده و سنگينى آن را بر دوش خود در مى يابند و سجده كنان در افتند، و چون غضب او فروكش كند عرش سبك شده و به همان جاى قبلى خود مراجعت مى كنند» دروغ مى شماريد؟

فرمود: بمن بگو ببينم آيا خداوند از آن زمان كه بر ابليس لعن نمود تا امروز و تا روز قيامت از ابليس و يارانش خشنود است يا غضبناك؟! گفت: آرى او بر همه آنان غضبناك است.

فرمود: پس چه زمان خشنود مى شود تا بار عرش بر دوش آنان سبك گردد در حالى كه او در صفت غضب پيوسته بر شيطان و اتباعش ماندگار است؟! سپس حضرت فرمود: واى بر تو چطور جرأت مى كنى پروردگار خود را به تغيّر از حالى بحالى ديگر وصف كنى، و همان كه بر مخلوقين جارى مى شود را بر حضرت حقّ جارى سازى؟ پاك و منزّه است كه مخلوق زوال پذير باشد و محلّ تغيير قرار گيرد! صفوان گفت:

ص: 401

أبو قرّه از پاسخهاى آن حضرت متحيّر شد و از دادن هر جوابى واماند تا برخاسته و رفت.

(1) 286- عبد السّلام بن صالح گويد: از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم: نظر شما در باره اين حديث كه أهل حديث نقل مى كنند: «أهل ايمان از منازل و مقامات خود در بهشت، خدا را زيارت مى كنند» چيست؟

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: اى أبو الصّلت، خداوند تبارك و تعالى حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بر تمام مخلوقين، حتّى فرشتگان و انبياء عظام، برترى داده است، و بيعت كردن با او را به منزله بيعت با خود ساخته و زيارت و ديدار پيامبر را در دنيا و آخرت به منزله زيارت و ديدار خود شمرده است، دليل بر اين مدّعى خداوند مى فرمايد: «هر كس از پيامبر پيروى كند از خدا پيروى كرده است- نساء: 80» و نيز فرموده: «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند، دست خداوند [براى بيعت كردن] بالاى دست آنها است- فتح: 10» و نيز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «هر كس در زمان حيات من يا بعد از مرگم به ديدار و زيارت من بيايد خداوند را زيارت نموده است» و درجه و مقام پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در بهشت از تمام درجات بالاتر است، پس هر كس از درجه و مقام خود در بهشت؛ آن حضرت را زيارت كند، خداوند تبارك و تعالى را زيارت كرده است.

ص: 402

(1) أبو الصّلت گويد: گفتم: اى زاده رسول خدا، معنى اين روايت چيست؟ «ثواب گفتن:

لا إله إلّا اللَّه نظر كردن به وجه و صورت خدا است»؟

فرمود: اى أبو الصّلت هر كس خداوند را داراى وجه و صورت و چهره اى همانند صورت و چهره مخلوقين بداند كافر است، وجه و چهره خدا؛ انبياء و پيامبر و حجّتهاى او هستند. آنها كسانى مى باشند كه مردم، توسّط آنان به سوى خدا و دين و معرفت او رو مى آورند، خداوند فرمايد: «هر كس كه بر روى زمين است، از بين خواهد رفت و وجه با عظمت و كريم پروردگارت باقى مى ماند- رحمان: 26 و 27»، و نيز فرموده: «همه چيز از بين مى رود جز وجه خداوند- قصص: 88». پس نگاه كردن به پيامبران الهى و حجّتهاى خداوند در مقامات و درجاتشان، در روز قيامت براى أهل ايمان ثواب بزرگى است.

و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خود فرموده: «هر كه أهل بيت و خاندان مرا دوست نداشته باشد، در قيامت نه او مرا مى بيند و نه من او را»، و نيز فرموده: «در ميان شما كسانى هستند كه بعد از اينكه از من جدا شدند، ديگر مرا نخواهند ديد»، اى أبو الصّلت، خداوند تبارك و تعالى جا و مكان ندارد و با چشم ديده نمى شود و با افكار و عقول به كنه او نمى توان دست يافت.

ص: 403

(1) گويد: عرض كردم: اى زاده رسول خدا، آيا بهشت و دوزخ هم اكنون خلق شده اند؟

فرمود: آرى، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هنگام معراج، وارد بهشت شده و جهنّم را نيز ديدند.

عرض كردم: عدّه اى معتقدند كه اين دو فقط تقدير شده اند و هنوز خلق نشده اند.

حضرت فرمود: نه آنان از ما مى باشند و نه ما از ايشان، هر كه خلقت بهشت و جهنّم را انكار كند؛ پيغمبر و ما را تكذيب كرده است، و جزء أهل ولايت و دوستان ما به شمار نمى آيد و براى هميشه در آتش دوزخ باقى خواهد ماند، خداوند فرمايد: «اين جهنّمى است كه مجرمين آن را انكار مى كنند، بين آن و بين آبى داغ و سوزان در رفت و آمدند- الرّحمن: 43 و 44». و خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «وقتى به معراج رفتم، جبرئيل دستم را گرفت و به ببهشت برد و از خرماى آن به من داد من آن خرما را خوردم، و آن به صورت نطفه اى در صلب من قرار گرفت، و هنگامى كه به زمين بازگشتم، با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله شد، لذا دخترم فاطمه حوريه اى است از جنس بشر و من هر گاه مشتاق بوى بهشت مى شوم دخترم فاطمه را مى بويم».

(2) 287- حضرت رضا عليه السّلام آيه مباركه: «صورتهايى در آن روز بشّاش و درخشان بوده، به پروردگارش مى نگرد- قيامت: 23 و 24» را اين گونه تفسير نمود كه:

ص: 404

يعنى اين صورتها درخشان بوده و منتظر ثواب پروردگارش بوده است.

(1) 288- و نيز آن حضرت فرمود: خداوند عزّ و جلّ فرموده: «هر كه كلام مرا با رأى و نظر خود تفسير كند به من ايمان نياورده! و كسى كه مرا به مخلوق تشبيه كند مرا نشناخته! و هر كه در دين، قياس بكار برد، بر دين من نيست».

(2) 289- و حضرت رضا عليه السّلام فرموده: هر كه متشابهات قرآن را به محكمات آن ارجاع دهد، به راه راست هدايت شده است.

سپس فرمود: در اخبار ما نيز همانند قرآن محكم و متشابه وجود دارد، لذا متشابهات آن را به محكمات آن ارجاع دهيد و صرفاً به دنبال متشابهات آن نرويد كه گمراه مى شويد.

(3) 290- و حضرت رضا عليه السّلام فرموده: هر كس خداوند را به مخلوقين تشبيه كند مشرك است، و هر كه چيزى را كه خداوند نهى فرموده به خدا نسبت دهد، كافر است.

(4) 291- حسين بن خالد گويد: از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم كه مى فرمود: خداوند هميشه، عالم، قادر، حىّ قديم، شنوا و بينا بوده است.

ص: 405

به آن حضرت عرض كردم: اى زاده رسول خدا، گروهى اين گونه مى گويند: خداوند هميشه با علم؛ عالم بوده، و با قدرت؛ قادر بوده، و با حيات؛ زنده بود، و با قدم؛ قديم بوده، و با شنوايى؛ شنوا بوده، و با بينايى؛ بينا بوده است.

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: هر كس چنين حرفى بزند و به آن معتقد باشد، در واقع به همراه خدا، به خدايان ديگرى قائل شده است، و چنين شخصى از دوستان ما محسوب نمى شود، سپس فرمود: خداوند هميشه به ذات خود عالم، قادر، حىّ، قديم، شنوا، بينا بوده است، خداوند والاتر و بالاتر از آن است كه مشركين و تشبيه كنندگان مى گويند.

(1) 292- و باز حسين بن خالد گويد: به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم: مردم از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روايتى نقل مى كنند كه آن حضرت فرموده: «خداوند آدم را به شكل خودش آفريد».

امام عليه السّلام فرمود: خدا ايشان را بكشد! ابتداى حديث را حذف كرده اند، [ماجرا از اين قرار است كه روزى] رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر دو مردى كه به هم دشنام مى دادند عبور كرد، شنيد يكى به ديگرى گفت: «خدا سيماى تو و هر كه شبيه تو است را قبيح و زشت گرداند!»، با شنيدن اين دشنام پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرمود: اى

ص: 406

بنده خدا اين دشنام به برادرت مگوى، زيرا كه خداوند عزّ و جلّ حضرت آدم را به شكل او آفريده».

(1) 293- ابراهيم بن أبى محمود گويد: به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم: اى زاده رسول خدا، نظر شما در باره حديثى كه مردم از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نقل مى كنند كه فرموده:

«خداوند تبارك و تعالى هر شب جمعه به آسمان [دنيا] مى آيد» چيست؟.

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: خدا لعنت كند افرادى را كه كلمات را از محلّ خود جابجا و تحريف مى كنند، سوگند به خدا، پيامبر چنين سخنى نگفته است، بلكه فرموده اند:

«خداوند تعالى در ثلث آخر هر شب، و هر شب جمعه از أوّل شب، فرشته اى را به آسمان دنيا مى فرستد و آن فرشته به فرمان خداوند ندا مى كند: آيا درخواست كننده اى هست تا حاجتش را برآورم؟ آيا توبه كننده اى هست تا توبه اش را بپذيرم؟ آيا آمرزش خواهى هست تا او را بيامرزم؟ اى طالب خير! به اين سو بيا، اى طالب شرّ! دست نگهدار! و اين فرشته تا طلوع فجر اين ندا را ادامه مى دهد و هنگام طلوع فجر به محلّ خود در ملكوت آسمان باز مى گردد»، اين حديث را پدرم از جدّم و او از پدرانش از قول رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله برايم نقل كرد.

ص: 407

(1) 294- محمّد بن سنان گويد: از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم: آيا خداوند قبل از اينكه مخلوقات را بيافريند به نفس خود آگاه بود؟ فرمود: آرى.

پرسيدم: نفس خود را مى ديد و صداى خويش را مى شنيد؟ فرمود: احتياجى به اين كار نداشت زيرا از خود چيزى درخواست نمى كرد، او خود هستيش و هستيش خودش است. قدرتش نافذ است لذا نيازى ندارد كه نامى براى خود برگزيند، بلكه نامهايى براى خود برگزيده تا ديگران او را به آن نامها بخوانند، زيرا اگر با نام خود خوانده نشود، شناخته نمى گردد. اوّلين اسمى كه براى خود انتخاب نمود «علىّ عظيم» بود زيرا از همه چيز برتر است، معنا و واقعيّت او «اللَّه» است، و نامش «علىّ عظيم»، اين اوّلين نام اوست زيرا او بر همه چيز برترى دارد.

(2) 295- و آن حضرت در باره آيه كريمه «روزى كه ساق نمايان مى شود- قلم: 42» اين گونه بيان داشتند كه: روزى كه حجابى از نور كنار مى رود و أهل ايمان به سجده مى افتند ولى پشت منافقين سخت مى شود و نمى توانند سجده كنند.

(3) 296- آن حضرت از آيه: «آنان در آن روز در پس حجاب و پرده اى هستند و پروردگار

ص: 408

خود را نمى بينند- مطفّفين: 15» سؤال شده و فرمود: صحيح نيست و نمى توان خداوند را اين گونه وصف نماييم كه در جايى قرار مى گيرد و بندگان در پس حجاب هستند و او را نمى بينند، بلكه معنى آيه اين است كه از ثواب پروردگار خويش محرومند.

(1) 297- و از آيه مباركه: «پروردگارت و فرشتگان صفّ بصفّ، آمدند- فجر: 22» سؤال شده فرمود: خداوند با رفتن و آمدن وصف نمى شود، خدا برتر از انتقال و جابجايى است، بلكه معنى آيه اين است كه فرمان پروردگار آمد و فرشتگان صفّ بصفّ بودند.

(2) 298- و آن حضرت در باره اين آيه سؤال شد كه: «آيا منتظرند كه خداوند در پاره هاى ابرها و نيز فرشتگان به نزدشان بيايند؟- بقره: 210» فرمود: يعنى آيا منتظرند كه خداوند ملائكه را در ميان ابرها به سراغشان بفرستد، و اين گونه نازل شده است.

(3) 299- و در باره آيات مباركه: «خدا آنان را مسخره كرد- توبه: 79»، و: «خداوند آنان را استهزاء مى كند- بقره: 15»، و: «آنان فريبكارى و مكر بكار بستند، خدا نيز مكر و فريب بكار برد- آل عمران: 54»، و: «مى خواهند در مورد خدا خدعه و نيرنگ بكار برند، ولى خدا به آنان خدعه مى زند- نساء: 142» سؤال شد.

فرمود: خداوند نه مسخره مى كند نه استهزاء؛ و نه نيرنگ و فريب بكار مى برد،

ص: 409

بلكه مطابق عمل مسخره و استهزاء و نيرنگ و فريب آنان به ايشان جزا مى دهد، خداوند بسيار برتر از آن چيزهايى است كه ظالمين مى گويند و مى پندارند.

(1) 300- و آن حضرت عليه السّلام در باره آيه: «خدا را فراموش كردند، او هم ايشان را فراموش كرد- توبه: 67» سؤال شد و فرمود: خداوند نه سهو مى كند و نه چيزى را فراموش مى نمايد، بلكه سهو و نسيان مربوط به مخلوقاتى كه نبودند و خلق شدند است، مگر اين آيه را نشنيده اى كه فرموده: «و پروردگارت فراموش كار نيست- مريم: 64»، بلكه معنى آيه چنين است: خداوند، كسانى كه او و قيامت را فراموش كرده اند را اين گونه جزا مى دهد كه خودشان را از ياد خودشان مى برد، همان طور كه در جاى ديگر فرموده:

«و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و در نتيجه خدا نيز آنان را از ياد خودشان برد- حشر: 19»، و نيز فرموده: «امروز ايشان را فراموش مى كنيم همان طور كه آنان؛ چنين روزى را فراموش كردند- اعراف: 51»، يعنى رهايشان مى كنيم همان طور كه آنان؛ از آماده شدن براى چنين روزى طفره مى رفتند و اين كار را ترك كرده بودند، يعنى بر آن ايشان را جزا مى دهيم.

(2) 301- و آن حضرت عليه السّلام از آيه مباركه: «پس هر كه را خدا بخواهد كه راه نمايد سينه او را براى [پذيرش] اسلام مى گشايد، و هر كه را بخواهد كه گمراه كند سينه او را تنگ

ص: 410

و بسته مى گرداند [تا پذيراى حقّ نباشد] كه گويى به آسمان بر مى شود- انعام: 125» سؤال شد، در جواب فرمود: هر كس را خدا بخواهد، با ايمانى كه در دنيا داشته به بهشت آخرت راهنمايى كند او را براى تسليم بودن در برابر خدا و اطمينان به خدا داشتن و آرامش و سكون از ثوابهايى كه خدا وعده داده آماده و راضى مى كند تا آرامش خاطر بايد، و هر كس را بخواهد، به خاطر كفر و عصيان در اين دنيا، از بهشت آخرت محروم سازد او را دلتنگ و دلسرد مى نمايد تا در حال كفر؛ دچار شكّ شده و در اعتقاد قلبى مضطرب گردد كه گويى به آسمان بر مى شود، بدينسان خدا پليدى (مرده دلى و انكار) را بر كسانى كه ايمان نمى آورند مى نهد.

(1) 302- أبو الصّلت هروىّ گويد: مأمون از حضرت رضا عليه السّلام در باره آيه مباركه:

«و اوست آن كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد و عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد- هود: 7» سؤال نمود.

امام عليه السّلام در جواب فرمود: خداوند تبارك و تعالى عرش، آب و ملائكه را قبل از خلقت آسمانها و زمين آفريد، و ملائكه با توجّه نمودن به خود و عرش و آب، بر وجود خداوند استدلال مى كردند، سپس خداوند عرش خود را بر روى آب قرار داد

ص: 411

تا بدين وسيله قدرت خود را به ملائكه نشان بدهد، تا ملائكه بفهمند كه خداوند بر هر كارى توانا است، سپس با قدرت و توانايى خويش، عرش را بلند كرده و بر فراز آسمانهاى هفتگانه قرار داد، آنگاه، در حالى كه بر عرش خود تسلّط و استيلا داشت، آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، هر چند توانايى داشت كه در يك چشم بر هم زدن اين كار را انجام دهد، لكن آنها را در شش روز آفريد تا با اين كار، آنچه را كه در آسمانها و زمين مى آفريند، كم كم و يكى يكى به ملائكه نشان دهد تا بوجود آمدن هر يك از آنها، در هر مرتبه، براى ملائكه، دليلى باشد بر خداوند، و خداوند، عرش را به خاطر نياز؛ نيافريده است زيرا او از عرش و تمام مخلوقات بى نياز است، در مورد ذات حضرت حقّ نمى توان گفت: بر روى عرش نشسته است زيرا او جسم نيست، خداوند بسيار بسيار برتر و والاتر از صفات مخلوقين است.

(1) امّا در باره اين فراز از آيه كه: «تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد» منظور اين است كه خداوند آنها را آفريد تا با طاعت و عبادت و تكاليف خود، آنان را بيازمايد، امّا نه به عنوان امتحان و آزمايش، زيرا او هميشه همه چيز را مى دانسته است.

مأمون گفت: آسوده خاطرم كردى اى أبو الحسن! خدا خاطرت را آسوده بدارد!.

ص: 412

(1) سپس به آن حضرت گفت: اى زاده رسول خدا، معنى اين آيه: «و اگر پروردگار تو مى خواست هر آينه هر كه در زمين است همگيشان يكسره ايمان مى آوردند، پس آيا تو مردم را به ناخواه وامى دارى تا مؤمن شوند؟ و هيچ كس را توان آن نيست كه ايمان بياورد مگر به خواست خدا- يونس: 100، 99» چيست؟

حضرت رضا عليه السّلام با اتّصال سند حديثى به پدران گرامش از حضرت أمير نقل كرد كه علىّ بن أبى طالب عليه السّلام فرمود: مردم مسلمان به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گفتند: اى رسول خدا، اگر آن كسانى را كه بر ايشان قدرت داشتى، مجبور مى كردى مسلمان شوند، تعداد ما زياد مى شد و در مقابل دشمنان نيرومند مى شديم، پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در جواب آنان فرمود: من نمى خواهم با بدعتى كه خداوند در آن، دستورى به من نداده است، خداوند را ملاقات كنم و من كسى نيستم كه بخواهم در كارى كه به من مربوط نيستم دخالت كنم. سپس خداوند اين آيه را بر او نازل فرمود كه:

اى محمّد «و اگر پروردگار تو مى خواست هر آينه هر كه در زمين است همگيشان يكسره ايمان مى آوردند» بر سبيل الجاء و اضطرار در دنيا، همان طور كه در هنگام ديدن سختيها،

ص: 413

در آخرت، ايمان مى آورند، و اگر اين كار را با ايشان انجام مى دادم ديگر مستحقّ مدح و ثواب از جانب من نبودند لكن من مى خواهم از روى اختيار و بدون اجبار ايمان آورند تا مستحقّ احترام و اكرام و نزديكى به من و جاودانگى در بهشت جاودان باشند، «آيا تو مى خواهى مردم را مجبور كنى كه ايمان آورند؟- يونس: 99».

(1) و امّا اين قسمت آيه كه: «و هيچ كس را توان آن نيست كه ايمان بياورد مگر به خواست خدا» به معنى محروميت از ايمان آوردن بر آنان نيست، بلكه به اين معنى است كه بدون خواست خدا نمى توانند ايمان آورند، و اذن و خواست خدا، عبارت است از: امر و فرمان او به ايمان آوردن مردم در دنيا كه دار تكليف و تعبّد است و مجبور نمودن مردم به ايمان در موقعى است كه تكليف و تعبّد از آنان برداشته شود.

مأمون گفت: آسوده خاطرم كردى اى أبو الحسن! خدا خاطرت را آسوده بدارد!، حال بفرماييد آيه: «آنان كه ديدگانشان از ياد من در پوشش بود و شنيدن نمى توانستند- كهف: 101» يعنى چه؟

فرمود: پوشش چشم؛ مانع از ياد و توجّه قلبى نشده و توجّه با چشم ديده نمى شود،

ص: 414

و ليكن خداوند كسانى كه ولايت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام را قبول ندارند را به افراد نابينا تشبيه نموده است، زيرا فرمايش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر ايشان سنگين و دشوار آمد و نمى توانستند به آن سخنان گوش فرا دهند.

مأمون گفت: آسوده خاطرم كردى اى أبو الحسن! خدا خاطرت را آسوده بدارد!.

(1) 303- ابراهيم بن أبى محمود گويد: از حضرت رضا عليه السّلام در باره آيه مباركه:

«ايشان را در حالى كه نمى بينند در ظلمات رها مى كند- بقره: 17» سؤال نمودم، آن حضرت فرمود: بر عكس مخلوقات كه مى توان در باره ايشان الفاظ «رها كردن» و «ترك نمودن» را بكار برد، نمى توان با اين الفاظ خداوند را وصف كرد، بلكه وقتى مى داند كه آنان از كفر و ضلالت دست بر نمى دارند، لطف و كمك خويش را از آنان دريغ مى دارد و آنان را به حال خودشان رها مى كند كه هر كارى بخواهند انجام دهند.

راوى گويد: از آن حضرت در باره اين آيه پرسيدم: «خداوند بر دلها و گوشهاى ايشان مهر نهاده است- بقره: 7»؟

فرمود: «ختم» مهرى است كه بر دل كفّار به جزاى كفرشان نهاده شده است، همان طور كه خداوند مى فرمايد: «بلكه خداوند- به جزاى كفرشان- بر دل آنان مهر نهاده

ص: 415

است و در نتيجه جز اندكى، بقيّه ايمان نخواهند آورد يا همگى ايمانشان ضعيف خواهد بود- نساء: 155».

راوى گويد: از آن حضرت پرسيدم: آيا خداوند بندگانش را بر ارتكاب معصيت مجبور مى كند؟

فرمود: نه، بلكه ايشان را مخيّر مى سازد و مهلت مى دهد تا توبه كنند.

پرسيدم: آيا بندگانش را به كارهايى كه توان آن را ندارند، مكلّف مى كند؟

فرمود: چگونه چنين كند؛ و حال اينكه خودش مى فرمايد: «پروردگار تو به بندگان ظلم نمى كند- فصّلت: 3».

سپس آن حضرت عليه السّلام فرمود: پدرم موسى از قول پدرشان جعفر بن محمّد عليهما السّلام نقل كرده كه: «هر كس گمان كند كه خداوند بندگانش را بر گناه مجبور مى كند و يا بر كارهايى كه طاقتش را ندارند مكلّف مى نمايد، گوشت قربانى اش را نخوريد، شهادتش را نپذيريد، و پشت سرش نماز نخوانيد و از زكات، چيزى به او ندهيد».

(1) 304- يزيد بن عمر گويد: در مرو به خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم و از

ص: 416

آن حضرت پرسيدم: از امام صادق عليه السّلام حديثى براى ما نقل شده كه آن حضرت فرموده:

«نه جبر است، نه تفويض، بلكه چيزى است بين دو امر» معناى اين حديث چيست؟ (1) فرمود: هر كس پندارد كه خداوند كارهاى ما را انجام مى دهد و سپس بخاطر آنها ما را عذاب مى كند قائل به جبر شده، و كسى كه پندارد خداوند مسأله خلق و رزق و روزى دادن به مخلوقات را به امامان عليهم السّلام واگذار نموده است؛ قائل به تفويض شده، و قائل به جبر كافر است و قائل به تفويض مشرك.

عرض كردم: اى زاده رسول خدا، چيزى بين دو امر يعنى چه؟

فرمود: يعنى راه باز است كه آنچه را خدا دستور داده انجام دهند، و آنچه را نهى فرموده ترك كنند.

پرسيدم: مگر در اين مورد (اعمال بندگان) مشيّت و اراده خداوند جارى نيست؟

فرمود: امّا در مورد طاعات، عبارت است از: دستور و رضايت خداوند به آن عمل و يارى نمودن ايشان در انجام آن است، و اراده و مشيّت خدا در مورد معاصى عبارت از نهى كردن و خشمگين بودن از آن عمل و يارى نكردن بندگان در انجام آن.

ص: 417

پرسيدم: آيا خداوند در مورد اعمال بندگان «قضاء» دارد؟

فرمود: آرى، هيچ فعلى را بندگان از خير و شرّ انجام ندهند مگر اينكه خداوند در مورد آن كار؛ قضائى دارد.

پرسيدم: معنى اين قضاء چيست؟

فرمود: اينكه خداوند حكم مى كند آن ثواب و عقابى كه در دنيا و آخرت به خاطر اعمالشان مستحقّ آن هستند به ايشان داده شود.

(1) 305- و نقل است كه نزد آن حضرت عليه السّلام سخن از جبر و تفويض بميان آمد، پس فرمود: آيا مى خواهيد در اين مورد، اصلى را بشما آموزش دهم كه هيچ وقت دچار اختلاف نشويد و با هر كس بحث كرديد پيروز شويد؟ گفتيم: اگر صلاح است بفرماييد. فرمود:

خداوند با اجبار بندگان اطاعت نشود، و اگر آدميان نيز نافرمانى مى كنند از اين بابت نيست كه بر خداوند غلبه پيدا كرده اند، و در عين حال او بندگان خود را به حال خويش رها نكرده است. او خود مالك همان چيزهايى است كه به آنان عطا فرمود، و نيز نسبت به آنچه آنان را در آن مورد توانا ساخته، قادر و توانا است، اگر مردم، تصميم به اطاعت خدا گيرند، خداوند مانعشان نخواهد شد و اگر تصميم به معصيت و نافرمانى بگيرند، اگر بخواهد از آنان جلوگيرى مى كند ولى اگر از كار آنان جلوگيرى نكرد و آنان مرتكب معصيت شدند، او ايشان را به گناه نينداخته است، سپس آن حضرت عليه السّلام ادامه فرمود:

ص: 418

هر كس حدود اين گفتار را دريابد و مراعات كند، بر هر مخالفى در اين موضوع چيره و غالب گردد.

(1) 306- حسين بن خالد گويد: به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم: اى زاده رسول خدا، مردم، بخاطر رواياتى كه از پدرانتان نقل شده، ما را قائل به جبر و تشبيه مى دانند.

حضرت فرمود: اى پسر خالد، بگو ببينم آيا اخبارى كه از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در مورد جبر و تشبيه روايت شده بيشتر است يا اخبارى كه از پدرانم روايت شده؟

عرض كردم: البتّه آنچه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده بيشتر است.

فرمود: بنا بر اين بايد بگويند خود آن حضرت نيز قائل به جبر و تشبيه بوده است!!.

گفتم: آنان معتقدند رسول خدا هيچ از آن سخنان را نگفته بلكه به او افترا زده اند.

فرمود: پس بگويند پدرانم نيز هيچ كدام را نگفته اند بلكه بر ايشان افترا زده اند! سپس فرمود: هر كه قائل به جبر و تشبيه باشد كافر و مشرك است، و ما از ايشان در دنيا و آخرت بيزاريم، اى پسر خالد، اخبار جبر و تشبيه را غلات كه عظمت خدا را

ص: 419

كوچك دانسته اند از قول ما جعل كرده اند، هر كس آنان را دوست بدارد ما را دشمن داشته و هر كه آنان را دشمن بدارد ما را دوست داشته است، و هر كه با ايشان دوستى نمايد، با ما دشمنى كرده، و هر كه با ايشان دشمنى كند با ما دوستى نموده است، هر كه با ايشان رابطه برقرار كند با ما قطع رابطه كرده و هر كه با ايشان قطع رابطه كند با ما مرتبط شده است، هر كس به ايشان بدى كند به ما نيكى كرده و هر كه به آنان نيكى كند به ما بدى نموده، هر كه ايشان را گرامى بدارد بما اهانت نموده و هر كه به ايشان اهانت كند ما را احترام كرده، هر كه ايشان و اقوالشان را قبول كند ما را ردّ كرده، و هر كه ايشان را ردّ كند ما را پذيرفته است، هر كه به آنان احسان كند به ما بدى كرده و هر كه به آنان بدى كند به ما احسان نموده، هر كه آنان را تصديق كند ما را تكذيب كرده و هر كه آنان را تكذيب كند ما را تصديق نموده است، و هر كه به آنان چيزى عطا كند ما را محروم نموده و هر كه به آنان چيزى ندهد در واقع به ما عطا كرده! اى پسر خالد، هر كس از شيعيان ما باشد نبايد از ميان آنان براى خود دوست و ياورى انتخاب كند.

ص: 420

«احتجاج حضرت رضا عليه السّلام بر أهل كتاب و مجوس» «و رئيس صابئين «1» و بر ديگر از أهل شقاق»

«احتجاج حضرت رضا عليه السّلام بر أهل كتاب و مجوس» «و رئيس صابئين «1» و بر ديگر از أهل شقاق»

(1) 307- حسن بن محمّد نوفلىّ گويد: وقتى حضرت رضا عليه السّلام بر مأمون وارد شدند، خليفه به فضل بن سهل دستور داد تا علماى اديان و متكلّمين مثل جاثليق «2»، رأس- الجالوت، رؤساى صابئين، هربذ بزرگ، و زردشتى ها، عالم روميان و علماى علم كلام را گرد هم آورده تا گفتار و عقائد حضرت رضا و نيز اقوال آنان را بشنود. فضل بن سهل نيز آنان را فرا خواند و مأمون را از حضور ايشان با خبر ساخت، خليفه نيز دستور داد همه را نزد او حاضر كنند، و پس از خوش آمد گويى به ايشان گفت: شما را براى كار خيرى فراخوانده ام، مايلم با پسر عمويم كه از مدينه به اينجا آمده مناظره كنيد، فردا أوّل وقت به اينجا بياييد و كسى از اين دستور سرپيچى نكند.

ص: 421

(1) ايشان نيز اطاعت كرده و گفتند: اى امير المؤمنين به خواست خدا فردا أوّل وقت در اين محلّ حاضر خواهيم شد.

نوفلىّ گويد: ما نزد آن حضرت سرگرم صحبت بوديم كه ناگاه ياسر؛ خادم آن حضرت وارد شده و گفت: سرور من! أمير المؤمنين به شما سلام رسانده و فرمود: برادرت قربانت شود! دانشمندان مذاهب مختلف، و علماى علم كلام، همگى نزد من حضور دارند، آيا مايليد نزد ما آمده و با ايشان به بحث و گفتگو پردازيد؟ و گر نه خود را به زحمت نينداخته در صورت تمايل ما به خدمت شما بياييم.

حضرت فرمود: به او سلام برسان و بگو متوجّه منظور شما شدم، به خواست خدا فردا صبح خواهم آمد.

راوى ادامه داد: هنگامى كه ياسر رفت، آن حضرت رو بمن كرده فرمود: اى نوفلىّ، تو عراقىّ هستى و أهل عراق طبع ظريف و نكته سنجى دارند، نظرت در باره اين گردهمايى از علماى اديان و أهل شرك توسّط مأمون چيست؟

ص: 422

(1) گفتم: او قصد آزمودن شما را دارد، و كار نامطمئنّ و خطرناكى كرده است، حضرت فرمود: چطور؟ گفتم: متكلّمين و أهل بدعت؛ مثل علما نيستند، چون عالم؛ مطالب درست و صحيح را انكار نمى كند، ولى ايشان همه؛ أهل انكار و مغالطه اند، اگر بر اساس وحدانيّت خدا با ايشان بحث كنيد، خواهند گفت: وحدانيّتش را ثابت كن، و اگر بگوئيد:

محمّد صلّى اللَّه عليه و آله رسول خدا است، مى گويند: رسالتش را ثابت كن، سپس مغلطه مى كنند، و باعث مى شوند خود شخص؛ دليل خود را باطل كند و دست از حرف خويش بردارد، قربانت گردم، از ايشان بر حذر باشيد و خود را مواظبت كنيد!.

حضرت ضمن تبسّمى فرمود: اى نوفلىّ، آيا ترس آن دارى ايشان دلائل مرا باطل كرده و مجابم سازند؟! گفتم: نه بخدا، در باره شما چنين هراسى ندارم و اميدوارم خداوند شما را بر ايشان پيروز فرمايد.

فرمود: اى نوفلىّ، مى خواهى بدانى مأمون چه وقت از اين كار پشيمان خواهد شد؟

گفتم: آرى،

ص: 423

(1) فرمود: وقتى كه نظاره كند كه با أهل تورات با توراتشان و با اهل انجيل با انجيلشان و با أهل زبور با زبورشان و با صابئين با عبرى و با زردشتيان به فارسى و با روميان به رومى و با هر فرقه اى از علما بزبان خودشان بحث مى كنم، و آنگاه كه همه را مجاب كردم و در بحث بر همه چيره شدم و تمام ايشان سخنم را پذيرفتند، مأمون درخواهد يافت آنچه بدنبال آن مى باشد درخور او نيست، در اين زمان است كه او پشيمان خواهد شد، لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم.

بارى بامدادان، فضل بن سهل نزد او آمده و گفت: فدايت شوم، پسر عموى شما منتظر است، و تمام علما و دعوت شدگان حاضرند، كى تشريف مى آوريد؟

حضرت فرمود: شما زودتر برويد، من هم بخواست خدا خواهم آمد. سپس وضوء گرفته، و مقدارى سويق (نوعى خوراكى از قبيل آش يا حليم است) ميل فرموده و قدرى نيز به ما دادند، آنگاه همه خارج شده نزد مأمون رسيديم، مجلس پر از جمعيّت بود و محمّد ابن جعفر (عموى آن حضرت) به همراه گروهى از سادات و نيز فرماندهان لشكر در آن مجلس حضور داشتند.

ص: 424

(1) وقتى آن حضرت وارد شدند، مأمون و محمّد بن جعفر و تمام سادات حاضر در مجلس به احترام امام رضا عليه السّلام برخاستند، حضرت و مأمون نشستند ولى بقيّه همان طور ايستاده بودند تا اينكه خليفه دستور نشستن داد، و مأمون مدّتى با آن حضرت گرم صحبت شد، سپس رو به جاثليق كرده گفت: اى جاثليق، اين فرد علىّ بن موسى بن جعفر؛ پسر عمويم، و از اولاد فاطمه- دخت پيامبرمان- و علىّ بن أبى طالب- صلوات اللَّه عليهم- مى باشد، ميل دارم با او صحبت كنى و بحث نمايى و حجّت آورى و انصاف را رعايت كنى.

جاثليق گفت: اى أمير المؤمنين، چگونه با كسى بحث كنم كه به كتابى استدلال مى كند كه من آن را قبول ندارم، و به گفتار پيامبرى احتجاج ميكند كه من به او ايمان ندارم؟

امام فرمود: اى مرد مسيحى، اگر از انجيل برايت دليل بياورم آيا مى پذيرى؟

جاثليق گفت: مگر مى توانم آنچه انجيل فرموده ردّ كنم؟ بخدا قسم بر خلاف ميل باطنى ام آن را قبول خواهم كرد.

امام فرمود: اكنون، هر چه مى خواهى سؤال كن و جوابت را بگير.

پرسيد: در باره نبوّت عيسى و كتابش چه عقيده دارى؟ آيا منكر آن دو هستى؟

ص: 425

(1) امام فرمود: من به نبوّت عيسى و كتابش و به آنچه امّتش را بدان بشارت داده و حواريّون نيز آن را قبول كرده اند ايمان دارم و به عيسايى كه به نبوّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و كتاب او ايمان نداشته و امّت خود را به او بشارت نداده؛ كافرم.

جاثليق گفت: مگر هر حكمى نياز به دو شاهد عادل ندارد؟

امام فرمود: آرى، او گفت: پس دو گواه عادل از غير همدينان خود كه مسيحيان نيز او را قبول داشته باشند معرّفى فرما، و از ما نيز از غير همدينانت دو شاهد عادل بخواه.

امام فرمود: اكنون كلام به انصاف راندى، آيا فردى كه نزد حضرت مسيح داراى مقام و منزلتى بود قبول دارى؟

جاثليق گفت: اين شخص عادل كيست؛ نامش را بگو؟

امام فرمود: نظرت در باره يوحنّا ديلمى چيست؟

جاثليق گفت: به به!! نام محبوبترين شخص نزد مسيح را بردى! امام فرمود: تو را سوگند مى دهم آيا در انجيل نيامده كه يوحنّا گفت: مسيح مرا به كيش محمّد عربى آگاه نمود و بشارت داد كه بعد از او خواهم آمد و من نيز به حواريّون مژده دادم و آنان به او ايمان آوردند؟

ص: 426

(1) جاثليق گفت: بله، يوحنّا از قول حضرت مسيح اين طور نقل كرده و نبوّت مردى را بشارت داده و هم به أهل بيت و وصىّ او مژده داده، ولى معيّن نكرده كه اين ماجرا چه وقت اتّفاق خواهد افتاد و ايشان را براى ما معرّفى نكرده است تا ايشان را بشناسيم.

امام فرمود: اگر فردى كه بتواند انجيل بخواند را در اينجا حاضر كنم و مطالب مربوط به محمّد و أهل بيت و امّت او را برايت تلاوت كند آيا ايمان مى آورى؟

جاثليق گفت: سخن نيكى است، آن حضرت نيز ضمن احضار نسطاس رومى او را فرمود: سفر سوم انجيل «1» را تا چه حدّى در حفظ دارى؟ گفت: به تمام و كمال آن را حفظ مى باشم، سپس رو به رأس الجالوت نموده و فرمود: آيا انجيل خوانده اى؟ گفت: آرى، امام فرمود: من سفر سوم را مى خوانم، اگر در آنجا مطلبى در باره محمّد و أهل بيت او- عليهم السّلام و امّتش بود، شهادت دهيد و اگر مطلبى در اين باره نبود، شهادت ندهيد، سپس امام عليه السّلام ضمن خواندن سفر سوم تا به ذكر پيامبر رسيد؛ توقّف كرده فرمود:

ص: 427

اى نصرانى تو را به حقّ مسيح و مادرش قسم، آيا دريافتى كه من عالم به انجيل مى باشم؟

گفت: آرى، (1) سپس مطلب مربوط به محمّد و أهل بيت و امّتش را تلاوت فرمود، گفت: حال چه مى گويى؟ اين عين سخن مسيح عليه السّلام است، اگر مطالب انجيل را تكذيب كنى، موسى و عيسى عليهما السّلام را تكذيب كرده اى و اگر اين مطلب را منكر شوى، قتل تو واجب است، زيرا به خدا و پيامبر و كتاب خود كافرشده اى، جاثليق گفت: مطلبى را كه از انجيل برايم روشن شود انكار نمى كنم، بلكه بدان اذعان دارم.

امام فرمود: شاهد بر اقرار او باشيد!.

امام ادامه داد: هر چه مى خواهى سؤال كن. جاثليق گفت: حواريّون حضرت مسيح و نيز علماى انجيل چند نفر بودند؟

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: از خوب كسى پرسيدى؛ حواريّون دوازده نفر و عالم و برترشان ألوقا بود. و علماى مسيحيان سه نفر بودند: يوحنّاى اكبر در «أج»،

ص: 428

يوحنّا در «قرقيسيا»، و يوحنّا ديلمىّ در رجّاز و مطالب مربوط به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و أهل بيت و امّت او نزد وى بوده و هم او بود كه امّت عيسى و بنى اسرائيل را به نبوّت حضرت محمّد و أهل بيت و امّتش، مژده داد.

(1) سپس فرمود: اى مسيحى، قسم به خدا ما به عيسايى كه به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله مؤمن بود، ايمان داريم، و نسبت به عيساى شما ايرادى نداريم جز ضعف و ناتوانى و كمى نماز و روزه او! جاثليق گفت: بخدا سوگند، دانش خود را تباه ساخته و خود را تضعيف نمودى، مى پنداشتم تو عالمترين فرد در بين مسلمين هستى! امام فرمود: مگر چطور شده؟

جاثليق گفت: شما معتقدى كه عيسى ضعيف بود و كم روزه مى گرفت و كم نماز مى خواند و حال آنكه آن حضرت حتّى يك روز هم بدون روزه سپرى نساخته و يك شب نيز بخواب نرفت، و هميشه روزها روزه بود و شبها شب زنده دار! امام فرمود: براى نزديكى و تقرّب به چه كسى روزه مى گرفت و نماز مى خواند؟! جاثليق نتوانست جوابى دهد و ساكت ماند!!.

ص: 429

(1) امام فرمود: اى نصرانىّ از تو سؤالى دارم، جاثليق گفت: بفرماييد، اگر بدانم جواب مى دهم، امام فرمود: چرا قبول ندارى كه عيسى با اذن خدا مرده ها را حيات مى بخشيد؟

جاثليق گفت: زيرا احياكننده مردگان و شفا دهنده كوران و مبتلا به پيسى چنين كسى معبود و شايسته پرستيدن است.

امام فرمود: «يسع» نيز اعمال مانند كارهاى عيسى انجام مى داد، او بر آب راه مى رفت و مرده را حيات مى بخشيد، و نابينا و بيمار پيسى را شفا مى داد، ولى امّتش وى را خدا ندانسته و هيچ كس وى را پرستش نكرد، و «حزقيل» پيامبر نيز همچون عيسى بن- مريم مرده زنده كرد؛ سى و پنج هزار نفر را پس از گذشت شصت سال از مرگشان، زنده كرد. سپس آن حضرت رو به رأس الجالوت كرده فرمود: آيا ماجراى اين تعداد از جوانان بنى اسرائيل را در تورات ديده اى؟ بخت نصّر ايشان را از بين اسيران بنى اسرائيل كه در وقت حمله به بيت المقدّس اسير شده بودند برگزيده و به بابل برد، خداوند نيز وى را به سوى ايشان فرستاد و او آنان را زنده نمود، اين مطلب در تورات موجود است و هر كدام

ص: 430

از شما انكار كند كافر است.

(1) رأس الجالوت گفت: اين ماجرا را شنيده ام، و از آن باخبرم.

امام فرمود: صحيح است، اكنون نيك دقّت كن و بنگر آيا اين سفر از تورات را صحيح مى خوانم؟ سپس آن حضرت آياتى از تورات را بر ما تلاوت نمود، يهودى با شنيدن تلاوت و صوت آن حضرت، با شگفتى، جسم خود را به راست و چپ حركت مى داد، سپس رو به جاثليق كرده پرسيدند: آيا اينها پيش از عيسى بوده اند يا عيسى پيش از آنان؟

جاثليق گفت: آنان پيش از عيسى بوده اند، فرمود: قريش همگى نزد آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله آمده و خواستند كه آن جناب مرده هايشان را زنده كند، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله؛ علىّ بن أبى طالب عليه السّلام را همراه ايشان به صحراء (قبرستان) فرستاده و فرمود: در آنجا با صداى بلند افرادى را كه اينان خواهان زنده شدنشان هستند صدا بزن و تك تك نام ايشان را ببر و بگو: محمّد رسول خدا مى گويد:

به اذن خدا برخيزيد!

ص: 431

(1) پس همه برخاسته، خاكهاى سرشان را مى تكاندند، و مردان قريش نيز از ايشان در باره امورشان پرسش مى كردند و در ضمن گفتند: محمّد پيامبر شده است، مردگان از خاك برخاسته گفتند: اى كاش، ما نيز وى را دريافته به او ايمان مى آورديم، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيز افراد نابينا يا مبتلا به پيسى و ديوانگان را شفا داده است، با حيوانات، پرندگان جنّ و شياطين صحبت كرده است، ولى ما آن حضرت را خدا نمى دانيم، و در عين حال منكر فضائل اين دسته از پيامبران نيستيم، شما كه عيسى را معبود خود مى خوانيد، بايد دو پيامبر: يسع و حزقيل را نيز معبود خود بدانيد، زيرا آن دو نيز نظير عيسى مردگان را زنده مى كردند، و معجزات ديگر او را نيز انجام مى دادند.

و همچنين تعدادى از بنى اسرائيل كه به هزاران نفر مى رسيدند، از بيم طاعون از ديار خود خارج شدند، ولى خداوند جان ايشان را در يك لحظه گرفت، أهل آن ديار، اطراف آن مردگان حصارى كشيدند و آنان را به همان حال رها كردند تا استخوانهايشان پوسيد، روزى يكى از انبياء بنى اسرائيل از آنجا عبور ميكرد، از كثرت استخوانهاى پوسيده به شگفت آمد، خداوند به او وحى فرمود كه: آيا ميل دارى ايشان را براى تو زنده كنم تا آنان را انذار كرده و دين خود را تبليغ كنى؟ گفت: آرى، اى پروردگار من.

ص: 432

(1) پس خداوند وحى فرستاد كه ايشان را صدا بزن، او نيز چنين ندا كرد: اى استخوانهاى پوسيده! به فرمان خدا برخيزيد! در يك آن همه زنده شده و با تكاندن خاك از سر خود برخاستند.

و ديگر حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام وقتى پرندگانى را گرفته و تكّه تكّه نمود، و هر قسمت را بر روى كوهى قرار داد؛ سپس همه را خواند و زنده شدند و به سوى او آمدند.

و همچنين حضرت موسى عليه السّلام و هفتاد نفر همراهش كه از بين بنى اسرائيل انتخاب كرده بود وقتى به كوه رفتند و گفتند: تو خدا را ديده اى، او را به ما نيز نشان بده، او گفت:

من او را نديده ام، ولى ايشان اصرار كرده گفتند: «ما كلام تو را تصديق نمى كنيم مگر اينكه آشكارا خدا را ببينيم- بقره: 55»، در نتيجه صاعقه اى آنان را سوزاند و نابود ساخت.

و موسى تنها ماند و به خداوند عرض كرد: خداوندا! من هفتاد تن از بنى اسرائيل را برگزيدم و همراه خود آوردم، و اكنون تنها برميگردم، چطور امكان دارد قوم من سخنانم را در اين واقعه بپذيرند؟ اگر مى خواستى؛ هم من و هم ايشان را قبلًا از بين مى بردى، آيا ما را بخاطر كار بى خردان هلاك ميسازى؟، خدا نيز ايشان را پس از مرگشان زنده نمود.

ص: 433

(1) [سپس امام افزود:] هيچ يك از مواردى را كه برايت ذكر كردم نمى توانى ردّ كنى، زيرا همگى مضمون آياتى از تورات، انجيل، زبور و قرآن است، اگر هر كس كه مرده زنده مى كند و نابينايان و مبتلايان به پيسى و ديوانگان را شفا مى دهد، خدا باشد، پس اينها را هم خدا بدان، حال، چه مى گويى؟

جاثليق گفت: بله، حرف، حرف شماست، معبودى جز اللَّه نيست!!.

سپس امام عليه السّلام به رأس الجالوت فرمود: تو را به ده آيه اى كه بر حضرت موسى نازل شد سوگند مى دهم كه آيا خبر محمّد و امّتش در تورات، موجود هست؟ كه: «آن زمان كه امّت آخر، پيروان آن شتر سوار، بيايند، و خداوند را بسيار بسيار تسبيح گويند، تسبيحى جديد در معبدهايى جديد، در آن روزگار، بنى اسرائيل بايد به سوى ايشان و به سوى پادشاه ايشان روان شوند تا دلهاشان آرام گيرد، چون آنان شمشيرهايى بدست دارند كه توسّط آن از كفّار در گوشه و كنار زمين انتقام مى گيرند» آيا اين مطلب، همين طور در تورات مكتوب نيست؟

رأس الجالوت گفت: آرى، ما نيز آن را همين گونه در تورات يافته ايم.

ص: 434

(1) سپس به جاثليق فرمود: با كتاب «شعيا» تا چه حدّ آشنايى؟ گفت: حرف به حرفش را مى دانم.

سپس به آن دو فرمود: آيا قبول داريد كه اين مطلب از گفته هاى اوست: «اى مردم، من تصوير آن شخص سوار بر درازگوش را ديدم در حالى كه لباسهايى از نور بر تن داشت و آن شتر سوار را ديدم كه نورش همچون نور ماه بود»؟

آن دو جواب دادند: بله، شعيا اين گونه گفته است.

امام فرمود: آيا با اين گفته عيسى عليه السّلام در انجيل آشنا هستيد: «من به سوى خداى شما و خداى خودم خواهم رفت، و فارقليطا خواهد آمد «1» و اوست كه به نفع من و به حقّ

ص: 435

شهادت خواهد داد همان طور كه من براى او شهادت دادم، و اوست كه همه چيز را براى شما تفسير خواهد كرد، و اوست كه رسوائيهاى امّتهاى را آشكار خواهد كرد، و اوست كه ستون خيمه كفر را خواهد شكست».

(1) جاثليق گفت: هر چه از انجيل بخوانى آن را قبول داريم.

امام فرمود: آيا قبول دارى اين مطلب در انجيل موجود است؟ گفت: آرى.

حضرت افزود: آن زمان كه انجيل نخست را گم كرديد، آن را نزد چه كسى يافتيد و چه كسى اين انجيل را براى شما وضع كرد؟.

جاثليق گفت: ما فقطّ يك روز انجيل را گم كرديم و سپس آن را تر و تازه يافتيم، يوحنّا و متّى آن را براى ما پيدا كردند.

فرمود: چقدر نسبت به قصّه اين انجيل و علماى آن بى اطّلاع هستى؟ اگر اين مطلب

ص: 436

همان طور باشد كه تو مى گويى، پس چرا در مورد انجيل دچار اختلاف شديد؟ اين اختلاف در همين انجيلى است كه امروزه در دست داريد، اگر مثل روز نخست بود كه در آن دچار اختلاف نمى شديد، ولى من مطلب را برايت روشن مى كنم: آن زمان كه انجيل نخست گم شد، مسيحيان نزد علماى خود گرد آمده و گفتند: عيسى بن مريم كشته شده و انجيل را نيز گم كرده ايم، شما علما نزد خود چه داريد؟ الوقا و مرقابوس و يوحنّا و متّى گفتند: ما انجيل را از حفظ هستيم و هر روز يك شنبه يك سفر از آن را براى شما خواهيم آورد، محزون نباشيد و كنيسه ها را خالى نگذاريد، هر يك شنبه، يك سفر از آن را براى شما خواهيم خواند تا تمام انجيل را گرد آوريم.

(1) سپس آن حضرت فرمود: الوقا، مرقابوس، يوحنّا و متّى نشستند و اين انجيل را پس از گم شدن انجيل نخست براى شما نگاشتند، و اين چهار نفر شاگرد شاگردان اوّلين بودند، آيا اين مطلب را مى دانستى؟

جاثليق گفت: اين مطلب را تا به حال نمى دانستم، و از بركت آگاهى شما نسبت به انجيل، امروز برايم روشن شد، و مطالب ديگرى را كه تو مى دانستى از شما شنيدم، قلبم شهادت مى دهد كه آنها همه حقّ است، از فرمايشات شما بسيار استفاده كردم.

ص: 437

(1) امام فرمود: به نظر تو، گواهى اين افراد چطور است؟

جاثليق گفت: گواهى اينان قابل قبول مى باشد، اينان علماى انجيل هستند و هر چه را تأييد كنند و بدان شهادت دهند حقّ و درست است.

امام عليه السّلام به مأمون و أهل بيتش و ساير حضّار فرمود: شما گواه باشيد، گفتند: ما گواهيم، سپس به جاثليق فرمود: تو را به حقّ پسر (عيسى) و مادرش (مريم عليهما السّلام) سوگند مى دهم، آيا مى دانى كه متّى گفته است: مسيح، فرزند داود بن ابراهيم بن اسحاق بن- يعقوب بن يهوذا بن خضرون است و مرقابوس در باره اصل و نسب عيسى بن مريم عليهما السّلام گفته است: او «كلمه» خدا است كه خداوند او را در جسد انسانى قرار داد و به صورت انسان درآمد، و الوقا گفته است: عيسى بن مريم عليهما السّلام و مادرش انسانهايى بودند از خون و گوشت كه روح القدس در آنان حلول كرد، و در ضمن قبول دارى كه از قسمتى از مطالب اين است كه فرموده: «اى حواريّون، براستى و صداقت برايتان مى گويم: تنها كسى مى تواند به آسمان صعود كند كه از همان جا آمده باشد جز راكب شتر؛ خاتم الأنبياء، كه او به آسمان صعود مى كند و فرود مى آيد»، نظرت راجع به اين كلام چيست؟

ص: 438

(1) جاثليق گفت: اين سخن عيسى است و ما آن را انكار نمى كنيم، امام فرمود: نظرت در باره شهادت و گواهى الوقا، مرقابوس و متّى در باره عيسى و اصل و نسب او چيست؟

جاثليق گفت: به عيسى افتراء زده اند، امام عليه السّلام به حاضران فرمود: مگر او هم اكنون پاكى و صداقت ايشان را تأييد نكرد و نگفت آنان علماى انجيل هستند و گفتارشان كاملًا حقّ و حقيقت است؟

جاثليق گفت: اى عالم أهل اسلام، ميل دارم مرا در مورد اين چهار تن معاف دارى، امام فرمود: قبول است، تو را معاف كرديم، حال هر چه مى خواهى پرسش كن.

جاثليق گفت: بهتر است ديگرى سؤال كند، سوگند به حقّ مسيح كه من فكر نمى كردم در علماى مسلمين كسى مثل شما وجود داشته باشد.

امام رو به رأس الجالوت كرده فرمود: اكنون، من از تو پرسش كنم يا تو مى پرسى؟

گفت: من مى پرسم، و تنها جوابى را قبول مى كنم كه يا از تورات باشد يا از انجيل و يا از زبور داود، يا صحف ابراهيم و موسى.

ص: 439

(1) امام فرمود: پاسخى را از من نپذير مگر اينكه از تورات موسى يا انجيل عيسى و يا زبور داود باشد.

رأس الجالوت گفت: از كجا نبوّت محمّد را اثبات مى كنى؟

امام فرمود: يهودى! موسى بن عمران، عيسى بن مريم، داود خليفه خدا در زمين، به نبوّت او گواهى داده اند.

رأس الجالوت گفت: گفته موسى بن عمران را ثابت كن، امام فرمود: مگر قبول ندارى كه موسى به بنى اسرائيل سفارش نموده و گفت:

«پيامبرى از برادران شما خواهد آمد، او را تصديق كرده و از وى اطاعت نمائيد»، حال اگر خويشاوندى بين اسرائيل (يعقوب) و اسماعيل و رابطه بين آن دو را از طرف ابراهيم عليه السّلام مى دانى، آيا قبول دارى كه بنى اسرائيل برادرانى غير از فرزندان اسماعيل نداشتند؟

رأس الجالوت گفت: آرى، اين همان گفته حضرت موسى است و ما آن را ردّ نمى كنيم، فرمود: آيا از برادران بنى اسرائيل پيامبرى غير از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله آمده؟ گفت: نه.

ص: 440

(1) فرمود: آيا از نظر شما اين مطلب صحيح نيست؟

گفت: آرى صحيح است، ولى دوست دارم صحّت آن را از تورات برايم ثابت كنى، امام فرمود: آيا منكر اين مطلب هستى كه تورات به شما مى گويد: «نور از جانب طور سينا آمد و از كوه ساعير بر ما درخشيد و از كوه فاران بر ما آشكار گرديد»؟

رأس الجالوت گفت: با اين كلمات آشنا هستم ولى تفسير آن را نمى دانم.

امام فرمود: من برايت خواهم گفت، جمله «نور از جانب طور سينا آمده» اشاره به وحى خداوند است كه در كوه طور سينا بر موسى عليه السّلام نازل كرد، و جمله: «از كوه ساعير بر ما درخشيد» اشاره به كوهى است كه خداوند در آن بر عيسى بن مريم عليهما السّلام وحى فرمود، و جمله «از كوه فاران بر ما آشكار گرديد» اشاره به كوهى از كوههاى مكّه است كه فاصله اش تا مكّه يك يا دو روز مى باشد، و شعياى پيامبر طبق گفته تو و دوستانت در تورات گفته است: «دو سوار را مى بينم كه زمين برايشان مى درخشد، يكى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن ديگرى سوار بر شتر»، سوار بر درازگوش و سوار بر شتر كيستند؟

ص: 441

(1) رأس الجالوت گفت: آنان را نمى شناسم، ايشان را معرّفى كن، امام فرمود: آنكه بر درازگوش سوار است؛ عيسى است و آن شتر سوار محمّد صلّى اللَّه عليه و آله، آيا اين مطلب تورات را منكر هستى؟ گفت: نه، انكار نمى كنم.

امام عليه السّلام پرسيد: آيا حيقوق پيامبر را مى شناسى؟ گفت: بله، مى شناسم.

امام فرمود: حيقوق چنين گفته است- و كتاب شما نيز همين مطلب را مى گويد-:

خداوند از كوه فاران «بيان» آورد و آسمانها از تسبيح گفتن محمّد و امّتش پر شده است، سوارانش را بر دريا و خشكى سوار مى كند- و كنايه از تسلّط امّت اوست بر دريا و خشكى-، بعد از خرابى بيت المقدّس كتابى جديد براى ما مى آورد- و منظور از كتاب فرقان است- آيا به اين مطالب ايمان دارى؟

رأس الجالوت گفت: اين مطالب را حيقوق گفته است و ما منكر آن نيستيم.

امام فرمود: داود در زبورش- كه تو نيز آن را مى خوانى گفته است: «خداوندا! برپاكننده سنّت بعد از فترت را مبعوث كن»، آيا پيامبرى غير از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را مى شناسى كه بعد از دوران فترت، سنّت را احياء و برپا كرده باشد؟!

ص: 442

(1) رأس الجالوت گفت: اين سخن داود است و آن را قبول دارم، منكر نيستم، ولى منظور او عيسى بوده است و روزگار عيسى همان دوران فترت است، امام فرمود: تو نمى دانى و اشتباه مى كنى، عيسى با سنّت تورات مخالفت نكرد بلكه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام كه خداوند او را به نزد خود بالا برد، و در انجيل چنين آمده است: «پس زن نيكوكار مى رود و فارقليطا بعد از او خواهد آمد و او كسى است كه سنگينى ها و سختى ها را آسان كرده و همه چيز را برايتان تفسير مى كند، و همان طور كه من براى او شهادت مى دهم او نيز براى من شهادت مى دهد، من امثال را براى شما آوردم، او تأويل را برايتان خواهد آورد»، آيا به اين مطلب در انجيل ايمان دارى؟ گفت:

بله، آن را انكار نمى كنم.

امام فرمود: اى رأس الجالوت، از تو در باره پيامبرت موسى بن عمران مى پرسم، گفت: بفرمائيد، فرمود: چه دليلى بر نبوّت موسى هست؟

مرد يهودى گفت: معجزاتى آورد كه انبياى پيشين نياورده بودند،

ص: 443

(1) امام فرمود: مثل چه چيز؟

گفت: مثل شكافتن دريا و تبديل كردن عصا به مار و ضربه زدن به سنگ و روان شدن چند چشمه از آن، يد بيضاء و نيز آيات و نشانه هايى كه ديگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند، امام فرمود: در مورد اينكه دليل موسى بر حقّانيّت دعوتش اين بود كه كارى كرد كه ديگران نتوانستند انجام دهند، درست مى گويى، حال، هر كس كه ادّعاى نبوّت كند سپس كارى انجام دهد كه ديگران قادر به انجام آن نباشند آيا تصديقش بر شما واجب نيست؟

گفت: نه، زيرا موسى به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند، نظير نداشت و هر كس كه ادّعاى نبوّت كند، بر ما واجب نيست كه به او ايمان بياوريم، مگر اينكه معجزاتى مثل معجزات موسى داشته باشد، امام فرمود: پس چگونه به انبيائى كه قبل از موسى عليه السّلام بودند ايمان داريد و حال آنكه آنان دريا را نشكافتند و از سنگ، دوازده چشمه ايجاد نكردند، و مثل موسى «يد

ص: 444

بيضاء» نداشتند، و عصا را به مار تبديل نكردند، (1) يهودى گفت: من كه گفتم، هر گاه براى اثبات نبوّتشان معجزاتى بياورند- هر چند غير از معجزات موسى باشد- تصديقشان واجب است.

امام فرمود: پس چرا به عيسى بن مريم ايمان نمى آورى؟ با اينكه او مرده زنده مى كرد و افراد نابينا و مبتلا به پيسى را شفا مى داد و از گل؛ پرنده اى گلى مى ساخت و در آن مى دميد و آن مجسّمه گلى به اذن خداوند به پرنده اى زنده تبديل مى شد؟

رأس الجالوت گفت: مى گويند كه او اين كارها را انجام مى داد، ولى ما نديده ايم، امام فرمود: آيا معجزات موسى را ديده اى؟ آيا اخبار اين معجزات از طريق افراد قابل اطمينان به شما نرسيده است؟ گفت: بله، همين طور است، امام فرمود: بسيار خوب، همچنين در باره معجزات عيسى اخبار متواتر براى شما نقل شده، پس چرا موسى را تصديق كرديد و به او ايمان آورديد ولى به عيسى ايمان نياورديد؟ مرد يهودى جوابى نداد.

ص: 445

(1) حضرت ادامه فرمودند: و همچنين است موضوع نبوّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و نيز هر پيامبر ديگرى كه از طرف خدا مبعوث شده باشد، و از جمله معجزات پيامبر ما اين است كه يتيمى بوده فقير كه چوپانى مى كرد و اجرت مى گرفت، دانشى نياموخته بود و نزد معلّمى نيز آمد و شد نداشت و با همه اين اوصاف، قرآنى آورد كه قصص انبياء عليهم السّلام و سرگذشت آنان را حرف به حرف در بردارد و اخبار گذشتگان و آيندگان را تا قيامت بازگو كرده است و از اسرار آنها و كارهايى كه در خانه انجام مى داند خبر مى داد، و آيات و معجزات بى شمارى ارائه دارد.

رأس الجالوت گفت: مسأله عيسى و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسيده است و براى ما جائز نيست به آنچه كه ثابت نشده است ايمان آوريم، امام فرمود: پس شاهدى كه براى عيسى و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله گواهى داد، شهادت باطل داده است؟ يهودى جوابى نداد.

آنگه امام؛ هربذ بزرگ را فراخواند و فرمود: دليل تو به پيامبرى زردشت چيست؟

گفت: چيزهايى آورده كه قبل از او كسى نياورده است، البتّه ما، خود او را

ص: 446

نديده ايم ولى اخبارى از گذشتگان ما در دست است كه او چيزهايى را كه ديگران حلال نكرده اند بر ما حلال كرد، لذا از او پيروى مى كنيم.

(1) امام فرمود: مگر نه اين است كه به خاطر اخبارى كه به شما رسيده، از او پيروى مى كنيد. گفت: بله همين طور است، امام فرمود: ساير امّتهاى گذشته نيز چنين اند، اخبارى مبنى بر دين پيامبران و موسى، عيسى و محمّد- صلوات اللَّه عليهم- به دستشان رسيده است، عذر شما در عدم ايمان به آنان و ايمان بغير آنان بدين امور چيست؟ هربذ خشكش زد!!.

سپس حضرت خطاب به جمعيّت فرمود: اگر در بين شما، كسى مخالف اسلام هست و مى خواهد سؤال كند، بدون خجالت پرسش كند! در اين موقع عمران صابىّ كه يكى از متكلّمين بود، برخاست و گفت: اى دانشمند، اگر دعوت به پرسش نكرده بودى، اقدام به سؤال نمى كردم، من به كوفه، بصره، شام، و جزيره سفر نموده و با متكلّمين بسيارى برخورد كرده ام، ولى كسى را نيافته ام كه بتواند وجود «واحد» ى را كه غير از او كس ديگرى قائم به وحدانيّت نباشد را برايم ثابت كند،

ص: 447

آيا اجازه پرسش به من مى دهى؟ (1) امام فرمود: اگر در بين جمعيّت عمران صابىّ حاضر باشد؛ حتماً تو هستى، گفت: آرى خودم هستم، امام فرمود: بپرس ولى انصاف را از دست مده و از سخن باطل و فاسد و منحرف از حقّ بپرهيز، عمران گفت: بخدا سوگند اى آقاى من، فقط مى خواهم چيزى را برايم ثابت كنى كه بتوانم به آن چنگ زده و تمسّك جويم و به سراغ چيز ديگر نروم.

امام فرمود: آنچه مى خواهى بپرس، أهل مجلس همگى ازدحام كرده و به هم نزديك شدند.

عمران گفت: اوّلين موجود و آنچه را خلق كرد چه بود؟

امام فرمود: پرسيدى، پس خوب دقّت كن! «واحد» هميشه واحد بوده، هميشه موجود بوده، بدون اينكه چيزى به همراهش باشد، بى هيچ سابقه قبلى، مخلوقى را به گونه اى ديگر آفريد، با اعراض و حدودى مختلف، نه آن را در چيزى قرار داد، و نه در چيزى محدود نمود و نه به مانند و مثل چيزى، ايجادش

ص: 448

كرد، و نه چيزى را مثل او نمود، و بعد از آن، مخلوقات را صور مختلف و گوناگون، از جمله:

خالص و ناخالص، مختلف و يكسان، به رنگها و طعمهاى متفاوت آفريد، بدون اينكه نيازى به آنها داشته باشد، و يا براى رسيدن به مقام و منزلتى به اين خلقت محتاج باشد و در اين آفرينش، در خود، زيادى يا نقصانى نديد، آيا اين مطالب را مى فهمى؟ (1) گفت: بله به خدا، اى آقاى من.

حضرت ادامه داد: و بدان كه اگر خداوند، به خاطر نياز و احتياج، مخلوقات را خلق مى كرد، فقط چيزهايى را خلق مى كرد كه بتواند از آنها براى برآوردن حاجتش كمك بگيرد، و نيز در اين صورت شايسته بود كه چندين برابر آنچه خلق كرده بود خلق كند، زيرا هر قدر اعوان و انصار بيشتر باشند، شخص كمك گيرنده قوى تر خواهد شد.

سپس سؤال و جواب ميان آن حضرت و عمران صابى به طول انجاميد و آن حضرت وى را در بيشتر پرسشهايش ملزم نمود تا اينكه پايان كار بدان جا انجاميد كه گفت: اى آقاى من، شهادت مى دهم كه او همان گونه است كه وصفش نمودى، ولى پرسشى باقى مانده.

فرمود: هر چه مى خواهى پرسش كن.

گفت: در باره خداى حكيم مى پرسم كه او در چه چيزى مى باشد؟ و آيا چيزى او

ص: 449

را احاطه نموده است؟ و آيا از چيزى به چيزى ديگر تغيير مكان مى دهد؟ يا نيازى به چيزى دارد؟ (1) فرمود: اين از پيچيده ترين نكاتى است كه مورد پرسش همه مردم مى باشد، و افرادى كه دچار كاستى در عقل و علم و فهم هستند آن را نمى فهمند، و در مقابل، عقلاى منصف از درك آن عاجز نيستند، پس خوب در جواب من دقّت كن و آن را بفهم اى عمران.

امّا مطلب نخست آن: اگر خداوند مخلوقات را به خاطر نياز به ايشان خلق كرده بود، جائز بود كه بگوييم به سمت مخلوقاتش تغيير مكان مى دهد چون نياز به آنان دارد، ولى او چيزى را از روى نياز خلق نكرده است و هميشه ثابت بوده است نه در چيزى و نه بر روى چيز، إلّا اينكه مخلوقات يك ديگر را نگاه مى دارند و برخى در برخى ديگر داخل شده و برخى از برخى ديگر خارج مى شوند، و خداوند متعال با قدرت خود تمام اينها را نگاه مى دارد، و نه در چيزى داخل مى شود، و نه از چيزى خارج مى گردد، و نه نگاهدارى آنان او را خسته و ناتوان مى سازد، و نه از نگاهدارى آنان عاجز است، و هيچ يك از مخلوقات چگونگى اين امر را نمى داند، مگر خود خداوند و آن كسانى كه خود، آنها را بر اين امر مطّلع ساخته باشد، كه عبارتند از: پيامبران الهى و خواصّ

ص: 450

و آشنايان به اسرار او، حافظان و نگاهبانان شريعت او، فرمان او در يك چشم بر هم زدن بلكه زودتر به اجرا در مى آيد، هر آنچه را اراده فرمايد، فقط به او مى گويد: موجود شو، و آن شي ء نيز به خواست و اراده الهى موجود مى شود، و هيچ چيز از مخلوقاتش از چيز ديگرى به او نزديكتر نيست، و هيچ چيز نيز از چيز ديگر از او دورتر نيست، آيا فهميدى عمران؟! (1) گفت: بله سرورم، فهميدم، و گواهى مى دهم كه خداوند تعالى همان گونه است كه توضيح دادى و به يكتايى وصفش نمودى، و گواهى مى دهم كه محمّد بنده اوست كه به نور هدايت و دين حقّ مبعوث شده است، آنگاه رو به قبله، به سجده افتاده اسلام آورد.

حسن بن محمّد نوفلىّ گويد: وقتى ساير متكلّمين، عمران صابى را چنين ديدند- با آنكه سرسخت بود و تا به حال كسى در بحث بر او غلبه نكرده بود- هيچ كس به حضرت رضا عليه السّلام نزديك نشد، و ديگر از حضرت سؤالى نكردند، كم كم مغرب در آمده و مأمون و حضرت رضا عليه السّلام برخاسته بداخل رفتند، و مردم نيز متفرّق شدند.

سپس حضرت رضا عليه السّلام پس از بازگشت از منزل فرمود: اى غلام، نزد عمران صابى برو و او را نزد من بياور.

گفتم: فدايت شوم، من مى دانم او كجاست، او نزد يكى از برادران شيعه ما است،

ص: 451

(1) امام فرمود: مانعى ندارد، مركبى به او بدهيد تا سوار شود.

من نزد عمران رفتم و او را آوردم، امام عليه السّلام به او خوش آمد گفتند و لباسى طلبيدند و بر او پوشاندند و مركبى به او دادند و ده هزار دينار خواستند و بعنوان هديّه به او دادند، عرض كردم: فدايت شوم مانند جدّت أمير المؤمنين عليه السّلام رفتار كرديد.

امام فرمود: اين گونه واجب است، سپس دستور شام دادند و مرا سمت راست و عمران را سمت چپ خود نشاندند، بعد از شام به عمران گفتند: به منزل بازگرد و فردا أوّل وقت نزد ما بيا تا از غذاى مدينه به تو بدهيم.

بعد از اين قضيّه متكلّمان از گروههاى مختلف نزد عمران مى آمدند و او سخنان و ادلّه ايشان را جواب داده، باطل مى كرد، تا اينكه از او كناره گرفتند، و مأمون ده هزار درهم به او هديّه داد و فضل نيز به او اموالى بخشيد و مركبى به او داد و حضرت رضا عليه السّلام او را مأمور صدقات بلخ نمود «1» و از اين راه به منافع زيادى دست يافت.

ص: 452

(1) 308- علىّ بن جهم گويد: روزى به مجلس مأمون رفتم و نزد او حضرت رضا عليه السّلام نيز حضور داشت، مأمون به آن حضرت گفت: اى زاده رسول خدا، مگر عقيده شما اين نيست كه تمام پيامبران معصوم هستند؟ فرمود: آرى.

گفت: پس معنى اين آيه چيست: «پس آدم پروردگار خويش را نافرمانى نمود پس راه راست را گم كرد- طه: 121»؟!.

امام فرمود: براستى خداوند تبارك و تعالى به آدم عليه السّلام فرمود: «و گفتيم: اى آدم، با همسر خويش در بهشت بيارام، و از آن از هر جا كه خواهيد به فراوانى بخوريد و نزديك اين درخت مشويد كه از ستمكاران مى شويد- بقره: 35»، و خداوند به آن دو نفرمود: از اين درخت و ساير درختان از اين نوع نخوريد، آنان نيز به آن درخت نزديك نشدند و تنها پس از وسوسه شيطان از درخت ديگرى خوردند آنجا كه شيطان گفت:

«خداوند شما را از اين درخت باز نداشت- اعراف: 20» و تنها شما را از نزديك شدن به غير آن نهى كرده، و شما را از خوردن آن نهى نكرده است «مگر براى آنكه مبادا دو فرشته شويد يا جاويدان باشيد. و براى آن دو سوگند خورد كه من شما را هر آينه از نيكخواهانم» و آدم و حوّا تا پيش از آن نديده بودند كسى به دروغ سوگند به خدا بخورد،

ص: 453

«پس آن دو را به فريبى [از آن پايه بلند] فرود آورد»، و آن دو با اطمينان به سوگند او از درخت خوردند، و اين قضيّه، قبل از نبوّت آدم اتّفاق افتاد، و اين گناه هم گناه كبيره نبود كه آدم مستحقّ عذاب جهنّم شود، بلكه از جمله گناهان صغيره اى بود كه خدا آنها را مى بخشد و اين قبيل گناهان، بر انبياء نيز- پيش از وقت نبوّتشان- جائز است، ولى وقتى خداوند او را برگزيد و پيغمبر نمود، معصوم شد و هيچ گناهى، چه صغيره و چه كبيره مرتكب نشد، خداوند خود مى فرمايد: «پس آدم پروردگار خويش را نافرمانى نمود پس راه راست را گم كرد. سپس پروردگارش او را برگزيد و به مهر و بخشايش خويش بر او بازگشت و توبه اش را پذيرفت و او را راه نمود- طه: 122 و 121»، و نيز فرموده:

«همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد- آل عمران: 34».

(1) مؤلّف كتاب رحمه اللَّه گويد: شايد مراد حضرت رضا عليه السّلام از «گناهان صغيره بخشوده شده» ترك مستحبّ و انجام فعل مكروه باشد، نه كار قبيح كوچك با افزودن به آنچه بزرگتر از آن است، چرا كه اقتضاى دليل عقل و روايات نقل شده بر اين است. بازگرديم به ادامه حديث.

سپس مأمون پرسيد: معنى اين آيه چيست: «پس چون آن دو را فرزندى نيك

ص: 454

و شايسته داد در آنچه ايشان را بداد براى او شريكانى قرار دادند- اعراف: 190»؟.

(1) امام فرمود: حوّاء براى آدم پانصد شكم زائيد، در هر زايمان يك پسر بود و يك دختر، و آدم و حوّاء با خداوند عزّ و جلّ عهد بسته و دعا كرده و گفته بودند: «اگر ما را فرزندى نيك و شايسته دهى بى گمان از سپاسگزاران خواهيم بود- اعراف 189»، و هنگامى كه خداوند نسلى صحيح و سالم، بدون هيچ مريضى و آفتى به ايشان عطا كرد، و آنچه حضرت حقّ بديشان داده بود دو جنس بود، يك جنس پسر و يك جنس دختر، پس آن دو جنس را براى خداوند متعال شريكانى در آنچه بديشان عطا كرده بود قرار داده و او را همچون شكر پدر و مادرشان سپاس نگزاردند خداوند فرمود: «همانا خدا از آنچه [با او] شريك مى سازند برتر است- اعراف: 190».

مأمون گفت: گواهى مى دهم كه تو بحقّ زاده رسول خدايى، حال در باره آيه: «پس چون تاريكى شب بر وى درآمد ستاره اى را ديد، گفت اين خداى من است- انعام:

76» توضيح بفرماييد.

فرمود: ابراهيم در ميان سه گروه واقع شده بود، گروهى كه ستاره زهره را مى پرستيدند، و گروهى ماه و گروهى خورشيد را ستايش مى كردند، و اين در دوره اى بود كه از مخفيگاه

ص: 455

خود در زير زمين كه او را پنهان داشته بودند خارج شد.

(1) وقتى شب او را فرا گرفت ستاره زهره را ديده از روى انكار پرسيد: «آيا اين خداى من است؟!»، «پس چون- آن ستاره- فرو شد گفت: فروشوندگان را دوست ندارم- انعام: 76»، زيرا فرو شدن و افول از خصوصيات محدث است نه قديم.

«پس چون ماه را برآينده ديد» باز هم از سر انكار پرسيد: «اين خداى من است؟!» «پس چون فرو شد گفت: اگر پروردگارم مرا راه ننمايد بى گمان از گمراهان باشم» مى گفت: اگر پروردگارم مرا رهنمون نگردد گمراه گردم.

«چون وارد روز شد خورشيد را براينده ديد گفت: اين خداى من است، اين بزرگتر از ستاره زهره و ماه است»؟! اين سخن بر سبيل انكار و پرسش گفت نه اخبار و اعتراف.

«پس چون فرو شد- به گروه سه گانه اى كه ستاره زهره و ماه و خورشيد را مى پرستيدند- گفت: اى قوم من، من از آنچه [با خدا] انباز و شريك مى گيريد بيزارم»، و قصد ابراهيم عليه السّلام از آنچه گفت تنها اين بود كه بطلان عقيده اشان را بر آنان روشن

ص: 456

گردانده و بديشان ثابت نمايد كه عبادت شايسته چيزهايى مانند ستاره زهره و ماه و خورشيد نيست، و تنها اين عبادت سزاوار خالق آنان و آفريننده آسمانها و زمين است، و آن دليلهايى كه براى قوم خود مى آورد از الهاماتى بود كه خداوند بدو نموده و عطا فرموده، همچنان كه خداوند عزّ و جلّ فرموده: «و اينها حجّت ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم- انعام: 83».

(1) مأمون گفت: خير شما تماماً از خداست اى زاده رسول خدا! حال بفرماييد مراد از اين گفته ابراهيم: «پروردگارا، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ گفت: مگر باور ندارى؟ گفت: چرا، و ليكن تا دلم آرام گيرد- بقره: 260» چه بوده؟

امام فرمود: خداوند تبارك و تعالى به حضرت ابراهيم عليه السّلام وحى فرمود كه: «من از ميان بندگانم براى خود دوستى انتخاب كردم كه حتّى اگر از من بخواهد مرده ها را زنده كنم، اين كار را براى او خواهم كرد، ابراهيم به دلش الهام شد كه او آن دوست و خليل است، لذا گفت: پروردگارا، به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ گفت: مگر باور ندارى؟ گفت: چرا، و ليكن تا دلم آرام گيرد، يعنى نسبت به خليل بودن «خداوند فرمود: چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود جمع و پاره پاره كن، سپس بر هر كوه پاره اى

ص: 457

از آنها بنه، آنگاه بخوانشان تا شتابان سوى تو آيند؛ و بدان كه خدا تواناى بى همتا و داناى استواركار است- بقره 260».

(1) حضرت ابراهيم عليه السّلام نيز، يك كركس، يك طاوس، يك مرغابى و يك خروس گرفته، آنها را تكّه تكّه كرد و اجزاى آنها را با هم در آميخت و سپس هر بخشى از اين اجزاء مخلوط شده را بر هر كوهى از ده كوه اطراف قرار داد و آنگاه منقار آن را بدست گرفت و آنها را با نامشان صدا زد و مقدارى دانه و آب نزد خود قرار داد، آن اجزاء به سوى يك ديگر پرواز كردند و بدنها كامل شد و هر بدنى بسراغ گردن و سر خود رفت و به آنها پيوست، سپس ابراهيم منقار آنها را آزاد كرد و آنها پرواز كردند و سپس فرود آمدند و از آن آب نوشيدند و از آن دانه ها برگرفتند و گفتند: اى پيامبر خدا، تو ما را زنده كردى، خدا تو را زنده بدارد.

ابراهيم گفت: بلكه خداوند زنده مى كند و مى ميراند و اوست كه بر همه كار توانا است.

مأمون گفت: اى أبو الحسن خدا به شما بركت دهد! حال در باره آيه: «پس موسى او را مشتى زد و او بمرد، [آنگاه] گفت: اين كار شيطان بود- قصص: 15» توضيح بفرماييد.

ص: 458

(1) امام فرمود: موسى عليه السّلام به يكى از شهرهاى فرعون هنگام غفلت مردمش (هنگام تعطيل كه به لهو و بازى مشغول بودند) وارد شد- و اين واقعه بين مغرب و عشاء رخ داد- «و دو مرد را ديد كه با يك ديگر پيكار مى كردند، اين يك از پيروان وى (بنى اسرائيل) بود و آن يك از دشمنانش (فرعونيان)، پس آنكه از پيروانش بود بر آنكه از دشمنانش بود از وى يارى خواست، پس موسى او (قبطى) را مشتى زد- پس موسى بنا بر حكم خداوند متعال او را مشت زد- و او بمرد- قصص: 15»، موسى گفت: «اين كار شيطان بود»، منظورش زد و خوردى بود كه بين آن دو مرد رخ داده بود، نه كشتن آن مرد توسّط موسى، «او- يعنى شيطان- آشكارا دشمنى است گمراه كننده».

مأمون گفت: پس معنى اين گفته حضرت موسى عليه السّلام: «پروردگارا، من به خود ستم كردم مرا بيامر» چيست؟

امام فرمود: منظورش اين است كه من با وارد شدن به اين شهر، خود را در شرائطى قرار دادم كه نمى بايست در آن قرار مى دادم «پس مرا مورد غفران خود قرار ده» يعنى: مرا از دشمنانت مخفى فرما «1» تا نكند بر من چيره شده و مرا بقتل رسانند، «پس

ص: 459

خداوند او را مورد غفران خود قرار داد» يعنى: او را از دشمنش مخفى داشت، «خداوند غفور است و مهربان»، موسى گفت: «پروردگارا! به پاس آنكه بر من نعمت ارزانى داشتى» از نيرو و توان تا توانستم مردى را با يك مشت به قتل رسانم، «هرگز پشتيبان بزهكاران نخواهم شد»، بلكه با اين نيرو و توان آنقدر در راهت تلاش مى كنم تا تو راضى و خشنود گردى. «پس در آن شهر؛ ترسان و نگران و انديشناك (از آشكار شدن خبر و دستگيرى و قتل او) مى گشت كه ناگاه همان كه ديروز از او يارى خواسته بود باز هم از او فرياد خواست، موسى به او گفت: همانا تو آشكارا گمراهى (كه هر روز با يك نفر نزاع مى كنى)»، ديروز با مردى نزاع كردى و امروز هم! ادبت مى كنم، و قصد آن داشت كه او را بزند «و چون خواست تا به آن كه دشمن هر دوشان بود دست دراز كند، [فرياد خواه] گفت: اى موسى، آيا مى خواهى مرا بكشى چنان كه ديروز يكى را كشتى؟ تو جز اين نمى خواهى كه در زمين ستمگر باشى و نمى خواهى از شايسته كاران باشى» «1».

ص: 460

(1) مأمون گفت: خدا از طرف انبياى خود جزاى خيرت دهد اى أبو الحسن! بفرماييد معنى اين گفته موسى به فرعون: «آن كار را آنگاه كردم كه از ناآگاهان بودم- شعراء: 20» چيست؟

امام رضا عليه السّلام فرمود: فرعون وقتى موسى نزدش آمد بدو گفت: «و آن كرده خويش كه كردى، كردى و تو از ناسپاسانى- شعراء: 19»، موسى پاسخ داد: «آن كار را آنگاه كردم كه از ناآگاهان بودم- شعراء: 20» يعنى راه را گم كردم و اشتباهى به شهرى از شهرهاى تو در آمدم، «پس چون از شما ترسيدم گريختم، و پروردگارم مرا حكمى (حكمت يا حكم نبوّت) داد و مرا از پيامبران كرد»، و حال آنكه خداوند به نبىّ خود محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «آيا تو را يتيم نيافت پس جاى و پناه داد؟- ضحى: 6»، مى فرمايد: آيا تو را تنها نيافت و مردم را به سوى تو سوق داد؟، «و راه گم كرده ات يافت» يعنى: نزد قوم خود گم شده و ناشناخته بودى، «پس راه نمود»، يعنى مردم را به شناخت تو راهنمايى فرمود، «و نيازمندت يافت پس بى نياز و توانگر ساخت»، يعنى: با پذيرش درخواست و دعايت تو را بى نياز ساخت.

ص: 461

(1) مأمون گفت: خداوند به وجودت بركت دهد اى زاده رسول خدا!. حال در باره اين آيه «و چون موسى به وعده گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا [خود را] به من بنماى تا به تو بنگرم، گفت: هرگز مرا نخواهى ديد- اعراف: 143» توضيح بفرماييد كه چطور مى شود موساى كليم اللَّه عالم به اين مسأله نباشد كه رؤيت و ديدن خدا جايز نيست كه اين پرسش را بنمايد؟! امام فرمود: بى شكّ كليم اللَّه موسى بن عمران مى دانست كه خداوند عزّ و جلّ با چشم ديده نمى شود، ولى وقتى خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديك كرده با او نجوا فرمود، موسى نزد قوم خود بازگشت و به ايشان اطّلاع داد كه خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را بخود نزديك كرده و با او نجوا نموده است، در اين زمان ايشان گفتند:

هرگز تو را باور نداريم تا خود كلام حضرت حقّ را همان طور كه تو شنيدى استماع كنيم، و تعداد قوم هفتاد هزار نفر بود، پس آن حضرت از ميان ايشان هفت هزار جدا كرد، سپس هفتصد نفر و در آخر تنها هفتاد نفر بود، پس آن حضرت از ميان ايشان هفت هزار جدا كرد، سپس هفتصد نفر و در آخر تنها هفتاد نفر براى زمان و موعدى كه خدا معيّن كرده بود انتخاب نموده و آنان را به كوه سينا آورد و در پائين كوه متوقّف كرد و خود به بالاى كوه رفته و از خدا خواست كه با او سخن گويد و آن را بگوش آنان برساند، خدا نيز با او سخن گفت

ص: 462

و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پائين، چپ و راست، پشت سر و روبرو شنيدند، زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراكنده اش كرد به گونه اى كه ايشان صدا را از تمام اطراف شنيدند، ولى گفتند: نمى پذيريم كه آنچه شنيديم كلام خدا باشد مگر اينكه آشكارا او را ببينيم، و هنگامى كه چنين كلام بزرگى بر زبان آوردند و سركشى و تكبّر كردند، خداوند عزّ و جلّ نيز بر آنان صاعقه اى فرستاد و صاعقه ايشان را به جهت ستم و ظلمشان از بين برد، (1) پس موسى بدرگاه خداوند عرضه داشت: خداوندا! چنانچه نزد بنى اسرائيل بازگشته ايشان بگويند آنان را بردى و به كشتن دادى؛ چون ادّعايت مبنى بر اينكه خدا با تو مناجات كرده دروغ بود، در اين صورت من چه جوابى به ايشان دهم؟! بدين خاطر خداوند آنان را زنده كرد و همراه موسى فرستاد، آنان گفتند: اگر درخواست كنى كه خدا، خود را به تو نشان دهد، تا به او بنگرى، خواسته ات را مى پذيرد، آنگاه تو به ما بگو خدا چگونه است، تا ما به نيكوترين وجهى او را بشناسيم.

موسى گفت: اى قوم من! خداوند تبارك و تعالى با ديدگان مشاهده نشود و او داراى كيفيّت نيست، و تنها با نشانه ها شناخته و با علائم دانسته مى شود.

ص: 463

(1) قوم گفتند: هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه اين درخواست را از او بكنى.

حضرت موسى عليه السّلام گفت: پروردگارا! تو خود گفته بنى اسرائيل را شنيدى و تو به صلاح ايشان داناترى، پس خداوند عزّ و جلّ بدو وحى فرستاد كه: اى موسى، آنچه آنان خواستند از من بپرس، چون من تو را به نادانى ايشان مؤاخذه نخواهم كرد، پس در اين زمان بود كه موسى عرضه داشت: [خود را] به من بنماى تا به تو بنگرم، گفت: هرگز مرا نخواهى ديد، و ليكن به اين كوه بنگر، پس اگر در جاى خود قرار و آرام داشت- در اين وقت از كوه بزير آمده بود- مرا خواهى ديد. و چون پروردگارش بر آن كوه- با آيه اى از آيات خود- تجلّى كرد آن را خرد و پراكنده ساخت و موسى مدهوش بيفتاد، و چون به هوش آمد، گفت: [بار خدايا] تو پاكى؛ به تو بازگشتم- اعراف: 143»، يعنى گفت: از جهل قوم خود به معرفت و شناختم بازگشتم «و من نخستين باور دارنده ام» از ميان ايشان كه تو ديده نمى شوى.

مأمون گفت: خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن! حال در باره اين آيه:

«و هر آينه آن زن آهنگ او كرد، و اگر نه آن بود كه او (يوسف) برهان پروردگار خويش پديد آهنگ وى كرده بود» توضيح بفرماييد.

ص: 464

(1) حضرت رضا عليه السّلام فرمود: آرى همين طور است ولى بايد دانست كه حضرت يوسف معصوم بود، و فرد معصوم هرگز نه آهنگ گناه كند و نه آن را انجام دهد، در اين باب پدرم از پدرش حضرت صادق عليهما السّلام برايم نقل كرده كه او فرموده: آن زن آهنگ او كرد كه انجام دهد، و يوسف تصميم گرفت كه آن كار را انجام ندهد «1».

مأمون گفت: خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن! حال در باره اين آيه: «و ذو النّون را [ياد كن] آنگاه كه غضبناك برفت و پنداشت كه هرگز بر او تنگ نمى گيريم- انبياء 87» توضيح بفرماييد.

فرمود: آن شخص يونس بن متّى است كه بر قوم خود غضب كرده از ميانشان رفت و «ظنّ» يعنى: يقين كرد كه «ما هرگز روزى اش را بر او تنگ نمى گيريم»، مانند آيه:

«و امّا چون او را بيازمايد و روزى اش را بر او تنگ سازد- فجر: 16»، به معنى تنگ كردن معيشت است، «پس او در تاريكى، خدا را آواز داد» يعنى: در تاريكى شب

ص: 465

و ظلمت دريا و تاريكى شكم ماهى اين ندا سر داد: «كه جز تو خدايى نيست، پاك و منزّهى تو، همانا من از ستمكاران بودم»، به سبب ترك اين عبادتى كه بواسطه آن در شكم ماهى ديدگان روشن شد، پس خداوند دعاى او را برايش اجابت نموده و فرمود:

«پس اگر نه اين بود كه وى از تسبيح گويان بود. هر آينه تا روزى كه [مردم] برانگيخته مى شوند در شكم آن (ماهى) مى ماند- صافات: 144 و 143».

(1) مأمون گفت: خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن! حال در باره اين آيه كريمه: «تا چون پيامبران نوميد شدند و چنين دانستند كه به آنان دروغ گفته شده يارى ما بديشان رسيد- يوسف: 110» توضيح بفرماييد.

حضرت رضا عليه السّلام گفت: خداوند مى فرمايد: تا اينكه پيامبران از قوم خود نوميد شدند، و قوم اينان پنداشتند كه انبياء دروغ گفته اند، يارى ما بديشان رسيد.

مأمون گفت: خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن! اكنون در باره آيه: «تا خدا گناه قبل و بعد گذشته تو را بيامرزد- فتح: 2» توضيح بفرماييد.

حضرت فرمود: از نظر مشركين مكّه، كسى گناهكارتر از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نبود،

ص: 466

چون ايشان پيش از بعثت، سيصد و شصت بت را مى پرستيدند و چون پيامبر ايشان را به لا إله إلّا اللَّه دعوت نمود، اين موضوع بر آنان گران آمده و گفتند: «آيا خدايان را خدايى يگانه گردانيده؟! هر آينه اين چيزى سخت شگفت است. و مهترانشان به راه افتادند [و به هم گفتند] كه برويد و بر خدايان خويش شكيبا باشيد. هر آينه اين چيزى است خواسته شده. ما اين (دين محمّد) را در آيين پسين (كه پدرانمان را بر آن يافتيم) نشنيده ايم.

اين نيست مگر دروغى فرابافته- ص: 5 تا 7»، پس هنگامى كه خداوند شهر مكّه را براى پيامبرش محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فتح كرد بدو فرمود: اى محمّد «ما براى تو گشايش و پيروزى نمايانى را بگشوديم، تا خدا گناه قبلى و بعدى تو را بپوشاند»، همان چيزى را كه از نظر أهل مكّه به خاطر دعوت به توحيد در گذشته و بعد از آن، گناه محسوب مى شد، زيرا برخى از مشركان مكّه مسلمان شدند و بعضى از مكّه خارج گرديدند، و آنان كه ماندند نتوانستند آن زمان كه پيامبر مردم را به توحيد دعوت مى كرد در مورد يكتاپرستى نسبت به حضرتش ايراد بگيرند، چه اينكه با غلبه حضرت بر ايشان، هر آنچه از ديد ايشان ذنب و گناه به حساب مى آمد، پوشيده گشته و مورد غفران الهى واقع شد.

(1) مأمون گفت: خير شما تماماً از خداست اى أبو الحسن! حال در باره آيه: «خداى از تو درگذرد؛ چرا به آنان رخصت و اجازه دادى؟- توبه: 43» توضيح بفرماييد.

ص: 467

(1) حضرت رضا عليه السّلام فرمود: اين آيه از قبيل «به در مى گويم، ديوار گوش دهد» مى باشد، با اين آيه خداوند پيامبرش را مخاطب ساخته ولى قصد و اراده اصلى او امّت مى باشد، و مانند اين آيه است: «اگر شرك ورزى بى گمان كار تو تباه و نابود گردد و از زيانكاران باشى- زمر: 65»، و نظير اين آيه: «و اگر نه آن بود كه تو را استوار داشتيم، نزديك بود كه اندكى به ايشان گرايش پيدا كنى- إسراء: 74».

مأمون گفت: راست گفتى اى زاده رسول خدا، حال در باره اين آيه: «و ياد كن آنگاه كه به آن كس كه خداى به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى گفتى: همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا پروا داشته باش، و در دل خويش چيزى را پنهان مى داشتى كه خدا آشكاركننده آن است، و از مردم بيم داشتى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بيم بدارى- احزاب: 37» توضيح بفرماييد.

حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام فرمود: بتحقيق روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به جهت كارى كه داشت قصد منزل زيد بن حارثه را نمود، در آنجا همسر زيد را در حال غسل ديد، و به او گفت: «پاك و منزّه است خدايى كه تو را آفريد!» و قصد آن حضرت از اين كلام تنها تنزيه و پاكداشت خداوند متعال از گفته كسانى بود كه معتقد ملائكه دختران خدا هستند، خداوند نيز مى فرمايد: «آيا پروردگارتان شما را به

ص: 468

داشتن پسران ويژه ساخت و خود از فرشتگان دخترانى گرفت؟! هر آينه بزرگ سخنى مى گوييد!- إسراء: 40»، و لذا وقتى پيامبر آن زن را در حال شستشو ديد گفت: آنكه تو را آفريده، برتر و منزّه از اين است كه فرزندى داشته باشد كه آن فرزند اين چنين نيازمند غسل و تطهير باشد، و هنگامى كه زيد به خانه برگشت، همسرش؛ آمدن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و گفته آن حضرت كه «پاك و منزّه است خدايى كه تو را آفريد!» را به او اطّلاع داد، زيد خدمت آن حضرت شتافته و عرض نمود: اى رسول خدا، همسر من كمى بداخلاق است و من قصد طلاق او را دارم.

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرمود: «همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا پروا داشته باش»، و خداوند پيش از اين تعداد همسران آن حضرت و اينكه اين زن نيز از جمله ايشان است را به او خبر داده بود، و پيامبر اين موضوع را در دل مخفى داشته و براى زيد نگفته بود، و از اين هراس داشت كه مردم بگويند: محمّد به برده اش كه خود او را آزاد كرده مى گويد: زن تو، همسر من خواهد شد، و با اين گفته، بر پيامبر خرده گيرند، بهمين جهت خداوند اين آيه را نازل فرمود: «و ياد كن آنگاه كه به آن كس كه خداى به او نعمت داده بود- يعنى نعمت اسلام- و تو نيز به او نعمت داده بودى- يعنى: آزادى از بردگى-

ص: 469

گفتى: همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا پروا داشته باش، و در دل خويش چيزى را پنهان مى داشتى كه خدا آشكاركننده آن است، و از مردم بيم داشتى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بيم بدارى». سپس زيد بن حارثه آن زن را طلاق داده و او نيز عدّه طلاق نگاه داشت و پس از آن پروردگار او را به عقد حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله درآورد، و بدين مناسبت در قرآن آيه نازل فرمود كه:؛ «پس چون زيد حاجت خود از او برآورد (او را طلاق داد) وى را به زنى به تو داديم تا بر مؤمنان در باره [ازدواج با] زنان پسر خواندگانشان تنگى و باكى نباشد هر گاه كه [پسر خواندگانشان] حاجت خود را از ايشان برآورده باشند؛ و فرمان خدا شدنى است- احزاب: 37»، سپس خداوند از اين مطلب با خبر بود كه منافقين به جهت اين ازدواج، بر آن حضرت خرده خواهند گرفت، بهمين جهت اين آيه را نازل فرمود: «بر پيامبر هيچ حرج و گناهى نيست در آنچه خداوند براى او مقرّر و روا داشته است- احزاب: 37».

(1) مأمون گفت: سينه ام را شفا دادى اى زاده رسول خدا، و آنچه بر من ملتبس و مشتبه بود را واضح نمودى، خداوند از جانب انبياى خود و اسلام جزاى خيرت دهاد! علىّ بن جهم گويد: سپس مأمون جهت اداى نماز برخاسته و دست محمّد بن جعفر ابن محمّد (عموى حضرت رضا عليه السّلام) كه در آنجا حاضر بود را گرفت و با خود برد، من

ص: 470

نيز بدنبالشان راه افتادم، در راه مأمون به او گفت: برادرزاده ات را چطور يافتى؟ (1) گفت: عالم است، و پيش از اين نديدم نزد أهل علمى آمد و شد داشته باشد.

مأمون گفت: بى شكّ برادرزاده ات از أهل بيت نبوّت مى باشد همانها كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره اشان فرموده: «آگاه باشيد كه نيكان عترت من، و پاكان نسل من، در كودكى از تمام مردم بردبارتر و در بزرگى از همه ايشان داناتر مى باشند، پس به آنان چيزى نياموزيد كه اينان از همه شما داناترند، از در هدايت شما را خارج نخواهند نمود و به در گمراهى شما را داخل نخواهند كرد».

سپس حضرت رضا عليه السّلام به منزل خود بازگشت، روز بعد خدمت آن حضرت رسيدم و او را از گفتگوى مأمون و محمّد بن جعفر بن محمّد با خبر ساختم، آن حضرت با شنيدن آن خنده اى نموده و فرمود: اى پسر جهم، مبادا آنچه شنيدى تو را فريب دهد، كه او مرا به خدعه و نيرنگ به قتل خواهد رساند، و خدا انتقام مرا از او خواهد گرفت «1».

ص: 471

«احتجاج امام رضا عليه السّلام در مطالبى مربوط به امامت و ويژگيهاى الهى آن» «و راه رسيدن به او، و نكوهش افرادى كه انتخاب امام را جايز مى دانند، و سرزنش» «غالبان در امامت، و دستور توريه و تقيّه به شيعيان هنگام نياز به آن دو و حسن تربيت»

«احتجاج امام رضا عليه السّلام در مطالبى مربوط به امامت و ويژگيهاى الهى آن» «و راه رسيدن به او، و نكوهش افرادى كه انتخاب امام را جايز مى دانند، و سرزنش» «غالبان در امامت، و دستور توريه و تقيّه به شيعيان هنگام نياز به آن دو و حسن تربيت»

(1) 309- أبو يعقوب بغدادى گويد: ابن سكّيت از حضرت رضا عليه السّلام پرسيد:

براى چه خداوند حضرت موسى عليه السّلام را با معجزه يد بيضاء، و ابطال سحر مبعوث فرموده و حضرت عيسى عليه السّلام را با معجزه طبّ (و شفاى امراض) و حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را با كلام و خطبه ها (در فصاحت و بلاغت كه همان قرآن است)؟

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: خداوند در روزگارى حضرت موسى عليه السّلام را مبعوث به نبوّت فرمود كه عمل رايج در ميان مردم آن زمانه «سحر» بود، بهمين خاطر او از جانب خداوند با معجزه ابطال سحر كه در توان مردم آن دوره نبود حجّت آورد.

و بدرستى خداوند متعال حضرت عيسى عليه السّلام را در روزگارى مبعوث فرمود كه دردهاى مزمن و ناعلاج شايع بود و مردم نياز شديدى به طبّ داشتند، بهمين

ص: 472

جهت حضرت عيسى عليه السّلام از جانب خداوند با معجزه اى آمد كه در حدّ توان همانند او نبود، و آن زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد و مبتلا به مرض پيسى به فرمان خدا بود، و حجّت را بر ايشان تمام كرد.

(1) و خداوند حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را در دوره اى مبعوث فرمود كه كلام و سخنرانى رايج بود- و فكر مى كنم شعر را نيز اضافه فرمود- پس آن حضرت از نزد خداوند كتابى آورد كه با داشتن مواعظ و احكام؛ مايه ابطال عقيده مشركان و اثبات حجّت بر آنان بود، راوى گويد: ابن سكّيت با شنيدن اين پاسخها پيوسته مى گفت: بخدا قسم كه تا كنون مانند تو نديده ام! حال بفرماييد امروز حجّت بر مردم چيست؟

حضرت فرمود: عقل است، توسّط آن راستگوى بر خدا را شناخته و تصديقش مى كند، و دروغگوى بر پروردگار شناخته گردد و تكذيبش كند.

ابن سكّيت «1» گفت: بخدا قسم كه پاسخ صحيح همين است.

ص: 473

مؤلّف كتاب- رحمه اللَّه- گويد: «حضرت رضا عليه السّلام در ضمن كلام به اين مطلب اشاره فرمود كه عالم در زمان تكليف از فرد راستگويى از جانب خداوند متعال خالى نمى ماند، كه افراد مكلّف در مسائل شبهه ناك در امر شريعت بدو پناه برند، فردى كه خداوند دلالت بر صدق او مى كند، كه مكلّف با كمك عقل بدو مى پيوندد، و اگر عقل نبود هرگز تميز بين صادق و كاذب ميسّر نمى شد، پس عقل نخستين حجّت خداوند متعال بر خلق است».

ص: 474

(1) 310- قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزيز نقل مى كند كه گفت:

ما در روزگار حضرت رضا عليه السّلام در شهر مرو بوديم، و در نخستين روز ورودمان در مسجد جامع گرد آمديم، و حاضران مجلس از مسأله امامت و كثرت اختلاف مردم در اين باب سخن مى راندند، من بر آقاى خود عليه السّلام وارد شده و او را از گفتگوهاى مردم با خبر ساختم، آن حضرت تبسّمى كرده و فرمود:

اى عبد العزيز، اين مردم آگاهى ندارند و فريب عقائد خود را خورده اند، براستى خداوند جليل و عزيز؛ رسول خدا را قبض روح نكرد تا اينكه دين اسلام را برايش به كمال رسانيد و كامل ساخت، و قرآن را كه حاوى تفصيل هر چيزى است بر او نازل ساخته و در آن حلال و حرام، حدود و احكام و جميع نيازمنديهاى مردم بطور كلّى بيان شده است، و فرمود: «در كتاب هيچ گونه كوتاهى نكرده ايم- انعام: 38»، در آخرين سفر حجّ؛ كه اواخر عمر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بود نيز اين آيه را نازل فرمود: «امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما پسنديدم- مائده: 3» و مسأله امامت از تماميّت دين است. و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از دنيا نرفت

ص: 475

تا اينكه براى امّتش دانستيهاى دين را بيان فرمود، و راهشان را آشكار ساخته و در مسير حقّ قرارشان داد، و علىّ عليه السّلام را براى ايشان نشانه و پرچم راهنما و امام تعيين فرمود، و هيچ چيزى را كه امّت بدان نيازمند شوند فرو نگذاشت جز اينكه آن را روشن ساخت، پس هر كه گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده، در حقيقت او كتاب خدا را انكار نموده، و منكر كتاب خدا؛ كافر است.

(1) آيا مردم به قدر امامت و جايگاه آن در امّت پى برده اند و شناخت دارند تا اختيار ايشان در آن جايز باشد؟! بى ترديد امامت قدرى جليل تر و شأنى عظيمتر و مكانى بلندتر و جانبى منيع تر و باطنى عميقتر از آن دارد كه مردم به جهت عقل و خرد خود بدان رسند يا آنكه به اختيار خود امامى را منصوب كنند، بى شكّ امامت منزلتى است كه خداوند ابراهيم خليل را پس از نبوّت و مقام خليل- اللّهى در مرتبه سوم بدان مخصوص ساخته، و فضيلتى است كه بدان مشرّف فرموده، و نامش را بلند آوازه ساخته، پس خداوند فرمود: «و [بياد آر] آنگاه كه ابراهيم را پروردگارش به امورى چند بيازمود و او آنها را به انجام رسانيد [خداى] گفت: تو را براى مردم؛ امام برگزيدم» ابراهيم از روى شادمانى به اين مقام گفت: «و از فرزندان من

ص: 476

نيز؟ گفت: پيمان و عهد من به ستمكاران نرسد- بقره: 124»، در نتيجه اين آيه؛ امامت و پيشوايى هر ظالم و ستمكارى را تا روز قيامت باطل ساخت، و امامت در افراد برگزيده قرار گرفت و مختصّ ايشان شد. سپس خداوند با قرار دادن امامت در نسل برگزيدگان و پاكان آن را گرامى داشته و فرمود: «و او را [پسرى چون] اسحاق بخشيديم و [فرزندزاده اى چون] يعقوب را به فزونى داديم، و همه را نيكوكاران و شايستگان گردانيديم. و ايشان را امامانى قرار داديم كه به فرمان و دستور ما راه نمايند، و به آنان كارهاى نيك كردن و برپا داشتن نماز و دادن زكات را وحى كرديم، و آنان نيز به عبادت ما پرداختند- انبياء: 72 و 73»، (1) پس پيوسته امامت به همين ترتيب در نسل و فرزندان او بود، و يكى پس از ديگرى قرن به قرن به ارث مى برد تا اينكه سرانجام پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله آن را به ارث برد، و خداوند فرمود: «براستى نزديكترين مردم به ابراهيم آنانند كه او را پيروى كردند و اين پيامبر و آنان كه [به اين پيامبر] ايمان آورده اند و خداوند ولىّ و سرپرست أهل ايمان است- آل عمران: 68».

پس امامت تنها اختصاص بدو يافت و او آن را بفرمان خدا بروشى كه خود واجب كرده است بر عهده علىّ عليه السّلام نهاد، و از آن پس امامت در فرزندان برگزيده اش؛ آنان كه

ص: 477

خداوند علم و ايمانشان بخشيد قرار گرفت، و اين همان فرمايش الهى است كه فرمود:

«و كسانى كه ايشان را دانش و ايمان داده اند به آنان گويند: هر آينه در نوشته خداى تا روز رستاخيز درنگ كرده ايد- روم: 56» بهمان شيوه اى كه خدا آن را در اولاد او تا روز قيامت جارى ساخته و مقرّر داشت، زيرا هيچ پيامبرى پس از محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) نيست، پس از كجا اين جماعت نادان با رأى و نظر خود [مى خواهند امامت را] اختيار و انتخاب كنند؟! (1) براستى امامت جايگاه و مرتبه انبياء، و ميراث اوصياء است، امامت خلافت خدا و رسول او و مقام أمير المؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهما السّلام است.

براستى امام سر رشته امور دين، و نظام كار مسلمين، و مايه صلاح دنيا و عزّت أهل ايمان است.

امام پايه و ريشه اسلام بالنده و رو به رشد، و شاخه بلند و والاى آن است، در پرتو امام است كه: نماز و زكات و روزه و حجّ و جهاد به تماميّت رسد و كامل گردد، و غنائم [بى تاخت و تاز و خونريزى] و صدقات وفور يابد، و حدود و احكام اجرا شوند، و مرزها و اطراف [كشور اسلامى] حفظ و حراست گردد.

ص: 478

(1) امام است كه حلال خدا را حلال، و حرام خدا را حرام مى كند، و حدود الهى را جارى نموده و از دين خدا دفاع مى نمايد، و با حكمت و پند نيكو و دليل قاطع به راه خدا دعوت مى كند.

امام همچون خورشيد درخشانى است كه نورش جهان را فرا مى گيرد، و جايگاهش در افق بگونه اى است كه نه دستها بدان رسد و نه ديدگان تواندش ديد.

امام، ماه [شب چهارده] تابان است و چراغ درخشان و نور طالع، و ستاره راهنما در شبهاى تاريك و بيابانهاى بى آب و علف و درياهاى پرگرداب است.

امام [گمشدگان را] چون آتشى بر بلندى و گرمابخش سرمازدگان است و در حوادث هولناك راهنما است، و هر كه از او جدا شود نابود و هلاك گردد.

امام، ابرى است پر باران، و بارانى است پر بركت، و آسمانى سايه افكننده، و زمينى است گسترده، و چشمه اى است جوشان، و بركه و گلستان است.

امام، امانتدارى است همراه و رفيق، و پدرى است خير خواه، و برادرى است مهربان و پناهگاهى است براى بندگان.

امام، امين خدا در زمين، و حجّت او بر بندگان، و خليفه اش در سرزمينهاى او،

ص: 479

و دعوت كننده بسوى خدا و نگهدارنده و مدافع حريم او است.

(1) امام، از گناهان پاك است و از هر عيبى بركنار، و به دانش مخصوص است، و به حلم و بردبارى معروف، اساس و نظام دين و موجب عزّت أهل اسلام و مايه خشم منافقان و هلاكت كافران است.

امام يگانه عصر خويش است، نه كسى به پايه اش برسد و نه دانشمندى همطراز او باشد و نه جايگزينى دارد، امام عارى از هر مانندى است و تمام فضائل- بى هيچ سعى و درخواستى- مخصوص او است، بلكه اين ويژگى و امتياز از جانب خداوند با فضل و بخشنده بدو عنايت شده است. پس ديگر با اين اوصاف چه كسى به معرفت امام رسد يا كنه وصفش را دريابد؟! هرگز هرگز!! عقل و علم در او گم و خردها حيران، و چشمها بى فروغ و بزرگان كوچك و حكيمان متحيّر و خطيبان الكن و خردمندان قاصر و دانايان جاهل و شاعران درمانده و اديبان ناتوان و بليغان عاجزند كه شأنى از شئون و فضيلتى از فضائل امام را وصف كنند و به ناتوانى و تقصير خود معترفند چه رسد به آنكه كنه او وصف شود و يا

ص: 480

چيزى از اسرار او فهميده شود يا كسى قائم مقام و نايب او شود؟ (1) نه، از كجا؟ و چطور چنين چيزى ممكن است در حالى كه او بمانند ستاره؛ از دسترسى دست يازان و شرح واصفان بدور و برتر است، اين مقام تا چه اندازه از اختيار و خرد مردم فاصله دارد و كجا چنين مقامى يافت مى شود؟! آيا پنداشته اند كه اين مقام جز در آل پيامبر عليهم السّلام يافت شود؟ بخدا سوگند خودشان خود را دروغگو شمردند، و آرزوهاى باطل؛ سست و ضعيفشان ساخته زيرا به پرتگاهى بلند و سخت و به منزلى لغزنده پا نهاده اند كه سرانجام قدمهايشان لرزيده و به گودال درافتند، و به عقول سرگردان و ناقص و آراى گمراه كننده خود امامى را برگزينند كه جز دورى و گمراهى بر آنان نيفزايد، خدا ايشان را بكشد، تا كى نسبت ناروا مى دهند؟ حال آنكه سختى را طلب كردند و سخن دروغ بر زبان راندند و به ضلالت و گمراهى عميقى درافتادند و در سرگردانى و حيرتى واقع شدند، زيرا كه از روى بصيرت؛ امام را ترك كردند و شيطان اعمالشان را آراست و آنان را از سبيل الهى بازداشت در حالى كه مستبصر بودند، از اختيار خدا و رسول روى برتافتند و به سوى اختيار خود روى آوردند در

ص: 481

حالى كه قرآن اين گونه ندايشان مى كند: «و پروردگار تو آنچه خواهد مى آفريند و بر مى گزيند، [امّا] آنان را [توان] برگزيدن نيست. پاك و منزّه است خداى، و از آنچه انباز مى گيرند برتر است- قصص: 68»، (1) و: «و هيچ زن و مرد مؤمنى را نرسد كه چون خداى و پيامبر او كارى را فرمايند آنان را در آن كارشان اختيارى باشد- احزاب: 36»، و: «شما را چيست؟! چگونه داورى مى كنيد؟!. يا مگر شما را كتابى است كه در آن مى خوانديد،. كه شما راست در آن [جهان] هر چه گزينيد؟! يا مگر شما را بر ما پيمانهايى است رسا و پيوسته تا روز رستاخيز، كه هر چه حكم كنيد شما را باشد؟! از آنان بپرس كه كدامشان ضامن اين [دعوى] اند؛. يا مگر ايشان را انبازانى است (بتها و معبودانى جز خدا كه پشتيبان آنان باشند؟!) پس اگر راستگويند انبازان خويش بيارند- قلم: 36 الى 41».

و: «آيا در قرآن نمى انديشند يا بر دلها [شان] قفلها است؟- سوره محمّد صلّى اللَّه عليه و آله: 24». يا:

«و خدا بر دلهاى آنان مهر نهاده است، از اين رو در نمى يابند- توبه: 93»، يا: « [و مانند كسانى نباشيد كه] گفتند شنيديم و حال آنكه نمى شنوند. همانا بدترين جنبندگان به نزد خداوند، كران و گنگانند كه خرد را كار نمى بندند. و اگر خداى در آنان خيرى مى شناخت

ص: 482

شنواشان مى ساخت، و اگر [در حالى كه دلهاشان شنوايى ندارد] شنواشان مى ساخت هر آينه رويگردان شده بر مى گشتند- انفال: 21 الى 23»، (1) و: «گفتند: شنيديم و نافرمانى كرديم- بقره: 93». آرى مقام امامت از فضل خداوند است و آن را به هر كس كه خواهد عطا فرمايد و خداوند را فضلى عظيم است.

آنان را چه به انتخاب امام؟! حال اينكه امام دانايى است عارى از جهل، و سرپرستى است كه طفره نمى رود، امام معدن قدس و طهارت و طريقت و زهد و علم و عبادت است، و مخصوص به دعوت رسول خدا و تعيين او است، و از نسل مطهّر بتول است و در نژاد او سياهى نيست و رجس و پليدى راه ندارد و برايش منزلتى است كه هيچ داراى حسبى بدان دست نيابد، از خاندان قريش و نسب عالى هاشم و عترت آل رسول و مورد رضايت خدا است، شرف اشراف و شاخه اى از درخت عبد مناف است، برخوردار از علمى نامى و حلمى كامل است، امام آفريده شده براى امامت است و عالم به سياست و واجب الاطاعه است، او قائم به امر خدا، و ناصح بندگان خدا، و حافظ دين او است.

بى ترديد علم پيامبران و ائمّه عليهم السّلام كه خداوند موفّق و ياريشان فرمايد و از خزانه علم و حكمتش آن را كه بديگران نداده بديشان عطا فرمايد- ما فوق علم مردم روزگار

ص: 483

خود هستند، چنان كه خداى تعالى مى فرمايد: «آيا كسى كه به حقّ و درستى راه مى نمايد سزاوارتر و شايسته تر است كه پيروى شود يا آن كس كه خود راه نيابد مگر آنكه او را راه نمايند؟ پس شما را چه شده؟! چگونه حكم مى كنيد؟- يونس: 35»، (1) و باز مى فرمايد: «آنكه حكمت داده شده خير بسيارى نصيب او گرديده- بقره:

269»، و نيز در باره طالوت فرموده: «خدا او را بر شما برگزيده است و در دانش و تن فزونى و فراخى داده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كه خواهد دهد و خدا فراخى بخش و داناست- بقره: 247» و بپيامبرش فرموده: «و فضل خدا بر تو بزرگ است- نساء: 113».

و در باره امامان از خاندان و عترت و نسل او فرموده: «بلكه به مردم براى آنچه خدا به ايشان از فزونى و دهش خويش ارزانى داشته رشك و حسد مى برند. همانا ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و ايشان را فرمانروايى بزرگ بخشيديم. پس از آنان كسانى به او گرويدند و از آنان كسانى از او روى گرداندند و [اينان را] آتش بر افروخته [دوزخ اينان را بس است]- نساء: 54»، و بى ترديد هر بنده اى كه خداوند وى را براى امور بندگانش انتخاب فرمايد بجهت اين امر مهمّ سينه اش را وسعت بخشد و بدو شرح صدر دهد، و چشمه حكمت را بر دلش

ص: 484

روان ساخته و دانش را به او الهام فرمايد، ديگر پس از آن در پاسخ هيچ پرسشى در نماند، و در راه صوابى حيران نماند، (1) پس او همواره معصوم، مؤيّد، موفّق، مسدّد است، از هر خطا و لغزشى در امان است، و اين خصوصيّت را خداوند بدو ارزانى داشته تا وى حجّت بر خلق و گواه بر بندگانش باشد، و ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ، پس آيا بشر بر چنين چيزى قادر است تا او را انتخاب كرده يا برگزيند؟ و آيا فرد منتخب ايشان چنين اوصافى را دارد تا او را مقدّم بدارند؟!.

به بيت اللَّه سوگند كه با حقّ دشمنى نمودند و كتاب خدا را به پشت انداختند، گويا نمى دانند، و در كتاب خدا هدايت و شفاء است، آن را به كنارى انداختند و از هوى و هوس تبعيّت نمودند و خدا ايشان را سرزنش كرد و دشمن داشت و بدبخت كرد.

خداوند متعال فرموده: «و كيست گمراه تر از آن كس كه بى رهنمونى از سوى خدا كام و هوس خويش را پيروى كند؟ همانا خدا گروه ستمكاران را راه ننمايد- قصص 50»، و نيز فرموده: «پس نگونسارى و هلاكت باد بر آنان و [خدا] كارهاشان را تباه و ناچيز ساخت- سوره محمّد صلّى اللَّه عليه و آله: 10»، و: « [اين] به نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان آورده اند دشمنى بزرگ است، و اين گونه خداى بر دل هر گردنكش خودكامه اى مهر مى نهد- غافر:

35».

ص: 485

(1) 311- حسن بن علىّ بن فضّال گويد: حضرت رضا عليه السّلام فرمود: امام علائم و نشانه هايى دارد: امام در علم و حكمت و تقوا و صبر و شجاعت و سخاوت و عبادت از همه برتر است، امام مختون متولّد مى شود، پاك و مطهّر است، همان گونه كه از مقابل مى بيند از پشت سر نيز مشاهده مى كند، سايه ندارد، از بطن مادر با دو كف دست بر زمين مى افتد و با صداى بلند شهادتين مى گويد، امام محتلم نمى شود، چشمش به خواب مى رود ولى قلبش بيدار است، محدّث است (صداى فرشته وحى را استماع مى كند ولى او را مشاهده نمى كند)، زره پيامبر كاملًا اندازه او است، بول و غائط او ديده نمى شود، زيرا خداوند زمين را مأمور كرده هر چه از او خارج مى شود را ببلعد «1»، شميم امام از مشك خوشتر، به مردم از خودشان سزاوارتر، و بر آنان دلسوزتر از

ص: 486

پدر و مادرشان است، از تمام مردم در برابر خداوند متواضع تر و از همه بدان چه امر مى كند بيشتر عمل مى كند، و از همه بيشتر، در آنچه ديگران را نهى مى كند دورى مى نمايد، امام دعايش مستجاب است بطورى كه اگر دعا كند كه صخره اى دو نيم شود همان خواهد شد، (1) اسلحه پيامبر و شمشير آن حضرت؛ ذو الفقار در نزد او است، نزد امام صحيفه اى است كه در آن نام تمام شيعيان او تا روز قيامت مكتوب است، و نيز نوشته ديگرى كه اسامى تمام دشمنانش تا روز قيامت مكتوب مى باشد، «جامعه»؛ صحيفه اى به طول هفتاد ذراع؛ مشتمل بر تمام نيازهاى بنى آدم است نزد او مى باشد، جفر اكبر و اصغر كه پوست قوچى است و جميع علوم حتّى مجازات يك خراش و حتّى زدن يك تازيانه يا نيم يا ثلث در آن ثبت شده و نيز مصحف فاطمه عليها السّلام نزد او است «1».

ص: 487

(1) 312- خالد بن أبى الهيثم گويد: از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم: مردم فكر مى كنند كه زمين داراى ابدالى است، آنان چه كسانى مى باشند؟

حضرت فرمود: راست مى گويند، ابدال؛ اوصياء مى باشند، خداوند ايشان را بدل از انبياء قرار داده است هنگامى كه وفات مى يابند، و ايشان را به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خاتمه داد.

و نيز از آن حضرت مطالبى در نكوهش جماعت غلات، و تكفير و گمراه دانستن و بيزارى از آنان و طرفدارانشان نقل شده است، و در آنها علّتى كه سبب گرايش به اين اعتقاد فاسد باطل است ذكر شده و قسمتى از آنها در پيش از اين در همين كتاب گذشت.

و نيز رواياتى از پدران و فرزندان آن حضرت عليهم السّلام نيز در حقّ آنان و دستور به لعن و بيزارى از ايشان رسيده، و همچنين دستور بر اشاعه حال آنان رسيده، و اينكه اعتقاد زشت آنان در همه جا آشكار شود، تا مبادا شيعيان ضعيف فريب سخنان ايشان را بخورند، و نكند مخالفان آنان اعتقاد يابند كه شيعه اماميّه به تمامى بر آن عقيده است، از آن به خداى پناه مى بريم و از كسانى كه آن را اعتقاد و مذهب خود داشته اند.

ص: 488

(1) 313- و از جمله مطالبى كه حضرت رضا عليه السّلام در بيان خطا و گمراهى ايشان از دين قيّم بيان داشته اين يكى روايتى است- كه به اسناد گذشته- از حضرت امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه: حضرت رضا- صلوات و تحيّات بر او باد- فرمود:

اين گروه گمراه كافر چيزى جز از ناحيه جهل خود باندازه نفوس خود نياوردند، تا اينكه تعجّبشان به آن شدّت يابد، و احترام بسيارى كه از آن آوردند، همه و همه موجب شد در نظرات فاسد خود استبداد بخرج دهند، و اقتصار بر عقول قاصر خود نموده و سالك مسالك غير واجب گشته از دين قويم و آئين مستقيم منحرف گردند، تا اينكه قدر خدا را كوچك داشته و امر او را حقير دانستند، چرا كه ندانسته بودند كه او ذاتاً قادر است و غنىّ، همو كه قدرت و توانش عاريه از كسى نيست و نه غنايش وابسته به كسى است، كه فقر و غنا و عجز و توان همه و همه در يد قدرت اوست با هر كس هر طور بخواهد رفتار مى فرمايد.

پس تمام بندگان نظر به بنده اى نمودند كه خداوند او را مشمول قدرتى ساخته بود تا فضل خود را نزد او به نمايش گذارد، و با كرامت خود او را برگزيد تا حجّت را بر مردمان

ص: 489

تمام گردانده و آنچه بدو ارزانى داشته ثواب طاعت خود قرار دهد و باعث گوش دادن به فرمان خود سازد و موجب ايمنى بندگانش از هر خطا و سهوى در باره كسى باشد كه او را بر ايشان حجّت و الگو معيّن نموده باشد، پس همه مانند طالبان ملكى از ملوك دنيا گرديده كه جوياى فضل او شده و آرزومند جايزه او باشند، و اميد پناهندگى به سايه او و شور و نشاط به معروف او داشته باشند و اينكه به أهل اينان به بهترين عطايى كه در طلب دنيا ايشان را يارى كرده و از تعرّض به مكاسب و مطالب پست و فرو مايه نجات داده بازگردد، (1) پس از ميانشان گروهى از راه و طريق آن ملك پرسش نمودند تا سر راهش نشسته و مراقب او باشند و ميل و رغبت خود را متوجّه آن ساخته و تعلّق خاطر به رؤيت و ديدن او داشتند، چرا كه بديشان گفته شده بود: بزودى او را با سپاهى عظيم مشتمل بر سواره و پياده و دسته هاى بسيار خواهيد ديد، پس چون او را مشاهده نموديد به او نهايت تعظيم و احترام را بگذاريد و آن مقدار كه واجب است اقرار به مملكت او كنيد، و مبادا او را به اسم ديگرى صدا كنيد، و او را همچون ديگران تعظيم كنيد كه حقّ ملك را پايمال نموده و از قدرش بكاهيد كه در اين صورت از جانب او مستحقّ مجازات بزرگى شويد.

ص: 490

(1) پس همگى گفتند: ما در اين راه نهايت تلاش و كوشش خود را بكار خواهيم بست، پس ديرى نپاييد كه يكى از بندگان سلطان در سپاهى كه توسّط خود او ترتيب داده بود با مردى كه در بين آنان قرار داشته و اموالى كه پيشكش كرده بود بر آنان ظاهر و نمايان شد، آنان نظر انداختند- و فقط چشم براه سلطان بودند- (چون او را نديدند) آن همه امكانات در دست آن بنده كه سرورش بدو داده بود زياد پنداشتند و اينكه منعم كس ديگرى است و او تنها بنده اى از بندگان اوست را از خاطر خود دور داشته و در مقابل آن بنده همان احترامى كه به سلطان مى نهند گذارده و به نام؛ او را خواندند، و ديگر منكر اين شدند كه بالاتر از او سلطانى باشد يا اينكه او را مالك و صاحبى است.

با ديدن اين رفتار آن بنده اى كه مشمول نعمت سلطان واقع شده بود و باقى سپاه؛ با زجر و نهى از اين رفتار بديشان روى آورده و از تمام آن القاب اظهار برائت و بيزارى نمودند، و به ايشان خبر دادند كه سلطان همان است كه اين همه نعمت را بر آن بنده عطا فرموده و مخصوص اين مقام گردانده و اين عقيده اى كه بدان قائل شده ايد موجب غضب و عذاب سلطان شده و تمام آرزوهايتان در باره او به باد فنا خواهد رفت، ولى آن مردم شروع به تكذيب اينان نموده و همان حرف سابق خود را براى آنان تكرار كردند.

ص: 491

(1) پس چيزى نگذشت تا اينكه همه آنان مشمول خشم و غضب سلطان شدند از آنجا كه اين مردم او را با بنده اش برابر دانسته، و وى را در حوزه مملكت خود معيوب داشته، و حقّ عظيم او را پايمال نموده اند، بدين جهت تمام ايشان را در زندان خود محبوس كرد و افرادى را مأمور ساخت تا شكنجه و عذاب سختى بديشان بچشانند.

پس همچنين اين جماعت (غلات) أمير المؤمنين عليه السّلام را بنده اى يافتند كه خداوند او را مشمول كرامت خود فرموده تا فضل خود را آشكار ساخته و حجّت خود را اقامه فرمايد، اينان نيز خالقشان را نزد خود كوچك شمردند كه خداوند علىّ را بنده اى قرار داده و علىّ را بالا داشتند كه خداوند عزّ و جلّ پروردگار او باشد، و او را به نامى جز اسم او ناميدند، پس حضرت أمير و پيروان هم مذهب او و شيعيانش ايشان را از اين طرز تفكّر بازداشته و به آنان گفتند: اى جماعت، به تحقيق علىّ و فرزندان او همگى بندگانى محترم و مخلوق و تدبير شده اند، نيرو و توانى جز آنچه خداوند ربّ العالمين بديشان عنايت فرموده ندارند، و مالك و صاحب هيچ چيز جز آنچه خداوند بديشان عطا فرموده نيستند، نه مرگ، نه زندگى، نه نشور، نه قبض، نه بسط، نه حركت، نه سكون، و تمام اختياراتشان در حوزه اى كه خدا بديشان توان داده و مكلّف ساخته دور مى زند،

ص: 492

و بى شكّ پروردگار ايشان منزّه و برتر از صفات مخلوقين و متعالى و بالاتر از خصوصيات محدودين است، و بى ترديد هر كه اين جماعت (حجج الهى) يا يكى از ايشان را بغير از خداوند معبود خود گيرد او از جمله كافرين بوده و راه راست را گم كرده است.

مع الأسف آن جماعت غالى مخالفت كرده و دنبال هواى نفس خود را گرفته و در سركشى خويش سرگشته و كوردل ماندند، پس آرزوهايشان بباد رفت و خواسته هاشان به حرمان و خسارت افتاد، و در عذاب و شكنجه دردناك باقى ماندند.

(1) 314- و همچنين به إسناد قبل از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام براى ما نقل شده كه:

امام رضا عليه السّلام فرموده: هر كس در باره أمير المؤمنين عليه السّلام از مرز عبوديّت آن حضرت تجاوز نمايد از جمله خشم گرفتگان بر آنان و از گمراهان خواهد شد.

و خود حضرت أمير عليه السّلام فرموده: از مرز عبوديّت ما تجاوز نكنيد، سپس هر چه مى خواهيد بگوييد، هر چند به غايت آن در حقّ ما نخواهيد رسيد، و مبادا به غلوّ افتيد مانند غلوّى كه نصارى بدان مبتلا شدند، زيرا من از تمام غلات بيزارم.

در اين وقت مردى برخاسته و گفت: اى زاده رسول خدا، پروردگارت را براى ما

ص: 493

وصف فرما زيرا اطرافيان ما در آن دچار اختلاف شده اند.

(1) پس آن حضرت پروردگار را به زيباترين نوع آن وصف كرد و ستود و او را از هر چه درخور ربوبيّت او نيست پاك و منزّه ساخت.

آن مرد گفت: پدر و مادرم فدايت اى زاده رسول خدا، همراهان من موالات شما را پذيرفته اند و مى پندارند اين اوصاف كه شما بر شمرديد همه از صفات علىّ عليه السّلام است، و اينكه او خداى جهانيان است.

راوى گويد: با شنيدن اين مطلب تمام اندام آن حضرت بلرزه افتاد و عرق كرده و گفت:

پاك و منزّه است اللَّه از آنچه ظالمان و كافران در باره اش قائلند، برترى بزرگ!! مگر علىّ همچون ديگران نبود! خوراك تناول مى كرد و مانند ديگران مى نوشيد، نكاح مى نمود، در نهايت محدث و پديده اى مانند ديگران بود؟ و با تمام اين اوصاف خاضعانه نماز مى گزارد، و در برابر خداوند خوار و ذليل بود، و دائماً به سوى پروردگارش بازگشت و انابه داشت، آيا دارنده چنين صفاتى معبود است؟! اگر اين گونه باشد پس هر كدام از شما يك خدا است، زيرا در تمام اين صفات كه معرّف حدوث است مشاركت دارد!!.

آن مرد گفت: اى زاده رسول خدا! آنان معتقدند وقتى علىّ از جانب خود معجزاتى را

ص: 494

آورد كه جز خدا بر آن قادر نيست، اينها همه دلالت مى كند كه او معبود و خدا است، و اينكه ميان ديگر مخلوقات محدث عاجز؛ با صفات ايشان ظاهر شده با اين كار مردم را دچار اشتباه و تلبيس ساخته و آزموده تا بدو معرفت يابند، و ايمانشان به او از سر اختيار از جانب خودشان باشد.

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: أوّلين مطلب اينكه ايشان بركنار و جداى از اين مطلب نيستند كه فردى همين عقيده را بر ايشان برگردانده و بگويد: وقتى از او (علىّ) فقر و نادارى ظاهر مى شود دلالت مى كند: فردى كه اين صفات دارد و افراد ضعيف و نيازمند نيز مانند اويند ديگر عمل و كردار او معجزه نمى باشد، پس از همين جا دريابند آنكه معجزات را ظاهر ساخته تنها از جانب قادر و توانايى است كه هيچ شباهتى به مخلوقين ندارد، نه فعل محدث و پديده اى كه همانند ضعيفان در صفات ضعف و ناتوانى است!!.

(1) 315- و نقل است كه مأمون در باطن ميل داشت كه امام رضا عليه السّلام در بحث با كسانى كه روبرو مى شود درمانده و عاجز شود و حريفش بر او چيره گردد، هر چند در ظاهر غير اين را مى نمود، پس گروهى از فقيهان و علماى أهل كلام نزد او گرد آمدند، و در پنهان به ايشان گفته بود در باره مسأله امامت با او بحث كنيد و محور بحث شما همين مطلب باشد،

ص: 495

(1) پس [چون مجلس حاضر شد] حضرت رضا عليه السّلام به ايشان فرمود: شما يكتن از ميان خود انتخاب كنيد كه او از طرف شما با من گفتگو نمايد، كه هر چه بر او لازم آيد بر تمام شما نيز لازم آمده باشد، ايشان نيز از بين حاضران مردى بنام يحيى بن ضحّاك سمرقندىّ را برگزيدند كه در خراسان همانندى نداشت، حضرت به او فرمود: از هر چه مى خواهى سؤال كن، او گفت: راجع به مسأله امامت مى پرسم، شما چگونه ادّعاى امامت مى كنيد براى كسى كه امامت نكرد، و رها مى كنيد كسى را كه امامت كرد و مردم هم به امامت او رضايت دادند؟

امام فرمود: اى يحيى، نظرت در باره كسى كه تصديق كننده فردى است كه او خود را تكذيب كرده چيست، و آنكه تكذيب كننده كسى است كه خود را راستگو مى داند، بگو ببينم كدام يك از اين دو حقّ و درستكارند و به حقيقت رسيده اند، و كدام يك از آن دو باطل و خطا كارند؟

يحيى ساكت ماند، مأمون به او گفت: پاسخ بده، گفت: اى أمير المؤمنين مرا از پاسخ اين پرسش معاف بفرماييد، مأمون گفت: اى أبو الحسن براى ما مقصود خود را از اين پرسش بيان فرماييد، امام فرمود: يحيى چاره اى ندارد جز اينكه خبر دهد از رهبران او كداميك خود را تكذيب كردند و كدام يك تصديق نمودند؟ و اگر فكر مى كند كه آنان تكذيب كردند پس كذّاب شايسته امامت نيست، و اگر مى پندارد كه ايشان تصديق كردند، پس از جمله

ص: 496

ايشان اوّلى است كه گفته است: من بر شما ولايت يافتم ولى بهترين شما نيستم، و آنكه پس از وى بود در باره اش گويد كه بيعت با خليفه أوّل اشتباه و خطا بود، هر كه بمانند اين كار را پس از آن تكرار كند او را بكشيد، قسم بخدا نپسنديد و راضى نبود براى فردى كه عمل ايشان را تكرار نمايد مگر به قتل و كشته شدن! پس آنكه بهترين مردم نيست- در حالى كه بهترى وجود ندارد مگر به صفات و ويژگيهايى كه يكى از آنها علم است و يكى جهاد و كوشش و ديگر فضائل و آنها در او نبود- و هر كس بيعت با او به امامت؛ لغزش و اشتباه باشد كه موجب كشتن كسى باشد كه مانند آن را ترك نمايد، چطور امامت چنين فردى براى ديگران مورد قبول باشد و وضع او اين باشد؟ آنگاه خود او روى منبر گفت: مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود هر گاه او از طريق مستقيم مرا به كجى كشانيد شما مردم مرا براه راست آوريد، هر گاه خطائى از من سر زد مرا راهنمايى كنيد، بنا بر اين اينان بنا به قول خودشان امام نيستند، چه صادق باشند چه كاذب! يحيى ديگر هيچ پاسخى براى گفتن نداشت. پس مأمون از كلام آن حضرت شگفت زده شده و گفت: اى أبو الحسن در روى زمين كسى نيست كه اين طور نيكو سخن گويد جز شخص شما!.

(1) 316- آن حضرت فرموده: بهترين توشه اى كه شخص دانشمند دوستدار ما براى

ص: 497

روز فقر و نياز و ذلّت خود ذخيره مى كند، حمايت علمى از دوستان ناتوان ما، و نجات ايشان از چنگال دشمنان خدا و رسول او است. [در اين صورت] وقتى از قبر برخيزد صفوف فرشتگانى را مشاهده كند كه از محلّ قبر تا جايگاهش در بهشت برين صف كشيده اند، و او را با بالهاى خود بلند نموده و به عمارت مخصوصش در بهشت حمل كرده و به او مى گويند: آفرين بر تو! خوشا بحالت، اى كسى كه دشمنان خوبان را مقهور ساخته و از ائمّه اطهار خود حمايت و طرفدارى مى نمودى!.

(1) 317- و به اسناد قبل از امام عسكرىّ نقل است كه: مردى بر حضرت رضا عليه السّلام وارد شده و گفت: اى زاده رسول خدا، امروز چيز عجيبى ديدم.

فرمود: چه چيزى؟

گفت: مردى همراه ما بود كه اظهار موالات آل محمّد و بيزارى از دشمنانشان را مى نمود، ولى امروز او را ديدم كه لباسى بدو بخشيده بودند و به همين حال او را در بغداد مى گردانده و منادى در مقابل او فرياد مى زد: اى گروه مسلمانان، توبه اين مرد رافضى را بشنويد، سپس مردم نيز به او مى گفتند: بگو!، و او اين گونه مى گفت: بهترين مردم

ص: 498

پس از رسول خدا «أبا بكر» است، و هنگامى كه اين كلام بر زبان مى راند همه فرياد مى كشيدند كه: توبه كرد! و أبو بكر را بر علىّ بن أبى طالب برتر و تفضيل داشت.

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: وقتى خلوت شد اين حديث را برايم تكرار كن، من نيز در زمان مقتضى آن را تكرار كردم، آن حضرت فرمود: تنها بدين جهت بار نخست سخن آن مرد در حضور اين خلق وارونه را برايت تفسير نكردم چون از انتقال آن به ديگران كراهت داشتم كه دست آن مرد رو شده و مورد ايذاء و آزار آنان قرار گيرد- آن مرد نگفت: «بهترين مردم پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله «أبو بكر» است كه با اين سخن او را بر علىّ تفضيل داده باشد، بلكه گفت «أبا بكر» است، (و چون بحالت نصب نام أبو بكر برده شده) پس او را منادى قرار داد تا موجب رضايت اطرافيان جاهل خود گردد، تا از شرّ و اذيّت ايشان در امان بماند، خداوند متعال اين توريه را از ناحيه رحمت خود براى شيعيان و دوستداران ما قرار داده است.

(1) 318- و به اسناد قبل از امام عسكرىّ نقل است كه فرمود: وقتى ولايتعهدى براى حضرت رضا عليه السّلام قرار گرفت، دربان او بر حضرت وارد شده و گفت:

ص: 499

گروهى پشت در ايستاده اند و اذن دخول خواسته و مى گويند: ما از شيعيان علىّ عليه السّلام هستيم!.

(1) حضرت فرمود: من فعلًا مشغولم آنان را بازگردان.

و اين آمد و شدها و جواب منفى امام دو ماه بطول انجاميد، تا جايى كه ديگر از رسيدن به او نااميد شده و به دربان گفتند: به آقايمان بگو ما از شيعيان پدرت علىّ عليه السّلام هستيم! اين ماجرا موجب شماتت و سرزنش دشمنانمان بر ما شده، و ما اين بار بازگشته و از اين شرمندگى و شكستن غرورى كه بما رسيده، و عجز از احتمال دردى كه به سبب شماتت از ناحيه دشمنانمان به ما خواهد رسيد از شهر خود خواهيم گريخت.

حضرت رضا عليه السّلام به دربان خود فرمود: اجازه بده داخل شوند، آنان وارد شده سلام كردند ولى آن حضرت نه جواب سلامشان را داد و نه اذن جلوس صادر كرد، و همان طور ايستادند.

همگى گفتند: اى زاده رسول خدا، اين چه جفاى عظيم و استخفاف پس از آن حجاب سخت است! ديگر چه جفائى مانده تا بر سر ما آيد؟!

ص: 500

(1) حضرت رضا عليه السّلام فرمود: اين آيه را بخوانيد: «و هر مصيبتى كه به شما رسد به سبب كارهايى (خطا و گناهانى) است كه دستهايتان كرده و از [گناهان] در مى گذرد- شورى 30»، بخدا سوگند كه من در اين كار تنها به خداوند و رسول او و أمير المؤمنين و پدران پاكم پس از او اقتدا كردم، آنان بر شما نكوهش كردند من نيز اقتدا نمودم.

گفتند: براى چه اى زاده رسول خدا؟! فرمود: براى اين ادّعا كه شما شيعه أمير المؤمنين هستيد! واى بر شما! شيعيان او حسن و حسين و سلمان و أبو ذرّ و مقداد و عمّار و محمّد بن أبى بكر بودند، همانها كه ذرّه اى از دستورات او سرپيچى نكردند، حال اينكه شما در بيشتر كردارتان با او مخالفيد، و در بيشتر فرائض خود كوتاهى ورزيده و بزرگى حقوق برادران خود را در باره خدا خوار و بى مقدار مى داريد، و آنجا كه نبايد تقيّه مى كنيد، و آنجا كه بايد؛ تقيّه نمى كنيد، اگر شما در همان ابتداى كار مى گفتيد ما از موالى و محبّين اوئيم و از دوستداران اولياى او و دشمنان دشمنان او هستيم من منكر اين قول شما نشده بودم، و ليكن اين مقام و مرتبه شريفى بود كه شما مدّعى آن شده ايد، اگر كردار شما گفتارتان را تصديق نكند به هلاكت افتيد، مگر اينكه رحمت پروردگارتان آن را تلافى كند.

ص: 501

(1) آنان گفتند: اى زاده رسول خدا، ما همگى بدرگاه خدا استغفار كرده و از اين گفته خود توبه مى كنيم، بلكه مى گوييم- همان طور كه شما بما آموختيد-: ما محبّ شما و اولياى شمائيم، و دشمنان دشمنان شما هستيم.

حضرت رضا عليه السّلام فرمود: آفرين و مرحبا به شما برادران و محبّينم! بيائيد بالا، و آنقدر آنان را به بالا خواند تا تك تكشان را در بغل گرفت، سپس به دربان خود فرمود:

چند بار ايشان را مانع شدى؟ گفت: شصت بار.

فرمود: به همان تعداد نزد ايشان رفته و ضمن سلام؛ سلام مرا به ايشان برسان.

اكنون با اين استغفار و توبه همه گناهان خود را محو و پاك ساختند، و به جهت محبّت و موالاتشان به ما مستحقّ كرامت شده اند، و از حال ايشان و امور ناخورانشان تفقّد كن؛ نفقات بسيار و احسان فراوان و هداياى بسيارى بديشان داده و زيانشان را جبران كن.

ص: 502

«احتجاج امام أبو جعفر ثانى محمّد بن علىّ عليهما السّلام» «در انواع مختلف از علوم دينى و مذهبى»

«احتجاج امام أبو جعفر ثانى محمّد بن علىّ عليهما السّلام» «در انواع مختلف از علوم دينى و مذهبى»

(1) 319- أبو هاشم داود بن قاسم جعفرى گويد: از حضرت جواد عليه السّلام پرسيدم:

«أحد» در آيه مباركه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» به چه معنا است؟

فرمود: يعنى اتّفاق همگان بر يكتايى او، چنان كه خود فرموده: «و اگر از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و آفتاب و ماه را رام گردانيده هر آينه گويند:

خداى- سوره عنكبوت: 61»، سپس براى او شريك و صاحبى قائل مى شوند.

پرسيدم: در باره آيه: «چشمها او را درنيابد- انعام: 103» توضيح فرماييد.

فرمود: اى أبو هاشم، اوهام دلها دقيقتر از چشمهاى ديدگان مى باشد، تو با وهم خود قادرى شهرهاى سند و هند و حتّى بلادى كه به آنها وارد نشدى را درك كنى، ولى با چشمهايت قادر به درك آنها نيستى، بنا بر اين اوهام قلب و دلها او را درك نمى كند تا چه رسد به چشمهاى ديدگان!!.

ص: 503

(1) 320- از امام جواد عليه السّلام سؤال شد: آيا روا است بخدا گويند: او چيزى است؟

فرمود: آرى، با اين كار او را از حدّ ابطال (خدايى نيست) و حدّ تشبيه (مانند ساختن او را به مخلوق) خارج مى كنى «1».

(2) 321- أبو هاشم جعفرىّ گويد: خدمت امام جواد عليه السّلام بودم كه مردى از آن حضرت پرسيد: بمن بفرماييد آيا اسماء و صفاتى كه در قرآن براى خداوند آمده، آن اسماء و صفات، خود پروردگار است؟

امام فرمود: كلام تو داراى دو معنى است، اگر مقصود تو كه مى گويى اينها خود او هستند اين است كه خدا متعدّد و متكثّر است كه خدا برتر از آنست، و اگر مقصود تو اين است كه اين اسماء و صفات هميشگى و ازلى هستند، ازلى بودن دو معنى دارد: نخست اگر بگويى خدا هميشه بآنها علم داشته و شايسته آنها بوده، صحيح است، دوم و اگر بگويى

ص: 504

تصوير آنها و الفباى آنها و حروف مفرده آنها هميشگى بوده، پناه به خدا مى برم كه با خداوند چيز ديگرى در ازل بوده باشد، بلكه خدا بود و مخلوق نبود، سپس اين نامها و اسماء و صفاترا پديد آورد تا بين او و مخلوق خود واسطه باشند و توسّط آنها به درگاه خدا تضرّع كنند و او را بپرستند و آنها همه ذكر او باشند، خدا بود و ذكر نبود و كسى كه توسّط ذكر ياد شود همان خداوند قديم است كه هميشه بوده و اسماء و صفات همه مخلوقند، و معانى آن و آنچه از آنها مقصود است همان خدايى است كه اختلاف و بهم پيوستگى او را سزاوار نيست، چيزى كه جزء دارد اختلاف و بهم پيوستگى دارد (نه خداى يگانه يكتا)، (1) و نيز نبايد گفت خدا كم است و زياد است بلكه او به ذات خود قديم است، زيرا هر چيز كه يكتا نباشد تجزيه پذير است و خدا يكتا است و تجزيه پذير نيست و كمى و زيادى نسبت به او تصوّر نشود هر چيز كه تجزيه پذيرد و كم و زيادى نسبت به او تصوّر شود مخلوقى است كه بر خالق خويش دلالت كند، اينكه گويى خدا توانا است خود خبر داده اى كه چيزى او را ناتوان نكند و با اين كلمه عجز را از او برداشته و ناتوانى را غير او قرار داده اى و نيز اينكه گويى خدا عالمست، با اين كلمه جهل را از او برداشته و نادانى را غير او قرار داده اى و چون خدا همه چيز را نابود كند، صورت تلفّظ و مفردات حروف را

ص: 505

هم نابود كند، و آنكه علم و دانائيش هميشگى است هميشه باشد.

(1) پرسيد: (در صورت از بين رفتن الفاظ) پس چگونه خداى خود را شنوا مى ناميم؟

فرمود: از آن جهت كه آنچه با گوش درك شود بر خدا پوشيده نيست ولى او را به گوشى كه در سر فهميده مى شود توصيف نمى كنيم، همچنين او را بينا مى ناميم از آن جهت كه آنچه با چشم درك شود مثل رنگ و شخص و غير اينها بر او مخفى و پوشيده نيست، ولى او را به بينايى نگاه چشم وصف و تعريف نكنيم، و نيز او را لطيف مى ناميم براى آنكه به هر لطيفى (كوچك و بزرگى) دانا است، مانند پشه و كوچكتر از آن؛ و موضع راه رفتن و شعور جنسى او و مهرورزى به فرزندان او، و سوار شدن برخى بر برخى ديگر و بردن خوردنى و آشاميدنى او براى فرزندانش در كوهها و كويرها و نهرها و خشكزارها، از همين جا دريافتيم كه آفريننده پشه لطيف است بدون كيفيت، كيفيت تنها مختصّ مخلوق است كه چگونگى دارد، و نيز خداى خود را توانا ناميم نه از جهت قدرت مشت كوبى كه ميان مخلوق مشهور است، اگر توانايى او قدرت مشت كوبى معمول ميان مخلوق باشد تشبيه به مخلوق مى شود و احتمال زيادت برد و آنچه احتمال زيادت برد احتمال كاهش برد

ص: 506

و هر چيز كه ناقص و كاست باشد قديم نباشد و چيزى كه قديم نيست عاجز است، پس ربّ و خداى ما- تبارك و تعالى- شبه و مانند آنها نيست، و عارى از هر ضدّ و ندّ (شريك) و كيفيت و نهايت و تبديلى است، بر دلها و قلوب حرام است كه او را حمل كند (يا: حرام است او را تشبيه كند) و اينكه اوهام او را محدود سازد و اينكه ضمائر او را به تصوير كشد، چه ذات اقدس الهى أجلّ و أعزّ از ادات و ابزار خلق او، و نشانه هاى مخلوق او است، برتر است از آنچه مى گويند برترى بزرگ.

(1) 322- ريّان بن شبيب گويد: وقتى مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به عقد ازدواج حضرت جواد عليه السّلام درآورد جماعت عبّاسيّون با خبر شده و بر آنان بسيار گران آمد و از اين تصميم سخت ناراحت شده و ترسيدند كار آن حضرت به همان جا كشد كه كار پدرش امام رضا عليه السّلام انجاميد، و منصب ولايتعهدى مأمون به او و بنى هاشم انتقال يابد، از اين رو با هم گرد آمده و در اين مهمّ به بحث پرداختند و نزديكان فاميل مأمون نزد او آمده و گفتند: اى أمير المؤمنين، شما را به خدا سوگند كه از اين تصميمى كه در باره تزويج ابن الرّضا گرفته اى صرف نظر كنى، زيرا ما در هراسيم نكند منصبى كه خدا بما داده از دستمان خارج شود، و شما با اين كار لباس عزّتى كه خدا بما پوشانده از دستمان درآورى،

ص: 507

زيرا شما نيك به كينه ديرينه و تازه ما به اين دسته (بنى هاشم) واقفيد، و به شيوه خلفاى پيشين با اينان آگاهى كه (بر خلاف شما) آنان را تبعيد كرده و كوچك مى داشتند، و ما در آن رفتارى كه شما نسبت به پدرش رضا انجام دادى در هول و هراس بوديم، تا اينكه خود خداوند تشويش ما را از ناحيه او برطرف فرمود، شما را بخدا قسم مبادا دوباره ما را به اندوهى كه به تازگى از سينه هاى ما رخت بسته بازگردانى، و نظر خود را در مورد تزويج امّ الفضل از فرزند علىّ بن موسى به سوى فرد ديگرى از خانواده و دودمان بنى عبّاس كه در خور آن هستند بازگردانى؟ (1) مأمون به آنان گفت: امّا هر آنچه ميان شما و اولاد ابى طالب است؛ سبب آن تنها خود شمائيد و اگر خودتان انصاف دهيد هر آينه آنان (به خلافت) شايسته ترند، و امّا رفتار خلفاى گذشته نسبت به آنان كه گفتيد همانا آنان با اين عمل خود قطع رحم و خويشاوندى نمودند و از اينكه من نيز مانند ايشان مرتكب آن شوم به خدا پناه مى برم! و قسم بخدا من از آنچه نسبت به ولايتعهدى علىّ بن موسى الرّضا انجام دادم هيچ گونه پشيمان نيستم، و بى ترديد من خود از او درخواست نمودم كه كار خلافت را بدست گرفته و من خود آن مقام را از خود دور ساختم، ولى او از پذيرش آن خوددارى كرد و مقدّرات الهى چنان پيش آمد كه ديديد.

ص: 508

(1) و امّا اينكه من محمّد بن علىّ (حضرت جواد عليه السّلام) را براى دامادى خود انتخاب نمودم تنها بواسطه برترى او با خردسالى اش در دانش و علم بر تمام علماى زمان مى باشد و براستى كه دانش او شگفت انگيز است، و من اميد آن دارم آنچه من از او خبر دارم او خود براى تمام مردم آشكار و هويدا سازد تا همه دريابند كه نظر و رأى صواب همان است كه من در باره او انجام داده ام!.

عبّاسيّون در پاسخ مأمون گفتند: گر چه رفتار و كردار اين جوان خردسال تو را به شگفتى واداشته و شيفته خود ساخته ولى در هر حال او كودكى است كه ميزان معرفت و فهم او اندك مى باشد، پس او را مهلت داده و صبر كن تا عالم شده و در دانش دين فقيه گشته و دانش بجويد، بعداً هر چه خواهى در باره او انجام بده!.

مأمون گفت: واى بر شما! من از شما به حال اين جوان آشناترم، او از خاندانى است كه علم ايشان از جانب خدا و بسته به دانش عميق بى انتها و الهامات پروردگار است.

پدران او پيوسته در علم دين و ادب از همگان بى نياز بوده و دست همگان از رسيدن به حدّ كمال آنان كوتاه و نيازمند به درگاه ايشان بوده است، اگر مى خواهيد او را آزمايش كنيد تا دريابيد كه من سخن براستى گفتم و صدق كلام من بر شما هويدا گردد؟!.

گفتند: ما از آزمايش او خشنوديم، پس اجازه بفرماييد ما كسى را در حضور شما

ص: 509

بياوريم تا از او مسائل فقهى و احكام اين دين را پرسش كند، اگر جواب درست داد ما ديگر اعتراضى نداشته و بر شما خرده نخواهيم گرفت، و استوارى و محكمى انديشه أمير المؤمنين نزد آشنا و غريب و دور و نزديك آشكار مى گردد، و اگر از دادن پاسخ درمانده و عاجز شد در اين صورت سخن ما روشن شود كه تنها از سر مصلحت بينى بوده.

(1) مأمون گفت: هر زمانى كه خواستيد اين مطلب را [در حضور من] عملى سازيد.

آنان از نزد مأمون خارج شده و رأى همه بر اين شد كه از يحيى بن أكثم كه قاضى بزرگ آن زمان بود بخواهند تا پرسشى از امام جواد عليه السّلام نمايد كه او قادر بپاسخ آن نباشد، و براى اين مهمّ وعده اموالى نفيس و وعده هاى فراوانى باو دادند، آنگاه نزد مأمون آمده از او خواستند زمانى را براى اين مطلب تعيين كند كه همه در آن روز در حضور مأمون جمع شوند، مأمون نيز روزى را براى اين مجلس تعيين نمود و در آن روز همه آمدند و يحيى بن أكثم نيز حاضر شد، و مأمون دستور داد براى امام جواد عليه السّلام تشكى پهن كنند و دو بالش روى آن نهند، آن حضرت كه نه سال و چند ماه داشت به مجلس آمده و ميان آن دو بالش جلوس فرمود،

ص: 510

(1) و يحيى نيز مقابل آن حضرت نشسته و أهل مجلس هر كدام در جاى خود قرار گرفتند، و مأمون نيز بر روى تشكى چسبيده به تشك آن حضرت نشسته بود.

يحيى رو به مأمون نموده و گفت: اى أمير المؤمنين اذن مى فرمايى از أبو جعفر پرسش كنم؟

مأمون گفت: از خود او اجازه بگير! پس يحيى رو به آن حضرت كرده گفت: فدايت شوم اجازه مى فرمايى بپرسم؟

حضرت فرمود: بپرس!.

يحيى گفت: فدايت شوم نظر شما در باره فردى كه در حال احرام شكارى را بكشد چيست؟

حضرت جواد عليه السّلام فرمود: آيا در خارج از حرم كشته است يا در داخل حرم؟

دانا به مسأله و حكم بوده يا جاهل؟ عمداً كشته يا به خطا؟ آن فرد آزاد بوده يا برده؟ اوّلين بار بوده كه چنين كارى كرده يا پيش از آن نيز انجام داده؟ شكار از پرندگان بوده يا غير آن؟ شكار كوچك بوده يا بزرگ؟ اصرار بر چنين كارى دارد يا نادم و پشيمان است؟

ص: 511

شكار در شب اتّفاق افتاده يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا احرام حجّ؟! (1) يحيى بن أكثم از فرمايشات امام عليه السّلام مات و مبهوت شد و آثار عجز و ناتوانى در سيمايش هويدا شده و زبانش به لكنت افتاد، بنوعى كه أهل مجلس آن را فهميدند.

مأمون گفت: الحمد للَّه مطلب همان شد كه من پيشى بينى كرده بودم، سپس به فاميل و خاندان خود نظرى انداخته و گفت: حال آنچه را قبول نمى كرديد دريافتيد؟ سپس رو به حضرت جواد عليه السّلام كرده و گفت: خواستگارى كن و خطبه را براى خودت بخوان فدايت شوم، زيرا من تو را به دامادى خود پسنديدم و دخترم أمّ الفضل را به همسرى تو درآوردم هر چند گروهى از اين كار راضى نيستند.

پس آن حضرت خطبه عقد را به اين عبارت جارى ساخت: حمد و ثناى خداوند اقرار و اعترافى بر نعمات او است، و كلمه «لا إله إلّا اللَّه» اخلاص در وحدانيّت او، و درود خدا بر محمّد آقاى مردمان، و برگزيده عترتش باد، امّا بعد: از جمله فضل خداوند بر خلايق اين است كه با حلال؛ ايشان را از ارتكاب

ص: 512

حرام بى نياز ساخته، فرموده: «و عزبهايتان (مردان بى زن يا زنان بى شوهر) را و شايستگان از بندگان و كنيزان خود را به زناشويى دهيد، اگر تنگدست باشند خداوند آنان را از بخشش خويش بى نياز مى گرداند؛ و خدا فراخى بخش و دانا است- نور: 32»، آنگاه چنين فرمود: همانا محمّد بن علىّ بن موسى؛ امّ الفضل دختر عبد اللَّه مأمون را خواستگارى مى كند، و صداق و مهريه اش را مهريه جدّه اش فاطمه دخت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله قرار مى دهد كه پانصد درهم خالص تمام عيار باشد، پس اى أمير المؤمنين، آيا به اين مهريه او را به همسرى من درخواهى آورد؟ (1) مأمون گفت: آرى اى أبو جعفر؛ امّ الفضل دخترم را به اين مهرى كه گفتى به همسرى تو درآوردم، آيا شما نيز اين ازدواج را پذيرفتى اى أبو جعفر؟

امام فرمود: آرى پذيرفتم و بدان خشنود گشتم، پس مأمون فرمان داد هر يك از مردمان از نزديك و غير آنان بنا بر رتبه و مقامش در جاى خود بنشيند.

ريّان راوى خبر گويد: زمانى نگذشت كه آوازهايى مانند آوازهاى كشتيبانها شنيدم كه با هم سخن گويند، سپس خادمانى را ديديم كه از نقره كشتى ساخته و آن را با

ص: 513

ريسمانهاى ابريشمى روى چهارچرخى از چوب بسته و آوردند و آن كشتى پر از عطر بود، مأمون فرمان داد در ابتدا آن گروه حاضر آنجا را معطّر سازند، و بعداً آن كشتى مصنوعى را به خانه هاى اطراف بكشند، و همه را از آن عطر خوشبو سازند، سپس ظروف خوراكى آوردند و همگان خوردند، سپس جايزه ها را آوردند و به هر كه در حدّ قدر و مرتبه اش جايزه دادند.

(1) وقتى مجلس بپايان رسيد و همه مردم جز نزديكان پراكنده شدند، مأمون رو به آن حضرت كرده و گفت: فدايت شوم اگر صلاح دانستيد احكام هر كدام از آنچه در باره كشتن شكار در حال احرام فرمودى براى ما بيان فرمايى تا ما نيز بدانيم و بهره بريم.

امام جواد عليه السّلام فرمود: آرى؛ فرد محرم چون در خارج حرم شكارى را بكشد و آن شكار پرنده و بزرگ باشد كفّاره آن يك گوسفند است، و اگر در داخل حرم بكشد كفّاره اش دو برابر مى شود، و اگر جوجه پرنده را در خارج حرم بكشد كفّاره او بره اى است كه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در داخل حرم بكشد بايد هم آن را بدهد و هم بهاى آن جوجه كه كشته است، و اگر شكار از حيوانات وحشى بود، مثلًا اگر الاغ وحشى بود كفّاره اش يك گاو است، و شكار شتر مرغ كفّاره اش يك شتر است، و شكار

ص: 514

آهو كفّاره اش يك گوسفند است، و اگر هر كدام از اين حيوانات وحشى را در داخل حرم كشت كفّاره اش دو برابر مى شود، و اين را بدان اگر قربانى به كعبه رسد و فرد محرم كارى كند كه قربانى بر او واجب شود و احرامش احرام حجّ باشد آن قربانى را در منى بايد بكشد، و اگر احرام عمره باشد در مكّه قربانى كند، و كفّاره صيد در مورد عالم به مسأله و نادان يكسان است، و امّا در شكار عمد گناه نيز كرده و در خطاء از او برداشته شده، و اگر فرد كشنده آزاد باشد كفّاره بر عهده خود اوست، و اگر بنده باشد كفّاره بر عهده آقاى او است، و بر فرد صغير كفّاره واجب نيست ولى بر كبير واجب است، و شخصى كه از كرده خود نادم و پشيمان است به همان جهت عقوبت اخروى از او برداشته شود، ولى آنكه پشيمان نيست بطور حتم در آخرت عقاب خواهد شد.

(1) مأمون گفت: آفرين اى أبو جعفر! خدا به شما خير عطا فرمايد! حال خوب است شما نيز از يحيى سؤالى كنيد همان طور كه او از شما پرسيد؟

حضرت به يحيى بن أكثم فرمود: پرسش كنم؟

گفت: هر طور كه مى خواهيد فدايت شوم، اگر قادر بودم پاسخ شما را خواهم گفت و گر نه از شما بهره خواهم برد.

ص: 515

(1) حضرت فرمود: مرا آگاه كن از مردى كه در بامداد به زنى نگاه مى كند و آن بر او حرام است، و چون روز بالا مى آيد بر او حلال مى گردد، و هنگام ظهر دوباره حرام مى شود، و هنگام عصر بر او حلال مى شود، و غروب بر او حرام شود، و عشاء بر او حلال شود، و نيمه شب بر او حرام شود، و هنگام سپيده دم بر او حلال گردد، اين چگونه زنى است؟

و براى چه حلال و از چه جهت حرام مى شود؟

يحيى بن أكثم گفت: قسم بخدا كه من به جواب آن رهنمون نمى شوم، و وجه حرمت حلال بودن آن را نمى دانم، اگر صلاح مى دانيد بفرماييد تا بهره مند شويم؟.

امام عليه السّلام فرمود: اين زن كنيز مردى است كه بيگانه اى بر او نظر انداخته و آن نگاه حرام بوده، و چون روز بالا آمد وى را از صاحبش خريد پس بر او حلال شد، و ظهر آزادش كرد، حرام شد، عصر با او ازدواج كرد، حلال شد، و غروب ظهارش «1» كرد

ص: 516

حرام شد، هنگام عشاء كفّاره ظهار پرداخت كرد، حلال شد، نيمه شب يك طلاق داد، حرام شد، سپيده دم رجوع كرد، حلال شد.

(1) مأمون رو به حضّار مجلس كه از خاندان خود او بودند كرده و گفت: آيا در بين شما كسى هست كه از اين پرسش چنين پاسخى بگويد، يا پرسش قبل را بدان تفصيل كه شنيديد بداند؟

گفتند: نه بخدا، همانا أمير المؤمنين داناتر به چيزى است كه مى انديشد.

مأمون گفت: واى بر شما! اين خاندان در بين تمام مردم مخصوص به فضيلت و برترى گشته اند و خردسالى مانع ايشان از كمال نيست! مگر نمى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دعوت خود را به أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب آغاز نمود و علىّ در آن وقت ده ساله بود و پيامبر اسلام او را پذيرفت و به آن حكم فرمود، و رسول خدا جز علىّ كس ديگرى را در آن سنّ به اسلام دعوت نفرمود، و حسن و حسين با او بيعت كردند در حالى كه كمتر از شش سال داشتند، و رسول خدا با كسى جز آن دو در آن سنّ بيعت نفرمود؟! مگر اكنون به فضيلت و برترى كه به اينان داده پى نبرديد، و نمى دانيد اينان نژادى هستند كه بعضى از اينان از

ص: 517

بعضى هستند، آنچه در باره آخرينشان ثابت و جارى است در باره نخستين ايشان نيز جارى است؟! گفتند: راست گفتى اى أمير المؤمنين.

(1) سپس آن قوم برخاسته رفتند، و فرداى آن روز همه به اتّفاق حضرت جواد عليه السّلام در آن مجلس حاضر شدند، و افسران و سرلشكران و پرده داران و نزديكان خليفه و ديگران جهت تبريك به مأمون و حضرت جواد عليه السّلام حضور يافتند، در آنجا سه طبق نقره آورده شد كه پر از گلوله هايى بود كه از مشك و زعفران ساخته بودند، و در بين آن گلوله ها برگه هاى كوچكى لوله شده بود كه در آنها حواله اموال نفيس و بسيار و عطاياى سلطنتى و آب و ملك نوشته بودند، پس مأمون فرمان داد تا آن گلوله ها را بر سر نزديكان خود بريزند، و هر كه گلوله اى در دستش قرار مى گرفت آن را باز مى كرد و آن حواله را بيرون مى كشيد و براى اخذ آن به خزانه دار مأمون مراجعه مى نمود و دريافت مى كرد، و از سوى ديگر كيسه هاى طلا آورده در ميان گذاشتند، و مأمون همه را در بين افسران و سرلشكرها و باقى مردم بخش كرد، و عاقبت همه حضّار از آن مجلس دارا و ثروتمند خارج شدند، و همچنين مأمون صدقاتى به فقرا و مسكينان داد، و از آن روز به بعد مأمون پيوسته حضرت جواد عليه السّلام را گرامى مى داشت، و قدر و مرتبه آن حضرت را بزرگ داشته و او را بر همه اولاد و خاندان خود مقدّم مى داشت.

ص: 518

(1) 323- و نقل است مأمون پس از آنكه دخترش امّ الفضل را به زوجيّت امام جواد عليه السّلام درآورد، روزى در مجلس با حضور آن حضرت و يحيى بن أكثم و گروه زيادى جمع بود.

يحيى بن أكثم گفت: اى زاده رسول خدا، نظر شما در باره اين خبر چيست: «روزى جبرئيل بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرود آمده و گفت: اى محمّد، خداوند عزّ و جلّ سلامت رسانده و مى فرمايد: از أبو بكر بپرس آيا از من راضى است چون من از او خشنودم»؟

حضرت فرمود: من منكر فضل أبو بكر نيستم، ولى بر راوى اين خبر واجب است كه حديثش را با حديث ديگرى كه از آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده مقابله كند كه در آخرين سفر حجّ فرمود: «دروغ بر من بسيار شده، و پس از من نيز زياد خواهد شد، پس هر كه از روى عمد بر من دروغى ببندد بايد جايگاه خود را در آتش قرار دهد، پس چون حديثى از من به شما رسيد آن را بر كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، پس هر چه موافق قرآن و سنّت من بود آن را برگيريد، و مخالف آن دو را نگيريد»، و اين خبرى كه تو نقل كردى با قرآن نمى خواند، خداوند متعال فرموده: «و همانا ما آدمى را آفريده ايم و آنچه را نفس او وسوسه مى كند مى دانيم، و ما باو از رگ گردن نزديكتريم- ق: 16» پس بنا بر مفاد

ص: 519

حديث بر خداوند عزّ و جلّ رضا و سخط أبو بكر مخفى بوده تا از مكنون سرّ خود بپرسد، اين مطلب محال عقلى است.

(1) يحيى گفت: و در خبر است كه: «مثل أبو بكر و عمر در زمين مثل جبرئيل و ميكائيل است در آسمان».

حضرت عليه السّلام فرمود: و اين مطلب نيز قابل تأمّل است، زيرا جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرّبى هستند كه هرگز معصيت پروردگار را نكرده و حتّى براى لحظه اى از طاعت خداوند فارق نشده اند، ولى أبو بكر و عمر مدّتى به خدا مشرك بودند هر چند پس از آن اسلام آوردند، پس بيشتر عمرشان مشرك بوده اند، پس تشبيه آن دو به آن دو محال است.

يحيى گفت: و حديث است كه: «فقط آن دو سيّد و سرور پيران أهل بهشتند» نظر شما در باره اين حديث چيست؟

حضرت جواد عليه السّلام فرمود: اين حديث نيز محال است، زيرا أهل بهشت همگى برنا و جوانند، و پير و سالخورده اى ميانشان نيست، و اين خبر از جعليات بنى اميّه در ضدّيت با حديثى است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره حسن و حسين عليهما السّلام فرمودند: «كه آن دو سرور و آقاى أهل بهشت مى باشند».

ص: 520

(1) يحيى گفت: و نقل است كه: «تنها عمر بن خطّاب چراغ أهل بهشت است».

امام فرمود: و آن نيز محال است، زيرا بهشت مكان فرشتگان مقرّب الهى و آدم و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و تمام انبياء و مرسلين است، آيا بهشت به نور ايشان روشنايى نمى يابد تا به نور عمر روشن گردد؟! يحيى گفت: و نقل است: «سكينه و آرامش بر لسان عمر سخن مى گويد».

فرمود: من منكر فضل عمر نيستم، ولى أبو بكر افضل از او بود؛ با اين حال بر منبر گفت: مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود هر گاه منحرف شدم مرا به براه آوريد!!.

يحيى گفت: نقل است رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «اگر من مبعوث نمى شدم عمر مى شد».

فرمود: كتاب خدا صادقتر از اين حديث است، خدا فرموده: «و ياد كن آنگاه كه از پيامبران پيمان ايشان گرفتيم، و از تو و از نوح- احزاب: 7»، با اين اخذ ميثاقى كه خداوند از انبياء گرفته چطور امكان دارد آن را عوض كرده يا تبديل نمايد، و هيچ كدام از حضرات انبياء حتّى براى لحظه اى به خداوند شرك نورزيدند، پس چگونه كسى كه بيشتر عمرش مشرك بوده مبعوث به نبوّت شود، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «من به پيامبرى برگزيده

ص: 521

شدم و آدم ميان روح و جسد بود»؟! (1) يحيى گفت: نقل است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «هر وقت وحى از من قطع مى شد گمان مى بردم كه بر آل خطّاب نازل شده».

حضرت جواد عليه السّلام فرمود: اين نيز محال است، زيرا جايز نيست كه پيامبر در نبوّت خود شكّ كند، خداوند متعال فرموده: «خداوند از ميان فرشتگان و مردم رسولانى بر مى گزيند- حجّ 75»، پس چگونه ممكن است كه نبوّت از برگزيده خدا به مشرك منتقل شود؟!.

يحيى گفت: نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «اگر عذاب نازل شود فقط عمر نجات خواهد يافت».

حضرت فرمود: و اين نيز محال است، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: «و خدا بر آن نيست كه ايشان را عذاب كند در حالى كه تو در ميان ايشانى، و خدا عذاب كننده آنان نيست در حالى كه آمرزش مى خواهند- انفال 33» با اين آيه خداوند خبر داده كه تا رسول خدا در ميان ايشان باشد كسى را عذاب نمى كند و تا زمانى كه آمرزش مى خواهند.

ص: 522

(1) 324- عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنىّ رضى اللَّه عنه گويد: به حضرت جواد عليه السّلام عرض كردم:

مولاى من! آرزويم اين است كه شما آن قائمى از بيت محمّد باشيد كه زمين را پر از قسط و عدل مى كند همچنان كه آكنده از ظلم و جور شده است! حضرت فرمود: هر كدام از ما قائم به امر خداوند و هادى به دين او است، امّا قائمى كه خداوند توسّط او زمين را از لوث وجود أهل كفر و انكار پاك سازد و آن را پر از عدل و داد نمايد كسى است كه ولادتش بر مردم پوشيده و شخصش از ايشان پنهان و بردن نامش حرام است، و او همنام و هم كنيه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است، و او كسى است كه زمين برايش در پيچيده شود و هر مشكلى برايش هموار گردد، أصحاب او به تعداد أهل بدر سيصد و سيزده نفر از دورترين نقاط زمين به گرد او فراهم آيند، و اين همان فرمايش خداوند است كه: «هر جا كه باشيد خدا همه شما را فراهم آورد، كه خدا بر هر چيزى تواناست- بقره: 148»، پس هنگامى كه اين تعداد افراد مخلص گرد آيند خداوند متعال امر خود را ظاهر سازد و چون عقد- كه آن ده هزار مرد باشد- براى او كامل شود، به اذن و فرمان خداى تعالى قيام كند، و آنقدر دشمنان خدا را بكشد تا خداوند خشنود شود.

ص: 523

عبد العظيم گفت: به آن حضرت عرض كردم: سرور من! چگونه مى فهمد خداوند متعال خشنود گرديده؟

فرمود: خداوند در قلب او رحمت مى افكند، و چون به مدينه درآيد لات و عزّى را در آورده و آن دو را آتش زند!!.

ص: 524

«احتجاج حضرت علىّ بن محمّد عسكرىّ عليهما السّلام در قسمتى از توحيد» «و جز آن از علوم مربوط به دين و دنيا بر مخالف و موافق»

«احتجاج حضرت علىّ بن محمّد عسكرىّ عليهما السّلام در قسمتى از توحيد» «و جز آن از علوم مربوط به دين و دنيا بر مخالف و موافق»

(1) 325- فردى [طىّ ارسال نامه اى] از آن حضرت در باره توحيد پرسيد كه آيا پيوسته خداوند يكتا بوده و هيچ چيزى با او نبوده سپس همه اشياء را پديد آورده و اسماء را براى خود برگزيده، و پيوسته اسماء و حروف از قديم با او بوده؟

آن حضرت عليه السّلام مكتوب داشت: خداوند پيوسته موجود بوده سپس آنچه اراده كرد تكوين بخشيد، نه كسى مخالف اراده اوست، و نه عيبجوى در حكم او، اوهام أهل و هم به بيراهه افتاد و ديده نظاره گران به قصور كشيد، و وصف وصف كنندگان به فنا گرائيد، و سخن أهل باطل از درك شگفتى شأن يا وقوع دستيابى بر مرتبه بالاى او به اضمحلال و نابودى رسيد، او در موضعى است كه نهايتى ندارد، و در مكانى است كه با هيچ ديده و هيچ عبارتى نمى توان بر او واقع گشت! هرگز هرگز!!.

(2) 326- أحمد بن إسحاق گويد: طىّ ارسال نامه اى به وجود مبارك امام هادى عليه السّلام

ص: 525

از آن حضرت در باره رؤيت (ديدن خدا) و طرز تفكّر مردم سؤال نمودم و او چنين نگاشت:

تا وقتى كه هوايى ميان رائى و مرئى نباشد تا چشم از آن عبور كند «رؤيت» محقّق نشود، پس زمانى كه هوا منقطع شود و نور نابود گردد «رؤيت» صحيح نيست، و در وجوب اتّصال روشنايى ميان رائى و مرئى وجوب اشتباه و خطا است، و خداى تعالى پاك و منزّه از خطا و اشتباه است، پس از همين جا ثابت مى شود كه مسأله رؤيت او با چشمها بر خداوند سبحان جايز نيست، زيرا ناچار از اتّصال اسباب به مسبّبات است.

(1) 327- عبّاس به هلال گويد: از حضرت هادى عليه السّلام در باره اين آيه مباركه:

«خداوند نور آسمانها و زمين است- نور 35» پرسش كردم، فرمود: يعنى: هدايتگر همه أهل آسمان و زمين است.

(2) 328- و از جمله پاسخهايى كه حضرت هادى عليه السّلام در مسأله جبر و تفويض در نامه اش به أهل اهواز نگاشت اين بود كه فرمود: در اين مورد تمام امّت بدون اختلاف به اجماع رسيده اند كه: قرآن بى هيچ شكّ و ترديدى نزد تمام فرقه ها حقّ است، و أهل

ص: 526

اسلام در حالت اجتماع با آن موافقند و بر تصديق آيات آن هدايت شده اند، بخاطر اين فرمايش نبوىّ كه: «امّت من بر هيچ گمراهى و ضلالتى اجماع نخواهند كرد»، و آن حضرت با اين فرمايش اطّلاع داده آنچه امّت در آن بدون اختلاف به اجماع رسند حقّ محض است، و اين معنى حديث است نه آنچه نابخردان آن را تأويل مى كنند، و نه آن احاديث مزوّره و روايات مزخرفه اى كه معاندين براى ابطال قرآن دست بدامن آنها مى شوند، و در راه مخالفت با نصّ صريح قرآن پيروى هواى نفس هلاك كننده خود را مى كنند، و به تحقيق آيات واضح و روشن قرآن مى پردازند، و از خداوند مسألت مى نماييم تا ما را موفّق به راه صواب و هدايت به رشاد گرداند.

(1) سپس فرمود: وقتى آيه اى از قرآن خبرى را تصديق و تحقيق نمود، پس فرقه اى از مسلمين كه منكر آن شده و آن را با حديثى از احاديث مزوّره تعارض داشتند، همگى با اين انكار و دفع قرآن كافر و گمراه گردند، و صحيح ترين خبرى كه تحقيق آن از قرآن بدست مى آيد حديثى است اجماعى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آنجا كه فرموده: «من دو چيز براى شما پس از خود بجاى مى گذارم، كتاب خدا و عترت خود، اگر دست بدامن آن دو شويد

ص: 527

هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد، و آن دو تا روزى كه در حوض بر من درآيند از هم جدا نمى گردند»، و همين حديث با لفظ ديگرى هم از آن حضرت در اين معنى نقل شده كه:

«من دو چيز گرانبها براى شما مى نهم: كتاب خدا و عترت خود؛ أهل بيتم، و آن دو تا وقتى كه در حوض بر من وارد شوند از هم جدا نمى شوند، اگر دست بدامن آن دو شويد هرگز گمراه نخواهيد شد» پس وقتى ما شواهد اين حديث را در نصّ قرآن يافتيم؛ مانند اين آيه:

«هر آينه ولىّ و سرپرست شما خدا و رسول او و كسانى از أهل ايمان هستند كه نماز را بر پاى مى دارند و زكات را مى پردازند در حالى كه ركوع مى كنند- مائده: 55»، سپس تمام روايات علما در اين آيه متّفق است: فرد مذكور (مؤمى كه در حال ركوع زكات داد) أمير المؤمنين عليه السّلام مى باشد، و نقل كرده اند كه آن حضرت انگشترى خود را در حال ركوع به صدقه داد، و خداوند در قدردانى از او آن آيه را نازل فرمود، سپس در تأييد همين مطلب به اين حديث نبوىّ بر مى خوريم كه فرموده: «هر كه را من مولاى اويم پس علىّ مولاى اوست، خدايا با دوستانش دوستى و با دشمنانش عداوت كن»، و اين فرمايش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه: «علىّ دين مرا قضا مى كند و وعده ام را عملى مى سازد، و پس من او خليفه بر شما است»، و اين گفتار آن حضرت آنجا كه او را بر أهل مدينه خليفه خود ساخته در پاسخ به گفته او- كه: اى رسول خدا آيا مرا با زنان و كودكان باقى مى نهى!-

ص: 528

(1) فرمود: «مگر خشنود نمى شوى كه منزلت تو نزد من همچون منزلت هارون نزد موسى باشد جز آنكه پس از من ديگر پيامبرى نخواهد بود»، پس ما نيز دريافتيم كه قرآن به تصديق اين اخبار و روشن شدن اين شواهد گواهى داده، پس امّت ملزم به اقرار آن شدند چرا كه اين اخبار موافق با قرآن است، و قرآن نيز با آن احاديث سازگار و موافق مى باشد، پس هنگامى كه قرآن و اخبار را هر كدام موافق و مؤيّد و دليل ديگرى يافتيم ديگر اقتداى به اين احاديث بر همه فرض و واجب است و جز أهل عناد و فساد به آن تعدّى و بى احترامى نمى كند.

سپس حضرت هادى عليه السّلام فرمود: و مراد و قصد اصلى ما سخن در باره جبر و تفويض و شرح و بيان آن دو بود، و نظر ما از آنچه در مقدّمه گفتيم تنها بيان اتّفاق و همراهى قرآن و حديث بود كه هر گاه با هم متّفق باشند دليل و راهنماى ما در قصد اصلى ما و نيرويى در بيان مطالبى كه مى گويم به خواست خدا خواهند بود.

فرمود: مسأله جبر و تفويض بنا به فرمايش حضرت صادق عليه السّلام در پاسخ به پرسشى كه از آن دو شد اين بود كه: «نه جبر است و نه تفويض بلكه امرى ما بين آن دو است».

ص: 529

(1) يكى پرسيد: اى زاده رسول خدا، مراتب آن چگونه است؟

فرمود: شامل سلامتى عقل و آزادى راه و مهلت كافى، و زاد و توشه پيش از سفر و وسيله تحريك شخص بر انجام كار مى باشد. اينها پنج چيز شد، پس اگر بنده اى فاقد يكى از آنها باشد به نسبت همان كاستى و كمبود تكليف از او ساقط گردد، و من براى هر يك از اين ابواب سه گانه: جبر و تفويض و منزلتى ميان دو منزلت؛ مثالى خواهم زد تا هم معنى آن را به ذهن جوينده حقيقت نزديك سازد و هم بررسى نمودن شرح آن را آسان نمايد، به گونه اى كه هم آيات محكم قرآن تصديقش نمايند، و هم خردمندان پذيرفته و تأييدش كنند، و توفيق و عصمت با خدا است.

سپس فرمود: امّا «جبر» عقيده اى است كه معتقدانش قائلند: «خداى جليل و عزيز بندگان را مجبور به گناه كرده و با اين حال آنان را عذاب مى كند»، و هر كس عقيده اش اين باشد، خداى را در حكمش به ستم نسبت داده و تكذيب كرده است. [و با اين عقيده] كلام خدا را ردّ نموده كه فرمود: «و پروردگار تو به هيچ كس ستم نكند» «1» و نيز فرموده: «اين به سزاى آن چيزى است كه دستهايت پيش فرستاده و از آن رو كه

ص: 530

خدا بر بندگان ستمكار نيست- حجّ: 10» همراه با آيات بسيارى در اين نمونه، پس هر كه گمان كند كه مجبور به گناه شده؛ گناه خود را به خدا ارجاع نموده و او را در عذاب خود منسوب به ظلم و ستم داشته است، و كسى كه خدا را ستمكار داند قرآن را دروغ شمرده، و هر كه قرآن را تكذيب كند به اجماع امّت به كفر گرائيده، و مثلى كه در اين عقيده زده شده همچون مردى است كه صاحب غلامى شده كه آن نه اختيارى از خود دارد و نه صاحب چيزى از متاع دنيا است، و اربابش هم مى داند، و با علم به اين موضوع به او دستور مى دهد كه به بازار رفته و جنسى برايش تهيّه كند، ولى بهاى خريد آن جنس را به او نمى دهد، هر چند ارباب؛ خود بدين مطلب واقف است كه تمامى اجناس تحت نظر صاحب آنها بوده و كسى جز با پرداخت قيمت مورد رضايت صاحبش؛ دربرداشت آنها به طمع نيفتد. و ارباب؛ خود را به عدل و داد وصف نموده و حكيم و غير ظالم مى داند، و غلامش را در صورت نياوردن اين جنس تهديد به كيفر و مجازات نمايد، بارى چون آن بنده به بازار رفته تا جنس او را تهيّه كند در مى يابد كه صاحب جنس جز در مقابل بهايش آن را به وى نمى دهد، و خود بنده نيز بهاى آن را ندارد، در نتيجه نوميد و دست خالى به سوى اربابش بازگردد، و ارباب نيز به خشم آمده و او را مجازات مى كند، در اين صورت

ص: 531

بر خلاف آنچه از عدل و حكمت و انصاف او نقل شده؛ ستمكار متعدّى مبطل است، و اگر او را مجازات نكند نفس خود را دروغ شمرده، در اين صورت آيا واجب نيست او را مجازات نكند، و كذب و ظلم؛ عدل و حكمت را نفى مى كند، خداى تعالى بسى برتر است از آنچه مى گويند، برترى بزرگ!!.

(1) سپس عالم (لقب حضرت هادى) عليه السّلام پس از كلامى طولانى فرمود: و امّا آن تفويض كه امام صادق عليه السّلام آن را باطل ساخته، و معتقدان و پيروانش را خطا كار دانسته اين عقيده است كه: «خداوند، اختيار امر و نهى خود را به بندگان سپرده، و سرخود رهايشان ساخته».

و در اين مورد گفتارى دقيق است كه جز امامان هدايت يافته عليهم السّلام از آل پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به غور و دقّت آن نرسند، ايشان عليهم السّلام فرموده اند: «اگر اختيار بندگان را از سر اهمال به خودشان سپرده بود، بايد انتخاب آنان را [هر چه باشد] پذيرفته، و بسبب آن مستحقّ ثواب گردند، و در اين صورت (حصول خودسرى و اهمال) ديگر بر جنايتى كه كنند هيچ عقوبتى نباشد»، و دو معنى از اين گفتار برمى آيد: يكى اينكه بندگان بر خدا شوريده اند و بناچار او را مجبور به قبول اختيار توسّط رأى و نظرشان ساخته اند كه در اين

ص: 532

صورت- چه نخواهد و چه بخواهد- وهن و سستى خدا لازم آيد، و دوم اينكه خداوند عزّ و جلّ از وادار نمودن آنان به امر و نهى درمانده و عاجز است، از اين رو امر و نهى خود را بديشان سپرده و بر وفق مرادشان امضاء نموده، آنگاه از وادار نمودن ايشان به خواست خود وامانده، بهمين خاطر اختيار كفر و ايمان را به خودشان واگذاشته است، و مثال آن «بمانند مردى است كه غلامى خريده تا بدو خدمت كند و قائل به مقام سرپرستى او باشد و از دستورات و فرامين او نيز پيروى نمايد، و صاحب غلام مدّعى است كه قاهر است و عزيز و حكيم، پس غلامش را امر و نهى مى كند، و به او- در صورت پيروى از دستورش- وعده ثواب بزرگ داده، و نيز در صورت نافرمانيش به كيفر دردناك تهديد كرده باشد، ولى غلام با خواست اربابش مخالفت كند و از دستورات او تخلّف بورزد، و خلاصه هيچ توجّهى به امر و نهى صاحبش نكرده، بلكه به خواست خود رفتار نمايد، و پيروى قصد خود را مى كند [در اين حال ارباب هم نتواند وى را وادار به اطاعت از دستورات و خواست خود كند، در نتيجه اختيار امر و نهى را به خود غلام بسپرد، و به هر آنچه كه غلام به خواست خود انجام دهد نه به خواست ارباب رضايت دهد، بارى ارباب غلامش را] مبعوث انجام كارى مى كند و غلام در خلاف خواست مولايش بدنبال حاجت ديگرى مى رود و از هوايش پيروى نمايد، پس زمانى كه نزد ص