دو مكتب در اسلام جلد اول

مشخصات كتاب

سرشناسه : عسكري مرتضي - 1293

عنوان و نام پديدآور : دو مكتب در اسلام مرتضي عسكري ترجمه عطاآمحمد سردارنيا

مشخصات نشر : تهران بنياد بعثت مركز چاپ و نشر، - 137.

شابك : 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-073-61 بها:20000ريال ج 2)؛1800ريال ج 3) ؛ 964-309-077-93

وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم 1375.

يادداشت : عنوان اصلي معالم المدرستين بحوث ممهذه التوحيد كلمه المسلمين

يادداشت : كتابنامه مندرجات : . .-- ج 2. ديدگاه دو مكتب درباره مدارك تشريعي اسلام .-- ج 3. اثر نهضت حسيني "ع در احياي سنت پيامبر .--

موضوع : احاديث احكام موضوع : امامت موضوع : خلافت موضوع : اجتهاد و تقليد

موضوع : اهل سنت -- دفاعيه ها و رديه ها

موضوع : شيعه -- دفاعيه ها و رديه ها

شناسه افزوده : سردارنيا، عطاآمحمد

شناسه افزوده : بنياد بعثت مركز چاپ و نشر

رده بندي كنگره : BP112/6 /‮ع 5‮م 6041 1370ي

رده بندي ديويي : 297/2135

شماره كتابشناسي ملي : م 76-6319

بحثهاى مقدماتى

زمينه سازى و مقدمه چينى

خداوند به مقتضاى ربوبيتش ، دين و آيينى براى مردم مقرر داشته تا زندگانى خود را بر اساس آن سامان دهند و با عمل به مقررات آن به درجه كمال انسانى دست يابند. و آنان را به وسيله پيامبرانش به چنين مقررات و آيينى - كه آن را اسلام ناميده - (1) رهبرى كرده است ؛ همان طور كه براى تمام مخلوقاتش نظام و ترتيبى متناسب با سرشت و فطرتشان و براى نيل به درجه كمال مطلوبى كه در نهادشان آفريده است ،

مقرر داشته و ايشان را نيز براى سپرى ساختن چنان مسيرى مسخر كرده ، و يا به آنها الهام فرموده است . (2)

از دورترين زمانها، همواره چنين بوده كه چون پيغمبرى از پيامبران خدا وفات مى كرد، صاحبان زر و زور آن امت ، دست به تحريف يا كتمان مطالبى از شريعت آن پيغمبر مى زدند كه بر خلاف ميل و خواسته آنان بوده و به جاى آن ، قوانين و احكام تحريف شده بر ساخته اى از سوى خود (3) به خدا و پيامبرانش نسبت مى دادند؛ تا اينكه خداوند دينش را به وسيله پيامبرى ديگر تجديد، و شعائر و مقررات گمراه كننده و تحريف شده را نسخ مى كرد.

هنگامى كه خداوند حضرت محمد (ص ) را به رسالت برانگيخت و قرآن را با وى فرستاد، و اصول اسلام را از عقايد و احكام ضمن آيات محكمات در آن نازل كرد، شرح و تفضيل آنچه را در قرآن آمده است ، به وى وحى فرمود تا مردم را از مفاد و منظور آنچه در قرآن بر حضرتش نازل شده ، آگاه گرداند (4). پيامبر نيز قوانين اسلام را از كيفيت به جاى آوردن نماز و تعداد ركعات آن ، روزه و شرايط آن ، و اينكه از چه چيزهايى بايد اجتناب شود، طواف كعبه و تعداد و آغاز و انجام آن ، و ديگر احكام را از واجب و مستحب و حرام و مكروه ، به مردم آموخت ، كه از مجموعه آنها در نزد مسلمانان ، حديث شريف نبوى به وجود آمد. همچنين خداوند، اسلام را در سيره پيامبرش مجسم فرمود و مردم

را به پيروى از او فرمان داد: لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه .و از مجموع احاديث و سيره پيامبر خدا (ص )، كه سنت ناميده مى شود، خدا و رسولش امر كرده اند كه پيروى شود. (5)

بدين سان ، خداوند اسلام را از طريق قرآن و سنت پيامبرش براى بشر كامل فرموده ، اما پيغمبر خدا (ص ) پيش از رحلتش ، مسلمانان را از انحراف بعد از خود با خبر ساخته و به آنان هشدار داده بر امت اسلام همان رود كه بر امتهاى پيشين رفته است ، كه - در مثل - اگر در امتهاى گذشته يكى به سوراح سوسمارى فروشنده باشد، در اين امت نيز كسى پيدا مى شود كه چنان كند (6)

اما مسئله تحريف در اين امت ، خداوند قرآن را از هر گونه تحريف و دستكارى ، خود در امان داشته و فرموده : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون . يعنى ما قرآن را فرستاديم ، و ما خود آن را حفظ خواهيم كرد. (الحجر / 9). و در جاى ديگر فرموده است : لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه . يعنى هيچگاه و هيچگونه باطل در آن (قرآن ) راه نخواهد يافت . (فصلت / 42).

اما سنت ، كه به صورت حديث و سيره در دست ما مسلمانان قرار دارد، خداوند آن را مصون از تحريف قرار نداده است و اين موضوع در وجود اختلاف ميان روايات نبوى كه در دست است و برخى از آنها سخت با يكديگر معارض و مخالفند، به چشم مى خورد. همين اختلاف در

حديث شريف نبوى موجب شده تا گروهى از دانشمندان به چاره جويى برخيزند و براى رفع مشكل كتابهايى را زير عنوان تاويل مختلف الحديث (7)و بيان مشكل الحديث (8) و بيان مشكل الاثار (9) به رشته تحرير در آورند.

در نتيجه وجود اختلاف در احاديث شريف نبوى ، مسلمانان در فهم قرآن كريم با يكديگر اختلاف نظر پيدا كردند، و همواره در تاريخ در ميانشان تشتت كلمه پديدار گرديد.

گذشته از اينها، چون مسلمانان از اقوام و ملل مختلفى تشكيل شده اند، و با پيروان مذاهب و آراء و اديان از ديگر ملتها معاشرت و مراوده دارند، اين خود موجب گرديد تا در برداشت از اسلام با يكديگر اختلاف نظر پيدا كنند، تا آنجا كه برخى از ايشان آيات قرآن و احاديث صحيحى را كه در دست دارند مطابق راءى و سليقه خود و برداشتى كه از اسلام دارند، تاويل و معنى كنند. و همين امر موجب جدايى بين آنها و ديگران ، و گوش ندادن به آراء و نظريات مخالف خود گرديده و سرانجام به لعن و تكفير يكديگر منجر شده است .

اينها عوامل اضطراب و تشويش داخلى بودند. اما در كنار آن ، عوامل خارجى به يارى كارگزاران خود نيز دست به كار تحريف و تخريب بوده اند كه اينك به آن خواهيم پرداخت .

عوامل تخريب خارجى

از موارد تحريف و تخريب در مصادر و مدارك اسلامى ما، كتابهاى حديث و سيره و تفسير است كه به شرح زير دستخوش تعدى و تجاوز قرار گرفته اند:

1- اخبار اهل كتاب به وسيله امثال كعب الاحبار و تميم دارى در مصادر اسلامى ما راه يافته اند.

2- روايات و

اخبار زنديقان به كمك عواملى مانند ابن ابى العوجاء و سيف بن عمر تميمى در مصادر ما داخل شده اند. (10)

3- و اين اواخر هم ، از همان هنگام كه نيروهاى كافر استعمارگر سرزمينهاى اسلامى ما را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند، با سلاحى بس مخوف و كوبنده و ويرانگر به ستيز با اسلام برخاستند؛ بويژه آن هنگام كه مبشرين از علماى يهود و نصارا زير نام مستشرقين از سوى آن ها ماموريت يافتند تا موارد ضعف را در مصادر و مدارك اسلامى ما پيدا كنند و با همان اسلحه به جنگ با اسلام برخيزند.

اينان در انجام چنين ماموريتى دست به كار تهيه و تنظيم فهرستهايى از متون اسلامى شدند و حاصل تلاش خود را با نظم و ترتيبى در خور دقت و ملاحظه انتشار دادند، و بدين سان بر تمام محتواى مصادر ما دست يافتند. پس از آن از كتابهاى مختلف ، هر مطلب ساختگى و دروغ كه چهره اسلام را زشت نشان مى داد (مانند افسانه عرانيق )، برگزيدند و با آن برگزيده ها، كتابهايى با عناوين زيبا و چشم پركن و مطابق پسند روز، همچون دائره المعارف اسلامى و محمد پيامبر سياسى ، تاليف و منتشر كردند.

اما كار متجاوزان استعمارگر در جنگشان با اسلام از اين هم دردناكتر و خطرناكتر بود. چه اينان دست پروردگان همان مستشرقى و فارغ التحصيلان مكاتب فكرى و مبلغين طرز تفكر و تمدن ايشان را به سرزمينهاى اسلامى ما گسيل داشتند و همه امكانات ارتباط جمعى خود را در اختيار فعاليتهاى ايشان نهادند، و آنان را با واژه هاى پر آب و تاب و دهان

پركنى چون روشنفكران ، پيشگامان نهضت ، مصلحين اسلام و امثال اينها، در كشورهاى اسلامى به شهرت رسانيدند.

اين دست پروردگان استعمار نيز، دستمايه افكار وارداتى خود را در شهرهاى اسلامى با انواع وسايل انتشاراتى - كه استعمار در اختيارشان گذاشته بود - به شكلى زيبا و عناوينى جذاب و مردم فريب انتشار دادند.

از اين دسته ، سر سيد احمد خان ، موسس و بنيانگذار دانشگاه عليگره را در هند، و احمد لطفى ، استاد نسل جوان ، و قاسم امين ، ياور بانوان را در مصر و همانند ايشان را در ايران و عراق و ديگر سرزمينهاى اسلامى مى توان نام برد. (11)

طبيعى است كه بين اين دسته از روشنفكران وارداتى و پاسداران واقعى شريعت اسلام درگيرى ايجاد شود و استعمار و جيره خوارانش به جانبدارى از دست آموختگان و مستشرقشان برخيزند.

اما برنده ترين ابزارى كه اينان در جنگ با اسلام به كار مى بردند زير نام تعريف اسلام و تاريخ آن و معرفى شخصيتهاى اسلامى است . نمونه آن را در تفسيرى كه سر سيد احمد خان به گمان خودش بر قرآن نوشته ، و يا در داستانها و قصه هايى كه جرجى زيدان تاليف كرده است ، مى توان يافت . تمامى كوششهاى اينان و استادان مستشرقشان تعقيب يك هدف است و آن در سخن يكى از ايشان آمده است كه مى گويد: دين جز با شمشير دين از پاى در نمى افتد.

براى رسيدن به همين هدف است كه دست پروردگان استعمار و تربيت يافتگان مستشرقين ، قرآن را تفسير مى كنند و احاديث شريف نبوى را شرح مى دهند و سيره پيامبر

(ص ) و امامان را مى نويسند.

اينان در تمام كوششهاى بى وقفه خود در پى آن هستند كه ارتباط قرآن و حديث را با عالم غيب نفى كنند و آن را امرى طبيعى و برخاسته از سرشت بشرى نشان دهند، و آنگاه به اشاره و گاهى هم آشكارا و بى پرده اظهار مى كنند كه هر يك از مقررات اسلامى با زمان خودش متناسب بوده و از قوانين پيشرفته زمان خود و مفيد به حال مرد آن روزگار بوده است ؛ ولى ما در اين روزگار نيازمند به تغيير اساسى در احكام اسلام و تجديد نظر در مقررات آن هستيم تا با مقتضيات زمان و نياز مردممان سازگار باشد.

اينان با سلاح پنهانى و ظاهر فريبشان ، در زيان رسانيدن به اسلام و مسلمانان بسى خطرناكتر از برخى سياستمداران مزدور استعمار، و يا زمامداران دست نشانده آن ها در كشورهاى اسلامى هستند. زيرا اينان با تحريف حقايق اسلام به نام تعريف اسلام ، و سازگار كردن بنا به مقتضيات روز، به جنگ افكار و باورهاى اسلامى ما برخاسته اند.

از آنچه گذشت ، اين نتيجه به دست مى آيد كه مسلمانان در اين روزگار، و بس از صدماتى كه از حملات عقيدتى سهمگينى كه بر اسلام وارد شده ، نياز شديدى به بحث و بررسى در آراء و نظريات فرق مختلف اسلامى و پاكسازى آن از هر گونه آلودگى و تحريف دارند، و اين درست بر خلاف نظريه برخى از مسلمانان غيرتمند پرحرارت است كه نظريه سكوت را بر تمامى اين انحرافات فكرى ، به نام حفظ وحدت اسلامى روا مى دارند.

من نمى دانم وحدتى را كه

اينان مى گويند، با بودن خوارج (12)، كه مبناى عقايدشان بر تكفير همه مسلمانان است و تنها خود را مسلمان مى دانند و ديگران را مشرك به حساب مى آورند، چگونه امكان پذير خواهد بود. خوارجى كه از عثمان خليفه ، اميرالمومنين على ، ام المومنين عايشه ، طلحه ، زبير، معاويه ، عمرو بن عاص و همه همراهان ايشان اظهار بيزارى و نفرت مى كنند، اتحاد با ايشان چگونه ميسر است .

اين وحدت چگونه ممكن است صورت گيرد در حالى كه در ميان مسلمانان هستند كسانى كه مشتاق زيارت قبر پيغمبر (ص ) و ائمه مسلمين (ع ) هستند و به آنها تبرك مى جويند و شفيعشان قرار مى دهند و به وسيله ايشان به خداى تعالى متوسل مى شوند. اما در برابر آن ها كسانى نيز وجود دارند كه همه آن كارها را شرك به خدا و خروج از اسلام و بدعت و حرام مى شمارند. و بر اساس همين طرز تفكر، چنين باور دارند كه همه مسلمانان - از قرن سوم هجرى تا به امروز - مشركند، و بر اين اساس همه مساجد مسلمانان را كه بر سر راه غار حراء واقع بوده ، و اماكن متبركه ديگرى كه وجود داشته ، خراب كرده ، قبور ائمه مسلمين و امهات مومنين و عموى پيغمبر و فرزند او و اصحاب و حتى شهداى احد را ويران نموده اند.

كارى كه اينان با اكثريت مسلمانان جهان كرده اند، نه تنها با يهود و توراتشان و نصارا و كليساها و كنيسه هايشان نكرده اند (با اينكه در ميان آن ها صليب و مجسمه هاى عيسى و

مريم (ع ) وجود دارد و آشكارا عيسى (ع ) را خدا مى دانند و الله را يكى از سه خدا به حساب مى آورد)، بلكه بر عكس ، با آنها پيمان دوستى و وفادارى هم بسته اند و به ايشان نمى گويند كه مشركيد.

از طرفى ، آن چه گفته شد و همانند آنها، از جمله مسائل شخصى و فردى يك مسلمان (مانند دست آويختن به هنگام نماز موافق مذهب اهل بيت و مالكى و بر خلاف فقه حنى و حنبلى كه دست روى دست نهادن را واجب مى دانند و يا اختلافى كه در شستن و مسح پاها به هنگام وضو با هم دارند) نيست تا هر مسلمانى بتواند به موجب آن چه حكمش از راه تقليد يا اجتهاد بر او محقق شده عمل كند و مسلمانى ديگر بر خلاف او و بر اساس آن چه حكمش بر او ثابت گرديده ، عمل نمايد و با اين همه ، در كنار هم و در جامعه واحد اسلامى زندگى كنند. بلكه اين از دسته مسائلى است كه پايه هاى جامعه اسلامى بر آن قرار گرفته است به اين معنى كه بايد يك جامعه بر اساس اين طرز تفكر و عقيده قرار گيرد و ديگرى از ميان برداشته شود و يا بر آن پايه واقع شود و اين از ميان برود.

همچنين اين موضوع از قضاياى سياسى غير دينى نيست كه چشمپوشى از آن به خاطر حفظ وحدت مسلمانان امكان داشته باشد. چه ، انتشار ميليونها نسخه كتاب ، مانند كتاب وجاء دور المجوس ، با نامهاى مستعار و غير مستعار و حاتم بخشى هاى برخى از

دولتها در راه آن و همانند آن تا بتوانند به امت بزرگى از اسلام نسبت خروج از دين بدهند، و ميليونها دلار در هزاران مسجد و مدرسه در سراسر دنيا صرف كنند تا به گوش جهانيان اين ادعا را برسانند كه غير از خودشان ، همه مسلمانان مشركند، و علاوه بر آن هزاران گروه تبليغى و اكيپهاى نمايندگى خود را به اقصى نقاط گيتى اعزام دارند، اينها همه نمى تواند تنها يك حركت سياسى غير مذهبى باشد، و حتى نمى توان گفت كه چنين اقداماتى از آن دست امورى است كه استعمار براى ايجاد تفرقه در ميان صفوف مسلمانان به وجود آورده است تا بتوان سكوت را بر آن بجا و شايسته دانست . بلكه اين مساءله از مواردى است كه از زمان امام احمد بن حنبل (م 240 ق ) پيشواى مذهب حنبليان ، و از عصر شيخ ابن تيميه (م 240 ق ) از پيروان او، بلكه پيش و بعد از ايشان تا به امروز در جامعه اسلامى ، چهره نموده و ثابت و پا بر جا گرديده است و به خاك و خون كشيده شدن صدها هزار مسلمان ، و آتش زدن كتابخانه هاى ايشان در ادوار و مكانهاى مختلف سرزمين اسلامى ، خود گوياترين دليل برگفته ماست . و اين همان چيزى است كه مورد استفاده سياسى فلان دولت و يا آن استعمارگر قرار گرفته و مى گيرد و تا هنگامى كه براى آن فكرى نشود و اين ماده چركين از جامعه اسلامى از بيخ و بن كنده نشود، هر زمان كه بخواهند دستاويز مطامع اين و آن خواهد بود.

و نيز

همان طور كه گفتم ، اينها عقايد تثبيت شده اى هستند و سكوت بر اين درد جانكاه ، وحدت مسلمانان و نزديكى و هماهنگيشان را موجب نخواهد شد؛ بلكه بر عكس ، اين جراحت را هر چه بيشتر عميقتر مى كند و شكاف و دودستگى را وسيعتر و مداواى آنرا طولانيتر خواهد نمود.

اينك براى توضيح بيشتر و اقامه دليل در اين مورد، قسمتى از مشاهدات خود را از آثار موارد اختلاف در ميان اسلام مى آورم .

آنچه از لهيب اختلاف ميان مسلمانان ديده ام

اينكه گفته شد مسلمانان به تكفير يكديگر پرداخته اند و آنچه بعد از اين و به همراه استدلال آنها در اين باره خواهم آورد - علاوه بر آن چه در كتابهاى به چاپ رسيده ايشان آمده است - همه بر مشاهدات خودم در كشورهاى مختلف اسلامى متكى است و تماسى كه از نزديك با دانشمندان فرق گوناگون اسلامى و مردم ديارشان داشته ام ؛ بويژه سفرهاى ده گانه ام به حج بيت الله الحرام .

نخستين سفر به مكه مكرمه

نخستين خاطرات حج من مربوط به زمان حكومت ملك عبدالعزيز آل سعود است : كاروان ما گروه حاجيان عراقى ، هنگامى كه به شهر الرماح در عربستان رسيد، يك شبانه روز در آنجا توقف كرد. در اين مدت ، همه ما در مسجد محل و در نماز جماعت حاضر مى شديم و همراه با مردم آن جا نماز مى گزارديم . اما همين كه هنگام عزيمت ما فرا رسيد گروهى از مردم شهر در پيرامون ما جمع شدند و به تماشاى حركت ما پرداختند. در اين هنگام مردى ، كه از سر و وضعش پيدا بود كه از صاحبنظران و

روشنفكران ايشان به حساب مى آيد، در جمعشان حضور يافت و براى همشهريان خود به سخنرانى پرداخت و در ضمن سخن ، اشاره به گروه ما كرد و با لهجه عاميانه گفت : اينها همگى مشركند... اينها بر حسن و حسين گريه مى كنند... آنگاه مرا نشان داد و به سخن خود چنين ادامه داد: اين مرد هم پيشوا و رهبر آنهاست . اگر به دستم مى افتاد، سرش را مى بريدم و خونش را سر مى كشيدم .

يكى از افراد گروه ما در مقام اعتراض گفت : چرا ما مشرك هستيم ؟ ما حج خانه خدا را به جاى آورده ، قبر پيغمبرش را زيارت كرده ايم و... ناگهان آن مرد سخت از كوره در رفت و خشمناك فرياد كشيد كه : اشركت ، لويجى ابو ابوسعود ما يحامى عنك ، ويش محمد؟ محمد كان رجلا مثلى مات . يعنى تو با اين حرفهايت به شرك اقرار كردى . جد ابو سعود هم نمى تواند تو را از چنگ من نجات بدهد، محمد كيست ؟ محمد هم مردى مانند من بوده و مرده است .

جاجى عراقى از اين تهديد ترسيد و لرزان گفت : پس چه بگويم ؟آن مرد گفت : قل ما هو ضارالا الله و ما هو نافع الا الله .يعنى بگو غير از خدا هيچكسى سود و زيان نمى رساند. حاجى عراقى نيز همانها را تكرار كرد. اما در اين ميان يكى ديگر از حاجيان كاروان ما خطاب به آن مرد سعودى گفت محمد هم مانند تو بوده ؟آن مرد پاسخ داد: آرى ، محمد هم آدمى مانند من بوده و

مرده است . حاجى عراقى گفت : بر محمد (ص ) قرآن نازل مى شد، آيا بر تو هم قرآن نازل شده است ؟در برابر اين سخن ، آن مرد سكوت كرد و ما هم بسرعت سوار شديم و به راه افتاديم .

اين را هم بگويم كه در ميان كاروان ما مردى از كشور سعودى ساكن عراق وجود داشت كه چون كاروان ما به مرز رسيد و مامور گذرنامه هموطنش را با ما ديد، بر سرش فرياد كشيد كه تو از سرزمين اسلام خارج شدى و به سرزمين كفر شرك روى آوردى . با اين تهديد بيچاره حاجى عراقى دست و پاى خود را گم كرد و شروع به خواهش و تمنا نمود كه گذرنامه اش را - كه از او گرفته بود - به او برگرداند كه عاقبت پس از خواهش و تمناى زياد، گذرنامه اش را به او برگرداند.

سفر دوم به مكه مكرمه

هنگامى كه براى دومين بار به زيارت خانه خدا مشرف شدم ، علماى عراق تمام كوشش خود را براى اجراى مقررات و احكام اسلام به كار مى بستند و امت اسلامى را براى مطالبه حق خود در مساجد و اجتماعات بيدار و تشويق مى كردند و با قوانين غير اسلامى آشكارا به مخالفت برخاسته بودند.

ما در آن هنگام ، هر خبرى را كه بيانگر حركتهاى مسلمانان در راه احياء مقررات اسلامى در هر كجاى جهان اسلام بود، پى مى گرفتيم و با تمام وجود به اشاعه آن مى پرداختيم : قيام مرد الجزاير را عليه فرانسه ، تاييد مى كرديم و به قيام فلسطينيها با همه توان و نيروى مادى

و معنوى خود، يارى مى رسانديم . اخبار قيام مردم اريتره را عليه حبشيهاى مسيحى ، تعقيب و از آن پشتيبانى مى كرديم و معتقد بوديم كه از لوازم پيروزى براى اعاده احكام اسلام ، دلگرمى دادن به مسلمانان در اين قبيل امور و يارى رساندن و همكارى با آنها، و به فراموشى سپردن مسائل مورد اختلاف بين آنهاست .

همچنين هنگامى كه در روز بيست و پنجم شوال سال 1382 بين علماى اسلامى ايران و طاغوت ، از مدرسه فيضيه قم درگيرى آغاز گرديد. (13) ما اين قيام مقدس را مژده اى بزرگ تلقى كرده و با همه نيروى خود با تاييد آن همت گماشتيم و خويشتن را با همه امكاناتمان در خدمت آن قرار داديم . من خود همپاى ديگر علما و دانشمندان به مدت سه شب پياپى مجلس بزرگ و مفصلى در بزرگداشت اين حركت بزرگ اسلامى در بغداد ترتيب دادم و شخصا سخنرانى كرده و نتايج و آثار آن را بر شمردم .

در همين اوضاع و احوال راهى سفر حج شدم . در اين سفر، توشه راهم ، شعارى بود و طراحى : شعارم ، اتحاد و همبستگى مسلمانان براى اعاده حيات اسلامى در تمام كشورهاى مسلمان نشين بود و طرحم ، قيامى اسلامى ، همانند قيام اسلامى مردم ايران بود كه از سوى علماى اسلامى رهبرى شده و من آن را پيشنهاد مى كردم .

من در اين سفر عواملى را كه باعث چنان قيامى در ايران شده بود، براى سران مسلمانان و دانشمندان ايشان تشريح مى كردم تا آنان را نيز به حركت و قيام تشويق كنم ، و توضيح

مى دادم كه حركت و قيام اسلامى در راه بازگشت به مقررات و احكام اسلام در هر كجاى دنيا كه به وقوع بپيوندد، يكى است و اگر هر جا چنين قيامى به پيروزى برسد، آثار و نتايج آن به سراسر جهان اسلام سرايت خواهد كرد.

در تمام اين فعاليتها، همه آمال و آرزوهايم اين بود كه سرانجام براى شنيدن و درك سخنانم ، و مصيبتهايى كه دامنگير مردم مسلمان ايران شده ، و اينكه همه ما داراى يك هدف مشترك هستيم ، گوش شنوايى خواهم يافت .

من در اين سفر با رهبران اخوان المسلمين در سوريه ، و سعيد رمضان در مكه ، و محمد آدم رهبر انقلابيون اريتره در موقف عرفات ، و روشنفكران فلسطين در اردن و بيت المقدس ، و روزنامه نگاران و علماى اسلامى و سخنورانشان ، و رهبران جنبشهاى اسلامى ، همچون ابوالحسن ندوى و ابوالاعلى مودودى - كه در آن ايام رياست جمعيتهاى اسلامى پاكستان را بر عهده داشت - و ديگران و ديگران ، به بحث و گفتگو نشستم .

آغاز فعاليتم در آن ايام در مدينه ، همكارى در نوشتن اعلاميه هايى بود كه قبلا در تاييد قيام اسلامى ايران تهيه و براى توزيع بين حجاج از پيش آماده شده بود كه در متن و چگونگى توزيع آنها اصلاحاتى را به عمل آوردم .

ما در آن اعلاميه ها ابعاد قيام اسلامى ايران را بر شمرده بوديم و از ستمى كه طاغوت و عمالش بر مردم ايران روا مى دارند، و اينكه اين حكومت دست نشانده كفر و جيره خوار و كارگزار كشورهاى غير اسلامى است ، شرحى كافى داده

و مسلمانان را برانگيخته بوديم كه به يارى مردم مسلمان ايران برخيزند.

من شب عيد را براى توزيع اين اعلاميه ها ميان حجاج در محل مشعر الحرام برگزيده بودم . ولى شامگاه روز هفتم ذى حجه با خبر شدم فردى كه مسؤ ول پخش اين اعلاميه ها بود، پاره اى از آنها را در مسجد الحرام بين حجاج توزيع كرده و بلافاصله توسط مامورين سعودى حرم دستگير و به زندان افتاده ، و تمامى اعلاميه ها نيز توقيف شده است .

در روز عيد، علماى عراق و ايران گرد آمديم و با وليعهد وقت سعودى ، فيصل ، ملاقات كرديم و آزادى شخص دستگير شده و رفع توقيف از اعلاميه ها را خواستار شديم . من اين موقعيت را مغتنم شمردم و خطاب به فيصل گفتم : لازم است حكومت شما كه شعار اجراى احكام قرآن را در كشورتان يدك مى كشد، ديگر مسلمانان را كه براى اجراى احكام و تطبيق قوانين كشورشان با احكام اسلام قيام كرده اند، يارى دهد و با قدرتى كه خواهان اجراى احكام كفر است ، به مخالفت برخيزد. همچنين مكه را پناهگاه گريختگانشان قرار دهد و به آنان كمك نمايد، و اين مصداق همين آيه شريفه است كه مى فرمايد: ليشهدوا منافع لهم ...

سپس به توضيح درباره قيام علماى اسلامى ايران در مدرسه فيضيه قم پرداختم و در شرح ابعاد آن قيام ، تا توانستم ، سخن گفتم و وظيفه سران مسلمين ، بويژه حكومت سعودى را، در برابر اين قيام برشمردم و در پايان سخن ، موضوع همان فردى را به ميان آوردم كه اعلاميه دادخواهى ما را از مسلمانان

در حرم شريف توزيع كرده و دستگير شده است . به دنبال اين مطلب ، بين ما سخنانى رد و بدل شد و بحثهايى به ميان آمد كه به آزادى شخص دستگير شده منتهى گرديد.

پس از انجام مناسك حج و بازگشتمان به مكه ، توسط روزنامه محل با خبر شديم كه براى شنيدن سخنرانى استاد مودودى در عصر روز جمعه دعوت عام به عمل آمده است . (14) ما هم پس از نماز عشاء براى شنيدن ايشان در آن مجلس حضور يافتيم . استاد ضمن سخنان خود براى بازگردانيدن حيات اسلامى به جامعه ، هشت پيشنهاد كرد كه مسلمانان بايد آنها را در نظر بگيرند و به كار برند.

پس از سخنان استاد مودودى ،من پشت تريبون رفتم و ضمن بياناتى درباره مسائل مطرح شده از سوى او،گفتم :امروزه مسلمانان براى حركت به سه چيز نياز دارند:نخست اينكه پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر اكرم (ص ) و رويدادهاى بيشمارى كه بر تاريخ اسلام گذشته است به بحث و تحقيق در كيفيت استباط احكام از مصادر اسلامى و شناسايى رجال و فهم حديث و فقه منطبق بر سنت ،و ترك تقليد و بقا بر نظريات علماى گذشته نياز مبرم دارند.

دوم اينكه نيروى تجاوزگر استعمار به سرزمينهاى اسلامى توانسته است كه بين مسلمانان اختلاف بيندازد و اتحاد كلمه آنان را از ميان بردارد،و از همين راه هر حركت اسلامى را در هر گوشه جهان بسادگى در هم بكوبد.آنگاه قيام مردم الجزاير عليه فرانسويان ،و مسلمانان اريتره را عليه حبشيان ،و علماى ايران را عليه طاغوت سر سپرده و دست نشانده بيگانگان شرح دادم و در

اين زمينه چيزى را نا گفته نگذاشتم و سپس مسلمانان را به يارى ايشان فراخواندم .

سوم اينكه در اين روزگار ما سخت نيازمند ايمانى چون ايمان ابوذر و عمار و سميه هستيم . سپس شرح دادم كه اينان چه شكنجه هاى را در راه اسلام در همين مكه كه امروزه ما در آن گرد آمده ايم به جان خريدند و تحمل كردند.

خبر ديدارهاى من با نمايندگان مختلف اسلامى ،و اينكه يكى از علماى بغداد با چنين مشخصاتى با آن نمايندگان ديدارهايى داشته است ،در مدينه به گوش رئيس دانشگاه اسلامى ، شيخ عبدالعزيز بن باز، رسيد، و گويا كلمه علماى بغداد وى را به گمان انداخته بود كه من از علماى مذهب خلفا هستم ، از اين رو اظهار تمايل كرد كه من از دانشگاه اسلامى مدينه ، كه جديد التاسيس بود، دين كنم . به همين منظور، تعدادى از اتومبيلهاى سوارى دانشگاه با به دنبال ما فرستاد تا همراه با گروهى از دانشمندان و سرشناسان و اساتيد دانشگاه عراق به آنجا برويم .

اساتيد دانشگاه مزبور همگى در سالن بزرگ آن جا به انتظار ورود ما گرد آمده بودند و از ما بگرمى استقبال كردند. سالن پر از جمعيت بود و حتى دانشجويان براى ديدن ما در پشت پنجره ها اجتماع كرده بودند.

پس از اينكه از ما پذيرايى شد، من برخاستم و به ايراد سخنرانى پرداختم و پس از حمد و سپاس خداوند، درود علماى عراق را به آنها، و تبريك و شادباش آنان را در تاسيس دانشگاه اسلامى مدينه منوره به ايشان ابلاغ كردم و آن گاه گفتم : پيامبر خدا (ص ) چون

به اين شهر مبارك قدم نهاد، بين مهاجران و انصار پيمان برادرى برقرار كرد و بر اساس همان برادرى جامعه بلند آوازه اسلامى را بنيان نهاد. اكنون شما با داشتن دانشجويان چهل و پنج كشور اسلامى ، كه در نزد شما به تحصيل اشتغال دارند، مى توانيد به پيامبر اسلام تاسى جوييد و همان خدمت عظيم را به اسلام و مسلمين كنيد. زيرا مسلمانان در اين روزگار سخت نيازمند به برادرى هستند.

آنها در نواحى مختلف كرده زمين ، درگير استعمار و نيروى تجاوزگر كفر شده اند. گروهى از آنها مستقيما زير فشار گامهاى آنها فريادشان بلند است و جمعى نيز در چنگال دست نشاندگان ايشان گرفتارند و به جنگ استعمار و كارگزارانش برخاسته اند. مسلمانان الجزاير، عليه فرانسه مى جنگند و بلاها و مصيبتها را به جان مى خرند. در اريتره ، رزمندگان و انقلابيون ، با هيلاسلاسى ، امپراطور حبشه ، درگير هستند و متحمل صدمات شده اند. علماى اسلامى ايران با دست خالى براى راندن نيروى استعمارگر كافر از سرزمينهاى اسلامى و اعاده احكام اسلام به سرزمينشان به جنگ طاغوت و ارباب استعمارگرش برخاسته و بر آنها چنين و چنان رفته است و...

اين مطالب را با شرح و تفصيلى وافى از سرگذشتهاى تلخى كه بر اثر تفرقه و جدايى مسلمانان برايشان رفته است ، و با ذكر شواهد و مثالهاى متعدد، بيان داشتم و سخن خود را به پايان رساندم .

در اين هنگام ، نوبت سخن گفتن به ميزبان مجلس ، شيخ بن باز، كه مردى نابينا بود، رسيد. گويا شيخ را در خلال سخنرانيم حالى بودند كه فلانى از پيروان مذهب اهل

بيت و يكى از علماى آن مذهب است . اين بود كه برخاست و سرفه اى چند تحويل داد و در برابر آن همه سخنان من گفت : شما مردمى مشرك هستيد اول مسلمان شويد، آن وقت از مسلمانان بخواهيد كه با شما متحد شوند. به سبب اين سخنان ، خون در رگهايم دويد. ناگزير با او بحث پرداختم و بين ما سخنانى به درازا كشيد كه جاى گفتن آنها در اينجا نيست . (15)

برخى از صفات خداوند و منشاء اختلاف درباره آنها

در ميان مسلمانان گروهى بر اين عقيده اند كه :خداوند آدم را همشكل خود آفريده است . (16)خداوند دست و انگشت دارد، (17) و داراى پا و ساق است . (18)

خداوند در روز قيامت پاى مباركش را بر روى آتش جهنم مى گذارد و يا در آن فرو مى برد و جهنم به صدا مى آيد و مى گويد: قط، قط، قط. (19)

خداوند جاى بخصوصى دارد و نقل مكان مى كند. و از جايى به جاى ديگر مى رود.

و از پيغمبر خدا (ص ) آورده اند كه فرموده است :

پروردگارا ما بيش از اينكه دست به كار آفرينش بزند، تنها بود و در زير و رويش غير از هوا وجود نداشت . آفريده اى كه در كار نبود و عرشش بر روى آب قرار داشت . (20)

و نيز فرموده است : عرش خداوند بر روى آسمانها اين چنين قرار داشت .

(آنگاه انگشتهاى مباركش را به شكل گنبدى در آورد.) و عرش (لابد از سنگينى هيكل خداوند، زير او) چون جهاز چوبى روى شتر كه به زير سواره است ، به صدا در مى آيد (21) و غژ و غژ مى

كند.

همچنين فرموده است : خداوند در اواخر هر شب به آسمان دنيا فرود مى آيد و مى گويد: چه كسى از من خواهشى دارد تا برايش برآورده كنم ، بخواهد تا به او بدهم (22)

و نيز فرموده است : خداوند در شب نيمه شعبان به آسمان دنيا فرود مى آيد و به آمرزش بندگانش مى پردازد(23)

و در وصف روز قيامت فرموده است : خداوند در آن روز، جهنم را مورد خطاب قرار مى دهد و مى پرسد: پر شدى ؟ و جهنم پاسخ مى دهد: باز هم هست ؟ هنوز جا دارم ؛ و خداى تبارك و تعالى پاى مباركش را روى جهنم مى گذارد و جهنم به فرياد مى آيد و مى گويد: قط قط .

و همين موضوع در روايتى ديگر نيز آمده است :

جهنم پر نمى شود تا اينكه خداوند پايش را روى آن مى گذارد و آن وقت جهنم مى گويد: قط، قط.آنگاه جهنم پر مى شود و دوزخيان بر روى يكديگر مى غلتند!(24)

ديدار با خداوند

روايت كرده اند كه رسول خدا(ص ) در روز قيامت خداى تعالى را ديدار خواهد كرد و آن حضرت خود درباره اين موضوع فرموده است :

مومنان پس از اينكه از شفاعت ديگر پيامبران نااميد مى شوند، به اميد شفاعت نزد من مى آيند.من هم مى روم و اجازه ملاقات با خدا مى گيرم !به من اجازه داده مى شود و چون خدا را مى بينيم ، به سجده مى افتم ...

تا آنجا كه مى گويد:

از گنهكاران شفاعت مى كنم و بخشايش ايشان را از خدا مى خواهم . خواسته ام پذيرفته مى شود و اندازه اى برايم

معين مى كند كه من همه آنها را به بهشت وارد مى كنم و بار ديگر باز مى گردم و چون چشمم به خدا مى افتد، به خاك مى افتم و سجده مى كنم . (25)

و نيز روايت كرده اند كه حضرتش فرموده است :

خداى تبارك و تعالى در روز قيامت فرود مى آيد تا به داورى در كار بندگانش بنشيند. (26)

و همچنين فرموده است :

شما آشكارا خدايتان را خواهيد ديد. (27)

و نيز فرموده است :

مسلمانان در روز قيامت خدايشان را مى بينند؛ همان گونه كه ماه را بى هيچ ناراحتى نظاره مى كنند. (28)

همچنين از آن حضرت روايت كرده اند: خداوند در آن روز خطاب به بندگانش مى فرمايد: هركس به دنبال آن چيزى برود كه در دنيا مى پرستيده عده اى به دنبال آفتاب ، و گروهى به دنبال ماه ، و جمعى هم به دنبال طاغوتها به راه مى افتند تا اينكه اين امت مى ماند و منافقانش ، در اين هنگام خداوند در قيافه اى كه براى ايشان ناآشناست ، در ميانشان حاضر مى شود و مى گويد: من پروردگار شما هستم . آنها مى گويند: از تو به خدا پناه مى بريم . ما همين جا مى مانيم تا خدايمان بيايد و وقتى كه آمد، او را مى شناسيم . آن وقت خدا در قيافه اى كه براى ايشان آشناست ، در ميانشان ظاهر مى شود و مى گويد: من پروردگار شما هستم . و مردم هم مى گويند: آرى تو پروردگار ما هستى ، و به دنبالش به راه مى افتند. (29)

و بنا به روايتى ديگر:

پس از اينكه

در روز قيامت بنا به دستور خداوند هر كس به دنبال معبودش به راه افتاد، كسى غير از خداپرستان باقى نمى ماند، اعم از نيكوكاران و بدكاران ايشان . در آن وقت خداوند در قيافه اى كه مردم تا آن زمان نديده بودند، در ميانشان ظاهر مى شود و مى پرسيد منتظر چه هستيد؟ هر امت به دنبال معبودش برود. آنگاه مردم مى گويند: ما منتظر خداى خود هستيم ؛ خدايى كه مى پرستيدم . و خدا مى گويد: من پروردگار شما هستم . مردم دو - سه بار بانگ بر مى آوردند كه : ما براى خداى خود شريك قائل نمى شويم . و خدا مى پرسد: آيا بين شما و خدا نشانه اى هست كه به وسيله آن او را بشناسيد؟ مردم پاسخ مى دهند: آرى ساق پايش آنگاه خداوند ساق پايش را نشان مى دهد و مردم به سجده مى افتند و چون سر بر مى دارند، چهره خداوند را تغيير يافته و در قيافه اى كه نخستين بار ديده بودند، مى بينند. آن وقت خدا مى گويد: منم پروردگار شما. و مردم هم پاسخ مى دهند: آرى تو پروردگار ما هستى . (30)

ديدار با خداوند در بهشت

روايت كرده اند كه رسول خدا(ص ) درباره مومنان در بهشت چنين فرموده است :

در بهشت عدن ، چيزى مانع ديدار مومنان با پروردگارشان نمى باشد؛ مگر رداى كبريايى كه بر چهره مبارك خدا افتاده است . (31)

و نيز فرموده است :

بهشتيان چون به بهشت قدم مى گذارند، خداى تعالى خطاب به ايشان مى فرمايد: بيشتر از اين هم چيزى مى خواهيد كه

به شما بدهم ؟ بهشتيان پاسخ مى دهند: مگر نه اينكه سيماى ما را سپيد گردانيدى و به بهشت در آوردى و از آتش دوزخ رهانيدى ، بيش از اينها چه انتظار داشته باشيم ؟ در اين هنگام پرده به كنار مى رود و چهره خداى عزو جل آشكار مى گردد و بهشتيان ، ديدار با پروردگارشان را از هر چه كه به آنها داده شده است ، گراميتر و خوشتر خواهند داشت . (32)

همچنين روايت كرده اند كه آن حضرت فرموده است :

در همان حال كه بهشتيان غرق در نعمتهاى بهشتى هستند، پرتويى بر آنان مى تابد. پس سرشان را بلند مى كنند و پروردگار را بالاى سر خود مى بينند . آنگاه خداوند به آنها مى گويد: درود بر شما بهشتيان باد و اين همان است كه خداوند در قرآن مى فرمايد: سلام قولا من رب رحيم ... پس خدا در بهشتيان ، و بهشتيان در خداوند مى نگرند و در عين حال بهشتيان به هيچ يك از نعمتهاى بهشتى توجهى نمى نمايند تا اينكه خداوند روى از آنها مى پوشاند، ولى همچنان نور و بركتش در بهشت باقى مى ماند. (33)

و نيز از آن حضرت روايت كرده اند:

گراميترين بهشتيان نزد خداوند كسى است كه هر بامداد و شامگاه خدا را ديدار مى كند. آن گاه حضرتش اين آيه را تلاوت فرمود: وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره (34)

همچنين روايت كرده اند: بهشتيان به ديدار خداى عز و جل مى روند و خدا هم عرش خودش را به آنها نشان مى دهد. ذات بارى تعالى در يكى از باغهاى بهشت خود را بر

ايشان آشكار مى كند و با آنها گفتگو مى نشيند و كسى نمى ماند مگر اينكه طرف صحبتهاى گرم خدا قرار گيرد؛ تا آنجا كه خداوند به يكى از ايشان رو مى كند و مى پرسد: فلانى ، آن روز را به خاطر دارى كه چنين و چنان كردى ؟ و او مى گويد: پروردگارا، مگر هنوز مرا نبخشيدى ؟ و خدا مى گويد: آرى ... آن وقت ما به خانه هاى خود باز مى گرديم و چون با همسران خود روبرو مى شويم ، به ما مى گويند: خوش آمدى ، چه زيباتر و خوشبوتر و نورانيتر از هنگام رفتنت باز گشته اى ؟ و ما پاسخ مى دهيم : ما امروز با پروردگارمان همنشين بوده ايم ، و جا دارد كه اين چنين آراسته و برازنده به خانه بازگشته باشيم . (35)

به همين مختصر از احاديث بسيارى كه درباره اندامهاى خداى تعالى و ديدار با او در روز قيامت آمده است ، بسنده مى كنيم . زيرا ما تنها در مقام نشان دادن نمونه هايى از موارد منشا اختلاف هستيم ؛ نه اينكه بر همه آنها بگذاريم و شماره كنيم . اكنون اختلاف در تاويل اين احاديث را مورد بررسى خود قرار مى دهيم .

اختلاف در تاويل احاديث ياد شده

گروهى از مسلمانان ضمن اعتقاد به ظاهر اين احاديث ، چنين باور دارند كه ايمان به اين مطالب دليلى است بر ايمان به خدا و اقرار به توحيد ذات اقدس بارى تعالى ، و هر كس كه آنها را به غير از معناى جسم داشتن براى خدا، به چيز ديگرى تاويل كند، او

را معطله الصفات مى نامند.

مسلم ، احاديث مزبور را در كتاب ايمان ، و بخارى ، آنها را در كتاب توحيد صحيح خودشان آورده اند. ابن خزيمه (36) نيز كتابى جداگانه زير عنوان التوحيد و اثبات صفات الرب عزوجل التى وصف بها نفسه فى تنزيله و على لسان نبيه ... تاليف كرده كه پاره اى از بخشهاى آن به شرح زير در پايان كتابش آمده است : اثباب النفس لله ، اثبات الوجه لله ، باب ذكر صوره ربنا جل و علا، باب اثبات السماع و الرويه لله جل و علا، باب ذكر اثبات الرجل لله عزو جل ، باب ذكر البيان ان الله عزوجل ينظر اليه جميع المومنين ، باب ذكر البيان ان جميع المومنين يرون الله يوم القيامه مخليا به .

همچنين امام حافظ، عثمان بن سعيد دارمى (م 280 ق )، كتابى در رد جهميه نوشته كه پاره اى از بخشهاى آن به شرح زير است : باب استواء ارب على العرش و ارتفاعه الى السماء و بينونته من الخلق ، باب النزول ليله النصف من شعبان ، باب النزول يوم عرفه ، باب نزول الرب يوم القيامه للحساب ، باب نزول الله لاهل الجنه ، باب الرويه . (37)

ذهبى (38) نيز كتابى زير عنوان العلو العال للعلى الغفار نگاشته و در آن احاديث و آياتى از قرآن را آورده كه از مجموع آنها چنين بر مى آيد كه جايگاه خداوند در بالاترين مكانها قرار دارد و به دنبال آن ، سخنان صحابه و تابعين و علما و محدثين را در تاييد آن نيز آورده است .

منشا اختلاف درباره ديدار خداوند و برخى

از صفات او

آنچه گذشت ، آراء و نظريات برخى از مسلمانان است درباره صفات خداوند. در برابر اين دسته ، مسلمانانى نيز وجود دارند كه در رد بر چنان باورها و سخنانى ، اين كلام خدا را تلاوت مى كنند كه : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار... يعنى چشمها او را نمى بينند و او بيننده چشمهاست ... (انعام / 103). و نيز مى گويند اينكه خداوند فرموده است : وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره ، به اين معنى است كه در آن روز چهره ها شادابند و منتظر فرمان پروردگارشان مى باشند. و اين آيه ، همانند سخن فرزندان يعقوب است به پدرشان در داستان حضرت يوسف كه در قرآن آمده است : و اسال القريه التى كنا فيها. يعنى از آن آبادى سؤ ال كن كه ما در آن بوديم . (يوسف / 82). و منظور اين است كه از اهل آن آبادى سوال كن . و بيگمان كلمه امر در آيه اول و اهل در اين آيه ، به اصطلاح نحويون ، در تقدير است . و همين طور ديگر آياتى را كه بظاهر حكايت از جسم داشتن خدا مى كند، تاويل مى نمايند. اين دسته از مسلمانان ، كسانى را كه داراى چنان باورهايى هستند و خدا را داراى جسم مى دانند، مجسمه ومشبهه مى نامند، يعنى كسانى كه خدا را به مخلوقاتش تشبيه مى كنند و معتقدند كه خداوند جسم دارد. اينان از امام صادق (ع ) روايت مى كنند كه فرموده است :

هر كس بگويد كه خداوند بر روى عرش قرار دارد، خدا را محمول و

عرش را حامل او پنداشته است ، و در اين صورت بايد كه حامل از محمول قويتر و تواناتر باشد. همچنين آن كس كه معتقد باشد كه خداوند در چيزى و يا روى چيزى است و يا اينكه تصور كند چيزى و جايى وجود دارد كه خدا در آن نيست ، و يا چيزى او را به خود مشغول مى دارد، او را چون ديگر آفريده ها پنداشته و توصيف كرده است . در صورتى كه خداوند، آفريننده همه چيزهاست و هرگز نمى شود او را مورد قياس قرار دارد و شبيه به مردم پنداشت . جايى نيست كه خدا در آن نباشد و محل مخصوصى هم ندارد.(39)

همچنين سخن اميرالمومنين را شاهد مى آورند كه فرموده است :

خداوند فرود نمى آيد و نيازى هم به فرود آمدن ندارد. هر كس كه چنين بگويد، نسبت زيادتى و نقصان به او داده است . چه ، هر متحركى نيازمند به محرك است و يا چيزى كه با آن حركت نمايد؛ و خدا از همه اينها بى نياز است و بنابراين در بر شمردن صفات خداى متعال سخت بهوش باشيد كه مبادا براى او صفتى قائل شويد كه خداوند با به حدى محدود، و به زيادتى و نقصان ، يا تحريك و تحرك ، يا فرود و نزول ، و يا نشستن و برخاستن ، تعريف كند. (40)

همچنين حديث امام رضا(ع ) را شاهد مى آورند كه رواى به او مى گويد:

براى ما روايت كرده اند كه خداى متعال سخن گفتن بيواسطه را به موسى ارزانى داشته و توفيق ديدار حضرتش را به محمد (ص ) مرحمت

فرموده است . امام فرمود:

اگر چنين باشد، پس چه كسى اين سخن خداى عزوجل را به همه جهانيان ، از انس و جن ابلاغ كرده است : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار، و لا يحيطون به علما، و ليس كمثله شى ء. آيا همين محمد (ص ) اينها را ابلاغ نكرده است ؟ راوى پاسخ داد: آيا همو بوده است . امام فرمود: پس با اين حال چطور مى شود كه مردى بيايد و به همه مردم بگويد كه از جانب خدا آمده و بنا به فرمان او، آنها را به سوى خدا مى خواند كه فرموده است لا تدركه الابصارو آن وقت خودش مدعى شود كه من خودم با اين چشمهايم خدا را ديده ام و او را كاملا دريافته ام و قيافه او نيز همانند صورت بشر است ، چرا شرم نمى كنيد؟ زنديقان هم نتوانستند چنين بهتان و افترايى به پيغمبر بزنند كه حضرتش موضوعى را از جانب خدا به مردم ابلاغ كرده مى گويد: در كتاب خدا آمده است : و لقد راه نزله اخرى . امام پاسخ داد: بعد از اين آيه ، آيه ديگرى است كه معلوم مى كند پيغمبر خدا چه ديده است . آنجا كه مى فرمايد: ما كذب الفواد ما راى . يعنى دل محمد آنچه را كه چشمهاى او ديده ، انكار نكرده است . آنگاه از آن چه چشمهاى او ديده ، خبر مى دهد كه لقد راى من آيات ربه الكبرى . يعنى بيگمان آيات بزرگ پروردگارش را ديد. و معلوم است كه آيات الهى غير از ذات بارى تعالى مى

باشد. همچنين فرموده است : و لا يحيطون به علما. و معلوم است كه اگر چشمها او را ببينند، علم و اطلاع به كم و كيفش حاصل خواهد شد. در اينجا ابوقره از امام پرسيد: پس شما اين روايتها را رد مى كنيد؟ امام پاسخ داد: اگر روايتها مخالف با قرآن باشد، آنها را تكذيب مى كنم . (41)

بدين سان ائمه اهل بيت - عليهم السلام - تفسير آياتى را كه ظاهرا درباره ديدار خدا و جسم داشتن اوست ، بيان داشته ، مقصود از ساق و دست و عرش و نظاير آنها را كه در آيات قرآن آمده ، و يا از آن حديث كه مى گويد خداوند آدم را همشكل خود آفريده است (42) روشن ساخته اند كه ما از آوردن همه آنها چشم پوشيده ايم . زيرا در مقام آن نيستيم كه همه دلايل دو مذهب را بياوريم ، بلكه تنها مى خواهيم نمونه هايى از احاديث متعارض دو مذهب را درباره صفات الهى ، كه هر كدامشان آيات قرآن را از ديدگاه ويژه خود تاويل و تفسير كرده اند، آورده باشيم و همين احاديث متعارض موجب بروز اختلاف درباره صفات بارى تعالى شده است .

اختلاف در برخى از ويژگيهاى پيامبران

توضيح

برخى از مسلمانان درباره پيامبران باور دارند كه :تبرك به آثار آنان و محل عبادت قرار دادن آرامگاهشان ، شرك است .ساختن آرامگاه بر قبور آنان در حد شرك است . تشكيل مجالس به نام روز ولادت آنها و نيز ولادت اولياء خدا،گناه و بدعت و حرام است.

توسل به غير خدا، در حد شرك است و رسول خدا(ص ) را بعد از وفاتش شفيع قرار

دادن ، مخالف شرع اسلامى است .

اما در مقابل ، مخالفين ايشان دلايلى دارند كه در ذيل به آنها اشاره مى شود.

تبرك به آثار پيغمبر

اينان ، مشروعيت تبرك به آثار پيغمبر خدا را به احاديث متواترى مستند مى كنند كه در همه كتابهاى حديث آمده است : به اين معنى كه اصحاب ، به شخص پيغمبر خدا(ص ) در زمان حياتش ، و آثار و آنچه به آن حضرت تعلق داشته ، تبرك مى جسته اند و از خود آن حضرت در اين مورد دستور صريح داشته اند كه چنان كنند.

و باز همين اصحاب ، پس از درگذشت پيامبر خدا(ص )، به آثار و يادبودهاى حضرتش تبرك جسته اند كه از هر قسمت نمونه اى مى آوريم .

1- تبرك به آب دهان پيغمبر

در صحيح بخارى از قول سهل بن سعد، در باب ما قيل فى لواء النبى از كتاب مغازى او، چنين آمده است كه رسول خدا (ص ) در جنگ خيبر فرمود:

من فردا اين پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خداوند خيبر را به دست او خواهد گشود. او خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيغمبرش هم او را دوست دارند. راوى مى گويد: مردم در سراسر شب در اين انديشه بودند كه فردا پيغمبر خدا پرچم را به دست چه كسى خواهد سپرد. در صبحگاهان ، اصحاب ، پيرامون پيامبر را گرفتند و هر يك اميدوار بودند كه حضرتش پرچم را به دست او بسپارد. آنك پيامبر فرمود: على كجاست ؟ گفتند: اى رسول خدا به درد چشم گرفتار است . پس رسول خدا(ص ) مردى با به دنبال

او فرستاد تا وى را بياورد... (43)

بخارى ، دنباله اين داستان را در كتاب الجهاد و السير چنين آورده است :

پيامبر دستور داد تا على را حاضر كردند. پس در حق او دعاى خير فرمود و آب دهان خويش را در چشمهاى او كشيد. ناگهان چشمهاى على بهبود يافت ؛ آن سان كه گويى در آنها چيزى نبوده است . (44)

مسلم نيز دنباله اين ماجرا را از قول سلمه بن الاكوع چنين آورده است :

به دنبال على رفتم و او را، در حالى كه چشمهايش متورم شده بود، به خدمت پيامبر (ص ) آوردم . آن حضرت آب دهان خويش را به چشمهاى على كشيد و از درد چشم شفا يافت . آنگاه پيامبر جنگ را به دست او داد. (45)

2- تبرك به آب وضوى پيغمبر

در صحيح بخارى از قول انس بن مالك آمده است :

نزد رسول خدا(ص ) بودم ، هنگام نماز عصر بود و مردم آبى براى وضو گرفتن نداشتند. پس ظرف آبى را براى وضوى پيغمبر حاضر كردند، آن حضرت دست خود را در آن ظرف نهاد و فرمان داد تا همه مردم از همان ظرف وضو بگيرند. من خود شاهد بودم كه آب از زير انگشتهاى مبارك آن حضرت مى جوشيد و تا آخرين نفر وضو گرفتند. (46)

همچنين بخارى از قول جابربن عبدالله آورده است :

روزى هنگام نماز عصر خدمت رسول خدا(ص ) نشسته بوديم و آبى براى وضو نداشتيم ، مگر اندكى كه آن را هم در ظرفى گذاشت و انگشتانش را از هم باز كرد و فرمود: وضوگيران وضو بگيرند، بركت از خداست . من به چشم خود مى

ديدم كه آب از بين انگشتان آن حضرت مى جوشيد. پس همه حاضران از همان آب نوشيدند و وضو گرفتند. من خود از آن مقدار آبى كه از آن ظرف نوشيدم ، هرگز پشيمان نيستم و خود را سرزنش نمى كنم . زيرا آن را مايه خير و بركت مى دانم . راوى مى گويد: از جابر پرسيدم كه در آن روز تعداد شما چند نفر بود؟ او گفت : ما در آن روز هزار و چهارصد نفر بوديم ... (و بنا به روايتى ديگر، هزار و پانصد نفر.) (47)

3- تبرك به آب سر و سينه پيغمبر

بخارى در داستان صلح حديبيه از قول عروه بن مسعود درباره پيامبر خدا(ص ) و اصحابش آورده است :

به خدا سوگند كه پيغمبر خدا(ص ) چيزى از بينى و يا دهانش بيرون نمى انداخت ، مگر اينكه مردم آن را مى قاپيدند و به سر و صورت و بدن خود مى ماليدند. پيغمبر خدا هر وقت كه وضو مى گرفت ، مردم براى تبرك به آب وضوى پيغمبر، از سر و كول هم بالا مى رفتند تا آنجا كه نزديك مى شد به جان يكديگر بيفتند. (48)

4- تبرك به موى سر پيغمبر

مسلم در صحيح خود مى نويسد:

رسول خدا(ص ) به منى تشريف آورد، و پس از رمى جمرات و انجام مراسم قربانى سر خود را تراشيد و آنگاه موى سر خود را ميان مردم قسمت كرد.

و در روايتى ديگر مى نويسد:

حضرتش سلمانى خواست ، سلمانى سر او را تراشيد. پس پيغمبر خدا(ص ) موهاى تراشيده سر خود را به ابو طلحه سپرد و به وى فرمود: آن را

ميان مردم قسمت كن . (49)

همچنين از قول انس آورده است :

من خود رسول خدا(ص ) را ديدم سلمانى سر حضرتش را مى تراشيد و اصحاب پيرامون او مى گرديد و نمى گذاشتند تار مويى از سر آن حضرت بر زمين افتد. (50)

در كتاب اسد الغابه در شرح حال خالد بن وليد آمده است :

خالد بن وليد را در جنگ با ايرانيان و روميان و گشودن شهر دمشق ، شهرتى بسزا است . او در كلاهى كه هنگام نبرد بر سر مى گذاشت ، يكى از تارهاى موى سر پيغمبر را جا سازى كرده بود، و به بركت وجود همان تار موى پيغمبر پيروزى مى جست ، و پيروز هم مى شد.

و در كتابهاى اسد الغابه و اصابه و مستدرك الصلحيحين آمده است :

خالد بن وليد در جنگ يرموك كلاه خود را گم كرد. پس مامورينى را گماشت تا آن را بيابند و به وى بازگردانند. مامورين رفتند و دست خالى بازگشتند. بار ديگر آنها را فرستاد و امر اكيد كرد. سرانجام آنها كلاه او را يافتند و به خدمتش آوردند؛ كلاهى بود سخت كهنه و فرسوده . خالد چون تعجب اطرافيان را ديد، گفت رسول خدا(ص ) پس از اداى عمره سرش را تراشيد و مردم هجوم بردند و موهاى اطراف سر آن حضرت را به دست آوردند. اما منت پيشدستى كردم و از موى جلوى سر او برداشتم و در اين كلاه نهادم . لذا در هيچ جنگى شركت نمى كنم ، مگر اينكه اين كلاه و مو را با خود همراه داشته باشم ، و به بركت آن ، پيروزى هم به

دست مى آورم . (51)

همچنين بخارى در صحيح خود آورده است :

نزد ام سلمه ، همسر رسول خدا(ص )، مقدارى از موى سر پيغمبر وجود داشت . اگر كسى به درد چشم مبتلا مى شد، ظرف آبى را به خدمت آن بانو مى فرستاد و او هم موى سر پيغمبر را در آن آب مى زد و همان آب ، بيمار را شفا مى داد. (52)

و نيز در صحيح بخارى و ديگر منابع آمده است كه عبيده گفت :

اگر يك تار موى رسول خدا(ص ) را داشتم ، برايم از همه دنيا و مافيها گراميتر بود. (53)

تبرك به تير پيغمبر

بخارى در داستان صلح حديبيه مى نويسد:

رسول خدا(ص ) با يارانش در نزديكيهاى حديبيه و در كنار آبگيرى ، كه اندكى آب باران در آن جمع شده بود، فرود آمدند همراهان آن حضرت براى رفع نياز، اندك اندك از آب بر مى داشتند تا اينكه آب آن تمام شد. پس ، از تشنگى شكايت به پيغمبر(ص ) بردند. رسول خدا(ص ) تيرى از تركش خود بيرون كشيد و فرمان داد تا آن را در آن آبگير فرو كنند. راوى مى گويد: به خدا سوگند، آشكارا از محل تير، آب جوشيدن گرفت و مردم تا زمانى كه آنجا را ترك كردند، همچنان از آب آن برمى داشتند و مى نوشيدند. (54)

6- تبرك به جاى دست پيغمبر

در كتاب اصابه در شرح حال حنظله و در مسند احمد بن حنبل ، روايتى نقل شده كه ما فشرده آن را در اينجا نقل مى كنيم :

حنظله گفت پدر بزرگم مرا خدمت پيغمبر برد و گفت مرا فرزندان بزرگ و كوچك

فراوان است و اين كوچكترين آنهاست ؛ پس برايش دعا كن . رسول خدا(ص ) دستى بر سر من كشيد و فرمود: خداوند تو را بركت دهد. (يا دروى بركت نهد.) راوى مى گويد من خود حنظله را ديدم كه شخصى را كه صورتش بد كرده بود، و نيز چهارپايى را كه پستانهايش متورم شده بود، نزد او آورده بودند و او آب دهان در كف دستهاى خود مى انداخت و آن را بر سر خود مى كشيد و مى گفت : به نام خدا، اين دست را به جاى دست پيغمبر خدا مى كشم و از آن بركت مى جويم . و سپس دست خود را برورى بيمار مى كشيد و در دم ، ورم او برطرف مى شد. (55)

سخنان همين راوى در كتاب اصابه چنين آمده است :

... مى گفت : بسم الله ، و دست بر سر خود و به جاى دست رسول خدا(ص ) مى گذاشت و آن را مسح مى كرد و سپس ورم بيمار را با همان دست مسح مى كرد و ورم برطرف مى شد.

بارى ، فيض و بركت از رسول خدا(ص ) به اطرافيانش چنان مى رسيد كه پرتو خورشيد به زمين ، و رايحه دلپذير گلها به مشام جانها. خير و بركت همواره ملازم حضرتش بود و لحظه اى از او جدا نمى شد: چه در كودكى و چه در بزرگسالى ، در سفر و حضر، روزها و شبها، چه آن گاه كه كودكى شيرخوار و در خيمه حليمه سعديه بوده و چه زمانى كه به عنوان تجارت به شام مسافرت كرده بود. چه در آن

روز كه به نام مهاجر در خيمه ام معبد نشسته بود، و چه در روزگارى كه در مدينه عنوان رهبرى و رياست يافته بود. در همه حال ، خير و بركت الهى ملازم حضرتش بود و بى دريغ هم به اطرافيانش مى رسيد.

ما مواردى را كه به آنها اشاره كرديم ، نه از آن روى بود كه مى خواستيم همه خيرات و بركات حضرتش را بشماريم . زيرا برشمردن آنها براى هيچ پژوهشگرى ممكن نيست . پس خردمندان و حقگويان و گواهى دهندگان به راستى را همين اندازه كه آورده ايم ، كافى خواهد بود.

اكنون ، به خواست خدا، به مساله استشفاع به پيامبر مى پردازيم و سپس به منشا اختلاف درباره امتيازاتى كه پيامبر بزرگ اسلام بر ديگران داشت ، خواهيم پرداخت .

استشفاع به پيغمبر

آن دسته از مسلمانان كه توسل جستن به رسول خدا و شفيع قرار دادن آن حضرت را در هر زمان مشروع و روا مى دانند، مدعى هستند كه چنين موضوعى ، حتى پيش از آفرينش پيغمبر و در سراسر ايام حيات آن حضرت و پس از مرگ و رحلت او و نيز در روز قيامت و حساب ، مورد رضايت و خشنودى خداى متعال است . دلايل ايشان از اين قرار است :

1- توسل به پيغمبر پيش از خلقتش

گروهى از ايشان ، از جمله حاكم در مستدركش ، از قول عمر بن خطاب آورده است :

چون حضرت آدم مرتكب خطا و ترك اولى شد، روى به آسمان كرد و گفت : بار خدايا تو را به حق محمد سوگند مى دهم كه از من گذرى . خداوند به او فرمود: تو

محمد را، پيش از آنكه او را بيافرينم ، چگونه شناختى ؟ آدم گفت : پروردگارا چون مرا با دست خودت آفريدى و روح ويژه ات را در كالبدم دميدى ، سر برداشتم و ديدم كه بر پايه هاى عرش نوشته شده است : لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، و دانستم كه نامى را با نام خودت همراه نمى كنى ، مگر اينكه او را بيش از همه دوست داشته باشى . خداوند فرمود: درست گفتى آدم منت او را از همه مخلوقاتم بيشتر دوست دارم . اكنون كه مرا به او سوگند دادى ، تو را بخشيدم . چه اگر محمد نبود، من تو را نمى آفريدم . (56)

همچنين طبرانى ، روايت مزبور را آورده و در پايان آن چنين افزوده است : و او آخرين پيامبران از فرزندان تو خواهد بود.

حديث شناسان و مفسران در تفسير آيه و لما جاء هم كتاب من عند الله مصدق لما معهم و كانوا من قبل يسفتحون على الذين كفروا، فلما جاء هم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين ، نوشته اند:

هنگامى كه يهود مدينه و خيبر پيش از بعثت پيامبر اسلام با مشركان عرب ، از اوس و خزرج و ديگران ، مى جنگيدند، به نام آن حضرت توسل مى جستند و گشايش كار و پيروزى بر دشمن را آرزو مى كردند. زيرا آنها از پيش ، نام پيغمبر را در تورات ديده بودند و در جنگهاى خود با كفار به نام وى متوسل مى شدند و چنين دعا مى كردند: خداوندا ما به نام پيامبر درس ناخوانده ات

از تو كمك مى خواهيم تا ما را بر دشمنانمان پيروز گردانى ، يا اينكه مى گفتند: پروردگارا، به نام پيامبرت ما را بر اينان پيروز گردان ، (57) و پيروز هم مى شدند. اما زمانى كه از سوى خداوند، قرآن به آنها رسيد كه آنچه را در تورات و انجيلشان آمده بود تصديق مى كرد، و آن كس را كه از پيش مى شناختند، يعنى محمد(ص )، در ميانشان آشكار شد و درباره او هيچ ترديدى هم نداشتند، او را منكر شدند و نپذيرفتند. زيرا كه پيغمبر از طايفه بنى اسرائيل نبود. (58)

2- توسل به پيغمبر در حياتش

احمد بن حنبل و ترمذى و ابن ماجه و بيهقى از قول عثمان بن حنيف آورده اند كه مرد كورى به خدمت رسول خدا(ص ) آمد و با اصرار از آن حضرت خواست :

در حقم دعا كن و از خدا بخواه كه مرا شفا دهد و بينا گرداند. پيامبر به او فرمود: اگر بخواهى دعا كنم ، اما اگر بر اين حال شكيبا باشى ، برايت بهتر است . آن مرد گفت نه ، دعا كن . پس رسول خدا(ص ) به او دستور داد كه به نحوى شايسته وضو بگيرد و خدا را چنين بخواند: بار خدايا من از تو مى خواهم و به وسيله پيامبرت محمد، پيامبر رحمت ، به سوى تو روى مى آورم . اى محمد من به تو روى مى آورم و به وسيله تو نيازم را به خدا مى برم تا آن را برايم برآورده سازد. بار خدايا شفاعتش را در حقم بپذير. (59)

بيهقى و ترمذى اين حديث را صحيح دانسته

اند.

3- توسل به پيغمبر پس از رحلتش

طبرانى در معجم كبير، آنجا كه سخنش درباره عثمان بن حنيف است مى نويسد:

مردى براى انجام تقاضايش بارها به عثمان خليفه مراجعه كرده بود، ولى عثمان به او عنايتى نمى كرد و به خواسته اش توجهى نمى نمود. تا اينكه آن مرد عثمان بن حنيف را ديدار كرد و شكايت به او برد. عثمان بن حنيف به او گفت : به وضو خانه برو و وضو بگير و سپس به مسجد بيا و دو ركعت نماز بگزار و آنگاه بگو: اللهم انى اسالك و اتوجه اليك بنبيا محمد، نبى الرحمه محمد نبى الرحمه ، يا محمد انى اتوجه بك الى ربى فتقضى حاجتى . آنگاه حاجتت را بر زبان بياور. آن مرد رفت و دستور عثمان بن حنيف را انجام داد و پس از آن به در خانه عثمان بن عفان آمد. در اين نوبت دربان دستش را گرفت و به اندرون به خدمت عثمان برد. عثمان وى را در كنار خود نشانيد و بگرمى از خواسته اش پرسيد. او تقاضاى خود را گفت و عثمان نيز حاجتش را برآورده ساخت و به او گفت : تا كنون چنين خواسته اى اظهار نكرده بودى ، حالا هم هر وقت كه نيازى به هم رسانيدى ، مستقيما به ما مراجعه كن . (60)

4-استشفاع به عباس ، عموى پيغمبر

در صحيح بخارى آمده است كه عمر بن خطاب عادت داشت كه هر وقت خشكسالى پيش مى آمد به تقاضاى باران بيرون مى رفت و عباس بن عبدالمطلب ، عموى پيغمبر، را هم با خود مى برد و او را راى باريدن

باران شفيع قرار مى داد و مى گفت : الهم انا كنا نتوسل بنينا فتسقينا، و انا تنوسل اليك بعم نبينا فاسقنا. و باران هم مى باريد. (61)

البته توسل عمر به عباس از آن جهت بود كه او عموى پيغمبر خدا(ص ) بود، وگرنه شخص ايشان ويژگى خاصى نداشت .

با وجود اين قبيل احاديث از سنت رسول خدا(ص )، جايى براى وجود اختلاف در مساله ويژگيهاى پيامبران باقى نمى ماند؛ مخصوصا با مقام و منزلتى كه خداوند به آنها ارزانى داشته و بر ديگر افراد بشر، فضيلت و برتريشان داده است ؛ بويژه سر آمد ايشان و خاتم آنان .

اينك در زير پاره اى از آنچه را كه به نظر مى رسد موجب بروز اختلاف نظر در ويژگيهاى پيامبران خدا گرديده است ، مى آوريم .

منشا اختلاف در ويژگيهاى پيامبران خدا(ص )

با وجود صراحتى كه احاديث متواتر گذشته درباره ويژگيهاى پيامبران خدا داشته ، اين سوال مطرح مى شود كه اختلاف نظر درباره آنها چگونه به وجود آمده است ؟

پاسخ اين است كه اگر به مجموعه روايات ديگرى بنگريم كه در پايين آوردن مقام و منزلت پيامبران خدا، آن هم تا حد كمتر از يك انسان معمولى ، آمده است در مى يابيم كه اين دسته از احاديث در كسانى كه به درستى آنها ايمان و اعتقاد داشته باشند، بينش خاصى نسبت به پيغمبران درست بر خلاف احاديثى كه گذشت ايجاد مى كند.

در اينجا براى پرهيز از اطاله كلام ، تنها به ذكر نمونه اى چند از آن احاديث ، كه در شاءن خاتم پيامبران و برترين آنان ، رسول خدا(ص )، آمده است ، بسنده مى كنيم و همين

مقدار هم براى ارباب بصيرت و كمال كافى است .

1- بخارى در صحيح خود آورده است : رسول خدا(ص ) بيش از آنكه به مقام پيغمبرى رسد و به او وحى نازل شود، ميهمانى اى به افتخار زيدبن عمرو بن نفيل ترتيب داد و بر سر سفره غذا، خوراكى از گوشت نهاد. زيد از خوردن آن گوشت خوددارى كرد و گفت : من از گوشتى كه هنگام سربريدن حيوان ، نام خدا بر آن برده نشده باشد، نمى خورم . (62)

توجه مى كنيد كه زيد در دوره جاهليت ، بسى پرهيزگارتر از پيامبر اسلام بوده است . چه ، پيش از ظهور اسلام و سالها قبل از آن ، از خوردن گوشتى آن چنانى پرهيز مى كرده ، در حالى كه رسول خدا(ص ) به آن توجهى نداشته است .

2- بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند: هنگامى كه جبرئيل بر رسول خدا(ص ) نازل شد و آياتى از سوره علق را بر حضرتش آورد، پيغمبر با ترس و لرز خود را به خانه رسانيد و به همسرش ، خديجه ، گفت : من بر خود مى ترسم كه نكند ديوانه شده باشم . خديجه گفت : بلكه بر عكس ؛ مژده باد تو را كه خداوند تو را هرگز خوار نمى كند. آنگاه او را به نزد ورقه بن نوفل ، كه در آن زمان بر آيين مسيح بود، برد و پيغمبر هم تمام آنچه را كه ديده بود با وى در ميان نهاد. ورقه گفت : اين همان ناموس كبيراست كه بر موسى هم نازل مى شده است . (63)

پس با

اين حساب ، ورقه مسيحى از شخص پيامبر اسلام كه مستقيما با وحى و جبرئيل سر كار داشت و به وسيله وحى مورد خطاب خداوند قرار مى گرفت ، به مساله وحى و جبرئيل واردتر و آشناتر بود، و همان سخنان دلگرم كننده ورقه بوده كه او را به راهى كه در پيش داشته ، اميدوار كرده است . و گرنه بنا به گفته ابن سعد در طبقات ، اگر ورقه و سخنان او نبود، حضرتش تصميم داشت كه خود را از كوه به زير اندازد و خود را از آن رسوايى رها سازد.

طبرى نيز در كتابش مى نويسد: پيغمبر خدا(ص ) در آن حالت فرمود: من يا بدبخت يا شاعر يا ديوانه شده ام و به خدا سوگند كه قريش را مجالى نخواهيد بود كه درباره من چنين قضاوتى كند. (64) معنى حديث مزبور اين اس كه من خود را هلاك مى كنم تا قريش درباره من چنين سخنى نگويد.

3- بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند:

رسول خدا(ص ) به خشم مى آمد و دشنام و ناسزا مى گفت و بى سبب كسانى را كتك مى زد و آزار مى رسانيد. اين بود كه حضرتش از خدا خواست كه اين قبيل كارهاى ناشايسته او را در باره چنان كسانى ، مايه پاكى و صفاى ايشان قرار دهد. (65)

4- باز هم بخارى و مسلم آورده اند:

مردى يهودى ، پيغمبر خدا(ص ) را سحر كرده بود. نيروى سحر آن يهودى چنان در رسول خدا(ص ) كارگر افتاده بود كه مثلا حضرتش مى پنداشت كار بخصوصى را انجام داده است ، در حالى كه آن را

انجام نداده بود. (66)

5- همچنين مسلم در صحيح مى نويسد:

پيغمبر خدا(ص ) بر جمعى گذر كرد كه مشغول گرده افشانى بر نخلهاى خود بودند. آن حضرت رو به آنان كرد و گفت : اگر آنها را تلقيح نكنيد بهتر است . با سخن پيغمبر، آنان دست از كار خود برداشتند و نخلها را به حال خود رها كردند. در نتيجه ، در آن سال نخلهاى ايشان به بار ننشست . موضوع را به حضرتش گفتند. او در پاسخ آنها فرمود: انتم اعلم بامور دنياكم . يعنى شما در كارهاى دنياتان از من واردتر و دانا هستيد. (67)

6- بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند:

رسول خدا(ص ) مشغول گوش دادن به آواز كنيزكانى بود. ابوبكر از راه رسيد و بر سر كنيزكان فرياد كشيد و آنان را متوارى ساخت . (68)

7- مسلم در صحيح خود مى نويسد:

رسول خدا(ص )، عايشه را بر دوش خود برداشته بود تا شيرينكاريهاى حبشيان را، كه در مسجد بساط نمايش پهن كرده بودند، تماشا كند. در آن هنگام عمر از راه رسيد و بر سر نمايش دهندگان فرياد كشيد و پراكنده شان ساخت . (69)

دنباله اين داستان در روايت ترمذى چنين آمده است : ناگهان عمر از راه رسيد، تا مردم چشمشان به عمر افتاد، پس پس رفتند و متفرق شدند. پيغمبر فرمود: مى بينم كه شياطين جن و انس هم از عمر مى گريزند. (70)

و در روايتى ديگر چنين مى خوانيم :

پس از بازگشت رسول خدا(ص ) از يكى از غزوات ، كنيزكى سياه چرده در پيش حضرتش بر دف مى كوفت و آواز مى خواند. در همين هنگام

عمر وارد شد و كنيزك بيدرنگ دف را به زير خود نهاد و روى آن نشست . رسول خدا(ص ) به عمر گفت : اى عمر شيطان هم از تو مى ترسد. (71)

8- بخارى و مسلم در صحيح خود از قول عايشه مى نويسد:

پيغمبر خدا(ص ) در مسجد گوش به قرآن خواندن مردى مى داد و ناگاه فرمود: خداوند اين مرد را بيامرزد كه فلان آيه و فلان آيه را كه من از فلان سوره انداخته بودم ، به خاطر آورد. (72)

در احاديثى كه گذشت ، ديديم : زيد بن عمرو بن نفيل ، پسر عموى عمر، خيلى پرهيزگارتر از پيامبر خدا بود. زيرا از خوردن گوشت حيوانى كه در پاى بتها و مجسمه آنان قربانى شده بود خوددارى كرد، اما پيغمبر خدا در بند چنين مساله اى نوبد و از آن مى خورد.

ورقه بن نوفل مسيحى مى داند كه آن كس كه به خدمت پيغمبر رسيده است جبرئيل بود، اما رسول خدا خودش اين را نمى داند، و حتى از اين مى ترسيد كه نكند او را جن گرفته باشد و آيات قرآن هم سخنان موزون آنان باشد.

سحر يهود در حضرتش كارگر مى افتد، تا آنجا كه به نظرش مى آيد كارى انجام داده ، حال آنكه انجام نداده است .

آياتى از قرآن را فراموش كرده و از قرآن انداخته ، تا اينكه يكى از اصحاب همانا را مى خواند و به خاطرش مى آورد.

فرمان داد تا نخلها را تلقيح نكنند. چه ، چنين صلاح مى ديد. اما چون نخلها به بار ننشست ، گفت : شما در كارهاى دنياتان از من واردتر و

داناتر هستيد.

پيغمبر به آواز خواندن تنى چند از كنيزكان يكى از انصار گوش مى دهد، اما ابوبكر از لهو بيزار است ، و يا اينكه حضرتش درباره عمر فرموده است : شيطان هم از او مى گريزد.

روايتهايى كه گذشت و همانند آنها ثابت مى كند:

زيد بن عمر در دوره جاهليت از رسول خدا(ص ) پرهيزگارتر و برتر، و ورقه بن نوفل نيز پس از ظهور اسلام از آن حضرت به مساله وحى و جبرئيل آشناتر بوده است .

ابوبكر و عمر در اجراى فرامين الهى خيلى بيشتر از خود پيغمبر دقيق ، و از لهو و لعب بيزار و متنفر بوده اند.

آن صحابى كه آيات فراموش شده رسول خدا(ص ) را در مسجد تلاوت مى كرد، حافظه اش از حافظه آن حضرت قويتر بوده است .

پيغمبر خدا فردى است چون ديگر مردم و خداوند او را از دمدمه هاى يهود و سحر ايشان در امان نداشته است .

او چون هر انسانى ديگر بى سبب بر مردم خشم مى گيرد و به خروش مى آيد و بى هيچ گناهى آنان را مى آزارد و به باد لعن و نفرين و دشنام مى گيرد. (73)

هر كس كه به درستى اين قبيل احاديث يقين داشته باشد، ناگزير برداشتى بر خلاف احاديثى پيدا مى كند كه پيش از اين مورد اشاره قرار گرفت و بيانگر ويژگيهاى بود كه خداوند به آخرين پيامبرش ارزانى داشته و او را به فضايل و مناقبى چشمگير بر ديگر مردم برترى داده است .

اينجاست كه به آن روشنفكرنماى سعودى حق داده مى شود كه بگويد:

محمد كيست ؟ محمد هم مردى مانند من بوده و مرده

است .

حال به اين قبيل احاديث ، كه برداشتى درست مخالف با احاديث فضايل به وجود مى آورد، رفتار و روش خليفه صحابى ، عمر بن خطاب ، را اضافه كنيد كه اجتهاد كرد و فرمان داد تا درخت مقدسى را كه نامش در قرآن آمده و در زير آن اصحاب با رسول خدا(ص ) بيعت كرده اند، قطع نمايند (74) (شرح حال اين ماجرا را مى توانيد در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى ، ج 1، ص 59 مطالعه كنيد.)

اما در مقابل تمام آن احاديث كه فضايل و مناقب رسول خدا(ص ) را به زير سوال مى برد و از شان و منزلت آن حضرت مى كاهد، سخن اميرالمومنين در خطبه قاصعه است كه تمام آنها را رد مى كند. امام (ع ) در آن خطبه مى فرمايد:

خداوند از همان هنگام كه پيامبر را از شير باز گرفتند، با بزرگترين فرشته اى از فرشتگان قرين فرمود تا او را به راه و صفات و اخلاق نيكان بدارد و من - در اين سير و سلوك - در همه حال چون بچه شترى كه مادرش را دنبال مى كند، حضرتش را پيروى مى كردم . او همواره از سيرت نيكويش نمونه اى مى نمود و نشانه اى برايم مى افراشت و مرا به پيروى از آن فرمان مى داد.

حضرتش در هر سال مدتى را در غار حراء مى گذرانيد و من تنها كسى بودم كه وى را در آن مدت مى ديدم . در آن زمان ، اسلام تنها در خانه رسول خدا(ص ) و خديجه پاى نهاده بود و من سومين نفر

ايشان بودم . نور وحى را به چشم خود مى ديدم و بوى دلاويز نبوت را استشمام مى كردم . و چون وحى بر آن حضرت فرود آمد، ناله شيطان را به گوش خود شنيدم و از پيامبر پرسيدم : اى رسول خدا اين چه صدا بود؟ فرمود، اين ناله شيطان بود، و از اينكه ديگر فرمانش برده نمى شود نااميد و مايوس گرديد... (75)

و ما اين را نفهميديم كه پيغمبر چگونه موقعيت خود را نتوانست در يابد در حالى بر كتفش مهر نبوت نقش بسته بود و همين ، نشانه شناسايى او براى هر بيننده اهل كتاب به حساب مى آمد، همچنان كه ورقه او را از همين راه شناخت . (76)

و نيز اين قبيل روايات را، رواياتى رد مى كند كه از دلايل پيامبرى آن حضرت است و از آن حضرت سرزده و پيش از آنكه به مقام پيامبرى مبعوث شود، فضايلى از او به وقوع پيوسته است . مانند رويدادهاى نخستين مسافرتش به شام به همراه عموميش ابوطالب ، مسافرتش براى تجارت از طرف خديجه ، خبر دادن راهبى به اينكه حضرتش به پيامبرى مبعوث خواهد شد، سايه افكندن ابر بر سر مباركش در دو سفر به طورى كه همه همراهان او شاهد آن بودند و همه آنها در كتابهاى حديث و سيره آمده است . (77)

و يا اخبار اهل كتاب داير به ظهور آن حضرت ، پيش از آنكه به مقام پيامبرى مبعوث شود كه همه آنها در تورات موجود است ، (78) و يا سلام گفتن درخت و سنگ به آن حضرت ، پيش از آنكه به رسالت مبعوث شده

باشد. (79)

اين پيغمبر چگونه خود را نمى شناخت در صورتى كه عيسى (ع ) در قرنها پيش مژده آمدنش را داده بود و خداى متعال سخن او را در قرآن آورده است كه : مبشرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد. يعنى مژده مى دهم به آمدن پيامبرى بعد از خودم به نام احمد. (صف / 6).

او چگونه خود را نمى شناخت در حالى كه درباره اهل كتاب آمده است : يعرفونه كما يعرفون ابناء هم . يعنى اهل كتاب وى را چنان مى شناختند كه فرزندهايشان را. (بقره / 46 و انعام / 20). بلكه بر عكس ، او را مى شناختند: الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورات و الانجيل . يعنى پيامبر درس ناخوانده اى كه كه مشخصاتش در تورات و انجيلى كه در دست دارند مى يابند. (اعراف / 175).

در بحثهايى كه پس از اين درباره مصادر شريعت اسلامى خواهيم داشت ، به طور مفصل اقداماتى را كه احكام و فرمانروايان اسلامى براى بالا بردن مقام خلافت بر مقام پيامبرى در انظار مسلمانان به كار برده اند، خواهيم آورد. اما در اينجا تنها به نمونه اى از آنها، آن هم در روش حجاج بن يوسف عبدالملك مروان فرماندارى كوفه را در عراق به عهده داشت ، كسانى را كه مرقد پاك پيامبر اسلام را در مدينه زيارت مى كردند، به باد انتقاد گرفت و گفت :

خاك بر سر آنهايى كه به گرد مشتى تخته پاره و استخوانهاى پوسيده مى گردند. آنها چرا به گرد كاخ اميرالمومنين ، عبدالملك ، نمى چرخند؟ مگر آنها نمى دانند كه مقام خليفه و

جانشين كسى ، به مراتب از مقام فرستاده او برتر و والاتر است ؟ (80)

اينكه در اين روزگار سبك انگاشتن امر نبوت و توهين و گستاخى به مقام رسالت را در ميان برخى از مردم مشاهده مى كنيم ، چيزى جز نتيجه همان اقدامات و فعاليتهاى قرون گذشته نيست ؛ خواه از راه نقل رواياتى كه مقام رسول خدا(ص ) را تا حد يك انسان معمولى پايين مى آورد، با تاويل آيات قرآن مجيد، و يا ديگر مواردى كه مسلمانان را به سوى هدفى ، كه خود از پيش تعيين كرده بودند، توجيه مى كند، كه از جمله ، نظر ايشان درباره تشكيل مجالسى است كه به منظور يادبود ميلاد پيامبر خدا(ص ) تشكيل مى شود و اينك به شرح اين مساله مى پردازيم .

تشكيل مجالس به ياد بود ميلاد پيامبران و بندگان صالح خدا

در ميان همه سخنانى كه مخالفين برگزارى مجالس ياد بود ميلاد پيغمبر اسلام (ص ) ايراد كرده اند، تنها به آوردن فتواى شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز رياست كل اداره مطالعات و مباحث علمى و فتاوا ودعوت و ارشاد عربستان سعودى ، بسنده مى كنيم كه گفته است :

تشكيل مجالس يادبود ميلاد پيغمبر (ص ) و ديگران جايز نيست . زيرا ليت قبيل امور از بدعتهاى است كه در دين گذاشته شده ...(81)

اما در مقابل ، كسانى كه تشكيل مجالس را به ياد ايشان امرى شايسته مى دانند، چنين استدلال مى كنند كه بيشتر مناسك حج ، خود اجتماعى است براى يادبود پيامبران و اولياى خدا، كه ما به آوردن نمونه هايى از آن اكتفا مى كنيم .

الف . مقام ابراهيم

خداى سبحان مى فرمايد: واتخدوا من مقام ابراهيم مصلى

. يعنى محل ايستادن ابراهيم را جايگاه نماز خود قرار (بقره /125). و در صحيح بخارى در باره مقام نكاتى آمده كه فشرده آن از اين قرار است :

هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل (عليهاالسلام ) به ساختن كعبه پرداختند، اسماعيل سنگ مى آورد و در اختيار پدر مى نهاد و ابراهيم آنها را بر يكديگر مى گذاشت تا اينكه پايه خانه خدا بالا آمد. سرانجام اسماعيل سنگ مقام را آورد و آن را زير پاى پدر نهاد. ابراهيم بر روى آن سنگ بالا رفت و كار را از سر گرفت .

اسماعيل همچمنان سنگ مى آورد و ابراهيم آن را بر ديوار مى نهاد تا ديوار بالا آمد و بنا به روايتى ديگر: ديوار تا آنجا بالا آمد كه پيرمرد (حضرت ابراهيم ) قادر نبود كه سنگ را روى ديوار قرار دهد. پس بر سنگ مقام بالا رفت و اسماعيل هم پياپى سنگ در اختيار او مى نهاد. (82)

بنابراين به طورى كه معلوم است خداى تعالى فرمان داد تا مردم به جاى پاى ابراهيم در خانه مقدسش تبرك جويند و براى زنده نگه داشتن خاطره او، آنجا را محل نماز قرار دهند و در آن هيچگونه شركى هم وجود ندارد.

ب : صفا و مروه

خداى تعالى مى فرمايد: ان الصفا و المروه من شعائر الله فمن حج البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوف بهما. يعنى صفا و مروه از شعائر خداست ، پس هر كس كه حج خانه خدا را به جاى آورد يا عمره كند، بين آن دو سعى نمايد. (بقره 158)

بخارى در اين مورد سخنى دارد كه فشرده آن چنين است :

هنگامى كه

ابراهيم عليه السلام هاجر و فرزندش اسماعيل را در مكه تنها بر جاى گذاشت و رفت ، ديرى نپاييد كه آب آنها تمام شد و تشنگى به او و فرزندش فشار آورد. كودك سخت بى تابى مى كرد و مادر نتوانست بى تابى و ناله فرزندش را نظاره گر باشد، اين بود كه از كوه صفا بالا رفت تا در پس آن كسى را به يارى ببيند، اما كسى را نيافت . پس ، از صفا به زير آمد و چون به وادى رسيد، با شتاب آن فاصله را پيمود و از كوه مروه بالا رفت و در آنجا هم كسى را نيافت . هاجر، اين رفت و برگشت از صفا به مروه و از مروه به صفا را هفت مرتبه تكرار كرد. ابن عباس گفته است كه پيغمبر خدا(ص ) فرموده از اين روست كه مردم بين صفا و مروه را سعى مى كنند. (83)

بارى ، خداوند سعى بين صفا و مروه را براى زنده نگاه داشتن خاطره رفت و برگشتهاى هاجر، جزء مناسك حج قرار داد، و هروله بين آن دو را كه هاجر، جزء مناسك حج قرار داد، و هروله بين آن دو را كه هاجر با قدمهاى تند و شتاب برداشته ، جزء مستحبات آن مقرر داشت تا خاطره هروله آن بانوى صالح زنده بماند.

ج : رمى جمرات

احمد بن حنبل و طيالسى در مسندهايشان از قول رسول خدا(ص ) آورده اند كه فرمود:

جبرئيل ابراهيم را به جمره عقبه برد. در آنجا شيطان در مقابلش حاضر شد. و ابراهيم او را با هفت سنگريزه از خود براند و شيطان ناپديد شد. آنگاه

به محل جمره وسطى رسيد، بار ديگر شيطان حاضر شد و ابراهيم او را هفت سنگريزه زد و شيطان گريخت . پس در محل جمره اولى دوباره شيطان حاضر شد. بازهم ابراهيم او را با پرتاب هفت سنگريزه متوارى ساخت . (84)

از اين رو خداوند خاطره سنگ پرانيهاى ابراهيم را جزء اعمال حج قرار داده و آن را هميشه زنده نگه داشته است .

د: قربانى

خداوند در داستان ابراهيم و اسماعيل مى فرمايد:

فبشرناه غلام حليم ، فلما بلغ معه السعى قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذاترى قال يا ابت افعال ما تومر ستجدنى ان شاء الله من الصابرين ، فلما اسلما و تله للجبين ، و ناديناه ان يا ابراهيم ، قد صدقت ارويا انا كذلك نجزى المحسنين ، ان هذا لهو البلاء المبين ، و فديناه بذبح عظيم .

يعنى مژده پسر شكيبا و بردبارى را به او داديم . چون پسر بزرگ شد و بار پدر به كوشش برخاست ، ابراهيم به او گفت : اى پسرك من ، در خواب به من فرمان داده شده تا تو را سر ببرم ؛ تو چه مى گويى ؟ او گفت : اى پدر، دستورى كه به تو داده شده به انجام رسان كه مرا به خواست خداوند از شكيبايان خواهى يافت . چون هر دو تسليم امر پروردگار شدند، ابراهيم فرزند را به رو در افكند و ما ندا در داديم كه اى ابراهيم ، فرمان را انجام دادى ، ما اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم . اين آزمايشى آشكار بود و ما با ذبحى بزرگ او را قربانى

داديم . (صافات / 101 - 107)

اين چنين خداوند تجديد خاطره فداكارى ابراهيم (ع ) را در قربانى كردن فرزندش اسماعيل و اينكه خداوند قوچى را براى قربانى او فرستاده بود، جزء مناسك حج قرار داد و مقرر داشت تا حاجيان با اقتداى به ابراهيم (ع ) در منى قربانى كنند و خاطره او در فرمانبردارى از خداوند تجديد نمايند.

همان طور كه ملاحظه مى شود، در مقام ابراهيم بركت و قداست از پاهاى آن پيامبر به جاى قدمهاى او سرايت كرد، و خداى متعال براى زنده نگه داشتن خاطره او، آن را جزء مناسك حج قرار داد تا در كنار خانه مقدس او، و در محل جاى پاهاى وى ، خدا را سجده برند و نماز گزارند. انتشار بركت و فرخندگى را از ناحيه حضرت آدم نيز مى بينيم . توجه كنيد:

تجديد خاطره آدم (ع )

در پاره اى از اخبار آمده است كه خداى تعالى در شامگاه روز نهم از ماه ذى حجه و در محل عرفات آدم را مورد آمرزش خود قرار داد. پس جبرئيل او را هنگام غروب آفتاب به سوى مشعر برد تا شب را در آنجا به روز آورد. آدم در آن شب خداى را پرستش كرد و از پذيرفته شدن توبه اش او را سپاس گفت :

پس بامداد روز دوم فرشته وحى او را به سوى منى حركت داد و آدم در آنجا به عنوان قبول شدن توبه و آزاد شدنش از بند گناهان سر خود را بتراشيد. خداوند نيز آن روز را براى او و فرزندانش عيد قرار داد و كارهاى اين دو روز او را تا پايان جهان

جزء مناسك حج مقرر فرمود. اين است كه زائران خانه خدا در عصر روز نهم به پاس آمرزش گناهانشان در محل عرفات جمع مى شوند و شب را در مشعر الحرام به عبادت مشغول مى شوند و در روز دهم در منى سر مى تراشند. بر اين وظايف ، خداوند كارهاى ابراهيم و اسماعيل و هاجر را هم اضافه كرده و همه آنها را جزء مناسك حج قرار داده است .

بنابراين تمام مناسك حج ميمنت و فرخندگى از زمانها و مكانهايى است كه بندگان شايسته خداوند در آنجا از خود خاطراتى بر جاى نهاده اند. و همه اين گردهماييها و كارها، براى زنده نگاه داشتن خاطره آنهاست .

تنها بركت و ميمنت چنين خاصيتى را ندارد، شومى محل اقامت هر امتى نيز موجب مى گردد كه آن شومى از محل اقامتشان به آنان منتقل شود. توجه كنيد:

آثارى از شومى و بديمنى امتى

مسلم در صحيح خود مى نويسد:

رسول خدا(ص ) در جنگ تبوك با همراهان خود در سرزمين حجر و در كنار ويرانه هاى قوم ثمود فرود آمد. اصحاب آن حضرت از همان چاهى آب برداشتند كه قوم ثمود برمى داشت . آنها آب كشيدند و نوشيدند و براى غذا، خمير كردند و گوشت در ديگها ريختند و بر آتش نهادند. رسول خدا(ص ) چون از ماجرا باخبر گرديد، فرمان داد تا ديگها را واژگون كردند و خميرها را به شتران خورانيدند. سپس فرمان داد تا حركت كنند و در كنار چاهى ، كه ناقه صالح از آب آن مى نوشيد، فرود آيند. همچنين آن حضرت فرمان داد كسى در منازل آن قوم ، كه مورد خشم

خداوند قرار گرفته اند، وارد نشود و فرمود از آن مى ترسم كه بر شما نيز همان رود كه بر آنها رفته است . (85)

همچنين مسلم در روايتى ديگر مى نويسد كه پيامبر فرمود:

به خانه كسانى كه بر خود ستم كرده اند وارد نشويد مگر با حالت تاءثر و گريه ؛ كه مبادا بر شما همان رود كه بر آنان رفته است . آنگاه با شتاب از آنجا دور شد.

بخارى در صحيح خود همين قسمت را چنين آورده است : آنگاه رسول خدا(ص ) چيزى بر سر كشيد و با شتاب حركت كرد و آن سرزمين را ترك گفت . احمد حنبل نيز در مسندش چنين آورده است : آنگاه رسول خدا(ص ) همان طور كه سوار بود، گوشه اى از رداى خود را بر سر كشيد و... (86)

منشا شومى و فرخندگى

شومى و بدنامى سرزمين ثمود و آبشخورهاى آن ، از غير از خود قوم ثمود، از كجا مى توانست ناشى شده باشد؟ اين شومى و بدنامى از همان مردم به سرزمين و آبشخورهاى آنان سرايت كرده و تا عصر رسول خدا(ص ) و تا آن زمان كه خدا بخواهد ادامه خواهد يافت .

فضل و فرخندگى آبشخور ناقه صالح پيغمبر (ع ) نيز غير از آنجا ناشى شده كه ناقه آن پيامبر خدا از آن آب مى نوشيده است ؟ و همين فضل و فرخندگى تا زمان پيامبر اسلام (ص ) و سپس تا آن زمان كه خدا بخواهد، ادامه خواهد يافت .

و مى دانيم كه ناقه صالح پيغمبر و چشمه او نزد خداى متعال از شخص اسماعيل (ع ) و چشمه زمزم او

گراميتر نيست ، بلكه خداوند بركت و مباركى را به خاطر اسماعيل تا پايان جهان در زمزم او نهاده است .

فرخندگيهايى را كه خداوند در اوقات و روزهاى معينى به بندگان شايسته اش ارزانى داشته است نيز همين حالت را دارد؛ همچون فرخندگى و بركتى كه خدا در روز جمعه نهاده است .

بركت و فرخندگى روز جمعه

در صحيح مسلم آمده است : خداوند در روز جمعه آدم را بيافريد و نيز در روز جمعه او را به بهشت برد. (87) اين مورد و ديگر مواردى را كه خداوند در اين روز بر بندگان شايسته اش ارزانى داشته ، بركت و فرخندگى روز جمعه را همواره تثبيت كرده است .

بركت و فرخندگى ماه رمضان

بركت و فرخندگى ماه رمضان نيز چنين است . خداوند در قرآن مى فرمايد: شهر رمضان الذى انزل فيه القرءان هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان . يعنى ماه رمضان ماهى است كه قرآن در آن نازل شده كه راهنماى مردم است و دليلهايى از هدايت و تميز بين حق و باطل .(بقره / 185). و نيز فرموده است : انا انزلناه فى ليله القدر... ليله القدر خير من الف شهر. يعنى ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم ... شب قدر از هزاران ماه بهتر است . (قدر/1و 3).

فرخندگى و بركت از شب قدر، كه در قرآن بر خاتم پيامبران نازل شده ، بر همه ماههاى رمضان تسرى يافته و چنين فرخندگى و بركت در اين ماه و چنان شبى ، تا پايان جهان باقى خواهد ماند.

بدين سان ، انتشار فرخندگى و بركت را از زمان و مكان مبارك

، كه فرخندگى خود را از بركت وجود برگزيدگان خداى متعال به دست آورده بودند، ملاحظه كرديم . و خداوند به ما فرمان داده تا اقتدا به اعمال برگزيدگانش كنيم و رفتارشان را در زمانها و مكانهاى معين و به منظور تجديد خاطره آنها و زنده نگاه داشتن كار و رفتارشان ، تقليد نماييم تا از همان فرخندگى و بركت كه سراسر وجود آنها را فرا گرفته است ، برخوردار گرديم .

بنابراين ، برگزارى مجالسى به مناسبتهاى مختلف اسلامى ، چون ميلاد پيامبر و ليله الاسرى (همان شبى كه خداوند پيامبرش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى برد) و روز بعثت آن حضرت ، چه مانع شرعى مى تواند داشته باشد؟

در پايان اين مختصر، كه به طور اشاره از پسنديده بودن تشكيل مجالس بزرگداشت براى زنده نگه داشتن خاطره برگزيدگان و اولياى خدا آورديم ، آشكارا اعلام مى كنيم كه قصد و غرض ما از تشكيل چنين مجلسى ، ياد كردن - فى المثل - سيره و روش پيامبر خدا(ص ) از منابع صحيح و معتبر در شب تولد آن حضرت و اطعام در راه خدا - كه ثوابش به آن حضرت برسد - است ؛ با دورى جستن از رفتار و بدعتهايى كه پاره اى از متصوفه بنيان نهاده اند.

اختلاف در ساختن بناء بر آرامگاه پيامبران ومحل عبادت قرار دادن آن

برخى از مسلمانان در تحريم ساختن بناء بر آرامگاه ، رواياتى را دستاويز خود قرار مى دهند كه به دو نمونه از مهمترين آنها اشاره مى كنيم .

از اميرالمومنين على (ع ) روايت مى كنند كه آن حضرت فرمود:

پيامبر خدا در تشييع جنازه اى ، رو به اصحاب خود

كرد و فرمود: چه كسى حاضر است كه به مدينه رود و تمام بتها را بشكند و همه گورها را با زمين هموار سازد و كليه عكسها و صورتهاى كشيده شده را از بين ببرد؟ يكى از اصحاب پاسخ داد: من اى رسول خدا، آن مرد به مدينه رفت ولى از ترس مردم كارى انجام نداد و ديرى نپاييد كه بازگشت . پس ، على رو به پيامبر خدا كرد و گفت : من مى روم اى رسول خدا. و پيامبر فرمود: اى على تو برو. على در اجراى دستور پيغمبر رفت و پس از مدتى بازگشت و گفت : اى رسول خدا، من رفتم و تمامى بتها را شكستم ، و همه گورها را با زمين هموار نمودم ، و هر چه تصوير بود از ميان برداشتم . (88)

اين حديث به صورتهاى مختلف در كتابهاى حديث آمده كه ما كاملترين آنها را نقل كرديم .

ايرادهاى حديث ياد شده

اولا بايد بگوييم كه پيامبر اسلام - بر اساس رواياتى كه نقل شده و سپس به آنها خواهيم پرداخت - مزار مادرش را زيارت كرده و بر سر قبر او گريسته و همراهان خود را نيز به گريه انداخته بود؛ در صورتى كه حضرتش شش ساله بود كه مادرش را در مدينه از دست داد، و پس از گذشت بيش از چهل سال و به هنگام مهاجرتش از مكه به مدينه به زيارت قبر مادرش توفيق يافته بود و پس از اين مدت نشانه قبر مادرش همچنان آشكار بود؛ وگرنه نمى توانست آن را شناسايى كند. اكنون اين سوال مطرح است كه اگر حكم اسلام هموار

ساختن قبور با زمين است ، پس چرا پيغمبر اسلام دستور نداد تا مزار مادرش را با زمين هموار كنند و نشانه آن را بردارند.

ثانيا بعد از اينكه گروهى از مردم مدينه اسلام آوردند، رسول خدا(ص ) معصب بن عمير را براى تعليم احكامى كه تابه آن روز به حضرتش ابلاغ شد بود، به همراه ايشان به مدينه فرستاد. و آنگاه كه مردم مدينه براى انجام حج بيرون شدند، مسلمانان آنها، در محل عقبه گرد آمدند و پنهانى با رسول خدا(ص ) بيعت نمودند. و اين در حالى بود كه هنوز اسلام در مدينه كاملا انتشار نيافته بود، تا اينكه پيامبر خدا(ص ) به مدينه هجرت كرد و پس از سه روز يا بيشتر، على (ع ) هم به او پيوست كه داستان ورود او به مدينه نيز مشهور است .

رسول خدا(ص ) پس از اينكه در مدينه با قبايل يهود (بنى قريطه و بنى النضير و بنى قينقاع ) پيمان دو جانبه منعقد ساخت ، دايره نفوذ و حكومتش را آرام آرام در مدينه گسترش داد و بتدريج اهالى مدينه به اسلام گرويدند. با اين حساب ، چه وقت پيامبر اسلام (ص ) توانسته بود مانند فرمانروايى مطلق و نافذ الكلمه در هنگام تشييع جنازه اى به اميرالمومنين (ع ) فرمان دهد تا به مدينه رود و همه بتها را بشكند و تمامى گورها را با زمين هموار كند و تمامى صورتها را از ميان ببرد؟ مضافا اينكه در متن خبر خوانديم كه فرستاده نخستين ، به هنگامى كه پيغمبر و اصحابش در تشييع جنازه اى بودند، به مدينه رفت و ترسان ،

كارى انجام نداد و بازگشت و آنگاه رسول خدا(ص ) على (ع ) را فرستاد و او همه آن كارها را بخوبى انجام داد و بازگشت ، و هنوز پيغمبر و يارانش در تشييع همان جنازه بودند، چنين چيزى چگونه ممكن است ؟

ثالثا در ادامه حديث آمده است كه اميرالمومنين (ع ) به ابوالهياج اسدى فرمود: من تو را به انجام كارى مامور مى كنم كه پيغمبر خدا(ص ) مرا به آن فرما داده است كه همه گورها را با خاك يكسان كنم و تمامى بتها را از ميان بردارم . (89) و پيداست كه چنين ماموريتى را كه امام به ابواهياج داد، بايد در دوره خلافت و زمامداريش صورت گرفته باشد، نه در زمان انزوا و خانه نشينى .

اما در زمان خلافت آن حضرت ، و پس از آن همه فتوحات در ايام خلافت خلفاى سه گانه پيش از وى ، امام ، ابوالهياج را به كدام شهر از شهرهاى اسلامى فرستاد تا بتها را بشكند و قبور را با زمين هموار سازد؟ مگر تا آن وقت بتى هم در شهرى باقى مانده بود؟ تا چه رسد به مدينه .

اگر بر فرض ، اين موارد را هم در نظر نگيريم و بپذيريم كه اين دو خبر صحيح است ، اين اخبار مبين فرمان پيغمبر و امام در از بين بردن آثار گور بت پرستان در سرزمين شركت است و چه ارتباطى به وجوب خراب كردن قبور مسلمانان ، آن هم در سرزمين اسلامى دارد؟

حديث ديگرى كه دستاويز برخى از مسلمانان در تحريم ساختن بناء بر آرامگاه است ، منقول از رسول خدا(ص ) و

به قرار ذيل است :

الهم الا تجعل قبرى وثنا، لعن الله قوما اتخذوا قبور انبيائهم مساجد. (90)

يعنى بار خدايا گور مرا بت قرار مده ، خدا لعنت كند مردمى كه گورهاى پيامبرانشان را مسجد قرار دادند.

همچنين آن حضرت در روايتى ديگر، كسانى كه گورهاى پيامبرانشان را مسجد قرار داده اند، معرفى كرده و فرموده است :

قاتل الله اليهود، اتخذوا قبور انبيائهم مساجد. (91)

يعنى خدا بكشد يهود را كه گورهاى پيامبرانشان را مسجد قرار دادند.

ايراد بر حديث ياد شده

پس از اينكه بنى اسرائيل از مصر بيرون آمدند و از دريا گذشتند و تيه را پشت سر نهادند و به فلسطين رسيدند، محل عبادت ايشان بيت المقدس در نظر گرفته شد و غير از آن جايى براى عبادت نداشتند. و در زمان سليمان پيغمبر - كه پادشاهى بنى اسرائيل را هم به عهده داشت - كاخى براى آن حضرت ساخته شد كه به آن هيكل سليمان مى گفتند. با اين حال قبور انبياى ايشان كجا قرار داشت كه بر آنها نماز بگزارند؟ در حالى كه بيت المقدس و شهر آن همواره مورد بازديد مردم و عرب پيش از عصر پيامبر اسلام (ص ) بوده است . اما قبور ديگر انبياى ايشان ، مانند قبر ابراهيم خليل و موسى بن عمران ، را ما نديده و نخوانده و نشنيده ايم كه قوم يهود آنها را بت قرار داده باشند. و به فرض اينكه گورى را بت قرار داده باشند، اين مورد هيچ ربطى به احترام و زيارت قبر ندارد. بت قرار دادن گورها به اين معنى است كه آن را چون كعبه هنگام نماز قبله خود قرار

دهند، اين كجا و آن كجا؟

در تمام آنچه پيش از اين آورديم و آنچه بعد از اين مى آوريم ، درباره احاديث رسول خدا(ص ) هيچ ترديدى وجود ندارد و در اين مورد به خدا پناه مى بريم ؛ بلكه سخن درباره راويان احاديث است كه خداوند آنها را از لغزش و اشتباه و فراموشى در امان نداشته است .

آنچه تا كنون آورديم ، نمونه اى بود از دلايل كسانى كه ساختن بناء را بر قبور خلاف شريعت اسلامى مى دانند. اينك اينك ادله موافقان آن .

آرامگاه ، جايى براى عبادت

موافقان قرار دادن آرامگاههاى پيامبران براى عبادت ، دليل مى آورند كه طواف كنندگان به گرد خانه خدا، به گرد حجر اسماعيل نيز مى گردند و به ديوار آن تبرك مى جويند و به اتفاق همه علماى سالامى قبر اسماعيل نيز مى گردند و به ديوار آن تبرك مى جويند و به اتفاق همه علماى اسلامى قبر اسماعيل و مادرش هاجر در آنجا واقع است .

در سيره ابن هشام و تاريخ طبرى و ابن اثير و ابن كثير آمده است : اسماعيل در كنار ماردش هاجر و در حجر دفن شده است (سخن ابن هشام ). و ابن اثير مى نويسد: اسماعيل وصيت كرد كه او را در حجر و در كنار ماردش به خاك بسپارند. (92)

همچنين ابن سعد در طبقات آورده است : چون اسماعيل به بيست سالگى رسيد، مادرش هاجر در نود سالگى درگذشت و اسماعيل بدن مادرش را در حجر به خاك سپرد. اسماعيل نيز كه بعد از پدر جهان را بدرود گفت ، در كنار كعبه و در جنب مادرش دفن

گرديد. و در روايت ديگر آمده است : گور اسماعيل زير ناودان ، ما بين كعبه و ركن ، قرار دارد. (93)

و نيز چكيده سخن كلامى در كتاب الاكتفاء اين است : هاجر و اسماعيل و دخترش نابت در حجر دفن شده اند. (94)

همچنين ابن جبير در سفرنامه اش از قبر اسماعيل و مادرش هاجر چنين ياد كرده است :

قبر اسماعيل زير ناودان و در محوطه حجر، و نزديكيهاى ديوار كعبه قرار دارد، و علامت آن سنگ مرمر كوچكى سبز رنگى است به شكل محراب كه سنگ مرمر سبز رنگ دايره شكلى به آن متصل است و هر دو بسيار زيبا و جالبند، و در ميان آنها لكه هاى زرد رنگى چون معرق به چشم مى خورد كه خيلى شبيه به ذرات طلايى است كه در ته بوته ذوب چسبيده باشد. و در كنار قبر اسماعيل و نزديك به ركن عراقى ، گور مادرش هاجر - رضى الله عنها - واقع است كه علامتش سنگ مرمر سبز رنگى است به پهناى يك وجب و نيم كه حاجيان با اداى نماز در اين دو جا، به آن تبرك مى جويند و حق هم دارند. زيرا محل دفن اين دو بزرگوار، جزء بيت عتيق و كعبه مشرفه است كه بدنهاى مقدس ايشان را در برگرفته ، و خداوند هميشه آنها را نورانى گردانيده و هر كس را هم كه بر گور ايشان نماز گزارد خير و بركت ارزانى خواهد فرمود. اين دو گور مقدس به اندازه هفت وجب و نيم از يكديگر فاصله دارند. (95)

اينها مطالبى است كه در كتابهاى دانشمندان پيرو مذهب خلفا آمده ، اما

آنچه در اين باره علماى پيرو مذهب اهل بيت نقل كرده اند، در كتابهاى ذيل آمده است : كافى ، تاليف كلينى (م 329 ق )، من لا يحضره الفقيه و علل الشرايع ، تاليف شيخ صدوق (م 381 ق ) وافى ، تاليف فيض (م 1089 ق ) و بحار الانوار، تاليف علامه مجلسى (م 1111 ق )

كلينى در كافى آورده است :

قبر اسماعيل و هاجر در حجر قرار دارد... (96) و نيز آورده است : گور بسيارى از پيامبران خدا در حجر است ... (97) همچنين : ϘѠحجر، و در كنار ركن سوم ، دختران اسماعيل به خاك سپرده شده اند. (98) و نيز ابوبكر فقيه از رسول خدا(ص ) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:

هر پيغمبرى كه از جور امتش مى گريخت ، به كعبه پناه مى برد و تا هنگام مرگ در آنجا به عبادت خدا مى پرداخت . قبر هود و شعيب و صالح بين زمزم و مقام واقع است و در درون كعبه سيصد تن از پيامبران ، و بين ركن يمانى و حجرالاسواد هفتاد تن از پيامبران خدا به خاك سپرده شده اند. (99)

همچنين موافقان ساختن بناء بر قبور انبيا به اين دليل متوسل مى شوند كه : قبر رسول خدا(ص ) و ابوبكر و عمر در بنايى سرپوشيده قرار دارد. و نيز دليل مى آورند كه خداى تعالى فرموده است : واتخذوا من مقام ابراهيم مصلى . (بقره / 125). و در داستان اصحاب كهف مى فرمايد: قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا. يعنى كسانى كه بر حال ايشان آگاهى يافتند گفتند كه بر

آنان مسجدى بنا مى كنيم . (كهف / 21)

وهابيها، مسلمانانى كه قبور انبياء و ائمه و صحابه را زيارت مى كنند، گورپرست و مرده پرست مى نامند، با توجه به آنچه پيش از اين گفتيم ، بهتر است بگوييم آنها خاتم پيامبران و اصحاب آن حضرت و ديگر پيامبران پيش از او را كه به گرد حج اسماعيل طواف مى كردند مرده پرست مى نامند. زيرا كه در حجر اسماعيل ، هم گور هاجر قرار دارد و هم گور اسماعيل و فرزندانش و هم آرامگاه بسيارى از پيامبران پيش از وى .

اختلاف احاديث در ساختن بناء بر آرامگاه ، اين چنين به وجود آمده و يا به عبارت بهتر، اختلاف در فهم احاديث منشا بروز چنين اختلافاتى شده است .

اختلاف در گريستن بر ميت و بنيانگذار آن

گريه بر ميت ، بويژه شهيد، سنت پيامبر خدا(ص ) بوده است . بخارى در صحيح خود مى نويسد:

رسول خدا(ص ) پيش از آنكه خبر شهادت زيد و جعفر و ابن رواحه منتشر شود، به ماتم اين عزيزان نشست و فرمود:

زيد پرچم را به دست گرفت . زيد كشته شد.

جعفر آن را برداشت . جعفر هم كشته شد.

ابن رواحه آن را به دست گرفت . ابن رواحه نيز كشته شد. رسول خدا(ص ) اينها را مى گفت و سرشك از ديدگانش فرو مى چكيد. (100)

در شرح حال جعفر بن ابى طالب در كتابهاى استيعاب و اسد الغابه و اصابه و تاريخ طبرى و ديگر منابع مطلبى آمده كه فشرده آن به شرح زير است :

هنگامى كه جعفر و يارانش به شهادت رسيدند، رسول خدا(ص ) به خانه جعفر وارد شد و فرزندان او را طلبيد

و آنها در كنار گرفت و بوييد و سرشك از ديدگانش روان شد. اسماء، همسر او، چون چنان ديد، پرسيد: پدر و مادرم فدايت . چه پيش آمده كه گريه مى كنى ، آيا از جعفر و يارانش خبرى رسيده است ؟ رسول خدا فرمود: آرى . آنها امروز كشته شدند. اسماء مى گويد: برخاستم و صدا به نوحه و زارى بلند كرده و زنان را به گرد خود جمع كردم . در همين هنگام هم فاطمه ، در حالى كه مى گريست و مى گفت اى واى عمويم ، از در وارد شد، و رسول خدا(ص ) فرمود: بر كسى چون جعفر، بايد كه گريه كنندگان بگريند.

گريه رسولخدا(ص ) در سوگ فرزندش

در صحيح بخارى از قول انس آمده است :

ما به همراه پيغمبر خدا(ص ) به خانه ماريه رفتيم ... ابراهيم در حال جان دادن بود. اشك در چشم رسول خدا(ص ) حلقه زد.

عبدالرحمن بن عوف - رض - روبه پيغمبر كرد و پرسيد: تو هم اى رسول خدا؟ پيامبر پاسخ داد: اى فرزند عوف ، اشك ، رحمت خداست ، و آنگاه چنين ادامه داد: اشك فرو مى ريزد و دل مى سوزد، ولى چيزى خلاف رضاى خدا بر زبان نمى آورم . سپس خطاب به فرزندش ابراهيم گفت : ما به فراق تو اى ابراهيم سخت متاثر و اندوهگين هستيم .

همچنين در سنن ابن ماجه آمده است كه آن حضرت خود را روى فرزندش ابراهيم انداخت و گريست . (101)

گريه رسول خدا(ص ) بر نوه خود

در صحيح بخارى آمده است كه يكى از دخترهاى پيامبر خدا(ص ) به حضرتش پيام فرستاد كه

پسرم در حال مرگ است ، خودت را به ما برسان . رسول خدا(ص ) به همراه سعد بن عباده و گروهى از اصحاب به خانه دخترش وارد شد. كودك را در حالى كه جان به گلويش رسيده بود و نفس با صدا در نايش مى شكست به آغوش حضرتش دادند. اشك از چشمهاى پيامبر خدا(ص ) سرازير شد. سعد، كه اين حالت را ديد، گفت : اى رسول خدا اين چه حالت است ؟ آن حضرت فرمود: اين رحمت است كه خداوند در دل بندگانش قرار داده ، و خداوند بندگان نازك دل و مهربان خود را مورد رحمت و عطوفت خود قرار مى دهد. (102)

رسول خدا(ص ) مى خواهد بر حمزه گريه كنند

پس از جنگ احد، چون رسول خدا(ص ) از محله انصار صداى گريه و زارى آنان را بر شهيد ايشان شنيد، اشك بر چشمهايش حلقه زد و فرمود: اما حمزه كسى را ندارد كه بر او گريه كند، سخن رسول خدا به گوش سعد بن معاذ رسيد. پس او كسى را به دنبال زنان بنى عبدالاشهل فرستاد و آنها را به خانه رسول خدا(ص ) برد. ايشان بر در خانه پيغمبر به سوگ نشستند و به عزادارى پرداختند. چون صداى نوحه و زارى آنها به گوش پيامبر رسيد، در حق ايشان دعاى خير كرد و باز گردانيدشان . از آن تاريخ به بعد، هيچ زن انصارى بر مرده اى نگريست ، مگر اينكه نخست بر حمزه و شهادت وى گريست . (103)

همچنين گفتيم كه رسول خدا(ص ) بر سر مادرش گريست و ديگران را هم به گريه انداخت . (104)

دستور رسول

خدا(ص ) براى تهيه غذا براى مصيبت ديدگان

آنگاه كه خبر شهادت جعفر انتشار يافت ، پيامبر خدا(ص ) فرمود براى خانواده جعفر غذا تهيه كنيد كه آنها درگير عزاى خود هستند. (105)

تعيين مدت سوگوارى از جانب رسول خدا(ص )

اين خبر به تواتر از رسول خدا(ص ) نقل شده است كه آن حضرت مقرر داشت تا زن براى غير شوهرش به مدت سه روز، و براى همسرش همان مدت را كه خداوند در قرآن (بقره / 224) مقرر فرموده (اربعه اشهر و عشرا، يعنى چهار ماه و ده روز) به سوگ بنشينند. (106)

منشا اختلاف در گريستن بر ميت

ديديم كه رسول خدا(ص ) پيش و پس از مرگ ميت ، بويژه شهيد، بر او گريست و به گريستن بر شهيد فرمان داد. همچنين آن حضرت ، خود، بر مزار مادرش گريست و ديگران را هم به گريه انداخت . و نيز مقرر داشت تا براى خانواده ميت غذا تهيه كنند و براى سوگوارى زن براى غير شوهرش ، سه روز مدت تعيين كرد.

بنابر اين گريه بر ميت و اقامه سوگوارى براى او و تهيه و ساختن غذا براى خانواده مصيبت ديده ، از سنت پيامبر گرامى اسلام است . پس منشا اين اختلاف كه بر ميت نبايد گريست از كجا ناشى شده است ؟ چون به صحيح بخارى و صحيح مسلم مراجعه كنيم ، مى بينيم كه حديث نهى از گريه بر ميت از سوى عمر روايت شده است .

در صحيح بخارى و مسلم از قول ابن عباس آمده است :

چون عمر بر اثر زخم ابولولوء از پاى در آمد، صهيب گريه كنان از راه رسيد و

فرياد مى زد: اى واى برادرم اى واى رفيق و همدمم عمر به او

گفت : صهيب بر من گريه مى كنى ، در صورتى كه رسول خدا(ص ) گفته است : مرده به سبب گريه خانواده اش بر او رنج مى برد.

ابن عباس گفت : پس از مرگ عمر، من روايت او را با عايشه ، ام المومنين ، در ميان گذاشتم . او گفت : خدا عمر را بيامرزد. به خدا سوگند كه پيغمبر نفرموده است كه مومن را خداوند به سبب گريه بستگانش بر او عذاب مى كند. سپس عايشه به سخن خود چنين ادامه داد: شما به قرآن مراجعه كنيد، كه بهترين دليل است ، آنجا كه مى فرمايد: و لا تزر وازره وزر اخرى . (بار گناه كسى را، ديگرى بر دوش نمى كشد.) ابن عباس گفت : بنابراين خداست كه مى خنداند و مى گرياند. (107)

همچنين در صحيح مسلم آمده است :

در نزد عايشه گفته شد كه فرزند عمر، به رسول خدا(ص ) نسبت داده كه آن حضرت فرموده است : مرده در گورش ، از گريستن خانواده اش بر او رنج مى برد، عايشه گفت : او اشتباه كرده بلكه رسول خدا فرموده است : مرده درگير اشتباهات و گناهان خودش مى باشد، در حالى كه بستگانش بر او گريه مى كنند.

و در روايت پيش از آن آمده است :

سخن فرزند عمر را كه گفته بود مرده به سبب گريستن خانوده اش بر او رنج مى برد به عايشه گفتند. او گفت : خدا فرزند عمر را بيامرزد. او چيزى شنيده ، ولى آن را درست به خاطر نسپرده

است . قضيه از اين قرار بود كه روزى جنازه مردى يهودى را به گورستان مى برند و خانواده اش در دنبال جنازه اش مى رفتند و مى گريستند. رسول خدا كه شاهد اين واقعه بود، فرمود: شما گريه مى كنيد، در حالى كه او در عذاب است . (108) امام نووى در شرح بر صحيح مسلم ، درباره روايتى كه از پيغمبر در مورد نهى از گريستن بر ميت آمده است مى نويسد:

اين روايتها، از جمله روايتهاى عمر بن خطاب و فرزندش عبدالله - رض - است كه مورد ايراد عايشه قرار گرفته و نسبت فراموشى و اشتباه به آنها داده و تاكيد كرده كه پيغمبر خدا(ص ) چنين دستورى نداده است . (109)

از حديث زير نيز روشن مى شود كه منشا اين اختلاف ، اجتهاد عمر در نهى بر گريستن بر ميت بوده ، در برابر سنت پيغمبر كه فرمان گريستن بر ميت را داده است . به اين حديث توجه كنيد:

كسى از خانواده پيغمبر(ص ) از دنيا رفت ، زنان جمع شدند و به گريستن پرداختند، عمر در مقام جلوگيرى از ايشان بر آمد، ولى رسول خدا(ص ) به او فرمود: اى عمر آنها را به حال خودشان بگذار كه چشمها گريان و دلها دردمند است و عزيزى تازه از دست رفته . (110)

و در صحيح بخارى آمده است كه عمر با كتك زدن با چوبدستى و سنگ پرانى و خاك و خاشاك پاشى بر سر كسانى كه بر مرده خويش مى گريستند، با آنان به مقابله برمى خاست . (111)

خود اين قبيل احاديث متعارض كه در كتابهاى صحيح مكتب خلفا آمده

، منشا اختلاف در گريستن بر ميت شده است ؛ و دور نيست كه اجتهاد عمر در منع از گريستن بر ميت موجب پيدايش آن همه روايات متعارض شده باشد. چه غير از آنچه ما در اينجا آورديم ، احاديث ديگرى را نيز در تاييد اجتهاد عمر آورده اند كه در اينجا مجالى براى بيان آنها نيست و همين اندازه كه ما آورديم براى درك و شناخت منشا اختلاف درباره گريستن بر ميت كفايت مى كند.

تا اينجا نمونه هايى از مسائل مورد اختلاف را درباره گريستن بر ميت ، كه منشا پيدايش آنها وجود احاديث متعارض بود، آورديم . اينك ، به يارى خدا، آياتى از قرآن مجيد را مطرح مى كنيم كه در تاويل آنها اختلاف ايجاد شده است .

اختلاف در تاويل آيات قرآن

اشاره

از جمله مسائل مورد اختلاف ، تاويل پاره اى از آيات قرآن است كه در ذيل به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم .

خواستن از غير خدا و حكم از غير خدا

الف . خواستن از غير خدا

شيخ محمد بن عبدالوهاب ، بنيانگذار مذهب وهابيت ، مى گويد:

بر هر فرد مسلمان ، از زن و مرد، لازم است اين سه مساله را بداند و به آنها عمل كند: اول اينكه خداوند ما را آفريد و... دوم اينكه خداوند به هيچكس اجازه نمى دهد تا در پرستش براى او شريك و انبازى قائل شود، چه فرشته مقرب باشد و يا نبى مرسل . و دليل آن ، اين آيه است كه مى فرمايد: و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا. (الجن / 18). سوم اينكه ... (112)

او سپس اضافه مى كند:

دين پاك و حنيف از آن ملت ابراهيم است كه بايد تنها خدا را بپرستى و در دين به او اخلاص ورزى و بر اين اساس همه مردم را فرمان داده و به همين منظور آنان را آفريده است : و ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون . يعنى جن و انس را جز براى عبادت خود نيافريديم . و معناى يعبدون اين است كه تنها مرا بخوانيد و مرا بى نياز بدانيد و ستايش كنيد. و بزرگترين موضوعى كه خداوند به آن امر فرموده ، توحيد است ؛ به اين معنى كه تنها خداوند پرستيده شود. و نيز تنها چيزى كه از آن نهى شده ، شرك است ؛ به اين معنى كه ديگرى در پرستش با خداوند انباز نشود... و دليل همه اينها، سخن خداست كه مى فرمايد:

و اين المساجد لله ... (113)

همچنين وى مى گويد:

مشركان زمان ما از مشركان صدر نخستين ، كه در فراخى و آسايش براى خدا شريك مى تراشيدند و در شدت و سختى به او پناه مى بردند و او را موثر مى دانستند، بسى بدترند و در شرك ، سرسخت تر. زيرا مشركان زمان ما هميشه در شرك بسر مى بردند: خواه در فراخى و نعمت ، و خواه در شدت و سختى ، دليل اين مدعا، سخن خداوند است كه مى فرمايد: فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون . يعنى چون به كشتى بنشينند خداى را به اخلاص كامل بخوانند، و چون نجات يابند (قدم به خشكى نهند) بار ديگر باى خدا شريك سازند. (عنكبوت / 65) (114)

و در رساله الدين و شروط الصلاه مطالبى آورده كه فشرده آن از اين قرار است : عبادت خداى تعالى انواع مختلفى دارد كه از جمله ، خواستن است . و دليل آن ، اين سخن خداست كه مى فرمايد: و ان المساجد لله ... (115)

و در رساله شفاء الصدور، كه آن را دار الافتاء العامه در پاسخ به رساله الجواب المشكور چاپ و منتشر كرده ، آمده است : سران دعوه التوحيد و آنها كه تيرگيهاى شرك رااز اين سرزمين (مكه مكرمه و مدينه منوره ) سترده و آنها را از پليديها پاك كرده و همه آثار آن را از ميان برداشته اند، طى نامه اى

به حضرت خليفه چنين گزارش دادند...

مقصود اينان از دعا و درخواست از غير خدا و يا به همراه خدا، اين است كه

- مثلا مسلمانى به عنوان توسل به خدا بگويد: يا رسول الله و با يكى از اولياء خدا را به همان نيت بخواند. و دليل ايشان در تمام اين موارد، اين كلام خدا و نظاير آن است : و ان المساجد لله ... كه درخواست از غير او و يا به همراه او را نهى كرده است .

ب : حكم و داورى از غير خدا

حكم و داورى از غير خدا نيز همانند در خواست از غير اوست .

مخالفين اين عقيده مى گويند استدلال پيشينيان با سخن امروزيان چقدر به هم شباهت دارد. يعنى دلايل اينان با منطق خوارج چقدر به هم شبيه است كه آنها پذيرفتگان تحكيم را در جنگ صفين با استناد به اين آيه از قرآن تكفير كردند: ان الحكم الا الله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون . يعنى حكومت و داورى تنها خداى راست ، بر او توكل مى كنم و همه متوكلان به او اعتماد مى نمايند (يوسف / 67). يا آنجا كه مى فرمايد: افغير الله ابتغى حكما و هو الذى انزل اليكم الكتاب . يعنى آيا داورى به غير از خدا بخواهم ، و حال آنكه اوست كه بر شما كتاب را فرستاده است . (انعام / 114). (116)

آغاز اين ماجرا از جنگ صفين شروع شد و آن هنگامى بود كه معاويه فرمان داد تا قرآنها را بر سر نيزه كنند و سپاهيان عراق را به پذيرش داورى آن فرا خوانند. سرانجام اغلب قاريان سپاه عراق فريب خوردند و امام را به آتش بس و پذيرش دعوت معاويه به تحكيم زير فشار گذاشتند. معاويه از سوى خود عمرو

بن عاص را به عنوان داور معرفى كرد، و سپاه عراق امام را ناگزير كردند كه داورى ابوموسى اشعرى را بپذيرد. چون اين دو داور با يكديگر ديدار كردند، عمرو، ابو موسى را فريب داد و گفت : ما معاويه و على را از مقامى كه دارند بر كنار مى كنيم و كار مردم را به خودشان وامى گذاريم تا رهبرى را براى خود انتخاب كنند.

ابو موسى بسادگى پيشنهاد عمرو را پذيرفت و بنا به تقاضاى او پيش از وى آغاز به سخن كرد و گفت : اى مردم ما على و معاويه را از حكومت بر مى داريم تا مسلمانان براى خود پيشوايى ديگر را انتخاب كنند، آنگاه عمرو بن عاص برخاست و گفت : اى مردم ، شاهد بوديد كه ابوموسى رفيق خود، على ، را از مقام خلافت بركنار كرد. اما من ، رفيقم معاويه را به امامت منصوب مى نمايم .

به سبب اين سخن ، بين عمرو و ابوموسى مشاجره در گرفت و يكديگر را دشنام و ناسزا دادند. سرانجام آن دو از يكديگر جدا شدند و هر يك به راه خود رفتند.

پس از اين واقعه ، آنان كه در سپاه عراق و هواداران تحكيم بودند، چون به اشتباه خود پى بردند، نداى حكومت و داورى جز از آن خدا نيست را سر دادند و گفتند: ما به قبول داورى غير خدا، سر از فرمان خداوند پيچيديم و كافر شديم . اينك به سوى او توبه مى كنيم و بر ديگران نيز واجب است تا به كفر خود اعتراف كنند و مانند ما توبه كنند، و اگر كسى چنين نكند، كافر

است .

با اين منطق ، نخست هر كسى را كه در آن رويداد شركت كرده بود، امثال عايشه ، على طلحه ، زبير معاويه ، عمرو بن عاص و پيروانشان ، تكفير كردند و بعد از آن حكم به تكفير همه مسلمانان دادند و خود را هم شرات (جانبازان راه خدا) نام نهادند.

اينان شمشير عصيان بركشيدند و قرنها مسلمانان را از دم تيغ گذرانيدند، و خود نيز به خون خويش در غلتيدند (117) و فرمايش رسول خدا(ص ) درباره ايشان چه راست آمد آنجا كه فرمود: مسلمانان را مى كشند و بت پرستى را تبليغ مى كنند، اگر من ايشان را دريابم ، همانند قوم عاد آنها را مى كشم . (118) همين حديث بنا به روايتى ديگر چنين آمده است : ايشان را همانند قوم ثمود مى كشم . (119)

پاسخ مخالفين در اين دو مساله

مخالفين عقيده فوق مى گويند:

قرآن مجيد، خود، قسمتى قسمت ديگر را تفسير مى كند. بنابراين همان طور كه در جايى از آن آمده است : ان الحكم الا الله ، در جايى ديگر آن آمده است : فان جاءوك فاحكم بينهم او اعرض عنهم وان تعرض عنهم فلن يضروك شيئا و ان حكمت فاحكم بينهم بالقسط. . يعنى پس اگر به نزد تو آيند، ميانشان داورى كن ياروى از آنان بگردان كه اگر روى از ايشان بگردانى ، هرگز زيانى به تو نتوانند رسانيد. و اگر بين ايشان داورى كردى به عدالت داورى كن . (مائده / 42). در اين آيه ، خداوند داورى بين اهل كتاب را به پيغمبرش واگذار كرده است . همچنين در آيه ديگر به انتخاب

داور از ميان مردم فرمان داده و فرموده است : ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريد اصلاحا يوفق الله . يعنى اگر از آن مى ترسيد كه بينشان جدايى افتد، پس از بستگان مرد داورى و از خويشان زن داورى برگزينيد كه اگر آشتى را خواهان باشند، خدا ايشان توفيق خواهد داد. (نساء / 35)

بين اين دو آيه ، هيچ دوگانگى و منافاتى به چشم نمى خورد. زيرا همان طور كه در آيه نخست داورى را براى خداوند تثبيت مى كند، داورى ذات بارى تعالى را چون داورى داوران محاكم محدود و مقيد اعلام نمى كند. داوران محاكم مجبورند تا در چارچوب قوانين ميان مردم داورى نمايند و حق آن را هم ندارند كه از سوى خود داور ديگرى برگزينند. زيرا كه چنين حقى از وظايف مقام بالاتر از ايشان است . با اين حساب ، داوران محاكم ، حاكم مطلق نيستند، بلكه به طور محدود مى توانند در ميان مردم داورى نمايند. اما خداوند مى تواند به موجب قدرت مطلقه اش بين مردم داورى كند، و اين قدرت را هم دارد كه به ديگرى اجازه داورى بدهد. و يا اينكه مى توان گفت خداوند مختار است تا در هر مورد، و يا در هر كجاى قلمرو نامحدودش ، داورى را معين كند. زيرا سلطه و قدرتش نامحدود است .

پس هر گاه پيامبران الهى به داورى بنشينند، بنابه فرمان خدا چنان مى كنند. و آن دو نفر نيز كه از سوى خانواده هاى زن و شوهر انتخاب مى شوند كه بين آن دو به داورى بپردازند و

حكم صادر كنند، بنا به اراده و خواست خدا داورى كرده و حكم مى كنند. پس حكم تمامى اين داوران به موجب فرمان خداوند صورت گرفته است ، نه بدون اذن حكم او، و يا به حكم غير از او، و يا اينكه در داورى انبازى براى خدا در نظر گرفته شده باشند؛ بلكه اين داور بنابه امر خدا قضاوت كرده و به اجازه خداوند حكم صادر كرده است .

ضمنا پاسخ ايشان در مورد درخواست از غير خدا، بعد از اين و در زير عنوان درخواست از پيغمبر و توسل به او خواهد آمد.

همين تفسير درباره برخى ديگر از آيات قرآن نيز كه پاره اى از صفات را براى خداوند اثبات مى كند صدق مى كند. زيرا در آنها، صفات خداوند به طور محدود و مقيد ياد نشده است ، بلكه به صورت مطلق بيان شده است ؛ مانند اثبات صفت مالكيت خداوندكه به بحث درباره آن مى پردازيم .

مالكيت خداوند

آيات متعددى در قرآن كريم دلالت بر مالكيت خداوند دارد. از جمله : ولله ملك السموات و الارض و ما بينهما و اليه المصير. يعنى آسمانها و زمين ، و آنچه ميان آنهاست ، همه از آن خداست ، و بازگشت همه به سوى اوست . (مائده / 18). و نيز: لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك . يعنى نه فرزندى بگيرد، و نه در مالكيت او را شريكى باشد. (اسراء / 111، فرقان / 2) و ديگر آيات نظير آنها. ميان اين دسته آيات با آياتى همچون : ما ملكت ايمانكم ، يعنى آنچه را كه مالك شده ايد. (نساء

/ 3 و 24 و 25 و 36) هيچگونه منافاتى به چشم نمى خورد. زيرا خداى متعال در جاى ديگرى مى فرمايد: قل اللهم مالك الملك ، توتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير. يعنى بگو بار خدايا، مالك هستى تويى ، تو هركس را كه بخواهى ملك بخشى ، و از هر كس كه اراده كنى ملك ستانى ، هر كس را كه بخواهى عزت دهى ، و آن كس را كه بخواهى خوار گردانى . هرنيكى به دست توست و تو بر هر چيز توانايى . (آل عمران / 26).

بنابراين وقتى كه خداوند بنده اى را مالك چيزى مى كند. آن بنده با خدا در آن ملك شريك و انباز نيست ؛ زيرا مالك اصلى و مطلق خداست و قدرت تملك بنده جز از سوى او نبوده و از غير او ناشى نشده و نمى شود. و اين مسلم است كه هر چه را بنده در اختيار خود داشته باشد، از آن خداوند است . و اين خود يكى از بارزترين مصاديق الملك لله است كه بنده بنا به فرمان و خواست خدا مالك چيزى مى شود. بنابراين دايره مالكيت خداوند همانند بندگانش محدود و مقيد نيست . چه ، بنده خدا در يك محدوده معين و بنا به خواست و اراده بارى تعالى مالك چيزى مى شود و آن نيرو و توان را ندارد كه بيش از آن مقدار كه خداوند برايش در محدوده زمان و مكان مقرر داشته ، در آن ملك دخل

و تصرف كند.

خالقيت خداوند

آيات متعددى در قرآن دلالت بر خالقيت و حياتبخشى خداوند دارد. از جمله : خالق كل شى ء. (انعام / 102) و: هل من خالق غير الله . (فاطر / 3) و: الا له الخلق و الامر. (اعراف / 54) و: هو الذى يحيى و يميت . (مومنون / 80) و: فالله قو الولى و هو يحيى الموتى . (شورى /9). ميان اين دسته آيات با آيه اى كه به عيسى بن مريم (ع ) اجازه مى دهد تا بيافريند و زنده كند، هيچ منافاتى وجود ندارد. آنجا كه مى فرمايد: اذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتفخ فيها فتكون طيرا باذنى و تبرى الاكمه و الابرص باذنى و اذا تخرج الموتى باذنى . يعنى آنگاه كه از گل ، مرغى را به فرمان من ساختى و در آن دميدى تا به فرمان من مرغى شد، و كور مادرزاد و پيس را به اذن و فرمان من شفا دادى ، و بنا به فرمان من مرده را زنده كردى . (مائده / 110). و يا آنجا كه از زبان عيسى (ع ) مى فرمايد: انى اخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله و ابرى الاكمه و الابرص و احى الموتى باذن الله . من از گل براى شما مرغى مى سازم و در آن مى دمم و آن مرغ به فرمان خدا زنده مى شود. كور مادرزاد و پيس را شفا مى دهم و مرده را به فرمان خدا زنده مى كنم . (آل عمران / 49)

دليل عدم منافات اين آيات با يكديگر اين است كه

خداى سبحان آنگاه كه خلق مى كند، مانند ماشين توليدى نيست كه نيرو و قدرت از خود ندارد، بلكه ذات كبريايى از چنين حالتى مبرا و به دور است . و نيز چون بشر نيست كه نتواند نيروى خلاقيت خود را به ديگرى واگذار كند، بلكه قادر است به ديگران حيات بخشد؛ انسان باشد يا حيوان ، از راه آميزش نر و ماده باشد و يا بدون آن ، كه آفرينش آدم نمونه اى از آن است . و نيز توانايى آن را دارد كه به عيسى بن مريم اجازه آفرينش دهد و او هم بنا به فرمان او بيافريند و در اشيا تصرف كند. و در همه اين موارد، خالق و آفريننده اصلى ، خداى تبارك و تعالى خواهد بود.

زنده كردن نيز چنين است . زيرا خداى تعالى توانايى آن را دارد كه مرده را بى هيچ واسطه اى در روز قيامت از نو زنده كند، و مى تواند نيروى زنده كردن را به پيامبرش عيسى بن مريم ، ببخشد و او هم بنابه فرمان خدا، مرده را زنده كند. و نيز قادر است كه زنده كردن را در زدن پاره اى از گوشت گاو زرد بنى اسرائيل بر بدن مقتولى از ايشان قرار دهد تا مقتول ، زنده شود و قاتل خود را معرفى كند.

عيسى بن مريم در همان هنگام كه پرنده مى ساخت و حيات و زندگى در آن مى دميد، و مرده را زنده مى كرد، آفرينش و حياتبخشى او همه به اذن و اجازه خدا بوده و در اين كارها مشاركتى با خداى تعالى نداشته است . چه غير از

خدا نيافريده و زنده نكرده است و غير از ذات احديت در آن دخالتى ندارد و آفرينش و زنده كردن مرده به وسيله عيسى (ع ) به خواست و بنا به فرمان خدا صورت گرفته است .

شفاعت خداوند

خداوند در آيات متعددى از قرآن ، شفاعت را به خود نسبت داده است . در آيه اى مى فرمايد: ام اتخذوا من دون الله شفعاء قل اولو كانوا لا يملكون شيئا و لا يعقلون ، قل لله الشفاعه جميعا له ملك السموات والارض ثم اليه ترجعون . يعنى آيا اين كافران ، خداوند را نهاده و غير او را شفيع برگرفته اند. به آنان بگو با اينكه اين (بتها) قدرت و عقل و شعورى ندارند (باز ايشان را شفيع خود قرار مى دهيد.) بگو شفاعت از آن خداست ، سلطنت آسمانها و زمين از آن اوست ، و همه به سوى او باز مى گردند. (زمر / 43 - 44)

همچنين مى فرمايد: ما لكم من دونه من ولى ولا شفيع افلا تتذكرون . يعنى شما را غير از او صاحب اختيار و شفاعت كننده اى نيست ، آيا متوجه نيستيد؟ (سجده / 4)

و نيز مى فرمايد: ليس لهم من دونه ولى ولا شفيع . يعنى آنان را غير از خدا صاحب اختيار و شفيعى نيست . (انعام / 51).

همچنين مى فرمايد: وذكر به ان تبسل نفس بما كسبت ليس لها من دون الله ولى ولا شفيع . يعنى متذكر شو كه هر كس به كرده خود خواهد رسيد و هيچكس را غير از خدا صاحب اختيار و شفيع نخواهد بود. (انعام / 70)

ميان آياتى كه در فوق

گذشت ، با آيات ذيل هيچ منافاتى وجود ندارد:

ما من شفيع الا من بعد اذنه . يعنى هيچ شفيعى وجود ندارد مگر بعد از اجازه و فرمان خدا، (يونس / 3)

من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه . يعنى چه كسى مى تواند در نزد او به شفاعت برخيزد، مگر به اذن و اجازه او. (بقره / 255).

يومئذ لا تنفع الشفاعه الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا. يعنى در آن روز شفاعت سودى نخواهد بخشيد، مگر آن كس را كه خداى رحمان اجازه دهد و سخنش را پسندافتد. (طه / 109)

و لا تنفع الشفاعه عنده الا لمن اذن له . يعنى و نزد او شفاعت كسى سودى ندارد، مگر آن كس را كه خدا اجازه دهد. (سبا / 23)

لا يملكون الشفاعه الا من اتخذ عند الرحمن عهدا. يعنى حق شفاعت ندارد، مگر آن كس كه از خداى رحمان فرمان يافته باشد. (مريم / 87)

لا يشفعون الا لمن ارتضى . يعنى شفاعت نكنند مگر آن كس را كه خداى از او راضى باشد. (انبياء / 28)

دليل عدم منافات اين آيات با يكديگر اين است كه خداوند سبحان آنگاه كه به بندگان صالح و نيكوكارش اجازه و فرمان مى دهد كه به شفاعت برخيزند، اين شفاعت بى ترديد از آن خداست . بنابراين هيچ شفيعى غير از خدا نخواهد بود.

ولايت خداوند

آيات متعددى در قرآن دلالت بر ولايت (صاحب اختيارى و سرپرستى ) خداوند دارد. از جمله :

ان الله له ملك السموات والارض يحيى و يميت و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير. يعنى سلطنت آسمانها و زمين ، و آفرينش

و مرگ ، خداى راست . و شما را غير از خداوند صاحب اختيار و كمك كارى نيست .(توبه / 116)

الم تعلم ان الله اله ملك السموات والارض و ما لكم من دون الله من ولى و لا نصير. يعنى آيا نمى دانى كه سلطنت آسمانها و زمين از آن خداست ، و شما را غير از خداوند صاحب اختيار و ياورى نمى باشد. (بقره / 107)

افحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا. يعنى آيا كافران مى پندارند كه بندگان من غير از مرا صاحب اختيار و سرپرست خود خواهند گرفت ؟ ما دوزخ را جايگاه كافران قرار داده ايم . (كهف / 102)

ميان آيات فوق با آيه ذيل هيچ منافاتى وجود ندارد:

انما وليكم الله و رسوله و اللذين ءامنوا الذين يقيمون الصلاه ويوتون الزكاه و هم راكعون . يعنى تنها ولى و سرپرست شما خدا و پيامبرش و آنهايى هستند كه نماز مى خوانند و در ركوع صدقه مى دهند. (مائده / 55)

پس در اين صورت شرك نيست اگر بگوييم : ولى و صاحب اختيار من ، خدا و پيامبرش و آن دسته از مومنين هستند كه نماز مى خوانند و در ركوع صدقه مى دهند. زيرا ولايت و سرپرستى مطلق از آن خداست ، و اوست كه اين اختيار و سرپرستى را به پيغمبر و آن مومن نمازگزار صدقه دهنده ، يعنى اميرالمومنين على (ع )، عنايت فرموده است ؛ همان گونه كه به پدر حق سرپرستى و ولايت بر فرزند را عطا كرده است .

در تمام صفاتى كه نام برديم ، هم صحيح است اگر

گفته شود كه خداوند، حاكم ، مالك ، شفيع ، ولى است ، و هم صحيح است اگر گفته شود - مثلا - فلانى ، حاكم ، مالك ، شفيع ، ولى است . و بهترين و روشنترين نمونه گفته بالا را در آيات زير مى توان يافت كه خداوند مى فرمايد:

تتوفاهم الملائكه ظالمى انفسهم . يعنى كسانى كه به خود ستم كردند، فرشتگان جانهايشان را مى گيرد. (نحل / 28).

الذين تتوفاهم الملائكه طيبين يقولون سلام عليكم . يعنى پاكان را كه فرشتگان جانهايشان را مى گيرند، به ايشان مى گويند درود بر شما باد. (نحل / 32).

توفته رسلنا و هم لا يفرطون . يعنى فرستادگان ما جانش را مى گيرد و آنان كوتاهى نمى كنند. (انعام / 61).

قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم ثم الى ربكم ترجعون . يعنى بگو فرشته مرگ ، كه مامور گرفتن جان شماست ، شما را مى ميراند و آنگاه به سوى خدايتان باز مى گرديد. (سجده / 11)

و از سوى ديگر خداوند مى فرمايد:

الله يتوفى الانفس حسن موتها. يعنى خداست كه در هنگام مرگ جانهاى مردم را مى گيرد. (زمر/ 42).

پس اگر كسى بگويد فرشتگان در هنگام مرگ جانهاى مردم را به فرمان خدا مى گيرند، نه دروغ گفته و نه به خدا شرك ورزيده است . همچنين اگر كسى بگويد فرشته مرگ (عزرائيل ) جانهاى مردم را به فرمان خدا در هنگام مرگ مى گيرد، نه دروغ گفته و نه مشرك شده است . زيرا بين اين دو بيان ، كه اخيرا در فوق گفته شده ، و اينكه خداوند جانها را در هنگام مرگ

مى گيرد، هيچ منافات و دوگانگى به چشم نمى خورد. چه ، در تمامى اين موارد جانها را غير از خدا نگرفته و كسى با او در اين امر مشاركتى نداشته و تنها خدا گيرنده جانهاست . (120)

صفات ديگر خداوند متعال نيز، كه در پيش برشمرديم ، به همين گونه است .

درخواست از پيغمبر و توسل به او

بنابر آنچه گفتيم ، هرگاه حاكم ، مالك ، شفيع ، آفريننده ، زنده كننده ، ميراننده ، صاحب اختيار و ولى ، همه و همه ، بنا به فرمان و خواست خداوند باشد، در آنجا امرى در غياب خدا، و يا با غير خدا، و يا همراه و شركت با خدا، صورت نگرفته است . بنابراين درخواست از پيغمبر و توسل به او در نزد خدا نيز به موجب فرمان و اجازه خدا صورت گرفته و از غير خداوند درخواستى نشده و يا خداوند ناديده گرفته نشده و يا با خدا شريك و انبازى قرار داده نشده است تا از مصاديق نهى خداوند به حساب آيد. آنجا كه مى فرمايد: و لا تدعوا مع الله احدا.

و در حديثى كه در مسند احمد و سنن ترمذى و ابن ماجه وبيهقى آمده و همگى درستى آن را تصديق كرده اند، ديديم كه رسول خدا(ص ) آن صحابى نابينا را دستور داد تا در پى نماز چنين دعا كند:

اللهم انى اسالك و اتوجه بنبيك محمد، نبى الرحمه ، يا محمد انى توجهت بك الى ربى فى حاجتى لتقضى لى . اللهم فشفعه لى . يعنى بار خدايا به وسيله پيامبرت محمد، پيامبر رحمت ، از تو درخواست مى كنم و به تو روى مى آورم

. اى محمد، من به وسيله تو به خدايم روى مى آورم تا حاجتم برآورده شود. خداوندا شفاعت او را در حق من بپذير. (121)

و خداوند نيز نيازش را برآورده ساخت و خواهش پيامبرش را درباره او پذيرفت و او را شفا داد. و اين درست مصداق فرمان خداوند است كه مى فرمايد:

وابتغوا الى ربكم الوسيله . يعنى به سوى او دستاويزى بجوييد. (مائده / 35).

و نيز مى فرمايد:

يبتغون الى ربهم الوسيله . يعنى به سوى پروردگارشان دستاويزى مى جويند. (اسراء / 57)

تا اينجا پاره اى از مسائل مورد اختلاف را آورديم و به منشا بروز آنها نيز - تا آنجا كه ميسور بود - اشاره كرديم . اينك به بحث درباره عواملى مى پردازيم كه موجب پيدايش چنين اختلافات فاحشى شده است .

انگيزه اصلى پيدايش اختلافات عبارتند از:

1- تكبر و خود خواهى بندگان خدا در همه قرون و اعصار.

2- نياز هيئت حاكمه تا چگونگى زندگانى پيامبران و برگزيدگان خدا را به گونه اى نشان دهند كه با زندگانى آلوده به شهوات خودشان تفاوتى نداشته باشد. اينك هر يك از موارد ياد شده را جداگانه مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم .

نخستين علت بروز اختلافات

1- در آغاز آفرينش

خداوند در قرآن كريم حكايت ابليس را كه به آدم (ع ) سر فرود نياورد و در برابر او سجده نكرد، چنين آورده است :

قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى استكبرت ام كنت من العالين ، قال انا خير منه . يعنى فرمود اى ابليس چه چيز مانع شد كه به دست آفريده ام سجده كنى ؟ تكبر كردى يا اينكه خود از بندگان پايگان

انگاشتى ؟ ابليس پاسخ داد: من از او بهترم . (ص / 75 - 76)

همچنين در آيه ديگرى آمده است :

قال لم اكن لا سجد لبشر خلقته من صلصال من حما مسنون .

يعنى شيطان گفت : من هرگز به بشرى كه از گل و لاى كهنه آفريده اى سجده نخواهم كرد. (الحجر / 33).

ابليس ، خداى را به يگانگى و بدون اينكه برايش شريكى قائل شده باشد، به اندازه عمر فرشته اى عبادت كرده بود، ولى در آخر، چون بر آدم برگزيده خداوند در زمانش سر فرود نياورد، بر سرش آمد آنچه كه آمد.

اينك نمونه هايى از مردمى را كه به دنبال تكبر و خود برتربينى ابليس ، تكبر كردند و پيامبران و برگزيدگان او را به چيزى نگرفتند و به آنان بى احترامى كردند، به شرح زير مى آوريم :

2- در امتهاى پيشين

قوم نوح ، به نوح پيغمبر گفتند:

مانراك الا بشر مثلنا... و ما نرى لكم علينا من فضل . يعنى ما تو را چون خودمان بشرى بيش نمى بينيم ... و هيچگونه مزيت و برترى نسبت به خود در تو سراغ نداريم . (هود / 27)

و نيز گفتند:

ما هذا الا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم . يعنى اين (نوح ) نيست مگر بشرى مانند شما كه مى خواهيد بر شما برترى و سرورى كند. (مومنون / 24)

همچنين قوم نوح و عاد و ثمود گفتند: ان انتم الابشر مثلنا. يعنى شما همچون ما بشرى بيش نيستيد. (ابراهيم / 10)

و يا به پيامبرانشان گفتند: و ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون . يعنى اين نيست مگر انسانى

چون شما كه از آنچه شما مى خوريد، او هم مى خورد، و از آنچه مى نوشيد، او هم مى نوشد. (مومنون / 33)

و به طورى كه در قرآن آمده ، پيامبران در مقابل اعتراض و بيحرمتى آنان مى گفتند: قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله يمن على من يشاء من عباده . يعنى پيامبرانشان به آنها گفتند اگر چه ما چون شما انسانى بيش نيستيم ، اما خداوند به هر كدام از بندگانش كه بخواهد منت خواهد نهاد. (ابراهيم / 11 - 12) .

3- در زمان خاتم پيامبران (ص )

اين حجر در كتاب الاصابه در شرح حال ذوالخويصره ، بنيانگذار خوارج ، از قول انس مى نويسد:

در زمان پيامبر خدا(ص ) مردى بود به نام ذوالخويصره كه كوشش وى در عبادت و بندگى خدا همه خدا همه ما را به شگفتى واداشته بود. ما داستان وى را به رسول خدا(ص ) گفتيم . اما نشناخت . نشانه هايش را شرح داديم . باز هم او را نشاخت ، در همين حال بوديم كه او وارد مسجد شد و ما به پيغمبر خدا(ص ) گفتيم : اين همان مرد است . رسول خدا (ص ) فرمود: شما با من سخن از مردى گفتيد كه در سيمايش نشانى از ضربه شيطان است .

ذوالخويصره پيش آمد تا در برابر پيغمبر و يارانش قرار گرفت . اما سلامى به پيغمبر نكرد، رسول خدا(ص ) به او فرمود:

تو را به خدا سوگند مى دهم هنگامى كه به اينجا آمدى ، در دل خود نگفتى كه در ميان اينها كسى بهتر از من وجود ندارد؟

آن

مرد پاسخ داد آرى به خدا، و سپس روى برتافت و به نماز ايستاد. رسول خدا به ياران خود فرمود: چه كسى حاضر است كه اين مرد را بكشد؟

در پايان حديث فوق آمده است كه رسول خدا(ص ) فرمود: اگر او كشته شود، در ميان امتم حتى دو نفر با يكديگر اختلاف پيدا نمى كنند. (122)

4- در عصر ما

مردى تحصيلكرده از كشور سعودى گفت : محمد، مردى چون من بوده است و مرد. و پيداست كه سبب اين گفته ، تكبر و خود بزرگ بينى است .

چكيده آنچه گذشت : ابليس ، پيامبر خداوند و برگزيده او را برتر از خود نمى دانست و لذا به او سجده نكرد و گفت كه او بشرى بيش نيست .

قوم نوح و عاد و ثمود نيز پيامبرانشان را برتر از خود نمى دانستند و به آنان مى گفتند: شما جز بشرى مانند ما نيستيد.

همچنين ذوالخويصره ، بنيانگذار خوارج ، به گروهى كه رسول خدا هم در ميان آنان بود گفت : هيچيك از گروه شما برتر از من نيست .

و در روزگار ما نيز در به همين پاشنه مى گردد. بنابراين ، علت اهانت به برگزيدگان خدا و كوچك پنداشتن آنها، تكبر و خود بزرگ بينى است .

دومين علت بروز اختلافات

دومين علت بروز اختلافات در امت اسلام در طى قرون و اعصار اين بوده كه قدرتهاى حاكم و خداوند زر و زور، شديدا نيازمند بودند كه چگونگى زندگانى سرآمدهاى انسانيت از پيامبران و برگزيدگان خداوند را با زندگانى سراسر غرق در شهوات و تباهكاريها و آلودگيهاى خود هماهنگ جلوه دهند تا با يكديگر تناقصى نداشته باشند.

پيامد اين دو علت يكى

اين بود كه آيات قرآن كريم چنان تاويل و تفسير شد كه بيانگر صدور معاصى از جانب پيغمبران و برگزيدگان خدا بود، و ديگر اينكه رواياتى ساختند كه آلوده بودن ايشان را به گناه و شهوات نفسانى نشان مى داد و براى اين مقصود از اخبار و روايات اسرائيلى درباره سيره پيامبران ، مانند داستان داود (123) پيغمبر و اوريا و ديگر اسرائيليات ، كمك گرفتند. ما پيش از اين ، نمونه اى از اين دست را در سيره سرآمد پيامبران و خاتم ايشان حضرت محمد بن عبدالله (ص )، آورده ايم .

در اين راه ، يعنى اصرار بر اينكه پيامبران و برگزيدگان خدا هيچگونه امتيازى بر ديگر افراد ندارند و با آنان برابر هستند، آياتى از قرآن را كه آشكارا وجود معجزاتى را براى پيامبران خدا اثبات مى كرد، مانند مرغى را كه حضرت عيسى (ع ) با اجازه و فرمان خدا آفريد، به ميل و خواسته خود تاويل و تفسير كردند. همچنين رواياتى را جعل كردند كه همگى يكسره در نفى هر گونه امتياز و خصوصيتى از پيامبران وبرگزيدگان خدا نسبت به ديگران افراد بشر بود.

در مقابل آن قبيل احاديث و تاويلات ناروا از كتاب خدا و برخاسته از عوامل ياد شده ، در كتابهاى حديث و تفسير و سيره و كتابهاى ديگر، احاديثى را مى بينيم كه بيانگر وجود مميزاتى خاص براى برگزيدگان خداست . و از همين جا گروهى از مسلمانان به اين قبيل مطالب ايمان دارند و آيات كتاب خدا را بر طبق اين احاديث تاويل و تفسير مى كنند. نتيجه اين مى شود كه اين دسته را برداشتى خاص

از صفات خدا و مميزات پيامبرانش ، و نيز از عرش و كرسى و ديگر معارف اسلامى است كه كاملا متناقض با برداشتهاى دسته ديگر است و هر طايفه به آنچه در دست دارند، ايمانى راسخ دارند، تا آنجا كه اين منجر مى شود كه به تكفير مخالفين با راى خود بپردازند.

آنچه از تفرقه و دودستگى در طول قرون و اعصار ميان امت اسلامى حاصل گرديده ، از همين جا ناشى شده است كه با خواست خدا در مقام بيان علاج آن هستيم .

فشرده آنچه گذشت

خداوند براى مردم اسلام را مترقى قرار داد، كه مناسب با فطرتشان است و آنان را به وسيله پيامبرانش به تمسك به آن هدايت فرمود. و چون هر پيغمبرى در مى گذشت و امتش ، شريعت او را تغيير مى داد، خداوند دينش را با فرستادن پيامبرى ديگر تجديد مى فرمود؛ تا اينكه حكمت بالغه خداوند چنين اقتضا كرد كه آيينهايش را به شريعت خاتم پيامبران پايان بخشد.

خداوند اصول اسلام را با حفظ و حراست از قرآن ، از هر گونه آفت زيادتى و نقصان ، براى هميشه در امان خود داشته و بيان احكام و شرح آن را به سنت پيامبرش (ص ) نهاده است . اما سنت را چون قرآن ، از دخل و تصرف زيادتى و نقصان ، در امان خود قرار نداده ، و راويان احاديث آن حضرت را از سهو و نسيان و نسخه برداران آن را از خطا و لغزش بر كنار نداشته است .

اين ماجرا برسنت پيغمبر(ص ) در مدت چهارده قرن ادامه داشت و در اين مدت طولانى ، روايات سنت

آن حضرت از حديث و سيره ، كه در آنها احاديث متعارض فراوان است ، بين مسلمانان دست به دست مى گرديد، در صورتى كه در ميان آنها مجمل و خاص و عام وجود دارد، و عوامل خارجى ، كه در پيش به آن اشاره كرده ايم ، در روايت آنها موثر بوده اند.

در نتيجه ، در اجتهاد مجتهدان ، علاوه بر اجتهاد ويژه خودشان در قسمتهاى مختلف معارف اسلامى و احكام و مقررات آن ، در ترجيح برخى از روايات بر پاره اى ديگر، اختلاف نظر پديد آمد و هر كدام در صحت نظريه و برداشت خود بسختى پافشارى كردند و تعصب و يكدندگى به خرج دادند تا جايى كه هر فرقه اى به نظريه و برداشتى كردند و تعصب و يكدندگى به خرج دادند تا جايى كه هر فرقه اى به نظريه و برداشتى خاص از اسلام رسيد و بر اساس بينش خود به تاويل آيات متشابه پرداخت ، و بر آن اساس ، محكمات ديگر را نيز معنى و تفسير كرد.

بدين سان ، مسلمانان به فرق و مذاهب مختلف تقسيم شدند و قرنهاى طولانى بر آنها بگذشت و در طى آن برخى از مسلمانان به تكفير يكديگر پرداختند و هر كس را كه در عقيده با آنها مخالف بود، از پاى در آورند، و خانه اش را خراب كردند.

پس با اين همه عوامل تفرقه برانگيز و وجود مسائل مورد اختلاف بين مسلمانان ، كه نمونه هايى از آنها را در صفحات پيش از نظر گذرانيدم ، توحيد كلمه ايشان چگونه امكان پذير است ؟

نه ، هرگز نزديكى و اتحاد بين فرق مختلف

اسلامى با بقاى بر تقليدشان بر اجتهادهاى سلف امكان پذير بود؛ مگر هنگامى كه هر يك از طوايف اسلامى نظر و برداشتى را كه از اسلام و تاويل قرآن و احاديث دارند، و نيز اجتهاد گذشتگان را، كه موجب بروز اختلاف و دو دستگى گرديده است ، با يكديگر در ميان بگذارند. آن هم با اين شرط كه اين كار تنها به روش دعوت به حق و بحث علمى متين و بدون توسل به دشنام و ناسزا و افترا به فرقه ديگر براى موجه نشان دادن راى و فرقه خود - كه از اين جهت به خدا پناه مى بريم - صورت گيرد و ره طايفه اى بيطرفانه ، نظريات ديگر طوايف را بشنوند كه حق زاده بحث و تحقيق است .

راه درست براى رسيدن به چنين هدفى اين است كه دانشمندان اسلامى در اين قبيل مباحث تنها با روش علمى به بحث بپردازند؛ آنگاه نتايج تحقيقات خود را در يك مجلس علمى بزرگ ، مانند دانشگاه الازهر قاهره يا دانشگاه اسلامى مدينه منوره يا كنگره اسلامى در مكه مكرمه ، و يا ديگر دانشگاههاى بزرگ نجف اشرف و قم و خراسان و قيروان و زيتونيه ، به بحث و بررسى بگذارند، و پس از بحث و بررسى ، دولتهاى اسلامى حاصل و چكيده بررسيهاى آنها را براى همه مسلمانان جهان انتشار دهند تا در اختيار كسانى كه خواهان فهم و درك همه جانبه آراء و عقايد ديگران هستند، بدون پرده پوشى و اغماض و يا زيادتى و نقصان و دادن نسبتهاى زشت و ناروا، قرار بگيرد.

اينجاست كه هر كس ملزم است تا راى ديگرى

را به نيكوترين وجهى پذيرا باشد، و يا اينكه برادر مسلمانش را در راى و نظريه اى كه پذيرفته است ، معذور دارد. و به اين ترتيب درك آراء يكديگر براى مسلمانان آسان مى شود و آنان به هم نزديك مى گردند و كوششهاى پراكنده خود را در خير و صلاح خودشان يكسو مى نمايند. (124)

براى رسيدن به اين مقصد، لازم است نخست در مصادر شريعت اسلامى و چگونگى استفاده مسلمانان از آن و دستيابى به سنت پيغمبر اسلام (ص )، بحث و تحقيق به عمل آيد. من ، با يارى گرفتن از خداى متعال ، براى رسيدن به اين مقصد، به تاليف كتاب حاضر بر اساس روش زير پرداخته ام .

روش بحث در اين كتاب

در پيش نمونه هايى چند از مسائل مورد اختلاف و دو علت اصلى بروز آن را ذكر كرديم . با وجود اين ، ريشه هاى اختلاف هنوز باقى است كه به آنها در بخش اول كتاب خواهيم پرداخت . باشد كه خير خواهان متعهد و غيرتمندى كه در برابر اسلام و مسلمانان احساس مسئوليت مى كنند، كوششهاى خود را در پرتو شناخت آنها، متوجه ايجاد زمينه نزديكى ميان امت اسلامى و يگانگى ايشان عليه دشمنان اسلام بكنند.

از آنجا كه تمام طوايف مسلمانان به يكى از دو مذهب امامت و خلافت معتقد هستند، موارد زير در اين كتاب آمده است :

1- نظر و راى دو مذهب درباره اصحاب رسول خدا(ص ) و عدالت ايشان به بحث گذشته شده است ؛ زيرا راه دستيابى به سنت پيغمبر خدا(ص )، اصحاب هستند. البته از ديدگاه مذهب خلفا، همه اصحاب عادلند و كمترين ترديدى

در عدالت هيچيك از آنها ندارد و حديث همه آنها پذيرفته است .

اما در مذهب ديگر عقيده بر اين است كه در ميان اصحاب هم مردمى نيك و پرهيزگار وجود داشته اند كه تنها از ايشان مى شود حديث را پذيرفت و هم در ميانشان كسانى يافت مى شدند كه به نفاق و دو رويى آلوده بودند و خداوند در حق ايشان فرمود: من اهل المدينه مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم . يعنى از اهالى مدينه كسانى يافت مى شوند كه در نفاق و دورويى كاركشته و ماهرند، تو آنها را نمى شناسى ، ما آنها را مى شناسيم . (توبه / 101).

نويسنده دلايل هر دو دسته را در اين مورد با روش علمى مورد بررسى و تحقيق قرار داده و سپس به بحث و بررسى درباره مساله خلافت و امامت از ديدگاه دو مذهب و دلايل ايشان در همين زمينه پرداخته است . زيرا خلفاى چهارگانه صدر اسلام ، براى يكى از اين دو مذهب راه وصول و دسترسى به شريعت و مقررات اسلامى هستند. و دليل ايشان سخنى است كه از پيامبر اسلام (ص ) درباره ايشان آورده اند كه فرموده است : خذوا بسنتى ، وسنه الخلفاء الراشدين من بعدى ، و عضوا عليها بالنواجذ. يعنى سنت من ، و پس از من سنت خلفاى راشدين را در پيش بگيريد و آن را با چنگ و دندان پاس داريد.

از همين روست كه مذهب خلافت اجتهادات خلفا را يكى از مصادر شريعت اسلامى به حساب مى آورد.

اما معتقدين به مذهب اهل بيت (ع )، امامان دوازده گانه را مصدرى

براى دستيابى به شريعت اسلامى مى شناسند و آنچه را كه ايشان از رسول خدا(ص ) درباره احكام و مقررات اسلامى روايت مى كنند، مى پذيرند. از اين رو بايد چكيده ادله هر دو مذهب را در اين زمينه بررسى كرد.

2- مصادر تشريعى هر دو مذهب بيطرفانه و با حفظ امانت علمى مورد بحث و بررسى قرار گرفته و با ذكر فعاليتهاى علمى و سياسى و اجتماعى هر يك از آنها نتايجى كه براى جامعه اسلامى داشته ، مورد پژوهش قرار گرفته است .

3- پاره اى از دروغها و نسبتهاى ناروايى كه به مذهب اهل بيت (ع ) و پيروان آن بسته اند آورده ، و به بررسى علت آنها پرداخته شده است .

در پايان از خداوند مى خواهم كه مرا در بحث و بررسى روايات هر دو مذهب درباره قرآن كريم موفق گرداند.

و بالاخره ، اين همان بحثها و بررسيهايى است كه به پيشگاه امت بزرگوار اسلامى تقديم مى كنم ؛ به اين اميد كه در آن تنها از ديدگاه علمى بنگرند و مرا به موارد اشتباهاتم در راه انتشار معارف اسلامى ، و آسانترين راه دستيابى به همبستگى و تفاهم مسلمانان آگاه گردانند.

قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيره انا و من

اتبعنى و سبحان الله و ما انا من المشركين

سخنان دو مذهب درباره مصادر تشريعى اسلام

اشاره

در تاريخ عقايد و تفكر اسلامى دو دستگى آشكارى را بعد از وفات پيامبر اسلام (ص ) در بين دو مذهب مى بينيم : يكى مذهب هيئت حاكمه بعد از پيغمبر تا آخرين خليفه از خلفاى ترك عثمانى ، و ديگرى مذهب اهل بيت عليه السلام كه به امام دوازدهم ختم مى

شود. (125)

اين دو دستگى و جدايى همچنان بين دانشمندان و سران اين دو مذهب و پيروانشان برقرار بوده و تا زمان ما نيز ادامه دارد و خدا مى داند تا چه هنگامى ادامه خواهد داشت .

ما در اين مباحث نخستين مذهب را مذهب خلفا (يا مذهب خلافت ) و ديگرى را مذهب اهل بيت عليهما السلام (يامذهب امامت ) مى ناميم و - به خواست خدا - به بحث از منشا بروز اختلاف بين اين دو مذهب آغاز مى كنيم و سپس نمونه هايى از موارد اختلاف را خواهيم آورد.

سر آغاز اختلاف بين دو مذهب

پيش از آنكه به بحث درباره موارد اختلاف بين دو مذهب و منشا بپردازيم ، لازم است گفته شود چيزى كه هر دو مذهب بر اصالت و درستى آن اتفاق نظر دارند، قرآن كريم است .

پيروان اين دو مذهب درباره اصالت قرآن متفق القول هستند و خود را ملزم مى دانند تا به حلال و حرام و امر و نهى و مباح و روايش سر تسليم فرود آورند و به آنها عمل كنند. اما در تاويل آيات قرآن ، بويژه درباره متشابهات آن ، سخت با يكديگر اختلاف دارند.

غير از اين ، مهمترين موارد اختلاف بين اين دو مذهب را در موارد سه گانه زير مى توان برشمرد:

1- درباره اصحاب رسول خدا(ص )

2- درباره امامت و خلافت كه هر دو از راههاى دستيابى به مصادر و مدارك شريعت اسلامى هستند.

3- درباره مصادر احكام و عقايد اسلامى بعد از قرآن .

پس از بررسى در هر يك از اين موارد، برداشت هر يك از اين دو مذهب را مورد تحقيق و ارزيابى قرار خواهيم داد.

نخست لازم است

به بررسى اصطلاحاتى بپردازيم كه در سراسر كتاب به نحوى با آنها سر و كار خواهيم داشت ، و سپس اشاره اى به چگونگى تهيه و تنظيم فرهنگ نامه ها و كتابهاى لغت عرب خواهيم كرد.

واژه هاى عرب و اصطلاحات اسلامى

شناخت اصطلاحات

1- واژه عرب

2- اصطلاح شرعى ، يا اصطلاح اسلامى .

3- اصطلاح متشرعه ، يا اصطلاح مسلمانان .

4- حقيقت و مجاز.

ما هنگامى اولى را نامگذارى عرب ، و دومى را نامگذارى شارع ، و سومى را نامگذارى مسلمانان خواهيم خواند.

1- واژه عرب

واژه عرب را از اين روى مقدم داشته ايم كه قرآن به اين لغت نازل شده است . بيشتر الفاظ عربى را كه ما امروزه به كار مى بريم از زمانهاى بسيار دور و پيش از اسلام و بعد از آن ، در همين معنا و مفهومى كه امروزه مشهور است به كار مى رفته است . مانند واژه اكل و شرب (خوردن و نوشيدن ) و يا ليل و نهار (شب و روز). اما در ميان همين واژه هاى عرب ، پاره اى از لغات وجود دارند كه معانى گوناگونى يافته اند. مانند غنم كه در ابتدا به معنى بهره گيرى از هر چيزى بوده و سپس در معناى بهره گرفتن از هر چيز بدون زحمت و رنج به كار برده شده ، و در آخر همى لفظ در اسلام به طور مطلق به معنى دستيابى به هر چيز، چه با رنج و زحمت و چه بدون آن ، استعمال شده است .

همچنين ديده شده است كه لفظى در ميان قبيله اى به معنايى و در ميان قبيله اى ديگر به معناى ديگر به كار برده شده

است . مانند الاثلب كه مردم حجاز آن را به معناى سنگ و مردم تميم به معناى خاك استعمال مى كنند. (126)

چرا دور برويم ، اكنون واژه مبسوط در زبان مردم عراق به معناى مضروب و كتك خورده و در ميان مردم سوريه و لبنان به معناى شادبه كار مى رود.

بنابراين اين واژه الاثلب در زبان مردم تميم چنان معنايى ، و براى مردم حجاز چنان مفهومى را دارد؛ كما اينكه واژه مبسوط نيز چنين است .

2- اصطلاح شرعى ، يا اصطلاح اسلامى

هنگامى كه خداوند آخرين پيامبرش را به رسالت برانگيخت ، پاره اى از الفاظ عرب را در غير معنى و مفهومى كه در ميان مردم عرب رايج بود، به كار گرفت . مثلا كلمه الصلاه كه به طور مطلق به معناى دعابه كار مى رفت ، رسول خدا(ص ) آنرا به معنى نيايشى ويژه (نماز) استعمال كرد كه داراى كلماتى مخصوص ، همزمان با حركاتى معين ، چون قيام و ركوع و سجود است و پيش از آن تاريخ ، عرب آن را در چنين معنايى نمى شناخت .

اين نامگذارى جديد را ما اصطلاح شرعى يا اصطلاح اسلامى مى ناميم ؛ خواه اين قبيل اصطلاحات بر اثر تغيير معنا مفهوم براى لفظ به وجود آمده باشد (مانند الصلاه )، خود شارع و قانونگذار اسلامى ، لفظى نو را در معنايى تازه بنيان نهاده است (مانند لفظ الرحمن كه صفتى است براى الله ).

البته چنين اصطلاحى هنگامى هنگامى شرعى شناخته مى شوند كه لفظ مزبور در معنى مفهوم كه براى آن شناخته شده ، در قرآن كريم يا حديث شريف نبوى آمده باشد. در

غير اين صورت ، اصطلاح شرعى نخواهد بود.

با اين مقدمه ، اصطلاح شرعى را چنين تعريف مى كنيم :

اصطلاح شرعى عبارت است از لفظى كه شارع و قانونگذار، آن را در معنا و مفهومى خاص به كار برده و رسول خدا(ص ) نيز آن را به امت اسلامى ابلاغ كرده باشد.

3- اصطلاح متشرعه ، يا اصطلاح مسلمانان

از الفاظى كه نزد مسلمانان معنا و مفهومى خاص به خود گرفته و مشهور شده ، لفظ اجتهادو مجتهداست كه مسلمانان آن دو را به ترتيب در معناى فقه و فقيه به كار مى برند. در صورتى كه اين دو لفظ در واژه عرب ، اولى به معناى كوشش براى به دست آوردن موضوعى و چيزى و دومى به معناى كوشش كننده (127) آمده ، و در همين معناى لغوى نيز در حديث شريف نبوى به كار رفته است : فصل العالم على المجتهد مائه درجه . يعنى دانشمند را بر كوشنده (در عبادت ) صد درجه برترى است . (128)

و در سيره آن حضرت آورده اند: كان رسول الله (ص ) يجتهد فى العشر الاواخر، ما لا يجتهد فى غيره يعنى رسول خدا(ص ) در دهه آخر هر ماه بيش از مواقع ديگر (به عبادت بارى تعالى ) مى كوشيده است . (129)

چون لفظ اجتهادو مجتهد، نه در قرآن كريم به معناى فقه و فقيه آمده و نه در حديث شريف نبوى ، و با وجود اين ، در اين معنا بين مسلمانان رواج يافته است ، ما آن دو را عرف متشرعه يا نامگذارى مسلمانان مى ناميم .

از اين دست اصطلاحات ، اصطلاحاتى است كه نزد همه

مسلمانان عموميت ندارد، بلكه برخى از مسلمانان چنان اصطلاحاتى را در معناى مخصوصى به كار مى برند. مانند صوم زكريا(روزه زكريا) كه بعضى از مسلمانان اين اصطلاح را در روزه اى به كار مى برند كه با خاموشى و خوددارى از سخن گفتن همراه باشد.

اين قبيل اصطلاحات را كه موضعى هستند، بجاست تا اصطلاحات محلى بناميم ؛ همچنان كه صوم زكريااز اصطلاحات مردم بغداد است و تنها مردم آنجا به معناى آن آشنايى كامل دارند. در اينجا بايد گفت اين اصطلاح از اصطلاحات مردم مسلمان عراق است و يا فلان اصطلاح ، از اصطلاحات مردم قاهره است ، و روا نيست كه اين قبيل اصطلاحات را به طور مطلق و بدون هيچگونه قيدى از اصطلاحات متشرعه و نامگذارى مسلمانان به حساب آورد.

همين امر نسبت به نامگذاريهايى كه در ميان پيروان مذاهب مختلف اسلامى و يا يكى از فرقه هاى برخاسته از اسلام رواج دارد نيز صادق است .

نمونه اين قبيل اصطلاحات را در الفاظ الشارى و المشرك گروه خوارج مى توان يافت . چه ، لفظ شارى براى خوارج همان معنا و مفهوم را دارد كه لفظ مجاهدبراى عموم مسلمانان . و مشرك در نظر آنها بر همه مسلمانان ، يا هر كس كه هوادار ايشان نباشد، اطلاق مى شود. يعنى همه مسلمانان غير از خودشان .

همچنين است كلمه رافضى - كه نامى است نيشدار و با كنايه - كه برخى از پيروان مذهب خلفا بر بعضى از پيروان مذهب اهل بيت (ع ) نهاده اند، و نيز كلمه ناصبى كه پيروان اهل بيت (ع ) بر هر كس كه دشمن ائمه اهل بيت (ع

) باشد، گذاشته اند.

در چنين حالتى ، ما اولى را اصطلاح خوارج و دومى را اصطلاح مذهب خلفاو سومى را اصطلاح پيروان مذهب اهل بيت (ع )مى ناميم .

بنابر آنچه گفتيم ، اگر در مذهب خلفا به لفظ ناصبى برخورد كرديم ، آن را به معناى دشمن اهل بيت (ع ) نخواهيم گرفت . و يا اگر لفظ شارى را در نزد كسانى غير از خوارج ديديم ، معناى مصطلح در نزد خوارج را از آن برداشت نمى كنيم .

4- حقيقت مجاز

اگر لفظى در معناى خودش چنان رايج و مشهور شود كه شنونده چيزى غير از معناى مخصوص آن به خاطرش نرسد، آن لفظ را حقيقتى گويند. مانند لفظ اسد(شير درنده ) كه از به كار بردن آن ، تنها معناى حيوان وحشى و درنده مستفاد مى شود و نه چيزى ديگر. و يا لفظ صلاه (نماز) كه براى ما مسلمانان مفهومى جز يك سلسله حركات توام با اذكار ويژه ندارد.

لفظ اسدرا در مثال نخستين ، كه مبين حقيقت وجودى حيوان درنده است ، به عنوان حقيقت لغوى و لفظ صلاه را در مثال دوم ، كه تعريفى است حقيقى از يك سلسله اعمال مخصوص ، حقيقت شرعى مى نامند.

لفظ اسد(و در فارسى شير) را گاهى در مقام تعريف مرد شجاع به كار مى برند و مثلا - مى گويند: شير را ديدم كه در مسجد سخن مى گفت ،

چنين كاربردى را در لفظ شير مجازخوانند و مى گويند كه لفظ شير مجازا براى مرد شجاع به كار برده شده است . ولى ناگزير بايد قرينه اى در كلام يا مقام وجود داشته باشد تا

شنونده به كمك آن بداند كه در اينجا منظور از لفظ شير، معناى حقيقى آن ، يعنى حيوان درنده وحشى نيست . زيرا واضح است كه حيوان درنده سخن نمى گويد، خواه در مسجد و خواه در جاى ديگر. و اين خود قرينه اى است براى شنونده كه در مى يابد منظور، حيوان نيست ، بلكه مرد شجاع است .

چگونگى تاليف فرهنگ نامه هاى عرب

در قرن دوم و سوم هجرى كه دانشمندان و زبان شناسان عرب به جمع آورى واژه هاى عربى و تدوين آنها همت گماشتند، در مقابل هر لفظ و كلامى كه يافتند، معناى آن را از دوره جاهليت تا زمان خودشان ثبت كردند؛ خواه آن معنا را همه فرهنگ شناسان براى آن واژه پذيرفته بودند، يا اينكه از اصطلاحات اسلامى و يا از مصطلحات و نامگذارى مسلمانان بوده است .

در برابر اين گروه ، فقهاى اسلام در طى قرون و اعصار با كوششى در خور تحسين در مقام جدا كردن و مشخص نمودن تمام مصطلحات شرعى و فقهى برآمدند و موارد كاربرد هر يك را مشخص ، و حدود هر كدام از آنها را كاملا معين كردند. مانند اصطلاح صلاه ، صوم ، حج ، و غيره . به اين ترتيب مصطلحات فقهى و شرعى براى همه مسلمانان شناخته شده است .

اما از آنجا كه چنين كوششى در شناخت و تعريف اصطلاحات اسلامى غير فقهى به عمل نيامده ، پاره اى از اصطلاحات غير معروف در نزد مسلمانان همچنان در پرده ابهام باقى مانده ، كه آيا چنان اصطلاحاتى از اصطلاحات شرعى است يا از نامگذاريهاى مسلمانان و اصطلاحات متشرعه ؟ و همى امر موجب شده

تا پيچيدگى و اشكالى در درك مفاهيم اسلامى ، و احيانا شناخت پاره اى از احكام شرعى پديد آيد كه نمونه بارز آنها را در واژه صحابى و صحابه مى توان يافت كه اينك عهده دار بحث و بررسى آن هستيم .

سخنان دو مذهب درباره صحبت و صحابى

تعريف صحابى از ديدگاه دو مذهب

تعريف صحابى از ديدگاه مذهب خلفا

ابن حجر در مقدمه فصل اول كتاب اصابه در تعريف صحابى مى نويسد:

صحابى كسى است كه پيامبر(ص ) را، در حالى كه به او ايمان آورد، ديدار كرده و مسلمان از دنيا رفته باشد. چنين كسى صحابى است ؛ خواه با پيغمبر زمانى دراز نشست و برخاست كرده باشد يا نه ؛ خواه با پيغمبر خدا(ص ) به جنگ مشركين رفته باشد يا خير. حتى يك بار ديدن آن حضرت كافى است ؛ اگر چه او با ننشسته و مجلس وى را درك نكرده باشد. و يا اينكه به خدمت آن حضرت رسيده ، ولى بنا به علتى ، چون كورى و يا عارضه اى ديگر، او را به چشم سرنديده باشد. (130)

ابن حجر در جاى ديگر، و زير عنوان قاعده اى كه در پرتو آن ، عده زيادى صحابى شناخته مى شوند، مى نويسد:

در جنگها و فتوح ، پيشينيان را رسم بر اين بوده است كه بجز شخص صحابى ، كسى ديگر را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند... در سال دهم هجرت حتى يك نفر هم در مكه و طائف ديده نمى شد كه اسلام نياورده و همراه با رسول خدا(ص ) در حجه الوداع شركت نكرده باشد. در اواخر زندگانى رسول خدا(ص ) در شهر مدينه ، و از افراد قبائل اوس و خزرج كسى يافت نمى شد كه مسلمان

نشده باشد. تا پيغمبر خدا(ص ) حيات داشت ، هيچيك از آنان كه نام برديم آشكارا اظهار كفر نكرده و كافر نشده بودند. (131)

اگر به كتاب خمسون و مائه صحابى مختلق ما مراجعه شود، نتيجه اين سهل انگارى در تعريف و شناخت صحابى و زيانى كه از اين رهگذر بر تاريخ اسلام و احاديث و سنت رسول خدا(ص ) رفته است ، بخوبى درك خواهد شد.

تعريف صحابى از ديدگاه مذهب اهل بيت (ع )

مذهب اهل بيت (ع ) در تعريف صحابى همان را مى گويد كه در فرهنگهاى لغت عربى آمده است ؛ مانند تعريف زير:

كلمه صاحب (جمع آن صحب ، اصحاب ، صحاب ، صحابه )، به معنى همدم ، همراه ، رفيق ، يار و معاشر است و زمانى آن را به كار مى بردند كه دو نفر زمان نسبتا درازى را در كنار هم و به معاشرت با يكديگر گذرانيده باشند، و اصولا مصاحبت با طول زمان معاشرت ملازمه دارد. (132)

چون مصاحبت ميان دو تن برقرار مى شود، لذا كلمه صاحب همواره به بعد از خود اضافه مى گردد؛ همچنان كه در قرآن كريم آمده است : يا صاحبى السجن . (اى ياران زندانى من ) و اصحاب موسى (ياران موسى )، كه صاحب و اصحاب ، بر السجن و موسى اضافه شده است .

و نيز در زمان رسول خدا(ص )، به معاشران حضرتش صاحب رسول خدا (هم صحبت رسول خدا(ص )) و (اصحاب رسول خدا) (ياران رسول خدا(ص )) مى گفتند و كلمه صاحب و اصحاب را بر كلمه رسول خدااضافه مى كردند.

همچنين اصحاب بيعت الشجره (ياران پيمان شجره ) و اصحاب الصفه (همنشينان صفه ) گفته اند

كه اصحاب ، بر بيعت الشجره و صفه اضافه شده است .

در زمان رسول خدا(ص ) لفظ صاحب و اصحاب نام خاصى براى ياران رسول خدا(ص ) نبود؛ بلكه بعدها مسلمانان پيرو مذهب خلفا، ياران پيامبر خدا(ص ) را صحابى و اصحاب نام نهادند. پس چنين نامگذارى ، از نامگذاريهاى مسلمانان و يا اصطلاحات متشرعه است و ارتباطى به نامگذارى اسلامى ندارد.

روش شناخت صحابى در مذهب خلفا

نويسندگان شرح حال صحابه پيغمبر(ص ) در مذهب خلفا، براى تعريف و معرفى اصحاب قاعده و روشى خاص وضع كرده اند. از آن جمله ابن حجر در كتاب اصابه مى گويد:

از جمله سخنان سربسته پيشوايان درباره نشانه اى كه با آن شخص صحابى شناخته مى شود، روايتى است كه ابن ابى شبيه در مصنف خود، از طريقى كه بر آن باكى نيست ، آورده : پيشينيان را رسم بر اين بود كه در جنگها بجز شخص صحابى را به فرماندهى نمى گماشتند. (133)

اما اين روايت ، كه از طريقى رسيده كه بر آن باكى نيست ، روايتى است كه طبرى و ابن عساكر به اسناد خود از سيف بن عمر، از ابوعثمان ، از خالد و عباده آورده اند كه در آن مى گويد:

فرماندهان ، از صحابه انتخاب مى شدند؛ مگر وقتى كه صحابى را كه بتواند از عهده چنين مهمى برآيد نمى يافتند. (134)

طبرى در روايت ديگر از قول سيف مى نويسد:

اگر عمر در ميان اصحاب كسى را مى يافت كه از عهده اداره جنگ بر آيد، از انتخابش به فرماندهى سپاه فروگذارى نمى كرد. اما اگر به چنين كسى در ميان اصحاب دست نمى يافت ، يكى از تابعين خوشنام را

با همان ويژگيها برمى گزيد. ولى كسانى كه در جنگهاى ارتداد با مسلمانان شركت كرده بودند، چنين اميدى را نداشتند. (135)

نقد روش شناخت صحابى در مذهب خلفا

مصدر دو روايت ياد شده ، سيف بن عمر تميمى است كه به دروغسازى و زندقه متهم است . (136) سيف ، اين قاعده را از قول ابو عثمان و او هم از قول خالد و عباده آورده است . سيف بن عمر وى را در رواياتش به نام يزيد بن اسيد الغسانى مى خواند كه اين نام ، از نامهاى راويان مخلوق اوست و وجود خارجى نداشته است . (137)

اما حال راويانى كه چنان روايت را آورده اند، هر چه باشد، چندان مهم نيست ؛ زيرا اين روايت در اصل با حقايق و رويدادهاى مسلم تاريخى تناقض دارد كه در ذيل به آنان اشاره مى شود.

ابوالفرج اصفهانى در كتاب اغانى مى نويسد:

امرؤ القيس به دست عمر اسلام آورد و خليفه نيز او را در همان مجلس ، و پيش از آنكه حتى ركعتى نماز گزارده باشد، ولايت و حكومت داد. (138)

اصفهانى تفصيل اين داستان را از زبان عوف بن خارجه مرى چنين آورده است :

روزى در زمان خلافت عمر بن خطاب نزد او نشسته بودم ، در آن حال مردى از در آمد كه موى اندكى در دو طرف سرش به چشم مى خورد. آن مرد پاهاى كجى داشت ؛ به طورى كه انگشتهاى هر دو پاى او روبروى هم ، و پاشنه هايش تقريبا در امتداد شانه هايش قرار داشت . او در حالى كه مردم نشسته در مجلس را پس و پيش مى كرد و از روى سر آنها قدم برمى

داشت ، خود را به جلو كشيد تا اينكه روبروى عمر قرار گرفت و او را به رسم خلافت درود گفت . عمر از او پرسيد: كيستى ؟ آن مرد جواب داد: من مردى مسيحى هستم و نامم امرؤ القيس بن عدى كلبى است . عمر او را شناخت . پس پرسيد: بسيار خوب ، چه مى خواهى ؟ امرؤ القيس پاسخ داد كه مى خواهم مسلمان شوم . عمر اسلام را بر او عرضه كرد و او هم پذيرفت . سپس عمر فرمان داد تا نيزه اى برايش حاضر كردند. پس پرچمى بر آن بست و به دستش داد و او را بر مسلمانان قضاعه (139) شام حكومت داد.

امرؤ القيس در حالى كه پرچم را در دست خود مى فشرد، و باد آن را بالاى سرش به اهتزار در آورده بود، باز گشت و به سوى محل ماءموريتش روان گرديد. (140)

داستان حكومت يافتن علقمه بن علاثه كلبى بر حوران (141) توسط عمر پس از قضيه ارتدادش نيز با چنان ادعايى آشكارا متناقض است . در اغانى ضمن شرح حال علقمه ، آمده است :

علقمه در زمان رسول خدا(ص ) اسلام آورد و از مصاحبت حضرتش برخوردار شد. اما در زمان خلافت ابوبكر از اسلام روى بگردانيد و مرتد شد. ابوبكر، خالد بن وليد را به دستگيرى او مامور كرد، ولى علقمه از چنگش بگريخت . مى گويند بعدها علقمه عذر خواهان بازگشت و از نو اسلام آورد. (142)

و در اصابه ابن حجر آمده است :

علقمه در زمان خلافت عمر شراب خود و عمر نيز او را حد زد. علقمه پس از خوردن

اين حد مرتد شد و رو به ديار روم نهاد.

امپراتور روم او را بگرمى پذيرفت ، از او پرسيد:

تو پسر عموى عامر بن طفيل نيستى ؟ علقمه به شخصيتيش برخورد و در پاسخ امپراطور گفت : مثل اينكه تو جز به وجود عامر مرا نمى شناسى ؟ (143)

پس سرخورده و ناراحت از روم به مدينه بازگشت و از نو اسلام آورد.

اما داستان حكومت يافتن او را اصفهانى و ابن حجر هر دو آورده اند. اصفهانى مى نويسد:

علقمه - كه از دوستان خالد بن وليد بود - پس از ارتدادش به مدينه بازگشت و شبانگاه دور از چشم ديگران خود را به مسجد رساند و در گوشه اى پنهان شد. ساعتى بعد عمر بن خطاب به مسجد قدم نهاد و علقمه را سلام گفت . خليفه كه با خالد بن وليد شباهتى تمام داشت ، در تاريكى شب علقمه را به اشتباه انداخت و چنين پنداشت كه اين تازه وارد خالد بن وليد است . پس سر صحبت را با او باز كرد و در ضمن آن از وى پرسيد: بالاخره تو را از كار بركنار كرد؟ عمر كه متوجه اشتباه علقمه شده بود، براى اينكه چيزى دستگيرش بشود، زيركانه به جاى خالد جواب داد: آرى ، همين طور است ، علقمه با لحنى متاثر گفت : معلوم است ، اين به سبب رقابت و حسادتى است كه با تو داشته اند. عمر موقع را مناسب دانست و موذيانه از علقمه پرسيد: از تو چه كمكى بر مى آيد تا انتقام بگيرم ؟ علقمه شتابزده پاسخ داد: پناه مى برم به خدا، عمر بر ما حق

فرمانبردارى دارد و ما مجاز نيستيم كه عليه او كارى انجام دهيم و به مخالفتش برخيزيم . پس از اين گفتگو، عمر (يا به گمان علقمه ، خالد) از جاى برخاست و از مسجد بيرون رفت .

روز بعد، عمر آماده پذيرايى از مردم گرديد. خالد بن وليد نيز به همراه علقمه وارد شد و در كنجى آرام گرفتند. ساعتى گذشت و در فرصتى مناسب ، عمر رو به علقمه كرد پرسيد: خوب علقمه آن حرفها را تو با خالد در ميان گذاشتى ؟ علقمه نگران و ناراحت به ياد حرفهاى ديشبش با خالد افتاد. پس شتابزده از خالد پرسيد: ابو سليمان ، تو چيزى به او گفته اى ؟ خالد پاسخ داد: واى برتو، قسم به خدا پيش از اينكه تو او را ببينى ، من او را ديدار نكرده ام . و پس از اندكى مكث به سخن خود چنين ادامه داد: نكند تو پيش از من او را ديده و به جاى من گرفته باشى ؟ علقمه - كه كاملا موضوع را دريافته بود - گفت : آرى ، به خدا همين طور است . آن وقت به طرف عمر برگشت و از خليفه پرسيد: اى اميرالمومنين ، او كه چيزى بجز خير و خوبى از من نشنيده اى ، اين طور نيست ؟ عمر گفت : آرى همين طور است . بگو ببينم دوست دارى تا حكومت حوران را به تو دهم ؟ علقمه جواب داد: البته ، آن وقت خليفه فرمان حكومت حوران را به عهده علقمه نهاد. علقمه تا پايان عمر بر آنجا فرمان راند در آنجا هم درگذشت .

ابن

حجر در پايان اين داستان و پس از عبارت عمر فرمان حكومت حوران به در دست علقمه نهاد مى نويسد كه عمر گفت : اگر مرا در پى ، هوادارانى واقعى چون تو باشد، از هر چيز دنيا برايم ارزشمندتر خواهد بود.

آنچه در اين مورد آورديم ، يكسره حقايق تاريخى بود؛ با وجود اين ، دانشمندان مذهب خلفا به آنچه روايت كرده اند استناد نموده و از آن ضابطه شناخت اصحاب رسول خدا(ص ) را كشف ، و به دنبال آن گروه بسيارى از مخلوقات سيف بن عمر متهم به زندقه را در صف اصحاب واقعى رسول خدا(ص ) نشانده اند كه ما آنها را در كتاب صد و پنجاه صحابى ساختگى شرح داده ايم .

اكنون پس از بررسى آراء دو مذهب در تعريف صحابى ، به بحث عدالت اصحاب از ديدگاه دو مذهب مى پردازيم و آراء و نظريات ايشان را در اين مورد، مورد مطالعه قرار مى دهيم .

عدالت اصحاب از ديدگاه دو مذهب

1- عدالت اصحاب از ديدگاه مذهب خلفا

پيروان مذهب خلفا، همه اصحاب رسول خدا(ص ) را عادل مى دانند و در اخذ احكام و معارف اسلامى به ايشان مراجعه مى كنند.

امام جرح و تعديل ، حافظ ابوحاتم رازى ، (144) از دانشمندان گرانقدر علم درايه و حديث در مذهب خلفا، در مقدمه كتابش در مورد عدالت اصحاب پيغمبر خدا(ص ) چنين مى نويسد:

اصحاب پيامبر خدا(ص ) كسانى هستند كه شاهد نزول وحى و قرآن بوده ، چگونگى تفسير و تاويل آن را شناخته اند. خداوند ايشان را به همدمى پيامبرش (ص ) و يارى او، و برپاداشتن دين و نمودن آيينش برگزيده و آنان را براى مصاحبت پيامبرش پسنديده و رهبران

ما قرار داده است . آنچه را پيامبر اسلام از جانب خداى تعالى به آنان تبليغ كرده است (از سنتهايى كه نهاده و مقرراتى كه وضع فرموده ، احكامى كه صادر كرده و داوريهايى كه نموده ، آن چه را روا شمرده و فرمان داده ، يا مانع شده و نهى فرموده است ) همه و همه را با تمام وجود خود فراگرفته و به خاطر سپرده اند و در دين ، فقيه و دانشمند شده اند. آنان به امر و نهى خدا و مراد و مقصود از آن ، در پرتو ديدارى كه با رسول خدا(ص ) و نظارتى كه بر نحوه تفسير قرآن و تاويل آن به وسيله حضرتش داشته اند، آگاهى يافته و طرز استفاده و چگونگى برداشت از قرآن را به خوبى و روشنى دريافته اند. خداى عز و جل از اينكه آنان را بركشيده و امتياز پيشوايى امت را به ايشان ارزانى داشته است ، بر آنان منت نهاده و شك و ترديد و دروغ و اشتباه و بد گمانى و خود پسندى و عيبجويى را از ايشان برداشته و عادل امتشان ناميده است كه مى فرمايد: و كذلك جعلناكم كم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس . يعنى و بدين سان شما را امتى ميانه قرار داديم تا گواهانى بر مردم باشيد. (بقره / 143). و رسول خدا(ص ) از سوى خداوند، وسطارا عدلاتفسير فرموده است . بنابراين اصحاب پيغمبر، عادلان اين امتند و پيشوايان ما به راه راست ، و حجت خدا در امر دين ، و حاملان قرآن و سنت پيغمبر(ص ). خداى تعالى فرمان داده است

تا به ايشان تمسك جسته ، روش آنان در پيش گرفته شود. و مقرر داشته تا ما ايشان را الگوى خود قرار دهيم و در راه آنها قدم برداريم . آنجا كه مى فرمايد: و من يشاقق الرسول ... و يتبع غير سبيل المومنين نوله ما تولى ... (145) (نساء / 115)

و در احاديث متعددى مى بينيم كه رسول خدا(ص ) مردم را بر آن مى دارد كه در تبليغ سخنانش بكوشند و اصحاب خود را مخاطب ساخته ، ضمن دعا در حق ايشان مى فرمايد: نضر الله امر السمع مقالتى فحفظها و وعاها، حتى يبلغها غيره . (146) و طى سخنانى فرموده است : فليبلغ الشاهد منكم الغائب . (147) و نيز فرموده است : بلغوا عنى ولو آيه ، وحدثوا عنى و لا حرج . (148)

پس اصحاب رسول خدا(ص ) - كه خداوند از آنان خشنود باد - در همه شهرها و مرزها پراكنده شده ، در جنگها و نبردها و پيروزيها شركت جسته ، مقامات حكومتى قضاوت و داورى در دعاوى را بر عهده گرفتند. آنها در شهر خويش و يا هر جا كه فرد مى آمدند و يا اقامت مى گزيدند آنچه را از پيامبر خدا(ص ) فراگرفته بودند و به خاطر داشتند، به ديگران رساندند و منتشر ساختند. (149) و آنچه را مردم از ايشان مى پرسيدند، با توجه به پاسخى كه در حضور ايشان رسول خدا (ص ) به آن ، و يا نظاير آن داده و در خاطرشان مانده بود، پاسخ مى داد و نظريه و فتواى خود را بيان مى كردند و با نيتى پاك و قصد

تقرب به خداى بزرگ خود را آماده ساخته بودند تا واجبات و احكام و سنتهاى رسول خدا(ص ) را از حلال و حرام به مردم بياموزند. اينان چنين بودند تا آنگاه كه خداوند عزوجل ايشان را به سوى خود فراخواند كه خشنودى خدا و بخشايش و رحمت او بر همه آنان باد.(150)

ابن عبدالبر نيز در مقدمه كتاب استيعاب مى نويسد:

عدالت همه اصحاب ثابت شده است .

سپس آيات و احاديثى را كه بخصوص درباره مومنين صحابه وارد شده ، همانند آنچه را از ابوحاتم رازى در پيش نقل كرديم ، آورده است . (151)

ابن اثير نيز در مقدمه كتاب اسد الغابه مى نويسد:

سنن ، كه محور شرح و تفصيل احكام و آشنايى با حلال و حرام و ديگر امور مربوط به دين و آيين ما مى باشد، هنگامى قابل قبول است كه رجال اسانيد و راويان آنها قبلا شناسايى شده باشند كه پيشاپيش و مقدم بر آنها، شناخت اصحاب رسول خدا(ص ) قرار دارد و اگر كسى اصحاب پيامبر خدا(ص ) را نشناسد، ديگران براى او مجهولتر و ناشناخته تر باقى خواهند ماند. پس شايسته است كه اصحاب رسول خدا(ص ) از لحاظ نسب و شرح حالشان شناخته شوند و...

اصحاب رسول خدا(ص ) با ديگر راويان حديث و سنت در همه موارد يكسان و برابرند؛ مگر در جرح و تعديل و خرده گيرى و ايراد؛ زيرا همه آنها عادلند و راهى براى عيبجويى و خرده گيرى از ايشان وجود ندارد. (152)

حافظ حديث ، ابن حجر، در فصل سوم از مقدمه كتاب اصابه خود در مورد عدالت اصحاب مى نويسد:

اهل سنت بر اين امر متفقند كه

اصحاب رسول خدا(ص ) همگى عادلند و كسى با آنان مخالفتى ندارد؛ مگر افرادى بى اهميت از اهل بدعت ... (153)

از امام اهل حديث ، ابوزرعه ، نيز نقل شده است :

اگر ديدى كسى در مقام عيبجويى و خرده گيرى بر يكى از اصحاب رسول خدا(ص ) است بدان كه او زنديق است ! (154) زيرا مى دانيم كه رسول خدا(ص ) و قرآن و آنچه در قرآن آمده ، هه حق و درست مى باشند، و تمامى آنها را هم همان اصحاب رسول خدا(ص ) به ما رسانيده اند. بنابراين كسانى كه به عيبجويى اصحاب رسول خدا(ص ) مى پردازند، در صدد هستند كه گواهان ما را بر همه اين مدارك و مطالب از اعتبار و اهميت بيندازند تا در پى آن براحتى بتوانند قرآن و سنت را باطل و بى اعتبار اعلام كنند. در صورتى كه زنديقان از هر كسى ديگر سزاوارترند تا پرده شان دريده شود و مورد انتقاد و خرده گيرى قرار بگيرند. (155)

آنچه آورديم ، نظر مذهب خلفا درباره عدالت اصحاب رسول خدا(ص ) بود. اينك ببينيم راى و نظر مذهب اهل بيت درباره عدالت اصحاب از چه قرار است .

2- عدالت اصحاب از ديدگاه مذهب اهل بيت

مذهب اهل بيت به تبعيت از قرآن كريم معتقد است كه در ميان اصحاب رسول خدا(ص ) مومنان پاك نيتى وجود داشته اند كه خداوند در قرآن كريم به ستايش ايشان پرداخته و از آنها به نيكى ياد كرده است . مثلا در مورد بيعت شجره مى فرمايد:

لقد رضى الله عن المومنين اذ يبا يعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه عليهم و اثابهم فتحا قريبا. (156)

(فتح / 18)

كه خداوند ستايش خود را ويژه مومنينى از صحابه قرار داده كه در بيعت شجره شركت كردند. (157) و شامل حال منافقين ايشان ، امثال عبدالله ابن ابى و اوس بن خولى كه در آنجا حضور داشته اند، نمى شود.

همچنين به پيروى از قرآن ، منافقينى را هم در ميان همان اصحاب باور دارند كه خداى متعال در آيات متعددى به بدگويى و مذمتشان پرداخته و از جمله فرموده است :

و ممن حولكم من الاعراب منافقون و من اهل المدينه مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم . (158) (توبه / 101).

در ميان آنها اشخاصى بوده اند كه خدا از تهمت زدنشان به حرم پيغمبر(ص ) پرده برداشته ، آنگاه كه حرم شريف رسول خدا(ص ) را به انحراف اخلاقى متهم كرده بودند - كه از چنان سخنى به خدا پناه مى بريم . (159) و نيز در ميانشان كسانى بوده اند كه خداوند از راز درونيشان خبر داده و فرموده است :

واذا راءوا تجاره او لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما. (160) (جمعه / 11).

اين واقعه در هنگامى اتفاق افتاد كه رسول خدا(ص ) در مسجد ايستاده و به خواندن خطبه روز جمعه مشغول بود.

و هم در ميان ايشان كسانى بوده اند كه در گردنه هرشى و هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوك ، (161) يا بنا به قولى حجه الوداع (162)، قصد جان شريفش را كردند و به ترورش قيام نمودند.

گذشته از همه اينها، تشرف به همصحبتى با رسول خدا(ص )، در مقام مقايسه ، از همسرى با آن حضرت كه بالاتر نيست

. زيرا همسرى با حضرتش در بالاترين سطح از مصاحبت و صحابى بودن قرار دارد كه خداوند خطاب به ايشان مى فرمايد: يا نساء النبى من يات منكن بفاحشه مبينه يضاعف لها العذاب ضعفين و كان ذلك على الله يسيرا، و من يقنت منكن لله و رسوله و تعمل صالحا نوتها اجرها مرتين و اعتدنا لها رزقا كريما، يا نساء النبى لستو كاحد من النساء. (احزاب / 30 - 32). يعنى اى زنان پيغمبر! هر كدام از شما اگر كار ناشايسته اى را به عمد مرتكب شود، دو برابر عذاب و تنبيه ببيند و اين بر خدا سهل و آسان است . و هر يك از شما كه فرمانبردار خدا و پيامبرش باشد و كار شايسته كند پاداشش را دو چندان خواهيم داد و برايش در بهشت بهره بسيار خوب فراهم خواهيم ساخت . اى بانوان پيغمبر! شما چون ديگر زنان نيستيد.

و خطاب به دو تن از ايشان مى فرمايد: ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه و جبرئيل و صالح المومنين و الملائكه بعد ذلك ظهير.

يعنى اگر شما دو زن به درگاه خدا توبه كنيد، رواست . چه ، دلهاى شما (برخلاف رضاى پيغمبر) ميل كرده است . و چنانچه بر آزار او همدستان شويد، همانا خداوند يار و نگهبان و جبرئيل و صالح مومنان (على (ع )) و فرشتگان ، ياور و پشتيبان او خواهند بود. تا آنجا كه مى فرمايد: ضرب الله مثلا للذين كفروا امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتا هما فلم يغنيا عنهما من الله

شيئا و قيل اذخلا النار مع الداخلين ، و ضرب الله مثلا للذين ءامنوا امراه فرعون اذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه ...، و مريم ابنه عمران التى ... يعنى خداوند براى كسانى كه كفر ورزيده اند زن نوح و زن لوط را مثل آورده است كه آن دو زن در خانه دو تن از پيامبران و بندگان صالح و نيكوكار ما بودند كه به ايشان خيانت كردند (و همسر پيغمبر بودن ) آن دو را عذاب الهى مانع نگرديد و (در روز قيامت ) به آن دو گفته مى شود كه با ديگر دوزخيان به جهنم درآييد. و خداوند براى مومنان ، همسر فرعون را مثل زده كه گفت خدايا نزد خودت در بهشت برايم خانه اى بنا كن ... و نيز مريم دختر عمران را كه ... (تحريم / 10 - 12).

پيامبر خدا(ص ) در روز قيامت در مورد عده اى از همين اصحاب مى فرمايد:

انه يجاء بر جال من امتى فيوخد بهم ذات الشمال ، فاقول : يا رب اصحابى ، فيقال : انك لا تدرى ما احد ثوا بعدك . فاقول كما قال العبد الصالح : و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم . (مائده / 117). فيقال ان هولاء لم يزالوا مرتدين على اعقابهم منذ فارقتهم . يعنى در روز قيامت ، گروهى از سرشناسان امتم را بياورند و ايشان را در كنار سيه نامه هاى جاى دهند. من مى گويم : خداوندا اصحاب من كه پاسخ مى شنوم : تو نمى دانى كه اينان پس از تو چه ها كرده

اند. آن وقت من هم همان سخن آن عبد صالح را تكرار كرده و مى گويم : من تا در ميان ايشان بودم ، شاهد و ناظر شان بودم . و چون مرا از ميان ايشان بردى ، تو خود بر آنان ناظر و گواه بودى . پس به من گفته مى شود: اينان ، از همان هنگام كه تو از ايشان جدا شدى ، مرتد شدند و به دوران گذشته خود بازگشتند. (163)

و در روايتى ديگر آمده است :

در كنار حوض كوثر، گروهى از اصحابم را بر من وارد كنند، وقتى همه آنها را باز شناختم ، ايشان را از من جدا كرده و دور نمايند و من در آن حال مى گويم : خداوندا، اصحابم كه خطاب مى آيد: تو نمى دانى كه اينها پس از تو چه ها كردند. (164)

و در صحيح مسلم نيز آمده است كه رسول خدا(ص ) فرموده است :

در كنار حوض كوثر گروهى از مردان را كه يار و همدم من بودند، بر من وارد نمايند و آن هنگام كه يكايك ايشان را باز شناختم ، آنها را از من جدا كرده و دور نمايند. من با اصرار مى گويم : بار خدايا اصحاب من ، كه گفته مى شود: تو نمى دانى كه اينها بعد از تو چه ها كردند. (165)

قاعده شناخت مومن از منافق

از آنجا كه در ميان اصحاب رسول خدا(ص ) منافقانى وجود داشته اند كه بجز خدا، كسى ديگر آنها را نمى شناخته است . به موجب روايتى كه از اميرالمومنين على (ع ) (166) و ام سلمه (167) و عبدالله بن عباس (168)

و ابوذر غفارى (169) و انس بن مالك (170) و عمران بن حصين (171) نقل شده است ، رسول خدا(ص ) قاعده شناخت مومن را از منافق ، دوستى على اعلام داشته و فرموده است : على را دوست نمى دارد مگر مومن ، و دشمن نمى شمارد مگر منافق .

اين حديث در زمان پيغمبر خدا(ص ) شايع و زبانزد ميان همه مردم بود.

ابوذر غفارى مى گويد:

ما كنا نعرف المنافقين الا بتكذيبهم الله و رسوله و التخلف عن الصلوات و البغض لعلى بن ابى طالب . يعنى ما منافقان را جز از راه تكذيبشان به خدا و پيغمبر، و روى گرداندنشان از نماز، و دشمنيشان با على نمى شناختيم . (172)

ابوسعيد خدرى (173) نيز گفته است :

ما گروه انصار، منافقان را از راه دشمنى آنها با على بن ابيطالب مى شناختيم .

عبدالله بن عباس هم گفته است :

ما در زمان پيغمبر خدا(ص ) منافقان را بر اساس دشمنيشان با على بن ابى طالب مى شناختيم . (174)

جابربن عبدالله انصارى (175) نيز گفته است :

ما منافقان را جز از راه دشمنى آنها با على بن ابى طالب نمى شناختيم .

اينك با توجه به همه اينها، و اينكه رسول خدا(ص ) درباره اميرالمومنين على (ع ) فرموده است : اللهم وال والاه و عاد من عاداه (176) پيروان مذهب اهل بيت سخت احتياط مى كنند كه مبادا احكام و مقررات دين را از صحابى اى بگيرند كه دوستدار على نبوده و دشمن آن حضرت بوده است . و يا به عبارت ديگر، نكند آن صحابى از منافقانى باشد كه بجز خدا كسى ديگر آنها را نمى شناسد.

فشرده مطالب گذشته

تعريف صحابى و عدالت آنان از ديدگاه مذهب خلفا

پيروان مذهب خلفا كسى را صحابى مى شناسد كه رسول خدا(ص ) را ديده ، در حالى كه به او ايمان آورده باشد؛ اگر چه اين ديدار بسيار كوتاه ، و حتى ساعتى در روز باشد. بر اساس چنين برداشتى ، همه كسانى كه با پيغمبر همزمان بوده و او را ديده باشند، صحابى هستند. زيرا در سال دهم هجرت در مكه و طائف حتى يك نفر هم پيدا نمى شد كه مسلمان نشده و با رسول خدا(ص ) در حجه الوداع شركت نكرده باشد. و از آنجا كه در اواخر عمر آن حضرت و در ميان قبايل اوس و خزرج ، كه در مدينه ساكن بودند، حتى يك نفر هم نبود كه مسلمانان نشده باشد، بنابراين همه آنها صحابى پيغمبر به شمار مى آيند.

همچنين پيروان مذهب خلفا مى گويند پيشينيان را رسم بر اين بوده كه تنها شخص صحابى را به فرماندهى سپاه انتخاب مى كرده اند. و بر اين اساس ، گروه بسيارى را به نام صحابى پيغمبر در صف اصحاب آن حضرت جاى داده اند كه وجود خارجى نداشته اند. ما در كتاب خمسون و مائه صحابى مختلق ، ساختگى بودن آنها را بر ملا ساخته ايم .

پيروان مذهب خلفا همه اصحاب را عادل مى دانند و اجازه نمى دهند كه هيچيك از آنها مورد ايراد و انتقاد قرار گيرد. و اگر كسى هر يك از آنها را مورد خرده گيرى قرار بدهد، از زنديقان شمرده مى شود.

پيروان اين مذهب خود را ملزم مى دانند كه بر صحت روايات اصحاب سر تسليم فرود آوردند و مقررات و معالم دين اسلام را از

ايشان بگيرند و به آن عمل كنند.

تعريف صحابى و عدالت آنان از ديدگاه مذهباهل بيت

پيروان مذهب اهل بيت كلمه صحابى را مصطلح شرعى نمى دانند، بلكه آن را مانند يكى از واژه هاى عربى مى دانند و بس . آنان مى گويند: كلمه صاحب در لغت به معناى همدم و همصحبت آمده و به كسى اطلاق مى شود كه مدتى همدم و همصحبت با كسى بوده است . و چون مصاحبت بين دو نفر صورت مى گيرد، كلمه صاحب (كه جمع آن اصحاب و صحابه است ) در كلام عرب هميشه به صورت اضافه به كار برده مى شود. مانند يا صاحبى السجن و اصحاب موسى . و همين قاعده در زمان پيغمبر(ص ) نيز رعايت مى شد و مثلا مى گفتند صاحب رسول الله و يا اصحاب رسول الله و يا اصحاب صفه كه كلمه صاحب و اصحاب به رسول الله و صفه اضافه شده است .

كلمه صحابه پس از رسول خدا(ص ) به صورت اسم خاص در آمد و آن را بدون مضاف اليه به كار مى بردند و از آن ياران رسول خدا(ص ) را اراده مى كردند. بنابراين كلمه صحابى و صحابه اصطلاح شرعى نيست ، بلكه از نامگذاريهاى مسلمانان ، و يا اصطلاح متشرعه است .

اما در مورد عدالت اصحاب ، پيروان اين مذهب به پيروى از قرآن مى گويند كه در ميان اصحاب پيغمبر(ص ) مردمى منافق وجود داشته اند كه در نفاق سخت زرنگ و كاركشته بودند و بجز خدا، كسى ديگر آنها را نمى شناخته است . همان منافقان بودند كه تهمت انحراف اخلاقى را به حرم رسول خدا(ص ) زدند و به جان

حضرتش سوء قصد نمودند و در دل شب در گردنه هرشى در مقام ترور وى بر آمدند. همچنين پيغمبر(ص ) از وضع آنها در روز قيامت خبر داده كه آنها را از وى جدا كنند و پيغمبر، خدا را مى خوانند كه : بار خدايا اصحابم ، كه خطاب مى آيد: تو نمى دانى كه اينها بعد از تو چه ها كردند؟ اينان از همان لحظه كه تو از ايشان جدا شدى ، به دوره جاهليت بازگشتند و مرتد و گمراه شدند.

همچنين پيروان مذهب اهل بيت مى گويند: در ميان همان اصحاب ، افرادى وجود داشته اند سخت پارسا و پرهيزگار و براستى مومن و ديندار كه خداوند ايشان را ثنا و آفرين گفته و پيامبرش نيز در احاديث خود زبان به ستايش و تحسين آنان گشوده است . لذا به نظر پيروان مذهب اهل بيت ، ستايش و آفرينى كه در قرآن مجيد و احاديث شريف نبوى از ياران پيامبر خدا(ص ) شده ، تنها متوجه همان مومنان صحابه است ، نه منافقان ايشان كه پيغمبر خدا(ص ) محك شناسايى مومن و منافق را دوستى و دشمنى با على بن ابى طالب قرار داده و آن را به همگان خاطر نشان كرده است .

سخنان دو مذهب درباره امامت

تاملى در رويداد تاريخى صدر اسلام در مساله خلافت

وصيت رسول خدا(ص )

پيش از آنكه به بحث درباره نظر دو مذهب درباره امامت و خلافت بپردازيم ، بجاست تا رويداد تاريخى در صدر اسلام را براى تشكيل حكومت و خلافت و به دست گرفتن زمام امور مسلمانان مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم .

اختلاف در به دست گرفتن زمام امور مسلمانان در همان روز وفات رسول خدا(ص ) آغاز شد و ماجرا

از اين قرار بود كه رسول خدا(ص ) پرچم جنگ و فرماندهى سپاه را به دست آزاد كرده و فرزند آزاد كرده خود، اسامه بن زيد، بست و وى را مامور جنگ با روميان كرد و مقرر داشت تا همه سران مهاجران و انصار، همچون ابوبكر، عمر، ابو عبيده جراح ، سعد بن ابى وقاص ، سعيد بن زيد و ديگران تحت فرماندهى او در اين جنگ شركت كنند.

در اجراى فرمان رسول خدا(ص )، اسامه در سه ميلى مدينه ، در ناحيه اى به نام جرف ، اردو زد و همى احوال پيامبر خدا(ص ) بيمار و بسترى گرديد.

انتخاب اسامه به سمت فرماندهى سپاه ، كه بيش از هفده سال نداشت ، بر ريش سفيدان و نامداران مهاجر و انصارگران آمد. لذا اعتراض كنان گفتند: جوانى نوخاسته را بر پيشگامان در اسلام از ميان مهاجر و انصار فرماندهى مى دهند؟

رسول خدا(ص ) از شنيدن اين سخن به خشم آمد. پس در حالتى كه دستمالى بر سربسته و قطيفه اى بر دوش افكنده بود، بيرون آمد و بر منبر نشست و فرمود:

اين چه سختى است كه از بعضى از شما درباره فرماندهى اسامه شنيده ام ؟ پيش از اين نيز درباره فرماندهى پدرش به طعنه پرداخته بوديد؟ حال آنكه به خدا سوگند هم زيد شايستگى فرماندهى را داشت و هم پسرش ، اسامه ، اين شايستگى را دارد.

پس ، از منبر به زير آمد و به خانه رفت . در همين هنگام همه افرادى كه مقرر شده بود تا در سپاه اسامه شركت كنند، براى وداع به خدمت پيغمبر رسيدند و از آنجا به اردوگاه رفتند.

پس از رفتن ايشان ديرى نپاييد كه بيمارى رسول خدا(ص ) شدت يافت و در همان حال پياپى مى فرمود: سپاه اسامه را روانه سازيد.

سرانجام در روز يكشنبه بيمارى و درد بر پيغمبر چيره شد و در روز دوشنبه ، اسامه فرمان حركت سپاه را صادر كرد. ولى در همين هنگام به آنها خبر رسيد كه پيغمبر(ص ) در حال مرگ است . اين بود كه اسامه به همراهى عمر و ابوعبيده جراح به مدينه بازگشتند. (177)

وصيت رسول خدا(ص )

ابن عباس مى گويد: چون زمان وفات پيامبر خدا(ص ) فرا رسيد، در حالى كه در اتاق و گرداگرد بستر آن حضرت را مردان سرشناس و مختلفى گرفته بودند و عمر نيز در ميان ايشان بود، آن حضرت فرمود:

هم اكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده . يعنى كاغذى حاضر كنيد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد.

اما عمر بيدرنگ گفت :

ان النبى غلبه الواجع ، و عندكم كتاب الله ، فحسبنا كتاب الله .

يعنى درد بر پيغمبر چيره شده ، كتاب خدا در نزد شما موجود است ، پس همان كتاب خدا براى ما كافى است .

به سبب مخالفت عمر با خواسته پيغمبر، در ميان حاضران مجلس اختلاف نظر افتاد: جمعى خواهان اجراى دستور رسول خدا(ص ) بودند، و بعضى هم سخن عمر را تكرار نمودند. سر و صدا بالا گرفت و اختلاف و پرخاش به يكديگر شدت يافت ؛تا آنجا كه رسول خدا(ص ) خطاب به آنها فرمود:

قوموا عنى ، لا ينبغى عندى التنازع . يعنى بيرون برويد؛ دعوا و ستيزه در نزد من درست نيست . (178)

و بنا به روايتى ديگر، ابن

عباس ، به قدرى گريست كه از اشك چشمش ، سنگريزه هاى زير پايش خيس شد. آنگاه گفت : درد بر رسول خدا(ص ) چيره شد و حضرتش را آزار مى داد كه در همان حال فرمود: برايم كاغذى بياوريد تا برايتان دستورى بنويسم كه پس از من هرگز به گمراهى نيفتيد. به سبب فرمان پيغمبر خدا(ص ) در ميان حاضران در آن مجلس مشاجرات لفظى درگرفت ، در صورتى كه در پيشگاه هيچ پيغمبرى اختلاف و پرخاش روا نيست ؛ تا آنجا كه زبان درازى و جسارت حاضران به حدى رسيد كه بى هيچ ملاحظه اى گفتند: هجر رسول الله (ص ). يعنى پيامبر(ص ) هذيان مى گويد. (179)

و در روايتى ديگر آمده است كه ابن عباس بارها مى گفت :

ان الرزيه كل الرزيه ما حال بين رسول الله (ص ) و بين ان يكتب لهم ذلك من اختلافهم ولغطهم . يعنى همه بدبختيها از آنجا شروع شد كه بر اثر اختلاف و ايجاد سرو صدا در ميان حاضران ، بين رسول خدا و نوشتن آن دستور العملش مانع ايجاد كردند. (180)

وفات رسول خدا(ص ) و عكس العمل عمر

ظهر روز دوشنبه بود كه رسول خدا(ص ) براى هميشه ديده بر هم نهاد. در آن هنگام ابوبكر بيرون از مدينه و در سنح بود و بر بالين پيغمبر حضور نداشت . اما عمر در مدينه بود و اجازه خواست تا بر بالين پيغمبر حاضر شود. پس ، همراه با مغيره بن شعبه پا به درون اتاق نهاد و پارچه اى را كه بر چهره مبارك رسول خدا(ص ) انداخته بودند به كنار زد و خيره در صورت آن حضرت شد.

پس از لحظاتى چند، سر برداشت و سكوت را در هم شكست و گفت : رسول خدا چه سخت بيهوش افتاده است ! مغيره گفت : به خدا قسم كه پيغمبر از دنيا رفته است . عمر بر سرش فرياد كشيد كه : دروغ مى گويى ! رسول خدا نمرده است ، تو مردى فتنه گر و آشوب طلبى ، پيغمبر خدا هرگز نمى ميرد، مگر وقتى كه ريشه منافقان را از بيخ و بن براندازد. (181)

آنگاه عمر از اتاق بيرون آمد و در ميان حاضران پشت سر هم گفت :

برخى منافقين شايع كرده اند كه رسول خدا مرده است . رسول خدا نمرده ، بلكه پيش خدا رفته است ؛ همان طور كه موسى در ميان قومش از نظرها غائب شد و چهل روز ديده نشد. به خدا قسم كه رسول خدا(ص ) برمى گردد و دست و پاى كسانى را كه شايع كرده اند او مرده است ، مى برد! (182) هر كس بگويد پيغمبر مرده است ، من با شمشيرم گردنش را مى زنم ! پيغمبر نمرده ، بلكه به آسمان رفته است ! (183)

در همان هنگام تلاوت آيه اى از قرآن به وسيله ابن ام مكتوم به گوش رسيد كه مى خواند:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم . يعنى محمد نيست مگر پيغمبرى كه پيش از او پيامبرانى درگذشته اند، آيا اگر او بميرد يا كشته شود، شما به عقب برمى گرديد؟ (184)

همچنين عباس بن عبدالمطلب ، عموى پيغمبر گفت :

بى گمان پيغمبر خدا از دنيا رفته است و من

نشانه اى را كه هنگام مرگ بر چهره فرزندان عبدالمطلب ظاهر مى شود و از آن اطلاع كامل دارم ، در سيمايش مشاهده كرده ام . آنگاه رو به مردم كرد و گفت : آيا در ميان شما كسى هست كه مطلبى از پيغمبر درباره مرگش شنيده باشد؟ اگر هست ، برخيزد و به ما هم بگويد. حاضران گفتند: نه . پس بار ديگر عباس مردم را مخاطب ساخت و گفت : مردم شما گواه باشيد كه حتى يك نفر هم نيست كه بگويد رسول خدا(ص ) درباره مرگش چيزى به او گفته و يا خيرى داده باشد. (185) با اين همه ، نه سخنان عباس ، عموى پيغمبر، و نه تاييد مردم در مورد مرگ رسول خدا(ص )، و نه صراحت و روشنى آيه قرآن كه با صداى بلند و به وسيله ابن ام مكتوم خوانده مى شد، هيچكدام عمر را از ميدان به در نبرد و او را از معركه گيرى بازنداشت . او همچنان مى گفت و تهديد مى كرد تا اينكه كف بر لبهايش نشست ! (186)

ميداندارى عمر آن قدر دوام يافت تا ابوبكر از راه رسيد و به جمع آنها پيوست (187) و در تاييد مرگ پيغمبر همان آيه اى را خواند كه ابن ام مكتوم خوانده بود. در اينجا بود كه عمر رو به ابوبكر كرد و پرسيد: اين آيه در قرآن است ؟ ابوبكر گفت : آرى ! آن وقت عمر خاموش شد و ديگر شعار نداد! (188)

ماجراى سقيفه و بيعت ابوبكر

توضيح

پس از درگذشت پيغمبر(ص )، انصار در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند و گروهى از مهاجران نيز به آنها پيوستند.

بدين سان ، بجز خويشاوندان پيغمبر(ص )، كسى ديگر پيرامون پيكر آن حضرت باقى نماند. آنان عبارت بودند از:

على بن ابيطالب (پسر عموى پيغمبر)، عباس بن عبدالمطلب (عموى پيغمبر)، فضل بن عباس (پسر عموى پيغمبر)، قثم بن عباس (پسر عموى پيغمبر)، اسامه بن زيد (آزاد كرده پيغمبر)، صالح (آزاد كرده پيغمبر) و اوس بن خولى (از انصار). (189) و تنها همين اشخاص بودند كه غسل و تدفين رسول خدا(ص ) را به عهده گرفتند. زيرا همان گونه كه گفته شد، انصار و گروهى از مهاجران در سقيفه بنى ساعده گرد آمده بودند كه اكنون به شرح آن خواهيم پرداخت .

سقيفه به روايت عمر

عمر داستان سقيفه را اين چنين تعريف كرده است :

وقتى كه پيغمبر از دنيا رفت ، از خبرهايى كه به ما رسيد يكى اين بود كه انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده اند. من به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . ابوبكر موافقت كرد و ما همراه يكديگر خود را به سقيفه رسانديم . على و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند. هنگامى كه به سقيفه رسيديم ، متوجه شديم كه طايفه انصار مردى را، كه در گليمى پيچيده بودند و مى گفتند سعد بن عباده است و تب دارد، با خود به آن جا آورده بودند.

ما در كنار ايشان نشستيم و ديرى نپاييد كه ديديم سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خداوند گفت :

ما ياران خداييم و نيروى رزمنده و به هم فشرده اسلام . اما شما گروه مهاجران ، مردمى به شماره اندك هستيد و...

من خواستم كه

در پاسخ او چيزى بگويم ، كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جاى برخاست و به سخن پرداخت . به خدا قسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اى را كه من مى خواستم بر زبان بياورم ، از دست ننهاد: يا همان را گفت : و يا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت : اى گروه انصار! آنچه را از خوبى و امتيازات خود بر شمرديد، بيگمان اهل و برازنده آنيد. اما خلافت و فرمانروايى تنها در خور قبيله قريش است ؛ زيرا كه آنها از لحاظ شرافت حسب و نسب وزنه اى ، و در ميان قبايل عرب ممتاز مى باشند. اين است كه من به عنوان خير خواهى شما، يكى از اين دو تن را پيشنهاد مى كنم تا هر كدام را كه بخواهيد، به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد. اين بگفت و دست من و ابوعبيده را بگرفت و به آنان معرفى نمود. تنها اين سخن آخر او بود كه از آن خوشم نيامد!

در اين هنگام يكى از انصار برخاست و گفت : انا جذيلها المحك و عذيقها المرجب . يعنى ما گروه انصار به منزله آن چوبى هستيم كه شتران پشت خود را با آن مى خارانند و درختى كه به زير سايه اش پناه مى برند. حال كه چنين است ، شما مهاجران براى خود فرمانروايى برگزينيد و ما هم براى خود زمامدارى انتخاب مى كنيم .

در پى اين سخن ، بگو مگو و سر صدا از هر طرف برخاست و چند دستگى و اختلاف

بشدت ظاهر گرديد. من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم . مهاجران نيز با او بيعت نمودند و به دنبال ايشان ، انصار هم با او بيعت كردند.

پس از اينكه از كار بيعت ابوبكر فراغت يافتيم ، به سوى سعد بن عباده هجوم برديم ...

بعد از همه اين حرفها، اگر كسى بعد از اين و بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان با مردى به خلافت بيعت كند، نه از او پيروى كنيد و نه از بيعت گيرنده ، كه هر دو مستحق مرگند. (190)

طبرى در داستان سقيفه و بيعت ابوبكر مى نويسد: (191)

طايفه انصار پيكر رسول خدا(ص ) را در ميان خانواده اش رها كردند تا آنان به تدفينش بپردازند و خود در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند و گفتند: ما پس از محمد، سعد بن عباده را كه مريض بود، با خود به آنجا آورده بودند...

سعد بن عباده خداى را ستايش كرد و سابقه انصار را در دين ، و فضيلت و برتريشان را در اسلام برشمرد و از احترامى كه آنان براى پيغمبر خدا(ص ) و اصحابش قائل هستند و جنگهايى كه با دشمنان كردند، ياد كردند و تاكيد كرد كه پيغمبر خدا(ص ) در حالى از دنيا رفته كه از ايشان راضى و خشنود بود. سرانجام گفت :

اينك شما گروه انصار! زمام حكومت را تنها خود به دست بگيريد و آن را به ديگرى وامگذاريد.

در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند كه : راى و

انديشه ات كاملا درست ، و سخنانت راست و متين است و ما هرگز خلاف تو كارى انجام نخواهيم داد و تو را هم به حكومت و زمامدارى انتخاب مى كنيم .

پس از اين موافقت قطعى ، مطالبى ديگر به ميان آمد و سخنانى بينشان رد و بدل شد و سرانجام گفتند: اگر مهاجران قريش زير بار اين تصميم ما نرفتند و آن را نپذيرفتند و گفتند كه ما مهاجران ، و نخستين ياران پيغمبر، و از خويشاوندان او هستيم و شما حق نداريد تا در حكومت و زمامدارى پيغمبر با ما از در خلاف درآييد، چه جواب بدهيم ؟ اينجا بود كه گروهى از آنها گفتند ما هم مى گوييم : ما براى خودمان اميرى انتخاب مى كنيم ، شما هم براى خودتان زمامدارى انتخاب كنيد! سعد بن عباده كه تا آن زمان خاموش نشسته بود، گفت : و اين خود اولين قدم شكست و عقب نشينى ما خواهد بود. (192)

همه اين مطالب به گوش ابوبكر و عمر رسيد؛ پس شتابان به همراه ابوعبيد جراح رو به سقيفه بنى ساعد نهادند. اسيد بن حضير (193) و عويم بن ساعده (194) و عاصم بن عدى (195)، از بنى عجلان (196)، نيز به ايشان پيوستند و همگى در آنجا به صف نشستند.

ابوبكر پس از اينكه از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگيرى نمود، خودش برخاست و حمد و سپاس خدا را به جاى آورد و سپس از سابقه مهاجران ، و اينكه ايشان در ميان همه مردم عرب در تصديق به رسالت پيغمبر پيشگام بوده اند، ياد كرد و گفت :

مهاجران نخستين كسانى بودند

كه در روى زمين به عبادت خدا پرداختند و به پيامبرش ايمان آوردند. آنان دوستان نزديك و از بستگان پيغمبرند، و به همين دليل در به دست گرفتن زمام حكومت بعد از حضرتش از ديگران سزاوارترند و در اين امر بجز ستمكاران ، كسى با فرمانروايى ايشان به مخالفت و ستيزه برنمى خيزد.

ابوبكر پس از اين سخنان ، از فضيلت انصار سخن به ميان آورد و چنين ادامه داد:

البته پس از مهاجران و سبقت گيرندگان در اسلام ، كسى مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت . فرمان و حكومت از آن ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد!

آنگاه حباب بن منذر (197) از جاى برخاست و خطاب به انصار گفت :

اى گروه انصار! زمام امور حكومت را خود به دست بگيريد كه اين مهاجران جيره خوار شما و زير سايه شما زندگى مى كنند و هيچ گردنكشى را زهره آن نيست كه سر از فرمان شما بتابد. پس از دودستگى و اختلاف بپرهيزيد كه اختلاف ، كارتان را به تباهى و فساد خواهد كشيد و شكست خورده ، رياست و حكومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اينان زير بار نرفتند و بجز آنچه را كه از ايشان شنيدند، چيزى ديگر نگفتند، در آن صورت ما از ميان خود فرمانروايى برمى گزينيم و آنها هم براى خودشان اميرى انتخاب كنند!

در اينجا عمر از جاى برخاست و گفت :

هرگز چنين چيزى امكان ندارد و دو شمشير در يك غلاف نگنجد! به خدا سوگند كه عرب به حكومت و فرمانروايى شما سرفرود نخواهد آورد در حالى كه پيامبرش از

غير شماست ! اما عرب ، با حكومت و زمامدارى كسى از خاندان نبوت و پيامبرى باشد مخالفت نخواهد كرد. ما عليه كسى كه به مخالفت ما برخيزد، دليل و برهانى قاطع داريم ، و آن اينكه چه كسى حكومت و فرمانروايى محمد را از چنگ ما بيرون مى كند و با ما بر سر آن به ستيزه و مخالفت برمى خيزد، در صورتى كه ما از بستگان و خاندان او هستيم ؟ مگر آن كس كه به گمراهى افتاده ، به گناه آلوده شده و به ورطه هلاكت افتاده باشد؟ (198)

حباب بار ديگر برخاست و گفت

حباب بار ديگر برخاست و گفت :اى گروه انصار! دستهايتان را به يكديگر بدهيد و گوش به سخنان اين مرد و يارانش ندهيد كه حق خود را از حكومت و زمامدارى از دست خواهيد داد. اگر اينان زير بار خواسته شما نرفتند، ايشان را از سرزمين خود بيرون كنيد و حرف خودتان را به كرسى بنشانيد و زمام امور را به دست بگيريد كه به خدا قسم شما از آنان به فرمانروايى سزاوارتر مى باشيد. چه ، كافران به ضرب شمشير شما سرفرود آوردند و به اين آيين گرويدند.

ما به منزله همان چوبى هستيم كه شتران پشت خود را با آن مى خارانند، و جانپناهى براى ضعفا و ناتوانان . و اين است كه مى گويم تنها اراده شما كافى است تا جنگ و خونريزى را از سر بگيريم . عمر گفت : با چنين انديشه اى خدا تو را بكشد! و حباب پاسخ داد: خدا تو را بكشد.

ابو عبيده چون چنان ديد، خطاب به طايفه انصار گفت : اى گروه انصار! شما

نخستين كسانى بوديد كه به يارى رسول خدا(ص ) و دفاع از آيين مقدس برخاستيد. اينك در تبديل و تغيير دين و اساس وحدت مسلمانان نخستين كس نباشيد!

پس از سخنان زيركانه ابوعبيده جراح ، بشير بن سعد خزرجى از جاى برخاست و گفت :

اى گروه انصار! به خدا قسم كه ما در جهاد با مشركان و پيشگامى در پذيرش اسلام دارى موقعيت و مقامى والا گرديده ايم . و در اين راه ، بجز رضا و خشنودى خدايمان ، و فرمانبردارى از پيامبران و رياضت و خودسازى نفسمان را نخواسته ايم . پس شايسته نيست كه ما با داشتن آن همه فضايل بر مردم گردنكشى كنيم و بر آنان منت بگذاريم ، و آن را وسيله كسب مال و منال دنياى خود سازيم . خداوند ولى نعمت ماست ، او در اين مورد برما منت نهاده است .

اى مردم ! اين را بدانيد كه محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - از قريش است و افراد قبيله اش به او نزديكتر، و در به دست گرفتن رياست و حكومتش از ديگران سزاوارترند. و منت از خدا مى خواهم كه هرگز مرا نبيند كه من در امر حكومت با آنها به ستيزه و نزاع برخاسته باشم . پس شما هم از خدا بترسيد و با آنها مخالفت نكنيد، و در امر حكومت با ايشان به نزاع و ستيزه برنخيزيد و دشمنى نكنيد.

چون بشير سخن به پايان برد، ابوبكر برخاست و گفت :

اين عمر، و اين هم ابو عبيده ، هر كدام را كه مى خواهيد انتخاب ، و با او

بيعت كنيد. ولى عمر و ابوعبيده يك صدا گفتند: با وجود تو، به خدا قسم كه ما چنين مقامى را عهده دار نمى شويم ... (199)

عبدالرحمن بن عوف هم از جا برخاست و ضمن سخنانى گفت :

اين گروه انصار! اگر چه شما را مقامى والا و شامخ است ، اما در ميان شما كسانى مانند ابوبكر و عمر و على يافت نمى شود!

منذرين ارقم نيز برخاست و روى به عبدالرحمن كرد و گفت :

ما برترى كسانى را كه نام بردى منكر نيستيم ؛ بويژه اينكه در ميان ايشان مردى وجود دارد كه اگر براى به دست گرفتن زمام امور حكومت پيشقدم مى شد، كسى با او به مخالفت برنمى خاست . (منظور على بن ابيطالب بود.(200))

آنگاه همه انصار، و يا برخى از ايشان ، بانگ برداشتند كه : ما فقط با على بيعت مى كنيم . (201) عمر خود گفت :

سر و صدا و همهمه حاضران از هر طرف برخاست و سخنان نامفهوم از هر گوشه شنيده مى شد تا آنجا كه ترسيدم اختلاف موجب از هم گسيختگى شيرازه كار ما بشود. اين بود كه به ابوبكر گفتم : دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم ! (202)

اما پيش از آنكه دست عمر در دست ابوبكر قرار بگيرد، بشير بن سعد پيشدستى كرد و دست به دست ابوبكر زد و با او بيعت نمود!

حباب بن منذر كه شاهد ماجرا بود، بر سر بشير فرياد كشيد كه : اى بشير اى نفرين شده خانواده قطع رحم كردى و از اينكه پسر عمويت به حكومت برسد حسادت نمودى ؟ (203) بشير گفت : نه به

خدا قسم ، ولى نمى خواستم دست به حق كسانى دراز كرده باشم كه خداوند آن را به ايشان روا داشته است .

چون قبيله خزرج هم از به حكومت رسانيدن سعد بن عباده چه منظورى در سر دارد، ابن بود كه بعضى از ايشان ، كسانى ديگر از افراد قبيله خود را، كه اسيد بن حضير (يكى از نقبا) نيز در ميانشان بود، مورد خطاب قرار دادند و گفتند:

به خدا قسم اگر قبيله خزرج براى يك بار هم كه شده خلافت را به دست بگيرد، براى هميشه افتخار نصيب آنها خواهد شد و بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و هرگز شما را در حكومت خودشان شريك نخواهند كرد. پس برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد! (204)

آنگاه همگى برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند و با اين كار خود، فعاليت سعد عباده و افراد قبيله خزرج را در به دست گرفتن زمام امور حكومت نقش بر آب نمودند.

مردم از هر سو براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و چيزى نمانده بود كه در اين گيرودار، سعد بن عباده بيمار، زير دست و پاى آنها لگدمال شود كه يكى از بستگان سعد فرياد زد: مردم مواظب باشيد كه سعد را لگد نكنيد. عمر در پاسخ او بانگ زد: بكشيدش كه خدايش بكشد! آن وقت مردم را پس و پيش كرد و خود را بالاى سر سعد رسانيد و گفت : مى خواستم چنان لگدمالت كنم كه عضوى از اندامت سالم نماند! قيس بن سعد، كه بالاى سر پدرش ايستاده بود، برخاست و ريش عمر را به چنگ گرفت و گفت : به خدا قسم اگر

تار مويى از سر او كم كنى ، با يك دندان سالم برنمى گردى ! و ابوبكر نيز به عمر گفت : آرام باش عمر! در چنين موقعيتى مدارا و نرمى به كار مى آيد نه خشونت و تندى ! (205)

عمر با شنيدن سخن ابوبكر، پشت به قيس كرد و از او دور شد. اما سعد بن عباده خطاب به عمر گفت : به خدا سوگند اگر بيمار نبودم و آن قدر توانايى مى داشتم كه از جاى برخيزم ، در گذرگاهها و كوچه هاى مدينه چنان غرشى از من مى شنيدى كه از وحشت و ترس ، خود و يارانت در بيغوله ها پنهان مى شديد. در آن حال به خدا سوگند تو را نزد كسانى مى فرستادم كه تا همين ديروز زير دست و فرمانبردارشان بودى ، نه آقا و بالا سر آنها!

آنگاه خطاب به ياران خود گفت : مرا از اينجا ببريد. پس سعد را به خانه اش رسانيدند.

ابوبكر جوهرى در كتاب سقيفه خود آورده است :

عمر در روز سقيفه بنى ساعده ، همان روزى كه با ابوبكر بيعت به عمل آمد، كمر خود را بسته و در پيشاپيش ابوبكر مى دويد و فرياد مى زد: توجه ! توجه ! مردم با ابوبكر بيعت كردند! (206)

و به اين ترتيب مردم با ابوبكر بيعت كردند و او را به مسجد بردند تا ديگران نيز با او بيعت كنند.

در همين هنگام بود كه على و عباس ، كه هنوز از مراسم غسل پيغمبر خدا(ص ) فارغ نشده بودند، در مسجد بانگ تكبير شنيدند. على (ع ) از عمويش عباس پرسيد چه خبر شده

است ؟ عباس گفت : چنين چيزى هرگز سابقه نداشته است ! و سپس گفت نگفتمت ؟ (207)

در همان احوال براء بن عازب در كوى بنى هاشم به راه افتاد و با صداى بلند به طايفه بنى هاشم گفت چه نشسته ايد كه با ابوبكر بيعت كردند.

با شنيدن اين اخطار برخى از افراد قبيله بنى هاشم گفتند: مسلمانان را حق نبود تا كارى را به اين بزرگى بدون حضور ما انجام دهند، در صورتى كه ما در به دست گرفتن زمام حكومت محمد سزاوارتريم .

عباس در پاسخ آنها گفت : اما به خداى كعبه كه چنين كردند!

و اين در حالى بود كه همه مهاجران و اكثريت انصار كمترين ترديدى نداشتند كه على پس از پيامبر جانشنين آن حضرت بوده و زمام حكومت را به دست خواهد گرفت . (208) و بنا به روايتى ، مهاجران و انصار در فرمانروايى على پس از پيغمبر خدا(ص ) ترديدى نداشتند.

طبرى مى نويسد:

همه افراد قبيله اسلم در روز سقيفه بنى ساعده به مدينه آمده بودند. ازدحام ايشان در شهر مدينه به حدى بود كه عبور و مرور در كوچه هاى آن بسختى صورت مى گرفت . افراد اين قبيله با ابوبكر به خلافت بيعت كردند و عمر در اين مورد چنين گفت : همين كه قبيله اسلم را ديدم به پيروزى يقين كردم ! (209)

بيعت همگانى

پس از بيعت با ابوبكر در سقيفه ، كسانى كه با او بيعت كرده بودند، وى را چون عروسى كه به حجله مى بردند، شادى كنان به مسجد پيغمبر(ص ) بردند.

ابوبكر بر فراز منبر پيغمبر خدا(ص ) بنشست و تا شب هنگام مردم مى

آمدند و با او بيعت مى كردند. همين امر ايشان را تا سه شنبه شب از مساله دفن پيغمبر خدا(ص ) به خود مشغول داشته بود! (210)

فرداى روزى كه در سقيفه بنى ساعده با ابوبكر بيعت به عمل آمد، ابوبكر بر فراز منبر رسول خدا(ص ) بنشست و عمر، پيش از آنكه او سخنى بگويد، برخاست و پس از حمد و سپاس خداوند گفت كه سخن ديروزش نه بر اساس كتاب خدا بوده و نه دستورى از پيامبر خدا، بلكه او خود چنان مى پنداشته كه پيغمبر شخصا به تدبير كارها خواهد پرداخت و او آخرين كسى خواهد بود كه از جهان مى رود! و در پايان سخن گفت :

خداوند كتاب خود را، كه دستمايه هدايت و راهنمايى پيامبرش نيز بوده ، در ميان شما نهاده كه اگر به آن چنگ بزنيد، خداوند هم شما را به همان راه كه پيامبرش را هدايت مى فرمود: راهنمايى خواهد كرد. اكنون خداوند شما را در زمامدارى بهترينتان ، كه يار و همدم غار رسول خدا(ص ) بوده ، بدين ترتيب ، مردم نيز پس از بيعت در سقيفه بار ديگر با ابوبكر بيعت به عمل آوردند. در صحيح بخارى آمده است : پيش از آن گروهى در سقيفه بنى ساعده با ابوبكر بيعت كرده بودند، اما بيعت عمومى با او بر فراز منبر به عمل آمد.

انس بن مالك مى گويد: من در آن روز به گوش خود شنيدم كه عمر پشت سر هم به ابوبكر تكليف مى كرد كه از منبر بالا رود، تا اينكه سرانجام ابوبكر فراز منبر نشست و همه مردم با او بيعت كردند.

آنگاه ابوبكر لب به سخن گشود و حمد و سپاس خدا را به جا آورد و گفت :

اى مردم ! با اينكه من از شما بهتر نبودم ، زمام حكومت بر شما را به دست گرفتم . پس اگر رفتارم را خوب و كارم را شايسته يافتيد مرا يارى دهيد و اگر بدى كردم و دچار لغزش و خطا شدم ، مرا به راه آوريد... مادام كه فرمانبردار خدا و رسولش باشم ، مرا فرمانبردار باشيد؛ و چون خدا و پيامبرش را نافرمانى كردم ، مرا حقى بر فرمانبردارى شما نخواهد بود. اينك برخيزيد و نمازتان را بخوانيد كه خدايتان رحمت كناد. (211)

رويدادهاى بعد از بيعت همگانى

با بالا آمدن آفتاب روز دوشنبه ، رسول خدا(ص ) ديده از جهان فروبست و به سراى باقى شتافت . اما مساله حكومت بر جاى مانده از آن حضرت ، مردم را از پرداختن به تجهيز پيكر مقدس او به خود مشغول داشت ! (212)

آنها از بقيه روز دوشنبه ، تا شامگاه روز سه شنبه از پيغمبر خود بى خبر بودند! و در اين مدت ، نخست به سخنرانيهاى در سقيفه بنى ساعده ، و بعد به نخستين بيعت با ابوبكر، و سپس به بيعت عمومى با او در مسجد، و آنگاه سخنرانى او، و سخنرانى عمر بن خطاب سرگرم و مشغول بودند تا آنگاه كه ابوبكر با ايشان به نماز برخاست !

گفته اند كه چون كار بيعت ابوبكر به پايان رسيد، مردم در روز سه شنبه به ياد جنازه پيغمبرشان افتادند! (213) آن وقت بود كه به خانه رسول خدا(ص ) رو آوردند و بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند. (214)

آنها در گروههاى چند نفرى مى آمدند و بدون اينكه كسى بر آنها امامت كند بر پيكر پيغمبر خدا(ص ) نماز مى خواندند. (215)

به خاكسپارى پيكر رسول خدا(ص ) و حاضران در آن مراسم

همان كسانى كه پيكر پاك و مقدس رسول خدا(ص ) را غسل دادند، در مراسم به خاكسپارى نيز شركت داشتند. آنان عبارت بودند از: عباس ، على بن ابيطالب ، فضل بن عباس و صالح ، آزاد كرده پيغمبر. اصحاب رسول خدا(ص ) جنازه آن حضرت را در ميان افراد خانواده او رها كرده و همين چند نفر عهده دار تجهيز پيكر رسول خدا شده بودند. (216)

بنا به روايتى ديگر، على همراه با فضل و قثم ، فرزندان عباس ، و شقران ، آزاد كرده پيغمبر، و بنا به قولى اسامه بن زيد، تمام مراسم تجهيز پيكر رسول خدا(ص ) را به عهده داشتند (217) و ابوبكر و عمر در اين مراسم حضور نداشتند!(218) عايشه ، ام المومنين ، مى گويد:

ما علمنا بدفن الرسول ، حتى سمعنا صوت المساحى من جوف الليل ، ليله الاربعاء. يعنى ما از به خاك سپردن پيغمبر خبر نداشتيم ، تا آنگاه كه در دل شب چهارشنبه صداى بيلها به گوشمان رسيد! (219)

و در روايتى آمده است كه :

بجز نزديكان رسول خدا(ص ) كسى ديگر در به خاك سپردن پيكر آن حضرت شركت نداشت و هنگامى طايفه بنى غنم صداى بيلها را شنيدند كه در خانه اى خود آرميده بودند. (220)

همچنين بزرگان انصار از طايفه بنى غنم مى گفتند كه ما صداى بيلها را در اواخر شب شنيديم ! (221)

پس از دفن رسول خدا(ص )

نتيجه اى كه از ماجراى سقيفه بنى ساعده به دست آمد اين بود كه ابوبكر و حزب او پيروز شناخته شدند و سعد بن عباده و طرفدارانش بكلى از صحنه سياست و حكومت كنار گذاشته شدند. اما على و يارانش

كه نه در سقيفه حاضر بودند و نه در آن نقشى داشتند. اقليتى ثابت قدم و مخالفينى جدى و مصمم به حساب آمدند.

اينجا بود كه ابوبكر و حزب بنده او از يكسو، و على و يارانش از سوى ديگر، براى جلب حمايت انصار سخت به تكاپوافتادند. زبير بن بكار در كتاب الموفقيات خود مى نويسد:

چون كار بيعت ابوبكر به سامان رسيد و خليفه بودنش مسلم گشت ، گروه بسيارى از انصار به ياد على افتادند و از كرده خود و بيعتشان با ابوبكر پشيمان شدند و با نام على شعار دادند. (222)

يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: (223)

عده اى از مهاجران و انصار از بيعت با ابوبكر سرباز زدند و جانب على بن ابى طالب را گرفتند، كه در ميانشان چهره هاى سرشناسى چون عباس بن عبدالمطلب ، و پسرش فضل ، زبير ابن عوام ، خالد بن سعيد، مقداد بن عمرو، (224) سلمان فارسى ، ابوذر غفارى ، عمار بن ياسر، براء بن عازب (225) و ابى بن كعب (226) ديده مى شدند. ابوبكر چون اوضاع را چنان ديد، كسى را به دنبال عمر خطاب و ابوعبيده جراح و مغيره بن شعبه فرستاد. و چون آنان آمدند، ماجرا را گفت و از ايشان پرسيد:

چاره چيست ؟ آنان پاسخ دادند: (227) صواب آن است كه خودت ، عباس را ببينى و از اين حكومت سهمى براى او و فرزندانش به وى پيشنهاد كنى تا از يارى على بريده و به تو بپيوندد. آن وقت همين كارش دليلى قاطع عليه على به دست شما خواهد داد! (228)

اين پيشنهاد را پسنديدند و در شبانگاه هر چهار نفر

(ابوبكر و عمر و ابوعبيده و مغيره ) به خانه عباس رفتند. (229) ابوبكر آغاز به سخن كرد و پس از حمد و سپاس خداوند چنين گفت :

خداوند محمد را به پيامبرى برانگيخت و او را سرپرست و ولى مومنان قرار داد، و بر مومنان نيز منت نهاد كه چنين پيغمبرى در ميان ايشان باشد. تا آنگاه كه وى را به سوى خود فراخواند و آنچه را نزد خود برايش برگزيده بود، به وى ارزانى داشت .

پيغمبر در هنگام وفات ، كار مردم را به خودشان واگذاشت (230) تا آنچه به صلاح خود مى دانند، برگزينند. (231) آنان نيز مرا بركشيدند و بر خود فرمانروا، و بر كارهايشان نگهبان و سرپرست قرار دادند و من هم آن را پذيرفتم . من به خواست خدا و يارى پروردگار به پشتوانه او، در اين مهم كه به عهده گرفته ام ، نه از آن مى ترسم كه در كارها سستى و فتورى پيش آيد، و نه موردى مرا بيمناك و هراسان مى سازد. و اينكه تا چه پايه در اين راه توفيق يابم ، به دست خداست ، بر او توكل مى كنم و به او روى مى آورم .

اما به من گزارش مى دهند كه برخلاف هماهنگى عمومى اى كه وجود دارد مغرضى زبان به انتقاد و خرده گيرى گشوده ، شما و موقعيت اجتماعى شان را چانپناه و سپربلاى خود قرار داده ، و سرباز زدن شما از همكارى با ما را وسيله انحراف افكار عمومى ساخته است . شما، يا با ديگران خود را در مسيرى كه در پيش گرفته اند هماهنگ كنيد، و

يا اين فرصت طلبان را از راهى كه در پيش دارند باز داريد.

اينك ما نزد تو آمديم و مى خواهيم تا سهمى از اين حكومت را به تو واگذاريم تا از آن بهرمند شوى و پس از تو نيز براى فرزندانت باقى بماند. چه ، تو عموى پيغمبر خدايى اما مردم با همه علم و اطلاعى كه از مقام و منزلت تو و رفيقت على داشته اند (رياست و حكومت خودشان را در اختيار شما نگذاشته اند). (232) بنابراين اى طايفه بنى هاشم ، تند نرويد كه رسول خدا(ص ) هم از ماست و هم از شما!

در اينجا عمر به ميان سخن ابوبكر دويد و گفت :

البته اين را هم بدانيد كه ما از ناچارى به اينجا نيامده ايم و نيازى هم به شما نداريم ؛ ولى نمى خواستيم در مساله اى كه همه مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند، آهنگ خلاف از ناحيه شما شنيده شود و شما مورد زخم زبان قرار گيريد كه زبانش هم به شما خواهد رسيد و هم به ايشان . پس هواى خودتان را داشته باشيد!

آنگاه عباس لب به سخن گشود و حمد و سپاس خداى را به جاى آورد و رو به ابوبكر كرد و گفت :

خداوند، محمد را، همچنان كه تو گفتى ، به پيامبرى برانگيخت و او را بر مومنان ولى و سرپرست قرار داد و به وجودش بر امت اسلامى منت نهاد تا آنگاه كه او را به حضورى خود فراخواند و از نعمتهاى ويژه اى برخوردارش ساخت . او رفت و امور مسلمانان را به خودشان واگذاشت تا آنچه را حق است براى

خود برگزينند، نه اينكه به پيروى از هواى نفس برخيزند و منحرف شود!

اينك تو اگر به نام رسول خدا(ص ) اين حكومت را به دست گرفته اى ، پر واضح است كه به حق ما تجاوز نموده و آن را غصب كرده اى ! و اگر به نام مومنان اين امت زمام امور را به چنگ آورده اى ، ما نيز از مومنانيم كه به هيچ روى قدمى به سود تو برنداشته ، دخالتى نكرده ايم و اعلام رضا و خرسندى نكرده ، بلكه ناراحت وخشمگين هم شده ايم .

اما اگر اين زمامدارى از سوى مومنان بر تو واجب شده ، چون ما موافق نيستيم ، پذيرش چنين مقامى بر تو واجب نخواهد بود. بنگر كه سخنانت تا چه پايه خلاف يكديگرند: از طرفى مى گويى مورد خرده گيرى و انتقاد مردم قرار گرفته اى ، و از سوى ديگر ادعا مى كنى كه مردم به تو علاقمند بوده تنها به تو روى آورده و شخص تو را براى حكومت بر خود پذيرفته اند!

شگفت آورتر اينكه تو خود را جانشين رسول خدا(ص ) مى خوانى ، و حال آنكه مى گويى كه آن حضرت كار مردم را به خودشان وانهاده تا زمامدارى را براى خود برگزينند و حضرتش جانشينى براى خود انتخاب نكرده است و مردم تو را برگزيده اند! اما اينكه گفتى مرا در اين رياست سهمى خواهى داد، اگر اين رياست حق مسلم مومنان است ، تو حق دخل و تصرف در آن را ندارى (233) و اگر از آن ماست ، ما به گرفتن پاره اى از آن رضا نخواهيم داد. اكنون

اين من هستم كه به تو مى گويم : آرام باش و تند نرو كه رسول خدا(ص ) از درختى است كه ما شاخه هاى آن هستيم ، و شما در حكم سايه نشين و همسايه آن .

سران حزب چون از ديدار خود با عباس هم طرفى نبستند، برخاستند و بيرون آمدند.

تحصن در خانه فاطمه (ع )

عمر بن خطاب مى گويد:

پس از اينكه خداوند پيامبرش را به سوى خود فراخواند، از گزارشهايى كه به ما رسيد يكى اين بود كه على و زبير و همراهانشان از ما بريده و در مقام مخالفت با ما در خانه فاطمه (ع ) گرد آمده اند. (234)

مورخان در شمار كسانى كه از بيعت ابوبكر سرباز زده و همراه با على (ع ) و زبير در خانه حضرت فاطمه (ع ) اجتماع كرده بودند، اشخاص زير را نام برده اند:

عباس بن عبدالمطلب ، عتبه بن ابى لهب ، سلمان فارسى ، ابوذر غفارى ، عمار بن ياسر، مقداد بن اسود، براء بن عازب ، ابن بن كعب ، سعد بن ابى وقاص ، (235) طلحه بن عبيدالله و گروهى از بنى هاشم و مهاجران و انصار. (236)

موضوع خوددارى على و همراهانش از بيعت با ابوبكر و تحصن آنان در خانه فاطمه (ع ) در كتابهاى سيره ، تاريخ صحاح و مسانيد، ادب ، كلام و شرح حال رجال و معاريف به حد تواتر نقل شده است و ترديدى در صحت آن نيست . ولى چون نويسندگان كتابهاى مزبور خوش نداشتند تا از همه اتفاقاتى كه بين متحصنين و حزب پيروز رخ داده است پرده بردارند، بجز آن مقدار كه ناخود آگاه از قلمشان تراوش

كرده است ، چيزى به دست نداده اند. نمونه اى از همين اندك را كه سخن بلاذرى درباره اين رويداد مهم تاريخى است ، مى آوريم :

هنگامى كه على زير بار بيعت ابوبكر نرفت ، ابوبكر، عمر بن خطاب را فرمان داد تا او را، گرچه با اعمال زور و خشونت هم كه شده ، در محضر وى حاضر كند! عمر فرمان برد، و در نتيجه بين او و على سخنانى ردوبدل شد تا اينكه على به او گفت :

شير را خوب بدوش كه نيم آن سهم تو خواهد بود! به خداى سوگند جوش و خروشى را كه امروز براى حكومتش به خرج مى دهى براى آن است كه فردا تو را بر ديگران مقدم دارد و خلافت را به تو بسپارد. (237)

ابوبكر در بستر مرگ مى گفت :

اما انى لا آسى على شى ء من الدنيا الا على ثلاث فعلتهن ، وددت انى تركتهن ... فاما الثلاث التى فعلتها فوددت انى لم اكشف بيت فاطمه عن شى ء وان كانوا قد اغلقوه على الحرب ... يعنى من بر هيچ چيز دنيا متاثر و اندوهناك نيستم مگر بر سه كارى كه كرده ام ، و اى كاش كه آنها را انجام نداده بودم ... اما آن سه كارى كه كاش انجام نداده بودم : اى كاش در خانه فاطمه را نگشوده بودم ، اگر چه براى جنگ و ستيز با من آن را بسته بودند...

يعقوبى سخن ابوبكر را در اين مورد در تاريخ خود چنين آورده است :

اى كاش كه من خانه فاطمه ، دختر پيغمبر را بازرسى نكرده ، مردان با به خانه

او نريخته بودم ، اگر چه در آن خانه به منظور تدارك جنگ با من بسته شده بود. (238)

حمله به خانه فاطمه (ع )

مورخان نام كسانى را كه بنا به فرمان ابوبكر به خانه فاطمه (ع ) حمله كردند چنين آورده اند:

عمر بن خطاب ، خالد بن وليد، (239) عبدالرحمن بن عوف ، ثابت بن قيس شماس ، (240) زياد بن لبيد، (241) محمد بن مسلمه ، (242) زيد بن ثابت (243) سلمه بن سلامه بن وقش (244) سلمه بن اسلم (245) و اسيد بن حضير. (246)

دانشمندان چگونگى حمله و ورود اين اشخاص را به خانه فاطمه زهرا(ع ) و برخورد ايشان را با متحصنين در آنجا چنين آورده اند:

گروهى از مهاجران ، از جمله على بن ابى طالب و زبير كه از بيعت با ابوبكر سرباز زده بودند، مسلح و خشمگين به خانه فاطمه (ع ) وارد شدند. (247)

به ابوبكر و عمر گزارش دادند كه جمعى از مهاجران و انصار در خانه فاطمه ، دختر پيامبر(ص )، پيروامون على بن ابى طالب گرد آمده اند. (248)

به ايشان اطلاع دادند كسانى كه در خانه دختر پيغمبر جمع شده اند، قصد دارند كه به خلافت با على بن ابى طالب بيعت كنند. (249)

پس ابوبكر به عمر بن خطاب دستور داد تا به خانه فاطمه رود و آنها را از آنجا بيرون آورد و اجتماعشان را پراكنده سازد و اگر مقاومت كردند، با آنه بجنگند.

عمر در اجراى فرمان ابوبكر رو به خانه فاطمه (ع ) نهاد، در حالى كه چوبى شعله ور در دست گرفته بود و تصميم داشت تا با آن ، خانه را بر سرشان به آتش بكشد.

چون فاطمه جلوى ايشان آمد، روى به عمر كرد و گفت :

يابن الخطاب ، اجئت لتحرق دارنا؟ قال : نعم ، او تدخلوا فى ما دخلت فيه الامه . يعنى اى پسر خطاب ! آمده اى خانه ما را آتش بزنى ؟ عمر پاسخ داد: آرى ، مگر اينكه با مردم همراه شويد. (250) (با ابوبكر بيعت كنيد)

بلاذرى همين موضوع را چنين آورده است :

يابن الخطاب ، اتراك محرقا على بابى ؟ قال : نعم ... يعنى اى پسر خطاب ! آمده اى تا خانه را بر من آتش بزنى ؟ عمر پاسخ داد: آرى ...! (251)

سالها از اين ماجرا گذشت تا اينكه عبدالله بن زبير در مكه بر طايفه بنى هاشم سخت گرفت تا به حكومت و فرمانروايى او گردن نهند. اما چون آنها زير بار نرفتند، دستور داد تا ايشان را در شكاف كوهى جمع كنند و هيزم فراوانى فراهم نمايند و همه آنان را به آتش بكشند!

عروه بن زبير، برادر عبدالله بن زبير، در توجيه كار برادرش به همان ماءموريت عمر در به آتش كشيدن خانه فاطمه در داستان بيعت ابوبكر استناد كرد و گفت :

كار برادرم جنبه تهديد داشته است ؛ همچنان كه در گذشته نيز بنى هاشم را كه بيعت سرپيچى كرده بودند با فراهم آوردن هيزم به قصد آتش زدنشان ترسانيد! (252)

منظور عروه از گذشته همان داستان هيزم و آتشى است كه به علت خوددارى بنى هاشم از بيعت با ابوبكر بر در خانه فاطمه (ع ) فراهم كرده بودند.

حافظ ابراهيم ، شاعر مصرى ، با توجه به همان رويداد چنين سروده است :

و قوله لعلى قالها عمر

اكرم بسامعيها

اعظم بملقيها

حرقت دارك لا ابقى عليك بها

ان لم تبايع وبنت المصطى فيها

ما كان غير ابى حفص يفوه بها

امام فارس عدنان وحاميها (253)

يعقوبى در تاريخ خود آورده است :

آنها به همراه گروهى به خانه على حمل بردند... در اين گيرودار شمشير على شكست و مهاجمان جرات و جسارت ورود به خانه على را پيدا كردند و وارد آنجا شدند! (254)

طبرى نيز در تاريخ خود مى نويسد:

عمر به خانه على ، كه طلحه و زبير و گروهى از مهاجرن در آنجا متحصن بودند، رو آورد. زبير با شمشير كشيده به مقابله او شتافت ، ولى در اين اثنا پايش لغزيد و شمشير از دستش بر زمين افتاد. پس مهاجمان حمله بردند و او را دستگير كردند... (255)

همچنين ابوبكر جوهرى نقل كرده است كه على گفت : انا عبدالله و اخو رسول الله . يعنى من بنده خدا و برادر پيغمبرم ! سرانجام او را نزد ابوبكر بردند و به او پيشنهاد كردند كه با ابوبكر بيعت كند. او در پاسخشان گفت :

من به حكومتى و فرمانروايى از شما سزاورترم ، من با شما بيعت نمى كنم ، اين شماييد كه بايد با من بيعت كنيد. شما اين حكومت را به دليل نزديكى و خويشاونديتان با پيغمبر از انصار گرفتيد، آنها هم زمام حكومت را به موجب همان دليل در اختيار شما نهادند. من هم همانند دليل شما را عليه انصار، عليه خودتان مى آورم . پس اگر از هواى نفستان پيروى نمى كنيد و از خدا مى ترسيد، درباره ما به انصاف داورى كنيد و حق ما را در حكومت و زمامدارى ، همان طور كه انصار

به شما حق دادند، به رسميت بشناسيد؛ وگرنه وبال اين ستم كه دانسته بر ما روا داشته ايد، گريبانگيرتان خواهد شد.

عمر گفت : آزاد نمى شوى مگر اينكه بيعت كنى ؟ على پاسخ داد: عمر! شيرى را مى دوشى كه نيمى از آن سهم تو خواهد بود. اساس حكومتش را امروز محكم گردان ، تا فردا آن را به تو بسپارد. به خدا قسم ، نه سخن تو را مى پذيرم و نه از او پيروى مى كنم . ابوبكر نيز گفت : اگر با من بيعت نكنى ، تو را به آن مجبور نمى كنم . ابوعبيده جراح نيز چنين ادامه داد: اى ابوالحسن ! تو جوانى و اينان پيرمردانى از خويشاوند قرشى تو! تو، نه تجربه ايشان را دارى و نه آشنايى و تسلط آنها را بر امور! من ابوبكر را براى عهده گرفتن چنين مهمى از تو تواناتر و بردبارتر و واردتر مى بينم ! پس تو هم با او موافقت كن و كار حكومت را به او واگذار كه اگر زنده بمانى و عمرى دراز يابى براى احراز چنين مقامى هم از نظر فضل ، و هم از لحاظ نزديكيت با رسول خدا(ص )، و هم از جهت پيشقدميت در اسلام و كوششهاست در راه استوارى دين ، از همگان شايسته تر خواهى بود!

على گفت اى گروه مهاجران ! خداى را فراچشمتان مى دارم كه حكومت و فرمانروايى را از خانه محمد(ص ) به خانه ها و محله ها و قبيله هاى خود نبريد و خانواده اش را از مقام و منزلتى كه در ميان مردم دارند نيندازيد و حقش را

پايمال نكنيد. به خدا سوگند اى مهاجران ، ما اهل بيت پيغمبر براى به دست گرفتن زمام امور اين امت از شما سزاوارتريم ؛ مادام كه در ميان ما خواننده قرآن و دانا به امور دين و آشنا به سنت پيغمبر و آگاه به امور رعيت وجود داشته باشد. به خدا سوگند كه همه اين نشانه ها در ما جمع است . پس از هواى نفستان پيروى نكنيد كه قدم به قدم از مسير حق دورتر خواهيد شد.

بشير بن سعد با شنيدن سخنان امام ، رو به او كرد و گفت : اگر انصار پيش از آنكه با ابوبكر بيعت كنند اين سخنان را از تو شنيده بودند، در پذيرش حكومت و فرمانروايى تو حتى دو نفر هم با يكديگر اختلاف نمى كردند؛ اما چه مى توان كرد كه آنان با ابوبكر بيعت كرده اند و كار از كار گذشته است !

بارى على (ع ) در آن مجلس بيعت نكرد و به خانه خود بازگشت . (256)

همچنين ابوبكر جوهرى گفته است :

چون فاطمه (ع ) ديد كه با على (ع ) و زبير چه كردند، پس بر در حجره خود ايستاد و رو به ابوبكر كرد و گفت : اى ابوبكر! چه زود در مقام نيرنگ با خانواده پيغمبر خدا(ص ) برآمديد! به خدا قسم كه تا جان در بدن دارم با عمر سخن نخواهم گفت . (257)

و در روايتى ديگر آمده است :

فاطمه (ع ) در حالى كه بشدت مى گريست ، از خانه بيرون آمد و مردم را پس مى زد و از خانه دورشان مى ساخت ... (258)

يعقوبى نيز در

تاريخ خود مى نويسد:

فاطمه (ع ) از خانه اش بيرون آمد و خطاب به مهاجمينى كه خانه اش را اشغال كرده بودند، گفت : از خانه ام بيرون مى رويد، يا اينكه به خدا قسم سرم را برهنه كرده ، به خدا شكايت مى برم . با شنيدن اين تهديد، مهاجمين و هر كس ديگرى كه در خانه بودند، بيرون آمدند و آنجا را ترك كردند. (259)

مسعودى نيز در تاريخ خود مى نويسد:

چون كار بيعت با ابوبكر در سقيفه به پايان رسيد، و روز سه شنبه در مسجد با وى تجديد بيعت به عمل آمد، على (ع ) از خانه بيرون شد و رو به ابوبكر كرد گفت : كارهاى ما مسلمانان را تباه كردى و هيچ مشورتى نكردى و حق ما را ناديده گرفتى . (افسدت علينا امورنا و لم تستشر ولم ترع لنا حقا.) ابوبكر پاسخ داد: درست است ، اما من از بروز فتنه و آشوب مى ترسيدم . (260). (بلى ولكنى خشيت الفتنه ).

همچنين يعقوبى مى گويد:

گروهى دور على را گرفتند و از او مى خواستند تا با او بيعت كنند. على (ع ) به آنها فرمود: فردا صبح با سرهاى تراشيده همين جا حاضر شويد. اما چون صبح شد، از آن عده بجز سه نفر كسى ديگر حاضر نشد! (261)

از آن پس ، على (ع ) شب هنگام فاطمه (ع ) را بر درازگوشى مى نشانيد و به خانه هاى انصار مى برد و از آنان مى خواست تا وى را در باز پس گرفتن حقش يارى دهند. فاطمه (ع ) نيز آنان را به يارى على (ع ) فرا

مى خواند. اما انصار در پاسخ ايشان مى گفتند:

اى دختر پيغمبر! ما با اين مرد بيعت كرديم و كار از كار گذشته است . اگر پسر عمويت براى به دست گرفتن زمام خلافت بر ابوبكر پيشى گرفته بود، البته كه ما جز او را نمى پذيرفتيم .

على در پاسخ آنها گفت :

افكنت اترك رسول الله (ص ) ميتا فى بيته لم اجهزه و اخرج الى الناس انازعهم فى سلطانه ؟ يعنى من جنازه پيغمبر خدا(ص ) را بدون غسل و كفن در خانه اش رها مى كردم و براى به دست آوردن حكومت او با مردم درگير مى شدم ؟

فاطمه نيز اضافه كرد كه :

ابوالحسن آنچه را كه شايسته او بود انجام داده است . آنها كارى كرده اند كه خدا به حسابشان خواهد رسيد و بايد جوابگوى آن باشند. (262)

معاويه در نامه اى كه براى على (ع ) ارسال داشته بود، به همين موضوع ، و آنچه ما از يعقوبى نقل كرديم ، اشاره دارد كه مى نويسد:

ديروز را به خاطر مى آورم كه پرده نشين خانه ات (فاطمه زهرا(ع )) را شبانه بر درازگوشى مى نشانيدى و دست حسن و حسين را در دست مى گرفتى و در زمان بيعت ابوبكر صديق ، هيچكدام از اهل بدر و پيشگامان به اسلام را از دست ننهادى مگر اينكه به يارى خود فراخواندى ! با همسرت بر در خانه شان رفتى و دو فرزندت را سند و برهان ارائه دادى و ايشان را عليه همدم پيغمبر به يارى خود خواندى ، ولى در آخر بجز چهار يا پنج نفر، كسى ديگر دعوتت را اجابت

نكرد. زيرا به جان خودم اگر حق با تو بود بى شك به تو روى مى آورند و دعوتت را اجابت مى كردند.

اما تو ادعايى داشتى بيجا و باطل ، و سخنى مى گفتى كه كسى باور نداشت و قصد انجام كارى داشتى كه ناشدنى بود.

هر چند فراموشكار باشم ، سخنت را به ابوسفيان ، كه تو را تحريك به قيام مى كرد، فراموش نكرده ام كه گفتى : اگر چهل مرد با اراده و ثابت قدم مى يافتم ، عليه آنها قيام مى كردم . (263)

معمر از زهرى حديثى را از عايشه ، ام المومنين ، نقل مى كند كه در آن از ماجراى بين فاطمه (ع ) و ابوبكر درباره ميراث رسول خدا(ص ) سخن رفته است ، و عايشه در پايان آن مى گويد:

فاطمه از ابوبكر روى برگردانيد و تا زنده بود با او سخن نگفت .

او شش ماه پس از وفات رسول خدا(ص ) زنده بود و چون از دنيا رفت ، همسرش على (ع ) بر او نماز خواند و به خاكش سپرد و ابوبكر را خبر نكرد. فاطمه (ع ) مايه افتخار و احترام على بود.

تا فاطمه زنده بود، على در ميان مردم احترام داشت ، و چون از دنيا رفت مردم از او رويگردان شدند. فاطمه تنها شش ماه بعد از پيغمبر در قيد حيات بود.

معمر گفت در اينجا كسى از زهرى پرسيد: على در اين شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد؟ زهرى گفت :

نه او، و نه هيچيك از افراد بنى هاشم . (264) مگر هنگامى كه على با ابوبكر بيعت كرد. على چون ديد كه مردم

با او بى مهرشده اند، ناچار با ابوبكر از در سازش در آمد... (265)

بلاذرى مى نويسد: هنگامى كه مساله ارتداد عرب پيش آمد، عثمان به نزد على رفت و گفت :

اى پسر عموى ! تا وقتى تو بيعت نكنى ، كسى به جنگ اين دشمنان بيرون نخواهد شد و... و آن قدر از اين مطالب در گوش او زمزمه كرد تا او را به نزد ابوبكر برد و على با او بيعت كرد. پس از بيعت على با ابوبكر، مسلمانان خوشحال شدند و كمر به جنگ با مرتد بستند و از هر سو سپاه به حركت در آمد. (266)

آرى ، على پس از وفات فاطمه (ع ) و بى مهرى مردم با او، ناگزير از سازش با ابوبكر شد. ولى از آنچه بعد از وفات پيغمبر بر او رفته بود گله و شكايت مى كرد و حتى در دوران خلافتش نيز از آن رنج جانكاه سخن مى گفت . اين گلايه در خطبه معروف شقشقيه او آشكار است كه ما در پايان همين بخش آن را نقل خواهيم كرد.

كسانى كه با ابوبكر بيعت نكردند

1- فروه بن عمرو

زبير بن بكار در كتاب الموفقيات خود مى نويسد: فروه بن عمرو از اصحابى بود كه زير بار بيعت ابوبكر نرفت .

فروه در ركاب رسول خدا(ص ) جنگيد و در جنگها علاوه بر اسبى كه خود بر آن مى نشست ، اسبى ديگر را به همراه مى آورد تا در راه رضاى خدا در اختيار رزمنده اى ديگر قرار دهد.

فروه ، آقاى قوم خويش و مردى ثروتمند و معتمد بود و هر سال از نخلستانهاى خود هزار وسق (267) خرما به رسم

زكات مى پرداخت . او از ياران اميرالمومنين على (ع ) بود و در جنگ جمل در ركاب آن حضرت جنگيد. (268) زبير بن بكار پس از ذكر اين مطالب ، از پرخاش فروه نسبت به برخى از انصار، كه ابوبكر را در بيعتش يارى داده بودند، سخن گفته است .

2- خالد بن سعيد اموى (269)

خالد بن سعيد از سوى رسول خدا(ص ) فرماندارى صنعاى يمن را به عهده داشت . زمانى كه پيغمبر خدا(ص ) از دنيا رفت ، خالد همراه با دو برادرش ، ابان و عمر، محل خدمت خود را ترك كردند و به مدينه بازگشتند. ابوبكر از ايشان پرسيد: براى چه محل ماموريت خودتان را ترك كرديد؟ هيچكس براى فرماندارى شايسته تر از منتخبين رسول خدا(ص ) نمى باشد، بر سركارتان برگرديد. آنان پاسخ دادند:

ما پسران احيحه پس از رسول خدا(ص ) براى هيچكس ديگر كار نمى كنيم . خالد و برادرش ابان مدت زمانى با ابوبكر بيعت نكردند.

او ضمن سخنانى به بنى هاشم گفته بود: شما (اهل بيت پيغمبر) درخت تناور و با ميوه هاى نيكو هستيد، ما پيرو شما هستيم . (270)

خالد تا دو ماه دست بيعت به دست ابوبكر ننهاد. او مى گفت رسول خدا

(ص ) مرا به فرماندارى برگزيده و تا زنده بود از آن سمت بركنارم نساخته است . او ضمن ديدارى با على بن ابيطالب و عثمان بن عفان به ايشان گفته بود: اى فرزندان عبد مناف از حكومت و رياست دل بركنديد تا ديگران به آن دست يابند؟

اين سخن خالد به گوش ابوبكر رسانيدند، ابوبكر به آن اعتنايى ننمود، ولى عمر كينه خالد

را به دل گرفت . (271)

در همان ايام روزى خالد به خدمت امام رسيد و گفت اجازه بده تا با تو بيعت كنم كه به خدا قسم در ميان اين مردم كسى سزاوارتر از تو به جانشينى پيغمبر خدا(ص ) وجود ندارد. (272)

سرانجام وقتى كه بنى هاشم با ابوبكر بيعت كردند، خالد نيز با ابوبكر بيعت كرد. و آنگاه كه خليفه به شام لشكر كشيد، نخستين كسى را كه بركشيد و فرماندهى يك چهارم سپاه را به عهده او گذاشت ، خالد بن سعيد بود. ولى عمر اين انتخاب را نپذيرفت و زبان به اعتراض گشود و گفت : تو او را فرماندهى سپاه مى دهى ، در حالى كه چنين و چنان كرده و آن حرفها را زده است ؟! (273) و آن قدر در گوش ابوبكر خواند تا اينكه رايش را نسبت به خالد بگردانيد و در نتيجه ، ابوبكر وى را از فرماندهى سپاه بركنار ساخت و يزيد بن ابوسفيان را به جايش برگزيد! (274)

3- سعد بن عباده (275)

سعد بن عباده را پس از ماجراى سقيفه چند روزى به حال خودش گذاشتند و سپس به دنبالش فرستادند كه بيا و بيعت كن ، كه همه مردم و بستگانت با ابوبكر بيعت كرده اند. سعد پاسخ داد:

به خدا قسم تا تمام تركشم را به سوى شما پرتاب نكنم و سنان نيزه ام را با خون شما رنگين نسازم ، با شما بيعت نخواهم كرد. چه تصور كرده ايد؟ تا زمانى كه دستم قبضه شمشير را در اختيار خود دارد، آن را بر فرق شما مى كوبم و به يارى خانواده و هوادارانم ،

تا آنجا كه در قدرت و توان داشته باشم ، با شما مى جنگم و دست بيعت در دست شما نمى گذارم . به خدا قسم اگر همه جن و انس با هم در حكومت و زمامدارى شما همداستان شوند، من سر فرود نمى آورم و شما را به رسميت نمى شناسم و بيعت نمى كنم تا هنگامى كه در دادگاه عدل الهى به حسابم رسيدگى شود. (276)

چون سخنان سعد به گوش ابوبكر رسيد، عمر گفت او را رها مكن تا با تابلو بيعت كند. اما بشير بن سعد گفت :

او لج كرده و ممكن نيست كه با شما بيعت كند؛ اگر چه جانش را بر سر اين كار بگذارد. كشتن او هم به همين سادگيها نيست .

چه ، او وقتى كشته مى شود كه تمامى فرزندان و خانواده و گروهى از افراد فاميل و بستگانش با او كشته شوند. او را به حال خودش بگذاريد كه رها كردنش شما را زيانى نمى رساند؛ زيرا كه او فعلا يك تن است .

راهنمايى بشير را پذيرفتند و دست از سعد برداشته ، او را حال خود گذاشتند. (277) سعد هم در هيچيك از اجتماعاتشان شركت نمى كرد و در نماز جمعه و جماعت ايشان حاضر نمى گرديد و در اداى مناسك حج به همراهى آنها و در كنارشان ديده نمى شد. اين حال همچنان ادامه داشت تا اينكه زمان ابوبكر به سر آمد و نوبت خلافت به عمر رسيد.

پس از اينكه عمر به خلافت رسيد، روزى سعد بن عباده را در يكى از كوچه هاى مدينه ديد. رو به او كرد و گفت :

آهاى سعد! سعد

هم بلافاصله پاسخ داد: آهاى عمر! خليفه پرسيد: تو نبودى كه چنين و چنان مى گفتى ؟ سعد گفت : آرى من گفته ام ، حالا اين حكومت را به تو سپرده ام ؟! به خدا قسم كه رفيقت را بيشتر از تو دوست مى داشتيم . به خدا كه از همسايگى تو بيزارم . عمر گفت : هر كس كه از همسايه اش خوشش نيايد، جا عوض مى كند! سعد گفت : از اين مساله غافل نيستم ، به همسايگى كسى مى روم كه از تو بهتر باشد.

درى نگذشت كه سعد در همان اوايل خلافت عمر راهى ديار شام شد و... (278)

بلاذرى در كتاب انساب الاشراف خود مى نويسد:

سعد بن عباده با ابوبكر بيعت نكرد و به شام رفت . عمر مردى را در پى سعد به شام فرستاد و به او گفت سعد را وادار به بيعت كن و هر ترفند و حيله اى كه مى توانى به كارگير؛ اما اگر آنها كارگر نيفتاد و زير بار بيعت نرفت ، با يارى خدا او را بكش !

آن مرد رو به شام نهاد و سعد را در حوارين ديدار كرد و بيدرنگ مساله بيعت را مطرح كرد و از او خواست تا موافقت كند. سعد در پاسخ فرستاده عمر گفت :

با مردى از قريش بيعت نمى كنم . فرستاده ، او را به مرگ تهديد كرد و گفت : اگر بيعت نكنى تو را مى كشم . سعد جواب داد: حتى اگر قصد جانم را بكنى ! فرستاده چون پافشارى او را ديد، گفت : مگر تو از هماهنگى با اين امت خارجى ؟

سعد گفت : در مورد بيعت ، آرى ، من حسابم با ديگران جداست ! در نتيجه ، فرستاده با شنيدن پاسخ قطعى او، تيرى به جانبش پرتاب كرد كه رگ حياتش را از هم بگسيخت . (279)

در كتاب تبصره العوام آمده است :

آنها محمد بن مسلمه انصارى را به اين مهم مامور كرده بودند. محمد نيز به شام رفت و سعد بن عباده را با تيرى از پاى در آورد و كشت .

و نيز گفته اند كه خالد بن وليد در همان هنگام در شام بود و او محمد بن مسلمه را در كشتن سعد بن عباده يارى داد. (280)

مسعودى در مروج الذهب مى گويد:

سعد بن عباده بيعت نكرد. از مدينه بيرون شد و رو به شام نهاد و در آنجا در سال پانزدهم هجرت كشته شد. (281)

همچنين ابن عبدربه مى گويد:

سعد بن عباده را با تيرى كه در قلبش نشسته و از دنيا رفته بود يافتند. جنيان بر او گريستند و با خواندن اين شعر مسئوليت كشتن سعد را به عهده گرفتند: ما سعد بن عباده ، آقا و سرور قبيله خزرج را كشتيم . و با دو تير كه در قلبش نشانديم ، او را از پاى درآورديم . (282)

ابن سعد نيز در طبقات مى نويسد:

سعد بن عباده در چاله اى نشسته بود و ادرار مى كرد كه ترور شد و در دم جان داد. جنازه سعد را در حالتى يافتند كه بدنش (بر اثر تير زهر آلود) به سبزى گراييده بود. (283)

و نيز در اسد الغابه آمده است :

سعد بن عباده نه با ابوبكر بيعت كرد و نه با عمر.

او به شام رفت و در حوارين شام منزل گزيد و سرانجام در سال پانزدهم هجرت در همانجا درگذشت . در اين اختلافى نيست كه سعد را در كنار آبريزى كه به طهارت نشسته بود كشته يافتند و بدنش به سبزى گراييده بود. بستگان سعد از مرگ او بى خبر بودند تا اينكه از ميان چاه آبى خبر مرگش را (به شعر) شنيدند و چون در آن چاه نگريستند كسى را در آن نديدند! (284)

به اين ترتيب دفتر زندگانى سعد بن عباده بسته شد. ولى از آنجا كه كشته شدن چنين شخصيت يكدنده و مخالف بيباكى از سوى حكومت زمامداران وقت ، سوال برانگيز و از حوادثى بود مورخان ! نوشتن و بازگويى ماجراى آن را خوش نداشته اند، از اين رو جمعى از آنان از كنار اين حادثه بزرگ با بى اعتنايى گذشته و آن را ناديده گرفته اند و گروهى نيز چگونگى كشته شدن او را با مسائلى خرافى درهم آميخته و آن را به جنيان نسبت داده اند. (285) اما اين قبيل دانشمندان با طرح چنين مساله اى خرافى نگفته اند كه علت كينه شديد و دشمنى جنيان با سعد چه بوده و چرا در ميان آن همه اصحاب ، از مهاجر و انصار، تيرهاى جانكاه آنان سينه و قلب سعد را نشانه گرفته است .

اگر اين دانشمندان در تكميل افسانه خود در كتابهاى معتبر خويش - مثلا - مى نوشتند چون خوددارى سعد بن عباده از بيعت با ابوبكر و عمر، پاكمردان و سردمداران جنيان را ناخوش آمد و از اين رو به نابوديش كمر بستند و تيرهاى مرگبار زهرآلودشان را

تا پر در قلب او نشاندند و به ديار ديگرش فرستادند، نكته مبهمى در اين افسانه باقى نمى ماند.

راويان بيعت نكردن سعد

دانشمندان زير داستان سرپيچى سعد را از بيعت با ابوبكر و عمر به طور مشروح يا سربسته و فشرده در كتابهاى خود آورده اند:

محمد بن جرير طبرى در تاريخ ؛ ابن سعد در طبقات ؛ بلاذرى در جلد اول كتاب انساب ؛ ابن عبدالبر در استيعاب ؛ ابن عبدربه در العقد الفريد؛ ابن قتبه در الامامه و السياسه ، ج 1، ص 9؛ مسعودى در مروج الذهب ؛ ابن حجر عسقلانى در الاصابه ، ج 2، ص 28؛ محب الدين طبرى در الرياض النضره ، ج 1، ص 168؛ ابن اثير در اسد الغابه ، ج 3، ص 222؛ ديار بكرى در تاريخ الخميس ؛ على بن برهان الدين در سيره الحلبيه ، ج 3، ص 396 - 397 و ابوبكر جوهرى در سقيفه بنا به روايت ابن ابى الحديد.

آنچه را تا به اينجا آورديم ، فشرده رويدادهاى مهم در به خلافت رسيدن ابوبكر و انجام بيعت با او بود كه مفصل آن را جلد اول كتاب عبدالله بن سبا آورده ايم . اينك به چگونگى به خلافت رسيدن عمرمى پردازيم .

ابوبكر، عمر را به جانشينى خود معرفى مى كند

ابوبكر در بستر مرگ ، عثمان را تنها بخواند و به وى فرمان داد كه بنويس و عثمان شروع به نوشتن كرد. ابوبكر گفت : بسم الله الرحمن الرحيم

اين وصيت ابوبكر بن ابى قحافه است به مسلمانان . اما بعد (در اينجا ابوبكر از هوش رفت و عثمان ، شتابان بقيه وصيت ابوبكر را چنين

تمام كرد:)

من ، عمر بن خطاب را به جانشينى خود و خلافت بر شما برگزيده ام و در اين راه از خيرخواهى شما فروگزارى نكرده ام .

در اين موقع ابوبكر چشم گشود و به عثمان گفت : بخوان ، ببينم ، چه نوشته اى ! عثمان نيز آنچه را نوشته بود براى ابوبكر بخواند. ابوبكر با شنيدن مطالب نوشته عثمان ، تكبير گفت و اضافه كرد:

از آن ترسيدى كه در حالت بيهوشى از دنيا بروم و در ميان مردم بر سر جانشينى من اختلاف بيفتد؟ عثمان جواب داد: آرى .

ابوبكر گفت : با آنچه نوشته اى ، موافقم . خدايت از اسلام و مسلمانان پاداش خير دهاد. آنگاه همان نوشته را امضا كرد.

طبرى پيش از اين ماجرا مى نويسد:

عمر در حالى كه شاخه اى از درخت خرما در دست داشت در ميان مردم در مسجد پيغمبر نشسته بود. شديد، آزاد كرده ابوبكر، كه فرمان ولايتعهدى عمر را در دست داشت ، در آن جمع حاضر بود. عمر رو به مردم كرد و گفت :

اى مردم ! به سخنان و سفارش خليفه رسول خدا گويش دهيد و از فرمانش اطاعت كنيد. او مى گويد: من در خير خواهى شما كوتاهى نكرده ام . (286)

راستى را، چه مايه فرق است بين سخنان مزبور عمر با جبهه گيرى و سخنان ديروزش به هنگام نوشتن وصيت نامه پيغمبر خدا!

شورا و بيعت عثمان

ابن عبدربه در عقد الفريد مى نويسد:

آن هنگام كه عمر را زخم زدند، به او پيشنهاد شد كه كسى را به جانشينى خود برگزيند. او گفت : اگر ابوعبيده جراح زنده بود او را حتما جانشين خود مى

كردم . و اگر خدا علت آن را از من مى پرسيد، در جواب مى گفتم كه پيامبرت مى گفت كه او امين امت است ! و اگر سالم ، آزاد كرده ابوحذيفه ، زنده بود بى شك او را به جاى خود برمى گزيدم . و اگر خدا مرا مورد بازخواست قرار مى داد، مى گفتم كه از پيامبرت شنيدم كه مى گفت سالم آن قدر خدا را دوست دارد كه اگر از خدا هم نمى ترسيد، او را نافرمانى نمى كرد. (287)

به او گفتند: اى اميرالمومنين ، در هر صورت يكى را به جانشينى خود تعيين كن جواب داد:

بعد از همه اين حرفها، تصميم داشتم كه مردى را به حكومت و فرمانرواييتان برگزينم كه بى گمان شما را به سوى حق و عدالت راهبر مى بود. (و در اينجا اشاره به على (ع ) كرد.) اما ديدم كه زنده و مرده من چنين چيزى را تحمل نمى كند و زير بار آن نمى رود!

بلاذرى در انساب الاشراف مى گويد:

عمر گفت على و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص را حاضر كنيد. و چون حاضر شدند جز با على (ع ) و عثمان با ديگرى سخنى نگفت . به على (ع ) گفت :

اى على ! شايد اين مردم حق خويشاونديت را با پيغمبر و اينكه داماد او بوده اى و ميزان دانش و فقهى كه خداوند به تو ارزانى داشته است در نظر بگيرند و تو را به حكومت خويش انتخاب كنند، در چنان صورتى خدا را فراموش مكن !

آنگاه رو به عثمان كرد و

گفت :

اى عثمان ! شايد اين مردم داماد پيغمبر بودن و سالمنديت را رعايت كنند، پس اگر به حكومت رسيدى از خدا بترس و آل ابو معيط را بر گردن مردم سوار مكن .

پس دستور داد تا صهيب را حاضر كنند و چون آمد، به او گفت : تو مدت سه روز با مردم نماز مى گزارى و اينان نيز در خانه اى جمع شوند تا خود به مشورت بنشينند. پس اگر به خلافت يك نفر از بين خودشان همراءى شدند، هر كس را كه مخالفت كند، گردن بزن !

و چون آن گروه از مجلس عمر بيرون شدند، عمر گفت :

اگر مردم اين اجلح (288) را به خلافت انتخاب كنند، آنان را به راه راست هدايت خواهد كرد. (289)

در رياض النضره آمده است كه عمر گفت :

لله درهم ان ولوها الاصيلع كيف يحملهم على الحق و ان كان السيف على عنقه يعنى خوشا به حال آنها اگر آن مرد پيشانى بلند را به حكومت خود برگزينند. در هر حال آنان را به سوى حق خواهد كشيد؛ اگر چه در اجراى چنين برنامه اى ناگزير باشد كه همواره شمشير برگردن داشته باشد.

محمد بن كعب مى گويد در اينجا من از عمر پرسيدم : اين را مى دانى و با وجود اين او را به حكومت نمى گمارى ؟ عمر گفت :

اينكه من مردم را به حال خودشان مى گذارم ، از آن جهت است كه آن كس كه بهتر از من بود، مردم را به حال خودشان رها كرد!(290)

بلاذرى در انساب الاشراف از قول واقدى مى نويسد:

عمر درباره جانشين خود از اطرافيان نظر مى خواست

كه چه كسى را انتخاب كند. به او گفتند: نظرت درباره عثمان چيست ؟

گفت : اگر او را انتخاب كنم آل ابو معيط را برگردن مردم سوار مى كند. گفتند: زبير چطور است ؟ گفت : او در حالت رضا و خشنودى مومن است ، و در هنگام خشم و غضب كافر دل !

گفتند: طلحه ! گفت : او مردى است متكبر و خودپسند كه بينيش رو به بالاست و نشيمنگاهش در آب ! گفتند: سعد بن ابى وقاص چطور؟ گفت : فرماندهيش بر سواركاران جنگى حرف ندارد، اما اداره يك آبادى برايش زياد و سنگين است .

پرسيدند: درباره عبدالرحمان ابن عوف چه مى گويى ؟ جواب داد: او، همين اندازه كه بتواند به خانواده اش برسد كافى است ! (291)

بلاذرى در جاى ديگر كتابش مى نويسد:

عمر بن خطاب چون زخم برداشت ، صهيب ، آزاد كرده عبدالله جدعان ، را فرمان داد تا سران مهاجر و انصار را در مجلس او حاضر كند. چون آنان بر وى وارد شدند، گفت : من كار خلافت و حكومت شما را در ميان شش نفر از مهاجران نخستين ، كه تا هنگام وفات پيغمبر(ص ) مورد رضايت و خشنودى آن حضرت بوده اند، به شورا نهاده ام تا يك تن را از ميان خودشان به امامت و پيشوايى شما و امت برگزينند. آنگاه يكايك اعضاى شورا را نام برد و سپس رو به طلحه و زيد بن سهل خزرجى كرد و گفت :

پنجاه نفر از انصار را انتخاب كن تا تو را همراه باشند، و چون من در گذشتم ، اين چند نفر را وادار كن تا

ظرف سه روز، و نه بيشتر، يك نفر را از بين خودشان به امامت و پيشوايى خود و امت انتخاب كنند. و صهيب را فرمان داد تا آنگاه كه امام و پيشوايى انتخاب نكرده اند با مردم نماز بگذارد.

در آن هنگام طلحه بن عبيدالله حضور نداشت و در ملكش در سرات بود.

عمر گفت :

اگر ظرف اين سه روز طلحه حاضر شد كه هيچ ، والا بازگشت او را انتظار نكشيد و بجد در انتخاب خليفه برآييد و با آن كس كه اتفاق نظر حاصل كرديد، بيعت كنيد. و اگر كسى هم با راى شما مخالفت كرد، گردنش را بزنيد! راوى مى گويد:

پيكى را به دنبال طلحه فرستادند و او را تشويق كردند كه ظرف آن مدت به مدينه شتاب كند. اما با اين حال ، طلحه وقتى به مدينه رسيد كه عمر در گذشته و با عثمان به خلافت بيعت شده بود. از اين جهت طلحه در خانه نشست و گفت : آيا من كسى هستم كه بى اجازه او كارى را به نامش انجام دهند؟

عثمان چون به ديدنش آمد، طلحه به او گفت :

راستى ! اگر موافقت نكنم ، تو هم استعفا مى دهى ؟ عثمان جواب داد: آرى . طلحه گفت : در اين صورت من هم خلافت تو را تاييد مى كنم ! پس با عثمان بيعت كرد. (292)

همچنين بلاذرى مى نويسد كه عبدالله بن سعد ابى سرح گفت :

من همچنان بيمناك بودم كه نكند بيعت عثمان - به بسبب مخالفت طلحه - دچار تزلزل و شكست شود، تا اينكه طلحه آمد و با رفتارش نسبت به عثمان ، اين اضطراب و

تشويش را زا ميان برداشت و خويشاوندى خود را با عثمان رعايت كرد.

عثمان نيز محبت طلحه را بى پاسخ نگذاشت و هميشه جانب احترمش را رعايت مى كرد و او را گرامى مى داشت ، تا وقتى كه به محاصره در آمد، كه در آن هنگام سرسخت ترين دشمن عثمان ، همين طلحه به حساب مى آمد. (293)

بلاذرى در جاى ديگر و به سند ابن سعد مى نويسد كه عمر گفت :

انتخاب بايد بر اساس پيروى اقليت از اكثريت باشد و مخالف را گردن بزنيد.(294)

و نيز به نقل از ابومخنف مى نويسد:

عمر اعضاى شورا را فرمان داد تا مدت سه روز براى انتخاب خليفه به مشورت بشينند. اگر دو نفر با انتخاب مردى و دو نفر ديگر با خلافت مردى ديگر موافقت كردند، بار ديگر به راءيزنى بپردازند و مشورت از سر گيرند. اما اگر چهار نفر با يكى موافقت كرد و يك تن مخالف بود، تابع راى چهار نفرى باشيد. و چنانچه آراء، سه به سه درآمد، راى آن دسته را بپذيريد كه عبدالرحمان بن عوف در آن است . زيرا دين و صلاح عبدالرحمان قابل اطمينان و رايش براى مسلمانان مورد قبول و اعتماد است . (295)

همچنين از قول هشام بن سعد، از زيد بن اسلم ، از پدرش آورده است كه عمر گفت :

اگر آراء سه به سه شد، راى آن دسته را بپذيريد و اجرا كنيد كه عبدالرحمان بن عوف در ميان آنهاست . (296)

و نيز آورده اند كه عمر گفت :

برخى از مردم مى گويند كه بيعت با ابوبكر كارى شتابزده و حساب نشده بود كه خداوند شرش را از

اين امت دور كرده است و بيعت با عمر نيز بدون كسب نظر و مشورت با مردم صورت گرفته است . اما اكنون حكومت پس از من بر عهده شوراست ؛ پس اگر چهار نفر با هم اتفاق داشتند، دو نفر ديگر بايد از آن چهار نفر پيروى كنند. اما اگر آراء سه به سه درآمد، راى و نظر دسته عبدالرحمان بن عوف را بپذيرند و تسليم نظر او شويد. حتى اگر عبدالرحمان يك دستش را به عنوان بيعت به دست ديگرش بزند. (297) (يعنى خودش را نامزد خلافت كند.)

متقى هندى نيز در كنز العمال از قول محمد جبير، از پدرش روايت كرده است كه عمر گفت :

اگر عبدالرحمان بن عوف يك دستش را به عنوان بيعت به دست ديگرش بزند، فرمانش را اطاعت كنيد و با او بيعت نماييد.

و نيز از قول اسلم آورده است كه عمر بن خطاب گفت :

با هر كس كه عبدالرحمان بن عوف بيعت كرد، شما هم بيعت كنيد و كسى را هم كه زير بار نرفت ، گردن بزنيد. (298)

از همه اين مطالب چنين برمى آيد كه عمر صدور فرمان حكم خلافت را بنا به سياستى به دست عبدالرحمان بن عوف نهاد و او را از امتيازى خاص برخوردار كرد تا از آن در موقع مقتضى بهره گيرد. زيرا او قبلا با عبدالرحمن بن عوف قرار گذاشته بود كه تبعيت از سيره و رفتار شيخين را در شرايط قبول خلافت بگنجاند و از پيش مى دانستند كه امام على (ع )، از اينكه عمل به رفتار شيخين در رديف عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر قرار

گيرد، خوددارى خواهد كرد؛ ولى عثمان آن را مى پذيرد و در نتيجه به خلافت مى رسد، و تنها امام با چنين انتخابى مخالفت مى كند. بنابراين از پيش ، حكم اعدام مخالفت ، يعنى على (ع ) را صادر كرده بود! دليل اين سخن ، علاوه بر آنچه در پيش آورديم ، مطلبى است كه ابن سعد در طبقاتش از قول سعيد بن العاص آورده است كه فشرده آن چنين است :

سعيد بن عاص خدمت عمر مى رسد و از او مى خواهد كه مقدارى بر مساحت زمينش بيفزايد تا خانه اش را وسعت بدهد. خليفه به او نويد مى دهد كه پس از اداى نماز صبح خواسته اش را برآورده خواهد ساخت . عمر به وعده وفا كرد و صبحگاهان به خانه سعيد رفت و... سعيد، خود مى گويد:

خليفه با پاهايش خط كشيد و بر وسعت خانه ام افزود، اما من گفتم :

اى امير المومنين ! بيشتر بده كه مرا اهل بيت ، از كوچك و بزرگ ، زيادتر شده است . عمر گفت :

فعلا همين اندازه تو را كافى است و اين راز را نگه دار كه پس از من كسى به خلافت مى رسد كه جانب خويشاونديت را رعايت خواهد كرد و نيازت را برآورده خواهد ساخت ! سعيد مى گويد:

مدتها از اين موضوع گذشت . دوران خلافت عمر به سر آمد و عثمان از شوراى عمر، مقام خلافت را به دست آورد. او از همان ابتداى كار، رضايت خاطر مرا جلب كرد و خواسته ام را بشايستگى برآورده ساخت و مرا در حكومتش شريك خود گردانيد... (299)

بنابراين ، عمر پيشاپيش

به سعيد بن عاص خبر داده بود كه پس از او عثمان ، كه از بستگان سعيد است ، به حكومت خواهد رسيد و از وى خواسته بود كه اين راز را پيش خودش نگه دارد.

از اين گفتگو چنين برمى آيد كه منشور خلافت عثمان در دوران حيات عمر و به دست او به امضاء رسيده و قطعيت يافته بود و تعيين شوراى شش نفرى تنها پوششى بود كه زير آن بى طرفى دستگاه خلافت در انتخاب خليفه بعدى به نحوى جامعه پسند و مقبول جلوه گر شود!

اما نقشه ترور و از ميان برداشتن ، امام ، گذشته از اين مساله ، مطلبى است كه باز ابن سعد در طبقاتش از قول همين سعيد بن عاص آورده است . او مى نويسد:

روزى عمر به خطاب به سعيد بن عاص گفت : چرا تو از من فاصله مى گيرى و روگردان هستى ؟ مثل اينكه گمان مى كنى من پدرت را كشته ام ! من پدر تو را نكشته ام ، پدرت را على بن ابى طالب كشته است ! (300)

آيا با اين سخن : عمر سعى نمى كرد تا سعيد را به گرفتن انتقام از كشنده پدرش ، يعنى على بن ابى طالب ، تحريك كند؟

امام مى دانست كه خلافت را به او نمى دهند

امام بخوبى مى دانست كه خلافت را به او نمى دهند، اما با اين حال همراه ايشان در شورا شركت كرد تا نگوييد او، خود خلافت را نمى خواست !

دليل ما در اين مورد و اينكه امام پيشاپيش از خوابى كه برايش ديده بودند با خبر بود، سخنى است كه بلاذرى در انساب الاشراف آورده است . او

مى نويسد:

على (ع ) در برابر اين سخن عمر كه گفته بود در صورت راى سه به سه گروهى برنده است كه عبدالرحمان بن عوف در آن باشد، به عمويش عباس شكايت برد و گفت : به خدا قسم كه خلافت به ما نمى رسد! عباس پرسيد: برادرزاده عزيزم ! اين را از كجا مى گويى ؟ امام پاسخ داد:

از آنجا كه سعد بن ابى وقاص با پسر عمويش عبدالرحمان بن عوف مخالفت نمى كند. عبدالرحمان نيز داماد و هوادار عثمان است و سرانجام هر سه با هم مى باشند. حالا اگر طلحه و زبير هم با من باشند، راى ايشان براى من هيچ فايده اى ندارد؛ زيرا عبدالرحمان بن عوف در دسته سه تايى ديگر است !

ابن كلبى مى نويسد عبدالرحمان بن عوف ، شوهر ام كلثوم ، دختر عقبه بن ابى معيط، مادرش اءروى ، دختر كريز، مادر عثمان است و از اين جهت عبدالرحمان را داماد عثمان مى گفتند.

بلاذرى از قول ابومخنف مى نويسد:

در روز به خاك سپردن عمر اعضاى شورا كارى انجام ندادند.

ابوطلحه به دستور عمر برايشان امامت كرد و نمازگزارد و هيچ اتفاقى نيفتاد. صبح روز ديگر، ابوطلحه آنان را در محل بيت المال گردآورد تا به رايزنى بپردازد. مراسم به خاك سپردن عمر در روز يكشنبه و در چهارمين روز از ترورش صورت گرفت و صهيب بن سنان بر جنازه اش نماز خواند و...

چون عبدالرحمان در گوشى و نجواى اعضاى شورا و گفت و شنود ايشان را مشاهده كرد و اينكه هر يك از آنها مى كوشيد تا رقيب را از ميدان بيرون كند و خود را به

مقام خلافت نزديكتر سازد، به ايشان گفت :

ببيند! من و سعد خود را كنار مى كشيم ؛ به اين شرط كه انتخاب يكى از شما چهارنفر با من باشد. زيرا نجوايتان به درازا كشيده و مردم منتظرند تا خليفه و امام خود را بشناسند و از اهالى شهرستانها نيز كسانى كه براى كسب اطلاع از اين موضوع تا كنون در مدينه مانده اند، توقفشان به درازا كشيده و مى خواهند هر چه زودتر به شهر و ديار خود بازگردند.

همه با پيشنهاد عبدالرحمان بن عوف موافقت كردند؛ مگر على (ع ) كه گفت : تا ببينم ! در همين هنگام ابوطلحه وارد شد و عبدالرحمان نيز آنچه را گذشته بود، از پيشنهاد خود و موافقت همگان بجز على ، به اطلاع او رسانيد. پس ابوطلحه رو به على گرد و گفت : اى ابوالحسن ! عبدالرحمان مورد اعتماد تو و همه مسلمانان است ؛ چرا با او مخالفت مى كنى ! او خودش را از ميان شما كنار كشيده و به خاطر ديگرى هم زير بار گناه نمى رود! در اينجا على (ع )، عبدالرحمان بن عوف را سوگند داد تا به خواسته دل اعتنايى نكند. حق را مقدم دارد و به صلاح و خير امت بكوشد و مساله خويشاوندى ، او را از راه حق منحرف نسازد. عبدالرحمان ، همه را پذيرفت و سوگند خورد.

پس على (ع ) رو به او كرد و گفت : حالا با اطمينان خاطر انتخاب كن !

اين رويدادها همگى در محل بيت المال صورت گرفت و يا بنابه گفته اى ، در خانه مسور بن مخرمه .

پس عبدالرحمان يكايك اعضاى

شورا را سوگندهاى غلاظ و شداد داد و از ايشان عهد و پيمان گرفت كه اگر او با يكى از آنها بيعت كند، نه تنها با انتخابش مخالفت نكنند، بلكه اگر كسى هم با او و انتخابش مخالفت كرد، وى را تنها نگذارند و از او پشتيبانى نمايد. آنان نيز بر همان قرار سوگند خوردند. پس عبدالرحمان پيش آمد و دست على (ع ) را در دست گرفت و به او گفت :

با خدا عهد و پيمان بند كه اگر من با تو بيعت كردم بنى عبدالمطلب را بر گردن مردم سوار نخواهى كرد و روش و رفتارت همان سيره و روش رسول خدا(ص ) خواهد بود و به كم و زياد از آن تجاوز نخواهى نمود! على در پاسخ او گفت :

من زير بار عهد و پيمان خداوند، در مواردى كه نه خود درك كرده و نه هيچكس ديگر آن را درك كرده است ، نخواهم رفت . و چه كسى را توانايى آن باشد كه قدم جاى پاى پيغمبر و سيره او بگذارد؟ اما من تا آنجا كه بتوانم و امكانات برايم فراهم شود و نيز به اندازه دانش و آگاهيم و به سيره و روش رسول خدا(ص )، با شما رفتار خواهم نمود.

پس عبدالرحمان دست على (ع ) را رها كرد و عثمان را سوگند داد و از او عهد و پيمان گرفت كه بنى اميه را برگردن مردم سوار نكند و سيره و روش رسول خدا(ص ) و ابوبكر و عمر در هيچ موردى سرپيچى نكنم .

پس عبدالرحمان با عثمان بيعت كرد و به دنبال او، ديگر اعضاى شورا

با عثمان بيعت كردند. در اين هنگام على (ع ) كه ايستاده و ناظر ماجرا بود، بنشيت . پس عبدالرحمان رو به او كرد و گفت :

بيعت كن ، و گرنه گردنت زده مى شود! عبدالرحمان اين تهديد را كرد، ولى هيچكدام شمشيرى با خود نداشتند.

و نيز گفته اند كه :

على (ع ) خشمگين از محل شورا بيرون آمد، ولى اعضاى شورا خود را به او رسانيد و گفتند: موافقت كن ، و گرنه با تو مى جنگيم ! در نتيجه ، على با آنها بازگشت و با عثمان بيعت كرد. (301)

در اين خبر، ابتداى سخن و پيشنهاد عبدالرحمان بن عوف به امام كه در آن سيره ابوبكر و عمرمطرح شده بود، حذف شده ، و ابتداى سخن و پاسخ امام نيز با تصرفاتى چند در آن آمده ، و آخر كلام آن حضرت هم انداخته شده است ؛ ولى تمام خبر را روايت زير مى بينيم .

يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد:

عبدالرحمان بن عوف با على بن ابى طالب خلوت كرد و به او گفت : خدا به سود ما بر تو گواه باد كه اگر زمام حكومت را به دست گرفتى ، به موجب كتاب خدا و سنت پيغمبرش و روش ابوبكر و عمر بر ما حكومت كنى ، على (ع ) پاسخ داد:

رفتارم با شما، تا آنجا كه در توان داشته باشم ، بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرش خواهد بود. (اسير فيكم بكتاب الله و سنه نبيه ما استطعت .) پس عبدالرحمان با عثمان به كنارى رفت و به او گفت :

خدا به سود ما بر تو گواه باد

كه اگر زمام حكومت را به دست گرفتى ، با ما بر اساس كتاب خدا و سنت پيغمبرش و روش ابوبكر و عمر رفتار كنى عثمان پاسخ داد:

من با شما رفتارى بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر و روش ابوبكر و عمر خواهم داشت . بار ديگر عبدالرحمان ، على را به كنارى كشيد و سخن نخستين خود را با او در ميان نهاد و على نيز چون بار اول به وى پاسخ داد. سپس عثمان را به كنار كشيد و گفته نخستين خود را از سرگرفت و از وى همان جواب مساعد اول را شنيد. بار سوم با على (ع ) خلوت كرد و پيشنهاد اول خود را تكرار كرد. در اين نوبت امام به او گفت :

كتاب خدا و سنت پيغمبرش احتياجى به سيره و روش ديگرى ندارد، تو مى كوشى ، به هر صورت كه شده ، خلافت را از من دور كنى ! (ان كتاب الله و سنه نبيه لا يحتاج معهما الى اجيرى احد. انت مجتهد ان تزوى هذا الامر عنى .) عبدالرحمان به اعتراض امام توجهى نكرد و رو به عثمان كرد و سخن نخستين خود را براى سومين بار تكرار كرد و از عثمان همان جواب نخستين را شنيد. پس بيدرنگ دست به دست عثمان زد و با او بيعت كرد. (302)

همچنين طبرى و ابن اثير در ضمن حوادث و رويدادهاى سال 23 هجرى مى نويسند:

چون عبدالرحمان در سومين روز با عثمان بيعت كرد، على (ع ) به عبدالرحمان گفت : دنيا را به كامش كردى ! اين نخستين روزى نيست كه شما عليه ما به پشتگرمى

يكديگر برخاسته ايد! فصبر جميل والله المستعان على ما تصفون . به خدا قسم تو عثمان را به خلافت نرساندى ، مگر اينكه اميد آن دارى كه او پس از خودش تو را به خلافت بردارد، اما خداى را هر روز تقديرى ديگر است . (303)

بيعت با اميرالمومنين على (ع )

پس از كشته شدن عثمان ، امر مردم به خودشان بازگشت و گردنشان از قيد هرگونه بيعتى ، كه پيش از آن بسته و ملزم به رعايت آن بودند، آزاد گرديد. آنگاه مردم گرد على بن ابى طالب را گرفتند و از او خواستند تا با وى بيعت كنند. طبرى مى نويسد:

اصحاب رسول خدا(ص ) به خدمت امام آمدند و گفتند: اين مرد (يعنى عثمان ) كشته شده و مردم ناگزيرند كه امام و پيشوايى داشته باشند و شايسته تر از تو به لحاظ پيشگام بودنت در اسلام و خويشاونديت با پيغمبر خدا(ص ) براى احراز مقام خلافت كسى را سراغ نداريم . امام فرمود:

اين كار را نكنيد: اگر من يار و ياور شما باشم ، بهتر از آن است كه بر شما حكومت كنم . گفتند: نه به خدا قسم ، از تو دست برنمى داريم تا با تو بيعت كنيم . امام ناگزير فرمود: پس در مسجد جميع شويد، كه بيعت با من نبايد پنهانى و دور از چشم ديگران صورت گيرد و بايد همه مسلمانان خواستار آن باشند... (304)

و نيز با سندى ديگر مى نويسد:

مهاجران و انصار، كه طلحه و زبير نيز در ميانشان بودند، اجتماع كردند و به خدمت على (ع ) رسيدند و گفتند: اى ابوالحسن ! آمده ايم تا با تو بيعت كنيم

. امام گفت :

من نيازى به حكومت شما ندارم ، من هم كنار شما هستم ، هر كس را به خلافت برداريد، موافقم ، پس كسى ديگر را در نظر بگيريد.

گفتند: به خدا قسم ، جز تو، كسى ديگر را براى خلافت انتخاب نمى كنيم .

راوى مى گويد پس از كشته شدن عثمان بارها در همين مورد به امام مراجعه كردند تا اينكه سرانجام به او گفتند:

جز به وجود فرمانروا، اوضاع مسلمانان سامان نمى پذيرد، و زمانى بس دراز گذشته كه اين نابسامانى در جامعه ما حكم فرماست . امام پاسخ داد:

شما بارها نزد من آمده و رفته و بازگرديده ، و به اصرار خواهان حكومت من مى باشيد. من هم سخنى دارم ، اگر آن را بپذيريد، حكومت شما را مى پذيرم ، وگرنه مرا به آن نيازى نيست گفتند: به خواست خدا هر چه بگويى ، مى پذيريم .

على (ع ) برخاست و به مسجد آمد و بر فراز منبر بنشست و مردم پيرامونش جمع شدند. آنگاه فرمود:

من حكومت و فرمانروايى بر شما را خوش نداشتم ، ولى شما زير بار نرفته ، جز به حكومت و خلافت من رضا نداديد. اكنون اين را بدانيد كه اگر من حكومت شما را به دست بگيرم :

1- شما بايد مرا در امر فرمانروايى يار و مددكار باشيد كه من بى حضور و بودن شما كارى از پيش نخواهم برد.

2- كليدهاى بيت المال و خزانه عمومى شما نزد من است ، ولى درهمى بدون رضايت شما از آن برداشت نمى شود. آنگاه امام از آنان پرسيد: موافقيد؟ مردم جواب دادند: آرى . امام رو به

آسمان كرد و گفت : بار خدايا! بر آنان گواه باش . آنگاه بر همان قرار، مردم با او بيعت كردند.

بلاذرى در اين زمينه مى نويسد:

على (ع ) به خانه خود بازگشت . همه مردم ، از اصحاب رسول خدا(ص ) و ديگران ، با شتاب و در حالى كه فرياد مى زدند و شعار مى دادند اميرالمومنين ، على است ، به خانه او ريختند و گفتند:

دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنيم كه مردم را ناگزير از فرمانروا و حاكمى است . على گفت : انتخاب خليفه در حد شما نيست ، اين وظيفه اصحاب بدر است ؛ هر كس را كه آنها انتخاب كردند، خليفه خواهد بود.

در پاسخ امام ، تمامى اصحاب بدر كه در قيد حيات بودند، به خدمت امام رسيدند و گفتند:

ما هيچكس را شايسته تر از تو براى احراز مقام خلافت نمى شناسيم ...

على (ع ) چون چنان ديد، بر منبر رفت . نخستين كسى كه از منبر بالا رفت و دست بيعت به دست على زد، طلحه بود؛ با انگشتهاى فلج و از كار افتاده اش ، كه امام آن را چنين تعبير كرد: اين دست هر پيمانى را ببندد، مى شكند و زير پا مى گذارد! (305)

طبرى نيز آورده است كه حبيب بن ذويب ، بيعت طلحه را با دست فلج و از كار افتاده اش چنين تعبير كرد:

نخستين دستى كه براى بيعت پيش رفت ، دست فلج و از كار افتاده اى بود، اين كار سامان نمى پذيرد! (306)

اينك پس از بررسى رويدادهاى مهم تاريخى در تشكيل حكومت در صدر اسلام ، آراء و

نظريات هر دو مذهب را درباره خلافت و امامت مورد بحث و تحقيق قرار مى دهيم . نخست ، نظريات مذهب خلفا را مقدم مى داريم .

امامت از ديدگاه مذهب خلفا

نظرمذهب خلفا واستدلال انها

امامت در نظر ابوبكر (307)

ابوبكر ضمن سخنرانى خود در سقيفه بنى ساعده نظر خود را درباره امامت و خلافت چنين ابراز داشته است :

امامت و پيشوايى بر اين امت ، حق خاندان قريش است ؛ زيرا آنها از لحاظ نسب شاخصترين مردم ، و از لحاظ نفوذ و نيرومندى ، مركز دايره قدرت عرب مى باشند. از اين جهت ، من حكومت و فرمانروايى يكى از اين دو نفر قريشى ، عمر يا ابوعبيده ، را به صلاح شما مى دانم . پس با هر كدام كه مايل هستيد بيعت كنيد! (308)

امامت در نظر عمر (309)

عمر بن خطاب نيز نظر خود را چنين بيان داشته است :

سخن آن كس كه مى گويد بيعت ابوبكر بى مطالعه و شتابزده انجام گرفته است شما را گمراه نكند. اگر چه حقيقت است و خداوند شرش را دور كرده است ، اما در ميان شما كسى مانند ابوبكر نبود كه گردنها به سوى او كشيده و چشمها به وى متوجه باشد.

در هر حال ، اگر بعد از اين ، بدون مشورت و نظرخواهى از مسلمانان كسى با مردى بيعت كند، شما از آن دو نفر پيروى نكنيد كه هر دوى آنان مستحق شمشيرند و بايد اعدام شوند.(310)

آراء پيروان مذهب خلفا

قاضى القضات ماوردى (311)(م 540 ق ) در كتاب الاحكام السلطانيه ، و نيز علامه زمان قاضى ابويعلى (م 458 ق ) در كتاب الاحكام السلطانيه (312) چنين نوشته اند:

امامت بر امت به دو صورت حاصل مى شود: يكى از راه گزينش صاحبنظران و معتمدان امت ، و ديگر از راه انتصاب به وسيله امام پيشين .

الف . امامت از راه

گزينش :

در گزينش امام به وسيله ارباب حل و عقد و صاحبنظران و معتمدان ، دانشمندان در تعداد آنها براى انتخاب امام اتفاق نظر ندارند. گروهى را عقيده بر اين است كه امامت جز با حضور و موافقت همه ارباب حل و عقد، از هر شهر و ديارى ، صورت نمى گيرد، تا رضايت بر فرمانروايى امام ، عمومى شود و امامتش را همگان گردن نهند. چنين عقيده اى ، بيعت ابوبكر را باطل اعلام مى كند. زيرا در گزينش او به خلافت ، تنها كسانى كه در سقيفه حضور داشتند شركت كردند و در بيعت با او منتظر نشدند تا ديگران هم بياند و نظر خودشان را اعلام دارند.

گروهى ديگر مى گويند كمترين تعدادى كه مى توانند در گزينش امام دخالت داشته باشند، پنج نفر از معتمدان و صاحبنظران خواهد بود كه با رضايت و موافقت آنها يك نفر به امامت امت انتخاب مى شود. و يا اينكه چهار نفر از ايشان ، به اتفاق آراء، يك نفر از بين خودشان را به عنوان امام گزينش مى كنند. اين گروه دو دليل بر صحت راى خود ارائه مى دهند:

اول اينكه بيعت ابوبكر به وسيله پنج نفر از معتمدان امت كه عبارت بودند از عمر بن خطاب ، ابوعبده جراح ، (313) اسيد بن حضير، (314) بشيربن سعد، (315) سالم (316) (آزاد كرده ابوحذيفه ) صورت گرفته و سپس بقيه مردم از ايشان پيروى كردند.

دوم اينكه عمر گزينش امام بعد از خود را بر عهده شوراى شش نفرى گذاشت و مقرر داشت تا با رضايت و موافقت پنج نفر، يكى از از بين خود

به امامت برگزينند. و اين ، راى بيشتر فقها و متكلمين بصره است .

گروهى ديگر از دانشمندان كوفه بر اين عقيده هستند كه گزينش امام به وسيله سه نفر هم صورت مى گيرد. به اين ترتيب كه يكى از آنها اساس موافقت دو نفر ديگر به امامت مى رسد. در آن حال ، يكى حاكم و دو نفر ديگر شاهد و گواه خواهند بود؛ همچنان كه عقد ازدواج به وجود ولى و دو گواه صحت مى يابد.

گروهى نيز مى گويند: امامت با گزينش يك نفر هم حاصل مى شود. به دليل اينكه عباس (317) به على - رضوان الله عليهما - گفت دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم تا مردم بگويند كه عموى پيغمبر، با پسر عموى او بيعت كرد، و كسى با تو به مخالفت برنخيزد.

اين نوع گزينش امام از آن رو درست است كه انتخاب امام مانند حكمى است كه حاكم صادر مى كند، و حكم حاكم نيز نافذ ولازم الاجراست .(318) ب : امامت از راه انتصاب :

انتصاب و معرفى امام بر اساس وصيت و تعيين امام پيشين نيز مطلبى است كه بر صحت آن اجماع و اتفاق نظر حاصل است .

زيرا، دو رويداد تاريخى هست كه مورد تاييد و پذيرش مسلمانان قرار گرفته ، به آن عمل كرده و اعتراضى هم ننموده اند: يكى اينكه ابوبكر -رض - عمر - رض - را به جانشينى خود برگزيد و مسلمانان نيز امامت او را با همان سفارش و معرفى ابوبكر پذيرفتند و با چنين انتصابى موافقت كردند. و ديگرى اقدام عمر - رض - در صدور منشور

خلافت به نام شش نفر از اعضاى شوراى انتصابى اوست كه ...

بيعت عمر - رض - موكول به كسب موافقت و رضايت ديگر اصحاب پيغمبر (ص ) نبود. زيرا امام ، يعنى ابوبكر، در تعيين جانشين خود بر ديگران مقدمتر مى باشد. (319)

شناخت امام

ماوردى سپس به اختلاف نظر دانشمندان درباره لزوم شناخت امام پرداخته و مى نويسد:

برخى از دانشمندان عقيده دارند كه شناخت امام و آشنايى با نام او بر همه واجب است ؛ همچنان كه شناخت خدا و رسولش بر همه واجب است ... اما چيزى كه عموم مردم برآنند اين است كه شناخت امام به صورت اجمالى واجب است ، نه به تفصيل . (320)

امامت به زور!

قاضى القضات ابويعلى نيز در كتاب الاحكام السطانيه نظر گروهى از دانشمندان را درباره انتخاب امام چنين آورده است :

امامت با اعمال زور و قدرت نيز حاصل مى شود و نيازى به گزينش و عقد ندارد! بنابراين هر كس كه به زور شمشير پيروزى به دست آورد و بر مسند حكومت و خلافت نشست و امير المومنين خوانده شد، آن كس را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد نمى رسد كه شبى را به روز آورد و چنين مردى را پيشوا و امام خود نداند! خواه چنين كسى صالح باشد و نيكوكار، يا فاسق باشد و تباهكار! زيرا او اميرالمومنين است و فرمانش بر همگان ، نافذ. (321)

سپس ابويعلى درباره پيشوايى كه ديگرى براى به دست گرفتن قدرت و بيرون آوردن زمام حكومت از دست وى با او مى جنگد و هر كدامشان سپاه و ياورى دارند، مى نويسد: نماز جمعه و خطبه آن به

نام فرد پيروز خوانده مى شود. آنگاه چنين دليل مى آورد:

عبدالله بن عمر (322) هنگام حره با مردم مدينه نماز جمعه مى گذاشت و مى گفت : نحن مع من غلب . يعنى ما با كسى هستيم كه پيروز شود! (323)

امام الحرمين جوينى (م 478 ق )، در كتاب الارشاد، مقررات گزينش امام را چنين آورده است :

در عقد امامت ، اتفاق آراء شرط نيست ، بلكه بدون آن نيز امامت شكل مى گيرد. به اين دليل كه ابوبكر به امامت رسيد، آن هم پيش از اينكه خبر به امامت رسيدنش به گوش ديگر صحابه و اطراف كشور اسلامى برسد. پس او به رتق و فتق امور كشور پرداخت و احكام و فرامين خود را صادر كرد و هيچكس هم به او اعتراضى ننمود و كسى هم از او نخواست كه مدتى درنگ كند. بنابراين در تشكيل امامت ، هماهنگى و اجماع امت شرط نيست . و چون اجماع امت شرط صحت امامت نمى باشد، در تعداد نفرات ارباب حل و عقد و صاحبنظران در گزينش امام ، حدى معين و تعدادى مشخص به صورت ثابت شده در دست نيست . بنابراين امامت با موافقت و صلاحديد حتى يكى از ارباب حل و عقد صورت مى گيرد. (324)

ابوبكر عربى (م 534 ق ) نيز مى گويد:

در گزينش امام و آغاز بيعت با او لازم نيست كه همه سران و صاحبنظران امت حضور داشته باشند؛ بلكه براى تشكيل امامت ، موافقت يكى دو نفر از صاحبنظران كافى است . (325)

شيخ فقيه و علامه محدث ، قرطبى (م 671 ق ) در مساله هشتم در تفسير

آيه انى جاعل فى الارض خليفه (بقره / 30) مى نويسد:

برخلاف نظر پاره اى از مردم كه مى گويند امامت جز به وجود گروهى از خردمندان و ارباب حل و عقد صورت نمى گيرد، اگر يك نفر از صاحبنظران و معتمدان مردم هم امام را تعيين و معرفى كند، كافى است و تمكين به انتخاب او بر ديگران واجب است . دليل ما اين است كه عمر - رض - در سقيفه بنى ساعده يك تنه عقد بيعت با ابوبكر بست و هيچيك از اصحاب هم با او مخالفت نكرد. بنابراين لازم است كه اين مساله ، چون ديگر عقود، براى تحقق نيازى به تعداد معينى از افراد با صلاحيت نداشته باشد.

همچنين امام ابوالمعالى مى گويد:

هر گاه امامت و پيشوايى كسى به وسيله يك نفر (از ارباب حل و عقد) صورت بگيرد، مساله خاتمه يافته است و چنين عقدى درست و لازم الاجراست و روا نيست كه چنين امامى را بى جهت و بدون اينكه امرى را تغيير داده باشد، خلع و از مقام امامت بركنار نمود. بر اين مساله همگان اتفاق نظر دارند.

ابوالمعالى قرطبى در مساله پانزدهم در تفسير آيه مزبور نيز مى نويسد:

هر كه امت به اتفاق آراء خردمندان امت و معتمدان قوم و يا، همچنان كه گذشت ، به وسيله يك نفر از ايشان تشكيل و تحقق يافت ، بر همه مردم واجب است كه آن را بپذيرد و با چنان امام بيعت كنند. (326)

قاضى القضات عضدالدين ايجى (م 756 ق ) در كتاب المواقف ، زير عنوان امورى كه امامت به وسيله آن ثابت مى شود، شرحى مفصل آورده كه فشرده

آن را اين قرار است :

امامت به وسيله نص از جانب رسول خدا(ص )، يا بنا به اجماع بر اساس انتصاب امام پيشين ، يا، برخلاف عقيده شيعه ، با بيعت ارباب حل و عقد و صاحبنظران امت تحقق مى يابد. دليل ما در اين مورد اثبات امامت ابوبكر است به وسيله بيعت ... هر گاه امامت امامى از راه گزينش و بيعت ثابت گرديد، مادام كه دليلى عقلى يا نقلى عليه آن اقامه نشود، نيازى به اجماع ندارد؛ بلكه موافقت يكى - دو نفر از ارباب حل و عقد و معتمدان امت براى آن كافى است . زيرا مى دانيم كه اصحاب ، با همه تعهد و سختگيرى كه در دين داشتند، به همين مقدار بسنده كردند؛ همچون امامتى كه عمر به ابوبكر داد و يا عبدالرحمان بن عوف به عثمان تقديم نمود كه اجتماع و اعلام موافقت مردم ، حتى شهر مدينه را شرط نكردند؛ تا چه رسد به اجماع امت ! با وجود اين ، كسى هم بر آنها خرده نگرفت و اعتراضى نكرد و تا زمان ما قرنهاست كه در به همين پاشنه چرخيده است (327)

شارحين كتاب المواقف ، همچون سيد شريف جرجانى ، (م 816 ق ) نظريات قاضى ايجى را تاييد و تصديق كرده اند.

وجوب اطاعت از امام ، حتى در مخالفت با پيامبر!

مسلم در كتاب صحيح از قول حذيفه بن يمان آورده است كه رسول خدا (ص ) فرمود:

پس از من پيشوايانى بر سر كار خواهند آمد كه نه در راه من قدم برمى دارند و نه روش مرا در پيش خواهند گرفت . در ميان ايشان كسانى برخواهند خاست كه در پيكر آدميشان ، دل

شيطان مى تپد. من پرسيدم : اى رسول خدا، اگر من با چنين پيشوايانى همزمان بودم ، تكليف چيست ؟ فرمود:

مطيع و فرمانبردار پيشوا باش ، اگر چه پشتت را با تازيانه بيازارد و مالت را به يغما ببرد. (328)

و از ابن عباس نقل كرده است كه رسول خدا(ص ) فرمود:

اگر كسى از امام و پيشوايش چيزى ناخوشايند ببيند، بايد كه بردبار باشد. زيرا اگر به اندازه يك وجب از جماعت مردم كناره بگيرد و در آن حالت بميرد، مرده اش مانند مرده دوره جاهليت است .

و در روايتى ديگر مى نويسد:

هر كس كه از زير نفوذ حكومت حاكم به اندازه يك وجب بيرون رود و در آن حالت بميرد، مرده اش مانند مرده دوره جاهليت است .

و از عبدالله بن عمر در جريان جنگ حره ، كه در زمان خلافت يزيد بن معاويه اتفاق افتاده است ، نقل كرده اند، كه گفت شنيدم كه رسول خدا(ص ) مى فرمود:

هر كس كه دست از فرمانبردارى حاكم وقت بردارد، روز قيامت در پيشگاه خداوند بر اين كار ناروايش عذرى نخواهد داشت . و هر كس كه بميرد و بيعت امامى را برگردن نداشته باشد، مرده اش مانند مرده دوره جاهليت است .

نووى در شرحى كه بر صحيح مسلم نگاشته ، در باب لزوم طاعه الامراء...مى نويسد:

اغلب فقها و محدثين و متكلمين اهل سنت بر اين مطلب متفقند كه امام و پيشوا بر اثر ارتكاب فسق و ستم و عدم اجراى حدود و حقوق الهى خلع و بركنار نمى شود و اين موارد، قيام عليه او را توجيه نمى كند، بلكه به موجب احاديث بايد او را

پند و اندرز داد و به راه آورد.

نووى در جاى ديگر و پيش از اين نوشته است :

به اجماع همه مسلمانان ، قيام عليه پيشوايان و جنگ با آنان حرام است ؛ اگر چه فاسقان و ستمكاران باشند. احاديثى كه در اين موضوع و در تاييد يكديگر آمده ، فراوان است . همه اهل سنت بر اين امر متفقند كه فرمانروا را بر اثر ارتكاب گناه و تبهكارى نمى توان عزل و بركنار كرد. (329)

قاضى ابوبكر محمد بن الطيب باقلانى (م 403 ق ) در كتاب التمهيد (330) درباره آنچه موجب خلع امام و عدم فرمانبردارى از او مى شود، به طور خلاصه چنين گفته است كه ثقات و صاحبنظران و نويسندگان كتابهاى حديث بر اين امر متفقند كه :

امام و فرمانروا را به علت فسق و تبهكارى و ستمگرى و غصب اموال مردم و آزار آنها و دست درازى به جان و تضييع حقوق فردى و اجتماعيشان و عدم رعايت حدود مقررات الهى نمى توان خلع و بركنار نمود. قيام عليه او حرام است ، بله بايد او را پند داد و ترسانيد و به راه آورد و فرمانش را، در مواردى كه آدمى را به نافرمانى از خداوند و ارتكاب به گناه مى خواند، انجام نداد.

آنان در اين مورد به اخبار فراوانى استدلال مى كنند كه از رسول خدا(ص ) و اصحاب او درباره وجوب فرمانبردارى از فرمانروايان و پيشوايان آمده است ؛ حتى اگر آنها ستمگر باشند و اموال مردم را به خود اختصاص دهند. مثلا اين حديث رسول خدا(ص ) كه فرمود: شنوا و فرمانبردار باشيد؛ اگر چه فرمانروايتان برده اى

بينى بريده يا غلامى حبشى باشد. و پشت سر هر متقى و تبهكارى نمازگزاريد. و يا اين حديث آن حضرت : پيشوايانت را فرمانبردار باش ، اگر چه مالت را بخورند و پشتت را با تازيانه بيازارند!

استدلال پيروان مذهب خلفت در قرون اخير

غالبا آنچه را كه پيروان مذهب خلفا در اين اواخر بر صحت و اسلامى بودن حكومت و فرمانروايى خلفاى گذشته استدلال مى كنند، اين است كه انتخاب خليفه و امام بر پايه نظرخواهى از مردم و شوراى مسلمانان صورت مى گرفته است .

برخى ديگر نيز از همين جا چنين نتيجه گرفته اند كه امروزه حكومت اسلامى بر مبناى اخذ بيعت شكل مى گيرد. پس هر كس كه مسلمانان با او به خلافʠو زمامدارى بيعت كردند، حكومت و فرمانرواييش اسلامى و شرعى خواهد بود و بر همه مسلمانان فرمانبردارى از او واجب و لازم است .

آنچه تا به اينجا آورديم ، عقيده خلفا در چگونگى چ امامت و حكومت اسلامى و دلايلى بود كه براى توجيه نظريات خود آورده اند.

اكنون پيش از آنكه به بررسى و برداشتهاى آنان بپردازيم ، بجاست پاره اى از اصطلاحاتى را كه بحث ما در پيروامون آنهاست ، مورد بررسى و تحقيق قرار دهيم .

اصطلاحات امامت و خلافت

توضيح

بحث امامت و خلافت بر محور اصطلاحات هفتگانه زير دور مى زند.

1- شورا، 2- بيعت ، 3- خليفه و خليفه الله بر روى زمين ، 4- اميرالمومنين ، 5- امام ، 6- امر، والوالامر، 7- وصى و وصيت .

اينك تعريف هر يك از اصطلاحات فوق .

1- شورا

واژه هاى التشاور، المشاوره و المشوره در لغت عرب به معناى نظرخواهى از يكديگر است . وقتى گفته مى شود شاوره مراد اين است كه از او راى و نظرش را خواست . و يا هنگامى كه گفته مى شود اشار عليه بالراى ، يشير منظور اين است كه نظر و راى او چنين است . و يا امرهم شورى به اين معنى است كه مطلبى در ميان گروهى به مشورت و نظرخواهى گذاشته مى شود. (331)

معنى مشتقات اين واژه در قرآن كريم و حديث شريف نبوى و در نزد مسلمانان تغييرى نيافته و در همان معناى اصيلش به كار رفته و مى رود؛ تنها سخن درباره كاربرد كلمه شورا و مشاوره در شرع اسلامى و احكام آن است .

2- بيعت

الف . واژه بيعت در فرهنگ عرب

بيعت در لغت به معناى قبولى معامله است . (332) وقتى كه خريدار و فروشنده در معامله به توافق مى رسند، خريدار دستش را به عنوان قبولى معامله به دست فروشنده مى زند. اين عمل را در واژه عرب بيعت مى گويند. جمله صفق يده بالبيعه والبيع و على يده صفقا به اين معنى است كه دستش را به عنوان قبولى معامله به دست او زد. و يا وقتى كه مى گويند تصافقوا (333) (تبايعوا) يعنى معامله و خريد و فروش كردند.

اما پيمان بستن (عهد) و سوگند خوردن (حلف ) در ميان عرب به روشهاى مختلفى صورت مى گرفته است : مانند كارى كه بنى عبدمناف به هنگام آمادگى خود براى جنگ با بنى عبدالدار انجام داد تا اينكه پرده دارى كعبه و سقايت حاجيان و ديگر مناصب

مهم مكه را به دست آورد. ابن اسحاق اين داستان را چنين نقل كرده است :

فرزندان عبد مناف كاسه اى را پر از گلاب كردند و در كنار كعبه در مسجد الحرام نهادند تا در انجام هدف خود با يكديگر همپيمان شوند. پس به اين منظور آنه و همپيمانانشان دستهاى خود را در آن ظرف فرو بردند و بر ديوار كعبه ماليدند و المطيبن (خوش بويان ) ناميده شدند. (334)

همو در تجديد بناى كعبه مى گويد:

چون پايه هاى اصلى كعبه به حد رسيد، بر سر اينكه كدام قبيله افتخار نصب حجرالاسود را نصيب خود گرداند، ميانشان اختلاف افتاد و كار بالا گرفت تا آنجا كه به نزاع كشيد. آنگاه سوگند خوردند و آماده جنگ با يكديگر شدند. و با بنوعدى بن كعب قرار گذاشتند كه تا حد مرگ پايدارى كنند و به عنوان همبستگى دستهايشان را در كاسه اى پر از خون فرو بردند و لعقه الدم (خون ليسان ) نام گرفتند. (335)

ب - واژه بيعت در فرهنگ اسلام

گفتيم كه بيعت ، يا دست به دست زدن ، در واژه عرب به معناى قبول معامله و انجام آن است .

اما در اسلام ، اين واژه نشانه پيمانى است كه بيعت كننده ، متعهد مى شود تا مقررات ويژه اى را، كه براى هر دو طرف مشخص است ، نسبت به بيعت گيرنده رعايت كند و از او فرمانبردارى داشته باشد. مثلا گفته مى شود: عليه مبايعه . يعنى بر اين قرار پيمان بست .

خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:

ان الذين يبا يعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه

و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيوتيه اجرا عظيما. يعنى كسانى كه با تو بيعت كردند، با خدا پيمان بستند و دست خدا روى دستشان است . پس هر كس كه آن را بشكند، خودش را شكسته است و هر كس بر آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند، بزودى خداوند او را پاداش بزرگ عطا فرمايد. (الفتح / 10).

در اينجا ما از سنت پيامبر اسلام سه نمونه از مواردى را كه آن حضرت از مسلمانان بيعت گرفته است ، مى آوريم .

نخستين بيعت

نخستين بيعتى كه در اسلام صورت گرفت بيعت عقبه اولى بود. داستان از اين قرار بود كه دوازده نفر از مردان شهر مدينه ، كه مسلمانان شده بودند، با حضرتش در آنجا بيعت كردند. عباده بن صامت ،كه يكى از آن مردان بود، اين واقعه را چنين تعريف كرده است :

ما با پيغمبر در محل عقبه ، بيعت نساء را انجام داديم . اين مراسم خيلى پيشتر از آنكه جنگ با مشركان بر ما واجب شد، صورت گرفت . ما با رسول خدا(ص ) بيعت كرديم كه :

چيزى را با خدا شريك و انباز ندانيم . دزدى نكنيم . مرتكب زنا نشويم . فرزندان خود را نكشيم . به ميان دست و پاى خود دروغ و افترا نبنديم . (كنايه از آنكه فرزند زنى را كه از مردى آبستن شده است ، به دروغ به مردى ديگر نسبت ندهيم .) و در انجام كارها از فرمان حضرتش سرپيچى نكنيم . آن حضرت فرمود:

اگر به اين پيمان وفا نموديد، بهشت از آن شما خواهد بود؛ ولى اگر خيانت نماييد، در دنيا به

جرم آن ، كفاره آنرا خواهيد پرداخت ، و چنانچه آن را تا روز قيامت پنهان داشتيد، سروكارتان با خدا خواهد بود؛ اگر بخواهد عذاب كند و اگر بخواهد ببخشايد. اين بيعت ، بيعت عقبه اولى ناميده شده است .

بيعت بزرگ دوم در عقبه

كعب بن مالك روايت كرده است :

ما به قصد انجام حج از مدينه بيرون شديم . قبلا با رسول خدا(ص ) قرار گذاشته بوديم كه حضرتش را در اواسط ايام تشريق در عقبه زيارت كنيم .

پاره اى از شب گذشته بود كه ما يكان يكان و پشت سر هم ، در حالى كه خود را از هر كس بدقت پنهان مى كرديم ، در دره نزديك عقبه گرد آمديم . تعداد ما هفتاد و سه نفر مرد و دو زن بود. آنگاه رسول خدا(ص ) همره با عمويش عباس وارد شد. حضرتش مقدارى صحبت كرد و قرآن تلاوت فرمود و ما را به خدا و پذيرش اسلام دعوت كرد و فرمود:

من با شما بر اين اساس بيعت مى كنم كه از من دفاع كنيد؛ همان گونه كه از زن و فرزندانتان دفاع مى نماييد. با اين سخن پيغمبر، براء بن معرور، برخاست و دست پيغمبر را در دست گرفت و گفت :

آرى ، سوگند به آن كس كه تو را براستى برانگيخت ، تو را مانند زن و فرزندانمان در پناه خواهيم گرفت . پس اى رسول خدا با ما بيعت كن كه - به خدا سوگند - ما مرد جنگ و كارزاريم و...

ابوالهيثم بن تيهان نيز گفت : اى رسول خدا! ما با يهود همپيمانيم ، و چون به آيين

تو در آييم و پيمان خود را با ايشان بگسليم ، آيا گناه كرده ايم ؟ از طرفى ، اگر خدايت پيروزى داد، تو به نزد خانواده ات باز خواهى گشت و ما را رها خواهى نمود؟ پيامبر تبسمى كرد و فرمود:

پيوند ما آن چنان است كه خون ما يكى ، و مرگ و زندگيمان نيز يكى خواهد بود. اينك دوازده نفر از اشخاص مورد اعتماد و صاحب نفوذ خود را به من معرفى كنيد تا در ميان شما نمايندگى مرا بر عهده داشته باشند.

در اجراى دستور پيغمبر، دوازده نفر (نه نفر از قبيله خزرج و سه نفر از قبيله اوس ) را به حضرتش معرفى كردند. رسول خدا رو به آنان كرد و فرمود: شما بر اقوام و بستگان خود سرپرستى خواهيد داشت ؛ همان گونه كه شاگردان مسيح بر عيسى بن مريم داشتند. منت نيز كفالت و سرپرستى قومم ، يعنى همه مسلمانان را، به عهده خواهم داشت . نقبا اين سمت را پذيرفتند. اما در اينكه نخستين كسى كه دست بيعت به دست پيغمبر خدا(ص ) زده ، چه كسى بوده ، اختلاف است . برخى معتقدند كه سعد بن زرارد بود. بعضى هم گفته اند كه ابوالهيثم بن تيهان چنين افتخارى را نصيب خود كرده است . (336)

بيعت رضوان ، يا بيعت شجره

در سال هفتم هجرت ، رسول خدا(ص ) اصحابش را براى انجام عمره بسيج كرد. در اين حركت ، هزار و سيصد و يا هزار و ششصد نفر از مسلمانان مدينه به همراهى رسول خدا رو به مكه نهادند. آن حضرت هفتاد شتر براى قربانى به همراه داشت و

قبلا فرموده بود: من براى انجام عمره مى روم و سلاح و جنگ افزارى با خود برنمى دارم .

افراد اين كاروان در ذوالحليفه محرم شدند و از آنجا به سوى مكه عزيمت نمودند و نزديكى حديبيه ، در نه ميلى مكه ، گرد آمدند. خبر عزيمت مسلمانان مردم مكه را سخت به وحشت انداخت . پس شتابان سپاهى را از قبايل اطراف مكه و هوادارانشان جمع نمودند و دويست سواركار رزمنده را به سرپرستى خالد بن وليد و يا عكرمه بن ابى جهل براى جلوگيرى از پيشرفت مسلمانان به سوى مكه روانه داشتند.

رسول خدا(ص )، چون چنان ديد، آماده جنگ با سپاه قريش شد و در اجراى آن در ميان مسلمانان برخاست و گفت : خداوند مرا فرمان داد تا از شما بيعت بگيرم .

مردم پيش آمدند و با حضرتش بيعت كردند كه از جنگ نگريزند. و بعضى گفته اند كه بيعت كردند تا پاى جان ايستادگى كنند.

قريش گروهى را براى مذاكره به خدمت پيغمبر فرستاده بود. اين گروه چون از ماجرا خبردار شدند، سخت تر ترسيدند و با پيغمبر خدا(ص ) از در سازش در آمدند و پيشنهاد صلح دادند... (337)

بارى ، رسول خدا(ص ) در مدت حياتش سه نوع بيعت با اصحابش كرد:

1- بيعت براى پذيرش اسلام ، 2- بيعت براى تشكيل حكومت اسلامى ، 3- بيعت براى جنگ .

البته سومين بيعت آن حضرت در حقيقت تجديد بيعت دوم بود؛ زيرا حضرتش ياران خود را براى انجام عمره از مدينه بيرون آورده بود كه حركت عمره به يك حركت جنگى مبدل شد، و اين خلاف هدفى بود كه اصحاب را به خاطرش حركت

داده و از مدينه خارج كرده بود. و از اين جهت بود كه لازم مى آمد براى اين كار جديد و جنگ ناخواسته ، بيعتى از نو گرفته شود، كه رسول خدا(ص ) اين چنين كرد، و همين عمل ثمر خود را به نحو مطلوبى به بار آورد: ترس شديد مشركان قريش و اهالى مكه ، از نتايج جالب و مطلوب آن بود.

در اينجا بحث خود را با آوردن شش روايت درباره بيعت و اطاعت از امام و توضيحى كوتاه درباره آنها به پايان مى بريم .

1- از عبدالله بن عمر روايت شده است كه گفت : ما با رسول خدا(ص ) بيعت كرديم كه شنوا و فرمانبردار حضرتش باشيم كه پيامبر خدا(ص ) فرمود: فى ما استعطت . (338) يعنى تا آنجا كه بتوانى .

2- در روايتى آمده است كه على (ع ) فرمود: فيما استطعتم .(339) يعنى در حد تواناييتان .

3- و بنا به روايتى ديگر از قول جرير، آن حضرت فرمود: قل فيما استطعت . (340) يعنى بگو در حد تواناييم .

4- از هرماس بن زياد (341) روايت شده است كه من دست پيش بردم كه با رسول خدا(ص ) بيعت كنم ، اما چون نوجوانى كم سن و سال بودم ، رسول خدا(ص ) نپذيرفت و با من بيعت نكرد. (342)

همچنين از فرزند عمر روايت شده است كه گفت : رسول خدا(ص ) فرمود: بر هر فرد مسلمانى ، خواه ناخواه ، شنودن و فرمان بردن آن چه دوست دارد و ناخوش دارد واجب است ؛ مگر اينكه به انجام معصيتى مامور شود، كه در آن صورت مجاز به شنودن و

فرمان بردن نخواهد بود. (343)

5- از ابن مسعود روايت شده كه رسول خدا(ص ) فرموده است : پس از من مرادانى زمان امور حكومت بر شما را به دست خواهند گرفت كه سنت مرا ناديده مى گيرند و به بدعت عمل مى كنند و نماز را در موقع خود نمى خوانند. پرسيدم : اى رسول خدا! اگر من همزمان با ايشان باشم ، تكليفم چيست ؟ فرمود: اى پسر ام عبد! از من مى پرسى چه بايد بكنى ؟ از فرمانروايى كه معصيت خدا كند، نبايد اطاعت كرد. (344)

6- و در پايان حديثى طولانى از عباده بن صامت آمده است كه : فلا طاعه لمن عصى الله فلا تعتلوا بربكم . يعنى فرمانبردارى از كسى كه خداى تبارك و تعالى را نافرمانى كند روانيست ؛ پس با خداى در نيفتيد. (345) و در روايتى ديگر، آخر آن لا تضلوا بربكم (346) آمده است .

با بررسى كلمه بيعت در سنت پيامبر اسلام (ص ) در مى يابيم كه بيعت بر سه پايه اصلى و به شرح زير استوار است .

بيعت كننده (مبايع )، 2- بيعت گيرنده (مبايع له )، 3- تعهد به فرمانبردارى و انجام مواد و مقررات بيعت

پس به اين ترتيب بايد نخست مورد بيعت ، كه انجام آن خواسته شده ، كاملا روشن و مفهوم باشد. آنگاه ، همان گونه كه در سنت آمده است ، بيعت كننده به عنوان قبولى ، دست خود را به دست بيعت گيرنده مى زند و بيعت انجام مى پذيرد.

بنابراين بيعت مصطلح شرعى خواهد بود. ولى امروزه شروط تحقق بيعت شرعى در اسلام براى اغلب مسلمانان روشن نيست

، پس لازم است خاطرنشان سازيم :

بيعت در اسلام هنگامى تحقق مى پذيرد كه شرايط سه گانه زير در آن مراعات شده باشد:

1- بيعت كننده شايستگى بيعت كردن را داشته و در انجام آن كاملا آزاد و مختار باشد.

2- بيعت گيرنده شايستگى و لياقت آن را داشته باشد كه با او بيعت شود.

3- بيعت براى موضوعى باشد كه اقدام به انجام آن درست و روا باشد.

بنابراين ، بيعت نابالغ و ديوانه نيست . زيرا اين دو در اسلام مكلف به اجراى احكام اسلامى نيستند. همچنين بيعت بايد بر اساس ميل و رضاى بيعت كننده صورت بگيرد. بيعت آدمى كه مجبور شده باشد، درست نيست ، زيرا بيعت همانند معامله است كه نمى شود مالى را به زور و اكراه از صاحبش گرفت و بهاى آن را به وى پرداخت كرد. پس بيعت گرفتن با اعمال زور و زير سايه شمشير صحيح و مشروع نخواهد بود. و نيز بيعت با آن كس كه آشكارا گناه مى كند، و بيعتى كه براى انجام گناه و سرپيچى از فرامين خداوند صورت گيرد، صحيح نيست . بنابراين بيعت ، مصطلح اسلامى است و احكامى براى آن در شرع اسلام مقرر شده است .

فشرده مطالبى كه گذشت : بيعت در لغت عرب به معنى دست زدن متعاملين به نشانه قبول و انجام معامله است . و در اسلام نشانه به كار بردن سعى و كوشش بيعت كننده در انجام امور و مقرراتى براى بيعت گيرنده است و تا شروط آن حاصل نشود، بيعت اسلامى محقق نمى شود. شروط بيعت عبارت است از:

1- بيعت نابالغ و ديوانه درست نيست .

2-

بيعت به اجبار و زور با كسى كه آشكارا مرتكب گناه مى شود، صحيح نخواهد بود.

3- بيعت براى انجام گناه و معصيت ، باطل است .

و دانستيم كه رسول خدا(ص ) در سه مورد بيعت گرفته است : بيعت نخستين براى اسلام ، بيعت دوم براى تشكيل حكومت ، و سومين بيعت براى جنگ . و خداوند از مورد سوم چنين ياد كرده است : ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم . يعنى آنان كه باتو بيعت كردند، با خدا بيعت كردند.دست خدا روى دست ايشان است . (الفتح / 10)

3- خليفه و خليفه الله بر روى زمين
اول : خليفه و خلافت

خلافت در لغت عرب به معناى نيابت از ديگرى است (347) و خليفه به كسى گفته مى شود كه جانشين ديگرى شده ، در پايگاه او قرار گرفته ، و در جاى او نشسته است . (348)

و به همين معنى نيز در قرآن كريم آمده است :

واذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح ... يعنى و به ياد آوريد آنگاه كه شما را جانشينان عاد قرار داديم . (اعراف / 74).

فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب ...يعنى جانشينانى بعد از ايشان جاى آنان را گرفتند كه نماز را سبك داشتند. (مريم / 59).

ان يشاء... يعنى اگر بخواهد شما را مى برد، و بعد از شما هر كه را بخواهد جانشين شما مى كند. (انعام / 132).

اى واژه به همان معناى لغويش در حديث پيامبر اسلام آمده است :

اللهم ارحم خلفائى ، اللهم ارحم خلفائى . اللهم ارحم خلفائى . قيل له : يا رسول الله من خلفاوك ؟ قال : الذين ياتون من بعدى يروون حديثى و سنتى .

يعنى بارخدايا جانشينان مرا ببخشاى ، بارخدايا جانشينان مرا ببخشاى ، پرسيدند: اى رسول خدا(ص ) جانشينان تو چه كسانى هستند؟ فرمود: آنها كه بعد از من مى آيند و حديث و سنت مرا روايت مى كنند.

همچنين اين واژه در عصر صحابه به همان معناى لغويش استعمال شده است .

الف . در زمان خليفه اول

ابن اثير در كتاب نهايه اللغه آورده است :

اعرابى اى نزد ابوبكر آمد و پرسيد: تو جانشين رسول خدا(ص ) هستى ؟ ابوبكر گفت : نه ! پرسيد: پس كيستى ؟ گفت : من پس مانده او چيزى بى مصر فرهنگ (الخلافه ) هستم . (349)

آنگاه ابن اثير پس از معنا كردن خالفه مى گويد: ابوبكر اين سخن را از روى تواضع بر زبان آورده است .

ب : در زمان خليفه دوم

سيوطى (م 911 ق ) در تاريخش ، در فصل فى نبذ من اخباره و قضاياه مى نويسد: عسكرى در كتاب الاوائل و طبرانى در الكبير و حاكم در المستدرك آورده اند:

روزى عمر بن عبدالعزيز از ابوبكر بن سليمان بن ابى حثمه پرسيد: چرا در زمان ابوبكر نامه ها را با عنوان من خليفه رسول الله . (از سوى جانشين پيامبر خدا(ص )) مى نوشتند و در ابتداى كار عمر با عنوان من خليفه ابى بكر (از سوى جانشين ابوبكر) مى نوشتند، و اولين بار چه كسى نوشت : من اميرالمومنين (از امير مومنان ؟) ابوبكر بن سليمان پاسخ داد:

شفاء كه از بانوان مهاجر است ، به من گفت : ابوبكر نامه ها را با عنوان من خليفه رسول الله ، و عمر با عنوان من خليفه خليفه رسول الله

امضا مى كردند. تا اينكه خليفه دوم به عامل خود در عراق نوشت كه دو نفر از مردم پرحوصله آن سامان را به نزد من روانه كن تا اوضاع آنجا و مردمش از ايشان كسب اطلاع كنم . او نيز لبيد بن ربيعه و عدى بن حاتم را به خدمتش اعزام داشت . اين دو به مدينه وارد شدند و در مسجد به عمرو بن عاص برخوردند. به او گفتند: از اميرالمومنين براى ما اجازه بگير. عمرو با شنيدن اين نام گفت : چه اسم مناسبى . پس بر عمر وارد شد و گفت : السلام عليك يا اميرالمومنين ! عمر پرسيد: اين اسم را از كجا آوردى و منظورت چيست ؟ عمررو گفت اولا ماجرا از اين قرار است ، ثانيا تو امير هستى و ما مومنان . و از همان روز نامه ها با اين عنوان صادر شد. نووى نيز در كتاب تهذيب گفته است :

عمر به مردم گفت : شما مومنانيد و من امير بر شما؛ اين بود كه او را امير المومنين ناميدند. در صورتى كه پيش از آن به او مى گفتند: خليفه خليفه رسول الله . و از آن هنگام به بعد از آن نام بلند بالا صرفنظر كردند. (350)

دوم : خليفه الله در روى زمين

در اصطلاح اسلامى خليفه الله فى الارض (جانشين خدا در روى زمين )، به كسى گفته مى شود خداوند او را از ميان بشر برگزيده و وى را امام و پيشواى مردم قرار داده است . اين اصطلاح به همين معنا در قرآن آمده است : و اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه . يعنى آنگاه

كه خداى تو به فرشتگان فرمود: كه من در زمين جانشينى قرار مى دهم . (بقره / 30). برخى ، اين آيه را چنين تفسير كرده اند كه خداى تبارك و عالى آدم (ع ) را خليفه روى زمين قرار داده است . اما گروهى ديگر آن را چنين تفسير كرده اند كه خداى تبارك و تعالى نوع انسان را خليفه خود در زمين قرار داده است . آيه ذيل مويد تفسير دسته اول است : يا داود انا جعلناك خليفه فى الارض فاحكم بين الناس بالحق . يعنى اى داود، ما تو را جانشين خود در زمين قرار داديم ، پس در ميان مردم به حق داورى كن . (ص / 26). پس اگر معناى آن قرار دادن نوع انسان به جانشينى خدا باشد، تخصيص داود به جانشينى خدا در روز زمين ديگر معنايى نخواهد داشت . زيرا اين مقام ويژه نوع انسان است كه خداوند او را پيش از داود و به همراه او و پس از او جانشين خود در روى زمين قرار داده است . همچنين فاء سببيه (351) در فاحكم بين الناس دلالت دارد كه بررسى امور و حق داورى داود در ميان مردم به خاطر جانشينى خداوند است در روى زمين . يا به جهت اين است كه خداوند او را در روى زمين جانشين خود كرده و حق داورى بين مردم را به او داده است . پس واگذارى حق داورى به داود، فرع بر تعيين او به جانشين خداوند در روى زمين است . بنابراين اگر آيه اى را يافتيم كه بر واگذاردن حق داورى

بين مردم به يكى از برگزيدگان خداوند دلالت دارد، خواهيم دانست كه آن ولى و برگزيده ، جانشين خداوند در روى زمين است ؛ همچنان كه آيه زير بر اين مطلب گواه است : انا انزلنا التوراه فيهاهدى و نور يحكم بها النبيون . يعنى ما تورات را، كه در آن هدايت و نور است ، فرستاديم تا پيامبران با آن حكومت و داورى كنند. (مائده / 44).

همچنين خداوند خاتم پيامبرانش را مخاطب ساخته و به او فرموده است : انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس . يعنى ما اين قرآن را بحق بر تو فرستاديم تا بين مردم حكمى كنى . (نساء/ 105).

و نيز خداوند مى فرمايد: و انا انزلنا اليك بالحق ...فاحكم بينهم بما انزل الله . يعنى ما اين قرآن را بحق بر تو فرستاديم ...پس حكم كم بين ايشان به آنچه خدا فرستاده است . (مائده / 48).

در خبر داود پيغمبر (ع ) ديديم كه داشتن حكومت بر مردم فرع برخليفه بودنش در روى زمين بود. همچنين در آيات سه گانه اى هم كه گذشت ديديم كه داشتن حكومت انبيا، فرع بر انزال كتاب خدا بر آنان بوده است . از اين مقايسه در مى يابيم كه خداوند حاملان كتابش را جانشينان خود در روى زمين قرار داده است ؛ خواه آنچه را كه كتاب و مقررات دين به مردم مى رسانند مستقيما به وسيله وحى از خداى تعالى دريافت كرده باشند (مانند آدم ، نوح ، موسى ، عيسى ، و محمد صلى الله عليه و آله )، خواه چون داود و سليمان - كه هر دو وصى

موسى (ع ) بر شريعت و حاملان كتاب تورات او به مردم بودند - از راه الهام از صاحب شريعت دريافت كرده باشند.

يادآورى مى شود كه خليفه الله به اين معنى در روايات ائمه اهل بيت (ع ) آمده است . (352)

خلفاى خدا، پيشوايان مردمند

خداوند، جانشينان خود را در روى زمين ، پيشوايان مردم قرار داده و به آنان كتاب و نبوت عطا كرده است . خداوند سبحان از ابراهيم ، لوط، اسحاق و يعقوب در اين مورد چنين ياد كرده است :

... و كلا جعلنا صالحين . و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه وايتاء الزكاه و كانوا لنا عابدين . (انبياء/ 72 - 73) يعنى و همه را صالح و شايسته گردانيديم و ايشان را پيشواى مردم ساختيم تا خلق را به امر ما هدايت كنند و وحى كرديم به آنان هر كار نيكو و اقامه نماز و دادن زكات را و آنها هم به عبادت ما پرداختند.

همچنين فرموده است :

و تلك حجتنا ءاتيناها ابراهيم على قومه .... و وهبنا له اسحق و يعقوب كلا هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون .... و زكريا و يحيى و عيسى والياس .... و اسماعيل واليسع و يونس ولوطا و كلا فضلنا على العالمين ،... واجتبيناهم و هدينا هم الى صراط مستقيم .... اولئك الذين ءاتيناهم الكتاب و الحكم والنبوه ... (انعام / 83 - 89). يعنى اى است حجتى كه ابراهيم را بر قومش داديم ... و ما به او، اسحق و يعقوب را عطا كرديم

و همه را به راه راست بداشتيم و نوح را نيز پيش از ابراهيم و فرزندش داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون هدايت نموديم ... و زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند و اسماعيل و يسع و ويونس و لوط و همه آنان را بر عالميان برترى داديم ... و آنها را بر ديگران برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم ...آنها كسانى بودند كه ما آنها را كتاب و فرمان و نبوت عطا كرديم ...

پس آن كس را كه خداوند جانشين خود در روى زمين قرار داده ، به داورى و حكومت در ميان مردم مى پردازد. و همچنين خداوند جانشينان خود را پيشوايان مردم قرار داده تا آنان را به كتابش راهنمايى كند و دين و شريعت او را به ايشان ابلاغ نمايد. بنابراين مهمترين وظيفه جانشينان خدا تبليغ است و خداوند به اين نكته در كتاب مقدسش تصريح كرده است : فهل على الرسل الا البلاغ المبين . (نحل / 35).

يعنى آيا بر پيامبران جز تبليغ آشكار چيز ديگرى است . و نيز فرموده است : و ما على الرسول الا البلاغ . (نور/ 54 و عنكبوت / 18). يعنى و بر پيامبر جز تبليغ نمى باشد. و مانند آنها در سوره هاى آل عمران / 20، مائده / 92 و 99، رعد / 40، ابراهيم / 52، النحل / 35، شورى / 48، احقاف / 35 و تغابن / 12.

همچنين كار تبليغ جز به وسيله پيغمبرى كه به او وحى شده ، يا وصى او، كه از سوى خداوند تعيين شده باشد،

صورت نمى گيرد. نمونه اين قبيل تبليغ را در مورد آيات ده گانه ابتداى سوره برائت به شرح زير در دست داريم .

الف : داستان تبليغ سوره برائت در مسند احمد و ديگر منابع آمده است و ما سخن احمد را مى آوريم . او از على بن ابى طالب چنين آورده است .

هنگامى كه ده آيه نخست سوره برائت بر پيامبر خدا(ص ) نازل گرديد، آنان حضرت ابوبكر را خواند و وى را با آيات مزبور روانه كرد تا آنها را بر اهالى مكه بخواند. ولى پس از چندى ، حضرتش مرا احضار فرمود و گفت : خودت را به ابوبكر برسان و آن آيات را از او بگير، و خودت به مكه برو و آن را به اهالى مكه ابلاغ كن . من در جحفه به ابوبكر رسيدم و آيات را از او گرفتم . ابوبكر به خدمت پيغمبر(ص ) بازگشت و گفت :

اى رسول خدا! درباره من چيز ناخوشايندى نازل شده است ؟

پيامبر فرمود: نه ، ولى جبرئيل بر من فرود آمد و گفت : امر تبليغ جز به وسيله خودت و يا مردى از خودت ، نبايد صورت بگيرد. (353)

ب : در تفسير سيوطى از ابو رافع آمده است كه گفت :

رسول خدا(ص ) ابوبكر را با آيات برائت به مكه فرستاد. آنگاه جبرئيل (ع ) نازل شد و گفت : كار تبليغ جز به وسيله خودت ، يا مردى از خودت ، نبايد انجام گيرد. پس پيامبر(ص ) على را به دنبال ابوبكر فرستاد تا بين مكه و مدينه به او رسيد و آيات مزبور را از ابوبكر گرفت و

خودش به مكه برد و در موسم حج بر مردم خواند. (354)

ج : در روايت ديگر از سعد بن ابى وقاص آمده است كه گفت :

رسول خدا(ص ) ابوبكر را به همراه آيات برائت به مكه فرستاد تا آنها را بر مردم بخواند. پس از او، على را اعزام داشت و او آيات را از ابوبكر گرفت . ابوبكر در دل ناراحت شد و رسول خدا(ص ) به او فرمود:

اى ابوبكر! تبليغ را جز من ، يا مردى از من ، نبايد انجام دهد. (355)

در اين خبر، رسول خدا(ص ) صحابى خود، ابوبكر، را به همراه ده آيه نخست سوره برائت در سال نهم هجرت و به هنگام موسم حج ، به مكه اعزام داشت تا آنها را بر مشركان ابلاغ كند كه جبرئيل ، امين وحى الهى ، به خدمتش مى رسد و به او مى گويد: تبليغ ده آيه سوره برائت به مخاطبين آنها، وظيفه شخص پيغمبر است ، و اين وظيفه هم جز توسط شخص پيغمبر، يا مردى از او، كه على بن ابى طالب وصى او بر شريعت و آيينش مى باشد، انجام پذير نخواهد بود. (بزودى رواياتى در تعيين وصى براى پيامبر خدا(ص )، به خواست خدا، در بحث وصيت خواهد آمد.)

از اينجا در مى يابيم كه تبليغ مستقيم از جانب خداوند، جزء وظايف و مقام ولايت پيامبر خدا(ص ) است .

معجزه ، ويژه خلفاى خداست

گاهى حكمت بالغه خداوند اقتضا مى كند كه به خليفه و جانشين خود در روى زمين ، كه او را امام و پيشواى مردم و مبلغ كتاب شريعت خود قرار داده ، نشانه

اى بدهد تا گواهى بر راستيش در آنچه از سوى او تبليغ مى كند باشد. اين نشانه را در عرف اسلامى معجزه مى گويند؛ به خاطر ناتوانى بشر از آوردن همانند آن .

خداوند در قرآن كريم از برخى از معجزاتى كه به پيامبرانش ، چون موسى و عيسى (ع )، عطا كرده ، نام برده است . مثلا در مورد معجزه حضرت موسى (ع ) مى فرمايد:

فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين . يعنى عصاى خود بيفكند، بناگاه آن عصا اژدهايى پديدار شد. (اعراف / 107 و شعراء/ 32).

و نزع يده فاذا هى بيضاء للناظرين . يعنى و دست از جيب در آورد كه ناگاه بينندگان را آفتابى تابان بود. (اعراف / 108 و شعراء 33).

و اوحينا الى موسى اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاك الحجر فانبجست منه اثنتا عشره عينا قد علم كل اناس مشربهم .

يعنى و وحى كرديم به موسى ، هنگامى كه قومش از او آب خواستند، كه عصايت را بر سنگ بزن ، پس جارى شد از آن دوازده چشمه كه هر قبيله آبشخور خود را دانستند. (اعراف / 160)

و اوحينا الى موسى ان الق عصاك فذا هى تلقف ما يافكون . يعنى ما به موسى وحى كرديم كه عصايت را بيفكن كه بناگاه همه بافته ها را بلعيد. (اعراف / 117).

فالقى موسى عصاه فاذا هى تلقف ما يافكون . يعنى پس موسى عصاى خودش را بينداخت كه بناگاه همه بافته ها را بلعيد. (الشعراء / 45).

فاوحينا الى موسى ان اضرب بعصاك البحر فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم . يعنى پس به موسى وحى كرديم كه عصاى خود را به

دريا (ى نيل ) بزن ، پس بشكافت و آب هر قسمت چون كوهى بزرگ بر روى هم قرار گرفت . (شعراء/ 36).

و از معجزه حضرت عيسى (ع ) چنين ياد مى كند:

اذ ايديك بروح القدس تكلم الناس فى المهد و كهلا و اذ علمتك الكتاب والحكمه و التوراه والانجيل و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى و تبرى الاكمه و الابرص باذنى واذ تخرج الموتى باذنى ...يعنى آنگاه كه تو را به تاييد روح قدسى توانا ساخيتم كه در گهواره و بزرگسالى با مردم سخن گفتى ، و آنگاه تو را تعليم كتاب و حكمت كردم و تو را علم تورات و انجيل آموختم و هنگامى كه از گل شكل مرغى گرديد و آنگاه كور مادرزاد و پيس را به امكر من شفا دادى و مردگان را به اذن منتاز گور بيرون آوردى ... (مائده / 110)

... واحى الموتى باذن الله وانبئكم بما تاكلون و ماتدخرون فى بيوتكم ... يعنى و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم ، و به شما از غيب خبر مى دهم كه در خانه تان چه مى خوريد و چه ذخيره مى كنيد...(آل عمران / 49).

و يا در مورد داود و سليمان ، كه از اوصياى پيامبران بوده اند، مى فرمايد:

و سخرنا مع داود الجبال يسبحن والطير... يعنى كوهها و مرغان را به آهنگ (تسبيح و نغمه ) داود مسخر گردانيديم ...(انبياء/ 79)

و لسليمان الريح عاصفه تجرى بامره .... و من الشياطين منت يغوصون له و يعملون عملا دون ذلك ... يعنى و باد تند سير صرصر را مسخر سليمان كرديم

تا به امر او حركت كند.... و برخى از ديوان را كه براى او غواصى كنند و كارهاى ديگر انجام دهند... (انبياء / 81 - 82).

البته لزومى ندارد كه خداوند همه معجزات را به همه پيشوايان عطا كند؛ همان طور كه خداوند نگفته كه به هود ولوط و شعيب ، معجزات موسى و عيسى و داود و سليمان داده شده است . و نيز برخى از پيامبران را مردم نگذاشتند تا ميانشان به عدل و داد حكومت كنند. مثلا براى حضرت موسى (ع ) و حضرت محمد(ص ) در ابتداى كاشان مجالى نبود تا در ميان مردم حكومت نمايند؛ در صورتى كه ايشان از همان آغاز تكليفشان به امر تبليغ ، سرآمد خلفاى الهى بودند.

پس خلافت و امامت در تعيين برگزيده اى از برگزيدگان خدا براى تبليغ كتاب و شريعت او ملازم يكديگرند؛ در صورتى كه اين دو، هيچگونه ملازمتى با حكومت در ميان مردم و آوردن معجزات ندارند. بنابراين خليفه الله ، تنها مبلغ از جانب خداست .

اينها معناى خليفه الله در كتاب خدا است . و معناى خليفه الرسول را پيشتر در حديث رسول خدا(ص ) ديديم كه فرمود: اللهم ارحم خلفائى (سه مرتبه ). و چون پرسيده شد كه خلفاى تو چه كسانى هستند؟ آن حضرت فرمود: الذين ياتون من بعدى يروون حديثى و سنتى . يعنى آنها كه بعد از من مى آيند و حديث و سنت مرا روايت مى كنند.

پس خليفه الله كسى است كه خداوند او را براى تبليغ شريعتش تعيين مى كند.

و خليفه الرسول كسى است كه از پيش خودش به تبليغ حديث و سنت پيغمبر(ص ) قيام

نمايد.

بارى ، اصطلاح خليفه الله و خليفه الرسول در كتاب خدا و سنت پيغمبر، اين چنين است و كاربرد آنها در ميان مسلمانان به شرح زير است .

خليفه و خليفه الله در اصطلاح مسلمانان

در گذشته ، در معناى لغوى خليفه ديديم كه ابوبكر خليفه رسول الله ناميده مى شد و عمر خليفه رسول الله كه بعدها به اميرالمومنين خوانده شد. اين نام تا اواخر حكومت خلفاى عثمانى رايج بود و در عين حال ، حكام بزرگ اسلام را به شرح زير مى ناميدند.

الف - در دوران امويان و عباسيان

از دوران امويان تا حكومت عباسيان ، پيروان مذهب خلفا فرمانرواى بزرگ اسلامى را به نام خليفه الله مى شناختند. از اين روست كه حجاج در خطبه نماز جمعه گفت :

حرف شنو و فرمانبردار خليفه الله و برگزيده او، عبدالملك مروان ، باشيد! (356)

و هنگامى كه در زمان حكومت مهدى عباسى اعتراض كنان گفت : خلافت الهى در نزد خداوند بالاتر از آن است كه آن را در اختيار زنديقى قرار دهد! (357)

پس اين نام در زمان امويان و عباسيان از شهرتى تمام برخوردار بوده و شعرا نيز با همين نام حاكمان را مى ستوده اند. مثلا جرير ضمن قصيده اى كه درباره عمر بن عبدالعزيز سروده ، چنين گفته است :

خليفه الله ماذا تامرون بنا

لسنا اليكم و لا فى دار منتظر (358)

و عمر بن عبدالعزيز با همه شهرتى كه در تدين داشته ، سخن جرير را رد نكرده است .

مروان بن ابى حفصه نيز درباره ابو جعفر منصور دوانيقى ، خليفه عباسى ، ضمن قصيده اى كه در آن معن بن زائده انصارى (م 151 ق ) را ستوده ، چنين

گفته است :

ما زلت يوم الهاشميه معلنا

بالسيف دون الخليفه الرحمن

فمنعت حوزته و كنت وقائه

من وقع كل مهند و سنان (359)

ب : در دوران خلفاى عثمانى

در دوران خلفاى عثمانى ، لفظ خليفه نامى بود براى پادشاه بزرگ مسلمانان (360)؛ بدون اينكه بر لفظ خليفه ، كلمه الله يا رسول را اضافه نمايند.

ج : در دوران ما

در زمان ما چنين مشهور است كه مقصود خداوند در سخنش با فرشتگان كه فرموده انى جاعل فى الارض خليفه ، اين است كه خداوند نوع انسان را جانشين خود در روى زمين قرار داده است . (361) و معناى استخلف و

يستخلف و غير آن كه از ماده خلف گرفته شده ، به معنى جانشين كردن نوع انسان است . همچنين مشهور شده كه مقصود از نامگذارى فرمانرواى بزرگ مسلمانان به خليفه تا اواخر حكومت عثمانى اين بوده كه او در حكومت بر مسلمانان جانشين پيامبر خدا(ص ) است . و به اعتبار، پنداشته مى شود كه خليفه ، يعنى جانشين رسول خدا(ص ). و لذا تنها خلفاى چهارگانه صدر اسلام ، و نه بعد از ايشان را، خلفاى راشدين ناميده اند و همين نامگذارى درباره آنان تا به امروز بر جاى مانده است .

انتقال اصطلاحى ناروا از مذهب خلفا به مذهباهل بيت

پس از پيامبر خدا(ص ) تمامى اين تغييرات در معناى خليفه و خليفه الله فى الارض در مذهب خلفا روى داد. اما انتقال اصطلاح خليفه ، به معناى جانشين رسول خدا(ص )، از قرن پنجم هجرى به بعد از مذهب خلفا به پيروان مذهب اهل بيت صورت گرفت .

پيروان مذهب خلفا به عدم ورود لفظ خليفه به معنايى كه

خود براى آن ساخته بودند، در سخن پيغمبر(ص ) استناد كرده و گفتند: رسول خدا(ص ) امتش را به حال خود رها كرد و مرجعى را براى آنها بعد از خودش تعيين نفرمود.

اما پيروان مذهب اهل بيت (ع ) در رد بر چنين ادعايى ، به آنچه از پيامبر خدا(ص ) در امر تعيين اميرالمومين على (ع ) به عنوان وصى بعد از خودش آمده ، استناد كرده و گفته اند: پيامبر خدا(ص )، به همان معنا كه براى خليفه بعد از آن حضرت ساخته اند، على را به عنوان خليفه بعد از خودش معين كرده و امتش را هم به خود واننهاده است . (362)

اين بگو مگوها در ميان پيروان دو مذهب همچنان ادامه داشته ، غافل از اينكه اصطلاحى را كه مذهب خلفا بعد از رسول خدا(ص ) ساخته است ، پيش از آن نمى توانست در سخن پيغمبر آمده باشد!

خلاصه اينكه :

الف . خليفه هر كس در لغت كسى است كه در غياب او كارهاى او را بر عهده بگيرد. اين لفظ در معناى لغوى آن در قرآن و حديث پيامبر و گفتگوهاى اصحاب آمده است .

ب : خليفه الله در اصطلاح اسلامى كسى است كه خداى تعالى او را براى تبليغ شريعتش ، چه از راه گرفتن وحى و چه از راه گرفتن از پيغمبر(ص )، و حكومت و داورى بين مسلمانان تعيين كرده باشد. برخى از آنان معجزه داشته كه بشر از آوردن مانند آن ناتوان است . و به همين معنا، در قرآن و روايات ائمه اهل بيت (ع ) آمده است .

ج : خليفه الرسول در حديث

رسول خدا(ص ) كسى است كه به تبليغ حديث و سنت پيغمبر بپردازد.

د: در اصطلاح مسلمانان ، ابوبكر را خليفه پيغمبر، و عمر را خليفه خليفه پيغمبر مى ناميدند، و بعد عمر را اميرالمومنين گفتند. اين نامگذارى تا اواخر حكومت عثمانيان عنوانى شد براى فرمانرواى بزرگ اسلامى ، و بر اين نامگذارى تا اواخر حكومت عثمانيان عنوانى شد براى فرمانرواى بزرگ اسلامى ، و بر اين نامگذارى در دوره هاى اموى و عباسى لفظ خليفه الله هم اضافه شد. در دوره عثمانى ، فرمانرواى بزرگ ، خليفه ، يعنى خليفه پيغمبر ناميده مى شد و اين نام از آن دوره تا كنون در ميان مسلمانان رواج يافت و به هر كس كه پس از رسول خدا عهده دار حكومت مى شد، خليفه گفته مى شد كه به معنى خليفه پيغمبر بود. و نيز خلفاى چهارگانه بعد از پيغمبر(ص ) به خلفاى راشدين مشهور گرديدند.

سپس اصطلاح خليفه به ميان پيروان مذهب اهل بيت (ع ) منتقل شد، و هر زمامدارى بعد از پيامبر تا دوره عثمانيها خليفه خوانده شد. و همين بى خبرى موجب تشويش افكار مسلمانان شد، و در ميان پيروان مذهب خلفا شايع گرديد كه پيامبر امتش را بعد از خودش به حال خود واگذارده و مرجعى براى آنها تعيين نكرده است . زيرا اصطلاحى را كه خود ساخته بودند، در سخنان پيامبر خدا(ص ) نيامده بود! اما پيروان مذهب اهل بيت به آنچه از پيغمبر(ص ) در تعيين اميرالمومنين على (ع ) به عنوان وصى بعد از خودش آمده ، استناد كردند و گفتند: رسول خدا(ص )، على را، به همان معنا كه

مسلمانان براى خليفه بعد از پيامبر ساخته اند، خليفه مسلمانان قرار داده است . و اختلاف در اين مورد بين مسلمانان بالا گرفته است .

براى روشن شدن حقيقت مطلب ، به خواست خدا، بخشى را به اين بحث اختصاص خواهيم داد كه رسول خدا(ص ) در اين مورد چه كرده و چه فرموده است .

4- اميرالمومنين

پيش از اين گفتيم كه لفظ اميرالمومنين از زمان خلافت عمر بن خطاب براى خليفه به كار برده شده و از آن معناى فرمانرواى كل جهان اسلام فهميده مى شد و تا زمان حكومت تركان عثمانى نيز به همين معنا متداول بوده است .

5- امام

امام در واژه عرب به معناى انسانى است كه ديگران از او پيروى و متابعت مى كنند و گفتار و رفتارش را سرمشق و الگوى خود قرار مى دهند؛ خواه چنين امامى بر حق باشد، يا بر باطل ؛ (363) همچنان كه خداوند در مورد امام بر حق مى فرمايد:

يوم ندعو كل اناس بامامهم فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقراءون كتابهم و لا يظلمون فتيلا و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخره اعمى و اضل سبيلا. يعنى روزى كه ما هر گروهى از مردم را با پيشوايانشان بخوانيم . پس هر كس كه نامه عملش را به دست راستش مى دهند، آنها نامه خود را بخوانند و كمترين ستمى به آنها نخواهد شد. و هر كس كه در اين دنيا كور باشد، در آخرت نيز كور و گمراهتر خواهد بود. (اسراء/ 71 - 72).

و در مورد امام باطل مى فرمايد:

فقاتلوا ائمه الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون . يعنى با پيشوايان باطل پيكار كنيد كه آنها را عهد و پيمان استوار نيست ؛ باشد كه كوتاه آيند. (توبه / 12).

امام در اسلام كسى است كه بنا به فرمان خدا، راهبر و راهنماى مردم به راه حق باشد؛ خواه چنين امامى انسان باشد و يا كتاب . درباره انسان بودن امام ، خداوند مى فرمايد:

واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات

فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين . يعنى به ياد آور هنگامى را كه ابراهيم را خدايش به امورى چند امتحان كرد، و او آنها را انجام داد. خداوند به او فرمود من تو را پيشواى مردم قرار دادم . ابراهيم گفت اين پيشوايى را در فرزندانم نيز قرار ده . خداوند فرمود عهد من به ستمكاران نمى رسد. (بقره / 124).

و نيز مى فرمايد:

و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا. يعنى و ايشان را پيشوايان مردم قرار داديم تا آنان را به فرمان ما راهنمايى كنند (انبيا/ 73).

درباره كتاب بودن امام نيز خداوند مى فرمايد:

و من قبله كتاب موسى اماما و رحمه . يعنى و پيش از آن ، كتاب موسى (تورات ) پيشوا و رحمت خدا بود. (هود/ 17).

از فحواى همين دو آيه معلوم مى شود كه شرط اما در اسلام ، اگر كتاب باشد، اين است كه از جانب خدا و به وسيله پيامبرش براى هدايت مردم نازل شده باشد؛ همچون كتاب محمد(ص ) كه قرآن كريم مى باشد، و پيش از آن هم كتاب موسى و ديگر كتابهاى آسمانى بوده است . (364)

اما اگر از آدميان باشد، بايد كه از جانب خدا تعيين و معرفى شده باشد؛ همچنان كه مى فرمايد: انى جاعلك للناس اماما. يعنى من تو را پيشواى مردم قرار دادم . خداوند چنين مقامى را عهدى (پيمان خودم ) ناميده و مقرر داشته تا امام بر خويشتن و ديگران ستم نكند و خداى را عاصى و سركش نباشد، و گرنه چنان عهد و پيمانى شامل او نخواهد شد؛ همچنان كه

فرموده است : لا ينال عهدى الظالمين يعنى عهد و پيمان من به ستمگران نمى رسد.

با توجه به آنچه گذشت ، درست است كه بگوييم امام در اصطلاح اسلامى :

الف : يا كتابى منزل است كه خداوند براى راهنمايى و هدايت بندگان بر پيامبران نازل كرده است .

ب : يا شخص معلوم و شناخته شده اى است كه از جانب خداى تبارك و تعالى براى هدايت و رهبرى مردم تعيين و معرفى شده باشد. و شرط امامت ، معصوم بودن ، يعنى پاك بودن از آلودگى به هر پليدى و گناه است .

6- امر و اولواالامر

براى اينكه دريابيم لفظ امر (فرمانروايى و حكومت ) و الواالامر (فرمانروا حاكم ) از اصطلاحات شرعى است يا نه ، موارد كاربرد آنها را در واژه عرب و عرف مسلمانان و نصوص اسلامى (قرآن و سنت ) مورد بررسى قرار دهيم .

الف : اولوالامر الامر

در سيره ابن هشام و تاريخ طبرى و ديگر منابع آمده است كه رسول خدا(ص ) در مراسم حج خود را به قبايل مختلف عرب معرفى مى نمود و آنان را به پذيرش آيين اسلام فرا مى خواند و آنان را آگاه مى كرد كه پيامبرى مرسل است كه از سوى خداوند فرستاده شده و از آنان مى خواست تا سخنانش را باور كنند و ياريش دهند تا آنچه را از جانب خدا به آن مبعوث شده است به مردم ابلاغ نمايد.

در يكى از همين تماسها، حضرتش به قبيله بنى عامر بن صعصعه وارد شد و خود را به آنان معرفى كرد و آنان را به خداى عز و جل فراخواند. در ميان آنان مردى كه بيحره

بن فراس (365) نام داشت ، گفت : به خدا سوگند اگر من اين جوان را از قريش بگيرم ، به وسيله او بر همه عرب تسلط مى يابم . آنگاه رو به رسول خدا(ص ) كرد و پرسيد:

ارايت ان نحن تابعناك على امرك ، ثم اظهرك الله على من خالفك ، ايكون لنا الامر من بعدك ؟ يعنى آيا مى پذيرى كه اگر ما از تو پيروى كنيم و در هدفى كه دارى ياريت دهيم تا خداوند تو را بر مخالفانت پيروز گرداند، حكومت و فرمانروايى پس از تو از آن ما باشد؟ رسول خدا(ص ) پاسخ داد: فرمانروايى از آن خداست ، به هر كس كه اراده كند، واگذارد. (الامر الى الله يضعه حيث يشاء.)

بيحره با شنيدن پاسخ پيغمبر گفت : ما به خاطر تو، گلوهايمان را آماج تيرهاى جانكاه عرب بگردانيم و چون خداوند تو را بر آنان پيروز گردانيد تا آن وقت حكومت و فرمانروايى از آن ديگران باشد؟ ما را نيازى به تو نيست .(366)

بيحره مى دانست كه فرجام كار رسول خدا(ص ) آقايى و حكومت است بر عرب . اين بود كه تصميم گرفت تا با پيغمبر پيمان ببندد كه حكومت و فرمانروايى بر عرب پس از رسول خدا از آن قبيله او باشد. اما آن حضرت ، با وجودى كه در آن ايام سخت نيازمند يارى و كمك فرد فرد آنان بود، از پذيرش خواسته او سرباز زد و زير بار پيشنهادش نرفت . زيرا حكومت و فرمانروايى مورد خواست بيحره در اختيار پيغمبر نبود، بلكه اين خداست كه حكومت و فرمانروايى را به هر كس كه بخواهد

ارزانى مى دارد.

هوذه بن على حنفى نيز نظير چنين پاسخى را در برابر تقاضاى بى جان خود از رسول خدا(ص ) گرفته است . و آن هنگامى بود كه پيغمبر خدا، وى را به پذيرش اسلام فرا خواند. داستان هوذه در طبقات ابن سعد چنين آمده است :

رسول خدا(ص ) به هوذه بن على حنفى نامه اى نوشت و او را به اسلام دعوت كرد. هوذه در پاسخ رسول خدا(ص ) نوشت :

آيينى كه مرا به پذيرش آن مى خوانى ، بسيار نيكو و زيباست و مى دانى كه من شاعر قبيله و سخنران ايشان هستم و عرب مكانت و موقعيت مرا ارج مى نهد و به ديده احترام مى نگرد. با مقدمه ، بخشى از قدرت و حكومت خود را به من واگذار كن تا تو را پيروى كنم . چون نامه او به رسول خدا(ص ) رسيد و از مضمون آن آگاهى يافت ، فرمود:

اگر او بر زمين بايرى را هم از من مى خواست نمى پذيرفتم . (لو سالنى سيابه من الارض ما فعلت .) (367)

رسول خدا(ص ) در پاسخى كه به هوذه داده است ، لفظ سابه (زمين بى مصرف و باير) را به كار برده ، در حالى كه هوذه از حضرتش خواسته بود تا وى را بر منطقه اى ، يا دست كم قبيله اى و مانند اينها حكومت و رياست دهد. اما پيغمبر خدا فرمود كه حتى حكومت بر زمين بى مصرف و غير قابل توجهى را هم به او نخواهم داد. اين سخن پيغمبر خدا همانند سخن مردم كوفه يا بصره است كه مى گويند: زمانى

، فرمانرواى آنها مقرر داشت تا هر يك از ايشان مقدارى سنگريزه براى همواره كردن سطح زمين مسجدشان در محل تحويل دهند و يكى از اهالى محل را مامور انجام و نظارت بر كارهاى مردم كرد. اين مامور در تحويل گرفتن سنگريزه ها خيلى سختگيرى مى نمود و مردم را به زحمت مى انداخت . اين بود كه مردم به طنز مى گفتند:

يا حبذا الاماره ولو على الحجاره يعنى حكومت و رياست چه جالب و خوب است ، حتى اگر بر سنگريزه باشد.

در حقيقت هوذه نيز از رسول خدا(ص ) حكومت و فرمانروايى خواسته بود؛ اگر چه حكومت و فرمانروايى بر سنگريزه ها باشد. و رسول خدا(ص ) پاسخ داده كه حتى اين سمت را هم به او نخواهد داد.

ب :اولواالامر در عرف مسلمانان

لفظ امر در عرف مسلمانان به معناى حكومت و فرمانروايى ، بيشتر از روز سقيفه بنى ساعده و بعد از آن به كار رفته است . به رويدادها و سخنانى كه در سقيفه بنى ساعده رد و بدل شد، و دلايلى كه هر كدام در آن روز براى به دست گرفتن حكومت و فرمانروايى آورده اند، يك بار ديگر مرور مى كنيم . در آن روز سعد بن عباده به انصار گفت :

استبدوا بهذا الامر دون الناس ...يعنى حكومت و فرمانروايى بر مردم را تنها خود به دست بگيريد. و انصار به سعد بن عباده گفتند:

نوليلك هذا الامر. يعنى زمام حكومت را در دست تو مى گذاريم .

و چون بگو و مگو در گرفت و گفتند: اگر مهاجران قريشى زير بار نرفتند و گفتند كه ما فاميل رسول خدا(ص ) و از

نزديكان او مى باشيم (علام تناز عوننا هذا الامر من بعده ) پس چرا بعد از او، بر سر حكومتش با ما مخالفت مى كنيد، چه بگوييم ؟

و يا نحوه استدلال ابوبكر كه خطاب به طايفه انصار گفت :

و لن يعرف هذا الامر الا لهذا الحى من قريش . يعنى بجز قريش ، كسى شايسته اين حكومت و فرمانروايى نمى باشد.

و يا سخن ديگرى كه در همان روز درباره قريشيان گفته بود:

هم احق الناس بهذا الامر من بعده ، و لا ينازعهم ذلك الا ظالم . يعنى قريشيان سزاوارترين مردم در به دست گرفتن زمام اين حكومت و فرمانروايى بعد از او و يا اينكه عمر در همان روز سقيفه گفت :

و من ذاينازعنا سلطان محمد و امارته ، و نحن اهل و عشيرته ؟ يعنى چه كسى در قدرت و فرمانروايى محمد(ص ) با ما از در مخالفت در خواهد آمد، در حالى كه ما از فاميل و بستگان او هستيم ؟ و پاسخ حباب بن منذر به او كه :

لا تسمعوا مقاله هذا و اصحابه ، فيذهبوا نصيبكم من هذا الامر...فانتم والله احق بهذا الامر. يعنى به سخنان اين مرد و يارانش گوش ندهيد كه نصيب شما از اين حكومت و فرمانروايى از دستتان مى رود...به خدا سوگند كه شما به اين حكومت و فرمانروايى سزاوارتريد.

و بالاخره سخن بشير بن سعد كه به انصار گفت :

لا يرانى الله انازعهم هذا الامر ابدا. يعنى خدا نكند كه من درباره اين حكومت و فرمانروايى با اينان (مهاجران قريشى ) به مخالفت برخيزيم ! (368)

ج : اولواالامر در نصوص اسلامى

در حديث رسول خدا(ص ) لفظ الامر

به معناى حكومت و فرمانروايى ، فراوان آمده و ما در مباحث آينده درباره آن سخن خواهيم گفت . اما به طور اشاره و اجمال ، بار ديگر پاسخ پيغمبر خدا را به بيحره عامرى مى آوريم كه فرمود:

ان الامر الى الله يضعه حيث يشاء. يعنى حكومت و فرمانروايى از آن خداست و آن را، هر جا كه بخواهد قرار مى دهد.

و نيز در قرآن كريم آمده است :

يا ايها الذين ءامنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم . يعنى اى ايمان آوردگان خدا و پيامبر و فرمانروايانتان را فرمانبردار باشيد. (نساء/ 51).

در سال هفتم هجرت ، رسول خدا(ص ) اصحابش را براى انجام عمره بسيج كرد. در اين حركت ، هزار و سيصد و يا هزار و ششصد نفر از مسلمانان مدينه به همراهى رسول خدا رو به مكه نهادند. آن حضرت هفتاد شتر براى قربانى به همراه داشت و قبلا فرموده بود: من براى انجام عمره مى روم و سلاح و جنگ افزارى با خود برنمى دارم .

افراد اين كاروان در ذوالحليفه محرم شدند و از آنجا به سوى مكه عزيمت نمودند و نزديكى حديبيه ، در نه ميلى مكه ، گرد آمدند. خبر عزيمت مسلمانان مردم مكه را سخت به وحشت انداخت . پس شتابان سپاهى را از قبايل اطراف مكه و هوادارانشان جمع نمودند و دويست سواركار رزمنده را به سرپرستى خالد بن وليد و يا عكرمه بن ابى جهل براى جلوگيرى از پيشرفت مسلمانان به سوى مكه روانه داشتند.

رسول خدا(ص )، چون چنان ديد، آماده جنگ با سپاه قريش شد و در اجراى آن در ميان مسلمانان

برخاست و گفت : خداوند مرا فرمان داد تا از شما بيعت بگيرم .

مردم پيش آمدند و با حضرتش بيعت كردند كه از جنگ نگريزند. و بعضى گفته اند كه بيعت كردند تا پاى جان ايستادگى كنند.

7- وصى و وصيت

اصطلاح وصى و وصيت و مشتقات آنها در كلام عرب در معانى زير آمده است :

موصى (وصيت كننده ) به فردى گفته مى شود كه به ديگرى سفارش مى كند تا پس از مرگش كارى را كه تعيين كرده انجام دهد.

سفارش گيرنده را وصى و مورد سفارش را وصيت مى گويند. چنين سفارشى گاه با لفظ وصيت و گاه با مشتقات آن به كار برده مى شود. مثلا موصى (وصيت كننده ) به وصى خود مى گويد: تو را پس از خود به سرپرستى خانواده و يا اداره آموزشگاه هم وصيت مى كنم تا چنين و چنان كنى . و لفظى را به كار مى برد كه معناى وصيت را برساند، مانند اينكه مى گويد: از تو مى خواهم كه پس از من سرپرستى خانواده و اداره آموزشگاهم را بر عهده ديگرى بگيرى و چنين و چنان كنى .

گاه اتفاق مى افتد كه وصيت كننده ، ديگران را از وصيت خود آگاه مى سازد و مثلا مى گويد: من به فلانى وصيت كرده ام ، يا اينكه وصى من فلانى است . و ممكن است به لفظى ديگر بگويد كه همين معنا را برساند. مثلا بگويد: به فلانى سفارش كرده ام ، يا با فلانى قرار گذاشته ام ، و يا انجام فلان كار را بر عهده فلانى نهاده ام ، و مانند آنها، كه اين الفاظ همگى

يك معنا را مى رساند. اين ، فشرده معناى اصطلاحى وصى و وصيت و مشتقات آن در لغت عرب بود كه به همين معنا در قرآن كريم سنت شريف نبوى آمده است . خداوند متعال در قرآن مجيد مى فرمايد:

كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصيه للوالدين ...فمن خاف من موص جنفا او اثما فاصلح بينهم .

يعنى بر شما مقرر شد كه چون يكى از شما را مرگ فرا رسيد و دارايى و مالى بر جاى گذارد، وصيت كند براى پدر و مادر... پس آن كس كه بترسد كه از وصيت كننده به وارث او جفا او ستمى رود، به اصلاح بين ايشان بپردازد. (بقره / 180 - 182).

همچنين مى فرمايد:

يا ايها الذين ءامنوا شهاده بينكم اذا حضر احدكم الموت حين الوصيه اثنان ذوا عدل منكم يعنى اى ايمان آورندگان چون يكى از شما را مرگ فرا رسد، به هنگام وصيت دو گواه عادل از خودتان انتخاب كنيد. (369)(مائده / 106).

و از سنت شريف نبوى ، از جمله حديثى است كه آن را بخارى و مسلم در صحيح خود آورده اند:

ما حق امرى مسلم له شى ء يوصى فيه ان يبيت ليلتين الا ووصيه مكتوبه عنده . يعنى هيچ فرد مسلمانى را نمى رسد كه چيز قابل وصيتى داشته باشد و دو شب را بدون نوشتن وصيتش سر بر بالين بگذارد. (370)

پس با توجه به آنچه گفتيم ، لفظ وصى و وصيت از مصطلحات اسلامى است . اما وصيت پيامبران به طورى كه بعدها نمونه هايى از آن را كه در تورات و انجيل آمده است خواهيم ديد، عهدى است كه آنان

به اوصياى خود نموده اند تا پس از ايشان شريعت آنان را به مردم برسانند و سرپرستى امتشان را به عهده بگيرند.

در اين امت نيز حاتم پيامبران الهى (ص )، چون ديگر پيامبران پيش از خود عمل فرمود و على را براى تبليغ شريعت و سرپرستى امتش وصى خود قرار داد، و توسط او نيز به يازده امام بعد از وى از فرزندانش همين وصيت را كرد و مسلمانان را بر اين امر، گاهى با به كار بردن لفظ وصى و مشتقات آن ، و زمانى با الفاظ ديگر، كه همين معنا را مى رساند، آگاه ساخته است .

بدين ترتيب و با اين وصيت ، على (ع ) لقب وصى يافت و اين نام براى او علم گرديد. و ما بعدها در اين مورد، آنجا كه از نصوص وارد شده از پيامبر خدا(ص ) در تعيين فرمانرواى بعد از خودش سخن خواهيم گفت ، ضمن آوردن سخن كسانى كه چنين نصوصى را باور ندارند و معتقدند كه پيغمبر اسلام (ص ) توجهى به امر مسلمانان و حكومت آنان در بعد از خودش نداشته و به كسى هم وصيت نكرده است ، بتفصيل به بحث خواهيم پرداخت .

بررسى آراء مذهب خلفا

اشاره

پس از بررسى اصطلاحات هفتگانه اى كه گذشت ، بررسى دلايلى كه دو مذهب درباره مساله خلافت و امامت آورده اند، آسان مى شود. اينك ، بنا به قرارى كه تا كنون مراعات كرده ايم ، ارزيابى دلايل مذهب خلفا را مقدم مى داريم .

نظر ابوبكر و عمر درباره خلافت

1- اشاره كرديم كه ابوبكر در روز سقيفه بنى ساعده گفت :

بجز قريش كسى ديگر شايسته اين حكومت و

فرمانروايى نيست . چه ، آنها از نظر حسب و نسب در ميان عرب شرف و مركزيت دارند. از اين رو من يكى از اين دو نفر، عمر و ابوعبيده ، را كه هر دو قريشى مى باشند براى حكومت بر شما شايسته مى بينيم . پس با هر كدام كه مايل هستيد بيعت كنيد! (371)

2- عمر در دوران خلافتش نظر خود را درباره بيعت ابوبكر به خلافت چنين بيان داشته اشت :

اينكه گفته شده بيعت با ابوبكر كارى شتابزده و حساب نشده بود و گذشت ، شما را به خود مشغول ندارد، اگر چه در حقيقت همين طور هم بود و خداوند شرش را بدور داشته است . اما در اين ميان كسى هم يافت نمى شد كه مانند ابوبكر سرها به طرفش بچرخد و چشمها او را بيابند! اگر در آينده مردى بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان به بيعت گرفتن دست بزند به ايشان اعتنايى نكنيد كه هر دو مستحق شمشيرند. (372)

ارزيابى نظر دو خليفه

ما در اين جا نخست به استدلال ابوبكر در سقيفه بنى ساعده مى پردازيم و سپس به طرح شعار شورا به وسيله عمر براى خلافت و زمامدارى خواهيم پرداخت .

در مورد استدلال ابوبكر در روز سقيفه بنى ساعده بايد گفت كه استدلال تمام كارگردانان معركه مزبور در آن روز همان سنخ و پيرامون منطق قبيله گرايى و تعصبات آن دور مى زد و نه چيز ديگر. زيرا:

انصار، كه جنازه رسول خدا(ص ) را در ميان خانواده اش رها كرده و رد معركه بنى ساعده گرد آمده بودند تا سعد بن عباده را به حكومت و فرمانروايى بردارند،

نمى گفتند كه سعد بر ديگران برترى دارد و شايسته فرمانروايى است ؛ بلكه مى گفتند: اين يك مشت مردم مهاجر در سرزمين ويژه شما زندگى مى كنند و زير دست شما هستند و هيچكدام ايشان را حق گردنكشى و آقايى بر شما نيست ؛ بنابراين شما انصار همت كنيد و حكومت را قبضه نماييد.

مهاجران قريشى هم كه خود را چون انصار به سقيفه رسانيده بودند، دربرخورد با انصار با منطق قبيله گرايى برخورد مى كردند و مى گفتند: قريش در ميان عرب داراى شرافت و مركزيت است . و نيز مى گفتند: ما كه از قبيله و خانواده پيغمبريم ، چه كسى را مى رسد كه براى به دست گرفتن قدرت و حكومت او با ما به مخالفت و جنگ برخيزد؟ و يا سخن آن مرد انصارى كه مى گفت : از ميان ما امير و فرمانروايى ، و از ميان شما هم امير و فرمانروايى انتخاب شود. و يا سخن آن مرد مهاجر از قريش كه در پاسخ به مردى ديگر از انصار گفت : حكومت از آن ما باشد و وزارت و مشاورت از آن شما.

اينها همه نشانه تفكر قبيله گرايى شديد و تعصبات آن بود.

مساله قبيله گرايى ، اسيد بن حضير را كه قبيله اوس بود، و ديگر افراد هم قبيله اش را كه در آنجا حاضر بودند، بر آن داشت تا از سلطه قبيله خزرج جلوگيرى كنند و از حكومت ايشان به خاطر جنگ بعاث ، كه چيزى از تاريخ آن نگذشته بود، مانع شده بگويند: به خدا قسم اگر قبيله خزرج تنها براى يك مرتبه بر شما حكومت

يابند، براى هميشه بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و شما را در حكومت با خود شريك نخواهند كرد. پس حال كه چنين است ، برخيزد و با ابوبكر، از قبيله قريش ، بيعت كنيد.

سرانجام ورود قبيله اسلم به معركه بود كه مهاجران قريشى را به پيروزى رسانيد. زيرا وقتى مزبور، كه براى تهيه خواربار به مدينه آمده و تمام كوچه ها و گذرگاههاى مدينه را از جمعيت خودبند آورده بودند، با ابوبكر بيعت كردند، پيروزى مهاجران قريشى را بر انصار حتمى ساختند.

پس با اين حساب ، براستى حق با عمر بود كه بيعت ابوبكر را كارى شتابزده و حساب نشده (فلته ) توصيف كرده است ، نه چيز ديگر.

در هر صورت ، صرفنظر از نوع استدلال ارائه شده توسط دو رقيب در معركه بنى ساعده ، حقيقت ماجرا براى به دست گرفتن زمان امور حكومت و فرمانروايى همين بوده است .

اما طرح مساله شورا به وسيله عمر براى انتخاب حاكم و فرمانروا، موضوعى است كه آن را به خواست خدا مورد بررسى و مطالعه قرار دهيم داد.

نظر پيروان مذهب خلفا در مساله خلافت

نظر پيروان مذهب خلفا را درباره خلافت و شكل گيرى آن مى توان در دو قسمت زير خلاصه نمود:

اول اينكه خلافت به طرق ذيل شكل مى گيرد:

الف : از طريق شورا، ب : از طريق بيعت ، ج : با پيروى از عمل اصحاب در شكل گيرى خلافت ، د: با اعمال زور و قدرت .

دوم اينكه پس از انجام بيعت ، فرمانبردارى از خليفه واجب است ، اگر چه خداى را گناهكار باشد.

اينك به بررسى اين مسائل خواهيم پرداخت

.

1- بررسى استدلال به شورا
توضيح

نخستين كسى كه نام شورا را برد و براى انتخاب خليفه ، امر به تشكيل آن كرد، خليفه دوم بود. البته او دليل و مدركى نشان نداده است كه زمامدارى در اسلام بايد بر اساس شورا صورت بگيرد. بلكه متاخرين پيروان مذهب خلفا، صحت تشكيل شورا را براى انتخاب امام و خليفه ، به دو آيه از كتاب خدا مستند كرده اند، و اينكه رسول خدا(ص ) با اصحابش در پاره اى از امور و پيشامدهاى مهم به مشورت پرداخته است . و نيز به سخنى از اميرالمومنين على (ع ) در همين مورد استدلال كرده اند. ما نخست به دلايل ارائه شده در اين مورد مى پردازيم و سپس چگونگى شورايى را كه عمر امر به تشكيل آن داده بود، بررسى مى نماييم .

استدلال به شورا در كتاب خدا و سنت پيامبر

استدلال پيروان مذهب خلفا به آيه كريمه قرآن درباره شورا، يكى اين است كه درباره مومنان مى فرمايد: و امرهم شورى بينهم . (شورى / 38). و ديگرى آيه اى است كه شخص پيامبر را مورد خطاب قرار داده و فرموده است : و شاورهم فى الامر.(آل عمران / 159).

در سنت پيغمبر اينكه حضرتش در كارهاى مهم با يارانش به مشورت مى پرداخته است .

اما در استدلال به آيه شريفه و امرهم شورى بينهم (كارشان بر اساس مشورت و نظرخواهى از يكديگر گذاشته مى شود)، قابل ذكر است كه خداوند به دنبالش فرموده است : و مما رزقناهم ينفقون (و از آنچه روزيشان داده ايم بخشش مى كنند.)

اين دو جمله بيانگر برترى كارهايى است كه نام برده شده و خوبى انفاق و مشورت را مى رساند، نه اينكه مشورت

و انفاق واجب شرعى است .

از سوى ديگر، مشورت و نظرخواهى در امورى صحيح است كه در آنها دستورى از سوى خدا و پيامبرش صادر نشده باشد. خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:

و ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا يعنى هيچ مرد و زن مومنى را نمى رسد در فرمانى كه خدا و پيامبرش صادر كرده اند اظهار نظر كند و در آن اختيارى براى خود داشته باشد. و هر كس كه به خدا و پيامبرش عصيان ورزد آشكارا به گمراهى افتاده است . (احزاب / 35).

ما بزودى آنچه را كه از جانب خدا و پيامبرش در مورد امامت گفته شده و با وجود آنها موردى براى انجام مشورت در اين مورد باقى نمى ماند، خواهيم آورد. اما در استدلال به آيه كريمه و شاروهم فى الامر (يعنى در كارها با آنها مشورت كن ) گفتنى است كه آيه مذبور، يكصد و پنجاه و نهمين آيه از سوره آل عمران است كه در ضمن يك سلسله از آيات شريفه (از 139 - 166) سوره مزبور نازل شده و همه آنها در مورد جنگهاى رسول خدا(ص ) است و اينكه خداوند چگونه مومنان را در آن نبردها يارى كرده است .

در برخى از آن آيات روى سخن با مومنان ، بويژه جنگجويان ايشان ، و پند و اندرز به آنها مى باشد، و درپاره اى ديگر پيامبر را مورد خطاب قرار مى دهد و از جمله مى فرمايد:

رحمه من الله لنت لهم ولو كنت

فظا غليظ القلب لانفصوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاروهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوكلين . يعنى از لطف خداست كه تو با آنها نرم و مهربان هستى و اگر خشن و سنگدل بودى از گردت پراكنده مى شدند. پس آنان را ببخشاى و براى آنان طلب آمرزش كن و در كار با ايشان مشورت كن . اما چون خودت تصميم به انجام آن گرفتى ، بر خداى توكل كن ، كه خدا توكل كنندگان را دوست دارد. (آل عمران / 159).

منظور از انجام مشورت با مومنان در اين آيه نرمش با ايشان و اظهار لطف و محبت است ، نه اينكه حضرتش را فرمان داده به راى و نظر ايشان عمل نمايد؛ بلكه آشكارا به پيامبرش دستور مى دهد: زمانى كه خودت تصميم گرفتى ، به خدا توكل كن و به تشخيص خودت عمل كن . و از مجموع اينها چنين برمى آيد كه مساله كسب نظر و مشورت تنها در غزوات و جنگهاى آن حضرت بوده است و در نه امور ديگر. (373) و آنچه را كه از مشورت رسول خدا(ص ) با اصحابش آورده اند همگى در غزوات آن حضرت صورت گرفته است كه به آنها اشاره مى كنيم .

استدلال به نظر خواهى پيغمبر از يارانش
الف : جنگ بدر

جلسات رايزنى رسول خدا(ص ) با يارانش منحصر به غزوات بوده و مهمترين آنها در غزوه بدر صورت گرفته كه داستان آن به شرح زير است :

رسول خدا(ص ) يارانش را براى سر راه گرفتن و مصادر كاروان بزرگ تجارتى قريش ، كه به سرپرستى ابوسفيان از شام باز مى گذشت ،

بسيج و تشويق فرمود. در نتيجه 313 نفر از آنها كه در اين قبيل امور وارد بودند و استعداد داشتند، با حضرتش از مدينه به قصد تصرف كاروان ، و نه جنگ با ايشان بيرون شدند و روى به راه نهادند.

چون اين خبر به ابوسفيان ، رئيس كاروان ، رسيد، مسير كاروان را تغيير داد و آن را از بيراهه به سوى مقصد برد و ماجرا را به قريشيان مكه خبر داد و از ايشان يارى خواست .

در پاسخ ابوسفيان ، هزار مرد جنگنده با ساز و برگ كامل جنگل براى رويارويى با مسلمانان حركت كردند. حركت سريع ابوسفيان كه موفق شده بود تا خود و كاروان تجارتى را از دستبرد حتمى مسلمانان نجات بدهد، رسول خدا(ص ) را در مقابل دو راه قرار داد: يا راه سلامت را در پيش گيرد و به مدينه بازگردد. و يا با سپاهى سراپا مسلح و آماده پيكار، كه از لحاظ تعداد و ساز و برگ جنگى با نفرات اندك و فاقد سلاح او قابل مقايسه نمى بودند، درافتد و بجنگد.

ابن هشام در كتاب سيره خود اين ماجرا را چنين شرح مى دهد:

از سپاه قريش و مسير آنان ، كه براى حمايت از كاروان تجارتيشان به طور مجهز بيرون آمده بودند، به پيغمبر خدا(ص ) گزارش داده شد. پس آن حضرت با ياران خود به مشورت پرداخت و داستان قريش را براى ايشان باز گفت . نخستين كسى كه برخاست و سخن گفت ابوبكر صديق بود.

او سخن گفت و چه خوب گفت !

آنگاه عمر برخاست و سخن گفت ، و آنچه گفت نيكو بود!

پس از عمر، مقداد از

جاى برخاست و گفت ...(374)

ابن هشام سخنان مقداد و به دنبالش اظهار نظر انصار را آورده و چيزى فروگذار نكرده ، اما ننوشته است كه ابوبكر و عمر چه گفته اند!

مسلم نيز در صحيح خود به همين مقدار بسنده كرده كه بگويد:

ابوبكر سخن گفت ، ولى پيغمبر از او روى بگردانيد. آنگاه عمر برخاست و مطالبى را اظهار داشت ، رسول خدا(ص ) از او هم روى بگردانيد. سپس مقداد برخاست و گفت ... (375)

پس مسلم هم نگفته است كه ابوبكر و عمر چه گفته اند كه رسول خدا(ص ) از ايشان روى گردانيده است ! به اين ترتيب ، ابن هشام و مسلم از بازگويى سخنان آن دو صحابى طفره رفته ، تمام خبر را نياورده اند!

اما منابعى ديگر يافت مى شوند كه ناگفته ايشان را گفته ، و تا حدى تمام ماجرا را آورده اند. ما در اين جا به مغازى واقدى ، و امتاع الاسماع مقريزى مراجعه كرديم و داستان را از آن دو منبع نقل مى كنيم . واقدى مى نويسد:

عمر برخاست و گفت : اى رسول خدا! به خدا قسم كه قريش با همه عزت و بزرگيش به تو رو آورده است و به خدا قسم از آن روز كه آنها عزت و شرف يافته اند، روى سرافكندگى و خوارى به خود نديده اند، و از آن زمان كه به خيره سرى راه طغيان و كفر پيش گرفته اند، ايمان نياورده و تسليم حق نشده اند. قسم به خدا كه بزرگان قريش هرگز به تو سر فرود نمى آوردند و از مركب عزت و غرور پايين نخواهند آمد و

با تو بسختى مى جنگند. پس پيشاپيش براى چنان پيكارى خود را آماده كن . و سپاهى در خور نبرد با ايشان بسيج نما.

آنگاه مقداد بن عمر برخاست و گفت :

اى رسول خدا! به فرمان خدا پيش برو كه ما هم با تو هستيم .

به خدا سوگند كه ما سخن قوم بنى اسرائيل را به تو نخواهيم گفت كه به پيامبرشان گفتند. فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون . (تو با خدايت برو و با آنها بجنگ كه ما همين جا در انتظار مى نشينيم ). بلكه برعكس مى گوييم تو با خدايت برو و با آنها بجنگ كه ما هم تو را همراهى مى كنيم و با ايشان مى جنگيم . سوگند به خدايى كه تو را براستى به پيامبرى برانگيخته است ، اگر ما را به برك الغماد هم بكشانى با تو خواهيم آمد. رسول خدا(ص ) به مقداد آفرين گفت و او را دعاى خير فرمود. سپس رو به حاضران كرد و گفت : اى مردم !

نظرتان با به من بگوييد. معلوم بود كه در اينجا روى سخن پيغمبر با انصار است . چه ، حضرتش گمان مى كرد كه انصار در چنين موقعيتى ، و بجز در شهر مدينه ، او را يارى نخواهند داد.

زيرا ايشان با وى عهد كرده بودند همچنان كه از خود و فرزندانشان حمايت مى كنند، در مدينه از وى حمايت نمايند.

اين بود كه رسول خدا فرمود: اشيروا على . (نظرتان را به من بگوييد). آنگاه سعد بن معاذه برخاست و گفت : من از طرف انصار پاسخ مى دهم : گويا شما

از ما پاسخ مى خواهى . پيغمبر دل قوى داشتند و به پيروزى بر دشمن اميدوار شدند.(376)

بارى ، مشورت پيغمبر خدا(ص ) در جنگ بدر با يارانش از اين قرار بود كه : حضرتش از ياران خود خواست تا در بايد انجام دهند نظر خود را بگويند. زيرا خداوند سبحان وى را پيشاپيش آگاه ساخته بود كه آنها با دشمن خود مى جنگند و پيروز هم مى شوند، و وى را از جاى به خاك افتادن يكايك سران دشمن آگاه كرده بود، و آن حضرت نيز پس از اعلام موافقت يارانش در جنگيدن با دشمن ، همين اطلاع را در اختيار اصحابش گذاشته ، محل به خاك افتادن هر يك از ايشان را به آنها نشان داده بود.

پس با توجه به همه اينها، اگر پيغمبر با اصحابش به مشورت مى پرداخت ، نه از آن جهت بود كه مى خواست از راى و انديشه ايشان بهره گيرد؛ بلكه محبت و نرمى به آنان بود و با خبر كردنشان به از دست رفتن اموال كاروان قريش ، و تغيير فرمان از دستيابى به اموال تجارتى ، به جنگ ؛ تا آنها كه به سوداى ديگرى از مدينه بيرون شده بودند، براى جنگ با دشمن آماده شوند.

ب : جنگ احد

آنچه گذشت ، رايزنى پيغمبر خدا(ص ) در جنگ بود. و آنچه در زير از نظر مى گذرد، داستان مشاوره پيامبر است با يارانش در جنگ احد كه بنا به گفته در كتاب مغازى و مقريزى در امتاع الاسماع ، پيامبر خدا(ص ) در اين نبرد بنا به نظريه اصحابش عمل كرده است . اين دو دانشمند مى نويسند:

رسول

خدا بر منبر برآمد، حمد و سپاس خداى را به جاى آورد و فرمود:

اى مردم ! من شب گذشته خوابى ديدم : در خواب ديدم كه زرهى محكم دربركرده ام ، اما شمشير ذوالفقار از لبه تيز و برنده آن شكسته است . گاوى سربريده افتاده و گويى كه من قوچى را بر ترك خود نشانيده ام .

مردم پرسيدند كه اى رسول خدا! معناى اين خواب چيست ؟ پيامبر خدا (ص ) پاسخ داد: اما زره محكم همان شهر مدينه است ؛ پس در اين حصار بمانيد. اما اينكه شمشيرم از دهانه آن شكسته است ، اندوهى است كه به من روى خواهد آورد. و اينكه گاوى سربريده افتاده بود، به اين معناست كه كشتارى در ميان اصحابم صورت خواهد گرفت . و اما اينكه من قوچى را بر ترك خود سوار كرده بودم ، معناى آن اين است كه شكستى در قواى دشمن مى اندازيم و آنها را از بين خواهيم برد.

و در روايت ديگر آمده است كه پيغمبر فرمود:

اما شمشير شكسته ام نشانه كشته شدن يكى از خويشانم است .

آنگاه فرمود: نظر خود را به من بگوييد. اما راى شخص رسول خدا(ص ) اين بود كه از مدينه بيرون نروند. با اين نظر، عبدالله بن ابى و سران صحابه آن حضرت از مهاجر و انصار موافق بودند. پس پيامبر خدا(ص ) فرمود: زنان و كودكان را در بلنديها و خانه هاى محكم جاى دهيد و اگر دشمن بر ما وارد شد و قدم به شهر گذاشت ، در كوچه پس كوچه هاى مدينه ، كه براى ما آشنا و براى دشمن و مهاجمين

بيگانه است ، با آنها بسختى مى جنگيم و زنان و كودكان نيز از پشت بامها بر سر آنها سنگ و آجر پرتاب خواهند كرد.

مدينه در آن روزگار به قسمتهايى چند تقسيم شده بود و از هر طرف ديوارى بلند داشت كه خود حصارى محكم به حساب مى آمد.

اما در برابر پيشنهاد پيغمبر كه مورد موافقت سران و دنيا ديدگان قوم نيز قرار گرفته بود، برخى از جوانان مسلمان كه جنگ بدر را نديده بودند و تنها تعريف حماسه هاى آن را شنيده بودند، خواهان رويارويى با دشمن در بيرون شهر مدينه ، و شهادت در راه خدا شدند. اين بود كه بانگ برداشتند: ما را براى جنگ با دشمنان از شهر بيرون ببر!

حمزه ، عموى پيغمبر، و سعد بن عباده و نعمان بن مالك و گروهى ديگر از طايفه انصار نيز گفتند:

اى رسول خدا! ما از آن مى ترسيم كه دشمن گمان كند كه ما از ترس آنها نخواسته ايم كه پاى از مدينه بيرون بگذاريم ؛ و اين خود باعث گستاخى آنها شود. تو در جنگ بدر با سيصد و چند نفر بر آنها تاختى و خداوند هم تو را بر آنها پيروز گردانيد. اما حالا كه تعداد ما بسيار است و چنين روزى را آرزو داشتيم تا خداوند نصيب ما گرداند و ديدار با دشمن را ميسرمان فرمايد و خداوند هم خواسته ما را بر آورده ساخته و دشمن را با پاى خود به ميدانگاه رزم ما كشانده است ، چرا بيرون نرويم ؟

حمزه نيز گفت : سوگند به خدايى كه قرآن را بر تو نازل كرده ، امروز چيزى نخواهم خورد

مگر آنگاه كه ضربات پياپى شمشيرم را در بيرون از شهر مدينه بر فرق آنها فرود آورده باشم .

حمزه عادت داشت تا در روزهاى جمعه و شنبه روزه بگيرد، آن روز هم جمعه بود و حمزه بر حسب عادت روزه بود.

مالك بن سنان ، پدر ابوسعيد خدرى ، و نعمان بن مالك ثعلبه و اياس بن اوس بن عتيك نيز در همين زمينه و بيرون رفتن از شهر مدينه براى جنگ با دشمن سخن گفتند.

رسول خدا چون اصرار آنها در خروج از مدينه ، و بى ميليشان را درماندن در شهر مشاهده كرد، با آنها موافقت كرد و نماز جمعه را با ايشان به جاى آورد و پند و اندرزشان داد و به كوشش و تلاش و پيكار با دشمن تشويقشان فرمود، و آنها را آگاه ساخت كه مادام كه پايدارى كنند، پيروزى با ايشان خواهد بود.

مردم از اينكه بالاخره براى رويارويى با دشمن بيرون مى روند بسيار خوشحال شدند؛ ولى عده زيادى هم بودند كه چنين تصميمى را خوش نداشتند.

رسول خدا(ص ) نماز عصر را نيز را ايشان به جاى آورد. آنگاه مردم از هر سوگرد آمدند نو ساكنان عوالى نيز خود را به مدينه رسانيدند. زنان و كودكان را در خانه هاى محكم و ارتفاعات جاى دادند و پيغمبر نيز به همراهى ابوبكر و عمر به خانه رفت و به كمك ايشان عمامه برسربست و زره جنگى بر تن كرد.

آنگاه مردم از در خانه آن حضرت تا پاى منبر او به وصف به انتظار تشريف فرمايى پيغمبر ايستادند. در همين هنگام ، اسيد بن حضير و سعد بن معاذ به جمع مردم

پيوستند و به آنها گفتند:

شما آنچه خواستيد به رسول خدا(ص ) گفتيد و او را به بيرون شدن از مدينه مجبور كرديد؛ در حالى كه مى دانيد او از آسمان برايش دستور مى رسد و راهنمايى مى شود. زمام كار را به دست او بسپاريد و آنچه فرمان مى دهد به كار ببنديد و به ميل و خواسته او عمل نماييد. اينان در اين گفتگو بودند كه رسول خدا(ص ) پاى از خانه بيرون نهاد و به جمع ايشان پيوست ؛ در حالى كه لباس رزم پوشيده و زره بر تن كرده بود و ميان را با حمايل چرمين شمشير محكم بسته و شمشيرى بر آن آويخته و عمامه اى به سر نهاده بود.

پس از حضور رسول خدا(ص ) رزمندگانى كه در بيرون شدن از مدينه پافشارى مى كردند قدم پيش گذاشتند و گفتند: اى رسول خدا! ما را نمى رسد كه با تو مخالفت كنيم ، پس همان راى نخستين خودت را به عمل در آور كه ما مطيع فرمان تو هستيم . پيغمبر فرمود:

من همين را قبلا به شما گفته بودم . اما زير بار نرفتيد. اكنون پيامبر را شايسته نيست كه چون ساز و برگ جنگ بر تن پوشيده ، آن را از تن بازگيرد؛ مگر آنگاه كه خداوند بين او و دشمنانش داورى نمايد. حالا آنچه را كه به شما فرمان مى دهم به جاى آوريد و به نام خدا حركت كنيد و بدانيد تا هنگامى كه شكيبا باشيد، پيروزى از آن شما خواهد بود.

و چه مى دانيم ، شايد حكمت اينكه رسول خدا(ص ) اصرار يارانش را در جنگ با

مشركان در خارج از مدينه پذيرفت ، اين بود كه اگر پيامبر خواسته آنان را نمى پذيرفت اثرى بد و ناخوشايند در روحيه آنان مى گذاشت كه ديگر قابل جبران نبود، و به جاى شجاعت در جنگ موجب ضعف و سستى آنها مى گرديد.

اما اينكه رسول خدا(ص ) خواهش يارانش را پس از تسليم ايشان به راى و نظر خود در كرد، حكمتش همان بود كه خود آن حضرت بر زبان آورد.

ج . جنگ خندق

واقدى و مقريزى درباره جنگ خندق نوشته اند:

رسول خدا با اصحابش به مشورت پرداخت . آن حضرت را عادت چنان بود كه مسائل جنگى با آنان بسيار به مشورت مى پرداخت . در اين جنگ بنا به پيشنهاد سلمان فارسى گرداگرد مدينه خندقى حفر شد...

اين دو دانشمند ضمن بيان رويدادهاى اين جنگ ، از مشورت ديگر رسول خدا(ص ) اين مطالب را آورده اند:

رسول خدا(ص ) و يارانش بيش از ده شب را در محاصره دشمن گذرانيدند تا بر اثر طول زمان محاصره ،كارشان به سختى گراييد. رسول خدا(ص ) دست به دعا برداشت و گفت :

بار خدايا! يارى و وفاى به عهدت را خواهانم ؛ مگر اينكه خواسته باشى همه مسلمانان نابود شوند.

پس آن حضرت به منظور ايجاد شكاف در سپاه دشمن ، براى عيينه بن حصن و حارث بن عوف ، دو تن از سران قبيله غطفان ، پيام فرستاد كه يك سوم محصول خرماى مدينه را بگيرند و خود و افراد قبيله خويش را از اين جنگ كنار بكشند.

اما عيننه و حارث پيشنهاد نصف محصول را دادند كه پيامبر با پيشنهادشان موافقت نفرمودند. پس ناچار به دريافت همان ثلث تن

دادند و براى عقد قرار داد همراه با ده نفر از افراد قبيله خود دور از چشم ديگران از خندق گذشتند و وارد سپاه اسلام شدند و به محضر رسول خدا(ص ) حضور يافتند. كاغذ و مركب حاضر شد تا عثمان بن عفان پيمان نامه را بنويسد.

عباد بن بشر، غرق در آهن و پولاد و با جنگ افزارى كامل ، پشت سر رسول خدا(ص ) ايستاد و عيينه نيز سرمست از باده پيروزى در برابر رسول خدا(ص ) نشست و پاهاى خود را دراز كرد! در اين هنگام اسيد بن حضير وارد شد و چون بى ادبى عينيه را مشاهده كرد، بر سرش فرياد كشيد و گفت :

آهاى بوزينه ! پاهايت را جمع كن . تو روبروى پيامبر خدا پايت را دراز كرده اى ؟ به خدا قسم اگر پيغمبر اينجا نبود پهلوهايت را با نيزه به هم مى دوختم . آنگاه رو به رسول خدا(ص ) كرد و گفت :

اى كى تا به حال دندان طمع به اموال ما تيز كرده ايد؟ با اظهارات اسيد، رسول خدا به احضار سعد بن معاذ و سعد بن عباده فرمان داد و با ايشان خلوت كرد و به مشورت پرداخت . آن دو گفتند:

اگر اين كار دستورى است خدايى ، آن را به پايان ببر، و چنانچه خودت چنين خواسته اى ، باز ما مطيع و فرمانبرداريم ؛ اما اگر نظر و راى ما را بخواهى و صلاح انديشى است ، اينان را از ما بجز ضربه شمشير بهره اى نخواهد بود. رسول خدا(ص ) فرمود:

من ديدم كه عرب به پشتگرمى يكديگر به جنگ شما برخاسته است

، گفتم طورى ايشان را راضى كنم و از جنگيدن با شما بازشان دارم . آن دو گفتند:

اى رسول خدا! قسم به خدا كه اگر اينان در دوران جاهليت از شدت فقر و تنگدستى و از راه ناچارى موشهاى بيابان را مى خوردند، جرات آن را نداشتند كه در مال ما چشم طمع بدوزند تا دانه خرمايى به چنگ آورند؛ مگر آنكه بهاى آن را بپردازند، يا از راه لطف و كرم به ايشان صدقه داده شود. اكنون كه خدا تبارك و تعالى تو را به ما ارزانى داشته ، و ما را به وجود چون تو پيامبرى بركشيده و گرامى فرموده و به وسيله تو هدايتمان كرده است ، به اين مردم پست و نالايق چيزى بدهيم ؟! ما هرگز بجز ضربه شمشير، چيزى به آنها نخواهيم داد. چون سخن به اينجا رسيد، پيامبر خدا(ص ) فرمود:

كاغذ را پاره كنيد. پس سعد برجست و كاغذ را پاره كرد. عيينه و حارث نيز از جاى برخاستند و رسول خدا(ص ) با صدايى بلند، كه بخوبى در خارج از خندق نيز شنيده مى شد، به ايشان فرمود: برويد كلمه بين ما و شما فقط شمشير حكومت خواهد كرد.

داستان مشورت و رايزنى پيغمبر خدا با يارانش در اين جنگ همين بود. از گفتگوى آن حضرت با اصحابش بخوبى پيداست كه حضرتش قصد داشته تا بدان وسيله بين قبايل مختلف سپاه دشمن اختلاف بيندازد؛ بويژه اينكه در پايان بحث و گفتگو، حضرتش با صداى بلند فرمود: برگرديد كه بين ما و شما فقط شمشير حكومت خواهد كرد، كه همين خبر پخش شد و به گوش قريش رسيد

و بين قريش و غطفيان اختلاف افتاد.

واقدى و مقريزى به دنبال اين مطلب مى افزايند: رسول خدا(ص )، نعيم بن مسعود را اجازه داد تا بين قبايل قريش و بنى قريظه ايجاد اختلاف كند و او بين دو قبيله مزبور اختلاف افكند و سرانجام همان نيز موجب شكستشان شد. (377)

آنچه تا اينجا از موارد مشورتهاى پيغمبر خدا(ص ) آورديم ، كاملا روشن شد كه هدف نهايى از مشورتها اين نبوده كه حضرتش فكر درست را از اصحابش فراگيرد و آن را به كار بندد؛ بلكه هدف اصلى در پاره اى از موارد اين بوده كه حضرتش روش رايزنى درست را، همچنان كه در گذشته به اصحابش آموخته بود، عملا به آنها بياموزد.

مشورت آن حضرت با اصحابش در جنگ بدر نيز بر همين اساس بوده است . زيرا خداوند پيشاپيش رسول خود را از نتيجه جنگ و شكست دشمن آگاه كرده و به وى خبر داده بود كه آنان با قريش درگير شده ، پيروزى نيز از آن ايشان خواهد بود.

كما اينكه همين مطلب را پيغمبر در پايان جلسه مشورت به اطلاع اصحابش رسانيد و محل به خاك افتادن يكايك سران قريش را هم به آنها نشان داد. بنابراين هدف اصلى از مشورت آن حضرت در آن جنگ ، راهنمايى مسلمانان به روش درست مشورت بود؛ به طورى كه شايسته تعقيب و عمل به آن باشد، بر عكس روش پادشاهان خود كامه و ستمگر كه فرمان خود را با عبارت فرمان ملوكانه ما و اراده همايونى ما و از اين قبيل به رعاياى خود ابلاغ مى نمايند.

صدر آيه شريفه مزبور نيز گوياى همين مطلب است

كه مى فرمايد:

اين از لطف و رحمت خداست كه تو با ايشان نرم و مهربانى ، كه اگر تند خود و سنگدل بودى از گردت پراكنده مى شدند. پس آنها را ببخشاى و براى آنان (از خدا) آمرزش بخواه و (براى دلجوييشان در جنگ ) با ايشان مشورت كن . سپس آنچه را كه خودت تصميم گرفتى ، با توكل به خدا، به انجام برسان كه خداوند توكل كنندگان را دوست دارد. (آل عمران / 159).

پس مشورت در اينجا از مصاديق بارز نرمى و دلجويى است ، و وجود چنين حالتى خود نشانه عنايت و رحمت خداست كه اين مطلب در صدر آيه شريفه آمده است .

بنابراين هدف اصلى از انجام مشورت پيغمبر، گاهى اظهار لطف و نرمى و دلجويى بود، همچنان كه در مشورت جنگ بدر گذشت ، و گاهى تربيت روحى مسلمانان بوده است ، همان گونه كه در مشورت جنگ احد ناظر آن بوديم . چه ، در آن جنگ پيامبر خدا(ص ) مطابق راى و خواسته ايشان عمل كرد و لباس رزم پوشيد تا به جانب احد براى جنگ با دشمن در خارج آن را داشتند، از كرده خود پشيمان شدند و گفتند: اى رسول خدا! آنچه را صلاح دانستى عمل كن كه ما را نمى رسد تا با تو مخالفت كنيم . ولى پيغمبر در پاسخ ايشان فرمود: من قبلا به شما گفتم ، ولى نپذيرفتند. اما حال شايسته نيست كه چون پيغمبر لباس رزم با دشمن پوشيده ، آن را از تن بيرون آورد؛ مگر هنگامى كه خداوند بين او و دشمنش حكم فرمايد.

از گفتگوهاى پيامبر خدا(ص ) با

اصحابش در اين پيشامد چنين بر مى آيد كه اگر پيغمبر خدا(ص ) پيشنهاد اول آنها را نمى پذيرفت و طبق خواسته ايشان ، كه از شور و حركت و شجاعت و جانبازى ايشان در راه خدا حكايت مى كرد و خواستار رويارويى با دشمن در بيرون شهر مدينه بودند، عمل نمى شود، بازتاب شديدى در روحيه آنان ايجاد مى شد كه دلسردى و دودلى ايشان را در انجام وظايفشان در پى داشت و ديگر دست و دلشان در جنگ با دشمن به كار نمى رفت . اين بود كه پيغمبر با همه علم و اطلاعى كه از نادرست بودن راى ايشان داشت ، با نظر آنان موافقت فرمود و عازم خروج از مدينه گرديد.

اما در جنگ خندق ، هدف از مشورت ، نيرنگى بود كه به مشركين زد كه تير حضرتش به هدف نشست و سخت هم كارگر افتاد.

2- بررسى استدلال به بيعت

از آنچه درباره بيعت گفته شد، دانستيم كه بيعت ، همانند معامله و داد و ستد، با رضايت منعقد مى شود، نه با اعمال زور و فشار و زير تيغ جلاد. همچنين روشن شد كه بيعت در گناه و انجام امرى بر خلاف فرمان خدا، و يا بيعت با كسى كه خداى را گناهكار باشد، بيعت نيست .

و نيز دانستيم نخستين بيعتى كه در اسلام بعد از پيامبر خدا(ص ) گرفته شد، بيعتى است كه با ابوبكر به عمل آمد، كه بر اساس درستى بيعت با او، درستى و صحت بيعت خليفه دوم استوار است . زيرا بيعت با عمر به موجب فرمان ابوبكر انجام گرفته است .

همچنين بر اساس درست بودن بيعت با عمر،

بيعت با عثمان مى تواند درست باشد. زيرا عمر دستور داده بود مردم از ميان شش تن قرشى اعضاى شورا، با آن كس بيعت كنند كه عبدالرحمان عوف با او بيعت كرده باشد، و هر كس هم كه مخالفت كند اعدام شود!

و نيز دانستيم كه بيعت با ابوبكر با ايجاد چنان جوى در سقيفه بنى ساعده انجام شد و با مساعدت افراد قبيله اسلم و بيعت ايشان با وى ، كه ازدحامشان گذرگاههاى مدينه را بند آورده بود، حكومتش تثبيت كرديد. و اينكه چگونه آتش بر در خانه فاطمه (عليها سلام ) بردند؛ به اين بهانه كه كسانى كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده اند، در خانه او متحصن شده اند. و اينكه تا فاطمه در قيد حيات بود، افراد قبيله بنى هاشم با ابوبكر بيعت نكردند. و بالاخره اينكه جنيان ، سعد بن عباده را به جرم بيعت نكردن با ابوبكر و عمر، با دو تير جانكاه بر قلبش كشتند.

آنچه را گفتيم ، چگونگى بيعت گرفتن در شهر مدينه بود، اما همين موضوع در خارج از ديوارهاى مدينه بكلى فرق مى كرد. زيرا هر كس كه از بيعت با ابوبكر و پرداخت زكات و ماليات به او و كارگزارانش سرباز مى زد، خودش به تيغ جلاد سپرده مى شد، زن و فرزندانش به اسارت مى رفت و اموالش مصادره مى گرديد!!

بلايى كه بر سر مالك بن نويره ، (378) صحابى و كارگزار پيغمبر در قبيله تميم ، و خانواده اش و ديگر قبايل عرب زير نام ارتداد آمد، از همين قبيل است كه اينك عهده دار بحث درباره آن هستيم .

ارتداد يا

نپذيرفتن خلافت ابوبكر!

مالك بن نويره و خانواده اش در خانه خود آرميده بودند كه ناگاه به محاصره گشتيهاى خالد بن وليد در آمدند. مالك و همراهانش از ترس سلاح برگرفتند، گشتيها بانگ برداشتند كه ما مسلمانيم ، آنان نيز فرياد زدند كه ما هم مسلمانيم ! گشتيها گفتند كه اگر راست مى گوييد اسلحه را بر زمين بگذاريد. آنها اسلحه خود را بر زمين گذاشتند و سپس با ايشان به نماز برخاستند. (379) ولى پس از آن سپاهيان خالد برجستند و همگى آنها را دستگير كردند و به نزد خالد بردند!

زمان مالك ، كه از زيبارويان زمان خود، نگران و پريشان از سرنوشت شوهرش پشت سر مالك ايستاده بود. همين كه چشم خالد بر آن زن افتاد، فرمان داد تا گردن مالك را بزنند. مالك كه موضوع را دريافته بود به خالد گفت : اين زن مرا به كشتن داد؟ خالد گفت : خداوند تو را به جرم خروج از اسلام به كشتن داده است !

مالك گفت : ما افرادى مسلمان و متعهد مى باشيم .

اما چه فايده كه فرمان خالد كار خود را كرد و به اشاره او، شمشير ضرار صدا را در گلوى مالك در هم شكست و تن بى سرش را به خاك و خون درغلتانيد. آنگاه ناجوانمردانه دستور داد تا سر مالك و ديگر ياران او را پايه ديگ قرار دادند. و نيز در آن شب در حالى كه هنوز بدن مالك به خاك سپرده نشده بود، با بيوه جوان او همبستر گرديد و اين در حالى بود كه نسيمى ملايم تن بى سر مالك را در پشت حجله دامادى خالد

نوازش مى داد! (380)

گناه افراد قبيله كنده نيز همين بوده است .

زياد بن لبيد بياضى ، كارگزار ابوبكر در قبايل كنده ، ماده شترى را كه سخت مورد علاقه جوانى از قبيله مزبور بود، به نام زكات گرفت . آن جوان بسيار خواهش كرد كه مگر زياد دست از آن شتر بردارد و به جاى آن شترى ديگر از او بگيرد، اما زياد به بهانه اينكه بر آن شتر داغ زكات نهاده است زير بار نرفت . (381)

جوان نااميد و سرخورده از نزد زياد بيرون آمد و شكايت خود را به يكى از سران قبيله به نام حارثه بن سراقه برد و به او گفت كه زياد بن لبيد ناقه اى را كه سخت مورد علاقه او مى باشد، جزء شترهاى صدقه گرفته و بر آن داغ دولتى نهاده است ، تو بيا و با او صحبت كن ، شايد كه سخن تو را بشنود و آن را با شترى ديگر از من معارضه كند.

حارثه پذيرفت و با آن جوان به نزد زياد رفت و به او گفت : چه مى شود كه بر اين جوان منت بگذارى و ناقه او را با گرفتن شترى ديگر عوض نمايى ؟ زياد گفت : بر آن ناقه داغ زكات گذاشته شده و چنين چيزى غير ممكن است !

بعد از اين گفتگو، بين زياد و حارثه سخنانى ردوبدل شد كه باعث گرديد تا حارثه به خشم آيد. اين بود كه حارثه خود به ميان شتران صدقه رفت و ناقه مورد علاقه جوان را بيرون كشيد و به دست او داد و گفت : شترت را بگير و

ببر و اگر كسى مزاحم تو شد، سروكارش با شمشير من خواهد بود. آنگاه روى به زياد كرد و گفت : مادام كه رسول خدا(ص ) در قيد حيات بود، ما فرمانبردارش بوديم ، تازه اگر بعد از او يكى از افراد خانواده او زمام امور را به دست مى گرفت همچنان فرمانبردار باقى مى مانديم ، اما اينكه فرمانبردار پسر ابوقحافه باشيم ، خير. ابوبكر نه بر گردن ما حق اطاعت دارد و نه قدى بيعتى . آنگاه حارثه اشعارى سرود كه در ضمن آن آمده بود:

اطعنا رسول الله اذ كان بيننا

فيا عجبا ممن يطيع ابابكر

پيامبر خدا(ص ) تا در ميان ما بود فرمانبردارش بوديم ، شگفت از كسانى است كه فرمانبردار ابوبكر باشند.

حارث بن معاويه نيز كه يكى ديگر از سران و سردمداران قبيله كنده بود به زياد گفت : تو ما را به فرمانبردارى از كسى مى خوانى كه نه به ما درباره او سفارشى شده و نه به شما. زياد گفت : حرف تو درست است . اما، ما ابوبكر را براى حكومت انتخاب كرده ايم ! حارث گفت : بگو ببينم ، چطور شد كه شما خانواده اش را كه اولى از ديگران در به دست گرفتن حكومت پيغمبر بودند كنار گذاشتيد، در صورتى كه خداوند در قرآن مى فرمايد: واولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله . (در كتاب خدا، خويشاوندان بر ديگران مقدمترند). زياد پاسخ داد: مهاجران و انصار صلاح كار خود را بهتر از تو مى دانند! حارث گفت : نه به خدا قسم ، بلكه حسادتتان مانع شد تا بگذاريد خانواده پيغمبر به حكومت برسند.

من دلم گواهى نمى دهد كه پيغمبر از دنيا برود و كسى را براى رهبرى امت خويش به جانشينى خود تعيين نكرده باشد. سپس با تندى و خشم به زياد گفت : اى مرد از اينجا برو كه بر خلاف ما سخن مى گويى و آهن سرد مى كوبى . سپس چنين سرود:

كان الرسول هو المطزاع فقد مضى

صلى عليه الله لم يستخلف !

زياد كه اوضاع را مساعد خود نيافت ، شترهاى صدقه را پيشاپيش به مدينه فرستاد و سپس خود به راه افتاد و در مدينه بر ابوبكر وارد شد و ماجرا را گزارش كرد.

آنگاه ابوبكر چهار هزار رزمنده در اختيار او نهاد و وى را مامور جنگ با قباى كنده نمود.

زياد به حضرموت رفت و در مسير خود بر هر يك از قبايل كنده كه مى گذشت ناگهان بر آنها هجوم مى برد و از دم تيغشان مى گذرانيد و زنان و كودكانشان را به اسارت مى برد. او ناگهان بر قبيله بنوهند حمله برد و گروه بسيارى از مردان ايشان را كشت و زنان و فرزندانشان را به اسارت برد. همچنين بر قبيله بر قبيله بنى العاقل ، كه بى خبر از همه جا در خانه هاى خود خوابيده بودند، يورش برد كه ناگاه فرياد زنانشان هجوم بى امان زياد و همراهان او را به مردان خبر داد. در نتيجه اين هجوم برق آسا، مردان قبيله به زحمت توانستند ساعتى در برابر نيروى زياد بن لبيد مقاومت كنند، ولى ناگزير روى به هزيمت نهادند. پس زياد زنان و كودكان ايشان را به اسارت برد و داروندارشان را چپاول كرد.

همچنين او در نيمه شب

بر قبيله بنو حجر حمله كرد و دويست تن از افراد آنها را از دم تيغ گذرانيد و پنجاه نفر را زنجير كشيد و زنان و فرزندان آنها را به اسارت برد و بقيه نيز فرار كردند.

در چنين هنگامه هايى بود كه اشعث بن قيس ، يكى ديگر از سران و فرمانروايان قبايل كنده ، به مقابله زياد شتافت و سرانجام او را در شهر تيم به محاصره خود در آورد و همه اموالى را كه او چپاول كرده بود پس گرفت و به صاحبانشان بازگردانيد، و زنان و كودكان را هم آزاد كرد تا به خانه هاى خود بازگردند.

چون اين اخبار به گوش ابوبكر رسيد، نامه اى به عنوان اشعث بنوشت و او را بنواخت و به الطاف خويش اميدوارش كرد.

اشعث چون نامه را دريافت نمود، رو به فرستاده ابوبكر كرد و گفت : رفيق تو، ما را به گناه مخالفتمان با او به كفر متهم كرده ، اما رفيقش را با اين همه خونى كه از خانواده و بستگان بيگناه من ريخته ، كافر نخوانده است ؟ فرستاده ابوبكر گفت : آرى درست است ، تو كافر شده اى ، زيرا خداوند تو را به جرم مخالفت با همبستگى مسلمانان كافر خوانده است .

با شنيدن اين سخن نوجوانى از عموزادگان اشعث برجست و سرفرستاده ابوبكر را با يك ضربه شمشير بينداخت و اشعث هم او را آفرين گفت و بر كارش مهر تاييد نهاد! اما هواداران اشعث را اين كار وى ناخوش آمد. پس از او روى بگردانيدند و بجز دو هزار سپاهى ، وى را در آن موقعيت تنها گذاشتند.

زياد بن لبيد

نيز ماجراى محاصره خود و كشته شدن فرستاده خليفه را به دست يكى از بستگان اشعث و ديگر مسائل را به ابوبكر گزارش كرد. خليفه هم با مسلمانان به مشورت نشست و راه چاره را در مقابله با اشعث از ايشان جويا شد.

ابو ايوب انصارى گفت : كنديان از نظر تعداد بسيارند و اگر هماهنگ شوند انبوهى عظيم گردند، اگر تو امسال سپاهيان خود را از مزاحمت ايشان فراخوانى ، در آن صورت اميد مى رود كه آنها نيز با تو از در سازش درآيند و سال ديگر و سال ديگر زكات مال خود را با ميل و رغبت به تو بپردازند. ابوبكر گفت : به خدا سوگند اگر آنها از آن مقدار كه پيامبر خدا(ص ) براى آنان تعيين كرده حتى يك پاى بند شتر به من كمتر بدهند و يارى خود بخواند.

عكرمه در اجراى فرمان خليفه با دو هزار رزمنده قريش و هواداران و همپيمانان ايشان به سوى مارب پيش راند. اين خبر مردم دبا را سخت ناراحت كردت آنان گفتند ما همبستگان و خويشاوندان كندى خود را به دست دشمن رها كرده ، اينجا آرام نشسته ايم ؟ پس شوريده با يك حركت سريع مركز حكومت را اشغال و كارگزار ابوبكر را آنجا بيرون كردند و تصميم گرفتند تا با مشغول كردن عكرمه ، او را از جنگ با خويشان خود بازدارند. اين خبر ابوبكر را سخت به خشم آورد. پس طى نامه اى به عكرمه فرمان داد تا در مسير خود به دبا حمله كند و مردم آنجا را سخت گوشمالى دهد و اسيرانشان را هم به مدينه گسيل دارد. در

پى اين فرمان ، عكرمه به دبا حمله برد و با مردم آنجا بسختى جنگيد تا اينكه آنها را به محاصره خود در آورد.

مردم دبا در ازاى پرداخت زكات خواستار صلح شدند، ولى عكرمه جز به تسليم شدنشان رضا نداد! آنها هم ناگزير تسليم شدند و عكرمه پيروزمندانه پاى به درون قلعه ايشان گذاشت و سران و اشراف ايشان را در بند كشيد و گردن زد و زنان و كودكان آنها را به اسارت برد و داراييشان را مصادره كرد و بقيه را هم به مدينه روانه كرد. ابوبكر تصميم به اعدام اسير، و قسمت كردن زنان و فرزندان ايشان داشت ، ولى عمر گفت : اى جانشين رسول خدا! اينان همه مسلمانند و بجد سوگند مى خورند كه از اسلام برنگشته اند. پس ابوبكر آنها را به زندان انداخت ، كه تا پايان عمر ابوبكر در زندان بودند، و عمر كه به خلافت نشست ايشان را آزاد ساخت .

عكرمه پس از پايان كار مردم دبا به يارى زياد شتافت . اشعث هم چون از اين رويداد باخبر شد، به علت كمى ياران به قلعه نجير پناه برد و زنان خود و يارانش را در آنجا گرد آورد. خبر اشعث به گوش كسانى رسيد كه با كشته شدن فرستاده ابوبكر از گرد وى پراكنده شده بودند، لذا، از اينكه عموزاده هاى خود را در محاصره دشمن رها كرده بودند خود خود را ملامت نمودند و بار ديگر عازم جنگ شدند. خبر حركت كنديان ، زياد را سخت ناراحت كرد، ولى عكرمه به او گفت : نظر من اين است كه تو همچنان اشعث و يارانش

را در محاصره خود داشته باشى و من به جنگ كنديان بروم . زياد گفت : فكر خوبى است ، اما اگر بر ايشان دست يافتى ، يك تن از آنها را زنده مگذار! عكرمه گفت : من از كوششهاى لازم در اين راه فروگذارى نخواهم كرد.

عكرمه به راه افتاد تا آنگاه كه با كنديان روبرو گرديد و جنگ سختى بين ايشان در گرفت . در طول جنگ ، پيروزى بين دو گروه دست به دست مى گرديد و معلوم نبود كه سرانجام كداميك شاهد پيروزى را در آغوش خواهند كشيد.

از اين سوى ، اشعث همچنان در محاصره زياد بسر مى برد و از ماجراى اخير كنديان خبر نداشت . طول محاصره ، او و يارانش را از گرسنگى و تشنگى به ستوه آورده بود. پس ناگزير از در تسليم در آمد و از زياد براى خود و خانواده و ده تن از يارانش ، كه از مقام و منزلتى برخوردار بودند، امان خواست و شرايط تسليم بين او و زياد بر روى كاغذ آمد!

پس از اين جريان ، زياد، نامه اشعث را براى عكرمه فرستاد. عكرمه نيز آن را به كنديان نشان داد و آنان را از تسليم شدن اشعث با خبر گردانيد. كنديان نيز پس از شنيدن چنين خبرى ، از جنگ با عكرمه كوتاه آمدند و از او روى برتافتند و راه خود را در پيش گرفتند و رفتند.

اما زياد پس از تسليم شدن اشعث پاى به درون قلعه نهاد و با توجه به شرايط تسليم ، مبارزان قلعه را يكايك پيش كشيد و دست بسته به زير تيغ جلاد نشانيد!

تا اينكه نامه ابوبكر به دست او رسيد كه فرمان داده بود تا عموم تسليم شدگان را به مدينه اعزام دارد. پس زياد بقيه آنان را به زنجير كشيد و به مدينه خدمت ابوبكر گسيل داشت . (382)

بيعت ابوبكر اين چنين به سامان رسيد. بيعتى كه عمر آن را فلته (كارى حساب نشده و از دست در رفته ) توصيف كرده بود و بر همان بيعت پايه هاى خلافت عمر و عثمان ، استوار گرديد و به آن استدلال شد.

3- بررسى استدلال به عمل صحابه

استدلال به عمل صحابه هنگامى درست است كه سيره و روش ايشان يكى از مصادر تشريعى اسلامى و همرديف كتاب خدا و سنت پيغمبر به حساب آيد و خداوند درباره عمل آنان را گفته باشد كه درباره رسول خدا فرموده است كه : لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه . يعنى رسول خدا براى شما الگويى نيكوست . و يا اين آيه كه فرموده است : ما ءاتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا. يعنى آنچه را كه پيامبر، شما را به انجام آن فرمان داده است انجام دهيد، و از آنچه مانع شده كوتاه آييد؛ والا بدون چنين پشتوانه اى ، سيره و روش اصحاب بر ما حجت نخواهد بود.

گذشته از اين ، ما نمى دانيم به كداميك از اصحاب بايد اقتدا نمود! زيرا رفتار و گفتار برخى از آنان بشدت با بعضى ديگر مخالفت است . از اين جهت است كه دانشمندان در امر خلافت و كيفيت شكل گيرى آن باهم اختلاف نظر دارند كه آيا خلافت با بيعت يك نفر تحقق مى يابد (كه عباس ، عموى پيغمبر(ص ) به

على (ع ) گفت : دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم ، تا اينكه مردم هم با تو بيعت نمايند.)، يا سخن عمر درست است كه گفت : بيعت ابوبكر يك حركت نسنجيده و شتابزده بود. و يا فتواى معاويه را بايد بپذيريم كه شمشير بر روى على (ع )، خليفه مشروع و بر حق ، كشيد؟

با توجه به آنچه در اين زمينه گفته ايم ، ارزيابى بيشترى را در اين مورد نياز نمى بينيم . اما اينكه برخى از ايشان به سخن اميرالمومنين على (ع ) در نهج البلاغه استدلال مى كنند، مساله اى است كه آن را در زير مورد بحث قرار مى دهيم .

بررسى استناد به نهج البلاغه در استدلال به شورا و بيعت وعمل صحابه

برخى از علماى مذهب خلفا، صحت عمل به شورا و بيعت و پيروى از عمل اصحاب را به روايتى استدلال مى كنند كه آن شريف رضى در بخش نامه هاى على (ع ) در كتاب نهج البلاغه آورده است . نامه مزبور در نهج البلاغه ، كه از نامه هاى آن حضرت است به معاويه ، چنين است :

كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، بر همان قرار هم با من بيعت كرده اند. پس آن كس كه در مدينه حاضر بوده ، حق انتخاب نداشته ، و غايب را هم حق عدم پذيرش نيست .

شورا و رايزنى در صلاحيت مهاجران و انصار است كه چون به خلافت مردى متفق شدند و او را امام و پيشوا ناميدند، چنان انتخابى موجب خشنودى خداوند خواهد بود. بنابراين اگر كسى به

بهانه عيبجويى و بدعتگذارى سر از فرمانشان بتابد، او را به راه بازآرند. و اگر سرسختى كند و نپذيرد، به عنوان اينكه راهى بجز راه مومنان را در پيش گرفته است ، با وى بجنگند. و خداوند نيز او را به خيره سريش به خود واگذارد. (383)

اينان ادعا مى كنند كه چون امام در اين نامه به بيعت و شورا و اجماع مهاجران و انصار استدلال كرده ، بنابراين وى صحت اقامه امامت را از اين راهها قبول داشته است .

در پاسخ مى گوييم كه شريف رضى گاه تنها آن قسمت از خطبه و يا نامه امام را انتخاب مى كرد كه آن را در اعلا مرتبه فصاحت و بلاغت مى يافت و بقيه آن را رها مى نمود. وى در ثبت اين نامه امام به معاويه نيز همين شيوه را به كار برده و تمام نامه را نياورده است . اما نصر بن مزاحم تمام آن را در كتاب صفين خود نقل كرده است كه ما آن را عينا در اينجا مى آوريم .

بسم الله الرحمن الرحيم

اما بعد، بيعتى كه با من در مدينه به عمل آمد، تو را نيز با اينكه در شام بوده اى ملزم به تبعيت مى كند. زيرا كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، با من هم بر همان قرار بيعت نمودند. بنابراين حاضران را حقى در انتخاب ، و غائبان را اجازه اى در سرپيچى و نپذيرفتن نيست .

شورا و رايزنى در صلاحيت مهاجران و انصار است كه چون به خلافت مردى متفق شدند و او را امام و پيشوا ناميدند، چنان انتخابى موجب

خشنودى خداوند خواهد بود. پس اگر كسى به بهانه عيبجويى و يا خواهش نفس از فرمان آنان سر بتابد او را به راه باز آرند و اگر سرسختى كند و زير بار نرود، به خاطر اينكه راهى بجز راه مومنان در پيش گرفته است ، با او بجنگند و خداوند نيز او را به خواسته خويش واگذارد و به جهنمش - كه بد منزلگاهى است - بيفكند.

اين مسلم است كه طلحه و زبير با من بيعت كردند و سپس بيعت را شكستند؛ بيعت شكنى آنها به منزله سرپيچيشان بود، و روى اين اصل من با ايشان جنگيدم تا على رغم خواسته آنان حق بر جايش قرار گرفت و خواسته خداوند آشكار گرديد.

پس تو نيز در اين مسير به ديگر مسلمانان بپيوند، كه من چيزى را كه - درباره تو بيشتر دوست مى دارم اين است كه تو از بلا بر كنار باشى ، مگر اينكه تو خود تن به بلا بدهى ، كه اگر چنان كنى ، با تو مى جنگم و از خداوند بر تو يارى مى جويم .

درباره كشندگان عثمان نيز سخن به درازا كشانيده اى ! پس تو هم در مسير مسلمانان قدم بردار و حكم ايشان را به من واگذار كن تا بر اساس كتاب خدا در ميان تو و ايشان به داورى بنشينم .

اما آنچه را تو در هواى آن هستى ، نيرنگى است در بازگرفتن كودك از شير؛ زيرا به جان خودم سوگند اگر به ديده عقل و بدون دخالت هواى نفس در آن مى نگريستى ، مرا بيگناه ترين فرد قريشى در خون عثمان مى يافتى .

اين را هم بدان كه تو از طلقايى (384) و از كسانى مى باشى كه شايستگى خلافت و حضور در مجلس مشورت را ندارند.

اينك من جرير بن عبدالله را، كه مردى اهل ايمان و از مهاجران است ، به نزد تو و ديگر فرماندارانى كه بر سر راه تو هستند فرستادم . پس تو نيز بيعت كن . و لا قوه الا بالله . (385)

از اين نامه آشكارا معلوم مى شود كه امام (ع ) براى معاويه و همفكرانش دليلى مى آورد كه ايشان خود را به قبول آن ملزم مى دانند. زيرا به معاويه مى گويد بيعتى كه با من در مدينه به عمل آمد، تو را كه در شام بودى مجبور به پذيرش آن مى كند، همان طور كه ناگزير بودى تا زير بار بيعت عثمان بروى كه در مدينه صورت گرفت و تو در شام بودى . و بر اين اساس بيعت با من نيز كسانى چون تو را كه خارج از مدينه بوده اند مجبور به تبعيت مى كند؛ همان گونه كه افرادى را مجبور به بيعت با عمر كرد كه در مدينه انجام شده بود و آنها حضور نداشتند.

بدين سان ، امام (ع )، معاويه و همفكران او را از مذهب خلفا، با دلايلى كه در آن روز ايشان خود را به قبول آن ملزم مى دانستند، مجاب كرد و اين امرى است كه همه دانايان و دانشمندان جهان بر آن اتفاق نظر دارند كه خصم را بايد از راهى كه مورد تاييد و تصديق خود اوست ، مجاب نمود.

از طرفى در نامه آن حضرت آمده است : پس

هر گاه به خلافت مردى متفق شدند و او را امام و پيشوا ناميدند، كان ذلك لله رضى (386)، يعنى موجب خشنودى خداست . در پاره اى از نسخ كان ذلك رضى آمده و به معناى خشنودى انتخاب كنندگان است . در اين صورت بيعت بايد بر اساس اختيار و آزادى يكايك راى دهندگان صورت گرفته باشد، نه با اعمال زور و فشار تهديد با شمشير!! اما اگر كان ذلك لله رضى باشد، مسلم است كه اگر همه مهاجران و انصار، كه امام و دو فرزندش حسن و حسين نيز در ميان ايشان باشند، در امرى متفق شوند، بى گمان رضا و خشنودى خدا هم در آن خواهد بود.

گذشته از همه اينها، اين سوال باقى مى ماند كه چرا پيروان مذهب خلفا تنها به اين سخن امام در نهج البلاغه استناد مى كنند و ديگر سخنان آن حضرت را كه شريف رضى نيز در همان كتاب آورده ، فراموش كرده اند و يا خود را به فراموشى زده اند؟! مثلا رد باب حكم نهج البلاغه آمده است : هنگامى كه اخبار سقيفه بنى ساعده به آن حضرت رسيد، على (ع ) پرسيد:

انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: گفتند كه از فرمانروايى و از شما هم فرمانروايى انتخاب شود. امام فرمود: پس چرا براى ايشان اين دليل را نياورديد كه رسول خدا(ص ) درباره آنها سفارش كرده كه به نيكانشان نيكى كنيد و از بدانشان درگذريد؟

پرسيدند: اين چه دليلى عليه انصار خواهد بود؟ فرمود: اگر انصار حق رسيدن به حكومت را داشتند، موردى نداشت تا پيغمبر درباره آنها سفارش كند! آنگاه امام به سخن خود ادامه

داد و پرسيد: قريش چه گفتند؟ جواب دادند: قريش دليل آورد كه او از شجره پيامبر خداست و حكومت حق اوست ! امام فرمود: احتجوا بالشجره واضاعوا الثمره . (387) يعنى آنها به درخت نبوت استدلال كردند، اما ميوه همان درخت را ناديده گرفتند.

و يا سخن ديگر آن حضرت كه در همان بخش آمده است كه مى فرمايد:

وا عجبا، اتكون الخلافه بالصحابه و القرابه ؟ (388) شگفت است ، مگر جانشينى پيغمبر خدا به همدمى با آن حضرت ، و با خويشاوندى با او بستگى دارد؟

به دنبال آن ، شريف رضى مى نويسد كه امام را در همين زمينه شعرى است كه مى فرمايد:

فان كنت بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا والمشيرون غيب و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم فيغيرك اولى بالنبى و اقرب اگر تو با شورا زمام امورشان را به دست گرفته اى ، اين چگونه شورايى بوده كه در آن رايزنان و صاحبنظران حضور نداشته اند؟ و اگر به دليل خويشاوندى با پيغمبر خدا(ص ) بر ديگر رقيبان ايشان استدلال كرده اى ، به غير از تو كس ديگرى هست كه از تو به پيامبر اولى و نزديكتر است .

و آن حضرت همه سخنانش را در اين مورد در خطبه معروف به شقشقيه فرموده است :

آگاه باشيد كه به خدا سوگند پسر ابوقحافه جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى دانست من براى مقام خلافت حكم ميله سنگ آسياب را دارم . سيلاب خروشان (دانش پيغمبرى ) از دامن من مى جوشد، و مرغ بلند پرواز هم را ياراى رسيدن به اوج دانش من نيست . با اين حال

، جامه خلافت را رها كردم و روى از آن برتافتم و در اين انديشه بودم كه آيا دست تنها به جنگ برخيزم و يا بر ظلمت كور كننده شكيبايى و رزم ؛ ظلمتى كه پيران را شكسته و جوانان را به پيرى مى نشانيد و مومنان را تا به هنگام ديدار با پروردگارشان رنج مى داد. ولى ديدم شكيبايى بر آن خردمندانه تر است ، پس شكيبايى پيشه ساختم ، در حالى كه خاشاك در چشم مى خليد و استخوان راه گلويم را مى فشرد كه مى ديدم اين چنين ميراث من به حارث مى رود.

سرانجام اولى (ابوبكر) به راه خود رفت و ديده از جهان فروبست ، اما پيش از مرگ ، خلافت را در آغوش پسر خطاب افكند. (آنگاه امام به قول اعشى تمثل جست و فرمود:)

شتان من يومى على كورها

و يوم حيان اخى جابر

ميان روزگار من كه بر پالان خشن شتر مى گذرد، و روزگار حيان ، برادر جابر، فرق بسيار است .

شگفت اينجاست كه او در زندگيش از مردم مى خواست تا دست از او بدارند و وى را از حكومت معارف دارند، (389) اما در پايان ، منشور خلافت را براى بعد از مرگ خود به نام آن ديگرى كرد تا پستان خلافت را برادروار بين خود و او تقسيم كرده باشد. و به اين ترتيب آن را در مسيرى انداخت سخت ناهموار و توانفرسا، در آغوش مردى تندخو و بد زبان كه رفتارش خشن و سراسر اشتباه بود و پوزش خواهيش بيشمار! همدمى او چنان مى مانست كه سوارى بر پشت شترى سخت ناآرام و سركش

كه اگر مهارش كشيده شود بينيش پاره گردد و اگر افسارش رها شود به پرتگاه هلاكت افتد. به خدا سوگند كه مردم به روزگار خلافتش به اشتباه و بيراهه روى و تلون و سركشى گرفتار آمدند و من بر همه اين سالها رنج و محنت و شكيبايى پيشه ساختم ، تا اينكه او هم به راه خود رفت و ديده از جهان فروبست . اما مسند را در ميان گروهى قرار داد و مراهم به گمان خود همرديف آنها انگاشت ...

پناه بر خدا از آن شورا! من چه وقت در تمام مقايسه با نخستين ايشان (ابوبكر) مورد ترديد بودم كه امروزه همسنگ با چنين كسانى شمرده شوم ؟ اما با اين همه در فراز و نشيب با ايشان همراهى كردم . در اين ميان يكى از ايشان به سبب كينه توزى و حسادتى كه با من داشت ، از من روى بگردانيد، و ديگرى جانب دامادى خود را رعايت كرد. (390) و نيز دو نفر ديگر موهن و زشت است نام ايشان بردن .

تا اينكه سرانجام سومين نفرشان برخاست ، در حالى كه دو پهلوى او، از شكم تا مخرجش ، برآمده بود و به همراهش برادران همپشتش نيز برخاسته و به تكاپو افتادند و بيت المال مسلمانان را آنچنان با ولع و بيحساب بلعيدند كه شتر، سبزه هاى بهارى را. تا آنگاه كه ريسمانش از هم بگسيخت و رشته عمرش از هم بدريد، رفتارش بر او تاختن آورد، و شكمبارگيش او را به رو درانداخت .

جالب و شگفت آور بود كه مى ديدم مردم پيرامونم را چون يال كفتار گرفته و از هر

سو فشار مى آورند تا آنجا كه حسن و حسين به زير دست و پا رفتند و دو سوى جامه ام از هم بدريد.

ازدحام آنان به حدى بود كه تراكم گوسفندان در ميان آغل .

اما چون قيام كردم و زمام امور را به دست گرفتم ، گروهى بيعتم را شكستند و جمعى نيز از فرمانم سربرتافتند و عده اى هم از اطاعت خدا بيرون شدند. گويى كلام خدا را نشنيده اند كه مى فرمايد:

تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا والعاقبه للمتقين . (سراى جاودانى را براى كسانى مقرر داشته ايم كه خواهان گردنكشى و فساد در روى زمين نباشند، و سرانجام خير از آن پرهيزگاران است .)

آرى به خدا قسم كه آن را شنيده و به خاطر داشته اند، اما دنيا در نظرشان جلوه نمود و زيباييهايش آنان را فريفت .

بدانيد، به خدايى سوگند كه دانه را شكافته و آدمى را آفريده است ، اگر حضور حاضران در بيعت نبود و آمادگى ياوران حجت را بر من تمام نمى نمود و عهد و پيمانى وجود نداشت كه خداوند از دانايان گرفته تا بر سيرى ستمكاران و گرسنگى ستمديدگان بى تفاوت نباشند، بى گمان افسار اين حكومت را بر گردنش مى افكندم و آخرين دور خلافت را با جام نخستين آن سيراب مى نمودم . و آنگاه بود كه مى دانستيد اين دنياى شما در نظر من از عطسه بزى هم بى ارزشتر است .

آورده اند كه چون سخن امام به اينجا رسيد مردى از اهالى عراق برخاست و نامه اى به دست آن حضرت داد. امام به خواندن

آن پرداخت و پس از فراغت از آن ، ابن عباس گفت :

اى اميرالمومنين ! چه شود كه سخنت را همچنان كه آغاز كرده بودى به پايان برسانى ؟ امام فرمود: هيهات اى پسر عباس ! اين شقشقه اى بود كه برآمد و فرونشست . اين عباس مى گويد:

به خدا قسم از هيچ سخنى آن اندازه اندوهناك نشدم كه از قطع اين سخن ؛ زيرا نشد كه اميرالمومنين سخن خود را تا آنجا كه اراده كرده بود، ادامه دهد.

اين قبيل سخنان امام را پيروان مذهب خلفا فراموش كرده اند و يا خود را به فراموشى زده اند. تنها احتجاج امام را در برابر معاويه و همفكرانشان دستاويز خود قرار داده اند كه آن را هم امام ناگزير بوده تا با ايشان با همان دلايلى روبرو شود كه خود قبول دارند.

4- بررسى استدلال به خلافت با زور و غلبه

هر كس كه تاريخ اسلام را ورق بزند، در مى يابد كه حكومت و فرمانروايى خلفا تا زمان حكومت تركان عثمانى ، غالبا بر پايه زور و قهر و غلبه صورت گرفته و عكس آن ، همچون حكومت اميرالمومنين ، بسيار نادر بوده است . اين مساله اى است كه در آن جاى ايراد و اعتراض براى دوست و دشمن وجود ندارد و هيچكس منكر آن نيست . اما اينكه مى گويند هر كس كه به زور شمشير بر امت اسلامى تسلط يافت و به خلافت نشست و اميرالمومنين ناميده شد، بر هيچكس كه ايمان به خدا و روز جزا داشته باشد روانيست كه شبى را به روز آورد و چنين فرمانروايى را پيشوا و امام خود نداند؛ خواه او فرمانروايى متقى باشد يا فاسق

، ما كه ندانستيم اين دانشمندان و سرشناسان گرامى از چه سخن مى گويند: از شريعت خدا و مقررات او در اقامه حكومت در جامعه اسلامى ، يا قانون و مقررات جنگل براى حيوانات وحشى و درنده ؟

براى اينكه در نقل گفته ها و نوشته هاى علماى گذشته ايشان ، مورد ايراد و اعتراض پاره اى از دانشمندان امروزشان قرار نگيريم كه مدعيند امروزه مسلمانان در چنان افكارى با گذشتگان خود موافقت ندارند و مى گويند كه بايد امروز اسلام را دريابيم !(391) عكسى از روى جلد كتابى را كه براى يكى از مدارس كشورهاى امروز اسلامى به چاپ رسيده است شاهد مى آوريم . سرزمينى كه در آن ، كعبه مشرفه و خانه خدا و مسجد پيامبر و حرمش وجود دارند.

اين كتاب در مدح و ستايش يزيد نگاشته شده و در تعريف و تمجيد از او به نقل روايات پرداخته است !

يزيدى كه كعبه ، قبله گاه مسلمانان را به منجنيق بست و آن را درهم كوبيد!

يزيدى كه مدت سه شبانه روز، مدينه و مسجد و حرم پيامبر را براى سربازانش مباح كرد تا مردم آنجا را از دم تيغ گذرانيدند و به بانوان و دوشيزگانش تجاوز كردند!

آرى اين كتاب در چنان مكانى ، در حرمين شريفين ، آن هم به خاطر دفاع از يزيد بن معاويه و ستايش از او منتشر شده ، و جزء مواد درسى آنجا درآمده است !

ما شرح مفصل فجايع و جنايات غير قابل جبران فرزند معاويه و نواده ابوسفيان و دشمن سرسخت و ديرينه رسول خدا(ص ) را در بخشى جداگانه و زير عنوان سپاهيان خليفه تجاوز به

خانه پيغمبر را روا مى دارند و سپاهيان خليفه در مسير مكه و براى در هم كوبيدن آن خواهيم آورد.

فرمانبردارى از پيشواى ستمگر مخالف با سنت پيغمبر

در بحث فرمانبردارى از امام در مذهب خلفا ديديم كه چگونه از پيغمبر خدا(ص ) روايت كرده اند كه قيام عليه فرمانرواى ستمگر و مخالف با سنت پيامبر خدا(ص ) حرام است و فرمانبردارى از او، واجب .

اما در مذهب اهل بيت (ع ) رواياتى از رسول خدا(ص ) آمده است كه كاملا با آن قبيل روايت مخالف است . مانند روايتى كه از امام حسين (ع )، نوه پيغمبر(ص )، از جد بزرگوارش آورده اند كه فرموده است :

من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ، ناكثا عهده مخالفا لسنه رسول الله (ص ) يعمل فى عباد الله بالاثم والعدوان ، فلم يغير عليه بفعل و لا قول ، كان على الله ان يدخله مدخله . يعنى هر كس كه فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال مى شمارد، و عهد و پيمان او را مى شكند، و با سنت پيغمبر به مخالفت برمى خيزد، و با بندگان خدا به ناروا و ستم رفتار مى نمايد، پس اگر عملا يا به زبان عليه او قيام نكند، بر خداوند است كه او را به عذاب جهنم گرفتار سازد. (392)

با مقايسه نظير اين روايات با روايات مذهب خلفا، در مى يابيم كه آن قبيل روايات مذهب خلفا به قصد خير و به منظور تاييد هيئت حاكمه مسلمانان از رسول خدا(ص ) روايت شده است ، و زمان پيدايش آنها مربوط مى شود به اوايل روى كار آمدن امويها

و دوران ايشان . اين احاديث در ابتداى تدوين حديث در اوايل قرن دوم هجرى به كتابهاى حديث از صحاح و مسايند را يافته اند (393) و همگان به صحت و لزوم عمل به آنها سر تسليم فرود آورده اند!

آنگاه علماى دربارى ، از محدثان و قاضيان و خطبا و ائمه جمعه و جماعات و امثال آنها، از دوران فرمانروايى امويان در شام و اندلس ، تا عباسيان در بغداد، و تركان عثمانى در تركيه ، و حكام مماليك در مصر، و سلجوقيان و غزنويان در ايران ، و كردها در شام ، به شرح و تعليق و تاكيد بر صحت آنها پرداختند و همان دربارها نيز ايشان را از مال و مقام دربار خود برخوردار نمودند و پيروان ايشان نيز همين راه را در پيش گرفتند.

و بدين سان مسلمانان به دو مذهب تقسيم گرديدند: يكى مذهب خلفا كه حكام و فرمانروايانشان مروجين مذهبشان را غرق در مال و مقام ساختند، و ديگرى مذهب اهل بيت (ع ) كه عليه چنان افكار و روايات و اجتهادهايى كه در تاييد مقامات دولتى روايت شده بود، به مقاومت برخاستند و قرنها از مقامات دولتى و حكام و زورمندان وقت ، اعدام و زندان و آوارگى و غارت و كتابسوزى و به آتش كشيدن كتابخانه ها را پاداش گرفتند؛ (394) تا مگر افكار و آراء ايشان را در نگهدارى از سنت راستين رسول خدا(ص ) از جامعه اسلامى دور سازند و از ديد مسلمانان پوشيده دارند، (395) و بعد از همه اينها، در اين روزگار كه از بازگو كردن حقايق بر ما چه گذشته و چه مى گذرد!

فشرده

آنچه گذشت

محكمترين منطقى كه در اجتماع سقيفه بنى ساعده ، در عمل و گفتار به كار رفته بود، خواه از جانب مهاجران و خواه از سوى انصار، همان منطق قبيله گرايى بود.

ارزشى هم كه عمر بر بيعت ابوبكر در آن روز نهاد، اين بود كه آن را فلته (كارى حساب نشده ) ناميد و نه چيز ديگر.

در مساله شورا نيز عمر دليلى از كتاب خدا و يا سنت پيغمبر ارائه نكرد كه خلافت بايد بر اساس شورا اقامه شود! بلكه تنها بر اجتهاد ويژه خود تكيه داشت و بس .

او در اين زمينه اجتهاد كرد و تعيين ولى امر و فرمانرواى بعد از خودش را بر عهده شش نفر گذاشت و نه بيشتر! او اجتهاد كرد، و همه اين شش نفر را هم از مهاجران برگزيد و نه از انصار!

او اجتهاد كرد و تاييد خليفه منتخب بعد از خود را تنها به عهده عبدالرحمان بن عوف نهاد، و ديگران را از چنان امتيازى محروم ساخت و گفت : هر گاه دو نفر به يكى ، و دو نفر ديگر به شخص ديگرى راى دهند، دسته اى برنده است كه عبدالرحمان بن عوف در آن باشد!

او اجتهاد كرد و گفت : اگر عبدالرحمان بن عوف يك دستش را به دست ديگرش بزند از او پيروى كنيد!

پس با اين حساب ، هر كس كه اجتهاد عمر را همسنگ كتاب خدا و سنت پيغمبرش ، به عنوان يكى از مصادر تشريعى اسلام بداند، معتقد است كه امامت بر اساس تشكيل شورا بين شش نفر برگزار مى شود كه پنج نفرشان با يك نفر از آنها به امامت بيعت

كنند.

اما اينكه پيروان مذهب خلفا در مساله شورا به آيه و امرهم شورى بينهم استدلال كرده اند، اين آيه چيزى بيشتر از برترى مشورت و رايزنى را نمى رساند. چه اگر خداوند وجوب امرى را اراده فرمايد، مى گويد: كتب عليكم و يا فرض الله و يا الفاظى چون جعل و وصى كه دلالت بر وجوب و الزام داشته باشد.

اما آيه وشاورهم فى الامر كه خطاب به پيامبر خدا(ص ) مى باشد، منظور از آن مشاوره و رايزنى است در غزوات و به خاطر تربيت نفوس مسلمانان ، و يا به قصد ايجاد ترديد در ميان سپاه مشركان ، و همه آنها براى تعيين اجراى حكم شرعى بوده ، نه اينكه حكم مساله اى را از اين راه باز يابند.

گذشته از اينها، دانشمندان مذهب خلفا تعيين نكرده اند كه شورايى كه براى انتخاب امام تشكيل مى شود، بايد چگونه شورايى باشد. و ما در گذشته ديديم كه شوراى معروف ، چگونه عثمان را به خلافت برگزيد! اين از لحاظ شورا.

اما بيعت نبايد با اعمال زور و فشار و زير شمشير جلاد صورت بگيرد و نه به خاطر انجام گناه و معصيت ، و نه با كسى كه خداى را گناهكار است .

اما سيره اصحاب ، اگر در رديف كتاب خدا و سنت پيغمبر به عنوان يكى از مصادر تشريعى اسلام به حساب مى آمد، استدلال به آن درست و بجا بود، وگرنه سيره اصحاب حجت نمى باشد.

اما اينكه از سخنان اميرالمومنين دليل و مدرك ارائه شده ، تمام آنها دلايلى هستند كه خصم خود را ملزم به پذيرش آنها مى داند، و اين گونه سخن

گفتن با خصم ، مورد تاييد عقلا بوده و موسوم است . و نيز اگر اجماع صحابه را ملاك قرار دهيم ، بديهى است اجماعى كه در آن شخص اميرالمومنين و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام ) حضور داشته و راى داشته ، بى گمان مورد رضايت خداى متعال خواهد بود؛ همچنان كه سخن اميرالمومنين مؤ يد همين مطلب است .

اما سخن ايشان كه هر كس به زور شمشير پيروزى به دست آورد و بر اريكه قدرت نشست ، اميرالمومنين خواهد بود و فرمانبردارى از او واجب است ، خواه مردى نيكوكار باشد و يا تباهكار، مطلبى است كه خلاف آن در امر خلافت تا به حال صورت نگرفته ، و هر كس به مطالعه تاريخ خلفا در اسلام بپردازد، همه آنها را از همين دست خواهد يافت .

اينها همه آراء و عقايد مذهب خلفا و دلايل ايشان در اين موارد است . اما آراء و عقايد و دلايل مذهب اهل بيت (ع ) را در بحثى كه در پيش روى داريم ، به خواست خدا، خواهيم آورد.

امامت از ديدگاه مذهب اهل بيت (ع )

امامت عهدى است الهى

در بحث گذشته آراء و نظريات مذهب خلفا را درباره امامت ، و دلايل ايشان را در اين زمينه آورديم . اما پيروان مذهب اهل بيت ، وجود امام پس از پيغمبر را مشروط به اين مى دانند كه معصوم از خطا و گناه باشد و از جانب خداى تعالى به اين مقام منصوب و از سوى پيغمبر خدا(ص ) نيز آشكارا به اين سمت تعيين و معرفى شده باشد؛ همان گونه كه خداى تعالى خطاب به ابراهيم مى فرمايد: انى جاعلك للناس اماما، قال

و من ذريتى ، قال لا ينال عهدى الظالمين . يعنى من تو را امام مردم قرار دادم ، (ابراهيم ) گفت : و فرزندانم را نيز (قرار ده ) فرمود: عهد من به ستمكاران نمى رسد. (بقره / 124).

بنابراين امامت عهدى است الهى ، و خداوند همان گونه كه مقررات آيينش را به پيامبرش وحى و ابلاغ مى كند، او را آگاه مى سازد كه اين عهد خود را به عهده چه كسى نهاده است و اينكه عهد امامت خداوند به كسى كه ستمگر باشد نمى رسد. و آن كس هم به ستم نكردن بر نفس خويش و ديگران موصوف باشد، معصوم است .

بر اين اساس ، امامت عهدى است الهى و انتخاب و گزينش امام با خداست ، و شخص پيغمبر تنها ابلاغ كننده چنين انتصابى است و عصمت هم لازمه آن خواهد بود كه اين دو شرط اساسى در ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) محقق است و ما بتفصيل در اين باره سخن خواهيم گفت .

عصمت اهل بيت (عليهم السلام )

توضيح

خداى تعالى فرموده است كه اهل بيت ، يعنى محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (صلوات الله عليهم اجمعين ) معصوم از گناه هستند: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل بيت و يطهركم تطهيرا. يعنى جز اين نيست كه خدا اراده كرده است كه پليدى و ناپاكى را از شما اهل بيت بزدايد و پاك و پاكيزه تان فرمايد. (احزاب / 33)

شاءن نزول آيه تطهير و عكس العمل پيغمبر

عبدالله بن جعفر (396) از نوادگان ابوطالب ، روايت كرده است :

زمانى كه رسول خدا(ص ) مشاهده فرمود كه رحمت الهى در حال فرود آمدن است ، فرمود: صدايشان كنيد كه بيايند، صدايشان كنيد كه بيايد. صفيه (397) پرسيد: چه كسى را اى رسول خدا؟ فرمود: اهل بيتم را؛ على و فاطمه (398) و حسن (399) و حسين را. (400)

آنها را حاضر كردند پس آن حضرت عباى خود را بر روى آنها افكند و سپس دستهايش را به آسمان بلند كرد و فرمود: بار خدايا! اينان اهل بيت و آل من هستند. پس درود فرست بر محمد و آل محمد. در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.(401)

و در روايت ام المومنين عايشه (402) آمده كه است كه عباى مزبور پشمينه و از موى سياه ، و كاروانى از شتر در حال حركت ، بر آن نقش شده بود.

همچنين در روايت واثله بن اسقع آمده است كه رسول خدا(ص )، على و فاطمه را در پيش روى خود، و حسن و حسين را بر زانوان خويش نشانيد. (403)

و نيز در روايت ام المومنين ام سلمه آمده

است : آيه تطهير در خانه من بر رسول خدا نازل شد. در آن موقع در اتاق هفت نفر حضور داشتند: جبرئيل و ميكائيل (ع ) و على و فاطمه و حسن و حسين و پيغمبر خدا(ص ). من هم بر درگاه اتاق نشسته بودم و به رسول خدا گفتم : اى رسول خدا! من از اهل بيتم نيستم ؟ آن حضرت فرمود: تو بانويى نيكو سرانجامى ، تو از زنان پيغمبرى . (404)

علاوه بر كسانى كه نام برديم ، از اشخاص سرشناس زير نيز شاءن نزول آيه تطهير روايت شده است : عبدالله بن عباس ، (405) عمر بن ابى سلمه (دست پرورده پيغمبر)، (406) ابو سعيد خدرى ، (407) سعد بن ابى وقاص ، (408) انس بن مالك ، (409) و ديگران . (410)

امام حسن در شان نزول اين آيه بر فراز منبر مسجد كوفه ، (411) و امام على بن الحسين (412) در مسجد شام از مردم خواستند تا بر صحت آن گواهى دهند.

رسول خدا(ص ) و آيه تطهير

رسول خدا(ص ) بعد از نزول آيه تطهير، ماهها بر در خانه على و فاطمه مى آمد و بر آنها سلام مى كرد و آيه مزبور را با صداى بلند مى خواند. ابن عباس مى گويد:

من خود شاهد بودم كه پيغمبر خدا(ص ) به مدت نه ماه ، هر روز پنج نوبت به هنگام اداى نماز بر در خانه على بن ابى طالب مى ايستاد و مى گفت : السلام عليك و رحمه الله و بركاته اهل البيت . انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا. الصلاه ، رحمكم الله . يعنى درود و

بركات خدا بر شما اهل بيت باد. همانا خداوند اراده كرد است كه پليدى و ناپاكى را از شما اهل بيت بزدايد و پاك و پاكيزه تان گرداند. خدايتان رحمت كناد، گاه نماز است . (413)

از ابوالحمراء نيز روايت كرده اند كه گفت :

من خود مراقب بودم و حساب كردم كه رسول خدا(ص ) هشت ماه در شهر مدينه ، يك بار نشد كه به نماز صبح بيرون شود مگر اينكه ابتدا بر در خانه على مى ايستاد و دستها را بر دو طرف درگاه خانه مى نهاد و با صداى بلند اهل آن خانه را مخاطب مى ساخت و مى گفت : هنگام نماز است ، و آن وقت آيه تطهير را قرائت مى كرد. (414)

ابو برزه نيز گفته است كه من مدت هفت ماه با رسول خدا(ص ) نمازگزاردم و او در اين مدت هر وقت كه از خانه اش به قصد نماز بيرون مى شد، بر در خانه فاطمه مى ايستاد و آيه تطهير را قرائت مى كرد. (415)

از انس بن مالك اين مدت شش ماه ، (416) و از ديگران نيز همين موضوع به اشكال مختلف روايت شده است .

در آيه مزبور خداى تعالى از وجود معصومين ، مخصوصا در زمان پيغمبرش ، خبر داده و رسول خدا(ص ) نيز با افكندن عباى خود بر سر آنها، و ماهها قرائت آيه تطهير در برابر ديدگان اصحابش بر در خانه ايشان ، عملا به معرفى آنان پرداخته است .

اين آيه ، و آنچه از رسول خدا(ص ) در عمل و گفتار در شرح و تفسير آن روايت شده ، خود بهترين و

رساترين دليل بر عصمت اهل بيت (ع ) است . همچنين در تاريخ نيز مطلبى كه منافى عصمت ائمه اهل بيت (ع ) باشد، نيامده است . و اين در صورتى است كه مى دانيم تاريخ اسلام به وسيله دانشمندان مذهب خلفا و تدوين شده ، و غالبا مطالبى را در آن آورده اند كه مورد رضايت خاطر و علاقه خلفا در تمامى قرون و اعصار بوده است . زيرا كه خلفا از بيم اينكه مبادا مسلمانان به جانب اهل بيت گرايش يابند و به نام خلافت با ايشان بيعت كنند، در تمام ادوار زندگيشان با تمام قوا در خاموش كردن نور آنها كوشيدند و بدين دليل بعضى از امامان را كشتند و برخى را به زندان افكندند و عده اى را هم آواره نمودند، بويژه خلفاى بنى اميه كه بى محابا فرمان داده بودند تا اميرالمومنين ، نخستين امام مذهب اهل بيت را بر فراز منابر مسلمانان و در خطبه هاى نماز جمعه لعن و ناسزا بگويند. و مسلم است كه در اين ميان ، شيعيان و دوستداران ايشان و معتقدان به ولايت و امامت آنها از خشم و عذاب و شكنجه آنان در امان نبوده اند.

اما با وجود همه اينها، در همين تاريخ مدون اسلامى محصول مذهب خلفا، كوچكترين لغزش و خطا، و كمترين مورد گناه و ناصوابى را سراغ نداريم كه به ائمه اهل بيت (ع ) نسبت داده باشند، و اين خود گوياترين دليل غير قابل انكارى است بر اينكه خداوند ائمه اهل بيت را از آلودگى به هر پليدى و ناپاكى در امان خود داشته و پاك و پاكيزه

شان فرموده است . و اين مساله مهمترين دليل پيروان مذهب اهل بيت بر عصمت امامان است .

اينك در بحثى كه در پيش روى داريم ، پاره اى از نصوص نقل شده از رسول خدا(ص ) را در امامت ايشان مى آوريم ، و توجه داريم كه خداوند درباره پيامبرش فرموده است : و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى .(النجم / 3 - 4).

اهتمام رسول خدا(ص ) به تعيين جانشين پس از خود

پيش از اينكه به بررسى نصوصى كه از رسول خدا(ص ) درباره تعيين و معرفى جانشين و فرمانرواى بعد از خودش آمده است بپردازيم ، بجاست تا قدرى درباره توجهى كه آن حضرت در مورد جانشين خود داشته است ، سخن گفته باشيم .

مساله امامت و پيشوايى بعد از رسول خدا(ص ) پنهان بوده و نه از اطرافيان و اصحاب آن حضرت ؛ بلكه از همان ابتداى كار و اوايل بعثت ، همگى در فكر آن بوده اند؛ همان طور كه ديديم بيحره ، از بنى صعصعه ، پذيرش اسلام خود و قبيله اش را مشروط به اين كرد كه زمامدارى بعد از پيامبر خدا(ص ) از آن او و قبيله اش باشد.

همچنين گفتيم كه حوذه نجفى ، در برابر اسلام آوردن خود، حتى به دريافت اندكى از حكومت و فرمانروايى بعد از پيغمبر قانع بود.

رسول خدا(ص ) همواره به مساله زمامدارى بعد از خودش ، از همان ابتداى بعثت ، مى انديشيد، بويژه در نخستين روزى كه از پيروان خود براى تشكيل جامعه اسلامى بيعت مى گرفت ، توجه حضرتش به اين امر مهم و حساس كاملا آشكار بوده است .

چاره انديشى رسول خدا(ص )

را درباره جانشينى پس از خود، بخارى و مسلم در صحيح خود، و نسائى و ابن ماجه در سنن خويش ، و مالك در الموطا، و احمد بن حنبل در مسند خود، و ديگران در كتابهايشان آورده اند. ما در اينجا سخن بخارى را از صحيح او نقل مى كنيم . او مى نويسد:

عباده بن صامت گفت : ما با رسول خدا(ص ) بر اين اساس بيعت كرديم كه در تنگى و فراخى و غم و شادى ، مطيع و فرمانبردار حضرتش باشيم و بر سر فرمانروايى با اهلش به ستيزه برنخيزيم . (417)

عباده بن صامت در روز بيعت عقبه كبرى (418) يكى از نقباى دوازده گانه و معتمدان انصار بود كه رسول خدا(ص ) در آن روز از گروه هفتاد و چند نفرى كه با وى بيعت كردند خواست تا از ميان خودشان دوازده نفر را كه مورد اعتماد و اطمينانشان باشند، برگزينند و به حضرتش معرفى كنند تا هر كدام از آنها در مدينه مسؤ وليت و سرپرستى گروه خود را بر عهده بگيرد.

رسول خدا(ص ) به عده اى كه انتخاب شده بودند فرمود: مسؤ وليت و سرپرستى گروهتان در تمامى امور با شخص شماست ، و شما همان وظيفه را داريد كه حواريون براى عيسى بن مريم (ع ) داشتند...(419)

عباده بن صامت يكى از همين نقباى دوازده گانه بوده است كه تصريح مى كند كه از جمله مواد بيعت ما در روز عقبه با پيغمبر اين بود كه بر سر فرمانروايى بعد از آن حضرت با اهلش به ستيزه برنخيزيم : ان لا ينازعوا الامر اهله .

مقصود رسول خدا(ص ) از كلمه

امر كه در حديث مزبور آمده و به هنگام گرفتن بيعت از هفتاد و دو مرد و دو زن انصار در بيعت عقبه كبرى روى آن تاكيد شده كه با اهلش به ستيزه برنخيزند، همان فرمانروايى و حكومتى است كه در سقيفه بنى ساعده (420) براى به دست گرفتن آن به منازعه برخاستند؛ در صورتى كه خداوند از شايستگان و كسانى كه اهليت چنان حكومتى را دارا هستند، چنين ياد كرده است :

اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم . (421) يعنى فرمانبردار خدا و پيامبر و فرمانروايانتان باشيد.

اگر چه رسول خدا(ص ) فرمانروا و ولى امر بعد از خودش را در اينجا معرفى نكرده است ، و حكمت نيز چنين اقتضا داشت كه ولى امر بعد از خود را، كه كسى غير از طايفه انصار بود در آن موقعيت معرفى نكند(زيرا چه بسا روحيه برخى از آنها كه در آن شرايط دست بيعت به دست رسول خدا مى زدند آمادگى پذيرش چنان موضوعى را نداشت )، اما با اين حال رسول خدا(ص ) از آنها پيمان گرفت كه بعدها وقتى كه حضرتش ولى امر آنان را تعيين فرمود، به مخالفت و ستيزه با او برنخيزند.

اخطار به نزديكان

پيامبر خدا(ص )، ولى امر و فرمانرواى بعد از خود را در گردهمايى كوچكترى از آن مجتمع ، و در نخستين روزى كه نزديكانش را به پذيرش اسلام دعوت فرمود، مشخص و معرفى كرده است .

اين موضوع را گروهى از اهل حديث و سيره ، مانند طبرى و ابن عساكر و ابن اثير و ابن كثير و متقى هندى و ديگران ، در كتابهاى خود آورده

اند.

طبرى اين رويداد را از قول اميرالمومنين (ع ) در تاريخ خود چنين آورده است :

هنگامى كه آيه وانذر عشيرتك الاقربين بر رسول خدا(ص ) نازل شد، آن حضرت مرا طلبيد و گفت : يا على ! خداوند مرا فرمان داده است كه به نزديكانم اخطار دهم و آنها را از گمراهيشان بترسانم . ديدم كه امرى توانفرساست ؛ چه مى دانم تا من در اين مورد لب بگشايم ، حركتى ناروا از ايشان خواهم ديد كه مايل به آن نيستم . پس خاموش ماندم تا اينكه جبرئيل بر من فرود آمد و گفت : اى محمد! اگر فرمان نبرى ، خداوند تو را عذاب خواهد كرد. اكنون خوراكى از ران گوسفند تهيه كن و قدحى دوغ براى ما آماده نما و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كن تا با ايشان سخن گويم و فرمان خدا را به ايشان ابلاغ نمايم .

من فرمان بردم و امر رسول خدا(ص ) را انجام دادم و فرزندان عبدالمطلب را كه تعدادشان به چهل نفر - يكى بيشتر يا كمتر - مى رسيد و در ميانشان عموهاى او، مانند ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب بودند، به آن مجلس دعوت كردم .

هنگامى كه همه ميهمانان حاضر شدند، پيغمبر مرا فرمان داد تا غذايى را كه آماده كرده بودم بر سر سفره بگذارم . دستور آن حضرت را اطاعت كردم . آنگاه رسول خدا(ص ) نخست دست در ظرف غذا برد و تكه گوشتى برگرفت و آن را با دندان خود به چندپاره قسمت كرد و در ديگ بينداخت و سپس روى به ميهمانان كرد و فرمود: به نام

خدا مشغول شويد و هر كدام سهم خود را از آن بگيريد.

همه آنان ، تا آنجا كه ظرفيت داشتند، از آن غذا سير بخوردند؛ به حدى كه اثر انگشتان ايشان در ظرف غذايشان ديده مى شد.

به خدايى كه جان على در دست اوست ، تمامى آنچه را كه پيش روى همه آنها نهاده بودم ، تنها اشتهاى يك تن از آنها را كفايت مى كرد.

چون غذايشان را خوردند، رسول خدا(ص ) فرمان داد تا قدح دوغ را در اختيار آنها بگذارم . همگى از آن دوغ سير نوشيدند و تشنگى فرونشانيدند. و خداى را سوگند كه دوغ آن قدح تنها فرونشاندن آتش تشنگى يكى از آنها كافى بود.

آنگاه رسول خدا(ص ) تا رفت سخن بگويد، ابولهب پيشدستى كرد و گفت : رفيقان بدجورى شما را سحر كرده است . به سبب گفته او، همه حاضران برخاستند و پيش از آنكه پيغمبر سخنى گفته باشد، بيرون شدند. پس از بيرون رفتن آنها، رسول خدا(ص ) به من فرمود:

اى على ! اين مرد در سخن گفتن بر من پيشدستى كرد و، همچنان كه ديدى ، پيش از آنكه من با ايشان سخنى گفته باشم ، پراكنده شدند. بار ديگر همان را كه ساخته بودى مهيا كن و فردا به نهار دعوتشان نما.

رسول خدا(ص ) را فرمان بردم و ديگر بار به نهار دعوتشان كردم .

آنان همگى بر سفره پيغمبر نشستند و آن حضرت چون روز گذشته فرمان داد تا ظرف غذا در برابرش بگذارم و او نيز آنچه را كه روز پيش انجام داده بود تكرار كرد. آنان همگى از آن غذا بخوردند و سير شدند. آنگاه

قدح دوغ را در اختيارشان گذاشتم ، همگى نوشيدند و تشنگى فرونشاندند. سپس رسول خدا(ص ) آغاز به سخن كرد و فرمود:

اى فرزندان عبدالمطلب ! به خدا قسم من در همه عرب جوانى سراغ ندارم كه بهتر از آنچه من براى شما آورده ام ، براى بستگانش آورده باشد. من خير دنيا و سراى ديگر را براى شما آورده ام و خداوند مرا فرمان داده است تا شما را براى دستيابى به اين همه خير به سوى او بخوانم . اكنون كداميك از شما مرا در پيشبرد چنين مهمى يارى خواهيد كرد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟

هيچيك از آنها به پيشنهاد رسول خدا پاسخى موافق نداد و همگى از آن سرباز زدند. من كه به سال از همه كوچكتر بودم ، با چشمانى نمناك و... گفتم : من اى رسول خدا تو را در اين مهم يار و مددكار خواهم بود.

آنگاه رسول خدا(ص ) پس گردنم را بگرفت و روى به همه حاضران كرد و فرمود: ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم ؛ فاسمعوا له و اطيعوا. يعنى اين برادر و وصى من ، و خليفه و جانشين من در ميان شما خواهد بود؛ گوش به فرمانش داريد و مطيع اوامرش باشيد.

حاضران ، در حالى كه سخت مى خنديدند، از جاى برخاستند و به هنگام بيرون شدن از خانه ، روى به ابوطالب كردند و گفتند: به تو دستور مى دهد كه گوش به فرمان پسرت دهى و فرمانش را ببرى .(422)

اين دعوت در سال سوم بعثت صورت گرفت و نخستين بار بود كه رسول

خدا آشكارا مردم ره به پذيرش اسلام فرا مى خواند و امام و پيشواى بعد از خودش را به بستگان و خويشاوندانش معرفى مى كرد.

بارى پيغمبر در سال سوم بعثت چنين كرد، اما پس از گذشت ده سال از آن ماجرا، و در روزى كه از انصار براى اقامه جامعه اسلامى بيعت مى گرفت ، از جانشين خود نامى نبرد. زيرا كه اين امام از قبيله انصار نبود. و از آنجا كه اساس جامعه آن روزگار بر قبيله و قبيله گرايى بنا شده بود، از حكمت و دورانديشى بسى به دور بود كه پيغمبر از آنها براى كسى بيعت بگيرد كه از قبيله آنها نباشد. اين بود كه حضرتش پيغمبر از آنها براى كسى بيعت بگيرد كه از قبيله آنها نباشد. اين بود كه حضرتش در مورد بيعت با ايشان ، به همين اندازه بسنده كرد كه از آنها تعهد بگيرد كه در مورد حكومت و فرمانروايى با ولى امر بعد از او به نزاع و ستيزه برنخيزند.

در اين نوبت ، يعنى اخطار به قريش ، آن حضرت در مجتمع خانوادگيش ، وصى و جانشين بعد از خود را همانند مشاوره با اصحابش در جنگ بدر به نزديكانش معرفى كرد. پيامبر با اينكه در آن جنگ سرانجام كار را مى دانست ، و اصحابش را در پايان جلسه از محل به خاك افتادن سران مشركان با خبر ساخته بود، با وجود آن در ابتدا درباره آنچه بايد بشود، با آنها به مشورت پرداخت . و در اينجا نيز چنان كرد. يعنى با اينكه مى دانست تنها كسى كه ياريش خواهد داد على است ، با

اين حال تعيين وصى و جانشين بعد از خود را در گرو يارى و همكاريش در امر تبليغ نهاد تا هر كدام كه بخواهند قدم به جلو بگذارند. ولى چون همه آنها خوددارى كردند و تنها پسر عمويش اعلام آمادگى كرد، پس گردنش را گرفت و آنچه را كه در پيش گفتيم ، بر زبان آورد و آنها را نيز فرمان داد تا از او اطاعت كنند و گوش به فرمانش باشند.

با توجه به آنچه گذشت ، اهميتى را كه شخص پيغمبر به امامت و پيشوايى بعد از خودش مى داد، دريافتيم و ديديم كه حضرتش در جايى اين فرمانروا را با همه ويژگيهايش معرفى كرد، و در جاى ديگر از مردم عهد و پيمان گرفت كه با پيشواى پس از او به ستيزه و نزاع برنخيزند، و غير از اين دو مورد نيز با طمعكاران به مقام فرمانروايى بعد از خود به مقابله برخاست .

اينك براى اينكه ميزان اهتمام پيامبر خدا(ص ) را به تعيين جانشين بعد از خودش دريابيم كه تا چه پايه بوده است ، روش آن حضرت را به هنگام ترك مدينه براى شركتش در غزوات ، و اينكه چگونه براى چند روزى كه از مدينه غيبت داشت ، جانشينى براى خود تعيين مى كرد، مورد بررسى قرار مى دهيم .

كسانى را كه رسول خدا(ص ) در غزوات به جانشينى خود در مدينه برگزيد

سال دوم هجرت

رسول خدا(ص ) در ماه صفر سال دوم هجرت فرمان يافت تا با مشركان بجنگد. اين بود كه حضرتش به همراه مهاجران ، تعرض به كاروانهاى تجارتى قريش را آغاز كرد و در آن ماه تا ودان و ابواء (423) پيش رفت .

1- حضرتش سعد بن عباده

، رئيس طايفه خزرج را، براى پانزده شبانه روز كه از مدينه غيبت داشت به جانشينى خود برگزيد.

2- در غزوه بواط، كه در ماه ربيع الاول همان سال اتفاق افتاد، سعد بن معاذ، از روساى قبيله اوس ، را به جانشينى خود انتخاب فرمود. (424)

3- كرز بن جابر فهرى به حوالى مدينه شبيخون مى زد و اموال مردم را به سرقت مى برد. پيغمبر خدا(ص ) زيد بن حارثه ، آزاد كرده خود، را به جانشينى خود نشاند و به تعقيب كرز بيرون شد و تا سفوان پيش رفت ، اما كرز بگريخت و اموال مردم را نيز با خود برد. (425)

4- ابوسلمه مخزومى را در غزوه ذوالعشيره در ماه جمادى الاولى يا جمادى الثانى به جانشينى خود برگماشت و به قصد تعرض به قافله قريش ، كه عازم شام بود، از مدينه بيرون شد. اما قافله مشركان بگريخت و جنگ در محل بدر و به هنگام بازگشت قافله از شام صورت گرفت . (426)

5- ابن ام مكتوم نابينا را در غزوه بدر كبرى در مدينه به جاى خود نهاد و حضرتش در اين غزوه مدت نوزده روز از مدينه بيرون بود.(427)

6- ابولبابه انصارى را در غزوه بنى قينقاع در مدينه به جاى خود نهاد. (428)

7- ابولبابه انصارى (429) را در غزوه السويق جانشين خود كرد. در اين سفر رسول خدا (ص ) به قصد درگيرى با ابوسفيان ، كه به خاطر وفاى به نذرش از مكه بيرون آمده بود، از مدينه حركت فرمود.

ابوسفيان نذر كرده بود كه از بوى خوش و زنان بپرهيزد، مگر هنگامى كه انتقام كشته شدگان خود را در جنگ بدر

گرفته باشد، اين بود كه با دوست سوار، رو به مدينه نهاد و تا عريض (430) هم پيش آمد كه به او خبر رسيد خدا (ص ) به قصد او از مدينه بيرون شده است پس براى اينكه در فرار به سوى مكه سبكبار باشند خيكهاى آرد خود را افكندند و گريختند. از اين روى اين حركت به نام غزوة السويق ( جنگ آرد) نام گرفت .

سال سوم هجرت

8 - ابن ام مكتوم را در نيمه محرم سال سوم هجرت به جاى خود گذاشت و براى شركت در غزوه قرقره الكدر و سركوبى قبايل سليم و غطفان ( از قيس عيلان ) از مدينه بيرون شد. افراد قبيله مزيور از ترس جا خالى كردند و گريختند و اموالشان به دست پيغمبر خدا (ص ) افتاد و سالم به مدينه بازگشتند. (431)

9 ابن ام مكتوم را در ماه جمادى الاخر به مدت ده روز به جانشينى خود برگزيده و خود براى شركت در غزوه قران در تعقيب بنوسيلم از مدينه بيرون شد. خصم از ترس جان بگريخت و نتوانست به مسلمانان آسيبى برساند (432)

10 عثمان بن را در غزوه ذى امر در نجد به جاى خود نهاد و خود براى سركوبى غطفان از مدينه بيرون آمد. حضرتش در اين غزوه مدت ده روز از مدينه دور بود. آنان از آن حضرت گريختند و كارى از پيش نبردند.

11 ابن ام مكتوم را در غزوه احد، به مدت يك روز به جاى خود گذاشت و در دامنه كوه احد و در فاصله يك ميلى مدينه با مشركان به جنگ پرداخت .

12 ابن ام مكتوم را بار ديگر

در غزوه حمراء الاسد به جاى خود گذاشت و به قصد رويارويى با ابوسفيان ، كه شنيده بود براى حمله مجدد به مدينه روى آورده است ، تا حمراء الاسد در ده ميلى مدينه بيرون شد. ابوسفيان و همراهانش گريختند و حضرتش براى اطمينان خاطر،مدت سه روز در آنجا درنگ فرمود و سپس به مدينه بازگشت .

سال چهارم هجرت

13 ابن ام مكتوم را در غزوه بنى النضير به جانشينى خود گماشت و يهود بنى النضير را در ناحيه غرس ، در دو ميلى مدينه ، به مدت پانزده روز در محاصره گرفت و سرانجام آنان را از آنجا بيرون كرد. (433)

14 عبدالله بن رواحه (434) انصارى را در غزوه بدر سوم به مدت شانزده روز به جانشينى خود انتخاب كرد و بنا به قرارى كه ابوسفيان در جنگ احد نهاده بود كه سال ديگر در بدر براى جنگ به مقابله او خواهد آمد به مدت هشت روز در بدر توقيف فرمود، ولى ابوسفيان كه به همين منظور از مكه خارج شده بود و تا عسفان هم پيش آمده بود، تغيير راءى داد و با رسول خدا روبرو نشد و به مكه بازگشت .

سال پنجم هجرت

15 عثمان بن عفان را در غزوه ذات الراق (435) به مدت پانزده شبانه روز در مدينه بر جاى خود نهاد و در روز دهم محرم همان سال از مدينه بيرون آمد اعراب مزاحم كه از حركت رسول خدا (ص ) آگاه شده بودند، از مقابله با آن حضرت گريختند و بر فراز كوهها و در شكافت دره ها پراكنده شدند.

16- ابن ام مكتوم را در غزوه دومه الجندل (436) به

جانشينى خود برگزيد و خود به قصد سركوبى اكيدر بن عبدالملك نصرانى ، كه متعرض كاروانهاى تجارتى و مسافرتى مسلمانان مدينه به شام مى شد، بيرون رفت . اكيدر بگريخت و رسول خدا(ص ) چند روزى را در دومه الجندل توقف فرمود و سپس به مدينه بازگشت .

اين حركت نخستين غزوه آن حضرت در منطقه تحت نفوذ روم به حساب مى آيد.

17- در غزوه بنى المصطلق ، كه بر كنار آب مريسع (437) و در دوم ماه شعبان سال پنجم هجرت اتفاق افتاد، زيد بن حارثه را به جاى خود گذاشت و از مدينه بيرون شد.

18- در غزوه خندق ، كه در ماه شوال يا ذى قعده سال پنجم هجرت صورت گرفت ، ابن ام مكتوم را به جانشينى خود برگزيد و خود در شهر مدينه و در كنار خندق با احزاب به جنگ پرداخت .

19- در غزوه بنى قريظه ، كه هفت روز مانده به آخر ماه ذى قعده اتفاق افتاد و با مدينه چندان فاصله اى نداشت ، ابورهم غفارى (438) را به جانشينى خود انتخاب فرمود و به مدت پانزده شبانه روز و يا بيشتر يهود بنى قريظه را در محاصره گرفت .

سال ششم هجرت

20- در غزوه بنى لحيان (439) (از قبيله هذيل ) كه نزديكيهاى عسفان (440) منزل داشتند، ابن مكتوم را به جاى خود نهاد و مدت چهارده روز از مدينه بيرون بود و سپس سالم به مدينه بازگشت .

21- ابن ام مكتوم را به مدت پنج شبانه روز به جاى خود انتخاب كرد و در غزوه ذى قرد، (441) كه در فاصله دو روز راه تا مدينه بود، شركت

جست .

22- در غزوه حديبيه (442) نيز ابن ام مكتوم را به جانشينى خود برگزيد.

سال هفتم هجرت

23- در غزوه خيبر، كه در هشت بردى مدينه قرار داشت ، سباع بن عرفطه (443) را به جانشينى خود برگزيد و خود پس از گشودن دژهاى مستحكم خيبر از راه جنگ و صلح به سوى وارى القرى پيش راند و آنجا را به محاصره خود درآورد تا اينكه با قهر و غلبه آنجا را بگشود. سپس اهالى تيما، كه در هشت مرحله اى شام قرار دارد و وادى القرى بين آنجا ومدينه واقع است ، با حضرتش ازدر صلح در آمدند و پيامبر نيز پيشنهاد ايشان را پذيرفت .

24- بار ديگر سباع بن عرفطه را در مدينه جانشين خود ساخت و در ششم ماه ذى قعده به قصد غزوه عمره القضاء از مدينه بيرون شد.

سال هشتم هجرت

25- در غزوه فتح مكه ، ابورهم غفارى را به جانشينى خود برگزيد.

26- پس از فتح مكه ، رسول خدا(ص ) به جانب هوازن رفت و در غزوه حنين (444) شركت جست . در اين حركت ، پيغمبر خدا(ص ) ابورهم غفارى را به جانشينى خود در مدينه نهاد.

27- در غزوه تبوك ، كه در فاصله نود فرسنگى مدينه قرار دارد، على بن ابى طالب را به جانشينى خود برگزيد. غزوه تبوك آخرين غزوه رسول خدا(ص ) بود. اگر غزوه خيبر و وادى القرى را دو غزوه به حساب آوريم ، تعداد غزوات آن حضرت 28، و در غير اين صورت 27 غزوه خواهد بود.

ما نام كسانى را كه رسول خدا(ص ) در غياب خود در مدينه به جانشينى خويش برگزيده است

، از كتاب التنبيه والاشراف مسعودى ، آنجا كه به شرح رويدادهاى سالهاى دوم تا هشتم هجرت پرداخته است ، آورديم ، البته مسعودى در نام برخى از جانشينان آن حضرت در غزواتش با بعضى از تارخنگاران اختلاف دارد، اما در آنچه كه او در مورد انتصاب على بن ابى طالب به جانشينى پيغمبر در غزوه تبوك آورده است ، امام احمد بن حنبل ، پيشواى حنبليان ، نيز با او موافق است .

وى در مسند خود از قول سعد بن ابى وقاص مى نويسد:

هنگامى كه رسول خدا براى غزوه تبوك از مدنيه بيرون مى شد، على بن ابى طالب - رضى الله عنه - را در مدينه به جانشينى خود برگزيد. على به حضرتش گفت : اى رسول خدا! من مى خواهم در همه جا كنار تو باشم . پيغمبر فرمود: نمى خواهى كه براى من به منزله هارون براى موسى باشى ، با اين تفاوت كه ديگر پس از من پيامبرى نخواهد بود؟ (445)

آنچه را بخارى نيز در كتاب صحيح خود از قول سعد بن ابى وقاص آورده ، همين است :

رسول خدا به هنگام حركت به سوى تبوك ، على را به جانشينى خود در مدينه تعيين كرد. اما على به او گفت : مرا در ميان زنان و كودكان بر جا مى گذارى ؟ پيغمبر پاسخ داد: نمى خواهى كه براى من به منزله هارون براى موسى باشى ، با اين تفاوت كه ديگر پس از من پيغمبرى نخواهد بود؟ (446)

مسلم هم سخن سعد بن ابى وقاص را در صحيح خود چنين آورده است :

رسول خدا(ص ) در يكى از غزواتش

على بن ابى طالب را به جانشينى خود در مدينه گذاشت . على به رسول خدا گفت :

رسول خدا! مرا در ميان زنان و كودكان بر جا مى گذارى . پيغمبر به او گفت : آيا دوست ندارى كه تو براى من به منزله هارون براى موسى باشى ، با اين تفاوت كه ديگر پس از من پيغمبرى نخواهد بود؟ (447)

به اين ترتيب مى بينيم كه رسول خدا(ص ) حتى براى چند روز كه به منظور شركت در غزوات از مدينه بيرون مى رفت ، كسى را به جانشينى خود برمى گزيد تا مردم در غيبتش به او مراجعه كنند. حتى حضرتش براى يك روز و نيز چند ساعت كه از مدينه بيرون مى شد، كسى را براى رتق و فتق امور به جانشينى خود برمى گزيد.

همچنين آن حضرت در غزوه احد، كه در فاصله يكى ميلى مدينه بود، جانشينى براى مردم تعيين فرمود تا در غيابش به امور ايشان رسيدگى كند. و يا در غزوه خندق ، با اينكه پيغمبر در شهر مدينه و در كنار خندق با كفار قريش در جنگ بود، مرجعى براى مردم معين فرمود تا آنان در امور خود به او مراجعه كنند و خود با آرامش خاطر به امور جنگ بپردازد.

بنابراين اگر روش پيغمبر خدا(ص ) چنين باشد كه در غيبتش از مدينه ، ولو براى چند ساعت ، و يا به خاطر درگيريش در داخل شهر مدينه و پرداختنش از امور جارى مردم به مساله جانشينى براى خود تعيين كند، پس هنگامى كه امتش را براى هميشه ترك مى گويد، چه خواهد نمود؟ آيا آنها را سرگردان و

بى سرپرست رها مى كند و مرجعى براى آنان تعيين نمى كند؟ اين مطلبى است كه ، به خواست خدا، در بحثهاى آينده اين كتاب مورد مطالعه و بررسى قرار خواهد گرفت .

نصوصى از رسول خدا(ص ) در تعيين ولى امر پس از خويش

اين بخش را با اقداماتى كه پيامبران خدا(ع ) در تعيين وصى ولى امر بعد از خود براى امتهايشان انجام داده اند آغاز مى كنيم .

وصيت در امتهاى پيشين

مسعودى ، نام اولياء و اوصياى پيامبران خدا را از حضرت آدم تا خاتم (ع )، پشت سرهم آورده است و درباره اوصياى ايشان مى نويسد:

وصى آدم ، هبه الله نام داشت كه او را به زبان عبرى شيث مى گويند.

وصى ابراهيم (ع )، اسماعيل بوده است .

وصى يعقوب ، حضرت يوسف بوده است .

وصى موسى ، يوشع بن نون ، از نواده هاى حضرت يوسف بود كه صفورا، زن حضرت موسى ، عليه او قيام كرد.

وصى حضرت عيسى ، شمعون نام داشت .

وصى خاتم پيامبران (ص )، على بن ابى طالب ، و پس از او، يازده فرزندش (عليهم السلام ) بودند. (448)

اينك از اين اوصيا كه نام برديم ، به ذكر سه تن از ايشان بسنده مى كنيم .

1- شيث ، وصى حضرت آدم (ع )

يعقوبى درباره وصيت حضرت آدم به شيث مى نويسد: چون مرگ آدم فرا رسيد... شيث را وصى خود قرار داد. طبرى نيز مى نويسد: هبه الله كه او را به عبرى شيث مى نامند، وصى آدم بوده است . آدم به او وصيت كرد و وصيتنامه خود را بنوشت و بنابر آنچه گفته مى شود، شيث وصى پدرش حضرت آدم بوده است .

مسعودى در خبر

وصيت و درگذشت آدم (ع ) مى نويسد: چون آدم به شيث وصيت كرد، مطالب آن را پنهان داشت تا اينكه زمان وفاتش فرا رسيد و... و ابن اثير نيز مى گويد: شيث به معنى بخشايش خداوند است . او وصى آدم (ع ) بود و چون مرگ آدم فرا رسيد، شيث را وصى و جانشين خود قرار داد.

ابن كثير نيز در شرح وفات آدم و وصيت كردنش به شيث مى نويسد: شيث به معناى بخشايش خداوند است و آنگاه كه آدم را مرگ فرا رسيد، فرزندش شيث را وصى و جانشين خود تعيين كرد.

2- يوشع بن نون ، وصى حضرت موسى (ع )

الف ) يوشع بن نون در تورات : در كتاب قاموس مقدس ، زير واژه يوشع ، به نقل از تورات چنين آمده است : يوشع بن نون در كوه سينا به همراه موسى بود و در زمان هارون به گوساله پرستى آلوده نشد.

و در پايان اصحاب بيست و هفتم ، از سفر عدد، خبر انتصابش از سوى خداوند به عنوان وصى موسى آمده كه تصوير آن را عينا در اينجا مى آوريم .

پس موسى با خدا تكلم كرد و گفت خداوندا بر جان همه مردم و اجتماعات ايشان مردى را معين فرما كه در ورود و خروجشان در هر كارى پيشقدم ايشان باشد، جماعت ايشان مانند گله بى شبان نباشد. خدا به موسى گفت يوشع بن نون مردى است كه داراى چنين نيرويى مى باشد، دستت را بر او بگذار و او را در برابر العازاركاهن ، و پيش روى همه جماعت (بنى اسرائيل ) و در برابر ديدگان

ايشان وصى خود اعلام كن . آنگاه از هيبت و قدرت خود به او ارزانى كن تا تمامى جماعت بنى اسرائيل از او شنوايى داشته باشند و بر العازار پيشى گيرد. و از خداوند برآورده شدن آرزوهايش را طلب كن تا همه بنى اسرائيل با او باشند، با دستور او به هر كارى اقدام نمايند. پس موسى طبق فرمان خدا عمل كرد، و يوشع را برداشت و در برابر العازار كاهن ، و مقابل همه جماعت اسرائيل برداشت و هر دو دستش را بر او بنهاد و او را وصى خود گردانيد؛ همان گونه كه خداوند به موسى گفته بود. (449)

داستان يوشع بن نون و اشتغالش به امور بنى اسرائيل و جنگهاى او، در اصحاح بيست و سوم ، از سفر يوشع بن نون ، آمده است .

ب ) يوشع بن نون در قرآن و ديگر مصادر اسلامى : نام يوشع كه عبرى است ، در قرآن عربى شده و در سوره انعام ، آيه 86 و ص ، آيه 48 به صورت اليسع آمده است .

يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: چون موسى را مرگ فرا رسيد، خداى عزوجل به او فرمان داد تا يوشع بن نون را درون قبه الرمان بخواند و دستش را بر اندام او بگذارد تا بركتش به اندام يوشع منتقل شود، و او را وصى خود گرداند، و امور بنى اسرائيل را به او بسپارد.

وجه تشابه بين وصى خاتم پيامبران ، و وصى موسى (ع ) للّه

يوشع بن نون به همراه موسى (ع ) در كوه سينا حضور داشت و آلوده به گوساله پرستى نشد. خداوند به حضرت

موسى فرمان داد تا او را وصى خود گرداند تا پس از او، گروه خداپرستان ، همچون گله بن شبان نباشند.

على (ع ) نيز به همراه رسول خدا(ص ) در غار حراء حضور داشت و هرگز بتى را نپرستيد. خداوند هم به پيامبرش دستور داد تا هنگام بازگشت از حجه الوداع ، و در برابر گروه حاجيان ، او را به عنوان وصى و فرمانرواى بر امت بعد از خودش معرفى كند و امت اسلام را بى سرپرست رها ننمايد. رسول خدا نيز فرمان برد و در محل غدير خم على (ع ) را به عنوان فرمانرواى بعد از خودش معرفى كرد كه تفصيل آن خواهد آمد.

و چه راست فرموده است رسول خدا(ص ):

لياتين على امتى ما اتى على بنى اسرائيل حذو النعل بالنعل ...

يعنى بر امت من ، قدم به قدم ، همان خواهد آمده كه بر بنى اسرائيل آمده است ... (450)

3- شمعون ، وصى حضرت عيسى (ع )

الف ) شمعون در انجيل : در قاموس ، كتاب مقدس ، زير واژه شمعون ، ده شخص به اين ذكر شده كه جمله ، شمعون پطرس است . اين نام در تورات به صورت سمعون آمده ، و خبرش در انجيل متى ، اصحاح دهم ، به شرح زير است :

آنگاه (عيسى ) شاگردهاى دوازده گانه خود را فراخواند و ايشان را نيروى مقابله با ارواح پليد بخشيد تا آنها را از خود برانند و هر بيمار و ناتوانى را درمان كنند. اسامى دوازده سفير او از اين قرار است : اول سمعان ، كه به او پطرس گفته مى شود و...

در انجيل يوحنا،

اصحاح 21 (شماره 15 - 18) آمده است كه عيسى به شمعون وصيت كرد و فرمود: سرپرست گله من باش . و اين ، كنايه از اين است كه سرپرستى ايمان آورندگان به او را بر عهده بگيرد. همچنين در قاموس ، كتاب مقدس ، آمده است : مسيح ، او (شمعون ) را به رهبرى كنيسه برگزيد.

ب ) شمعون در مصادر اسلامى : يعقوبى در تاريخ خود از شمعون به نام سمعان الصفا ياد كرده است . مسعودى نيز مى گويد: پطرس ، كه نامش به يونانى شمعون و به عربى سمعان ، است در روميه كشته شد. (451)

همچنين در كتاب معجم البلدان زير واژه دير سمعان آمده است : دير سمعان نزديكيهاى دمشق است و سمعانى ، كه اين دير منسوب به اوست ، يكى از بزرگان نصارا بوده كه مى گويند همان شمعون الصفا مى باشد.

ما اشاره اى گذرا به اين سه وصى از پيامبران گذشته نموديم ، تا نمونه اى براى ديگر اوصياى پيامبران از امتهاى پيشين باشند.

با اين حساب ، رسول خدا(ص )، از ميان آن همه پيامبران ، پيامبرى تكرو و برخلاف آنها نبوده است تا امتش را بدون تعيين ولى امر و فرمانرواى بعد از خودش رها كند؛ حال آنكه او از مدينه ، جامعه كوچك اسلامى آن روز، حتى براى زمانى بس كوتاه و به منظور شركت در غزواتش بيرون نمى شد، مگر اينكه جانشينى براى خود تعيين مى كرد.

پس خاتم همه پيامبران و مرسلين ، هرگز امت بزرگ اسلامى را بعد از خود، و آن هم براى هميشه ، بدون تعيين فرمانروا و جانشينى رها نكرده

است ؛ بلكه بر عكس ، جانشينان بعد از خود را با الفاظى مختلف و در جاهاى متعدد معرفى كرده است . در برخى از موارد تنها به معرفى امام و پيشواى بعد از خودش پرداخته ، و گاه به معرفى همه امامان بعد از خود پرداخته است .

اما در آنجا كه تنها به معرفى اميرالمومنين على (ع ) پرداخته ، احاديثى است كه اينك مورد بحث ماست .

وصى رسول خدا(ص ) و وزير وليعهد و جانشين بعد از او

وصى در احاديث رسول خدا(ص )

پيش از اين ، داستان انذار بنى هاشم را آورديم و گفتيم كه رسول خدا(ص ) در آن روز در برابر سران و بزرگان طايفه بنى هاشم درباره على (ع ) فرمود: اين ، برادر، وصى و جانشين من ميان شماست . مطيع و فرمانبردارش باشيد. و با اين سخن ، پيامبر خدا(ص )، وصى و جانشين خودش را در ميان آنها معين و معرفى كرد و دستور داد كه گوش به فرمان و مطيع دستورات او باشند. و خداوند نيز فرموده است :

ما اتاكم الرسول فخذوه .(حشر/ 7)

طبرانى از قول سلمان فارسى آورده است :

به رسول خدا گفتم : هر پيغمبر را وصيى بوده است ، وصى تو كيست ؟ پيغمبر پاسخى نداد. اما پس از مدتى كه مرا ديد، فرمود: سلمان ! شتابان به خدمتش رفتم و گفتم : بلى ، فرمود: مى دانى وصى موسى چه كسى بوده است ؟ گفتم : آرى ، يوشع بن نون . فرمود: چرا؟ عرض كردم : از آن جهت كه از همه مردم آن روزگار داناتر بوده است . فرمود: همين طور هم وصى من و مخزن اسرار و بهترين يادگار من ، كه وظيفه مرا

به عهده مى گيرد و دينم را ادا مى كند، على بن ابى طالب است . (452)

و از ابوايوب انصارى آورده است كه رسول خدا(ص ) به دخترش فاطمه زهرا(ع ) فرمود:

مگر نمى دانى كه خداوند عزوجل نظرى بر اهل زمين انداخت و از ميان آنها پدرت را برگزيد و به پيامبريش برانگيخت ، و بار ديگر نظر فرمود و شوهرت را برگزيد و به من وحى فرمود تا تو را به عقد او درآورم و نيز او را وصى خود گردانم . (453)

و از ابوسعيد خدرى آورده است كه رسول خدا(ص ) فرمود:

وصى من و مخزن اسرار و بهترين يادگار من ، كه وظيفه مرا بر عهده مى گيرد و دينم را ادا مى كند، على بن ابى طالب است . (454)

و از انس بن مالك آورده است كه رسول خدا(ص ) وضو گرفت و دو ركعت نماز گزارد و آنگاه به من فرمود:

نخستين كسى كه از اين در وارد بشود، پيشواى پرهيزگاران و آقاى مسلمانان و سرور دين و آيين و آخرين اوصيا... خواهد بود. ديرى نگذشت كه على وارد شد. رسول خدا(ص ) از من پرسيد: انس ! چه كسى وارد شد؟ من پاسخ دادم على . پس رسول خدا(ص ) از جاى برخاست و او را شادمانه در آغوش گرفت و به او شادباش گفت . (455)

بريده صحابى مى گويد رسول خدا(ص ) فرمود:

لكل نبى وصى و وارث و ان عليا وصيى و وارثى . يعنى براى هر پيامبرى وصى و وارث بوده است و وصى و وارث من على است . (456)

در كتاب محاسن و مساوى بيهقى ، خبر

مفصلى آمده كه فشرده آن از اين قرار است : جبرئيل از جانب خداى متعال هديه اى براى پيغمبر آورد تا آن را به پسر عموى و وصيتش ، على بن ابى طالب ، بدهد. (457)

ما به همين مقدار از احاديث رسول خدا(ص ) كه در آنها از وصى و وصيت سخن رفته است ، دست يافته ايم .

وصيت در كتابهاى امتهاى پيشين

نصر بن مزاحم در كتاب وقعه صفين و خطيب بغدادى در كتاب تاريخ بغداد، اخبارى درباره وصيت در كتابهاى امتهاى پيشين آورده اند كه ما اينك سخن نصر را مى آوريم :

سپاهيان اميرالمومنين على (ع ) در حركت به سوى صفين در بيابانى به بى آبى و تشنگى شديد دچار شدند. امام ، سپاهيان را به كنار صخره اى هدايت كرد و فرمان داد تا آن تخته سنگ را از جاى حركت دهند و خود نيز به آنها كمك كرد تا آن را به كنارى زدند. در زير آن صخره ، چشمه آبى نمايان گرديد و تمام سپاهيان با نوشيدن آب آن چشمه تشنگى فرونشاندند. در نزديكيهاى آنجا ديرى قرار داشت . وقتى كه راهب آن دير از آن ماجرا آگاه شد، گفت : اين دير فقط براى آفتابى شدن اين چشمه در اينجا بنا گرديده است و به ما خبر داده اند كه اين چشمه را جز پيغمبر يا وصى او نمايان نمى كند. (458)

خبرى ديگر در تاييد همين موضوع

در كتاب وقعه صفين نصربن مزاحم و تاريخ ابن كثير آمده است :

هنگامى كه اميرالمومنين على (ع ) در رقه ، در محلى به نام بليخ (459) بركنار فرات فرود آمد، راهبى كه ساكن آن محل

بود، از صومعه اش بيرون آمد و به نزد امام رفت و گفت : نوشته اى داريم كه از پدرانمان به ما به ارث رسيده و به خط يكى از ياران حضرت عيسى بن مريم است ، آيا مى خواهى آن را برايت بخوانم ؟ امام پاسخ داد: آرى . آن راهب چنين خواند:

بسم الله الرحمن الرحيم

آنچه را خداوند مقدر فرموده است ، صورت خواهد گرفت و آنچه را رقم زده ، به وقوع خواهد پيوست . خداوند در ميان درس ناخواندگان و از خود ايشان پيامبرى را به رسالت بر مى انگيزد تا امتش را كتاب و حكمت بياموزد و به راه خدا راهنماييشان فرمايد. او نه تندخوست و نه سنگدل و نه پرخاشگر و خشن . در برخوردهايش با ديگران بدى را با بدى پاداش نمى دهد، بلكه برعكس ، بر همگان به ديده عفو و بخشش مى نگرد. امت او مردمى سپاسگذارند و خدا را در هر پيشامدى و فراز و نشيبى سپاس مى گويند و با زبانشان با همه تواضع و فروتنى ، خداى را تهليل و تكبير و تسبيح مى گويند و خداوند وى را بر هر كس كه به وى بتازد پيروز گرداند. و چون خداوند به سراى ديگرش ببرد، چند دستگى در امتش پديد آيد و سپس گردهم آيند و مدتى را، كه خدا بخواهد، همچنان خواهند بود تا بار ديگر اختلاف و تفرقه در ميانشان پديدار شود.

مردى از امت اين پيغمبر را گذرا بر اين كناره از فرات خواهد افتاد كه امركننده به معروف است و نهى كننده از منكر. به حق داورى كند و

در داورى خود تحت تاءثير قرار نگيرد و رشوه نستاند. دنيا در نظرش پست تر از خاكسترى است كه بر اثر تند بادى پراكنده شود، و مرگ به كامش گواراتر از آب به كام تشنه .

او به درون خويش از خداى مى ترسد و آشكارا در مقام دفاعش برمى خيزد و در راه خدا از سرزنش هيچ ملامت كننده اى نمى هراسد.

هركس از مردم اين سرزمين آن پيامبر را درك كند و به حضرتش ايمان آورد، پاداش او خشنودى من و بهشت خواهد بود، و هر كس كه زمان آن بنده صالح را دريابد، بايد كه به ياريش برخيزد كه كشته شدن با او شهادت است .

آنگاه راهب گفت من از تو جدا نمى شوم ، مگر اينكه بر من رسد آنچه را كه بر تو خواهد رسيد. اميرالمومنين بگريست و فرمود: سپاس خداوند را كه مرا از نظر نينداخت و نامم را در كتابهاى نيكان آورد.

راهب مزبور در ركاب اميرالمومنين (ع ) حركت كرد، و به طورى كه گفته اند، صبح و شام را با امام مى گذرانيد تا اينكه در جنگ صفين به شهادت رسيد. در پايان جنگ ، سپاهيان به تجهيز شهداى خود پرداختند و على (ع ) فرمان داد تا پيكر راهب را بيابند، و چون آن را يافتند، آن حضرت شخصا بر او نماز گزارد و به خاكش سپرد و بر سر گورش فرمود: اين ، از خانواده ماست ، و بارها از خدا برايش طلب آمرزش كرد. (460)

وصيت در سخنان صحابه و تابعين
وصيت در سخنان ابوذر غفارى

1- وصيت در سخنان ابوذر غفارى : ابوذر غفارى در زمان خلافت عثمان بر درگاه مسجد پيغمبر خدا(ص ) به سخنرانى

برخاست و در ضمن سخنانش گفت :

محمد وارث علم آدم است و آنچه ديگر پيامبران بدان ممتاز بوده اند و على بن ابى طالب ، وصى محمد و وارث علم اوست ... (461)

2- وصيت در سخنان مالك اشتر: مالك اشتر به هنگام بيعت با اميرالمومنين (ع ) گفت :

اى مردم ! اين مرد وصى اوصيا و وارث علم انبياست . مردى كه در راه خدا صدمات و ناملايمات را به جان خريده است و بخوبى از امتحان برآمده است . كسى كه قرآن به ايمانش گواهى داده و پيامبرش به بهشت مژده داده است . آن كس كه سرافرازيها و فضايل در او به حد كمال رسيده و در سبقتش به پذيرش اسلام ، و پايه دانش و فضيلتش ، گذشتگان و آيندگان در ترديد نبوده و نخواهند بود. (462)

3- وصيت در سخنان عمرو بن حمق خزاعى : هنگامى كه اميرالمومنين (ع ) در كوفه مردم را براى جنگ صفين بسيج مى فرمود و آنان را از موضوع حركت و جنگ با معاويه آگاه مى گردانيد، عمرو بن خزاعى برخاست و گفت :

اى اميرمومنان ! من نه به خاطر خويشاوندى ، كه بين من و شماست ، دوستت دارم و با تو بيعت كرده ام ، و نه به خاطر ثروتى كه به من ببخشايى ، و يا به آرزوى رسيدن به مقامى كه بدان وسيله بلند آوازه شوم ؛ بلكه به خاطر پنج ويژگى تو را دوست دارم : اينكه تو پسر عموى رسول خدا(ص ) هستى ، و وصى آن حضرت مى باشى ، و پدر فرزندانى هستى كه از رسول

خدا(ص ) براى ما به يادگار مانده اند، و از همه مردم در پذيرش اسلام پيشى گرفته اى ، و از ميان مهاجران سهمى بيشتر در جهاد در راه خدا داشته اى . (463)

4- وصيت در نامه محمد بن ابى بكر: محمد بن ابى بكر طى نامه اى به معاويه نوشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

از محمد، فرزند ابوبكر، به گمراه ، پسر صخر. درود بر اهل طاعت خداوند، آنان كه در برابر دارنده ولايت و امامت الهى سر فرود آورده اند. اما، بعد، خداوند محمد را برانگيخت و پيامبرى را ويژه او گردانيد. انتخابش فرمود تا وحى او را در يابد و امين رسالت او باشد. او را پيغامبر خود كرد و او نيز كتابهاى آسمانى پيش از خود را تاييد و تصديق نمود و وى را راهنمايى براى احكام و مقرراتش قرار داد. حضرتش مردم را به راه خداى تعالى با حكمت و پندى نيكو فراخواند، و نخستين كسى كه دعوتش را با همه خلوص و افتادگى پذيرفت و او را تصديق كرد و با وى همراه شد و به او ايمان آورد و تسليم اوامرش گرديد، برادر و پسر عمويش ، على بن ابى طالب (ع )، بود. او پيامبر خدا را در امور غيب و پنهان تصديق كرد و وى را بر هر چيز كه ارجمند بود برگزيد و از هر گزندش در پناه گرفت و او را به جان خويش از هر پيشامد هراس انگيزى در امان داشت . با دشمنانش جنگيد و با دوستانش راه آشتى و صفا در پيش گرفت ، و از همان آغاز كار، در هنگامه هاى

سختى و شدت و منزلگاهى وحشت و دلهره آور، جان خويش ، بر كف اخلاص نهاد و ايستاد. تا اينكه از هر پيشگامى پيشى جست ؛ آن سان كه در پيكارش همانندى يافت نمى شد و در رفتارش همتايى وجود نداشت .

اينك مى بينم كه تو خود را همرديف او قرار داده اى ، در صورتى كه تو، تويى ، و او، او. او نخستين پيشتاز به سوى هر خوبى و نخستين كس از اسلام آورندگان و پاك نيت ترين مردم است . كسى كه فرزندانش پاكيزه ترين فرزندان مردم است ، و برترين زنان همسر وى ، و بهترين پسر عموهاى جهان از آن اوست .

اما تو و پدرت با همه مكر و فريبتان همواره شر بر افروزان در برابر دين خدا بوديد و مى كوشيديد تا مگر نور خدا را خاموش كنيد و بر اين انديشه ديگران را به گرد خود فرا مى خوانديد و مال در راه آن مى بخشيديد و با ديگر قبايل عليه او پيمان مى بستيد. هم بر اين انديشه پدرت مرد، و هم براى پيگيرى كفرش تو برجايش نشسته اى . و دليل روشن بر اين مطلب اينكه باقيمانده احزاب و سران نفاق و كينه توزان به رسول خدا(ص ) گرد تو فراهم آمده و در پناه تو ماءوى گرفته اند.

اما دليل شخصيت على (ع )، با همه برترى و فضيلت آشكارى كه دارد و پيشقدميش در پذيرش اسلام ، وجود يارانى است از مهاجر و انصار كه به فضل و مقامشان در قرآن اشاره شده و خداوند به تمجيدشان پرداخته است . چنين چهره هاى سرشناسى

با او هستند. رزمندگان و سواركارانى پيرامون او را گرفته اند كه با چالاكى ، شمشيرهاى خود را بر سر خصم مى كوبند و در راه او از سر جان مى گذرند و از نثار خون خويش در ركاب او پروايى ندارند. زيرا فضل و شرف را در پيروى از او مى دانند، و بدبختى و مذلت را در مخالفت و سرپيچى از فرمان او به حساب مى آورند.

واى بر تو! آخر چگونه است كه تو خود را همسنگ على مى دانى ؟! او، وارث رسول خداست و وصى او و پدر فرزندانش و نخستين كسى كه او را پيروى كرد و آخرين فردى كه (تا پايان عمر) در كنارش بوده و سخنانش را شنيده و اسرارش را در سينه پنهان داشته و در كارهايش با وى مشاركت كرده است .

معاويه در پاسخ محمد بن ابى بكر چنين نوشت :

از معاويه ، فرزند ابوسفيان ، به آن كس كه بر پدرش جفا كرده است ، محمد بن ابى بكر. سلام بر فرمانبرداران خداوند باد. اما بعد، نامه ات به دستم رسيد كه در آن قدرت و عظمت پروردگار و امتياز پيامبرش سخن گفته بودى ، با مطالبى ديگر كه به هم ساخته و بر آن افزوده بودى كه همه نمودار فكر نارسايت بود و گستاخى و خرده گيرى بر پدرت .

سخن از حق فرزند ابوطالب به ميان آوردى ، و از سابقه اى كه دارد و نزديكش با پيغمبر خدا(ص ) و يارى كردنش به آن حضرت سخن گفته بودى ، و مواساتش را با او در هر تنگى و هراس و سختى و گرفتارى

ياد كرده بودى . و در آخر هم با من به دليل و برهان درباره فضيلت و برترى كسى ديگر سخن گفته اى ، نه از فضل و برترى خودت . پس خداى را سپاس مى گويم كه شان و برترى را از تو برداشته و بر ديگرى نهاده است .

ما و پدرت ، در زمان حيات پيغمبرمان در كنار يكديگر بوديم و حق فرزند ابوطالب را خود ثابت و استوار مى ديديم و فضيلت و برترى او هر دو ما كاملا روشن و آشكار بود. اما هنگامى كه خداوند براى پيامبرش (ص ) آن را كه نزد خود داشت به او ارزانى داشت ، و آنچه را كه به او وعده كرده بود همه را به جاى آورد، و دعوتش را آشكار ساخت و حجتش را به پيروزى رسانيد، خداوند وى را به سوى خود فراخواند. پدرت و يارانش نخستين كسانى بودند كه به زور و ناروا، او (على ) را از حقش محروم كردند و به مخالفتش برخاستند!

كارى كه از پيش برانجامش اتفاق كرده و مقدماتش را فراهم كرده بودند. (464)

آنگاه پدرت و عمر از او خواستند تا با ايشان بيعت و همكارى كنند. ولى او دامن از ايشان كشيد و از همكارى و بيعت با ايشان كوتاه آمد. آن دو نيز شرنگ رنج و عذاب روحى به كامش ريختند و قصد جانش كردند تا اينكه سر تسليم فرود آورد و با ايشان بيعت نمود. ولى با وجود اين ، آن دو، او را در كارهايشان دخالتى ندادند و اسرار خويش را از وى پوشيده داشتند تا آنگاه كه زمانشان به سر

آمد و از اين دنيا رخت بربستند. سپس نوبت به سومين ايشان ، عثمان بن عفان ، رسيد كه او هم همان شيوه ايشان را در پيش گرفت ...

ما مخصوصا آن قسمت از نامه معاويه را آورديم كه در آن آشكارا به مطالب نامه محمدبن ابى بكر اعتراف كرده و صحت آنها را تاييد نموده است .

متن كامل اين دو نامه را نصر بن مزاحم در كتاب وقعه صفين و مسعودى در كتاب مروج الذهب آورده اند. اما طبرى و ابن اثير ضمن رويدادهاى سال سى و ششم هجرى به هر دو آنها اشاره كرده ، ولى آنها را نياورده اند. طبرى به سند خود از يزيد بن ظبيان مى نويسد: هنگامى كه محمد بن ابى بكر به حكومت مصر منصوب گرديد، نامه اى به معاويه نوشت و او هم پاسخى داد. ولى من خوش ندارم تا مطالب آنها به گوش عامه مردم برسد، زيرا كه عامه را توانايى شنيدن آن نمى باشد!!

بنابراين طبرى مطالبى را كه در نامه بين محمد بن ابى بكر و معاويه ردوبدل شده ، از آن روى در جنگ بسيار بزرگ تاريخى خود نياورده است كه از حكمت به دور مى دانسته تا عامه مردم از محتواى آنها با خبر شوند، نه اينكه در درستى آن ترديد داشته است . عين عبارتى را كه طبرى در اين مورد آورده ، چنين است :

مكاتبات جرت بينهما، كرهت ذكرها لما فيه مما لا يحتمل سماعه العامه .

علامه ابن اثير نيز درست قدم به جاى پاى طبرى نهاده و متن نامه ها را در تاريخ بزرگ خود نياورده و به همان بهانه

طبرى متوسل شده و گفته است : كرهت ذكرها لما فيه ممالا يحتمل سماعه العامه . يعنى ذكرش را از آن روى خوش نداشتم كه عامه را توانايى شنيدن آن نمى باشد.(465)

5- وصيت در نامه عمرو بن العاص : خوارزمى در كتاب خود نامه اى از عمرو بن عاص به معاويه نقل مى كند كه در ضمن آن چنين آمده است :

... و اما آنچه را كه مرا به انجامش خوانده اى ... و اينكه تو را باطل يارى دهم ، و بر روى على شمشير بكشم ، با اينكه او برادر رسول خداست و وصى و وارث او و ادا كننده دينش و وفا كننده به وعده اش و همسر دخترش مى باشد و... (466)

6- وصيت در سخن امام و احتجاج او: خوارزمى قسمتى از سخن امام را چنين آورده است : انا اءخو رسول الله (ص ) ووصيه ...(467) يعنى من برادر رسول خدا وصى او هستم ...

ابن ابى الحديد نيز قسمتى از نامه امام را كه به اهالى مصر نوشته چنين آورده است : واعلموا اءنه لا سوى امام المهدى و امام الردى النبى و عدو النبى (468). يعنى بدانيد كه پيشواى هدايت بار رهبر گمراهى و ضلالت مساوى و وصى پيغمبر با دشمن پيغمبر برابر نمى باشد.

يعقوبى هم در تاريخ خود، دلايل خوارج را عليه امام چنين آورده است : او ( على (ع )) به وصيت اعتنايى نكرده و از آن منحرف شده است . امام در پاسخ ايشان مطالبى دارد و از آن جمله فرموده است : اينكه مى گوييد من وصى پيغمبر بوده ولى به آن توجهى

نكرده ام ، پاسخش اين است كه خداى عزوجل مى فرمايد: حج خانه (خدا) بر هر كس كه توانايى آن را داشته باشد واجب است ، و هر كس كه سرپيچى كند و كفر و زرد، خداوند از همه جهانيان بى نياز است . حالا به نظر شما اگر كسى حج خانه خدا را به جاى نياورد، خانه خدا كافر مى شود يا آن كس كه توانايى زيارت آن را داشته و آن را زيارت نكرده است ؟ پس اين شما هستند كه يا رها كردن من كافر شده اند، نه اينكه من ، چون شما مرا ترك كرده ايد.(469)

7 وصيت در خطبه هاى امام (ع): اميرالمومنين (ع) در خطبه 82 نهج البلاغه فرموده است :

اءيها الناس انى قد بثثت لكم المواعظ التى وعظ الانبياء بها اممهم و اديب اءليكم ما اء ژدت الاوصياء الى من بعد هم .... يعنى اءى مردم من به شما پندهايى داده ام كه پيامبران پيشين امتهاى خود را به آن پند مى دادند و آن چنان با شما رفتار كرده ام اوصياى پيامبران بعد از ايشان در وظيفه خود دارند.

و در خطبه 88 مى فرمايد:

و مالى لا اءعجب من خطا هذه الفرق على اختلاف حججها فى دينها لا يقتصون اثر نبى و لا يقتدون بعمل وصى . يعنى چگونه شگفت زده نشوم از اشتباهكارى اين گروهها با همه اختلافى كه در دلايل دينشان دارند، آنها نه از پيغمبر پيروى مى كنند و نه به رفتار وصى اقتدا مى نمايند.

و در خطبه ديگرى مى فرمايد:

هيچك از افراد اين امت را با آل محمد (ص ) مقايسه نتوان كرد. چه ،

آن كس را كه نعمت بخشايش ايشان به او رسيده باشد، هرگز با آنها برابر نخواهد بود آنها پايه اى اصلى دين هستند... و آنان را خصائص حق امامت و ولايت است و مقام وراثت و وصايت در ايشان است .

ابن ابى الحديد مى نويسد

ابن ابى الحديد مى نويسد: روزى اميرالمومنين على (ع ) به سخنرانى برخاست و در ضمن سخن گفت :

من بنده خدا و برادر پيامبرش هستم و هر كس ، كه پيش يا پس از من ، چنين ادعايى داشته باشد دروغ است . من از پيامبر رحمت ارث برده ام و سرور بانوان اين امت را به زنى گرفته ام و خاتم اوصيا هستم . (470)

8. وصيت در خطبه امام حسن (ع ): امام حسن (ع ) پس از شهادت اميرالمومنين (ع ) به خطبه برخاست و در ضمن آن فرمود:

نا الحسن بن على و اءنا ابن النبى و اءنا ابن الوصى . يعنى من حسن ، فرزند على ، و پسر وصى رسول خدا هستم . (471)

9- وصيت در نامه تسليت شيعيان به امام حسين (ع ): آنگاه كه امام حسين (ع ) درگذشت و خبر آن در كوفه به شيعيان رسيد، آنان در خانه سليمان بن صرد خزاعى گردآمدند و نامه زيرا را خطاب به امام حسين (ع )نوشتند و به او در سوگ برادر تسليت گفتند:

بسم الله الرحمن الرحيم

به حسين بن على ، از سوى پيروان پدرش اميرالمومنين . درود بر تو باد.

ما در پيشگاهت ، خدايى را، كه بجز او خدايى نيست ، ستايش مى كنيم . اما بعد.

خبر درگذشت حسن بن على (كه سلام بر او باد) (472)

به روزى كه زاده شد، و روزى كه در مى گذرد و آن روز كه زنده برانگيخته مى شود، به ما رسيد... و مصيبت درگذشت فرزند وصى و پسر دختر پيغمبر بر عموم اين امت ، بويژه بر شخص تو و شيعيانت ، بسيار عظيم و گران است ... (473)

و در مروج الذهب مسعودى آمده است هنگامى كه در شام خبر درگذشت امام حسن (ع )به معاويه رسيد، ابن عباس به او گفت :

مصيبت زدگى ما تازگى ندارد. ما پيش از اين ، سوگوار سرور پيامبران ، و پيشواى پرهيزگاران ، و فرستاده پروردگار جهانيان بوديم ، و پس از او به سوگ سرور اوصياى پيامبران نشسته ايم ، و خداوند اين مصيبت را جبران نمايد. (474)

10- وصيت در خطبه امام حسين (ع ): امام حسين (ع ) در روز عاشورا در برابر سپاهيان يزيد خطبه خواند و در مقام اثبات حق خود گفت :

اما بعد، نسب و بستگى مرا در نظر گيريد و بنگريد كه من كيستم . آن وقت به خود آمده خويشتن را سرزنش كنيد كه آيا رواست تا مرا بكشيد و حرمتم را ناديده بگيريد؟ آيا من فرزند دختر پيغمبر شما، و پسر وصى او، كه پسر عموى آن حضرت بوده است ، نمى باشم ؟ آن كس كه نخستين مردى بود كه اسلام آورده و اولين مومن به خدا و تصديق كننده به رسالت پيامبرش و آنچه از جانب خداوند به حضرتش رسيده بود؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست ؟ آيا جعفر شهيد طيار، كه صاحب دو بال بهشتى است ، عموى من نيست . (475)

اينكه امام حسين (ع

)پدرش اميرالمومنين (ع )را به عنوان وصى وصف مى كند، از آن جهت است كه اين صفت براى اميرالمومنين ، همچون نبوت جدش ، و يا شهرت حمزه به سيد الشهداء و جعفر به طيار با دو بال بهشتى نزد همه مردم آن زمان معروف بوده است . از اين رو امام نسب خود را با ذكر صفت وصى براى پدرش آورده و كسى هم منكر آن نشده است .

11- وصيت در احتجاج عبدالله ، عموى سفاح ، خليفه عباسى : عباسيان در ابتداى كارشان مردم را به نام آل محمد(ص ) به قيام عليه امويان فرا مى خواندند و ابومسلم خراسانى را امير آل محمد (476) مى ناميدند، و با مخالفان خود به احاديث و نصوصى استدلال مى كردند كه از رسول خدا (ص ) درباره حق ايشان در به دست گرفتن حكومت و فرمانروايى روايت شده بود. اما پس از اينكه به پيروزى رسيدند و زمام حكومت را به دست گرفتند و بر اوضاع مسلط شدند، پشت به آل محمد كردند. با وجود اين ، از كسانى كه از اين خاندان به مساله وصيت استدلال كرده ، عموى سفاح ، نخستين خليفه عباسى است . فشرده سخن ذهبى در اين مورد از قول ابوعمرو اوزاعى (477) از اين قرار است :

اوزاعى گفت هنگامى كه عبدالله بن على ، عموى سفاح ، به شام وارد شد و بنى اميه را بكشت ، به دنبال من فرستاد و چون به خدمتش رسيدم ، گفت : واى بر تو مگر نه اين است كه حكومت ما مشروعيت دارد؟ پاسخ دادم : چطور؟ گفت : مگر رسول

خدا(ص )، على را وصى خود قرار نداد؟ پاسخ دادم : اگر حضرتش او را وصى خود كرده بود، حكمين چه كاره بودند و مى خواستند چه مشكلى را حل كنند؟

با اين پاسخ عبدالله سكوت كرد و آثار خشم در سيمايش نمايان گرديد و من يقين به هلاك خود كردم و هر آن انتظار داشتم كه سرم پيش پايم بيفتد، كه با دست اشاره كرد كه مرا بيرون كنند و من جان به سلامت بردم و بيرون آمدم ...

اوزاعى در رد وصيت همان دليل خوارج را آورده پاسخ او نيز همان است كه امام به آنها داده كه ما آن را در قسمت وصيت در سخن امام و احتجاج او آورده ايم .

12- احتجاج نوه امام حسن عليه منصور درباره وصيت : محمد بن عبدالله ، از نوادگان امام حسن (ع ) نيز موضوع وصيت را به رخ منصور كشيده است . اين داستان را طبرى و ابن اثير در شرح رويدادهاى سال 145 هجرى در تاريخ هاى خود چنين آورده اند:

محمد بن عبدالله ، از نوادگان حسن بن على بن ابى طالب (ع )، هنگامى كه عليه منصور، خليفه عباسى ، قيام كرد و مردم شهر مدينه با وى به خلافت بيعت كردند، طى نامه مفصلى كه در پاسخ نامه منصور نوشت ، دلايلى آورده و ثابت كرده است كه او از منصور براى احراز خلافت و به دست گرفتن زمان امور مملكت شايسته تر است . او از جمله چنين استدلال كرده است .

پدر ما على ، هم امام بود و هم وصى پيغمبر. اينك تو، با زنده بودن فرزندانش ، چگونه حق

مسلم ايشان را از امامت و ولايت او به ارث برده اى ؟

اگر چه منصور پاسخ محمد را طى نامه اى جداگانه داد، امام در برابر اين دليل او سكوت كرد و چيزى ننوشت و همين سكوت وى ، اعتراف او را به صحت چنين ادعايى مى رساند. (478)

13- اعتراف هارون به وصايت اهل بيت : در اخبار الطوال ، شرحى مفصل درباره اصمعى (479) آمده است كه فشرده آن از اين قرار است :

اصمعى مى گويد كه بر هارون الرشيد وارد شدم . او به دنبال پسرهايش ، محمد، و عبدالله ، فرستاد و چون حاضر شدند، آن دو را در كنار خود، و در سمت راست چپ خويش بنشانيد و به من فرمان داد تا از آن دو پرسشهايى كنم . من پرسشى از هر دو درباره فنون ادب كردم و آن دو بخوبى از عهده پاسخ بر آمدند.

آنگاه كه هارون از من پرسيد: اين دو را چگونه يافتى ؟ پاسخ دادم :اى اميرالمومنين من مانند اين دو، در هوش و زيركى و فهم و درايت و... تا كنون كسى را نديده ام . به سبب گفته من ، هارون دو فرزندش را به سينه فشرد و سرشك از ديدگانش فروباريد. پس آن دو را فرمان داد تا بازگردند و چون از در بيرون شدند به من گفت : آنگاه كه ميان اين دو برادر دشمنى پديد آيد و ميانشان كينه و نفرت آشكار شود و كارشان به جنگ و خونريزى بكشد، تا آنجا كه بيشتر زندگان آرزوى مرگشان را بنمايند، شما چه حالى خواهيد داشت ؟ گفتم :اى اميرالمومنين ، اين مساله

اى است كه منجمان به هنگام تولد ايشان سرهم كرده اند، و يا اينكه دانشمندان درباره آنها گمان برده اند؟ هارون گفت : نه ، بلكه حقيقتى است كه علما، از اوصيا، و ايشان از پيامبران ، درباره سرنوشت اين دو برادر ابراز داشته اند و...

آورده اند كه مامون ، خليفه عباسى ، در دوران خلافتش مى گفت : پدرم رشيد، تمام رويدادهاى بين من و برادرم ، امين ، را به سالها پيش از اينكه اتفاق بيفتد، از موسى بن جعفر ()شنيده بود و از آن جهت آن حرفها را مى زد. (480)

هارون از به كار بردن لفظ اوصيا ائمه اهل بيت ، يعنى موسى بن جعفر و پدرش امام صادق و جدش امام باقر و پدر جدش على بن الحسين و سپس حسن و حسين و پدرشان على بن ابى طالب (عليهم السلام ) را در نظر داشته و منظورش از انبيا، رسول خدا(ص ) بوده و همين اطمينان او را بر آن داشته است تا دست به كارى بزند كه در هيچيك از خلفاى عباسى سابقه نداشته است . چه ، مورخان در اين مورد چنين آورده اند:

چون هارون به مكه وارد شد، بر منبر برآمد و براى مردم به سخنرانى پرداخت . پس به زير آمد و به درون مكه رفت و دو فرزندش ، محمد بن عبدالله ، (امين و مامون ) را فراخواند و تعهد نامه زيرا را بر محمد(امين ) آن را بنوشت و بر انجام آن سوگندها خورد و با پدرش رشيد عهد و پيمان بست .

هارون با مامون نيز چنين كرد و از او هم عهد

و پيمان گرفت . پيمان نامه اى كه محمد امين به املاى هارون و به خط خودش براى هارون نوشته ، از اين قرار است :

بسم الله الرحمن الرحيم

اين نوشته اى است براى بنده خدا هارون ، اميرالمومنين كه محمد فرزند هارون آن را در حالى كه از سلامتى بدن و عقل و اختيار كامل برخوردار بوده ، نگاشته است : هارون مرا به وليعهدى خود برگزيد تا پس از وى زمام امور كشور را به دست گيرم و بيعت مرا بر گردن مردم نهاده و برادرم عبدالله ، فرزند اميرالمومنين ، را با رضايت و موافقت من وليعهد و خليفه من بر همه امور مسلمانان قرار داده و حكومت خراسان را با همه توابع و مرزها و شهرها و سپاهيان و ماليات و طراز و پست و بازرسى و بيت المال و زكات و عوارض شهرى و گمركى و تمام امور آن سامان را در زمان حيات و پس از مرگش در عهده او نهاده ، از من تعهد گرفت است تا آن چه را كه اميرمومنان براى برادرم (مامون ) از بيعت و ولايتعهدى و حكومت و خلافت و امور مسلمانان پس از من براى او مقرر داشته است ، محترم شمرم و به كار بندم ...

طبرى در دنباله آن مى نويسد:

امين و مامون در درون كعبه با خط خود و در برابر تمام كسانى كه از خانواده اميرالمومنين در آن سال به حج آمده بودند، و نيز سران سپاه و ملازمان و داوران و پرده داران كعبه ، تعهد نامه هاى خود را نوشتند و آنها هم ذيل آن تاييد و گواهى

نمودند . سپس اميرالمومنين هارون ، آنها را به پرده داران كعبه سپرد و مقرر داشت تا هر دو تعهد نامه را در داخل كعبه بياويزند. و چون از آن كارها در درون كعبه بپرداخت ، فرمان داد تا قضاوت و داورانى كه شاهد بر عهدنامه ها بوده اند و همه كسانى را كه در آن سال به حج و عمره آمده ، و نيز نمايندگانى كه از شهرهاى دور و نزديك در مكه گردآمده بودند، با خواندن آن تعهد نامه ها از محتواى آن آگاهԘǙƠسازند و آنان را خوب تفهيم كنند تا به خاطر بسپارند و به هنگام بازگشت ، برادران خويش و همشهريهاى خود را از آن آگاه نمايند. آنها نيز فرمان بردند و هر دو تعهدنامه را در مسجد الحرام بر مردم خواندند تا جايى كه همه مردم از مفاد و مضمون آن آگاه گرديدند... (481)

شهرت اميرالمومنين(ع)به وصى پيغمبر وانتشاراين لقب دراشعارصحابه وتابيعين

در آغاز اسلام

لقب على (ع ) از همان صدر اسلام به وصى پيغمبر سخت معروف و مشهور بوده و در كتابهاى لغت نيز آمده است . در كتاب تاج العروس زير واژه الوصى آمده است : الوصى كغنى ، لقب على رضى الله تعالى عنه . يعنى وصى بروزن غنى لقب على - رضى الله عنه - بوده است . و در كتاب لسان العرب آمده است : به على ، وصى مى گفتند. (482)

و نيز از همان ابتداى عصر صبحانه ، اين لقب با همين مفهوم در سروده شاعرانى مانند حسان بن ثابت ، شاعر انصارى رسول خدا(ص )، آمده كه طى قصيده اى بعد از وفات پيامبر چنين سروده است :

خداوند ابوالحسن را از ما جزاى

خير دهاد كه پاداش همه در دست اوست و چه كسى چون ابوالحسن است . تو رسول خدا را در ميان ما نگاهبان بودى و او هم ولايتش را به تو داد، و چه كسى سزاوارتر از تو به چنين مقامى مى باشد؟ مگر نه اينكه تو در راه هدايت و ارشاد، شريك و وصى او بودى ، و از همه مردم به قرآن و سنن داناتر بودى ؟ (483)

زبيربن بكار در كتاب الموفقيات خود شعرى را از يكى از شعراى قريش در مدح عبدالله بن عباس آورده كه شاعر در ضمن آن گفته است :

به خدا سوگند كه هيچ فردى از تيره هاى مختلف بعد از وصى ، يعنى على ، با مردم چون ابن عباس سخن نگفته است . (484)

همچنين وليد بن عقبه ، نوه ابومعيط، در ضمن اشعارى در سوگ عثمان گفته است :

بدانيد كه بهترين مردم پس از آن سه بزرگوار، كسى بوده است كه به دست آن تجيبى كه از مصر آمده بود (كنايه از ابن عديس ) از پاى درآمده است .

كه فضل بن عباس (485) در پاسخ او گفت :

بدانيد كه بهترين مردم نزد خداوند بعد از محمد(ص )، وصى پيامبر برگزيده است . نخستين نمازگزارى كه همانند پيامبر بود، و اولين كشنده سران كفر و گمراهى در جنگ بدر. (486)

همچنين نعمان بن عجلان ، (487) شاعر انصار، ضمن قصيده اى پس از رحلت پيامبر اسلام (ص ) چنين سروده است :

اى عمرو، ما هواخواه على هستيم و از آنجا كه نمى دانى ، او شايستگى اين دوستى را دارد؛ او، وصى پيغمبر برگزيده خداست و پسر عموى

او، و كشنده گردنكشان كفر و گمراهى .

نعمان اين قصيده را در پاسخ عمرو بن عاص و هنگامى سروده بود كه او در جريان سقيفه بر انصار پرخاش كرد و زبان به ملامت ايشان گشود و آنها را به خشم آورده بود و على هم در مقابل مهاجران ، از انصار پشتيبانى كرده بود.(488)

ابن ابى الحديد مى گويد از اشعارى كه در صدر اسلام سروده شده و متضمن اين است كه على ، وصى پيغمبر بوده است ، سخن عبدالله بن ابى سفيان ،

نوه حرث بن عبدالمطلب است كه مى گويد:

على ، نام آور جنگ خيبر، از ماست . و نيز جنگ بدر، روزى كه سپاهيان از هر سو به خروش آمدند. وصى پيامبر و پسرعموى او، چه كسى در اين امتياز مى تواند با او برابرى كند؟

عبدالرحمان بن جعيل نيز سروده است :

به جان خودم سوگند كه با كسى بيعت كرده ايد كه نگهبان دين ، و شهره به پاكى و پيروزى است . على ، وصى پيغمبر خدا(ص )، پسر عموى او، و نخستين نمازگزارى است كه برادر و ياور پيغمبر و مردى پرهيزگار مى باشد.

لفظ وصيت در سروده هاى جنگ جمل (489)

ابن ابى الحديد مى نويسد ابوالهيثم بن تيهان كه بدرى بود، در جنگ جمل اين اشعار را بر لب داشت :

به طلحه و زبير بگو كه ما همانهايى هستيم كه به انصار شهره مى باشيم و قريش هنر ما را در روز جنگ بدر، آن جنگ چاه كذائى ديده است . شعار پيامبرمان ، نام ما بود، و ما نگاهبان او، و روح و چشم خودمان را فداى او مى كرديم . وصى پيغمبر، امام ولى ماست

. اكنون حقايق آشكار شده و رازها از پرده بيرون افتاده است .

عمر بن حارثه انصارى درباره محمد بن حنيفه ، فرزند اميرالمومنين (ع )، اشعارى در جنگ جمل سرود كه در آن آمده بود:

او، همنام رسول خداست و شبيه وصى او مى باشد و پرچمش رنگ خون دارد.

و مردى از قبيله ازد در آن جنگ چنين سرود:

اين على ، وصى پيغمبر است و در آن روز كه بين مهاجرين و انصار پيمان برادرى بست ، او را برادر خود خواند و فرمود: او پس از من فرمانرواست ، كه نيكبختان هوشيار آن را پذيرفتند و بدبختها به دست فراموشى سپردند.

و نيز در آن جنگ جوانى از قبيله بنوضبه پرچم به دست از سپاه عايشه بيرون آمد و خطاب به سپاه امام بانگ برداشت كه :

ما بنوضبه از دانشمندان على مى باشيم ؛ همان كسى كه از دير باز به وصى پيغمبر معروف بوده است ، پهلوان و رزم آور زمان پيغمبر، و من به اين همه فصل و برترى او كور نيستم ، اما من سوگوار فرزند عفان پرهيزگار مى باشم ، و اين دوستدار اوست كه در مقام گرفتن انتقام سرورش مى باشد.

سعيد بن قيس همدانى ، كه در جنگ جمل در سپاه امام مى جنگيد، چنين سرود:

به وصى پيغمبر خبر ده كه قحطان آمد، قبيله اى كه تو را از كمك افراد قبيله همدان بى نياز مى كند.

و حجر بن عدى كندى نيز در آن جنگ اين اشعار را سرود:

خداوندا، على را براى ما نگهدار، آن مبارك سيماى پسنديده را براى ما نگهدار باش . آن مومن يكتاپرست پرهيزگار را كه راى

صائب دارد و گمراه نمى باشد، و راه يافته و راهنماست . خداى من ! او را پيامبر را در او نگهدار باش . او مورد علاقه پيامبر بوده كه وى را بركشيده و وصى خود گردانيده است .

خزيمه بن ثابت ذو شهادتين ، كه بدرى بود، در جنگ جمل در كنار امام شركت جست و اين اشعار را بسرود:

اى وصى پيغمبر! جنگ ، دشمنان را از ميان برداشت ، و هودج نشينان را از پاى درآمدند. كارها بر تو راست آمد و از منطقه شام نيز علامت تسليم و شكست آشكار گرديد. آنها را ديده اند بر ايشان كافى است ، و تو را بس كه ما همچنان كه بوديم باشيم و آنها نيز همان گونه كه بوده اند.

خزيمه در آن جنگ ام المومنين عايشه را مخاطب ساخت و ضمن ابياتى به وى گفت :

او از ميان خانواده اش وصى رسول خداست و تو هم گواه بر اين موضوع بوده اى .

عبدالله بن زبير در آن جنگ به سخنرانى برخاست و پس از او حسن بن على (ع ) سخنرانى كرد و عمر بن احيحه در ستايش حسن چنين سرود:

اى حسن نيكو واى هم قيافه على ! تو در ميان ما بخوبى سخنرانى كردى و در ميان ما آن چنان سخنى گفتى كه خداوند به وسيله تو ياوه گويان پدرت را رسوا كرد. تو عيبجويان پدرت را درهم شكستى و پرده را به يكسو زدى ، حقيقت را آشكار نمودى و پليديها را از دلها زدودى . تو چون فرزند زبير، ياوه گو و داد و فرياد كن نيستى كه سرگشته به هر در

مى زند. خداوند هم روا نمى بيند كه او در جايى قرار بگيرد كه فرزند وصى نجيبزاده قرار گرفته باشد. اى كه خدايت خير دهاد! شخصيتى چون تو كه بين پيغمبر و وصى او قرار گرفته است ، مجهول و ناشناخته نيست .

ابن ابى الحديد بعد از نقل اين قبيل اشعار، كه ما اندكى از آنها را در اينجا نقل كرديم ، مى گويد:

اين ابيات و حماسه ها را ابو مخنف بن يحيى در كتاب وقعه جمل خود آورده است . او از محدثين و كسانى است كه گزينش امام از راه انتخاب درست مى داند و شيعه هم نمى باشد و از رجال شيعه هم به حساب نمى آيد. اشعارى را كه ما در جنگ صفين آورديم و شامل لقب وصى براى اميرالمومنين مى باشد، از اشعارى است كه نصر بن مزاحم ، نوه يسار منقرى ، در كتاب صفين خود آورده و خودش هم از رجال حديث است .

وصيت در اشعار و حماسه هاى جنگ صفين

هنگامى كه نامه اميرالمومنين (ع ) به جرير بن عبدالله بجلى و اشعث بن قيس كندى ، كه هر دو از فرمانداران منصوب از جانب عثمان در شهرهاى ايران بودند، رسيد، جرير طى اشعارى پاسخ آن حضرت را داد و از جمله گفت :

نامه على به ما رسيد، و ما هم دستور او را در سرزمين ايران ناديده نگرفتيم . ما از آنچه در آن نامه آمده بود، سرپيچى نكرديم و سرزنش و ملامت هم ننموديم .

ما فرمانداران او در مرزها مى باشيم كه عزيزان را يارى و ذميان را حمايت مى كنيم . و شرنگ مرگ را به هنگام نبرد با پياله مرگ

آور به كام دشمنان مى ريزيم و دلها را شفا مى بخشيم . و در هم مى كوبيم ايشان را با ضربت شمشيرها، و سرها را از تنها مى رباييم . با اطمينان بر ايمان و دين پيامبر ظلمت شكافمان ، قدم برداشتيم . پيامبرى كه امين خدا و دادگستر و پشتيبان مردم بود.

او پيامبر خداست و پس از او خليفه ماست كه بر امور مسلط مى باشد. منظورم على است كه وصى پيغمبر است و ما با همه گردنكشان مخالف او، از هر ملتى كه باشند، مى جنگيم .

و گوينده (490) از زبان اشعث در پاسخ امام چنين سرود:

رسولى از راه رسيد كه فرستاده على بود و مسلمانان با آمدنش شادمان شدند. فرستاده وصى پيغمبر، كه او را در ميان مومنان فضيلت و سابقه پيشقدمى در اسلام است . كسى كه در راه خدا و رسولش مصطفى ، پيامبر امين ما، اخلاص ورزيده و در راه خدا جنگيد و از پاى ننشست و با كفار و سركشان پيكار نمود.

او، ياور پيغمبر و داماد اوست و مانند شمشير مرگ است بر فرق ستمگران . (491)

و نيز از زبان چنين سروده اند:

ما را پيكى از راه رسيد كه پيك على بود، على پاكيزه سرشت از فرزندان هاشم . پيك وصى پيغمبر،وبهترين مردم از زمره پيشوايان . ياور پيامبر و داماد او، و برترين مردم جهان .

او را فضل و برترى است در كارهاى خيرى كه پيامبرش نموده و به آن روى آورده است . محمد را مى گويم كه پيامبر خداست و ابر رحمت و خاتم پيامبران .

ما به خاطر فضل و اطاعت و عبادت و

اخلاصى كه على هميشه دارد، او را فرمان مى بريم .

او فقيهى است بردبار و باهيبت و با صولتى چون شيرژيان . (492)

و پس از اينكه معاويه كشور مصر را لقمه عمروبن عاص گردانيد تا او را در جنگ با امام يارى دهد، اميرالمومنين شعرى سرود كه در آن آمده است :

شگفت چيز ناخوشايندى را شنيده ام . دروغ بستن به خدا، موى را سفيد مى كند. گوش را كر و چشم را كور مى نمايد و اگر پيامبر خدا از آن آگاه گردد، شادمان نمى شود، و آن اينكه وصى او را با ابتر، ملعون كج چشمى كه به پيغمبر سركوفت زده است ، همسنگ و برابر نمايند.

زمانى كه در ميان سپاهيان اميرالمومنين در جنگ صفين بر سر عزل اشعث از فرماندهى بر قبيله اش و تعيين شخصى ديگر به جاى او اختلاف افتاد، نجاشى شاعر چنين سرود:

ما با آن كس موافقيم كه على براى ما صلاح بداند؛ اگر چه انتخاب او ما را خوشايند نباشد. زيرا او تنها وصى پيغمبر در ميان خانواده اش بود و از ميان عموهاى سالمندش ، تنها وارث پيغمبر است . (493)

از اشعارى كه در جنگ صفين سروده شد، نضربن عجلان انصارى است كه گفته است :

به جان خودم سوگند كه در آنچه در صفين و در ميان سپاهيان آن مى گذشت ، پاك بى خبر و غافل بودم . حق اين بود كه از جنگ كناره نمى گرفتم و بايد كه به حق اعتراف كنم كه نادان بودم . با وجودى كه وصى پيشواى ماست ، چند دستگى و اختلاف چرا؟ اختلاف و چند دستگى بجز خوارى

و سرگردانى براى ما حاصلى ندارد.

معاويه گمراه و سركش را رها، دين را پيروى كنيد و با شتاب با معاويه به پيكار برخيزيد (494)

حجر بن عدى نيز در آن جنگ چنين سرود:

خداوند! على را براى ما نگهدار. آن پاكيزه سرشت خالص را براى ما نگهدار باش . و آن مومن راه يافته پسنديده را راهبر و راهنماى اين امت قرار ده .

آن كس كه گزافه نمى گويد و ابله و نادان هم نمى باشد.

خداى من ، او را آن چنان كه پيامبرت را نگهدار بودى ، نگهدار باش . زيرا كه او ولى پيامبر است كه وى را به ميل و رغبت خويش به وصايت بعد از خود برگزيده است . (495)

عبدالرحمان بن ذوئب اسلمى نيز گفته است :

معاويه فرزند حرب را بگو كه چرا تو به راه راست درست بر نمى گردى . اين را بدان كه اگر يك روز از عمر جهان باقى بماند و تو زنده باشى ، با سپاهى انبوه بر سرت هجوم خواهيم آورد؛ با سپاهى كه فرماندهى آن را وصى بر عهده خواهد داشت ، تا تو را از گمراهى و سركشى بازدارد. (496)

مغيره بن الحارث ، نوه عبدالمطلب را نيز اشعارى در اين جنگ است كه از آن جمله ابيات زير مى باشد كه مى گويد:

اى پيشتازان و پيام آوران مرگ براى دشمن ! شكيبا باشيد و نيرنگ معاويه شما را از جاى نبرد كه حق آشكار شد. با هر كس كه با شما سرجنگ دارد پيكار كنيد و شمشير خود را بر اندام او فرود آوريد و بهره آن را از خداوند، ثواب و پيروزى در جنگ

آرزو كنيد. و يقين داشته باشيد كه هر كس به مخالفت با شما برخيزد، بدبخت خواهد شد و به خود زيان خواهد رسانيد. در ميان شما، وصى پيامبر خدا فرماندهى شما را بر عهده دارد و نيز خانواده اش و كتاب خدا در دسترس شماست . (497)

فضل بن عباس هم چنين سروده است :

تنها كسى كه از ميان خانواده اش وصى پيغمبر است ، گردى سترگ كه اگر مبارزى بخواهند، او قدم به جلو مى گذارد. (498)

و منذر بن ابى حميصه و داعى گفته است : اى صاحب ولايت و مقام وصايت ! از زمره ما نيست كسى كه تو را براى خدا، ولى بر خود نشناسد. (499)

وصيت در نامه ابن عباس

ابن عباس در جنگ صفين در پاسخ نامه معاويه نوشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

اما بعد

نامه ات به دستم رسيد و از مضمون آن اطلاع حاصل شد. اما اينكه شگفت زده شدى كه چرا ما از ياران عثمان بريديم و حكومت بنى اميه را تاييد نكرديم ، به جان خودم گفتم كه تو همان هنگام كه عثمان از تو يارى خواست موقعيتت را دريافتى و ياريش نكردى تا به آنچه كه مى خواستى رسيدى . و بين تو و عثمان ، وليد بن عقبه ، برادر مادرى عثمان ، شاهد بر مدعاست .

و اما اينكه تيم وعدى را به رخ ما مى كشى ، بايد بدانى كه ابوبكر و عمر از عثمان بهتر بودند؛ همچنان كه عثمان از تو بهتر بود. و اما اين سخنت كه از سران قريش از شش تن باقى نمانده اند، چه بسيارند و چه نيكويند بازماندگانش كه نيكان و برگزيدگان آنها با تو

جنگيدند و آنها كه تو را وانهادند، از يارى ما نيز بازماندند. و اما يادآوريت از جنگ ، مثل اين است كه چيزى از ما در خاطرت مانده و بيشتر آنها را به دست فراموشى سپرده اى و از پايانش هم بيمناكى .

و اما سخنت در اين مورد كه اگر مردم با من بيعت نمايند تو هم شتابان سر بر خط فرمانم خواهى نهاد، بايد بدانى كه مردم با على بيعت كرده اند كه برادر رسول خداست و پسر عمو و وصى و وزير او و او بهتر است .

و اما تو را در حكومت حقى نيست ؛ زيرا كه تو آزاد شده و فرزند آزاد شده ، و سردسته احزاب ، و پسر هند جگرخوار مى باشى . والسلام .

چون نامه ابن عباس به دست معاويه رسيد و آن را بخواند، گفت : تقصير از خود من است و خود، به خود كردم ، قسم به خدا كه تا يك سال برايش نامه نخواهم نوشت . آنگاه اين اشعار را انشاء كرد:

فرزند عباس را به در پيش گرفتن راهى فراخواندم و نامه هاى من حكومت را به او هديه مى داد. در پيش بينيم اشتباه كردم و رويدادها بسيار و ابن عباس مرا در شدايد كمك نمى داد. در آنچه ارائه داد سزاوار نبود؛ و نتيجه اى جز به جوش آوردن ديگ خشمم نداشت . به ابن عباس بگو كه مى دانم تو مى خواهى با اين كارهايت ميزان خشم مرا دريابى ؛ پس بخروش و خودنمايى كن ، هر قدر كه بتوانى ، كه من در برابر كارهاى مورد علاقه ات دست

گشاده هستم . تا جان در بدن دارم ، صفين خانه من است و آنچه را كه تو مرا از آن مى ترسانى ، مرا نمى كشد.

فضل بن عباس در پاسخ معاويه چنين سرود:

اى پسر هند! من مردى غافل نيستم و تو آنچه را كه در سردارى به آن نمى رسى . آيا اكنون كه آتش جنگ فرونشسته و چون شترى سينه بر زمين نهاده و همه رزمندگان شامى به خاك هلاك افتاده و كشته ها روى زمين را پوشانيده اند، دريافتى كه ما پيروان حق هستيم و تو چيزى را كه ناروا و باطل است ادعا مى كنى ؟!

تو به حيله و نيرنگ ابن عباس را به آشتى مى خوانى ، چيزى كه تا دم مرگ او بر زبان نخواهد راند. آشتى روى نخواهد نمود، مگر هنگامى كه نيزه داران ، سواران را برانند و گردن گردنكشان بريده شده باشد. تو تصميم گرفتى كه تا يك سال تمام براى او نامه اى نفرستى . تو خواستى تا پاسخى نداده باشى ، اما تيرت به سنگ خورده است .

به او گفته بودى كه اگر مردم با تو بيعت كنند، تو نيز او را فرمانبردار خواهى بود، در صورتى كه اين على است كه از هر كس برتر مى باشد: وصى پيامبر خدا در ميان خانواده اش و رزمنده اى كه در ميدان جنگ هماورد مى طلبد. مواظب باش كه تو با كسى مى جنگى كه در ميان مهاجران ، او تنها شمشيرزنى است كه از برابر دشمن نمى گريزد. (500)

مالك اشتر نيز چنين سرود:

هر چيزى ، بجز شخص امام ، حقير و بى مقدار است

و كشتن امام ، گناهى است سخت بزرگ .

كشته داديم ، و امروز از ميان ما گروهى از پاى درآمدند كه دلاور و رزمنده بودند و يكى از ايشان برابر هزار مرد بود و به همين جهت ثوابش نزد خدا بسيار است . گروه ما همواره بر راه خير و نيكى است ؛ راهى كه نعمت و شادمانى فراوان در پى دارد.

هر كس كه خواهان عزت على ، وصى پيغمبر، مى باشد، او چراغى است در ميان دل ظلمت . او، به كعبه سوگند، چراغى است كه در دل ظلمت براى مردم نورافشانى مى كند. آن كس كه امامش از او راضى باشد، گناهش بخشوده مى شود و به بهشت مى رود. البته پس از آنكه اوامر خدا را انجام داده و در راه هدايت خود سرى نكرده باشد. (501)

مسعودى در كتاب مروج الذهب آورده است : از كسانى كه پس از شهادت امام (ع ) شعرى در سوگ او سروده ، يكى از شيعيان اوست كه مى گويد:

بر اين مصيبت شكيبا باش كه تو را چه چيزى مايه تسلى است كه اندوه را برطرف مى كند. به مرگ پيامبر و شهادت وصى و كشته شدن حسين و مسموم گرديدن حسن . (502)

همچنين مسعودى در آنجا كه از كشته شدن حجر بن عدى سخن مى گويد، مى نويسد: كشنده حجر، در آن لحظه كه مى رفت تا با شمشير سر او را برگيرد، به حجر گفت : اميرالمومنين معاويه مرا فرمان داده تا تو را كه سردسته گمراهان و كان كفر و تباهى و دوستدار ابوتراب هستى گردن زنم ، مگر اينكه از كفر

بازگردى ، رفيقتان را دشنام دهى و از او بيزارى جويى . حجر پاسخ داد:

شكيبايى بر لبه تيز شمشير براى ما آسانتر از آن چيزى است كه از ما مى خواهيد. و رسيدن به خدا و درك محضر وصى پيغمبر را از داخل شدن در آتش دوزخ دوست تر داريم . (503)

على بن محمد بن جعفر علوى درباره كسانى كه خود را از نسل سامه بن لوى بن غالب معرفى مى كردند، چنين سروده است :

سامه از ماست ، اما وضع فرزندانش براى ما مبهم است . مردانى هستند كه به انسابشان مى بالند كه خرافه و يا خوابى پريشان بيش نيست . ما به ايشان همان سخن وصى پيغمبر را مى گوييم كه كلامش محكم و متين است : اگر از تو چيزى را پرسيدند و تو ندانستى كه مطلب از چه قرار است ، بگو خدا مى داند (504)

وصيت در شعر ماءمون ، خليفه عباسى

سياست نزديكى به علويين ، مامون ، خليفه عباسى ، را بر آن داشت تا حضرت رضا(ع ) را به ولايتعهدى خويش برگزيند. او ضمن اشعارى در اين مورد چنين سروده و از وصى پيغمبر ياد كرده است :

آيا از اينكه من دوستدار ابوالحسن ، وصى پيغمبر، هستم ، مورد ملامت مى باشم ، اين از شگفتيهاى زمان است ! (505)

و نيز گفته است :

از زمره گمراهان مى باشد كسى كه كينه توزانه هنگامى بر من خشمگين شود كه من به فرزند وصى پيغمبر نزديك شده باشم . (506)

شهرت لقب وصى براى على (ع ) در طول قرون

مبرد در كتاب الكامل خود آورده است كه كميت شاعر چنين سروده است :

وصى همان كس است

كه تحوبى (507) با كشتن او، كاخ آمال امت را درهم كوبيد.

آنگاه مبرد (508) اضافه كرده كه لفظ وصى را كه كميت (509) شاعر در شعر خود آورده است ، مردم آن روزگار با آن آشنا بودند و بسيار بر زبان مى آورند.

بنابراين اميرالمومنين (ع ) به وصى پيغمبر(ص ) شهرت داشته ، تا جايى كه همان لقب از ويژگيهاى او به حساب مى آمده ؛ همان گونه كه به ابوتراب معروف بوده است .

مبرد در اين سخن خود كه على (ع ) به لقب وصى معروف بوده ، شعر ابوالاسواد دوئلى (510) را شاهد آورده كه نام وصى را همراه نام حمزه و عباس آورده ، بدون اينكه از هيچيك آنها تعريفى ويژه كرده باشد. ابوالاسود مى گويد:

من ، محمد را بسيار دوست مى دارم ، همين طور عباس و حمزه و وصى را.

و سخن حميرى كه گفته است :

من پيرو همان دينى هستم كه وصى به آن معتقد است ، و من با همان باور در جنگ نخيله پيكار كرده ام .

و نيز گفته است :

خداوند به وجود محمد بر آنها منت نهاد و هدايتشان فرمود: و خوراك و پوشاكشان بداد. اما چون وصى او بر سر كار آمد، با او برخوردى ناخوشايند داشتند و شرنگ ناراحتى را به كامش فرو ريختند. (511)

همچنين محمد بن ادريس شافعى ، پيشواى شافعيان (م 204) سروده است :

ان كان حب الوصى رفضا فاننى ارفض العباد. اگر دوستى وصى وفض به حساب آيد، پس من از همه بندگان رافضى ترم . (512)

ابن دريد نيز در همين زمينه مى گويد:

من هواخواه محمد و وصى او و دو فرزندش

و دختر پاكيزه او مى باشم . (513)

و در ديوان متنبى آمده است كه از او پرسيدند كه چرا اميرالمومنين على بن ابى طالب (ع ) را ستايش نمى كنى ؟ او در پاسخ گفت :

و ترك مدحى للوصى تعمدا

اذ كان نورا مستطيلا شاملا

و اذا استقل الشى ء قام بذاته

و كذا ضياء الشمس يذهب باطلا

معروفيش ، تعريفى ، تعريفى ماند كه از نور خورشيد به عمل آيد. (514)

كه بيت دوم آن با اين تغيير به صورت ضرب المثل درآمده است :

واذا استطال الشى ء قام بنفسه

و صفات ضوء الشمس تذهب باطلا(515)

همچنين متنبى در ستايش ابوالقاسم ، طاهر بن حسين علوى ، چنين سروده است :

او پسر رسول خدا(ص ) و فرزند وصى اوست و شبيه به ايشان مى باشد و اين آزموده شده است . (516)

و شيخ الاسلام جوينى (م 722) مى گويد:

برادر احمد مختار كه برگزيده خاندان هاشم است ، سرآمد آقايى و سرورى ، و شرافت و بركت و بزرگوارى است على ، ابوالحسن ، وصى محمد، پيشواى پيامبران مى باشد. (517)

و نيز گفته است :

برادر محمد(ص )، آخرين پيامبر بزرگوار، پيامبر پاك خداى عالميان است . على ، وصى پيغمبر و ياور او، و سرآمد شرافت و بزرگوراى و حيدر است . (518)

و نيز آقاى محمد حبيب العبيدى ، مفتى شهر موصل (م 1383 ق ) به هنگام انقلاب اسلامى مردم عراق در سال 1920 كه عراق به اشتغال قواى انگليس در آمده بود و آنها خود را قيم عراق و عراقيها مى دانستند، اشعارى زير نام فى صرخته الاولى سروده و ادعاى واهى آنان را مردود دانست . در آن اشعار

آمده بود:

اى غرب ! تو ادعايى عجيبى دارى ، مگر ما بجز وصى پيغمبر، ولى و صاحب اختيار ديگرى هم داريم . سوگند به انجيل و قرآن كه ما هر قيم و سرپرستى را نمى پذيريم ، هر چند كه از خون ما سيلاب خروشان برخيزد. مگر ما پس از وصى ، همسر زهرا (ع )، به سرپرستى انگليس سرفرود مى آوريم ؟

در سرزمين عراق به خاطر ابى عبدالله (ع )، فرزند زهرا، خونهاى نيكان ريخته شده است ، اكنون آيا بعد از حسين (ع )، سبط پيغمبر، ما به سرپرستى انگليسيها سرفرود مى آوريم ؟!

ساكنان زمين و آسمان بدانند كه پيروان وصى پيغمبر، هيچ سرپرست و صاحب اختيار ديگرى را به رسميت نمى شناسند.

ما پيمان خود را با پيغمبر شكسته و عار را به جان خود خريده ايم ، اگر سرپرستى ديگران را قبول كنيم . آيا وصى پيغمبر بر ما خشم نمى گيرد آنگاه كه به سرپرستى انگليسيها سرفرود مى آوريم ؟

ساكنان زمين و آسمان بدانند كه پيروان وصى پيغمبر، هيچ سرپرست و صاحب اختيار ديگرى را به رسميت نمى شناسند.

ما پيمان خود را با پيغمبر شكسته و عار را به جان خود خريده ايم ، اگر سرپرستى ديگران را قبول كنيم . آيا وصى پيغمبر بر ما خشم نمى گيرد آنگاه كه به سرپرستى انگليسيها سرفرود آوريم ؟

ما در روز قيامت به پيامبر رحمت و پدر زهراى اطهر و شهيد كربلا و امام در سامرا چه داريم بگوييم اگر سرپرستى انگليسيها سرفرود آوريم ؟

نه تو را با ما نسبتى است و نه ما را با تو. پس سرپرستى تو بر ما چه

معنايى دارد؟

اى زاده لندن ، تو نه علوى هستى و نه هاشمى و نه قريشى . و مسلمان و عرب هم نيستى ، نه از بستگان مايى و نه از مردم مشرق زمين . پس چرا تو سرپرست ما باشى ؟

از مذاهب مختلف (جعفرى و حنفى و شافعى و زيدى ) سخن مگو كه ما را شريعت واحد محمدى به گرد يكديگر فراهم كرده است . دينى كه ما را از قبول سرپرستى ديگران باز مى دارد. پس چرا تو سرپرست ما باشى ؟

ما از سياست تفرقه برانگيز شما به ستوه آمده ايم ، و اينك راه راست خود را باز يافته ايم . اى دشمنى كه با لباس دوست در آمده اى ، تو در برابر وصى و ابوبكر، بجز فردى رياكار بيگانه نمى باشى . پس چرا تو سرپرست ما باشى ؟ (519)

آنچه را درباره وصى و وصيت آورديم ، از همان ابتداى قرن اول هجرى تا قرن چهاردهم در نزد پيروان مذهب خلفا امرى مسلم و مشهور بوده است . مگر نه اينكه در جنگ جمل آن مرد ضبى از سپاه عايشه بانگ برداشت كه : ما افراد قبيله بنى ضبه از دشمنان على مى باشيم ، همان كسى كه از ديرباز به وصى معروف بوده است !

بارى ، على را وصى لقب داده بودند و او و يازده فرزند امامان را اوصياء مى خواندند؛ همان گونه كه هارون الرشيد، خليفه عباسى ، وقوع جنگ و خونريزى بين دو فرزندش (امين و مامون ) را از قول وصى پيغمبر خبر داده بود.

على را وصى ، و او و يازده فرزندش را اوصياء

مى گفتند در حالى كه از معنا و مفهوم چنين لقبى غافل بودند. اما زمانى كه به مفهوم آن مى انديشيدند و اهميت آن را در مى يافتند، گاهى آن را از اصل منكر مى شدند و زمانى هم آن را كتمان مى كردند، و گاهى نيز آن را تحريف مى كردند كه همه اين موارد را در مباحثى كه در پيش داريم ، به خواست خدا، مورد بحث و بررسى قرار خواهيم داد.

كوشش پيگير پيروان مذهب خلفا در كتمان وتاويل اخبار وصيت

اشاره

نخستين كسى كه در كتمان اخبار وصيت اقدام برداشته ام المومنين عايشه بوده است . اما همين انكار وصيت توسط او، خودگواهى است قاطع بر اشتهار اميرالمومنين (ع ) به لقب وصى در زمان حيات آن بانو.

حديث عايشه ، دليلى بر وصايت على (ع )

از مواردى كه دلالت مى كند اميرالمومنين (ع ) بين صحابه پيغمبر به وصى معروف و مشهور بوده ، روايتى است از ام المومنين عايشه كه در صحيح مسلم آمده است :

نزد عايشه سخن از اين به ميان آمد كه على ، وصى رسول خدا(ص ) بوده است . عايشه گفت : اين وصيت چه وقت صورت گرفته كه من نمى دانم ؟! آن وقت اضافه كرد: من پيغمبر را بر سينه خود يا كنار خود تكيه داده بودم كه طشتى خواست . و همچنان در كنارم به آرامى چشم از جهان فرو بست ، به طورى كه من نفهميدم چه وقت مرده است . با اين حال چه وقت پيغمبر به او وصيت كرده است ؟! (520)

ام المومنين عايشه در آن ايام سخت نيازمند اين بود كه مردم را عليه امام و شركتشان در جنگى كه سرانجام در تاريخ به جنگ جمل ناميده شد، بسيج كند. از اين روست كه مى بينيم اين گفتگو به صورت عادى برگزار نشده ، بكله شبيه به نوعى دليل عليه شهرت امام به وصى پيغمبر صورت گرفته است .

اين جبهه گيرى او با اين رويداد تاريخى متناسب بود و با جبهه گيريهاى ديگرش در همان ايام در برابر امام (ع ) كاملا هماهنگى داشت . به اين روايت كه ابن سعد از عايشه و در بيمارى رسول خدا(ص ) در كتاب

طبقات خود آورده است توجه كنيد:

پيغمبر به يارى دو مرد از خانه بيرون آمد. فضل بن عباس و مردى ديگر! پاهاى حضرتش به زمين كشيده مى شد و...

عبيدالله گفت من سخن عايشه را براى ابن عباس بازگو كردم .

ابن عباس گفت :

دانستى آن مرد ديگر چه كسى بوده كه عايشه نامش را نبرده است ؟ گفتم : نه ! گفت : او، على بن ابى طالب بود. عايشه نمى خواهد حتى يك كلمه خير درباره او از دهانش بيرون آيد. (521)

احمد بن حنبل در مسند خود مى نويسد:

مردى نزد عايشه آمد و زبان به بدگويى از على و عمار گشود.

عايشه به او گفت : در مورد على چيزى به تو نمى گويم ، اما عمار، من از رسول خدا شنيدم كه درباره اش مى فرمود: عمار بين دو امر قرار نمى گيرد مگر اينكه درست ترين آن را برمى گزيند. (522)

آرى ، اين كونه ام المومنين عايشه از عمار دفاع مى كرد از بدگويى به او مى شد، اما در برابر ياوه گويى به على (ع ) سكوت اختيار مى نمود!

روايت زير در صحيح مسلم و بخارى و ديگر مصادر آمده است كه ما سخن مسلم را را مى آوريم .

از عايشه روايت كرده اند كه رسول خدا مردى را به سركردگى گروهى از اصحابش ، ماموريت جنگى در خارج از مدينه داد.

آن مرد در نمازهايى كه با گروهش به جاى مى آورد، هميشه بعد از حمد، به خواندن سوره توحيد بسنده مى كرد. وقتى كه آن گروه از ماموريت خود بازگشتند، آن موضوع را به پيامبر خدا(ص ) گزارش دادند. پيامبر فرمود: از خودش

بپرسيد كه چرا چنين مى كند؟

آنها اين مطلب را از خود او پرسيدند. او گفت :

آن سوره ، سراسر صفات خداى رحمان است و از اين جهت دوست دارم كه آن را بخوانم . پيغمبر خدا(ص ) با شنيدن اين پاسخ فرمود: به او بگوييد كه خداوند هم تو را دوست مى دارد. (523)

اين مرد را كه خداوند او را دوست مى دارد و عايشه صلاح نمى بيند كه حتى نامش را ببرد چه كسى مى تواند باشد؟

راستى را اگر آن مرد ابوبكر، پدر عايشه بود و با عمر و يا يكى ديگر از نزديكان و بستگانش ، مثلا پسر عمويش طلحه و يا همانند وى ، باز هم اسمش را نمى برد؟!

ما هر قدر در مصادر مذهب خلفا جستجو كرديم ، نام اين مرد را نيافتيم ، ناگزير به مصادر مذهب اهل بيت روى آورديم و خبر مربوط به آن را تفسير سوره اخلاص در كتاب مجمع البيان و تفسير البرهان ، و باب معناى قل هو الله احد در كتاب توحيد شيخ صدوق (م 381) يافتيم كه چنين است : از صحابى ، عمران بن حصين ، آورده اند كه گفت :

رسول خدا(ص ) سريه اى را ماموريت داد و على را به فرماندهى آن برگماشت . چون اين گروه از ماموريت خود بازگشتند، پيغمبر خدا(ص ) از كارشان پرسيد. پاسخ دادند كه همه چيز بخوبى پيش مى رفت ، مگر اينكه على در هر نماز با ما سوره قل هو الله احد را مى خواند. رسول خدا(ص ) علت آن را از على جويا شد و على پاسخ داد: من قل هو

الله احد را دوست دارم . و پيغمبر فرمود: به پاس اين محبت ، خدا هم تو را دوست دارد. (524)

در صحت اين حديث دو شاهد قوى و محكم است .

1- در صحيح بخارى و ديگر منابع آمده ام المومنين عايشه در حديث خود از امام (ع ) با لفظ رجل (مردى ) يادكرده است ؛ كما اينكه همين تعبير را در اين حديث نيز به كار برده است !

2- در صحيح بخارى و ديگر منابع آمده است كه رسول خدا(ص ) درباره على (ع ) فرمود كه خداوند او را دوست مى دارد؛ همان گونه كه در اين حديث هم آمده است كه خداوند تو را دوست مى دارد.

و به اين ترتيب عايشه در حديث خود نام على را نبرده و با كنايه از شخص او به مردى يادكرده است . به اين مقدار از كم لطفى در حق امام (ع ) بسنده نكرده ، بلكه از اين هم پاى خود را فراتر نهاده است كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم .

شادى عايشه از شنيدن خبر شهادت امام على (ع )

ناگوارتر از همه مطالبى كه تاكنون آورديم ، خبرى است كه ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين خود در مورد شهادت اميرالمومنين على (ع ) و شادى عايشه از آن آورده است . او مى نويسد: هنگامى كه خبر شهادت امام على به عايشه رسيد، او به سجده افتاد. (525) يعنى به پاس اين مژده خداى را سپاس گفت !

طبرى و ابوالفرج اصفهانى و ابن سعد و ابن اثير آورده اند: هنگامى كه خبر شهادت على به عايشه رسيد، گفت :

فالقت عصاها و استقر بها النوى

كما قر عينا بالاياب

المسافر

عصايش را بيفكند و آبها از آسياب بيفتاد و از خبر مرگش چنان شادمان شدم كه چشم منتظر به ديدار مسافر.

آنگاه پرسيد: چه كسى او را كشت ؟ گفتند: مردى از قبيله مراد. پس گفت :

فان يك نائيا فلقد نعاه

غلام ليس فى فيه التراب

اگر چه خود او دور است ، ولى خبر مرگش را جوانى آورد كه خاك بر دهانش مباد.

زينب ، دختر ام سلمه ، كه در آنجا حضور داشت ، روى به عايشه كرد و گفت : اينها را تو درباره على مى گويى ؟ عايشه پاسخ داد:

فراموشش كرده بودم . هر وقت فراموش كردم مرا يادآورى كنيد! آن وقت اين شعر را خواند: هماره بين ما چون دو دوست اشعار شيرين ردوبدل مى شد، تا اينكه من از او روگردان شدم و داستان ما در هر مجتمعى ، تو گويى طنين مگس را مى مانست . (526)

مقايسه اى ميان احاديث عايشه و ديگران

برخى از جبهه گيريهاى ام المومنين عايشه را در برابر اميرالمومنين على (ع ) از نظر گذرانديم . اما اين سخن او كه گفته است : چه وقت پيغمبر خدا(ص ) به على وصيت كرد... او از دنيا در حالى كه به سينه من تكيه داده بود و يا سرش روى جناغ سينه و زير چانه ام قرار داشت و من مرگش را متوجه نشدم (527)، روايتى است كه اين بانو در گفتن آن تنهاست و كسى ديگر چنين نگفته و حتى روايتهاى ديگرى با آن معارض است . توجه كنيد:

اين سعد در طبقاتش در باب آنان كه از درگذشت رسول خدا(ص ) در آغوش على (ع ) سخن گفته اند مى نويسد:

1- از

على بن ابى طالب روايت شده است كه گفت :

رسول خدا(ص ) در بيماريش فرمود: برادرم را برايم بخوانيد. مرا بر بالينش فراخواندند. آن حضرت فرمود: نزديك من بيا. به كنارش رفتم ، حضرتش به من تكيه داد و در همان حال با من سخن مى گفت ، به طورى كه گاه آب دهان مباركش به صورتم مى خورد. تا هنگامى كه مرگ سراسر اندام او را فرا گرفت و بدن شريفش در آغوشم سنگين شد...

2- و از على بن الحسين آورده است كه گفت :

قبض رسول الله (ص ) و راسه فى حجر على . يعنى رسول خدا(ص ) سرش بر دامان على بود كه از دنيا رفت .

3- و از شعبى آورده است :

رسول خدا(ص ) سرش بر دامان على بود كه از دنيا رفت و همو بود كه حضرتش را غسل داد...

4- و ابوغطفان گفته است كه از ابن عباس پرسيدم :

آيا تو به چشم خود ديدى كه سر پيغمبر در هنگام مرگ بر دامان كسى باشد؟ ابن عباس جواب داد: رسول خدا(ص ) بر سينه على تكيه داده بود كه از دنيا رفت . گفتم : عروه از عايشه برايم نقل كرده كه او گفته است رسول خدا(ص ) سر مباركش در هنگام مرگ ما بين سينه و گردن من قرار داشت و به من تكيه داده بود كه از دنيا رفت ! ابن عباس در پاسخ من گفت : تو هم باور كردى ؟! به خدا سوگند رسول خدا(ص ) بر سينه على تكيه داده بود كه از دنيا رفت ، و نيز شخص على بود كه او را غسل

داد...

5- و از جابربن عبدالله انصارى آورده است كه گفت :

روزى كعب الاخبار در زمان خلافت عمر، و هنگامى كه همه ما در خدمت خليفه نشسته بوديم ، از جاى برخاست و از او پرسيد: آخرين سخنى كه از دو لب پيغمبر بيرون آمده بود چه بود؟ عمر گفت : از على بپرس . كعب گفت : على كجاست ؟ عمر جواب داد: آنجاست ، از او بپرس . و كعب سخن از سرگرفت ، و على در پاسخ گفت :

حضرتش را بر سينه خود تكيه داده بودم ، و او هم سرش را بر شانه ام نهاده بود و فرمود: نماز، نماز. (اسندته الى صدرى فوضع راسه على منكبى . فقال : الصلاه ، الصلاه ).

كعب گفت : درست است ، آخرين سخن پيامبران همين است . به همين مامور شده و بر همين حالت هم برانگيخته مى شوند.

آنگاه روى به عمر كرد و پرسيد: چه كسى آن حضرت را غسل داد؟ عمر پاسخ داد: از على بپرس . و كعب از امام پرسيد و او پاسخ داد: من او را غسل دادم و ابن عباس هم نشسته بود و اسامه و شقران هم پشت سر هم آب مى آوردند. (528)

با اين حساب ، اگر رسول خدا(ص )، بنا به گفته عايشه ، روى سينه و گلوى او سنگين شد و درگذشت ، حتما عمر به كعب الاحبار مى گفت كه از ام المومنين عايشه بپرس كه آخرين سخن پيغمبر چه بود، و او را به امام ارجاع نمى داد.

محكمتر و قاطعتر از همه آن روايتها، روايت يكى از بانوان پيغمبر و امهات المومنين

، ام سلمه ، است كه خود شاهد ماجرا بوده است . او مى گويد:

به خدا سوگند على تا آخرين لحظه حيات پيغمبر(ص ) در كنار آن حضرت و نزديكترين كس به او بود. صبح بود كه ما به عيادت او رفتيم . او مرتب مى گفت : على آمد؟ على آمد؟ تا اينكه فاطمه گفت : خودت او را پى كارى فرستادى .

بالاخره على آمد و من گمان بردم كه پيغمبر خدا(ص ) با او كارى خصوصى دارد. اين بود كه همه ما برخاستيم و از اتاق بيرون آمديم و بيرون اتاق ، نزديك در نشستيم . من از ديگران به در نزديكتر بودم و ديدم كه رسول خدا(ص ) على را در كنار گرفت و درگوشى با او به سخن گفتن پرداخت . و همين حالت ادامه داشت تا اينكه همان روز پيغمبر از دنيا رفت و على تا آخرين لحظه با او بود و از همه كس برايش گراميتر. (529) و در روايت عبدالله بن عمر آمده است :

رسول خدا(ص ) در بيماريش فرمود: على را بر بالينش فراخواندند و چون بيامد، آن حضرت روى انداز خود را بر روى على افكند و وى را در كنار گرفت ... (530)

و از سخنان اميرالمومنين (ع ) درباره چگونگى وفات پيامبر خدا اين است : ... آنگاه كه سرت را بر لحد آرامگاهت نهادم ، و جان گراميت بين گردن و سينه ام از تن شريف مفارقت جست . پس همه از خداييم و به سوى او باز مى گرديم . (531)

و نيز آن حضرت فرمود است :

رسول خدا(ص ) از دنيا رفت ،

در حالى كه سر مباركش بر سينه ام قرار داشت و بر روى دست من بودكه روح پاكش از بدن بيرون شد، و من آن دست را بر صورت خود كشيدم .

غسل دادن حضرتش را من خود برعهده گرفتم و فرشتگان مرا در آن يارى مى دادند و در همان حال ، خانه و در و ديوار آن به گريه و زارى درآمده بودند. گروهى از فرشتگان بالا مى رفتند و گروهى نيز فرود مى آمدند و همهمه نمازگزاردن آنها همين طور در گوشم طنين افكن بود تا آنگاه كه ما او را در آرامگاهش نهاديم . (532)

بررسى احاديث ام المومنين عايشه

همان گونه كه گذشت ، عايشه در اين روايت كه رسول خدا(ص ) در آغوش او جان داده ، در برابر حديثهاى ديگران تنهاست .

به گمان ما، و به طورى كه در پيش هم گفته ايم ، عايشه اين حديث را در جنگ بصره ، و يا پس از سپرى شدن دوران زمامدارى عمر و عثمان بر زبان آورده است . و يا مى توان گفت كه حديث با دوران زمامدارى معاويه مناسبت دارد؛ زيرا او مردم را از نقل فضايل و مناقب اميرالمومنين (ع ) منع مى كرد و به نقل مطالبى كه با آن متناقض بود، فرمان مى داد.

و به فرض اينكه سخن عايشه درست باشد و رسول خدا در آغوش و روى سينه او از دنيا رفته باشد، آيا تنها اين ادعا، تواتر رواياتى را كه بيانگر اين مطلب هستند كه امام ، وصى پيغمبر خدا بوده است ، نقض مى نمايد؟ آيا وقتى ديگر نبوده تا رسول خدا(ص ) وصاياى خود را

با امام ميان گذاشته باشد؟ همان گونه كه روايات بسيارى بر اين مطلب دلالت دارند؛ از جمله اصحاب سنن و مسانيد از قول امام (ع ) آورده اند كه :

مرا با رسول خدا(ص ) دو ديدار خصوصى بود: يكى در شب و ديگرى در روز. و هر نوبت كه به خدمتش مى رسيدم ، اگر او در حال نماز بود، به آرامى سرفه مى كرد... (533)

و در روايتى ديگر مى گويد:

مرا در نزد رسول خدا(ص ) مقام و منزلتى ويژه بود كه هيچيك از مردم را نبوده است . من سحرگاهان هر روز به خدمتش مى رسيدم و او را سلام مى دادم ، مگر اين كه سرفه مى كرد... (534)

و در تاريخ ابن عساكر از قول جابر بن عبدالله آمده است :

در جنگ طائف ، رسول خدا(ص ) با على به نجوا پرداخت و نجوايش به درازا كشيد، تا اينكه يكى از اصحاب آن حضرت گفت : نجوايش با پسر عمويش چه طولانى شد! اين سخن به گوش پيغمبر رسيد، پس آن حضرت فرمود: من او را به نجوا نخوانده بودم ، بلكه دستور خدا بود تا با وى نجوا كنم .

همين روايت بنا به لفظى ديگر چنين آمده است :... زمان درازى با او به نجوا پرداخت . ابوبكر و عمر و ديگران نظاره گر اين نجوا بودند. و چون رسول خدا(ص ) نزد ما بازگشت ، يكى از ما گفت : اى رسول خدا! امروز نجوايت با او به درازا كشيد! پيغمبر گفت : من او را براى نجوا انتخاب نكرده بودم ، بلكه خداوند او را براى نجوا برگزيده بود. (535)

ما

اين روايات را از مصادر ديگر در بخش حاملان علوم پيغمبر و مصادر شريعت اسلامى در مذهب اهل بيت در همين كتاب آورده ايم .

مقايسه اى ميان حديث عايشه و سخن امام (ع )

ام المومنين عايشه در روايتى كه خبر از آخرين ساعات حيات رسول خدا(ص ) مى دهد كه حضرتش در آخرين دقايق عمر طشتى خواست تا در آن ادرار كند و سپس درهم شكست و سنگين شد و همچنان كه به او تكيه داده بود از دنيا رفت و امثال اين الفاظ، تنهاست و كسى ديگر چنين مطالبى را نگفته است .

به اين روايت ، روايت او ديگران را در مساله آغاز نزول وحى اضافه كنيد كه مى گويد: رسول خدا(ص ) در همان هنگام كه با نخستين نزول وحى و فرود آمدن جبرئيل از جانب خداوند و آياتى از سوره بقره روبرو شد، در وجود جبرئيل به ترديد افتاد كه نكند شيطان باشد كه مى خواهد او را به بازى بگيرد! و در آيات قرآن هم شك كرد كه مبادا آنها از همان دست كلمات مسجع و موزونى باشد كه كاهنان بر زبان مى آورند! تا اينكه سرانجام ورقه بن نوفل نصرانى او را از اين ترديد و دودلى بيرون آورد و به او قوت قلب و اطمينان داد كه اين طور نيست ، بلكه او پيغمبر خداست و به او وحى شده است ، همان طور به موسى بن عمران وحى مى شد! اين بود كه خيالش آرام گرفت و فهميد كه پيغمبر است !

و احاديثى ديگر از مذهب خلفا درباره سيره و رفتار رسول خدا(ص ).

اين قبيل احاديث ، همان گونه كه در بحثهاى مقدماتى كتاب آورديم ،

در ذهن كسانى كه به درستى آنها ايمان داشته باشند، برداشتى ويژه از شخص پيغمبر ايجاد مى نمايد و مقام سرآمد پيامبران خدا را از حد يك انسان عادى و معمولى هم پايينتر مى آورد. و اينجاست كه به آن مرد به اصطلاح داناى سعودى حق داده مى شود كه بگويد: محمد كيست ؟ محمد هم مردى مانند من بوده و مرده است !

امام در حديث اميرالمومنين (ع ) كه از ابتداى نزول وحى سخن مى گويد و خود در هنگام نزول نخستين وحى در غار حراء و در كنار پيغمبر، تنها شاهد اين رويداد بس بزرگ بوده است ، چنين آمده است :

او در هنگام صداى ناله اى را شنيد و پيغمبر خدا به او فرمود كه اين ناله شيطان است و از اينكه ديگر طاعت نمى شود، نااميد شده است .

همچنين در سخن آن حضرت آمده است :

خداوند از همان ابتداى شيرخوارگى يكى از بزرگترين فرشتگانش را مامور ساخت تا شبانه روز در كنار رسول خدا(ص ) راه و رسم مكارم اخلاق جهان را به حضرتش بياموزد.

و يا آنجا كه از وفات پيامبر خدا(ص ) سخن مى گويد، مى فرمايد:

رسول خدا(ص ) او را به خود نزديك ساخت و با او به راز گفتن و نجوا و وصيت پرداخت تا آنگاه كه درگذشت و روح پاك از بدن شريفش بر روى دست او به عالم بالا پركشيد (536) و او آن دست را بر صورت خود كشيد و به غسل و تجهيز او پرداخت ، در حالى كه فرشتگان او را يارى مى دادند و در و ديوار خانه به گريه و

زارى درآمده بودند. گروهى از فرشتگان به آسمان بالا مى رفتند و گروهى فرود مى آمدند و همهمه نماز ايشان مرتبا گوش او را نوازش مى داد تا اينكه بدن مباركش را در آرامگاهش نهادند.

همانند اين احاديث نيز از سيره رسول خدا(ص ) در مذهب اهل بيت در ذهن كسانى كه به درستى آنها ايمان داشته باشند اثرى ويژه و برداشتى مخصوص بر جاى خواهد گذاشت .

با چنين حالتى ، نزديكى مسلمانان ممكن نخواهد شد، مگر هنگامى كه مجموعه احاديث هر دو مذهب در كنار هم مورد بحث و مقايسه قرار گيرند تا در هر مورد به حقيقت مطلب برسيم . آن وقت ، با خواست خدا و در پرتو چنان تحقيقاتى ، برادرى مسلمانان محقق خواهد شد.

بار ديگر تاكيد مى كنم كه آنچه پيش از هر كارى لازم است تا مورد بررسى قرار گيرد، بحث مقايسه اى اخبار سيره پيغمبر اكرم و تاريخ زمان آن حضرت و تاريخ كسانى است كه به شرف همصحبتى حضرتش نائل گرديده اند.

دو حديث متعارض از يك بانو و از دو سنگر

ابن عساكر آورده است كه دو نفر از بانوان از عايشه پرسيدند:

اى ام المومنين ! از على برايمان بگو. عايشه گفت : از چه چيز مردى مى پرسيد كه دستهايش رسول خدا را در آغوش گرفته بود كه جان شريفش به عالم بالا پركشيد و او آن دست را، به عنوان تبرك به صورت خود كشيد و در محل به خاك سپردنش اختلاف كردند و او گفت : بهترين مكان نزد خدا همانجاست كه پيامبرش از دنيا رفته است . آن دو پرسيدند: اگر چنين است ، پس چرا عليه او جنگ برخاستى ؟ عايشه

پاسخ داد: كارى است شده و حاضرم به جبران آن ، آنچه در دنياست به تاوانش بپردازم . (امر قضى . لوددت ان افديه بما فى الارض ).

اين حديث عايشه با سخن اميرالمومنين موافق است كه مى فرمايد: رسول خدا(ص ) در حالى كه سرش بر سينه ام تكيه داشت از دنيا رفت و روح مقدسش بر روى دستم به عالم بالا پركشيد و من دست به صورتم كشيدم .

و با سخن نخستين او معارض است كه گفته بود: رسول خدا(ص ) بر روى سينه و زير چانه ام تكيه داده بود كه در هم شكست و سنگين شد و از دنيا رفت ! و باز ابن عساكر از عايشه آورده است :

چون وفات رسول خدا(ص ) فرا رسيد، فرمود: عزيزم را برايم بخوانيد. در اجراى دستور آن حضرت ، على را خواندند. چون چشم پيغمبر به على افتاد رواندازى كه بر روى خود داشت بر روى او افكند و وى را در آغوش گرفت و همچنان بود تا از دنيا رفت . (537)

اين حديث عايشه نيز با سخن عبدالله بن عمر مطابقت دارد كه گفته است ؛ رسول خدا(ص ) در بيماريش مرتب مى گفت على را برايم بخوانيد و... افزون بر اين ، حديث مزبور عايشه با اين حديث او كه رسول خدا بين سينه و گلوگاهش از دنيا رفته است و امثال آنها، تعارض دارد.

منشا همه اين حديثهاى متعارض ، شخص ام المومنين عايشه است و علت اين است كه آن بانو در جبهه گيريهاى متفاوت نسبت به امام (ع ) و از سنگرهاى مختلف اين سخنان را بر زبان آورده

است كه ما به بيان آنها مى پردازيم .

موضعگيرى در برابر امام از دو جبهه مختلف

پس از وفات پيغمبر خدا(ص )، با ابوبكر بيعت به عمل آمد، ولى به موجب روايت ام المومنين عايشه ، على و همه بين هاشم به مدت شش ماه ، و تا زمانى كه فاطمه (س ) زنده بود، با ابوبكر بيعت نكردند. (538) پس از انجام بيعت هم على همچنان تا اواخر حكومت عثمان از صحنه سياست دور نگه داشته شد، تا اينكه در اواخر حكومت عثمان ، عايشه عليه او قيام كرد و رهبرى مخالفان او را، مانند طلحه و زبير و ديگران ، برعهده گرفت ؛ (539) به اين اميد كه پس از عثمان پسر عمويش طلحه به خلافت بنشيند.

اما هنگامى كه عثمان كشته شد و مسلمانان با على بيعت كردند، ناگهان تغيير جهت داد و هوا خواه عثمان و خونخواه او گرديد و با اتهامى بى اساس ، نوك حمله را متوجه امام كرد و جنگ جمل را به او تحميل نمود!

عايشه در اين جنگ شكست خورد و اميرالمومنين (ع ) او را به مدينه بازگردانيد. او در آنجا ساكن شد و تا شهادت امام كينه او را همچنان در دل داشت و ديديم كه چگونه از شنيدن خبر شهادت امام اظهار شادمانى كرد.

اما چون دور زمامدارى به معاويه رسيد، اشتراك هدف او و معاويه در مخالفت و دشمنى با امام ، او و معاويه را در يك صف و در كنار هم قرار داد، تا اينكه اين دوستى و صميميت به سبب اعدام حجر بن عدى توسط معاويه ، به سردى و تيرگى كشيد.

و آنگاه كه معاويه در مقام گرفتن بيعت

براى پسرش يزيد برآمد، عبدالرحمان بن ابى بكر، برادر تنى ام المومنين عايشه ، بسختى با آن به مخالفت برخاست . و چون در اجراى فرمان معاويه براى گرفتن بيعت براى يزيد، مروان حكم ، فرماندار حجاز، در مسجد پيغمبر به سخنرانى برخاست و گفت : اميرالمومنين معاويه در مقام خيرخواهى براى شما از هيچ كارى فروگذار نكرده و فرزندش يزيد را جانشين خود قرار داده است ، عبدالرحمان از جاى برخاست و خطاب به او گفت : اى مروان ! قسم به خدا كه هم تو دروغ مى گويى و هم معاويه ، شما تا به حال كدام خيرى را براى امت محمد خواسته ايد؟ بلكه شما مى خواهيد كه حكومت را موروثى كنيد، به طورى كه هر وقت پادشاهى مرد، پادشاهى ديگر جاى او را بگيرد!

مروان كه از اين اعتراض جا خورده بود، با اشاره به فرزند ابوبكر گفت : اين همان كسى است كه خداوند اين آيه را درباره اش نازل كرده است : والذى قال لوالديه اف لكما. يعنى و آن كس كه به پدر و مادرش گفت واى بر شما، (احقاف / 17).

عايشه سخن مروان را از پشت پرده شنيد، پس همانجا برخاست و خطاب به مروان گفت : مروان ! مروان ! مردم همگى خاموش شدند و مروان نيز به طرف صدا برگشت كه ام المومنين ، عايشه گفت : تو مى گويى كه درباره عبدالرحمان آيه اى در قرآن نازل شده است ؟! به خدا سوگند كه دروغ گفتى . آن آيه در حق عبدالرحمان نازل نشده ، بلكه درباره فلانى پسر فلانى نازل شده ، اما تو

خودت پاره اى از لعنت خدايى !

و بنا به روايتى ديگر، بانگ برداشت :

قسم به خدا كه مروان دروغ گفت و آن آيه مربوط به عبدالرحمان نيست ، بلكه رسول خدا(ص ) حكم پدر مروان ، را لعنت كرده ، در حالى مروان در صلب او قرار داشته است . پس مروان پاره اى از لعنت خداى عزوجل مى باشد. (540)

اين حديث را بخارى در صحيح خود آورده ، ولى آن را به گونه اى خاص نقل كرده است ! توجه كنيد؛

مروان از سوى معاويه بر حجاز حكومت مى كرد. او به سخنرانى برخاست و درباره يزيد مطالبى گفت تا مردم با حكومت او، بعد از پدرش ، موافقت و با او بيعت كنند، ولى عبدالرحمان بن ابى بكر چيزى گفت و مروان هم فرمان داد تا او را بگيرند. عبدالرحمان به خانه عايشه پناه برد و ماموران مروان بر او دست نيافتند. اين بود كه مروان گفت ابن عبدالرحمان همان كسى است كه خدا درباره اش گفته است : والذى قال لوالدئه اف لكما اتعد اننى ... و عايشه هم از پشت پرده بانگ برداشت كه خداوند بجز موضوع تبرئه من ، چيزى درباره ما در قرآن نازل نكرده است ! (541)

و به اين ترتيب بخارى سخن عبدالرحمان را كه گفته بود مى خواهيد حكومت را به امپراتورى موروثى تبديل كنيد... به چيزى تبديل كرده و روايت عايشه را هم درباره مروان بكلى حذف كرده است ؛ و اين در صورتى است كه ابن حجر در شرحش بر صحيح بخارى (فتح البارى ) تمام روايت را آورده كه در برخى از الفاظ آن آمده

است : رسول خدا(ص ) پدر مروان را لعنت كرده و مروان هم در صلب او بوده است . (542)

بخارى از آن رو اين پرده پوشى را نموده كه معاويه و يزيد به اصطلاح از خلفاى مسلمين به حساب مى آمدند و او صلاح نمى ديده كه مردم از زبان فرزند ابوبكر صديق بشنوند كه آن دو خليفه ، خلافت اسلامى را به حكومت امپراطورى موروثى تبديل كرده اند كه هر وقت پادشاهى مرد، وليعهدش به عنوان شاهى ديگر جاى او را بگيرد! و نيز روايت عايشه را درباره مروان تماما حذف كرده است . زيرا همين مروان روزى بر كرسى خلافت مسلمانان تكيه زده بود و صلاح نبود سخنانى كه گوياى بدى و پليدى نهاد اين به اصطلاح خليفه مسلمانان است ، گفته شود.

شيخ بخارى در كتاب صحيح خود چنين كرده و هر چه را مايه زشتى و بدنامى خلفا و حكام بوده ، خذف نموده است ، و از همين روست كه مذهب خلفا كتاب او را از صحيحترين كتابها، بعد از كتاب خدا، به حساب مى آورند و او را هم پيشوا و امام المحدثين مذهب خود مى شمارند.

مرگ ناگهانى عبدالرحمان بن ابى بكر

چون معاويه نتوانست از مردم حجاز براى يزيد بيعت بگيرد، به بهانه حج ، ولى در حقيقت براى سامان دادن به امر بيعت يزيد، به مدينه آمد. به خبرى كه ابن عبدالبر در كتاب استيعاب در همين مورد آورده است توجه كنيد:

معاويه بر منبر قرار گرفت و موضوع بيعت يزيد را مطرح كرد. در اعتراض به پيشنهاد معاويه ، حسين بن على و عبدالله بن زبير و عبدالرحمان بن ابى بكر سخن گفتند

و عبدالرحمان گفت :

مگر حكومت ارثى است كه چون پادشاهى بميرد، پادشاهى ديگر جاى او را بگيرد؟ به خدا قسم كه ما هرگز موافقت نمى كنيم .

پس از اينكه عبدالرحمان از بيعت با يزيد سرپيچى نمود، معاويه يكصد هزار درهم برايش فرستاد، ولى عبدالرحمان زير بار آن نرفت و پولها را برايش پس فرستاد و گفت : دينم را به دنيايم بفروشم ؟!

عبدالرحمان پس از اين مخالفت آشكار خود با خلافت يزيد، از مدينه به قصد مكه بيرون شد، اما در بين راه و نرسيده به مكه و پيش از اينكه بيعت يزيد سامانى بگيرد، درگذشت ! (543)

ابن عبدالبر پس از آن مى نويسد:

ناگهان عبدالرحمان در محلى به نام الحبشى ، (544) در ده ميلى مكه ، درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد. گفته اند كه عبدالرحمان خوابيده بود كه در همان حال از دنيا رفت ! چون خبر مرگش به عايشه رسيد، بر هودج بنشست و به قصد اداى حج از مدينه بيرون شد و بر سر گور برادر حاضر گرديد. او خواهر تنى عبدالرحمان بود. وى بر گور برادر بگريست و به اين شعر تمثل جست :

ما چون همدمان جذميه چنان باهم مانوس بوديم كه مى گفتند اينان از هم جداشدنى نيستند. اما بين من و مالك را مرگ از هم جدايى انداخت ، با آن همه همبستگيها، گويى شبى را با هم نبوده ايم . (545)

به خدا سوگند اگر اينجا بودم تو را آن سان كه در خورت بود به خاك مى سپردم ، و اگر بر بالينت حاضر بودم اين اندازه نمى سوختم .

و در مستدرك حاكم چنين آمده

است :

عبدالرحمان در خوابگاه خود به خواب رفت و چون رفتند تا بيدارش كنند، وى را مرده يافتند و عايشه را چنين به گمان رسيد كه به جان برادرش سوء قصدى شده است . و هنوز برادرش زنده بوده كه ماموران مرگ شتابزده زنده به گورش كردند! (546)

اگر عبدالرحمان زنده مى ماند، با نظر قاطعى كه داشت و مخالفت آشكارش با بيعت يزيد، و وجود پشتيبانى مانند ام المومنين عايشه ، بيعت با يزيد هرگز صورت نمى گرفت ، اما سوگمندانه او هنوز به مكه نرسيده بود كه درگذشت .

عبدالرحمان در راه مكه مرد، تا راه براى گرفتن بيعت براى يزيد هموار گردد، همان گونه كه مالك اشتر نيز در راه مصر به سبب تمهيد معاويه و خوراندن سمى مهلك به او درگذشت . (547)

عبدالرحمان در راه مخالفت با بيعت يزد ترور شد، همان گونه كه سعدبن ابى وقاص و عبدالرحمان بن خالد بن الوليد ترور شدند و همه اينها از نظر تيزبين ام المومنين عايشه پوشيده نبود.

از اين رو بود كه عايشه با تمام وجود با بنى اميه درافتاد و جنگى خستگى ناپذير و خرد كننده را به حربه برنده تبليغاتى عليه ايشان ، با نشر احاديثى كه خود از پيغمبر خدا(ص ) درباره مروان و پدرش حكم شنيده بود، آغاز كرد.

وى مخصوصا با سياست معاويه در افتاد كه قصد داشت تا در پناه كوبيدن و پنهان داشتن فضايل و مناقب همه بنى هاشم بويژه بيت امام ، مقام امام حسن و امام حسين را در جامعه مسلمانان پايين بياورد، و نيز قصد داشت تا خلافت را در اعقاب خود موروثى گرداند، و

در اين مورد گستاخى را به حدى رسانده بود كه مقرر داشت تا بر فراز منابر مسلمانان ، امام (ع ) را لعن و ناسزا گويند!

اينجا بود كه ام المومنين عايشه با تمام قوا عليه اين سياست معاويه به مخالفت برخاست ، و در اين نوبت به انتشار فضايل اميرالمومنين (ع ) و دو فرزندش حسن و حسين ، دو سبط پيغمبر، و همسرش فاطمه زهرا، دختر پيامبر خدا، پرداخت . اين است كه در اين نوبت از آن بانو احاديثى در فضايل و مناقب ايشان روايت شده كه برخى را خود از پيغمبر خدا(ص ) شنيده و برخى را نيز شاهد بر آن بوده است ؛ از آن جمله ، همان دو حديث متعارض با احاديث ديگر وى است كه در مساله وفات رسول خدا(ص ) آورده ايم .

موضعگيرى ام المومنين عايشه در برابر حديث وصيت ، گوشه اى از برخورد خلافت قرشى با احاديث رسول خدا(ص ) درباره اهل بيت آن حضرت و به پيروى از سياست كلى قريش بود كه نبايد خلافت و نبوت در بنى هاشم جمع شود! اينك ، به خواست خدا، در بحثى كه پيش داريم به بررسى اين موضوع خواهيم پرداخت .

كتمان فضايل امام (ع ) و نشر دشنام و لعن به او

توضيح

در بحث حاضر، نخست به ذكر علت نشر دشنام و لعن به امام على (ع ) مى پردازيم ، آنگاه اخبار كتمان فضايل و نشر دشنام و لعن به آن حضرت و سبب آن را خواهيم آورد.

ناخشنودى قريش از جمع نبوت و خلافت در بنى هاشم

طبرى در تاريخ خود

طبرى در تاريخ خود، دو گفتگو بين عمر و ابن عباس را ثبت كرده كه ما به نقل هر دو مى پردازيم . در گفتگوى اول ، عمر از ابن عباس مى پرسيد:

- ابن عباس ! راستى چرا قريش از رسيدن شما به حكومت و خلافت جلوگيرى كرد؟

نمى دانم .

اما من مى دانم ، زيرا نمى خواست كه شما بر آنها حكومت كنيد!

چرا؟! ما كه براى آنها منشا خير و خوبى بوديم !

- خدا بيامرز! قريش نمى خواست كه هم مقام نبوت در ميان شما باشد و هم خلافت و حكومت ، كه آن وقت شادمانه تكبير بفروشيد! و دور نيست كه بگوييد:

ابوبكر اين كار را كرد. اما نه به خدا، عاقلانه ترين كارى را كه از دستش بر مى آمد انجام داده است .

در گفتگوى دوم ، عمر از ابن عباس مى پرسد:

آيا هيچ مى دانى كه چرا قريش بعد از محمد شما را از به دست گرفتن زمام خلافت مانع شد؟ ابن عباس مى گويد نخواستم خود را با خبر نشان دهم ، اين بود كه گفتم :

- اگر هم ندانم ، اميرالمومنين مرا آگاه خواهد ساخت . عمر گفت :

- نمى خواستند كه نبوت و حكومت در ميان شما باشد، كه آن وقت شادمانه بر قوم خود فخر فروشى كنيد. اين بود كه قريش دست به انتخاب زد و موفق و پيروز هم گرديد.

- اگر

اميرالمومنين به من اجازه پاسخ بدهد و خشمش را بر سرم خالى نكند، پاسخ مى دهم !

- بگو ابن عباس !

- اى اميرالمومنين ! اينكه گفتى قريش دست به انتخاب زد و موفق و پيروز هم گرديد، اگر قريش آن را كه خداى عزوجل برايش صلاح ديده بود انتخاب مى كرد، كار درستى كرده بود، نه نابجا و بى مورد. و اما اينكه گفتى قريش نمى خواست كه نبوت و خلافت در ميان ما باشد، خداى عزوجل اين گونه كسان را چنين توصيف كرده است : ذلك بانهم كرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم . يعنى بدان سبب كه آنها از آنچه خداوند نازل كرد كراهت داشتند، خداوند نيز اعمال ايشان را نابود فرمود. عمر گفت :

هيهات ! به خدا قسم اى فرزند عباس ! از تو به من چيزهايى گزارش داده اند كه نمى خواستم آنها را باور كنم تا از چشمم بيفتى ! گفتم :

- آنها چيستند اى اميرالمومنين ! اگر مطالبى درست و حق هستند كه روا نيست من از چشم تو بيفتم ، و اگر نادرست و بر خلاف مى باشند، فردى چون من بايد كه باطل و ناروا را از خود دور گرداند. عمر گفت :

به من گزارش داده اند كه تو گفته اى : قريش بر ما ستم كردند و حسادت نمودند و خلافت را از ما دريغ داشتند. گفتم :

اى اميرالمومنين ! اينكه به ما ستم شده است ، مطلبى است كه عاقل و نادان هم آن را مى داند. و اما اينكه گفتى حسادت ، ابليس هم به آدم حسادت برد و ما هم فرزندان محسود او

هستيم . عمر در پاسخ گفت :

هيهات اى پسر عباس كه شما بنى هاشم تا بوده دلهايتان از حسادت مالامال و از نيرنگ و دورويى در تب و تاب بوده است ! در جواب گفتم :

- آرام اى اميرالمومنين ! قلوب مردمى را كه خداوند پليدى و ناپاكى را از آنان زدوده و پاك و پاكيزه شان فرموده ، به حسادت و دورويى توصيف مكن كه قلب رسول خدا(ص ) نيز از قلوب بنى هاشم است .

كافى است فرزند عباس ! دور شو!

اطاعت مى كنم . اما همين كه برخاستم تا بروم ، از من خجالت كشيد و گفت :

بنشين پسر عباس ! به خدا سوگند جانبت را رعايت كردم و مايلم كه تو را شادمان ببينم . گفتم :

اى اميرالمومنين ! من بر تو و ديگر مسلمانان حقى دارم و هر كس كه اين حق را رعايت كند، بهره اش را برده و راه درستى رفته ، اگر حق مرا رعايت نكرد و آن را ناديده گرفت ، به راه خطا رفته و وبال آن را خواهد ديد. (548)

تاملى در اين دو گفتگو

عمر، در هر دو گفتگو تصريح كرده است كه قريش مايل نبود تا نبوت و خلافت در قبيله بنى هاشم جمع شود تا مبادا بنى هاشم شادمانه بر قريش تكبر و فخر فروشى كند. و در گفتگوى دوم ، عمر ادعا كرده كه قريش براى خودش دست به انتخاب زد و پيروز و موفق هم شد. بنابراين قريش در مورد حكومت و فرمانروايى به فكر خودش بوده و مصلحت خويش را در نظر داشته ، نه صلاح مسلمانان را. و از

اين لحاظ براى مسلمانان چه فرقى داشت كه كدام قبيله قريش زمام حكومت را بعد از پيغمبر خدا(ص ) در دست بگيرد.

و در توجيه و تاييد كار قريش ، عمر جز اين استدلال را نياورده است كه : قريش براى خودش دست به انتخاب زده است ، و به دليلى ديگر از كتاب خدا و سنت پيغمبر اشاره اى نكرده است .

از پاسخ ابن عباس نيز كه گفته است : اگر قريش براى خودش آن را انتخاب مى كرد كه خداى عزوجل برايش برگزيده بود، كارى بجا و درست انجام داده بود، دو نكته به دست مى آيد:

اول اينكه انتخاب قريش بر خلاف انتخاب خدا بوده و منظور ابن عباس از انتخاب خدا، على بن ابى طالب (ع ) بوده است كه در جاى خود اخبار و احاديث مربوط به آن را خواهيم آورد.

دوم اينكه قريش حق نداشته است كه در مقابل انتخاب خداوند، خودش دست به انتخاب بزند و اين مطلب اشاره به اين آيه دارد كه مى فرمايد: ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا. يعنى هيچ مرد و زن مومنى را در كارى كه خدا و رسولش حكم كنند حق اراده و اختيار نيست . و هر كس كه خدا و رسولش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى افتاده است . (احزاب / 33). و گذشته از آن ، عدم موافقت قريش را در جمع بين نبوت و خلافت در بنى هاشم بشدت رد كرده و گفته است : خداوند

اين گونه مردم را در قرآن چنين وصف كرده : ذالك بانهم كوهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم . (محمد/9). (549)

اما عمر به اين ادعاى ابن عباس كه قريش بر خلاف انتخاب خدا، دست به انتخاب خودسرانه زد و فرمان خدا را ناديده گرفت ، پاسخى نداد، بلكه در مقابل آن ادعا، اين مطلب را طرح كرد كه شنيده ام گفته اى قريش به ما ستم كرده و از راه حسادت ، حكومت را از ما دريغ داشته است كه ابن عباس با تاييد اين مطلب چنين دليل آورد كه مساله ستم بر ما را عاقل و نادان هم مى داند. در حقيقت ابن عباس مى خواهد بگويد: مساله درك ستمى كه بر بنى هاشم از راه محروم ساختن على (ع ) از حكومت و خلافت رفته ، اختصاص به من ، كه ابن عباس هستم ، ندارد، بلكه آن را همه مسلمانان ، از عاقل گرفته تا نادان ، هم مى دانند.

اما در مورد حسادت ، ابن عباس به خليفه گفته كه ابليس به آدم حسد برد، ما هم فرزندان او هستيم كه محسود قرار گرفته ايم . گويى ابن عباس در اين سخنش اشاره به اين آيه دارد كه خداوند مى فرمايد: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ذريته بعضها من بعض والله سميع عليم . يعنى خداوند آدم و نوح و خانواده عمران را بر جهانيان برگزيد. فرزندانى هستند برخى از نسل برخى ديگر و خدا شنوا و داناست . (آل عمران / 33 - 34). يعنى بنى هاشم فرزندان همان كسى هستند

كه ابليس به او حسد برد، زيرا كه برگزيده خدا بود، و فرزندان بايد كه الگوى پدران خود باشند.

دست آخر چون سينه خليفه از خشم مالامال بود و ديگر توانايى زخم زبانهاى ابن عباس را نداشت گفت : هيهات ! خداوند در دلهاى شما قوم بنى هاشم جز حسادت و دورويى و نيرنگ ننهاده است . و ابن عباس پاسخ داد: آرام اى اميرالمومنين ! دلهاى مردمى را كه خداوند ناپاكى و پليدى را از ايشان دور ساخته و پاك و پاكيزه شان فرموده است به حسد و دورويى توصيف مكن كه دل پيامبر خدا(ص ) نيز از قلوب بنى هاشم است .

ما از بازكردن سخنان عمر، كه بوى خشم و نفرت مى دهد، چشم مى پوشيم .

اما سخن ابن عباس اشاره صريح دارد به اين آيه كه مى فرمايد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا. يعنى خداوند چنين مى خواهد كه هر آلايشى را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند. (احزاب / 33). و چون خليفه از پاسخ به ابن عباس درمى ماند، او را از خود مى راند و مى گويد: اى فرزند عباس ! برخيز و برو! و چون ابن عباس برمى خيزد كه برود، خليفه كه گويى ملاحظه او را مى كند، به او مى گويد، بمان ! و ابن عباس نيز مى پذيرد. زيرا عمر بر او خليفه است و گفتگو بينشان حسن ختام داشته است .

خلافت قرشى ، چون ديگر افراد قبيله قريش ، از اينكه قوم بنى هاشم زمام امور را در دست داشته

باشند كراهت داشت . و اين مطلب از گفتگوى ديگرى كه پس از مرگ والى ايالت حمص ، بين عمر و ابن عباس گذشته است ، معلوم مى گردد.

در اين گفتگو عمر به ابن عباس مى گويد:

- فرزند عباس ! فرماندار حمص ، كه مردى نيك و اهل خير بوده ، مرده و نيكان اندكند، كه اميدوارم تو يكى از ايشان باشى ، ولى از تو چيزى در دلم مى گذرد كه مرا آزار مى دهد. اما حالا به من بگو نظرت درباره فرماندارى چيست ؟ ابن عباس پاسخ داد:

- پيشنهادت را نمى پذيرم ، مگر اينكه بگويى از من چه چيزى را در دل دارى .

منظورت چيست ؟!

- مى خواهم بدانم كه اگر آن موردى است كه ترسيدن دارد، همان طور كه تو ترسيده اى ، من هم از آن بترسم . و چنانچه از آن دامنى پاك داشته باشم ، بدانم كه بيگناهم . آن وقت پيشنهادت را مى پذيرم . و من كم ديده ام كه تو به كارى تصميم گرفته باشى ، مگر اينكه به انجام آن دست يافته اى .

- ابن عباس ! من از آن بيم دارم كه تو فرماندار باشى و مرگ من فرا رسد، آن وقت بگويى ، حالا نوبت ماست ، به گرد ما درآييد و به نزد ما بياييد. و نبايد كه چنين وضعى پيش آيد!

چنين به نظر مى آيد كه اين گفتگو در اواخر زندگانى عمر، با آخرين ماهى كه او در قيد حيات بود، صورت گرفته باشد. چه ، بخارى با سند خود از قول ابن عباس مى نويسد:

من به عده اى از

مردان مهاجر، از جمله عبدالرحمان بن عوف ، قرآن ياد مى دادم . روزى كه در خانه او در منى بودم ، او از نزد عمر، كه براى آخرين بار به حج آمده بود، به خانه آمد و گفت : اى ابن عباس ، كاش مى ديدى مردى را كه امروز به خدمت اميرالمومنين عمر رسيد و گفت : اى اميرالمومنين ! خبردارى كه فلانى مى گفت : اگر عمر بميرد با فلان كس بيعت خواهم كرد، به خدا سوگند بيعت با ابوبكر كارى شتابزده و حساب نشده و از دست رفته بود.

عمر از اين سخن به خشم آمد و گفت : من به خواست خدا فردا در ميان مردم سخنرانى مى كنم و آنها را از اينان كه در مقام غصب حكومتشان هستند بر حذر خواهم داشت .

عبدالرحمان گفت : من به عمر گفتم : اى اميرالمومنين ! اين كار را مكن كه موسم حج است و مردم ، از هر دست ، گرد مى آيند و چون تو آغاز سخن كنى در پيرامونت جمع مى شوند و خاصانت را از تو دور مى كنند و من از آن مى ترسم كه آنچه را تو در دل دارى بر زبان آورى ، و مردم آنها را درك نكنند و حقيقت آن را به جاى نياورند و مقصود تو را به چيزى ديگرى تعبير نمايند. صبر كن تا به مدينه ، خانه هجرت پيغمبر و مهد سنت او، بازگرديم و آن وقت تو با فقها و سرشناسان قوم گردهم آيى آنچه را خواهى گفت با كمال قدرت و قوت بگويى و دانشمندان مطالبت را درك

كنند و مقصدت را بفهمند. عمر گفت :

درست گفتى ، به خواست خدا اولين جلسه ورود به مدينه را به اين كار اختصاص خواهم داد. ابن عباس مى گويد: ما در پايان جلسه ورود به مدينه را به اين كار اختصاص خواهم داد. ابن عباس مى گويد: ما در پايان ذى حجه به مدينه بازگشتيم .

چون روز جمعه برآمد، به هنگام ظهر شادمان و شتابان به مسجد رفتيم . سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل را ديدم كه در كنار منبر نشسته است . نزديك او نشستم ، به طورى كه زانوهايم با زانوهايش تماس داشت . ديرى نگذشت كه عمربن خطاب وارد شد، چون چشمم به عمر افتاد، به سعيد بن زيد گفتم امروز خليفه سخنى خواهد گفت كه در طور خلافتش بر زبان نياورده است ! سعيد اعتراض كنان گفت اين را از كجا مى گويى ؟ عمر بر منبر نشست و چون مؤ ذنها خاموش شدند، برخاست و سپاس و ستايش خداى را به شايستگى به جاى آورد و گفت :

سخنى مى خواهم بگويم كه گفتن آن لازم آمده است ، و چه مى دانم شايد مرگم نزديك باشد. پس هر كس كه سخنانم را فهميده ، هر جا كه مورد داشته باشد آن را بازگو كند، اما اگر كسى مى ترسد كه منظورم را نفهميده باشد، حق ندارد كه بر من دروغ ببندد...

به من گزارش داده شده كه يكى از شما گفته است : به خدا قسم اگر عمر بميرد، من با فلانى بيعت مى كنم . شما را سخن آن مرد نفريبد كه مى گويد بيعت با ابوبكر كارى

شتابزده و حساب نشده و از دست رفته بود. اين مطلب درست است و بيعت ابوبكر همان طور هم بوده ، اما خداوند شر اين شتابزدگى را برطرف ساخته است . گذشته از آن ، در ميان شما هم كسى نبوده كه چون ابوبكر چشمها متوجه او باشد. اكنون اگر مردى بدون مشورت مسلمانان دست به كار بيعت بزند، نه او حق چنين كارى دارد و نه بيعت گيرنده او، كه هر دو مستوجب مرگ هستند. عمر در پايان خطبه اش باز روى اين مطلب تاكيد كرد و گفت :

هر كس با مردى بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند، كار بيجايى كرده است ؛ نه او حق چنين كارى دارد و نه بيعت گيرنده او و هر دو مستحق مرگ هستند. (550)

شگفتا! با چه كسى مى خواست بيعت به عمل آيد و چه كسى با سخنش خشم خليفه را موجب شد كه خليفه گفت آنچه را كه گفت : ابن ابى الحديد شافعى پرده از روى هر دو نام برداشته و گفته است :

آن مرد كه گفته است اگر عمر بميرد با فلانى بيعت مى كنم ، عمار بن ياسر بوده كه گفته است : لو قدمات عمر لبايعت عليا. و اين همان سخنى بوده كه عمر را هيجان زده كرده و موجب آن سخنان در خطبه اش شد.

درنگى در خطبه ياد شده

از سخنان خليفه معلوم مى شود كه او از آن مى ترسيد ناگهان زمام امور بعد از مرگش از دست قريش خارج شود و ديگر مسلمانان ، از صحابه و تابعين ، با كسى دست بيعت بدهند كه خواهان حكومت او نيست و آن

شخص اميرالمومنين على (ع ) است . اين بود كه ابتكار عمل را به دست گرفت و جلو چنين حركتى را سد نمود و گفت : هر كس كه با مردى بدون مشورت با مسلمانان بيعت كند، نه او چنين حقى دارد و نه بيعت گيرنده او، هر دو مستحق مرگ هستند.

اين سخن از دهان كسى بيرون مى آيد كه خودش بدون مشورت مسلمانان زمام امور را بعد از ابوبكر به دست گرفت و مشروعيت زمامداريش را به اين استناد كرد كه ابوبكر او را تعيين كرده است ! در هر حال او با چنين طرحى جلوى زمامدارى بعد از خودش را با قدرت و قوت گرفت ، ولى پس از اندك زمانى و آنگاه كه مجروح در بستر مرگ افتاده بود، فرمان داد تا شش تن از سرشناسان قريش ، يك تن را از ميان خودشان به خلافت بردارند، و موافقت كلى را نيز به دست عبدالرحمان بن عوف سپرد. او هم بيعت با چنان خليفه اى را مشروط به پذيرش عمل به كتاب خدا و سنت پيامبرش و سيره شيخين كرد كه عثمان آن را پذيرفت ، ولى على (ع ) زير بار آن نرفت .

چه ، آنها پيش از مى دانستند كه امام (ع ) هرگز نمى پذيرد كه سيره شيخين همرديف كتاب خدا و سنت پيامبرش قرار بگيرد. و چنانچه به صفحات گذشته همين كتاب مراجعه كنيم ، مى بينيم كه عمر بصراحت از زمامدار بعد از خودش ، كه از خويشاوندان نزديك سعيد بن عاص اموى خواهد بود، خبر داد كه بنا به اظهار سعيد، بعدها معلوم شد كه آن

شخص عثمان بن عفان بوده است . و باز اگر بيشتر پى جويى كنيم ، مى بينيم كه ابوبكر، عثمان را در خلوت مى پذيرد و مى گويد بنويس :

اين عهدى است كه ابوبكر با مسلمانان مى بندد: اما بعد. كه از هوش مى رود و عثمان از پيش خودش جمله ابوبكر را چنين كامل مى كند: اما بعد، من عمر بن خطاب را به جانشينى خود برگزيدم ! و چون ابوبكر به هوش مى آيد، آنچه را عثمان درباره زمامدارى عمر نوشته بود،تاييد و امضا كرد. زيرا چنين انتصابى از پيش موافق قصد او بوده است .

يعقوبى در مورد زمامدارى بعد از عثمان مى نويسد:

عثمان به بيمارى سخت مبتلا شده بود، پس حمران بن ابان را احضار كرد و دستور داد تا فرمانى براى فرمانرواى بعد از خودش بنويسد و جاى اسم را خالى بگذارد. آنگاه عثمان به دست خود در جاى خالى فرمان ، نام عبدالرحمان بن عوف را نوشت و آن را بست و به وسيله حمران بن ام حبيبه ، دختر ابوسفيان ، فرستاد.

حمران در ميان راه فرمان را باز كرد و از محتواى آن آگاهى يافت . پس به نزد عبدالرحمان بن عوف رفت و او را از ماجرا باخبر ساخت . عبدالرحمان بسيار خشمناك شد و گفت : من عثمان را آشكارا به خلافت رساندم ، اما او مرا پنهانى وليعهد خود مى كند؟

اين خبر به گوش اهالى مدينه رسيد و بنى اميه را به خشم آورد تا آنجا كه عثمان ، حمران را احضار كرد و صد ضربه تازيانه به او زد و به بصره تبعيد نمود.

همين امر موجب بروز دشمنى بين عثمان و عبدالرحمان بن عوف شد. از جمله عبدالرحمان ، پسرش را به نزد عثمان فرستاد و به او پيغام داد: من در گذشته در حالى با تو بيعت كرده ام كه در سه خصلت بر تو برترى داشتم و... (551)

از اين ماجرا معلوم مى شود كه قرار بوده بعد از عثمان ، عبدالرحمان بن عوف زمامدار شود. الا اينكه عبدالرحمان به سال 31 يا 32 و بعد از اينكه بشدت بين او و عثمان تيره شده بود درگذشت . (552)

و از همين راه بين خاندان حكومت قرشى و بنى اميه و ديگر سران قريش اختلاف افتاد و رهبرى قيام مخالفان عثمان را ام المومنين عايشه از خانواده تيم قريش بر عهده گرفت ، تا اينكه سرانجام عثمان در مدينه ، در خانه اش در حضور مهاجران و انصار به خون خود غلتيد و كشته شد. (553)

در آن حال بود كه زمام امور در كشور به دست مسلمانان افتاد و گردنشان از قيد هر بيعت گذشته آزاد گرديد. اين بود كه به سوى اميرالمومنين على (ع ) روى آوردند و پيرامون او را گرفتند و با او بيعت كردند كه پيشاپيش آنها اصحاب پيغمبر خدا(ص ) قرار داشتند كه دست بيعت به دست امام زدند.

چون على (ع ) به خلافت نشست ، تمام امتيازات طبقاتى قريش را، كه پيش از وى در زمان خلفاى پيشين به دست آورده بودند، لغو كرد و بين سران قريش و ديگر مسلمانان در تقسيم بيت المال و منزلت اجتماعى تساوى برقرار نمود؛ خواه عرب و خواه موالى .

قريش پس از چهار

ماه كه از زمامدارى امام گذشت ، نيروى خود را از هر طرف بسيج كرد و جنگ جمل را، كه در آن مروان بن حكم به عنوان خونخواه عثمان و طلحه و زبير دشمنان سرسخت ديروز عثمان و محركين به قتل او حضور داشتند و زير فرماندهى مستقيم عايشه كه فتوا به قتل عثمان داده بود، بر امام تحميل كردند. و ديرى نگذشت كه قريش جنگ صفين را عليه او به راه انداختند! اين هر دو جنگ به نام خونخواهى عثمان بر امام تحميل شد و بدان وسيله قريش حقايق را در خارج از مدينه بر مسلمانان مشوش كردند. و آنگاه پس از مساله تحكيم ، خوارج عليه امام قيام كردند. از اين روست كه امام (ع ) بارها از ستمى كه قريش بر او كرده است گله و شكايت نمود، كه نمونه آن را در نامه اى كه براى برادرش عقيل فرستاده است ، مى توان يافت .

امام در اين نامه مى نويسد:

قريش را با تاخت و تازش در گمراهى و ترك تازيش در خلاف و دودستگى و سرگشتگيش در خود بينى و سرگردانى رها كن كه آنها در جنگ با من ، هماهنگ و همسو شده اند و پيش از من در جنگ با رسول خدا(ص ) هماهنگ شده بودند. پس پاداش اين ستمشان را با من ببينند كه خويشاوندى مرا ناديده گرفته ، آن را بريدند. (554)

و در پاسخ يكى از ايشان كه گفته بود: تو بر امر حكومت حريص هستى ، فرمود:

به او گفتم : بلكه به خداى سوگند كه شما حريصتريد و (از نظر لياقت و براى زمامدارى ) بسى

دورتر؛ در حالى كه من به آن سزاوارترم و نزديكترم . من حقى را كه مخصوص من است ، خواستارم و شما بين من و آن مانع ايجاد مى كنيد و مرا از دستيابى به آن باز مى داريد. پس چون با برهان او را كوبيدم ، به خود آمد و متنبه شد و چنان حيران و سرگردان ماند كه نمى دانست جواب مرا چه بدهد!

خداوندا! من از قريش و آنها كه ايشان را يارى مى دهند از تو كمك مى خواهم . آنها خويشاوندى مرا ناديده گرفته ، آن را بريدند و منزلت والاى مرا كوچك شمردند و بر سر فرمانروايى ، كه حق ويژه من است ، دست به هم داده ، به جنگم برخاستند. آن روز گفتند: حق آن است كه حكومت را تو به دست بگيرى و امروز مى گويند حق آن است كه آن را رها كنى ! (555)

و در خطبه ديگر مى فرمايد:

خداوندا! در پيروزى بر قريش و ياوران ايشان از تو يارى مى طلبم كه آنها پيوند مرا بريدند و مقام و ارزشم را درهم شكستند و نسبت به حقى كه من از هر كس ديگر به آن سزاوارترم ، دست به يكديگر داده و به دشمنيم برخاستند. روزى گفتند: حق آن است كه حكومت را تو به دست گيرى و امروز مى گويند حق آن است كه آن را رها كنى . پس يا با غم بساز و يا در اندوه بمير!

و چون ديدم كه كسى به ياريم نمى آيد و به كمكم برنمى خيزد، مگر اهل خانه ام ، كه مرگ را براى آنها روا نداشتم

، پس چشمم برا بر خاشاكى كه در آن خليده بود برهم نهادم ، و آب دهان را در گلويى كه استخوان در آن گير كرده بود فروبردم ، و براى فروخوردن خشم خود، به دارويى تلختر از حنطل ، و قلب را به چيزى دردآورتر از لبه تيز خنجر پناه برده شكيبايى نمودم . (556)

و سرانجام ، امام (ع ) به دست يكى از خوارج و در محراب مسجد كوفه از پاى درآمد و در سال چهلم هجرت ، معاويه زمام امور را قبضه كرد و آن سال را عام الجماعه (سال همبستگى ) ناميد، كه بحق بايد آن را عام الجماعه قريش خواند.

آنك معاويه بيست سال حكومت كرد در سال 60 هجرى از دنيا رفت .

اينها نمونه هايى از ناخشنودى قريش در به خلافت نشستن امام (ع ) بود و از آثار اين ناخشنودى ، منع ايشان از انتشار حديث رسول خدا(ص ) بود كه اينك در مقام بيان آن هستيم .

جلوگيرى قريش از نوشتن حديث پيغمبر

، فرزند عمر و بن عاص ، مى گويد:

من هر چه را كه از رسول خدا(ص ) مى شنيدم ، مى نوشتم ، تا اينكه قريش مرا از اين كار بازداشته و گفتند: تو هر چه را كه از پيغمبر مى شنوى مى نويسى ، در حالى كه پيغمبر بشر است و سخن از سر رضا و خشم مى گويد! اين بود كه من هم دست از نوشتن برداشتم . اين مطلب را با رسول خدا (ص ) در ميان گذاشتم ، آن حضرت با انگشت به دهان خود اشاره كرد و فرمود: اكتب ، فوالذى نفسى بيده ما خرج منه

الا حق . يعنى بنويس به آن كس كه جانم در دست اوست سوگند كه از اينجا بجز بيرون نمى آيد.

قريش آشكارا علت نهيش را از نوشتن حديث پيغمبر(ص ) بيان كرد، و آن اينكه ممكن است حديث رسول خدا(ص ) در حالت خشم بر يكى ، و يا خشنوديش از كسى صادر شده باشد، كه در صورت اول ، حديث پيامبر موجب سرشكستگى و زشتنامى او خواهد شد، و ما مى دانيم كه چه بسيار رسول خدا(ص ) از گردنكشى و عناد قريش سخن گفته و آياتى را كه براى درهم كوبيدن آنها نازل شده ، تفسير فرموده است . و در صورت دوم ، حديث پيامبر خدا(ص ) به صورت نصى صريح در حق كسى خواهد ماند كه قريش مايل به انتشار چنان نصى درباره او نيست !

و به همين خاطر بود كه از نوشتن وصيت پيغمبر(ص ) در آخرين ساعات حيات آن حضرت جلوگيرى به عمل آوردند. آنجا كه آن حضرت فرمود: بياييد تا برايتان مطلبى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. و عمر گفت : درد پيغمبر چيره شده ! كتاب خدا را كه داريد، همان كتاب كافى است ! و نيز گفتند: او را چه مى شود؟ هذيان مى گويد!

اين جلوگيرى و آن نهى به خاطر ترس از انتشار نصى از سوى پيغمبر(ص ) درباره كسى بود كه مايل نبودند تا به حكومت برسد و آن وقت خلافت و نبوت در خانواده او يكجا فراهم آيد!

و به خاطر همين كراهت و ناخشنودى ايشان بود كه عمر در دوران خلافتش از نوشتن حديث رسول خدا(ص ) جلوگيرى به

عمل آورد و آنچه را هم كه اصحاب از حديث پيغمبر يادداشت برداشته بودند، جمع كرد و همه را به آتش كشيد!

اين جلوگيرى از نوشتن حديث پيامبر خدا(ص ) تا زمان حكومت عمربن عبدالعزيز، از خلفاى اموى ، همچنان ادامه داشت و كارهاى ديگرى نيز در همان راستا صورت گرفت كه ما مفصل آن را در بخش جلوگيرى از نوشتن حديث در دوران خلفا در جلد دوم همين كتاب خواهيم آورد. اما اكنون سياستى را كه خلفاى قريش در نشان دادن همان كراهت و دشمنى پس از سپرى شده دوران خلفاى راشدين به كار برده اند، از نظر مى گذرانيم .

سياست حكومت قرشى و بنى اميه

در روزگار معاويه
سياست حكومت قرشى در زمان معاويه(1)

جاحظ، سياست حكومت قرشى را در زمان معاويه به اختصار آورده و ابن ابى الحديد آن را در كتاب خود چنين نقل كرده است :

ابو عثمان جاحظ (557) گفته است كه معاويه مردم عراق و شام و جاهاى ديگر را فرمان داد تا على - عليه السلام - را دشنام دهند و از او بيزارى جويند! اين سب و دشنام در خطبه ها و بر منابر مسلمانان صورت مى گرفت ! و در زمان حكومت بنى اميه تا خلافت عمربن عبدالعزيز به صورت سنتى متداول و مرسوم درآمده بود.

اما چون عمر بن عبدالعزيز به خلافت نشست آن را ممنوع ساخت . جاحظ تاكيد كرد كه معاويه در پايان خطبه روز جمعه چنين مى گفت :

اللهم ان ابا تراب الحد فى دينك ، وصد عن سبيلك ، فالعنه لعنا و بيلا، و عذبه عذابا اليما!

و همين كلمات را به سراسر كشور بخشنامه كرد و اينها بود كه تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز بر سر

منابر اسلام گفته مى شد!

طبرى آورده است كه :

معاويه ، مغيره بن شعبه را نامزد حكومت كوفه كرد و چون فرمانش را بنوشت ، به او گفت : مى خواستم كه تو را به انجام امورى چند سفارش كنم ، اما همه آنها را با اعتماد به هوش و درايت تو، به خودت وانهادم ، ولى سفارش در يك مورد را ترك نمى كنم ، و آن اينكه : از بدگويى و دشنام به على غافل مباش ، و دلسوزى و رحمت بر عثمان و طلب آمرزش براى او را از خاطر مبر. عيبجويى ياران على و بدگويى ايشان و تمجيد هواداران عثمان و نزديك ساختنشان را به خود از دست مگذار! مغيره گفت :

آزمودم ، و آزمون داده ام و پيش از تو براى ديگران نيز كار كرده ام و مورد سرزنش نيز قرار نگرفته ام . اينك بار ديگر در بوته آزمايش قرار مى گيرم ، تا چه پيش آيد: تعريف و ستايش خواهم ديد و يا بدگويى و سرزنش . معاويه گفت : بلكه ستايش خواهى شنيد و نوازش !!

ابن ابى الحديد از كتاب الاحداث مداينى آورده است : معاويه در عام الجماعه به تمام كارگزارانش در سراسر كشور اسلامى بخشنامه كرد كه : هر كس چيزى در فضيلت اهل بيتش روايت كند خونش هدر است ، و قانون و حكومت اسلامى از او حمايت نمى كند. به سبب اين فرمان ، مردم كوفه ، كه از شيعيان و هواداران اميرالمومنين (ع ) بودند، به سختى و بلا گرفتار آمدند.

معاويه بار ديگر به كارگزارانش در اطراف كشور نوشت كه : شهادت هيچ

يك از شيعيان على و اهل بيت او را نپذيرد. و نيز به آنها دستور داد: در قلمرو خود دقت كنيد، كسانى را كه از هواداران عثمان هستند و فضايل و مناقب او را روايت مى كنند شناسايى كرده به خود نزديك كنيد و گراميشان بداريد. و آنچه را كه هر يك از ايشان در فضايل و مناقب عثمان روايت كرده ، ضمن نام و نام پدر و عشيره او، آن را برايم بنويسيد و بفرستيد.

فرمانداران در اجراى دستور معاويه به تكاپو افتادند و هر كس را كه فضيلتى درباره عثمان از زبان پيغمبر(ص ) روايت مى كرد، نام و حديثش را به دربار منعكس مى نمودند و معاويه در برابر آن پول و خلعت مى فرستاد و زمين و املاك بذل و بخشش مى كرد و عرب و موالى را از اين رهگذر بهرمند مى ساخت . مردم نيز به همچشمى يكديگر برخاستند، و براى به دست آوردن مال و مقام در هر شهر و ديارى احاديث فراوان ساختند و تحويل دادند.

هيچكس به نزد حاكمى از كارگزاران معاويه نمى رفت كه فضيلت و منقبتى درباره عثمان بگويد و دست خالى بازگردد، بلكه نامش نوشته مى شد و روايتش ثبت مى گرديد و به دستگاه دولتى تقرب مى يافت و سخنش مسموع ، و خواسته اش بر آورده مى گشت . زمانى چند بر اين منوال سپرى گرديد. تا اينكه بار ديگر معاويه به كارگزارانش بخشنامه كرد كه حديث درباره عثمان زياد شده و در هر شهر و ديارى بر سر زبانها افتاده است . اينك چون نامه من به دست شما برسد، مردم

را دعوت كنيد كه درباره فضايل صحابه و خلفاى اولين حديث بياورند، هر خبرى را كه درباره ابوتراب روايت شده از دست ننهند، مگر اينكه نقيض آن را درباره صحابه روايت كنند و برايم بفرستند. چه ، اين بيشتر دوست دارم و چشمم بدان روشنتر مى شود و كوبنده ترين دليلى است عليه ابوتراب و شيعيان او، از ذكر مناقب و فضايل عثمان برايشان ناگوارتر خواهد بود!

فرمان معاويه را براى مردم خواندند و در پى آن اخبار بسيارى در مناقب و فضايل اصحاب ساختند و انتشار دادند كه هيچكدام از آنها حقيقت نداشت . مردم هم روايتهاى ساختگى را در مجالس خود بازگو مى كردند و ثنا و مناقب آن چنانى صحابه به دست منبريان افتاد و از آنجا به مكتبخانه ها رسيد و معلمين نيز آنها را به دانش آموزان و كودكان تعليم مى دادند و آنها نيز آن احاديث ساختگى را چنان ياد مى گرفتند كه قرآن را!

بالاخره ، آن احاديث ساختگى ، به اندرون خانه ها كشيده شد و دوشيزگان و بانوان و خدمتكاران و حواشى ايشان نيز از آن بى نصيب نماندند و بر اين قرار سالها سپرى گرديد و دروغهاى فراوان به زير دست و پاى مردم افتاد تا جايى كه قضات و فقها و واليان نيز در پاى همانها به بحث و گفتگو نشستند! (558)

ابن عرفه ، يكى از بزرگان اهل حديث و سرشناسان اين علم كه به نفطويه معروف است ، در تاريخ خود مى نويسد:

بيشتر احاديث دروغ و ساختگى در فضايل و مناقب اصحاب ، در ايام حكومت بنى اميه و به قصد تقرب به دستگاه ايشان

، و به اين گمان كه بدان وسيله دماغ بنى هاشم به خاك ماليده خواهد شد، ساخته شده است ! (559) ابن ابى الحديد از ابو جعفر اسكافى آورده است كه گفت :

معاويه عده اى از اصحاب و جمعى از تابعين را مامور ساختن اخبار زشت و خلاف درباره على (ع ) كرد كه نفرت و انزجار ايجاد مى كرد. و در عوض ، حق الزحمه قابل توجهى هم به منظور تشويق ايشان در هر چه بيشتر اين قبيل احاديث مى داد؟ (560)

آنگاه در همين مورد، از روايتهاى را كه از عمرو بن عاص آورده ، حديثى است كه آن را بخارى (561) و مسلم يا سند از عمرو بن عاص در صحيح خود ثبت كرده اند كه گفت :

سمعت رسول الله يقول جهارا غير سر، (562) ان آل ابى طالب ليسوا لى باولياء، انما وليى الله و صالح المومنين !

و بنا به روايتى ديگر در صحيح بخارى ، آخر اين حديث ساختگى چنين آمده است : ولكن لهم رحما ابلها ببلالها! يعنى من خود آشكارا از پيامبر خدا(ص ) شنيدم كه مى گفت آل ابوطالب دوستان من نيستند؛ دوستان منت فقط خدا و مومنان صالح مى باشند. آنان با من خويشى دارند، پس با آنان صله رحم مى كنم .

اين دو روايت را ابن ابى الحديد از صحيح بخارى برداشته و در كتاب خود آورده است . اما در چاپهاى بعد كه از صحيح بخارى در زمان ما شده ، به جاى آل ابى طالب ، آب ابى فلان نوشته شده است !

طبرى درباره مغيره بن شعبه مى نويسد:

او مدت هفت سال و چند

ماه بر كوفه حكومت كرد و دشنام و زشتگويى به على و خرده گيرى بر كشندگان عثمان و لعن و ناسزا با ايشان و دعا و طلب رحمت و بخشايش براى عثمان و پاك و بى گناه نشان دادن ياران او را روزى ترك نكرد! با اين تفاوت كه مغيره مردى سياستمدار و محافظه كار بود. گاهى دشنام مى داد و ناسزا مى گفت ، و زمانى نيز نرمى و ملايمت مى كرد و بى اعتنا از كنار آن مى گذشت .

در همان ايام كه كه بر كوفه حكومت داشت ، روزى به صعصعه بن صوحان گفت : مبادا به من گزارش بدهند كه تو نزد كسى زبان به زشتگويى و عيبجويى عثمان گشوده اى و يا آشكارا چيزى درباره فضيلت و منقبت على بر زبان آورده اى ! زيرا تو از فضايل على چيزى بيشتر از من نمى دانى ، بلكه من از تو به فضايل و مناقب او آشناتر و واردتر مى باشم . اما چه كنم كه اين پادشاه روى كار آمده و سخت مراقب است و از ما قول گرفته كه عيب او را با مردم در ميان بگذاريم و ما خيلى از آن چيزهايى را كه به ما فرمان داده ناديده گرفته ايم و بجز آن مواردى را كه براى دفع شر اينان از جان خود ناگزير باشيم ، نمى گوييم . پس اگر بخواهى از فضايل على چيزى بگويى ، آن را پنهانى با يارانت در ميان بگذار و يا در خانه هايتان به طور پنهانى بگوييد، اما اينكه آشكارا و در مسجد بخواهى چيزى در اين باره بگويى

، اين چيزى است كه خليفه تاب شنيدن آن را ندارد و از ما نمى پذيرد.

يعقوبى نيز در همين زمينه سخنانى دارد كه فشرده آن از اين قرار است :

حجر بن عدى كندى و عمر بن حمق خزاعى و يارانشان از شيعيان على بن ابى طالب بودند. چون شنيدند كه مغيره و ديگر ياران معاويه بر منبر على (ع ) را لعن و ناسزا مى گويند، تاب نياوردند و برخاستند و رو در روى ايشان ايستاده اعتراض كردند.

اما زمانى كه زياد بن ابيه به كوفه وارد شد، رئيس پليس خود را مامور دستگيرى ايشان كرد. پس گروهى از آنان دستگير و بازداشت و اعدام شدند! اما عمرو بن حمق خزاعى به همراه تنى چند از يارانش به موصل گريخت و حجر بن عدى و سيزده تن ديگر به دام افتادند. زياد ايشان را به شام در نزد معاويه فرستاد و به او نوشت كه اينان بر خلاف مردم از لعن و ناسزا به ابوتراب سرباز زده ، به روى فرمانداران خود ايستاده پرخاش مى كنند و سر از فرمان برتافته و راه عصيان درپيش گرفته اند. وگروهى را نيز بر اين مطلب گواه گرفت !

گروه در بندشدگان چون در ميلى شام به مرج عذراء رسيدند، معاويه دستور داد تا در همان جا توقف كنند و به دمشق وارد نشوند. سپس كسانى را براى اعدام ايشان گسيل داشت .

در آن هنگام از حاشيه نشينان مجلس معاويه جمعى به شفاعت برخاستند و شش تن از دربند شدگان آزاد شدند. پس دستور داد تا به باقيماندگان ، برائت و بيزارى از على و لعن و ناسزاى بر

او پيشنهاد كنند، هرگاه پذيرفتند، آزاد شوند، و در غير اين صورت اعدام گردند! اما حجر و يارانش يك صدا گفتند ما چنين كارى نمى كنيم .

ماموران اعدام ، گورهاى آنان را مقابل چشم آنها حفر كردند و كفنهايشان را آماده نمودند و آنها نيز تمامى آن شب را به نماز و عبادت به روز آورند. در بامداد بار ديگر برائت و دشنام به على برا بر آنها عرضه كردند و آنان در پاسخ گفتند: ما دست از ولايت برنمى داريم و از دشمنانش بيزاريم . آنگاه جلادان قدم پيش گذاشتند، حجر از ايشان خواست كه بار ديگر به او اجازه دهند تا وضو گرفته نماز بخواند. چنين كردند و چون نمازش به پايان رسيد، او را گردن زدند.

جلادان يكى يكى آنها را پيش كشيده گردن زدند، تا نوبت به عبدالرحمان بن حسان عنزى و كريم بن عفيف خثعمى رسيد. اين دو گفتند: ما را به خدمت اميرالمومنين معاويه ببريد تا آنچه را كه مى خواهد در پيش روى او بگوييم . پيشنهاد ايشان را پذيرفتند و آن دو را به خدمت معاويه اعزام داشتند. و چون بر معاويه وارد شدند، معاويه روى به خثعمى كرد و گفت : درباره على چه مى گويى ؟ كريم پاسخ داد: آنچه را تو بگويى ! پرسيد: از دين على بيزارى مى جويى ؟! كريم ساكت ماند.

آنگاه پسر عموى او برخاست و از معاويه خواهش كرد كه كريم را به او ببخشد. معاويه امر به زندانى شدن او كرد و كريم يك ماه در زندان بسر برد و به اين شرط آزاد گرديد كه به كوفه نرود.

اما در

مورد عنزى ، معاويه به او گفت : تو درباره على چه مى گويى ؟

عبدالرحمان گفت : گواهى مى دهم كه او ذكر خدا بسيار مى كرد و از آمران به حق ، و نگاهبانان عدل و دلسوز مردم بود. پرسيد: درباره عثمان چه مى گويى ؟ گفت : عثمان نخستين كسى بود كه در ظلم و ستم را به روى مردم گشود و در حق را بست . گفت :

خودت را به كشتن دادى ، پاسخ داد: بلكه فقط تو را از ميان برداشتم !

اين بود كه معاويه او را به نزد زياد بن ابيه فرستاد و به او نوشت : اين مرد عنزى بدترين فردى است كه به خدمت من فرستاده اى . پس او را چنان كه استحقاق دارد تنبيه و به بدترين وجهى اعدام كن !

چون عبدالرحمان عنزى را پيش زياد آوردند، او را به قس الناطف فرستاد تا زنده زنده در گورش كردند! (563) از ديگر داستانهاى زياد بن ابيه در اين مورد، برخوردى است كه با صيفى بن فسيل داشته است . زياد امر به احضار صيفى كرد و چون حاضر شد، به او گفت : دشمن خدا! درباره ابوتراب چه مى گويى ؟ گفت : من ابوتراب را نمى شناسم ! گفت : تو او را نمى شناسى ؟ نه ، او را نمى شناسم ! يعنى تو على بن ابى طالب را نمى شناسى ؟!

چرا، او را مى شناسم . ابوتراب ، همان است ! و پس از گفتگويى چند كه بينشان گذشت ، زياد فرياد زد چوب بياوريد، و چون حاضر كردند، رو به صيفى كرد

و گفت : حالا درباره على چه مى گويى ؟ بهترين سخنى را كه درباره بنده اى از بندگان خدا بگويم ، درباره او خواهم گفت . زياد فرياد كشيد: آن قدر چوب بر گردنش بزنيد تا به زمين بيفتد. دژخيمان زياد دستورش را كاملا را انجام دادند. آنگاه دستور داد: بلندش كنيد. او را بر پا داشتند. گفت : ولش كنيد. و باز پرسيد: درباره على چه مى گويى ؟ صيفى گفت : به خدا سوگند اگر بدنم را تكه تكه كنى ، چيزى بجز آنچه را كه درباره على از من شنيدى ، نخواهى شنيد. زياد گفت بايد على را لعن كنى وگرنه گردنت را مى زنم . صيفى گفت پس بى گمان گردنم را زده اى ، و من خوشبخت هستم و تو مردى شقى و بدبخت هستى . زياد دستور داد تا گردنش را در زنجير كنند و به زندانش افكنند. سرانجام صيفى همراه با حجر بن عدى اعدام شد و به شهادت رسيد. (564)

سياست حكومت قرشى در زمان معاويه(2)

زياد بن ابيه درباره دو نفر از اهالى حضرموت به معاويه نوشت كه ايشان از شيعيان على و بر دين او هستند، و كسب دستور كرد. معاويه پاسخ داد:

هر كس را بر دين و طرز تفكر على يافتى ، بكش و مثله كن و بر در خانه اش بردار كن ! همان گونه كه خثمعى را زنده در گور كرده بود، زيرا كه على را مدح گفته و از عثمان عيب گرفته بود. (565)

پايان زندگانى زياد به ابيه را مسعودى و ابن عساكر در تاريخ خود آورده اند. مسعودى مى نويسد:

زياد بن ابيه همه مردم

كوفه را در مقابل قصرش امر به احضار كرد و آنان را وادار به دشنام دادن به على نمود، و هر كس كه سرپيچى مى كرد، او را به شمشير حوالت مى داد. در همان حال بود كه دچار بيمارى طاعون گرديد، و مردم را از شر خود راحت ساخت . (566)

عمرو بن حمق خزاعى نيز از كسانى است كه در اين راه دچار آوارگى و قتل شد. چه از دست زياد بن ابيه گريخت و سر به صحرا نهاد، اما او دست از وى برنداشت و در هر گوشه سوراخى به جستجويش برخاستند تا سرانجام او را يافتند و سر از تنش جدا كردند و به خدمت معاويه در شام فرستادند!

معاويه دستور داد تا سر عمرو را در بازار شام بياويزند، و سپس براى همسرش كه او را در پيش از اين به سوداى دستيابى به عمرو به زندان انداخته بود، فرستاد و دستور داد تا آن را در دامان او بيندازند! (567)

اين سياست در سراسر كشور اسلامى اجرا مى شد، و بجز امرا و حكامى كه نام برديم ، امرا و حكام تمامى شهرهاى اسلامى از اين سياست پيروى و آن را اجرا مى كردند؛ مانند بسر بن ارطاه در محدوده حكومتش در بصره ، و ابن شهاب درى ، (568) كه هر كدامشان داستان ويژه اى دارند كه مورخان آنها را ثبت كرده اند.

اين سياست اموى بعدها پيروى شد و غالب مردم بدون اينكه حقيقت مطلب را در يابند، على بن ابى طالب را بر منابر خود و در غرب و شرق كشور اسلامى لعن و ناسزا مى گفتند!! مگر سيستان ،

كه در آنجا تنها يك بار لعن به عمل آمد، و مردم در برابر بنى اميه ايستادند كار را به جايى رسانيدند كه بر منابر آنجا هيچكس مورد لعن و ناسزا قرار نگرفت ، در حالى كه بر منابر شهرهاى مقدسى چون مكه و مدينه اين ناسزاگويى همچنان ادامه داشت (569) و در برابر خانواده آن حضرت مرتب تكرار مى شد كه خود داستانها دارد. ما تنها به ذكر يك مورد آن ، كه ابن حجر آن را در كتاب تطهير لسان آورده است ، بسنده مى كنيم . ابن حجر مى نويسد:

عمر به منبر و على را دشنام داد و ناسزا گفت . پس از او، مغيره بن شعبه به منبر رفت و على را دشنام و ناسزا گفت . آنگاه گروهى به امام حسن (ع ) پيشنهاد كردند كه تو هم به منبر برو و جواب آنها را بده . امام حسن نپذيرفت ، مگر اينكه آنه قول بدهند كه اگر سخنش راست باشد او را تاييد و در صورتى كه خلاف واقع گويد تكذيب نمايند. آنها پذيرفتند و قول دادند.

پس امام حسن به منبر رفت و سپاس و ستايش خدا را به جاى آورد و آنگاه فرمود:

اى عمر، واى مغيره ! شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه رسول (ص ) آن پيشرو و افساركش را كه يكى از آنها فلانى بود لعن كرده است ؟ هر دو گفتند: آرى به خدا! پس امام حسن رو به معاويه و مغيره كرد و گفت : تو اى معاويه واى مغيره ! آيا مى دانيد كه رسول خدا عمرو را

به هر زبانى لعن فرموده است ؟ هر دو پاسخ دادند: آرى به خدا! (570)

و از آنجا كه مردم پاى سخنان و خطبه هاى ايشان به خاطر همين مطالبى كه دوست نداشتند آنها را بشنوند نمى نشستند، برخلاف سنت خطبه را بر نماز مقدم داشتند و آن را جلو انداختند.

ابن حزم در محلى مى نويسد:

بنى اميه خواندن خطبه را پيش از نماز بدعت نهادند و چنين عذر آوردند كه مردم پس از اداى نماز برمى خيزند و مى روند و پاى خطبه ايشان نمى نشينند. و آن بداعت علت بود كه آنها در خطبه خود على بن ابى طالب (رض ) را ناسزا مى گفتند و مسلمانان تاب شنيدن آن را نداشتند و از آن مى گريختند و حق هم داشتند. (571)

يعقوبى نيز در تاريخش مى نويسد:

در سال چهلم و چهارم هجرت معاويه مقصوره اى (جايى ويژه ايستادن ) در مسجد بنا كرد و منبرهايى را كه در عيد قربان و فطر به مصلى بيرون برد، و بيش از اداى نماز خطبه خواند. زيرا مردم چون نماز را به پايان مى بردند، مى رفتند و پاى خطبه ايشان نمى نشستند تا لعن و ناسزاى به على را نشنوند. اين بود كه معاويه خطبه را قبل از نماز قرار داد. همچنين فدك را به مروان بن حكم بخشيد تا آل رسول خدا(ص ) را ناراحت و خشمگين كند. (572)

در صحيح بخارى و مسلم و ديگر مصادر از قول ابوسعيد خدرى آمده است كه گفت :

من روز عيد قربان و يا فطر همراه با مروان بن حكم ، كه والى مدينه بود، به مصلى بيرون رفتيم و

در كنار منبرى كه آن را كثير بن صلت ساخته بود قرار گرفتيم . مروان پيش از آنكه نماز عيد را به جاى آورد قصد كرد كه به منبر رود و خطبه بخواند.

دامنش را گرفتم كه بالا نرود، دامن از دستم كشيد و بالا رفت و پيش از نماز خطبه خواند. به او گفتم به خدا سوگند كه سنت را تغيير داديد و خلاف كرديد. گفت : اى ابوسعيد! آنچه را مى دانستى عوض شده ! گفتم : به خدا كه آنچه را مى دانم بهتر است از آنچه نمى دانم . گفت : مردم بعد از نماز نمى نشينند، اين است كه خطبه را پيش از نماز قرار داده ام . (573)

بارى ، نه تنها خود چنين مى كردند، بلكه ديگر اصحاب را به آن امر مى نمودند.

در صحيح مسلم و ديگر منابع از سهل بن سعد آمده است كه گفت :

از خاندان مروان كسى را به حكومت مدينه گماشتيد. او سهل را احضار و امر نمود تا على را ناسزا گويد! سهل زير بار نرفت ؛ پس گفت اگر نمى پذيرى ، ابوتراب را لعنت كن ! سهل بن سعد گفت : على را اسمى دوست داشتنى تر از ابوتراب نبود. و هر گاه او را به اين نام مى خواندند خوشحال مى شد. پرسيد: قصه چيست ؟ و او چرا ابوتراب ناميده شد؟! سهل گفت : داستان از اين قرار بود كه روزى رسول خدا(ص ) به خانه فاطمه آمد و على را در آنجا نيافت . از فاطمه (ع ) پرسيد: پسر عمويت كجاست ...؟

تا آنجا كه : او در مسجد

خوابيده است . رسول خدا(ص ) به بالين على آمد. او را خوابيده يافت ، در حالى كه تن پوشش از نيمى از بدنش به كنار رفته بود.

رسول خدا(ص ) خاك از اندام على پاك كرد و چند بار گفت : قم اباالتراب (برخيز اى ابوتراب . (574))

از عامر بن سعد بن ابى وقاص آمده است كه : معاويه بن سعد بن ابى وقاص گفت : تو چرا ابوتراب را دشنام نمى دهى ؟! سعد پاسخ داد: هنگامى كه سخنانى را كه در سه مورد رسول خدا(ص ) به او گفته است به باد بياورم ، او را ناسزا نخواهم گفت و اگر يكى از آنها را پيامبر خدا(ص ) به من گفته بود، از شتران سرخ موى دوستر داشتم .

شنيدم كه رسول خدا(ص ) به او، كه به جانشينى خود در يكى از غزواتش در مدينه بر جاى نهاده بود، فرمود: اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبوه بعدى . يعنى خوشحال نيستى كه تو براى من به منزله هارون براى موسى باشى ، با اين تفاوت كه بعد از من ديگر نبوت نخواهد بود؟ ديگر اينكه در جنگ خيبر شنيدم كه پيغمبر(ص ) فرمود: فردا پرچم جنگ را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد، و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند. هر كدام از ما گردن كشيديم كه مگر آن كس ما باشيم . آنگاه فرمود على را بخوانيد. على را در حالى كه به چشم درد مبتلى شده بود حاضر كردند. پس آب دهان خويش را

به چشمش كشيد و پرچم را به دست او داد و خداوند هم خيبر را به دست او گشود. ديگر اينكه چون آيه فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم ... نازل گرديد، رسول خدا(ص )، على و فاطمه و حسن و حسين را بخواند و گفت : بار خدايا اينان اهل و خانواده من هستند. (575)

مسعودى از قول طبرى آورده است :

چون معاويه حج بگذارد، همراه با سعد بن ابى وقاص به گرد خانه خدا طوف كرد و چون آن را به پايان رسانيد به دار الندوه رفت و سعد را بر روى تختى كه برايش نهاده بودند در كنار خود جاى داد و آنگاه به دشنام دادن به على پرداخت ! سعدبن ابى وقاص از جاى برخاست و گفت : تو مرا كنار خود بر تخت مى نشانى و به بدگويى و ناسزاى به على مى پردازى ؟! قسم به خدا كه اگر حتى يكى از ويژگيهاى على در من وجود داشت ، از هر چيزى برايم گراميتر بود. آن وقت ابن مسعود حديث بالا را با جزئى اختلاف در پايان آن آورده و سپس مى گويد: سعد بن ابى وقاص خطاب به معاويه گفت : خدا مى داند كه تا زنده هستم در زير يك سقف با تو نخواهم نشست . پس برخاست و برفت . (576)

ابن عبدالبر در عقد الفريد حكايت فوق را به اختصار آورده است :

زمانى كه حسن بن على (ع ) از دنيا رفت ، معاويه حج بگزارد و سپس به مدينه وارد شد و خواست تا بر منبر پيامبر خدا(ص ) على را لعن و ناسزا

گويد. سپس به او گفتند كه سعد بن ابى وقاص در مدينه است و فكر نمى كنيم كه با اين كار تو موافق باشد، كسى را به نزد او بفرست و نظرش را در اين مورد جويا شو. معاويه كسى را به نزد سعد فرستاد و مقصود خود را به اطلاعش رسانيد. سعد در پاسخ براى معاويه پيغام فرستاد كه اگر چنين كنى از مسجد بيرون مى روم و ديگر به آنجا قدم نمى گذارم ! ناچار معاويه تا سعدوقاص زنده بود، دست از ناسزاگويى به على بازداشت . و چون سعد از دنيا رفت ، آن وقت بر منبر پيغمبر(ص ) به لعن و ناسزاى على پرداخت و به كارگزارانش نيز دستور داد تا بر منابر مسلمانان على را دشنام دهند و ناسزا گويند و آنها هم دستورش را اطاعت كردند. (577)

ام سلمه ، همسر پيامبر اسلام (ص )، به معاويه نوشت : شما با اين كارتان خدا و پيامبرش را بر روى منابرتان لعن و ناسزا مى گوييد! زيرا شما على بن ابى طالب را، و هر كس كه او را دوست بدارد لعن و ناسزا مى گوييد، و من خدا را گواه مى گيرم كه خدا و پيامبرش على را دوست دارند. معاويه به اين نامه ام سلمه توجهى ننمود! (578)

ابن ابى الحديد مى گويد:

جا حظ نيز آورده است كه گروهى از بنى اميه به معاويه مراجعه كردند و گفتند: اى اميرالمومنين ! تو كه به آرزوهايت رسيده اى ، چه شود كه از لعن و ناسزاى به اين مرد (على ) دست بدارى .

گفت : نه به خدا سوگند، مگر هنگامى

كه كودكان بر اين باور بزرگ شوند، و بزرگان به پيرى برسند، و گوينده اى پيدا نشود كه فضيلتى از او بر زبان آورد. (579)

از اين رو مردم شام از زمان روى كار آمدن معاويه با بغض و كينه اميرالمومنين على (ع ) بار آمدند.

ثقفى در كتاب الغارات مى نويسد:

عمر بن ثابت در شام سوار مى شد و به روستاهاى اطراف مى رفت ، ور در هر كجا مردم را به گرد خود جمع مى نمود و مى گفت : اى مردم ! على بن ابيطالب مردى منافق بود كه مى خواست در شب عقبه رسول خدا را ترور كند، او را لعن كنيد! مردم بى خبر از همه جا نيز سخن او را مى پذيرفتند و على را لعن مى كردند!! عمر ثابت از آنجا به روستايى ديگر مى رفت و كار خود را از سر مى گرفت !

فشرده اى از داستان شب عقبه

در سال نهم هجرت ، هنگامى كه رسول خدا(ص ) از غزوه تبوك باز مى گشت ، چون به عقبه هرشى ، كه بر سر راه شام و مكه و مدينه قرار دارد و در دامنه آن دره اى است كه مسير كاروانيان است ، رسيد، مقرر داشت تا سپاه از ميان دره عبور كند، و خود شبانه از طريق گردنه هرشى روانه مدينه شد. برخى از منافقان فرصت را غنيمت دانسته قرار گذاشتند تا همان شب با پى كردن شتر پيغمبر، او را به دره پرتاب كرده از ميان بردارند كه توطئه ايشان به وسيله عمار ياسر و حذيفه و دو تن از اصحاب آن حضرت ، كه در ركاب پيامبر خدا(ص ) بودند،

خنثى گرديد. (580) اين ترور ناجوانمردانه را معاويه به پسر عموى پيغمبر خدا(ص ) نسبت داده است !

انگيزه معاويه در انجام اين قبيل كارها

اگر رفتار قريش با على بن ابى طالب ناشى از اين بود كه نمى خواستند خلافت و نبوت در بنى هاشم جمع شود، محرك معاويه علاوه بر آن ، كينه ديرينه اى بود كه مخصوصا با بنى هاشم داشت . به خبر زير توجه كنيد:

زبير بن بكار در كتاب الموفقيات (581) خود از قول مطرف ، فرزند مغيره بن شعبه ، آورده است كه گفت :

من با پدرم براى ديدن معاويه با شام رفتيم . پدرم به نزد معاويه مى رفت و با وى به گفتگو مى نشست و چون به نزد ما بازمى گشت ، از معاويه و خردش داستانها مى گفت ، و از آنچه كه از او ديده بود شگفتيها مى كرد. شب از نزد معاويه به خانه بازگشت و مغموم به كنجى نشست و دست به غذا نبرد. ساعتى درنگ كردم كه نكند از ما خاطرش آزرده شده است . پس به او گفتم :

چرا امشب غمگينى ؟ گفت : اى پسرك من ! من از نمك ناشناس ترين و پليدترين مردم بازگشته ام ! گفتم : داستان چيست ؟ گفت : من با معاويه ، همچنانكه به خلوت نشسته بوديم ، به او گفتم : او اى اميرالمومنين عمرى را پشت سرگذاشته اى ، چه شود كه حق به جا آورى و در اين دوران پيرى كار خيرى انجام دهى و به وضع برادران بنى هاشمت رسيدگى كنى وصله رحم نمايى ، كه به خدا سوگند ديگر

چيزى براى آنها باقى نمانده كه امروز از آنها بيم داشته باشى . با اين كارت نام نيكى از خود باقى مى گذارى و ثوابى هم مى برى ؟ اما او در پاسخم گفت :

تو خيلى از مرحله پرتى ! من بقاى چه نامى را اميد داشته باشم ؟ آن مرد تيمى (ابوبكر) زمام امور را به دست گرفت و عدل و داد را پيشه نمود و كرد آنچه كرد. اما همين كه از دنيا رفت ، نامش هم رفت ، مگر اينكه كسى بگويد ابوبكر!

پس از او، آن مرد از قبيله عدى (عمر) قدرت را به دست گرفت و فعاليتها كرد و به مدت ده سال تلاش و كوشش نمود، اما همين كه مرد، نامش هم مرد. مگر اينكه كسى بگويد: عمر.

اما اين فرزند ابوكبشه ، (582) نامش را پنج نوبت فرياد مى زنند كه اشهد ان محمدا رسول الله . با بودن چنين نامى اى بى پدر! چه عملى باقى مى ماند، و چه يادى ؟ به خدا قسم دست برنمى دارم مگر اينكه اين نام را دفن كنم و آن را پاك از ميان بردارم !! (583)

اين فرياد و عربده كه از گلوى معاويه برمى خيزد به خاطر كينه ديرينه اى است كه از بنى هاشم در دل دارد!

علل كينه معاويه نسبت به بنى هاشم

براى اينكه علت كينه معاويه را نسبت به بنى هاشم دريابيم ، تابه كتاب احاديث ام المومنين عايشه ، كه در آنجا منشا و علت اين كينه كاملا شرح داده شده است مراجعه نماييم .

معاويه اين كينه را از مادرش هندجگرخوار، كه در غزوه احد جگر حمزه عموى

پيغمبر را به خاطر تسكين قلب پر از خشمش از بنى هاشم زير دندانهايش جويد و از آن گردن بند ساخت و بر گردن آويخت ، به ارث برده است . و دست آخر، دل پر از كينه خاندان ابوسفيان را يزيد، فرزند معاويه ، با كشتن خاندان پيغمبر در سرزمين كربلا و بريدن سرهايشان و به اسارت بردن زنانشان ، كه در جلد سوم همين كتاب به طور مفصل شرح داده شده است ، آرامش داد.

پس از يزيد، مروان و مروانيان از بنى اميه قدرت را به دست گرفتند، كه در پى به بيان رفتارى كه عبدالله بن زبير در دوران خلافتش با خاندان پيغمبر داشته و به ذكر گوشه هايى از فجايع مروانيان خواهيم پرداخت .

سياست فرزند زبير

ابن ابى الحديد درباره سياست ابن زبير در دوران قدرتش چنين مى نويسد:

عمر بن شبه و ابن كلبى و واقدى و ديگر راويان اخبار چنين آورده اند كه فرزند زبير در ايامى كه داعيه خلافت داشت ، چهل نماز جمعه بگزارد و در آنها صلوات بر پيامبر(ص ) نفرستاد و گفت : نام پيغمبر را از روى نمى برم تا دماغ مردانى به خاك ماليده شود!!

و بنابه روايت محمد بن حبيب و ابوعبيده ، معمر بن مثنى گفته است : پيامبر را خانواده بدى است كه هر وقت نام پيغمبر برده مى شود، آنها گردن مى كشند!

سعيد بن جبير گفته است كه عبدالله بن زبير به ابن عباس گفت : اين چه حديثى است كه ازتوبه گوشم رسيده است ؟ او گفت : كدام حديث ؟ حديث درباره توبيخ و سرزنش من !

اينكه از رسول خدا(ص )

شنيده ام كه مى فرمود: بدترين مرد مسلمان كسى است كه سير بخورد، در حالى كه همسايه اش گرسنه باشد!! ابن زبير گفت : بغض شما اهل بيت را من چهل سال است كه در سينه خود پنهان داشتم !!

ابن عباس در حديثش به بخل و تنگ چشمى ابن زبير كنايه زده بود.

و نيز گفته است كه عمر بن شبه از سعيد بن جبير آورده است كه گفت :

عبدالله زبير خطبه خواند و در آن به بدگويى و شماتت از على پرداخت . سخنان فرزند زبير به گوش محمد بن حنيفه (م 81 ق ) رسيد. محمد آمد و عبدالله همچنان مشغول سخنرانى خود بود. صندلى اى براى محمد گذاشتند. محمد در ميان خطبه عبدالله زبير دويد و گفت :

اى مردم عرب ! رويها سياه باد! پيش روى شما به على بد مى گويند؟! على دست خدا عليه دشمنان خدا بود، و آذرخشى از امر او بر كافران و منكران حقش . على آنها را به خاطر كفرشان از ميان برداشت و آنها هم كينه و دشمنى او را به دل گرفتند و مادام كه پسر عمويش - صلى الله عليه و آله - زنده بود شمشير حسادت و دشمنى خود را بر او پنهان داشتند و چون خداوند پيامبر را به نزد خود برد و وى را به سوى خود برگزيد، مردان كينه هاى ديرينه خود را عليه او آشكار كردند و تمامى خشم خود را بر سر او ريختند. برخى به حق ويژه او دست انداختند و وى را از آن بى بهره ساختند و جمعى به كشتنش توطئه كردند و گروهى هم

به دشمنام دادن و تهمت بى اساس زدن به او پرداختند!!

اگر فرزندان و همفكران او را امروز نيرويى بود، استخوانهاى ايشان را در هم مى كوبيد و گورهاشان را از هم مى گشود، كه امروز بدنهايشان پوسيده است . البته پس از اينكه زنده هايشان را مى كشتند و گردنهايشان را به خوارى مى كشيدند، در آن صورت خداى بزرگ آنها را به دست ما عذاب داده و خوارشان كرده و ما را بر آنان پيروز گردانيده و دلهايمان را شفا داده بود.

به خدا سوگند كه بجز كافر، على را دشنام نمى دهد و در پوشش اين دشنام ، شخص رسول خدا(ص ) را دشنام مى دهد، و از آن مى ترسد كه رازش آشكار شود، اين است كه على را دشنام مى دهد و منظورش پيامبر خداست !

از ميان شما آن كس كه عمرى دراز يافته باشد، سخن رسول خدا(ص ) را درباره او شنيده است كه : لا يحبك الامومن ، ولايبغضك الامنافق . يعنى اى على ! تو را دوست نمى دارد مگر مومن ، و دشمن نمى شمارد مگر منافق . و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون . (584)

ابن ابى الحديد مى گويد: عبدالله زبير على را دشمن مى داشت ، از او بد مى گفت و به او دشنام مى داد و ناسزا مى گفت و هتك حرمت مى كرد!! (585)

يعقوبى نيز مى گويد: عبدالله زبير بر بنى هاشم بسيار سخت مى گرفت و بر آنها ستم مى نمود و دشمنى خود را با آنها آشكار مى ساخت ، تا جايى كه صلوات بر محمد را در خطبه

هايش انداخته بود! و چون به او گفتند: تو چرا به پيغمبر(ص ) درود نمى فرستى ؟ گفت : او را خانواده بدى است كه چون درود فرستاده مى شود، خوشحال شده گردن مى كشند و سر خود را بالا مى گيرند!

ابن زبير، محمد بن حنيفه و عبدالله بن عباس را به همراه چهارده مرد ديگر از بنى هاشم بازداشت كرده بود تا با وى به خلافت بيعت كنند. و چون اينان از بيعت خوددارى كرده بودند، آنها را در اتاق زمزم زندانى كرد. و به خداى بى شريك و انباز سوگند خورده بود كه يا بايد بيعت كنند و يا آنها را به آتش خواهد كشيد. در نتيجه محمد حنفيه به مختار بن ابى عبيده چنين نوشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

از محمد بن على ، و ديگر خاندان پيغمبر به مختار بن ابى عبيده و ديگر مسلمانان . اما بعد، عبدالله زبير ما را بازداشت كرده و در اتاق زمزم به زندان انداخته و به خداى بى شريك و انباز سوگند خورده كه يا بايد با او بيعت كنيم و يا ما را به آتش خواهد كشيد!

پس به داد ما برس . در نتيجه مختار، ابوعبدالله جدلى را با چهار هزار سوار براى نجات ايشان به مكه فرستاد. عبدالله جدلى به مكه آمد و در اتاق را شكست و زندانيان را نجات داد و به محمد على گفت : مرا به ابن زبير بگذار. ولى محمد نپذيرفت و گفت من با كسى كه از من بريده و به قصد جانم برخاسته تلافى به مثل نمى كنم . (586)

پس از ابن زبير

پس از كشته شدن عبدالله

بن زبير، عرصه خلافت براى خلفا، از خاندان مروان اموى ، خالى گرديد. مروانيان نيز سياست معاويه را در مورد اميرالمومنين (ع ) همچنان ادامه دادند. ابن ابى الحديد از قول جاحظ در اين مورد مى نويسد:

عبدالملك مروان ، با همه فضل و درايت و درستى و مرتبه بلندى كه داشت و فضل و مقام والاى على - عليه السلام - بر او پوشيده نبود، مى دانست كه لعن و ناسزاى آشكار در ميان مردم و در خلال خطبه ها و سخنرانيها بر فراز منبر، چيزى است كه سرانجام زشتى دارد و بدنامش دامنگير خودش مى شود، زيرا كه همه آنها از بنى عبدمناف بوده ، و اصل و ريشه همه آنها يكى است . اما از آنجا كه مى خواست بنيان حكومتش مستحكم شود و بر كارهاى گذشتگان مهر تاييد بگذارد و به همه مردم بقبولاند كه بنى هاشم را در اين حكومت نقشى و بهره اى نيست ، و اينكه بزرگ و سرور آنها كه به او مى بالند و به وجودش افتخار مى كنند، حال و روزگارش و ارج و مقدارش اين چنين است ، چنين كارى مى كرد و هر كس هم كه خود را به او متصل كرده ، پيرو او شده ، و به او اظهار تمايل كرده بود، خود را متهم ساخته از دستگاه خلافت رانده شده ، خوار و منفورتر خواهد بود!

و نيز گفته است كه سيره نويسان آورده اند كه وليد بن عبدالملك ، عربى را درست نمى توانست تلفظ كند و اعراب كلمات را صحيح ادا نمايد. او ناسزاى به على را غلط تلفظ

مى كرد، و او را دزد و دزدزاده مى خواند! مردم گذشته از لحنى كه در كلام وليد بود، مى گفتند: نمى دانيم كه كدام شگفت انگيزتر است : طرز سخن گفتن وليد، و يا انتساب على به دزدى !

داستان زير نارسايى وليد را در سخن گفتن تاييد مى كند:

روح بن زنباغ گفت روزى بر عبدالملك مروان درآمدم و او را اندوهگين يافتم .

پس به من گفت : در انديشه ام كه كسى را بر عرب به حكومت بگمارم ، اما نمى يابم . گفتم : در انديشه ام كه كسى را بر عرب به حكومت بگمارم ، اما نمى يابم . گفتم پس گل سرسبد عرب ، و آقاى آن وليد را چرا فراموش كرده اى ؟! گفت : اى ابن زنباغ ! روا نيست كسى غير عرب زبان بر عرب حكومت كند. گويا وليد سخن پدر را شينده بود كه همان ساعت برخاست و اشخاص وارد به علم نحو را به گرد خود جمع كرد و با آنها در يك خانه نشست و مدت شش ماه با آنها بود و چون بيرون آمد، از گذشته اش هم به زبان عرب نادانتر بود! و عبدالملك گفت عذر وليد خواسته است .!

آنچه ، گوشه اى از سياست خلافت قرشى در دوره عبدالملك مروان و فرزندش وليد بود. قسمتهايى ديگر را در خلال بررسى طرز رفتار و برخورد والى ايشان ، حجاج بن يوسف ثقفى ، به دست خواهيم داد.

گوشه اى از كارهاى حجاج در اجراى سياست قرشى

ابن ابى الحديد برخى از كارهاى حجاج را در همين مورد آورده و گفته است :

حجاج - كه

خدا لعنت خدا بر او باد - على را لعن مى كرد و ديگران را هم وا مى داشت تا او را لعن كنند. روزى در حالى كه سوار بر اسب بود،كسى جلوى او را گرفت و گفت :

اى امير! خانواده ام به من ستم كرده ، و نام مرا على نهاده ، بيا و نام مرا تغيير ده ، و بر من ببخشاى كه مردى فقير و بى نوايم . حجاج گفت : نه ! به خاطر ظرافتى كه در وسيله سازيت به كار برده اى ، تو را فلان ناميده و كارگزارى فلان ناحيه را نيز به تو دادم ، به سوى ماموريتت بشتاب ! (587)

مسعودى نيز آورده است : روزى حجاج بن عبدالله بن هانى - كه مردى از قبيله اود از اطراف يمن و شريف قوم خود بود و در تمامى جنگهاى حجاج شركت كرده و در به آتش كشيدن خانه خدا در كنار او حضور داشته و از ياران نزديك و صميمى او به حساب مى آمد - گفت : قسم به خدا آن طور كه شايسته تو بوده حقت را بجا نياورده ام . پس به دنبال اسماء بن خارجه ، از قبيله فزاره ، فرستاد و چون حاضر شد به او گفت : دخترت را به عقد عبدالله بن هانى درآور! اسماء گفت : نه به خدا! اين توهين است ! حجاج چون اين پاسخ را شنيد بانگ زد: برايش تازيانه بياورند! اسماء ناگزير گفت : قبول كردم ، دخترم را به ازدواج او در مى آورم ! آنگاه حجاج فرمان داد تا سعيد بن قيس همدانى ،

رئيس يمانيان را حاضر كردند. پس به او گفت : دخترت را به ازدواج عبدالله هانى در آور! گفت : اينكه از قبيل اود است ؟! نه خدا را، اين توهين است و من دخترم را به ازدواج او درنمى آورم . حجاج بانگ زد: شمشير بياوريد!! سعيد چون چنين ديد گفت : پس به من اجازه بدهيد كه با خانواده ام مشورت كنم . آنها به او گفتند: قبول كن ، تا اين فاسق تو را نكشد! پس ناگزير پذيرفت . آنگاه حجاج روى به عبدالله كرد و گفت :

اى عبدالله ! دختر سرور قبيله فزاره ، و دختر آقاى قبيله همدان و بزرگ خاندان كهلان را به عقد تو درآوردم ، اود را در برابر آنها چه مقدار است ؟ گفت : اى امير! خدايت به صلاح آورد، چنين مگو، كه ما را فضايلى است كه هيچيك از افراد عرب ندارد! حجاج پرسيد: آنها كدام فضايل مى باشند؟ هيچيك از افراد ما، اميرالمومنين عثمان را دشنام و ناسزا نداده است ! حجاج گفت : آرى به خدا! اين مايه افتخار است ، گفت : هفتاد نفر از قبيله ما در جنگ صفين و در كنار اميرالمومنين معاويه شركت كرده ، و فقط يك نفر از قبيله ما در كنار ابوتراب حضور داشته است كه به خدا قسم او را هم مرد بدى نمى شناسم ! گفت : به خدا كه اين هم منقبتى است !

عبدالله گفت : هيچيك از افراد قبيله ما زنى را كه ابوتراب را دوست داشته باشد و او را مولاى خود بداند به زنى نگرفته است ! حجاج گفت

: اين هم به خدا فضيلتى است ! گفت : در قبيله ما همه زنان نذر كرده بودند كه اگر حسين كشته شود، ده شتر نحر كنند و به نذرشان وفا كرده اند!! حجاج گفت : به خدا سوگند كه اين خود مايه افتخار است !! گفت : هيچيك از افراد ما از لعن و دشنام به ابوتراب سربازنزده ، و من دشنام و لعن به فرزندانش حسن و حسين و مادرشان فاطمه را نيز اضافه مى كنم !! حجاج گفت : به خدا قسم كه اين خود فضيلتى است !! عبدالله گفت : هيچ عربى از لحاظ ملاحت و زيبايى به پاى ما نمى رسد! كه در اينجا حجاج به خنده افتاد و گفت : اما اين يك مورد را عبدالله تو بهتر است كه مطرح نكنى ! پاسخ حجاج به اين لحاظ بود كه عبدالله هانى ، مردى بود بسيار كريه و زشت منظر، آبله رو، با چشمانى لوچ ، و دهانى كج ، و قيافه اى وحشتناك .

ابن سعد در طبقاتش در شرح حال عطيه بن سعد، نواده عوفى ، آورده است كه : حجاج به محمد بن قاسم ثقفى نوشت عطيه را احضار كرده و به او تكليف كن تا على بن ابيطالب را لعن و ناسزا گويد و اگر نپذيرفت ، چهارصد ضربه تازيانه بر او بزن ، و سر و ريشش را بتراش !

محمد بن قاسم فرمان برد و نامه حجاج را بر عطيه بخواند. عطيه زير بار نرفت ، پس محمد چهارصد ضربه تازيانه به او زد و موى سر و ريشش را پاك بتراشيد! (588)

گوشه اى از

كارهاى برادر حجاج

برادر حجاج ، محمد بن يوسف ، كه بر يمن حكومت مى كرد، برنامه هاى حجاج را در قلمرو خود اجرا مى نمود. توجه كنيد:

ذهبى از قول حجر المدرى شرحى آورده كه فشرده آن از اين قرار است : حجر گفت : روزى على بن ابيطالب به او فرمود: هنگامى كه به تو فرمان بدهند كه مرا لعن كنى چه خواهى كرد؟ پرسيد: چنين چيزى اتفاق خواهد افتاد؟! فرمود: آرى ! پرسيد: شما چه دستور مى فرماييد؟ فرمود: مرا لعنت كن ، اما از من بيزارى مجوى .

بالاخره روزى حكمران يمن ، محمد بن يوسف ، برادر حجاج ، او را فرمان داد تا على را لعنت كند. حجر گفت : امير مرا فرمان داده تا على را لعنت كنم . لعنت بر او، خدا لعنتش كند. بجز كى نفر هيچكس نفهميد كه حجر چه ظرافتى را در لعن خود به كار برده است . (589)

سياست اموى قرشى تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز به همين منوال پيش مى رفت ، تا اينكه او در مقام ترك چنين سياستى برآمد.

در دوران خلافت عمر بن عبدالعزيز

عمر بن عبدالعزيز با سياست خلافت اموى به مخالفت برخاست و فرمان به ترك لعن و ناسزاى به على (ع ) داد.

نويسندگان در مورد چنين سياستى قلمفرسايى كرده اند، و از جمله ابن ابى الحديد مى گويد كه عمر بن عبدالعزيز - رض - خود گفته است :

من بچه بودم و قرآن را نزديكى از فرزندان عتبه بن مسعود فرا مى گرفتم . روزى در حالى كه من در جمع كودكان به بازى سرگرم بودم ، معلم من از كنارم گذر كرد، در

حالى كه على را لعن مى كرديم . او از شنيدن ناسزاهاى ما به هم برآمد و به مسجد رفت . من از بچه ها جدا شده به خدمتش رفتم تا درسم را بخوانم . تا او چشمش به من افتاد به نماز برخاست . و نمازش را به پايان برد و با اخم به صورتم نگاه كرد. پس به او گفتم : استاد! مساله چيست ؟! فرمود:

پسرم ! تو امروز على را دشنام مى دادى ؟ گفتم آرى ، گفت : از كى تا به حال فهميده اى كه خداوند پس از اعلام خشنودى بر اهل بدر، بر آنان خشم گرفته است ؟! پرسيدم مگر على اهل بدر بود؟ گفت : واى بر تو، مگر در جنگ بدر به غير از على هم كسى ديگر مطرح بود؟ گفتم : ديگر به او بد نمى گويم . گفت : تو را به خدا سوگند، ديگر به او بد نمى گويى ؟ گفتم آرى ، بعد از اين هرگز او را لعن نخواهم كرد. (590)

از آن تاريخ به بعد، روزهاى جمعه را من در مسجد به زير منبر پدرم كه والى مدينه بود مى نشستم و به خطبه پدرم گوش مى دادم و به لبهاى او خيره مى شدم ، تا آنگاه كه موقع لعن و ناسزاى به على مى رسيد مى ديدم كه تمجمج مى كند و زير لب كلماتى نامفهوم مى گويد، كه فقط خدا مى دانست ، و من از آن در شگفت بودم . تا اينكه روزى به او گفتم : پدر! تو فصيحترين مردم هستى و در اداى خطبه چيره دست

ترين آنهايى . چطور است كه آنگاه كه به اداى لعن اين مرد مى رسى بشدت زبانت مى گيرد و الكن مى شوى ؟ گفت :

اى پسر! اگر آن ها كه از اهل شام يا جاهاى ديگر پاى منبرها مى نشينند، آنچه را كه پدرت از فضل و برترى مقام همين مرد مى داند، بدانند، هيچكدام از ايشان اطاعت نخواهند كرد!

سخن پدرم در دلم نشست ، و با آنچه كه معلمم به من گفته بود دست به هم داد، و با خدا عهد بستم كه اگر مرا در حكومت بهره اى باشد، اين سنت ناروا را براندازم . و چون خداوند به خلافت بر من منت نهاد، رسم لعن و ناسزاى به على (ع ) را برانداختم ، و به جاى آن اين آيه را قرار دادم : ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون . (591) و آن را به اطراف كشور بخشنامه كردم و انجام آن را خواستار شدم . و اين خود روش و سنت شد. (592)

كثير بن عبدالرحمان در مقام مدح عمر و فرمان ترك لعن او، چنين سروده است :

وليت ولم تشتم عليا و لم تخف

بريا و لم تقبل اساءه مجرم

وكفرت بالعفو الذنوب مع الذى

اتيت فاضحى راضيا كل مسلم

ابوالحسن الرضى (ره ) نيز گفته است :

يابن عبدالعزيز لو بكت الع

ين فتى من اميه لبكتيك

غير انى اقول انك قد طب

و ان لم يطب و لم بزك بيتك

انت نزهتنا عن السب و الق

ذف فلوا امكن الجزاء جزيتك

اما با همه اين احوال ، كوششهاى عمر بن عبدالعزيز به دو

علت به نتيجه كامل نرسيد:

1- مسلمانان به لعن و ناسزاى به اميرالمومنين (ع ) عادت كرده ، آن را سنتى ترك ناشدنى باور كرده بودند! و به همين لحاظ به موجب سخن حموى و مسعودى ، برخى از آنان ، مانند اهالى حران ، زير بار ترك لعن امام (ع ) نرفتند. مسعودى مى نويسد:

مردم حران - كه خدايشان بكشد - هنگام جلوگيرى از لعن بر ابوتراب ، يعنى اميرالمومنين على (ع )، در زمان عمر بن عبدالعزيز، در روز جمعه ، زير بار ترك آن نرفته ، گفتند نمازى كه لعن ابوتراب نداشته باشد، نماز نيست ! و تا يك سال ديگر بر اين روش خود باقى ماندند. (593)

1- خلفاى اموى بعد از وفات عمر بن عبدالعزيز بار ديگر به آن سنت زشت روى آوردند و آن را احيا كردند كه در ذيل به بررسى اين موضوع خواهيم پرداخت .

دوران خلافت هشام بن عبدالملك

ابن عساكر ضمن شرح حال جناده بن عمر، نواده جنيد بن عبدالرحمان الحرى از مواليان بى اميه ، آورده است كه گفت :

از جدم جنيد آمده است كه من از حوران به دمشق رفتم تا مستمرى خود را بگيرم . روز جمعه بود، نماز جمعه را به جاى آوردم ، و از باب الدرج مسجد بيرون شدم . مردى محترم را، كه به او ابوشبيه القاص مى گفتند، ديدم كه براى مردم قصه مى گفت . من هم در جمع ايشان نشستم ، او با سخنانش چنان ما را به خود مشغول داشته بود كه به سبب سخنانش گاهى به شادى مى نشستيم ، و زمانى به غم و اندوه و حتى گريه

. تا آنگاه كه سخنانش پيان يافت و گفت : و حالا سخن را با لعن ابوتراب به پايان مى بريم ، پس ابوتراب را لعن كنيد! من به مردى كه سمت راستم نشسته بود روى كردم و پرسيدم :

ابوتراب ديگر كيست ؟! او جواب داد: او، على بن ابى طالب ، پس عموى رسول خدا(ص )، و همسر دخترش ، و نخستين كسى كه اسلام آورده ، و پدر حسن و حسين است ، با ناراحتى گفتم :

اين قصه پرداز چه بر سرش آمده است ؟! پس با شتاب خودم را به او، كه پوستينى بر دوش افكنده بود، رساندم ، و پوستينش را گرفتم و شروع كردم به سيلى زدنش ، و سرش را به ديوار كوبيدم كه فريادش بلند شد. گردانندگان مسجد به ياريم برخاستند و عبايم به گردن انداختند و مرا كشان كشان به خدمت هشام بن عبدالملك مروان بردند. ابوشبيه پيش از من وارد شد و فريادش بلند گرديد كه :

- اى اميرالمومنين ! ببين چه بلائى امروز بر سر داستانسرايت ، و داستانسارى پدر و جدت آورده اند! هشام پرسيد: چه كسى تو را آزار رسانيده است ؟! ابوشبيه گفت : اين ، و اشاره به من كرد. هشام روى به من كرد و گفت : اى ابو يحيى ! كى آمدى ؟

گفتم : من شب گذشته آمدم و قصد داشتم به خدمت برسم كه به نماز جمعه برخوردم و پس از اداى نماز از باب الدرج بيرون آمدم كه اين مرد را ديدم به سخنرانى برخاسته است . من نيز در صف مستمعين او نشستم و به سخنانش

گوش دادم . او مردم را به خود مشغول داشته بود و از بيم و اميد سخن مى گفت و ما هم در تمام آن مراحل وى را همراهى مى كرديم ، تا اينكه دعا كرد و آمين گفتيم و در آخر سخنانش گفت : سخن را پايان مى دهيم به لعن ابوتراب . من پرسيدم كه ابوتراب چه كسى است ؟ به من گفتند: على بن ابيطالب ، نخستين كسى كه اسلام آورده ، پسر عموى پيغمبر(ص ) و پدر حسن و حسين ، و همسر دختر رسول خدا(ص ) است . به خدا سوگند اى اميرالمومنين ، اگر كسى چنين قرابت و بستگى را با تو مى داشت و اين طور لعنش مى كرد، خونش را مى ريختم ؛ تا چه رسد به داماد پيغمبر خدا(ص ) و همسر دختر آن حضرت !! هشام گفت :

- كار بدى كرده است . پس فرمان حكومت سند را برايم نوشت . آنگاه رو به يكى از همنشينان خود كرد و گفت : چنين گفتگويى اينجا نبايد بشود، كه كار ما را تباه خواهد ساخت ، و وى را تا سند از خود دور كرد و جنيد تا پايان عمر در همانجا بود.

شاعرى چنين سروده است :

ذهب الجود والجنيد جميعا

فعلى الجود و الجنيد السلام (594)

رفتار هشام بن عبدالملك خليفه اموى را ديديم ، اينك به رفتار يكى از كاگزاران او مى پردازيم .

رفتار خالد بن عبدالله قسرى

مبرد، در الكامل خود آورده است كه چون در زمان خلافت هشام بن عبدالملك مروان ، خالد بن عبدالله قسرى به حكومت عراق منصوب گرديد، بر روى منبر على عليه

السلام را اين چنين لعن و ناسزا گفت : اللهم العن على بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هشام صهر رسول الله على ابنته ، و اباالحسن و الحسين ! آنگاه رو به جمعيت آورد و گفت . آيا كينه اش را درست شمردم ؟ (595)

شناخت خالد بن عبدالله قسرى

ابوالهيثم ، خالد بن عبدالله قسرى ، مادرش زنى نصرانى (596) بود. خالد در بذل و بخشش از بيت المال مسلمين در كسب اعتبار و جلب مدح و ثناى مردم نسبت به خود، دستى گشاده و نظرى بلند داشت . او در زمان وليد و سليمان و هشام ، فرزندان عبدالملك ، فرماندار مكه شد و در خلافت هشام حكومت عراق را در دست داشت .

ابن عساكر در شرح حال او مى نويسد:

خالد در زمان حكومتش بر مكه ، آبى را از دور دست به مكه جارى ساخت و طشتى را در كنار زمزم براى آن نصب كرد و سپس به خطبه برخاست و در ضمن آن گفت : آبى گوارا تا به اينجا كشانيده ام كه هيچ شباهتى به آب سوسك سياه (ام الخنافس ) ندارد (منظورش آب زمزم بود.) و به دنبال آن على بن ابى طالب را ناسزا گفت .

ابن عساكر مى گويد: سخنانى در حق على (ع ) مى گفت كه بازگويى آن رو انيست . و نيز مى گويد: خالد خطبه خواند و در ضمن سخن گفت : به خدا سوگند اگر اميرالمومنين به من بنويسد يكايكى سنگهاى كعبه را از جاى برمى كنم !

پايان كار خالد اين شد كه هشام بن عبدالملك ، وى را در اختيار سيف بن عمر، والى

خود بر عراق ، نهاد و او نيز خالد را پس از شكنجه بسيار در سال 126 هجرى اعدام كرد. (597) ابن خلكان گفته است كه خالد بن عبدالله در خانه اش كنيسه اى براى عبادت مادر خود ساخته است . (598)

خلافت اموى با تمام قوا مى كوشيد كه مردم را از ذكر خير اميرالمومنين على (ع ) باز دارد و تا آنجا پيش رفته بود كه مردم ابا داشتند كه على نام داشته باشند. به اين خبر توجه كنيد كه ابن حجر در شرح حال على بن رباح آورده است :

اگر بنى اميه با خبر مى شدند كه كودكى را على نام نهاده اند، بى محابا كودك كودك را مى كشتند! اين مطلب به گوش رباح رسيد، پس گفت : نام فرزند من على است و نه على . او على را دشمن مى داشت و به هر كس هم كه على ناميده مى شد سخت مى گرفت ! ابن حجر مى گويد: على بن رياح مى گفت من از آن كس نمى گذارم كه مرا على بنامد، نام من على است !

از خبر عمر بن عبدالعزيز و خبر هشام ، كه بعد از اين بيايد، چنين معلوم مى شود كه بنى اميه با علم و اطلاعى كه از مقام و منزلت اميرالمومنين على (ع ) داشته اند، آن حضرت را لعن و ناسزا مى گفته اند! ابن ابى الحديد مى نويسد:

چون هشام حج بگذارد، در همان ايام به خطبه برخاست و با مردم سخن گفت . در اثناى سخن او يكى برخاست و گفت : اى اميرالمومنين ! امروز روزى است كه خلفا

لعن بر ابوتراب را در آن : مستحب مى دانستند!! هشام بر او نهيب زد كه : دست برادر! ما براى اين كار نيامده ايم ! (599)

علت خوددارى هشام از لعن اميرالمومنين (ع ) در روز عرفه ، همان بود كه عبدالعزيز را در خطبه جمعه در مدينه به هنگام لعن بر امام (ع ) به تمجمج وامى داشت ؛ همچنانكه فرزند عمر اين موضوع را به فراست دريافت و ما نيز در گذشته از آن ياد كرديم كه گفته بود: اى پسرك من اگر از مردم شام يا هر جاى ديگر كه پاى منبر ما مى نشينند، آنچه را كه پدرت از فضل و مقام اين مرد مى داند بدانند، هيچيك از آنها از ما اطاعت نخواهند كرد.

بنابراين ، سياست خلافت اموى قرشى در اين مورد پيروى از همان سياست خلافت قرشى در ابتداى امر خلافت بعد از پيامبر اسلام (ص ) بوده و آثار همان سياست نيز بعد از بنى اميه در مجتمع اسلامى باقى ماند، كه ما نمونه هايى از آن موارد را در دوران خلفاى بى عباس مورد بررسى قرار مى دهيم .

سياست خلفاى بنى عباس

در دوره خلفاى عباسى

در دوره خلفاى عباسى ، همچنان آثار رفتار خلفاى گذشته و فرمانداران ايشان در مجتمع اسلامى به چشم مى خورد كه ما نمونه هايى از آن را در هر يك از طبقات سه گانه اجتماع به شرح زير مى آوريم .

1- رفتار طبقه دانشمندان

ابن حجر در شرح حال ابوعثمان حريز بن عثمان حمصى (600) مطالبى گفته كه فشرده آن از اين قرار است : ابوعثمان حريز از على بد مى گفت و او را دشنام مى داد! اسماعيل بن عياش (601) گفته كه حريز از مصر به مكه آمد و در آنجا به دشنام و لعن على پرداخت ! و نيز گفته است كه شنيدم حريز گفته است اينكه مردم روايت مى كنند كه پيغمبر به على فرموده : انت منى بمنزله هارون من موسى ، درست است ، اما مردم آن را درست نشنيده اند! پرسيد پس درست آن چگونه است ؟! جواب داد كه درست آن چنين است : انت منى بمنزله قارون من موسى !

همچنين وازدى گفته كه حريز بن عثمان آورده است كه چون رسول خدا مى خواست سوار مركب شود، على بن ابيطالب آمد و تنگ زير شكم قاطر را بريد، به اين اميد كه پيامبر خدا به زمين افتد!

به يحيى بن صالح (602) گفتند كه : تو چرا از حريز چيزى نمى نويسى ؟! گفت : چگونه از مردى بنويسم كه هفت سال نماز صبح را با او به جاى آوردم ، و در اين مدت از مسجد بيرون نمى رفت ، مگر هنگامى كه على را هفتاد بار لعن كرده باشد!!

ابن حبان (603) نيز گفته است كه حريز صبحگاهان هفتاد

مرتبه ، و شامگاهان نيز هفتاد بار على را لعن مى كرد!!

2- رفتار طبقه فرماندارن

ابن حجر در شرح حال نصر بن على آورده است كه چون نصر بن على اين حديث را از على بن ابى طالب آورد كه رسول خدا(ص ) دست حسن و حسين را گرفت و فرمود: هر كس كه مرا و اين دو و پدر و مادرشان را دوست بدارد، به روز قيامت همدوش من خواهد بود، متوكل فرمان داد تا او را هزار تازيانه بزنند كه جعفر بن عبدالواحد به شفاعتش برخاست و گفت اين ، از اهل سنت است . و آن قدر گفت تا متوكل دست از او برداشت !! (604)

3- رفتار طبقات ديگر

ذهبى ، ضمن شرح حال ابن السقا، در تذكره الحفاظ خود آورده است :

حافظ، امام ، و محدث واسط، ابومحمد، عبدالله بن محمد بن عثمان الواسطى ، قضا را چنان اتفاق افتاد كه او حديث طير را براى مردم املا كرد كه به دل آن را تحمل نداشتند. پس بر او شوريدند و وى را بر پا داشته محل نشستنش را تطهير كرده آب كشيدند! پس ناگزير از آنجا برفت و خانه نشين شد و ديگر سخنى بين او و مردم واسط ردوبدل نگرديد، و از اين روى است كه حديث او نزد واسطيان بس اندك است . (605)

آنچه از ناحيه فرمانداران و استانداران در طول قرون و اعصار، از لعن و ناسزا و ترك روايت احاديث رسول خدا(ص ) و برائت و بيزارى بر اهل بيت رفته است ، به همان اندازه كه ما نمونه هايى از آنها را آورده ايم ، مقصور نيست ، بلكه انواع شكنجه ها و اعدامها و نيست و نابود كردنها را هم شامل مى

شود، كه ما برخى از آنچه را كه بر خاندان پيغمبر خدا(ص ) در كربلا گذشته است ، در جلد سوم همين كتاب آورده ايم و به دنبال آن كشتارى بوده است كه فرمانداران و استانداران و واليان ولايات در دوره حكومت امويان و عباسيان از ايشان به عمل آورده اند و ابوالفرج اصفهانى كتاب مقاتل الطالبين خود را از اخبار آن پرساخته است . گفتنى است كه چه بسا آنچه را از ناحيه عباسى بر خاندان پيغمبر رفته است ، بسى شديدتر و دردناكتر از آن بوده كه خلفاى پيش از ايشان بر آنها رواداشته اند! توجه كنيد:

الف . گوشه اى از جنايات منصور براهل بيت

ابوالفرج مى نويسد منصور دوانيقى به محمد بن ابراهيم ، يكى از نوادگان امام حسن (ع )، گفت : ديباج اصفر تويى ؟! پاسخ داد: آرى . گفت : به خدا سوگند تو را چنان بكشم كه هيچ يك از افراد خاندانت را چنان نكشته باشند! پس دستور داد ستونى ميان تهى ساخته و او را در آن قرار دادند و سر آن را با گل گرفتند و بدين سان او را زنده به گور كردند!! (606)

ب : نمونه اى از جنايات متوكل عباسى

طبرى ضمن حوادث سال 236 هجرى مى نويسد:

در اين سال متوكل دستور داد تا قبر حسين بن على (ع ) را ويران كرده ، منازل و خانه هايى را كه پيرامون آن ساخته شده بود خراب كنند. و مزار امام را نيز شخم زدند و دانه پاشيده و آب بستند، و مردم را از زيارت قبر امام مانع شدند. گفته اند كه ماموران او دستور دادند

تا جار بزنند كه هر كس بعد از سه روز از اين تاريخ به قبر امام حسين ديده شود، او را به سياهچال خواهيم انداخت ! مردم هم از آنجا گريختند و مامورين هم مانع ورود ديگران به آنجا شدند قبر را شخم زدند و زراعت كردند!! (607)

ابن اثير در ذكر رويدادهاى سال 236 هجرى مى نويسد:

در اين سال متوكل فرمان داد تا قبر حسين بن على (ع ) و منازل و خانه هايى را كه پيرامون آن ساخته شده بود ويران كرده ، تخم پاشيده آب ببندند، و جلوى مردم را از آمدن به زيارت بگيرند. و در آنجا آن ندا سردادند كه هر كس را بعد از سه روز كنار قبر امام بيابيم ، به سياهچال خواهيم انداخت ! اين بود كه مردم از آنجا گريختند و زيارت آن حضرت را ترك نمودند و خانه هاى اطراف قبر ويران گرديد و در آن زراعت شد.

متوكل كينه اى شديد نسبت به على بن ابيطالب - عليه السلام - و اهل بيت او داشت ، و هر كس را كه مى شنيد از مواليان على و خاندان اوست ، قصد جان و مالش را مى كرد!

متوكل را نديمى بود به نام عباده مخنث ، مردى دلقك و مسخره ، او بالش را در زير لباس روى شكمش مى بست و سرش را كه طاس و بى مو بود برهنه مى كرد و پيش متوكل مى رقصيد و تقليد اميرالمومنين على (ع ) را در مى آورد. در آن حال نوازندگان مى نواختند و با هم صدا درمى دادند كه : قد اقبل الاصلع البطين ،

خليفه المسلمين . يعنى سرطاس شكم گنده ، خليفه مسلمانان آمد! و متوكل شراب مى خورد و از شدت خنده به خود مى پيچيد!

همين مسخره بازى را روزى در برابر منتصر انجام دادند، منتصر با اشاره عباده را تهديد كرد. عباده از ترس خاموش گرديد كه متوكل پرسيد: چه شد؟ عباده برخاست و ماجرا را باز گفت . منتصر گفت : اى اميرالمومنين ، اين سگ ، تقليد كسى را درمى آورد و مردم مى خندند، در صورتى كه او پسر عموى تو بزرگ خاندان تو و مايه فخر و مباهات تو مى باشد. اگر مى خواهى گوشت او را خودت بخور، اما به اين سگ و امثال او مده . با شنيدن سخنان ، متوكل روى به نوازندگان خود كرد و گفت : نوازندگان بنوازند و همگى بخوانند:

غار الفتى عمه

راس الفتى فى حر امه

همين موضوع سبب گرديد كه منتصر كينه متوكل را به دل بگيرد و كشتن او را روا دارد. (608)

ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين مى نويسد: متوكل يكى از يارانش را، كه ديزج نام داشت و قبلا يهودى و سپس مسلمانان شده بود، ماموريت داد كه قبر حسين (ع ) را ويران كرده شخم بزند و آثارش را از ميان برداشته ، تمام ساختمانهاى پيرامون آن را هم خراب كند! ديزج به كربلا رفت و دست به خرابى اماكن و منازل اطراف قبر زده ، و همه آنها را كه نزديك به دويست جريب زمين مى شدند شخم زد.

اما همين كه به قبر رسيد، ديگر كسى جرات آن نداشت كه جلو رود. ناگزير گروهى يهودى را ماموريت داد تا آن