ترجمه و متن کتاب شریف احتجاج (ترجمه جعفری) جلد 1

مشخصات کتاب

سرشناسه : طبرسی، احمدبن علی، قرن 6ق.

عنوان قراردادی : الاحتجاج . فارسی

عنوان و نام پديدآور : ترجمه و متن کتاب شریف احتجاج (ترجمه جعفری) جلد 1/ تالیف ابومنصوراحمدبن علی بن ابی طالب طبرسی؛ مترجم بهراد جعفری.

مشخصات نشر : تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1381.

مشخصات ظاهری : 2 ج.: نمونه.

شابک : دوره : 964-440-292-8 ؛ دوره (چاپ ششم)978-964-440-292-0: ؛ 10000 ریال: ج. 1 : 964-440-290-1 ؛ ج. 1 (چاپ ششم)978-964-440-290-6: ؛ 10000 ریال: ج. 2 : 964-440-291-X ؛ ج. 2 (چاپ ششم)978-964-440-291-3:

يادداشت : فارسی- عربی.

يادداشت : ج. 1 (چاپ دوم: 1385).

يادداشت : ج. 2 (چاپ دوم: 1387).

يادداشت : ج. 1 (چاپ سوم: 1387).

يادداشت : ج. 1-2 (چاپ ششم: 1401) (فیپا).

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : شیعه -- دفاعیه ها و ردیه ها

اسلام -- ردیه ها

شناسه افزوده : جعفری، بهراد، 1345 - ، مترجم

رده بندی کنگره : BP228/4/ط2الف3041 1381

رده بندی دیویی : 297/479

شماره کتابشناسی ملی : م 81-40688

اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل

ص: 1

اشاره

ص: 2

سخن مترجم

اشاره

سخن مترجم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

كتابى كه در اختيار خواننده گرامى قرار دارد متنى تصحيح شده و ترجمه اى ساده و روان از كتاب شريف «الاحتجاج على أهل اللّجاج» تأليف دانشمند فاضل و فقيه پرهيزگار و شيخ جليل أبو منصور أحمد بن علىّ بن أبى طالب طبرسىّ- أعلى اللَّه مقامه الشّريف- از علماى قرن ششم است.

اين مرد بزرگوار از جمله مفاخر علما و دانشمندان اماميّه بوده و شخصيت او از كتاب پربار و ذى قيمتش نيك هويدا است، كتابى كه حاوى بخشهاى گوناگون از احتجاجات چهارده معصوم، از رسول گرامى اسلام تا وجود مبارك حضرت صاحب العصر و الزّمان- صلوات اللَّه عليهم أجمعين- مى باشد.

روش مؤلّف قدس سرّه در كتاب بدين صورت است كه ضمن ايراد عقايد حقّه از لسان معصومين عليهم السّلام شيوه بحث با مخالفين چه از أهل لجاج و چه ديگران را گوشزد مى كند، و بطور كلّى مجموعه كتاب روش صحيح احتجاج و بحث را تعليم مى كند، و مرحوم مؤلّف در مقدّمه كتاب استناد به آيه كريمه ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ نموده و روش نيكوى مجادله را گوشزد مى كند.

در اين باب مرحوم علّامه شعرانىّ در زيرنويس تفسير أبو الفتوح مطلبى را نگاشته اند كه براى روشن شدن مطلب آن را عينا از همان جا نقل مى كنم، ايشان فرمايد: «حكما گويند: اقسام علم منطق از جهت ماده پنج است: أوّل آنكه ببرهان و دليل يقينى مطلبى را بر ديگرى ثابت كنند. دوم آنكه بدليل ظنّى و مرغوب. سوم آنكه بمسلّمات خصم وى را مجاب كنند بوجه نيكو. چهارم آنكه

ص: 3

مغالطه كنند و بسخنان باطل بر خصم فائق گردند، پنجم آنكه بشعر و تخييل حجّت آورند. خداوند بسه وجه أوّل امر فرمود، چون مغالطه و شعر مناسب اثبات اصول و فروع دين نيست. أوّل فرمود: سوى پروردگار خويش خوان بعقل و دليل و حكمت، و آن را حكما برهان گويند، دوم بدليل ظنّى و مرغوب و موعظه و پند، و آن را حكما خطابه گويند، و از اين دو گذشته مجادله در سخن و اسكات مخالف را بوجه نيكو كن، و آن را حكما جدل گويند، و اين از معجزات علمى قرآن است».

بارى اين كتاب شريف از ابتداى تأليف تاكنون گذشته از محتوا به جهت اينكه مؤلّف آن استاد ابن شهر آشوب رحمه اللَّه صاحب مناقب) شخصيت بزرگوار جهان تشيّع بوده، پيوسته مورد توجّه همگان قرار داشته است.

متن كتاب همچنان كه در مقدّمه مؤلّف بزرگوار نيز مذكور است جهت جلوگيرى از اطناب، عارى از سند حديث و سلسله روات و بطور كلّى نقل سند مى باشد، بجز احاديث منقول از تفسير امام حسن عسكرىّ عليه السّلام، ولى متن آن منقول از مصادر بحار الأنوار مى باشد.

بارى در ترجمه اين كتاب شريف از تمام امكانات كمال استفاده را بردم، امكاناتى همچون نسخه هاى متعدّد، نفس مصادر، شرح علماى اماميّه، و در آخر، از همه تعليماتى كه از محضر استاد معظّم على أكبر غفّارى- أيّده اللَّه تعالى- آموخته بودم كمال بهره را بردم و همچنان كه از ابتدا آرزوى من بود تمامى آنها را در ذيل أحاديث نگاشتم، چه آنها كه در محضر ايشان تعليم ديده بودم و چه آنها كه در ذيل كتب حديثى نگاشته بودند.

در اعراب و ضبط لغات و مفاهيم متن عربى از نكاتى كه در بيانات مرحوم علّامه مجلسىّ در بحار الأنوار يا مرآة العقول يا در كتب ديگر آمده بود غافل نشدم و همه را منظور داشتم.

ص: 4

در اين ترجمه تا حدّ امكان در توضيح مطالب و روان و ساده و شيرين بودن عبارات و الفاظ كوشيده ام، و در اين راه در مكانهاى مختلف آن گونه كه مقتضى بود هم كلمه به كلمه ترجمه نمودم و هم براى بيان مطلب و توضيح مقصود و روشن كردن حقيقت بطور كلّى مطلب را شرح دادم، و در هر كجا نيازى به بيان و توضيح بود در ميان پرانتز () يا در زيرنويس بعنوان شرح و توضيح نقل نمودم، تا اجمال و تعقيدى باقى نماند و تنها به ترجمه متن حديث اكتفا نكردم، ضمنا مطالبى كه مرحوم علّامه شعرانىّ در اصول عقايد ذيل شرح مرحوم ملّا صالح مازندرانى بر اصول و روضه كافى نگاشته بودند در حدّ امكان از آن بهره برده و مطالب را بصورت مترجم در زيرنويس آوردم، و ذكر اين نكته قابل توجّه است كه در معدودى از موارد كه مطالبى علمى بود و مربوط به دسته اى خاصّ، اجبارا آنها را به عربى در زيرنويس آوردم.

و در موارد مختلف اعمّ از اعراب و متن حديث از فاضل گرانقدر جناب آقاى حسين استاد ولىّ- للَّه درّه- پرسش نمودم و ايشان نيز دريغ نداشتند، با اين همه از تمام مطالعه كنندگان گرامى تقاضا دارد كه اگر خطا يا لغزشى در ضبط كلمات يا در ترجمه ديدند بر ما منّت گذاشته و آگاه فرمايند، چرا كه امر خطير بود و بضاعت من ناچيز.

در خاتمه خدا را از صميم جان شكر مى گويم كه توفيق خدمت در اين راه را به من ارزانى داشت، اميد كه حقّ اين سپاس را بدرستى بجاى آورم تا مشمول زيادتى كه وعده الهى است گردم و خدمات بيشترى را به انجام برسانم. آمين يا ربّ العالمين.

بهراد جعفرى 21 دى ماه 1381 ش 7 ذو القعده 1423 ق

ص: 5

گفتار علماء پيرامون شخصيت مؤلّف و ارزيابى كتاب

گفتار علماء پيرامون شخصيت مؤلّف و ارزيابى كتاب

صاحب كتاب الذّريعه حاج شيخ آقا بزرگ طهرانىّ رحمه اللَّه در ذيل عنوان كتاب مى نويسد: «الاحتجاج على أهل اللّجاج تأليف شيخ جليل أبو منصور أحمد بن علىّ بن أبي طالب الطّبرسىّ، استاد رشيد الدّين محمّد بن علىّ بن شهر آشوب السّروىّ است كه او در سنه 588 وفات يافته، پس مؤلّف از دانشمندان قرن پنجم است كه أوائل قرن ششم را نيز درك نموده است- تا آنجا كه فرمايد:- تمام مرسلات در كتاب از احاديث مستفيض مشهور اجماعى بر مخالف و موافق مى باشد، و كتاب فوق الذّكر از جمله كتب معتبره اى است كه معتمد تمام علماى اعلام همچون علّامه مجلسىّ رحمه اللَّه و محدّث حرّ عاملىّ رحمه اللَّه و مانند آن دو بزرگوار مى باشد».

در كتاب شريف امل الآمل در بخش ثانى آن مى گويد: «أحمد بن علىّ بن أبى طالب الطّبرسىّ دانشمند فاضل و فقيه پرهيزگار و مؤلّف كتاب احتجاج بر أهل لجاج، كه كتاب خوب و كثير الفوائدى مى باشد، و مرحوم مؤلّف روايت مى كند از سيّد عالم و عابد أبو جعفر مهدى بن أبي حرب الحسينىّ المرعشىّ، و او

ص: 6

از شيخ بزرگوار أبو عبد اللَّه جعفر بن محمّد بن أحمد دوريستى «1»، و او از پدرش محمّد بن أحمد دوريستى، و او از شيخ صدوق محمّد بن علىّ بن الحسين بن بابويه القمّىّ، و براى مؤلّف در نقل حديث طرق ديگر، و هم تأليفات ديگرى نيز هست».

و در مستدرك الوسائل مى نويسد: «ابن شهر آشوب روايت مى كند از شيخ جليل أبو منصور أحمد بن علىّ بن أبي طالب الطّبرسىّ كه از تأليفات او است:

كتاب احتجاج معروف، ضمنا شاگرد او ابن شهر آشوب در معالم العلماء مى گويد: «شيخ و استاد من أحمد بن علىّ الطّبرسىّ تأليف نموده است كتاب «كافى را در علم فقه» (كافى در فقه شيعه) و آن كتاب خوبى است و همچنين «كتاب احتجاج» و «مفاخرة الطّالبيّه» و «تاريخ الأئمّه عليهم السّلام» و فضائل الزّهراء عليها السّلام و «كتاب الصّلاة»».

يكى ديگر از تأليفات او «تاج المواليد» است كه آن را تنها صاحب أعيان الشّيعه نقل كرده و گفته است: «از او سيّد نسّابه أحمد بن محمّد بن المهنا بن علىّ بن المهنا العبيدلي معاصر علّامه حلّى رحمه اللَّه در كتاب خود «تذكرة النّسب» نقل مى كند، ولى شيخ أحمد بن أبي ظبية البحرانىّ در كتاب خود «عقد اللآل في مناقب النّبىّ و الآل» آن را منسوب به أمين الإسلام أبى علىّ فضل بن حسن طبرسىّ صاحب تفسير مى كند، و اين اشتباه يا از عبيدلى سرزده است يا از بحرانىّ، و اينكه اين خطا از عبيدلى كه معاصر با مؤلّف مى باشد بسيار بعيد و دور است.

و صاحب روضات الجنّات مى نويسد: «شيخ فاضل و محدّث مبرور أبو منصور أحمد بن علىّ بن أبي طالب الطّبرسىّ از بزرگان و اجلّاء علماى متقدّمين شيعه است، و او از أهل ساريه مازندران است، چنان كه شاگرد او ابن شهر آشوب به همان بلد منسوب مى باشد»،

ص: 7

و در ادامه در مورد كتاب احتجاج گويد: «كتاب احتجاج در ميان طائفه شيعه مشهور و معروف و معتبر است، و مؤلّف محترم آنچه را كه از احتجاجات رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و حضرات أئمّه عليهم السّلام جمع آورى نموده را در اين مجموعه شريفه ضبط كرده است».

و سيّد بزرگوار ابن طاوس (متوفّى سنه 644 ه) در فصل 56 كتاب كشف المحجّه مطالعه آن را به پسرش توصيه نموده و مى گويد: «و كتاب الاحتجاج لأبي منصور أحمد بن علىّ بن أبي طالب الطّبرسيّ».

اشتباه در انتساب كتاب

اشتباه در انتساب كتاب

صاحب كتاب «لؤلؤة البحرين» مى نويسد: «برخى از متأخّرين أصحاب ما در نسبت دادن كتاب احتجاج به أبو علىّ طبرسىّ رحمه اللَّه مؤلّف تفسير مجمع البيان اشتباه نموده اند، و از جمله ايشان: محدّث أمين استرآبادىّ، و پيش از او صاحب رساله مشايخ الشّيعه، و پيش از او دانشمند متقدّم محمّد بن أبي جمهور أحسائىّ در كتاب غوالي اللّئالي است». و از جمله اشخاصى كه در اين باره اشتباه و غفلت نموده اند: دانشمند معظّم قاضى نور اللَّه شهيد در مجالس المؤمنين است، در اين كتاب (مجلس پنجم در ذيل حالات أبو حمزه ثمالىّ) مى نويسد: «و شيخ أبو علىّ طبرسىّ در كتاب احتجاج از أبو حمزه نقل نموده كه او گفت .....- تا آخر.

ص: 8

معرّفى نسخه هايى كه در تصحيح كتاب از آنها استفاده شده

معرّفى نسخه هايى كه در تصحيح كتاب از آنها استفاده شده

1- نسخه خطّى آستان قدس رضوىّ عليه السّلام، خطّ نسخ 22 سطرى، سال تحرير 884 هجرى قمرى، عدد اوراق 216، واقف آن شخصى به نام ملّا علىّ طول 25، عرض 18 سانتيمتر، كه با تلاش برادر عزيز و گرامى جناب آقاى عبد اللَّه غفرانىّ بدست اين حقير رسيد، خداوند توفيقش را افزون فرمايد.

2- نسخه خطّى كتابخانه مرحوم ملك، به شماره 2164، مربوط به سنه 1069.

3- نسخه اى به خطّ كرمعلى بن محمّد باقر كرمانى پاريزى سيرجانى مشهدى، به خطّ نسخ، مربوط به سنه 1318 ق، داراى حواشى به خطّ نستعليق است كه متعلّق به كتابخانه مرحوم ملك مى باشد.

4- نسخه خطّى مربوط به كتابخانه ملك، به خطّ نسخ به قلم محمّد بن محمّد على خاورى، مربوط به سنه 1069 قمرى مى باشد.

ص: 9

جلد اول

مقدمه مؤلف

(1) بنام خداوند بخشاينده مهربان

حمد و ستايش خداوندى را سزاست كه از صفات موجودات برتر، و از وصف شارحان منزّه، و از مراتب مخلوق (ناتوانى، نياز، محدوديّت) و هر آنچه در خور يكتايى او نيست بدور است، به موجب خدائيش زوال و فنا ندارد، آن هيبتى كه سراسر هستى را وادار نموده تا بر نعمتهاى بى پايان، و پيوستگى حسن تدبير، و تناوب احسان و نعمات او را شكر و سپاس كنند. همان نعماتى كه از شمار خارجند و آگاهى از آنها محال است.

و شهادت مى دهم كه هيچ معبودى نيست جز اللَّه، يكتا است و بى انباز. آن شهادتى كه ترازوى اهل معرفت در روز جزا بدان سنگين، و رويشان سفيد گردد. و شهادت مى دهم كه محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) بنده برگزيده و فرستاده منتخب، و خاتم رسولان و انبياء، و آقا و سيّد همه خلائق و انتخاب شدگان و اصفياء است. و نيز گواهى مى دهم كه وصىّ او علىّ ابن أبى طالب بهترين وصىّ و امامى است كه به رهبرى و ولايت سفارش و وصيّت گرديده. و اينكه عترت پاكيزه او- كه بهترين خاندانند- سرپرستان هدايتگر؛ همان دوازده پيشواى راهنمايند. آنان امين خداوند در زمين و حجّتهاى او بر بندگانند.

ص: 1

توسّط ايشان نعمت را بر ما تمام كرده و كلمه و سخنش را بر ما چيره ساخته است. آنان را براى ما برگزيده تا لطف و حكمتش را بر همه نمايان، و بيرقهاى عدل و رحمتش را آشكار و روشن سازد. پس توسّط ايشان علّت و دليل بندگان دور شد، و باطل هر متكبّر سركشى رو به نابودى گرائيد. آرى خداوند براى حفظ دستورات دين، مصلحت- انديشى، و دغدغه اى كه براى گناهكاران داشت، امامان را مقام عصمت بخشيد تا مانع ظلم و دشمنى و جور و يورش شده، و آمادگى لازم در برابر متكبّران و دشمنان را داشته، مانع تبليغ داعيان شيطان شوند.

(1) و خداوند بندگانش را بيهوده و بى حجّت نگماشته، و هميشه در ميان آنان حجّتى است ظاهر و مشهور، يا غايب و پنهان، تا مردم را بر خدا هيچ بهانه اى نباشد، و راه راست دينش مشكوك و ملتبس نگردد. و انتخاب خود را به آنان وامگذاشت، زيرا مى دانست كه از اسرار او بى خبرند، و خداوند بدور از هر فعل ناروايى همچون تكليف بندگان بدان چه راهنمايى نشده اند مى باشد، و خود را در انتخاب و گزينش از شريك منزّه ساخته، در آنجا كه فرمايد: «و پروردگار تو آنچه خواهد مى آفريند و برمى گزيند [امّا] آنان را [توان] برگزيدن نيست. پاك و منزّه است خداى، و از آنچه انباز مى گيرند برتر است- قصص: 68».

ص: 2

بارى آنچه مرا به تأليف اين كتاب واداشت، عدول و فروگزارى گروهى از اصحاب از بحث و گفتگو و جدال به حقّ بود، با اين استدلال كه «پيامبر و ائمّه (عليهم السّلام) هرگز بحث و جدل نكرده، و آن را بكار نبستند، و شيعيان نيز در آن مجاز نبوده بلكه ايشان را از آن نهى كرده و عيب داشته و انتقاد نموده اند». در نتيجه به تأليف كتابى پرداختم كه حاوى خلاصه اى از گفتگوهاى ايشان (عليهم السّلام) در فروع و اصول با مخالفان و اهل فضل باشد، كه در آن با شيوه اى نيكو و درست در كلام مجادله شده، و به پايان برده اند. و فقط ممنوعيّت ايشان مشمول ضعفا و مساكينى مى شود كه گفتارشان در بيان دين قاصر است، نه افراد مبرّز و برتر در بحث و فاتحان ميادين احتجاج با اهل لجاج. زيرا اين افراد از طرف آن بزرگواران (عليهم السّلام) مأمورند كه در برابر دشمنان مقاومت نموده و بحث كنند. پس بدين سبب مقام و منزلتشان برترى يافته و درجات و اعتبارشان رفيع گشته و فضائلشان انتشار يافت.

(1) بارى من مقدّمه را با فصلى آغاز نمودم كه شامل تعدادى از آيات قرآن است كه انبياء مامور به احتجاج با بدخواهان شده اند. و نيز كتاب مشتمل بر شمارى اخبار در فضيلت مدافعان از دين قويم خدا و راه مستقيم او با دلائل پيروزمندانه و براهين خيره كننده است.

ص: 3

سپس به قسمتى از مجادلات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و ائمّه عليهم السّلام پرداختم، و گاهى بين كلام آن بزرگواران، به اقتضاى حال، گفتار تنى چند از شيعيان به ميان آمد.

(1) و اسناد بسيارى از اخبار را بدلائلى چون اجماع، عقل، و تواتر در كتب فريقين نياوردم. بجز احاديث امام حسن عسكرى عليه السّلام كه در حدّ تواتر باقى احاديث نبود، هر چند از نظر محتوى مانند آنها است. و إسناد آن را فقط در اوّلين جزء آن آوردم، چون اسناد باقى احاديث وارده از آن امام همان اسناد اوّلى بود كه از تفسير آن جناب نقل نمودم.

و خداست كه بايد از او بر آنچه قصد نموده ام يارى خواست، و او ما را كافى و نيكو كارگزار و پشتيبانى است.

ص: 4

آياتى از قرآن كه دستور به بحث و مجادله به شيوه اى نيكو داده و از آنان طرفدارى نموده

آياتى از قرآن كه دستور به بحث و مجادله به شيوه اى نيكو داده و از آنان طرفدارى نموده

(1) خداوند تبارك و تعالى در قرآن خطاب به پيامبر خود فرموده: «و با آنان به شيوه اى كه نيكوتر است مجادله و گفتگو كن- نحل: 125». و نيز فرموده: «و با اهل كتاب جز به شيوه اى كه نيكوتر است مجادله مكنيد- عنكبوت: 46».

و نيز فرموده: «آيا ننگريستى به آن كس كه با ابراهيم در باره هستى پروردگارش گفت وگو و ستيزه مى كرد- بقره: 258».

و همچنين در داستان ابراهيم- وقتى بر پرستندگان ستاره زهره و ماه و خورشيد احتجاج به زوال و انتقال و طلوع و افول آنها نمود كه اينها نشان از حدوثشان دارد و اينكه آنها را موجب و آفريننده اى است- فرموده: «و بدينسان ابراهيم را ملكوت آسمانها و زمين مى نموديم [تا گمراهى قوم خود و يگانگى پروردگار را دريابد] و تا از اهل يقين باشد- انعام: 75»، تا آنجا كه فرموده: «و اينها حجّت ما بود كه به ابراهيم در برابر قومش داديم- انعام: 83». و آيات ديگرى كه در آن امر به گفت و گو و احتجاج فرموده، كه بخواست خداوند متعال شرح هر كدام از آنها در جاى خود خواهد آمد.

ص: 5

[احاديثى در فضيلت علماى شيعه]

[احاديثى در فضيلت علماى شيعه]

(1) 1- از پيامبر گرامى اسلام صلّى اللَّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: ما در تبليغ دين خدا به زبان هفتاد پيامبر مجادله كننده ايم.

و امّا خبرهايى كه در فضل دانشمندان آمده از شمار خارج است، ولى ما متذكّر قسمتى از آنها مى شويم.

(2) 2- و از اين موارد روايتى است كه شيخ بزرگوار صدوق رحمه اللَّه به اسناد مذكور در متن از امام حسن عسكرى عليه السّلام از پدران گرامش از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آورده كه فرموده:

«ناگوارتر از يتيمى فرد بى مادر و پدر، يتيمى آن كسى است كه از امامش دور افتاده، و توان وصول به او را ندارد، و پاسخ مسائل مورد نيازش را نمى داند، پس بدانيد كه شيعه ما داناى به علوم ماست، و افرادى كه- به دليل عدم ديدار- از علم ما بى خبر مانده اند همچون يتيمى در كنف حمايت ايشانند. بدانيد جايگاه كسى كه هدايت و ارشاد نموده و دستورات و شرائع ما را تعليم مى كند همراه ما در گروه انبياء در اعلى علّيين خواهد بود.

ص: 6

(1) 3- به سند مذكور در متن از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل است كه فرموده: هر كه پيرو و شيعه ما بوده و عالم به دستورات ما باشد، و پيروان ضعيف و ناتوان ما را از تاريكى جهل و نادانى به نور علم و دانشى كه به او عطا نموده ايم خارج سازد، روز قيامت تاجى از نور بر سر دارد و تمامى اهل آن ساحت را روشن سازد، و نيز جامه اى دارد كه تمام دنيا با ذرّه اى از رشته و نخ آن برابرى نمى كند. سپس نداكننده اى فرياد برآورد: اى بندگان خدا اين فرد دانشمند، يكى از شاگردان علماى آل محمّد است!!.

و بدانيد افرادى كه در اين سرا با توسّل به نور دانش او از حيرت جهل و نادانى برون رفته اند در آن سرا نيز به كمك نور او از تمام عرصه ها به بهشت هاى دور رهنمون شوند. پس به هر كه در دنيا خيرى آموخته، و قفل جهل و نادانى از قلبش گشوده، يا شبهه اى را برايش روشن و آشكار ساخته، همه و همه را از آن عرصه ها خارج مى سازد.

(2) 4- به سند مذكور در متن از امام حسن عليه السّلام نقل است كه فرموده: فضيلت كسى كه يتيمى از آل محمّد را- كه از واليانش دور افتاده و گرفتار حيرت جهل شده- كفالت و سرپرستى كرده و از تاريكى جهل بيرون سازد و مشتبهات او را برطرف نمايد، همچون فضيلت خورشيد بر «سها»- كم سوترين ستاره- است.

ص: 7

(1) 5- به سند مذكور در متن از امام حسين عليه السّلام نقل است كه فرموده: هر كس كفالت يتيمى از ما- كه رنج غيبت، ارتباطش را از ما بريده- را بر عهده گيرد و با علوم ما او را همراهى و كمك كند تا ارشاد و هدايت شود، خداوند عزّ و جلّ به او فرمايد: «اى بنده كريم من! كه به برادرت يارى نمودى، من به كرم از تو سزاوارترم، اى فرشتگانم براى او در بهشتها به تعداد هر حرفى كه تعليم داده هزار هزار قصر قرار دهيد. و در خور آن قصرها نيز از ساير نعمتها بدان بيافزايد.

(2) 6- به سند مذكور در متن از امام باقر عليه السّلام نقل است كه فرموده: عالم همچون شمع- بدستى است كه به مردم روشنى مى بخشد. و مشمول دعاى خيرشان گردد. فرد عالم داراى شمع علم و حكمتى است كه تاريكى جهل و حيرت را نابود مى سازد، پس هر كه بكمك آن روشنى، از جهل رهيده و از اسارت آن خلاصى يابد، به حساب فرد عالم از آزادشدگان آتش است، و خداوند به تلافى آن به تعداد هر تار موى كسى كه آزاد نموده، بيشتر و بهتر از صدقه صد هزار قنطار كسى كه در غير راه خدا خرج نموده به او دهد، بلكه اين صدقه براى صاحبش موجب وبال و گرفتارى است، ولى خداوند به او چيزى عطا فرمايد كه از پاداش صد هزار ركعت نماز در مقابل كعبه برتر و بهتر باشد.

ص: 8

(1) 7- به سند مذكور در متن از امام صادق عليه السّلام نقل است كه فرموده: علماى شيعه ما همچون مرزداران، مانع يورش شياطين به شيعيان ناتوان شده، و جلوى غلبه ناصبان شيطان صفت را مى گيرند. پس بدانيد هر كه اين گونه در مقام دفاع از شيعيان ما برآيد فضيلتش از جهادكننده با روم و ترك و خزر، هزاران بار بيشتر است، زيرا آن از كيش پيروان ما دفاع مى كند و اين از جسم آنان.

(2) 8- و به اسنادى كه گذشت از امام كاظم عليه السّلام نقل است كه فرموده: فقيهى كه در پى نجات يتيمى از ايتام ما- كه نه ما را ديده و نه به ما دسترسى دارد- برآيد، و او را در حدّ نيازش آموزش دهد، [تحمّل اين يك فقيه] بر ابليس سخت تر از هزار عابد است. زيرا فرد عابد فقط براى نجات خودش تلاش مى كند، ولى فقيه علاوه بر خود به فكر تمام بندگان خدا مى باشد، تا آنان را از دست ابليس و يارانش نجات دهد، به همين خاطر [مقام او] نزد خداوند از هزار هزار زن و مرد عابد برتر است.

(3) 9- و به اسنادى كه گذشت از امام رضا عليه السّلام نقل است كه فرموده: روز قيامت به عابد گويند: «آفرين! چه آدم خوبى! خودت را نجات دادى و هيچ كارى به ديگران نداشتى.

پس داخل بهشت شو. آگاه باشيد كه فقيه كسى است كه خيرش را به همه

ص: 9

مردم مى رساند، و از دست دشمنانشان مى رهاند. و براى آنان نعمتهاى بهشت خدايى را تمام و كمال دريافت مى كند، و رضوان الهى را برايشان بدست مى آورد. و به فقيه گفته شود:

اى سرپرست ايتام آل محمّد، دوستدار ضعفاى شيعه و موالى آنان، بايست تا شفاعتت را مشمول هر كه از تو تحصيل كرده و دانشى آموخته، نمايى، پس مى ايستد و گروه گروه؛ تا ده گروه صد هزار نفرى را وارد بهشت مى كند، و ايشان همان افراد علم آموخته و شاگرد او تا روز قيامتند، حال تفاوت ميان دو جايگاه [عابد و فقيه] را بنگريد!.

(1) 10- و به اسنادى كه گذشت از امام جواد عليه السّلام نقل است كه فرموده: بدرستى هر كه سرپرستى يتيمان آل محمّد- همانها كه از امامشان دور افتاده و در حيرت جهل غوطه ور و در دستان دشمنان ناصبى ما اسيرند- را بر عهده گيرد و ايشان را نجات داده و از سرگردانى برهاند، و شياطين را با دفع وسوسه هايشان مغلوب سازد، و بر ناصبيان [دشمنان اهل بيت عليهم السّلام] توسّط حجّتهاى پروردگار و دلائل امامانشان چيره شود، مقام و منزلتش نزد خداوند به بهترين وجهى بر شخص عابد برترى و فضيلت يابد، فضيلتى بمراتب بالاتر از فضل آسمان بر زمين و عرش و كرسى و پرده هاى آسمان، و برترى اين جماعت بر گروه عابدان همچون فضيلتى است كه ماه شب بدر بر كم سوترين ستاره آسمان دارد.

ص: 10

(1) 11- و به اسنادى كه گذشت از امام هادى عليه السّلام نقل است كه فرمود: اگر در پس غيبت امام قائم عليه السّلام علمائى نبودند كه داعى بسوى او بوده و اشاره به او كنند، و با براهين الهى از او دفاع نمايند، و بندگان مستضعف خدا را از دام ابليس و اعوانش برهانند، و از بند نواصب (دشمنان اهل بيت) رهايى بخشند، همه مردم از دين خدا دست كشيده و مرتدّ مى شدند. لكن علماء كسانى هستند كه زمام قلوب شيعيان ضعيف ما را در دست داشته و مهار مى كنند، همچون ناخداى كشتى كه سكّان آن را در دست دارد. اين گروه همان شخصيتهاى برتر و افضل در نزد خداوند با عزّت و جلال مى باشند.

(2) 12- و به اسنادى كه گذشت از امام حسن عسكرى عليه السّلام نقل است كه فرموده: روز قيامت علماى شيعه ما عهده دار محبّين و اهل ولايت ناتوان ما مى باشند، و در حالى پا در آن ساحت گذارند كه نور از تاج سرشان مى تابد، و بر سر هر كدام تاجى زيباست، و اين انوار در تمام عرصه و سراى قيامت تا مسير سيصد هزار سال پخش مى شود، و پرتو نور آن تاجها، تمام صحنه قيامت را در بر مى گيرد. و در آنجا تمام يتيمانى كه كفالتشان را بر عهده داشته، و از تاريكى جهل رهايش ساخته، و از حيرت گمراهى خارجشان كرده، با پرتوى از آن نور مرتبط شده، و چنگ انداخته و بالا روند تا روبروى بالاى بهشت رسند، آن وقت هر كدامشان را در منازل از پيش تعيين شده در كنار اساتيد و معلّمينشان

ص: 11

فرو آورده، و به خدمت امامانى كه بسوى آنان مى خواندند حاضر نمايند. و پرتو نور اين تاجها، دشمنان اهل بيت را كور و كر و لال نموده و به سوى آتش سوق دهد.

(1) 13- و به اسنادى كه گذشت از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه فرموده: جمعى از دوستداران آل محمّد عليهم السّلام [از نظر علمى] مسكين و فقيرند، همان گروهى كه در برابر دشمنان ما ناتوان بوده، و مورد اعتراض و ملامت و طعن مخالفان واقع مى شوند، بنا بر اين يارى و مساعدت نمودن به اين فقرا افضل و برتر از كمك كردن به فقراى معمولى بى مال و ثروت است. و هر كه از اين جماعت دستگيرى نموده، و با سلاح علم و برهان در برابر دشمن نيرو بخشد، و فقر و عجز آنان را برطرف نموده و بر دشمن چيره گرداند، خداوند متعال نيز آنان را پيوسته در مقابل دشمنان- از شياطين انس و جن- پيروز نموده، و عجز و ناتوانى را بر مخالفينشان مستولى فرمايد.

(2) 14- و به اسنادى كه گذشت از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه أمير المؤمنين عليه السّلام فرموده: هر كس بنده عاجز از علم و معرفتى را تقويت نموده و در برابر دشمن تجهيز و غالب نمايد، خداوند نيز به وقت بازپرسى در قبر، اين كلمات را به او تلقين

ص: 12

فرمايد: اللَّه پروردگار من، و محمّد پيغمبر او، و على بن أبى طالب جانشين پيغمبر است، و كعبه، قبله من، و قرآن مايه سعادت و خوشبختى من است، و اهل ايمان برادران من هستند.

آنگاه از جانب خداوند خطاب مى رسد كه: سخن حقّ را اظهار كردى و اعتقاد صحيحت را بيان نمودى، پس مقام و منازل رفيع بهشت را برايت واجب نمودم. در اين حال قبر او تبديل به يكى از باغهاى خوش منظره بهشت مى گردد.

(1) 15- و به اسنادى كه گذشت از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه فرموده: روزى دو زن كه با هم در مسأله اى مذهبى اختلاف داشتند بخدمت حضرت فاطمه عليها السّلام رسيده و نظرشان را اظهار نمودند، آنگاه آن حضرت عليها السّلام دليل و برهان خود را مطابق عقيده آنكه اعتقادش صحيح و ادّعايش درست بود اقامه نمود، و پس از مشاهده سرور و خوشحالى زن مؤمنه بدو فرمود: خوشحالى فرشتگان به سبب ظهور و غلبه حقّ، بيش از شادى تو بوده، و حزن و اندوه شيطان و يارانش بيش از حزن و اندوه آن زنى است كه در عقيده باطل خود مغلوب شده، و پروردگار به فرشتگان دستور مى دهد به جهت اين عمل براى فاطمه هزار هزار برابر آنچه تهيّه ديده بودم مهيّا كنند. و اين قانونى است هميشگى براى هر كه موجبات پيروزى و غلبه بنده ام را [بر معاند و ناصب] فراهم كند.

ص: 13

(1) 16- و به اسنادى كه گذشت از امام عسكرى عليه السّلام نقل است: امام حسن مجتبى عليه السّلام به كسى كه هديّه اى برايش آورده بود فرمود: آيا مايلى در مقابل آن، بيست برابرش بتو بدهم، يا مطالبى به تو بياموزم كه بر فلان فرد ناصبى چيره شده و گروهى از مردم گمراه و ساده لوح را از تبليغات شوم او نجات دهى؟ و اگر حسن انتخاب داشته و آن را كه بهتر است برگزينى برايت هر دو را جمع مى كنم. و گر نه در تشخيص بهتر خطا كنى، و در هر حال در انتخاب يكى از آن دو مخيّر خواهى بود. آن مرد گفت: آيا اجر و ثواب من در غلبه بر دشمن حقّ، و نجات مردم از شرّ تبليغات و سخنانش به اندازه ارزش بيست هزار درهم است؟ حضرت فرمود: نه، بلكه ارزش آن عمل برابر با هزار هزار قيمت همه دنيا است. گفت: پس چطور امر بى ارزش و پست تر را برگزينم، بلكه آن ديگر را انتخاب مى كنم. امام عليه السّلام فرمود: در اختيارى كه داشتى بهترين را برگزيدى. پس آن مطالب را به او آموخته و بيست هزار درهم نيز بدو عطا فرمود. بارى آن مرد، پس از بازگشت به شهر خويش با آن فرد ناصبى مباحثه و جدال نموده و او را ساكت و مجاب كرد. خبر اين پيروزى به امام عليه السّلام رسيده و در ملاقات بعدى به او فرمود: هيچ كس مانند تو در عمل و كسب سود نبرد، كارى كردى كه موجب محبّت خدا، و پيامبر، و جانشينان اطهار او، و

ص: 14

فرشتگان مقرّب، و برادران مؤمن به تو شد، و بهره اى كه تو بردى به اندازه تمام اهل ايمان و كفر، و بيش از مقدار هزار برابر دنيا بود. پس اين نعمت بزرگ بر تو گوارا و خوش باد! (1) 17- و به اسنادى كه گذشت از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه: حضرت صادق عليه السّلام فرموده: هر كه تمام كوشش و تلاشش اين باشد كه شرّ مخالفين ما را از سر دوستان ناتوان ما كوتاه كند و ما را در شكست و كشف نقائص و نقاط ضعفشان يارى و حمايت نموده، و مقام پيامبر خدا و اهل بيت پاكش را تجليل و تعظيم نمايد، خداوند نيز به فرشتگان بهشت فرمان دهد كه در ساختن قصرها و عمارات ويژه او همّت گماشته، و به عدد هر سخنى كه با دشمنان خدا احتجاج مى كند، جمعى از فرشتگان مقتدر و توانا در بناى قصرهاى او كار و فعاليّت كنند، و آنقدر براى او عمارت و قصر مهيّا شود كه مقدار آن را جز خداوند متعال نمى داند!.

(2) 18- و به اسنادى كه گذشت از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه حضرت رضا عليه السّلام فرموده: بهترين توشه اى كه شخص دانشمند دوستدار ما براى روز فقر و نياز و ذلّت خود ذخيره مى كند، حمايت علمى از دوستان ناتوان ما، و نجات ايشان از چنگال دشمنان خدا و رسول او است. [در اين صورت] وقتى از قبر برخيزد صفوف فرشتگانى را مشاهده كند

ص: 15

كه از محلّ قبر تا جايگاهش در بهشت برين صف كشيده اند، و او را با بالهاى خود بلند نموده و به عمارت مخصوصش در بهشت حمل كرده و به او مى گويند: آفرين بر تو! خوش باد تو را، اى كسى كه دشمنان خوبان را مقهور ساخته و از ائمّه اطهار خود حمايت و طرفدارى مى نمودى!.

(1) 19- و به اسناد گذشته نقل است: روزى گروهى از محبّين آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله نزد امام حسن عسكرى حاضر شده و گفتند: اى زاده رسول خدا، در همسايگى ما فردى از دشمنان اهل بيت زندگى مى كند كه پيوسته موجب آزار ما شده و در تفضيل خلفاى ثلاثه بر أمير المؤمنين عليه السّلام دلائلى ذكر مى كند كه ما در پاسخ آنها مى مانيم.

امام عليه السّلام فرمود: فردى را به سوى شما مى فرستم تا او را مجاب كرده و دلائلش را باطل نمايد. سپس يكى از شاگردانش را مأمور ساخت تا در مجلس بحث آنان با فرد مزبور حاضر شده و به گفتارشان گوش دهد، و هنگامى كه از او تقاضاى سخن نمودند تا حدّ امكان در بطلان سخن و پوچى اعتقاد آن فرد كوشيده و كاملا مجابش كند.

او نيز از جاى برخاسته و بهمراه آنان در مجلس بحثشان حاضر گشته و بهمان شيوه امام عليه السّلام وارد بحث شده و او را بسختى شكست داده و مجاب نمود.

ص: 16

از اين پيروزى اصحاب و دوستان اهل بيت بقدرى خوشحال شدند كه جز خدا نداند، و به همان اندازه مخالفين و معاندين محزون و شكسته گشتند. و وقتى نزد امام بازگشتند فرمود: اهل آسمان به جهت شكست و مغلوب شدن آن دشمن خدا بيش از شما مسرور شدند، و ابليس و ياران مستكبرش چندين برابر مخالفين، محزون و مغموم گشتند، و فرشتگان آسمانها و عرش و كرسى براى اين شخص غالب طلب رحمت و مغفرت نموده، و براى آن دشمن مخالف لعن و نفرين كردند، و خداوند همه را مستجاب فرمود.

ص: 17

قسمتى از فرمايشات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله پيرامون جدال و احتجاج و مناظره با مخالفان اسلام

اشاره

قسمتى از فرمايشات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله پيرامون جدال و احتجاج و مناظره با مخالفان اسلام

(1) 20- از امام حسن عسكرى عليه السّلام نقل است: روزى در محضر امام صادق عليه السّلام بحثى به ميان آمد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از مجادله و مباحثه در دين نهى نموده است. امام عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بطور مطلق از مجادله نهى نفرموده است، بلكه از آن سخن و گفتگويى كه نيكوتر نيست منع نموده، آيا اين فرمايش خداوند را نشنيده ايد كه فرموده:

«و با اهل كتاب جز به شيوه اى كه نيكوتر است مجادله مكنيد- عنكبوت: 46»، و باز فرموده: « [مردم را] با حكمت- گفتار درست و استوار- و پند نيكو به راه پروردگارت بخوان، و با آنان به شيوه اى كه نيكوتر است مجادله و گفتگو كن- نحل: 125»، و علما و دانشمندان مذهبى جدال احسن را از لوازم دين شمرده و گفتگوى غير احسن را ممنوع دانسته اند. و خداوند همان را بر شيعيان ما حرام داشته است. و چطور ممكن است مطلق مجادله و بحث را ممنوع فرموده باشد؟ در حالى كه خود فرموده: «و گفتند: هرگز به بهشت نرود مگر كسى كه يهودى يا نصرانى باشد»، و در ادامه فرموده: «اينها آرزوهاى آنان است، بگو: اگر راستگوئيد برهان و دليل روشن خويش بياوريد- بقره: 111»،

ص: 18

پس در اين آيه شريفه مناط راستگويى و اثبات دعوى را آوردن برهان قرار داده است، و پر واضح است كه برهان همان مجادله و احتجاج احسن مى باشد. گفتند: اى زاده رسول خدا، از شما تقاضا مى كنيم معناى مجادله احسن و غير احسن را بيان فرمائيد.

حضرت صادق عليه السّلام فرمود: مجادله غير احسن مجادله اى است كه به سبب آن حقّى را انكار و به باطلى معترف شوى و از خوف آنكه مطلوب او ثابت شود حرف حقّ و صحيحش را ردّ كنيد، و يا بخواهيد سخن باطل را با جمله اى نادرست و باطل ديگرى جواب دهيد. و اين گونه مجادله كه موجب گرفتارى پيروان ناتوان ما و نيز اهل باطل است حرام و ممنوع مى باشد. امّا اهل باطل آن نقطه ضعف را هنگام بحث با افراد ناتوان از شما حجّت و دليلى بر پوچى او قرار مى دهند. و افراد ناتوان شما از مشاهده اين وضع دلگير و محزون مى شوند.

(1) و امّا مجادله احسن همان گونه است كه خداوند به پيامبرش در بحث با منكرين حشر آموخته كه: «و براى ما مثلى زد- در زنده كردن مردگان- و آفرينش خود را فراموش كرد؛ گفت: كيست كه استخوانها را در حالى كه پوسيده و خاك شده زنده مى كند- يس: 78»، و خداوند در ردّ آنان فرموده: «بگو- اى محمّد- همان خداى كه نخستين بار آفريدش

ص: 19

زنده اش مى كند، و او به همه آفرينش- يا آفريدگان- داناست. همان خداى كه براى شما از درخت سبز آتشى پديد كرد، پس آنگاه از آن آتش مى افروزيد- يس: 79- 80».

بدين ترتيب خداوند از پيامبرش خواسته تا با مخالفين حشر و قيامت مجادله كند و به او فرموده: بگو: همان كه نخستين بار آفريدش زنده اش مى كند. آيا خداوند از برگردان آنكه در آغاز آفريدش پس از پوسيده شدن عاجز و ناتوان مى شود؟! بلكه به نظر شما آغاز خلقت مشكل تر از برگردان آن است.

سپس فرمود: «همان خداى كه براى شما از درخت سبز آتشى پديد كرد» يعنى وقتى خداوند آتش داغ را در درخت- سبزتر و تازه- پنهان كرده و سپس آن را بيرون نمود و پديد آورد، با اين كار به شما فهماند كه همو بر اعاده خلقت و احياى [ثانوى] آنچه پوسيده شده نيز قادر و توانا است.

(1) سپس فرمود: «آيا آن كه آسمانها و زمين را آفريد بر آفريدن مانند اينها توانا نيست؟

چرا توانا است، و اوست آفريدگار دانا- يس: 81»، يعنى: وقتى در نظر و توان شما خلقت آسمانها و زمين مشكلتر از احياى استخوان پوسيده و اعاده حيات آن است، چگونه خلق جهانى با اين همه شگفتى كه نزد شما دشوارتر است را از خداوند جايز مى شماريد ولى احياى استخوان پوسيده كه نزد شما آسانتر است را روا نمى داريد؟!

ص: 20

امام صادق عليه السّلام فرمود: اين معناى مجادله احسن است، كه در آن جاى هيچ عذر و بهانه اى براى مخالف باقى نمى گذارد، و شبهه و اعتراضش مطابق فهم او پاسخ داده مى شود.

و امّا جدال غير احسن اين است كه منكر حقّى شوى كه تميز حقّ و باطل طرف بحث را از تو سلب مى كند، و با اين كار تنها او را از باطلش دور مى سازى نه به حقّ نزديك، و اين شيوه ممنوع و حرام است، زيرا هر دوى شما منكر حقّ مى باشيد.

(1) سپس امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود: يكى از حضّار پرسيد: آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيز مجادله مى فرمود؟ امام صادق عليه السّلام پاسخ داد: هر گونه در باره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى انديشى مبادا فكر كنى كه آن بزرگوار از فرمان و دستور خداوند سرپيچى كرده باشد، خداوند دستور مى دهد كه: «و با آنان به شيوه اى كه نيكوتر است مجادله كن- نحل: 125» و در پاسخ اعتراض منكرين حشر فرمايد: «همان خداى كه نخستين بار آفريدش، زنده اش مى كند- يس: 79»، با اين حال فكر مى كنى پيامبر از فرمان خدا كوتاهى و مخالفت نموده و مطابق مأموريت الهى مجادله نكرده و ديگران را از آن فرمان آگاه نساخته است؟! سپس حضرت صادق عليه السّلام بواسطه پدران گرامش از أمير المؤمنين عليهم السّلام به نقل حديثى از پيامبر گرامى اسلام پرداخت كه: جمعى از پيشوايان پنج فرقه: يهود،

ص: 21

نصارى، دهرى، ثنويّه و مشركان عرب (بت پرستان) طى يك تبانى و قرار در محضر آن حضرت حاضر شده و شروع به مجادله و احتجاج نمودند.

يهوديان گفتند: اعتقاد ما اين است كه عزير پسر خداست، و نزد تو آمده ايم كه در اين باره مذاكره كنيم و نظر تو را بدانيم. اگر با ما هم عقيده شدى حقّ تقدّم با ما است، و گر نه با اعتقاد ما مخالف بوده و ما نيز خصم تو خواهيم شد.

و نصارى گفتند: ما عقيده داريم كه مسيح پسر خدا است، و خدا با او متّحد شده، و نزد تو آمده ايم تا نظرت را بدانيم، و در صورت توافق، ما حقّ تقدّم خواهيم داشت و گر نه با تو مخاصمه خواهيم كرد.

سپس دهريّه گفتند: ما معتقديم موجودات جهان را آغاز و انجامى نيست و جهان قديم و هميشگى است، و در اين موضوع با تو بحث خواهيم كرد، اگر با ما هم عقيده باشى البتّه برترى ما ثابت مى شود و اگر مخالفت كنى با تو دشمنى خواهيم كرد.

(1) و ثنويّه مذهبان گفتند: اعتقاد ما اين است كه تدبير جهان از دو مبدء نور و تاريكى سرچشمه مى گيرد، و نزدت آمده ايم تا در اين عقيده با شما وارد بحث و مجادله شويم. اگر با ما موافق بودى كه حقّ تقدّم خواهيم داشت و در صورت مخالفت خصم تو خواهيم شد.

و در آخر بت پرستان اظهار نمودند: ما معتقديم اين بتها خدايان ما هستند، و آمده ايم

ص: 22

تا در اين عقيده با تو بحث كنيم. اگر با ما توافق كردى تقدّم ما ثابت خواهد شد، و در صورت اختلاف نظر، ما نيز همچون ديگران خصم تو خواهيم شد.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: به خداوند بى شريك و انباز مؤمن، و به هر معبودى جز او [همچون بت و طاغوت] كافرم. خداوند مرا براى همه جهانيان مبعوث فرمود تا مردم را بشارت دهم و از عذاب او بترسانم تا بر تمام ايشان حجّت و دليل باشم. و مرا در همه جا حفظ فرمود، و شرّ دشمنان و مخالفين مرا دفع نمود.

سپس رو به جماعت يهود كرده و فرمود: آيا نزد من آمده ايد تا بى دليل عقيده اتان را بپذيرم؟ گفتند: نه.

فرمود: پس براساس چه دليلى معتقديد كه عزير [نبىّ] پسر خداست؟

گفتند: چون كتاب مقدّس تورات را پس از متروك شدن احيا نمود، و اين كار را جز در مقام پسر خدا بودن انجام نداد.

(1) فرمود: با اين استدلال موسى به فرزندى خدا سزاوارتر از عزير است. زيرا تورات توسّط او نازل شده، و معجزات بسيارى كه خود بر آنها واقفيد از او مشاهده گرديده، و بر اساس منطق شما بايد موسى نيز داراى مقامى بالاتر از مقام عزير- پسر خدا بودن- باشد.

و ديگر اينكه اگر منظور شما از پسر خدا بودن اينست كه خداوند متعال همچون پدران ديگر

ص: 23

با جفت خود نزديكى نموده و در اثر اين مقاربت، پسرى مانند عزير متولّد شده، در اين صورت شما پروردگار جهان را يكى از موجودات مادّى و محدود جهان پنداشته و به او صفاتى چون صفات مخلوقين داده ايد.

گفتند: مراد ما [از ولادت] اين معنى نيست، زيرا آن بنا به گفته شما كفر و نادانى است. بلكه مقصود ما از پسر خدا بودن احترام و عظمت است. هر چند ولادتى در كار نباشد، چنان كه شخص عالم و استاد به شاگردش مى گويد: «اى پسر من» يا «تو پسر من هستى»، و نظر او از اين تعبير تنها اظهار محبّت است و احترام نه اثبات ولادت. و اين سخن را به كسى مى گويد كه هيچ نسبتى ميانشان نيست. و به همين تعبير خداوند عزير را از نظر شرافت و عظمت پسر خود برگزيد نه بر اساس ولادت.

(1) فرمود: با اين توجيه نيز پاسخ شما همان بود كه در ابتدا گفتم، زيرا بر اساس اين تعبير، موسى عليه السّلام براى اين مقام شايسته تر بوده است. بدرستى كه خداوند با اقرار اهل باطل آنان را رسوا مى كند، و حجّت را بر عليه ايشان برمى گرداند، اين توجيهى كه بدان استدلال نموديد شما را به راهى دشوارتر از آنچه گفتيد مى اندازد. زيرا شما گفتيد: يكى از بزرگانتان بدون اثبات ولادت به غريبه اى مى گويد: «اى پسر من» و «تو پسر من هستى»، و نيز به

ص: 24

ديگرى مى گويد: «تو شيخ و استاد و پدر من هستى»، و بديگرى مى گويد: «تو آقاى من هستى» و «اى آقاى من»، و هر چه احترامش بيشتر باشد آن سخن محترمانه تر خواهد شد. و بر اساس اين عقيده لازم است موسى بن عمران برادر يا استاد يا پدر يا مولاى خداى باشد، تا فضيلت آن حضرت نسبت به عزير فهميده شود. و به نظر شما آيا صحيح است اين سخنان در باره موسى- كه از عزير بالاتر است- نسبت به خدا داده شود؟! يهوديان از پاسخ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مات و مبهوت شده و گفتند: اى محمّد، اجازه بده در باره سخنت تحقيق و تفكّر كنيم.

فرمود: اميدوارم با قلب پاك و راه انصاف در گفتار و عقيده اتان فكر كنيد، تا خداوند متعال حقيقت را به شما بنماياند.

(1) سپس رو به جماعت نصارى كرده و فرمود: شما معتقديد كه خداوند ازلى و قديم، با پسر خود؛ حضرت مسيح متّحد گشته است، از شما مى پرسم منظورتان در اين گفتار مبهم چيست؟ آيا مرادتان اين است كه خداى ازلى و قديم با اتّحاد با يك موجود حادث تنزّل كرده؟ و يا اينكه حضرت مسيح كه موجودى محدود و حادث است بواسطه اتّحاد با

ص: 25

پروردگار قديم و ابدى ترقّى نموده و برابر و يكى شده است؟ و يا اينكه اين نهايت تعظيم و تكريم حضرت عيسى است؟

دو صورت اوّل بر اساس برهان عقلى محال است، زيرا قديم چگونه حادث مى شود، و يا حادث چگونه ممكن است به قديم تغيير نمايد، بنا بر اين حادث از هر جهت ضدّ، بلكه نقيض قديم است، و اجتماع آن دو ممتنع و محال خواهد بود. و در صورت آخر پر واضح است كه مسيح يكى از مخلوقات و بندگان برگزيده خداوند بوده و حادث خواهد شد. و به هر شكل پسر خدا بودن مسيح و اتّحاد خداوند با او محال و باطل است.

نصارى گفتند: اى محمّد، مقصود ما اين است كه خداوند در مورد مسيح- به جهت الطاف خاصّه و توجّه بى پايان به او- معجزات شگفت انگيزى را بدست او جارى فرموده، و بهمين جهت موضوع پسر خدا بودن عيسى تنها جنبه احترام و تجليل دارد و بس.

(1) پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: حتما سخنى كه به يهوديان گفتم شنيديد. سپس گفتار خود در باره پسر خدا بودن عزير نبىّ (عليه السّلام) را تكرار فرمود. و جماعت نصارى همه ساكت و مجاب شدند، مگر يكى از آنان كه رو به آن حضرت كرده و گفت: اى محمّد! مگر شما

ص: 26

ابراهيم را «خليل اللَّه» نمى دانيد؟ فرمود: همين طور است، پرسيد: پس چرا با اين عقيده ما كه عيسى ابن اللَّه است مخالفيد؟

فرمود: اين دو هيچ شباهتى با هم ندارند. اينكه ابراهيم خليل خدا است، خليل از مادّه خلّه- بفتح يا ضمّ أوّل و تشديد دوم- بمعنى احتياج و فقر است، و حقيقت معناى خليل:

شخص نيازمند و محتاج و فقير است، و چون ابراهيم عليه السّلام در نهايت استغناى نفس، از ديگران دورى گزيده و تنها بسوى خداوند متعال روى آورده، لقب خليل را به او دادند، و اين معنى آنجا به اوج خود مى رسد كه او را در منجنيق گذاشته و مى خواستند به سوى آتش پرت كنند، در اينجا جبرئيل عليه السّلام از جانب خدا مأمور شد تا او را يارى كند، ولى حضرت ابراهيم عليه السّلام در جواب گفت: هيچ حاجتى به غير خدا ندارم و يارى او مرا بس است، به همين دليل ملقّب به خليل شد.

(1) و اگر لغت خليل را از مادّه خلّة- به كسر اوّل و فتح و تشديد ثانى- بگيريم معنايش:

تحقيق در خلال معانى و توجّه به لطائف و حقائق و اسرار مى شود، و در اين صورت نيز هيچ ارتباطى با استدلال شما نخواهد داشت، كه مستوجب تشبيه نمودن خداوند به خلق باشد. (زيرا تشابه و تناسب در صفات و عوارض است نه در ذات و حقيقت) آيا نمى بينيد

ص: 27

اگر حضرت ابراهيم عليه السّلام به سوى خدا منقطع نشده بود، و بر اسرار و حقائق علوم دست نمى يافت خليل خدا نمى شد؟! ولى در موضوع توالد و تناسل به عكس است، زيرا رابطه پدر و پسر يك امر حقيقى و ذاتى است هر چند پدر فرزند را دشنام دهد و از خود دور سازد، زيرا معناى ولادت، قائم به اوست (پدر براى هميشه مبدء تكوّن و ذاتا پدر آن فرزند است) سپس اگر دليل شما براى پسر خدا بودن حضرت مسيح، اينست كه حضرت ابراهيم خليل خداست، لازم به اين اعتقاد است كه حضرت موسى نيز پسر خداست. زيرا معجزاتى توسّط او ظاهر شده كه كمتر از معجزات حضرت عيسى نبوده است، پس بگوييد: «موسى پدر خداست». بلكه همان طور كه در احتجاج با يهود بيان شد جايز است بگوييد: «موسى پدر، آقا، عمو، رئيس و أمير خداست».

يكى از نصارى گفت: حضرت مسيح خود در انجيل مى فرمايد: «من بسوى پدر خود مى روم».

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: در صورت عمل به اين كتاب، اين جمله در آن اين گونه آمده:

«من بسوى پدر خود و شما مى روم»، پس لازم است اعتراف كنيد كه تمام مخاطبان عيسى پسر خدا هستند. و از همين جمله معلوم مى شود كه اطلاق «ابن اللَّه» به حضرت عيسى هيچ اختصاص و ويژگى نداشته و تمام اصحاب و شنوندگان كلامش پسر خدايند. در

ص: 28

صورتى كه آنان فاقد اين امتيازات بودند. و شما خود اين جمله را نقل مى كنيد ولى از مضمون آن غافليد و بر خلاف گفته آن بزرگوار سخن مى گوييد.

و اگر مراد شما معناى ظاهرى و لفظى كلمات «پدر» و «پسر» است، پس چرا نمى گوييد مراد از كلمه پدر: حضرت آدم، يا حضرت نوح است. زيرا آن دو پيامبر گرامى پدران حقيقى حضرت مسيح و ديگرانند. و چطور مى توانيد اين معنى حقيقى را نفى كرده و آن تصوّراتى كه خود اراده كرده ايد باثبات رسانيد؟!.

(1) مسيحيان پس از اين استدلال پيامبر ساكت شده و گفتند: ما تا امروز هيچ كس را در مقام بحث و جدل چون تو [ماهر و زبردست] نديده بوديم، فرصتى بده تا در اين موضوع انديشه كنيم. سپس آن حضرت رو به دهريه نموده و فرمود: روى چه اصلى معتقديد كه همه اشياء و موجودات جهان، قديم و هميشگى بوده و آغاز و انجامى ندارند؟

گفتند: ما تنها چيزى را مى پذيريم كه ببينيم، و چون براى اشياء نه ابتدائى ديده و نه فنا و انقضايى، حكم مى كنيم كه موجودات هميشگى بوده و خواهند بود.

ص: 29

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: آيا شما با چشم خود هميشگى بودن موجودات و قديم و ازلى بودن آنها را ديده ايد؟ اگر بگوييد آرى لازم است با همين عقل و قواى بدنى، ابدى و ازلى باشيد تا بتوانيد تمام موجودات را به صفت قديم و ازلى بودن ببينيد، و اين خلاف حسّ و عيان، و مخالف شهود همه عقلاى بشر است. [و البتّه چنين ادّعايى نخواهيد كرد] دهريّه گفتند: آرى، ما قديم بودن و بقاى موجودات را نديده ايم.

فرمود: پس چرا حكم به قديم بودن و بقاى موجودات مى كنيد، با اينكه بنا به اعتقاد خودتان نه حدوث اشياء را مشاهده كرده ايد و نه قديم بودنشان را؟ و چگونه مى توانيد يك طرف را برگزيده و طرف ديگر را نفى كنيد؟ آيا گردش شب و روز را نمى بينيد كه هر يكى پشت سر ديگرى در جريان است. گفتند: آرى.

فرمود: آيا اين گردش و ترتيب در ميان شب و روز از زمانهاى گذشته بوده و خواهد بود؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا ممكن است [اين تناوب بهم ريزد و] شب و روز در يك جا جمع شوند؟ گفتند: نه؛ ممكن نيست.

(1) فرمود: در اين صورت، از هم جدا و منفصلند، وقتى زمان يكى گذشت، ديگرى بدنبال آن جريان مى يابد. گفتند: آرى همين طور است.

ص: 30

فرمود: پس با اين اعتراف، به حادث بودن آنچه كه از شب و روز تقدّم و سبقت مى گيرد بدون مشاهده حكم نموديد. پس منكر قدرت خداوند مشويد.

سپس فرمود: به عقيده شما آيا شب و روز ابتدا و پايانى دارد؟ يا ازلى و غير متناهى است؟. در صورت نخست عقيده ما مبنى بر حدوث ثابت مى شود. و در صورت دوم، چگونه ممكن است چيزى كه پايان دارد از جهت آغاز نامتناهى باشد؟.

گفتند: درست است.

فرمود: شما كه به قديم بودن عالم معتقديد و منكر حدوث آن مى باشيد، آيا پيرامون آن تحقيق و تأمّلى كرده ايد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا نمى بينيد كه تمام اشياء و موجودات جهان به هم محتاج و مرتبط، و در وجود و بقاء به يك ديگر نيازمندند؟ مگر نمى بينيد در برقرارى يك عمارت لازمست تمام اجزاء- از خاك و سنگ و آجر و آب و غيره- دست بدست هم دهند تا ساختمانى برقرار گردد؟ و همين طور است ساير اشياء جهان.

(1) پس چنانچه اين احتياج و ارتباط در تمام موجودات جهان حاكم است، چگونه مى توانيم آنها را قديم و ثابت بدانيم؟ و معنى حادث چه مى شود، و آيا اينها كه مى گوئيد قديمند؟ اگر حادث بودند چه ميشد؟

ص: 31

جماعت دهريّه در برابر استدلال رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مبهوت و حيران شده و از شرح معناى حادث درماندند. زيرا هر وصفى در بيان حادث با مشخّصات موجوداتى كه- به نظر آنان- قديم بودند تطبيق مى كرد. و به همين خاطر از خشم، زبانشان بند آمده و گفتند: در اين باره بدقّت فكر و تأمّل خواهيم كرد.

سپس رسول گرامى اسلام رو به جماعت ثنويّه- معتقدان به تدبير نور و ظلمت- كرده و فرمود: از چه نظر به اين معنى معتقد شديد؟

گفتند: ما معتقديم كه جهان روى دو قسمت تشكيل شده: يا خير و نيكو، يا شرّ و بدى، و دريافتيم كه اين دو ضدّ و مخالف يك ديگرند. پس از اينجا حكم مى كنيم كه خالق «خير» غير از خالق «شرّ» است، زيرا يك خالق، دو عمل ضدّ هم را انجام نمى دهد.

بلكه هر كدام را خالقى است. چنان كه برف نمى تواند ايجاد حرارت كند، همان طور كه آتش محال است مبدء اثر سردى هم باشد. بنا بر اين معتقد شديم كه نور و ظلمت دو خالق قديم جهان و جهانيان هستند.

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: آيا اين همه رنگهاى متنوّع- از سياه و سفيد و سرخ گرفته تا زرد و سبز و كبود- را نمى بينيد؟ مگر قبول نداريد هر كدام از آنها ضدّ و مخالف ديگرى است، پس دو نوع از آنها در يك مورد جمع نمى شوند، چنان كه گرما و سرما ضدّ همديگرند؟ گفتند: آرى.

ص: 32

فرمود: پس براى چه به تعداد هر رنگى به خالق قديمى معتقد نشديد؟ و بنظر شما آيا هر ضدّى محتاج خالق مستقلّى نيست؟ دهريّه ساكت شدند.

سپس فرمود: بنا به اعتقاد شما چگونه ممكن است نور و ظلمت در اداره تشكيلات جهان دست به دست هم داده باشند، در حالى كه نور بنا به طبعش ميل به صعود دارد و ظلمت تمايل به نزول و هبوط؟ آيا دو نفر كه در خلاف هم پيوسته در حال حركتند مى توانند در يك جا بهم رسند و ملاقات كنند؟ گفتند: نه امكان ندارد.

فرمود: پس لازم است كه نور و ظلمت نتوانند باهم اجتماع كنند، چرا كه آن دو مخالف هم بوده و پيوسته در جهت خلاف هم در حركتند. بنا بر اين استدلال آيا ممكن است جهان از اجتماع دو ضدّ و مخالف حادث و متشكّل شده باشد؟

جماعت دهريّه گفتند: به ما مهلتى ده تا كاملا در كارمان انديشه كنيم.

(1) سپس رو به مشركان عرب (بت پرستان) كرده و فرمود: چرا بتان را پرستش كرده و از پروردگار جهان دست كشيده ايد؟ گفتند: با اين كار به خداوند تقرّب مى جوييم.

فرمود: مگر اين بتان شنوا بوده و از خدايشان اطاعت نموده و او را عبادت مى كنند تا شما بواسطه تعظيم آنها به خداوند تقرّب جوييد؟ گفتند: نه.

ص: 33

فرمود: مگر شما خودتان آنها را نتراشيده ايد؟ گفتند: آرى. فرمود: باين ترتيب اگر آنها شما را عبادت كنند شايسته تر است تا شما آنها را. (چون بتان مخلوق و شما خالقيد) در اين صورت خدايى كه عارف به مصالح و عواقب، و حكيم در تعيين تكليفتان مى باشد آيا شما را به اين عبادت امر كرده است؟! بت پرستان پس از اين كلام باهم اختلاف كرده و گروهى گفتند: خداوند در پيكرهاى مردانى حلول كرده كه به شكل اين بتان بودند. و بر اين اساس آنها را صورتگرى نموديم.

و منظور ما از توجّه به اين بتان تعظيم همان هياكل است.

و جمعى ديگر گفتند: اين بتان مطابق صورت اقوام گذشته اى هستند كه پرهيزگار و عابد بودند، و نظر ما از عبادت آنها تعظيم و تجليل خداوند مى باشد.

(1) و گروه ديگرى گفتند: آنگاه كه خداوند آدم را آفريده و فرشتگان را امر نمود تا او را سجده كنند ما از اين امر كه وسيله تقرّب به پيشگاه خداوند بود محروم شديم، پس براى جبران آن صورت آدم را به شكلهاى مختلفى ساختيم و در مقابلش به قصد تقرّب بخداوند سجده مى كنيم. همچون سجده فرشتگان بر آدم، كه به قصد تقرّب به خدا بود، چنان كه سجده شما در محرابهاى مسجد، به قصد آن است كه به محاذات كعبه ايد. و در مقابل كعبه

ص: 34

نيز به نيّت پروردگار با عظمت و جلال عبادت و سجده مى كنيد، نه خود كعبه.

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: همه شما راه خطا پيموده و از راه حقيقت منحرف شده ايد.

سپس رو به گروه نخست كرده و فرمود: اين سخن شما كه خداوند در پيكرهاى جمعى كه به شكل اين بتان بودند حلول كرده، در نهايت ضعف است، چرا كه با اين كلام مى بايد خداوند مانند مخلوقات: محتاج، محدود و حادث باشد. و با اين حلول، آيا خداوند جهان در چيزى محدود و محاط نخواهد شد؟ و در صورت حلول هيچ وجه تمايزى ميان پروردگار و ساير خصوصياتى كه در اجسام حلول مى كند: همچون رنگ و طعم و بو و نرمى و زبرى و سنگينى و سبكى، پديدار خواهد شد؟ و چگونه مى شود كه آن جسم محيط: حادث، و آنچه در محيط او واقع شده قديم باشد؟ و بايد بعكس باشد، يعنى محيط قديم و محاط [همان كه محدود به او شده] حادث باشد. و چگونه مى شود پروردگارى كه آفريننده همه موجودات است، محتاج به محلّ (جاى حلول) باشد؟ در حالى كه خداوند با عظمت و جلال، ازلى و ابدى است، (يعنى: خداوند پيش از محلّ و پيش از موجودات جهان، برخوردار از هستى و غنا بوده است)، و چون خداوند را به واسطه حلول كردن او با صفات پروردگار در معرض زوال و حدوث قرار دهيد، و در نتيجه معلوم است آنچه زائل و حادث شود فانى است. آرى حالّ و محالّ (هر چه در چيزى حلول مى كند و آنچه در آن حلول مى شود) با اين صفات (حدوث، تغيير، زوال و فناء) متّصف مى شود، و اينها همه كاشف از تغيير ذات شى ء است.

ص: 35

و اگر شما بر اين اعتقاديد كه حلول موجب تغيير نيست، بايد حركت و سكون، و سياه شدن و سفيد و رنگارنگ شدن را نيز موجب تغيير ندانيد و عارض شدن هر يك از حالات را تجويز نموده، و خداوند را با صفات ممكنات وصف كنيد، در نتيجه از ابراز اين عقيده كه پروردگار جهان حادث و محدود و محتاج و ضعيف است هيچ ابائى نخواهيد داشت. هر چند عزّت و عظمت خداوند از اين پيرايه ها برتر و متعالى است.

(1) سپس فرمود: بنا بر اين وقتى اعتقاد «حلول خدا در چيزى باطل شود، پايه و اساس گفتارتان رو به فساد و تباهى گرايد.

گروه نخست از بت پرستان با شنيدن استدلال پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ساكت شده و گفتند: در اين موضوع خوب فكر مى كنيم [آنگاه پاسخ شما را مى دهيم].

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روى به گروه دوم كرده و فرمود: اگر شما معتقديد كه به نيّت صورتهاى گذشتگان خداپرست خود سر بر آستان بتها گذاشته و آنها را تعظيم مى كنيد، پس ديگر چه جايى براى اظهار بندگى پروردگار جهانيان باقى مى نهيد!؟

مگر نمى دانيد كه از جمله اسباب و لوازم تعظيم و عبادت خداوند اين است كه او را در اين صفات با بندگان مساوى ندانيم؟! مثلا اگر شما از سلطان مقتدرى به اندازه تعظيم و خضوعى كه از نوكران او بجا مى آوريد تجليل كنيد، به او اهانت نموده ايد، و اگر فرد بزرگى را از نظر احترام و تعظيم با فرد كوچكى برابر بدانيد، آيا به آن شخص توهين نكرده ايد؟! گفتند: آرى.

ص: 36

فرمود: پس شما با برابر قراردادن خضوع و عبادت خداوند با بتان آيا به مقام عظمت و جلال پروردگار توهين نكرده ايد؟! آنان گفتند: در كار خود انديشه خواهيم كرد. و سپس ساكت شدند.

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به گروه سوم از بت پرستان فرمود: شما جماعت مسلمان را با خودتان مقايسه نموديد، در حالى كه ما همچون شما نيستيم. زيرا ما بندگان خدا، آفريده و دست پرورده اوئيم، گوش بفرمان و تسليم نواهى او هستيم، و خداوند را همان گونه كه اراده فرموده عبادت مى كنيم، و چون ما را به كارى امر فرمود همان را انجام دهيم و نبايد از آن اوامر تجاوز كرده و بنا بر ميل و تشخيص خودمان عمل كنيم، زيرا در اين صورت ممكن است با آن خصوصيات پسنديده واقع شود ولى امكان دارد با نحوه ديگر در نهايت درجه كراهيت يا حرمت قرار گيرد. با اينكه ما را از اظهار نظر در مقابل دستوراتش نهى فرموده است.

آرى چون فرموده است هنگام عبادت به جانب كعبه متوجّه باشيم، امتثال امر نموده و اطاعت مى كنيم، سپس فرموده در ساير شهرها نيز به محاذات كعبه او را عبادت كنيم ما نيز پذيرفتيم و از حدود اوامر او تجاوز نكرديم. و در مسأله سجده فرشتگان بر آدم، خداوند متعال سجده را بر خود آدم امر فرمود نه بر صورت او، و از آنجا كه سجده را بر فرشتگان فرض نموده اين تكليف بر آنان بوده نه بنى آدم، پس هر مقايسه اى بيجا است.

ص: 37

و چه مى دانيد شايد از اين عمل خودسرانه شما ناراضى باشد.

(1) آنگاه پيامبر فرمود: اگر كسى شما را در روز معيّنى به خانه اش دعوت كند، آيا اين حقّ را داريد كه پس از قبول دعوت در روز ديگرى به خانه او برويد؟ و يا به خانه ديگر او بى دعوت برويد؟ و يا اگر كسى به شما لباس، يا برده، يا مركبى عطا كند مى توانيد برگيريد؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا مى شود لباس، برده، يا مركب ديگر او را تصرّف خير، زيرا معلوم نيست در قسمت دوم مانند قسمت نخست مجاز باشيم.

فرمود: آيا تصرّف بى اجازه در امور خداوند بدتر است، يا در امور بندگان خدا؟

گفتند: بلكه خداوند مقدّم و اولى است كه بى اجازه او در امورش تصرّف نكنيم.

فرمود: پس براى چه اين گونه عمل مى كنيد و چه زمان شما را امر به سجده اين صورتها نمود؟! بت پرستان گفتند: در كار خود بدقّت مى انديشيم، و لب فرو بستند.

امام صادق عليه السّلام فرمود: بخدا سوگند، هنوز سه روز بر اين جماعت بيست و پنج نفره نگذشته بود كه همگى به محضر پيامبر حاضر شده و مسلمان شدند و گفتند: اين گونه استدلالى را نشنيده بوديم، و گواهى مى دهيم كه تو فرستاده و رسول خدائى.

ص: 38

(1) 21- سپس امام صادق از امير المؤمنين عليهما السّلام نقل نمود كه فرموده: خداوند آيه شريفه:

«سپاس و ستايش خداى راست كه آسمانها و زمين را بيافريد و تاريكيها و روشنى پديد كرد، سپس [با اين همه نشانه ها] كسانى كه كافر شدند [بتان را] با پروردگار خويش برابر مى كنند- براى خدا همتا مى گيرند- انعام: 1» را بعنوان ابطال و ردّ سه عقيده از عقائد ملل نازل فرموده است. جمله نخست: «سپاس و ستايش خداى راست كه آسمانها و زمين را بيافريد» اشاره بر ردّ و ابطال دهريّه است كه معتقد به قديمى و ازلى بودن موجوداتند، و قسمت دوم آيه: «و تاريكيها و روشنى را پديد كرد» اشاره به ابطال نظر ثنويّه [يا همان مشركان] است كه معتقدند تدبير جهان بدست نور و ظلمت است.

و قسمت آخر آيه: «سپس [با اين همه نشانه ها] كسانى كه كافر شدند [بتان را] با پروردگار خويش برابر مى كنند- براى خدا همتا مى گيرند-» اشاره بر ردّ و ابطال مشركان بت پرست دارد. سپس خداوند سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را نازل فرمود، كه اشاره بر ردّ جماعتى است كه براى خداوند متعال مثل و نظير يا ضدّ و ندّى قائلند.

أمير المؤمنين عليه السّلام ادامه داد كه: سپس رسول گرامى اسلام صلّى اللَّه عليه و آله رو به اصحاب كرده و فرمود: بگوييد: «ايّاك نعبد» يعنى: خداوند يگانه را عبادت و پرستش مى كنيم، نه همچون اعتقاد دهريّه كه مى گويند اشياء همه قديم و هميشگى اند، و نه مانند ثنويّه كه معتقدند: نور و ظلمت، جهان را تدبير مى كند، و نه چون بت پرستان كه مى گويند: «بت ها خدايان ما هستند»، پس هيچ چيز را با تو شريك نمى گيريم،

ص: 39

و جز تو خدائى را نمى خوانيم، همچون اعتقاد اين كفّار، و نه مانند يهود و نصارى كه برايت قائل به فرزندند، خداوندا تو از تمام اين پيرايه ها برترى [برترى بزرگ!].

آرى خداوند مى فرمايد: «و گفتند: هرگز به بهشت نرود مگر كسى كه يهود يا نصارى باشد» و گروهى از كفّار نيز سخن ديگرى بافتند. خداوند در قرآن خطاب به پيامبر فرموده:- اى محمد- «اينها آرزوهاى آنهاست» همان آرزوهاى بى حجّت و دليلى كه در دل انداختند «بگو: برهان خويش بياوريد» و دلائل بر دعوى خويش اقامه كنيد «اگر راستگوئيد» همان طور كه محمّد نيز دلائل خود را- كه شنيده ايد- آورد. سپس در ادامه آيه فرمود: «آرى، هر كسى روى خود را به خداوند متعال سپارد (با اخلاص به خداى روى آورد)» يعنى: همچون اهل ايمان كه پس از شنيدن براهين رسول خدا بدو معتقد شدند، «و نيكوكار باشد» در كردارش، «مزد و پاداش او نزد پروردگار اوست»، و بهنگام برپايى ترازوى عدالت، همان زمان كه كافران از مشاهده عقاب و مجازات بخود مى لرزند «نه بيمى بر آنهاست»، و نه به وقت مرگ «اندوهگين مى شوند». زيرا همان وقت بشارت بهشت به ايشان داده شود.

(1) 22- از امام عسكرى نقل است كه فرمود: از پدرم امام هادى پرسيدم: آيا پيامبر با مشركان و جهودان هنگامى كه مورد ملامت قرار مى گرفت احتجاج و مجادله مى نمود؟!

ص: 40

فرمود: آرى، بسيار. از جمله آنها حكايتى است كه خداوند از قول آنان در اين آيه فرموده: «و [مشركان] گفتند: اين پيامبر را چيست كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى بر او فرو نيامده» تا آنجا كه « [كفّار مكّه] گفتند: «چرا اين قرآن بر مردى بزرگ- از نظر جاه و مال- از اين دو شهر- مكّه و طائف- فرو فرستاده نشده است؟- فرقان: 31». و نيز اين آيه كه: «گفتند: هرگز تو را باور نداريم تا براى ما از زمين [مكّه] چشمه اى روان سازى» تا: «ما كتابى فرو آرى كه آن را بخوانيم- إسراء: آيات 90 تا 93». سپس در احتجاجى ديگر به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گفتند: اگر تو پيامبر هستى، همچون موسى در مقابل خواسته ما از آسمان صاعقه اى نازل مى كردى، زيرا درخواست ما از تو سنگين تر از پيشنهادى بود كه از موسى كرديم.

و ماجراى اين احتجاج بدين قرار است كه روزى رسول خدا با جماعتى از اصحاب خود در نزديكى خانه كعبه نشسته بود و به آنان احكام خدا و حقايق آيات كتابش را مى آموخت، در اين هنگام گروهى از سران قريش، مانند: وليد بن مغيره مخزومى، و أبو البخترى عاص بن هشام، و أبو جهل عمرو بن هشام، و عاص بن وائل و عبد اللَّه بن- حذيفه مخزومى، و گروهى ديگر باهم اجتماع نموده و گفتند: كار محمّد بالا گرفته، و امر او وسعت و رواج يافته، بيائيد تا او را مورد توبيخ و سرزنش قرار داده و محدودش سازيم،

ص: 41

و نظراتش را باطل نمائيم، تا نزد اصحابش زبون و كوچك شود، شايد دست از گمراهى و سركشى و طغيانش بردارد، در غير اين صورت با شمشير برّان پاسخش گوئيم!.

(1) أبو جهل گفت: چه كسى با او مجادله مى كند؟ عبد اللَّه مخزومى گفت: من براى مجادله كردن با او حاضرم، آيا مرا در مجاب كردن او كافى و سزاوار نمى دانيد؟ أبو جهل گفت: آرى.

پس قرشيان به اتّفاق نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمده و عبد اللَّه مخزومى رشته كلام را بدست گرفته و گفت: تو ادّعاى بزرگى كرده اى! و دعوى حيرت انگيزى نموده اى! پنداشته اى كه تو رسول و فرستاده پروردگار جهانيان هستى، در صورتى كه در خور ربّ- العالمين و خالق همه موجودات جهان نيست كه همچون توئى- كه مانند ما مى خورد و مى نوشد و چون ديگران در بازارها راه مى رود- رسول و فرستاده او باشد. آيا پادشاه روم و سلطان فارس، نماينده و رسولانش را جز از طبقه ثروتمند، و برخوردار از مقام، و قصر و خانه و نوكر و خدمتكار انتخاب مى كنند، و پر واضح است كه ربّ العالمين ما فوق همه بندگان است، اگر تو نماينده خدايى همو بايد بسوى ما فرشته اى مى فرستاد تا در حضور ما تو را تصديق مى كرد، با همه اينها اگر خدا قصد ارسال نماينده اى را داشت بايد فرشته اى را بعنوان نماينده اش بسوى ما مى فرستاد نه بشرى عادى مانند ما، و اين را بدان اى محمّد كه تو در نظر ما نه تنها نبىّ نيستى، كه فردى جادو شده و مسحورى! فرمود: آيا سخنت پايان يافت؟ گفت: آرى، اگر خدا مى خواست براى ما رسولى مبعوث كند مى بايست او بيش از همه ما عزّت و حرمت و ثروت داشت، چرا اين قرآن كه

ص: 42

بعقيده ات از جانب خدا به سوى تو نازل شده- بر دو مرد بزرگ مكّه و طائف: وليد بن- مغيره و عروة بن مسعود نازل نشد؟ (1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: آيا چيزى از كلامت باقى مانده؟ مخزومى گفت: آرى، ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه از زمين خشك و سنگلاخ و كوهستانى مكّه چشمه آبى جارى سازى، زيرا ما سخت نيازمند آبيم، يا تو را [در اين سرزمين لم يزرع] باغ سبز و خرّمى از درختان خرما و انگور باشد كه از وسط آنها آب بگذرد تا تو و ما همگى از ميوه هاى آن بخوريم، و يا آسمان را تكّه تكّه كرده و بر سر ما اندازى، همان طور كه تو خود [اين آيه را] بر ما خوانده اى: «و اگر بينند كه پاره اى از آسمان فرو مى افتد گويند:

ابرى است توده شده- طور: 44» شايد پس از آن تو را تصديق كنيم.

سپس افزود: هرگز بتو ايمان نمى آوريم مگر اينكه خدا و فرشتگان را روياروى ما- براى گواهى درستى گفتار خود- بيارى، يا تو را خانه از زر باشد كه از آن باندازه اى بما طلا دهى كه بى نياز گشته و طغيان كنيم، چنان كه خود مى گويى: «آرى، هر آينه آدمى سركشى مى كند و از حدّ مى گذرد. از آن رو كه خود را بى نياز و توانگر بيند- علق: 6 و 7»، سپس گفت: يا در آسمان بالا روى- و بالا رفتن و صعودت را هرگز باور نداريم-

ص: 43

تا بر ما نوشته اى فرو آرى كه آن را بخوانيم كه [در آن نوشته باشد]: از خداى عزيز و حكيم به عبد اللَّه بن أبى اميّه مخزومى و همراهانش، به رسول من محمّد، ايمان بياوريد و سخنانش را تصديق كنيد كه او از جانب من است. تازه پس از انجام اين اعمال و مشاهده اين آثار معلوم نيست كه آيا بتو ايمان آوريم يا خير، بلكه در نهايت خواهيم گفت: تمام اين معجزات را از راه شعبده و سحر ما انجام داده اى؟! (1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى عبد اللَّه آيا چيزى از كلامت باقى مانده؟

گفت: اى محمّد! آيا آنچه برايت گفتم كافى نبود؟ آرى سخنم پايان يافت، حال اگر در مقابل آنها دليل و برهانى دارى بى پرده بيان كن.

پيامبر عرضه داشت: خدايا تو هر صدايى را مى شنوى و به هر چيزى عالمى، سخنان بندگانت را دريافتى!. در اين هنگام اين آيه شريفه نازل شد كه: «و [مشركان] گفتند:

اين پيامبر را چيست كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى بر او فرو نيامده تا با وى بيم كننده باشد. يا چرا گنجى [از آسمان] به سويش افكنده نمى شود، يا چرا او را بوستانى نيست كه از آن بخورد؟ و ستمكاران گفتند: جز مردى جادو زده را پيروى نمى كنيد- فرقان: 7 و 8». سپس خداوند فرمود: «بنگر كه چگونه براى تو مثلها زدند، پس گمراه شدند و از اين رو راه نتوانند يافت- إسراء: 48»، باز فرمود: «بزرگ و بزرگوار است آن [خداى] كه اگر خواهد تو را بهتر از اين دهد

ص: 44

بوستانهايى كه از زير [درختان] آنها جويها روان باشد و براى تو قصرها پديد كند- فرقان: 10». سپس اين آيه نازل شد:- اى محمّد- «پس شايد از اينكه [كافران مكّه] مى گويند: چرا گنجى بر او فرو نيامده، يا فرشته اى با او نيامده، برخى از آنچه را به تو وحى مى شود فروگذارى و سينه ات از آن تنگ شود؛ جز اين نيست كه تو بيم دهنده اى، و خدا بر هر چيز نگاهبان است- هود: 12».

و اين آيه خطاب به پيامبر نازل شد: «و گفتند: چرا فرشته اى بر او فرو نيامده؟ و اگر فرشته اى مى فرستاديم همانا كار گزارده مى شد- هلاك مى شدند- و ديگر مهلت نمى يافتند. و اگر او را فرشته اى مى كرديم بازهم او را [به صورت] مردى مى ساختيم و آنچه را [اكنون بر خود و ديگران] پوشيده مى دارند بر آنان پوشيده مى داشتيم- انعام: 8 و 9».

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به عبد اللَّه مخزومى فرمود: جواب اينكه- كه من همچون شما غذا مى خورم؛ و اين با رسول خدا بودن هيچ منافاتى ندارد- اين گونه است كه انتخاب نماينده و رسول فقط در اختيار خداست و بس، و هر چه كند محمود و پسنديده است، و هيچ كس را نشايد كه لب به اعتراض گشوده و «براى چه» و «چگونه» گويد، مگر نمى بينى بعضى را فقير و نادار نموده، و برخى را دارا و غنى، و گروهى را عزيز و محترم فرموده، بعضى را خوار و ذليل، و جماعتى را مريض و بيمار، و دسته اى را تندرست و سالم، و گروهى را شريف، و جماعتى را خوار فرموده است، و همه آنان غذا مى خورند.

با اين حال هيچ كدام در حكم خدا حقّ اعتراضى ندارند، كه فقير و نادار يا غنى و دارا، وضيع يا عزيز، يا افراد زمين گير حقّ گله داشته و به درگاه خداوند متعال عرضه نمايند:

ص: 45

چرا ما را بدين حال در آوردى و ديگران را سالم و سلامت!. و وضعيت باقى گروههاى اجتماعى از قبيل ذليل و عزيز، زشت و زيبا، به همان منوال سابق است، و چنانچه هر كدامشان در برابر حكم خدا لب به اعتراض گشايند در اين صورت مخالف و معترض مقرّرات، و كافر به احكام الهى خواهند شد. و پاسخ پروردگار متعال به آنان اين خواهد بود كه: «من سلطان جهان هستم، پائين- برنده و بالا برنده ايم، فقر و بى نيازى بدست من، و عزّت و ذلّت در يد قدرت من است، منم كه مريض مى كنم و سلامتى مى بخشم، و شما همه بندگان من بوده و بايد [در برابر تقدير و حكم من] تسليم و مطيع باشيد، در اين صورت بندگان مؤمن من خواهيد بود، و إلّا عاصى و كافر بوده، و به مجازات من هلاك گرديد.

(1) سپس اين آيه بر آن حضرت نازل شد كه: «بگو من آدميى هستم همچون شما» كه غذا مى خورم «كه به من وحى مى شود كه خداى شما يگانه است- كهف: 110». يعنى: به آنان بگو من در ساختار بشرى مانند شما هستم، جز آنكه پروردگارم مرا به مقام نبوّت اختصاص فرموده، همان طور كه برخى از انسانها را به ويژگى خاصّى اختصاص داده، و همان گونه شما حقّ اعتراض به هيچ يك از آنان- غنى، سالم، زيبا- را نداريد، نسبت به مقام نبوّت من نيز حقّ اعتراض نداشته و بايد مطيع و تسليم باشيد.

سپس رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله افزود: امّا پاسخ اين گفتارتان كه: «سلاطين روم و فارس- به فراخور حالشان- فرستادگان خود را جز از افراد صاحب جاه و مال انتخاب نمى كنند،

ص: 46

و پروردگار جهانيان از اين لحاظ فوق بشريّت است، و شايسته تر به رعايت اين اصل» اين است كه: تدبير و حكم، مخصوص خود خداوند بوده، و بنا به پيشنهاد و فكر و حساب شما عمل نمى كند، بلكه هر طورى كه خود تشخيص دهد عمل كرده و حكم مى نمايد، و در تمام اين اعمال محمود و پسنديده است.

(1) اى عبد اللَّه! خداوند رسول خود را تنها براى اين مبعوث ساخته تا به مردم آداب دينى آموخته و ايشان را به سوى خداپرستى دعوت كند، و در اين راه تمام تلاش خود را شبانه روز مصروف دارد، در اين حال آيا مأموريّتى به اين سنگينى از عهده كاخدار و صاحب نوكر و خدمتگار بر مى آمد؟ كه صد البتّه رسالت؛ تباه، و كار؛ عقيم مى ماند، چرا كه قصرنشين پيوسته درون قصرش محجوب و بواسطه خدم و حشم از دسترس مردم دور مانده و ميان او و مردم فاصله مى افتاد، و همين فاصله و حجاب- كه طبع پادشاهان است- فساد و تباهى را- از آنجا كه نمى دانند و درك نمى كنند- در مملكت و ميان مردم جارى مى سازد.

اى عبد اللَّه! بى شكّ خداوند مرا كه هيچ مالى ندارم، به مقام نبوّت برگزيد تا قدرت و قوّت خود را به شما بفهماند، زيرا همو يار و حامى رسول خود است، كه نه مى توانند او را به قتل رسانند، و نه مانع رسالت و مأموريّت او شوند، و اين خود روشنترين دليل بر قدرت خدا و ناتوانى شماست، و در آينده مرا بر شما غالب و چيره ساخته و بر شهرهاى شما مسلّط مى گرداند، و أهل ايمان و مخالفان مذهب شما را بر تمام بلاد حاكم مى فرمايد.

ص: 47

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: امّا پاسخ اين مطلب كه مى گوئيد: «اگر تو پيامبرى بايد همراهت فرشته اى مى بود كه تو را تاييد نموده و ما هم او را مشاهده كنيم، بلكه بايد خود پيامبر از جنس فرشتگان باشد نه از جنس بشر» اين است كه: بايد دانست كه فرشته با حواسّ ظاهرى قابل رؤيت نيست، چرا كه از جنس بشر نبوده و از جنس لطيفى مانند هوا است. و چنانچه در قوّه بينايى شما افزوده شود كه بتوانيد آن را رؤيت كنيد، قهرا خواهيد گفت: اين بشر است و فرشته نيست. زيرا ظاهر شدن فرشته براى شما فقط بصورت بشرى خواهد بود كه با آن مأنوسيد، تا گفتارش را درك كرده، و خطاب و مرادش را دريابيد، در اين حال چگونه صدق گفتار آن فرشته را دريافته و حقّ سخنانش را تشخيص مى داديد؟ بلكه خداوند تنها بدين منظور موجودى از نوع بشر را براى نبوّت برگزيد، معجزاتى را كه در طبع و سرشت آدمى نيست- همان طور كه خود قبول داريد- بدست او جارى ساخت تا خود گواهى بر صدق گفتار او از طرف خدا باشد، و اگر اين خوارق عادات آدمى را فرشته اى به شما نشان مى داد، هيچ جاى تشخيصى به معجزه بودن آن براى شما باقى نمى ماند، زيرا اين اعجاز در صورتى محقّق مى شود كه فرشتگان ديگر از آوردن مثل آن عاجز باشند، همان طور كه پرواز پرنده، براى همنوعانش معجزه نيست، ولى پرواز بشر، براى ديگر انسانها معجزه است.

ص: 48

بنا بر اين خداوند متعال كار را بر شما آسان نموده، تا در شناخت رسول دچار زحمت نشده، و براحتى بتوانيد با او تماس گرفته و گفتگو نماييد.

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: امّا اينكه گفتى: «تو آدم سحرشده اى» چگونه اين سخن در باره من درست است، در حالى كه خود معترفيد كه من در كمال صحّت و سلامتى جسمى و روحى بوده و هستم، و در تمام اين مدّت چهل سال كه از عمر من مى گذرد، كوچكترين خطا و لغزش و كج انديشى، يا خيانت و دروغى در سخنان من نديده ايد. آيا گمان مى كنيد- كسى در طول اين چهل سال- با نيروى اراده و قدرت خود توانسته در نهايت درستى و امانت خود را حفظ و تامين كند، يا اين كار تنها در اثر حمايت و توجّه و عنايت خداوند جهانيان بوده؟ و اين همان فرمايش الهى است كه فرموده: «بنگر كه چگونه براى تو مثلها زدند- چگونه تو را وصف كردند- پس گمراه شدند و نتوانند كه راهى بيابند- فرقان: 9». تا آنجا كه براى اثبات دعوى باطل خود- كه هيچ بر تو پوشيده نيست- دليل و برهانى ندارند.

سپس رسول گرامى اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: امّا اينكه گفتى: «چرا اين قرآن بر دو مرد بزرگ مكّه و طائف: وليد بن مغيره، و عروة بن مسعود؛ نازل نشد؟» بايد دانست كه جاه و مال نزد خداوند متعال؛ آنچنان كه در نظر تو ارزش و اعتبار دارد نيست، و اگر تمام دنيا

ص: 49

نزد خداوند بقدر پر مگسى قيمت داشت ذرّه اى از آن را به كافر و مخالف خود عطا نمى كرد، بلكه بايد دانست كه تقسم رحمت بدست خداوند بوده و تنها اوست كه هر چه بخواهد در باره بندگان انجام مى دهد، و آن طور كه مى خواهد نظر خود را اعمال مى فرمايد، و در اين راه بر خلاف شما از هيچ كس ترس و واهمه ندارد و ملاحظه اى نداشته، و مال و جاه و تمامى عناوين دنيوى در برابر اراده خداوند كوچكترين تأثيرى نخواهد داشت. پس بدين خاطر به نبوّت او پى برديد. و شما در انتخاب پيامبر به مال و جاه او طمع كرده و هر دو را در اختصاص آن دخيل دانستيد، و بهمين منوال درستى و دلدادگى را در تقديم كسى كه سزاوار اين مقام نيست داخل مى كنيد، و ملاك خداوند با همه اينها متفاوت است.

(1) و رفتار خداوند متعال تنها بر اساس عدالت و حقيقت بوده، و فقط كسى را براى اين مقام برمى گزيند كه در طاعت و خدمتگزارى او، از برترين و پرتلاش ترين مردم باشد، و نيز كسى را وامى گذارد كه در طاعت و فرمانبردارى او از همه كندتر باشد.

و چون ويژگى خداوند اين گونه است كه هيچ توجّهى به مال و جاه ندارد- كه هر دوى آنها از تفضّل اوست- و در اين تفضّل و عنايت هيچ وجوب و ضرورتى نيست كه چون به بنده اى عنايت فرمود مجبور باشد كه او را مشمول نعمت ديگرى چون مقام رسالت سازد، و در اين امر كسى را نشايد كه او را بر خلاف ميلش وادار نموده و در انعامش الزام نمايد، كه خداوند پيش از آن، همه بندگان را غرق نعمات خود ساخته است.

ص: 50

(1) اى عبد اللَّه! آيا مشاهده نمى كنى كه چطور كسى را ثروت داده و چهره اش را زشت ساخته؟ و ديگرى را زيبا نموده ولى از مال دنيا فقيرش ساخته؟ و شخصى را مقام و رتبه داده ولى بروزگار بينوايى انداخته، و ديگرى را نعمات ظاهرى بخشيده ولى در مقام و رتبه تهى داشته؟ سپس هيچ يك از افراد اين گروهها نمى تواند دعوى نعمت ديگرى را كرده و از نبودش شكايت كند، مثلا: ثروتمند جمال و زيبايى ديگرى را بخواهد، و از زشتى صورت خود گله كند، يا زيبارو، ثروت ديگرى را بخواهد و از فقر بنالد، و فرد شريف و معتبر چشم براه ثروت ديگرى بوده و از نبودش شكايت كند. بلكه در تمامى اين امور حكم تنها از آن خداوند جهانيان است و بس. هر گونه كه بخواهد تقسيم مى كند و هر طور اراده نمايد عمل مى كند، او در افعال حكيم است و پسنديده، و اين همان فرمايش خداوند متعال است كه: «و گفتند: چرا اين قرآن بر آن دو مرد بزرگ مكّه و طائف نازل نشد؟» در پاسخشان فرمود: اى محمّد «آيا آنان رحمت پروردگار تو- نبوّت- را بخش مى كنند؟» «مائيم كه ميان آنان مايه گذرانشان را در زندگى دنيا بخش كرده ايم- زخرف: 31 و 32» پس آنان را از لحاظ مراتب ظاهرى طبقه بندى كرديم: جماعتى را محتاج ديگرى ساختيم، گروهى را به مال ديگرى، و آن ديگر را به متاع و خدمتش نيازمند نموديم، همچنان كه مى بينى پادشاهان بزرگ و ثروتمندترين مردم دنيا محتاج تهيدست ترين افراد به لحاظ

ص: 51

متاع و نيروى كار و فكر و تدبير و علم آنانند، و پادشاهان تا زمانى كه به مطلوبشان برسند دست بدامن همين شخص فقيرند، و فقيران نيز محتاج مال و ثروت پادشاهند.

و هيچ كدام از اين گروهها حقّ ندارند از آنچه به ايشان رسيده گله و شكوه داشته و زبان به اعتراض گشايند.

(1) سپس در ادامه آيه شريفه فرمود: «و پايه هاى برخى را بر برخى برتر داشته ايم- در روزى و جاه- تا برخى ديگر را به خدمت گيرند»، سپس افزود: اى محمّد به آنان بگو: «و بخشايش پروردگار تو از آنچه گرد مى آورند بهتر است- زخرف: 32»، يعنى:

از تمام آنچه از اموال دنيا فراهم كرده اند بهتر است.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: امّا اين سخنت كه: «هرگز تو را باور نداريم تا براى ما از زمين [مكّه] چشمه اى روان سازى» تا آخر كلامت، همه ناشى از جهالت و غفلت شما است كه اين چنين سفارشاتى به محمّد رسول خدا نموديد. زيرا:

[1-] جارى شدن چشمه آب در زمين مكّه و وقوع آن هيچ دليلى بر نبوّت من نخواهد بود، شأن و مرتبه فرستاده خدا بالاتر از آن است كه جهل جاهلان را مغتنم شمرده و با ياوه و باطلى بر آنان احتجاج كند.

[2-] و تكّه شدن آسمان و فرو ريختن آن موجب هلاك و نابودى تو است، و خداوند معجزات را براى الزام بندگان به تصديقش مى آورد نه براى نابودى و هلاكشان، ولى تو با اين درخواست موجب مرگ خود مى شوى، و پروردگار جهانيان مهربانتر به بندگان،

ص: 52

و داناتر به مصالح ايشان است، كه به خواسته شما آنان را نيست و نابود نمايد.

(1) [3-] و ديگر آنكه معجزاتى كه تو خواستى محال و دور از عقل است، ولى رسول ربّ العالمين آن را بتو مى فهماند، و حجّت و بهانه ات را باطل ساخته، و راه مخالفت را بر تو مى بندد، و در آخر با حجّت و براهين الهى تو را مجبور به قبول آن مى سازد.

[4-] و ديگر آنكه تو- همچنان كه خود معترفى- فرد سركش و معاندى هستى كه نه حجّتى را مى پذيرى و نه به برهانى گوش مى دهى، و دواى چنين فردى تنها عذاب آسمانى است كه خداوند فرو فرستد، و يا آتش جهنّم، يا در آخر پذيراى شمشير دوستان او است.

اى عبد اللَّه! امّا اين گفته اى كه: «ما بتو ايمان نمى آوريم مگر اينكه از زمين مكّه چشمه آبى جارى سازى تا غبار از زمينش شسته و آن را گود نمايد كه ما به آن محتاج و نيازمنديم»، ناشى از غفلت و جهالت شما به حجّت و دلائل خداوند متعال است.

اى عبد اللَّه! آيا تو فكر مى كنى انجام آن معجزات، دلالت به مقام رسالت من مى كند؟ گفت: نه. فرمود: مگر تو در شهر طائف صاحب باغ و بستان نيستى؟ آيا پيش از اين زمينهاى آنجا سخت و سنگلاخى نبوده و تو آن را با زحمت اصلاح نموده و باغ و بستانى ترتيب داده و چشمه هاى آب در روى زمينش جارى ساخته اى؟ گفت: آرى.

ص: 53

(1) فرمود: و آيا كسان ديگرى نيز چون تو اين اصلاحات را انجام نداده اند؟ گفت: آرى.

فرمود: آيا با اين اصلاحات تو و آنان مى توانيد دعوى نبوّت كنيد؟ گفت: خير.

فرمود: پس جارى كردن آب، و داشتن باغ و بستان نمى تواند دلالتى بر مقام رسالت من داشته باشد، و اين پيشنهاد مانند اينست كه بگوييد: «ما بتو ايمان نمى آوريم مگر اينكه در ميان مردم و چون ديگران راه روى و غذا بخورى».

امّا اين سخنت كه «يا تو را [در اين سرزمين لم يزرع] باغ سبز و خرّمى از درختان خرما و انگور باشد كه از وسط آنها آب بگذرد تا تو و ما همگى از ميوه هاى آن بخوريم» مگر شما در طائف باغ انگور و خرما نداريد كه از وسط آنها آب مى گذرد، كه هم خود از آن مى خوريد و هم به ديگران مى دهيد؟ آيا شما با داشتن اين امكانات مى توانيد دعوى نبوّت كنيد؟ گفت: نه.

فرمود: پس اين چه درخواست و سفارشى است كه به فرستاده خداوند مى كنيد، با اينكه به تصديق خود شما نمى تواند دعوى نبوّت بر شما باشد، بلكه انجام آنها نشان از كذب او دارد. زيرا او در آن زمان به باطل احتجاج نموده، و ناچار عقل و دين ضعفا را مى فريبد. و رسول ربّ العالمين برتر و منزّه از اين رفتار است.

امّا اين سخنت كه گفتى: «يا از آسمان، چنان كه دعوى كردى، پاره هايى فرو افكنى،

ص: 54

(1) زيرا تو خود گفتى: «و اگر بينند كه پاره اى از آسمان فرو مى افتد [باز هم ايمان نيارند و] گويند: ابرى است توده شده»، البتّه شما خود مى دانيد فرو آمدن آسمان موجب هلاكت و مرگ شماست، و اين با مقصود بعثت و رسالت مغاير است، زيرا رسول ربّ العالمين مهربانتر از آن است كه چنين كارى كند، بلكه او تنها به اقامه حجّت و دلائل خداوندى مى پردازد، و پر واضح است كه اين اقامه برهان فقط در اختيار پروردگار متعال بوده، و مردم را در آن انتخاب هيچ گونه حقّى نيست، زيرا مردم غالبا در صلاح و فساد خود جاهل و بى خبرند و خواسته هايشان مختلف و متضادّ است، تا آنجا كه وقوع آن ناممكن و ناشدنى است. و در صورتى كه خواسته هاشان واقعى باشد ممكن است گروهى فرو افتادن آسمان را پيشنهاد كنند و ديگران تقاضاى بالا رفتن زمين به آسمان و افتادن روى آن را كنند، و اين خواسته باهم متضادّ بوده و منافات دارد يا وقوع آن محال و ناممكن است، و تدبير خداوند با عزّت و جلال به محال و ناممكن تعلّق نمى گيرد.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى عبد اللَّه، آيا تا بحال سابقه داشته كه طبيبى داروهاى مريضهايش را مطابق دلخواه آنان تجويز كرده باشد؟! پر واضح است كه تجويز دارو تنها بنا بر صلاحديد خود طبيب مى باشد، چه مريض را خوش آيد يا مكروه دارد.

و در اين مثال شما مريض، و خداوند طبيب حاذق شما است. اگر به دستوراتش عمل كنيد شما را شفا بخشد، و در صورت نافرمانى بيمار و مريضتان كند.

ص: 55

(1) اى عبد اللَّه! كى ديده اى كه شخص مدّعى حقّى در جايگاه اقامه شاهد و دليل مجبور شود كه از نظر طرف مقابل خود پيروى كرده و طبق درخواست او برهان بياورد؟ كه در چنين صورتى حقوق مردم پايمال شده و ديگر هيچ تفاوتى ميان ظالم و مظلوم، صادق و كاذب نخواهد بود.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى عبد اللَّه! امّا اين سخنت كه «يا خدا و فرشتگان را روياروى ما- براى گواهى درستى گفتار خود- بيارى و ما آنها را ببينيم» از جمله امور محال و ناممكنى است كه در نهايت سستى و ضعف مى باشد. زيرا پروردگار جهانيان از تمامى صفات مخلوقين از قبيل حركت و محسوس بودن و مقابل شدن و آمدن منزّه است، پس درخواست شما ريشه در اين امور محال و ممتنع دارد، و جز اين نيست كه شما خداوند را با بتان ضعيف و ناقص خود- كه عارى از شنوايى و بينايى وادار كند و هيچ نيازى را از شما برطرف نمى كنند- مقايسه نموده و چنين پيشنهادى را نموده ايد.

اى عبد اللَّه! مگر تو در مكّه و طائف باغ و زمين و ملك ندارى و براى آنها مباشرى قرار نداده اى؟ گفت: آرى. فرمود: آيا امور مربوط به آن املاك را خودت مستقيما رسيدگى مى كنى يا از طريق نمايندگانت به آن امور مى پردازى؟ گفت: توسّط نمايندگانم.

فرمود: فكر مى كنى اگر روزى كارگران و مباشرانت در آنجا به نمايندگان تو بگويند:

ص: 56

«ما اين نمايندگى را از شما نمى پذيريم مگر اينكه خود عبد اللَّه مخزومى را بياوريد تا در حضور او گفته هايتان را بشنويم» چه خواهى كرد، آيا قبول مى كنى، و آيا حقّ چنين رفتارى را دارند؟ گفت: نه.

(1) فرمود: پس نمايندگانت چه كنند؟ آيا نبايد از طرف تو علامت و نشانه اى داشته باشند تا دعوى آنان را تصديق نموده و اقداماتشان را نافذ بدانند؟ گفت: آرى.

فرمود: حال بگو ببينم اگر نماينده ات پس از شنيدن سخن آنان نزد تو بازگشته و بگويد: «برخيز و با من بيا، چون آنان پيشنهاد كرده اند كه تو با من حاضر باشى»، اين مخالف امر تو نيست، و تو نخواهى گفت: تو فقط رسول و فرستاده منى، مشير و آمر؟

گفت: آرى [همين را مى گويم].

فرمود: پس چطور پيشنهادى را كه بر كارگران و مباشرانت جايز نمى دانى بر رسول ربّ العالمين روا مى دارى؟ از رسول پروردگار جهانيان چه انتظارى دارى؟ نكند مى خواهى با امر و نهى بر مولاى خود عيب گيرى كنى، حال اينكه تو خود چنين رفتارى را از نماينده ات نه مى پسندى و نه آن را روا مى دارى، و أصلا آنان حقّ چنين رفتارى را دارند؟ گفت: خير. فرمود: اى عبد اللَّه اين حجّت و دليل قانع كننده اى است كه پاسخ تمام پيشنهادات تو را روشن و مبرهن مى سازد.

ص: 57

(1) و امّا اين سخنت- اى عبد اللَّه- كه: «يا تو را خانه اى از زخرف- كه همان طلاست- باشد»، بگو ببينم مگر سلطان مصر خانه هاى پر از طلا ندارد؟ گفت: آرى. فرمود: آيا بخاطر اين طلاها مى تواند ادّعاى نبوّت كند؟ گفت: نه، نمى تواند. فرمود: پس طلا داشتن محمّد نيز نمى تواند بر نبوّت و صدق دعوى او دلالت كند. و محمّد هرگز از جهل تو براى اثبات نبوّت خود استفاده نخواهد كرد.

و امّا اين سخنت- اى عبد اللَّه- كه: «يا در آسمان بالا روى»، سپس گفتى: «و بالا رفتنت را هرگز باور نداريم تا بر ما نوشته اى فرو آورى كه آن را بخوانيم»، حال اينكه بالا رفتن به سوى آسمان بمراتب دشوارتر از پايين آمدن است، و چون اظهار نموديد كه در صورت صعود نيز شما ايمان نخواهيد آورد، بطور قطع پس از نزول كتاب نيز تسليم نخواهيد شد.

سپس گفتى: «تا بر ما نوشته اى فرو آرى كه آن را بخوانيم» و تصريح نمودى كه «پس از آوردن اين نيز حاضر به ايمان آوردن نبوده و اطمينان حاصل نمى كنى» پس با اين رفتار تو معاند و منكر حجّت و دلائل خداوندى بوده و در نتيجه هيچ چاره اى بجز عذاب و فشار و گرفتارى به دست اولياى خداوند يا ملائكه مأمور جهنّم ندارى. و خداوند حكمت رسا و جامع را بر من نازل فرموده تا پوچى و بطلان تمام پيشنهاداتت را اثبات نمايم. سپس خداوند [در پاسخ سخنان باطلتان فقط] فرموده:- اى محمّد- «بگو پاك و منزّه است پروردگار من- كه كسى بر او تحكّم كند- مگر من جز آدمى پيامبرى هستم؟»، منزّه است

ص: 58

پروردگارم كه مطابق ميل و خواهش و دلخواه جاهلان كار كند، و من نيز مانند شما بشر هستم، جز آنكه از جانب خداوند جهانيان مأمور به ابلاغ مطالبى شده ام، و دليل و علامت من همانست كه به من عطا فرموده، و من نمى توانم تكليفى براى پروردگارم معيّن نموده و او را از كارى منع و پيشنهادى كنم، و چنانچه به سخنانتان گوش بسپارم مانند همان نماينده پادشاه به سوى مخالفين مى شوم كه پس از مواجهه با آنان و شنيدن پيشنهادات جديدشان بسوى سلطان بازگشته و او را ملزم كند كه مطابق ميل و خواهش آنان رفتار كند.

(1) در اينجا ابو جهل گفت: اينجا يك سؤال باقى مى ماند، و آن اينكه مگر تو خود نگفتى كه قوم موسى هنگامى كه درخواست ديدن خدا را نمودند با نزول صاعقه سوختند؟

فرمود: آرى. گفت: در اين صورت اگر تو پيامبر بودى ما نيز دچار سرنوشت آنان شده و مى سوختيم، زيرا درخواست ما بسيار سنگين تر است، قوم موسى گفتند: «آشكارا به ما نشان بده» و ما گفتيم: «هرگز بتو ايمان نياوريم تا اينكه خدا و فرشتگان را روياروى ما بيارى و ما آنها را ببينيم»؟.

رسول گرامى اسلام فرمود: اى ابو جهل آيا قصّه ابراهيم؛ هنگامى كه به مقام ملكوت بالا رفت را در اين آيه شنيده اى كه: «و بدينسان ابراهيم را ملكوت آسمانها و زمين مى- نموديم [تا گمراهى قوم و يگانگى خدايش را دريابد] و تا از أهل يقين باشد- انعام: 75»؟،

ص: 59

خداوند چون او را به آسمان بالا برد قدرت بينايى و ديدش را قوى گردانيد، تا آنجا كه ابراهيم بر زمين و بر اعمال ظاهر و پنهان مردم مطّلع گرديد. در پى آن به مرد و زنى نگريست كه مرتكب عمل فحشا بودند. با ديدن اين صحنه بر آن دو نفرين كرده و در دم هلاك شدند. سپس همين ماجرا تا سه بار براى افراد مختلفى رخ داد و او نيز نفرين نموده و هلاك شدند، در اين هنگام خداوند به او وحى فرمود كه: «اى ابراهيم دست از نفرين كردن بندگانم بردار! زيرا من پروردگارى مهربان و بخشاينده و حليم هستم، گناه بندگانم ضررى بحال من ندارد همچنان كه طاعتشان مرا سودى نمى رساند، و من آنان را براى تشفّى خاطر مجازات نمى كنم، پس خود را در نفرين نمودن بندگانم نگه دار، زيرا [وظيفه تو فقط انذار است و] مرا در حكومت و سلطنت جهان شريكى نيست، و هر گونه اختيار بندگان و جهانيان در دست من است، و عاقبت بندگان گنهكارم از سه حال خارج نيست: (1) يا توبه كرده و من مى پذيرم و گناهانشان را بخشيده و آن را مى پوشانم.

و يا بسبب نسل مؤمنى كه در آينده از آنان بوجود مى آيد عذابم را از ايشان باز مى دارم، و والدين كافرشان را مهلت مى دهم. و همين كه آن نسل از اصلابشان خارج شود آنان را عذاب نموده و مشمول گرفتارى و بلايم مى سازم.

و در غير آن دو گروه، اگر بنده اى مرتكب گناه شود، در دنيا از عذابش صرف نظر كرده و او را بعذاب سخت و آتش سوزان قيامت وامى گذارم. كه قهر و عذاب من باندازه

ص: 60

جلال و عظمت خودم مى باشد. اى إبراهيم ميان من و بندگانم را واگذار، زيرا من به آنان بيش از تو مهربانم! ميان من و ايشان را واگذار كه من جبّار و حليم، دانا و حكيم هستم، صلاح بندگانم را تشخيص داده، و قضا و قدر خود را بر آنان اعمال مى كنم».

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى ابو جهل بدان كه خداوند تنها بدين خاطر عذابش را از تو بازداشته كه مى داند از صلب تو نسل پاكيزه اى چون پسرت عكرمه «1» بدنيا آيد. و كار مسلمين بجايى رسد كه در صورت اطاعت خدا و رسول او نزد پروردگار عزيز و محترم گردند و گر نه عذاب بر آنان نازل گردد.

و همچنين است كار سائر افراد قريش، با اين پيشنهاداتشان فقط مهلت داده شده اند، زيرا خداوند مى داند در آينده برخى از آنان به محمّد ايمان آورده و خوشبخت مى شوند.

و پروردگار متعال مانع اين سعادت نشده و از آنان دريغ نمى فرمايد. و يا بخاطر اينكه شايد فرزند مؤمنى از او متولّد شود، پدر را مهلت دهد تا فرزند به سعادت رسد، و اگر رعايت اين نكته نبود عذاب بر همه آنان نازل مى شد. اى ابو جهل به آسمان بنگر!. او چشم خود به آسمان دوخت و ناگهان دربها گشوده گشت و آتشهايى به خطّ راست به سمت آنان فرود آمد، بطورى كه همه آنان خصوصا ابو جهل حرارتش را حسّ كرده و از ترس بخود لرزيده و مضطرب شدند.

ص: 61

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: نترسيد، خداوند نمى خواهد شما را به اين عذاب آسمانى هلاك كند، و فقط آن را براى عبرت شما ظاهر فرموده است.

سپس جماعت مشركين همچنان كه سر به آسمان داشتند متوجّه شدند انوارى از پشت آنان به سوى آتش يورش آورده و آنها را به آسمان راندند. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

برخى از اين انوار كه مشاهده نموديد، نورانيّت گروهى است كه از ميان شما به من ايمان خواهد آورد و خداوند او را خوشبخت مى نمايد، و بعضى از آن انوار، نورانيّت جماعتى از شماست كه در آينده نزديك از نسل پاك شما ظاهر شده و از ميان كافران مؤمن مى شوند.

(2) 23- و از امام عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه از حضرت علىّ (عليه السلام) سؤال شد: اى أمير مؤمنان آيا براى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) معجره اى چون معجزه حضرت موسى عليه السّلام- بلند كردن كوه و نگه داشتن آن در بالاى سر مخالفين- بوده است؟ أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: آرى، قسم بخدايى كه او را به پيامبرى مبعوث فرمود؛ هيچ معجزه اى براى پيامبرى از پيامبران گذشته تا امروز نبوده است مگر اينكه نظير همان و بالاتر از آن براى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ظاهر شده است. هنگامى كه پيامبر گرامى در مكّه دعوت خود را اظهار نموده و خواسته خداوند را آشكار ساخت، اعراب او را با سخت ترين عداوت

ص: 62

و انواع نيرنگ متّهم ساخت، در همان ايّام روزى قصد آن بزرگوار را كردم- زيرا من نخستين مسلمان بودم، پيامبر در روز دو شنبه مبعوث شد و من فرداى همان روز سه شنبه پشت سر آن حضرت نماز خواندم، و تا هفت سال پيوسته با او نماز مى خواندم، تا اينكه گروهى ديگر مسلمان شدند، پس از آن خداوند دين او را تاييد فرمود- (1) مشركان نزد آن حضرت آمده و گفتند: اى محمّد، تو خيال مى كنى فرستاده پروردگار جهانيانى، و به اين مقدار بسنده نكرده مى پندارى از تمام پيامبران افضل و برترى؟! اگر چنين است تو نيز معجزه اى روكن، و بنا به گفته خودت انبياى گذشته نيز همه داراى آيت و معجزه اى بوده اند. مانند نوح نبى كه مخالفينش در آب غرق، و او و پيروانش در كشتى نجات يافتند. و آتش براى ابراهيم سرد و سلامت شد. و كوه بالاى سر قوم موسى نگه داشته شد تا اينكه تمام مخالفين در برابر دعوتش سر تسليم فرود آوردند. و عيسى كه مردم را از آنچه در خانه هايشان مى خوردند و پنهان مى ساختند خبر مى داد.

در اين هنگام مشركان چهار گروه شدند، و هر كدام معجزه يكى از انبياى نامبرده را تقاضا نمود.

پيامبر فرمود: وظيفه من فقط انذار و بشارت آشكار شماست. و براى اثبات دعوى

ص: 63

خود، معجزه اى آشكار همچون قرآن را آورده ام، و با اينكه به زبان خود شماست همه نوع بشر از عرب و غير عرب از ايستادگى و مخالفت در برابر آن عاجز و ناتوانيد، و بهمين خاطر قرآن حجّتى آشكار بر شماست. و پس از آن هيچ سفارشى به خدا نمى كنم، و بر پيامبر جز رساندن آشكار پيام به معترفين به حجّت صدق و آيت حقّ او نيست، و پس از اتمام حجّت، ديگر رسول حقّ ندارد بدلخواه ديگران و مطابق هوى و هوس مردم از خداوند معجزات ديگرى بخواهد، و در راه اثبات دعوى خود از مخالفين تبعيّت كند.

(1) در اين هنگام جبرئيل عليه السّلام نازل شده و گفت: اى محمّد! خداوند والامقام پس از ابلاغ سلام مى فرمايد: من تمام معجزات درخواستى قوم را ظاهر مى كنم، تا جاى هيچ عذر و بهانه اى باقى نماند، اگر چه اينها- جز گروهى كه خودم حفظشان كنم- بر كفر و عناد خود باقى خواهند ماند.

پس به درخواست كنندگان معجزه نوح بگو: به جانب كوه ابو قبيس رويد، و در دامنه همان كوه، معجزه را خواهند ديد، و هنگام رسيدن مرگ دست بدامن اين و دو كودكى كه روبرويش هستند شويد. «1»

و به طالبان معجزه ابراهيم عليه السّلام بگو به هر سمت از اطراف شهر مكّه كه خواستند،

ص: 64

بروند، در همان جا معجزه ابراهيم و آتش را خواهيد ديد، و هنگام اصابت بلا در آسمان زنى را خواهيد ديد كه قسمتى از روبندش را رها نموده. پس به آن چنگ زنيد تا شما را از مرگ نجات داده و آتش را از شما دور سازد.

(1) و به گروه سوم كه از تو معجزه موسى را خواستند بگو: رهسپار سايه كعبه شوند، در آنجا معجزه موسى را خواهند ديد، و در همان جا عمويم حمزه آنان را نجات خواهد داد.

و به گروه چهارم- به سركردگى ابو جهل- بگو: اى ابو جهل نزد من بمان تا اخبار اين سه گروه به تو واصل شود، زيرا معجزه درخواستى تو در نزد من مى باشد.

پس ابو جهل به آن سه گروه گفت: برخيزيد [به همان مكانها كه گفت] پراكنده شويد تا پوچى گفته محمّد برايتان آشكار و واضح شود.

پس به همان ترتيب گروه اوّل به كوه ابو قيس، و گروه دوم به صحراى لم يزرع، و گروه سوم به سوى سايه كعبه رفتند، و همان را كه خداوند با عزّت و جلال وعده داده بود ديدند، و همگى مؤمن به سوى رسول خدا بازگشتند، و هر كدام از آنان كه مشاهداتش را بازگو مى كرد، او را به اعتراف و ايمان به خدا ملزم مى ساخت.

در اينجا ابو جهل تا رسيدن گروه آخر از پيامبر مهلت خواست.

ص: 65

[مؤلّف كتاب گويد:] «بجهت آنكه ادامه حديث را در كتاب «مفاخر فاطميّه» آوردم در اينجا بخاطر ايجاز و اختصار در كلام از ذكر باقى حديث صرف نظر نمودم».

(1) [ادامه حديث:] أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: وقتى گروه سوم آمدند و مشاهدات عينى خود را باز گفتند، همگى به خدا و رسول مؤمن شدند، در اين حال پيامبر به ابو جهل فرمود:

اين هم گروه سوم، اكنون نزدت بازگشته و تو را از مشاهداتشان مطّلع نمودند.

ابو جهل گفت: من كه از راست و دروغ بودن سخنشان مطمئنّ نيستم، آيا مشاهداتشان واقعى بوده يا به خيالشان آمده؟ و من فقط زمانى ايمان خواهم آورد كه معجزات عيسى را مشاهده نمايم، و گر نه هيچ الزامى به تصديق اين گروهها نخواهم داشت.

پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى ابو جهل، اگر تو در پذيرش اين جماعت انبوه، كه در راه بدست آوردن مشاهداتشان رنج بسيار برده اند هيچ الزامى ندارى، چگونه نقل افتخارات اجداد و معايب دشمنان گذشته ات را پذيرفته و آنها را باور مى كنى؟

و چگونه اخبار منقول از چين و عراق و شام را تصديق مى نمايى؟ و آيا ناقلان آن

ص: 66

اخبار به هر شكلى پايين تر از اين جماعتى نيستند كه مشاهداتشان را از آن معجزات برايت باز گفتند؟ همان گروهى كه براى اثبات باطلى، متوسّل به دروغ نمى شوند، مگر اينكه در برابرشان كسى باشد كه دروغ تحويلشان دهد، و مطالبى مخالف اخبارشان بگويد.

آگاه باشيد هر گروهى به آنچه مشاهده نموده قانع شده است، و تو اى ابو جهل از كسى كه ديده و مشاهده نموده، شنيدى و قانع شدى.

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله درخواست او را مبنى بر معجزات عيسى عليه السّلام، از اينكه در خانه چه خورده و چه چيز را ذخيره و پنهان نموده، و زنده كردن پرنده بريان شده- به دست با عظمت خداوند-، و بزبان آوردن همان پرنده كه ابو جهل با آن چه كرده، همه و همه را به انجام رسانيد. ولى ابو جهل هيچ يك از آنها را قبول نكرد و نپذيرفت، بلكه تمام سخنان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را تكذيب و انكار نمود، تا آنجا كه دست آخر پيامبر به او فرمود: اى ابو جهل، آيا آنچه ديدى برايت كافى نبود؟ ايمان بياور تا از عذاب خداوند در امان بمانى.

و ابو جهل در جواب گفت: من گمان مى كنم كه تمام آنها خيالات و اوهام بوده است.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: آيا هيچ فرقى بين مشاهدات و شنوايى خود از مرغ بريانى كه خداوند متعال بزبانش آورد و آنچه خود و ديگران از گروه قريش و اعراب ديدند

ص: 67

و كلام آنان را شنيدى قائل نيستى؟ گفت: نه.

فرمود: پس از كجا در مى يابى تمام آنچه كه با حواست درك كرده اى خيال و اوهام نبوده؟ گفت: آنها تصوّر و اوهام نبوده است.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: آنها خيال و اوهام نبوده، و گر نه چگونه به مشاهدات خود در جهان اعتماد مى نمودى؟

نامه ابو جهل به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از هجرت به مدينه و پاسخ آن حضرت به نقل از امام حسن عسكريّ عليه السّلام

نامه ابو جهل به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از هجرت به مدينه و پاسخ آن حضرت به نقل از امام حسن عسكريّ عليه السّلام

(1) 24- آن نامه را با لحنى تهديدآميز اين گونه شروع كرد: اى محمّد، افكار و انديشه هاى نادرست و پريشانت، شهر مكّه را برايت تنگ نمود و تو را به سوى يثرب روانه ساخت، و پيوسته آن افكار، و تجاوز از حدود، تو را به سمت فساد و هلاكت سوق داده و مردم يثرب را به بيابان فناء و هلاكت كشانده و در آتش سوزان خواهد سوزاند و جز اين نمى بينم كه عاقبت، مردان قريش براى نابودى و محو آثار و دفع زيان و گرفتاريت با هم متّحد شده بر تو مى شورند، و تو همراه اطرافيان نادانت كه فريب حرفهايت را خورده اند با آنان روبرو خواهى شد، و يارانت از ترس مرگ خود و أهل و عيال و فقر و بيچارگى

ص: 68

پس از هلاكت ناگزير به تو كافر شده و دشمنى مى كنند، زيرا باور دارند كه دشمنانت پس از شكست تو و ورود جابرانه به شهرشان ديگر بين دوست و دشمنت تفاوتى قائل نبوده و همه را از لب تيغ بگذرانند، و خانواده و اموالشان را- همچون أهل و عيال و اموال تو- به اسارت و غنيمت خواهند برد. در مقام اتمام حجّت مى گويم كه با اين بيان واضح ديگر جاى هيچ بهانه اى نمى ماند.

و اين نامه هنگامى به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ابلاغ شد كه آن حضرت در بيرون شهر مدينه با جماعت مسلمين و يهود اجتماع كرده بودند، و حامل نامه اين گونه مأموريّت داشت كه در حين ترساندن أهل ايمان، جماعت كافر و مشرك را به شورش بر عليه پيامبر تحريك كند.

(1) پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به حامل نامه فرمود: آيا گفتارت تمام شد و نامه ات به پايان رسيد؟ گفت: آرى.

فرمود: حال، پاسخش را بشنو. ابو جهل مرا با مرگ و هلاكت و سختى تهديد مى كند و پروردگار جهانيان با يارى و پيروزى وعده ام مى دهد. و البتّه فرمايش خداوند صحيحتر و پذيرش وعده الهى مقبول تر است. و پس از نصرت الهى و بخشايش و كرم خداوند، ديگر تنها شدن يا مخالفت و دشمنى با محمّد، هرگز زيانى به او نخواهد رسانيد.

به ابو جهل بگو: نامه نگاريت با من روى اوهام و القاءات شيطانى بوده، و من با

ص: 69

القاءات رحمانى پاسخت را مى دهم. بدان كه تا بيست و نه روز ديگر جنگى ميان ما و شما درخواهد گرفت و خداوند توسّط يكى از ضعيف ترين اصحابم تو را خواهد كشت، و تو در چاه بدر با اجساد دوستانت: عتبه و شيبه و وليد و فلانى- تا چندين نفر را نام برد- ملاقات خواهى كرد، هفتاد نفر از شما كشته و هفتاد تن اسير خواهيد شد، و در مقابل آزادى آنها غرامت سنگينى را متحمّل خواهيد شد. سپس آن حضرت خطاب به تمام حاضران، از مؤمن و يهودى و نصارى و ديگر از افراد فرمود: آيا مايليد محلّ مرگ هر يك از آنان را نشانتان دهم گفتند: آرى، فرمود: پس رهسپار بدر شويم، زيرا همان جا ميدان كارزار و اجتماع و بلاى بزرگ خواهد بود، تا دقيقا و بى هيچ كاستى و فزونى قدم بر محل هلاكتشان گذارم.

اين سخنان بر تمامشان گران آمد و جز وجود مبارك حضرت أمير عليه السّلام كه گفت:

بسيار خوب، بسم اللَّه، بقيّه مسلمين ناليده و گفتند: براى رفتن به محلّ بدر به اسب و اسلحه نياز داريم، و بدون آنها ممكن نيست بدان جا- كه يك روز راه است- برسيم.

(1) سپس پيامبر به يهوديان فرمود: شما نظرتان چيست؟ گفتند: اى محمّد ما ميخواهيم

ص: 70

در خانه هايمان بمانيم و هيچ نيازى به ديدن آنچه تو ادّعا مى كنى نداريم.

پس فرمود: در راه رسيدن به آنجا هيچ زحمتى بر شما نيست، من تنها يك قدم برمى دارم، و خداوند زمين را جمع نموده و در قدم دوم شما را به آنجا مى رسانم.

(1) أهل ايمان گفتند: رسول خدا راست گويد! پس بايد به اين معجزه مشرّف شويم.

و أهل كفر و نفاق ابراز نمودند: بزودى اين كذّاب را خواهيم آزمود! تا ديگر محمّد بهانه اى نداشته باشد، و ادّعايش بر زيان خودش بكار رود. و در دروغى كه بافته رسوا شود.

آنان نيز قدم اوّل را برداشته و پس از قدم دوم ناگاه خود را كنار چاه بدر ديدند و از اين واقعه بسيار شگفت زده شدند. پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمده و فرمود: چاه را نشان قرار دهيد و چند ذراع از آن جلو رويد. و چند ذراع كه رفتند به آنان فرمود: اينجا محل كشته شدن ابو جهل است. فلان مرد انصارى او را مجروح و عبد اللَّه بن مسعود- كه از ضعيف- ترين افراد من است- كار او را تمام مى كند. سپس فرمود: چند ذراع به سمت ديگر چاه برويد و از آنجا به سمت ديگر، و همين طور راهنمايى كرده و آدرسهاى گوناگونى اعلام نمود و در آخر فرمود: اين محل قتل عتبه، و اينجا شيبه، و اينجا وليد. و محل هلاكت يك يك آنها را تا هفتاد تن نماياند. و نام تمام اسيران را تا هفتاد تن با ذكر نام پدران

ص: 71

و اوصافشان و تمام قوم و خويش منسوبين به آنها را تا آخر نام برد.

(1) سپس فرمود: آيا به هر آنچه شما را خبر دادم واقف شديد؟ گفتند: آرى.

فرمود: اين واقعه از جانب خدا بوده و حقّ است، و مسلّما پس از بيست و هشت روز اتّفاق خواهد افتاد. و در روز بيست و نهم وعده خداوند عملى خواهد شد. آن قضايى حتمى و لازم است.

سپس خطاب به مسلمانان و يهود فرمود: از آنچه شنيديد يادداشت برداريد.

گفتند: اى رسول خدا شنيديم و بخاطر سپرديم و فراموش نمى كنيم.

فرمود: نوشتن برتر است و براى يادآورى شما بهتر مى باشد.

گفتند: اى رسول خدا ما كه ابزارى براى نوشتن نداريم. فرمود: اين بعهده فرشتگان است، اى فرشتگان پروردگارم آنچه از اين واقعه شنيديد مكتوب داشته، و در جيب هر كدام از ايشان يادداشتى از آن قرار دهيد.

سپس فرمود: اى گروه مسلمان آن صفحات را بيرون آوريد و مفاد آن را خوانده و در باره اش انديشه كنيد. آنان نيز اطاعت امر كرده و با كمال تعجّب همه آنچه رسول خدا فرموده بود بى هيچ كم و كاستى در آن نوشته يافتند.

ص: 72

بعد پيامبر فرمود: آن نوشته ها را در جاى خود حفظ نماييد تا بعد از اين براى شما حجّت و دليل و براى أهل ايمان مايه شرف و آبرو، و براى دشمنانتان اتمام حجّت باشد.

بارى هنگامى كه روز بدر فرا رسيد پيشگوييهاى آن حضرت بى هيچ كم و كاستى واقع شد و همه آن را ديدند، و پس از مقابله با نوشته هاى ملائكه همه را مطابق آن يافتند، و ظاهر مسلمانان آن را تصديق نموده و باطن خود را به خدا سپردند.

احتجاج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با يهوديان در جواز نسخ شرايع و غير آن

اشاره

احتجاج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با يهوديان در جواز نسخ شرايع و غير آن

(1) 25- از امام حسن عسكرى عليه السّلام نقل است كه فرموده: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تا وقتى كه در مكّه اقامت داشت مأمور بود در نماز به سوى بيت المقدس بايستد و تا حدّ امكان در جايى نماز بخواند كه كعبه و بيت المقدس در يك راستا قرار گيرد. و گر نه فقط به سمت بيت- المقدس ايستد. و در تمام مدّت سيزده سال ايّام بعثت در مكّه همين گونه رفتار كرد.

ص: 73

و پس از هجرت به مدينه به مدّت هفده يا شانزده ماه نيز به سمت بيت المقدس نماز گزارد و از خانه كعبه منحرف شد. بهمين خاطر گروهى از يهود مدينه از سر مباهات و افتخار، ياوه سرايى كرده و گفتند: بخدا قسم، محمّد نماز خود را درك نكرد تا اينكه روى به قبله ما آورده و به سبك عبادت ما عبادت نمود!.

ص: 74

(1) چون اين سخن بگوش آن حضرت رسيد بر او گران آمده و به قبله آنان بى رغبت، و به جانب كعبه راغب شد، و در سخنى كه با جبرئيل نمود ابراز داشت كه: آرزو مى كنم كه خداوند مرا از قبله بيت المقدس به سمت كعبه برگرداند، زيرا خاطرم از بابت آن ياوه سرايى يهود آزرده شده است.

جبرئيل گفت: از پروردگارت بخواه تا دعايت را اجابت فرمايد، و قبله را تحويل نمايد كه البتّه خواسته ات را ردّ نمى كند و نوميدت نمى سازد. چون دعاى پيامبر به آخر رسيد جبرئيل براى بار دوم نازل شد و اظهار نمود: اى محمّد اين آيه را بخوان: «ما گردش روى تو را در آسمان [به انتظار وحى] مى بينيم، و هر آينه تو را به قبله اى كه آن را مى پسندى بگردانيم؛ پس روى خود را سوى مسجد الحرام- نمازگاه شكوهمند- بگردان، و هرجا كه باشيد رويتان را سوى آن بگردانيد- بقره: 144»، در اين موقع يهوديان گفتند:

«چه چيز آنان را از قبله اى كه بر آن بودند- يعنى بيت المقدس- بگردانيد؟- بقره: 142»، و خداوند به بهترين وجهى پاسخ فرمود: «بگو: مشرق و مغرب همه ملك خداست» او ملزم به روى گرداندن به جانبى است، همچون تحويل شما «هر كه را خواهد به راه راست راه مى نمايد- بقره: 142» و هموست دانا به مصالح ايشان، و دست آخر، اطاعت امر پروردگار، آنان را به سمت بهشتهاى پر نعمت سوق دهد.

ص: 75

(1) در اينجا از امام عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه ادامه فرمود: گروه ديگرى از يهوديان بخدمت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حاضر شده و گفتند: اى محمّد تو مدّت چهارده سال به سوى بيت- المقدس عبادت نمودى، و اكنون از آن روى گردان شده اى، اگر ترك آن، حقّ و درست بوده، عمل به آن باطل و نادرست، و تنها باطلى با حقّ مخالفت نموده است، و چنانچه ترك قبله ما باطل و نادرست بوده، در تمام آن مدّت تو در باطلى بسر برده اى، بنا بر اين چگونه مطمئن باشيم كه اكنون نيز همچون گذشته بر باطل نباشى؟! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: هر كدام از آنها در جاى خود صحيح و حقّند، خداوند مى فرمايد: «بگو مشرق و مغرب از آن خداست هر كه را بخواهد براه راست هدايت مى كند» هر گاه صلاح شما بندگان را در عبادت به سمت مشرق بداند به آن جانب امر مى كند، و اگر مغرب يا جهت ديگر را صلاح بداند به همان سمت فرمان مى دهد. بنا بر اين در برابر تدبير پروردگار جهان نبايد مخالفت و عناد نمود.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به آنان فرمود: آيا شما نبوديد كه كار روز شنبه را تعطيل كرديد، و سپس در روزهاى ديگر هفته مشغول كار شديد؟ كداميك از آن دو حقّ بود؟

مطابق استدلال شما [در تحويل قبله] اگر ترك كردن حقّ بود بايد مشغوليّت در ايّام ديگر هفته باطل باشد، يا برعكس، يا هر دو باطل، و يا هر دو حقّ باشد، و شما هر جوابى كه دهيد پاسخ من نيز به اعتراض شما همان خواهد بود.

ص: 76

(1) گفتند: ترك روز شنبه حقّ بود و مشغوليّت در باقى هفته نيز حقّ بود.

آن حضرت نيز فرمود: پس همين طور قبله بيت المقدس و كعبه هر كدام در زمان خود حقّ و درست بوده است.

گفتند: آيا هنگام تحويل قبله از بيت المقدس به كعبه براى خداوند امر جديد و تازه اى حادث شد كه از راى سابق خود برگشته و فرمان جديدى به شما داد؟

فرمود: اين طور نيست، چرا كه پروردگار جهانيان دانا به پايان امر و توانا بر مصالح است. نه خطايى از او سرمى زند تا جبران كند، و نه عقيده اش عوض مى شود تا خلاف راى سابق عمل كند. و نه چيزى مى تواند مانع مقصد و عمل او باشد، و بداى واقعى همان بود كه گفتم، و خداوند با عزّت و جلال از تمامى اين پيرايه ها منزّه و برتر است «1».

ص: 77

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خطاب به يهوديان فرمود: آيا قبول داريد كه خود خداوند بيمار مى سازد و هموست كه بهبودى مى بخشد؟ و دوباره هموست كه مريض مى نمايد يا اينكه زنده مى كند يا مى ميراند؟ آيا گردش شب و روز را نمى بينيد كه هر كدام از پى هم در رفت- و آمدند و همه تحت نظر خداوند است؟ آيا در اين صورتها براى خداوند امر تازه و پيش- آمد تازه اى حادث شده كه از رأى سابق برگشته و امر جديدى فرمايد؟ گفتند: نه.

ص: 78

(1) فرمود: به همين ترتيب نيز در موضوع قبله، خداوند زمانى بيت المقدس را قبله قرار داده و در زمانى ديگر خانه كعبه را تعيين فرمود، و در اين تغيير و تحوّل هيچ بدايى براى خداوند رخ نداده است. و همچنين است موضوع تغيير فصلها، آمد و شد تابستان و زمستان هيچ ربطى به مسأله بدا ندارد.

فرمود: و همچنين در تغيير قبله نيز هيچ بدايى صورت نگرفته است.

سپس فرمود: مگر خداوند شما را در زمستان براى احتراز از سرما ملزم به پوشيدن لباس ضخيم نكرده؟ و به همين ترتيب در فصل تابستان امر به پيشگيرى از گرما فرموده، آيا در اين بايد و نبايدها تضادّ و بدايى در امر پروردگار پيش آمد نموده؟ گفتند: نه.

فرمود: بنا بر اين خداوند روى صلاح بينى و تشخيص مصلحت به اقتضاى زمان، امر به كارى مى فرمايد يا منع مى كند، پس در صورت اطاعت امر خداوند در هر دو حالت شايسته و در خور ثواب و پاداش پروردگار قرار مى گيرد. و در اين موقع آيه شريفه: «مشرق و مغرب خداى راست؛ پس به هر سو كه روى آريد همان جا روى خداست- بقره: 115»، يعنى: چون به آن جايى كه خدا امر فرموده متوجّه بشويد قصد او را نموده و آرزوى ثوابش را داريد، بر آن حضرت نازل شد.

ص: 79

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى بندگان خدا، شما مانند افراد بيماريد، و ربّ العالمين همچون طبيب است، و صلاح بيمار در اطاعت دستورات طبيب، و عدم اعتنا به خواهشهاى نفسانى و تمايلات شخصى است. اى بندگان خدا تسليم امر پروردگار شويد تا پيروز و كامياب گرديد.

در اينجا يكى از اصحاب امام حسن عسكرى عليه السّلام پرسيد: چرا خداوند در ابتدا قبله را بيت المقدس مقرّر فرمود؟ امام پاسخ فرمود: خداوند در اين آيه توضيح مى دهند كه: «و قبله اى را كه بر آن بودى- بيت المقدس- قرار نداديم مگر براى آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مى كند از كسى كه بر پاشنه هاى خود مى گردد- روى مى گرداند- معلوم كنيم- بقره: 143» يعنى: مگر براى آنكه به وجود پيروانت پى ببريم، پس از علم ما به اينكه در آينده نزديك آشكار مى شوند.

و اين بدين خاطر بود كه توجّه كردن به بيت المقدس براى أهل مكّه و قريش بسيار سخت و دشوار بود، همچنان كه توجّه به سوى خانه كعبه نيز براى جماعتى از اهل مدينه از يهود و نصارى مشكل بود، و اين تغيير قبله براى هر دو گروه امتحان بزرگى بشمار مى آمد، تا بوسيله آن، گروه حقّ پرست و هوسران از هم تشخيص داده شوند.

سپس خداوند در ادامه آيه فرموده: «و هر آينه [قرار دادن قبله- مسجد الأقصى] جز بر آنان كه خداوند ايشان را راه نموده است دشوار بود» يعنى: توجّه به بيت المقدس

ص: 80

در آن زمان جز براى كسى كه خداوند هدايتش فرموده سخت و دشوار بود، بنا بر اين معلوم مى گردد كه اطاعت خدا در مخالفت هوى و هوس است، تا بنده را در آنچه درست نمى دارد بيازمايد.

(1) از حضرت عسكرى عليه السّلام روايت است از قول جابر عبد اللَّه انصارى نقل فرموده كه عبد اللَّه بن صوريا- برده اى يهودى و كوژچشم كه بنا به عقيده آنان در تورات و دانش انبيا متخصّص بود- از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سؤالات بسيارى نمود تا آن حضرت را به مشكل اندازد، و آن حضرت در مقام پاسخ به آنها به گونه اى عمل نمود كه هيچ راه گريزى براى انكار پاسخها برايش باقى نماند.

او پرسيد: اى محمّد، چه كسى اين اخبار را از خدا به تو مى رساند؟ فرمود: جبرئيل.

گفت: اگر جز او مثلا ميكاييل حامل وحى بود به تو ايمان مى آوردم، زيرا جبرئيل در ميان ملائكه دشمن ما است. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: چرا جبرئيل را دشمن مى داريد؟

گفت: زيرا توسّط او بلا و سختى ها بر قوم بنى اسرائيل نازل شد، همو بود كه دانيال را از كشتن بخت نصّر منصرف ساخت تا كارش قوّت گرفت، و يهوديان را از لب تيغ گذراند، و خلاصه هر بدبختى و سختى را فقط جبرئيل نازل مى كند، در حالى كه ميكاييل وسيله نزول رحمت است.

ص: 81

(1) فرمود: واى بر تو! آيا نسبت به حقيقت امر پروردگار جاهل و بى خبرشده اى؟! گناه جبرئيل در اطاعت فرمان خداوند در باره شما چيست؟ آيا در باره فرشته مرگ انديشيده ايد؟ آيا به جهت قبض روح مردم- كه شما هم گروهى از آنانيد- دشمن شما شده؟

آيا اجبار پدر و مادر به فرزند در استفاده از دارويى تلخ كه به صلاح اوست، آن دو را در زمره دشمنان فرزند در مى آورد؟! نه مسلّما اين طور نيست، بلكه شما به حقيقت امر خداوند جاهل، و از حكمت و تدبير او غافليد. من شهادت مى دهم كه جبرئيل و ميكاييل هر دو عامل به امر خدا، و مطيع فرمان اويند. و من معتقدم كه دشمنى با يكى از آن دو ملزم به عداوت ديگرى است، و كسى كه فكر مى كند يكى از آن دو را دوست مى دارد و از ديگرى بيزار است بى شكّ كافر و دروغگو است.

و بهمين ترتيب همان طور محمّد و على همچون دو برادرند كه جبرئيل و ميكاييل، پس هر كس آن دو را دوست بدارد از اولياء اللَّه است، و هر كه دشمنشان بدارد از اعداء اللَّه است و هر كس يكى از آن دو را دشمن بدارد و پندارد كه ديگرى را دوست دارد كاذب و دروغگو است، و آن دو از او بيزارند، [و همين طور هر كه يكى از ما را دشمن بدارد و فكر كند ديگرى را دوست دارد بى شكّ كاذب است، و هر دوى ما از او بيزاريم] و خداوند متعال و فرشتگان و خوبان خلق خدا از او بيزارند.

() 26- از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه فرمود: سبب نزول اين آيه: «بگو: هر كه

ص: 82

دشمن جبرئيل باشد، پس [بداند كه] او آن (قرآن) را به فرمان خدا بر قلب تو فرو آورده، كه كتابهاى پيشين را باور دارنده و مؤمنان را راهنما و مژدگان است. هر كه دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكاييل باشد، پس خدا هم دشمن كافران است- بقره: 97 و 98»- سخنان زشت و حرفهاى نامناسبى بود كه دشمنان خدا يعنى يهود و ناصبيها، در باره جبرئيل و ميكاييل و ساير فرشتگان خداوند بر زبان مى آورند. امّا جهت دشمنى ناصبيها با فرشتگان الهى اين بود كه رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) هر فضيلت و منقبتى از أمير المؤمنين على بن أبى طالب عليه السّلام ذكر مى نمود پيوسته مى گفت: «آن خبر را جبرئيل از خداوند متعال به من رساند»، و در برخى از آنها مى فرمود: «جبرئيل از جانب راست على عليه السّلام، و ميكاييل از جانب چپ، و اسرافيل از پشت سر، و عزرائيل در پيش روى او در حركتند، و جبرئيل به جهت اينكه در سمت راست على است به ميكاييل افتخار مى كند، و ميكاييل هم به اسرافيل و عزرائيل مباهات مى نمايد، چنان كه در ميان ندماى پادشاه آنكه در جانب راست او مى نشيند بر نديم سمت چپى افتخار مى كند».

(1) و همچنين رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى فرمود: شريفترين ملائكه نزد خدا كسى است كه بيشتر اظهار محبّت در باره على مى كند. و سوگند ملائكه در ميان خودشان اين جمله است:

ص: 83

«سوگند به آنكه على را پس از محمّد بر جميع خلائق شرافت بخشيد».

و باز مى فرمود: فرشتگان آسمان و پرده ها اشتياق شديدى به زيارت على بن- أبى طالب دارند، چنان كه مادر مهربان علاقمند به ديدن اولاد صالح خود است.

بارى با شنيدن اين سخنان بود كه ناصبيان مى گفتند: تا كى محمّد از قول جبرئيل و ميكاييل و ساير فرشتگان مطالبى را در فضائل و مناقب على بن أبي طالب نقل خواهد كرد؟! و تا چه وقت خداوند متعال تمام توجّهش به على است؟! ما از خدا و ملائكه و جبرئيل و ميكاييلى كه بعد از محمّد تنها علاقه آنها به على بن أبى طالب است بيزاريم! از تمام پيامبرانى كه على را پس از محمّد بر ديگران برترى مى دهند تبرّى مى جوييم!! و امّا حال و هواى يهوديان- دشمنان خدا- بدين قرار بود كه: چون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به شهر مدينه مهاجرت نمود، جماعت يهود نزد عبد اللَّه بن صوريا آمده و او را بخدمت آن حضرت آورده و او از پيامبر پرسيد: خواب شما چگونه است، زيرا ما در باره خواب پيامبر آخر الزّمان مطالبى را شنيده ايم؟ (1) فرمود: چشمانم بخواب مى رود ولى قلبم بيدار است. گفت: راست گفتى اى محمّد.

پرسيد: فرزند متولّد شده از [مواد] پدر است يا مادر؟ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

ص: 84

استخوان و عصب و رگهاى بچّه متكوّن از پدر است، ولى گوشت و خون و موهاى او از مادر است. گفت: راست گفتى اى محمّد.

(1) باز پرسيد: چرا شباهت فرزند به عموهايش مى رود و در آن هيچ شباهتى به دايى ها ندارد؟ و فرزند ديگرى به دايى هاى خود شبيه مى شود و در آن هيچ شباهتى به عموهايش پيدا نمى كند؟ فرمود: در هنگام انعقاد نطفه، آب هر كدام از زن و مرد كه بر ديگرى غلبه پيدا كند فرزند شبيه كسان او مى گردد. گفت: راست گفتى. باز پرسيد:

براى چه از نطفه يكى فرزند متولّد مى شود و از نطفه ديگرى نمى شود؟ رسول خدا فرمود:

چنانچه نطفه اى روسرخ باشد فاسد بوده و قابل توليد نيست، و اگر صاف و روشن شود قابليّت توليد پيدا مى كند. باز [گفت: صحيح است] پرسيد: اوصاف پروردگارت را برشمار؟. در اين وقت سوره مباركه توحيد نازل شد كه: «بگو: حقّ اين است كه خدا يكتا و يگانه است. خدا تنها بى نيازى است كه نيازها بدو برند. نزاده و زاده نشده است. او نظير و مثلى ندارد». ابن صوريا گفت: راست گفتى اى محمّد، فقط يك سؤال مانده كه اگر پاسخ آن را بدهى بتو ايمان آورده و گفته ات را خواهم پذيرفت. كداميك از فرشتگان خداوند بتو وحى مى رساند؟ فرمود: جبرئيل. ابن صوريا گفت: آنكه از ميان فرشتگان دشمن ما است!!. توسّط اوست كه مرگ و مير و سختى و جنگ بر ما نازل مى شود. فرشته مورد نظر ما ميكاييل است كه نعمت و سرور و رحمت مى آورد، اگر ميكاييل

ص: 85

حامل وحى به تو بود، همه ما بتو ايمان مى آورديم، زيرا اوست كه هميشه ضامن بقاى ملك ماست، و جبرئيل بر خلاف او پيوسته موجب خرابى و ويرانى سلطنت ما بوده و بهمين خاطر دشمن ما مى باشد.

(1) در اينجا سلمان فارسى از او پرسيد: چگونه عداوت او براى شما آشكار شد؟ گفت:

بسيار خوب سلمان، آرى؛ چندين بار با ما عداوت ورزيده است، و از جمله مواردى كه سخت به ضرر ما اقدام نموده در اين ماجرا هويدا است: خداوند به انبياى بنى اسرائيل وحى فرستاده بود كه شهر بيت المقدس بدست مردى بنام بخت نصّر خراب خواهد شد.

و در زمان خود او نيز از وقت خرابى آن مطّلع شده بوديم، و خداوند پس از هر كار، كار ديگرى پديد آرد، و آنچه را خواهد از ميان ببرد و [يا] برجاى و استوار بدارد.

و به محض اطّلاع از خبر ويرانى شهر بيت المقدس بزرگان بنى اسرائيل پس از مذاكره و مشاوره شخص قوى و فاضل و محترمى بنام دانيال را كه از زمره انبيا بود مأمور قتل بخت نصّر نمودند، و براى اين كار مقدار زيادى مال به او دادند تا در اين راه صرف كند، هنگامى كه رهسپار شهر بابل شد بخت نصّر را پسر ضعيف و فقير و عاجزى يافت، و همين كه خواست او را بكشد جبرئيل نازل شده و به دانيال گفت: اگر اين پسر همان است كه خداوند خبر داده، البتّه نخواهى توانست بر او چيره شده و او را به قتل رسانى، و در غير اين صورت براى چه او را مى كشى؟!

ص: 86

حضرت دانيال نيز حرف او را پذيرفته و از قتلش صرف نظر نمود و به بيت المقدس بازگشت و جريان امر را به ما گزارش داد. بعدها همان پسر ضعيف رفته رفته قدرت يافته و به حكومت رسيد و به جنگ ما شتافت و شهر بيت المقدس را ويران نمود، و بهمين خاطر است كه جبرئيل را دشمن مى داريم، و ميكاييل دشمن جبرئيل [و دوست ما] است.

(1) سلمان گفت: اى ابن صوريا همين اعتقاد موجب گمراهى و انحراف شما شده است، مگر گذشتگان شما توسّط انبياى خود و كتابهاى آسمانى از جانب خدا در نيافته بودند كه بخت نصّر به حكومت رسيده و بيت المقدس را ويران خواهد كرد؟ و آيا قصد آنان از فرستادن دانيال و قتل بخت نصّر تكذيب فرمايش خداوند و ردّ اخبار انبيا بوده و يا غلبه بر خواست و اراده پروردگار متعال؟! آيا آن گذشتگان [در صورت حقيقت ماجرا] با اين عمل به خداوند كافر نشدند؟ و در اين حال چگونه جايز است با جبرئيل كه مخالف غلبه بر خواست خدا بوده و مانع تكذيب امر خدا شده عداوت و دشمنى نمود؟

ابن صوريا گفت: خداوند خبر خروج بخت نصّر را به انبياى خود داده بود ولى خود پروردگار آنچه را خواهد محو مى كند يا برجاى و استوار مى دارد.

سلمان گفت: بنا بر اين شما نيز به مطالب تورات اعتماد ننموده و بدستورات آن عمل نكنيد؟ زيرا ممكن است خداوند برخى از آيات آن را محو و برخى ديگر را اثبات كرده باشد.

و شايد با اين اعتقاد حضرت موسى و هارون (عليها السّلام) را از مقام نبوّت عزل كرده باشد،

ص: 87

و خلاصه هر چه از آن دو بزرگوار به شما رسيده خلاف آن درست باشد، و شما در نهايت به هيچ يك از آنها؛ به وعد و وعيد و ثواب و عقاب الهى نمى توانيد اطمينان نماييد. و براستى شما شعار «خدا آنچه را خواهد از ميان ببرد و يا برجاى استوار بدارد» را به جهل كشانده و آن را عوضى فهميده ايد. و بهمين خاطر است كه شما به خدا كافر و به اخبار غيبى او منكر، و از دين او جدا شده ايد.

(1) سپس سلمان گفت: من معتقدم دشمن جبرئيل: با ميكاييل هم دشمن است، و آن دو باهم، با دشمنانشان دشمن، و با دوستانشان دوست مى باشند.

در اين هنگام خداوند در تأييد سخن سلمان؛ آيه: «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ را در تأييد سخن سلمان و حمايت او از دوستان خدا بر عليه دشمنان، و بجهت نقل فضائل ولىّ خدا على عليه السّلام نازل فرمود، و نيز آيه فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ يعنى جبرئيل اين قرآن را نازل نموده، و جمله «به اذن خدا بر قلب تو فرو آورده- يعنى به امر خدا- كه كتابهاى پيشين را- از بين ساير كتابهاى الهى- تصديق؛ و مؤمنان را راهنما از گمراهى و بشارت و مژدگان است به نبوّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و ولايت على عليه السّلام، و امامان پس از او كه حقّا اولياى خدايند، در صورتى كه أهل ايمان بر موالات و دوستى محمّد و على و خاندان پاك آن دو بميرند.

ص: 88

(1) سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خطاب به سلمان فرمود: براستى خداوند گفته ات را تصديق و با نظرت موافقت فرمود، و جبرئيل از جانب حقتعالى به من گفت: سلمان و مقداد دو برادرند كه در دوستى تو و على- برادر، وصى و همدمت- پاك و خالصند، و آن دو در ميان اصحابت همچون جبرئيل و ميكاييل در ميان فرشتگانند، با هر كه به آن دو فرشته بغض ورزد دشمن، و با هر كه با آن دو و محمّد و على دوستى نمايند دوستند. و چنانچه تمام أهل زمين، سلمان و مقداد را همچون دوستى فرشتگان آسمانها و پرده ها و كرسى و عرش به آن دو، محض خاطر محبّتشان به محمّد و على و دوست داشتن دوستانشان و دشمنى دشمنانشان، آن دو را دوست مى داشتند البتّه خداوند هيچ كس را عذاب نمى كرد.

(2) 27- از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه فرموده: وقتى آيه: «پس از آن دلهاتان سخت شد همچون سنگ يا سخت تر، و همانا از برخى سنگها جويها روان شود و برخى از آنها بشكافد و آب از آن بيرون آيد، و برخى از آنها از بيم خدا [از كوه] فرو ريزد، و خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست- بقره: 74» در شأن يهود و ناصبيها نازل شد؛ مفادّ آن كه حاوى سرزنش پيامبر بر يهوديان بود بر آنان گران آمد، پس گروهى از سران و خطيبانشان به رسول خدا گفتند: اى محمّد تو از ما بدگويى نمودى و به دلهاى ما نسبت خلاف دادى، كه خداوند بر آن واقف است، بتحقيق كه در دلهاى ما خيرات بسيارى

ص: 89

نهفته است، زيرا ما پيوسته روزه مى گيريم و صدقه مى دهيم و از فقرا دستگيرى مى كنيم.

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اعمال خير زمانى مطلوب است كه برخوردار از دو ويژگى باشد: اوّل اينكه تنها براى خدا باشد و دوم مطابق امر او صورت گيرد. و اعمالى كه از سر ريا و خودنمايى و بقصد مخالفت و دشمنى با رسول خدا و اظهار ثروت و شرافت و دارايى انجام مى گيرد عارى از هر خير و صلاحى است، بلكه سراسر شرّ و فساد و موجب بدبختى صاحب آن صفات بوده و خداوند نيز او را به شديدترين وجه عذاب مى نمايد.

يهوديان گفتند: اى محمّد، تو اين گونه فكر مى كنى، ولى ما معتقديم كه تمام اموالمان را صرف باطل نمودن امرت و دفع رياستت و پراكنده ساختن اصحابت از گردت مى نماييم و اين خود جهادى بزرگ است، و اميد داريم به سبب آن به اجر جميل و ثواب بزرگى از جانب خدا نائل آييم، و كمترين حالت و وضع ما اين است كه در مرافعه و دادخواهى با تو شبيه و يكسانيم، پس ديگر تو چه فضيلتى بر ما دارى؟! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى برادران يهودى، درست است كه در مرافعه و دادخواهى أهل حقّ و باطل با هم شبيه و يكسانند، ولى شواهد و حجّتهاى الهى ميان آن دو را متمايز ساخته و أهل باطل را رسوا و حقيقت امر حقّ گويان را آشكار مى گرداند. و رسول خدا محمّد نه از جهل شما استفاده مى كند و نه بى حجّت و دليل، شما را مجبور به پذيرش خود مى نمايد،

ص: 90

بلكه حجّت و دليلى از طرف خدا به شما ارائه مى كند كه نه قادر به دفع آن بوده و نه تاب امتناع از تصديق آن را داشته باشيد. اگر محمّد به انتخاب خود برايتان معجزه اى مى كرد به شك افتاده و مى گفتيد: آن اتّفاقى، ساختگى و شعبده و متداول، يا از سر تبانى بوده است. ولى هنگامى كه مطابق خواست شما معجزه اى نشان مى دهم ديگر هيچ يك از آن حرفها جايى براى گفتن پيدا نمى كند.

(1) پس بدانيد كه ربّ العالمين مرا وعده فرموده كه خواسته هايتان را به شما نشان دهد تا جاى هيچ عذر و بهانه اى براى كافرين شما باقى نگذارد، و در بينش و ديد مؤمنين شما بيافزايد.

يهوديان گفتند: از روى انصاف سخن گفتى. پس اگر به وعده هايت از سر انصاف وفا نمودى كه هيچ، و إلّا تو اوّلين فردى خواهى بود كه از دعوى نبوّت منصرف شده و به ميان مردم خواهى رفت، و به سبب عجز از جواب ما و آشكار شدن پوچى ادّعايت در آنچه خواسته بودى تسليم حكم تورات مى شوى.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: راستى و درستى گوياى شما است؛ نه تهديد. هر پيشنهاد و سفارشى داريد بدهيد تا ديگر هيچ عذر و بهانه اى برايتان نماند.

گفتند: تو معتقدى كه در دلهاى ما هيچ نشانى از دستگيرى فقرا، و يارى ضعيفان

ص: 91

و قدرت ابطال باطل و احقاق حقّ نيست، و اينكه سنگها نرمتر از دلهاى ما و در برابر خدا مطيعترند، پس ما را بنزد يكى از اين كوهها ببر و آن را در تصديق خود و تكذيب ما به گواهى و شهادت بخواه، اگر به تصديق تو زبان گشودند تو بر حقّى، و ما را ملزم به پيروى تو مى نمايد، و چنانچه زبان به تكذيب تو گشود يا هيچ جوابى نداد، با اين كار بدان كه تو در ادّعايت كاذب و دشمن جان خود مى باشى.

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: بسيار خوب، بياييد باهم بسراغ هر يك از اين كوهها كه مى خواهيد برويم تا يكى از آنها را به گواهى گيريم تا به سود من و زيان شما شهادت دهد.

پس بسراغ ناهموارترين كوه رفته و گفتند: اى محمّد اين كوه را به شهادت طلب! پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نيز خطاب به كوه فرمود: به حقّ جاه و مقام محمّد و آل پاكش كه توسّط ذكر نام آنان خداوند سنگينى عرش را بر گرده انبوه فرشتگان- كه جز خدا تعدادشان نداند- سبك ساخت، به حقّ جاه و مقام محمّد و آل پاكش كه توسّط ذكر نام آنان خداوند توبه آدم را پذيرفت و از خطايش درگذشت و به جايگاه سابقش باز گرداند، بحقّ محمّد و آل پاكش كه توسّط ذكر نامشان و حرمتى كه در درگاه خداوند دارند ادريس نبى در بهشت به مقام بلندى نائل گشت، از تو مى خواهم، گواهى و شهادت به حقيقت امر محمّد دهى، و او را همان طور كه خداوند به تو سپرده؛ در ذكر قساوت قلب يهوديان تصديق نمايى و انكار آنان را بر رسالت محمّد تكذيب كنى.

ص: 92

(1) ناگهان كوه جنبيده و به لرزه افتاد و با جارى شدن آب از آن و ندا داد: اى محمّد، گواهى مى دهم كه تو رسول پروردگار جهانيان، و آقا و سرور همه خلائقى، و شهادت مى دهم كه دلهاى اين يهوديان- همان گونه كه وصف نمودى- سخت تر از سنگ است كه هيچ خيرى از آن خارج نمى شود، و چه بسا از برخى سنگها سيل يا آب جارى شود، و شهادت مى دهم به اينكه اين جماعت در بهتان به تو- كه بهتان به خدا است- كاذب و دروغگويند.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خطاب به كوه فرمود: آيا خداوند تو را امر فرمود كه در خواسته هايم به جاه محمّد و آل پاكش- كه توسّط آنان نوح را از اندوه عظيم (طوفان و غرق) رهانيد، و آتش را بر ابراهيم سرد و سلامت ساخت، و او را در ميان آتش بر چنان تخت و سرير و فراش مستقرّ نمود كه مانند آن را طاغوت زمانش براى هيچ يك از پادشاهان زمين نديده بود، و اطرافش را درختانى سرسبز و خرّم و شكوفا و انواع شكوفه هاى چهار فصلى رويانيد- مرا اطاعت كنى؟

كوه پاسخ داد: آرى اى محمّد، براى تو گواهى مى دهم به اين امور، و شهادت مى دهم كه هر چه بخواهى انجام مى دهم: از تبديل انسانها به خوك و ميمون، يا فرشته و ملك، يا آتش به يخ يا يخ به آتش، يا آسمان را به زمين پايين كشم يا زمين را به آسمان بالا برم، يا اطراف شرق و غرب و درّه ها را مانند كيسه سربسته اى نمايم.

ص: 93

(1) و خداوند زمين و آسمان را مطيع تو ساخته، و كوهها و درياها به امر تو رفتار مى كنند، و سائر مخلوقات خداوند، از بادها و صاعقه ها و تمام اعضاء و جوارح انسان و حيوان مطيع و فرمانبردار تواند، و هر چه دستور دهى انجام دهند.

يهوديان گفتند: اى محمّد، آيا ما را فريب داده و به خطا مى اندازى؟ آنچه شنيدم صداى گروهى از اصحابت بود كه پشت اين كوه نشسته اند، و آنان بودند كه اين سخنان را گفتند، و فكر مى كنى ما صداى آنان را از صداى كوه تشخيص نمى دهيم؟ گول اين كارها را فقط جماعت ناتوان و سبك مغزت مى خورند، اگر راست مى گويى تو به مكان كوه برو و به آن امر كن تا از ريشه در آيد و به جاى تو بيايد، وقتى اين طور شد و ما آن را ديديم آن وقت دستور بده كه كوه از اطاق به دو نيم شود، سپس نيمه پايينى روى نيمه بالايى رود، و نيمه بالايى به زير نيمه پايينى فرود آيد، كه در اين حالت ريشه كوه قلّه آن گردد، و قلّه اش ريشه آن، تا يقين كنيم كه آن معجزه بوده و از جانب خدا است، و شبيه آن همكارى و همراهى، از هيچ شعبده باز و ساحر گستاخى ساخته نيست.

سپس سنگ كوچكى به دستور آن حضرت غلطيد و به جلو آمد آنگاه پيامبر به يهودى فرمود: اين سنگ را نزديك گوش خود ببر، همه آنچه از كوه شنيدى برايت تكرار مى كند،

ص: 94

زيرا اين قسمتى از آن كوه است.

(1) او نيز سنگ را نزديك گوش خود ساخت، و همان حرفهاى كوه را تكرار نمود، ابتدا گفته پيامبر را در قساوت قلوب يهود تصديق نمود، سپس در تاييد سخن آن حضرت اعلام نمود: هر آنچه مال و ثروت در محو اسم محمّد خرج كنند، پوچ و باطل بوده و آسيب و زيانش متوجّه خودشان است.

دست آخر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: شنيدى؟ آيا پشت اين سنگ كسى بود كه سخن مى گفت و تو را به اشتباه مى انداخت؟ يا آن خود سنگ بود؟ گفت: نه، آن معجزه اى كه در باره كوه سفارش دادم برايم بياور.

رسول خدا نيز به سمت محيط بازى دور شده سپس كوه را ندا داد و گفت: بحقّ محمّد و آل پاكش- همانهايى كه توسّط مقامشان و به جهت درخواست بندگان خدا به واسطه ايشان بود كه پروردگار بر عاد؛ قوم هود نبىّ، تندبادى سرد و سخت آواز و از حدّ گذشته فرستاد، بطورى مردم را هلاك ساخت كه گويى تنه هاى پوسيده و افكنده درختان خرمايند. و به جبرئيل دستور داد تا در ميان قوم صالح فرياد سهمگينى كشد تا همچون كاهى كه براى گوسفندان آماده شده خرد و درهم شكسته شدند- از تو مى خواهم كه از بيخ و بن كنده شده و نزد من آيى، آنگاه دست مباركش را در برابر خود بر زمين نهاد.

ص: 95

(1) امام عسكرى عليه السّلام فرمود: در اين زمان كوه به لرزه افتاد و همچون مركبى تيزپاى بحركت در آمده و تا مقابل انگشتان آن حضرت رسيد، آنگاه فرياد كشيد: بله قربان، گوش بفرمان و مطيع اوامر شمايم اى رسول پروردگار عالميان، و على رغم اين دشمنان هر چه خواهى دستور فرما! آن حضرت فرمود: اين جماعت از من خواسته اند كه به تو دستور دهم تا از بيخ و بن كنده شده و نصف گردى، سپس قلّه ات به پايين افتد، و قاعده ات به بالا رود، و دست آخر قلّه و قاعده ات باهم جابجا شود.

ندا آمد: آيا مرا به اين كار امر مى فرماييد اى رسول ربّ العالمين؟ فرمود: آرى. پس در آن واحد تمام دستورات پيامبر را امتثال نمود.

سپس كوه فرياد برآورد: اى يهوديان آيا اينها كه ديديد پايين تر و غير از معجزات موسى بود، همو كه مى پنداريد به او مؤمنيد؟! جماعت يهود به هم خيره شده و يكى از آنان گفت: كارمان تمام است! و ديگرى گفت: محمّد آدم خوش اقبالى است و هر چه خواهد برايش انجام شود و از فرد خوش شانس هر كار خارق العاده اى سر مى زند! مبادا اين مشاهدات شما را بفريبد!

ص: 96

(1) پس از اين سخنان ندايى سهمگين از كوه برآمد كه: اى دشمنان خدا! شما با همين عقيده بود كه معجزات حضرت موسى عليه السّلام را نيز پوچ و باطل نموديد، مگر شما نبوديد كه به موسى گفتيد: تبديل عصا به اژدها، و شكافته شدن دريا و باز شدن راهها در آن، و وقوف كوه بالاى سرمان همچون سايبان، همه اين معجزات ناشئ از خوش اقبالى توست و آنچه ديديم ما را فريب نمى دهد!! سپس بواسطه اين گفتار كوه و صخره ها آنان را به كام گرفته و اين گونه به حجّت پروردگار جهانيان ملزمشان ساختند.

(2) 28- و از معمّر بن راشد نقل است كه گفت: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مى فرمود:

يك روز فردى يهودى بخدمت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسيده و در مقابل آن حضرت ايستاده و به او خيره شد.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرمود: چه مى خواهى؟ گفت: آيا تو افضلى يا موسى؛ كه خداوند با او صحبت كرد و كتاب مقدّس تورات و عصا، و معجزاتى چون شكافته شدن دريا و سايبان ابر بر او نازل فرمود؟! فرمود: براى آدمى تعريف از خود قبيح و ناپسند است، ولى ناگزير مى گويم: وقتى آن خطا از حضرت آدم سرزد با اين جملات به سوى خداوند توبه نمود: «خداوندا به حقّ محمّد و آلش به درگاهت التماس مى كنم كه مرا ببخشى!»، خداوند نيز از خطايش درگذشت.

ص: 97

(1) و نوح نبى عليه السّلام وقتى سوار كشتى شد و از غرق شدن ترسيد اين گونه دعا كرد: «خداوندا به حقّ محمّد و آلش از تو درخواست مى كنم مرا از غرق شدن نجات بخشى»، پس خداوند با عزّت و جلال نيز او را نجات داد.

و حضرت ابراهيم وقتى در آتش افتاد گفت: «خدايا به درگاهت التماس مى كنم كه به حقّ محمّد و آلش مرا نجات دهى» خداوند نيز آتش را بر او سرد و سلامت ساخت.

و حضرت موسى چون عصايش را بر زمين انداخت- و با مشاهده آن- در دلش ترس و بيمى يافت اين گونه دعا كرد: «بار الها! به حقّ محمّد و آلش به درگاهت التماس مى كنم كه آسوده خاطرم فرمايى!»، و خداوند متعال نيز فرمود: مترس كه همانا تو برترى.

اى مرد يهودى! اگر موسى عليه السّلام مرا درك كرده و به من و نبوّتم ايمان نمى آورد، ايمان و نبوّت او هيچ سودى برايش نداشت. اى يهودى! «مهدى» از نسل من است، همو كه چون خروج كند؛ عيسى بن مريم به يارى و كمكش نازل شود و پشت سر او نماز بخواند.

[احتجاج رسول خدا- صلى الله عليه و آله- با يهوديان مدينه]

[احتجاج رسول خدا- صلى الله عليه و آله- با يهوديان مدينه]

(2) 29- و از ابن عبّاس نقل است كه: چهل نفر از مردان يهوديّ از مدينه خارج شده و گفتند: بياييد نزد اين كاهن دروغگو رويم تا او را در روبرو توبيخ نموده و تكذيب كنيم، چرا كه او ادّعا مى كند [أفضل] رسولان الهى است، و چگونه چنين سخنى صادق است كه تمام انبياء همچون آدم و نوح- و تمامشان را نام بردند- به مناسبتى از او برتر و بهترند؟!

ص: 98

(1) پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به عبد اللَّه بن سلّام فرمود: تورات ميان من و شما [حاكم باشد]. يهود نيز پذيرفت، و يكى از آنان گفت: حضرت آدم از تو بهتر و برتر است، زيرا خداوند با دست قدرت خود او را آفريد و از روح خود در كالبد او دميد و فرشتگان را به سجده او واداشت.

پيامبر فرمود: آدم نبى، پدر من است، ولى آنچه بمن داده شده افضل و برتر است از آنچه به آن حضرت داده شده. گفتند: آنها چيست؟ فرمود: منادى در هر روز پنج بار ندا مى كند كه: «شهادت مى دهم معبودى جز اللَّه نيست و محمّد فرستاده او است» و نمى گويد:

«آدم رسول خدا است». و لواى حمد در روز قيامت به دست من است نه آدم.

گفتند: راست گفتى اى محمّد، اين مطلب در تورات آمده. فرمود: اين يك مورد.

گفتند: موسى از تو برتر است. فرمود: از چه لحاظ و براى چه؟ گفتند: زيرا خداوند چهار هزار كلمه [بى واسطه] با او سخن گفته، در حالى كه اين گونه با تو مكالمه نفرموده.

فرمود: من بهتر از آن عطا شده ام. گفتند: آن چيست؟ پاسخ داد: اين آيه اى كه خداوند در باره من نازل فرمود: «پاك و منزّه است آن خدايى كه بنده خود- محمّد- را شبى از مسجد الحرام به مسجد الأقصى كه پيرامون آن را بركت داده ايم برد- إسراء: 1».

ص: 99

و من روى بال جبرئيل قرار گرفته تا به انتهاى آسمان هفتم رسيدم، و از آنجا گذشته تا به «سدرة المنتهى» وارد شدم كه در آنجا «جنّة المأوى» است، و تا آمدم از ساق عرش آويزان شوم اين ندا از آنجا در آمد كه: «منم خداى يكتا كه جز من خدايى نيست، منم ايمنى بخش بندگان، نگاهبان بر همه چيز، تواناى بى همتا، بر همه چيره، درخور كبريا و بزرگى، دلنواز و مهربان». و خداوند را با چشم دل نه با چشم سر مشاهده كردم، پس آيا اين مقام بالاتر از مكالمه حضرت موسى نيست؟ (1) گفتند: اى محمّد راست گفتى، اين قسمت نيز در تورات نوشته شده است.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين هم مورد دوم.

گفتند: نوح عليه السّلام از تو برتر است. فرمود: به چه علّت و براى چه؟ گفتند: زيرا او سوار بر كشتى شد و بر كوه جودى نشست.

فرمود: به من بهتر از آن عطا شده. گفتند: آن چيست؟ فرمود: براستى كه خداوند با عزّت و جلال مرا نهرى در آسمان عطا فرموده كه از عرش جارى است، و در اطراف و سواحل آن هزاران قصر است كه آجرهايش يكى در ميان از طلا و نقره بوده، گياهان آن رود از زعفران و سنگريزه هايش از درّ و ياقوت، و خاك زمينش از مشك سفيد است.

ص: 100

پس اين عطاى الهى براى من و امّتم بهتر است. و اين مطلب اشاره به آيه كريمه: إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ دارد. گفتند: راست گفتى اى محمّد، اين مطلب نيز در تورات نوشته شده، و اين بهتر و برتر از آن است.

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين هم مورد سوم.

باز گفتند: ابراهيم از تو بهتر و برتر بود. فرمود: براى چه و به چه علّت؟ گفتند: زيرا خداوند او را خليل خود اختيار كرده بود. فرمود: اگر ابراهيم نبىّ، خليل خداوند بود من نيز حبيب خدايم، و نامم محمّد است.

گفتند: چرا به اين اسم ناميده شدى؟ فرمود: خداوند مرا به اين اسم ناميده، و نام مرا از اسم مبارك خود مشتقّ فرموده، او «محمود» و من «محمّد»؛ و امّت من- در هر حالى- «حامد» مى باشند.

گفتند: راست گفتى اى محمّد، اين نيز در تورات مكتوب است. آرى فضيلت تو بالاتر است.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين هم مورد چهارم.

گفتند: عيسى از تو برتر بود. فرمود: براى چه؟ گفتند: روزى حضرت عيسى در

ص: 101

عقبه بيت المقدس بود كه شياطين به قصد آزار به سوى او آمدند، خداوند نيز جبرئيل را مأمور ساخت كه با بال راست خود شياطين را براند و به آتش اندازد، پس با بالهاى خود به صورتشان زد و آنها را به آتش انداخت.

(1) فرمود: به من بهتر و برتر از آن فضيلت عطا شده است. گفتند: آن چيست؟ فرمود:

در راه بازگشت از جنگ بدر، من بسيار گرسنه بودم، هنگام ورود به مدينه با زنى يهودى روبرو شدم كه بر سرش كاسه بزرگى حاوى بره بريان شده، و در كيسه اش مقدارى شكر بود. آن زن گفت: خدا را شكر كه سلامتيت ارزانى داشت، و نصر و ظفر بر دشمنان عطايت فرمود: من براى خدا نذر كرده بودم كه اگر شما از اين جنگ با سلامتى و غنيمت باز گرديد اين بره را ذبح كرده و بريانش كنم و به شما پيشكش نمايم.

پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: من نيز از مركب خود پياده شده و خواستم دست به غذا ببرم كه ناگاه آن بره بريان شده به اذن و فرمان خداوند به روى پا ايستاد و گفت: اى محمّد! از من چيزى مخور كه من مسموم شده ام.

ص: 102

يهوديان گفتند: راست گفتى، اين فضيلت بهتر و برتر از آن است.

(1) پيامبر گرامى اسلام فرمود: اين هم مورد پنجم.

گفتند: فقط يك مورد مانده، و سپس از خدمتتان مرخص خواهيم شد. فرمود:

بگوييد. گفتند: سليمان از تو بهتر و برتر بود. فرمود: در چه فضيلت؟ گفتند: زيرا خداوند با عزّت و جلال تمام شياطين و انس و جنّ و پرندگان و بادها و حيوانات وحشى را گوش بفرمان و مسخّر او ساخته بود.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: خداوند نيز براق را مسخّر من ساخت و آن عطا از همه دنيا بهتر و بالاتر است، و آن مركبى از مراكب بهشت است كه چهره اش همچون صورت آدمى، و سم هايش چون سم اسبان، و دمش مانند دم گاو، از حمار بزرگتر و از قاطر كوچكتر است. زين آن از ياقوت سرخ و ركابش از درّ سفيد، و آن را هفتاد هزار لگام از طلا است، دو بال دارد كه با درّ و ياقوت و زبرجد تزيين شده است، و بر پيشانيش اين جمله نوشته شده:

«لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، محمّد رسول اللَّه»

. يهوديان گفتند: اى محمّد راست گفتى، و آن در تورات نوشته شده است، و اين فضيلت از آن برتر است. اى محمّد همگى ما شهادت به يگانگى خدا و رسالت تو مى دهيم.

پس پيامبر فرمود: نوح نبى عليه السّلام در ميان قومش به مدّت نهصد و پنجاه سال

ص: 103

مشغول تبليغ و دعوت بود، (1) سپس خداوند آنان را در كمى و قلّت تعداد مؤمنينشان اين گونه فرمود: «و جز اندكى با او ايمان نياورده بودند- هود: 40». و مرا در مدّت كوتاهى كه مأمور به دعوت شده ام بيش از حضرت نوح در تمام عمر طولانى اش به من ايمان آورده و دعوتم را پذيرفته اند، و در بهشت يك صد و بيست صف تشكيل مى شود كه هشتاد صف آنها از امّت و پيروان من محسوب مى شوند. و خداوند با عزّت و جلال قرآن را ناسخ همه كتب آسمانى گذشته و بى همتا قرار داده است، برخى از امور ممنوع در اديان گذشته را حلال و برخى از امور حلال را ممنوع نمودم. مثلا حضرت موسى حكم به تحريم صيد ماهى در روز شنبه كرده بود، و به حدّى اين ممنوعيّت تأكيد داشت كه خداوند به گروهى كه در صيد روز شنبه از حدّ بگذشتند فرمود: «پس بوزينگان شويد، و خوار و رانده باشيد- بقره: 65»، و تمام آنان بصورت بوزينه مسخ شدند. ولى در شريعت اسلام اين حرمت برداشته شده تا آنجا كه به نصّ صريح اين آيه: «شكار دريا و خوراك آن براى شما حلال شده است- مائده: 96» حكم به تجويز و حلّيت آن صادر گشت.

و ديگر اينكه شريعت من همه شحوم (چربى هاى گوسفند و غيره) را كه از خوردنش پرهيز مى كرديد حلال و تجويز نمود.

سپس خداوند در كتاب عزيزش اين گونه بر من صلوات فرستاده است: «همانا خداى و فرشتگان او بر پيامبر درود مى فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد- يعنى بگوييد: اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد- و سلام گوييد- احزاب: 56».

ص: 104

(1) سپس مرا در قرآن به دلنوازى و رحمت اين گونه وصف فرموده: «هر آينه شما را پيامبرى از خودتان آمد كه به رنج افتادنتان بر او گران و دشوار است؛ به [هدايت] شما دلبسته است، و به مؤمنان دلسوز و مهربان است- توبه: 128».

و همچنين خداوند براى حفظ احترام من اصحابم را فرمود كه با من مكالمه اى نكنند مگر پس از آنكه صدقه اى بدهند، در اين آيه: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون [خواهيد كه] با پيامبر راز گوييد، پيش از راز گفتن خود صدقه اى بدهيد- مجادله: 12». سپس خداوند از سر رحمت اين حكم را- پس از آنكه واجب ساخته بود- از آنان برداشت.

[پاسخ رسول خدا- صلى الله عليه و آله- به سؤال مرد يهودى]

[پاسخ رسول خدا- صلى الله عليه و آله- به سؤال مرد يهودى]

(2) 30- از ثوبان نقل است كه گفت: فردى يهودى بخدمت رسول خدا آمده و گفت: اى محمّد از تو سؤالى دارم و تقاضا مى كنم پاسخ فرماييد. ثوبان با پاى خود به او زده و اشاره كرد كه بگو: يا رسول اللَّه. يهودى گفت: جز به اسمى كه در ميان قوم خود ناميده شده او را صدا نمى كنم! سپس با قراءت اين آيه: « [در] روزى كه زمين غير اين زمين گردد و آسمانها [نيز غير اين آسمانها شود]- ابراهيم: 48» گفت: مردم در آن روز كجا خواهند بود؟

فرمود: مردم پيش از رسيدن به محشر در محيطى تاريكند خواهند بود. پرسيد: نخستين غذاى بهشتيان هنگام ورود به بهشت چه چيزى خواهد بود؟ فرمود: جگر ماهى بزرگ.

پرسيد: سپس چه مى خورند؟ فرمود: جگر گاو نر. پرسيد: سپس چه مى آشامند؟

فرمود: سلسبيل (روان و گوارا). گفت: درست گفتى، اجازه مى فرماييد از شما سؤالى كنم

ص: 105

كه پاسخش را جز انبياء ندانند؟ فرمود: آن چيست؟ پرسيد: از شباهت فرزند به پدر و مادرش.

فرمود: نطفه مرد در بيشتر موارد سفيد و غليظ، و نطفه زن زرد و رقيق است.

و چون نطفه هر كدام بر ديگرى برترى و تفوّق يابد به اذن و فرمان خداوند فرزند به او شبيه مى شود.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه جانم در دست قدرت اوست پاسخ هيچ كدام از سؤالات تو را نمى دانستم تا اينكه خداوند عز و جلّ در همين مجلس توسّط برادرم جبرئيل به من آموخت.

«احتجاج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر منافقين» «در جريان مكر آنان در راه تبوك در شب عقبه»

«احتجاج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر منافقين» «در جريان مكر آنان در راه تبوك در شب عقبه»

(1) 31- از امام عسكرى عليه السّلام نقل است كه فرمود: گروهى از منافقين در شب عقبه، قصد كشتن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را داشتند، و گروهى ديگر در مدينه كمر به قتل حضرت على عليه السّلام بسته بودند، ولى قادر به مغالبه و ستيزه جويى پروردگار نبودند و خوشبختانه موفّق نشدند، و مطلبى كه آنان را وادار به اين توطئه نمود حسادتشان به اظهارات پيامبر در تمجيد و تجليل على بن أبى طالب عليه السّلام بود.

ص: 106

از آن جمله: هنگام خروج پيامبر از مدينه به سمت تبوك وقتى على عليه السّلام را جانشين خود در شهر نمود بدو فرمود: جبرئيل بر من نازل شد و گفت: اى محمّد، على أعلى ضمن ابلاغ سلام مى فرمايد: يا تو از مدينه خارج شو و على را بر شهر بگمار، و يا خود در شهر بمان و على خارج شود. و هيچ گريزى از آن نيست. و على را نيز مأمور به پذيرش يكى از آن دو ساخته ام، هيچ كس به حقيقت بزرگى و عظمت كسى كه مرا در مورد آن دو اطاعت نمايد و به پاداش عظيمش واقف نيست و نمى داند.

(1) پس هنگامى كه او را جانشين خود در مدينه قرار داد موج زخم زبان و بدگويى منافقين به اوج خود رسيد، كه پيامبر از على دلتنگ و ملول؛ و از مصاحبت و رفاقتش بيزار گشته، و براى همين او را در مدينه گذاشته و بهمراه خود نبرده. و حضرت على عليه السّلام از شدّت ناراحتى و حزن، از مدينه خارج شده و به خدمت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسيد.

پيامبر در مواجهه با على فرمود: چرا از مدينه خارج شدى؟ و آن حضرت جريان واقعه را باز گفت. پيامبر فرمود: آيا خوشنود نيستى كه نسبت به من مانند نسبت هارون به موسى باشى، جز آنكه پس از من هيچ پيامبرى نخواهد بود؟! با شنيدن اين كلام حضرت على عليه السّلام به مدينه بازگشت. و تير منافقين به سنگ خورد. بنا بر اين نقشه اى در خصوص قتل أمير المؤمنين عليه السّلام كشيدند، بدين ترتيب كه در سر راه او گودال عميقى كنده و روى آن را با حصير و خاك پوشانيدند تا چون

ص: 107

آن حضرت از آنجا عبور كند با مركبش در آن گودال بيافتد. زمين اطراف گودال، سنگلاخ بود، و قصد داشتند جهت استتار روى گودال را با سنگ بپوشانند تا با زمين اطراف يكسان شده و آن حضرت را بكشند.

(1) وقتى أمير المؤمنين عليه السّلام نزديك آنجا شد، اسب آن حضرت به قدرت خدا بزبان آمده و سر خود را كج نمود و رو به سوار خود نموده و جريان امر را بازگفت و حضرت را از حركت باز داشت.

آن حضرت نيز ضمن دعاى خير براى او حركت نمود تا به گودال سر پوشيده رسيد.

در اينجا اسب از بيم عبور از آن مكان ايستاد.

حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: به اذن و فرمان خدا صحيح و سالم بگذر، و آن مركب با معجزه اى ديگر صحيح و سالم از روى آن همچون زمين سفت و محكم عبور نمود.

و عرضه داشت: پروردگار جهانيان چقدر رعايت حال تو را مى كند! تو را از روى اين گودال عبور داد.

آن حضرت فرمود: خداوند به جهت خيرخواهى تو بود كه مرا از روى آن گذراند.

سپس همچنان كه روى اسب به عقب برگشته و مشغول صحبت بود، منافقين در

ص: 108

اطراف او مخفى شده بودند كه ناگاه اسب ندا كرد: از اين مكان دور شويد. همه رفتند و كسى نماند، و پس از آن زمانى نگذشت كه همه آنان به درون آن گودال افتادند، و صداى ناله و فغانشان بپا خاست و همه از آنچه ديده بودند متعجّب شدند.

(1) پس حضرت أمير عليه السّلام به آنان فرمود: آيا نمى دانيد چه كسى اين توطئه را ترتيب داد: گفتند: نه، نمى دانيم. پس روى به مركب خود كرده و پرسيد: اين توطئه چگونه و بدست چه كسى شكل گرفت؟ گفت: اى أمير المؤمنين، وقتى خداوند چيزى را كه مردم نادان قصد تكذيبش را دارند تأييد مى فرمايد، و بالعكس چيزى را كه قصد تأييدش را دارند تكذيب و نقص مى كند، پس تنها خداوند پيروز و همه خلق مغلوب و شكست خورده اند. آرى اين توطئه بدست فلانى و فلانى- تا ده نفر- و با همدستى فلانى و فلانى، تا بيست و چهار نفر را نام برد. و گروه دوم توطئه گران همراه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در سفرند و عزمشان را بر قتل آن حضرت در راه عقبه جزم كرده اند، در حالى كه خداوند با عزّت و جلال پشتيبان و حامى پيامبر است و هيچ كافرى قادر به شكست ولى خدا نيست.

پس برخى از ياران حضرت أمير عليه السّلام به او پيشنهاد نمود كه از طريق نامه توسّط پيك سريعى پيامبر را مطّلع سازد، حضرت فرمودند: پيك خدا به رسولش سريعتر، و نامه اش به او پيشتر است، ناراحت نباشيد.

ص: 109

(1) از آن طرف هنگامى كه پيامبر به نزديكى آن عقبه رسيد- همان جا كه در مقابلش جماعت منافق و كافر رسوا شدند- و همان جا پياده شد و اصحاب را جمع نموده و فرمود: فرشته وحى جبرئيل به من خبر داد كه على در مدينه مورد سوء قصدى قرار گرفته و خداوند با الطاف و معجزاتش وى را نجات داد، و ماجرا از اين قرار بوده:- و جريان آن توطئه را تا آخر باز گفت، و فقط قسمت آخر سخن حضرت على عليه السّلام كه مربوط به سوء قصد نسبت به خودش بود را مخفى داشت.

بارى چون فرمايشات پيامبر به اينجا رسيد آن گروه بيست و چهار نفره از منافقين با هم وارد سخن شدند، يكى گفت: بطور حتم از مدينه پيكى رسيده و خبر كشته شدن على را آورده است. و محمّد با زرنگى قصد دارد خبر را وارونه جلوه دهد تا دلهاى اصحابش را تسكين و تثبيت نموده و ايشان را از اضطراب و اختلاف محفوظ بدارد. پس باتّفاق آراء قرار شد به محضر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رفته و از سالم ماندن على اظهار شادى و خرسندى نموده، و براى جلب توجّه و اطمينان و علاقه آن حضرت سخنانى گويند.

ص: 110

(1) پس نزد آن حضرت رسيده و او را بخاطر سلامتى علىّ عليه السّلام از خطر تهنيت گفته سپس گفتند: آيا علىّ بن أبى طالب افضل امّت است يا فرشتگان مقرّب خداوند؟ فرمود:

آيا شرافت فرشتگان جز به حبّ و دوستى محمّد و على و پذيرش ولايت آن دوست؟

و بالاتر از آن اگر يكى از محبّين و دوستداران على دلش را تزكيه نموده و از گناهان بپرهيزد و از ريا و غشّ و دغل خود را حفظ نمايد از فرشتگان پاكتر و برتر خواهد بود.

و آيا نمى دانيد كه خداوند فرشتگان را جز بخاطر خودبينى آنان مأمور به سجده آدم نساخت؟ زيرا تصوّر فرشتگان چنان بود كه هيچ مخلوقى كه سزاوار جانشينى آنان باشد در دنيا يافت نخواهد شد، و خودشان را از لحاظ علم و دين و معرفت و فضل بالاتر مى ديدند.

و بر همين اساس خداوند اراده فرمود كه آنان را به خيال خام و اعتقاد باطلشان واقف فرمايد، پس آدم را آفريد و تمامى اسماء را بدو آموخت، سپس اسماء را به فرشتگان عرضه فرمود، و آنان از درك معرفت آن عاجز و درمانده شدند، پس در اين هنگام آدم را مأمور فرمود تا اسماء را بر ملائكه تعليم نمايد و ايشان را به برترى علمى خود آگاه نمايد.

سپس از صلب آدم نسل او را خارج نمود، و در ميان آنان انبياء مرسلين و بندگان

ص: 111

برگزيده خداوند، و افضل آنان محمّد و آل و اصحاب و امّت نيكوكارش مى باشند، (1) و به فرشتگان فهماند كه آنان برتر از ايشانند، زيرا كه با وجود صدها ابتلاءات و پيش آمدهاى ناملايم از زحمت تأمين معاش خود و عيال و اهلش گرفته تا تحمّل ترس و خوف از دزدان و امراى ستمگر، و استقامت در برابر امراض و سختيها، و مشقّت اغواء و اضلال شياطين [و] انس و جن، و سختى زندگانى دنيوى، باز هم با هوا و خواهشهاى نفسانى مبارزه كرده و براى اطاعت و امتثال اوامر و تكاليف الهى استقامت بخرج داده و پيوسته در مقابل تمايلات و شهوات فطرى خود از حبّ نساء و لباس و شهرت و دوستى دنيا و ديگر لذّات آن مجاهده نموده، رو به سوى حقّ و حقيقت مى آورند، و با خلوص نيّت و صفا و صدق باطن، در پى تحصيل علم و معرفت و قرب و منزلت قدم برمى دارند.

خداوند عزيز فرمود: اى فرشتگانم! شما از تمامى اين گرفتاريها و علائق مادّى و دنيايى دوريد، نه تمايلات جنسى شما را مى آزارد، و نه شهوت خوردن سست و ناتوانتان مى سازد، و نه خوف و هراس از دشمنان دين و دنيايتان دلهاى شما را مى لرزاند،

ص: 112

و نه شيطان و اعوانش قادرند فرشتگانم را- همانها كه از خطا و لغزش محفوظ و معصومشان داشته ام- وسوسه نمايند.

(1) اى فرشتگانم! اينست كه اگر هر يك از بنى آدم سرگرم عبادت و اطاعت شده و با آن گرفتاريها و علائق، توجّه و خلوص قلب خود را حفظ كند، البتّه قدم بلندترى را برداشته و عملى را انجام داده است كه شما از آوردن آن عاجز و ناتوان خواهيد بود.

و چون خداوند جليل مقام رفيع آدم را براى ملائكه معرّفى فرمود به آنان امر نمود كه به آدم سجده كنند، زيرا او شامل همان خلائق برتر و افضل و افراد برجسته و خصوصا شخصيتهايى چون پيامبر اسلام و على بن أبى طالب و اهل بيت طهارت بود و گويى تمام آنان در صلب او صف آرايى مى كردند.

و سجده فرشتگان ظاهرا به سوى آدم، ولى در واقع براى خداوند جهانيان بود. و آدم در اين قضيّه مانند قبله (خانه كعبه) بوده است، كه مردم هنگام عبادت خدا به آن طرف متوجّه مى شوند. آرى آن سجده اى كه براى خداوند صورت مى گيرد براى هيچ كسى جايز و روا نيست، و نيز كسى را نشايد كه از آفريده خدا به آن اندازه تجليل نمايد كه در خور تجليل پروردگار جهانيان است. و اگر قرار بود كسى را اين گونه امر به سجده غير خدا كنم، حتما شيعيان ناتوان و مكلّفين را مى گفتم كه افراد ميانه رو در علم على- وصىّ رسول خدا- را سجده كنند، و اين كار را فقط بخاطر دوستى بهترين خلق خدا «على»- پس از رسول خدا- انجام دهند، همو كه تمام سختى و بلاها را در اظهار حقوق الهى بجان خريد، و هيچ حقّى را كه

ص: 113

در انتظارش بود- كه يا نمى دانست يا از ياد برده بود- انكار نكرد.

(1) سپس فرمود: در طى اين جريان كار ابليس به عصيان و نافرمانى كشيد، و چون عصيانش از سر تكبّر و خودستايى بود به هلاكت افتاد، و آدم نيز خداوند را بواسطه خوردن از درخت ممنوعه عصيان نمود ولى چون عارى از تكبّر بر محمّد و آل پاكش بود سالم ماند. و آن خلاصه فرمايش خداوند است بر او كه: «اى آدم! ابليس بواسطه تو به من عصيان ورزيد، و بر تو تكبّر كرد و هلاك شد، و اگر سر به فرمانم نهاده و مرا حرمت مى نهاد به هر ترتيبى به رستگارى مى رسيد، و تو نيز با خوردن درخت ممنوعه مرا مخالفت نمودى ولى بواسطه تواضع بر محمّد و آل او مرا تعظيم نمودى، پس رستگار گشتى و عيب و عار لغزش از تو زايل شد، پس به حرمت و حقّ محمّد و آل پاكش مرا بخوان». پس خدا را به حقّ آنان خوانده و بواسطه تمسّك به ريسمان اهل بيت به نيكوترين وجهى رستگار گشت.

سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دستور فرمود كه همه مهيّاى حركت و كوچ شوند و به فردى گفت كه ندا سر دهد كه: بدانيد كه همه بايد پشت سر پيامبر حركت كرده و هيچ كس نبايد جلوتر از آن حضرت قدم برداشته و پاى به عقبه كوه بگذارد، تا خود پيامبر از آن بگذرد.

سپس به حذيفه دستور فرمود در پاى كوه نشسته و مراقب باشد چه كسى پيش از پيامبر به سوى عقبه كوه حركت مى كند، و در ضمن پشت سنگى پنهان شود.

ص: 114

(1) حذيفه گفت: اى رسول خدا، من شرّ و بدى را در چهره برخى از فرماندهان سپاهت بخوبى در مى يابم، و از اين بابت بيم آن دارم كه اگر در آنجا بنشينم تبهكاران منافق مرا ببينند، و پس از آگاهى از قصدم، مرا بكشند.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: هنگامى كه به پايين عقبه رسيدى به سمت سنگ بزرگى كه در آنجاست رفته و به آن مى گويى كه رسول خدا تو را امر مى كند كه برايم باز شوى تا من به داخل تو آيم، و نيز روزنه اى كه از آن مراقب اوضاع باشم، و همچنين هوايى داخل آيد تا زنده بمانم. زيرا آن صخره مو به موى اين فرامين را به اذن پروردگار جهانيان انجام دهد.

بارى حذيفه نيز آن را گفت و داخل سنگ شد، ناگاه آن گروه بيست و چهار نفره سوار بر شتر و پياده سر رسيدند و يكى از آنان گفت: هر كه را در اينجا ديديد فورا بكشيد تا مبادا به محمّد خبر دهد و او برگردد، و يا تصميم بگيرد كه فقط در روز از اين عقبه عبور كند كه در اين صورت نقشه ما بهم بخورد. در اين حال همه مذاكراتشان را حذيفه شنيد، و آنان هر چه گشتند كسى را نيافتند، و خداوند حذيفه را توسّط آن سنگ از ديدشان پنهان نمود تا اينكه هر كدام مطابق نقشه و تدبير سويى كه داشتند در يك سوى كوه پراكنده شدند در حالى كه مى گفتند: هلاك محمّد را خواهيد ديد! و به خيال خام خود كار پيامبر را

ص: 115

يكسره مى ديدند، و خداوند تمام آن ياوه سرايى ها را از دور و نزديك به گوشهاى حذيفه مى رسانيد، و او نيز همه را به خاطر مى سپرد.

(1) هنگامى كه همه تبهكاران در جاهاى خود مستقرّ شدند، آن صخره به زبان آمده و به حذيفه گفت: به سمت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله برو و آن حضرت را از جريان امر آگاه كن.

حذيفه گفت: چگونه از تو خارج شوم كه اگر آنان مرا ببينند از ترس جانشان مرا بخاطر اين خبرچينى خواهند كشت! از كوه ندا آمد: همو كه تو را در من جاى داد و هوا را از همان روزنه به تو رسانيد هموست كه تو را به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسانده و از دست دشمنان نجات مى دهد.

پس حذيفه برخاست تا خارج شود كه صخره به قدرت خداوند متعال گشوده شد و به فرمان او تبديل به پرنده اى شد و به هوا پركشيد و اوج گرفت تا اينكه در مقابل رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرود آمد، سپس به همان صخره تبديل گشت، سپس حذيفه آن حضرت را در كمّ و كيف ماجرا از آنچه ديده بود و تمام شنيده هايش قرار داد.

فرمود: آنان را شناختى؟ گفت: ابتدا نقاب زده بودند و تنها آنان را از روى مركبشان شناختم، و وقتى همه جا را گشتند نقابهايشان را برداشتند، و من همه را ديدم و با ذكر اسامى

ص: 116

شناختم.- و همه بيست و چهار نفر را نام برد-. آنگاه پيامبر به حذيفه فرمود: اگر خداوند موجب تأييد محمّد است؛ در اين صورت نه آنان و نه هيچ مخلوقى قادر به از بين بردن او نخواهد بود، همانا خدا كار خود را در باره محمّد رساننده است، هر چند كافران را خوش نيايد.

(1) سپس به حذيفه فرمود: تو و سلمان و عمّار همراه من برخيزيد و بر خدا توكّل كنيد تا از گردنه سخت كوه كه گذشتم به مردم خبر دهيد كه دنبال ما براه بيافتند. و خود سوار بر شترى شد و حذيفه افسار آن را گرفت و سلمان و عمّار نيز اطراف آن حضرت مواظب بودند، و منافقين نيز سواره و پياده در اطراف آن گردنه كمين نشسته بودند، و گروه بالاى جادّه دبّه هاى پر از سنگى را مهيّا نموده بودند تا از بالا به پايين بغلطانند تا شتر پيغمبر رميده و آن حضرت را به درّه پرت كند.

بارى هنگامى كه آن دبّه ها نزديك شتر پيامبر شد به امر خداوند بالا رفته بحدّى و از بالاى مركب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ردّ شد و تماما به سمت ديگر افتاد، و حركت و صداى آنها هيچ تغييرى در حالت اشتر ايجاد نكرد. سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به عمّار فرمود: به بالاى كوه برو و با عصايت به صورت مركبهاى منافقين بزن و از آنجا دور كن. عمّار همين كار را كرد و آنان متفرّق شده و برخيشان بزمين افتاده و دست و پايشان شكست، و اثر اين

ص: 117

جراحات بحدّى بود كه تا زمان مرگ بر آنان باقى ماند.

و بهمين خاطر پيامبر در باره حذيفه و حضرت على عليه السّلام فرمود: «آن دو داناترين مردم به منافقينند» چون تمام توطئه و نقشه منافقين را از نزديك مشاهده نموده بودند.

بارى خداوند در اين ماجرا رسول خود را از شرّ و مكر منافقين در امان داشت و آن حضرت سالم به مدينه بازگشت و جامه خوارى و خفّت را بر تن جماعتى نمود كه قصد كشتن پيامبر و على را داشتند، و هر دو آنان را حفظ فرمود.

احتجاج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز غدير خمّ بر تمام مردم- در ولايت علىّ بن أبى طالب و ساير فرزندانش از امامان معصوم عليهم السّلام-

احتجاج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز غدير خمّ بر تمام مردم- در ولايت علىّ بن أبى طالب و ساير فرزندانش از امامان معصوم عليهم السّلام-

(1) 32- به اسناد مذكور در متن از امام باقر عليه السّلام نقل است كه: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در موسم حجّ عازم مكّه بود- در حالى كه تمام شرايع و قوانين را بجز حجّ و ولايت ابلاغ فرموده بودند-

ص: 118

كه فرشته وحى جبرئيل نازل شده و از جانب پروردگار متعال ابلاغ سلام نموده و گفت:

اى محمّد! خداوند مى فرمايد من هيچ پيامبرى از پيامبران گذشته را قبض روح نكردم مگر پس از كمال دين و اتمام حجّتم، و براى تو تنها دو موضوع باقى مانده كه بايد آن دو را به مردم ابلاغ نمايى، يكى حكم حجّ و ديگرى موضوع ولايت و خلافت است. زيرا من تا بحال زمين را خالى از حجّت قرار نداده ام و هرگز هم خالى نخواهم گذاشت، زيرا خداوند عزّ و جلّ تو را مأمور فرموده تا خود و ساير مردمان- از اقصى نقاط مدينه و اطراف آن كه تمكّن و استطاعت لازم براى انجام حجّ دارند- را به مكّه سوق دهى و تمام اصول و قوانين آن را همچون نماز و زكات و روزه به ايشان آموزش دهى.

(1) پس منادى را فرمود تا اعلام كند كه رسول خدا آهنگ سفر حجّ دارد و مأمور به تعليم اين عبادت بزرگ همچون ساير شرايع و مقرّرات سابق است.

بارى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله همراه هفتاد هزار نفر از اهالى مدينه و اطراف آن عازم مكّه شده و از مدينه خارج شدند- مانند همان تعداد كه حضرت موسى از آنان براى هارون بيعت گرفت و عهدشكنى كردند و در آخر از گاو و سامرى تبعيّت نمودند- و همه جماعت مسلمين در طول اين سفر قدم به قدم از تمام اعمال آن حضرت پيروى مى كردند.

ص: 119

(1) بارى عاقبت اين بيعتى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله براى خلافت على عليه السّلام از مسلمانان گرفت در نهايت نعل بالنّعل شبيه به عهدشكنى قوم موسى در بيعت با هارون و تبعيّت از گاو و سامرى گرديد.

جماعتى كه مسافت مدينه تا مكّه را طى مى كردند فضاى كوه و درّه و بيابان را مشحون از نداى لبّيك لبّيك خويش ساخته و به آنجا حال و هواى باشكوهى دادند.

و چون مسافتى را طى كردند جبرئيل نازل شده و خطاب به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله گفت: خداوند پس از ابلاغ سلام مى فرمايد: زمان وفات تو نزديك شده و مدّت رسالتت رو به پايان است، و بدان كه من تو را بى هيچ چاره و گريزى فرا مى خوانم، پس عهد خود بنما و سفارشت را ايراد كن، و آنچه علم دارى از خود و ميراث علوم انبياى پيش، و سلاح و تابوت و آثار و آيات رسالتت را به وصى و خليفه ات؛ و حجّت بالغه بر خلقم؛ على بن- أبى طالب بسپار، و او را همچون نشانه اى براى مردم برپا كن و عهد و ميثاق او را تجديد نما، و به ايشان تمام عهود، و نيز پيمانى را كه از ولايت على بن أبى طالب ولى خود و مولاى آنان و همه مرد و زن مؤمن بسته ام به ايشان يادآورى كن.

زيرا همه انبيايم را پس از اكمال دين و حجّتم و اتمام نعمتم به ولايت دوستانم و دشمنى دشمنانم قبض روح نمودم، و اين همان كمال توحيد و دين و اتمام نعمت من است كه مقرون

ص: 120

پيروى و طاعت ولىّ من مى باشد. و بايد مردم بدانند كه من هيچ گاه زمين را خالى از ولى و سرپرست قرار نمى دهم تا حجّت بر مردم و خلقم باشد، پس امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را- به واسطه ولايت ولى خود و سرپرست مردان و زنان مؤمن: «على» بنده ام و وصىّ پيامبرم و خليفه پس از او و حجّت بالغه بر خلقم- دين شما پسنديدم. و طاعت و امتثال امر او مقرون طاعت من است. اطاعت او امتثال امر من، و عصيان او مستلزم مخالفت من است، او را علم و نشانه اى ميان خود و مردم قرار دادم، هر كسى مقام او را شناخت مؤمن، و منكر او كافر است. و هر كس در بيعت او كسى را شريكش سازد مشرك مى باشد، و هر كس با ولايت او بميرد به بهشت رود و دشمنان او به جهنّم روند.

(1) پس اى محمّد، «علىّ» را علم و راهنمايم قرارده، و از آنان برايش بيعت بگير، و عهد و پيمانى كه با آنان بسته ام را تجديد كن، زيرا من جانت را ستانده و نزد خود فرا مى خوانم.

و از اين سو چون پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نسبت به قوم خود و مخصوصا از منافقين امّت خائف و ترسان بود كه مبادا پراكنده شده و به جاهليّت و كفرى ديگر بازگردند، و همچنين از عداوت و بغض درونى آنان نسبت به على آگاه بود، به همين خاطر توسّط جبرئيل از خداوند درخواست نمود كه او را از شرّ و كيد و مكر منافقين حفظ فرمايد. بنا بر اين

ص: 121

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله انجام اين امر را تا مسجد خيف در مراجعت از مكّه به تأخير انداخت. پس در آن منزل بار ديگر جبرئيل نازل شده و تكليف سابق را راجع به معرّفى علىّ ابن أبى طالب تجديد نمود ولى راجع به درخواست آخر پيامبر مبنى بر عصمت و نگهدارى او از شرّ منافقين هيچ پيامى را نياورد تا اينكه به «كراع الغميم» در بين راه مكّه و مدينه رسيد.

در همين منزل جبرئيل براى بار سوم نازل شده و موضوع معرّفى على بن أبى طالب را متذكّر شد، ولى بازهم خبرى از جواب درخواست پيامبر در حفظ و عصمت پيامبر نبود.

پس پيامبر خطاب به جبرئيل گفت: از آن مى ترسم كه مردم مرا تكذيب نموده و سخنم را در باره على بن أبى طالب نپذيرند.

(1) بارى از آنجا نيز حركت كرده تا به غدير خم؛ سه ميلى «جحفه» رسيدند، جبرئيل در همان جا ساعت پنج پس از آفتاب نازل شده و پيامى حاوى منع و سرزنش و عصمت و حفظ از مردم بدين مضمون آورد كه: «اى محمّد: خداوند متعال سلامت رسانده و مى فرمايد: اى پيامبر، آنچه را از سوى پروردگارت بر تو فرو آمده برسان و اگر اين نكنى پيام او را نرسانده باشى و خدا تو را از [فتنه و گزند] مردم نگاه مى دارد- مائده: 67».

بارى پيش رفتگان در نزديكيهاى جحفه بودند، و گروهى نيز هنوز به غدير خمّ نرسيده بودند، پس با فرمان پيامبر همه آنان را برگرداندند و عقب ماندگان را جمع نمودند و همه را در منزل غدير خمّ دور هم گرد آورده و مقدّمات تعريف و توصيه و خطابه خود

ص: 122

را فراهم آورد.

(1) و در آن مكان درختهايى بود كه بدستور رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زير آنجا جاروب شده و از سنگها به شكل منبر استفاده گرديد تا آن حضرت بر روى آن رفته و بر همه مشرف باشد.

و تمام مسلمين از پيش و روى راه در آن مكان اجتماع كرده و سر تا پا گوش شدند تا پيامبر به بالاى منبر رفته و پيام آسمانى و الهى و سخن شيرين خود را آغاز نمايد. پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از حمد و ثناى الهى گفت:

حمد و ستايش درخور پروردگارى است كه شريك و نظيرى نداشته و بى همتا و يگانه است، و حكومت او سراسر هستى را فرا گرفته، و علم و توجّه به او همه موجودات را احاطه نموده است، و همه در پيشگاه قدرت و توانايى او خاضع و خاشعند. و پيوسته محبوب و محمود عالميان است، خالق آسمانها و زمين و پروردگار روح و ملائكه و جهان هستى، همه و همه غرق احسان و نيكويى و رحمت و فضل بى منتهاى اويند، كريم و حليم و صبور و شكيبا و بردبار است، براى انتقام و عذاب گنه كاران شتاب نمى كند، سرائر و ضمائر بندگان بر او پوشيده نمى شود، افكار و نيّات و خاطره هاى مردم پيش او روشن و آشكار

ص: 123

است، هيچ عجز و كوتاهى و نياز و ناتوانى بمقام عظمت او راه نيابد، ادراك و عقول مردم از درك و شناخت كنه ذات و صفات كبرايى او عاجز و قاصرند، برپا دارنده قسط و عدل است، هيچ معبودى جز او نيست، عزيز و حكيم است، بالاتر از آن است كه چشمها او را دريابند، و او چشمها را دريابد، و اوست لطيف و آگاه به آشكار و نهان، هيچ كس با ديدن پى به وصف او نبرد، و نه سرّ و آشكار او را دريابد مگر خود خداوند راهنمايى فرمايد.

(1) و شهادت مى دهم كه قدس و پاكى خداوند متعال همه طبقات دهر را پر كرده است.

و نور مقدّس او ابديّت را پوشانيده است، خدايى كه بى هيچ يار و ياورى و شريك و مشاورى تقدير و امر خود را ايجاد مى فرمايد، آنچه را كه بخواهد لباس هستى مى پوشاند و كوچكترين زحمت و تكلّفى در كارهاى او در مقام خلق و تكوين كائنات ديده نمى شود، كارهاى او محكم و منظّم و متقن است، كمترين خلل و سستى و جور و تجاوز و ظلمى در او نيست، خداوند كريم است و مهربان، و برگشت همه به سوى او خواهد بود.

و شهادت مى دهم همه چيز در پيشگاه با عظمت و قدرت او خاضع و متواضعند، خورشيد و ماه و ملك همه در تحت تسخير و نفوذ او هستند، اوراق و صفحات تكوين بدست تواناى او پيوسته در تغيير و تبدّل بوده، و روز و شب و زندگى و مرگ و فقر و غنى و خوشى و گرفتارى و گرما و سرما و رنگهاى گوناگون پديدار مى شود، درهم كوبنده هر مخالف و معاندى است، و نابودكننده هر شيطان نافرمان و سركشى است، عارى از هر

ص: 124

حريف و همتايى است، (ضدّ و ندّى ندارد) يكتا و يگانه است، تنها بى نيازى است كه نيازها بدو برند، نزاده و زاده نشده است، و هيچ كس مر او را همتا و همانند نبوده و نباشد، معبودى واحد و پروردگارى بزرگوار است، هر چه مى خواهد اجرا مى كند و آنچه اراده مى كند انجام مى دهد، مى داند پس به شمار آورد، و مى ميراند و زنده مى كند، و فقر و غنى، شادى و حزن، و منع و عطاء، همه و همه بدست با عظمت اوست، پادشاهى از آن اوست، نيكيها به دست او، و او بر هر چيزى توانا است.

(1) با افزودن و كاستن شب را در روز در مى آورد و روز را در شب، هيچ معبودى جز او نيست، عزيز است و غفّار، همو كه دعاى بندگان اجابت و با سخاوت عطا مى كند، شمارنده نفسها، و پروردگار جنّ و انس، هيچ چيزى براى او مبهم و پيچيده نيست، و ناله دردمندان او را بستوه نياورد، و پافشارى اصراركنندگان طاقتش را طاق نكند، حافظ صالحان، و توفيق دهنده رستگاران، و آقا و سرور جهانيان است، همو كه شايسته شكر و حمد همه خلائق است.

حمد و ستايش مى كنم او را در همه حال، در حال وسعت و تنگدستى، و در حال عافيت و شدّت، و ايمان دارم به او و به ملائكه و كتابها و پيغمبران او، مطيع اوامر او بوده و در هر چه موجب رضاى اوست شتاب مى كنم، و از سر ميل در اطاعتش و خوف از مجازاتش تسليم حكم و قضاى او هستم، چرا كه «اللَّه» همان خدايى است كه از نيرنگش ايمنى نيست و در نهايت عدالت و دادگرى است، معترف به بندگى او مى باشم،

ص: 125

و به خدائيش شهادت مى دهم، و هر آنچه وحى شده ام را مى رسانم، تا مبادا مشمول قهر و عذاب و غضب او شوم كه در اين صورت هيچ كس نتواند جلوى اراده او را بگيرد.

(1) هيچ معبودى جز او نيست، همو مرا آگاه فرموده كه در صورت عدم ابلاغ دستورات او مأموريتم ناتمام و ابتر بماند، و نيز خداوند متعال متعهّد شده مرا در اين تبليغ محافظت فرمايد، زيرا خداوند كفايت كننده اى كريم است.

از جانب خداوند به من وحى رسيده است كه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: اى پيامبر، آنچه را از سوى پروردگارت به تو فرو آمده- در باره خلافت على بن أبى طالب- برسان و اگر اين نكنى پيام او را نرسانده باشى، و خدا تو را از [فتنه و گزند] مردم نگاه مى دارد.

اى گروه مردم! شاهد باشيد كه من در رساندن فرمان خداوند هيچ كوتاهى نكردم، بدانيد كه جبرئيل در اين سفر سه مرتبه از جانب خداوند بر من نازل شده و پس از ابلاغ سلام الهى مرا مأمور كرده است كه در مقابل همگان سفارش او را ابلاغ نموده و بگويم: على بن أبى طالب برادر و وصى، و خليفه و امام بعد از من است، و او در نزد من همان جايگاه هارون در نزد موسى را داراست، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود.

و او پس از خدا و رسول، ولى و سرپرست شماست و خداوند متعال در اين خصوص آيه اى بدين مضمون بر من نازل فرموده كه: «همانا دوست و سرپرست شما خدا است و پيامبرش و كسانى كه ايمان آورده اند، آنان كه نماز را برپا مى دارند و زكات

ص: 126

مى دهند در حالى كه در ركوعند- مائده: 55». و آن همان على بن أبى طالب است كه نماز بپاى داشته و زكات پرداخته در حالت ركوع، و اوست كه پيوسته و در همه حال متوجّه خداوند بوده و در تمام امور او را در نظر مى گيرد.

(1) و نيز بدانيد كه من در ابتداى امر از جبرئيل خواستم مرا از ابلاغ اين مطلب به شما معذور بدارد زيرا به اين نكته واقف بودم كه تعداد اهل نفاق و دغل و دورويى بر پرهيزگاران امّتم غالبند، و مسخره كنندگان اسلام را مى شناختم، همانها كه در كتاب خدا اين گونه وصف شده اند كه: چيزى با دهانهايشان مى گويند كه در دلهايشان نيست، و آن را [سخنى كوچك و آسان] مى پنداشتند و حال آنكه در نزد خداوند، بزرگ و عظيم است، و شدّت آزارم را بدان جا رساندند كه مرا اذن (سراپا گوش) ناميدند، و دليل اين نامگذارى اين بود كه مى پنداشتند من شنواى هر سخنى مى باشم، تا اينكه خداوند اين آيه را نازل فرمود كه: «و از آنان كسانى اند كه پيامبر را مى آزارند و مى گويند: او [سراپا] گوش است- شنواى سخن هر كسى است- بگو: گوش نيكوست براى شما،- يعنى براى كسانى كه مى پنداشتند او اذن است- به خدا ايمان دارد و مؤمنان را باور دارد- توبه: 61».

و اگر بخواهم مى توانم نامهاى يكايك آنان را بشمارم، و خصوصيات كامل و تفصيل امورشان را ذكر بكنم، ولى بخدا قسم كه اين كار نه شايسته حال من و نه مورد پسند خداست كه جز آنچه وحى شده ام را نگويم، سپس اين آيه را خواند: «اى پيامبر آنچه را از سوى پروردگارت به تو فرو آمده- در باره علىّ بن أبى طالب- برسان و اگر اين نكنى

ص: 127

پيام او را نرسانده باشى، و خدا تو را از [فتنه و گزند] مردم نگاه مى دارد.

(1) پس اى گروه مردم بدانيد كه: خداوند متعال على بن أبى طالب را بر شما ولى و امام قرار داده، و اطاعت او را به نيكويى بر تمام گروههاى مهاجر و انصار و تابعين آنان، و بر حاضر و غائب و عرب و عجم و كوچك و بزرگ و عبد و آزاد و بر هر خداپرست واجب فرموده است، او فرمانش قابل اجرا، و سخنش مقبول، و امرش نافذ است، مخالف او ملعون، و پيرو او مشمول رحمت خداوند است، و هر كس او را تصديق كند و بدو گوش بسپارد و از او اطاعت كند مشمول غفران خداوند گردد.

اى گروه مردم! اينجا آخرين محلّ گردهمايى و گفتگوى من با شما است، پس امر پروردگارتان را نيك بشنويد و اطاعت كنيد و امتثال نماييد، زيرا خداوند مولى و معبود شما است، و پس از او فرستاده اش محمّد، در برابرتان ايستاده و شما را خطاب مى كند، و پس از من به امر پروردگار متعال؛ «على» ولىّ خدا و سرپرست شماست و پس از او تا پايان عمرتان اولاد و ذرّيّه او مولى و امامند. حلال همان است كه خدا فرموده، و حرام همان كه ممنوع داشته، حلال و حرام را به من آموخت، و من تمام علوم افاضه شده از خداوند- از قرآن و حلال و حرام- را به على دادم.

اى گروه مردم! خداوند متعال تمام علوم را بمن عطاء فرمود، و من هم تمام آنها را به

ص: 128

على بن أبى طالب؛ پيشواى پرهيزگاران و امام مبين تعليم نمودم.

(1) اى گروه مردم! از على غافل نشويد و او را ترك مكنيد، و از ولايتش خوددارى مكنيد، او راهنماى به حقّ و راستى و عامل به آن است، باطل و پوچ را نابود و از آن منع مى كند، و در راه خدا از ملامت ديگران متزلزل نمى شود، او اوّلين مؤمن بخدا و رسول و فدايى پيامبر است، او در حالى با رسول خدا به عبادت خداوند پرداخت كه همه شما بت پرست بوديد.

اى گروه مردم! على را بزرگ و محترم شماريد كه خداوند او را تفضيل و تكريم فرموده است و بدو روى آوريد كه خداوند او را به اين مقام منصوب فرموده است.

اى گروه مردم! او از جانب خداوند امام و رهبر است، و منكر ولايت او از پذيرش و غفران الهى بدور، و بطور قطع و يقين مشمول عذاب الهى و آتش سوزان است.

از مخالفت با او برحذر باشيد و گر نه به آتشى رويد كه سوخت و هيمه اش آدميان و سنگهايند، و براى كافران مهيّا شده است.

اى گروه مردم! همه انبياء و مرسلين گذشته به نبوّت من بشارت داده شده اند، و من خاتم انبياء و مرسلين، و حجّت خدا بر همه أهل آسمان و زمين هستم، پس هر كس در اين مورد ترديد كند همچون كفر دوران جاهليّت كافر است. و هر كس در باره قسمتى از گفتار من شك نمايد به همه گفتارم ترديد نموده است و مستحقّ آتش خواهد بود.

ص: 129

(1) اى گروه مردم! اين فضيلت و نعمتى است كه خداوند متعال مرا اعطا فرموده، هيچ معبودى جز او نيست، او را پيوسته حمد و سپاس گفته و از انعام و احسان خداوند براى هميشه تشكّر مى كنم.

اى گروه مردم! على را تفضيل دهيد كه او پس از من افضل همه مردم است، بوسيله ما است كه مردم مشمول نعمت و رحمت خداوند قرار مى گيرند، و جبرئيل مرا خبر داده است كه خداوند متعال مى فرمايد: هر كه با على مخالفت و دشمنى كند ملعون و مغضوب بوده و از رحمت من دور مى شود. و هر كسى بايد بنگرد كه براى فرداى قيامت چه پيش فرستاده است، و بترسيد از اينكه دوباره دچار لغزش شويد كه خداوند بدان چه مى كنيد آگاه است.

اى گروه مردم! بدانيد كه على بن أبى طالب جنب پروردگار است، و او مصداق اين آيه است: «تا كسى نگويد: دريغا بر آن كوتاهى كه در باره خدا كردم- زمر: 56».

اى گروه مردم! در باره قرآن بيانديشيد، و از آياتش سر درآوريد، و هميشه به محكمات آن ناظر باشيد، و نبايد از آيات متشابه پيروى كنيد، و قسم بخدا كه كسى نمى تواند حقائق و دقائق قرآن را تفسير و بيان كند مگر على بن أبى طالب كه برادر و وصىّ من است- و همزمان دست على را گرفته و بالا برد؛ بحدّى كه زير بازوى آن حضرت هويدا شد- و من به شما اعلام مى كنم: «كسى كه من مولاى اويم على مولاى او است، و موالات او

ص: 130

از جانب خداوند با عزّت و جلال بر من نازل شده است.

(1) اى گروه مردم! على و أولاد پاكش ثقل اصغرند، و قرآن مجيد ثقل اكبر است.

و هر كدام از آن دو مؤيّد و موافق ديگرى خواهد بود، و هرگز از همديگر جدا نخواهند شد تا روزى كه در جانب حوض بمن رسند، آنان امنا و حكماى خداوند در روى زمينند.

اى گروه مردم! آگاه باشيد، همه و همه آگاه باشيد كه من تمام اين مطالب را ادا نمودم و ابلاغ كردم و به گوش همه رساندم، همه و همه كلام خدا بود و من از جانب او گفتم، كه بجز برادرم على بن أبى طالب كسى سزاوار منصب امارت و امامت نيست، و پس از من كسيرا نشايد كه عنوان امير المؤمنين را بجز او به ديگرى نسبت دهد.

سپس دست مبارك خود را دراز كرده و از بازوى على بن أبى طالب عليه السّلام گرفته و بلند نمود تا آنجا كه پاهاى آن حضرت در موازات زانوى پيامبر قرار گرفت و فرمود:

اى گروه مردم! اين على است، كه برادر و وصىّ، و حافظ علم من، و جانشينم بر امّت است، او مفسّر قرآن و داعى بسوى خدا و عامل به مرضات الهى است، با دشمنان خدا در جنگ؛ و طرفدار طاعت؛ و نهى كننده از نافرمانى او است، او جانشين پيامبر

ص: 131

و امير مؤمنان و پيشواى هدايتگر است، و با عهدشكنان و ستمكاران و خارج شدگان از حقّ به اذن و فرمان خدا مى جنگد، حال گفتارى بزبان آورم كه به امر پروردگارم هر سخنى را تغيير دهد: (1) پروردگارا، دوستدارانش را دوست بدار، و با دشمنانش عداوت كن، و منكر او را لعن، و به هر كه حقّش را پايمال كند غضب فرما.

پروردگارا، بنا بر همانچه خود فرمودى اعلام داشتم كه امامت پس از من براى على ابن أبى طالب است و او را به اين مقام منصوب نمودم، تا شريعت خود را براى بندگانت به كمال رسانى، و نعمت خود را بر ايشان تمام كنى، و اسلام را دين آنان بپسندى، كه خود در قرآن فرموده اى: «و هر كس كه جز اسلام دينى بجويد هرگز از او پذيرفته نشود و او در آخرت از زيانكاران است- آل عمران: 85». پروردگارا! تو را به گواهى مى گيرم و تو را در اين شهادت بس كه تبليغ خود را انجام دادم.

اى گروه مردم! بى شكّ خداوند دين خود را با امامت او به كمال رساند، پس كسى كه از او پيروى نكند و به خلفاى پس از او- كه همه تا روز قيامت از فرزندان صلبى منند- اقتدا ننمايد، كارها و اعمالشان تباه و نابود شود و براى هميشه در آتش بماند، و عذابشان سبك نشود و مهلت نيابند.

اى گروه مردم! اين على است، كه در همه موارد از شما بالاتر است، در يارى

ص: 132

رساندن و شايستگى، و نزديكى و قرب، و عزّت در نزد من برترى دارد، و خدا و رسولش از او راضى و خشنودند، و تمام آيات رضايت و خشنودى در باره او نازل شده است، و خداوند تمام خطاب هاى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا در قرآن را به او آغاز نموده است «1»، و تمام آيات مدح در كتاب خدا قرآن كريم در باره اوست، و سوره هل أتى براى اوست؛ كه اعتراف به بهشت نموده، و جز در شأن او نازل نشده، و هيچ كس جز او بواسطه اين سوره مدح نشده است.

(1) اى مردم! او كمك كار دين خدا، و مدافع رسول است، او تقى، نقى، هادى و مهدىّ است، پيامبر شما بهترين پيامبران، و وصىّ او بهترين اوصيا و فرزندانش بهترين جانشينانند.

اى گروه مردم! نسل هر پيامبرى از پشت اوست، و نسل من از پشت على است.

اى گروه مردم! براستى، ابليس به واسطه حسادت بود كه آدم را از بهشت بيرون فرستاد، پس حسد نورزيد كه اعمالتان تباه شده و در نهايت منحرف گرديد، زيرا تنها يك خطا موجب شد آدم صفوة اللَّه از بهشت به زمين هبوط نمايد، در حالى كه او برگزيده خداوند بود، تا چه رسد به شما كه گروهى عباد اللَّه و گروهى اعداء اللَّه هستيد، بدانيد كه مبغض على تيره بخت و دوستدار او تقىّ و خدا ترس است. و جز اهل ايمان به او اعتماد ندارد، و قسم بخدا كه سوره و العصر در باره على نازل شده، كه: «به نام خداى بخشاينده مهربان.

ص: 133

سوگند به روزگار [پيروزى حقّ بر باطل]. كه هر آينه آدمى در زيانكارى است. مگر كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك و شايسته كردند و يك ديگر را به راستى و درستى اندرز دادند و يك ديگر را به شكيبايى سفارش كردند».

(1) اى گروه مردم! نقل قول خداوند نمودم و پيام خود را به شما رساندم، و بر پيامبر جز رساندن آشكار پيام نيست.

اى گروه مردم! ترس از خداى را چنان كه شايسته ترس از اوست پيشه كنيد، و مميريد مگر در حالى كه مسلمان باشيد.

اى گروه مردم! به خدا و پيامبرش و نورى كه با او نازل شده- قرآن- ايمان بياوريد پيش از آنكه چهره هايى را محو و ناپديد كنيم آن گونه كه آنها را به پشت سرشان بگردانيم.

اى گروه مردم! نور خداوند در من راه يافته، سپس در على، و پس از آن در نسل او تا قائم مهدى جارى خواهد بود، مهدى، همو كه حقّ خدا و هر حقّى را مى گيرد از ماست، زيرا خداوند ما را حجّتى بر اهل تقصير و عناد و خلاف و خيانت و گناه و ستم و خلاصه بر همه جهانيان قرار داده است.

اى گروه مردم! شما را انذار مى كنم كه من فقط پيامبر و رسول خدا هستم، كه پيش از او پيامبران و فرستادگان گذشتند، پس اگر من بميرم يا كشته شوم آيا شما به دوران جاهليّت- پيش از اسلام- برخواهيد گشت؟ و هر كس كه عقبگرد كند هرگز به خدا گزند و زيانى نرساند، و زودا كه خدا سپاسگزاران را پاداش دهد.

ص: 134

(1) بدانيد در اين سوره علىّ موصوف بصبر و شكر شده، و پس از او فرزندانش كه از صلب منند.

اى گروه مردم! بواسطه اسلامتان بر خداوند منّت مگذاريد كه مشمول خشم خدا گرديد و شما را عذاب كند زيرا او در كمين گاه است.

اى گروه مردم! پس از درگذشت من پيشوايانى ظهور كنند كه شما را به سوى آتش جهنّم مى خوانند، و در روز رستاخيز هيچ يارى و كمكى نشوند.

اى گروه مردم! براستى كه خداوند و من از آنان بيزارم.

اى گروه مردم! آنان و تمام انصار و اعوان و پيروانشان در فروترين طبقه دوزخند و براستى بد است جايگاه گردنكشان! بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه اند، پس بايد هر يك از شما در صحيفه اش نظر كند.

راوى حديث، امام باقر عليه السّلام فرمود: جز گروهى اندك بقيّه مردم؛ ماجراى صحيفه را فراموش كردند.

اى گروه مردم! من امامت را در ذرّيّه خودم تا روز قيامت باقى گذاشتم، و من هر آنچه گفتنى بود گفتم و مأموريتم را كاملا به انجام رساندم، تا آنجا كه براى هيچ كس؛ چه حاضر و چه غايب، چه آنان كه متولّد شده اند و چه آيندگان جاى عذر و بهانه اى باقى نماند، پس سفارشات مرا به ديگران ابلاغ كنيد، حاضر به غايب، و پدر به فرزند خود تا روز قيامت برسانند. و امامت را ظالمانه غصب كرده و بصورت سلطنت در خواهند آورد،

ص: 135

(1) ألا لعنت خدا بر آن دو گروهى كه اين مقام را بزور ستانده و غصب نمودند، اى پريان و آدميان، زودا كه به حساب شما پردازيم و بر شما پاره اى از آتش و دودى- يا مسى گداخته- فرستاده شود كه نتوانيد از يك ديگر دفاع كنيد! اى گروه مردم! براستى خداوند پيوسته شما را غربال مى كند تا پاكدلان و خوبان را از بدكرداران جدا نمايد، و خداوند شما را از غيب با خبر نمى سازد.

اى گروه مردم! هيچ قريه و شهرى را خداوند جز به جهت تكذيبشان نابود نكرد، و همچنين شهرهائى را كه ظلم و ستم در آن رسوخ نمايد، ويران و خراب مى كند، و اين فرد «على» است كه امام و سرپرست شماست، او از وعده هاى الهى است، و البتّه خداوند متعال به عهد و وعده هاى خود عمل خواهد كرد.

اى گروه مردم! بسيارى از گذشتگان شما گمراه شدند، و بهمين خاطر بدست خداوند هلاك شدند، پس پسينيان نيز مشمول آن هلاك گردند، خداوند متعال فرموده:

«آيا پيشينيان را هلاك نكرد. سپس پسينيان- مانند كفّار مكّه- را از پى آنها درآريم.

با بزهكاران چنين مى كنيم. در آن روز واى بر دروغ انگاران- مرسلات: 16- 19».

اى گروه مردم! خداوند مرا امر و نهى فرموده، و من نيز على را، پس او امر و نهى را از پروردگارش دريافته، بنا بر اين به سخنانش گوش دهيد تا سالم بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد، و از نواهيش دست برداريد تا براه راست افتيد، و مطابق ميل او

ص: 136

حركت كنيد تا مبادا راههاى مختلف شما را از راه او بازداشته و متفرّق و پراكنده شويد.

(1) اى گروه مردم! من همان صراط مستقيم و راه راستى هستم كه خداوند به شما امر فرموده از آن پيروى كنيد.

و بعد از من على بن أبى طالب، سپس فرزندان من از صلب او صراط مستقيم اند.

همان پيشوايانى كه مردم را به راه حقّ هدايت مى نمايند، و بدان وسيله دادگرى مى كنند.

سپس آيات مباركه سوره حمد را تلاوت نمود: «سپاس و ستايش خداى راست.

پروردگار جهانيان. آن بخشاينده مهربان. خداوند و فرمانرواى روز پاداش. تو را مى پرستيم و بس، و از تو يارى مى خواهيم و بس. ما را به راه راست راه بنماى. راه كسانى كه به آنان نعمت دادى- نيكويى كردى- نه راه خشم گرفتگان بر آنها و نه راه گمراهان»، و اشاره فرمود به اينكه اين آيات شريفه در حقّ من و در باره آنان نازل شده است، آنان دوستان خدايند، نه بيمى بر آنهاست و نه اندوهگين مى شوند، بدانيد كه براستى گروه خدا پيروزند، بدانيد كه دشمنان «على» همان اهل شقاق و نفاقند، آنان دشمن و مخالف و از حدّ گذشتگانند، آنان برادران شيطانند، همانهايى كه برخى شان به برخى ديگر با گفتار آراسته و فريبنده پيام نهانى مى فرستند تا فريب دهند.

بدانيد كه دوستان آنان در قرآن مذكورند، آنجا كه فرمايد: «مردمى را نيابى كه به خداى و روز واپسين ايمان آورند در حالى كه با كسانى كه با خداى و پيامبرش دشمنى و مخالفت كرده اند دوستى بدارند، اگر پدران با پسران يا برادران يا خويشانشان باشند، اينانند كه [خداوند] ايمان را در دلهاشان نوشته- پايدار ساخته- است و ايشان را به روحى از نزد خويش نيرومند گردانيده و به بهشتهايى در آورد كه از زير آنها جويها روان است، در آنجا جاويدانند، خدا از آنها خشنود است و ايشان از خدا خشنودند، ايشانند گروه خدا؛ آگاه باشيد كه گروه خدا رستگارانند- مجادله: 22».

ص: 137

(1) بدانيد، دوستان آنان در اين آيه نيز مذكورند كه فرموده: «كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستمى نياميختند، ايشانند كه ايمنى دارند و آنان راه يافتگانند- انعام: 82».

بدانيد، دوستان آنان به سلامت در بهشت در آيند، و ملائكه با سلام به پيشبازشان آيند [و گويند:] «خوش باشيد پس به بهشت در آييد [و در آن] جاودانه باشيد- زمر: 39». بدانيد، دوستان آنان همان گروهى هستند كه خداوند در باره اشان فرموده: «به بهشت در آيند و در آن بى حساب روزى داده شوند- غافر: 40».

بدانيد، دشمنان آنان به آتش افروخته دوزخ درآيند.

بدانيد، دشمنان آنان در حالى كه جهنّم مى جوشد، آوازى دلخراش مانند صداى خران از آن بشنوند.

بدانيد، دشمنان آنان در اين آيه مذكورند: «هر گاه كه گروهى [بر جهنّم] در آيد گروهى همكيش خود را نفرين كند، تا چون همگى در آن به هم رسند گروه پسين (پيروان) در باره گروه پيشين (رهبران) خود گويند: خداوندا! اينان ما را گمراه كردند، پس آنها را دو چندان عذاب آتش بده، خداى فرمايد: هر كدام را [عذاب] دو چندان است و ليكن نمى دانيد- اعراف: 38».

بدانيد، دشمنان آنان در اين آيه مذكورند كه: «هر گاه گروهى در دوزخ افكنده شوند، نگهبانانش [به نكوهش و سرزنش] از آنها پرسند: مگر شما را بيم كننده اى نيامد؟.

گويند چرا، همانا ما را بيم كننده آمد، ولى تكذيب كرديم و گفتيم: خدا هيچ چيز فرو نفرستاده است، شما جز در گمراهى بزرگ نيستيد- ملك: 8 و 9».

ص: 138

(1) بدانيد، دوستانشان آنانند كه از پروردگارشان در نهان مى ترسند، آمرزش و مزد بزرگ دارند.

اى گروه مردم! چقدر فاصله زيادى است در ميان جهنّم و بهشت، دشمنان ما مشمول ذمّ و لعن خدايند و دوستانمان مورد مدح و دوستى پروردگارند.

اى گروه مردم! بدانيد كه من انذاركننده و على هدايت كننده است، اى گروه مردم! من نبى و على وصى است. بدانيد كه خاتم امامان: قائم مهدى، از ما است، بدانيد كه او مسلّط و قاهر در دين است. بدانيد، او از ستمكاران انتقام خواهد گرفت. بدانيد، او فاتح قلعه ها و شهرها است. بدانيد او مشركان و دشمنان دين را نابود مى كند. بدانيد، او خونبهاى اولياى خدا را مى گيرد، بدانيد، او يارى رسان دين خدا است، بدانيد، او از درياى وسيع حقيقت و معرفت مى نوشد، بدانيد، كه او هر كس را به فراخور حال و استعداد و كردارش مقام و رتبه مى دهد، بدانيد، او برگزيده و منتخب خداوند است. بدانيد، او وارث علوم [انبياء] و محيط بر [حقائق] آن است. بدانيد، او مخبر پروردگار و معرّف ايمان به او است، بدانيد، او صاحب عقل سليم و ثبات در رأى و عمل است. بدانيد، امور دين الهى به او واگذار مى شود، بدانيد، كه پيامبران گذشته به وجود او بشارت داده اند. بدانيد، او حجّت باقى خدا است و پس از او حجّتى نيست، و حقّ تنها با اوست، و نور تنها نزد او مى باشد. بدانيد، او هميشه پيروز است و شكست در او راهى ندارد.

بدانيد، او ولىّ خدا در زمين، و حاكم او در ميان بندگان، و امين به اسرار و ظواهر خدا است.

ص: 139

(1) اى گروه مردم! من مطالبى را بيان نموده و به شما فهماندم، و پس از من وظيفه على بن أبى طالب است. بدانيد، پس از پايان خطبه ام شما را دعوت مى كنم با من بيعت نموده و با من دست دهيد، سپس همه با على دست داده و بيعت نماييد، «پس هر كه پيمان بشكند، بى شك به زيان خود قدم برداشته، و هر كه بدان چه بر آن با خداى پيمان بسته است وفا كند پس او را مزدى بزرگ خواهد بود- فتح: 10».

اى گروه مردم! «صفا و مروه از نشانه هاى خداست، پس هر كه قصد حجّ كند يا عمره گزارد، بر او ناروا و گناه نيست كه به گرد آن دو بگردد، و هر كه كار نيكى به خواست خويش كند خداوند سپاسدار و داناست- بقره: 158».

اى گروه مردم! آهنگ خانه كنيد [حجّ را بجا آوريد]، هر كس كه حجّ رود ثروتمند شده، و هر فرد با استطاعتى كه از آن تخلّف كند فقير و بى چيز شود.

اى گروه مردم! هيچ كس در موقف حجّ نمى ايستد جز آنكه خداوند گناهان گذشته اش را تا آن موقع مى آمرزد، و در پايان مراسم حجّ حساب اعمالش مجدّدا آغاز مى گردد.

اى گروه مردم! حاجيان در اين راه مساعدت شوند، و هزينه هايشان پس داده شود، و خداوند پاداش نيكوكاران را تباه و ضايع نمى كند.

اى گروه مردم! حجّ خانه خدا را با رعايت آداب دينى و شرايط لازمه بجاى آوريد، و بازگشت از آنجا حتما با توبه خالص و ترك شهوات و تمايلات مادّى همراه باشد.

ص: 140

(1) اى گروه مردم! همان گونه كه خداوند فرموده نماز را بپاى داريد و زكات را بپردازيد، پس چنانچه زمان بر شما دراز گشت و كوتاهى نموده يا فراموش كرديد، على بن أبى طالب پاسخگوى شما مى باشد، او سرپرست شما، و پس از من شارحى منصوب از طرف خدا براى شما است، و منتخب الهى از من است و من از اويم.

بدانيد! كه حلال و حرام بيش از آن است كه به شمار آيد و آنها را بشناسم، پس در يك مكان امر به حلال نمودم و از حرام بازداشتم، و بهمين ترتيب از طرف خداوند مأمور شده ام كه از شما براى على بن أبى طالب و امامان پس از او كه از من و اويند از شما بيعت بگيريد، آنان تا روز قيامت امام و پيشوايند، و مهدى امّت من كه به حقّ داورى مى كند از آنان است.

اى گروه مردم! هر آنچه از حلال و حرام كه تا امروز برايتان گفتم براى هميشه برقرار و ثابت خواهد بود. و من از آنها برنگشته و هيچ تغيير و تبديلى در آنها ندادم. پس بايد آنها را خوب حفظ كرده و در رعايت آن كوشيده و به يك ديگر سفارش كنيد.

بدانيد كه من بار ديگر شما را به اقامه نماز و پرداخت زكات و امر به معروف و نهى از منكر سفارش مى كنم. بدانيد كه در رأس امر به معروف و نهى از منكر اين است كه سخنانم را در نظر بگريد و سفارشاتم را رعايت كنيد، و به ديگران رسانده و از مخالفت با آنها پرهيز كنيد، زيرا آن فرمان خداوند و دستور من است، و هيچ امر بمعروف و نهى از

ص: 141

منكرى جز با حضور امام معصوم تحقّق نمى يابد.

(1) اى گروه مردم! قرآن معيّن نموده كه امام پس از على و فرزندان اويند، و من نيز به شما خبر دادم كه آنان از صلب من و اويند، آنجا كه فرموده: «و آن را در فرزندان خود سخنى پاينده كرد- زخرف: 28»، و من نيز گفتم: و تا زمانى كه دست بدامن قرآن و عترت باشيد گمراه نخواهيد شد.

اى گروه مردم! رعايت تقوا! رعايت تقوا! از روز جزا پروا كنيد، همان گونه كه خداوند فرموده: «كه زلزله رستاخيز چيزى است بزرگ- حجّ: 1». پيوسته و هميشه مرگ و حساب و ميزان و حساب كشى در برابر پروردگار جهانيان و ثواب و عقاب را به ياد آوريد و متذكّر باشيد، كه هر كس كار نيك آورد پاداش برد، و هر كس كه بدى آورد هيچ نصيبى از بهشت نخواهد داشت.

اى گروه مردم! تعداد شما بيش از آن است كه با من دست بيعت دهيد، و خداوند مرا مأمور فرموده تا از شما در باره امارت على بن أبى طالب و امامان پس از او كه همه از صلب من و اويند اقرار زبانى بگيرم، پس همگى بگوييد: «گفته هايت را شنيديم و به و به نصب على بن أبى طالب و فرزندان صلبى او به امارت مسلمين راضى و فرمانبرداريم، و با تو در اين باره با قلبها و جان و زبان و دستهايمان بيعت مى كنيم، بر اين عهد زندگى مى كنيم و مى ميريم و برانگيخته خواهيم شد، و نه تغيير و تبديلى در آن دهيم، و نه هيچ شكّ

ص: 142

و ترديدى در آن كنيم. و از عهد خود باز نگرديم و زير پيمان خود نزنيم، و تا آخر مطيع خداوند بوده و گوش بفرمان شما و على امير المؤمنين و امامان از نسل تو و صلب على پس از حسن و حسين خواهيم بود». همان دو شخصيتى كه شما را از جايگاهشان در نزد خود با خبر نمودم و از منزلتى كه در نزد خدا دارند آگاه ساختم، پس همه آنها را به شما رساندم، و آن دو آقا و سرور جوانان بهشتى مى باشند، و آن دو پس از پدرشان على؛ امام و پيشوايند، و پيش از على من پدر آن دو مى باشم.

(1) و نيز بگوييد: «در تمام مواردى كه گفتى خدا را اطاعت مى كنيم و گوش بفرمان تو و على و حسن و حسين و ائمّه هستيم، اين عهد و پيمانى است كه براى امارت مسلمين با قلب و جان و زبانمان نموديم و با دست بيعت كرديم، هر كه آن دو را درك نمود با دست و زبان به مقامشان اعتراف نمايد. و جوياى هيچ تبديلى در آن نبوده و از جانب خود تا قيامت بجاى آن قائل به نيرو و قدرتى نخواهيم بود، خدا را به گواهى گيريم و خدا گواهى بسنده و كافى است، و تو در اين موضوع بر ما گواه باشى، و نيز همه مطيعان، و فرشتگان و لشكرها و بندگان خداوند، همه و همه گواهى مى دهند، و گواهى خداوند از همه بزرگتر است».

اى گروه مردم! چه مى گوييد؟ خداوند از هر صدايى با خبر است و از ضمائر قلوب آگاهى دارد، «پس هر كه راه يافت به سود خود اوست، و هر كه گمراه شد جز اين نيست كه به زيان خود گمراه مى شود- زمر: 41»، و هر كه بيعت كند مانند آن است كه با خدا بيعت مى كند، «دست خدا بالاى دستهاشان است- فتح: 10».

ص: 143

(1) اى گروه مردم! از خدا پروا كنيد، و با على امير المؤمنين و حسن و حسين و امامان- كه مانند سخن پاكيزه و پايدارند- بيعت كنيد، و بدانيد خداوند پيمان شكنان را هلاك مى كند، وفاداران را مشمول رحمتش قرار مى دهد، «پس هر كه پيمان بشكند جز اين نيست كه به زيان خويش مى شكند- فتح: 10».

اى گروه مردم! همان كه به شما گفتم بگوييد، و به على با كلمه أمير المؤمنين سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و فرمان برديم، پروردگارا، آمرزش تو را خواهانيم و بازگشت [ما] به سوى توست- بقره: 285»، و بگوييد: «سپاس و ستايش خداى راست كه ما را بدين جايگاه راه نمود و اگر خدا ما را راه ننموده بود راه نمى يافتيم- اعراف: 43».

اى گروه مردم! براستى فضائل على بن أبى طالب نزد خداوند است و آنها را در قرآن نازل فرموده، و از شمار خارج است، پس هر كه شما را بدانها خبر داد و آگاه ساخت او را باور نموده و تصديق كنيد.

اى گروه مردم! هر كس خداوند را اطاعت نموده و پيامبر و على و امامانى كه ذكر نمودم فرمان برد براستى به كاميابى و پيروزى بزرگى دست يافته است.

اى گروه مردم! پيشى گيرندگان! پيشى گيرندگان به بيعت و دوستى او و سلام كنندگان به او به كلمه امير المؤمنين، آنان رستگارانند، در بهشتهاى پر نعمت.

اى گروه مردم! آنچه موجب خشنودى خدا از شماست بگوييد، كه اگر شما و همه عالم كافر شويد،

ص: 144

خدا را هيچ گزند و زيانى نرساند، پروردگارا گناهان مؤمنان را ببخشاى، و بر كافران غضب نما، و حمد و ستايش خداى راست، پروردگار جهانيان.

(1) پس ندا از جماعت برخاست: با قلب و زبان و دستهايمان فرمان خدا و رسول او را شنيديم و اطاعت نموديم، سپس به سوى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و على هجوم آورده و با زدن دست به دست پيامبر با او بيعت نمودند، و نخست اوّلى و دومى و سومى و چهارمى و پنجمى و پس از آنان ديگران بنا بر مقام و منزلتشان بيعت كردند. و اين كار تا اقامه نماز مغرب و عشاء كه با هم خوانده شد تا سه بار ادامه يافت، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در اثناى هر بيعت مى فرمود: «حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه ما را بر همه مردم برترى داد» و از همين جا زدن دست هنگام بيعت سنّت و رسم شد، و چه بسا اين سنّت را كسى انجام داد كه در آن بيعت هيچ حقّى نداشت!! و از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرموده: وقتى پيامبر اين خطبه را بپايان رسانيد در ميان جماعت مردى خوش سيما و معطّر ظاهر شده و گفت: بخدا سوگند هيچ وقت محمّد را مانند امروز نديده بودم كه تا اين اندازه در معرّفى پسر عمويش على بن- أبى طالب و براى تثبيت وصايت و ولايت او اصرار و تأكيد و پافشارى نمايد، و براستى جز كافر به خداى عظيم و پيامبرش هيچ كس قادر به مخالفت با آن قرارداد نيست، غم و اندوه طولانى و دراز بر كسى كه پيمانش بگسلد!

ص: 145

امام صادق عليه السّلام فرمود: عمر بن الخطّاب از هيئت و طرز سخن آن شخص شگفت زده گشته و رو به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كرده عرض نمود: آيا شنيدى آن مرد چه گفت؟

چنين و چنان گفت، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى عمر آيا فهميدى او كه بود؟ گفت: خير، فرمود: او روح الأمين جبرئيل بود، پس مبادا ولايت على را نقض كنى كه در اين صورت خداوند و پيامبر و فرشتگان خدا و همه مؤمنان از تو بيزار شوند!.

تعيين ائمّه اطهار پس از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و احتجاج خداوند متعال به جايگاه ايشان بر تمام مردم

[حديث لوح فاطمه- سلام الله عليها-]

[حديث لوح فاطمه- سلام الله عليها-]

(1) 33- أبو بصير از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه آن حضرت فرمود: پدرم امام باقر به جابر بن عبد اللَّه انصارى فرمود: با تو كارى دارم، چه وقت برايت راحت تر است كه تنها نزد من آيى تا مطلبى را از تو بپرسم؟ جابر گفت: هر وقت كه شما بخواهى. پس يك روز با جابر خلوت نموده و فرمودند: در باره لوحى كه در دست مادرم حضرت فاطمه عليها السّلام دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ديده اى، و مطالبى كه در باره آن برايت فرموده برايم بگو.

جابر عرض كرد: خدا را گواه مى گيرم [روزى] در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جهت

ص: 146

تبريك و تهنيت تولّد امام حسين به خدمت مادرت حضرت زهرا عليها السّلام رسيده بودم كه در دست آن حضرت لوح سبز رنگى ديدم، كه گمان كردم از زمرّد است، و در آن لوح نوشته اى سفيد به درخشش نور خورشيد بود، عرض نمودم: پدر و مادرم بفدايت اى دخت پيامبر اين لوح چيست؟ فرمود: اين لوح را خداوند به رسولش اهدا فرموده است و در آن اسامى پدر و شوهر و نيز دو پسرم و اسم اوصياى از فرزندانم نوشته شده است، و پدرم آن را بعنوان مژدگانى به من عطا فرموده، جابر افزود: سپس مادرت آن را به من داد، من آن را خواندم و از آن نسخه اى برداشت نمودم.

(1) امام صادق عليه السّلام فرمود: پدرم به جابر گفت: آن را بمن نشان مى دهى؟ عرض كرد:

آرى. آنگاه پدرم با جابر به منزل او رفت. سپس پدرم صحيفه اى از پوست را در آورده و گفت: اى جابر تو در نوشته ات نگاه كن تا برايت بخوانم، جابر نيز در نسخه اش نگريست و پدرم خواند، و هيچ حرفى با حرفى اختلاف نداشت، آنگاه جابر گفت: خدا را شاهد مى گيرم كه من به همين ترتيب در آن لوح، نوشته اى ديدم:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؛ اين نامه اى از خداوند عزيز حكيم، براى محمّد رسول و نور و سفير و حاجب و دليل او است، كه روح الأمين (جبرئيل) آن را از نزد ربّ العالمين نازل نمود، اى محمّد اسامى مرا بزرگ بدار و نعمتهايم را شكر كن، و آنها را انكار مكن، همانا منم اللَّه، كه جز من معبودى نيست، منم درهم كوبنده جبّاران، خواركننده ستمگران

ص: 147

و پاداش دهنده روز جزا، هيچ معبودى جز من نيست، هر كه اميد به غير فضل من بندد يا از غير عدالت من بترسد، او را عذابى نمايم كه هيچ كس را عذاب نكرده باشم، پس تنها مرا بپرست و فقط بر من توكّل كن.

(1) و اين را بدان كه من هيچ پيامبرى را مبعوث نكردم جز آنكه در پايان مأموريّتش براى او وصى و جانشينى قرار دادم، من تو را بر تمام انبياء؛ و وصىّ تو را بر تمام اوصياء فضيلت و برترى دادم، و تو را به دو نوه شيرزاده ات گرامى داشتم. پس حسن را پس از پايان روزگار پدرش كانون علم خود قرار دادم. و حسين را گنجينه دار وحى خود نمودم، و او را به شهادت گرامى داشتم، او از همه شهدا برتر و مقامش از همه آنان بالاتر است.

و كلمه تامّه ام را همراه او و حجّت رسا و بالغه ام را نزد او گذاردم، به واسطه عترت او ثواب دهم و مجازات كنم.

نخستين فرد از عترت، نامش «علىّ» است، او سرور عابدان و زينت اولياى گذشته من است. سپس پسر او- كه نامش همچون جدّ محمود خود- «محمّد» است، او شكافنده علم و كانون حكمت من است، و «جعفر» كه شك كنندگان در باره او به هلاكت رسند، هر كه او را نپذيرد، مرا نپذيرفته، وعده حقّ من است كه مقام جعفر را گرامى داشته، و بواسطه پيروان و ياران و دوستانش خوشحال و مسرورم سازم. و «موسى» كه پس از او برگزيدم، و پس از او فتنه و آشوبى كور و تاريك واقع شود،

ص: 148

(1) بدانيد كه رشته فرض و وجوب من پاره نمى شود، و حجّت من پنهان نمى ماند، و دوستان من به شقاوت نمى افتند، بدانيد هر كس كه يكى از آنان را انكار كند بى شكّ نعمت مرا انكار نموده، و هر كه آيه اى از كتاب مرا تغيير دهد، بر من دروغ بسته است. و واى بر دروغ بندان و منكران پس از پايان كار موسى بنده و دوست برگزيده ام، بدانيد هر كه هشتمين را تكذيب كند همه اوليايم را تكذيب نموده، «علىّ» ولى و ياور من است، بارهاى سنگين نبوّت را بر دوش او مى گذارم و توسّط آن به او قدرت و توانمندى مى دهم «1» و در آخر مرد پليد متكبّرى او را مى كشد. و در شهرى كه آن را بنده صالح [ذو القرنين] بنا نهاده است؛ در كنار بدترين مخلوقم به خاك دفن مى شود، فرمان و وعده من محقّق و ثابت است كه: او را به وجود پسر و جانشينش «محمّد» خوشحال خواهم ساخت، همو كه وارث علم من، و كانون حكمت و محل اسرار من است، و او حجّت من بر خلقم مى باشد، هر بنده اى كه به او ايمان آورد، بهشت را جايگاهش سازم و شفاعت او را در باره هفتاد تن از خانواده اش- كه همگى مستحقّ عذاب دوزخند قبول نمودم- و عاقبت كار فرزندش «علىّ» را- كه دوست و ياور من و گواه در ميان خلق است و امين وحى من مى باشد- ختم به خير و سعادت گردانم، از او فرزندى بوجود آورم

ص: 149

به نام «حسن» كه مردم را به راه من دعوت مى كند و خزانه دار گنجينه علم من است.

(1) سپس دينم را توسّط پسر او «محمّد» كه مايه رحمت همه جهانيان است كامل كنم، او برخوردار از كمال موسى، نورانيّت عيسى، صبر ايّوب بوده و سيّد و سرور همه اولياى من است، در ايّام غيبت او دوستانم ذليل و خوار مى شوند، تا آنجا كه سرهاى آنان را همچون سرهاى ترك و ديلم (كفّار) براى هم هديّه مى فرستند، آنان را بكشند و بسوزانند، در آن روزگار اوليايم ترسان و وحشت زده اند، و پيوسته زمين از خونشان رنگين شود، و ناله و فغان در ميان زنانشان بلند گردد، آرى آنان دوستان حقيقى من مى باشند، توسّط همانان هر فتنه كورى را دفع كنم، و از بركت ايشان هر شبهه و مصيبت و سختى را مرتفع سازم، آنانند كه درودها و بخشايشى از پروردگارشان بر آنها است و ايشانند راه يافتگان.

عبد الرّحمن بن سالم گويد: أبو بصير به من گفت: اگر در تمام عمرت فقط همين يك حديث را شنيده بودى برايت كافى بود، بنا بر اين آن را از نااهلان پنهان دار! مترجم گويد: از متن حديث اين گونه فهميده مى شود كه وجود مبارك حضرت صادق عليه السّلام در حين اين گفتگو حاضر بوده اند، و با توجّه به منابع ديگر همچون كتاب شريف عيون أخبار الرّضا عليه السّلام و كافى و غيبت نعمانى، و تاريخ درگذشت جابر و وفات حضرت صادق عليه السّلام اين گونه بر مى آيد كه جابر امامان پس از حضرت باقر عليه السّلام را درك نكرده، و بايد احتمال داد كه امام صادق عليه السّلام در زمان وقوع آن گفتگو حاضر نبوده و اين مطلب را از پدر خود حضرت باقر عليه السّلام فقط روايت فرموده اند.

(نقل از زيرنويس استاد غفّارىّ- أيّد اللَّه تعالى- در ترجمه كتاب عيون اخبار الرّضا عليه السّلام)

[حديثى قدسى در تعيين اسامى مبارك ائمه- اطهار عليهم السلام-]

[حديثى قدسى در تعيين اسامى مبارك ائمه- اطهار عليهم السلام-]

(2) 34- از امام صادق عليه السّلام از پدران بزرگوارش عليهم السّلام نقل است كه

ص: 150

(1) پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله گفت: خداوند با عزّت و جلال توسّط جبرئيل به من فرمود: هر كس كه بداند و دريابد كه هيچ خدايى جز من نيست (توحيد)، و محمد، بنده و رسول من است (نبوّت)، و على، ولى و خليفه و حجّت من است، و امامان پاكيزه از فرزندان او حجّتهاى من هستند (امامت) او را به موجب رحمت خود داخل بهشت كرده و به مقتضاى عفو و بخششم از آتش دوزخ نجات خواهم داد، و همجوارى خود را برايش اختيار كنم، و كرامت و نعمتم را براى او لازم و تمام خواهم كرد، و از بندگان مخصوص و برگزيده ام قرار دهم، و دعايش را اجابت كرده و درخواستش را عطا مى كنم، و چون سكوت كند من آغاز كلام نمايم، و اگر بدى كند باز به او ترحّم مى كنم، و اگر از نزد من بگريزد او را بسوى خود مى خوانم، و چون به سوى من باز گردد او را مى پذيرم، و اگر درب مرا بكوبد برايش بگشايم.

و هر كس به وحدانيّت من گواهى ندهد، و يا گواهى به آن دهد ولى به رسالت بنده و رسولم محمد معتقد نباشد، يا آن را قبول كند ولى خلافت على بن أبى طالب را نپذيرد، يا آن را قبول كند ولى امامت امامان پاكيزه از فرزندان على را قبول نكند، اين چنين فردى نعمت مرا انكار، و جلالم را كوچك شمرده، و به كتابها و آيات من كافر شده است. و اگر چنين فردى قصد مرا كند در پيش روى او حجاب گذارم، و چون از من درخواست كند او را محروم نمايم، و اگر مرا بخواند ندايش را نمى شنوم، و چون دعا كند او را اجابت نمى كنم، و چون به من اميد بندد نااميدش سازم، و اينها همه جزاى اعمال اوست كه از من به او ميرسد، و من كوچكترين ستمى به بندگانم روا نمى دارم.

ص: 151

(1) در اين هنگام جابر بن عبد اللَّه انصارى برخاسته و گفت: اى رسول خدا! آن امامان از فرزندان على بن أبى طالب كيستند؟ فرمود: اوّل و دم: حسن و حسين دو آقاى جوانان بهشتى هستند، على، كه آقاى عابدان در روزگارش مى باشد، سپس محمّد بن على، كه شكافنده علم است، و تو اى جابر او را درك خواهى كرد، پس سلام مرا به او برسان.

سپس صادق است جعفر بن محمّد، بعد كاظم است موسى بن جعفر، سپس رضا است على ابن موسى، بعد تقى است محمّد بن على، سپس جواد، محمّد بن على، و بعد نقى است على بن- محمّد، سپس زكى حسن بن على، و بعد پسرش مهدى و قائم به حق است، همو كه مهدى امّت من، صاحب زمان، محمّد بن الحسن [صلوات اللَّه عليهم أجمعين] است كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد، پس از آنكه از بيداد و ستم پر شود.

اى جابر اين افراد خلفا و اوصياء و فرزندان و عترت منند، هر كس از آنان اطاعت كند مرا اطاعت نموده، و هر كس به ايشان عصيان ورزد مرا نافرمانى نموده، و هر كس همه آنان؛ يا يكى از ايشان را انكار نمايد مرا انكار نموده است، و خداوند به خاطر وجود ايشان آسمانها را از سقوط حفظ مى كند، و زمين را از حركت و لغزش نگه مى دارد.

[تعيين اسامى مبارك ائمه اطهار- عليهم السلام- از طرف پيامبر- صلى الله عليه و آله-]

[تعيين اسامى مبارك ائمه اطهار- عليهم السلام- از طرف پيامبر- صلى الله عليه و آله-]

(2) 35- از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل است كه به حضرت على عليه السّلام فرموده: اى على! تو را فقط كسى دوست دارد كه از لحاظ ولادت طاهر باشد، و تنها كسى به تو بغض مى ورزد كه نقصان و خباثتى در ولادت او باشد. و جز مؤمن دوستدار تو نيست، و جز كافر با تو دشمنى و مخالفت نمى كند.

ص: 152

(1) در اين هنگام عبد اللَّه بن مسعود برخاسته و گفت: اى رسول خدا! نشانه پليدى ولادت و كفر را در زمان حيات شما فهميديم، بفرماييد نشانه پليدى ولادت و كفر در زمان پس از شما چيست؟ زيرا امكان دارد فردى با تظاهر به ايمان، اعتقاد قلبى خود را پنهان نمايد.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى ابن مسعود! على بن أبى طالب پس از من امام و پيشواى شما و جانشين من است، و پس از او دو فرزندم حسن و حسين، و به همين ترتيب نه نفر از فرزندان حسين بن على يكى پس از ديگرى امام شما و جانشين من خواهند بود، و نهمين فرزند از اولاد حسين؛ قائم امّت من است، كه سراسر زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه پر از بيداد و ستم شده است. ايشان را جز پاكيزگان در ولادت دوست نمى دارند، و جز پليدان در ولادت دشمن نمى دارند، فقط اهل ايمان به آنان علاقمندند، و تنها كافران با ايشان مخالفت مى كنند، هر كس يكى از آنان را انكار كند گويى مرا انكار نموده است، و هر كس مرا انكار نمايد مانند اين است كه خدا را انكار كرده است، زيرا اطاعت نمودن از آنان امتثال امر من، و اطاعت من همچون اطاعت پروردگار متعال است، و نافرمانى كردن آنان همچون عصيان من، و نافرمانى از من همچون معصيت خداوند است.

اى ابن مسعود! مبادا در گفته هاى من ترديد كنى كه آن موجب كفر تو گردد. سوگند به عزّت خدايم

ص: 153

كه من در گفته هايم هيچ تكلّفى ندارم، و از سر هوى و هوس در باره على و امامان از فرزندانش سخن نگفتم.

(1) سپس دستهاى مبارك خود را به آسمان بلند نموده و عرضه داشت: خداوندا! هر كس را كه جانشينان و پيشوايان امّتم را دوست مى دارد تو نيز او را دوست بدار، و با دشمنانشان دشمن باش. يارى كنندگانشان را يارى فرما، و هر كه ايشان را تنها مى گذارد مخذول و مقهورش دار، و زمين را از وجود يكى از ايشان- كه حجّت و برهان تو در ميان مردمند- خالى مگذار، كه ايشان در ميان مردم يا ظاهرند و مشهور، و يا در پرده اند و پنهان، تا دين تو باطل نگردد و عذر و بهانه اى براى مردم باقى نماند.

سپس فرمود: اى ابن مسعود! در اين مجلس راه هاى سعادت را به شما نشان دادم كه در صورت پيمودن آنها سعادتمند و پيروزيد، و گر نه خود را هلاك نماييد، و سلام و درود بر كسانى كه راه هدايت را برگزيدند.

مؤلّف كتاب- رحمه اللَّه- گويد: روايات در اين موضوع بسيارند و از شمار خارج، و من تنها به نقل اين چند روايت؛ بجهت روشنى قلب و شفاى سينه هاى گرفته، و هدايت افراد با انصاف بسنده كردم.

ص: 154

گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها

گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها

(1) 36- از أبو المفضّل شيبانى روايت شده كه او بسند خود از راويان موثّق نقل نموده كه:

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در آخرين روزهاى زندگى در همان بيمارى كه موجب وفاتش گرديد روزى براى اقامه نماز از منزل خارج شد و بجهت شدّت بيمارى به فضل بن عبّاس و غلام خود ثوبان تكيه نمود و به مسجد رفته و نمازى را بجاى آورد كه قصد تخلّف از آن را داشت، و پس از نماز به منزل برگشته و به غلام خود فرمود: هر گاه كسى از انصار براى عيادت من آمد مانع مباش. ناگاه آن حضرت را بيهوشى دست داد، در اين هنگام جمعى از انصار در پشت در اجتماع نموده و اجازه ورود مى خواستند. غلام گفت: حال رسول خدا مساعد نيست، و حالت بيهوشى به او دست داده و محارمش در اطراف او نشسته اند، انصار با شنيدن اين جواب بى اختيار گريستند، و صداى آنها به پيامبر رسيد و فرمود: صداى كيست؟ گفتند: انصارند. فرمود: چه كسى از خانواده ام اينجاست؟ گفتند: على و عبّاس.

پس با تكيه بر آن دو به مسجد آمده و به ستونى از آن كه از درخت خرما بود تكيه داده

ص: 155

و خطبه اى بدين شرح ايراد فرمود: (1) اى گروه مردم! تا بحال هيچ پيامبرى وفات نكرده جز اينكه از خود اثرى ميان امّت خود برجاى گذاشته، و من در ميان شما دو چيز گرانبها وامى گذارم كه عبارتند از: كتاب خدا و أهل بيتم، بدانيد كه هر كس آنها را ضايع گزارد خداوند بى بهره اش نمايد! بدانيد كه گروه انصار همچون أهل و عيال منند، و من در سايه يارى و محبّت آنان بسر مى بردم.

و من همه شما را به رعايت تقواى خداوند و احسان نمودن به انصار توصيه مى كنم، افراد نيكوكارشان را پذيرا باشيد و از بدانشان بگذريد.

سپس اسامة را فرا خوانده و فرمود: همان طور كه تو را امير لشكر نمودم به يارى و حفظ پروردگار متعال و بهمراهى همان گروه تحت فرمانت كه عمر و أبو بكر و گروهى از اصحاب اوّليه از آنانند، به سوى مقصد موته حركت كن.

اسامه گفت: پدر و مادرم بفدايت اگر اجازه بفرماييد تا بازگشت بهبودى شما چند روزى توقّف كنم، زيرا دورى از شما در اين حال و وضعيت موجب اضطراب و پريشانى دلم مى گردد!؟

ولى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله قاطعانه فرمود: همان كه گفتم، زيرا كوتاهى از جهاد هرگز جايز نيست.

بارى به گوش رسول خدا رسيد كه مردم در انتخاب اسامه بعنوان امير لشكر زبان به طعن او گشوده اند، پس فرمود: شنيده ام شما اسامه را در اين عمل و پدرش را پيش از او ملامت نموده ايد، ولى بدانيد كه اسامه نيز همچون پدرش از هر جهت شايسته رياست است، و بدانيد كه او و پدرش

ص: 156

از محبوبترين افراد در نزد منند، و شما را در باره اسامه سفارش به نيكى مى كنم، پس چنانچه او را ملامت مى كنيد بدانيد كه گوينده شما هموست كه در امارت و رياست پدرش زيد نيز سخن گفت.

(1) سپس رسول خدا بخانه خود بازگشت، و اسامه نيز همان روز از مدينه خارج شده و در يك فرسخى شهر؛ اردوى لشكر را برپا نمود تا همه برسند، در اين هنگام منادى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مدينه فرياد بر آورد كه: هيچ كس نبايد از لشكر اسامه كه فرمانده و امير بر او قرارش دادم تخلّف نمايد، پس با شنيدن اين ندا و تكليف پيامبر مردم دسته دسته به لشكر اسامه پيوستند، و از اوّلين افرادى كه به اين ندا لبّيك گفتند ابو بكر و عمر و ابو عبيده جرّاح بودند كه در يك مسير قرار گرفته و از جمله لشكريان اسامه شدند.

در اين هنگام بيمارى پيامبر شدّت يافت و مردمى كه در شهر مانده بودند به عيادت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسيده و پس از آن حضرت، سعد بن عباده را كه او نيز بيمار بود عيادت مى نمودند.

بارى عاقبت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دو روز پس از خروج اسامه در روز دو شنبه به هنگام ظهر دار فانى را به قصد لقاى پروردگارش وداع گفت. با انتشار اين خبر لشكر اسامه به مدينه بازگشت و شهر مدينه يكپارچه شور و غوغا شد. در اين هنگام ابو بكر سوار بر شترش در مقابل درب مسجد توقّف نموده و گفت: اى مردم چرا مضطرب شده ايد؟! اگر محمد وفات يافته

ص: 157

پروردگار او كه زنده است، «و محمد جز پيامبر و فرستاده اى نيست، كه پيش از او نيز پيامبران و فرستادگان گذشتند پس اگر او بميرد يا كشته شود آيا بدوران جاهليّت پيش از اسلام بر خواهيد گشت؟ و اين را بدانيد كه با عقبگرد هر كدام از شما هرگز بخدا گزند و زيانى نرسد- آل عمران: 144».

(1) سپس گروه انصار به نزد سعد بن عباده شتافته و او را به سقيفه بنى ساعده آوردند و عمر نيز پس از آگاهى از اين ماجرا و مذاكره با ابو بكر همراه ابو عبيده جرّاح همگى بسوى سقيفه آمدند. و در آنجا جماعت بسيارى جمع شده، و سعد بن عباده به علّت بيمارى در ميانشان بسترى بود، و گفتگوى اصلى قوم پيرامون مسأله خلافت و امارت دور مى زد، و هر كدام سخنى گفتند تا اينكه نوبت به ابو بكر رسيد و پس از سخنانى در پايان كلام به انصار گفت: من شما را فقط به عمر يا ابو عبيده كه سزاوار و اهل اين مقامند دعوت مى كنم، و هر كدامشان را كه انتخاب كنيد من راضى و موافقم.

عمر و ابو عبيده گفتند: سزاوار نيست كه ما از تو پيشى بگيريم زيرا تو از هر لحاظ بر ما مقدّمى! تو پيش از ما مسلمان شدى، و يار غار پيامبرى، بنا بر اين تو براى مقام خلافت اولويّت دارى.

انصار با شنيدن اين سخنان گفتند: بايد از اينكه كسى كه نه از ما و نه از شماست خليفه شود بر حذر باشيم، بنا بر اين بهتر است يكنفر از انصار و يكنفر از مهاجرين متصدّى امر خلافت شود، و اگر يكى از آن دو در گذشت شخص ديگرى را از همان گروه بجاى او نصب نماييم.

ص: 158

(1) ابو بكر پس از مدح مهاجران گفت: و شما اى گروه انصار فضيلت و شرافتتان در اسلام غير قابل انكار است: خداوند شما را ياران دين خود و پناه فرستاده اش قرار داده، و پيامبر بسوى شما هجرت نموده، و همسران خود را در ميان شما قرار داد، و پس از مهاجران ابتدايى هيچ كس به مقام شما نمى رسد، پس رأى من اين است كه خليفه از ميان مهاجران و وزير و پيشكار از انصار انتخاب شود.

در اينجا حباب بن منذر انصارى بپاخاسته و گفت: اى گروه انصار، هر آنچه در دستتان است حفظش كنيد، زيرا ديگران فقط در سايه شما بوده و هيچ كس جرأت مخالفت شما را ندارد، و همه مردم موافق شمايند؛ و پس از مدح و ثناى انصار افزود: اگر گروه مهاجرين از خلافت شما سر باز زد، ما نيز به امير بودن آنان رضايت نخواهيم داد، و بايد اميرى از ما و اميرى از آنان انتخاب شود.

در اينجا عمر بپا خاسته و گفت: هرگز دو شمشير در يك غلاف قرار نگيرد. و خلق عرب راضى نخواهند شد كه ما شما را به امارت بپذيريم، در حالى كه پيامبرش از قبيله شما نيست، ولى عرب ناگزير از پذيرش امارت كسى است كه «نبوّت» در ميان آنان بوده، و صاحبان امر نيز از همانها مى باشند، و اين خود برهانى روشن در مقابل مخالفين است، زيرا ما از قبيله پيامبر و عشيره اوئيم، و هر كس كه در اين موضوع با ما مخالفت كند، يا گواه باطل است و يا

ص: 159

دوستدار فساد، و يا در عين تمايل به فتنه و آشوب خود را بهلاكت اندازد.

(1) پس از آن حباب بن منذر- براى بار دوم- برخاسته و گفت: اى گروه انصار! همان كه گفتم، هر چه در دست داريد حفظ كنيد، و به سخنان اين مرد جاهل و يارانش گوش مدهيد كه در اين صورت قدرت را از دست شما مى ربايند، و اگر شراكت در خلافت را نپذيرفتند، آنان را از شهر خود برانيد و توليت امور و تصدّى مقام امارت را خود بدست گيريد، سوگند بخداى كه شما از اينان به مقام خلافت سزاوارتريد، زيرا بواسطه همين شمشيرهاى شما بود كه گروه بسيارى به دين اسلام پيوستند، و بدانيد كه منم كه با نظراتم به داد مردم مى رسم و آنان نيز مرا يارى مى نمايند و هر كس كه گفتار مرا ردّ نمايد بخدا سوگند كه با شمشير بينى اش را بخاك خواهم ماليد.

عمر گفت: وقتى شخصى مانند حباب مرا پاسخ گفت ديگر مرا با او سخنى نيست، و اين بجهت آن است كه در گذشته مرا با او نزاعى پيش آمد كه رسول خدا ما را از سخن گفتن با يك ديگر منع فرموده بود، و از آن زمان من قسم خوردم كه ديگر با او صحبت نكنم.

سپس عمر به ابو عبيده گفت: تو با او گفتگو كن. او نيز برخاسته و ضمن سخنانى فضائل بسيارى از انصار ذكر نمود. در اين هنگام بشير بن سعد؛ كه بزرگ اوس بود با مشاهده آن اجتماع بر بالين سعد ابن عباده كه بزرگ خزرج بود، حسد ورزيده و به قصد فساد و اخلال امر شروع به سخن نموده

ص: 160

و در ضمن آن به امارت قريش و مهاجرين رضايت داده و همه را بطور عموم، و انصار را خصوصا بر اين امر ترغيب و تحريص نمود.

(1) ابو بكر نيز فرصت را غنيمت شمرده و گفت: عمر و ابو عبيده هر دو از شيوخ و بزرگان قريشند، با هر كدام كه خواستيد بيعت كنيد.

در اينجا عمر و ابو عبيده باهم- خطاب به ابو بكر- گفتند: ما هرگز اين كار را نخواهيم پذيرفت! دستت را جلو بياور تا با تو بيعت كنيم.

و بشير بن سعد- همو كه سيّد قبيله اوس و در مقابل همتايش سعد بن عباده از قبيله خزرج بود- برخاسته و گفت: من نيز سومين شما مى باشم، پس چون اوسيان كردار رئيسشان را مشاهده نموده و از طرفى ادّعاى رقيبشان سعد از قبيله خزرج را بر خلافت دريافته بودند همگى بسوى ابو بكر هجوم آورده و با او بيعت نمودند، و شدّت ازدحام براى بيعت بحدّى بود كه سعد بن عباده در بستر بيمارى به زحمت افتاده و گفت: مرا كشتيد! عمر گفت: سعد را بكشيد كه خدا او را بكشد! با اين سخن فرزند سعد، قيس به عمر حمله ور شد و ريشش را گرفته و گفت: اى پسر صُهاك حبشى بخدا سوگند كه تو در صحنه نبرد ترسو و فرارى بودى، و در جماعت و هنگام امن شير شجاعى مى شوى، اگر يك موى از بدن پدرم حركتى كند هنوز بحال نخست بازنگشته صورتت شكافته شود!

ص: 161

(1) ابو بكر به عمر گفت: آرام باش! آرام باش! كه رفق و مدارا رساننده تر و بهتر است.

در اينجا سعد با سخن زشتى به عمر گفت: بخدا سوگند اگر مرا توان برخاستن بود بى شكّ همه شما صداى غرّش مرا چون شير در كوچه ها مى شنيديد و هر دوى شما را به همان قبيله اى كه در ميانشان خوار و ذليل و تابع و حقير بوديد باز مى گردانم! آيا به طائفه خزرج جرأت پيدا كرده ايد؟! سپس به خزرجيان گفت: مرا از اين محلّ فتنه خارج سازيد! قبيله اش نيز وى را به خانه بردند، سپس ابو بكر فردى را نزد سعد فرستاد كه:

همه بيعت كرده اند تو نيز بايستى بيعت كنى.

سعد گفت: بخدا سوگند كه بيعت نخواهم كرد تا اينكه همه تيرهاى كيسه ام را بكار بندم و نيزه ام را با خونهاى شما رنگين سازم و تا دستهايم ياريم مى كنند شمشير بزنم، و با شما همراه خانواده و يارانم تا خون در رگهايمان جارى است مى جنگم، و بخدا قسم كه اگر تمام جنّ و انس بر من اجتماع كنند؛ هرگز با شما دو غاصب- تا روزى كه قدم به پيشگاه پروردگار متعال گذارم و از حساب كارم آگاه گردم- بيعت نخواهم كرد.

وقتى اين سخن بگوش عمر رسيد گفت: لا جرم بايد بيعت كند. بشير بن سعد گفت:

او با اين لجبازى و لجاجت ديگر بيعت نخواهد كرد هر چند كه كشته شود، و مرگ او برابر است با كشته شدن تمام افراد قبيله اوس و خزرج! بنا بر اين او را بحال خودش واگذاريد

ص: 162

كه عدم بيعت او هيچ زيانى در بر نخواهد داشت. پس قول او را پذيرفته و سعد را بحال خود واگذاردند.

(1) و از آن روز ديگر سعد در نماز آنان حاضر نمى شد، و به قضا و داورى آنان عمل نمى كرد، و بمحض يافتن پشتوانه و ياورى به آنان حمله مى كرد، و به همين منوال دوران خلافت ابو بكر را گذراند تا به ولايت عمر رسيد، در اين هنگام از شرّ عمر به هراس افتاده و رهسپار ديار شام شد، و در «حوران» در حالى كه بيعت هيچ خليفه اى را بر گرده نداشت وفات يافت.

و سبب مرگش تيرى بود كه شبانه به او اصابت كرد، و برخى از مردم گمان كردند كه از جانب جنّيان به او تير زدند، و گفته شده كه محمّد بن مسلمه انصارى مباشر اين سوء قصد بوده، و نيز مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد نيز متّهم به قتل او شده اند.

بارى در سقيفه گروهى از انصار و مهاجرين با ابو بكر بيعت نمودند، در حالى كه على ابن ابى طالب- عليه السّلام- سرگرم تجهيز و تكفين رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بود و چون از آن فارغ شد همراه جماعت مهاجر و انصار بر آن وجود گرامى نماز خواند و پس از آن رهسپار مسجد شده و جماعت بنى هاشم و زبير بن عوّام پيرامون او نشستند، و بهمين ترتيب بنى اميّه در كنار عثمان، و بنى زهره نيز كنار عبد الرّحمن بن عوف هر كدام در گوشه اى از مسجد جلوس نمودند، در اين موقع ابو بكر همراه عمر و ابو عبيده جرّاح وارد

ص: 163

مسجد شده و گفتند: براى چه پراكنده نشسته ايد؟! برخيزيد و همه با ابو بكر بيعت كنيد، همان طور كه بقيّه بيعت كردند.

(1) پس عثمان و عبد الرّحمن بن عوف برخاسته و بيعت كردند، امّا على بن ابى طالب عليه السّلام از جاى برخاسته با بنى هاشم و زبير بن عوام به خانه رفت.

عمر نيز با گروهى از اطرافيانش همچون اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة به سوى منزل حضرت امير عليه السّلام حركت كرده و خطاب به ايشان گفتند: مانند بقيّه با ابو بكر بيعت كنيد! زبير از كوره در رفته و دست به شمشير شد كه عمر صدا زد كه اين ...... را بگيريد و شرّ او را از ما دفع كنيد! سلمة بن سلامه پيش رفته و شمشير را از دست زبير گرفته و به عمر داد، و او نيز شمشير را بزمين زده و شكست، سپس بنى هاشم را محاصره نمودند و همگى را در برابر ابو بكر حاضر كرده و گفتند: با ابو بكر بيعت كنيد همان طور كه همه بيعت نموده اند، و قسم بخدا كه در صورت سرپيچى با شمشير همه اتان را محاكمه خواهيم نمود! بارى در اثر اين سختگيرى ها بنى هاشم يكى يكى پيش رفته و با ابو بكر بيعت نمودند، و تنها على بن أبى طالب خوددارى نموده و فرمود: من از ابو بكر به اين مقام شايسته ترم و شما بهتر است كه با من بيعت كنيد، مگر شما در مقابل انصار به قرابت پيامبر تمسّك نكرده و از همين راه اولويّت خودتان را نسبت به انصار ثابت نكرده، و آنان را مجاب

ص: 164

نساختيد، و آنان نيز تسليم شده و امر خلافت را امر مشروع شما دانستند و غاصبانه آن را از ما ستانديد؟! پس من نيز با همان برهان با شما سخن گفته و احتجاج مى كنم كه من نسبت به رسول خدا در حال حيات و ممات از شماها مقرّب تر و نزديكترم. من وصىّ و وزير اويم، اسرار و علوم او نزد من به وديعه گذاشته شده، من صدّيق اكبر و فاروق اعظم مى باشم، من نخستين فردى هستم كه به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ايمان آورده و او را تصديق نمودم، من در كارزار جهاد بيش از همه با مشركان مبارزه كرده و سپر بلا شدم، من از همه به كتاب خدا و رسولش آگاهترم، من به دين خدا و عواقب امور اعلم و داناترم، زبان من گوياتر و دلم ثابت تر و قلبم از آرامش بيشترى برخوردار است، پس ديگر براى چه در مسأله خلافت با من منازعه مى كنيد؟! اگر از خدا مى ترسيد خودتان انصاف بدهيد و با همان دلائل كه انصار شما را سزاوارتر ديدند شما نيز مرا در نظر بگيريد، و گر نه به ظلم و عدوانى كه مرتكب مى شويد معترف خواهيد شد.

(1) عمر گفت: اى على آيا مايلى كه از قوم و عشيره ات پيروى كنى؟

حضرت فرمود: خودتان از عشيره و اهل بيتم استفسار كنيد كه پيروى من از ايشان به چه ترتيب است؟ پس گروهى از بنى هاشم كه بيعت نموده بودند پيشدستى كرده و گفتند: قسم بخدا كه اين بيعت ما هيچ گونه سرمشقى براى بيعت على بن ابى طالب نخواهد بود، و معاذ اللَّه كه ما خود را در فضائلى چون هجرت و جهاد نيكو، و جايگاه او نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مساوى و همتاى او بدانيم!!

ص: 165

(1) عمر گفت: هرگز رهايت نخواهيم ساخت تا همچون ديگران يا با ميل و رغبت، و يا از سر زور و اجبار با ابو بكر بيعت كنى! (1) حضرت فرمود: از سينه اى شير مى دوشى كه تو را از آن سهمى است، و پافشارى امروزت براى بهره فردايت مى باشد، بخدا قسم پس از اين سخن ياوه هرگز كلامت را نخواهم پذيرفت، و با تو همنشين نشوم و بيعت نيز نكنم!.

ابو بكر گفت: اى ابو الحسن آرام بگير، ما تو را به اين كار مجبور نخواهيم كرد و ناخشنودت نسازيم. در اينجا ابو عبيده از جاى برخاسته و به آن حضرت گفت: اى پسر عمو! ما هرگز قصد انكار مناقب تو- از قرابت و سابقه و علم گرفته تا نصرت و ياريت- را نداريم، ولى على جان تو جوان هستى- و امام على عليه السّلام در آن وقت سى و سه سال داشت- و ابو بكر پيرمرد و فرد پر تجربه اى از ميان قوم توست، و براى تحمّل سنگينى امر خلافت تواناتر است، بهتر است خلافت را به او تسليم كنى، كه ديگر كار گذشته، و اگر در آينده عمرى برايت باقى ماند خلافت را به شما واگذار مى كنند، و در آن روز هيچ كس با تو مخالفت نخواهد كرد، چرا كه تو شايسته و لايق آن هستى، و نبايد آتش فتنه را شعله ور سازى، زيرا تو خود از مكنون قلب اكثر مردم خبر دارى [كه با تو همراه نيستند]!.

آن حضرت فرمود: اى گروه مهاجر و انصار، از خدا پروا كنيد! از خدا پروا كنيد!

ص: 166

سفارش پيامبرتان را در مورد من فراموش نكنيد، و سلطه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را از خانه و محلّ خود به منازل و قعر خانه هايتان بيرون مسازيد، و اهل حقّ را از حقّ و جايگاهى كه ميان مردم دارند دفع مكنيد! (1) بخدا سوگند كه خداوند حكمى را تعيين نموده، و پيغمبر او داناتر است، و شما خود به اين امر واقفيد كه ما اهل بيت به تصدّى امر خلافت از شما سزاوارتريم، آيا عالم به كتاب خدا و فقيه در دين او، و خلاصه وارد به امور رعيّت در ميان شما است؟!! بخدا قسم كه فقط در ميان ماست نه شما، پس، از هوى و هوس پيروى مكنيد كه در اين صورت بيش از پيش از حقيقت دور گشته، و گذشته خود را با بدى جديدتان تباه خواهيد ساخت.

بشير بن سعيد؛ همو كه زمينه خلافت را براى ابو بكر فراهم ساخته بود با گروهى از انصار گفتند: اى ابو الحسن چنانچه اين سخنان تو را انصار قبل از بيعت با ابو بكر شنيده بودند هيچ كس در گفته تو اختلاف نمى كرد.

حضرت فرمود: اى مردم! آيا سزاوار بود كه من جنازه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را بر زمين گذاشته و بدون توجّه به تجهيز و تكفين و دفن او مى آمدم و بر سر خلافت منازعه مى كردم؟! بخدا قسم كه هيچ فكر نمى كردم كسى خود را براى خلافت عنوان كند و در آن با ما اهل البيت منازعه نموده و كار شما را انجام دهد، زيرا رسول خدا در روز عيد غدير خم براى هيچ كس جاى عذر و بهانه و حرفى باقى نگذاشت، پس شما را قسم مى دهم به

ص: 167

خداوند كه هر كس در روز غدير حضور داشته و اين فرمايش پيامبر:

من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه

- تا آخر را را شنيده است از جايش برخاسته و هم اكنون شهادت دهد.

(1) زيد بن ارقم گويد: از ميان آنان دوازده نفر از بدريّون برخاسته و گواهى دادند، و من نيز از كسانى بودم كه آن حديث را از پيامبر شنيده بودم ولى آن روز كتمان نمودم، و بهمين جهت به نفرين على بن ابى طالب دو چشمم نابينا گشت.

بارى در آن جلسه اختلاف بالا گرفت و صداها بلند شد، و عمر از اينكه مردم به على تمايل پيدا كنند به هراس افتاده و مجلس را بهم ريخته و همه را پراكنده نموده و گفت:

تنها خداست كه دلها را بر مى گرداند، اى ابو الحسن تو پيوسته با نظر مردم مخالفت مى كنى.

پس همه در آن روز پراكنده شده و از آن مجلس خارج شدند.

ص: 168

(1) 37- از أبان بن تغلب نقل شده كه به امام صادق عليه السّلام عرض كرد: فدايت شوم، از اصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آيا كسى با عمل أبو بكر و نشستن او در مسند خلافت مخالفت نمود و او را انكار كرد؟ فرمود: آرى، دوازده نفر از صحابه با او مخالفت كردند، از مهاجرين:

خالد بن سعيد بن العاص «1»، كه از بنى اميّه بود، و سلمان فارسى، و أبو ذر غفارى، و مقداد ابن اسود، و عمّار بن ياسر، و بريده اسلمى، و از انصار: أبو الهيثم بن التّيّهان، و سهل و عثمان پسران حنيف، و خزيمة بن ثابت ذو الشّهادتين، و ابىّ بن كعب، و أبو أيّوب انصارىّ.

بارى جريان مخالفت آنان بدين شرح بود كه وقتى ابو بكر از منبر پيامبر بالا رفت، اينان با يك ديگر مشورت كرده و گفتند: «او را از منبر رسول خدا پائين آوريم»، و برخى شان گفتند: «ممكن است اين كار عاقبت سوء و نتيجه خطرناكى داشته و خود را

ص: 169

بزحمت اندازيد، خداوند مى فرمايد: «خود را با دست خويش به هلاكت ميفكنيد- بقره: 195» بهتر اين است كه همگى نزد امير المؤمنين رفته و با او مشورت كنيم و رأى و نظر او را بپذيريم.

پس همگى بعد از پذيرش اين نظر به خدمت امام على عليه السّلام رسيده و گفتند: اى امير المؤمنين چگونه حقّى را كه تو سزاوارتر به آن بودى رها كردى؟ زيرا ما خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه فرمود: «على با حقّ است و حقّ همراه على است، و او پيوسته با حقّ سير مى كند؛ به هر سويى كه ميل كند». ما مى خواستيم به مجلس ابو بكر رفته و او را از منبر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به پايين كشيم، ولى نزد شما آمديم تا ببينيم شما چه مى فرماييد.

(1) حضرت امير عليه السّلام فرمود: بخدا سوگند كه اگر اين كار را كرده بوديد راهى جز جنگ نداشتيد، حال اينكه شما در تعداد و جمعيت همچون نمك در غذا، و از نظر دوام مانند سرمه چشم هستيد، و قسم بخدا كه اگر چنين نموده بوديد ديگر آنان براى من جاى هيچ حرفى باقى نگذاشته و با شمشيرهاى برهنه و آماده جنگ نزد من آمده و مى گفتند: يا بيعت كن يا تن به مرگ بسپار! و ديگر من هيچ چاره اى جز تسليم و موافقت نداشتم.

و اين باز مى گردد به نصيحت پيامبر- پيش از وفات- به من كه: «اين امّت در آينده با تو حيله و غدر نموده و سفارش مرا در باره ات زير پا مى نهند، و اين را بدان كه تو نسبت به من چون هارونى نسبت به موسى، و پس از من؛ امّت هدايت شده در مثل مانند هارون

ص: 170

و شيعيان او، و امّت گمراه نيز همچون سامرى و اتباع او خواهند بود»، (1) عرض كردم: براى آن روز چه سفارشى به من داريد؟ فرمود: اگر يار و ياورى يافتى جهاد كن، و در غير اين صورت دست بردار و خون خود مريز تا در نهايت مظلومانه نزد من آيى. من نيز پس از وفات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله سرگرم غسل و تكفين شدم تا اينكه كار تمام شد، و در جريان اختلاف امّت بر خود عهد و پيمان بستم تا زمانى كه قرآن را جمع آورى نكردم بهيچ وجهى عباء بر دوش نگيرم و همين كردم، سپس دست فاطمه و حسن و حسين را گرفته به درب منازل اصحاب بدر و خوش سابقه برده و در باره حقّم آنان را قسم دادم و ايشان را دعوت به ياريم نمودم، ولى هيچ كس جوابم نداد مگر چهار نفر:

سلمان، و عمّار، و ابو ذرّ، و مقداد، و من با بقيّه خانواده ام نيز مراوده نمودم ولى آنان تنها مرا دعوت به سكوت نمودند، زيرا از كينه اين مردم نسبت به خدا و رسول و خانواده پيامبر اكرم با خبر بودند. پس راه اين است كه همگى نزد ابو بكر رفته و آنچه از من در باره فرمايش پيامبرتان شنيديد باز گوييد كه اين كار موجب تأكيد بيشتر حجّت، و قطع عذر رساتر، و آنان را هنگام ورود به پيامبر از آن حضرت دورتر مى سازد.

ص: 171

(1) پس آن گروه با شنيدن فرمايشات امير المؤمنين عليه السّلام به سوى مسجد رفته و اطراف منبر حلقه زدند، و آن روز جمعه بود، و وقتى ابو بكر به بالاى منبر رفت مهاجرين به انصار تعارف به آغاز سخن نمودند، ولى انصار گفتند: اولويّت با شماست، همچنان كه خداوند در اين آيه شما را مقدّم داشته كه: لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ- التّوبة: 117.

ابان از امام صادق عليه السّلام پرسيد: اى زاده رسول خدا! مردم اين آيه را اين گونه قراءت مى كنند: لَقَدْ تابَ اللَّهُ «عَلَى النَّبِيِّ» و المهاجرين و الأنصار. امام فرمود: واى بحالشان! [با اين قراءت] چه گناهى براى پيامبر بود كه خداوند توبه آن حضرت را بپذيرد؟! بلكه پذيرش توبه از جانب خداوند بوسيله پيامبر بر امّت بود.

و نقل شده كه آن گروه زمان وفات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله غايب بودند، و هنگامى سر رسيدند كه ابو بكر خليفه شده بود، و ايشان در آن روزگار از سرشناسان مسجد النّبىّ بودند.

(1) پس خالد بن سعيد برخاسته و ابتداء به سخن نموده و گفت: اى ابو بكر از خدا بترس،

ص: 172

تو خود مى دانى درست شود كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آن زمان كه بنى قريظه شكست خوردند، و ما همگى خدمت پيامبر بوديم، و على بن ابى طالب در آن جنگ بسيارى از شجاعان و دليران دشمن را به هلاكت رسانيد، و رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله در همان روز فرمود: (1) يا گروه مهاجر و انصار! من شما را سفارشى مى كنم كه بايد در حفظ آن مراقبت نماييد. آگاه باشيد كه على بن أبى طالب پس از من امير و خليفه بر شماست، و خداى متعال مرا به اين امر سفارش فرموده، و اين را بدانيد كه اگر اين وصيّتم را پشت گوش انداخته و در يارى و همراهيش كوتاهى نماييد، در احكام الهى دچار اختلاف و تشتّت شده و امور دينتان متزلزل و مختل خواهد گشت، و افراد بد و شرور بر شما حاكم خواهند شد، و اين را بدانيد كه پس از من تنها اهل بيت من وارث و جانشينان امر من مى باشند، و آنان به امور مردم از همه عارف ترند. خداوندا! هر كه از آنان اطاعت و پيروى نموده و سفارش مرا در باره اشان رعايت كردند با من محشور فرما، و او را از همنشينى من كه موجب درك نور آخرت است بهره مند ساز! خداوندا! هر كه آن حقوق را ضايع نمايد او را از بهشتى كه وسعتش همچون آسمانها و زمين است محروم نما! عمر بن خطّاب گفت: ساكت شو خالد! تو نه در خور مشورتى و نه صلاحيّت رأى و نظر دارى!

ص: 173

(1) خالد گفت: خودت ساكت شو! زيرا تو از زبان ديگرى سخن مى گويى، و بخدا سوگند كه قبيله قريش نيك مى داند كه تو ميانشان در حسب از همه پست تر، و در منصب پايين تر، و در قدر و منزلت كمتر، و از همه بى نام و نشان تر، و به خدا و رسولش بى نيازتر، و در ميدان كارزار ترسوترى، و در انفاق بخيلى، و ذاتا لئيمى، و در ميان قريش عارى از هر فخر و مباهاتى، و در روز جنگ هيچ نامى از تو نيست، و تو در اين قضيّه مصداق واقعى شيطانى «آنگاه كه به آدمى گفت: كافر شو، و چون كافر شد، گفت: من از تو بيزارم، من از خداى، پروردگار جهانيان، مى ترسيم. پس سرانجام آن دو اين شد كه هر دو جاودانه در آتش باشند، و اين است كيفر ستمكاران- حشر: 16- 17». با سخنان او عمر مجاب و مأيوس از رحمت الهى شده و عمرو بن سعيد بجاى خود نشست.

(2) سپس سلمان فارسى برخاسته و به زبان فارسى گفت: «كرديد و نكرديد»- و او پيشتر نيز از اين بيعت سرباز زده و بهمان جهت مورد ضرب و شتم واقع شده بود- اى ابو بكر هنگام پيشامدهاى مجهول به چه كسى تكيه خواهى كرد، و چون از جواب پرسشى درمانده شوى به كه پناه مى برى، و در تقدّم بر كسى كه از تو داناتر و به پيامبر نزديكتر، و به تأويل قرآن و سنّت پيامبر عالم تر است چه عذر و بهانه اى دارى؟! همو كه

ص: 174

پيامبر در زمان حيات خود او را مقدّم داشته، و پيش از رحلت به رعايت حقّ او توصيه فرموده بود، حال اينكه شما آن فرمايش را پشت گوش انداخته و سفارشش را ترك نموده و آن پيمان را نقض كرديد، و نيز دستور آن حضرت را در اطاعت از فرماندهى اسامة بن- زيد سرپيچى كرديد، و اين فرمايش پيامبر بخاطر اين بود كه از اين گونه اعمال جلوگيرى فرموده و تخلّف شما را از فرمانش روشن و ثابت نمايد، و زودا كه همه چيز بر تو روشن گردد، آن روز كه بار معاصى بر دوشت سنگينى نموده و روانه قبرت شوى، و هر آنچه مرتكب شده را با خود به زير خاك ببرى، پس بهتر است كه هر چه زودتر به راه حقّ بازگشته، و از خطاى بزرگى كه نموده اى به درگاه خداوند توبه نمايى، كه اين كار در روز تنهاييت در گور، روزى كه يارانت از تو دست مى كشند نجات بخش تر است، و با اينكه تو نيز مانند ما شنيده اى و همچون ما ديده اى، ولى با اين حال اين شنيده ها و ديده ها تو را از كارى كه مى كنى باز نداشت، امرى كه در قيام تو به آن هيچ فايده اى براى اسلام و مسلمين نياورد، از خدا بترس! از خدا بترس! و بفكر خود باش! كه هر آن كس ديگرى را [از كارى كه مى كند] ترساند؛ راه عذر را بر او بسته است، پس از آن اشخاصى مباش كه به خدا و حقّ پشت كرده و استكبار نمودند.

ص: 175

(1) (3) سپس ابو ذر- خدايش رحمت كناد- بپاخواسته و گفت: اى گروه قريش! شخص دورى را به خلافت نشانده و قرابت پيامبر را ترك نموديد، بخدا سوگند كه جماعتى از خلق عرب بخاطر همين كار از دين اسلام خارج شده و در اين دين دچار ترديد خواهند شد، و اگر خلافت را در اهل بيت پيامبرتان قرار داده بوديد هرگز نزاعى رخ نمى داد، بخدا قسم كه اين امر به مغلوب رسيد، و با اين كار ديگر هر كسى به خلافت طمع ورزيده و چشمهاى مردم متوجّه آن گشته، و براى رسيدن به آن خونهاى بسيارى ريخته خواهد شد.- [امام صادق عليه السّلام فرمود:] سخن ابو ذر صحيح بود و همان شد كه او پيش بينى مى كرد- سپس ابو ذر رضى اللَّه عنه ادامه داد: بى شك شما و مردم صالح مى دانند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خود فرمود: «خلافت پس از من از آن علىّ بن ابى طالب، و پس از او متعلّق به دو فرزند او حسن و حسين، سپس به فرزندان مطهّر نسل من مى رسد»، ولى شما فرمايش پيامبرتان را پشت سر انداخته و پيمانى كه با شما بسته بود به فراموشى سپرديد، و سر به دنياى فانى سپرده، و آخرت باقى را از ياد برديد، همان آخرتى كه طراوتش پايدار، و نعمتهايش پاينده، و اهلش بى اندوه، و ساكنانش مرگ ندارند، و شما به زندگى چند روزه حقير زايل شدنى دلبستگى پيدا كرده و بسنده نموديد. و مانند امّتهاى پيشين پس از رحلت پيامبرتان كافر شده و عهد و سفارش وى را فراموش نموده و گرفتار تغيير و تبديل و اختلاف شديد،

ص: 176

و البتّه بزودى نتيجه بد كارتان را ديده؛ و جزاى اعمال ناشايست خود را دريافت نمائيد، و خداوند بر هيچ بنده اى ستمكار نيست.

(1) (4) سپس مقداد بن اسود رضى اللَّه عنه برخاسته و گفت: اى أبو بكر از ستم و تجاوز دست بردار و از خدا بترس، و از اين كار توبه كرده و در خانه ات بنشين و بر خطا و ستم خود گريه نما، و كار خلافت را به صاحب اصلى آن- كه از تو به آن سزاوارتر است- واگذار، تو خود از بيعتى كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله براى علىّ از تو و ما و از ساير امّت گرفته باخبرى، تو را ملزم ساخت تا از اسامة بن زيد- كه از موالى او بود- اطاعت نموده و در زير پرچم او مانند ديگران به سوى مقصد حركت كنى، و با اين عمل آن رسول گرامى اشارت نمود كه امر خلافت هيچ نسبتى به تو ندارد، و نيز تو و همكارت ابن خطّاب را در غزوه ذات- السّلاسل به لشكر عمرو بن عاصى ملحق ساخت كه مركز نفاق و خلاف و عدوات بود، همو كه خداوند در قرآن در باره اش اين آيه را بر پيامبر نازل فرمود كه: «همانا دشمن تو همو بى نسل و دنباله است» إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ، و در اين شأن نزول هيچ اختلافى ميان أهل علم نيست، بنا بر اين عمرو بن عاص در آن جنگ رئيس و أمير همه شماها قرار داشته و شما نيز در تحت امر و رياست او واقع شديد. و اين او بود كه حراست و حفظ لشكر را به عهده شما واگذاشت. پس حراست لشكر؛ آنهم از جانب عمرو بن عاص كجا

ص: 177

و مرتبه خلافت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كجا؟! اى ابا بكر از خدا بترس، و اين جامه از تن بيرون نما، زيرا اين عمل به نفع دنيا و آخرت تو است، و فريب دنيا و وساوس جماعت قريش تو را به تباهى سوق ندهد، و اين را بدان كه بزودى زندگى دنيا سپرى گشته و مرجع و مصير تو به حضرت متعال است و همان جا تو را به سزاى اعمال و كارهايت برساند. و تو خود به يقين ميدانى كه علىّ بن أبى طالب شايسته تر به خلافت پس از پيامبر است، پس كار را به او واگذار، كه اين عمل به حفظ شرافت و احترامت نزديكتر، و در سبكى دوشت از بار گناه شايسته تر است! بخدا سوگند كه در خيرخواهى و نصيحت تو كوتاهى نكردم، پس آن را بپذير كه همه كارها به سوى خداوند بازگردانده مى شود.

(1) (5) بعد از او بريده اسلمى از جاى برخاسته و گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! اين چه ضرر و صدمه اى است كه از باطل به حقّ رسيده! اى أبو بكر آيا گذشته را فراموش نموده يا خود را به نسيان زده اى؟! يا خواهش نفس تو وسيله خدعه و فريبت شده، و امور باطله را در خاطرت جلوه گر ساخته است؟!. آيا يادت نمى آيد كه رسول خدا در زمان حياتش ما را فرمود: علىّ بن ابى طالب را به لقب أمير المؤمنين بخوانيد؟ و نيز اين فرمايش آن حضرت در موارد بسيار كه: «علىّ؛ أمير- المؤمنين و قاتل ناكثين و مشركين و قاسطين و مارقين است»؟. پس از خدا بترس و به داد خود برس پيش از آنكه اين

ص: 178

فرصت از تو فوت شود، و خود را از معرض هلاكت و ضلالت رها ساز، و كار خلافت را به أهل آن واگذار، و در غصب حقوق ديگران پافشارى مكن، و حال كه توان دارى از اين راه بازگرد، و اين را بدان كه من خالصانه تو را نصيحت نموده و به راه سعادت و نجات راهنمايى كردم، پس هرگز پشتيبان مجرمان و بدكاران مباش.

(1) (6) سپس عمّار بن ياسر برخاسته و گفت: اى معشر قريش و اى جماعت مسلمان! اگر نمى دانيد پس بدانيد كه أهل بيت پيامبرتان به كار خلافت سزاوارتر و به ارث او شايسته تر و به امور دين شما از همه مقدّم تر مى باشند، و آنان امين و حافظ حقوق أهل ايمان و خيرخواه مؤمنين هستند. پس او (أبو بكر) را امر كنيد كه حقّ را به أهل آن واگذارد پيش از آنكه اجتماع شما پريشان و مضطرب شده و تفرّق و اختلاف در ميانتان پديدار گشته و كارهاى زندگيتان رو به سستى و ضعف گرايد، و ميانتان فتنه و آشوب عظيم شده، و با هم نسازيد و اختلاف كنيد، و دشمنان در شما به طمع افتند (دست تعدّى گشوده و نه تو و نه هيچ كس را بر مسند خلافت نگذارند)، شما نيك مى دانيد كه بنى هاشم به امر خلافت از همه شما سزاوارترند، و خصوصا علىّ كه از همه به پيامبر نزديكتر، و همو ولى و سرپرست شما به عهد خدا و رسول است، و تفاوت مقام او با شما روشن است، و شما به حقيقت آن مكرّرا رسيده ايد، مانند: بستن و سدّ تمام دربهاى منازل أصحاب به مسجد بود كه تنها درب علىّ از اين دستور مستثنى شد، و نيز موضوع تزويج دخت گرامى پيامبر فاطمه بود

ص: 179

كه جز علىّ همه خواستگاران را جواب فرمود، و نيز اين فرمايش رسول خدا كه: «من شهر علم و دانشم و علىّ باب و در آن است، پس هر كس كه خواهان علم و حكمت من است بايد كه از دروازه آن شهر كه علىّ است درآيد»، و اين را بدانيد كه همه شما در هنگام مواجهه با مشكلات احكام دين نيازمند مراجعه به او هستيد، ولى او هيچ گونه نياز و احتياجى به شما ندارد. و سابقه درخشان و نيك آن حضرت نيز نزد همه شما روشن و معلوم است و كسى را چنين مقامى نيست. پس براى چه از وى دست كشيده و به سوى ديگران تمايل و توجّه نموده، حقّ او را غصب كرديد و حيات بى بقاى دنيا را بر نعيم باقى و دائم آخرت اختيار كرديد، «ستمكاران را بد بدلى [به جاى خداوند] است- كهف: 50»، پس آنچه را كه خداوند براى وى قرار داده به او بدهيد، و مبادا از او پشت كرده و بر گرديد، و به پاشنه هاى خويش (كنايه از بازگشت به دوران جاهليّت يعنى پيش از اسلام) بر مگرديد كه زيانكار مى گرديد!!.

(1) (7) پس از او ابىّ بن كعب برخاسته و گفت: اى أبو بكر! حقّى را كه خداوند براى غير تو قرار داده انكار مكن، و پيش از ديگران با فرمايش و وصيّت رسول خدا در باره وصىّ و برگزيده او مخالفت منما و اعراض مكن، و حقّ را به أهل آن باز گردان تا سالم بمانى، و در گمراهى و ضلالت خود پافشارى مكن تا پشيمان گردى، و سريعا از كرده خود توبه نما تا بار گناهت سبك گردد، و خود را به اين امرى كه خدا برايت قرار نداده مخصوص مگردان

ص: 180

كه گرفتار عقاب عمل خود گردى، و اين را بدان كه بزودى از اين حالى كه دارى جدا گشته و به سوى پروردگارت خواهى شتافت، و از آنچه كرده اى بازپرسى خواهى شد! و خداوند بر هيچ بنده اى ستمكار نيست.

(1) (8) سپس خزيمة بن ثابت- معروف به ذو الشّهادتين- گفت: اى مردم! آيا شما مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شهادت و گواهى مرا بجاى دو نفر از أهل ايمان قبول مى نمود؟

گفتند: آرى. گفت: پس بدانيد كه من شهادت مى دهم كه خود از زبان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «أهل بيت من ميان حقّ و باطل را جدا مى سازند، و آنان ائمّه و پيشواى شمايند كه بايد به ايشان اقتدا شود»، آنچه واجب و لازم بود گفتم، و بر پيام بر جز ابلاغ و رساندن آشكار پيام نيست.

(2) (9) سپس أبو الهيثم بن تيّهان بپاخواسته و گفت: اى أبو بكر و من نيز شهادت مى دهم كه پيامبرمان محمّد صلّى اللَّه عليه و آله چون علىّ را در غدير خمّ به مردم معرّفى فرمود؛ گروهى از انصار گفتند: منظور پيامبر از اين كار فقط براى خلافت بوده و برخى ديگر گفتند: منظور پيامبر اين بوده كه پس از وى علىّ عهده دار موالى (بردگان آزادشده) او باشد، و در اين باب بحث بالا گرفت، تا اينكه ما مردانى از خودمان را نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرستاديم تا منظور ايشان را بپرسد، پس فرمود: به ايشان بگوييد: «علىّ سرپرست همه أهل ايمان پس از من است،

ص: 181

و او خيرخواه ترين مردم براى امّت من است»، اين بود تمام آنچه من شاهد و گواه آن بودم، پس هر كه مى خواهد ايمان بياورد و هر كه خواهد انكار نمايد، همانا روز جدايى- يا داورى- وعده گاه است!! (1) (10) سپس سهل بن حنيف رضى اللَّه عنه پس از حمد و ثناى خداوند و صلوات بر محمّد و آلش گفت: اى معشر قريش گواه باشيد كه من شهادت مى دهم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را در اين مسجد ديدم كه دست علىّ را گرفته و چون به نزديك أصحاب رسيد فرمود: اى مردم، اين علىّ؛ پس از من امام و پيشواى شما است، و در حيات و مرگ وصىّ و جانشين من است، و پس از مرگ؛ اداكننده بدهكاريهاى من؛ و برآورنده وعده هايم مى باشد، و همو است نخستين فرد كه در كنار حوض با من مصافحه خواهد كرد، پس خوشا بحال كسى كه او را پيروى نموده و ياريش كند، و واى بر كسى كه از او تخلّف نموده و وى را تنها گذارد.

(2) (11) و همراه او برادرش عثمان بن حنيف بپا خاسته و گفت: «از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيديم كه مى فرمود: أهل بيت من ستارگان أهل زمينند، پس بر ايشان سبقت مجوئيد و آنان را مقدّم بداريد، و پس من تنها ايشان اولياى شمايند، در اين لحظه مردى بپا خاسته گفت: اى رسول خدا، أهل بيت شما كيانند، فرمود: أهل بيت من؛ علىّ و پاكان از فرزندان اويند» و با اين كلام؛ آن حضرت همه چيز را روشن نمود

ص: 182

پس اى أبو بكر تو أوّل كافر به اين كلام مباش، «به خداى و پيامبر خيانت مكنيد و در امانتهاى خود خيانت مورزيد در حالى كه مى دانيد [خيانت مى كنيد].

(1) (12) سپس أبو أيّوب انصارى برخاسته و گفت: اى بندگان خدا، در رعايت حقّ اهل بيت پيامبرتان از غضب خداوند بپرهيزيد، و حقّى را كه خداوند بر ايشان قرار داده بخودشان واگذاريد، شما نيز همچون ديگر برادرهايمان همه آن سخنان كه ديگران از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مجالس متعدّد و مكانهاى مختلف استماع نمودند شنيديد، و نيز بارها شنيده ايد كه آن حضرت مى فرمود: «اهل بيت من پيشوا و امامان شما پس از من مى باشند» و نيز ضمن اشاره به علىّ بن ابى طالب مى فرمود: «اين فرد امير نيكوكاران و قاتل كافران است، هر كه تنهايش گذارد مخذول است، و آنكه ياريش نمايد منصور مى باشد»، بنا بر اين از اين ظلمى كه بدو روا داشته ايد به درگاه خداوند توبه نماييد كه همو بسيار توبه پذير و رحيم است، و از او پشت نكرده و بر نگرديد و اعراض مكنيد.

حضرت امام صادق عليه السّلام فرمود: [از شنيدن اين گواهى و شهادات] أبو بكر بسيار مضطرّ و متحيّر گرديد و مجاب شده و گفت: من والى شما شدم در صورتى كه از شما برتر و بهتر نيستم! مرا رها كنيد! مرا رها كنيد!! عمر به او گفت: اى عاجز از كلام از منبر بزير آى! تو وقتى در برابر سخنان قرشيان تاب نمى آورى

ص: 183

چگونه خود را بر اين مقام برقرار نمودى؟! بخدا سوگند قصد داشتم تو را از اين مقام خلع نموده و سالم مولا ابى حذيفه را بجايت نصب نمايم!! (1) سپس أبو بكر از منبر بزير آمده و همراه عمر به سمت منزل رفته و تا سه روز هيچ كس به مسجد النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله نيامد. چون روز چهارم شد ابتدا خالد بن وليد با هزار تن به خانه او شتافته و گفت: اين چه جلوس و نشستنى است! بخدا سوگند، بنى هاشم در باره خلافت به طمع افتاده اند! و در پى او سالم مولا حذيفه با هزار نفر و سپس معاذ بن جبل با هزار نفر آمدند تا كم كم تعدادشان به چهار هزار نفر رسيد، و همه به سركردگى عمر با شمشيرهاى برهنه بسوى مسجد النّبىّ حركت كرده تا بدان جا رسيدند، عمر رو به طرفداران علىّ عليه السّلام كرده و گفت: اى ياران علىّ، بخدا سوگند اگر يكى از شما مانند روز گذشته از جاى برخاسته و سخنى بگويد سخت مجازاتش مى كنيم. (او را مى كشيم) پس خالد بن سعيد بن عاص برخاسته و گفت: اى پسر صُهاك حبشيّه، آيا به شمشيرهاى خودمان تهديدمان مى كنيد يا به جمعيت خود ما را مى ترسانيد؟ بخدا سوگند شمشيرهاى ما از شما تيزتر، و تعدادمان از شما انبوهتر، و هر چند كمتر باشيم ولى حجّت خدا در ميان ما است، بخدا اگر اطاعت خدا و رسول و امامم را واجب نمى شمردم، الحال

ص: 184

شمشير از غلاف كشيده و در راه خدا با شما تا آنجا به جهاد مى پرداختم كه امتحان عذر خود را ظاهر مى كردم.

(1) امير المؤمنين عليه السّلام به او گفت: اى خالد بنشين، كه خداوند بر مقام تو واقف بود و تلاش تو در نزد آن حضرت مشكور و مورد تقدير است! او نيز نشست و متعاقب او سلمان فارسى رضى اللَّه عنه برخاسته گفت: اللَّه اكبر! اللَّه اكبر! بخدا سوگند كه من با همين دو گوشم از زبان مبارك رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم- و در صورت خلاف دو گوشم كر باد- كه مى فرمود:

«روزى بيايد كه برادر و پسر عموى من علىّ با جمعى از يارانش در مسجد بنشينند، كه ناگاه تعدادى از سگان اهل دوزخ بر آنان يورش آورده و قصد جان او و يارانش را كنند»، من هيچ شكّ ندارم شما همانهاييد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود!! در اينجا عمر خواست به او حمله كند كه حضرت علىّ عليه السّلام او را از لباس گرفته و بر زمين زد، سپس گفت: اى پسر صُهاك حبشيّه، اگر تقدير الهى و عهد رسول او با من نبود همين الآن بتو مى فهماندم كه كدام يك از ما دو نفر ضعيف تر و بى ياورتر است.

سپس حضرت امير عليه السّلام روى به يارانش نموده و فرمود: به خانه هايتان باز گرديد، خدا رحمتتان كند، كه بخدا سوگند هرگز به اين مسجد داخل نشدم مگر به همان شيوه كه دو برادر من موسى و هارون داخل آن شهر شدند در حالى كه اصحاب آن دو بزرگوار گفتند:

ص: 185

«تو با خدايت برويد و بجنگيد و ما همين جا نشسته منتظريم- مائده: 24». سپس فرمود:

بخدا سوگند به مسجد جز براى نماز، يا زيارت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله، يا حلّ مسائل قضائى، داخل نخواهم شد، زيرا بر حجّتى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آن را بپاى داشته جايز نيست كه مردم را در حيرت وانهد.

(1) و از عبد اللَّه بن عبد الرّحمن نقل شده كه گفت: سپس عمر [پس از ماجراى سقيفه] با عزمى عزم در تمام كوچه و محلّات مدينه به راه افتاده و ندا مى كرد: اهالى مدينه! آگاه باشيد كه با أبو بكر بيعت شده، پس هر چه زودتر براى بيعت با او بسويش آئيد!. پس مردم از هر سوى آمده و بيعت نمودند، در اين وقت عمر تمام افرادى كه در خانه هاشان مخفى شده بودند را به مسجد احضار نموده و وادار به بيعت مى كرد، تا اينكه چند روزى از اين جريان گذشت با گروه زيادى به درب منزل علىّ عليه السّلام رفته و او را اجبار به خروج از منزل نمود، ولى آن حضرت خوددارى فرمود. در اين وقت عمر هيزم و آتش طلبيده و گفت:

قسم به آنكه جان عمر در دست اوست يا خارج مى شود يا خانه را با هر چه در آنست به آتش كشم!. يكى از حاضرين به او گفت: در آن خانه دخت گرامى پيامبر حضرت فاطمه و فرزندان پيامبر حسن و حسين و آثار رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى باشد! و بيشتر مردم اين كار را ناپسند و مكروه داشتند.

ص: 186

عمر چون انكار مردم را نسبت بكار خود دريافت، گفت: شما را چه شده، منظور من ترساندن بوده نه عمل كردن به آن. و علىّ بن ابى طالب فردى را نزد ايشان فرستاد كه من سوگند خورده و عهد نموده ام تا اتمام جمع آورى قرآن عبا بر دوش نينداخته و از خانه بيرون نيايم، همان قرآنى كه شما آن را ترك نموده و فريب دنيا و بازيهايش را خورديد.

(1) سپس حضرت فاطمه عليها السّلام به پشت درب آمده و فرمود: در تمام عمر خود هيچ قومى را نمى شناسم كه بى وفاتر و بى عاطفه تر از شماها باشند، جنازه رسول خدا را نزد ما گذاشته و سرگرم كار خود و بدست آوردن خلافت شديد، نه مشورتى با ما نموديد و نه كمترين حقّى براى ما قائل شديد، گويا شما هيچ اطّلاعى از فرمايش پيامبر در روز غدير خم نداشتيد، بخدا سوگند در همان روز آنچنان امر ولايت را محكم ساخت كه جاى هر طمع و اميدى براى شما باقى نگذاشت، ولى شما آن را رعايت نكرده و هر رابطه اى را با پيامبرتان قطع نموديد، البتّه خداوند متعال ميان ما و شما حاكم خواهد فرمود.

(2) 38- و در روايت سليم بن قيس هلالى از سلمان فارسىّ رضى اللَّه عنه آمده است كه گفت:

به خدمت حضرت علىّ عليه السّلام رسيدم، و آن حضرت سرگرم غسل دادن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بود- زيرا رسول خدا وصيّت فرموده بود كه او را جز علىّ بن ابى طالب كسى غسل ندهد-،

ص: 187

و خود خبر داده بود كه هنگام غسل او جسد مبارك به هر سمتى كه بخواهد خود بر مى گردد و علىّ پرسيده بود كه هنگام غسل چه كسى مرا كمك مى كند؟ و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده بود: جبرئيل [تو را يارى خواهد كرد].

چون از كار غسل و تكفين فارغ شد، من و أبو ذرّ و مقداد و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام را داخل نموده و ما وارد شديم، در آنجا حضرت امير جلو ايستاده و ما در پشت آن حضرت بر رسول خدا نماز خوانديم، و عائشه در گوشه اطاق نشسته و هيچ توجّهى بما نداشت گويا جبرئيل ديدگانش را پوشانده بود، سپس هر بار ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار (بيست نفر بيست نفر) را داخل خانه مى نمود، آنان نيز نماز خوانده و خارج مى شدند، و به همين ترتيب همه جماعت مهاجر و انصار بر جنازه مطهّر نماز خواندند.

سلمان گويد: هنگام غسل جريان سقيفه را به گوش او رساندم و اينكه الحال أبو بكر بر منبر رسول خدا نشسته و مردم با او بيعت مى نمايند.

حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: اى سلمان، آيا دانستى اوّلين نفر كه در منبر پيامبر با أبو بكر بيعت نمود كه بود؟ گفتم: نه، جز آنكه در سقيفه بنى ساعده أوّل كسى كه با أبو بكر بيعت نمود

ص: 188

بشير بن سعد و پس از او به ترتيب: أبو عبيده جرّاح، عمر بن خطّاب، سالم مولاى ابى حذيفه [و معاذ بن جبل].

فرمود: منظور من اين نبود، آيا متوجّه شدى وقتى أبو بكر به منبر رفت اولين نفرى كه با او بيعت كرد چه كسى بود؟ گفتم: نه نفهميدم، ولى به خاطر دارم كه او پيرمردى عصا بدست بود كه در پيشانى اثر سجده داشت و در حالى كه لباسهاى خود را جمع كرده بود از منبر بالا رفته و به حالت گريه گفت: خدا را شكر كه مرا زنده نگه داشت تا اينكه تو را در اين مكان ديدم، دست خود را بگشا تا با تو بيعت كنم، و با او بيعت نموده و از منبر پائين آمد و از مسجد خارج شد.

(1) حضرت امير به من فرمود: اى سلمان نفهميدى او كه بود؟ گفتم: نه؛ ولى از لحن كلامش ناراحت شدم گويا از مرگ پيامبر خوشحال بود.

امام علىّ عليه السّلام فرمود: او ابليس ملعون بود، پيامبر به من گفته بود كه در روز غدير خمّ كه مرا به دستور خداوند به مقام خلافت نصب و تعيين فرموده، و در باره ام آنچه لازم بود به مردم گفت، و تبليغ آن را از همه خواست، ابليس و يارانش در آنجا حاضر بوده به هم گفتند: اين امّت پيوسته مورد هدايتند و از هر گمراهى محفوظند، و به همين جهت هيچ

ص: 189

راه نفوذى بديشان نخواهيم داشت، چرا كه امام و پناه پس از پيامبرشان را يافته اند.

ابليس با شنيدن اين سخنان سخت متأثّر و اندوهناك شد و رفت. و حبيبم به من گفته بود پس از وفاتم مردم در سقيفه بنى ساعده پس از مخاصمه و مذاكره با أبو بكر بيعت نموده سپس به سمت مسجد آمده و أوّل كسى كه بر منبر با او بيعت كند ابليس لعين است كه؛ بصورت پيرمردى عصا بدست و شادان چنين و چنان گويد. سپس شيطان با ساير يارانش گرد آمده و پس از شادى بسيار روى به آنها نموده و گويد: فكر مى كرديد ديگر ما را به اين جمعيّت راهى نيست، مرا چگونه ديديد، آرى نفوذ من بديشان از همان جا آغاز شد كه فرمان خدا و رسول را زير پا گذاشتند.

(1) سلمان گفت: چون شب شد حضرت امير حضرت صدّيقه كبرى را بر مركبى سوار نموده و همراه حسن و حسين به خانه هاى اهل بدر از مهاجر و انصار رفته و ضمن يادآورى حقّ خود در خلافت؛ ايشان را به يارى خود خواند، ولى تنها چهل و چهار نفر جواب مثبت دادند، و به آنان دستور داد كه صبح زود در حالى كه سلاح بر كمر بسته و سرهاشان را تراشيده اند تا دم مرگ با او بيعت كنند، ولى جز چهار نفر بر سر قرار نيامدند.

ص: 190

(1) به سلمان گفتم: آن چهار نفر كه بودند؟ گفت: من و أبو ذرّ و مقداد و زبير بن عوّام.

ولى حضرت امير نااميد نشده و شب دوم نيز آنان را به خدا قسم داد، و باز آن قوم صبح فردا قرار گذاشتند، ولى هيچ كدام جز ما وفا نكرد، و به همين ترتيب در شب سوم و صبح سوم!! چون آن حضرت غدر و بى وفايى آن قوم را ديد، در خانه نشسته و سرگرم جمع قرآن شد، و از خانه اش بيرون نيامد تا همه قرآن را جمع نمود، و آن را بر اساس نزول و ناسخ و منسوخ مرتّب نمود، در اين حال أبو بكر دنبال او فرستاد كه از منزل خارج شده و بيعت كن، و آن حضرت فرمود: من مشغول جمع قرآن مى باشم و با خود عهد كرده ام تا پايان جمع آورى قرآن جز براى نماز سرگرم هيچ كارى نشوم.

بارى آن حضرت تمام قرآن را در پارچه اى جمع نموده ممهور نمود. سپس سمت مسجد رفته و به جمع حاضر و أبو بكر با صدايى بلند فرمود: اى مردم، من از زمان فوت پيامبر پيوسته سرگرم دفن و كفن او، سپس مشغول جمع قرآن بودم تا اينكه تمام آن را در اين پارچه گرد آوردم، و اين را بدانيد كه همه آنچه خداوند بر رسول خود نازل فرمود در اين قرآن جمع نمودم، و تمام آيات آن را رسول خدا بر من قرائت نموده و تأويلش را بمن آموخته است.

گفتند: ما به آن هيچ نيازى نداريم، و نظير آن نزد ما موجود است.

ص: 191

(1) سپس ولىّ خدا به خانه خود مراجعت نموده و اين آيه را تلاوت مى كرد: فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ!! در اينجا عمر به أبو بكر گفت: به دنبال علىّ بفرست تا بيعت كند، زيرا تا او بيعت نكند هيچ اعتبارى به كار ما نيست، و در صورت بيعت از شرّ او ايمن خواهيم بود، او نيز فرستاده اى را روانه خانه آن حضرت ساخت كه دعوت خليفه پيامبر را اجابت كرده و نزد من حاضر شو.

امام متّقين فرمود: چه زود سخن و فرمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را فراموش ساختيد! او و اطرافيانش بخوبى مى دانند كه خدا و رسول كسى را جز من خليفه قرار ندادند! فرستاده تمام سخنان علىّ را به گوش ايشان رسانيد، و براى بار دوم [به فرمان عمر] مأمور شد كه به آن حضرت بگويد: دعوت امير المؤمنين أبو بكر را اجابت كن. او نيز خبر را رسانيد.

حضرت امير عليه السّلام فرمود: سبحان اللَّه! بخدا قسم كه زمان زيادى از فوت پيامبر نگذشته و هنوز اين كلام رسول خدا در اذهان باقى است، و خود أبو بكر نيك مى داند كه لقب «امير المؤمنين» مخصوص من است، و رسول خدا وى را با شش نفر ديگر امر فرمود كه مرا به اين عنوان خطاب كنند. و او با رفيقش عمر چون منظور پيامبر را دريافتند گفتند:

آيا اين دستور از جانب خدا و رسول او است؟ و فرمود: «آرى، اين حقّى از جانب خدا و رسول است كه او: امير المؤمنين، و سرور مسلمانان، و پرچمدار پيشانى سفيدان از وضو است،

ص: 192

خداوند علىّ را به روز قيامت بر صراط مى نشاند كه دوستانش را به بهشت داخل و دشمنانش را روانه دوزخ سازد».

(1) با شنيدن اين سخنان آن فرستاده به سوى أبو بكر بازگشته و او را از تمام مطالب آگاه ساخت، و آن روز از وى دست كشيدند. چون شب شد وى فاطمه را بر مركبى سوار نموده و تمام آنان را به يارى طلبيد، و جز همان چهار نفرى كه قبلا گفتم هيچ يك به يارى آن حضرت نشتافت، و تنها ما بوديم كه سرهامان را تراشيده و آماده جانفشانى و يارى آن حضرت شديم.

و چون آن حضرت وضعيّت را در عدم يارى، و طرفدارى و فرمانبرى و بزرگداشت مردم نسبت به أبو بكر مشاهده فرمود، [صبورانه] در خانه اش نشست.

عمر به أبو بكر گفت: چرا كسى را نمى فرستى تا علىّ را وادار به بيعت كنى؟ زيرا جز او و همان چهار نفر همه بيعت كرده اند!. و أبو بكر نسبت به عمر نرمتر و ملايمتر و ملاحظه كارتر بود، و عمر تند و خشن و ستمكارتر بود. أبو بكر گفت: چه كسى را براى اين كار بفرستم؟

عمر گفت: قنفذ را به سويش بفرست!- و او برده اى از آزادشدگان فتح مكّه بود كه روحيه اى تند و خشن و ستمكار داشت و از افراد سرسخت قبيله بنى تيم بود-،

ص: 193

(1) پس او را همراه گروهى پى اين كار فرستاد، او به در خانه علىّ عليه السّلام حاضر شد و اذن دخول خواست، ولى جواب ردّ شنيد، آنان نيز اين موضوع را در مسجد به اطّلاع أبو بكر و عمر و جمع حاضر رساندند، عمر گفت: برويد آنجا؛ خواه اجازه دهد و خواه ندهد بدون اجازه وارد شويد!!. آن جماعت نيز رهسپار بيت ولىّ خدا شده و اذن خواستند، در اين هنگام حضرت صدّيقه كبرى فرمود: ورود به خانه ام بر شما حرام و ممنوع باد! با شنيدن اين كلام همراهان قنفذ باز گشته نزد عمر رسيده و گفتند: فاطمه ورود بى اجازه به منزلش را بر ما ممنوع و حرام نمود! با شنيدن اين كلام عمر به خشم آمده و گفت: ما را با زنها چه كار؟! سپس به گروهى از اطرافيانش دستور داد تا مقدارى هيزم برداشته و با او همراه شوند، تا در اطراف منزل علىّ عليه السّلام قرار دهند، و اين در حالى بود كه ولىّ خدا به همراه همسر و فرزندانش در خانه بود! سپس عمر با صدايى بلند خطاب به حضرت امير گفت:

بخدا سوگند يا خارج شده و با خليفه پيامبر بيعت مى كنى، و يا خانه ات را آتش مى زنم!.

سپس بازگشته و نزد أبو بكر نشست، در حالى كه مى ترسيد نكند علىّ با شمشير از منزل خارج شود، زيرا با سختى و شدّت او نيك آشنا بود. سپس به قنفذ دستور داد كه اگر خارج نشد بى اجازه او داخل شده و در صورت ممانعت خانه را به آتش بكشيد.

قنفذ براه افتاده و با همراهانش بى اجازه به خانه ولىّ خدا يورش بردند، آن حضرت

ص: 194

خواست شمشير كشد ولى مانعش شدند، و شمشيرى از آنان گرفت تا دفاع كند ولى جمعيت او را محاصره كرده و شمشيرش را ستاندند، و از اطراف آن حضرت را محاصره نموده و ريسمانى سياه بر گردن مباركش انداختند، با مشاهده اين وضع دردانه رسول خدا بى تاب شده و خواست كه ميان همسر و پسر عمويش و آنان حائل شده و مانع شود، كه قنفذ ملعون تازيانه اش را به تندى بر بازوى مبارك صدّيقه طاهره فرود آورد!! اثر اين ضربه تا دم وفات در بازوى آن حضرت همچون دمبل باقى بود. در اين حال أبو بكر به قنفذ پيغام فرستاد كه علىّ را نزد من بياور، و اگر فاطمه ممانعت كرد او را بزنيد و از نزد علىّ دورش سازيد، با اين پيغام كار بالا گرفت و قنفذ با شدّت عمل بالاترى وارد صحنه شد و در نهايت قساوت و شدّت دخت گرامى پيامبر را ميان فشار درب و ديوار قرار داده و شدّت اين كار بحدّى بود كه پهلوى آن بانو شكست و بچّه داخل شكم سقط شد!! در اثر اين عمل ددمنشانه آن بانوى گرامى تا آخر عمر پيوسته زمين گير و بسترى شد تا اينكه به همين دليل مظلومانه به شهادت رسيد، صلوات اللَّه عليها.

(1) سپس آن حضرت را به مسجد كشيدند تا اينكه نزد أبو بكر رسيدند، در آن جمع عمر با شمشير بالاى سر أبو بكر ايستاده بود و همراه او خالد بن وليد و أبو عبيده جرّاح و سالم و مغيرة بن شعبه و اسيد بن حسين و بشير بن سعد و الباقى آن مجمع در اطراف أبو بكر مسلّح شده نشسته بودند. حضرت علىّ عليه السّلام در حالى وارد مسجد شد كه مى فرمود: بخدا سوگند اگر شمشيرم در دستانم مى بود خود درمى يافتيد كه هرگز بمن غالب نمى شديد،

ص: 195

و بخدا سوگند كه من خود را در باب تلاش و كوشش در اتمام حجّت هيچ ملامت و سرزنشى نخواهم كرد زيرا در آن كوتاهى نكردم، اگر فقط چهل مرد با من همراهى و يارى مى نمودند مسلّما اين جماعت و گروهتان را بهم مى زدم، پس لعنت خدا بر آن گروهى كه با من بيعت نمود سپس مرا وانهاده و تنها گذاشت.

(1) عمر با لحنى بسيار تند به آن حضرت گفت: بيعت كن! فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ گفت: اگر بيعت نكنى تو را با خوارى و ذلّت خواهيم كشت. فرمود: با اين كار بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته ايد. أبو بكر گفت: بنده خدا درست است، ولى برادر رسول خدا را قبول نداريم. فرمود: آيا شما منكر پيمان برادرى ميان من و رسول خدا مى باشيد؟- و اين كلام را سه بار تكرار فرمود- سپس رو به آن مجمع نموده و فرمود: اى گروه مهاجر و انصار! شما را به خدا قسم، مگر نشنيديد كه در روز غدير خمّ چنين و چنان گفت؟ و در غزوه تبوك چه گفت؟- آن ولىّ خدا از گفتن هيچ كلامى كه پيامبر در شأن او در حضور امّت گفته بود دريغ نكرده و همه را تذكّر داد- و در پايان هر كدام همه تأييد كرده و مى گفتند: آرى بخدا درست است.

أبو بكر احساس خطر كرد كه نكند تمام مردم ياريش نموده و از او دفاع كنند، بهمين خاطر شتابان گفت: آنچه گفتى همه ما با گوشهايمان شنيده و در دل ضبط نموده ايم، ولى خود شنيدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از تمام اينها فرمود: ما اهل بيت را خداوند برگزيد

ص: 196

و كرامت بخشيد و براى ما آخرت را بر دنيا برگزيد، و خداوند براى ما نخواست كه نبوّت و خلافت را جمع نمايد.

(1) حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: آيا جز تو فرد ديگرى از اصحاب اين كلام را شنيده؟

عمر گفت: خليفه رسول خدا راست گفت، ما نيز اين سخن را از آن حضرت شنيديم، و در پى او أبو عبيده و سالم مولا حذيفه و معاذ بن جبل نيز سخن أبو بكر را تصديق نمودند.

حضرت امير عليه السّلام فرمود: براستى همه شما به آن صحيفه ملعونه اى كه در خانه كعبه منعقد كرده و هم عهد شديد، كه پس از رحلت پيامبر خلافت را از ما خانواده دور كنيد.

أبو بكر گفت: از كجا اين خبر بتو رسيده؟ آيا ما بتو گفتيم؟ حضرت خطاب به يارانش فرمود: اى زبير و اى سلمان و تو اى مقداد همه شما را به خدا و حقيقت اسلام قسم مى دهم آيا شما نشنيديد كه رسول خدا اين مطلب را بمن تذكّر داد كه فلانى و فلانى- تا اينكه تمام آن پنج تن را نام برد- ميان خود نامه اى نوشته و تعهّد نموده اند كه پس از من با خلافت علىّ مخالفت كنند؟! همگى آن سه نفر گفتند: بخدا آرى، همه اين مطالب را ما نيز شنيديم. و شخص شما پس از شنيدن اين سخن رسول خدا عرض نمودى: پدر و مادرم به فدايت اى پيامبر خدا،

ص: 197

اگر اين واقعه رخ داد من چه كنم؟ و پيامبر فرمود: اگر بر آنان يار و ياورى يافتى كه با آنان جهاد نموده و ستيزه كن، و در غير اين صورت بيعت كرده و صبر كن، و خون خود را حفظ كن. حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: بخدا سوگند اگر همان چهل نفرى كه با من بيعت نمودند نقض عهد نكرده بودند در راه خدا و براى رضاى او بخوبى با شما جهاد مى كردم، و بخدا سوگند كه هيچ يك از نسل شما نمى توانست تا روز قيامت به خلافت دست يابد.

(1) سپس پيش از بيعت رو به قبر رسول خدا نموده و فرياد بر آورد كه: «ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ»!!.

سپس آنان دست آن حضرت را گرفته روى دست ابى بكر گذاشتند در حالى كه دست خود را مى كشيد، و گفتند: بيعت كرد، بيعت كرد، و اين صدا در مسجد پيچيد كه بيعت كرد! أبو الحسن بيعت كرد!! سپس به زبير گفتند: حال بيعت كن! ولى او خوددارى كرد، كه ناگاه عمر و خالد و مغيره با تعدادى ديگر به او يورش برده و شمشير را از دستش گرفته و به زمين زده و شكستند. زبير به عمر كه روى سينه اش نشسته بود گفت: اى پسر صُهاك حبشيّه! اگر شمشيرم در دستم بود از من مى گريختى. سپس زبير نيز بيعت كرد.

ص: 198

(1) سلمان گويد: سپس مرا گرفته و پا و گردنم را همچون كالا درهم پيچيده و محكم بستند گويى تمام اعضايم را درهم شكستند، و از سر اجبار؛ من نيز بيعت نمودم، سپس أبو ذرّ و مقداد نيز از سر اجبار بيعت نمودند، و جز علىّ و ما چهار نفر هيچ يك از امّت از سر اجبار بيعت نكرد.

در بين ما زبير از همه تندتر سخن مى گفت، پس از بيعت رو به عمر كرده و گفت:

اى پسر صُهاك اگر اين آزادشده گان ياريت نكرده بودند و شمشير بدستم بود هرگز بر من غالب نشده بودى، زيرا من از ترس و اضطراب تو باخبرم، و امروز اطراف خود جمعيتى را مى بينى و با تكيه بر قدرت آنان حمله مى كنى.

و كلام ميان آن دو بسختى بالا گرفت به سخنان زشت مبدّل گشت تا آنجا كه أبو بكر ميان آن دو را سازش داده و هر كدام دست از ديگرى برداشت.

(2) سليم بن قيس راوى خبر گويد: من به سلمان گفتم: آيا تو بى هيچ كلامى با أبو بكر بيعت نمودى؟ گفت: من پس از بيعت گفتم: پيوسته دنيا بر شما حرام باد! آيا مى دانيد چه بلائى سر خود آورديد؟ انجام داديد و خطا كرديد، شما همچون امّتهاى گذشته رفتار نموده

ص: 199

و پيروى تمايلات و شهوات نفسانى خود را كرديد، و سنّت پيامبرتان را واگذاشته و خطا كرديد، تا آنجا كه مقام خلافت را از مركز و اهل آن خارج ساختيد. عمر به من گفت:

اكنون كه هم تو و هم رفيقت بيعت نموده ايد هر چه مى خواهى بگو.

ص: 200

گفتم: من نيز شهادت مى دهم كه خود از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: بر تو و رفيقت كه با او بيعت نمودم گناه و عذابى معادل گناه و عذاب تمام امّت تا روز قيامت خواهد بود.

مترجم گويد: در اين قسمت سخنانى از سلمان و زبير و أبو ذرّ با عمر نقل شده كه به جهت خارج بودن از موضوع احتجاج از ترجمه و توضيح آن صرف نظر شد.

ص: 201

(1) 39- از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه فرمود: وقتى كه امير المؤمنين را از خانه بيرون كشيدند، در پى او حضرت زهرا بيرون آمد، و تمام زنان بنى هاشم با او همراه شده تا اينكه به نزديكى قبر پدر خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رسيد به جماعت داخل مسجد گفت:

دست از سر پسر عمويم برداريد، كه سوگند به آنكه محمّد؛ پدرم را به درستى به رسالت مبعوث فرمود اگر او را رها نكنيد موهايم را پريشان مى كنم و پيراهن پدرم را بر روى سر خواهم گذاشت، و خدا را به دادرسى و يارى خود طلب خواهم نمود، و در پيشگاه حقّ هرگز صالح نبىّ از پدرم و ناقه و بچّه آن از من و فرزندانم گراميتر و محبوبتر نبودند!!.

سلمان گفت: من نزديك آن حضرت بودم، و بخدا سوگند پس از اين سخنان متوجّه شدم كه ديوارها و ستونهاى مسجد به حركت آمد، با ديدن اين منظره خود را به آن صدّيقه نزديكتر ساخته و گفتم: اى بانو و سرور من، خداوند متعال پدر تو را بعنوان رحمت براى جهانيان مبعوث فرمود، شايسته نيست كه شما خواستار عذاب و نقمت امّت باشى! پس از آن اوضاع به حال عادىّ بازگشت، و آن حضرت نيز به منزل خود مراجعت فرمود.

(2) 40- از حضرت باقر عليه السّلام نقل است كه عمر بن خطّاب به أبو بكر گفت: نامه اى به اسامة بن زيد بفرست تا نزد تو آيد، زيرا حضور او به نزد تو موجب قطع منازعه قوم خواهد بود. أبو بكر نيز نامه اى بدين مضمون به او نوشت:

ص: 202

(1) از أبو بكر خليفه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به اسامة بن زيد، أمّا بعد؛ چون نامه من به دستت رسيد با همه اطرافينت به سوى من حركت كن، زيرا همه مسلمانان اطراف من اجتماع نموده و مرا امير و پيشواى خود قرار داده اند، پس شما نيز مخالفت نكنيد كه كارتان به سركشى و عصيان كشد در اين صورت از من به تو آن رسد كه انتظارش را ندارى، و السّلام.

اسامه نيز در جواب؛ اين نامه را نگاشت: «از اسامه بن زيد كارگزار و عامل رسول خدا در غزوه شام، أمّا بعد؛ نامه اى از تو به دستم رسيد كه ابتداى آن آخرش را نقض مى كرد، در ابتداى آن مدّعى شدى كه تو خليفه رسول خدايى، و در آخرش خود را جمهور مردم خواندى، و اينكه منصب امارت و رهبرى از ناحيه ايشان بتو رسيده، اين را بدان كه من و اطرافيانم همه از جماعت مسلمانان و مهاجران بوده و بخدا سوگند به اين انتخاب راضى نبوده و تو را امير خود نساختيم، پس بخود آى و حقّ را به صاحب آن بازگردانده و ايشان را از آن محروم مساز، زيرا آنان به اين كار از تو شايسته ترند، و تو خود از فرمايش رسول خدا در روز غدير در باره علىّ خبر دارى، چه زود آن را فراموش نمودى، هر چه زودتر به حوزه تحت فرمان من بازگرد كه مخالفت با آن برابر است با عصيان خدا و رسول، و نيز مخالفت در برابر كسى است كه خود پيامبر بر تو و رفيقت امير نمود؟!

ص: 203

و تا آخرين لحظه حيات مرا از اين مقام عزل نفرمود، ولى تو و رفيقت بدون توجّه به دستور من به مدينه بازگشته و بى اذن من در آنجا مانديد.

(1) أبو بكر با خواندن نامه اسامه چنان تكان خورد كه مى خواست خود را از آن مقام خلع نمايد، ولى عمر ممانعت نموده گفت: اين كار را مكن، زيرا آن پيراهنى است كه خداوند به تو پوشانده است، و گر نه پشيمان خواهى شد! راه حلّ مشكل اسامه اين است كه او را آماج نامه هاى خود قرار داده و در اين امر اصرار نمايى، و از ديگران نيز بخواه كه نامه اى بدين مضمون برايش بنويسند كه: ميان مسلمانان تفرقه افكنى مكن، و از اجتماع ايشان خارج نشده و با ايشان هم رأى شو.

پس أبو بكر با گروهى از اهل نفاق نامه اى بدين مضمون به اسامه نوشتند: «نظر و رأى ما را قبول كن، و از برانگيختن فتنه دورى كن، زيرا اين مردم تازه مسلمانند [و ممكن است اين فتنه موجب بازگشت ايشان به كفر شود].

و چون انبوه نامه ها به دست اسامه رسيد با اطرافيانش به مدينه بازگشت، وقتى اجتماع مردم را بر ابى بكر مشاهده نمود، به سوى خانه علىّ عليه السّلام آمده و گفت: اين چه اوضاعى است؟ فرمود: همين است كه مى بينى، عرض كرد: آيا شما بيعت نمودى؟ فرمود: آرى اى اسامه!. گفت: با اختيار يا

ص: 204

كراهت و اجبار؟ فرمود: با زور و اجبار! با شنيدن اين كلام همه چيز را دريافته پس نزد أبو بكر رفته و بعنوان خليفه به او سلام داد، و أبو بكر گفت: سلام بر تو اى أمير «1».

(1) 41- و نقل است كه پدر أبو بكر هنگام وفات پيامبر در طائف بسر مى برد، و چون جريان بيعت با أبو بكر رخ داد نامه اى به اين عنوان براى پدرش فرستاد: از جانشين و خليفه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به أبو قحافه، أمّا بعد؛ مردم به خلافت من راضى شدند، و من از امروز خليفه خدايم، اگر به سوى من آنى براى شما بسيار خوشتر است.

چون أبو قحافه نامه را خواند به حامل نامه گفت: چرا علىّ را انتخاب نكرديد؟ گفت:

او كم سنّ و سال بود و بسيارى از سران قريش و غير آن را در غزوات كشته است، در مقابل أبو بكر از او بزرگتر است. أبو قحافه گفت: اگر به سنّ است من به خلافت از او شايسته ترم! حقّ علىّ را خوردند با اينكه خود رسول خدا براى او بيعت گرفت و ما را بدان امر فرمود!!.

سپس اين گونه پاسخ گفت: از أبو قحافه به پسرش أبو بكر، أمّا بعد؛ نامه ات بدستم رسيد

ص: 205

و كاتب آن را فرد بى فكرى يافتم، كه هر كلام آن ديگرى را نقض مى كند، يك بار خود را خليفه رسول خدا خواندى و بار ديگر خليفه خدا، و در آخر خود را جمهور مردم قلمداد نمودى، اين امرى مشتبه و ملتبس است، به تو هشدار مى دهم در چنين كارى داخل نشوى كه خروج و خلاصى از آن بسيار دشوار بوده و عاقبت آن در روز قيامت دوزخ است و ندامت است و ملامت، كه بى شكّ هر كارى راه ورود و خروجى دارد، و تو خوب مى دانى چه كسى به اين امر از تو شايسته تر است، پس آنچنان رعايت خداوند را بنما كه گويى او را مى بينى، و كار را به صاحب اصلى آن واگذار، كه انجام آن امروز آسانتر و سبكتر از فردا است، و السّلام.

(1) 42- از عامر شعبى نقل است كه عروة بن زبير [از پدرش زبير] گفت: وقتى أبو بكر بر خلافت تكيه كرد گروهى از منافقين گفتند: أبو بكر بر علىّ تقدّم يافت و نيز معتقد است كه از علىّ براى خلافت شايسته تر است!. وقتى اين حرفها بگوش أبو بكر رسيد برخاسته و خطبه اى بدين شرح خواند كه: در برابر افرادى كه به راه دين باز نمى گردند، و مراقب رفتار و گفتار خود نبوده و آداب محبّت و مودّت را نمى كنند صبر بايد! همانها كه از سر ناچارى تظاهر به ايمان نموده و صفات نفاق را در دلهاى خود پنهان كردند، آنان پيروان شيطانند و گروه طاغى! مى پندارند كه من خود را از علىّ افضل مى دانم،

ص: 206

چگونه مدّعى چنين حرفى باشم در حالى كه مرا سوابق و خصوصيّات و قرابت او نيست؟

او يكتاپرست بود و من كافر بودم، و پيش از من او را عبادت مى كرد، او دوست پيامبر بود و من مخالف و دشمن، و ساعاتى چند از من سبقت جست كه اگر غفلت مى كردم ديگر به شكر آن نائل نشده و هرگز ممكن نبود به گرد پايش برسم. بخدا سوگند كه علىّ بن- ابى طالب در محبّت خداوند و قرابت پيامبر و از نظر درجه ايمان به مقامى دست يافته كه هيچ يك از گذشتگان و آيندگان هر چه بكوشند غير از انبياء نتوانند به آن مقام دست يافته و قدمى در آن راه نهند، علىّ در راه خدا از بذل جان دريغ نكرد، و مودّت و محبّت خود را در باره پسر عمويش اظهار نمود، هر گرفتارى و سختى و پيش آمد بدى را از پيش روى مسلمين برداشته و برطرف مى ساخت، هر گونه شكّ و شبهه اى را رفع نموده و هر راهى جز راه هدايت را مسدود مى كرد، پيوسته با شرك و نفاق در مبارزه بود و حقّ را روشن مى ساخت.

(1) او پيوسته در اين عالم متحمّل شدائد بود، پيش از همه به پيامبر ملحق شد و قبل از ديگران به ميادين جنگ قدم نهاد، وى جامع علم و حلم و فهم است، و همه خيرات در قلب او انباشته و مخزون شده، ولى هيچ را براى خود ذخيره نكرده و همه را انفاق مى كند، پس با اين صفات چه كسى قادر است مقام او را آرزو كند، در حالى كه او از طرف خداوند متعال و رسول به ولايت مؤمنين و وصايت پيامبر و امامت امّت منصوب گرديده

ص: 207

است، آيا فرد نادان به اينكه من خليفه شده ام مغرور شده حال اينكه او مرا به اين جايگاه نشاند و من اطاعت امر او را نمودم، و خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:

«حقّ با علىّ است و علىّ با حقّ است، هر كه او را فرمان برد هدايت يافته، و هر كه با او مخالفت كند تباه گردد، و هر كه او را دوست بدارد خوشبخت شده، و هر كه به او كينه ورزد ناكام و بدبخت شود.

(1) بخدا سوگند اگر دوستى و محبّت مردم به علىّ بن ابى طالب تنها بدين خاطر باشد كه او مخالفت خدا نكرده و جز اللَّه هيچ معبودى را عبادت نكرده، و نيز به خاطر اينكه مردم پس از وفات پيامبر به وجود او نيازمندند، البتّه همين مقدار در ايجاب محبّت و دوستى او كفايت مى كند، تا برسد به تمام جهات و علل بسيار ديگرى كه حدّ أقلّ آن اسباب موجب اطاعت او و كمترين آنها باعث و موجب ترغيب و تشويق در متابعت اوست. علىّ از ارحام نزديك رسول خدا است، و به تمام موضوعات بزرگ و كوچك عالم است، او را ويژگى و خصوصياتى است كه نه در تعداد بدانها دسترسى است و نه بزرگى آن قابل درك مى باشد، اگر همه آرزو كنند كه خاك كفش او باشند آرزويى بجا است، مگر نه اين است كه او صاحب لواى حمد، و ساقى روز قيامت، و جامع همه خوبيها، و داراى همه علوم،

ص: 208

و وسيله شفاعت به خدا و به پيامبر است «1»؟! (1) 43- از محمّد بن عمر بن علىّ از پدرش نقل است كه أبو رافع گفت: من نزد أبو بكر بودم وقتى علىّ عليه السّلام و عبّاس رضى اللَّه عنه وارد شده و در باره ميراث پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله اختلاف داشتند. أبو بكر گفت:

در اين اختلاف علىّ بر عبّاس پيروز خواهد شد، عبّاس گفت: من عموى پيامبر و وارث او مى باشم، حال اينكه علىّ ميان من و ميراث آن حضرت مانع مى شود.

أبو بكر گفت: آن وقتى كه پيامبر پس از جمع نمودن فرزندان عبد المطّلب؛ كه تو نيز يكى از آنان بودى

ص: 209

فرمود: «كداميك از شما حاضر است با من همراهى نموده و وصىّ و خليفه من بوده و وعده هاى مرا برآورده و ديون مرا بپردازد؟»، با شنيدن اين كلمات همه شما بجز علىّ كنار كشيديد، و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خطاب به علىّ فرمود: تنها تو شايسته اين مسئوليّت مى باشى.

عبّاس گفت: [اگر تو به اين سخنان معترفى] چگونه در اين جايگاه نشسته اى و بر علىّ سبقت جسته و امير او گشته اى؟ أبو بكر گفت: مرا معذور بداريد اى فرزندان عبد المطّلب.

(1) 44- رافع بن ابى رافع گويد: يك وقتى با أبو بكر در راهى همسفر بودم، در راه از او پرسيدم: اى أبو بكر به من چيزى بياموز كه خداوند بدان واسطه مرا سود بخشد! گفت:

خودم نيز چنين قصدى داشتم اگر چه تو نمى خواستى: هرگز براى خدا شريكى قرار مده، و نماز را بپاى دار، و زكات را بپرداز، و ماه رمضان را روزه بگير، و حجّ و عمره را ترك مكن، و هرگز رياست و فرمانروايى بر دو مسلمان را قبول مكن!.

به او گفتم: آنچه در باب ايمان و نماز و زكات و روزه و حجّ و عمره گفتى، همه را نديدم كه بتواند نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به قلل شرف و بى نيازى و عزّت و منزلت صعود كند مگر توسّط [امتحان در] همان امارت و رياست!.

ص: 210

أبو بكر گفت: تو از من تقاضاى نصيحت كردى و من خالصانه پاسخت گفتم.

أبو رافع گويد: وقتى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وفات يافت و أبو بكر بر مسند خلافت تكيه زد به نزد او شتافه و گفتم: اى أبو بكر مگر اين تو نبودى كه مرا از رياست حتّى بر دو مسلمان نهى مى كردى؟! گفت: آرى. گفتم: پس چه شده كه عهده دار رياست و امارت امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله شده اى؟! گفت: مردم به اختلاف افتادند و من ترسيدم كه گمراه شوند، و چون از من خواستند عهده دار اين منصب شوم اجبارا پذيرفتم!!.

(1) 45- نقل است كه أبو بكر و عمر طىّ مذاكره اى با خالد بن وليد از او خواستند كه حضرت علىّ عليه السّلام را به قتل برساند و او نيز پذيرفت، در گوشه خانه؛ همسر أبو بكر اسماء بنت عميس متوجّه اين جريان شد، و فورا پيكى را روانه خانه علىّ عليه السّلام نموده و به او گفت: به او بگو گروهى قصد جان شما را دارند، چون حضرت اين مطلب را شنيد فرمود:

رحمت خدا بر بانويت اسماء، به او بگو [اگر ايشان به اين هدف نائل خواهند شد] پس چه كسى ناكثين و مارقين و قاسطين را مى كشد؟.

و قرار شد خالد بن وليد هنگام نماز صبح كه هوا تاريك است از فرصت استفاده نموده و خود را مخفى سازد [زيرا رسم بر اين بود كه نماز صبح را در چنان تاريكى بجاى مى آوردند كه زن و مرد از هم تميز داده نمى شدند] و ليكن خدا كار خود را رساننده است،

ص: 211

و أبو بكر به خالد گفته بود: هر وقت نماز صبح را به پايان بردم نقشه ات را در باره علىّ عملى ساز، بهمين خاطر خالد در صف نماز در كنار علىّ نشست، و أبو بكر با اينكه در نماز بود ناگاه به فكر عواقب آن عمل شنيع افتاده و از فتنه پس از آن ترسيد كه نكند جان خودش نيز در خطر باشد، پس پيش از سلام نماز سه بار گفت: «اى خالد آنچه مأموريت داشتى انجام مده»، و در نقل ديگر خبر آمده است كه گفت: «آنچه را كه دستور داده بودم خالد انجام ندهد».

و آن حضرت عليه السّلام رو به خالد نموده و ديد با شمشير برهنه در كنار او است، فرمود: اى خالد تو را به چه چيز مأمور ساخته بود؟ گفت: به كشتن تو، فرمود: آيا واقعا اين كار را مى كردى؟ گفت: بخدا قسم اگر او مانع نشده بود شمشير را بر فرق سرت فرود مى آوردم.

حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: اى بى مادر دروغ گفتى، آنكه توان اين كار را دارد حلقه استش از تو تنگتر است! قسم به آنكه دانه از زمين بيرون آورده و انسان را خلق نمود اگر قضاى الهى بنوع ديگرى قلم خورده بود نيك در مى يافتى كه از ميان اين دو گروه كداميك شرورتر و ضعيف تر است! (1) 46- و در روايت ديگرى از أبو ذر- رضي اللَّه عنه- نقل است كه پس از اين ماجرا حضرت امير عليه السّلام با دو انگشت سبّابه و ميانى خود خالد را چنان گرفت و فشرد

ص: 212

كه از شدّت درد بلند فرياد كشيد، و مردم به هراس افتاده و ناراحت شدند (فقط فكر خود بودند)، و خالد خود را ملوّث نموده و پاهاى خود را بر زمين مى زد و هيچ نمى گفت.

در اين حال أبو بكر به عمر گفت: اين حاصل مشورت عوضى تو بود، گويا من سرانجامش را مى ديدم، خدا را سپاس كه آلوده به اين عمل نشدم. امّا در باب خالد هر كسى كه قدم پيش مى نهاد تا او را از دست حيدر كرّار رهايى بخشد از سر ترس دور مى شد، در اينجا أبو بكر عمر را در پى عبّاس فرستاد، عموى آن حضرت آمده و شفاعت نموده و [با اشاره به روضه نبويّه] گفت: تو را به حقّ صاحب اين قبر و آنكه در آن است و به حقّ حسنين و فاطمه او را رها كن، آن حضرت نيز پذيرفت، و عبّاس ميان دو ديده اش را بوسيد.

مترجم گويد: «با اينكه انجام چنين عملى از چنين افراد ظالمى دور از ذهن نيست، ولى تنها مطلبى كه بنظر مى رسد اين است كه آيا حضرت امير عليه السّلام در صفوف نماز جماعت آنهم پشت سر أبو بكر حاضر مى شده يا نه، از شواهد تاريخى و روايى شيعه دوازده امامى نيك مشخّص مى شود كه آن وجود نازنين پس از اتمام مسأله بيعت أبو بكر با آن وضعيتى كه گذشت، بنا بر عهد معهودى كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دريافته بود صبر اختيار نموده و جز در مسائل مهمّ امّت اسلام؛ در كار حكومت دخالت نكرده و خلفاى ثلاث را به رسميت نشناخت».

ص: 213

احتجاج حضرت امير عليه السّلام با توسّل به كتاب و سنّت بر أبو بكر و عمر وقتى فدك را از حضرت زهرا عليها السّلام غصب نمودند

احتجاج حضرت امير عليه السّلام با توسّل به كتاب و سنّت بر أبو بكر و عمر وقتى فدك را از حضرت زهرا عليها السّلام غصب نمودند

(1) 47- از حمّاد بن عثمان نقل است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: وقتى با أبو بكر بيعت شد و خلافت او بر همه مهاجر و انصار محقّق و ثابت شد، فردى را از جانب خود به سرزمين فدك فرستاده و دستور داد تا نماينده حضرت زهرا عليها السّلام را از آنجا اخراج كند. در پى اين اقدام حضرت فاطمه عليها السّلام نزد أبو بكر آمده و فرمود: چرا مرا از ارث پدرى محروم نموده و نماينده ام را از انجام بيرون كردى، حال اينكه پدرم آنجا را به دستور خدا براى من قرار داده بود؟

أبو بكر گفت: بر اين مطلب شاهد بياور، آن حضرت نيز امّ ايمن را آورد، و او گفت:

پيش از اينكه شهادت و گواهى بدهم بايد از تو- اى أبو بكر- بپرسم: تو را به خدا قسم آيا اين فرمايش پيامبر را قبول دارى كه فرمود: «امّ ايمن يكى از زنان بهشتى است»؟

گفت: آرى قبول دارم، گفت: بنا بر اين من نيز شهادت مى دهم كه خداوند عزيز و جليل بر پيامبر وحى فرستاد كه: «حقّ نزديكانت را بده- روم: 38» پس آن رسول گرامى نيز فدك را به دستور خداوند براى فاطمه قرار داد.

ص: 214

(1) سپس علىّ عليه السّلام نيز وارد شده و به نفع فاطمه شهادت داد، با ديدن آن أبو بكر نيز مجاب شده و نامه اى نوشته و به حضرت زهرا داد، در اين حال عمر وارد شده و گفت: اين نامه چيست؟ گفت: فاطمه ادّعاى فدك را نموده و امّ ايمن و علىّ براى او شهادت دادند! عمر بن خطّاب نامه را از دست حضرت فاطمه عليها السّلام گرفته و پاره كرد!. حضرت زهرا نيز گريان خارج شده در حالى كه مى فرمود: هر كه نامه مرا پاره كرد خداوند شكمش را پاره كند!.

پس از آن حضرت علىّ عليه السّلام به مسجد آمد و خطاب به أبو بكر- كه ميان جماعت مهاجر و انصار بود- فرمود: براى چه فاطمه را از ميراث پدرى او محروم ساختى حال اينكه او در زمان حيات رسول خدا مالك آن شده بود؟! أبو بكر گفت: اين فى ء (مال همه) مسلمين است، اگر شهودى را بياورد كه رسول خدا در زمان حياتش به او بخشيده قبول است و گر نه او هيچ حقّى در فدك ندارد.

حضرت امير عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر، آيا در باره ما خلاف دستور خداوند در باره مسلمانان حكم مى كنى؟ گفت: نه اين طور نيست، فرمود: اگر در دست يكى از مسلمانان چيزى باشد و من ادّعا كنم كه مالك آن هستم، تو از كداميك از ما درخواست شهود مى نمائى؟

ص: 215

گفت: معلوم است كه فقط از تو طلب شاهد مى كنم، فرمود: پس چرا از فاطمه طلب شاهد مى كنى؛ با اينكه او فدك را از زمان رسول خدا تصاحب كرده و تا بعد از وفات او نيز مالك آن بوده، حال اينكه از مسلمانان ديگر- كه مدّعى هستند- درخواست شاهدى نمى كنى؟ أبو بكر ساكت شده و مجاب گشت. عمر گفت: اى علىّ دست از اين سخنان بردار، كه ما قادر به بحث و احتجاج با تو نيستيم، اگر در اثبات اين مالكيّت شاهدانى آورديد كه قبول است و گر نه فدك مال همه مسلمين بوده؛ نه تو و نه فاطمه هيچ حقّى در آن نداريد!!.

(1) حضرت امير عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر آيا قرآن خوانده اى، گفت: آرى، فرمود: به من بگو آيا آيه شريفه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً در باره ما نازل شده، يا ديگران؟ أبو بكر گفت: بلكه در باره شما نازل شده، فرمود: اى أبو بكر اگر جماعتى گرد آمده و شهادت دهند كه فاطمه دخت پيامبر مرتكب فاحشه اى شده است تو چه خواهى كرد؟ گفت: مانند زنان ديگر مسلمان حدّ را بر او جارى مى سازم، حضرت امير عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر در اين صورت در نزد خدا از كافران خواهى بود، گفت: براى چه؟ فرمود: زيرا تو منكر گواهى خداوند بر طهارت او شده و شهادت گروهى از مردمان را پذيرفته اى، به همين ترتيب حكم خدا و رسول را در

ص: 216

مسأله فدك- كه آن را در زمان حيات پيامبر تصاحب نموده- ردّ نموده و در مقابل شهادت فردى اعرابى دور از تمدّن را پذيرفته اى، و فدك را از او غصب نمودى، و پنداشته اى كه آن فى ء (مال همه) مسلمين است، حال اينكه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خود فرموده بود كه: «دليل و اثبات بر عهده شخصى است كه به زيان ديگرى ادّعايى دارد، و ديگرى تنها بايد سوگند ياد كند»، و تو از اين فرمايش پيامبر نيز غافل شده و درست عكس آن عمل نموده اى، و از فاطمه كه فدك را تصاحب نموده اقامه شاهد مى كنى. با شنيدن اين كلام بى نقص و سرتاسر منطقى جماعت حاضر متأثّر و متحيّر شده و به يك ديگر خيره شدند، و يك صدا گفتند: بخدا كه علىّ راست مى گويد!!. حضرت امير عليه السّلام به خانه خود بازگشت.

(1) سپس حضرت زهرا عليه السّلام داخل مسجد شده و ضمن طواف قبر پدر اين ابيات را مى خواند:

(1) ما تو را از دست داديم همچون زمينى كه بارانى نافع را از دست دهد، قوم تو به اختلاف افتادند، پس تو خود شاهد امور ايشان باش، (2) پس از تو اخبار و اكاذيبى منتشر شد كه اگر شما حاضر بودى كار مردم تا اين حدّ سخت نمى شد، (3) در گذشته فرشته وحى جبريل با آيات خدا مونس ما اهل بيت بود، چون از ميان ما رفتى او نيز غايب شده و تمام خوبيها از ما پوشيده شد،

ص: 217

(4) تو همچون ماه شب چارده و نورى بودى كه از تو بهره مند مى شدند، و بر تو از جانب خداوند عزيز آيات نازل مى شد، (5) گروهى از مردمان نسبت به ما روى ترش كرده و مقام ما را كوچك و سبك شمردند، چون از ميان ما غايب شدى امروز ما مورد غضب و خشم واقع شديم، (6) اين را بدان كه تا دم مرگ و تا زمانى كه چشمهاى ما اشكى براى ريختن داشته باشد بر تو خواهيم گريست!! (1) أبو بكر و عمر از مسجد خارج شده و به خانه رفتند، و أبو بكر كسى را دنبال عمر فرستاده و او را حاضر كرده و گفت: ديدى مجلس ما با علىّ امروز چگونه پايان يافت، بخدا سوگند اگر اين مجلس در روز ديگر تكرار شود بى شكّ كار ما متزلزل شده و اساس حكومت ما را به تباهى خواهد كشاند، نظرت چيست و بايد چه كنيم؟ عمر گفت: بايد دستور دهى كه او را بكشد! گفت: چه كسى عهده دار آن شود؟ گفت: خالد بن وليد.

پس بدنبال خالد فرستاده و نزد آن دو آمد، گفتند: مى خواهيم مأموريت سختى را به تو بدهيم، گفت: براى هر كارى آماده ام، هر چند كشتن علىّ بن ابى طالب باشد، گفتند:

همين است، خالد گفت: زمانش را معيّن كنيد، أبو بكر گفت: داخل مسجد شده كنارش مى نشينى، و چون من سلام نماز را دادم گردنش را مى زنى، گفت: بسيار خوب.

ص: 218

(1) خبر اين توطئه شوم به اسماء بنت عميس كه در آن روز همسر أبو بكر بود رسيد، سريعا به كنيزش گفت: به منزل علىّ و فاطمه برو و سلام مرا به آن دو برسان و به علىّ بگو: جماعت قصد جان تو را كرده اند از شهر بيرون رو كه من خيرخواه تو هستم، حضرت امير عليه السّلام پس از استماع كلام به كنيز گفت: نزد مولاى خود بازگشته و به او بگو: خداوند بين آنان و قصد شومشان حائل خواهد شد. سپس برخاست و آماده نماز شده و به مسجد رفت، و پشت أبو بكر به نماز ايستاد «1»، و خالد نيز مسلّح كنار او به نماز ايستاد، وقتى أبو بكر براى تشهّد نشست در فكر رفته و از اين عمل پشيمان شده و از عواقب امر ترسيده و شدّت و سختى علىّ را بخاطر آورد، و پيوسته در اين افكار بود و جرأت سلام دادن را نداشت تا آنجا همه فكر كردند كه او گرفتار سهو و خطا شده است.

سپس رو به خالد كرده و گفت: اى خالد آنچه را كه گفتم عملى مساز؛ و السّلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.

حضرت امير عليه السّلام رو به خالد كرده و فرمود: تو را به چه چيز امر كرده بود؟ گفت:

به كشتن تو، فرمود: آيا واقعا آن كار را مى كردى؟ گفت: آرى بخدا قسم، اگر كار را به بعد از سلام نماز موكول نكرده بود حتما تو را مى كشتم.

ص: 219

در اين وقت حضرت امير او را گرفته و نقش زمين ساخت، مردم دور او جمع شده و عمر گفت: به خداى كعبه كه او را خواهد كشت!! مردم يكپارچه آن حضرت را قسم به خدا و پيامبر داده كه او را رها سازد، او نيز خالد را رها نموده و عمر را گرفته و گلويش را فشار سختى داده و فرمود: اى پسر صُهاك، به خدا سوگند كه اگر عهد و وصيّت رسول خدا و تقدير الهى نبود نيك در مى يافتى كه كداميك از ما ضعيف تر و بى ياورتر است!. سپس به منزل رفت.

نامه حضرت امير عليه السّلام به أبو بكر پس از شنيدن محروميت حضرت زهرا عليها السّلام از فدك

نامه حضرت امير عليه السّلام به أبو بكر پس از شنيدن محروميت حضرت زهرا عليها السّلام از فدك

(1) 48- [در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله] امواج فتنه و آشوب را با سينه كشتيهاى نجات شكافتند، و تاج مفاخرت مردم خودپسند را با محدود نمودن جماعت حيله گر و هواپرست فرو گذاردند، و از مبدء فيض و نور بخوبى استفاضه كردند، [ولى پس از وفات پيامبر] ميراث نفوس پاك و طاهره را قسمت كردند، و با غصب هديّه پيامبر برگزيده؛ سنگينى بار گناه بر دوش كشيدند، گويا با چشم خود مى بينم كه شما كوركورانه همچون شتر چشم بسته بدور آسياب مى گرديد. بخدا سوگند كه اگر اجازه مى داشتم سرهاى شما را مانند

ص: 220

درو كردن محصولهاى رسيده با داسهاى برنده و تيز و آهنين از تن جدا مى ساختم، و كاسه سر دليرانتان را آنچنان مى شكافتم كه چشمهايتان مجروح شده؛ به هراس و حيرت افتيد، زيرا من از وقتى كه خود را شناختم پيوسته جمعيتهاى انبوه را پراكنده ساخته و لشكرها را نابود مى كردم، و نظام و تشكيلات زير زمينى شما را بهم مى زدم، و آن روز كه در ميادين جنگ سران كفر را قلع و قمع مى كردم شما در خانه هاى خود لميده بوديد! آرى من همان پيشواى ديروزتان هستم [كه در غدير خمّ با من بيعت نموديد]، به خدا سوگند كه نيك مى دانم شما نمى خواهيد نبوّت و خلافت در خانواده ما جمع شود، زيرا هنوز كينه هاى بدر و احد را از خاطر نبرده ايد.

(1) سوگند به خدا اگر بگويم كه تقدير خداوند در باره [عذاب] شما چيست از شدّت اضطراب استخوان دنده هاى شما مانند داخل شدن دندانهاى پرگار آسياب در جسم شما فرو خواهد رفت. اگر [به خلافت شما] اعتراض كنم آن را حمل بر حسد خواهيد كرد، و اگر سكوت كنم خواهيد گفت پسر أبو طالب از مرگ ترسيد، هرگز هرگز!! اكنون اين سخن در باره من گويند؟! اين من بودم كه طعم مرگ را به دشمنان مى چشاندم، و در شبهاى تيره و تار داخل مى شدم و در ميادين جنگ دو شمشير سنگين و دو نيزه بلند همراه داشتم، و در اوج جنگ و كارزار بيدقهاى مخالفين را سرنگون مى كردم، آرى اين من بودم كه هر اندوه و گرفتگى را از رخسار مبارك رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر طرف مى ساختم،

ص: 221

(1) بس كنيد! كه سوگند به خدا؛ اشتياق من به مرگ از علاقه يك بچّه شيرخواره به پستان مادر بيشتر است! خدا شما را مرگ دهد! اگر حقيقت حال شما را از آيات قرآن بيان كنم مانند ريسمان چاه عميق؛ مرتعش و مضطرب شده، و حيران و سرگردان از خانه بيرون آمده و سر به بيابان گذاريد! ولى از اين كار چشم پوشى كرده و زندگى را بر خود ساده و آسان مى گيرم، تا در نهايت با دست خالى و دور از خوشيهاى دنيايى و با دلى پاك و عارى از هر سياهى لقاى پروردگارم را دريابم، و اين را بدانيد كه دنياى شما در نظر من مانند ابرى است كه در هوا برخاسته و پهن و ضخيم گشته [سپس بى هيچ بارشى] پراكنده شود.

شتاب مكنيد، زود باشد كه پرده هاى تيره غفلت و بى خبرى بر طرف شده و نتيجه بد و زشت كردارتان را ببينيد، و ميوه آن دانه هاى تلخى كه كاشتيد بصورت سموم كشنده و مهلك درو كنيد، و اين را بدانيد كه خداوند بهترين حاكم، و رسول با كرامت او خصم شما، و روز قيامت؛ توقّفگاه شما خواهد بود، اميدوارم كه خدا آنجا را تنها موقف شما قرار داده و شما را به هلاكت برساند، و السّلام على من اتّبع الهدى!!.

با خواندن اين نامه أبو بكر سخت به وحشت افتاده و از سر تعجّب و شگفت زده [رو به جماعت حاضر نموده و] گفت: يا سبحان اللَّه! چه چيز او را تا اين حدّ بر من جسور نموده و از غير من واداشته؟!،

ص: 222

(1) اى گروه مهاجر و انصار شما نيك مى دانيد كه من در امر فدك پس از فوت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با شما مشورت نمودم و شما گفتيد: «انبياء هيچ ارثى از خود باقى نمى گذارند، و اين گونه اموال بايد در قسمت تجهيزات و حفظ مرزها و براى مصارف عمومى مسلمانان هزينه شود»، من نيز رأى شما را پذيرفتم، ولى مدّعى فدك آن را نپذيرفت، و اكنون چون برق درخشنده و غرّش رعد تهديد مى كند، و او با اصل خلافت من مخالف است، حال اينكه من مى خواستم استعفا داده و از اين كار كناره گيرى كنم ولى شما قبول نكرديد، و عدم پذيرش من فقط بخاطر دورى از مخالفت و فرار از جدال با علىّ بن ابى طالب بود، ما را با علىّ بن ابى طالب چه كار؟ آيا عاقبت كسى كه با او ستيزه كند جز شكست است؟

عمر بن خطّاب با شنيدن اين سخن عصبانى شده و گفت: فقط توانستى همين كلام را بگويى؟! براستى كه تو فرزند كسى هستى كه هيچ گاه نه پيشقدم در صحنه نبرد بود، و نه هنگام قحطى و فقر بخشندگى و سخاوت داشت، سبحان اللَّه! چقدر ترسو و دل كوچكى! چه آب گوارا و زلالى را در اختيار تو گذاشتم ولى تو حاضر به نوشيدن آن نيستى، و مى خواهى تشنه بمانى، و چه گردنكشانى را در مقابلت مطيع و خاضع كرده و افراد خوش فكر و سياستمدار را در اطرافت گرد آوردم، اگر اين اسباب و وسائل نبود كه تا الآن علىّ بن ابى طالب استخوانهاى تو را خرد مى كرد، پس خدا را شكر و سپاس كن كه يارى مرا به

ص: 223

تو عطا فرمود، زيرا هر كه از منبر رسول خدا بالا رفت شايسته است كه پيوسته شكر گويد.

و اين علىّ بن ابى طالب مانند سنگ سختى است كه تا منفجر نشود آب از آن نجوشد، و همچون مار خطرناكى است كه بى افسون و جادو رام نشود، و مانند درخت تلخى است كه هر چند به عسل آلوده شود ميوه شيرين نخواهد داد، او كسى است كه بزرگان و سران كافر قريش را كشته و همه اشان را به فضاحت كشانده و نابود ساخته، ولى با اين همه تو خاطرت جمع باشد و از تهديد و شدّت او مهراس، و از رعد و برقش مترس، كه من كار او را پيش از آنكه بخواهد بتو صدمه اى بزند خواهم ساخت!.

(1) أبو بكر گفت: تو را بخدا دست از سر من بردار و با اين سخنان مبالغه آميز فريبم مده كه سوگند بخدا اگر علىّ بن ابى طالب اراده كند تنها با دست چپ خود ما را نابود مى كند، و آنچه اكنون سبب نجات و علّت پيروزى ما مى باشد تنها سه چيز است و بس: يكى اينكه او تنها و بى ياور است، دوم اينكه او مقيّد است كه به سفارش پيامبر عمل كند، و سوم اينكه چون سران كافر بيشتر قبائل و طوائف را كشته بهمين خاطر عداوت باطنى مانع دل نرمى آنان به او است، و خصومت ايشان به او در مثل مانند جدال شتران نر بر سر مادّه است، در غير اين صورت كار خلافت براى او قطعى و مسلّم بوده و مخالفت ما هيچ تأثيرى نداشت، زيرا دنيا در نظر او همچون كراهت ما از مرگ است، آيا روز احد را از خاطر برده اى؟ در آن روز سخت ما همه پا به فرار گذاشته و به بالاى كوه رفتيم، و او

ص: 224

در حالى كه در محاصره سران و جنگجويان قريش گشته و مرگش قطعى بود با چنان شجاعت و اعمال قدرت همه را از اطراف خود متفرّق كرده و نيزه ها و شمشيرهايى كه از هر طرف سوى او مى آمد رد نموده و با ضربتهاى پى در پى سر از پيكرشان جدا مى ساخت و اين شعار مى سرود كه: «يا اللَّه يا اللَّه! يا جبرئيل! يا محمّد يا محمّد! نجات نجات!» سپس به رئيس آنان يورش برده و با ضربتى سر از بدنش جدا ساخت، و بعد از آن پرچمدارشان را با مركبش از پاى در آورد، و پيوسته تيغ تيز شمشير را با پيكرشان آشنا مى ساخت، با ديدن اين رشادت ترس بر جان دشمن افتاده و همگى چون دسته اى روباه كه از حمله شير خشمناك نظم خود را از دست مى دهند پا به فرار نهادند، و با يادداشت آن خاطره امروز از او توقّعى بيشتر داشتيم، اى عمر ما قادر نبوديم ترس از علىّ را در خود پنهان كنيم، تا اينكه اين سخن از تو سرزد كه او را بقتل رسانى، و عكس العمل او را خود نيك مى دانى، و اگر آيه كريمه وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ در باره ما و شما نازل نشده بود همه ما هلاك شده بوديم.

ص: 225

پس دست از اين مرد كه با تو كارى ندارد بردار و سخن خالد بر قتل او تو را مفريبد زيرا او جرأت اين كار را ندارد، و اگر اين كار كند خود خالد أوّل مقتول است، زيرا علىّ از اولاد عبد مناف است همانها كه چون به حركت و هيجان آيند همه را به هراس اندازند، و چون به خشم آيند درياى خون براه اندازند، خصوصا علىّ بن ابى طالب، كه از هر لحاظ سرآمد آن قوم است، و السّلام على من اتّبع الهدى!

احتجاج حضرت زهرا عليها السّلام در باره فدك و سخنان آن حضرت هنگام فوت در باره امامت

احتجاج حضرت زهرا عليها السّلام در باره فدك و سخنان آن حضرت هنگام فوت در باره امامت

(1) 49- از عبد اللَّه بن حسن به اسناد مذكور در متن نقل است كه: وقتى أبو بكر و عمر براى منع حضرت زهرا عليها السّلام از فدك همدست شدند و از آن با خبر شد، مقنعه بر سر كشيده و پارچه اى بر سر انداخته و با چند تن از اطرافيان و زنان قوم خود به سوى مجلس أبو بكر حركت فرمود، و با كمال طمأنينه و آرامش و همچون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله راه مى رفت، چون وارد مسجد شد أبو بكر با گروهى از جماعت مهاجر و انصار نشسته بودند، پس پرده اى زدند، و آن حضرت در پشت آن پرده جلوس فرمود، سپس آن حضرت آه دردناكى

ص: 226

از دل سوزان خود كشيد و همه مجلس به گريه و ناله افتاده و يكپارچه اندوه و عزا شد، سپس آن حضرت اندكى صبر نمود تا مجلس آرام گشت سپس اين گونه سخن آغاز نمود: (1) خداوند جهان را ستايش مى كنم و در برابر احسان و نيكوئيهاى ظاهرى و معنوى او شاكرم، نعمتهاى او همه جهانيان را فرا گرفته و سفره احسان او در همه جا گسترده شده است، خيرات و خوبيهاى پروردگار از شماره و اندازه و احاطه افكار ما خارج است، و سپاسگزارى و تشكّر بر نعمت او موجب دوام و مزيد آن قرار داده شده، و تداوم و تواتر احسان او سبب حمد و ستايش او خواهد بود. و شهادت مى دهم معبودى جز اللَّه نيست و او يكتا و بى شريك است، و البتّه تأويل اين كلمه (شهادت به وحدانيّت) به حقيقت اخلاص مى باشد، و حقيقت توحيد و اخلاص فطرى قلوب و دلها است. و خصوصيّات و تحقيق مقام توحيد به نور تفكّر و ايمان ظاهر خواهد شد، و انديشه هاى ما از ادراك ذات او درمانده، و زبان ما از بيان و تقرير اوصافش قاصر، درك حضرت حقّ با چشمهاى ظاهرى محال و ممتنع است. همه موجودات را بى هيچ سابقه و مادّه به مرحله ظهور و هستى آورد، و اشياء را بى سابقه بديل و مثال و شكل و نظير ايجاد و انشاء كرد، و با مشيّت و توانائى كامل خود و بدون در نظر گرفتن نفع و فائده اى مراتب هستى را تصوير و تنظيم

ص: 227

فرمود، و از آن هيچ منظورى جز اظهار قدرت و حكمت و ابراز لطف و محبّت نداشت، او افراد انسان را آفريده و آنان را به سوى طاعت و عبادت و ثواب و اجر جميل دعوت كرده، و از خلاف و عصيان و عقاب و غضب خود تحذير فرمود.

(1) و شهادت مى دهم كه پدرم محمّد بنده و فرستاده خداوند بود، كه او را پيش از بعثت او به مقام رسالت و نبوّت؛ در عالم غيب او را برگزيده است، زيرا مراتب و مقامات اشخاص از روز ازل و از همان عالم غيب معلوم و معيّن گرديده است. و خداوند متعال به عواقب امور و جريان كارها آگاه است، و او به صلاح و فساد و حوادث و پيش آمدهاى روزگار محيط و عالم است. خداوند فرستاده و رسول خود را مبعوث فرمود تا اوامر و احكام و فرامين او در ميان بشر روشن شده، و مردم از محيط جهل و گمراهى و انحراف به شاهراه دانش و معرفت و حقيقت و سعادت رهنمائى شوند، و چون آن حضرت مبعوث گرديد؛ مردم همه متفرّق و متشتّت بوده، و از اصنام و اوثان عبادت و پرستش مى كردند، و از پروردگار متعال و آفريننده تواناى جهان و جهانيان غافل و منحرف بودند، پس به وسيله آن حضرت جهالت و غفلت و نادانى مردم برطرف گرديد، و رسول خدا با كمال حوصله و استقامت در هدايت و نجات دادن افراد كوشش كرده، و آنان را به سوى راه راست و آئين حقّ و محيط نور و هدايت راهنمايى فرمود.

ص: 228

(1) سپس خداوند آن رسول گرامى را به سوى خويش خواند و از سر رأفت و اختيار و رغبت و شوق و ايثار آن حضرت را قبض روح فرمود، و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله از زحمت و گرفتارى و مشقّت اين دنيا خلاص گرديد، و با فرشتگان ابرار مأنوس و بدرگاه حضرت جبّار مجاور گشت، درود و صلوات خدا بر پدرم، كه نبى و امين او بر وحى بود، و برگزيده و منتخب او از تمام خلق، سلام و رحمت و بركات خداوند بر او باد!.

سپس حضرت زهرا عليها السّلام رو به جماعت كرده و فرمود: اى مهاجر و انصار شما بندگان خدا و بپا دارنده احكام و اوامر و نواهى او هستيد، شما حامل پيامها و سخنان پيامبر بسوى مردم و امّت ديگريد، بايد كه شما در مقام حفظ ودايع و حقائق الهى و دين مقدّس اسلام تمام كوشش و امانت خود را داشته باشيد. اين را بدانيد كه رسول خدا در بين شما امانتى بس بزرگ و وديعه بس با عظمتى را باقى نهاده است، و آن كتاب ناطق و قرآن صادق و نور ساطع و پرتو درخشان است كه مجموعه حقائق و قوانين و حجّتهاى الهى در اين كتاب واضح و روشن گرديده است. و شما در صورت عمل به اين كتاب آسمانى به آخرين درجه سعادت و ترقّى رسيده و از تيرگيهاى جهالت و گمراهى و گرفتارى نجات يافته و مورد غبطه امّتهاى ديگر قرار خواهيد گرفت. و اين را بدانيد كه در اين قرآن وظائف زندگى و حدود و دستورات انفرادى و اجتماعى شما مردم درج گرديده و حجج و بيّنات و براهين حقّ و حقايق و احكام الهى در آن منقوش است، و متوجّه اين مطلب

ص: 229

باشيد كه تكاليف الهى و قوانين دينى تنها براى خوشبختى و سعادت شما مردم است.

(1) خداوند ايمان را براى تطهير قلوب شما از آلودگى شرك قرار داده، و اداى نماز را براى دورى از كبر، و پرداخت زكات را براى پاكى جان و بركت رزق و روزى، و روزه را براى تثبيت اخلاص، و اداى حجّ را براى بر پا داشتن دين، و عدل و انصاف را براى نظم اجتماع و حفظ روح مساوات، و لزوم اطاعت و امامت ما را موجب امان از تفرقه و جدائى مؤمنان، و جهاد را موجب عزّت اسلام و خوارى كفّار و منافقان، و صبر را پايه خوشبختى و وسيله نيل به هدف، و امر به معروف را براى صلاح همگانى، و نيكى به پدر و مادر را براى مصون ماندن از عذاب الهى، و صله رحم را براى طولانى شدن عمر و تكثير ياران، و قصاص را براى محفوظ ماندن جان مردم، و اداى نذر را براى جلب مغفرت و رحمت حقّ، و رعايت وزن وكيل را براى اجتناب از كم فروشى، و ممنوعيّت شرب خمر را براى دورى از پليدى، و خوددارى از فحّاشى و دشنام را براى مصونيت از لعنت مردمان، و دزدى نكردن را براى حفظ عفّت و پاكدامنى قرار داده است، و خداوند براى اين شرك را حرام نمود تا همه با اخلاص او را بپرستند، پس تقواى الهى را بخوبى رعايت كرده بگونه اى كه از اين سرا با حال تسليم خارج شويد، پس خدا را در اوامر و نواهيش اطاعت نمائيد،

ص: 230

زيرا در ميان بندگان تنها دانشمندانند كه در برابر خدا خاشعند.

(1) پس فرمود: اى مردم آگاه باشيد كه من فاطمه و پدرم محمّد است، گفتارم تماما يك نواخت از سر صدق بوده و از غلط و نادرستى بدور است، از من هرگز كلام بيجا و كردار بى ربط سر نمى زند، لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ، اين رسولى كه از جانب خدا آمده اگر تحقيق كنيد پدر من بود نه شما، و در عقد اخوّت پسر عموى من بود نه شما، چه نسبت نيكويى ميان آن دو است! آن رسول گرامى پيوسته ابلاغ رسالت نموده و تنذير فرمود، و هميشه با عقيده مشركان مخالف بوده و با كردارشان مبارزه مى كرد و از روى حكمت نيكو به راه پروردگارش مى خواند، بتهايشان را شكست و سران كفر را سركوب كرد، تا سرانجام اجتماعشان پراكنده شد و عقب نشينى كردند، تا اينكه صبح حقيقت طلوع كرد و پيشواى دين زبان گشود و تفاله هاى شياطين دم فرو بسته، و سران اهل نفاق به هلاكت رسيده، و كافران نابود شدند، و زبان شما با جمعى كه منوّر و عفيف بودند به كلمه اخلاص گويا شد [همانها كه آيه تطهير در باره اشان نازل شد]، حال اينكه پيش از اين كنار آتش سوزان گرفتار و دربند بوده و يك طعمه بيش نبوديد، و در زير چنگال ديگران هيچ اختيار و قدرتى نداشته و در زير پاى دشمن بوديد. آب كثيف و طعامهاى پست مى خورديد،

ص: 231

(1) ذليل و خوار بوديد، و با اينكه هيچ روزنه اميدى بر جاى نگذاشته بوديد و اشخاص كينه توز و نادان دائما توطئه مى كردند، باز مشمول رحمت خداوند شده و شما را توسّط پيغمبر خود از اين همه پستى و هلاكت نجات بخشيد، و هر چه شعله آتش جنگ و خلاف را مى تافتند خداوند خاموشش مى كرد. و هر گاه شيطان شاخ خود را بيرون مى كرد يا توسّط گروهى از مشركان زبان بغض و عداوت خود را مى گشود برادر او علىّ بن ابى طالب را براى مقابله و دفع آنها اعزام مى فرمود، و او (حضرت علىّ عليه السّلام) از هيچ كدام از آن مأموريتها بى نتيجه باز نمى گشت و بال و پر دشمن را زير پاى خود گذاشته و شعله هاى آتش مخالفين را با شمشير خود خاموش مى ساخت، و با خلوص نيّت و فقط براى خدا تحمّل آن سختى ها را كرده و نهايت كوشش را مى نمود، وى نزديكترين مردم به پيامبر و آقا و سرور اولياء اللَّه بود، او پيوسته آماده به خدمت و خيرخواه؛ جدّى و پرتلاش بود، و در راه خدا سخن هيچ ملامتگرى در او اثرى نداشت، و شما در آن روزگار در كمال رفاه و آسايش بسر برده و در كمال امنيّت در باغهاى خود لميده، و پيوسته در انتظار آن بوديد كه حوادث بد و جريانهاى ناملايم شامل حال ما خانواده گردد، آرى شما هنگام يورش دشمن فرار كرده و از جنگ گريزان بوديد.

اكنون كه خداى تعالى پيامبر خود را به سراى انبيا و برگزيدگان خود نقل مكان

ص: 232

فرمود؛ ميانتان كينه هاى باطنى ظاهر گشت و جامه دين كهنه و بى رونق شد، و گمراه بى زبان به سخن آمد و فرد بى نام و نشان معروف گشت، و سركرده اهل باطل صداى زشت خويش بلند نمود، و قدم به ساحت شما نهاد، و شيطان با نيرنگ و فريب شما را تحريك كرد و پاسخ مثبت شنيد و شما را گول خورده ديد و براى اوامر خود آماده به خدمت يافت، و شما را به خشم آورد و به هدف خود رسيد، و شما اعتدال عمل را از دست داده و گمراه شديد.

(1) الحال زمانى نگذشته دامنه جراحت گسترش يافته و گويى ناعلاج شده، و هنوز جسم شريف پيامبر در قبر مستقرّ نشده بود كه حريصانه آشوب كرديد و اعمال خود را جلوگير از فتنه مى پنداشتيد، بدانيد كه اين مردم هنگام امتحان باختند و جايگاه مردم كافر جهنّم است، اين اعمال از شما بدور است و جاى چه عجب است، و چگونه دروغ مى گوئيد؟ در حالى كه كتاب خدا در ميان شما است، قرآنى كه ظاهر و احكامش روشن و حقايق آن آشكار و نواهى آن واضح و اوامرش صريح است، آيا كلام خدا را پشت سر انداختيد؟ يا از آن اعراض كرده ايد؟ چه تبديل بدى كردند ستمگران، و هر كس جز اسلام را پيروى كند از او پذيرفته نخواهد شد و در سراى آخرت از زيانكاران خواهد گشت. سپس آنقدر صبر نكرديد كه بحران و جوش اين مصيبت فروكش كند و خروش

ص: 233

آن آرام گيرد، و بلافاصله اقدام به دامن زدن و افروختن آتش كرديد، و شراره هاى فساد مردم را شعله ور ساختيد، و دعوت شيطان را اجابت نموده و گمراه شديد، و انوار دين مبين حقّ را خاموش، و احكام و سنّتهاى رسول خدا را ترك نموديد، شما به بهانه هاى واهى اهداف شوم خود را به اجرا گذاشته و در واقع به اهل بيت پيامبر خيانت و ستم نموده و هر چه خواستيد كرديد، و ما در مقابل شما صبر مى كنيم، همچون صبر در برابر تيزى و برش كارد و طعنه نيزه ها، و حال شما مى پنداريد كه مرا هيچ ارثى نيست، مگر از احكام جاهليّت پيروى مى كنيد؟ حال اينكه در نزد اهل يقين هيچ حكمى بهتر از حكم خدا نيست، مگر فهم نداريد؟ آرى حقيقت آن بر شما چون روز روشن است كه من دخت پيامبرم.

(1) اى مسلمانان، آيا شايسته است كه من از ارث خود محروم باشم؟ اى پسر أبو قحافه آيا در قرآن است كه تو از پدر ارث برى و من نه؟ به تحقيق از نزد خود حكم تازه و دروغى در آوردى؟ مگر كتاب خدا را عمدا ترك كرده و احكام آن را پشت سر انداختى؟

خداوند در قرآن مى فرمايد: «و سليمان از داود ارث برد- نمل: 16»، و نيز در نقل ماجراى [تولّد] يحيى عليه السّلام مى فرمايد: « [زكريّا گفت: خدايا] از سر احسان به من پسرى عطا فرما كه پس از من متولّى امور و وارث من و آل يعقوب باشد- مريم: 5»، و نيز فرمود: «صاحبان قرابت و خويشاوندان برخى از آنان بر برخى ديگر اولويّت دارند-

ص: 234

انفال: 75» و باز فرمود: «حكم خداوند در باره ارث اولاد شما اين است كه نصيب يك مرد دو برابر زن باشد- نساء: 11»، و نيز فرموده: « [براى شما مقرّر شده كه هنگام نزديك شدن زمان مرگ] اگر مالى از خود باقى گذارديد بايد براى پدر و مادر و خويشاوندان خود وصيّت نمائيد، اين از جمله حقوقى است كه بايد اهل تقوا رعايت كنند- بقره: 180».

و شما پنداشته ايد مرا نصيب وارثى از پدرم نبوده و هيچ قرابتى ميان ما نيست؟! آيا آيات قرآن عموم شما را شامل مى شود ولى پدر من از آن خارج است؟! نكند شما گمان برده ايد كه من و پدرم از يك آئين نبوده و از هم ارث نمى بريم؟! مگر شما از پدر و پسر عمويم به عموم و خصوص آيات قرآن داناتريد؟! سپس به أبو بكر گفت: امروز فدك را از ما ستاندى، و هر چند كه هيچ مخالفى ندارى ولى بدان كه در روز حشر خداوند حاكم است، و چه خوب حاكمى است! و پيشواى ما محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و وعده گاه ما قيامت خواهد بود. و در آن روز اهل باطل در ضرر و زيانند، و ندامت سودشان نبخشد، و براى هر خبرى موعدى است و شما در نهايت خواهيد فهميد چه كسى عذاب خواركننده و دائمى شود.

(1) سپس آن حضرت عليها السّلام رو به انصار نموده و فرمود: اى گروه بزرگان و اى بازوان تواناى ملّت، و اى نگهداران دين، اين چه رفتار سست و سبكى است كه ظالمانه در حقّ من روا داشته ايد؟ مگر پدرم؛ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نفرموده بود:

ص: 235

«مراعات هر شخصى در احترام به فرزندان اوست»؟ چه با شتاب خلاف آن عمل كرديد، هر چند اين امر قابل پيش بينى بود، با اينكه شما براى احقاق حقوق من قادر و توانائيد، پنداشته ايد كه رسول خدا از ميان رفت و ما رها گشتيم؟ آه كه فوت او چه حادثه بزرگ و پيش آمد عظيمى بود، شكافى وسيع پديد نمود و همه چيز را بهم ريخت و از فقد او زمين تيره شد و خورشيد و ماه گرفت، و تمام ستارگان از هم پاشيدند، و كشتى آرزو به گل نشست، و كوهها خاشع شدند، و در پى وفات او حريمها زير پا گذارده شد و حرمتها ريخت، و بخدا سوگند كه اين فاجعه اى عظيم و پيش آمدى بزرگ و بى مانند بود آرى اين قضاء حتمى و حكم قطعى خداوند بود كه در قرآن از طريق وحى به پيامبر- همچون ديگر انبيا- به چندين طريق شما را از فاجعه خبر داده بود كه: «و محمّد فقط رسولى است همچون ديگر رسولان، اگر بميرد يا كشته شود از راه حقّ منحرف شده و به پشت سر خودتان برمى گرديد [اين را بدانيد] و هر كه رو به قهقرى بر گردد ضررى به خداوند نخواهد داشت، و خداوند آن كسانى را كه به نعمتها و الطاف الهى متوجّه باشند؛ پاداشى نيكو مى دهد- آل عمران: 144».

(1) اى گروه انصار، شما حاضر و ناظر باشيد و ميراث پدر من مورد دستبرد ديگران واقع گردد؟! شما مشمول دعوت من گشته و در معرض امتحان و آزمايشيد، حال اينكه

ص: 236

شما برخوردار از سلاح و تجهيزات جنگى بوده و معروف به اهل خير و صلاح و نيكوكارى هستيد، چه شده كه اكنون دعوت مرا شنيده و ياريم نمى كنيد؟! و ناله ام را مى شنويد و به فريادم نمى رسيد؟! با اينكه شما در گذشته به تلاش و شجاعت و نبرد و تحمّل سختيها و استقامت شناخته شده و آن گروه منتخب مخصوص ما اهل بيت بوديد؟! (1) شما با اعراب جاهلى به جنگ پرداخته و در اين راه هر سختى و مشقّت را به جان خريديد، و با طوائف مختلف مبارزه كرديد و با دليرانشان به جدال پرداختيد، و پيوسته گوش به فرمان ما اهل بيت بوديد، و مشتاقانه اوامر ما را اجرا مى كرديد، تا اينكه عاقبت نظم جامع اسلام برقرار گرديد، و خيرات روزگار تراوش نمود، و مشركان سر تسليم فرود آوردند، و تظاهر دروغ و باطل آرام شد، و شعله هاى كفر خاموش گشت، و هرج و مرج خاتمه يافت، و نظام دين محكم شد، چرا پس از روشنى حقيقت حيران شديد؟

و پس از اظهار آن پنهان مى داريد؟ و بعد از پيشروى عقب نشينى كرديد؟ و پس از ايمان به شرك افتاديد؟ واى بر شما كه مانند آن گروهى هستيد كه عهد خود را شكستند، و آهنگ بيرون كردن پيامبر را نمودند، و آنان بودند كه نخستين بار [دشمنى و پيكار با شما را] آغاز كردند؟ آيا از آنان مى ترسيد؟ و خدا سزاوارتر است كه از او بترسيد، اگر مؤمنيد.

ص: 237

(1) آرى مى بينم كه شما ميل به رفاه و آسايش دنيا نموده و دست از آنكه شايسته توليت و امامت است برداشته ايد، و خود را از مسئوليّت تكاليف و حدود و وظائف دينى رها نموده و آزاد ساختيد، و هر آنچه ديده و شنيده و مى دانستيد را بدور انداختيد، حال اينكه اگر شما و اهل زمين كافر شوند، براستى كه خداوند بى نياز و ستوده است.

آرى من با كمال دقّت و معرفت شما را از آن ضلالت و خذلان و تيرگى كه ظاهر و باطن شما را فرا گرفته است آگاه ساختم، و ناخواسته لبريز جان شد، و شور و خشمى به بيرون جهيد، و طاقتم طاق شد، و حبس آن نتوانستم، و پيشگيرانه بر زبانم آمد «1»، اكنون بگيريد و ببريد اين شترى كه به ناحقّ غصب نموديد و اين دابّه خلافت و فدك را مأخوذ داريد او را رام و منقاد خود شماريد و به آسودگى سوار شويد، امّا بدانيد كه پاى اين دابّه مجروح و پشت او زخم دارد، حمل آن عار؛ و ننگ آن باقى و برقرار و به وسم و نشان خداوند تعالى داغ دار و موسوم بودنش به ننگ هميشگى آشكار و پيوسته و متّصل به آتش غضب خداوندگار و كشاننده است راكب خود را به سوى آتشى كه شكافنده قلب فاجران و كفّار نابكار است همانا خداوند نگران است بدان چه ميكنيد و ميداند ظالمان به كجا ميروند و جاى ميگيرند.

ص: 238

(1) من دخت پيغمبر شمايم كه برايتان بشير و نذير بود، و شما را به عذاب شديد بيم ميداد، پس آنچه كه مى توانيد انجام دهيد، ما نيز انتقام خواهيم كشيد، حال شما منتظر آن روز باشيد، ما نيز منتظر آن روز هستيم.

أبو بكر گفت: اى دخت رسول خدا، بى شكّ پدرت پيوسته با مؤمنين مهربان و كريم و بى نهايت مشفق و رحيم بود، و بر كافران سختگير و چون عذابى شديد بود، بر همگان روشن است كه رسول خدا تنها پدر شما بوده، و افتخار برادرى با او فقط متعلّق به شوهر تو است، همو كه از ميان همگان به دوستى و رفاقت خويش برگزيد، و او نيز در هر كار سخت و مشكلى او را يارى نمود، فقط افراد خوشبخت شما را دوست مى دارند، و تنها افراد بدبخت به شما بغض مى ورزند. زيرا شما عترت طاهره و نجيبان برگزيده ايد، راهنماى ما بر خير و راه ما منتهى به بهشت است. و تو اى بهترين زنان، و دخت بهترين انبياء، در كلامت صادقى و از جهت عقل و كمال خرد و فهم مقدّم هستى، كسى را نشايد كه قول تو را ردّ نموده و حقّ تو را تصاحب كند، بخدا سوگند من از رأى پيامبر تجاوز نكرده، و بر خلاف فرمايش او رفتار نمى كنم، و البتّه راهنماى قوم به آنان دروغ نمى گويد، و من خدا را شاهد مى گيرم و همان مرا بس كه خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: ما جماعت پيغمبران هيچ طلا و نقره و زمين و مالى را از خود به ارث نمى گذاريم، و ميراث ما فقط علم

ص: 239

و حكمت و كتاب و نبوّت است، و آنچه از متاع دنيا از ما باقى بماند در اختيار كسى است كه پس من از ولايت امور را بر عهده مى گيرد، و او هر طور كه صلاح بداند در آن تصرّف كند»، و ما نيز آنچه تصرّف نموديم در راه تهيّه وسائل و اسباب جنگ از اسلحه و چارپايان مصرف خواهيم كرد، تا مسلمين نيرو و عظمت پيدا كرده و در جنگ با كفّار و مخالفين پيروز شوند، و اين اجماع مسلمين است و استبداد رأى من نيست، و اين تمام ماجرا است، اينك فدك در پيش ما حاضر و در اختيار تو است، نه قصد قبض آن را داشته و نه از شما پنهان نمايم، و تو بانو و سرور زنان امّت پدرت مى باشى، و مادر گرامى فرزندان پيامبرى، و قصد تصاحب هيچ مالى از شما را نداريم، و منكر مقام تو از جهت پدران و اولاد نيستيم، و حكم و امر تو در آنچه تصاحب نموده ايم نافذ است، ولى آيا من مى توانم مخالف دستور پدرت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رفتار كنم؟! (1) حضرت فاطمه عليها السّلام فرمود: سبحان اللَّه! هرگز پدرم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از كتاب خدا و احكام آن نه منصرف بود و نه مخالف، بلكه تنها بر اساس احكام و سوره هاى آن رفتار مى كرد، آيا شما باهم توطئه كرده و براى اين حيله بهانه و علّتى مى تراشيد؟ همان گونه كه در زمان حيات آن رسول گرامى نيز به او سخنان ناروا نسبت مى داديد! اين قرآن است كه با صدايى بلند و رسا و صريح و عادلانه مى فرمايد: « [زكريّا

ص: 240

گفت: خدايا از سر احسان به من پسرى عطا فرما كه پس از من] متولّى امور و وارث من و آل يعقوب باشد- مريم: 5» و «و سليمان از داود ارث برد- نمل: 16»، و خداوند در قرآن تا حدّى توزيع و توريث و قسط و قانون فرايض طبقات وارث را بيان فرموده است، كه موردى براى ترديد و اشتباه باقى نمانده است، حاشا! شماها در اين امر از تمايلات نفسانى خود پيروى نموده ايد و ما جز صبر چاره ديگرى نداريم، وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ.

(1) أبو بكر گفت: تمام سخنان خدا و رسول راست و حقّ است، و تو نيز اى دخت پيامبر راست مى گويى، تو معدن علم و جايگاه هدايت و رحمتى، تو پايه و اساس دين و حجّت حقّى، من هرگز سخن تو را ردّ نكرده و منكر كلام تو نيستم، ولى من بى هيچ عناد و استبداد و ستيزه اى هر چه گفتم با رأى نظر همين جماعت حاضر مسلمان بود و با مشورت ايشان انجام دادم، و ايشان همگى شاهدند.

حضرت زهرا عليها السّلام رو به جانب مردم نموده و فرمود:

اى جماعت مسلمين كه عجولانه مبادرت به انتخاب امرى باطل و ناصواب نموديد، آيا پيرامون آيات قرآن هيچ تدبّر و تأمّل نمى كنيد، يا اينكه دلهاى شما در حجاب و پوشيده شده، نه اين طور نيست بلكه بدى كردار و اعمالتان بر دلهاى شما غالب گرديد

ص: 241

و توان شنيدن و ديدن را از گوش و چشم شما گرفت، و چه بد تأويل نموديد و چه راه زشتى را پيش گرفتيد و بدتر از همه آن وجهى است كه به سبب آن حقّ ديگران را غصب كرديد، سوگند به خداوند كه چون پرده از برابر ديدگان شما برداشته شود منظره بسيار هولناكى را خواهيد ديد، سپس اين آيه را قرائت نمود كه:

و بدا لكم من ربّكم ما لم تكونوا تحتسبون، وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ

. آنگاه رو به قبر شريف پيامبر نموده و اين مرثيه را سرود: (1) (1) پس از تو اخبار و اكاذيبى منتشر شد كه اگر شما حاضر بودى كار مردم تا اين حدّ سخت نمى شد، (2) ما تو را از دست داديم همچون زمينى كه بارانى نافع را از دست دهد، قوم تو به اختلاف افتادند، پس تو خود شاهد امور ايشان باش، (3) هر يك از خويشان او داراى احترام و منزلتند، و نزد خدا آن گرامى تر است كه به او نزديكتر، (4) گروهى از مردم آنچه در سينه ها [از حقد و كينه] داشتند به ما نماياندند، آنگه كه تو درگذشتى و خاكها ميان ما و شما حائل شد، (5) گروهى از مردمان نسبت به ما روى ترش كرده و مقام ما را كوچك و سبك شمردند، چون از ميان ما غايب شدى امروز ما مورد غضب و خشم واقع شديم،

ص: 242

(6) تو همچون ماه شب چارده و نورى بودى كه از تو بهره مند مى شدند، و بر تو از جانب خداوند عزيز آيات نازل مى شد، (7) در گذشته فرشته وحى جبريل با آيات خدا مونس ما اهل بيت بود، چون از ميان ما رفتى او نيز غايب شده و تمام خوبيها از ما پوشيده شد، (8) اى كاش مرگ پيش از تو سراغ ما مى آمد، وقتى شما از اين دنيا رحلت نموده و ميان ما و شما حائل شد، (9) به ما مصيبتى رسيده كه به هيچ فرد اندوهناكى از عرب و عجم نرسيده بود.

(1) سپس آن حضرت عليها السّلام به منزل بازگشت در حالى كه حضرت امير عليه السّلام در انتظار مراجعت و درخشش سيماى مبارك او بود، چون در خانه قرار يافت؛ از شدّت تأثّر شروع به ملامت حضرت امير عليه السّلام كرده و فرمود:

اى فرزند أبو طالب، چرا همچون كودك در جنين پنهان شده و مانند افراد تهمت زده در كنج خانه نشسته اى؟ تو كسى بودى كه شاه پرهاى بازها را درهم مى شكستى، چطور شده كه اكنون از پر و بال مرغان ناتوان فرو مانده اى؟! اين فرزند أبو قحافه، هديّه پدر و قوت و معيشت فرزندانم را به ظلم ستانده، و در مخالفت با من به سختى مى كوشد، و جسورانه مجادله مى كند، آنچنان كه جماعت انصار دست از يارى من برداشته و مهاجرين رشته دوستى را گسسته،

ص: 243

و همه تنهايم گذاشته اند، نه مدافعى دارم و نه مانعى، از خانه با دلى آكنده از خشم خارج شدم و در نهايت خوارى بازگشتم، آرى آن روزى شكست خوردى كه تندى و خشونت خود را ضايع نمودى، آرى روزگارى در شكار گرگان بوده و پاره مى كردى، و حال خاك نشينى را اختيار نموده اى!! نه پاسخ گوينده اى را مى دهى، و نه سخن ياوه اى را ممنوع مى سازى، من نيز ديگر هر چاره اى را از كف داده ام، اى كاش پيش از اين خوارى مرده بودم، عذرخواه من در تمام اين حرفها كه با تو گفتم و كم حرمتى كه صادر شد همانا خداى من است، چه مرا وابگذارى و يا حمايت نمايى! واى بر من در هر طلوع آفتاب! تكيه گاهم از دنيا رفت، و بازويم ناتوان شد، شكايت نزد پدر مى برم! و از خداوند دادخواهى مى كنم! خدايا! نيرو و قدرت تو از همه افزونتر؛ و عذاب و نكال تو از همه شديدتر است!.

(1) آنگاه مولاى متّقيان از در تسليت به آن حضرت عليهما السّلام گفت: اى دختر بهترين انبياء بر تو هيچ ويل و واى مباد! كه ويل و واى براى دشمن بدخواه تو است! اى دختر برگزيده عالميان و يادگار آخر الزّمان، غم و اندوه خود فرو نشان، و بدان كه من هرگز در دينم سستى نكرده و از حدّ توانم خارج نشده ام، اگر مقصود شما روزى به قدر كفاف است كه آن را خداوند ضمانت فرموده، و او ضامنى استوار و امين است، و آنچه براى تو مهيّا و آماده

ص: 244

فرموده برتر از آن است كه از شما به غارت رفته، پس كار را به خدا واگذار!.

پس حضرت زهرا عليها السّلام آرام گشته و عرض كرد: خدا مرا كافى است و او بهترين وكيل است، و ديگر چيزى نگفت.

ص: 245

(1) 50- و سويد بن غفله گفت: چون بانوى ما حضرت فاطمه عليها السّلام به بستر بيمارى افتاد- همان بيمارى كه منجر به فوت آن حضرت گشت-، زنان انصار و مهاجرين براى عيادت به خدمت او رسيده و گفتند: با اين بيمارى چگونه شب را به صبح آوردى اى دخت پيامبر؟

حضرت زهرا عليها السّلام نيز پس از حمد الهى و صلوات بر پدرش فرمود:

به خدا سوگند در حالى شب را به صبح رساندم كه از دنياى شما ناراضى، و از مردان شما بيزارم، آنان را پس از امتحان دور انداخته، و پس از مشاهده نيّات سوء و رفتارهاى ناهنجارشان از همه آنان كناره گيرى نمودم! [سپس گمراه شدن پس از هدايت را به باد انتقاد گرفته و فرمود:] قبيح و زشت باد آن شكافهاى شمشير [كه در جهاد راه خدا ايجاد شد]، و هر كار لهوى پس از كارى جدّى، و آن سنگ خوردنها از كفّار و آزار نيزه! و نتيجه اش اين خطاى در رأى و سستى نظر! چه كار بدى مرتكب شدند! كه غضب الهى براى ايشان مهيّا و تا ابد در جهنّم خواهند ماند!.

البتّه من ايشان را به راه حقّ خواندم و متوجّه سنگينى آن نموده و همه چيز را بر آنان ظاهر نمودم. رويشان بخاك باد! مرگ بر آنان! لعنت بر قوم ستمكار!.

ص: 246

(1) واى بر اين امّت! چه چيز آنان را از: ستونهاى استوار رسالت و اساس نبوّت و راهنمايى؛ و مهبط فرشته وحى، و دانا به تمام امور دنيا و آخرت، گمراه ساخت؟ آگاه باشيد كه اين انحراف خسران مبين است. چرا اين گونه أبو الحسن را عقوبت كردند؟! به خدا سوگند كه اين مجازات (خذلان و تنهاگذارن آن حضرت) فقط بخاطر ترس از شمشير او و كمى ملاحظه در اجراى حقّ، و سختى و شدّت جنگ او، و شجاعت كارزار، و بى مهابا بودن او در اجراى فرامين الهى بود، و به خدا سوگند اگر تمام امّت از راه سعادت منحرف شده و از پذيرش راه روشن امتناع مى كردند، [علىّ] همه آنان را به راه آورده و آرام آرام و صحيح و سالم به سعادت و خوشبختى مى كشاند، كه نه خود خسته شود و نه ايشان ملول، و در نهايت آنان را به سرچشمه اى با آبى گوارا و مطلوب و عارى از هر خس و خاشاك مى برد، و ايشان را از آن سيراب باز ميگرداند و در خفا و آشكاراشان را نصيحت مى نمود در حالى كه خود آن حضرت از غناى آنها بهره نمى برد و از دنياى ايشان براى خود چيزى ذخيره نمى فرمود مگر باندازه شربت آبى كه تشنه خود را سيراب كند و اندكى از طعام كه گرسنه بدان سدّ جوع نمايد، و در آن وقت زاهد از راغب و راستگو از دروغگو تميز داده و شناخته ميشد، «اگر مردم قرى و دهات ايمان مى آوردند و پرهيزگارى ميكردند هر آينه درهاى آسمان را به رحمت و بركت بروى ايشان باز

ص: 247

ميكرديم و زمين را رخصت مى داديم تاخير و بركات خود را برون اندازد، و لكن چون مردم تكذيب آيات الهى كردند و به اعمال زشت پرداختند ما هم بر ايشان تنگ گرفتيم و به سبب كردار قبيح و عصيان ايشان را معاقب و مأخوذ داشتيم- اعراف: 96» و كسانى كه از اين جماعت مرتكب ظلم و ستم شدند بزودى جزاى اعمال بدشان به آنان مى رسد، چه آنان از تحت قدرت و نفوذ ما خارج نيستند و ما از گرفتنشان عاجز نيستيم.

(1) آهاى همگى گوش كنيد! زودا كه روزگار عجائب خود را به شما نمايش دهد! و اگر متعجّب شديد اين از عجيب بودن گفتارشان است! اى كاش مى دانستم كه اين مردم به چه بناى بلندى تكيه كرده، و متمسّك چه دستگيره اى شده، و هتك حرمت چه ذرّيّه اى را نموده و ايشان را مقهور و مغلوب ساخته اند، بد مولايى است مولايشان و بد دوستى است دوستشان، و ظالمان مبادله اى بسيار بد كردند [كه أمير المؤمنين را خانه نشين كردند] درد را دوا، و مرض را شفا، و گلخن را گلشن، و ظلمت را نور، و سياه چال را كوه طور پنداشتند، بخاك ماليده باد بينى هاى گروهى كه گمان مى كنند كه كار نيكو مى كنند، آگاه باشيد كه آنان مفسدانند و لكن خودشان نمى دانند، واى بر آنان آيا آنكه به سوى حقّ راهنمائى مى كنيد به تبعيّت و پيروى شايسته تر است يا آنكه به حقّ راه نمى نمايد و خود نيز نيازمند هدايت است؟ شما را چه مى شود؟ چگونه حكم مى كنيد؟

ص: 248

(1) بجانم قسم كه اين افعال شما حامل گشت، پس منتظر باشيد تا مدّت حمل منقضى شود، پس از آن نتيجه باز آورد! اكنون خون تازه خواهيد دوشيد و اوانى شما از هر قاتل سرشار خواهد شد، در آن زمان ضرر جاهل و سود عاقل آشكار شود و آنجا را اندوخته پيشينيان باشد بر اخلاق ميراث رسد، پس ساكن كنيد قلب خود را و آرام دهيد نفوس خويش را، و مهيّا شويد از براى حوادث و فتنه ها و مصيبتها! و خود را به شمشير قاطع و دواهى مهلك و استبداد ستمكاران بشارت دهيد! بى شكّ منافع شما نابود و مزارعتان محصود و بهره شما افسوس و دريغ خواهد بود، زودا كه گريبان ندامت بدريد و هيچ نمى دانيد به كجا اندر افتاديد، بى گمان كوركورانه در ظلمت خانه ضلالت اسير و در چاه جهالت دستگير گشتيد، چگونه شما را ملزم كنيم به سوى راه هدايت و حال آنكه از شنيدن كلمات ما كراهت داريد؟! سويد بن غفله گويد: زنان مهاجر و انصار تمام فرمايشات حضرت فاطمه عليها السّلام را به سمع مردان خود رساندند، و سران مهاجر و انصار با شنيدن اين سخنان به جانب آن حضرت شتافته و گفتند: اى بانوى زنان جهان، اگر علىّ بن ابى طالب پيش از آنكه ما با

ص: 249

أبو بكر بيعت كنيم و پيمان متابعت محكم كنيم؛ حاضر مى شد و اين سخنان مى فرمود هرگز سر از طاعت او بيرون نمى كرديم!.

حضرت فاطمه عليها السّلام فرمود: از من دور شويد! پس از اتمام حجّت بر شما ديگر جايى براى عذر و بهانه شما نيست، و هيچ چيز چاره تقصير و كوتاهى شما نكند.

ص: 250

احتجاج سلمان فارسىّ عليها السّلام پس از وفات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در نكوهش امّت در عهدشكنى از حضرت امير عليه السّلام

احتجاج سلمان فارسىّ عليها السّلام پس از وفات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در نكوهش امّت در عهدشكنى از حضرت امير عليه السّلام

(1) 51- از امام صادق عليه السّلام به واسطه پدران گرامش نقل شده كه سلمان فارسى سه روز پس از دفن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خطبه اى بدين شرح ايراد نمود:

آهاى مردم! كلامى از من گوش كرده سپس در باره اش انديشه كنيد، بدانيد كه اطّلاعات بسيارى در فضائل علىّ بن ابى طالب دارم، كه اگر قصد نقل تمام آنها را داشته باشم گروهى از شما مرا ديوانه انگاشته و گروهى خونم را مباح سازيد.

بدانيد كه شما را تقديراتى است كه پيش آمدهاى گوناگونى در پى آن مى آيد، و اين را بدانيد كه نزد علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است علم منايا (مقدّرات) و علم بلايا (گرفتاريهايى كه متوجّه مردم مى شود) و ميراث وصايا (ثمره سفارشات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله) و فصل خطاب و اصل و ريشه انساب (نسبهاى مردم)، همان گونه كه هارون بن عمران

ص: 251

از موسى شنيد او نيز از پيامبر شنيد كه فرمود: «تو وصىّ من در خانواده، و جانشين و خليفه در امّتم هستى، و نسبت تو به من همچون نسبت هارون است به موسى»، ولى افسوس كه شما امّت شيوه قوم بنى اسرائيل را پيش گرفته و آگاهانه راه خطا را پيموديد.

(1) به خدا سوگند كه قدم به قدم مانند بنى اسرائيل همان خطاها را مرتكب خواهيد شد! به خدايى كه جان سلمان در دست اوست سوگند اگر علىّ را پيشوا و والى خود ساخته بوديد، هر آينه بركت و نعمت از آسمان و زمين اطراف شماها را فرا مى گرفت، تا آنجا كه پرندگان آسمان دعوت شما را اجابت مى كردند و ماهيهاى دريا خواسته شما را مى پذيرفتند و ديگر هيچ دوست و بنده خدايى فقير نشده و هيچ سهم از فرائض الهى از بين نمى رفت، و هيچ دو نفرى در حكم خدا اختلاف نمى كردند، ولى افسوس كه شما مخالفت نموده و مسند خلافت را به فرد ديگرى سپرديد، پس در انتظار گرفتارى و بلا باشيد، و دست از خوشبختى بشوئيد، من حقيقت امر را براى تك تك شما روشن ساختم، پس بدانيد از امروز به بعد رشته محبّت و دوستى ميان من و شما بريده شد.

دست از دامن آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بر نداريد، زيرا تنها ايشان راهنماى به سوى بهشت، و در روز قيامت خوانندگان به آن خواهند بود.

ص: 252

(1) بر شما باد به فرمانبرى امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام، كه به خدا سوگند كه [در روز غدير] ما به دفعات در حضور پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله تحت عنوان ولايت و امارت بر او سلام نموديم و پيوسته رسول خدا با تأكيد ما را بدان كار وامى داشت، حال مردم را چه شده با علم به فضائلش بر او حسد مى برند؟! عاقبت حسادت قابيل بر هابيل كشتن او بود، يا مانند قوم بنى اسرائيل كارشان به كفر و ارتداد كشيده، شما را چه شده؟! اى مردم، واى بر شما، ما را با أبو فلان و فلان چه كار؟! آيا به جهل افتاده يا خود را به نادانى مى زنيد؟ يا حسد ورزيده يا خود را به حسادت زده ايد؟ به خدا سوگند كه شما مرتدّ و كافر شده و با شمشير به جان هم خواهيد افتاد تا آنجا كه با شهادت دروغ ناجى هاى خود را محكوم به مرگ نموده و كافران را تبرئه و آزاد كنيد، بدانيد كه من حرف خود را زدم و تسليم پيامبرم شدم، و از مولاى خود و تمام امّت؛ علىّ بن ابى طالب عليه السّلام پيروى نمودم، همو كه سيّد و سرور اوصياء، و پيشواى پيشانى سفيدان [از وضو]، و رهبر راستگويان و شهيدان و صالحان است.

ص: 253

احتجاج ابىّ بن كعب بر قوم مانند احتجاج سلمان

احتجاج ابىّ بن كعب بر قوم مانند احتجاج سلمان

(1) 52- از محمّد و يحيى دو فرزند عبد اللَّه بن حسن از پدرانشان از امير المؤمنين علىّ بن- ابى طالب نقل است كه فرمود: پس از خطبه أبو بكر- در روز جمعه اوّل ماه مبارك رمضان- ابىّ بن كعب برخاسته و اين گونه سخنرانى كرد كه:

اى گروه مهاجر كه خشنودى خداوند را در نظر داشته و در قرآن مورد ثناى الهى قرار گرفته ايد، و اى گروه انصار كه در شهر ايمان سكنى گزيديد و به همين جهت خداوند در قرآن از شما تعريف كرده، آيا فراموش كرده يا خود را به نسيان زده ايد، آيا تبديل عهد و پيمان كرديد و يا تغيير آئين داده ايد، يا خذلان اختيار كرده يا عاجز شده ايد؟! مگر شما فراموش كرده ايد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در [روز غدير] در ميان ما بپا خواسته و علىّ را در مقابل همه نگه داشته و فرمود: «هر كس كه من مولاى او هستم علىّ مولاى اوست، و كسى كه من نبىّ او هستم علىّ امير اوست»؟!.

ص: 254

(1) مگر از خاطر برده ايد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرمود: «اى علىّ جايگاه تو نزد من همچون هارون است به موسى، اطاعت امّت از تو پس از من مانند اطاعت آنان از من در زمان حياتم بوده؛ فرض و واجب است، جز آنكه پس از من هيچ پيامبرى نيست»؟.

مگر اين سخن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را از ياد برده ايد كه فرمود: «سفارش من به شما در مورد اهل بيتم خير است، پس آنان را مقدّم داشته و بر ايشان سبقت مگيريد، و آنان را امير خود ساخته و بر آنان امارت پيدا مكنيد»؟.

مگر شما نمى دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «اهل بيت من وسيله هدايت و راهنمايان به سوى خدا مى باشند»؟.

آيا اين فرمايش پيامبر به علىّ را فراموش كرده ايد كه فرمود: «تو هدايتگر گمراهان هستى»؟.

آيا از خاطر برده ايد كه رسول خدا در باره علىّ فرمود: «علىّ احياگر سنّت، و معلّم امّت من است، همو كه حجّت مرا بپاى داشته و بهترين جانشين من است، او آقاى اهل بيت من و محبوب ترين فرد نزد من است، اطاعت او همچون اطاعت من بر امّت واجب است»؟.

مگر نمى دانيد كه پيامبر در زمان حيات هيچ كس را امير او نساخت و در نبود خود او را بر همه امير و ولىّ نمود؟!.

ص: 255

(1) آيا از خاطر برده ايد كه علىّ در سفر و حضر و موقع كوچ و هنگام نزول و در مواقع ديگر پيوسته همراه رسول خدا بود؟.

مگر اين سخن پيامبر را فراموش كرده ايد كه مى فرمود: «هر گاه در ميان شما نبودم و علىّ را خليفه شما ساختم فردى همچون خودم را بر شما گماشته ام»؟.

آيا از خاطر برده ايد كه پيامبر قبل از رحلت ما را در خانه فاطمه عليها السّلام گرد آورده و فرمود: خداوند تبارك و تعالى به موسى وحى فرمود كه برادرى از اهلت انتخاب نموده و او را نبىّ قرار ده، و خانواده او را فرزندان خود نما، تا ايشان را از هر آفتى حفظ، و از هر شكّ و ترديدى پاك نمايم، و موسى و هارون را به اخوّت برگزيد، و فرزندان او را پس از خود رهبران بنى اسرائيل ساخت، و قوانين مسجد آنان در باره موسى مشمول ايشان نيز شد. حال خداوند به من وحى فرموده كه همچون موسى نسبت به هارون؛ تو نيز علىّ را به اخوّت برگزين، و فرزندان او را چون اولاد خود محسوب دار [امامان امّت قرار ده]، كه من ايشان را همچون فرزندان هارون مطهّر نمودم، بدانيد كه من نبوّت را به تو ختم نموده و پس از تو ديگر هيچ پيامبرى نخواهد بود»؟، و آن فرزندان همان امامان هدايت يافته اند.

ص: 256

(1) چرا ديده گانتان را باز نكرده و انديشه نمى كنيد، مگر شما نمى شنويد؟! نكند كه شما گرفتار شبهات شده ايد و حكايت شما ماجراى آن مردى است كه در راه سفر گرفتار تشنگى سختى شده و در لحظه مرگ با مردى راهنما روبرو شده و درخواست آب مى كند و او مى گويد: روبروى تو دو چشمه است، يكى تلخ است و ناگوار، و ديگرى شيرين است و گوارا، اگر به آب تلخ برسى، گمراه شده اى، و رسيدن به آن ديگر كمال مقصود خواهد بود و هدايت و رفع تشنگى. و اين ماجرا، حكايت حال شما امّت است كه خود را مهمل و بيهوده پنداشته ايد، و به خدا سوگند كه شما مهمل گذارده نشده ايد، بلكه نشان هدايت براى شما نصب شده، حلال براى شما جايز و حرام بر شما ممنوع گشته، و قسم به خدا كه اگر او را اطاعت مى كرديد نه به اختلاف افتاده و نه دشمنى مى كرديد، نه قطع رابطه كرده و جنگ مى كرديد و نه از هم اظهار برائت و بيزارى مى نموديد. و به خدا سوگند كه شما پس از رحلت پيامبر عهد و پيمان او را شكستيد، و در مسأله عترت او به اختلاف افتاده و ديگران در اين مسأله دست به دامن رأى و نظر خود شدند، بدانيد كه اين تصوّر خام و اشتباه بزرگى است، شما پنداشته ايد كه اختلاف نظر مايه رحمت است، اين طور نيست، قرآن با اين عقيده سخت مخالف است، آنجا كه خداوند با عظمت فرموده: «مانند آن افرادى نباشيد كه پس از روشن شدن راه و برهان در ميان خود به تفرقه و اختلاف افتادند، براى آنان عذاب سختى مهيّا گرديده است- آل عمران: 105».

ص: 257

(1) سپس خداوند ما را از اختلاف شما باخبر ساخته و فرموده: «اين مردم پيوسته با همديگر در اختلافند مگر كسانى كه مشمول رحمت پروردگارت گردند، و آنان را به همين منظور آفريده است- هود: 118 و 119»، يعنى براى رحمت آفريده است و مراد آل محمّد مى باشند، من خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «اى علىّ تو و شيعيانت بر اساس فطرت پاك و حقيقت هستيد، و باقى مردم از اين حقيقت و فطرت دور مى باشند»، پس چرا بايد از پيامبر خود محمّد قبول مى كرديد! چطور؟ با اينكه او خود شما را به عهدشكنى از وصىّ و امين و وزير و برادر و ولىّ خود علىّ بن ابى طالب باخبر ساخته بود، همو كه از تمام شما دلپاكتر، و عالمتر، و در اسلام مقدّمتر، و از همه شما نزد رسول خدا فهميده تر بود، همو كه پيامبر ميراث خود را به او داده و به وعده هايش سفارش فرمود، پس او را جانشين خود بر امّتش نهاد، و اسرار خود را نزد او گذاشت، پس فقط او ولىّ پيامبر است، و از تمام شما به آن مقام شايسته تر است، چرا كه او سرور اوصيا و وصىّ خاتم مرسلين و برترين اهل تقوا و از همه شما به پروردگار جهانيان مطيع تر است.

در زمان خود پيامبر (روز غدير) به نام امارت بر او سلام گفتيد. پس آنكه شما را انذار و تخويف نمود معذور داريد زيرا مقصود فقط اداى نصيحت و موعظه بود براى كسى كه به خود آمده و بيدار شود، پس ما نيز چون شما همه آن مطالب را شنيديم و ديديم

ص: 258

و شهادت داديم.

(1) چون سخن او بدينجا رسيد؛ عبد الرّحمن بن عوف و أبو عبيده جرّاح و معاذ بن جبل برخاسته و يك صدا گفتند: اى ابىّ، مگر عقلت را از دست داده اى؟ يا جن زده شده اى؟

ابىّ بلافاصله گفت: بى عقلى و جن زدگى در شما است، من روزى نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بودم كه ديدم با كسى مشغول صحبت است كه فقط صدايش را مى شنيدم و او را نمى ديدم، در ميان آن صحبتها به پيامبر گفت:

او چه مرد خيرخواهى براى تو و امّت بوده و داناترين ايشان به سنّت تو است! پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: فكر مى كنى كه پس از من؛ مردم اطاعت او خواهند كرد؟ گفت:

اى محمّد، نيكان امّت تو از او پيروى نمايند، و مردم نابكار با او مخالفت ورزند، و اين منوال پيامبران و اوصياى آنان پيش از تو بوده، اى محمّد، موسى به يوشعى وصيّت نمود كه از همه بنى اسرائيل داناتر و خداترس تر و مطيع تر بود، به همين خاطر خداوند موسى را امر فرمود كه همو را به وصايت انتخاب كن- مانند خود شما كه به دستور خداوند علىّ را به وصايت برگزيدى- در پى اين عمل موسى تمام بنى اسرائيل خصوصا فرزند موسى به او رشك برده و زبان به لعن و دشنام او گشوده و با او درگير شده و تنهايش گذاشتند، بنا بر اين اگر از همان

ص: 259

روش بنى اسرائيل پيروى كنند، وصىّ تو را تكذيب كرده و او را انكار نمايند و خلافت را از او سلب نموده و علم او را به غلط اندازند.

(1) ابىّ گفت: عرض كردم اى رسول خدا او كه بود؟ فرمود: يكى از فرشتگان پروردگار عزيزم بود، مرا باخبر ساخت كه مردم با وصىّ من علىّ بن ابى طالب مخالفت خواهند نمود.

و من تو را اى ابىّ به مطلبى سفارش مى كنم كه اگر آن را حفظ كنى پيوسته بر خيرخواهى بود، اى ابىّ بر تو باد به اطاعت علىّ، زيرا او هم هدايت كننده است و هم هدايت شده، او خيرخواه امّت و احياگر سنّت من خواهد بود، او امام شما پس از من است، پس هر كس به اين امر رضا دهد به همان صورتى كه از من جدا شده مرا ملاقات خواهد نمود، اى ابىّ هر كه در اين امر تغيير و تبديلى دهد با من چون فردى عهدشكن و عصيانگر، و منكر نبوّتم ملاقات خواهد كرد، نه او را شفاعت كنم و نه از حوضم او را بنوشانم.

پس گروهى از مردان انصار برخاسته گفتند: بنشين اى ابىّ خدا تو را رحمت كند، هر آنچه شنيدى ادا نمودى و به عهد خود وفا كردى!.

ص: 260

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در برابر اظهار انبساط أبو بكر از بيعت مردم

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در برابر اظهار انبساط أبو بكر از بيعت مردم

(1) 53- امام جعفر صادق عليه السّلام بواسطه پدران گرامش عليهم السّلام گويد: وقتى مردم با أبو بكر بيعت كرده و با امام علىّ عليه السّلام آن رفتار نمودند، پيوسته أبو بكر نسبت به حضرت أمير عليه السّلام اظهار انبساط و خوشروئى كرده، و از انقباض و گرفتگى علىّ بن ابى طالب حيران و دل نگران بود، به همين خاطر بسيار مايل بود با او خلوتى داشته و عقده دل او را گشوده و رضايت خاطر آن حضرت را به هر ترتيب فراهم نمايد، تا عرض كند كه چرا بيعت را پذيرفته با اينكه هيچ رغبت و ميلى به آن نداشته است. بنا بر اين از آن حضرت درخواست نمود كه ساعتى را براى مذاكره خصوصى انتخاب نمايد. پس مجلس برپا شد و أبو بكر اين گونه سخن آغاز نمود: اى أبو الحسن، به خدا سوگند كه اين جريان روى تبانى و اقدام و رغبت و حرص من صورت نگرفت، و در آن هيچ اعتمادى به خود نداشتم كه بتوانم از پس اين امر بر آمده و امور امّت را آن طور كه بايد اداره كنم. و من فاقد هر گونه قدرت مالى و كثرت عشيره بودم، تا از آن طريق اساس نقشه خود را استوار نمايم. پس براى چه از من دلتنگ و ملول بوده و آن را كه در باره من نشايد تصوّر مى كنى، و با نظر بغض و عداوت به من مى نگرى؟!

ص: 261

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اگر به اين امر رغبت و ميلى نداشتى، براى چه خود را به آن حاضر نموده و در اين عمل پيش قدم شدى؟

أبو بكر گفت: بخاطر حديثى بود كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه فرموده: «براستى كه خداوند امّت مرا بر گمراهى و خطا جمع نمى كند»، و چون جمع ايشان را ديدم از همان فرمايش پيروى نموده و هرگز گمان نبردم كه اجماع امّت خلاف هدايت و از گمراهى باشد، و به همين خاطر تن به اين تكليف سپردم، و اگر مى دانستم حتّى يك نفر هم از اين امر امتناع خواهد ورزيد بطور مسلّم از پذيرش آن خوددارى مى كردم.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: در خصوص حديث مذكور در مورد اجماع امّت از تو مى پرسم كه آيا من از افراد اين امّتم يا نه؟ گفت: آرى. فرمود: آن گروهى كه از بيعت تو سر باز زدند چون سلمان و أبو ذرّ و عمّار و مقداد و سعد بن عباده و ديگران؛ از امّت بودند يا نه؟ أبو بكر گفت: آرى همه از امّت بودند.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: بنا بر اين چگونه با مخالفت اين افراد به حديث اجماع احتجاج مى كنى؟. حال اينكه تمام آنان از افراد صالح و پرهيزگار و از أصحاب رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله هستند.

ص: 262

(1) أبو بكر گفت: تخلّف اين افراد پس از تحقّق اين امر بر من معلوم شد، و ترسيدم اگر از پذيرش آن امتناع ورزيده و خود را كنار بكشم اوضاع اجتماعى مسلمين بهم خورده و شايد غالب مردم مرتدّ شده و از دين خارج شوند، و پذيرش من بر اين امر بهتر از آن بود كه امّت مسلمان به هرج و مرج گرائيده و به حالت كفر سابق خودشان عود نمايند، و فكر مى كردم شما نيز در اين باره با من موافق باشيد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: بسيار خوب، ولى پرسش من اين است كه شما در بار نخست روى چه اساسى و براى چه به اين امر روى آورديد، و اينكه يك فرد روى چه شرائط و علل و جهاتى شايسته امر خلافت مى شود؟

أبو بكر گفت: البتّه روى صفات خيرخواهى، وفاى به عهد، صراحت لهجه، استقامت و حسن سيرت و عدالت و علم و آگاهى از كتاب و سنّت و حكمت و معرفت و زهد در دنيا و پرهيزگارى، و يارى و طرفدارى از مظلوم و ستمديده در دور و نزديك.

أبو بكر چون به اين كلام رسيد ساكت شد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: پس سبقت در اسلام و قرابت با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چه؟

أبو بكر گفت: آرى، و سابقه و قرابت.

ص: 263

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا در وجود خود اين خصوصيّات را مى بينى يا در من؟. أبو بكر گفت: البتّه در شما مى بينم اى أبو الحسن.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا اين من بودم كه پيش از تمام امّت به رسول اكرم جواب مثبت داد يا تو؟

گفت: بلكه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند آيا من از طرف رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مأمور به ابلاغ و خواندن سوره برائة براى كفّار شدم يا تو؟

أبو بكر گفت: شما مأمور اين كار شديد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى أبو بكر تو را به خدا سوگند، آيا هنگام خروج پيامبر از مكّه به مدينه (روز غار) آيا من جان فداى او شدم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند بنا به حديث پيامبر در روز غدير آيا من مولاى تو و تمام مسلمين هستم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

ص: 264

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند آيا ولايت من قرين ولايت پروردگار متعال و پيغمبر خدا واقع شده به دليل انفاق انگشتر، در آيه شريفه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا- إلخ يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه براى شما است.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا مقام وزارت رسول خدا همچنان كه براى هارون بود نسبت به حضرت موسى

«أنت منّى بمنزلة هارون من موسى»

براى تو بود يا براى من؟

أبو بكر گفت: براى شما بود.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله توسّط تو و اولاد و خانواده ات در برابر نصارى مباهله نمود، يا با من و فرزندان و خانواده من؟

أبو بكر گفت: البتّه توسّط شما و خانواده اتان مباهله انجام شد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا آيه تطهير از رجس در باره من و خانواده و فرزندان من نازل شد يا براى تو و خانواده ات؟

أبو بكر گفت: براى شما و خانواده اتان نازل شد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در زير كساء

ص: 265

براى من و خانواده و فرزندانم دعا كرد كه «خداوندا، اينان أهل بيت منند، آنان را به سوى خود و بهشت رضوانت بخوان نه به آتش» يا براى تو و خانواده و فرزندانت؟

أبو بكر گفت: براى شما و اهل بيت و فرزندانتان دعا كرد.

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا مراد از آيه يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً من هستم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا آفتاب براى نماز تو به دعاى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله رجوع كرد يا براى من؟

أبو بكر گفت: براى تو بود.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا تو آن جوانمردى كه اين ندا از آسمان برايش خوانده شد كه:

«لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا عليّ»

يا من؟

أبو بكر گفت: البتّه تو آن جوانمردى.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در غزوه خيبر بيدق را به دست تو سپرد و فتح نصيب مسلمين گرديد يا به من عطا فرمود؟

أبو بكر گفت: بلكه به دست تو داد.

ص: 266

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا تو با كشتن عمرو بن عبد ودّ؛ اندوه و غم و حزن از خاطر مبارك رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و ساير مسلمين برداشتى يا من؟

أبو بكر گفت: البتّه بدست تو صورت پذيرفت.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا تو مورد اعتماد پيامبر و مأمور ابلاغ پيام آن حضرت به جنّيان شدى يا من؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، با نظر به حديث رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود: «من و تو از زمان حضرت آدم تا عبد المطّلب در تمام طبقات از نكاح بوده ايم نه از زنا» آيا من از جهت نسب و طهارت آباء با رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله شريكم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا مرا به تزويج دخت خود در آورده و فرمود: «خداوند در آسمان تو را براى زوجيّت فاطمه برگزيد» يا تو را؟

أبو بكر گفت: البتّه شما را.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا من پدر حسن و حسين دو سبط

ص: 267

و گل خوشبوى پيامبر هستم كه فرمود: «حسن و حسين آقا و سرور جوانان بهشتى اند و پدرشان از آن دو بهتر است» يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما هستيد.

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا برادر تو مزيّن به دو بال است كه در بهشت با فرشتگان طير مى كند يا برادر من؟

أبو بكر گفت: البتّه برادر شما (جناب جعفر طيّار).

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا من ضامن ديون پيامبر و بجا- آورنده مواعد و وصايا و عهود آن حضرت هستم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا وقتى كه پيامبر براى شركت در مرغ بريان شده دعا مى نمود كه «خدايا محبوبترين بندگان خود را در اينجا حاضر كن» من حاضر شدم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله مرا به قتال ناكثين

ص: 268

و قاسطين و مارقين بر تأويل قرآن مژده و خبر داد يا تو را؟

أبو بكر گفت: البتّه شما را.

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرا به دارا بودن علم قضا و فصل الخطاب معرّفى نموده و فرمود: «علىّ بهتر از همه شماها به علم قضا آگاه است» يا تو را؟

أبو بكر گفت: البتّه شما را.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در زمان حيات خود به أصحاب و يارانش فرمود كه مرا به عنوان «أمير المؤمنين» سلام گفته و ندا كنند يا تو را؟

أبو بكر گفت: البتّه شما را.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا من در آخرين كلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حاضر شده و متولّى غسل و دفن آن حضرت گشتم يا تو؟

أبو بكر گفت: البتّه شما.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا تو در قرابت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سبقت جسته اى [مصداق

«أُولُوا الْقُرْبى»

مى باشى] يا من؟

أبو بكر گفت: شما هستيد.

ص: 269

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا توئى آنكه خداوند وى را هنگام احتياج دينارى عطا نمود و جبرئيل با او معامله نموده و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را بر آن ضيافت نمودى و اولاد او را اطعام نمودى يا من؟

در اينجا أبو بكر گريسته و گفت: بلكه توئى.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تو را بدوش خود بلند كرده و اصنام و بتهاى كعبه را شكست يا مرا؟

أبو بكر گفت: شما بوديد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا اين كلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود: «تو صاحب لواى من در دنيا و آخرت هستى»، در حقّ من بود يا در باره شما؟

أبو بكر گفت: بلكه در باره شما بود.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله وقتى فرمان داد كه تمام درب هايى كه به مسجد باز ميشد بسته شود مگر يك درب، آن درب از خانه من بود يا درب خانه شما، و نيز آنچه خداوند بر او حلال نموده بود بر من حلال نمود يا بر تو؟

أبو بكر گفت: البتّه بر شما.

ص: 270

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، بنا به مفاد آيه شريفه أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ «1» آيا شما بوديد كه پيش از نجوى و سخن گفتن با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله صدقه داديد يا من بودم؟

أبو بكر گفت: البتّه شما بوديد.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره من به دخت خود فاطمه عليها السّلام فرمود كه: «تو را به كسى تزويج نمودم كه أوّل مردمان به اسلام ايمان آورد و اسلام او بر سائر مردم برترى و تفوّق دارد» يا در حقّ تو؟

أبو بكر گفت: البتّه در باره شما فرمود.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا تو بودى آنكه در روز بدر بر سر چاهى كه كافران مقتول را در آن ريخته بودند فرشتگان هفت آسمان بر او سلام كردند يا من بودم؟ أبو بكر گفت: البتّه شما بوديد.

امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود: به همين ترتيب حضرت أمير عليه السّلام پيوسته مناقب منقول خود را كه از جانب خدا و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بود ايراد مى كرد، و أبو بكر يكايك آنها را تصديق مى نمود [تا بجائى رسيد كه أبو بكر به گريه افتاده و حالش منقلب شد].

ص: 271

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اينها و مانند آن از جمله علائم و دلائلى است كه انسان توسّط آنها شايسته ولايت امور امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله مى گردد. بنا بر اين اى أبو بكر چه چيز تو را از خدا و رسول و دينت فريب داد، با اينكه وجود تو عارى از اين علائم و دلائل است؟!.

أبو بكر در حالى كه مى گريست گفت: راست گفتى اى أبو الحسن، به من مهلت بده تا امشب در كار خود و اين حرفهايت خوب فكر و تأمّل كنم.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: هر چه مى خواهى فكر كن اى أبو بكر.

أبو بكر در نهايت تأثّر و حزن برخاسته و به خانه رفت و تا شب خود را ممنوع الملاقات نمود، و عمر بن خطّاب پس از آگاهى از ملاقات آن دو با حالى مضطرب و نگران به ميان مردم تردّد مى كرد. و أبو بكر آن شب بخواب رفته و در رؤيا به خدمت پيامبر مشرّف شده و عرض سلام نمود. ولى رسول خدا روى مبارك خود را به جانب ديگر نمود.

أبو بكر برخاسته و در برابر آن حضرت نشسته و سلام نمود. اين بار نيز پيامبر از او روى برتافت. أبو بكر گفت: اى رسول خدا مگر از من چه خلاف و گناهى سر زده؟ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: چگونه جواب سلام تو را بگويم حال اينكه تو دشمنى مى كنى با كسى كه خدا و رسول او وى را دوست مى دارند؟ حقّ را به اهل آن باز گردان. گفتم: أهل آن كيست؟

ص: 272

فرمود: همان كه تو را در مذاكره اش ملامت نمود، يعنى علىّ. گفتم: آن را به وى باز گرداندم اى رسول خدا، سپس او را نديد.

(1) چون صبح شد نزد حضرت علىّ عليه السّلام آمده و جريان خواب خود را برايش نقل نموده و گفت: دست خود را بده تا با تو بيعت كنم اى أبو الحسن. پس از بيعت از آن حضرت خواست كه در وقت معيّن در مسجد حاضر شده تا جريان مذاكره و خواب شب را به مردم نقل نموده و در ميان جمع؛ خلافت را تسليم أمير المؤمنين عليه السّلام نمايد.

أبو بكر با رنگى پريده و در حالى كه خود را سرزنش مى كرد از نزد آن حضرت خارج شده و در ميان راه به عمر برخورد، او گفت: تو را چه شده است اى خليفه مسلمين؟

أبو بكر نيز همه چيز را براى او نقل نمود. عمر گفت: تو را به خدا سوگند اى خليفه رسول خدا، كه از سحر و جادوى بنى هاشم بر حذر باشى، و مبادا به آنان اعتماد نمايى، كه اين اوّلين سحر و جادوى ايشان نيست. و گفت و گفت و گفت تا أبو بكر را از رأى و تصميم خود باز گردانده، و او را تشويق به ادامه راه خلافت نمود.

حضرت صادق عليه السّلام فرمود: أمير المؤمنين عليه السّلام بنا بر وعده اى كه گذاشته بودند به

ص: 273

مسجد آمد ولى هيچ كس از ايشان را در آنجا نديد، و دريافت كه چه شده، پس بر سر قبر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نشست.

حضرت فرمود: در اين ميان عمر از كنار آن حضرت عبور كرده و گفت: اى علىّ، چيزى كه مى خواستى نشد!! پس آن حضرت نيز بر همه چيز واقف شده و به منزل خود بازگشت.

«احتجاج سلمان فارسىّ رضى اللَّه عنه بر عمر بن خطّاب در پاسخ به نامه اى كه به او نگاشت

«احتجاج سلمان فارسىّ رضى اللَّه عنه بر عمر بن خطّاب در پاسخ به نامه اى كه به او نگاشت

«وقتى كه او پس از حذيفة بن يمان از طرف عمر والى مدائن شده بود» (1) 54- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؛ از سلمان غلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به عمر بن خطّاب:

امّا بعد؛ اى عمر نامه تو به دستم رسيد، نامه اى كه در آن مرا مورد سرزنش و توبيخ خود ساخته، و در آن گفته بودى كه من تو را به امارت مدائن بدان خاطر مبعوث نمودم، و بلكه امر نمودى به اينكه دنباله شيوه و روش حذيفه را بگيرى و از روزگار امارت و سيره و روش او موشكافى كرده و ما را از جميع افعال او خواه قبيح و خواه حسن عالم و واقف گردانى. ولى اى عمر! خداوند عزّ و جلّ مرا از اين عمل باز داشته، آنجا كه فرموده: يا

ص: 274

أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ «1»، اى عمر من هرگز در پى اطاعت تو در امر حذيفه نيفتاده و مخالفت امر خداوند را نكنم.

(1) و امّا اينكه گفتى كه من زنبيل بافى را شغل خود ساخته و مدام نان جو تناول مى كنم، اين دو كار عملى نيست كه فرد مؤمن كسى را بر آن سرزنش و توبيخ نمايد. و به خدا سوگند اى عمر كه زنبيل بافى و خوردن نان جو از بى نيازى از بهترين خوردنى و نوشيدنى و غصب حقّ مؤمن و ادّعاى باطل در نزد خداوند عزّ و جلّ با فضيلت تر و محبوب تر و به تقوا نزديكتر مى باشد، و من خود ديدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هر گاه نان جو مى يافت آن را تناول فرموده و ضمن اظهار فرح و شادى از آن آزرده نبود.

و امّا اينكه اشاره به عطا و احسان من نموده بودى، اين را بدان كه من آن عمل را براى روز فقر و نادارى و نيازم به آن پيش فرستادم، و به خدا سوگند اى عمر مرا اصلا نظر به خوبى مطاعم و مشارب من نيست و باك از نيك و بد آن ندارم زيرا غذايى كه از حلق به گلو رود و سدّ رمق گشته و نيروى بندگى حضرت حقّ به هم رسد همان كافى و بسنده است؛ خواه آن آرد گندم و مغز گوسفند باشد و خواه جو بى مغز.

ص: 275

(1) و امّا اينكه گفتى: تو با اين اعمالت موجب ضعف سلطنت خداوند و سستى آن شدى، من نفس خود را خوار نمودم تا اهل مدائن مرا أمير ندانند بلكه مرا مثل پل فرا گرفته و بر بالاى آن تردّد نمايند، و هر گونه بار و ثقل كه دارند بر من حمل فرمايند، گويا زعم تو آن است كه اين گونه اعمال موجب وهن و ذلّت حضرت الوهيّت و سبب خفّت سلطانيّت ربّ العزّة است.

پس بدان كه تذلّل در طاعت و بندگى خداوند نزد من محبوب تر است از تعزّز در معصيت او، و تو خود مى دانى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پيوسته با مردم الفت داشته و بديشان نزديك مى شد، و مردم نيز به نبوّت و سلطانيّت او چنان نزديك مى شدند كه گويى حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله يكى از آن مردمان است. و غذاى آن حضرت غذاى درشت و غليظ بود و لباس خشن و پلاس مى پوشيد و همه مردمان در نزد او اعمّ از قرشى و هاشمى و عربى و سفيد و سياه همه و همه در دين مساوى و برابر بودند. و من شهادت مى دهم كه خود شنيدم كه آن حضرت مى فرمود: «هر كه پس از من ولايت هفت نفر از مسلمانان را بر عهده گيرد و راه عدل پيشه نسازد خدا را چنان ملاقات كند كه از او غضبان باشد»، بنا بر اين اميدوارم از حضرت حقّ كه از امارت مدائن سالم بيرون آيم، با اينكه ذكر نمودى كه من نفس خود را ذليل و قدر خود را پايمال و پست گردانيدم، پس چگونه است اى عمر حال

ص: 276

كسى كه ولايت و سرپرستى امّت را پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر عهده گرفته، كه من خود از حضرت حقّ شنيدم كه مى فرمود: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ «1».

(1) اى عمر بدان كه من عهده دار ولايت اهل مدائن نشدم مگر اينكه به همان شيوه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اقامه حدود الهى را از روى ارشاد و دليل نمايم و به طريق آن حضرت در ميان ايشان رفتار نمايم.

و اين را بدان كه اگر خداوند تبارك و تعالى خير و خوبى اين امّت يا اراده و ارشاد و هدايت اين طائفه را داشته باشد بى شكّ اعلم و افضل اين جماعت را والى ايشان گرداند، و اگر اين امّت از حضرت حقّ ترسان بوده و تابع رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و عالم به حقّ مى بودند هرگز تو را أمير المؤمنين نام نمى نهادند!! فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا «2» و به طولانى شدن عفو و بخشش الهى مغرور مشو زيرا كه عقوبت خداوند نيز در زمان خود خواهد رسيد.

و بدان كه عواقب عمل ناحقّ و ستم و كردار ناپسند و ظلم تو در دنيا و آخرت به تو

ص: 277

خواهد رسيد، و در آينده از كردار ما تقدّم و ما تأخّر خود بازپرسى شوى، و الحمد للَّه وحده.

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر قوم پس از وفات عمر بن خطّاب بر پنج تن از اهل شورى براى اولويّت خود

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر قوم پس از وفات عمر بن خطّاب بر پنج تن از اهل شورى براى اولويّت خود

(1) 55- عمرو بن شمر از جابر بن يزيد جعفىّ و او از امام باقر عليه السّلام نقل نموده كه فرمود:

هنگامى كه زمان وفات عمر بن خطّاب فرا رسيد و امر خلافت را به شورى مقرّر نمود به دنبال شش نفر كه علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و عثمان بن عفّان و زبير بن عوّام و طلحة بن- عبيد اللَّه و عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابى وقّاص بودند فرستاد و دستور داد كه آنان در اطاقى نشسته و در پيرامون خلافت با هم مشاوره كرده، و از ميان خودشان يكى را كه سزاوارتر و اولى تر مى بينند انتخاب نمايند، و از آن مكان بيرون نروند تا با يكى بيعت كنند، و هر گاه يك يا دو نفر در طرف اقلّيّت واقع شده و از موافقت اكثريّت و بيعت آن كسى كه از طرف اكثريّت انتخاب مى شود امتناع نمايند: كشته شوند. و در نهايت مجلس به نفع عثمان تمام شد.

ص: 278

(1) پس هنگامى كه أمير المؤمنين عليه السّلام تلاش جمع را در بيعت عثمان ديد، براى اتمام حجّت و روشن شدن حقيقت برخاسته و فرمود:

گفتار مرا بشنويد و چنانچه آن حقّ و درست بود بپذيريد و اگر باطل و نادرست بود آن را انكار كنيد، سپس فرمود:

شما را به خدا سوگند! همان خدايى كه بر صدق و كذب شما واقف است آيا در ميان شما جز من كسى هست كه بر دو قبله نماز گزارده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه دو بار بيعت كرده باشد، يكى بيعت فتح، و ديگرى بيعت رضوان؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه برادرش مزيّن به دو بال در بهشت باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه عمويش سيّد الشّهداء باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه همسرش بانوى زنان عالميان باشد؟ گفتند: نه.

ص: 279

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه دو فرزندش دو فرزند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوده و آن دو آقاى جوانان بهشتى باشند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه ناسخ را از منسوخ قرآن تشخيص دهد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه خداوند رجس و ناپاكى را از او دور ساخته و او را پاك مطهّر گردانيده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه جبرئيل را در مثال دحية الكلبىّ ديده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه در حال ركوع زكات داده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روى چشمانش را مسح نموده و در روز خيبر رايت اهل اسلام را به او داده باشد و پس از آن ديگر هيچ گرمى و سردى را نبيند؟ گفتند: نه.

ص: 280

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله او را در غدير خمّ به اذن خداوند با دست مبارك خود بلند كرده و بفرمايد: «هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست، خداوندا با دوست او دوست و با دشمن او دشمن باش»؟ گفتند:

نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه برادر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حضر و رفيق او در سفر باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه در غزوه خندق با عمرو بن عبد ودّ نبرد كرده و او را بقتل برساند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره اش فرموده باشد: «تو در نزد من همچون هارون در نزد موسى مى باشى جز آنكه پس از من پيامبرى نباشد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه خداوند او را در ده آيه از قرآن؛ مؤمن خوانده باشد؟ گفتند: نه.

ص: 281

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مشتى خاك گرفته و آن را بر روى كفّار انداخته و آنان تار و مار شوند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه فرشتگان در روز جنگ احد با او ايستادگى نموده تا همه كفّار فرار كردند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه دين رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را ادا كرده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه بهشت مشتاق ديدار او باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه هنگام وفات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حضور داشته باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را غسل داده و دفن و كفن كرده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله طلاق همسرانش را بدست او سپرده باشد؟ گفتند: نه.

ص: 282

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله او را بر دوش مبارك خود سوار نموده كه به بالاى بام بيت اللَّه الحرام براى شكستن بتها رفته باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه در كارزار بدر منادى حضرت حقّ بنام او ندا كرده باشد كه

«لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا عليّ»

؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه همراه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرغ بريان شده اى كه به هديّه براى آن حضرت آورده بودند تناول كند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد كه: «تو صاحب علم و رايت من در دنيا و آخرتى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه براى نجواى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله صدقه اى را پيش فرستاده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه نعلين رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را دوخته باشد؟ گفتند: نه.

ص: 283

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «من برادر تو و تو برادر من هستى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «تو محبوبترين خلق و راستگوترين ايشان به من هستى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه صد دلو آب را در برابر صد دانه خرما بكشد و آن را به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بخوراند و خود گرسنه باشد؟ گفتند:

نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل همراه با سه هزار فرشته ديگر در كارزار بدر بر او سلام كرده باشند؟

گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه چشمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را [هنگام وفات] بر هم نهاده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا قبل از من كسى در ميان شما هست كه خداوند را به يگانگى شناخته باشد؟ گفتند: نه.

ص: 284

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه پيش از همه بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وارد شده و آخر همه از نزد او خارج شود؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه پس از قدم زدن با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و گذر بر باغى بگويد: چه باغ زيبايى! و آن حضرت به او بفرمايد:

«و باغ تو در بهشت زيباتر از اين است» و اين سخن پس از گذر از سه باغ از جانب آن رسول گرامى تكرار شود؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو گفته باشد: «تو نخستين فردى هستى كه به من ايمان آورده و تصديقم نمودى، و تو نخستين فردى هستى كه به روز قيامت بر حوض بر من وارد خواهى شد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه دست او و همسر و دو پسرش را گرفته باشد و براى مباهله با مسيحيان اهل نجران همراه خود ببرد؟

گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره او به انس گفته باشد: «اوّلين فردى كه از اين در بر شما وارد شود، همو

ص: 285

أمير المؤمنين و آقاى مسلمين، و بهترين اوصياء و افضل مردم است» و انس بگويد: خدايا آن فرد را مردى از انصار قرار بده، و من وارد شوم و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بفرمايد: «اى انس تو اوّلين مردى نيستى كه قوم و خويش خود را دوست دارد»؟ گفتند: نه.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه آيه: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا- إلخ در باره او نازل شده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه خداوند آيه:

إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً تا آخر را در باره او و فرزندانش نازل كرده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه خداوند آيه:

أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ را در باره او نازل كرده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول گرامى اسلام صلّى اللَّه عليه و آله او را هزار كلمه تعليم كرده باشد، كه هر كلمه از آنها مفتاح

ص: 286

و كليد هزار كلمه ديگر باشد؟ گفتند: نه.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز طائف با او نجوى و تكلّم نموده باشد و أبو بكر و عمر به آن حضرت عرض كنند: اى پيامبر شما تنها با علىّ تكلّم كردى نه با ما، و پيامبر به آن دو بفرمايد: «من از خود با او نجوى نكردم بلكه به امر حضرت حقّ اين كار را كردم»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را از مهراس سيراب ساخته باشد؟ گفتند: نه.

مترجم گويد: در كتاب نهايه ابن اثير گويد: «در روز احد رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله تشنه شد، و علىّ از آب مهراس براى او آورد، و آن حضرت از آن نوشيده و صورت خون آلود خود را با آن شستشو داد» و مهراس صخره گودى است كه آب زيادى را در خود جاى مى دهد، و نيز گفته: مهراس در اين حديث نام آبى در احد مى باشد.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «تو از همه مردم در روز قيامت به من نزديكترى، و به واسطه شفاعت تو به تعداد افراد قبيله ربيعه و مضر وارد به بهشت گردند»؟ گفتند: نه.

مترجم گويد: عرب را رسم بر اين بوده كه جماعت و تعداد بسيار زياد را با تشبيه به قبيله ربيع و مضر كه از قبائل پر جمعيت بوده ذكر مى كرده است.

ص: 287

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «اى علىّ هر گاه من لباس جديد پوشم تو نيز ملبّس به لباس جديد گردى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره او فرموده باشد: «تو و پيروانت در روز قيامت رستگار و فائز خواهيد بود»؟

گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره اش فرموده باشد: «دروغ مى گويد كسى كه پندارد مرا دوست دارد در حالى كه علىّ را دوست نمى دارد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «هر كس اين چند تار موى مرا دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه مرا دوست بدارد در اصل خدا را دوست داشته است» و از آن حضرت پرسيده شد: اى رسول خدا، منظور شما از آن چند دانه تار مو كيست؟ فرمود: «علىّ، و حسن، و حسين و فاطمه»؟ گفتند: نه.

ص: 288

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «تو بهترين آفريده پس از پيامبران مى باشى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «تو فاروقى، كه ميان حقّ و باطل را جدا مى كنى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده باشد: «تو از لحاظ كردار و عمل در روز قيامت از همه خلائق پس از انبياء برتر و افضل مى باشى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كساء و شمد خود را بر او و همسر و دو فرزندش كشيده و فرموده باشد: «خدايا من و اهل بيتم را به سوى بهشت خود فرا خوان نه به آتش»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه براى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در غار؛ آذوقه فرستاده و از اخبار باخبرش ساخته باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله

ص: 289

بدو فرموده باشد: «هيچ سرّ و رازى از تو پوشيده نيست»؟ گفتند: نه.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو برادر و وزير و مصاحب من در اهل منى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو اقدم امّت در اسلام و افضل آنان در علم و از همه حليم و بردبارترى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه پهلوان يهودى مرحب را در روز خيبر با نبرد تن به تن از پاى در آورده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اسلام را بدو عرضه دارد و او تا كسب تكليف از والدين خود مهلت طلبد و پيامبر بدو فرمايد: آن بصورت امانت نزد تو باشد، و من بگويم: چنانچه آن امانت است پس من اسلام آوردم؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه درب خيبر را

ص: 290

يك صد ذرع حمل نموده و پس از فتح قلاع خيبر چهل نفر هم نتوانند آن را بدوش كشند؟

گفتند: نه.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه آيه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً در شأن او نازل شده و من بودم كه صدقه را تقديم نمودم؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره اش فرموده باشد: «هر كه على را سبّ و دشنام گويد مرا سبّ گفته، و هر كه مرا سبّ و دشنام دهد چنان است كه خداوند را سبّ نمايد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «جايگاه و منزل تو در بهشت روبروى جايگاه من است»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «هر كه با تو بجنگد با خدا جنگيده، و هر كه با تو دشمنى كند چنان است كه به خداوند دشمنى ورزيده»؟ گفتند: نه.

ص: 291

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه هنگام هجرت پيامبر به مدينه در جاى خواب آن حضرت خسبيده و جان خود را در برابر هجوم مشركين براى قتل آن جناب فدا كند؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو برترين فرد براى امّت پس از من هستى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو بروز قيامت در قسمت راست عرش بوده و خداوند دو لباس به تو خواهد پوشاند؛ يكى سبز و ديگرى سرخ»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه هفت سال و چند ماه پيش از همه مردم نماز گزارده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «من بروز قيامت دست به دامن خداوند خواهم بود و آن نور است، و تو دست بدامن من خواهى بود و اهل بيت من دست به دامن تو خواهند بود»؟ گفتند: نه.

ص: 292

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو مانند خود منى، و دوستى تو دوستى من و دشمنى با تو دشمنى با من است»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «ولايت من همچون ولايت تو است، اين عهدى است كه خداوند با من گذارده و مرا مأمور به ابلاغ آن فرموده است»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره او فرموده باشد: «بار خدايا او را براى من يار و پشتوانه و ياور ساز»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «مال و ثروت رهبر ستمكاران و تو پيشواى اهل ايمانى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره او فرموده باشد: «حتما بسوى شما فردى را مى فرستم كه خداوند قلب او را به ايمان آزموده است»؟ گفتند: نه.

ص: 293

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو انارى خورانده و فرموده باشد: «اين از انارهاى بهشت است كه جز پيامبر يا وصىّ پيامبر هيچ كس حقّ خوردن آن را ندارد»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «هر چه از خدا درخواست نمودم عطا فرمود، و هر چه دعا كردم مانند همان را براى تو نيز مسألت نمودم»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو از همه به دستورات الهى فرمانبرترى، و به عهود پروردگار وفادار- ترى، و در احكام قضا از همه عالمترى، و در تقسيم به مساوات از همه برترى، و از همه در نزد خداوند لايقترى»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «فضل و برترى تو بر اين امّت در مثال همچون فضيلت خورشيد بر ماه بوده، و همچون فضيلت ماه بر ستارگان است»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «اى علىّ، خداوند دوستدار تو را به بهشت

ص: 294

رهنمون و دشمن تو را به جهنّم مى فرستد»؟ گفتند: نه.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «مردمان از درختان گوناگونند و من و تو از يك درخت واحديم»؟

گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «من آقاى بنى آدم مى باشم و تو آقاى عرب هستى و هيچ فخرى نيست»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه خداوند موجبات رضايت خود را از او در دو آيه از قرآن بيان داشته باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «موعد تو موعد من است و موعد شيعيان تو حوض است، در هنگامى كه ميزان بر پا شده و همه مردم در خوف و هراسند»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باره اش فرموده باشد: «خداوندا من او را دوست دارم تو نيز او را دوست بدار، خداوندا من او را به تو مى سپارم»؟ گفتند: نه.

ص: 295

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد: «تو حجّت مردمانى، پس ايشان را به اقامه نماز، و پرداخت زكات، و امر به معروف و نهى از منكر و برپائى حدود و تقسيم به مساوات راهنمايى و ارشاد نما»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دست او را در روز غدير خمّ بالا گرفته تا آنجا كه مردم زير بغلش را ببينند و فرموده باشد:

«بدانيد كه اين پسر عموى من و وزير من است پس او را يارى نموده و همفكرى كنيد و او را تصديق نمائيد زيرا همو است كه پس از من سرپرست شما است»؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه آيه: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «1» در شأن او نازل شده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا جز من كسى در ميان شما هست كه فرشته وحى؛ جبرئيل يكى از ميهمانان او باشد؟ گفتند: نه.

ص: 296

(1) فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او حنوطى از حنوط بهشت عطا نموده و بفرمايد: آن را سه قسمت كن، قسمتى را براى تحنيط من و قسمتى را براى دخترم فاطمه و باقى را براى خودت بردار؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه هر گاه خدمت پيامبر شرفياب مى شد آن حضرت به او تحيّت مى كرد و به نزديك خود جاى داده و مرحبا مى فرمود، و اظهار بشاشت و شكفتگى در روى او مى نمود؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد:

«من به روز قيامت به تو مباحات مى كنم وقتى كه انبياء به اوصياى خود مباحات مى كنند»؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله او را با سوره برائت به اذن خداوند به سوى مشركين اهل مكّه فرستاده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد:

«هر آينه من به تو رحم مى كنم از حقد و كينه اى كه در سينه اين جماعت عليه تو پنهان است، و آن را تا پيش از مرگ من ظاهر نكنند، و پس از من مخالفت خود را با تو ظاهر سازند»؟ گفتند: نه.

ص: 297

(1) فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد:

«اميدوارم خدا امانت تو را ادا فرمايد، اميدوارم خداوند ذمّه تو را پرداخت فرمايد»؟

گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد:

«تو قسمت كننده آتش هستى، كسى را كه پاك و پرهيزكار است از آتش بيرون آورده و مخالفين و كفّار را در آتش رها مى كنى»؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه قلعه خيبر را فتح نموده و دختر مرحب يهودى را به اسارت تحويل رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله داده باشد؟ گفتند: نه.

فرمود: آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بدو فرموده باشد:

«تو و شيعيانت بر سر حوض بر من وارد شويد، در حالى كه سيراب و خوشحال و سفيد روى باشيد، و دشمنان تو در حالى بنزد من آيند كه تشنه و سوخته و سياه روى باشند»؟

گفتند: نه.

سپس أمير المؤمنين عليه السّلام روى به اهل شورى كرده و فرمود: در صورتى كه همه آنچه گفتم مورد تصديق شما بوده و بدان اقرار داريد و از فرمايش پيامبرتان بر شما آشكار

ص: 298

گرديد، پس رعايت تقواى خداوند واحد بى شريك را نموده، و از سخط و غضب و معصيت خداوند بپرهيزيد، و از وصايا و عهود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تخلّف نكرده، و حقوق الهى را رعايت نموده، و حقّ را به اهل آن واگذاشته و از روش پيامبرتان پيروى نمائيد، زيرا اگر مخالفت كنيد در اصل به خدا عصيان ورزيده ايد، پس خلافت را به كسى كه سزاوارتر است واگذاريد.

(1) امام صادق عليه السّلام فرمود: آن جماعت پس از فكر و مشاورت با خود گفتند: ما به فضل او پى برديم، و دانستيم كه او از همه به خلافت شايسته تر است، ولى او مردى است كه هيچ كس را بر ديگرى تفضيل ندهد، و اگر او را خليفه كنيد شما و ديگر مردم را به يك نگاه مى نگرد، ولى بهتر است خلافت را به عثمان دهيد زيرا او همان است كه شما بدان ميل داريد. پس امر خلافت را بدو واگذار نمودند!!.

ص: 299

احتجاج حضرت أمير عليه السّلام بر گروه زيادى از مهاجر و انصار با كلامى شيوا پيرامون فضيلت خود با استناد به احاديث نبوىّ

اشاره

احتجاج حضرت أمير عليه السّلام بر گروه زيادى از مهاجر و انصار با كلامى شيوا پيرامون فضيلت خود با استناد به احاديث نبوىّ

(1) 56- از سليم بن قيس نقل است كه گفت: در ايّام خلافت عثمان بن عفّان، گروهى از مهاجرين و انصار را ديدم كه در جانبى از مسجد النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله نشسته بودند و حضرت علىّ عليه السّلام در گوشه اى از مسجد جلب توجّه مى كرد، آن حلقه در فضائل و امتيازات خودشان بحث مى كردند، تا اينكه به قريش و فضل و سابقه و هجرت آن پرداخته و استناد به گوشه اى از فرمايشات پيامبر در فضل آنان نمودند كه في المثل فرموده: «رهبران از قبيله قريشند» و نيز: «مردم همه پيروان قريشند و ايشان پيشواى عرب مى باشند»، و نيز:

«به قبيله قريش دشنام مدهيد»، و نيز: «نيرو و قوّت هر مرد قرشى مانند دو مرد غير قرشى است»، و نيز: «هر كه قصد خوارى و ذلّت قريش را نمايد خداوند او را خوار سازد».

[و از مهاجرين سخن به ميان آمد، و آنچه در شأن ايشان در قرآن آمده و آنان را بر انصار مقدّم داشته، و خلاصه هر ستايشى كه خداوند عزّ و جلّ در قرآن و نيز فضيلتى كه در كلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمده ذكر كردند].

ص: 300

(1) تا اينكه ذكر فضل و سابقه و نصرت انصار به ميان آمد، و آنچه در قرآن از ايشان ستايش شده، و آنچه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در فضيلت ايشان فرموده [همچون: «انصار محلّ راز و سرّ و امانت منند» و: «هر كه انصار را دوست بدارد خدا نيز او را محبوب دارد، و هر كه به ايشان بغض ورزد مبغوض خداوند شود»، و: «هيچ فرد مؤمنى به خدا و پيامبر به انصار بغض نمى ورزد» و: «اگر تمام مردم به گروه هاى مختلف داخل شوند من به گروه انصار مى روم»].

و در ادامه اشاره به مدح رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در تشييع جنازه سعد بن معاذ نمودند كه فرمود: «عرش خداوند از مرگ سعد به لرزه در آمد» و هنگامى كه از يمن پارچه هايى نزد آن حضرت آوردند كه موجب شگفتى همگان شد فرمود: «پارچه هاى سعد بن معاذ در بهشت از تمام آنها زيباتر است»، و نيز در فضل حنظلة بن أبى عامر كه ملائكه او را غسل دادند، و از عاصم بن ثابت كه زنبوران جنازه او را از قصد سوء دشمن محافظت كردند.

و سپس هر كدام از افراد برجسته خود را اسم بردند كه فلانى از ما است! فلانى از ما است. و قريش گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از ما است، حمزه از ما است، جعفر از ما است، عبيدة بن الحارث و زيد بن حارثه و أبو بكر و عمر و سعد و أبو عبيده و سالم و عبد الرّحمن بن- عوف همه از ما مى باشند.

ص: 301

(1) و هيچ فرد معروفى را از قلم نينداخته و همه را ذكر نمودند. و در آن حلقه بيش از دويست مرد نشسته بودند، و در ميان ايشان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و سعد بن ابى وقّاص و عبد الرّحمن بن عوف و طلحه و زبير و عمّار و مقداد و أبو ذرّ و هاشم بن عتبه و عبد اللَّه بن- عمر و حسن و حسين عليهما السّلام و ابن عبّاس و محمّد بن ابى بكر و عبد اللَّه بن جعفر همه و همه حضور داشتند.

و از انصار: ابىّ بن كعب و زيد بن ثابت و أبو أيّوب انصارىّ، و أبو هيثم بن تيّهان، و محمّد بن سلمه، و قيس بن سعد بن عباده، و جابر بن عبد اللَّه انصارىّ، و انس بن مالك، و زيد بن ارقم و عبد اللَّه بن ابى اوفى و أبو ليلى و فرزندش عبد الرّحمن كنارش نشسته بود، پسر بچّه سپيدروى بلند قامت بى ريشى بود، در اين هنگام أبو الحسن بصرىّ بهمراه فرزندش حسن- كه او نيز پسر بچّه سپيدروى ميانه قدّى بود- وارد شد، و من به اين دو غلام نگريسته و نتوانستم بگويم كداميك خوشروتر است جز آنكه حسن بزرگتر و بلند بالاتر بود.

و تمام آن جماعت در بحث فرو رفته بودند و اين گفتار از صبح تا هنگام زوال ادامه داشت، و عثمان بن عفّان در خانه خود غافل و بى خبر از گفتار و سخنان آن گروه نشسته بود،

ص: 302

و علىّ بن ابى طالب عليه السّلام تنها به اين مذاكرات گوش داده نه او و نه هيچ يك از اهل بيتش سخنى نمى گفت، و جمعيّت به جانب آن حضرت متوجّه شده و گفتند: اى أبو الحسن چه چيز شما را از سخن گفتن باز داشته؟ (1) فرمود: همه شما دو گروه مهاجر و انصار هر چه از فضائل خواستيد گفتيد، و همه بجاى خود درست و صحيح بود، ولى از همه شماها مى پرسم كه اين فضائل و نيكوئيها و مقاماتى را كه مذاكره نموديد آيا از جانب خود شماها و از ناحيه عشيره و قبيله خودتان بوده است يا از ناحيه ديگرى؟

گفتند: البتّه از جانب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و اهل بيت او مى باشد كه خداوند متعال به واسطه آن حضرت اين همه فضيلت و شرافت را به ما عطا فرموده است.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: راست گفتيد، اى گروه قريش و مهاجر و انصار، آيا به اين نكته پى برده ايد كه همه اين خيرات كه از دنيا و آخرت به آن رسيديد تنها به واسطه ما خاندان بوده است و بس؟ چرا كه پسر عموى من رسول گرامى اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «من و اهل بيت من چهارده هزار سال پيش از خلقت آدم انوارى بوديم،

ص: 303

و چون خداوند متعال آدم را آفريد انوار ما را در صلب او قرار داده و وى را به زمين فرستاد، و سپس به صلب حضرت نوح عليه السّلام منتقل شديم، و بعد از جريان طوفان و بعدها هنگامى كه حضرت إبراهيم عليه السّلام را در آتش انداختند اين نور در صلب او بود و پيوسته از اصلاب پاك به ارحام طاهره منتقل مى گشتيم، و در سلسله نسب و اجداد و جدّات ما واقعه زنائى بهم نرسيده است!.

(1) در اينجا اهل سابقه و اهل بدر و اهل احد همگى گفتند: آرى اين سخنان را ما از خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيز شنيده ايم.

سپس فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد كه من نخستين كسى هستم كه به خدا و رسول او ايمان آوردم؟ گفتند: همين طور است.

فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد كه خداوند در چندين آيه از كتاب خود سابق را نسبت به متأخّر فضيلت و برترى داده است و هيچ كسى از امّت در اسلام و تقديم ايمان از من سبقت نجسته؟ گفتند: همين طور است.

فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد وقتى آيات: وَ السَّابِقُونَ

ص: 304

الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ و وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ نازل شد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از آنها سؤال شده و فرمود: «اين آيات در باره انبياء و اوصياى آنان نازل شده، و من افضل انبياء و رسولان خداوند هستم و علىّ بن ابى طالب وصىّ من افضل اوصياء مى باشد»؟ گفتند: همين طور است.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد آنجا كه آيات: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ و إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ و وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً نازل شد مردم پرسيدند: اى رسول خدا، آيا اين آيات فقط مخصوص برخى از مؤمنان است يا تعلّق به همه مردم دارد؟ خداوند پيامبر را مأمور فرمود تا ولات امر آنان را معيّن فرمايد و همان گونه كه نماز و زكات و روزه و حجّ را براى آنان گفته است ولايت را نيز بر ايشان تفسير نمايد، و آن حضرت در روز غدير خمّ مرا نصب فرمود. سپس خطبه اى بدين شرح ايراد نمود كه:

«اى مردم خداوند مرا مأمور به انجام كارى فرموده كه سينه ام تنگ شده و گمان برده ام

ص: 305

كه مردم مرا تكذيب نمايند و پروردگار مرا فرموده كه يا ابلاغ رسالت كنم و گر نه مرا عذاب نمايد» سپس منادى را امر فرمود كه ندا كند

«الصّلاة جامعة»

(يعنى همه جمع شوند) سپس اين خطبه را ايراد فرمود كه: (1) اى مردم آيا تصديق مى كنيد كه خداوند عزّ و جلّ مولاى من است و من مولاى مؤمنين هستم و من از ايشان به خودشان برترم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود: اى على برخيز، من نيز برخاستم و فرمود: «هر كه من مولاى او مى باشم همانا علىّ مولاى او است، خداوندا دوستارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن دار».

پس سلمان برخاسته و گفت: اى رسول خدا ولايت او چگونه ولايى است؟ فرمود:

ولايت او همچون ولايت من است، پس هر كه من از خودش به او برترم علىّ نيز از نفس او به خودش برتر است، پس خداوند آيه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ، وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي، وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً را نازل فرمود، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تكبير فرستاده و گفت: اللَّه اكبر بر كمال نبوّت و دين خدا: ولايت على پس از من.

پس أبو بكر و عمر برخاسته گفتند: اى رسول خدا، اين آيات فقط مخصوص علىّ نازل شده است؟ پيامبر فرمود: آرى در باره او و اوصياى من تا روز قيامت نازل شده است.

ص: 306

آن دو گفتند: اى رسول خدا براى ما آنان را بيان بفرما.

(1) فرمود: علىّ برادر و وزير و وارث و وصىّ و جانشين من در امّتم مى باشد، او مولى و سرپرست همه مرد و زن مؤمن پس از من است، سپس فرزندش حسن، بعد حسين، سپس نه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، قرآن با ايشان است و ايشان با قرآنند، نه ايشان از قرآن جدا شوند و نه قرآن از آنان فارق گردد تا بر حوض نزد من آيند.

اهل مجلس همگى گفتند: همين طور است، همه اينها را ما شنيده ايم و بر آن شاهد بوديم. و برخى گفتند: بطور كلّى اين مطالب به خاطر ما هست ولى همه اش را بخاطر نداريم، و اين گروه كه بخاطر دارند از افراد صالح و فاضل ما مى باشند.

پس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: راست گفتيد، همه مردم در حفظ مطالب يكسان نيستند.

شما را به خدا سوگند هر كه اين سخنان را از پيامبر بخاطر دارد برخاسته و به آن خبر دهد!.

پس زيد بن ارقم، براء بن عازب، أبو ذرّ، و مقداد و عمّار برخاسته و گفتند: شهادت مى دهيم كه اين سخنان را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حالى كه بر منبر بود و تو در كنار او بودى اين گونه فرموده كه: «اى مردم خداوند مرا مأمور فرموده كه امام شما و وصىّ و جانشين خود را برايتان معيّن نمايم، همو كه خداوند طاعت او را در كتابش بر أهل ايمان واجب فرموده،

ص: 307

و آن را قرين طاعت خود و من ساخته، و شما را امر به ولايت او ساخته، و من از ترس طعن اهل نفاق و تكذيبشان ابتدا مراجعت نمودم ولى خدا مرا فرمود يا ابلاغ كن يا عذابت مى كنم.

(1) اى مردم، خداوند شما را در قرآن امر به نماز نمود و من نيز آن را بيان داشتم، و نيز زكات و روزه و حجّ و من تمام آنها را توضيح داده و براى شما تفسير نمودم، حال شما را امر به ولايت نموده و شهادت مى دهم كه ولايت مختصّ اين فرد- و دست مباركش را بر دست علىّ گذارد- است، سپس از آن دو فرزند او است، سپس از آن اوصياى پس از ايشان از فرزندان اوست، از قرآن جدا نشوند و قرآن نيز از ايشان فارغ نشود تا بر حوض نزد من آيند، اى مردم، امام و هادى و دليل و راهنما و مفزع و ملجأ شما را مبيّن و معيّن و آشكار گردانيدم، و او برادر من علىّ بن ابى طالب؛ و در ميان شما به منزله من است، پس در تمام مسائل دينى از او پيروى نموده و در جميع كارها از او اطاعت كنيد، زيرا نزد او تمام علم و حكمتى است كه خداوند به من آموخته است، پس از او پرسش و سؤال كنيد و از او و اوصياى پس از او بياموزيد و ياد گيريد، و ايشان را تعليم مدهيد و هيچ كس را بر آنان مقدّم مداريد و از ايشان جا نمانيد و تخلّف مكنيد، زيرا ايشان پيوسته با حقّ بوده و حقّ ملزم به ايشان است»، پس از نقل اين كلام از پيامبر آن گروه نشستند.

ص: 308

(1) سليم بن قيس گفت: سپس حضرت علىّ عليه السّلام فرمود:

اى مردم، آيا تصديق مى كنيد كه خداوند پس از نزول آيه: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً من و فاطمه و دو پسرم حسن و حسين را جمع نموده و بر ما كسا و شمدى فدكى كشيده و فرمود: «بار خدايا! اينان اهل بيت و گوشت تن منند، آزار و ناراحتى و زحمت اينان موجب زحمت و آزار و اذيّت من است، پس رجس و آلودگى را از وجود اينان زائل نموده و آنان را تطهير فرماى!»، امّ سلمه با شنيدن اين كلمات نزديك كساء آمده و عرض كرد: من نيز [از اهل كساء مى باشم]؟ فرمود: تو بر خيرى، ولى اين آيه فقط در شأن من و برادرم علىّ و دخترم فاطمه و دو فرزندم، و نه تن ديگر از فرزندان حسين نازل شده است، و كسى را در آن اشتراكى نيست.

جماعت با شنيدن اين سخن يكپارچه گفتند: گواهى مى دهيم كه امّ سلمه اين مطلب را براى ما نقل نموده، و وقتى از خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جويا شديم همانند امّ سلمه نقل فرمود.

سپس حضرت أمير عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد كه هنگام نزول آيه مباركه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ، سلمان از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پرسيد كه آيا اين آيه جنبه خصوصى دارد يا عامّ؟ فرمود:

ص: 309

«افراد مأمور به آن تمام مؤمنين مى باشند، و منظور از صادقين برادر من علىّ بن ابى طالب و اوصياى پس از او تا روز قيامتند»؟ همگى گفتند: همين طور است.

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد كه چون در غزوه تبوك رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرا خليفه خود در مدينه منصوب كرد و من عرض كردم براى چه مرا در مدينه مى گذارى؟ آن حضرت فرمود: «مدينه جز به من و تو روى خوش نمى بيند، و جايگاه تو در نزد من همچون منزلت هارون است نزد موسى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود»؟ همگى گفتند: همين طور است.

فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد كه هنگام نزول آيه مباركه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ تا آخر سوره حجّ، سلمان از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پرسيد اين افرادى كه شما بر ايشان گواهى و آنان بر مردم كيانند؛ همانها كه برگزيده خداوند شده و در كار دين هيچ سختى و حرجى بر آنان نگذارده و پيرو آئين پدرتان إبراهيم مى باشند؟ فرمود: «از ميان امّت فقط اشاره به سيزده نفر دارد»، سلمان گفت: براى ما بيان فرمائيد اى رسول خدا، پس فرمود: «من و برادرم على و يازده نفر از اولاد من مى باشند»؟ همگى گفتند: همين طور است.

ص: 310

(1) فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا تصديق مى كنيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خطبه اى بدين شرح ايراد فرمود كه: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز با ارزش و مهمّ به وديعه مى گذارم، كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت منند، پس اگر شما دست تمسّك به آن دو زنيد دچار ضلالت و گمراهى نگرديد، زيرا حضرت لطيف خبير مرا باخبر ساخته و پيمان بسته كه آن دو تا وقتى كه در حوض بروز قيامت بر من وارد شوند از هم جدا نخواهند شد»، در اينجا عمر غضبناك برخاسته و گفت: اى رسول خدا، آيا منظور تمام اهل بيت شمايند؟ فرمود: نه، مقصود من خلفاء و اوصياى من هستند كه اوّلين ايشان على است كه وزير و خليفه من و سرپرست هر زن و مرد مؤمن پس از من است، و پس از او فرزندانم حسن و حسين، سپس نه تن از فرزندان پسرم حسين باشند، يكى پس از ديگرى تا هنگامى كه نزد حوض به من برسند، آنان اوصياى من و شهداى بر خلق و حجّتهاى خداوند و معادن حكمت، و خزّان علم پروردگار جهان هستند، هر كه از ايشان اطاعت كند از خداوند اطاعت نموده و هر كه معصيت آنان را كند خدا را معصيت كرده است»؟ همگى گفتند: همين طور است.

سپس كار سؤال و منا شده و قسم دادن آنان از جانب حضرت أمير عليه السّلام ادامه يافت، تا آنجا كه هيچ سؤالى نماند جز آنكه همه را بر صدق آن به ذات خداوند سوگند داده و تصديق گرفت

ص: 311

تا آنكه بيشتر مناقب خود و آنچه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در شأن او فرموده بيان داشت و همه جماعت آن موارد را تصديق نموده و بر حقّانيّت آن گواهى دادند.

(1) سپس هنگام ختم كلام گفت: «خدايا بر اين مردم شاهد باش»، و آنان گفتند:

خدايا شاهد باش كه ما جز آنچه خود از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله شنيده يا توسّط افراد مطمئنّ كه آن را از آن حضرت شنيده اند نقل نكرديم.

فرمود: آيا اين حديث نبوى را تصديق مى كنيد كه فرمود: «هر كه پندارد با بغض به علىّ مى تواند مرا دوست بدارد؛ دروغ گفته و مرا دوست ندارد» و دست مبارك خود را بر سر من نهاد، و فردى پرسيد: اين چگونه است؟ فرمود: «زيرا او از من است و من از اويم، هر كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه مرا دوست بدارد بى شكّ خداوند را دوست داشته است، و هر كه او را مبغوض بدارد نسبت به من اظهار بغض كرده، و هر كه نسبت به من بغض ورزد نسبت به خداوند اظهار بغض نموده است»؟ وقتى كلام بدينجا رسيد قريب به بيست نفر از برجستگان دو قبيله گفتند: آرى همين طور است، و الباقى جماعت ساكت ماندند.

حضرت علىّ أمير المؤمنين عليه السّلام به جماعت ساكت فرمود: چرا ساكت و خموش مانديد؟ گفتند: اين گروهى كه نزد ما شهادت دادند از افراد موثّق در گفتار

ص: 312

و فضل و سابقه اند. حضرت أمير عليه السّلام گفت: بار خدايا بر آنان گواه باش.

(1) در اينجا طلحة بن عبيد اللَّه كه او را سياستمدار قريش مى گفتند معترضانه گفت: با ادّعاى خلافت أبو بكر و تصديق يارانش چه كنيم؛ در آن روز كه شما را با آن شدّت در حالى كه بر گردنتان ريسمانى انداخته و همگى أصحاب به شما گفتند: بيعت كن و شما در آن مقام حجّت خود را بر ايشان تمام نموديد و أبو بكر مدّعى شد كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيده است كه فرموده: «خداوند منع مى كند از اينكه نبوّت و خلافت را در ما اهل بيت جمع نمايد» و آن را عمر و أبو عبيده و سالم و معاذ تصديق كردند؟ سپس افزود: تمام آنچه شما فرموده و بدان احتجاج نموديد از سابقه و فضل همه و همه حقّ است و ما بدان اعتراف مى كنيم ولى بطورى كه اين چهار نفر نيز روايت گذشته را تصديق نمودند خلافت در خانواده رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله قرار نخواهد گرفت.

حضرت أمير عليه السّلام پس از شنيدن اين كلام غضبناك از گفته طلحه پرده از رازى برداشته و به بيان گفتار نامفهومى از عمر به هنگام مرگ پرداخته و خطاب به طلحه فرمود:

به خدا سوگند كه هيچ صحيفه اى به هنگام ملاقات خداوند در روز قيامت در نزد من محبوبتر از صحيفه اى نيست كه در آن چهار نفر از مخالفين پيامبر در كعبه هم قسم شده

ص: 313

و پيمان بستند كه پس از مرگ پيامبر عليه من با هم متّحد شوند تا مانع رسيدن خلافت به من شوند.

(1) و دليل بر بطلان شهادت آنان و آنچه تو گفتى اى طلحه بخدا سوگند همان فرمايش پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در روز غدير خمّ است كه فرمود: «هر كه من از خودش به او برترم علىّ نيز از نفس او به خودش برتر است»، پس چگونه مى شود كسانى كه من از ايشان برترم بر من أمير و حاكم باشند؟ و نيز اين فرمايش پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه: «جايگاه تو در نزد من همچون منزلت هارون است نزد موسى جز نبوّت» و چنانچه استثنايى غير از نبوّت بود فرموده بود.

و نيز اين فرمايش كه: «من در ميان شما دو چيز به وديعه مى گذارم، كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت منند، پس اگر شما دست تمسّك به آن دو زنيد دچار ضلالت و گمراهى نگرديد، و ايشان را تعليم مدهيد و هيچ كس را بر آنان مقدّم مداريد و از ايشان جا نمانيد و تخلّف مورزيد، زيرا ايشان از شما داناترند، و شايسته است كه خليفه جز داناترين ايشان به قرآن و سنّت نباشد، همچنان كه خداوند فرموده: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِ

ص: 314

أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ «1»، و نيز فرموده: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ «2»، و نيز: ائْتُونِي بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ «3»، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده است: «هيچ امّتى اختيار امور خود را با وجود فرد عالم و دانا به كسى واگذار نكند جز آنكه پيوسته كارشان به انحطاط و تزلزل گذاشته تا هنگامى كه خطايشان را جبران كنند»، و آيا ولايت جز همان امارت است؟ (1) و از جمله دلائل كذب و بطلان روايت گذشته اين است كه شماها خودتان در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پس از توصيه هاى آن حضرت به من به عنوان أمير المؤمنين سلام كرديد، و از جمله حجّتهاى بر ايشان و بر تو بطور خاصّ و بر اينكه با تو است يعنى زبير، و بر امّت، و بر سعد ابن ابى وقّاص، و ابن عوف، و بر اين خليفه اتان يعنى عثمان اين است كه: اى گروه شورى ما و شما همه زنده ايم و مى بينيد كه عمر مرا در جمع شورى قرار داده، و اين خلاف و ردّ حديث «عدم جمع نبوّت و خلافت در اهل بيت» است، و مگر نتيجه آن جز خلافت است؟ و اگر فكر مى كنيد كه اين شورى براى غير امارت است پس براى عثمان خلافتى نباشد، و در اين صورت فقط ما را گفته كه

ص: 315

در كارى غير از خلافت مشاوره كنيم، و اگر شورى براى تعيين خليفه است پس براى چه مرا ميان شما داخل نمود؟ بلكه بايد اخراج مى كرد، و نيز گفت كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اهل بيت خود را از منصب خلافت خارج نموده و باخبر ساخت كه ايشان را در آن هيچ نصيبى نيست؟ و براى چه عمر وقتى يك يك ما را فراخواند به فرزندش عبد اللَّه چيزى گفت و او اينجا حاضر است، تو را به خدا سوگند اى عبد اللَّه كه بگويى وقتى خارج مى شدى به تو چه گفت؟ (1) عبد اللَّه گفت: حال كه مرا به خدا قسم دادى او گفت: اگر جماعت شورى از اصلع قريش (يعنى حضرت أمير عليه السّلام) پيروى كنند ايشان را به راه راست و روشن رهنمايى كرده و كتاب خدا و سنّت پيامبر را در ميان مردم اقامه خواهد كرد.

فرمود: اى پسر عمر تو به او چه گفتى؟ گفت: گفتم: چه چيز مانع شما است كه او را خليفه نمايى؟ فرمود: و او چه پاسخ داد؟ گفت: سخنى گفت: كه جنبه خصوصى دارد.

حضرت أمير عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آن مطلب را در زمان حيات خود به من گفته بود، سپس در شبى كه پدرت وفات نمود نيز در خواب به من فرمود، و هر كه آن حضرت را در خواب ببيند چنان است كه در بيدارى رؤيت نموده باشد.

ص: 316

(1) عبد اللَّه گفت: شما را از چه مطالبى آگاه فرمود؟

حضرت عليه السّلام فرمود: تو را بخدا سوگند مى دهم كه اگر همان بود مرا تصديق كنى! گفت: در اين صورت سكوت نمايم.

فرمود: وقتى از عمر پرسيدى چه چيز مانع شما است كه او را خليفه نمايى گفت: آن صحيفه اى كه ميان خود نگاشته و در كعبه عهد نموديم. با شنيدن اين كلام عبد اللَّه سكوت كرد و حضرت أمير عليه السّلام فرمود: تو را به حقّ رسول خدا سوگند كه از جواب من ساكت نشده و آنچه حقيقت است بيان نمائى! سليم بن قيس گويد: در اين حال ابن عمر را ديدم گريه در گلوى او مختنق گشته از هر دو چشمش اشك روان شد.

سپس آن حضرت روى به طلحه و زبير و ابن عوف و سعد نموده و فرمود: چنانچه اين پنج نفر يا چهار نفر بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دروغ بسته باشند ديگر ولايت ايشان بر شما جايز نيست، و چنانچه راست گفته باشند جايز نيست كه شما پنج نفر مرا در امر شورى داخل نماييد، زيرا اين كار خلاف رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوده و ردّ بر آن حضرت مى باشد.

ص: 317

(1) سپس روى به مردم نموده و فرمود: مرا از منزلتى كه در نزد شما دارم و آنچه بدان شناخت داريد آگاه كنيد كه آيا صادق هستم يا دروغگو؟

گفتند: راست گويى، نه به خدا سوگند ما هيچ دروغى از تو نشنيده ايم؛ نه در دوران جاهليّت و نه در دوران اسلام.

فرمود: پس به خدايى سوگند كه ما اهل بيت را به نبوّت و خلافت گرامى داشته، و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را از ميان ما به نبوّت قرار داد و پس از او ما را به امامت اهل ايمان اكرام فرمود كه جز ما هيچ كس نمى تواند از آن حضرت تبليغ كند، و مقام امامت و خلافت تنها در ميان ما به اصلاح رسد، و خداوند هيچ كسى را در امر ولايت با ما شريك و ذى نصيب نگردانيده، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خاتم الأنبياء است؛ و پس از او هيچ نبىّ و رسولى نيست، و تا روز قيامت مسأله نبوّت بدو ختم شده است، و خداوند ما را پس از آن حضرت خلفاى زمين و گواهان بر خلق خود قرار داده است، و طاعت ما را در كتاب خود واجب ساخته و در چندين آيه ما را قرين خود و پيامبرش فرموده، پس خداوند عزّ و جلّ در قرآن، محمّد را نبىّ؛ و ما را از پس وى خلفاء قرار داده است، سپس خداوند تبارك و تعالى رسول خود را مأمور رساندن آن به امّت ساخته، و آن حضرت نيز طبق فرمان به ايشان رسانيد،

ص: 318

بنا بر اين كداميك از ما به جانشينى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شايسته تريم؟ در حالى كه شما خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى مرا به ابلاغ سوره برائت به مكّه فرستاد- شنيديد كه فرمود: «جز مردى از من كسى نمى تواند آن را ابلاغ نمايد»، شما را به خدا سوگند آيا اين سخن را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيديد! گفتند: آرى شنيديم، گواهى مى دهيم كه ما اين سخن را هنگام فرستادن شما براى ابلاغ سوره برائت از آن حضرت شنيديم.

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اين فردى كه شما الحال خليفه مى كنيد قادر نيست بلكه صلاحيت نداشته و مورد وثوق نيست كه صحيفه اى هر چند در عرض و طول چهار انگشت را از هيچ فردى على الخصوص از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به امّت ابلاغ نمايد تا چه رسد به امامت تمام ملّت! و جز من هيچ كسى قادر به تبليغ احكام دين رسول خدا نيست. پس كداميك از ما به مجلس و جايگاه پيامبر كه فرستاده خدا است شايسته تر مى باشد؛ يا از اين جماعت حاضر در مجلس؟

طلحه گفت: ما اين مطلب را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيده ايم، پس چگونگى اين مطلب كه جز تو كسى صلاحيت تبليغ از آن حضرت ندارد را براى ما تفسير نما؟ حال اينكه بارها و بارها در سخنان آن حضرت شنيده شده كه مى فرمود: «فرد حاضر به فرد غايب رسانده و تبليغ كند»، نيز در عرفه در حجّ وداع نيز فرمود: «خدا روشن كند چهره اى را كه گفتارم را شنيده و بخاطر بسپارد

ص: 319

سپس به ديگرى رسانده و تبليغ كند، پس چه بسا حامل فقهى كه فاقد آگاهى است، و چه بسا حامل فقهى كه به فقيه تر از خود مى رساند، سه چيز است كه قلب فرد مؤمن در آنها دچار غلول و خيانت نشود: اخلاص عمل براى خدا، و خيرخواهى براى واليان امر، و ملازمت جماعت ايشان، چرا كه دعوت واليان محيط است به همه مردمان» و نيز در چندين مكان فرموده: «بايد حاضر به غايب رسانده و تبليغ كند».

(1) پس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اين مطلب شما مربوط به آن فرمايش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است كه در غدير خمّ و در حجّ وداع به روز عرفه؛ در آخر آن خطبه كه: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز به وديعه مى گذارم، كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت منند، پس اگر شما دست تمسّك به آن دو زنيد دچار ضلالت و گمراهى نگرديد، زيرا حضرت لطيف خبير مرا باخبر ساخته و پيمان بسته كه آن دو تا وقتى كه در حوض بروز قيامت بر من وارد شوند از هم جدا نخواهند شد؛ مانند اين دو انگشت سبّابه و ابهام من، زيرا كه يكى از آن دو جلوى ديگرى است، پس دست تمسّك به آن دو زنيد تا نه گمراه شده و نه دچار لغزش گرديد، و ايشان را تعليم مدهيد و هيچ كس را بر آنان مقدّم مداريد و از ايشان جا نمانيد و تخلّف مورزيد، زيرا ايشان از شما داناترند». هر آينه خداوند عامه مردم را امر فرمود كه

ص: 320

وجوب اطاعت از ائمّه آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و حقّانيّت آن را به همگان رسانده و تبليغ كنند، و جز در آن دو مورد؛ تبليغ ديگرى را از مردم نخواست، و تنها عامه را مأمور تبليغ عامه ساخته تا حجّت بر كسى كه تمام مطالب از پيامبر بدو نرسيده تمام باشد، (1) اى طلحه مگر يادت نيست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در حالى كه شما بدان گوش مى داديد به من فرمود: «اى برادرم، جز تو كسى دين مرا ادا نمى كند و ذمّه ام را برى نمى سازد، و تنها تو دين و غرامت مرا پرداخت نموده و بر اساس سنّت من جنگ خواهى كرد»؟ پس چون أبو بكر به خلافت رسيد، ظاهرا دين پيامبر را ادا نمود و وعده هايش را عملى ساخت و تمام شما از او پيروى نموديد با اينكه به شما گفته بود جز من كسى قادر به اين كار نخواهد بود و آنها كه أبو بكر پرداخت اداى دين او نبود و عمل نمودن به وعده هايش نبود، و هر آينه پرداخت آن ديون و عمل به آن وعده ها كارى است كه آن حضرت را برى سازد، و فقط مأموريت تبليغ از پيامبر و جامه عمل پوشاندن به تمام آنها از عهده امامانى ساخته است كه خداوند در قرآن اطاعت از آنان را واجب ساخته و دستور به ولايت ايشان داده است، همانها كه اطاعت ايشان قرين اطاعت خداوند بوده و عصيان و مخالفت با ايشان معصيت خداوند مى باشد.

ص: 321

(1) طلحه گفت: خيالم را راحت كردى، تا حال به معنى اين كلام پيامبر نرسيده بودم تا اينكه برايم تفسير فرمودى، اى أبو الحسن خدا از تمام امّت محمّد به تو جزاى بهشت عطا فرمايد، چيز ديگرى است كه مى خواهم از شما بپرسم، يادم هست كه شما پارچه بسته اى را در آورده و گفتى: «اى مردم، من پيوسته مشغول غسل و كفن و دفن پيامبر بودم و پس از آن سرگرم جمع آورى قرآن بودم، پس اين قرآنى است كه به صورت مجموع و عارى از هر افتادگى پيش روى شما است»، ولى مكتوب و جمع آورى شما را نديدم، و يادم هست كه عمر از تو آن قرآن را خواست ولى شما جواب منفى داديد، و پس از آن عمر قانونى گذراند كه اگر دو نفر بر آيه اى كه نوشته اند شهادت مى داد مكتوب مى نمود و در صورت شهادت يك نفر آن را به تأخير انداخته و كتابت نمى كرد.

و در آن اثنا عمر گفت- و من به آن گوش مى دادم- كه: در روز يمامه گروهى را مقتول گردانيدند كه همه ايشان قارى قرآن به قرائتى خاصّ بود كه جز ايشان كسى قرآن بدان صورت نمى خواند، و عثمان در آن جمعى كه قرآن كتابت مى كردند از آن مجلس برخاست و بيرون رفت و گوسفندى بدان جا آمده صحيفه و كتابى را كه مى نوشتند خورد و آن از بين رفت، و خود شنيدم كه عمر و اصحابش كه كتابت آنان را جمع مى كردند

ص: 322

مى گفتند كه: سوره احزاب معادل سوره بقره، و سوره نور يك صد و شصت آيه و سوره حجر يك صد و نود آيه مى باشد؛ ماجرا از چه قرار بود؟ و خدا رحمتت كند چه چيز مانع از آن شد كه قرآن خود را بر مردم عرضه دارى، در حالى كه عثمان وقتى جمع آورى قرآن عمر را گرفت آن را بصورت يك مجموع گرد آورده و مردم را به سوى قرائتى واحد سوق داد، و مصحف ابىّ بن كعب و ابن مسعود را پاره پاره ساخته و سوزانيد؟ (1) حضرت أمير عليه السّلام فرمود: اى طلحه، هر آيه اى كه خداوند عزّ و جلّ بر محمّد صلّى اللَّه عليه و آله نازل فرمود به خطّ من و املاى آن حضرت نزد من محفوظ است، هر حلال و حرام و حدّ و حكمى از آن و خلاصه هر آنچه كه امّت تا روز قيامت بدان نيازمندند نزد من كتابت شده به املاء پيامبر و خطّ من موجود است، حتى ديه خراشيدن صورت.

طلحه گفت: يعنى هر چيز كوچك يا بزرگ يا خاصّ يا عام تا روز قيامت نزد تو مكتوب است؟

فرمود: آرى، و جز آن نيز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به هنگام مريضى از روى سرّ هزار باب از

ص: 323

علم بر من گشود كه هر يك باب آن كليد هزار باب ديگر از علم است، و چنانچه امّت اسلام پس از وفات پيامبر از من پيروى كرده و اطاعت مى نمود از بالاى سر تا زير پا از تمام مزايا برخوردار مى شد، اى طلحه، مگر تو يادت نيست كه آن حضرت در زمان مريضى تقاضاى دوات و كاغذ و شانه نمود تا مبادا بعد از او امّت به گمراهى افتند، و رفيقت (عمر) وقيحانه گفت: رسول خدا هذيان مى گويد!! و با اين كلام پيامبر به خشم آمده و دست از آن كار كشيد؟ گفت: آرى من حاضر بودم.

(1) فرمود: وقتى شما خارج شديد پيامبر مرا از مضمون آنچه مى خواست بنويسد و جماعت عامه را بر آن گواه بگيرد باخبر ساخت كه جبرئيل از جانب خداوند به او گفته است كه قضاى خداوند بر امّت تو به اختلاف و تفرقه رقم خورده، سپس كاغذى طلبيده و آنچه قصد كتابت آن را در استخوان شانه داشت بر من املاء فرمود، و سه نفر را بر اين كار به شهادت گرفت: سلمان، أبو ذرّ، مقداد.

و نام تمام امامان هدايت واجب الطّاعه را تا روز قيامت نام برد، أوّل نام مرا، سپس دو فرزندم حسن و حسين و با دست به حسن و حسين اشاره فرمود، سپس نه نفر از اولاد فرزندم حسين را نام برد،

ص: 324

اى أبو ذرّ و مقداد آيا همين گونه نبود؟ آن دو برخاسته و گفتند: شهادت مى دهيم بر پيامبر كه همين را شنيديم.

(1) طلحه گفت: بخدا سوگند كه خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: «در روى زمين و آسمان نزد خدا هيچ كسى راستگوتر و نيكوكارتر از أبو ذرّ نيست» و من شهادت مى دهم كه آن دو جز حقّ بر زبان نراندند، و تو نزد من از آن دو صادقتر و نيكوكارترى.

سپس حضرت علىّ عليه السّلام خطاب به طلحه و زبير و سعد و ابن عوف فرمود: از خدا بترسيد و پى رضا و خشنودى ايزد منّان رفته و درخواست آنچه نزد او است را بنمائيد، و در راه خدا از سرزنش هيچ ملامتگرى ترسى به خود راه مدهيد.

سپس طلحه گفت: مى بينم كه هيچ پاسخى به سؤال أصلى من در مورد قرآن ندادى آيا آن را براى مردم بيان نمى كنيد؟

فرمود: اى طلحه، از سر عمد از آن طفره رفتم، حال تو بگو آيا قرآنى كه عمر و عثمان جمع نمودند همه مصحف بود يا قسمتى از آن؟ طلحه گفت: بلكه همه آن بود.

فرمود: در اين صورت اگر بدان عمل كنيد از آتش رهايى يافته و به بهشت رويد،

ص: 325

زيرا در آن حجّت ما و دليل حقّ ما و وجوب طاعت ما ظاهر و هويدا است.

(1) طلحه گفت: مرا كافى است، همان كه قرآن باشد براى من كافى و بسنده است.

سپس طلحه گفت: حال مرا از قرآنى كه در دست شما است و تأويل آن و حرام و حلال آن، باخبر فرما، كه آن را پس از خود به كه مى دهى و صاحب آن كيست؟

فرمود: آن را كه به أمر پيامبر بايد قرآن را به او بدهم وصىّ من و برتر از همه خلقان فرزندم حسن است، سپس آن را به فرزند ديگرم حسين خواهد داد، سپس به همين ترتيب به فرزندان حسين خواهد رسيد تا اينكه آخرين ايشان در حوض بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وارد شود، ايشان با قرآنند و قرآن با ايشان است و هيچ يك از ديگرى جدا نخواهد شد. و اين را بدان كه معاويه و پسرش پس از عثمان به خلافت رسند، و پس از آن دو هفت تن از فرزندان حكم بن ابى العاص يكى پس از ديگرى تا دوازده رهبر گمراهى و ضلالت به حكومت رسند، همانها كه پيامبر در رؤيا ديد كه از منبرش بالا رفته و امّت را به قهقرى و عقب بر ميگردانند، ده تن آنان از بنى اميّه اند و دو تن از ايشان همانهايند كه اساس اين عمل زشت را پى ريزى نمودند، و گناه اين دو تن در روز قيامت برابر با گناه تمام امّت است.

ص: 326

[سخن ابو ذر- رضى الله عنه- در جمع آورى قرآن]

[سخن ابو ذر- رضى الله عنه- در جمع آورى قرآن]

(1) 57- از أبو ذرّ غفارىّ نقل است كه گفت: وقتى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله وفات يافت حضرت علىّ عليه السّلام به جمع قرآن پرداخته و آن را نزد مهاجرين و انصار آورده بر ايشان عرضه داشت زيرا اين بنا به سفارشى بود كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او فرموده بود، و وقتى أبو بكر آن را گشود در همان اوّلين صفحه ذكر فضايح قوم بود، عمر با شنيدن آن از جا پريده و گفت: اى علىّ اين مصحف را بردارد ببر كه ما را به آن نيازى نيست! آن حضرت نيز آن را برداشته و باز گشت.

سپس زيد بن ثابت؛ از قاريان قرآن را احضار نموده و عمر به او گفت: علىّ نزد ما قرآنى آورد كه در آن ذكر فضايح قوم از مهاجر و انصار بود، و ما قصد داريم قرآنى جمع آورى نمائيم كه عارى از هر گونه فضيحت و هتك حرمت مهاجرين و انصار باشد، [آيا عهده دار آن مى شوى؟]، زيد بن ثابت نيز پذيرفته و گفت: اگر در آخر كار كه قرآن مطابق خواست شما آماده شد علىّ قرآن خود را ظاهر نمود آيا فكر نمى كنيد همه آنچه انجام داده ايم باطل خواهد شد؟ عمر گفت: چاره چيست؟ زيد گفت: شما به حيله و سياست داناتريد، عمر گفت: هيچ چاره اى جز قتل و راحت شدن از دست او نيست، پس به طرح ترور او بدست خالد پرداخت كه عملى نشد و شرح آن نيز گذشت.

ص: 327

پس چون دوره خلافت عمر آغاز شد از حضرت علىّ عليه السّلام خواست كه قرآن خود را بدو تحويل دهد تا آن را مطابق قرآن خود تحريف نمايد و گفت: اى أبو الحسن خوب است كه آن قرآن كه در زمان أبو بكر آوردى نزد ما آرى تا بر آن اجتماع كنيم، حضرت فرمود:

هرگز، هيچ راهى بدان نيست، من آن را فقط براى اتمام حجّت بر شما بر أبو بكر عرضه داشتم، كه در روز قيامت مگوئيد: ما از اين مطلب غافل و بى خبر بوديم، يا بگوئيد: آن را نزد ما نياوردى! آرى آن قرآنى كه نزد من است جز مطهّرون و اوصياى پس از من دستشان بدان نرسد. عمر گفت: آيا وقت مشخّصى براى اظهار آن معلوم است؟ حضرت فرمود: آرى؛ وقتى قائم از اولاد من ظهور نمايد مردم را بر اساس آن راه برده و سنّت بدست او جارى گردد.

[خطبه ابو ذر غفارى- رضى الله عنه-]

[خطبه ابو ذر غفارى- رضى الله عنه-]

(1) 58- و سليم بن قيس گفت: من با حنش بن معتمر به مكّه بوديم كه هنگام موسم حجّ أبو ذرّ برخاسته و حلقه اى از باب كعبه را گرفته سپس با صدايى بلند فرياد زد: اى مردم، هر كه مرا شناخت كه هيچ و هر كه مرا نشناخت همانا من جندب بن جناده، أبو ذرّ غفارىّ هستم، اى مردم، من خود از پيامبرتان صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:

ص: 328

«مثل اهل بيت من در ميان امّت همچون كشتى نوح در ميان قوم او است، هر كه بر آن سوار شود نجات يابد و هر كه آن را ترك گويد غرق گردد، و نيز همچون باب حطّه در بنى اسرائيل مى باشند».

اى مردم، من خود از پيامبرتان شنيدم كه مى فرمود: «من دو چيز را در ميان شما گذاشتم كه اگر دست تمسّك بدان زنيد دچار گمراهى نخواهيد شد، آن دو: قرآن و اهل بيت منند- تا آخر حديث».

وقتى از مكّه به مدينه بازگشت نزد عثمان احضار شده و به او گفت: براى چه در موسم حجّ اين حرفها را زدى؟ گفت: مأموريّتى بود كه از طرف پيامبر انجام دادم، گفت:

شاهد هم دارى؟ در اينجا حضرت علىّ عليه السّلام و مقداد برخاسته و شهادت دادند، سپس هر سه خارج شدند، عثمان رو به جمع نموده و گفت: اين سه نفر خيال مى كنند كه در حال انجام كارى (مأموريّتى) هستند.

(1) 59- نقل است كه يكى از روزها عثمان به حضرت علىّ عليه السّلام گفت: اگر امروز تو در كار خلافت من صبورى مى كنى سهل است كه پيشتر با كسى كه بهتر از من و تو بود چنين رفتارى نمودى! حضرت فرمود: منظورت از بهتر از من كيست؟ گفت: أبو بكر و عمر.

ص: 329

فرمود: دروغ گفتى، من پيش از همه شما [زمانى كه بت پرست بوديد] و بعد از [مرگ] همه شما خدا را عبادت نموده و خواهم كرد.

(1) 60- سليم بن قيس گويد: سلمان و مقداد و پس از آن دو أبو ذرّ نقل نمود، سپس خود حضرت أمير عليه السّلام همان را فرمود كه: مردى در حضور رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با علىّ عليه السّلام به مفاخره پرداخت و چون پيامبر اين را شنيد روى به علىّ عليه السّلام كرده و فرمود: تو نيز بر عرب مفاخره كن كه من از هر لحاظ از شما گرامى ترم زيرا: پسر عمويم پيامبر است و داماد اويم، و همسرم فاطمه عليها السّلام است و فرزندانم حسن و حسين مى باشند، جعفر طيّار بهترين برادر و مايه افتخار است و نيز عمويم حمزه سيّد الشّهداء است، و نيز بر كلّ عرب مفاخره كن كه از همه ايشان در حلم گرامى تر و در علم وسيع تر و در اسلام قديمى ترى، و از تمام عرب در بذل جان و مال بى رياترى، و تو سرآمد قاريان قرآن، و عاملان به سنّت من هستى، تو در كارزار و رويارويى با دشمن شجاعترى، تو از همه بخشنده ترى، و در سراى دنيا از همه زاهدترى، و از نظر اجتهاد در دين از همه پابرجاترى، تو از همه خوش اخلاق تر و از همه راستگوتر و از همه نزد خداوند متعال و من محبوب تر هستى، تو پس از من سى سال خدا را پرستش مى كنى و بر ظلم و ستم قريش صبر اختيار مى كنى، و چون قدرت مى گيرى با آنان در راه خدا به جهاد مى پردازى، و بر اساس تأويل قرآن با آنان مى جنگى

ص: 330

همچنان كه همراه من بر اساس تنزيل قرآن جهاد نمودى، سپس مرگ تو شهادت است، كه ريش و محاسنت از خون سرت رنگين شود، و اين را بدان كه قاتل تو از جهت مبغوض بودن و دورى از حقّ همچون كشنده ناقه حضرت صالح است.

(1) 61- سليم بن قيس گويد: نزد سلمان و أبو ذرّ و مقداد نشسته بودم كه مردى از اهل كوفه در طلب ارشاد و راهنمايى نزد ايشان نشست، سلمان گفت: بر تو باد به ملازمت كتاب خدا و علىّ بن ابى طالب، زيرا او با قرآن است و هرگز از آن جدا نمى شود، و ما نيز شهادت مى دهيم كه خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيديم كه مى فرمود: «علىّ داير مدار حقّ است هر كجا كه حقّ باشد او نيز با آن است، و بدرستى كه علىّ؛ صدّيق است، علىّ فاروق است، كه ميان حقّ و باطل را تميز داده و جدا مى كند».

آن مرد گفت: پس چرا مردم به أبو بكر مى گويند: «صدّيق» و به عمر: «فاروق»؟

گفت: همان طور كه خلافت و حكومت را به غير او بخشيدند آن دو لقب را نيز به آن دو پيشكش كردند، با اينكه طبق فرمان خود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ما و ايشان همگى امر شديدم كه حكومت و امارت اهل ايمان را به حضرت أمير تسليم نماييم.

(2) 62- از قاسم بن معاويه نقل است كه به امام صادق عليه السّلام عرض كرد: در حديثى كه مردم

ص: 331

در معراج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روايت كرده اند آمده است كه آن حضرت در شب معراج در عرش مكتوب ديد كه: «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، أبو بكر الصّدّيق»؟ حضرت فرمود:

سبحان اللَّه

! همه چيز را تغيير دادند حتّى اين را؟! گفتم: آرى.

فرمود: بدرستى كه خداوند عزّ و جلّ وقتى عرش را آفريد بر آن مكتوب داشت كه

«لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين».

و هنگامى كه آب را آفريد در مجراى آن مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين»

. و هنگامى كه كرسى را آفريد در ستونهاى آن مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين».

و هنگامى كه لوح را آفريد در آن مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين».

و هنگامى كه اسرافيل را آفريد بر پيشانى او مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين»

ص: 332

(1) و هنگامى كه جبرئيل را آفريد بر بالهاى او مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين».

و هنگامى كه آسمانها را آفريد در اكناف و نواحى آن مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين»

. و هنگامى كه زمينها را آفريد در طبقات آن نگاشت:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين»

. و هنگامى كه كوهها را آفريد در رأس هر كدام مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين».

و هنگامى كه خورشيد را آفريد بر آن مكتوب داشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين».

و هنگامى كه ماه را آفريد بر آن نگاشت كه:

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين»

و آن همان سياهى و لكّه اى است كه در ماه مى بينيد.

ص: 333

پس هر كدام از شما كه مى گويد

«لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه»

بلافاصله بگويد:

«عليّ أمير المؤمنين»

. (1) 63- از عبد اللَّه بن صامت نقل است كه گفت: أبو ذرّ را ديدم در حالى كه حلقه باب كعبه را گرفته و روى به مردم داشت گفت:

اى مردم، هر كه مرا شناخت كه هيچ، و هر كه مرا نشناخت او را به نام خود آگاه كنم، من جندب بن سكن بن عبد اللَّه؛ همان أبو ذرّ غفارىّ هستم، من چهارمين فرد هستم كه همراه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مسلمان شدم، من خود از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود- و همه آن را تا آنجا ذكر كرد كه-:

اى امّتى كه پس از پيامبرش حيران و سرگردان شديد، اگر در مسأله خلافت و ولايت همان را كه خدا بر همه مقدّم داشته بود مقدّم مى داشتيد، و آن را كه خداوند مؤخّر داشته بود كنار مى گذاشتيد، و ولايت را در همان منظور نظر خداوند قرار داده بوديد، هرگز ولىّ خدا محتاج به كمك خلق نمى شد، و هيچ فرضى از فرائض الهى ضايع و تباه نمى گشت، و هرگز دو نفر در حكمى از احكام الهى به اختلاف نمى افتادند، زيرا كه علم هر مشكل در نزد اهل بيت پيامبر شما است، پس وبال كردار خود را بچشيد، وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.

ص: 334

(1) 64- و از حضرت أمير عليه السّلام نقل است كه فرمود: بى شكّ آن علمى كه همراه آدم از بهشت به زمين هبوط كرده و فرود آمد و پيامبران از آن بهره مند شدند [نزد من] و نزد عترت پيامبرتان مى باشد، پس با اين وجود كى حيران و سرگردان گرديد؟! (2) 65- سليم بن قيس گويد: شخصى از حضرت أمير عليه السّلام پرسيد- و من به آن گوش مى دادم-: مرا از بهترين مناقب خود باخبر ساز، فرمود: آنچه خداوند در قرآن نازل فرموده، پرسيد: چه آياتى را در باره شما نازل فرموده؟

فرمود: أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ «1» من آن شاهد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى باشم، و در آيه: وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ «2» منظور از كسى كه علم كتاب نزد اوست من مى باشم، و آن حضرت تمام آياتى كه در باره اش نازل شده بود را ذكر نمود، مانند آيه: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ «3»، و آيه: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ «4» و غير آن را.

ص: 335

(1) سليم گويد: عرض كردم: لطفا مرا از بهترين مناقب خود از جانب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نيز باخبر بفرمائيد، فرمود: نصب ولايت من در روز غدير خمّ به امر خداوند عزّ و جلّ، و حديث منزلت كه: «تو در نزد من همچون هارون در نزد موسى مى باشى جز آنكه پس از من پيامبرى نباشد»، و اينكه در تمام عمر با پيامبر مسافرت كردم و جز من كسى خادم آن حضرت نبود، و روزى كه فقط يك روانداز داشتيم، و من بودم و پيامبر و عايشه، و آن حضرت ميان ما مى خوابيد و چون هنگام نماز شب برمى خواست ميانمان را با همان پتو حائل مى گشت، پس شبى تبى سخت مرا تا صبح بيدار داشته و آن حضرت تا صبح بخاطر من بيدار ماند، و تمام شب را در مصلّاى خود تا حدّ امكان نماز خواند و به من سرزد و به من نگريسته، و اين كار را تا خود صبح ادامه داد، و چون با أصحاب نماز صبح را اقامه نمود عرض كرد: «بار خدايا علىّ را شفا عنايت كرده عافيت بخش، چرا كه او از شدّت تب تا صبح مرا به خود مشغول داشته».

سپس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بگونه اى كه همه بشنوند فرمود: اى علىّ تو را مژده باد! عرض كردم: خدا شما را مژده خير دهد اى رسول خدا و فدايت گرداند.

ص: 336

(1) فرمود: من ديشب هيچ دعايى نكردم جز آنكه عطايم فرمود و هر چه براى خود خواستم همان را براى تو مسألت نمودم، و در آن از خدا درخواست نمودم كه ميان من و تو پيمان اخوّت بندد و آن را انجام داد، و نيز مسألت نمودم كه تو را ولىّ و سرپرست همه مرد و زن مؤمنين قرار دهد و آن را نيز پذيرفت، و نيز درخواست نمودم كه همه امّت را پس از من مطيع فرمان تو سازد، ولى پذيرفته نشد».

در اين بين يكى از آن جمع به رفيق خود گفت: ديدى چه درخواستى براى او نمود؟

بخدا سوگند كه درخواست يك صاع خرما بهتر از آن بود، يا از خدا مى خواست كه فرشته اى را نازل نمايد تا او را بر دشمنش يارى كند، يا درخواست گنجى مى كرد كه خود و اصحابش از آن بهره مند گردند، زيرا همه بدان محتاجند و آن بهترين درخواست بود.

و هيچ دعاى خيرى براى علىّ نكرد جز آنكه براى او اجابت شد.

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر ناكثين ضمن ايراد خطبه اى در همان زمان كه بيعت خود با او شكستند

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر ناكثين ضمن ايراد خطبه اى در همان زمان كه بيعت خود با او شكستند

(2) 66- فرمود: به درستى كه خداوند ذو الجلال و الإكرام وقتى خلق را آفريد،

ص: 337

و گروهى از آنان را انتخاب نموده و پاكان خلق را برگزيد و از ميان ايشان رسولانى را ارسال فرمود، و بر او كتاب خود را فرو فرستاد، و قوانين دينى و فرائض را برايش معيّن نمود، جمله كلام الهى در اين آيه جمع شد كه: أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ «1» و اين آيه فقط مخصوص ما اهل بيت است نه غير ما، ولى شما به اعقاب خود باز گشته و مرتدّ شده و پيمان شكستيد و عهد خود را زير پا نهاديد، و اين كار هيچ زيانى به خداوند نرساند، با اينكه خداوند فرموده بود كه آن را به خدا و رسول و صاحبان امر باز گردانده و واگذار نماييد، همانها كه حقيقت را مى فهمند، پس ابتدا اعتراف نموديد و پس از آن انكار كرديد، با اينكه خداوند برايتان فرموده: أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ «2».

بى شكّ صاحبان كتاب و حكمت و ايمان؛ آل إبراهيم هستند، همانها كه خداوند برايشان واضح و آشكار ساخت ولى حسد ورزيده و اين آيه نازل شد كه: أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً

ص: 338

عَظِيماً فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً «1»، پس آل إبراهيم ما هستيم كه مورد حسد واقع شديم همان طور كه پدران ما مورد حسد واقع شدند، و نخستين فردى كه حسادت شد حضرت آدم بود كه خداوند وى را با دست قدرت خود آفريده و از روح خود در كالبد او دميد، و ملائكه را به سجده او واداشت و تمام اسماء و نامها را بدو آموخت و او را بر جهانيان برگزيد، پس شيطان بدو رشك برده و از غاويان و خاسران گرديد، سپس قابيل بر هابيل حسادت نمود و دست خود به قتل او آلوده ساخته و از جمله زيانكاران شد، و حضرت نوح مورد حسد قوم خود قرار گرفت كه گفتند: ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ «2» و انتخاب فرد برگزيده با خدا است، هر كه را بخواهد برگزيند و مخصوص رحمت خود نموده و حكمت و علم را به هر كه خواهد بدهد.

(1) سپس بر پيامبر ما محمّد صلّى اللَّه عليه و آله حسد ورزيدند، بدانيد كه ما آن اهل بيتى هستيم كه خداوند رجس و پليدى را از ما دور ساخته، و مائيم آن جماعتى كه همچون پدرانمان مورد حسد و رشك واقع شديم، خداوند در اين آيه فرمايد: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ «3» و نيز فرموده: وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ «4».

ص: 339

پس مائيم شايسته ترين مردم به حضرت إبراهيم، و مائيم وارث و رحم و خانواده او كه وارث كعبه شديم، و مائيم آل إبراهيم، آيا شما از آئين إبراهيم بر ميگرديد؟ با اينكه در قرآن مى فرمايد: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي «1»؟!.

اى قوم، من شما را به سوى خدا و رسول او و قرآن و ولىّ امر او مى خوانم، شما را به سوى وصىّ و وارث پس از او دعوت مى كنم، پس ما را اجابت كنيد، و از آل إبراهيم پيروى نموده و به ما اقتدا كنيد، زيرا رعايت آن در حقّ ما آل إبراهيم بر همه فرض و واجب است، و قلوب جمله مردم مايل به ما است، و اين همان دعاى إبراهيم عليه السّلام است كه عرض نمود: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ «2»، آيا از ناحيه ما به شما هيچ گونه بدى رسيده، جز آنكه به خداوند و آنچه فرو فرستاده ايمان آورديم، پس از تفرقه بپرهيزيد كه گمراه شويد، و خداوند خود بر شما شاهد است كه من شما را انذار نموده و ترساندم، و شما را بسوى حقّ خوانده و ارشاد نمودم، ديگر خود مى دانيد و اختيار خود.

ص: 340

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر زبير و طلحه وقتى قصد خروج بر آن حضرت نمودند و اينكه آنان بدون توبه از شكستن بيعت از دنيا رفتند

اشاره

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر زبير و طلحه وقتى قصد خروج بر آن حضرت نمودند و اينكه آنان بدون توبه از شكستن بيعت از دنيا رفتند

(1) 67- از ابن عبّاس رضى اللَّه عنه نقل شده كه گفت: من نزد حضرت أمير عليه السّلام نشسته بودم كه طلحه و زبير وارد شده و اجازه خواستند كه براى انجام حجّ عمره خارج شوند و آن حضرت به آن دو اذن نفرموده و گفت: شما تازه حجّ عمره را بجا آورده ايد، و وقتى در تقاضاى خود اصرار ورزيدند به آن دو اجازه فرمود. وقتى آن دو خارج شدند روى به من كرده و فرمود: بخدا سوگند كه آن دو قصد حجّ عمره ندارند و قصدشان تنها خيانت به من است، عرض كردم: پس به آن دو اجازه نفرماييد، آن حضرت نيز آن دو را پيش خود فراخوانده و فرمود: بخدا سوگند كه شما از اين حجّ تنها قصد شكستن بيعت با من و تفرقه ميان امّت را داريد، پس آن دو سوگند ياد كردند كه منظورى جز عمره ندارند. حضرت أمير عليه السّلام نيز اجازه فرمود سپس روى به من نموده و فرمود: بخدا سوگند كه آن دو قصد عمره را ندارند، عرض كردم: پس چرا اجازه داديد؟ فرمود: براى اينكه نزد من به خدا سوگند ياد كردند. ابن عبّاس گفت: بارى طلحه و زبير از مدينه حركت كرده و داخل مكّه شده و بر عائشه وارد شدند، و آنقدر با عايشه مذاكره كردند كه در نهايت او را با خود به سوى بصره خارج ساختند.

ص: 341

(1) 68- از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل است آنگاه كه طلحه و زبير بيعت او را شكستند و به سوى مكّه رهسپار شدند تا عايشه را بر آن حضرت بشورانند، پس از حمد و ثناى الهى فرمود: امّا بعد، همانا خداوند محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را به سوى همه مردم برانگيخت و او را براى همه جهانيان رحمت قرار داد، پس آن حضرت بدان چه مأمور شده بود بيان فرمود، و پيام پروردگارش را رسانيد، و خداوند به وسيله او اوضاع گسيخته را منظّم ساخته و [آن مردم] پراكنده را گرد آورد، و به وسيله او راهها را امنيّت بخشيد، و خونها را حفظ كرد، و به سبب او ميان كينه توزان و دشمنان و آتشهاى افروخته از حقد و كينه و عداوتهاى پابرجاى در دلها طرح دوستى و الفت افكند، سپس جانش را گرفت در حالى كه [كردارش] پسنديده [او] بود و در باره سرانجام آنچه رساندن [احكام] به آن مى انجاميد كوتاهى نفرموده بود، و آنچه كوتاهى در رساندن آن به خاطر ميانه روى بود پيرامون آن نگشته و آن را نرساند، و پس از آن حضرت شد آنچه شد از ستيزه و كشمكش در باره زمامدارى و فرمانروائى، و أبو بكر زمامدار شد، و پس از او عمر، و سپس عثمان و چون سرانجام كار عثمان بدان جا كه ميدانيد انجاميد نزد من آمده و گفتيد: با ما بيعت كن، من گفتم: بيعت نمى كنم، گفتيد: چرا [بايد بكنى] من گفتم: نه، و دستم را بستم، شما آن را باز كرديد، من باز كشيدم شما به سوى خود كشيديد، و همچون شتران تشنه اى كه به گودالهاى آب رسند [براى بيعت كردن] بر سر من ريختيد كه من گفتم مرا خواهيد كشت

ص: 342

و از آن ازدحام خودتان نيز به هلاكت رسيد، من نيز ناچارا دست خود باز كردم و شما از روى اختيار [و در نهايت آزادى] با من بيعت كرديد، و در پيشاپيش شما طلحه و زبير آزادانه بدون هيچ ناچارى با من بيعت كردند، سپس چيزى درنگ نكردند كه از من اجازه [رفتن به مكّه و بجا آوردن] عمره خواستند. و خدا مى داند كه اينان تنها قصدشان پيمان شكنى بود، پس دوباره پيمان خود را در اطاعت نمودن و فرمانبردارى از خود تازه كردم و [از ايشان پيمان گرفتم كه فتنه اى را برپا نكنند و] براى امّت موجبات نابودى و بلا پديد نيارند، و آن دو با من [اين چنين] پيمانى بستند، و سپس با من وفا نكردند و بيعت مرا شكسته پيمان خود را بهم زدند، شگفتا از اينان كه در برابر أبو بكر و عمر رام شدند ولى با من به مخالفت برخاستند، در صورتى كه من كمتر از آن دو مرد نيستم و اگر بخواهم بگويم مى گويم: «بار خدايا بخاطر اين كارشان بر آنان غضب فرما و مرا بر آن دو پيروز گردان»!.

[خطبه اى از آن حضرت در ذم طلحه و زبير]

[خطبه اى از آن حضرت در ذم طلحه و زبير]

(1) 69- و آن حضرت عليه السّلام در بين سخنان ديگرى فرمود: و اين طلحه و زبير نه از خاندان نبوّت و پيغمبرى هستند و نه از فرزندان رسول خدا، و چون ديدند پس از سالها خداوند حقّ ما (خلافت و زمامدارى) را به ما بازگرداند يك سال تمام بلكه يكماه تمام درنگ نكردند تا اينكه مانند روش گذشتگان خود از جاى جستند كه حقّ مرا ببرند، و گروه مسلمانان را از دور من پراكنده و پخش كنند [اين گفتار را فرمود] سپس بر آن دو نفرين كرد.

ص: 343

[سخنان حضرت امير- عليه السلام- در كارزار جمل]

[سخنان حضرت امير- عليه السلام- در كارزار جمل]

(1) 70- و از سليم بن قيس نقل شده كه گفت: هنگام رويارويى حضرت أمير عليه السّلام با اهل بصره در كارزار جمل، با صدايى بلند زبير را فراخوانده و فرمود: اى أبا عبد اللَّه نزد من بيرون آى، زبير همراه طلحه نزد آن حضرت آمدند، پس روى به آنان نموده و فرمود: بخدا سوگند شما دو نفر و صاحبان علم از آل محمّد و نيز عائشه همه و همه نيك مى دانيد كه تمامى أصحاب جمل در لسان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله لعن شده اند، و هر كه نسبت افترا به پيامبر بندد از رحمت حقّ محروم بماند.

آن دو گفتند: چگونه چون مائى كه از أصحاب بدر و اهل بهشتيم ملعون هستيم؟

حضرت فرمود: اگر من تصديق ميكردم كه شما اهل بهشتيد هرگز تن به جنگ با شما نمى دادم، زبير گفت: مگر حديث سعيد بن عمرو بن نفيل را نشنيده اى كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل نموده كه فرمود: «ده نفر از افراد قريش اهل بهشتند»؟ حضرت فرمود: اين حديث را از عثمان شنيدم كه در ايّام خلافت خود نقل مى كرد، زبير به او گفت: آيا گمان مى كنى بر پيامبر دروغ بسته است؟ حضرت فرمود: من هيچ نمى گويم تا تك تك آن افراد بهشتى را نام ببرى، زبير گفت: أبو بكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، عبد الرّحمن بن- عوف، سعد بن ابى وقّاص، أبو عبيدة بن جرّاح و سعيد بن عمرو بن نفيل.

ص: 344

حضرت فرمود: نه نفر را نام بردى، دهمى كيست؟ زبير گفت: دهمى شما هستيد.

حضرت بدو فرمود: تو خود با اين حديث اعتراف نمودى كه من اهل بهشتم، ولى من به آنچه نسبت به خود و يارانت قائلى منكرم و با بهشتى بودن شما مخالفم. زبير گفت:

آيا فكر مى كنى كه سعيد بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله دروغ بسته است؟ حضرت فرمود: من تنها فكر نمى كنم بلكه بخدا سوگند به اين مطلب يقين دارم.

و افزود: بخدا سوگند كه برخى از اين ده نفر را كه نام بردى جايگاهشان به روز قيامت در تابوتى قرار گرفته و آن در گوشه اى از چاهى عميق در پائين ترين درجات دوزخ مى باشد، و در سر آن چاه سنگى است كه چون بخواهند زبانه آتش دوزخ شعله ور گردد آن سنگ را كنار مى كشند، و از شدّت حرارت آن چاه آتشهاى جهنّم شعله ور گردد!. من اين حديث را از خود پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم، و اگر دروغ گويم خداوند مرا به شما غالب و مظفّر نگرداند و خون مرا به دست شما بريزد، و اگر راست مى گويم خداوند مرا ظفر و نصرت داده و هر چه زودتر ارواح شما و أصحاب و يارانتان را به آتش نزديك كند!.

زبير با شنيدن اين سخنان با ديده اى گريان به سوى يارانش بازگشت.

(1) 71- نصر بن مزاحم نقل مى كند كه چون در كارزار جمل جنگ آغاز شده و طلحه كشته شد،

ص: 345

أمير المؤمنين عليه السّلام به استر شهباى (سفيد مخلوط به سياه) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سوار شده و در ميان دو صف ايستاده و زبير را فراخواند. زبير كه سوار اسب بود به سوى آن حضرت آمده و تا حدّى نزديك شد كه گردنهاى دو مركب بهم رسيد، أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى زبير تو را بخدا قسم مى دهم مگر تو خود نشنيدى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده كه: تو با علىّ جنگ خواهى كرد در حالى كه نسبت به او ظالم و ستمكارى؟ گفت: آرى، همين طور است. فرمود: پس چرا در اين معركه حاضر شدى؟ گفت: براى اصلاح ميان مردم، سپس زبير از نزد آن حضرت بازگشته و اين ابيات را مى سرود:

ترك كردن امورى كه عواقب سوء و نتايج ناهنجارى دارد، از جهت دنيا و آخرت ممدوح و پسنديده است، در اين ساعات علىّ حديثى را بياد من آورد كه من از خاطر برده بودم، اميد كه خدا عمر پدرت را به خير دارد، پس گفتم اى أبو الحسن همين كلام در ملامت و سرزنش كافى است و كمى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده باشد، من در امروز ملامت و عار را بر آتش سخت سوزان ترجيح داده و اختيار مى كنم، كجا مى تواند موجودى كه از خاك است در برابر آتش مقاومت كند، و از فوت طلحه؛ يگانه يار و ياور خود نهايت تأسّف و تأثّر را دارم، كه در غبار بزمين افتاده، همان جا كه جايگاه ميهمان و هر مسكينى است،

ص: 346

و من در زمان حيات او را در سختيها يارى نموده و او نيز مرا يارى مى كرد، و هر كه از من دفاع مى كرد در حمايت او بود، تا اينكه گرفتار كارى بس دشوار شديم، كه سينه اش تنگ شد، كه امروز آنچه او را به رنج انداخت موجب زحمت ما شد.

(1) زبير پس از آن نزد عايشه رفته و گفت: اى مادر! بخدا سوگند من در اين كار هيچ آگاهى نداشتم و فاقد بصيرت بودم به همين جهت قصد بازگشت از اين معركه را دارم!.

عايشه گفت: اى أبو عبد اللَّه، آيا از شمشيرهاى پسر ابى طالب مى گريزى؟ زبير گفت: به خدا سوگند كه شمشيرهاى او بلند و تيز و بى مانند است كه در دست جوانان دلاور است! سپس از معركه جنگ خارج شده و راهى مدينه شد تا به وادى السّباع رسيد كه در آنجا احنف بن قيس از قبيله بنى تميم كنار كشيده و در آنجا زندگى مى كرد، احنف از بازگشت زبير باخبر شده و گفت: با اين مردى كه دو لشكر انبوه را بجان هم انداخته و خود پس از اين همه كشتار و خونريزى بسوى وطن و خانه خويش بر ميگردد چه كنم؟!.

ابن جرموز با شنيدن اين كلام با دو تن از يارانش برخاسته و سمت زبيرى رفت كه مردى كلبى با غلامش به او ملحق شده بودند، چون ابن جرموز نزديك زبير شد آن دو پس از آگاهى از قصد سوء ابن جرموز و يارانش به سرعت از زبير سبقت گرفته و او را تنها گذاشتند.

ص: 347

(1) زبير به آن دو گفت: شما را چه شده؟! آنان سه نفرند ما نيز سه نفر!.

پس چون ابن جرموز به زبير نزديك شد بدو گفت: چه مى خواهى؟ از من دور باش! ابن جرموز گفت: اى أبو عبد اللَّه من نزد شما آمده ام تا چند مسأله در امور مردم از تو بپرسم، گفت: مردم به هنگام آمدن من به همديگر حمله كرده و براى ريختن خونهاى خود به يك ديگر شتاب مى نمودند، ابن جرموز گفت: مى خواهم مطالبى را از شما بپرسم، گفت:

بپرس.

ابن جرموز گفت: مى خواهم بدانم چرا با عثمان مخالفت كرده و او را تنها گذاشتى؟

و چرا با علىّ بيعت كردى؟ و چرا بيعت او را شكستى؟ و چرا عايشه را از خانه خود بيرون كشيدى؟ و چرا در پشت سر پسر خود به نماز جماعت ايستاده و به او اقتدا نمودى؟ و براى چه اين معركه جنگ را برپا كردى؟ و چرا مى خواهى پشت به آن معركه نموده و به خانواده خود ملحق گردى؟

زبير گفت: مخالفت من با عثمان خطائى بود كه از من سر زد و سپس توبه كردم، و امّا بيعت من با علىّ بن ابى طالب، چاره اى نداشتم چرا كه همه انصار و مهاجرين با او بيعت كردند،

ص: 348

و امّا اينكه چرا بيعت علىّ بن ابى طالب را شكستم، چون بيعت من از قلب نبود و تنها با دست خود او را بيعت كرده بودم، و امّا خارج نمودن عايشه امّ المؤمنين: ما نقشه اى كشيديم ولى خداوند چيز ديگرى را اراده فرمود، و امّا نماز خواندن من پشت سر پسرم: بخاطر مقدّم داشتن او توسّط خاله اش امّ المؤمنين بود.

ابن جرموز پس از شنيدن اين سخنان از او دور شده و با خود گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را به قتل نرسانم!.

(1) 72- و روايت است كه پس از كشته شدن زبير، وقتى سر و شمشير او را به خدمت حضرت أمير عليه السّلام آوردند، آن حضرت با ديدن شمشير زبير آن را بلند كرده و فرمود: بخدا سوگند كه اين شمشير مدّتهاى مديد رنج و مصيبت را از رخسار مبارك رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زدود، ولى جاى تأسّف است كه سوء قضاء در آخر كار او را به هلاكت و بدبختى انداخت!!.

(2) 73- و نيز نقل است كه چون حضرت علىّ أمير المؤمنين عليه السّلام بر جنازه طلحه در ميان كشتگان عبور كرد فرمود: او را بلند كرده و بنشانيد، پس خطاب به او فرمود:

هر چند كه تو داراى سابقه بودى، ولى متأسّفانه شيطان در دماغ تو داخل شده و تو را روانه آتش ساخت!!.

ص: 349

(1) 74- و نيز نقل شده است كه آن حضرت بر طلحه عبور كرده و فرمود: اين همان كسى است كه بيعت مرا شكست، و فتنه و فساد را ميان ملّت برانگيخت، و عليه من امّت را شورانيد، و مردم را به كشتن من و اهل بيت من خواند!. سپس فرمود تا او را نشانده و گفت: اى طلحة بن عبيد اللَّه من آنچه را كه خداوند وعده ام فرموده بود دريافتم، آيا تو نيز وعده هاى خدايت را درست و راست يافتى؟! سپس دستور داد تا او را بخوابانند، و از او دور شد، يكى از ياران آن حضرت عرض كرد: اى أمير المؤمنين چگونه با جسد طلحه سخن گفتى؟ فرمود: بخدا سوگند كه سخن مرا شنيد همان طور كه كشتگان كافر اهل بدر چون بچاه ريخته شدند سخن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را در آن روز شنيدند!!.

و آن حضرت همين عمل را با كعب بن سور قاضى كه در ميان كشتگان بود تكرار كرده و فرمود: اين همان كسى است كه قرآن را از گردن خود آويخته بر ما شورش نمود، و به خيال خود از مادر مؤمنين حمايت و طرفدارى نموده و مردم را به قرآن فرا مى خواند حال اينكه خود به حقايق آن جاهل و غافل بود،

ثمّ استفتح وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ «1»

، اين آدم از خدا مسألت نمود كه مرا بكشد و خدا او را كشت!.

ص: 350

(1) 75- و روايت است كه طلحه در اثر تيراندازى خود مروان بن حكم كشته شد.

و نيز نقل است كه مروان بن حكم به هر دو سپاه تيراندازى كرده و مى گفت: به هر كدام كه بخورد فتح است، و اين ريشه در قلّت دين و تهمت او بر جميع افراد مسلمين دارد.

و برخى وجه نام جملى كه عائشه بر آن سوار بود را «عسكر» نامند كه آن نام فرزند ابليس است، و در آن كارزار عجائب بسيارى از آن ديده شد، از جمله اينكه هر گاه يكى از پاهاى او قطع مى شد آن شتر بر پاى ديگر مى ايستاد تا اينكه حضرت أمير فرياد زد كه: آن جمل را بكشيد كه آن خود شيطان است، و محمّد بن ابى بكر و عمّار مأمور شده و آن را پس از قطع أعضاء و خونريزى زياد كشتند.

(2) 76- واقدىّ نقل كرده كه: عمّار پس از پايان جنگ بر عائشه وارد شده و گفت:

شمشير زدن فرزندان خود را در راه حقّ چگونه ديدى؟ عائشه گفت: آيا به اين بصيرت پس از پيروزى و غالب شدن رسيدى؟

عمّار گفت: بينش و بصيرت من بالاتر از اينها است، بخدا اگر شما پيروز شده و ما را تا نخلستانهاى شهر يمن «هجر» عقب مى رانديد هر آينه از روى يقين خود را بر حقّ و شما را بر باطل مى دانستيم! عائشه گفت: اين خيالى است كه تو مى كنى! اى عمّار از خدا بترس،

ص: 351

مگر دين خود را بخاطر خشنودى علىّ بن ابى طالب از دست داده اى؟! (1) 77- و از حضرت باقر عليه السّلام روايت است كه فرمود: چون در روز جمل هودج عائشه را تير باران كردند، أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: بخدا سوگند هيچ راهى جز اينكه پس از طلاق او را از منصب امّ المؤمنينى خلع كنم ندارم، سپس روى به جماعت نموده و فرمود: هر كدامتان را به خدا قسم مى دهم كه اگر اين سخن پيامبر كه فرمود: «اى علىّ طلاق زنان من (خلع از منصب امّ المؤمنينى) پس از من بدست تو است» را شنيده است برخاسته و گواهى دهد، در اين هنگام سيزده مرد كه دوتاى آنان از أصحاب بدر بودند بر صحّت اين حديث شهادت دادند.

پس با ديدن اين صحنه عائشه گريه كرد بطورى كه صداى گريه اش را همه شنيدند.

و در آن روز حضرت أمير عليه السّلام فرمود: روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مرا از ماجرايى باخبر نموده و فرمود: خداوند متعال تو را در روز جمل با پنج هزار فرشته نشاندار و مخصوص تأييد و يارى مى فرمايد.

(2) 78- و نقل شده كه ابن عبّاس- در مخالفت عائشه از رجوع به مدينه- به حضرت

ص: 352

أمير عليه السّلام عرض كرد: بگذاريد كه در بصره مانده و اصرارى در كوچ كردن او نفرمائيد، حضرت فرمود: او در شرّ و فساد كوتاهى نخواهد كرد و منظور من تنها اين است كه او را به خانه اش بازگردانم.

(1) 79- و محمّد بن اسحاق روايت كرده است كه: وقتى عائشه در بازگشت از بصره به مدينه رسيد پيوسته مردم را عليه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام مى شورانيد، و توسّط اسود بن أبى البخترىّ نامه هايى به معاويه و اهل شام نوشته و ايشان را بر خلاف آن حضرت مى خواند.

(2) 80- و روايت شده كه عمرو بن عاص به عائشه گفت: آرزو داشتم كه تو در جنگ جمل مرده بودى! عائشه گفت: اى بى پدر براى چه؟! گفت: خب تو بخاطر هدف خود كشته شده و به بهشت مى رفتى، و من مرگ تو را بزرگترين رسوائى و سرزنش عليه علىّ قرار مى دادم!.

ص: 353

احتجاج امّ سلمه رضي اللَّه عنه همسر گرامى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بر عائشه در مخالفت با خروج او به جنگ با أمير المؤمنين عليه السّلام

احتجاج امّ سلمه رضي اللَّه عنه همسر گرامى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بر عائشه در مخالفت با خروج او به جنگ با أمير المؤمنين عليه السّلام

(1) 81- شعبىّ از عبد الرّحمن بن مسعود عبدى نقل نموده كه گفت: من با عبد اللَّه بن زبير و طلحه و زبير در مكّه بوديم، كه عبد اللَّه بن زبير و مرا كه همراهش بوديم مأمور كردند كه نزد عائشه رفته و بگوييم: عثمان مظلومانه كشته شده و ما از عاقبت كار امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله در هراسيم، پس اگر عائشه بخواهد همراه ما قيام كند، اميد كه خداوند به بركت حضور امّ المؤمنين تشتّت مردم را به اجتماع تبديل فرموده و اختلاف مسلمين را رفع نمايد.

پس من با عبد اللَّه بن زبير راهى منزل عائشه شديم، عبد اللَّه بن زبير به جهت محرميّت او با عائشه داخل اطاق مخصوص او شده و من در بيرون نشستم. او نيز همه آنچه بايد مى گفت ابلاغ نمود. عائشه در پاسخ گفت: سبحان اللَّه! من امر به خروج نشده ام، و از همسران پيامبر تنها امّ سلمه اينجا است، به او بگوييد اگر آمد من هم مى آيم.

پس عبد اللَّه نزد آن دو بازگشته و گفته عائشه را به سمع ايشان رسانيد، طلحه و زبير گفتند: نزد عائشه بازگشته و به او بگو اگر خود شما با او مذاكره نمائيد، بهتر و مؤثّرتر است.

ص: 354

پس عائشه از خانه اش بيرون آمده نزد امّ سلمه رسيد، با ديدن او امّ سلمه گفت: خوش آمدى، سوگند بخدا كه تو چنين محبّت و لطفى نسبت به من نداشتى، بگو بدانم كه چه شده؟

گفت: طلحه و زبير به من خبر رسانده اند كه أمير المؤمنين عثمان مظلومانه كشته شده.

(1) با شنيدن اين مطلب امّ سلمه به فرياد آمده و ناله كنان گفت: اى عائشه تو تا ديروز او را كافر مى دانستى، و امروز مى گويى أمير المؤمنين مظلومانه كشته شده؟! عائشه گفت:

آيا با ما خروج مى كنى، اميد كه خدا بواسطه ما كار امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را اصلاح فرمايد.

امّ سلمه گفت: اى عائشه خارج شوم؟! با اينكه تو نيز آنچه ما از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باب خروج شنيده ايم را شنيده اى!.

تو را قسم به خدايى كه از صدق و كذب سخنان تو باخبر است آيا آن روز را بخاطر دارى كه روز و نوبت تو با پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بود و من در خانه حريره اى ساخته و نزد آن حضرت آوردم و او اين مطالب را به تو مى فرمود كه:

«بخدا ديرى نپايد كه سگهاى عراق- نزديك آبى بنام حوأب- بر يكى از زنان من در حالى كه ميان گروهى از ستمكاران است پارس مى كنند!» و با شنيدن اين گفتار ظرف حريره از دستم افتاد و آن حضرت سر خود به سوى من بلند ساخته و فرمود: تو را چه شده

ص: 355

اى امّ سلمه؟ عرض كردم: اى رسول خدا با شنيدن اين فرمايش انتظارى غير از آن داشتيد؛ چه تضمينى است كه من آن زن نباشم؟ و تو اى عائشه خنديدى، و آن حضرت روى به تو كرده و فرمود: اى عايشه براى چه خنديدى و من گمان دارم كه آن زن تو باشى؟! (1) و باز تو را به خدا قسم مى دهم آيا بياد دارى هنگامى را كه در محضر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از مكانى به مكان ديگر در حركت بوديم، و آن حضرت در ميان من و علىّ بن- ابى طالب در حركت بوده و با ما سخن مى فرمود، و تو شتر خود را پيش رانده و در ميان آن حضرت و علىّ بن ابى طالب حائل شدى، و در آن وقت پيامبر تازيانه در دستش را بلند كرده و به شتر تو زده و فرمود: سوگند به خدا كه روز سخت و گرفتارى او از جانب تو يك مرتبه نيست، و اين را بدان كه به علىّ جز منافق و دروغگو بغض و كينه نمى ورزد.

و باز تو را به خدا قسم مى دهم، آيا به ياد دارى آن روزى را كه پيامبر در بستر بيمارى بود، پدرت همراه عمر بن خطّاب به قصد عيادت آن حضرت اجازه گرفته و وارد شدند، و علىّ بن ابى طالب در پشت اطاق مشغول وصله كردن لباس و دوختن كفش رسول گرامى صلّى اللَّه عليه و آله بود، آن دو گفتند: اى رسول خدا، حال و سلامتى شما چطور است؟

ص: 356

فرمود: پيوسته سپاسگزار بوده و خدا را حمد و ستايش مى كنم. گفتند: آيا مرگ براى شما حتمى است؟ فرمود: آرى، چاره اى براى مرگ بشر نيست. گفتند: آيا كسى را براى بعد از خود خليفه معيّن فرمودى؟ فرمود: خليفه من جز همان كه كفش مرا پينه مى كند در ميان شما نيست. پس أبو بكر و عمر از حجره آن حضرت بيرون رفته و در آن حال متوجّه علىّ ابن ابى طالب شدند كه در پشت حجره نشسته و سرگرم دوختن كفش پيامبر بود؟.

سپس امّ سلمه گفت: اى عائشه، آيا من پس از شنيدن اين سخنان باز هم بر علىّ خواهم شوريد؟! و سخنان آن پيامبر عظيم الشّأن را فراموش كنم؟.

پس عائشه به منزل خود بازگشته و گفت: اى پسر زبير، به آن دو (طلحه و زبير) بگو من پس از شنيدن سخنان امّ سلمه ديگر از شهر خارج نخواهم شد، ابن زبير نيز بازگشته و سخن او را به آن دو رساند.

راوى گويد: در همان روز هنوز نيمه شب نگذشته بود كه صداى شتر عايشه را شنيدم، و او با طلحه و زبير به سوى بصره حركت كردند.

(1) 82- از حضرت أبو عبد اللَّه الصّادق عليه السّلام نقل است كه فرمود: هنگام خروج عائشه از مكّه امّ سلمه بر او وارد شده و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله گفت:

ص: 357

اى عائشه تو واسطه در ميان امّت و رسول خدا هستى، و تو از افراد حرم و خانواده پيغمبرى، و قرآن دامن تو را جمع نموده و نشايد كه تو دامن خود را فراخ بگيرى، و تو را بايد كه مويها و گيسوان سر خود را پراكنده و منتشر نكنى، و آواز خود را در ميان مردان غريبه ظاهر و بلند ننمائى، و بايد متوجّه باشى كه خداوند متعال به حركات و اعمال ما مطّلع مى باشد، و هر گاه اين عمل پسنديده و به صلاح تو بود: البتّه رسول اكرم تو را به آن توصيه مى فرمود، در صورتى كه آن حضرت از خروج و بيرون رفتن تو نهى فرموده است.

و اين را بدان كه انحراف و سستى پايه هاى دين هرگز با خروج زنها درست و استوار نگردد، و پراكندگى و اختلال امور اجتماعى با مجاهده زنها اصلاح نپذيرد، و نيكويى زنان در اين است كه ديدگان خود را فرو بسته، و دامنهاى خود را جمع نموده، و پيوسته مراقب جوانب و اطراف خود باشند. اى عائشه چه جوابى براى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خواهى داشت اگر وى را در ميان اين راه ملاقات كنى، در حالى كه سوار بر اشتر خود شده و از منزلى به منزل ديگر حركت كرده، و بيابانهاى وسيع و كوههاى بلند را بر اساس هوى و هوس و براى غير خدا در مى نوردى؟ اى عائشه، چطور با آن حضرت روبروى خواهى شد در حالتى كه پيمان او را شكسته؛ حجاب حرمت او را هتك كرده باشى؟ و بخدا سوگند مى خورم كه اگر من چنين راهى را رفته بودم، و سپس مرا به بهشت دعوت مى كردند، هرگز به جهت خجالت و شرمسارى از آن حضرت داخل نشده و پس از هتك حرمت و رفع حجاب

ص: 358

آن پيامبر گرامى حاضر نمى شدم كه وى را ملاقات نمايم!. پس اى عائشه از خدا بترس و از پناه خدا بيرون مباش، و از فضاى پرده رسول خدا سر بيرون ميار، (1) اى عايشه، بهترين عبادت براى تو چيزى است كه از آن جهت كوتاهى كردى، و همان كار كه از جانب خدا و رسول موظّف به آن بودى همانا بالاترين و خالصترين عمل براى تو بود، و همان روش گذشته كه داشتى نيكوترين خدمتى بود كه از جانب تو براى دين اسلام انجام مى گرفت، ولى متأسّفانه امروز بر خلاف آن عمل مى كنى. و بخدا قسم مى خورم چنانچه حديثى را كه خود از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم برايت نقل كنم مرا چون مارى خالدار و تند مى گزى!.

عائشه گفت: مواعظت را دريافته و و نصايحت را پذيرفتم، ولى راه و مسير من با آنچه تو فكر مى كنى مغاير است، و من نه فريب خورده ام و نه راه باطل را مى پيمايم، و چه نكته مناسبى بود كه مرا بدان واقف گرداندى، ولى من تنها براى جدايى ميان دو گروه متخاصم عازم آنجا مى باشم، حال اينكه من در اين حركت مجبور نبوده و در صورت ترك آن هيچ محذورى براى من نخواهد داشت، و البتّه در صورت عدم توقّف در اين قيام مأجور خواهم شد.

از حضرت جعفر بن محمّد امام صادق- عليه الصّلاة و السّلام- نقل است كه فرمود:

وقتى عائشه پس از پايان جنگ جمل از كرده خود نادم و پشيمان گرديد امّ سلمه اين ابيات را

ص: 359

سرود: (1) اگر كسى از لغزش و خطا محفوظ مى ماند، حتما عائشه در اين مقام رتبه أوّل را مى داشت، كه او همسر رسول خدا و دانا به آيات قرآن و فاضل و حكيم بود، ولى گاهى عقل انسان مغلوب شده و هوى و هوس بر آدمى مسلّط و غالب مى شود، و در اين صورت آنكه متأخّر و عقب افتاده بود مقدّم مى شود و آنكه جلوتر بود متأخّر و عقب مى ماند، خداوند از خطاها و لغزشهاى عايشه بگذرد كه انس مرا تبديل به وحشت ساخت.

عائشه در جواب به او گفت: اى خواهر مرا شماتت مى كنى؟ امّ سلمه گفت: نه، ولى اين را بايد دانست كه چون فتنه اى پيش آمده و برانگيخته شود، ديدگان بينا تيره و تار نمايد و چون بر طرف شود ديگر دانا و نادان همه و همه آن را تشخيص مى دهند.

ص: 360

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام پس از ورود به بصره با گروهى از لشكريانش پيرامون تقسيم غنائم

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام پس از ورود به بصره با گروهى از لشكريانش پيرامون تقسيم غنائم

(1) 83- يحيى بن عبد اللَّه بن حسن از پدرش عبد اللَّه بن حسن و او از حضرت أمير عليه السّلام نقل نموده كه آن حضرت چند روز پس از ورود به بصره خطبه اى ايراد فرمود و در اثناى آن مردى برخاسته و گفت: اى أمير المؤمنين، بفرماييد كه اهل جماعت و اهل افتراق كيانند؟ و نيز اهل بدعت و اهل سنّت چه كسانى هستند؟.

حضرت فرمود: واى بر تو، حال كه پرسيدى با دقّت به جوابش گوش كن كه پس از من نياز نباشد كه دوباره از كسى بپرسى.

اهل جماعت من و پيروان من هستند هر چند در تعداد اندك باشند، و اين همان حقّى است كه مطابق با امر خدا و پيامبر مى باشد.

و اهل افتراق؛ مخالفان با من و پيروانم؛ مى باشند هر چند تعدادشان بسيار باشد.

ص: 361

(1) و اهل سنّت افرادى هستند كه دست تمسّك به سنن خدا و پيامبر زده اند، هر چند تعدادشان كم باشد.

و اهل بدعت مخالفان اوامر خداوند و قرآن و پيامبر بوده و افرادى خود رأى و هواپرستند هر چند تعدادشان بسيار باشد، و از اين گروه جمعى درگذشته اند، و تعدادى نيز زنده اند، كه نابودى و محو آنان از روى زمين بر عهده خود خداوند است.

در اينجا عمّار برخاسته و عرض كرد: اى أمير المؤمنين، مردم در باره غنيمت سخنانى مى گويند، و فكر مى كنند كسانى كه با ايشان جنگ كردند خود آنان و اموال و اولادشان مال ما مى شود، و بعنوان غنيمت قابل تصرّف مى باشند.

در اين هنگام مردى بنام عبّاد بن قيس از قبيله بكر بن وائل كه زبان گويا و تندى داشت برخاسته و گفت: اى أمير المؤمنين، بخدا قسم كه تو در تقسيم غنائم ميان مردم مراعات عدل و داد و مساوات را نكردى!.

حضرت فرمود: واى بر تو، براى چه؟

گفت: براى اينكه تو آنچه در محيط لشكرگاه بود قسمت نمودى ولى اموال و زنان و بچّه هاى مخالفين را واگذاشتى.

ص: 362

(1) حضرت فرمود: اى مردم، هر كه جراحتى دارد آن را با روغن مداوا كند.

عبّاد گفت: ما مطالبه سهم خود را مى كنيم و او به ما حرفهاى نامربوط مى زند!!. پس أمير المؤمنين عليه السّلام بدو فرمود: اگر گفته ات باطل و دروغ باشد خدا تو را مرگ ندهد تا غلام ثقيف را درك كنى!. پرسيدند: غلام ثقيف كيست؟ فرمود: مردى كه هيچ حرمتى براى خدا باقى نمى گذارد و همه را هتك مى كند. پرسيدند: آيا او به مرگ طبيعى مى ميرد يا او را مى كشند؟ فرمود: خداوندى كه درهم كوبنده ستمكاران است او را به مرگى فاحش نابود مى كند، و آن به جهت كثرت فضولاتى است كه از او خارج مى شود به سوزشى شديد در مقعد مبتلا مى شود.

سپس أمير المؤمنين علىّ- عليه الصّلاة و السّلام- فرمود: اى برادر بكرى، تو مرد ساده اى هستى، مگر نمى دانى كه من كوچكترها را به جرم بزرگان عقاب و مؤاخذه نمى كنم؟! آيا اين اموال پيش از افتراق و ارتداد ملك آنان نبوده؟ و آيا ازدواج ايشان روى جريان صحيح نبوده؟ و مگر فرزندان ايشان بر اساس قوانين اسلام اولادشان محسوب نمى شدند؟ و اين بچّه ها روى فطرت اسلام متولد نشده اند؟ پس چطور ما مى توانيم اموال اين بچّه ها را تصرّف كرده و از ايشان بستانيم؟!. و شما فقط مى توانيد آنچه كه در لشكرگاه است را تصرّف نماييد، و آنچه در خانه هاى ايشان است ميراث خود آنان است، بنا بر اين هر كدام از آنان را كه دشمنى كند وى را به همان گناه مؤاخده نماييم،

ص: 363

و هر كه از تمرّد باز ايستد گناه ديگرى را بر او بازخواست ننمائيم.

(1) اى برادر بكرى، من همچون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مورد مكّه با ايشان رفتار نمودم، آن حضرت نيز اجناس محيط لشكر را بين مسلمين تقسيم نمود و متعرّض غير از آن نشد، و من تنها قدم به قدم از آن حضرت پيروى نمودم.

اى برادر بكرى، مگر نمى دانى كه در جنگ با كفّار حربى آنچه در شهر است براى مسلمين فاتح حلال است ولى اگر مخالفين از افراد مسلمان باشند آنچه خارج از محيط لشكرگاه است متعلّق به ورثه داشته و جز آنها كسى در آن اموال حقّى ندارند؟! در اينجا آن حضرت خطاب به چند تن ديگر كه زبان به اعتراض گشودند فرمود: آرام گرفته و آهسته سخن گوئيد خدا شما را رحمت كناد! اگر در اين سخن ترديد داشته و مرا تصديق نمى كنيد و فكر مى كنيد نظر شما صحيح است بگوئيد تا بدانم عائشه در سهم كداميك از شما قرار خواهد گرفت؟!!.

در اينجا همه مجاب شده و از سر خجلت گفتند: اى أمير المؤمنين شما راست گفتيد و ما خطا كرديم، و تو عالمى و ما جاهليم، و از درگاه خداوند طلب مغفرت مى كنيم! و همه فرياد زدند: «حقّ با شما است اى أمير مؤمنان! خدا تو را به رشاد و سداد برساند!».

در اينجا عبّاد برخاسته و گفت: اى مردم، بخدا اگر از آن حضرت پيروى نموده

ص: 364

و اطاعت امر او كنيد شما را به قدر سر موئى از راه و جادّه پيامبرتان گمراه نخواهد ساخت، و چرا چنين نباشد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله علم ايّام زندگى و آجال مردم و احكام قضا و داورى و قوّه تشخيص و تميز ميان حقّ و باطل را به او عطا فرموده است!. همانند هارون نسبت به موسى عليهما السّلام، و اينكه پيامبر بدو فرموده: «تو در نزد من همچون هارون در نزد موسى مى باشى جز آنكه پس از من پيامبرى نباشد»، اين فضلى است كه خداوند وى را بدان مخصوص داشته و پيامبر وى را بدان گرامى داشته و او را بر ديگران برترى داده است.

(1) سپس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: خدا شما را رحمت كند! شما بايد به وظائف خود آشنا باشيد، و يكى از آن وظائف اين است كه از گفتار فردى كه دانا و آگاه و خيرخواه است اطاعت نموده و فرد بى اطّلاع را جز اطاعت و تسليم هيچ وظيفه اى نيست. و اگر حرف مرا گوش كرده و از آن اطاعت كنيد مطمئنّ باشيد كه من به خواست خداوند شماها را به راه حقيقت رسانده و از مراحل تيره و تار زندگى نجات خواهم داد، هر چند كه در طىّ اين راه سختى و ناگواريهاى بسيار ببينم!. و اين را بدانيد كه اين سراى چند روزه از خوشى و شيرينى دور است و لذّتهاى ظاهرى آن آلوده به زحمت و گرفتارى و فشار بوده و آنان كه فريب ظاهر و زينتهاى دنيا را مى خورند در حقيقت محروم و مغبون شده و در آخر ندامت و پشيمانى سودى به حال ايشان نخواهد داشت.

ص: 365

سپس اين را بدانيد چنان كه گروهى از بنى اسرائيل از نوشيدن آب نهرى ممنوع شدند، و جز گروه اندكى همگى بر خلاف دستور و نهى آن پيغمبر رفتار نمودند، شما- خدا رحمتتان كناد!- از آن گروهى هستيد كه از اوامر و دستورات پيغمبرشان اطاعت نموده و از تكاليف او سرپيچى نكردند، و امّا عائشه در اين جريان راه خطا پوئيده و از رأى زنانه پيروى نمود، ولى او همچون گذشته نزد ما همان حرمت نخست (امّ المؤمنينى) را دارد و رسيدگى امور تنها بدست خداوند است، هر كه را خواهد ببخشد و آن را كه بخواهد عذاب مى كند.

(1) 84- از اصبغ بن نباته نقل است كه گفت: من در روز جمل نزد أمير المؤمنين عليه السّلام ايستاده بودم كه مردى نزد آن حضرت آمده و گفت: اى امير مؤمنان اين مردم با ما در گفتن تكبير (اللَّه أكبر) و تهليل (لا إله إلّا اللَّه) و اقامه نماز همراهند، پس روى چه اصلى با آنان مى جنگيم؟

حضرت فرمود: بنا بر آيه اى كه در قرآن است، گفت: اى أمير مؤمنان ما به تمام آيات قرآن احاطه نداريم، آن كدام آيه است؟

فرمود: آيه اى كه در سوره بقره است، گفت: اى أمير مؤمنان، تمام آيات سوره بقره را نمى دانيم منظور شما كدام آيه است؟

ص: 366

فرمود: آيه: «آن پيامبران، برخى شان را بر برخى برترى داديم؛ از ايشان فردى بود كه خدا با وى سخن گفت، و برخى شان را پايه ها بالا برد؛ و عيسى پسر مريم را حجّت ها و نشانه هاى روشن داديم و او را به روح القدس (جبرئيل) نيرومند گردانيديم، و اگر خدا مى خواست آنان كه پس از ايشان بودند بعد از آنكه نشانه هاى روشن به آنان رسيد با يك ديگر پيكار نمى كردند، و ليكن اختلاف كردند، از آنان فردى بود كه ايمان داشت و فردى بود كه كافر شد؛ و اگر خدا مى خواست با هم پيكار نمى كردند و ليكن خدا آنچه خواهد مى كند- بقره: 253»، پس مراد از اهل ايمان در آيه مائيم و كافران دشمنان و مخالفين ما را تشكيل مى دهند. پس آن مرد گفت: به خداى كعبه كه اين مردم كافر شدند.

سپس بر آنان يورش برده تا به شهادت رسيد- رضوان اللَّه عليه-.

(1) 85- و از مبارك بن فضاله از مردى كه نامش را برده نقل است كه گفت: پس از جنگ جمل مردى نزد حضرت أمير عليه السّلام آمده و گفت: اى أمير مؤمنان، در اين واقعه متوجّه امرى شدم كه از شدّت ترس روح از بدنم خارج و جسدم زايل و تباه گشته، و جانم بلب رسيده! كه در ميان آنان هيچ فرد مشركى را نمى بينم!. تو را بخدا تو را بخدا مرا از اين حيرت و سرگردانى درآور؟ اگر اين ذهنيّت شرّ است كه از آن توبه كنم، و اگر خير و نيك است آن را بپروران، به من بفرمائيد كه اين واقعه تنها فتنه و آشوبى بود كه شما فتنه گران را با شمشير خود كشتيد، يا آن مأموريتى بوده كه رسول خدا شما را بدان مخصوص ساخته است؟.

ص: 367

(1) حضرت أمير عليه السّلام فرمود: حال كه چنين است تو را خبر دهم، حال كه چنين است تو را آگاه كنم، حال كه چنين است تو را حديث گويم، بدان كه در روزگار رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گروهى از مشركان خدمت آن حضرت رسيده و مسلمان شدند، سپس از أبو بكر خواستند تا از پيامبر بخواهد به ما اجازه دهد تا نزد قوم خود رفته و پس از گرفتن اموال خود نزد شما باز گرديم، أبو بكر نيز درخواست جمع را به سمع آن حضرت رساند و پيامبر نيز اجازه فرمود، در اينجا عمر گفت: اى رسول خدا، نكند اين گروه از اسلام به كفر گرايند؟

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: تو چه مى دانى كه آنان پس از حضور در ميان قوم خود با افراد بيشترى نزد ما بازگشته و آنان نيز مسلمان شوند، سپس ايشان در سال بعد نيز توسّط أبو بكر از آن حضرت درخواست مرخصى نمودند و پيامبر نيز با آن موافقت فرمود و عمر باز همان حرفها را تكرار كرد، سپس پيامبر عصبانى شده و فرمود: بخدا سوگند فكر نمى كنم شما دست از اين سخنان بى معنى برداريد تا اينكه خداوند فردى از قريش را بر شما گسيل دارد كه شما را به خداوند متعال بخواند و شما در اختلاف با او همچون گوسفندى وحشى كه از گلّه جدا شده پراكنده شويد.

أبو بكر گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا آيا آن شخص منم؟ فرمود: نه.

ص: 368

عمر گفت: آن فرد من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: اى رسول خدا پس آن فرد كيست؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نيز اشاره به من- كه مشغول دوخت كفش آن حضرت بودم- نموده و فرمود: «او همان خاصف النّعل در ميان شما، پسر عمويم، و برادرم، و دوستم، برى كننده ذمّه ام، همو است كه دين مرا ادا و وعده هايم را عملى مى سازد، او مبلّغ رسالت من است، و بعد از من معلّم مردم است، همو است كه پس از من مبيّن و تأويل كننده آياتى از قرآن است كه هيچ كس از آن باخبر نيست». چون آن مرد اين سخنان شنيد عرض كرد:

اى أمير المؤمنين همين كلام مرا بس است زيرا كه هيچ چيزى باقى نگذاشتى.

راوى گويد: بعدها آن مرد از طرفداران سرسخت آن حضرت عليه مخالفين شد.

(1) 86- از ابن عبّاس نقل است كه چون حضرت أمير عليه السّلام از جنگ جمل فراغت يافت چند جهاز شتر بر هم نهاده به صورت منبرى در آوردند و آن حضرت عليه السّلام بر بالاى آن رفته و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود:

اى اهل بصره، اى گروه منحرف و منقلب، اى دردمندان بى درمان، اى پيروان چهارپاى، اى لشكر زن، شما به صداى چهارپايى جمع شديد و چون كشته شد پراكنده گشتيد! آب آشاميدنى شما تلخ و ناگوار است و آئين شما نفاق است و افراد حليم و بردبارتان ضعيف و سستند!.

ص: 369

(1) سپس از منبر به پايين آمده و ما بهمراه آن حضرت راه افتاديم، و در ميان راه به حسن بصرىّ كه در حال وضو گرفتن بود رسيده و بدو فرمود: اى حسن در وضوى خود دقّت كن و آداب آن را بجاى آور. او گفت: اى أمير المؤمنين ديروز افرادى را كشتى كه همگى شهادت به توحيد و رسالت داده و نمازهاى پنجگانه را اقامه مى كردند و با تمام آداب وضو مى گرفتند!. حضرت در پاسخش فرمود: اگر اين گونه بوده و تو شاهد آن بودى پس براى چه به يارى دشمنان ما نشتافتى؟

حسن بصرىّ گفت: بخدا كه راست فرمودى، و من آن را تصديق مى كنم، ماجرا از اين قرار بود كه در روز أوّل جنگ بود كه از خانه بيرون آمده غسل كردم و حنوط به بدنم ماليدم و شمشير را با خود برداشتم، و من هيچ شكّ و ترديدى نداشتم كه تخلّف از امّ المؤمنين عائشه كفر است، ولى وقتى به «خريبه» (نام محلّى است در بصره) رسيدم آوازى مرا ندا ساخت كه: «اى حسن كجا مى روى؟ برگرد، كه قاتل و مقتول هر دو (در اين كارزار) جهنّمى هستند»، پس با حالتى ترسان بازگشته و در خانه ام نشستم، پس چون روز دوم رسيد هيچ شكّ نكردم كه تخلّف از امّ المؤمنين عائشه كفر است، پس همچون روز گذشته حنوط به بدن ماليده و سلاح بر كمر بسته و قصد رفتن به كارزار را نمودم،

ص: 370

تا به «خريبه» رسيدم ندايى از پشت سرم گفت: «اى حسن دوباره كجا مى روى، كه قاتل و مقتول هر دو اهل آتشند».

حضرت أمير عليه السّلام فرمود: راست گفتى، آيا هيچ فهميدى كه آن منادى كه بود؟

گفت: نه. فرمود: او برادرت ابليس بود، و راست گفت كه قاتل و مقتول از آنان هر دو اهل آتشند. حسن بصرىّ گفت: اى أمير المؤمنين اكنون دريافتم كه اين قوم در هلاكت و گمراهى هستند.

(1) 87- از أبو يحيى واسطى نقل است كه پس از فتح بصره گروهى نزد حضرت أمير عليه السّلام شتافته و در ميان ايشان حسن بصرىّ ديده مى شد كه اوراقى در دست گرفته و سخنان أمير المؤمنين عليه السّلام را ضبط مى كرد. أمير المؤمنين به صداى بلند او را خطاب كرد كه چه مى كنى؟ گفت: فرمايشات شما را مى نگارم تا پس از شما آنها را حديث كنم. پس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: بدانيد كه در ميان هر جمعيّتى يك نفر سامرى مى باشد، و اين فرد؛ سامرىّ اين امّت است، بدانيد كه او نمى گويد به من نزديك نشويد

(لا مِساسَ)

بلكه از جنگ نهى كرده و مى گويد:

«لا قتال» «1»

ص: 371

احتجاج آن حضرت با أصحاب خود پيرامون عهد و بيعت ايشان و تحريك مردم براى جنگ با اهل شام

احتجاج آن حضرت با أصحاب خود پيرامون عهد و بيعت ايشان و تحريك مردم براى جنگ با اهل شام

(1) 88- نقل است آنگاه كه حضرت أمير عليه السّلام آماده رفتن به سوى شام براى جنگ با معاويه شد پس از حمد و ثناى پروردگار و درود بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اى بندگان خدا بترسيد از خدا! و پيروى او و پيروى از امام و پيشواى خود كنيد زيرا كه مردم نيك رفتار و شايسته به وسيله پيشواى عادل نجات يابند، آگاه باشيد كه مردم بدكردار به وسيله پيشواى نادرست نابود گردند و معاويه امروز حقّ مرا كه در دست او است به ناحقّ گرفته و بيعت مرا شكسته و در دين خداى عزّ و جلّ سركشى كرده، و به حقيقت شما اى مسلمانان مى دانيد مردم ديروز چه كردند و شما را رغبت و ميلى كه در باره من داشتيد براى كار خود

ص: 372

نزد من آمديد تا اينكه مرا براى بيعت از خانه ام بيرون كشيديد، و من از بيعت با شما خوددارى كردم تا آنچه در نزد شما است آزمايش كنم پس سخن را چندين بار از سر گرفتيد و من نيز همان را تكرار كردم و شما روى حرصى كه بر بيعت من داشتيد همچون شترانى كه براى نوشيدن آب به سوى حوضچه هاى آب هجوم مى آورند به جانب من ازدحام كرده و هجوم آورديد و با اصرار هر چه تمامتر تقاضاى بيعت با من نموده، و همديگر را فشار مى داديد، و ازدحام به حدّى بود كه من ترسيدم برخى از شما برخى را بكشد.

(1) پس چون چنين ديدم در كار خود و شما انديشه كرده و با خود گفتم: اگر در كار ايشان اقدام نكنم و حرفشان را نپذيرم به كسى كه جايگير من باشد دست نخواهند يافت، و كسى را كه روى علم و عدالت و حقيقت حكومت كند پيدا نخواهيد كرد، و با خود گفتم:

پذيرش حكومت و خلافت بر آنان و اينكه حقّ برترى مرا بشناسند نزد من محبوبتر است از اينكه اينان بر من فرمانروائى كنند و برترى و حقّ مرا نشناسند، پس دست خود را باز كردم و شما از گروه مسلمانان با من بيعت كرديد در صورتى كه در ميان شما مهاجر و انصار و پيروان نيكوكار بودند، پس من پيمان بيعت خود را و آنچه در آن واجب بود از شما بر گرفته و آنچه از عهد و پيمان خداوند و سخت ترين پيمان و عهد پيمبران الهى بود از شما گرفتم

ص: 373

كه با من وفادارى كنيد و دستور مرا بشنويد و پيروى كنيد و در باره من خيرانديشى نموده در همراهى من با هر ستمكار و دشمنى با هر كه از دين بيرون رود بجنگيد، و شما همه اينها را پذيرفتيد، پس من پيمان خدا و عهد او و ذمّه خداوند و رسولش را در اين باره از شما گرفتم و شما آن را پذيرفتيد و خدا را بر شما گواه گرفتم، و برخى از خودتان را شاهد بعضى ديگر قرار دادم و در تمام مجارى امور طبق كتاب خدا و سنّت رسول اكرم قدم برداشتم، پس با اين همه جاى شگفت است كه معاوية بن ابى سفيان به دعوى خلافت برخاسته و در اين امر با من منازعه و امامت مرا انكار نموده و مى پندارد كه از من به خلافت سزاوارتر است، او در اين عمل به ساحت خداوند و رسول او جرأت و جسارت نموده و كوچكترين برهان و دليلى بر دعوى خود نداشته و در اين مقام كمترين حقّى ندارد. زيرا نه مهاجرين با او در خلافت بيعت كرده اند و نه انصار و نه مسلمانان در برابرش تسليم شده و كار را به او واگذار نموده اند.

(1) اى جماعت مهاجرين و انصار و كسانى كه سخن من را مى شنود! آيا شما پيروى مرا بر خود واجب نساختيد؟ آيا از روى ميل و رغبت با من بيعت نكرديد؟ مگر من بر شما پيمان پذيرش سخن خود را نگرفتم؟ مگر بيعت من با شما در آن روز محكمتر از بيعت با أبو بكر و عمر نبود؟ پس چرا آنكه با من مخالفت مى كند تا وقتى كه آن دو فوت نكردند بيعت خود را با آن دو نشكست؛ اكنون بيعت مرا مى شكند و پايدارى در بيعت خود نمى كند؟

ص: 374

مگر بر همه مسلمانان فرض نيست كه با نهايت حرارت و صميميّت مرا يارى و مساعدت نموده و اوامر مرا امتثال و اطاعت كنند؟ آيا اطاعت من بر همه مسلمين از حاضر و غايب واجب نيست، پس براى چه معاوية بن ابى سفيان و أصحاب او به مخالفت و دشمنى من پرداخته و از بيعت سر باز زدند؟! مگر من از لحاظ قرابت با پيامبر، و سبقت در ايمان، و دامادى رسول خدا بر گذشتگان برترى نداشتم؟ مگر شما در روز غدير خمّ سخنان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را در باره ولايت و محبّت من استماع نكرديد؟ (1) پس اى مسلمانان، رعايت تقواى الهى را نموده و به جنگ با معاويه ظالم عهدشكن و ياران ستمكارش بشتابيد! همگى به اين آيه كه خداوند بر پيامبرش نازل فرموده گوش فرا دهيد تا پند گيريد، زيرا آن به خدا سوگند كه بهترين موعظه براى شما مى باشد، پس از مواعظ الهى پند گرفته و از معصيت دورى كنيد، زيرا خداوند شما را بجز خودتان [توسّط داستانهاى گذشتگان] شما را اندرز داده؛ به پيغمبرش فرموده: «آيا ننگريستى به آن گروه از فرزندان اسرائيل پس از موسى كه به پيامبر خود گفتند: براى ما پادشاهى برانگيز تا در راه خدا كارزار كنيم؟ گفت: آيا احتمال مى دهيد كه اگر كارزار بر شما نوشته شود كارزار نكنيد؟ گفتند: ما را چيست كه در راه خدا كارزار نكنيم و حال آنكه از خانمان و فرزندانمان بيرون رانده شده ايم؟ و چون كارزار بر آنان نوشته شد جز اندكى

ص: 375

پشت كردند، و خداوند به ستمكاران داناست. و پيامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهى شما برانگيخت. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهى باشد و ما به پادشاهى از وى سزاوارتريم و او را گشايشى از مال نداده اند. گفت: خدا او را بر شما برگزيده است و در دانش و تن فزونى و فراخى داده است، و خداوند پادشاهى خود را به هر كه خواهد دهد و خدا فراخى بخش و داناست- بقره: 247- 246» (1) اى مردم، براى شما در اين آيات عبرت و پندى است تا دريابيد كه خداوند خلافت و امارت پس از پيامبران را در بازماندگان آنان نهاده، و اينكه «طالوت» را بر مردمان تفضيل داده و پيش انداخته و فزونى در دانش و پيكر او داده، پس آيا هيچ مى يابيد كه خداوند بنى اميّه را بر بنى هاشم برگزيده و معاويه را بر من در دانش و پيكر فزونى داده باشد؟

پس اى بندگان خدا رعايت تقواى الهى را نموده و پيش از آنكه به واسطه معصيت شما سخط خود را متوجّه اتان سازد در راه او تلاش و كوشش نماييد، خداوند سبحان فرمايد: «كسانى از فرزندان اسرائيل كه كافر شدند، بر زبان داود و عيسى پسر مريم لعنت شدند، اين از آن رو بود كه نافرمانى كردند و از اندازه در مى گذشتند. يك ديگر را

ص: 376

از كار ناروا و زشتى كه مى كردند باز نمى داشتند؛ هر آينه بد است آنچه مى كردند- مائده:

78 و 79» «جز اين نيست كه مؤمنان كسانى اند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده اند و سپس شكّ نكرده اند، و با مالها و جانهاى خويش در راه خدا جهاد كرده اند، ايشانند راستگويان- حجرات: 15»، و نيز فرموده: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، آيا شما را بر آن بازرگانى راه نمايم كه شما را از عذاب دردناك برهاند؟ به خدا و پيامبر او ايمان آوريد، و در راه خدا با مالها و جانهاى خويش جهاد كنيد، اين براى شما بهتر است اگر مى دانستيد. تا گناهانتان را بيامرزد و شما را به بهشتهايى كه از زير آنها جويها روان است و خانه هايى خوش در بهشتهايى پاينده در آرد؛ اين است رستگارى و كاميابى بزرگ- صفّ: 10 تا 12» (1) اى بندگان خدا پرهيزكار باشيد و همراه پيشوا و امام خود به سوى جهاد بشتابيد.

و اگر با من جماعتى به عدد اهل بدر بودند كه به محض امر اطاعت مى شدم و به محض حركت به همراه من حركت مى نمودند حتما از شما بى نياز شده، و هر چه سريعتر به جنگ و جهاد معاويه مى شتافتم. زيرا اين جهاد فرض و واجب است.

ص: 377

كلامى احتجاج گونه از أمير المؤمنين عليه السّلام در توبيخ أصحاب خود بخاطر كوتاهى در جنگ با معاويه

كلامى احتجاج گونه از أمير المؤمنين عليه السّلام در توبيخ أصحاب خود بخاطر كوتاهى در جنگ با معاويه

(1) 89- اى مردم، من شما را براى جهاد با اين قوم مى خواندم و شما حركت نكرديد، و سخنم را به شما گوشزد نمودم و شما پاسخى نداديد، و شما را نصيحت نمودم نپذيرفتيد، شما مردمى هستيد حاضر ولى چون اشخاص غايب و پنهانيد كه حكمت بر آنان مى خوانم و شما از آن روى مى گردانيد، گويا شما خرانى هستيد رمنده كه از شير ژيان گريزان است، و شما را به جنگ با ستمكاران برانگيزم و هنوز سخنم پايان نپذيرفته است كه شما مانند جدا شدن جمعيّت ايادى سبا متفرّق مى شويد، به انجمنهاى خود بازگشته و حلقه وار گرد هم چهارزانو بنشينيد، [و بى توجّه به سخنان من] مثلها بزنيد و اشعار بخوانيد، و اخبار را جستجو كنيد، و بعد از تفرّق و ختم جلسات نيز به جز نقل و سؤال از اشعار ذكر و فكر و بحثى نداريد، و اين جهلى است فاقد علم، و سرگرمى است عارى از پارسايى، و درنگى است بدون ترس، و پاك دلهاى خود از جهاد و جنگ با دشمنان دين و حقيقت فارغ نموده و با بهانه هاى واهى از اداى مسئوليّت خود سرباز مى زنيد،

ص: 378

(1) پس جاى بسى شگفتى است كه دشمنان و مخالفين شما در موضوع باطل خودشان جمع گشته و متّحد شده اند، و با نهايت اصرار و استقامت در راه تاريك و كج خود پيش مى روند، ولى متأسّفانه شماها در راه مستقيم و جادّه حقّ و روشن خود منحرف مى شويد!! اى اهل كوفه، شما همچون امّ مجالد آن زنى هستيد كه حامله بوده و بچّه اش سقط گشت و از طرف ديگر شوهرش نيز بمرد، البتّه او فاقد هر وارث نزديكى بود به همين جهت پس از مرگ او اقارب دور او وارث او خواهند بود. اين است پايان زندگى اجتماعى شما. قسم به خدايى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريد، در آينده شخصى به حكومت رسيده و بر شماها مسلّط گردد كه اعور (يك چشم) و ادبر (تيره بخت) است (ظاهرا مراد حجّاج بن يوسف باشد)، او مظهر جهنّم بوده و شماها در زمان حكومت او در نهايت زحمت و گرفتارى و عذاب و شدّت زندگى مى كنيد و قهر و شدّت و عذاب او همه شماها را فرا گرفته و هيچ كسى را فرو گذار نخواهد بود.

اين بلائى است كه خداوند متعال در باره اين امّت مقدّر فرموده است، اينان نيكان شما را مى كشند و فرومايگانتان را به بندگى گيرند، گنجها و اندوخته هاى شما را از ميان خلوتسراهاى شما بدر آرند، بخاطر آنچه در اصلاح خودتان كوتاهى كرده، و حقوق و امور خود را ضايع و در اجراى احكام دين مقدّس كوتاهى و مسامحه مى نمائيد.

ص: 379

(1) اى مردم كوفه من شما را از آينده خبر مى دهم، تا از آن برحذر بوده و از لغزش و سستى خود دست برداشته و هم ديگران را كه گوش هوش و عبرت دارند پند داده و به سوى حقيقت و صلاح و دقّت بخوانيد. و گويا مى بينم كه شما نسبت كذب و دروغ به من مى دهيد همان طور كه قبيله قريش به پيامبر و آقايش حبيب خدا؛ محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله داد، پس واى بر شما باد! بر كه دروغ مى گويم؟ آيا بر خدا؟! در حالى كه من أوّل كسى هستم كه او را پرستش كرده و به يگانگى او را شناختم، يا بر پيامبر دروغ مى بندم؟ در حالى كه من همان بار نخست دعوت او را پذيرفته و سخنانش را تصديق نموده و تا آخرين مرحله در ايمان و همراهى و يارى آن حضرت استقامت نمودم. نه بخدا چنين نيست، كه در اين گونه سخنان بوى تزوير و خدعه به مشام مى رسد، و شما از هر حيله و خدعه اى بى نيازيد.

و قسم به خدايى كه دانه را شكافته و انسان را آفريد در آينده به صدق آن اخبار خواهيد رسيد، و اين زمانى است كه نادانى و جهلتان شما را بدان جا كشانده، و ديگر علمتان سودى نبخشد، رويتان سياه اى نامردان مردنما! اى كسانى كه عقلتان چون عقل كودكان و زنهاى تازه به حجله رفته ايد! آرى بخدا اى كسانى كه بظاهر حاضر و ناظر ولى در معنى غائب و غافليد، اى كسانى كه در ظاهر برابر و متّحد و در باطن رأيهاى مختلف و عقيده هاى پراكنده داريد،

ص: 380

به خدا كه منصور و غالب نگشت آن كسى كه شماها را براى يارى و كمك خود طلبيد، و آسايش و راحتى نديد قلب آن شخصى كه در راه شما سختى و عذاب كشيد، و روشن نشد ديدگان آنكه شماها را در سايه حمايت و نفوذ خود مسكن و مأوى داد، گفتار و حرفتان سنگهاى سخت را نرم مى كند، و عمل و كردارتان در سستى و وهن دشمنانتان را در باره شما به طمع مى اندازد.

(1) اى واى بر شما! از كدام خانه پس از خانه خود دفاع مى كنيد؟ و همراه كدام پيشوا پس از من به جنگ مى رويد؟ بخدا گولخورده كسى است كه گول شماها را خورده، و آنكه به يارى شما پيروز شود به تيرى شكسته و از كار افتاده دست يافته! امروز كار بجايى رسيده كه ديگر توقّع نصرت از شما نداشته، و به گفتارتان اعتماد ندارم. خدا ميان من و شما جدايى اندازد، و بهتر از شما را براى من آورد، و بدتر از من نصيبتان نمايد!.

پيشواى شما مطيع پروردگار است و شما معصيت او را مى كنيد، و سركرده اهل شام معصيت پروردگار عالميان را مى كند و ايشان از او فرمان مى برند، بخداوند سوگند كه دوست داشتم معاويه با من شما را جابجا مى كرد؛ همچون صرّافى دينار به درهم، ده تن از شما مى گرفت و يكتن از آن مردم را به من مى داد، بخداوند سوگند كه دوست داشتم اصلا شما را نمى شناختم و شما نيز مرا نمى شناختيد، زيرا كار اين شناسائى به ندامت كشيد!

ص: 381

شمايى كه سينه ام را از تأثّر و غيظ به تباهى كشيده و كار مرا با ترك همراهى و مخالفتهاى خود مختلّ نموديد، و آن را به جايى رسانديد كه جمعى از قريش در باره ام گفتند: علىّ بن ابى طالب با اينكه دلير و شجاع است ولى به علوم جنگى آشنايى ندارد! خداوند خود جز ايشان را بدهد، مگر نه اينكه سابقه هيچ يك از آنان در جنگها و غزوات طولانى تر از من نيست؟ و اين زمانى بود كه هنوز به بيست سالگى نرسيده آماده كارزار و نبرد شدم و اكنون كه زياده از شصت سال از عمرم مى گذرد، چيزى كه هست كار كسى كه فرمانش نمى برند سرانجام ندارد!.

(1) بخدا كه آرزو داشتم پروردگارم مرا از ميان شما به رضوان خود ببرد، و پيوسته منتظرم كه مرگ مرا دريابد، نميدانم چرا نمى رسد آن روز كه شقى ترين اين امّت محاسن مرا با خون سرم رنگين كند- و دست خود به سر و ريش خود كشيد-؟ زيرا اين قرارى است كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله با من گذارده است، و بى شكّ نتيجه دروغ و افترا حرمان و نااميدى، و سرانجام تقوا و تصديق به نيكوكارى نجات است!.

اى اهل كوفه، من شما را شبانه روز و پنهان و آشكار به جهاد دشمنتان خواندم، و پيوسته به شما گفتم: در جنگ با اينان پيشقدم باشيد، زيرا هر گروهى كه در داخل خانه هاى خود با دشمنان جنگيد به ذلّت و خوارى افتاد، ولى شما كار را بدوش ديگرى

ص: 382

انداختيد و همديگر را تنها گذاشتيد و گفتار من بر شما گران آمد، و آن را پشت سر انداختيد تا اينكه از هر سوى مورد غارت واقع شده و كارهاى زشت در بين شما شايع شد، و اين امر پيوسته شما را به ابتلاء و عقوبت سخت تر خواهد كشانيد، همچون عقوبتى كه گريبان گذشتگانتان را گرفت، چنان كه خداوند از كردار ستمگران سركش و ياغى با مستضعفين نااميد آگاهى دهد در اين آيه كه: يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ «1»، قسم به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد وقت عملى شدن وعده شما رسيد.

(1) اى مردم كوفه من شما را به مواعظ قرآن ملامت و سرزنش كردم ولى از شما سودى نبردم، و با شلّاق خود شما را تأديب نمودم ولى هيچ توجّهى در شما پيدا نشد، با تازيانه اجراى حدود شما را عقوبت نمودم و شما حساب نبرديد، و در آخر فهميدم آنچه شما را اصلاح مى كند تنها شمشير است، و من در راه اصلاح شما خود را به فساد نخواهم انداخت، ولى بزودى فرمانروايى سختگير بر شما مسلّط گردد كه نه به بزرگتان احترام گذارد و نه به كوچكتان رحم نمايد، و نه دانشمندتان را گرامى بدارد و نه غنائم را به مساوات ميانتان تقسيم كند،

ص: 383

حكومتى كه شما را بزند و خوار و ذليل كند، در جنگها مجروحين شما را بكشد و راهها را بر شما مسدود نموده و شما را از ملاقات خود محروم و محجوب كرده و كار اختلاف طبقاتى بدان جا كشد كه حقوق مردم ناتوان در زير ستم افراد قوى و توانا پايمال گردد. البتّه خداوند متعال؛ ستمكاران را از رحمت خود دور ساخته، و كم پيش مى آيد چيزى كه رفته است دوباره بازگردد، و من گمان دارم كه شما در ايّام فترت باشيد «1» و من وظيفه اى جز راهنمايى و اندرز ندارم.

(1) اى مردم كوفه، من به سه و دو چيز شما گرفتار شده ام: كرانى داراى گوش، و لالهاى داراى زبان، و كوران چشم دار، نه برادرى شما در حضور صدق و صفا دارد، نه هنگام گرفتارى مى توان به شما اعتماد كرد.

پروردگارا من از ايشان به تنگ آمده و ملول شده ام، و اينان نيز از من خسته شده اند! پروردگارا هيچ اميرى را از اين جمعيّت خشنود مساز، و اين مردم را نيز از هيچ اميرى ممنون و راضى قرار مده، و دلهاى آنان را همچون نمك در رطوبت آب كن، و بخدا قسم كه اگر چاره اى در قطع رابطه و سخن با شما مى يافتم حتما از شما دورى مى كردم، آنقدر در ملامت و سرزنش شما اصرار نمودم كه از زندگى خود سير شدم، زيرا پاسخ همه

ص: 384

اينها را با ريشخند بمن مى دهيد، زيرا مى خواهيد از حقّ گريخته و به باطل روى آريد، باطلى كه خدا با قوّت طرفدارانش هرگز دين را عزّت نبخشد، و من نيك مى دانم كه شما براى من فقط مايه ضرريد، هر وقت شما را به جنگ دشمنتان خواندم حركتى نكرده و خواستار تأخير در آن شديد همچون بدهكارى كه بدهى خود را به تأخير اندازد.

(1) اگر در تابستان شما را به جنگ خوانم شدّت گرما را بهانه مى كنيد و اگر در زمستان باشد بخاطر سرما عقب مى نشينيد، و همه اينها بهانه فرار از جنگ است، و اگر شما از گرما و سرما عاجز باشيد در اين صورت در برابر حرارت شمشير عاجزتر و عاجزتر خواهيد بود، [اى واى كه از اين مصيبت بايد گريست]

فإنّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ

! اى مردم كوفه، خبر بدى بمن رسيده، كه فردى از قبيله غامد با چهار هزار نفر به مردم شهر انبار شبيخون زده و اموالشان را به غارت برده و نماينده من ابن حسّان و گروهى از مردم صالح را به قتل رسانده- خدا اين كشتگان را در بهشت برين جاى دهاد!- و رفتار او با اهل انبار شبيه به رفتار غارتگران روم و خزر است، و گويا آن مرد خون و مال مردم شهر را مباح ساخته است!.

و به من خبر رسيده كه گروهى از آن جماعت شامى حرمت يك زن مسلمان و يك

ص: 385

زن ذمّى را شكسته و به حريمش تعدّى كرده و روسرى و گوشواره و زيور و زينت و خلخال و زير لباس از سر و گوش و دست و پاى آنان گرفته اند، و آن زن مسلمان در برابر اين تجاوز چاره اى جز گفتن استرجاع (آرزوى مرگ) و به يارى طلبيدن مسلمين نداشته است، ولى متأسّفانه كسى به فريادش نرسيده و او را يارى نكرده است، و اگر فرد مؤمنى از اين اوضاع بميرد نزد من سرزنش نشود بلكه نيكوكار و محسن خواهد بود.

(1) چقدر جاى شگفتى دارد كه دشمن در باطل خود اتّفاق دارد و شما در حقّ خود متفرّق و پراكنده ايد! همانا شما خود را نشانه و هدف تيرهاى دشمن ساخته ايد و به سوى آنان هيچ تيرى نمى اندازيد، دشمنان شما پيوسته در صدد جنگ و حمله و تجاوزند ولى شما ساكت و آرام نشسته ايد، و آشكارا معصيت خدا مى شود و شما به آن رضا داده ايد، دستهايتان در زيان و فقر فرو رود! اى مردمى كه همچون شتران بى صاحب از هر طرف كه جمع شويد از طرفى ديگر پراكنده و متفرّق خواهيد شد.

ص: 386

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ نامه اى به معاويه و ديگر موارد كه آن از بهترين احتجاجات است

اشاره

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ نامه اى به معاويه و ديگر موارد كه آن از بهترين احتجاجات است

(1) 90- امّا بعد؛ نامه ات به دستم رسيد، در آن يادآورشده اى كه خداوند محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را براى دينش برگزيد، و با اصحابش او را تأييد كرد، راستى دنيا چه شگفتيهايى دارد، تو مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى! و از نعمت وجود پيامبر در ميان ما به ما خبر دهى! تو در اين راه به كسى ميمانى كه خرما به «هجر» مى برد «1» و يا همچون شاگرد تيرانداز كه بخواهد به استادش درس تيراندازى دهد، و گمان كرده اى كه برترين اشخاص در اسلام فلان و فلانند، مطلبى را يادآورشده اى كه اگر راست باشد ابدا مربوط به تو نيست. و اگر دروغ و نادرست باشد زيانى براى تو ندارد، تو را با برتر و غير برتر و رئيس سياسى اسلام و زير دستانش چكار؟ اسيران آزادشده كفّار جاهليّت و فرزندانشان را با امتيازات بين مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت؟! هيهات! خود را در صفى قرار مى دهى كه از آن بيگانه اى؛ كار به جايى رسيده كه محكومان حاكم شده اند!

ص: 387

اى انسان چرا سر جايت نمى نشينى؟! و چرا از كوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نمى شوى؟! و چرا به جاى خودت كه قضا و قدر براى تو تأخير داشته باز نمى گردى؟! غلبه مغلوب و پيروزى پيروزمند با تو چه ارتباطى دارد؟! (1) تو همان كسى هستى كه همواره در بيابان گمراهى سرگردانى و از راه راست و حدّ اعتدال منحرفى، مگر نمى بينى- نه اين كه بخواهم خبرت دهم بلكه به عنوان شكر و سپاسگزارى نعمت خداوند مى گويم- جمعيتى از مهاجران و انصار در راه خدا شربت شهادت نوشيدند و هر كدام داراى مقام و مرتبتى بودند، امّا هنگامى كه شهيد ما «حمزه» شربت شهادت نوشيد به او گفته شد «سيّد الشّهداء» و رسول خدا هنگام نماز بر وى [به جاى پنج تكبير] هفتاد تكبير گفت. و نيز مگر نمى دانى گروهى دستشان در ميدان جهاد قطع شد كه هر كدام مقام و منزلتى دارند، ولى هنگامى كه اين جريان در باره يكى از ما انجام شد لقب «طيّار» به او دادند و گفته شد: «در آسمان بهشت با دو بال خود پرواز مى كند»!. و اگر نه اين بود كه خداوند نهى كرده كه انسان خويشتن را بستايد فضائل فراوانى را بر مى شمردم كه دلهاى آگاه مؤمنان با آن آشنا است و گوشهاى شنوندگان از شنيدن آنها تحاشى ندارد. به هر حال دست از اين سخنها بردار و گمراهان را از خود دور كن! ما ساخته و پرورش يافته و رهين منّت پروردگار خويش هستيم؛ ولى مردم پرورش يافته و تربيت شده مايند،

ص: 388

آميزش و اختلاط ما با شما هرگز عزّت هميشگى و عطاهاى ما را بر شما از بين نمى برد. ما از طايفه شما همسر گرفتيم و به طايفه شما همسر داديم، همچون اقوام همطراز، در حالى كه شما هرگز در اين پايه نبوديد.

(1) و چگونه ممكن است چنين باشد در حالى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله از ما است، و تكذيب كننده (أبو جهل) از شما، اسد اللَّه (حمزه) از ما است، و اسد الأحلاف (أبو سفيان جمع كننده و قسم دهنده احزاب براى جنگ با پيامبر) از شما؛ دو سيّد و آقاى جوانان بهشتى (حسن و حسين) از ما هستند و كودكان آتش (اولاد مروان يا فرزندان عقبة بن ابى معيط) از شما، بهترين زنان جهان (فاطمه) از ما است، و حمّالة الحطب (همسر أبو لهب) از شما، و چيزهاى فراوان ديگرى از اين قبيل، در باره ما و شما! دوران اسلام ما به گوش همه رسيده و كارهاى ما در دوران جاهليّت نيز بر كسى مخفى نيست؛ كتاب خدا قرآن آنچه را كه بر نشمرديم در يك آيه جمع كرده و نشان داده است و آن گفته خداوند است كه:

«خويشاوندان در كتاب الهى نسبت به يك ديگر سزاوارترند- انفال: 75»، و نيز فرموده است: «شايسته ترين مردم به إبراهيم كسانى هستند كه از او تبعيّت كردند و همچنين اين پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند، و خداوند ولىّ و سرپرست مؤمنان است- اعراف: 3»، پس ما از يك طرف به وسيله قرابت از ديگران سزاوارتريم و از طرف ديگر در اثر اطاعت.

و آن روز كه مهاجرين در «سقيفه» با انصار گفتگو كردند توانستند با ذكر قرابت

ص: 389

و خويشاوندى با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بر آنان پيروز شوند؛ اگر اين دليل برترى است پس حقّ با ما است نه با شما، و اگر دليل ديگرى دارد ادّعاى انصار به جاى خود باقى است.

تو گمان برده اى كه من بر تمام خلفا حسد ورزيده ام و بر همه ايشان طغيان كرده ام، اگر چنين باشد جنايتى بر تو نرفته است كه از تو عذرخواهى كنم! و به گفته شاعر:

«اين نقصى است كه گرد ننگ آن بر تو نمى نشيند»! (1) و گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم! عجبا! به خدا سوگند با اين سخن خواسته اى مذمّت كنى و ناخواسته مدح و ثنا گفته اى، خواسته اى رسوا كنى ولى رسواشده اى، اين براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شكّ نكند و اين خلاصه حجّت و دليل من است حتّى در برابر غير تو؛ من به همين خلاصه و كوتاهى اكتفا كردم كه جاى شرحش نيست! سپس در باره وضع من با عثمان يادآورشده اى و حقّ توست كه از اين گفتار پاسخ داده شوى چرا كه از خويشان و بستگانش بودى، حال كداميك از ما دشمنيش با او شديدتر بود و راه را براى كشندگانش مهيّاتر ساخت؟ آيا كسى كه به ياريش پرداخت

ص: 390

و از او خواست كه به جايش بنشيند و دست بكشد؟ و يا كسى كه [عثمان] از او يارى خواست و او تأخير كرد تا مرگ بر سرش هجوم آورد و زندگيش به سر آمد؟ نه، به خدا سوگند «خداوند مانعان از نصرت را خوب مى شناسد و هم آنان كه به برادران خود مى گفتند: به سوى ما آييد و به هنگام ناراحتى جز مقدار كمى به كمك نمى شتافتند- احزاب: 18»، من نمى گويم در مورد بدعتهايى كه به وجود آورده بود بر او عيب نمى گرفتم، مى گرفتم و از آن عذرخواهى نمى كنم اگر گناه من هدايت و ارشاد اوست، بسيارند كسانى كه مورد ملامت واقع مى شوند و بى گناهند. و به گفته شاعر:

گاهى فرد خيرخواه از بس اصرار در نصيحت مى كند، مورد تهمت قرار مى گيرد (1) و من قصدى «جز اصلاح تا حدّ توانايى ندارم و موفّقيّت من تنها به لطف خدا است و توفيق را جز از خداوند نمى خواهم، بر او توكّل كردم و به او بازگشتم- هود: 88».

و گفته اى كه نزد تو براى من و اصحابم جز شمشير چيزى نيست؛ راستى مضحك است بعد از آن گريه كردن! كى به ياد دارى و چه وقت بوده كه فرزندان «عبد المطّلب» به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند؟! پس كمى صبر كن كه حريفت به ميدان خواهد آمد! و بزودى آن كس را كه تعقيب مى كنى به تعقيب تو بر خواهد خواست و آنچه را كه از آن فرار مى كنى؛ در نزديكى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران

ص: 391

و انصار و تابعان؛ به سرعت به سوى تو خواهم آمد با كسانى كه جمعيّتشان به هم فشرده است، به هنگام حركتشان غبار، آسمان را تيره و تار مى كند؛ لباس شهادت در تن دارند، بهترين ملاقات برايشان ملاقات با پروردگارشان است. همراه اين لشكر فرزندان بدرند و شمشيرهاى هاشمى، كه مى دانى لبه تيز آنها چگونه بر پيكر برادر، دايى، جدّ و خاندانت قرار گرفت! «و اين از ستمگران دور نيست- هود: 83»!.

(1) 91- و نامه اى ديگر از أمير المؤمنين عليه السّلام به معاويه:

امّا بعد؛ ما و شما همان طورى كه يادآورى نموده اى گردهم جمع و با هم انس داشتيم، ولى در گذشته از هم جدا شديم، زيرا ما ايمان آورديم و شما به كفر خود باقى مانديد، امروز هم ما به راه راست مى رويم و شما پيرامون فتنه هستيد. آنها كه از گروه شما اسلام را پذيرا شدند از روى ميل نبود؛ بلكه در حالى بود كه همه بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تسليم شدند و در حزب او در آمدند.

نوشته بودى كه من، طلحه و زبير را كشته و عايشه را تبعيد كرده ام و در «كوفه» و «بصره» اقامت گزيده ام! اين مربوط به تو نيست و لزومى ندارد عذر آن را از تو بخواهم. و يادآور شده بودى كه با گروهى از «مهاجران» و «انصار» به مقابله با من خواهى شتافت (كدام مهاجر و كدام انصار؟) هجرت از آن روزى كه برادرت (يزيد بن أبو سفيان روز فتح مكّه) اسير شد؛ پايان يافت.

ص: 392

با اين حال اگر در اين ملاقات شتاب دارى؛ دست نگهدار؛ زيرا اگر من به ديدار تو آيم سزاوارتر است. چرا كه خداوند مرا به سوى تو فرستاده كه از تو انتقام بگيرم! و اگر تو با من ديدار كنى چنان است كه شاعر «بنى اسد» گفته:

«به استقبال تندباد تابستانى مى شتابند كه آنان را با سنگريزه ها و ميان غبار و تخته سنگها درهم مى كوبد».

(1) و نزد من همان شمشيرى است كه بر پيكر جدّ و دايى و برادرت (در ميدان بدر) كوبيدم! و بخدا سوگند من مى دانم تو مردى بى خرد و پوشيده دل هستى. و سزاوار است در باره تو گفته شود: به نردبانى بالا رفته اى كه تو را به پرتگاه خطرناكى كشانده كه به زيان تو است نه به سود تو، زيرا به كسى مى مانى، كه غير گمشده خود را مى جويد و گوسفندان ديگرى را مى چراند. و تو جوياى مقامى هستى كه نه سزاوار آنى و نه در كانون آن قرار دارى، چقدر ميان كردار و گفته ات فاصله است؟ و چقدر به عموها و دائيهاى بت پرست خود شباهت دارى؟! همانها كه شقاوت و تمنّاى باطل وادارشان ساخت كه «محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-» را انكار كنند و همان گونه كه مى دانى با او ستيزه كردند تا به خاك و خون غلطيدند و نتوانستند از خود دفاع كنند و نه از زخم شمشيرها كه ميدان نبرد از آن خالى نيست و سستى با آن نمى سازد، خود را حفظ نمايند.

ص: 393

تو در باره قاتلان عثمان زياد حرف زدى، بيا نخست همچون ساير مسلمانان با من بيعت كن، سپس در باره آنها طرح شكايت نما تا من طبق حكم خداوند ميان تو و آنان داورى كنم.

امّا آنچه را تو مى خواهى؛ مانند فريب دادن طفل است، كه بخواهند وى را از شير بگيرند! و سلام به افراد در خور آن!.

(1) 93- أبو عبيده نقل كرده كه معاويه نامه اى به أمير المؤمنين عليه السّلام نوشت كه فضائل من بسيار است: پدر من از بزرگان جاهليّت بود، و من نيز فرمانرواى مسلمانان گشتم، من با پيامبر خويشى سببى داشته و به واسطه خواهرم كه مادر مؤمنين است من دايى مؤمنين مى باشم، و نيز كاتب قرآن نيز بوده ام.

أمير المؤمنين عليه السّلام پس از مطالعه نامه فرمود: آيا اين پسر هند جگرخوار است كه به فضائل خود به من فخر مى كند؟! اى غلام اين نامه را براى او بنويس:

محمّد پيامبر برادر و هم ريشه من و حمزه سيّد الشّهداء عموى من است.

ص: 394

و جناب جعفر كه شبانه روز با فرشتگان پرواز مى كند برادر من است.

و دخت پيامبر خدا فاطمه عليها السّلام زوجه و همراز من بود، و چنان با هم صميمى بوديم كه گويى گوشت تن من مخلوط به گوشت و خون او بود.

و دو دخترزاده پيامبر (حسن و حسين) دو فرزند منند، پس كداميك از شما سهمى چون من دارد؟.

از همه شما در اسلام پيشى گرفتم، در حالى كه پسر بچّه اى به بلوغ نرسيده بودم.

و در همان كودكى با پيامبر نماز خواندم، و در شكم مادرم به پيامبر ايمان آورده بودم.

و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز غدير خمّ ولايت مرا توسّط خود بر شما واجب ساخت.

من كسى هستم كه همه مرا مى شناسيد چه در روزهاى سخت و چه در آرامش.

پس واى بر كسى كه؛ واى بر كسى كه؛ واى بر كسى كه فردا خداوند را با ستم به من ملاقات كند!.

معاويه پس از خواندن اين اشعار دستور به مخفى نمودن آن داده و گفت: مبادا اهل شام آن را بخوانند كه در اين صورت متمايل به علىّ بن ابى طالب خواهند شد.

(1) 94- از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه فرمود: وقتى عمّار بن ياسر شهيد شد

ص: 395

و خبر آن به اهل شام رسيد لرزه بر اندام مردم بسيارى افتاده و با يك ديگر گفتند كه:

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در باب عمّار فرموده: «اى عمّار تو را گروه ستمكار مى كشند»، پس عمرو عاص نزد معاويه رفته و اظهار داشت اى امير مؤمنان در ميان مردم فتنه و هيجان و آشوب سختى برپا شده، معاويه گفت: براى چه؟ گفت: به جهت قتل عمّار، معاويه گفت: عمّار كشته شده، مگر چه شده؟

عمرو عاص گفت: مگر نمى دانى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله قاتل او را گروه ستمكار ناميده است؟

معاويه گفت: اى عمرو تو هم خطا رفتى، مگر ما قاتل او هستيم؟ قاتل او فقط علىّ ابن ابى طالب است كه او را در مسير تيرهاى ما قرار داده.

اين خبر به سمع حضرت أمير عليه السّلام رسيده و فرمود: اگر اين طور باشد پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله قاتل حمزه خواهد بود زيرا همو حمزه را در مسير تيرهاى مشركين قرار داد!!.

(1) 95- حضرت أمير عليه السّلام در ضمن نامه اى به عمرو عاص فرمود:

تو دين خود را تابع دنياى كسى قرار داده اى كه گمراهى و ضلالتش آشكار است و پرده اش دريده! افراد با شخصيّت و بزرگوار را در همنشينى با خود لكّه دار مى سازد

ص: 396

و انسان حليم و عاقل با معاشرت با او به سفاهت و نادانى مى گرايد. تو گام به جاى قدم او گذاشتى و بخشش او را خواستار گرديدى، همچون سگى كه به دنبال شيرى برود؛ به چنگال او متّكى شده و منتظر قسمتهاى اضافى شكارش باشد كه به سوى او اندازد (تو با اين كار) دنيا و آخرتت را تباه كرده اى! در حالى كه اگر به حقّ مى پيوستى آنچه مى خواستى به آن مى رسيدى. (چرا كه استعداد كافى دارى). اگر خدا به من امكان دهد و دستم به تو و پسر أبو سفيان برسد شما را به جزاى اعمالتان خواهم رساند، امّا اگر حوادث به نوعى شد كه قدرت بر آن نيافتم و شما باقى مانديد آنچه در پيش داشته و در سراى آخرت براى شما مهيّا گرديده بدتر است. و السّلام.

(1) 96- آن حضرت در پاسخ به مطلبى كه عمرو عاص در باره اش گفته بود فرمود:

شگفتا بر پسر آن زن بدنام، كه در ميان مردم شام نشر مى دهد كه من اهل مزاح هستم، مردى شوخ طبع كه مردم را سرگرم شوخى مى كند، حرفى باطل گفته و سخنى به گناه انتشار داده است! آگاه باشيد كه بدترين گفتار؛ دروغ است، او سخن مى گويد و دروغ مى گويد، وعده مى دهد و تخلّف مى نمايد، اگر از او چيزى درخواست شود بخل مى كند، امّا خود سؤال مى كند و اصرار مى ورزد، به پيمان خيانت مى كند، و پيوند خويشاوندى را قطع مى كند، به هنگام نبرد سر و صدا راه مى اندازد و تهييج و تحريص مى نمايد (امّا اين سر و صدا) تا هنگامى است كه دست به شمشيرها نرفته، در اين هنگام براى رهايى جانش بهترين نقشه او بالا زدن جامه و آشكار ساختن عورتش مى باشد.

ص: 397

آگاه باشيد كه به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و سرگرمى باز مى دارد ولى او را فراموشى آخرت از گفتن سخن حقّ بازداشته است، او حاضر نشد با معاويه بيعت كند جز اينكه از او مزدى به دست آورد، و در برابر از دست دادن دينش بهاى اندكى بگيرد.

[نامه محمد بن أبى بكر به معاويه]

[نامه محمد بن أبى بكر به معاويه]

(1) 97- محمّد بن ابى بكر نامه اى احتجاج گونه به اين قرار به معاويه نگاشت:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: از محمّد بن ابى بكر، به فرد منحرف: معاوية بن صخر، سلام خدا بر دينداران و اهل ولايت كه امتثال اوامر الهى را مى كنند.

امّا بعد؛ خداوند متعال به جلالت و سلطنت خود موجودات جهان را آفريده و در اين كار هيچ لهو و عبثى نداشته و عارى از هر نياز و ضعفى بود، بلكه آنان را براى عبادت آفريد، پس برخى از آنان خوشبخت و برخيشان بدبختند، بعضى گمراه و برخى ره يافته اند، سپس بر اساس علم خود اينان را اختيار نمود و از ميانشان محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را برگزيده و انتخاب كرد، و او را مأمور به رسالت خود ساخته و امين وحى قرار داد، پس آن حضرت نيز با حكمت و اندرز نيكو مردم را به سوى پروردگارش خواند، و اوّلين كسى كه پاسخ مثبت داده و سوى او رفت و اسلام آورده و تسليم شد، برادر و پسر عمويش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود كه سخنان آن حضرت را پنهانى تصديق كرده و او را بر تمام خويشان و اقرباى خود اختيار نموده

ص: 398

و نقد جان خود را براى سلامتى و خوشى آن حضرت پيوسته به كف داشت، و هنگام گرفتارى و سختى و اقدامات مخالفين و آزار دشمنان نسبت به رسول خدا در نهايت همّت و محبّت و صميميّت مى كوشيد. و امروز تو را مى بينم كه مى خواهى نسبت به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام افتخار و برترى جوئى! حال اينكه تو تويى و او او است، همو كه در تمام قسمتهاى خير بارز و برجسته است و تو لعين پسر لعينى، و تو و پدرت همواره مخالف و دشمن اسلام و پيامبر بوده و از هيچ توطئه اى فروگذار نكرده ايد، و لحظه اى براى خاموش ساختن نور خدا از بذل مال و تحريك اشخاص و جمع و تهيّه نيرو و قوا مضايقه نكرده ايد، و تا دم مرگ پدرت اين گونه بود و بر اين كار؛ تو جانشين او شده اى.

پس چگونه است كه امروز خود را با علىّ بن ابى طالب برابر مى دانى حال اينكه او وارث علم رسول خدا و وصىّ او است، او نخستين پيرو و وفادارترين فرد به پيامبر است، و تو و پدرت أبو سفيان دشمنان اوئيد، پس تا مى توانى از اين راه ناصواب و باطل خود بهره ببر، و در گمراهى خود از پسر عاص استعانت و كمك بگير، پس به همين زوديها زندگى تو به پايان رسيده و حيله ات سپرى گشته و آخر مى فهمى كه حسن عاقبت و نيكبختى در كجا بوده است، پس درود بر كسى كه از راه هدايت پيروى نمايد!.

[پاسخ معاويه به نامه محمد بن أبى بكر]

[پاسخ معاويه به نامه محمد بن أبى بكر]

(1) 98- پس معاويه در جواب نامه او نوشت:

ص: 399

از معاويه پسر أبو سفيان بر كسى كه بر پدر خود عيب جويى مى كند، درود بر كسى كه از اهل طاعت پروردگار متعال است.

امّا بعد؛ نامه ات به دستم رسيد، در آن يادآور قدرت و سلطنت پروردگار شده، و جملاتى از پيش خود بهم بافته، سپس از علىّ بن ابى طالب و از حقّ سبقت و قرابت و فداكارى و مجاهدات او نوشته بودى، خداى را حمد مى كنم كه تو را از اين فضائل محروم ساخته، و تو به خيرات ديگران افتخار مى كنى!.

من و پدرت أبو بكر در زمان حيات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر فضل و حقّ سبقت و اولويّت علىّ بن ابى طالب واقف بوديم، و چون پيامبر وفات يافت أوّل كسى كه با او مخالفت نمود همانا پدرت و فاروق (عمر) بودند كه با هم اتّفاق نموده و بر خلاف او قيام و اقدام نمودند، و او را مجبور به اطاعت و بيعت خودشان نمودند. پس علىّ بن ابى طالب نيز از سر اجبار بيعت نموده و حقّ خود را تسليم آن دو ساخت، و آن دو علىّ را در امور خود شركت نداده و او را بر اسرار خود واقف نمى ساختند، تا اينكه هر دوى آنان از اين دنيا رحلت كردند.

ص: 400

باز سوم آنان به همان طريق قيام نموده و متصدّى امور گرديد، در اينجا تو و يارانت به دشمنى او پرداخته و به اعمال و حركات او عيب جويى نموده، و از هر سو اطراف او را احاطه كرده و اشخاص مختلف و گناهكار از هر سوى به طمع آنچه در دست او بود وى را محاصره نموده، و دست آخر آنچه كه مى خواستيد كرديد، و به آرزوى خود رسيديد. پس اگر عمل من در اين مورد صحيح است از پدر تو پيروى كرده ام و اگر ناصواب است باز من تابع هستم، و پدرت نخستين كسى است كه اين سنّت و بدعت را گذاشته، و اين راه ناصواب را بر روى ديگران گشوده است، و ما از او تبعيّت مى كنيم، و اگر پدرت چنين قدمى را برنمى داشت ما هرگز با علىّ بن ابى طالب مخالفت ننموده و حقّ او را به خودش تسليم مى كرديم. پس تو بايد از پدر خود عيب گيرى يا ساكت باشى! سلام بر كسى كه توبه كند و بازگردد.

ص: 401

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر خوار وقتى آن حضرت را مجبور به تحكيم نموده سپس مخالفت نموده و بر او شوريدند و آن حضرت با حجّت ايشان را مجاب و قانع ساخت كه مبدء اين خطا خودشانند

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر خوار وقتى آن حضرت را مجبور به تحكيم نموده سپس مخالفت نموده و بر او شوريدند و آن حضرت با حجّت ايشان را مجاب و قانع ساخت كه مبدء اين خطا خودشانند

(1) 99- نقل شده كه مردى از أصحاب آن حضرت بپاخاسته و گفت: شما ما را از حكم قراردادن منع مى كردى سپس ما را بدان امر نمودى، ما نمى دانيم كدام درست است؟

پس أمير المؤمنين عليه السّلام يك دستش را به ديگرى زده و فرمود: اين جزاى كسى است كه بيعت را ترك و آن را بشكند! به خدا سوگند اگر آن وقت كه شما را به جنگ واداشتم شما را وادار به كار مكروهى كه خدا خير شما را در آن قرار داده مى كردم كه در صورت استقامت شما را هدايت و در صورت انحراف شما را به راه باز مى گرداندم و در صورت خوددارى كسانى را به جاى شما مى گماردم براى من اطمينان بخش بود، ولى چه كنم كه يارى نداشتم، و اطراف خود افراد مطمئنّى را نديدم، عجبا كه من مى خواهم درد خود را به امثال شماها درمان كنم، امّا بودن چنين يارانى خود درد بى درمان است! حال من به كسى مى ماند كه بخواهد خار را به كمك خار بيرون آورد با اينكه مى داند خار همان خار

ص: 402

است!. بار خدايا طبيبان اين درد جانفزا خسته شده اند، و بازوى تواناى رادمردان در كشيدن آب همّت از چاه وجود اين مردم كه دائما فروكش مى كند سخت ملول گشته اند!!.

(1) 100- أمير المؤمنين عليه السّلام در پى پافشارى خوارج در مخالفت با حكميّت به لشكركاه آنان آمده و بعد از سخنانى طولانى چنين فرمود:

مگر آن وقت كه از روى حيله و مكر و خدعه و فريب؛ قرآن ها را بر سر نيزه بلند كردند نگفتيد: اين مردم با ما برادر و هم مسلكند؟ از ما امان خواسته و به كتاب خدا پناهنده شده اند، پس نظر ما اين است كه حرفشان را قبول كنيم و دست از آنان برداريم؟

و من در پاسخ به شما گفتم: اين كارى است كه ظاهرش ايمان و باطن آن دشمنى و عداوت است، ابتدايش رحمت است و پايانش پشيمانى و ندامت؟! پس بر همين حال باقى بوده و از راه نخست خود منحرف نشويد و در جهاد دندانها را روى هم فشرده و به هر صدايى اعتنا نكنيد؛ زيرا در صورت پاسخ به اين صداها گمراه گرديد و در صورت عدم اعتنا خوار و ذليل مى گردد، ما با پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بوديم و قتل و كشتار گرداگرد پدران؛ فرزندان، برادران و خويشان دور مى زد، ولى آنان بر ثبات خود افزوده و هر چه سختى بيشتر مى شد آثار ايمان و تسليم امر خدا در چهره ايشان زيادتر و افروخته تر مى گشت، و بر زخمهاى وارده بيشتر صبر مى كردند. ولى متأسّفانه ما اكنون با برادران مسلمان خود به

ص: 403

جهت تمايلات نابجا و كجى ها و انحرافات و شبهات و تأويلات ناروا مى جنگيم؛ پس هر گاه احساس كنيم چيزى باعث جمع پراكنده ما است و به وسيله آن به هم نزديك مى شويم و باقى مانده پيوندها را محكم مى سازيم، از اين پيش آمد استقبال كرده و با سينه باز آن را مى پذيريم.

(1) 101- و حضرت أمير عليه السّلام در مسأله حكمين فرمود:

ما در خصوص رفع اختلاف و پايان جنگ؛ اشخاصى را حكم قرار نداده ايم، بلكه تنها قرآن را به حكميّت انتخاب كرديم، و چون قرآن در ميان ما خطوطى پوشيده در جلد است، با زبان سخن نمى گويد و نيازمند به ترجمان است و تنها انسانها مى توانند از آن سخن بگويند، وقتى آن قوم ما را دعوت كردند كه قرآن ميانمان حاكم باشد ما گروهى نبوديم كه به كتاب خداى سبحان پشت كرده باشيم در حالى كه خداى بزرگ فرموده:

«اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد» «1» ارجاع دادن اختلاف به خدا اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم و ارجاع اختلافات به پيامبرش به اين است كه به سنّتش متمسّك گرديم، هر گاه به راستى كتاب خدا به داورى طلبيده شود، ما سزاوارترين مردم به آن هستيم و اگر به سنّت پيامبر حكم گردد ما سزاوارترين آنان به سنّت اوئيم (بنا بر اين در هر دو حال حقّ با ما است).

ص: 404

و امّا اينكه مى گوييد: چرا ميان خود و آنان در تحكيم مدّت قرار داده ايد؟ تنها براى اين بود كه افراد بى خبر در طول اين مدّت تحقيق و بررسى كرده و افراد آگاه مشورت نمايند تا شايد خداوند در اين فاصله كار امّت را به صلاح آورده و راه تحقيق روى ايشان بسته نشود تا مبادا در جستجوى حقّ شتاب كرده و تسليم اوّلين فكر گمراه شوند.

(1) 102- و نقل است كه حضرت أمير عليه السّلام عبد اللَّه بن عبّاس را نزد خوارج فرستاد بنوعى كه خود آن مناظره را ببيند و بشنود، و آنان در جواب ابن عبّاس گفتند:

ما در باره رفيقت اعتراضاتى داريم كه تمامى آنها موجب كفر و هلاكت و عذاب او مى باشد.

أوّل اينكه: او هنگام كتابت صلحنامه عنوان أمير المؤمنين را از مقابل اسم خود محو كرد، و چون ما مؤمن مى باشيم و او اين عنوان را از روى خود برداشته، پس او أمير ما؛ كه مؤمنيم نخواهد بود.

دوم اينكه: وقتى او به حكمين گفت: «شما در اين مدّت خوب دقّت كرده و ببينيد كه هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب و ديگرى را عزل كنيد» در حقيقت در حقّ خود دچار ترديد شده است، در اين صورت ما به شكّ كردن در حقّ او اولى و احقّ هستيم.

ص: 405

و سوم: ما فكر مى كرديم او در مقام رأى و حكم از همه مقدّم است، و خود او ديگرى را انتخاب كرد.

چهارم: او در دين خدا ديگرى را حكم قرار داد و چنين حقّى نداشته است.

پنجم: او در جنگ جمل اموال مخالفين و اهل جمل را براى ما اباحه نمود ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت كرد.

ششم: او وصىّ پيامبر بود، و وصايت خود را ضايع و تباه ساخت.

(1) ابن عبّاس به آن حضرت عرض كرد: شما حرفهاى اين مردم را شنيديد، و خود شما به پاسخ آنها سزاوارتريد.

سپس حضرت أمير عليه السّلام به ابن عبّاس فرمود: به ايشان بگو آيا به حكم خدا و به حكم پيامبر در اين مورد راضى هستيد؟ خوارج گفتند: آرى راضى هستيم.

فرمود: به همان ترتيب كه سؤال كردند جواب مى گويم.

سپس فرمود: من در روز صلحنامه حديبيه كاتب وحى و نويسنده احكام و امان و شرائط بودم، در آن روز كنار پيامبر، و أبو سفيان و سهيل بن عمرو چنين نوشتم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، اين صلحنامه اى است ميان محمّد رسول خدا و أبو سفيان

ص: 406

صخر بن حرب و سهيل بن عمرو.

(1) سهيل گفت: ما رحمان و رحيم را نمى شناسيم، و قبول نداريم كه تو رسول خدايى، ولى به جهت تجليل و احترام از شما به اينكه نام شما مقدّم بر اسامى ما باشد حرفى نزديم، اگر چه سنّ ما و پدرانمان از سنّ تو و پدرانت بيشتر بود.

پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به من فرمود: به جاى «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنويس:

«بسمك اللّهمّ»

، و به جاى

«محمّد رسول اللَّه»

بنويس:

«محمّد بن عبد اللَّه»

و من نيز اطاعت امر نموده و انجام دادم، سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به من فرمود: «براى تو نيز چنين جريانى پيش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهى كرد»!!.

و به همين منوال من نيز در صلحنامه ميان خود و معاويه و عمرو عاص نوشتم: «اين صلحنامه اى است ميان أمير المؤمنين و معاويه و عمرو عاص» و آن دو معترضانه گفتند: اگر ما با اعتقاد به اينكه تو أمير المؤمنين هستى با تو بجنگيم در حقّ تو ظلم و ستم روا داشته ايم، پس لازم است بجاى كلمه «أمير المؤمنين» بنويسى «علىّ بن ابى طالب» من نيز عنوان أمير المؤمنين را پاك كرده و نام خود را نوشتم، همان طور كه پيامبر براى خود كرد. پس هر وقت اين را نپذيريد منكر جريان پيامبر شده عمل او را نيز قبول نخواهيد كرد.

ص: 407

(1) خوارج گفتند: اين برهان در پاسخ به سؤال أوّل ما كافى است.

امّا پاسخ به اعتراض شما كه چرا من هنگام خطاب به حكمين با ترديد در حقّ خود گفته ام: «هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب كنيد» اين است كه اين تعبير از نظر انصاف دادن در سخن است، چنان كه خداوند متعال خود فرموده:

وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ «1» پس اين گونه سخن نشان از شكّ و ترديد ندارد با علم به اينكه خداوند خود به حقّانيّت پيامبرش واقف بوده است.

خوارج گفتند: ما اين پاسخ را نيز پذيرفتيم.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: و امّا اعتراض شما در باره حكم قرار دادن ديگرى، با اينكه من خودم از ديگران سزاوارتر به حكم دادن هستم، اين است كه من در اين مورد نيز از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پيروى كرده ام كه آن حضرت در جنگ با بنى قريظه حكميّت را به سعد بن معاذ داده، و طرفين به حكومت و رأى او توافق كردند، حال اينكه خود پيامبر از همه به حكم و رأى دادن سزاوارتر بود، خداوند مى فرمايد: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ «2»، من نيز از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سرمشق گرفتم.

ص: 408

(1) گفتند: اين پاسخ را نيز پذيرفتيم.

حضرت أمير عليه السّلام فرمود: و امّا جواب اين اعتراض شما كه چرا من ديگران را در دين خدا حكم قرار دادم اين است كه من أصلا كسى را حكم قرار ندادم و تنها كلام خدا؛ قرآن را حاكم قرار دادم، كه كلام خود را ميان مؤمنان حكم ساخته، و در آيه: «و هر كه از شما شكار را به عمد بكشد كيفرى بايد مانند آنچه كشته از جنس چهارپايان به گواهى و حكم دو مرد عادل از شما- مائده: 95».

رجال را در مورد جزاء و تصديق مصداق كفّاره صيد طائر از شخص؛ حاكم معيّن فرموده است. بنا بر اين آيه؛ رعايت خون مسلمانان بسى عظيمتر و لازمتر خواهد بود.

خوارج گفتند: ما در برابر اين پاسخ نيز تسليم شديم.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: و امّا پاسخ اعتراض شما به اينكه من پس از پيروزى در جنگ جمل اموال و اسلحه ها را تقسيم نمودم ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت نمودم، براى اين بود كه به مردم بصره نيكويى و منّت بگذارم، همان طور كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در فتح مكّه با قريش چنين رفتار و معامله نمود، هر چند اهالى بصره در حقّ ما ستمكارى و ظلم كرده بودند، ولى زنان و اطفال كه گناهى نداشتند، و ما را شايسته نبود كه ايشان را به جرم ستمكاران مؤاخذه كنيم، و گذشته از اين اگر من چنين اجازه اى مى دادم كداميك از شماها

ص: 409

قادر بود عايشه زوجه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را به اسارت بگيرد؟ (1) خوارج گفتند: ما اين پاسخ شما را نيز پذيرفتيم.

حضرت أمير عليه السّلام فرمود: و امّا پاسخ به اين اعتراض شما كه با اينكه من خود وصىّ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بودم مقام وصايت را ضايع و تباه نمودم اين است كه بايد دانست شما با من مخالفت نموده و ديگران را بر من مقدّم داشتيد، و كار مرا تباه نموديد، و دعوت بسوى خود تنها وظيفه انبياء است نه اوصياء، و ايشان از جانب انبياء معرّفى مى شوند، و احتياجى به معرّفى كردن خود ندارند، وظيفه انبياء معرّفى جانشينان خود و دعوت مردم به سوى ايشان مى باشد، و اهل ايمان به خدا و رسول قهرا اوصياى انبياء را خواهند شناخت. اوصياء به منزله كعبه اند آنجا كه خداوند مى فرمايد: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا «1» بنا بر اين اگر مردم به خاطر انجام مناسك حجّ به سوى كعبه حركت نكنند عيب و تقصيرى براى خانه كعبه ثابت نشده و كعبه كافر و مخالف شمرده نخواهد شد. بلكه كفر و تقصير از آن مردمى است كه زيارت خانه كعبه را ترك مى كنند، زيرا اين عمل از وظائف و فرائض اهل اسلام بشمار رفته، و هم خانه كعبه براى مؤمنين معرّفى شده، و در مقابل آنان منصوب و مشخّص گرديده است، همچنين است حال من، زيرا رسول خدا در برابر انبوه جمعيّت مرا به مقام خلافت و وصايت منصوب نموده و فرموده:

ص: 410

«اى علىّ همچون كعبه اى كه نزد تو آيند و تو نزد ايشان نروى».

خوارج گفتند: اين حجّت تو نيز تمام و كمال بوده و ما آن را قبول نموديم.

با شنيدن اين كلمات شيوا و مدلّل جمعيّت زيادى از خوارج توبه كرده و بازگشتند و الباقى خوارج چهار هزار نفر شدند كه از رأى سست و انديشه فاسد و راه باطل خود دست نكشيدند. پس آن حضرت با ايشان به جنگ پرداخته و آنان را كشت.

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در اينكه چرا با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيد ولى در برابر أبو بكر و عمر سكوت فرمود

اشاره

احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در اينكه چرا با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيد ولى در برابر أبو بكر و عمر سكوت فرمود

(1) 103- نقل شده كه آن حضرت پس از جنگ نهروان در مجلسى نشسته بود و از جريان امور گذشته مذاكره مى شد، تا اينكه آن حضرت پرسيده شد كه چرا با أبو بكر و عمر همچون طلحه و زبير و معاويه نجنگيدى؟

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: من از روز نخست زندگى پيوسته مظلوم واقع شده و حقوق خود را مورد تجاوز و دستبرد ديگران مى ديدم. پس اشعث بن قيس برخاسته

ص: 411

و گفت: اى أمير المؤمنين، چرا دست به شمشير نبردى و حقّ خود را نستاندى؟ فرمود: اى اشعث مطلبى را پرسيدى پس خوب به پاسخش گوش كرده و بخاطر بسپار، و به حقيقت كلام و حجّت من توجّه كن. كه من از شش تن از انبياى گذشته تبعيّت و پيروى نمودم: (1) أوّل از حضرت نوح عليه السّلام كه خداوند در باره اش مى فرمايد: فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ «1» پس اگر كسى بگويد او از قوم خود خوف نداشته؛ منكر كلام خدا و كافر بدان شده است.

و دوم از حضرت لوط عليه السّلام كه خداوند در باره او مى فرمايد: لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيدٍ «2» پس اگر كسى بگويد: لوط اين كلام را براى مطلبى غير از ترس گفته مسلّما كافر است، و گر نه اوصياى انبياء در اين مقام معذورترند.

و سوم از حضرت إبراهيم خليل عليه السّلام، در اين آيه كه: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ «3» پس اگر كسى بگويد او اين سخن را براى غير ترس گفته كافر است، و گر نه وصىّ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله معذورتر است.

و چهارم از حضرت موسى عليه السّلام در اين آيه: فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ «4»، پس اگر كسى

ص: 412

با وجود اين آيه منكر ترس موسى شود كافر است، و گر نه وصىّ معذورتر است.

و پنجم از سخن هارون برادر آن حضرت در اين آيه كه گفت: ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي «1» اگر كسى منكر ترس هارون باشد مسلّما كافر است، و گر نه وصىّ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله معذورتر است.

(1) و ششم از برادرم محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خير البشر پيروى و تبعيّت نمودم كه روى احتياط و خوف از قريش مرا در جاى خود خوابانيده، و خود از مكّه بيرون و در غار مخفى شد، اگر كسى منكر ترس آن حضرت از دشمنان باشد كافر است، و گر نه وصىّ او معذورتر است.

در اين وقت همه مردم يكپارچه برخاسته و گفتند: اى أمير المؤمنين ما همه دريافتيم كه فرمايش شما صحيح و عمل شما حقّ است، و ما جاهل و گناهكاريم، و ما مى دانيم كه شما در ترك دعوى و سكوت و تسليم شدن خود معذور مى باشى.

(2) 104- از اسحاق بن موسى از پدرش حضرت كاظم و او از حضرت صادق به واسطه پدران گرامش عليهم السّلام نقل است كه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام در كوفه مشغول ايراد خطبه اى بود كه در آخر آن فرمود:

ص: 413

بدانيد كه من از مردم به خود مردم اولويّت دارم، و من از آن روز كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله وفات يافت پيوسته مورد ظلم واقع شده ام.

پس اشعث بن قيس برخاسته و گفت: اى أمير المؤمنين از وقتى به كوفه آمده ايد در تمام خطبه ها اين جمله كه «من از مردم به خود مردم اولويّت دارم، و من از آن روز كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله وفات يافت پيوسته مورد ظلم واقع شده ام» را فرموده ايد، پس براى چه أبو بكر و عمر ولايت يافتند، و براى چه با شمشير خود براى دفاع حقّت نبرد نكردى؟

حضرت أمير عليه السّلام به او فرمود: اى پسر شرابخوار، سخنى پرسيدى پس جواب آن را بشنو: به خدا سوگند كه منع از گرفتن حقّ من نه ترس بود و نه كراهت از مرگ، و آن نبود جز وفا به عهدى كه با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله داشتم، زيرا آن حضرت مرا خبر داده بود كه:

«امّت من تو را جفا و مكر روا مى دارند، و پيمان و وصيّت مرا در باره ات نقض كنند، و اين را بدان كه تو نزد من به منزله هارون نسبت به موسى هستى» پس من عرض كردم: اى رسول خدا، در آن زمان وظيفه من چيست؟ فرمود: «اگر يار و ياورى يافتى با آنان مبارزه كرده و حقّ خود را بگير، در غير اين صورت سكوت كرده و خون خود را حفظ كن، تا هنگامى كه مظلومانه به من ملحق گردى».

ص: 414

(1) پس من نيز بعد از وفات پيامبر سرگرم تجهيز و دفن جسد مبارك آن حضرت و فراغ از آن شدم، سپس سوگند خوردم كه من براى جز نماز از خانه بيرون نروم تا وقتى كه قرآن را يك جا جمع نمايم، و به تصميم و قصد خود عمل نمودم. و بعد از آن دست دخت پيامبر و دو فرزندم حسن و حسين را گرفته و به خانه هاى اهل بدر و اهل سابقه در اسلام رفته و تضييع حقّ خود را به آنان تذكّر داده و يكايك ايشان را به يارى خود دعوت نمودم، ولى از ميان ايشان تنها چهار نفر: سلمان، عمّار، أبو ذرّ و مقداد دعوت مرا اجابت نمود، و جز آن چهار تن كسى مرا يارى و مساعدت نكرد. و از ميان اقارب و اقوامم كه طرفدار من بودند تنها عقيل و عبّاس كه نزديك به عهد جاهليّت بودند در ميان اهل بيت من ديده مى شدند، و از ايشان هيچ كارى ساخته نبود.

اشعث گفت: اى امير مؤمنان، با اين استدلال عثمان هم چون ياورى نيافت دستهاى خود را جمع كرده و مظلومانه تسليم مرگ شد!.

حضرت أمير عليه السّلام فرمود: اى پسر شرابخوار، اين طور كه تو قياس كردى نيست، عثمان چون در جاى ديگرى نشسته و لباس ديگرى را در بر كرده و با حقّ طرفيّت نمود حقّ او را بزمين زده و مقهور و مغلوب گرديد. سوگند به آنكه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بحقّ مبعوث ساخت؛

ص: 415

اگر در روز بيعت أبو بكر تنها مرا چهل يار و همراه بود هر آينه به جنگ برخاسته و در راه خدا جهاد مى كردم، تا اينكه عذر من در مقابل حقيقت روشن گردد.

اى مردم، بدانيد كه اشعث در پيشگاه پروردگار متعال به اندازه پر مگسى ارزش نداشته و در دين خدا پست تر از آب بينى گوسفند است.

[خطبه شقشقيّة]

[خطبه شقشقيّة]

(1) 105- جمعى از روات و محدّثين به سندهاى مختلف از ابن عبّاس نقل كرده اند كه: در كوفه نزد حضرت أمير عليه السّلام نشسته بوديم و سخن از خلافت و از سبقت أبو بكر و عمر و عثمان به ميان آمد، كه آن حضرت تنفّس عميقى كشيده و فرمود:

به خدا سوگند أبو بكر رداى خلافت را بر تن كرد در حالى كه خوب مى دانست من در گردش حكومت اسلامى همچون محور سنگهاى آسيايم (كه بدون آن آسيا نمى چرخد) او مى دانست سيلها و چشمه هاى علم و فضيلت از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان دورپرداز انديشه ها به افكار بلند من راه نتوانند يافت! پس من رداى خلافت را رها ساختم، و دامن خود را از آن در پيچيدم و كنار كشيدم در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه با دست تنها و بى يار و ياور برخيزم و حقّ خود و مردم را بگيرم و يا در اين محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آورده اند صبر كنم؟ محيطى كه جوانان پير،

ص: 416

و پيران در آن فرسوده، و مردان با ايمان تا واپسين دم زندگى به رنج و سختى گرفتار مى شوند. عاقبت ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبايى ورزيدم، ولى به كسى مى ماندم كه خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان راه گلويش را گرفته، و من با چشم خود مى ديدم؛ ميراثم را كه به غارت مى برند! تا اينكه اوّلى به راه خود رفت (و مرد) بعد از خودش خلافت را به پسر خطّاب سپرد.- در اينجا- حضرت به قول اعشى شاعر متمثّل شد كه گفته:

ميان ديروز و امروز من بسيار فرق است اكنون محزون و ديروز شادان و پيروز

(1) بارى خلافت را در اختيار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود! رئيس خلافت به شتر سوارى سركش مى ماند، كه اگر مهار را محكم كشد، پرده هاى بينى شتر پاره شود، و اگر آزاد گذارد در پرتگاه سقوط مى كند. پس به خدا سوگند كه مردم در ناراحتى و رنج و تحوّلات عجيبى گرفتار آمده بودند، و من در اين مدّت طولانى، با محنت و عذاب، چاره اى جز صبر نداشتم، سرانجام روزگار او (عمر) هم سپرى شد و آن (خلافت) را در گروهى به شورا گذاشت، به پندارش، مرا نيز از آنان محسوب داشت! پناه به خدا از اين شورا! راستى كدام زمان بود كه مرا با نخستين فرد آنان

ص: 417

مقايسه كنند كه اكنون كار من به جايى رسد كه مرا همسنگ اين افراد (اعضاى شورا) قرار دهند؟ لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هماهنگى ورزيدم، در شوراى آنان حضور يافتم، بعضى از آنان به خاطر كينه اش از من روى برتافت، و ديگرى خويشاوندى را مقدّم داشت، اعراض آن يكى هم جهاتى داشت، كه ذكر آن خوشايند نيست. بالأخره سومى بپاخاست، او همانند شتر پرخور و شكم بر آمده همّى جز جمع آورى و خوردن بيت المال نداشت، بستگان پدريش به همكاريش برخاستند، آنان همچون شتران گرسنه اى كه بهاران به علفزار بيفتند، و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند، براى خوردن اموال خدا دست از آستين بر آوردند، امّا عاقبت بافته هايش پنبه شد، و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكم خوارگى و ثروت اندوزى، براى ابد نابودش ساخت.

ازدحام فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت واداشت، آنان از هر طرف مرا احاطه كردند، چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم، دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زير پا له شوند؛ آنچنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا به رنج انداخت، و ردايم از دو جانب پاره شد، مردم همانند گوسفندانى مرا در ميان گرفتند. امّا هنگامى كه بپا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى پيمان خود را شكستند، گروهى سر از طاعتم باز زدند و از دين بيرون رفتند و دسته اى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت حقّ سر پيچيدند گويا نشنيده بودند كه خداوند مى فرمايد: «سراى آخرت را براى افرادى برگزيده ام

ص: 418

كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشند و عاقبت نيك، از آن پرهيزگاران است» «1»، (1) آرى بخدا سوگند كه خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند، ولى زرق و برق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش ايشان را فريفته بود! بدانيد كه سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گرداگردم را گرفته، و به ياريم قيام كرده اند، و از اين جهت حجّت تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علما و دانشمندان گرفته كه در برابر شكم خوارگى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند؛ من مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى نمودم و آخر آن را با جام آغازش سيراب مى كردم و آن وقت خوب مى فهميديد كه دنياى شما با تمام زيورش در نظر من بى ارزشتر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد! هنگامى كه سخن آن حضرت بدينجا رسيد مردى از اهالى عراق برخاست و نامه اى به دستش داد و همچنان نامه را نگاه مى كرد، پس از آن ابن عبّاس گفت: اى امير مؤمنان چه خوب بود فرمايشت را از جايى كه رها كردى ادامه مى دادى!؟

فرمود: هيهات اى پسر عبّاس! آن شعله اى از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست!

ص: 419

ابن عبّاس گويد: به خدا قسم من هيچ گاه بر سخنى همچون اين گفتار تأسّف نخوردم، كه امام عليه السّلام نتوانست تا آنجا كه مى خواست ادامه دهد.

[مؤلّف كتاب رحمه اللَّه گويد:] و مانند اين اخبار از فرمايشات أمير المؤمنين عليه السّلام بسيار است، و ما براى ايجاز و اختصار كلام قسمتى از آن را در حديث امّ سلمه كه در پى مى آيد آورديم.

[حديث ام سلمه]

[حديث ام سلمه]

(1) 106- و از جمله احاديثى كه مطالب ما را روشن مى كند روايتى است كه از امّ سلمه همسر گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل است كه گفت:

ما نه تن همسران پيغمبر بوديم، و هر شب نوبت به يكى از ما مى رسيد، و روزى كه نوبت من بود، من درب حجره آمده و اذن دخول خواستم ولى پيامبر اجابت نفرمود.

من از اين مطلب سر افكنده و اندوهناك شدم، و بيم آن بردم كه نكند آن حضرت با من متاركه فرموده، يا در باره من آيه اى نازل شده، پس مقدارى درنگ كرده و مجدّد مراجعت نمودم و از آن حضرت اذن دخول خواستم ولى بازهم اجازه نفرمود. اين بار بيش از دفعه نخست متأثّر و ملول گشته و از سر بيتابى مجدّد بازگشته و اذن دخول خواستم.

فرمود: داخل شو اى امّ سلمه! پس من وارد شدم، و علىّ بن ابى طالب عليه السّلام در مقابل آن حضرت دوزانو نشسته و مى گفت: اى رسول خدا، پدر و مادرم فداى تو باد،

ص: 420

هنگامى كه اين چنين شد مرا چه مى فرمايى و وظيفه من در آن زمان چيست؟ پيامبر فرمود:

تو را امر به صبر مى كنم، باز علىّ بن ابى طالب سؤال خود را تكرار نمود، و آن حضرت پيوسته او را به تحمّل و صبر امر مى فرمود، و در مرتبه سوم نيز همان را گفته و فرمود: اى علىّ، اى برادرم، در آن صورت شمشير خود را بيرون آورده و روى شانه خود بگذار؛ و در خطّ مستقيم با مخالفين بجنگ، تا موقعى كه مرا ملاقات كرده و قطرات خونشان از شمشير تو بچكد!!.

(1) سپس روى به جانب من داشته و فرمود: اى امّ سلمه اين گرفتگى و ملالت تو از چيست؟ عرض كردم: بخاطر آن است كه مرا اجازه ورود نمى دادى!. فرمود: اين كار به خير بوده، و هنگامى كه تو اذن دخول مى خواستى جبرئيل مرا از حوادث و قضاياى آينده خبر مى داد، و مرا فرمان آورده بود كه علىّ بن ابى طالب را از آن وقايع آگاه ساخته و به او توصيه و سفارشاتى بكنم. اى امّ سلمه بشنو و شاهد باش كه علىّ بن ابى طالب و زير من در دنيا و آخرت است، اى امّ سلمه بشنو و شاهد باش كه او وصىّ و خليفه من مى باشد و بعد از من وعده هايم را عملى نموده و مخالفين را در روز قيامت از اطراف حوض دور خواهد كرد.

اى امّ سلمه بشنو و شاهد باش كه علىّ بن ابى طالب سيّد مسلمين و امام متّقين و پيشواى پيشانى سفيدان از وضو است، او با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ مى كند و آنان را مى كشد.

ص: 421

عرض كردم: اى رسول خدا ناكثين و بيعت شكنان چه كسانند؟ فرمود: جمعى هستند كه در مدينه بيعت نموده و در بصره بيعت او نقض و با او به جنگ مى پردازند.

گفتم: قاسطين كيانند؟ فرمود: معاويه و ياران او از اهل شام كه در حقّ علىّ بن ابى طالب ظلم مى كنند.

گفتم: بفرماييد مارقين چه كسانند؟ فرمود: كسانى كه از راه حقيقت خارج شده و در نهروان بر خلاف او اجتماع و جنگ مى كنند.

(1) 107- روايت شده كه حضرت أمير عليه السّلام چند روزى پس از فتح بصره ضمن ايراد خطبه اى از قول رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حكايت و نقل فرمود: «اى علىّ، تو بعد از من در دنيا باقى بوده و از جانب امّت من مبتلى و گرفتار خواهى شد، و روز قيامت در پيشگاه خداوند متعال با دشمنان و مخالفين خود در مورد محاكمه و مخاصمه واقع مى شوى، پس براى روز محاكمه و در مقابل مخالفين، جواب و حجّت خود را آماده كن»، من عرض كردم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت، براى چه و روى چه من مبتلى خواهم شد؟ و آن فتنه كه موجب گرفتارى من خواهد شد چيست؟ و بر چه اساسى من مجاهده خواهم كرد؟ پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: تو بعد از من با ناكثين و قاسطين و مارقين مقاتله و مجاهده مى كنى، و همه آنان را يكايك معرّفى فرمود. سپس افزود: تو بعد از من با كسانى مجاهده و مبارزه خواهى كرد كه با قرآن و سنّت من مخالفت نموده و در دين خدا با رأى و نظر ناقص خود عمل مى كنند،

ص: 422

در صورتى كه رأى و نظر در دين نيست، و احكام الهى را نمى شود موافق رأى و طبق نظر شخصى تفسير و بيان كرد. بلكه دين عبارت است از اوامر و نواهى و فرموده هاى پروردگار متعال.

(1) عرض كردم: اى رسول خدا، مرا هدايت كن براهى كه در روز قيامت به هنگام محاكمه و مخاصمه با مخالفين حاكم و پيروز گردم.

فرمود: بسيار خوب، وقتى پس از من با تو مخالفت و دشمنى كردند تو از صراط مستقيم منحرف مشو، و هر گاه ديدى كه آنان راه هدايت و حقيقت را از سر هوا و ميل خود برگردانيده و قرآن و كلمات خدا را به رأى و فكر خود رجوع مى دهند، تو در راه حقّ استقامت ورزيده و فكر و نظر خود را تابع قرآن مجيد قرار بده، زيرا ايشان به زندگى دنيا اتّكاء نموده، و متشابهات امور را گرفته و در مقام تأييد و اثبات آنها به آيات قرآن متمسّك مى شوند، و چون ديدى كه مردم كلمات و فرموده هاى خدا را از موارد و مواضع خود منحرف ساخته و از تمايلات نفسانى خود پيروى نموده و اشخاص خودخواه و پريشانحال و تجاوزكار و منحرف و دروغگو و هواپرست و مفسده جو به سر كار آمده و مقام امارت و رياست را حيازت كردند البتّه از راه تقوا بيرون نرفته، و حسن عاقبت را در نظر بگير چرا كه عاقبت از آن پرهيزگاران است.

ص: 423

(1) 108- از ابن عبّاس رضى اللَّه عنه نقل است كه گفت: وقتى آيه مباركه يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ- الآية «1»، نازل شد؛ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: حتما با كفّار مجاهده خواهم كرد!. در پى اين كلام جبرئيل نازل شده و گفت: اين مجاهده و جنگ را تو يا علىّ خواهيد كرد.

(2) 109- و از جابر بن عبد اللَّه انصارىّ نقل است كه گفت: من در روز حجّ وداع در سرزمين منى از همه به رسول خدا نزديكتر بودم كه فرمود: شما را مى بينم كه پس از رحلت من از دين خود منحرف شده و با دست و شمشير خود گردن همديگر را مى زنيد، و سوگند به خدا كه اگر چنين شد مرا خواهيد ديد كه با لشكر عظيمى با شماها جنگ مى كنم!.

و سپس به پشت سر خود متوجّه شده و فرمود: يا بجاى من علىّ بن ابى طالب را خواهيد ديد. و سه مرتبه اين جمله را تكرار نمود. و متعاقب اين كلام از تغيير حال آن حضرت متوجّه شديم جبرئيل بر او وحى تازه اى از جانب خداوند نازل كرده، و آن اين آيه بود:

«پس اگر تو را ببريم (بميرانيم) همانا از آنان كين مى ستانيم»- توسّط علىّ (عليه السّلام)- «يا آنچه را به ايشان وعده كرده ايم به تو مى نماييم، كه ما بر آن توانائيم- زخرف: 41- 42».

ص: 424

(1) 110- و از ابن عبّاس عليها السّلام نقل است كه حضرت علىّ عليه السّلام در زمان حيات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى گفت: خداوند در اين آيه مى فرمايد: «و محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) نيست مگر پيامبر و فرستاده اى، كه پيش از او پى امبران و فرستادگان گذشتند. پس اگر او بميرد يا كشته شود آيا شما بر پاشنه هاى خويش (كنايه از بازگشت به دوران پيش از اسلام؛ يعنى ايّام جاهليّت) بر خواهيد گشت؟- آل عمران: 144»، بخدا قسم كه ما پس از آنكه خداوند هدايتمان فرمود به قهقرى بر نخواهيم گشت! بخدا قسم اگر پيامبر كشته شود يا وفات نمايد هر آينه چون او مقاتله نموده و در همان راه من نيز با مخالفين مجاهده خواهم كرد تا وقتى كه جان بسپارم، زيرا من برادر و پسر عمو و وارث او هستم، و كيست كه نزديكتر و اولى باشد به آن حضرت از من.

(2) 111- احمد بن همّام گويد: در أيّام خلافت أبو بكر نزد عبادة بن صامت رفته و از او پرسيدم: آيا مردم پيش از خلافت أبو بكر او را بر ديگران تقديم داشته و ترجيح مى دادند؟ عباده گفت: اى ابا ثعلبه! وقتى ما چيزى نمى گوييم شما نيز سكوت كنيد و پى حرف را نگيريد، سوگند بخدا كه علىّ بن ابى طالب از أبو بكر به مسند خلافت شايسته تر بود، همچنان كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به مقام رسالت و نبوّت سزاوارتر بود از أبو جهل!. سپس افزود: بيشتر توضيح خواهم داد؛ ما روزى نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نشسته بوديم كه علىّ بن ابى طالب و أبو بكر و عمر به درب خانه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله رسيدند،

ص: 425

و أبو بكر وارد خانه شد و پس از او عمر وارد شد و در مرتبه آخر علىّ بن ابى طالب وارد گشت. با ديدن اين صحنه حال آن حضرت متغيّر شده سپس فرمود: اى علىّ! آيا اين دو بر تو تقدّم جسته و سبقت مى گيرند در حالى كه خداوند تو را بر آنان امير و مولى قرار داده؟! (1) أبو بكر گفت: فراموش كردم اى رسول خدا!. و عمر گفت: اشتباه كردم اى رسول خدا.

پس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: شما دو نفر نه فراموش كرده و نه دچار سهو شده ايد، و گويا مى بينم كه حقّ او را غصب كرده و با او جنگ مى نمائيد، و يار و ياور شما در اين عمل دشمنان خدا و رسول مى باشند، و گويا من با شما هستم كه مى بينم جماعت مهاجر و انصار را به جان هم انداخته و آنان روى منافع دنيوى همديگر را با شمشير تار و مار مى كنند، و گويا من أهل بيت خود را مى بينم كه در ميانتان مغلوب و مقهور واقع شده و در روى زمين پراكنده اند، و اين وقايعى است كه از جانب خداوند پيش بينى و مقدّر شده است! سپس سرشك غم از ديدگان مبارك آن حضرت جارى شده و گفت: اى علىّ؛ صبر! صبر! تا روزى كه امر الهى نازل شود و

لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم

! زيرا اجر و ثواب تو از اين جهت از شمار دو فرشته كاتبت خارج خواهد شد. پس چون به قدرت رسيدى؛ شمشير! شمشير! قتل! قتل! تا همه آنان به سوى حقيقت برگشته و تسليم امر خدا و مطيع فرمان رسول خدا گردند. زيرا تو

ص: 426

پيوسته بر حقّ بوده و همراه حقيقتى، و مخالفين تو بر باطل و گمراهى، و همچنين ذرّيّه و اولاد پاكيزه تو تا روز قيامت همين گونه اند.

[حديث طير مشوىّ]

[حديث طير مشوىّ]

(1) 112- حضرت صادق عليه السّلام بواسطه پدران گرامش عليهم السّلام نقل نموده كه حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: در خدمت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بعد از اداى نماز صبح در مسجد نشسته بودم كه آن حضرت برخاسته و حركت نمودند و من نيز با آن حضرت روانه شدم، و رسم آن حضرت اين بود كه به هر جايى كه مى خواستند بروند مرا مطّلع مى فرمودند، و هر گاه توقّف در آن محلّ طول مى كشيد من به آنجا مى رفتم تا ببينم چه خبر شده، زيرا قلب من حتّى براى زمانى كوتاه فراغ و دورى آن حضرت را طاقت نمى آورد، پس به من فرمود: من به خانه عائشه مى روم، آن حضرت رهسپار شد، و من نيز به خانه فاطمه عليها السّلام رفتم و ما ساعتى در منزل به واسطه فرزندانمان حسن و حسين مسرور و خشنود و سرگرم بوديم. سپس من بنا بر رسم هميشگى برخاسته و رهسپار منزل عائشه شدم، درب را زدم، عائشه گفت:

كيست؟ گفتم: منم علىّ. عائشه گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خوابيده است. من برگشتم.

سپس گفتم: چطور مى شود پيامبر در اين موقع كه عايشه در خانه حاضر و بيدار است خواب باشد؟! پس بازگشته و درب خانه را زدم، عايشه گفت: كيست؟ گفتم: منم علىّ.

گفت: پيامبر مشغول كارى است. من بازگشتم و از زدن درب در اين بار بسى شرمنده شدم

ص: 427

ولى در عين حال حسّ كردم كه قلبم گرفته شده و بى طاقت و بى صبر گشته و توان دورى و جدايى را ندارم، اين دفعه نيز بى اختيار برگشته، و باز درب را بشدّت زدم. عايشه گفت: كيست؟ گفتم: منم علىّ. در اين هنگام صداى مبارك رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله را شنيدم كه به عايشه فرمود: اى عايشه درب را باز كن. عايشه درب را باز كرد و من وارد شدم.

آن حضرت فرمود: اى أبو الحسن بنشين! من برايت بگويم در چه حالى بودم، يا تو ميگويى چرا دير كردى؟! (1) گفتم: اى رسول خدا! شما بفرماييد كه سخن شما نيكوتر است.

فرمود: اى أبو الحسن! من با حالت گرسنگى از تو جدا شدم، وقتى وارد خانه عايشه شدم و در آنجا نيز چيزى براى خوردن نبود، دست خود را به دعا بلند كرده و از خداوند طلب طعام نمودم. پس جبرئيل حاضر شده و با او اين مرغ بود، و او انگشت خود را در حضور من روى مرغ گذاشته و گفت: خداوند متعال به من وحى فرموده كه اين مرغ را كه از بهترين غذاهاى بهشت است گرفته و نزد شما آرم. پس من نيز خداوند را بسيار حمد و ستايش نمودم. و جبرئيل از نزد من عروج كرد، و من دستهاى خود را به دعا بلند كرده و عرض كردم: پروردگارا! بنده اى را كه تو را دوست مى دارد و تو نيز او را دوست مى دارى

ص: 428

در سر اين طعام حاضر فرما تا از اين غذا بخورد. پس از اين دعا مقدارى صبر كرده و اثرى نديديم، در مرتبه دوم دست بدعا برداشته و همان را گفتم، اين دفعه صداى زدن درب تو را شنيدم، و به عايشه گفتم: درب را باز كن تا علىّ وارد خانه شود، و حمد خداى را بجاى آوردم، و مسرور شدم كه تو محبّ خدا و رسول او بوده و هم محبوب خدا و رسول او هستى!. پس از اين غذا بخور، اى علىّ.

(1) حضرت علىّ افزود: چون من و پيامبر آن مرغ را خورديم به من فرمود: اى علىّ تو جريان خود را بگو. عرض كردم: اى رسول خدا، از وقتى از شما جدا شدم من و فاطمه و حسن و حسين خوشحال بوديم، سپس برخاسته و قصد شما را نمودم، و جريان امر را تا آخر [همان طور كه در ابتداى حديث ترجمه نموديم] به عرض آن حضرت رساند.

ص: 429

(1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با شنيدن اين مطالب رو به عايشه نموده و فرمود: خداوند اين طور مقدّر فرموده است، و تو اى حميراء به چه منظور و جهتى چنين كردى؟.

عايشه گفت: اى رسول خدا! من علاقه داشتم كه پدرم برسد و از اين غذا تناول كند.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: اين عمل تو اوّلين اظهار بغض و كينه ات به علىّ نخواهد بود، و من از قلب تو نسبت به علىّ آگاهم، و بخدا سوگند كه تو با او مقاتله و جنگ خواهى كرد.

عايشه گفت: اى رسول خدا، مگر ممكن است كه زنان با مردها بجنگند؟

فرمود: اى عايشه، تو حتما با علىّ بن ابى طالب جنگ و مقاتله خواهى كرد، و گروهى از أصحاب من در اين عمل با تو همراهى نموده و تو را تشويق و تحريك مى كنند، و جريان جنگ تو در صفحات تاريخ ضبط شده و اوّلين و آخرين امّت آن را مذاكره خواهند كرد، و نشان و علامت اين عمل آن است كه تو سوار اشترى خواهى شد كه چون شيطان باشد، و پيش از اينكه به محلّ مقصود برسى مواجه مى شوى با حمله و صداهاى سگهاى «حوأب»، و در آن مكان تو اصرار به بازگشت مى كنى، و جمعى به دروغ شهادت خواهند داد كه آن محلّ «حوأب» نيست، و آنگاه به سوى شهرى حركت مى كنيد كه أهل آن بلد أصحاب و ياران تو هستند، و آن مكان دورترين شهرها است از آسمان؛ و نزديكترين امكنه مى باشد به آب دريا.

ص: 430

و تو از آنجا به حالت مغلوبيّت و ذلّت مراجعت مى كنى. و علىّ بن ابى طالب در آن روز و در آن گرفتارى تو: جمعى از معتمدين ياران و أصحاب خود را همراه تو كرده و تو را به سوى وطن خود مراجعت مى دهد، و اين را بدان كه او خيرخواه تو مى باشد، و در آن خلاف و جنگ تو را مى ترساند از وقوع جدائى و فراق در ميان من و تو در روز قيامت، زيرا كسى را كه او بعد از وفاتم از ازدواج من طلاق بدهد مطلّقه خواهد شد.

(1) عايشه گفت: اى رسول خدا، اى كاش پيش از رسيدن آن روز بميرم!.

آن حضرت فرمود: هيهات! هيهات!، سوگند به خدائى كه جان من در دست قدرت و اختيار او است، آنچه گفتم شدنى است، و گويا من اين ماجرا و جريان را با چشم خود مشاهده مى كنم.

حضرت علىّ عليه السّلام گويد: سپس آن حضرت روى به من نموده و فرمود: اى علىّ برخيز كه وقت نماز ظهر رسيده است، تا به بلال دستور دهم كه اذان و اقامه را بگويد، و به سوى مسجد حركت فرموده و مشغول نماز ظهر شدند.

ص: 431

«احتجاج آن حضرت در باره توحيد خداوند و تنزيه پروردگار از آنچه سزاوار» «مقام اولوهيّت نبوده و مخصوص مخلوق است؛ از جبر و تشبيه و حركت و متغيّر شدن» «و زوال و از حالى به حال ديگر منتقل گشتن، كه در ضمن كلمات و محاورات خود بيان فرموده است»

اشاره

«احتجاج آن حضرت در باره توحيد خداوند و تنزيه پروردگار از آنچه سزاوار» «مقام اولوهيّت نبوده و مخصوص مخلوق است؛ از جبر و تشبيه و حركت و متغيّر شدن» «و زوال و از حالى به حال ديگر منتقل گشتن، كه در ضمن كلمات و محاورات خود بيان فرموده است»

(1) 113- حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند و حسابگران زبردست نعمتهاى او را احصاء نتوانند كرد، و حقّ انعام و احسان او را افراد مراقب و كوشش كنندگان هر چند خود را خسته كنند نتوانند نمود. پروردگارى كه به علوّ همّت و بلند بودن مقصد نتوان ذات پاك او را درك كرد، و به وسيله تعمّق افكار و كنجكاوى عقول نشود به حقيقت او رسيد، خداوندى كه براى صفات او حدّ معيّن و مقدار محدودى نيست، و اوصاف او را نشود با لفظ و بيان معرّفى كرد، و براى صفات او وقت ممتد و مدّت و زمان معيّنى نباشد. مخلوقات را با قدرتش آفريد، بادها را با رحمتش به حركت در آورد، و اضطراب و لرزش زمين را به وسيله كوهها، آرامش بخشيد. آغاز دين؛ شناختن پروردگار جهانيان است، و كمال معرفتش تصديق ذات او، و كمال تصديق ذاتش، توحيد و شهادت بر يگانگى اوست، و كمال توحيد و شهادت بر يگانگيش اخلاص است، و كمال اخلاصش آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته دارند،

ص: 432

چه اينكه هر صفتى گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مى دهد كه غير از صفت است، (1) آن كس كه خداى را به صفتى وصف كند وى را به چيزى مقرون دانسته، و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار دهد، تعدّد در ذات او قائل شده، و هر كس تعدّد در ذات او قائل شود، اجزايى براى او تصوّر كرده، و هر كس اجزايى براى او قائل شود وى را نشناخته است.

و كسى كه او را نشناسد بسوى او اشاره مى كند، و هر كس به سويش اشاره كند، برايش حدّى تعيين كرده، و آنكه او را محدود بداند وى را به شمارش آورده و آن كس كه بگويد: خدا در كجا است؟ وى را در ضمن چيزى تصوّر كرده، و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جايى را از او خالى دانسته، همواره بوده است و از چيزى به وجود نيامده، و وجودى است كه سابقه عدم براى او نيست، با همه چيز هست امّا نه اينكه قرين آن باشد، و مغاير با همه چيز است، امّا نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد، انجام دهنده است، امّا نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد، بينا است حتّى در آن زمانى كه موجود قابل رؤيتى وجود نداشت، تنها است زيرا كسى وجود نداشته تا به او انس گيرد، و از فقدانش ترسان و ناراحت شود. پروردگار متعال خلق را ايجاد نمود و بدون نياز به انديشه، و فكر و استفاده از تجربه، آفرينش را آغاز كرد، و بى آنكه حركتى ايجاد كند و تصميم آميخته با اضطرابى در او راه داشته باشد، جهان را ايجاد نمود، پديد آمدن هر يك از موجودات را به وقت مناسب خود موكول ساخت و در ميان موجودات، با طبايع متضادّ هماهنگى برقرار نموده و در هر كدام؛ طبيعت و غريزه مخصوص به خودشان آفريد، و آن غرايز را ملازم و همراه آنها گردانيد،

ص: 433

او پيش از آنكه آنان را بيافريند؛ از تمام جزئيّات و جوانب آنها آگاه بود، و به حدود و پايان آنها احاطه داشت و به اسرار درون و برون آنها آشنا بود.

(1) 114- و آن حضرت در خطبه ديگرى فرمود:

ابتداى عبادت و بندگى پروردگار متعال معرفت و شناخت به او است، و ريشه و اساس معرفت خدا توحيد است، و نظام و استوارى توحيد متوقّف است بر نفى صفات از او، منزّه است خداوند كه صفات در او حلول كند، زيرا به حكم عقل هر كه در او صفاتى حلول كند مخلوق و مصنوع است، و نيز به حكم عقل دريافته مى شود كه خداوند جلّ جلاله خالق است نه مخلوق، و توسّط صنايع و مخلوقات به وجود آفريننده و خالق آنها هدايت يافته و با كمك عقل و تفكّر توفيق معرفت را پيدا مى كنيم، و روى فكر و از راه تدبّر؛ حجّت و برهان وجود او ثابت مى گردد. خداوند مخلوقات را نشان دهنده و نماينده خود قرار داده، و به وسيله آنها از خود پرده بردارى كرده است، او خداى يكتا و متفرّد در ازليّت بوده و در آن مقام تنها و بى شريك گشته، و از لحاظ ربوبى هيچ نظير و مثلى ندارد. خداوند از لحاظ اينكه اشياء متخالف و متضادّ را بوجود آورده است دريافته شود كه او را ضدّى نيست، و از اينكه ميان مخلوقات تقارن (نظير داشتن و نزديك به هم شدن) هست معلوم مى شود كه براى او قرين و نظيرى نباشد.

ص: 434

(1) 115- و حضرت علىّ عليه السّلام در خطبه ديگرى فرمود:

دليل خداوند آيات او است، و وجود او يگانه برهان هستى او است، و معرفت و شناخت او توحيد اوست، و توحيد خداوند تمييز و جدا كردن او از مخلوقات است، و منظور از تمييز و جدا كردن جدائى وصفى و امتياز در صفات است نه جدائى و فاصله زمانى و يا مكانى، او پروردگار و آفريننده توانا بوده و عارى از هر خالقى است، آنچه به خيال و تصوّر آيد ذات حقّ تعالى بر خلاف تصوّر و خيال ما مى باشد.

سپس فرمود: آنكه ذات و حقيقتش شناخته مى شود خدا نيست، و خداوند از راه دليل و برهان شناخته شده و توسّط معرفت به آثار او پى به وجود او مى بريم.

(2) 116- و حضرت أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام در خطبه ديگرى فرمود:

حدّ و اندازه اى برايش متصوّر نيست و به حساب و شمارش در نمى آيد، زيرا ابزار دليل بر محدوديت خويشند و وسائل و آلات به مانند خود اشاره مى كنند. همين كه مى گوييم موجودات «از فلان وقت» پيدا شده اند آنها را از قديم بودن منع كرده ايم و اين كه مى گوييم «قطعا» به وجود آمده اند آنها را از ازلى بودن ممنوع ساخته ايم، و هنگامى كه گفته مى شود «اگر چنين بود» كامل مى شد دليل آن است كه موجودات به تمام معنى كامل نيستند.

ص: 435

با آفرينش موجودات؛ آفريننده آنها در برابر عقول تجلّى كرد (1) و از همين نظر است كه از ديده اشان با چشمهاى ظاهر مبرّا و پيراسته است و قوانين «حركت» و «سكون» بر او جريان ندارد، زيرا چگونه مى تواند چنين باشد در صورتى كه او خود «حركت» و «سكون» را ايجاد كرده است؟ و چگونه ممكن است آنچه را آشكار ساخته در خودش اثر بگذارد؟ و مگر مى شود كه خود تحت تأثير آفريده خويش قرار گيرد؟ اگر چنين شود ذاتش تغيير مى پذيرد و كنه وجودش تجزيه مى گردد و ازلى بودنش ممتنع مى شود و هنگامى كه آغازى برايش معيّن شد انتهايى نيز خواهد داشت. و لازمه اين آغاز و انجام؛ نقصان و عدم تكامل خواهد بود. كه نقصان داشتن دليل مسلّم مخلوق بودن است و خود دليل وجود خالقى ديگر مى شود نه اين كه خود آفريدگار باشد و سرانجام از اين دايره كه هيچ چيز در او مؤثّر نيست و زوال و تغيير و افول در او راه ندارد، خارج مى گردد. كسى را نزاده كه خود نيز مولود باشد و از كسى زاده نشده تا محدود به حدودى گردد؛ برتر از آن است كه فرزندانى پذيرد و پاكتر از آن است كه گمان آميزش با زنان در باره او رود. دست انديشه هاى بلند به دامن كبريائيش نرسد تا در حدّ و نهايتى محدودش كند و تيزهوشى هوشمندان نتواند نقش او را در خيال تصوّر نمايد، حواسّ از دركش عاجزند و دستها از دسترسى و لمسش قاصرند، تغيير و دگرگونى در او راه ندارد

ص: 436

و گذشت زمان برايش هيچ گونه تبديل و دگرگونى به وجود نياورد، (1) آمد و شد شبها و روزها وى را كهنه و سالخورده نسازند و روشنايى و تاريكى او را دستخوش تغيير قرار ندهند او به هيچ يك از اجزاء و جوارح و اعضاء؛ و نه بر عرضى بر اعراض و نه به تغاير و ابعاض به هيچ كدام وصف نگردد، برايش حدّ و نهايتى گفته نشود و انقطاع و انتهايى ندارد. اشياء به او احاطه ندارند تا وى را بالا برند و يا پايين آورند و نه چيزى او را حمل مى كند كه او را به جانبى متمايل يا ثابت نگهدارد، نه در درون اشياء است و نه در بيرون آنها. خبر مى دهد امّا نه با كام و زبان، مى شنود ولى نه به واسطه دستگاه شنوايى كه از مجرا، استخوانها و پرده ها تشكيل شده، سخن مى گويد، نه اين كه تلفّظ كند، همه چيز را حفظ مى كند ولى نه با قوّة حافظه، اراده مى كند امّا نه اينكه داراى ضميرى باشد، دوست مى دارد و خشنود مى شود امّا نه از روى رقّت قلب، دشمن مى دارد و به خشم مى آيد امّا نه از روى ناراحتى و رنج و مشقّت، به هر چه اراده كند مى فرمايد: «باش پس بلادرنگ موجود مى شود» «1» امّا گفتن كلمه «باش» نه صوتى است كه در گوشها نشيند و نه فريادى است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان كارى است كه ايجاد مى كند و پيش از او چيزى وجود نداشته و اگر بود خداى دومى مى بود!. شايسته نيست گفته شود: پس از نبودن پيدايش يافته. كه در اين صورت صفات محدثات بر او جريان مى يابد و بين او و حوادث تفاوتى نمانده،

ص: 437

و هيچ گونه برترى بين او و مخلوقات نخواهد بود و در نتيجه صانع و مصنوع و آن كه از عدم به وجود آمده با آن كه موجودات را از نيستى به هستى آورده يكسان گردند. مخلوقات را بدون الگو و نمونه اى كه از غيرش گرفته باشد آفريد و در خلقت آنها از احدى استعانت نجست. (1) زمين را ايجاد فرمود و آن را نگهداشت بدون اينكه وى را مشغول سازد و آن را در عين حركت و بى قرارى قرار بخشيده و آن را بدون هيچ ستون و پايه اى بر پا داشت، و بى هيچ ستون و اركانى برافراشت و آن را از كژى و فرو ريختن نگاهداشت و از سقوط و درهم شكافتن جلوگيرى كرد؛ ميخهايش را محكم؛ كوههايش را پابرجا؛ چشمه هايش را جارى و درّه هايش را ايجاد نمود، آنچه بنا كرده به سستى نگرائيده و هر چه را توانايى داده ناتوان نگشته است. او با عظمت و سيطره خويش بر زمين مسلّط و با علم و آگاهى خود از باطن و درون آن باخبر و به وسيله عزّت و جلالش بر هر چيز آن برترى دارد، هيچ چيز آن از قلمرو قدرتش خارج نشود و هرگز از فرمانش سر نپيچد تا بتواند بر او چيره گردد و هيچ شتابگرى از چنگ قدرتش نگريزد تا بر او پيشى گيرد، و به هيچ ثروتمندى نياز ندارد تا به او روزى دهد.

تمام كائنات در برابرش خاشع و فرمانبردارند و در قبال عظمتش ذليل و خوارند؛ هيچ جنبنده اى قدرت فرار از محيط و اقتدارش را ندارد، تا به جانب ديگرى روى آورد،

ص: 438

كه از سود و زيان او امتناع ورزد؛ مانندى ندارد تا با او همتايى كند. و شبيهى برايش تصوّر نشود تا با او مساوى باشد، هموست كه اشياء را پس از هستى نابود خواهد ساخت، آنچنان كه وجودش همچون عدمش گردد. فناء جهان پس از وجود، شگفت آورتر از ايجاد آن از عدم نيست؛ چگونه غير از اين باشد در صورتى كه اگر همه موجودات زنده جهان اعمّ از پرندگان، چهارپايان و آن گروه از آنها كه شبانگاه به جايگاهشان بر مى گردند و همانها كه مشغول چرا هستند و تمامى انواع گوناگون آنها؛ هم آنها كه كم هوشند و هم آنها كه زير كند گرد آيند هرگز بر ايجاد پشه اى از عدم، توانايى ندارند و هيچ گاه طريق ايجاد آن را نتوانند شناخت، عقول آنها در راه يافتن به اسرار آفرينش آن متحيّر ماند و نيروهاى آنها ناتوان و خسته شود و پايان گيرد و سرانجام پس از تلاش، شكست خورده و ناتوان بازگردند و اعتراف نمايند كه در برابر آفرينش پشه اى درمانده شده اند و به عجز از ايجاد آن اقرار نمايند و حتّى به ناتوانى خويش از نابود ساختن آن اذعان كنند.

(1) تنها خداوند سبحان است كه بعد از فناى جهان باقى خواهد ماند و چيز ديگرى با او نخواهد بود همان گونه كه پيش از آفرينش جهان بوده؛ بعد از فناى آن نيز خواهد ماند.

و به هنگامى كه جهان فانى شود؛ وقت، مكان، لحظه و زمان مفهومى نخواهد داشت،

ص: 439

اوقات، سرآمدها، ساعات و سالها از بين رفته و معدوم شده اند. چيزى جز خداوند يكتاى قهّار نيست همان خدايى كه همه امور به سوى او بازگشت مى كند، كائنات همان گونه كه در آغاز آفرينش از خود قدرتى نداشت به هنگام فنا و نابودى نيز نيروى امتناع نخواهد داشت، چه اين كه اگر قدرت امتناع داشت بقاء و دوام آنها ادامه مى يافت؛ آفرينش چيزى برايش رنج آور نبوده و در خلقت آنچه آفريده است فرسودگى و خستگى برايش پديد نيامده است. موجودات را براى استحكام حكومتش نيافريده و براى ترس از كمبود و نقصان پديد نياورده، نه براى كمك گرفتن از آنها در برابر همتايى كه ممكن است بر او غلبه يابد و نه براى احتراز از دشمن كه به او هجوم آورد، نه به خاطر ازدياد دوران اقتدار خود و نه پيروزى يافتن و زياده طلبى بر شريكى كه با او قرين است و نه به خاطر رفع تنهايى و ايجاد فتنه ها دست به خلقت آنها زده است.

(1) سپس موجودات را بعد از ايجاد نابود مى سازد امّا نه به خاطر خستگى از تدبير و اداره آنها و نه براى اينكه آسايش پيدا كند و نه به جهت رنج و سنگينى كه براى او داشته اند طولانى شدن آنها برايش ملال آور نيست تا به سرعت نابودشان سازد، بلكه خداوند با لطف خود آنها را اداره مى كند و با فرمانش نگاهشان مى دارد و با قدرتش آنها را مستقرّ مى سازد پس همه آنها را بار ديگر بدون اينكه نيازى به آنها داشته باشد باز مى گرداند،

ص: 440

ولى نه براى اينكه از آنها كمكى بگيرد و نه براى اينكه از بيم تنهايى با آنها انس گيرد و نه از اين جهت كه تجربه اى بيندوزد. و نه به خاطر آن كه از فقر و نياز به توانگرى و فزونى رسد و يا از ذلّت و پستى به عزّت و قدرت راه يابد.

(1) 117- و حضرت علىّ عليه السّلام در خطبه ديگرى فرمود:

ستايش مخصوص خداوندى است كه حواسّ؛ وى را درك نكند و مكانها وى را در برنگيرد، ديده ها او را نبيند و پوششها وى را مستور نسازد، با حدوث آفرينش ازليّت خود را آشكار ساخته و با حدوث خلقت، وجود خود را نشان داده است، همانند بودن آفريده ها دليل بر آن است كه براى او همانندى نيست، همو كه در وعده هايش صادق و بالاتر از آن است كه بر بندگان خود ستم كند. در باره مخلوقاتش به عدل و داد رفتار مى كند و در اجراى احكام به عدالت بر آنها حكم مى نمايد، حادث بودن اشياء گواه بر هميشگى او و ناتوانى آنها نشانه قدرت او و نابودى قهرى موجودات شاهد و گواه دوام اوست.

يكى است امّا نه به شماره، هميشگى است ولى نه اين كه زمانى دارد، برقرار است ولى چيزى نگهدارنده او نيست، چشم دل وى را دريابد نه حواسّ ظاهر،

ص: 441

آنچه مشاهده مى گردد بربود ولى گواهند نه بر حضور وى. انديشه ها بر او احاطه ندارند بلكه با آثار عظمتش بر آنها متجلّى شده، با نيروى عقل مسلّم شده، كه كنه ذاتش را درك نتوان كرد و انديشه هاى ژرف انديشى را كه ادّعاى پى بردن و احاطه بر كنه ذات را دارند به محاكمه مى كشد! [او بزرگ است] امّا نه به اين معنى كه حدّ و مرز جسمش طولانى است [او با عظمت است] امّا نه آن عظمتى كه جسدش را بزرگ جلوه دهد، نه؛ بلكه شأن و مقامش بزرگ و حكومتش با عظمت است.

(1) قسمتى از همين خطبه در استدلال به پروردگار متعال از راه آفرينش حيرت انگيز بعضى از جانداران هر گاه اين مردم در عظمت قدرت و بزرگى نعمت او مى انديشيدند به راه راست بازمى گشتند و از آتش سوزان مى ترسيدند، امّا دلها بيمار و چشمها معيوب است. آيا به مخلوقات كوچكش نمى نگرند كه چگونه آفرينش آنها را استحكام بخشيده و تركيب و به هم پيوستگى آنها را متقن گردانيده است و گوش و چشم براى آنان به وجود آورده و استخوان و پوستشان را نظام بخشيده.

[بيان آن حضرت- عليه السلام- در آفرينش مورچه]

[بيان آن حضرت- عليه السلام- در آفرينش مورچه]

به همين مورچه با آن جثّه كوچك و اندام ظريفش بنگريد كه چگونه لطافت

ص: 442

خلقتش با چشم و انديشه درك نمى گردد، نگاه كنيد چگونه روى زمين راه مى رود و براى بدست آوردن روزيش تلاش مى كند؛ دانه ها را به لانه نقل مى نمايد و در جايگاه مخصوص نگهدارى مى كند. در فصل گرما براى زمستان و به هنگام امكان، براى زمانى كه جمع كردن برايش ممكن نيست، ذخيره مى كند؛ روزيش تضمين گرديده و خوراك لازم و موافق طبعش آفريده شده، خداوند منّان از او غفلت نمى كند و پروردگار پاداش ده محرومش نمى سازد، گو اينكه در دل سنگى سخت و صاف و يا در ميان صخره اى خشك و بى رطوبت باشد!.

(1) و اگر در مجارى خوراك و قسمتهاى بالا و پايين دستگاه گوارشش و عضلات و اعضايى كه براى حفظ اين دستگاه آفريده و آنچه در سر اوست يعنى چشمها و گوشهايش، انديشه نمايى در تعجّب فرو رفته و به شگفتى خلقتش اعتراف خواهى كرد و از وصف آن به زحمت خواهى افتاد! [و خواهى گفت:] خداوندى كه مورچه را بر روى دست و پايش برقرار و پيكره وجودش را با استحكام خاصّى بنا گذارد، از همه چيز برتر و بالاتر است، هيچ آفريننده اى در آفرينش اين حشره با او شركت نداشته! و هيچ قدرتى در آفرينش آن وى را يارى نكرده. اگر طريق و راههاى خرد را بپيمايى تا به آخر برسى همه دلايل به تو مى گويند كه:

آفريننده اين مورچه كوچك همان آفريدگار درخت عظيم الجثّه خرما است زيرا با تمام تفاوتهايى كه دارند هر دو ساختمانشان دقيق و پيچيده است، و در هر حال موجودات بزرگ

ص: 443

و كوچك، سنگين و سبك، توانا و ناتوان همه در خلقتش يكسانند.

(1) همين گونه است آفرينش آسمان و هوا و باد و آب، اكنون به خورشيد و ماه، گياه و درخت، آب و سنگ و اختلاف اين شب و روز و جريان درياها و كوههاى فراوان و بلندى قلّه ها و تفرّق و جدايى اين لغات و زبانهاى گوناگون بنگر.

پس واى بر آن كسى كه ناظم و مدبّر اينها را انكار كند! گروهى مى پندارند كه آنها همچون گياهند و زارعى ندارند و براى اشكال گوناگون آنها آفريننده اى نيست. اينها براى ادّعاى خود دليلى اقامه نكرده اند و براى آنچه در مغز خود پرورانده تحقيقى به عمل نياورده اند. آيا ممكن است ساختمانى بدون سازنده؛ و يا حتّى جنايتى بدون جنايتگر پديد آيد؟!.

و اگر خواهى در باره ملخ بينديش كه خداوند براى او دو چشم سرخ، دو حدقه؛ همچون ماه تابان و گوش پنهان، آفريده و دهانى به تناسب خلقتش به او داده حواسّى نيرومند و دو دندان كه با آنها شاخه ها را چيده و جدا مى كند و دو وسيله همچون داس كه با آنها خوراكش را جمع آورى مى نمايد. كشاورزان براى زراعت خود از آنها مى ترسند و قادر بر دفعشان نيستند، حتّى اگر همه دست به دست بدهند، آنها همچنان با قدرت پيش مى آيند تا وارد كشتزار شوند و آنچه ميل داشته باشند بخورند. در حالى كه تمام پيكرشان به اندازه يك انگشت باريك نيست!.

ص: 444

بزرگ و پر بركت است خداوندى كه همه موجودات آسمانها و زمين در پيشگاه او خشوع و سجده نموده و به حال اختيار و اضطرار پيشانى تذلّل به آستان او ماليده و چهره اطاعت و بندگى به زمين مى گذارند، و همه روى تسليم و ضعف و خوف پيروى و انقياد او را بعهده مى گيرند. پرندگان مسخّر فرمان وى هستند و او تعداد پرها و موى پرهاى آنها و شماره نفسهاى آنان را احصاء كرده است. عدّه اى را به گونه اى آفريده كه در درون آب زندگى كنند و گروهى در خشكى. روزى آنها را مقدّر فرموده و اصناف آنها را احصاء نموده است. اين كلاغ است و آن عقاب! اين كبوتر است و آن شترمرغ، هر پرنده اى را به نامى دعوت كرده و روزيش را تكفّل نموده. ابرهاى سنگين را ايجاد فرموده و بارانهاى پرپشت و پى در پى از آن فرو فرستاده، قسمت و سهم باران هر مكانى را مشخّص ساخته است و با اين كار زمينهاى خشك را آبيارى نموده و گياهان را بعد از خشكسالى رويانده است.

[سؤالات راهب رومى از حضرت امير- عليه السلام-]

[سؤالات راهب رومى از حضرت امير- عليه السلام-]

(1) 118- و روايت شده كه جماعتى از سرزمين روم وارد شهر مدينه شدند و در ميانشان مرد دانشمندى از راهبهاى نصارى بود، و در آن وقت حكومت مسلمين به دست أبو بكر بود، راهب با شتر خود كه بار آن طلا و نقره بود به سوى مسجد مدينه كه أبو بكر با جماعتى از مهاجر و انصار در آنجا بودند رفت.

ص: 445

(1) راهب پس از عرض احترام و اظهار محبّت گفت: كدام يك از شما جانشين پيامبرتان و امين دين شما است؟.

حاضرين به جانب أبو بكر اشاره نمودند.

راهب گفت: اى شيخ نام شما چيست؟ گفت: نام من عتيق است. راهب پرسيد: نام ديگرت چيست؟ گفت: صدّيق. راهب گفت: نام ديگر شما چه مى باشد؟ گفت: جز اينها نام ديگرى براى خود نمى دانم.

راهب گفت: شما آن فردى نيستى كه در پى او مى باشم.

أبو بكر گفت: حاجت و مقصود تو چيست؟ راهب گفت: من از سرزمين روم با اين شتر و بار طلا و نقره اش بدينجا آمده ام تا از امين اين امّت مسأله اى را بپرسم، كه در صورت پاسخ به آن مسلمان مى شوم و مطيع فرمان او خواهم شد و اين همه طلا و نقره را ميان شما پخش خواهم كرد، و در صورت عجز از پاسخ از همان راهى كه آمده ام برگشته و اسلام را قبول نكنم.

أبو بكر گفت: آن مسائلى كه منظور دارى بپرس؟

راهب گفت: بخدا سوگند هيچ سخنى نگويم تا شما مرا از هر تعرّضى امان دهى!.

أبو بكر گفت: تو در امانى، و هيچ مشكلى نخواهى داشت، آنچه مى خواهى بگو؟

ص: 446

(1) راهب گفت: مرا خبر دهيد از آن چيزى كه براى خدا نبوده و خدا آن را ندارد و آنچه از خدا نباشد و آنچه كه خداوند آن را نداند؟.

أبو بكر متحيّر شده و هيچ جوابى نداد، و پس از اينكه زمانى ساكت ماند دستور داد عمر را حاضر كنند، و چون او حاضر شده و پهلويش نشست أبو بكر به راهب گفت:

از اين شخص بپرس. پس راهب رو به عمر كرده و سؤال خود را تكرار كرد و او نيز از پاسخ به آن عاجز ماند.

سپس عثمان وارد مسجد شد و همان مذاكره سابق ميان او و راهب نيز انجام شد ولى عثمان نيز از جواب به آن سؤال فرومانده و ساكت شد.

پس راهب با خود گفت: اينان شيوخ بزرگوارى هستند، ولى افسوس كه به خود مغرور بوده و متكبّرند، سپس برخاست تا از مسجد خارج شود.

أبو بكر گفت: اى دشمن خدا اگر وفاى به عهد نبود زمين را از خونت رنگين مى ساختم.

در اينجا سلمان فارسى رضى اللَّه عنه برخاسته و به خدمت حضرت أمير عليه السّلام رسيده- و او با دو فرزندش حسن و حسين در وسط خانه نشسته بود- و آن حضرت را از جريان مسجد باخبر ساخت.

ص: 447

(1) حضرت أمير عليه السّلام با شنيدن جريان برخاسته و رهسپار مسجد شد و حسن و حسين عليهما السّلام نيز به دنبال پدرشان آمدند، تا حضرت أمير عليه السّلام به مسجد وارد شد جماعت حاضر با تكبير و حمد الهى خوشحال و مسرور گشته و در برابر آن جناب همگى برخاسته، و او را جا دادند. پس أبو بكر راهب را خطاب كرده و گفت: كسى را كه تو مى خواستى حاضر شد، آنچه مى خواهى از او بپرس!.

راهب نيز روى به جانب آن حضرت نموده و گفت: اى جوان نامت چيست؟

فرمود: اسم من نزد يهود «اليا» و نزد نصارى «ايليا» و نزد پدرم «علىّ» و نزد مادرم «حيدره» مى باشد.

راهب گفت: مقام و نسبت تو از پيامبر اسلام چيست؟

فرمود: من پسر عمو و داماد و همچون برادر پيغمبر هستم.

راهب گفت: به خداى عيسى قسم كه تو مطلوب من هستى، به من خبر بده از آنچه خدا را نيست و آنچه از خدا نيست و آنچه خدا آن را نداند؟

فرمود: با فرد خبير و آگاهى روبرو شدى، امّا اينكه گفتى «آنچه خدا را نيست» همان زوج و فرزند است كه خدا را عيال و فرزندى نباشد.

ص: 448

(1) و اينكه گفتى «آنچه از خدا نيست» عبارت است از ظلم كه خداوند در حقّ هيچ كس ظلم روا ندارد. و اينكه گفتى: «آنچه خدا آن را نداند»، خداوند براى خود هيچ شريكى را نمى شناسد.

راهب برخاسته و كمربند (نشان مذهبى) خود را باز كرد، و پيشانى آن حضرت را بوسيده و گفت: من شهادت مى دهم كه خداوند شريكى نداشته و تنها است و شهادت مى دهم كه محمّد از جانب خدا به مقام نبوّت مبعوث گشته است و شهادت مى دهم كه تو خليفه و وصىّ پيغمبر و امين امّت اسلامى و معدن دين و حكمت و سرچشمه علم و برهان هستى!. من نام تو را در تورات به عنوان «اليا» و در انجيل به عنوان «ايليا» و در قرآن به عنوان «علىّ» و در كتابهاى گذشته به عنوان «حيدره» خوانده ام و من روى اطّلاعات خودم معتقدم كه تو وصىّ پيغمبرى، و أمير اين حكومت، و از همه به اين مكان سزاوارترى، پس جريان امور تو با اين قوم چيست؟

أمير المؤمنين عليه السّلام جواب مختصرى از سخن راهب داد و راهب برخاسته و اموال خود را تسليم آن حضرت نمود. و آن جناب عليه السّلام نيز همان لحظه تمام آن طلا و نقره را به فقرا و نيازمندان مدينه تقسيم و از مسجد بيرون رفت. و راهب؛ مسلمان به شهر خود بازگشت.

ص: 449

[بيان آن حضرت عليه السلام در قضاء و قدر]

[بيان آن حضرت عليه السلام در قضاء و قدر]

(1) 119- روايت شده كه در حضور أمير المؤمنين عليه السّلام گروهى مذاكره در پيرامون نسبت دادن عدل و ظلم به پروردگار مى كردند، پس آن حضرت از مكان خود برخاسته و به سوى مسجد آمده و بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

اى مردم! بدانيد كه خداوند سبحان چون خلق را بيافريد چنان خواست كه از نقص به كمال روند و در آداب و فضائل اخلاقى به مقامى شريف و پايه اى بلند و ارجمند رسند، او مى دانست كه آنان به كمال مطلوب نرسند جز به آنكه آنچه مفيد براى ايشانست و آنچه مضرّ، همه را به آنان بياموزد، و آموختن جز به امر و نهى ممكن نباشد، و امر و نهى نيز جز با وعد و وعيد راست نيايد، و وعد و وعيد جز با تشويق و تهديد صورت نپذيرد، و تشويق جز بدان چه دل بدان خواهان است و ديده از آن كامياب نخواهد بود، و تهديد بر خلاف آن.

سپس مخلوق را در اين جهان منزل داد و پاره اى از لذّات را به آنان بنمود تا بر لذّات پاك آخرت كه بهشت است راه يابند، و پاره اى از رنجها و محنتها را در اين جهان به ايشان نشان داد تا بدين وسيله بر آلام و ناراحتيها و گرفتاريهاى آن جهان كه عبارت از دوزخ است پى برند و از اين عذاب موقّت بر آن عذاب ابدى استدلال كنند، و از اين رو است كه لذّات اين جهان

ص: 450

هميشه با سختى و رنج توأم است و خوشى و سرورش با اندوه و غم همعنان.

گويند: جاحظ [كه خود يكى از دانشمندان متعصّب أهل سنّت است] چون اين كلام را از أمير المؤمنين عليه السّلام در نوشته اى ديد گفت: اين سخن حاوى تمام مطالبى است كه تاكنون از معارف نوشته اند و ميان خود گفتگو مى كنند.

و نيز نقل است كه چون اين سخن جاحظ به گوش أبو على جبّائى [كه از سران معتزله است] رسيد آن را تصديق نموده و گفت: در اين كلام هيچ گونه احتمال زياده و نقصانى نيست.

(1) 120- از امام هادى عليه السّلام علىّ بن حسن عسكرىّ روايت شده كه آن حضرت در ضمن نامه اى كه به أهل اهواز در موضوع نفى جبر و تفويض نوشته بود فرموده:

از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل است كه مردى پس از بازگشت از جنگ صفّين از آن حضرت پرسيد: يا أمير المؤمنين خبر بده ما را از جريان حركت و جنگ با أهل شام، آيا اين روى قضاء و قدر خداوند بود يا نه؟

حضرت فرمود: آرى اى شيخ، شما به هيچ تپّه و كوه و درّه و صحرائى قدم نگذاشتيد مگر اينكه مطابق با قضاء و قدر الهى بوده است.

ص: 451

(1) آن مرد پرسيد: پس بايد تمام اين سختيها را به حساب خدا بياورم، ولى من اجرى براى خود نمى بينم!.

حضرت فرمود: چگونه مأجور نباشيد؛ در صورتى كه خداوند متعال براى حركت شما كه به سوى دشمن مى رفتيد و براى مراجعت شما كه از جنگ بر مى گشتيد اجر فراوان و ثواب بى شمارى قائل شده است و شماها در اين جريان و حالات؛ مجبور و مضطرّ نبوديد.

آن مرد گفت: چگونه مى شود كه ما در جريان اين سفر و رفتن و بازگشتن مختار باشيم در حالى كه قضاء و قدر الهى ما را به اين جريان سوق داده است؟!.

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: شايد منظور تو اشاره به قضاى حتمى و قدر قطعى و لازم است؟! و اگر چنين باشد هر آينه امر و نهى و ثواب و عقاب و دوزخ و بهشت باطل گشته، و شخص مطيع و نيكوكار با عاصى و مخالف برابر و مساوى بوده، و ملامت و مذمّت براى شخص بدكار و تشويقى براى مردم خوشرفتار و نيكو كردار گفته نمى شد، و همچنين شخص بدكردار نسبت به عقوبت و سزاى اعمال بد خود جهت امتيازى پيدا نمى كرد. اين سخن شبيه به عقيده بت پرستان و پيروان شيطان و مخالفين رحمان و تصديق كنندگان زور و بهتان و دروغ و أهل ضلالت و گمراهى است!. اين جمعيّت مجوس و قدريّه اين امّت محسوب مى شوند،

ص: 452

آنان از اين نكته غافلند كه خداوند امر كرده در حالى كه به مردم اختيار داده است كه روى اختيار خود اطاعت امر كنند، و نهى كرده است در حالى كه نهى او فقط از نظر ترسانيدن است، و تكاليف او سهل و آسان و در حدود قدرت بندگان او مى باشد، و مخالفت و عصيان مردم نه از لحاظ مغلوب بودن و ضعف او است، و اطاعت و فرمانبردارى اشخاص از راه اجبار و اضطرار نباشد، و بعثت انبياء و ارسال رسولان امر عبث و بيهوده نبوده و نازل كردن كتاب آسمانى كار لغو و مهملى نيست، و خلق آسمانها و زمين و مخلوقات ديگر را باطل و بى فائده نيافريد اين سخن اشخاصى است كه پروردگار جهان را منكر شده و روى عناد و كفر چنين حرفى مى زنند، و واى باد كافران را از آتش دوزخ!.

سپس آيه وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ «1» را تلاوت نمود.

(1) پس آن مرد در نهايت شادى و سرور برخاسته و اين اشعار را سرود:

1- تو آن امامى هستى كه با طاعت از او اميد داريم كه روز قيامت مورد مغفرت خداوند قرار گيريم، 2- آن بخش از حقايق دين كه بر ما مبهم بود تو روشن ساختى، خداوند از ناحيه ما به تو جزاى نيك دهاد، 3- و عذرى نيست در انجام كار زشت كه من مرتكب آن باشم از فسق و خروج از امر خدا و نافرمانى،

ص: 453

4- و هرگز جايز نيست كه بگوئيم نهى كننده از فحشا و منكر خود موجب و سبب آن عمل شود كه اگر چنين پندارى داشته باشم بى گمان شيطان را پيروى كرده ام، 5- نه، خداوند دوست ندارد و زشتيها را نخواسته و كشتن ولىّ خدا را از روى ستم و دشمنى هرگز جايز ندانسته.

6- از كجا دوست داشته باشد كه بى شكّ فرمان خداوند صاحب عرش صحيح؛ و خود آن را اعلام فرموده و آشكار ساخته است.

(1) 121- و نقل است كه همان مرد پرسيد: اى أمير المؤمنين آن قضاء و قدرى كه مذاكره مى فرماييد چيست؟

فرمود: قضا و قدر عبارت است از امر پروردگار به طاعت، و نهى از معصيت، و توانائى دادن به بندگان براى اعمال نيكو و ترك افعال زشت، و يارى كردن و توفيق دادن در راه تقرّب او، و كمك نكردن به افرادى كه راه معصيت را مى پيمايند، و وعده هاى موافق دادن، و عواقب سوء اعمال مخالف را متذكّر شدن، و ترغيب و تشويق نمودن و تحذير و تخويف كردن. و همه اين معانى قضاى خداوند در افعال، و قدر او در كردار ما است.

و امّا جز اين معانى را گمان مكن، زيرا گمان در آن موجب بطلان اعمال تو خواهد شد.

آن مرد گفت: اى أمير المؤمنين مرا راحت نمودى، خدا آسوده خاطرت گرداند!.

ص: 454

(1) 122- روايت شده است كه آن حضرت از معنى قضاء و قدر سؤال شد، فرمود:

نگوئيد كه خدا مردم را به خودشان واگذاشته و امور را به ايشان واگذار كرده، كه اين توهين به مقام مقدّس اولوهيّت است، و نگوئيد خدا مردم را مجبور به معصيت نموده كه اين نسبت ظلم به پروردگار است، بلكه بگوئيد: اعمال خير به يارى و توفيق خداوند است، و اعمال شرّ و بد در نتيجه سلب توفيق خداوند از انسان سر مى زند، و بايد توجّه داشت كه تمام اين امور در مرحله علم خداوند ثبت و نوشته شده است.

(2) 123- و أهل سيره نقل كرده اند كه مردى نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمده و پرسيد:

اى أمير المؤمنين مرا خبر بده از «اللَّه» آيا هنگام عبادت او را مى بينى؟

فرمود: البتّه، من فردى نيستم كه خداى نديده را پرستش كنم!.

آن مرد پرسيد: اى أمير المؤمنين چگونه او را مى بينى؟.

فرمود: واى بر تو! خداى متعال با چشم ظاهر ديده نمى شود، بلكه نور عقل با حقايق ايمان مى تواند او را مشاهده نمايد، خداوند به دلالات آيات خود شناخته و با علائم روشن خود وصف و تعريف مى شود، خداوند را نمى توان با مردم مقايسه كرده، و با حواسّ ظاهرى او را ادراك نمود.

آن مرد بازگشته و گفت: خدا بهتر مى داند كه رسالت خود را در چه محلّى قرار دهد.

ص: 455

[سؤالات عالم يهودى از حضرت- امير عليه السلام-]

[سؤالات عالم يهودى از حضرت- امير عليه السلام-]

(1) 124- و روايت است كه يكى از علماى يهود نزد أبو بكر آمده و گفت: آيا تو خليفه پيغمبر اين امّتى؟ گفت: آرى.

يهودى گفت: ما در تورات مى خوانيم كه خلفاى انبياء بايد اعلم و افضل امّت باشند، پس بمن بگو كه پروردگار جهان در كجا است، آيا او در آسمان است يا در زمين؟.

أبو بكر گفت: در آسمان و روى عرش است.

يهودى گفت: در اين صورت بايد زمين از وجود او خالى بوده، و بنا بر اين خداوند بايد در مكانى باشد و محلّهاى ديگر از او دور و كنار باشند.

أبو بكر گفت: اين كلام از سخنان زنادقه و بى دينان است، از نزد من دور شو و گر نه دستور مى دهم كه تو را بكشند!.

پس آن مرد در نهايت حيرت و تعجّب برخاسته و در حالى كه دين اسلام را مسخره مى كرد رفت، و در وسط راه أمير المؤمنين عليه السّلام او را ملاقات كرده و بدو گفت: اى يهودى من از سؤال و جواب ميان تو أبو بكر مطّلع شدم، و نظر ما اين است كه:

خداى عزّ و جلّ خود مكان را ايجاد كرده و عارى از مكان است، و او بالاتر و برتر از اين است كه مكانى او را احاطه كند، و او محيط بر مكان بوده و همه مكانها نسبت به ذات مقدّس او برابر است.

ص: 456

و تو را خبر بدهم از آنچه در يكى از كتابهاى آسمانى شما وارد شده است كه گفته مرا تصديق مى كند، آيا در اين صورت سخن مرا پذيرفته و ايمان و اعتقاد به آن پيدا مى كنى؟

دانشمند يهودى گفت: آرى.

(1) أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: مگر در يكى از كتابهاى شما ننوشته است كه: روزى حضرت موسى عليه السّلام نشسته بود فرشته اى از جانب مشرق به سوى او آمد، و حضرت موسى پرسيد كه از كجا مى آئى؟ آن فرشته گفت: از جانب پروردگار جهان مى آيم، و فرشته ديگرى از جانب مغرب آمد و چون آن حضرت از محلّ او پرسيد پاسخ داد كه از جانب پروردگار متعال مى آيدم. و در اين هنگام فرشته ديگرى از جانب آسمان آمده و در جواب حضرت موسى گفت: من از آسمان هفتم و از جانب پروردگار جهان مى آيم، و فرشته ديگرى نيز از طرف پائين زمين آمد و چون آن حضرت از محلّ او پرسيد جواب گفت كه من از زمين هفتم و از جانب پروردگار متعال مى آيم.

حضرت موسى عليه السّلام عرض كرد: منزّه و برتر است آن خدائى كه در مكانى نبوده و مكان؛ او را نتواند احاطه كرده و در بر گيرد، و پروردگار جهان به مكان معيّنى نزديكتر از مكان ديگرى نباشد.

مرد يهودى گفت: من شهادت مى دهم كه مطلب حقّ و حقيقت همين است كه فرموديد، و شما به مقام خلافت و وصايت اولويّت داريد.

ص: 457

(1) 125- شعبىّ روايت كرده است كه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام از مردى شنيد كه مى گفت: سوگند به خدايى كه به واسطه هفت طبقه محتجب است!. پس آن حضرت تازيانه خود را به طرف او بلند كرده و فرمود:

اى واى بر تو! خداوند برتر و بالاتر از آنست كه به واسطه چيزى محتجب و مستور گشته و يا چيزى از او محتجب و پوشيده شود. منزّه و متعالى است آن خدائى كه مكان او را نتواند در بر گيرد، و چيزى در جهان بر او مخفى و پوشيده نماند، و او به همه آسمانها و زمين و جهانيان آگاه و عالم است.

آن مرد گفت: آيا لازم است از سوگند خود كفّاره بدهم اى أمير المؤمنين؟

حضرت فرمود: تو به خدا سوگند نخورده اى تا ملزم به كفّاره باشى، زيرا آنچه محتجب با هفت طبقه باشد خدا نيست، و سوگند تو به آن خدائى بود كه چنين باشد.

(2) 126- و از امام صادق عليه السّلام نقل است كه فرمود: يكى از علماى يهود نيز أمير- المؤمنين عليه السّلام آمده و عرض كرد: اى أمير المؤمنين خداى تو در كجا است؟

حضرت فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! خداوند متعال در كجا نبوده كه گفته شود كجا هست؟! پروردگار من در همه جا هست، و او پيش از هر موجودى بوده است، و متصوّر نيست كه