دو مكتب در اسلام جلد دوم

مشخصات كتاب

سرشناسه : عسكري مرتضي - 1293

عنوان و نام پديدآور : دو مكتب در اسلام مرتضي عسكري ترجمه عطاآمحمد سردارنيا

مشخصات نشر : تهران بنياد بعثت مركز چاپ و نشر، - 137.

شابك : 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-077-93

وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم 1375.

يادداشت : عنوان اصلي معالم المدرستين بحوث ممهذه التوحيد كلمه المسلمين

يادداشت : كتابنامه مندرجات : . .-- ج 2. ديدگاه دو مكتب درباره مدارك تشريعي اسلام .-- ج 3. اثر نهضت حسيني "ع در احياي سنت پيامبر .--

موضوع : احاديث احكام موضوع : امامت موضوع : خلافت موضوع : اجتهاد و تقليد

موضوع : اهل سنت -- دفاعيه ها و رديه ها

موضوع : شيعه -- دفاعيه ها و رديه ها

شناسه افزوده : سردارنيا، عطاآمحمد

شناسه افزوده : بنياد بعثت مركز چاپ و نشر

رده بندي كنگره : BP112/6 /‮ع 5‮م 6041 1370ي

رده بندي ديويي : 297/2135

شماره كتابشناسي ملي : م 76-6319

سخن مترجم

سرانجام جلد اول كتاب دو مكتب در اسلام ، ترجمه كتاب معالم المدرستين حضرت آيت الله علامه مجاهد سيد مرتضى عسكرى ، پس از سالها كه از ترجمه آن به وسيله نگارنده مى گذشت ، به همت والاى مسؤ ولين محترم بنياد بعثت به چاپ رسيد؛ باشد كه چراغى فرا راه جويندگان حقيقت گردد.

اينك كه جلد دوم آن در اختيار علاقمندان به شوكت و عظمت اسلام قرار مى گيرد، نگارنده بدون هيچ ادعايى ، تنها از اين لحاظ خوشحال است كه اين اثر

گرانقدر، كه نتيجه سالها رنج و زحمت و تحقيق و تتبع حضرت آيت الله علامه عسكرى است ، به قلم شكسته اين ضعيف بى ادعا به زبان پارسى برگردانده شد؛ به اين اميد كه دانشمندان جهان اسلام به خود آمده براى اتحاد كلمه واقعى و يك پارچگى حقيقى و ماندنى ، نه سياسى و نيم بند ناپايدار و موقتى ، در زير لواى آيين راستين محمدى (ص )، با كنار گذاردن تعصب خشك و بى جا، منشاء اختلاف بين خود را با روش علمى و موضوعى به بحث و بررسى بگذراند، و پيروى از حق و حقيقت را وجهه همت خود قرار دهند. اين آرزوى ماست و خداوند بر اين نيت و آرزو آگاه است . قل هذه سبيلى اءدعو الى الله على بصيره اءنا و من اءتبعنى .

تهران شهريور / 1373. ع .م . سردارنيا

ديدگاه دو مكتب درباره مصادر تشريعى اسلام

زمينه سخن : پنج اصطلاح اسلامى

بخش اول : نظر دو مكتب درباره قرآن

بخش دوم : نظر دو مكتب درباره سنت پيامبر اسلام

بخش سوم : نظر دو مكتب درباره فقه و اجتهاد

بخش چهارم : قرآن و سنت ، تنها مصدر تشريعى در مكتب اهل بيت (ع )

بخش پنجم : فشرده نظريات دو مكتب در موارد چهار گانه فوق

در بررسى مصادر تشريعى اسلام از ديدگاه دو مكتب نخست به بررسى پنج اصطلاح قرآن ، سنت ، بدعت ، فقه ، اجتهاد پرداخته ، سپس نظر هر يك از دو مكتب را درباره آنها بررسى نموده و در خلال آن ، مصطلحات ديگرى را، مورد مطالعه قرار خواهيم داد.

زمينه سخن

اصطلاحات پنجگانه

قرآن كريم

سنت

بدعت

فقه

اجتهاد

ديدگاه دو مكتب درباره مصادر تشريعى اسلام

1. قرآن

قرآن ، كلام خداى بارى

تعالى است كه آن را به تدريج بر خاتم پيامبرانش ، حضرت محمد (ص )، نازل فرموده است ؛ در مقابل شعر و نثرى كه در كلام عرب وجود دارد. بنابراين كلام عرب تشكيل مى شود از قرآن ، شعر و نثر. (1)

همان گونه كه به ديوان كامل شاعر و به يك قصيده از آن ، و به يك بيت و حتى به يك مصراع آن هم شعر گفته مى شود، به تمام قرآن و به يك سوره آن ، و حتى به يك آيه آن هم قرآن مى گويند. و قرآن به اين معنى ، مصطلحى است اسلامى و حقيقتى است شرعى ؛ زيرا كه منشاء همه اين كاربردها هم در قرآن آمده ، و هم در حديث شريف نبوى .

نامهاى ديگر قرآن

دانشمندان اسلامى از خود قرآن اسامى ديگرى براى آن به دست آورده اند كه در حقيقت مثل اين است كه شيئى را از راه بيان صفات آن معرفى كرده باشند كه مشهورترين آنها الكتاب است . خداوند در قرآن فرموده است : ذلك الكتاب لا ريب فيه (بقره / 2) كه مقصود از كتاب در اينجا همين قرآنى است كه در دست مسلمانان موجود است . در مقابل تورات يهوديان ، و انجيل مسيحيان . و اين مقصود با قيد الف و لام عهد كه در ابتداى آن آمده مشخص شده است .

در قرآن باز هم لفظ كتاب آمده ، ولى تورات يهوديان را در نظر داشته كه مى فرمايد: و من قبله كتاب موسى . و مقصود از كتاب در اينجا با اضافه كردن آن به آورنده اش ، حضرت موسى

(ع )، مشخص و معلوم شده است .

كتاب سيبويه نيز كه در علم نحو است ، نزد دانشمندان اين علم به الكتاب مشهور مى باشد. اين مطلب در كشف الظنون چنين آمده است :

كتاب سيبويه در علم نحو به سبب شهرت و برتريش بر ديگر كتابهاى مشابه ، در نزد نحويون به الكتاب مشهور شده است ؛ به طورى كه اگر در بصره كسى بگويد: قراء فلان الكتاب ، مى دانند كه كتاب سيبويه را مى گويد و با شنيدن قراء نصف الكتاب ، شك نمى كنند كه منظور كتاب سيبويه است .

ابوالحسن على بن محمد، معروف به ابن خروف ، نحوى آندلسى اشبيلى (م 609 ق ) كتاب سيبويه را شرح كرده و آن را تنهيح الالباب فى شرح غوامض الكتاب ناميده است . همچنين ابو البقاء عبدالله بن الحسين العكبرى بغدادى حنبلى (م 616 ق ) شرحى بر ابيات آمده در كتاب سيبويه نگاشته و آن را لباب الكتاب نام گذاشته است . و نيز ابوبكر محمد بن حسنى زبيدى آندلسى (م 380 ق ) شرح خود را بر كتاب سيبويه (2)، ابنية الكتاب نام نهاده است (3)

بنابراين الكتاب نامى ويژه براى قرآن در قرآن كريم ، و يا در عرف مسلمانان نمى باشد.

يكى ديگر از نامهايى كه بر قرآن نهاده شده نور است كه خداى تعالى مى فرمايد: و اءنزلنا اليكم نورا مبينا. (نساء / 174). و ديگرى ، موعظه مى باشد كه در قرآن آمده است : قد جاءتكم موعظة من ربكم . يعنى از سوى خداينان موعظه و پندى براى شما آمده است . (يونس / 57). همچنين كريم (4)

كه خداى متعال مى فرمايد: انه لقرء ان كريم . (واقعه / 44).

اين اسامى كه در قرآن آمده است ، همان طور كه دانشمندان مى گويند اسامى قرآن نيستند، بلكه همه آنها از باب تعبير و تعريف صفات قرآن مى باشند.

يكى از اسامى قرآن در مكتب خلفاء المصحف است كه چنين لفظى نه در قرآن آمده و نه در حديث شريف نبوى .

زر كشى و ديگران آورده اند كه :

چون ابوبكر قرآن را گرد آورد، از اطرافيان خود خواست تا نامى براى آن تعيين كنند. يكى گفت : آن را انجيل بناميد، كه اين نام را نپسنديدند. ديگرى گفت : آن را السفر بخوانيد كه اين نام يهودى را هم رد كردند. در آخر ابن مسعود گفت : من نزد حبشيان كتابى ديده ام كه به آن المصحف مى گفتند. اين نام را پسنديدند و قرآن را بدان نام نهادند (5).

پس نامگذارى قرآن به مصحف هم از قبيل نامگذارى مسلمانان و جزء مصطلحات مسلمين است ، نه اصطلاح اسلامى و حقيقت شرعى .

در اين نامگذارى ، موقعيت و شاءن مصحف مانند مقام و شاءن لفظ الشارى در نزد خوارج است . زيرا اين كلمه را آنها روى كسى مى گذارند كه خود را آماده جنگ و ستيز به مسلمانان كرده باشد. اما همين لفظ در نزد غير خوارج به معناى مشترى به كار مى رود، در مقابل فروشنده به هنگام معامله . پس اگر ما به كلمه الشارى در نزد غير خوارج برخورد كرديم . مى فهميم كه منظور مشترى است و نه كسى كه آماده پيكار با مسلمانان باشد، چنانكه نزد خوارج مشهور است

.

همچنين است كلمه المبسوط كه مردم سوريه و عراق آن را به دو معنى متفاوت به كار مى برند: يعنى عراقيها به شخص كتك خورده و مردم سوريه به آدم شاد و مسرور مى گويند! به اين حساب اگر اين لفظ، در سخن سوريها آمده باشد، در مى يابيم كه مقصود شخص شاد و مسرور است ، و اگر بر عكس در كلام عراقيها آمده باشد، مى فهميم كه منظور آدم كتك خورده و مضروب مى باشد.

بنابراين لفظ مصحف در نامگذارى مكتب خلفا هر گاه در ميان پيروان آن مكتب به كار رفته باشد به معناى قرآن كريم است ، و اگر در سخن پيروان مكتب اهل بيت آمده باشد (مثل اينكه بگويند مصلحت فاطمه ، همان طور كه به كتاب دعاهاى امام سجاد (ع ) مى گويند صحيفه سجاديه )، منظور مطلق كتاب است ؛ يعنى كتاب فاطمه و كتاب حضرت سجاد.

2 و 3. سنت و بدعت

سنت و بدعت دو اصطلاح اسلامى هستند كه درك معناى يكى ، متوقف بر فهم معناى ديگرى است . و از مقارنه آن دو با يكديگر معنى آنها فهميده مى شود.

الف سنت

سنت در لغت به معناى سيره و روش آمده است ؛ چه زشت و چه زيبا(6). ولى در شرع اسلامى سنت عبارت است از امر و نهى رسول خدا (ص )، و يا اقدام و عمل شخص آن حضرت از راه گفتار و رفتار، در مواردى كه قرآن كريم به آن صراحتى نداشته باشد. (7) به موافقت حضرتش نيز در پاره اى از امور سنت گويند، به اين معنا كه مثلا رسول خدا (ص ) عملى را از فرد مسلمانى مشاهده

كرده و او را نهى نفرموده و يا با سكوت خود صحت و درستى عمل او را تاءييد كرده است (8) اين است كه كتاب و سنت (9)، و يا قرآن و حديث را ادله شرعيه مى گويند.

ب بدعت

كلمه البدع در لغت به معناى تازه و نو ظهور و بى سابقه است (10). بدعت در دين به معناى انجام كار و سخنى است كه گوينده و كننده آن از صاحب شريعت پيروى نكند (11) يعنى برخلاف سنت باشد.

سنت ، از مصادر تشريعى اسلام

سنت رسول خدا (ص ) از مصادر تشريعى اسلام است . زيرا كه خداوند مى فرمايد: ماء اتاكم الرسول فخذوه و مانها كم عنه فانتهوا . يعنى آنچه را كه پيامبر به شما مى دهد بپذيريد و از آنچه كه بازتان مى دارد دورى كنيد. (حشر / 7). و نيز فرموده است : و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى . يعنى پيامبر سخن از هواى دل نگويد، و سخنش غير وحى خدا نيست . (النجم / 3-4). و يا آنجا كه مى فرمايد: لقد كان لكم فى رسول الله اءسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا . يعنى شما را در اقتدار به رسول خدا خير و سعادت بسيار است آن كس كه به ثواب روز قيامت اميدوار بوده ، خدا را بسيار ياد كند. (احزاب /21). و يا آنجا كه مى فرمايد: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم . يعنى بگو اگر خداى را دوست داريد مرا پيروى كنيد، تا خدا دوستتان بدارد، و گناهانتان را

بيامرزد. (آل عمران 31/). و يا: فامنوا بالله و رسوله النبى الاءمى الذى يؤ من بالله و كلماته و اءتبعوه . يعنى پس به خدا و پيامبر درس ناخوانده اى ايمان بياوريد كه به خدا و كلماتش ايمان آورده است . (اعراف / 158) و آيات متعدد ديگر.

احاديث بسيارى هم از پيامبر خدا (ص ) آمده كه مسلمانان را به پيروى از سنتش ترغيب ، و از مخالفت با آن بر حذر داشته است . مانند اين حديث كه مى فرمايد:

من رعب عن سنتى فليس منى(12). يعنى هر كس كه سنت مرا پيروى نكند، از من نيست .

پس با توجه به آنچه گفته شد، سنت يك مصطلح اسلامى و حقيقتى شرعى است ، و تنها راه دستيابى ما به سنت پيغمبر (ص )، يعنى رفتار و روش و حديث و تقرير آن حضرت ، رواياتى است كه از وى آورده ، و در زمان ما در كتابهاى حديث و سيره و تفسير و ديگر منابع و مصادر اسلامى نقل و ثبت شده اند. مانند روايات زير: از عايشه آمده است كه گفت : رسول خدا (ص ) فرمود:

النكاح سنتى ، فمن لم يعمل بسنتى فليس منى (13) يعنى ازدواج سنت من است ، و هر كس كه به سنت من عمل نكند از من نيست .

يا اينكه عمرو بن مزنى گفته است كه رسول خدا (ص ) فرمود:

من اءحيا سنة من سنتى فعمل بها الناس ، كان له مثل اءجر من عمل بها، لا ينقص الله من اءجورهم شيئا. و من ابتدع بدعة فعمل بها، كان عليه اءوزار من عمل بها لا ينقص الله من

اءوزار من عمل بها شيئا . يعنى هر كس كه سنتى از سنتهاى مرا احيا كند كه مردم به آن عمل نمايند، خداوند بدون اينكه چيزى از اجر و ثواب عمل كنندگان بكاهد، همانند آن را به وى نيز ارزانى دارد. و آن كس كه از خود چيزى را بدعت گذارد كه به آن عمل كنند، خداوند بدون اينكه از گناهان عمل كنندگان به آن بدعت بكاهد، همانند گناهان ايشان را به دوش وى گذارد. و در روايت ديگر آمده است : من اءحيا سنة من سنتى اءميتت بعدى ...(14) كه منظور احيا كردن سنت فراموش شده است . و از جابر آمده است كه گفت رسول خدا (ص ) فرمود: فاءن خير الاءمور كتاب الله ، و خير الهدى هدى محمد، و شر الامور محدثاتها و كل بدعة ضلالة . يعنى از همه بهتر كتاب خداست ، و بهترين راه رستگارى راه محمد است ، و بدترين چيزها بدعت است ، و هر بدعتى هم گمراهى است . و در روايت ديگر ان اءفضل الهدى ، هدى محمد...(15) آمده است .

از ابن مسعود روايت شده است كه گفت : رسول خدا (ص ) فرمود:

سيلى اءموركم بعدى رجال يطفئون السنة ، و يعملون بالبدعة ، و يؤ خرون الصلاة عن مواقيتها. فقلت : يا رسول الله ! ان اءدركتهم ، كيف اءفعل ؟ قال : تساءلنى يا ابن ام عبد كيف تفعل ؟ لا طاعة لمن عصى الله (16). يعنى پس از من مردانى زمام امورتان را به دست مى گيرند كه سنت مرا از ميان بر مى دارند، و به بدعتهاى خود عمل مى

كنند وادى نماز را از زمانش به تاخير مى اندازند! پرسيدم : اى رسول خدا! اگر من همزمانشان باشم چه كنم ؟ فرمود: اى فرزند ام عبد! از من مى پرسى چه كنى ؟ فرمانبردارى از كسى كه خداى را عاصى باشد هرگز روا نيست .

و از ابن عباس آمده است كه گفت : رسول خدا (ص ) فرمود:

اءبى الله اءن يقبل عمل صاحب بدعة حتى يدع بدعته ... (17). يعنى خداوند عمل هيچ بدعتگذارى را قبول نمى كند، مگر آنگاه كه دست از بدعتش بدارد.

و از حذيفه آمده است كه گفت : رسول خدا (ص ) فرمود:

لا يقبل الله لصاحب بدعة صوما، و لا صلاة ، و لا صدقة و لا حجا، و لا عمرة ، و لا جهادا، و لا صرفا، و لا عدلا، يخرج عن السلام كما تخرج الشعرة من العجين . (18)

يعنى خداوند از بدعتگذار هيچ نماز و روزه و صدقه و حج و عمره و جهاد و هيچ واجب و مستحبى را قبول نمى كند. بدعتگذار با اين عملش بسادگى و آسانى از اسلام و مسلمانى بيرون مى رود.

خداوند در قرآن كريمش از بدعت چنين ياد كرده است : و رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم . يعنى رهبانيت و ترك دنياى را كه ما بر آنها واجب نكرده بوديم ، از پيش خود بدعت نهادند. (حديد / 27).

كوتاه سخن اينكه :

شرع اسلامى آن چيزى است كه در كتاب قرآن و سنت آمده و يا از آنها استنباط مى شود. بدعت هم عبارت از اين است كه شخص مطابق سليقه و دلخواهش چيزى را در دين وارد كند كه در قرآن

و سنت نيامده يا از آنها فهميده نشده باشد. اگر چه آن را اجتهاد و يا صلاحديد و يا به اصطلاح مردم اين روزگار، اسلام انعطاف پذير، و اسلام هماهنگ با نياز جامعه بناميم ، و آنچه در احاديث رسول خدا (ص ) در امر بدعت آمده است درباره بدعت و بدعت گذار آن صدق مى كند.

4. فقه

الف فقه در لغت ، همان گونه كه در كتابها آمده است ، به معناى درك و فهم است .

ب فقه در قرآن و سنت پيامبر (ص ) به شرحى است كه در ذيل گفته مى شود. خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:

فلو لا نفر من كل فرقه منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين ولينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون . يعنى چرا از هر گروه ، برخى از ايشان حركت نمى كنند تا در دين فقيه و دانا شده چون به ميان قوم خود باز گردند، آنان را بيم دهند، تا شايد به خود آيند. (توبه / 122).

رسول خدا (ص ) نيز فرموده است :

نضر الله عبدا سمع مقالتى هذه فبلغها، فرب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الى من هو اءفقه منه (19). يعنى خداوند شاداب گرداند آن بنده اى را كه سخنانم را شنيد و آن را به ديگران رسانيد. چه بسا حامل فقهى كه خود فقيه نباشد، و بسيارند حاملان فقهى كه آن را به فقيه تر از خود برسانند.

و نيز آورده اند كه آن حضرت فرموده است :

فقيه اءشد على الشيطان من اءلف عابد (20). يعنى يك نفر فقيه از هزار عابد بر شيطان گرانبارتر است . و نيز فرموده

است :

من فقه فى دين الله و نفعه ما بعثنى الله به ، فعلم و علم (21). يعنى هر كس كه در دين خدا فقيه گرديد و از آنچه خداوند مرا بدان برانگيخته وى را سودمند افتاد، بايد كه آموخته هاى خود را به ديگران ياد دهد.

و نيز فرموده است : خياركم اءحسناكم اءخلاقا اذا فقهوا (22) يعنى بهترين هاى شما خوش اخلاق ترينتان است اگر بفهمند و يا آنجا كه فرموده است : خيارهم فى الجاهلية ، خيارهم فى الاسلام اذا فقهوا (23)يعنى بهترين هاشان در جاهليت ، بهترين ها در اسلام هم هستند اگر بفهمند.

همچنين فرموده است : خصلتان لا تجتمعان فى منافق : حسن سمت ، و لا فقه فى الدين (24) يعنى دو خصلت است كه در شخص منافق جمع نمى شوند: حسن برخورد و فقاهت در دين . و نيز فرموده است : من يرد الله به خيرا يفقهه فى الدين (25). يعنى آن كس را كه خداوند مورد لطف خويش قرار دهد، عالم دينش گرداند.

و در جايى فرموده است : ان رجالا ياءتونكم من اءقطار الاءرضين يتفقهون فى الدين ، فاذا اءتوكم ، فاستو صوابهم خيرا (26). يعنى مردانى از گوشه كنار دنيا براى كسب دانش دين به شما مراجعه خواهند كرد، در آن صورت ، با آنها بخوبى برخورد كنيد.

و نيز رسول خدا در حق ابن عباس دعا كرد و فرمود: اللهم فقهه فى الدين (27). يعنى خداوندا! او را در دين دانا و بصير گردان .

ج فقه ، در محاورات و سخنان اهل بيت (ع ) و صحابه .

از اميرالمؤ منين (ع ) آورده اند كه فرموده

است :

اءلا اءخبركم بالفقيه ، حق الفقيه ؟ قالوا بلى يا اءميرالمؤ منين . قال : ان الفقيه ، حق الفقيه ، من لم يقنط الناس من رحمة الله ، و لم يؤ منهم من عذاب الله ، و لم يرخص لهم فى معاصى الله (28). يعنى آيا مى خواهيد فقيه واقعى را بشناسيد؟ گفتند آرى اى اميرالمؤ منين . فرمود: فقيه واقعى كسى است كه مردم را از رحمت خدا نااميد نكند و ايشان را از عذاب خدا در امان ندارد و به ايشان اجازه نافرمانى خدا را ندهد.

يحيى بن سعيد انصارى گفته است : ما اءدركت فقهاء ارضنا الا يسلمون فى كل اثنتين من النهار . (29)

و عمر بن الخطاب گفته است : تفقهوا قبل اءن تسودوا (30). يعنى پيش از آنانكه به رياست رسيد، دانا و فقيه شويد. و نيز گفته است : من سوده قومه على فقه كان حياة له و لهم ، و من سوده ، قومه على غير فقه كان هلاكا له ولهم . (31)

ابن عبدالرحمان در تعريف ابن عباس گفته است : انه قارى لكتاب الله ، فقيه فى دين الله (32). و در باب اختلاف فقها در سنن دارمى چنين آمده است : عمر بن عبدالعزيز به سراسر كشور اسلامى بخشنامه كرد كه بايد ميان هر قوم و ملتى بر اساس اتفاق نظر فقهاى ايشان داورى به عمل آيد (33).

و نيز آورده است : و اذا جلسوا العشاء الآخرة جلسوا فى الفقه (34). و يا: و لاباءس بالسمر فى الفقه (35) يعنى شب زنده دارى به خاطر فقه مانعى ندارد. و يا: و كانوا يتجالسون بالليل و

يذكرون الفقه (36). يعنى ياران پيامبر خدا (ص ) شبها تشكيل جلسه مى دادند و به مذاكرات فقهى مى پرداختند.

در صحيح بخارى در باب السمر فى الفقه (37)، آمده است كه شعبى گفت : آنگاه عدى بن حاتم به كوفه وارد شد، ما به همراه تنى چند از فقهاى كوفه به ديدارش رفتيم (38).

و از عمران منقرى آورده اند كه گفت : روزى به حسن ، كه درباره چيزى اظهار نظر مى كرد، گفتم : اى ابو سعيد! نظر فقها در اين مورد چنين نيست . او پاسخ داد: واى بر تو! آيا تا به حال فقيهى را ديده اى ؟ فقيه كسى است كه به دنيا پشت پا زده ، خواهان آخرت بوده ، و در دينش بصير و بينا، و همواره در عبادت پروردگارش كوشا و ساعى باشد(39).

اينها مطالبى هستند كه در كتابهاى مكتب خلفا آمده ، اما آنچه در كتابهاى مكتب اهل بيت آمده ، از اين قرار است :

الف از رسول خدا (ص ) روايت كرده اند كه فرمود:

الفقهاء اءمنا الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا (40). يعنى فقيهان ، تا آنگاه كه روى به دنيا نياورده باشند، امناى پيامبرانند.

و يا آنجا كه مى فرمايد:

من حفظ على امتى اربعين حديثا من امر دينها ينتفعون بها فى امر دينهم ، بعثه الله يوم القيامه فقيها عالما (41). يعنى هر كس كه چهل حديث از امور دينى امتم را به خاطر بسپارد و آنان را بدان وسيله بهره مند سازد، خداوند او را به روز بازپسين فقيه و دانشمند برانگيزاند.

ب در نهج البلاغه ، ضمن سخنان اميرالمؤ منين (ع )، چنين آمده است

:

من اتجر بغير فقه ، فقد ارتطم فى الربا (42). يعنى آن كس كه بدون آگاهى از مسائل فقهى دست به كار بازرگانى بزند، در لجنزار ربا گرفتار آيد. و نيز: آن حضرت در وصف قرآن فرموده است : ربيعا لقلوب الفقهاء يعنى قرآن بهار دل دانشمندان است (43).

همچنين در وصيتش به امام حسن (ع ) فرموده است : و تفقه فى الدين (44). يعنى در فهم دين كوشا باشن .

ج از امام جعفر صادق (ع ) آورده اند كه فرمود:

ليت السياط على رؤ وس اءصحابى حتى يتفقهوا فى الحلال و الحرام (45). يعنى اى كاش تازيانه بر سر اصحابم مى بود، تا در حلال و حرام تفقه مى كردند.

و همچنين : لا يكون الرجل منكم فقيها حتى يعرف معاريض كلامنا (46). يعنى هيچيك از شما فقيه و عالم دينى نخواهد شد، مگر هنگامى كه كنايه ها و اشارات سخنان ما را دريابد.

و يا آنجا كه مى فرمايد: من كان من الفقهاء صائنا لنفسه ، حافظا لدينه ، مخالفا على هواه ، مطيعا لاءمر مولاه ، فللعوام ان يقلدوه (47). يعنى از فقيهان ، آن كس كه ديندار و خويشتندار بوده ، به هواى دل سر فرود نياورده ، فرمانبردار امام و مولايش باشد، براى مردمان روا است كه از او تقليد و پيروى نمايند.

اينها موارد كاربرد و مفهوم فقه و فقيه در كتاب و سنت بود اين كلمه بعدها در نزد دانشمندان مكتب اهل بيت اصطلاح ويژه اى يافت ، و آن اينكه : فقه عبارت است از علم به احكام شرعى از راه ادله تفصيلى آن .

جمال الدين حسن بن زين الدين (م

1011 ق ) در كتاب معالم الدين ، كه به معالم الاءصول شهرت يافته ، مى نويسد:

الفقه فى اللغة الفهم ، و فى الاصطلاح هو العلم بالاءحكام الشرعية الفرعية عن ادلتها الت فصيلية (48). يعنى فقه در لغت به معناى درك و فهم است ، و در اصطلاح ، علم به احكام شرعى فرعى است از راه ادله تفصيلى آن . كه منظور اين فقيه بزرگوار از كلمه اصطلاح ، اصطلاح دانشمندان مكتب اهل بيت است .

5. اجتهاد

1. اجتهاد در لغت

ابن اثير مى نويسد: الاجتهاد بذل الجهد فى طلب الاءمر، و هو افتعال من الجهد: الطاقة (49). يعنى اجتهاد عبارت است از به كار بردن توان دريافتن موضوع ، و ريشه آن جهد يعنى طاقت و توان است .

لفظ اجتهاد در همين معنا و مفهوم در زمان شخص پيغمبر خدا (ص ) و اصحاب آن حضرت ، تا پايان قرن اول هجرى ، به كار مى رفته است . از رسول خدا (ص ) آورده اند كه فرموده است :

اما السجود، فاجتهدوا فى الدعاء، فقمن ان يستجاب لكم (50). يعنى و سجده را، تا مى توانيد در آن دعا كنيد كه به اجابت نزديك است .

همچنين : صلوا على واجتهدوا فى الدعاء (51). يعنى بر من صلوات بفرستيد و تا مى توانيد دعا كنيد.

و نيز: فضل العالم على المجتهد اى المجتهد فى العباده مائه درجة (52). يعنى مرد دانشمند را بر شخص كوشنده در عبادت صد درجه برترى است .

و از محمد قرظى آورده اند كه گفت : كان فى بنى اسرائيل رجل فقيه عالم عابد مجتهد (53). يعنى در قوم بنى اسرائيل مردى بود

فقيه و دانا و در عبادت سخت كوشا و پركار...

و از عايشه آورده اند كه گفت : كان رسول الله يجتهد فى العشر الاءواخر ما لا يجتهد فى غيره (54). يعنى رسول خدا (ص ) در دهه آخر ماه بيش از مواقع ديگر به عبادت مى پرداخت .

و در كلام طلحه ، كه درباره دو تن از همعصران پيغمبر (ص ) سخن مى گفت ، اين عبارت آمده است : كان اءحمدهما اءشد اجتهادا من الاخر، فغزا المجتهد منهما فاستشهد (55). يعنى يكى از ديگرى پر كارتر و كوشاتر بود، و آنكه كوشاتر بود، به جنگ رفت و به شهادت رسيد...

و از ابو سعيد خدرى آورده اند كه گفت : كان رسول الله اذا حلف و اجتهد فى اليمين قال ... (56). يعنى پيامبر خدا (ص ) هر گاه پيمان مى بست و در آن مى كوشيد مى فرمود: ...

و يا در خبر عبدالله ابى در غزوه بنى المصطلق آمده است كه فاجتهد بيمينه ما فعل (57) يعنى سوگندهاى سخت و شديد خورد كه چنان كارى نكرده است .

و يا آنجا كه مادر حارثه درباره سرنوشت فرزند شهيد شده اش در جنگ از پيامبر خدا (ص ) مى پرسد و مى گويد: ان كان فى الجنة صبرت ، و ان كان غير ذلك اجتهدت فى البكاء (58). يعنى اگر پسرم به بهشت رفته است شكيبايى پيشه مى كنم ، و گرنه بشدت خواهم گريست .

از آنچه آورديم و بسيارى همانند آن ها، چنين بر مى آيد كه اجتهاد در قرن اول هجرى به معنى به كار بردن توان معنى داشته ، و سپس معنى و

مفهوم آن تغيير كرد تا اينكه در اصطلاح مسلمين به مفهوم استنباط احكام شرعى از ادله تفصيلى آن در آمده است .

2. اجتهاد در اصطلاح مسلمانان

غزالى در تعريف اجتهاد مى گويد: اجتهاد عبارت است از به كار بردن نهايت سعى و كوشش در هر كارى و اين لفظ تنها در موردى به كار مى رود كه كوشش و تلاش بخواهد... اما همين لفظ در عرف علماى دين به تلاش و كوشش پيگيرى گفته مى شود كه شخص مجتهد در كسب دانش احكام شرعيه به كار مى برد...(59).

دهلوى نيز در تعريف اجتهاد مى گويد: اجتهاد به معناى واقعى آن به كار بردن نهايت سعى و كوشش است براى دست يابى به احكام شرعى از طريق ادله تفصيلى كه اساس آن بر چهار ركن اصلى قرار مى گيرد كه عبارتند از: كتاب و سنت و اجماع و قياس (60).

محمد امين نيز در كتاب تيسير التحرير (61) خود، ادله احكام را به همين ترتيب آورده است .

معانى اصطلاحى اجتهاد در مكتب خلفا، اينها بود كه گفته شد. همين اصطلاح بعد از قرن پنجم هجرى نزد علماى مكتب اهل بيت رايج و شايع گرديد. به طورى كه علامه حلى درگذشته به سال 726 هجرى در كتاب مبادى الاصول فصل دوازدهم از بحث اول در اجتهاد، شرحى آورده كه خلاصه آن از اين قرار است :

الاجتهاد هو استفراغ الوسع فى النظر فيما هو من المسائل الظنية الشرعية على وجه لازيادة فيه .

به كار بردن لفظ اجتهاد در حق رسول خدا (ص ) درست نيست ؛ زيرا خداوند مى فرمايد: و ما ينطق عن الهوى . يعنى پيغمبر سخن از باب

ميل و هواى دل نگويد سوره نجم ، آيه 4. زيرا حاصل اجتهاد ظن و گمان است ، و رسول خدا (ص ) قادر است تا از طريق وحى به حكم قطعى دست يابد. حضرتش در بيشتر احكام پاس مى داشت تا وحى و دستور آسمانى به او برسد، و اگر اجازه داشت تا خود اجتهاد كند، اين كار را مى كرد. زيرا اگر به او اجازه داده مى شد، جبرئيل (ع ) نيز اجازه مى يافت تا اجتهاد كند، و به اين ترتيب باب جزم و يقين بر روى قوانينى كه بر رسول خدا (ص ) از جانب خدا آورده بود بسته مى شد! زيرا كه گاه مى شود اجتهاد درست و بجا از كار در مى آيد، و گاه خطا و اشتباه . و در چنين حالتى پيغمبر خدا (ص ) مجاز نيست تا به چنان دستورى چشم و گوش بسته گردن نهد و فرمان برد. زيرا اين كار اطمينان و اعتماد به گفتارش را سلب مى كند.

همچنين هيچ يك از ائمه عليهم السلام در نظر ما پيروان مكتب اهل بيت ، مجاز نيستند تا اجتهاد كنند.

زيرا كه آنها معصوم ، و از هر گونه خطا و گناهى پاك و بر كنارند و احكام را از رسول خدا (ص ) آموخته اند. اما علما، به ايشان اجازه داده شده تا اجتهاد كنند و احكام را از عمومات در قرآن و سنت ، و برگزيدن از ميان دلائل متعارض استنباط نمايند، و البته مجاز نيستند تا احكام را از طريق قياس و استحسان به دست آورند (62).

مى بينيم كه دانشمندان مكتب اهل بيت هنگامى

كه مصطلحاتى چون اجتهاد و مجتهد را به كار مى برند، اصطلاح فقه و فقيه را به دست فراموشى نمى سپارند؛ بلكه اين دو اصطلاح را در كنار يكديگر و با هم به كار مى برند. همچنانكه جمال الدين ، نويسنده كتاب معالم ، را مى بينيم كه در ابتداى كتابش مى نويسد: الفقه فى اللغة الفهم ، و فى الاصلاح هو العلم بالاءحكام الشرعية الفرعية عن اءدلتها التفصيلية . يعنى : فقه در لغت به معناى فهم است و در اصطلاح : دانستن احكام فرعى شرعى است كه مجتهد از دلايل گسترده شريعت در كتاب و سنت به دست مى آورد. و به دنبال آن فصلى را به تعريف اجتهاد اختصاص داده و در آخر آن مى نويسد: الاجتهاد فى اللغة تحمل الجهد...، و اءما فى الاصطلاح : فهو استفراغ الفقيه و سعه فى تحصيل الظن بحكم شرعى ... (63). يعنى اجتهاد در لغت به معناى سختى كشيدن است ...ولى در اصطلاح : تلاش همه جانبه فقيه در دست يابى ظنى به حكم شرعى است .

گذشته از آن ، همچنان كه بعدها خواهيم ديد، دو مكتب در پاره اى از ادله احكام شرعى نيز با هم اختلاف نظر دارند.

اينك پس از بحثى كه درباره مصطلحات پنجگانه داشتيم ، نظر هر يك از دو مكتب را درباره هر يك از آنها مى آوريم .

بخش اول : نظر دو مكتب درباره قرآن كريم

اهتمام پيامبر (ص ) و اصحابه به گردآورى قرآن و تدوين آن

هر گاه آياتى از قرآن بر رسول خدا (ص ) نازل مى شد، آن حضرت آنها را بر همه مسلمانانى كه در محضرش حضور داشتند تلاوت مى فرمود، و آنچه را نياز به تفسير داشت ، تفسير مى كرد؛ و همان

گونه كه در مباحث اين كتاب خواهد آمد، مخصوصا اميرالمؤ منين على (ع ) را از آنها آگاه مى ساخت و مى فرمود تا آنها را بنويسد.

آنگاه كه حضرتش به مدينه مهاجرت فرمود، مسلمانان را تشويق كرد تا نوشتن را بياموزند و آنان نيز به فرا گرفتن آن همت گماشتند. سپس وادارشان ساخت تا قرآن را نوشته به خاطر بسپارند. ايشان نيز فرمان برده در نوشتن و حفظ قرآن بر يكديگر پيشى گرفتند و آنچه از آيات قرآن دريافت مى كردند، بر روى هر چه كه در اختيار داشتند، مانند پوست و ديگر اشياء، مى نوشتند.

پيامبر خدا (ص ) نام سوره ها و محل قرار دادن آيه ها را، به همان ترتيب كه خداوند وى را آموخته بود، به ايشان ياد مى داد. اين بود كه به هنگام رحلت آن حضرت در مدينه دهها نفر از صحابه آن حضرت وجود داشتند كه همه قرآن را در حفظ داشتند، و بيش از اين تعداد نيز كسانى بودند كه همه قرآن را نوشته بودند؛ با اين تفاوت كه آنچه را اينان در نزد خود داشتند، همانند كتابهاى عصر ما، جمع آورى شده و در جلد كشيده شده نبود، بلكه قرآن ايشان روى صفحاتى جداى از هم نوشته شده بود.

چون رسول خدا (ص ) درگذشت ، اميرالمؤ منين (ع ) به جمع آورى و تدوين قرآن به صورت كتابى واحد همت گماشت . به غير از آن حضرت ، برخى از اصحاب نيز، مانند ابن مسعود، نسخه اى از قرآن را جمع آورى و مدون شده نزد خود داشتند، ولى ابوبكر به هيچيك از آن نسخه ها توجهى

نكرد و عده اى از اصحاب را مامور جمع آورى و تدوين آن به صورت كتابى نمود و سپس آن را نزد ام المؤ منين حفصه به امانت نهاد.

زمانى كه دور خلافت به عثمان رسيد و پيروزيها پشت سر هم به دست آمد و مسلمانان در اطراف كشور پهناور اسلامى و جاهاى فتح شده پراكنده شدند، خليفه فرمان داد تا از نسخه قرآنى كه نزد حفصه بود نسخه ها بردارند و در شهرهاى مختلف اسلامى توزيع كنند. مسلمانان نيز از آن نسخه ، نسخه ها برداشتند و اين نسخه بردارى از نسلى به نسلى ديگر، و از دستى به دستى ديگر همچنان ادامه داشت تا امروز به دست ما رسيده است ؛ به طورى كه در دست هيچيك از مسلمانان جهان بجز اين قرآن ، نسخه اى ديگر وجود ندارد. و نيز از آن زمان تا به حال نزد هيچيك از مسلمانان نسخه اى از قرآن وجود ندارد كه از قرآنى كه امروز متداول است يك كلمه زياد يا كم داشته باشد. و در اين مورد همه فرق اسلامى شيعه و سنى ، اشعرى و معتزلى ، حنفى و مالكى ، شافعى و حنبلى ، زيدى و امامى ، وهابى و خوارج متفقند، و نزد هيچيك از اين فرقه ها، و يا ديگر فرق اسلامى درگذشته و حال ، نسخه اى از قرآن وجود نداشته و ندارد كه از اين قرآن كه امروز بين مسلمانان متداول است كلمه اى زياد يا كم ، و يا در ترتيب سوره ها و آياتش اختلاف باشد.

اما آنچه در پاره اى از كتابهاى حديث از راه گمان و خيال

از وجود نقص در قرآن كريم سخن رفته است ، همچنان در همان كتابهاى حديث باقى مانده و در هيچ زمانى حتى به يك نسخه از نسخه هاى قرآن وارد نشده است . مانند اين حديث كه در صحاح ششگانه بخارى ، مسلم ، ابوداود، ترمذى ، ابن ماجه و دارمى از قول عمر آمده كه روى منبر گفته است :

خداوند محمد را براستى برانگيخته و قرآن را بروى نازل فرموده ، و از آن جمله آيه رجم است كه ما آن را فراگرفته و خوانده و به خاطر سپرده ايم . پيامبر خدا (ص ) رجم كرد و ما بعد از او سنگسار كرديم . اكنون از آن مى ترسم كه روزگارى بس دراز بگذرد و در آن زمان كسى بگويد كه ما آيه رجم را در كتاب خدا نديده ايم ، و با ترك چنين واجبى كه خداوند مقرر فرموده ، به گمراهى بيفتند. در صورتى كه در كتاب خدا، سنگسار كردن ، عقوبتى است كه خداوند بر زنا كار همسردار روا داشته است .

ابن ماجه ، اين آيه خيالى را كه از عمر روايت شده ، به اين ترتيب در كتاب خود آورده كه عمر گفت : آيه رجم زناكار چنين است : الشيخ و الشيخة اذا زنيا، فارجموها البتة . يعنى مرد و زنى را كه مرتكب زنا شده باشند، بايد سنگسار كنيد. همين مطلب در موطاء مالك چنين است : الشيخ و الشيخة فارجموهما البتة !

و در همين حديث در صحيح بخارى آمده است كه : ما در كتاب خدا اين آيه را مى خوانديم : ان لا ترغبوا عن

آبائكم ، فانه كفر بكم ان ترغبوا عن آبائكم . يعنى از پدرانتان روى بر متابيد كه اگر چنين كنيد، كفر ورزيده ايد.

و يا اين حديث ام المؤ منين عايشه كه گفته است :

از جمله آياتى كه رد قرآن آمده ، عشر رضعات معلومات در مورد شير دادن است كه تا زمان وفات پيامبر خدا (ص ) جزء آيات قرآن خوانده مى شد. همين مطلب در سنن ابن ماجه از قول عايشه چنين آمده است : آيه رجم و آيه ده بار شير دادن مرد بزرگ را كه نازل شده بود، روى برگى نوشته ، زير تختخوابم پنهان كرده بودم . اما چون رسول خدا (ص ) رحلت كرد و ما درگير عزادارى او شده از ديگر امور غافل مانديم ، ناگهان يكى از حيوانات اهلى به درون اتاق آمد و آن را خورد (64)!

و در صحيح مسلم آمده است كه ابوموسى اشعرى از جمله مطالبى كه براى قاريان قرآن بصره كه تعدادشان به سيصد مرد مى رسيد مطرح كرد، چنين است :

ما در قرآن سوره اى را مى خوانديم كه از نظر طول و شدت لحن آيات آن را به سوره برائت تشبيه مى كرديم . آن سوره را فراموش كرده ام بجز اين قسمت از آن را: لو كان لابن آدم واديان من مال ، لا بتغى واديا ثالثا و لا يملاء جوف ابن آدم الا التراب .

يعنى هر گاه فرزند آدم را دو بيابان پر از مال باشد، آروزوى بيابان سوم مى كند، شكم فرند آدم را بجز خاك چيز ديگرى پر نخواهد كرد!

و نيز سوره اى مى خوانديم همانند يكى از

سوره هاى مسبحات يسبح الله كه آن را نيز از خاطر برده ام ؛ بجز اين قسمت آن را: يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون فتكتب شهاده فى اعناقكم فتسالون عنها يوم القيامة . يعنى اى ايمان آورندگان ! چرا آنچه را كه به كار نمى بنديد بر زبان مى آوريد تا بر گردنتان گواهى نوشته شود و به روز قيامت درباره آن مورد بازخواست قرار گيريد (65)؟

با وجود چنين احاديثى كه در صحاح مكتب خلفا آمده است ، هيچيك از پيروان مكتب اهل بيت حربه تهمت را عليه پيروان مكتب خلفا بلند نكرده و نگفته اند كه آنان قائل به وجود نقصان در قرآن هستند، يا اينكه آنها از پيش خود سوره يا جملاتى را به قرآن مى بندند! اما بر عكس در همين مورد، هر گاه همانند آن سخنان در كتابهاى حديث پيروان مكتب اهل بيت آمده باشد، برخى از نويسندگان مكتب خلفا بر مى خروشند و بر سر پيروان مكتب اهل بيت فرياد كشيده معركه راه مى اندازند كه آنها قائل به نقصان در قرآن هستند و از پيش خودشان عبارات و جملاتى را به قرآن مى بندند، و در اعتراضهاى خود به آنچه در برخى از كتابهاى حديث شيعه آمده است استدلال مى كنند! در صورتى كه پيروان مكتب اهل بيت خود را ملزم به صحت و درستى هيچ كتابى ، بجز كتاب خدا، نمى دانند. اما پيروان مكتب خلفا آنجه را كه در صحيح بخارى و مسلم آمده است درست مى دانند، و آن قبيل احاديثى را كه گذشت ، با آين توجيه كه تلاوت و خواندن

آنها نسخ شده است درمان مى كنند! (66)

غوغاى ساختگى درباره مصحف فاطمه (ع )

برخى از نويسندگان پيرو مكتب خلفا بر پيروان مكتب اهل بيت خرده گرفته و به دروغ داد و فرياد راه انداخته اند كه شيعيان قرآنى ديگر به نام مصحف فاطمه دارند! اين دروغ عمدى را بدين خاطر ساخته اند كه كتاب فاطمه (ع ) مصحف ناميده شده ، و قرآن هم از سوى برخى از مسلمانان مصحف خوانده شده است . در حالى كه احاديث وارده صراحت دارند كه در مصحف فاطمه (ع ) چيزى از قرآن نيامده ، بلكه تمامى آن خبر از كسانى است كه بر امت اسلامى حكومت خواهند كرد. و حتى امام جعفر صادق (ع ) به هنگامى كه محمد و ابراهيم ، نوادگان امام حسن (ع )، عليه منصور دوانيقى علم مخالفت برافراشته بودند، در مورد ايشان فرمود:

ليس فى كتاب امهم فاطمة اسم هولاء فى من يملك هذه الامة .

يعنى در كتاب مادرشان فاطمه نام اينان جزو كسانى كه بر اين امت به فرمانروايى مى رسند نيامده است (67).

اين تهمت را در حالى به پيروان مكتب اهل بيت مى زنند كه در مكتب خلفا خودشان به كتاب نحو سيبويه الكتاب مى گويند، با آنكه نام مصحف براى قرآن ، نه در خود قرآن آمده است و نه در حديث شريف نبوى . و از نام گذاريهاى مسلمانان است . ولى نام كتاب براى قرآن كريم در جاهاى مختلف قرآن آمده است مانند:

ذالك الكتاب لا ريب فيه .(بقره / 2).

اءفتؤ منون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض ...(بقره / 85).

و لما جاء هم كتاب من عند الله مصدق لما معهم ...(بقره / 89).

يعلمهم الكتاب

والحكمة . (بقره / 129).

و يعلمكم الكتاب والحكمة و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون . (بقره / 151).

و دهها آيه ديگر.

با اين حال اگر كسى بگويد كتاب سيبويه دو برابر كتاب خدا حجم دارد، منظورش اين نيست كه كتاب سيبويه قرآنى است بزرگتر از كتاب خدا! و هيچيك از پيروان مكتب اهل بيت هم به چنين نامگذارى روى كتاب سيبويه خرده نگرفته است .

بارى ، اين سخنان را دشمنان اسلام در سالهاى اخير دستاويز زخم زبان خود بر قرآن قرار داده اند كه مى خواهيم تا پرده از پرده از پيش چشمان برخى از نويسندگان بر دارد و بينايشان فرمايد تا زبان خويش را از اين قبيل ياوه گوييها باز دارند.

بيقين قرآنى كه امروز در دست ما مسلمانان است ، همان كلامى است كه خداوند انزال آن را بر خاتم پيامبرانش تا آخرين روزهاى زندگيش كامل فرموده ، و پس از وفات آن حضرت اصحاب او به جمع آورى و يكپارچه كردن آن پرداخته ، از روى آن نسخه ها برداشتند و در دسترس مسلمانان قرار دادند. قرآنى كه سرآغاز آن بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين و پايان آن من الجنة و الناس است .

با توجه به آنچه گفتيم ، در هيچ روزى از روزگاران ، از صدر اسلام تا به امروز، در دست هيچ مسلمانى قرآنى وجود نداشته كه با اين قرآن ، كه امروز بين ما متداول است ، كلمه اى كم يا زياد داشته باشد. و همه مسلمانان هم در اين مورد كمترين اختلافى با هم ندارند. بلكه اختلافشان تنها در تفسير قرآن و تاءويل متشابهات آن مى باشد كه

اين اختلاف هم از حديث ناشى شده ، كه با خواست خدا، ما آن را در بخش حديث رسول خدا (ص ) از ديدگاه دو مكتب مورد بحث و بررسى قرار خواهيم داد.

مقدمه :

هر دو مكتب در ايمان به وجوب عمل به سنت رسول خدا (ص ) از مصادر تشريعى اسلامى اتفاق نظر دارند. اما از آنجا كه سنت پيغمبر (ص )، خواه حديث باشد و يا سيره آن حضرت و يا سكوت و موافقت وى درباره امرى ، از طريق روايت آنها از پيامبر خدا (ص ) به ما رسيده است ، دو مكتب در موارد زير با يكديگر اختلاف نظر دارند:

الف . در برخى از واسطه هاى نقل روايت از پيامبر خدا (ص ).

ب . در مورد دادن اجازه نوشتن حديث پيغمبر (ص ) در خلال قرن اول هجرى . اينك هر يك از اين دو مورد را به طور جداگانه به بحث و بررسى مى گذاريم .

بخش دوم : دو مكتب ، و سنت پيامبر (ص )

1. نظر دو مكتب درباره راويان حديث

همان طور كه در بحث صحابه و امامت گفتيم ، پيروان مكتب اهل بيت پس از رسول خدا (ص ) معالم دين خود را از ائمه دوازده گانه اهل بيت (ع ) گرفته اند و پيروان مكتب خلفا آن را از هر يك از اصحاب پيغمبر (ص ) دريافت كرده اند؛ بدون اينكه بين آنها تفاوتى قائل باشند.

پيروان مكتب خلفا همه اصحاب رسول خدا (ص ) را عادل مى دانند، و پيروان مكتب اهل بيت به اصحابى مانند طلحه (68) و عبدالله بن زبير (69) كه با على (ع ) در جمل جنگيدند، و يا معاويه (70) و عمرو عاص (71) كه در صفين

به جنگ او برخاستند، و يا ذوالخويصره (72) و عبدالله بن وهب (73) كه در نهروان به رويش شمشير كشيدند اعتماد نكرده و به آنان و همانند آنان كه از دشمنان على (ع ) به حساب مى آيند، خواه از اصحاب باشند و يا از تابعين و يا شاگردهاى تابعين و ديگر طبقات (74) روايان ، مراجعه نمى كنند.

و اين در حالى است كه مى بينيم امام المحدثين بخارى ، از امام جعفر صادق (ع ) (75)، ششمين امام مكتب اهل بيت ، حتى براى نمونه يك حديث هم روايت نكرده ! كسى كه هزاران محدث از پيروان ائمه اهل بيت ، هزاران حديث از روى روايت كرده اند. اما همين بخارى و ابو داود و نسائى در صحاح خودشان از عمران بن حطان (76) خارجى روايت كرده اند كسى كه در مقام تعريف و تمجيد از اقدام عبدالرحمان بن ملجم مرادى در كشتن اميرالمومنين (ع ) چنين سروده است :

يا ضربة من تقى ما اراد بها

الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا

انى لاءذكره يوما واحسبه

اءوفى البرية عند الله ميزانا

يعنى اى آفرين بر ضربت آن پارسا مرد كه در ازاى آن چيزى بجز رضاى خدا را نمى خواست !!

من چنين مى پندارم كه آن ضربت نزد خداوند از بزرگترين پاداشها برخوردار خواهد شد!!

و يا اينكه نسائى در صحيح خود از عمر بن سعد، قاتل امام حسين (ع ) روايت مى كند، همان كسى كه علماى رجال در شرح حالش نوشته اند: راستگو است ، اما مردم از او متنفر و بيزارند؛ زيرا فرماندهى سپاهى را بر عهده داشته كه حسين بن على را كشته اند، و

پيروان مكتب اهل بيت او را لعن و نفرين مى نمايند (77).

به طورى كه ملاحظه شد، اختلاف فكرى بين دو مكتب از همينجا و اينكه حديث پيامبر را از چه كسانى بايد گرفت ، بروز كرده است .

2. پايگاه دو مكتب در انتشار احاديث پيغمبر در قرناول هجرى

علاوه برآنچه گفتيم معالم دو مكتب . دقيقا در چهارچوب ويژه فعاليت سران ايشان در نشر حديث پيغمبر متجلى است . چه ، در همان حال كه خلفا از نوشتن و انتشار احاديث پيغمبر جلوگيرى مى كردند، پيروان مكتب اهل بيت براى مقابله با تلاش آنان ، فعاليت شديدى را در انتشار آنها آغاز كردند.

اين حركت دو گانه و بر خلاف يكديگر، آشكارا و بى پرده از همان آخرين ساعات حيات پيغمبر (ص ) هنگامى چهره نمود كه رسول خدا (ص ) روى به اطرافيان خود كرد و فرمود:

اتونى بكتاب اكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده ابدا. فقالوا: يهجر رسول الله . يعنى كاغذى بياوريد تا مطلبى برايتان بنويسم كه پس از من هرگز به گمراهى نيفتيد. گفتند: رسول خدا هذيان مى گويد (78)!!

بخارى ضمن حديث ديگرى كه از ابن عباس روايت كرده ، گوينده اين سخن را معرفى كرده است :

هنگامى كه زمان رحلت پيغمبر خدا (ص ) فرا رسيد، در حاليكه مردانى چند، از آن جمله عمر بن خطاب ، در خانه آنحضرت حضور داشتند، آن حضرت فرمود: بيائيد تا دستورى برايتان بنويسم كه پس از آن هرگز به گمراهى نيفتيد. عمر گفت : پيغمبر را درد فراگرفته است . كتاب خدا را كه داريد، همان كتاب خدا براى ما كافى است !

به سبب گفته عمر در ميان حاضران در اجراى دستور پيغمبر اختلاف افتاد.

و بعضى همان سخن عمر را تكرار كردند. چون سر و صدا بالا گرفت و كلماتى نامفهوم از هر طرف شنيده شد، پيغمبر فرمود: بيرون كه روا نيست تا در برابر من بر سر يكديگر فرياد بكشيد(79).

و بنا به روايتى ديگر، عمر خود چگونگى ماجرا را چنين بيان داشته است :

ما نزد پيغمبر خدا نشسته بوديم و بين ما و زنان پرده اى آويخته شده بود. در آن حال رسول خدا ضمن سخنانى فرمود: مرا با هفت مشك آب غسل دهيد و كاغذ و دواتى حاضر كنيد تا دستورى برايتان بنويسم كه پس از من هرگز به گمراهى نيفتيد.

زنان پيغمبر گفتند(80): دستور رسول خدا (ص ) را انجام دهيد. اما من گفتم : شما همان بهتر كه حرفى نزنيد، شما همدمان او، وقتى كه پيغمبر مريض مى شود چشمهايتان را مى فشريد تا مگر اشكى بريزيد. اما همين كه بهبودى يافت گريبانش را مى گيريد! كه رسول خدا (ص ) فرمود: آنها از شما بهترند(81).

و در روايتى آمده است كه زينب ، يكى از زنان پيغمبر، گفت : مگر نشنيديد كه پيغمبر به شما چه دستورى داد؟ كه در ميان حاضران در مجلس داد و فرياد و سر و صدا بالا گرفت و كلمات نامفهوم از هر طرف برخاست ؛ پس پيغمبر خدا (ص ) فرمود: از اينجا بيرون برويد. و چون آنها بيرون رفتند، پيامبر نيز در دم درگذشت (82).

از برخى از روايات چنين بر مى آيد كه آنها خيلى پيش از آن رويداد، در همان زمان حيات پيغمبر خدا (ص ) از نوشتن حديث آن حضرت جلوگيرى بعمل آورده اند. عبدالله بن

عمرو عاص ، مى گويد:

من هر چه را كه از پيغمبر (ص ) مى شنيدم مى نوشتم تا اينكه مهاجران قرشى مرا از اين كار مانع شدند و گفتند:

تو هر چه را كه از پيغمبر خدا (ص ) مى شنوى ، مى نويسى ؛ در صورتى كه پيغمبر خدا هم بشر است و سخن در حالت خشم و رضا بر زبان مى آورد! با گفته آنان من هم ديگر چيزى ننوشتم و موضوع را با رسول خدا (ص ) در ميان گذاشتم . آن حضرت با انگشتهاى خود اشاره به دهان مباركش كرد و فرمود: بنويس ، به خدايى سوگند كه جان من در دست قدرت اوست ، از اينجا سخنى جز حق بيرون نمى آيد (83).

مهاجران قرشى در سخنانشان با عبدالله بن عمر و عاص در مانع شدنشان از نوشتن احاديث پيغمبر پرده از راز درونشان برداشته اند. زيرا از آن بيم داشتند كه نكند عبدالله از زبان پيغمبر حديثى را درباره كسى يا كسانى روايت كند كه معرف خشنودى آن حضرت و يا مبين خشم و نفرت وى از ايشان باشد.

و از همين جا علت جلوگيريشان را از نوشتن وصيت و پيغمبر خدا (ص ) در آخرين ساعات حياتش در مى يابيم ، و اينكه به چه خاطر سر و صدا ايجاد كردند و آن سخنان را گفتند تا اينكه سرانجام پيغمبر خدا (ص )، بدون اينكه وصيتش را بنويسد، ديده از جهان فرو بست .

و باز در مى يابيم كه چرا آنها پس از رسيدن به حكومت و قبضه كردن تمام قدرت و اختيارات ، باز هم از نوشتن احاديث پيغمبر خدا

(ص ) جلوگيرى به عمل آورده اند.

3. جلوگيرى از نوشتن سنت پيغمبر تا آخر قرناول

در روزگار خلافت ابوبكر و عمر

در طبقات ابن سعد آمده است كه در دوران زمامدارى عمر بن خطاب ، احاديث رسول خدا (ص ) رو به فزونى نهاد. پس عمر از مردم خواست تا هر كس آنچه را كه از حديث پيغمبر نزد خود نوشته دارد. بياورد. و چون مردم فرمان برده آنها را به خدمتش آوردند، دستور داد، تا همه آنها را در آتش افكنده بسوزانند (84)!

مكتب خلفا تا آغاز سده اول هجرى همچنان از نوشتن و تدوين احاديث پيغمبر (ص ) جلوگيرى كرد، و اى كاش كه به اين مقدار بسنده مى نمود، حتى از روايت و بازگويى سنت رسول خدا (ص ) نيز مانع گرديد!

ذهبى در همين مورد مى نويسد:

ابوبكر پس از وفات رسول خدا (ص ) مردم را فراخواند و به ايشان گفت : شما در حالى احاديث رسول خدا (ص ) را بيان مى كنيد كه خودتان درباره آنها با هم اختلاف نظر داريد. در صورتى كه بعد از شما، مردمان درباره آنها با يكديگر اختلاف شديدترى پيدا خواهند كرد. پس به هيچ روى حديث پيامبر خدا (ص ) را بيان نكنيد و اگر كسى درباره چيزى از شما پرسشى نمود، در پاسخ بگوييد: بين ما و شما كتاب خدا كه وجود دارد، به آن مراجعه كرده حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانيد (85)!

و در روايت ديگر، از قول قرظة بن كعب آورده است كه گفت :

در آن هنگام كه عمر ما را به عراق مى فرستاد، خودش پياده تا صرار ما را بدرقه كرد و در آنجا به ما گفت : مى دانيد چرا شما

را تا اينجا بدرقه كرده ام ؟ گفتيم : لابد منظورت اين بوده كه به ما احترامى گذاشته و ما را همدمى كرده باشى . گفت : گذشته از اين ، هدفى ديگر هم داشته ام . شما بر مردمى وارد مى شويد كه همهمه خواندن قرآنشان به طنين كندوى زنبور عسل مى ماند. شما اجازه نداريد كه آنها را با ذكر احاديث رسول خدا از اين كارشان باز داريد. و اين را هم بدانيد كه من در اين مورد سخت مراقب شما خواهم بود!

قرظه مى گويد: من پس از اين دستور صريح، حديثى از رسول خدا (ص) بر زبان نياوردم .

و در روايتى ديگر آمده است كه پس از ورود قرظه و همراهانش به كوفه ، به او گفتند: از پيغمبر و حديث او براى ما بگو! قرظه در پاسخ ايشان گفت : عمر، ما را نهى كرده است (86)

در ميان اصحاب كسانى چون قرظة بن كعب يافت مى شدند كه پيرو روش خلفا و گوش به فرمان ايشان بوده ، از نشر حديث و سنت پيغمبر (ص ) خوددارى مى كردند. مانند عبدالله بن عمر، و سعد بن ابى وقاص ، كه دارمى در سننش در كتاب العلم ، باب من هاب الفتيا(ج 1، ص 84-85) مى نويسد:

از شعبى روايت شده كه مدت يك سال با فرزند عمر بن خطاب همنشين بودم ، ولى در اين مدت حتى يك حديث از رسول خدا (ص ) از زبان او نشنيدم !

و در روايتى ديگر از او آورده است كه گفت :

من مدت يكسال و نيم يا دو سال مونس فرزند عمر بودم ،

و بجز اين يك حديث ، حديثى ديگر از او نشنيدم . و از سائب بن يزيد آورده است كه گفت : با سعد وقاص به مقصد مكه بيرون شدم و تا آنگاه كه به مدينه بازگشتيم ، حتى يك حديث از او نشنيدم .

و نيز در ميان اصحاب كسانى يافت مى شدند كه در اين مورد با روش خلفا مخالف بوده ، سنت پيامبر را روايت مى كردند و در اين راه بجز تهديد و آزار و شكنجه نمى ديدند. به اين مطلب كه در كنز العمال از قول عبدالرحمن بن عوف (87) آمده است توجه كنيد او گفته است :

عمر پيش از مرگش گروهى از اصحاب رسول خدا (ص )، مانند عبدالله بن حذيفه (88) و ابو درداء (89) و ابوذر و عقبه بن عامر را (90)، از اطراف كشور احضار كرد و چون حاضر شدند به ايشان گفت :

اين احاديث چيست كه در همه جاى كشور پراكنده كرده ايد؟ گفتند: تو ما را از روايت آنها منع مى كنى ؟ گفت : نه ، اما همينجا نزد من بمانيد و تا زنده هستم حق بيرون شدن از مدينه را نداريد! زيرا ما بهتر از هر كس مى دانيم كدام حديث را از شما بپذيريم و كداميك را رد كنيم ! و سرانجام اين عده تا عمر زنده بود، از مدينه بيرون نشدند (91)

ذهبى نيز مى نويسد عمر سه نفر را در مدينه بازداشت كرد كه عبارت بودند از ابن مسعود و ابوالدرداء و ابو مسعود انصارى (92) و به ايشان گفت : شما در بازگو كردن احاديث پيغمبر (ص ) زياده روى

كرده ايد (93)!

عمر به اصحاب پيغمبر (ص ) مى گفت :

از گفتن حديث رسول خدا (ص ) دست برداريد. مگر در مواردى كه به آنها عمل مى شود (94)!

در حقيقت اين روايت ، در نتيجه و هدف با روايت عبدالله بن عمرو عاص كه قريش او را از نوشتن شنيده هايش از پيغمبر منع كرده بود يكى است .

آنچه را كه گفتيم ، سرگذشت حديث در دوران حكومت و زمامدارى دو خليفه نخستين ابوبكر و عمر بود.

سرگذشت حديث در روزگار عثمان

عثمان نيز مقررات ايشان را در اين مورد تاييد و تنفيذ كرد. چه ، او روى منبر رسول خدا (ص ) مردم را مخاطب ساخته گفت : هيچكس حق ندارد حديثى را كه در دوره خلافت ابوبكر و عمر روايت نشده است ، روايت كند(95)!

و چنين بر مى آيد كه داستان زير را كه دارمى و ديگران آورده اند در زمان حكومت عثمان اتفاق افتاده باشد. دارمى مى نويسد:

ابوذر در جمره وسطى نشسته بود و مردم گردش را گرفته بودند و مسائل خود را از او مى پرسيدند و او پاسخ مى داد. در اين هنگام ، مردى بالاى سر او ايستاده و گفت : مگر به تو دستور نداده اند كه اظهار نظر نكرده فتوا ندهى ؟! ابوذر سر بالا كرد و گفت :

مگر تو جاسوس منى ؟! آنگاه مكثى كرد و چنين ادامه داد: اگر شمشيرتان را اينجا و اشاره به پشت گردن خود كرد بگذاريد و من بدانم كه پيش از افتادن سرم مى توانم كلمه اى را كه از رسول خدا شنيده ام بازگو كنم ، بى هيچ ترديدى آن را بر زبان

خواهم آورد (96).

احنف بن قيس (97) نيز در همين زمينه سخنى دارد:

وارد شام شدم . روز جمعه بود، براى اداى نماز جمعه به مسجد رفتم . در آنجا مردى را ديدم كه به هيچ گوشه از مسجد كه گروهى در آنجا نشسته بودند نمى رفت ، مگر اينكه مردم آنجا بشتاب از او مى گريختند و از وى كناره مى گرفتند! او كوتاه و سبك نماز مى گزارد. و من شگفتزده از كار او، به كنارش رفتم و گفتم :

اى بنده خدا! نام تو چيست ؟ گفتم :

من ابوذر هستم ، تو كيستى ؟ گفتم :

احنف بن قيس . گفت :

تا شرى از من دامنگيرت نشده ، از كنار من برخيز! پرسيدم :

چرا شر دامنگيرم شود؟ گفت :

معاويه به جارچيش دستور داده تا به همگان اعلام كند كه : هيچكس حق همصحبتى و همدمى مرا ندارد (98)!

و سرانجام هم به سبب مخالفت با فرامين و دستورهاى مركز قدرت و حكومت بود كه ابوذر از شهرى به شهرى ديگر آواره شد، تا اينكه يكه و تنها، و در حالت تبعيد به سال 31 هجرى در ربذه چشم از جهان پوشيد.

اين جريان مربوط به نيمه اول خلافت عثمان بود، اما هنگامى كه قدرت و شوكتش در هم شكست ، و اصحاب سرشناسى چون عايشه و طلحه و زبير و عمرو عاص و ديگر سران صحابه و تابعين ، رو در رويش ايستادند و آشكارا به مخالفتش برخاستند، ديگر براى كسانى كه مى خواستند تا سنت پيغمبر (ص ) را روايت كنند مانعى وجود نداشت . اين بود كه در اين عصر مقدارى از احاديث پيامبر خدا (ص

) روايت شد، با اين تفاوت كه اين مقدار از حديث روايت شده در زمان اميرالمومنين على (ع ) تدوين نگرديد، بلكه تنها اصحاب در زمان آن حضرت توانستند مقدار بيشترى از احاديث سنت رسول خدا (ص ) را كه در گذشته جراءت افشاى آن را نداشتند و از بازگويى آنها ممنوع بودند روايت كنند.

اينجا بود كه اختلاف فاحش در سنن روايت شده از پيامبر خدا (ص ) به وسيله اين اصحاب ، با اجتهادهاى خلفاى سه گانه پديدار شد كه ما آنها را در پايان بخش چهارم همين كتاب شرح خواهيم داد.

اينها نمونه هايى بودند از مخاطراتى كه در زمان خلافت خلفاى سه گانه بر سر راه اصحابى كه به نشر احاديث و سنت پيغمبر (ص ) قيام مى كردند وجود داشته است .

البته بايد در نظر داشت كه خلفاى سه گانه در منع و جلوگيريشان از نوشتن و بازگويى و نشر احاديث و سنت پيغمبر (ص ) صراحت بيان نداشته ، تمجمج مى كردند و آن گونه كه معاويه غرض و مقصود خود را در چنين عملى بر زبان مى آورد، آنها اظهار نمى داشتند. اينك به سرگذشت حديث در دوره زمامدارى معاويه توجه كنيد.

سرگذشت حديث در روزگار معاويه

طبرى آورده است كه در آن هنگام كه معاويه به سال چهل و يك هجرى

مغيرة بن شعبه (99) را به حكومت و فرماندارى كوفه مى فرستاد، او را پيش خواند و گفت : مى خواستم كه تو را درباره خيلى چيزها سفارش كنم . اما همه آنها را به درايت و كاردانى خودت واگذار نموده از ذكر آنها چشم پوشيدم . اما نمى توانم كه از اين

دستور بگذرم كه دشنام و ناسزاگويى به على ، و رحمت و استغفار در حق عثمان را ترك مكن . عيبجويى و درهم شكستن شخصيت ياران على و راندن ايشان را، و تجليل از هواداران عثمان و نزديك ساختن آنها را به خودت فراموش منما. مغيره گفت :

من آزموده و مورد آزمايش نيز قرار گرفته ام ، و پيش از تو براى ديگران كار كرده و مورد ايراد هم قرار نگرفته ام . اكنون تو نيز مرا بيازما تا معلوم شود كه مستحق آفرين تو خواهم بود يا اعتراض و سرزنشت . معاويه گفت : با خواست خدا آفرين خواهيم گفت (100)!

مدائنى در كتاب الاحداث مى نويسد: معاويه پس از عام الجماعة بخشنامه زيرا را به همه كارگزاران و فرماندارانش صادر نمود:

من از آن كس كه حديثى در منقبت و فضايل ابوتراب و خانواده اش روايت كند بيزار بوده ، او را دشمن خود مى دانم .

در اجراى اين فرمان معاويه ، مردم كوفه را مصيبتها و بلاهاى سختى دامنگير شد (101). به سبب همين فرمان بود كه حجر بن عدى (102) و يارانش را دست بسته گردن زدند و رشيد هجرى (103) و ميثم تمار (104) را بر دار كشيده كشتند!

و بدين سان مكتب خلفا صداى اعتراض صحابه و تابعين را در گلو خفه كرد و هر كس را كه سوداى مخالفت با سياست ايشان را در سر مى پرورانيد از ميان برداشت . و در مقابل چنين روشى ، درى ديگر به سوى فرصت طلبان گشود تا هر چه كه مى خواهند براى مسلمانان حديث بسازند و روايت كنند كه ما در زير

به بحث در باره اين موضوع مى پردازيم .

گشوده شدن در به روى اسرائيليات !

همچنان كه در گذشته به آن اشاره كرديم ، درست در همان هنگام كه مكتب خلفا در بروى حديث پيغمبر خدا (ص ) مى بست ، درهاى اسرائيليات را بر روى هر دو پاشنه اش به روى مسلمانان از هم بگشود و اين كار را با ميدان دادن به اظهار عقيده به امثال تميم دارى (105)، راهب مسيحى ، و كعب الاءحبار(106) يهودى كه پس از انتشار و گسترش اسلام تظاهر به مسلمانى كرده و خود را به خلفاى پس از پيغمبر نزديك ساخته بودند، آغاز نمود!

مكتب خلفا به اينان و امثال ايشان ميدان داد، تا آنچنان كه مى خواستند به انتشار اسرائيليات در ميان مسلمانان بپردازند!

نخست ، عمر يك ساعت سخنرانى پيش از اداى نماز جمعه را در هر هفته در مسجد پيغمبر (ص ) به تميم دارى اختصاص داد، اما عثمان (107) به دوران خلافتش اين مدت را به دو ساعت و در دو روز افزايش داد!

خلفايى چون عمر و عثمان و معاويه از كعب الاحبار يهودى درباره مبداء آفرينش و رويدادهاى روز قيامت ، و حتى تفسير قرآن و غيره پرسشها مى كردند! و اصحابى مانند انس بن مالك و ابو هريره (108) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و معاوية بن ابى سفيان و همانند ايشان ، از صحابى و تابعى ، از كعب و تميم دارى روايت كرده اند!

نقل اسرائيليات به اين دو دانشمند يهودى و نصرانى و شاگردان ايشان منحصر نمى شود؛ بلكه گروهى همزمان با آنها و حتى پس از ايشان نيز در اين راه قدم گذاشته

و تا زمان خلافت عباسيان ، به غير از دوران كوتاه حكومت اميرالمؤ منين (ع ) كه آنها را داستانسرا مى ناميد و از مسجد بيرونشان كرد به فعاليت مى پرداخته اند!

اينان در مكتب خلفا در طرز تفكر اسلامى و عقايد مسلمين اثرى بس شگفت بر جاى گذاشته اند و باعث شده اند كه فرهنگ اسرائيلى در اسلام راه يافته و تا حدى آن را به رنگ خود درآورد. اعتقاد به اينكه خداوند جسم است و پيامبران مرتكب گناه مى شوند، و برداشتهاى ويژه درباره مبداء و معاد و ديگر افكار اسرائيلى از همين جا در مكتب خلفا راه يافته است .

اينان در دوره بنى اميه ، بويژه در دوران زمامدارى شخص معاويه ، نفوذ و قدرتى شگرف به دست آوردند، تا جايى كه شخص معاويه گروهى از مسيحيان چون سرجون يا سرجان (109)، كه شغل دبيرى او را بر عهده داشت ، و ابن آثال (110)، پزشك مخوصش ، و اخطل (111)، شاعر دربارش را جزء محارم و همدمان ويژه خود قرار داده بود، ناگفته پيداست كه اينان در حالى كه جزء ملازمان درگاه و اعضاى لا ينفك دستگاه خاندان اموى بودند، افكار و عقايد و سنن و آداب مسيحيت خود را در آنجا از دست ننهاده ، بكله آنها را با خود به دربار خلافت آورده بودند.

علاوه بر اينها، شام كه پايتخت معاويه بود، پيش از آن تاريخ پايتخت مسيحى نشين روم شرقى بيزانس به حساب مى آمد و در جهان مسيحيت از تمدنى اصيل و ريشه دار برخوردار بود، و معاويه تازه مسلمان در چنين محيطى ، به عنوان فرماندار قدم

نهاده بود.

اما شخص معاويه ، در كانون جاهليت صرف قبيلگى چشم به جهان گشود؛ جاهليتى كه تا آخرين لحظه با اسلام و مظاهر آن جنگيده و سرانجام هم به زور شمشير مسلمانان ناگزير از پذيرش و تسليم در برابر آن گرديده بود. او در چنان محيطى نشو و نما يافته و آوازه و نامى به دست آورده بود. اينك به روزگار سالمنديش و پس از سقوط مكه به دست مسلمانان ، از مكه به مدينه ، و از جاهليت صرف قبيلگى به جهان اسلام پاى نهاده است (112). او در محيط اسلامى مدينه نيز چندان درنگ نداشت تا لااقل رنگ مسلمانى به خود بگيرد و با قوانين الهى ماءنوس گردد تا قدرت آن را داشته باشد بر محيطى كه آوازه تمدنش از ژرفاى تاريخ برخاسته است اثر بگذرد و آن را بسوى اسلام بكشاند؛ بلكه اين شخص معاويه بود كه تحت تاثير چنان محيطى تازه قرار گرفته از آن متاثر مى گرديد.

اين بود كه معاويه ، اصحابى را كه رنگ و فرهنگ كاملا اسلامى داشتند و بر سر راه آمال و آرزوهاى او مانع ايجاد مى كردند، امثال ابوذر و ابوالدرداء و قاريان قرآن اهل كوفه (113)، از محيط حكومت خود دور مى ساخت .

همه اينها عواملى بودند كه مكتب خلفا را از همان اوان روى كار آمدن معاويه به رنگ و فرهنگ و بينش اهل كتاب در آورده اند. عواملى كه تا به امروز به طور مستقل و جداگانه مورد بحث و بررسى قرار نگرفته اند تا ميزان تاثير آنها بر اين مكتب معلوم و مشخص شود.

گذشته از آنچه گفتيم ، معاويه خوى جاهلى

داشت و عرف و عادات و تعصبات قبيلگى را سخت مراعات مى كرد و به حفظ و حراست و زنده نگهداشتن آثار آن پاى بند بود (114)

علاوه بر اينها، او در اقداماتش هدفهاى ديگرى را تعقيب مى كرد: از آن جمله موروثى كردن خلافت در خانواده خود. و در هم شكستن شوكت مخالفان و معترضان خويش ، كسانى كه همواره سيره پيغمبر (ص ) را بر خش مى كشيدند، و او كه براى رسيدن به اهداف و اغراض جاهلى خود ناچار از علاج بود و بايد كارى مى كرد برخى از بازماندگان اصحاب پيغمبر خدا (ص ) را كه دينى سست و ايمانى صورى و طبعى فرومايه و پست و شخصيتى متزلزل و بى ثبات داشتند، امثال عمرو بن عاص ، سمرة بن جندب (115) و ابو هريره ، را به يارى گرفت . اينان نيز تقاضايش را پذيرفتند و در راه وصول به خواسته ها و هموار كردن راه براى او، احاديثى ساختند و آنها را به رسول خدا (ص ) نسبت دادند و منتشر نمودند!

به اين نمونه كه مدائنى آن را در كتاب الاحداث خود آورده است توجه كنيد او مى نويسد:

معاويه پس از عام الجماعة به كارگزاران و فرماندارانش طى بخشنامه اى ابلاغ كرد: من از هر كس كه سخنى در فضايل و مناقب ابو تراب و خانواده اش بر زبان آورد، و حديثى در اين مورد روايت كند بيزار بوده جان و مالش به هدر خواهد بود...

و نيز به آنها نوشت : دستور دهيد تا هواداران و طرفداران و دوستداران عثمان را شناسايى كرده مورد توجه و عنايت خود قرار داده

، كسانى را كه در فضايل و مناقب او حديثى روايت كنند، همدم و نديم خود نموده به خود نزديك كنيد و مورد اكرام و لطف خود قرار دهيد. و آنچه را كه هر يك از ايشان روايت نموده ضمن نام او و پدرش و خانواده اش برايم بفرستيد.

آنان نيز فرمان بردند، تا جايى كه روايت حديث در فضايل و مناقب عثمان رو به فزونى نهاد. و معاويه نيز در مقابل اين خوش خدمتى ، از جامه و خواسته جايزه مى فرستاد و ايشان را به خود نزديك ساخته ، زمين و مال به آنان ارزانى مى داشت و نتيجه كار ايشان را در ميان عرب و غير عرب انتشار مى داد! اين بود كه دنيا پرستان در ساختن اخبار و احاديث بى اساس در فضايل و مناقب عثمان ، براى رسيدن به عزت و مقام و مال و منال روى دست هم برخاسته و به رقابت با يكديگر پرداختند!

در اين ميدان رقابت و همچشمى ، هيچ فرد گمنامى نبود كه به نزد يكى از كارگزاران معاويه بيايد و حامل حديث و يا خبرى در فضل و منقبت عثمان باشد و دست خالى بازگردد! بلكه نامش جزء مقربان درگاه ثبت مى گرديد و شفاعتش در باره ديگران مورد قبول واقع مى شد و خود اكرام و احترام مى يافت . مدت زمانى بر اين منوال سپرى گرديد. تا اينكه معاويه طى بخشنامه اى ديگر به عمال و كارگزارانش چنين فرمان داد: حديث درباره عثمان بسيار شده شده و در هر شهر و ديارى بر سر زبان مردمان افتاده است . اينك با دريافت اين فرمان

از مردم بخواهيد تا درباره فضايل صحابه و خلفاى نخستين تا مى توانند حديث روايت كنند، و حتى يك خبر را كه فرد مسلمانى درباره ابو تراب روايت كرده از دست ننهند. مگر اينكه نقيض آن را در حق ديگر اصحاب ساخته برايم بياوريد. و به خاطر داشته باشيد كه اين موضوع سخت مورد علاقه من و مايه روشنائى چشم و قاطعترين دليل عليه ابوتراب و شيعيانش بوده ، برايشان از نشر فضايل عثمان دردناكتر خواهد بود!

فرمان معاويه را بر سر هر كوى و زبانى براى مردم قرائت كردند و آن را به گوش همگان رسانيدند. به سبب چنين دستورى ، اخبار دروغين بسيار در فضايل و مناقب اصحاب ساخته شد و مردم در ساختن و پرداختن چنان اخبار و احاديثى سخت به تكاپو افتادند و نتيجه اين شد كه همان اخبار و احاديث ساختگى بر سر منابر مسلمانان عنوان گرديد و از آنجا به معلمان و آموزگاران مكاتب رسيد. و آنها هم همانها را با كوشش پيگير به فرزندان و دانش آموزان خود آموختند و ايشان هم آنها را، همان گونه كه قرآن را فرا مى گرفتند، به خاطر سپرده ياد گرفتند.

زنان و دختران و خدمتگزاران و حواشى هر خانه را نيز از آن بى بهره نگذاشتند و همانها را به ايشان هم تعليم دادند و دير زمانى نيز بر اين منوال بگذشت .

اين چنين بود كه احاديث و اخبار ساختگى بسيارى رايج گرديد، و بهتان و افترا، بازارى گرم و انتشارى تمام يافت . و داوران و فقيهان و فرمانداران بر اساس آن به قضاوت و فتوى مى پرداختند.

در اين ميان قاريان

ريا كار بى مايه و متظاهر به پرهيزگارى و ديندارى ، بيشتر از ديگران در اين گرداب خطرناك درافتاده ، به آزمون سختى مبتلا گرديدند. زيرا همين ريا كاران ظاهر فريب براى تقرب به درگاه حكام و فرمانداران و برخوردارى از انعام و صله ايشان و به دست آوردن اصولا و املاك و رتبه و مقام ، احاديث و اخبار فراوانى را ساختند و به پيشگاه معاويه و فرماندارانش تقديم نموده ، در انتشار آنها به جان كوشيدند، تا اينكه آن اخبار و احاديث ساختگى به دست دينداران و كسانى كه دروغ و بهتان را روا نمى دانستند افتاد. آنها بر اين باور كه آن اخبار و احاديث همگى راست و درست مى باشند، به سهم خود به نقل و اشاعه آنها پرداختند. و اگر مى دانستند كه آنها همه ساختگى و دروغند، هرگز نمى پذيرفتند و آنها را بر زبان نمى آوردند (116).

ابن ابى الحديد نام جمعى از صحابه و تابعين را كه معاويه آنها را براى ساختن احاديث و اخبار مورد علاقه اش اجير كرده بود، آورده ، و ما برخى از ايشان را در كتاب احاديث ام المؤ منين عايشه معرفى كرده ايم (117). اين مزدوران تمامى ساخته هاى خود را سنت پيغمبر ناميدند، و واى بر آن كس كه آنها را به همين نام نمى پذيرفت و قبول نمى كرد (118)

سرگذشت حديث در عصر عمر بن عبدالعزيز

عمر بن عبدالعزيز (119) در دوران خلافت خود فرمان آزادى نوشتن حديث پيامبر خدا (ص ) را صادر كرد و به مردم مدينه نوشت :

احاديث رسول خدا (ص ) را دريابيد و آنها را بنويسيد كه من از آن

بيم دارم كه اين علم با از دنيا رفتن دارندگان چنين دانشى از ميان برود.

ابن شهاب زهرى نخستين كسى بود كه بنا به فرمان عمر بن عبدالعزيز در پايان سده اول هجرى دست به كار تدوين حديث زد. (120). اما نتيجه زحمات او با درگذشت خليفه به سبب سم به سال 101 هجرى ناتمام ماند، و آنچه را هم كه تهيه كرده بود از ميان رفت . ابن حجر در شرح حال ابوبكر بن محمد، نواده عمر بن حزم م 117 ق مطالبى آورده كه فشرده آن از اين قرار است : عمر بن عبدالعزيز طى نامه اى به ابن شهاب ، فرمان داد تا احاديث پيغمبر (ص ) را جمع آورى نمايد. اما مدتها پس از مرگ ابن شهاب ، فرزندش گفته است آنچه را كه پدرم نوشته بود از ميان رفته است (121).

گذشته از ابن شهاب ، كسان ديگرى نيز بوده اند كه دست به كار تهيه و تدوين حديث زده اند، ولى نوشته هاى ايشان نيز از بين رفته است . تا اينكه دور خلافت به منصور دوانيقى ، دومين خليفه عباسى ، رسيد كه او دانشمندان را تشويق كرد تا به جمع آورى حديث همت گمارند. ذهبى در اين مورد، ضمن ذكر رويدادهاى سال 143 هجرى ، مى نويسد:

در اين سال علماى اسلام به تدوين حديث و فقه و تفسير پرداختند، ابن جريج (122) در مكه تصانيف خود را نوشت ، و سعيد بن ابى عروبه ، حماد بن سلمه (123) و ديگران رد بصره دست به كار تدوين شدند. اوزاعى (124) در شام دست به تصنيف زد، و مالك در

مدينه موطاء را نوشت ، و ابن اسحق مغازى را نگاشت . معمر (125) در يمن و ابو حنيفه و ديگران در كوفه به تدوين فقه و آراء خود پرداختند. سفيان ثورى (126) كتاب الجامع را نوشت و پس از وى به اندك زمانى ، هشيم كتابهايش را تصنيف كرد. و در مصر، ليث (127) و ابن لهيعه (128) دست به تاءليف زدند و آنگاه ابن المبارك (129) و ابو يوسف و ابن وهب (130) به كار تاليف پرداختند. به اين ترتيب تدوين كتابهاى علوم دينى و تقسيم آنها به ابواب مختلف رو به فزونى نهاد و كتابهاى عربى و لغت و تاريخ و وقايع نگارى بسيارى تاليف گرديد. در حالى كه پيش از آن تاريخ ، معاريف و پيشتازان علوم دينى با مراجعه به حافظه خويش ، و يا جزوه هاى صحيح تدوين نشده اى كه در اختيار داشتند، سخن مى گفتند و مطلبى را بيان مى نمودند. و سپاس خداى را كه بدين سان كسب علم آسان گرديد و روش حفظ و به خاطر سپردن رو به كاستى نهاد، و سپاس ايزد را كه انجام هر كارى از اوست (131).

سيوطى نيز همين مطلب را در تاريخ الخلفاء ص 261 از او نقل كرده است . در موسوعه فقه اسلامى آمده است :

در سال يكصد و چهل و سه هجرى ، زمانى كه منصور دوانيقى حج بجاى آورد، مالك را به تاليف كتاب الموطاء تشويق كرد. او و ديگر فرماندارانش دانشمندان را به تاليف و تصنيف تشويق و ترغيب نمودند كه در نتيجه ، ابن جريج ، ابن عروبه ، ابن عيينه و

ديگران دست به تاليف و تدوين زدند، و ديگر دانشمندان و فقها و ياران و شاگردان ايشان كتابهاى مختلفى را تاليف و تصنيف نمودند (132).

مولف گويد: آنچه را ما در اينجا آورده ايم ، با آنچه كه روايت كرده اند و از وجود پاره اى از مدونات حديثى پيش از اين تاريخ سخن گفته اند، تناقضى ندارد. از قبيل اينكه گفته اند: عبدالله بن عمرو عاص را كتابى ويژه به نام صحيفه صادقه و يا زهرى تابعى را كتابى جداگانه در حديث بوده است . زيرا امثال اين قبيل كتابها، تنها نامشان به علماى عصر و تدوين حديث رسيده نه اصل آنها.

در زمان منصور عباسى ، علماى حديث در مكتب خلفا در تدوين آنچه از سنت پيامبر خدا (ص ) در حافظه خود داشتند از يكديگر پيشى گرفتند و همزمان ، آنچه را كه در نزد ايشان به عنوان تاييد اجتهادهاى خلفا در مقابل سنت پيغمبر (ص ) روايت شده بود، تدوين كردند! كه با خواست خدا در مباحث آينده به بررسى آنها خواهيم پرداخت .

و نيز به همراه همان احاديث و سنن ، اسرائيلياتى را به عنوان حديث نوشتند كه درباره آنها در مجلدات يازدهم و دوازدهم سلسله مباحث خود زير نام نقش ائمه در احياء دين به بحث و بررسى پرداخته ايم . و نيز در اين دوره تاليف و تصنيف بود كه انواعى از كتمان سنت پيامبر (ص ) را به كار بردند كه ما ده مورد از آنها را در بحث وصيت در جلد اول همين كتاب ، به بحث و بررسى گذاشته ايم و با خواست خدا، بزودى در مبحث

ارزيابى مجموعه هاى حديثى در پايان جلد سوم همين كتاب خواهد آمد.

البته احاديث متناقضى را هم يافته ايم كه پس از فعاليت حديث سازى در زمان خلافت معاويه و به خاطر تاييد سياست خلفا ساخته شده ، مانند آنچه در زير مى آيد:

چگونگى پيدايش احاديث متناقض

گمان مى رود از احاديثى كه در زمان خلافت معاويه روايت شده و در رديف احاديث پيامبر خدا (ص ) به ثبت رسيده و از سنت پيامبر به حساب آمده ، احاديث زير باشند:

در صحيح مسلم و سنن دارمى و مسند احمد بن حنبل آمده است كه پيامبر خدا (ص ) فرموده است :

لا تكتبوا عنى و من كتب عنى غير القرآن فليمحه (133). يعنى از من چيزى ننويسيد و هر كس كه بجز قرآن از من نوشته است ، آن را از بين ببرد!

و در روايت ديگر آمده است : از رسول خدا (ص ) اجازه خواستند تا سخنان حضرتش را بنويسند، اما پيامبر اجازه نداد (134)!

نيز در مسند احمد و سنن ابو داود از قول زيد بن ثابت آمده است كه گفت : رسول خدا (ص ) ما را از نوشتن حديثش نهى كرده و نوشته هاى ما را از بين برده است (135).

در مسند احمد بن حنبل از قول ابو هريره آمده است كه گفت : ما مشغول نوشتن شنيده هاى خود از پيغمبر خدا (ص ) بوديم كه آن حضرت بر ما گذشت و پرسيد:

چه مى نويسيد؟ گفتيم :

آنچه را از شما شنيده ايم . فرمود:

كتابى در برابر كتاب خدا؟! گفتيم :

شنيده هاى خود ماست ! فرمود:

كتاب خدا را بنويسيد، تنها به كتاب خدا بپردازيد. داريد كتابى مى

نويسيد در برابر كتاب خدا؟ فقط كتاب خدا را بنويسيد.

اين بود كه به سبب فرمان پيغمبر، آنچه را نوشته بوديم يكجا گرد آورده همه را آتش زديم (136)!

اگر اين قبيل احاديث درست باشند، مسلمانان هيچ وظيفه اى ندارند مگر اينكه تمامى مصادر اسلامى را، بخصوص آنهايى كه در بر گيرنده احاديث پيغمبر خدا (ص ) مى باشند، و يا حتى اندكى از احاديث حضرتش را در بردارند، مانند صحاح و مسانيد و سنن و تفاسير و سيره ها، همه را يكجا جمع نموده به آتش كشند و يا به دريا بريزند! و هر گاه چنين مطلبى عملى شود، نمى دانم كه از شرايع و مقررات اسلام چه باقى خواهد ماند؟ و ما اگر همه آنها را نابود كرده به دريا بريزيم ، از مصادر سنت پيغمبر چه در دست خواهيم داشت ؟! نه ، اين طور نيست و رسول خدا (ص ) لب به چنين احاديثى نگشوده است ، بلكه بر عكس در خطبه خود در منى در آخرين حجى كه بجاى آورد، فرمود:

خداوند سرزنده و شاداب نگهدارد آن كس را كه سخنانم را بشنود و آن را فراگيرد و به آن كس كه آن را نشنيده برساند. چه بسا حامل فقهى كه آن را به داناتر از خود تحويل دهد (137).

و در حديثى ديگر آمده است : چه بسا حامل فقهى كه خود قدرت استنباط نداشته باشد، و بسا حامل فقهى كه آن را به داناتر از خود برساند (138).

و بنا به روايتى ديگر رسول خدا (ص ) فرموده است : خداوند سرزنده و شاداب نگهدارد آن كس را كه از ما حديثى شنيد،

و آن را همچنان كه شنيده بود، به ديگرى رسانيد، چه بسا دريافت كننده دومى فراگيريش از نخستين شنونده بيشتر باشد (139).

و باز فرموده است : ليبلغ الشاهد الغائب فان الشاهد عسى اءن يبلغ من هو اءوعى له منه . يعنى آن كس كه حاضر است اين سخنان را به كسانى كه غايب هستند برساند. چه بسا شخص شاهد آن را به كسى برساند كه قدرت فهمش بيشتر است (140).

و سه بار فرمود: بار خدايا جانشينان مرا رحمت كن پرسيدند: اى رسول خدا! جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمود: آنها كه در پس من آيند و حديث و سنت مرا روايت كنند (141).

بخارى در باب كتابة العلم مى نويسد:

مردى از اهالى يمن هنگامى كه حديث رسول خدا (ص ) بشنيد از حضرتش تقاضا كرد كه اى رسول خدا دستور بدهيد تا آن را براى من بنويسند. آن حضرت هم به اصحاب خود فرمود: آن را براى فلانى بنويسيد (142).

و نيز آورده اند كه مردى از انصار در مجلس رسول خدا (ص ) مى نشست و به سخنان پيغمبر گوش مى داد و از آنها در شگفت مى شد و لذت مى برد، ولى هيچكدام آنها در خاطرش باقى نمى ماند. پس شكايت حال خود را به پيغمبر (ص ) برد و رسول خدا (ص ) به او فرمود: از دستت كمك بگير، و اشاره به دست او كرد. يعنى آنها را بنويس (143).

و از عمرو بن شعيب ، از پدرش از جدش ، آورده اند كه گفت به رسول خدا عرض كردم : اى رسول خدا! اجازه مى فرمايى تا آنچه را كه از

حضرتت مى شنوم يادداشت كنم ؟ فرمود: آرى . پرسيدم : هر سخن تو را، چه از روى خشم و چه از روى رضا و خشنودى ؟ فرمود: آرى ، زيرا كه من در هر حالى جز به حق سخن نمى گويم .

و در روايتى ديگر همين موضوع چنين آمده است : من چيزهايى را كه از شما مى شنوم اجازه مى فرماييد كه آنها را بنويسم ؟ فرمود: آرى (144).

و از عبدالله بن عمرو عاص روايت شده است كه گفت :

من هر چه را كه از پيغمبر خدا (ص ) مى شنيدم ، براى اينكه آن را با خود داشته باشم ، ياد داشت مى كردم ، تا اينكه قريش مهاجران قريشى مرا از اين كار مانع شده و گفتند: تو هر چه را كه از پيغمبر خدا (ص ) مى شنوى مى نويسى ، در صورتى كه پيامبر خدا هم بشر است و سخن از سر خشنودى و خشم مى گويد! اين بود كه از نوشتن احاديث پيغمبر دست برداشته ، ماجرا را با رسول خدا (ص ) در ميان گذاشتم . آن حضرت با اشاره به دهان مباركش به من فرمود: بنويس ، كه به خدايى سوگند كه جانم در دست قدرت اوست ، از اينجا بجز حق چيزى بيرون نمى آيد (145). و در روايت ديگر بعد از اين آمده است :

عبدالله به خدمت رسول خدا (ص ) آمد و گفت : اى پيامبر خدا! به خاطر اينكه احاديث تو را بازگو كنم قصد آن دارم كه آن را بنويسم و به خاطر بسپارم . آيا شما موافقت كرده اجازه چنين

كارى را به من مى دهيد؟ آن حضرت فرمود: حديثم را بنويس و به خاطر بسپار (146).

و از عمرو بن شعيب ، از پدرش از جدش ، آمده است كه گفت من به پيامبر خدا (ص ) گفتم : اى رسول خدا! ما احاديثى را از شما مى شنويم ، ولى به خاطر ما باقى نمى ماند. آيا آنها را بنويسيم ؟ فرمود: آرى آنها را بنويسيد (147).

اكنون اين سوال مطرح است كه : اگر همان طور كه در احاديث صحيح گذشته آمده است كه پيغمبر (ص ) مردم را امر و تشويق كرده كه احاديثش را بنويسند و انتشار دهند، پس چگونه آن احاديثى كه گوياى نهى پيغمبر از نوشتن احاديثش مى باشد، و پيشتر بدانها اشاره كرديم ، از آن حضرت روايت شده اند؟ پاسخ اين است كه قريش ، و يا مهاجران قريشى ، كه از نوشتن احاديث رسول خدا (ص ) بشدت جلوگيرى مى كردند، همانهايى بودند كه مانع نوشتن وصيت پيغمبرش پيش از وفات او شدند، و پس از آن هم خليفه دوم قرشى ، با تمام نيرو از نوشتن حديث پيامبر جلوگيرى به عمل آورد، و احاديثى را هم كه نوشته شده بود يكجا جمع آورده همه را به آتش كشيد. و بدينسان مانع انتشار حديث شد، و اصحابى را هم كه با اين عمل وى مخالف بودند در مدينه بازداشت كرد!

پس از او، خليفه سوم قريشى ، عثمان بن عفان ، نيز همان شيوه او را در پيش گرفت . و اين طبيعى است كه گروهى از اصحاب دوش به دوش قدرت روز قدم بردارند و او

را تاييد و همراهى كنند.

اما در مقابل ، گروهى ديگر از اصحاب را ديديم كه چنان موضعگيرى را در برابر حديث پيغمبر رد كرده با آن به مخالفت برخاسته ، به انتشار آن همت گماشتند؛ همچون ابوذر غفارى صحابى ، و البته كه در كنار چنان جسارتى ، رنج و عذاب روحى و جسمى را هم به جان خريدند. و بزودى در همين كتاب خواهيم آورد كه اميرالمؤ منين (ع ) خود مشوق چنين جهتگيرى بوده است . و مسلم است كه تشويق آن حضرت در انتشار احاديث رسول خدا (ص ) به روزگار خلافتش صورت گرفته ، و آنگاه كه او در محراب عبادت به شهادت رسيد و معاويه بر اريكه قدرت تكيه زد، براى شخص معاويه آسان نبود كه از نوشتن و انتشار حديث پيامبر خدا (ص )، بويژه آنهايى را كه نمى خواست منتشر شوند و از محتواى آنها همگان با خبر گردند، جلوگيرى نمايد. بنابراين ، ناگزير بود كه در راستاى خواسته هايش ، كسانى را به يارى و همفكرى با خود برگزيند و از آنها در پيشبرد اهدافش يارى بجويد. اين بود كه دست به دامان طرفداران خود زد و همانها بودند كه به يارى او برخاسته احاديثى را كه بيانگر منع پيغمبر از نوشتن احاديثش مى باشند در زمان حكومت او روايت كردند. و همين امر باعث شد كه چنان تناقض و خلافگوييهايى در احاديث رسول خدا (ص ) به وجود آيد. مانند اين حديث رسول خدا (ص ) كه : حديث مرا بنويسيد، كه در مقابل آن ، روايت نمودند كه فرموده است : حديث مرا ننويسيد. آرى

، اين چنين احاديث متناقض از آن حضرت روايت شده است .

بنابراين هر گاه ما به احاديث متناقض و خلاف يكديگر برخورد كرديم ، كافى است تا احاديثى را كه طى قرون و اعصار همگام با سياست هيئت حاكمه روز بوده اند نپذيريم .

اين را هم بگوييم كه جلوگيرى از نوشتن و روايت حديث تنها به خاطر پيشگيرى از نشر فضايل و مناقب اميرالمومنين (ع ) در ميان مسلمانان بوده است . بويژه در دوره حكومت معاويه ، كه مردم را بر آن داشت تا آن حضرت را بر سر منابر مسلمانان و در خطبه هاى جمعه به باد لعن و ناسزا بگيرند! چنانكه در بخش كتمان فضائل امام على (ع ) و گسترش سب و لعن آنحضرت در جلد اول گذشت .

در گذشته نشان داديم كه سياست زمامدارى از ديدگاه معاويه چنان اقتضا داشت كه توجه مردم را از مكتب اهل بيت (ع ) به سوى مكتب خلفا بگرداند. همچنين او سخت نيازمند اين بود كه بينش و برداشت مسلمانان را درباره امام و رهبرشان هر چه بيشتر تغيير دهد. زيرا مسلمانان ، پيامبر خدا (ص ) را كاملترين الگو براى پيشوايى و رهبرى مى شناختند و وجود شريف آن حضرت براى آنها آيينه تمام نماى كمالات انسانيت به شمار مى آمد. گناهى از حضرتش سر نمى زد و در مسير ميل و خواسته هاى دلش گام برنمى داشت . اينها و جز اينها بودند كه به غير از منحرفان از امت ، ديگر مسلمانان را از تبعيت از معاويه و پذيرش او به عنوان پيشوا و امام ، و بدتر از همه ،

ولايتعهدى فردى چون يزيد هميشه مست تباهكار شهره به فسق و فجور باز مى داشت .

از اين لحاظ بود كه معاويه سخت نياز داشت تا بينش و برداشت مسلمانان را از نمونه بارزى چون پيامبر خدا (ص ) بگرداند. اين بود كه به دستور او احاديثى ساخته شد كه پيغمبر (ص ) را در پيروى از هواهاى نفسانى ، همدوش يزيد و معاويه معرفى مى كردند! و سوگمندانه اين قبيل احاديث را از قول برخى از زنان پيامبر خدا (ص ) و پاره اى از اصحاب روايت كرده اند!

در كنار اينها، اسرائيلياتى را كه علماى اهل كتاب به دروغ از پيامبران گذشته در ميان مسلمانان منتشر مى كردند، به نوبه خود اسناد و مداركى گويا در تاييد خواسته هاى معاويه به حساب مى آمدند. علاوه بر اينها، جلوگيرى از نوشتن احاديث پيغمبر و اعتماد بر حافظه راويان آنها آب را آلوده تر و شرائط را دشوارتر نمود و اسرائيليات و روايات ساختگى را با احاديث و سنت راستين رسول خدا (ص ) درهم آميخت !

اين چنين بود كه در زمان حكومت معاويه و بنا به خواسته او، انديشه اسلامى در مكتب خلفا رنگى ويژه به خود گرفت و از همان زمان بود كه اين طرز تفكر مخصوص در مكتب خلفا، اسلام رسمى به حساب آمد! و مخالفان با چنان اسلامى طرد و رانده شدند و اين اسلام رسمى ، يا اين طرز تفكر از اسلام كه معاويه طراح اصلى در شكل گيرى و محتواى آن بود تا امروز باقى مانده است . با توجه به اينكه شهادت امام حسين سبط پيامبر خدا و خانواده او،

مرزى براى اين انحراف شخص و معلوم كرده است .

شهادت امام حسين (ع ) و خاندانش ، حقيقت يزيد و كارهاى نارواى او را بر ملا ساخت و مقام خلافت را از هاله قدسى كه چهره خود را در پس آن پنهان كرده بودند بيرون كشيد از آن پس حكومت و سلطنت در سويى و دين و ديانت در سوى ديگر قرار گرفتند.

آنچه را تا به اينجا آورديم ، موضعگيرى مكتب خلفا در برابر حديث پيامبر خدا (ص ) بود. در آينده نزديك ، به خواست خدا، روش مكتب اهل بيت را درباره حديث پيغمبر، و در پايان بحث پايگاه دو مكتب را در برابر فقه و اجتهاد بيان خواهيم كرد.

به گذشته باز گرديم :

استمرار جلوگيرى از نوشتن و انتشار سنت پيغمبر (ص ) در مكتب خلفا تا ابتداى قرن دوم هجرى ، از مهمترين عللى بود كه منجر به باز شدن در اجتهاد در احكام و عمل به آراى مجتهدان و احيانا جبهه اى در برابر سنت راستين پيامبر اسلام گرديد. اين موضوع را در بخش ديگر مورد بررسى قرار مى دهيم .

بخش سوم : فقه و اجتهاد از ديدگاه دو مكتب

مفهوم فقه و اجتهاد

مفهوم فقه و اجتهاد در جامعه اسلامى بخصوص در اين اواخر به گونه اى خلط و درهم شده اند كه جدا كردن آن دو از يكديگر بدون بررسى عميق و گسترده ناشدنى است .

ما نخست به بررسى اجتهاد در مكتب خلفا مى پردازيم ، و در پايان به فقه و اجتهاد از ديدگاه مكتب اهل بيت (ع ) اشاره خواهيم كرد.

1. دگرگونى مفهوم اجتهاد در مكتب خلفا

اصطلاح اجتهاد و مجتهد، دير زمانى پس از عصر صحابه و تابعين بر سر زبانها افتاده است . زيرا صحابه و تابعين ، تغيير احكام از نزد خود را تاءويل مى ناميدند؛ مانند آنچه در خبر كشته شدن مالك بن نويره به فرمان خالد بن وليد آمده است كه خالد از رفتار خود در محضر ابوبكر چنين عذر آورد: اى جانشين رسول خدا! من تاءويل كرده ، نيت خير داشتم ، اما خطا كرده ، اشتباه نمودم !

و ابوبكر در پاسخ عمر كه مى گفت : خالد زنا كرده و بايد سنگسار شود گفت : من او را سنگسار نمى كنم ؛ زيرا او تاءويل كرده و مرتكب خطا و اشتباه شده است (148)!

و يا همچون مطلبى كه در روايت زهرى ، از عروة آمده است كه عايشه گفت : نماز، كه براى نخستين بار واجب شده بود، دو ركعتى بود كه همان نماز سفر شد، و نماز در حضر تمام گرديد. زهرى مى گويد كه از عروه پرسيدم : پس چرا عايشه نماز را در سفر تمام به جاى مى آورد؟ عروه پاسخ داد: او همچون عثمان تاءويل مى كرد (149)

ابن حزم در كتاب الفصل خود مى نويسد: عمار(رض ) به دست

ابو الغاديه كشته شد. او در بيعت رضوان شركت كرده و از كسانى بود كه خداوند به پاكى او گواهى داده است . زيرا كه از دل او آگاه بود و آرامش خود را به وى ارزانى داشته ، رضايت و خشنودى خود را از او اعلام داشته است . اما ابوالغاديه ، در كشتن عمار بر او ستم كرده لكن دست به تاءويل زده و مجتهدى است كه اجتهادش به خطا رفته و در پيشگاه خداوند تنها يك اجر و ثواب خواهد داشت ! او مانند كشندگان عثمان نيست ؛ زيرا آنها در كشتن عثمان مجالى براى تاءويل و اجتهاد نداشته اند (150)!

ابن حجر نيز در شرح حال ابوالغاديه مى نويسد: در آن جنگها، گمان قوى در مورد اصحاب اين است كه آنها تاءويل كرده بودند. و مجتهد خطا كار در برابر پروردگار از يك اجر و ثواب برخوردار است . و اگر حق تاويل و اجتهاد براى يكايك مردمان قابل قبول باشد، پس به طريق اولى چنين حقى براى اصحاب پيغمبر محرز و مسلم خواهد بود (151)!

ابن حزم در كتاب المحلى ، و ابن تركمانى در كتاب الجوهر النقى آورده اند:

همه افراد اين امت متفقند كه عبدالرحمن بن ملجم ، على (ع ) را از راه تاءويل كشته است ! او اجتهاد كرد و بر اين باور بود كه كارش درست است و از اين روى است كه عمران بن حطان درباره اش گفته است :

يا ضربة من تقى ما اءراد بها

الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا

انى لا ذكره يوما واحسبه

اوفى البرية عند الله ميزانا (152)

ضربتى را كه آن مرد پرهيزگار زد، بجز

رسيدن به رضوان پروردگار قصدى نداشت . من آن روز او را از خاطر مى گذرانم كه كفه ثوابش نزد خداوند از همه سنگينتر باشد!

و شيخ عبداللطيف در حاشيه كتاب صواعق ابن حجر مى نويسد:

همه صحابه اى كه در زمان على بوده اند، چه آنها كه به همراه او در جنگ شركت نموده يا عليه او شمشير كشيده و يا از هر دو سپاه متخاصم كناره گيرى نموده اند، در كار خود تاءويل كرده اند و آنچه از ايشان سرزده است ، موجب خروج آنها از دايره عدالت نخواهد شد (153)!

ابن كثير نيز درباره يزيد بن معاويه مى گويد:

اقدامات نارواى يزيد را حمل به تاءويل او و خطاى در اجتهادش كرده اند. او، با همه اينها، امام و پيشوايى بوده است فاسق و غير قابل عزل ...و قيام عليه او ناروا! اما اينكه مى گويند يزيد از شنيدن خبر اهل مدينه و بلائى كه به سبب جنگ حرة از طرف سربازانش بر آنها وارد شده اظهار فرح و شادى بسيار كرده است ، علتش اين بوده كه او خود را امام مى دانسته كه مردمان مدينه عليه رهبريش سر به شورش برداشته اند و ديگرى را بر خود فرماندار كرده اند. پس بر او لازم بود كه با آنها بجنگد و ايشان را به زير فرمان آورد تا با

جماعت هماهنگ شوند (154)!

در نخستين خبر ديديم كه هر يك از دو صحابى ، ابوبكر و خالد بن وليد، قتل مالك بن نويره و همبستر شدن با زن مالك را تاءويل ناميده اند!

در دومين خبر، عروة بن زبير تابعى ، تمام خواندن نماز عايشه را در سفر،

بر خلاف آنچه كه خود آن بانو روايت كرده ، تاءويلى چون تاءويل عثمان خوانده است .

و سالها بعد ابن حزم (م 456 ق ) را مى بينيم كه ابوالغاديه را در كشتن عمار ياسر شخصى متاءول و مجتهد و داراى اجر و پاداشى واحد نزد خداى متعال معرفى مى كند!

و ابن تركمانى حنفى (م 750 ق ) را نيز مى نگريم كه با وى همداستان شده و هر دو، ابن ملجم مرادى را در كشتن اميرالمؤ منين على (ع ) شخصى متاءول و مجتهد توصيف مى نمايند!

و دست آخر، ابن حجر (م 852) مى آيد و همه صحابه اى را كه در جنگهاى دوران زمامدارى اميرالمؤ منين على (ع ) حيات داشته اند، متاءول خوانده و گفته است كه هر مجتهد خطا كار را در نزد خداوند اجر و پاداشى واحد مى باشد!

به اين ترتيب عمل به راءى و نظر شخصى ، نخست تاءويل ، و در آخر اجتهادناميده شد. و سپس دانشمندان مكتب خلفا، به پيروى از صحابه و خلفا، درهاى اين اجتهاد يعنى عمل به راءى و نظر شخصى را به روى خود گشودند؛ با اين تفاوت كه آنان براى اجتهاد و عمل به راءى ، قواعد و قوانينى كشف كردند و بر آنها نامهايى نهادند و بخشهايى از علم اصول را به آن اختصاص دادند. و سرانجام ، مراجعه به همين قواعد و قوانين موضوعه و استخراج احكام از آن طريق را، اجتهاد ناميدند و آن كس را كه به چنين كارى بپردازد، مجتهد خواندند. در حاليكه در اصطلاح شرعى به علوم دينى فقه و به دانشمند در اين رشته فقيه

گفته مى شود. پس بحث و بررسى آينده در حول سه محور به اين ترتيب دور مى زند:

1. نامگذارى ؛ 2. مجتهدان قرن اول هجرى و موارد اجتهاد ايشان ؛ 3. اجتهاد در قرن دوم به بعد، و استنباط احكام از عمل صحابه .

2. نامگذارى اجتهاد

تاءويل در لغت و شرع

ابوالعباس احمد بن يحيى ، معروف به ثعلب (م 291 ق ) گفته است : التاءويل والمعنى و التفسير، بمعنى . يعنى هر سه واژه تاءويل و معنى و تفسير داراى يك معنى و مفهوم مى باشند (155).

جوهرى (م 396 ق ) نيز گفته است : التاءويل ، تفسير ما يؤ ول اليه الشى ء.يعنى تاءويل ، تفسير آن چيزى است كه معنى به آن بر مى گردد (156).

راغب اصفهانى (م 502 ق ) هم گفته است : التاءويل من الاءول ، اءى الرجوع الى الاءصل . يعنى تاءويل از اءول و به معناى بازگشت به اصل و ريشه است ، موئل محل بازگشت را گويند. و معناى تاءويل در لغت ، باز گردانيدن شيى ء است به مراد و مقصود اصلى آن . و در قرآن كريم در موارد زير نيز به همين معنا آمده است :

و ما يعلم تاءويله الا الله والراسخون فى العلم (157). و نيز: هل ينظرون الا تاءويله ، يوم ياءتى تاءويله (158). يعنى : هدف و مقصود آن را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند، و نيز: آيا جز تاويل يعنى بيان مقصود آن را مى جويند؟ (159).

لفظ تاءويل در قرآن و سنت ، به معناى تعبير خواب نيز آمده است مانند: نبئنا بتاءويله . و يا تعبيرى كه

رسول خدا (ص ) از خواب خود در جنگ احد فرمود: فاءولت اءن الدرع المدينة (160). يعنى آن زره كه در خواب ديدم به شهر مدينه تعبير كردم .

اين معناى تاءويل در لغت ، و نمونه هايى از كاربرد آن بود؛ صحابه و تابعين همين لفظ را به رعايت گرفته ، تغيير احكام را از آن اراده كرده اند. و از همين جا لفظ تاءويل در عرف مكتب خلفا معنايى تازه به خود گرفت .

ابن اثير مى گويد: التاءويل من آل الشى ء يؤ ول كذا...، يعنى تاءويل انتقال ظاهر لفظ است از وضع اصلى آن به معنائى كه دليل مى خواهد، به طورى كه اگر آن دليل نباشد، معناى لفظ رها نمى شود(161).

به اين ترتيب مفهوم و مدلول لفظ را تغيير دادند و همين تغيير، در كتابهاى حديث انتشارى تمام يافت ؛ تا جايى كه بخارى در صحيح خود در كتاب ادب ، بابى را زير عنوان باب من اءكفر اءخاه من غير تاءويل فهو كما قال و نيز باب من لم ير اكفار من قال ذلك متاءولا و جاهلا به آن اختصاص داده است (162).

ابن حجر در كتاب فتح البارى در شرح بر صحيح بخارى ، در باب ما جاء فى المتاءولين مى نويسد:

هر كس مسلمانى را كافر بشمارد و نسبت كفر به او بدهد، بايد ديد كه اگر تكفير او بدون تاءويل توجيه صورت گرفته ، تكفير كننده مستحق سرزنش بوده ، چه بسا كه خودش كافر است ؛ ولى اگر با تاءويل توجيه همراه بوده لكن توجيه او موجه نباشد، مستوجب سرزنش و ملامت است ، اما به حد كفر

نرسيده است ؛ بكله بايد خطايش را به او گوشزد كرده ، گوشمالى لازم هم به او داد؛ ولى بنا به راءى جمهور فقيهان چون مورد اول نخواهد بود. اما اگر تكفيرش با تاءويل و توجيه موجه و جايز همراه باشد، مستوجب توبيخ و سرزنش نبوده ، بلكه حجت برايش مى آورند تا به راه درست و صواب باز آيد.

دانشمندان گفته اند: هر تاءويل كننده اى به خاطر تاويل و توجيه خود معذور است و اگر تاءويل توجيه او در زبان عرب جايز باشد، گناهى را مرتكب نشده و اينگونه تاءويل و توجيه جايگاه علمى دارد(163).

و بدين سان مفهوم تاءويل را جا به جا كردند تا اين اواخر كه موارد تاءويل را در عرف خود اجتهادنام نهادند. اينك ما در مقام بحث و بررسى درباره مجتهدين قرن اول اسلام و موارد اجتهاد ايشان مى باشيŠ.

3. مجتهدين مكتب خلفا در قرن اول و مواد اجتهاد آن

الف - خاتم پيامبران ، و سيد رسولان (ص )

ابن ابى الحديد معتزلى در مقام اعتذار از سرپيچى ابوبكر و عمر از فرمان رسول خدا(ص ) و نرفتنشان با سپاه اسامه مى گويد: پيامبر خدا(ص ) سپاهيانى را كه به اطراف گسيل مى داشت ، با اجتهاد خودش بود و نه وحى الهى كه سرپيچى از آن حرام باشد!(164) آنگاه به دنبال آن از اجتهاد پيغمبر در اين قضيه بتفصيل سخن گفته است .

در بحث درباره اجتهاد عمر، مورد ديگرى وجود دارد كه حكم رسول خدا(ص ) را اجتهاد گفته اند، و ما در آنجا دليل ايشان را درباره اجتهاد پيغمبر بتفصيل آورده ، نظر خود را نيز - به خواست خدا - در همين زمينه خواهيم آورد.

اين است كه در اينجا، بر خلاف ديدگاه مكتب اماميه كه اجتهاد

را به طور كلى از رسول خدا(ص ) نفى مى كند، نام پيغمبر را در راءس نام مجتهدين قرن اول در مكتب خلفا آورده ايم .

ب - خليفه اول ، ابوبكر

قوشجى در شرحى كه بر كتاب تجريد خواجه نصير الدين طوسى نوشته است ، اعتراض و ايرادهاى خواجه را بر ابوبكر كه فجاءة سلمى را زنده زنده در آتش سوزانيده و موضوع كلاله را نمى دانسته ، و از ميزان ارثيه جده اطلاعى نداشته ، چنين پاسخ داده است :

اينكه فجاءه سلمى را در آتش سوزانيده ، اجتهاد نموده و در اجتهادش راه خطا رفته است . و مجتهدين چون او فراوانند!اما مساءله كلاله و ميزان ارثيه مادر بزرگ ، در ميان مجتهدين تازگى ندارد زيرا آنان حكم شرعى را از مدارك احكام مى جويند، و از آن كس كه واردتر است پرسش مى نمايند...(165).

همچنين او در پاسخ اينكه چرا ابوبكر، خالد بن وليد را حد نزد و قصاص نكرد، مى گويد: خالد بن وليد، زن مالك را در ميدان جنگ به همسرى گرفت و آن هم از مسائل اجتهادى مجتهدين است ! و نيز مى گويد: پرخاش عمر بر او، دليلى بر عيبجويى وى بر امامت ابوبكر نبوده ، و چنين قصدى را هم نداشته است ؛ بلكه اعتراض وى ، همچون خرده گيرى برخى از مجتهدين بر يكديگر مى باشد!(166).

ج - صحابى مجتهد، خالد بن وليد

ابن كثير مى نويسد: گرچه خالد بن وليد در كشتن مالك بن نويره اجتهاد كرد و دچار خطا در اجتهادش گرديد، با اين وصف ، ابوبكر همچنان خالد را در پست فرماندهيش نگاهداشت (167).

د - خليفه دوم ، عمر بن خطاب

ابن ابى الحديد در پاسخ پنجمين مورد از انتقاد بر عمر كه : او از بيت المال به ناروا مى بخشيد و به عايشه و حفصه در هر سال ده هزار درهم مى داد، در حالى كه از پرداخت خمس به اهل بيت جلوگيرى كرده بود... مى گويد: بيت المال براى اين است كه ثروت و اموال جمع شده در آن بحق و در جايش به مصرف برسد، و بر فرمانرواى زمان است كه در بيش و كم پرداختن آن اجتهاد نمايد. اما مساءله خمس هم موضوعى است اجتهادى ...!و نيز مى گويد:

عمر، در هيچكدام از مواردى كه حكم صادر كرده ، پا از دايره اجتهاد بيرون ننهاده است . و اگر كسى در اين قبيل موارد بر او خرده گرفته ، وى را سرزنش كند، اصل اجتهاد را، كه روش صحابه بوده ، به باد انتقاد گرفته است (168).

آنگاه ابن ابى الحديد در مساءله خمس سخن ابن جوزى را مى آورد كه گفته است : خمس از مسائل اجتهادى است (169).

او پس از آوردن هفتمين مورد از انتقادهاى وارد بر عمر كه : در صدور احكام و دستوراتش دچار تلون راءى مى شد، تا جايى كه آورده اند درباره پدر بزرگ از سهم الارث هفتاد گونه ، و حتى گفته اند كه صد گونه حكم صادر كرده است !و يا در حالى كه خداوند بين همه مردم امر به

مساوات فرموده است ، او بعضى را بر ديگران ترجيح مى داد و در احكام بر اساس حدس و گمان ، و راءى و سليقه خود سخن مى گفت در جواب ، سخن آنان را آورده است كه گفته اند:

در مسائل اجتهادى اختلاف نظر و برگشتن از رائى به راءى ديگر. به خاطر دلايل و غلبه ظن جايز است . بعد مى گويد:

سخن و ايراد در اصل قياس و اجتهاد است ، كه اگر اصالت اين دو مورد قبول قرار گرفت ، ديگر طعنه و خرده گيرى معنا ندارد (170).

قوشجى هم در موارد انتقاد خواجه طوسى بر عمر كه گفته است : او در حالى كه به زنان پيغمبر مى بخشيد و بر ايشان مقررى تعيين مى كرد، فاطمه و اهل بيت رسول خدا(ص ) را از دريافت خمسشان محروم كرده بود، و صد گونه حكم درباره ارثيه پدر بزرگ صادر كرد، و برخى از مردمان را در دريافت حقوق از بيت المال و عطايا بر ديگران ترجيح داد، در صورتى كه چنين چيزى در زمان پيغمبر خدا(ص ) سابقه نداشته است ، مى گويد: پاسخى كه به اين چهار مورد داده شده اين است كه در آنها جاى هيچگونه خرده گيرى و ايراد وجود ندارد. چه ، آنها از موارد اختلاف مجتهدى با مجتهد ديگر در مسائل اجتهادى مى باشد (171)!

در حقيقت قوشجى مى گويد: مخالفت خليفه عمر با رسول خدا(ص ) در اين قبيل احكام ، از باب اختلاف مجتهدى چون عمر با مجتهدى ديگر، همچون رسول خدا(ص ) مى باشد. و از اين جهت جاى هيچ خرده گيرى و ايرادى بر شخص

عمر نيست (172)!!!

ه - خليفه سوم ، عثمان

اشاره

قوشجى در پاسخ به اين اعتراض كه عثمان عبيدالله بن عمر را كه مرتكب قتل شده بود آزاد كرد، مى گويد: عثمان اجتهاد كرد و ديد كه داورى در صدور حكم اين قتل بر عهده او نمى باشد. زيرا كه اين حركت پيش از آن اتفاق افتاده بود كه وى به خلافت برسد (173)! ابن تيميه نيز در همين مورد مى گويد: اين موضوع يك مساءله اجتهادى بوده است (174).

ابن ابى الحديد پاسخ ايشان را در انتقاد از عثمان در مورد باز گردانيدن حكم كه به دستور شخص پيامبر(ص ) از مدينه اخراج شده بود چنين آورده است كه آنها مى گويند: اگر پيغمبر خدا(ص ) هم اجازه بازگردانيدن حكم به مدينه را نداده باشد ولى عثمان از اجتهادش چنين نتيجه گرفته باشد، باز هم مجاز به بازگردانيدن او بوده است ؛ زيرا موقعيت زمانه فرق مى كند (175)!

ابن تيميه نيز مى گويد: اين موضوعى اجتهادى است !

و در انتقاد از رفتار عثمان با ابن مسعود مى گويد: اگر هر يك از ايشان در رفتار و گفتارشان اجتهاد كرده باشند، خداوند بر كارهاى نيك ايشان اجر و ثواب ، و بر كارهاى زشتشان قلم و عفو و بخشايش خواهد كشيد. سپس مى گويد:

اگر امام از طريق اجتهاد عقوبتى براند، در پيشگاه خداوند اجر و حسنه خواهد يافت . آنها نيز در كارهايى كه كرده اند مجتهد بوده ، گناهى را مرتكب نشده اند. بلكه برعكس به خاطر اجتهادشان ثواب هم برده اند؛ مانند شهادت ابوبكره عليه مغيره ، چه ، ابوبكره مردى وارسته و شايسته ، و از مسلمانان برجسته بود

و در گواهى خود بينا، و بر اين باور بوده كه بر گواهيش اجر و پاداشى نيكو خواهد يافت (176). و موردى هم وجود ندارد كه رفتار عثمان را در تاءديب ابن مسعود و عمار جداى از اين موضوع بدانيم . و اگر آنها كه به جان هم افتاده و يكديگر را كشته اند، مجتهد بوده و گناهشان مورد عفو و بخشايش خداوند قرار خواهد گرفت ، ستيزه جويان نسبت به يكديگر در اين بخشودگى سزاوارتر خواهند بود (177).

و در پاسخ اين انتقاد كه او سومين اذان روز جمعه را زياد كرده است ، مى گويد: اين مطلب نيز از مسائل اجتهادى است (178)!

ابن حجر هيتمى نيز در كتاب صواعق خود مى نويسد: ابن مسعود از عثمان بسيار بد مى گفت و از او خرده مى گرفت و مصلحت او در بركنار كردنش بود(179). اگر چه هر مجتهدى در موردى كه اجتهاد كرده بر او بحثى نيست ، اما اين خرده گيران ملعون رانه ادراكى است و نه شعورى (180).

و در مورد توقيف حقوق ابن مسعود مى گويد: توقيف حقوق ابن مسعود و راندنش را از دستگاه حكومتى وقتى فرمان داد كه آن اخبار موجب تنبيه را درباره او دريافت كرده بود. بويژه اينكه هر دو آنها مجتهد بوده ، جاى خرده گيرى و ايراد بر هيچكدامشان در رفتارى كه با يكديگر داشته اند نمى باشد (181).

او در مورد انتقاد از عثمان ، كه چرا در حجى كه با مردم بجاى آورده بود نماز را در منى تمام گزارده است ، مى گويد: اين يك مساءله اجتهادى است و ايراد بر آن ، از

نادانى و غرض و حماقت معترض حكايت مى كند. چه ، بيشتر علما بر اين عقيده اند كه نماز قصر جايز است و نه واجب (182)!

و - ام المؤ منين عايشه ، بانوى مجتهده

ابن تيميه در پاسخ اعتراض علامه (183) به عايشه مى نويسد اينكه مى گويد عايشه فرمان خدا را كه فرموده است : و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن الجاهلية الاولى . (در خانه هاتان آرام بگيريد و چون دوره جاهليت در جامعه به خود آرايى نپردازيد) زير پا گذاشته است ، او - عايشه - چون دوره جاهليت از خانه اش بيرون نشده ، بلكه فرمان به آرام گرفتن در خانه ، با بيرون شدن از آن بنا به مصلحتى منافات ندارد... سپس مى گويد:

و اگر مسافرت آنها به خاطر خير خواهى و مصلحت باشد، عايشه در اين سفر مجاز بوده است . زيرا او چنين باور داشت كه سفرش به مصلحت مسلمانان است و او اين چنين تاءويل كرده بود... و باز مى گويد: مجتهد كه خطا كند، خطايش مورد عفو است . آنگاه مى گويد: پس از اين جهت كه عايشه در خانه خودش آرام نگرفته است ، مورد عفو خداوند قرار خواهد گرفت ؛ زيرا كه او بانويى مجتهد و متاءول بوده است . و در آخر مى گويد: پس خروج عايشه اين چنين پاسخ داده مى شود كه اگر مجتهد خطا كند، خطايش به موجب قرآن و سنت بخشوده است (184).

قرطبى نيز در مقام عذر آوردن از حركت عايشه مى گويد: عايشه بانويى بوده است مجتهده و مصيب ، كه در اجتهادش اجر و پاداش نيك و بر كارش مزد و ثواب خواهد

يافت . چه ، هر مجتهدى در حكمى كه صادر مى كند مصيب خواهد بود (185).

ز - معاويه مجتهد، فرزند ابوسفيان

ابن حجر هيتمى معاويه را در كتاب تطهير اللسان خود فقيه و مجتهد، و سرآمد دانشمندان معرفى كرده است و مى نويسد: الفقيه المجتهد الذى لا يبارى ، والحبر الذى لا يجارى ، معاوية بن اءبى سفيان (186).

ح - وزير و ياور معاويه ، عمرو بن عاص

سخن ابن حزم در كتاب الفصل خود در اين مورد به طور فشرده چنين است : معاويه و يارانش ، همگى مجتهد بودند و در اجتهاد خود دچار لغزش و خطا گرديدند و تنها يك پاداش خير خواهند داشت (187)...معاويه - كه رحمت و بخشايش خداوند بر او باد - از آن رو كه مجتهد بوده و در اجتهادش خطا كرده ، به يك پاداش ماءجور است (188)...

و در جاى ديگر كه سخن از معاويه و عمرو عاص به ميان آورده ، مى گويد: اين دو، در مساءله خونريزيها دست به اجتهاد زده اند، همان گونه كه مفتيان اجتهاد مى كنند و گاه مى شود كه دو مفتى ، يكى كشتن ساحر را روا مى دارد، و ديگرى با آن مخالف است . پس چه فرقى بين اين گونه اجتهادات و اجتهاد معاويه و عمرو عاص و ديگران مى باشد؟! هر گاه در داورى درباره آنها نادانى و بى اطلاعى ، كور دلى و خلط مبحث دخالت نداشته باشد (189)؟!

ابن تيميه نيز بر كارهاى معاويه ، به اين بهانه كه شخص او مجتهد بوده است ، سرپوش نهاده مى گويد: او هم مانند على بن ابى طالب است (190)!

ابن كثير هم در تاريخ خود مى نويسد: معاويه مجتهده بوده - و ان شاءالله - اجر و پاداش نيكو خواهد داشت (191)! و پس از نقل داستان تحكيم

و آنچه بين عمرو عاص و ابوموسى اشعرى گذشته است ، مى نويسد: و چون عمرو عاص مصلحت را در آن ديد، معاويه را به خلافت منصوب كرد، و گاه مى شود كه اجتهاد شخص مجتهد به خطا رود، و گاهى هم درست از كار درآيد (192).

ابن حجر هيتمى نيز در كتاب صواعق خود مى گويد: اهل سنت و جماعت بر اين باورند كه معاويه - رض - در روزگار زمامدارى على (ع ) خليفه نبود، بلكه يكى از پادشاهان به حساب مى آمد و در اجتهادش يك پاداش خير خواهد برد؛ اما شخص على (ع ) را دو پاداش است : يكى به خاطر اجتهادش ، و ديگرى هم براى اينكه اجتهادش درست بوده است (193)...

همچنين او در كتاب ديگرش به نام تطهير الجنان ...مى نويسد (194):

معاويه به خاطر اجتهادش ماءجور بوده است . زيرا وى به موجب اين حديث كه اگر مجتهد اجتهاد كند و اجتهادش درست باشد دو اجر، و اگر اجتهادش خطا باشد يك اجر خواهد داشت ، اجتهاد كرده و ماءجور مى باشد. معاويه بى هيچ شكى مجتهد بوده و اگر در اجتهاداتش به راه خطا رفته است ، مزد و پاداش خواهد يافت و هيچ عيب و ايرادى هم بر كارهاى او وارد نيست (195). آنگاه همين دانشمند در اثبات اجتهاد معاويه به بحثى طولانى پرداخته است (196).

و نيز او در كتاب صواعق در معناى باغى مى نويسد:

در كتاب انوار، كه يكى از كتابهاى ائمه اخير ما مى باشد، آمده كه باغى ظالم و تجاوزگر نه به معناى فاسق است و نه كافر؛ بلكه الباغون ظالمين مشتى مردم اشتباه

كارند كه دنباله روا اشتباهات خود مى باشند. و روا نيست كه معاويه به باد سرزنش و زخم زبان گرفته شود. زيرا او از بزرگان صحابه به شمار مى آيد (197)!

و شيخ عبدالوهاب عبداللطيف (198) در حاشيه اش بر كتاب تطهير الجنان ابن حجر، پس از نقل مطالبى از كتاب دراسات البيب كه گفته است عده بسيارى از صحابه بر كارهايى كه از معاويه سرزده است خرده گرفته اند، مى نويسد: از اين قبيل امور و فتواها بسيار ياد شده كه براى همه مجتهدين به سبب اختلاف در راءى يا عدم اطلاع به نص و مانند آن اتفاق افتاده و همانند آنها از صحابى و غير صحابى نيز سرزده است . و اين قبيل مسائل باعث آن نمى شوند كه معاويه از رديف مجتهدين بيرون آيد!

ط - ابوالغاديه ، قاتلعمار ياسر

ابن حزم در كتاب الفصل مى نويسد: عمار - رض - به دست ابوالغاديه يسار بن سبع سلمى كشته شده است . عمار در بيعت رضوان شركت داشته و از كسانى است كه خداوند به سودش گواهى داده ؛ زيرا به راز درونش آگاه بوده و آرامش به دلش افكنده و از او اظهار رضايت و خشنودى فرموده است : اما ابوالغاديه - رض - نيز مجتهدى بوده است متاءول و خطا كار كه بر عمار ستم كرده و او را كشته است و به پاس اين حركت يك پاداش خير نزد خدا خواهد داشت . او مانند كشندگان عثمان - رض - نمى باشد؛ زيرا آنان را مجالى براى اجتهاد در كشتن عثمان نبود (199)!

همين سخن را ابن حجر در شرح حال ابوالغاديه در كتاب اصابه خود آورده

و او را از صحابه مجتهد معرفى كرده است . بزودى به بحث درباره آن خواهيم پرداخت .

ى - گروه مجتهدين

ابن تيميه در پاسخ اين سخن علامه كه : طعن و خرده گيرى نسبت به يكى دو نفر نبوده ، بلكه گروه و جماعتى را شامل مى شود، و جمهور اهل سنت ، خود بسيارى از موارد طعن و سرزنش را نقل كرده اند، تا جايى كه كلبى (200) در اين باره كتابى مستقل تصنيف كرده و براى نمونه در آن كتاب حتى يك حركت قابل ايراد و سرزنش از اهل بيت نياورده است ، مى گويد: بيشتر آن موارد را عذر و بهانه هايى بوده كه آنها را از زمره معصيت بيرون آورده ، در رديف موارد اجتهاد قرار مى دهد كه اگر شخص مجتهد درست اجتهاد كرده باشد دو ثواب مى برد، و اگر در اجتهادش خطا كرده به يك ثواب مى رسد. و آنچه را درباره خلفاى راشدين نقل كرده اند، از همين مقوله است .

آنگاه درباره همين موضوع از صفحه 19 تا 30 از جلد سوم كتاب منهاج السنه به بحث پرداخته و سرانجام بيشتر موارد خرده گيريهاى علامه را بر بزرگان و شرفاى قوم ، نام اجتهاد گذاشته است (201).

ابن حجر در شرح حال ابوالغاديه در اصبه خود مى نويسد: گمان غالب در مورد صحابه در آن جنگها اين است كه آنها دست به تاءويل زده اند، و مجتهد خطا كار را يك ثواب است . و چنانچه حق اجتهاد براى عموم مردم قابل قبول باشد، صحابه را به طريق اولى چنين حقى خواهد بود (202).

و شيخ عبدالوهاب عبداللطيف نيز در حاشيه

صواعق مى نويسد: همه صحابه كه در زمان على بوده اند، چه آنهايى كه در كنار او جنگيدند و يا بر او شوريدند و به رويش شمشير كشيدند، و يا كسانى كه بى طرفى اختيار كرده ، خود را از دو سپاه متخاصم به كنار كشيدند و با او نجنگيدند، همانند اصحاب ابن مسعود و سعد بن ابى وقاص ، و يا كناره گيرانى همچون حذيفه و ابن مسلمه و ابوذر و عمران بن - حصين و ابوموسى اشعرى ، همگى مجتهد بوده ، كار خود را تاءويل كرده اند و آنچه را انجام داده اند، موجب بيرون شدنشان از حريم عدالت نخواهد شد (203)!

به اين ترتيب پيروان مكتب خلفا، از قرن دوم هجرى تا به امروز اوايل قرن پانزدهم بر اين مساءله اتفاق كرده اند كه همه اصحاب مجتهد بوده اند و خداى بزرگ بر تمام كارهاى ايشان ، از دشمنيها كه كرده اند و خونها كه ريخته اند، نه تنها گناهى به پايشان نخواهد نوشت ، بلكه بر آن همه خطا و گناه مزد و پاداش نيكو نيز ارزانى خواهد داشت !

و اگر قرار بر اين باشد كه آنها مدعى هستند، و خداوند حاكم داور قهار، ما را به خاطر گناهانمان مجازات كند و آنان را به پاس زشتكاريهايشان اجر و مزد نيكو مرحمت فرمايد، چه عدالتى براى خدا باقى مانده نمى دانم !!

آنان بر اين پندار خود در حق صحابه تا عصر معاويه اتفاق نظر دارند؛ و برخى قدم فراتر نهاده ، مى گويند كه مساءله اجتهاد تا زمان حكومت يزيد نيز ادامه داشته است ؛ همچنان كه ابن خلدون از آنها

كه همزمانش بوده اند چنين ياد مى كند:

برخى از ايشان معتقد بودند كه بايد بر يزيد اعتراض كرد، و بعضى نيز حتى راءى به جنگ با او دادند... تا آنجا كه مى گويد: اين حال همه مسلمانان بوده و همه آنان مجتهد بوده اند و ايرادى هم بر هيچيك از دو دسته نيست . زيرا قصدشان در نيكى و رعايت جانب حق و حقيقت ، معروف و مسلم است ؛ و خدا ما را به پيروى از ايشان موفق بدارد (204).

من كه ندانستم اگر اينها تنها به خاطر درك صحبت پيغمبر خدا(ص ) به مقام اجتهاد رسيده اند، پس چرا اصحابى كه عثمان را كشته اند از جمع آنها استثنا شده ، از مجتهدين به حساب نيامده اند؟!سخن ابن حزم اندلسى در مورد اجتهاد ابوالغاديه ، قاتل عمار، را فراموش نكرده ايم كه گفته است : او مانند كشندگان عثمان - رض - نيست . زيرا كشندگان عثمان را مجالى براى اجتهاد در كشتن او نبود. زيرا عثمان نه كسى را كه كشته بود و نه با كسى سر جنگ داشت . نه به جان كسى قصد كرده بود و نه خونى ريخته بود و نه زناى محصنه مرتكب شده ، و نه از دين خدا بيرون رفته بود كه كشتنش قابل تاءويل باشد؛ بلكه كشندگان او، مشتى مردم اخلالگر فاسق بودند كه بعمد و بدون تاءويل خون بى گناهان را از طريق دشمنى و ستمكارى به ناروا ريخته اند. آنها همگى تباهكار و فاسق و ملعون مى باشند (205)!!

ابن حجر هيتمى نيز مى گويد: مطلبى كه بيشتر علما قبول دارند اين است كه كشندگان

عثمان فقط مردمى ظالم نبودند؛ بلكه مردمانى سركش و ستم پيشه و نا آرام ، و درگير شبهات بى ارزش خود بودند. آنان پس از اينكه حق بر ايشان معلوم گرديد، باز هم دست از لجاجت و سرسختى و راه باطلشان بر نداشتند، و چنين نيست كه هر كس شبهه و اشكالى را ادعا كرد مجتهد مى شود، زيرا شبهه و اشكال بر افرادى عارض مى شود كه از رسيدن به درجه اجتهاد قاصرند (206).

راستى را، چطور شد كه در مكتب خلفا كشنده اميرالمؤ منين على (ع ) همچنان در درجه اجتهادش باقى مانده است در صورتى كه او، امام را به هنگام نماز و در محراب عبادت و در مسجد كوفه به ضرب شمشير از پاى درآورده است ؟! به شرح زير توجه كنيد!

ك - مجتهد متاءول ، ابن ملجم ، قاتل على (ع )

ابن حزم در كتاب المحلى و ابن تركمانى در كتاب الجوهر النقى مطالب زير را آورده اند. ما سخن ابن حزم را مى آوريم . او مى نويسد:

بين هيچيك از افراد امت در اين مورد اختلافى نيست كه عبدالرحمان بن - ملجم على را تنها از راه تاءويل و اجتهاد كشته و بر اين باور بوده كه كارش درست و بر پايه مصلحت است . به همين جهت عمران بن حطان ، شاعر صفويه ، در وصف او مى گويد:

يا ضربة من تقى ما اءراد بها

الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا

انى لاذكره يوما فاحسبه

اوفى البرية عندالله ميزانا (207)

و ما ندانستيم كه چگونه ابن ملجم به درجه اجتهاد رسيده ، در حالى كه از صحابه نبوده است !و نيز ندانستيم كه يزيد، فرزند معاويه ، چگونه مجتهد شده ، در

حالى كه او نيز صحابى نبوده است !

ل - خليفه و امام ، يزيد بن معاويه

ابوالخير شافعى درباره يزيد بن معاويه مى نويسد: او پيشوايى مجتهد بوده است . (208)

ابن كثير نيز پس از نقل سخنان ابوالفرج بن جوزى (209)، كه لعن بر يزيد را جايز مى داند، مى نويسد: گروهى نيز با لعن يزيد مخالف بوده ، حتى كتابى مستقل نوشته اند تا مبادا لعن بر يزيد موجب لعن بر پدرش معاويه ، يا يكى از اصحاب بشود آنها دخالتهاى بيجا و كارهاى نارواى او را حمل به تاءويل كرده كه در اجتهادش مرتكب خطا شده است !و گفته اند كه با وجود اين ، او پيشوايى فاسق بوده و به موجب گفته علما، پيشوا را تنها به خاطر فسق از امامت بر نمى دارند و معزول نمى كنند، بلكه حتى قيام و شورش عليه او مجاز نيست ؛ زيرا موجب بروز فتنه و آشوب و هرج و مرج و خونريزى خواهد شد!سپس ادامه داده و مى نويسد:

اما اينكه برخى از مردم گفته اند كه چون خبر اهل مدينه و بلاها و مصيبتهايى كه از ناحيه مسلم بن عقبه (210)! و سپاهيانش بر مردم آن سامان به يزيد رسيد، سخت شادمان و خوشحال شد، علت اين بود كه او خود را امام مى دانست و مردم مدينه عليه او خروج كرده ، سر به شورش برداشته ، و ديگرى بر آنها پيشوايى يافته بود، پس بر يزيد واجب بود كه با آنها بجنگد تا فرمانبرداريش را گردن نهند و با جماعت هماهنگ شوند (211)!

ابن حجر نيز سخنان غزالى و متولى (212) را در كتاب صواعق چنين نقل كرده است : نه

لعن بر يزيد رواست و نه تكفيرش . زيرا او از مؤ منان به شمار مى آيد! و كارش با خداست كه اگر بخواهد او را عذاب فرمايد، و چنانچه اراده كند از او در مى گذرد (213)!

4. موارد اجتهاد اين مجتهدين

الف - رسول خدا (ص )

رسول خدا(ص ) نخستين كسى است كه در مكتب خلفا به عنوان مجتهد معرفى شده است . ما به سخن ايشان در اين مورد، ضمن داستان ماءموريت جنگى اسامه اشاره كرده ايم كه گفتند: رسول خدا(ص ) فرمان ماءموريتهاى جنگى را بر اساس اجتهادش صادر مى كرده است . اكنون ببينيم داستان ماءموريت جنگى اسامه چه بوده و چه شد كه دو خليفه نخستين از پيوستن به سپاه اسامه سرپيچى كرده اند.

در طبقات ابن سعد، انساب الاشراف بلاذرى ، عيون الاثر و ديگر منابع خبرى آمده است (214):

روز دوشنبه ، چهار روز به آخر ماه صفر مانده در سال يازدهم هجرت ، رسول خدا(ص ) بسيج عمومى داد و مقرر داشت كه مردم براى جنگ با روميان آماده شوند. فرداى آن روز، حضرتش اسامه را احضار كرد و به او فرمود: به آنجا كه پدرت به شهادت رسيده است حركت كن ، و با سوارانت به روميان تاختن آور كه من تو را به فرماندهى اين سپاه برگزيده ام ... و چون روز چهارشنبه فرا رسيد، پيغمبر خدا(ص ) دچار تب و سردرد شديد شد. اما در روز پنجشنبه آن حضرت به دست مبارك خويش پرچم فرماندهى اسامه را بست ... اسامه با پرچم بسته اش از محضر پيغمبر(ص ) بيرون آمد و در خارج از شهر مدينه در ناحيه جرف (215) اردو زد. و هيچيك از

سران و معاريف مهاجران نخستين و انصار باقى نماند. مگر اينكه در آن لشگر گرد آمده بودند. از آن جمله ابوبكر صديق ، عمر بن خطاب ، ابو عبيده جراح ، سعيد بن زيد و...بودند.

در اين ميان ، گروهى زبان به شكايت گشودند كه اين درست است كه جوانى نورس را بر مهاجران نخستين فرمانده كنند؟ اين سخن ، رسول خدا(ص ) را سخت به خشم آورد، پس در حالى كه بر سر مباركش دستمالى بسته و قطيفه اى بر دوش افكنده بود، پاى از خانه بيرون نهاد و بر منبر برآمد و فرمود:

اين چه سخنى است كه از شما درباره فرماندهى اسامه به من رسيده است ؟ شما در گذشته نيز به سبب فرمان فرماندهى كه براى پدرش صادر كرده بودم ، بر من خرده گرفته بوديد، در صورتى كه به خدا سوگند او براى فرماندهى لياقت داشت ، و پس از او پسرش نيز شايسته فرماندهى است . و چون از منبر به زير آمد، مسلمانانى كه با اسامه بيرون مى شدند، به خدمت حضرتش آمده ، او را بدرود گفته به اردوگاه جرف رفتند.

چون بيمارى بر پيامبر خدا شدت يافت ، آن حضرت پياپى مى فرمود: سپاه اسامه را حركت دهيد. در روز يكشنبه بيمارى رسول خدا(ص ) شدت يافت ، و درد بر حضرتش چيره شد. اسامه از اردوگاه بازگشت و در حالى كه پيغمبر(ص ) بيهوش افتاده بود، خم شد و بر چهره حضرتش بوسه زد. رسول خدا(ص ) سخنى نگفت و اسامه به اردوگاهش بازگشت . آنگاه در روز دوشنبه ، بار ديگر به خدمت پيغمبر(ص ) رسيد. در

اين نوبت رسول خدا(ص ) سرحال بود و به وى فرمود: به نام خدا حركت كن . اسامه نيز پيغمبر(ص ) را بدرود گفت و به اردوگاه شتافت و فرمان حركت را صادر كرد. اما درست در همان هنگام كه پاى در ركاب مى گذاشت ، فرستاده مادرش ام ايمن از راه رسيد و گفت : رسول خدا(ص ) در حال مرگ است !اين بود كه وى به همراه عمر و ابوعبيده به خدمت پيغمبر(ص ) بازگشت و رسول خدا(ص ) را در حال احتضار ديد. آفتاب روز دوشنبه دوازدهم ماه ربيع الاول كاملا بالا آمده بود كه رسول خدا(ص ) به سراى باقى رحلت فرمود (216).

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى نويسد:

چون پيغمبر(ص ) به هوش آمد، از اسامه و سپاهش پرسيد. به حضرتش گفتند كه آنها خود را آماده حركت مى كنند. اين بود كه پياپى مى فرمود: سپاه اسامه را حركت دهيد؛ خدا لعنت كند آن كس را كه خود را از سپاه اسامه كنار بكشد. و اين را بارها تكرار كرد.

پس اسامه ، در حالى كه پرچم فرماندهى بر فراز سرش در اهتراز بود و اصحاب پيشاپيش او در حركت بودند، بيرون آمد و در جرف اردو زد. در اين ماءموريت ، ابوبكر و عمر و اكثر مهاجران ، و از انصار اسيد بن حضير و بشير بن سعد و ديگر سران و معاريف با او همراه بودند كه فرستاده ام ايمن (217)...

اين داستان اسامه و ماءموريت جنگى او در زمان حيات پيغمبر خدا(ص ) بود. اما عروه سرنوشت اين ماءموريت و سپاه را بعد از وفات پيامبر(ص

) چنين آورده است :

چون كار بيعت را به پايان بردند و از آن آسوده خاطر شدند، و مردم نيز از جوش و خروش افتاده آرام گشتند، ابوبكر به اسامه گفت به سوى ماءموريتى كه پيغمبر خدا برايت تعيين كرده است حركت كن (218). اسامه با سپاهش حركت كرد و دو خليفه ، ابوبكر و عمر، به علت اشتغالشان به امور خلافت از شركت در آن سپاه سرباز زدند. عمر همواره به اسامه مى گفت : رسول خدا از دنيا رفت در حاليكه تو بر من امير و فرمانده بودى . حتى هنگامى هم كه به خلافت نشست ، هر وقت كه اسامه را مى ديد، به رسم امارت به او سلام مى كرد و مى گفت : السلام عليك اءيها الاءمير!و اسامه مى گفت : خدايت رحمت كناد اى اميرالمؤ منين !تو مرا چنين خطاب مى كنى ؟! او عمر مى گفت : آرى ، تا من زنده ام ، تو را فرمانده خطاب خواهم كرد. پيامبر از دنيا رفت در حاليكه تو بر من امير و فرمانده بودى (219)!

بارى دو خليفه نخستين ، ابوبكر و عمر، را به سبب عدم شركتشان در سپاه اسامه مورد خرده گيرى و انتقاد قرار داده اند و از جوابهائى كه دانشمندان مكتب خلفا در عذر ايشان آورده اند، و ما در گذشته به آن اشاره كرده ايم ، يكى اين بود كه : رسول خدا(ص ) فرمان ماءموريتهاى جنگى را بنا به اجتهاد خود صادر مى كرده است (220). بنابراين استدلال ، صحابه مجتهد مى توانند با اجتهاد خود، با اوامر رسول خدا(ص ) در ماءموريتهاى

جنگى مخالفت نمايند (221)!

ب - موارد اجتهاد ابوبكر

يكى از موارد اجتهاد ابوبكر

يكى از موارد اجتهاد ابوبكر، داستان سوزاندن فجاءة سلمى است كه بنا به قول طبرى و ابن اثير داستان آن از اين قرار است :

مردى از قبيله بنى سليم به نام فجاءة ، بجير بن اياس بن عبد يا ليل بن عميرة بن - خفاف (222)، نزد ابوبكر آمد و گفت : من مردى مسلمانم و مى خواهم كه با كافران مرتد پيكار كنم ، ولى نه اسبى دارم و نه سلاحى ، مرا با دادن اسب و سلاح تجهيز كن . ابوبكر نيز خواسته اش را برآورده ساخت . اما او، به جاى پيكار با كافران و مرتدان ، به سر راه گرفتن پرداخت و به جان مردم اعم از مسلمان و مرتد افتاد، اموالشان را غارت مى كرد و اگر كسى هم مقاومت مى كرد، او را مى كشت . در اين راهزنى ، مردى از قبيله بنى شريد، به نام نجبة بن ابى الميثاء او را يارى مى داد. هنگامى كه اين خبر به ابوبكر رسيد، به طريفة بن حاجر (223) نوشت :

دشمن خدا، فجاءة ، با اظهار مسلمانى نزد من آمد و از من خواست تا وى را براى پيكار با كسانى كه از اسلام رويگردان شده اند تجهيز كنم . من هم اسب و سلاحى در اختيارش گذاشتم ، اما خبر قطعى به من رسيده كه آن دشمن خدا، سر راه بر مسلمان و كافر گرفته ، دارايى ايشان را به يغما مى برد و هر كس را هم كه مقاومت كند، مى كشد! اينك تو با مسلمانانى كه به زير فرمان دارى ، بر او

بتاز و وى را بكش ، يا دستگير كرده ، به نزد من گسيل دار.

طريفه به سوى فجاءة شتافت و چون به ايشان رسيد، بينشان تيراندازى شروع شد و در اثناى آن نجبة بن ابى الميثاء به سبب تيرى از پاى در آمد و كشته شد. و چون فجاءة دريافت كه مسلمانان در اعدام يا دستگيرى او مصمم هستند، به طريفه گفت : تو بر من هيچگونه فضيلت و برترى ندارى ، تو از جانب ابوبكر ماءمورى ، و من هم از طرف او فرمان دارم !طريفه گفت : اگر راست مى گويى ، اسلحه را بر زمين بگذار و با من بز نزد ابوبكر بيا.

اين بود كه فجاءة به همراه طريفه نزد ابوبكر آمد چون چشم ابوبكر به او افتاد، به طريفه گفت : او را به بقيع ببر و زنده در آتش بسوزان !طريفه نيز فرمان برد و در بقيع آتشى برافروخت و فجاءة را در آن افكند و بسوزانيد.

طبرى در روايتى ديگر مى نويسد: طريفه ، هيزمى بسيار در مصلاى مدينه بر هم نهاد و در آن آتش افكند. آنگاه فجاءه را طناب پيچ كرده ، در آن انداخت و بسوزانيد!اما سخن ابن كثير در اين مورد چنين است : طريفه دستهاى فجاءة را از پشت گردنش ببست و سپس او را طناب پيچ كرده ، در آتش افكند و بسوزانيد (224).

ابوبكر بعدها از فرمانش درباره فجاءه ، سخت پشيمان شد و در بستر بيمارى اى ، كه از آن برنخاست ، مى گفت : مرتكب سه كار شده ام كه اى كاش آنها را انجام نداده بودم : اى كاش

در خانه زهرا را نگشوده بودم ، اگر چه آن در براى جنگ به روى من بسته شده بود. و اى كاش فجاءه را به آتش نمى سوزانيدم ، بلكه دستور مى دادم تا او را به طور معمول اعدام كنند و يا به زندانش مى افكندم . و اى كاش در سقيفه بنى ساعده امر خلافت را به گردن يكى از آن دو يعنى عمر يا ابو عبيده مى انداختم (225).

در اين باره بر ابوبكر خرده گرفته اند كه حكم مفسدى چون فجاءه در قرآن آمده است ؛ آنجا كه در سوره مائده آيه 33 مى فرمايد: انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا اءن يقتلوا اءو يصلبوا اءو تقطع اءيديهم و اءرجلهم من خلاف اءو ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخرة عذاب عظيم .

رواياتى نيز از رسول خدا(ص ) در نهى سوزانيدن مجرمان آمده است ؛ از جمله بخارى در صحيح خود و احمد بن حنبل در مسندش از پيامبر خدا(ص ) آورده اند كه فرموده است (226): لا يعذب بالنار الا رب النار. و: اءن النار لا يعذب بها الا الله . و: لا يعذب بالنار الا ربها . و نيز روايت شده كه آن حضرت فرموده است : من بدل دينه فاقتلوه . يعنى هر كس كه پشت پا به دينش زد، او را اعدام كنيد (227). و نيز فرموده است : لا يحل دم امرى مسلم يشهد اءن لا اله الا الله و اءن محمدا رسول الله ، الا باحدى ثلاث : زنا بعد احصان فانه يرجم ،

و رجل يخرج محاربا لله و رسوله فانه يقتل اءو يصلب اءو ينفى من الاءرض ، اءو يقتل نفسا فيقتل بها . يعنى ريختن خون هيچ مسلمان گوينده لا اله الا الله و محمد رسول الله روا نيست ، مگر در سه مورد: زناى محصنه كه بايد سنگسار شود؛ كسى كه با خدا و پيامبرانش بجنگد كه بايد كشته شود، يا به دار آويخته شده ، يا با توجه به شرايطش نفى بلد شود؛ و يا كسى را كشته باشد كه در مقابل آن اعدام مى شود (228).

اما با اين همه ، علماى مكتب خلفا، در مورد مخالفت صريح ابوبكر با نصوص آشكارى كه در اين قضيه گذشت ، چنين عذر آورده اند كه : سوزانيدن فجاءة سلمى با آتش ، از خطاى در اجتهاد ابوبكر بوده و همانند او از مجتهدين كه دچار لغزش در اجتهاد مى شوند، بسيارند!

ديگراز موارد اجتهاد خليفه ابوبكر، فتوايش در مساءله كلاله است . كلاله به كسى گفته مى شود كه در بازماندگانش نه فرزندى از او باشد و نه پدرى . همچنين به وارثين او نيز كلاله گويند (229).

در قرآن كريم سوره نساء، آيه 12 درباره كلاله آمده است : و ان كان رجل يورث كلالة اءو امراة و له اءخ اءو اءخت فلكل واحد منهما السدس فان كانوا اءكثر من ذلك فهم شركاء فى الثلث . يعنى و هر گاه وارث مرد يا زنى كلاله باشد، و او برادر يا خواهرى داشته باشد، هر يك از آنها يك ششم ، و اگر تعدادشان بيش از آن باشد، در يك سوم شريك يكديگر خواهند بود (230).

و در

آيه 176 آمده است : يسقتونك قل الله يفتيكم فى اكلالة ، ان امرو هلك ليس له ولد و له اخت فلها نصف ما ترك و هو يرثها ان لم يكن لها ولد فان كانتا اثنتين فلهما الثلثان مما ترك و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حفظ الانثيين يبين الله لكم اءن تضلوا و الله بكل شى ء عليم . يعنى از تو فتوا مى خواهند، بگو خداوند درباره كلاله چنين فتوا مى دهد: اگر مردى بميرد و فرزندى نداشته باشد و تنها خواهرى داشته باشد، نصف ما ترك او به وى مى رسد و او نيز از خواهر ارث مى برد اگر خواهر را فرزندى نباشد و اگر دو خواهر باشند دو سوم ما ترك به آنان مى رسد و اگر چند نفر برادر و خواهر بودند براى مردان دو برابر سهم زنان است خداوند حكم ارث را براى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد خداوند بر هر چيزى دانا است (231).

از ابوبكر در مورد كلاله سؤ ال شد، او در پاسخ گفت :

من نظر خودم را مى گويم ، اگر درست بود از آن خداست ، و اگر غلط از آب در آمد، از آن من و شيطان است ، و خدا و پيامبرش از آن بيزارند. به نظر من كلاله غير از فرزند و پدر است .

و چون عمر بر جاى او به خلافت نشست ، گفت : من از خدا شرم مى كنم كه سخنى را كه ابوبكر گفته است رد كنم (232)!و يك بار هم گفت : كلاله كسى است كه فرزندى نداشته باشد (233).

مورد ديگر،

پاسخ ابوبكر درباره سهم الارث مادربزرگ است كه در موطاء مالك ، پيشواى مالكيان ، و سنن دارمى و سنن ابوداود و سنن ابن ماجه آمده است . ما سخن مالك را مى آوريم . او گفته است :

مادر بزرگى به خدمت ابوبكر صديق رسيد و از ميزان سهم الارثش از او پرسيد. ابوبكر پاسخ داد: در كتاب خدا، قرآن ، حقى براى تو معين نشده است و در سنت پيغمبر خدا هم چيزى براى تو سراغ ندارم . حالا برگرد تا من از مردم بپرسم . آنگاه مطلب را با مردم در ميان نهاد. مغيرة بن شعبه گفت : مادربزرگى به خدمت پيغمبر آمد و آن حضرت يك ششم به او داد. ابوبكر از او پرسيد شاهدى هم دارى ؟ آنگاه محمد بن - مسلمه انصارى برخاست و مانند مغيره گواهى داد. اين بود كه ابوبكر صديق هم همان مقدار را براى مادر بزرگ مقرر داشت ...(234).

و در شرح حال سهل بن عبدالرحمان در استيعاب و اسدالغابه و اصابه ، و به طور مختصر در موطاءمالك آمده است كه : دو مادربزرگ مادر مادر، و مادر پدر براى دريافت سهم الارث خود به ابوبكر مراجعه كردند. ابوبكر ارثيه را به مادربزرگ مادرى داد و به مادر بزرگ پدرى چيزى نداد. عبدالرحمان بن سهل به ابوبكر گفت : اى خليفه رسول خدا، تو ارثيه را به كسى دادى كه اگر مرده بود ميراث گذار از وراث نمى برد. ابوبكر كه اين را شنيد ارثيه يعنى يك ششم را ميان هر دو نفر تقسيم كرد (235).

ديگر از آن موارد، داستان كشته شدن مالك بن نويره است

به دست خالد بن - وليد و همبستر شدن خالد با زن مالك در همان شب !فشرده اين ماجرا به شرح زير است : مالك بن نويره تميمى يربوعى كه كنيه اش ابو حنظله ، و لقبش جفول بود، مردى شاعر و بزرگوار و دليرى سواركار از بنى يربوع در دوران جاهليت ، و از بزرگان آن قبيله به حساب مى آمد.

زمانى كه مالك اسلام آورد، رسول خدا(ص ) وى را به جمع آورى صدقات قبيله اش ماءمور فرمود. و چون رسول خدا(ص ) رحلت كرد، مالك وجوهات جمع آورى شده را نگه داشت و به صاحبانش بازگردانيد و گفت :

فقلت خذوا اءموالكم غير خائف

و لا ناظر فى ما يجى ء من الغد

فان قام بالدين المخوف قائم

اءطعنا و قلنا الدين ، دين محمد (236)

گفتم كه بى هيچ ترسى از آينده و اينكه چه اتفاقى خواهد افتاد اموال خودتان را پس بگيريد. اگر براى اين دين بيم دهنده كسى قيام كرد، ما هم تمكين كرده ، مى گوييم دين ، دين محمد(ص ) است .

و طبرى از قول عبدالرحمان بن ابى بكر مى نويسد:

چون خالد بن وليد به سرزمين بطاح (237) فرود آمد، ضرار بن ازور (238) را به همراهى تنى چند از سپاهيانش كه ابو قتاده (239) نيز در ميانشان بود، به ماءموريت فرستاد. اينان نيز بر قبيله مالك شبيخون زدند. ابو قتاده بعدها مى گفت :

چون همراهان ما قبيله مالك را در ميان گرفته راه را از هر طرف بر آنها بستند، مالك و همراهانش به خاطر حفظ جان خود مسلح شدند. گفتيم : ما همه مسلمانيم . آنها هم گفتند: ما هم مسلمانيم

. گفتيم : اگر راست مى گوييد چرا مسلح شده ايد؟ پاسخ دادند: شما چرا مسلح هستيد؟ ما گفتيم : اگر راست مى گوييد كه مسلمانيد، اسلحه تان را بر زمين بگذاريد. ابو قتاده مى گويد: آنها اين پيشنهاد را پذيرفتند و اسلحه خود را بر زمين گذاشته ، به نماز برخاستند و ما هم نماز بجاى آورديم (240).

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى نويسد

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى نويسد: همين كه مالك و همراهانش سلاح خود را بر زمين نهادند، ضرار و يارانش هجوم برده ، همه آنها را دستگير و به بند كشيده به نزد خالد بن وليد بردند.

در اصابه آمده است كه خالد بن وليد چشمش به زن مالك ، كه بسيار زيبا بود، افتاد، مالك كه متوجه شد، روى به زن خود كرد و گفت : مرا بكشتن دادى !يعنى خالد به خاطر تو مرا خواهد كشت (241).

و در تاريخ يعقوبى آمده كه چون چشم خالد بن زن مالك افتاد سخت شيفته او گرديد؛ پس روى به مالك كرد و گفت : به خدا سوگند كه ديگر به خانه ات باز نخواهى گشت ، من تو را خواهم كشت (242)!

و در كنز العمال آمده است كه خالد بن وليد مدعى بود كه مالك بن نويره با سخنى كه گفته و به گوش او رسيده مرتد شده است . مالك چنين ادعايى را رد كرد و گفت : من مردى مسلمانم و از مقررات آن نه چيزى را تغيير داده و نه تبديل كرده ام و ابوقتاده و عبدالله بن عمر نيز به سود او گواهى داده سخن او را تصديق كردند؛ ولى خالد

زير بار نرفت و مالك را پيش كشيد و فرمان داد تا ضرار گردنش را بزد. و سپس خالد زن او (ام تميم ) را همان شب متصرف شد و با وى همبستر گرديد (243)!

و در وفيات الاعيان ، و فوات الوفيات و تاريخ ابوالفداء و اين شحنه آمده است كه عبدالله بن عمر و ابو قتاده انصارى ، كه ناظر بر ماجرا بودند، در مورد مالك بن نويره با خالد بن وليد سخن گفتند و از او به نيكى ياد كردند؛ ولى خالد را سخن ايشان ناخوش آمد. ناچار مالك گفت :

خالد، تو ما را نزد ابوبكر بفرست تا خودش درباره ما تصميم بگيرد. تو به غير از ما كسانى را به خدمت او فرستاده اى كه گناهشان به مراتب از جرم ما بيشتر بوده است !خالد گفت : خدا امانم ندهد اگر سرت را برنگيرم . و او را مقابل ضرار بداشت تا گردنش را بزند. مالك در اين لحظه روى به زن زيبا روى خود كرد و با اشاره به او، به خالد گفت : اين زن مرا بكشتن داد؟ خالد گفت : بلكه خدايت به جرم ارتدادت بكشت . مالك گفت : من مردى مسلمانم ، ولى در اينجا خالد بى صبرانه به ضرار بانگ زد: ضرار، گردنش را بزن !كه شمشير ضرار صداى اعتراض مالك را در گلوى او در هم شكست . آنگاه خالد فرمان داد تا سر مالك را كه از مردان پر موى به شمار بود (244)، ديگ پايه قرار دادند! و هم در آن شب با ام تميم ، زن بيوه مالك ، همبستر گرديد (245)!

ابو زهير سعدى در اين زمينه چنين سروده است :

اءلا قل لحى اءوطئوا بالسنابك

تطاول هذا الليل من بعد مالك

قضى خالد بغيا عليه لعرسه

و كان له فيها هوى قبل ذلك

فاءمضى هواه خالد غير عاطف

عنان الهوى عنها، و لا متمالك

و اءصبح ذا اءهل ، و اءصبح مالك

الى غير اءهل هالكا فى الهوالك (246)

يعنى به سوار كارانى كه با اسب تاختن آوردند بگو كه پس از مالك شب تار ما را پايانى نخواهد بود. خالد كه از گذشته دلباخته زن مالك بود، ناجوانمردانه به خاطر آن زن ، مالك را از پاى درآورد. و بدين سان خالد آتش شهوت خود را فرو نشانيد و نتوانست كه عنان هواى دلش را در دست بگيرد و آن را از آن كار باز دارد. خالد شبى را به صبح آورد، در حالى كه همسر مالك را به دست آورده بود و مالك در آن صبحگاه به خاطر آن زن ، در خاك و خون خود براى ابد آرميده بود.

آنگاه منهال به همراه يكى از بستگانش بر كشته مالك بن نويره گذر كرد. پس از انبانش پيراهنى بيرون كشيد و بدن مالك را با آن كفن كرد و به خاك سپرد(247).

يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: ابو قتاده خود را به ابوبكر رسانيد و ماجرا را به وى گزارش داد و سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز به زير پرچم خالد به جنگى بيرون نشود. زيرا كه او مالك مسلمان را بى هيچ جرم و گناهى كشته است .

طبرى نيز از قول عبدالرحمان بن ابى بكر آورده است كه از كسانى كه به مسلمان بودن مالك گواهى دادند، ابو قتاده بود

كه با خداى خود عهد كرده كه هرگز در جنگى كنار خالد شركت ننمايد!

و يعقوبى مى نويسد كه عمر بن خطاب به ابوبكر گفت : اى جانشين رسول خدا!خالد مرد مسلمانى را كشته و در همان شب زنش را تصرف كرده است . اين بود كه ابوبكر امر به احضار خالد داد. خالد چون در محضر ابوبكر حضور يافت ، براى كار خود چنين عذر آورد كه : اى جانشين رسول خدا! من تاءويل (248) (اجتهاد) كردم و قصد خير داشتم ، ولى خطا نمودم .

و در وفيات الاعيان و تاريخ ابوالفداء و كنز العمال و ديگر منابع آمده است : هنگاميكه خبر خالد با مالك بن نويره و همسرش به ابوبكر و عمر رسيد، عمر به ابوبكر گفت : خالد مرتكب زنا شده ، او را سنگسار كن . ابوبكر پاسخ داد: من او را سنگسار نمى كنم . او اجتهاد كرده و در اجتهاد خود مرتكب اشتباه شده است !عمر گفت : پس او را از پست فرماندهى بردار. ابوبكر گفت : من شمشيرى را كه خداوند بر كشيده است ، غلاف نمى كنم (249)!

و طبرى از قول عبدالرحمان بن ابى بكر مى نويسد:

چون خبر كشته شدن مالك و همراهانش به عمر رسيد، با ابوبكر به گفتگو نشست و در اين سخن اصرار كرد كه : اين دشمن خدا، به ناروا بر مرد مسلمانى تاخته و او را كشته و به زنش تجاوز كرده است !

سرانجام ابوبكر امر به احضار خالد كرد. خالد به مدينه بازگشت و در مسجد به حضور خليفه رسيد. او قبايى در برداشت كه زنگار آهن بر آن نشسته

بود، و عمامه اى بر سر نهاده كه در چين و خم آن به رسم رزمندگان اسلام چند تير چوب نشانده بود. همين كه عمر چشمش به خالد افتاد، برجست و تيرها را از عمامه او بيرون كشيد و خشمگين با سر زانوان خود شكست و گفت : ريا كار متظاهر! مرد مسلمانى را به ناروا مى كشى و زنش تجاوز مى كنى ؟ به خدا قسم كه به اين جرمت تو را سنگسار مى كنم .

خالد در برابر اين حركت غير منتظره عمر، هيچ سخنى نگفت و عكس العملى نشان نداد. زيرا كه يقين داشت كه ابوبكر، همفكر عمر است و سخنان او را تاءييد و تكرار خواهد كرد. اما همين كه به خدمت ابوبكر رسيد و ماجرا را به وى گزارش كرد و از كار خود نيز پوزش خواست ، ابوبكر نيز عذر او را پذيرفت و از خطايش در آن جنگ درگذشت . را وى مى گويد:

خالد با به دست آوردن رضايت خاطر ابوبكر، از خدمت او بيرون آمد، عمر هنوز در مسجد نشسته بود. بس بى درنگ بر سر عمر فرياد كشيد و گفت :

بيا ببينم پسر ام شمله ! حرف حساب تو چيست ؟

عمر كه بفراست دريافته بود ابوبكر خالد را بخشيده است ، چيزى نگفت و يكراست به خانه خود رفت . در وفيات الاعيان و تاريخ يعقوبى آمده است :

ابو نهشل ، متمم بن نويره ، برادر مالك بن نويره ، كه شاعر بود، اشعار سوزناك بسيارى در سوگ برادرش سرود. او روزى در مدينه به نزد ابوبكر رفت . صبحگاهان نماز را پشت سر ابوبكر بجاى

آورد. و چون خليفه از نمازش فارغ گرديد، متمم برخاست و در كنار ابوبكر بايستاد و به كمان خود تكيه داد و اين سوگنامه را خواند.

نعم القتيل اذ الرياح تناوحت

خلف البيوت ، قتلت يا ابن الاءزور

اءدعوته بالله ثم غدرته

لو هو دعاك بذمة لم يغدر

در آن هنگام كه باد در پشت خانه ها به نوحه گرى پرداخته بود، تو اى فرزند ازورچه نيكو مردى را به خاك و خون كشيدى .

تو - و اشاره به ابوبكر كرد - به نام خدا او را فراخواندى و با او پيمان بسته پناهش دادى ، و سپس به وى خيانت كرده نيرنگ زدى . در صورتى كه اگر او تو را خوانده و پناه داده بود، خيانت نمى كرد.

ابوبكر گفت : خداى را سوگند كه من او را نخواندم و پناه ندادم و به او نيرنگ نزدم .

اين داستان كشته شدن مالك بن نويره و تجاوز كردن خالد بن وليد در همان شب كشته شدن او به همسرش بود.

خالد بن وليد نسبت به مسلمانى كه نماز مى خواند دست به اجتهاد زد و او را در بند كشيد و اسير كرد. آنگاه اجتهاد كرد و و را بكشت !و سپس اجتهاد نمود و زن مالك را در همان شب اعدام به زنى گرفت !

اينك نوبت ابوبكر بود كه اجتهاد كند. او در اين قضيه اجتهاد كرد و خالد را بر اين عمل ناروا بازداشت نكرد و در بند نكشيد. و سپس به تاءويل پرداخت و اجتهاد كرد و اجراى حد شرعى را درباره او روا نداشت !

و بالاخره ، اين دو صحابى مجتهد، اجتهاد كردند و در اجتهادشان دچار

لغزش و خطا گرديدند و براى هر يك از ايشان به خاطر هر خطايشان يك اجر و حسنه در نامه عملشان منظور مى گردد!!

اما عمر صحابى را دو اجر و پاداش است !زيرا كه او اجتهاد كرد و راءى به سنگسار كردن خالد داد و تاءويل و اجتهادش درست و بجا بود.

ولى در اين ميان بى چاره مالك بن نويره صحابى و كارگزار رسول خدا(ص ) را نه مزد و حسنه اى در اسارتش در كار است ، و نه اجر و پاداشى به خاطر كشته شدنش . زيرا كه اسارت و اعدام او بنا به فرمان بزرگ فرمانده سپاه ، خالد بن وليد، صورت گرفته است !

ج - اجتهادهاى خليفه عمر

طبرى در سيره عمر، و حوادث و رويدادهاى سال بيست و سوم از هجرت در تاريخش مى نويسد:

عمر نخستين كسى در اسلام بود كه دست به تهيه و تنظيم دفاتر اسامى حقوق بگيران اسلامى زده است . او در اين راه ، مردم را بر حسب قبايلشان طبقه بندى كرد و حقوق و مستمرى را بر همان اساس بر ايشان مقرر داشت .

طبرى پس از آن مى نويسد: عمر بن خطاب (رض ) در مورد تهيه و تنظيم دفاتر محاسباتى و در آمد و هزينه با ديگر مسلمانان به مشورت نشست . على بن ابى طالب گفت :

هر سال تمامى اموالى كه نزد تو فراهم آمده ميان مردمان تقسيم كن و چيزى از آن را بر جاى مگذار. عثمان گفت :

من مى بينم كه مالى فراوان گردآمده كه مردمان را به آسايش مى رساند. و اگر بررسى و صورت بردارى نشود كه چه كسى از آن بهره

مند شده و چه كسى از آن محروم مانده است ، بيم آن مى رود كه اين موضوع عموميت يافته موجب تضييع حق ديگران شود.

وليد بن هشام ، نواده مغيره ، گفت :

اى اميرالمؤ منين !به شام كه رفته بودم ، پادشاهان آنجا را ديدم كه دفتر ديوان اسامى ترتيب داده ، سپاهيانى را نيز براى نبرد آماده داشتند. تو نيز چنان كن و آن گونه دفاتر مالى را تهيه كن و سپاهى آماده رزم داشته باش .

عمر، سخن وليد را پذيرفت و به احضار عقيل بن ابى طالب و مخرمة بن نوفل و جبير بن مطعم ، كه از نسب شناسان نامى قريش بودند فرمان داد و مقرر داشت تا آنها مردمان را بر حسب منازل و مراتبى كه دارند دسته بندى نمايند...(250).

ابن جوزى نيز در اخبار و سيره عمر به طور مفصل مقررات موضوعه او را در پرداختهاى بيت المال و اينكه او برخى از مردمان را بر برخى ديگر در حقوق فضل و برترى داده بود آورده و مى گويد:

او براى عباس بن عبدالمطلب دوازده هزار درهم مقررى تعيين كرده بود، و براى هر يك از زنان پيغمبر(ص ) ده هزار درهم . اما عايشه را بر آنان مقدم داشت و برايش دو هزار درهم بيشتر مقرر كرده بود! براى هر يك از مهاجرانى كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، پنج هزار، و براى انصار چهار هزار درهم در نظر گرفته بود. و نيز گفته اند كه براى شركت كنندگان در جنگ بدر، از هر قبيله كه بوده اند، پنج هزار درهم تعيين كرده بود. براى شركت كنندگان در جنگ احد

و جنگهاى بعد از آن تا حديبيه ، چهار هزار، و براى رزمندگانى كه در جنگهاى بعد از حديبيه مشاركت داشته اند سه هزار درهم در نظر گرفته بود و مقرر داشت تا به كسانى كه در جنگهاى بعد از پيغمبر خدا(ص ) شركت كرده بودند از دو هزار و يك هزار و پانصد و يك هزار تا دويست درهم مقررى تعيين شود. راوى گفته است كه تا عمر زنده بود پرداخت حقوق بر همين قاعده صورت مى گرفت . و نيز گفته است :

عمر براى زنان رزمندگان جنگ بدر پانصد، و زنان جنگجويان بعد از بدر تا حديبيه چهار صد، و براى همسران رزمندگان بعد از حديبيه سيصد، و زنان رزم آوران جنگ قادسيه دويست ، و برا بقيه زنان سربازان اسلام به طور تساوى مستمرى تعيين كرد (251).

اما روايت يعقوبى در تاريخش با اين روايت اين اختلاف را دارد كه :

عمر براى سران و بزرگان مكه از قريش ، مانند ابوسفيان بن حرب و معاويه بن - ابى سفيان ، پنج هزار تعيين كرده بود (252).

و بدين سان عمر خليفه ، برخى از مردمان را در عطايا و حقوق و بر برخى ديگر مقدم داشت تا آنجا كه بعضى تا شصت برابر ديگران حقوق دريافت مى كردند؛ مانند مستمرى عايشه كه دوازده هزار درهم بود، نسبت به دريافتى ديگر زنان كه مسلمان كه دويست درهم تعيين شده بود.

و به اين ترتيب خليفه عمر بر خلاف سنت پيغمبر خدا(ص ) در جامعه اسلامى نظامى طبقاتى به وجود آورد، و در نتيجه ثروت باد آورده و انبوه در يك طرف ، و تنگدستى و فقر

در سوى ديگر نمايان شد، و طبقه اى خوشگذران و تنبل ، كه از زحمت و فعاليت گريزان بودند، در جامعه نو پاى اسلامى به وجود آمد.

گويى عمر در آخرين روزهاى زندگيش خطرى را كه از اين رهگذر جامعه اسلامى را تهديد مى كرد دريافته بود، كه به موجب روايتى كه در تاريخ طبرى آمده گفته است :

اگر نتيجه كارم را پيش از اين مى دانستم ، تعديل ثروت مى كردم ، و اضافه داراييهاى توانگران را گرفته ، در ميان مهاجران فقير و بينوا قسمت مى كردم (253)!

البته نبايد از نظر دور داشت كه در اين آرزوى خليفه باز هم تبعيض به چشم مى خورد! چه ، او در اين آرزو نيز مهاجران فقير را بر بينوايان انصار برترى داده است (254)!

و باز از جمله زيانهاى تقسيم بيت المال به صورت پرداختها و بخشش هاى ساليانه اين بود كه مسلمانان بعد از آن تاريخ زير فشار و تعدى مستقيم واليان و فرمانداران قرار گرفتند. زيرا كه اين واليان و حكام بودند كه مى توانستند به هر كس كه بخواهند ببخشند، و عطاى مخالفان خود را قطع نمايند. مانند آنچه در زمان خلافت عثمان اتفاق افتاد، و يا زمان حكومت زياد بن ابيه (255)، و پسرش عبيدالله بن زياد (256) در كوفه به وقوع پيوست (257).

5. اجتهاد ابوبكر و عمر در مساءله خمس

موارد اجتهاد ابوبكر و عمر

همان طور كه گفته اند، از موارد اجتهاد ابوبكر و عمر محروم ساختن اهل بيت از دريافت خمسشان بوده است ؛ بويژه حق فاطمه زهرا (ع ) دختر پيغمبر خدا(ص ) كه ناگزيريم براى درك چگونگى اجتهاد ايشان ، در اين مورد مطالب زير را مورد بحث قرار دهيم

.

نخست الفاظ زكات ، صدقه ، فيى ء، صفى ، انفال ، غنيمت و خمس را از لحاظ لغت و شرع مورد بررسى قرار داده ، سپس به مساءله خمس و حق دختر پيغمبر(ص ) در زمان رسول خدا(ص ) مى پردازيم . تا پس از آن بررسى اجتهاد آن دو خليفه به طور كلى در مساءله خمس ، بويژه حق دختر پيغمبر خدا(ص ) براى ما ساده و آسان شود.

1.زكات

الف : زكات در لغت به معناى رشد، پاكى ، بركت ، تعريف و ستايش آمده است (258). زكاالزرع يعنى محصول رشد كرد و رسيد (259): خداوند تعالى مى فرمايد: اءيها اءزكى طعاما. يعنى : هر كدام غذايشان كه پاكيزه تر است . (كهف / 19). و امام باقر (ع ) فرموده است : زكاة الارض يبسها(260). يعنى پاك شدن زمين با خشك شدن آن است . و يا سخن اميرالمؤ منين على (ع ) كه مى فرمايد: العلم يزكو على الانفاق (261). يعنى دانش با تعليم آن به ديگران زياد مى شود. و خداى تعالى در قرآن مى فرمايد: الذين يزكون اءنفسهم . يعنى آنان كه خودستايى مى كنند (262).

ب . در شرع ، زكات به چيزى گفته مى شود كه آدمى از حق خداى متعال - از اموال خودش - به مستحق آن مى پردازد، و چنين نامى از آن روى بر آن نهاده شده كه در اجراى آن ، بركت و فراوانى در اموال ، پاكى و خودسازى و خيرات و بركات و يا همه آنها اميد مى رود. چه ، تمامى اينها، يعنى خيرات دنيا و آخرت ، در زكات

موجود است و زكى يعنى زكات مالش را پرداخت (263).

اين فشرده مطالبى است كه اهل لغت در بيان معنى زكات آورده اند (264)

2. صدقه

راغب اصفهانى در مفردات خود مى نويسد:

آنچه را آدمى از مال خودش به قصد قربت جدا كرده بپرداز صدقه است . اين عمل همانند زكات است ؛ با اين تفاوت كه صدقه در اصل به موردى گفته مى شود كه به ميل و خواسته شخصى انجام پذيرفته و عملى استحبابى است ، در صورتى كه زكات در مورد واجب به كار برده مى شود (265).

طبرسى در تفسير مجمع البيان مى نويسد: فرق بين زكات و صدقه در اين است كه زكات امرى واجب است ، اما صدقه ممكن است كه واجب ، و يا به صورت عطا و بخشش باشد (266).

مى بينيم كه در زكات معناى وجوب لحاظ شده و حق خداى تعالى در مال آدمى منظور گرديده و در صدقه ، تطوع يا بخشيدن مال ، آن هم به قصد قربت به خداى متعال ملحوظ شده و در آن لطف و دلسوزى بخشنده مال به چشم مى خورد. همانند سخن برادران يوسف (ع ) در قرآن كريم تصدق علينا. يعنى بر ما رحمت آورده ببخشاى . (يوسف / 55).

و از آنجا كه در زكات ، مساءله وجوب ، يا حق خداى تعالى در مال مورد توجه قرار گرفته ، در مى يابيم كه همين لفظ، انواع صدقات واجبه و خمس واجب و جز اينها را هم كه خداوند در اموال آدمى فرض فرموده است ، در بر مى گيرد. و شاهد بر اين مدعا مطلبى است در نامه پيغمبر خدا(ص )

به پادشاهان حمير كه در آن مى فرمايد:

...و آتيتم الزكاة من المغانم ، خمس الله و سهم النبى ، و صفيه و ما كتب الله على المؤ منين من صدقة . يعنى زكات دستآوردهاى خود را، از قبيل خمس خدا و سهم پيامبر و خالصه او و آنچه را كه خداوند از انواع صدقه بر مؤ منان واجب كرده است ، پرداختيد (267).

همين لفظ من (از) كه بعد از كلمه زكات در كلام پيغمبر(ص ) آمده ، انواع مختلف زكات را بيان مى كند كه عبارتند از:

1. من المغانم خمس الله . يعنى از دستاوردها خمس خدا.

2. سهم النبى و صفيه . يعنى سهم پيغمبر(ص ) و خالصه او.

3. و انواع صدقاتى را كه خداوند بر مؤ منان واجب فرمود، يا نوع واجب صدقه .

رسول خدا اين چنين صدقه واجب را يك نوع از اقسام زكات قرار داده است . و خداوند مصرف صدقه را به موارد هشتگانه زير كه به آنها تصريح شده منحصر فرموده است و مى فرمايد:

انما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها والمؤ لفة قلوبهم و فى الرقاب والغارمين و فى سبيل الله وابن السبيل فريضة من الله ، والله عليم حكيم . يعنى صدقات براى فقرا و بينوايان و ماءمورين جمع آورى آنها و استمالت و دلجويى كفار و بردگان و زيان ديدگان و در راه خدا و در راه ماندگان است . فريضه اى از جانب خداست و خدا دانا و حكيم است . (توبه / 60).

زكات در هيچ كجاى قرآن به تنهايى نيامده ، بلكه در بيست و پنج آيه همراه با نماز ذكر شده است (268). و هر

جا كه لفظ زكات در كلام خدا يا پيامبرش به همراه نماز آمده باشد، به طور مطلق حق خداوند را در مال در نظر داشته است . از آن جمله آنچه را كه به حد نصاب رسيده باشد از نقدين ، يعنى طلا و نقره ، و انعام و غلات ، كه صدقات واجبه مى باشند، و نيز حق خداوند در بهره ها و دستاوردها. كه خمس ناميده مى شود، و يا حقى را كه خداوند در غير آنها دارد.

و اگر اين لفظ در كلام خدا و پيامبرش با لفظ خمس همراه باشد، منظور فقط صدقات واجبه است . همچنين اگر با نام يكى از موارد اصناف صدقات ، مانند زكاة الغنم ، و زكاة النقدين آمده باشد، باز هم مقصود صدقات واجبه آنها خواهد بود.

در حديث و سيره به ماءمور جمع آورى صدقات المصدق (269) مى گويند نه المزكى . و صدقات دهندگان را المتصدق (270) مى نامند نه المزكى يا المتزكى .

و آن چيزى كه بر بنى هاشم حرام است صدقه مى باشد نه زكات (271). و چنان مى نمايد كه مسلم اين موضوع را در نيافته كه در صحيح خود بابى را به نام باب تحريم الزكاة على رسول الله و على آله ... (272) گشوده است ! در صورتى كه خود او در باب هشتم احاديثى را مى آورد كه در آنها صراحت به حرمت صدقه براى آنها دارد، نه زكاتى كه گفته است .

بنابراين آنچه در قرآن كريم مانند اين آيه آمده است : و اءقيموا الصلوة و اتوا الزكاة . (273) يعنى برپا داريد نماز را و پرداخت كنيد

زكات را، اولا برپا داشتن نماز، هر نمازى كه باشد، مانند نماز يوميه و نماز آيات و نمازهاى ديگر را فرمان مى دهد، ثانيا پرداختن حق خداى تعالى در اموال را فرمان مى دهد؛ خواه حق او در موارد صدقه واجبه باشد يا در موارد خمس و غير آن .

همچنين منظور آنچه را كه از رسول خدا(ص ) آورده اند كه فرموده است : اذا اءديت زكاة مالك فقد قضيت ما عليك . (274) يعنى اگر زكات مالت را پرداختى بر آنچه كه بر عهده داشته اى عمل كرده اى ، اين است كه اگر تو حقى را كه خداوند در مال و دارايى تو دارد، يعنى تمام حقوقى را كه خداوند در آنها دارد، پرداخت كردى ، بدهى خودت را پرداخته و وظيفه ات را انجام داده اى . و همچنين است روايتى كه از آن حضرت آورده اند كه فرموده است : من استفاد مالا، فلا زكاة عليه ، حتى يحول الحول .(275) يعنى هر كس كه مالى را مورد استفاده خود قرار دهد، زكات بر او نيست ، مگر پس از گذشتن يك سال . يعنى خداوند را در آن حقى نيست . و در احاديث ائمه اهل بيت (ع ) آمده است : و حق فى الاءموال الزكاة . (276) يعنى زكات اموال حقى مسلم است .

و دور نيست كه پوشيده ماندن اين موضوع بر مردم از آن روى باشد كه خلفا چون موضوع خمس را پس از رحلت رسول خدا(ص ) از بين بردند، در عمل مصداقى براى زكات بجز صدقات باقى نماند. و بدين سان بتدريج موضوع خمس به

دست فراموشى سپرده شد، تا جايى كه در اين اواخر، از لفظ زكات بجز مفهوم صدقات چيز ديگرى به ذهن متبادر نمى شده است .

3.الفى ء

فى ء در لغت به معناى بازگشت است ، و به بازگشت سايه پس از زوال شمس الفى ء مى گويند. اما در شرع ، به طورى كه در لسان العرب آمده ، به اموالى كه از كفار بدون جنگ به دست آمده باشد فى ء مى گويند. و به آنچه كه خداى تعالى به ديندارانش از اموال مخالفين مى بخشد نيز فى ء مى گويند؛ اموالى كه بدون جنگ به دست آمده باشد، خواه با بيرون رفتن از موطنشان كه آن را براى مسلمانان بر جاى نهاده باشند و يا با دادن جزيه كه جانشان را در امان نگه دارند (277).

و سخن خداى تعالى كه در سوره حشر مى فرمايد: ما اءفاء الله على رسوله من اءهل القرى فلله و للرسول ولذى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل . يعنى آنچه را كه خداوند به پيامبرش از - اموال آن كافران - بخشوده است ، متعلق به خدا و پيامبرش و خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان مى باشد (278).

اين آيه شريفه و تمامى سوره حشر در قضيه بنى نضير نازل شده و داستان آن از اين قرار بود كه يهود بنى النضير پيمان خود را با رسول خدا(ص ) شكستند و در مقام حيله و نيرنگ برآمده تا با فرو افكندن سنگ بام غلطانى از بام خانه بر سر آن حضرت ، كه به همراه ده تن از اصحابش پاى ديوار حصار با ايشان به مذاكره

نشسته بود، وى را از پاى درآورند، كه وحى بر آن حضرت نازل شد و پرده از نيرنگ ايشان برگرفت . پس رسول خدا(ص ) با شتاب از آنجا بيرون آمد و چنان نمود كه كارى فورى دارد و يكراست به مدينه رفت . و چون مراجعتش به طول انجاميد، اصحاب از بازگشت او نااميد شده برخاستند و در مدينه خود را به آن حضرت رسانيدند. آنگاه رسول خدا(ص ) كسى را نزد ايشان فرستاد و آنان را از نيرنگى كه در مقام به كار بردن آن بودند آگاه فرمود، و فرمان داد تا همگى از مدينه كوچ كرده كسى از ايشان در جوار حضرتش باقى نماند.

بنى نضير زير بار نرفته در دژ خود متحصن شده در به روى خود بستند. سپاه اسلام پانزده روز ايشان را در محاصره گرفت تا اينكه ناگزير شدند سر بر فرمان حضرتش فرود آورند. به اين ترتيب كه تنها اجازه يافتند يك بار شتر اسباب و لوازم زندگانى را، آن هم به غير از آلات جنگى ، با خويشتن برگيرند.

بدين سان طايفه مزبور با ششصد بار شتر از قلعه خارج و به سوى خيبر و ديگر جاها كوچ كردند، و خداوند، آنچه را كه از سلاح بسيار و زمينها و نخلستانها، بر جاى گذاشته بودند، به پيامبرش رسول خدا(ص ) اختصاص داد. پس عمر روى به رسول خدا(ص ) كرد و گفت :

آيا خمس اين غنايم را برنمى گيرى و باقى را ميان مسلمانان قسمت نمى نمايى ؟ پيامبر فرمود: چيزى را كه خداوند تنها ويژه من ساخته است و مسلمانان را از آن محروم داشته ، به

موجب ما اءفاء الله على رسوله قسمت نمى كنم .

واقدى و ديگران مى نويسند:

رسول خدا(ص ) از اموالى كه از بنى نضير به دست آورده و ويژه خودش بود، بر خانواده اش انفاق مى فرمود. و به هر كس كه مى خواست از آن اموال مى بخشيد و به آن كس كه مايل نبود چيزى نمى داد. و اداره امور اموال بنى نضير را به ابو رافع (279)، آزاد كرده خويش ، سپرد (280).

4.الصفى

الصفى كه به صفايا جمع بسته مى شود، در دوره جاهليت به اموالى گفته مى شد كه فرمانروا از اموال به دست آمده دشمن پيش از تقسيم به خود اختصاص مى داد. اما در شرع اسلامى به اموال منقول و غير منقول ، از اراضى و اموال و خانه و اثاث گفته مى شود كه به غير از سهم پيغمبر از خمس ، خالصه شخص آن حضرت بوده ، به بقيه مسلمانان تعلق ندارد (281).

ابوداود در سننش (282) از قول عمر آورده كه او گفته است :

الف - پيامبر خدا(ص ) را سه خالصه بود: بنى نضير و خيبر و فدك ...

ب - و در حديثى ديگر گفته است : خداوند ويژگى اى را به پيامبرش اختصاص داده كه هيچكس را چنين ويژگى مرحمت نكرده . و فرموده است : فما اءوجفتم عليه من خيل ولا ركاب ولكن الله يسلط رسله على من يشاء والله على كل شى ء قدير .

يعنى آنچه را كه شما - مسلمانان - پاى در ركاب نكرده بر آن اسبى نتاخته ايد، اما خداوند فرستادگانش را بر هر كس كه بخواهد پيروز گرداند، و

خداوند بر هر چيز تواناست (283). و خدا بود كه اموال بنى نضير را به پيامبرش اختصاص داد...

ج - و در حديثى ديگر بعد از ذكر آيه گذشته گفته است :

اينها يعنى شركهاى عربى فدك و فلان جا و فلان جا خالصه پيغمبر خدا(ص ) است .

ابوداود از قول زهرى آورده كه او گفته است :

رسول خدا(ص ) در حالى كه ديگر شهركها را در محاصره خود داشت ، با اهالى فدك ، كه به حضرتش پيشنهاد صلح داده بودند، مصالحه كرد و گفت بنا به فرموده خداوند كه فما اءوجفتم عليه من خيل و لا ركاب ، و اينكه مسلمانان براى تصرف آنجا اسبى را برنجهانيده و شترى را نتازانده ، بدون جنگ و خونريزى به تصرف آمده بوده ، فدك خالصه رسول خدا(ص ) به حساب آمد، همان گونه كه اموال بنى نضير خالصه پيامبر خدا بود، كه آن هم بدون جنگ و از راه صلح به دست آمده بود.

با توجه به آنچه گفتيم معلوم مى شود كه پژوهشگرى چون ابن اثير در كتاب نهاية اللغه در واژه صفا دستخوش اشتباه شده كه مى نويسد:

الصفى چيزى است كه فرمانده سپاه از غنيمت به دست آمده پيش از تقسيم آن براى خود بر مى گزيند كه به ((آن صفيه مى گويند و جمع آن صفايا است . و گواه بر آن سخن عايشه است كه مى گويد صفيه (رض ) در شمار خالصه پيغمبر(ص ) بوده است . يعنى صفيه دختر حيى را كه از جمله غنايم خيبر به حساب مى آمد، پيغمبر براى خود برگزيد و خالصه او گرديد. او مى گويد: ذكر

صفى و صفايا در روايات زياد آمده است :

و نيز مى گويد: در حديث آمده است كه على و عباس در حال بحث و جدال - درباره صوافى (خالصه ها) كه خداوند از اموال بنى نضير ويژه پيامبرش كرده بود، به نزد عمر (رض ) رفتند. در اينجا ابن اثير به معناى واژه پرداخته مى گويد صوافى به املاك و سرزمينهايى گفته مى شود كه صاحبانش از آنجا كوچ كرده ، يا مرده و وارثى بر جاى نگذاشته اند و مفرد آن صافيه است .

ازهرى مى گويد صوافى به اموالى گفته مى شود كه فرمانروا آن را ويژه نزديكان خود كرده است .

همين مطالب را هر يك از لغت شناسانى كه بعد از ازهرى و ابن اثير آمده اند، از آن دو گرفته و در كتابهاى لغت خويش آورده اند. مانند ابن منظور در واژه صفا در لسان العرب .

سخن اينان به طور اختصار از اين قرار است :

صفى ، كه به صفا يا جمع بسته مى شود، به اموال غير منقولى گفته مى شود كه فرمانروا از غنايم جنگى براى خود برمى گزيند. و صافيه ، كه به صوافى جمع بسته مى شود، به اراضى و اموالى اطلاق مى شود كه فرمانروا آن را خالصه خود كرده باشد.

و ما ندانستيم كه اين چگونه درست در مى آيد، در صورتى كه ديديم عمر فدك و خيبر و ديگر شهركهاى عربى را صفايا رسول خدا(ص ) ناميده است .

و مى بينيم كه ابوداود (284) (م 275 ق ) در سنن خود بابى را به باب صفايا رسول الله اختصاص داده و در آنجا درباره

شهركهايى كه در حديث عمر و غير عمر آمده به بحث پرداخته است .

و نيز مى بينيم كه اين تقسيم بندى از ازهرى (285) ناشى شده كه در سال 370 هجرى و يا حدود يك قرن بعد از ابوداود درگذشته است و شايد كه او نيز چنين برداشتى را از عرف زمان خود، و نه پيش از آن ، و بويژه از قرامطه به دست آورده باشد، كه سالهاى درازى را در اسارت آنان با ايشان گذرانيده و از گفتگوهاى آنها استفاده ها برده است .

كوتاه سخن اينكه صفايا كه مفرد آن صفى مى باشد، تا زمان ابوداود به هر چه كه خالصه و ويژه پيغمبر خدا(ص ) بوده ، از اموال و اثاثيه و ملك و دارايى و غيره اطلاق مى شده است .

5.انفال

انفال ، جمع نفل ، در لغت به معناى عطيه و بخشش است . و نفل با سكون فاء يعنى زياده و بيش از مقدار واجب .

لفظ انفال در شرع اسلامى براى نخستين بار در سوره انفال آمده است . در آنجا كه مى فرمايد: و يساءلونك عن الاءنفال ، قل الاءنفال لله والرسول فاتقوا الله واءصلحوا ذات بينكم و اءطيعوا الله و رسوله ان كنتم مؤ منين . يعنى از تو از انفال مى پرسند. بگو انفال متعلق به خدا و پيامبر است ، از خدا بترسيد و ميان خودتان را اصلاح كنيد و فرمانبردار خدا و پيامبرش باشيد اگر مومن هستيد (286).

شاءن نزول اين سوره آن بوده كه مسلمانان در نخستين جنگى كه زير پرچم پيشواى بزرگوارشان حضرت رسول اكرم (ص ) در سال دوم از هجرت و

در جنگ بدر كبرى شركت كردند، پس از پيروزى چشمگير و كوبنده ايشان بر قريش ، در غنيمتى كه به سبب جنگ از دشمن به دستشان آمده بود، دچار چند دستگى و اختلاف شدند. پس داورى به رسول خدا(ص ) بردند كه نخستين آيات سوره انفال بر حضرتش نازل گرديد: و يساءلونك عن الانفال ...

در سيره ابن هشام و طبرى و سنن ابوداود (287) و ديگر منابع ، مطالب زير آمده است ما سخن ابن هشام را نقل مى كنيم :

رسول خدا(ص ) در ميان سپاهيان خود فرمان داد تا آنچه را كه از غنيمت فرا چنگ آورده اند به يك جا فراهم نمايند. سپاهيان فرمان بردند، ولى در اينكه چه گروهى حق تملك آنها را خواهد داشت گرفتار چند دستگى و اختلاف شدند.

كسانى كه آنها را جمع آورى كرده بودند، مى گفتند: اينها به ما تعلق دارد! و آنهايى كه در ميدان كار زار با دشمن روبرو شده با وى جنگيده بودند اظهار مى داشتند كه : اگر ما نبوديم ، شما اين غنيمتها را به دست نمى آورديد. اين ما بوديم كه با آنها درگير شده و به جنگ با خود سرگرمشان كرده بوديم ، به طورى كه مجالى نداشتند كه به شما بپردازند. پس اين غنايم به ما مى رسد! اما آنهايى كه از ترس نزديك شدن دشمن به رسول خدا(ص )، پاسدارى و نگاهبانى از حضرتش را بر عهده گرفته بودند، مى گفتند: شما به تصرف اين غنايم از ما سزاوارتر نيستيد، زيرا كه ما مى توانستيم با دشمنى كه خداوند او را زبون ما ساخته بود در افتاده پيكار كنيم

، و هم توانايى آن را داشتيم كه اموال و داراييهاى ايشان را كه بى هيچ پاسدارى بر جاى مانده بود تصاحب نماييم . اما از بيم يورش دشمن به پيامبر خدا چنان كارهايى را نكرديم و در كنار حضرتش به نگهبانى ايستاديم ، پس شما در تصرف آن از ما سزاوارتر نمى باشيد.

و از عبادة بن صامت (288) آمده است كه گفت :

سوره انفال درباره ما رزمندگان جنگ بدر نازل شده است . و آن هنگامى بود كه درباره غنايم جنگى دچار اختلاف و چند دستگى شديد شده ، اخلاق و رفتار ما به زشتى گراييد. اين بود كه خداوند هم تمامى آن غنايم را از دست ما بيرون كشيد و در اختيار پيامبرش گذاشت . و سرانجام رسول خدا(ص ) آن را به طور مساوى ميان ما قسمت فرمود.

و از ابو اسيد ساعدى (289) آورده است كه گفت :

من در جنگ بدر شمشير بنى عائذ مخزومى (290) را، كه به آن مرزبان مى گفتند، به عنوان غنيمت به چنگ آوردم . اما همين كه رسول خدا(ص ) فرمان داد تا سپاهيان آنچه را كه از غنايم به دست آورده اند تحويل دهند، من هم پيش رفته آن شمشير را در ميان غنايم جنگى انداختم .

سپس ابن هشام ادامه داده مى نويسد:

رسول خدا(ص ) در حالى كه اسيران مشرك جنگ بدر را به همراه داشت به سوى مدينه بازگشت . و چون از تنگه صفراء (291) بيرون شد، بر پشته اى فرود آمد و در آنجا انفالى را كه خداوند به غنيمت از مشركان به مسلمانان ارزانى فرموده بود، بين ايشان به طور مساوى

قسمت فرمود (292).

از آنچه گذشت در مى يابيم كه خداى تعالى آنجا كه لفظ انفال را در آيه شريفه به كار برده ، معناى لغوى آن را كه عبارت از بخشش و عطيه مى باشد در نظر داشته است . به اين معنى كه آنچه را كه از اموال دشمن در جنگ به دست آورده ايد، بر اساس قوانين و عرف جاهليت (سلب و نهب يا غارت و چپاول ) نيست كه آن را به همان نام تصاحب نماييد؛ بلكه اينها همه عطيه هايى است الهى و از آن خدا و پيامبرش . و بر شماست كه آنها را به پيامبر خدا(ص ) بازگردانيد تا بر اساس راى خودش در آن دخل و تصرف نمايد.

ضمنا از همين جا، مناسبت كاربرد لفظ انفال را در احاديث اهل بيت (ع ) در مى يابيم كه انفال عبارت است از: آنچه را كه در ميدان كار زار بدون جنگ و خونريزى به دست آيد، و هر زمينى كه صاحبان آن بدون جنگ از آنجا كوچ كرده باشند. و املاك و اراضى پادشاهان كه بدون اعمال فشار و غضب در دست داشته باشند. و نيز نيزارها و بيشه ها و بيابان ها، و زمينهاى موات و همانند آنها (293). زيرا كه همه آنها عطا يابى است از جانب خداوند به پيغمبرش ، و پس از آن حضرت نيز به ائمه بعد از او. و با چنين كاربردارى ، انفال در عرف اسلامى و نزد امامان اهل بيت (ع ) نامى شد براى آنچه كه در پرانتز بيان داشتيم .

6. غنيمت و مغنم

معنا و مدلول لفظ غنيمت و مغنم

معنا و مدلول لفظ غنيمت و مغنم ، پس از

سپرى شدن دوران جاهليت دو نوبت مورد دگرگونى قرار گرفته است : يك بار در تشريع اسلامى ، و بار ديگر به وسيله متشرعين . تا جايى كه اين دو لفظ از لحاظ معنى و مفهوم نزد و متشرعه با سلب و نهب و حرب يكى شده اند. از باب مثال ، هر گاه فردى عرب زبان بگويد: سلبه سلبا منظور اين است كه هماوردش را لخت كرده ، لباس و سلاح و مركب سوارى و هر چه را كه حريفش با خود داشته برگرفته است . جمع آن هم اسلاب مى باشد. و اگر بگويد: حربه حربا به اين معنى است كه هر چه كه داشته گرفته و چيزى براى او نگذاشته است . و اگر گفته شود حرب الرجل ماله ، يعنى آنچه را كه داشته به يغما رفته است . اما نهبه وقتى است كه مالى از كسى بزور گرفته شود.

الفاظى كه گذشت در فرهنگنامه ها و كتابهاى لغت اين چنين معنى شده (294) و به همين معانى نيز، هم درحديث و سيره آمده و هم ازجانب صحابه به شرح ذيل به كار رفته است .

الف ) در حديث

در حديث آمده است كه : من قتل قتيلا فله سلبه (295). يعنى سلب اموال همراه كشته شده ، از آن كشنده اوست .

رسول خدا(ص ) به خنيا گرى كه از حضرتش فرمان خواست تا در مدينه به كار آواز خوانى بپردازد فرمود: واحللت سلبك نهبة لفتيان اءهل المدينه (296). يعنى اجازه مى دهم تا جوانان مدينه دارو ندارت را به يغما ببرند.

ب ) در سيره

آنگاه كه رسول خدا(ص ) در جنگ حنين به ابوسفيان بن حرب (297)، صفوان بن - اميه (298)، عيينة بن حصن (299) و اقرع بن حابس (300) صد شتر، و به عباس بن مرداس (301) كمتر از آنها بخشيد، عباس به اعتراض طى اشعارى گفت :

اءتجعل نهبى و نهب العبيد

بين عيينة والاقرع

سهم من و سهم عبيد را از اين غنيمت بين عيينه واقرع سرشكن مى كنى .

همچنين قريش در جنگ بدر مى گفتند: اءخرجوا الى حرائبكم (302). يعنى پيش به سوى دستيابى به دارو ندار دشمنانتان .

و يا اينكه رسول خدا(ص ) فرموده است : فان قعدوا، قعدوا موتورين محروبين (303). يعنى اگر از پاى نشستند، دار و ندار خود از دست داده اند. و يا سخن عمر كه گفته است : اياكم والدين فان اوله هم و آخره حرب (304).

يعنى از وام گرفتن بپرهيزيد كه ابتدايش اندوهبارى است و پايانش بينوايى و بى بهره گى است .

و در تاريخ روزگار صحابه آمده است كه معاويه در دستور العمل خود به سفيان بن عوف غامدى (305) به هنگام اعزامش براى حمله و يورش به سرزمينهاى مسلمان نشين بيرون از مرزهاى شام گفته است : هر كس را كه با خودت

موافق نديدى بكش و دار و ندار ساكنان شهرهاى سر راهت را به يغما بر و اموال آنها را غارت كن و احراب الاموال ، كه چپاول اموال ، آن چنان است كه آنان را كشته باشى و دل را بيشتر به درد مى آورد (306). و منظورش اين است كه اموال و دارايى آنها را بگير و از هستى ساقطشان كن .

و در حديث آمده است كه : اصحاب رسول خدا(ص ) گوسفندى چند را به غارت بردند و آنها را سر بريده پختند. ولى پيامبر خدا(ص ) به آنان فرمود: خوردن مال غارتى حرام است . پس ديگها را واژگون كنيد و چنين گوشتى را نخوريد (307).

و در نبرد كابل ، سپاهيان اسلام گوسفندهايى را ديدند و به يغما بردند. عبدالرحمان (308) دستور داد تا منادى بانگ برآورد كه : من از پيامبر خدا(ص ) شنيدم كه مى فرمود: من انتهب نهبة فليس معنا. يعنى هر كس مالى را به غارت ببرد از ما نيست . گوسفندها را تحويل دهيد. آنان پذيرفتند و او هم آنها را بينشان بتساوى قسمت كرد(309).

اينها معانى سلب و نهب و حرب بودند. اما غنيمت و مغنم ، راغب و ازهرى در واژه غنم مى نويسند:

غنم به چيز به دست آمده و فرا چنگ آمده گفته مى شده ، سپس به هر چيزى كه از دشمن و غير دشمن به دست آمده باشد اطلاق شده است . و در قرآن آمده كه : و اعلموا انما غنيمتم من شى ء و يا: فكلوا مما غنمتم حلالا طيبا. مغنم ، آن چيزى را گويند كه به دست مى آيد

سود و بهره و جمع آن مغانم است . خداوند مى فرمايد: فعند الله مغانم كثيرة (310). يعنى نزد خدا بهره هاى بسيار است .

در لسان العرب ابن منظور، تهذيب اللغه ازهرى ، نهاية اللغه ابن اثير و معجم الفاظ القرآن آمده است كه غنم به معناى دست يافتن به سود و غنيمت است ، سپس به هر چه كه از دشمن و غير آن به دست آيد گفته شده است .

و نيز غنم ، چيزى را گويند كه بدون زحمت و رنج بدست آمده باشد.

همچنين در نهاية اللغه ابن اثير، ضمن شرح حديث : الرهن لمن رهنه ، له غنمه و عليه غرمه ، يعنى مال گروى از آن گرو گذار است ، بهره اش از آن اوست ، و زيانش نيز بر اوست ، غنمه ، به معناى زيادى و رشد و سود آن است . و در صحاح جوهرى آمده است كه مغنم و غنيمه يك معنى دارند (311).

و همين واژه در حديث به معناى دستآورد و سود آمده است . و در سنن ابن ماجه در باب ما يقال عند اخراج الزكاة از رسول خدا(ص ) آمده است كه آن حضرت به عنوان دعا فرمود: اللهم اجعلنا مغنما و لا تجعلها مغرما. يعنى بار خدايا! آن را مايه سود قرار ده ، نه مايه زيان . و در مسند احمد از پيامبر خدا(ص ) آمده است كه فرمود: غنيمة مجالس الذكر، الجنة (312). يعنى سود مجالس ذكر، بهشت است . و در تعريف و توصيف ماه مبارك رمضان آمده است كه : هو غنم للمؤ من (313)

و در قرآن آمده است

: فعند الله مغانم كثيرة (نساء / 94).

فشرده آنچه گذشت
توضيح

عرب در دوران جاهليت و اسلام لفظ سلب را هنگامى به كار مى برده كه شخص غالب هر چه را حريف مسلوب يعنى مغلوب او از لباس و جنگ افزار و مركب سوارى و ديگر چيزها با خود داشته از او بر مى گرفته است . و حرب را زمانى به كار مى برده كه تمامى دار و ندار او را تصاحب كرده باشد. و نهيبة و نهبى در آن زمان براى آنان همان معنايى را داشته كه امروزه غنيمت و مغنم دارد.

ديديم كه آنها غنم و غنيمت را دستيابى به چيزى بدون زحمت و رنج معنى مى گردند. و اغتنام را انتظار سود بردن و مغنم را غنيمت به دست آمده ، كه جمع آن مغانم است . در حديث هم آمده است : له غنمه . و غنم را به معناى رشد و سود و اضافه قيمت به كار برده اند. و درباره ماه رمضان آمده است : هو غنم للمؤ من . و در دعا به هنگام پرداخت زكات آمده است : اللهم اجعلها مغنما. و نيز آمده است : غنيمة مجالس الذكر الجنة .

و گفته اند: غنم در اصل دستيابى به غنيمت بوده ، و سپس به هر چه كه در جنگ با دشمن و غير آن به دست آمده باشد اطلاق شده است .

به نظر ما، شمول چنين معنايى ، براى كلمه غنم يعنى بر هر چه به دست آيد چه از راه جنگ و دشمنى و چه از راهى غير آن ، در عصر اسلامى حاصل شده و نه پيش از

آن . و علت هم اين بوده كه براى نخستين بار كه مسلمانان زير پرچم رسول خدا(ص ) در جنگ بدر شركت كرده پيروزى به دست آوردند، درباره اموال به دست آمده از دشمنان دستخوش اختلاف شدند كه خداوند مالكيت اشيائى را كه از دشمنان به دست آورده بودند از آنان سلب كرد و در ملكيت خود و رسولش قرار داد و آن را انفال ناميد. و پس از نزول چنين حكمى در سوره انفال رزمندگان اسلام هر چه را كه در جنگها به دست مى آوردند به فرمانده خود تسليم مى كردند تا طبق راءى و نظر خودش با آنها عمل كند. بدين ترتيب براى هيچيك از آنان روا نبود كه چيزى را آشكارا به يغما ببرد يا پنهانى در آن خيانت كند؛ زيرا به موجب روايتى كه ابن ماجه و احمد بن حنبل آورده اند رسول خدا(ص ) غارت و يغما كردن را حرام كرده بود. ابن ماجه مى گويد رسول خدا(ص ) فرمود: ان النهبة لا تحل . يعنى مال غارتى حرام است . و نيز فرموده است : من انتهب نهبة فليس منا (314). يعنى هر كس كه دست به غارت بزند از ما نيست .

و در صحيح بخارى و مسند احمد از قول عباده آمده است كه ما با پيغمبر عهد كرديم كه مالى را به غارت نبريم (315).

در صحيح بخارى از رسول خدا(ص ) آمده است كه آن حضرت فرمود: لا ينتهب نهبة ذات شرف و هو مؤ من . يعنى هيچ آدم با شرف مؤ منى چيزى را به غارت نمى برد (316).

و در سنن ابوداود در باب

النهى عن النهبى از مردى از انصار آمده است كه گفت ما در سفرى ملازم پيغمبر خدا(ص ) بوديم . زاد و توشه ما تمام شد و گرسنگى به همراهان سخت فشار آورد. اين بود كه براى رفع گرسنگى به تكاپو افتاده گوسفندى را به يغما بردند. ديگهاى غذاى ما در حال جوشيدن بود كه پيامبر خدا(ص )، در حالى كه به كمان خود تكيه داده بود، از راه رسيد و با همان كمان ديگهاى غذاى ما را واژگون كرد و گوشتها را در خاك غلطانيد و فرمود: ان النهبة ليست باءحل من الميتة (317). يعنى مال غارتى حلالتر از مردار نيست .

و خدا و پيامبرش خيانت را حرام كرده اند. خداوند در قرآن مى فرمايد: و من يغلل ، ياءت بما غل يوم القيامة . يعنى هر كس در چيزى خيانت ورزد، با همان مال كش رفته ، روز قيامت حضور يابد. (آل عمران / 161).

و در حديث پيغمبر خدا(ص ) آمده است : لا نهب و لا اغلال و لا اسلال ، و من يغلل ياءت بما غل يوم القيامة . يعنى نه غارت رواست و نه خيانت و كش رفتن و نه دزدى ، و هر كس خيانت كرده ، پنهانى چيزى را بدزدد، با همان مدرك روز قيامت احضار شود(318). در اين حديث ، غارت و كش رفتن ، و دزدى پنهانى ، در رديف دزدى به حساب آمده است . اغلال ، دزدى پنهانى ، و اسلال ، دزدى است .

و در حديث ديگر رسول خدا(ص ) فرموده است : ادوا الخيط والمخيط، فما فوق ذلك فما دون ذلك ،

فان الغلول عار على اهله يوم القيامة و شنار و عار . يعنى حتى نخ و سوزن را، بيشتر يا كمتر از آن را هم تحويل دهيد. زيرا كه خيانت و دزدى پنهانى مايه ننگ و رسوايى و سرافكندگى مرتكبش در روز قيامت خواهد شد (319).

ابن اثير در نهاية اللغه مى نويسد: غلول خيانت در غنيمت و دزدى پيش از قسمت كردن آن است و شنار بد نامى و ننگ و رسوايى است .

و از عبدالله بن عمرو بن عاص آمده است كه گفت : رسول خدا(ص ) عادت داشت كه هر گاه غنيمتى به دست مى آمد، بلال را فرمان مى داد تا در ميان مردم بانگ برآورد هر چه را كه به دست آورده بودند در محضر پيغمبر خدا(ص ) حاضر كنند تا حضرتش خمس آنها را برداشته بقيه را ميان ايشان تقسيم كند. چنان اتفاق افتاد كه در جنگى پس از تقسيم غنايم ، مردى در حالى كه افسار مويينى را در دست داشت ، پيش پيغمبر(ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا اين چيزى است كه ما از غنيمت به دست آورده ايم ! رسول خدا(ص ) به او فرمود: سه بار نداى بلال را شنيدى ؟ آن مرد گفت : آرى . پيغمبر فرمود: پس چرا در همان وقت آن را نياوردى ؟ مرد عذر آورد و رسول خدا به او فرمود: من هرگز آن را نمى پذيرم ، باش تا آن را در روز قيامت بياورى (320).

و در باب الغلول از كتاب الجهاد سنن ابن ماجه آمده است : مردى از اشجع در خيبر درگذشت .

پيامبر خدا(ص ) فرمود: خودتان بر رفيقتان نماز بخوانيد. مردم از اين سخن پيغمبر نگران و افسرده شدند. چون رسول خدا(ص ) چنان ديد، فرمود: اين رفيق شما مرتكب خيانت و دزدى پنهانى شده است (321).

و در باب : ما جاء فى الغلول من الشدة از كتاب السير سنن دارمى ، از قول عمر بن خطاب آمده است كه گفت : در جنگ خيبر تنى چند از رزمندگان كشته شدند. و مردان سپاهى به يكديگر مى گفتند كه فلانى و فلانى شهيدند، تا اينكه نام كسى را بر زبان آورده و گفتند: فلانى هم شهيد شد! رسول خدا(ص ) فرمود: اين طور نيست ، من او را در ميان عبا، يا پوششى آتشين مى بينم كه آن را پنهانى كش رفته است (322)!

و در باب الغلول از كتاب الجهاد سنن ابن ماجه آمده است :

در ميان سپاهيان رسول خدا(ص ) مردى بود كه به او كركره مى گفتند. اين مرد درگذشت و رسول خدا(ص ) فرمود: او در ميان آتش است ! و چون به تحقيق برخاستند، ديدند كه او بر تن خود بالا پوش يا عبايى دارد كه آن را دور از چشم ديگران كش رفته بود(323).

و در صحيح بخارى و مسلم و سنن ابوداود همين حديث با الفاظى ديگر آمده كه در آخر آن مى گويد: مردى در آن جمع چون چنان ديد، يك عدد يا دو عدد بند كفش را به خدمت پيغمبر خدا(ص ) آورد. و پيغمبر به او فرمود: بند يا بندهائى آتشين (324)!

بارى ، اسلام سپاهيان را از غارت يا تصرف آشكار اموال به دست آمده از طريق زور

و جنگ بازداشته است . و پيامبر خدا(ص ) ديگهاى گرسنگانى را كه از راه چپاول و غارت گوسفندهايى را به دست آورده بودند واژگون كرد و گوشتهايش را در خاك غلطانيد. و تصرف در اموال ديگران را، پنهان و آشكار، نهى فرموده و آن را خيانت و دزدى پنهانى ناميده و گفته است كه : نخ و سوزن ، و بيش و كمتر از آن را هم برگردانيد. و بر جنازه آن كس كه مرتكب خيانت و دزدى پنهانى شد، نماز نگزارد. و كشته خيانتكار را كه عبايى كش رفته بود شهيد ندانست . و خداوند حق تملك اموال به دست آمده از راه جنگ را، هر چه كه باشد، حتى بند كفش ، پنهان و آشكار، از فرد فرد سپاهيان و رزمندگان مسلمان سلب كرده و آن را در قرآن انفال ناميده و در اختيار خدا و پيامبرش قرار داده تا پيامبر خدا(ص ) به هر نحوى كه خود صلاح بداند در آنها دخل و تصرف كند.

اكنون ببينيم كه پيغمبر خدا(ص ) در اموالى كه از راه جنگ با دشمنان به دست آمده چه كرده است :

رسول خدا(ص ) در غزواتش از غنايم جنگى طبق نظر خودش هر مقدار كه صلاح مى دانست به پياده مى داد، و به شخص سوار نيز هر چه مصلحت مى ديد مرحمت مى كرد (325). خواه آنها در جمع آورى غنايم شركت مستقيم داشته اند يا نه ، و مقدارى هم به بانوان مى بخشيد.

بالاتر از آن اينكه ، گاه مى شد كه حضرتش به كسانى كه به هيچ روى در جنگ شركت نداشته اند سهمى از

غنيمت را عطا مى كرد؛ همچنان كه در جنگ بدر به عثمان و در غزوه خيبر به ياران جعفر بن ابى طالب مرحمت فرمود. اين مطلب در صحيح بخارى و مسند طيالسى و مسند احمد و طبقات ابن سعد چنين آمده است :

رسول خدا(ص ) عثمان را در جنگ بدر شركت نداد

رسول خدا(ص ) عثمان را در جنگ بدر شركت نداد و او را در مدينه بر جاى گذاشت تا پرستارى همسرش رقيه ، دختر پيغمبر(ص ) را، كه بيمار بود بر عهده بگيرد. در پايان جنگ ، پيغمبر خدا(ص ) به او سهمى برابر سهم يكى از رزمندگان حاضر در ميدان جنگ مرحمت فرمود (326).

و نيز در همان صفحه از كتاب صحيح بخارى از قول ابوموسى اشعرى چنين آمده است :

هنگامى كه ما در يمن بوديم ، از عزيمت پيامبر خدا(ص ) به خيبر آگاه شديم . پس به قصد پيوستن به آن حضرت ، ما كه پنجاه و چند نفر و از يك فاميل بوديم ، از يمن هجرت كرده به كشتى نشستيم و به حبشه درآمده ، از آنجا به همراهى جعفر بن - ابى طالب و يارانش به سوى مدينه حركت كرديم . و هنگامى بر پيامبر خدا(ص ) وارد شديم كه آن حضرت خيبر را گشوده بود. آنگاه رسول خدا(ص ) به ما و همراهانمان در كشتى ، و جعفر و يارانش سهمى از غنايم خيبر عطا فرمود (327).

و همچنان كه گذشت ، رسول خدا(ص ) در جنگ حنين به مؤ لفه قلوب - سران قريش - به منظور جلب علاقه و محبت و گرايش ايشان به اسلام سهمى چند برابر سهم رزمندگان در آن جنگ داده است

.

و بدين سان اسلام ، ملكيت اموال به دست آمده از راه جنگ را از دست كسانى كه آن را به چنگ آورده اند بيرون آورده و آن را در اختيار خدا و پيامبرش قرار داده ، و رسول خدا(ص ) هم آن را در اختيار گرفته و بر حسب صلاحديد خود قسمت فرموده است . پس بر اين اساس ، درست است اگر بگوييم آن كس كه سهمى از غنايم جنگى به او رسيده ، خواه در رزم شركت كرده باشد و يا اصلا در آن حضور نداشته ، چنان غنيمتى را بى هيچ رنج و زحمتى دريافت كرده است . زيرا آن را از دست پيغمبر خدا(ص ) گرفته نه از راه جنگ و نبرد با دشمن .

و نيز درست است اگر چنان اموالى را از نوع غنيمت و مغنم به حساب آوريم ، با توجه به اينكه غنيمت و مغنم را عرب مالى مى داند كه بى هيچ رنج و زحمتى آن را به دست آورده باشد، نه از راه جنگ و پيكار با دشمن . زيرا آنچه از راه جنگ به دست آيد، اسامى ويژه اى دارد كه درگذشته به آنها اشاره كرده ايم .

و باز بر همين اساس است كه آيه و اعلموا انما غنمتم من شى ء...در همين جنگ يا غزوه احد، و پس از نزول آيه انفال در صدر سوره انفال نازل شده ، و پس از نزول همين آيه بود كه براى غنيمت دو معناى جداگانه و مستقل از هم حاصل گرديد:

1. معناى لغوى آن ، كه عبارت است از دستيابى به چيزى بدون تحمل رنج و

زحمت كه شامل غنايم جنگى نمى شود. زيرا كه چنان درآمدى را نامهاى بخصوصى چون سلب و نهب و حرب است .

2. معناى شرعى آن كه عبارت است از آنچه كه از دشمن و غير آن به دست آمده باشد؛ همان گونه كه راغب معنا كرده است .

و اين است كه اسلام تمام آنچه را در ميدان جنگ با دشمن نيز به دست مى آيد، از مصاديق غنيمت شناخته است ، در صورتى كه درگذشته آنها چنين مصداقى نداشته اند.

و نيز ديديم كه الفاظ غنيمت و مغنم در حديث و سيره گاهى در معناى لغوى آن چنان به كار رفته اند كه در معناى حقيقى خود، بدون اينكه نيازى به قرينه اى داشته باشند. و زمانى نيز اين دو واژه در معناى شرعى خود آمده اند و قرينه اى در كلام همراه داشته ، و يا ضمن گفتگو و محاوره بوده كه معناى شرعى از آن مستفاد مى شود.

و به اين ترتيب اين دو لفظ تا زمان گسترش دامنه فتوحات در زمان خلافت عمر بن خطاب همين دو مفهوم را داشته اند. از آن پس بر اثر كثرت استعمال مشتقات واژه غنم ، در آنچه از طريق جنگ و نبرد با دشمن به دست مى آمد، بويژه در كنار قرينه حال و مقال چنين منظورى را مى رسانيده است . و بعد از روى كار آمدن لغويون و پژوهشى كه در واژه غنم و موارد كاربرد آن نزد عرب زبان زمان خود و گذشته نمودند، كاربرد آن را به شرح زير يافتند:

الف . دستيابى به چيزى بدون رنج و زحمت در عصر جاهلى و صدر

اسلام نزد همه عرب .

ب . دستيابى به چيزى در جنگ با دشمن و غير آن ، البته بعد از نزول آيه خمس و نزد مسلمانها، بويژه از زمان پيغمبر(ص ) تا عصر صحابه .

ج . ويژه دستيابى به غنايم جنگى از دشمن در عصر فتوحات ، با وجود قرائن ، كه بعدها به اين قرائن توجهى نشده ، و بتدريج تا عصر لغويون و واژه شناسان بدون قرينه در همين معناى ويژه اخير در مجتمع اسلامى به كار رفته است .

و هنگامى هم كه فرهنگ نويسان و واژه شناسان در مقام ثبت آن برآمدند، به تغييراتى كه در مفهوم اين واژه غنم پديد آمده بود توجهى نكردند و نتيجه اين شد كه برخى از ايشان مانند راغب اصفهانى مفهوم آن در شهر مدينه و پس از تشريع خمس را مورد توجه قرار داده و درباره آن چنين مى نويسد: غنم به هر آن چه كه از راه جنگ و پيكار با دشمن و غير آن به دست آمده باشد گفته مى شود.

اما ابن منظور و ديگران ، گاهى مفهوم و كاربرد آن را در عصر جاهليت در نظر گرفته و گفته اند غنم الشى ء، يعنى آن را به دست آورد، و اغتنام به معناى دستيابى به غنيمت . و گاهى نيز كاربرد آن را در عصر فتوحات همراه با قرينه اى كه از ديد آنها پوشيده مانده ، و بعد از آن بدون هيچ قرينه عنوان كرده و گفته اند: غنيمت عبارت از اموالى است كه از دشمن و در ميدان جنگ با او به دست آمده باشد.

اما در اين ميان نويسنده كتاب

قاموس اللغه در ترديد مانده كه آيا اين واژه به معناى دستيابى به شى ء و فى ء (328) هر دو است ! يعنى مشترك ميان اين دو معنى است ، و يا اينكه غنيمت به معناى فى ء و زياده بوده ، ديگر مشتقات آن به مفهوم دستيابى به چيزى است (329)!

و بدين سان در تفسير واژه غنم خلط كرده اند، در صورتى كه درست همان است كه گفتيم و در اين مورد بايد تغييرات مدلول واژه را در نظر گرفت .

اينك مى گوييم مفهوم واژه غنم چنين است :

1. در عصر جاهليت و صدر اسلام ، در لغت به معناى حقيقى دستيابى به چيزى بدون مشقت و زحمت بوده است .

2. پس از نزول آيه خمس در شرع اسلامى به معناى حقيقى دستيابى به چيزى بر اثر جنگ و پيكار با دشمن و غير آن و در كنار مفهوم حقيقى لغوى آن كه در آن زمان هنوز فراموش نشده بود، معنى مى شده است .

3. از عصر تدوين كتابهاى لغت به بعد، معناى حقيقى آن نزد متشرعه دستيابى به غنايم جنگى دشمن در كنار مفهوم حقيقى لغوى آن بوده است .

بنابراين اگر ما به يكى از مشتقات اين واژه تا صدر اسلام در متن سخنى برخورد كرديم ، بجاست تا آن را به معناى لغوى اش ، يعنى دستيابى به چيزى بدون رنج و زحمت و به غير از دستيابى به غنايم جنگى ، معنا كنيم .

و اگر ديديم كه اين واژه پس از تشريع خمس ، از سوى مسلمانان و يا در تشريع اسلامى به كار رفته است ، در آن صورت

فرقى نمى كند كه آن را در معناى لغوى آن و يا در مفهوم شرعى دستيابى به چيزى از راه جنگ و غير آن بپذيريم ؛ زيرا مشترك بين اين دو مفهوم مى باشد.

و هر گاه به كاربرد آن در عصر لغويون و تدوين كتابهاى لغت و پس از آن برخورد نموديم ، بهتر آن است كه آن را به معنا و مفهومى كه آن واژه در آن روزگار براى ايشان داشته است معنا كنيم . يعنى تنها دستيابى به غنايم جنگى دشمن .

از آنچه گفتيم چنين بر مى آيد كه اگر ما يكى از مشتقات اين واژه را پس از تشريع خمس از زمان پيغمبر(ص ) تا عصر صحابه ديديم كه در حديث و غير آن به كار رفته است ، ناگزيريم كه يكى از اين دو معنى را بپذيريم : يا معناى Ęڙșɠدستيابى به چيزى بدون زحمت و مشقت ، و يا مفهوم شرعى آن دستيابى به غنايم جنگى و دستاوردهاى ديگر. البته بجاست در اين حالت بخصوص ، به دنبال قرينه اى برآييم كه دلالت بر مقصود كند.

با جستجوهاى بسيارى كه ما در مورد كاربرد اين واژه در آن روزگار كرده ايم ، بيشتر آن را همراه با قرينه حال و مقال يافته ايم كه از آن مراد و مفهوم شرعى به دست مى آمده است . با توجه به اينكه به موارد بسيارى نيز برخورد كرده ايم كه آن واژه بدون هيچ قرينه اى در معناى لغوى اش به كار رفته است .

7.خمس

خمس در لغت

خمس در لغت به معناى يك پنجم است . خمست القوم . يعنى خمس اموالشان را گرفتم .

اما براى درك معنا و مفهوم شرعى آن ، بايد نخست به عرف عرب عصر جاهليت مراجعت كنيم تا نظام اجتماعى ايشان را در اين مورد بخصوص دريابيم . سپس به تشريع اسلامى بازگشته ، مساءله خمس و سرگذشت آن را در ميان مسلمانان ، باخواست خدا و با شرح بيشتر، مورد مطالعه قرار دهيم . اينك بحث ما در اين مورد:

اول : در عصر جاهليت

در عصر جاهليت ، فرمانروايان يك چهارم غنايم را از آن خود مى كردند و گفته مى شد: ربع القوم يربعهم ربعا، يعنى يك چهارم اموال ايشان را گرفت . و ربع الجيش ، يعنى ربع غنايم از سپاهيان گرفته شد.

به اين يك چهارم كه فرمانروا مى گرفت المرباع مى گفتند، و در حديث آمده است كه : رسول خدا(ص ) به عدى بن حاتم ، پيش از آنكه مسلمان شود، فرمود: انك لتاءكل المرباع ، و هو لا يحل فى دينك (330). يعنى تو مرباع مى گيرى ، در صورتى كه در آيينت چنين مالى حلال نيست . شاعر گفته است :

لك المرباع منها والصفايا

و حكمك والنشيطة والفضول

كه در آن صفايا چيزى است كه رئيس براى خود بر مى گزيد و به خود اختصاص مى داد. و نشيطه به آن قسمت از غنيمت گفته مى شد كه پيش از بازگشت رزمندگان به قبيله عايد رئيس مى گرديد. و بالاخره فضول غنيمت اندكى است كه قابل تقسيم نبوده و اختصاص به فرمانروا داشت (331).

در نهاية اللغه آمده است : ان فلانا قد ارتبع امر القوم . يعنى فلانى مترصد است تا بر آنها رياست و فرمانروايى كند. و نيز: و هو على رباعة

قومه . يعنى او سيد ايشان است .

و در واژه خمس آمده است : عدى بن حاتم (332) گفت : ربعت فى الجاهلية و خمست فى الاسلام . يعنى در جاهليت يك چهارم و در اسلام يك پنجم مى گرفتم . منظور او اين است كه من در هر دو دوره فرمانرواى سپاه بودم . در دوران جاهليت يك چهارم غنايم از آن فرمانده بود، كه اسلام آمد و آن را به يك پنجم تقليل داد و براى آن هم موارد مصرفى تعيين كرد (333).

دوم : در عصر اسلامى
در عصر اسلامى

آنچه را گفتيم ، مربوط به قبل از اسلام و دوره جاهليت بود. اما در اسلام و تشريع اسلامى خمس امرى واجب مقرر شده و در قرآن سنت از آن به شرح ذيل ياد شده است .

1. خمس در قرآن

خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:

و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان الله خمسه و للرسول ولذى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله و ما اءنزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم التقى الجمعان ، والله على كل شى ء قدير . يعنى و بدانيد كه از آنچه به دست آورده بهره يافتيد، يك پنجم آن از آن خدا و پيامبر و نزديكان و يتيمان و بينوايان و در راه واماندگان وابسته به پيغمبر است ، اگر به خدا ايمان آورده ايد و به آنچه كه ما بر بنده خود در روز برخورد دو گروه متخاصم و مجزا نازل كرده ايم . و خداوند بر هر چيزى تواناست (334).

اين آيه ، اگر چه در موردى خاص نازل شده ، ولى حكم عامى را اعلان مى كند، و

آن وجوب پرداخت خمس است از هر غنيمتى كه يافتند يعنى از هر چه كه به دست آيد، و به كسانى كه مستحق دريافت آن مى باشند. چه ، اگر آيه مزبور تنها خمس غنايم جنگى را در نظر داست ، بجا بود كه خداى عزيز بگويد: واعلموا انما غنمتم فى الحرب ، و يا: انما غنمتم من العدى . و نمى گفت : انما غنمتم من شى ء.

در اين تشريع ، اسلام سهم رياست را خمس يك پنجم به جاى يك چهارم دوره جاهليت معين كرده ، و از مقدار آن كاسته ، و در مقابل به تعداد دريافت - كنندگانش افزوده است . به اين ترتيب كه سهمى از آن را براى خدا، و سهمى براى پيغمبر، و سهمى هم براى نزديكان او، و سه سهم هم براى يتيمان و بينوايان و در راه واماندگان مستمند از بستگان پيغمبر منظور كرده است . و پرداخت خمس را از هر چه كه به دست آيد واجب فرموده و آن را ويژه غنايم جنگى نكرده است و در مقابل مرباع دوره جاهليت ، آن را خمس ناميده است .

و از آنجا كه مفهوم زكات ، همان طور كه در پيش گفتيم ، مساوى با حق خداى تعالى در اموال است پس در هر جاى از قرآن كريم كه به اداى زكات ترغيب و تشويق گرديده ، به پرداختن صدقات واجبه و خمس واجب ، از هر چه كه آدمى به دست آورد، نيز امر كرده و خداوند تعالى ، حق خويش را در اموال در هر دو آيه صدقه و خمس كاملا شرح داده است

.

اين چيزى است كه ما از كتاب خدا درباره خمس دريافته ايم .

2. خمس در سنت

رسول خدا(ص ) مقرر داشته تا از غنايم جنگى و غير غنايم جنگى ، مانند دفينه و گنجينه ، و معدن خمس آن پرداخت شود. اين مطلب را ابن عباس و ابو هريره و جابر بن عبدالله و عبادة بن صامت و انس بن مالك ، روايت كرده اند و نويسندگانى چون احمد بن حنبل در مسندش ، و ابن ماجه در سننش آورده اند كه ما سخن احمد را از ابن عباس در اينجا مى آوريم . او گفته است :

قضى رسول الله (ص ) فى الركاز الخمس (335). يعنى پيغمبر خدا(ص ) براى دفينه و گنجينه و معدن خمس مقرر فرموده است .

در صحيح مسلم و بخارى و سنن ابوداود و ترمذى و ابن ماجه و موطاء مالك و مسند احمد بن حنبل از قول ابو هريره آمده است كه رسول خدا(ص ) فرمود: العجماء جرحها جبار، والمعدن جبار، و فى الركاز الخمس . يعنى صدمه چهار پا ديه ندارد، و معدن هم همين طور، و بر دفينه و معدن خمس تعلق مى گيرد.

اما در پاره اى از رواياتى كه در مسند احمد آمده ، ابتداى حديث چنين است : البهيمة عقلها جبار...(336)

ابويوسف (337) اين حديث را در كتاب الخراج خود بشرح آورده و گفته است :

مردم جاهليت را رسم بر اين بود كه اگر مردى در چاه آبى سرنگون مى شد و جان مى داد، آن چاه را خونبهايش قرار مى دادند، اگر چهار پايى موجب هلاكش مى گرديد، همان حيوان را، و اگر معدنى موجب از

بين رفتنش مى شد، همان معدن را خونبهايش مى دادند. اين بود كه كسى در اين مورد از رسول خدا(ص ) كسب تكليف كرد و حضرتش فرمود: العجماء جبار، والمعدن جبار، والبئر جبار و فى الركاز الخمس . آنگاه از حضرتش پرسيدند كه ركاز چيست ؟ فرمود: طلا و نقره اى را كه خداوند از ابتداى آفرينش ، آنها را در درون زمين قرار داده است .

و در مسند احمد از قول شعبى (338) از جابر بن عبدالله آمده است كه گفت رسول خدا(ص ) فرمود:

السائمة جبار، والجب جبار، والمعدن جبار، و فى الركاز الخمس (339) . يعنى حيوانات اهلى و چاه و معدن خونبها ندارند، ولى به دفينه خمس تعلق مى گيرد. و شعبى گفته است كه ركاز، گنج طبيعى مى باشد.

و در مسند احمد از عبادة بن صامت آمده است كه گفت :

از مقرراتى كه رسول خدا(ص ) وضع فرموده اين است كه : معدن و چاه و چهار پايان كه موجب هلاكت شخص شوند ديه ندارند. عجماء چهار پا و همانند آن است و جبار به معناى هدر و بلا عوض مى باشد. و رسول خدا(ص ) براى گنجينه و معدن خمس آن را مقرر داشته است (340).

و در مسند احمد از انس بن مالك آمده است كه گفت :

ما همراه رسول خدا(ص ) به سوى خيبر حركت كرديم . يكى از همراهان ، براى قضاى حاجت به داخل خرابه اى رفت و براى استنجاء خشتى از ديوار آن خرابه بكند كه از جاى آن طلا فرو ريخت . مرد طلاها را برداشت و به خدمت پيغمبر(ص ) آورده و ماجرا

را براى حضرتش تعريف كرد. رسول خدا(ص ) به او دستور داد تا آنها را وزن كند، مرد فرمان برد و آنها را وزن كرد و دويست درهم شد. پيغمبر(ص ) به فرموده : هذا ركاز و فيه الخمس (341) يعنى اين گنجينه است و به آن خمس تعلق مى گيرد.

و باز در مسند احمد آمده است كه مردى از مدينه از رسول خدا(ص ) پرسشهايى كرد. از جمله اينكه هر گاه در خرابه و بيغوله اى گنجى را بيابيم ، تكليف چيست ؟ رسول خدا فرمود: فيه ، وفى الركاز الخمس (342)

و در واژه سيب در نهاية اللغه و لسان العرب و تاج العروس و نهاية الاءرب و العقد الفريد و اسدالغابه مطالب زير آمده است كه ما سخن نهاية اللغه را مى آوريم :

در نامه اى كه رسول خدا(ص ) به وائل بن حجر (343) نوشته است آمده كه : و فى السيوب الخمس . و سيوب به معناى ركاز، يعنى گنجينه و معدن ، مى باشد. سپس در مقام توضيح برآمده مى نويسد: سيوب رگه هايى است از طلا و نقره كه در معدن به وجود مى آيد و استخراج مى شود و جمع سيب است و منظور پيغمبر خدا(ص ) از به كار بردن لفظ سيب ، مال مدفون شده در دوره جاهليت و يا معدن مى باشد كه آن از فضل خداى تعالى و بخشايش اوست ، به آن كس كه بر آن دست يابد.

و مشروح همين نامه پيامبر خدا(ص ) در نهاية الاءرب قلقشندى آمده است (344)

شرح الفاظ احاديث گذشته

در سنن ترمذى آمده است : العجماء الدابة المنفلتة من

صاحبها، فما اصابت فى انفلاتها، فلا غرم على صاحبها . يعنى چهار پايى كه از صاحبش گريخته باشد و به هنگام سركشى ، چيزى يا كسى از او صدمه ببيند، غرامتى بر مالك آن نيست .

معدن نيز ديه ندارد. يعنى هر گاه كسى معدنى را حفر كند و انسانى در آن بيفتد، غرامتى بر مالك معدن نيست . همچنين است چاه آب ، كه اگر كسى آن را براى رهگذران كنده باشد و كسى در آن بيفتد، بر صاحب آن چيزى نيست .

اما در ركاز خمس است ، و ركاز دستيابى به دفينه هاى دوران جاهليت مى باشد. پس اگر كسى چنين دفينه اى را بيابد، بايد كه خمس آن را به حاكم بپردازد و باقى آن از آن او خواهد بود (345).

در نهاية اللغه ابن اثير در واژه ارم آمده است : الآرام ، بمعناى اعلام ، و عبارت از سنگهايى است كه در دشت و بيابان بر سر يكديگر و به منظور نشانه و راهنما مى نهند و مفرد آن ارم ، هموزن عنب است . مردمان دوره جاهليت عادت داشتند كه اگر در راه خود چيزى را مى يافتند كه نمى توانستند آن را با خود بردارند، در همانجا سنگى را به عنوان نشانه و راهنما بر روى آن مى نهادند تا به هنگام بازگشت آن را يافته بردارند.

در لسان العرب و ديگر كتابهاى لغت آمده است :

ركزه يركزه ، هنگامى كه آن را در دل خاك و زمين پنهان كرده باشند و ركاز عبارت است از قطعاتى از طلا و نقره كه آن را از درون زمين يا معدن بيرون كشيده

باشند و مفرد آن ركزه است .

در نهاية اللغه آمده ركزه پاره جواهرى طبيعى كه درون زمين مدفون شده باشد جمع آن ركاز است .

فشرده روايات گذشته :

از رواياتى كه گذشت به طور فشرده چنين به دست مى آيد كه رسول خدا (ص ) مقرر داشته تا از هر چه كه از دل زمين بيرون آورده شود، از طلا و نقره خواه گنجينه باشد يا معدن ، خمس پرداخت شود. و هر دوى آنها، بر خلاف آنچه كه ادعا مى كنند، هيچ ارتباطى با غنايم جنگى ندارند و جزء آن به حساب نمى آيند كه مى گويند خمس بايد از غنايم جنگى پرداخت شود. و مقصود از لفظ غنمتم در آيه شريفه خمس بايد از غنايم جنگى پرداخت شود. و مقصود از لفظ غنمتم در آيه شريفه خمس نيز چنين است . و با توجه به دلايلى كه آورديم و روايات گذشته نيز مؤ يد آن است ، لفظ غنمتم در تشريع اسلامى دستاورد آدمى را، هم از راه جنگ و هم از راه غير جنگ ، شامل مى شود.

پس از همه آنچه گذشت ثابت مى شود كه خمس در اسلام اختصاص به غنايم جنگى ندارد و همين نتيجه را برخى از فقهاى مكتب خلفا، مانند قضاى ابويوسف در كتاب الخراج (346)، از همين روايات به دست آورده اند. قاضى ابويوسف حكم وجوب اداى خمس را از غير غنايم جنگى استنباط كرده است كه مى گويد:

به هر چه كه از معادن به دست آيد، كم يا زياد، خمس تعلق مى گيرد. حتى اگر كسى كمتر از وزن دويست درهم نقره و يا كمتر از وزن

بيست درهم طلا از معدن به دست بياورد، بايد خمس آن را بپردازد. و اين هيچ ارتباطى به زكات ندارد (347). بلكه در اينجا به غنايم مربوط مى شود. و بر خاك چيزى تعلق نمى گيرد، بلكه خمس بر طلا و نقره خالص و آهن و مس و سرب تعلق خواهد گرفت . و بر هزينه اى كه براى استخراج آنها صرف مى شود خمس تعلق نمى گيرد. و اگر هزينه به كار رفته برابر ارزش مواد استخراج شده باشد، باز هم بر آن خمس نيست ، بلكه خمس وقتى است كه هزينه از ارزش مواد استخراج شده كم يا زياد كسر شود، و به غير از فلزات از مواد سنگى ، مانند ياقوت ، فيروزه ، سرمه ، جيوه ، گوگرد و گل سرخ ، هر چه كه به دست آيد خمس تعلق نمى گيرد (348). زيرا كه آنها از جنس گل و خاك مى باشند. سپس مى گويد. پس اگر كسى مقدارى طلا يا نقره يا آهن و يا سرب و يا مس از معدن به دست آورد و او مديون باشد و سخت بدهكار، خمس آنها از او ساقط نمى شود. مگر نمى بينى كه اگر سربازى از افراد سپاهى در ميدان جنگ غنيمت جنگى به دست آورد، خمس آن از وى گرفته مى شود و هيچ نگاه نمى كنند كه آيا بدهكار است يا نه ؛ زيرا اگر بدهكار هم باشد بايد خمسش را بپردازد.

آنگاه مى نويسد: اما ركاز عبادت از طلا و نقره اى است كه خداوند از همان ابتداى خلقت ، آنها را در دل زمين آفريده و

در آنها خمس است . پس اگر كسى گنجينه اى را از طلا و يا نقره و يا لباس به طور اتفاق ، در زمينى كه به ديگرى تعلق نداشته باشد به دست آورد، بايد كه يك پنجم آن را بپردازد و چهار پنجم ديگر از آن يابنده خواهد بود. زيرا كه آن هم به منزله غنيمت است كه مردمان خمس آن را بايد بپردازد و بقيه از آن ايشان خواهد بود.

بعد مى گويد: هر گاه كافرى حربى در سرزمين اسلامى گنجينه اى يافت ، در صورتى كه او در امان حكومت اسلامى آمده باشد، همه آن را از او مى گيرند و چيزى به او نمى رسد. و اگر آن شخص كافرى ذمى باشد، خمس آن را همان گونه كه از افراد مسلمان مى گيرند از او نيز دريافت مى كنند و چهار پنجم را به او مى دهند. همچنين است اگر برده قرار دادى كسيكه با مولايش قرار دارد آزادى بسته است در سرزمين اسلامى گنجينه اى را بيابد، پس از گرفتن خمس ، بقيه از آن خواهد بود...

ابويوسف در بخش آنچه از دريا بيرون آيد خطاب به هارون الرشيد مى نويسد: اينكه اميرالمؤ منين درباره دستاوردهاى دريايى پرسيده است ، بايد بداند آنچه از دريا به دست مى آيد، از زيور آلات و عنبر، خمس به آنها تعلق مى گيرد (349).

ما روايات رسول خدا(ص ) را كه در آنها امر به پرداخت خمس از چيزهايى به غير از غنايم جنگى داده بود، و آنچه را كه از اين روايات استنباط و دريافت مى شد، از نظر گذرانيديم . اينك در مقام

آن هستيم تا نامه ها و پيمان نامه هاى پيامبر خدا(ص ) را كه در آنها امر به پرداخت خمس شده است از نظر بگذرانيم .

خمس ، در نامه ها و پيمان نامه ها پيامبر خدا(ص )
اشاره

الف - در صحيح بخارى و مسلم و سنن نسائى و مسند احمد آمده است و ما سخن بخارى را نقل مى كنيم كه : نمايندگان قبيله عبدالقيس (350) به رسول خدا گفتند: بين ما و شما، مشركان مضر فاصله انداخته اند و ما بجز ماههاى حرام به شما دسترسى نداريم . دستورهاى ساده اى به ما بده كه اگر آنها را به كار بريم ، ما را به بهشت رهنمون كند و اينكه ديگر مردمان قبيله خود را كه بر جاى گذاشته ايم ، به انجام آنها دعوت كنيم . پيامبر خدا به آنها فرمود:

شما را به انجام چهار چيز امر، و از ارتكاب چهار چيز نهى مى كنم . فرمان مى دهم به ايمان به خدا، و هيچ مى دانيد كه ايمان به خدا چيست ؟ شهادت به يكتايى خداست و خواندن نماز و دادن زكات و پرداخت خمس از دستاوردهايتان (351) و...

رسول خدا(ص ) هنگامى كه به نمايندگان قبيله عبدالقيس فرمان داد كه از دستاوردهاى خودشان خمس بپردازند، از آنها نخواست كه خمس غنايم جنگى خود را از مشركانى كه از ترس آنها بجز ماههاى حرام جراءت بيرون شدن از محدوده قبيله خود را نداشته اند بپردازند! بلكه مقصود آن حضرت از لفظ غنيمت ، معناى حقيقى آن در لغت عرب بوده كه عبارت از دستيابى به چيزى بدون زحمت و مشقت است و يا به عبارت ديگر آنها موظف شده اند كه خمس سود دستاوردهاى

خود را بپردازند. و يا دست كم مقصود پيغمبر حقيقت شرعى آن لفظ بوده كه عبارت است از دستاوردهاى جنگى و غير آن .

اين مطلب در پيمان نامه هايى كه رسول خدا(ص ) براى نمايندگان قبايل عربى مرقوم داشته ، و نامه هايى كه به وسيله پيك و يا پيغامگزاران خود براى آنها ارسال فرموده و حكام و فرماندارانى كه براى آنها تعيين كرده است ، مشخص است .

بلاذرى در كتاب فتوح البلدان مى نويسد:

چون خبر ظهور پيامبر خدا(ص ) و علو حق او به مردم يمن رسيد، نمايندگانى از ايشان به خدمت حضرتش رسيدند. پس آن حضرت نامه اى براى آنها نوشت ، و در آن ملكيت اموال و اراضى و گنجينه هاى آنها را تا هنگام اسلام آوردنشان تثبيت فرمود. آنها نيز فرمان برده اسلام آوردند. پس آن حضرت فرستادگان و كارگزاران خويش را به سوى ايشان گسيل داشت تا آنها را به شرايع و مقررات اسلام و سنتهاى حضرتش آشنا كرده ، صدقات ايشان را بگيرند و نيز جزيه سرانه كسانى را كه بر آيين يهوديت و نصرانيت و مجوسيت خود باقى مانده اند دريافت نمايند.

بدنبال مطالبى كه در بالا گذشت بلاذرى و ابن هشام و طبرى و ابن كثير آورده اند و ما سخن بلاذرى را نقل مى كنيم كه :

رسول خدا(ص ) براى عمرو بن حزم (352) به هنگام فرستادنش به ماءموريت يمن دستورالعملى به شرح زير مرقوم داشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

ب - اين سخن خدا و پيامبرش مى باشد: يا ايها الذين آمنوا اءوفوا بالعقود. يعنى اى ايمان آورندگان ، به پيمانهاى خود پايبند باشيد. (مائده /

1).

اين دستورالعملى است از محمد(ص )، پيامبر و فرستاده خدا، براى عمرو بن حزم به هنگامى كه وى را به يمن ماءموريت داد. او را فرمان مى دهد كه در همه كارهايش خداى را در نظر گرفته تقوا پيشه كند. از دستاوردها خمس خدا را بگيرد، و صدقاتى را كه خداوند بر مؤ منان واجب فرموده است دريافت نمايد. به اين ترتيب كه از محصول زمينهاى زراعتى كه آب بر آن سوار نشده ، ريشه گياه آن از رطوبت زمين و يا آب باران سيراب مى شود يك عشر، و از زمينهايى كه با مشك و دلوهاى بزرگ آبيارى مى گردندنيم عشر زكات بگيرد(353).

ج - نامه واحدى كه آن حضرت به سعد هذيم از قبايل قضاعه و جذام نوشته و موارد وجوب پرداخت صدقه را به ايشان ياد داده و مقرر داشته كه صدقه و خمس را به وسيله دو تن از فرستادگانش به نامهاى ابى و عنبسه و يا فرستاده ايشان به حضرتش ارسال دارند (354).

رسول خدا(ص ) هنگامى كه از دو قبيله سعد و جذام خواست تا صدقه و خمس را به دو تن از فرستادگانش يا ماءمورين آنها تحويل دهند، از آنها خمس غنايم جنگى را نخواسته ، بلكه قصد آن حضرت خمس منافع ايشان بوده و مواردى كه صدقه بر ايشان تعلق مى گرفته است .

د- نامه اى است كه آن حضرت به مالك بن احمر (355) جذامى و ديگر مسلمانان پيرو او نوشته و ايشان را مادام كه نماز را برپا دارند و همراه ديگر مسلمانان بوده از مشركان ببرند، و خمس دستاوردهايشان را و سهم زيانديدگان را و

فلان سهم و فلان سهم را بپردازند، امان داده است (356).

ه - نامه اى كه رسول خدا(ص ) براى فجيع (357) و پيروانش به اين شرح مرقوم داشته است :

از محمد(ص ) پيامبر خدا به فجيع و پيروانش كه اگر مسلمان شده نماز بگزارند و زكات مال خود را بپردازند و فرمانبردار خدا و پيامبرش باشند و از دستاوردهاى خود، خمس خدا را بپردازند، و پيامبر و يارانش را يارى دهند و اسلامشان را آشكار سازند و از مشركان ببرند، در پناه خدا و پناه محمد خواهند بود (358).

و - نامه اى است كه حضرتش به اسبذيهاى اسپهبدان عمان به اين شرح نوشته است :

از محمد(ص )، پيامبر خدا به بندگان خدا، اسبذيها پادشاهان عمان ، آنها كه در بحرين مى باشند، كه اگر ايمان آورده نماز بگزارند و زكات بدهند و خدا و پيامبرش را فرمانبردار باشند و حق پيامبر را بپردازند و چون مسلمانان عبادت كنند، در امان خدا بوده از آنچه كه دارند برخوردار مى باشند و به خودشان تعلق خواهد داشت ، مگر اموال آتشگاه كه به خدا و پيامبرش متعلق است . و اينكه محصول خرما را يك عشر و حبوبات را نيم عشر زكات واجب است . و مسلمانان موظفند كه آنان را يارى دهند و راهنماييشان نمايند. آسيابهايى كه دراند از آن خودشان خواهد بود تا هر چه را كه بخواهند در آنها آرد نمايند (359).

و مقصود از حق پيامبر در اين نامه خمس مى باشد، يا خمس و خالصه آن حضرت با هم . و ما در گذشته در مورد الصفى يا خالصه پيغمبر سخن گفته

ايم .

ز - و نيز مقصود از حظ الله و حظ الرسول در نامه براى كسانى از منطقه حدس و لخم اسلام آورده اند، خمس مى باشد. رسول خدا(ص ) در آن نامه مى فرمايد:

...و نماز را بجاى آورند و زكات مالشان را بپردازند و قسمت خدا و پيامبر را پرداخت كنند و از مشركان دورى گزينند، در امان و حفاظت خدا و محمد خواهند بود. و هر كس كه از دينش روى بتابد، امان و حفاظت خدا و پيامبرش نيز از او برداشته مى شود (360).

ح - همچنين است در نامه اى كه حضرتش به جناده ازدى و فاميل او و كسانى كه از او پيروى كرده اند نوشته است :

مادام كه نماز را برپا داشته ، زكات مالشان را بپردازند و فرمانبردار خدا و پيامبرش باشند و از دستاوردهاى خود خمس خدا و سهم پيامبر را پرداخت نمايند و از مشركان دورى گزينند، در امان خدا و محمد بن عبدالله خواهند بود (361).

ط - و در نامه اى كه به بنى معاوية بن جرول (362)، از قبيله طى ، نوشته آمده است : آن كس از ايشان كه اسلام آورده نماز بگزارد و زكات بپردازد، و خدا و پيامبرش را فرمانبردار باشد و از دستاوردهاى خود خمس خدا و سهم پيغمبر را پرداخت كند و از مشركان دورى گزيند و اسلام خود را آشكار سازد، امان خدا و پيامبرش ، مادام كه مطيع باشد، شامل حال او خواهد بود(363).

همچنين نامه ديگرى است از رسول خدا(ص ) به بنى جوين طائى كه ممكن است همين نامه بالا باشد بر اساس روايتى ديگر و با

جزئى اختلاف در الفاظ آن (364).

ى - و در نامه اى كه به جهينة بن زيد (365) نوشته ، چنين آمده است :

پهنه زمين و بيابانهاى آن و مسيلها و مراتع آن ، از آن شماست تا در برابر پرداخت خمس ، از آنها و مراتع آنها بهره مند شويد و از آبهاى آنها بياشاميد.

و در تيعه و صريمه اگر به يك جا فراهم آيند دو گوسفند، و چنانچه بينشان جدايى افتد هر كدام يك گوسفند زكات بپردازيد. و بر اهل مثير صدقه اى نيست (366).

ابن اثير در نهاية اللغه مى نويسد:

تيعه به كمترين حدى گويند كه در آن زكات واجب مى شود. و صريمه گله گوسفند و شتر مى باشد. و منظور از صريمه در اين حديث تعداد صدو بيست و يك راءس گوسفند تا دويست راءس مى باشد كه اگر يكجا فراهم آمدند، دو گوسفند، و هر گاه از آن دو كس و از هم جدا باشند، هر كدام يك گوسفند بايد زكات بدهند. و اهل مثير عبارت است از دارندگان گاو شخم زن كه به كار شخم زنى مى پردازند، و بر آن زكاتى نيست .

ك - در برخى از نامه هاى پيامبر خدا(ص ) پس از ذكر سهم پيغمبر، از صفى خالصه آن حضرت نيز نام برده شده است . مانند آنچه در نامه آن حضرت به پادشاهان حمير آمده است :

اما بعد، خدايتان به هدايت ويژه خويش راهنماييتان فرموده است هر گاه به صلاح آمده ، خدا و پيامبرش را فرمانبردار باشيد و نماز را برپا داشته ، زكات مالتان را بپردازيد و از دستاوردهاى خود، خمس خدا و سهم

پيامبر و خالصه او را، و نيز آنچه را كه خداوند از صدقه بر مؤ منان واجب فرموده است ، پرداخت كنيد...(367).

ل - و يا آنچه در نامه آن حضرت به بنى ثعلبة بن عامر آمده است كه مى فرمايد: هر كس كه از ايشان اسلام آورده ، نماز برپاى دارد و زكات مالش را پرداخته و از دستاوردهايش خمس و سهم پيغمبر و خالصه او را بپردازد، در امان خدا در آمده است (368).

م - يا در نامه اى كه به بنى زهير العكليين (369) نوشته و فرموده است :...شما اگر گواهى به يكتايى خداوند و رسالت و پيامبرى محمد(ص ) داده ، نماز را برپا داشته ، زكات مالتان را پرداخته و از دستاوردهاى خود خمس و سهم پيغمبر و خالصه او را بپردازيد، در امان خدا و رسول او در آمده ايد (370).

ن - يا در نامه اى كه براى برخى از سران جهينه فرستاده است : هر كس از ايشان اسلام آورد و نماز را بر پاى بدارد و زكات بپردازد و خدا و پيامبرش را فرمانبردار باشد و از دستاوردهايش خمس و سهم پيغمبر و خالصه او را پرداخت كند...(371).

قسمت دوم

صفى خالصه ، كه به صفايا جمع بسته مى شود، در تمام اين نامه ها شامل اموال و املاك خالصه پيامبر خدا(ص ) و غير از خمس مى باشد و شرح آن قبلا داده شده است .

علاوه بر آنچه گفتيم ، كلمه خمس در دو نامه ديگر كه به پيغمبر(ص ) نسبت داده اند، آمده است ، ولى آنها مورد اعتماد ما نيستند. زير يكى به نام عبديغوث از

قبيله بلحارث (372) نوشته شده است ، و اين امكان ندارد كه رسول خدا(ص ) نامه اى به بنده يغوث كه نام بتى است نوشته باشد. چه ، آن حضرت نامهايى چون عبدالعزى و عبدالحجر (373) و عبد عمرو الاصم را به عبدالرحمان يا عبدالله تغيير مى داد (374). و ديگرى ، نامه اى است كه گفته اند آن حضرت را براى نهشل بن مالك وائلى (375) نوشته و آن را با باسمك اللهم آغاز كرده ، در صورتى كه شروع نامه هاى پيغمبر با بسم الله الرحمن الرحيم بوده است .

در نامه ها و پيمان نامه هايى كه گذشت ، رسول خدا(ص ) در آن هنگام كه به سعد هذيم دستور مى دهد كه صدقه و زكات و خمس خود را به دو فرستاده اش ، يا هر كسى كه ايشان مى فرستند، تحويل دهد، از آنها نخواسته بود كه خمس غنايم جنگى خود را كه در آن شركت كرده اند بپردازند، بلكه خمس و صدقاتى را كه به اموال ايشان تعلق گرفته مطالبه كرده است . به همين ترتيب نامه اى كه به جهينه نوشته كه در ازاى استفاده از آب و چراگاههاى زمين ، خمس و زكات خود را بپردازند. و اينها هم مشروط به شركت آنها در جنگ و به دست آوردن غنايم جنگى در پرداخت خمس نبوده ، بلكه شرط پرداخت خمس و صدقه را مربوط به بهره كشى از مواهب زمين دانسته ، و حكم اسلامى را در آنچه به دست مى آورند، به ايشان تعليم فرموده است .

همچنين زمانى كه نمايندگان عبدالقيس را از نحوه پرداخت خمس

از دستاوردهايشان تعليم فرمود، كه اگر به آنها عمل كنند به بهشت مى روند، از آنها كه از ترس مشركان ، بجز ماههاى حرام جراءت بيرون شدن از قبيله خود را نداشته اند، نخواسته است كه خمس غنايم جنگى خود را با مشركانى كه با آنها جنگيده اند و پيروزى هم به دست آورده اند بپردازند، بلكه تنها خمس سود حاصله آنها را از ايشان مطالبه كرده است .

و نيز در فرمانى كه براى كارگزارش عمرو بن حزم صادر كرده كه صدقات و خمس قبايل يمن را دريافت كند، دستور نداده تا خمس غنايم جنگى را، كه قبايل مزبور در آن شركت داشته اند، از آنان دريافت كند و به حضرتش تقديم دارد.

و يا نامه هايى كه شخصا به قبايل مزبور در مورد پرداخت خمسشان نوشته ، و يا نامه هايى كه به غير از عمرو بن حزم به ديگر كارگزاران خود فرستاده تا خمس دستاوردهاى قبايل را دريافت كنند.

جايگاه خمس در تمام آن نامه ها و دستورالعملها، مانند جايگاه صدقه است و هر دوى آن نيز حق خداست در اموال افراد آن قبايل ، بر اساس مقرراتى كه خداوند بر اموال ايشان وضع فرموده است .

آنچه بر اين موضوع تاءكيد مى گذارد كه لفظ خمسى كه در آن نامه ها آمده است خمس غنايم جنگى نيست و آن را كاملا روشن مى سازد، اين است كه حكم جنگ در اسلام ، غير از مقررات آن در دوره جاهليت و پيش از آن مى باشد كه هر فرد يا گروهى در آن زمان اين حق را بخود مى داده كه بر غير افراد قبيله

خود، يا همپيمان با ايشان يورش برده ، دارايى ايشان را به هر صورت كه شده و پيش آيد به يغما ببرند؛ و آن موقع هر فرد ايشان آنچه را كه از سلب و نهب و چپاول خود به دست آورده اند، بجز يك چهارم آن كه حق ويژه رئيس قبيله مى باشد، تصاحب نمايند. در اسلام اين چنين نيست تا پيغمبر(ص ) بتواند از ايشان به جاى يك چهارم ، خمس غنايم جنگى را مطالبه نمايد؛ بلكه هيچ فرد مسلمان يا گروه اسلامى اين حق را ندارد كه از پيش خود عليه غير مسلمان اعلان جنگ بدهد و هر طور كه دلش مى خواهد و پيش آيد دست به غارت و چپاول اموال ايشان بزند. زيرا:

اولا تنها حاكم اسلامى چنين حقى را دارد، آن هم بر وفق مقررات و قوانين اسلامى ، و هر فرد مسلمان هم ملزم است كه دستوراتش را اجرا نمايد.

ثانيا تنها فرمانرواى اسلامى يا نماينده او مى بايد پس از فتح و پيروزى ، تمام ، غنايم جنگى را تصرف كند. لذا هيچيك از سپاهيان ، بجز لباس و جنگ افزار حريف جنگى خود را مالك نمى گردد و به چيز ديگر حقى نخواهد داشت .

رزم آوران پس از پيروزى بر دشمن ، آنچه را به دست آورده اند بايد به نزد فرمانروا يا نماينده او ببرند، و گرنه اموالى را كه به دست آورده اند، دزدى پنهانى و كش رفتن دور از چشم ديگران است و ننگ و رسوايى و وزر و وبال آن در روز قيامت گريبانگير آنان خواهد شد و به آتش جهنم گرفتار مى شوند.

اين حاكم

اسلامى است كه پس از برداشت خمس ، سهم هر پياده و سوار را معين مى كند، و اندكى هم براى بانوان مقرر مى نمايد، و گاهى غائبان در جنگ را هم در غنيمت سهيم مى كند، و چند برابر سهم مومن مجاهد به مؤ لفه قلوب مى پردازد.

اگر اعلان جنگ و بيرون كشيدن خمس غنايم جنگى در زمان پيامبر خدا(ص ) از وظايف شخص آن حضرت در اين امت بوده است ، پس خواستن خمس از مردم و تاءكيدش درباره پرداخت آن در نامه اى پشت سر نامه ديگر، و پيمان نامه اى به دنبال پيمان نامه ديگر، چه معنايى مى تواند داشته باشد هر گاه كه خمس در آن نامه ها و پيمان نامه ها به منزله صدقه واجب در اموال مخاطبين آنها نبوده ، و ارتباطى هم با غنايم جنگى نداشته است ؟

بنابراين ناگزير بايد گفت كه لفظ غنائم و مغنم در آن نامه ها و پيمان نامه ها در معناى لغوى آنها كه دستيابى به چيزى بدون مشقت است آمده ، و يا در معناى شرعى آنها كه آنچه از طريق جنگ و يا غير آن به دست آيد.

در اينجا آنچه را در تفسير واژه غنيمت در ابتداى بحث آورده ايم ، اضافه مى كنيم كه لفظ غنيمت پس از تدوين لغت نامه ها به عنوان يك حقيقت در غنايم جنگى در جامعه اسلامى پذيرفته شده است و نه پيش از آن . و اين درست نيست كه آنچه را در حديث پيامبر خدا(ص ) آمده است ، بر چيز ديگرى كه پس از گذشت تقريبا دو قرن از آن

حضرت در ميان مردم شايع و متعارف شده است ، حمل نماييم .

اما آنچه در آن نامه ها و پيمان نامه ها به عنوان حظ الله و حظ الرسول و يا حق النبى و يا سهم النبى و امثال اينها آمده است ، تفسيرشان در اين آيه شريفه مى باشد كه : واعملوا اءنما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ... و نيز سنت پيغمبر كه بيان كننده و شارح آن است و معين مى كند كه سهم خدا و سهم پيغمبر در مغنم همان خمس است كه حق و حظ و قسمت و بهره ايشان نيز مى باشد.

از آنچه تا كنون آورده ايم ، معلوم گرديد كه رسول خدا(ص )، خود خمس غنايم جنگى و غير جنگى را مى گرفت و از آنها كه مسلمان مى شدند مى خواست تا خمس آنچه را به دست آورده اند، به غير از مواردى كه صدقه يا زكات بر آنها تعلق مى گيرد، بپردازند. از اين پس به بحث درباره موارد مصرف خمس خواهيم پرداخت .

موارد مصرف خمس در قرآن و سنت

در قرآن كريم

در قرآن كريم آيه خمس صراحت دارد كه خمس ، از آن خدا و پيامبرش و نزديكان و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان مى باشد.

اينك ببينيم كه ذوى القربى در آيه چه كسانى هستند و اسامى مذكور بعد از آن كيانند؟

1. ذوى القربى

شاءن ذى القربى و قربى و اولى قربى در كلام ، همشاءن پدر و مادر است ؛ همان طور كه والدين در هر كجاى كلام كه بيايد، منظور پدر و مادر كسى است كه پيش از آن آمده است ؛ چه ظاهر

و واضح و آشكار، يا به صورت ضمير، و يا به طور كنايه و در تقدير.

همچنين لفظ قربى و اءولوه و ذووه كه مثال ظاهر آن در اين آيه شريفه قرآن است : ما كان للنبى والذين آمنوا اءن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قربى (376).

كه مراد از اولى قربى در اين آيه ، پيغمبر(ص ) و مومنان مى باشند كه ظاهر و آشكارا پيش از اولى قربى آمده اند.

اما نمونه مضمر آن ، سخن حق تعالى است كه مى فرمايد: و اذا قلتم فاعدولوا و لو كان ذا قربى (377). كه مراد از ذى القربى در اينجا مرجع ضمير در قلتم و اعدولوا مى باشند.

و اما نمونه مقدر آن در اين آيه شريفه است : و اذا حضر القسمة اولوا القربى (378).

كه مراد از اولوا القربى بستگان ميت مى باشند كه در آيه پيش به آنها اشاره شده است . همچنين شاءن ساير مواردى كه در آنها ذكرى از قربى و اولى القربى در قرآن شده ، اين چنين خواهد بود.

خداوند در دو جاى قرآن والدين و ذى القربى را با هم آورده است ؛ آنجا كه مى فرمايد: و بالوالدين احسانا و ذى القربى (379) و ديگرى : و بالوالدين احسانا و بذى القربى (380) كه در نخستين آن پدران و مادران بنى اسرائيل و نزديكان ايشان در نظر بوده كه ظاهر و در پيش از آن آمده است . و در آيه دوم منظور پدر و مادر مرجع ضمير و نزديكان آن در واعبدوا و لا تشركوا است كه مومنان اين امت مى باشند. و در صدر آيه آمده است .

بنابراين

آنگاه كه خداوند در آيه خمس مى فرمايد: واعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى ... ناگزير مراد از ذى القربى نزديكان و بستگان پيغمبر(ص ) مى باشد كه نام حضرتش بلافاصله پيش از آنها آمده است . يعنى بين نام پيغمبر و آنها فاصله اى نيفتاده است . و اگر چنين نباشد، پس ذى القرباى چه كسى را خداوند در اين آيه در نظر داشته است ؟

همين مقصود در ذى القربى در اين آيه است كه مى فرمايد: ما اءفاء الله على رسوله من اءهل القرى فلله و للرسول ولذى القربى ... (حشر / 7) كه نزديكان پيغمبر مى باشند كه نامش ظاهر و آشكار پيش از آن آمده است .

و نيز در اين آيه همين مقصود است كه مى فرمايد: قل لا اءساءلكم عليه اءجرا الا المودة فى القربى كه خويشاوندان ضمير فاعل اءساءلكم يعنى پيغمبر مى باشد، و قربى منسوب به آن حضرت هستند. اينك به بررسى ديگر كلماتى كه در آيه خمس آمده است مى پردازيم .

2 - يتيم . يتيم به كودكى گفته مى شود كه پدرش را پيش از بلوغ از دست داده باشد.

3 - مسكين . مسكين ، نيازمندى است كه حاجتش را چيزى برآورده مى كند كه توانگر با آن رفع نياز مى نمايد.

4 - ابن سبيل . ابن سبيل مسافر در راه مانده اى است كه از نظر مالى قدرت ادامه سفرش را نداشته باشد (381).

سياق آيه خمس خود دلالت دارد كه مقصود از يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان همگى از بستگان و خويشاوندان پيامبر خدا(ص )

مى باشند. و شاءن اين الفاظ در آيه خمس ، همشاءن لفظ ذى القربى است كه قبلا توضيح داده شد.

از طرفى ، خداى تعالى آنجا كه مصرف صدقات را در آيه شريفه انما الصدقات للفقراء والمساكين ...و ابن سبيل (توبه / 60) معين فرموده ، سهمى از آن را به بينوايان و در راه ماندگان غير بنى هشام اختصاص داده است . ولى صدقه را بر بنى هاشم حرام فرموده و به جاى آن سهمى از خمس براى آنان مقرر داشته است .

جايگاه خمس در سنت و از ديدگاه مسلمانان

تا رسول خدا(ص ) زنده بود، خمس را به شش قسمت تقسيم مى كرد. دو سهم از آن خدا و پيغمبر، و يك سهم مربوط به ذوى القربى (382). از ابوالعاليه رياحى (383) آورده اند كه گفته است :

اگر غنيمتى را به خدمت پيامبر خدا(ص ) مى آوردند، آن حضرت آن را به پنج قسمت تقسيم مى كرد: چهار قسمت را به رزمندگان بر مى گردانيد، آنگاه يك پنجم آن را خود بر مى داشت ، و از آن مقدار دست پيش برده چنگى از آن را بر مى داشت و آن را كه سهم خدا بود به كعبه اختصاص مى داد، و بقيه را به پنج قسمت تقسيم مى كرد. سهمى را از آن پيغمبر، و سهمى را براى نزديكانش ، و سهمى را براى يتيمان ، و سهمى را برى بينوايان ، و سهم آخر را براى در راه ماندگان . و آنچه را هم كه براى كعبه اختصاص داده بود، سهم خدا بود (384).

اين دو روايت هر دو صراحت دارند كه خمس به

شش قسمت تقسيم مى شده ، و اين درست با نص آيه خمس موافقت دارد. اما مطلبى كه در روايت ابوالعاليه آمده ، كه پيغمبر خدا(ص ) سهم خدا را به كعبه اختصاص مى داد، امكان دارد كه چنين كارى فقط يك بار اتفاق افتاده باشد. و مطلب درست را در اين مورد، در روايت عطاء بن ابى رباح (385) مى بينيم كه گفته است :

خمس خداوند و خمس پيامبرش يكى بوده ، و رسول خدا(ص ) بنا به خواسته خويش از آن بر مى داشت و يا مى بخشيد و يا مى گذاشت . و هر كارى را كه خود مى خواست با آن مى كرد (386).

همچنين ابن جريج (387) گفته است :...چهار سهم آن ويژه كسانى بود كه در جنگ شركت كرده بودند، و يك پنجم باقيمانده از آن خدا و پيامبرش بود كه يك پنجم آن را هر طور كه پيغمبر مى خواست به مصرف مى رسانيد و يك پنجم نيز به ذى القربى مى داد (388).

مطلب درستى كه در روايت ابوالعاليه و ابن جريج آمده اين است كه امر سهم خدا و سهم پيامبرش از خمس ، مربوط به شخص پيغمبر(ص ) بوده كه آن حضرت هر طور كه خودش مى خواسته از آن برمى داشته ، يا مى بخشيده و يا مى نهاده ، و هر كارى را كه خود مى خواسته با آن مى كرده است . اما آنچه از آن دو روايت درك مى شود اين است كه سهم خدا و سهم پيامبر يكى است . و اين درست بر خلاف آيه خمس است كه خداوند در

آن خمس را به شش سهم تقسيم فرموده است . مگر اينكه منظور از يكى بودن سهم خدا و پيامبر اين باشد كه هر يك از دو سهم به يك اندازه بوده است . نه اينكه آن دو سهم ، يك سهم حساب مى شده است .

و نيز با روايت قتاده (389) درست در نمى آيد كه گفته است :

هر گاه رسول خدا(ص ) غنيمتى به دست مى آورد، آن را به پنج قسمت تقسيم مى كرد. يك پنجم آن ، از آن خدا و پيامبرش بود و بقيه را بين مسلمانان قسمت مى فرمود. و يك پنجمى را كه به نام خدا و پيامبرش برداشته بود، به رسول خدا و ذوى القربى و يتيمان و مساكين و در راه ماندگان آن حضرت اختصاص مى يافت . و اين يك پنجم به پنج قسمت تقسيم مى شد كه يك پنجم آن از آن خدا و پيامبرش بود (390).

از روايت ابن عباس در تفسير طبرى چنين بر مى آيد كه دو سهم را به يك سهم تبديل كردن ، بعد از وفات پيغمبر خدا(ص ) صورت گرفته است . ابن عباس گفته است :

سهم خدا و سهم پيامبر را يكى كردند و ذى القربى را نيز سهمى ، و هر دو سهم را هم در تهيه اسب و جنگ افزار به مصرف رسانيدند (391).

طبرى از قول مجاهد آورده است :

از آنجايى كه صدقه بر آل محمد(ص ) حرام است ، يك پنجم از خمس براى آنها مقرر شده است (392). و نيز گفته است : خداوند مى دانست كه در ميان بنى هاشم اشخاص تهيدست

و بينوا وجود دارد، پس به جاى صدقه ، خمس را براى ايشان مقرر فرموده (393).

و نيز گفته است : اينان همان نزديكان رسول خدا(ص ) مى باشند كه صدقه بر آنها حرام است (394).

و همچنين امام سجاد (ع ) به مردى از اهالى شام فرمود:

آيا در سوره انفال نخوانده اى كه : واعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه وللرسول ولذى القربى ...؟ آن مرد گفت : آرى خوانده ام . مگر شما آنها هستيد؟ امام فرمود: آرى (395).

آنچه گذشت ، تفسير كلمه ذى القربى بود كه در آيه خمس و غير آن آمده است . اما يتيمان و مسكينان كيانند؟ نيشابورى در تفسير اين آيه مى نويسد:

از على بن الحسين (ع ) آورده اند كه از او در مورد يتامى و مساكين در آيه سؤ ال شده ، آن حضرت فرموده است : منظور از يتامى و مساكين ، يتيمان و بينوايان ما اهل بيت مى باشد (396).

طبرى از منهال بن عمرو (397) آورده است كه درباره خمس از عبدالله بن محمد بن - على (398) و على بن الحسين (399) پرسش كردم . آن دو در پاسخم گفتند: خمس از آن ماست . به على بن الحسين گفتم خداوند در دنبال آن مى فرمايد: واليتامى والماسكين و ابن السبيل . در پاسخ فرمود: يتيمان و بينوايان ما (400).

آنچه تا به اينجا درباره خمس آورديم ، همه را از كتابهاى حديث و سيره و تفسير مكتب خلفا نقل كرديم . اينك خمس و موارد مصرف آن را از ديدگاه مكتب اهل بيت (ع ) مورد مطالعه قرار مى دهيم .

جايگاه خمس در مكتب اهل بيت (ع )
رواياتى كه از ائمه اهل بيت (ع ) رسيده

رواياتى

كه از ائمه اهل بيت (ع ) رسيده كه خمس به شش سهم تقسيم مى شود، متواتر است . به اين معنى كه يك سهم آن از آن خدا، و يك سهم از آن پيغمبرش و سهمى مربوط به ذوى القرباى پيغمبر، كه سهم ذوى القربى در زمان رسول خدا(ص ) ويژه اهل بيت بوده و پس از آن حضرت نيز به ايشان مى رسيده ، و سپس به ديگر امامان دوازده گانه اهل بيت تعلق داشته است . اين سهام سه گانه خدا و پيامبرش و ذوى القربى ، به عناوين و مقام ايشان مربوط بوده و سهم خدا به پيغمبرش مى رسيده كه هر طور كه حضرتش مى خواسته به مصرف مى رسانيده است .

سهمى كه به خدا و پيامبرش تعلق داشته ، پس از پيامبر به امام جانشين او مى رسد و با اين حساب ، نيمى از خمس در اين زمان به امام زمان تعلق دارد كه دو سهم از طريق وراثت ، و سهم ديگر را، كه سهم ذوى القربى باشد، از سوى خداوند به او تعلق گرفته است . و اين سه سهم بابت امامت به حضرتش مى رسد و سه سهم ديگر، سهم ايتام بنى هاشم و بينوايان ايشان و در راه ماندگان آنهاست كه از خويشاوندان پيغمبر مى باشند و خداوند در كلام خود از ايشان چنين ياد كرده : و اءنذر عشيرتك الاءقربين . اين اقربا، از زن و مرد، فرزندان عبدالمطلب هستند كه غير از اهل بيت پيغمبرند. و ملاك استحقاق آنها در دريافت خمس در سه گروه ياد شده ، دو چيز است :

1.

از نزديكان و اقرباى پيغمبر(ص ) باشند.

2. براى گذران زندگانى خود نيازمند دريافت خمس باشند. بر خلاف سه سهم نخستين ، كه حق خود را از خمس بابت عنوان و مقام خويش دريافت مى كنند.

نيمى از خمس بين اين گروه سه گانه از بنى هاشم چنان تقسيم يم شود كه مخارج سال آنها را طبق شئون زندگيشان بسنده باشد، و آنچه باقى بماند از آن والى و حاكم است . و در صورتى كه كفاف هزينه ايشان را نكند، و مخارج سال آنان را كفاف ننمايند، بر والى است كه از مال خود چندان به ايشان بپردازد تا نياز سال آنها را كفايت كند، همان گونه كه مازاد آنها به والى مى رسد.

و انتساب گروه سه گانه مزبور از جانب پدر به شخص عبدالمطلب از ضروريات اخذ خمس است . چه ، اگر تنها از سوى مادر چنان نسبتى داشته باشند، چيزى از خمس به ايشان نمى رسيد و مستحق دريافت صدقات مى گردند. زير خداوند مى فرمايد: اءدعوهم لابائهم .

و از امام جعفر صادق (ع ) روايت شده است : فرزندان عبدالمطلب با فرزندان هاشم در سهام خمس شريك يكديگرند. و در حديثى ديگر فرموده است : اگر حق رعايت مى شد. هيچيك از فرزندان عبدالمطلب و هاشم نيازى به گرفتن صدقه پيدا نمى كردند. زير خداى عزوجل در قرآن كريمش آن اندازه براى ايشان مقرر داشته كه بى نياز شوند. سپس آن حضرت ادامه داده فرمود: هر كس كه چيزى نيابد، مردار بر او روا باشد. صدقه نيز بر هاشمى و مطلبى حلال نمى شود مگر هنگامى كه در رديف كسانى قرار بگيرند

كه مردار بر ايشان حلال است !

هر چه را كه هر يك از افراد گروه سه گانه بالا بابت خمس دريافت و تملك نمايند، پس از وفات ، همانند ديگر ما ترك ، به وارثان آنها منتقل مى شود. همچنين است آنچه را كه پيغمبر(ص ) يا امام پيشين از سهام سه گانه خود صاحب و مالك شده اند، بر طبق موازين و آيات ارث ، و نه آيه خمس ، پس از وفاتشان به وارث ايشان منتقل مى شود (401).

تنها روايتى كه مورد مصرف خمس را در زمان پيغمبر مشخص مى كند

در سنن ابو داود، مسند احمد بن حنبل ، تفسير طبرى ، سنن نسائى و صحيح بخارى آمده است و ما سخن ابوداود را مى آوريم كه در باب مواضع قسم الخمس و سهم ذى القربى از كتاب الخراج از قول جبير بن مطعم مى نويسد:

رسول خدا(ص ) در جنگ خيبر سهم ذى القربى را در ميان بنى هاشم و بنى المطلب قسمت فرمود و به بنى نوفل و بنى عبدالشمس چيزى نداد. من به همراه عثمان بن عفان به خدمت پيغمبر رفته گفتيم :

اى پيامبر خدا! ما منكر فضل و برترى بنى هاشم و جايگاهى را كه خداوند به تو در ميان ايشان مرحمت كرده است نيستيم ، اما چرا به برادرانمان از بنى المطلب سهمى - از اين غنيمت - دادى و ما را وا نهادى ؟ در صورتى كه ما و ايشان به طور يكسان با تو بستگى داريم ؟ رسول خدا(ص ) فرمود:

من و بنى المطلب از هم جدايى نداريم . و بنا به روايت نسائى : بنى

المطلب از من جدايى نداشته اند؛ چه در جاهليت و چه در اسلام . ما و ايشان يكى هستيم . و براى نشان دادن اين همبستگى ، انگشتان دو دستش را در يكديگر فرو كرد (402).

و بنا به روايتى ديگر در مسند احمد، اين قضيه در جنگ حنين اتفاق افتاده است (403).

و در روايت سوم كه در سنن ابوداود و نسائى و مسند احمد بن حنبل آمده است ، نام غزوه و جنگ در آن مشخص نشده است (404).

اما سبب پرسش عثمان و جبير از رسول خدا(ص ) و پاسخ آن حضرت به ايشان ، به طورى كه گذشت از اين جهت بوده كه عبدمناف - جد اعلاى ايشان - چهار فرزند به نامهاى هاشم عمرو، مطلب ، عبد شمس و نوفل داشت (405) و در اين ميان ، فرزندان هاشم و مطلب به يارى رسول خدا(ص ) همداستان شدند و قريش با ايشان به جنگ پرداخت و پيمان نامه اى عليه آنها نوشت و با ايشان قطع رابطه كرد و هر گونه معامله و برخوردى را با آنها تحريم نمود. اين بود كه ايشان ناگزير در شعب ابوطالب گرد آمده ، سالها قطع رابطه را بر خلاف فرزندان عبدالشمس و نوفل ، كه عليه پيغمبر با قريش همداستان شده بودند، در نهايت شدت و سختى سر كردند. ابن ابى الحديد در اين مورد مى نويسد:

آنچه موجب تاءخير پذيرش اسلام فرزندان نوفل گرديد، گرانبارى و سرسنگينى فرزندان عبدالشمس در قبول اسلام بود. در نتيجه كسى از ايشان به همراهى و همدمى با رسول خدا(ص ) برنخاست و در هيچ جنگى از جنگهاى ظفر آفرين آن

حضرت شركت ننمود!

اما بر عكس ، فرزندان مطلب ، همان علاقه شديدى كه به بنى هاشم داشتند موجب پذيرش اسلامشان شد. زيرا امر رسالت پيغمبر(ص ) براى آنها آشكار بود و در حقانيت آن ترديدى نداشتند. چه ، تنها حسد و كينه مانع چنان شناختى مى شد، و هر كس را كه چنين بيمارى اى نباشد، در پذيرش اسلامش مانع ورادعى نخواهد بود.

از فرزندان مطلب ، همه فرزندان حارث بن المطلب ، مانند عبيده ، طفيل ، و حصين ، و مسطح بن اثاثة بن عباد بن المطلب (406) در جنگ بدر شركت كردند.

ابو طالب به مطعم بن عدى بن نوفل ، در آن هنگام كه قريش عليه پيغمبر(ص ) همدست شده بود، گفت :

جزى الله عنا عبد شمس و نوفلا

جزاء مسى ء عاجلا غير آجل (407)

خداوند از جانب ما عبدشمس و نوفل را هر چه سريعتر كيفر دهد. كيفرى كه به بدكاران داده مى شود، كيفر بدون مهلت .

راوى روايتى كه گذشت ، يعنى جبير بن مطعم ، گفته است كه رسول خدا(ص ) سهم ذوى القربى را در ميان بنى هاشم و بنى المطلب تقسيم فرموده است .

به نظر ما آنچه را كه راوى - جبير - شاهد آن بوده اين است كه رسول خدا(ص ) به آنان سهام خمسشان را پرداخته ، و از دادن آن به بنى اميه و بنى نوفل خوددارى كرده است .

اما تشخيص اينكه چه سهمى را رسول خدا(ص ) به آنان پرداخته ، چيزى است كه شخص راوى آن را از پيش خود گفته ، نه اينكه رسول خدا(ص ) چنين فرموده است .

چنين گمان مى رود

كه رسول خدا(ص ) به برخى از آنان از سهم خدا و پيامبرش چيزى داده باشد؛ زيرا همان طور كه پيش از اين گفتيم ، پيغمبر خدا آن را هر طور كه خود مى خواست به مصرف مى رسانيد و به بعضى از ايشان ، از سهم مساكين و بينوايان عطا مى فرمود. زيرا صدقه بر بينوايان خاندان پيغمبر(ص ) حرام بوده است كه شرح مفصل آن بيايد.

حرمت صدقه بر پيامبر و نزديكانش

احاديث وارده درباره حرمت صدقه بر پيامبر و نزديكانش فراوان است . از آن جمله حديثى است كه مسلم در صحيح خود به شرح زير آورده است : هر گاه براى رسول خدا(ص ) غذايى مى آورند، آن حضرت نخست از آورنده آن درباره آن غذا سئوال مى كرد. اگر به حضرتش مى گفتند كه هديه است ، از آن تناول مى فرمود و اگر مى گفتند كه صدقه مى باشد، از آن چيزى نمى خورد (408).

بخارى و مسلم در صحيح خود، و ابوداود و دارمى در سنن خويش آورده اند: رسول خدا(ص ) در راه خرمايى را افتاده ديد. فرمود: اگر صدقه نبود، آن را مى خوردم . و حسن بن على دانه اى از خرماى صدقه را برداشت و در دهان گذاشت . رسول خدا(ص ) به او فرمود: كخ كخ ! آن را از دهان بينداز، مگر نمى دانى كه ما صدقه نمى خوريم ؟ و بنا به روايتى ديگر: صدقه بر ما حرام است (409)؟

رسول خدا(ص ) از اينكه يكى از افراد بنى هاشم را به جمع آورى صدقات ماءمور كند تا از حقوق و كارمزد آن استفاده

نمايد، خوددارى مى كرد.

مسلم ، احمد بن حنبل ، ابوداود، نسائى ، ترمذى ، ابوعبيد و ديگران روايتى را در اين مورد آورده اند كه ما سخن مسلم را از صحيحش نقل مى كنيم :

ربيعة بن الحارث (410)، نواده عبدالمطلب ، و عباس بن عبدالمطلب ، پس از گفتگوى با يكديگر، همراى شدند كه چه شود ما اين دو جوان ، عبدالمطلب بن ربيعه (411)، و فضل بن عباس (412)، را به خدمت پيغمبر(ص ) بفرستيم تا با وى مذاكره كرده از او بخواهند كه ايشان را ماءمور جمع آورى صدقات كند. آنها صدقات را بگيرند و تحويل دهند و از اين راه مزد و حقوقى به دست آورند. راوى مى گويد:

اين دو در اين گفتگو بودند كه على بن ابى طالب از راه رسيد و كنارشان ايستاد. ربيعه و عباس نيز نتيجه مذاكرات و راءى خود را براى على شرح دادند.

على بن ابى - طالب به ايشان گفت

على بن ابى - طالب به ايشان گفت : اين كار را نكنيد كه به خدا قسم پيغمبر نمى پذيرد. ربيعه او را از خود براند و گفت : به خدا سوگند كه سخنت جز از راه حسادت و همچشمى با ما نيست . تو به دامادى پيغمبر سرافراز شدى و ما به تو حسادت نكرديم ! على گفت : حالا كه اين طور است ، آنها را بفرستيد. آنها رفتند و على در همانجا دراز كشيد. و در روايتى ديگر آمده است : على ، رداى خود را بر زمين پهن كرد و روى آن دراز كشيد و گفت : من ابوالحسن زيركم ، به خدا كه از اينجا حركت نمى كنم

تا وقتى كه پسرانتان از ماءموريتى كه فرستاده ايد، دست خالى بازگردند.

عبدالمطلب بن ربيعه خود مى گويد: همين كه رسول خدا(ص ) نماز ظهرش را به پايان رسانيد، ما خود را پيش از او به در اتاقش رسانيديم و همانجا به انتظار ايستاديم . تا اينكه حضرتش آمد و گوشهايمان را گرفت و فرمود: آنچه در دل داريد، بگوييد. آن وقت خودش داخل شد و ما هم وارد شديم .

آن روز رسول خدا(ص ) نزد زينب دختر جحش بود. ما دو نفر در آن موقعيت چشم به دهان ديگرى دوخته بوديم كه او شروع كند. سرانجام يكى از ما گفت :

اى رسول خدا! تو جوانمردترين مردم و دلسوزترين ايشان به حال مردم هستى . ما دو نفر به سنن ازدواج رسيده ايم و به خدمت تو آمده ايم كه ما را به جمع آورى صدقات ماءمور كنى تا مانند ديگران پرداختهاى مردمان را به تو برسانيم . و مانند آنان ، از حقوق و مزد آن بهره مند شويم .

رسول خدا(ص ) مدت زمانى دراز سكوت كرد، تا آنجا كه قصد كرديم بار ديگر خواسته خودمان را تكرار كنيم . ولى زينب از پشت پرده به ما علامت داد كه چيزى نگوييد. بالاخره پيغمبر خدا(ص ) به ما فرمود:

صدقه بر آل محمد حلال نيست . زيرا كه آن تفاله و چرك مردمان است آنگاه فرمود، بگوييد محميه (413)، و نوفل بن الحارث (414)، نواده عبدالمطلب بيايند. محميه در آن موقع متصدى امور خمس بود.

اين دو نفر به خدمت پيغمبر(ص ) رسيدند. حضرتش روى به محميه كرد و فرمود:

دخترت را به ازدواج اين جوان درآور

و اشاره به فضل بن عباس كرد. سپس روى به نوفل بن الحارث كرده فرمود دخترت را به اين جوان تزويج كن ، و اشاره به من عبدالمطلب بن ربيعه فرمود. آنگاه خطاب به محميه گفت : از وجوه خمس ، فلان و فلان مبلغ را به ايشان بده (415).

و بدين سان ، رسول خدا(ص ) از گماردن يكى از فرزندان بنى هاشم به امر صدقات خوددارى كرده است . و از همين جا به اشتباه آن كس كه گمان برده كه رسول خدا(ص )، على را ماءمور جمع آورى صدقات يمن كرده است پى مى بريم . و سخن درست همان است كه ابن قيم جوزيه (416) در كتاب زادالمعاد (417) بخش فرامانروايان آن حضرت آورده كه مى گويد: رسول خدا(ص ) مقام قضاوت و جمع آورى خمس يمن را به على بن ابى طالب داد.

ابن قيم پيش از اين مطلب در زير عنوان فصل فى كتبه و رسله (ص ) الى الملوك مى نويسد:

رسول خدا(ص ) ابوموسى اشعرى و معاذ بن جبل را به هنگام بازگشتش از جنگ تبوك ، يا در ماه ربيع الاول سال دهم هجرت به عنوان تبليغ اسلام به يمن اعزام فرمود كه همه مردم آنجا با علاقه و ميل و بدون جنگ و خونريزى به اسلام گرويدند. پس از آن ، على بن ابى طالب را به آنجا اعزام داشت ، كه او در حجة الوداع پس از انجام ماءموريتش در يمن ، در مكه به حضرتش پيوسته است (418).

و شايد موجب توهم ايشان ، پس از وفات پيغمبر، و بعد از زمانى باشد كه خلفا مساءله

وجوب خمس را از قلم انداختند. توضيح آن خواهد آمد. چه ، در آن صورت چيزى بجز صدقات واجب باقى نمانده بود كه از مسلمانان دريافت كنند! اين است كه اين دانشمندان چنان گمان برده اند كه در عصر پيغمبر(ص ) هم اوضاع چون زمان ايشان بوده ، و از همين جا به چنين اشتباهى دچار گرديده اند كه بگويند رسول خدا(ص ) على را هم به عنوان ماءمور جمع آورى صدقات اعزام داشته است ! و توجه نكرده اند كه پيغمبر خدا(ص ) حتى آزاد كرده خود را مانع شد تا با ماءمورين جمع آورى صدقات مشاركت و همكارى كند، تا چه رسد به پسر عمو و داماد و پدر عترت طاهرينش .

ابوداود و نسائى و ترمذى در سنن خود آورده اند:

رسول خدا(ص ) مردى از بنى مخزوم را به نام ارقم بن ابى ارقم (419)، ماءمور جمع آورى صدقات فرمود. ارقم به ابورافع - آزاد كرده پيغمبر - پيشنهاد كرد كه مرا در اين ماءموريت كمك كن تا حقوقى هم نصيب تو شود. ابورافع گفت : نه ، مگر اينكه نزد پيغمبر بروم و از او فرمان بگيرم . پس خدمت رسول خدا(ص ) رفت و ماجرا را به حضرتش بازگفت . پيامبر خدا(ص ) فرمود: آزاد شده هر قومى ، جزو خود آن قوم به حساب مى آيد و صدقه بر ما حرام است .

رسول خدا(ص ) اين گونه ابورافع را از همكارى با ماءمور جمع آورى صدقات مانع شد كه سهمى از حقوق ماءموران صدقات را دريافت كند. زيرا او، مولا و آزاد كرده حضرتش بوده است . پس از پيغمبر(ص

)، همين روش را ائمه اهل بيت در پيش گرفته ، خود صدقه نمى گرفتند، و همه بنى هاشم را هم از گرفتن آن مانع مى شدند.

در كتاب دعائم الاسلام از حضرت امام جعفر صادق (ع ) آمده است كه چون از آن حضرت پرسيدند: حالا كه خمس به شما داده نمى شود، آيا صدقه بر شما رواست ؟ فرمود: نه به خدا قسم . به خاطر غضب حقوقمان به وسيله ستمگران ، آنچه را كه خداوند بر ما حرام كرده ، حلال نمى شود. و جلوگيرى ايشان از پرداخت آنچه كه خداوند بر ما روا داشته ، مايه حلال شدن حرام كرده خداوند بر ما نمى گردد (420).

همچنين در كتاب حصال از امام جعفر صادق ، از پدرش عليهماالسلام آمده است كه فرمود: صدقه بر بنى هاشم حرام است . مگر در دو صورت : نخست هنگامى كه سخت تشنه باشند و آبى براى آشاميدن نيابند. دوم صدقه آنها به يكديگر (421).

و از اينجا در مى يابيم آنچه را كه ائمه اهل بيت از حكام و فرمانروايان زمانشان از بيت المال دريافت مى كردند و مى پذيرفتند، آنها را به عنوان جزئى از حقوق غصب شده شان از فى ء و انفال و جزيه اهل ذمه و خمس غنايم فتوح به حساب مى آوردند، نه آن طور كه ديگران گمان برده اند از باب صدقات واجبه بوده است .

اما آبهاى جارى و آشاميدنى ، بيشتر آنها از محل موقوفاتى بوده كه صاحبان اصليشان ، آنها را براى استفاده عموم مسلمانان وقف كرده بودند؛ همانند خانه ها و استراحتگاههاى ساخته شده در بين

راه مساجد و اگر چه صاحبان آنها با نيت تقرب به خداى يكتا هزينه آنها را پذيرفته و به همين مناسبت هم آنها را صدقات ناميده اند، اما اين با صدقات مورد بحث ما تفاوت دارد و از صدقات بر افراد مورد بحث ما نيست تا استفاده از آنها - بر غير فقير از غير بنى هاشم - روا نباشد، بلكه آنها براى بهره مند شدن عموم مسلمانان است ، خواه بينوا و توانگر، فرمانروا و بازارى ، هاشمى و غيره ، كه اين مطلب خارج از موضوع مورد بحث ماست .

تا اينجا، مطالبى را كه ما در مصادر تحقيقى اسلامى در امر خمس يافته ايم ، آورديم . و كسانى را كه در زمان پيغمبر خدا(ص ) سهمى از آن را مى گرفتند مشخص نموديم . و حرمت صدقه را بر بنى هاشم و موالى ايشان ، و خوددارى آنها را از پذيرفتن صدقه در زمان آن حضرت و پس از وى ، بيان داشتيم . اما اينكه خلفا با مساءله خمس چگونه برخورد كرده اند و نحوه اجتهاد ايشان در اين مورد، بويژه در مورد حق دختر پيغمبر(ص )، چگونه بوده است ، بايد براى درك آن نخست به بررسى آنچه كه از پيغمبر خدا(ص ) از ملك و اموال و خالصه بر جاى مانده بود بپردازيم . و سپس بر سر اين مطلب رويم كه از سوى خلفا بر سر آنها چه آمده و شكايت فاطمه (س ) ، دختر پيامبر خدا(ص )، از ايشان درباره ميراث پدرش و خمس وى به كجا رسيده است .

ميراث پيغمبر (ص ) و شكايت فاطمه

قاضى ماوردى (م 450 ق )

و قاضى ابويعلى (م 458 ق ) مى گويند:

صدقاتى را كه رسول خدا(ص ) به عنوان يكى از دو حق خود گرفته است ، يكى حق او در خمس فى ء و غنايم بوده ، و ديگرى حق او در چهار پنجم فى ء و بخششى بوده است كه خداوند از آنچه كه مسلمانان براى به دست آوردن آنها اسبى نتاخته ، حركتى رزمى انجام نداده اند بر پيامبرش ارزانى داشته است ...تا آنجا كه مى گويند: صدقات پيغمبر خدا(ص ) شامل هشت مورد بوده است :

1. صدقه اول ، نخستين زمين ، بوستانها هفتگانه اى بود كه بموجب وصيت مخيريق يهودى در ملكيت حضرتش در آمده است .

2. صدقه دوم ، زمينهاى او از ما يملك بنى نضير در مدينه .

3. صدقه سوم و چهارم و پنجم ، قلاع سه گانه خيبر.

4. صدقه ششم ، نيمى از فدك .

5. صدقه هفتم ، يك سوم از سرزمين وادى القرى .

6. صدقه هشتم ، بازارى در مدينه به نام مهزور (422).

اما قاضى عياض (م 544 ق ) (423) مى نويسد كه صدقات مزبور از طريق سه حق به پيغمبر خدا(ص ) رسيده است :

اول ، صدقاتى است كه از راه هبه به حضرتش رسيده كه يك مورد آن وصيت مخيريق يهودى است به هنگام اسلام آوردنش در جنگ احد كه شامل هفت بوستان در بنى نضير بوده است . و ديگرى ، زمينهايى بوده كه انصار به وى بخشيده اند و شامل آن قسمت بوده كه آب بر آنها سوار نمى شده و همه آنها ملك پيغمبر به حساب آمده اند.

دوم ، حق او از فى

ء و بخشش خداوند است از زمين بنى نضير كه يهوديان از آنجا كوچ كردند و زمينهايى ايشان از آن پيغمبر خدا(ص ) گرديد. زيرا مسلمانان در تصرف آنجا اسبى را به جولان در نياورده ، حركت رزمى نكرده بودند. اما اموال منقول بنى نضير، كه به موجب صلحنامه به غير از سلاح و جنگ افزار حق داشتند به اندازه بار يك شتر از اموال خود را برگيرند، آنچه را كه بر جاى مانده بود رسول خدا(ص ) بين مسلمانان قسمت فرمود. ولى زمينهاى ايشان جزء خالصه پيغمبر(ص ) به حساب مى آمد كه درآمد آن را در مصالح مسلمانان به مصرف مى رسانيد. همچنين نيمى از سرزمين فدك ، كه مردمش با واگذاردن نيمى از سرزمين خود به پيامبر خدا(ص ) و پس از فتح خيبر با حضرتش صلح نمودند، آن هم خالصه پيغمبر گرديد. و نيز ثلث زمين وادى القرى را، كه به هنگام انعقاد پيمان با يهوديان ساكن آن منطقه ، طبق قرار داد صلح مالك گرديده است . و نيز دو قلعه از دژهاى خيبر به نامهاى وطيح و سلالم را كه از راه صلح و سازش تصرف كرده بود، و خالصه شخص پيغمبر خدا(ص ) به حساب مى آمد.

سوم ، سهم حضرتش از خمس خيبر و آنچه كه از راه اعمال زور و جنگ به دست آمده و گشوده شده ، كه همه آنها ملك ويژه رسول خدا(ص ) بوده و بجز وى ، كسى را كه در آنها حقى نبوده است (424).

پايان گفتار قضات سه گانه . اينك به شرح و توضيح سخنان ايشان در همين مورد مى پردازيم

:

الف - اينكه گفته اند: صدقات رسول خدا، اين اصطلاحى است كه دانشمندان مكتب خلفا، از محدثان و مورخان و فقها و لغت شناسان و ديگران ، درباره ما ترك رسول خدا از اموال و املاك به كار مى برند و مستند ايشان روايتى است كه تنها شخص ابوبكر راوى آن است و گفته : شنيدم پيغمبر خدا فرمود: ما ترك ما صدقه است .

ب - اما آنچه را از املاك پيامبر خدا(ص ) نام برده اند، شرح و منشاء تملك هر كدام از آنها به قرار زير است .

املاك پيامبر خدا(ص ) و چگونگى تملك آنها
1. وصيت مخيريق

مخيريق ، توانگرترين فرد بنى قينقاع و يكى از احبار يهود و علماى ايشان و آگاه به تورات (425) بود كه به هنگام مهاجرت رسول خدا(ص ) به مدينه و نزول حضرتش براى نخستين بار در قبا به خدمت آن حضرت رسيد و اسلام آورد (426).

مخيريق در جنگ احد قوم خود را مخاطب ساخته ، گفت ، اى مردم يهود! به خدا قسم كه شما بخوبى مى دانيد كه محمد(ص ) پيغمبر است و يارى كردنش بر شما واجب . پس حركت كنيد. گفتند: آخر، امروز شنبه است ! گفت : شنبه اى ديگر وجود نخواهد داشت . اين بگفت و جنگ افراز خود را برگرفت و به پيغمبر(ص ) پيوست و به شهادت رسيد. رسول خدا(ص ) درباره او فرمود: مخيريق بهترين فرد از يهود بود.

مخيريق در آن هنگام كه به جنگ بيرون مى شد وصيت كرد كه اگر كشته شدم ، آنچه دارم به محمد(ص ) تعلق خواهد داشت (427).

اموال مخيريق شامل هفت بوستان و زمينهايى مزروعى به نامهاى الاعواف ، الصافيه ،

الدلال الميثب ، برقه ، حسنى ، و مشربه ام ابراهيم بود كه ماريه (428)، كنيز رسول خدا(ص )، در آنجا منزل اختيار كرده بود شرح اين مناطق هفتگانه محصور، در كتابهاى وفاء، احكام السلطانيه ماوردى و ابويعلى و الاكتفاء آمده است (429).

سمهودى از واقدى روايت مى كند كه رسول خدا(ص ) در سال هفتم هجرت ، شش بوستان اعواف ، برقه ، ميثب ، دلال ، حسنى ، و مشربه ام ابراهيم را وقف فرموده است (430).

2. زمينهايى كه انصار به پيغمبر(ص ) بخشيدند

از ابن عباس روايت شده است كه گفت چون رسول خدا(ص ) قدم به مدينه نهاد، انصار تمام زمينهايى را كه بر آنها آب مسلط نمى شد در اختيار وى نهادند، تا هر طور كه خود مى خواهد از آنها استفاده كند (431).

3. سرزمين بنى نضير

هنگامى كه قوم يهود وارد مدينه شدند، بنى نضير در بطحان عاليه ، و بنو قريظه در مهزور فرود آمدند. اين دو منطقه دشتى پست و بدون سنگلاخ بود و آب گوارايى آن را مشروب مى ساخت (432) و آنگاه كه خداوند اين سرزمين را به پيامبرش بخشيد، عمر به حضرتش گفت : آيا خمس آن را به خود اختصاص نمى دهى و بقيه را بين مسلمانان قسمت نمى كنى ؟ پيغمبر(ص ) فرمود: چيزى را كه خداوند، به موجب اين آيه : ما اءفاء الله على رسوله ... تنها مخصوص من گردانيده ، همچون سهمان ميان مسلمانان قسمت نمى كنم (433).

دانشمندان سيره (434) و حديث (435) و تفسير (436) همگى متفقند كه سرزمين بنى نضير (437) خالصه رسول خدا(ص ) و ويژه آن حضرت بوده و حضرتش همچون صاحب ملكى كه در املاك خود تصرف مى كند، در آن دخل و تصرف مى كند، در آن دخل و تصرف مى فرموده است . از محصول آنجا به اهل بيت خود مى داده و براى كسانى هم مستمرى تعيين كرده بود و از آن به هر كس و هر اندازه كه خود مى خواست مى بخشيد و عطا مى كرد.

رسول خدا(ص ) بخشى از اراضى آنجا را در سال چهارم هجرت به ابوبكر و عبدالرحمان بن عوف و ابو دجانه ، سماك

بن خرشه ساعدى و ديگران بخشيد (438).

4. زمينهاى خيبر

خيبر در فاصله هشت بردى تقريبا شانزده فرسنگى مدينه بر سر راه شام قرار دارد. اين نام بر ولايت خيبر اطلاق مى شد كه شامل هفت يا هشت (439) قلعه با باورهاى بلند و مرتفع و مزارع و نخلستانهاى فراوان (440)بود. گردنكشان يهود آنجا را موطن و پناهگاه خود ساخته ، با ديگر قبايل عرب پيمان همكارى بسته بودند.

رسول خدا(ص ) پس از بازگشتن از حديبيه ، در صفر سال هفتم هجرت و يا اول ربيع الاول آن سال ، سپاه به خيبر كشيد (441) و به هيچيك از كسانى كه در حديبيه شركت نكرده بودند، اجازه نداد تا در جنگ خيبر شركت نمايد؛ مگر جابر بن - عبدالله (442). چه ، آنان از همراهى با حضرتش در حديبيه شانه خالى كرده ، با شايعه - پراكنى موجبات ترس و وحشت مسلمانان را فراهم آورده بودند (443).

رسول خدا(ص ) يهوديان را در حصارهايشان در خيبر در حدود يك ماه در محاصره خود گرفت و هر روز با ده ها هزار تن از رزمندگان ايشان كه از قلعه بيرون مى آمدند مى جنگيد (444)؛ تا اينكه سرانجام برخى از قلعه هاى ايشان را از راه قهر و غلبه ، و بعضى را نيز از طريق صلح و سازش بگشود (445).

حضرتش ، خمس غنايم جنگى را كه از راه جنگ گشوده بود، برداشت و چهار پنجم بقيه را بين مسلمانانى كه در حديبيه و خيبر شركت كرده بودند تقسيم فرمود(446).

اما از آنجا كه كارگزار كاردانى كه بر اداره اراضى مزروعى مسلط باشد نداشت ، آن را به يهوديان واگذاشت تا

در ازاى پرداخت نصف محصول آن به حضرتش ، در آنها به كشت و زرع بپردازند (447).

گفته اند كه رسول خدا(ص ) خيبر را به 36 بخش قسمت كرد و هر بخش را به صد سهم قسمت فرمود. هجده سهم از آن پيغمبر(ص )، و هجده سهم ديگر از آن مسلمانان ، كه آن را بين خود قسمت كردند. و سهم حضرتش چون سهم يكى از آنان بود (448).

و نيز گفته اند سهمان را كه به مسلمانان رسيده بود، بين كسانى كه در حديبيه شركت كرده ، و آنها كه به همراه جعفر بن ابى طالب از حبشه بازگشته بودند قسمت فرمود (449).

همچنين گفته اند كه سهم خمس آن عبارت بوده است از الكتبيه ، و آنچه به مسلمانان رسيده بود الشق ، النطاه ، سلالم والوطيح ، رسول خدا(ص )آنها را بر اساس پرداخت تيمى از محصول در اختيار يهود گذاشت .

محصولى كه از آنجا به دست مى آمد تا زمان خلافت عمر در بين مسلمانان قسمت مى شد، ولى عمر املاك مزروعى را بر اساس سهامى كه هر كدام داشتند بين ايشان قسمت نمود (450).

و در سيره ابن هشام و الاكتفاء و ديگر منابع آمده و ما سخن ابن هشام را مى آوريم است :

كتيبه ، خمس خدا و سهم پيامبر و سهم ذوى القربى و بينوايان و مخارج روزانه زنان پيغمبر و هزينه مردانى شد كه واسطه صلح بين آن حضرت و فدك شده بودند (451).

و در فتوح البلدان آمده است كه زنان پيغمبر(ص ) را نيز از آن بهره اى بوده و رسول خدا(ص ) فرموده است : هر كدام

از شما كه بخواهد از محصول خرما، و هر يك كه مايل باشد از زمين مزروعى آن نصيب خود را برگيرد و پس از مرگ براى بازماندگانش نيز بر جاى گذارد (452).

در مغازى واقدى ، چگونگى نامگذارى سهمان الكتيبه با شرح كافى آمده است (453).

و در وفاء الوفاء آمده است (454): اهالى وطيح و سلالم با پيغمبر خدا(ص ) از در صلح درآمدند. اين بود كه آن دو جزو خالصه آن حضرت به حساب آمدند و كتيبه جزء خمس وى محسوب گرديد. و چون كتيبه در جانب و طيح و سلالم قرار داشت ، با آنها يكى شده ، ما ترك رسول خدا(ص ) بحساب آمد (455)! و اين بدان سبب بود كه قسمتهايى از قلاع خيبر از راه قهر و غلبه ، و پاره اى از طريق مذاكره و صلح فتح شده بود.

قاضى ماوردى و قاضى ابويعلى در كتابهاى خود آورده اند:

رسول خدا(ص ) از قلعه هاى هشتگانه ، سه دژ را به نامهاى الكتيبه ، الوطيح ، السلالم ، مالك گرديد. به اين ترتيب كه كتيبه را در حساب خمس غنيمت برداشت و وطيح و سلالم از عطيه هاى الهى به حضرتش بود. زيرا پيغمبر خدا(ص ) آنها را از طريق صلح و سازش گشوده بود. اين سه روستا كه فى ء و بخشايش خداوند و خمس غنايم جنگى آن حضرت بودند، خالصه شخص رسول خدا(ص ) به حساب آمده اند (456).

آنچه گفته ايشان را تاءييد مى كند، اين است كه گفته اند سهام رسول خدا(ص ) از خيبر، هيجده سهم ، و برابر با مجموع سهام ديگر رزمندگان در غزوه خيبر

بوده است . و اين در صورتى امكان دارد كه بخشى از خيبر از بخشايش الهى به پيامبرش باشد كه در فتح آنها اسبى تاخته نشده و حركتى جنگى از سوى رزمندگان صورت نگرفته باشد. و آن قسمت ، بر سهم حضرتش از خمس ، كه با اعمال زور و فشار و قهر و غلبه به تصرف آمده ، اضافه شده ، و در نتيجه مجموع سهام پيغمبر، با مجموع سهام تمام مسلمانان برابر شده باشد.

5. فدك

ياقوت حموى مى نويسد: فدك قريه اى است در حجاز كه از آنجا تا شهر مدينه دو يا سه روز فاصله است ؛ و در آن چشمه اى جوشان ، و نخلستانهاى فراوان وجود دارد (457).

رسول خدا(ص ) آنگاه كه در خيبر و يا در حال حركت به سوى آنجا بود، فرستاده اى را از سوى خود به فدك فرستاد و اهالى آنجا را به پذيرش اسلام فراخواند، ولى آنها اين پيشنهاد را نپذيرفته ، از قبول آن سرباز زدند (458).

اما پس از اينكه پيامبر خدا(ص ) خيبر را بگشود و كار آنجا را يكسره كرد، خداوند تهور و دلاورى ايشان را ببرد و دلهاشان را از ترس مالا مال ساخت . پس فرستاده اى به خدمت پيغمبر فرستادند و با واگذاشتن نيمى از فدك به وى پيشنهاد صلح و سازش دادند؛ و پيامبر خدا هم آن را پذيرفت (459).

در اموال ابوعبيد آمده است كه اهالى فدك فرستاده اى را به سوى پيامبر خدا(ص ) گسيل داشتند و با حضرتش بر اساس آزادى خود و نيمى از اراضى و نخلستانهايشان ، و واگذاردن نيم ديگر از سرزمين و نخلستانهاى

خود به پيامبر خدا(ص )، صلح كردند (460).

در فتوح البلدان آمده كه نيمى از فدك خالصه رسول خدا(ص ) بود؛ زيرا مسلمانان در تصرف آنجا پاى در ركاب نكرده ، اسبى بر آن نتاخته بودند. اين بود كه پيغمبر(ص ) محصولات آنجا را كه به دست مى آمد خود به مصرف مى رسانيد (461).

و در شواهد التنزيل حسكانى ، ميزان الاعتدال ذهبى ، مجمع الزوائد هيثمى ، الدر المنثور سيوطى و منتخب كنز العمال از قول ابو سعيد خدرى آمده است و ما سخن حسكانى را مى آوريم كه :

چون آيه وآت ذاالقربى نازل گرديد، رسول خدا(ص ) دخترش فاطمه (ع ) را احضار فرمود و فدك را به بخشيد (462).

و در تفسير آيه 38 سوره روم نيز از ابن عباس همين مطلب آمده است (463).

6. وادى القرى

وادى القرى دشتى بوده وسيع بين مدينه و شام ، ميان تيما و خيبر. و تيما (464) قريه اى بوده است در نزديكيهاى شام . و از آن رو آن را وادى القرى ناميده اند كه از ابتدا تا انتهايش روستاها وديه هاى فراوانى در كنار يكديگر، و آباديهاى بسيارى بر سر راه حاجيان شام قرار داشته و آنجا محل زندگانى يهوديان بوده است (465).

چگونگى فتح وادى القرى (466)

رسول خدا(ص ) در راه بازگشت از خيبر، در جمادى الآخر سال هفتم از هجرت وارد منطقه وادى القرى گرديد و مردم آن ديار را به اسلام و پذيرش آن فراخواند. اما آنها نپذيرفتند و با حضرتش به جنگ برخاستند. در نتيجه پيغمبر خدا(ص ) آنجا را با قهر و غلبه بگشود و اموال و داراييهاى ايشان را به غنيمت

مسلمانان داد. و از اين راه اموال و اثاث فراوانى نصيب ايشان فرمود. آنگاه خود خمس آنها را برگرفت و باغها و نخلستانها و اراضى مزروعى را همچنان ، و بر همان قرار كه با خيبريان نهاده بود، در دست يهوديان آنجا باقى گذاشت و خمس آن نيز به حضرتش تعلق داشت و به اندازه پرتاب يك تير هم به حمزة بن نعمان عذرى (467) بخشيد (468).

از اين جهت است كه قاضى ماوردى و قاضى ابويعلى گفته اند كه ثلث وادى القرى از آن پيامبر خدا(ص ) بود. زيرا كه يك ثلث به بنى عذره و دو ثلث به يهوديان تعلق داشت كه رسول خدا(ص ) بر اساس نيمى از آن با يهوديان صلح كرد. به اين ترتيب تمامى آن به سه قسمت شد و يك ثلث به پيغمبر(ص ) تعلق گرفت ... (469).

7. مهزور

قاضى ماوردى و قاضى ابويعلى گفته اند كه هشتمين صدقات رسول خدا(ص ) جايى در بازار مدينه به نام مهزور بود كه عثمان آن را در دوران خلافتش به تيول مروان داد، و به همين مناسبت اعتراض شديد مردم را عليه خود برانگيخت (470).

مولف گويد: مهزور زمين وسيعى بود در ناحيه عاليه كه يهوديان بنى قريظه در آن مزل ساخته بودند، و شايد كه آنجا پس از گسترش شهر مدينه به بازار تبديل شده باشد.

به غير از آنچه گفتيم ، رسول خدا(ص ) از مادر خود آمنه بنت وهب ، خانه اش را در مكه كه حضرتش در آنجا به دنيا بود و در شعب بنى على قرار داشت ، به ارث برده بود.

همچنين از همسرش ام المؤ منين خديجه ،

دختر خويلد، خانه مسكونى او را در مكه ، كه بين صفا و مروه و پشت بازار عطارها واقع بود، به ارث برد كه عقيل بن ابى طالب پس از مهاجرت پيغمبر(ص ) به مدينه ، آنجا را فروخت و زمانى كه رسول خدا(ص ) در حجة الوداع قدم به مكه نهاد، از حضرتش پرسيدند: در كدام خانه ات فرود مى آيى ؟ فرمود: مگر عقيل خانه اى هم براى ما باقى گذاشته است (471)

هشام كلبى از عوانة بن الحكم آورده است كه ابوبكر صديق (رض )، اشياى خصوصى و شتر و مركب سوارى و پاى افزار رسول خدا(ص ) را به على (رض ) داد و گفت به غير از اينها، هر چه كه هست صدقه مى باشد (472)؟

اينها اخبارى بود كه از ما يملك رسول خدا(ص ) حكايت مى كردند كه حضرتش از طريق خمس وهبه و عطيه الهى از ملك و اموال - منقول و غير منقول - مال شده بود. البته پاره اى از آنها را به برخى از اصحاب ، و بعضى را نيز در ايام حياتش به ذوى قربى و نزديكانش بخشيده ، قسمتى را هم خود در تملك خويش نگهداشته بود.

اينك اخبار درباره ميراث پيامبر خدا(ص ) را مورد بررسى قرار مى دهيم .

ميراث پيغمبر(ص ) و شكايت فاطمه (س )
توضيح

دو خليفه صحابى ، ابوبكر و عمر، به يك باره بر هر چه كه رسول خدا(ص )، از ملك و خواسته ، بر جاى نهاده بود دست گذاشتند، و آنچه را كه حضرتش به ديگر مسلمانان بخشيده بود معترض نشدند، مگر فدك را، كه پيامبر خدا(ص ) در ايام حياتش به دختر

خود فاطمه بخشيده بود!

ابوبكر و عمر، فدك و ديگر ما ترك پيغمبر(ص ) را، از ملك و خواسته ، به يك باره در اختيار خود گرفتند، و از همين جا بين فاطمه و اين دو خليفه صحابى بر سر ميراث پيامبر خدا(ص ) اختلاف پديد آمد. روايات زير مبين همين مطلب مى باشند.

1. روايت عمر

از عمر آورده اند كه گفت :

- زمانى كه پيغمبر خدا(ص ) درگذشت ، من به همراه ابوبكر نزد على رفتيم و گفتيم :

- در مورد ما ترك رسول خدا چه مى گويى ؟ على گفت :

- ما از هر كس ديگر در تصرف ما ترك به رسول خدا سزاوارتريم . عمر مى گويد من گفتم :

- و آنچه مربوط به خيبر است ؟ گفت :

- آرى ، و آنچه مربوط به خيبر است . گفتم :

- هر چه كه به فدك مربوط مى شود؟ گفت :

- آرى ، و هر آنچه به فدك مربوط مى شود. گفتم :

- اين را بدان به خدا قسم اگر با شمشير گردنمان را هم بزنى چنين چيزى ممكن نخواهد شد (473)

2. روايت ام المؤ منين عايشه

در صحيح بخارى و مسلم ، مسند احمد، سنن ابوداود و نسائى و طبقات ابن سعد از عايشه ام المؤ منين آمده است ما سخن بخارى را مى آوريم كه گفت :

فاطمه نزد ابوبكر فرستاد و از او ميراث پدرش پيغمبر را مطالبه كرد آنهايى را كه خداوند به پيامبرش بخشيده بود، و نيز صدقات پيغمبر را در مدينه (474) و فدك و آنچه از خمس خيبر باقى مانده بود (475)، ابوبكر پاسخ داد كه پيامبر خدا گفته است

: لا نورث ما تركنا فهو صدقة ... يعنى ما چيزى به ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى بماند صدقه است . خانواده محمد(ص ) از اين مال مى خورند و بيش از آن حقى ندارند. پس اضافه كرد و گفت : به خدا قسم كه من هيچ يك از صدقات پيغمبر را كه در زمان حياتش در اختيار ابو بود، تغيير نخواهم داد و آن طور كه شخص پيغمبر در آنها دخل و تصرف مى كرده ، عمل خواهم نمود (476).

در اين سخن ، ابوبكر ما ترك پيامبر خدا(ص ) را صدقات ناميده و دليلش تنها روايتى بوده كه فقط شخص خودش عنوان كرده و مدعى است كه پيغمبر فرموده است : آنچه بر جاى مى گذاريم صدقه است ! و از همان تاريخ تا به امروز ما ترك رسول خدا(ص ) صدقات ناميده شده است .

اما اينكه گفته است همان گونه كه رسول خدا(ص ) در آنها دخل و تصرف مى كرد، من هم عمل خواهم نمود منظورش از اين عمل چيست ؟ اين مطلب از حديث ام المؤ منين عايشه معلوم مى شود.

سرآغاز حديث او، مانند حديث بالاست ، تا آنجا كه مى گويد:

پس فاطمه ، دختر پيغمبر خدا(ص )، به خشم آمد و از ابوبكر روى بگردانيد و همچنان تا پايان عمرش از او دورى جست . فاطمه شش ماه بعد از پيغمبر زنده بود! آنگاه عايشه گفت : فاطمه از ابوبكر سهم خودش را از ترك پيغمبر خدا(ص )، از خيبر و فدك و صدقاتش در مدينه ، مطالبه كرد؛ ولى ابوبكر خواسته او را رد

كرد و گفت : هيچ كارى را كه پيامبر خدا(ص ) انجام مى داده ترك نمى كنم و به آن عمل خواهم كرد. و از آن بيم دارم كه اگرچيزى از دستورهايش را انجام ندهم ، از حق منحرف شوم و ستم كرده باشم !

اما عمر، صدقه او را در مدينه به على و عباس برگردانيد، ولى خيبر و فدك را همچنان نگه داشت و به ايشان پس نداد و گفت :

خيبر و فدك از صدقات رسول خدا و از حقوق او بوده كه نيازش را در مصارف زندگى برآورده مى كرد و گرفتاريهايش را برطرف مى ساخت . و سرنوشت آنها به دست كسى است كه زمام امور را به دست بگيرد.

راوى مى گويد وضع خيبر و فدك تا به امروز بر همان قرار است كه عمر نهاد(477).

در حديث دوم ام المؤ منين عايشه ، عمر با صراحتى هر چه تمامتر اعلان مى كند كه مال و خواسته رسول خدا(ص ) از حقوق او بوده كه با آنها هزينه زندگى خود را تامين مى كرده و گرفتاريهايش را مرتفع مى ساخته ، و اينك اختيار آنها در دست فرمانرواى بعد از اوست . بنابراين ، تنها شخص عمر بود كه آنها را از حقوق خود مى دانست و به مصرف هزينه هاى زندگيش مى رسانيد و گرفتاريهايش را با آن رفع مى نمود. و اين درست معناى سخن ابوبكر در حديث اول ام المؤ منين عايشه است كه گفت : من همان گونه كه شخص پيغمبر خدا(ص ) آن را به كار مى برد، به مصرف خواهم رساند، يا آن را در هزينه

هاى زندگيم ، چون حقوق مسلم خود به كار خواهم بست و گرفتاريهايم را با آن بر طرف خواهم ساخت !

و حديث سومى نيز از عايشه در صحيح بخارى و مسلم آمده است كه اشاره به همين موضوع دارد. عايشه گفته است :

فاطمه (س )، دختر رسول خدا(ص )، كسى را نزد ابوبكر فرستاد و از او ميراثش را از رسول خدا(ص )، از آنچه خداوند به پيامبرش در مدينه و فدك و بقيه خمس خيبر بخشيده بود، مطالبه كرد. ابوبكر پاسخ داد: پيامبر خدا گفته است : ما ارث نمى گذاريم ؛ آنچه از ما به جاى ماند صدقه است و مخارج زندگى آل محمد هم از همين مال پرداخت مى شود. اينك من چيزى از صدقه رسول خدا(ص ) را از وضعيتى كه در زمان پيغمبر داشته است تغيير نمى دهم ، و با آنها همان طور كه رسول خدا(ص ) عمل مى كرد، عمل خواهم نمود.

بدين سان ابوبكر از واگذاردن چيزى از آنها به فاطمه خوددارى كرد. فاطمه نيز بر ابوبكر خشم گرفت و از او رويگردان شد و كناره گرفت و ديگر با وى سخن نگفت . فاطمه تنها شش ماه بعد از پيغمبر زنده بود و چون از دنيا رفت ، همسرش على شبانه جنازه اش را به خاك سپرد و ابوبكر را خبر نكرد. على شخصا بر جنازه زهرا نمازگزارد.

فاطمه مايه افتخار على بود و چون از دنيا رفت ، على زير فشار سران قوم ناگزير شد با ابوبكر از در سازش درآيد و دست بيعت به ابوبكر دهد. اما تا فاطمه زنده بود، على در آن چند ماه

با ابوبكر بيعت نكرد...(478).

آنچه را كه فاطمه (س ) از قدرت حاكمه مطالبه مى كرد

ام المؤ منين عايشه در احاديث سه گانه طولانى اش ، در ذكر موارد اعتراض فاطمه بر ابوبكر، تنها به ذكر مطالبه ميراثش از پدر خود، پيامبر بسنده كرده است . در صورتى كه اعتراض و خصومت زهرا (س ) درباره امور سه گانه زير بوده است :

1. عطيه ، و آنچه رسول خدا(ص ) به وى بخشيده بود مطالبه مى كرد.

2. درباره ارثيه آن حضرت با ايشان به مخاصمه برخاسته است .

3. درباره سهم ذوى القربى با آنان درگيرى داشته است .

اينك شرح هر يك از موارد سه گانه بالا.

1. بخشش و عطيه رسول خدا(ص ) به فاطمه (س )

در فتوح البلدان آمده است :

فاطمه (رض ) به ابوبكر صديق (رض ) گفت : فدك را كه رسول خدا(ص ) به من بخشيده است در اختيار من بگذار. ابوبكر از او گواه خواست . فاطمه ، ام ايمن (479) و رباح (480)، آزاد كرده پيامبر، را آورد و آن دو به صحت ادعاى دختر پيغمبر(ص ) گواهى دادند. ابوبكر گفت اين موضوع جز با شهادت يك مرد و دو زن حل نخواهد شد!

و در روايتى ديگر آمده است كه على بن ابى طالب به درستى ادعاى زهر گواهى داد و ابوبكر از فاطمه شاهدى ديگر خواست و ام ايمن به سود زهرا شهادت داد (481).

بديهى است طرح اين دعوى زمانى صورت گرفته كه ابوبكر فدك را مانند ديگر داراييهاى رسول خدا(ص ) قبلا ضبط كرده بود.

پس از اينكه ابوبكر گواهى گواهان فاطمه را درباره فدك نپذيرفت . آن حضرت دعواى

ديگرى را پيش كشيد و مساءله ميراث پدرش ، رسول خدا(ص )، را مطرح ساخت كه گذشته از احاديث ام المؤ منين عايشه ، روايات زير نيز بيانگر آن است .

2. طرح دعواى فاطمه (س ) درباره ميراث پيغمبر(ص )

الف : به روايت ابوطفيل

در مسند احمد بن حنبل ، سنن ابوداود، تاريخ ذهبى ، تاريخ ابن كثير و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد از ابوطفيل عامر بن واثله (482) آمده است ما سخن احمد را از مسندش مى آوريم كه گفت :

زمانى كه رسول خدا(ص ) از دنيا رفت ، فاطمه به ابوبكر پيغام فرستاد كه :

- تو از پيغمبر ارث مى برى يا خانواده اش ؟ ابوبكر پاسخ داد:

- من نه ، بلكه خانواده اش . آن حضرت گفت :

- پس دارايى و سهم پيغمبر خدا(ص ) كجاست (483)؟ گفت :

- من خود از پيامبر خدا شنيدم كه مى گفت : چون خداى عزوجل روزى پيامبرى خدا شنيدم كه مى گفت : چون خداى عزوجل روزى پيامبر را از ممرى مقرر فرمايد. پس از اينكه او را به سوى خود فراخواند، آن را روزى قائم مقامش قرار دهد و من هم صلاح در آن ديدم كه آن را به مسلمانان برگردانم ! فاطمه در پاسخ او فرمود:

- تو مى دانى با شنيده هايت از پيغمبر خدا (484).

در شرح نهج البلاغه ، پس از اين پاسخ آمده است

و در شرح نهج البلاغه ، پس از اين پاسخ آمده است : پس از اين ، از تو چيزى نخواهم خواست .

ب . به روايت ابو هريره

در سنن ترمذى از قول ابو هريره آمده است كه گفت :

فاطمه نزد ابوبكر و عمر آمد و ميراث

خود را از ما ترك رسول خدا(ص ) مطالبه كرد. آن دو گفتند: ما از پيغمبر خدا(ص ) شنيديم كه مى گفت : من ارثى بر جاى نمى گذارم ! فاطمه هم در پاسخ آنها گفت : به خدا قسم كه ديگر با شما سخن نخواهم گفت : فاطمه به عهد خود وفا كرد و تا زنده بود با ابوبكر و عمر سخن نگفت (485).

همچنين در مسند احمد، سنن ترمذى ، طبقات ابن سعد و تاريخ ابن كثير، از قول ابو هريره آمده است كه گفت :

فاطمه از ابوبكر پرسيد:

- فرزندم و اهل بيت من . پرسيد: پس چرا ما نبايد از پيغمبر ارث ببريم ؟ ابوبكر جواب داد:

- آخر، من خودم از پيغمبر شنيدم كه مى گفت : پيغمبر ارث نمى گذارد! و من هم عهده دار مخارج زندگى كسانى هستم كه پيغمبر مخارجشان را مى پرداخت . و مى بخشم به هر كس كه حضرتش مى بخشيد(486)!

ج : به روايت خليفه عمر

ابن سعد در طبقاتش از قول عمر مى نويسد:

در همان روزى كه رسول خدا(ص ) از دنيا رفت ، با ابوبكر بيعت به عمل آمد. فرداى آن روز، فاطمه به همراه على نزد ابوبكر رفت و گفت :

- ميراثم را از ما ترك رسول خدا مى خواهم . ابوبكر پرسيد:

- اثاث و لوازم خانه ، يا فرمان ولايت و حكومت را؟ گفت :

- فدك و خيبر و صدقاتش را در مدينه كه من از آنها ارث مى برم ؛ همان طور كه چون تو بميرى ، دخترهايت از تو ارث مى برند.

- ابوبكر گفت :

- به خدا سوگند كه پدرت از

من بهتر بود و تو از دخترانم بهترى : اما رسول خدا(ص ) گفته است : ما ارثى بر جاى نمى گذاريم ، آنچه از ما بر جاى بماند صدقه است (487)! يعنى همين اموالى كه مورد بحث است .

مى بينيم روزى را كه عمر در روايت خود از آمدن فاطمه (س ) به نزد ابوبكر مشخص كرده است ، با جريان و رويدادهاى پس از حوادث سقيفه درست در نمى آيد؛ بلكه سخن درست همان است كه ابن ابى الحديد آورده و مى گويد:

طرح مساءله فدك و آمدن فاطمه به نزد ابوبكر پس از گذشت ده روز از وفات رسول خدا(ص ) صورت گرفته است (488).

زمان طرح اين مساءله هر وقت كه باشد فرقى نمى كند، مهم اين است كه ابوبكر با تمسك به روايتى كه تنها خودش از رسول خدا(ص ) آورده كه ما ارثى برجاى نمى گذاريم و آنچه از ما بر جاى بماند صدقه است ! فاطمه (س ) را از ميراث پدرش ، پيامبر خدا(ص )، محروم كرد! و اين مطلب را ام المؤ منين عايشه با صراحتى هر چه تمامتر در حديثش آورده و گفته است :

در ميراث پيغمبر اختلاف كردند و اطلاعات مفيدى هم درباره اين مورد در نزد كسى نيافتند، تا اينكه ابوبكر گفت من خود شنيدم كه رسول خدا(ص ) مى گفت : ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم ، آنچه از ما بر جاى بماند صدقه است (489)!

همچنين ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى نويسد:

مشهور آن است كه حديث نفى ارث انبيا را بجز شخص ابوبكر كسى ديگر روايت نكرده است (490). و

در جاى ديگر از همان كتاب مى گويد:

بيشتر روايات حاكى از آن است كه آن حديث را بجز شخص ابوبكر كسى ديگر روايت نكرده است . و اين مطلب را گروه بسيارى از علماى حديث گفته اند و حتى فقها در استدلالشان در خبر به روايت يك نفر صحابى ، به روايتى كه تنها ابوبكر گوينده آن بوده اتفاق نظر دارند. شيخ ما ابو على نيز معتقد است كه روايت پذيرفتنى نيست ، مگر از ناحيه دو نفر؛ همانند گواهى و شهادت . ولى همه متكلمان و فقها با نظر او مخالفت كرده ، به پذيرفته شدن روايت نحن معاشر الاءنبياء لا نورث شخص ابوبكر وسيله صحابه استدلال مى كنند (491)!

سيوطى نيز در كتاب تاريخ الخلفاء، آنجا كه روايات ابوبكر را مى شمارد، مى نويسد: بيست و نهم ، حديث لا نورث ما تركنا صدقة است (492).

مولف گويد: با اين همه ، احاديثى را در همين زمينه ساختند و به غير ابوبكر نسبت دادند كه چنان كسانى هم آن را از رسول خدا(ص ) روايت كرده اند(493).

3. مخاصمه زهرا (ع ) در مورد سهم ذوى القربى

چون دختر پيغمبر خدا(ص ) را باستناد حديثى كه شخص ابوبكر تنها راوى آن بود از ارث پدرش محروم كردند، فاطمه (س ) سهم ذوى القربا را مطالبه كرد. ابوبكر جوهرى اين موضوع را در سه روايت و به شرح زير آورده است :

الف : روايت انس بن مالك كه گفت فاطمه (س ) نزد ابوبكر آمد و گفت :

- تو بهتر مى دانى كه به ما اهل بيت در مورد صدقات (494) و آنچه را خداوند از غنايم در

قرآن از سهم ذوالقربى به ما بخشيده ، تجاوز كرده ستم نموده اى . آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: واعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى ... ابوبكر در پاسخ او گفت :

- پدر و مادرم فداى تو و پدر فرزندانت باد. ما مطيع كتاب خدا و حق پيامبر و بستگانش مى باشيم . من بيشتر كتاب خدا را كه تو از آن اين آيه را خواندى ، خوانده ام ؛ ولى بالاخره ندانستم كه اين سهم خمس كاملا مربوط به شماست يا نه ! فاطمه (س ) پرسيد:

- پس مگر مربوط به تو و اقرباى تو است ؟ ابوبكر گفت :

- نه ، بلكه از آن چيزى هم به شما خواهم داد و بقيه را در مصالح مسلمانان به مصرف مى رسانم . فاطمه گفت :

- اما حكم و دستور خداوند اين چنين نيست ...!

ب : از عروه آمده است كه گفت :

فاطمه درباره فدك و سهم ذوى القربى به ابوبكر مراجعه كرد، اما ابوبكر چيزى از آنها را به او نداد و همه را جزء بيت المال قرار داد!

ج : از حسن بن محمد، نواده على بن ابى طالب (ع )، آمده است كه گفت : ابوبكر، فاطمه و بنى هاشم را از سهم ذى القربى محروم ساخت و آن را در راه خدا، در تهيه سلاح و جنگ افزار و چهارپايان به مصرف رسانيد (495)!

و در كنزالعمال از ام هانى (496) آمده است كه گفت : فاطمه نزد ابوبكر رفت و سهم ذى القربا را مطالبه كرد. اما ابوبكر به او گفت من از پيغمبر

خدا(ص ) شنيده ام كه مى فرمود: تا من زنده هستم ، ذوالقرباى من سهمى دارند، اما پس از مرگ من از آن سهمى نخواهند داشت (497)!

و در روايت ديگرى كه از ام هانى آمده ، مخاصمه زهرا (س ) را با ايشان در مورد ارث و سهم ذى القربى ، با هم و در يك جا متذكر شده است . توجه كنيد:

در فتوح البلدان بلاذرى ، طبقات ابن سعد، تاريخ الاسلام ذهبى و شرح نهج - البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى از ام هانى آمده است كه گفت : فاطمه ، دختر پيغمبر خدا(ص )، نزد ابوبكر رفت و گفت :

- آنگاه كه تو از دنيا بروى ، چه كسى از تو ارث مى برد؟ گفت :

- فرزندم و خانواده ام . آن حضرت فرمود:

- پس چطور شد كه تو به جاى ما از پيغمبر ارث برده اى ؟ گفت :

- اى دختر رسول خدا! من از پدرت طلا و نقره اى ارث نبرده ام . حضرت فاطمه فرمود:

- پس سهم ما از خيبر و صدقات (498) ما از فدك چه شد؟

سخن ابن سعد در طبقات چنين است كه ابوبكر گفت :

- من از پدرت نه زمينى به ارث برده ام و نه طلا و نقره و برده و مالى . فاطمه گفت :

- پس چرا سهمى را كه خداوند ويژه ما قرار داده (499)، و خالصه ما، همه در تصرف توست ؟ ابوبكر پاسخ داد:

- اى دختر پيغمبر! من شنيدم كه رسول خدا مى گفت : اين ممر اعاشه اى است كه تا زنده هستم خداوند قسمت من كرده ، و چون بميرم

از آن مسلمانان خواهد بود (500)!

و در سخن ابن ابى الحديد و در تاريخ الاسلام ذهبى آمده است كه ابوبكر گفت : اى دختر پيغمبر خدا! من چنين كارى نكرده ام ! آنگاه حضرت فاطمه (س ) گفت : آرى ، تو به فدك ، كه خالصه پيغمبر بود و من آن را در اختيار داشته ام ، دست انداختى و آن را تصرف كردى ، و به حكمى كه خداوند از آسمان درباره ما نازل كرده بود اعتنايى نكرده ، آن را در حق ما انكار كردى ! ابوبكر گفت : اى دختر پيغمبر خدا! من چنين نكرده ام ، بلكه رسول خدا(ص ) به من گفت كه خداوند روزى پيامبر را مادام كه زنده است از ممرى تامين مى كند، و چون پيغمبر بميرد، آن مورد هم قطع مى شود! زهرا (س ) گفت : تو بهتر مى دانى يا رسول خدا؛ من ديگر از تو چيزى نخواهم خواست . اين بگفت و برخاست و برفت .

مقصود فاطمه سلام الله عليها از سهم الله ، سهام ايشان از خمس و از صافيه ، خالصه جات پيغمبر خدا(ص ) بوده است .

و اينكه فرموده به حكمى كه خداوند از آسمان درباره ما نازل كرده تجاوز نموده اى و ما را محروم ساخته اى ، منظورش سهم ذوالقربى بوده كه حكمش در قرآن آمده است و حكم ارث كه هر مسلمانى را، از پيغمبر و غير پيغمبر، شامل مى شود.

در برخى از روايات نيز آمده است كه عباس بن عبدالمطلب در مطالبه ارث پيغمبر در كنار فاطمه (س ) شركت داشته است . مانند روايت

ابن سعد در طبقاتش ، كه متقى هندى در كنزالعمال نيز از او پيروى كرده است .

ابن سعد مى نويسد: فاطمه به نزد ابوبكر آمد و ارث خود را از او مطالبه كرد. همزمان با آن ، عباس بن عبدالمطلب به همراه على و به همين منظور، يعنى دريافت ارث خود، به ابوبكر مراجعه نمودند. ابوبكر گفت : پيغمبر خدا(ص ) فرمود: ما ارثى بر جاى نمى گذاريم ؛ آنچه از ما بر جاى بماند، صدقه است . پرداختهايى را كه پيغمبر به ديگران داشته ، بر عهده من است كه بپردازم . على گفت : اما قرآن مى گويد: و ورث سليمان داود. يعنى سليمان از پدرش داود ارث برد. و نيز در قرآن آمده است : يرثنى و يرث من آل يعقوب . يعنى زكريا در آرزوى فرزند گفت تا از من و آلى يعقوب ارث ببرد. ابوبكر پاسخ داد: البته كه همين طور است و تو هم مثل ما مى دانى ! على گفت : اينها گفته خداست ! آنگاه خاموش شده ، چيزى نگفتند و برخاستند و رفتند (501).

در اين روايت اشتباهى از سوى راويان صورت گرفته است چه ، عباس و على به نزد ابوبكر نرفته بودند تا ارثى از او مطالبه كنند، بلكه رفته بودند تا فاطمه را در استيفاى حقش از ابوبكر يارى داده باشند.

و شايد هم عباس ، عموى رسول خدا(ص )، سهمش را از خمس از ابوبكر مطالبه كرده باشد، و همين درخواست ، امر را بر راويان مشتبه كرده كه نوشته اند او براى مطالبه ميراث خود به ابوبكر مراجعه كرده بود.

تظلم فاطمه (س )

آنگاه كه فاطمه همه شهود و دلايل خود را در مطالبه حقش ارائه كرد و ابوبكر از پذيرش آنها خوددارى نمود و چيزى از ما ترك رسول خدا(ص ) و هديه و بخشش او را به وى بازپس نϘǘϘ̠آن بانو تصميم گرفت تا موضع دعواى خود را در برابر همه مسلمانان مطرح كرده ، اصحاب و ياران پدرش را به يارى طلبد. اين بود كه در اجراى چنين تصميمى ، بنا به گفته محدثان و مورخان ، رو به سوى مسجد پيغمبر(ص ) آورد. اين موضوع در سقيفه ابوبكر جوهرى بنا به روايت ابن ابى الحديد معتزلى ، و بلاغات النساء احمد بن ابى طاهر بغدادى آمده است .

سخن ابوبكر جوهرى

ما سخن ابوبكر جوهرى را مى آوريم كه گفته است : وقتى فاطمه دريافت ابوبكر تصميم دارد كه فدك را به او بازپس ندهد، روسرى خود را بر سر كشيد و چادرى برخود پيچيد و به همراه گروهى از همدمان و زنان فاميلش ، در حالى كه دامن پيراهنش پاهاى شريفش را پوشانيده بود و همچون پيامبر خدا(ص ) قدم برمى داشت ، به مسجد درآمد و بر ابوبكر، كه در ميان گروهى فشرده از مهاجر و انصار و ديگران نشسته بود، وارد شد. پس پرده اى پيش رويش كشيدند و آنگاه ناله اى از دل بركشيد كه مردم را سخت منقلب كرد و بشدت به گريه انداخت و مجلس متشنج شد.

پس اندكى درنگ كرد تا جوشش ايشان فرو نشيند و ناله ها و خروششان به آرامى گرايد. آنگاه سرآغاز سخن را به سپاس و ستايش خداى عزوجل گشود و درود بر پيامبر خدا فرستاد و

سپس گفت :

من فاطمه دختر محمدم . اينك با توجه به آنچه گفتم : پيامبرى از خود شما در ميانتان آمد كه ضرر هلاك شما بر او گران است و به هدايت و راهنماييتان سخت مشتاق و حريص ، و بر مومنان ، رؤ وف و مهربان (502). اگر به او و دودمانش بنگريد و نسبش را از نظر بگذرانيد، او را پدر من مى يابيد، نه پدر شما، و برادر پسر عموى من است ، نه مردان شما... تا آنجا كه فرمود:

و شما اكنون چنين گمان مى بريد كه ما از پيغمبر ارث نمى بريم ؟ مگر در پى قوانين و احكام دوره جاهليت هستيد؟! و فرمان چه كسى بهتر از خداست براى كسانى كه او را باور دارند (503).

اى پسر ابو قحافه ! تو از پدرت ارث مى برى ، ولى من از پدرم ارث نمى برم ؟ جدا كه ادعاى شگفت و هولناكى كرده اى !

اينك فدك ، چون شترى مهار كشيده و پالان نهاده ارزانيت باد كه در روز بازپسين به ديدارت آيد، كه خداوند داورى نيكوست ، و پيامبر داد خواهى شايسته ، و دادگاه در روز بازپسين . و در آن هنگام است كه تبهكاران زيان خواهند برد. آنگاه رو به سوى قبر پدر خود كرد و گفت :

قد كان بعدك اءنباء و هنبئة

لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب

انا فقدناك فقد الارض وابلها

و اختل قومك فاشهدهم لقد نكبوا

يعنى پس از تو خبرها شد و فتنه ها پديد آمد، كه اگر تو بودى اين همه مسائل پيش نمى آمد. ما تو را چنان از دست داديم كه زمين تشنه ،

باران را و گواه باش كه امت تو نيرنگها به كار بردند و به خاندانت خيانت كردند.

راوى مى گويد تا به آن روز، آن مردم را، از زن و مرد، چنان گريان و نالان نديده بودند! آنگاه زهرا رو به جمع انصار كرد و فرمود:

اى گروه برگزيدگان ! اى بازوان ملت و نگهبانان اسلام ! شما چرا در يارى دادن به من سستى مى كنيد و كمك و مساعدتم نمى نماييد؟ چرا از حق من چشم مى پوشيد و از داد خواهيم غفلت مى نماييد؟!

مگر رسول خدا(ص ) نگفته است : احترام به فرزند، در حكم احترام به پدر است ؟ چه زود آيين خدا را تغيير داديد و شتابان بدعتها نهاديد؛ حالا كه پيامبر از دنيا رفته ، دينش را هم از بين برده ايد؟!

به جان خودم سوگند كه مرگ او مصيبتى بس بزرگ است ، و شكافى بس عميق كه همواره به وسعت آن افزوده مى شود و هرگز به هم نخواهد آمد. اميدها بعد از او بر باد رفت و زمين تيره و تار شد و كوهها از هم پاشيد. پس از او حد و حدود برداشته شد و پرده حرمت پاره گشت و ايمنى و حفاظت از ميان برخاست ؛ و اين همه را قرآن پيش از مرگش خبر داده و شما را از آن آگاه فرموده كه گفته است :

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ، اءفان مات اءو قتل انقلبتم على اءعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا وسيجزى الله الشاكرين . يعنى محمد جز پيامبرى نبود كه پيش از

او پيامبرانى آمده و رفته اند، هر گاه او بميرد يا كشته شود، شما به گذشته خود باز مى گرديد؟ و هر كس كه به گذشته خود بازگردد، خداى را هرگز زيانى نمى رساند، و خداوند سپاسگزاران را پاداش نيك خواهد داد (504).

با شمايم اى فرزندان قيله ! در برابر چشمتان ارث پدرم را غصب مى كنند و فرياد داد خواهيم را هم مى شنويد ولى كارى نمى كنيد؟! در حالى كه نيرو و نفرت داريد و از احترام و تكريم برخورداريد. نخبگانيد كه خدايتان بركشيده و نيكانى كه برگزيده . با عرب درافتاديد و سختيها را پذيرا گشتيد، و با مشكلات پنجه درافكنديد و آنها را از ميان برداشتيد، تا آنگاه كه آسيا سنگ اسلام به همت شما به گردش افتاد و پيروزيها به دست آمد و آتش جنگ فرو نشست و جوش و خروش شرك و بت پرستى آرام گرفت و هرج و مرج از ميان برخاست و نظام دين استحكام يافت . اينك پس از اين همه پيشتازيها، عقب نشينى كرده ايد، و پس از آن همه پايمردى و استقامت ، شكست خورده ، و بعد از آن همه دليرى و شجاعت ، از مشتى مردم واپسگرا، كه ايمانشان را پس از عهد و پيمانى كه بر سر وفادارى آن بسته بوده اند، پشت سر انداخته و طعنه به دين و آيينتان مى زدند، ترسيده و به كنجى خزيده ايد؟! با سردمداران كفر بجنگيد كه آنها را امانى نيست ، تا مگر كوتاه آيند (505).

اما مى بينم كه به پستى و تن آسايى گراييده ، به خوشى و تن پرورى روى آورده

، به تكذيب باورهاى خود پرداخته ، آنچه را كه راحت و آسان به دست آورده بوديد، به يك باره از دست داده ايد؛ ولى بدانيد كه اگر شما و همه مردم روى زمين كافر شويد، بى گمان خداوند بى نياز خواهد بود.

من آنچه را كه گفتنى بود با شما در ميان گذاشتم ، با اينكه از خوارى و زبونى و واپسگراييتان آگاهى داشتم . اينك اين فدك ، شما را ارزانى باد، آرام و مطيع و پربار، آن را با همه ننگ و رسواييش ، كه با آتش برافروخته خداوند كه از دلها زبانه خواهد كشيد پيوندى ناگسستنى دارد، در دست بگيريد كه خداوند ناظر بر كارهايتان مى باشد و بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به كجا بازگشت خواهند كرد.

راوى مى گويد: محمد بن زكريا، از محمد بن ضحاك ، از هشام بن محمد، از عوانة بن الحكم نقل كرده است كه چون فاطمه آنچه را كه در نظر داشت با ابوبكر در ميان نهاد، ابوبكر حمد و سپاس خداى را به جاى آورد و بر پيامبرش درود فرستاد و آنگاه گفت :

اى بهترين بانوان و اى دختر بهترين پدران ! به خدا سوگند كه من بر خلاف نظر و راءى رسول خدا(ص ) كارى نكرده ، عملى جز به فرمان او انجام نداده ام ، پيشاهنگ به كاروانيان دروغ نمى گويد. تو گفتنى خود را گفتنى و مطلبت را رساندى و با خشم هم سخن گفتى و سپس روى بر تافتى . پس خداوند ما و تو را مورد رحمت و بخشايش خود قرار دهد. اما بعد. من ابزار جنگى و

چهارپاى سوارى و كفشهاى پيغمبر را به على تحويل داده ام ! اما بجز اينها را، من خودم از پيغمبر خدا(ص ) شنيده ام كه مى فرمود: ما پيامبران ، طلا و نقره و زمين و اموال و خواسته و خانه اى را به ارث بر جاى نمى گذاريم ، بلكه ارث ما، ايمان و حكمت و دانش و سنت است ! من هم آنچه را حضرتش به من فرمان داده بود به كار بسته و انجام داده ام . و در اين راه ، توفيق من بجز از ناحيه خداوند نمى باشد. به او توكل كرده نياز خود را به او مى برم !

و بنا به روايت كتاب بلاغات النساء، فاطمه (س ) پس از سخنان ابوبكر گفت :

اى مردم ! من فاطمه هستم و پدرم محمد مى باشد. و همان طور كه پيش از اين هم گفتم : لقد جاء كم رسول من اءنفسكم ...تا آنجا كه مى گويد: شما عمدا كتاب خدا را پشت سر انداخته دستورهايش را ناديده گرفتيد. در حالى كه خداوند مى فرمايد: و ورث سليمان داود. يعنى سليمان از داود ارث برد. و در داستان يحيى بن زكريا مى فرمايد: رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب ... يعنى پروردگار را فرزندى به من عطا كن تا از من و خاندان يعقوب ارث ببرد. و نيز مى فرمايد: و اءلوا الاءرحام بعضهم اءولى ببعض فى كتاب الله . و نيز فرموده است : يوصيكم الله فى اءولادكم للذكر مثل حظ الاءنثيين . و مى فرمايد: ان ترك خيرا الوصية للوالدين والاءقربين بالمعروف حقا

على المتقين . با اين همه مى گوييدكه مرا حقى وارثى از پدرم نمى باشد و هيچ بستگى و پيوندى بين ما نيست!

آيا خداوند شما را به آيه اى ويژه امتياز بخشيده و پيامبرش را از آن مستثنى كرده است . يا مى گوييد كه ما از اهل دو ملت هستيم كه از يكديگر ارث نمى بريم ؟! مگر من و پدرم اهل يك ملت نمى باشيم ! و شايد كه شما از پيغمبر(ص ) به آيات قرآن و خصوص و عموم آن بيشتر آگاهى داريد! آيا در پى احياء قوانين جاهليت هستيد (506) و...

ابن ابى الحديد مى نويسد: داستان فدك و حضور فاطمه در نزد ابوبكر، پس از گذشت ده روز از وفات پيامبر خدا(ص ) اتفاق افتاد. و درست اين كه بگوييم هيچكس از مردم ، از زن و مرد، پس از بازگشت فاطمه (س ) از آن مجلس ، حتى يك كلمه هم درباره ميراث آن بانو سخنى بر زبان نياورده است (507)!

فشرده آنچه گذشت

احاديث وارده در اين مورد همگى دلالت بر اين دارند كه اعتراض و دعواى دختر پيغمبر خدا(ص ) با گردانندگان دستگاه خلافت درباره سه موضوع زير بوده است :

1. در مورد بخشش و عطاى پيغمبر(ص ) به دخترش كه رسول خدا(ص ) فدك را پس از نزول آيه وآت ذالقربى حقه به فاطمه (س ) بخشيد، اما همين كه آن حضرت از دنيا رفت ، بر فدك ، همچون ديگر ما ترك حضرتش ، دست انداختند و آن را در اختيار خود گرفتند. اين بود كه زهرا (س ) با آنها به مخاصمه برخاست و بر صحت

تصرفش بر فدك ، يك زن و مرد را گواه آورد و ايشان گواهى دادند كه رسول خدا(ص ) فدك را در ايام حياتش به فاطمه بخشيده است . اما گواهى ايشان را به اين بهانه كه تعداد شهود به حد نصاب نرسيده است نپذيرفتند!

گذشته از آنها، سخن اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) در نامه اش به عثمان - بن حنيف (508) فرماندار بصره دلالت بر اين دارد كه فدك در ايام حيات پيغمبر در قبضه تصرف حضرت زهرا (س ) بوده است . آن حضرت در نامه خود مى نويسد:

بارى ، از آنچه كه آسمان بر آن سايه گسترده است ، تنها فدك در اختيار ما بود كه برخى را بخل و حسادت ، و جمعى را حرص و طمع بر آن داشت كه آن را هم از ما بگيرند. و داورى نيكو خداى راست (509).

2. در مورد ارث رسول خدا(ص ). املاكى كه از رسول خدا(ص ) بر جاى مانده بود عبارت بودند از:

الف ) بوستانهاى هفت گانه اى كه مخيريق يهودى به حضرتش بخشيده بود.

ب ) زمينهايى زراعى كه انصار به وى پيشكش كرده بودند و آب بر آنها سوار نمى شد.

ج ) اراضى مزروعى قبيله بنى نضير و نخلستانهاى آنها.

د) هجده سهم از مجموعه 36 سهم اراضى خيبر كه منطقه اى سر سبز و حاصلخيز به حساب مى آمدند.

ه ) اراضى مزروعى وادى القرى و نخلستانهاى آن .

پس از درگذشت رسول خدا(ص )، ابوبكر بر همه آنها دست گذاشت و حديثى آورد كه تنها شخص خودش راوى آن بود؛ مبنى بر اينكه پيغمبر فرموده است : ما ارث

نمى گذاريم و آنچه از ما بر جاى بماند صدقه است ! و اينكه او فرموده است : خداى عزوجل هر گاه ممرى را براى روزى پيامبرش مقرر دارد، آن را در اختيار فرمانرواى بعد از او قرار خواهد داد!

و با اين بهانه ، احتجاج على و زهرا سلام الله عليهما به آيات صريح قرآن كه پيامبران ارث گذاشته اند، و اينكه آيات ارث عموميت دارد و جز اينها، سودى نبخشيد. و برانگيختن انصار از سوى فاطمه (س ) نيز بى نتيجه ماند. پس آن بانو بر ابوبكر و عمر خشم گرفت و تا زنده بود با ايشان سخن نگفت ، و دل آزرده از آنان از دنيا رفت .

3. در مورد سهم ذوالقربى . فاطمه (س ) از ابوبكر سهم ذوالقربى را مطالبه كرد و به او گفت :

تو خوب مى دانى كه به ما ستم كرده اى و... آيه خمس را بر او تلاوت كرد كه مى فرمايد: واعلموا انما غنمتم ...اما در ابوبكر تاءثيرى نكرد و سهم ذوالقربى را به او نداد و آن را در تهيه جنگ افزار و خريدن چهارپايان به كار برد! يا به عبارت ديگر، سهم ذوالقربى را در جنگ با كسانى كه از پرداخت زكات مالشان به او خوددارى كرده بودند به مصرف رسانيد! اين بود كه زهرا (س ) به وى گفت : تو بر آنچه از آسمان به سود ما نازل شده ، بناروا چنگ انداختى و حق خدا داده ما را از ما دريغ داشتى .

اين فشرده مطالبى بود كه گذشت . و اينك شرح و توضيح مفصل ماجرا.

تصرف خلفا در خمس و ميراث پيغمبر و فدك
الف . در عهد زمامدارى ابوبكر و عمر

در كتاب الخراج ابو

يوسف ، سنن نائى ، الاموال ابو عبيد، سنن بيهقى ، تفسير طبرى و احكام القرآن الجصاص از قول حسن بن محمد بن الحنفيه آمده است كه گفت (510):

پس از وفات رسول خدا(ص )، مردم درباره سهم پيغمبر و سهم ذوى القربى دستخوش اختلاف شدند. برخى گفتند سهم پيغمبر به خليفه بعد از او مى رسد، و بعضى هم گفتند سهم ذوى القربى به نزديكان پيغمبر تعلق مى گيرد. و عده اى مى گفتند سهم ذوى القربى پس از پيغمبر به نزديكان خليفه مى رسد. اين بود كه در آخر همراءى شدند كه هر دو سهم را در تهيه جنگ افزار و چهارپايان به مصرف برسانند!

در سنن نسائى و الاموال ابوعبيد آمده است كه اين تصميم در دوران خلافت ابوبكر و عمر عملى شد (511).

اما در روايت ابن عباس آمده است كه سهم خدا و پيامبرش را يكى كرده ، آن را با سهم ذوى القربى به مصرف تهيه جنگ افزار و اسبان سوارى رسانيدند. و سهم يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان را هم قرار شد كه به غير ايشان داده نشود (512). و در روايتى ديگر گفته است : هنگامى كه خداوند پيامبرش را از ما گرفت ، ابوبكر سهم ذوى القربى را به مسلمانان بازگردانيد و آن را در كارهاى خيريه به مصرف رسانيد (513).

و چون از قتاده درباره سهم ذوى القربى پرسيدند، پاسخ داد كه :

سهم ذوى القربى ممرى براى اعاشه رسول خدا(ص ) بود اما وقتى كه حضرتش از دنيا رفت ، ابوبكر و عمر آن را در امور خيريه به مصرف رسانيدند (514).

و شايد كه جبير بن مطعم

نيز همين مطلب را در روايت خود در نظر داشته كه مى گويد: آنچه را پيامبر به ذوى القربى مى داد، ابوبكر از پرداخت آن به ايشان خوددارى نمود (515).

آنچه كه در اين روايات از ابتداى امر، بويژه در دوران خلافت ابوبكر، آمده است ، نشانگر مشى سياست گردانندگان دستگاه خلافت و توجه آنهاست به اعزام سپاه براى سركوبى گروههاى مخالف با بيعت ابوبكر، كه برخى از ايشان مانند مالك بن نويره (516) با خوددارى از پرداخت زكاتشان به هيئت حاكمه مخالفت خود را ابراز مى داشتند، و يا آنانى كه با متصديان دريافت زكات در پاره اى از مسائل دچار اختلاف نظر شده درگيرى پيدا كرده بودند، همانند قبايل كنده (517)، مرتد خوانده مى شدند.

پس از سركوبى اينان بود كه سپاهيان دستگاه خلافت براى فتوح تجهيز شده از مرزها گذشتند و به دنبال گسترش دامنه فتوحات و ازدياد ثروت ، خمس را بين مسلمانان از بنى هاشم و ديگران توزيع كردند، و برخى از ما ترك پيامبر خدا(ص ) را نيز به عنوان صدقات پيغمبر در اختيار بنى هاشم نهادند تا توليت توزيع و تقسيم آنها را بر عهده بگيرند.

از جابر آورده اند كه گفت : خمس را در امور خيريه به كار بردند و آن را به بينوايان و درماندگان دادند؛ اما همين كه ثروت فزونى گرفت ، آن را در غير آن مورد به مصرف رسانيدند (518).

از بيشتر روايات چنين بر مى آيد كه اين تغييرات در دوران زمامدارى عمر صورت گرفته است . عمر مى خواست مقدارى از خمس را به بنى هاشم بدهد، اما بنى هاشم زير بار نرفتند و

جز با گرفتن تمامى سهامشان موافقت ننمودند. اين مطلب در پاسخ ابن عباس به نجده حرورى آمده است ؛ آنگاه كه نجده از او پرسيد سهم ذوالقربى به چه كسى مى رسد؟ او پاسخ داد: ما مى گفتيم ذوالقربى ما هستيم ، اما قوم ما قريش اين را از ما نپذيرفتند (519) و گفتند: همه قريش ذوالقرباى پيغمبرند (520)! و در روايت ديگر آمده است كه ابن عباس گفت : سهم ذوالقربى مربوط به نزديكان پيغمبر مى باشد و شخص پيغمبر آن را در ميان ايشان تقسيم مى كرد. اما عمر بخشى از آن را به ما عرضه داشت و ما هم چون آن مقدار را كمتر از حق خود يافتيم ، آن را به وى بازگردانيده زير بارش نرفتيم (521).

و بنا به روايتى ديگر: سهم ذوالقربى از آن ما اهل بيت است . عمر از ما خواسته بود تا از آن بى همسران ما را همسر دهد و برهنگان ما را بپوشاند و وامداران ما را از فشار قرض برهاند. ما هم قبول نكرديم مگر اينكه همه آن را در اختيار خود ما بگذارد. او هم موافقت نكرد، و ما نيز از آن چشم پوشيديم . (522)

و در روايتى ديگر از ابن عباس آمده است : عمر از خمس ، آن مقدار كه خودش فكر مى كرد كه حق ما همان مقدار است به ما پيشنهاد كرد. اما ما نپذيرفتيم و گفتيم : حق ذوى القربى يك پنجم خمس است . او گفت : خداوند خمس را بر طبقاتى مشخص و با عنوان مقرر داشته است ، اما گروهى كه از نظر تعداد نفرات

و تنگى معيشت در حد بالايى هستند بر ديگران مقدمند. ابن عباس به سخن ادامه داد و گفت : بعضى از ما آن را پذيرفتند، و بودند كسانى هم كه قبول نكردند (523).

بيهقى نيز در سننش از قول عبدالرحمان بن ابى يعلى نظير همين روايت را آورده است كه گفت :

من على را نزديكيهاى احجاز الزيت (روغن كشى ) ديدار كرده ، از او پرسيدم : پدر و مادرم فدايت ! ابوبكر و عمر با حق شما اهل بيت در خمس چه كردند؟ گفت :...عمر گفت در اينكه شما را در آن حقى است حرفى نيست ، اما نمى دانم اگر مقدار آن فزونى گيرد، باز هم همه آن به شما تعلق خواهد گرفت يا نه . حال اگر موافق باشيد، من آن مقدار را كه خودم صلاح بدانم به شما خواهم داد. ما هم زير بار پيشنهاد او نرفتيم و جز به تمام حق خود راضى نشديم ، او هم از دادن همه آن به ما خوددارى كرد (524)!

از پاره اى از روايات چنين بر مى آيد كه عمر بروزگار خلافتش توليت برخى از ما ترك پيامبر خدا(ص ) را در مدينه به عباس ، عموى آن حضرت ، و اميرالمؤ منين على بن ابى طالب سپرده باشد (525).

ب . در عهد زمامدارى عثمان

عثمان خليفه ، يكمرتبه تمامى خمس غنايم جنگ آفريقا را به عبدالله بن سعد ابى سرح ، و خمس غنايم جنگ ديگر آنجا را يكجا به مروان حكم بخشيد (526).

ابن اثير در تاريخش در همين مورد مى نويسد: عثمان خمس غنايم جنگ اول افريقا را به عبدالله بن سعد ابى سرح ، و خمس

غنايم جنگ دوم را، كه در آن تمامى سرزمين افريقا به تصرف مسلمانان درآمده بود، يكجا به مروان حكم بخشيد (527).

ابن ابى الحديد نيز آورده است كه عثمان تمامى غنايمى را كه در فتح آفريقا در ناحيه مراكش ، از طرابلس غرب گرفته تا طنجه به دست آمده بود، بدون اينكه هيچيك از رزمندگان مسلمان را در آن سهيم كند، يكجا به عبدالله بن سعد ابى سرح بخشيد (528)!

طبرى نيز در تاريخ خود مى نويسد: هنگامى كه عثمان ، عبدالله بن سعد ابى سرح را با سپاهى به ماءموريت آفريقا فرستاد، يكى از موارد صلح او در آفريقا، صلح وى با جرجير، بر اساس دريافت دو مليون و پانصد و بيست هزار دينار طلا بود. و در جاى ديگر مى گويد: آنچه را عبدالله بن سعد ابى سرح از منطقه آفريقا و بر اساس صلح به دست آورد، سيصد قنطار طلا (529) بود كه بنا به دستور صريح عثمان ، همه آنها را به خانواده عمويش حكم يا مروان بخشيد (530)!

همچنين ابن عبدالحكم در كتاب فتوح افريقاى خود مى نويسد: معاويه بن - خديج سه نوبت به آفريقا حمله برد. نخستين آن كه در سال سى و چهارم هجرت و پيش از كشته شدن عثمان اتفاق افتاده بود، عثمان خمس غنايم آن جنگ را، كه بيشتر مردم از آن خبر نداشتند، يكجا به مروان حكم بخشيد(531).

بلاذرى در ذكر موارد اعتراض مردم به روش عثمان ، و سيوطى در تاريخ الخلفاء آورده اند كه عثمان طى حكمى خمس غنايم آفريقا را يكجا به مروان بخشيد (532) و از عبدالله بن زبير آمده است كه گفت :

عثمان ما را در سال بيست و هفت هجرى به جنگ آفريقا ماءمور ساخت ، و عبدالله بن سعد ابى سرح - فرمانده قوا - در اين جنگ غنايم فراوانى به چنگ آورد و خمس آن را هم عثمان يكجا به مروان حكم بخشيد (533)!

نيز آمده است كه آنگاه كه مروان ساختن خانه خود را در مدينه به انجام رسانيد، جمعى از مردم را به وليمه فرا خواند و مسور نيز جزء دعوت شدگان بود. مروان در هنگام صرف غذا، ضمن سخنانش با مدعوين ، گفت : به خدا سوگند كه من در ساختن اين خانه حتى يك در هم يا بيشتر از آن را از مال مسلمانان خرج نكرده ام !

مسور بيدرنگ گفت :

به صلاح توست كه خاموش باشى و غذايت را بخورى و چيزى نگويى ! تو با ما در جنگ آفريقا شركت كردى در حالى كه از همه ما بينواتر و تنگدست تر بودى ، اما فرزند عفان - عثمان خليفه - خمس غنايم جنگ آفريقا را يك جا به تو بخشيد و ماءمور جمع آورى صدقاتت كرد و اموال مسلمانان را نيز به خودت اختصاص دادى و (534)...

در همين مورد، اسلم بن اوس ، نوه بجرة الساعدى ، كه از قبيله خزرج بود و نگذاشت تا عثمان را در بقيع و در كنار مسلمانان به خاك بسپارند، طى اشعارى گفته است :

قسم به خدا كه بندگانش را بيهوده رها نكند. تو، آن حكم لعنتى را بر خلاف سنت گذشتگان به خود نزديك ساختى !

و بناروا خمس غنايم بندگان خدا را به مروان بخشيدى و چراگاههاى عمومى را تيول خود گردانيدى (535)!

در

اغانى آمده است كه مروان با خمس غنايم ، كه بالغ بر پانصد هزار بود، معامله كرد و عثمان نيز تمامى آن را به وى واگذاشت ! و اين از مواردى بود كه باعث شد تا مردم زبان به طعن و شكايت بگشايند و عبدالرحمان بن حنبل نيز در همين زمينه اشعارى سروده است (536).

اينها از موارد اجتهاد عثمان در مورد خمس بود. اما اجتهادش درباره ما ترك پيغمبر خدا(ص )، ابوالفداء و ابن عبد ربه آورده اند كه :

عثمان ، فدك را كه از صدقات پيغمبر خدا(ص )، و فاطمه آن را از ابوبكر مطالبه كرده بود به تيول مروان داد (537)!

ابن ابى الحديد نيز مى گويد عثمان فدك را به تيول مروان داد، در صورتى كه فاطمه (س ) آن را پس از وفات پدرش - صلوات الله عليه و آله - يكمرتبه به عنوان ميراث ، و بار ديگر به نام عطيه و بخشش پيغمبر از ابوبكر مطالبه كرده بود؛ اما ابوبكر از بازپس دادن آن به وى خوددارى كرده بود (538).

ابوداود و بيهقى در سنن خود آورده اند كه عمر بن عبدالعزيز درباره فدك گفته است : زمانى كه عمر به خلافت نشست تا پايان عمر، فدك را آنچنان كه در زمان ابوبكر اداره مى شد، نگهداشت ؛ ولى پس از او، عثمان آن را به تيول مروان داد (539)...

بيهقى پس از نقل تمام حديث مى گويد:

فدك در روزگار خلافت عثمان بن عفان (رض ) جزء خالصه مروان درآمد، و گويى خليفه اين روايت رسول خدا(ص ) را تاءويل كرد كه : هنگامى كه خداوند ممرى را براى گذران زندگانى پيغمبرى

قرار مى دهد، آن ممر پس از او، از آن قائم مقام وى خواهد بود! و از آنجا كه عثمان با ثروتش خود را مستغنى از آن مى دانست ، آن را به نزديكان خود واگذاشت تا بدان وسيله با آنها صله رحم كرده باشد...!

ابن عبد ربه و ابن ابى الحديد آورده اند كه رسول خدا(ص ) مهزور را، كه محلى در بازار شهر مدينه بود، به رسم صدقه در اختيار عموم مسلمانان قرار داد، اما عثمان آن را در انحصار حارث بن الحكم ، برادر مروان ، نهاد (540).

اينها مواردى از اجتهادهاى خليفه عثمان درباره خمس و ما ترك پيامبر خدا(ص ) در زمان خلافت وى بود اما علت قيام و شورش مردم عليه او، به دو موضوع زير بر مى گردد:

1. دو خليفه پيش از او، آن اموال را در هزينه هاى عمومى به مصرف مى رسانيدند، در صورتى كه عثمان آنها را ويژه نزديكان خود نمود.

2. سابقه و موقعيتى كه نزديكان و خانواده او در اسلام داشتند كه شرح آن در ذيل خواهد آمد.

زندگى نزديكان خليفه عثمان

الف . عبدالله بن سعد بن ابى سرح عامرى قرشى ، پسر خاله (541) و برادر همشير عثمان است (542). حاكم نيشابورى در مستدرك الصحيحين خود نوشته است :

عبدالله سعد ابى سرح نويسنده پيغمبر بوده ، ولى چون خيانتهاى او در نوشته هايش آشكار گرديد، رسول خدا(ص ) او را از اين سمت بركنار فرمود(543) . عبدالله نيز از اسلام برگشت و به مكه گريخت و به اهالى آنجا پيوست (544) و به آنها گفت : محمد در اختيار من بود و هر طور كه مى

خواستم تغييرش مى دادم . مثلا به من مى گفت بنويس : عزيز حكم ، و من مى گفتم : عليم حكيم .و او مى گفت آرى هر دو خوب است ! (545)

اين بود كه خداوند درباره او اين آيه را فرستاد: و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او قال اوحى الى ولم يوح اليه شى و من قال سانزل مثل ما انزل الله و لوترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجو انفسكم اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون . (546) يعنى و چه كسى ستمكارتر از آن كس است كه به خداوند دروغ مى بندد، يا گفته كه به من وحى شده ، در صورتى كه چيزى به او وحى نشده و كسى كه گفته است بزودى همانند آنچه را كه خداوند نازل كرده و من هم نازل مى كنم ، و اگر سختى و در ماندگى حال ستمكاران را به ببينى ، آنگاه كه در حالت جان كندن افتاده اند و فرشتگان دستهايشان را گشوده به او گويند كه جان از تن بيرون كنيد كه امروز پاداش دردناكى به خاطر آنچه كه به خداوند سخن بنا حق گفتيد و از آيات او گردنكشى نموديد. (547)

اين بود كه رسول خدا(ص ) خون او را هدر اعلام فرمود. و به هنگام فتح مكه همه مردم امان يافتند مگر چهار مرد و دو زن كه آن حضرت فرمود اگر چه به زير پرده كعبه پناه برده باشند، ايشان را بكشيد. يكى از آنها همين عبدالله سعد ابى سرح بود.

عبدالله با

شنيدن فرمان اعدام خود، به دامان عثمان پناه برد! و عثمان نيز او را پنهان كرد! تا آنگاه كه با كسب اطمينان از سوى مكيان ، وى را به خدمت پيغمبر خدا(ص ) آورد و از آن حضرت برايش امان خواست !

پيغمبر خدا(ص ) مدت زمانى دراز سر به زير انداخت و سكوت فرمود. تا اينكه سرانجام با خواهش عثمان موافقت كرد و فرمود: باشد. و چون عثمان برخاست و برفت ، پيامبر خدا(ص ) رو به اطرافيان خود كرد و فرمود: سكوت من از آن روى بود كه مگر يكى از شما برخيزد و گردن او را بزند. مردى از انصار گفت : پس چرا اى پيامبر خدا به من اشاره اى نفرمودى ؟ آن حضرت فرمود: پيامبر را روا نيست تا به چشم و ابرو اشاره كننده باشد (548).

آرى ، عبدالله بن سعد ابى سرح چنين كسى بود (549).

عثمان كه به خلافت نشست ، حكومت مصر در عهده عمرو عاص بود. عثمان ابتدا دست عمرو را از خراج و ماليات آنجا كوتاه كرد و فرماندهى سپاه و امامت جماعت را به عمرو عاص ، و توليت و وصول خراج و ماليات را به عبدالله سعد ابى سرح ، برادر خود، داد. ولى پس از مدتى اين دو با هم درگير شدند و عثمان يكباره عمرو عاص را از مصر بر كنار نمود و امامت جماعت و فرماندهى قواى آنجا را نيز در اختيار عبدالله گذاشت !

پس از اينكه عثمان كشته شد، عبدالله سعد ابى سرح خود از مقام خويش كناره گرفت . او از معاويه نفرت داشت و مى گفت من با

مردى كه مايل بود تا عثمان كشته شود كار نمى كنم . عبدالله در زمان خلافت اميرالمؤ منين على (ع ) در مكه درگذشت . ذهبى مى گويد او يك حديث روايت كرده است !

ب و ج . مروان و حارث ، فرزندان حكم بن ابى العاص .

بلاذرى مى نويسد كه حكم بن ابى العاص ، عموى عثمان ، در زمان جاهليت در مكه ، همسايه رسول خدا(ص ) بود و پس از ظهور اسلام ، از دشمنان سرسخت و آزار رسان به پيغمبر خدا(ص ) به شمار مى آمد! حكم پس از فتح مكه به مدينه آمد، در حالى كه نسبت به دينش بى اعتنا و در عقيده و ايمانش مورد طعن و خرده گيرى و ايراد بود. او، پشت سر پيامبر خدا(ص ) به راه مى افتاد و يا چشم و ابرو اشاراتى مى كرد و با سر و گردن ، و بينى و دهان شكلك در مى آورد! و چون حضرتش به نماز بر مى خاست ، پشت سر او قرار مى گرفت و با انگشتانش به مسخرگى مى پرداخت و آنها را كج و معوج مى كرد كه در آخر به سبب نفرين پيغمبر به همان حالت مسخرگى و به قيافه ديوانگان ، با انگشتهايى شل و از كار افتاده باقى ماند.

حكم با اين حال هم از رفتار خود عبرت نگرفت و روزى به اتاق يكى از پيغمبر، در حالى كه آن حضرت در آنجا بود، دزدانه سركشيد كه رسول خدا(ص ) متوجه او شد و با چوبدستى به سويش بيرون آمد و فرمود: چه كسى مرا از دست اين مارمولك

ملعون نجات مى دهد؟ آنگاه فرمود او و فرزندانش در جايى كه من هستم نبايد باشند. و همه آنها را به طائف تبعيد فرمود.

پس از وفات پيامبر خدا(ص )، عثمان درباره آنها با ابوبكر سخن گفت و از او خواست تا ايشان را به مدينه بازگرداند. ولى ابوبكر نپذيرفت و گفت : من طرد شدگان پيغمبر را پناه نمى دهم ! و چون عمر به حكومت نشست ، بار ديگر عثمان خواسته خود را درباره ايشان تكرار كرد، اما همان پاسخ ابوبكر را از او شنيد ولى چون خود به خلافت پرداخت ، ايشان را به مدينه بازگردانيد (550)!

روزى كه حكم و خانواده اش پاى به مدينه گذاشتند، او بر تن لباس ژنده و فرسوده داشت و بزى را پيش انداخته ، به جلو مى راند، و مردم نظارگر حال زار و نژند او و همراهانش بودند تا اينكه قدم به سراى خليفه عثمان گذاشت و ديرى نپاييد كه از خانه عثمان بيرون آمد، در حالى كه جبه اى از خز، و قبائى ابريشمين و فاخر بر تن داشت (551)!

و چون شامگاهان متصدى جمع آورى صدقات بازار مسلمانان به خدمت عثمان رسيد، عثمان به او دستور داد تا آن پست را در اختيار حكم قرار دهد(552) . و پس از چندى ، سرپرستى امور صدقات قضاعه را نيز به وى سپرد. و هنگامى كه صدقات آنجا را، كه بالغ بر سيصد هزار درهم مى شد، به خدمت خليفه آورد، عثمان تمامى آنها را يكجا به او بخشيد (553)! و زمانى كه حكم درگذشت ، عثمان در مقام احترام او، بر گورش چادر زد و به

سوگ نشست (554).

مروان ، فرزند حكم عموزاده و داماد عثمان ، و شوهر دختر وى به نام ام ابان بود. حارث ، برادر مروان ، نيز شوهر دختر ديگر عثمان موسوم به عايشه بود. رسول خدا(ص ) را احاديث بسيارى در لعن و مذمت اين خاندان است . پيامبر خدا(ص ) حكم و فرزندان او را لعن كرده و فرموده است (555): ويل لاءمتى مما فى صلب هذا. يعنى واى بر امت من از آنچه اين مرد حكم در صلب خود دارد (556). و نيز فرموده است : لعنة الله عليه ، و على من يخرج من صلبه ، الا المؤ منين ، و قليل هم . يعنى لعنت خدا بر او حكم و هر آن كس كه از پشت او بدنيا آيد، مگر مؤ منانشان كه سخت اندكند (557).

و نيز فرموده است : هر گاه فرزندان ابى العاص به سى مرد برسند، دين خدا را مايه مكر و فريب قرار دهند، و بندگان خدا را به بردگى و خدمت خود گيرند، و بيت المال مسلمانان را در انحصار خود درآورند (558).

و نيز فرموده است : من در خواب ديده ام كه فرزندان حكم بن ابى العاص بر منبر من همچون بوزينگان جست و خيز مى كنند. و از آن روز تا پايان عمر، كسى پيغمبر را آسوده خاطر و شادمان مشاهده نكرد.

حاكم از عبدالرحمان بن عوف آورده است كه گفت :

هيچ كودكى به دنيا نمى آمد مگر اينكه او را به نزد پيغمبر خدا(ص ) مى آوردند تا آن حضرت در حقش دعا كند. مروان را - كه تازه به دنيا آمده بود -

به خدمتش آوردند و پيامبر خدا(ص ) فرمود: اين ، وزغ وزغ زاده ، و ملعون ملعون زاده است (559)!

اينها بخشى از رواياتى است كه از رسول خدا(ص ) درباره اين خانواده وارد شده است . با وجود اين ، در پيش پاره اى از بذل و بخششهاى خليفه عثمان را نسبت به ايشان از نظر گذرانديم !

تا به اينجا، اجتهادهاى خلفاى پيش از اميرالمؤ منين على (ع ) را در مورد خمس و ما ترك رسول خدا(ص ) بيان داشتيم . اينك ببينيم على (ع ) در دوران زمامداريش با آنها چه كرده است .

روش اميرالمؤ منين در مورد خمس و ميراث پيغمبر (ص )

از ابن عباس روايت شده كه خمس در زمان پيامبر خدا(ص ) به پنج قسمت تقسيم مى شد: خدا و پيامبر يك سهم ، ذوالقربى يك سهم ، يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان نيز سه سهم .

اما ابوبكر و عمر و عثمان آن را به سه قسمت تقسيم مى كردند و سهم پيامبر و ذوالقربى را از آن حذف كرده ، بقيه را در سه مورد فوق به مصرف مى رسانيدند. پس از ايشان ، على بن ابى طالب بر همان روش كه ابوبكر و عمر و عثمان عمل مى كردند، آن را قسمت مى فرمود (560).

از امام باقر (ع ) پرسيدند كه نظر اميرالمؤ منين در مساءله خمس چه بود؟ آن حضرت پاسخ داد: راى آن حضرت همچون راى خانواده اش بود، اما خوش نداشت تا در اين مورد بر خلاف ابوبكر و عمر كارى كرده باشد (561).

از محمد بن اسحاق آورده اند كه گفت از امام محمد باقر (ع ) پرسيدم : هنگام كه على

بن ابى طالب زمام امور را به دست گرفت با سهم ذوالقربى چه كرد؟ فرمود: روش ابوبكر و عمر را به كار برد. گفتم : چطور! با اينكه شما نظريه و گفتار ديگرى در اين مورد داريد؟! فرمود: خانواده اش هم تابع نظر او هستند و كارى بر خلاف راءى او انجام نمى دهند. پرسيدم : پس چه چيز مانع او بود؟! گفت : دوست نداشت كه به مخالفت با ابوبكر و عمر معروف شود(562)!

و در روايتى ديگر در سنن بيهقى آمده كه امام باقر (ع ) فرموده است : اما دوست نداشت كه عنوان مخالفت با ابوبكر و عمر را به او نسبت بدهند (563).

اين روايات گوياى اين مطلبند كه اميرالمؤ منين على (ع ) آنچه را كه اسلاف او درباره خمس و ما ترك پيغمبر انجام داده بودند تغيير نداد. و يا درست تر اينكه بگوييم آن حضرت نتوانست چيزى را تغيير بدهد!

و باز در سنن بيهقى از امام صادق از پدرش امام باقر (ع ) آمده است كه فرمود: حسن و حسين و ابن عباس و عبدالله بن جعفر (رض ) از على (رض ) سهمشان را از خمس مطالبه كردند. اميرالمومنين به ايشان فرمود: اين حق شماست ، اما من در حال جنگ با معاويه هستم ، اگر موافقيد از حقتان به خاطر اين جنگ چشمپوشى كنيد (564).

از اين روايت چنين برمى آيد كه امام (ع ) خمس را در تجهيز سپاه براى جنگ با معاويه به كار مى برده است .

خمس و ميراث پيغمبر (ص ) در دوران خلافت بنى اميه

از اخبار چنين برمى آيد كه اجتهاد معاويه در عدم

پرداخت خمس به بنى هاشم و محروم ساختن فرزندان پيغمبر(ص ) از ارث آنها، درست همانند اجتهاد خلفاى سه گانه پيش از او ابوبكر و عمر و عثمان بوده است ، با اين تفاوت كه علاوه بر آن ، اجتهادى ويژه ، شخص او را بر اين كار واداشته بود. اما نپرداختن خمس به ايشان از دو روايت زير معلوم مى شود:

در طبقات ابن سعد آمده است هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز فرمان داد تا مقدارى از خمس را به بنى هاشم برگردانند، تنى چند از ايشان گرد آمده ، نامه اى به او نوشتند و آن را به همراه پيكى برايش ارسال داشتند. در آن نامه ، از رعايت كردن حق خويشاوندى او به نيكى ياد كرده او را سپاس گفته بودند و تاكيد كرده كه از زمان روى كارآمدن معاويه تا كنون ، ستم فراوان به ايشان رفته است ! همچنين در آن نامه قيد شده بود كه على بن عبدالله بن عباس و ابوجعفر محمد بن على اظهار داشته اند كه از زمان معاويه تا به حال ، خمس بين ما تقسيم نشده است (565).

اما اجتهاد ويژه او، كه وى را به چنين كارى وامى داشت ، در اين روايت منعكس است : حاكم در مستدرك ، ذهبى در تلخيصش ، ابن سعد در طبقات ، ابن عبدالبر در الاستيعاب ، ابن اثير در اسدالغابه ، و طبرى و ابن اثير و ذهبى و ابن كثير در تاريخهايشان ضمن حوادث سال پنجاهم هجرت ، در شرح حال حكم بن عمرو آورده اند (566):

زياد بن ابيه ، حكم بن عمرو غفارى را به

فتح خراسان ماءمور كرد. حكم در فتح آنجا غنايم فراوانى به چنگ آورد. پس زياد به او نوشت : اميرالمومنين معاويه به من فرمان داده است كه تمامى طلا و نقره حاصله براى او برداشته شود. بنابراين طلا و نقره غنايم را بين مسلمانان تقسيم مكن .

اين نام در تاريخ طبرى چنين آمده است : اميرالمومنين به من نوشته است تا براى او همه طلا و نقره و زينت آلاتى را كه جزء غنايم است بردارم ، پس تو، پيش از برداشتن آنها براى معاويه ، چيزى از غنايم را جابجا مكن .

حكم در پاسخ زياد نوشت : نامه تو رسيد و يادآور شده بودى كه اميرالمومنين به من دستور داده تا همه طلاها و نقره ها و زينت آلات را براى شخص او جدا كنم و چيزى را جابجا ننمايم ! اما كتاب خدا، پيش از نامه اميرالمومنين رسيده است . و به خدا سوگند اگر آسمانها و زمين بر بنده اى تنگ آيد و او خداى را پرهيزگار باشد، خداى تعالى براى او مخرج و گشايشى مقرر خواهد فرمود. آنگاه سپاهيان خود را فرا خواند و گفت : سبحگاهان بياييد و حق خود از غنايم برگيريد. روز ديگر سپاهيان او فراهم آمدند، او خمس غنايم را برگرفت و بقيه را بين ايشان قسمت كرد. به سبب اين رفتار، زياد به او نوشت : قسم به خدا كه به تو رحم نخواهم كرد و تو را به خفت و خوارى فرو خواهم كشيد! حاكم مى گويد چون آنچه را حكم انجام داده بود به گوش معاويه رسيد، كسى را فرستاد تا او را

دربند كشيد و به زندان انداخت . حكم همچنان در زندان بود تا درگذشت و در آنجا به خاك سپرده شد.

در شرح حال حكم در كتاب تهذيب التهذيب آمده است :...معاويه كارگزار ديگرى را به جانشينى وى برگزيد. او حكم را دربند كشيد و به زندان انداخت و همچنان در زندان بود تا درگذشت (567).

طبرى و ديگران آورده اند كه چون حكم گرفتار شد، گفت : بار خدايا! اگر مرا در پيشگاه تو مقامى است ، جانم را بستان . پس به سبب همين دعا در مرو خراسان بدرود زندگانى گفت .

برخى از دانشمندان را اين خبر خوش نيامده ، در نتيجه آن را ناقص و تحريف شده نقل كرده اند؛ همچون ذهبى كه در تاريخش مى نويسد: به او نوشت كه طلا و نقره را قسمت مكن ، اما او در پاسخش نوشت قسم به خدا اگر آسمانها به هم برآيند...

ابن كثير نيز مى نويسد نامه زياد بنا به فرمان معاويه به او رسيد كه آنچه طلا و نقره در غنايم موجود است براى بيت المال معاويه جدا كن !

ابن حجر نيز در شرح حال حكم در كتاب تهذيب والاصابه مى نويسد: معاويه ، حكم بن عمرو را به عنوان كارگزار و عامل به خراسان فرستاد. و پس از زمانى ، وى را در موردى ملامت و سرزنش كرد و فرد ديگرى را به جاى او برگزيد و به خراسان فرستاد. آن فرد حكم را بازداشت كرد و در بند كشيد. حكم همچنان در زندان بود تا درگذشت .

داستان حكم همين بود كه آورديم . اما آن كس كه اين داستان را به ربيع

بن زياد حارثى نسبت داده ، دستخوش لغزش و خيال گرديده است . چه ، ربيع بن زياد پس از شنيدن خبر كشته شدن حجر بن عدى گفت : بار خدايا! اگر ربيع را نزد تو مقامى است ، جانش را بگير! و از آن مجلس برنخاست و درگذشت (568).

وضع خمس در زمان حكومت معاويه از اين قرار بود كه آورديم . اما در موضوع ميراث پيامبر خدا(ص ) در دوره زمامداريش ، ابن ابى الحديد درباره فدك مى نويسد:

معاويه پس از وفات حسن بن على (ع ) ثلث فدك را به تيول مروان بن حكم داد و يك ثلث را هم به عمرو بن عثمان و ثلث آخر را هم به فرزندانش يزيد بن معاويه داد و همچنان در تصرف آنان بود تا اينكه تمامى آن به مروان بن حكم رسيد (569).

ابن سعد در طبقاتش آورده است هنگامى كه معاويه بر مروان بن حكم خشم گرفت و او را از حكومت بر مدينه بر كنار كرد، فدك را نيز كه به دست نماينده مروان اداره مى شد، از او بازپس گرفت . وليد بن عتبه آن را از معاويه خواست ، ولى معاويه آن را به او نداد. سپس سعيد بن عاص آن را تقاضا كرد، كه با او هم موافقت ننمود. ولى چون براى دومين بار مروان را به فرماندارى مدينه برگزيد، بدون اينكه مروان تقاضا كند، فدك را به او داد و علاوه بر آن مقرر داشت ، تا بهاى محصولات گذشته را نيز به او بپردازند (570)!

اما برخى از نويسندگان چنين پنداشته اند معاويه نخستين كسى بوده كه فدك را به

تيول مروان داده است ؛ در صورتى كه عثمان پيش از معاويه چنين كرده ، و شايد علت چنين برداشتى اين باشد كه معاويه بار دوم فدك را بدون پيشنهاد مروان به وى واگذار كرده است .

ميراث پيامبر(ص ) در زمان جانشينان معاويه

خلفاى بنى اميه ، بجز شخص عمر بن عبدالعزيز (571)، در خمس چنان دخل و تصرف مى كردند كه آدمى در مايملك خويش . هر طورى كه مى خواستند آن را مى بخشيدند و زمانى هم در اختيار خود نگه مى داشتند و چون ديگر منابع ، در آمد آن را بر ثروت خود مى افزودند؛ همچنان كه وليد بن عبدالملك آن را به فرزندش عمر بن وليد (572) بخشيد. نسائى در اين باره گفته است كه عمر بن عبدالعزيز ضمن نامه اى به عمر بن وليد نوشت :

پدرت همه خمس را به تيول تو داد، در صورتى كه سهم پدرت همانند سهم فردى از افراد مسلمانان بود. گذشته از آن ، حق خدا و پيامبر و ذوالقربى و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان نيز در آن مى باشد. و بر اين ستم كه پدرت نموده ، دشمنانش چه بسيارند، و او از دست اين همه دشمن چگونه تواند رست ؟ در حالى كه تو فرزند وى ، آشكارا به موسيقى و آواز و نى لبك و ديگر آلات طرب و بدعتها در اسلام سرگرم هستى ! اينك من تصميم گرفته ام كه كسى را بفرستم تا تو را از آن همه بديها كه در آن گرفتار آمده اى برهاند (573).

ما بجز اين حديث ، سخنى درباره خس و ميراث رسول خدا(ص ) پس از معاويه

، و يا تغييرى بر آنچه كه معاويه مقرر داشته بود، تا زمان به خلافت رسيدن عمر بن عبدالعزيز، نيافتيم .

خمس و ميراث پيغمبر در زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز

عمر بن عبدالعزيز طى نامه اى به ابوبكر بن محمد، نواده عمر بن حزم ، قاضى مدينه (574) نوشت كه تحقيق كند آيا كتيبه خيبر، جزء خمس پيامبر بوده يا خالصه آن حضرت مى باشد. ابوبكر فرمان برد و پس از تحقيق پاسخ داد كه كتيبه جزء خمس پيغمبر(ص ) بوده است . پس عمر بن عبدالعزيز چهار يا پنج هزار دينار براى ابوبكر فرستاد و دستور داد تا پنج يا شش هزار دينار هم از درآمد كتيبه برداشت كرده ، مجموع آن را كه ده هزار دينار مى شد، بين بنى هاشم به طور مساوى از زن و مرد و خرد و كلان قسمت كند. ابوبكر نيز دستور او را انجام داد (575).

ابن سعد در طبقات از امام صادق (ع ) آورده است كه عمر بن عبدالعزيز سهم ذوى القربى را بين فرزندان عبدالمطلب قسمت كرد و به زنانشان كه از تيره بنى - عبدالمطلب نبودند، چيزى نداد.

و نيز آورده است كه چون نامه عمر بن عبدالعزيز به والى مدينه رسيد كه خمس را ميان افراد بنى هاشم قسمت كند، والى تصميم گرفت كه چيزى به بنى المطلب نپردازد و آنها را از دريافت خمس محروم كند، ولى بنى عبدالمطلب به اعتراض گفتند كه ما درهمى نمى گيريم ، مگر هنگامى كه آنها هم سهم خود را دريافت دارند. حاكم مدينه ماجرا را به عمر بن عبدالعزيز نوشت و كسب دستور كرد. عمر در پاسخ او نوشت : من فرقى بين آنها نمى

گذارم و همه آنها از فرزندان عبدالمطلب مى باشند و از دير باز با يكديگر همبستگى داشته اند، آنها را نيز چون بنى عبدالمطلب از خمس بهره مند ساز (576).

ابو يوسف در كتاب الخراج مى نويسد: عمر بن عبدالعزيز سهم پيغمبر(ص ) و سهم ذوالقربى را براى بنى هاشم مقرر داشت (577).

ابن سعد نيز آورده است كه فاطمه ، دختر امام حسين (ع )، طى نامه اى از رفتار عمر بن عبدالعزيز تشكر كرده ، تاءكيد نمود كه تو به كسانى رسيدگى و خدمت كرده اى كه پرستارى نداشتند، و كسانى را پوشانيده اى كه برهنه بودند. عمر از اين نامه بسيار شادمان و مسرور گرديد (578). پس ابن سعد مى نويسد عمر بن عبدالعزيز گفت : اگر زنده بمانم ، همه حقوق شما را خواهم پرداخت (579)

فدك و عمر بن عبدالعزيز

ياقوت حموى مى نويسد آنگاه كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت نشست ، به كارگزار خود در مدينه طى حكمه فرمان داد كه فدك را به فرزندان فاطمه (رض ) برگرداند(580).

در دنبال همين مطلب در شرح نهج البلاغه آمده است كه ابوبكر بن حزم در پاسخ عمر نوشت كه فاطمه را در آل عثمان و آل فلان و فلان نيز فرزندانى است ؛ منظور تو، كداميك از اينان است ؟ عمر جواب داد: اگر من به تو دستور بدهم كه گوسفندى را بكش ، تو به من مى نويسى كه : شاخدار باشد يا بى شاخ ؟! يا اگر دستور دادم كه گاوى را سر ببر، مى پرسى كه : چه رنگ باشد؟! اينك به محض دريافت اين نامه ، فدك را در

ميان فرزندان از اولاد على قسمت كن والسلام .

ابن ابى الحديد سپس مى نويسد:

به سبب اين دستور، بنى اميه به سرزنش عمر بن عبدالعزيز برخاسته ، به باد ملامتش گرفتند و گفتند: تو با اين كارت ، به تقبيح كار شيخين پرداخته اى ! و گروهى از مردم كوفه براى سرزنش او به بارگاهش روى آوردند، و چون از عتاب و سرزنش او بپرداختند، در پاسخ ايشان گفت : شما مردمانى سخت جاهل و فراموشكار هستيد، و من بهتر از شما مى دانم . آنگاه ادامه داد و گفت :

ابوبكر بن عمرو بن حزم ، از قول پدرش ، از جدش به من گفت كه رسول خدا(ص ) فرموده است : فاطمه پاره تن من است ، هر كس كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده ، و آنچه او را شادمان كند، مرا خشنود ساخته است .

فدك خالصه اى بود در زمان باابوبكر و عمر كه بعدها به مروان رسيد و او آن را به پدرم عبدالعزيز بخشيد و من و برادرانم آن را از او به ارث برديم . من هم از برادرانم خواستم كه سهم خودشان را به من بفروشند. بعضى از ايشان سهم خود را به من فروختند و برخى هم بخشيدند، تا اينكه تمامى فدك از آن من شد. و من هم صلاح در آن ديدم كه آن را به فرزندان فاطمه برگردانم . گفتند: اگر تو بر سر تصميم خود مى باشى ، اصل فدك را براى خود نگهدار و درآمد آن را ميان ايشان قسمت كن ! و عمر نيز چنان كرد (581). و در

روايتى ديگر آمده است : هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت نشست ، فدك نخستين مال بزور گرفته اى بود كه بازگردانده شد. او حسن بن حسن ، نواده على بن ابى طالب ، و بنا به قولى على بن الحسين (ع ) را بخواند و آن را به وى واگذار نمود. و فدك در سراسر ايام خلافت او همچنان در دست اولاد فاطمه (ع ) بود (582).

فدك پس از عمر بن عبدالعزيز

بعد از عمر بن عبدالعزيز، ديگر سخنى از خمس به ميان نيامد؛ اما درباره فدك ، ياقوت حموى و اين ابى الحديد مى نويسند: هنگامى كه يزيد بن عاتكه (583) به خلافت رسيد، فدك را از فرزندان فاطمه (ع ) بازپس گرفت و چون گذشته در اختيار فرزندان مروان درآمد. ايشان نيز همچنان آن را دست به دست مى گردانيدند تا آنگاه كه عمر خلافت ايشان به سر آمد.

فدك در خلافت عباسيان

و چون ابوالعباس سفاح (584) به حكومت رسيد، فدك را به عبدالله بن الحسن ، نواده حسن به على ، بازگردانيد، ولى ابوجعفر منصور به سبب قيامهاى نوادگان امام حسن (ع ) آن را بازپس گرفت ! سپس فرزندش مهدى عباسى آن را به فرزندان فاطمه پس داد. اما فرزندان او، موسى و هارون ، آن را بازپس گرفته همچنان در اختيار خود داشتند، تا اينكه ماءمون به خلافت نشست و آن را بار ديگر به اولاد فاطمه (ع ) بازگردانيد.

ابوبكر گفت : محمد بن زكريا از مهدى بن سابق برايم حديث كرد كه : ماءمون براى دادرسى نسبت به اموال به ستم گرفته شده نشست و نخستين نامه اى كه به دستش

داده شد، آن را بگشود و بخواند و سخت بگريست . آنگاه به كسى كه بالاى سرش ايستاده بود گفت بانگ برآور كه وكيل فاطمه كجاست ؟ پيرمردى برخاست با جبه اى در بر و عمامه اى بر سر و پاى افزارى چاك دار درپاى . او پيش آمد و درباره فدك با ماءمون به گفتگو پرداخت . ماءمون برايش دليل و برهان مى آورد، و او نيز مدرك و حجت ارائه مى داد، تا سرانجام ماءمون فرمان داد فدك را به نام فرزندان فاطمه ثبت كنند. و چون سند و ثبت آماده شد و آن را براى ماءمون خواندند و او هم آن را تاءييد و امضا كرد، دعبل خزاعى شاعر از جاى برخاست و ابياتى سرود كه با اين بيت آغاز مى شود:

اصبح وجه الزمان قد ضحكا

برد ماءمون هاشم فدكا (585)

مفصل اين فرمان در كتاب فتوح البلدان بلاذرى به اين شرح آمده است :

در سال دويست و ده ، اميرالمؤ منين ماءمون عبدالله بن هارون الرشيد فرمان داد تا فدك را به فرزندان فاطمه بازگردانند و طى حكمى به قثم بن جعفر كارگزار خود در مدينه چنين نوشت :

اما بعد، اميرالمؤ منين با توجه به علاقمنديش به دين خدا و جانشينيش از پيامبر خدا(ص ) و خويشاونديش با او، اولى است كه سنتش را پاس دارد، و فرمانش را به انجام رساند. بخشوده او را به آن كس كه بخشيده تحويل داده ، صدقات او را در مواردش به مصرف برساند و چنين نيز كرده است . و توفيق اميرالمومنين در اين راه و نگهداريش از لغزش و علاقمنديش در كارهايى كه

او را به خداوند نزديك سازد با خداست .

بى گمان كه رسول خدا(ص ) فدك را به دخترش فاطمه بخشيده بود، و اين موضوع امرى است معلوم و آشكار، و در اين مورد هيچ اختلافى بين خانواده پيغمبر(ص ) وجود ندارد. و هميشه ايشان مدعى حقانيت خود در تصرف آن بوده اند. اين بود كه اميرالمؤ منين تصميم گرفت كه آن را به قصد قربت به خداى تعالى و اقامه حق و عدل او و به خاطر امتثال فرمان پيامبر خدا(ص ) به ورثه فاطمه بازگرداند و فرمان داد تا موضوع آن در دفاتر املاك و محاسبات ثبت و مراتب به تمام فرمانداران ابلاغ گردد.

اينك اگر امر چنان است كه از پس پيامبر خدا(ص ) در هر موسمى ايام حج ستم رسيده اى بانگ برآورد و حقوق به ستم رفته خود را ادعا كند و تظلم نمايد، سخنش مورد قبول قرار گيرد و ادعايش را به سمع قبول بشنوند، فاطمه اولى است تا سخنانش در مورد آنچه رسول خدا(ص ) برايش قرار داده مورد تصديق و تاءييد قرار گيرد.

از اين رو اميرالمؤ منين به مولاى خود مبارك طبرى ، طى حكمى فرمان داده است كه فدك را با همه حدود و حقوقى كه دارد و تمامى محصولاتش ، از مملوك و غلات و غيره ، به ورثه فاطمه ، دختر پيامبر خدا(ص )، بازگرداند و آن را به محمد بن - يحيى بن الحسين بن زيد بن على بن الحسين ، نواده على بن ابى طالب ، و محمد بن - عبدالله بن الحسن بن الحسين بن على بن ابى طالب تحويل دهد تا آن

دو، از جانب اميرالمؤ منين توليت آنجا را بر عهده بگيرند و به اداره امور آن و به سود صاحبان آن قيام نمايند.

اينك تو قثم بن جعفر نيز از راءى اميرالمؤ منين و آنچه را كه خداوند از ثواب اطاعت و پيرويش به وى الهام فرموده و توفيق تقرب به سوى او و پيامبرش را به وى ارزانى داشته است آگاه شو و كسانى را نيز كه از سوى تو اداره امورى را بر عهده دارند آگاه گردان ، و با محمد بن يحيى و محمد بن عبدالله چنان رفتار كن كه با كارگزارت مبارك طبرى رفتار مى كنى ؛ و آن دو را بر آنچه كه در وظيفه خود خواهند داشت ، از آباد كردن فدك و اصلاح آن و زياد كردن محصولات آنجا آشنا و يارى كن . والسلام .

اين فرمان در روز چهارشنبه دوم ذى قعده سال 210 هجرى تنظيم گرديده است . اما همين كه متوكل على الله - كه خدايش رحمت كناد - بر مسند خلافت قرار گرفت ، فرمان داد تا فدك را بازپس گرفته همچون زمان پيش از ماءمون اداره شود (586)!

ابن ابى الحديد در دنباله اين خبر مى نويسد: فدك همچنان در دست ايشان اولاد فاطمه (ع ) بود تا زمان زمامدارى متوكل كه آن را بازپس گرفت و به تيول عبدالله بن عمر با زيار داد. در آن روزگار در فدك يازده اصله نخل خرما وجود داشت كه پيغمبر خدا(ص ) به دست خود آنها را نشانده بود و فرزندان فاطمه خرماى آنها را مى چيدند و در موسم حج به رسم تبرك به حاجيان

هديه مى دادند و ايشان نيز در عوض ، فرزندان زهرا (ع ) را مورد تكريم خود قرار داده ، به وضعشان رسيدگى مى كردند، و آنها از اين راه ثروتى فراوان به چنگ مى آوردند. تا اينكه عبدالله بن عمر آنها را قطع كرد. او در اين راه مردى به نام بشران بن ابى اميه ثقفى را به مدينه فرستاد. او نخلهاى خرماى مزبور را بريد و به بصره بازگشت كه فلج و زمينگير شد (587).

و اين آخرين خبرى است كه درباره فدك و امر خمس از طرف خلفا به ما رسيده ، اما آراء و عقيده دانشمندان مكتب خلفا در اين مورد به شرحى است كه بيايد.

آراء و نظريات خلفا را در مساءله خمس ، و رفتار هر يك از اصناف و سلسله آنها را در عصر خود از نظر گذرانديم ، و ديديم كه چگونه آراء و عقيده ايشان با يكديگر متناقض بوده است . آراء و نظريات فقهاى مكتب خلفا نيز در امر خمس به پيروى از عملكرد خلفا مخالف هم بوده است . توجه كنيد:

ابن رشد مى گويد فقها در مساءله خمس به چهار دسته تقسيم شده اند:

1. اينكه خمس به گفته شافعى و به موجب نص آيه به پنج قسمت تقسيم مى شود.

2. اينكه خمس به چهار قسمت تقسيم مى شود...

3. اينكه در اين روزگار به سه قسمت تقسيم مى شود، سهم پيامبر و سهم ذوالقربى با مرگ رسول خدا(ص ) ساقط شده است .

4. نظريه چهارم مى گويد خمس به منزله فى ء و بخشش است كه به توانگران و فقرا داده مى شود.

اما آنها كه مى گويند

خمس به چهار قسمت تقسيم مى شود يا پنج قسمت ، در مصرف سهم پيغمبر خدا(ص ) و سهم ذوالقربى پس از وفات آن حضرت دو دسته شدند. بعضى گفتند كه : سهم آنان به ساير اصناف خمس بگيران افزوده مى شود. و برخى نيز معتقدند كه : آنها به سپاهيان تعلق مى گيرد. و عده اى نيز گفتند كه : سهم پيغمبر(ص ) از آن امام ، و سهم ذوالقربى متعلق به نزديكان امام خواهد بود. و گروهى هم نظر داده اند كه : هر دو سهم به مصرف تهيه سلاح و جنگ افزار مى رسد.

دانشمندان مكتب خلفا در مساءله قرابت و اينكه ذوالقربى چه كسانى هستند نيز اختلاف دارند (588).

ابن قدامه در كتاب المغنى بعد از آوردن روايتى كه ابوبكر خمس را به سه قسمت تقسيم كرده است مى نويسد:

اين نظر اصحاب راءى ، چون ابوحنيفه و پيروان اوست كه مى گويند: خمس به سه قسمت مى شود: يتيمان و مسكينان و ابن سبيل ، و سهم پيغمبر و ذوالقرباى او با مرگ آن حضرت ساقط مى شود.

اما مالك معتقد است كه فى ء و خمس يكى است و هر دو متعلق به بيت المال مى باشند. ولى ثورى و حسن مى گويند كه خمس را امام ، آنگونه كه خداى عزوجلش راهنمايى كند، به مصرف مى رساند.

اما سخن ابو حنيفه با ظاهر آيه خمس مغايرت دارد؛ زيرا خداى تعالى براى پيامبر و نزديكانش به نام آنها چيزى را مقرر و برايشان حقى مسلم در خمس معين كرده است ؛ همان گونه كه براى اصناف سه گانه ديگر با عنوان مشخص

فرموده است . و هر كس هم كه با آن مخالفت كند، با نص كتاب خدا مخالفت كرده است .

و اما اين سخن را كه ابوبكر و عمر - رضى الله عنهما - سهم ذوالقربا را در امور خيريه به كار مى برده اند، براى احمد بن حنبل بازگو كرده اند، و احمد با شنيدن آن سرجنبانيده و با آن موافقت نكرده است و چنين نموده كه سخن ابن عباس و كسانى كه با او موافقند، از آن رو كه بيشتر با كتاب خدا و سنت پيامبرش (ص ) هماهنگى دارد اولى است (589).

قاضى ابويعلى و قاضى ماوردى نيز معتقدند كه مصرف خمس موكول به اجتهاد خلفاست (590).

سخن ما درباره اجتهاد خلفا در مساءله خمس و حق دختر پيامبر خدا(ص ) به دراز كشيد و در اين زمينه از هر دو سخن رفت . اينك ناگزيريم براى جمع بندى همه آن برداشتها و تفكرات نتيجه گيرى فشرده آنچه را گفتيم ، بياوريم ، و براى توضيح بيشتر، نكاتى را نيز بر آن بيفزاييم .

فشرده آنچه گذشت
قسمت اول

براى درك مراد و مقصود اجتهاد خلفا در مساءله خمس ، و براى پى بردن به حق دختر پيغمبر(ص ) از پس اين همه پرده ها كه در خلال قرنها بر آن كشيده شده ، ناگزير شديم نخست به بررسى اصطلاحات اسلامى زكات ، فى ء، صفى ، انفال ، غنيمت و خمس بپردازيم . در اين بررسى ديديم كه :

الف . زكات در شرع اسلامى ، به معناى عام ، حق خداوند در مال است .

ب . صدقه نامى است براى آنچه جدا كردنش از نقدين و غلات و انعام

، هنگامى كه هر كدام آنها به حد نصاب رسيده باشد، واجب مى شود، و يا آنچه پرداختنش در عيد فطر واجب است . و دليل ما اين است كه لفظ خمس و صدقه و صفى در نامه هاى رسول خدا(ص ) براى بيان انواع زكات آمده است . پس صدقه خود گونه اى از اصناف زكات است و نه مرادف با آن . گذشته از آن ، مى گوييم كه چگونه زكات به معناى صدقه مى تواند باشد، و حال آنكه از آن در آيات مكيه قرآن و پيش از تشريع صدقه در مدينه ياد شده است (591)؟

در پرتو آنچه گفتيم ، حديث شريف نبوى اذا اءديت زكاة مالك ، فقد قضيت حق الله فى المال چنين معنا مى شود كه هر گاه آنچه را كه پرداختنش در مالت بر تو واجب شده است پرداخت كردى ، در آن صورت حق خداوند را ادا كرده اى . اما پرداخت مال به صورت مستحب ، نفل است و نه فرض و واجب . و حديث شريف من استفاد مالا فلا زكاة حتى يحول الحول نيز چنين تفسير مى شود كه خداوند را در مال كسى حقى نيست ، مگر پس از گذشتن يك سال ؛ همين طور در نظاير آن دو.

صدقه هم در آنچه اكنون گفتيم ، و نيز آنچه را آدمى به قصد قربت و به صورت مستحب و يا واجب از مال خودش مى پردازد مشترك است ؛ و فرق بين اين دو در اين است كه حق واجب در نقدين و غلات و انعام را، هر گاه حاكم شرع با اعمال قدرت

دريافت كند، زكات و صدقه واجب ناميده مى شود، و آنچه را كه آدمى تنها به قصد قربت مى پردازد صدقه واجب نيست .

ج . فى ء به چيزى گفته مى شود كه بدون جنگ از مال كفار به دست آمده باشد. و بر اين مطلب اجماع كرده اند كه اموال بنى نضير فى ء بوده و پيامبر خدا(ص ) همچون مالكى كه در ملكش تصرف مى كند، در آن دخل و تصرف مى كرده است .

د. انفال جمع نفل است ؛ به معناى بخشش و عطا و نيز زيادى و اضافه بر حد و اندازه . و انفله يعنى زيادتر به او داد.

انفال در قرآن كريم درباره جنگ بدر به كار رفته است ؛ و آن هنگامى بود كه خداوند سلب مالكيت رزمندگان را از آنچه در آن روز از اموال مشركان به دست آورده بودند اعلام داشته است . همين لفظ در احاديث ائمه اهل بيت (ع ) آمده ، و منظور از آن تمامى چيزهايى است كه از سرزمين دشمن و بدون جنگ به دست آمده باشد و يا سرزمينى را كه ساكنانش بدون جنگ از آنجا كوچ كرده باشند، و نيز املاك و زمينهاى واگذارى پادشاهان و قلعه ها و دژها و زمينهاى موات و امثال آنها.

ه . غنيمت و مغنم ، عرب در جاهليت و اسلام هر گاه چيزى را بدون زحمت و مشقتى به دست مى آورد، به آن غنيمت و مغنم مى گفت . اغتنام ، به معناى پيشى گرفتن است براى به دست آوردن غنيمت . اما آنچه را عرب در جنگ با زحمت و مشقت به

دست مى آورد، سلب غارت و چپاول مى ناميد؛ آن هم در صورتى كه آن را از فرد مغلوب شده خود، از لباس و سلاح و مركب سوارى و آنچه را به همراه داشت ، مى گرفت . ولى اگر او را از همه اموال و داراييش بى بهره مى ساخت ، به آن حربه مى گفت . غارت و چپاول نيز در نزد ايشان همان معنا و مفهوم غنيمت و مغنم زمان ما را داشته است .

نخستين بارى كه واژه غنم به عنوان كسب مطلق مال ، بدون لحاظ كردن مشقت و زحمت ، آمده ، در قرآن كريم و درباره تمامى اموال دشمن در غزوه بدر بوده ، كه پس از اينكه خداوند حق تملك شخصى را از آن سلب و آن را انفال ناميد، تمامى آن را در اختيار خدا و پيامبرش قرار داد و سپس آن را به عنوان غنيمت و دستاورد به همان رزمندگان واگذار فرمود. و در همان آيه ، پرداختن خمس را از مطلق غنايم و دستاوردها به خدا و پيامبرش و نزديكان آن حضرت اختصاص داد؛ با توجه به اينكه در جاهليت ربع آن به شخص رئيس تعلق مى گرفت . خداوند مورد دريافت خمس را از مطلق غنايم و دستارودها مقرر فرمود و مقدار ربع را به خمس پايين آورد و مصرف آن را در شش مورد و به طور مساوى مشخص فرمود؛ در حالى كه در دوره جاهليت سهم رئيس يكسره به شخص او مى رسيد و كسى ديگر با وى شريك نبود.

گذشته از آن ، دليل ديگرى كه حكايت از آن دارد كه پرداخت

خمس به مطلق دستاوردها تعلق مى گيرد اين است كه همه مسلمانان متفقند بر اينكه رسول خدا(ص ) از محصول معادن و دفينه ها و گنجينه ها خمس مى گرفت ، و حال آنكه اين قبيل دستاوردها را مسلمانان از راه جنگ به دست نياورده بودند.

و باز در سنت است كه پيامبر اسلام به نمايندگان عبدالقيس دستور داد تا خمس دستاوردهاى خود را پرداخت كنند. و اين دستور را هنگامى صادر كرد كه از آن حضرت خواسته بودند احكام اسلام را به ايشان بياموزد تا ديگر افراد قبيله خود را تعليم دهند. زيرا كه ايشان از ترس قبيله مضر نمى توانستند بجز ماههاى حرام ، پاى از حدود قبيله خويش بيرون بگذارند، و گمان نمى رود كه چنين قبيله اى در حال جنگ بوده ، تا منظور از غنيمت در اينجا، غنايم جنگى باشد. بنابراين بايد مقصود آن حضرت از غنايم ، مطلق دستاوردهاى مالى و بهره هاى كسب و كار قبيله مزبور بوده باشد. همين مقصود در نامه هاى آن حضرت به ديگر قبايل عرب كه مسلمان مى شدند نيز صادق است . و همچنين عهدنامه ها و پيمان نامه هاى او؛ مانند بخشنامه اش به كارگزارانى كه پس از اسلام آوردن اهالى يمن به آن سامان صادر فرموده ، كه خمس دستاوردها و صدقاتى را كه بر مؤ منين واجب شده ، از ايشان دريافت دارند. و نيز در نامه اى كه پيغمبر خدا(ص ) به قبيله سعد نوشته بود، تا خمس و صدقات را به دو نفر نمايندگانش تحويل دهند. در حالى كه آن قبيله از جنگى بازنگشته بود تا پيامبر خدا(ص

) از ايشان خمس غنايم جنگيشان را مطالبه كرده باشد؛ بلكه تنها از آنها خواسته بود تا صدقات خود را از موارد مربوطه و خمس سود و دستاوردهايشان را بپردازند. بنابراين مراد از لفظ خمس در ساير نامه هاى آن حضرت به قبيله هايى كه اسلام آورده بودند، به معناى يك پنجم دستاوردهاى مكاسب و سود معاملات ايشان بوده است . و در مقام تاءكيد بر همه اينها گفتيم كه حكم جنگ در اسلام مقررات مخصوص به خود را دارد و با جنگ عرب جاهلى كاملا فرق مى كند.

در جاهليت هر قبيله اى اين حق را براى خودش قائل بود كه بر قبيله هايى كه با او پيمان نداشتند بتازد و اموال و دارايى آنها را به هر شكل كه شده چپاول و غارت كند و آن وقت افراد قبيله متجاوز به غير از يك چهارم ، كه سهم ويژه رئيس قبيله است ، آنچه را كه از غارت و چپاول به دست آورده از آن خود گرداند؛ در صورتى كه در اسلام اين چنين نيست تا پذيرفته شود كه پيغمبر اسلام سهم رياست خود را به جاى يك چهارم ، يك پنجم مى گرفته است . بلكه تنها فرمانرواى بزرگ اسلام است كه به موجب مقررات اسلامى حق اعلام جنگ را دارد و مسلمانان اوامر او را اجرا مى كنند، و همان حاكم و فرمانروا يا نايب و قائم مقام اوست كه در پايان جنگ غنايم جنگى را خود در اختيار مى گيرد و هيچيك از افراد سپاه ، بجز سلب مقتول خود، حقى در آن غنايم ندارد. حتى تمامى افراد سپاه موظفند تا

آنچه را به دست آورده اند، اگر چه نخ و سوزن باشد، به خزانه جنگ تحويل دهند؛ وگرنه كارشان كش رفتن و خيانت به حساب مى آيد كه عار و ننگ و بدنامى و رسوايى را در پى دارد و در روز قيامت به صورت آتش جهنم به جانشان خواهد افتاد. بنابراين حاكم و فرمانروا، پس از تصرف تمامى غنايم جنگى ، خمس آن را برداشته ، بقيه را ميان افراد سپاه قسمت مى كند.

پس در اسلام اين فرمانرواست كه اعلام جنگ مى دهد و نيز اوست كه غنايم جنگى را در اختيار مى گيرد و خمس آن را بر مى دارد و بقيه را ميان افراد سپاه قسمت مى كند. و به غير از او، ديگرى چنين حقى را ندارد.

و چون در موضوع در اسلام اين چنين است ، و دريافت خمس در زمان پيغمبر(ص ) از وظايف او در اين امت بوده ، پس مطالبه خمس به وسيله آن حضرت از اشخاص ، و تاءكيد وى در اين مورد در نامه هاى مكررش معنايى جز اين نمى تواند داشته باشد كه خمس در آن نامه ها همچون صدقه بر مخاطبين آنها امرى واجب بوده تا آن را از اموال خود جدا كرده بپردازند و اختصاصى هم به غنايم جنگى نداشته است !

بنابر آنچه گفتيم ، پيامبر خدا(ص ) از هر كس اسلام مى آورد مى خواست تا به غير از پرداخت صدقات واجبه ، خمس دستاوردهايش را هم بپردازد. و در آن روزگار مفهوم غنايم ، همپاى مطلق دستاوردهاى مالى بود. ولى پس از اينكه مسلمانان دست به كشور گشايى زدند و فتوحات

نمودند و خلفا از پرداخت خمس به اهلش خوددارى كردند و مسلمانان نيز اين حكم خدا را به دست فراموشى سپردند، مدلول و مفهوم خمس در نزد مسلمانان تغيير يافت .

اما در مورد مصرف خمس ، آيه شريفه خود صراحت دارد كه خمس از آن خدا و پيامبرش و ذوالقرباى پيامبر و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان از خاندان آن حضرت مى باشد. پس با اين حساب خمس به شش قسمت مساوى تقسيم مى شود.

اما اينكه در پاره اى از روايات آمده است كه سهم خدا و پيامبرش يك سهم حساب است ، اگر مقصود اين باشد كه مصرف آن دو، يكى بوده و رسول خدا(ص ) در آن تصرف مى فرموده ، درست است ، و اگر غير از اين باشد، خلاف ظاهر آيه خواهد بود.

و در روايات متواتر از ائمه اهل بيت (ع ) آمده است كه سهم ذوالقربى در زمان پيغمبر و پس از آن حضرت به اهل بيت و به ديگر ائمه اهل بيت (ع ) تعلق داشته و سهمهاى سه گانه خدا و پيامبر و ذوالقربى به اين ترتيب كه سهم خدا در اختيار پيامبرش قرار مى گرفت و آن را هر طور كه صلاح مى دانست به مصرف مى رسانيد. و دو سهم ديگر بعد از آن حضرت به امام كه قائم مقام وى بوده تعلق مى گرفته است .

پس با اين حساب نيمى از خمس در اين روزگار به امام عصر عج به خاطر امامتش و نيم ديگر آن به غير اهل بيت پيغمبر، از ايتام نزديكان پيامبر و مساكين ايشان و در راه ماندگان آنها،

كه به حكم قرابت و بستگى با پيغمبر از جهت پدرى استحقاق دريافت آن را داشته باشند پرداخت مى شود، تا براى برطرف كردن نيازمندى و مخارجشان مصرف كنند. و اگر چيزى هم اضافه بيايد، به شخص والى تعلق خواهد گرفت . و چنانچه كم آيد، بر والى است كه كسرى آن را جبران كند. و هر يك از دريافت كنندگان خمس ، آنچه را كه دريافت مى دارند پس از وفاتشان به ورثه آنها مى رسد.

گفتنى است نزديكان پيامبر خدا(ص ) از غير اهل بيت ، كه استحقاق دريافت نيمى از خمس را به خاطر بينوايى دراند اولاد ذكور عبدالمطلب و اولاد ذكور مطلب مى باشند كه خداوند صدقه را بر آنها حرام كرده است . و هيچيك از آنها را پيامبر خدا(ص ) ماءمور دريافت صدقات نكرده كه از آن ممر حقوقى دريافت دارند، حتى مولاى ايشان را، كما اينكه حضرتش آزاد كرده خود را از همكارى با عامل صدقات منع فرمود تا مبادا از آن محل چيزى به او برسد (592). و اهل بيت او نيز از آن حضرت تبعيت كرده اند.

و از همين جا اشتباه آن كس ، مانند ابن هشام ، كه گمان برده رسول خدا(ص ) پسر عمويش على بن ابى طالب را براى دريافت صدقه به يمن ماءموريت داده است معلوم مى شود. زيرا همان طور كه ديگران نيز تصريح كرده اند، پيامبر خدا(ص ) على (ع ) را براى دريافت خمس به آن سرزمين فرستاده است .

ابن هشام در سيره خود در باب ماءموريت امرا و كارگزاران بر صدقات از جانب پيغمبر مى نويسد:

رسول خدا(ص ) كارگزاران

خود را براى دريافت صدقات ماءموريت داد... و على بن ابى طالب را به نجران فرستاد تا صدقات ايشان را گرد آورده ، جزيه آنها را دريافت كند.

آنگاه در باب پيوستن على (ع ) به خدمت پيغمبر(ص ) مى نويسد:

زمانى كه على (رض ) از يمن بازگشت ، به خاطر ديدار با رسول خدا(ص ) از همراهان خويش پيشى گرفت و يكى از ياران خود را بر سپاهى كه به زير فرمان داشت جانشين خود كرد. اين مرد در غياب او به هر يك از افراد سپاهى از اموالى كه على با خود آورده بود لباسى نو داد تا بر تن كنند. چون سپاه از راه رسيد و على به نظاره آنها بيرون شد و آن پيراهنها را بر تن آنها ديد، به او گفت : واى بر تو! اين چه وضعى است ؟ آن مرد پاسخ داد: من به خاطر اينكه اينان در چشم مردم آراسته باشند چنين كرده ام . فرمود: واى بر تو! پيش از آنكه به خدمت رسول خدا(ص ) برسيم همه را بيرون بياور! وى نيز فرمان برد و پيراهنها را پس گرفت و بر جاى خود نهاد، كه اعتراض سپاهيان از اين رفتار برخاست و از على به رسول خدا(ص ) شكايت بردند. راوى مى گويد پس از طرح اين شكايت ، پيامبر خدا(ص ) در ميان ما به سخنرانى برخاست و فرمود: ايها الناس لا تشكوا عليا، فوالله انه لاءخشن فى ذات الله اءو فى سبيل الله من اءن يشكى . يعنى اى مردم از على شكايت نكنيد كه او براى خدا و در راه خدا، از

هيچ شكايتى پروا ندارد(593).

ابن هشام در بخشى ديگر از كتابش در فصل (السرايا و البعوث ) درباره ماءموريت جنگى على بن ابى طالب (رض ) در يمن مى نويسد:

او دو بار در آنجا جنگيده است ...رسول خدا(ص ) على بن - ابى طالب را به يمن فرستاد و خالد بن الوليد را با سپاهى ديگر ماءمور آنجا كرد و فرمود: اگر دو سپاه به يكديگر رسيدند، فرماندهى كل بر عهده على باشد (594)...

با اين حساب ، براى امام (ع ) سه مرتبه ماءموريت به يمن را ذكر كرده اند كه دو نوبت آن به عنوان جنگ و سومين بار ماءمور دريافت بوده است . اخبار اين عزيمتها بر دانشمندان پوشيده مانده و امر بر آنها مشتبه شده است . اينك ما فشرده آنها را در زير مى آوريم تا حقيقت امر آشكار گردد.

قسمت دوم

در صحيح بخارى از براء بن عازب آمده است كه گفت : ما را رسول خدا (ص )به همراه خالد بن وليد به يمن فرستاد و پس از زمانى ، على بن ابى طالب را به جاى او نامزد كرد و به او فرمود: به ياران خالد پيشنهاد كن كه هر كدامشان كه بخواهند، به سپاه تو ملحق شوند (595).

بيهقى تفصيل اين خبر را از قول براء بن عازب چنين آورده است :

رسول خدا(ص ) خالد بن وليد را به يمن فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام بخواند. من در اين ماءموريت همراه او بودم . مدت شش ماه در آنجا توقف داشتيم و در اين مدت آنها را به اسلام فراخوانديم ، ولى كسى نپذيرفت . اين بود كه رسول

خدا(ص ) على بن ابى طالب را به همين ماءموريت نامزد كرد و به او فرمان داد كه به خالد دستور بازگشت بدهد، مگر كسى از سپاهيان او كه بخواهد به سپاه وى ملحق شود. براء مى گويد:

من در شمار كسانى بودم كه به على پيوستند. چون به سوى مردم يمن حركت كرديم ، آنان نيز به قصد ما بيرون شدند. آنگاه على پيش ايستاد و ما با او نماز گزارديم . سپس همگى ما را به يك صف نظام داد و مقدم بر ما بايستاد و نامه رسول خدا(ص ) را براى آنها قرائت كرد. در نتيجه ، تمامى افراد قبيله همدان اسلام آوردند. على مراتب را به خدمت پيغمبر خدا(ص ) گزارش كرد و حضرتش را از اسلام آوردن ايشان آگاه ، ساخت . چون نامه على به دست پيامبر خدا(ص ) رسيد و آن را مطالعه فرمود، به سجده افتاد و چون سربلند كرد، فرمود: السلام على همدان ، السلام على همدان (596).

در ادامه اين ماجرا در كتابهاى عيون الاثر و امتاع الاسماع آمده است : پيامبر سه بار فرمود: السلام على همدان . آنگاه ديگر يمانيان هم اسلام آوردند (597).

اين ماجرا، يكى از آن دو جنگ است كه بخارى آن را دست و پا شكسته آورده ، ولى ديگران تمام آن را نقل كرده اند. و علت اين بوده كه در بقيه خبر مطالبى وجود داشته كه موجب سرشكستگى و سرافكندگى صحابى مشهورى ، چون خالد بن وليد، و در مقابل ، فضيلت و منقبتى براى امير مؤ منان مى شده است . و امام المحدثين بخارى از فرط تعصب و

غيرت بر صحابه اى كه در دستگاه خلفا به نام و بلند آوازگى رسيده اند، از آوردن مطالبى درباره آنان كه موجب سرافكندگى و كسر مقام و شوكت ايشان باشد، خوددارى كرده است .

اما خبر جنگ دوم امام در يمن ، البته بر حسب عدد، و نه بنابر آنچه واقدى و مقريزى و ابن سيده آورده اند، به طور فشرده از اين قرار است : رسول خدا(ص ) على (ع ) را به همراه سيصد رزمنده به سرزمين مذحج فرستاد. سواران امام نخستين سواركارانى بودند كه به آن منطقه وارد شدند. على (ع ) سربازانش را در دسته هاى مختلف به اطراف گسيل داشت و آنها نيز با مقدارى اموال غارتى و اسير بازگشتند. آنگاه با گروهى از رزمندگان ايشان روبرو گرديد، پس آنان را به پذيرش اسلام فراخواند، ولى زير بار نرفتند و به مقابله برخاسته ، سپاهيان امام را تير باران نمودند. در نتيجه سپاهيان على (ع ) به ايشان حمله برده ، بيست تن از آنان را از پاى درآوردند. پس روى به گريز نهادند، ولى ياران امام ايشان را تعقيب نكرده بار ديگر ايشان را به اسلام فرا خواندند كه پذيرفتند و تنى جند از سران و سركردگان آنها به نام اسلام با على (ع ) بيعت كردند. آنگاه آن حضرت خمس غنايم را برگرفت و چهار پنجم بقيه را بين سپاهيان خود قسمت فرمود و به هرماه ايشان بازگشت و بشتافت تا مگر رسول خدا(ص ) را زودتر ديدار كند و ابورافع را بر سپاه جانشين خود ساخت .

در غياب امام (ع )، سپاهيان از ابورافع خواستند تا ايشان را

از خمس غنايم بپوشاند. ابورافع نيز به هر يك از آنان دو تن پوش داد. اما چون على (ع ) باز آمد و آنان را در آن حال بديد، پيراهنها را از ايشان پس گرفت . آنها هم شكايت به رسول خدا(ص ) بردند (598)!

اين فشرده اخبار دو جنگ مزبور بود. اما خبر عزيمتش به عنوان ماءمور دريافت ، بخارى و ابن القيم گفته اند آن ماءموريت براى دريافت خمس بوده است (599). در مقابل ، ابن هشام و پيروان او بر اين باورند كه اين ماءموريت براى دريافت صدقه و جزيه مردم نجران صورت گرفته است .

اخبار ديگرى هم در مورد رفتن امام (ع ) به يمن وجود دارد كه در كتب صحاح و مسانيد و سير به صورت پراكنده آمده و در هيچكدام از آنها تعيين نشده كه اين ماءموريتهاى به چه منظورى صورت گرفته است . مثلا بخارى و مسلم و نسائى و احمد آورده اند زمانى كه على در يمن بود، مقدارى خاك آغشته به طلا را به خدمت رسول خدا(ص ) فرستاد.(600) و در روايتى ديگر آمده كه در چرمى دباغى شده مقدارى خاك آغشته به طلا را كه هنوز در بوته نرفته و طلاى آن جدا نشده بود، براى آن حضرت فرستاد (601).

رواياتى ديگر بيانگر اين است كه پيامبر خدا (ص )، على (ع ) را به عنوان داور به يمن فرستاد. و برخى از داوريهاى او را نيز شرح داده اند. از آن جمله احمد در مسندش و ابوداود در سنن خود در باب كيف القضاء از على (ع ) آورده اند كه گفت :

رسول خدا (ص )

مرا به عنوان قاضى به يمن ماءمور فرمود. به خدمتش عرض كردم : اى رسول خدا! مرا به ميان مردمى مى فرستى كه بينشان درگيريها و رويدادهايى خواهد بود و من از داورى اطلاعى ندارم . آن حضرت فرمود: خداوند قلبت را هدايت و زبانت را قاطع و مستدل خواهد ساخت . و در مسند احمد آمده است كه رسول خدا (ص ) دست به روى سينه ام نهاد و فرمود: ثبتك الله و سددك . آنگاه كه طرفين دعوا در حضورت نشستند، تا سخن طرف را نشنيده باشى بينشان داورى مكن كه اين روش نيكوترين راه براى داورى است . امام (ع ) خود گفته است پس از آن سخن هرگز در داورى دچار ترديد و دو دلى نشده ام (602).

و از موارد داوريهاى آن حضرت در اين سفر، برخى از داوريهاى نادر و چشمگير او را آورده اند؛ از آن جمله : آورده اند كه سه نفر از اهالى يمن به آن حضرت مراجعه كرده ، درباره يگانه فرزندى كه هر كدام ادعاى پدرى آن را داشتند از او داورى خواستند. آنها مدعى بودند كه در يك طهر با زنى همبستر شده و اين كودك از آن اوست !

امام (ع ) به دو نفر از ايشان پيشنهاد كرد كه كودك را به نفر سوم واگذار كنند. آن دو نپذيرفتند. همين پيشنهاد را با دو تن ديگر از ايشان در ميان گذاشت كه زير بار نرفتند. بار سوم آن را در ميان دو نفر از ايشان مطرح كرد كه قبول نكردند. در نتيجه آن حضرت به آنها گفت شما شريكانى خيره سر و

بداخلاقيد. من ميان شما قرعه مى زنم و كودك به نام هر كدام كه بيرون آمد، از آن او خواهد بود. و بايد كه او به دو نفر ديگر ثلث ديه را پرداخت كند. آنگاه بينشان قرعه زد و كودك را به كسى داد كه قرعه به نامش درآمده بود. يكى از آن سه مدعى به مدينه رفت و خبر به پيامبر رسانيد. پيامبر خدا (ص ) از نحوه قضاوت امام شادمان و خندان گرديد، به طورى كه دندانهاى آسياى آن حضرت آشكار شد (603).

داستان ديگرى از قول امام كه ما آن را به طور فشرده مى آوريم :

پيامبر خدا (ص ) مرا به يمن فرستاد. در آن موقع گروهى تمهيد چيده ، گودالى را براى شكار شير حفر كردند و خود در كمين نشسته بودند كه شيرى در آن افتاد. مردم به نظاره شير در پيرامون گودال جمع شدند و ازدحام جمعيت موجب گرديد كه يك نفر از آنها در گودال بلغزد. او براى نجات خويش چنگ به ديگرى ، و دومى دامن سومى ، و سومى چهارمى را گرفت و هر چهار تن به درون گودال غلتيدند و شير به جان آنها افتاد و هر چهار نفر را زخمى مهلك زد. تا اينكه مردى جراءت كرد با حربه اى شير را از پاى درآورد و آن چهار نفر نيز هلاك شدند و اولياى دم هر كدام خونبهاى خود را خواستار گرديدند. در نتيجه شمشيرها را كشيدند و چيزى نمانده بود كه به كشتار يكديگر برخيزند كه امام آمد و به چاره جويى پرداخت و فرمود با اينكه پيامبر خدا (ص ) زنده است

به جان هم افتاده ايد؟ و بنا به روايتى فرمود: مى خواهيد دويست نفر را به خاطر چهار نفر بكشيد؟! من ميان شما داورى مى كنم . اگر پذيرفتيد كه هيچ ، والا براى داورى به خدمت پيامبر خدا برويد و كسى هم حق ندارد كه قبول نكند.

آنگاه فرمود از قبيله اى كه گودال را كنده بودند، يك چهارم و يك سوم و يك دوم ديه ، و يك ديه كامل را جمع كنند. سپس يك چهارم ديه را به اولياى خون اولى ، و يك سوم را به دومى ، و يك دوم را به اولياى سومى و ديه كامل را هم به اولياى خون چهارمى بپردازند.

صاحبان خون اين نحوه داورى را نپسنديدند و به خدمت پيامبر خدا (ص ) رفته ، آن حضرت را در مقام ابراهيم ملاقات كردند و قصه خود را باز گفتند. پيامبر خدا (ص ) فرمود: من در ميانتان داورى مى كنم . و آماده قضاوت شد كه يكى از ايشان ماجرا را براى حضرتش بازگفت كه على ميان ما داورى كرده است . و رسول خدا (ص ) داورى امام را تاءييد فرمود(604)

اينها اخبار ماءموريت امام (ع ) در يمن بود كه دانشمندان رويدادهاى اين ماءموريتها را از راه اشتباه به يكديگر نسبت داده اند. برخى نيز اخبار آنها را در يك جا آورده (605) و بعضى در دو جا (606)، و از اين رو و ديگر موارد (607)، اخبار ماءموريت امام (ع ) در يمن درهم شده است . و شايد كه ما بتوانيم با توجه به طبيعت رويدادهاى روايت شده ، پرده از روى حقايق ماءموريتهاى

امام (ع ) در يمن برداريم . فى المثل : جنگ با مذحجيان نخستين ماءموريت امام به يمن بوده ، و نبرد با همدان ماءموريت دوم ، و در سومين ماءموريت ، حضرتش به عنوان والى و داور و دريافت كنده خمس به يمن رفته است . به اين دليل كه :

1. در مورد جنگ با قبيله مذحج گفته اند: سواران امام نخستين سوارانى بوده كه به سرزمين يمن وارد شده اند.

2. جنگ با مذحج پيش از جنگ با همدان به وقوع پيوسته ، و بايد كه پيش از تسليم شدن آنها و پذيرفتن اسلام صورت گرفته باشد. زيرا نوشته اند: تمامى افراد قبيله همدان اسلام آورده اند. و نيز گفته اند: پس از آن بود كه اهالى يمن همگى مسلمان شدند.

بنابراين پس از اين رويداد ديگر جنگى در يمن صورت نگرفته ، و پيامبر خدا (ص ) فرمانداران و ماءموران وصول صدقه و خراج و خمس را به آنجا اعزام داشته است . و در ضمن ايشان امام نيز ماءمور وصول خمس آنها گرديده است . و اين ، ماءموريت سوم بوده كه رسول خدا (ص ) وى را به عنوان والى و قاضى و دريافت كننده خمس به يمن فرستاده است .

همچنين در سفر اخير بوده كه چنان احكامى از طرف او صادر شده است . و باز در همين ماءموريت بوده كه خاك طلا به خدمت پيغمبر فرستاده ، و اين خاك طلا جزء غنايم جنگى نبوده است . زيرا در آن هنگام اهالى يمن همگى مسلمان شده بودند و رسول خدا (ص ) بر ايشان والى و قاضى و ماءمور وصول

صدقات تعيين و اعزام كرده بود. از طرفى ، غنايم جنگى را سپاه پيروز بعد از جنگ ، با خود به مدينه مى برد؛ خواه خمس باشد يا باقيمانده از غنايم پخش شده در بين افراد سپاه . و در چنين حالى فرستادن مال پيش از بازگشت سپاه به مدينه معنايى ندارد؛ بلكه اين اموال بايد كه از طرف فرماندار و يا كارگزار پيغمبر فرستاده شده باشد.

از طرفى ، خاك طلا از صدقات و زكات نبوده ، چه ثابت شد كه رسول خدا (ص ) على (ع ) را ماءموريت صدقات نداده است . زيرا در فقه اهل بيت تاءكيد شده كه هنگامى بر طلا و نقره زكات تعلق مى گيرد كه از جنس مسكوك باشند(608).

همچنين خاك طلا از جزيه مردم نجران نبوده است . براى اينكه جزيه ايشان دو هزار حله ، به ارزش هر حله چهل درهم ، مشخص شده بود (609). پس خاك طلا جزء خمس و سيوب ، يعنى سود معاملات و دستاوردهايشان بوده است .

بنابر آنچه گفتيم ، پيامبر خدا (ص ) در اين نبوت امام (ع ) را به عنوان دريافت كننده خمس به يمن فرستاده ، همان طور كه دو نماينده خود را به نامهاى ابى و عنبسه ، براى جمع آورى صدقات و خمس به سعد هذيم و قضاعه و جذام ماءموريت داده بود(610). و دور نيست كه برخى ديگر از اعمال و كارگزاران پيغمبر خدا (ص ) را كه جزء گيرندگان صدقات معرفى كرده اند، علاوه بر آن ، وظيفه ماءموريت جمع آورى خمس را نيز داشته اند كه خمس را از موارد آن دريافت

كرده به پيامبر خدا (ص ) تحويل دهند. آنگاه كه خلفا بعد از رسول خدا (ص ) مساءله خمس را كنار گذاشتند (611)، راويان و دانشمندان نيز آن را به دست فراموشى سپردند. زيرا اساسا خمس در تمام ادوار خلافت اسلامى مخالف سياست خلفا بوده است .

مضافا اينكه بايد به موضوع ثروت و دارايى ساكنان شبه جزيره در آن روزگار توجه كرد كه همه ثروت تمامى قبايل آن سامان را غالبا چهارپايان و اندكى كشاورزى تشكيل مى داده و همه آنها از موارد صدقات بوده و نه از موارد خمس . و شهر مدينه ، كه پايتخت اسلام بوده ، خود منطقه زراعى محسوب مى شده و غالب دارايى مردمان آنجا را محصولات زراعى و باغها تشكيل مى داده و بازرگانى و خريد و فروش كالا در انحصار مردم مكه و برخى از ثروتمندان اهل كتاب بوده و بيشتر توجه مسلمانان مدينه به جنگ عليه قريش و يهود و ديگر قبايل عرب ، كه تعدادشان به هشتاد ماءموريت جنگى از غزوه و سريه در مدت ده سال و يا به طور متوسط هر سال هشت بار جنگ ، معطوف مى شده است . تمامى اينها باعث آن بوده كه در آن هنگام راههاى تجارتى حجاز صحنه جنگ و غارت و چپاول و تاراج جنگجويان و بسته شدن راههاى بازرگانى شود و از اين رو به ندرت موردى براى سود، بجز موارد صدقات ، باقى مى مانده است .

تمام اين عوامل كه بر شمرديم موجب شده كه اخبار گرفتن خمس پيغمبر خدا (ص ) از محل دستاوردهاى مكاسب و معاملات در كتابهاى حديث و سيره منتشر

نشوند.

با اين همه ، اخبار گرفتن خمس را به وسيله آن حضرت از محل گنجينه ها و معادن ، و ماءموريت دادن ماءموران دريافت خمس را به همراه جمع آورى كنندگان صدقات ، با همه اندكى مصادرى كه در اين زمينه در اختيار داشتيم ، به شرحى كه گذشت آورديم .

صدقه پس از پيامبر خدا (ص )

ائمه اهل بيت نيز به پيروى از پيامبر خدا (ص ) صدقه را بر نزديكان پيامبر حرام نمودند. امام جعفر صادق (ع ) در پاسخ فردى كه از حضرتش پرسيد: اكنون كه خمس را به شما نمى دهند، آيا صدقه بر شما رواست ؟ فرمود: نه به خدا قسم . آنچه را كه بر ما حرام بوده ، با غصب حق ما به وسيله ستمگران ، بر ما حلال نمى شود. و ندادن آنچه را كه خداوند بر ما حلال كرده بود، موجب حليت حرام كرده خدا بر ما نخواهد شد.

اما خلفا بر ميراث رسول خدا (ص ) به شرح زير دست انداخته ، آن را تصرف كردند:

الف . باغهاى هفتگانه (مورد وصيت مخيريق ).

ب . زمينى كه از بنى نضير به تملك آن حضرت درآمده بود.

ج ،د، ه ، دژهاى سه گانه خيبر.

و. ثلث زمينهاى وادى القرى .

ز. مهزور (محل بازار مدينه ).

ح . فدك .

پيامبر خدا (ص ) از باغهاى هفتگانه ، شش باغ را وقف كرده بود و اين صدقه رسول خداست . مقدارى هم از زمينهاى بنى نضير، به ابوبكر و عبدالرحمان بن عوف و ابودجانه بخشيده بود. و از قلعه هاى خيبر به همسرانش ، و فدك را هم به فاطمه (ع ) عطا كرده ، به حمزة بن

نعمان عذرى نيز به قدر پرتاب يك چوبه تير از زمينهاى وادى القرى بخشيده بود.

و آنگاه كه رسول خدا (ص ) وفات يافت ، ابوبكر و عمر به نزد على (ع ) آمدند و عمر به او گفت :

نظرت درباره ميراث رسول خدا (ص ) چيست ؟ على پاسخ داد: به ما مى رسد كه به پيامبر نزديكتريم . عمر پرسيد: حتى خيبر؟ على گفت : حتى خيبر. پرسيد: حتى فدك ؟ على پاسخ داد: حتى فدك . در اينجا عمر گفت : به خدا سوگند كه تا جان داريم چنين چيزى نخواهد شد!

آن وقت ابوبكر جنگ افزار و مركب سوارى و كفشهاى پيامبر خدا (ص ) را به على داد و گفت : به غير از اينها همه صدقه است ! و بدين سان به يك باره بر تمامى ميراث رسول خدا (ص )، حتى فدك ، دست انداخت . اما معترض آنچه را كه پيامبر خدا به ديگر مسلمانان بخشيده بود، نشد! از اين رو فاطمه (ع ) در سه مورد طرح دعوا كرد:

1. درباره فدك ، عطيه رسول خدا به او. كه در اين مورد ابوبكر از فاطمه شاهد خواست ! كه يك مرد و يك زن به سود او گواهى دادند، ولى شهادت ايشان را نپذيرفت . زيرا كه آنان دو مرد و يا يك مرد و دو زن نبودند!

2. درباره ارثيه اش از رسول خدا (ص )، كه پس از گذشت ده روز از وفات پيغمبر، فاطمه به همراه على و عباس به نزد ابوبكر رفت و گفت :

براى گرفتن ميراثم از رسول خدا آمده ام . ابوبكر گفت

: اثاثيه خانه و ظروف را مى گويى يا ملك را؟ فاطمه گفت : فدك و خيبر و موقوفات او را در مدينه كه همه ارثيه من است ؛ همان طور كه دخترانت از تو ارث مى برند. ابوبكر پاسخ داد: به خدا سوگند كه پدرت از من بهتر بود و به خدا سوگند كه تو هم از دخترانم بهترى !

و در روايتى ديگر آمده است كه زهرا (ع ) به ابوبكر گفت : وقتى كه تو بميرى ، چه كسى از تو ارث مى برد؟ ابوبكر گفت : فرزندان و خانواده ام . پرسيد: پس چطور به جاى ما، تو از پيامبر خدا ارث برده اى ؟! ابوبكر گفت : اى دختر رسول خدا! من چنين كارى نكرده ام ، من نه زمينى از پدرت به ارث برده ام و نه طلا و نقره و نه چيز ديگر. پرسيد: پس سهم ما از خيبر و خالصه ما از فدك چه شده است ؟ ابوبكر پاسخ داد: من خود از پيامبر خدا شنيده ام كه مى گفت : نحن معاشر الانبياء لا نورث ، ما تركنا فهو صدقة ! انما ياءكل آل محمد من هذا المال ، ليس لهم اءن يزيدوا على الماءكل . يعنى ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم ، ما ترك ما صدقه است . و آل محمد نيز از اين مال خدا مى خورند، و بيش از آن بهره اى ندارند. مخارج عيالات پيامبر بر عهده من است . على گفت : در قرآن است كه : و ورث سليمان داود. يعنى سليمان از داود ارث برده است . و نيز

يرثنى و يرث من آل يعقوب . يعنى از من و آلى يعقوب ارث ببرد. ابوبكر گفت : البته همين طور است . و تو آن را مى دانى كه من مى دانم . على گفت : اين سخن كتاب خداست . اما پاسخ سخن امام (ع ) سكوت سنگينى بود كه بر مجلس افتاد. پس ناگزير برخاسته ، رفتند.

3. در مورد سهم ذوى القربى . چون ابوبكر از پرداخت سهم ذوالقربى به فاطمه و بنى هاشم شانه خالى كرد، و آن را در تهيه ابزار جنگى و مركب سوارى به مصرف رسانيد، فاطمه نزد او رفت و گفت : تو مى دانى كه از بابت موقوفات و آنچه را خداوند از غنايم در قرآن سهم ذوى القربى به ما اختصاص داده است ، به ما اهل بيت ستم كرده اى . يعنى همه را گرفته اى و آنگاه اين آيه را قرائت كرد: و اعلموا انما غنمتم من شى ء...و بنا به روايتى ديگر آن بانو فرمود:

به آنچه خداوند از آسمان براى ما مقرر داشته است ، تجاوز كرده ، آن را از ما گرفته اى ! ابوبكر گفت : پدر و مادرم به فدايت ! من دربست مطيع فرمان كتاب خدا و حق پيامبر خدا و حق دخترش مى باشم . من هم از كتاب خدا آن را كه تو خوانده اى خوانده ام ، اما در آن ندانستم كه اين سهم خمس همه آن به شما تعلق مى گيرد! فرمود: پس آيا به تو و نزديكانت تعلق مى گيرد؟ گفت : نه ، من باقيمانده آن را در امور خيريه مسلمانان مصرف

مى كنم ! فاطمه فرمود: ولى حكم خدا اين چنين نيست ! و بنا به روايتى ديگر ابوبكر به حضرت زهرا چنين پاسخ داد: رسول خدا به من فرمود خداى تعالى ، مادام كه پيامبرش زنده است ، روزى او را مى رساند و چون از دنيا برود، روزيش را بر مى گيرد! و در روايتى ديگر گفته است : شنيدم كه رسول خدا مى فرمود: تا خودم زنده هستم ، ذوالقربى سهم دارند، اما بعد از مرگم چنين سهمى را ندارند! فاطمه در خشم شد و فرمود: تو مى دانى با شنيده هايت از رسول خدا. بعد از اين تو چيزى نخواهم خواست ، و به خدا سوگند كه هرگز با تو و عمر سخن نخواهم گفت . راوى مى گويد: فاطمه از دنيا رفت ، و با آنها سخنى نگفت .

چون فاطمه تمامى دلايل و براهين خود را ارائه داد، و ابوبكر از پس دادن حتى قسمتى از آنچه از او گرفته بود سرباز زد، تصميم گرفت دعواى خود را در برابر گروهى از مسلمانان مطرح كرده ، از ياران پدرش كمك بخواهد و ايشان را به مسؤ وليتى كه بر عهده دارند بينا گرداند. پس به همراه همدمان و نزديكانش به جانب مسجد حركت كرد. گويى پيامبر بود كه گام برمى داشت . تا در برابر ابوبكر، كه در ميان گروهى از مهاجر و انصار نشسته بود، وارد شد. بيدرنگ پرده اى پيشاورى حضرتش آويختند و آن بانو به سخنرانى برخاست و در ضمن سخن فرمود:

اى مردم ! من فاطمه هستم ، و پدرم محمد است . و همان طور كه گفتم

خداوند فرموده است : لقد جاء كم رسول من اءنفسكم ...و آنگاه فرمود: آيا دانسته و بعمد كتاب خدا را ترك گفته ، آن را پشت سر انداخته ايد؟! در حالى كه مى فرمايد: و ورث سليمان داود. و در داستان يحيى بن زكريا مى فرمايد: رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب . و يا: و اءولوا الاءرحام بعضهم اءولى ببعض فى كتاب الله . و مى فرمايد: يوصيكم الله فى اءولادكم للذكر مثل حظ الاءنثيين . و مى فرمايد: و ان ترك خيرا الوصيه للوالدين والاءقربين بالمعروف حقا على المتقين . و چنين پنداشتيد كه من هيچ حق وارثى را از پدرم نمى برم و هيچ پيوندى ميان ما وجود ندارد؟

آيا خداوند شما را به آيه اى مخصوص گردانيده و پيامبرش را از آن محروم داشته است ؟ يا اينكه مى گوييد اهل دو ملت از هم ارث نمى برند؟ آيا من و پدرم اهل يك ملت نيستيم ؟ و يا شايد كه شما به عموم و خصوص قرآن از پيامبر خدا (ص ) آشنا تريد! آيا مى خواهيد قوانين جاهليت را از نو زنده كنيد؟!

زهرا پس از اين سخنرانى به خانه رفت و از ابوبكر كناره گرفت و همچنان بود تا از دنيا رفت !

فاطمه (ع ) تنها شش ماه بعد از پدر زنده بود! و چون از دنيا رفت ، همسرش على او را شبانه به خاك سپرد و ابوبكر را خبر نكرد!

ابوبكر با حديثى كه تنها خودش راوى آن بود، اجتهاد كرد و دختر پيامبر خدا (ص ) را از ارث پدر محروم كرد!

و بار ديگر دست به اجتهاد زد و خمس ذوالقربى را قطع نمود! و تا پايان خلافتش وضع به همين منوال گذشت !

حقوق بازماندگان پيغمبر در خلافت عمر

اميرالمؤ منين (ع ) در پاسخ كسى كه از او پرسيد: پدر و مادرم به فدايت ! ابوبكر و عمر در مورد حق شما اهل بيت از خمس چه كردند؟ فرمود:

عمر گفت كه شما نسبت به خمس حق داريد، اما اين را نمى دانم كه اگر مقدار آن زياد شد، باز هم همه آن به شما تعلق مى گيرد يا نه ؟ در هر حال ، اگر موافق باشيد، آن اندازه كه خودم صلاح بدانم از آن به شما خواهم داد. ما هم با اين پيشنهاد و دريافت قسمتى از حق خود موافقت نكرديم . او هم خواسته ما را نپذيرفت .

عمر در نظر داشت كه به امام (ع ) و عمويش عباس ، بخشى از ما ترك رسول خدا (ص ) را در مدينه باز پس دهد، و البته اين تصميم هم زمانى صورت گرفته كه به سبب فتوح ، از هر گوشه ثروت و مكنت به مدينه سرازير شده بود.

بارى عمر اجتهاد كرد و همچنان از پرداخت سهم ذوالقربى شانه خالى كرد. و بار ديگر اجتهاد كرد و ما ترك رسول خدا (ص ) را همچنان در مصادره خود نگاه داشت . و دست آخر هنگامى كه درهاى ثروت از همه طرف به سوى مدينه گشوده شده بود، دست به اجتهادى تازه زد و تصميم گرفت تا قسمتى از آن حقوق را به اهل بيت بازگرداند. و اوضاع بر همين قرار بود تا اينكه زمان او هم به سرآمد.

ميراث پيامبر

در زمان خلافت عثمان

عثمان ، خمس نخستين جنگ افريقا را يكجا به عبدالله بن ابى سرح ، پسر خاله و برادر رضاعيش ، بخشيد! خمس غزوه دوم آنجا را هم به پسر عمو و دامادش ، مروان حكم ، واگذار كرد و فدك را نيز به تيول او داد! مهزور، محل بازار مدينه را، كه از موقوفات رسول خدا (ص ) بود، به تيول حارˠبن حكم ، پسر عمو و داماد خود، داد؛ در حالى كه پيامبر خدا (ص ) آن را بر عموم مسلمانان وقف فرموده بود! صدقات قضاعه را به عمويش حكم تقديم كرد، و چون شامگاهان ماءمور جمع آورى صدقات بازار مسلمانان را ديدار كرد، به وى دستور داد كه اين ماءموريت را هم به حكم واگذار كند!

بيهقى در آنجا كه از بذل و بخششهاى عثمان به خويشاوندانش ، آن هم از ميراث پيامبر خدا (ص ) سخن مى گويد، مى نويسد: عثمان اين حديث را كه از پيغمبر روايت شده كه هر گاه خداوند چيزى را روزى پيامبرش كرده باشد، آن چيز بعد از او به جانشينش مى رسد، به اين ترتيب تاءويل نمود كه چون من ثروتمند هستم و نيازى به آنها ندرم ، آن را به خويشاوندانم مى بخشم تا صله رحم كرده باشم !

بنابراين عثمان اجتهاد كرد و ميراث و موقوفات پيامبر خدا (ص ) را به خويشاوندان خودش بخشيد! و باز اجتهاد كرد و خمس را هم به آنها داد! و باز اجتهاد كرد و صدقات را به ايشان واگذار فرمود! و اجتهاد كرد، و اجتهاد كرد، و اجتهاد كرد، راستى كه چقدر درگاه اين اجتهاد فراخ

بود!

ميراث پيامبر در روزگار على (ع )

اميرالمؤ منين على (ع ) نتوانست چيزى از سنتهاى ابوبكر و عمر را، مخصوصا در بازگردانيدن حقوق اهل بيت به ايشان ، تغيير دهد.

ميراث پيامبر در خلافت معاويه

اجتهاد معاويه در منع ذوالقرباى پيامبر از خمس و مصادره ميراث آن حضرت ، همانند اجتهاد خلفاى پيش از او بود. علاوه بر آن او اجتهادى بر اجتهاد آنان افزود؛ به اين معنى كه اجتهاد كرد و به كليه فرمانداران خود بخشنامه كرد كه از غنايم فتوح ، هر چه طلا و نقره و جواهرات و اشياى زيبا و قيمتى وجود دارد، به شخص ايشان اختصاص دهند، و آنها را ميان مسلمانان قسمت نكنند!

ميراث پيامبر در روزگار خلافت عمر بن عبدالعزيز،

عمر بن عبدالعزيز بر آن سر بود كه نص شرعى را پيروى كند. از اين رو به فرزندان پيامبر خدا (ص ) مقدارى از سهمشان را در خمس پرداخت كرد و فدك را به آنان بازگردانيد. و براين قرار بود تا اينكه پس از مدتى كوتاه ، و به نظر ما با مرگى مشكوك، از دنيا رفت .

ميراث پيامبر بعد از عمر بن عبدالعزيز

يزيد بن عبدالملك مروان ، دست به اجتهاد زد و فدك را از دست فرزندان زهرا (ع ) خارج كرد. اما چون سفاح از عباسيان به حكومت نشست ، آن را به فرزندان فاطمه (ع ) برگردانيد.

پس از سفاح ، نوبت اجتهاد به منصور داونقى رسيد. او هم اجتهاد كرد و آن را از ايشان باز پس گرفت . ولى فرزندش مهدى عباسى آن را به اولاد زهرا بازگردانيد. موسى فرزند مهدى نيز دست به اجتهاد زد و آن

را پس گرفت . ولى ماءمون آن را باز پس داد!

فدك از آن تاريخ همچنان در دست فرزندان فاطمه (ع ) بود تا اينكه متوكل عباسى به خلافت نشست و آنگاه اجتهاد فرمود و آن را از اولاد زهرا بازپس گرفت و به تيول عبدالله بازيار داد! او هم يازده نخلى را كه رسول خدا (ص ) به دست خود در آنجا نشانده بود، قطع كرد. و اين آخرين خبرى است كه از اجتهاد خلفا درباره خمس و ميراث پيامبر خدا (ص ) به دست ما رسيده است . اما علما و دانشمندان را درباره اجتهاد خلفا مطلبى است كه در زير به نظر مى رسد.

نظر دانشمندان در مصرف خمس

به سبب اختلاف عملكرد خلفا، نظر دانشمندان در مصرف خمس بعد از رسول خدا (ص ) مخالف يكديگر است . برخى از ايشان گفته اند كه سهم پيغمبر به امام يا خليفه او تعلق مى گيرد، و سهم ذوالقربى هم به خويشاوندان و نزديكان او مى رسد. گروهى نيز گفته اند: سهم ذوالقربى در راه تهيه جنگ افزار و آمادگى رزمى هزينه مى شود. و ديگران اظهار نظر كرده اند كه مصرف خمس به اجتهاد خليفه بستگى دارد! و بعضى درباره منع خمس اهل بيت به وسيله عمر گفته اند: اين مساءله امرى است اجتهاد. و يا: عمر در احكامى كه صادر مى نمود، از اجتهاد پا فراتر نمى نهاد! و هر كس كه در اين مورد عيبجويى كرده ، ايراد بگيرد، در واقع اجتهاد را، كه روش اصحاب بوده ، به باد انتقاد گرفته است و يا اينكه : مساءله خمس مساءله اى

است اجتهادى ! و در پاسخ به كسانى كه زبان به انتقاد عمر گشوده و گفته اند كه : او به زنان پيغمبر مى بخشيد و بر ايشان مقررى تعيين مى كرد، اما دختر همان پيغمبر و اهل بيت را از خمسشان محروم ساخت ، در حالى كه در زمان پيغمبر چنين كارى سابقه نداشته است ، گفته اند: اين مساءله از قبيل مخالفت مجتهدى است با مجتهدى ديگر در يك مساءله اجتهادى (612)!

و فراموش نكنيم كه اين سخنان همه در مورد خمس غنايم جنگى است ، و گويندگان اين مطالب ، خود متفقند كه آيه كريمه و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان الله خمسه و للرسول ولذى القربى ... تنها به خمس غنايم جنگى تعلق مى گيرد. با اين وصف ، اينان مى گويند: با وجودى كه خداوند مصرف خمس غنايم جنگى را در اين آيه تعيين فرموده است ، تعيين مصرف خمس به اجتهاد خلفا بستگى دارد!!

خلفا هم مصرف خمس را چنين تعيين فرموده اند:

ابوبكر و عمر اجتهاد كردند و فاطمه دختر پيغمبر خدا (ص ) و ديگر بستگان آن حضرت و نزديكان او را از بنى هاشم و بنى المطلب از سهامشان در خمس محروم ساختند! عثمان قدم فراتر نهاد و اجتهادى بر آن افزود و خمس و ميراث رسول خدا (ص ) را به عنوان صله رحم به خويشاوندان خود بخشيد! معاويه نيز به سهم خود در اين موضوع اجتهادى تازه كرد و تمامى طلا و نقره غنايم جنگى و هر چه را در آن جالب و نفيس يافت ، ويژه خود گردانيد و به خزانه شخصى خود سپرد!

خلفاى اموى و عباسى نيز به دنبال اين خلفا اجتهاد كردند و خمس را ويژه خود گردانيدند و آن را به خزانه شخصى خود سپردند و از آن به شعرا و مطربان و نوازندگان و كنيزان آوازه خوان و رامشگران بخشيدند!!

و سرانجام نوبت اجتهاد به دانشمندان قوم رسيد كه اجتهاد فرموده ، هر كارى را كه خلفا انجام داده بودند، به منزله حكمى از احكام شرع اسلامى به حساب آوردند و مقرر داشتند تا مسلمانان آن را از جان و دل بپذيرند، و اعلام فرمودند كه هر كس با آن مخالفت كند، با سنت و جماعت مخالفت و ستيزه كرده است !

پس اينكه مى گويند اجتهد الخليفه فى المساءلة ، يعنى نظر خليفه در اين مساءله چنين است . و المساءلة اجتهادية به اين معناست كه راءى خليفه در اين مورد حكمى است اسلامى . پس بنابراين ، اينكه مى گويند: قال الله ، و قال رسوله ، و اجتهدت الخلفاء . يعنى خدا چنين گفته ، و پيامبرش چنان فرموده ، و خلفا چنين راءى داده اند! به اين معناست كه اجتهاد خلفا مصدر تشريعى اسلامى است ، و در رديف كتاب خدا و سنت پيامبرش قرار دارد پس : انالله و انا اليه راجعون .

قدرى با شرح و تفصيل آراء مكتب خلفا را در مورد خمس و نحوه برخورد شان را با آن و دلايل ايشان را در چنين برداشتى آورديم . و به گفتار ائمه اهل بيت نيز در همين مورد اشاره كرديم و گفتيم كه خمس در مكتب ايشان به شش قسمت مساوى تقسيم مى شود كه سه قسمت آن ويژه

خدا و پيامبرش و نزديكان آن حضرت و زير عنوانى خاص تعلق مى گيرد. و اينكه پيامبر خدا (ص ) در زمان حياتش اين سه سهم را تصرف مى كرد، و پس از وفات آن حضرت ، امر اين سهام سه گانه در اختيار ائمه دوازده گانه از اهل بيت در مى آيد، و سه سهم ديگر متعلق است به فقراى بنى هاشم و يتيمان و در راه ماندگان ايشان كه تهيدست و بينوا باشند (613).

و نيز گفته اند كه واجب است هر فرد مسلمان خمس دستاوردهاى خود را، خواه از دشمن به دست آمده باشد و خواه از غير آن (614)، بپردازيد. و در هر دو مورد به عموميت آيه خمس و آنچه را كه از سنت پيامبر در اختيار دارند، استدلال مى كنند. فقهاى مكتب اهل بيت در مقام استدلال به آيه شريفه مى گويند: آيه شريفه خمس ، اگر چه درباره غنايم جنگ بدر نازل شده ، ولى نزول آيه در موردى ، حكم كلى آن را ويژه و مخصوص آن مورد نمى كند، و تخصيص بدون دليل ، باطل و مردود است (615). بيان ايراد بر اين استدلال و پاسخ آن به شرح زير است :

مدعى در استدلال به اين آيه گفته است : آيه درباره غنايم غزوه بدر نازل شده و غير از غنايم جنگى را شامل نمى شود. پاسخ به اين موضوع از اين قرار است (616):

نزول آيه در غزوه بدر، حكم عام وارد در آن را كه وجوب پرداخت خمس از غنايم و دستاوردها مى باشد ويژه و خاص آن مورد نمى كند تا مخصوص غنائم

جنگى باشد. نمونه روشن در غير اين مورد، حكم تازيانه زدن بر گواهان بر زناست ، اگر تعدادشان به چهار نفر نرسد. با اين وصف مورد معلوم كه داستان افك است حكم عام وارد در آيات را كه تازيانه زدن به گواهان است اگر تعدادشان در آن رويداد به چهار نفر نرسد، تخصيص نكرده ، و آن را ويژه آن رويداد ننموده است .

نمونه ديگر، حكم ظهار وارد در سوره مجادله است . چه ، اين حكم تنها ويژه آن بانويى نيست كه در آن روزگار در چنان موردى با شوهرش درگيرى پيدا كرده بود، اگر چه آيه مزبور، درباره او نازل شده است . و همين طور موارد ديگر.

و نيز گفته اند تخصيص آيه و مقيد كردن آن به غنايم سرزمين دشمن دليل مى خواهد، و هر كس كه چنين ادعايى داشته باشد و آن آيه را مخصوص غنائم جنگى بداند، بايد كه دليل خود را ارائه دهد.

مؤ يد اين پاسخها، سخنان قرطبى ، يكى از دانشمندان مكتب خلفا، در تفسير همين آيه است كه مى گويد: اتفاق نظر دانشمندان مكتب خلفا در اين مورد بر آن است كه مراد و مقصود سخن خداى تعالى از ما غنمتم من شى ء مال كفار است ، هر گاه مسلمانان با قهر و غلبه بر آن دست يابند. اما همان طور كه گفتيم ، اين لغت اقتضاى چنين تخصيصى را ندارد (617).

بنابراين ، تخصيص غنايم ، به غنايم به دست آمده از سرزمين دشمن ، خلاف چيزى است كه اهل لغت از آن لفظ در مى يابند. و سخن دانشمندان مكتب خلفا درباره تخصيص

آيه ، بر خلاف معنايى است كه از لفظ غير مقيد در كلام به دست مى آيد.

و باز در رد بر چنين ادعايى مى گويند: اگر چه آيه در موردى ويژه - كه غزوه بدر است - نازل شده ، عدم اختصاصش در آن مورد كاملا معلوم است . حتى كسانى از اهل سنت كه نظر به عدم وجوب خمس در مطلق غنايم و دستاوردها داده اند، آن را به مورد ويژه آيه مخصوص ندانسته ، بلكه آن را به مطلق غنايم به دست آمده در جنگها تعميم داده اند. حال اگر ما در استفاده حكم از آيه مزبور، قرار را بر جمود فكرى بگذاريم ، به طورى كه از مورد ويژه آن به هيچ روى تجاوز نكنيم ، بايد بگوئيم خمس واجب نيست مگر خمس غنايم به دست آمده از مشركان غزوه بدر و بر عهده كسانى كه در غزوه نامبرد شركت داشته اند. و چنين چيزى را كسى تا به حال نگفته است . پس ناگزير حكم از آيه مزبور تسرى مى كند و ما آن را بر مطلق غنايم و آنچه مفهوم دستاورد بر آن صدق مى كند، خواه از راه جنگ باشد يا تجارت و يا هنر و صنعت و غيره ، تسرى مى دهيم .

دانشمندان مكتب اهل بيت علاوه بر استدلالشان به آيه خمس ، به آنچه از ائمه اهل بيت (ع ) درباره اين حكم آمده است استدلال مى كنند؛ همان گونه كه در ساير احكام عمل مى نمايند. زيرا رسول خدا (ص ) در حديث ثقلين و احاديث ديگر امر به تمسك به آنها كرده است . چه

مواردى كه ائمه (ع ) حديث از سوى اجداد بزرگوار خود و از پيامبر بگويند، مانند حديثى كه شيخ صدوق (ره ) در كتاب خصال خود از جعفر بن محمد، از پدرش ، از جدش ، از على بن ابى طالب ، از پيامبر خدا آورده كه آن حضرت در وصيت خود به على فرمود: اى على ! عبدالمطلب در دوره جاهليت پنج چيز را سنت نهاد و خداوند آنها را در اسلام مقرر فرمود. او زن پدر را بر فرزندان حرام كرد، و خداوند نيز فرمود: ولا تنكحوا ما نكح آباؤ كم من النساء. (نساء/22). گنجينه اى يافت و خمس آن را جدا كرد و آن را تصدق داد، و خداى عزوجل نيز اين آيه را فرستاد: واعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه ... و چون زمزم را حفر كرد...(618) و همين حديث دلالت بر اين دارد كه اين آيه شامل غير غنايم جنگى هم مى شود. و سنت پيامبر خدا (ص ) را نيز در همين زمينه پيش از اين آورده ايم .

اين فشرده ادله پيروان مكتب اهل بيت در اين مورد بود.

6. اجتهاد عمر در متعتين

توضيح

عمر، متعه حج و متعه زنان را حرام كرد، و اين عمل او از موارد اجتهاد به حساب آمده چنانكه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (619)، و احمد بن حنبل در مسندش از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده اند كه گفت :

ما در زمان پيغمبر خدا (ص ) هم عمره تمتع حج را بجاى مى آورديم ، و هم زناشويى موقت را. اما چون عمر به خلافت نشست ، و انجام هر دو را

مانع شد از آن دست كشيديم (620)!

در تفسير سيوطى و كنز العمال از قول سعيد بن مسيب (621) آمده است كه گفت : عمر ما را از هر دو متعه ، تمتع در حج و متعه زنان منع كرده است (622)!

و در بداية المجتهد، زاد المعاد، شرح نهج البلاغه ، مغنى ابن قدامه و محلى ابن حزم آمده كه از عمر روايت شده در زادالمعاد آمده : ثبت عن عمر كه گفته است :

متعتان كانتا على عهد رسول الله ، اءنا اءنهى عنهما، و اءعاقب عليهما: متعة الحج و متعة النساء . يعنى برخوردارى از دو متعه در زمان پيغمبر معمول بوده كه من هر دو را ممنوع اعلام مى كنم و مرتكب آن را تنبيه خواهم كرد: يكى متعه حج ، و ديگرى متعه زنان (623).

و در روايت جصاص و ابن حزم سخن عمر چنين آمده است : متعتان كانتا على عهد رسول الله ، اءنا اءنهى عنهما، و اضرب عليهما: متعة النساء و متعة الحج . (624)

رواياتى كه گذشت ، نظر به اجتهاد عمر در دو حكم از احكام اسلامى دارد. يكى متعه حج ، وديگرى متعه زنان يا ازدواج موقت ،كه بتفصيل درباره آن دو سخن خواهيم گفت .

الف . متعه حج

متعه حج

متعه حج ضمن حج تمتع به جاى آورده مى شود. و بيان آن از اين قرار است كه حج بر سه نوع است : حج تمتع ، حج افراد، و حج قران .

1. حج تمتع

حج تمتع بر كسانى واجب مى شود كه اهالى مكه نباشند، و انجام آن چنين است كه در ماههاى حج (شوال ، ذى قعذه ، ذى حجه ) حاجى

در ميقات احرام عمره حج مى بندد و تلبيه مى گويد و به مكه آمده ، هفت بار خانه خدا را طواف مى كند. آنگاه دو ركعت نماز طواف به جاى آورده ، هفت مرتبه سعى بين صفا و مروه را به انجام مى رساند و آنگاه تقصير مى كند و با انجام آن ، تمام آنچه با احرام بروى حرام شده بود، حلال مى شود. و همچنان در مكه مى ماند تا روز ترويه هشتم ذى حجه همان سال ، كه احرام ديگرى به قصد اداى حج مى بندد و به عرفات بيرون مى شود، و عصر روز نهم از عرفات به سوى مشعر الحرام ، و از آنجا به جانب منى حركت مى كند و مناسك حج را يكى بعد از ديگرى به پايان مى برد. و سرانجام با تراشيدن سر و يا تقصير از احرام بيرون مى آيد. چنين حجى را حج تمتع و عمره آن را عمره تمتع مى گويند. و خداى متعال فرموده است : فمن تمتع بالعمرة الى الحج . زيرا كه حاجى بين دو احرام عمره و حج ، از هر گونه حلالى برخوردار مى شود. و اين مدت فراغت بين دو احرام را متعة الحج مى گويند، كه عمر و پيروانش آن را حرام كرده اند اما امروز بسيارى از مسلمانان آن را انجام مى دهند.

2 و 3. حج افراد و حج قران

الف . در فقه اهل بيت

در حج افراد حاجى در ميقات يا در خانه اش به شرطى كه به ميقات نرسيده باشد، احرام مى بندد و به عرفات مى رود و روز نهم را در

آنجا درنگ مى كند و سپس بقيه مناسك حج را كاملا به پايان مى برد و آنگاه از احرام بيرون مى آيد. اما انجام عمره مفرده بر او واجب است . پس از يكى از مواقيت بار ديگر احرام مى بندد و عمره را به پايان مى برد. اين عمره را در طول سال نيز مى تواند انجام دهد. اين حج و عمره را از آن رو افراد و مفرد گويند كه حاجى هر كدام از آن دو را به طور جداگانه به انجام مى رساند.

در حج قران ، كه مانند حج افراد در تمامى مناسك است ، تنها وجه تمايزش از حج افراد اين است كه در اين حج حاجى قربانى را به هنگام حركت و تلبيه اش با خود همراه مى آورد؛ در صورتى كه در حج افراد، اصلا قربانى نيست . انجام يكى از دو حج مفرد و قران بر ساكنان مكه واجب تخييرى است (625).

ب . در فقه مكتب خلفا

در حج قران ، حاجى بايد بين عمره و حج را جمع كند؛ يعنى اين دو را با يك نيت و يك تلبيه انجام دهد و بگويد لبيك بحجة و عمرة . و يا لبيك عمره را در ماههاى حج بگويد، و آنگاه آن را پيش از بيرون آمدن از احرام به حج وصل نمايد. و بر كسى كه اهل مكه نيست و مى خواهد حج قران به جاى آورد، لازم است قربانى متمتع را انجام دهد (626).

در حج افراد، حاجى نه قارن است و نه متمتع ، بلكه تنها به نيت حج تلبيه مى گويد(627) به چنين حاجى افراد الحج يا

جردالحج گفته مى شود (628)، يعنى او حج تنها را به جاى آورد بدون عمره .

اينها انواع حجى است كه مسلمانان به جاى مى آورند؛ اما مشركان در زمان جاهليت حجى ويژه بود كه بخارى و مسلم در صحيحشان ، و احمد در مسندش ، و بيهقى در سنن كبرايش ، و ديگران در كتابهايشان ، از ابن عباس آورده اند كه گفته است :

اعراب جاهليت انجام عمره را در ماههاى حج از زشت ترين گناهان روى زمين مى دانستند، و ماه محرم را ماه صفر قرار داده و مى گفتند: آنگاه كه زخم پشت حيوان بهبودى يافت و آثار راهها از ميان رفت و ماه صفر به پايان رسيد، انجام عمره براى طالب آن روا و شايسته است (629)! اذا برء الدبر، و عفا الاءثر، و انسلخ صفر، حلت العمرة لمن اعتمر !

توضيحى درباره اين روايت

نووى در شرح بر صحيح مسلم نوشته است كه دانشمندان در توضيح اين روايت گفته اند: و يجعلون المحرم صفر، منظور داستان نسى ء جا به جائى و پس و پيش كردن ماهها مى باشد كه بين آنان مرسوم بود، محرم را صفر مى ناميدند، و آن را از ماههاى حرام خارج و حلالش مى كردند و با به تاءخير انداختن آن ، تحريمش را به بعد از ماه صفر موكول مى كردند، تا بدان وسيله سه ماه پياپى ماه حرام نداشته ، از آن راه دچار سختى و تنگدستى نگردند و دستشان براى قتل و غارت باز باشد! و اذا براء الدبر، زخم پشت شتران است كه به سبب حمل بار و مسافر در طول سفر پيش

مى آمده ، تا پس از بازگشت از حج و استراحت رو به بهبودى بگذارد. و عفا الاثر جاى پاى راهيان و شتران و كاروانيان است كه به مرور زمان از ميان برود.

ابن حجر در علت يابى اين موضوع مى نويسد: علت اينكه انجام عمره را به بعد از ماه صفر، كه از ماهاى حج نمى باشد و نيز محرم ، موكول كرده بودند، اين بود كه هنگامى كه محرم را به تاءخير انداخته آن را صفر به حساب مى آوردند، آن را به ماههاى حج متصل مى كردند و تا بهبودى پشت شترانشان تا پايان همان ماه درنگ مى كردند، و ماه عمره را محرم ، كه در واقع همان ماه صفر است ، قرار مى دادند تا بدين سان عمره در ماههاى حج صورت نگرفته باشد (630).

اين عادت و روش قريش در انجام عمره بود كه مورد مخالفت رسول خدا (ص ) قرار گرفت .

سنت پيامبر خدا (ص ) در عمره

ابن قيم مى نويسد كه رسول خدا (ص ) بعد از هجرت چهار بار عمره به جا آورد و همه را در ماه ذى قعده انجام داد. مؤ يد اين سخن ، روايت انس و ابن عباس و عايشه است كه گفته اند: پيامبر خدا (ص ) بجز در ماه ذى قعده ، عمره به جا نياورده است (631). سپس ابن قيم مى گويد: مقصود اين است كه تمام عمره هاى آن حضرت در ماههاى حج ، و مخالف روش مشركين بود. زيرا آنها مايل به انجام عمره در ماههاى حج نبودند و آن را از زشت ترين گناهان به حساب مى آوردند! و اين خود دليل

بر آن است كه انجام عمره در ماههاى حج بى شك فضيلتش از ماه رجب بيشتر است .

و نيز گفته است : مسلم است كه خداوند براى پيامبرش بهترين و شايسته ترين اوقات عمره را برگزيده و فضيلت عمره در ماههاى حج ، همانند انجام مناسك حج است در ماههاى ويژه آن . و اين ماهها را خداوند ويژه انجام چنين اعمالى و زمان آن قرار داده است . عمره حج اصغر است ، و بهترين موقع انجام آن ، ماههاى حج مى باشد كه ذى قعده ميان آن قرار گرفته و اين همان چيزى است كه خداوند براى ما برگزيده است و هر كه را بهره اى از علم و خرد باشد، آن را در مى بايد (632).

پس از بيان روش مشركان در عمره و سنت پيامبر خدا (ص ) در آن مورد، بار ديگر به مساءله متعه در كتاب خدا و سنت پيامبر باز مى گرديم ، و به دنبال آن ، از اجتهاد عمر در آن مورد سخن خواهيم گفت .

متعة الحج (عمره تمتع ) در قرآن

خداوند جمع بين عمره و حج را در ماههاى حج ، با برخوردارى از هر گونه حلالى بين آن دو، بر خلاف روش مشركان مقرر داشته و در قرآن كريم فرموده است : فاذا اءمنتم فمن تمتع بالعمره الى الحج فما استيسر من الهدى فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب . يعنى و چون ايمنى يافتيد، پس هر كس به واسطه عمره تا هنگام حج بهره

برده ، پس در حد امكان قربانى كند، و هر كس كه نيابد، سه روز در ايام حج ، و هفت روز به هنگام بازگشتتان روزه بدارد، اين ده روز كامل است . و اين براى كسى است كه خانواده اش مقيم مسجد الحرام مكه نباشد. از خدا بترسيد كه خداوند سخت كيفر است (633).

در اين آيه خداوند بهره بردن عمره حج را براى كسى مقرر داشته كه خانواده اش ساكن مسجد الحرام نبوده و آرامش يافته باشد. و در آيه بعد مى فرمايد: الحج اشهر معلومات ماههاى حج معلوم است . پس جمع بين عمره و حج بايد در ماههاى حج باشد. و هر دو آيه با كمال وضوح بر اين حكم شرعى دلالت دارند. و بر حسب روايت بخارى در صحيحش ، عمران بن حصين صحابى نظر به همين مورد دارد كه مى گويد:

آيه تمتع در كتاب خدا نازل شده و ما با رسول خدا (ص ) آن را به جا آورده ايم و حرمت آن در قرآن نيامده ، و پيامبر خدا هم تا زنده بود آن را نهى نكرده است ...(634).

همين حديث در بيان مسلم چنين آمده است : آيه متعه در كتاب خدا آمده يعنى عمره تمتع و رسول خدا (ص ) ما را به انجام آن امر فرموده و پس از آن هم آيه اى كه آيه متعه حج را نسخ كرده باشد فرود نيامده ، و پيامبر خدا هم تا زنده بود آن را نهى نكرده است ...(635).

مفسران قرآن و ديگر دانشمندان نيز بر اين امر متفقند و در اين مورد اختلافى وجود ندارد. و شگفت اينكه خداوند

آيه شريفه تمتع در حج را با اعلام به اينكه خداوند شديد العقاب است به پايان برده است !!

خداوند متعه حج را در اين آيه آشكارا و با صراحتى هر چند تمامتر مقرر داشته ، و به موجب اخبار متواتر كه در صحاح از پيامبر خدا (ص ) آمده ، حضرتش آن را در حجة الوداع سنت نهاده است . به روايات زير توجه كنيد:

تمتع در حج در سنت پيغمبر (ص )

از آنجايى كه انجام عمره در ماههاى حج نزد قريش در جاهليت از زشت ترين گناهان به حساب مى آمد، رسول خدا (ص ) چنانچه از روايات زير به دست مى آيد، حكم عمره تمتع را بتدريج تبليغ فرموده است .

در صحيح بخارى و سنن ابوداود و ابن ماجه و بيهقى آمده و اين سخن از بخارى در صحيح او در كتاب حج ، باب قول النبى العقيق واد مبارك است كه گفت :

در دشت عقيق شنيدم رسول خدا (ص ) مى فرمود: فرشته از جانب خدايم آمد و گفت : در اين بيابان مبارك نماز بگزار و بگو كه عمره در حج داخل شده است . و بنا به روايتى ديگر: عمره به همراه حج است . لفظ بيهقى در همين حديث چنين است : جبرئيل (ع ) بر من وارد شد...و در آخر روايت آمده : عمره تا روز قيامت در حج داخل شده است .

و عقيق در معجم البلدان چنين تعريف شده است : عقيق همان جايى است كه درباره اش آمده : تو در سرزمين مباركى هستى . و آن محلى است درون وادى ذوالحليفه ، جايى كه مردم عراق در ذات عرق آن احرام مى

بندند.

ابن حجر در شرح اين حديث در فتح البارى گفته است : بين عقيق و مدينه چهار ميل راه است (636).

پيامبر خدا (ص ) عمر را از نزول وحى داير به جمع شدن عمره با حج خبر داده و در اين تبليغ به شخص او، حكمتى نهفته است كه آن را در بحث از رويدادهاى زمان او درباره عمره در مى يابيم .

آن حضرت در وادى عقيق ، عمر را از نزول وحى آگاه ساخت و در منزل عسفان به سؤ ال سراقه پاسخ گفت ، كه شرح آن در روايت ابوداود چنين آمده است :

چون پيامبر خدا (ص ) به عسفان رسيد، سراقة بن مالك مدلجى (637) به حضرتش گفت : اى رسول خدا! حكم حج را براى ما چنان بيان كن كه گويى امروز به دنيا آمده ايم . پيامبر فرمود: خداى تعالى عمره را در حجتان قرار داده است . وقتى كه به مكه رسيديد، هر كدام از شما كه طواف خانه خدا و سعى بين صفا و مروه را انجام داد، محل مى شود از احرام بيرون مى آيد؛ مگر كسى كه قربانى به همراه آورده باشد (638).

عسفان بين جحفه و مكه قرار دارد و جحفه در چهار مرحله اى مكه است .

رسول خدا (ص ) در سرف ، كه در شش ميلى مكه يا كمى بيشتر از آن واقع است ، به همه اصحابش فرمود: هر كس كه بخواهد مى تواند آن را عمره قرار دهد. عايشه در اين مورد گفته است :

ما در ماههاى حج به قصد انجام حج آمده بوديم . چون به سرف رسيدم ، پيامبر خدا

(ص ) در ميان اصحابش برخاست و فرمود: هر كس كه قربانى به همراه نداشته باشد و بخواهد مى تواند آن را عمره قرار دهد. اما آن كس كه قربانى همراه خود آورده ، نمى تواند چنين كند. او مى گويد: برخى اين دستور را انجام دادند و عده اى هم انجام ندادند (639).

از آنچه گذشت ، چنين برمى آيد اصحابى كه دستور پيامبر را انجام نداده اند، از مهاجران قرشى بوده اند كه با برداشت از دوره جاهليت ، انجام عمره را در ماههاى حج از زشت ترين گناهان به حساب مى آوردند!.

به موجب روايت ابن عباس ، پيامبر خدا (ص ) بارها پس از فرود آمدنش در بطحاء مكه اين حكم را ابلاغ فرموده است . ابن عباس گفته است :

روز چهارم از ماه ذى حجه بود كه صبحگاهان پيامبر خدا (ص ) نماز صبح را در بطحاء مكه با ما به جاى آورد. آنگاه فرمود: هر كس بخواهد مى تواند آن را عمره قرار دهد (640).

و بدين سان رسول خدا (ص ) اين حكم را بتدريج و آرام آرام ابلاغ فرمود، تا آنگاه كه طواف و سعى را به پايان برد و وحى بر حضرتش نازل گرديد و مقرر داشت تا همگان آن حكم را انجام دهند. بيهقى مى گويد:

بين صفا و مروه بود كه حكم قطعى بر حضرتش فرود آمد و اصحاب را فرمان داد كه : هر كس لبيك به حج گفته و قربانى به همراه نياورده است ، آن را عمره قرار دهد. و فرمود: اگر پيش از اين مى دانستم ، قربانى با خود نمى آوردم . اما

من سر خود را بسته و قربانى به همراه آورده ام و نمى توانم كه پيش از قربانى از احرام بيرون بيايم . در اينجا سراقة بن مالك (رض ) برخاست و گفت : اى رسول خدا!حكم حج را چنان بيان كن كه گويى ما امروز زاده شده ايم . آيا اين عمره براى امسال ماست ، يا براى هميشه مى باشد؟ پيامبر فرمود: براى هميشه . عمره تا روز قيامت داخل در حج شده است ...(641).

در احاديثى كه گذشت رسول خدا (ص ) به عمره فرمود: خدايم فرمان داده است كه بگويم در هر حجى يك عمره هست ، يا عمره و حج با هم هستند؛ يعنى در اين سفرم بايد جمع بين حج و عمره را نيت نمايم .

و در پاسخ سراقه در عسفان فرمود: خداوند در اين حجتان عمره قرار داده است . و بخصوص حضرتش در اين ابلاغ كلمه حجتان را به كار برده است .

سپس به كليه حاجيانى كه با وى همراه بودند در محل سرف اين حكم را چنين ابلاغ فرمود كه : هر كس كه مى خواهد، آن را عمره قرار دهد. و در بطحاء مكه نيز لفظ هر كس كه بخواهد... را به كار برد؛ تا آنگاه كه هنگام بيرون شدن از احرام عمره فرا رسيد، همه را مخاطب ساخت و داخل شدن عمره را در حج براى هميشه به آنان ابلاغ فرمود.

بديهى است سخن سراقه در هر دو موقف كه حكم حج را چنان بيان كن كه گويى امروز به دنيا آمده ايم ، اشاره به چشم پوشيدن از مقررات قريش در ايام جاهليت دارد. و

نيز در اينجا روايات متواترى از نحوه رفتار پيامبر و چگونگى تبليغ حكم برخوردارى از عمره تمتع در حج رسيده كه به شرح زير به آنها اشاره مى كنيم . در مسند احمد والمنتقى آمده است كه انس گفت :

ما به آهنگ حج بيرون شده بوديم ، اما چون به مكه رسيديم ، پيامبر خدا(ص ) به ما دستور داد كه آن را عمره قرار دهيم و فرمود كه اگر پيش از اين مى دانستم ، من هم قربانى با خود نمى آوردم و آن را عمره قرار مى دادم ؛ اما من قربانى به همراه آورده ام و حج و عمره من مقارن خواهد بود (642).

در صحيح مسلم و مسند احمد آمده است كه ابو سعيد خدرى گفت : ما با رسول خدا (ص ) به قصد حج بانگ برداشته بوديم ، اما چون به مكه رسيديم ، پيامبر خدا به ما فرمان داد كه بجز كسانى كه قربانى با خود آورده اند، آن را عمره قرار دهند. و چون روز هشتم ذى حجه درآمد، بار ديگر احرام حج بسته ، به منى حركت كرديم (643).

ابن قيم در كتاب زادالمعاد خود نوشته كه در صحيح بخارى و مسلم از عايشه آمده است كه گفت : ما با رسول خدا بيرون شديم ، در حالى كه قصدى بجز حج نداشتيم ...چون به مكه رسيديم ، پيامبر خدا (ص ) به اصحابش فرمان داد كه آن را عمره قرار دهند. به سبب اين فرمان بجز كسانى كه قربانى با خود آورده بودند، همگى از احرام بيرون آمدند...(644). سپس ابن قيم مى گويد: همين حديث در

كلام بخارى چنين آمده است : ما با رسول خدا (ص ) تنها به قصد حج ، و نه چيز ديگر، بيرون آمده بوديم ؛ اما چون به مكه رسيديم ، خانه خدا را طواف كرديم . آنگاه پيغمبر دستور داد هر كس قربانى با خود نياورده از احرام بدر آيد. به سبب اين فرمان آنها كه قربانى به همراه نداشتند از احرام بيرون شدند. زنان پيغمبر نيز كه قربانى نياورده بودند، از احرام بيرون آمدند (645).

و در صحيح مسلم از ابن عمر، از قول حفصه ، يكى از زنان پيغمبر، آمده است كه گفت : پيامبر خدا (ص ) در سال حجة الوداع به زنانش دستور داد كه پس از عمره از احرام بيرون آيند. من از حضرتش پرسيدم : تو بيرون نمى آيى ؟ فرمود: من سرم را بسته و قربانى به همراه آورده ام و تا مراسم قربانى نمى توانم از احرام بيرون آيم (646).

و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس آمده است كه گفت : مهاجران و انصار و زنان پيغمبر و ما، در حجة الوداع همگى حج را لبيك گفته بوديم ، اما چون به مكه وارد شديم ، رسول خدا (ص ) ما را فرمان داد تا آن را عمره قرار دهيم . و فرمود: لبيك حجتان را عمره قرار دهيد، مگر كسانى كه قربانى به همراه آورده اند...(647).

روايت جابر بن عبدالله را در چگونگى حج پيامبر خدا (ص ) همه اصحاب صحاح آورده اند. اينك ما فشرده آن را از صحيح مسلم در اينجا نقل كرده ، آن را پايان بخش اين بحث قرار مى دهيم

.

مسلم در صحيحش در باب حجة النبى از جابر بن عبدالله انصارى آورده است كه رسول خدا (ص ) نه سال بود حجى نكرده بود. در سال دهم هجرت اعلام شد كه پيامبر به حج مى رود. به سبب اين آگهى مردم بسيارى از گوشه و كنار در مدينه گرد آمدند و همگى قصد داشتند كه در اين مراسم رسول خدا را پيروى كرده ، چون او مراسم را به جاى آورند.

ما با حضرتش از مدينه بيرون شديم تا اينكه به ذى الحليفه رسيديم . پيامبر خدا (ص ) در آن مسجد نمازگزارد. آنگاه بر ناقه قصوا سوار شد و به همراهش دريايى از جمعيت به حركت درآمد. چون چشم انداختم ، ديدم تا آنجا كه چشم كار مى كند سواره و پياده است كه از هر سو، از چپ و راست و پيش و پس حضرتش ، در حركت مى باشند. پيامبر خدا در ميان ما بود؛ پيامبرى كه قرآن بر او نازل مى شد و تاءويل آن را مى دانست و كاربرد آن را تشخيص مى داد...آنچه را كه خود عمل مى كرد، ما را تعليم مى داد و ما نيز عمل مى كرديم ... تا آنجا كه مى گويد: ما جز حج چيزى را نيت نكرده بوديم و از عمره خبرى نداشتيم ، تا آنگاه كه به مكه وارد شديم و ركن را استلام كرديم ...و همچنان جابر كارهاى رسول خدا (ص ) را مى شمرد تا آنجا كه مى گويد:

چون آخرين طواف را در مروه به پايان برد، فرمود: اگر من پيش از اين خبر داشتم ، قربانى به همراه نمى

آوردم و آن را عمره قرار مى دادم ؛ اما هر كدام از شما كه قربانى با خود نياورده باشد، از احرام به درآيد و آن را عمره قرار دهد. در اينجا سراقة بن مالك بن جعشم برخاست و پرسيد: اى رسول خدا! اين براى امسال ماست يا براى هميشه ؟ رسول خدا (ص ) انگشتها را در هم فرو كرد و دو بار فرمود: عمره براى هميشه داخل در حج شده است (648). در صحيح بخارى آمده كه سراقه پرسيد: اين حكم مخصوص ماست ؟ پيغمبر پاسخ داد: نه ، براى هميشه است (649).

چگونگى برخورد صحابه با حكم عمره تمتع

گفتيم كه چگونه پيامبر خدا (ص ) آرام آرام و بتدريج حكم عمره تمتع را در ماههاى حج ابلاغ كرد. اينك ببينيم صحابه آن حضرت در آن روز با اين حكم چگونه برخورد كردند:

در صحيح مسلم به نقل از ابن عباس آمده است : رسول خدا (ص ) و اصحابش در روز چهارم از ماه ذى حجه ، در حالى كه تلبيه حج گفته بودند، به مكه وارد شدند. در آنجا بود كه پيامبر فرمود تا آن را عمره قرار دهند. و در روايتى ديگر در پايان اين حديث آمده است : و احرامشان را به عمره بگردانند، مگر كسانى كه قربانى به همراه آورده اند (650). و در روايت سوم آمده است : پيامبر خدا (ص ) و اصحابش در صبح روز چهارم ، در حالى كه تلبيه حج گفته بودند، به مكه وارد شدند. در آنجا رسول خدا (ص ) آنان را فرمان داد تا آن را عمره قرار دهند كه اين دستور، آنان را سخت دشوار و

ناگوار آمد و گفتند: اى رسول خدا، چه چيزهايى حلال است كه انجام دهيم ؟ فرمود: همه حلالها(651).

و در روايت چهارم آمده است كه رسول خدا (ص ) فرمود: اين عمره است ، و ما، در آن از هر حلالى بهره خواهيم برد. پس هر كس كه قربانى به همراه نياورده ، از همه حلالها بهره مند شود كه عمره تا روز قيامت داخل در مراسم حج شده است (652).

و در روايتى ديگر در صحيح بخارى و مسلم از قول جابر بن عبدالله آمده كه او با پيامبر خدا، در حالى كه قربانى با خود آورده بود، حج گزارد. همگان به حج تنها تلبيه گفته بودند كه رسول خدا (ص ) فرمود:

پس از طواف كعبه و سعى بين صفا و مروه و تقصير، از احرامتان به درآييد و به هر چيز كه در غير احرام بر شما حلال بود روى آوريد، تا روز هشتم ذى حجه ترويه . آنگاه تلبيه حج بگوييد و آنچه را كه پيش از آن انجام داده بوديد، عمره قرار دهيد. گفتند: چطور آن را عمره تمتع قرار بدهيم ، در حالى كه آن را حج ناميده بوديم . به قصد حج آمده بوديم . فرمود: هر طور كه به شما دستور مى دهم عمل كنيد. اگر من قربانى با خود نياورده بودم ، همان گونه كه به شما گفتم عمل مى كردم ؛ اما هيچ حرامى بر من حلال نمى شود، مگر هنگامى كه قربانى را انجام دهم (653).

و در روايت دوم جابر در صحيح بخارى ، سنن ابوداود، مسند احمد و ديگر منابع آمده است كه آنها به پيامبر

گفتند: در آن هنگام ، ما به منى برويم در حالى كه از...ما منى مى چكد (654)؟!

و در روايت سوم در صحيح بخارى و مسلم و سنن ابن ماجه و ابوداود و مسند احمد از قول عطاء آمده است كه گفت : شنيدم كه جابر در ميان جمعى مى گفت : ما اصحاب پيامبر خدا تنها تلبيه حج گفته بوديم ، بدون اينكه عمره اى در آن باشد. تا اينكه رسول خدا (ص ) در صبح روز چهارم ماه ذى حجه وارد مكه شد، و چون همه ما گرد آمديم ، آن حضرت به ما دستور داد تا از احرام بيرون آييم و فرمود: از احرام بيرون بياييد و با بانوانتان مباشرت كنيد.

جابر مى گويد: پيامبر مباشرت با زنان را الزام نفرمود، ولى با اين فرمان ، زنانشان را برايشان حلال كرده بود. گفتگو در ميان ما برخاست تا اينكه اين سخن ما به گوش پيامبر خدا (ص ) رسيد كه : در حالى كه بيش از پنج روز به عرفه باقى نمانده است ، به ما دستور مى دهد از احرام بيرون آمده ، با همسرانمان مباشرت كنيم . آن وقت در حالى كه از...ما منى مى چكد به عرفه برويم ! پس رسول خدا (ص ) در ميان ما برخاست و فرمود: اين را مى دانيد كه من خداى را از شما پرهيزگارتر و راستگوتر و خالصترم . اگر من حيوان قربانى به همراه خود نداشتم ، چون شما از احرام بيرون مى آمدم و از آنچه حلال است استفاده مى بردم . اينك شما از احرام بيرون بياييد، كه اگر من پيش

از اين مى دانستم ، حيوان قربانى به همراه نمى آوردم ...(655).

و در روايت چهارم در صحيح بخارى آمده است كه جابر گفت : رسول خدا(ص ) در صبح روز چهارم ذى حجه با نيت حج ، بدون اينكه چيز ديگرى را با آن همراه كند، قدم به مكه گذاشت . چون ما به مكه رسيديم به ما فرمان داد تا آن را عمره قرار دهيم و از احرام بيرون آمده ، حتى با زنانمان مباشرت كنيم . اين سخن شايع شد و اعتراضاتى را برانگيخت ...تا آنجا كه مى گويد: اين سخنان اعتراض آميز ما به گوش پيامبر خدا (ص ) رسيد. پس به سخنرانى برخاست و در ضمن آن فرمود: به من خبر داده اند كه عده اى چنين و چنان گفته اند. به خدا سوگند كه من صالحترين ، و پرهيزگارترين و...(656). (تا آخر بيانات آن حضرت در حديثى كه گذشت .)

در سنن ابن ماجه ، مسند احمد بن حنبل و مجمع الزوائد از قول براء بن عازب آمده است : رسول خدا (ص ) و اصحابش از مدينه بيرون شده ، همگى به نيت حج محرم شده بوديم ؛ اما چون به مكه وارد شديم ، پيامبر (ص ) به ما فرمود: حجتان را عمره قرار دهيد. عده اى گفتند: اى پيامبر خدا! ما احرام حج بسته ايم ، چگونه آن را عمره قرار دهيم ؟! فرمود: به دستورهايم توجه كنيد، آن را انجام دهيد؛ كه بار ديگر سرو صدا برخاست و بانگ اعتراض از هر گوشه بلند شد. پس حضرتش از رفتار آنها به خشم آمد و از ايشان

روى بگردانيد و با حالتى دژم و گرفته بر عايشه وارد شد. عايشه ، كه آثار خشم را در چهره مبارك آن حضرت مشاهده كرد، پرسيد: چه كسى تو را خشمگين ساخته است كه خدايش خشم بگيرد؟ فرمود: چگونه خشمگين نشوم كه انجام كارى را فرمان مى دهم و عمل نمى شود (657)!

عايشه خود از اين ماجرا به گونه اى سخن گفته است كه آن را بخارى و مسلم در صحيح خود و ديگران نيز در منابع ديگر چنين آورده اند:

چهار يا پنج روز از ماه ذى حجه گذشته بود كه رسول خدا (ص ) وارد مكه شد. در آن روز پيامبر خدا (ص ) در حالى كه سخت عصبانى بود بر من وارد شد. من پرسيدم :

اى رسول خدا! چه كسى تو را به خشم آورده كه خدايش به آتش اندازد؟ فرمود: با خبر نشدى كه من مردم را به امرى فرمان داده ام و آنها در انجامش دو دل هستند (658)؟!

عبدالله بن عمر، سخنان برخى از اصحاب را در برابر اوامر پيامبر خدا (ص ) چنين آورده است كه آنها گفته اند: اى رسول خدا! يعنى كسى كه از...منى مى چكد به عرفات برود؟! پيامبر فرمود: آرى ، و بوى خوش از مجمرهاتان برخيزد؛ اين جمله كنايه از مباشرت با زنان پس از آمادگى است (659).

در صحيح مسلم از قول جابر بن عبدالله آمده است كه گفت : ما با پيامبر خدا تلبيه حج گفته بوديم ، اما چون به مكه وارد شديم ، ما را فرمان داد تا از احرام به درآييم و آن را عمره قرار دهيم . راستى را

كه اين دستور بر ما سخت گران آمد و صبر و شكيبايى را از ما بربود. ناراحتى و اعتراض ما به گوش پيغمبر رسيد. آن حضرت چنان به هم برآمد كه ندانستيم خبرى از آسمان به او رسيده يا موردى از مردم ، كه فرمود: اى مردم ! از احرام به درآييد كه اگر من اين حيوان قربانى را به هرماه نياورده بودم ، هر كار كه شما مى كرديد، من هم انجام مى دادم . جابر مى گويد: بالاخره از احرام بيرون آمديم تا آنجا كه با زنانمان مباشرت كرديم و هر حلالى را انجام داديم و چون روز هشتم روز ترويه شد، پشت به مكه كرده ، تلبيه به حج گفتيم (660).

و بنا به روايتى ديگر از رسول خدا (ص ) پرسيديم : كدام كارهاى حلال را مى گوييد؟ فرمود: همه كارهاى حلال را. اين بود كه هم بوهاى خوش به كار برديم و هم با همسرانمان مباشرت كرديم و چون روز ترويه درآمد، تلبيه به حج گفتيم (661).

بدين سان بود كه با همه سختيها، جمع بين حج و عمره را در ماههاى حج پذيرفتند، و اينكه در فاصله بين عمره و حج از حلالها بهره برگيرند! زيرا چنين سنتى بر خلاف روش و آداب دوره جاهليت ايشان بوده است ! و نظر به اينكه ام المؤ منين عايشه به علت ابتلا به عادت ماهانه از انجام عمره پيش از مراسم حج بازمانده بود، رسول خدا (ص ) فرمان داد تا آن را پس از مناسك حج قضا كند. روايت زير با همه صراحت گوياى همين مطلب است .

عايشه و قضاى عمره تمتع

در صحيح

مسلم از قول عايشه آمده است كه گفت : به همراه پيامبر خدا (ص ) و تنها به نيت انجام حج از مدينه بيرون آمديم . چون به محل سرف و يا نزديكيهاى آن رسيديم ، من مبتلا به عادت ماهانه شدم . پس در حالى كه از اين پيشامد مى گريستم ، پيامبر خدا (ص ) بر من وارد شد و فرمود: تو را چه مى شود، دچار دوره ماهانه شده اى ؟ گفتم : آرى . فرمود: اين چيزى است كه خداوند براى دختران آدم مقرر داشته است . تو همه كارهاى حاجيان را، بجز طواف ، انجام ده تا هنگامى كه از عادت پاك شوى و غسل نمايى (662).

و در روايت پيش از اين از قول عايشه آمده است كه گفت : چون مراسم حج را به پايان برديم ، پيامبر خدا (ص ) مرا به همراهى برادرم عبدالرحمان بن ابى بكر به تنعيم فرستاد و فرمود: از اينجا عمره بگزار. و من عمره به جاى آوردم (663).

و بنا به روايت ديگر در صحيح مسلم و سنن ابوداود، كه كاملتر از روايات گذشته است عايشه گفت :

با رسول خدا (ص ) در حجة الوداع به نيت اداى عمره بيرون شديم . پيامبر خدا (ص ) فرمود: هر كس كه قربانى به همراه دارد، نيت حج با عمره كند و از احرام بيرون نيايد تا آنگاه كه همه اعمالش را انجام داده باشد. من در حالى كه در عادت ماهانه بودم ، به مكه وارد شدم . از اين رو نه طواف كعبه به جاى آوردم و نه سعى بين صفا و مروه

را. پس شكايت به پيامبر خدا (ص ) بودم . آن حضرت فرمود: موى سرت را بگشاى و آن را شانه زن و نيت حج كن و فعلا عمره را بگزار. من نيز چنان كردم و چون حج را به پايان برديم ، پيامبر خدا (ص ) مرا به همراه عبدالرحمان بن ابى بكر به تنعيم فرستاد تا از آنجا عمره به جاى آوردم . چه ، پيامبر به من فرموده بود كه از اينجا عمره بگزار. آنان كه تلبيه به عمره گفته بودند، طواف كعبه و سعى بين صفا و مروه را انجام داده ، از احرام بيرون شده بودند و پس از بازگشتنشان از منى ، طوافى ديگر براى حجشان به جاى آوردند.

و عايشه در روايت ديگر گفته است : برادرم عبدالرحمان مرا در پشت خود بر شترش نشانيد. من گوشه مقنعه ام را، كه به دور گردنم پيچيده شده بود، بالا زدم . عبدالرحمان با تازيانه به پايم زد. من گفتم مگر كسى مرا مى بيند؟ پس لبيك عمره گفتم و آن را به پايان بردم و در محل رمى جمرات در منى به رسول خدا (ص ) پيوستم (664).

در صحيح بخارى از قول عايشه آمده است كه به پيامبر خدا (ص ) گفت : شما عمره به جاى آورده ، ولى من آن را به جاى نياورده ام . پيامبر در پاسخ رو به عبدالرحمان بن ابى بكر كرد و فرمود: اى عبدالرحمان ! خواهرت را به تنعيم ببر تا عمره به جاى آورد. آنگاه عبدالرحمان او را در رديف خود بر ناقه اى بنشانيد تا عمره خود را به جاى

آورد (665).

در سنن ابوداود و بيهقى از ابن عباس آمده است كه گفت : رسول خدا (ص )، عايشه را در آن شب به عمره نفرستاد، مگر به خاطر مخالفت صريح و آشكارش با مشركان كه مى گفتند: زمانى كه پشت چهار پايان رو به بهبودى نهاد و اثر عبور و مرور از زمين پاك شد و ماه صفر به پايان رسيد، آنگاه انجام عمره روا و شايسته است .

و سخن بيهقى در سننش از اين قرار است : رسول خدا (ص ) عايشه را در ماه ذى حجه به عمره نفرستاد، مگر به خاطر درهم شكستن سنت مشركان ؛ زيرا اين طايفه ، از قريش و همكيشانشان ، مى گفتند: زمانى كه پشت چهار پايان ...و برگزارى مراسم عمره را در ماه ذى حجه و پيش از پايان يافتن آن حرام مى دانستند.

همين موضوع را طحاوى به نقل از ابن عباس چنين آورده است : به خدا سوگند كه پيامبر خدا (ص ) عايشه را در ذى حجه به عمره نفرستاد، مگر به خاطر در هم شكستن قوانين جاهليت (666).

تمام رويدادهايى را كه درباره انجام عمره تمتع به همراه مراسم حج آورديم ، همه در آخرين سال حيات پيامبر اسلام (ص ) و در حجة الوداع به وقوع پيوسته و چنين پيداست كه مخالفين انجام عمره تمتع در مراسم حج ، كه آن دستور بر ايشان سخت و ناگوار مى آمده ، از مهاجران قرشى و اصحاب پيامبر (ص ) بوده اند. به اين دليل :

1. به موجب روايت ابن عباس كه گفت : اين طايفه از قريش و همفكران ايشان هستند كه انجام

مراسم عمره را تا پايان ماه ذى حجه و محرم حرام مى دانستند (667).

2. كسانى هم كه انجام عمره را در ماههاى حج و بعد از پيامبر خدا (ص ) مانع شدند، همان فرمانروايانى بودند كه از قريش بر مسلمانان حاكم شدند. به خواست خدا بدين موضوع خواهيم پرداخت . آنان چنين نشان مى دادند كه قصد و غرضشان از صدور چنين فرمانى احترام گذاردن به موضوع حج است . و اينكه مردم دو بار به مكه بيايند: يك مرتبه براى انجام حج ، و بار ديگرى براى عمرة ، تا قرشيان ساكن مكه را برگ و نوايى از آن به دست آيد؛ كمااينكه چنين منظورى از خلال سخنان عمرو به هنگام نهى از انجام عمره تمتع به دست مى آيد.

عمره تمتع در روزگار ابوبكر

قريش در دوران جاهليت جمع بين حج و عمره را در ماههاى حج حرام مى دانست و آن را زشت ترين گناهان به حساب مى آورد؛ اما اسلام آن را مقرر داشته و پيامبر خدا (ص ) نيز آن را سنت نهاده است . با وجود اين ، حكم ياد شده مورد موافقت زمامدار قرشى بعد از آن حضرت قرار نگرفت و عمره و حج را قرشيان ، چون گذشته ، جداى از هم به جا آوردند. و نخستين كسى را كه حج تنها و بدون عمره به جاى آورده ، خليفه اول قرشى ، ابوبكر، معرفى كرده اند. اين مطلب در سنن بيهقى از قول عبدالرحمان بن الاسود از پدرش چنين آمده است كه گفت :

من با ابوبكر رض حج به جا آوردم . او حج تنها گزارد. با عمر رض نيز چنان

كردم . او هم حج تنها به جاى آورد. سپس با عثمان رض به حج رفتم ، او نيز چنان كرد (668).

عمره تمتع در روزگار عمر بن خطاب

نخستين كسى كه بعد از پيامبر خدا (ص ) حج تنها به جا آورد، خليفه قرشى ، ابوبكر، بود. و نيز نخستين كسى كه بعد از پيامبر مسلمانان را از انجام عمره تمتع مانع گرديد، خليفه قرشى ، عمر، بود. روايات زير بيانگر اين مطلبند:

1. در صحيح مسلم ، مسند طيالسى ، سنن بيهقى و ديگر منابع به نقل از جابر آمده است :

ما به همراه پيامبر خدا (ص ) عمره تمتع به جا آورديم . اما چون عمر به خلافت نشست ، گفت : خداوند آنچه را كه براى پيامبرش روا مى داشت حلال فرمود، و قرآن در موارد مربوطه اش نازل گرديد. پس حج و عمره را، همان طور كه خدايتان فرمان داد، تمام و كامل براى خداوند به پايان ببريد و از نكاح موقت با زنان خوددارى كنيد. و نكند كه مردى را به نزد من بياورند كه زنى را به مدتى معين به عقد خود درآورده باشد كه او را سنگسار خواهم كرد!

و دنباله آن در صحيح مسلم چنين آمده است كه عمر گفت : بين حج و عمره تان فاصله بيندازيد كه آن ، حج و عمره تان را كامل كننده تر است (669).

بيهقى همين روايت را به صورتى كاملتر در سننش آورده و گفته است كه جابر گفت :

ما با رسول خدا (ص ) و ابوبكر عمره تمتع به جا آورديم ؛ اما چون عمر به خلافت رسيد، در ميان مردم خطبه خواند و در ضمن آن

گفت :

پيامبر خدا (ص ) همين پيامبر، و قرآن ، همين قرآن . و اينكه دو متعه در زمان رسول خدا (ص ) به عمل مى آمده كه من هر دو را ممنوع مى كنم و مرتكب آن را مورد تنبيه قرار خواهم داد: يكى ازدواج موقت با زنان ، كه نكند مردى را به نزد من بياورند كه زنى را به عقد موقت خود درآورده باشد كه او را سنگسار خواهم كرد! و ديگرى عمره تمتع . بين حج و عمره تان فاصله بيندازيد كه آن ، حج و عمره تان را كامل كننده تر است (670)!

عمر در حديث نخستين به اين مطلب اشاره مى كند كه خداوند براى پيامبرش عمره تمتع را به همراه حج روا دانسته ؛ زيرا او هر چه را بخواهد براى پيامبرش روا خواهد داشت . و اينكه عمره اگر با حج برگزار شود كامل نخواهد بود. پس بين حج و عمره تان را فاصله بيندازيد كه حج و عمره تان كاملتر شود!

حديث زير، موردى را كه منجر به نهى عمر از انجام عمره تمتع و جمع آن با حج شده است بيان مى كند. از اسود بن يزيد (671) آمده است :

عصر بود و من كنار عمر بن خطاب در صحراى عرفات ايستاده بودم كه مردى از راه رسيد؛ با مويهاى آراسته و شانه زده كه از او بوى خوش به مشام مى رسيد. عمر از او پرسيد: تو محرم هستى ؟ آن مرد گفت : آرى . عمر گفت : وضع سر و رويت به آدم محرمى نمى ماند. محرم كسى كه موى ژوليده و خاك آلود

و بدبو دارد! آن مرد گفت : من عمره تمتع به جا آورده ام و همسرم نيز همراه من است . و من امروز احرام حج بسته ام . عمر گفت : بعد از اين در ايام حج ، عمره به جا نياوريد كه اگر من با آن روى موافق نشان بدهم ، دور نيست كه زير درختهاى اراك حجله عروسى پهن كنند و از همان جا با ايشان به حج بيرون شوند (672)!

ابن قيم در دنبال اين روايت مى نويسيد: اين روايت ، اين مطلب را مى رساند كه عقيده شخصى عمر چنين بوده است .

ابن حزم نيز گفته است كه اين طور بوده ، و چه خوب كه اين چنين باشد. پيامبر خدا (ص ) با زنانش همبستر مى شد و صبحگاهان محرم مى گرديد. و در اين خلافى نيست كه با يك چشم بر هم زدن هم مى توان پيش از احرام نزديكى كرد!

ابوموسى اشعرى نيز بنا به روايت بخارى و مسلم در صحيح خود، آنچه را كه بين او و عمر در مساءله عمره گذشته ، چنين شرح داده است :

پيامبر خدا (ص ) مرا به يمن ماءموريت داده بود و من در آن سال كه حضرتش به حج بيرون شده بود به خدمتش رسيدم . رسول خدا (ص ) پرسيد: اى ابوموسى ! به هنگام احرام چه گفتى ؟ گفتم : لبيك ؛ چون لبيك رسول خدا. فرمود: قربانى به همراه آورده اى ؟ گفتم : نه . فرمود: پس برو و طواف كعبه و سعى بين صفا و مروه را به جاى بياور و از احرام بيرون بيا و...

دنباله

همين حديث در روايت پيش از اين چنين آمده است : من هم خانه خدا را طواف كردم و سعى بين صفا و مروه انجام داده ، پس از احرام به نزديكى از زنان فاميل خود رفتم كه سرم را شانه زد و شست و...

و در روايت ديگر آمده است : آنگاه تلبيه به حج گفتم . و احمد در مسندش روز ترويه را بر آن افزوده است . سپس ابوموسى مى گويد: من در ايام خلافت ابوبكر و عمر در مسائل فقهى اظهار نظر مى كردم و در موسم حج در ميان مردم فتوا مى دادم . روزى در آن حالت بودم كه مردى رسيد و به من گفت : تو نمى دانى كه اميرالمؤ منين درباره مناسك حج چه دستور جديدى داده است !

بيهقى اين موضوع را چنين آورده است :

همان طور كه من در كنار حجر الاسود و مقام ، مردمان را به آنچه پيامبر خدا (ص ) به من فرموده بود، فتوا مى دادم ، مردى به من رسيد و زير گوشم گفت : تند و تند فتوا مده كه اميرالمؤ منين در مراسم حج مقررات جديدى وضع كرده است (673)! من هم به آنان گفتم : اى مردم ! به هر كس كه درباره چيزى دستورى داده ام ، درنگ كند تا اميرالمؤ منين برسد و طبق دستور او عمل نمايد.

و چون خليفه عمر به مكه وارد شد، به او گفتم : اى اميرالمؤ منين ! چه چيز تازه اى را در مراسم حج مقرر داشته اى ؟ و بنا به روايتى ديگر، ابوموسى از عمر پرسيد: در مناسك حج

چيز تازه اى پديد آمده ؟ كه عمر از اين نحوه خطاب خشمگين شد و گفت :

اگر به كتاب خدا رجوع كنيم ، كتاب خدا دستور تمام داده است (674)، و يا به روايتى ديگر گفت : خداوند فرموده است : و اتموا الحج و العمره لله (675)؛ و اگر سنت پيامبر - عليه الصلاة والسلام - را در نظر بگيريم كه پيغمبر از احرام بيرون نيامد مگر وقتى كه شتر قربانيش را نحر نمود (676).

در هر حال ، خليفه در حديثى ديگر منظورش را از تمام حج و تمام عمره آشكار كرده است . اين موضوع را مالك در موطاءخود و بيهقى در سننش از عبدالله بن - عمر چنين آورده اند كه او گفته است : عمر بن خطاب گفت : بين حج و عمره تان را جدايى بيندازيد كه موجب كمال حج و كمال عمره تان خواهد شد، هر گاه عمره را در غير ماههاى حج به جا آوريد (677)! و در روايتى ديگر گفته است : بين حج و عمره تان را فاصله بيندازيد. حج را در ماههاى حج ، و عمره را در ماههاى غير حج به جاى آوريد تا حجتان را تمام و عمره تان را نيز تمام به جا آورده باشيد (678)!

فشرده احاديث گذشته

عمر چنين تشخيص داد كه جدايى بين حج و عمره موجب تماميت و كمال آنها خواهد بود. از اين رو مقرر داشت حج را در ماههاى حج برگزار كنند و عمره را در غير آن . و به نظر خودش در اين مورد به قرآن استدلال مى كرد كه مى فرمايد: و اءتموا الحج و

العمرة لله ، و به سنت پيغمبر كه در حجة الوداع تا نحر شتر قربانيش از احرام بيرون نيامده است .

در صورتى كه مراد از لفظ اتمام حج و عمره در آيه مزبور، اداى مناسك آنها و به پايان بردن مقررات و حدود آنهاست ؛ در مقابل آن كس كه از انجامش ممنوع و يا ترسان مى باشد، كه قدرت انجام آن را ندارد. آيه پس از اين مطلب تصريح به تشريع عمره تمتع دارد كه مى فرمايد: فمن تمتع بالعمره الى الحج . و رسول خدا (ص ) آشكارا فرموده است كه او از آن جهت از احرام بيرون نمى آيد كه قربانى به همراه آورده و تاءكيد كرده كه اگر پيش از اين مى دانستم ، قربانى با خود نمى آوردم و آن را عمره قرار مى دادم . و باز تصريح فرموده كه عمره براى هميشه داخل در حج شده است . بنابراين ، بعيد است كه عمر تمام اين موارد را نفهميده باشد؛ بويژه در برابر سخنى كه از ابن عباس در سنن نسائى آمده كه گفته است :

شنيدم عمر مى گفت : به خدا سوگند كه من شما را از به جا آوردن عمره مانع شدم ، در صورتى كه امر به برگزارى آن در كتاب خدا شده است . و من خودم در خدمت پيامبر خدا (ص ) عمره را انجام داده ام (679).

بنابراين استشهاد عمر به كتاب خدا و سنت پيغمبر درست نيست ؛ بلكه آنچه خليفه عمر را بر آن كار واداشته است ، گوياتر و رساتر در حديثى ديگر آمده كه آن را ابو نعيم

در حلية الاولياء و متقى در كنزالعمال نقل كرده اند. اين دو منبع آورده اند كه عمر بن خطاب انجام عمره تمتع را در ماههاى حج ممنوع كرد و گفت :

من خود در خدمت پيامبر خدا (ص ) عمره به جا آوردم . و نيز اين من هستم كه آن را ممنوع مى كنم ؛ زيرا مردى از دورترين جاها، خاك آلوده و ژوليده و خسته و درمانده ، به قصد اداى عمره در ماههاى حج به اينجا مى آيد و تلبيه به عمره مى گويد و كعبه را طواف مى كند و از احرام بيرون مى شود. آنگاه لباسهايش را مى پوشد و به خود عطر و بوى خوش مى زند و با زنش ، كه به همراه خود آورده ، همبستر مى گردد. تا روز هشتم ذى حجه كه در آن روز تلبيه حج مى گويد و لبيك گويان با حاجيان به نيت حج به منى مى رود؛ در حالى كه نه ژوليده است و نه غبار آلوده و نه خسته و نه درمانده . و اينها همه را در يك روز به پايان مى برد؛ در صورتى كه حج برتر از عمره است . حالا اگر ما اين فرصت را در اختيارشان بگذاريم ، دست به گردن زنانشان كرده ، زير درختهاى اراك با آنها هماغوش خواهند شد! در حالى كه ساكنان حرم مردمى بى برگ و نوا هستند و خرميشان بسته به درآمدى است كه از راهيان حج و عمره به دست مى آورند (680).

و در روايتى ديگر گفته است :...قبول دارم كه رسول خدا (ص ) و اصحابش عمره

به جا آورده اند؛ اما من خوش ندارم كه در زير درختهاى اراك حجله عروسى بر پا شود و از همانجا يك راست به حج بروند؛ در حالى كه آب غسل از موى سرهايشان مى چكد (681)!

در اين حديث عمر تصريح كرده كه دو موضوع وى را به صدور چنان فرمانى واداشته است : اول احترام حج ؛ و عينا همان دليلى را مى آورد كه صحابه پيغمبر با آن عدم موافقتشان را در انجام عمره تمتع پيش از مناسك حج و در حجة الوداع به پيامبر خدا (ص ) ابراز داشته اند. و از اينجاست كه مى بينيم گوينده سخن در هر دو جا يكى است . يعنى مهاجران قريشى كه عمره تمتع را در ماههاى حج بر خلاف آداب و سنتهاى حج و عمره دوره جاهليت مى دانستند.

دومين موردى كه وى را بر آن داشته تا جمع بين حج و عمره را ممنوع اعلام كند، مطلبى است كه در يكى از دو فرمان خود به آن تصريح كرده و گفته است ساكنان خانه خدا را نه زراعتى است و نه گله و دامى ؛ بلكه تنها دلخوشيشان بسته به درآمدى است كه در مواقع حج و عمره به دستشان مى رسد.

پس خليفه از آن رو بين حج و عمره را فاصله مى اندازد و مقرر مى دارد كه عمره را در غير ماههاى حج برگزار كند، تا مسلمانان دو بار به مكه بيايند: يكى بار براى حج ، و بار ديگر به خاطر عمره . تا از آن راه سودى هم به ساكنان قريشى حرم رسيده باشد. و به طورى كه در سنن

بيهقى آمده است ، در پاسخى كه عمر به اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) داده ، همين هدف به چشم مى خورد. بيهقى مى نويسد كه على بن ابى طالب به عمر رض گفت : تو انجام عمره تمتع را ممنوع كرده اى ؟! عمر جواب داد: نه . اما منظورم اين است كه خانه خدا بيشتر زيارت شود.

اما فرمود: هر كس كه حج افراد به جا آورد خوب است ؛ اما آن كس كه عمره تمتع را انجام دهد، كتاب خدا و سنت پيامبرش را پيروى كرده است (682).

آنچه گذشت ، با همه كاستى كه در مصادر بحث خود داشتيم ، تمامى آن چيزى است كه از اخبار نهى عمر رض از انجام عمره تمتع به دست ما رسيده است و از رهگذر، همين اندك كه آورده ايم ، پرتوهايى از اجتهاد عمر در اين حكم و انگيزه او در اين تاءويل به چشم مى خورد. و نيز از مجموع آنچه گفتيم ، چنين برمى آيد كه ممنوعيت عمر از انجام عمره تمتع با شدت و خشونت همراه بوده و مردم را به خاطر آن زير ضربات تازيانه مى گرفته است (683).

ابن كثير در اين مورد مى نويسد:

صحابه - رضى الله عنهم - از عمر سخت مى ترسيدند و جراءت مخالفت با او را نداشتند (684). و ما نديديم كه در دوران حكومتش كسى با او به معارضه برخيزيد و يا سخنى به مخالفت با او بر زبان آورد (685) و لبى بجنباند؛ مگر على كه درباره منع او از عمره به خليفه گفت : هر كس كه عمره تمتع به

جاى آورد به كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كرده است (686).

از آن تاريخ به بعد، به جا آوردن حج تنها سنت عمر شد، و خلفاى قرشى قدم به جاى پاى او نهاده ، سنت وى را پذيرا شدند؛ همچنان كه اين مطلب را در سيره عثمان مورد مطالعه قرار خواهيم داد.

عمره تمتع در روزگار خلافت عثمان

عثمان ، سنت عمر را در مراعات جدايى بين حج و عمره دنبال كرد. تعجبى هم ندارد. چه هر دوى آنها از مهاجران قريشى بودند و هيچكس هم وجود نداشت تا در برابر ايشان و مقرراتى كه در اجراى اين حكم وضع كرده بودند قيام كند؛ مگر اميرالمؤ منين (ع ) كه آشكارا به همراهان خود فرمان داد تا در آن مورد با عثمان به مخالفت برخيزند. و اين در حالى بود كه در زمان خلافت عمر كسى نمى توانست آشكارا با او به مخالفت برخيزد؛ بويژه آنگاه كه بصراحت گفته بود:

دو متعه در زمان پيامبر خدا (ص ) مورد عمل قرار مى گرفت كه من آن را ممنوع اعلام مى كنم و هر كس كه آنها را انجام دهد تنبيه خواهم نمود: يكى عمره تمتع ، و ديگرى ازدواج موقت . و مى دانيم كه عمر تهديدش را هم عملى كرد و كسانى را به خاطر ارتكاب به آن به زير تازيانه گرفت .

اينك در زير رواياتى را از نظر مى گذرانيم كه نشانگر چگونگى مخالفت على (ع ) با عثمان در اين مورد است .

در مسند احمد از عبدالله بن زبير آمده است كه گفت :

من با عثمان بن عفان در جحفه بودم و در معيت او خلقى از مردم شام

، از جمله حبيب بن مسلمه فهرى حضور داشتند. سخن درباره عمره تمتع در حج به ميان آمد و عثمان گفت : به خاطر كمال حج و عمره ، بهتر اين است كه هر دو در ماههاى حج برگزار نشوند. اگر عمره را به تاءخير اندازيد تا به خاطر آن دو نوبت خانه خدا را زيارت كنيد، بهتر است . چه ، خداى تعالى دامنه خير را گسترده است . در اين هنگام على بن ابى طالب در دل بيابان مشغول تعليف شترش بود كه اين سخن عثمان به وى رسيد. پس آمد و روبروى عثمان بايستاد و گفت : از سنتى كه پيامبر خدا (ص ) نهاده و اجازه اى را كه خداى تعالى در قرآن براى بندگانش قائل شده ، جلوگيرى مى كنى و بر مردم سخت مى گيرى و انجام آن را مانع مى شود؟! آنگاه در همانجا به حج و عمره با هم لبيك گفت . عثمان چون چنين ديد، رو به مردم پيرامون خود كرد و گفت :

مگر من آن را ممنوع كردم . من كه آن را ممنوع نكردم ؛ فقط نظرم را گفتم . هر كس كه خواست عمل كند و هر كس هم كه خواست انجام ندهد (687).

و در موطاء مالك از قول امام صادق (ع ) به نقل از پدرش آمده است كه مقداد بن عمرو در السقيا به خدمت حضرت امير على بن ابى طالب (ع ) رسيد. آن حضرت مشغول مخلوط كردن كاه و جو براى شترانش و دادن خوراك به ايشان بود. مقداد به آن حضرت گفت : عثمان جمع بين حج و

عمره را ممنوع كرده است . حضرت امير، در حالى كه آثار كاه و جو روى دستهايش بود و راوى گفته است كه من ثار آرد جو و كاه را بر ساعد آن حضرت هنوز در خاطره دارم ، آمد و در برابر عثمان قرار گرفت و فرمود: تو جمع بين حج و عمره را منع كرده اى ؟ عثمان گفت : عقيده من اين است ! على از نزد عثمان خشمگين بيرون آمد، در حالى كه مى گفت : لبيك اللهم لبيك بحجة و عمرة معا. يعنى لبيك ، بار خدايا لبيك براى حج و عمره با هم (688).

همچنين در سنن نسائى و مستدرك الصحيحين و مسند احمد به نقل از سعيد بن مسيب آمده است كه گفت :

على و عثمان به حج بيرون شده بودند، ما در نيمه هاى راه بوديم كه عثمان انجام عمره تمتع را ممنوع كرد. على به ما فرمود وقتى كه عثمان عازم حركت شد، شما هم حركت كنيد. در آن هنگام على و يارانش عمره تمتع را تلبيه گفتند و عثمان هم مانع ايشان نشد. پس على رو به عثمان كرد و پرسيد: آيا اعلان اين خبر از تو نيست كه عمره را منع كرده اى ؟ گفت : آرى . پرسيد: نشنيده اى كه پيامبر خدا عمره به جا آورده است ؟ عثمان گفت : آرى (689).

اما سندى در حاشيه اين مطلب نوشته است كه على فرمود: وقتى كه ديديد عثمان سوار شد كه حركت كند، شما هم حركت كنيد. يعنى با او حركت كنيد و تلبيه به عمره بگوييد تا بداند كه شما عمل به

سنت را بر فرمان او مقدم مى داريد؛ زير اطاعت از او در امر خلاف سنت جايز نيست (690).

احمد بن حنبل همين رويداد را به بيانى ديگر و اين چنين آورده است :

عثمان بن عزم حج بيرون شد. در نيمه راه على آگاه گرديد كه عثمان ، يارانش را از عمره تمتع و حج با هم نهى كرده است . پس على به ياران خود فرمود: هنگامى كه عثمان حركت كرد، شما هم حركت كنيد. اينجا بود كه على و اصحابش لبيك به عمره گفتند و عثمان چيزى به آنها نگفت . اما على به او گفت : اين خبر كه تو عمره را نهى كرده اى از تو نيست ؟ مگر رسول خدا (ص ) عمره تمتع به جا نياورد؟ راوى مى گويد: ندانستم كه عثمان به على چه جواب داد (691)!

در رواياتى كه گذشت مى بينيم كه عثمان در مورد عمره از خود تسامح و نرمى به خرج مى دهد؛ اما در ديگر موارد، خشم و تندى و شدت و سختگيرى توجه كنيد:

در صحيح مسلم ، مسند احمد، سنن بيهقى و ديگر منابع از قول شعبه ، به نقل قتاده ، از عبدالله بن شقيق آمده است كه گفت :

عثمان از انجام عمره تمتع مانع مى شد و على به آن فرمان مى داد. در نتيجه ، عثمان به على سخنى گفت ! و على به عثمان گفت :

تو كه مى دانى ما با پيامبر خدا (ص ) عمره تمتع به جا آورديم . عثمان گفت : درست است ، اما ما ترسان بوديم !

همين مطلب در مسند احمد چنين آمده است :

پس عثمان به على گفت : تو چنين و چنانى ! و در روايت ديگر آمده است كه شعبه گفت : من از قتاده پرسيدم : مگر از چه مى ترسيدند؟ قتاده گفت : نمى دانم (692)!

دانشمندان در اين حديث سخن عثمان را به على (ع ) تغيير داده اند؛ به اين معنى كه در يك جا نوشته اند تو چنين و چنانى ، و در جاى ديگر آورده اند كه عثمان به على سخنى گفت : اما اين سخن خليفه عثمان به على (ع ) كه درست است اما ما مى ترسيديم مطلبى است كه نه تنها قتاده مورد آن را ندانسته ، كه ما هم ندانستيم ، بلكه هيج منجمى هم با رمل و اسطرلابش نمى داند كه از چه مى ترسيده اند! پيامبر خدا (ص ) آنان را در حجة الوداع به انجام عمره تمتع فرمان داد و آنها هم در آخرين سال زندگانى رسول خدا (ص ) آن را انجام دادند، و اين ، زمانى بود كه اسلام در جزيرة العرب انتشارى تمام يافته و آثار شرك براى هميشه از آن سرزمين رخت بر بسته بود.

ابن كثير هم مى گويد: من هم ندانستم اين ترس را به چيز حمل كرده اند و از چه جهت بوده است ؟

همچنين او پيش از اين مطالب نوشته است : براى چنين ادعايى هيچ موردى وجود ندارد؛ زيرا كه خداوند اسلام را براى پيامبرش در جزيرة العرب تثبيت كرد و مكه را گشوده و در پهنه منى در سال گذشته اعلام كرده بود: از اين به بعد، هيچ مشركى حق گزاردن حج را ندارد و

هيچكس مجاز نيست عريان به گرد خانه خدا طواف كند.

در حديثى كه گذشت عثمان دليل درستى فتوايش را چنين آورده است : ما چون مى ترسيديم عمره تمتع به جا آورديم ! اما در احاديث زير دليلى نمى آورد و با زور و درشتى برخورد مى كند. توجه كنيد:

در صحيح مسلم و بخارى ، و سنن نسائى و مسند طيالسى و احمد، از قول سعيد بن مسيب آمده است :

على و عثمان در عسفان (693) كنار يكديگر قرار گرفتند. عثمان قبلا انجام عمره تمتع را منع كرده بود. در اينجا على رو به عثمان كرد و پرسيد: چرا كارى را كه پيامبر خدا (ص ) به انجامش فرمان داده است منع مى كنى ؟! عثمان جواب داد: دست از سرمان بردار! و على پاسخ داد: نمى توانم تو را به حال خود بگذارم . اين بگفت و به عمره و حج با هم تلبيه گفت (694).

و در صحيح بخارى ، سنن نسائى ، دارمى و بيهقى ، و مسند احمد و طيالسى و ديگر منابع از قول مروان بن حكم آمده است كه گفت : عثمان و على را كنار هم ديدم . عثمان از عمره تمتع و انجام آن با حج نهى كرده بود. چون على چنين ديد، به انجام هر دوى آنها با هم تلبيه گفت و اظهار داشت كه من سنت پيغمبر (ص ) را به خاطر سخن كسى ترك نمى كنم .

سخن نسائى در اين حديث از قرار ذيل است : عثمان از به جا آوردن عمره تمتع با حج منع كرده بود. پس رو به على كرد و پرسيد: با

وجودى كه من آن را ممنوع كرده ام ، تو آن را به جا مى آورى ؟ و على پاسخ داد: من سنت پيغمبر (ص ) را به خاطر هيچكس ترك نمى كنم . و بنا به روايتى ديگر:...به خاطر تو ترك نمى كنم (695).

ابن قيم به دنبال احاديثى كه گذشت مى نويسد:

اين نشان مى دهد كه چيزى كه اين دو نفر را روياروى يكديگر قرار مى داده ، مساءله عمره تمتع بوده است ؛ موضوعى كه رسول خدا (ص ) آن را به جا آورده و شخص عثمان هم معترف بوده كه پيغمبر خدا (ص ) به آن عمل كرده است . و هنگامى كه على به او گفت : منظورت از نهى كارى كه پيامبر خدا به انجام آن فرمان داده چيست ؟، نگفت كه پيغمبر چنين نكرده است ؛ زيرا اگر آن را قبول نداشت ، رد مى كرد. از طرفى على هم مى خواست كه از پيامبر خدا (ص ) پيروى كرده ، فرمانش را انجام داده باشد و عملا بگويد كه چنين فرمانى نسخ نشده است . و اينكه آشكارا به انجام هر دو با هم تلبيه گفته ، اعلامى بوده در اقتدا به پيغمبر خدا و پيرويش از قرآن و سنتى كه آن را عثمان از راه تاءويل منع كرده بود (696).

از مجموع رواياتى كه گذشت دريافتيم كه اميرالمؤ منين (ع ) عمدا و آشكارا با اعلام نيت حج تمتع ، مخالفت خود را با خليفه در اين مورد اعلام مى كرد. و خليفه نيز از كنار اين مخالفت گاهى ساده و آسان مى گذشت و زمانى شدت عمل

از خود نشان مى داد. و نيز ديديم كه ساده گيرى عثمان مربوط به اوايل خلافتش ، و سختگيرى و شدت عملش از آن پس بوده ، و كار اين سختگيرى را به جايى رسانده بود كه مخالفين فرمانش را در اين مورد تازيانه مى زده و سر مى تراشيده است !

ابن حزم در اين باره مى نويسد:

عثمان شنيد كه مردى به حج و عمره با هم تلبيه گفته است . پس فرمان به احضار او داد و چون او را آوردند، به عنوان تنبيه او را تازيانه زد و سر تراشيد (697)، و گذشته از آن ، به گونه اى او را عبرت ديگران قرار داد.

با تمام اين سختگيريها، ايراد گيريهاى مسلمانان در اين دوره آغاز گرديد و نخستين كسى كه به او اعتراض كرده و روش او را به زير سؤ ال برد، اميرالمؤ منين (ع ) بوده اوست كه آشكارا خلافكاريها را بر شمرده و يارانش را نيز به آن فرمان داده است . اين اعتراض و خرده گيرى از اين تاريخ به بعد عليه ديگر خلفا نيز سرايت كرد. اما آنچه كه در زمان امام (ع ) رخ داده ، به قرار ذيل است .

عمره تمتع در خلافت اميرالمؤ منين (ع )

ديديم كه اميرالمؤ منين (ع ) در دوره خلافت عثمان به خاطر اقامه اين سنت پيامبر با خليفه بسختى درافتاده بود (698). لازم و بايسته بود كه آن را در دوران حكومتش اجرا كند؛ در حالى كه مخالفى در برابر خود نداشت و تمايل و موافقت عموم مسلمانان نيز وى را يارى مى داد. از اين رو در دوران حضرتش موردى براى گفتگو درباره عمره

تمتع وجود نداشت تا درباره آن به سخن بپردازند و مطالب آن در كتابها منعكس شود. بلكه براى دومين بار گفتگو درباره اين موضوع در دوره زمامدارى معاويه ، كه مى كوشيد تا بار ديگر سنت عمر را زنده كند، درگرفته است .

عمره تمتع در خلاف معاويه

معاويه در دوره خلافتش با تمام قوا در زنده كردن سنتهاى خلفاى سه گانه ابوبكر و عمر و عثمان مى كوشيد؛ مخصوصا در مواردى كه شكست اهل بيت و مخالفت با مكتبشان ، بويژه مخالفت با على ، را شامل مى شد. اين سياست عمومى او بود؛ اما آنچه شامل حكم عمره تمتع مى شود، روايات زير گوياى كوششهاى او و دژخيمان دستگاهش در اين زمينه است (699).

در سنن نسائى از قول ابن عباس آمده است كه گفت :

معاويه مردم را از انجام عمره تمتع ، با اينكه رسول خدا (ص ) به آن عمل مى كرده است ، مانع مى شد (700).

و در سنن دارمى از قول محمد بن عبدالله بن نوفل آمده است كه گفت :

در موسم حج شنيدم كه معاويه از سعد بن مالك پرسيد: نظر تو درباره عمر تمتع با حج چيست ؟ گفت : كار خوب و پسنديده اى است . معاويه گفت : عمر آن را ممنوع كرده ، تو مگر از عمر بهترى ؟! سعد پاسخ داد: عمر از من بهتر است ، اما عمره را پيامبر خدا (ص ) انجام داده كه از عمر بهتر است (701).

از پاره اى از روايات چنين بر مى آيد كه اين گونه بر خوردها در زمان معاويه تنها به شخص او بستگى نداشته ، بلكه برخى از دژخيمان

دستگاهش نيز وى را در اين راه يار و مددكار بوده اند. توجه كنيد:

در موطاء مالك ، سنن نسائى و ترمذى و بيهقى و ديگر منابع از قول محمد بن - عبدالله (702) بن حارث آمده است كه او در آن سال كه معاويه حج مى گزارد، شنيده است كه سعد بن ابى وقاص و ضحاك بن قيس بر سر جمع عمره تمتع و حج به گفتگو نشسته ، اظهار نظر مى كردند كه ضحاك به سعد گفت : عمره و حج را با هم جمع نمى كند مگر كسى كه به امر خداى تعالى جاهل باشد! سعد پاسخ داد: برادر زاده من ! حرف بدى زدى ! ضحاك گفت : آخر عمر آن را نهى كرده است . سعد گفت : پيامبر خدا (ص ) چنان كرده و ما هم با او آن را انجام داده ايم (703).

و اين ضحاك بن قيس ، قرشى فهرى است . و از اين روست كه سعد او را برادر زاده خود خوانده است . ضحاك هفت سال پيش از وفات پيامبر خدا (ص ) به دنيا آمد و رياست پليس معاويه را بر عهده داشت و در جنگها خدمتها و رشادتها از خود نشان داد و معاويه او را به سرپرستى سپاهى به منظور ايجاد تشنج در قلمرو حكومت اميرالمؤ منين (ع ) ماءموريت دد. او دست به غارت و چپاول در شهرهاى عراق زد و جمعى از اعراب را بكشت و بر كاروان حاجيان حمله كرد و زاد و راحله ايشان را به يغما برد و گروهى از آنان را از دم تيغ گذرانيد!

ضحاك به تجهيز

جسد معاويه پرداخت و او را به خاك سپرد و يزيد را از مرگ پدر با خبر ساخت . و پس از مرگ يزيد، دست بيعت به دست عبدالله بن زبير زد و در مرج راهط با مروان حكم جنگيد و در همان جا در سال 64 هجرى كشته شد (704).

ضحاك بن قيس ، يكى از سر دژخيمان معاويه بود، و تعجبى هم ندارد كه در دارو دسته معاويه درآمده چنگ در ريسمان او زده و در برآوردن خواسته هايش او را يار و ياور باشد.

و نيز چنين مى نمايد كه معاويه علاوه بر آنچه ذكر كرديم ، براى جلوگيرى از برگزارى عمره تمتع دست به ساختن حديث هم زده باشد. بيهقى و ابوداود در سنن خود چنين آورده اند:

معاويه از برخى از اصحاب پيامبر خدا (ص ) پرسيد: ابوداود نوشته است از اصحاب رسول خدا (ص ) پرسيد:

- قبول داريد پيامبر خدا (ص ) از قرار دادن جل زين از پوست پلنگ نهى فرموده است ؟ گفتند:

- خدا مى داند كه آرى . معاويه گفت :

- من هم همين گواهى را مى دهم . آنگاه پرسيد:

- قبول داريد كه پيغمبر (ص ) از پوشيدن لباس طلايى ، بجز تكه دوزى آن نهى كرده است ؟ گفتند:

- خدا مى داند كه آرى . پرسيد:

- مى پذيريد كه رسول خدا (ص ) جمع بين حج و عمره را نهى كرده است ؟! گفتند:

- خدا مى داند كه نه ! معاويه گفت :

- بخدا سوگند كه اين هم ، مانند آنهاست !

ابن قيم پس از نقل اين حديث مى نويسد: ما هم خداى را گواه مى گيريم

كه اين از جمله خيالات معاويه بوده ، يا اينكه به دروغ به او بسته اند. چه ، رسول خدا (ص ) هرگز نهى از جمع بين حج و عمره نكرده است (705).

ابن قيم اين سخن را از حسن ظنى كه به معاويه داشته است نوشته ، و از همه جالبتر اينكه از شخص در همين مورد مطلبى از رسول خدا (ص ) روايت شده كه سخن اولش را رد مى كند. توجه كنيد:

بخارى و مسلم در صحيح خود، و احمد بن حنبل در مسندش از ابن عباس آورده اند كه معاويه به من گفت : مى دانى كه من موى سر پيغمبر را در مروه با تيزى پيكان خود كوتاه كردم ؟ گفتم : اين را نمى دانستم ؛ اما همين مطلب دليلى است عليه خودت !

در كتاب المنتقى بعد از مروه فى ايام العشر آمده است كه ابن قيم مى گويد: و اين مطلبى است كه مردم بر معاويه خرده گرفته ، آن را از موارد خطاهاى او بر شمرده اند (706).

در روايت نخست ، اصحاب پيامبر خدا (ص ) ضمن اينكه سخن معاويه را رد مى كنند، قسم مى خورند كه حضرتش جمع بين عمره تمتع و حج را نهى نكرده ؛ اما معاويه قسم ياد مى كند كه آن را هم پيغمبر نهى كرده است ! همين روايت ما را متوجه به اين مطلب مى كند كه روايات ديگرى كه موافق راءى و نظر معاويه آمده اند، همگى در زمان شخص او ساخته شده اند. و ما اين موضوع را در آخر همين بحث ، و به خواست خدا، خواهيم

آورد.

اما روايت دوم كه روايت اول او را رد مى كند از آن رو آمده كه نشان دهد معاويه جزو مقربان پيامبر خدا (ص ) بوده و در خدمت حضرتش بسر مى برده تا بدان وسيله بر خود ببالد؛ اما فراموش كرده كه اين سخن با فتواى نخستينش متناقض است .

معاويه در راه احياى سنت عمر با مخالفت شديد سعد وقاص روبرو شد؛ چه بنا به روايات مسلم در صحيحش ، غنيم بن قيس گفته است : من از سعد وقاص از حكم عمره تمتع سؤ ال كردم . او گفت : ما عمره تمتع را روزگارى به جا مى آورديم كه او در مكه كافر بوده است . و بنا به روايتى ديگر: فعلناها و هذا يومئذ كافر بالعرش (707).

لفظ: العرش را با دو ضمه آورده اند تا جمع العرش و به معناى خانه هاى مكه باشد؛ ولى دور نيست كه سعد وقاص العرش به فتح عين گفته و منظورش خداى عرش باشد.

به اين ترتيب سعد وقاص در بيشتر موارد با معاويه به مخالفت بر مى خاست ، و اين در حالى بود كه هيچيك از صحابه موجود را مقام و منزلت سعد نبود. او فاتح عراق و تنها شخصيت باقيمانده از شش نفرى بود كه عمر او را جزو اصحاب شورا قرار داده و نامزد خلافت كرده بود. از اين رو او مى توانست در آن روزگار با دار و دسته خلافت به مخالفت برخيزد. با وجودى كه به غير از او كسان ديگرى ، چون عمران بن حصين (708) صحابى وجود داشته اند كه عمرى را در برابر حقايق دم فرو بسته

بودند. عمران بن حصين چون خود را در آستانه مرگ ديد، مهر از لب برداشت و در مورد عمره آشكارا نظرش را بيان كرد. مسلم و ديگران اين مطلب را از قول مطرف چنين آورده اند.

عمران بن حصين در بستر مرگ كسى را به دنبال من فرستاد و گفت : من از احاديثى با تو سخن مى گويم كه شايد خداوند پس از من تو را از آن بهره مند سازد. اگر زنده ماندم آن را بكسى مگو، ولى اگر مردم ، چنانچه خواستى آن را بر زبان بياور و براى مردم بيان كن كه امنيت من در آن است . اين را بدان كه پيامبر خدا (ص ) بين حج و عمره را جمع فرمود و آيه اى هم در نسخ آن نيامد پيغمبر نيز ما را از انجام آن مانع نشد. بلكه مردى درباره آن هر چه را كه دلخواهش بود بر زبان آورده است (709).

همين روايت به گونه اى ديگر چنين آمده است : امروز حديثى را با تو در ميان مى گذارم كه بعدها خدايت بدان سود خواهد رساند. اين را بدان كه پيامبر خدا (ص ) جمعى از خانواده خود را در دهه ذى حجه فرمان به انجام عمره داد و پس از آن آيه اى در نسخ آن نيامد و تا پيامبر زنده بود از آن نهى نكرد. تا اينكه مردى نظر و خواسته خودش را درباره آن بر زبان آورد! و در روايت ديگر: مردى عقيده خود را در آن اظهار داشت ؛ يعنى عمر (710).

اين مساله تا معاويه زنده بود، اين چنين بود؛ و چون او درگذشت

و با فرزندش يزيد به خلافت بيعت بعمل آمد، در همان سال اول خلافتش كمر به جنگ با حسين (ع ) و زير فشار قرار دادن اهل بيت او بست و به دنبال آن به كوبيدن صحابه و تابعين در مدينه پرداخت و آن قدر پافشارى كرد تا اينكه مدينه گشوده شد و در آنجا كرد، آنچه كرد. و از آنجا متوجه جنگ با عبدالله زبير در مكه شد و او را در آنجا در حصار گرفت .

و چون زندگانى يزيد بسر آمد و با عبدالله بن زبير به خلافت بيعت شد، فرزند زبير نيز با تمام قوا در احياى سنت خلفاى سه گانه نخستين در موضوع عمره تمتع همت گماشت .

عمره تمتع در زمان حكومت عبدالله بن زبير
توضيح

ابوبكر و ابوخبيب ، عبدالله بن زبير، قرشى اسدى ، مادرش اسماء (دختر ابوبكر) خواهر عايشه بوده است . بنابراين ام المؤ منين عايشه ، خاله فرزند زبير است . عبدالله در مدينه و پس از هجرت به دنيا آمد و در كنار خاله اش در جنگ جمل عليه امام جنگيد. اميرالمؤ منين على (ع ) درباره عبدالله بن زبير فرموده است :

ما زال الزبير منا اءهل البيت ، حتى نشاء ابنه عبدالله . يعنى تا عبدالله بن زبير به دنيا نيامده بود، زبير از ما اهل بيت محسوب مى شد.

عبدالله بن زبير پس از مرگ معاويه مكه را پناهگاه خود قرار داد و تن به بيعت با يزيد نداد. و پس از اينكه امام حسين (ع ) و يارانش به شهادت رسيدند، ادعاى خلافت كرد و مردم را به بيعت با خود فراخواند. يزيد نخست سپاهى به سركوبى مردم مدينه گسيل

داشت و پس از بلايى كه بر سر اهالى آن ديار در واقعه حره وارد كرد، به مكه روى آورد و چهار روز مانده به محرم سال 64 هجرى ، عبدالله را در حرم محاصره كرد و با او جنگيد. به سبب آن جنگ ، كعبه به آتش كشيده شد و شاخهاى قوچى را كه خداوند به فداى اسماعيل (ع ) فرستاده بود و تا آن تاريخ بر سقف كعبه آويزان بود، پاك بسوخت و از ميان برفت .

پس از مرگ يزيد، با عبدالله بن زبير در حجاز و يمن و عراق و خراسان بيعت به عمل آمد؛ تا اينكه عبدالملك مروان به سلطنت نشست و حجاج بن يوسف ثقفى را ماءمور دفع غائله زبير كرد. حجاج در نيمه جمادى الاخر سال 73 هجرى با كشتن عبدالله زبير به حركت او پايان داد و غائله او را فرونشانيد. (711)

عبدالله بن زبير به مدت دو سال در مكه حكومت كرد. او و فرزندان پدرش براى اينكه عمره تمتع به جا آورده نشود، از هيچ كوششى فروگذار ننمودند. از اين جهت به موجب روايات زير، بين ايشان و پيروان مكتب اميرالمؤ منين على بن ابيطالب (ع ) گفتگوها و درگيريهاى لفظى بسيارى صورت گرفته است .

در صحيح مسلم آمده است كه ابن عباس مردم را به انجام عمره تمتع تشويق مى كرد، ولى ابن زبير جلوى آن را مى گرفت ... (712).

در صحيح مسلم و بخارى از قول ابو جمره ضبعى (713) آمده است :

قصد انجام عمره تمتع كرده بودم ، اما كسى مرا از آن مانع شد؛ ناچار به نزد ابن عباس رفتم و نيت

خود را با او در ميان نهادم . ابن عباس مرا به انجام آن فرمان داد. پس به خانه بازگشته ، خوابيدم . در خواب ديدم كسى به من مى گفت :: عمره ات پذيرفته و حجت درست است . پس برخاسته ، بار ديگر به نزد ابن عباس رفتم و داستان خواب خود را به او گفتم . ابن عباس تكبير گفت و افزود كه عمره تمتع سنت پيامبر خدا (ص ) است (714).

همچنين در مسند احمد و ديگر منابع از قول كريب (715)، آزاد كرده ابن عباس ، آمده است كه گفت به ابن عباس گفتم :

منظورت از اينكه گفته اى حج كسى كه قربانى به همراه نداشته باشد و پس از طواف كعبه به نيت عمره از احرام بيرون نيايد درست نيست ، و آنكه قربانى به همراه دارد بايد حج و عمره اش را با هم جمع كند چيست ؟ زيرا با گفته ديگران فرق دارد. ابن عباس گفت :

واى بر تو! پيامبر خدا (ص ) با اصحابش تنها به قصد انجام حج از مدينه بيرون شدند. آنگاه رسول خدا (ص ) فرمان داد كه هر كس قربانى با خود به همراه نياورده ، خانه خدا را طواف كند و به عنوان عمره تمتع از احرام بيرون بيايد. يكى از آنها به حضرتش گفت : اى پيامبر خدا (ص )! اين حج است و ما نيت حج داشته ايم . آن حضرت فرمود: اين حج نيست . عمره است (716).

دلايل ابن عباس و ابن زبير درباره عمره تمتع

مسلم در صحيحش از قول مسلم قرى (717) آورده است كه گفت : از ابن عباس درباره عمره تمتع

پرسيدم ، اجازه داد: در حالى كه عبدالله بن زبير آن را ممنوع كرده بود. ابن عباس چون اين را شنيد گفت :

ما در ابن زبير زنده است . و او مى گويد كه پيامبر خدا (ص ) به انجام آن فرمان داده ، به نزد او برويد و از او برويد و از او بپرسيد! راوى مى گويد: به نزد مادر عبدالله زبير رفتيم . پيرزنى چاق و نابينا بود. او در پاسخ ما گفت پيامبر خدا (ص ) عمره تمتع را فرمان داده است (718).

در زادالمعاد آمده است كه عبدالله زبير فرمان داد كه تنها حج گزارده شود و بين حج و عمره را جمع نكنيد و گوش به حرف اين كورتان ندهيد. ابن عباس در پاسخ ابن زبير گفت : كوردل تو هستى ، چرا درباره عمره تمتع از مادرت نمى پرسى ؟ فرزند زبير كسى را به خدمت مادرش فرستاد و حقيقت را از او جويا شد. او پاسخ داد: ابن عباس راست مى گويد. ما به قصد حج با پيامبر خدا (ص ) بيرون شده بوديم كه رسول خدا دستور داد آن را عمره قرار دهيم . ما نيز پس از انجام عمره از احرام بيرون آمديم و محرمات احرام بر ما حلال گرديد، تا آنجا كه بويهاى خوش در بخورد آنها بين زنان و مردان به هوا برخاست (719).

دلايل عروة بن زبير (720) و ابن عباس

در مسند احمد آمده است كه عروة بن زبير به ابن عباس گفت : ابن عباس ! تا كى مردم را گمراه مى كنى ؟ ابن عباس پرسيد: اى عريه ! در چه موردى مى گويى ؟ گفت : به

ما دستور مى دهى كه عمره را در ماههاى حج به جا آوريم ، در صورتى كه ابوبكر و عمر آن را نهى كرده اند! ابن عباس گفت : آخر پيامبر خدا (ص ) آن را به جا آورده است ... (721).

و بنا به روايتى ديگر ابن عباس پاسخ عروه را چنين داد: مى بينم كه به هلاكت خواهند افتاد. من مى گويم پيامبر خدا (ص ) چنين دستور داده ، آنها مى گويند ابوبكر و عمر آن را ممنوع كرده اند (722)!

و بنا به روايتى ديگر، عروه گفته است : اى ابن عباس ! از خدا نمى ترسى كه مردم را به انجام عمره تمتع فتوا مى دهى ؟! ابن عباس پاسخ داد: اى عريه ! اين موضوع را از مادرت بپرس . عروه گفت : ابوبكر و عمر، عمره به جا نياورده اند! و ابن عباس جواب داد: من از پيغمبر (ص ) مى گويم ، و شما از ابوبكر و عمر جوابم را مى دهيد؟ (723)

و باز در روايتى ديگر ضمن آوردن دلايل عروة بن زبير در مساءله عمره با مردى مجهول الهويه ، در زاد المعاد آمده است كه عروة بن زبير به مردى از اصحاب پيامبر خدا (ص ) گفت :

تو مردم را در دهه اول ذى حجه به انجام عمره تمتع امر مى كنى ، در صورتى كه عمره در اين ايام روا نيست ! آن مرد گفت : چرا در اين مورد از مادرت نمى پرسى ؟! عروه پاسخ داد: ابوبكر و عمر، عمره به جا نياورده اند! و آن مرد گفت : اين است كه خود را

به هلاكت انداخته ايد. خداى عزوجل حتما شما را عذاب مى كند. من از رسول خدا (ص ) با شما سخن مى گويم و شما از رفتار ابوبكر و عمر پاسخ مى دهيد! عروة گفت : قسم به خدا كه ابوبكر و عمر از تو به سنت پيغمبر خدا (ص ) آشناتر بوده اند. كه آن مرد سكوت اختيار كرد (724).

و مى بينم كه اين مرد مجهول الهويه ، همان عبدالله بن عباس بوده است .

همچنين در مجمع الزوايد آمده است كه عروة بن زبير، ابن عباس را ديدار كرد و به او گفت :

اى ابن عباس ! دير زمانى است كه به گمراه كردن مردم مشغولى ؟ ابن عباس گفت : اى عريه ! در چه موردى مى گويى ؟ عروه گفت : مردى به قصد اداى حج يا عمره احرام بسته ، بيرون مى آيد و آنگاه كه طواف كعبه به جا مى آورد، تو فتوا مى دهى كه او بايد از احرام بيرون بيايد و محل شود؛ كارى را كه ابوبكر و عمر ممنوع كرده اند! ابن عباس پاسخ داد: واى بر تو. ابوبكر و عمر را مقدم مى دارى ، يا كتاب خدا و سنتى را كه پيامبر خدا (ص ) در ميان اصحاب و امتش نهاده است ؟ عروه گفت : ابوبكر و عمر، از من و تو به كتاب خدا و سنت پيغمبرش آشناتر مى باشند! راوى مى گويد كه عروه با ابن عباس دشمنى مى كرد (725).

جلوگيرى عروة بن زبير از عمره تمتع

در صحيح مسلم از قول محمد بن عبدالرحمان آمده است كه مردى از اهالى عراق به او گفت : از

عروة بن زبير بپرس مردى كه تلبيه به حج گفته است ، آيا پس از طواف كعبه مى تواند از احرام بيرون بيايد يا نه ! اگر گفت نمى تواند، به او بگو كه مردى چنين فتوا مى دهد.

محمد بن عبدالرحمان مى گويد: رسالت به جا آوردم و آن را از عروة پرسيدم و او گفت : نمى تواند، هر كس كه تلبيه به حج گفته ، جز با انجام مناسك حج نمى تواند از احرام بيرون بيايد. در پاسخش گفتم : اما مردى هست كه چنين فتوا مى دهد، گفت بى جا و غلط گفته است .

آن مرد عرقى بار ديگر مرا ديدار كرد و ماجرا را از من پرسيد و من هم آنچه گذشته بود برايش بازگو كردم . مرد عراقى از من خواست كه به او بگويم كه آن مرد فتوا دهنده مى گويد كه پيامبر خدا (ص ) چنين كرده و نيز زبير و اسماء چنان كرده اند.

محمد بن عبدالرحمان مى گويد: بار ديگر به نزد عروه رفتم و سخن آن مرد عراقى را به او رساندم . عروه از من پرسيد: اين مرد چه كسى است ؟ گفتم : نمى دانم و او را نمى شناسم . گفت : پس چرا خودش براى پرسش به نزد من نمى آيد؟ فكر مى كنم اين مرد اهل عراق باشد. گفتم : نمى دانم . عروه گفت : در هر حال او دروغ گفته است . عايشه رض به من گفته است كه پيامبر خدا (ص ) حج به جا آورد و نخستين كارى كه به هنگام ورود به مكه انجام داد، اين

بود كه وضو گرفت و خانه خدا را طواف كرد. پس از پيغمبر، ابوبكر نيز نخستين كارش طواف كعبه بود و بس . يعنى از عمره و غير آن خبرى نبود. پس از ابوبكر، عمر هم مانند او حج گزارد. و بعد از او عثمان ، من خودم ديدم كه نخستين كارش طواف كعبه بود و بس و با آن چيز ديگرى انجام نداد. مهاجران و انصار نيز چنين كرده اند و از عمره و غير آن چيزى به جا نياوردند.

آخرين موردى كه در اين موضوع به چشم ديده ام ، كار عبدالله بن عمر بن - خطاب بوده كه حجش را به عمره بدل نكرده است . ابن عمر هم در نزد آنهاست ، چرا از او نمى پرسند؟

از طرفى هيچيك از گذشتگان را سراغ ندارم ، مگر اينكه كارشان در ابتداى ورود به مكه طواف خانه بوده و كارى انجام نداده و از احرام هم بيرون نيامده اند. من خودم مادرم و خاله ام را ديده ام كه به محض ورود، نخستين كارشان طواف خانه خدا بوده و از احرام هم بيرون نيامده اند.

مادرم به من گفته است كه او با خواهرش و زبير و فلانى و فلانى به قصد عمره تنها آمده بودند كه پس از مسح ركن از احرام بيرون آمده اند. بنابراين آنچه را گفته ، دروغ گفته است (726).

(توجه : در اينجا مولف محترم ، بحثى لغوى درباره برخى از كلمات به كار رفته در متن حديث داشته اند كه ترجمه آن براى خوانندگان متن فارسى موردى نداشت . مترجم .)

يادداشتى بر اين حديث

در اين حديث ، عروه از اينكه پيامبر

خدا (ص ) بعد از طواف چه كارى را انجام داده چيزى نگفته است ؛ اما آنچه را كه به ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه نسبت داده ، همگى درست است . اما اينكه گفته است : هيچيك از گذشتگان ... و از احرام بيرون نيامده اند...و من خود مادرم و خاله ام را ديده ام كه ...طواف كردند و از احرام بيرون نيامدند...و آنچه را كه در اين مورد گفته ، دروغ گفته است ...تكذيب سخنانش در روايات متعدد و فراوان گذشته آمده است و با آن آشنا هستيم . همچنين سخنش درباره مادر و خاله اش ، با آنچه مسلم به دنبال همين حديث از مادرش اسماء، دختر ابوبكر رض ، آورده ، مغاير است كه مى گويد:

ما احرام بسته ، به مكه وارد شديم كه پيامبر خدا (ص ) فرمود: هر كس قربانى به همراه خود آورده است ، بر احرامش باقى بماند؛ اما كسى كه قربانى به همراه نياورده ، از احرام بيرون آيد. من چون قربانى با خود نداشتم ، از احرام بيرون آمدم . اما زبير، قربانى به همراه داشت و در احرامش باقى ماند. من پس از بيرون آمدن از احرام لباس پوشيدم و بيرون آمدم و در كنار زبير نشستم . زبير به من گفت : پاشو، از كنارم برو! گفتم : از آن مى ترسى كه تو را تحريك كنم ؟!

و در روايتى ديگر آمده است كه زبير به اسماء گفت : از من دور شو، از من فاصله بگير. و اسماء گفت : از آن مى ترسى كه تو را تحريك كنم

؟! و در روايتى ديگر از عبدالله ، آزاد كرده اسماء، دختر ابوبكر و مادر عبدالله بن زبير و عروه ، آمده است كه گفت : هر زمان كه اسماء گذارش به حجون (727) مى افتاد، مى گفت : درود خدا و سلام او بر پيامبرش باد. من همراه با حضرتش در اينجا فرود آمديم . در آن روزگار ما بينوا و كم مايه بوديم و زاد و راحله اى چندان همراه خود نداشتيم . من و خواهرم عايشه و زبير و فلانى و فلانى عمره به جا آورديم ، و چون خانه خدا را طواف كرديم ، از احرام بيرون آمديم . و بار ديگر شامگاه بود كه از نو تلبيه به حج گفتيم (728).

سرانجام آنچه را كه عروة بن زبير به عبدالله بن عمر بن خطاب نسبت داده و گفته است كه : فرزند عمر هم احرام در پى عمره نگشوده ، و اين عبدالله بن عمر است كه نزد آنهاست ، بروند و از او بپرسند! ما سخنان فرزند عمر را مختلف يافتيم ، و روايات او خلاف يكديگرند. توجه كنيد:

نظر فرزند عمر درباره عمره تمتع

در صحيح مسلم ، سنن ابوداود و نسائى و ترمذى و بيهقى و ديگر منابع از قول عبدالله بن عمر آمده است كه گفت :

پيامبر خدا (ص ) در حجة الوداع عمره و حج را با هم به جا آورد. در ميان مردم كسانى بودند كه قربانى به همراه داشتند، و برخى هم نه . چون پيامبر خدا (ص ) به مكه وارد شد، فرمود: هر كس كه قربانى به همراه داشته باشد، تا پايان مراسم حج

هيچيك از محرمات احرام بر او حلال نمى شود؛ اما كسانى كه قربانى با خود نياورده اند، خانه خدا را طواف كرده سعى بين صفا و مروه به جا آورند و از احرام به درآيند و به هنگام خود بار ديگر تلبيه به حج بگويند (729).

بنا به گفته ترمذى از قول سالم ، فرزند عبدالله عمر، مردم بر اين سخن او و گفتار پدرش عمر در نهى از عمره تمتع اعتراض كردند. او گفته است كه شنيدم مردى از اهالى شام از عبدالله بن عمر از انجام عمره تمتع در ماههاى حج پرسيد. عبدالله پاسخ داد: حلال و رواست . مرد شامى گفت : اما پدرت انجام آن را ممنوع كرد. عبدالله پاسخ داد: نظرت چيست : اگر كارى را رسول خدا (ص ) انجام داده و به آن امر كرده ، و پدرم آن را نهى كرده باشد، تو امر پدرم را به كار مى بندى يا فرمان پيغمبر را؟ مرد شامى گفت : البته فرمان پيامبر خدا (ص ) را. و فرزند عمر گفت : پس بدان كه پيامبر خدا (ص ) آن را انجام داده است (730). و در روايت ديگرى آمده است : پيامبر، عمره را پيش از مناسك حج انجام داد (731).

ابن كثير نوشته است كه عبدالله عمر در امر عمره تمتع بر خلاف پدرش فتوا مى داد. به او گفتند: پدرت از انجام عمره تمتع جلوگيرى مى كرد! او پاسخ داد: از آن مى ترسم كه سنگ از آسمان بر شما ببارد، آخر عمره را پيامبر خدا (ص ) انجام داده ، آيا ما بايد سنت پيغمبر را پيروى

كنيم يا سنت عمر بن خطاب را (732)؟

خلاف اين جهتگيرى را در امر عمره تمتع نيز از او آورده اند (733). و دور نيست كه سبب اختلاف در فتاواى او در اين مورد، به سبب وجود اختلاف در زمان صدور چنان فتوايى باشد. مثلا اگر سئوال كننده در زمان خلافت پدرش و يا در زمان حكومت عثمان از او چنين سئوالى را مى كرد، پاسخ را مطابق زمان و خواست قدرت حاكم مى داد؛ اما اگر در زمان عبدالله زبير و دوره درگيريهاى خلفاى بنى اميه با او چنين پرسشى از فرزند عمر به عمل مى آمد، مخالفت با حكومت وقت برايش آسان بود.

به اين ترتيب دو دستگى و اختلاف شديد درباره عمره تمتع در اين دوره به وجود آمد. برخى كه دارو دسته خلافت و هيئت حاكمه را تشكيل مى دادند، از انجام آن جلوگيرى مى كردند، و گروهى نيز كه هوادار برگزارى آن بودند، مردم را از دستور پيغمبر خدا (ص ) و فرمانش در انجام عمره آگاه مى ساختند. و اينان از باقيماندگان اصحاب رسول خدا (ص )، مانند جابر بن عبدالله انصارى ، بودند كه از سنت پيامبر خدا (ص ) با مردم سخن مى گفتند. توجه كنيد:

در صحيح مسلم از قول ابو نضره آمده است كه گفت : در نزد جابر بن عبدالله انصارى نشسته بودم كه كسى به خدمت او رسيد و گفت : ابن عباس و عبدالله زبير در امر عمره تمتع و ازدواج موقت با هم اختلاف نظر دارند. جابر گفت : ما هر دو را در زمان پيامبر خدا (ص ) انجام مى داديم ،

تا اينكه عمر ما را از آنها ممنوع كرد، و ما هم كوتاه آمديم (734).

اين اختلاف در بين پيروان هر دو طرف مدتها ادامه داشته است . و از مظاهر آن ، روايتى است از موسى بن نافع اسدى كه گفت :

وارد مكه شدم و سه روز مانده به ترويه ، عمره تمتع به جا آوردم كه يكى از اهالى مكه به من گفت حج تو مكى به حساب مى آيد! با شنيدن اين سخن و براى كسب تكليف به نزد عطاء بن ابى رباح رفتم . او گفت : جابر بن عبدالله انصارى به من گفته است كه با پيامبر خدا (ص )، در حالى كه حيوان قربانى را به همراه داشت و تنها تلبيه حج گفته بودند به مكه آمده اند. رسول خدا (ص ) به آنها فرموده است : پس از طواف خانه خدا و سعى بين صفا و مروه و تقصير از احرام بيرون آييد تا حرامهاى احرام بر شما حلال شود. و در روز هشتم ذى حجه ، تلبيه به حج بگوييد و آنچه را پيش از آن انجام داده بوديد عمره تمتع به حساب آوريد. مردم به حضرتش گفتند: چگونه آن را عمره تمتع قرار دهيم ، در حالى كه تلبيه به حج گفته بوديم ؟ فرمود: آنچه را دستور مى دهم انجام دهيد كه اگر من قربانى به همراه نياورده بودم ، آنچه را به شما دستور داده ام خود عمل مى كردم . اما محرمات احرام بر من حلال نمى شود، مگر زمانى كه قربانى خود را انجام دهم . اين بود كه مردم نيز فرمان بردند

و طبق آن عمل كردند (735).

در دوره خلافت عبدالله زبير نيز - بر خلاف خواسته وى - نشانه موفقيت در احياى سنت پيامبر خدا (ص ) آشكار گرديد و علاقه مردمان به انجام عمره تمتع پديدار گشت . اين مطلب از رواياتى كه در صحيح مسلم آمده است معلوم مى شود. توجه كنيد:

مردى از قبيله بنى هجيم به ابن عباس گفت : اين فتواها چيست كه مردم را به اشتباه انداخته و يا سخت شيفته و علاقمند نموده كه هر كس خانه خدا را طواف كند، مى تواند از احرام بيرون آيد و آزاد است ؟ ابن عباس پاسخ داد: على رغم خواسته شما، اين سنت پيامبرتان مى باشد. و در روايت بعد از اين آمده است : مساله عمره تمتع ، و اينكه هر كس كه طواف خانه خدا را به جا آورد و از احرام بيرون شود، آزاد است ، همه جا شايع شده بود (736).

ابن قيم درباره روايتى كه از ابن عباس گذشت ، به اظهار نظر پرداخته و گفته است :

ابن عباس درست گفته كه هر كس قربانى به همراه نداشته باشد، خواه افراد و يا قارن و يا متمتع ، پس از طواف حكما يا وجوبا از احرام بيرون خواهد آمد؛ اين سنتى است كه جاى اما و اگر ندارد؛ مانند اين سخن پيامبر خدا (ص ) كه چون روز به اينجا رسيد و يا چون شب از اينجا شروع شد؛ روزه دار افطار كند؛ خواه اين افطار كردن معنايش براى روزه دار حكم باشد، و يا اينكه زمان رسيدن افطار و وقت آن را نشان دهد. همين طور كسى

كه خانه خدا را طواف كرده ، خواه بيرون آمدنش از احرام حكم باشد، و يا اينكه هنگام استفاده از آزادى باشد و نه احرام ، بايد كه در آن هنگام از احرام درآيد. و اين قانون ويژه كسانى است كه قربانى به همراه نياورده باشند و اين صريح سنت است .

و از ابوالشعثاء به نقل از ابن عباس آمده است كه گفت : ابن عباس اعلام كرد: هر كس كه به قصد اداى حج تلبيه گفته است ، پس از طواف ، عمل او عمره خواهد بود؛ چه بخواهد و چه نخواهد. به او گفتم : مردم چنين چيزى را از تو نمى پذيرند! ابن عباس پاسخ داد كه اين سنت پيغمبرشان مى باشد، اگر چه بر خلاف ميلشان باشد (737).

و بدين سان ابن عباس در زمان خودش در احياى سنت پيامبر خدا (ص ) مى كوشيد و كسانى نيز چون جابر بن عبدالله انصارى ، از پيروان مكتب اهل بيت ، وى را در اين راه يارى مى دادند و سرانجام از سوى اينان و به دنبال ايشان بود كه سخن در انجام عمره تمتع به مكتب خلفا كشيده شد. روايت ابن حزم از منصور بن معتمر (738) مويد اين مطلب است . منصور گفت : در سالى كه حسن بصرى (739) به حج رفته بود، من نيز با وى حج گزاردم . چون به مكه رسيديم ، مردى به نزد حسن آمد و گفت : اى ابوسعيد! من مردى خراسانى هستم و از راهى بس دور و دراز آمده و تلبيه به حج گفته ام . حسن گفت : آنچه را انجام

داده اى ، عمره قرار بده و از احرام بيرون بيا. از اين سخن حسن ، مردم بر آشفتند و آن را قبول نكردند (740). فتواى حسن در مكه شايع شد و به گوش همگان رسيد، تا اينكه آن را براى عطاء بن ابى رباح (741) گفتند. عطاء اظهار كرد و گفت : حسن بصرى درست گفته است ، ولى ما در بيان اين حقيقت هماهنگى نداريم (742)!

ترس از افشاى حقيقت عمره در عصر عباسيان از ميان رفت و سخن درباره عمره تمتع در زمان خلافت ايشان در همه جا منتشر شد؛ و دور نيست كه موضعگيرى جدشان ابن عباس در اين مورد، اثرى بسزا در تاءييد و پشتيبانى خلفاى عباسى از عمره تمتع داشته است . و نيز در زمان ايشان بود كه احمد بن حنبل ، رئيس و پيشواى مذهب حنبليان ، فتوا به عمره تمتع داد. و طبيعى است كه چنين فتوائى در مكتب خلفا استمرار خواهد يافت .

سخن ابن قيم گواهى است بر اين مطلب كه مى گويد:

مساءله حج تمتع را، چه آنهايى كه نام برده ايم و چه ديگران ، از پيامبر خدا (ص ) روايت كرده ، گروهى از بزرگان تابعين نيز از ايشان گرفته و آن را روايت نموده اند. و اين نقل و روايتها تا آنجا رسيده كه در صحت آن جاى هيچ ترديدى باقى نيست و موجب يقين و قطع است و ممكن نيست كسى بتواند آن را منكر شود و يا اينكه بگويد چنين اتفاقى رخ نداده است . حكمى كه مذهب اهل بيت پيامبر خدا (ص )، و مذهب حبر امت و درياى دانش

آن ابن عباس و اصحابش ، مذهب ابوموسى اشعرى ، مذهب امام اهل سنت و حديث ، احمد بن حنبل و پيروان او و مذهب تمامى اهل حديث مى باشد(743).

و به اين ترتيب سختگيرى و فشار بر مسلمانان پيرو سنت پيامبر خدا (ص ) از آن زمان و تا روزگار ما در امر عمره تمتع برداشته شده است .

احاديثى كه به خاطر توجيه ديدگاه خلفا ساخته شده اند. للّه
اشاره

تا اينجا كوششهايى را كه رسول خدا (ص ) براى ريشه كن كردن آداب و سنن جاهليت در مورد عمره تمتع به كار برده اند، و تلاشهايى را كه مكتب خلفا در زنده نگاهداشتن آن آداب و سنن كرده اند، به همراه فعاليتهايى را كه مكتب اهل بيت در راه از بين بردن سنن جاهلى و بازگرداندن سنت پيامبر خدا (ص ) و احياى آن كرده اند، كه سرانجام موجب جلب توجه مسلمانان به انجام عمره تمتع گرديد، آورديم .

اينك بجاست تا اين بحث را با ارائه كوششهايى كه براى توجيه موضع خلفا در تحريم عمره تمتع و دفاع از ايشان به كار رفته است ، از قبيل ساختن و پرداختن احاديث ، به پايان ببريم .

1. مسلم ، ابوداود، نسائى ، ابن ماجه ، بيهقى و ديگران از قول قاسم بن محمد - بن ابى بكر، از ام المؤ منين عايشه آورده اند كه گفت : پيامبر خدا(ص ) حج تنها به جا آورده است (744).

2. از عروة بن زبير از عايشه آمده است كه : رسول خدا حج مفرد به جا آورده است . (745)

3. از جعفر بن محمد، به نقل از پدرش ، از جابر بن عبدالله نقل شده كه : رسول خدا

تنها حج به جا آورده است (746).

4. از عبدالله عمر روايت كرده اند كه گفت : پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر و عثمان حج مفرد به جا آورده اند (747). همچنين از او آورده اما با رسول خدا (ص ) به حج تنها تلبيه گفته ايم . و يا: پيغمبر خدا (ص ) تلبيه به حج مفرد گفته است (748).

5. از سعيد بن مسيب آورده اند كه گفت : مردى از اصحاب پيامبر خدا (ص ) به نزد عمر بن خطاب رض آمد و گواهى داد كه رسول خدا (ص ) در آن بيمارى كه از دنيا رحلت كرد، از انجام عمره پيش از حج نهى فرمود (749)!

6. از جابر بن عبدالله انصارى آورده اند كه گفت : پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر تنها حج به جا آورده اند (750).

7. از حارث بن بلال (751) آمده است كه گفت : به رسول خدا (ص ) عرض كردم : اى پيامبر خدا! فسخ حج - به عمره - ويژه ماست ، يا براى همه مردم است ؟ آن حضرت فرمود: تنها ويژه ماست (752).

8. از عبدالله و حسن (753)، فرزندان محمد بن حنفيه ، به نقل از پدرش آورده اند كه على بن ابى طالب رض به او گفت : اى پسر من ! حج را مفرد به جا آور (754).

9. از ابوذر غفارى آورده اند كه گفت : عمره تمتع ويژه اصحاب محمد بود.

10. و بنا به روايتى ديگر ابوذر گفته است : به ما اجازه داده شده بود كه در حج ، عمره به جا آوريم .

11.

و در روايت ديگر: دو متعه عمره تمتع و ازدواج موقت فقط براى ما بوده است ، نه ديگرى .

12. از عبدالرحمان بن ابوالشعثاء (755) آورده اند كه گفت : من به نزد ابراهيم نخعى (756) و ابراهيم تيمى (757) رفتم و گفتم : امسال قصد دارم كه حج تمتع به جا آوردم . يعنى عمره پيش از حج ابراهيم نخعى گفت : پدرت چنين تصميمى نمى گرفت . آنگاه از ابراهيم تيمى از پدرش آورده اند كه گفته است : در ربذه به خدمت ابوذر غفارى رسيدم و داستان را برايش تعريف كردم . ابوذر گفت : حج تمتع مخصوص ما بوده ، نه شما.

و در سنن بيهقى آمده است كه ابوذر درباره كسانى كه حج خود را به عمره فسخ كرده اند مى گفت : چنين عملى ويژه كسانى بوده كه در ركاب پيامبر خدا (ص ) به حج بيرون شده بودند (758).

نارساييهاى احاديث ياد شده

احمدبن حنبل ، امام حنبليان ، برحديث هفتم تعليقى دارد كه در آن گفته است : حديث حارث بن بلال نزد من ثابت نشده و آن را تاييد نمى كنم و چنين كسى را هم نمى شناسم ...به فرض اينكه حارث بن بلال هم شناخته شده و معروف باشد، در ميان يازده نفر از اصحاب پيامبر خدا (ص ) كه درباره فسخ حج حديث گفته اند، او چه پايگاهى دارد (759)؟

منظور امام حنبليان از روايت يازده تن صحابى از فسخ ، روايتشان در بيرون آمدن از احرام است و برخوردارى از همه حلالها در ميان فاصله عمره و حج ، و دور نيست كه مقصود از عدم شناختش از حارث

، عدم شناخت او از وثاقت و اطمينان وى باشد، نه اينكه اصلا چنين شخصى را نمى شناخته است .

ابن حنبل درباره حديث ابوذر اظهار نظر كرده و گفته است : خداى ابوذر را رحمت كند آيه فمن تمتع بالعمرة الى الحج كه در قرآن آمده است (760).

منظور پيشواى حنبليان اين است كه آيه مزبور مى رساند كه اين حكم عام است و همگان را شامل مى شود، نه اينكه ويژه برخى از مردمان بوده است . و جاى بسى شگفتى است كه شخص ابوذر بر خلاف چنين حكمى سخن گفته است ! در صورتى كه پيشواى حنبليان توجه نكرده كه چنين روايتى را به نام ابوذر ساخته اند؛ همان طور كه روايات ديگرى را در همين مورد به نام ديگران ساخته و به رسول خدا (ص ) نسبت داده اند كه حضرتش تنها حج را بدون عمره به جا آورده است . و يا بر اميرالمومنين (ع ) دروغ بسته اند كه او به فرزندش محمد بن حنفيه گفته است : اى پسر من ، حج تنها را به آور! با وجودى كه درگذشته شاهد درگيرى آن حضرت با عثمان در همين مورد بوده ايم !

همچنين از قول سعيد بن مسيب آورده اند كه مردى از اصحاب پيامبر خدا (ص ) به نزد عمر آمد و شهادت داد كه خودش از رسول خدا (ص ) و در بستر بيمارش شنيده است كه از عمل عمره پيش از حج نهى فرموده است ! و ما ندانستيم كه اين صحابى چه كسى بوده و چرا عمر در زمان حياتش ، و نيز عثمان و معاويه و

فرزندان زبير و ديگران به گفته اين صحابى استناد نكرده اند؟!

تمامى اين احاديث و مانند آنها، بعدها به خاطر توجيه نظر خلفا در تحريم و جلوگيرى از انجام عمره تمتع در حج به وسيله ايشان ساخته و بر سر زبانها انداخته شده است .

در اين مورد ابن قيم در كتاب زاد المعاد و ابن حزم در كتاب المحلى نيكو گفته اند. ابن قيم گفته است :

ما خداى را بر خود گواه مى گيريم كه اگر احرام به حج بستيم ، بر ما واجب باشد كه به خاطر انجام اوامر پيامبر خدا (ص ) و اجتناب از خشم و غضب آن حضرت آن را به عمره فسخ كنيم . چه ، به خدا سوگند كه رسول خدا (ص ) اين حكم را نه در زمان حياتش فسخ كرده و نه بعد از آن ، و كلمه اى هم بر خلاف آن درست نيست . و حضرتش آن را ويژه برخى از اصحابش نكرده و ديگران را از انجام آن محروم نساخته است ؛ بلكه برعكس ، خداوند بر زبان سراقه نهاده است كه از پيامبرش بپرسد كه آيا اين عمره ويژه ايشان است ؟ و آن حضرت پاسخ داد: اين حكمى است براى ابد و تا پايان دنيا. و بالاخره ما ندانستيم كه چه چيز را بر اين احاديث و امر موكدى كه پيامبر خدا (ص ) به خاطر آن بر مخالف خشم گرفته است مقدم بداريم .

و چه زيبا امام احمد بن حنبل ره به سلمة بن شبيب پاسخ داد؛ آنجا كه سلمه به او گفته بود: اى ابو عبدالله ! تمامى كارهايت خوب

و پسنديده است ، مگر يكى از آنها. و احمد پرسيد: آن كدام است ؟ سلمه گفت : تو قائل به فسخ حج به عمره هستى ! و احمد گفت : اى سلمه ! مى گفتم تو مردى فهميده و عاقلى ! من يازده حديث صحيح در اين زمينه از پيامبر خدا (ص ) در دست درام ، آيا همه اينها را به خاطر حرف تو ناديده بگيرم (761)؟!

سپس ابن قيم ادامه داده و گفته است : مساءله فسخ حج به عمره از سوى چهارده تن از اصحاب پيامبر خدا (ص ) روايت شده كه احاديث آنها همه صحيح است و آنها عبارتند از: ام المؤ منين عايشه ، ام المؤ منين حفصه ، على بن ابى طالب ، فاطمه ، دختر پيغمبر خدا (ص )، اسماء، دختر ابوبكر صديق ، جابر بن عبدالله ، ابو سعيد خدرى ، براء بن عازب ، عبدالله بن عمر، انس بن مالك ، ابوموسى اشعرى ، عبدالله بن عباس ، سبرة بن سعيد جهنى و سراقه بن مالك مدلجى رض (762).

ابن حزم نيز گفته است فرمان پيامبر خدا (ص ) را داير بر اينكه هر كس كه قربانى به همراه ندارد، بايد حجش را به عمره فسخ كند و از احرام بيرون بيايد، جابر - بن عبدالله انصارى و پانزده نفر از اصحاب آن حضرت - رضى الله عنهم - تاكيد كرده ، و از اينان قريب به سى تن تابعى اخذ حديث كرده و آن را گرفته اند. و تعداد كسانى كه سخن تابعين را در اين مورد آورده اند، بجز خدا كسى ديگر نمى داند. و

كسى نمى تواند در برابر اين همه دليل روى از آن بر تابد و از انجامش شانه خالى كند (763).

و نيز گفته است كه : پيامبر خدا (ص ) فرمان داد كه هر كس قربانى به همراه ندارد، با انجام عمره از احرام بيرون بيايد، و اين آخرين فرمان آن حضرت در مكه و در محل صفا بود. و حضرتش اعلام فرمود كه عمره تمتع فضيلتش از به همراه آوردن حيوان قربانى بسى بيشتر است ، و تاءسف خورد كه چنين كارى را خودش نكرده است . و اينكه حكم عمره پيش از حج تا روز قيامت پا برجا خواهد ماند، و چون چنين بوده ، ما نيز مطمئن هستيم كه اين حكم هرگز نسخ نشده است . و با اين وصف هر كس نسخ عمره تمتع را جايز بداند، عمدا دروغ بستن بر روايت پيامبر خدا (ص ) را جايز دانسته كه اگر عمدى باشد عين كفر است ، و اين اعتقاد ماست كه عمره داخل در حج شده و حج بدون عمره جايز نيست ، عمره اى كه از آن متمتع شده از آزادى بين آن و حج سود ببرد، يا عمره اى كه قرين با حج باشد، و اين حرف آخر است (764).

ابن حزم در ادامه سخنان فوق مى افزايد:

ابوموسى اشعرى به همين موضوع انجام عمره تمتع در طول مدت خلافت ابوبكر و اوايل خلافت عمر رض فتوا مى داد و دست كشيدنش از آن ، به هنگام شنيدن نهى عمر، در برابر روايتى كه از پيامبر خدا (ص ) آمده حجت نخواهد بود؛ بلكه دليل ما سخنى است كه ابوموسى

به عمر گفته كه : ما الذى احدثت فى شان النسك . يعنى تازه چه چيز در مناسك حج نهاده اى ؟ و عمر اين موضوع بدعت نهادن را رد نكرده است .

اما سخن عمر در آيه و اءتموا الحج و العمرة لله ، احكامى در مورد تماميت حج و عمره وجود نداشته كه پيامبر خدا (ص ) آن را به مردم ياد نداده باشد و آيه مزبور نيز بر شخص رسول الله فرود آمده و آنحضرت ماءمور بيان آن و امثالش بوده است .

اما اينكه حضرتش از احرام بيرون نيامده تا آنگاه كه شتر قربانى خود را نحر كند، مطلبى است كه حفصه دختر عم، شرح آن را چنين آورده كه گفت از پيامبر خدا (ص ) پرسيدم :

چرا مردم از احرام بيرون مى آيند، ولى شما با انجام عمره از آن بيرون نمى آيى ؟ فرمود: من حيوان قربانى به همراه خود آورده ام و تا آن را نحر نكنم ، نمى توانم از احرام بيرون بيايم .

و همين مطلب را على نيز روايت كرده است ...تا آنجا كه مى گويد: و اين براى پيروى بسى شايسته تر از راءى شخصى عمر مى باشد. فهذا اءولى اءن يتبع من راءى رآه عمر (765).

ابن حزم در جاى ديگر از كتابش ، رواياتى را كه گوياى اين هستند كه فسخ حج به عمره ويژه اصحاب رسول خدا (ص ) بوده است آورده ، و در بطلان آنها به داستان سراقة بن مالك استشهاد مى كند كه هنگامى كه پيامبر خدا (ص ) امر به فسخ حج به عمره داد، سراقه از حضرتش پرسيد: اى رسول

خدا! اين فسخ براى امسال ماست يا براى هميشه ؟ و آن حضرت فرمود: براى هميشه است . آنگاه مى نويسد: و بدين ترتيب مساله تخصيص و نسخ براى هميشه منتفى است . و به خدا سوگند هر كس كه اين خبر را بشنود و در برابر امر پيامبر خدا (ص ) سخن شخص ديگرى را بياورد، اگر چه ام المؤ منين عايشه و يا ام المؤ منين حفصه و يا پدران ايشان رض باشند، خود را به هلاكت انداخته است ؛ تا چه رسد به دروغهاى بى پايه و اساسى كه مانند تارهاى عنكبوت سست و لرزان بوده ، و از سوى كسانى چون حارث بن بلال و ديگران در ميان مردم پراكنده شده كه در ميان ايشان پايگاهى هم ندارند.

و كسى را هم نمى رسد كه تنها به اين سخن پيغمبر (ص ) كه عمره تا روز قيامت داخل در حج شده است اكتفا كند و بگويد: منظور آن حضرت جواز انجام عمره در ماههاى حج بوده است . و گفته جابر و ابن عباس را كه تصريح كرده اند پيامبر فرمان فسخ حج به عمره را از اينكه ويژه اصحابش بوده و يا براى همان سال باشد، رد كرده است ، ناديده بگيرد و هر كس كه چنين كند، آشكارا به پيامبر خدا (ص ) دروغ بسته است .

سپس ابن حزم مى نويسد: برخى جسارت ورزيده و با اشاره به خبر ثابت شده از ابن عباس كه مشركان انجام عمره را در ماههاى حج از زشت ترين گناهان روى زمين مى دانستند، گفته اند: اينكه پيامبر خدا (ص ) چنين دستورى

را داده است به خاطر آن بوده كه قولا و عملا آنان را از مجاز بودن عمره در ماههاى حج آگاه كرده باشد. و اين خطايى است بس بزرگ ؛ زيرا نخست به پيامبر خدا (ص ) دروغ نسبت داده كه ادعا مى كند حضرتش امر به فسخ حج در عمره داده تا از جواز آن در ماههاى حج مردم را آگاه كرده باشد! و بفرض اينكه چنين باشد - كه پناه به خدا اگر چنين باشد - مى پرسيم : آيا پيغمبر (ص ) بحق چنين فرمانى را صادر كرده است يا به باطل ؟ اگر بگويند بر باطل ، كه كفر ورزيده اند. و اگر بگويند بحق ، مى گوييم با اين حساب فرمان آن حضرت به هر صورتى كه صادر شده باشد، پس از صدور، اطاعتش واجب و لازم الاجرا خواهد بود. و اگر همه اينها به همين آشفتگى كه مى گويند باشد، پس چرا تنها ويژه كسانى باشد كه قربانى به همراه ندارند و آن را كه قربانى به همراه دارد شامل نمى شود؟

از همه اينها دردناكتر اينكه گوينده نادان خودش پذيرفته و مى دانسته كه پيامبر خدا (ص ) همه ساله در ماههاى ذى قعده و پيش از سال فتح مكه با اصحابش عمره به جا مى آورده است . و در ذى قعده همان سال فتح مكه نيز عمره گزارده ، و در حجة الوداع در ذو الحليفه به ايشان گفته است : هر كدامتان كه بخواهيد، مى توانيد عمره به جا آوريد، و هر كدام هم كه بخواهيد، لبيك حج و عمره بگوييد و آن كس كه بخواهد

مى تواند لبيك به حج بگويد (766) كه همراهانش نيز چنان كردند.

با اين همه ، خداوند! اى مسلمانان ! آيا اصحاب آن حضرت - رضى الله عنهم - را گيجى و بلاهت و نادانى فرا گرفته بود كه با تمام اين احوال ندانستند كه انجام عمره در ماههاى حج رواست ؟ با اينكه همه ساله آن را با حضرتش و در ماههاى حج به جا مى آورده اند؟ تا اينكه نيازمند فرمان فسخ حج به عمره باشند، و از آن راه مجاز بودن آن را درك كنند؟

قسم به خدا كه نادان هم به كمتر از اين ، حقيقت را باز مى شناسند! و چه مايه جراءت و جسارت مى خواهد كه شخص به خاطر دفاع از تقليد كور كورانه ، با سنت هاى اصيل و ثابت به مبارزه بر خيزد، يك بار به دروغ رسوا كننده متشبث شود و يك بار خود را به نادانى و بلاهت بزند و دست آخر مطالب خشك و بى اساس و سرد سر هم نمايد؟! حسبنا الله و نعم الوكيل .

مولف گويد: ابن قيم و ابن حزم و ديگر پيروان مكتب امام احمد بن حنبل غافل از اين بوده اند كه علت انكار منكران عمره تمتع نه به خاطر نادانيشان به روايات صحيح متواتر از رسول خدا (ص ) مى باشد تا به راهنمايى نياز داشته باشند، و يا نه از آن جهت است كه ذهن آنها كشش درك معنى و مفهوم آن روايات را ندارد تا لازم باشد كه ايشان را به مدلول آنها هدايت و راهنمايى نمود، بلكه علت اصلى ، هدفى است كه آنها پيش گرفته

و اصرار دارند كه جبهه گيرى خلفا را در برابر حكم صريح توجيه كنند! و بر اين مساءله قرنهاست كه پافشارى كرده اند. اين است كه برخى از ايشان در اين راه به قصد قربت و خير خواهى حديثها ساخته اند، و عده اى نيز مانند بيهقى عذرها براى ايشان تراشيده اند.

بيهقى در اين مورد مى گويد

مقصود عمر رض از اينكه فرمان به ترك عمره داده ، اين بوده كه عمره و حج هر كدام به طور جداگانه و كامل انجام شود. زيرا كه خداوند فرموده : واءتموا الحج والعمرة لله ...و نيز مى خواسته است كه خانه خدا در هر سال دو بار زيارت شود. و از اين جهت مايل نبود كه عمره تمتع در حج گزارده شود كه مردم در هر سال فقط يك بار به خانه خدا بيايند.

و در جاى ديگر در دفاع از غير خلفا گفته است : آنها با حسن عقيده اى كه به شخص عمر داشته اند از او فرمان بردند و سنت او را به جا آوردند. (767)

برخى ديگر از دانشمندان در اين راه حق و باطل را به هم آميخته اند و صحيح را از سقيم و درست را از نادرست باز نشناخته ، و بعضى نيز آن را در اصل منكر شده و رد كرده اند. و گروهى هم بر كرسى اجتهاد نشسته ، از رفتار و سنت خلفا احكامى را در شرع اسلامى استنباط كرده اند، ولى از كتاب خدا و سنت پيامبرش (ص ) دليل درست بودن آنها را ارائه نكرده اند! به طورى كه هر گاه شخص محقق بخواهد دنبال ايشان را بگيرد، به سرگيجه افتاده

راه به جايى نخواهد برد. دليل ما در اين مورد، مطالبى است كه نووى در شرح بر مسلم آورده كه فشرده آن از اين قرار است :

دانشمندان در اينكه كداميك از انواع سه گانه حج برتر است ، دستخوش اختلاف شده اند. شافعى و مالك و عده زيادى بر اين باورند كه بهترين آنها افراد است ، آنگاه تمتع ، و سپس قران .

اما احمد و ديگران برآنند كه بهترين آنها تمتع است . ابو حنيفه و گروهى نيز قائلند كه برترى با قران است و اين دو مذهب دو قول ديگر شافعى (768) است . بعد مى گويد: صحيح ، برترى افراد است ، آنگاه تمتع و سپس قران .

اما در حجى كه پيغمبر به جا آورده ، و اينكه آيا آن حج مفرد، يا متمتع و يا قارن بوده است ، علما بر حسب مذهبشان به سه گروه تقسيم شده اند و هر كدام يكى را بر حسب مذهب خود ترجيح داده و مدعى شده اند كه پيامبر خدا (ص ) آن را به جا آورده است تا آنجا كه مى گويد:

از دلايل ترجيح حج افراد اين است كه خلفاى راشدين رض بعد از پيامبر خدا (ص ) همگى حج افراد را به جا آورده اند (769) و بر اداى چنين حجى نيز ادامه داده اند: كارى را كه ابوبكر و عمر و عثمان رض كرده ، اما روش على رض در اين مورد مختلف است (770). و اگر حج افراد بهتر نبود و مى دانستند كه شخص پيامبر خدا (ص ) نيز حج افراد به جا نياورده است ، به انجام

چنين حجى ادامه نمى دادند. با توجه به اينكه آنان پيشوايان سرشناس و رهبران اسلام بوده و در زمان حيات و حتى پس از مرگشان به آنها اقتدا شده ، ايشان را شايسته نبود كه كارى را بر خلاف سنت و روش پيامبر خدا (ص ) ادامه داده باشند.

اما اختلافى را كه على رض و ديگران در اين زمينه با آنها داشته اند، به اين منظور بوده كه نشان داده باشند چنين كارى مجاز است (771). و اين از احاديث صحيح ثابت و روشن مى گردد!

و باز از دلايل ترجيح چنين حجى اين است كه حج افراد، به اجماع نيازى به قربانى ندارد، و اين كمال و فضيلت آن را مى رساند؛ در صورتى كه در حج تمتع و قران به خاطر جبران عدم حضور در ميقات و غيره قربانى لازم است . و مى دانيم آنچه را جبران مافات لازم نباشد، بهتر است .

ديگر اينكه امت اسلامى بدون هيچ كراهتى بر جواز حج افراد متفقند (772). در صورتى كه عمر و عثمان ناخشنودى خود را از حج تمتع و قران ابراز داشته اند. پس با اين دلايل حج افراد بهتر است ؛ و خدا داناتر مى باشد.

و اگر گفته شود: چگونه بين صحابه پيغمبر (ص ) در چگونگى انجام حجى كه آن حضرت به جا آورده است اختلاف افتاده ، در صورتى كه آن حج ، تنها يك حج بوده كه رسول خدا (ص ) به جا آورده و اصحاب آن حضرت هم از تنها رويدادى كه شاهد و ناظر آن بوده اند خبر داده اند!

قاضى عياض مى گويد: مردم درباره همين احاديث احاديث

مورد بحث حج افراد و تمتع و قران بسيار سخن گفته اند. برخى از ايشان در مباحث خود با سعه صدر و گذشت و انصاف با اين قضيه روبرو شده ، و برخى هم با كوته نظرى و تكلف ، و عده اى با عبارت پردازى و پرگويى ، و گروهى به اجمال و اشاره و چشمپوشى از حقايق از كنار اين مساءله گذشته اند. اما آن كس كه در اين زمينه گسترده تر و وسيعتر از همه داد سخن داده ، به ترتيب ، ابو جعفر طحاوى حنفى است كه در اين مساءله بيش از هزار برگ كاغذ را سياه كرده و ديگرى ، ابوجعفر طبرى ، و سپس ابوعبدالله بن ابى صفره و بعد مهلب و آنگاه قاضى ابوعبدالله المرابط و قاضى ابوالحسن بن القصار بغدادى و حافظ ابو عمر بن عبدالبر و ديگران بوده اند...(773).

وى در ادامه مى نويسد: بهترين سخنى كه در اين زمينه بجاست تا گفته شود، البته تا آنجا كه مادر سخن ايشان بررسى و تحقيق كرده ايم و برگزيده هايى كه از منتخبات ايشان برگزيده ايم كه حاصل جمع بندى همه آن روايات و نزديكترين به آن احاديث باشد، اين است كه پيامبر خدا (ص ) انجام انواع سه گانه حج را براى مردم مباح اعلام فرموده تا دليلى بر جواز انجام آنها باشد. چه ، اگر حضرتش تنها يكى را فرمان مى داد، اين گمان مى رفت كه بقيه جايز نيستند. اين است كه اقسام سه گانه حج را به پيغمبر خدا (ص ) نسبت داده اند و هر يك از اصحاب از حجى كه پيامبر خدا

(ص ) وى را به انجام آن فرمان داده و آن را مباح اعلام فرموده ، خبر داده و آن را يا به خاطر امر بى واسطه آن حضرت به او، و يا از راه تاءويل و اجتهاد شخصى به حضرتش نسبت داده است (774).

نووى در جاى ديگر از شرحى كه بر صحيح مسلم نوشته از قول مازرى چنين آورده است : در مساءله متعه اى كه عمر انجام آن را نهى كرده ، اختلاف است . برخى مى گويند: آن عبارت از فسخ حج و تبديل آن به عمره است ، و برخى معتقدند كه آن ، عمره در ماههاى ويژه حج و به دنبالش انجام حج در همان سال بوده كه عمر آن را به خاطر تشويق (775) مردم به انجام حج افراد، كه بهتر است ، نهى كرده است ؛ نه اينكه شخص او اعتقادى به بطلان و يا تحريم آن داشته است .

همچنين قاضى عياض گفته است : ظاهر حديث جابر و عمران و ابوموسى حكايت از اين دارد كه متعه مورد اختلاف ، همان فسخ حج به عمره است و از همين جهت است كه عمر مردم را به خاطر آن به باد كتك و تازيانه مى گرفت . البته نه به خاطر تمتع در ماههاى حج ، بلكه فقط ايشان را از آن رو كتك مى زد و تنبيه مى نمود كه خودش و ديگر اصحاب اعتقاد داشتند كه فسخ حج به عمره ، ويژه همان سال حجة الوداع و به خاطر حكمتى بوده كه پيش از اين متذكر شده ايم .

ابن عبدالبر نيز مى گويد: بين دانشمندان مكتب

خلفا در اين مورد هيچ اختلافى وجود ندارد كه منظور از تمتع در كلام خداوند كه مى فرمايد: فمن تمتع بالعمرة الى الحج ، فما استيسر من الهدى ، همان انجام عمره در ماههاى ويژه حج مى باشد كه پيش از مناسك حج به آورده مى شود...

و از اقسام ديگر تمتع در حج ، حج قران است كه شخص حاجى از اينكه از شهر و ديارش دوباره براى انجام مناسكى ديگر دست به مسافرت بزند آزاد است ، و تمتع ديگر، فسخ حج به عمره است . اين سخن قاضى عياض مى باشد.

اما من مازرى مى گويم بهتر اين است كه بگوييم عمر و عثمان و ديگران از متعه ، كه همان عمره در ماههاى ويژه حج و به دنبالش انجام حج در همان سال است ، نهى كرده اند. و منظورشان از چنين دستورى ، تشويق و واداشتن مردم به برگزارى حج افراد به خاطر فضيلت آن بوده است و نه چيز ديگر (776)! پايان آنچه از شرح نووى با تلخيص آورديم .

مولف گويد: تمامى اين دانشمندان و دانشمندان ديگر كه هزاران برگ در اين باب نوشته اند، در كتاب خدا خوانده اند كه : فمن تمتع بالعمرة الى الحج ...و به تمام روايات فراوان متواتر صحيحى كه از پيامبر خدا (ص ) رسيده است و به فرمانهاى مؤ كدى كه حضرتش در به جا آوردن عمره داده است آگاه شده اند. و نيز نهى عمر را از آن ، و گوشمالى و تنبيه سخت او را نسبت به مخالفان اين فرمانش را هم خوانده اند، و عذرى را كه وى در اين

مورد آورده كه افراد براى حج و عمره بهتر و كامل كننده آنهاست ، و اينكه در اين فرمان ازدياد درآمد مردم مكه نيز منظور نظر بوده است ، دريافته اند. با همه اين احوال ، در آن سخنان متناقضى كه آورده اند مى خوانيم كه پيامبر خدا (ص ) به گروهى از اصحاب حج تمتع و به جمعى حج افراد و براى عده اى نيز حج قران را مباح فرموده است ! و به سبب وجود اختلاف در سخنان و اوامر پيامبر خدا (ص ) در حجة الوداع است كه بين دانشمندان در اين مورد اختلاف افتاده ، و اينكه شخص عمر، فسخ حج را نهى كرده ، نه حج تمتع را! و نهى عمر و عثمان و ديگران از به جا آوردن حج تمتع به خاطر تشويق و ترغيب مردم به انجام حج افراد و فضيلت آن بر ديگر اقسام حج بوده نه چيز ديگر!

ملاحظه مى كنيد كه چگونه اين اربابان علم و دانش ، حكم مخالف صريح قرآن و سنت پيغمبر را، افضل و برتر به حساب آورده اند؟!

و يا راستى را چگونه كتك زدن و آزار و شكنجه دادن مردم و سر تراشيدن و رسوا كردن آنها، معنايش تشويق و ترغيب گرديده است ؟!

اما با اين همه ، ما وظيفه نداريم كه مانند ابن حزم بر دانشمندان زبان به سرزنش و گستاخى بگشاييم ، بلكه برعكس بايد ايشان را در آنچه كرده و نوشته اند معذور داريم ؛ زيرا آنچه را آنان انجام داده اند، به سبب خيرخواهى و نيك انديشى بوده كه اصرار داشته اند دامان خلفا را از چنان

آلودگى پاك گردانند و به خاطر تبرئه آنها بوده است كه احاديث دروغ از زبان پيغمبر (ص ) و اهل بيت آن حضرت و بزرگان و سران صحابه ساخته و بر سر زبانها انداخته اند.

و باز بر اساس همان حسن نيت و خيرخواهى بوده كه كارهاى خلفا را اجتهاد ناميده و اظهار داشته اند كه : خلفا تاءويل و اجتهاد به خير كرده اند! و از حق نبايد گذشت كه اين دانشمندان نيز در آنچه كرده و گفته و نوشته اند، تاءويل به خير فرموده اند.

در مباحثى كه گذشت ، روشن شد كه چگونه در احاديث منسوب به پيامبر خدا (ص ) اختلاف پديد آمده ، و چگونه در طى قرون و اعصار اختلاف در ميان مسلمانان انتشار يافته است . به مطالب زير توجه كنيد:

ريشه اختلاف و چاره آن

همان گونه كه مسلمانان صدر اسلام سخنان پيامبر خدا (ص ) را بى واسطه و مستقيم از دو لب آن حضرت مى شنيدند، آن حضرت آنها را به انجام عمره تمتع ، يعنى جمع بين عمره و حج ، فرمان داده و آنها نيز آن احاديث را، همان گونه كه شنيده بودند، براى ديگران روايت كردند. و همان طور كه پيامبر خدا (ص ) آنان را از چگونگى به جا آوردن سنتش در عمره تمتع آگاه كرده و تعليم داده بود، ايشان نيز همان سنتها را به ديگران انتقال دادند. اين بود كه مسلمانان در صدر اسلام و آنهايى كه بعد از ايشان آمدند، احاديث رسول خدا (ص ) و سنتهاى حضرتش را در عمره تمتع به يكديگر منتقل كردند و اين روش تا زمان خلافت عمر جارى و

سارى بود؛ تا اينكه او مسلمانان را از به جا آوردن سنت پيغمبر در عمره تمتع بازداشت و عثمان و حاكم مكه ، عبدالله بن زبير، و معاوية بن ابى سفيان هر كدام به نوبه خود به دنبال عمر افتاده ، دستوراتش را در اين مورد به اجر گذارده و از او پيروى كردند. بعد از اين تاريخ بود كه پيروان مكتب خلفا دست به كار ساختن احاديثى از زبان پيامبر اسلام (ص ) زدند؛ مبنى بر اينكه آن حضرت انجام عمره تمتع يعنى جمع بين حج و عمره را نهى كرده است ! و اين احاديث را تنها به خاطر تاءييد سياست برخى از خلفاى راشدين و به حساب خيرخواهى ساختند و بر سر زبانها انداختند و آنها را به پيغمبر خدا (ص ) نسبت دادند! مسلمانان نيز اين احاديث ساختگى را دست به دست كرده ، آنها را همراه و در رديف احاديث نخستين پيغمبر در جامعه اسلامى منتشر ساختند.

آنگاه كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت نشست و فرمان به تدوين احاديث رسول خدا (ص ) داد، هر دو دسته از آن احاديث ، يعنى هم احاديثى كه از رسول خدا (ص ) بود و هم آنهايى را كه ساخته و به حضرتش نسبت داده بودند، در كنار هم در كتابهاى صحيح حديث مكتب خلفا و سنن و مسانيد ايشان به ثبت رسيد. و از همين جا اختلاف بين احاديث پيدا شد و اختلاف و دو دستگى در بين مسلمانان آشكار گرديد. و اين اختلاف بين احاديث روايت شده از پيغمبر (ص ) و آنها را كه به حضرتش نسبت داده اند برداشته

نخواهد شد، مگر هنگامى كه احاديث مخالف سنت آن حضرت بدور افكنده شود، هر چند كه در كتابهاى صحيح آمده باشد.

و نيز ممكن نيست كه اختلاف و دو دستگى بين مسلمان ريشه كن شود و توحيد كلمه و يكپارچگى حقيقى و كامل بين ايشان به وجود آيد، مگر هنگامى كه مسلمانان به سنت راستين پيامبر (ص ) روى آورند و از روشهاى مخالف رخ برتابند؛ هر چند كه آن سنتها روش خلفاى راشدين باشد.

حديث پيروى از خلفاى راشدين !

با توجه به آنچه گذشت ، براى ما علم و يقين حاصل است كه حديث معروف و منسوب به پيغمبر (ص ) كه در آن آمده است : فعليكم بسنتى و سنة الخلفاء الراشدين المهديين عضوا عليها بالنواجذ ، يعنى تاءكيد مى كنم كه سنت مرا و سنت خلفاى راشدين را محكم گرفته ، با چنگ و دندان نگهداريد (777)، امكان ندارد كه درست باشد، هر چند كه اين حديث در كتابهاى صحيح و مسانيد مكتب خلفا آمده باشد. زيرا كه ما در سنتهاى خلفاى راشدين مواردى را سراغ داريم كه آشكارا با سنت پيغمبر خدا (ص ) مخالف است . و رسول خدا (ص ) هرگز فرمان نمى دهد كه به سنتى عمل شود كه با سنت حضرتش مخالف باشد. از اين گذشته ، ايرادهاى ديگرى نيز بر اين حديث وارد است كه در زير به آنها مى پردازيم .

ايرادهاى وارد بر حديث پيروى از خلفاى راشدين

1. پيش از اين ، و در جلد نخستين همين كتاب در بحث مصطلحات امامت و خلافت دريافتيم كه لفظ خليفه در قرآن و حديث شريف پيامبر خدا (ص ) و گفتگوهاى ميان مسلمانان صدر نخستين تا زمان روى كار آمدن خليفه دوم ، به معناى حاكم و فرمانرواى كل اسلامى - انگونه كه در قرون بعد از آن فهميده مى شد - نبوده بلكه اين لفظ در قرآن و حديث نبوى و گفتگوى ميان مسلمانان تا زمان خلافت عمر، در معناى لغوى آن ، يعنى جانشين شخص و به صورت اضافه بر اسمى ديگر كه بعد از لفظ خليفه در كلام ذكر مى شد مى آمده تا معناى خليفه آن شخص را برساند.

بنابراين

اگر لفظ خليفه در حديث منسوب به پيغمبر يا يكى از افراد آن زمان به معنى حاكم و فرمانرواى بزرگ اسلامى آمده باشد، يقين خواهيم داشت كه آن حديث ساختگى است .

همچنين ، از آنجايى كه توصيف خلفاى چهارگانه صدر اسلام به راشدين پس از روى كار آمدن برخى از خلفاى زور گو و خودكامه بنى اميه و بنى عباس و نشستن آنها بر مسند قدرت بود، كه به وسيله پيروان مكتب خلفا به چهار خليفه نخستين داده شده و ايشان را راشدين توصيف كرده اند، در اينجا نيز در مى يابيم كه هر حديثى كه چهار خليفه نخستين را به راشدين توصيف كرده باشد، پس از سپرى شدن دوران خلافت همان چهار خليفه نخستين ساخته و بر سر زبانها انداخته شده است .

2. اين حديث تصريح مى كند كه پيامبر خدا (ص ) سنت خلفاى راشدين را در رديف كتاب خدا و سنت حضرتش و همسنگ با آنها قرار داده و آن را مصدرى معتبر براى تشريع اسلامى معرفى كرده است . و بديهى است كه چنين كارى از پيامبر اسلام سخت به دور است .

3. به فرض اينكه پيغمبر خدا (ص ) دستور به پيروى از سنت خلفاى راشدين داده باشد، لازمه چنين دستورى پيروى از قوانين ضد و نقيض خواهد بود؛ زيرا اميرالمؤ منين على (ع ) در ميان آن چهار نفر راشدين است و ديديم كه او با سنت دو خليفه ، يعنى عمر و عثمان ، در موضوع عمره تمتع آشكارا مخالفت كرده و ديگران را هم به مخالفت با آن واداشته است . پس با اين حساب رسول

خدا (ص ) در عين حالى كه به انجام كارى فرمان داده ، همزمان به نهى همان كار امر فرموده است . و صدور چنين دستورى ضد و نقيض از رسول خدا (ص ) به دور است .

با توجه به همه اينهاست كه مى گوييم اين حديث سرآغاز احاديثى است كه در تاءييد سياست خلفاى راشدين ساخته و بر سر زبانها انداخته اند.

و از آنجا كه خلفاى نخستين تا زمان حكومت معاويه و عبدالله زبير از اصحاب پيغمبر خدا (ص ) بوده و همانها بودند كه در اجتهادات و روشهاشان شديدا با يكديگر اختلاف داشته اند، از اين رو سخن پيروان مكتب خلفا در حق صحابه درست در نمى آيد كه مى گويند: در عدالت و سلامت صحابه و صحت اخذ احكام اسلام از همه آنان ، هيچگونه ترديدى وجود ندارد. و ما اين مطلب را در بخش عدالت صحابه رسول خدا (ص ) و در جلد اول همين كتاب مورد بحث قرار داده ايم .

از بررسى داستان عمره تمتع در بين عثمان و اميرالمؤ منين على (ع ) كاملا روشن مى شود كه ائمه اهل بيت پيروان خود را به پيروى از سنت پيامبر خدا (ص ) فرمان مى دادند و خود در اين راه سخت مى كوشيدند و پيروان خود را هم به كوشش در اين زمينه دستور مى دادند.

و از ماجراهايى كه در بين عبدالله بن زبير و ابن عباس در همين زمينه گذشته است نمونه هايى از درگيرى و نزاع بين دو مكتب اهل بيت و خلفا را مشاهده كرديم و دريافتيم كه اين نزاع و درگيرى ، تنها به خاطر

التزام مكتب اهل بيت به پيروى از سنت پيغمبر (ص ) و در مقابل روش خاصى بود كه مكتب خلفا از راه اجتهادشان در برابر سنت پيامبر داشته اند.

از مطالبى كه گذشت دريافتيم كه چگونه در اسلام دو مكتب پا به عرصه وجود نهاده و پا گرفته اند: مكتبى كه پاسدار سنت پيغمبر خدا (ص ) بود و آن را با چنگ و دندان نگه مى داشت و به هيچ كس هم اجازه نمى داد كه در برابر سنت رسول خدا (ص ) اجتهاد كند و راءى و نظر خود را ارائه دهد و در اين راه نهايت كوشش خود را به كار مى برد كه آن مكتب اهل بيت است . و مكتب ديگر، مكتبى است اجتهادى و عقيده دارد كه خلفا و حاكمان از صحابه حق دارند كه در مقابل سنت پيغمبر دست به اجتهاد بزنند و اظهار نظر كنند. و اين مكتب خلفاست كه پيروانش سنتهاى ايشان را با چنگ و دندان حفظ مى كنند.

و از آنجا كه تمام جبهه گيريهاى اين دو مكتب پيرامون سنت پيامبر خدا (ص ) دور مى زند، چاره اى نديديم جز آنكه براى پاكسازى سنت پيامبر اسلام و شناخت راههاى دستيابى به سنت راستين و صحيح آن حضرت ، از حديث و سيره ، كه با اجتهادهاى مجتهدين درهم آميخته نشده باشند، مباحث مختلف اين كتاب و كتابهاى ديگر خود را، كه ظرف مدت چهل سال به انتشار آنها دست زده ايم ، عرضه كنيم و خداى بر گفتار ما وكيل و گواه است . پس بايد ملامتگران و اشكالتراشان معذورمان دارند.

فشرده آنچه گذشت
توضيح

در آنجا كه از

موارد اجتهاد عمر بحث مى كرديم ، بويژه در موضوع عمره تمتع ، دريافتيم كه قريش به جا آوردن عمره تمتع را در ماههاى ويژه حج در دوره جاهليت حرام دانسته ، آن را از بزرگترين گناهان مى شمرد. و عقيده خود را در اين مورد چنين ابراز مى كرد كه : پس از پايان ماه صفر به جا آوردن عمره شايسته است . و ديديم كه پيامبر خدا (ص ) در اين باور با آنها سخت به مخالفت برخاست و خود چهار عمره به جا آورد، و همگى آنها را در ماههاى ويژه حج انجام داد.

اما درباره عمره تمتع ، كه جمع بين حج و عمره است ، مى بينيم كه خداوند در كتاب مقدسش بصراحت فرموده : فمن تمتع بالعمرة الى الحج ...و پيامبر خدا (ص ) آن را در حجة الوداع عملا سنت نهاده است . زيرا كه حضرتش پس از مهاجرت به مدينه به مدت نه سال درنگ كرد و حج به جا نياورد. تا اينكه در ذى قعده سال دهم بود كه تصميم به حج گرفت ، و اين تصميم در زمانى اتخاذ شد كه تمامى جزيرة العرب و سرزمين يمن به تصرف حضرتش درآمده بود و به دين اسلام گرويده بودند. پس پيامبر خدا (ص ) اعلام حج فرموده و با اين اعلاميه خلقى كثير كه مايل به برگزارى حج و پيروى از آداب و سنن آن طبق عملكرد رسول خدا (ص ) بودند، روى به مدينه نهادند.

پيامبر خدا (ص ) از مدينه به همراه زنان و اهل بيتش و همه مهاجران و انصار و گروهى بسيار

از مردم قبايل مختلف عرب و ديگر مردمان (778)، كه شمار ايشان را بجز خداى روزى دهنده شان كسى ديگر نمى دانست (779)، بيرون آمد و در ميان راه نيز مردمان بسيارى به حضرتش پيوستند.

بيابان از كثرت جمعيت موج مى زد. پيش رو و پشت سر و طرف راست و چپ پيغمبر خدا (ص )، تا چشم كار مى كرد، آدم بود و با رو بنه ايشان (780). جابر بن - عبدالله انصارى از آن حركت چنين ياد كرده است :

رسول خدا (ص ) در ميان ما بود. پيامبرى كه قرآن بر او نازل مى شد و تنها شخص او بود كه تاويل آن را مى دانست و هر چه را حضرتش انجام مى داد، ما از او پيروى مى كرديم . اين درياى مواج از جمعيت چون به وادى عقيق رسيد، رسول خدا (ص ) رو به عمر كرد و فرمود: جبرئيل بر من وارد شد و گفت : عمره در حج برگزار شود. عمره تا روز قيامت داخل در حج شده است . و در عسفان ، سراقه به حضرتش گفت : اى پيامبر خدا! مقررات حج را براى ما چنان بيان كن كه گويى امروز به دنيا آمده ايم . پيغمبر فرمود: خداى تعالى عمره را داخل در حجتان قرار داده است . چون به مكه رسيديد، هر كس كه قربانى به همراه نداشته باشد، پس از طواف خانه و سعى بين صفا و مروه از احرام بيرون بيايد، مگر اينكه قربانى با خود داشته باشد.

آن حضرت در سرف ، اين تبليغ را عموميت داد و رو به اصحاب كرد و فرمود:

هر كس كه قربانى به همراه ندارد و مايل است ، مى تواند آن را عمره قرار دهد. عايشه گفت دستور پپغمبر را برخى از اصحاب انجام دادند و بعضى هم انجام ندادند. رسول خدا (ص ) بارها در سرزمين بطحاى مكه اين مورد را متذكر شد كه هر كس بخواهد مى تواند حجش را عمره قرار دهد.

از آنچه كه گذشت معلوم مى شود كه حكم عمره تمتع را پيامبر خدا (ص ) بتدريج تبليغ فرموده است .

آن حضرت در عقيق ، مخصوصا شخص عمر را از نزول وحى بر او آگاه ساخت و اينكه شخص حضرتش ماءمور است كه بين حج و عمره را جمع كند. در عسفان به سراقه فرمود كه خداوند در اين حج كه به جا مى آوريد، عمره را قرار داده و اينكه هر كس كه خانه خدا را طواف كند و سعى بين صفا و مروه انجام دهد، از احرام بيرون بيايد تا محرمات احرام بر او حلال شود، مگر كسى كه قربانى به همراه داشته باشد.

در سرف به همه اصحاب حكم عمره را ابلاغ مى كند كه برخى مى پذيرند و بعضى هم به آن عمل نمى كنند. و چنان مى نمايد كه ترك كنندگان چنين دستورى از اصحاب آن حضرت ، همان مهاجران قرشى بوده اند كه انجام عمره را در ماههاى ويژه حج ، از همان دوره جاهليت از پليدترين گناهان به شمار مى آوردند!

از اين جهت ، پيامبر خدا (ص ) حكم عمره تمتع را بتدريج و آرام آرام در حجة الوداع به همراهان خود تبليغ فرمود.

اوضاع همچنان به پيش مى رفت تا آنگاه كه

در ميان صفا و مروه زمان آن رسيد كه حكم قطعى عمره عملى شود. پس وحى بر حضرتش نازل و دستور اكيد صادر گرديد. پس در همان جا، در حالى كه پيغمبر (ص ) آخرين طواف مروه خود را به پايان مى برد، به اصحابى كه به همراه او آمده و تلبيه حج گفته و قربانى به همراه نداشتند، فرمان داد كه آنچه را تا اينجا انجام داده اند عمره قرار دهند و از احرام بيرون آيند و فرمود اگر پيش از اين خبر داشتم ، قربانى به همراه نمى آوردم . اما من موى سرم را بسته و قربانى به همراه آورده ام و هيچ حرامى بر من حلال نخواهد شد، مگر وقتى كه قربانى را انجام دهم . در اينجا سراقه رسول خدا (ص ) را مخاطب ساخته ، پرسيد: اى رسول خدا! حكم حج را چنان بيان كن كه گويى امروز زاده شده ايم . آيا اين عمره براى امسال ماست يا براى هميشه ؟ رسول خدا (ص ) فرمود: نه ، براى هميشه است . و انگشتهاى دو دست را در هم كرد و ادامه داد: عمره تا روز قيامت وارد در حج شده است . و اين سخن را دو بار بر زبان آورد.

در اينجا بود كه توسط اصحاب آن حضرت ، همانها كه انجام عمره را در ماههاى ويژه حج حرام مى دانستند، سر و صدا برخاست . زيرا اجراى چنين دستورى براى آنها سخت و ناگوار بود. و اين بود كه مكنونات ضميرشان را آشكار كرده ، به اعترض گفتند: اى رسول خدا! چه چيزهايى بر ما حلال

خواهد شد؟ آن حضرت فرمود: همه حلالها آنچه انجام شده عمره است و ما از آن بهره مند مى شويم . هر كس كه قربانى به همراه ندارد از احرام بيرون آمده تمام حلالها برايش حلال مى شود كه عمره تا روز قيامت داخل در حج شده است . از همه حلالها بهره ببريد و در روز هشتم ذى حجه تلبيه به حج بگوييد و اعمال پيش از آن را عمره قرار دهيد. پرسيدند: با وجودى كه ما به نيت حج آمده بوديم ، چگونه آن را عمره قرار دهيم ؟ فرمود: آنچه را به شما دستور مى دهم انجام دهيد كه اگر من هم قربانى با خود نياورده بودم ، آنچه را به شما گفته ام خودم نيز انجام مى دادم . از احرام بيرون بياييد و با زنانتان مباشرت كنيد. آنگاه از هر گوشه سرو صدا برخاست و اعتراضات شروع شد تا آنجا كه به حضرتش گزارش دادند كه مى گويند: حالا كه بيش از پنج روز به عرفه باقى نمانده ، به ما دستور مى دهد كه از احرام بيرون بياييم و با زنانمان مباشرت كنيم و در حالى به عرفه برويم كه از...ما منى مى چكد!

فرمان حضرتش را با چنين سخنانى پاسخ گفتند كه آن حضرت به خشم آمد و روى از ايشان بر تافت و خشمگين بر عايشه وارد شد. و چون عايشه آثار خشم را در چهره حضرتش مشاهده كرد، پرسيد: چه كسى تو را به خشم آورده كه خدا بر او خشم بگيرد. و بنا به روايتى ديگر: خدايش به آتش بيندازد. فرمود: چطور خشمگين نشوم در صورتى

كه دستور مى دهم و اطاعت نمى كنند!

آنگاه به خطبه برخاست و فرمود: به من گزارش داده اند كه برخى از شما مردم چنين و چنان گفته ايد. به خدا سوگند كه من از همه شما پرهيزگارتر و نيكوكارترم . و بنا به روايتى ديگر: شما مى دانيد كه من از همه شما...و اگر موضوع قربانيم در كار نبود، من هم از احرام بيرون مى آمدم . گفتند: اى پيامبر خدا! يعنى مى فرماييد به منى برويم در حالى كه از...يكى از ما منى مى چكد؟ آن حضرت فرمود: آرى ، از احرام بيرون بياييد و بوى خوش به كار ببريد و با زنانتان مباشرت كنيد و از حلالها استفاده كنيد و در روز هشتم تلبيه به حج بگوييد و احرام ببنديد.

و سرانجام اين چنين با سختى و زحمت فرمان خدا و پيامبرش را اطاعت كردند و بجز شخص ام المؤ منين عايشه ، كه به عادت ماهانه مبتلا شده بود، عمره تمتع را در ماه ويژه حج به جا آوردند. و رسول خدا (ص ) به عايشه دستور داد تا حجش را به پايان ببرد. آنگاه پس از پايان حج به برادرش عبدالرحمان بن ابى بكر فرمان داد تا او را به تنعيم برده ، از آنجا عمره به جا آورد تا حجش به حج افراد برنگردد.

پيامبر خدا (ص ) از دنيا رفت و ابوبكر به جايش نشست و به حج رفت ؛ اما حج افراد به جا آورد! پس از او عمر به خلافت نشست و مانند ابوبكر حج تنها بگزارد. و در همان حال در عرفه چشمش به مردى افتاد كه

موهاى خود را شانه زده است ، و چون سبب را از او پرسيد، آن مرد پاسخ داد كه من عمره به جا آورده ام و از احرام بيرون شده ، امروز بار ديگر احرام حج بسته ام . و عمر گفت : در ماه حج عمره به جا نياوريد و از آزادى آن بهره نگيريد كه اگر من با عمره تمتع موافقت كنم در زير درختهاى اراك بساط عروسى برپا مى كنند، و از آنجا يكراست با هم به حج مى روند. و نيز گفت : بين حج و عمره تان فاصله بيندازيد؛ به اين ترتيب كه حج را در ماههاى حج و عمره را در ماههاى غير ماه حج به جا آوريد تا حج و عمره تان كامل و تمام باشد.

و چون ابوموسى اشعرى از او پرسيد كه : اين چه مقررات جديدى است كه در مناسك حج نهاده اى ؟ در صحت فتوايش به كتاب خدا استشهاد كرد و گفت : اگر به كتاب خدا مراجعه كنيم ، كه مى گويد: فاتموا الحج والعمرة لله ...و اگر به سنت پيامبرمان توجه كنيم ، مى بينيم كه حضرتش از احرام بيرون نيامد تا قربانى خود را به انجام رسانيد.

در اين احاديث و غير آن ، شخص خليفه عمر كامل و تمام بودن حج را بسته به انداختن فاصله در بين حج و عمره دانسته است و به برگزارى عمره در غير ماههاى حج دستور داده و مدعى شده كه پيامبر خدا (ص ) تا شتر قربانى خود را نحر نكرد، از احرام بيرون نيامد. و ابوموسى اشعرى و ديگران هم از ترس جراءت

نكردند كه به او بگويند رسول خدا (ص ) نه يك بار، بلكه بارها و آشكارا فرموده است كه او به اين علت از احرام بيرون نمى آمد كه قربانى به همراه آورده و نمى توانست كه از احرام بيرون بيايد، مگر وقتى كه شتر قربانيش را نحر كند. و اينكه بهره بردن از عمره در كتاب خدا آمده است .

على (ع ) در پاسخ عمر گفت

اما امير مؤ منان على (ع ) در پاسخ عمر گفت : هر كس كه عمره تمتع به جا آورد، طبق دستور كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كرده است .

و بعيد هم نيست كه عمر در مقابل چنين اعتراض مستدلى ناگزير شده باشد تا حقيقت و نيت درونى خود را در خطبه اش آشكار كرده ، بگويد:

متعتان كانتا على عهد رسول الله و اءنا اءنهى عنهما و اءعاقب عليهما .

همچنين عمر گفت : به خدا سوگند با اينكه عمره تمتع در كتاب خدا آمده و من خود آن را به همراه پيغمبر خدا (ص ) انجام داده ام ، برگزارى آن را بر شما ممنوع اعلام مى كنم !

گويا خليفه اين سخنان را، با چنان صراحتى ، از آن جهت گفته كه ديگر صحابه را از پيروى امام و نقل حديث از پيغمبر خدا (ص )، كه موقعيت او را تضعيف مى كرد، باز دارد. و مى بينيم كه خود در سخنانش علت نهيش را از انجام عمره بيان داشته كه مى گويد: خوش ندارم كه در زير درختهاى اراك بساط عروسى بگسترند و از آنجا يكراست و در حالى كه آب غسل از مويشان مى چكد به حج بروند!

و در سخن ديگرش

گفته است كه اهالى مكه را كشت و كار و دام و درآمدى نيست . و تنها درآمدشان به اين بستگى دارد كه مسافرانى به آنجا وارد شوند و از قِبَلْ ايشان به نوايى برسند.

بنابراين خليفه قرشى ، عمر، در اينجا همان سخنانى را تكرار مى كند كه نخستين بار در حجة الوداع و در مخالفت با انجام عمره تمتع به پيامبر خدا (ص ) زده بودند! و سخن درست در اين واقعه اين است كه خليفه با نهى كردنش از برگزارى عمره تمتع ، دست به تاءويل و اجتهاد و خيرخواهى براى بستگان قرشى خود، ساكنان مكه زده است . و از همين راه تمام و كمال حج و عمره را با صدور فرمان جدايى حج از عمره اراده كرده ، تا عمره را در غير ماههاى حج به جا آورند؛ اگر چه اين فرمان بر خلاف حكم كتاب خدا و سنت پيامبرش باشد!

با صدور فرمان عمر، مسلمانان در زمان خلافتش به موجب دستور او عمل كرده ، سنت و روش او را به كار بستند و حج افراد به جا آورند. خليفه قرشى ، عثمان بن عفان ، نيز از او پيروى نمود و فرمان داد تا حج و عمره را جداگانه و تمام و كمال به جا آورده ، از جمع آنها در ماههاى ويژه حج خوددارى كنند. او گفت اگر عمره را به تاءخير بيندازيد تا دو نوبت خانه خدا را زيارت كنيد، بهتر است . اما امام على (ع ) با وى به مخالفت برخاست و گفت : عليه سنتى كه پيامبر خدا (ص ) نهاده است برخاسته اى ،

و نيازمندان و كسانى را كه محل زندگانيشان از حرم بسيار دور است ، از نظر دور داشته اى كه آنها حج و عمره را با هم قصد كرده اند؟! در اينجا عثمان منكر نهى خود از انجام عمره شد و گفت : من راى و نظر خودم را ابراز داشته ام . اما در نوبت ديگر امام (ع ) به او فرمود: تو عمره را نهى كرده اى ؟ عثمان گفت : آرى ! امام (ع ) فرمود: تو نشنيده اى كه پيامبر خدا (ص ) خود عمره را به جا آورده است ؟ عثمان پاسخ داد: آرى شنيده ام ! با دريافت چنين پاسخى ، امام (ع ) و يارانش آشكارا لبيك به عمره گفتند. و بنا به روايتى ، امام (ع ) به او فرمود: تو خوب مى دانى كه ما به همراه پيغمبر خدا (ص ) عمره به جا آورده ايم . عثمان پاسخ داد: آرى ، ولى ما سخت هراسان بوديم ! و در روايتى ديگر آمده است كه امام (ع ) به او فرمود: منظورت چيست از كارى كه پيامبر خدا (ص ) خود انجام داده است جلوگيرى مى كنى ؟ عثمان گفت : دست از سر ما بردار! و امام (ع ) گفت : نمى توانم دست از تو بردارم . و چون آن حضرت چنان ديد، بانگ به تلبيه عمره برداشت . و در روايتى ديگر چون امام مشاهده كرد كه عثمان از جمع بين حج و عمره نهى كرده است ، نيت عمره كرد و بانگ تهليل به حج و عمره با هم برداشت . و

عثمان چون چنان ديد به اعتراض به او گفت : با آنكه من اين كار را ممنوع كرده ام ، تو خلاف فرمان من عمل مى كنى ؟ امام پاسخ داد: من سنتى را كه پيامبر خدا (ص ) نهاده با سخن هيچكس ترك نمى كنم .

خليفه صحابى قرشى ، عثمان بن عفان ، با كسانى كه موقعيت و مقام امير - المؤ منين على (ع ) را نداشتند بشدت برخورد مى كرد و دستور مى داد تا مخالفان و آنهايى را كه لبيك به انجام عمره گفته بودند، تازيانه زنند و سر بتراشند.

در دوره معاويه ، سعدوقاص در بحث در مورد عمره به معاويه گفت : عمره تمتع عملى پسنديده و زيباست . معاويه پاسخ داد: اما عمر انجام آن را نهى كرده است ! و رئيس پليس معاويه گفت : كسى كه عمره تمتع را به جا بياورد، جاهل به امر خداست ! آنگاه در برابر چنين ادعايى ، نهى عمر را دليل آورد!

و معاويه حديثى به نقل از پيغمبر خدا (ص ) ساخت كه حضرتش از جمع بين حج و عمره نهى كرده و صحابه را به صحت اين حديث گواه گرفت . اما صحابه آن را نپذيرفتند و رد كردند؛ ولى معاويه خودش در درستى آن اصرار ورزيد!

و باز چنان مى نمايد كه اعمال خشونت در زمان حكومت معاويه بسيار سخت بوده ، كه عمران بن حصين صحابى ، راز خود را در سينه حبس كرد تا آنگاه كه در بستر بيمارى ، چون مرگ را در چند قدمى خود مشاهده كرد، راز درونش را نزد شخص امينى و پس از

گرفتن عهد و پيمان از او كه اگر زنده ماند آن را پوشيده دارد، فاش كرد و گفت : پيامبر خدا (ص ) بين حج و عمره را جمع مى كرد و تا زنده بود از آن نهى نكرده و در كتاب خدا هم آيه اى در نسخ آن نازل نشده ، بلكه مردى خود سرانه ، هر چه را كه در نظر داشت ، درباره آن بر زبان آورد.

تمام آنچه را كه از آن دوره در اينجا آورده ايم ، آشكارا اين مطلب را مى رساند كه آن دوره از گذشته هاى خود از دو جهت ممتاز و برجسته بوده است : نخست اينكه ايشان در اين دوره سنت عمر را به عنوان اصل و دين و آيينى قابل اجرا پذيرفتند و آشكارا بدان عمل كرده و به همگان نيز اعلام كردند؛ تا آنجا كه ضحاك رئيس پليس معاويه گفت : هر كس كه به عمره عمل كند جاهل به امر خداست ! و آن وقت او و معاويه نهى عمر را دليل ادعاى خود آوردند! در حالى كه سعد وقاص عمل پيامبر خدا (ص ) را در انجام آن دليل آورد. دوم اينكه اين دوره به ساختن حديث از زبان پيغمبر خدا (ص )، آن هم براى تاءييد فرمان عمر، ممتاز مى باشد.

پس از سپرى شدن دوره حكومت معاويه ، پيروان مكتب خلفا همچنان بر اين دو مورد ياد شده ادامه دادند و در زنده نگه داشتن آن كوشيدند؛ مانند عبدالله و عروه فرزندان زبير در مكه كه همچنان بر سنت عمر ادامه دادند و با استشهاد به نهى ابوبكر و عمر، از

انجام عمره تمتع جلوگيرى كردند. در حالى كه ابن عباس ، از پيروان مكتب اهل بيت ، به انجام آن فرمان مى داد كه به سبب اين جسارت سرانجام به او گفتند:

تا به كى مردم را با واداشتن به انجام عمره در ماههاى ويژه حج به گمراهى مى كشانى ؟ در صورتى كه ابوبكر و عمر آن را نهى كرده اند؟! و ابن عباس پاسخ داده : مى بينم كه به همين زوديها به هلاكت مى افتند. من مى گويم پيغمبر خدا (ص ) چنين فرموده ، اما آنها مى گويند ابوبكر و عمر آن را نهى كرده اند!

و بدين سان بين دو جبهه خصومت و درگيرى و دشنام بشدت ادامه داشت ؛ تا آنجا كه عروه حديثى دروغين به پيامبر و يارانش بست و گفت : آنها در حجة الوداع و ديگر حجها، حج افراد به جا آورده اند! و مادر و خاله اش ، اسماء و عياشه ، دختران ابوبكر، را به عنوان گواه معرفى كرد. ولى آن دو مدعى شدند كه ما در حجة الوداع ، عمره به جا آورديم !

پيروان مكتب خلفا پس از گذشت اين دوره به ساختن حديث به نقل از پيامبر خدا (ص ) و على بن ابى طالب نيز ادامه دادند كه آنها حج تنها را به جا آورده و به انجام آن هم فرمان داده اند. و بر زبان ابوذر نهادند كه او گفته است : عمره تمتع ويژه ما اصحاب پيامبر خدا (ص ) بوده است . و احاديث ساختگى ديگر كه مهارت و استادى در ساختن و پرداختن آنها به كار رفته است

. براى نمونه از ابوذر در ربذه ، و اميرالمؤ منين على (ع ) در نصيحت به فرزندش محمد بن حنفيه و از قول يكى از اصحاب پيامبر خدا (ص ) آورده اند كه او به عمر خبر داده رسول خدا (ص ) در بستر بيمارى اى كه منجر به رحلت آن حضرت گرديد، او را از انجام عمره با حج نهى كرده است !

اما با تمام اين احوال و كوششهاى به كار رفته ، مردم به انجام عمره تمتع علاقه قلبى داشته ، اين مطلب را هم به ابن عباس ابراز كرده اند. و اين ، نه از جهت مخالفت با سنت عمر بوده ، بلكه به اين علت بوده كه قادر به انجام چنين امرى نبوده اند. چه ، براى مسلمانان ممكن نبود كه بارو بنه در بندند و از اقصى نقاط كشور پهناور اسلامى دو بار عنان عزيمت به جانب مكه بكشند؛ يك بار به خاطر عمره ، و يك نوبت هم براى حج در ماههاى ويژه حج . همچون آن خراسانى كه از حسن بصرى در مكه تكليف خود را پرسيد و گفت كه من مردى خراسانيم و از جايى بسيار دور به اينجا آمده ام ...و يا آن ديگرى كه از مجاهد پرسيد كه اين نخستين بار است كه به حج آمده ام ، اينك دلم آرام نمى گيرد، تو فكر مى كنى كداميك بهتر است ، اينكه همين جا بمانم ، يا اينكه آن را عمره قرار دهم (781)؟

محل زندگانى چنين كسانى در حجازى نبود تا بتوانند چنان كه عمر و عثمان و پيروانشان مقرر مى داشتند از خانه

و موطن خود دو نوبت قصد مكه كنند. آن كس كه در همه عمرش فقط يك بار امكان عزيمت به مكه به قصد حج برايش فراهم مى شد، چه بايد بكند؟ و چگونه چنين آدمى مى توانست به موجب سنت عمر رفتار نمايد؟ و از قديم گفته اند كه اذا اردت ان لا تطاع ، فاطلب ما لا يستطاع . يعنى اگر مى خواهى كه فرمانت نبرند، چيزى بخواه كه در توانشان نباشد. از اين رو بود كه مسلمانان ناگزير شدند تا از سنت عمر در انجام حج تنهاى بدون عمره به خاطر اينكه توان آن را نداشتند چشم پوشى كنند. برخى كه توانايى و قدرت داشتند، آن را به كار برده از تمتع بين حج و عمره صرف نظر كردند، و گروهى نيز، چون پيروان مكتب احمد بن - حنبل ، به يكباره سنت عمر را ترك گفتند.

قابل توجه اينكه مسلمانان با همه اين احوال در طى ادوار و قرون ، از هيچ كوششى در توجيه كار خلفا و تبرئه آنان از آوردن حديث از زبان پيامبر خدا (ص ) و خانواده و اصحاب آن حضرت ، در تاييد راى و نظريه خلفا و تصويب كار ايشان فرو گذار نكردند و تا آنجا كه توانستند بگويند، گفتند؛ همانند اين سخن ايشان كه : خلفا مردم را به خاطر تشويق و ترغيبشان به انجام حج افراد، كه آن را بهتر از اقسام ديگر حج تشخيص داده بودند، به زير ضربات تازيانه گرفتند و سر تراشيدند! و تا آنجا در اين جانبدارى پيش رفتند كه كارهاى خلفا را اجتهاد ناميدند و اعلام داشتند كه اين

موضوع ، مساءله اى است اجتهادى و خليفه در اين مورد اجتهاد كرده است ! و سرانجام اين خوش خدمتى اين شد كه : خدا چنين گفته ، و پيامبرش چنين فرموده ، و خليفه عمر چنان اجتهاد كرده است ! و از اجتهاد او حكمى از احكام شرعى اسلامى را نتيجه گرفتند!

نمونه اى و عبرتى

با تمام ممانعتها و بهانه گيريها، سرانجام در حدود هفتاد و يا صد هزار نفر و بيشتر از مسلمانانى كه در ركاب پيامبر خدا (ص ) در حجة الوداع حضور داشتند، عمره تمتع به جاى آوردند. به ديگر سخن ، از آن سال به بعد اين سنت نبوى را اين تعداد اشخاص ، كه آن را خود شاهد و ناظر و عامل به اركان آن بودند، از پيامبر خدا (ص ) روايت كرده اند. اما با همه اين احوال خليفه صحابى قرشى ، عمر بن خطاب ، توانست كه مسلمانان را از انجام آن مانع شده ، متخلفين از دستورش را شديدا تنبيه نمايد!

و همان طور كه ديديم ، مسلمانان ، از صحابه گرفته تا تابعين ، در مقام تاييد فرمان خليفه روايتها از پيامبر خدا (ص ) آوردند كه حضرتش عمره تمتع را نهى كرده است . و ديگر رواياتى كه شاهد آن بوديم !

و اين داستان ، خود نمونه است از ديگر موارد اجتهاد ايشان در برابر نص صريح كتاب خدا و سنت پيامبر (ص )، و اطاعت و فرمانبردارى بى چون و چراى مسلمانان از ايشان ، از صحابى گرفته تا تابعى و ديگران .

و اين ، عبرتى است براى ما كه از خلال آن در

مى يابيم كه در مخالفتشان با شخص پيامبر خدا (ص ) در صدور فرمان صريحش در حق على (ع ) در امر فرمانروايى در روز غدير و در همان سفر حجة الوداع و ديگر احاديث نظير آن ، جاى تعجب و شگفتى وجود ندارد. چه ، مسلم است كه انگيزه ايشان در عمل به اجتهادشان در مساله حكومت و فرمانروايى ، بسى قويتر از انگيزه آنها درتغيير سنت عمره تمتع بوده است . فاعتبروا بها يا اولى الاءلباب .

ب . ازدواج موقت (متعة النساء)

ازدواج موقت

اين سخن از عمر به تواتر رسيده است كه :

متعتان كانتا على عهد رسول الله و اءنا اءنهى عنهما و اءعاقب عليمها، متعة الحج ، و متعة النساء (782). يعنى دو متعه در زمان پيامبر خدا عمل مى شد كه من آن دو را ممنوع اعلام مى كنم و مرتكبين آن را مجازات مى نمايم : يكى عمره تمتع و ديگرى ازدواج موقت .

ما درباره متعه الحج يا عمره تمتع در بحثى كه گذشت بتفصيل سخن گفته و اجتهاد عمر را درباره آن آورديم . اينك به بحث درباره ازدواج موقت و اينكه چرا عمر آن را تحريم كرده و چه اجتهادى درباره آن نموده است مى پردازيم . نخست ، به يارى خدا، اصل موضوع ، يعنى ازدواج موقت ، را از مصادر مكتب خلفا، و پس از آن از ديدگاه فقه مكتب اهل بيت ، و در پى آنها از كتاب خدا و سنت پيامبر مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم .

ازدواج موقت در مصادر مكتب خلفا

در تفسير قرطبى آمده است كه دانشمندان گذشته و حال در اين مساله اتفاق نظر دارند كه متعه ازدواجى است موقت كه ارث در آن منتفى مى باشد و جدايى بين زن و مرد بدون انجام هر گونه تشريفاتى ، چون طلاق و غيره ، صورت مى گيرد و تنها با پايان يافتن مدت تعيين شده انجام مى پذيرد. ابن عطيه گفته است :

در متعه ، مرد، زنى را با حضور دو شاهد و اجازه ولى سرپرست او، براى مدتى معين به همسرى خود در مى آورد و ارثى بينشان نخواهد بود و آنچه را تراضى كرده اند به او

مى پردازد. و چون مدت به انتها رسيد، ديگر زن تعهدى نخواهد داشت ، اما ملزم است كه رحم خود را پاك كند و فرزند - حاصل از اين ازدواج - بى شك متعلق به پدر است ، و اگر زن حامله نشده باشد، مى تواند به ديگرى شوهر كند (783).

در صحيح بخارى از رسول خدا (ص ) آمده است :

هر زن و مردى در ازدواج موقت مى توانند كه توافق كرده سه شب را در كنار يكديگر بگذرانند، و در صورتى كه بخواهند مى توانند آن را همچنان ادامه دهند، و يا از يكديگر جدا شوند (784).

و در مصنف عبدالرزاق از قول جابر بن عبدالله آمده است كه گفت :

چون مدت توافق شده بين زن و مرد در ازدواج موقت پايان يافت و مايل به ادامه آن بودند، بايد كه مرد براى زن مهرى ديگر تعيين كند. از او پرسيدند: زن چه مدتى را بايد عده نگهدارد؟ گفت :

يك طهر يك عده ماهانه البته اگر مباشرتى با او به عمل آمده باشد (785).

و در تفسير قرطبى نيز از ابن عباس آمده است كه گفت : عده در ازدواج موقت يك طهر است و زن و مرد از يكديگر ارث نمى برند (786).

و در تفسير طبرى از قول سدى آمده است كه آيه : فما استمتعتم به منهن (الى اءجل مسمى ) فاتوهن اءجورهن فريضة و لا جناح عليكم فى ما تراضيتم به من بعد الفريضة ان الله كان عليما حكيما . يعنى پس چون از ايشان بهره گرفتيد، مهر تعيين شده را، كه مزد آنهاست ، به ايشان بپردازيد و بر شما بحثى نيست

اگر بعد از معين كردن مهر به چيزى ديگر با هم تراضى نماييد كه بى گمان خداوند دانا و حكيم است (787). درباره ازدواج موقت است كه مرد، زنى را به شرط مدتى معين به ازدواج خود درمى آورد و دو گواه بر اين ازدواج شاهد مى شوند و ازدواج ، با موافقت و اجازه سرپرست آن زن صورت مى گيرد. و چون مدت پايان يافت ، مرد را بر آن زن حقى نيست و آن زن آزاد است . اما ملزم است كه رحم خود را از نطفه اى كه - احتمالا - در آن نهاده شده است پاك كند. يعنى اگر باردار شده ، تا وضع حمل درنگ كند. و ميراثى هم بين ايشان وجود ندارد و هيچكدام از ديگرى ارث نمى برد (788).

در تفسير كشاف زمشخرى آمده است كه گويند آيه مزبور درباره ازدواج موقت سه روزه آمده و اعتبار آن تا هنگامى بوده كه خداوند مكه را بر پيامبرش - عليه الصلاة والسلام - گشوده و سپس نسخ شده است ! و آن به اين صورت بوده كه مرد زنى را با تعيين مدتى معين ، يك شب يا دو شب و يا يك هفته ، و در برابر مبلغى چون پيراهن و غير آن به ازدواج خود در مى آورده و پس از رفع نيازش او را رها مى ساخته است . و از اين رو متعه ناميده شده كه مرد از زن كام مى گيرد و از او در برابر آنچه به وى تقديم داشته ، بهره مند مى شود (789)

ازدواج موقت در فقه مكتب اهل بيت (ع )

متعة النساء يا ازدواج موقت عبارت است از

اينكه زن خود را شخصا يا به وسيله وكيلش ، و چنانچه صغير باشد، توسط سرپرستش با مهرى معلوم و مدتى معين به ازدواج مردى در مى آورد، به شرطى كه از لحاظ نسب و سبب و يا همشيرگى و يا در عده ديگرى بودن و يا شوهر داشتن ، مانعى شرعى وجود نداشته باشد. و در پايان مدت از يكديگر جدا مى شوند، و يا اينكه مرد بقيه مدتش را مى بخشد و از او جدا مى شود. و زن پس از جدا شدن ، در صورتى كه به سن ياسئگى نرسيده باشد و دوره ماهانه مى بيند، بايد دو نوبت عادت ماهانه نگهدارد و در غير اين صورت ، عده او چهل و پنج روز خواهد بود كه بايد درنگ كند. و اين در صورتى است كه مباشرتى به عمل آمده باشد، والا نگه داشتن عده لازم نيست . و چنانچه از اين ازدواج فرزندى به هم برسد، چنين فرزندى از همه امتيازهاى فرزند حاصل از ازدواج دائم برخوردار خواهد بود (790).

ازدواج موقت در كتاب خدا

خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: فما استمتعتم به منهن - الى اءجل - فاتوهن اجورهن ... درباره اين آيه :

1. عبدالرزاق در مصنف خود از قول عطاء آورده است كه ابن عباس آن را چنين قرائت مى كرد: فما استمتعتم به منهن - الى اءجل - فاتوهن اءجورهن (791).

2. در تفسير طبرى از حبيب بن ابى ثابت آمده كه ابن عباس مصحفى به من داد و گفت كه اين بر اساس قرائت ابى است و در آن آمده بود: فما استمتعتم به منهن - الى اءجل مسمى (792).

3. و باز

در تفسير طبرى از ابو نضره از دو طريق آمده كه گفت : از ابن عباس درباره ازدواج موقت پرسيدم . در پاسخ گفت : آيا سوره نساء را خوانده اى ؟ گفتم : آرى ، آن را خوانده ام . گفت : نخوانده اى : فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...گفتم : اگر آن را چنين خوانده بودم ، از تو نمى پرسيدم . گفت : آرى اين چنين است .

4. از ابونضره آمده است كه گفت من آيه فما استمتعتم به منهن ...را بر ابن عباس قرائت كردم . او به من گفت : الى اجل مسمى . گفتم ما آن را اين چنين نخوانده ايم ! ابن عباس سه بار به من گفت : به خدا سوگند كه خداوند آن را چنين نازل فرموده است .

5. از عمير و ابواسحاق آمده است كه ابن عباس آيه فوق را اين چنين قرائت مى كرد: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...

6. از مجاهد آمده است كه آيه فما استمتعتم به منهن ، يعنى نكاح موقت .

7. از عمرو بن مرة آمده كه او به گوش خود شنيده ، سعيد بن جبير اين آيه را چنين مى خوانده است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...

8. از قتاده روايت شده كه گفت : ابى بن كعب اين آيه را چنين خوانده است : - فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...

9. از شعبه روايت شده كه از حكم پرسيدم آيا آيه فما استمتعتم به منهن ...نسخ شده است ؟ گفت : نه (793)!

10.

در احكام القرآن جصاص نيز روايت ابونضره و ابوثابت و ابن عباس و قرائت ابى بن كعب آمده است (794).

11. بيهقى در سنن كبرايش از محمد بن كعب ، به نقل از ابن عباس آورده است كه گفت : متعه يا ازدواج موقت مربوط به اوايل صدر اسلام بوده ، و آن آيه را چنين قرائت مى كرد: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...(795)

12. در شرح نووى بر صحيح مسلم آمده كه ابن مسعود آيه فوق را چنين قرائت مى كرد: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى -...(796).

13. در تفسير زمخشرى آمده كه گفته اند اين آيه درباره ازدواج موقت آمده و مدت آن سه روز بوده است ...آنگاه مى گويد: آن را به خاطر كام گرفتن ، متعه ناميده اند. و از ابن عباس روايت شده كه اين آيه از محكمات است و نسخ نشده و آن را چنين مى خوانده است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - فاتوهن اجورهن ... (797).

14. قرطبى گفته است : عقيده جمهور بر آن است كه مراد، ازدواج موقتى است كه در صدر اسلام بوده و ابن عباس و ابى و ابن جبير آن را چنين قرائت مى كردند: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - فاتوهن اجورهن (798).

15. در تفسير ابن كثير آمده است : ابن عباس ، ابى بن كعب ، سعيد بن جبير و سدى اين آيه را اين چنين قرائت مى كردند: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - فاتوهن اجورهن فريضة ... و مجاهد گفته است كه اين آيه درباره

ازدواج موقت نازل شده است (799).

16. در تفسير سيوطى ، حديث ابو ثابت و ابونضره و قتاده و سعيد بن جبير از قرائت ابى بن كعب ، و حديث مجاهد و سدى و عطاء از ابن عباس ، و نيز حديث حكم آمده كه آن آيه نسخ نشده است . و از عطاء به نقل از ابن عباس آمده است كه گفت : آنچه در سوره نساء آمده كه فما استمتعتم به منهن الى كذا و كذا من الاجل ، على كذا و كذا ، اين است كه بينشان مساءله ارث منتفى است ، و اگر در پايان مدت تغيير عقيده دادند و مايل به ادامه زندگى با يكديگر باشند كه خوب است ، و اگر هم از يكديگر جدا شدند كه مانعى ندارد (800).

آنچه را كه ما در تفسير اين آيه آورده ايم ، همه مفسران و ديگران (801)، در كتابهاى خود آورده اند. و مى بينيم كه ابن عباس ، ابى بن كعب ، سعيد بن جبير، مجاهد، قتاده و ديگران كه از ايشان نقل كرده اند، آيه مورد بحث را اين چنين قرائت مى كرده اند: فما استمتعتم به منهن - الى اجل مسمى - فاتوهن اجورهن ... و عبارت الى اجل مسمى را به عنوان تفسير و روشن ساختن منظور دقيق آيه مى خوانده اند. دليل اين مطلب روايت اخير ابن عباس است كه گفته است : فما استمتعتم به منهن الى كذا و كذا من الاجل ، على كذا و كذا . يعنى چون از ايشان بهره برگرفتيد در چنين و چنان مدتى ، و بر چنين و چنان

قرارى و...

و منظور ابى اين بوده كه او اين تفسير را از رسول خدا (ص ) شنيده ، و يا اينكه پيامبر خدا (ص ) با گفتن جمله الى اجل مسمى آيه مزبور را تفسير فرموده است .

ازدواج موقت در سنت پيامبر

در باب نكاح المتعه در صحيح بخارى و مسلم و مصنف عبدالرزاق و مصنف ابن ابى شيبه و مسند احمد بن حنبل و سنن بيهقى و ديگر منابع از قول عبدالله بن - مسعود آمده است كه گفت :

ما به همراه پيامبر خدا (ص ) با مشركان در حال جنگ بوديم و زنانمان به همراه ما نبودند. اين بود كه از حضرتش اجازه خواستيم كه خود را از مردى بيندازيم . آن حضرت با پيشنهاد ما موافقت نفرمود، ولى به ما اجازه داد تا دست به ازدواج موقت ، حتى را برابر پيراهنى ، و با قيد مدتى معين بزنيم . آنگاه از قرآن چنين خواند: يا ايها الذين آمنوا لا تحرموا طيبات ما اءحل الله لكم و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين (802). يعنى اى ايمان آورندگان ! پاكيزه هايى را كه خداوند بر شما روا داشته بر خود حرام نكنيد و از اندازه بيرون نشويد كه خداوند تجاوزگران را دوست ندارد (803).

در صحيح بخارى و مسلم و مصنف عبدالرزاق از جابر بن عبدالله و مسلمة - بن اكوع آمده كه گفته اند: منادى پيامبر خدا (ص ) در ميان ما بانگ برداشت كه رسول خدا (ص ) ازدواج موقت را اجازه داده است (804).

در صحيح مسلم و مسند احمد بن حنبل و سنن بيهقى از قول سبره جهنى آمده است كه گفت :

رسول

خدا (ص ) به ما اجازه ازدواج موقت داد. اين بود كه من به همراه مردى ديگر، به بانويى از قبيله بنى عامر، كه جوانى قوى با گردنى بلند بود، برخورد كرديم و خويشتن را بر او عرضه كرديم و خواسته خود را مطرح نموديم . او پرسيد: چه مى دهيد؟ من گفتم عبايم ! و ديگرى هم گفت : بالا پوشم . بالا پوش رفيقم از عباى من نوتر و بهتر بود، ولى من از او جوانتر بودم . چشم آن زن كه به بالا پوش دوستم افتاد، از آن خوشش آمد، ولى چون در من نگريست ، مرا برگزيد و گفت : تو و عبايت مرا كافى است . پس ، سه روز با هم بوديم تا اينكه پيامبر دستور داد هر كس كه ازدواج موقت كرده است ، از همسرش جدا شود (805).

همچنين در مسند طيالسى از مسلم قرشى آمده است كه گفت : ما بر اسماء، دختر ابوبكر، وارد شده از او درباره ازدواج موقت پرسيديم . او در پاسخ ما گفت : ما در زمان پيغمبر خدا (ص ) چنين مى كرديم (806).

در مسند احمد و ديگر منابع به نقل از ابوسعيد خدرى آمده است كه گفت : ما در زمان پيغمبر خدا (ص ) حتى با دادن پيراهنى ، از ازدواج موقت بهره مى برديم (807).

در مصنف عبدالرزاق آمده است كه حتى در ميان ما مردانى بودند كه با يك پيمانه آرد ازدواج موقت مى كردند (808).

در صحيح مسلم و مسند احمد و ديگر منابع آمده است كه عطاء گفت جابر - بن عبدالله به قصد اداى عمره بر

ما در مكه وارد شد. ما به منزلش رفتيم و مردم از او چيزها مى پرسيدند. تا اينكه سخن به متعه و ازدواج موقت كشيده شد كه جابر گفت : آرى ، ما در زمان پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر، ازدواج موقت مى كرديم (809). اما در سخن احمد بن حنبل در مسندش آمده است : تا اواخر خلافت عمر. و در بداية المجتهد: و نيمى از خلافت عمر، تا اينكه عمر مردم را از آن منع كرد (810).

چرا عمر ازدواج موقت را تحريم كرد؟!

در صحيح مسلم ، مصنف عبدالرزاق ، مسند احمد بن حنبل ، سنن بيهقى و ديگر مصادر از جابر بن عبدالله آمده است كه گفت :

ما در روزگار پيامبر خدا (ص ) و خلافت ابوبكر، با يك مشت خرما و آرد براى چند روز ازدواج موقت مى كرديم ، تا اينكه عمر به خاطر عمرو بن حريث آن را ممنوع كرد (811).

عبدالرزاق در مصنفش از قول عطاء از جابر آورده است كه او گفت :

ما در زمان پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر ازدواج موقت مى كرديم . تا اينكه در اواخر خلافت عمر، عمرو بن حريث زنى را به متعه گرفت ، جابر نام آن زن را برده ، ولى من آن را فراموش كرده ام . آن زن از عمرو باردار شد و خبر آن به عمر رسيد. پس عمر آن زن را احضار كرد و حقيقت را از او جويا شد. آن زن هم موضوع را با وى در ميان نهاد و اعتراف كرد. عمر از او پرسيد: چه كسى گواه بر ماجرا بوده است ؟ عطاء گفت

: نمى دانم كه گفت مادرم و يا سرپرستم كه عمر پرسيد: غير از اين دو نفر كسى ديگر نبود؟! زيرا از اين مى ترسيد كه نكند حيله اى در كار باشد...(812).

و در روايتى ديگر جابر گفته است : عمرو بن حريث از كوفه آمد و با كنيزكى آزاد شده ازدواج موقت كرد. آن زن باردار شد. پس او را به نزد عمر بردند. عمر از او ماجرا را پرسيد و آن زن گفت : عمرو بن حريث با من ازدواج موقت كرده است . عمر از فرزند حريث مساءله را جويا شد، او هم به آن اعتراف كرد كه كار پنهانى نكرده است . پس عمر پرسيد همين يك مورد است ؟ زيرا كه اين داستان هنگامى رخ داده بود كه عمر آن را ممنوع كرده بود (813).

و در روايتى ديگر از محمد بن الاسود مى خوانيم كه عمرو بن حوشب با دوشيزه اى از قبيله بنى عامر بن لؤ ى ازدواج موقت كرد. آن زن باردار شد و ماجرا را به عمر گزارش دادند. عمر آن زن را احضار كرد و از او موضوع را جويا شد. آن زن عمرو - بن حوشب را معرفى كرد. عمر مساءله را از عمرو پرسيد، او هم اعتراف كرد. آنگاه از او پرسيد چه كسى بر اين مورد گواه تو است ؟ راوى مى گويد نمى دانم گفت : مادر يا خواهر، و يا برادر و مادرش كه عمر ناراحت شد و بر منبر رفت و گفت : چه پيش آمده كه مردها دست به ازدواج موقت مى زنند و بر كارشان گواه عادل نمى گيرند

و آن را آشكار نمى سازند؟! بعد از اين ، مرتكب چنين كارى را حد مى زنم ! راوى مى گويد كسانى كه پاى منبر عمر و سخنان او نشسته بودند اين مطالب را گفته اند و مردم هم از آنها گرفته اند (814).

همچنين در كنزالعمال به نقل از ام عبدالله ، دختر خيثمه ، آمده است كه مردى از شام بر او وارد شد و گفت : تمناى همخوابگى مرا سخت آزار مى دهد، مرا براى ازدواج موقت به بانويى راهنمايى كن . ام عبدالله او را به بانويى معرفى كرد و او هم با وى شرط و قرار گذاشت و عدولى چند بر ازدواجشان گواه گرفت . آن دو مدتى را با يكديگر گذرانيدند و در آخر از هم جدا شدند. خبر به عمر بن خطاب رسيد و كسى را به دنبال او فرستاد و پرسيد: چنين اتفاقى رخ داده است ؟ ام عبدالله گفت : آرى . عمر گفت : هنگامى كه آن مرد بازگشت ، مرا خبر كن . و منهم چنان كردم و عمر او را احضار كرد و پرسيد: چرا چنين كارى را مرتكب شدى ؟ آن مرد گفت : من اين كار را در زمان پيغمبر هم انجام داده ام و آن حضرت تا زنده بود ما را از انجام آن منع نكرد. و در حكومت تو نيز چنين كردم و ممنوعيتى از تو نشنيدم . عمر گفت : به خدايى كه جانم در دست اوست سوگند اگر با اطلاع از نهى من چنين كارى را كرده بودى سنگسارت مى كردم تا زنا از نكاح باز شناخته شود

(815)!

در مصنف عبدالرزاق از قول عروة آمده است كه ربيعة بن امية بن خلف ، با بانويى قابله از قابله هاى مدينه ، كه صالح و خوشنام بود، به گواهى دو زن ، كه يكى از ايشان خوله دختر حكيم بود، ازدواج موقت كرد و هنوز از ازدواج ايشان چيزى نگذشته بود كه آن دختر حامل شد، و خوله خبر به عمر برد. عمر با شنيدن اين خبر، خشمگين شد و برخاست و در حالى كه گوشه ردايش روى زمين كشيده مى شد، بر منبر رفت و گفت : به من گزارش داده اند كه ربيعة بن اميه با قابله اى از قابله هاى مدينه به گواهى دو زن دست به ازدواج موقت زده است . اگر پيش از اين مى دانستم ، او را سنگسار مى كردم (816)!

در موطاء مالك و سنن بيهقى آمده است كه خوله ، دختر حكيم ، بر عمر بن - خطاب وارد شد و گفت : ربيعة بن اميه زنى را به ازدواج موقت درآورده و آن زن باردار شده است . عمر خشمگين شد و برخاست و در حالى كه ردايش بر زمين كشيده مى شد، گفت : اين ازدواج موقت ! اگر پيشتر فهميده بودم سنگسار مى كردم (817)!

و در اصابه آمده است كه سلمة بن اميه با كنيز آزاد كرده حكيم بن امية بن - اوقص ، به نام سلمى ، به مدت ازدواج نمود و سلمى از او باردار شد و برايش پسرى آورد. اما سلمه نسبت آن كودك را به خود منكر شد و خبر به عمر رسيد. عمر هم ازدواج موقت را ممنوع

كرد.

در مصنف عبدالرزاق از ابن عباس آمده است كه اميرالمؤ منين عمر هيچ زن به ازدواج موقت درآمده اى را معذور نداشت ، مگر ام اراكه را كه با شكمى برآمده و حامله بيرون آمده بود و در آن حالت عمر او را ديد و از او پرسيد كه از چه كسى باردار شده است . او هم گفت سلمة بن اميه (818) مرا به ازدواج موقت خود درآورده است ...(819).

و در مصنف ابن ابى شيبه از علاء بن مسيب ، به نقل از پدرش آمده است كه عمر گفت : اگر مردى را به نزد من بياورند كه با داشتن همسر دست به ازدواج زده باشد، او را سنگسار مى كنم ، و اگر همسر نداشته باشد، وى را تازيانه خواهم زد (820)!

در رواياتى كه گذشت ، ديديم كه صحابه متفق بودند آيه فما استمتعتم به منهن ...درباره ازدواج موقت نازل شده و پيامبر خدا (ص ) به آن فرمان داده است و آنها هم در زمان خلافت ابوبكر و نيمى از خلافت عمر، حتى با مشتى آرد و خرما ازدواج موقت مى كردند، تا اينكه عمر آن را به خاطر مساءله اى ، كه به وسيله عمرو بن - حريث روى داده بود، نهى كرد.

همچنين ديديم كه ازواج موقت در زمان عمر، پيش از آنكه آن را ممنوع كرده باشد، معمول و رايج بود و به طورى كه از برخى از روايات گذشته برمى آيد، عمر نكاح متعه را بتدريج تحريم كرده و آن را با سختگيرى در امر شهود بر ازدواج موقت و اينكه بايد عدول مؤ منان بر آن گواه باشند،

آغاز و در آخر آن را اكيدا منع كرد؛ تا آنجا كه گفت اگر با نهى من چنين كارى صورت بگيرد، سنگسار مى كنم و پس از اين اخطار بود كه ازدواج موقت در جامعه اسلامى امرى حرام اعلام شد، و خليفه نيز بر اين تصميم تا پايان دوره خلافتش پاى فشرد، و نصيحت مشفقان هم در او سودى نبخشيد.

طبرى درباره سيره و رفتار عمر، به نقل از قول عمران بن سواده آورده است كه او روزى بار خواست تا به خدمت خليفه آيد. و چون عمر او را پذيرفت . گفت :

- قصد دارم كه تو را نصيحت و راهنمايى كنم . عمر گفت :

- به ناصح مشفق ، بامدادان و شامگاهان خوشامد مى گوييم . عمران گفت :

- امت تو را در چهار مورد سرزنش مى كنند. عمر شگفت زده ، سر تازيانه را به زير چانه و دنباله آن را بر روى ران خود نهاد و از عمران پرسيد:

- بگو ببينم آنها كدامند؟ عمران پاسخ داد:

- مى گويند تو انجام عمره را در ماههاى ويژه حج ممنوع كرده اى ، كارى را كه رسول خدا (ص ) و ابوبكر نكرده ، آن را حلال و روا مى دانستند. عمر گفت :

- آرى حلال و رواست . و اگر مردم عمره را در ماههاى ويژه حج به جا آورند همان را بجاى حجشان كافى مى دانند و مكه نمايانگر عظمت خداست در آن صورت در بقيه ايام سال از حاجيان خالى مى ماند و من درست فكر كرده ام و كارم ايرادى ندارد. عمران گفت :

- مى گويند كه تو ازدواج موقت را

حرام كرده اى ؛ در صورتى كه خداوند آن را روا دانسته ، و ما با مشتى خرما عقد مواصلت مى بستيم و پس از سه روز از يكديگر جدا مى شديم . عمر گفت :

- رسول خدا (ص ) آن را در زمان ناچارى و ضرورت حلال كرده بود. اينك پس از گذشت آن ايام و پيش آمدن دوره فرخى و وفور نعمت خبر ندارم كه كسى از مسلمانان چنان كرده ، به ازدواج موقت روى آورده باشد. امروز هم هر كس كه بخواهد مى تواند با مشتى خرما عقد دائم كند و پس از سه روز با طلاق از همسرش جدا شود. پس اين كارم نيز درست است (821).

بهانه اى را كه عمر براى تحريمش از انجام عمره تمتع آورده است كه اگر مردم عمره را در ماههاى حج به جا آورند خود را از حج بى نياز خواهند دانست ، براى جلوگيريش از جمع بين حج و عمره درست در نمى آيد؛ بلكه بهانه واقعى او همان است كه در حديث ديگرش آمده كه ما پيشتر آن را آورده ايم كه گفته است : اهالى مكه را نه كشتى است و نه برداشتى ، بلكه درآمدشان تنها از راه مسافرينى تامين مى شود كه به مكه مى آيند، پس بايد كه مردم دو نوبت به قصد زيارت به مكه بيايند: يك بار به عنوان حج و يك نوبت نيز به عنوان عمره ، تا كسان و بستگان قرشى مهاجران را سودى از اين ممر عايد گردد!

اما بهانه او در تحريم ازدواج موقت ، با اين بيان كه زمان پيامبر خدا روزگار اضطرار

و ناچارى مسلمانان و بر عكس ، روزگار خلافت ايشان ، دوره رفاه و فراخى بوده است ، بيشتر روايات حاكى از اين است كه چنان ازدواجهايى در زمان پيامبر خدا (ص ) و با موافقت آن حضرت در جنگها و مسافرتها صورت مى گرفته و فرقى با زمان پيغمبر و دوره خلافت ايشان و يا زمان ما و حتى تا آخر دنيا نداشته و نخواهد داشت .

از طرفى ، آدمى از دير باز و از زمانى كه بر اين كره خاكى پيدا شده ، گهگاه دست به مسافرت زده و هفته ها و ماهها و احيانا سالها از خانواده و همسرش دور مانده است . حالا اگر مردى ناگزير از مسافرت و جدا شدن از همسر و خانواده اش شد، در اين صورت با غريزه جنسى خودش چه بايد بكند؟ آيا - مثلا - مى تواند كه غريزه خود را در خانه اش جا بگذارد، تا پس از بازگشتنش بار ديگر آن را مورد استفاده قرار دهد، و يا اينكه غريزه از او جدا شدنى نبوده ، در سفر و حضر، همواره با او خواهد بود، كه در اين حال و عدم مفارقت غريزه از او، آيا مى تواند از آن چشم بپوشد و در طول مسافرتش از تحريكات آن در امان خواهد بود؟

اگر فرض كنيم كه چنين چيزى در ميان برخى از مردان ، آن هم به صورت بسيار نادر پيدا شود كه بتواند خود نگهدار باشد، آيا همه مردان مى توانند اين گونه باشند و يا غالبا مقهور نيروى غريزه خواهند شد؟ و اين دسته كه بى گمان اكثريت را تشكيل

مى دهند، اگر در ميان جامعه اى باشند كه آنها را از ارضاى غرايزشان بازداشته و از آنها مى خواهد كه بر خلاف فطرت و مقتضاى طبيعتشان رفتار كنند، تكليفشان چيست و چه بايد بكنند؟ آيا راهى بجز خيانت و نواميس اجتماع برايشان باقى مى ماند؟! و اسلام كه براى هر مشكلى راه حلى مناسب نشان داده ، آيا اين مشكل فطرى را بدون راه حل رها كرده است ؟ نه ، بلكه براى اين مشكل ، ازدواج موقت را مقرر داشته است كه بنا به فرمايش امير مومنان على بن ابى طالب (ع ) اگر عمر ازدواج موقت را نهى نكرده بود، جز بخت برگشته پليد، كسى ديگر مرتكب زنا نمى شد.

گذشته از اين ، آنچه را در اين مورد گفتيم ، تنها به شخص مسافر دور از وطنش و مساءله سفر و مسافرت مربوط نمى شود، بلكه ممكن است براى انسان ، چه زن باشد و چه مرد، در ميهنش نيز اوضاع و احوالى پيش آيد كه او را از ازدواج دائم باز دارد. در چنين حالتى كه آدمى تا سالها قادر به ازدواج دائم نيست بايد چه كند؟ آيا جز رو آوردن به ازدواج موقت ، چاره ديگرى هم دارد؟ چنين آدمى را چاره چيست ، در حالى كه قرآن با صراحت به او اخطار مى كند كه : و لا تواعد و هن سرا. يعنى پنهانى باز زنان قرار و مدار مگذاريد. و يا: غير متخذات اخدان . يعنى دوست پسر يا دختر نگيريد و خود را به فحشا آلوده نسازيد.

اما پيشنهادى را كه عمر ارائه مى دهد كه با تبديل

ازدواج موقت به ازدواج دائم و جدا شدن زن و مرد از هم پس از سه روز، آن هم با اجراى صيغه طلاق ، مشكل ياد شده حل خواهد شد، از دو صورت خارج نيست : يا چنين ازدواجى با علم و اطلاع زوجين و موافقت هر دوى آنها صورت گرفته ، كه خوب ، اين همان ازدواج موقت است و نه دائم ! يا اينكه اين طور نيست و مرد قصد دارد پس از سه روز، از زن جدا شود و نيت خودش را از او پنهان داشته و در حقيقت به او نيرنگ زده و توهين كرده است . زيرا وى قرار ازدواج دائم نهاده و نيت جدا شدنش را از او پنهان داشته است . راستى را در چنين حالتى ديگر چه اعتمادى براى زنان و بستگان ايشان در ازدواجهاى دائم باقى مى ماند؟

و دست آخر، از خلال اين گفتگو، و يا هر روايتى كه حكايت از گفتگوى عمر در اين مورد مى كند، با اندكى دقت معلوم مى شود كه تمام رواياتى كه از پيامبر خدا (ص ) درباره تحريم عمره تمتع و ازدواج موقت و ممنوعيت آنها آمده و كتابهاى معتبر و وزين حديث و تفسير پيروان مكتب خلفا را پر ساخته و زينت بخش صفحات آنها گرديده ، همه و همه پس از گذشتن دوران زمامدارى عمر ساخته و پرداخته شده اند! زيرا اگر در زمان حكومت عمر حتى يك نفر از اصحاب پيامبر خدا (ص ) وجود مى داشت كه فقط يك حديث از رسول خدا (ص ) مى آورد كه سياست عمر را در تحريم عمره تمتع

و يا ازدواج موقت تاييد كند، موردى براى پنهان كردن آن حديث و جلوگيرى از انتشار آن وجود نداشت تا خليفه ناگزير باشد براى به كرسى نشاندن حرفش بخروشد و مخالفين فرمانش را تهديد كند كه اگر بر خلاف دستورم رفتار شود، متخلف را بسختى مجازات خواهم كرد!

اگر عمر در سراسر مدت زمامداريش فقط به يك حديث از پيامبر خدا (ص ) دست مى يافت كه تاييد كننده سياستش باشد، به اعمال خشونت و تهديد و سختگيرى هرگز نيازى پيدا نمى كرد. ولى دوران خلافت عمر با همين سختگيريها به پايان رسيد، در حالى كه مخالفين با سياست و فرمانهاى او جرات اظهار نظر و نفس كشيدن هم نداشتند، و حتى از ترس خليفه قادر به نقل حديث پيامبر خدا (ص ) هم نبودند.

اين سختگيرى و شدت عمل ، تا نيمه اول خلافت خليفه سوم عثمان ادامه داشت و با گذشت زمانى چنين طولانى ، فرمانها و اجتهادهاى خلفا در جامعه اسلامى جايى مخصوص بازكرد و آرام آرام قوانين و سنتهاى جديد از نسل قديم به نسل جديد و جوان سپرده شد و اينان نيز به نوبه خود از ديدگاه سياست مقام خلافت ، اسلام و مقررات نهاده آن را نگريستند، و آن را چنانكه دستگاه خلافت مى خواست و انتشار مى داد و تعريف مى كرد، شناختند. ما اين مطلب را باز شرح خواهيم داد.

ازدواج موقت بعد از دوران عمر
توضيح

در نيمه دوم خلافت عثمان ، نيروى محركه خلافت از درون به دو قسمت تقسيم شد:

ام المؤ منين عايشه و طلحه و زبير و عمرو عاص و پيروانشان يك دسته شدند، و مروان و فرزندان بنى العاص و ساير

افراد بنى اميه و پيروان آنها نيز دسته دوم را تشكيل دادند و رو در روى يكديگر قرار گرفته ، به يارگيرى پرداختند.

برخورد دو جناح مخالف براى مسلمانان مجالى پديد آورد تا به خود آمده ، پاره اى از آزاديهاى از دست رفته خود را به دست آورند و احاديثى كه انتشارشان از سوى دستگاه خلافت ممنوع اعلام شده بود، انتشار يابد و با آنچه خلفا بشدت از آن جلوگيرى مى كردند به مخالفت برخيزند. اين بود كه نسل جديد، از نسل قديمى چيزهايى مى شنيد كه تا آن تاريخ نشنيده بود و امورى مى ديد كه تا آن زمان از ديدنش غافل بود؛ مانند مخالفت آشكار اميرالمؤ منين على (ع ) با عثمان در مساله عمره تمتع .

اكنون به برخى از مخالفتهاى علنى در مساله ازدواج موقت مى پردازيم .

در مصنف عبدالرزاق از ابن جريج ، به نقل از قول عطاء آمده است كه گفت : نخستين كسى كه موضوع ازدواج موقت را مطرح كرد، صفوان بن يعلى بود كه گفت : به من خبر داده بودند كه معاويه بانويى از طائف را به ازدواج موقت خود درآورده است . من چنين چيزى را باور نكردم ، تا اينكه با جمعى نزد ابن عباس رفتيم و يكى از ما، ماجرا را به وى بازگفت . ابن عباس گفت : اين موضوع صحت دارد! ولى سخن ابن عباس هم در دلم ننشست ، تا اينكه جابر بن عبدالله انصارى آمد و ما براى ديدنش به خانه او رفتمى و هر كس از درى گفت و مردم از او چيزها مى پرسيدند. تا سخن به

متعه و ازدواج موقت كشيده شد. او گفت : درست است ، ما در زمان پيغمبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر به طور موقت ازدواج مى كرديم ، تا اينكه در اواخر خلافت عمر، عمرو بن حريث ...(822).

و باز در مصنف عبدالرزاق آمده است كه معاويه پس از ورودش به قبيله ثقيف در طائف ، معانه ، كنيزك آزاد شده ابن حضرمى ، را به ازدواج موقت خود درآورد. جابر گفته است : من معانه را، كه در زمان خلافت معاويه زنده بود، ملاقات كرده ام . معاويه تا معانه زنده بود همه ساله مبلغى را برايش مى فرستاد (823).

همچنين در آن كتاب به نقل از عبدالله بن عثمان بن خيثم آمده است كه در مكه زنى زندگى مى كرد عراقى كه سخت زيبا و عابد بود. او پسرى به نام ابو اميه داشت و سعيد بن جبير بر آن زن زياد وارد مى شد. ابن خيثم گفت كه من به فرزند جبير گفتم : اى ابو عبدالله ! چه مساله اى است كه تو زياد به خانه اين زن مى روى ؟ گفت : ما با هم نكاح مخصوص ازدواج موقت كرده ايم . و سپس به سخن خود چنين ادامه داد: ازدواج موقت از آب خوردن هم حلال تر است (824).

از اين تاريخ بود كه حلال بودن ازدواج موقت زنان و فتوا درباره آن بر سر زبانها افتاد و انتشارى تمام يافت .

در مصنف عبدالرزاق آمده است كه على (ع ) در كوفه گفت : اگر حكم و راى عمر بن خطاب قبلا صادر نشده بود، دستور آزاد بودن ازدواج

موقت را صادر مى كردم . و در آن وقت بجز فرد پليد بدبخت كسى مرتكب زنا نمى شد (825).

و در تفسير طبرى ، نيشابورى ، فخر رازى ، ابو حيان و سيوطى ، سخن حضرت امير (ع ) چنين آمده است : اگر عمر ازدواج موقت را نهى نكرده بود، بجز فرد پليدبخت برگشته ، كسى ديگر مرتكب زنا نمى شد (826).

در تفسير قرطبى نيز آمده است كه ابن عباس گفت : ازدواج موقت چيزى نبود مگر رحمتى از سوى خداى متعال ، كه خداوند بندگانش را بدان وسيله مورد رحمت خود قرار داده بود، و اگر عمر آن را نهى نكرده بود، بجز بدبخت كسى ديگر مرتكب زنا نمى شد (827).

در مصنف عبدالرزاق و احكام القرآن جصاص و بداية المجتهد ابن رشد، و الدار المنثور سيوطى ، و نهاية اللغه ابن اثير ذيل واژه الشقى ، و لسان العرب ابن منظور، و تاج العروس و ديگر منابع لغت آمده است كه عطاء گفت : از ابن عباس شنيدم كه مى گفت :

خداوند عمر را رحمت كناد. متعه رحمتى از سوى خدا متعال بود كه بدان وسيله امت محمد (ص ) را مورد لطف خود قرار داده بود و اگر عمر آن را نهى نمى كرد، بجز فرد پليد بدبخت كسى نيازى نداشت كه زنا كند (828).

در كتاب مصنف به جاى رحمة من الله ، رخصة من الله ، و در پايان حديث الاشقى آمده است . و عطاء گفته است : به خدا سوگند، گويى هم اكنون صداى ابن عباس را مى شنوم كه مى گفت : الاشقى .

و در بداية المجتهد آمده

است : اگر عمر آن را نهى نكرده بود بجز فرد بخت برگشته كسى مجبور به زنا نمى شد.

آنها كه پس از تحريم عمر، سخن از حليت متعه گفته اند

ابن حزم در المحلى مى نويسد: بعد از رسول خدا (ص ) گروهى از سلف رض همچنان بر حلال بودن ازدواج موقت باقى ماندند كه از آن جمله از اصحاب عبارت بودند از: اسماء دختر ابوبكر، جابر بن عبدالله ، ابن مسعود، ابن عباس ، معاوية بن ابى سفيان ، عمرو بن حريث ، ابو سعيد خدرى ، سلمه و معبد فرزندان امية بن خلف . و حليت آن را جابر از قول همه اصحاب در زمان حيات پيامبر خدا (ص ) و در دوران خلافت ابوبكر، تا اواخر حكومت عمر، روايت كرده است . سپس ابن حزم مى گويد:

از عمر بن خطاب نيز روايت شده است كه وى نيز هنگامى اين حكم را مردود اعلام كرد كه دو نفر عادل بر وقوع آن گواهى نداده باشند، و در صورتى كه دو نفر عادل آن را گواه باشند، آن را روا شمرده است . آنگاه در ادامه مى افزايد: و از تابعين ، طاووس ، عطاء، سعيد بن جبير و ديگر فقهاى مكه - كه خدايشان عزيز بدارد - آنان هم بر حليت ازدواج موقت باقى بوده اند...(829).

قرطبى نيز در تفسيرش آورده است كه پس از تحريم عمر، بجز عمران بن حصين و برخى از اصحاب و گروهى از اهل بيت ، كسى ديگر حليت ازدواج موقت را اعلام نكرده است . وى سپس مى گويد: ابو عمر، ابن عبدالبر نوشته است كه هواداران ابن عباس

از مردم يمن ، همگى متعه يا ازدواج موقت را بر مبناى فتواى ابن عباس حلال مى دانند (830).

همچنين در كتاب المغنى ابن قدامه آمده است كه از ابن عباس نقل شده كه ازدواج موقت جايز است و بر اين گفته بيشتر اصحاب او، چون طاووس و عطاء، متفق مى باشند. ابن جريج هم همين مطلب را آورده ، و از ابوسعيد خدرى و جابر - بن عبدالله نيز همين مطلب نقل شده و شيعه را نيز همين عقيده است . زيرا كه ثابت شده پيامبر خدا (ص ) چنين فرموده و به آن فرمان داده است (831).

پيروى كنندگان از تحريم عمر

يكى از كسانى كه از تحريم ازدواج موقت عمر پيروى كرده ، عبدالله بن زبير است كه ابن ابى شيبه در مصنف خود از قول ابن ابى ذئب از آن چنين ياد كرده است : شنيدم كه ابن زبير ضمن سخنرانى خود مى گفت :

كنيه گرگ ابو جعده است و متعه هم ، همان زناست (832). منظورش اين است كه تغيير اسم ، محتوا را عوض نمى كند.

يكى ديگر ابن صفوان است كه سخن درباره او بيايد. و ديگرى ، عبدالله بن - عمر، فرزند عمر بن خطاب ، است ، در يكى از دو اظهار نظرش در اين مورد، كه شرح آن خواهد آمد.

در هر حال بين دو دسته موافق و مخالف حليت ازدواج موقت ، يعنى پيروان عمر و مخالفان دستوراو،درگيريهاى لفظى شديدى درگرفته كه اينكه عهده دار شرح آن هستيم .

برخوردهاى لفظى در ميان موافقان و مخالفان متعه

به طورى كه مسلم در صحيح خود و بيهقى در سننش از قول عروة

بن زبير آورده اند، در مورد حلال بودن متعه يا نكاح موقت ، در ميان ابن عباس و جمعى مانند عبدالله زبير درگيريهاى لفظى شديدى رخ داده است .مسلم درصحيح خود مى نويسد كه عروة گفت :

برادرم عبدالله بن زبير در مكه به سخنرانى برخاست و گفت : هستند كسانى كه خداوند دلشان را مانند چشمشان كور كرده و به حلال بودن ازدواج موقت فتوا مى دهند، كه منظور برادرم از آن ، ابن عباس بود. و ابن عباس نيز بانگ برداشت و گفت : تو مردى ياوه گو و ستمگرى . به جان خودم سوگند كه متعه در زمان پيشواى پرهيزگاران ، رسول خدا (ص )، رايج بوده است . و عبدالله در پاسخش گفت : آزمايش كن ! به خدا قسم اگر چنان كنى ، سنگسارت مى كنم !

ابن شهاب مى گويد: خالد بن مهاجر برايم حكايت كرد كه در كنار مردى نشسته بودم ، ناگاه فردى از راه رسيد و از او در مورد حلال بودن ازدواج موقت نظرش را جويا شد. او هم به وى اجازه داد. ناگهان ابو عمره انصارى به خروش درآمد و به وى گفت : مواظب خودت باش ! آن مرد پرسيد:

چه شده ؟! قسم به خدا كه خودم در زمان پيشواى پرهيزگاران ، پيامبر خدا (ص )، با ازدواج موقت زن گرفته ام (833)

چنين مى نمايد كه اين گفتگوها در زمان عبدالله زبير و به هنگام حكمروايى او بر مكه صورت گرفته باشد و آن گردهمايى در بيت الله الحرام اتفاق افتاده است . و ظن قوى اينكه رد و بدل شدن اين سخنان در اثناى

خطبه نماز جمعه و در برابر گروه بسيارى از مسلمانان به وقوع پيوسته است . زيرا ابن عباس از اينكه در سخنرانيهاى عبدالله زبير حاضر شود خوددارى مى كرد، مگر نماز جمعه را كه ناگزير به شركت در آن بود.

و نيز كاملا واضح است كه در آن روزگار شخص عبدالله زبير و هيچيك از كارگزارانش در دستگاه حكومتى او، مستندى از گفتار و يا رفتار پيامبر خدا (ص ) در نهى از ازدواج موقت در دست نداشتند؛ و گرنه به همان دليل محكم از حديث و سنت ، ابن عباس را كه پاسخ داده بود او در زمان پيشواى پرهيزگاران چنان مى كرده است ، مى كوبيدند و مجاب مى نمودند.

و بر عكس ، فرمانروايانى را در اين دوره سراغ درايم كه در ممنوعيتشان از ازدواج موقت ، و عمره تمتع تنها به منطق زور و ارعاب متوسل مى شدند و مخالفان خود را آزار و شكنجه روحى مى دادند. و در مقابل ، معتقدان به حليت و درستى نيز، همچنان كه ديديم ، همواره و در هر فرصتى كه براى گفتگو و ابراز عقيده خود به دست مى آورده اند، با اسلحه سنت پيامبر خدا (ص ) به رويارويى با ايشان بر مى خاستند.

از آن جمله در صحيح مسلم و مسند احمد بن حنبل و طيالسى و سنن بيهقى و مصادر ديگر از ابونضره آمده است كه گفت : در نزد جابر بن عبدالله نشسته بودم كه كسى آمد و گفت : ابن عباس و ابن زبير بر سر مساءله ازدواج موقت و عمره تمتع درگير شده اند. جابر گفت : اين چه حرفى

است ؟! ما در زمان پيغمبر خدا (ص ) هر دو را انجام مى داديم ، تا اينكه عمر ما را از آن ممنوع كرد، ما هم كوتاه آمديم (834)! و در روايتى ديگر چنين آمده است : من به جابر گفتم كه ابن زبير از متعه جلوگيرى مى كند و ابن عباس فتوا به حلال بودن آن مى دهد! جابر گفت مخزن حديث نزد من است ؛ ما در زمان پيامبر خدا (ص ) عمره تمتع به جا مى آوريم ، اما چون عمر سر كار آمد، گفت :

خداى عزوجل هر جه را خواسته براى پيامبرش حلال كرده و قرآن نيز همان را تاءييد كرده است . من اكنون به شما دستور مى دهم كه بين حج و عمره تان را فاصله بيندازيد و از ازدواج موقت با زنان نيز خوددارى كنيد كه اگر مردى را به نزد من بياورند كه ازدواج مدت دار كرده باشد، بى گمان سنگسارش مى كنم (835)!

سخن جابر در كتاب بيهقى چنين آمده است : ما در زمان پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر رض از متعه بهره مند شده ايم ؛ اما چون عمر به خلافت نشست ، در بين ما به سخنرانى برخاست و گفت : رسول خدا (ص ) همين پيامبر است و قرآن ، همين قرآن . دو متعه در زمان پيغمبر رواج داشت كه من هر دو را نهى مى كنم و مرتكب آن را بسختى مجازات مى نمايم : يكى ازدواج موقت است ، و نبينم مردى ، زنى را براى مدتى معين به ازدواج خود درآورده باشد كه او را سنگسار خواهم

كرد! و ديگرى هم عمره تمتع مى باشد. پس بين حج و عمره تان را فاصله بيندازيد تا حج و عمره شما تمام و كامل برگزار شود (836).

بين ابن عباس و ديگران

در مصنف عبدالرزاق آمده است كه ابن صفوان مدعى بود كه ابن عباس فتوا به زنا مى دهد! چون اين سخن به گوش ابن عباس رسيد، گفت : من فتوا به زنا نمى دهم ، مگر ابن صفوان داستان ام اراكه را به دست فراموشى سپرده است ؟ به خدا قسم كه پسر ام اراكه از همين ازدواج به دنيا آمده است . آيا اين زناست كه مردى از قبيله جمح از آن سود برده است (837)؟

و در روايتى ديگر در همان كتاب از قول طاووس آمده است كه ابن صفوان گفت : ابن عباس زنا كردن را مجاز مى داند! ابن عباس هم مردانى را نام برد كه از همين ازدواج به وجود آمده اند، ولى من از ميان آنها فقط نام معبد بن اميه را مى برم (838). يعنى معبد بن سلمة بن اميه .

و در روايتى ديگر آمده است كه ابن عباس گفت : اميرالمؤ منين عمر، هيچكس را بجز ام اراكه در اين مورد معذور نداشت . چه ، او در حالى كه حامله بود و با شكمى برآمده از خانه بيرون شده بود، عمر او را ديد و ماجرا را از او پرسيد و او پاسخ داد كه سلمة بن اميه مرا به ازدواج موقت خود درآورده است . ولى ابن صفوان چنين چيزى را از ابن عباس نپذيرفت . پس ابن عباس به او گفت : حالا

كه اين طور است ، از عمويت بپرس (839)!

در كتاب جمهره انساب ابن حزم آمده است كه فرزندان امية بن خلف جمحى عبارت بودند از: على ، صفوان ، ربيعه ، مسعود، سلمه . مادر معبد، فرزند سلمه ، ام اراكه مى باشد كه سلمه در دوران خلافت عمر يا ابوبكر، او را به ازدواج موقت خود درآورد و معبد از اين ازدواج به وجود آمد. فرزند صفوان بن اميه نيز عبدالله اكبر است و...(840)

پس اين گفتگو بين ابن عباس و ابن صفوان ، يعنى همين عبدالله اكبر، صورت گرفته ، و در مقابل زير بار نرفتن عبدالله ، ابن عباس به او گفته است : پس برو و از عمويت بپرس ! و نيز به او گفته : مگر ام اراكه را فراموش كرده اى ؟ به خدا قسم كه همين معبد، فرزند او، از ازدواج موقت به دنيا آمده است . و نام مردانى را مى برد كه از طريق متعه به دنيا آمده اند.

بين ابن عباس و عبدالله بن عمر

مطالبى را كه در اين مورد از عبدالله بن عمر آورده اند با هم اختلاف دارند. مثلا احمد بن حنبل در مسندش از قول عبدالرحمن بن نعيم اعرجى آورده است كه گفت من نزد ابن عمر نشسته بودم كه كسى از چگونگى ازدواج موقت از او پرسيد. عبدالله به خشم آمد و گفت : به خدا سوگند كه ما در زمان پيامبر خدا (ص ) نه زناكار بوديم و نه فاسد...(841).

اما در مصنف عبدالرزاق آمده كه به عبدالله عمر گفتند: ابن عباس ، ازدواج موقت را جايز مى داند. عبدالله عمر پاسخ داد: فكر نمى كنم كه

ابن عباس چنين چيزى گفته باشد! گفتند: آرى به خدا سوگند كه او چنين گفته است . گفت : به خدا قسم كه او چنين چيزى را در زمان عمر بر زبان نياورده و اگر عمر زنده بود، با تنبيه مايه عبرت ديگرانتان مى ساخت . و ما چنان كسى را جز زناكار نمى دانستيم (842)!

و در مصنف ابن ابى شيبه و الدر المنثور سيوطى آمده كه از عبدالله عمر رض درباره ازدواج موقت سئوال كردند. او گفت : حرام است ! گفتند: ابن عباس مى گويد حلال است ؟ گفت : پس چرا در زمان عمر، حتى زير لب چنين چيزى را نمى گفت (843)؟

و در سنن بيهقى پس از لفظ حرام است ابن عمر آمده : بدانيد كه اگر عمر - بن خطاب رض كسى را به چنين اتهامى مى گرفت ، سنگسارش مى كرد (844)!

تلاش گسترده ديگر پيروان مكتب خلفا درباره متعه

ديديم كه پشتگرمى خلفا در حرام كردن ازدواج موقت تا روى كار آمدن حكومت عبدالله زبير به نيروى زور و قدرتشان بستگى داشته است ؛ اما از آن تاريخ به بعد، تلاش و كوشش پيروان مكتب مزبور تغيير جهت داده ، به ساختن حديث و تحريف حقايق روى آوردند. اينك نمونه هايى چند از اين مورد:

1. در سنن بيهقى آمده كه ابن عباس به حلال بودن ازدواج موقت فتوا مى داد و همين امر موجب آن شد كه دانشمندان بروى خرده بگيرند. ولى ابن عباس حاضر نشد كه از نظرش دست بردارد، تا اينكه شعرا به زخم زبانش گرفتند، و با سرودن اشعارى به سرزنشش پرداختند، از آن جمله

:

يا صاح هل لك فى فتيا ابن عباس

هل لك فى ناعم خود مبتلة تكون مثواك حتى مصدر الناس !

ترجمه : اى واى ! آيا فتواى ابن عباس را مى دانى ؟ آيا مى پذيرى كه دوشيزه پاك دامنت آلوده شود و منزلت محل آمد و شد مردمان گردد؟!

او مى گويد: آنگاه كه شعرا درباره نكاح موقت به سرودن اشعار پرداختند، دانشمندان را از آن عمل دل به هم برآمد و آتش خشمشان زبانه كشيد (845)!

و در مصنف عبدالرزاق از قول زهرى آمده كه دانشمندان با شنيدن يا صاح ! هل لك فى فتيا ابن عباس ازدواج موقت را بيشتر زشت و ناروا شمردند (846)!

در اين روايت آمده است كه ابن عباس حاضر نشد دست از عقيده خود بردارد. هر چند كه مردم به سرزنشش بنشينند و درباره فتوايش به سرودن اشعار بپردازند.

2. روايتى را كه گذشت تحريف كرده ، و از سعيد بن جبير نقل كرده اند كه گفته به ابن عباس گفتم مى دانى كه با فتوايت چه كرده اى ؟ فتواى تو آشوب به پا كرده و شعرا را به سرودن اشعارى در نكوهشت برانگيخته است ؟ گفت : مگر شعرا چه گفته اند؟ گفتم : درباره فتوايت چنين سروده اند:

اقول للشيخ لما طال مجلسه

يا صاح هل لك فى فتيا ابن عباس

يا صاح هل لك فى بيضاء بهكنة

تكون مثواك حتى مصدر الناس !

ترجمه : به آن دانشمند كه مجلسش طولانى شد مى گويم ، اى واى آيا فتواى ابن عباس را مى دانى ، اى داد! آيا مى پذيرى دوشيزه در پرده ات تردامن شود و منزلت محل آمد و شد مردمان گردد؟!

ابن

عباس كلمه استرجاع را بر زبان آورد و گفت : انا لله و انا اليه راجعون . به خدا سوگند كه من به انجام چنين كارى فتوا نداده ام و چنين تصميمى هم نداشته ام و آن را هم حلال و روا نشمرده ام ، مگر در همان مورد كه خداوند مردار و گوشت خنزير را حلال و روا شمرده است (847)!

در كتاب مغنى ابن قدامه آمده كه ابن عباس ضمن سخنرانى خود گفت : متعه همانند مردار و گوشت خنزير مى باشد. پيغمبر آن را حلال كرده بود، اما بعد نسخ آن ثابت شده است (848)!

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

اين حديث را شتابزده به سعيد بن جبير نسبت داده اند (849)؛ غافل از اينكه :

سعيد بن جبير خود از كسانى است كه در مكه زن به ازدواج موقت گرفته است (850)! و نيز غافل از اين بوده اند كه ياران و هواداران ابن عباس ، از اهالى مكه و يمن ، همگى بر اساس مذهب ابن عباس به حلال بودن ازدواج موقت حكم داده اند (851)! و اينكه اگر ابن عباس از فتواى قبلى خودش عدول كرده بود، اصحابش مانند عطاء و طاووس و ديگران نيز بر حليت آن ادامه نمى دادند (852).

هيثمى نيز در كتاب مجمع الزوائد خود نادرستى اين حديث را آشكار ساخته و درباره سند آن چنين اظهار نظر كرده است : حجاج بن ارطاة مردى عوامفريب و نيرنگ باز و مدلس است (853). و در تهذيب التهذيب در شرح حال حجاج ، راوى اين حديث آمده است : او روايت را به طور مرسل از يحيى بن كثير

و مكحول نقل مى كرد، در صورتى كه خودش مستقيما از آن دو چيزى نشنيده بود! مردم او را به عوامفريبى و نيرنگ بازى متهم مى كردند و مى گفتند كه حديثى نمى گويد، مگر اينكه بر آن چيزى از خودش افزوده باشد. ابن مبارك مى گويد: حجاج مردى مدلس است . او آنچه را كه عرزمى برايش گفته ، از عمرو بن شعيب براى ما بيان مى كرد! حديث اين مرد متروك است و قابل اعتنا نمى باشد. همچنين يعقوب بن ابى شيبه در معرفى حجاج مى نويسد:

حجاج مردى مهمل باف و حديثش پوچ و بى معنى است و در آن لغزشهاى فراوان به چشم مى خورد (854).

3. ترمذى و بيهقى از موسى بن عبيده ، به نقل از محمد بن كعب آورده اند كه ابن عباس گفت : ازدواج موقت مربوط به صدر اسلام و اوايل ظهور آن بوده است چون مردى به سرزمينى مى رسيد كه در آنجا آشنايى نداشت ، زنى را براى مدتى كه در آن محل توقف داشت به عقد موقت خود درمى آورد كه هم كالاهايش را پاس دارد و هم به شخص او برسد. اين وضع ادامه داشت تا آنگاه كه آيه الا على ازواجهم اءو ما ملكت اءيمانهم فرود آمد كه بجز همين دو مورد زنان عقدى و كنيزكان بقيه موارد حرام اعلام گرديد (855)!

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

در سند اين حديث نام موسى بن عبيده آمده كه در شرح حالش در تهذيب التهذيب از قول احمد بن حنبل چنين نوشته شده است : حديث موسى بن عبيده مردود است و اجازه نمى دهم

كه در نزد من از او روايت شود. او احاديث نادرست و غير قابل قبولى را عنوان كرده است (856).

اما در متن حديث ، اينكه مى گويد متعه مربوط به صدر اسلام ...تا اينكه آيه الا على ازواجهم ...و بجز اين دو مورد متعه حرام است ، ندانستيم براستى اگر ابن عباس چنين گفته و اين سخن اوست ، پس چرا پس از گذشت نيم قرن از نزول اين آيه ، درباره حليت ازدواج موقت با ابن زبير به مخاصمه برخاسته است !

از طرفى ، مگر ازدواج موقت از مصاديق ازدواج نمى باشد؟ و چنانچه اين حديث صحيح باشد و ابن عباس بعد از نزول آن آيه در روزگار پيامبر خدا (ص ) فتواى خود را تغيير داده باشد، پس به موجب روايتى كه در باب احاديث صحاح خواهيم آورد. در چه هنگامى بوده كه چون على (ع ) مى بيند در امر متعه نرمش و سهل انگارى مى كند، به او مى فرمايد: تو مردى متحير و سرگردانى !

4. از جابر بن عبدالله آورده اند كه گفت : ما با زنانى كه به ازدواج موقت خود درآورده بوديم بيرون آمديم كه رسول خدا (ص ) فرمود: آنها تا به روز قيامت حرام مى باشند! اين بود كه در اجراى فرمان پيغمبر همانجا با يكديگر و براى هميشه وداع كرديم ! و از آن تاريخ به بعد، آن محل ثنية الوداع پيچ جدايى نام گرفت ، در صورتى كه پيش از اين تاريخ ، آن را پيچ سوارى مى ناميدند (857)!

ايرادهايى كه بر اين حديث وارد است

هيثمى مى گويد كه اين حديث را طبرانى در

كتاب اوسط خود آورده و در سند آن نام صدقة بن عبدالله آمده و صدقه كسى است كه احمد بن حنبل درباره او گفته است : او را با هيچ چيزى نمى شود مقايسه كرد! احاديث او همه مردود و بى ارزش است . مسلم نيز در معرفى او گفته است : منكر الحديث (858) است و احاديث او پذيرفتنى نمى باشند.

اما در متن حديث از جابر آمده است كه پيامبر اسلام فرمود: اين زنان تا روز قيامت حرامند! در صورتى كه رواياتى متواتر از جابر در صحاح آمده كه ما در روزگار پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر به طور موقت ازدواج مى كرديم ، تا اينكه عمر به بهانه كار عمرو بن حريث ما را از آن بازداشت . و روايات ديگرى مانند آن .

5. بيهقى در كتاب سنن و هيثمى در مجمع الزوئد از قول ابوهريره آورده اند كه ما در جنگ تبوك با رسول خدا (ص ) از مدينه بيرون شده ، در ثنية الوداع فرود آمديم . در آنجا زنانى را ديديم كه مى گريستند. پيامبر (ص ) فرمود: چه پيش آمده و اينها چرا گريه مى كنند؟ گفتند: زنانى هستند كه به ازدواج موقت مردانى از اين سپاه درآمده و اكنون از هم جدا شده اند! فرمود: ازدواج موقت با نزول حكم طلاق و عده و ميراث حرام و اساس آن از بين رفته است .

در مجمع الزوائد آمده است كه رسول خدا (ص ) چراغهايى را ديد و زنانى را مشاهده فرمود كه مى گريستند (859)!

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

در سند اين حديث نام

مؤ مل بن اسماعيل آمده كه همان ابوعبدالرحمان عدوى ، مولى و طرفدار عدويان است كه در مكه فرود آمد و در سال 205 يا 206 هجرى درگذشت . در شرح حال او در تهذيب التهذيب آمده است كه بخارى او را منكر الحديث خوانده است . و ديگرى در حقش گفته است : نوشته هاى مؤ مل را در زير خاك پنهان كن . او از پيش خود حديث مى گفت و خطاهايش فراوان بود. بر دانشمندان لازم است كه در حديث او به ديده تاءمل و ترديد بنگرند. دردناك اينكه او روايات ناشناخته و مجهولى را از مردان سرشناس و مورد اعتماد روايت مى كرد كه اگر آنها از ضعفا و كسانى مى آورد كه قابل اعتنا نبودند، او را معذور مى داشتيم (860).

اما در متن حديث آمده است كه آنان در ثنية الوداع فرود آمده اند و ثنية الوداع ، بنا به قول معجم البلدان حموى ، تپه اى است مشرف بر مدينه و بر سر راه مكه است و در آن تاءكيد شده كه درست اين است كه گفته شود اين ، نام جاهلى اين تپه و محل خداحافظى مسافران بوده است (861).

و مؤ يد اين سخن اين است كه آنگاه كه پيامبر خدا (ص ) در مهاجرتش از مكه به مدينه وارد شد، زنان انصار به استقبالش شتافتند و صدا در صدا دادند كه : طلع البدر علينا فى ثنيات الوداع . يعنى ماه در پيچ جدايى بر ما پرتو افشان گشت (862).

بنابراين از همان زمان جاهليت ثنية الوداع محل خداحافظى مسافران بوده و چنين نامى پيش از اسلام بر

آنجا نهاده شده است و نه بعد از آن .گذشته از اين ، چرا تنها زنان متعه براى وداع با همسرانشان بيرون آمده بودند، و زنان دائم نيامده بودند؟ و چرا گريه و زارى مى كردند، مگر همسرانشان سفر بى بازگشتى را در پيش داشتند!

6. بيهقى از على بن ابى طالب (ع ) آورده است كه فرمود: پيامبر خدا (ص ) نهى از متعه كرده و فرموده است كه اين ويژه كسانى است كه چاره ندارند و چون حكم نكاح و طلاق و عده و ميراث بين دو همسر نازل شد، نكاح موقت نيز نسخ گرديد (863).

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

در سند حديث نام موسى بن ايوب برده شده كه عقيلى او را از جمله ضعفا به حساب آورده ، و يحيى بن معين ، والساجى وى را با عنوان منكر الحديث معرفى كرده اند (864).

اما در متن حديث ، به على (ع ) نسبت داده اند كه گفته است : پيامبر خدا(ص ) متعه را نهى كرده ، در صورتى كه امام خود فرموده است : اگر عمر بن خطاب در اين مورد اظهار نظر كرده بود، فرمان به نكاح موقت مى دادم و آن وقت بجز فرد بخت برگشته ، كسى مرتكب زنا نمى شد.

7. بيقهى از عبدالله بن مسعود آورده كه گفت متعه يا نكاح مدت دار منسوخ است و ناسخ آن ، طلاق و مهر و عده و ميراث بوده است .

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

در سند حديث آمده كه حجاج بن ارطاة به نقل از حكم از اصحاب عبدالله روايت كرده است كه ...

حجاج را در سند حديث شماره دوم شناختيم

كه مردى ظاهر فريب و نيرنگ باز و مدلس بوده و حديثش مردود است و او از پيش خود چيزهايى بر حديث مى افزوده است . اما ندانستيم كه حكم از كداميك از اصحاب عبدالله مطلب را گرفته است .

و در سند ديگرى مى گويد: يكى از يارانمان از حكم بن عتيبه از عبدالله بن - مسعود آورده است ...كه ما را معلوم نشد اين يار و همدم ايشان چه كسى بوده است .

از همه اينها گذشته ، حكم بن عتيبه كه در سال 113 هجرى و در شصت و چند سالگى درگذشته ، چگونه توانسته است از عبدالله بن مسعود كه وفاتش در سال 32 هجرى بوده كسب مطلب كند و آن را روايت نمايد (865)؟!

اما متن حديث نيز با آنچه روايتش از ابن مسعود ثابت شد متناقض است . زيرا از عبدالله مسعود ثابت شده كه او پس از پيامبر خدا (ص ) به حلال بودن ازدواج موقت فتوا مى داده و آيه نكاح موقت را به قصد تفسير آن ، اين چنين قرائت مى كرده است : فما استمتعتم به منهن - الى اجل ...(866).

و نيز در متن احاديث شماره هاى 5 و 6 و 7 آمده است كه نكاح موقت با آيات نكاح و طلاق و عده و ميراث حرام ، و يا پايه و اساس آن از بين رفته و منسوخ شده است . و معناى چنين ادعايى اين است كه ازدواج مدت دار پيش از تشريع احكام نكاح دائم و متعلقات آن مشروعيت داشته ، و اينكه ازدواج در ابتدا مدت دار بوده و سپس با نزول حكم ازدواج

دائم ، ازدواج موقت نسخ شده است . بنابراين لازم مى آيد تمامى زنانى كه پيغمبر خدا (ص ) و اصحاب آن حضرت به ازدواج خود درآورده بودند تا نزول حكم ازدواج دائم ، به صورت ازدواج موقت بوده باشند!

8. در مجمع الزوائد از زيد بن خالد جهنى آمده است كه گفت :

من و دوستم بقصد ازدواج مدت دار با زنى ، روى دست هم برخاستيم و در اين حال بوديم تا اينكه كسى از سوى پيامبر خدا (ص ) به ما خبر داد كه رسول خدا (ص ) نكاح مدت دار و گوشت هر حيوان درنده نيش دار، و دراز گوشها را حرام فرموده است (867).

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

هيثمى درباره سند حديث گفته است كه اين حديث را طبرانى آورده و در آن نام موسى بن عبيد ربذى آمده و او ضعيف است (868). ما نيز درگذشته ، در بحث درباره حديث سوم به ضعف او اشاره كرده ايم .

اما در متن حديث ، احتمال مى رود كه مخترع آن ، بين روايت سبره جهنى در فتح مكه را، با آنچه در جنگ خيبر روايت شده است جمع كرده ، حكم تحريم گوشت هر نيش دارى را هم بر آن افزوده ، آنگاه سندى برايش ساخته و همه را يكجا آورده باشد!

9. در مجمع الزوائد هيثمى از حارث بن غزيه آمده است كه گفت : من خود در روز فتح مكه شنيدم كه پيامبر خدا (ص ) سه مرتبه فرمود: ازدواج موقت حرام است !

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

هيثمى مى گويد كه اين روايت را طبرانى آورده و در

سند آن نام اسحاق بن - عبدالله بن ابى فروه (869) آمده است . اما دانشمندان ديگرى در شرح حال اسحاق گفته اند كه او احاديث مجهول و ناشناخته و شگفت انگيز روايت مى كند. حديثش را مدرك نمى دانند و شخصيتش قابل اعتناء نبوده ، او را نمى پذيرند و از او روايت نمى كنند و آن را نمى نويسند (870).

10. در مجمع الزوائد هيثمى از كعب بن مالك آمده كه گفت : رسول خدا (ص ) از ازدواج موقت با زنان نهى فرموده است (871)!

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

هيثمى گفته است كه اين حديث را طبرانى آورده و در سند آن نام يحيى بن - انيسه آمده است . اما دانشمندان در شرح حال يحيى نوشته اند كه او ضعيف است و گرد آورندگان حديث ، حديث او را نمى نويسند. او مردى است دروغگو و حديثش متروك است ...(872).

11. بيهقى در كتاب سنن كبرى از عبدالله بن عمر آورده است كه گفت : عمر بر منبر نشست و خداى را سپاس گفت و ستايش نمود و آنگاه گفت : مردان را چه شده كه اين زنان را به عقد موقت خود در مى آورند، در حالى كه پيامبر خدا (ص ) آن را نهى كرده است . هر گاه كسى را به نزد من بياورند كه ازدواج موقت كرده باشد، او را سنگسار مى كنم (873)!

ايرادى كه بر اين حديث وارد است

در سند حديث ، نام منصور بن دينار آمده كه يحيى بن معين در معرفى او مى نويسد: حديثش ضعيف است و قابل اعتناء نمى باشد. نسائى درباره او

نوشته است كه : حديث او محكم و قوى نيست . و بخارى در حقش مى گويد: در حديث او جاى حرف است ! همچنين عقيلى نام او را در كتاب الضعفاء ثبت كرده است (874).

تا اينجا بر احاديثى انگشت نهاديم كه بر حسب تعريف دانشمندان علم رجال ، در سند آنها ضعف و ايرادهايى وجود داشته است . اينك احاديثى را مى آوريم كه به درستى آنها، به دليل اينكه در كتابهاى معروف به صحيح آمده اند، معتقدند، يا دست كم بر صحت اسناد آنها ايرادى ندارند.

حديث اول

در صحيح مسلم و سنن نسائى و بيهقى و مصنف عبدالرزاق آمده است (875): از ابن شهاب زهرى ، از عبدالله و حسن ، فرزندان محمد بن حنيفه ، به نقل از پدرشان محمد روايت شده كه او از پدرش على بن ابى طالب شنيده است كه به ابن عباس مى گفت : تو مردى حيران و سرگردانى ، پيامبر خدا(ص ) آن را ازدواج موقت در جنگ خيبر و به همراه خوردن گوشت درازگوش اهلى نهى كرده است (876).

اين حديث با همين سند و اندكى اختلاف ، در صحيح بخارى و سنن ابوداود و ابن ماجه و ترمذى و دارمى و موطا مالك و مصنف ابن ابى شيبه و مسند احمد بن - حنبل و طيالسى و ديگر منابع نيز آمده است (877).

حديث دوم

از ابوذر غفارى آورده اند كه گفته است : متعه زنان ويژه ما اصحاب پيغمبر، آن هم براى مدت سه روز بود كه بعد هم رسول خدا (ص ) آن را نهى فرمود(878). و هم او گفته است كه : ازدواج موقت

فقط به خاطر ترس و درگيرى ما در جنگ مجاز بوده است (879)!

حديث سوم

در صحيح مسلم و سنن دارمى و ابن ماجه و ابوداود و ديگر منابع از سبره جهنى ، كه در ركاب پيامبر خدا (ص ) در فتح مكه شركت داشته ، آمده است : ما مدت پانزده شبانه روز در آنجا اقامت داشتيم و پيامبر خدا (ص ) به ما اجازه داد تا زنان را به ازدواج موقت خود درآوريم . اين بود كه من به همراه يكى از بستگانم ، كه در جمال بر او برترى داشتم و او اندكى زشت و بد منظر بود، به همين منظور به راه افتاديم .

هر يك از ما عباى پشمينى در برداشتيم كه عباى من كهنه و فرسوده تر از مال رفيقم بود. سرانجام پس از گردش در بالا و پائين مكه ، به دوشيزه اى با گردن بلند و خوش تركيب برخورد كرده ، از او پرسيدم : آيا حاضرى كه به ازدواج موقت يكى از ما درآيى ؟ او پرسيد: چه مى دهيد؟ ما هر كدام ، عباى خود را باز كرديم و گفتيم اين را. ولى او ما دو تن را نگريست و چون رفيقم متوجه شد كه او زير چشمى مرا مى نگرد، شتابان گفت : مى بينى كه عباى او كهنه و فرسوده است ، ولى عباى من نو و تازه . اما دخترك دو سه مرتبه در پاسخ او گفت : عباى اين مرد اشكالى ندارد، اين را قبول مى كنم ؟ پس من او را به ازدواج موقت خود درآوردم و از او جدا نشدم تا اينكه

پيامبر خدا (ص ) اين نوع ازدواجها را حرام فرمود (880).

و بنا به روايتى ديگر، تا آنگاه كه رسول خدا (ص ) فرمود: اى مردم ! من به شما اجازه داده بودم كه با زنان به طور موقت ازدواج كنيد، اما خداوند آن را تا روز قيامت حرام كرده است ...(881) و بنا به روايتى گفته است : پيامبر خدا (ص ) را ديدم كه بين ركن و باب كعبه ايستاده ، مى فرمود:...(882). و بموجب روايت ديگرى گفته است : پيامبر خدا (ص ) در سال فتح مكه و در آن هنگام كه وارد مكه شديم به ما فرمان داد تا با زنان به طور موقت ازدواج كنيم و هنوز از مكه بيرون نيامده بوديم كه ما را از آن نهى فرمود (883). و بر حسب روايتى ديگر گفته است : من در زمان پيغمبر خدا (ص ) با بانويى از قبيله بنى عامر با دادن دو تخته برد سرخ رنگ به طور موقت ازدواج كردم ، تا اينكه پيامبر اسلام ما را از ازدواج موقت نهى فرمود (884). و بنا به روايتى ديگر: در فتح مكه رسول خدا (ص ) ازدواج موقت را نهى كرد (885). و در روايت ديگرى آمده است كه گفت : پيامبر خدا (ص ) متعه را حرام كرد و فرمود از امروز تا روز قيامت ازدواج موقت حرام است (886). و در سنن ابوداود و بيهقى و ديگر منابع از ربيع بن سبره آمده كه گفت گواهى مى دهم كه پدرم گفته است : رسول خدا (ص ) ازدواج موقت را در حجة الوداع حرام كرده است (887)!

حديث

چهارم

در صحيح مسلم و مصنف ابن ابى شيبه و مسند احمد بن حنبل و ديگر منابع از قول سلمة بن اكوع آمده كه رسول خدا (ص ) در جنگ اوطاس (888) ازدواج موقت را براى مدت سه روز اجازه داد و سپس آن را نهى فرمود (889).

ايرادهايى كه بر اين احاديث وارد است

در حديث اميرالمؤ منين على (ع )، كه بزرگترين كتابهاى حديث و صحاح و مسانيد و سنن و مصنفات ، آن را آورده اند و ما آن را از چهارده ماءخذ نقل كرده ايم ، در آن آشكارا و صريح آمده است كه رسول خدا (ص ) در جنگ خيبر دو چيز را حرام كرده است : نكاح متعه يا ازدواج موقت . و خوردن گوشت درازگوش اهلى . و تحريم ازدواج موقت در خيبر منحصر به همين يك حديث است ، در صورتى كه خبر تحريم گوشت درازگوش اهلى در خيبر در روايات متعدد ديگرى آمده كه در هيچ كدام از آنها يادى و اشاره اى هم به تحريم ازدواج موقت نشده است . اينك و در همين جا به بحث و بررسى درباره اين دو تحريم مى پردازيم .

الف . تحريم ازدواج موقت در خيبر

تحريم نكاح موقت به وسيله پيامبر خدا (ص ) در جنگ خيبر با حقايق تاريخى آن روزگار درست در نمى آيد؛ كمااينكه گروهى از دانشمندان به اين حقيقت تصريح كرده اند. مثلا ابن قيم در فصلى كه درباره زمان تحريم متعه در كتاب زاد المعاد گشوده ، مى نويسد:

در داستان خيبر، نه يكى از صحابه با بانويى يهودى عقد ازدواج موقت بسته بود، و نه در اين

مورد از پيامبر خدا (ص ) كسب اجازه نموده بود، و نه كسى چنين موضوعى را در اين جنگ گزارش كرده ، و نه عملا از دست زدن به نكاح موقت سخنى به ميان آمده است ، و نه از تحريم آن (890). و نيز مى نويسد:

در خيبر زنان مسلمانى وجود نداشتند، بلكه همه يهودى بودند و اجازه ازدواج با زنان اهل كتاب در آن تاريخ صادر نشده بود، و خيلى بعد از آن با نزول آيه اليوم اءحل لكم ...والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم ... (891) مجاز اعلام شد و اين اجازه آخرين فرمان و بعد از حجة الوداع ، يا در همان زمان بوده است . و ازدواج با زنان اهل كتاب در جنگ خيبر ثابت نشده است ...(892).

ابن حجر در شرح اين حديث در باب غزوه خيبر مى نويسد

ابن حجر در شرح اين حديث در باب غزوه خيبر مى نويسد: در جنگ خيبر موقعيتى براى ازدواج موقت نبود و در اين جنگ نكاح موقت با زنان صورت نگرفته است (893).

و در شرح حديث ، در باب تحريم مجدد نكاح موقت به وسيله رسول خدا (ص ) به نقل از سهيلى مى نويسد: اشكال ديگرى كه متوجه اين حديث است ، موضوع نهى از ازدواج موقت در جنگ خيبر است . و اين چيزى است كه هيچيك از ارباب سير و اخبار آن را نياورده و از آن اطلاعى ندارند(894). آنگاه سخن ابن قيم را، كه گذشت ، نيز نقل كرده است (895).

ب . تحريم گوشت درازگوش اهلى در خيبر

ابن حجر به نقل از ابن عباس آورده است كه وى درباره حلال بودن گوشت (896) دراز گوش اهلى به اين آيه

استدلال كرده است : قل لا اءحد فى ما اءوحى الى محرما...(897).

احتمال مى رود نهى رسول خدا (ص ) از خوردن گوشت درازگوش اهلى ، ويژه درازگوشهاى اهلى خيبر به سبب يكى از مواردى باشد كه در روايات زير آمده است :

در صحيح بخارى از ابن ابى اوفى آمده است كه در جنگ خيبر در ميان ما قحطى بروز كرد و مواد خوراكى كم ياب شد و گرسنگى به ما فشار آورد...ديگهاى ما در حال جوشيدن بود كه منادى پيامبر خدا (ص ) بانگ برداشت كه : گوشت درازگوش را نخوريد و آن را بدور افكنيد. ابن ابى اوفى گفته است : ما در اين مورد و علت آن به بحث و گفتگو نشستيم ، جمعى گفتند علت نهى آن بوده كه خمس آن داده نشده و گروهى گفتند كه سبب ، كثافتخوار بودن حيوان است (898).

و نيز شايد كه ابوداود علت آن را يافته است كه در سننش در كتاب الخراج ، باب تعشير اهل ذمه ، از قول عرباض بن ساريه سلمى (899) آورده كه گفته است : ما در خيبر فرود آمديم و پيامبر خدا (ص ) را در اين نبرد برخى از اصحاب همراهى مى كردند. فرمانرواى خيبر، كه مردى خشك طبع و خشن بود، نزد پيغمبر آمد و گفت : اين درست است كه شما درازگوشهاى ما را سر ببريد و ميوه هاى ما را بخوريد، و زنهاى ما را آزار رسانيد؟! از اين سخن پيامبر خدا (ص ) به خشم آمد و رو به فرزند عوف كرد و فرمود: اى فرزند عوف ! بر اسب بنشين و بانگ برآور

كه بهشت تنها جاى مؤ منان است و مردم را به نماز جماعت فراخوان . راوى مى گويد: مردم به جماع حاضر شدند، پيامبر خدا (ص ) با ايشان نماز بگزارد و سپس برخاست و فرمود: آيا از شما كسى خوش بر بالش خويش تكيه زده و چنين پنداشته است كه هر چه را كه خداوند حرام كرده در قرآن است ؟ با توجه به اينكه من شما را پند و اندرز داده ، به مواردى امر كرده ، از چيزهايى نهى نموده ام كه همانند قرآن يا بيشتر از آن است . خداوند روا نمى دارد كه بدون اجازه به خانه هاى اهل كتاب وارد شويد و زنانشان را آزار رسانيد و يا ميوه هاى ايشان را بخوريد، هنگامى كه آنچه را بر عهده گرفته اند به شما پرداخته باشند (900).

بنا به روايت ابن ابى اوفى ، در همان روز اصحاب پيامبر خدا (ص ) در پى نهى آن حضرت از خوردن گوشت درازگوش اهلى به بحث و گفتگو نشسته ، برخى از ايشان كه ناظر آن رويداد بودند گفتند كه سبب نهى اين بوده كه آنان خمس آن را نپرداخته بودند، كه همين مورد، احاديثى را كه درباره كش رفتن ، و دزدى پنهانى آمده است تاءييد مى كند. يا اينكه درازگوش مزبور غارتى بوده و از اين رو حرام شده و حديث زير ناظر بر آن است .

در سنن ابوداود به نقل از مردى از انصار آمده است كه گفت :

ما در سفرى به همراه رسول خدا (ص ) بيرون شده بوديم ، كمى غذا و آذوقه ما را به زحمت

انداخته بود. همراهان ، گوسفندى را ديدند و آن را به غارت بردند...ديگهاى ما بر سر آتش مى جوشيد كه پيامبر خدا (ص )، در حالى كه بر كمانش تكيه زده بود، از راه رسيد و با همان كمان ديگهايمان را واژگون كرد و گوشتهاى درون آن را به زمين افكند و فرمود: غارتى ، حلالتر از مردار نيست (901).

ديگران نيز گفته بودند كه علت نهى از خوردن گوشت درازگوش اهلى اين بوده كه آن حيوان نجاستخوار است !

علت هر چه باشد، فرق نمى كند؛ اصل اين است كه نهى از خوردن گوشت درازگوش اهلى ، ويژه درازگوشهايى بوده كه در آن جنگ به همراه داشته اند. همين امر نسبت به تحريم نكاح موقت در خيبر نيز جارى است . زيرا عرباض بن ساريه گفته است كه آن يهودى خشك طبع خشن ، شكايت به پيغمبر خدا (ص ) برد و گفت : اين درست است كه شما درازگوشهاى ما را سر ببريد و ميوه هاى ما را بخوريد و زنانمان را آزار رسانيد؟ و همين امر باعث شده كه پيامبر خدا (ص ) ايشان را جمع كرد و خطاب به آنها فرمود: بر شما روا و حلال نيست كه بدون اجازه اهل كتاب به خانه هاى ايشان وارد شويد و زنانشان را آزار دهيد و ميوه هايشان را بخوريد؛ مادام كه آنچه را بر عهده گرفته اند پرداخت كرده باشند.

بنابراين ، نهى پيامبر خدا (ص )، ويژه آزار رسانيدن به زنان اهل كتابى است كه جزيه خود را پرداخت كرده باشند، و به هيچ رو ارتباطى به نهى از نكاح موقت ندارد.

از مجموع اين

گفته ها چنين بر مى آيد كه موضوع حرمت ياد شده در جنگ خيبر همين بوده كه آورديم . اما يكى از پيروان مكتب خلفا ابتكارى به خرج داده و روايتى از نوادگان اميرالمؤ منين على (ع ) از سوى محمد حنفيه آورده كه آن حضرت ابن عباس را، كه به نكاح موقت فتوا مى داده ، مورد خطاب قرار داده و فرموده است : تو مردى متحير و سرگردانى . و وى را آگاه مى كند كه پيامبر خدا (ص ) در جنگ خيبر متعه زنان و خوردن گوشت درازگوشهاى اهلى را حرام كرده است .

اما مبتكر حديث ، فراموش كرده بود كه امام (ع ) همان كسى است كه مى فرمود: اگر عمر نكاح موقت را حرام نكرده بود، بجز شخص پليد بخت برگشته ، كسى مرتكب زنا نمى شد.

جالب اينكه ايشان اين روايت را در اينجا از سوى فرزندان محمد حنفيه به نقل از پدرشان از اميرالمؤ منين على (ع ) در تحريم متعه زنان آورده اند، و باز با همين سند روايت امام (ع ) را درباره انجام حج تنها و بدون عمره ارائه كرده اند! و چه مى دانيم ، شايد مبتكر هر دو روايت يك نفر باشد!

اما در حديث دوم روايتى را كه از ابوذر غفارى آورده اند به همين گونه است . چه ، آنها از ابوذر آورده اند كه گفته است : عمره تمتع ويژه اصحاب محمد (ص ) بوده آن مساله اختصاص به ما اصحاب داشته است . در نكاح موقت زنان نيز از ابوذر آورده اند كه گفته است : نكاح موقت زنان ويژه ما

اصحاب پيامبر، و آن هم براى مدت سه روز، حلال بوده كه بعد هم رسول خدا (ص ) آن را نهى كرده است . يا اينكه گفته : متعه به خاطر ترس ما و جنگ بوده است !

و از شگفتيهاى اين دو روايت از ابوذر اينكه در اسناد آنها، نام ابراهيم تيمى و عبدالرحمان بن الاسود آمده ، و اين دو روايت از ابوذر با دو روايتى كه از امام (ع ) آورده اند، از لحاظ سند مانند يكديگرند.

در حديث سوم و چهارم روايت سبره جهنى است كه صحيح آن ، همان بوده كه ما در ابتداى بحث ، از مسلم و احمد بن حنبل و بيهقى آورده ايم كه رسول خدا (ص ) به ايشان اجازه ازدواج موقت داده و او با بانويى از قبيله بنى عامر، با دادن عباى خود به او، به طور موقت ازدواج نموده و سه شب را با وى گذرانيده است و سپس رسول خدا (ص ) فرمان داده كه هر كس زنى را به عقد موقت خود درآورده ، او را رها كند.

فرمان پيامبر خدا (ص ) داير به جدايى ايشان از بانوانى كه تمتع خود را از آنها برگرفته بودند به خاطر آمادگى سپاه براى بازگشت به مدينه بود، ولى بعدها عذر تراشان بر كارهاى خليفه عمر، لفظ ليخل سبيلها يعنى آزاد و رهايش كند را به انها حرام من يومكم هذا الى يوم القيامة يعنى اين كار از امروز تا روز قيامت حرام است و يا الفاظى مشابه آن تحريف كرده اند، تا تاءييدى بر حرمت ازدواج موقت از روز فتح مكه به بعد باشد!

ولى از

آنجا كه اين روايت با روايات ديگرى كه آشكارا زمان تحريم ازدواج موقت را - مثلا - از فتح مكه و يا جنگ و گشودن خيبر معين مى كنند، و يا رواياتى كه صريحا تجويز و تحريم آن را در بعد از فتح مكه مشخص مى سازند، متناقض است ، و چون خود را هم ملزم به پذيرش صحت همه آن روايتهاى متناقض مى دانند، ناگزير شدند تا پاسخى براى اين همه تناقض بسازند و آن را به تشريع اسلامى ، كه بى گمان از آن مبرا و پاك است ، نسبت دهند. اين بود كه در اين واقعه ، اين همه تناقض را به نسخ آن نسبت دادند!!

نسخ دو و يا چند باره حكم ازدواج موقت !!

مسلم در صحيح خود بابى را باز كرده است به نام باب نكاح المتعة انه ابيح ثم نسخ ثم ابيح ثم نسخ ، و استقر حكمه الى يوم القيامة (902) كه در آن از حلال و حرام شدن ازدواج موقت به دفعات سخن گفته است .

ابن كثير نيز در تفسيرش مى نويسد: شافعى و گروهى از دانشمندان برآنند كه ازدواج موقت دو نوبت حلال و نسخ گرديده است (903). ابن عربى ، كه بعدها سخنش را بتفصيل خواهيم آورد، نيز گفته است كه ازدواج موقت دو بار نسخ شده و در آخر حرام گرديده است . زمخشرى نيز در كشاف خود به همين مورد اشاره كرده است (904). ديگران نيز گفته اند كه : حكم ازدواج موقت بيش از دو نوبت نسخ شده است (905).

و بايد گفت كه حق با اين دسته اخير است ؛ زيرا

اگر ما به خاطر وجود احاديث متناقض قائل به تكرار نسخ در يك حكم شرعى باشيم ، ناگزير بايد كه تكرار نسخ چنين حكمى را به تعداد همان احاديث متناقض بپذيريم . بنابراين ، آنچه را قرطبى پس از نقل سخن ابن عربى آورده است درست مى باشد كه مى گويد: به غير از ايشان ، آنهايى كه احاديث را از طرق مختلف گرد آورده اند گفته اند كه بجاست حلال و حرام شدن ازدواج موقت در هفت نوبت صورت گرفته باشد! زيرا از ابن عمره روايت شده كه چنين حكمى در صدر اسلام صادر شده و سلمة بن اكوع آن را در سال اوطاس مشخص كرده ، و از روايات على چنين بر مى آيد كه تحريم آن در جنگ خيبر بوده ، و از روايت ربيع بن سبره معلوم مى شود كه در فتح مكه مجاز اعلام شده ، و همه اينها، هم در صحيح مسلم آمده است . در جاى ديگر، از على روايت شده كه انجام آن در غزوه تبوك نهى گرديده ، و در سنن ابوداود از ربيع بن سبره آمده است كه نهى آن در حجة الوداع صورت گرفته ، و خود ابوداود اظهار داشته كه اين روايت صحيحترين آنها در اين مورد است . و عمرو از حسن نيز نقل كرده كه چنين حكمى نه پيش از آن حلال بوده ، و نه بعد از آن ! و در همانجا از سبره نيز چنين مطلبى آمده است . پس اين هفت مورد است كه ازدواج موقت در آن حلال و سپس حرام گرديده است (906)!

و بدين سان

تعهد و التزامى كه دانشمندان مكتب خلفا به درستى آنچه در كتابهاى معروف به صحاح خود دارند، ايشان را بر آن داشته كه بگويند حكم ازدواج موقت در شرع اسلام بارها و بارها نسخ شده است ! و در اين مورد چه خوب گفته است ابن قيم : و چنين نسخى در شريعت اسلامى نه سابقه داشته و نه همانندش به وقوع پيوسته است (907)!

و در بيمايگى سخن ابن عربى و دست پاچگى او همين بس كه گفته است : اما اين موضوع ، آشكارا و با كمال وضوح و اطمينان در ناسخ و منسوخ احكام به اثبات رسيده و از شگفتيهاى شريعت اسلامى اينكه اين حكم دو بار نسخ شده است ...(908)!

علاوه بر آنچه گفتيم ، سرانجام ندانستيم چگونه حتى يكى از آن همه روايات ، با خبرى كه نقلش از عمر به تواتر رسيده است (909) درست در مى آيد؛ آنجا كه گفته است : متعتان كانتا على عهد رسول الله (ص ) انا انهى عنهما، متعة النساء و متعة الحج . و در برخى از روايات به جاى انهى عنهما احرمهما آمده است ؟

و چگونه حتى يكى از آن همه روايات ، با اين سخن جابر كه درستيش به اثبات رسيده است درست مى آيد؛ آنجا كه گفته است :

ما در زمان پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر و عمر دست به ازدواج موقت مى زديم . و در برخى از روايت آمده است :...تا اينكه در اواخر حكومت عمر...، و در روايتى : در روزگار پيامبر خدا (ص ) و حكومت ابوبكر با مشتى خرما ازدواج موقت مى كرديم ، تا

اينكه عمر به خاطر موضوع عمرو بن حريث آن را ممنوع اعلام كرد (910)!

و چگونه يكى از آن احاديث درست مى تواند باشد، در صورتى كه نه شخص عمر آنها را شنيده و نه كسى از صحابه و حتى تابعين تا دوران حكومت عبدالله زبير، آنها را شنيده بود. و حتى يك نفر از مسلمانان هم در تمام مدت آن دوره ، علم و اطلاعى از آن همه روايات نداشته اند؟ حتى اگر يكى از آن همه احاديث حقيقت مى داشت ، بى شك عمر آن را دستاويز خود قرار مى داد و به آن استدلال مى فرمود، و گردانندگان دستگاه خلافت نيز تا به روى كار آمدن حكمروايى فرزند زبير از آن يارى مى جستند و مخالفين خود را با آن محكوم مى ساختند؛ در حالى كه معارضين ايشان ، امثال ابن عباس و جابر و ابن مسعود و ديگران با استشهاد به سنت پيغمبر (ص ) و گواه گيرى از يكديگر، به جبهه گيرى در مقابل ايشان پرداخته ، حقيقت مطلب را از اسماء دختر ابوبكر و مادر عبدالله زبير مى پرسيدند. و على (ع ) و ابن عباس نيز آشكارا مى گفتند كه اگر عمر آن را نهى نكرده بود، بجز فرد پليد بخت برگشته مرتكب زنا نمى شد. و هيچكس هم نمى گفت كه پيامبر خدا (ص ) ازدواج موقت را نهى كرده است .

آرى تمام آن احاديث از روى حسن نيت و به منظور تاءييد موضع دومين خليفه مسلمانان ، عمر بن خطاب ، و بستن دهان مردمان و جلوگيرى از خرده گيريها و ايرادهاى ايشان ساخته و پرداخته شده

اند! همان طور كه احاديثى ساخته شد - البته با قصد و نيت خير - كه فرمان مى داد كه حج به افراد برگزار شده ، عمره تمتع بجا آورده نشود تا زبان طعن و خرده گيرى را بر روى عمر ببندد. يا همانند احاديثى كه باز هم با حسن نيت و قصد خير و قربت در فضايل سوره هاى قرآن ساخته اند.

كتاب تقريب التقريب نواوى چنين آمده است

كمااينكه در كتاب تقريب التقريب نواوى چنين آمده است :حديث سازان به دسته هايى چند تقسيم مى شوند و بزرگترين زيان را به پيكبر اسلام زاهد نمايانى مى زنند كه كار خود را به گمان خويش به پاى اجر و ثواب اخروى مى نهند و ديگران هم ساخته هاى ايشان را، به حساب اطمينانى كه به زهد و پارسايى آنها دارند، به جان مى پذيرند (911).

و در شرح آن چنين آمده است : از احاديثى كه به پاى اجر و حساب اخروى ساخته شده ، روايتى است از حاكم به سندش از ابو عمار مروزى كه گفته است :

به ابو عصمت ، نوح بن ابى مريم ، گفتند: تو از كجا از طريق عكرمه ، از ابن عباس فضايل سوره به سوره قرآن را به دست آورده اى ؟ در صورتى كه هيچيك از اصحاب عكرمه چنين چيزهايى را نگفته اند! او در پاسخ گفت : من ديدم كه مردم از قرآن رويگردان شده ، به فقه ابو حنيفه و مغازى ابن اسحاق سرگرم شده اند. از اين رو به قصد تقرب به خدا و بردن اجر و ثواب و جلب توجه آنان به قرآن ، اين احاديث را ساختم !

زركشى پس

از آوردن اين خبر مى نويسد:

پس از نوح بن ابى مريم ، اين كار عادت مفسرانى شد كه در ابتداى هر سوره فضيلت آن را به خاطر تشويق و ترغيب مردم به حفظ و خواندن آن بياورند؛ مگر زمخشرى كه اين فضايل را در آخر هر سوره آورده است (912)!

نوح بن مريم مروزى ، كنيه اش ابو عصمت ، و از هواداران قريش بوده است . نوح بن مريم ، قاضى مرو و به نوح الجامع معروف بوده است . زيرا وى فقه را از ابو حنيفه و ابن ابى ليلى ، و حديث را از حجاج بن ارطاه و هم طبقه او، و مغازى يا جنگهاى پيامبر خدا (ص ) را از ابن اسحاق ، و تفسير را از كلبى و مقاتل فراگرفته ، و عالم و وارد به امور دنيا نيز بوده و از اين جهت وى را الجامع ناميده بودند. او بر جهميه و رد بر مذهب ايشان سرسخت و بى گذشت بود. حاكم درباره او مى نويسد:

ابو عصمت در دانش بلند آوازه ، و از هر حيث جامع و كامل بود. وى را از هر چيز بهره اى كامل بود، مگر راستى و درستى كه سخت از آن بى بهره بود! ترمذى حديث او را در سننش ، و ابن ماجه در تفسيرش آورده اند (913).

در كتاب تدريب الراوى ، ميزان الاعتدال و لسان الميزان از ابن مهدى آمده است كه گفت :

به ميسرة بن عبدربه گفتم : تو از كجا اين احاديث را آورده اى كه هر كس فلان سوره را بخواند، فلان خير و خوبى به او مى رسد؟

گفت : من اينها را از پيش خودم ساخته ام تا مردم به خواندن قرآن تشويق شوند!

و در تدريب الراوى آمده كه ميسره جوانى بزرگوار و سخت زاهد نما، و از خواهشهاى نفسانى و دنيايى به دور و گريزان بود. با مرگش بغداد به سوگ نشست و بازارها بسته شد، اما با همه اين احوال ، او از پيش خود حديث مى ساخت ! و نيز قابل ملاحظه اينكه : از كارهاى نادرست و باطل ميسره در ساختن فضيلت براى هر يك از سوره هاى قرآن ، حديثى است كه از زبان ابن عباس ساخته و درگذشته از آن ياد كرديم ، و ديگرى حديث ابو امامه باهلى است كه آن را ديلمى از طريق سلام بن - سليم مدنى آورده است !

همچنين در لسان الميزان آمده است : ميسره در برترى و فضايل شهر قزوين چهل حديث ساخت ، و مى گفت كه من اين احاديث را به خاطر اجر و ثواب ساخته ام (914)!

در تقريب نواوى آمده است كه از احاديث ساخته شده ، حديثى است درباره فضايل سوره به سوره قرآن كه از ابى بن كعب روايت شده است ...

و در شرح بر تقريب ، شرحى مبسوط آمده كه راوى ، در پى جويى اصل روايت بر مى آيد، و شخص محدث او را به محدثى ديگر در مدائن ، و او، وى را به محدث واسط، و او هم به بصره ، و از آنجا به محدثى در آبادان حواله مى دهند. در آنجا از محدث آبادانى مى پرسد كه اين حديث را از چه كسى گرفته اى ؟ و

او در پاسخ مى گويد: من اين حديث را از كسى نگرفته ام ، ولى چون ديديم كه مردمان علاقه اى به قرآن از خود نشان نمى دهند، اين بود كه ما هم اين حديث را ساختيم ، تا دل مردمان به سوى قرآن متمايل شود!

آنگاه سيوطى ، شارح تقريب ، مى گويد: من ندانستم كه اين محدث را چه نام است ، اما ابن جوزى اين داستان را در كتاب الموضوعات از طريق بزيع بن حسان ، به سند خودش از ابى بن كعب آورده و اضافه كرده است كه همه اين بلاها از ناحيه بزيع است . سپس همان حديث را از طريق مخلد بن عبدالواحد آورده و گفته كه تمامى بلاها از سوى همين مخلد است ! كه گويى يكى از اين دو نفر اين حديث را ساخته و ديگرى از او دزديده ، و يا اينكه هر دو آنها آن را از همان شيخ مورد اشاره و سازنده اين حديث ، به سرقت برده اند! و مفسرينى چون ثعلبى و واحدى و زمخشرى و بيضاوى كه او را در رديف مفسران آورده اند (915)، دچار لغزش و اشتباه شده اند.

و در تدريب الراوى آمده است كه ابوداود نخعى ، كه بيش از همه مردمان شب را به عبادت و روز را به روزه بسر مى برد، يكى از جاعلان و سازندگان حديث بوده است !

ابن حبان نيز گفته است : ابو بشر، احمد بن محمد فقيه مروزى از سرسخت ترين مردمان روزگارش در سنت ، و پايدارترين آنها در دفاع از حدود آن ، و بى گذشت ترين مردم در برابر

مخالفان سنت بود، ولى با اين همه از پيش خود حديث مى ساخت !

ابن عدى نيز گفته است كه وهب بن حفص از صالحان به شما مى آمد. او از كثرت زهد و پارسايى مدت بيست سال لب فرو بست و با هيچكس سخن نگفت ، ولى همين مرد، دروغهاى شگفت انگيز و شاخدار ساخته است (916)!

اينان كه به صلاح و پارسايى و ترك دنيا و عبادت در ميان مردمان از شهرت و آوازه برخوردار بودند، از پيش خود احاديثى در باب فضايل سوره هاى قرآن و شهرها و مرزها مى ساختند كه بر حسب مورد به پاره اى از ساخته هاى خويش اعتراف هم كرده اند. اما با همه اين احوال ، همان ساخته ها و دروغها در كتابهاى تفسير و غيره راه يافته و پراكنده شده است .

و مى بينيم احاديثى كه در تاءييد كارها و فرامين عمر در نهى از ازدواج موقت و عمره تمتع ساخته شده ، مخصوصا، رواياتى كه بيانگر نهى پيامبر اسلام از نكاح موقت است ، همه و همه از همين قبيل احاديث ساختگى هستند كه پس از گذشت دوران حكمروايى عبدالله زبير و پيش از عصر تدوين احاديث ، و يا به عبارت ديگر در اواخر قرن اول هجرى و اوايل قرن دوم ساخته شده . و صلحاى قوم در توجيه كار خليفه دوم و پاك كردن دامن ايشان به اشاعه آنها پرداخته اند.

اينجا بود كه يكى از ايشان حديثى مى ساخت كه پيغمبر (ص ) متعه زنان را در جنگ خيبر نهى كرده ، و ديگرى حديثى جعل مى كرد كه حضرتش آن را در عمرة

- القضيه حلال و سپس حرام فرموده ، و سومى روايتى مى آورد كه چنان حكمى در فتح مكه ، و چهارمى به موجب حديث ساختگيش آن را در اوطاس ، و پنجمى در تبوك و ششمى در حجة الوداع (917) حرام شدن آن را از سوى پيغمبر خدا (ص ) اعلام مى كردند!

و به اين ترتيب هر يك از آنان به منظور تبرئه خليفه دوم ، عمر، مى خواست بگويد كه جواز و تحريم ازدواج موقت با هم و در يك مكان و زمان معين ، و در حيات شخص پيامبر خدا (ص ) انجام گرفته ، و اين است كه عمر آن را نهى كرده است ! و همين امر نيز باعث گرديد كه احاديث مزبور متناقض با يكديگر از كار درآيند كه ناگزير دانشمندان به چاره جويى آن برخاستند تا مگر راهى براى بيرون شدن از اين همه تناقض و رهايى از اين بن بست بيابند. و سرانجام چاره اى نديدند مگر اينكه اصل شرع و مقررات اسلامى را ناقص اعلام كنند و با چنين افتراى بزرگى ، دين را هدف تيرهاى دروغ و دستاويز آن قرار داده ، گفتند: اين حكم دوبار آزاد و دو نوبت نسخ شده است ! و باز گفتند: اين حكم بيش از دوبار، بلكه تا هفت مرتبه حلال و حرام شده است !

آرى ، مادام كه دانشمندان پيرو مكتب خلفا اين چنينند و خود را ملزم به پذيرش و اعلام درستى آن احاديث متناقض مى دانند، از اين قبيل توهينها به شرع مقدس اسلام باك نخواهند داشت .

دانشمندان مكتب خلفا از همين احاديث ساختگى در تاييد

تحريم ازدواج موقت خود بهره كافى برگرفته اند. داستان زير را كه ابن خلكان از قول محمد بن - منصور در ماجراى بين يحيى بن اكثم (918) و ماءمون عباسى ، كه در اوايل قرن سوم هجرى اتفاق افتاده و در كتاب خود آورده است ، يكى از آن موارد بوده است .

محمد بن منصور گفته است : ما در راه شام در خدمت ماءمون خليفه بوديم كه فرمان داد تا مناديش در ميان مردم بانگ برآورد كه ازدواج موقت حلال و مجاز است . يحيى بن اكثم بن من و ابوالعيناء گفت : بامدادان به خدمت خليفه درآييد و هر گاه موقعيت را مناسب ديديد سخن بگوييد، و گرنه سكوت اختيار كنيد تا من برسم . ما طبق دستور يحيى صبحگاهان به خدمت ماءمون رسيديم . ولى او را ديديم كه سخت خشمگين نشسته و در حالى كه مسواك بين دندانهايش مى كشيد، پشت سر هم مى گفت : متعتان كانتا على عهد رسول الله (ص ) و على عهد ابى ابكر و انا انهى عنهما، و من انت يا جعل حتى تنهى عما فعله رسول الله (ص ) و ابوبكر . يعنى دو متعه در زمان پيامبر خدا (ص ) و زمان ابوبكر انجام مى شد عمره تمتع و ازدواج موقت و من آن دو را ممنوع مى كنم . تو چه كسى باشى اى سوسك سياه كه عملكرد پيامبر خدا (ص ) و ابوبكر را ممنوع اعلام كنى ؟

آنگاه ابوالعينا به من اشاره كرد و آرام گفت كه خليفه دارد اين حرفها را به عمر بن خطاب مى زند! ما هم چيزى

بر زبان نياورده سكوت اختيار كرديم . تا اينكه يحيى وارد شد و بنشست و ما نيز نشستيم . خليفه رو به يحيى كرد و گفت : چرا امروز تو را ناراحت و دژم مى بينم ؟! يحيى گفت : اى اميرالمؤ منين ! اثر اندوهى است كه به خاطر بدعت در اسلام بر دلم نشسته ! ماءمون پرسيد: كدام بدعت ؟! يحيى گفت : فرمان به آزاد شدن زنا!!

ماءمون شتابزده و با تعجب پرسيد: زنا؟ يحيى پاسخ داد: آرى ، ازدواج موقت همان زناست ! ماءمون گفت : به چه دليل ؟ يحيى گفت : به دليل كتاب خدا و حديث پيامبر (ص ). زيرا خداوند در قرآن مى فرمايد: قد افلح المؤ منون ...والذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين فمن ابتغى و راء ذلك فاولئك هم العادون (919). يعنى همانا اهل ايمان رستگار شدند...و آنها كه دامن از حرام نگه مى دارند، مگر بر همسرانشان زنان عقديشان يا كنيزكان ملكى متصرفى آنها، هيچ گونه ملامتى در مباشرت با اين زنان بر آنان نيست . و كسى كه غير اين زنان حلال را به مباشرت طلبد، البته كه ستمكار خواهد بود. حالا اى اميرالمؤ منين ! زن متعه ، كنيزك ملكى است ؟ ماءمون گفت : نه ، يحيى پرسيد: چنان زنى ، آيا به حكم خدا مانند زن عقدى است كه ارث مى برد و ارث مى دهد و فرزند به او ميرسد و از شرايط آن برخوردار مى شود؟ مامون پاسخ داد: نه ! يحيى گفت : پس به حكم قرآن ، هر كس

كه از اين دو مورد تجاوز كند معاند است و تجاوز كار. و اى اميرالمؤ منين ! اين زهرى است كه از عبدالله و حسن ، فرزندان محمد - بن حنفيه ، از پدرشان ، على بن ابى طالب ، روايت مى كند كه گفت : رسول خدا (ص ) مرا فرمان داد تا در ميان مردم بانگ برآورده ، اعلام كنم ازدواج موقتى را كه حضرتش اجازه داده بود ممنوع و حرام است . در اينجا ماءمون رو به ما كرد و پرسيد: چنين حديثى از زهرى ثابت شده است ؟ گفتيم : آرى اى اميرالمؤ منين . آن را گروهى از جمله مالك رض ، آورده اند. ماءمون گفت : از خدا بخشايش مى خواهم . ندا كنيد كه ازدواج موقت حرام است ! و چنين كردند!

ابو اسحاق ، اسماعيل بن حماد بن زيد بن درهم ازدى ، قاضى فقيه مالكى مذهب بصرى ، ضمن سخن از يحيى بن اكثم او را به بزرگى ياد كرده و گفته كه او را در تاريخ اسلام روزى ويژه و تابناك است . آنگاه داستانى را كه گذشت ، شرح داده است .

دانشمندان مكتب خلفا به هنگام انجام مناظرات خود، به همين احاديث كه گذشت استدلال مى كردند، و در پى اثبات اين گفته عمر كه متعتان كانتا على عهد رسول الله و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما ، پاسخ مى دادند كه خليفه چنين اجتهاد كرده است ! پس با چنين گفتارى نتيجه اين مى شود كه : خداوند چنين فرموده ، و پيامبرش هم چنين دستور داده ، ولى خليفه چنين اجتهاد كرده

است !

فشرده آنچه گذشت

اين سخن عمر كه متعتان كانتا على ...به تواتر رسيده و ما درباره متعه حج ، كه عمره تمتع باشد، پيش از اين سخن گفته ايم . اما متعه زنان ، كه ازدواج موقت باشد، در مكتب خلفا چنين تعريف شده است : مرد با حضور دو نفر گواه ، زنى را با موافقت سرپرستش براى مدتى معين به ازدواج خودش در مى آورد و در مقابل ، آنچه را كه در پرداختش موافقت كرده اند مى پردازد و در پايان مدت ، آن مرد ديگر حقى بر آن زن ندارد و زن بايد كه رحم خود را پاك دارد تا اگر فرزندى به هم رسيده باشد به مرد بازگردد. در غير اين صورت ، زن آزاد است كه به ازدواج مردى ديگر درآيد و مدتى را كه زن بايد درنگ كند تا به ازدواج ديگرى درآيد؛، ديدن يك نوبت عادت ماهانه است . در چنين ازدواجى زن و مرد از هم ارث نمى برند، و اگر در پايان مدت قصد ادامه داشته باشند، بايد كه مرد مهر ديگرى براى آن زن تعيين و به او پيشنهاد كند.

اما ازدواج موقت در مكتب اهل بيت چنين تعريف شد