لغتنامه دهخدا

مشخصات کتاب

سطح توصیف :پرونده
عنوان:ادبیات ـ لغت‌نامه دهخدا[سند]
منشا:سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور
تاریخ /دوره ایجاد:۱۳۴۱ ـ ۱۳۴۲.
مشخصات ظاهری:۱۶۰ برگ.
دامنه و محتوا:مکاتبات سازمان برنامه و بودجه درمورد کمک به سازمان لغت‌نامه دهخدا ، تامین اعتبار بابت تدوین و چاپ و انتشار شش مجله از لغت‌نامه دهخدا ، صورت حق تالیف مولفان.
توصیفگر:دانشگاه تهران
سازمان برنامه و بودجه
توصیفگر:اجتماع
ادبیات
قرارداد ها
حق‌التالیف
طرح‌های توسعه
اعتبارات
شماره دستیابی: ۲۲۰/۱۷۶۹۰

حرف ی

ی.

(حرف) نشانهء حرف سی و دوم یعنی آخرین حرف از الفبای فارسی و حرف بیست و هشتم از الفبای عربی و حرف دهم از الفبای ابجدی است. در حساب جُمَّل آن را دَه گیرند. نام آن «یا»، «یاء»، «ی» و «یی» است و در خط به صورتهای زیر نوشته و با اصطلاحات «ی تنها» چنانکه «ی» در «خدای» و «ی اوّل» چنانکه «ی» در «یار» و «پارسایی»، و «ی وسط» چنانکه «ی » در «امین»، و «ی آخر» چنانکه «ی» در «مسلمانی». این علائم کتبی در عربی و فارسی علاوه بر اینکه نمایندهء حرف صامت «ی» [ یِ ] است نمایندهء مصوت «ی» [ ای ](1) هم هست و با آنکه این دو از نظر زبانشناسی دو حرف کام جداگانه است، در عربی و فارسی یک حرف بشمار می رود و با توجه به تلفظ خاص یای مجهول که شرح آن خواهد آمد(2) این علائم کتبی نمایندهء سه صدا و سه حرف خواهد بود.
ابدالها(3):
حرف «ی» در فارسی دری مقابل با «آ» آید:
آرستن = یارستن.
مقابل با همزهء مفتوحه آید. (ظاهراً در کلمات مأخوذ از ترکی):
ارنداغ = یرنداغ.
اغناق = یغناق.
اکدش = یکدش.
در افعال مبدو به همزهء مفتوح و مضموم، هنگام الحاق «ب» یا حرف نفی «ن» و حرف نهی «م» پس از حروف مزبور و پیش از فعل، «ی» بدل از همزه آید:
بیفتاد. نیفتاد. بیفکند. نیفکند. میفکن. میاموز. میاور. بیاورده ام. بیاسودی. بیارامیده. بیامد :
جوان گفت بر گوی و چندین مپای
بیاموز ما را تو ای نیک رای.
فردوسی.
نوادر و عجایب بود که ... همه بیاورده ام به جای خویش. (تاریخ بیهقی). چند پایه که برفتی [ امیر محمد ] زمانی نیک بنشستی و بیاسودی. (تاریخ بیهقی). من و مانند من ماهی را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده. (تاریخ بیهقی). من نسختی کردم چنانکه در دیگر نسختها و در این تاریخ بیاورده ام. (تاریخ بیهقی).
نشانهء بندگی شکر است هرگز مردم دانا
ز نسپاسی ز حد بندگی اندر نیاچارد.
ناصرخسرو.
میندیش و مینگار ای پسر جز خیر و پند ایرا
که دل جز خیر نندیشد قلم جز خیر ننگارد.
ناصرخسرو.
همچو ماهی یکی گروه از حرص
یکدگر را همی بیوبارند.ناصرخسرو.
گر بدنیا در نبینی راه دین
در ره دانش نیلفنجی کمال.ناصرخسرو.
گر دل تو چنانکه من خواهم
مر چنین کار را بیاراید.ناصرخسرو.
خردمندی که نعمت خورد شکر آنش باید کرد
ازیرا کز سبوی سرکه جز سرکه نیاغارد.
ناصرخسرو.
از آن پس کت نکوییها فراوان داد بیطاعت
گر او را تو بیازاری ترا بیشک بیازارد.
ناصرخسرو.
فلک مر خاک را ای خاک خور در میوه و دانه
ز بهر تو بشور و چرب و شیرین می بیاچارد.
ناصرخسرو.
بگویم چه گوید چهارند یاران
بیاهنجم از مغز تیره بخارش.
ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص337).
نهنگی را همی ماند که گردون را بیوبارد
چو از دریا برآید جرم تیره رنگ غضبانش.
ناصرخسرو.
u بدل از «الف» آید و آن را اصطلاحاً ممال گویند:
افتادن = افتیدن. (در برخی لهجه ها).
به «و» بدل شود :
چربی = چربو.
شنیدن = شنودن.
شکمی = شکمو.
قوزی = قوزو. (در برخی لهجه ها).
تنیدن = تنودن:
نان سیاه و خوردی بی چربو
وانگاه مه به مه بود این هر دو.
کسائی (از المعجم ص 228).
ترا چگونه بساود هگرز پاکی علم
که جان و دلت جز از جهل و فعل بد نتنود.
ناصرخسرو.
u گاه به «ت» متقابل واقع شود:
خدای = خداة
نیز متقابل «ج» آید:
جاری = یاری.
جبغو = یبغو.
جربوز = یربوز.
جغرات = یغرات.
دجله = دیله.
بدل «ج» آید:
جوانویه = یوانویه.
گاه با «چ» متقابل آید:
ماچه = مایه. (ماده).
گاه متقابل «د» آید:
پادزهر = پای زهر.
خدو = خیو.
خود = خوی.
رودن و رودنگ = روین و روینگ (= روناس)
ماده = مایه :
سیاووش است پنداری میان شهر و کوی اندر
فریدون است پنداری به زیر درع و خوی اندر.
دقیقی.
مبادا که گستاخ باشی به دهر
که زهرش فزون باشد از پای زهر.
فردوسی(4).
گاه متقابل «ذ» آید:
آذین = آیین :
از پی قدر خویش صدرش را
بسته روح القدس ز خلد آذین.سنائی.
u به «ر» بدل شود:
رختشوی = رختشور.
مرده شوی = مرده شور.
به «ک» تبدیل پذیرد:
شدیار = شدکار.
بدل «گ» آید:
آذرگون = آذریون.
زرگون = زریون.
هماگون = همایون.
به «ل» تبدیل شود:
نای = نال.
بنیاد = بنلاد :
لاد را بر اساس محکم نه
که نگهدار لاد بنلاد است.
فرالاوی (از فرهنگ اسدی).
چو نال ناله بنوازم شود بلبل چو مستان مست
چو زیر و بم کشم درهم شود خامش هزارآوا.
شیخ روزبهان (از آنندراج).
u بدل از «و» آید:
بلاوه = بلایه.
بودن = بیدن.
رهاوی = رهائی. (نام مقامی از موسیقی).
نوروز = نیروز.
هنوز = هنیز.
(المعجم چ مدرس رضوی ص 231).
بدل از «ه» آید:
برناه = برنای.
خداه = خدای.
خوه = خوی (عرق).
دومادره = دومادری.
راه = رای.
راهگان = رایگان.
روهنده = روینده.
فربه = فربی :
فربی بکن و سیر بدین حکمت جان را
تا ناید از این بند برون لاغر و ناهار.
ناصرخسرو.
ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر
گوید این فربی یکی ماهیست بالله مار نیست.
ناصرخسرو.
لاغر از آن نمی شود چون برهء دومادری.
خاقانی.
در عربی بدل همزهء مفتوحه آید:
ابرین = یبرین.
ابنم = یبنم.
اثرب = یثرب.
ارمیا = یرمیا.
ازنی = یزنی.
ازانی = یزنی.
اذبل = یزبل.
اشب = یشب.
اسار = یسار.
الل = یلل.
الملم = یلملم.
النجوج = یلنجوج.
اهاب = هیاب.
ثوب ادی = ثوب یدی.
بدل «ث» آید:
ثالی = ثالث. (تاج العروس ج10 ص461).
بدل «ج» آید:
تیصیص = تجصیص.
جثیات = جشجات.
شیرة = شجرة.
خَرَج معی = خرج معج.
بدل «ر» آید:
قیاط = قیراط.
بدل «ص» آید:
قصیت اظفاری = قصصت اظفاری.
بدل «ک» آید:
مکاکی = مکوک (در جمع).
بدل «ل» آید:
املیت = امللت. (تاج العروس ج10 ص 461).
بدل از «م» آید:
دیاس = دماس.
بدل از «ن» آید:
دیار = دنار. (تاج العروس ج10 ص461).
به «و» بدل شود:
یازغ = وازغ.
بدل از «و» آید:
لاحیل و لاقوة الابالله = لاحول و لاقوة...
بدل از «ه» آید:
دهدیت الحجر = دهدهته. (تاج العروس ج10 ص461).
در اماله «الف» به «ی» بدل شود:
حساب = حسیب.
سلاح = سلیح.
رجوع به «یاء» اماله شود.
«یاء» مجهول کی و چی و نی و بی که در رسم الخط قدیم نیز به همین صورت نوشته می شد(5) به «ه» مختفی بدل شود:
با دل گفتم کی (= که) در بلا افتادی
کم خور غم عشق کی (= که) ز پا افتادی
*
ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید
بی (= به) ابویوسف یعقوب بن اللیث همام.
محمدبن وصیف(6).
یعنی به ابویوسف ... و شما را بی (= به) خدای خواند که شما او را نشناسید. (تاریخ سیستان)، یعنی شما را به خدایی خواند.
این «یاء» هنگام ترکیب کی و چی و نی با «است» کیست و چیست و نیست به سکون «یا» تلفظ گردد ولی گاه در شعر «یا» را مفتوح کنند:
نیکوی چیست و خوش چه ای برنا
دیباست ترا نکو و خوش حلوا.ناصرخسرو.
|| «ی» در فارسی اقسامی دارد:
1 - «ی» اصلی و «ی» وصلی:
اصلی چون «یاء» در گیاه و شیر.
وصلی یعنی زاید که به آخر اسماء و صفات و افعال و مصادر آید و معانی گوناگونی را افاده کند.
2 - «ی» معروف و «ی» مجهول: هریک از دو «یاء» اصلی و وصلی، گاه معروف است و گاه مجهول. «یاء» معروف را «یاء» عربی و «یاء» مجهول را «یاء» پارسی نیز نامند: اگر حرکت ماقبل «یاء» کسره خالص بود یعنی پُر خوانده شود «یاء» معروف باشد چون: تیر، شیر، تقدیر و غیره و اگر کسرهء ماقبل آن خالص نباشد یعنی پُر خوانده نشود «یاء» مجهول است چون: تیغ، دریغ، ستیز، گریز. و «یائی» که ماقبل آن مفتوح باشد نه معروف بود و نه مجهول چون: دَیر. کَی. مَی. رَی و جز آن. لهجهء «یاء» مجهول در تداول امروز بخصوص در شهرهای بزرگ از میان رفته است و شاید در بعضی شهرهای کوچک و دیه ها بتوان تفاوت هر یک را از لهجهء محلی دریافت اما سابقاً در تلفظ نیز میان دو «یاء» فرق می گذاشته اند. مولوی گوید:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
آن یکی شیر است کآدم میدرد(7)
و آن دگر شیر است کآدم میخورد.
شیر خوردنی «یاء» معروف دارد و شیر درنده «یاء» مجهول. «یا»های مجهول استمراری و تمنی و ترجی نیز بیش از امروز بوده است و هر کدام را در موقع خود می آورده اند(8). صاحب المعجم گوید: کسرهء ماقبل «ی» دو گونه باشد؛ مشبعه و ملینه. مشبعه چنانکه کسرهء نیل و زنجبیل و ملینه چنانکه دیر و پریر. و متقدمان شعراء... متحرک به کسرهء مشبعه را مکسور معروف و بکسرهء ملینه را مکسور مجهول خوانده اند. (المعجم چ تهران ص 190). و هم در صفحهء 192 آرد: و بهیچ حال میان مکسور معروف و مکسور مجهول در قوافی جمع نشاید کرد از بهر آنکه یاء در مکسور معروف اصلی و در مکسور مجهول گوئی منقلب است از الف و از این جهت آن را با کلمات ممالهء عربی ایراد توان کرد چنانکه انوری گفته است:
بدین دوروزه توقف که بوک خود نبود
در این مقام فسوس و در این سرای فریب
چرا قبول کنم از کس آنچ عاقبتش
ز خلق سرزنشم باشد از خدای عتیب.
- انتهی. و صاحب براهین العجم «یاء» معروف را که در آخر کلمات درآید هفت گونه شمرده: 1- یاء مفرد مخاطب حاضر(9). 2- یای لیاقت. 3- یای مصدری. 4- یای نسبت. 5- یای تعظیم و حشمت. 6- یای تعجب. 7- یای اثبات صفت. و یاء مجهول را بر هشت قسم کرده است: 1- یای تنکیر. 2- یای وحدت. 3- یای تعظیم و تمجید. 4- یای زاید برای زیب و زینت. 5- نوعی زاید دیگر در آخر «است». 6- باز هم نوعی زاید(10). 7- حرف شرط و جزا. 8- یای تعجب. و صاحب آنندراج آرد: ... عراقیان در محاوره، حال جمیع حروف مجهول را معروف خوانند و یای معروف برای خطاب بود چون گفتی... و برای نسبت، چون رومی و... یای حاصل بالمصدر، چون بزرگی... و یای لیاقت، چون گذشتنی...و یای زایده که در آخر کلمات درآید اعم از اینکه کلمه عربی بود یا فارسی، چون: ارمغانی و فلانی و حالی و حوری و فضولی. و یای مجهول برای تنکیر و وحدت آید... و در کَردی و گفتی برای استمرار است و یاء زیاده در آخر کلمات خواه برای کسرهء اضافه باشد و خواه بطور مطلق و در رساله ای نوشته... «یاء» معروف بر چند قسم است: نسبی و خطابی و مصدری و لیاقتی و متکلمی و فاعلی و مفعولی و تشبیهی... و «یاء» مجهول نیز چند قسم است... «یاء» وحدت و «یاء» تنکیر و «یاء» تخصیص و شرط و جزا و تمنا و استمراری و اظهار اضافت و تعظیم و تحقیر و زائده و «یاء» مقدار و وقایه و جمع - انتهی.
انواع «یا»های معروف:
1 - «ی» خطاب، این «ی» به آخر افعال و رابطهء جمله ها درآید و یکی از شش ضمیر متصل فاعلی یعنی م. ی. د. یم. ید. ند. باشد که بجز به افعال و رابطهء فعل به کلمهء دیگر نپیوندد «یاء» ضمیر هنگام اتصال به رابطهء «است» بدین صورت باشد «استی» ولی هنگامی که است مخفف شود بصورت «ای، ئی» درآید و مخصوصاً در اتصال به ضمایر منفصل: من. تو. او... چنین باشد: «توئی» یعنی تواستی یا تو هستی چنانکه «منم»، هم مخفف من استم یا من هستم است. صاحب المعجم(11) آن را حرف ضمیر و رابطه نامیده و گوید و آن «یا»ئی است که در اواخر افعال ضمیر مخاطب باشد چنانکه رفتی و میروی و در اواخر صفات حرف رابطه باشد چنانکه تو عالمی. تو توانگری - انتهی. و آن را از حروف وصل شمرد و گوید و از حروف رابطه «یاء» حاضر چنانکه:
دوستا گر دوستی گر دشمنی
جان شیرین و جهان روشنی.
- انتهی.(12) صاحب براهین العجم این «ی» را نخستین قسم از یاهای معروف شمرده و این شعر را از ادیب صابر شاهد آورده است:
ای زلف دلبر من دلبند و دل گسلی
گه در جوار مهی گه در جوار گلی.
و سپس گوید این «ی» به حال خود باقی باشد و در اضافت متحرک نشود(13)، و صاحب آنندراج آرد «یاء» خطاب بعد از اسماء و افعال آید در آخر افعال معنی تو دهد چنانکه گفتی و میخواهی و خواهی گرفت و بردی. و هرگاه بعد از اسماء آید معنی «هستی» از او مستفاد میشود چنانکه هنوز طفلی، یعنی طفل هستی - انتهی. در الحاق یاء ضمیر به کلمات مختوم به «الف» و «واو» و «های» غیر ملفوظ «یاء» اضافت آرند چون تو دانائی، تو خوش خوئی، تو تشنه ای(14) ولی گاه در کلمات مختوم به او کلمه را بی آوردن حرف وقایه به «ی» متصل کنند چون:
شاد گردی چون حدیث از داد نوشروان کنند
دادگر باش و حقیقت کن که نوشروان توئی.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص462).
یعنی توئی و ناصرخسرو در این قصیده: مازوی بجای مازوئی و داروی بجای داروئی هم آورده است(15) :
تو شب آئی نهان بوی همه روز
همچنانی یقین که شب یازه.فرالاوی.
گه ارمنده ای و گه ارغنده ای
گه آشفته ای و گه آهسته ای.دقیقی.
لب بخت پیروز را خنده ای
مرا نیز مروای فرخنده ای(16).دقیقی.
سیاوش است پنداری میان شهر و کوی اندر
فریدون است انگاری بزیر درع و خوی(17)اندر.
دقیقی.
ای زین خوب زینی یا تخت بهمنی
ای بارهء همایون شبدیز یارشی.دقیقی.
نادان گمان بری و نه آگاهی
از تنبل و عزیمت و نیرنگش.طاهر فضل.
ای سرخ گل تو بسد و زر و زمردی
ای لالهء شکفته عقیق و خماهنی.خسروی.
اگر بارهء آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای.فردوسی.
بدو گفت خوی بد ای شهریار
پراکندی و تخمت آمد ببار.فردوسی.
ایا آنکه تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی.فردوسی.
که هم شاه و هم موبد و هم ردی
مگر بر زمین فرهء ایزدی.فردوسی.
روا باشد ار پند من بشنوی
که آموزگار بزرگان توئی.فردوسی.
ترا کردگار است پروردگار
توئی بندهء کردهء کردگار.فردوسی.
کنون دیرزی شاه فرخنده دین
توئی خسرو داد و باآفرین.فردوسی.
سپهدار ترکان و توران توئی
برزم اندرون خصم ایران توئی.فردوسی.
گر همه ریدکان ترینه شوند
تو کبیتای کنجدین منی.طیان.
ز آب دریا گفتی همی بگوش آید
که پادشاها دریا توئی و من فرغر.فرخی.
تو چنین فربه و آکنده چرائی پدرت
هندوئی بود یکی لاغر و خشکانج و نحیف.
لبیبی.
پرستنده ای سوی در بنگرید
ز باغ اندرون چهرهء جم بدید.عنصری.
بدو(18) گفت هرمس چرائی دژم
نه همچون منی دلت مانده به غم.
عنصری (وامق و عذرا، ص 360).
ببر آورد بخت پوده درخت
من بدان شادم و تو شادی سخت.عنصری.
من طالب خنج تو شب و روز
اندر پی کشتنم چرائی.عنصری.
اگر سختی بری ور کام جوئی
ترا آن روز باشد کاندروئی.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
بونصر بخندید و گفت ای خواجه تو جوانی هم اکنون او را رها کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص370). امروز تو خلیفت مائی. (تاریخ بیهقی).
تو تا ایدری شاد زی غم مخور
که چون تو شدی بازنائی دگر.اسدی.
همه ساله ایدر توانا نه ای
که امروز اینجا و فردا نه ای.
اسدی (گرشاسبنامه ص239).
بر تو خندد که غافلی تو از آنک
در سرای غرور نیست سرور.ناصرخسرو.
ای شاهد شیرین شکرخا که تویی
وی خوگر جور و کین و یغما که توئی.
سوزنی.
توئی عالم داد و دین را مدبّر
نه ای بلکه خود عالم دین و دادی.انوری.
ز نه فلک بجهان ار چه پس برآمده ای
به وضع مرتبه پیشی چو در حساب یکی.
سیف اسفرنگ.
از چه ای کل با کلان آمیختی
تو مگر از شیشه روغن ریختی.مولوی.
حور از بهشت بیرون ناید تو از کجائی
مه بر زمین نباشد تو ماهرخ کدامی.سعدی.
تعلق حجابست و بیحاصلی
چو پیوند خود بگسلی واصلی.سعدی.
الا گر طلبکار اهل دلی
ز خدمت مکن یکزمان غافلی.سعدی.
گفتم از دست غمت سر بجهان در بنهم
چون توانم که بهر جا بروم در نظری.
سعدی.
رفتی و نمیشوی فراموش
می آئی و میروم من از هوش.سعدی.
آن را که تو از سفر بیائی
حاجت نبود به ارمغانی.سعدی.
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست.
سعدی.
دست در دامن عفوت زنم و باک ندارم
که کریمی و حکیمی و عظیمی و قدیری.
سعدی.
تو بزرگی و در آیینهء کوچک ننمائی.سعدی.
بتر زانم که خواهی گفتن آنی
ولیکن عیب من چون من ندانی.سعدی.
ماری تو که هر که را ببینی بزنی.سعدی.
|| صاحب براهین العجم قسم پنجم از «یا»های معروف را «یا»ی تعظیم و حشمت شمرده گوید: این «یاء» در صورتی که مخاطب باشد معروف است چنانکه گوئی تو بسیار مرد فاضلی و بزرگ عالمی. این «یاء» نزدیک به «یا»ی خطاب است حکیم سنائی فرماید:
بانی خشکیی و قابل نم
پدر عیسیی و مرکب جم.
|| و قسم ششم را «یاء» تعجب نامیده و گوید این «یا» نیز در صورتیکه مخاطب حاضر باشد معروف است چنانکه گوئی تو مرد بدی بوده ای و چه بدمردی. || قسم هفتم را «یا»ی اثبات صفت نامیده و مثالی آورد چنانکه گوئی آخر تو مرد نجاری و بزازی یعنی صفت نجاری و بزازی از برای تو ثابت است. باید دانست که «یا»ی تعظیم و «یا»ی تعجب و «یا»ی اثبات صفت در اضافت چون «یا»ی مخاطب باشد این «یا»ها با هم قافیه شوند و با الفاظی که مختوم به «یا»ی معروفند روا باشند. - انتهی(19). || اقسام «ی» در عربی: ی در عربی نیز بر چند گونه است: 1 - «یاء» تأنیث؛ در افعال چون تکتبین و اکتبی؛ و در اسماء مانند حبلی و عطشی و جمادی. 2 - «یاء» انکار یا استنکار بقول صاحب تهذیب چون بحسنیه، در پاسخ کسی که گوید مررت بالحسن، که نون را به «یا» کشانده به آخر آن هاء وقف ملحق سازند. 3 - حرف تذکار، چون قدی(20) و این «یاء» را «یاء» متکلم مجرور هم نامند خواه مذکر باشد و خواه مؤنث مانند ثوبی و غلامی و در آن فتحه و سکون هر دو روا باشد و حذف آن نیز جایز است مخصوصاً در ندا که گویند یا قومِ و یا عبادِ بکسر حرف آخر کلمه لکن اگر بعد از الف مقصوره باشد فقط فتحه جایز است چون عصای. همچنین بعد از یاء جمع نیز مفتوح بود مانند آیهء شریفهء «و ما انتم بمصرخی» که اصل بمصرخینی است. گاهی به توهم اینکه اگر حرف ساکن را متحرک کنند حرکت آن کسره باشد این «یاء» را مکسور کنند لکن آن را وجهی نیست. این «یاء» را یای متکلم منصوب هم گویند و در این هنگام ناچار باید پیش از آن نون وقایه بیفزایند تا آخر فعل از جر مصون ماند چون ضربنی. و نون وقایه گاه پیش از «یاء» متکلم مجرور هم افزوده شود ولی فقط در کلمات خاصی که قیاس بر آنها روا نیست مانند: عنی، قدنی، قطنی. و این نون برای سالم ماندن سکون بنائی است که کلمه برآن است. 4 - «یاء» تثنیه؛ چون رأیت الصالحین. [ نِ ] 5 - «یاء» جمع؛ چون: رأیت الصالحین [ نَ ] . 6 - «یاء» محوله؛ مانند: میزان و میعاد که در اصل «موزان» و «موعاد» بوده است و او را به مناسبت کسرهء ماقبل به یاء بدل کرده اند. 7 - یاء مد منادا، مانند یا بیشر یا منذیر بجای یا بشر و یا منذر. 8 - یاء فاصلهء میان ابنیة؛ مانند یاء صیقل و عیهرة و مانند اینها. 9 - یاء همزة خطاً مثل قائم و لفظاً مانند خطایا جمع خطیئة. 10 - یاء تصغیر مانند عمیر، تصغیر عمر و رجیل تصغیر رجل. 11 - یاء مبدله از لام الفعل چون خامی و سادی بجای خامس و سادس:
اذا ما عد اربعة فسال
فزوجک خامس و ابوک سادی.
12 - یاء ثعالی و ضفادی، یعنی ثعالب و ضفادع: و لضفادی جمة نقانق. 13 - یاء ساکنه که در موضع جزم آن را بر حال خود گذارند مانند:
الم یأتیک و الانباء تنمی
بمالاقت لبون بنی زیاد.
یاء در «یأتیک» با اینکه در موضع جزم است حذف نشده. 14 - یاء جزم مرسل؛ چون: اقض الامر، یاء حذف شده زیرا پیش از آن کسره ای هست که جانشین آن شود. 15 - یاء جزم منبسط؛ مانند: رأیت عبدی الله که حذف نشده است چون آن را جانشینی نباشد و برای اجتناب از التقاء ساکنین مکسور شده است. 16 - یاء تعایی؛ چنانکه گوینده ای گوید مررت بالحسنی سپس گوید: اخی بنی فلان. 17 - یاء صله در قوافی؛ مانند: یا دار میة بالعلیاء فالسندی که کسرهء دال به یاء تبدیل شده. خلیل این یاء را یاء ترنم نامیده که قوافی بدان کشیده شود و عرب در غیر قافیه نیز کسره را به یاء رساند:
لا عهد لی بنیضال
اصبحت کالشن البالی.
که نضال، نیضال شده و در این مصراع: علی عجل منی اطأطی شیمالی که شمالی، شیمالی شده است. (از تاج العروس) (لسان العرب). || و نوعی یاء هم فقط در قوافی اشعار عربی، یا ملمع، از اشباع کسره حاصل آید. این یاء را در لفظ آرند ولی در کتابت ننویسند و عباد و وداد را مثلا با اعادی و ینادی قافیه آرند وآنها را عبادی و ودادی تلفظ کنند:
لبت می در می است و نوش در نوش
بنامیزد فتوح اندر فتوحی
جرحت القلب فاسق الراح صرفاً
فاصقاها قصاص (کذا) للجروح.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص699).
نگارا بر من بیدل ببخشای
و واصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا در غم سودای عشقت
توکلنا علی رب العباد
که همچون مُت ببوتن دل وَای رَه
غریق العشق فی بحرالوداد.حافظ.
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهدالتلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعساً لایام الفراق.حافظ.
فحبک راحتی فی کل حین
و ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامت
مباد از شوق و سودای تو خالی.حافظ.
بسی نماند که روز فراق یار سرآید
رأیت من هضبات الحمی قباب خیام
خوشا دمی که درآئی و گویمت بسلامت
قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
بعدت منک و قد صرت ذائباً کهلال
اگر چه روی چو ماهت ندیده ام به تمامی.
حافظ.
احمدالله علی معدلة السلطان
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی.حافظ.
|| «ی» نسبت و آن یاء مشددی است که در آخر اسماء درآید و نسبت را رساند و باید ماقبل آن مکسور باشد، چون: لبنانی. قواعد الحاقِ یاء نسبت: اگر اسم منسوب سه حرفی بود هنگام نسبت عین الفعل آن مفتوح شود، چون فَخذِ، فَخذی و مَلک، مَلکی. و اگر چهارحرفی مکسورالعین باشد بقاء عین بر کسر افصح است چنانکه در یثرب گوئیم یثربی و در مشرق، مشرقی و در مغرب، مغربی. اگر یاء نسبت به آخر اسم مؤنث به تاء ملحق شود حذف تاء واجب بود: ناصرة، ناصری. و در پیوستن یاء نسبت به اسم مختوم به الف مقصوره قاعده ای چند باشد: 1 - اگر الف مقصوره حرف سوم اسم باشد در نسبت، به واو قلب شود، چون عصاً، عصوی و فتی، فتوی. 2 - اگر الف مقصوره حرف چهارم اسم بود و حرف دوم آنهم ساکن باشد، چنانکه اصلی بود غالباً بدل به واو شود: مرَمی، مرموی، و حذف آن نیز روا باشد: مَرمی، لکن اگر الف زائده بود و برای تأنیث یا قواعد الحاق بدان پیوندد قیاس حذف آن باشد: حُبلی، ذفری. و قلب آن به واو نیز جایز است: حُبلوی، ذفروی. لکن الف تأنیث وقتی بدل به واو میشود گاه پیش از آن الفی می افزایند، چون: طوباوی و دنیاوی. 3- اگر حرف دوم اسم مختوم به الف مقصوره متحرک بود الف را حذف کنند، چون: بَرَدی، بَرَدِی و به همین سان بود اسمی که بیش از چهار حرف دارد: مصطفی، مُصطفیّ. و در نزد بعضی قلب الف به واو نیز روا باشد، چون: مصطفوی. در الحاق یاء نسبت به آخر اسم مؤنث مختوم به الف ممدوده نیز چند قاعده است: 1- هرگاه الف ممدوده برای تأنیث بود به واو قلب شود، چون صفراوی در نسبت به صفراء. 2- اگر الف اصلی باشد اثبات آن واجب بود، چون: قراء، قرائی و ابتداء، ابتدائی. 3- اگر الف اصلی نبود قلب آن به واو و اثبات آن هر دو روا باشد، چون رداء و سماء که در نسبت ردائی و رداوی، و سمائی و سماوی هر دو جایز است. ولی در کلمهء شاء بجز شاوی شنیده نشده است. الحاق یاء نسبت به اسم منقوص: 1- اگر یاء منقوص در مرتبهء سوم اسم باشد به واو قلب شود و ماقبل واو مفتوح گردد، چون: عمی، عموی. 2 - و اگر در مرتبهء چهارم اسم یا بیشتر از آن قرار گیرد حذف شود، چون قاض و ماض، قاضی و ماضی و قلب آن به واو نیز رواست و در این هنگام ماقبل واو مفتوح شود، چون: قاضوی و ماضوی. 3- اگر یاء در مرتبهء پنجم یا بیشتر واقع شود حذف آن واجب بود، مانند: مستعلی و معتدی که در نسبت: مستعلی و معتدی باشد. الحاق یاء نسبت به وزن فعیل: اگر وزن فعیل صحیح الاَخر باشد یاء نسبت بی هیچگونه تغییری بدان ملحق شود چون: مسیح، صلیب و حدید که در نسبت: مسیحی، صلیبی و حدیدی شود. لکن اگر این وزن ناقص باشد یکی از دو یاء آن حذف و دیگری به واو بدل شود و ماقبل واو نیز مفتوح گردد، مانند: غَنیّ و علیّ که غَنویّ و عَلویّ شود. الحاق یاء نسبت به وزن فعیلة: در نسبت به فعیله اگر کلمه مضاعف یا معتل نباشد یاء حذف گردد و ماقبل آن مفتوح شود، چون: مدینة، مَدنی؛ فریضة، فَرضی و اثبات یاء در کلماتی مانند: طبیعیّ و سلیقیّ نادر باشد. لکن اگر مضاعف یا معتل العین باشد چیزی از آن حذف نشود، چون: طویلة و عزیزة که نسبت آن طویلی و عزیزی بود. الحاق یاء نسبت به وزن فُعیل و فعیلة: کلیهء قواعدی که دربارهء فعیل و فَعیلة آوردیم، نسبتِ به فُعیل و فُعیلة نیز روا باشد، چون عُقیل و قُصیّ و قُلیل و اُمَیمة. که در نسبت، عُقیلی و قُصویّ و قُلیلی و اُمیمی شود.
الحاق یاء نسبت به اسم مختوم به واو: اگر واو در اینگونه کلمات در مرتبه چهارم یا بیشتر واقع شود و ماقبل آن هم مضموم باشد حذف شود، چون: قلنسوه و ترقوة که در نسبت قلنسیّ و ترقی شود و در غیر این صورت واو ثابت باشد، مانند عدو، عَدویّ؛ دلو، دلوی. قواعد الحاق یاء نسبت به اسم مختوم به یاء مشددة:
1- هرگاه پیش از اسم مختوم به یاء مشددة بیش از دو حرف باشد حذف آن واجب بود، چون شافعیه که در نسبت شافعی و اسکندریة که اسکندری شود. 2- لکن اگر مسبوق به یک حرف باشد باید حرف دوم اسم مفتوح گردد و حرف سوم به واو بدل شود، چون حَیّ، حَیویّ و اگر حرف دوم مقلوب از واو باشد در نسبت بهمان واو بازگردد چون طیّ که در نسبت طَووی شود. قواعد الحاق یاء نسبت به اسمی که در آن حذف رخ داده:
1- هرگاه اسمی که در آن حذف واقع شده بر دو حرف اصلی باقی بماند هنگام الحاق یاء نسبت به آخر آن، حرف محذوف به اصل خود بازگردد، چون: اب و اخ که در نسبت ابوی و اخوی شود، لکن در اخت و بنت یاء نسبت با اثبات تاء ملحق شود: اختی، بنتی و بعضی تاء را حذف کنند و گویند: اخوی و بنوی. و در ابنة، ابنی و بنوی هر دو روا باشد. 2- در کلمات: ید و دم، هم ردّ آنها به اصل یعنی آوردن یاء و یا واو محذوف در نسبت که وجه افصح است روا بود و در این هنگام اگر محذوف یاء باشد به واو بدل شود، چون یَدوی و دَموی. و هم الحاق یاء نسبت بهمین صورت کلمه جایز است، چون: دمی و یدی. و اگر بجای محذوف، همزهء وصل به اول کلمه افزوده شود، چون ابن و اسم، هم حذف عوض یعنی همزه و باز آوردن محذوف روا باشد: بنوی و سَموی و هم الحاق یاء بصورت ظاهر کلمه، چون: أبنی و اسمی. و هرگاه عوض محذوف، تاء تأنیث به آخر اسم آرند، هنگام نسبت تاء تأنیث حذف شود و حرف محذوف بازآید، چنانکه نسبت سنة و لغة، سنوی و لغوی و زنة و صلة وزنی و وصلی باشد. الحاق یاء نسبت به مثنی و جمع: در نسبت به مثنی و جمع باید هر یک به مفرد بازگردند چنانکه در نسبت عراقین، عراقی و مُسلمین، مُسلمی باشد. ملحقات به مثنی و جمع نیز در نسبت در حکم خود آنها باشد، چون: اثنی و ثنوی و عشری و اربعی در نسبت به اثنین و عشرین و اربعین. لکن جمعهائی که مفرد ندارند مانند ابابیل و عبادید و یا مفرد آنها از لفظ دیگری است چون: مخاطر و مناجذ و نساء که جمع خطر و جلذ و امرأة در نسبت یاء به آخر لفظ آنها ملحق شود: ابابیلی، عبادیدی، مخاطری، مناجذی، نسائی. || گروهی از صرفیون الحاقَ یاء نسبت را به آخر لفظ جمع مکسر صحیح میدانند و از این رو در نسبت به ملائکة و ملوک و کنائس گویند: ملائکی، ملوکی، کنائسی. لکن در نسبت بجمع مکسر علم و آنچه بمنزلهء آن باشد یاء نسبت به آخر لفظ آن ملحق چون: انبار، انباری؛ انصار، انصاری؛ اهواز، اهوازی. در نسبت به علمی که مرکب مزجی باشد جزء آخر آن حذف و یاء به قسمت نخستین ملحق شود یا اینکه یاء بی حذفی به آخر کلمه رویهمرفته پیوندد، بنابراین در نسبت به بعلبک، بعلی و در معدیکرب، معدویّ و معدیکربی هردو روا باشد. || در مرکب اضافی بعضی یاء را به جزء نخستین پیوندند، چون امری و دیرانی در نسبت به امرؤالقیس و دیرالقمر. || بعضی یاء را به جزء دوم ملحق کنند، چون: اشهلیّ و بکری و منافی درنسبت به عبدالاشهل و ابوبکر و عبدمناف. لکن در اینگونه ترکیبات هم بعضی آنها را به منزلهء ترکیب مزجی شمرده یاء را به آخر جزء دوم بی حذف جزء اول آرند و در نسبت به عین ابل و وادی آش و عین حور، گویند: عین ابلی، وادی آشی و عین حوری. || در مرکب اسنادی یاء را به جزء نخستین پیوندند و جزء دوم را حذف کنند چنانکه در نسبت به تَأَبَّطَ شَرّاً و ذرحیاً گویند: تَأَبَّطیّ و ذریّ. || اسماء بسیاری هم در نسبت بر خلاف قیاس آمده اند که اینک بترتیب حروف تهجی در این جدول آنها را می آوریم:
اسم منسوباصل
ـــــــــــــــــــــــــ
اُمویّاُمیة
أنافیّانف کبیر
بَحرانیّبحرین
بَدویّبادیة
بهرانیّبهراء
تهامی و تهامتِهامة
تَیملیتَیم اللات
ثَقفیّثقیف
جُذمیّجَذیمة
جَلولیّجَلولاء
جَمانیّجمة عظیمة
حُبلیّبنی الحبلی
حَرمیّحَرمین (مکه و مدینه)
حَروریّحَروراء
حَضرمیّحضرموت
خُزینیخُزینة
دارانیّداریاً
دَهریّدَهر
دَیرانیّدَیر
رازیّری
رامیّرام هرمز
رَبانیّ(21)ربّ
رُبیّرباب
رُدینیّرُدینة
رَقبانیّرَقبه عظیمة
رُوحانیرُوح
رَوحانیّرَوحاء
سُلمیسُلیم
سُلیمیّسُلیمة الازد
سَلیمیّسَلیمة
سهلیّسَهل
شَآمالشأم
شعرانیّشعر کثیر
شَنئیّشنؤة
صدرانیّصدر کبیر
صَنعانیّصَنعاء
طائیطَی
طبرخزیطبرستان و خوارزم
طبیعیطبیعة
عَبدریّعبدالدار
عَبدلیّعبدالله
عَبدیّبنی عبیدة
عَبشمیّعبدشمس
عَبقسیّعبدقیس
عُمیریّعُمیرة کلب
فرهودیّفراهید
فقمیفقیم کنانة
قُرشیّقُریش
قُومیّقُویم
کُنتیّکُنتٌ
لحیانیّلحیة عظیمة
مَرقسیامرؤالقیس
مروزیّمرو شاهجان
مُلحیّمُلیح خزاعة
نُباطیّنَباط انباط
نَصرانیّناصره
هاجریّهَجر
هَذلیّهُذیل
یمانییمن
و اینک شواهدی از شعرای فارسی زبان :
شعر حجت بایدت خواندن ترا گر آرزوست
نظم خوب و وزن خوب و لفظ خوش معنوی.
ناصرخسرو.
ای به ترکیب شریف تو شده حاصل
غرض ایزدی از عالم جسمانی.ناصرخسرو.
دانش ثمر درخت دین است
برشو به درخت مصطفائی.ناصرخسرو.
تا میوهء جانفزای یابی
در سایهء برگ مرتضائی.ناصرخسرو.
شوراب ز قعر تیرهء دریا
چون پاک شود شود سمائی.ناصرخسرو.
آنچه علی داد در رکوع فزون بود
زانچه به عمری بداد حاتم طائی.
ناصرخسرو.
تا گرد به جامه برهمی بینی
آگاه نه ای ز گرد نفسانی.ناصرخسرو.
مادر تو خاک و آسمان پدر تست
در تن خاکی نهفته جان سمائی.ناصرخسرو.
مَرفَق دهم به حضرت صاحب قصیده ای
خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی.
از خلق جعفر دومش آفریده حق
چون زر جعفری همه موزون و معنوی...
نه چرخ هست بیدق شطرنج ملک او
او شاه نصرت از ید بیضای موسوی.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص934).
سرم ز آن جفت زانو شد که از تو حلقه ای سازم.
در آن حلقه ترازودار بیاعان روحانی...
بهفتاد آب و خاک آری ز هر ظلمت بشویم دل
که هفتادش حجب بیش است و هر هفتاد ظلمانی
ترا گفتند از این بازار بگذر خاک بیزی کن
که اینجا ریزه ها ریزند صرافان ربانی.
خاقانی.
ای ذات شریف و نفس روحانی
آرام دلی و مرهم جانی.سعدی.
درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی...
سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
تبارک الله از آن کارساز ربانی.حافظ.
تو بودی آندم صبح امید کز سر مهر
برآمدی و سرآمد شبان ظلمانی.حافظ.
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
میخواند دوش درس مقامات معنوی.حافظ.
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصهء عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت یار به انفاس عیسوی.حافظ.
سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق
هر که قدر نفس باد یمانی دانست.حافظ.
برای آگاهی از یاء نسبت در فارسی رجوع به فقرهء بعد شود.
(1) - i فرانسوی.
(2) - e فرانسوی.
(3) - در بحث فوق که مربوط به ابدال «ی» (در هر سه شکل آن) و انواع یاء در فارسی و عربی است، به پیروی از کتب قدما «ی» یک حرف فرض شده است.
(4) - فردوسی بر حسب نسخه های متداول.
(5) - تعریف یاء مجهول خواهدآمد.
(6) - از سبک شناسی ج1 ص282.
(7) - ن ل: میخورد.
(8) - سبک شناسی ج1 ص346.
(9) - کلمهء «حاضر» زائد است.
(10) - انواع زاید که صاحب براهین العجم آورده صحیح نیست و در جای خود از آنها گفتگو خواهد شد.
(11) - چ مدرس رضوی ص 187.
(12) - المعجم همان چ ص 201.
(13) - «یاء» ضمیر همچنانکه آوردیم فقط به آخر افعال و روابط جُمَل می پیوندد و اضافه نمیشود، چه اضافه از مختصات اسم است.
(14) - در دو مثال نخستین بعضی علامت «ء» را بالا گذارند و بعضی دو یا آرند: دانایی، و در مثال سوم علاوه بر دو روش مذکور بعضی همزه ای میان کلمه و «یا» آرند بدینسان: تشنه ای.
(15) - رجوع به ص 462 و ص 463 دیوان ناصرخسرو چ تقوی شود.
(16) - در این مثال، مانند و گونه را رساند.
(17) - ن ل: خود.
(18) - ن ل: پدر.
(19) - معانی تعظیم و تعجب و اثبات صفت از ماقبل و مابعد جمله و اقتضای حال مخاطب مفهوم شود نه از «ی» و در حقیقت این سه نوع «ی» همان «یاء» خطاب است، بعضی هندیان هم برای حروف مفرده از این قسم معانی بسیار استخراج کرده اند که غالباً مربوط به سیاق جمله است نه خود حرف.
(20) - صاحب مغنی گوید صواب آن است که این «یاء» را نیز مانند «یاء» تصغیر و «یاء» مضارعت و «یاء» اطلاق و «یاء» اشباع و مانند اینها مستق بشمار نیاوریم زیرا همهء آنها از اجزاء کلمه باشند.
(21) - «ان» شدت و مبالغهء انتساب راست و گفته اند برای تعظیم و تأکید است. رجوع به همین لغت نامه ذیل «ان» شود.

ی.

[یِ، ای] (پسوند) این یاء به انواعی از کلمات فارسی ملحق شود و آن را به کسی یا جایی یا چیزی نسبت دهد. چون شیرازی، فارسی، ایرانی، برمکی، روستایی، شهری، مشهدی، مسی، آهنی که در تقدیر «از» یا «اهل» از آن مفهوم می شود: شیرازی (= اهل شیراز)، آهنی (= از آهن). یاء نسبت در فارسی خفیف است و اسم را صفت نسبی می کند. شمس قیس این یاء را «حرف نسبت» نامیده است و نویسد: و آن یائی است که در اواخر اسماء فایدهء نسبت دهد چنانکه عراقی و خراسانی و آبی و آتشی و همچنین روشنائی و مردمی و آهستگی و همراهی و همشهری. (المعجم چ مدرس رضوی ص188). و صاحب براهین العجم یای نسبت را قسم چهارم از یاهای معروف شمرده و این شعر سعدی را شاهد آورده است:
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جائی نخواهد رفت از دکان حلوائی.
و سپس گوید: یاء نسبت در اضافت در همه حال چون یای لیافت باشد یعنی در حال اضافه متحرک شود - انتهی:
هنر نزد ایرانیانست و بس
ندارند شیر ژیان را به کس.
فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ص 1945).
و صاحب آنندراج گوید: یاء معروف... برای نسبت بود چون رومی و زنگی و بدین معنی مشترک است در چندین زبانها، غایتش در عربی مشدد باشد و در غیر آن مخفف. و مخفی نماند که ماقبل یای نسبت همیشه مکسور میباشد و لهذا در کلمه ای که حرف مده واقع شود عندالنسبة همزه یا واوی پیش از این یاء نیز می آورند برای احتمال کسر مذکور چون بیضاوی و سماوی و یکروئی و بدخوئی و گاهی همان حرف مدّه را به واو بدل کنند و بعد از وی یای نسبت درآورند چون هروی... - انتهی. و اینک شواهدی از آن :
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی.فردوسی.
همیتافت بر تخت شاهنشهی
چو ماه دوهفته ز سرو سهی.فردوسی.
دریغ آن کمربند و آن گردگاه
دریغ آن کیی برز و بالای شاهفردوسی.
بسیار غوری کشته شد و غنیمت بسیار یافتند. (تاریخ بیهقی). دلهاء رعیت و لشکری بر طاعت ما بیارامید. (تاریخ بیهقی). با کرامت بسیار هر دو را از نزد خواجه به خانه بردند و شهریان حق نیکو گزاردند. (تاریخ بیهقی). استادم... در خرد و فضل آن بود که بود از تهذیب های محمودی چنانکه باید یگانهء زمان شد. (تاریخ بیهقی). تا جهانیان را مقرر گردد که خاندانها یکی بود. (تاریخ بیهقی). یکی به تازی سوی خلیفه و یکی به پارسی به قدرخان. (تاریخ بیهقی) میخواستم وی (التونتاش) را با خویشتن به بلخ بریم... در مهمات ملکی در پیش داریم بارای روشن وی رجوع کنیم. (تاریخ بیهقی) برکشیدن تقدیر ایزد ... پیراهن ملکی از گروهی و پوشانیدن در گروهی دیگر اندر آن حکمت است ایزدی. (تاریخ بیهقی). خدای تعالی واجب کرده است که بدان دو قوه بباید گروید و بدان راه راست ایزدی بدانست. (تاریخ بیهقی).
از پارسی و تازی و از هندو و از ترک
وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر
وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری
درخواستم این حالت و پرسیدم بیمر.
ناصرخسرو.
صد بندهء مطواع فزون است به درگاه
از قیصری و سگزی و بغدادی و خانیش.
ناصرخسرو.
نام نهی اهل علم و حکمت را
رافضی و قرمطی و معتزلی.ناصرخسرو.
ز عمر اینجهانی هر که حق خویش بستاند
برون باید شدنش از زیر این پیروزه ایوانها.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص21).
دانی چه بود مردم خاکی خیام
فانوس خیالی و چراغی در وی.خیام.
حلقه کردند او چو شمعی در میان
سجده کردندش همه صحرائیان.مولوی.
پای استدلالیان چو بین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود.مولوی.
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد
هزاران سرو بستانی فدای سروبالائی.
سعدی.
چه دانند جیحونیان قدر آب
ز واماندگان پرس در آفتاب.سعدی.
بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است
ای مجلسیان راه خرابات کدام است.سعدی.
نگویم آب و گل است این وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی.سعدی.
دمی با نیکخواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی.حافظ.
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی.حافظ.
توضیح: در نوشتن اگر یای نسبت بعد الف و واو واقع شود همزهء مکسوره زائد قبل از یا آرند بجهت رفع اجتماع ساکنین چون کهربائی و عیسائی و صفائی و روئی موئی و گاهی الف را که آخر اسم باشد حذف کنند و همزه زائد نیارند چنانچه: در بخارا، بخاری و اگر یای نسبت بعد از های مختفی درآید در ینصورت قدما گاهی آن ها را در تلفظ به همزه مکسور بدل می کردند و یا در کتابت دخل نمی دادند و علامت همزه بالای ها می نوشتند، چنانچه جامهء، بستهء و بیضهء(1) و گاهی شکل یاء سلامت ماند چون سرمئی(2)... و چون به کلمه ای که آخر آن «الف» یا «هاء بدل از اعراب (غیرملفوظ)» و یا «یاء تحتانی» باشد، یاء نسبت ملحق کنند آن «الف» و «هاء» و «یا» را به واو بدل کنند چون موسی، موسوی. عیسی، عیسوی. دنیا، دنیوی. سامانه، سامانوی. مهنه، مهنوی. گنجه، گنجوی. دهلی، دهلوی. و گاهی «های غیرملفوظ آخر» در حالت نسبت حذف کنند چنانکه: آوه، آوی. بنگاله، بنگالی. و گاهی هاء آخر کلمه را بوقت الحاق یاء نسبت به کاف فارسی بدل کنند اما حرکت حرف ماقبل هاء (فتحه) باقی می ماند چون خانه، خانگی. پرده، پردگی. بیعانه، بیعانگی. و گاهی الف و نون زائده قبل از یاء نسبت درآرند چنانکه ربانی و حقانی و نفسانی و ظلمانی و جسمانی و نورانی (منسوب به رب، حق، نفس، ظلم، جسم، نور) و چون در کلمه ای حرف ثالث یاء تحتانی باشد در حالت الحاق یای نسبت آن یا را گاهی حذف کنند چون مدنی منسوب بمدینه و قرشی منسوب بقریش و حنفی منسوب به حنیفه (ابوحنیفه) و گاهی قبل از یاء نسبت حرف زای معجمه زیاده آرند چون رازی و مروزی منسوب به ری و مرو. || گاه این یاء به آخر قیود زمان ملحق شود و معنی آن را تأکید کند چنانکه در تداول عامه نیز گویند: صبحی، عصری. ظهری :
عروس بهاری کنون از بنفشه
کشن جعد و از لاله رخسار دارد.
ناصرخسرو.
یکی روزی بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد. (چهارمقالهء نظامی عروضی).
ندانم کرد خدمتهای شاهی
مگر لختی سجود صبحگاهی.نظامی.
تو ز چشم انگشت را بردار هین
و آنگهانی هرچه میخواهی ببین.مولوی.
ناگهانی جولقییی میگذشت
با سری بیمو چو پشت طاس و طشت.
مولوی.
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی.
حافظ.
و به آخر قیود زمان مانند، امسال، دیروز، امروز نیز پیوسته گردد و در تقدیر «از» را رساند :
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل این بستانم.
|| یاء نسبت گاه به آخر اعداد ترتیبی بجای «ین» درآید، یکمی به جای یکمین. دومی به جای دومین. هزارمی به جای هزارمین. و چندی به جای چندین. و بیشتری به جای بیشترین :
به خوان برنهادند چندی بره
به خوردن نهادند سر یکسره.فردوسی.
چون خبر این حصار بدیشان رسیده بود بیشتری گریخت. (تاریخ بیهقی). || و گاه این یاء به معنی «ب » آید :
چو نزدیکی شهر ایران رسید
همه جامهء پهلوی بردرید.فردوسی.
یعنی به نزدیک. و از این قبیل است یاء در کلمات «غلطی» و «عوضی» و مانند اینها که در تقدیر به غلط و به عوض باشد. و در بعض کلمات علاوه بر معنی ب «رنگ» هم از آن مفهوم شود مانند: ماشی؛ قهوه ای؛ نارنجی؛ گل باقلی؛ لیموئی؛ خاکی؛ ارغوانی؛ زنگاری و غیره :
کار و کردار تو ای گنبد زنگاری
نه همی بینم جز مکر و ستمگاری.
ناصرخسرو.
|| و گاه تشبیه را رساند و به معنی مثل، مانند، چون، به گونهء و امثال آن باشد: زلفِ چوگانی؛ شرابِ لعلی؛ گل آتشی؛ گردو و بادام کاغذی؛ ریش محرابی؛ زلف دم اُردکی؛ چشم بادامی؛ ابروی هلالی؛ پستان لیموئی و غیره :
قد الفیت لام شد بنگر
منگر تو چنین به زلفک لامی.ناصرخسرو.
ای حجت علم و حکمت لقمان
بگزار به لفظ خوب حَسانی.ناصرخسرو.
نمایندت بهم خلقی به انگشت
چو بینند آن دو ابروی هلالی.سعدی.
|| و در ترکیبات ذیل به معنی اندازه و مقدار و مساحت باشد چون: یک پیراهنی؛ یک سینه بندی یعنی بمقدار یک پیراهن و یک سینه بند از جامه و قماش و نیز اتومبیل هفت نفری؛ در یک منزلی؛ به دوفرسخی و...؛ صیمره شهری است در پنج منزلی دینور. کند قریه ای است در یکفرسخی طهران : امیر... قصد حصارشان کرد و بر دو فرسنگی بود. (تاریخ بیهقی).
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی.حافظ.
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی
برگ صبوح ساز و بده جام یک منی.حافظ.
|| و به معانی حرفه و عمل و شغل و هم جای و مکان (دکان، کارخانه، دستگاه) نیز آید: کبابی؛ حصیری؛ جگرکی؛ شیشه گری؛ کله پزی؛ حلاجی؛ ندافی؛ عطاری؛ رنگرزی؛ حریربافی؛ قنادی؛ حلوایی؛ شیرینی فروشی که هم از این الفاظ فروشنده یا سازندهء مث کباب و نان و حریر و غیره اراده شود و هم دکان یا کارخانه و محل فروش آنها :
گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیر است مگس دکهء حلوایی را.سعدی.
ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست
کجا رود مگس از کارگاه حلوائی.سعدی.
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جائی نخواهد رفت جز دکان حلوائی.
سعدی.
و گویا در مواردی که معنی مکان میدهد کلمهء دکان یا کارخانه اختصاراً حذف میشود. || و گاه فاعلیت را رساند و در این هنگام مرادف الفاظ با؛ مند؛ ور؛ دار؛ گر؛ اومند. صاحب؛ دارای؛ مالک؛ دارنده و نظایر اینها باشد: مرغ کاکلی؛ چهار ضلعی؛ خانهء چهار اطاقی؛ قبر شش گوشه ای؛ اطاق پنج دری؛ شش انگشتی؛ جوجه تیغی؛ برهء دو مادری؛ خونی (به معنی قاتل و خونگیر)؛ هنری؛ گوهری یا گهری؛ دانشی؛ کاری؛ صرفی (دانندهء صرف)؛ نحوی (دانندهء نحوی)؛ عروضی (دانندهء عروض)؛ گشتی (به معنی گشت کننده به قصد پاسبانی) شرابی؛ تریاکی؛ بنگی؛ حشیشی؛ چرسی (یعنی معتاد به شراب و... و یا آشامنده و کشنده شراب و تریاک و...) :
چنین گفت با گیو جنگی تژاو
که تو چون عقابی و من چون چکاو.
فردوسی.
اما جهد کن اگر چه اصیلی و گوهری باشی گوهر تن نیز داری. عنصرالمعالی (قابوسنامه).
هزبری که سرهای شیران جنگی
ببوسید خاک قدم بنده وارش.ناصرخسرو.
مپذیر قول جاهل تقلیدی
گرچه به نام شهرهء دنیا شد.ناصرخسرو.
ز هولش دل و طبع روباه گیرد
دل شیر جنگی و طبع غضنفر.ناصرخسرو.
سخن با خطر تواند کرد
خطری مرد را جدا ز حقیر.ناصرخسرو.
خطری را خطری داند مقدار و خطر
نیست آگاه ز مقدار شهان گاه و سریر.
ناصرخسرو.
نه از خانه برون رفت آنکه بگریخت
نه خونی را دیت بایست هرگز.ناصرخسرو.
سخن حکمتی ای حجت زرخرد است
به آتش فکرت جز زرخرد را مگذار.
ناصرخسرو.
اگر قیمتی درخواهی که باشی
به آموختن گوهر جان بپرور.ناصرخسرو.
قیمت سوی خدای بدین است خلق را
آن است قیمتی که بدین است قیمتش.
ناصرخسرو.
نوروز به از مهرگان اگرچه
هردو دو زمانند اعتدالی.ناصرخسرو.
ملک الموت من نه مهستی ام
من یکی پیرزال محنتی ام.سنایی.
هنر تابد از مردم گوهری
چو نور از مه و تابش از مشتری.نظامی.
میان بسته هریک به گوهرخری
خریدار گوهر ز هر گوهری.نظامی.
به اقبال این گوهر گوهری
از آن دایره دور شد داوری.نظامی.
ترا دولت، او را هنر یاور است
هنرمند با دولتی درخور است.نظامی.
خیر از نام گشت نامی تر
شد برایشان ز جان گرامی تر.نظامی.
وگر قیمتی گوهر نامدار
که ضایع نگرداندت روزگار.سعدی.
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جان است به دریا نرود.
سعدی.
لاابالی چه کند دفتر دانائی را
طاقت وعظ نباشد سر سودائی را.سعدی.
|| گاه لیاقت را رساند و صاحب براهین العجم یاء لیاقت را قسم دوم از یاهای معروف شمرده و گوید:
چنانکه گویی خوردنی و کشتنی یعنی لایق خوردن و لایق کشتن. این یاء در اضافت متحرک شود و چون اضافه به یای مخاطب شود به همزه ملینه تبدیل یابد... - انتهی :
بودنی بود می بیار اکنون.رودکی.
و بفرمود تا تخم اسپرغمها از کوه بیاوردند و درختان بابیخ و هر چه تخم افکندنی بفرمود تا بیفکندند و آنچه نشاندنی بود بنشاندند. (ترجمه طبری بلعمی).
از او (کیومرث) اندرآمد همی پرورش
که پوشیدنی نوبد و نو خورش.فردوسی.
سخن گفته شد گفتنی هم نماند
من از گفته خواهم یکی با توراند.فردوسی.
مر او را ز دوشیدنی چارپای
زهر یک هزار آمدندی به جای.فردوسی.
بخواهد بدن بیگمان بودنی
نکاهد بپرهیز افزودنی.فردوسی.
رفته و فرمودنی مانده و فرسودنی
بود همه بودنی کلک فرو ایستاد.منوچهری.
آن کس که بود آمدنی آمده بهتر
و آن کس که بود رفتنی او رفته شده به.
منوچهری.
ما اینک سوی شهر می آییم آنچه فرمودنی است بفرماییم. (تاریخ بیهقی). علی تگین دشمن است... با وی نیز عهدی و مقاربتی باید هر چند بر آن اعتماد نباشد ناچار کردنی است. (تاریخ بیهقی). عبدوس بر اثر وی (آلتونتاش) بیامد... و باز نمود که چند مهم دیگر است باز گفتنی با وی. (تاریخ بیهقی). مثالهایی که دادنی بودند بداد. (تاریخ بیهقی). چند دیگر بود سخت دانستنی. (تاریخ بیهقی). فضل... آنچه نبشتنی بود بنبشت. (تاریخ بیهقی). امیر گفت... نام دبیران بباید نبشت... تا آنچه فرمودنی است فرموده آید. (تاریخ بیهقی). آنچه گفتنی است در چند مجلس با ما گفته است و جوابهای جزم شنیده. (تاریخ بیهقی). از آن پیره زن حلواها و خوردنیها آرزو کردندی. (تاریخ بیهقی). جده ای بود مرا... چیزهای پاکیزه ساختی از خوردنی و شربتهای بغایت نیکو. (تاریخ بیهقی). امیر مسعود... میزبانی کردی و خوردنیهای بسیار با تکلف آوردندی. (تاریخ بیهقی). خواجه فرمود تا خوردنی آوردند و چیزی بخورد. (تاریخ بیهقی). چون کارها بتمامی به هرات قرار گرفت سلطان مسعود... بونصر را گفت که آنچه فرمودنی است در هر بابی فرموده آید. (تاریخ بیهقی). پس فردا چون ما بیائیم آنچه فرمودنی است بفرمائیم. (تاریخ بیهقی). و ما (سلطان مسعود) در این هفته حرکت خواهیم کرد بر جانب بلخ تا... آنچه نهادنی است با خانان ترکستان نهاده آید. (تاریخ بیهقی). بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصد ری کرد... مواضعتی که نهادنی بود بنهاد. (تاریخ بیهقی). خردمند مردمان را... به درگاه فرستید تا آنچه فرمودنی است بفرماییم. (تاریخ بیهقی). در حال آنچه گفتنی بود بگفتیم و دل وی را خوش کردیم. (تاریخ بیهقی). آنگاه مقامه بتمامی برانم که بسیار نوادر و عجایب است اندر آن دانستنی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص287).
چون همی بود ما بفرساید
بودنی از چه می پدید آید.ناصرخسرو.
ما سفر برگذشتنی گذرانیم
تا سفر ناگذشتنی بدرآید.
ناصرخسرو (سفرنامه).
گرگ درنده گرچه کشتنی است
بهتر از مردم ستمکار است.
ناصرخسرو
ز آفاق وز انفس دو گوا حاضر کردش
برخوردنی و شربت من پیر هنرور.
ناصرخسرو.
نه فرسودنی ساخته ست این فلک را
نه آب روان و نه باد بزان را.ناصرخسرو.
این رستنی است ناروان هرسو
و آن بی سخن است وین سوم گویا.
ناصرخسرو.
من به یمگان در نهانم، علم من پیدا چنانک
فعل نفس رستنی پیداست او در بیخ وحب(3).
ناصرخسرو (دیوان چ دانشگاه ص97).
تخم و بر و برگ همه رستنی
داروی ما یا خورش جسم ماست.
ناصرخسرو.
و آن را که کشتنی بود فرمود تا کشتند. و هر که بازداشتنی بود فرمود تا حبس کردند. (فارسنامهء ابن البلخی ص90).
تا ز دوران فلک شاها جهان را دیدنیست
تیر و تابستان و نیسان و زمستان دگر.
سوزنی.
مرا نگویی کاخر بجای خاقانی
دگر چه خواهی کردن که کردنی کردی.
خاقانی.
دری دارم که آن در سفتنی نیست
بسی دارم سخن کان گفتنی نیست.نظامی.
عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز بکس گشادنی نیست.نظامی.
از تو قهر آمد وز من تدبیر
هر که گویم گرفتنی است بگیر.نظامی.
فعل را در غیب اثرها زادنیست
و آن موالیدش بحکم خلق نیست.
مولوی (مثنوی ج1 ص102).
راه سنت کار و مکسب کردنیست.مولوی.
کافر بسته دو دست او کشتنی است
کشتنش را موجب تأخیر چیست؟مولوی.
من بدانم در دل من روشنی است
بایدت گفتن هر آنچه گفتنی استمولوی.
قلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا
دهی و گر ندهی بودنی بخواهد بود.سعدی.
گر سر برود فدای پایت
مرگ آمدنیست دیر و زودم.سعدی.
خود کشتهء ابروی توام من به حقیقت
گر کشتنیم باز بفرمای به ابروی.سعدی.
بگردان ز نادیدنی دیده ام
مده دست بر ناپسندیده ام.سعدی.
دهان گو ز ناگفتنیها نخست
بشوی این که از خوردنیها بشست.سعدی.
حدیث عشق جانا گفتنی نیست
وگر گویی کسی همدرد باید.سعدی.
خون پیاله خور که حلال است خون او
در کار عیش کوش که کاری است کردنی.
حافظ.
یک دیده از برای ندیدن بود ضرور
هر چند روی مردم دنیا ندیدنی است.
صائب.
از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت
کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام.
صائب.
هر چند نیست درد دل ما نوشتنی
از اشک خود دو سطر به ایما نوشته ایم.
صائب (کلیات، چ امیری فیروزکوهی ص681).
مرا بیزار کرد از اهل دنیا دیدن دربان
به یک دیدن ز صد نادیدنی آزاد گردیدم.
صائب.
|| امّا در این شعر نظامی یاء در مصراع دوم با اینکه به آخر مصدر ملحق شده است لیاقت را نباشد بلکه معنی فاعلی از آن مستفاد شود :
توانا و دانا به هر بودنی
گنه بخش و بسیار بخشودنی.
و نظیر این جز مثال زیر دیده نشد و گویا چنین استعمالی برخلاف قیاس باشد: شوی حلیمه را گفت ای زن همیترسم که این را از دیو چیزی رسیدنی است برخیز تا ما این را بنزدیک فلان کاهن بریم که او نیک داند. (ترجمهء طبری بلعمی). || گاه در تداول عامه بجای «ی» مذکور مزید مؤخر «گار» آرند: مهمان «ماندنی» یا «ماندگار»؛ «رفتنی» یا «رفتگار». و یای لیاقت در تداول عامه علاوه بر معانی یاد شده گاه تحسین را رساند: خربزهء گرگاب خوردنی است. و گاه برای استعجاب باشد: کارهای این بچه دیدنی است (اعم از نیک یا بد).
(1) - امروزه اغلب با «ای» نویسند: پسته ای بیضه ای، جامه ای.
(2) - امروزه «سرمه ای» نویسند.
(3) - ن ل: ... او درویج وحب (دیوان چ تقوی ص 37).

ی.

[ای] (پسوند) دیگر از یاهای معروف که در نظم و نثر فارسی آمده، یائی است که به زعم برخی یاء متکلم است. این یاء را فارسی زبانان به آخر کلمات عربی مستعمل در فارسی ملحق کرده اند: الهی؛ ربی؛ مخدومی؛ اعتضادی؛ امتی؛ سیدی؛ مولائی و جز آنها یعنی اله من، رب من، مخدوم من و... :
کاشکی سیدی من آن تبمی
تا چو تبخاله گرد آن لبمی.خفاف.
بخور ای سیدی به شادی و ناز
هر کجا نعمتی به چنگ آری.اسکافی.
ای امتی ز جهل عدوی رسول خویش
حیران من از جهالت و شومی شما شدم.
ناصرخسرو
الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان.(خواجه عبدالله انصاری).
به مدح ناصر دین سیدی و مولائی...سوزنی.
صبح شد ای صبح را پشت و پناه
عذر مخدومی حسام الدین بخواه.مولوی.
اما حضرت مخدومی مرحومی در روضة الصفا این روایت را تضعیف کرده. (حبیب السیر چ طهران ص369). و در القاب و عناوین نامه نویسی متداول بود که مینوشتند: نورچشمی؛ فرزندی؛ قبله گاهی؛ استادی؛ والده مقامی؛ خداوندگاری و غیره. و معلوم نیست در اینگونه الفاظ یاء متکلم عربی است که به آخر الفاظ فارسی هم می آورده اند یا نوعی یاء نسبت است که معنی مثل و مانند و بمنزله را میرسانند و هم بر عزت و گرامی بودن دلالت کند. اینگونه یاء در نثر دورهء صفویه و تیموری بسیار استعمال میشده است : از خدمت(1) ارشادپناهی خواجه علاءالحق والدین که خلیفه حضرت خواجه بودند... خواجه علاءالحق والدین نورالله مرقده به تکرار در مجالس صحبت به تأکید و تحقیق این معنی اشارت میکردند. (انیس الطالبین صلاح بن مبارک بخاری).
نویسد نورچشمی آفتاب آن صفحهء رو را
مه نو قبله گاهی خواند آن محراب ابرو را.
صائب.
|| صاحب آنندراج یاء را در کلمات علامی و فهامی یاء مبالغه نامیده است. و صاحب نهج الادب نیز آرد: یاء برای مبالغه است چنانچه علامی و فهامی به معنی علامه و فهامه، در عربی یعنی بسیار داننده و فهم کننده... و این یاء در عربی مشدد میباشد و در فارسی مخفف مثل اوحدی به معنی بسیار یکتا والمعی به معنی بسیار ذکی. و در دقایق الانشاء آرد: خدایگانی، یعنی بسیار پادشاه بزرگ. و شهنشاهی، یعنی بسیار سرآمد پادشاهان. - انتهی(2): علامی و فهامی (مراد میرزا ابوالفضل است) در آئین اکبری نوشته... (تتمهء برهان). در وقت عرش آشیانی حکم بیاض معتبر از احکام دفتری بود. (تتمهء برهان). || و در تداول عامه گاه بجای الف و لام عهد ذهنی باشد چون: حسنی آمده بود. مردی آخر آمد. || و گاهی در آخر اسم علم برای تحقیر یا شفقت و عطوفت آید: طالبی! نازی! حیوانی! دودولی! بزی! بخت کوری. نورچشمی: تره به تخمش میکشد حسنی به بابا. این یک تکه نان بربری من بخورم یا اکبری! || و گاه معنی زمان و ظرف افاده کند: آخر عمری خودم را بدنام نمیکنم (یعنی در این آخر عمر).
(1) - خدمت در اینجا بمعنی پیشگاه و حضرت و یا جناب آمده است.
(2) - این توجیه هم صحیح بنظرنمیرسد، نظر اصح آن است که یاء را در اینگونه کلمات یاء نسبت بدانیم که به معنی مثل و مانند و بمنزلهء باشد و هم بر گرامی بودن و عزت دلالت کند.

ی.

(پسوند)(1) در قدیم به آخر فعل ملحق می گردید و در معانی زیر به کار می رفت: 1- برای استمرار، این یاء بجای «می» یا «همی» به آخر فعل ماضی ساده یا مطلق پیوندد و بر استمرار و دوام دلالت کند و چون از شش صیغهء ماضی به دو صیغهء مفرد مخاطب و جمع مخاطب ملحق نمی شود، آن را ماضی استمراری ناقص هم نامیده اند :
چو باران بدی ناودانی نبود
به شهر [ ری ] اندرون پاسبانی نبود.
فردوسی.
نوشت اینکه گر دادگر بودمی
همی مرد را نیز بستودمی.فردوسی.
خردمند شاهی چو نوشیروان
به هرمز بدی روز پیری جوان.فردوسی.
نهادی یکی گنج خسرونهان
که نشناختی کهتری در جهان.فردوسی.
چو بودی سرسال نو فرودین
که رخشان شدی در دل از هوردین.
فردوسی.
ز کشور به درگاه شاه آمدی
بدان نامور بارگاه آمدی.فردوسی.
بجستی هر زمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن.منوچهری.
خروشی برکشیدی تند تندر
که موی مردمان کردی چو سوزن.
منوچهری.
بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت
که کوه اندرفتادی زو به گردن.منوچهری.
مردی بیرون آمد ببست، ابراهیم بن یوسف العریف گفتندی او را. (تاریخ سیستان). هر برج که برابر امیر بود آنجا بسیار مردم گرد آمدندی. (تاریخ بیهقی). و سخن پس از آن امیر با عبدوس گفتی. (تاریخ بیهقی). مقدمی که وی را ابوجعفر رمادی گفتندی. (تاریخ بیهقی). آب از حوض روان شدی. (تاریخ بیهقی). مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی. (تاریخ بیهقی). چون خواستی که حشمت... براند... ایشان... محاسن و مقابح آن وی را باز نمودندی. (تاریخ بیهقی). این پادشاه... چنان نمودی که در بناها هیچ مهندسی را بکسی نشمردی. (تاریخ بیهقی). مقرر بود که آن مشرفان در خلوت جایها نرسیدندی. (تاریخ بیهقی). بر آنچه واقف گشتندی باز نمودندی. (تاریخ بیهقی). هرچه رفتی باز نمودندی. (تاریخ بیهقی). این آچارها و کامه ها نیکو ساختی و امیر محمود را بردی. (تاریخ بیهقی). به ابتدای روزگار به افراط تر بخشیدی. (تاریخ بیهقی). چنین چیزها از وی آموختندی. (تاریخ بیهقی). چون سال سپری شدی بیست و سی قبای دیگر راست کرده به جامه خانه دادندی. (تاریخ بیهقی). این مهتر... را با این جامه ها دیدندی. (تاریخ بیهقی). بروزگار... امیر محمد در نهان کسان داشتی که جستجوی کارهای برادر کردندی. (تاریخ بیهقی). فراش پیری بود که پیغامهای ایشان آوردی و بردی. (تاریخ بیهقی). در نهان تقرب کردندی و بندگی نمودندی. (تاریخ بیهقی). غلامان را فرمودی تا درآمدندی و بشمشیر و ناچخ پاره پاره کردندی. (تاریخ بیهقی). امیر چنان کلان شد که همه شکار بر پشت پیل کردی. (تاریخ بیهقی). نگذاشتی که کسی... وی را یاری دادندی. (تاریخ بیهقی). و یکی بود از ندیمان پادشاه (امیرمحمد) و شعر و ترانه خوش گفتی. (تاریخ بیهقی). وی (عبدالرحمن) گفت... امیر محمد این صوت از من بسیار خواستی چنانکه کم مجلس بودی که من این نخواندمی. (تاریخ بیهقی). امیرالمؤمنین اعزاز ارزانی داشتی. (تاریخ بیهقی). طاهر به دیوان کم آمدی و اگر آمدی زود بازگشتی. (تاریخ بیهقی). امیر گفت اگر مقرر گشتی چه کردی گفت (ابونصر) هر دو را از دیوان دور کردمی. (تاریخ بیهقی). چون از در کوشک بازگشتی کوکبه سخت بزرگ با وی بودی. (تاریخ بیهقی). غازی شراب نخوردی و هرگز نخورده بود و از وی گربزتر و بسیاردان تر مرد نتواند بود. (تاریخ بیهقی). حاجب غازی که به طارم آمدی برایشان گذشتی. (تاریخ بیهقی). دیگر مقدمان محمودی بدینجمله بدرگاه آمدندی. (تاریخ بیهقی). آنچه می فرمودی نبشتمی و کارها می براندی و خلعتهاء و صلتهاء سلطانی میفرمودی. (تاریخ بیهقی). جده ای بود مرا چیزهای پاکیزه ساختی. (تاریخ بیهقی). نصراحمد احنف قیس دیگر شد چنانکه بدو مثل زدندی. (تاریخ بیهقی). از آن پیره زن حلواها آرزو کردندی. (تاریخ بیهقی). او... اخبار خواندی و بدان الفت گرفتندی. (تاریخ بیهقی). آن پیره زن... ایشان را پس از نان خوردن چیزی بخشیدی. (تاریخ بیهقی). این زن... آن سیرتهای ملکانه امیر باز نمودی و امیر را از آن سخت خوش آمدی. (تاریخ بیهقی). من و یارانم مطربان و قوالان و ندیمان ببردیمی و آنجا چیزی خوردیمی. (تاریخ بیهقی). چون نماز پیشین بکردیمی بیگانگان بازگشتندی و دبیران و قوم خویش و مرا بخوان بردندی و نان بخوردیمی و باز گشتیمی. (تاریخ بیهقی). نامه ها که از کوتوال آمدی همه عبدوس عرضه کردی آنگاه نزدیک استادم فرستادی. (تاریخ بیهقی). پدر ما... گفتی که رای وی (التونتاش) مبارک است. (تاریخ بیهقی). هر والی که آن ناحیت او را بودی همه ولایت وی را طاعت داشتندی. (تاریخ بیهقی). امیر مسعود... بر بامها آمدی. (تاریخ بیهقی). در میان ایشان پنج زاغ بود بفضیلت رای... مشهور و زاغان در کارها اعتماد بر ایشان کردندی و در حوادث به جانب ایشان مراجعت نمودندی و ملک ایشان مبارک داشتی و در ابواب مصالح از سخن ایشان نگذشتی. (کلیله ودمنه).
چو عاجز شدی رایش از داوری
ز فیض خدا خواستی یاوری.سعدی.
شکرلب جوانی نی آموختی
که دلها بر آتش چونی سوختی.سعدی.
کسان که در رمضان چنگ و نی شکستندی.
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند.سعدی.
سنگ را سخت گفتمی همه عمر
چون بدیدم ز سنگ سخت تری.سعدی.
سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی
کمترین موج آسیاسنگ از کنارش در ربودی.
سعدی.
ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی.حافظ.
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هردم پیام یار و خط دلبر آمدی.حافظ.
2- در جمله های انشائی که ترجی و تمنی را باشند نیز یاء مانند جمله های شرطی به آخر فعل ملحق گردد. ترجی به معنی امیدوار بودنست و به اموری تعلق گیرد که محتمل الوقوع و شدنی باشد در عربی الفاظ لعل (شاید) و عسی (امید است) را در هنگام ترجی آرند و تمنی به معنی آرزو کردن است و به اموری تعلق گیرد که عقلاً یا عادةً محال و ناشدنی و یا صعب الحصول باشد در عربی گاه تمنی لیت آرند و در فارسی الفاظ: کاش، کاشکی، ای کاش، کاج مرادف آن است لکن در فارسی برای هر یک از ترجی و تمنی الفاظ خاصی متداول نیست و علاوه بر کلماتی که یاد کردیم الفاظ: بو، بود، شود، باشد، افتد، چه، چه شود، و مانند اینها را در ترجی و تمنی هر دو آرند و شمس قیس رازی گوید: در صیغت تمنی نیز بیاید (یاء ملینه) چنانکه: کاش بیامدی. کاشکی چنین بودی. (المعجم چ طهران ص187) :
کاشکی اندر جهان شب نیستی
تا مرا هجران آن لب نیستی.دقیقی.
کاشکی سیدی من آن تبمی
تا چو تبخاله گرد آن لبمی.
خفاف (از لغت فرس اسدی ص 493).
من و مانند من که خدمتکاران امیر محمد بودیم... و دل نمی داد که از پای قلعهء کوه تیز یکسو شویمی. (تاریخ بیهقی). التونتاش... گفت بنده را خوشتر آن بود که... به غزنین رفتی و بر سر تربت سلطان ماضی بنشستی. (تاریخ بیهقی).(2)
گفته ست که یک روزی جانت ببرم چون دل
من بندهء آن روزم ای کاش چنانستی.
سنایی.
کاشکی از من فراغتی حاصل آمدی و کاری را شایان توانمی بود. (کلیله و دمنه).
کاشکی جز تو کسی داشتمی
یا به تو دسترسی داشتمی
یا در این غم که مرا هردم هست
همدم خویش کسی داشتمی.خاقانی.
و کاشکی بر دل بیرحم تو اعتمادی دارمی که خدمت مرا در حضرت تو وصولی میسر گرددی تا پدر را به تیغ از پای درآرمی یا به زهر از پیش بردارمی و چنگ محبت در فتراک دولت تو زنمی. (سندبادنامه ص75).
مرا کاشکی بودی آن دسترس
که نگذارمی حاجت کس بکس.نظامی.
ای کاج که بر من او فتادی
خاکی که مرا بباد دادی.نظامی.
و سخن اوست که کاشکی که بدانمی که مرا دشمن میدارد و که غییبت میکند و که بد میگوید تا من او را سیم و زر فرستادمی. (تذکرة الاولیاء عطار).
یارب چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی.(3)سعدی.
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کآنچه بود گناه او من بکشم غرامتش.
سعدی.
حسن خوبان در جهان هرگز نبودی کاشکی
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی.
سعدی.
کاش بیرون نیامدی سلطان
تا ندیدی گدای بازارش.سعدی.
کاش با دل هزار جان بودی
تا فدا کردمی به دیدارش.سعدی.
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی.سعدی.
غم نیز چه بودی ار نبودی
آنروز که غمگسار برگشت.سعدی.
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که مانده ست غنیمت شمرند.
سعدی.
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی اینچنین که میان من و غم است.
سعدی.
این تمنایم به بیداری میسر کی شود
کاشکی خوابم ببردی تا بخوابت دیدمی.
سعدی.
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی.
سعدی.
|| گاه ادات تمنی حذف شود :
بی پر و بی پا سفر میکردمی
بی لب و دندان شکر می خوردمی
چشم بسته عالمی می دیدمی
ورد و ریحان بی کفی می چیدمی.مولوی.
دست من بشکسته بودی آن زمان
چون زدم من بر سر آن خوشزبان
ناله میکرد و فغان و های های
کای مرا بشکسته بودی هر دو پای.مولوی.
3- این یاء را متقدمان در نقل و شرح رؤیا نیز به آخر افعال ملحق می کردند. نخستین بار مؤلف این لغت نامه (مرحوم دهخدا) بدین نکته توجه کرد و آن را یاء نقل رؤیا نامید. این یاء به معنی (کأنّ) است که عرب درگاه نقل خوابی آورد: فبات متوسداً حجراً فرای فیمایری النائم کان سلماً منصوباً الی باب السماء عندِ رأسه. (کتاب البلدان ابن الفقیه همدانی). و مرحوم بهار گوید: این یاء در فارسی به معنی گویا و توگفتی و نظیر آن است و بهمه ازمنه متصل میشود و تا قرن ششم در نظم و نثر الحاق آن را به آخر افعال مراعات میکرده اند. ولی در قرن هفتم و هشتم رعایت آن از میان رفته(4) و خواجه حافظ جایی آن را آورده و جائی نیاورده است و آنجا که آورده چنین است:
دیدم بخواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سرآمدی.
و آنجا که نیاورده است:
دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود.
(سبک شناسی ج1 ص347).
و اینک شواهد آن :
ببوشاسب دیدم شبی سه چهار
چنانک آیدی نزد من ورزکار.ابوشکور.
چنین دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جائی فراز آمدی
بر آن جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز به آیین کاوس کی.فردوسی.
چنان دید روشن روانم به خواب
که رخشنده شمعی برآمد ز آب
همه روی گیتی شب لاجورد
از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد
در و دشت برسان دیبا شدی
یکی تخت پیروزه پیدا شدی.فردوسی.
چو آن چهرهء خسروی دیدمی
از آن نامداران بپرسیدمی.فردوسی.
چنان دید کز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان.فردوسی.
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزهء گاورنگ
یکایک همان گرد کهتر به سال
ز سر تا به پایش کشیدی دوال
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردنش بر پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه.فردوسی.
چنان دید در خواب بهرام شیر
که ترکان شدندی به جنگش دلیر
سپاهش سراسر شکسته شدی
بر او راه پیکار بسته شدی
همی خواستی از یلان زینهار
پیاده بماندی نبودیش یار.فردوسی.
اباوی (نوشیروان) بر آن گاه آرام و ناز...
نشستی و می خوردن آراستی
می از جام نوشیروان خواستی.فردوسی.
زبان را به خوبی بیاراستی
دل تیره از غم بپیراستی.فردوسی.
شهنشه چنین گفت با پهلوان
که خوابی بدیدم به روشن روان
که از سوی ایران دو باز سپید
یکی تاج رخشان بکردار شید
خرامان و شادان شدندی برم
نهادندی آن تاج زر بر سرم.فردوسی.
چنان دید در خواب کآتش پرست
سه آتش فروزان ببردی به دست.
همه پیش ساسان فروزان بدی
به هر آتشی عود سوزان بدی.فردوسی.
سیاووش را دیدم این دم به خواب
درخشان تر از ماه و از آفتاب
که گفتی مرا چند خسبی بپای
بجشن جهاندار کیخسرو آی.فردوسی.
کنون در خواب دیدم ماه رویش
جهان پر مشک و عنبر کرده مویش
چنان دیدم که دست من گرفتی
بدان یاقوت مشک آلود گفتی.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
به خواب دیدم که من به زمین غور بودمی و بسیار طاوس و خروس بودی، من ایشان را میگرفتمی و در زیر قبای خویش میکردمی و ایشان همی پریدندی و میغلطیدندی. (تاریخ بیهقی). شبی فرعون در خواب دید که آتشی از بیت المقدس برآمدی عظیم و گردسرای فرعون را گرفتی و در سرای اوفتادی و سراهای او بسوختی و در سراهای قبطیان افتادی و بسوختی و بنی اسرائیل را هیچ گزندی نکردی. (تفسیرابوالفتوح رازی). و از آن خوابها یکی آن بود که جملهء جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندرآمدی ولیکن او را نگین نبودی. (نوروزنامه).
به اقبال تو خوابی خوب دیدم
کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی
به دست آوردمی روشن چراغی.نظامی.
به خواب دوش چنان دیدمی به وقت خیال
که آمدی بر من آن غزلسرای غزال
به ناز در برم آوردی و مرا دیدی
ز مویه گشته چو موی و ز ناله گشته چونال
ز مهر گرم شدی در عتاب و از دم سرد
سخن از آن دهن تنگ تنگ گشته محال.
نجیب الدین جرفادقانی.
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست.
سعدی.
شبی در واقعه ای دیدمی که به حمامی رفتمی.
نظام قاری (ایوان البسه).
|| صاحب قصص الانبیاء و نیز انیس الطالبین در نقل رؤیا بجای الحاق یاء به آخر فعل، (می) به اول آن افزوده اند : موسی در آنجا به خواب رفت و به خواب میدید (به جای دیدی) اژدها از آن وادی روی به گوسفندان می نهد (به جای نهادی) عصا اژدها میگردد (به جای گرددی) و در آن وادی به جنگ مشغول میگردد (بجای گرددی). (قصص الانبیاء). شبی بخواب دیدم که... از آن بزرگ به تضرع و مسکنت التماس مینمایم و میگویم... آن بزرگ مرا میگویند. (بجای گویدی) (انیس الطالبین بخاری).
4- در جمله های انشائی که شرط را باشد یائی به آخر فعل ملحق شود که آن را یاء شرطی نامند این یاء به آخر مضارع و فعل رابطه (است) هم ملحق گردد و به آخر صیغهء مفرد مخاطب هم می پیوندد. و بعضی شعرای متأخر در الحاق یاء شرطی به (است) و (نیست) قواعدی را که استادان گذشته مراعات میکرده اند ملحوظ نداشته اند. چه پیش از فعل شرطی باید ادات شرط را مانند اگر. ار. ور. وگر. گر. چون. چو. و مانند اینها در ابتدای جمله بیاید ولی شعرای یاد کرده یاء را به آخر (است) ملحق کرده اند بی آنکه از ادوات مذکور در جمله باشد(5): و شمس قیس رازی ذیل (حرف شرط و جزا) آرد: و آن یائی است ملینه که در اواخر افعال معنی شرط و جزا دهد چنانکه اگر بخواستی بدادمی. اگر بفروختی بخریدمی. (المعجم چ طهران ص187) :
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه.شهید بلخی.
گرنه بدبختمی مرا که فکند
به یکی جاف جاف زود غرس.رودکی.
گر این می نیستی عالم همه یکسر خرابستی
وگر در کالبد جان را بدیلستی شرابستی
اگر این می به ابر اندر به چنگال عقابستی
از او تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی.
رودکی.
گفت این کار جرجیس است جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی). جرجیس بازرگانی کردی... چون سال برآمدی شمار اصل خواستهء خویش برگرفتی و سود کرد همه به درویشان دادی... و گفتی اگر از بهر صدقه نیستی من خواسته نخواستمی. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی). ملک گفت اگر چنین است که تو میگوئی باید که کار تو از این بهترستی. (ترجمه تاریخ طبری بلعمی).
زخم عقرب نیستی بر جان من
گر ترا زلف معقرب نیستی.دقیقی.
اگر مهر با کین نیامیزدی
ستاره ز خشمش فرو ریزدی.فردوسی.
شبی در برت گر برآسودمی
سر فخر بر آسمان سودمی.
(منسوب به فردوسی).
چون دو رخ او گر قمرستی به فلک بر
خورشید یکی ذره ز نور قمرستی.عنصری.
اگرنه آنستی که امیرجعفر قانع است یا نه آن دل و تدبیر و رای و خرد که وی دارد همهء جهان گرفتستی. (تاریخ سیستان). اگر توقف کردمی... اثر بزرگ این خاندان مدروس گشتی. (تاریخ بیهقی). اگر شایستهء شغلی بدان نامداری نبودی (آسفتگین) نفرمودی. (تاریخ بیهقی). اگر آرزوی در دنیا نیافریدی کس سوی... جفت... ننگریستی. (تاریخ بیهقی). اگر توقف کردمی... تا ایشان بدین شغل پردازندی بودی که نپرداختندی. (تاریخ بیهقی). به درگاه رفتن صواب تر... اگر بار یابمی فبها و نعم و اگرنه بازگردم. (تاریخ بیهقی). و میباید که چون تو ده تن استی و نیست و جز ترا نداریم. (تاریخ بیهقی).
گر خبرستیت که تو کیستی
کار جهان پیش تو بازیستی.ناصرخسرو.
رمز سخنهای من ار دانیی
قول منت مرده به شادیستی.ناصرخسرو.
ماه نو چون زورق زرین نگشتی هر شبی
گرنه این گردنده گردون نیلگون دریاستی.
ناصرخسرو.
دلم از تو بهمه حال نشستی دست
گر ترا درخور دل دستگزارستی.
ناصرخسرو.
گر کار به نامستی از دوستی عمر
فرزند ترا عمر بودستی و عمار.ناصرخسرو.
گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان
همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش.
ناصرخسرو.
کامستی اگر پایدی ولیکن
کامی که نپاید نباشد آن کام.ناصرخسرو.
خویشتن خود را دانستیی
گرت یکی داناهادیستی.ناصرخسرو.
گر تو بدانستیی که فضل توبرخر
چیست کجا مانده ای نژند و شکمخوار.
ناصرخسرو.
گر تو تن خود را بشناسییی
نیز ترا بهتر از آن چیستی.ناصرخسرو.
پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز
در بهشت ارنه امید قلیه و حلواستی.
ناصرخسرو.
نزدیک او اگر خطرش هستی
یک شربت آب کی خوردی کافر.
ناصرخسرو.
اگر چیز از مراد خویش بودی
نگشتی خاربن جز ناژ و عرعر.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 182).
اگر به حرمت و قدر و به جاه در عالم
کسی بماندی ماندی رسول نام آور.
ناصرخسرو.
اگر اهل آفرین نیمی هرگز
جهال چون کنندی نفرینم.ناصرخسرو.
گر کردی این عزم کسی راز تفکر
نفرین کندی هرکس برآزر بتگر.
ناصرخسرو.
چون سوی عبدالله خطیب آمد او را ملامت نمود و روی ترش کرد و گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی... ترا امروز مالشی دادمی. (نوروزنامه). اگر من خود را جرمی شناسمی در تدارک غلو و التماس ننمایمی. (کلیله و دمنه). اگر مرا هزار جانستی و بدانمی که در سپری شدن آن ملک را فائدتی باشد... یک ساعت بترک همه بگویمی و سعادت دو جهان در آن شناسمی. (کلیله و دمنه).
دماغ ما ز خرد نیستی اگر خالی
نرانده ایمی گستاخ وار خر به خلاب.سوزنی.
اگر او آدمیستی زان سر
بیگنه بیندی عقاب و عذاب.سوزنی.
گر سزیدی از پس جدش دگر پیغمبری
امت جدش برآنندی که پیغمبر سزد.سوزنی.
اگر معزی و جاحظ به روزگار منندی
به نظم و نثر همانا که پیشکار منندی.
خاقانی.
و اگر با ما در این باب مفاوضتی رفتی پیش از نفاذ تدبیر بدین تشویر و تقصیر مأخوذ نگشتییی و در ملامت عاجل و عقوبت آجل نیفتاده یی. (سندبادنامه ص127).
زحل گر نیستی هندوی این نام
بدین پیری درافتادی از این بام.نظامی.
گر ایشان داشتندی تخت با تاج
تو تاج و تخت می بخشی به محتاج.نظامی.
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچونی من گفتنی ها گفتمی.مولوی.
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرکان.مولوی.
گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن.مولوی.
گر حجاب از جانها برخاستی
گفت هر جانی مسیح آساستی.مولوی.
جان او آنجا سرایان ماجرا
کاندر اینجا گر بماندندی مرا.مولوی.
اگر دوست با خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی.سعدی.
گر آنها که میگفتمی کردمی
نکو سیرت و پارسا بودمی.سعدی.
گر آن شبهای باوحشت نبودی
نمیدانست سعدی قدر امروز.سعدی.
گر آن ساقی که مستانراست هشیاران بدیدندی
ز توبه توبه کردندی چو می بر دست خماران.
سعدی.
عشق در عالم نبودی گر نبودی روی زیبا
ورنه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری.
سعدی.
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی.
سعدی.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار.
سعدی.
5- دیگر از یاهای ملحق به فعل یاء شرطی است که بر تردید و شک دلالت کند و پیش از آن الفاظی از قبیل چون، چو، گویی، پنداری و گوئیا آرند. علاوه بر تردید رایحه ای از تشبیه نیز در آن باشد(6) :
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
قدح گوئی سحابستی و می قطرهء سحابستی
طرب گوئی که اندر دل دعای مستجابستی.
رودکی.
می بر آن ساعدش از ساتگنی سایه فکند
گفتی از لاله پشیزستی بر ماهی شیم.
معروفی.
گلستان بهرمان دارد همانا شیر خوارستی(7)
لباس کودکان شیرخواره بهرمان باشد.
فرخی.
چیست این خیمه که گویی پرگهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگانی از میناستی.
ناصرخسرو.
جرم گردون تیره و روشن در او آیات صبح
گوئی اندر جان نادان خاطر داناستی.
ناصرخسرو.
صبح را بنگر پس پروین بدان ماند درست
کز پس سیمین تذروی بسدین عنقاستی.
ناصرخسرو.
رنگ نیابی همی از علم و بوی
گویی نه چشم و نه بینیستی.
روی نیاری به سوی شهر علم
گویی مسکنت به وادیستی.ناصرخسرو.
گوییی هست کف واهب او
قهرمان خزانهء وهاب.سوزنی.
دارد شره جود بر آن گونه که گوئی
دیوانه شدستی کف تو بند شکسته(8).
سوزنی (دیوان ص278 چ شاه حسینی).
تعالی الله چه روی است این که گوئی آفتابستی
و گر مه را حیا بودی ز حسنش در نقابستی.
سعدی.
چنان مستم که پنداری نماند امید هشیاری
بهش باز آمدی مجنون اگر مست شرابستی.
سعدی.
6- مرحوم بهار نوعی یاء در شواهدی آورده و آن را (یاء مطیعی یا انشائی غیرشرطی) نامیده است با چند مثال : و ماکان را دشمن داشتی امیر خراسان یک روز شراب همی خورد گفت همه نعمتی ما را هست اما بایستی که امیر باجعفر را بدیدیمی اکنون که نیست باری یاد او گیریم. (تاریخ سیستان ص316).که یاء اول یاء استمراری و یاء «بایستی» و «بدیدیمی» یاء مطیعی است یعنی می بایست ببینم و این یاء بین یاء استمراری و یاء تمنی است(9). مثال دیگر از تذکرة الاولیاء: بار دیگر بساخت و نزدیک او آورد هم فراغت نیافت که بخوردی(10) (یعنی بخورد)، مثال دیگر: آن را برداشت و جائی نیافت که بنهادی(11) (یعنی بنهد باصطلاح امروز). (سبک شناسی ج2 ص347). خرد آن بودی که او را بخواندی و به جان بروی منت نهادی. (تاریخ بیهقی). نگذاشتی که کس... وی را یاری دادندی. (تاریخ بیهقی).
هدیهء پای تو زر بایستی
رشوهء رای تو زر بایستی...خاقانی.
خاک بغداد در آب بصرم بایستی
چشمهء دجله میان جگرم بایستی.خاقانی.
7- و گاه باشد که یاء و «می» یا «همی» در یک فعل جمع آیند و هیچیک از ادات و علامات شرط و ترجی و تمنی و دعا و تردید هم در جمله نباشد ظاهراً اینگونه یاء اگر به مفرد غایب ماضی پیوندد توان گفت ضمیر غیاب است در برابر ضمیر خطاب که به مفرد مخاطب پیوندد و شاید بسبب اینکه یاء غیاب مجهول است رفته رفته در کتابت هم از میان رفته است لیکن اگر به صیغه ای ملحق شود که ضمیر متصل دارند مانند متکلم و غیر آن در آن هنگام یاء را توان برای تأکید استمرار یا زایده دانست :
به کردار نیکی همی کردمی
وز الفغدهء خود همی خوردمی.ابوشکور.
با خویشتن صد و سی تن طاوس... آورده بود در گنبد بچه می آوردندی. (تاریخ بیهقی).
اندر ستیهش است به من این زن
مینازدی به چادر و شلوارش.ناصرخسرو.
احمق پرستدی و همی ابله
قلب است قلب سکهء بازارش.ناصرخسرو.
چون همی خواستی گرفت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم.ناصرخسرو.
پس مرد را می آوردی و هر دو کتف او بهم میکشیدی و سولاخ میکردی و حلقه در هر دو سوراخ کتف او میکشیدی. (فارسنامه ابن البلخی ص68). پیوسته بر کسی بهانه جستی تا مال او میستدی. (فارسنامهء ابن البلخی ص74). تا از همهء جوانب آنچه رفتی و تازه گشتی معلوم او میگردانیدندی و بر حسب آن تدبیر کارها میکردی. (فارسنامه ابن البلخی ص93). و پیوسته بزرگان را میکشتی و مردم فرومایه را برمیکشیدی. (فارسنامه ابن البلخی ص98).
زهره ات ندرید تا زان زهره ات
میرسیدی در دو عالم بهره ات.مولوی.
هرکسی تدبیر و رائی میزدی
هرکسی در خون هر یک میشدی.مولوی.
او جواب خویش بگرفتی از او
وز سؤالش می نبردی غیر بو.مولوی.
بهر صیدی میشدی بر کوه و دشت
ناگهان در دام عشق او صید گشت.مولوی.
هر طرف اندر پی آن مرد کار
میشدی پرسان او دیوانه وار.مولوی.
8- دیگر از انواع یاهای ملحق به فعل، یائی است که به فعل دعا ملحق می شود :
گرفته بادی مشکین دو زلف دوست به دست
نهاده گوش به آوای زیر و نالهء بم.فرخی.
همایونی و فرخنده چنین بادی همه ساله
ولی در سایهء تو شاد و تو در سایهء یزدان.
فرخی.
زیادی خرم و خرم زیادی
میان مجلس شمشاد و سوسن.منوچهری.
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عزی به جهانخواری.
منوچهری.
چو بود شفقت او عام بر همه عالم
بر او خدایا رحمت کنی به فضل عمیم.
سوزنی.
خداوند من عصمة الدین همیشه
بجز ساکن ستر عصمت مبادی.انوری.
|| در شواهدی که ذی نقل می شود نوع یاء مشخص نیست ولی از آنجا که به کار برندگان این شواهد کسانی نیستند که مانند متأخران این یاها را در غیرموقع خود بکار برند احتمال می توان داد که لهجهء خاص باشد و یا به هرحال قدما موارد استعمال آنها را می شناخته اند و برای اینکه باب تحقیق مفتوح ماند جداگانه آورده شد :
چنان واجب کندی که ایشان نبشتندی و من بیاموزیدمی و چون سخن گویند من بشنودمی. (تاریخ بیهقی). بزرگان... در میان زمین غور ممکن نگشت که درشدندی. (تاریخ بیهقی). در وقت ساخته باسواری انبوه پذیرهء بنه آوردی و همه بنه پاک غارت کندی. (تاریخ بیهقی).
در میان اهل دنیا حق نماندستی ولیک
مؤمنان اهل بیت اندر میانند ای رسول.
ناصرخسرو.
سری که اهل قلم پیش او قلم کردار
همیشه بسته میانندی و گشاده دهن.سوزنی.
نه خطا گفتم خطا کو غازی شمشیرزن
تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی.
عطار.
(1) - در قدیم «e» تلفظ می شد.
(2) - در این شاهد از بیهقی ظاهراً ادات ترجی و تمنی وجود ندارد و یا شاید بتوان «دل نمی داد» و «خوشتر آن بود» را ادات گرفت.
(3) - در این شعر هم علامت دعا (یارب) و هم ادات ترجی (چه شدی) هست.
(4) - ولی نظام قاری که در قرن نهم می زیسته نیز این قاعده را مراعات کرده چنانکه در پایان شواهد آورده ایم.
(5) - رجوع به سبک شناسی بهار ج1 ص350 شود.
(6) - این آمیختگی به تردید و تشبیه فارق میان این قسمت و قسمت چهارم است که قب مذکور شد.
(7) - سیاق جمله تردید را باشد.
(8) - ظ: گسسته.
(9) - آیا یاء تمنی نیست؟ (یادداشت لغت نامه).
(10) - تذکرة الاولیاء ج1 ص241.
(11) - تذکرة الاولیاء ج1 ص335.

ی.

[ای] (پسوند) به آخر کلمه درآید و نشانهء نکره بودن باشد و آن از انواع یاء مجهول است. شمس قیس رازی یای نکره را ذیل «حرف نکره» آورده و گوید: و آن یائی است ملینه که در آخر اسماء علامت نکره باشد، چنانکه اسبی خریدم. غلامی فروختم. (المعجم چ تهران ص187). در یاء نکره فقط تنکیر اسم منظور است بی آنکه افراد یا جمع بودن آن ملحوظ شود، از اینرو این یاء همیشه به اسم نکره پیوندد و الحاق آن به معرفه روا نباشد مگر هنگامی که صفات خوب یا بدی را که اسم خاص بدان شهرت دارد در نظر گیرند و در آن صورت در حکم اسم عام می شود، چنانکه گوییم فلان افلاطونی است. یعنی دانائی مانند افلاطون است :
نیک شناسد آسمان آب تو ز آتش عدو
فرق کند محک دین بولهبی ز بوذری.
خاقانی.
بخوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد
ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی.
خاقانی.
همتم رستمی است کز سر دست
دیو آز افکند بناوردی.خاقانی.
عیسیی گاه دانش آموزی
یوسفی وقت مجلس افروزی.نظامی.
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد.مولوی.
سوختم در چاه صبر از بهر آن خوب چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی.
حافظ.
|| گاه که اسم خاص را بمنزلهء کلمهء مبهم چون فلان و بهمان آرند نیز الحاق یاء نکره به آخر آن روا باشد چنانکه در تداول عامه گویند: زیدی از عمروی طلب دارد. و قدماگاه اسم خاص را بمنزلهء عام قرار میدادند، چنانکه جیحون و دجله را به معنی مطلق رود می آوردند و سعدی به همین جهت یاء نکره را به آخر دجله آورده است و گوید :
شنیدم که یک بار در دجله ای
سخن گفت با عابدی کله ای.سعدی.
|| در مواردی که (همه) یا (هر) به اول کلمه درآید یاء آخر آن نکره باشد چه این الفاظ که از ادات عموم اند با وحدت منافی باشند : و به هر پانزده روزی اندروی روز بازار باشد. (حدود العالم).
پراکنده در دست هر موبدی(1)
ازو بهره ای برده هر بخردی.فردوسی.
روان نامشان در همه دفتری
شده هر یکی شاه بر کشوری.فردوسی.
بپرسیدم از هر کسی بیشمار
بترسیدم از گردش روزگار.فردوسی.
و تدبیر هر کاری اینک بواجبی فرموده می آید. (تاریخ بیهقی). و آن طایفه از حسد وی (بونصر) هر کسی سخنی کرد به حضرت خلافت. (تاریخ بیهقی). هر یکی چون وزیری ایستاده و وی نیز سخن میشنود. (تاریخ بیهقی). میخواستم... هر یکی از ایشان را بمقدار و مرتبت بداشتن و به امیدی که داشت اندررسانیدن. (تاریخ بیهقی). نامه نبشته گشت که این... فرمانها خواسته آمد در هر بابی. (تاریخ بیهقی). ری از آن به ما داد تا چون او را قضای مرگ فرارسد هر کسی بر آنچه داریم اقتصار کنیم. (تاریخ بیهقی).
گلّهء دزدان از دور بدیدند چو آن
هر یکی ز ایشان گفتی که یکی قسوره شد.
لبیبی.
حاسد او گفت کآید هر فرازی را نشیب
ناصح او گفت آید هر نشیبی را فراز.
سوزنی.
فرق نتوان کرد نور هر یکی
تا نیاموزد نگوید بیشکی.مولوی.
مشتاق توام با همه جوری و جفائی
محبوب منی با همه جرمی و خطائی.
سعدی.
همه تخت و ملکی پذیرد زوال
نماند بجز ملک ایزد تعال.سعدی.
با طبع ملولت چکند دل که نسازد
شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی.سعدی.
|| هنگامی که یاء به آخر کلمهء جمع ملحق شود نیز نکره است و در آن معنی وحدت نباشد چه جمع با وحدت در یکجا فراهم نیاید چنانکه گوئیم: مردانی را دیدم :
کسانی که جویای راه حق اند
خریدار بازار بیرونق اند.سعدی.
|| همچنین وقتی که کلمهء «یک» به اول اسم درآید یاء آخر آن نکره باشد : یک چیزی بر دل ما ضجرت کرده است. (تاریخ بیهقی).
یک زنی با طفل آورد آن جهود
پیش آن بت و آتش اندر شعله بود.مولوی.
در بیابان این شنو یک قصه ای
تا بری از سرّ گفتم حصه ای.مولوی.
|| گاه یاء نکره به آخر (یک) و معدود آن هر دو ملحق شود چون :
زمین را بلندی نبد جایگاه
یکی مرکزی تیره بود و سیاه.فردوسی.
یکی کودکی خرد چون بیهشان
ز کار گذشته چه دارد نشان.فردوسی.
یکی دختری داشت خاقان چو ماه
کجا ماه دارد دو زلف سیاه.فردوسی.
چو آمد بنزدیک ایران سپاه
یکی نامداری بشد نزد شاه.فردوسی.
بدان راهداران جوینده کام
یکی مهتری بد دیانوش نام.عنصری.
یکی گردنده کوهی برشد از دریا سوی گردون
که جز کافور و مروارید و گوهر نیست در کانش
ناصرخسرو.
یکی وزیری از ترکستان آمده بود او وردان خداست. (تاریخ بخارای نرشخی). چون قتیبه بیکند بگشاد در بتخانه یکی بتی سیمین یافت به وزن چهار هزار درم. (تاریخ بخارای نرشخی). و مرحوم بهار در سبک شناسی از احسن التقاسیم مقدسی نقل کند که: در زبان بخارائیان تکراری است گویند: «اعطیت یکی درمی» و «رأیت یکی مردی» و دیگران گویند: «اعطیت درمی» و قس علیه. (سبک شناسی ج1 ص245)(2). بقول مقدسی... در زبان مردم بخارا تکراری بوده است که با وجود یاء وحدت به آخر اسامی لفظ «یکی» نیز قبل از آن می آورده اند و می گفتند: «یکی درمی» و «یکی مردی» و این معنی صحیح است... اما این قاعده مختص زبان مردم بخارا نبوده است چه در تاریخ سیستان و در شاهنامهء فردوسی نیز این قاعده را سراغ داریم. (سبک شناسی ج2 ص320). ایضاً مرحوم بهار در سبک شناسی (ج 1 صص415 - 417) ذیل یاء وحدت و قید وحدت آرد: چنانکه در ضمن نقل قول مقدسی گفتیم فصحای زبان دری بجای یای تنکیر بر اسم یا صفت لفظ «یکی» را بر اسم علاوه می کردند و گاه یاء تنکیر و هم «یکی» را با هم می آوردند مثال از تاریخ سیستان : «از بزرگی و فخر اوی یکی آن بود که به روزگار ضحاک که هنوز 140 سال بیش نبود یکی اژدها را که چند کوهی بود تنها بکشت به فرمان ضحاک.» (ص5)... «اندر سیستان عجایبها بودست... یکی آن است که یکی چشمه از فراه از کوهی همی برآمد و به هوا اندر دوازده فرسنگ همی بشد و آنجا به یکی شارستان همی بیرون شد» (ص14)... «هم بفراه... یکی سوراخ است چنانکه تیر آنجا بر نرسد و از زبرسون کس آنجا نتواند آمد و از آن سوراخ از هزار سال باز یکی مار بیرون آید» (ص14). || استعمال یک بدون یاء نکره یا استعمال یک بدون یاء یا با استعمال یاء بعد از اسم چنانکه بگویی: یک مار بیرون آمد. یا یک کوهی بود، از فصاحت بدور و در نظم و نثر قدیم نیست. در شواهد ذیل معدود یکی پس از آن آمده است :
چون تو یکی سفله و دون و ژکور.رودکی.
نشسته بر او شهریاری چو ماه
یکی بارگه ساخت روزی بدشت
ز گرد سواران هوا تیره گشت.فردوسی.
بجائی یکی بیشه دیدم براه
نشانم ترا در کمین با سپاه.فردوسی.
چرخ فلک هرگز پیدا نکرد
یکی تاج بر سر بجای کلاه.فردوسی.
یکی نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون داستان.فردوسی.
یکی پهلوان بود دهقان نژاد.فردوسی.
یکی مرد را گفتم که حال چیست.(تاریخ بیهقی).
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی رو سر خویش گیر.سعدی.
یکی تشنه میگفت و جان میسپرد
خنک نیکبختی که در آب مرد.سعدی.
|| لیکن در اشعار ذیل معدود حذف شده است :
یکی در نشابور دانی چه گفت
چو فرزندش از بینوائی نخفت.سعدی.
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
که حسنی ندارد ایاز ای شگفت.
یکی پنجهء آهنین راست کرد
که با شیر زورآوری خواست کرد.سعدی.
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی بجای ثمرقند داشت.سعدی.
|| اما موارد حذف یاء بعد از اسم بیشتر است :
بدنبال چشمش یکی خال بود.
که چشم خودش هم بدنبال بود.فردوسی.
و این استعمال اخیر در شعر بیشتر است و در نثر کمتر و گاه اسم بعد از این قید حذف میشود و قید مذکور «کسی» یا شخصی معنی میدهد:
یکی گفتش ای مرد راه خدای
بدین ره که رفتی مرا ره نمای.سعدی.
یکی بر سر شاخ و بن میبرید
خداوند بستان نگه کرد و دید.سعدی.
و این هم استعمال متأخران است و از شعر در نثر وارد شده و در نثر قدیم نظیرش دیده نشده و قدما در این موارد «کسی» و «مردی» و مانند آن می آوردند. || نیز هرگاه مسندالیه یا مفعول دارای صفت باشد یاء نکره را بر خود اسم موصوف درآورند نه بر صفت آن، چنانکه گویند: مردی دانا، شیری سیاه، قبائی ارغوانی و اگر مراد تأکید باشد صفت را بر موصوف مقدم آورند. مثال از اسرارالتوحید: «او را سلام گوی و بگوی که امروز سرد روزی است (ص286). و اگر قید وحدت بر سر آن درآید یا را بردارند و گویند: یکی مرد دانا، یکی شیر سیاه، یکی قبای ارغوانی، یکی سرد روز و مانند آن :
چو بشنید ازو نامور این سخن
یکی پاسخ نغز افکند بن.فردوسی.
|| نیز گاهی قید وحدت را برای تأکید آورند و آن را بر سر مفعول درآورند :
چرخ فلک هرگز پیدا نکرد
چون تو یکی سفله و دون و ژکور.رودکی.
و در نثر هم گاهی نظیر آن آمده است.
|| یاء تنکیر در اسامی نیز گاهی حذف میشود و این مربوط برسم الخط است. مثال از بلعمی: «ایدون گویند لیکن جهان تا بود آتش پرستی بود و همه ملوکان جهان آتش پرستیدندی تا بوقت که از یزدگرد شهریار ملک بشد و به مسلمانان افتاد.» که یاء وقتی را از خط حذف کرده است و گمان من آن است که این حذف یا مربوط به رسم الخط قدیم باشد چه صوت این یا با کسره یکی است و صدای یائی ندارد بنابراین آن را در خطوط قدیم حذف کرده بجای آن کسره ای میگذاشته اند و این رسم الخط تا قرن نهم و دهم هجری هم در کتب خطی دیده میشود. - انتهی. و در این شعر فردوسی نیز یاء حذف شده است.
بیابان که اندر خور رزم بود
بدان جایگه مرز خوارزم بود.
یعنی بیابانی. || و یاء نکره گاه به معنی (آن) آید مانند: چیزی که از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان. یا چیزی که عوض دارد گله ندارد. چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی. چیزی چه طلب کنی که گم کرده نه ای. چیزی بگو که بگنجد. این یاء چون غالباً پیش از «که» موصول آید آن را یاء موصول نیز نامند همچنین بدین یاء اسامی: یاء اشارت. یاء ایمائی. یاء تعریف. یاء وصفی، توصیفی نیز داده اند :
دلی کو پر از داغ هجران بود
در او وصل معشوق درمان بود.ابوشکور.
درختی که تلخش بود گوهرا
اگر چرب و شیرین دهی مرورا
همان میوهء تلخت آرد پدید
از او چرب و شیرین نخواهی مزید.
ابوشکور بلخی.
بدو گفت رو با سپهبد بگوی
که امشب ز جایی که هستی مپوی.
فردوسی.
مابه جانب عراق مشغول گردیم ووی به غزنین تا سنت پیغمبر ما... بجای آورده باشیم و طریقی که پدران مابر آن رفته اند نگاه داشته آید. (تاریخ بیهقی). گفت چه گویید اندر مردی که نامهء مزور از من به عبدالله الخزاعی برده است. (تاریخ بیهقی). امیر در خلوتی که کرده بود در راه چیزی بیرون داد در این باب. (تاریخ بیهقی). سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند کسی را که پیهاء پای سست شود و برنتواند خاست. (نوروزنامه). عادت ملوک عجم چنان بود که از سر گناهان درگذشتندی الا از سه گناه یکی آنکه راز ایشان آشکارا کردی... و دیگر کسی که فرمان را در وقت پیش نرفتی. (نوروزنامه). رندی که بخورد و بدهد به از عابدی که روزه بدارد و بنهد. (گلستان).
مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق
بهتر ز جامه ای که درو هیچ مرد نیست.
سعدی.
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است.
سعدی.
روزی که زیر خاک تن ما نهان شود.
سعدی.
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند.
حافظ.
حذف این یاء نیز روا باشد:
عالم که کامرانی و تن پروری کند
او خویشتن گم است که را رهبری کند.
سعدی.
یعنی عالمی که. || و گاه یاء به معنی «هر» باشد: شبی دو تومان اجارهء این اطاق است، یعنی هر شب. روزی دویست تن را طعام دهند، یعنی هر روز :
بروزی دو کس بایدت کشت زود
پس از مغز سرشان بباید درود.فردوسی.
به فرمان او بود کاری که بود
ز باژ و خراج و ز کشت و درود.فردوسی.
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهء خویش ریش.فردوسی.
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیر دوشی زو به روزی یک سبوی.طیان.
کسی را کش تو بینی درد کولنج
بکافش پشت و زو سرگین برون لنج.
طیان (از فرهنگ اسدی نخجوانی).
شغلی و فرمانی که باشد به نامه راست باید کرد. (تاریخ بیهقی). ایزد مرا از تمویهی و تلبیسی کردن مستغنی کرده است. (تاریخ بیهقی).
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار ملک خویش بکند.سعدی.
|| و گاه از یاء نکره معنی «هیچ» یا «احدی» مفهوم شود : مردی به عفاف او نیامد. یعنی هیچ مرد: انک لن تفلح العام و لاقابل و لاقاب و لاقباقب... یعنی تو گاهی رهائی نیایی. (منتهی الارب). یبس محرکةً؛ خشک اصلی که گاهی ترنگردیده باشد. (منتهی الارب) یعنی هیچگاه ترنگردیده باشد. و نیز در این مثالها: مردی بخوبی او نیامد. زنی چون او دیده نشد. روزی بی او نبودم. شبی نیست که در خیال تو نباشم. کسی نیامده است. احدی در آنجا نیست. چیزی نخورد و... :
ستاره ندیدم، ندیدم رهی
بدل ز استر ماندم از خویشتن.ابوشکور.
بگفتند کای خسرو رای و داد
ندارد کسی چون تو مهتر به یاد.فردوسی.
برنج اندر است ای خردمند گنج
نیابد کسی گنج نابرده رنج.فردوسی.
کره ای را که کسی نرم نکرده ست متاز
به جوانی و به زور و هنر خویش مناز.
لبیبی (از فرهنگ اسدی نخجوانی).
داده ست بدو ملک جهان خالق معبود
با خالق معبود کسی را نبود کار.منوچهری.
چون روزی در برآمد و از ما کسی نرفت دلش بجایها شد. (تاریخ بیهقی). که هرکس پس شغل خویش روند که فرمان نیست از شما کسی نزدیک وی رود. (تاریخ بیهقی). تا مقرر گردد که بی آنکه خونی ریخته آید کارها قرار گرفت. (تاریخ بیهقی). دشمنان ایشان را ممکن نگردد که فرصتی جویند و قصدی کنند و بمرادی رسند. (تاریخ بیهقی). ما وی را (امیرمحمد) بدیدیم و ممکن نشد تا خدمتی یا اشارتی کردن. (تاریخ بیهقی). این پدریان نخواهند گذاشت تا خداوند را مرادی برآید و یا مالی حاصل شود. (تاریخ بیهقی). ملوک عجم دو چیز زرین کسی را ندادندی یکی جام و دیگر رکاب. (نوروزنامه).
تا نیاموزد نگوید صد یکی
ور بگوید حشو گوید بیشکی.مولوی.
وین عمارت بسر نبرد کسی.سعدی.
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی.سعدی.
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.
سعدی.
به چه دیر کردی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی.سعدی.
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم.حافظ.
|| یاء نکره در چند مورد افادهء گونه و نوع و صنف کند:
1 - هنگامی که «هیچ» به اول کلمه درآید :پس از رسیدن ما به نشابور رسول خلیفه در رسید با عهد و لواء... چنانکه هیچ پادشاهی را مانند آن ندادستند. (تاریخ بیهقی). همهء اصناف نعمت و سلاح به خازنان ما سپرد و هیچ چیزی نمانده از اسباب خلاف. (تاریخ بیهقی).
2 - آنگاه که به آخر اسماء و مصادر پیوندد :... از وی نیکویی و شادیی آید چنانکه هیچ شادی به آن نرسد. (تاریخ بیهقی).
به دست دوستان برکشته گشتن
ز دنیا رفتنی باشد به تمکین.سعدی.
3 - در آخر مصادری که به تقلید عربی از لفظ فعل آرند و گویا بجای تنوینی است که در آخر مفعول مطلق عربی آید :
بغرید غریدنی چون پلنگ
چو بیدار شد اندرآمد به جنگ.فردوسی.
بخندید خندیدنی شاهوار
که بشنید آوازش از چاهسار.فردوسی.
بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت
که کوه اندرفتادی زو به گردن.منوچهری.
بفرمود تا وی را بزدند زدنی سخت.(تاریخ بیهقی). امیر بار داد بار دادنی بشکوه. (تاریخ بیهقی). ملوک روزگار که با یکدیگر دوستی بسر برند... آنگاه آن لطف حال را به جائی رسانند که دیدار کنند دیدار کردنی بسزا. (تاریخ بیهقی)... رعیت باید که از پادشاه بترسند ترسیدنی تمام. (تاریخ بیهقی). و ناف او (کودک نوزاد) ببرند و ناف او به پلیتهء لطیف از پشم نرم تافته تافتنی میانه ببندند بستنی خوش تا درد نکند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و آن را به رباطها فروبسته فروبستنی که او را... سر سوی آن عضله گرائید گرائیدنی به وریب. (ذخیرهء خوارزمشاهی). برگ فنج(3) را که به تازی بنج گویند اندر شراب پخته پختنی نیک، بر چشم نهادن علاجی سودمند است. (ذخیرهء خوارزمشاهی). چون از گرمابه و آبزن فارغ شود روغن بنفشه یا روغن نیلوفر یا روغن مغز کدوء شیرین اندر همهء تن مالند مالیدنی به رفق. (ذخیرهء خوارزمشاهی). موی فزونی را گویند که هم پهلوی مژگان بروید رستنی ناهموار نه به راستا و نسق مژهء طبیعی. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
قاصدان را بر عصایت دست نی
گو بخسب ای شه مبارک خفتنی.مولوی.
و صاحب ذخیره گاه این یاء را به آخر اسم مصدر آورده: و سبب آن رطوبتی بسیار و تباه باشد تباهیی بی سوزانی. (ذخیره). منوچهری این مفعول مطلق را گاه بی یاء آورده است:
فرود آور به درگاه وزیرم
فرود آوردن اعشی به باهل.
و گاه به جای (ی) «یک» به اول آن درآورده است:
تو گفتی نای روئین هر زمانی
بگوش اندردمیدی یک دمیدن.
|| و گاه یاء نکره مقدار و همچند را رساند :
اگر گنجی کنی بر عامیان بخش
رسد مر هر گدائی را برنجی.
سعدی (از نهج الادب ص914).
یعنی مقدار یک دانه برنج.
سخن را بار خاطر بود کوهی.ظهوری.
یعنی مقدار کوه. || و یاء در کلمه هائی که چنین و چنان با این و آن به اول آنها درآمده باشد افادة تخصیص کند و کلمه را بمنزلهء نکرهء مقصوده قرار دهد : همگان آفرین کردند که چنان حصاری بدان مقدار مردم ستده شد. (تاریخ بیهقی). دو مهتر باز گذشته بسی رنج بر خاطرهای پاکیزهء خویش نهادند تا چنان... الفتی به پای شد. (تاریخ بیهقی).
مپندار کو در چنان مجلسی
مدارا کند با چو تو مفلسی.سعدی.
نظر آنان که نکردند بر این مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند.
سعدی.
و گاه یاء خود به معنی (آنچنان) آید :
به تیر غمزه دل عاشقان شکار کند
عجبتر آنکه به تیری که از شگانه جداست.
ابوعبدالله ادیب.
|| یاء نکره گاه تعظیم را رساند چنانکه گویند: فلان مردی است، آدمی است. یعنی مردی بزرگ و آدمی بزرگ :
مژده ای دل که مسیحانفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید.
حافظ.
یعنی کسی بزرگ. || و گاه مبالغه را باشد در نیکی یا بدی چنانکه گویند: مردی و چگونه مردی. زنی و چگونه زنی :
با سرکشی که دارد خویی چه تندخویی
الحق فتاد ما را حالی چه صعب حالی.
خاقانی.
قامتی داری که سحری می کند
کاندر آن عاجز بماند سامری.سعدی.
|| و در شعر زیر ظاهراً تعجب را می رساند :
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی! بوالعجب کاری! پریشان عالمی!
حافظ.
یعنی چه بوالعجب و چه صعب و چه پریشان. در الحاق یاء وحدت به ضمایر منفصل چون من و تو کلمهء شخص یا کس حذف شود؛ چون توئی، یعنی شخصی چون تو :
اگر کودک است او به شاهی سزاست
وفادار نی چون توئی بیوفاست.فردوسی.
بر من احسان تو فراوان شد
و اندک چون توئی فراوان است.
مسعودسعد.
که کشد در شعر امروز کمان چو منی
منکه با قوت بهرامم و با خاطر تیر.سوزنی.
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو توئی یا به فسق همچو منی.
حافظ.
|| و یاء در شعر زیر معنی عیناً. درست. بالتمام. ثانی اثنین. هِتّ ومِت را رساند :
به انگشت بنمود با کدخدای
که اینک یکی اردشیری به جای.
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج8 ص1970).
|| و گاهی بجای در (فی) آید : هرکرا بگزد حالی هلاک شود. (تاریخ بیهق ص30). (یعنی در حال) حالی. که من این سخن بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعد وفا. (یعنی فی الحال. در آن حال). (گلستان سعدی). رجوع به ی [ ای ] (پسوند) نشانهء وحدت شود.
(1) - یاء در اینگونه موارد ترجمهء تنوین عربی است و چون تنوین در عربی علامت تنکیر است، یاء نیز در فارسی نکره باشد.
(2) - یاء در اینگونه موارد ترجمهء تنوین عربی است و چون تنوین در عربی علامت تنکیر است، یاء نیز در فارسی نکره باشد.
(3) - فَنْج، بنگ.

ی.

[ای] (پسوند) به آخر کلمه درآید و نشانهء وحدت باشد. یاء نشانهء وحدت نیز از یاآت مجهول است و به معنی «یک» و «یکی» و «یکتن» باشد. مانند فقیری یا کتابی یعنی یک فقیر و یک کتاب. و این وحدت در برابر جمع است، چه وقتی گوییم فقیری و کتابی مقصود آن است که یک فقیر و یک کتاب نه دو و سه و... در یای وحدت فقط یک بودن در مقابل جمع اراده شود با صرف نظر از نکره بودن یا معرفه بودن ملحوق. همچنانکه در یاء نکره گفته شده است گاه یاء فقط تنکیر را باشد و گاه هم بر تنکیر و هم بر وحدت دلالت کند و در مواردی هم فقط وحدت را باشد، چنانکه مثلاً در این شعر:
جوی باز دارد بلائی درشت
عصائی شنیدم که عوجی بکشت.سعدی.
عصا و عوج هر دو معرفه اند و یاء حتماً از برای وحدت است چه تنکیر منافی تعریف است. (از نهج الادب ص488). در اشعار زیر یاء وحدت را میرساند :
پشیزی به از شهریاری چنین.فردوسی.
چه روبه به پیشش چه درنده شیر
چه مردی به پیشش چه سیصد دلیر.
فردوسی.
نشستند سالی چنین سوکوار
پیام آمد از داور کردگار.فردوسی.
بر اندیشهء شهریار زمین
بخفتم شبی لب پر از آفرین.فردوسی.
برنه به کف دستیم آن جام چو کوثر
جام دگر آور به کف دست دگرنه.منوچهری.
ما همه باطلیم چه خداوندی بحق و سزا آمد. (تاریخ بیهقی). ما بسیار نصیحت کردیم و گفتیم چاکری مطیع است. (تاریخ بیهقی). و نقد ایشان (یزدیها) را زر امیری گویند که سه دینار از آن دیناری سرخ ارزد. (فارسنامهءابن البلخی ص122). دو درم سنگ بوره و درم سنگی نمک هندو... و هر شب بوقت خواب درم سنگی تا مثقالی بخورند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). پادشاهی آزرمیدخت پرویز شش ماه بود و بعضی سالی و چهارماه گویند. (مجمل التواریخ). خلافت ولیدبن یزید یکسال و دو ماه و دو روز بود و به دیگر روایت سالی و ششماه. (مجمل التواریخ).
ای که قصد هلاک من داری
صبر کن تا ببینمت نظری.سعدی.
قاضی بدو شاهد بدهد فتوی شرع
در مذهب عشق شاهدی بس باشد.سعدی.
چو مرگ از یکی تن برآرد هلاک
شود شهری از گریه اندوهناک.سعدی.
یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی... ص فرستاد. سالی در دیار عرب بود. (گلستان چ یوسفی ص110).
وه که به یکبار پراکنده شد.
آنچه به عمری بدم اندوخته.
سعدی (کلیات چ مصفا ص 561).
قطرهء آبی نخورد ماکیان
تا نکند سر بسوی آسمان.
امیرخسرو دهلوی.
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست.
حافظ.
بیا که خرقهء من گرچه رهن میکده هاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی.حافظ.
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر میفروشانش به جامی برنمی گیرد.
حافظ.
|| گاه باشد که در الفاظی از یاء معنی نکره و وحدت هر دو مفهوم شود چنانکه گوئیم مردی آمد هم تنکیر را رساند و هم وحدت را :
شب زمستان بود کپی سرد یافت
کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت.رودکی.
کجا گوهری چیره شد زین چهار
یکی آخشیجش برو برگمار.ابوشکور.
ز راه خرد بنگری اندکی
که معنی مردم چه باشد یکی.فردوسی.
ز بهر طلایه یکی کینه توز
فرستاد با لشکری رزم یوز.فردوسی.
به آورد گه رفت چون پیل مست
پلنگی به زیر اژدهائی به دست.فردوسی.
کمندی و گرزی و نیزه به دست
به اسب تکاور روان برنشست.فردوسی.
جوانی بیامد گشاده زبان
سخنگوی و خوش طبع و روشن روان.
فردوسی.
پرستنده ای سوی دربنگرید
ز باغ اندرون چهرهء جم بدید.عنصری.
حفص بن عمر بن ترکه رفته بود و بجائی اندر نهان شده. (تاریخ سیستان ص157). روزگاری آنجا بود. (تاریخ سیستان).
مرا اندر سپاهان بود کاری
در این کارم همیشه روزگاری.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
و هرچند این دو بیت خطاب عاشقی است فرا معشوقی خردمندان را بچشم عبرت در این باید نگریست. (تاریخ بیهقی). آن ناصح که دروغ است چون او ناصحی قوم غزنین را نصیحتهای راست کرد. (تاریخ بیهقی). قراتگین نخست غلامی بود امیر را به هرات نقابت یافت. (تاریخ بیهقی). پدر ما هرچند ما را ولیعهد کرده بود... و در این آخرها که لختی مزاج او بگشت... ما را به ری ماند. (تاریخ بیهقی). برادر ما را بر آن داشتند که رسول ما را باز گردانید و رسولی با وی نامزد کردند با مشتی عشوه و پیغام که ولیعهد پدر وی است. (تاریخ بیهقی). من نسختی کردم چنانکه در دیگر نسختها و در این تاریخ بیاورده ام. (تاریخ بیهقی). چند نکت دیگر بود... و من شمتی از آن شنوده بودم. (تاریخ بیهقی)... سلطان گفت به امیرالمؤمنین باید نامه ای نبشت... و به قدرخان هم بباید نبشت تا رکابداری ببرد. (تاریخ بیهقی). مبادا که ناگاه خللی افتد. (تاریخ بیهقی). اگر فالعیاذبالله در میان مکاشفتی به پای شود ناچار خونها ریزند. (تاریخ بیهقی). اگر آنچه مثال دادیم بزودی آن را امضا نباشد و به تعلل و مدافعتی مشغول شده آید ناچار ما را باز باید گشت. (تاریخ بیهقی). مردی سخت بخرد و فرمانبردار است. (تاریخ بیهقی). مصرح بگفتیم که بر اثر سالاری محتشم فرستاده آید بر آنجانب تا آن دیار را که گرفته بودیم ضبط کند. (تاریخ بیهقی). چون رکاب عالی... به بلخ رسد تدبیر گسیل کردن رسولی با نام از بهر عقد و عهد کرده شود. (تاریخ بیهقی). اگر شایسته شغلی بدان نامداری نبودی (اسفتکین) نفرمودی (محمود). (تاریخ بیهقی). و با فراغت دل روزگاری را کرانه کنند. (تاریخ بیهقی). با وی (علی تکین) نیز عهدی و مقاربتی باید هر چند بر آن اعتماد نباشد. (تاریخ بیهقی). امیر حرکت کرد بر جانب بلخ با حشمتی سخت تمام. (تاریخ بیهقی). چند پایه که برفتی زمانی نیک بنشستی و بیاسودی. (تاریخ بیهقی). آن معتمد به شتاب برفت پس به مدتی دراز به شتاب بیامد. (تاریخ بیهقی). و طرفه آن بود که از عراق گروهی با خویشتن بیاورده بودند و ایشان را میخواستند که بر وی استاده برکشند که ایشان فاضل ترند. (تاریخ بیهقی). این گروهی مردم که گرد وی درآمده اند. (تاریخ بیهقی). این نسخت به دست رکابداری فرستاده آمد سوی قدرخان. (تاریخ بیهقی). چون کارها به مراد گردد ولایتی سخت با نام که بر این جانب است آن به نام فرزندی از آن او کرده آید. (تاریخ بیهقی). کسان حاجب بکتگین گفتند که امروز بازگردید که شغلی فریضه است. (تاریخ بیهقی). و پیش ما عزیز باشد چون فرزندی که کدام کس بود چون او این کار را سزاوارتر از وی. (تاریخ بیهقی). او را چون فرزندی داشت بلکه عزیزتر. (تاریخ بیهقی).
یک روز به گرمابه همی آب فروریخت
مردی بزدش لج بغلط بر در دهلیز.
(از فرهنگ اسدی نخجوانی).
اگر از کسی گناهی و تقصیری آمد بزودی تأدیب نفرمودندی. (نوروزنامه).
مدتی این مثنوی تأخیر شد.مولوی.
ترک جوشی کرده ام من نیم خام
از حکیم غزنوی بشنو تمام.مولوی.
شبی و شمعی و گوینده ای و زیبائی
ندارم از همه عالم جز این تمنائی(1).سعدی.
وقتی افتاد فتنه ای در شام
هرکس از گوشه ای فرارفتند...سعدی.
افتاد بازم در سر هوائی
دل باز دارد میلی بجائی
او شهریاری من خاک راهی
او پادشاهی من بینوائی
بالابلندی گیسوکمندی
سلطان حسنی فرمانروائی
ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی
زین دلنوازی زین سرونازی
زین جوفروشی گندم نمائی.عبید زاکانی.
|| در الحاق یاء نکره و وحدت به آخر ترکیب توصیفی یاء را توان بصفت ملحق کرد :
خاصه مرغ مرده ای پوسیده ای
پرخیالی اعمیی بی دیده ای.مولوی.
و در تداول امروز هم این شیوه معمول باشد و هم توان یاء را به آخر موصوف آورد چنانکه قدماء این روش بیشتر استعمال میکردند. || حذف موصوف و الحاق یاء به آخر صفت نیز روا باشد : عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی. (گلستان). رنجوری را گفتند که دلت چه میخواهد. (گلستان). جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هولناک رسید. (گلستان). خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی. (گلستان).
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی.
حافظ.
|| در عدد و معدود نیز (نیز در عدد و صفت مبهم) متقدمان یاء را به آخر معدود (و صفت مبهم) که بر عدد مقدم آید ملحق میکردند :
ز گشتاسب و ارجاسب بیتی هزار
بگفت و سرآمد ورا روزگار.فردوسی.
سواری صد نزدیک امیر احمد آمدند و مردم بسیار جمع شدند مردی پنج هزار. (تاریخ سیستان). چون روزی دو برآمد و از ما کسی نرفت دلش بجایها شد. (تاریخ بیهقی). امیر را براندند و سواری سیصد... با او. (تاریخ بیهقی). روزی چند سخت اندک و پس خاکستر شد. (تاریخ بیهقی). مگر اینان را کلمه ای چند از حکمت و موعظت بگوی... با تنی چند از خاصان در شکارگاهی از عمارت دور افتاد. (گلستان سعدی). || و حافظ یاء را به آخر معدود مؤخر از عدد بر شیوهء امروز آورده :
دو یار زیرک و از بادهء کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشهء چمنی.
|| در عطف چند کلمه بر یکدیگر معمو یاء را به آخرین معطوف پیوندند؛ فلان اسم و رسمی دارد :
در انتظار رویت ما و امیدواری
در عشوهء وصالت ما و خیال و خوابی.
حافظ.
|| ولی قدما گاه یاء را به آخر همهء کلمات معطوف هم ملحق می کردند : هفتاد و اند تن به بخارا آوردند که اسمی و رسمی و خاندانی داشتند. (تاریخ بیهقی).
فراغتی و کتابی و گوشهء چمنی.حافظ.
(1) - «یاء» در «تمنائی» به معنی هیچ باشد.

ی.

[ای] (حرف) یاء دیگری که در نظم و نثر متقدمان شایع بوده است یاء ممال است و چون آن را با یاء مجهول قافیه می کرده اند می توان آن را از یاآت مجهول شمرد. اصل این یاء عبارت است از الف مقصوره یا ممدوده ای که در آخر کلمات عرب واقع می شود و فارسی زبانان بنابر قاعدهء ممال کردن آنها را به یاء تبدیل می کنند. همچنین هر الفی که در وسط کلمه اتفاق افتد نیز با شرایط صحت ممال کردن در فارسی بصورت یاء نوشته و «ی» تلفظ شود مانند: مری در مراء و فدی در فداء و ندی در نداء و ردی در رداء و ربی در رباء و دنیی در دنیا. و نیز قربی و سلمی و لیلی و دعوی و معنی و شری و یحیی و حنی و انهی و انشی و هدی و بلوی و افعی و کسری و سلوی و متی و شعری و هجی و اعمی در قوافی اشعار آمده است و بر همین قاعده اسماء حروف هجاء که به «ا» یا «اء» منتهی باشند نیز به «ی» بدل شوند چون: بی. تی. ثی. ری، زی و غیره. چنانکه قبلا هم اشاره شد صوت این یاء که میان فتحه و کسره است در تلفظ با یاء مجهول فارسی شبیه باشد و از اینرو مانی را با افعی و دنیی و عقبی و نیز جهیز را با ستیز و شکیب با عتیب در قافیه آورده اند :
چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی
سپاه نه ملکی نه ضیاع نه رمه نی(1)
سخن شریفتر و بهتر است سوی حکیم
ز هر چه هست در این رهگذار بی معنی
بدین سخن شده ای تو رئیس جانوران
بدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری
سخن که بانگ تو است او نگر جدا به چه شد
ز بانگ آن دگران جز به حرفهای هجی
در این حدیث خبر نیست سوی جانوران
خرد گوای من است اندرین قوی دعوی
سخن نهان ز ستوران بما رسید چو وحی
نهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری
به لوح محفوظ اندرنگر که پیش تو است
در او همی نگرد جبرئیل و بویحیی
به پیش تست ولیکن خط فریشتگان
همی ندانی خواندن گزافه بی املی
مگر که یاد نداری که چشم تو نشناخت
به خط خویش الف را مگر به جهد از بی
خط فریشتگان را همی نخواهی خواند
چنین به بی ادبی کردن و لجاج و مری
براه چشم شنود از درخت قول خدای
که من خدای جهانم به طور بر موسی
سخن نگوید جز با زبان و کام شکر
نگفت نیز مگر با کفت سخن حنی
شنود قول خداوند و کار کرد بر آن
جهان بجمله ز چرخ و بروج تا به ثری
ندارد این ز می و آب هیچ کار جز آنک
بجهد روی نما را همی دهند اجری
زحل همی چه کند آنچه هست کار زحل
سهی همی چه کند آنچه هست کار سهی
شریفتر سخنی مردم است کاین نامه
ز بهر این سخنان کردگار کرد انشی
سخن که دید سخنگوی و عالمی زنده
چنین سزد سخن کردگار خلق بلی
ترا سخن نه بدان داده اند تا تو زبان
برافگنی به خرافات خنده ناک هجی
سخن بمنزلت مرکبیست جان ترا
بر او توانی رفتن به سوی شهر هدی
گهی سخن خسک و زهر و خنجر است و سنان
گهی سخن شکر و قند و مرهم است و طلی
سخن سپارد بیهوش را به بند بلا
سخن رساند هشیار را به عهد و لوی
مباش بر سخن خویش فتنه چون طوطی
سخن نخست بیاموز و پس بده فتوی.
به اسب و جامهء نیکو چرا شدی مشغول
سخنت نیکو باید نه طیلسان و ردی
سخن مجوی فزون زانکه حق تست از من
که این ربی بود و نیستمان حلال ربی
روا بود که ز بهر سخن به مصر شوی
و گر همه بمثل جان و دل دهی به کری
که کیمیای سعادت در این جهان سخن است
بزرجمهر چنین گفته بود با کسری
دریغ دار ز نادان سخن که نیست صواب
به پیش خوک نهادن نه من و نه سلوی
زنا بود که سخن را به اهل جهل دهی
زنا مکن که نه خوب است زی خدای زنی.
ناصرخسرو (دیوان صص453 - 455).
هیولیش دو و اعراض سه و جوهر یک
ده و دو قسمت و ارکانش هفت و اصل چهار.
ناصرخسرو.
این بافت کار دنیی جولاهه
رشتن ز هیچ و هیچ بود کارش.
ناصرخسرو.
تنم به مهر اسیر است و دل به عشق فدی
همی به گوش من آید ز لفظ عشق ندی.
ادیب صابر.
صبا به سبزه بیاراست دار دنیی را
نمونه گشت جهان مرغزار عقبی را
نسیم باد ز اعجاز زنده کردن خاک
ببرد آب همه معجزات عیسی را
بهار در و گهر می کشد به دامن ابر
نثار موکب اردی بهشت واضحی را.انوری.
از روی تو فروزد شمع سرای عیسی
وز عارض تو خیزد نور شب تجلی.
خاقانی.
ای صید دام حسنت شیران روز میدان
وی مست جام عشقت مردان راه معنی.
خاقانی.
هر دل که رخت نزهت در باغ رویت آورد
دارد چراگه جان در زیر شاخ طوبی.
خاقانی.
ای بی نمک به هجران خوش کن به وصل عیشم
دانی مزه ندارد بی تو ابای دنیی.خاقانی.
رضوان بروت دیده این تیره خاکدان را
گفت اینت خوب جائی خوشتر ز خلد مأوی
خاقانی آفرین گوی آن را کز آب و خاکی
این داند آفریدن سبحانه تعالی
یارب چه صورت است آن کز پرتو جمالش
هر دیده ای به رنگی بیند ازو خیالی.
خاقانی.
سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را
مگر معاینه بینم جمال سلمی را
مرا زمانه به عهدی که میزدی طعنه
هزار بار به هر بیت شعر شعری را
ز خانمان بطریقی جدا فکند که چشم
در او بماند ز حیرت سپهر اعلی را.
ظهیرفاریابی.
فلان مجاور دولت سرای وقت مرا
که تن به مهر اسیر است و دل به عشق فدی.
سیف اسفرنگ.
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
عیار مدعی کند از کشتن احتریز.سعدی.
تا خود کجا رسد به قیامت نماز من
من روی در تو و همه کس روی در حجیز.
ور دوست دست میدهدت هیچ گو مباش
خوشتر بود عروس نکوروی بی جهیز.
سعدی.
شاهدان میکنند خانهء زهد
مطربان میزنند راه حجیز.سعدی.
کرد تاتار قصد آن اقلیم
منهزم گشت لشکر اسلیم(2).سلطان ولد.
بیا مشاهده کن در بهار دنیی را
ببین شواهد صنع ملک تعالی را
قوای نامیه گوئی که در بسیط زمین
کشیده اند بساط سپهر اعلی را..
بسان غنچه بدن در کفن همی بالد
ز اعتدال هوای بهار موتی را.
سلمان ساوجی.
نعوذ بالله از دست مردم دنیی
که نابگاه ستیزند همچو مرگ فجی
چو کژدم اند که لابد جفا کنند جفا
چو گرزه اند که ناچار اذی کنند اذی
سرودشان شکند دل چو صور اسرافیل
لقایشان شکرد جان چو روی بویحیی.
محمدتقی سپهر.
و رجوع به اماله شود.
(1) - این بیت مطلع قصیده است و در شواهد بعد کلمات دنیی، معنی، شری، هجی، دعوی، حری، اعمی، یحیی، املی، بی، مری، عقبی، موسی، حنی، انهی، ثری، اجری، سهی، انشی، بلی، عیسی، هجی، هدی، بلوی، طلی، افعی، لوی، فتوی، ردی، ربی، کری، کسری، سلوی، زنی، لیلی، متی، شعری که در قوافی شعر آمده است همه ممالند.
(2) - ممال اسلام است.

ی.

[یِ] (حرف) برای ظهور کسرهء اضافه به آخر کلماتی که تحریک آنها متعذر است ملحق شود و آن از یاءآت مجهول است. این یاء را در کلمات مختوم به الف و واو بی آنکه کلمه مضاف باشد نیز آرند.
شمس قیس رازی آرد: و اما کلمات الفی چون دانا و زیبا و زرها چون اضافت کنند یائی بنویسند چنانکه دانای دهر و زیبای شهر و مالهای فلان از بهرآنکه علامت اضافت در این لغت کسرهء آخر کلمهء مضاف است چون: مال من و حال روزگار و چون حرف آخرین کلمهء مضاف الف باشد و الف قابل حرکت نیست هر آینه همزه ای یا یائی بیاید کی محل حرکت اضافت شود پس هر کلمه کی حرف آخرین آن هائی زیاده باشد چون بنده و آینده و رونده یا حرفی از حروف مّد ولین باشد چنانکه دانا و بینا و چنانکه کدو و بازو و چنانکه سی و بازی چون اضافت کنند البته حرفی در لفظ آید مکسور میان همزه و یاء و از این جهت آن را همزهء ملینه خوانده ام چه مستمع آن به همزه نزدیکتر است که به یاء و در کلمات تازی چون ممدوده باشد چون علاء و بهاء علامت اضافت را اگر برمدی اقتصار کنند به صواب نزدیکتر باشد از بهر آنکه در کلمات ممدوده خود همزهء اصلی هست و آن را حرکت میتوان داد چنانکه علاء دین و بهاء دولت اما در کلمات مقصوره چون قفا و عصا اگر بر همان قاعدهء اول یائی بنویسند تا محل حرکت گردد خطاء محض نباشد. (المعجم چ مدرس رضوی ص 312، 313). صاحب آنندراج آرد: هر کلمه ای که در آخر آن واو یا الف مده از حروف اصلی بود در حالت اضافت و توصیف یائی بر آن زیاده کنند و آن را در حالت تقطیع در شمار حروف درآرند چون پای کلنگ و جای تنگ و مینای گلاب و بوی شراب و صهبای ناب... و نوعی است از یاکه محض برای اتمام کلمه زیاده کنند و قصد اضافت و توصیف را در آن هیچ مدخلی نباشد و این اکثر بعد از الف و واو مده واقع میشود چون: خدای. کبریای و قضای و پای و حیای و امثال آن:
گر سر برآورد چو کدو با تو بدسگال
تیغ قضاش برکندش چون چنار پای.
کمال اسماعیل.
... و عند الاضافة والتوصیف اکثر آن است که در آخر مضاف یاء زیاده میکنند برای احتمال کسره موصوف و مضاف و اگر گاهی احتمال کسره ای داشته باشد همان حرف مده را کسره دهند و این یاء نیارند چنانچه در این مصراع: در پهلو من نشسته آن شوخ. لیکن در کلمات ثنائیه دیده نمیشود چون: خو و مو و رو و امثال آن و گاهی بدون یاء نیز استعمال کنند و این بغایت کم است. - انتهی. این یاء هنگام الحاق الف ندا و علامت جمع (ها، ان) و علامات فاعلی (نده - ان - الف) به آخر کلمات مختوم به واو و الف نیز افزوده میشود: خدایا. دانایان. سخنگویان. جویها. جایها. گوینده. گویا. گویان. این یاء هنگامی که برای ظهور کسرهء مضاف یا موصوف آورده شود مکسور است و اگر از افزودن آن قصد اضافه و توصیف نباشد ساکن بود و هنگام اتصال به روابط (ام، ات و اند) و ضمایر(م، ت، ش) مفتوح شود، چون دوایم، دوایت، دوایش :
لب بخت پیروز را خنده ای
مرا نیز مُروای فرخنده ای.رودکی.
سخنهای ایرانیان هرچه بود
بدان نامه اندر بدیشان نمود.فردوسی.
رعایا و اعیان آن نواحی در هوای وی مطیع گشته. (تاریخ بیهقی). ری از آن بما داده تا چون او را قضای مرگ فرا رسد هر کسی را بر آنچه داریم اقتصار کنیم. (تاریخ بیهقی). هرچند می براندیم ولایتهای با نام بود در پیش ما. (تاریخ بیهقی). بسی رنج بر خاطرهای پاکیزهء خویش نهادند. (تاریخ بیهقی). ملوک روزگار عهد کنند و تکلفهای بی اندازه و عقود و عهود که کرده باشند بجای آرند. (تاریخ بیهقی). حاجب فاضل... اهل غزنین را نصیحتهای راست کرد. (تاریخ بیهقی). علی حاجب که امیر را نشانده بود فرمودیم تا بنشاندند و سزای وی به دست او دادند. (تاریخ بیهقی). آن دو تن را که بازوی امیر گرفته بودند دریافتم. (تاریخ بیهقی).
سخن بشنو ز هر لفظ و هنرجوی
از آن سانی که خوش آید چنان گوی.
ناصرخسرو.
بر این نادانی عجزم ببخشای
مرا از فضل راه راست بنمای.ناصرخسرو.
از اینها بگذر و یاری دگر جوی
رفیقان بزرگ نامور جوی.ناصرخسرو.
اندر حمایتی تو ز پیغمبر خدای
مشکن حمایتش که بزرگ است حشمتش.
ناصرخسرو.
همه گویی شریکان خدایند
وگر پرسی ندانند از کجایند.ناصرخسرو.
دست و پایم خوش ببسته است این جهان پایبند
زیب و فرم پاک برده این جهان زیب بر.
ناصرخسرو.
بدیشان گفت کان موضع کجای است
که شیرین را بر آن میل و هوای است.
نظامی.
چرا چون گنج قارون خاک بهری
نه استاد سخنگویان دهری.نظامی.
یکی پیش دانای خلوت نشین
بنالید و بگریست سر بر زمین.سعدی.
خوش است این پسر وقتش از روزگار
خدایا همه وقت او خوش بدار.سعدی.
بدوزخ برد مرد را خوی زشت
که اخلاق نیک آمدت از بهشت.سعدی.
یکی غایب از خود یکی نیم مست
یکی شعر گویان صراحی به دست.سعدی.
شنیدم که از پارسایان یکی
به طیبت بخندید با کودکی.
سعدی (بوستان).
یکی گفتش از حلقهء اهل رای
عجب دارم ای مرد راه خدای.سعدی.
امیر عدوبند کشورگشای
جوابش بگفت از سر علم و رای.سعدی.
نرنجید از او حیدر نامجوی
بگفت ار توانی از این به بگوی.سعدی.
نمرد آنکه ماند از پس وی به جای
پل و مسجد و خوان و مهمانسرای.سعدی.
ز برنای منصف برآمد خروش
که ای یار چند از ملامت خموش.سعدی.
جز آن کس ندانم نکوگوی من
که روشن کند بر من آهوی من.سعدی.
پسند آمد از عیبجوی خودم
که معلوم من کرد خوی بدم.سعدی.
پسر چاوشان دید و تیغ و کمر
قباهای اطلس کمرهای زر.سعدی.
برو آب گرم از لب جوی خور.
نه جلاب مرد ترشروی خور.سعدی.
|| و در رسم الخط بعض کتب قدیم این یا را به شکل «ء»(1) مینوشتند : و دریاء ساوه خشک شد... کرسیهاء زر نهاده بود. (فارسنامهء ابن البلخی ص96). و غنیمتهاء بی اندازه نزدیک هرمز فرستاد. (همان کتاب ص99). و شرح آیین ها و ترتیب هاء او دراز است. (فارسنامه ص93). || و در رسم الخط و املای قدیم برخی از کتابها «ی» عوض کسرهء اضافه آورده اند : دری شارستان بگشادند. (تاریخ سیستان ص284). یعنی در شارستان. و نگاهبان به سری قلعه برآمد. (تاریخ سیستان ص299). بجای به سرقلعه و هرکسی سری خویش همی گرفت. (تاریخ سیستان ص279). بجای سرخویش.
همواره سری کار تو با نیکان باد
تو میرشهید و دشمنت ماکان باد.
(از تاریخ سیستان ص324).
بجای سرِ کارتو.
(1) - این شکل که نزدیک به شکل همزهء عرب است نیمهء اول حرف «ی» یا سرِ «ی» است و اختصار را بکار بوده است.

ی.

[یِ] [ای] (حرف زاید) یکی دیگر از اقسام یاء که مورد بحث کتابهای لغت و دستور واقع شده یاء زاید است. صاحب آنندراج گوید: «و یاء زایده در آخر کلمات درآید اعم از اینکه عربی بود یا فارسی چون نورهان و نورهانی (بالفتح سوغات و راه آورد) و ارمغان و ارمغانی(1)... و زبان و زبانی و فلان و فلانی و بهمان و بهمانی و حال و حالی که حالیا مزیدٌ علیه و با همانی مشبع آن است و حور و حوری و قربان و قربانی و انتظار و انتظاری و جریان و جریانی و حضور و حضوری و غلط و غلطی و قحط و قحطی و خلاص و خلاصی و نقصان و نقصانی(2)همچنین در اشعار زیر :
بجز مرگ در راه حقت که آرد
ز تقلید رای فلان و فلانی.ناصرخسرو.
ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بیوفایی می کند.
سعدی.
|| ظاهراً در تداول بین فلان و فلانی فرقی هست در فلان نوعی ابهام مندرج است اما اگر به کسی بگویید: «از قول من به آن آقا بگویید فلانی با شما کار دارد» ابهام از میان می رود. پس اعتراض ملا ابوالبرکات منیر بر این لفظ که در این شعر محمد عرفی واقع شده از عدم اعتنا بود :
به عهد جلوهء حسن کلام من اندوخت
قبول شاهد نظم کلام نقصانی
مفرحی که من از بهر روح ساز دهم
نه انوری دهد و نی فلان نه بهمانی.
نه چشمم چراگه کند روی ساقی
نه گوشم بدزدد حدیث نهانی
... نگویم فلانی(3) و یا با همانی.
علی بن حسن باخرزی.
اگر نه لازمهء ذات دشمنت بودی
به کسر نیز ندادی خدای نقصانی.
حیاتی گیلانی.
یافته از تو با هزاران لطف
خلعت و نورهانی و دیگران.
مسعودسعد (از فرهنگ رشیدی ج2 ص1423).
بهر ناسازیی در ساز و دل بر ناخوشی خوش کن
که آبت زیرکاه است و کمالت زیر نقصانی.
خاقانی.
دلم تو داشتی ارنی بدادمی حالی
بدانکه مژدهء وصل تو ناگهان آورد.
کمال اسماعیل.
هر آن دقیقه که بر لفظ تو گذر یابد
قوای سامعه حالی(4) کند ستقبالش.
نجیب الدین جربادقانی.
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا هم آغوش که میباشد و همخوابهء کیست.
حافظ.
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
حافظ.
حضوری(5) گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها.
حافظ.
مژهء سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او میندیش غلطی مکن نگارا(6).
حافظ.
نسبت دشمن ببین از خود که در کاشانه سیل
گر تراب چشم خود باشد زبانی میکند.
محمدقلی سلیم.
نیست بی سرگشتگی ممکن خلاصی(7) زین محیط
تا به ساحل از دوصد گرداب میباید گذشت(8).
صائب.
به زیر خاک غنی را به مردم درویش
اگر زیادتئی هست حسرتی تا چند.صائب.
از فضولیهای خود صائب خجالت میکشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا.
صائب.
شب بزم اگر قحطی روغن است
چراغ پیاله ازو روشن است.ملاطغرا.
در انتظاری اشک حنائی بودم
رسید وقت ز شوق نگار میگریم.
نورالدین ظهوری (از آنندراج).
و در وسط کلمات نیز آرند چون:
کارگر و کاریگر و فلاسنگ و فلیاسنگ به معنی فلاخن
جهاندار بر تخت زر بار داد
به کاریگران رنج بسیار داد.میرخسرو.
گلگر و گلیگر به هر دو کاف فارسی به معنی گلکار - انتهی.
و ظاهراً در کلمه «بسیاری» هم یا زاید است :غلامان... بسیاری بکشتند و بسیار غنیمت یافتند از هر چیزی. (تاریخ بیهقی). || در کلمات: زهی، خهی، عجبی، بسی. اگر در بعضی از آنها یاء بدل از الف نباشد مانند (بسا. عجبا) زیاده بنظر میرسد:
مرغی است ولیکن عجبی مرغ ازیراک
خوردنش همه تار است رفتنش به منقار.
ناصرخسرو.
هرکه گرفته ست سر شاخ صبر
زین عجبی شاخ سلامت چن است.
ناصرخسرو.
چندین عجبی ز چه پدید آید
از خاک بزیر گنبد خضرا.
ناصرخسرو.
غاری است مر او را عجبی با در و دربند
خفتنش نباشد همه الا که در آن غار.
ناصرخسرو.
سحر کرشمهء چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است.
حافظ.
همچنین یاء در کلمات گمانی و زیانی به معنی گمان و زیان زیاده باشد(9):
طاعت بگمانی بنمایدت ولیکن
لعنت کندش گر نشود راست گمانیش.
ناصرخسرو.
ز اول چنانت بود گمانی که در جهان
کاریت جز که خور نه قلیلست و نه کثیر.
ناصرخسرو.
گر همی خفته گمانیت برد خفته ست
خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش.
ناصرخسرو.
گمانی مبر کاین ره مردم است
بر این کار نیکو خرد برگمار.ناصرخسرو.
و در کلمهء طولانی و میانی هم گویا یاء زیاده است:
در صدر خردمندان بی فضل نه خوب است
چون رشتهء لؤلؤ که بود سنگ میانیش.
ناصرخسرو.
و در کلمهء نشانی هم اگر یاء بدل از (ه) نباشد زیاده است:
گر نیست یخین چونکه چو خورشید برآید
هرچند که جویند نیابند نشانیش.
ناصرخسرو.
این نشانیها ترا بر وعدهء ایزد گواست
چرخ گردان این نشانیها برای ما کند.
ناصرخسرو.
دادمت نشانی به سوی خانهء حکمت
سراست نهان دارش از مرد سبکسار.
ناصرخسرو.
و در کلمهء (همگی) ظاهراً یاء زینت را باشد. و صاحب المعجم یاء را در «ناگاهیان» زیاده شمرده و اصل آن را ناگاهان داند:
بساز مجلس و پیش من آر جام نبیذ
هلاک دوست بناگاهیان فراز رسید.
؟ (المعجم چ مدرس رضوی ص235).
و یاء کلمه «پیشینیان» را نیز توان از این قبیل شمرد:
ز نامه های کهن نام کهنگان برخوان
یکی جریدهء پیشینیان به پیش آور.
ناصرخسرو.
ظاهراً بنظر میرسد یاء در کلمهء تازیان هم که فردوسی آن را آورده:
بدو گفت رستم که ای نامدار
برو تازیان تا لب رودبار
زیاده باشد هر چند بعضی پنداشته اند چون صاحب برهان تازیان را به معنی تاخته تاخته و دوان دوان آورده از این رو یاء آن مبالغه و تکرار را رساند در صورتی که این معنی از «ان» علامت صفت بیان حالت مفهوم میشود نه از «یاء». || یاء جمع یا جماعت: صاحب آنندراج و بعضی از لغت نویسان دیگر هند یاء متصل به ضمیر جمع فارسی چون «یم» و «ید» را در الفاظی چون «گفتیم» و «گفتید» نیز غیر اصلی دانسته آن را به نام یاء جمع ضمن یاآت مجهول آورده اند و بنابراین فرض کلمهء «گفتیم» مرکب از گفت و «ی» علامت جمع و «م» ضمیر متکلم باشد. و صاحب المعجم ذیل حرف وصل (در قافیه) حرف جمع را هم از حروف وصل شمرده و این مثال را زیر عنوان «یاء جماعت» آورده است :
صنما تا به کف عشوهء عشق تو دریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم.
(المعجم چ طهران ص199 و 102).
|| و باز ذیل حروف رَویّ گوید: حرف ضمیر یا و دالی است که در آخر کلمه فایدهء ضمیر جماعت حاضران دهد چنانکه می آیید و میروید(10). || و ربط را نیز باشد چنانکه عالمید و توانگرید.
(1) - من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم
هیچ ارمغانئی نبرم جز سلام دوست. سعدی.
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از آن به ارمغانی که تو خویشتن بیائی.
سعدی.
(2) - مثالهایی که صاحب آنندراج آورده همه از نوع یاء زاید نیست، چه یاء در کلمهء «حالی» بظاهر یاء نکره است و یاء در کلمهء «حضوری» به معنی «در» و بجای «حضوراً» و قید زمان است و غلطی را نیز می توان بجای بغلط دانست و در قحط و خلاص و مانند آنها که مصدر عربی است یائی که افزوده شده یاء مصدری است که گاه در فارسی به آخر مصادر عربی افزایند.
(3) - یاء فلانی و یا همانی در این شعر خطاب است. مثال واقعی یاء زیاده درکلمهء فلانی این شعر است:
ناید حسد و رشک کهین چاکر او را
نز ملک فلانی و نه از مال فلانیش. ناصرخسرو.
(4) - یاء در حالی ظاهراً معنی «در و فی» را رساند.
(5) - یاء حضوری نکره است.
(6) - بیت مزبور در دیوان حافظ (چ قزوینی) چنین است:
مژهء سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا.
و بنابراین ضبط در این شعر یائی نیست که صاحب آنندراج آن را شاهد آورده است.
(7) - یاء خلاصی نکره است.
(8) - دربارهء یاء خلاصی و فضولی و قحطی، رجوع به یاء مصدری شود.
(9) - رجوع به گمانی و زیانی شود.
(10) - المعجم چ طهران ص 165 اما ظاهراً آوردن «یائی» به نام جمع در این مورد ضرور نباشد چه یاء در این مورد واحد مستقلی نیست و مجموع یاء و مابعد آن جمعاً یک نوع ضمیر بوجود می آورند.

یآئی.

[یَ آ یِءْ] (ع اِ) جِ یؤیؤ. (اقرب الموارد). و رجوع به یؤیؤ شود.

یآسة.

[یَ سَ] (ع مص) نومید گردیدن و بریدن امید را. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).

یآسة.

[یَ سَ] (ع اِمص) نومیدی. خلاف رجا. یأس. (از منتهی الارب) (از متن اللغة). یأس. (ناظم الاطباء).

یآفیخ.

[یَ] (ع اِ) جِ فوخ. (تاج العروس) (مهذب الاسماء). رجوع به یافوخ شود.

یآفیف.

[یَ] (ع اِ) ج یأفوف. رجوع به یأفوف شود.

یا.

(حرف ربط) حرف ربط است. صاحب غیاث اللغات و آنندراج آرند: در فارسی از حروف عاطفه است و افادهء معنی تردید کند و از شأن اوست که بر معطوف علیه و معطوف هر دو آید در این صورت مدخول یکی منفی و مدخول دیگری مثبت باشد مث یا مردی یا نامردی. یا مرد باش یا در پی مرد باش.
یا مکن با پیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه ای درخورد پیل.سعدی.
و صاحب آنندراج آرد: و گاهی واو عاطفه نیز با او جمع شود خصوصاً در اشعار قدما و در عربی برای ندا آید - انتهی :
یا دوائی درد بیماری بکن
یا دکان برچین و عطاری مکن.
یا مکن با پیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه ای در خورد پیل.سعدی.
یا مرو با یار ازرق پیرهن
یا بکش بر خانمان انگشت نیل.سعدی.
ناز و کرشمه بود در آیین حسن لیک
مهر و وفا ندانم یا بود یا نبود.طالب آملی.
یا بز یا بز بها. و گاهی بر معطوف آید فقط(1)چنانکه گوئی زید آمد یا عمرو در این صورت گاهی واو عطف نیز با او جمع شود(2) و این در اشعار قدما بسیار است :
اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب.
خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب.
اوحدالدین انوری.
|| و گاهی بر معطوف علیه آید فقط و در این وقت افادهء حرف شرط کند مث:
یا صوفی را ز لعل خودکام دهید(3)
ور کام نمیدهید دشنام دهید.
حاصل آنکه اگر صوفی را از لعل خود کام بدهید فهو المرام. همچنین در ابیات:
یا تبر برگیر و مردانه بزن
تو علی وار این در خیبر بکن
ورنه چون فاروق و صدیق مهین
رو طریق دیگران را برگزین
یا به گلبن وصل کن این خار را
جمع کن با نار نور نار را.
حاصل معنی آنکه اگر همت بزرگ داری تبر برگیر تا آخر. و از این مستفاد میشود که گاهی فعل این شرط محذوف می آید چنانچه درما نحن فیه وگاهی این جزای شرط محذوف آید چنانچه در رباعی ملا صوفی و هذا غایة التحقیق ولا مزید علیه - انتهی.
صاحب المعجم ذیل اگر آرد: اگر به معنی یا که حرف تردید است استعمال کرده اند چنانکه انوری گفته است:
ننگ است بر تو سکنی گیتی ز کبریا
در جنب کبریای تو خود این چه مسکن است
وین طرفه تر که هست بر اعدات نیز تنگ
پس چاه یوسف است اگر چاه بیژن است.
یعنی پس چاه یوسف است یا چاه بیژن و انوری سرخسی بوده است و حرف شک به معنی حرف تردید استعمال کردن لغت سرخسیان است. (المعجم چ مدرس رضوی ص231). و صاحب نهج الادب آرد: (گر) و (ار) مخففات اگر ترجمهء «لو» و «ان» شرطیه است و در لغت سرخسیان بجای یای تردید مستعمل کما فی حدایق العجم و صاحب انجمن نیز فرموده که این معمول خراسانیان است که اگر و مگر گویند و یای تردید خواهند - انتهی. آنچه از بررسی شواهد برمی آید توان گفت «یا» در موارد زیر آید:
1- برای تساوی و تخییر آورده می شود وقتی که نتیجهء کار نامعلوم و معلق میان دو یا چند امر متساوی باشد و یا امر دایر باشد میان دوشی ء نقیض هم چون زیستن و مردن؛ باز و فراز که انتخاب این یا آن برای گوینده برابر و یکسان باشد :
چون گل سرخ از میان پیلغوش
یا چو زرین گوشوار از خوب گوش.
رودکی.
زستن و مردنت یکیست مرا
غلبکن در چه باز یا چه فراز.ابوشکور.
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او سر ما بدار سازد آونگ.فرخی.
و یا همچنان کشتی مارسار
که لرزان بود مانده اندر سنار.عنصری.
مخور انده که از اینجای همی برگذری
گرچه ویران است این منزل ما یا به نواست.
ناصرخسرو.
بر تو موکلند بدین وام روز و شب
بایدت بازداد به ناکام یا به کام.ناصرخسرو.
یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر
یا چو مردان اندر آ و گوی در میدان فکن.
سنائی.
یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا اسباب شادی یاد ده.مولوی.
یا ز عریانان به یکسو باز رو
یا چو ایشان فارغ و بیجامه شو.مولوی.
یا رسولی یا نشانی کن مدد
تا ترا از بانگ من آگه کند.مولوی.
یا روی بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی.سعدی.
یا بتشویش و غصه راضی شو
یا جگربند پیش زاغ بنه.سعدی.
در این ره جان بده یا ترک ما گیر
بدین در سر بنه یا خیر ما جوی.سعدی.
صورتگر زیبای چین گو صورت و رویش ببین
یا صورتی برکش چنین یا ترک کن صورتگری.
سعدی.
یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی ربود
یا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش.
سعدی.
یا بسازی برنج و راحت دهر
یا به زندان شوی به قلت مهر.سعدی.
گفت نی نی سخن مگو با من
یا تو باشی در این سرا یا من.سعدی.
گو به خدنگم بزن یا به سنانم بدوز
گر به شکار آمده ست دولت نخجیر او.
سعدی.
یا بترک جور گو ای سرکش نامهربان
بر اسیران رحمت آور یا بترک من بگوی.
سعدی.
تو پارسایی و رندی به هم کنی سعدی
میسرت نشود مست باش یا مستور.سعدی.
گر بنوازی به لطف یا بگذاری به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست.
سعدی.
ای خواب گرد دیدهء سعدی دگر مگرد
یا دیده جای خواب بود یا خیال دوست.
سعدی.
گر کسی سرو شنیده ست که رفته ست این است
یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است.
سعدی.
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی
یا گفتن دلستانش بشنیدندی.سعدی.
آرزو می کندم با تو شبی بودن و روزی
یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری.
سعدی.
یکی گفت از این بندهء بدخصال
چه خواهی هنر یا ادب یا جمال.سعدی.
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دوسه کاری بکند.
حافظ.
2- حصر به یکی از دو یا چند امر در مقام تردید و دودلی :
آخر هرکس از دو بیرون نیست
یا برآوردنیست یا زدنیست.رودکی.
کاروان مهرگان از خزران آمد
یا ز اقصای بلاد چینستان آمد.منوچهری.
جز کم آزاری نباشد مردمی گر مردمی
چون بیازاری مرا یا نیستی مردم مگر.
ناصرخسرو.
همی دانم که جور است این ولیکن
ندانم ز آسمان یا ز آسمانگر.
ناصرخسرو.
نگیرد هرگز اندر عقل من جای
که گردون گردد اندر خیر یا شر.
ناصرخسرو.
در این کردند از امت نیز دعوی
تنی هفتاد یا نزدیک هشتاد.ناصرخسرو.
چو آنجا رسیدی سخن بسته شد
ندانم برون زین خلا یا ملاست.ناصرخسرو
جز براه سخن ندانم من
که حقیری تو یا بزرگ و خطیر.ناصرخسرو.
این گور تو چنانکه رسول خدای گفت
یا روضهء بهشت است یا کندهء سعیر.
ناصرخسرو.
یا چو آدم کرده تعلیمش خدا
بی حجاب مادر و دایه ورا.مولوی.
یا مسیحی که به تعلیم ودود
در ولادت ناطق آمد در وجود.مولوی.
یا عدوی قاهری در قصد ماست
یا بلای مهلکی از غیب خاست.مولوی.
آنچنانم ز رنج دوری تو
که ندانم که زنده ام یا نه.سعدی.
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را.سعدی.
عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتم
که مستم یا به خوابم یا جمال یار می بینم.
سعدی.
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد
یا از نگین عهد تو نقش وفا که برد.سعدی.
چون تویی را چو منی در نظر آید هیهات
که قیامت رسد این رشته به من یا نرسد.
سعدی.
3- حصر به یکی از دو یا چند امر در مقام استفهام :
بپرسید از آن پس که با ساوه شاه
کنم آشتی یا فرستم سپاه؟فردوسی.
که این چرخ و ماه است یا تاج و گاه
ستاره ست پیش اندرش یا سپاه؟فردوسی.
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب
لالهء سنبل حجابی یا مه عنبرنقاب؟عنصری.
گهر خوانمش یا عرض بازگوی
کزین هر دو نامش کدامین سزاست؟
ناصرخسرو.
در سجده نکردنش چه گویی
مجبور بُدست یا مخیر؟ناصرخسرو.
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دلکش تر آید یا سپر؟مولوی.
تو فرشته آسمانی یا پری
یا تو عزرائیل شیران نری؟مولوی.
معجبی یا خود قضامان در پی است
ورنه این دم لایق چون تو کی است؟مولوی.
ای بباد هوس درافتاده
بادت اندر سر است یا باده؟
سعدی.
ماه است رویت یا ملک قند است لعلت یا نمک
بنمای پیکر تا فلک مهر از دو پیکر برکند؟
سعدی.
به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
لب است آن یا شکر یا جان شیرین؟سعدی.
ملک یا چشمهء نوری پری یا لعبت حوری
که بر گلبن گل سوری چنین زیبا نمی باشد؟
سعدی.
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری
دل ز من گل برد یا مه یا پری یا روی تو؟
سعدی.
حناست آن به ناخن دلبند هشته ای
یا خون بیدلیست که در بند کشته ای؟
سعدی.
تویی برابر من یا خیال در نظرم
که من به طالع خود هرگز این گمان نبرم؟
سعدی.
بوی بهار می دمد این یا نسیم صبح
باد بهار می گذرد یا پیام دوست؟سعدی.
آفتاب است آن پریرخ یا ملایک یا بشر
قامت است آن یا قیامت یا الف یا نیشکر؟
سعدی.
ما با تو بصلحیم و تو را با ما جنگ
آخر بنگویی که دل است آن یا سنگ؟
سعدی.
قامتت گویم که دلبندست و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت.سعدی.
تا نقش می بندد فلک کس را نبودست این نمک؟
حوری ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری؟
سعدی.
سرو بستانی تو یا مه یا پری
یا ملک یا دفتر صورتگری؟سعدی.
کس بدین شوخی و رعنایی نرفت
خود چنینی یا بعمدا میروی؟سعدی.
شب است آن یا شبه یا مشک یا موی
گلستان یا صنم یا ماه یا روی؟سعدی.
کس ندیده ست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن
شکر از پستان مادر خورده ای یا شیر را؟
سعدی.
4- حصر به یکی از دو یا چند امر در مقام شرط. در این نوع به جای آن «اگر» «اگرنه» و «واگرنه» و «والا» می توان گذاشت چنانکه در شواهد زیر : هیچ دشمنی قصد آن (سیستان) نکرد و نکند که نه مخذول و مذموم بازگردد. اگر خود بازگردد یا نه هلاک شود. (تاریخ سیستان). و یاران را گفتی که ایزد تعالی ناصر دین محمد است یا نه ما را چه یارا بودی که این کردی. (تاریخ سیستان). مگر اکنون سپاه مرا او دهد تا خجستانی را دریابم یا نه او اکنون همهء خراسان بر من تباه کند... اکنون ایشان و ما را جان باید همی کند یا نه این ماند و نه ایشان... آن روز بر زبان امیر خراسان برفت که اگر نه آن است که امیر با جعفر قانع است یا نه آن دل و تدبیر و رای و خرد که وی دارد همه جهان گرفتستی. (تاریخ سیستان).
چون نیست بقا اندرو ترا چه
گر هست مر او را فنا و یا نیست.
ناصرخسرو.
با هرکس از او بهره ای است بی شک
گر کودک و یا پیر یا جوان است.
ناصرخسرو.
گردن و میان هر دو کتف می باید زد (آن را که طعام در گلوی او بمانده است) تا فرورود یا نه تدبیر قی باید کرد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). یکروز عبدالله مبارک را دید که روی بدو نهاده بود گفت آنجا که رسیده ای بازگرد یا نه من بازگردم. (تذکرة الاولیاء عطار).
سخن عشق زینهار مگوی
یا چو گفتی بیار برهانش.سعدی.
5 - حصر به یکی از دو یا چند امر در مقام تفصیل و تقسیم و بدلیت :
چو دینار باید مرا یا درم
فراز آورم من به نوک قلم.رودکی.
یا زندم یا کندم ریش پاک
یا دهدم کارد یکی بر کلال.حکاک.
گرچه زرد است همچو زر پشیز
یا سپید است همچو سیم ارزیز.لبیبی.
یا باش دشمن من یا باش دوست ویحک
نه دوستی نه دشمن اینت سپید کاری.
منوچهری.
یا دوستی صادق یا دشمنی ظاهر
یا یکسره پیوستن یا یکسره بیزاری.
منوچهری.
و بنزدیک من وجد اصابت المی باشد مردل را یا از فرح یا از ترس یا از طرب یا از تعب. و وجود ازالت غمی از دل و مصادقت مراد آن وصفت واجد اِما حرکت بود اندر غلیان شوق اندر حال حجاب، و اِما سکون اندر حال مشاهدت اندر حال کشف اما زفیر و اما نفیر اِما انین واما حنین اِما عیش واِما طیش اما کرب و اِما طرب. (کشف المحجوب هجویری چ لنین گراد ص539). اندر محل نقص خود اِما معذور و اما مغرور و تعیین این معنی قول جنید است که گفت: راه دوست یا به علم یا به روش. (کشف المحجوب ص540). کتاب و جامهء مجروح را شرط دو چیز بود: یا بدوزند و بازدهند این جماعت یا به درویشی دیگر یا مرتبرک را پاره پاره کنند و قسمت کنند. (کشف المحجوب ص543).
پروین به چه ماند به یکی دستهء نرگس
یا نسترن تازه که بر سبزه نشانیش.
ناصرخسرو.
چو در تحدید جنبش را همی فعل و مکان گوئی
و یا گردید از حالی به حالی دون و یا والا.
ناصرخسرو.
آنگهی کآنچه نیست بوده شود
یا چو این بوده شد بفرساید.ناصرخسرو.
تخم و بر و برگ همه رستنی.
داروی ما یا خورش جسم ماست.
ناصرخسرو.
حیلت و مکر است فقه و علم او و سوی او
نیست دانا هرکه او محتال یا مکار نیست.
ناصرخسرو (دیوان ص77).
از ایشان یکی کینه دار است و بدخو
دگر شاد و جویای خواب است یا خور.
ناصرخسرو.
باز کی گردد از تو خشم خدای
به حشم یا به حاجیان و ستور.ناصرخسرو.
نه زان گردش که می گردد زمانی
گرانتر گشت داند یا سبکتر.ناصرخسرو.
شغل کودک در دبیرستانش چیست
جز که خواندن یا سؤال و یا جواب.
ناصرخسرو.
نگوئی آتش اندر سنگ و گل در خار و جان در تن
و یا این ابرغران را که حمال مطر دارد.
ناصرخسرو.
ترا فرمان چگونه برد خواهد شهر یا برزن
چو جان تو ترا خود می نخواهد برد و تن فرمان.
ناصرخسرو.
هیچکس نمانده بود الا گریخته یا کشته یا اسیر یا خسته. (فارسنامهء ابن البلخی ص81).
یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر
یا چو مردان اندر آ و گوی در میدان فکن.
سنایی.
سخنش معجز دهر آمد از این به سخنان
بخدا گر شنوند اهل عجم یا بینند.خاقانی.
بهتر از این در دلم آزرم باد
یا ز خدا یا ز خودم شرم باد.نظامی.
حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری.
یا به خضاب و سرمه ای یا به عبیر و عنبری.
سعدی.
دوست بردارد به جرمی یا خطائی دل ز دوست
تو خطا کردی که بی جرم و خطا برداشتی.
سعدی.
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی و بیوفاست.سعدی.
مشنو که مرا از تو صبوری باشد
یا طاقت دوستی و دوری باشد.سعدی.
روز وصال دوستان دل نرود به بوستان
تا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی.
سعدی.
من چه ام در باغ ریحان خشک برگی، گو بریز
یا کیم در ملک سلطان پاسبانی، گو مباش.
سعدی.
چون تو بتی بگذرد سروقد سیم ساق
هرکه درو ننگرد مرده بود یا ضریر.سعدی.
تا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم یا بدهی تیر امان را.سعدی.
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را.
سعدی.
یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند
هرکس به وجود خود دارد ز تو پروایی.
سعدی.
من چاکر آنم که دلی برباید
یا دل به کسی دهد که جان آساید.سعدی.
نگویمت که در او دانشیست یا فضلی
که نیست در همه آفاق مثل او جاهل.
سعدی.
هرگز این صورت کند صورتگری
یا چنین شاهد بود در کشوری.سعدی.
هرگز بود آدمی بدین زیبائی
یا سرو بدین بلندی و رعنائی.سعدی.
بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست
بگو اگر گنهی رفت یا خطائی رفت.سعدی.
خرم آن لحظه که چون گل به چمن بازآئی
یا چو یاران ز در حجرهء من بازآئی.سعدی.
یا به تشویش و غصه راضی شو
یا جگربند پیش زاغ بنه.سعدی.
یا مکن با پیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه ای در خورد پیل.سعدی.
یا وعده مکن که می فرستم
یا وعدهء خویش را وفا کن.سعدی.
یا وفا خود نبود در عالم
یا کسی اندرین زمانه نکرد.سعدی.
یا مکش بر چهره نیل عاشقی
یا فروبر جامهء تقوی به نیل.سعدی.
یا بر مراد بر سر گردون نهیم پای
یا مردوار بر سر همت نهیم سر.حافظ.
یا مکن بیهده از عشق خروش
یا نظر زانچه نه معشوق بپوش.جامی.
یا مکن وعده چون نخواهی کرد
یا وفاکن به هرچه میگویی.قرة العین.
-امثال: یا اجل می دواند یا روزی.
یا بکش یا دانه ده یا از قفس آزاد کن.
یا بیا با یزید بیعت کن.
یا برو کنگور زراعت کن.
یا تخت یا تخته.
یا جنی یا برابر جنی.
یا جواب یا ثواب.
یا خدا یا خرما. یا خدا می شود یا خرما.
یا خدایی یا برار خدا.
یا خر میرد یا خر صاحب یا دنیا ماند بی صاحب.
یا در آب است یا در آتش ماهی.
یا زر یا بز.
یا زر یا زور یا زاری.
یا زنگی زنگ باش یا رومی روم.
یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش.
یا سر می رود یا کلاه می آید.
یا کوچه گردی می شود یا خانه داری.
یا گربه است یا گوشت.
یا مرد باش یا در قدم مرد باش.
یا مرد باش یا نیمه مرد یا هپل هپو.
یا مرغ باش بپر یا شتر باش ببر.
یا مرگ یا استقلال.
یا مرگ یا اشتها.
یا مشت یا پشت. (از امثال و حکم ج4 ص2023 تا 2024).
|| «یا» در تداول منطق ادات عناد باشد چنانکه خواجه نصیرالدین طوسی آرد: و ادات عناد در تازی «او» و «اما» و مانند آن و در پارسی «یا» و «اگر» و آنچه بدان ماند. (اساس الاقتباس ص70) : شرطی منفصله نیز یا موجبه بود یا سالبه موجبه آنک حاکم بود با ثبات عناد، چنانکه گویی: یا آفتاب طالع است یا شب موجود است و سالبه آنکه حاکم به رفع عناد بود، چنانکه گویی: چنین نیست که آفتاب طالع است یا روز موجود است... و در منفصله گاه بود که تألیف میان قضایا بسیار بود زیادت از دو چنانک گویند: عدد یا زاید بود یا ناقص یا تام. (اساس الاقتباس ص70). || (اِ) نام حرف پسین الفبا و رجوع به «یاء» و «ی» شود. || (پسوند) در یادداشتی از مرحوم دهخدا آمده است: مزید مؤخر امکنه در السنهء سریانی و یونانی باشد: فزرانیا. شانیا. بردیا. بزیقیا. شافیا. برحایا. بردرایا. افلوغونیا. باقطایا. بادرایا. بادوریا. عربایا. باشمنایا. باشیا. فذایا. سونایا. سریا. جرجرایا. بربیطیا. باقطنایا. بزیقیا. باک یا. باکلیا. بانقیا. سندبایا (در آذربایجان). سونایا. قرقییا. فرجیا. نقیا. ماذرایا. جولایا. قبرونیا. نهرکرخایا. لعفیشیا. ارقانیا (نام بحر خزر بقول ارسطو). ژابیا. استینا. استیا. نعمایا. نغیا. معلثایا. معلایا. معلیا. لهیا. زندنیا. قرتیا. قرقیسیا. سینیا. و رجوع به کلمهء عتیقه در معجم البلدان شود. اما مزید مؤخر بودن «یا» در این شواهد محل تأمل است.
(1) - مانند این شعر حافظ:
حافظ وظیفهء تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
(2) - مانند این شعر:
ببینیم تا اسب اسپندیار
سوی خانه آید همی بی سوار
و یا بارهء رستم جنگجو
به آخور نهد بی خداوند رو. فردوسی.
(3) - در این شواهد چون «یا» در جمله های انشائی آمده به معنی تخییر باشد و در مصراع دوم: ور کام نمی دهید... «ور» مخفف و «اگر» است و اگر خود به معنی یا و برعکس آمده و توان گفت «یا» در مصراع دوم به قرینه حذف شده است.

یا.

(اِ) به معنی یاد آوردن بود. (اوبهی). در برخی مآخذ «یا» را مخفف «یاد» آورده اند و ظاهراً نظر به فرهنگ اسدی و شاهد آن از رودکی داشته اند که گفته است:
یا، یاد بود. رودکی گوید :
یا آری و دانی که توئی زیرک و نادان [ کذا ]
ور یاد نداری تو سکالش کن و یادآر.
(لغت فرس اسدی ص17).
در حالی که ممکن است «یا» را در مصراع اول شعر رودکی «یاد» نیز خواند و گفت: یاد آری و دانی... الخ.

یا.

(اِ) گوشهء کمان. (کشف اللغات) (آنندراج). یاء. رجوع به یاء شود.

یا.

(ع حرف ندا) حرف ندا برای دور است حقیقة یا حکماً و برای ندای نزدیک باشد و گفته اند مشترک است میان دور و نزدیک و گفته اند برای بین دور و نزدیک و متوسط است. و یا از همهء حروف ندا بیشتر استعمال شود و به همین سبب هنگام حذف بجز خود یا چیز دیگری مقدر نشود مانند: یوسف اعرض عن هذا(1)، که تقدیر آن یا یوسف است. و نام خدای تعالی و مستغاث و ایها و ایتها جز به (یا) منادی نشود و مندوب به یا و واو هر دو ندا شود هرگاه یا در اول کلماتی بیاید که منادی واقع نشوند چون فعل در «الا یا اسجدوا(2)» و «و الا یا اسقیانی(3)» و حرف در «یالیتنی کنت معهم» و «یارب کاسیة فی الدنیا عاریة یوم القیمة و جملهء اسمیه مانند:
«یالعنة الله والاقوام کلهم»
والصالحین علی سمعان من جار.
در همهء این مواضع «یا» ندا را باشد لیکن به حذف منادی. یا آنکه محض تنبیه است یا سبب حذف جمله اجحاف لازم نیاید (از مغنی اللبیب). و صاحب تاج العروس گوید یا حرف نداء برای دور است. حریری در مقامات خود لغزی آورده گوید: کدام عامل است که اگر حرف آخر آن را به اول آرند معکوس آن نیز همان عمل کند؟ آن عامل «یا» باشد که معکوس آن (اَ یَ) است و هر دو از حروف نداء اند و عمل آنها در اسم منادی یکسان باشد اگر چه «یا» در سخن زیباتر و استعمال آن بیشتر است. بعضی برآنند که «ای» همچون همزه فقط در منادای قریب باشد... ابن حاجب در کافیه آرد: حروف ندا پنج اند: یا. ایا. هیا. ای.اَ. اما یا از همه اهم است چه آن در منادای قریب و بعید و متوسط استعمال شود و ایا و هیا در بعید و ای و همزه در قریب. زمخشری در المفصل گوید: یا و ایا و هیا در بعید یا آنچه به منزلهء بعید است... و یا گاه برای تأکید در منادای قریب هم بکار رود و از همین قبیل است یاالله و یارب. ولی توان گفت که در اینجا نداکننده از باب هضم نفس به اینکه وی در کمال تقصیر و دوری از مظان قبول است (یا) را بکار برده و با این تعبیر (یا) محضاً برای دور است همچنانکه مصنف قاموس هم برآن است. لیکن بنابر رای ابن حاجب که به اعم بودن یا (ندا) قائل است نیازی به چنین تفسیری نیست. و یا اینکه (یا) میان بعید و قریب یا میان آن دو و متوسط مشترک است.
|| یاء ندای عربی را فارسی زبانان نیز نظماً و نثراً استعمال کنند چنانکه در محاورات گویند یا الله، یاهو، یاحق، یامحمد، یاعلی، یاعلی مدد، یا علی بن موسی الرضا، یارب، یاحسن، یا حسین، یا امام، یاقاضی الحاجات، یااله العالمین، یا حسرتا، یا حضرت عباس. و گاه آن را به اول اسامی فارسی هم درآرند و گویند یا رستم، یا بیژن؛ مث :
فالی بکنم ریش ترا یا رسول
ریشت بکند ماکان پاک از اصول.
ابوالحسین خارجی.
یا احمد سخن تو در شرق و غرب روان است. (تاریخ بیهقی).
گفتم به عقل دوش که یا احسن الصور
گفتا چگونه یافتی از حسن من خبر.معزی.
یا غیاث المستغیثین یا اله العالمین
جملهء شب تا سحر بر درگهت افغان ماست.
عطار.
گفت نی نی یا رسول الله مکن
سرور لشکر مگر شیخ کهن.مولوی.
یا رسول الله جوان ار شیرزاد
غیر مرد پیر سرلشکر مباد.مولوی.
یا رسول الله در این لشکر نگر
هست چندین پیر از وی بیشتر.مولوی..
یا رسول الله رسالت را تمام
تو نمودی همچو شمس بی غمام.مولوی.
یا رسول الله بگویم سر حشر
در جهان پیدا کنم امروز نشر.مولوی.
یا رسول الله در آن وادی کسان
میزنند از چشم بد بر کرکسان.مولوی.
یا علی از جملهء طاعات راه
برگزین تو سایهء خاص اله.مولوی.
یا غیاث المستغیثین اهدنا
لاافتخار فی العلوم و الغنا.مولوی.
یا غیاثی عند کل کربة
یا معاذی عندکل شهوة.مولوی.
یامجیبی عند کل دعوة
یاملاذی عند کل محنة.مولوی.
یا الهی سکرت ابصارنا
فاعف عنا اثقلت اوزارنا.مولوی.
یاکریم العفو ستار العیوب
انتقام از ما مکش اندر ذنوب.مولوی.
یا الها مشفقان را دوست دار
یکدرم شان را عوض ده صد هزار.مولوی.
تا خداوند ببخشد ز نوم دستی رخت
هر زمان دست برآرم بدعا یا ستار.
نظام قاری.
|| و در این شواهد «یا» بعد از «اَلا» حرف تنبیه آمده است :
الا یا خیمگی خیمه فروهل
که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل.منوچهری.
نجیب خویش را گفتم سبکتر
الا یا دستگیر مرد فاضل.منوچهری.
الا یا آفتاب جاودان تاب
اساس ملکت و شمع قبایل.منوچهری.
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.
حافظ.
- یا اَبَتِ و یا ابتاه و یا ابه؛ ای پدر. در اصل یا ابی بوده، یای متکلم به تاء تبدیل یافته است. (از اقرب الموارد).
- یااسفا؛ از اصوات است و در مقام اندوه و مصیبت گویند. افسوس. ای دریغ. رجوع به یا اسفی شود.
- یا اسفی؛ وای افسوس. اسف، اندوه و غم. و لفظ یا در اول و الف در آخر هر دو برای مد صوت ندبه است. (از آنندراج). افسوس. ای دریغ. رجوع به مادهء قبل شود.
- یاالله؛ ای خدا. در موقع استغاثه و استمداد گویند.
- || کلمهء ختم مجالس ترحیم و سوکواری است. و آن چنان است که منبری در پایان سخنان خود دعا کند و دعای وی با این عبارت آغاز شود: نسئلک اللهم وندعوک باسمک العظیم الاعظم والاعزالاجل الاکرم یاالله.
- || یاالله و مخفف آن در تداول فارسی زبانان «یالا» به معنی زود باش و عجله کن است و نیز در گذشته، هنگام ورود به خانه برای اخبار اهل خانه یاالله میگفتند که زنان روی خود را بپوشانند یا پنهان شوند. نیز یا الله و مخفف آن «یالاّ» را بهنگام ورود شخص محترم به مجلس گویند و گاه همراه با ادای آن برپا ایستند یا نیم خیز شوند و آن نشانهء احترام است.
- یاالله گفتن؛ کنایه از ختم مجلس ترحیم است.
- یااله العالمین؛ ای پروردگار جهانها.
- یا اُمهَ یا اُمهُ اثکلیه؛ ای کسی که مادرش او را گم کناد. مثل را هنگام نفرین بر کسی میگویند و جملهء مزبور از سخنان عمر است.
- یا انیس الغرباء؛ ای مونس غریبان.
- یا اولی الابصار؛ ای صاحبان بصر و بینائی. ای دارندگان دیده : وقَذَفَ فی قلوبهم الرعب یخربون بیوتهم بایدیهم وایدی المؤمنین فاعتبروا یا اولی الابصار. (قرآن 59/2).
- یا ایها...؛ ای. ایا. یا.
- یا ایها الناس؛ ای مردمان. (ترجمان علامهء جرجانی ص107) :
من این نیمور خود را وقف کردم
علی صبیانکم یا ایها الناس.سوزنی.
- یا ایها النائمین؛ ای خوابیدگان :
باده فراز آورید چارهء بیچارگان
قوموا شرب الصبوح یا ایها النائمین.
منوچهری.
- یا بشری (یا حرف ندا و بشری؛ به معنی بشارت، منادی)؛ یعنی ای بشارت بیا که وقت تست. یا ندا برای تعجب بشارت است یا آنکه بشری نام یار برآرندهء یوسف علیه السلام است از چاه که منادی واقع شده. (آنندراج). و رجوع به قرآن کریم سورهء یوسف آیه 19 و کتب تفاسیر معتبره شود.
- یا بعضی دع بعضاً؛ ای بعض بعضی را رها کن از من. این جمله در بیان عاطفه و مهر خویشان و بستگان به کار رود. ابوعبید گوید: ابن کلبی گفته است نخستین کسی که جملهء مزبور را ادا کرده زرارة بن عدس تمیمی بوده است وی را دختری بوده است که سویدبن ربیعة او را به زنی گرفته و از وی نه پسر آورده است و سوید یکی از برادران صغیر عمروبن هند ملک را بکشت و سپس گریخت و ابن هند قادر نبود بر وی دست یابد لذا کسی را نزد زرارة فرستاد و به وی پیام داد که یکی از پسران دختر را بیاورد وی تنی چند از آنان را برد عمروبن هند فرمان داد آنها را بکشند کودکان دست توسل بدامان جد خویش زرارة دراز کردند و درو آویختند وی گفت: یا بعضی دع بعضا. و از آن پس جمله مزبور مثل شد آن را دربارهء عاطفه و مهر خویشان و بستگان می آورند. ابوعبید گوید: مقصود وی از بعض من این است که آنها اجزاء دختر اویند و دخترش جزئی از اوست و قصد وی از (بعض دیگر) خود اوست یعنی بعضی از اعضا و اجزای من که مشرف بر مرگند رها کنید چه خود او هم در معرض حالتی نظیر حال آنان است. (امثال و حکم ص72).
- یا حبذا؛ چه خوش است. نیکا. خوشا. حبذا.
- یا حبذا الامارة ولو علی الحجارة؛ چه خوش است امارت هر چند بر سنگها باشد: مصعب بن عبدالله زبیری گفته است این عبارت را عبدالله بن خالدبن اسید به پسرش گفته بود هنگامی که به وی دستور داد برای وی خانه ای در مکه بسازد و خود در آن سکونت گزیند پسر دستور پدر را به جای آورد و عبدالله بدرون خانه رفت و آن را نیک یافت چه خانه را از سنگهای پرنقش و نگار و زیبا بنیان نهاده بود پرسید خانه از آن کیست؟ گفت این همان خانه ای است که تو بمن بخشیدی. عبدالله گفت یا حبذا الامارة و گفتهء او مثل شد. (از مجمع الامثال ص743).
- یا حبذا التراث لولا الذلة؛ چقدر خوب است مرده ریگ اگر خواری نمی بود: از گفته های بیهس ملقب به نغامة است وی یکی از مردان بنی فزارة بن ذبیان بن بغیض بوده و او را شش برادر بود که آنان را همه بکشتند و وی کوچکتر همه بود او را بجای گذاردند بیشتر سخنان او مثل شده است از آنجمله مادرش پس از قتل برادران جامه های آنان را بروی میپوشانید و بیهس آنها را بر تن میکرد و میگفت: یا حبذا التراث لولا الذّلة. (از مجمع الامثال ص743 و 135).
- یا حسرتا؛ وااسفا. افسوس. آه. اندوه :
این دریغا بود ما را برد باد
تا ابد یا حسرتا شد للعباد.مولوی.
- یا حق؛ خدایا. ای خدا.
-یا حق زدن؛ خدا را طلبیدن.
- || و در تداول عامه به سر بردن از روی درستی و پاکی. چنانکه گویند ده سال در این خانه یاحق زدم نتیجه اش هیچ بود. (از یادداشت مؤلف).
- یا دوست (مرکب از یا؛ حرف ندا و دوست، منادی)؛ حق دوست. صدای گدایان و قلندران ولایت(4) است. جمعی از درویشان که به «آزاد» و «بی نوا» شهرت دارند در هندوستان نیز بهمین لفظ صدا می کنند. (آنندراج) :
بجز یادوست حرفی بر سر راهش نمی گویم
تکلف برطرف اشرف گدایی این چنین باشد.
محمد سعید اشرف (از آنندراج).
- یارَبّ(5) (مرکب از یا حرف ندا + رب،
منادی)؛ خدایا. پروردگارا. ای پروردگار. و شعرا این کلمه را در موقع ناله و زاری و شکایت استعمال می کنند. (ناظم الاطباء). ترجمهء ای پروردگار و فارسیان گاهی در محل دعا و گاهی در محل تعجب استعمال کنند. (آنندراج). کنایه از فریاد و آه و بجای تعجب و تحیر آید. (غیاث اللغات) :
بکن عفو یارب گناه ورا
بیفزای در حشر جاه ورا.فردوسی.
یارب چه شد این خلق که با آل پیمبر
چون کژدم و مارند و چو گرگان فلااند.
ناصرخسرو.
این خلق بکردند به یک ره چو ستوران
روی از خرد و طاعت حق یارب زنهار.
ناصرخسرو.
برزد دو بال خود را برهم
از چیست آن ندانم یارب.مسعودسعد.
چون زلف یار گیرم دستم به یارب آید
چون پای دوست بوسم جانم برلب آید.
خاقانی.
هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیم
کز دست یارب من یارم به یارب آید.
خاقانی.
یارب چو ز همت و ز پایه
نگشاید کار و نگذرد دوست.
خاقانی.
غصهء هر روز و یارب یارب هر نیم شب
تا چه خواهد کرد یارب یارب شبهای من.
خاقانی.
نشست و باده پیش آورد حالی
بتی یارب چنان و خانه خالی.نظامی.
ملک جوانی و نکویی کراست
نیست مرا یارب گویی کراست.نظامی.
یارب و زنهار که خود چند بود
تا دل درویش در آن بند بود.نظامی.
تو بزن یا ربنا آب طهور
تا شود این نار عالم جمله نور.مولوی.
هر دمش صد نامه صد پیک از خدا
یاربی زو شصت لبیک از خدا.مولوی.
که یارب بر این بنده بخشایشی
کزو دیده ام وقتی آسایشی.سعدی (بوستان).
وز این سو پدر روی بر آسمان
که یارب به سجادهء راستان.
سعدی (بوستان).
شنیدم که بگریست دانای وخش
که یارب مر این مرد را توبه بخش.
سعدی (بوستان).
یارب از فردوس کی رفت این نسیم
یارب از جنت که آورد این پیام.
سعدی (خواتیم).
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری
به خداوندی و لطفت که نظر بازنگیری.
سعدی (خواتیم).
یارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندانکه بازبیند دیدار آشنا را.
سعدی (بدایع).
یارب تو دستگیر که آلا و مغفرت
در خورد تُست و درخور ما آنچه ما کنیم.
سعدی (طیبات).
چه دعا گویمت ای سایهء میمون همای
یارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای.
سعدی (طیبات).
یارب هلاک من مکن الا به دست او
تا وقت جان سپردنم اندر نظر بود.
سعدی (بدایع).
یارب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندانکه خاک را بود و باد را بقا.سعدی.
یارب چه متاعم که خریدارم نیست.اوحدی.
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی.
حافظ.
یارب این شمع شب افروز ز کاشانهء کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانهء کیست.
حافظ.
یارب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت.حافظ.
یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش.
حافظ.
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن
ضیاءالدین خجندی.
- یارب برآوردن؛ دست بدعا برداشتن و خدا را خواندن :
یارب و یارب برآرد او ز جان
که ببر این باد را ای مستعان.مولوی.
نترسی که پاک اندرونی شبی
برآرد ز سوز جگر یاربی.سعدی (بوستان).
- یارب یارب؛ خدایا خدایا :
به یارب یارب شب زنده داران
به امید دل امیدواران.
- یارب یارب کردن؛ خداوند را به دعا خواندن و مکرر کردن :
زان همه شب یارب یارب کنم
بو که شبی جلوهء آن شب کنم.نظامی.
- یارب کردن؛ خداوند را به دعا خواندن؛ و در بیت زیر کنایه از تظلم کردن است :
تو ظلم کنی بر من من بنده دعاگویم
یارب چه کنم کانجا یارب نتوان کردن.
میرخسرو (از آنندراج).
- یا غیاث المستغیثین؛ ای پناه پناه جویندگان :
یا غیاث المستغیثین یا اله العالمین
جملهء شب تار سحر بر درگهت افغان ماست.
عطار.
- یافَیْی [ فَ یْ ]؛ یا فیی مالی، بقول بعضی کلمهء تعجب یا کلمهء تأسف است و این بیشتر است شاعر گوید :
یافیی مالی من یعمریبله
مرّالزمان علیه والتقلیب.
ولحیانی یافیّ مالی اختیار کرده و یاهی ء نیز روایت شده ابوعبید گوید و احمر یاشی ء هم افزوده و همهء آنها به یک معناست. (از تاج العروس). و رجوع به یا شی ء شود.
- یا لبیک؛ اجابت باد ترا. لبیک : فصاحت واحدة من بنی یربوع مستغیثة ونادت یاحجاج و بلغة الخبر فاجابها بیا لبیک کما اجاب المعتصم نداء الارملة فی ثغور الروم، و امعتصماه - بیا لبیکا... (الجماهر بیرونی ص48). و رجوع به لبیک شود.
- یا للعجب؛ شگفتا. ای شگفت. عجبا :کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یا للعجب، پیادهء عاج چون عرصهء شطرنج بسر می برد فرزین می شود... (گلستان سعدی).
- یا للعضیهة؛ در استغاثه گویند. (ازمنتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به عضیهة شود.
- یالهفی؛ وای بر من. ای دریغ. دریغا :
حمام و فاخته بر شاخ و تز و قمری اندر گل
همی خوانند اشعار و همی گویند یالهفی.
منوچهری.
- یا لیت؛ ای کاشکی. ای کاش :
ای پیک نامه بر که خبر می بری به دوست
یالیت اگر بجای تو من بودمی رسول.
سعدی.
-یا نصیب و یا قسمت؛ وقتی که نتیجه امری به قطعیت معلوم نباشد گویند. ببینیم چه خواهد شد. تا قسمت چه باشد.
-یا ویلنا؛ وای برما. ویل برما : قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ماوعدالرحمن و صدق المرسلون. (قرآن 36/52).
-یا ویلتی؛ ای وای بر من. ویل بر من : قالت یا ویلتی اَ الدُ و انا عجوز و هذا بعلی شیخاً. (قرآن 11/72).
-یاهیّ مالی؛ کلمهء تأسف وتلهف است و معنای آن تأسف بر چیزی است که از دست رفته و بعضی گفته اند کلمهء تعجب است. جمیع بن طماح اسدی گوید :
یاهیّ مالی من یعمریفنه
مرالزمان علیه والتقلیب.
(1) - قرآن 12/29.
(2) - از شعر شماخ.
(3) - حدیث است.
(4) - یعنی ایران.
(5) -در تداول فارسی حرف «ب» مخفف آید.؛

یاء .

(اِ) نام حرف آخر الفبای فارسی و عربی.
-از الف تا یاء؛ از اول تا آخر(1). رجوع به ی» و «یا» شود.
(1) - Alfa & Omega.

یاء .

(ع اِ) آنچه بماند از شیر در پستان گوسفند. (مهذب الاسماء). شیر باقی مانده در پستان زن. (ناظم الاطباء)(1). باقی شیر در پستان. ج، یاآت. و نسبت بدان یائی و یاوی و یوی باشد. (تاج العروس).
(1) - در ناظم الاطباء بی همزهء آخر آمده است.

یاء .

(اِ) گوشهء کمان. (تتمهء برهان) (ناظم الاطباء).

یائس.

[ ءِ ] (ع ص) ناامید. نومید. (منتهی الارب). || زن عقیم و نازا. (از اقرب الموارد).

یائسگی.

[ ءِ سَ / سِ ] (حامص) حالت و چگونگی یائسه بودن. رجوع به مادهء بعد شود.

یائسة.

[ ءِ سَ ] (ع ص) در تداول، مؤنث یائس. لیکن در عربی صفت «یائس» است بدون تاء مانند حائض. زن عقیم و نازا. زنی که بواسطهء کهولت حائض نشود. ج، یائسات.

یااونده.

[ دِ ] (اِخ)(1) پایتخت کشور آفریقایی کامرون است. 57700 تن جمعیت دارد.
(1) - Yaounde.

یائی.

[ئی ی] (ع ص نسبی) منسوب به یاء حرف آخر حروف هجاء.
- اجوف یائی یا معتل یائی؛ مقابل اجوف واوی. فعلی که عین الفعل آن یاء باشد.
- ناقص یائی؛ فعلی که لام الفعل آن یاء بود چون رمی [ رَ مَ یَ ] . مقابل ناقص واوی.
|| جهانگیری به استناد بیت زیر از منوچهری :
گرچه به هوا برشد چون مرغ همیدون
ورچه به زمین درشد چون مردم یائی.
منوچهری.
یائی را به معنی بیمار آورده است.(1)
(1) - در دیوان منوچهری (چ آقای دبیرسیاقی ص97) مردم مائی است و در حاشیه آمده است: «نظر استاد دهخدا: یائی.»

یائیر.

[] (اِخ) پدر استار یا استور یا اسنور مادر بهمن پسر اسفندیار است. (مجمل التواریخ والقصص ص30 و حاشیهء آن از تاریخ طبری ص688). و در تاریخ ایران باستان آمده است : پس از آن به اطراف و اکناف مملکت اشخاصی فرستادند، تا دختری بیابند که در زیبایی سرآمد دختران مملکت باشد و دختران بسیار از اطراف مملکت به پایتخت آورده به دست خواجه سرائی هی جای(1) نام میسپردند در آن وقت در شوش یکنفر یهودی بود مردخا نام، پسر یائیر و از نژاد بنیامین. این مرد عموزاده ای داشت هدسه نام، که نیکومنظر بود، و چون پدر و مادر دختر مرده بودند مردخا او را به دختری پذیرفته تربیت میکرد او را هم آورده به دست خواجه سرا سپردند این دختر خواجه را بسیار خوش آمد و هفت کنیز برای خدمت او معین کرد و سپرد آنچه اسباب است برای او مهیا سازند. هدسه به کسی نمیگفت از کدام مملکت و چه ملتی است زیرا مردخا به او سپرده بود که در این باب چیزی نگوید پس از یکسال تربیت و مالش بدن دختر با مر و عطریات گرانبها در روز معین او را نزد شاه بردند و شاه وی را به سایر زنان ترجیح داد و تاج بر سر او نهاد پس از آن او را استر نامیدند که به پارسی به معنی ستاره است. (تاریخ ایران باستان ج1 ص899).
(1) - در نسخهء دیگر توریة «هیکی» نوشته اند.

یائیر.

(اِخ) صاحب کتاب قاموس گوید: یائیر به معنی کسی که خداوند او را منور کرده است. 1 - پهلوانی که در ایام موسی بوده پدرش از سبط یهودا و مادرش از سبط منسی خوانده شده است. (اول تواریخ ایام 2:21 و 22) و در «سفر اعداد 32:41» پسر منسی خوانده شده است و حال آنکه نوهء ماکیربن منسی بود و این مطلب در میان نسب نامه های یهود معمول بود که مسیح نیز پسر داود خوانده میشود. خلاصه یائیر تمام شهرهای ارچوب را که 23 شهر بود گرفت لجاه و قسمتی از جلعاد (عجلون) و باشان (حوران). (سفر تثنیه 3:14) و (صحیفهء یوشع 13:30) که تماماً 60 شهر باشد و آنها را باشان حووت یائیر یعنی دهات یائیر نامیدند. 2 - جلعادی از سبط یساکر که 22 سال قاضی اسرائیل بود. (سفر داوران 10:3 - 5) وی را 30 پسر و هر یک را شهری در جلعاد بود و این شهر را نیز حووت یائیر یعنی دهات یائیر مینامیدند. (قاموس مقدس ص937).

یائیه.

[ئی یَ] (ع ص نسبی) منسوب به یاء. مؤنث یائی. || قصیده یا قطعه ای را که قوافی آن به حرف «ی» ختم شود اصطلاحاً یائیه گویند چنانکه مختوم به حرف «دال» را دالیه و «راء» را رائیه. از یائیه های مشهور در عربی یائیهء ابن الفارض است که سیوطی آن را شرح کرده و برق الوامض فی شرح یائیة ابن الفارض نامیده است. رجوع به کشف الظنون ج2 ص658 شود.

یاب.

(ص) نابود و هرزه و بی ماحصل. ضایع و بکار نیامدنی. (برهان). هرزه و بی معنی. (آنندراج). نابود و هرزه و بی معنی. (جهانگیری). نابود و ضایع و فانی و بی فایده و بیهوده و هرزه و ناچیز و بی ثمر و بی حاصل و بی سود. (ناظم الاطباء) :
دنیا خود جست و نجستی تو دین
چیست به دست تو جز از باد و یاب.
ناصرخسرو.
جز به مدح او سخن گفتن همه باد است و دم
جز به مهر او هنر جستن همه یاوه است و یاب.
سوزنی.
|| (اِ) صورت و پیکر. (از شعوری). روی و سیما و صورت. (ناظم الاطباء).

یاب.

(نف مرخم) پیداکننده. یابنده. (برهان). یابنده. (جهانگیری) (آنندراج). یابنده و پیداکننده مانند باریاب یعنی کسی که اذن دخول در دربار پادشاهی حاصل کرده و می تواند به حضور برود. و راهیاب پیدا کنندهء راه. و کامیاب آنکه آرزوی خود را دریافته است و نیک بخت و سعادتمند. (از ناظم الاطباء). یاب نعت فاعلی مرخم (برابر با ریشهء مضارع فعل) است که جز در ترکیب بکار نرود مگر بندرت و در ترکیب، صفت فاعلی (= یابنده) و صفت مفعولی (= یافت) سازد. صفت فاعلی مانند کامیاب، راه یاب، گنج یاب، فیض یاب، شرفیاب، ارتفاع یاب، جهت یاب، دقیقه یاب، سخن یاب، دست یاب، دیریاب، زودیاب، چاره یاب، دولتیاب، سودیاب، جنس یاب (در شعر خاقانی)، زاویه یاب، قعریاب، نکته یاب، نصرت یاب. صفت مفعولی (=یافت) مانند نایاب، کمیاب، دیریاب، دشواریاب(1). با الحاق «یاء» مصدری به آخر ترکیبات مذکور حاصل مصدر مرکب ساخته می شود، چون کمیابی، شرفیابی، نکته یابی، جهت یابی و جز آنها. برخی از ترکیبات هم در معنی فاعلی و هم در معنی مفعولی بکار روند، چنانکه زودیاب هم به معنی زودیافته و هم زودیابنده (تیزفهم و سریع الانتقال) آمده است. اینک ترکیبات کلمه با شواهد:
-ادایاب؛ مدرک اطوار و حرکات شیرین :
هر چه در خاطر عاشق گذرد می دانی
خوش ادافهم و ادایاب و ادادان شده ای.
صائب.
-تنگیاب؛ نادر. کمیاب :
با رخم زر و زریر و با دلم اندوه و غم
با دو چشمم آب و خون و با تنم رنج و عذاب
وین عجایبتر که چون این هشت با من یار کرد
هشت چیز از من ببرد و هشت چیز تنگیاب.
فرخی.
خاقانیا وفا مطلب ز اهل عصر از آنک
در تنگنای دهر وفا تنگیاب شد.خاقانی.
صاحب ستران همه بانگ بر ایشان زدند
کاین حرم کبریاست بار بود تنگیاب.
خاقانی.
سپاهی عزب پیشه و تنگیاب.نظامی.
به آسانی بیابی سراین کار
که کاری سخت و سری تنگیاب است.
عطار.
- جنس یاب؛ یابندهء جنس. که جنس یافته باشد :
دیدم آری هزار جنس طلب
لیک یک جنس یاب نشنیدم.خاقانی.
- دستیاب؛ دسترسی. وصول :
جز از گنج ویژه رد افراسیاب
که کس را نبود اندر آن دستیاب.فردوسی.
گر او را بدی بر تو بر دستیاب
به ایران کشیدی رد افراسیاب.فردوسی.
- || دست یابنده. چیره. مسلط :
تو آنگه که بر من شوی دستیاب
زنی بیوه را داده باشی جواب.نظامی.
-دشواریاب؛ صعب الحصول :
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود واده جواب.مولوی.
- دیریاب؛ کندذهن. بلید :
کسی را که مغزش بود با شتاب
فراوان سخن باشد و دیریابفردوسی.
همی گشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش.فردوسی.
دل تیره ز اندیشهء دیریاب
همی تخت شاهی نمودش به خواب.
فردوسی (شاهنامه ج 5 ص 2301).
به لسانش نگر که چون بلسان
روغن دیریاب می چکدش.خاقانی.
- زودیاب؛ سریع الانتقال :
شبی خفته بد بابک زودیاب(2)
چنان دید روشن روانش به خواب.
فردوسی.
که چون خواست کینه ز افراسیاب
به رنج فراوان شه زودیاب.فردوسی.
همی بود تا زرد گشت آفتاب
نشست از بر بارهء زودیاب.فردوسی.
گر چه در گیتی نیابی هیچ فضل
مرد ازو فاضل شده است و زودیاب.
ناصرخسرو.
و در این شعر فرخی میان یاب و جزء اول آن (زود) کلمهء «اندر» حرف اضافه فاصله شده است :
دررسیده است به علم و برسیده به سخن
پیش بینیش به اندیشهء زود اندریاب.
- سخن یاب؛ دریابندهء سخن. مدرک معانی :
لنگ دونده است گوش نی و سخن یاب
گنگ فصیح است چشم نی و جهان بین.
رودکی.
- کامیاب؛ کامروا :
شهرگیر و درگشای و دین پرست و کین ستان
ملک دار و ملک بخش و کام جوی و کامیاب.
خاقانی.
خیز به شمشیر صبح سر ببر این مرغ را
تحفهء نوروز ساز پیش شه کامیاب.خاقانی.
- کمیاب؛ تنگیاب. نادر :
آن یکی ریگی که جوشد آب ازو
سخت کمیاب است رو آن را بجو.مولوی.
وقتی که آب کمیاب است بترتیب سفینه می پردازد. (حبیب السیر جزو ج1 ص12).
- گنج یاب؛ یابندهء گنج :
چرا روی آن کس که شد گنج یاب
ز شادی برافروخت چون آفتاب.نظامی.
- نایاب؛ نادر، عزیزالوجود :
نیست در ایام چیزی از وفا نایابتر
کیمیا شد اهل بل کز کیمیا نایابتر.خاقانی.
جان کم است آن صورت بیتاب را
زو بجو آن گوهر نایاب را.مولوی.
- نصرت یاب؛ پیروز. ظفر یابنده :
ز برگ و برف پر از زر و سیم گردد باغ
چو خانهء ولی شهریار نصرت یاب.
مسعودسعد.
جهان سراسر دیدم بسان خلد برین
ز عدل خسرو محمود شاه نصرت یاب.
مسعودسعد.
علی دلی که به ملک یزیدیان قلمش
همان کند که بدین ذوالفقار نصرت یاب.
خاقانی.
|| (ن مف) و در این شعر منوچهری «یاب» به معنی یافته است :
گفت اگر شیر ز مادر نبود یاب همی
این توانم که دهمتان شب و روز آب همی.
منوچهری.
(1) - مراد از صفت مفعولی مفهوم کلمه است نه صورت آن.
(2) - در ولف رودیاب ضبط شده ولی ظاهراً زودیاب صحیح است.

یابا.

(ص) یابنده. (ناظم الاطباء).

یابان.

(اِ) دشت و بیابان و صحرا. || موضع شهر. (ناظم الاطباء).

یابان.

(اِخ) صاحب صبح الاعشی ذیل «انساب عجم» آرد که رومیان از نسل بنی کتیم بن یونان اند و او یابان بن یافث بن نوح است. (صبح الاعشی ج1 ص367). و رجوع به یاوان و یونان شود.

یابان.

(اِخ) صورت عربی کلمهء ژاپن است. رجوع به همین لغت نامه و ضمیمهء معجم البلدان (منجم العمران) ص346 شود.

یاباندن.

[دَ] (مص) یابانیدن. فهمانیدن. رجوع به دریاباندن شود.

یابانی.

(ص نسبی) وحشی و دشتی. (ناظم الاطباء). بیابانی.

یابانیدن.

[دَ] (مص) یاباندن. فهمانیدن. رجوع به دریابانیدن شود.

یابر.

[بِ] (اِ) دهی و زمینی که سلاطین در وجه معیشت ارباب استحقاق و غیره دهند و به ترکی سیورغال خوانند. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) :
کمترین یابری از احسانت
ملک فغفور و قیصر و رای است.
علی شطرنجی.

یابرکان.

[] (اِخ) از دیه های قم است. رجوع به تاریخ قم ص118 شود.

یابرة.

[بُ رَ] (اِخ)(1) شهری است به مغرب اندلس (اسپانیا). گروهی از علمای اسلام منسوب بدان شهرند. رجوع به الحلل السندسیه ج1 ص52 و 87 و 207 و قاموس الاعلام ترکی و معجم البلدان شود.
(1) - Evora.

یابری.

[بُ ری ی] (ص نسبی) منسوب به یابرة. رجوع به یابرة شود.

یابری.

[بُ ری ی] (اِخ) ابومحمد یابری اندلسی شاعر و محدث است. رجوع به ابن عبدون شود.

یابس.

[بِ] (ع ص) خشک. (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی) (ناظم الاطباء). خشک و خشکی کننده. (آنندراج) (غیاث اللغات). مقابل رَطْب. ج، یَبس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
- حجر یابس؛ سنگ سخت. یقال هذا ایبس من الحجر؛ ای اصلب. (از لسان العرب).
- رجل یابس؛ قلیل الخیر. (اقرب الموارد).
- رَطْب و یابس؛ خشک و تر. به هم بافتن، کنایه است از سخنان درهم و برهم و بیسروته و بیهوده گفتن.
- سکران یابس؛ مست که از شدت مستی سخن نتواند گفت. (از لسان العرب).
- یابس الماء؛ خوی خشک. (مهذب الاسماء).
- یابس مزاج؛ خشک طبع. (ناظم الاطباء).
|| رَطْب و یابس در قرآن کریم ضمن آیهء ذیل آمده است: ولا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین. (قرآن 6/59)؛ و نه تری و نه خشکی مگر در کتاب روشن است. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج2 ص284). و رازی در تفسیر آن نویسد: عباس گفت: رطب آب است و یابس بادیه است. عطا گفت رطب زمین است که نبات رویاند یابس آنکه نرویاند و بعضی دیگر گفتند که مراد به رطب زبان مؤمن است که به ذکر خدای تر باشد و مراد به یابس زبان کافر است که از ذکر خدا خشک باشد و بعضی دگر گفتند مراد اشجار و نبات است داند که از آن تر کدام است و خشک کدام و عبدالله بن الحارث گفت بر زمین هیچ جای نیست که بر آن درخت است یا گیاهی چندانی که سر سوزنی را جای باشد و الا بر آنجا فرشته ای موکل بود داند که آن تا کی تر بود و تا کی خشک باشد بعضی دگر گفتند رطب قطرهء باران است و یابس موقع آن است در زمین.... نافع روایت کرد از عبدالله عمر که رسول (ص) گفت هیچ زرعی نیست بر روی زمین و هیچ درختی و میوه ای والا بروی نوشته است بسم الله الرحمن الرحیم رزق فلان بن فلان، این روزی فلان بن فلان است و ذلک فی قوله فی محکم کتابه. و ما تسقط من ورقة الا یعلمها و لاحبة فی ظلمات الارض و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین (قرآن 6/59). اهل معانی گفتند این جمله کنایت است و عبارت از جمله معلومات جز که این مذکورات بنمود از حسب خاطر ما ذکر کرد که چیزهای خالی نبود از آنکه یا در بحر باشد یا در برگ باشد بالای درخت یا دانه در زیر زمین یا تر یا خشک و مراد با آنکه همه چیز بر همه وجه که باشد و غرض از این بیان آن است تا مکلفان به طاعت نزدیک شوند و از معصیت دور و بدانند که آنچه جماد است به آن خطاب نیست و در تحت ثواب و عقاب نیست از حصر و شمار او بیرون نیست افعال مکلفان مخاطب مأمور و منهی اولیتر که محصور و مکتوب و محفوظ باشد تا بر آن جزا دهد و ثواب و عقاب فرماید تا مکلفان عند آن بیان اختیار طاعت کنند و اجتناب معاصی و الله تعالی یوفقنا لما یحب و یرضی. از صادق (ع) روایت کردند که مراد به رطب آنچه از آن زنده ماند و بزاید و به یابس آنچه نیست شود یا بمیرد... و بعضی دگر گفتند کنایت است از عالمی خدای تعالی و خدای تعالی این و امثال این در لوح محفوظ پیدا کنند تا فرشتگان ببینند و بدانند که خدای علام الغیوب است و ایشان را لطف باشد در اداء طاعات و بعضی از ایشان متعبد باشند به حصر و حفظ آن و عبادت ایشان آن بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج2 ص285).
|| درتداول حکما یابس در مقابل هش (نرم و سست)بود. امام رازی در مباحث مشرقیه گوید شاید اقرب به ذهن در بیان حقیقت یابس آن باشد که بگوییم اجسامی که تفرق آنها سهل و اتصال آنها صعب باشد اگر این خاصیت در آنها ذاتی بود بدانسان که اجزای چنین اجسامی فی نفسه به آسانی از هم بپراکنند آنها را یابس گوییم... و اگر خاصیت سهولت تفرق به سبب لحامات و اتصالاتی باشد که میان اجزاء خرد و صلب آنها دیده میشود هر یک از آنها به تنهایی و ذاتاً بسختی از هم جدا شوند اجسام متصل یا بسهولت تفرق پذیرند یا نه. قسم دوم را صلب گوئیم و قسم اول بر دو گونه است: یکی آنکه جسم مرکب از اجزاء خرد آنها را هش نامیم. و در ملخص آمده است: بود بدانسان که بتنهایی حس آدمی را یارای دریافت هر یک نباشد و این اجزاء یک به یک سخت و تفرق ناپذیر باشند لیکن به سبب لحاماتی که به سهولت از یکدیگر بپراکنند بهم پیوسته اند چنین اجسامی را هش نامند. و قسم دوم آنکه اینگونه لحامات در ذات و طبیعت او باشد و آن را یابس گویند. در شرح مواقف و شروح موجز آمده است که: یابس را دو معنی بود یکی یابس بالفعل باشد و ضد او رطب بالفعل باشد و دوم یابس بالقوه و این همان است که اگر بر بدن انسان معتدل وارد شود کیفیتی او را فرا گیرد که بر پیوست عادی زاید بود خواه یابس بالفعل باشد یا نه بلکه مانند عسل رطب بود و آن هر چند رطب بالفعل باشد یابس بالقوه است. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج2 ص1544). شیخ شهاب الدین سهروردی ذیل «تقسیم البرازخ و هیئتها و ترکیبها و بعض قواها» آرد و گروهی گفته اند اصول قوابس چهار است بارد یابس و آن زمین است و بارد رطب که آب باشد و حار رطب که هوا و حار یابس که آتش است. (حکمة الاشراق چ کربن ص188). و نیز آرد: اینکه گفته اند آتش یابس است چون اشیاء را می خشکاند درست نیست زیرا تجفیف برای ازالهء رطوبت است و ازالهء رطوبت جهت تلطیف و تصعید است نه اینکه یابس باشد چه ازالهء رطوبت نیست نو نمی شود بلکه قاعدة آن را مرطوبتر می کند از اینرو که آن را بخار یا هوا مبدل می سازد و در نتیجهء مایع تر می شود. (حکمة الاشراق ص189). ثعالبی در فقه اللغة (ص23) اسماء و اوصافی را که بر اشیاء یابسه گذارده اند به نقل از ائمهء لغت بدینسان آورده است: نان یابس، جبیز. آب یابس، جلید. شیر یابس، پنیر. گوشت یابس، قدید و شیق. خرمای یابس، قسب. پوست یابس، قشع. درخت یابس، قفة. گیاه یابس، حشیش. اسپست یابس، قت. مُقل یابس، خَشل. حطب یابس، جَزل. شِبرق یابس، ضریعِ. سنگ یابس، صَد. رَوث یابس، بَعر. عرق یابس، عصیم. خون یابس، جَسد. گِل یابس، صلصال.

یابس.

[بِ] (اِخ) وادی یابس موضعی است که گفته اند خروج سفیانی در آخر الزمان از آنجا خواهد بود. (از تاج العروس) (از معجم البلدان).

یابس.

[بِ] (اِخ) جزیره ای است در بحر روم (دریای مدیترانه). (منتهی الارب). و رجوع به یابسة (اِخ) شود.

یابسات.

[بِ] (ع ص) جِ یابسة. رجوع به یابسة شود.
- یابسات قروح؛ ادویه ای که جراحات را خشک سازد. (الفاظ الادویه ص10).

یابسة.

[بِ سَ] (ع ص) مؤنث یابس. خشک. ج، یابسات.
- اطعمهء یابسة؛ غذاهای یابس. صاحب عقدالفرید آرد: آن که رطوبت بر بدن او چیره بود به اطعمهء یابسه نیازمند باشد و آنها عبارتند از عدس و چغندر و پِشت (سویق) و هر غذایی که برشته و پخته و بریان شود و... (عقدالفرید ج8 ص34).

یابسة.

[بِ سَ] (اِخ) جزیره ای است در دریای مدیترانه در نزدیکی اسپانیا. و رجوع به نخبة الدهر دمشقی ص141 و الحلل السندسیة ج1 ص271 ج2 ص145 و تاج العروس و قاموس الاعلام ترکی شود.

یابسی.

[بِ] (اِخ) ابوعلی ادریس بن یمان اندلسی یابسی. ابن ماکولا گوید: این نسبت به یابسة است که یکی از جزایر اندلس میباشد. وی شاعری بلندمرتبه و مناظر بوده و به قسطلی شهرت داشته است. ابوعامربن شهید او را یاد کرده و او را به شهری که در آن میزیسته نسبت داده است وی تا پیش از سال 440 ه . ق. در قید حیات بوده است. (از انساب سمعانی ص596).

یابسی.

[بِ] (اِخ) این نسبت به یابس است و او ابوالحسن بن زیدبن محمد بن جعفربن مبارک بن قلفل بن دینار یابسی عامری کوفی معروف به ابن ابی الیابس است وی از مردم کوفه و راستگو بوده است. از ابراهیم عبدالله عیشی قصار و داودبن یحیی دمان و حصن بن حکم حیری و احمدبن احمدبن موسی حمار حدیث کرد و محمد بن مظفر و ابوحفص بن شاهین و ثلاج و ابن زرقویه از وی روایت کرده اند محمد بن احمدبن سفیان حافظ گوید: در سنهء 441 زیدبن محمد عامری معروف به ابن ابی الیابس پنج روز باقی مانده از ذی القعده وفات یافت و او شیخی صالح و صدوق بود و در پایان عمر به وسواس و پریشانی حواس مبتلا شد... (انساب سمعانی ص596).

یابش.

[بِ] (اِمص) یابیدن. (ناظم الاطباء). یافتن. || دریافت و ادراک و هوش و فراست و دانش. (ناظم الاطباء) :
چونکه گوهر نیست تابش چون بود
چونکه نبود ذکر یابش چون بود.مولوی.

یابلنوئی.

[لُ نُوْ] (اِخ)(1) کوهی است در سیبری، 2800 متر ارتفاع دارد. در تاریخ مغول سلسله جبال یابلنوئی (حالیه) با قراقروم یکی دانسته شده و ظاهراً این رشته کوه را نباید با سلسله ای که امروزه قراقروم خوانده می شود و در جنوب ترکستان شرقی و شمال کشمیر واقع است اشتباه نمود. رجوع به تاریخ مغول ص7 شود.
(1) - Iablonovyi.

یابندگی.

[بَ دَ / دِ] (حامص) کار و عمل یابنده. رجوع به یابنده شود.

یابنده.

[بَ دَ / دِ] (نف) پیداکننده. واجد. که یابد. ج، یابندگان. مرخم یابنده، «یاب» است که در ترکیب با کلمات دیگر بکار رود. رجوع به یاب شود :
به هر زیر برگی شتابنده ای است
به هر منزلی راه یابنده ای است.نظامی.
یابندهء فتح کان جزع دید
بخشود و گناهشان ببخشید.نظامی.
چنین زد مثل شاه گویندگان
که جویندگانند یابندگان.نظامی.
سایهء حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود.مولوی.
جست او را تا ز جان بنده بود
لاجرم جوینده یابنده بود.مولوی.
-امثال:جوینده یابنده است.

یابنوز.

[بُ] (اِ) آبنوس. (از دزی ج2 ص848).

یابو.

(اِ) نوعی از اسب بارکش که کوچک میباشد. (آنندراج). اسب کوچک و اسب باری. (ناظم الاطباء). اسب از نژاد پست. اسب پالانی. اسب کم بها. اسب لکنتی و زوار دررفته :
هست با بنده مرده یابوئی
عنکبوتی تنیده بر موئی.
حکیم کاظماتونی (از آنندراج).
هر چهار نفر سرداران بختیاری را به یابوها نشانیده از زیر شکم اسب پایهای آنها را زنجیر و پیش انداخته بسمت دهنهء در بند ایلغارکنان رفتند. (مجمل التواریخ گلستانه).
-امثال: کار کردن خر، خوردن یابو. (امثال و حکم ج3 ص1179).
مثل یابو است؛ بی ادب و کودن است.
یابو برداشتن کسی را؛ خود را قوی تر از آنچه هست پنداشتن. (امثال و حکم ج4 ص2023).
یابو گفتن به اسب شاه ؛ توهینی اندک به کسی کردن.
یابوی اخته و مرد کوسه سالشان پیدا نباشد. (امثال و حکم ج4 ص2024).
یابوی پیش آهنگ آخرش توبره کش می شود. (امثال و حکم ج4 ص2044).

یابوشقان.

(ترکی، اِ) اسم ترکی غری السمک است. (فهرست مخزن الادویه). به فارسی سریشم و به هندی سریش و به ترکی یابوشقان نامند. (مخزن الادویه ذیل غری). و رجوع به غری و سریشم شود.

یابه.

[بَ / بِ] (اِ) اسم از یاب و یافتن. قیاساً این کلمه را می توان پس از کلمهء دیگر آورد و اسم آلت ساخت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

یابه کردن.

[بَ / بِ کَ دَ] (مص مرکب)سؤال کردن و درخواست کردن. (ناظم الاطباء).

یابیدن.

[دَ] (مص) یافتن. (آنندراج) :
چو سوی هستی خود راه یابید
سر خود در کنار شاه یابید.عطار.
چون ز بند دام باد او شکست
نفس لوامه بر او یابید دست.مولوی.
گفت تا این رقعه را یابیده ام
گنج نه در رنج درپیچیده ام.مولوی.
از سفر بیدق شود فرزین راد
وز سفر یابید یوسف صد مراد.مولوی.

یابیش.

[] (اِخ) (یعنی خشک) پدر شلوم شهریار پانزدهمین اسرائیل. (دوم پادشاهان. 15:10 و 13 و 14). (قاموس کتاب مقدس).

یابیش جلعاد.

[جَ] (اِخ)(1) شهری بود در مشرق اردن که اسرائیلیان آن را خراب کردند. (سفر داوران 21:8 - 14) و ناحاش عمونی بقصد فتح آن برآمده لکن شاؤل آن را مستخلص ساخت. (اول سموئیل 11 1 - 10) و چون شاؤل و اولادش در جلبوع کشته شدند اهالی یابیش رفته نعش شاؤل و اولادش را از بیت شان به یابیش آورده سوزانیدند و استخوانها را در زیر درخت گزی در یابیش دفن کردند. (اول سموئیل 31:11-13) و داود ایشان را بدین واسطه تبریک گفت. (دوم سموئیل 2:5 و 6). از آن پس استخوانهای مذکور را به صیلع بن یامین نقل کرده در قبر قیس پدر خود به خاک سپردند. (دوم سموئیل 21:1412). روبنسن گمان دارد که یابیش جلعاد در نزد دیراست که به مسافت 23 میل به جنوب شرقی دریای جلیل به طرف جنوبی وادی یابیش واقع است اما موریل گمان میکند که در نزد خرابه ای است که به مسافت 7 میل از فحل به طرف شمال وادی یابیش واقع میباشد. (قاموس کتاب مقدس).
(1) - Yabes de Galaad.

یابین.

(اِخ) (به معنی کسی که او خداوند را مراقبت میکند) شهریار حاصور در شمال کنعان. (صحیفهء یوشع 11). که تمام پادشاهان شمالی فلسطین و مشرق اردن را از برای مقاومت یوشع فراهم آورد. لکن لشکر ایشان منهزم گشته حاصور مفتوح و یابین مقتول گردید. (قاموس کتاب مقدس).

یابین.

(اِخ) شهریار دومین حاصور که بسیار توانگر و شجاع بود و مدت بیست سال قوم اسرائیل در تحت ظلم و اقتدار وی می بودند. (سفر داوران 4:2). اما دبوره و باراق لشکر وی را منهزم ساخته و یاعیل زوجهء حابرقینی سیسرای سپه سالار را کشته ایشان را شکستی فاحش داد. (سفر داوران 4:21) (قاموس کتاب مقدس). در مجمل التواریخ و القصص ذیل عنوان «اندر سالهای بنی اسرائیلیان و ذکر ملوک و علماء ایشان بر اجمال» (ص141) آمده است: و اندر تاریخ جریر چنان است نوفل برادر کالوب بن نوقیل پادشاهی کرد. و در حاشیهء آن ذیل لغت نوقیل چنین است حمزة بن الحسن صاحب تاریخ سنی ملوک الارض بعد از این: یایین المعروف به ناقش ملک ارض کنعان و از طبری آرد: ثم سلط علیهم ملک من الکنعانین یقال له یافین... عشرین سنة (ص546). و ظاهراً متن مصحف یابین ناقش بن کنعان است. در صفحهء 142 همان کتاب است: در ولایت یابین از بنی اسرائیل بیست و [ دو ] سال. و در حاشیه مرحوم بهار به نقل از تاریخ سنی ملوک الارض آرد: «یابین الاسرائیلی. و در همانجا به نقل از طبری آرد: رجل من بنی اسرائیل یقال له یائیر. (حاشیه مامر، یانین). این قسمت از متن افتاده بود، چه در هر دو مأخذ حمزه طبری موجود بود. به علاوه لفظ «از بنی اسرائیل» معلوم میکرد که مربوط با (یانین) مزبور باید باشد. لذا از حمزه نقل نشد». - انتهی. آنچه از تاریخ کتاب مقدس بر می آید در بنی اسرائیل دو تن بوده اند یکی موسوم به یائیر، (رجوع به یائیر شود). و دیگری یابین و لکن کسی را به اسامی یانین و یایین، (صوری که در حاشیهء مجمل التواریخ آمده است) ذکر نکرده اند و ظاهراً صور مزبور تصحیف همان یابین است.

یاپل.

[پَ] (اِخ) دهی است از بخش دیواندره شهرستان سنندج. 120 تن سکنه دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

یاپلاق.

(اِ) نوعی جغد بزرگ. از شاه بوف خردتر است و مثل شاه بوف شاخ دارد. (یادداشت به خط مؤلف).

یاپورا.

(اِخ)(1) شطی بزرگ در آمریکای جنوبی است. از سلسلهء جبال آند واقع در جهت جنوبی کلمبیا جریان آن آغاز و پس از عبور از اکواتر به برزیل داخل می شود و پس از طی مسافت 1400 کیلومتر به شط آمازون می پیوندد.
(1) - Yapura.

یاپوشقان.

(ترکی، اِ) یابوشقان. رجوع به یابوشقان شود.

یاپوق.

(ترکی، اِ) در برخی از نسخه های فرهنگ اسدی در ذیل کلمهء آنین آمده است: آنین آن خم بود که ماست در آن کنند و بزنند و روغنش بگیرند، به ترکی یاپوق گویند. (فرهنگ اسدی چ اقبال ص372). در جنوب خراسان یاپوق را تَلُم و در برخی از نواحی آذربایجان تلوغ گویند.

یاپونچه.

[چَ / چِ] (اِ) مأخوذ از لهستانی، نوعی جامهء دارای باشلق ضخیم. (از دزی ج2 ص847). جامهء پشم زفت و خشن و ستبر و فراخ که بر روی دیگر جامه ها پوشند. قسمی جبهء نمدین. روپوشی نمدین خشن با شلاله های پشمین. شنلی فراخ یک پارچه از نمد مالیده. یاپونچی.

یاپونچی.

(اِ) یاپونچه. رجوع به یاپونچه شود.

یاتاغان.

(ترکی، اِ)(1) قسمی شمشیر معمول ترک و عرب. شمشیر ترکی. اسلحه ای برای کشتن که بجای سلاح کمری اروپائی از کمر آویخته میشود. یتاغان. یاتاقان و یطقان، سیف. (لغت عربی بفرانسه). || محمل. بستر. جایگاه. جای. || محور (در لکومتیف).(2) || دو نیم دایره از جنس بوبیت که در موتور اتومبیل جایی که دستهء پیستونها بر روی میل لنگ نصب می شود قرار دارد. یاطاقان. یاتاقان.
(1) - Yatagan. .
(فرانسوی)
(2) - Coussinet d'essieu

یاتاق.

(ترکی، اِ) بستر. رختخواب. جایی که در آن می خوابند. || مأوی.

یاتاقان.

(ترکی، اِ) یاتاغان. رجوع به یاتاغان شود.

یاتان.

(اِخ) قصبه ای است از بخش نوبران شهرستان ساوه با 1712 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یاتش.

[تِ] (اِ) قراول و پاسبانی که بر در ملوک بنوبت باشند. (ناظم الاطباء). نوبتی.

یاتشخانه.

[تِ نَ / نِ] (اِ مرکب) قراول خانه و جای یاتش و پاسبان. (ناظم الاطباء).

یاتماز.

(ترکی، ص) (حاجی...) رجوع به حاجی یاتماز شود.

یاتوغان.

(اِ) از مطلقات آلات ذوات الاوتار و آن سازی بود بر هیئت تخته ای مطول و بر آن هفده وتر بندند و آن را ساعد نباشد و ملاوی اعنی کوشکها نیز نباشد. اصطخاب آنها بر خرکها کنند به هر وتری حاملی سازند وآن وتر را بر ظهر آن حامل نهند و به حرکت آن حوامل اوتار آن را ساز کنند. اگر حوامل را بطرف انف کشند نغمات ثقیل شوند و اگر بطرف شط کشند آهنگ حاد شود و به اصبع دست راست قرع اوتار کنند و به انامل دست چپ اوتار مضر و به مهتز گردانند و این ساز را هم اهل ختای بسیار در عمل آورند. (مقاصدالالحان، مجلهء سخن ج5 شمارهء 4 صص281-282).

یاج.

(اِ) نوعی از بازی کودکان. (ناظم الاطباء). نوعی بازی که ترکان چالک نامند.

یاج.

(ع صوت) کلمه ای است که در زجر و راندن شتر بکار برند مانند ایاجج. راجز گوید :
فرج عنه حلق الرتائج
تکفح السمائم الاواجج
و قیل یاج وایا ایاجج
عات من الزجر و قیل جاهج.
(تاج العروس).

یاجلو.

[جِ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش نمین شهرستان اردبیل با 425 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیای ایران ج4).

یاجلو.

[جِ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اهر با 277 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج4).

یاجور.

(معرب، اِ) جوالیقی ذیل آجر آرد: فارسی و معرب است و آن را لغاتی است: آجر... و یاجور. (المعرب ص21).

یاختگی.

[تَ / تِ] (حامص) حالت و چگونگی یاخته. رجوع به یاختن و یاخته شود.

یاختلق.

[] (اِ) روشنائی. (شرفنامهء منیری).

یاختن.

[تَ] (مص) بیرون کشیدن. (برهان) (غیاث اللغات). آختن. || برآوردن تیغ از غلاف. (برهان). بیرون کشیدن تیغ و غیره. (سروری). آختن. برکشیدن تیغ تیز و نیزه را. مرادف آختن. (آنندراج). تیغ برکشیدن. (جهانگیری). بیرون کشیدن تیغ از نیام. (ناظم الاطباء). || دست به قصد کاری دراز کردن. (غیاث اللغات). قصد کردن و دست دراز کردن به چیزی. (آنندراج). اراده کردن. (ناظم الاطباء). یازیدن :
به گرز گران یاخت گرد دلیر
درآمد خروشنده چون تند شیر.
اسدی (گرشاسب نامه).
- دست بریاختن؛ دست دراز کردن به قصد کاری. دست یازیدن :
زمان تا زمان دست بریاختی
سرشکش ز مژگان بینداختی.فردوسی.
- دست یاختن؛ دست یازیدن. دست بکاری دراز کردن :
میان تنگ خون ریختن را ببست
به بهرام آذر مهان یاخت دست.فردوسی.
دوم گرز بگشاد چون یاخت دست
کمرگاه اسب تکاور شکست.فردوسی.
و لیکن پدر چون به خون یاخت دست
در ایران نکردم سرای نشست.فردوسی.
- فرویاختن؛ فرویازیدن :
فرویاختی سوی خورشید پست
سر خویش چون مردم خودپرست.
اسدی (گرشاسب نامه).
|| زدن و انداختن. || آشکارا کردن. (برهان) (ناظم الاطباء). ظاهر کردن. (غیاث اللغات). || پرسیدن و سؤال کردن. (برهان) (ناظم الاطباء). و رجوع به یازیدن شود.

یاخته.

[تَ / تِ] (ن مف) آخته. به معنی بیرون کشیده باشد اعم از آنکه شمشیر و تیغ را از غلاف بیرون کشیده باشند یا چیزی دیگر را از جای خود. (برهان) برکشیده. (جهانگیری). بیرون کشیده. (ناظم الاطباء). || پرورده و آموخته. (ناظم الاطباء). || (اِ) حجره. خانه. (برهان). حجره. (جهانگیری) (ناظم الاطباء). || خمره. (برهان) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). || شبیه و نظیر و مانند. (برهان). مانند. (جهانگیری). شبیه و نظیر. (ناظم الاطباء). || شراب. (ناظم الاطباء). || سلول(1). (از واژه های فرهنگستان). کوچکترین واحد زندهء بدن موجودات زنده که دارای دو قسمت مهم سیتوپلاسم و هسته می باشد. و رجوع به سلول شود.
.
(فرانسوی)
(1) - Cellule

یاخچی.

(ترکی، ص، ق) کلمهء ترکی است به معنی خوب. یاخشی. رجوع به یاخشی شود.
- یاخچی یاخچی کردن کسی را؛ او را آلت بی ارادهء پیشرفت مقاصد خود ساختن. رجوع به یاخشی شود.

یاخشی.

(ترکی، ص، ق) خوب. یاخچی.
- یاخشی یاخشی؛ کنایه از مردی بی اراده. مردی که به ارادهء دیگران کار کند و خود جز نامی نباشد و مأخوذ است از این حکایت: طراری چندگه به خرسی گفتن کلمهء یاخشی یاخشی را آموخته بود و تنگ غروبی بدو لباسهای فاخر پوشید و کلاهی بر سر او نهاد و دو تن زیر دو بند او گرفته در بازاری مسقف بدکان تاجری درآمدند. چنان نمودند که خرس خواجه و طراران خدمتکاران اویند. خرس را بر کرسی بنشاندند و صاحب حجره یکی یکی از انواع ترمهی ها و خزها و سنجابها می آورد و می پرسید که خواجه این را می پسندد و او میگفت یاخشی سپس میگفت ده طاقه کافی باشد باز همان یاخشی را از خرس میشنید تا مقداری کثیر از جامه های فاخر گرد شد و طراران گفتند تا اینها را به خانه حمل کنیم و بهاء آن را از وکیل خرج گرفته بیاوریم باز خرس گفت یاخشی و قماشها را برگرفته بیرون بردند و بعاقبت بازرگان دیری از شب گذشته هر چه میگفت همان جواب را شنید و نزدیک شد دید خواجه خرسی است و اموال او را طراران برده اند.

یاد.

(اِ) ذُکر. ذُکرة. تذکار. اندیشه . تذکر. نام و نشان. ذکر باقی و جاودان. ذکر و نقل نام :
تا تازه کرد یاد اوائل بدین خویش
تا زنده کرد مذهب یونانیان بخود.دقیقی.
به ایران همه خوبی از داد اوست
کجا هست مردم همه یاد اوست.فردوسی.
شهنشاه بهرام داماد تست
به هر کشوری زین سپس یاد تست.
فردوسی.
دگر شارسان اورمزد اردشیر
که گردد ز یادش جوان مرد پیر.فردوسی.
سر از راه پیچیده و داد نی
ز یزدان و نیکی به دل یاد نی.فردوسی.
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ روشن شود یاد من.فردوسی.
تو فرزند خوانش نه داماد من
بدو تازه کن در جهان یاد من.فردوسی.
چو از یاد یزدان بپرداختند
بر آن نامدار آفرین ساختند.فردوسی.
گیاه در و دشت تو سبز باد
مبادا ز تو بر دل یوز یاد.فردوسی.
چنان بد که ضحاک خود روز و شب
به یاد فریدون گشادی دو لب.فردوسی.
اگر همنبرد تو باشد پلنگ
بدرد بر او پوست از یاد جنگ.فردوسی.
کتابهای یونان از یاد او خالی اند. (التفهیم ص193).
وقت خزان بیاد رزان شد دلم فراخ
وقت بهار شاد به سبزه و گیا شدم.
ناصرخسرو.
ز یاد مرگ غافل چون نشینی
چو با افتادگان آخر قرینی.ناصرخسرو.
و هر گاه که متقی در کار این جهان گذرنده تأملی کند هر آینه مقابح آن را به نظر بصیرت بیند... و با یاد آخرت الفت گیرد... (کلیله و دمنه).
چون بیاد مارسی دستی بگرد خود برآر
گر همه سنگی به دست آید ترا آن هم فرست.
خاقانی.
از جفتی غم به یاد غصه
دل حاملهء گران ببینم.خاقانی.
گفتی که دهان به هفت خاک آب
از یاد خسان بشوی شستیم.خاقانی.
نوا سازی دهندت باربد نام
که بر یادش گوارد زهر در جام.نظامی.
هر چه نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به.نظامی.
چند حدیث فلک و یاد او
خاک تهی بر سر پرباد او.نظامی.
منم یاری که بر یادت شب و روز
جهان سوزم به فریاد جهانسوز.نظامی.
مرا در پس پرده خاموش کرد
بیکباره یادم فراموش کرد.
نظامی (از آنندراج).
اگر از دنیا فارغ بودی به نیک و بد یاد او نگفتی... (تذکرة الاولیاء عطار).
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود.مولوی.
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچکس نبود روا.مولوی.
به چشمانت که گرچه دوری از چشم
دل از یاد تو یکدم نیست خالی.سعدی.
یاد تو روح پرور و وصف تو دلفریب
نام تو غمزدا و کلام تو دلربا.سعدی.
با این همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود.
سعدی.
عمری است تا به یاد تو شب روز می کنم
تو خفته ای که گوش به آه سحر کنی.سعدی.
با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شوم
چون صبح بی خورشیدم از دل برنمی آید نفس.
سعدی.
عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد
که عشق موجب شوق است و خمر علت مستی.
سعدی.
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان
تا بار دگر پیش تو بر خاک نهد روی.
سعدی.
احتمال نیش کردن واجب است از بهر نوش
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست.
سعدی.
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشهء تنهایی.حافظ.
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یادت بخیر یار فراموشکار من.حافظ.
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم.حافظ.
یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما
هم خیال و هم صفیر و هم نوا بودیم ما.
صائب.
- با یاد یا بر یاد یا به یاد کسی خوردن؛ به شادی او باده نوشیدن. شادی خوردن :
بخوردند با یاد او چند می
که آباد بادا برو بوم ری.فردوسی.
همی باده خوردند تا نیمشب
بیاد بزرگان گشاده دو لب.فردوسی.
سه پور فریدون سه داماد اوی
نخوردند می جز که بر یاد اوی.فردوسی.
به یاد شهنشاه بگرفت جام
منم گفت میخواره کردوی نام.فردوسی.
همان شب ز شادی که افکند پی
همی جز بیادش ننوشید می.
اسدی (گرشاسب نامه).
بردیم ماه روزه به نیک اختری به سر
بر یاد عید روزه قدح پر کن ای پسر.معزی.
به یاد مهربانان عیش می کرد
گهی می داد باده گاه می خورد.نظامی.
به یاد شاه می کردند می نوش
نهاده چون غلامان حلقه در گوش.نظامی.
نظامی جام وصل آنگه کنی نوش
که بر یادش کنی خود را فراموش.نظامی.
یک قدح می نوش کن بر یاد من
گر همی خواهی که بدهی داد من.مولوی.
از آن ساعت که جام وی به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد می گساران زد.
حافظ.
به کویش چون رسم جامی به یاد دوستان نوشم
بلی در کعبه یاد آرند یاران آشنایان را.
ملاقاسم مشهدی (از آنندراج).
- یاد افکندن؛ به یاد افکندن. تذکر. متذکرشدن. به یاد آوردن.
- یاد انداختن؛ به یاد انداختن. متذکر شدن. به یاد آوردن.
- یاد برداشتن؛ یاد کردن. به یاد آوردن.
- || به سلامت کسی می خوردن. به شادی کسی خوردن :
سبک باغبان می به شاپور داد
که بردار از آن کس که بایدت یاد.فردوسی.
رجوع به یاد کسی خوردن شود.
- یاد برگرفتن؛ یاد برداشتن. یاد کردن.
- || به سلامتی کسی باده نوشیدن؛ به شادی کسی خوردن :
دگر جام بر دست بهمن نهاد
که برگیر از آن کس که خواهی تو یاد.
فردوسی.
رجوع به یاد برداشتن و یاد کسی خوردن شود.
- یادت به خیر؛ دعایی است در غیبت کسی.
- یاد خاستن؛ یاد کردن. کسی را نام بردن :
با چنین سلطنتی یاد گدایان ز چه خاست
رحمتت باد که اندر خور صد چندینی.حافظ.
- یاد در (اندر) خاطر گذشتن؛ متذکر آن شدن. ذکر و هوای کسی در خاطر گذشتن :
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا بخاطر بود آن زلف و بناگوش مرا.
سعدی.
جز یاد تو در خاطر من نگذرد ای جان
با آنکه تو یکباره ام از یاد بهشتی.سعدی.
- یاد رفتن؛ مذکور افتادن. ذکر کرده شدن :بدین موضع که یاد رفت بنیاد گرفت... و به چندین مواضع که یاد رفت او را قلعه های معمور بود. (تاریخ طبرستان).
بیا که دمبدمت یاد می رود هر چند
که یاد آب بجز تشنگی نیفزاید.سعدی.
یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل شدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت.سعدی.
- یادرفته؛ مذکور. ذکر کرده شده. نام برده شده.
- یادش به خیر؛ (جملهء دعائی) است که در غیبت و حاضر نبودن دوست استعمال می کنند. (از ناظم الاطباء). مرادف ذکرش به خیر که در محل دعای خیر در حق غایب گویند: مخفف یادش به خیر باد، جمله ای که بدان یاد یار غایب کنند به نیکی :
بیگانگی شده ست ز عالم مراد ما
یادش به خیر هر که نیفتد به دام ما.
صائب (از آنندراج).
- یاد کسی (خوردن یا کشیدن)؛ به شادی و سلامت او نوشیدن :
وز آن پس خروش آمد از جشن گاه
یکی گفت کین یاد بهرامشاه.فردوسی.
گوید کاین می مرا نگردد نوشه
جز که خورم یاد پادشاه عدو مال.
منوچهری.
سر از سجده برداری و این شراب
کشی یاد فرخنده رخ مهتری.منوچهری.
گوید که مرا این می مشکین نگوارد
الا که خورم یاد شهی عادل و مختار.
منوچهری.
یکی خورد بر یاد شاه بزرگ
دگر شادی پهلوان سترگ.
اسدی (گرشاسب نامه ص 86).
نشستند و بزمی نو آراستند
به می یاد یکدیگران خاستند.
اسدی (گرشاسب نامه).
زیبد که خسروان که جهان یاد او خورند
کو را جهان ز جد و پدر یادگار یافت.
معزی.
ای شاه فلک یاد ترا توش گرفت
شمشیر ترا ظفر در آغوش گرفت.معزی.
چون تو اندر خانهء خود می هم آن خود خوری
یاد جان خویش خور یاد روان کس مخور.
خاقانی.
- یاد ماندن؛ نام و نشان ماندن. ذکر جاوید و باقی ماندن. یادگار ماندن :
گفت بر تخت مملکت بنشین
تا بتو نام من بماند یاد.
فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص40).
هر شه کو را خلفی چون تو ماند
نام و نشانش به جهان ماند یاد.
فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص38).
گر از سعد زنگی مثل ماند یاد
فلک یاور سعد بوبکر بادسعدی.
غرض نقشی است کز ما یاد ماند
که هستی را نمی بینم بقائی.سعدی.
- یاد ناکرده؛ مذکورنشده :
همه خواندند بر تو چیز نماند
یاد ناکرده از صحاح و کسور.ناصرخسرو.
|| حفظ. بر. ویر. مقابل فراموشی و نسیان. در آنندراج آمده است که به معنی حفظ و از بر مجاز است. چنانکه گویند فلانی فلان خبر را یاد ندارد و بیاد ندارد... - انتهی. در خاطر نگاه داشتن. (برهان). در مجموعهء مترادفات ذیل یاد و حفظ کردن مترادفاتی بدینسان آمده است، بدل گرفتن. در گوش داشتن. ابجد ساختن. ز برداشتن. ازبر کردن. روشن کردن. فرا گرفتن... (مجموعهء مترادفات ص388). دل و خاطر، چنانکه گویند فلان چیز از یاد من رفت. (غیاث اللغات). خاطر و قوت حافظه. (آنندراج). ذهن خاطره. بال. حافظه. ضمیر. ذاکره :
از این در سخن همچنانست یاد
سراسر به من بر بباید گشاد.فردوسی.
بدل هرگز این یاد نگذاشتم
من این را همی کشته پنداشتم.فردوسی.
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
جان و دل را از من آن جانان دلبر در ربود
بود من نابود کرد و یاد من نسیان گرفت.
سوزنی.
بدان گنجها آنچنان شاد شد
که گنجینهء رومش از یاد شد.نظامی.
بگیرد پی شیر از این بوستان
مده پیل را یاد هندوستان.نظامی.
با چنین یاد و تفرس بی گمان
جستن رامش ترا اندر جهان
جستن اندر قریهء نمل است پیل
یا کلوخ خشک اندر رود نیل.مولوی.
نه آن دریغ که هرگز بدر رود از دل
نه آن حدیث که هرگز برون شود از یاد.
سعدی.
می کنم چندانکه فکر آشنایان وطن
نیست در یادم کسی کورا توانم یاد کرد.
محمد قلی سلیم (از آنندراج).
- یادرفته؛ فراموش شده. (ناظم الاطباء).
- یادِ طَرَفُالْلِسان؛ یادی که بر سر زبان باشد و این را در هندوستان نوک زبان گویند و مراد این است که بسیار از بر است :
اوصاف تو نیز هندسی را
یاد طرف اللسان نبینم.خاقانی (از آنندراج).
|| در شواهد زیر با بودن و استن و هستن همراه است و در خاطر بودن، در حافظه بودن، در یاد کسی بودن و در یاد داشتن معنی می دهد :
گرت هیچ یاد است کردار من
یکی رنجه کن دل به تیمار من.فردوسی.
جز از یاد تو نیست او [ جهن ] یک زمان
بفرمانت دارد کمر بر میان.فردوسی.
به قلب اندرون تاخت رستم چو باد
نبودش ز هاماوران هیچ یاد.فردوسی.
بدان ای پدر کین سخن داد نیست
مگر جنگ لادن ترا یاد نیست.فردوسی.
از این در سخن هر چه تان هست یاد
سراسر به من بر بباید گشاد.فردوسی.
همی کرد نخجیر و یادش نبود
از آن کس که با او نبرد آزمود.فردوسی.
هزار و صد و شصت استاد بود
که کردار آن تختشان [ تخت طاقدیس ] یاد بود.
فردوسی.
به یزدان اگر گفته ام این سخنها
اگر گفته ام نیست باللّه بیادم.ابوالعلی.
بود ظنم که شنیده ست مگر خواجه عمید
فضل من خادم و هر روزه و را یادم من.
لامعی.
چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود. (سفرنامهء ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص1).
خوب یکی نکته یادم است از استاد
گفت نگشت آفریده چیز به از داد.
ناصرخسرو.
نام قضا خرد کن و نام قدر سخن
یاد است این سخن ز یکی نامور مرا.
ناصرخسرو.
اقوال دشمن یاد باد
او شاد و دشمن در عنا.ناصرخسرو.
تا همی نیکو بود پاینده ملک
تو بر نیکان به نیکی یاد باش.مسعودسعد.
هیچ دانی که یاد هست امروز
رای عالیت را کلام اللیل.انوری.
چنین گفت آن سخنگوی کهنزاد
که بودش داستانهای کهن یاد.نظامی.
فرخ و روشن و جهان افروز
خنک آن روز یاد باد آن روز.نظامی.
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود
کاحتیاط و یاد در بستن نبود.مولوی.
با دست نصیحت رفیقان
و اندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند.سعدی.
یاد باد آنکو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم.حافظ.
من از جان بندهء سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد.حافظ.
چنینم هست یاد از پیر دانا
فراموشم نشد هرگز همانا.حافظ.
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کزین فسانه و افسون مرا بسی یاد است.
حافظ.
رو رو که وحشی آنچه کشید از تو سست عهد
ما را به خاطر است ترا گر به یاد نیست.
وحشی (از آنندراج).
بر گفتهء احباب بسی گوش نهادیم
حرفی نشنیدیم که در یاد نباشد.
محمدقلی سلیم (از آنندراج).
می کنم چندانکه یاد آشنایان وطن
نیست در یادم کسی کو را توانم یاد کرد.
محمدقلی سلیم (از آنندراج).
- از یاد بردن؛ فراموش کردن. فراموشانیدن :
بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحنهای جهان را ز یاد.نظامی.
تکاور دستبرد از باد می برد
زمین را دور چرخ از یاد می برد.نظامی.
دانی از دولت وصلت چه طمع دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم.سعدی.
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر.حافظ.
اگر نه بادهء غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد.حافظ.
دی پیر می فروش که ذکرش بخیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد.حافظ.
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر.حافظ.
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر.حافظ.
گو نام ما ز یاد بعمدا چه می بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما.حافظ.
شهباز دست پادشهم این چه حالت است
کز یاد برده اند هوای نشیمنم.حافظ.
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصهء ماست که در هر سر بازار بماند.حافظ.
گر به دیرم طلبد مغبچهء حورسرشت
بیم دوزخ برم از یاد به امید بهشت.
بیدل (از مؤید الفضلاء).
گر جاهلی آواز دهد کاین چه ترانه ست
حاجت ببر از یاد چه بسیار چه کم را.
عرفی (از آنندراج).
- از یاد بهشتن؛ فراموش کردن. از یاد گذاشتن :
جز یاد تو در خاطر من نگذرد ای جان
با آنکه تو یکباره ام از یاد بهشتی.سعدی.
- از یاد رفتن؛ فراموش کردن. (ناظم الاطباء).
ز بس گنج کانروز بر باد رفت
شب شنبه را گنجه از یاد رفت.نظامی.
تماشای ترکش چنان خوش فتاد
که هندوی مسکین برفتش ز یاد.سعدی.
این پیر نگر که همچنانش
از یاد نمیرود جوانی.سعدی.
ز آنروز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم.سعدی.
آنها که خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار میکنم.سعدی.
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها.سعدی.
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
و آن مواعید که کردی مرواد از یادت.
سعدی.
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم.
حافظ.
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم.
حافظ.
چشم تو که سحر بابل است استادش
یارب که فسونها برود از یادش.حافظ.
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم.حافظ.
سایهء طوبی و دلجوئی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم.حافظ.
بیدل از یاد خویش هم رفتم
که فراموش کرده است مرا.بیدل (از مؤید).
وعدهء وصلی که ای مه پاره یادت رفته است
چارهء درد من بیچاره یادت رفته است.
امتیازخان خالص (از آنندراج و مؤید).
- از یاد شدن و از یاد بشدن؛ فراموش شدن. از یاد رفتن :
داغ بر دل زیاد خاقانی
گر ز دل یاد اوش می بشود.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 169).
ز بس افتادگان را داد می داد
جهان را عدل نوشروان شد از یاد.نظامی.
چون سیاست زیاد شاه شود
پادشاهی بر او تباه شود.نظامی.
- از یاد کردن؛ از خاطر شدن. از یاد برفتن. فراموش شدن : پس مردمان را گفت چون نمازی از یادتان کنید آن وقت که یادتان آید یاد کنید. (ترجمهء طبری بلعمی).
- از یاد گذاشتن؛ فراموش کردن :
حق نعمت گذاشتی از یاد
نیست شرمت ز من که شرمت باد.سعدی.
- به یاد داشتن؛ در خاطر داشتن. در حفظ و در ذاکره داشتن. در ذکر داشتن :
آن عهد بیاد داری و دولت و داد
کز عاشق بیچاره نمی کردی یاد.سعدی.
آنچه بیاد داشتم جواب گفتم. (تذکرهء دولتشاه ص363).
- یاد افتادن، به یاد افتادن.؛ به یاد آمدن. به خاطر گذشتن. در خاطر آمدن. از خاطر گذشتن :
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها.سعدی.
- یاد ماندن؛ در خاطر و در حافظه ماندن :
من از کرامت او یک حدیث یاد کنم
چنانکه بر دل تو سالها بماند یاد.فرخی.
بیتی چند که مرا یاد مانده بود در این وقت نبشتم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص21).
آن رسول از خوردن زین یک دو جام
نی رسالت یاد ماندش نی پیام.مولوی.
همان نصیحت جدت که گفته ام بشنو
که من نمانم و گفت منت بماند یاد.
سعدی.
|| بیداری. (برهان) (آنندراج). یقظه. مقابل خواب :
که افراسیابش بسر بر نهاد
نبودی جدا زو به خواب و به یاد.
فردوسی (از رشیدی).
خلد را بیند بخواب آنکو ترا بیند به یاد
بخت را بیند به خواب آنکو ترا بیند بخواب.
معزی.
|| صورت خیالی. (از آنندراج). || یاد تواند که مخفف یادگار بود. (آنندراج) :
به خوبی نهد رسم بنیادها
بدولت ز نیکی کند یادها
نظامی (از آنندراج).
غرض نقشی است کز ما یاد ماند
که هستی را نمی بینم بقایی.
سعدی (از آنندراج).
- یاد باز ماندن؛ یادگار ماندن. ماندن. نام و نشان :
جهان نماند و خرم روان آدمیی
که باز ماند ازو در جهان به نیکی یاد.
سعدی.
|| نقش و نگار. (برهان) (ناظم الاطباء).رجوع به یاد کردن شود. || دو زن که زن دو برادر باشند و هر یک از ایشان یاد دیگری است. (آنندراج). جاری. هموی [ هَ مَ وَ ] (در تداول مردم قزوین). اما گمان می رود که در این معنی دگرگون شدهء «یار» باشد به قرینهء «جاری» که صورتی از «یاری» تواند بود. (یادداشت لغت نامه). || بیگانه. اجنبی(1).
(1) - یاد به این معنی هم اکنون در ترکی آذربایجانی مستعمل است.

یاد آمدن.

[مَ دَ] (مص مرکب) بازدانستن چیزی که فراموش شده باشد. (از آنندراج). به خاطر آمدن. به ذهن خطور کردن. به حافظه گذشتن. به خاطر گذشتن. متذکر شدن. فراموش شده ای را متذکر شدن. در ذکر آمدن . بر خاطر گذشتن. مقابل از یاد رفتن :عبدالله بن عتبه شمشیر بالا برد که زن را بکشد یادش آمد که مصطفی صلی الله علیه و سلم او را گفته بود که زنان مکشید... (ترجمهء تاریخ طبری).
بگویم بتو هر چه آید ز پند
سخن چند یاد آمدم سودمند.فردوسی.
همه شهر توران گریزان چو باد
کسی را نیامد بروبوم یاد.فردوسی.
نیامد به یادت همی رنج من
سپاه من و کوشش و گنج من.فردوسی.
بکردار خوابیست این داستان
که یاد آید از گفتهء باستانفردوسی.
بزد گردن غم به شمشیر داد
نیامد همی بر دل از مرگ یاد.فردوسی.
ببودند یک هفته زینگونه شاد
کسی را نیامد غم و رنج یاد.فردوسی.
که روشن جهان بر تو فرخنده باد
مبادا که پند من آیدت یاد.فردوسی.
چو دیدم ترا یادم آمد زریر
سپهدار اسب افکن نره شیر.فردوسی.
ز گوهر مرا در دل اندیشه خاست
که یاد آمدم آن سخنهای راست.فردوسی.
سیاوش به ایوان خرامید شاد
به مستی ز ایران نیامدش یاد.فردوسی.
مده کار کرد نیاکان به باد
مبادا که پند من آیدت یاد.فردوسی.
مگر زین پرستنده کام آمدت
که چون دیدیش یاد جام آمدت.فردوسی.
بدانگاه یاد آمدت راستی
که ویران شود کشور از کاستی.فردوسی.
ز چندین بزرگان خسرونژاد
نیامد کسی بر دل شاه یاد.فردوسی.
و مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص26). ذکر وحشت اندر محل قربت وحشت باشد و تایب را باید که از خودی خود یاد نیاید گناهش چگونه یاد آید. (کشف المحجوب هجویری ص382).
یاد نیاید ز طاعت و نه ز توبه
اکنون کت تن ضعیف نیست، نه بیمار.
ناصرخسرو.
بر خاستم از جای و سفر پیش گرفتم
نز خانه ام یاد آمد و نز گلشن و منظر.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 174).
آن کردی از فساد که گر یادت آید آن
رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر.
ناصرخسرو.
آنگه که روز خویش ببیند تعب فروش
نه رحم یادش آید نه لهو و نه طرب.
ناصرخسرو.
بس باد جهد سرد ز که لاجرم اکنون
چون پیر که یاد آیدش از روز جوانیش.
ناصرخسرو.
بوقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمت
چو بیرون آمدی در وقت یاد آیدت صد دستان.
ناصرخسرو.
شاد کی باشد در این زندان تاری هوشمند
یاد چون آید سرود آن را که تن داردش تب.
ناصرخسرو.
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند
چو یادم آید از دوستان و اهل وطن.
مسعودسعد.
نیز دل تو ز مهر من نکند یاد
هیچ ترا یاد ناید از من غمخوار.مسعودسعد.
نیاید هیچ از انصاف تو یادم
به بی انصافیت انصاف دادم.نظامی.
جهان تاختن باز یاد آمدش
خطرناکی رفته باد آمدش.
نظامی (اقبالنامه ص215).
چون ز کار وزیرش آمد یاد
دست از اندیشه بر شقیقه نهاد.نظامی.
نی حراره یادش آید نی غزل
نی ده انگشتش بجنبد در عمل.مولوی.
هرچ روزی داد و ناداد آیدم
او ز اول گفته تا یاد آمدم.
مولوی (مثنوی ج 1 ص 105).
یادم آمد قصهء اهل سبا
کز دم احمق صباشان شد وبا.مولوی.
چندانکه مرا شیخ اجل... ابوالفرج بن جوزی بترک سماع فرمودی عنفوان شبابم غالب آمدی... به خلاف رای مربی قدمی برفتمی وز سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی... (گلستان).
ای که هرگز فرامشت نکنم
هیچت از بنده یاد می آید.سعدی.
گر از عهد خردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش منسعدی.
توبه کردم از این سخن چو مرا
یاد آن یار دلستان آمد.سعدی.
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهء خود هیچ نیامد یادت.سعدی.
بیاد آید آن لعبت چینیم
کند خاک در چشم خود بینیم.سعدی.
تنم می بلرزد چو یاد آیدم
مناجات شوریده ای در حرم.سعدی.
دگر ره نیازارمش سخت دل
چو یاد آیدم سختی کار گل.سعدی.
جان من، جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد.سعدی.
ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد
ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آید.سعدی.
یاری که با قرینی الفت گرفته باشد
هر وقت یادش آید تو دمبدم به یادی.سعدی.
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد
در قید او که یاد نیاید نشیمنم.سعدی.
که گردد درونش به کین تو ریش
چو یاد آیدش مهر و پیوند خویش.سعدی.
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
بیا بیا که ز تو کار من بجان آمد.
؟ (از تاریخ سلاجقهء کرمان).
مطرب از گفتهء حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد.حافظ.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتهء خویش آمد و هنگام درو.
حافظ.
|| در شواهد زیرین معنی مطلق اندیشه کردن است و تصور امری را که هنوز واقع نشده است نمودن :
بکشت [ سیاوش را ] و ز فرجام نامدش یاد.
فردوسی.
چو آگاه شد زان سخن هفتواد
از ایشان به دل در نیامدش یاد.فردوسی.
چو شد ز آفرین نیز آن شاه شاد
بدل آمد اندیشهء راه یاد.فردوسی.
بکشتی و نامدت از این روز یاد
چو تو شاه بیداد گر خود مباد.فردوسی.
-امثال: فیل را یاد آمد از هندوستان. (امثال و حکم ج2 ص1151).
مشتی که پس از جنگ بیاد آید بسر خود باید کوفت. (امثال و حکم ج3 ص1712).
|| در بیت زیرین معنی منتقل شدن بقرینهء چیزی به چیزی دهد :
همی یاد شرم آمد از رنگ اوی
همی بوی ناز آمد از چنگ اوی.فردوسی.
- با یاد آمدن؛ بخاطر آمدن :
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم.سعدی.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب بفریاد آمد.حافظ.

یادآور.

[وَ] (نف مرکب) چیزی یا کسی که بیاد آورد. متذکرشونده. بیاد آورنده. بیاد آرنده : اسب سیاه گشتاسپی یادآور اسب سیاه خسرو پرویز ساسانی است. (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص261). رجوع به یاد آوردن شود.

یادآوردن.

[وَ دَ] (مص مرکب) بخاطر آوردن و متذکر شدن. (ناظم الاطباء). فراموش شده ای را دوباره بخاطر آوردن. تذکر. تذکار. تذکره. اذکار. ادکار. ذکری. ذُکر :
یاد آری و دانی که تویی زیرک و نادان(1)
ور یاد نیاری تو سگالش کن و یادآر.
رودکی.
یادت آور پدرْت را که مدام
گه پلنگمْش بذی(2) و گه خنجک.معروفی.
یاد نیاری(3) بهر بهاری جدت
توبره برداشتی شدی به سماروغ.منجیک.
نگه کن که تا چون بود باورم
چو کردارهای تو یاد آورم.فردوسی.
بدو گفت هر کس که تاب آورد
و گر یاد افراسیاب آورد
همانگه سرش را ز تن دور کن
وزو کرکسان را یکی سور کن.فردوسی.
براندیش از این ای سرانجمن
نباید که یادآوری گفت من.فردوسی.
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
ز خسرو چو یاد آوری تا قباد.فردوسی.
چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان یاد نارد بسی.فردوسی.
یکی پند آن شاه یاد آورم
ز کژی روان سوی داد آورم.فردوسی.
چو از پندهای تو یاد آورم
همی از جگر سرد باد آورم.فردوسی.
اگر رزم گرشاسب یاد آوری
همه رزم رستم بباد آوری.اسدی.
دگر هر که را بد سزا هدیه داد
به نامه بسی پوزش آورد یاد.
اسدی (گرشاسب نامه ص175).
کس نیارد یاد از آل مصطفی
در خراسان از بنین و از بنات.ناصرخسرو.
چون ز یاران رفته یاد آرم
آه و واحسرتا علی من مات.خاقانی.
پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زندخوان یاد آورید.خاقانی.
ز باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن
ز خشک بید هر افسرده ای چه آری یاد.
خاقانی.
از گناه گذشته نارم یاد
با نمودار وقت باشم شاد.نظامی.
چو از مرگ بسیار یاد آوری
شکیبنده باشی در آن داوری.
و گر ناری از تلخی مرگ یاد
بدشواری آن در توانی گشاد.نظامی.
بر آن درگه چو فرصت یابی ای باد
بیار این خواجه تاش خویش را یاد.نظامی.
منم کز یاد او پیوسته شادم
که او در عمرها نارد به یادم.نظامی.
چنین آمده ست آدمی را نهاد
که آرد فرامش کنان را به یاد(4).نظامی.
چو اسکندر آسوده شد هفته ای
نیاورد یاد از چنان رفته ای.نظامی.
تو خود دانم که از من یاد ناری
که یاری بهتر از من یاد داری.نظامی.
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی در میان مرغزار.مولوی.
یاد آور از محبتهای ما
حق مجلسها و صحبتهای ما.مولوی.
بینوایان را به یک لقمه نجُست
یاد نآورد آو ز حَقهای نُخُست.
مولوی (مثنوی ج3 ص 139).
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر نه دعا گویی یاد آر به دشنامی.سعدی.
آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
گر کبر منعت می کند کز دوستان یادآوری.
سعدی.
خشت بالین گور یاد آور
ای که سر بر کنار احبابی.سعدی.
ولیکن نباید که تنها خوری
ز درویش درمانده یاد آوری.سعدی.
فارغ نشسته ای به فراخی و کام دل
باری ز تنگنای لحد یاد ناوری.سعدی.
اگر مرا هنری نیست یا خطائی هست
تو از مکارم اخلاق خویش یادآری.سعدی.
میان انجمن از لعل او چو آرم یاد
مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید.سعدی.
باشد که خود به رحمت یاد آوری تو ما را
ورنه کدام قاصد پیغام ما گذارد.سعدی.
در اینان به حسرت چرا ننگرم
که عمر گرانمایه یاد آورم.سعدی.
در یاب که نقشی ماند از لوح وجود من
چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی دانم.
سعدی.
عادت بخت من نبود آنکه تو یادم آوری
نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی.
سعدی.
ترا چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب
تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری.سعدی.
همی زنم نفسی سرد بر امید کسی
که یاد نارد از من به سالها نفسی.سعدی.
الا ای که بر خاک ما بگذری
به خاک عزیزان که یاد آوری.سعدی.
در اینان به حسرت چرا ننگرم
که عمر گرانمایه یاد آورم.سعدی.
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
بیاد آر محبان باد پیما را.حافظ.
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید.حافظ.
|| به خاطر کسی آوردن شخص یا چیز فراموش شده ای را. تذکیر :
خفتگان را در صبوح آگه کنید
پیل را هندوستان یاد آورید.
خاقانی.
ترا شمامهء ریحان من که یاد آورد
که خلق از آن طرف آرند نافهء مشکین.
سعدی.
چه ناله ها که رسید از دلم به خرمن ماه
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد.حافظ.
(1) - کذا، و ظاهراً: دانا.
(2) - ن ل: تبنگش چدی.
(3) - ن ل: نداری، و در این صورت اینجا شاهد نیست.
(4) - موهم معنی دوم نیز هست.

یادآوری.

[وَ] (حامص مرکب) در یاد آوردن کسی است چیزی را که فراموش شده باشد برای آن که فراموش نکند. (آنندراج). تذکر. تذکار. ذکری. ذکر.

یادآوری کردن.

[وَ کَ دَ] (مص مرکب)تذکیر. تذکر دادن. به خاطر کسی آوردن چیزی را.

یادامیش.

(ترکی، ص) ناتوان شده. (فرهنگ سنگلاخ ورق 327 ب).

یادامیشی.

(ترکی، حامص، ص) ظاهراً به معنی ناتوانی باید باشد (یادامیش ترکی به معنی ناتوان شده به اضافهء یای مصدری) ولی در عبارت زیر معنی وصفی دارد : کلی همت و همگی نهمت پادشاهانه بر آن موقوف داشته ایم تا امور مصالح اولوس بسیار را بر نوعی منتظم و مرتب فرماییم که من بعد تمامت چریک مغول ابداً ماتوالدوا و تناسلوا بهیچ گونه یادامیشی نشوند و در رفاهیت و رفاغت روزگار گذارند. (تاریخ مبارک غازانی ص305). و رجوع به یادامیش شود.

یادباد.

(اِ مرکب) به یاد. یادبود. یادکرد. ذکر. و مجازاً شادیِ سلامت :
گویم آنگاه بیارید یکی داروی خواب
یادباد ملکی ذوحسبی ذونسبی.منوچهری.
|| (فعل دعایی مرکب) و در این شعر فردوسی «بلند باد»، «پرآوازه باد»، «مذکور باد» را رساند :
که نوشه زیاد از بزرگان قباد
بهر کشوری نام او یاد باد.
|| و در این بیت دعای نیک رفتگان را باشد :
زمال و منصب دنیا جز این نمی ماند
میان اهل مروت که یادباد فلان.سعدی.
|| و در اشعار ذیل «بخاطر باد»، «در حافظه باد» معنی می دهد :
دل شهریار جهان شاد باد
همه گفتهء من ورا یاد باد.فردوسی.
که شاه جهان جاودان شاد باد
سرو تاج او بنده را یاد باد.فردوسی.
اقوال دشمن یاد باد
او شاد و دشمن در عنا.ناصرخسرو.
|| و در اشعار ذیل علاوه بر معنی «به خاطر باد»، رایحه ای از صورت تحسین و شگفتی نیز وجود دارد و معنیی قریب به «خوشا» دارد :
فرخ و روشن و جهان افروز
خنک آن روز یاد باد آن روز.نظامی.
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهرهء ما پیدا بود.حافظ.
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد.حافظ.
در چین طرهء تو دل بی حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مألوف یاد باد.حافظ.
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود.
حافظ.
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم.حافظ.
و گاه از این جملهء دعائی «باد» حذف شود :
یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما
هم خیال و هم صفیر و هم نوا بودیم ما.
صائب.

یادبد.

[بُ] (اِ مرکب) مخفف یادبود است. ذهن که قوت حافظه باشد. (انجمن آرا) (ازآنندراج). رجوع به یادبود شود.

یادبود.

(اِ مرکب) هر چیز که سبب از برای یادآوری شود. (از ناظم الاطباء). یادگار. (غیاث اللغات). هر چیز که برای یادآوری باشد. یادکرد. یادباد :
بخانهء تو دگر از متاع بندر هجر
بیادبود روان می کنم قطار قطار.
شرف الدین شفروه (از آنندراج).
فراموشم شود از وعده ات ز آنگونه دست از پا
که بهر یادبودش رشته بر انگشت پا بندم.
سنجر کاشی (از آنندراج).
- مجلس یادبود؛ مجلس تذکر : بمناسبت درگذشت سرکی ایوانویچ واویلوف مجلس یادبودی در محل انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی منعقد است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
|| چیزهایی را گویند که دوستان برای یکدیگر می فرستند، چنانکه گویی این برای آن است که یکدیگر را فراموش نکنند. (آنندراج). تحفه ای که کسی برای دوست خود می فرستد. (ناظم الاطباء) یادگار. یادگاری.

یاد دادن.

[دَ] (مص مرکب) آموختن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) آموزانیدن. تلقین. (زوزنی). تعلیم دادن :
مگر او دهد یادمان بندگی
نماید بزرگی و دارندگی.فردوسی.
تازی و پارسی و یونانی
یاد دادش مغ دبستانی.نظامی.
یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا اسباب شادی یاد ده.مولوی.
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم.حافظ.
|| تذکیر. مذاکره. اذکار. (منتهی الارب). متذکر شدن. بخاطر آوردن. یادآوری کردن. به یاد آوردن :
همی خواست بردن بر کیقباد
دهد جنگ روز نخستینش یاد.فردوسی.
در این میانها مرا که عبدالغفارم یاد می داد از آن خوابها که به زمین داور دیده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص115)... چون به غزنین شوم مرا یاد دهد چون برفتند به مقام غزنین رسیدند خواجهء بزرگ آن حال یاد با سلطان داده سلطان فرمود که شصت هزار... برای ابوالقاسم بفرستند. (تاریخ طبرستان). و حقی که در عهد پدر خویش در وقتی که ایشان را مقید و مدلل کرده بود و سلطان به لطافت حیل ایشان را از آن خلاص داده و نزدیک پدر شفیع شده یاد داد و گفت اکنون در روی مگر قضای آن حق را شمشیر می کشید. (تاریخ جهانگشا).
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم.
حافظ.
شور بلبل می دهد یاد از قدح نوشی مرا
حکمت گل می کند تکلیف بیهوشی مرا.
طالب آملی (از آنندراج).
در کنار بوستان مجموعهء رنگین گل
صائب از اوراق دیوان تو یادم می دهد.
صائب.
- از یاد دادن؛ فراموش کردن. (زوزنی): یک چیز آموختی و چیزهای بسیار از یاد دادی.

یاددار.

(نف مرکب) آنکه یاد می کند و در خاطر می آورد و نگاهداری می کند برای یادآوری، و یاددارنده و باخبر و آگاه. (ناظم الاطباء).

یاددارنده.

[رَ دَ / دِ] (نف مرکب) آن که بخاطر دارد: و یاددارنده بود هر چیزها را که به کودکی شنیده بود. (هدایة المتعلمین ص123).

یادداشت.

(مص مرکب مرخم، اِ مص مرکب) در حافظه نگاه داشتن و به خاطر آوردن. یاد کردن : این بنده را یادداشتی به خیر فرمایند. احمد بیستون (مقدمهء کلیات سعدی). || اسم از یادداشتن. تعلیق. موضوع و نکتهء مهمی را در دفتر یا ورقه ای برای به یاد آوردن ثبت کردن. نکات مهم و مشخصات موضوعی را به طور زبده و خلاصه نوشتن یا آنها را برای به یاد آوردن ثبت کردن: یادداشتهای قزوینی.
- یادداشت پرداخت؛ رسید پرداخت؛ یادداشتی است که در هنگام پرداخت پولی از طرف بانک برای مشتری فرستاده شود. (فرهنگستان).
|| دفتر که برای ثبت تعلیقه هاست. دفتر یا اوراقی بهم بسته نوشتن موضوعات فوری و لازم را. || عریضه و هر نوشته ای که برای یادآوری داده شود. (آنندراج). || در تداول امور سیاسی نامهء گله آمیزی است که وزارت خارجهء دولتی بعنوان دولت دیگر می فرستد و در آن از مسائل مربوط به نقض عهد و مودت نامه یا اقدامات مخالف روابط دوستانه و غیره گفتگو و شکایت می کند(1). || یکی از اصول هشتگانهء فرقهء نقشبندیه و آن عبارت است از دوام آگاهی به حق بر سبیل ذوق. و بعضی گفته اند حضور بی غیبت است و برخی گفته اند مشاهده (= استیلاء شهود حق بر دل) بتوسط حسب ذاتی عبارت از حصول یادداشت است. (از رشحات عین الحیات).
.
(فرانسوی)
(1) - La note diplomatique

یادداشتن.

[تَ] (مص مرکب) بخاطر داشتن. در حافظه داشتن. فراموش ناکرده بودن. در حفظ داشتن. به خاطر سپرده داشتن. متذکر بودن. در حافظه نگاهداری کردن. شواهد زیرین بخاطر داشته بودن از زمان قبل و مداومت بر حفظ در حال و آینده را می رساند :
یاد نداری(1) به هر بهاری جدت
توبره داشتی ز بهر سماروغ.منجیک.
دو دستش پر از خون مادر بزاد
ندارد کسی اینچنین بچه یاد.فردوسی.
چنین هم برو تا سر کیقباد
همان نامداران که داریم یاد.فردوسی.
دگر گفت با طوس کای نامدار
یکی پند گویم ز من یاد دار.فردوسی.
بدو گفت کاین عهد من یاد دار
همه گفت بدگوی را باد دار.فردوسی.
تو بدرود باش و مرا یاد دار
روان را ز درد من آزاد دار.فردوسی.
همه یاد دارید گفتار ما
کشیدن بدینگونه تیمار ما.فردوسی.
چو رفتم ز گیتی مرا یاد دار
به بخشش روان مرا شاد دار.فردوسی.
درختان که کشته نداریم یاد
بدندان بدو نیم کردند ساد.فردوسی.
خاصه برتو که تو فزون ز عدد
آفرینهای خواجه داری یاد.فرخی.
و کاری ساختند که کسی به هیچ روزگار بر آن جمله یاد نداشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص41). اقرار کردند که در عمر خویش از چنین جلادت در کس یاد ندارند. (تاریخ بیهقی ص121). این شاه را بسیار دعا کرد و گفت در عمر خویش آنچه امروز دید یاد ندارد. (تاریخ بیهقی ص42). و با وی آن کرامات است که خلق یاد ندارند هیچ پادشاهی را مانند آن بوده است. (تاریخ بیهقی ص40). جده ای بود مرا تفسیر قرآن بسیار یاد داشت. (تاریخ بیهقی). و شعر جاهلیت بسیار خوانده و یاد داشته. (تاریخ بیهقی). وی (عبدالرحمن) گفت با چندین اصوات نادره که من یاد دارم امیر محمد این صوت بسیار از من خواستی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص69). همگان بپسندیدند و نسخت کردند و من نیز یاد داشتم و نسخت کرده بودم اما از دست من بشده است. (تاریخ بیهقی ص121). ای ابوالقاسم یاددار که قوادی به از قاضی گری است. (تاریخ بیهقی).
ز حجت این سخنها یاد می دار
که در یمگان نشسته پادشه وار.ناصرخسرو.
و این ارمیا توریة یاد داشتی. (قصص الانبیاء ص178). و گفت عزیز توریة یادداشت و ما را توریة فراموش شده است. (قصص الانبیاء ص184).
می نشاط زمانه بیاد ملک تو خورد
از آنکه ملکی چون تو فلک ندارد یاد.
مسعودسعد.
تو شاه رادی و در دهر شاهی و رادی
نه چون تو بیند شاه ونه چون تو دارد یاد.
مسعودسعد.
یاد داری که وقت آمدنت
همه خندان بدند و تو گریان.سنایی.
از هستی خود که یاد دارم
جز سایه نماند یادگارم.خاقانی.
مبادا ز تو جز تو کس یادگار
وزین یادگار این سخن یاددار.نظامی.
بِه گر سخنم به یاد داری
وز عمر گذشته یاد ناری.نظامی.
تو خود دانم که از من یاد ناری
که یاری بهتر از من یاد داری.نظامی.
پیرزنان را به سخن شاد دار
وین سخن از پیرزنی یاد دار.نظامی.
یاد می داری که با ما جنگ در سرداشتی
رای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی.
سعدی.
یاد دارم ز پیر دانشمند
تو هم از من بیاد دار این پند.سعدی.
همی یاد دارم ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر.سعدی.
ز عهد پدر یاد دارم همی
که باران رحمت بر او هردمی.سعدی.
ز راوی چنین یاد دارم خبر
که پیشش فرستاد تنگی شکر.سعدی.
سخن ماند از عاقلان یادگار
ز سعدی همین یک سخن یاددار.سعدی.
چنین دارم از پیر داننده یاد
که شوریده ای سر به صحرا نهاد.سعدی.
چنین یاد دارم که سقای نیل
نکرد آب بر مصر سالی سبیل.سعدی.
یاد دارم که مدعی در این بیت بر قول من اعتراض کرد. (گلستان سعدی). یاد دارم که در ایام جوانی گذری داشتم به کویی... (گلستان سعدی). یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم. (گلستان سعدی). یاد دارم که در ایام پیشین من و دوستی چون دو مغز در پوستی صحبت داشتیم. (گلستان سعدی). شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد. (گلستان سعدی).
زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم.
حافظ.
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه و افسون هزار دارد یاد.حافظ.
- به یاد داشتن؛ به خاطر داشتن. در حافظه داشتن :
بر آنسان بزرگی کس اندر جهان
ندارد به یاد از کهان و مهان.فردوسی.
به مردی و دانش به فر و نژاد
چنو پادشا کس ندارد به یاد.فردوسی.
که چندین سپه سر به ایران نهاد
که کس در جهان آن ندارد به یاد.
فردوسی.
پسند بزرگان فرخ نژاد
ندارد جهان چون تو شاهی به یاد.فردوسی.
به ایرانیان گفت مهران ستاد
همی داشت این داستانها به یاد.فردوسی.
بخفت او و از دشت برخاست باد
که کس باد از آن سان ندارد به یاد.
فردوسی.
بپرسیدی از من نشان قباد
تو این نام را از که داری به یاد.فردوسی.
بماند چنین شاه با مهر و داد
ندارد جهان چون تو خسرو به یاد.فردوسی.
بپرسیدم از پیر مهران ستاد
کز آن روزگاران چه داری به یاد.فردوسی.
بپرسیدمش تا چه دارد بیاد
ز هرمز که بنشست بر تخت داد.فردوسی.
(1) - ن ل: یاد نیاری، و در این صورت اینجا شاهد نیست.

یادر.

[دَ] (اِ) نام روز دوازدهم تیر ماه است و در آن روز جشن سازند. (برهان) (آنندراج). اما چنین جشنی در آثار الباقیه بیرونی فصل «القول علی ما فی شهور الفرس من الاعیاد» ص215 به بعد نیامده و ممکن است مصحف «[ دی ] به آذر ]» (روز هشتم هر ماه شمسی) یا «باد» (روز بیست و دوم هر ماه شمسی) باشد. برهان همین کلمه را به صورت «یاور» (روز دهم هر ماه) نیز آورده است. (ازحاشیهء برهان چ معین).

یادکرد.

[کَ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) ذکر. تذکر. تذکار. یادبود. یادآوری :چنانکه پدید کردیم اندر یاد کرد کوهها. (حدود العالم). فی الاهویة، اندر یادکرد هواها. (هدایة المتعلمین ربیع ابن احمد الاخوینی - البخاری). فی ذکر الانبذة، اندر یادکرد جوشیده ها. (هدایة المتعلمین ربیع بن احمد اخوینی).
پرستشگهی بود تا بود جای [ بیت الحرام ]
بدو اندرون یادکرد خدای.فردوسی.
همه دیده پرخون و رخساره زرد
زبان از سیاوش پر از یاد کرد.فردوسی.
ورا هیربد بود هشتاد مرد
زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد.
فردوسی (شاهنامه ج3 ص1369).
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خویشان پر از یاد کرد.فردوسی.
به یاد کردش بتوان ز دود از دل غم
به مصقله بتوان برد از آینه زنگار.فرخی.
در زیر هر نهالی از آن مجلسی کنیم
بر یادکرد خواجه و بردیدن بهار.فرخی.
باد و من هر دو سوی میمند بنهادیم روی
و آفرین و یاد کرد خواجه هر یک بر زبان.
فرخی.
تا این کتاب به یاد کرد او علیه السلام عزیز گردد. (تاریخ سیستان). و چون از یاد کرد این مذاهب فارغ شدیم مذاهب فلاسفه را شرح دهیم. (بیان الادیان). و مونس آنم که به یاد کرد من انس گیرد. غزالی (کیمیای سعادت).
نکرد یارد هجر تو بر تنم بیداد
که یادکرد شهنشاه دادگر دارد.مسعودسعد.
کار نادان کوته اندیش است
یاد کرد کسی که در پیش است.سنایی.
دارد از یاد کرد منت عار
اینت نیکی کن فرامش کار.سنایی.
از فخر دین خال(1) به نیکیت یاد کرد
از بهر آنکه ماندی ازو نیک یادگار.سوزنی.
از یاد کرد نام تو کام سخنوران
چون نکهت مسیح معطر نکوتر است.
خاقانی.
دل یاد کرد یار فراموش کی کند
در خون نشستن من از این یادکرد خاست.
خاقانی.
دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند
وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند.خاقانی.
سکندر بلرزید از آن یاد کرد
چو برگ خزان لرزد از باد سرد.نظامی.
و گفت چندان یادش کردم که جمله خلایق یادش کردند تا به جائی که یاد کرد من یاد کرد او شد پس شناخت او تاختن آورد و مرا نیست کرد. (تذکرة الاولیاء عطار). || (اِ مرکب) ذکران. روز. عید و عزای دینی یهود و نصاری یا اهل کتاب(2).
(1) - یعنی فخرالدین خالوی ممدوح.
(2) - Jete.

یاد کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) به خاطر آوردن. به یاد آوردن :
یاد کن زیرت اندرون تن شوی
تو بر او خوار خوابنیده ستان.رودکی.
بنجشک چگونه لرزد از باران
چون یاد کنم ترا چنان لرزم.ابوالعباس.
چو جان رهی پند او کرد یاد
دلم گشت از پند او رام و شاد.فردوسی.
سیاوش بدو گفت کز بامداد
مکن تا دو روز دگر جنگ یاد.فردوسی.
نکردم همی یاد گفتار شاه
چنین گفت با من همی گاه گاه.فردوسی.
به ملک ترک چرا غره اید یاد کنید
جلال و دولت محمود ز اولستان را.
ناصرخسرو.
از طواف همه ملائکیان
یاد کردی به گرد عرش عظیم.ناصرخسرو.
بی یاد تو نیستم زمانی
تا یاد کنم دگر زمانت.سعدی.
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند.حافظ.
|| تذکر. اذکار. استذکار. تذکار ذکری. حدیث کردن. اسم بردن. به بیان آوردن مطلب یا حدیثی را. حکایت کردن و بر زبان آوردن :واز خلق نخست که را آفرید از گاه آدم تا این زمانه همه ترا یاد کنیم. (ترجمهء طبری بلعمی). پس مردمان را گفت چون نمازی از یادتان یاد کنید آنوقت که یادتان آید یاد کنید(1). (ترجمهء طبری بلعمی).
چرا آن نشانی که مادرت داد
ندادی بروبر نکردیش یاد.فردوسی.
فریدون به سرو یمن گشت شاد
جهانجوی دستان همی کرد یاد.فردوسی.
همه یاد کرد این به نامه درون
فرستاده آمد سوی طیسفون.فردوسی.
بشد چهر بر چهر خسرو نهاد
گذشته سخنها همیکرد یاد.فردوسی.
پرستنده خوان پیش بهمن نهاد
تهمتن سخنها همی کرد یاد.فردوسی.
به گرسیوز آن رازها برگشاد
نهفته سخنها همی کرد یاد.فردوسی.
درفش خجسته بگستهم داد
بسی پند و اندرزها کرد یاد.فردوسی.
بگسترد پیش اندرون تخته نرد
همه گردش مهره ها یاد کرد.فردوسی.
فرستاده گویا زبان برگشاد
همه دیده ها پیش او کرد یاد.فردوسی.
وز آنجا به کار سیاوش رسید
سراسر همه یاد کرد آنچه دید.فردوسی.
برایشان همه داستان برگشاد
گذشته سخنها همه کردیاد.فردوسی.
به پیش شهنشاه رفتند شاد
سخنها ز هرگونه کردند یاد.فردوسی.
یاد کن(2) تا بر چه لشکرها شدستی کامران
یاد کن تا(3) بر چه کشورها شدستی کامکار.
فرخی.
یاد کند که اگر به غیبت وی خللی افتد به خوارزم، معتمدی به جای خود نصب کند. (تاریخ بیهقی ص374). هر مرد که حال وی برین جمله باشد که یاد کردم... آن مرد را فاضل و کامل خواندن رواست. (تاریخ بیهقی). در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسانتر گفته اند و شمه ای بیش یاد نکرده اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص11). و یاد کرد در نامهء خویش که چون نامه از تکین آباد برسید... (تاریخ بیهقی ص6). که فریضه بود یاد کردن اخبار و احوال امیر مسعود در روزگار ملک برادرش محمد به غزنین. (تاریخ بیهقی ص47). پانزدهم این ماه قاصدان آمدند از ترکستان از نزدیک خواجه بوالقاسم حصیری و بوطاهر تبانی و یاد کرده بودند مدتی دراز ما را به کاشغر مقام افتاد و آنجا بداشتند فرمود قاصدان را فرود آوردند. (تاریخ بیهقی) . یاد کرده بودیم که بر اثر رسولان فرستاده آید. در معنی عهد و عقد تا قرار دوستی استوارتر گردد. (تاریخ بیهقی ). سید انبیا خطبهء بلیغ آغاز کرد و حمد و ثنای خدایاد کرد. (قصص الانبیاء ص232). گفت این نعمتها که یاد می کنی که بنی اسرائیل را به بندگی گرفته ای و ایشان را کار می فرمایی. (قصص الانبیاء ص102). اندر باب نخستین این جزو گفته آمده است که [ آماسهای زنان ]حال آماس لب است و اسباب و علامات آن یاد کرده. (ذخیرهء خوارزمشاهی). گفتار هشتم - اندر یاد کردن بیرون آمدن رطوبتها که بسرفه از سینه برآید. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
چو هیچ بنده به نزدیک تو فرامش نیست
حدیث تو به تقاضا نکرد خواهم یاد.
مسعودسعد.
همیشه تا به سمرهای عشق یاد کند
حدیث قصهء شیرین و خسرو فرهاد.
مسعودسعد.
نیز دل تو ز مهر من نکند یاد
هیچ ترا یاد ناید از من غمخوار.مسعودسعد.
رایت سلطان نگر تا نکنی یاد از آنک
صورت سیمرغ را کس به جهان دیده نیست.
خاقانی.
نه چندان دلخوشی و مهر دادش
که در صد بیت نتوان کرد یادش.نظامی.
اگر از دنیا فارغ بودی به نیک و بد یاد او نگفتی اما از آن یاد می کنی که من احب شیئاً اکثر ذکره، هر که چیزی دوست دارد ذکر آن بسی کند. (تذکرة الاولیاء عطار).
که یاد کسان پیش من بد مکن
مرا بدگمان در حق خود مکن.سعدی.
ای گل خوشبوی من یاد کنی بعد از این
سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من.
سعدی.
- از کسی یا از چیزی یاد کردن؛ او را به خاطر یا بر زبان آوردن و متذکر شدن :
ز آمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد.رودکی.
لگامش بسر کرد و زین برنهاد
همی از پدر کرد با درد یاد.فردوسی.
به هر کار با هر کسی داد کن
ز یزدان نیکی دهش یاد کن.فردوسی.
جهاندار صندوق را درگشاد
فراوان ز نوشیروان کرد یاد.فردوسی.
وز آنجا سوی سیستان شد چو باد
وزین داستان کرد بسیار یاد.فردوسی.
وز آن مردمی خود همی یاد کرد
به یاد شهنشه همی باده خورد.فردوسی.
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد
ز کار سیاوش بسی یاد کرد.فردوسی.
به گرسیوز این داستان برگشاد
ز کار سیاوش همیکرد یاد.فردوسی.
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
بپوشید پس جامهء سرخ و زرد.فردوسی.
کز آباد کردن جهان کرد شاد
جهانی به نیکی ازو کرد یاد.فردوسی.
در گنج بگشاد و روزی بداد
بسی از روان پدر کرد یاد.فردوسی.
از ایران دلش یاد کرد و بسوخت
بکردار آتش همی برفروخت.فردوسی.
نه کس پای در خاک ایران نهاد
نه زین پادشاهی به بد کرد یاد.فردوسی.
از اندرز فرخ پدر یاد کرد
پر از خون جگر لب پر از باد کرد.فردوسی.
که تا شاه مژگان بهم برنهاد
ز سام نریمان همیکرد یاد.فردوسی.
مکن یاد از این نیز با کس مگوی
نباید که گیرد سخن رنگ و بوی.فردوسی.
به اندیشه با خویشتن گفت مرد
که خاقان نخواهد ز ما یاد کرد.فردوسی.
چه نیکو سخن گفت آن رای زن
ز مردان مکن یاد در پیش زن.فردوسی.
برآمد ز درگاه مهراب شاد
کزو کرده بد زال بسیار یاد.فردوسی.
از آن آگهی شد منوچهر شاد
بسی از جهان آفرین کرد یاد.فردوسی.
سپه برنشست و بنه برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد.فردوسی.
وز آن رنجهای کهن یاد کرد
دلش خسته و لب پر از باد سرد.فردوسی.
بپرسید بیژن که مهرش که داد
همیکرد از آن کار گوینده یاد.فردوسی.
سپهبد فرود آمد از تخت شاد
همه شب ز هرمز همیکرد یاد.فردوسی.
تن رخش بسترد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد.فردوسی.
دو زاغ کمان را بزه برنهاد
ز یزدان پیروزگر کرد یاد.فردوسی.
پل و راه این لشکر آباد کن
علف ساز واز تیغ ما یاد کن.فردوسی.
بنامه ز گرد سپهبد نژاد
بسی کرد خشنودی و مهر یاد.
اسدی (گرشاسب نامه ص155).
نیز دل تو ز مهر من نکند یاد
هیچ ترا یاد آید از من غمخوار.مسعودسعد.
ز شیرین یاد بی اندازه می کرد
بدو سوک برادر تازه می کرد.نظامی.
آینده را قیاس کن از حال خود ببین
کز رفتگان به خیر کرا یاد می کند.صائب.
- || سراغ او را گرفتن. احوال او را پرسیدن :
نیامد از بر او هیچ بادی
نکرد از من در این یک سال یادی.نظامی.
- با کسی چیزی یاد کردن؛ مذاکره. (زوزنی). گفتن و ذکر کردن و تذکر دادن چیزی وی را :
مرا با تو بدگوهر دیوزاد
چرا کرد باید چه و چند یاد.فردوسی.
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با وی بسی پند یاد.فردوسی.
- رای کسی یاد چیزی کردن؛ آن را خواستن. تملک و داشتن آن را در خاطر گذراندن :
گر شاه دو شش خواست دو یک زخم افتاد
تا ظن نبری که کعبتین داد نداد
آن زخم که کرد رای شاهنشه یاد
در خدمت شاه روی برخاک نهاد.ازرقی.
- || بازگو کردن. بر زبان آوردن. نقل کردن. حکایت کردن. شمردن. برشمردن بر زبان راندن. عیناً شرح دادن. باز بیان کردن :
فرستاده بشنید و آمد چو گرد
سخنهای قیصر همه یاد کرد.فردوسی.
بدو آفرین کرد و نامه بداد
همه رای کسری بدو کرد یاد.فردوسی.
فرستاده با خلعت آمد چو باد
شنیده سخنها همه کرد یاد.فردوسی.
نشست از بر تخت با سوک و درد
سخنهای رستم همه یاد کرد.فردوسی.
بدو آفرین کرد و نامه بداد
پیام نیا پیش او کرد یاد.فردوسی.
چو رومی بنزد سکندر رسید
همه یاد کرد آنچه دید و شنید.فردوسی.
چو از جهن بشنید گفتار شاه
بفرمود زرین یکی زیر گاه
نهادند زیر خردمند مرد
نشست و پیام پدر یاد کرد.فردوسی.
بخوبی شنیده همه یاد کرد
سر تور بی مغز پر باد کرد.فردوسی.
سیاوش چنین گفت کز بامداد
بیایم کنم هر چه شه گفت یاد.فردوسی.
به نوذر در پندها برگشاد
سخنهای نیکو همه کرد یاد.فردوسی.
بر خسرو آمد فرستاده مرد
سخنهای قیصر همه یاد کرد.فردوسی.
به منذر سخن گفت و نامه بداد
سخنهای ایرانیان کرد یاد.فردوسی.
بر آنسان که آن زن بدو کرد یاد
سخنها همه گفت با رشنواد.فردوسی.
پرستار بشنید و پاسخ نداد
به نزد فرخ زاد این کردیاد
چو پاسخ شنید آن خردمند مرد
بیامد همه پیش گو یاد کرد.فردوسی.
من اینک پس نامه برسان باد
بیایم کنم هرچه رفته ست یاد.فردوسی.
پیامم سپهبد بر اینگونه داد
بگفتم بشاه آنچه او کرد یاد.فردوسی.
برفت و شاه را زو آگهی داد
شنیده کرد یک یک پیش او یاد.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
به هر رزمگه در بدادست داد
چو آید کند هر چه رفته ست یاد.
اسدی (گرشاسبنامه ص315).
همه جامه زد چاک و فریاد کرد
بد پهلوان پیش او یاد کرد.
اسدی (گرشاسبنامه ص152).
- از کسی یا از چیزی یاد کردن؛ دربارهء او مطلبی گفتن، از او نکته ای بیان کردن، دربارهء او سخن گفتن، وصف او گفتن، شرح او نقل کردن :
ز سهراب رستم زبان برگشاد
ز بالا و برزش همی کرد یاد.فردوسی.
چنین نیکویی کز تو او یاد کرد
دل انجمن زین سخن شاد کرد.فردوسی.
بگریست به های های و فریاد
کرد از پدرت به نوحه در یاد.نظامی.
- بر کسی یاد کردن؛ گفتن و بیان کردن با او. او را حدیث کردن و حکایت کردن :
به جنگ ار گرفته شود نوشزاد
بر او این سخنها مکن ایچ یاد.فردوسی.
پسر چون ز مادر بدینگونه زاد
نکردند یک هفته بر سام یاد.فردوسی.
بپرسید از او پهلوان از نژاد
براو یک به یک سروبن کرد یاد.فردوسی.
وزان پس کند یاد بر شهریار
مگر تخم رنج من آید به بار.فردوسی.
سخنهای ایران بر او کرد یاد
همان نیز گفتار مهران ستاد.فردوسی.
چو بنشست با شاه نامه بداد
سراسر سخنها بر او کرد یاد.فردوسی.
فرستاده برگشت و آمد چو باد
سراسر شنیده بر او کرد یاد.فردوسی.
یکی کار پیش است با رنج و درد
نیارد کس آن بر تو بر یاد کرد.فردوسی.
بپرسد همی کار بیداد و داد
کند او سخن بر دل شاه یاد.فردوسی.
سپه پاک و مهراج گشتند شاد
بر او هر کسی آفرین کرد یاد.
اسدی (گرشاسبنامه ص121).
- سخن یاد کردن؛ بر زبان آوردن کلام. سخن گفتن :
پس آن ترک خیره زبان برگشاد
به پیش زواره سخن کرد یاد.فردوسی.
چو شه گشت از قارن گردشاد
سخنها سراسر بدو کردیاد.فردوسی.
پدر خود دلی دارد از تو به درد
از ایران نیاری سخن یاد کرد.فردوسی.
بنزدیک لهاک و فرشیدورد
وزان در سخنها همه یاد کرد.فردوسی.
ببردند نامه بر کیقباد
سخن نیز از اینگونه کردند یاد.فردوسی.
برفتند هر دو به شادی به هم
سخن یاد کردند از بیش و کم.فردوسی.
- یاد کردن کسی را؛ سراغ او گرفتن. قصد دیدار یا پرسش یا تیمارداری او کردن :
به نظم و نثر نکو در زمانه یاد من است
چه کرده ام که سعادت نمی کند یادم.
ادیب صابر ترمذی.
- یاد کرده آمدن؛ مذکور شدن. ذکر کرده شدن و بیان کرده شدن. یاد کرده آمدن، مجهول «یاد کردن» است به شیوهء قدما که اغلب فعل مجهول را به معاونت فعل «آمدن» بجای «شدن» صرف می کردند؛ یاد کرده آمد، تذکر داده شد، مذکور شد، بیان کرده شد :بچندین کتاب یاد کرده آمده است. (تاریخ سیستان). و این قصهء غور بدان یاد کرده آمد که اندر اسلام و کفر هیچ پادشاه بر غور چنان مستولی نشد که سلطان شهید مسعود. (تاریخ بیهقی). شجاعت و دل و زهره اش این بود که یاد کرده آمد. (تاریخ بیهقی). وی را اینگونه اثرهاست در غور چنانکه یاد کرده آمد. (تاریخ بیهقی). آنچه ناگزیر بود یاد کرده آمد. (عنصرالمعالی قابوسنامه). اندر هر نوعی طعام از این جنس دهند که یاد کرده آمد... علاج قی در گفتار دهم که علاج معده است یاد کرده آمده است و علاج اسهال سپسته در جایگاهش یاد کرده آید. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و غذا تا روز چهارم از این نوع دهند که یاد کرده آمد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و بر جهان برین جملت که یاد کرده آمد خراج نهاد. (فارسنامهء ابن البلخی ص92). و نسبت ایشان یاد کرده آمد تا معلوم شود. (فارسنامهء ابن البلخی ص50) این شهرها و بندها و پولها که یاد کرده آید او (شاپور) بناکرده است. (فارسنامهء ابن البلخی ص72). و پادشاهی به بنی عم او افتاد چنانکه یاد کرده آمد. (فارسنامهء ابن البلخی ص13). و تواریخ ملوک فرس و احوال و آثار ایشان یاد کرده آمد. (فارسنامهء ابن البلخی ص112). تا روزگار یزدجردبن شهریار آخر ملوک فرس برین جمله یاد کرده آمد. (فارسنامهء ابن البلخی ص108). و آن این است که یاد کرده می آید ضایع گردانیدن فرصت. (کلیله و دمنه).
|| بر زبان آوردن و گفتن (نام کسی را) یا از خاطر گذراندن. ذکر کردن. نام بردن. اسم بردن :
داد پیغام به سراندر عیار مرا
که مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا.رودکی.
به پیش صف چینیان ایستاد
خداوند دادار را کرد یاد.فردوسی.
گر بزرگان جهان را به سخا یاد کند
از سخای تو همه خلق شدستند آگاه.فرخی.
تو به دینار همه روزه همی شکر خری
کیست آن کو نکند یاد تو چون بازرگان.
فرخی.
توقع کند و به آخر آن ایزد... را یاد کند که وزیر را بر آن نگاه دارد. (تاریخ بیهقی).
هم آن این را هم این آن را شب و روز
به گمراهی و بددینی کند یاد.ناصرخسرو.
یاد ازیرا کنم من آل نبی را
تا به قیامت کند خدای مرا یاد.ناصرخسرو.
در معجزه عیسی به دعا یاد تو کردی
تا زنده شدی مرده و گویا شدی اخرس.
ناصرخسرو.
یوسف اول شکر نعمت کرد زیرا که یاد کردن نعمت شکر بود. (قصص الانبیاء ص86). سلطان فرمود که اهل قضا را پیش او بیش یاد کنید همچنان کردند و نام هر کسی که پیش او یاد کردندی گفتی نشاید چون حسن بن عثمان همدانی را پیش او یاد کردند خاموش گشت. (تاریخ بخارا نرشخی ص3).
- سوگند یاد کردن؛ قسم خوردن. سوگند بر زبان راندن :
نخستین به پیمان مرا شاد کن
ز سوگند شاهان یکی یاد کن.فردوسی.
پر از خشم و کین کرد سوگند یاد
به مهر و به کین و به دین و به داد.فردوسی.
دل از سخاوت وعدل چنان گشت که مردمان سیستان همه سوگند به جان او یاد کردند. (تاریخ سیستان).
ز بس خشم و کین کرد سوگند یاد
که بدهم من امشب بدین جنگ داد.
اسدی (گرشاسبنامه ص186).
- یاد کردن کسی را؛ به سلامت و شادی او می نوشیدن. شادی خوردن کسی را :
ز آن می خوشبوی ساغری بستاند
یاد کند روی شهریار سجستان.رودکی.
دگر سام بر دست بهمن نهاد
که میکن از آن کس که خواهی تو یاد.
فردوسی.
یکی جام زرین پر از باده کرد
وزو یاد مردان آزاده کرد.فردوسی.
کنون ما بدین اختر نو کنیم
به می در همی یاد خسرو کنیم.فردوسی.
|| به دیدار کسی رفتن. بدنبال تذکر و بخاطر آوردن کسی دیدار او نیز کردن.
|| آرزو کردن. خواستن :
بدان مهتران گفت هرگز مباد
که جان سپهبد کند تاج یاد.فردوسی.
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد.باباطاهر.
|| نقش و نگار کردن :
که بر آب و گل نقش ما یاد کرد
که ماهار در بینی باد کرد؟
رودکی (از جهانگیری)(4).
و رجوع به یاد شود.
(1) - یاد کردن اول به معنی فراموش کردن و یاد کردن دوم شاهد است.
(2) - موهم معنی به خاطر آوردن نیز هست، یعنی بخاطر بیاور.
(3) - موهم معنی به خاطر آوردن نیز هست، یعنی خاطر بیاور.
(4) - بیت رودکی را چنین نقل کرده اند:
که بر آب و گل نقش بنیاد کرد
که ماهار در بینی باد کرد؟ (رشیدی، ذیل یاد و ماهار)... پس شاهد مقنع نیست. (ازحاشیهء برهان چ معین).

یادگار.

[دْ / دِ] (اِ مرکب) اثر. نشان. (غیاث اللغات). هر چیزی که از کسی یادآوری می کند و شخص را به یاد وی می اندازد. (ناظم الاطباء). نشان خیر(1) که از کسی باقی بماند. (آنندراج).آنچه کسی برای تذکار خود باقی می گذارد و آنچه از اشخاص بر جای می ماند و یاد آنان را در خاطرها و اذهان نگاه می دارد اعم از فرزند و جانشین، و مرده ریگ و دیگر چیزها بازمانده از کسی یا چیزی که خاطرهء او را زنده کند :
چو اغربرث و نوذر نامدار
سیاوش که بُد از کیان یادگار.فردوسی.
جهان یادگار(2) است و ما رفتنی
ز مردم نماند جز از گفتنی.فردوسی.
شتروار بار گران دو هزار
پسندیده چیز ازدر یادگار.فردوسی.
پسر بد خردمند او را چهار
که بودند ازو در جهان یادگار.فردوسی.
به ایران و توران تویی شهریار
ز شاهان یکی پرهنر یادگار.فردوسی.
بدان یافتی خلعت از شهریار
همان عهد و منشور از او یادگار.فردوسی.
چنین گفت کای نامور شهریار
ز شاهان گیتی یکی یادگار.فردوسی.
همه پاک پروردگار منید
همان از پدر یادگار منید.فردوسی.
سخنها نه از یادگار توبود
که گفتار آموزگار تو بود.فردوسی.
همی خواستی آشکار و نهان
کزو یادگاری بود در جهان.فردوسی.
همان پند تو یادگار منست
سخنهای تو گوشوار منست.فردوسی.
پدر بر پدر شاه و هم شهریار
ز نوشیروان در جهان یادگار.فردوسی.
بدو گفت فرزانه ای شهریار
تویی از پدر تخت را یادگار.فردوسی.
یکی نامه ای نو کنم ز این نشان
کجا یادگار است از آن سرکشان.فردوسی.
بدانید کو یادگار من است
بنزد شما زینهار من است.فردوسی.
بزدگردن نوذر تاجدار
ز شاهان پیشین بُد او یادگار.فردوسی.
برو (بهرام) داد و گفت این ز من یادگار
همی دار با خود که آید به کار.فردوسی.
بنزد نیا یادگار از پدر
نیا پروریده مر او را به بر.
فردوسی.
گرانمایه دستور با شهریار
چنین گفت کای از کیان یادگار.فردوسی.
بیابد ز من خلعت شهریار
بود در جهان نام او یادگار.فردوسی.
از آن شاه جنگی منم یادگار
مرا همچنان دان که کشتی به زار.فردوسی.
چنین پاسخش داد اسفندیار
که ای از یلان جهان یادگار.فردوسی.
بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگری
بیادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار.فرخی.
ز ایمنی به وطن کردن اندر آمد باز
به نام عدل تو ای یادگار نوشروان.فرخی.
همچون خزانه های ملوک است خانه ها
از بر واز کرامت و از یادگار او.فرخی.
نه بر گزاف سکندر به یادگار نوشت
که اسب و تیغ و زن آمد سه گانه ازدر دار.
ابوحنیفهء اسکافی.
ما را یادگاری ده از علم خویش (تاریخ بیهقی ص338). امروز ما را بکارآمده تر یادگاری است و حال مناصحت و کفایت وی ظاهر گشته است. (تاریخ بیهقی).
مبادت بجز دادکاری دگر
به از وی مدان یادگاری دگر.اسدی.
ز کردار گرشاسب اندر جهان
یکی نامه بد یادگار از مهان.اسدی.
حسین و حسن یادگار رسول
نبودند جز یادگار علی.ناصرخسرو.
به هر وقت از سخنهای حکیمان
برویش بر ببینم یادگاری.ناصرخسرو.
یکی یادگار است ازو بس مبارک
منت ره نمایم سوی یادگارش.ناصرخسرو.
پند خوب و شعر حکمت را بدار
یادگار از بومعین ای مستعین.ناصرخسرو.
اشعار به پارسی و تازی
بر خوان و بدار یادگارم.ناصرخسرو.
وین شعر ز پیش آزمایش
بر خوان و بدار یادگارم.ناصرخسرو.
از حجت خراسان آمدت یادگار
این پر ز پند و حکمت نیکو مؤامره.
ناصرخسرو.
ای یادگار مانده جهان را ز اهل فضل
بس باشد این قصیده ترا یادگار من.
مسعودسعد.
بونصر پارسی سر احرار روزگار
هست از یلان و رادان امروز یادگار.
مسعودسعد.
ای در جهان دولت شایسته پادشاه
وی از ملوک گیتی بایسته یادگار.
مسعودسعد.
گر نبود گل چه شود ز آنکه هست
از گل سوری رخ تو یادگار.مسعودسعد.
تو یادگار بادی از کرده های خویش
هرگز مباد کردهء تو از تو یادگار.مسعودسعد.
مسعود پادشاهی کاندر جهان ملک
هست از ملوک گیتی شایسته یادگار.
مسعودسعد.
یادگار جهان شدی و مباد
که جهان از تو یادگار شود.مسعودسعد.
گر سوده شد نگینی از خاتم جلال
تاج سر ملوک جهان یادگار باد.
سیدحسن غزنوی.
از نژاد سیف و برهان در بیان علم و شرع
نیست در عالم به از وی یادگاری یادگار.
سوزنی.
جهان را یادگاری نیست به ز اشعار خاقانی
به فر خسرو عادل نکوتر یادگار است این.
خاقانی.
ای از عروس نه فلک اندر کمال بیش
وز نه زن رسول به ده نوع یادگار.خاقانی.
قحط سخن گشته بود زنده به من شد سخن
از دم عیسی مرا بس بود این یادگار.
خاقانی.
منت گیتی مبر به یک دو نفس عمر
کانکه ز عمر است یادگار تو کم شد.خاقانی.
ای گوهر یادگار عمرم
چونت طلبم کجات جویم.خاقانی.
دریغا که از نسل اسفندیار
همین بود بس ملک را یادگار.نظامی.
یادگاری که آدمیزاد است
سخن است آن دگر همه باد است.نظامی.
اگر چه من از بهر کاری بزرگ
فرستادمت یادگاری بزرگ
مبادا ز تو جز تو کس یادگار
وزین یادگار این سخن یاددار.نظامی.
سکندرموکبی دارا سواری
ز دارا و سکندر یادگاری.نظامی.
اگر تو یادگیری حرف عطار
بست این باد دایم یادگاری.عطار.
اینکه در شهنامه ها بنوشته اند
رستم و اسکندر و اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلق است دنیا یادگار(3).سعدی.
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفته ایم و چه حاصل که باد در چنگ است.
سعدی (طیبات).
سعدی اگر فعل نیک از تو نیاید همی
بد نبود نام نیک از عقبت یادگار.
سعدی (طیبات).
سخن ماند از عاقلان یادگار
ز سعدی همین یک سخن یاددار.
سعدی (بوستان).
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
بیادگار نسیم صبا نگه دارد.حافظ.
برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا
بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا.
صائب.
- یادگار شدن؛ به مجاز مخلد و مذکور شدن و بر سر زبانها ماندن :
بیابد ز من خلعت شهریار
شود در جهان نام او یادگار.فردوسی.
- || مردن. از قبیل فسانه شدن و حدیث گشتن. در عربی فانماالناس احادیث :
چو گودرز آن سوک شهزاده دید
دژم شد چو آن سرو آزاده دید.
بخرجید و گفتش که ای شاهزاد
شنوپند و از نو مکن سوک یاد...
کنون گر چه مادرت شد یادگار
به مینوست جان وی انده مدار.فردوسی.
- یادگار داشتن؛ چیزی را از بهر یاد بود و یادآوری نگه داشتن، دارا بودن چیزی را که از بهر یادآوری و یاد بود و تذکره باشد :
هنرها که بنمودمان شهریار
ازو داشت باید به دل یادگار.فردوسی.
بیارم برت گرزسام سوار
کزو دارم اندر جهان یادگار.فردوسی.
پدر بر پدر شاه و خود شهریار
زمانه ندارد جز او یادگار.فردوسی.
سیاوش یکی نیزهء شاهوار
کجا داشتی از یلان یادگار.فردوسی.
آن نه یار آن یادگار عمر بود
بس به آیین یادگاری داشتم.خاقانی.
این شعر بر بدیهه ز من یادگار دار
کاین نوعروس بی زر و زیور نکوتر است.
خاقانی.
از پی آن کاتش هجر تو دارم یادگار
نزد من آب حیات است آتش هجران تو.
خاقانی.
گفتی که بیا و دل به من ده
تا دل ز تو یادگار دارم.عطار.
این جثهء همچو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم.سعدی.
- یادگار کردن؛ چیزی را از بهر یادآوری و یادبود ساختن و مهیا کردن و قرار دادن از خود اثر بر جای گذاشتن. آثار خیر بجای گذاشتن :
بنو در جهان شهریاری کنم
تن خویش را یادگاری کنم.فردوسی.
چنین گفت لهراسب را شهریار
بشاهی چو کردش ز خود یادگار.فردوسی.
بر آن دشت توران شکاری کنیم
که اندر جهان یادگاری کنیم.فردوسی.
اگر یادگاری کنی در جهان
ز نامت بزرگی نگردد نهان.فردوسی.
کنون من رسیدم به هفتاد و چار
ترا کردم اندر جهان یادگار.فردوسی.
نخستین در از من کند یادگار
به فرمان پیروزگر شهریار.فردوسی.
ظالم بمرد و قاعدهء زشت ازو بماند
عادل برفت و نام نکو یادگار کرد.سعدی.
- یادگار ماندن؛ باقی ماندن چیزی برای یادآوری و تذکره :
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار.فردوسی.
خنک آن کزو نیکویی یادگار
بماند اگر بنده گر شهریار.فردوسی.
که خوبی و زشتی ز ما یادگار
بماند تو جز تخم زشتی مکار.فردوسی.
چنین گفت رستم به اسفندیار
که کردار ماند ز ما یادگار.فردوسی.
بد و نیک ماند ز ما یادگار
تو تخم بدی تا توانی مکار.فردوسی.
ز گفتار و کردار این روزگار
ز ما ماند اندر جهان یادگار.فردوسی.
همان به که این زن بود شهریار
که این ماند از مهتران یادگار.فردوسی.
به گیتی نمانده ست ازو یادگار
مگر این سخنهای ناپایدار.فردوسی.
به ملک داری تابود بود و وقت شدن
بماند ازو به جهان چون تو یادگار پسر.
فرخی.
همگان برفته اند و از ایشان این نام نیکو یادگار مانده است. (تاریخ بیهقی ص175).
عمر شد آن مایه بود و دانش و دین
ماند ازو سود و یادگار مرا.ناصرخسرو.
از بنده یادگار جهان ماند مدح تو
هرگز مباد از تو جهان مانده یادگار.
مسعودسعد.
ملک و دین را نصرتی کردی که از هندوستان
این حکایت ماند خواهد تا قیامت یادگار.
مسعودسعد.
چو آب و آتش گیتی نماند ای عجبی
بماند خواهد این یادگار از آتش و آب.
مسعودسعد.
از هستی خود که یاد دارم
جز سایه نماند یادگارم.خاقانی.
چونکه شد از پیش دیده روی یار
نائبی باید ازومان یادگار.مولوی.
عمر سعدی گر سرآید در حدیث عشق شاید
کو نخواهد ماند بیشک وین بماند یادگار.
سعدی (خواتیم).
هر آنکو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاید به بار.
سعدی (بوستان).
آن خسروان که نام نکو کسب کرده اند
رفتند و یادگار از ایشان جز آن نماند.
سعدی.
حافظ سخن بگوی که در صفحهء جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر.حافظ.
- || باقی گذاشتن چیزی را از بهر یادآوری و تذکار :
تو عهد پدر با روانت بدار
بفرزندمان همچنین یادگار.فردوسی.
بدو ماندم این نامه را یادگار
به شش بیور ابیاتش آمد هزار.فردوسی.
اگر دادگر باشی ای شهریار
بگیتی بماند یکی یادگار.فردوسی.
- || جانشین شدن، وارث شدن :
دلیر و هنرمند و گرد و سوار
کزو ماند اندر جهان یادگار.فردوسی.
اگر من شوم کشته در کارزار
نماند کسی تاج را یادگار.فردوسی.
گردند خسروان زمانه فدای تو
وز خسروان تو مانی در ملک یادگار.
مسعودسعد.
- || باقی ماندن :
چرا پیش ایشان نمردم به زار
چرا ماندم اندر جهان یادگار.فردوسی.
- یادگار یافتن؛ اثر و نشان یافتن. چیزی را که از برای تذکره و یادآوری باشد پیدا کردن :
از عطا و خلعت بسیار او با زائران
بازیابی تازه در هر انجمن صد یادگار.
فرخی.
زیبد که خسروان جهان یاد او خورند
کو را جهان ز جد و پدر یادگار یافت.
امیر معزی.
جرعه بود یادگار کأس و بر این خاک
بوئی از آن جرعه یادگار نیابی.خاقانی.
- || آنچه یار و دوست به هم به طریق تحفه فرستند. (برهان) (از انجمن آرا). آنچه یار و دوست به یکدیگر تحفه فرستند و نگه دارند. (آنندراج). هر چیزی که کسی به یار و دوست عزیز خود مانند هدیه و یادداشت می دهد و یا می فرستد. (ناظم الاطباء). هدیه. تحفه. ره آورد. ارمغان. یرمغان(4) :
چو بشنید بهرام شد تیز جنگ
بیامد یکی تیغ هندی بچنگ
بدو داد و گفت این ترا یادگار
بدار و ببین تا کی آید بکار.فردوسی.
(1) - اعم است از نشان خیر و جز آن.
(2) - در این بیت مجازاً باقی و از میان نارفتنی نیز معنی میدهد.
(3) - مجازاً در معنی مطلق باقی مانده، بازمانده.
(4) - این معنی نیز فرع از معنی اول است.

یادگار.

(اِخ) میرزایادگار ناصر. از سرداران هندی معاصر چند تن از سلسلهء سلاطین هند و افغان از قبیل محمد همایون پادشاه، شیرشاه، اسلام شاه، فیروزشاه، عادل شاه، که در حدود قرن دهم هجری فرمانروائی داشته اند. رجوع به تاریخ شادی معروف به تاریخ سلاطین افاغنه شود.

یادگار.

(اِخ) یکی از خانان خیوه که در حدود سال 1126 ه . ق. مطابق 1714 م. در خوارزم حکومت میکرد و خانان خیوه دسته ای از ازبکان اند که پس از هرج و مرج اواخر عهد تیموریان تحت امر محمد شیبانی خیوه را نیز مانند ماوراءالنهر مسخر ساختند و از حدود 921 ه . ق. (1515 م.) سلسله ای از ازبکان بر خیوه حکومت یافتند. یادگار نوزدهمین امیری است که نام وی در جدول اسامی خانان خیوه آمده است. (تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص250).

یادگار.

(اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان قوچان واقع در هزار متری جنوب کشف رود. با 400 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یادگار.

(اِخ) دهی است از بخش تربت جام شهرستان مشهد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یادگاربیک.

[بِ] (اِخ) پسر حسن سلطان شاعر است و این بیت ازوست :
فلک تلافی یک دیدن تو نتواند
هزار سال اگر فکر انتقام کند.
(ترجمهء تذکرهء مجمع الخواص ص69).

یادگاربیک.

[بِ] (اِخ) متخلص به سیفی شاعر بود در تذکرهء دولتشاه آمده است: امیر یادگار بیک طاب ثراه، از جمله امیرزادگان حضرت صاحبقرانی و شاهرخی بود و بروزگار شاهرخ سلطان نیز صاحب منصب و مرتبه و مردی خوشگوی و لطیف طبع بود و بروزگار شاهرخ سلطان امارت موروث را به فضل مکتسب مبدل ساخت و به عهد بابر سلطان از غوغای امارت به راحت قناعت و مسکنت راضی شد و روزگار به رفاهیت گذرانیدی و با اهل فضل اختلاط نمودی و بعضی شعر او را بر اشعار ابنای روزگار او فضل می نهند و انصاف آن است که بسیار خوشگوست و این مطلع او راست:
آمدی ای شمع و مجلس را چو گلشن ساختی
پای بر چشمم نهادی خانه روشن ساختی
و این غزل او راست:
آن پریروی که دیوانهء خویشم خواند
کاش باز آید و دیوانه ترم گرداند
وقت آن شد که زلیخای جهان را از نو
دولت یوسف نوروز جوان گرداند
از شکوفه درم افشاند چمن بر سر گل
عیش را باد صبا سلسله می جنباند
نعرهء بلبل شبخوان به سحردانی چیست
سرخوشان سوی چمن رو که ترا میخواند
عاقل آن است در این دور که سیفی مانند
جا به ویرانهء غم گیرد و خود را داند.
(تذکرهء دولتشاه ص470).
و امیر علیشیر نوائی در مجالس النفائس آرد: امیر یادگار بیک سیفی تخلص میکرد و از امیرزادگان اصیل خراسان است و از غایت فنا و بی تکلفی که داشت بجزوی که از مستغلاتش حاصل میشد گوشهء قناعت را گرفته طریق ملازمت گذاشت، و شعرا همیشه در مجلس او بودند و از ایشان هیچ چیز خود را دریغ نمیداشت مطالع خوب دارد از آنجمله این مطلع است :
بر تنت پیراهن نازک ز تحریک نسیم
هست چون نو کیسهء لرزنده بر بالای سیم
این مطلع نیز از اوست.
سرو من سبزی است شیرین راست همچون نیشکر
چون ببالای قبای برگ نی بند کمر.
مزارش در گورستان آبا و اجدادش در سر پل است. (مجالس النفائس صص30 - 31).
و باز در صفحه 204 همان تذکره آمده است: میریادگار، سیفی تخلص میکرد از امرای متعین خراسان است و سهل و آسان ترک امارت کرد و به گوشهء بی توشه ای قناعت فرمود و این مطلع نیز از اوست: در برت پیراهن... الخ. (مجالس النفائس چ طهران 1323).

یادگاربیک.

[بِ] (اِخ) (میرزا...) محمد بن میرزا سلطان محمد بن میرزا بایسنغربن معین الدین شاهرخ بن تیمور. در تاریخ 873 که سلطان ابوسعید را کشتند وی باتفاق اوزون حسن به حکومت خراسان برقرار شد و دو سال بعد از آن در سنهء 875 در محاربهء با سلطان حسین بایقرا به هرات کشته شد و اولین سلطان ملوک گورکانیه هند موسوم به بابرشاه نیز به همین اسم برادری داشته است. (از قاموس اعلام ترکی ج6 ص4782). و صاحب حبیب السیر آرد: و در سنهء 874 میان خاقان منصور (سلطان حسین بایقرا) و میرزا یادگار محمد در موضع چناران مقابله و مقاتله به وقوع پیوست و سپاه میرزا یادگار محمد به مدد امیرحسن بیگ مستظهر شده روی به دارالسلطنه هرات نهاد و در محرم سنه 875 بر آن بلده استیلا یافته خاقان منصور عنان عزیمت به طرف میمنه و فاریاب انعطاف داد و بعد از انقضاء چهل روز بار دیگر به مرافقت فتح و ظفر به مستقر دولت و اقبال ایلغار نمود و در شب بیست و سیم صفر نزدیک به وقت سحر به باغ زاغان درآمد میرزا یادگار محمد را به جهان جاودان روان فرمود. (حبیب السیر جزو سوم از مجلّد ثالث ص241).
شد شهر صفر شهید و هم شهر صفر
از سال شهادتش دهد باز خبر.
عبدالواسع جبلی (حبیب السیر جزو سوم از ج3 ص255).
رجوع به رجال حبیب السیر و تاریخ ادبیات ادوارد براون و تذکرهء دولتشاه سمرقندی و مطلع الشمس شود.

یادگارلو.

(اِخ) دهی است از بخش سلدوز شهرستان ارومیه. دارای 376 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یادگاری.

[دْ / دِ] (اِ مرکب) آنچه برای یادبود و یادگار و یادآوری باشد. آنچه از کسی به یادگار ماند : به آواز ضعیف می گوید اگر چه میروم دو چیز میان شما می گذارم یادگاری یکی قرآن و یکی خاندان. (قصص الانبیاء 242). کاشکی استخوانی از تو یادگاریم بودی. (قصص الانبیاء ص 140).
ز شیرین بر طریق یادگاری
تک شبدیز کردش غمگساری.نظامی.
دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را
بشنو تو این سخن را کاین است یادگاری.
سعدی.
عمری از خلق روی پیچیدم
خدمتش را به جان پسندیدم
تا چنان شد ز شرمساری من
کاین فسون داد یادگاری من.
میر خسروی (از آنندراج).
برای سوختن من چو شعله تند مشو
اگر چه خار و خسم یادگاری چمنم.
محمد قلی سلیم (از آنندراج).
یادگاریهای عشق است اینکه با خود در عدم
سینهء صد پاره ای داریم و جیب چاک چاک.
فیاض (از آنندراج).
|| آنچه به عنوان یادبود و هدیه به کسی دهند. تحفه و ارمغان. || آنچه برای یادبود بر در و دیوار می نویسند یا بر تنهء درختان می کنند.

یاد گرفتن.

[گِ رِ تَ] (مص مرکب)آموختن. تعلیم گرفتن. فراگرفتن. تعلم :
جز از نیکنامی و فرهنگ و داد
ز رفتار گیتی مگیرید یاد. فردوسی.
سخنهای کوتاه و معنی بسی
کجا یاد گیرد دل هر کسی.فردوسی.
کنون ای خردمند دانش پذیر
اگر بخردی یک سخن یاد گیر.فردوسی.
ز رویین دژ اکنون جهاندیده پیر
نگر تا چه گوید تو زو یادگیر.فردوسی.
سخن هر چه گویم زمن یادگیر
مشو نیز با پیر برخیره خیر.فردوسی.
ز فردوسی اکنون سخن یادگیر
سخنهای پاکیزه و دلپذیر.فردوسی.
گر نکت گوید و از علم سخن یاد کند
با خرد مردم باید که سخن گیرد یاد.فرخی.
اگر از روی دین یادنگیری از روی خرد یاد گیری. (قابوسنامه).
آنچه گفتم یاد گیر و آنچه بنمودم ببین
ورنه همچون کور و کر عامه بمانی کور و کر.
ناصرخسرو.
|| حفظ کردن. شنیدن و بخاطر سپردن. از برکردن. به حافظه گرفتن. ضبط کردن. استحفاظ(1) :
مباش غمگین یک لفظ یادگیر لطیف
شگفت گونه و لکن قوی و بابنیاد.کسائی.
پیامی بری نزد فرخ پدر
سخن یادگیری همه در بدر.فردوسی.
نشان بس بود شهریار اردشیر
چو از من سخن بشنوی یادگیر.فردوسی.
ز پرویز چون داستانی شگفت
ز من بشنوی یاد باید گرفت.فردوسی.
سراسر همه پرسشم یادگیر
به پاسخ همه داد بنیاد گیر.فردوسی.
کنون از خردمندی اردشیر
سخن بشنو و یک بیک یادگیر.فردوسی.
چو از پند گوی آن شنید اردشیر
به گلنار گفت این سخن یادگیر.فردوسی.
بدو گفت شاه این ز من درپذیر
سخن هر چه گویم ترا یادگیر.فردوسی.
سخن بشنوی بهترین یادگیر
نگرتا کدام آیدت دلپذیر.فردوسی.
چنین گفت فرزانه شاهوی پیر
ز شاهوی پیر این سخن یادگیر.فردوسی.
همه داستان یاد باید گرفت
که خیره بماند شگفت از شگفت.فردوسی.
مرا این سخن یاد باید گرفت
ز مه روشنایی نباشد شگفت.فردوسی.
بمان تا بدین گنگ بار از شگفت
چه بینیم کان یاد باید گرفت.اسدی.
احوال جهان باد گیر باد
وین قصه ز من یاد گیر یاد.مسعودسعد.
بلیناس بیدار گشت و دل و هوش بدو (بدان شیطان که کتاب علم و فسونها خواندی) سپرد و همی شنید و بهری یاد گرفت. (مجمل التواریخ و القصص). و این سیامک به دیدار چون کیومرث بود و پیوسته ملازم آن بودی و هر چه گفتی سیامک یادگرفتی. (قصص الانبیاء ص36). شاعر بدین درجه نرسد الا که در عنفوان شباب و در روزگار جوانی بیست هزار بیت از اشعار متقدمان یادگیرد. (چهارمقاله). و هوش داری تا خصمان تو چه گویند و او چه جواب دهد جمله یادگیری و در حفظ آری. (سندبادنامه ص38).
او گوید و خلق یاد گیرند
ما را و ترا بیاد گیرند.نظامی.
همان به کاین نصیحت یادگیریم
که پیش از مرگ یک نوبت نمیریم.نظامی.
این حکایت یادگیر ای تیزهوش
صورتش بگذار و معنی را نیوش.مولوی.
کای جوانمرد یادگیر این پند.سعدی.
ز من بحضرت آصف که می برد پیغام
که یادگیر دو مصرع ز من بنظم دری.حافظ.
نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است.
حافظ.
هر چه گفتیم گر نگیری یاد
روز ما بگذرد شبت خوش باد.اوحدی.
- بر یاد گرفتن؛ به خاطر سپردن :
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاوس پاسخ نداد.فردوسی.
بگیرم پند تو بر یاد از این یار
بکوشم هر چه باداباد از این بار.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
- به یاد گرفتن؛ به خاطر سپردن :
ز پیش پدر گیو شد تا به بلخ
گرفته به یاد آن سخنهای تلخ.فردوسی.
مُنا دیگری نام او شیرزاد
گرفت آن سخنهای کسری به یاد.فردوسی.
و دیگر که گیتی فسانه است و باد
چو خوابی که بیننده گیرد بیاد.فردوسی.
|| بخاطر آوردن. یادآوری کردن. نام بردن. ذکر کردن. استذکار: یاد کردن :
چنین شاه بر گاه هرگز مباد
نه آن کس که گیرد ازو نیز یاد.فردوسی.
بدو گفت پیران کز اندک سپاه
نگیرند یاد اندر این رزمگاه.فردوسی.
نگیرد ز کار درم نیز یاد
از آن پس که داماد او شد شغاد.فردوسی.
ستاره شمر گفت کاین خود مباد
که شاه جهان گیرد از مرگ یاد.فردوسی.
بسر شد کنون قصهء کیقباد
ز کاوس باید که گیریم یاد.فردوسی.
مباشید جاوید جز راد و شاد
ز من جز به نیکی نگیرید یاد.فردوسی.
ببودند از اینگونه یک هفته شاد
ز شاهان گیتی گرفتند یاد.فردوسی.
سیاوش به توران همی دل نهاد
وز ایران نگیرد همی هیچ یاد.فردوسی.
نگیرد ز تو یاد فرزند تو
نه خویشان نزدیک و پیوند تو.فردوسی.
چو کار گذشته نگیرد به یاد
زید شاد و ما نیز باشیم شاد.فردوسی.
همه موبدان مانده زو در شگفت
که تا یاد خسرو چنین چون گرفت.
فردوسی.
که با زیردستان جز از رسم داد
ندارند و از بد نگیرند یاد.فردوسی.
|| یاد کسی کردن به مهر کسی؛ یا چیزی را از روی مهر به یاد آوردن و مآثر او را بیان نمودن :
فراوان ز رستم گرفتند یاد
که او داد در جنگ هر جای داد.فردوسی.
جهانی نوآیین شد از داد اوی
گرفتند هر یک همی یاد اوی.فردوسی.
- یاد چیزی و یاد کسی گرفتن؛ هوای آن کردن. آرزوی آن کردن :
جهاندیده بیدار بابک بمرد
سرای کهن دیگری را سپرد.فردوسی.
چو آگاهی آمد سوی اردوان
پر از غم شد و تیره گشتش روان.فردوسی.
گرفتند هر مهتری یاد پارس
سپهبد به مهتر پسر داد پارس.فردوسی.
|| به یاد کسی می نوشیدن؛ شادی کسی خوردن. یاد کسی کردن به هنگام می گساری :
میی چند خوردند و گشتند شاد
به نام سیاوش گرفتند یاد.فردوسی.
ز روم و ز چین نیزش آمد پیام
همی یاد کاوس گیرد بجام.فردوسی.
دگر جام بر دست بهمن نهاد
که برگیر از آن کس که خواهی تو یاد.
فردوسی.
گفت همه نعمتی ما را هست اما بایستی که امیر با جعفر را بدیدی اکنون که نیست باری یاد او گیریم و همهء مهتران خراسان حاضر بودند یاد وی گرفت و بخورد و همه بزرگان خراسان نوش کردند. (تاریخ سیستان).
همه غم به باده شمردند باد
بجام دمادم گرفتند یاد.
اسدی (گرشاسبنامه).
گرفتند هر دو به هم بزم یاد
مهان را بخواندند و بودند شاد.
اسدی (گرشاسبنامه).
بفرمود تا هر که جستند نام
همیدون به یادش گرفتند جام.
اسدی (گرشاسبنامه).
آنکه چو جام می بر کف نهند
شاهان از نامش گیرند یاد.مسعودسعد.
|| باقی ماندن نام. مشهور شدن :
که مردان به فرزند گیرند یاد
زن از شوی و مردان به فرزند شاد.
اسدی.
(1) - برخی از شواهد این معنی موهم معنی اول نیز هست.

یادگیر.

(نف مرکب) یادگیرنده. تعلیم گیرنده. آموزنده، مجازاً بااستعداد و باهوش و صاحب شعور و پرحافظه :
جوانان بادانش و یادگیر
سزد گر بگیرد کسی جای پیر.فردوسی.
بدو گفت دانا شود مرد پیر
که آموزشی باشد و یادگیر.فردوسی.
منم پاک فرزند شاه اردشیر
سرایندهء دانش و یادگیر.فردوسی.
نبیرهء جهاندار شاه اردشیر
که بهمنش خواندی همی یادگیر.فردوسی.
چنین گفت با هر که بد یادگیر
که بیدار باشید برنا و پیر.فردوسی.
شنیدم که فرزند تو اردشیر
سواری است گوینده و یادگیر.فردوسی.
فرستاد قیصر یکی یادگیر
بنزدیک شاپور شاه اردشیر
که چندین تو از بهر دینار خون
بریزی تو با داور رهنمون
چه گویی چو پرسند روزشمار
چه پوزش کنی پیش پروردگار.فردوسی.
چنین داد پاسخ که دانای پیر
که با آزمایش بود یادگیر.فردوسی.
چنین داد پاسخ که این چرخ پیر
اگر هست با دانش و یادگیر.فردوسی.
از آن بهره ای گوی و میدان و تیر
یکی نامور پیش او یادگیر.فردوسی.
چنین گفت ایزد گشسب دبیر
که ای شاه روشندل و یادگیر.فردوسی.
که باشند دانا و دانش و پذیر
سراینده و با هش و یادگیر.فردوسی.
نکوخط و داننده باید دبیر
شمارنده چابکدل و یادگیر.
اسدی (گرشاسبنامه).
فرسته گسی ساز دانش پذیر
نهان بین و پاسخ ده و یادگیر.
اسدی (گرشاسبنامه ص265).
و گر بودی او یک تنه یادگیر
سخنگوی را برگشادی ضمیر.نظامی.
- سخن یادگیر؛ آموزنده و تعلیم گیرنده. حرف شنو. که نیک گوش به سخنی سپارد.
خردمند باید که باشد دبیر
همان بردبار و سخن یادگیر.فردوسی.
|| به خاطر آورنده. متذکرشونده :
اگر فرمانبری ماه دو هفته
نباشی یادگیر از کار رفته
تو باشی آفتاب اندر حصارم...
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
|| بخاطر سپارنده. ازبرکننده :
نخواهم که این راز داند دبیر
تو باشی نویسنده و یادگیر.فردوسی.
|| در ابیات زیر ظاهراً هوشمند، تیزویر، آن که مطالب بسیار از افسانه و تاریخ شنیده یا خوانده است و در حافظه دارد معنی می دهد :
سکندر چو بشنید از آن یادگیر
بفرمود تا پیش او شد دبیر.فردوسی.
همی رفت روشندل و یادگیر
سرافراز تاخرهء اردشیر.فردوسی.
ندانم کسی را ز گردنکشان
که از چهر او من ندارم نشان
نگاریده ام زین نشان برحریر
نهاده بنزد یکی یادگیر.فردوسی.
برو رانده ام حکم اخترشناس
کزو ایمنی باشدم یا هراس.فردوسی.
گزیدند [ سلم و تور ] پس موبدی تیزویر
سخنگوی و بینادل و یادگیر.فردوسی.
جهاندیده ای سوی پیران فرست
هشیوار و ز یادگیران فرست.فردوسی.
برفتند بیدارده مردپیر
زبان چرب و گوینده و یادگیر.فردوسی.
مر او را کنون مردم یادگیر
همی خواندش بابکان اردشیر.فردوسی.
از ایران یکی نامجویم دبیر
خردمند و روشندل و یادگیر.فردوسی.
فرستاد بهرام مردی دبیر
سخنگوی و روشندل و یادگیر.فردوسی.
ورا خواندی هر زمان اردشیر
که گوینده مردی بد و یادگیر.فردوسی.
چو دستان و رستم چو گودرز پیر
جهانجوی و بیننده و یادگیر.فردوسی.
چنین گفت هرمز که مهران دبیر
بزرگ است و گوینده و یادگیر.فردوسی.
شده مست یاران شاه اردشیر
نماند ایچ رامشگر و یادگیر.فردوسی.
چو من نامه یابم ز پیران خویش
از این پرهنر یادگیران خویش.فردوسی.
شهنشاه گوید که از گنج من
مبادا کسی شاد بیرنج من
مگر مرد بادانش و یادگیر
چه نیکوتر از مرد دانا و پیر.فردوسی.
فرستاده ای برگزیدی دبیر
خردمند و بادانش و یادگیر.فردوسی.
بعنوان نگه کرد مرد دبیر
که گوینده بود او و هم یادگیر.فردوسی.
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر
که ای شاه گوینده و یادگیر.فردوسی.
فرستاده ای جست گرد و دبیر
خردمند و دانا و هم یادگیر.فردوسی.
بیامد جهاندیده دانای پیر
سخنگوی و بادانش و یادگیر.فردوسی.
چو روشن روان گشت و دانش پذیر
سخنگوی و داننده و یادگیر.فردوسی.
بخواند آن زمان کس که بودند پیر
سخنگوی و داننده و یادگیر.فردوسی.
چو اشتاد و خراد و برزین پیر
دو دانای گوینده و یادگیر.فردوسی.
بخواندم یکی مرد هندی دبیر
سخنگوی و گوینده و یادگیر.فردوسی.
ز لشکر گزیدند مردی دبیر
سخنگوی و داننده و یادگیر.فردوسی.
بجوید سخنگوی و دانش پذیر
پژوهندهء اختر و یادگیر.فردوسی.
چنین گفت هم یزدگرد دبیر
که ای مرد گوینده و یادگیر.فردوسی.
چو بازارگان بچه گردد دبیر
هنرمند و بادانش و یادگیر.
فردوسی.

یادگیرنده.

[رَ دَ / دِ] (نف مرکب) تعلیم گیرنده. آموزنده. متعلم: رجل ذکور؛ مرد نیکو یادگیرنده. (از منتهی الارب). || از برکننده. حفظ کننده. بخاطر سپارنده. || هوشمند. رجوع به یادگیر در تمام معانی شود.

یادنامه.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) نامه و کتاب که به یاد کسی تدوین شود(1). کتابی که به افتخار کسی تألیف و منتشر شود. کتابی که حاوی مقالات متعدد باشد و به یاد کسی یا بمناسبت تولد او و یا سالیان عمر او تدوین شود، خواه در زندگانی وی یا بعد از مرگ وی: یادنامهء دینشاه ایرانی، یادنامهء پورداود.
.
(فرانسوی)
(1) - Memorial

یادندان.

[دَ] (اِ) پادشاهان جهان و خداوندان دوران. (برهان) (آنندراج). مصحف یاوندان است. (حاشیهء برهان چ معین). و رجوع به یاوند شود.

یاده.

[دَ / دِ] (اِ مرکب) قوت حافظه را گویند. (برهان) (آنندراج). ظاهراً از ساخته های فرقهء آذرکیوان است. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).

یار.

(اِ)(1) اعانت کننده. (برهان) (شرفنامه). معین. (دهار). مدد. مددکار. (غیاث اللغات). عون. معاون. ناصر. نصیر. عضد. معاضد. ظهیر. پشت. یاور. مدد. ساعد. دستگیر. طرفدار. دستیار. مساعد. ولی. رِدْء :
خرد باد همواره سالار تو
مباد از جهان جز خرد یار تو.ابوشکور.
و این سه گروه با یکدیگر به حربند و چون دشمنی پدید آید با یکدیگر یار باشند. (حدود العالم).
ترا یار کردارها باد و بس
که باشد به هرجات فریاد رس.فردوسی.
همی خواستی از یلان زینهار
پیاده بماندی نبودیش یار.فردوسی.
همیشه جهاندار یار توباد
سر اختر اندر کنار توباد.فردوسی.
شما را جهان آفرین یار باد
همیشه سربخت بیدار باد.فردوسی.
همه نیزه بودی به جنگش به چنگ
کمان یار او بود و تیر خدنگ.فردوسی.
ز استخر مهر آذر پارسی
بیاید به درگاه با یار سی.فردوسی.
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختی بود یار و فریادرس.فردوسی.
از این پس نخواهم فرستاد کس
بدین جنگ یزدان مرا یار بس.فردوسی.
وز آن پس چنین گفت هر شهریار
که باشد ورا بخت پیروز یار.فردوسی.
اگر یار خواهی ز درگاه شاه
فرستمت چندانکه خواهی بخواه.فردوسی.
به هر جایگه یار درویش باش
همی راد بر مردم خویش باش.فردوسی.
اگر یار باشد جهان آفرین
بخون پدر جویم از کوه کین.فردوسی.
چو کار آمدم پیش یارم بدی
به هر دانشی غمگسارم بدی.فردوسی.
که چون بخت پیروز و یاور بود
روا باشد ار یار کمتر بود.فردوسی.
ز لشکر برون کن سواری هزار
فرامرز را باش در جنگ یار.فردوسی.
چه گویی کنون چارهء کار چیست
برین جنگ بی تو مرا یار کیست.فردوسی.
ببین تا به میدان مرا یار کیست
هماورد من روز پیکار کیست.فردوسی.
چو نیکو بود گردش روزگار
خرد یافته یار و آموزگار.فردوسی.
مگر باز بینیم دیدار تو
که بادا جهان آفرین یار تو.فردوسی.
بنزد سیاوش فرستاد یار
چو روئین و چون شیدهء نامدار.فردوسی.
چه گویی تو پاسخ چگونه دهی
که یار تو بادا بهی و مهی.فردوسی.
از این پس نخواهم بر این یار کس
پسر با برادر مرا یار بس.فردوسی.
کرا یار باشد سپهر بلند
برو بر ز دشمن نیاید گزند.فردوسی.
اگر شد همه زیر یک چادریم
به مردی همه یار یکدیگریم.فردوسی.
چو یار آمد اکنون بجوییم جنگ
گهی با شتابیم گه با درنگ.فردوسی.
اگر یار باشید با من به جنگ
چو شب تیره گردد نسازم درنگ.فردوسی.
بینی نیت نیک و دل و مذهب پاکش
و ایزد بود، آن را که چنین خلق بودیار.
فرخی.
هر که را توفیق یار است او بدان خدمت رسد
بخ بر آن کس باد کانکس را بود توفیق یار.
فرخی.
ترا به بوی و به پیرایه هیچ حاجت نیست
چنانکه شاه جهان را گه نبرد به یار.فرخی.
ضعفا را به همه حالی یار است خدای
یار آن است به هر وقت که یار ضعفاست.
فرخی.
این یافتن ملک به شمشیر نباشد
باید که خداوند جهاندار بود یار.منوچهری.
در ظاهر و در باطن پشت تو بود دولت
در عاجل و در آجل یار تو بود باری.
منوچهری.
از بهر آنکه شاه جهان دوستدار اوست
دولت معین اوست، خداوند یار اوست.
منوچهری.
و این ابوالعریان مردی عیار بود از سیستان و از سرهنگ شماران بود و غوغا یار او بودند. (تاریخ سیستان).
چو مرد باشد برکار و بخت باشد یار
ز خاک تیره نماید بخلق زرّ عیار...
سوار کش نبود یار اسب راه سپر
بسر درآید و گردد اسیر بخت سوار.
ابوحنیفه اسکافی (از تاریخ بیهقی).
چو لشکر بود اندک و یار بخت
به از بیکران لشکر و کار سخت.اسدی.
از او خواه استعانت در همه کار
که چون او کس نباشد مر ترا یار.
ناصرخسرو.
گه سیاه آید بر تو فلک داهی
گه ترا مشفق و یاری ده و یار آید.
ناصرخسرو.
رضوان به هشت خلد نیارد سر
صدیقه گر به حشر بود یارش.ناصرخسرو.
باکش ز هفت دوزخ سوزان نی
زهرا چو هست یار و مدد کارش.
ناصرخسرو.
یقین دانم همی کاین بندگان را
خداوندی است یار و بنده پرور.ناصرخسرو.
یارند تن و جانت بعلم و عمل اندر
تو غافلی از کار بهین یار و مهین یار.
ناصرخسرو.
با همه حالتی که حیوان راست
مر ترا با سخن خرد یار است.ناصرخسرو.
مؤیدی که به حق عنف و لطف سیرت او
معین ظلمت و نور است و یار آتش و آب.
مسعودسعد.
کار ساز عالم است و یار دین ایزدی است
دولت او را کارساز و ایزد او را یار باد.
معزی.
بادش به هرچه روی کند کردگار پشت
بادش به هرچه رای کند شهریار یار.معزی.
بپیروزی اگر یارش بود خالق سزا باشد
که نشناسم به پیروزی ز خلق اندر جهان یارش(2).
معزی.
تا دهر بود کار تو پروردن دین باد
و ایزد به همه کار ترا یار و معین باد.معزی.
پشت دین است او به فضل و هست دولت پشت او
یار خلق است او به عدل و هست خالق یار او.
معزی.
ای یار چو روزگار یار من و تست(3)
بس کس که حسود روزگار من و تست.
معزی.
روزگار و دولت و بخت تو هر سه بر مراد
روزگارت بنده و دولت ندیم و بخت یار.
معزی.
پشت اسلامی همیشه کردگارت باد پشت
یار انصافی همیشه شهریارت باد یار.معزی.
پشت شریعتی و ترا یادگار پشت
یار حقیقتی و ترا شهریار یار.معزی.
حال نیکو مال افزون سال فرخ فال سعد
اصل قایم نسل باقی تخت عالی بخت یار.
معزی.
گفت امیرالمؤمنین تا حاضر آید پیش او
دین ایزد را و شرع مصطفی را پشت و یار.
سنائی.
ای گردن احرار به شکر تو گرانبار
تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار.سنایی.
بدین امید عمری می گذاشتم که... یاری و معینی به دست آرم. (کلیله و دمنه).
وز آن دروغ که گفتم کز آل سامانم
از آل سامان کس نیست در لظی یارم.
سوزنی.
بر چرخ ملک بانو و شاهند مهر و ماه
دین مهر و ماه را ملک العرش با دیار.
خاقانی.
از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من
دولت همیشه یار من با بخت بیدار آمده.
خاقانی.
یار من آن که لطف خداوند یار اوست(4)
بیداد و داد و رد قبول اختیار اوست.سعدی.
کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست.
سعدی.
- بی یار؛ بی معین و بی مدد کار و همراه :
براه دین نبی رفت از آن نمی یارم
که راه پرخطر و ما ضعیف و بی یاریم.
ناصرخسرو.
مرا گویی اگر دانا و حری
به یمگان چون نشینی خوار و بی یار.
ناصرخسرو.
جهان را بنا کرد از بهر دانش
خدای جهاندار بی یار و یاور.ناصرخسرو.
- دستیار؛ کمک کننده. معین :
باده و شادی و رادی هر سه یکجا زاده اند
این مر آن را پشتوان و آن مر این را دستیار.
مسعودسعد.
خشم و شهوت مار و طاووسند در ترکیب تو
نفس را آن پایمرد و دیو را این دستیار.
سنایی.
- دولتیار؛ آن که دولت یار اوست. نیک بخت و توانگر :
ای ز جاه تو عدل روزافزون
وی ز رای تو ملک دولتیار.مسعودسعد.
تا ترا یار دولت است بپای
در جهان خدای دولتیار.سنایی.
- یار آمدن؛ معین و مدد کار شدن، به یاری آمدن :
مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمده
خرچنگ ناپروا زتف پروانهء نار آمده.
خاقانی.
- یار کردن؛ همدست و موافق کردن :جهودان بر وی (عیسی) گرد آمدند و تدبیر کشتن او کردند و این هردوس الاصغر را با خویشتن یار کردند. (ترجمهء تاریخ بلعمی).
- یاریار؛ در عبارت زیر از تاریخ بیهقی آمده است و جنبهء تأکید اعتقادی یا خطاب تأکیدی دارد : و آن غلامان سرایی که از ما گریخته بودند به روزگار بورتگین بیامدند و یکدیگر را بگرفتند و آواز دادند که یاریار و حمله کردند بنیرو و کس کس را نایستاد و نظام بگسست از همه جوانب و مردم ما همه روی بگریز نهادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص626).
- یار و یار؛ دوست و معین.
|| صاحب. (دهار) (منتهی الارب). رفیق. (نصاب). زوج. (دهار). صحابی. همراه. متفق. پیرو. همدم. ندیم. همنشین. همسر : پیغمبر تافته شد و یاران را گفت چه کنیم. (ترجمهء طبری بلعمی). ابوالبحتری را بیافت گفت پیغامبر گفت که ترا نکشم و با ابوالبحتری یاری بود او گفت این یار مرا نیز نکشید. (ترجمهء طبری بلعمی).
یار تو زیر خاک مور و مگس
چشم بگشا ببین کنون پیداست.رودکی.
برترین یاران و نزدیکان همه
نزد او دارم همیشه اندمه.رودکی.
یار بادت توفیق روزبهی با تو رفیق
دوستت باد شفیق دشمنت غیشه و مال.
رودکی.
به بگماز بنشست بمیان باغ
بخورد و به یاران بداد او نفاع.ابوشکور.
بیارانش بر خلعت افکند نیز
درم داد و دینار و هر گونه چیز.فردوسی.
جوانیش را خوی بد یار بود
ابا بد همیشه به پیکار بود.فردوسی.
هنوز آن گرانمایه بیدار بود
که با وی به راه اندرون یار بود.فردوسی.
بدل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی.فردوسی.
هم از رزمزن نامداران خویش
از آن پهلوانان و یاران خویش.فردوسی.
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر.فردوسی.
به یارانش گفت آنکه از تیره خاک
برآرد چنین جا بلند از مغاک.فردوسی.
چهارم خزروان سالار بود
که گفتار او با خرد یار بود.فردوسی.
بیاورد یاران بهرام را
سواران با زیب خودکام را.فردوسی.
سرآمد کنون قصهء باربد
مبادا که باشد ترا یار بد.فردوسی.
به یاران چنین گفت کای سرکشان
شنیده ز تخت بزرگان نشان.فردوسی.
شب و روز خوردن بدی کار اوی
می و رود و رامشگران یار اوی.فردوسی.
وزو بر روان محمد درود
به یارانش برهر یکی برفزود.فردوسی.
عبدالرحمن قوال گفت دیگر روز پراکنده شدند و من و یارم دزدیده با وی (امیر محمد) برفتیم. (تاریخ بیهقی). او بدان کشته شد و یارانش را دل بشکست. (تاریخ بیهقی ص109). این طغرل درآمد قبای لعل پوشیده و یار وی قبای فیروزه داشت و به ساقیگری مشغول شدند هر دو ماهروی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص253). اگر آن معجون ما را بیاموزی تا اگر کسی از یاران ما را کاری افتد... پیش داشته آید. (تاریخ بیهقی ص341). یعقوب گفت چرا به من تقرب نکردید چنانکه یارانتان کردند (سه تن از پیران دولت طاهری). (تاریخ بیهقی ص248).
امت را چون ز آل می ببرد یار
جز به تو یارب زیار بد بکه نالیم.
ناصرخسرو.
گر مسلمانان یاران نبی بودند
من همی نیز مسلمانم و از یارانم.
ناصرخسرو.
یار خرماست بلی خار بر یارش
یار بد عار بود دایم بر یارش.ناصرخسرو.
آنها همه یاران رسولند و بهشتی
مخصوص بدان بیعت و از خلق مخیر.
ناصرخسرو.
تنها بسیار به از یار بد
یار ترا بس دل هشیار خویش.ناصرخسرو.
تا سخنم مدح خاندان رسول است
نابغه طبع مرا متابع و یار است.ناصرخسرو.
دو بار سوی مدینه آمدند و یاران پیغامبر علیه السلام ایشان را باز گردانیدند. (مجمل التواریخ والقصص). سال سی و دو بسیاری از یاران پیغامبر بمردند چون عباس بن عبدالمطلب... و عبدالرحمن عوف و... (مجمل التواریخ و القصص).
اندر چمن و گلشن از سوسن و گل خرمن
ما بر گل و بر سوسن تکیه زده با یاران.
معزی.
آنکه زو چاره نیست یارش دان
و آنکه نه یارتست بارش دان.سنایی.
با رفیقان سفر مقر باشد
بی رفیقان سفر سقر باشد.
پس نکو گفته اند هشیاران
خانه را یار و راه را یاران.سنایی.
شتربه گفت بیارای ای یار مشفق. (کلیله و دمنه). هیچ یار و قرین چون صلاح نیست. (کلیله و دمنه). لیکن تو از نزدیکان و پیوستگان و یاران می اندیش و اگر وقوف یابند ترا در خشم ملک افکنند. (کلیله و دمنه). گویند دزدی شبی به خانهء توانگری با یاران خود به دزدی رفت. (کلیله و دمنه). آن دو یار من در پس خانهء توایستاده اند تو بر بام خویش رو و بگوی آنچه یار شما می خواهد بدو دهم یانه. (سندبادنامه ص 294).
دمبدم میگذرند از نظر ما یاران
اینقدر دیده نداریم که بر خود نگریم.
خاقانی.
دل نشکنم از عتاب یاری
کو را دل خرده دان ببینم.خاقانی.
عهد یاران باستانی را
تازه چون بوستان نمی بینم.خاقانی.
جنس زن یابی و نیابی کس
جنس یاران درد خوردهء خویش.خاقانی.
به بوی دل یار یکرنگ بود
به منزل درنگی که من داشتم.خاقانی.
یاران به درد من ز من آسیمه سرترند
ایشان چه کرده اند بگو تا من آن کنم.
خاقانی.
نه عیسی داشت از یاران کمینه سوزنی در بر
نه سوزن شبه دجال است یکچشم سپاهانی.
خاقانی.
بغم تازه مرائید شما یار کهن
سر این یار غم عمرشکر بگشائید.خاقانی.
دغا در سه شش بیش بینی ز یاران
چو یک نقش خواهی دغائی نیابی.خاقانی.
کرده چار ارکان او از هفت طوق شش جهت
چار ارکانش ز یاران چار اقران آمده.
خاقانی.
و یار و دعاگوی صدر امام و حبر همام علاءالدین مجدالاسلام... هنوز امروز آنجا به درس... مشغول است. (راحة الصدور راوندی).
یار مساعد به گه ناخوشی
دام کشی کردنه دامن کشی.نظامی.
رد سفرش مونس و یار آمده
چند شبانروز بکار آمده.نظامی.
من به وقت چاشت در راه آمدم
با رفیق خود سوی شاه آمدم
با من از بهر تو خرگوشی دگر
جفت و همره کرده بودند آن نفر...
لابه کردیمش بسی سودی نکرد
یار من بستد مرا بگذاشت فرد.مولوی.
هست تنهایی به از یاران بد
نیک با بد چون نشیند بد شود.مولوی.
که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر. (گلستان). تا حدیث زلت یاران در میان آمد. (گلستان سعدی). درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیم یاری بدزدید. (گلستان سعدی). جهان بر تو تنگ شده بود که دزدی نکردی الا از خانهء چنین یاری. (گلستان سعدی).
مر استاد را گفتم ای پرخرد
فلان یار بر من حسد می برد.سعدی.
چو بینی که یاران نباشند یار
هزیمت ز میدان غنیمت شمار.سعدی.
بدو گفتم ای یار فرخنده خوی
چه درماندگی پیشت آمد بگوی.سعدی.
عید است و موسم گل و یاران در انتظار
ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار.حافظ.
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود.حافظ.
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طرهء یاری گیرند.حافظ.
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد.
حافظ.
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است.
حافظ.
- چاریار و چهاریار؛ کنایه از چهار تن از یاران حضرت محمد (ص) که عبارتند از ابوبکر، عمر، عثمان و علی :
ای آن که چار یار گویی
من بانو بدین خلاف یارم.ناصرخسرو.
کان دین را مایه ای همچون بدن را پنج حس
لشکری مر ملک عزرا چون نبی را چار یار.
سنایی.
چار یار مصطفی را مقتدا دار و بدان
ملک او را هست نوبت پنج نوبت زن چهار.
سنایی.
پیشت آرم چار یارش را شفیع
کز هدی شان عز والا دیده ام.خاقانی.
چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند
نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا.خاقانی.
- یار غار؛ کنایه از یار صادق چرا که پیغمبر علیه الصلوة و السلام وقتی از مکه به ارادهء هجرت برآمدند به راه در میان غاری سه روز متواری بودند حضرت صدیق (ص)(5) همراه بودند از این جهت یار غار کنایه از یار صادق است. (غیاث اللغات) (آنندراج) :
از اعتقاد پاک بود در دلش دو چیز
تحقیق مرد خندق و تصدیق یار غار.معزی.
- || کنایه از دوستی سخت گستاخ و یگانه.
دوست یکدل. یار جانی. یار موافق :
یار جهان گر چه تنگ و تار شده ست
عقل بسنده ست یار غار مرا.ناصرخسرو.
من آگاه گشتستم از غدر و غورش
چگونه بوم زین سپس یار غارش.
ناصرخسرو.
چون تو از ابلهان گزینی یار
یار غار تو عار باشد عار.سنایی.
آری ز زخم ماری ابوبکر صبر کرد
تا لاجرم وزیر نبی گشت و یار غار.سنایی.
کی بترسد ز زخم مار آنکو
خویشتن یار غار خواهد کرد.سنایی.
گردون نپذیرد فساد و نقصان
تا قدر ترا یار غار باشد.انوری.
بر در کس عنکبوت جور هرگز
کی تند تا عدل باشد یار غارت.انوری.
گر عشق ز انوری درآموزی
حقا که به کفر یار غار آیی.انوری.
تا مرا عشق یار غار افتاد
پای من در دهان مار افتاد.
خاقانی.
رقیب آمد که بیرونش کنم مژگان بر ابرو زد
که این مایه ندانی تو که ما را یار غارست این.
خاقانی.
من نبودم بیدل و یار اینچنین
هم دلی هم یار غاری داشتم.خاقانی.
به یار محرم غار و به میر صاحب دلق
به پیر کشتهء غوغا به شیر شرزهء غاب.
خاقانی.
مهدی امت توئی ز آنکه به معنی ترا
عزت دین هم وثاق عصمت حق یار غار.
خاقانی.
خانهء بام آسمان که سینهء من بود
قفل غمش هجر یار غار برافکند.خاقانی.
بر غار تو غم خورم که یاری
چون غم نخورم که یار غاری.نظامی.
شاه را غار پرده دار شده
و او هم آغوش یار غار شده.نظامی.
داده بقلم قرار دولت
تیغ آمده یار غار دولت.نظامی.
گر نشوی آشنای او تو در این غار
غرقه شوی بوی یار غار نیابی.عطار.
ترک کار فرید از آن گفتم
تا شوم فرد و یار غار تو من.عطار.
هرجا روی و آیی همراه تو سعادت
هرجا مقام سازی اقبال یار غارت.
کمال اسماعیل.
کاین حروف واسطه ای یار غار
پیش و اصل خار باشد خارخار.مولوی.
به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق
گر آن لطیف جهان یار غار ما باشد.سعدی.
ای یار غار سید و صدیق و راهبر
مجموعهء فضایل و گنجینهء صفا.سعدی.
اول به وجود ثانی اثنین
صدیق که بود یار غارت.سلمان ساوجی.
-امثال: تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد.
(امثال و حکم ج 4 ص 540).
تو نباشی یار من خدا بسازد کار من. (امثال و حکم ج 1 ص 567).
خانه را یار و راه را یاران.سنایی.
هزار از بهر می خوردن بود یار یکی را بهر غم خوردن نگهدار.
(امثال و حکم ج 4 ص 1975).
یاد یاران یار را میمون بود.
مولوی (امثال و حکم دهخدا ج 4 ص 2025).
یار آن باشد که انده یار کشد.
عبدالواسع جبلی (امثال و حکم دهخدا ج4 ص2025).
یار آن باشد که در بلا یار بود.
سعدی (امثال و حکم ج4 ص2025).
یاران را یاران شناسند.
(امثال و حکم دهخدا ج4 ص2025).
یاران را یاران فروشند یا یاران یاران را فروشند. (از مجموعهء امثال چ هند).
یاران همه بدینند من هم به دین یاران.
سعدی (امثال و حکم ج 4 ص 2026).
یار از خیال یار قوت می گیرد.
(فیه مافیه) (امثال و حکم ج 4 ص 2026).
یار باقی صحبت باقی.
(امثال و حکم ج 4 ص 2026)
(الباقی عندالتلاقی).
یار با ما دوست باشد گلخن ما گلشن است.
سنایی (امثال و حکم ج 4 ص 2026).
یار بد بدتر بود از مار بد. مولوی.
یار را هم یار هست از یار یار اندیشه کن.
یار شاطر باش نه بار خاطر. (امثال و حکم ج 4 ص 2029).
یار شو خلق را و یاری بین.
اوحدی (امثال و حکم ج 4 ص 2029).
یار غالب باش تا غالب شوی.
مولوی (امثال و حکم ج 4 ص 2029).
یار قدیم اسب زین کرده است.
(جامع التمثیل).
یار کار افتاده را یاری هم از یاران رسد.
(جامع التمثیل، امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار مساعد نه اندک است نه بسیار .
فرخی (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یارم همدانی و خودم هیچ ندانی یارب چه کند هیچ ندان با همدانی.
(امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار نیک به از کار نیک مار بد به از یار بد.
خواجه عبدالله انصاری (امثال و حکم ج4 ص2030).
یار و رقیب را به هم این الفت از چه شد. (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار همکاسه هست بسیاری لیک همدرد کم بود یاری.
سنایی (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار یار نمی خواند، یعنی چه عیبی بر این چیز توان گرفت. (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یاری که به جان نیازمایی در کار خودش مده روایی.
امیرخسرو (امثال و حکم ج 4 ص 2031).
یاری که تحمل نکند یار نباشد.
سعدی (امثال و حکم ج 4 ص 2031).
یک یار (یا) یک دوست بسنده کن چو یک دل داری. (امثال و حکم ج 4 ص 2502).
|| قرین. (دهار) (منتهی الارب) (صراح) (زمخشری). جفت. دمساز. مصاحب. (منتهی الارب) :
شب و روز اندیشه اش یار بود
ز فرزند با بیم بسیار بود.فردوسی.
چو ایرانیان این بداز گرگسار
شنیدند گشتند با درد یار.فردوسی.
نه بفضل او را جفتی ز بزرگان عرب
نه بعلم او را یاری ز بزرگان عجم.فرخی.
به همه کارترا یار و قرین باد خرد
در همه حال ترا پشت و معین باد اله.
فرخی.
رنج و مکروه از تو دور و عدل و انصاف از تو شاد
دین و دنیا با تو جفت و بخت و دولت با تو یار.
فرخی.
یارت طرب و روزبهی باد همیشه
با باده و با بوسه ز دست و ز لب یار.فرخی.
کاری است مرا نیکو و حالیست مرا خوش
با لهو و طرب جفتم و با کام و هوا یار.
فرخی.
ای تو به حضر ساکن و نام تو مسافر
کردار تو با نام تو در هر سفری یار.فرخی.
سوسن آزاد و شاخ نرگس بیمار جفت
نرگس خوشبوی و شاخ سوسن آزاد یار.
منوچهری.
رفیقی نیک یار از گوهری به
دلی آسان گذار از کشوری به.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
ز خاک و آب که هستند یار آتش و آب
قوی تر آمد بسیار کار آتش و آب.
مسعودسعد.
جفت دگر کسی و غمان تو جفت من
یار دگر کسی و فراق تو یار من(6).معزی.
ای یار شبی که بیرخت بگذارم
پروین بود از غم تو آن شب یارم.معزی.
هر که را علم و حلم نبود یار
مرو را در جهان بمرد مدار.سنایی.
معشوقه برنگ روزگار است
با گردش روزگار یار است.انوری.
حسن را از وفا چه آزار است
که همه ساله با جفا یار است.انوری.
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم.حافظ.
دل اگر با زبان نباشد یار
هر چه گوید زبان بود بی کار.
(از تاریخ سلاجقهء کرمان).
و اگر حکیم پیشه ای را بیند که عقل و تمیز و ادب دارد و تحمل با آن یار نباشد او را نپسندند. (تاریخ غازانی ص169).
- بی یار؛ بی نظیر، بی قرین :
فرستاده را موبد شاه گفت
که ای مرد هشیار بی یار و جفت.فردوسی.
کز حشمت و جاه تو همی بیش نتابد
نور قمر و شمس بدرگاه تو بی یار.سنایی.
- یار ساختن؛ رفیق و همراه و قرین کردن مصاحب و همدم ساختن :
عطاردی است زحل سرزبان خامهء او
که وقت سیرش خورشید یار می سازد.
خاقانی.
- یار شدن؛ قرین شدن. جفت شدن. همدم گشتن. همراه شدن. صحابت. ارداء. مقارنه :
حکم قضا بود وین قضا بدلم بر
محکم از آن شد که یار یار قضا شد.
معروفی.
هر بنده ای که خدای... او را خردی روشن عطا داد... و با آن خرد و دانش یار شود... بتواند دانست که نیکو کاری چیست. (تاریخ بیهقی). امیر مسعود از این بیازرد که چنین درشتی ها دید از عمش و قضا غالب با این یار شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص249). امیر فرمود غلامان را تا پیش تر رفتند و بتیر غلبه کردند غوریان را و سنگ سه منجنیق با تیر یار شد و امیر علامت را میفرمود تا بیشتر میبردند (تاریخ بیهقی ). امیر محمود چاکران و دبیرانش را نخواست تا شایستگان را خدمت درگاه فرماید تلک را بپسندید و با بهرام ترجمان یار شد و مرد جوانتر و سخنگوی تر بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص414). و روغن [ روغن شیر ] با قوت آب یار شود [ در معده ]. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و چون روی نیکو با خوی نیکو یار شود آن نیکبختی بغایت رسیده باشد. (نوروزنامه). سوی آن غار بگریختند و شبانی با ایشان یار شد. (مجمل التواریخ).
در هجر من ای قوامی فرزانه
گر یار شدی تو با خر خمخانه...سوزنی.
به ناله یار خاقانی شو ای دل
که از یاران ترا یاری نیاید.خاقانی.
و محمد... که از ثقات تأثیر بود با ایشان یار شد. (تاریخ طبرستان). وردانشاه با ابوالحسن ناصر یار شدند. (تاریخ طبرستان).
نوح و موسی را نه دریا یار شد
نی بر اعداشان بکین قهار شد.مولوی.
یار شو تا یار بینی بی عدد
زانکه بی یاران بمانی بی مدد.مولوی.
حال آن کو قول دشمن را شنود
بین سزای آن که شد یار حسود.مولوی.
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکرگیر.
حافظ (دیوان چ قزوینی ص 175).
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست.
خاقانی.
- یار گشتن؛ مصاحب شدن قرین گشتن. موافق و سازگار شدن :
یکی کار بدخوار، دشوار گشت
اباکرد کشور همه یار گشت.فردوسی.
در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت
توفیق تو بوده است مرا یار و نگهدار.
ناصرخسرو.
|| عدیل و نظیر. (آنندراج). مانند. (شرفنامه)
شبه. مثل. همتا. شریک. همال :
پریچهره فرزند دارد یکی
کزو شوختر کم بود کودکی
مر او را خرد نی و تیمار نی
بشوخیش اندر جهان یارنی.ابوشکور.
تو دانی که آن است اسفندیار
که او را برزم اندرون نیست یار.فردوسی.
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
به ایران و توران ترا نیست یار.فردوسی.
به تندی به گیتی ورا یار نیست
همان رنج کس را خریدار نیست.فردوسی.
زهی خسروی کز همه خسروان
به مردی ترا نیست همتا و یار.فرخی.
اندر این گیتی به فضل و رادی او را یار نیست
جز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست.
فرخی.
گفتند مردمان که نیابند مردمان
در هیچ فضل صاحب ری را نظیر ویار.
فرخی.
صد بار نشانید مرا خواجه بدین عذر
آن خواجه که در فضل ندارد به جهان یار.
فرخی.
آنجا که شیر باشد در مرغزار باز
شیری که در زمانه ندارد نظیر و یار.فرخی.
مردان آن مرد و زنان آن پاکیزه و با حمیّت چنانکه آنان را به دیگر جای اندر پاکیزگی یار نباشد. (تاریخ سیستان ص46). خواجه احمد عبدالصمد کدخدای خوارزمشاه در کاردانی و کفایت یار نداشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص320). خداوند بداند که بوقی برفت و بنده وی را یاری نشناسد در همهء لشکر که به جای وی تواند بود. (تاریخ بیهقی ص461). حسنک را در جهان یاران بودند بزرگتر از وی. (تاریخ بیهقی ص190).
زمین را به بخشندگی یار نیست
چنان نیز دارنده زنهار نیست.اسدی.
یکی شهر دید از خوشی چون بهشت
در و دشت و کوهش همه باغ و کشت
چنانچون مر او را کسی یار نیست
چو کردار او هیچ کردار نیست.اسدی.
ای آنکه ترا یار نبودست و نباشد
در طاعت تو جز تو کسی نیست مرا یار(7).
ناصرخسرو.
همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق
هیچکس انباز و یار احمد مختار نیست.
ناصرخسرو.
سلطان یمین دولت بهرامشاه کوست
شاهی که درزمانه ز شاهانش یار نیست.
مسعودسعد.
دارد هر آن هنر که به کارست خلق را
واندر هنر ز خلق ندارد نظیر و یار.معزی.
سلطان جهانگیر ملکشاه جوانبخت
شاهی که به شاهی و هنر یار ندارد.معزی.
ناممکن است دیدن یار و نظیر او
ایزد نیافرید مر او را نظیر و یار.معزی.
نبود چون تو ملک در جهان جهانداری
نیافرید خدای جهان چو تو یاری.
معزی (از آنندراج).
سراج دین محمد محمد بن حکی
که در محامد اخلاق نیست یار او را.
عبدالواسع جبلی.
ندانم یار خود کس را و از بی یاری ایزد
به نفس خویشتن گفتن که بی یارم نمی یارم.
سوزنی.
کنیزی بدین چهره هم خوار نیست
که در خوبرویی کسش یار نیست.نظامی.
بود اول آن خجسته پرگار
نام ملکی که نیستش یار.نظامی.
|| دوست و محب. (برهان). محبوب و محب و عاشق و معشوق. (آنندراج). خدن. خدین. خلم. (منتهی الارب). دلدار. عزیز. دلبر. محبوبه. معشوقه. هر یک از دو طرف عشق یعنی عاشق و معشوق :
سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع
سزد که او نکند طمع پیر دندان کرو.کسائی.
دلبرا دو رخ تو بس خوب است
از چه با یار کار گست کنی.عماره.
چنان نمود به ما دوش ماه نودیدار
چو یار من که کند گاه خواب خوش آسا.
بهرامی.
عشق خوش است ار مساعدت بود از یار
یار مساعد نه اندک است نه بسیار.فرخی.
ای دل تو چه گویی که ز من یاد کند یار
پرسد که چگونه ست کنون یار مرا کار.
فرخی.
شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگار
خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار.
فرخی.
اگر خزان نه رسول فراق بود چرا
هزار عاشق چون من جدا کند از یار.فرخی.
ز چشم آهو چون چشم دوست شد همه دشت
ز شاخ آهو چون زلف تابدادهء یار.فرخی.
برفت یار من و من نژند و شیفته وار
به باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار.فرخی.
گهی گویم رخت کی بینم ای دوست
گهی گویم لبت کی بوسم ای یار.فرخی.
پشت من بشکست همچون پرشکن زلفین یار
اشک من بیجاده گون و چشم من بیجاده بار.
فرخی.
هر کجا خیمه ست خفته عاشقی با دوست مست
هر کجا سبزه است شادان یاری از دیدار یار.
فرخی.
عید است و مهرگان و به عید و به مهرگان
نوباوه ای بود می سوری ز دست یار.فرخی.
یکی چون پرند سبز یکی چون عبیر خوش
یکی چون عروس خوب یکی چون رخان یار.
فرخی.
تو چو من یار نیابی بجهان
من چو تو یابم هر روز هزار.فرخی.
خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار
گر در کنار یار بود خوش بود بهار.
منوچهری.
ای یار دلربای هلا خیز و می بیار
می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار.
منوچهری.
با رخت ای دلبر عیار یار
نیست مرا نیز به گل کار کار.منوچهری.
چه بودی گر مرا دل یار(8) بودی
وگر دل نیست باری یار بودی.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
ز گیتی کام راندن با تو نیکوست
ترا خواهد دلم یا شوی یا دوست
ندانم من که یار و شوی جویم
کجا من نه سزای یار و شویم.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
نبرد عشق را جز عشق دیگر
چرا یاری نگیری زو نکوتر.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
دوش وقت نیم شب پیغام یار آمد مرا
یا به باغ دل گل شادی ببار آمد مرا...
آفرین بر یار باد و آفرین بر وصل یار
کاینهمه شادی ز یار و وصل یار آمد مرا.
معزی.
خوش بود اندر بهار یار شده صلح جوی
ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی.
معزی.
رفت یار و غمی ز یار بماند
جان ز غم زار و تن نزار بماند
هست چون یار غمگسار عزیز
هر چه از یار غمگسار بماند.معزی.
در غم یار یار بایستی
یا غمم را کنار بایستی.عمادی شهریاری.
دوش از درم درآمد سرمست و بیقرار
همچون مه دو هفته و هر هفت کرده یار.
انوری.
در همه آفاق دلداری نماند
در همه روی زمین یاری نماند.انوری.
به عمری در کفم یاری نیاید
ور آید جز جگر خواری نیاید.انوری.
خاقانی اگر یار نماید رخسار
رخسار چوزر به ناخنان خسته مدار
از ناخن و زر چهره برناید کار
کز تو همه زر ناخنی خواهد یار.خاقانی.
دولت عشق یار خاقانیست
تو همه دولتی که یار کئی.خاقانی.
چون به شروان دل و یاریم نماند
بی دل و یار به شروان چکنم.خاقانی.
خاقانیا چه گوئی آید به دست یاری
چون یار نیست ممکن سوداش یار(9) من چه.
خاقانی.
گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت.
خاقانی.
دولت عشق یار(10) خاقانی است
تو همه دولتی که یار کئی.خاقانی.
عشق ببانگ بلند گوید خاقانیا
یار عزیز است سخت جان تو و جان او.
خاقانی.
بس وفا پرورد یاری داشتم
بس به راحت روزگاری داشتم.خاقانی.
یار مویت سپید دید و گریخت
که بدزدی دل نوآموز است.خاقانی.
صد جان به میانجی نه یاری به میان آور
کاقبال میان بندد چون یار پدید آید.
خاقانی.
من مخمور اگر مستم ز چشم یار میدانم
مرا از من جدا کرده اشارتهای پنهانش.
خاقانی.
ای خیال یار درخورد آمدی
بی تو دانی هیچ نگشاید ز من.خاقانی.
نار به نقل چون شراب خوریم
نقل ما نار یعنی از لب یار.خاقانی.
چون یار ز من برید سایه
چون سایه ز من رمید یارم.خاقانی.
مرا ز یار و ز کارش چه پرسی از حاصل
هزارگونه بلا و جفاست نامش یار.
ظهیر فاریابی.
کند بر من کنون عید آن مه نو
که کرد آشفته ای را یار خسرو.نظامی.
یار است نه چوب مشکن او را
گر بشکنیش طراق خیزد.مولوی.
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار.
سعدی.
جنگ از طرف یار دل آزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد.سعدی.
ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخرو بهیچ مفروش.سعدی.
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
اینکه میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم.حافظ.
چون ترا در گذر ای یار نمی یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟حافظ.
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.
حافظ.
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصورست و یار حور.حافظ.
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر.حافظ.
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر.حافظ.
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می کنند روزه گشا طالبان یار.حافظ.
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خط یار.حافظ.
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هردم پیام یار و خط دلبر آمدی.حافظ.
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست
بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم.
حافظ.
صبا وقت سحر بوئی ز زلف یار می آورد
دل شوریدهء ما را به بو در کار می آورد.
حافظ.
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد.حافظ.
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد.
حافظ.
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است.
حافظ.
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید.
حافظ.
زهی خجسته زمانی که یار باز آید
به کام غمزدگان غمگسار باز آید.حافظ.
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید.حافظ.
آن یار کزو خانهء ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود.
حافظ.
-امثال: به زلف یار برخوردن ؛ کنایه از رنجیدن کسی از کوچکترین انتقاد.
تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد (امثال و حکم ج 1 ص 405).
یار لاغر نه سبک باشد و فربی نه گران سبکی به ز گرانی ز همه روی و شمار.
فرخی (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار ما این دارد و آن نیز هم.
حافظ (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار مار است چون روی بدرش مار یار است چون روی زبرش.
سنایی (امثال و حکم ج 4 ص 2030).
یار مرا یاد کند یک هیل پوچ.
(امثال و حکم ج 4 ص 2030).
|| (اِخ) مجازاً خدا (معشوق ازلی) :
تا تو اندر زیر بار حلق و جلقی چون ستور
پرده داران کی دهندت بار بر درگاه یار.
سنایی.
یار بی پرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولی الابصار.هاتف.
|| (اِ) نزد صوفیه عالم شهود را گویند یعنی مشاهدهء ذات حق. (کشاف اصطلاحات الفنون). || آشنا. (برهان).
|| در بازیها معین و یاور و همکار و همبازی حریف در هر دسته از دو دستهء بازی. || چون دو برادر بود و هر دو را زن بود، آن زنان یک دیگر را یار خوانند. (لغت فرس اسدی) جاری. همویْ [ هَم وَ ]. (در تداول مردم قزوین) :
چه نیکو سخن گفت یاری به یاری
که تا کی کشیم از خسر ذل و خواری.
(لغت فرس اسدی ص166).
مؤلف در یادداشتی آورده است که اسدی به استناد همین شعر بغلط یای آخر «یار» را یای وحدت خوانده است. یاری بر وزن و به معنی جاری صحیح است نه یار، چه ابدال جیم جاری به یاء اشکالی ندارد و یاری لهجه ای از جاری است و رجوع به یاری و جاری شود. (مأخوذ از یادداشت مرحوم دهخدا). || دستهء هاون. یانه. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج) (رشیدی). و رشیدی و جهانگیری و دیگر لغت نامه ها این اشعار را از نزاری قهستانی شاهد آورده اند :
ز برق تیغ روشن شد شب تار
سر دشمن چو هاون گرز چون یار
رمحش چو مار و سینهء دشمن مقر او
گرزش چو یار و کلهء دشمن چو هاون است.
|| مخفف یارا که به معنی طاقت است. (غیاث). قوت و توانایی و جرأت و جسارت (مرادف یارا و یارگی) (از آنندراج). و رجوع به یارا شود. || (پسوند) کلمهء «یار» گاه در ترکیبات مزید مؤخر (پساوند) باشد و به معانی گوناگون آید: 1 - در برخی کلمات و بخصوص اسامی خاص چون اسفندیار، شهریار، بختیار، ایزدیار و جز آنها معنی «داده» را رساند. در حاشیهء تاریخ ایران باستان ذیل کلمهء اسفندیار آمده است: داتَ که به معنی «داده» است در پارسی کنونی مبدل به «یار» شده و نظایر این تغییر بسیار است مانند اسفندیار و... (ص5357) پسوند «یار» در آخر نامهای خاص مبدل داته اوستایی [ = داده، آفریده ]است چنانکه در اهورمزده داته (اورمزدیار) اشتی داته (هوشیار)، خشثروداته (شهریار)، بختوداته (بختیار) و غیره... (مزدیسنا و ادب پارسی از دکتر معین ص331). 2 - در کلماتی چون سعادت یار، ظفریار، دولت یار به معنی قرین و ملازم آید(11). 3 - در کلماتی چون آبیار، بازیار، رمه یار، دامیار (صیاد) و غیره به منزلهء ادات حرفه و مانند «گر» باشد. 4 - در الفاظی نظیر چاریار (چهاریار) و شب یار به معنی رفیق و مصاحب باشد؛ حب الشبیار، معناه بالفارسیة، رفیق اللیل. (تذکرهء داود ضریر انطاکی). 5 - در کلمهء کوهیار (قوهیار) مازیار ظاهراً ادات امکنه است. 6 - در الفاظ جدید دانشیار، دادیار، کونسولیار و جز آنها به معنی معین، معاون و یاور باشد. علاوه بر ترکیباتی که در ذیل معانی کلمه گذشت کلمات زیر که به ترتیب حروف تهجی آورده می شود در فیشهای سازمان لغت نامه بعنوان ترکیبات یار آمده است: آبیار، اویار، اسفندیار، افزاریار، الله یار، ایزدیار، بازیار، بختیار، بهمنیار، بیسیار، پزشکیار، پشتیار، پیسیار، پیشیار، خدایار، خردیار، حشیار، خواجه یار، دادیار، دامیار، دانشیار، دوستیار، دین یار، رم یار، رمه یار، سعادتیار، شبیار، شدیار شهریار، طالع یار، ظفریار، علی یار، قوهیار، کامیار، کشتی یار، کم یار، کنسولیار، کوشیار، کوهیار، گاویار، گشیار، گویار، مازیار، ماهیار، مهریار، مهیار، نابختیار، ناویار، نصرت یار، هشیار و هوشیار که با الحاق یاء مصدری به آخر آنهایی که حاصل خاص نباشند حاصل مصدر ساخته شود چون آبیاری.
(1) - پهلوی ayar، ayarih. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
(2) - یار در مصراع دوم به معنی مانند و مثل است.
(3) - یار اول به معنی معشوقه، و یار دوم به معنی مُعین و مساعد است.
(4) - یار اول به معنی معشوقه و دوست، و یار دوم به معنی مُعین و کمک کننده است.
(5) - مراد ابوبکر (خلیفهء اول اهل سنت) است. رجوع به صاحب غار شود.
(6) - یار اول به معنی معشوق و یار دوم به معنی مصاحب و دمساز است.
(7) - یار اخیر به معنی مُعین و مساعد است.
(8) - یار در مصراع اول به معنی مُعین و مساعد است.
(9) - یار دوم در مصراع دوم به معنی همراه است.
(10) - یار در مصراع اول به معنی مُعین و مساعد است.
(11) - اطلاق پسوند یا مزید مؤخر به «یار» در این نوع ترکیبات از باب توسع در معنی است.

یار.

(اِخ) نواب منورالدولة احمدیارخان بهادر ممتاز جنگ اورنگ آبادی که والدش نواب شجاع الدولة بهادر دلخان از حضور نواب ناصر جنگ شهید منصب هفت هزاری داشت و نواب آصفجاه ثانی احمدیارخان را به خطاب منورالدوله و منصب پنجهزاری برداشت. طبعش باشعر و شعراء اردو و فارسی یار بود و مشق سخن از میرغلام علی آزاد بلگرامی مینمود. در شجاعت و سخاوت و خلق و مروت علم شهرت میافراشت و در سنهء ثلث و ثمانین ومأئه و الف قدم بجادهء عدم گذاشت از اوست:
گفتیم در خیال رخت رفت خواب ما
آیینه دید آن بت حاضر جواب ما.
*
چو می بینم که جام می بکف دلدار می آید
به لب از توبه های خویشم استغفار می آید.
به رنگ قلقل می تازه میسازد دماغم را
چو آن مینا دهن در لکنت گفتار می آید.
*
ای مغان باده را به جام کنید
کار هوش مرا تمام کنید.
*
سگش از راه وفا از پی ما می آید
سگ اوئیم که از راه وفا می آید.
(از تذکرهء صبح گلشن ص611).

یارآباد.

(اِخ) دهی است از بخش دره شهر شهرستان ایلام، دارای 85 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یارآباد.

(اِخ) یا پَران پَرویز. دهی است از بخش طرهان شهرستان خرم آباد. دارای 360 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

یارآباد.

(اِخ) دهی است از بخش دلفان شهرستان خرم آباد با 180 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

یارا.

(اِ) صورتاً صفت فاعلی دائمی است از یارستن، مانند گویا و بینا اما استعمال کلمه در معنی اسم معنی است و مرادف توانائی(1). || قوت و قدرت و توانایی و زهره و دلیری. (برهان). قوت و توانایی و طاقت. (غیاث). قوت و قدرت و توانایی و مقاومت و دلیری و شجاعت و جرأت. (ناظم الاطباء). توانایی و قدرت. (جهانگیری). تاب. یاره. (صحاح الفرس). توانایی و طاقت و قدرت و یارگی. (آنندراج) (انجمن آرا). قوت. (رشیدی). توان. جرأت. نیرو :
ای خسرو مبارک یارا کجا بود
جایی که باز باشد پرید ماغ را.دقیقی.
اندرین نوروز خرم بر گل و سوسن به باغ
یاد خواجه خوردمی می گر مرا یاراستی.
فرخی.
به نام ایزد چونان شده ست همت او
که نیست کس را یاد خلاف او یارا.
عنصری.
چون تو خداوند آمد مرا... چه زهره و یارای آن بود. (تاریخ بیهقی). غلامان را یارا نبود که بیرون آمدندی به کشتن او (ابومسلم). (تاریخ سیستان). ایزد تعالی ناصر دین محمد است یا نه مارا چه یارا بودی که این کردی. (تاریخ سیستان)
ای بیخرد چو خر ز چرا هرگز
پرسیدنت از این نبود یارا.ناصرخسرو.
ورزیدن کین در این جهان با تو
ای شاه جهان کرا بود یارا.مسعودسعد.
از معزالدین معزی را به خدمت خواستن
جز ترا از خسروان هرگز کرا یارا بود.
معزی.
مرا چه زهره و یارای این سخن باشد
گزاف لافی گفتم بدین گشاده دری.سوزنی.
دشمن جاه ورا زهره و یارا نبود
کآنچه او گوید در ساعت و در حین نکند.
سوزنی.
نه دارا داشت این یارا و نه اسکندر این قدرت
که شاه خسروان دارد زهی زهره زهی یارا.
سوزنی.
حاش لله! نه مرا، بلکه فلک را نبود
با سگ کوی تو این زهره و یارا و مجال.
انوری (دیوان چ نفیسی ص189).
مرا ز انصاف یاران نیست یاری
تظلم کردنم ز آن نیست یارا.خاقانی.
نیستم یارا که یارا گویم و یارب کنم
کآسمان ترسم بدرد یارب و یارای من.
خاقانی.
مدبر بزاد خصمش و گوید که مقبلم
بر خویش این لقب به چه یارا برافکند.
خاقانی.
ز آه سبوح زنان راه صبوحی بزنند
دیو را ره زدن روح چه یارا بینند.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 96).
همه گشته با نقش دیوار جفت
نه یارای جنبش نه یارای گفت.نظامی.
کی بود یارای آن خفاش را
کو ببیند آفتاب فاش را.عطار.
شرح درد تو چون دهد عطار
ز آنکه یارای این مقالم نیست.عطار.
در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند
نه ذره راست مجال و نه سایه را یارا.عطار.
چون کسی را زهره و یارا نبودی که گفتی احتماء و یا معالجت می باید کرد. (جهانگشای جوینی).
چنان در کنه اوصاف تو عاجز گشت ادراکم
که از بس وحشت و حیرت ندارم دم زدن یارا.
امامی هروی (از جهانگیری).
نه زهره که فرمان بگیرد به گوش
نه یارا که مست اندر آرد به دوش.
سعدی.
بی رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت
بی قدش سر و ندانم به چه یارا برخاست.
سعدی.
نگارین روی شیرین خوی عنبرموی سیمین تن
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی.
سعدی.
بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا
روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت.
سعدی.
باجور و جفای تو نسازیم چه سازیم
چون زهره و یارا نبود چاره مداراست.
سعدی.
ز پاس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب
که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان.سعدی.
نه زهره که فرمان بگیرد بگوش
نه یارا که مست اندر آرد به دوش.
سعدی (بوستان).
نه طاقت صبر نه یارای گفتار. (گلستان).
سخن گفتن کرا یاراست اینجا
تعالی الله چه استغناست اینجا.حافظ.
و این زمان هیچ آفریده را یارا نیست که مست به کوچه آید تا به بدمستی و عربده کردن چه رسد. (تاریخ غازانی ص326).
اگر چه نادره یاری و خوب دلبندی
و لیک دعوی یاری تو کرا یاراست.
(از صحاح الفرس).
- یارا دادن؛ قوت دادن. نیرو بخشیدن :
برای پاک هنر را همی کند یاری
به رسم خوب خرد را همی دهد یارا.معزی.
- یارا داشتن؛ قوت داشتن. جرأت داشتن :
چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند
نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا.خاقانی.
چون وجه کفایتی ندارند
یارای شکایتی ندارند.نظامی.
میخواست کز آن غم آشکارا
گرید نفسی نداشت یارا.نظامی.
یکی زهرهء خرج کردن نداشت
زرش بود و یارای خوردن نداشت.سعدی.
نباید ز دشمن خطا درگذاشت
که گویند یارا و مردی نداشت.سعدی.
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست.سعدی.
|| مجال و فرصت. (برهان) (ناظم الاطباء). مجال. (صحاح الفرس).
(1) - از یار (یارستن) + الف (پسوند سازندهء اسم معنی)، در اینجا صفت مشبهه - چنانکه برخی پنداشته اند - نیست (حاشیهء برهان چ معین).

یارا.

(ترکی، اِ) زخم و جراحت. (ناظم الاطباء).

یارابه.

[بَ / بِ] (اِ) ریشهء گیاهی که از تخم آن روغن می گیرند و نانی که از آن ریشه می سازند. (ناظم الاطباء).

یاراحمدآقا.

[اَ مَ] (اِخ) دربندی، کوتوال قلعهء دربند از نواحی شیروان بوده. وی به سال 915 ه . ق. هنگام سفر دوم شاه اسماعیل اول به شیروان باتفاق محمد بیک نامی باستظهار حصانت قلعه برخلاف دیگر حکام آن ناحیه نافرمانی آغاز کردند و سرانجام شاه اسماعیل قلعه را فتح کرد و یاراحمد آقا و محمد بیک را که از در تضرع و اظهار ندامت درآمده بودند مورد عفو قرار داد. و رجوع به حبیب السیر جزو چهارم از مجلد سیم ص 352 و 353 شود.

یاراحمدزایی.

[اَ مَ] (اِخ) نام طایفه ای است که در ناحیهء سرحدی بلوچستان و در نواحی بمپور و سراوان سکونت دارند در حدود 300 خانوارند و به زبان بلوچی سخن می گویند. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص96). ظاهراً فرهنگستان قدیم نام یاراحمد زایی را به شهنواز تبدیل کرده است.

یاراق.

(مغولی، اِ) یراق. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به یراق شود.

یارایی.

(حامص) نیرو. قوت. طاقت. توان. تاب. استطاعت. این کلمه غالباً با « دادن» و «کردن» صرف شود چنانکه گویند دلم یارایی نداد. چشمم یارایی نمی کند ببینم. عقلم یارایی نمی کند بفهمم. زورم یارایی نداد بردارم. عمرش یارایی نکرد.

یاربلاغی.

[بُ] (اِخ) دهی است از بخش قره آغاج شهرستان مراغه. دارای 65 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یاربور.

(ترکی، اِ) اسم ترکی فودنج است. (فهرست مخزن الادویه). یارپوز. رجوع به فودنج و پونه شود.

یارپوز.

(ترکی، اِ) یاربور. فودنج. رجوع به فودنج شود.

یارج.

[رَ] (معرب، اِ) معرب یاره. (دهار) (آنندراج). یاره که در دست کنند. (مهذب الاسماء). یارق. دستیانهء پهن. سِوار. سُوار. اُسوار. قُلب. ایاره. جوالیقی ذیل یارق آرد: فارسی معرب است و اصل آن یاره است که به عربی سوار گویند و در حاشیهء آن آمده است: و آن را یارج به جیم بدل قاف نیز گویند. (المعرب ص357). و صاحب تاج العروس آرد: یارج، فارسی معرب است به معنی قُلب و سوار که هر دو مرادف دستیانه است.

یارج.

[رَ] (معرب، اِ) معرب یاره که مرکبی باشد از ادویهء ملینه که اطبا بجهت مسهل سازند. (برهان ذیل یاره). ایارج. و رجوع به یاره و ایارج شود.

یارجان.

[رَ] (معرب، اِ) در حاشیهء المعرب به نقل از التهذیب آمده: یارجان گویا فارسی است و از پیرایه های دو دست است. (المعرب ص357). ظاهراً مثنای یارج و آن معرب یاره است.

یارجان.

(اِخ) دهی است از بخش میاندوآب شهرستان مراغه. دارای 7550 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یارجان خالصه.

[لِ صَ] (اِخ) دهی است از بخش میاندوآب با 757 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یارخ.

[رُ] (اِ) عنان بود. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). و منشأ آن ظاهراً شعر زیر از عنصری است:
شطرنج فریب را تو شاه و ما رخ
مراسب نشاط را رکابی یارخ.
بی تردید یکی از دو کلمهء مارخ و رخ به معنی عنان غلط است و هر چند در نسخهء مزبور شاهدی نیاورده است، بی شبهه نظر به همین بیت داشته است لیکن در نسخهء فرهنگ اسدی نخجوانی که این بیت را شاهد رخ می آورد مضمون این است: رخ سه نوع باشد یکی روی دویم رخ شطرنج سیم عنان را گویند. - انتهی. و این صحیح است اگر در بیت عنصری مجموع یارخ را به معنی عنان بگیریم باید بعد از کلمهء رکابی به حذف کلمهء واو یا یاء و یا حرفی نظیر آن دو قائل شویم و چنین حذفی در چنین موردی نه از فصحا و نه از غیر فصحا شنیده نشده است.

یارد.

[رِ] (اِخ) نام پدر ادریس و پسر مهلائیل است بنا بروایت قفطی در تاریخ الحکماء.

یارد.

(انگلیسی، اِ)(1) واحد طولی که در آمریکا و انگلستان بکار می رود و آن معادل 9144% متر و یا سه فوت است.
(1) - Yard.

یاردانقلی.

[قُ] (از ترکی، اِ) در تداول عامه مردی بی تعصب و لاابالی و کسی که هویت او درست معلوم نیست. یاردانقلی بیگ.

یاردانقلی بیک.

[قُ بِ] (از ترکی، اِ مرکب) یاردانقلی. رجوع به یاردانقلی شود.

یاردم.

[دُ] (ترکی، اِ) امداد و اعانت. (آنندراج).

یاررس.

[یارْ رَ] (نف مرکب) مددکار و یاری دهنده. (برهان). صاحب آنندراج گوید، معنی ترکیبی آن من حیث القیاس رسندهء به یار صحیح میشود که عبارت از ممد و معاون باشد لیکن به معنی مصدری مستعمل است یعنی یاررسی که عبارت از مدد و معونت باشد. حکیم فردوسی گوید :
بهرحال خواهند ازو یاررس
که او را جهاندار یار است و بس.
(از آنندراج).
و صاحب انجمن آرا به معنی مددکار و یاری کننده آورده با استشهاد به شعر فردوسی... و صاحب فرهنگ رشیدی، یاررس را به معنی مصدری مددکاری و یاری آورده و به شعر فردوسی استشهاد جسته است.

یارستگی.

[رِ / رَ تَ / تِ] (حامص) حالت و چگونگی یارسته. قیاساً از یارستن درست شود به معنی توانایی و قدرت و تاب و توان.

یارستن.

[رِ / رَ تَ] (مص) توانستن. (برهان) (سروری) (رشیدی) (آنندراج) (مؤید الفضلاء). طاقت داشتن. (غیاث اللغات) (آنندراج). توانا بودن در کاری. (از آنندراج). یارا داشتن. دلیری کردن. جرأت کردن. جسارت کردن. یارایی داشتن. یارگی. توانایی :
ترا یارستن این کار دور است
نه اندک دور بل بسیار دوراست.
معروفی (از سروری).
بناپارسایی نگر نغنوی
نیارم نکو گفت اگر بشنوی.ابوشکور.
که یارد شدن پیش او (رستم) رزمخواه
که از تف تیغش نگردد تباه.فردوسی.
فرستاده گوید که من نزدشاه
نیارم شدن در میان سپاه.فردوسی.
نپیچید کس سر ز فرمان او
نیارد گذشتن ز پیمان او.فردوسی.
برآرد از این مرز بی ارز دود
هواگرد او را نیارد بسود.فردوسی.
ز گردون گردان که یارد گذشت
خردمند گرد گذشته نگشت.فردوسی.
بیاموزم این کودکان را همی
برون زین نیارم زدن خود دمی.فردوسی.
که ما پیش دو نامور شهریار
چه یاریم گفتن که آید بکار.فردوسی.
که یارد شدن نزد آن ارجمند
رهاند مر آن بیگنه را ز بند.فردوسی.
بترسید وز شاه زنهار خواست
که این خواب گفتن نیاریم راست.فردوسی.
نیارست آمد کسی پیش جنگ
دلاور همی کرد بر جا درنگ.فردوسی.
دگر کس نیارست گفتن بدوی
که این کار خود چیست وین رنگ و بوی.
فردوسی.
چو دیدم که اندر جهان کس نبود
که یارد همی دست یارست سود.فردوسی.
بدو شاه چون خشم و تیزی نمود
نیارست آنگه سخن برفزود.فردوسی.
که گویند از ایران سواری نبود
که یارست با شیده رزم آزمود.فردوسی.
چنان چون تو گفتی همی پیش شاه
که یارد بُدن پهلوان سپاه.فردوسی.
از آن انجمن کس ندارم به مرد
کجا جُست یارند با من نبرد.فردوسی.
از آن پس که چون آب گردد برنگ
کجا کرد یارد برو کار زنگ.
فردوسی (شاهنامه ج6 ص1609).
جهاندار چون گشت باداد جفت
زمانه پی او نیارد نهفت.فردوسی.
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار.فردوسی.
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن بروز نبرد.فردوسی.
چو بیدار دل باشی و راهجوی
که یارد نهادن بسوی تو روی.فردوسی.
بروز هیچ نیارم به خانه کرد مقام
از آن که خانه پر از اسپغول جانور است.
بهرامی.
چون کس به روزه در تو نیارد نگاه کرد
از روزه چون حذر نکنی ای سپیدکار.
فرخی.
چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم
اگر چه باشد صورتگری بدیع نگار.فرخی.
ز دشمنان زبردست چیره خانهء خویش
نگاهداشت نیارد به حیله و نیرنگ.فرخی.
من از رشک روی تو دیدن نیارم
به تیره شب اندر مه آسمان را.
فرخی (از لغت نامه اسدی مدرسه سپهسالار ذیل لغت رشک).
که یارد آمد پیش تو از ملوک به جنگ
که یارد آورد اندر توای ملک عصیان.
فرخی.
کسی ندانم کو را توان آن باشد
که با تو یارد بستن به کارزار میان.فرخی.
سیاستی است مراو را که در ولایت او
پلنگ رفت نیارد مگر گشاده دهان.فرخی.
من از رشک روی تو دیدن نیارم
سهی سرو آزادهء بوستانی.فرخی.
تو آفرین خسرو گویی دروغ باشد
ویحک دلیر مردی کین لفظ گفت یاری.
منوچهری.
و به سواد سیستان قرار نیارست کرد. (تاریخ سیستان). نباید که بر جهان کسی باشد که بر تو بزرگی یارد کرد. (تاریخ سیستان). و امیر خلف به لب پارگین ربطی کرد تا هیچکس اندر حصار طعامی نیارد برد. (تاریخ سیستان). از بسیاری آب به بست اندر نیارستند شد. (تاریخ سیستان). چون او را بدید گفت حاجبان بر در این سرای نبوده اند که مسکین اندر یارست آمدن. (تاریخ سیستان).
بدین غم درخوری چندانکه یاری
بیاور خون دل چندانکه داری.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
و تا خواجه احمدحسن زنده بود گامی فراخ نیارست نهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص342). حشمتی بزرگ افتاد که پس از این طوسیان سوی نشابوریان نیارستند. نگریست. (تاریخ بیهقی ص437).
چه زیان است اگر گفت نیارست کلام
کز عصا مار توانست همی کرد کلیم.
ابوحنیفهء اسکافی.
کدامین دلاور که در کینه گاه
به پیشانیش کرد یارد نگاه.
اسدی (گرشاسبنامه ص216).
نگاری پریچهره کز چرخ ماه
نیارد در او تیز کردن نگاه.
اسدی (گرشاسبنامه ص162).
نیارست با او کس آویختن
نه از پیشش از ننگ بگریختن.
اسدی (گرشاسبنامه ص66).
نه کس دید یارست برز مرا
نه کس تافت برباد گرز مرا.
اسدی (گرشاسبنامه ص220).
بر آن چشمه کاسب من افشاند گرد
نیارد ژیان شیر از آن آب خورد.
اسدی (گرشاسبنامه).
به راه دین نبی رفت از آن نمی یارم
که راه پر خطر و ما ضعیف و بی یاریم.
ناصرخسرو.
نه نور از چشمها یارست رفتن سوی صورتها
نه سوی هیچ گوشی نیز ره دانست آوایی.
ناصرخسرو.
دیو با لشکر فریشتگان
ایستادن به حرب کی یارند.ناصرخسرو.
آن را که به سرش در خرد باشد
با دیو نشست و خفت کی یارد.ناصرخسرو.
آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد
با شاخ جهان بیهده شورید نیارست.
ناصرخسرو.
نجیب عجز عقلم سر فرو برد
که باشم من که یارم نام او برد.ناصرخسرو.
نیارم که یارم بود جاهل ایرا
کرا جهل یار است یار است مارش.
ناصرخسرو.
نیارم نام او بردن نیارم
من این سرمایه در خاطر ندارم.ناصرخسرو.
گفت شاها، نه طاقت آن داشتم که با شاه شاهان جنگ کنم و نه نزل یارستم فرستاد. (اسکندرنامه نسخهء سعید نفیسی). دختر آن را بدید و عجب سخت آمدش اما چیزی نیارست گفتن. (اسکندرنامه نسخهء سعید نفیسی). و هر کجا روی نهادی کسی نیارست پیش او ایستادن. (قصص الانبیاء ص225). و هیچ بازرگانی به سیراف کشتی نیارست آورد. (فارسنامهء ابن البلخی ص126).
کز نهیبش همی قضا و بلا
بر در او گذشت کم یارد.مسعودسعد.
مشت هرگز کی برآید بادرفش
پنبه با آتش کجا یارد چخید.مسعودسعد.
ندانم یار خود کس را و از بی یاری ایزد
بنفس خویشتن گفتن که بی یارم نمی یارم.
سوزنی.
ز سهم هیبت شمشیر شاه و خنجر مرگ
مخالفانش نیارند گندنا دیدن.سوزنی.
درِ منازعت تو شها که یارد زد
درِ مخالفت تو که کرد یارد باز.سوزنی.
با آینهء ضمیر مخدوم
خواهد که نفس زند نیارد.خاقانی.
پیش چشمش مرغ را کشتن که یارستی که او
گر بدیدی شمع در گردن زدن بگریستی.
خاقانی.
من از زلفش سخن گفتن نیارم
تو بر زلفش زدن چون یاری ای باد.
خاقانی.
سر و زر کو که منت یارم جست
فرصت آمدنت یارم جست.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 570).
این کبوتر که نیارد زبرکعبه پرید
طیرانش نه به بالا که به پهنا بینید.خاقانی.
دلا تا بزرگی نیاری به دست
بجای بزرگان نیاری نشست.نظامی.
چون قدمت بانگ بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند.نظامی.
اگر خواهی به ما خط در کشیدن
ز فرمانت که یارد سرکشیدن.نظامی.
من از دست کمانداران ابرو
نمی یارم گذر کردن به هر سو.سعدی.
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد.
سعدی.
آن را که تو دوست بیش داری
کس تیر جفا زدن نیارد.سعدی.
سوختم گر چه نمی یارم گفت
که من از عشق فلان میسوزم.سعدی.
تنک دلی که نیارد کشید زحمت گل
ملامتش نکنم گر ز خار برگردد.سعدی.
بر خاطرم امروز همی گشت نیارد
گر فکرت سقراط بود پرکبوتر.سعدی.
که این دفع چوب از سر و گوش خویش
نیارست تا ناتوان مرد و ریش.سعدی.
نیارستم از حق دگر هیچ گفت
حق از اهل باطل نشاید نهفت.سعدی.
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت...سعدی.
و چون حکم شده بود که به اولجای التفات نکنند زیادت نمی یارستند گرفت. (تاریخ غازانی ص21).
هیچ نیفزود قمر تا نکاست
آنکه نیفتاد نیارست خاست.خواجو.
بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست.
ز آنکه کنج اهل دل باید که نورانی بود
چون ترا در گذر باد نمی یارم دید
باکه گویم که بگوید سخنی با یارم.حافظ.
گل با تو برابری کجا یارد کرد
کو نور ز مه دارد و مه نور ز تو.حافظ.
|| دست درازی کردن. (برهان).

یارسم.

[رَ] (اِخ) دهی است از بخش چهاردانگهء شهرستان ساری با 390 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).

یارش.

[رِ] (اِ) یاری و آشنائی و مهرورزی. (آنندراج).

یارشمشی.

[شَ] (ترکی، اِ) صلح. || زیب. || پوشاکی. || موافقت. (فرهنگ وصاف) (فرهنگ نظام) (آنندراج). و در این معنی صورتی از یارشمیشی تواند بود. رجوع به یارشمیشی شود.

یارشمیشی.

[رِ] (ترکی، اِ) یاریشمیشی. موافقت و همدستانی : و چون آبادانی دور بود و شراب اندک فرمود تا امرا با آب یارشمیشی کنند. (تاریخ غازانی ص46). چون آبادانی و الوس و ولایت دور بود و شراب نایافت فرمان نفاذ یافت که امرا با آب یارشمیشی کنند. (تاریخ غازانی ص53).

یارعزیز.

[عَ] (اِخ) دهی است از بخش تکاب شهرستان مراغه(1) با 452 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
(1) - اکنون جزء شهرستان میاندوآب است.

یارعلی.

[عَ] (اِخ) دهی است از بخش دلفان شهرستان خرم آباد با 200 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

یارعلی.

[ع] (اِخ) دهی است از بخش زاغه شهرستان خرم آباد با 240 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

یارعلی.

[عَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان مهاباد با 120 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یارغو.

(ترکی / مغولی، اِ) به ترکی مغولی مؤاخذه و پرسش گناه و تفتیش آن باشد. (از آنندراج). یارغو و یرغو به معنی عدلیه و قانون و مدافعهء مدعی و مدعی علیه است. (حاشیهء ص کج تاریخ جهانگشای ج1 از قاموس پاوه دو کورتی). از سیاق شواهدی که آورده شده معلوم میگردد که مجلس یارغو در دوران مغول متداول شده و نوعی محاکمه و یا استنطاق «بازپرسی» بوده است که با اصول اسلام وفق نمی داده است و گویا این نوع محاکمه «و مجلس یارغو» چنانکه از رسالهء (نفثة المصدور) مستفاد و در سبک شناسی نقل شده است در عهد تیمور و اولادش موقوف شده بود زیرا می گوید: «دیوان یرغو که عیاذ بالله از مدتی مدید باز ظلمه در خاطر ملوک نشانده بودند و بلاد اسلام بدان ملوث بود به یمن عاطفت این پادشاه دین پرور در هیچ جا نام و نشان او نمانده است و هیچ آفریده یارای این نوع پرسیدن ندارد». (از نفثة المصدور ج1 ص231 از سبک شناسی ج 3 ص 231) :چون به اردوی الغ ایف رسیدند امرای یرغو بنشستند و یارغو آغاز نهادند. (جهانگشای جوینی). تکمش او را حالیا به یارغو حاضر آورد. (جهانگشای جوینی). به حضرت پادشاه جهان رویم تا در یارغوی بزرگ استقصا و مبالغت و بحث و استکشاف آن به تقدیم رسانند. (جهانگشای جوینی). هر کس در مقام یارغو و بحث درمی آید سخن برو معکوس می کشد. (جهانگشای جوینی). ارغون در این سفر مدتی دراز دارد و بماند تا حقیقت وی و بطلان دعاوی دشمنان در یارغو گشت. (جهانگشای جوینی ج1 ص کج). نه سخنی معقول می دانستند و نه منقول روایت می توانستند کرد هرکس می شد هر چند بیشتر آن سبب نظر پادشاه و امرا بود. (جهانگشای جوینی ج2 ص234). چون چند ماه براین جمله بگذشت وهیچ گونه آخری پیدا نمی شد و امرا ملول شدند از یارغو، قاآن فرمود متعلقان جانبین را تا یکدیگر متمزج شدند. (جهانگشای جوینی ج2 ص234). چون مدتی از مقام ایشان بگذشت قاآن فرمود تا جینقای و... و جمعی دیگر از امرای یارغو بتفحص احوال ایشان بنشستند و درآن مصلحت شروع نمودند جماعتی که با کورکوز بودند اصحاب رای و رویت و ارباب مال و نعمت ازملوک ملک نظام الدین اسفراین و با این جماعت مشاورت میکرد برآنچه تمامت را رای برآن قرار میگرفت اقدام می نمودند. (جهانگشای جوینی ج2 ص233). چون این یارغوها به آخر کشید کورکوز در مصالح ملک شروع نمود. (جهانگشای جوینی ج2 ص236). هر یک را پنجاه یرلیغ متضاد در دست چنانکه اگر به یارغوئی حاضر شدندی به ده روز صورت حال ایشان و کیفیت ستدن یرلیغ سال سال به فهم نرسیدی و چون مفهوم گشتی معلوم شدی که تمامت بی بنیاد و باطل است و بنا برتعصب نوشته اند. (تاریخ غازانی ص 297). بدین حسن تدبیر هر سال به موجب مذکور ترتیب کرده میرسانیدند و یافته میشدند و جنگ و خصومت و یارغوی اوزان مندفع گشته و آنکه بیتکچیان بدان واسطه کشته میشدند این زمان محترم و موقراند. (تاریخ غازانی ص338). و به وقت یارغوی جمال دستجردانی این قضیه را از جملهء گناهان او شمردند. (تاریخ غازانی ص108). هنگام یارغوی ایشان به امرا گفت که بعضی آنند که پنج سال تا بر قبح سیرت و سریرت ایشان واقفم و بتمام معلوم دارم و مصابرت نمودم و... (تاریخ غازانی ص 178). عوانان و حکام که در این سالها خوگر شده اند که بر رعایا زیادتی کنند و اموال مکرر ستانند و هیچ با دیوان ندهند و هرسال در یارغو روند و رشوت داده به حکایتی چند به سربرند. (تاریخ غازانی ص 252). پیش از این بواسطهء ترتیب وجوه آش همواره مقالت بودی. و... و اکثر اوقات امرا به یارغوی ایشان مشغول بایستندی بود. (تاریخ غازانی ص 326). و منازعت ایشان به جائی رسید که به شومی آن امرا با هم درمی افتادند و همواره یارغوی اوزان و گفت و گوی ایشان بودی. (تاریخ غازانی ص 326). برتخت نشست و از کلیات یارغوها دل فارغ گردانیده. (رشیدی). او را به حضرت هلاکوخان فرستاد و در یارغو گناهکار گشت. (رشیدی). و بعد از یارغوهرسه را به یاسا رسانیدند. (رشیدی).
تا باسقاق عشق تو در ملک دل نشست
از یارغوی هجر تو برخاست داوری.
پوربهای جامی.
- یارغو پرسیدن؛ بازپرسی و استنطاق کردن : حکایت یارغو پرسیدن منکاسار نویان از حال امرای که باشهزادگان غدر اندیشیده بودند (جامع التواریخ بلوشه ص293). حاضر شدن مونککا قاآن در اردوی چنگیزخان و پرسیدن یارغوی شهزادگان بنفس خویش. (جامع التواریخ ص 292). یارغو پرسیدن شهزادگان و امرای مغول و ختای از اریق بوکا. (جامع التواریخ ص 430). ذکر یارغو پرسیدن اولجایتو سلطان بجهت جنگ گیلان و قضایا که در آن ولایت واقع شد. (ذیل جامع التواریخ ص 17). و چون از کار یارغو پرسیدن بازپرداخت امرای گیلانات تربیت فرمود و بر ایشان خراج ابریشم مقرر فرمود. (ذیل جامع التورایخ ص 18).
- یارغو داشتن؛ برپاداشتن مجلس محاکمه و استنطاق و بازجویی : و به اعتراف پسران ایشان میداد این فتنه از ایشان بوده است بعدما که یارغوها داشتند اقرار آوردند. (جهانگشای جوینی). و چند روز به دقایق و غوامض آن یارغو میداشتند. (جهانگشای جوینی). آن سخن را میپرسیدند و چند روز در آن باب یارغو میداشتند. (جهانگشای جوینی). و بعد ما که ایدی قوت را با جماعتی دیگر از ایشان آوردند و یارغو داشتند. (جهانگشای جوینی). تمامت را یارغو داشتند هم بر آن راه که امثال او رفته بودند. (جهانگشای جوینی). و یتمیش نائب تاتیاق را نیز یارغو داشتند و چون به گناه معترف شد او را نیز به یاسا رسانید. (تاریخ غازانی ص154). بسبب مستی مردم در عربده و گفت وگوی میبودند و به هلاک بعضی مؤدی میشد و بعضی مجروح و افگار میگشتند و یارغوی ایشان میبایست داشت و در همهء مذاهب و ملل مسکرات منهی عنه و حرام است. (تاریخ غازانی ص 325). میان ایوا غلانان اوردوها مخاصمت افتاد و بدین واسطه همدیگر را اتفاقی کردند و در آن باب یارغوها داشتند. (تاریخ غازانی ص 330). چون به حدود دیه سبندان رسید شیخ محمود و صدرالدین زنجانی جمعی را به اتفاق جمال الدین دستجردانی برانگیختند و بیست و هشتم ذی الحجه سنهء خمس یارغو داشتند و او را به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 106). و حاجی نارین را به مرغزار خانقین آوردند و امیرنورین او را یارغو داشت بعد از ثبوت گناه بابر از مکتوب به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 111). قتلغشاه از آن فتح بغایت شادمان گشت و از وی امیرنوروز پرسید که چرا کردی گفت یارغوی من غازان تواند داشت نه شما بعد از آن هر چه پرسیدند جواب نداد سبب آنکه میدانست که او را هیچ گناهی نیست. (تاریخ غازانی 116). و بامداد صاین قاضی و سید قطب الدین و معین الدین خراسانی و امین الدین ایداجی و سعدالدین حبش را گرفته یارغو داشتند و بعد از هفت روز امین الدین رارها کردند و بعد از ده روز سعدالدین حبش را چه ایشان هر دو گناهی نداشتند و دوشنبه بیست و دوم ذی الحجه قاضی صاین و سید قطب الدین و معین الدین را به موضع دول به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص135). و آدینه نوزدهم رجب یارغوی صدرالدین داشتند و او بی تحاشی جوابهای مسکت گفت. (تاریخ غازانی ص 119). بعد از آن امراء نوروز و نورین و قتلغشاه به تفحص و یارغوی امراء مجرم مجمعی خاص ساختند. (تاریخ غازانی ص 95). و بامداد بفرستاد تا این تیمور پسر قونقورتای و قورمشی برادر بارولا بگرفتند جهت آنکه ایشان را در کنگاج سوکا مدخلی بوده و بعد از یارغو این تیمور چریک مغول را که امیر اوردوی او بود و قورمشی به قتل آوردند. (تاریخ غازانی ص99). و باجمع امرای دیگر آغاز تفحص کرده آن سخن را میپرسیدند و چند روز در آن باب یارغو میداشتند و بغایت باریک میپرسیدند تا عاقبة الامر اختلاف در سخن آن طایفه بادید آمد و در مخالفت ایشان هیچ خلاف نماند و جمله به اتفاق اقرار کردند و به گناه معترف شدند که چنین کنکاجی کرده بودیم و غدر اندیشیده. (جامع التواریخ بلوشه ص295). دیگر روز مونککا قاآن با ورودی چنگیزخان حاضر شد و بر صندلی نشست و بنفس خویش شیرامون و شهزادگان را یارغو داشت. (جامع التواریخ چ بلوشه ص292). پادشاه در کار گیلان و کشته شدن امرا و تقصیرات بعضی فرمود که یارغوی آن بدارند و تفحص نمایند که گناه که بود و که تقصیر کرد یرغوچیان تفحص و تفتیش تمام صورت آن قضایا بازپرسیدند و در آن قضیه امیرسیاوجی (پسر) قتلغشاه را گناهکار ساختند. (ذیل جامع التواریخ ص17).
- یارغو رفتن؛ انجام گرفتن محاکمه :امیرارغوان او نیز از تبریز روان شد به مقام اردو برسید یک دو نوبت یارغو رفت. (جهانگشای جوینی).
- یارغو کردن؛ محاکمه کردن. مورد مؤاخذه و بازخواست قرار دادن : و طغاشی خاتون را قرا هولاکو یارغو کرد. (جهانگشای جوینی). بعد ما که چندگاه اورا یارغو کردند. (جهانگشای جوینی). رجوع به یرغو شود.

یارغوجی.

(ترکی / مغولی، ص مرکب، اِ مرکب) یارغوچی. رجوع به یارغوچی شود.

یارغوچی.

(ترکی / مغولی، ص مرکب، اِ مرکب) کلمهء مغولی به معنی قاضی و مدافع و حاکم قانون. (جهانگشای جوینی ج1 ص کج، از قاموس پاوه دوکورتی) : یارغوچی بزرگ منکسار نوین بود. (جهانگشای جوینی). چون به حضرت رسید و یارغوچیان او را یارغو داشتند. (جهانگشای جوینی). در گوشه ها هر کس از فتانان مانده بودند و در کنج انزوا رفته و آوردن هر یک تطویلی داشت بالای یارغوچی را با نوکران به لشکرهای پیسو آوردند. (جهانگشای جوینی). چهارم اشل خاتون دختر توقتمور پسر بوقای یارغوچی امیرتومان. (تاریخ غازانی ص 13). آدینه نوزدهم رجب یارغوی صدرالدین داشتند و او بی تحاشی جوابهای مسکت میگفت و با یارغوچیان محابا نمیکرد واگر او را مجال سخن دادندی خود را از آن ورطهء هائل خلاص دادی. (تاریخ غازانی ص 119). یارغوچیان و وزرا را نصیحت فرمود که هر وقت که طایفه ای به شکایت حاکمی و متصرفی آیند سخن ایشان را برفور قبول مکنید... (تاریخ غازانی ص 180). و از امرا نوروز و پسر بوقاء یارغوچی را هم آنجا بگذاشت تا یرلیغ ممالک فارس و عراق بستانند. (تاریخ غازانی ص 72). چون به خراسان رسید پسران توقتای یارغوجی بجهت خون پدر در خفیه قصد امیرنوروز میکردند. (تاریخ غازانی ص104). چندانکه یارغوچیان و حکام و قضاة خواستندی که یک قضیه ای به قطع رسانند حال آن چنان مخبط و بهم برآمده بودی و چندان یرلیغ و پایزه در دست هر یک که قطعاً به فیصل نتوانستندی رسانید. (تاریخ غازانی ص298). و هورقوداق و پسران بوقای یارغوچی بایک تومان لشکر به تعجیل تمام برپی او برفتند. (تاریخ غازانی ص 112). و هم در محرم ایسن بوقا گورگان پسر بوقاء یارغوچی وفات یافت. (تاریخ غازانی ص 121). و امیر منکاسار یارغوچی را فرمود تا بنشست و با جمع امرای دیگر آغاز تفحص کرده آن سخن را می پرسیدند. (جامع التواریخ بلوشه ص 295).

یارغونامه.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) نامه ای که در آن جریان مؤاخذه و محاکمه را ثبت می کنند. چنانکه از فقرهء زیر از تاریخ غازانی برمی آید یارغو را ثبت می کرده و به عرض پادشاه می رسانده اند : دوم روز که آغاز ذی القعده آغاز یارغو پرسیدن کردند و هر چند باریک میپرسیدند چون یارغونامه به محل عرض میرسانید پادشاه اسلام دقائقی چند ایراد میکرد و دیگر باره باز از سر می پرسیدند و آن دقائق را رعایت میکردند عاقبة الامر غرهء ذی الحجة یرغوها تمام شد. (تاریخ غازانی ص149). و رجوع به یارغو و یرغو شود.

یارفروشی.

[فُ] (حامص مرکب) کنایه از تعریف کردن و تحسین نمودن باشد. (برهان) (غیاث اللغات). کنایه از تعریف یار کردن. (آنندراج). تعریف کردن. (جهانگیری) :
به هر کجا که رسم وصف دوستان گویم
برای یارفروشی دکان نمی باید.
ظفرخان احسن (از آنندراج).
دوشم بیخود ز باده نوشی کردند
بر شعله ز پنبه پرده پوشی کردند.
ظاهر شد ازومیل خریداری من
اغیار همه یارفروشی کردند.
نورالدین ظهوری (از آنندراج).
|| صاحب آنندراج پس از نقل شاهد فوق افزوده است: به معنی ترک یارکننده مفهوم می شود. از دست دهنده و رهاکنندهء دوست به عمد.

یارفیع.

[رَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش معلم کلایه شهرستان قزوین. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یارق.

[رَ] (معرب، اِ) یاره. (دهار). معرب یاره، دستیانه. (از منتهی الارب). یاره که دستیانه باشد یا دستیانهء پهن. (آنندراج). یارق فارسی معرب و اصل آن یاره است و آن سوار باشد عربان یارق را به کار برده اند، چنانکه شبرمة بن الطفیل گوید :
لعمری لظبی، عندباب ابن محرز
اَغنّ علیه الیارقان مشوف.
(المعرب جوالیقی ص358).
دستوانهء زنان. دستبند. منگل. دستینه. دستینج. یارج. رجوع به یارج و یاره شود.

یارق.

[رُ] (ترکی، ص) روشن و سفید. (غیاث اللغات) (آنندراج). یاره.

یارق.

[رُ] (اِخ) در مجمل التواریخ آمده است : و پسرزادگان شمعون و یهودا پیشرو بنی اسرائیل بودند و به حرب کنعانیان [ و فرزیان ] رفتند و به یارق(1) از ایشان ده هزار مرد بکشتند و پادشاه [ یارق ] را اسیر گرفتند. (ص 140). و در صفحه 41 آرد: و تا غارت و بند کردن [ بنی ] اسرائیل دیگر بار بیست سال. در پرداختگی از حرب چهل سال [ بعد ]آن است که زنی ملکت بگرفت از نژاد پیغامبران، و مردی یارق نام او در این مدت تدبیر مملکت همی کرد.
(1) - ن ل: بارق. طبری: بازق (چ لیدن ج1 ص515).

یارق تغمش.

[رُ تُ مِ] (اِخ) این کلمه در چند صفحهء تاریخ بیهقی بی آنکه ضبط آن معلوم باشد آمده و چنین مفهوم میشود که نام حاجب جامه دار محمودی بوده است که در دربار مسعود هم بهمین پایه خدمت کرده است. از ترکیب کلمه و هم بنا به تصریح تاریخ بیهقی معلوم میشود که یارق تغمش ترکمان بوده و در دربار مسعود به سالاری سپاهی که برای فرونشاندن غائلهء مکران گسیل شده بود برگزیده شده است. همچنین وی با گروهی از ترکمانان به قزوین رفت تا پسر گوهرآیین خازن را که علم طغیان برافراشته و آن شهر را فروگرفته بود گوشمال دهد.

یارق تیمور.

[رُ تَ / تِ] (اِخ) از امرای امیر تیمور گورکان است. خواندمیر ذیل وقایعی که در دوران امیر تیمور رخ داده آرد، در آنحال حضرت صاحبقران یارق تیمور و ختای بهادر و محمد سلطانشاه را با فوجی از بهادران مقرر فرمود که بر سر دشمنان شبیخون برند و ایشان به موجب فرمان با پانصد کس روان شده در همان شب با پسر اروس خان تیمور ملک اغلان که سه هزار کس همراه داشت دچار خوردند و آغاز جنگ کرده یارق تیمور و ختای بهادر شربت شهادت چشیدند. (حبیب السیر جزو سیم از ج3 ص136).

یارقطاش.

[رُ] (اِخ) از امراء سلجوقیه است که به دستیاری قودن، اکنجی یکی از امرای برکیارق را به قتل رسانید. مرحوم قزوینی در حاشیهء ص 3 ج 2 تاریخ جهانگشا این عبارت را از ابن الاثیر نقل کرده اند: و کان من جملة امراء السطان [ برکیارق ] امیراسمه اکنجی و قدولاء السلطان خوارزم ولقبهُ خوارزمشاه فجمع عساکره و سار فی عشرة آلاف لیلحق السلطان فسبق العسکر الی مروفی ثلثمایة فارس و تشاغل بالشرب فاتفق قودن و امیر آخر اسمه یار قطاش علی قتله فجمعا خمسمایة فارس و قتلوه. ابن اثیر عبارات مذکور را ذیل عنوان: (ذکر عصیان امیر قودن و یارقطاش برضد سلطان (برکیارق) و... بدین سان آورده: دراین سال (487 ه) یارقطاش برضد سلطان برکیارق عصیان کرد و سبب آن چنین بود که امیر قودن در زمرهء امرای امیر قماج داخل بود و وی وفات یافت در حالی که سلطان (برکیارق) در مرو بود ازینرو قودن به وحشت افتاد و تمارض کرد و بعد از حرکت سلطان به سوی عراق همچنان در مرو بماند و کان من جملة امراء السلطان امیراسمه اکنجی... (الکامل ابن اثیر ج 10 ص 110).

یارقند.

[قَ] (اِخ)(1) یارکند. شهری به ترکستان چین دارای 60000 سکنه. در تاریخ مغل نام آن بدین سان آمده است: و سرحد مملکت او (جغتای) از یک طرف سرزمین قوم اویغور بود و از طرفی دیگر سمرقند و بخارا و شهرهای آلمالیغ و بیش بالیغ و تورفان و قره شهر و کاشغر و یارقند و ختن و... یعنی نقاطی که آنها را امروز به اسم عام ترکستان (اعم از ترکستان غربی یا شرقی یا ترکستان افغانستان) میخوانند جزو قلمرو او حساب میشد و مرکز او در شهر قناس از بلاد مجاور آلمالیغ بود. (ص 220 تاریخ مغول تألیف عباس اقبال). قوم ترک اویغور... تا مقارن فتوحات چنگیز برقسمت مهم ختن و کاشغر و یارقند یعنی ترکستان شرقی حالیه حکومت داشتند رجوع به یارکند شود.
(1) - Yarkand.

یارقی.

[رَ قی ی] (ع ص نسبی) یاره گر. (دهار).

یارک.

[رَ] (اِ) بچه دان را گویند عموماً و به عربی مشیمه خوانند. (برهان). || پوستی نازک که بر سر و روی بچه شتر پیچیده است و آن را به عربی سلامی گویند خصوصاً. (برهان) (آنندراج). بچه دان و آن را به تازی مشیمه خوانند. (جهانگیری) (رشیدی). یاره. سلی. پوست زاید که بروی بچهء نوزاد آدمی و شتر بچه درکشیده. (از قاموس) (از صراح). پوست برکشیده بروی جنین. سلا. فق ء. فقأه. فاقیاء. هلابه. غسالة السلی. ارخاء؛ فروهشته گردیدن یارک ناقه. ارخت الناقه؛ فروهشته شد یارک آن. استرخاء؛ فروهشته شدن یارک ناقه. استرخت الناقه؛ فروهشته گردیدن یارک آن. (منتهی الارب). || نوعی از خوانندگی باشد که غلچهای بدخشان یعنی رندان و اوباشان آنجا کنند. (برهان). نوعی از خوانندکی اهل بدخشان. (انجمن آرا) (آنندراج). نوعی از گویندگی که غلچهای بدخشان کنند. (رشیدی) (جهانگیری).

یارک.

[رَ] (اِ مصغر) مصغر «یار». و «ک » هم تحبیب را رساند و هم تصغیر را :
رفتند بجمله یارکانت
ببسیج تو راه را هلا هین.ناصرخسرو.
آزرومندتر از شراب وصل نازکان و سودمندتر از رضاب لعل یارکان. (ترجمهء محاسن اصفهان ص12).
یارکی یافته ای درخور خویش
جهد آن کن که نکو داری یار.؟

یارک.

[رَ] (اِخ) از طبیب زادگان بلدهء قزوین و در هرات ساکن بوده و گویند به کرم و حسن خلق موصوف آن دیار بوده است. این چند بیت از او انتخاب شد:
سگش از راه وفا از پی ما می آید
سگ اوئیم که از راه وفا می آید.
*
چو عندلیب برد گل به آشیانهء خویش
به دست خویش زند آتشی به خانهء خویش.
چه کوتاه است شبهای وصال دلبران یارب
خدا از عمر ما بر عمر این شبها بیفزاید.
(آتشکده ص229).
و در مجمع الخواص نیز آمده است: یارک قزوینی شخصی است درویش وافتاده و اوقات خود را به شاعری می گذراند. این مطلع ازوست:
پریشان خاطرم از کاکل و زلف پریشانش.
که آن سر می کند در گوش و این سر در گریبانش.
(مجمع الخواص 252).

یارکت.

[کَ] (اِخ) از توابع سمرقند بوده است. یاقوت آرد: از قرای اسروشنه است در ماوراءلنهر. و در شرح حال رودکی آمده است: یارکث یا یارکت از شش روستای شمال سغد بوده(1) و بالاترین روستاهای شمالی و به خاک اسروشنه پیوسته بود و آبیاری کشت زارهای آن از چشمه بود و زمین بسیار داشت(2) و در آن منبر نبود و آب آن از آب سغد نبود(3) و دو ناحیه دیگر شمال رود سغد بورغذ و بوزماجن بدان پیوسته بود. (شرح حال رودکی ص 137 و 138). محله ای است از سمرقند که آن را ورسنین گویند. (الانساب سمعانی).
(1) - المقدسی ص 266.
(2) - المقدسی ص 279.
(3) - الاصطخری ص 322.

یارکث.

[کَ] (اِخ) رجوع به یارکت شود.

یارکثی.

[کَ] (ص نسبی) این نسبت به یارکث یکی از محله های سمرقند است که آن را ورسنین هم میگویند و همچنین منسوب به یکی از قراء اسروشنه است. (الانساب سمعانی ورق 596).

یار کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) همراه کردن. قرین کردن. موافق کردن. یکدل کردن. همداستانی کردن. اصحاب : جهودان بر وی [ عیسی ] گرد آمدند و تدبیر کشتن او کردند و این هردوس الاصغر را با خویشتن یار کردند. (ترجمهء طبری بلعمی).
چو مهتر شدی کار هشیار کن
ندانی تو داننده را یار کن.فردوسی.
چو لشکرش رفتی به جایی به جنگ
خردیار کردی و رای و درنگ.فردوسی.
فرنگیس را نیز کردند یار
نهانی بر او برنهادند بار.فردوسی.
و سپاه سیستان با خود یار کرد و به حرب خوارج بیرون شد. (تاریخ سیستان).
با قلم چونکه تیغ یار کنی
در نمانی ز ملک هفت اقلیم.
ابوحنیفهء اسکافی.
مرد در این راه تنگ پی نبرد
گرنه خرد را دلیل و یارکند.ناصرخسرو.
روی سرخی مادرش طلبد
آنکه با اوش یار خواهد کرد.سنایی.
دولت عشق یار خاقانیست
توهمه دولتی که یارکنی.خاقانی.
نسیمی از عنایت یار اوکن
ز فیضت قطره ای همراه او کن.نظامی.
عقل را با عقل دیگر یار کن
امرهم شوری بخوان و کارکن.مولوی.
گویی دواج روح که در کالبد دمید
یا عقل ارجمند که با روح یار کرد.سعدی.
|| چیزی را به چیزی منضم کردن. توأم کردن. مع کردن. ضم کردن. چیزی را به چیزی آمیختن و مخلوط گردانیدن : پس اگر از بهر آب زرد خورند (مازریون را) با او بیخ سوسن آسمانگون یار باید کرد. (الابنیه عن حقایق الادویه). با این شراب... تخم خرفه و طباشیر کنند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر قطران و ترمس وسعتر با این داروها یار کنند صواب باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر اندکی عسل بلادر با وی یار کنند قوی تر بود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و اگر انگبین یا مویز یار کنند گرم تر باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و یک من شکر برافکنند و بقوام آرند و اگر ماده سخت تیز و گرم باشد قدری پوست خشخاش با تخم یارکنند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و کمان وی (کیومرث) چوبین بود بی استخوان... پس تیر اندازی به بهرام گور رسید بهرام کمان را با استخوان یارکرد و بر تیر چهارپر نهاد. (نوروزنامه). و چون برگرفتمی قدری آرد و روغن با آن یارکردمی و کلیچه پختمی. (سندبادنامه ص 209). در خرقه بست (بربطی چند) و پاره ای حلوا با آن یار کرد و بدان جوان فرستاد. (تذکرة الاولیاء).
بر من بیمار شیرین گشت معجون اجل
ز آنکه عشقت چاشنی خویش با آن یارکرد.
میرخسرو (از آنندراج).
|| یار گرفتن :
طعنه زنی که یار کنم دیگر
طعنه مزن که من نکنم باور.مسعودسعد.

یارکند.

[کَ] (اِخ) شهری است در ترکستان شرقی میان کاشغر و ختن از توابع چین. در ساحل چپ نهری به همین نام. در نزهة القلوب ذیل ختن آمده است: مملکتی بزرگ است و از اقلیم چهارم و پنجم از مشاهیر بلادش کاشغر و ینگی تلاس و صیرم و یارکند. ص 258 و در آنندراج آمده است: نام شهری است که دارالملک و مرکز سلطنت حکمران ختن است مردمان خوب سیرت و دختران خوب صورت دارد مانند دوشیزگان کاشغر روی گشاده باحسن و جمال و غنج و دلال در کوچه و بازار گردش نمایند هرکس طالب مواصلت دختری شود به اشارهء او وکیل و منسوب او را بیند و به اندک مایه صداق بهم پیوندند ولی شوهر بخواهد برود باید طلاق دهد اولاد نر از آن پدر و ماده از آن مادر خواهد بود و اینان یعنی حاکم آنجا از جانب خاقان ختا مقرر است و حکمش برهمه ختن روا خواهد بود. و رجوع به یارقند شود.

یارکوج.

(اِخ) پس از منصوربن جعفر خیاط در ولایت اهواز جانشین وی شد. (ابن اثیر ج8 ص100).

یارگانرود.

(اِخ) از نقاط ساحلی جنوب بحر خزر گیلان، در جغرافیای کیهان ضمن شرح جنگلهای ایران آرد: قسمت اول (یعنی جنگلهای ایران) واقع است در سواحل جنوب بحر خزر گیلان: (لاهیجان، سردام حسن آباد، یارگانرود، رشت، انزلی، طالش، دولاب، ایلالان آستارا). (جغرافیای اقتصادی کیهان). رجوع به کرگانرود شود.

یارگر.

[گَ] (ص مرکب) کمک. یاریگر. مددکار :
دگر آنکه جنباند او کوه را
بدان یارگر خواهد انبوه را.فردوسی.
نبد یارگرشان در این کار کس
زن و شوی بودند همیار و بس.
اسدی (گرشاسبنامه ص119).

یارگل.

[گُ] (اِخ) نام یکی از آبادیهای بخش سقز است و بجای «یورقل» برگزیده شده است. (لغات فرهنگستان). و رجوع به یورقل شود.

یارگی.

[رَ / رِ] (حامص، اِ) توانایی و قدرت و زهره و قوت. (برهان) (غیاث). قوت و توانائی و جرأت و جسارت. (آنندراج) : ترا چه یارگی بود ایدر اندر آمدن بی بار و سلام. (ترجمهء طبری بلعمی). محمد بن حمدون [ نبیرهء مرزبان ] گفت کمینه سواران آن شهرمائیم و ما را یارگی نباشد که از پیش سواران ملک نیمروز به میدان اندرشویم. (تاریخ سیستان ص349). و فرزندان او [ را ]یارگی نبود که بر چاکری از آن خویش بانگ زدندی. (تاریخ سیستان ص343). و هیچکس را یارگی آن نبود که سوی وی شدی. (تاریخ سیستان ص 347). و غلامان را یارگی نبود که بیرون آمدندی به کشتن. (تاریخ سیستان ص138). ما را چه یارگی بودی که این کردی به شکر باید شد. (تاریخ سیستان ص 170).
گر جمله را سعید کند یا شقی کند
چونین مکن که گوید آن یارگی کراست.
امیرمعزی (از آنندراج).
ای آن که تویی چاره و بیچارگیم
از تو صله خواستن بود یارگیم.سوزنی.
نبد هیچکس را دگر یارگی
که با او برون افکند بارگی.نظامی.
کرا یارگی کز سر گفتگو
ز من جای آبا کند جستجو.نظامی.
خواجه کان دید جای صبر نبود
یاری و یارگی نداشت چه سود.نظامی.
درآید بتندی و خونخوارگی
بجز شه کرا باشد این یارگی.نظامی.
و که را یارگی باشد که در حضرت مابخلاف این گوید. (عتبة الکتبه). و در عهد او در خراسان هیچکس را یارگی آن نبود که در احادیث مصطفی صلوات الله علیه بنا وجه تصرف کردی. (تاریخ بیهق). || مجال و فرصت. (برهان).

یارلا.

(اِخ) نام یکی از پادشاهان گوتی است که سه سال سلطنت کرده است. رجوع به گوتی و رجوع به تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی ص31 شود.

یارلاگاندا.

(اِخ) نام یکی از شاهان گوتی است که هفت سال سلطنت کرده است. رجوع به تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی ص 31 شود.

یارم.

[رَ / رِ](1) (ترکی، اِ) نیم. نصف. (از آنندراج).
(1) - در ترکی امروز آذربایجان با کسر «ر» است.

یارم.

[رِ] (اِخ) از قرای اصفهان است. (مراصد الاطلاع). از قرای اصفهان است و ابوموسی حافظ بدان منسوب است. (از معجم البلدان).

یارم باز.

[رُ] (نف مرکب) شارلاتان. بدذات. بدجنس. متقلب.

یارم بازی.

[رُ] (حامص مرکب)شارلاتانی. تقلب. بدذاتی. بدجنسی.

یارمچه.

[رِ چَ] (اِخ) دهی از بخش قیدار شهرستان زنجان با 138 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یارمحمدرخنه.

[مُ حَمْ مَ رِ نَ] (اِخ) در مجالس النفایس تألیف میرنظام الدین علیشیرنوائی مجلس نهم موسوم به لطائف که دربارهء شعرای معاصر امیر علیشیر است در قسم پنجم آن که درباره شعرائی است که از ارباب هنر بوده اند نام یارمحمدرخنه بدین سان آمده: ملازم ابن حسین میرزا بود ازوست این رباعی:
تا از تو جدا شدم دلم غمگین است
چون شمع مرا گریه و سوز آئین است
میسوزم و می گدازم و میمیرم
آن کز تو جدا شود سزایش این است.
(مجالس النفائس ص172).

یارمحمد شیبانی.

[مُ حَمْ مَ شَ] (اِخ)یکی از امرای شیبانی شعبهء بخارا که در حدود سال 957 ه . ق. مطابق 1549 م. در بخارا حکومت میکرد. ازبکان تحت ریاست محمد شیبانی که آخرین لشکرکش معتبر از خاندان چنگیزی است سلسلهء شیبانی را تشکیل دادند و هنگامیکه سه پسر محمود آخرین سلطان تیموری ماوراءالنهر برسر باقیماندهء ممالک اجدادی نزاع میکردند گروهی از شیبانیان که نخست در سیبری ناحیهء تیومن(1)سمت امارت داشتند تحت سرکردگی محمد شیبانی مذکور به ماوراءالنهر کوچ کردند و امرای تیموری را از بین برده دولت ازبکان را تأسیس کردند. پایتخت امرای شیبانی سمرقند بود ولی غالباً بخارا نیز مرکز حکومتی مقتدر بشمار میرفت و این شهر مانند بلخ در عهد امرای هشترخان ولیعهد نشین محسوب میشد. یارمحمد شیبانی دومین فرمانروای شعبه امرای بخاراست. (از تاریخ طبقات سلاطین اسلام ص243).
(1) - Tiumene (Tioumen).

یارم کردن.

[رِ کَ دَ] (مص مرکب)خوابانیدن شاخی از درختی تا از آن درختی دیگر جدا کنند. افکند کردن.

یارم گنبد.

[رِ گُمْ بَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء قوچان. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

یارملق.

[رِ لِ] (اِ) صاحب النقود العربیة ذیل «اسماء نقود مستحدثه پس از عصر عباسی» آرد: یرملق [ یَ ِر ِل ] سلیمی و بعضی آن را یارملق نویسند اصل آن از ترکی «یارِم» به معنی نیم است و رویهمرفته معنای آن «این نیم» یا «این نیم قرش» و امثال آن است(1). یارملق سکهء مصری از نقره بوده و پیش از دوران ترکها رواج داشته است. (النقود العربیة ص188 و نیز ص 86).
(1) - «لق» در ترکی نوعی پسوند اتصاف و نسبت و لیاقت است و توضیح لغوی «یارملق» از طرف صاحب نقودالعربیه درست بنظر نمی رسد و «نیمه ای» یعنی مسکوک با عیار سه دانگ باید گفت. (یادداشت لغتنامه).

یارم ماهوت.

[رِ] (اِ مرکب) مرکب از «یارم» به معنی نیم + «ماهوت» و یار ماهوت هم در لهجهء عامه گویند و آن نوعی پارچه است.

یارمند.

[مَ] (ص مرکب) (از «یار» + پساوند «مند») دوست و اعانت کننده و یاری دهنده. (برهان). یاور و یاوری ده. (انجمن آرا). ممد و معاون و یاریگر. (آنندراج). مساعد. مددکار. معین :
هرکه را بخت یارمند بود
گو بشو مرده را ز گور انگیز.خسروی.
تو با او برو بر ستور نوند
همش راهبر باش و هم یارمند.فردوسی.
چو باشید با من بدین یارمند
نمانم بکس تاج و تخت بلند.فردوسی.
مرا گر بود اندرین یارمند
بگردانم این رنج و درد و گزند.فردوسی.
مزن بر کم آزار بانگ بلند
چو خواهی که بختت بود یارمند.فردوسی.
نگهدار تاج است و تخت بلند
ترا بر پرستش بود یارمند.فردوسی.
گر ایدونکه باشی مرا یارمند
که از خویشتن بازدارم گزند.فردوسی.
گزین کرد از آن سرکشان مرد چند
که باشند بر نیک و بد یارمند.فردوسی.
به دارندهء آفتاب بلند
که باشم شما را بدو یارمند.فردوسی.
نخواهم که آید شما را گزند
مباشید با من به بد یارمند.فردوسی.
ترا بود در جنگشان یارمند
کلاهت برآمد به ابر بلند.فردوسی.
که باشد در این ره که بد یارمند
که رستی ز دست سپه بی گزند.
اسدی (گرشاسبنامه ص194).
رَه نوشتی فتح و نصرت یارمند و پیشرو
بازگشتی بخت و دولت بریمین و بریسار.
مسعودسعد.
وگرش بخت یارمند بود
نامبردار و ارجمند بود.اوحدی.

یارمندی.

[مَ] (حامص مرکب) کمک. یاری. همراهی. عون. معاونت. مددکاری :
کنون از من این یارمندی مخواه
بجز آنکه بنمایمت جایگاه.فردوسی.
که همواره پست و بلندی ز تست
به هر سختیی یارمندی ز تست.فردوسی.
چنین داد پاسخ که از ماست گنج
ز شهر شما یارمندی و رنج.فردوسی.
دگر آنکه پرسیدی از مرد دوست
ز هر دوستی یارمندی نکوست.فردوسی.
یارمندی دادن؛ کمک کردن. مساعدت کردن. همراهی :
مگر بخششت یارمندی دهد
به فیروزیم سربلندی دهد.فردوسی.
یارمندی کردن؛ اعانت کردن. معاضدت. مددکردن. یاری کردن. مساعدت کردن :
برین برکه گفتم نجویم زمان
اگر یارمندی کند آسمان.فردوسی.
- بی یارمندی؛ بی یاری. نداشتن دوست و رفیق :
ز بی یارمندی بنالند مردم
من از یارمندی که یاری ندارند.اوحدی.
- یارمندی نمودن؛ یاری و موافقت نشان دادن: تقافط؛ یارمندی نمودن نر و ماده به هم به گشنی کردن.

یارمه.

[مَ / مِ] (ترکی، اِ) بلغور. جریش. جشیش. گندم که پزند و خشک کنند و سپس به دست آس خرد کنند.

یارمهماز.

[مِ] (ص مرکب) به اصطلاح معلمان معطی و بدین معنی تنها «مهماز» نیز آمده است. (آنندراج) :
همه در کودکی... یارمهماز (؟)
چو سرزد ریش رند و شعرپرداز.
ملافوقی یزدی (از آنندراج).

یارنامج.

[مَ] (معرب، اِ مرکب) معرب یارنامه، یارنامج فی المغرب الیارنامج فارسیة وهی اسم النسخة التی فیها مقدار المبعوث قال السراج القزوینی و عن شیخنا ان النسخة التی یکتب فیها المحدث اسماء رواته و اسانید کتبه المسموعة تسمی بذلک. (کشف الظنون ج2 متون 2048). رجوع به یارنامه شود.

یارنامه.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) کار نیک و نیک نامی. (برهان) (آنندراج) :
چند از این لاف یارنامهء تو
در چنین منزلی کثیف و نژند.سنائی.
یارنامه گزین که برگذرد
اینهمه بارنامه روزی چند.
سنایی (از جهانگیری و رشیدی و آنندراج)(1).
روان حاتم طی گویدش بگاه سخا
که یارنامهء من بیش در جهان مشکن.
عمید لوبکی (از جهانگیری).
(1) - بارنامه نیز به این معنی نزدیک است، چه به معنی لقب نیک و حشمت و تجمل آمده و می تواند بود که در این دو بیت بارنامه و یارنامه هردو باشد. (آنندراج). در نسخ دیگر بارنامه است. رجوع به بارنامه شود.

یارند.

[رَ] (اِ) نفرین. (شعوری ج2 ورق 443). و بیانکی می گوید فارسی است به معنی دشنام و دشنام دادن.

یارند.

[رَ] (اِخ) دهی است از بخش نطنز شهرستان کاشان. با 460 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).

یارو.

(اِ) در تداول عامه، شخصی که نزد گوینده و شنونده هر دو شناخته است به سببی، خواه اختصار کلام و خواه تمایل به آنکه دیگران نشناسندش گفته شود. (از فرهنگ عامیانهء جمال زاده). شخص معهود. فلان. بهمان. شخص معهود میان گوینده و مخاطب. || تعبیری آمیخته به استخفاف چون از کسی نام بردن نخواهند.

یاروار.

[یارْ] (ص مرکب) ظاهراً مرکب از «یار» + «وار» ادات تشبیه است به معنی یارمانند در رباعی زیر منسوب به شیخ ابوسعید ابوالخیر :
چون باز گرسنه(1) در شکاریم همه
با نفس و هوای یارواریم همه
گر پرده ز روی کارها بردارند
معلوم شود که در چه کاریم همه.
(1) - ن ل: سفید.

یاروج.

(ع اِ) شمشیر. || پیکان. و منه قولهم: وقع الیاروج علی الیافوخ اهون من ولایة بعض الفروخ. (منتهی الارب).

یارود.

(اِخ) دهی است از بخش معلم کلایه شهرستان قزوین، با 307 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

یارور.

[یارْ وَ] (ص مرکب) (مرکب از «یار» + «ور» پسوند) مددکار. معین :
تو او را به هر کار شو یارور
چنان کن که از تو نماید هنر.فردوسی.

یاروق.

(اِخ) ابن خلکان در تاریخ خود آرد: بهاءالدین معروف به ابن شداد در سیرة صلاح الدین یاروق را چنین یاد کرده است: یاروق بن ارسلان ترکمانی در میان طایفهء خود مردی بزرگ قدر و پیشوا بود و طایفهء یاروقیهء ترکمانان به وی منسوب است خلقتی عظیم و منظری هائل داشت. وی در جهت قبلهء بیرون شهر حلب سکونت گزید و بالای تپهء بلندی بر ساحل نهر قُوَیق با خاندان و پیروانش بناهای مرتفع بسیار و آبادانیهای وسیعی بنیان نهادند که اکنون آن ناحیه را یاروقیه می نامند. این جایگاه مانند قریه ای است که یاروق و همراهانش در آن بسر می بردند و تاکنون هم آبادان و مسکون است و مردم حلب در ایام بهار بدان ناحیه می روند و به گردش در کنار سبزه زارهای قویق می پردازند و از مواضع باصفا و گردشگاههای حلب بشمار می رود. یاروق در محرم سال 564 وفات یافت. (از وفیات الاعیان ابن خلکان ج2 ص346). در معجم البلدان از امرای نورالدین محمودبن زنگی قلمداد شده است. رجوع به معجم البلدان شود.

یاروقی.

(اِخ) اَلمُشِدّ (602 - 656 ه . ق.) علی بن عمر بن قزل ترکمانی یاروقی مصری شاعری است از امرای ترکمانان در مصر تولد یافته و در دارالانشاء (دبیرخانه) سمت دبیری داشته است. وفات او به دمشق بوده و او را دیوان شعری است. (الاعلام زرکلی ج2). و رجوع به کشف الظنون و دیوان الاسلام و فوات الوفیات و الاعلام ص 1141 ج3 شود.

یاروقیة.

[قی یَ] (اِخ) محلهء بزرگی است در خارج شهر حلب منسوب به یاروق یکی از امرای ترکمان. (از مراصد الاطلاع). || نام طایفه ای است منسوب به یاروق مذکور. رجوع به یاروق شود.

یارولی.

[یارْ وَ] (اِخ) دهی است از بخش دلفان شهرستان خرم آباد، با 150 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

یارولی.

[یارْ وَ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، با 120 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یاره.

[رَ / رِ] (اِ) دست برنجن را گویند و آن حلقه ای باشد از طلا و نقره و غیر آن که بیشتر زنان در دست کنند و یارق معرب آن است و به عربی سوار گویند. (برهان). دست برنجن را گویند و یارق معرب آن است. (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). زیوری است که بدان آرایش ساعد کنند و به هندی آن را کنگن گویند. (غیاث اللغات). یارَق. (دهار) (منتهی الارب) (صراح). دستیانه. (صراح) (منتهی الارب). سوار. (منتهی الارب) (لغت نامهء حریری). اسوار. (منتهی الارب). دست آورنجن زرین. (صحاح الفرس). دست ورنجن. النگو. دستبند. (لغت نامهء خطی). دستوار. منگل. قلب. سوذق. || طوق گردن. (برهان). چنبر گردن و گردنبند. گلوبند. یاره. به هر دو معنی فوق یعنی دست برنجن و طوق گردن هم پیرایهء زنان بوده و هم از گوهرهای گرانبها بشمار می رفته است که پادشاهان و پهلوانان و سپهسالاران آن را زیب بازوان و گردن خود می کرده اند چنانکه در شواهدی که ذیلا نقل می شود یاره را غالباً با تاج و افسر و دیهیم و گاه و تخت عاج و طوق زر و انگشتری و گوشوار و کمر زرین و کلاه زرین و خلخال زر و جام زرین و جوشن و گرز و مانند اینها آورده اند و آن را از زر و یاقوت و مروارید و نظایر آنها می ساخته اند :
بیفکند [ لهراسب ] یاره فروهشت موی
سوی داور دادگر کرد روی.دقیقی.
بیامد نشست از بر تخت زر
ابا یاره و تاج و زرین کمر.فردوسی.
همه گنج بد تاج و هم تخت زر
همان افسر و یاره ها و کمر.فردوسی.
در گنج بیرنج بگشاد شاه
گزین کرد از آن یاره و تاج و گاه.فردوسی.
در گنج بگشاد و تاج پدر
بیاورد بایاره و طوق زر.فردوسی.
که از تخت زرینش برداشتند
برویاره و تاج نگذاشتند.فردوسی.
سپه سر بسر زان توانگر شدند
چو با یاره و تاج و افسر شدند.فردوسی.
همان یاره و طوق گند آوران
همان جوشن و گرزهای گران.فردوسی.
تو بر تخت بنشین و نظاره باش
همه ساله باتاج و با یاره باش.فردوسی.
به پیش بزرگان بدو داد تاج
همان یاره و طوق باتخت عاج.فردوسی.
غلامان همه با کلاه و کمر
پرستنده با یاره و طوق زر.فردوسی.
همان یاره و تاج و انگشتری
همان طوق و هم تخت گند آوری.فردوسی.
چه از تاج پرمایه و تخت زر
چه از یاره و طوق و زرین کمر.فردوسی.
ز پیلان و آرایش و تخت عاج
همان یاره و افسر و طوق و تاج.فردوسی.
کنون سر ز دیبا برآور که تاج
همی جویدت یاره و تخت عاج.فردوسی.
دو افسر پر از گوهر شاهوار
دویاره یکی طوق و دو گوشوار.فردوسی.
یکی تاج پرگوهر شاهوار
دویاره یکی طوق گوهرنگار.فردوسی.
معشوقگانت را گل و گلنار و یاسمن
از دست یاره بربود از گوش گوشوار.
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 30).
عبیر و مشکش اندر گیسوان کرد
ز گوهر یاره اندر بازوان کرد.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
و آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود با یاره های مروارید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص217). تاج مرصع به جواهر: طوق و یارهء مرصع همه پیش بردند. (تاریخ بیهقی ص 378).
شهان پاک با یاره و طوق زر
همان پهلوانان به زرین کمر.
اسدی (گرشاسبنامه ص 38).
فرستاده را داد بسیار چیز
همان جامه و یارهء خویش نیز.
اسدی (گرشاسبنامه).
که هست اندرو حلقه و یاره چند
ز حوا بمانده ست با گیس بند.
اسدی (گرشاسبنامه).
گاهی عروس وار پیش آید
با گوشوار و یاره و با افسر.ناصرخسرو.
از گوهر و در مخنقه و یاره
درکرد به دست و بست برگردن.ناصرخسرو.
آن روزگار شد که حکیمان را
توفیق تاج بوده خرد یاره.ناصرخسرو.
دل درویش را گر هوشیاری
ز دانش طوق ساز از هوش یاره.ناصرخسرو.
به نام و ذکرش پیر است منبر و خطبه
به فر و جاهش آراست یاره و گرزن.
مسعوسعد.
ملک ترا فلک چو بزرگی تو بدید
از عزت و جلالت دیهیم و یاره کرد.
مسعودسعد.
دست زمانه یارهء شاهی نیفکند
در بازویی که آن نکشیده است بارتیغ.
مسعودسعد.
زیرا که حور و ماه فرستد به مجلست
تا تو کنی ز یارهء او گوشوار ملک.
امیر معزی.
گه یاره کنی ز ماه و گه تاج
گه رنگ دهی به خاک وگه شم.خاقانی.
چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند
نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا.خاقانی.
بلکه رضوان زین پس از میم منوچهر ملک
یارهء حوران کند گر شاه را بیند رضا.
خاقانی.
تاج بربود از سر مهراج زنگ
یارهء طمغاج خان کرد آفتاب.خاقانی.
مهره از بازو و معجر ز جببن باز کنید
یاره از ساعد و یکدانه زبر بگشایید.
خاقانی.
گر بمثل روز رزم رخش تو نعل افکند
یاره کند در زمانش دست شهور و سنین.
خاقانی.
و تخت و تاج و یاره و طوق و انگشتری او [جمشید] کرد. (نوروزنامه).
چو یاره دستبوس رایش افتاد
چو خلخال زر اندر پایش افتاد.نظامی.
دین سره نقدی است به شیطان مده
یارهء فغفور به سگبان مده.نظامی.
پای عدم در عدم آواره کن
دست فنارا به فنا یاره کن.نظامی.
یارهء او ساعد جان را نگار
ساعدش از هفت فلک یاره دار.نظامی.
جهان رست از مرقع پاره کردن
عروس عالم از زر یاره کردن.نظامی.
در گوشم ار بُدی سخن عقل گوشوار
بر ساعد سپهر چو مه یاره بودمی.
اثیرالدین اومانی.
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم.
حافظ.
- یاره دار؛ دارندهء یاره :
یارهء او ساعد جان را شکار
ساعدش از هفت فلک یاره دار.نظامی.

یاره.

[رَ / رِ] (اِ) یارا. توانایی. قوت. قدرت. (برهان). یارا. (رشیدی) (آنندراج). توان. تاب. (صحاح الفرس) :
بدو [ طوس ] گفت گودرز باز آر هوش
سخن بشنو و پهن بگشای گوش...
نیای من آهنگر کاوه بود
که با فر و برز و ابا یاره(1) بود.فردوسی.
ابا آنکه از مرگ خود چاره نیست
ره خواهش و پرسش و یاره نیست.فردوسی.
زبان و خرد بود و رای درست
بتن نیز یاره ز یزدان بجست.فردوسی.
جز زُهره کرا زَهره که بوسد پایت
جز یاره کرا یاره که گیرد دستت(2)؟
مهستی(3) (از رشیدی).
لطفت به کرم چارهء بیچاره کند
عدلت ستم از زمانه آواره کند
در گلشن عدل تو صبارا نبود
آن یاره که پیراهن گل پاره کند.
(از جهانگیری).
(1) - اینجا ممکن است به معنی بازوبند یا طوق هم باشد.
(2) - یارهء اول به معنی دست برنجن است.
(3) - به ابواحمد جامجی نیز نسبت داده اند.

یاره.

[رَ / رِ] (اِ) مُرکبی باشد از ادویهء ملینه که اطبا بجهت مسهل سازند و معرب آن یارج است و مشهور به ایارج بود. (برهان). ترکیبی است که اطبا بجهت تلیین طبیعت دهند و ایارج معرب آن است. (آنندراج). مرکبیست از ادویهء ملینه که اطبا جهت مسهل سازند و آن اسلم از مطبوخات و حبوبات باشد. (جهانگیری). یارج. (دهار). ایارج و آن عطری است مرکب از نه چیز. (زمخشری) :
سخن چون راست باشد گرچه تلخ است
بود پرنفع بر کردار یاره.ناصرخسرو.
و اگر آماس سودایی باشد، استفراغ بمطبوخ افتیمون و یاره های بزرگ کنند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). آن خون نه مادتی بود در دماغ که به یارهء فیقرا(1) فرود آمدی. (چهارمقاله چ لیدن ص81).
با تیغ جفا گر جگرم پاره کند
تا چارهء آن پزشک بیچاره کند
از اشک چو یاقوت و ز زر رخ خویش
این خسته جگر مفرح و یاره کند.
عمادی شهریاری (از آنندراج).
زمانه جمله چو بیمار بیم حادثه اند
زبأس و امن تو چون یاره و چو معجون باد.
انوری.
و رجوع به یارج وایارج شود. || مقدار و اندازه(2). (برهان).
(1) - فیقرا در لغت یونانی به معنی تلخ است، چه ایارج فیقرا ایارجی است که جزء عمدهء آن صبر است. (علامه محمد قزوینی، چهارمقاله چ لیدن ص340 - 341).
(2) - به این معنی صورتی است از ایاره که مصحف اماره و آماره است. (از حاشیهء برهان چ معین). و رجوع به ایاره شود.

یاره.

[رَ / رِ] (اِ) یارک. جفت. زهدان. مشیمه. جنین و رجوع به یارک شود.

یاره تاشی.

[رَ / رِ] (ترکی، اِ مرکب)حجرالعاج. (تحفهء حکیم مؤمن). و رجوع به حجرالعاج و حجر اعرابی شود.

یارهء فیقرا.

[رَ / رِ یِ فَ قَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) ایارج تلخ و آن ایارجی است که جزء عمدهء آن صبر است. رجوع به یاره (= ایارج) شود.

یاره گر.

[رَ / رِ گَ] (ص مرکب) یارقی. (دهار). سازندهء یاره.

یاره گله.

[رِ گُ لِ] (اِخ) دهی است از بخش کلیائی شهرستان کرمانشاهان، با 335 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یاری.

(حامص) اعانت. کمک. دستگیری. پایمردی. دستمردی. دستیاری. پشتی. یارمندی. پشتیبانی. نصرت. مساعدت. عون. معاضدت. معاونت. مظاهرت. معونت. مدد. امداد. نصر. تأیید. تعوین. عضد. یارگی. یاوری. صاحب آنندراج بی اتکاء به دلیلی و شاهدی تفاوتهایی میان یاری و یارگی و یاوری قائل شده است و گوید: یاری عبارت از مدد و نصرت باطن است و یارگی عبارت از مدد و نصرت ظاهر که از سپاه و حشم صورت میگیرد و یاوری عبارت از قوت قلبی و مدد غیبی که تحقق آن به کثرت سپاه لزومی ندارد و بغیر از تأیید حضرت حق جل و علاصورت نمی توان گرفت یا آنکه یارگی عبارت از قوت ضرب و طعن و جرح خصم است و یاری عبارت از طاقت صبر و تحمل متاعب و مکارهی که در جنگ رو میدهد اما بنابر مشهور یاوری عبارت از معاونتی که به ظاهر تعلق دارد و یاری امری است معنوی که به دل تعلق دارد و محتاج به ظهور آثار است - انتهی :
به یاری ماهوی گر من سپاه
برانم شود کارم ایدر تباه.فردوسی.
بر سام فرمای تا با سپاه
به یاری شود سوی این رزمگاه.فردوسی.
تو در کار خاموش می باش و بس
نباید مرا یاری از هیچکس.فردوسی.
ز لشکر بسی زینهاری شدند
به نزدیک خاقان به یاری شدند.فردوسی.
همه ژنده پیلان فرستادمش
همیدون به یاری زبان دادمش.فردوسی.
قبول نکند هرگز خدا از من توبه و فدیه و خوار گرداند مرا روزی که چشم یاری ازو خواهم داشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص319).
ای کرده سپهر و اختران یاری تو
فخر است جهان را ز جهانداری تو.معزی.
یاری و یاوری ز خدا و مسیح بادت
کز دیدهء رضای تو به یاوری ندارم.خاقانی.
یاری از کردگار دان که رسول
خاک در روی کافر اندازد.خاقانی.
گر نباشد یاری دیوارها
کی برآید خانه ها و انبارها.مولوی.
یار شو خلق را و یاری بین.اوحدی.
|| حالت و چگونگی یار. رفاقت. دوستی. مهرورزی. صحبت. مصاحبت. همنشینی. مقارنت :
نه بر هرزه ست کار یار و یاری
که صدق و اعتقاد آمد به یاری
به یاری در فراوان کار باشد
نه هرکش یار خوانی یار باشد.ناصرخسرو.
با عقل مکن یار مر طمع را
شاید که نخواهی ز مار یاری.ناصرخسرو.
چون یاری من یار همی خوار گرفت
ز آن خواست به دست من همی یار گرفت.
ابوالفرج رونی.
دلم را یاری از یاری ندیدم
غمم را هیچ غمخواری ندیدم.معزی.
ز اول وفا نمودی چندانکه دل ربودی
چون مهر سخت کردی سست آمدی به یاری.
سعدی.
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادرخواندگی.سعدی.
با دشمنان موافق و با دوستان به جنگ
یاری نباشد اینکه تو با یار می کنی.سعدی.
نه تو گفتی که بجای آرم و گفتم که نیاری
عهد و پیمان و وفا داری و دلبندی و یاری.
سعدی.
رواست گر نکند یار دعوی یاری
چو بار غم ز دل یار برنمی گیرد.سعدی.
یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی
نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی.
سعدی.
یار مغلوب که در جنگ بداندیش افتاد
یاری آن است که مردی کنی و جلوه گری.
سعدی.
این یکی کرد دعوی یاری
و آن دگر دوستی و دلداری.سعدی.
آیین برادری و شرط یاری
آن نیست که عیب من هنرپنداری.سعدی.
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد.
حافظ.
بنال بلبل اگر با منت سر یاری است
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری است.
حافظ.
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم.حافظ.
- بی یاری؛ بی رفیقی :
اگر بر بوی یکرنگی گزیرت نیست از یاران
به یار بد قناعت کن که بی یاری است بی جانی.
خاقانی.
- || بی مانندی :
ندانم یار خود کس را و از بی یاری ایزد
بنفس خویشتن گفتن که بی یارم نمی یارم.
سوزنی.
- یاری آمدن؛ کمک رسیدن. مدد رسیدن.
مر ترا ناید یاری ز کسی فردا
چون نیاید ز تو امروز ترا یاری.ناصرخسرو.
بناله یار خاقانی شو ای دل
که از یاران ترا یاری نیاید.خاقانی.
- یاری خواستن؛ استمداد. (منتهی الارب). استرفاد. (تاج المصادر بیهقی). استنجاد. عول. تعویل. اعتثام. (منتهی الارب) : و امیرختلان و چغانیان را چون باید از ایشان یاری خواهند. (حدود العالم).
شاهی بزرگواری کو را به هیچ کاری
از کس نخواست باید جز از خدای یاری.
منوچهری.
گفت من این حرب بنفس خویش کنم و از شما یاری نخواهم. (تاریخ سیستان).
یاری ز خرد خواه و از قناعت
برکشتن این دیو کارزاری.ناصرخسرو.
یاری ز صبر خواه که یاری نیست
بهتر ز صبر مر تن تنها را.ناصرخسرو.
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار
که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست.
خاقانی.
بخت گم کردند چون یاری ز کافر خواستند
روی کژ دیدند چون آیینه مغفر ساختند.
خاقانی.
- یاری رسیدن؛ مدد رسیدن :
از ملکان قوت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد.نظامی.
- یاری طلبیدن؛ یاری جستن. مدد خواستن :
خدمت نکنی ما را وز ما طلبی خدمت
یاری نکنی ما را وز ما طلبی یاری.
منوچهری.
بیچاره زنده ای بود ای خواجه
آن کو ز مردگان طلبد یاری.ناصرخسرو.
|| (اِ) چون دو برادر بود و هر دو را زن بود آن زنان یکدیگر را یاری خوانند و امروز جاری گویند :
چه نیکو سخن گفت یاری به یاری
که تا کی کشیم از خسر ذل و خواری.
(از حاشیهء نسخهء خطی فرهنگ اسدی نخجوانی)(1).
دو زن را گفته اند که در خانهء دو برادر باشند. در تداول امروز مردم مشهد «ییری» گویند. (برهان) (اوبهی). || وسنی باشد یعنی دو زن که یک شوهر داشته باشند هر یک مر دیگری یاری باشد و به عربی ضره گویند. (برهان). همین معنی را لغت نامه های شعوری و انجمن آرا و جهانگیری و رشیدی و آنندراج نیز آورده و کلمات «هوو» و «انباغ» و «بنانج» را مرادف فارسی و سوت و سوکن را مرادف هندی آن ذکر کرده اند و شعر معروف رودکی را (چه نیکو سخن گفت یاری به یاری... الخ) شاهد آورده اند. || دستهء هاون :
با من ای یار اگر یار منی یاری کن
نه چو یاری که همه زخم زند هاون را.
نزاری قهستانی.
و بدین معنی یار هم مرادف آمده. (از انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به یار شود.
(1) - شعوری و جهانگیری بیت مزبور را به رشید وطواط نسبت داده اند و شعوری آن را برای یاری به معنی دوستی که یای آن یای وحدت باشد شاهد آورده است. و رجوع به صفحهء 518 لغت فرس اسدی چ عباس اقبال و صفحهء 1074 دیوان رودکی چ نفیسی شود.

یاری.

(1) (اِخ) از شعرای معاصر میرعلی شیر نوائی و از آن گروه است که امیرعلی شیر به صحبت آنان رسیده است. در مجالس النفائس آمده است:... استرابادی است و قصیدهء او نیکوست و بسی خوش طبع و خوش خلق است و خیالات غریبه دارد و این مطلع ازوست:
آن پری را که ز گلبرگ قبا در بر اوست
هر طرف بند قبا نیست که بال و پر اوست.
(مجالس النفائس ص260).
(1) - ن ل: دامی.

یاری.

(اِخ) (حافظ یاری) از شعرائی است که در اوائل روزگار میرعلی شیر نوائی بوده اند در مجالس النفائس آمده است: حافظ یاری یاری شیرین گفتار شیرین کردار بوده و در علم قرائت بی نظیر و اکثر اوقات به تلاوت قرآن مشغولی داشته و همیشه همای همت را بر نصیحت مردم میگماشته، و از جملهء مصاحبان میرعلیشیر بوده است. و این مطلع در انصاف از اوست:
گرم بر سر هزار آید بلا شایستهء آنم
که هستم بدترین خلق و خود را نیک میدانم.
در مدرسهء اخلاصیه وفات یافته و قبرش در کوچهء صفاست [ و نام این دو جاگواه نجات اوست والله اعلم ] (مجالس النفایس ص212) و در صفحه 39 همان کتاب آمده است: یاری(1) بغایت خوش طبع و خوش صحبت و شیرین کلام بود و بیشتر اوقات تلاوت قرآن میکرد و علم قرائت راخوب می دانست در باب موعظه و انصاف این مطلع ازوست: گرم بر سر... الخ در مدرسه اخلاصیه جامه نهاد و مزارش به سر کوچه صفا اتفاق افتاد. در مجالس النفایس ذیل مجلس سوم (ذکر شعرائی که میرعلیشیر به ملازمت ایشان رفته یا بخدمت میر آمده اند ص86). آمده است که این مطلع ازوست:
نخواهم پیش مردم دیده بر دیدار یار افتد
چو پیش آید نظر بر روی او بی اختیار افتد.
صاحب تذکرهء صبح گلشن آرد: یاری استرابادی، مردی عابد و زاهد بود و به یاری جودت طبیعت نکته سنجی مینمود. از اوست:
گفتی که خواهمت به جفا زار زار کشت
غافل شدی گدای ترا انتظار کشت.
نخواهم پیش مردم دیده بر رخسار یار افتد
چو بیش آید نظر بر روی او بی اختیار افتد.
(صبح گلشن ص611).
(1) - ن ل: باری.

یاری.

(اِخ) (ملایاری) در مجلس ششم مجالس النفائس موسوم به لطائف نامه که در آن لطائف فضلا و ظرفای ممالک غیر خراسان یاد شده و در زمان میرعلیشیرنوائی میزیسته اند آمده: ملایاری از شیراز است، و در محلی که از آنجا به خراسان آمد به نقاشی منسوب بود، اما مبتدی بود، فقیر او را به اهل تذهیب سفارش کردم در اندک فرصتی نقاش خوب شد، ولی چنان معلوم شد که در نقاشی غرض او نقش بازی بود چرا که عجب نقشها بروی کار آورد، القصه زبان قلم در تحریر آن عاجز است و شرح نمیتواند کرد، ازوست این مطلع:
ز اشک دیده که دل پر ز دُرّ مکنون است
بیا که بهر نثار تو گنج قارون است.
فی الواقع که حضرت میر دربارهء مشارالیه شفقت؛ بسیار نموده، و از وی سهو تمام در وجود آمده، حاصل مهر پادشاه و امرا را تقلید کرده و به خیالات فاسد نشانها نوشته واقف شده اند و آخر گناه او بخشش یافته است اما مثل او مذهب و محرر توان گفت که هرگز نبوده است. ازوست این مطلع:
گفتم دُر گوش تو مرا تشنه جگر کرد
بشنید از این گوش و از آن گوش بدر کرد.
(مجالس النفائس ص120 و 121).
و در صفحه 299 ذیل بهشت ششم که در خصوص شاعرانی است که شعر آنان به خراسان. رسیده و شهرت یافته اند آرد: مولانا یاری شیرازی است و چون به هری آمد در نقاشی مبتدی بود ولیکن چون قابلیت ترقی داشت میرعلیشیر استادان نقاش به تربیت او گماشت، لاجرم در اندک زمانی مانی ثانی گشت و طبع نظم او نیکوست.

یاری.

(اِخ) در مجالس النفائس (لطائف نامه) ذیل مجلس دوم که دربارهء شعرائیست که میرعلیشیر در زمان کودکی با شباب بملازمت ایشان رسیده و در تاریخ شروع به تألیف کتاب مجالس النفایس (895) در حیات نبوده اند آرد: مولانا یاری، وزیرزاده بود اما درویش صفت و آزاده. بچشم او در بلخ ضعفی طاری گشته و نابینا شد. طبع خوب داشت این مطلع از اوست:
کسم نشان سر موئی از آن دهان ندهد
چنان بتنگم از این غم که کس نشان ندهد.
(مجالس النفائس ص46).

یاری.

(اِخ) در مجالس النفائس ذیل بهشت هشتم روضهء دوم «ذکر احوال و اشعار سلطان سلیم خان و شعرای معاصر او که تا سنهء 829 حیات داشته اند» آرد: مولانا یاری، یاری است که هرگز ازو غباری بر دل یاری ننشسته و پیوند یاری باری از او نگسسته و این مطلع ازوست:
بی خبر بودم زدی سنگ جفا ناگه مرا
از برای دیدن خود ساختی آگه مرا.
(مجالس النفائس ص404).

یاری.

(اِخ) در مجالس النفایس ذیل بهشت هشتم روضهء دوم «ذکر احوال واشعار سلطان سلیم خان و شعرای معاصر او که تا سنهء 829 حیات داشته اند» آرد: در یاری قدم صادق داشت و همت بریاری یاران یاران خود میگماشت، و با این تخم. محبت در دل ایشان میکاشت، و شعر نیکو میگفت. این مطلع ازوست:
ز درد عاشقی در دل حدیث مشکلی دارم
که نتوان با کسی گفتن، عجب درد دلی دارم!
(مجالس النفائس ص390).

یاری آباد.

(اِخ) دهی است از بخش نوبران شهرستان ساوه. 227 تن سکنه دارد و محصول آن غلات و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یاری آباد.

(اِخ) دهی است از بخش بوئین زهرا شهرستان قزوین. 153 تن سکنه دارد. محصول آن غلات، چغندر قند و نخود است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یاری اصفهانی.

[یِ اِ فَ] (اِخ) اسمش میرزامحمد حسین است. چندی بمنادمت امرای زندیه بسر برده مردی خوش حالت بوده درسنهء 1215 در گذشته در غزلسرائی طبع متوسطی داشته است ازوست:
من از اهل وفا نه بندهء این در نه آخر خود
یکی زاهل هوس پندارم ای دربان و در بگشا.
*
ای باغبان که گفتی باغ گلم خزان شد
اکنون بیا و بامن بگذار این خزان را.
*
گفتی بی من چه حال داری
کس بی تو بگو چه حال دارد.
*
همدمت این دم بت سیمین تنم
آسمان گویا نمیداند منم.
پیش گلها عزت خواریم نیست
میکنم دل خوش که مرغ گلشنم.
*
همیگوئی غمش دردل نهان دار
نصیحت گو نمیگوئی دلت کو.
*
گفتی که بگویمت که چون است دلم
خون از ستم سپهر دون است دلم.
خونست دلم دلم ز محنت چون است
چو نست دلم ز غصه خون است دلم.
(مجمع الفصحا ج2 ص579).

یاری تبریزی.

[یِ تَ] (اِخ) پیشهء خرده فروشی داشت و به یاری موزونی طبع بر دقیقه سنجی همت می گماشت:
نه تنها دیده از نظارهء روی نکو بستم
چو رفتی از نظر چشم از همه عالم فروبستم.
(تذکرهء صبح گلشن ص612).

یاریجان.

(اِخ) معروف به کله لوت، دهی است از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان با 260 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یاری دادن.

[دَ] (مص مرکب) مدد کردن. همدستی کردن. همراهی کردن. مدد رسانیدن. در منتهی الارب کلمات زیر به «یاری دادن» معنی شده است: نصر، اعانت، ولایت، امداد، اسعاد، حمایت، حمیة، حموة، معاونت، حباء، عضد، محابات، اعداء، رفد، انجاد، تعزیر، نصور، مد، ملا، اکناف، اجلاف :
ترا قیصر از گنج یاری دهد
هم از لشکرت کامکاری دهد.فردوسی.
در این رزم یاری ده ای بی نیاز
که بیچاره ماییم و تو چاره ساز.فردوسی.
پیش شیر تنها رفتی و نگذاشتی که کسی... وی را یاری دادندی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص120). هر یاری که خیلتاش را بباید داد بدهد تا بموقع رضا باشد. (تاریخ بیهقی). والی هرات وی را به حشم و مردم یاری داد. (تاریخ بیهقی ص 115). امید کرده بود خداوند که ملک هنوز یکرویه نشده بود که چون لشکر فرستد یا پسری که یاری دهد او را ولایتی دهد. (تاریخ بیهقی ص 343). خصمان نیز کارهای خویش می سازند و یاری دادند پورتکین را به مردم تا چند جنگ قوی کرد با پسران علی تکین و ایشان را بزد. (تاریخ بیهقی ص608). استادم پیش سلطان نیک یاری داد و آزاری که بود میان وی و وزیر برداشت تا آن کار راست ایستاد. (تاریخ بیهقی ص576).
مده یاری نادان تاتوانی
که تا در رنج نادانان نمانی.ناصرخسرو.
مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردنکش
و لیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش.
ناصرخسرو.
یاری ندهد ترا براین دیو
جز طاعت وحب آل یاسین.ناصرخسرو.
مر خرد را به علم یاری ده
که خرد علم را خریدار است.ناصرخسرو.
چو تیغ علی داد یاری قرآن
علی بود بیشک معین محمد.ناصرخسرو.
ز بهر چه تا تن بدنیا و دین در
دهد جان و دل را رهی وار یاری.
ناصرخسرو.
گفت زنگیان را کجا رها کردید گفتند شاها [ به دریا ] ایشان فردا شب برسند اگر باد یاری دهد. (اسکندرنامه، نسخهء سعید نفیسی). پریان درآمدند و او را خفته برگرفتند و اراقیت با ایشان یاری داد و ببردند [ اسکندر را ] . (اسکندرنامه، نسخهء سعید نفیسی). گفتند ما ترا خدمت کنیم و یاری دهیم بر دشمنان. (قصص الانبیاء ص33). و اهل مکه را بخواند که چنین خوابی دیده ام مرا یاری دهید تا خانه را عمارت کنم. (قصص الانبیاء ص214). چندانکه این علامتها پدید آید... طبیعت را به تدبیرهای پزاننده یاری باید داد. (ذخیرهء خوارزمشاهی). بسیار داروهاست که آن را با چیز دیگر به کار باید داشت تا او را یاری دهد و زودتر اندر کار آید چنانکه زنجبیل تربد را یاری دهد و اندرکار آرد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
نه مرا یاریی دهد حری
نه به من نامه ای کند یاری.مسعودسعد.
اگر ندادی اوصاف تو مرا یاری
چگونه یافتمی درخور ثنات سخن.
مسعودسعد.
دولت کردش به ملک نصرت
ایزد دادش به کاریاری.مسعودسعد.
و اقبالش یاری داد. (نوروزنامه). مردمان او را یاری ندادند از آنکه از او رنجیده بودند. (نوروزنامه).
هر که او در بی کسی پا می نهد
یاری یاران دیگر می دهد.سنایی.
داد نعمان منذرش یاری
در طلب کردن جهانداری.نظامی.
برانداز رایی که یاری دهد
از این وحشتم رستگاری دهد.نظامی.
ترا که همت و اخلاق و فروبخت این است
به هر چه سعی کنی دولتت دهد یاری.
سعدی.
بزن که قوت بازو و سلطنت داری
که دست همت مردانت میدهد یاری.سعدی.
معاونت؛ همدیگر را یاری دادن. (منتهی الارب). مکاهنة؛ یاری دادن باهم. (منتهی الارب). ایغا؛ یاری دادن برجُستن چیزی. (تاج المصادر بیهقی). احمال؛ یاری دادن دربار برنهادن. (تاج المصادر بیهقی).
-دل یاری دادن؛ معاونت و همراهی کردن. مساعدت کردن. موافقت کردن. دل آمدن.
- دل یاری ندادن؛ دل نیآمدن. همراهی و مساعدت نکردن. موافقت نکردن. راضی نشدن : من (عبدالرحمن) و یارم دزدیده با وی (باامیرمحمد) برفتیم و ناصری و بغوی، که دل یاری نمیداد چشم از وی برداشتند. (تاریخ بیهقی). قارون مال خود را شمار کرد بسیار داشت دلش یاری نداد که زکوة بدهد. (قصص الانبیاء ص117).

یاری ده.

[دِهْ] (نف مرکب) یاری دهنده. مساعد. کمک کننده. دستیار. پایمرد. مددکار :ارواج گفت برو و طلب کن و اگر ترا حرب افتد و محتاج به یاری ده باشی مرا خبر ده تا تو را یاری ده باشم. (ترجمهء طبری بلعمی).
برآرم من این راه ایشان به رای
به نیروی یاری ده رهنمای.فردوسی.
گه سیاه آید بر تو فلک داهی(1)
گه ترا مشفق و یاری ده و یار آید.
ناصرخسرو.
خاص خدایگانی خلق خدای را
یاری دهی، به نیکی، بادت خدای یار.
سوزنی.
به الهام یاری ده رهنمون
لغتهای هر قومی آری برون.نظامی.
ساقی می ارغوانیم ده
یاری ده زندگانیم ده.نظامی.
در این بود کانصاف یاری ده است
اگر پردهء کج نیاری به است.نظامی.
ز یاری ده خود در آن داوری
گهی یارگی خواست گه یاوری.
نظامی (شرفنامه ص 473).
تویی یاری ده و غمخوار شیرین
وگرنه وای بر شیرین مسکین.نظامی.
خدا باد یاری ده دادخواه.نظامی.
(1) - ن ل: راهی.

یاری دهنده.

[دَ هَ دَ / دِ] (نف مرکب)یاریگر. معین. ناصر. نصیر. یاری ده : این نوشته ای است از جانب بندهء خدا زادهء بندهء خدا ابوجعفر امام قائم بامرالله امیرالمؤمنین به سوی یاری دهندهء دین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص306). گفت مرا یاری دهنده خداست. (قصص الانبیاء ص33).

یاری رس.

[رَ] (نف مرکب) یاری رسنده. رسنده به طریق یاری در جمیع ازمنه و احوال. (آنندراج). به یاری رسنده. به کمک آینده. یاری دهنده :
بزرگا بزرگی دها بی کسم
تویی یاوری بخش و یاری رسم.
نظامی (از آنندراج).
تویی یاری رس فریاد هرکس
به فریاد من فریادخوان رس.نظامی.

یاریشمیشی.

(ترکی، اِ) یارشمیشی. صلح و موافقت. و رجوع به یارشمشی شود.
- یاریشمیشی کردن؛ صلح و موافقت کردن :و از جمله آداب یکی آن که روزی هر یک به اسب راهوار برنشسته بودند و سرمست با وی گفته که راهوار را به گرو یاریشمیشی کنیم و گروبسته یاریشمیشی کردند. (جامع التواریخ چ بلوشه ص183). و بهیچوجه با او مقاومت نکنیم دیروز من گروبسته با او راهوار را یاریشمیشی کرده ام و ما را چه راه آن باشد که با قاآن گرو بندیم. (جامع التواریخ بلوشه ص183). و رجوع به یارشمیشی شود.

یاری کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب)همراهی کردن. کمک کردن. اعانت. نصرت. امداد. مددکردن. ارداء. مناجده. معاونت. نصرت. صحبت صحابت. هناء. عوان. ممالاة. تعوین. کنیف. کنف. (منتهی الارب) :
هرآنگه که تو شهریاری کنی
مرا مرزبخشی و یاری کنی.فردوسی.
مرا اندرین کار یاری کنید
بر این بیوفا کامگاری کنید.فردوسی.
ای کرده سپاه اختران یاری تو
فخر است جهان را به جهانداری تو.
منوچهری.
خدمت نکنی بر ما وز ما طلبی خدمت
یاری نکنی ما را وز ما طلبی یاری.
منوچهری.
عامهء شهر عبدالله بن احمد را یاری کردند. (تاریخ سیستان ص309).
یار بودی مرمرا از روی مهر
یاری اکنون کن که یار از دست رفت.
سنایی.
داد فرمان تا کند در باغ نقاشی سحاب
کرد یاری تا کند در راغ عطاری صبا.
معزی.
خود منشی کار خلق کردن است
خصمی خود یاری حق کردن است.نظامی.
که وقت یاری آمد یاریی کن
در این خون خوردنم غمخواریی کن.
نظامی.
مهندس گفت کردم هوشیاری
دگر اقبال خسرو کردیاری.نظامی.
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند.مولوی.
نام احمد چون چنین یاری کند
تاکه نوزش چون مددکاری کند.مولوی.
بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند.مولوی.
جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا برگشود چندانکه زاری کرد یاری نکردند. (گلستان سعدی). پدر گفت ای پسر ترا در این نوبت فلک یاری کرد. (گلستان سعدی). گفت اندیشه مدارید که یکی منم در این میان که پنجاه مرد را جواب دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند. (گلستان سعدی).
چه یاری کند مغفر و جوشنم
چو یاری نکرد اختر روشنم.سعدی.
چه زور آورد پنجهء جهد مرد
که بازوی توفیق یاری نکرد.سعدی.
جهان آفرین گرنه یاری کند
کجا بنده پرهیزگاری کند.سعدی.
ای کاش که بخت سازگاری کردی
با جور زمانه یار یاری کردی.حافظ.
موازرت، معاضدت؛ با هم یاری کردن. (منتهی الارب). تعاضد، ظهور، مضافرت، تعاون، تدامج، معاونت؛ همدیگر را یاری کردن. (منتهی الارب).

یاریگاه.

(اِ مرکب) جای یاری. موضع امداد. || اصطلاحاً محلی است که در آن پذیرایی از مردمان ناتوان و بیچاره می شود. سابقاً آن را پست امدادی می گفتند. (فرهنگستان).

یاریگر.

[گَ] (ص مرکب) (مرکب از یاری + ادات فاعلی «گر») مددکار. (از آنندراج). ممد و معاون. (آنندراج ذیل یارمند). عون. عوین. رافد. (منتهی الارب). مساعد. کمک کننده. یارمند : گفت [ کیومرث ] مرا یاریگر خدای بسنده است. (ترجمهء طبری).
جاودان شاد زیاد و به همه کام رساد
پشت و یاریگر او باد همیشه یزدان.فرخی.
بهر مرادی فرمانبر تو باد فلک
بهر هوایی یاریگر تو باد اله.فرخی.
قصد دبران نیست سوی نیستی او
یاریگر او دان به حقیقت دبران را.
ناصرخسرو.
ز رای تست خرد را دلیل و یاریگر
ز دست تست سخا را مثال و دستگزار.
مسعودسعد.
همیشه تیغ تو یاریگر است نصرت را
که هست نصرت با تیغ تیز تو همزاد.
مسعودسعد.
یاریگری تو خلق جهان را به امن و عدل
ایزد به هر چه خواهی یاریگر توباد.
مسعودسعد.
زمانه و ملکت رهنمای و یاریگر
خدایگان و خدای از تو راضی و خشنود.
مسعودسعد.
در این گیتی برادر بادت اندر ملک یاریگر
در آن گیتی به روز حشر خواهشگر پدر بادت.
معزی.
علاءالدین حسین بن الحسینم
اجل یاریگر نوک سنانم.
حسین بن حسین غوری ملک الجبال علاءالدین.
یاریگر او شدند یارانش
گشتند مطیع دوستدارانش.نظامی.
جهانی بدین خوبی آراستی
برون ز آنکه یاریگری خواستی.نظامی.
به چندین رقیبان یاریگرش
گشاده شدی آن گره بردرش.نظامی.
ندید از مدارای هیچ اختری
در آزرم هیلاج یاریگری.نظامی.
به هر ناحیت کرد موکب روان
که یاریگرش بود بخت جوان.نظامی.
ولیکن ترا بخت یاریگر است
زمینت رهی و آسمان چاکراست.نظامی.
آن فرشتگان در عالم غیب مر عقلا [ را ]یاریگرند و مؤمنان را در عالم مشاهده یاریگرند و آن شیاطین در عالم غیب مر نفس را یاریگرند و کافران را در عالم عین و مشاهده یاریگرند. (کتاب المعارف). || فیروزمند و شادمند. (آنندراج).

یاریگری.

[گَ] (حامص مرکب) یاری. امداد. اعانت :
گر آید به یاریگری شهریار
وگر نی به تاراج رفت آن دیار.
نظامی.
- یاریگری کردن؛ اصراخ. مساعفه. مسانده. (منتهی الارب). کمک کردن.

یاریم قیه.

[قَ یِ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان خوی با 456 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاز.

(نف مرخم) نموکننده و بالنده، چه درختی که ببالد گویند «یازید» یعنی بالید. (برهان) (آنندراج). بالنده و نموکننده. (ناظم الاطباء). || دست به چیزی دراز کردن را نیز گفته اند. (برهان) (آنندراج). دست دراز کننده برای گرفتن چیزی. (ناظم الاطباء). || قصد و اراده کننده. (برهان) (آنندراج). آنکه اراده می کند و قصد می کند. (ناظم الاطباء). قصدکننده. (شرفنامه). اما یاز در این معانی صفت فاعلی، ریشهء مضارع یا اسم فعل یازیدن است و به صورت غیر ترکیبی نیز مورد استعمال ندارد و در ترکیب به کار می رود چنانکه در دیریاز، دست یاز، تندیاز. || پیماینده. (برهان) (آنندراج). پیماینده و اندازه کننده. پیمایندهء مساحت. (ناظم الاطباء). || خمیازه کشنده و دراز کشنده. (ناظم الاطباء). || (اِمص) پیمودن. (برهان) (آنندراج). پیمایش مساحت. (ناظم الاطباء). || قصد و اراده و آهنگ. (ناظم الاطباء). || (اِ) دهقان و روستایی. || درختی که بگستراند شاخه های خود را. || گام و قدم. (ناظم الاطباء). || به معنی ارش هم آمده است و آن مقداری باشد از سرانگشتان دست تا آرنج که به عربی مرفق خوانند. (برهان) (آنندراج). ارش یعنی فاصلهء میان سرانگشت دست تا آرنج. (ناظم الاطباء) :
به چاه سیصدیازم چنین من از غم او
عطای میر رسن ساختم ز سیصدیاز.
شاکر بخاری.
کمندش بیاورد هشتادیاز
به پیش خود اندر فکندش دراز.فردوسی.
ارش پنجصد بود بالای او (سد اسکندر)
چو نزدیک صد یاز پهنای او.فردوسی.
گرازان بیامد بسان گراز
درفشی برافراخته هشت یاز.فردوسی.
یکی خانه دیدند پهن و دراز
برآورده بالای او چند یاز.فردوسی.
مرحوم دهخدا در یکی از یادداشتهای خود دربارهء معنی اخیر «یاز» چنین نوشته اند: در لغت نامه ها در معانی این کلمه از جمله ارش را آورده اند و ظاهراً غلط است. کلمه ای که به معنی ارش است «باز» با باء موحده است نه یاز با یاء تحتانی. سوزنی شاعر برای نمودن قوت طبع در قصاید خود معمولاً کلمه ای را در معانی مختلف آن پیاپی قافیه می کند و از آن جمله همین کلمهء باز است در ابیات زیر:
دم منازعت توشها که یارد زد
در مخالفت تو که کرد یارد باز
که خواند تختهء عصیان تو که در نفتاد
ز تخت پنجه پایه بچاه پنجه باز
که رفت بر ره فرمان تو کزان فرمان
رمیده بخت بفرمان او نیامد باز
همای عدل تو چون پروبال باز کند
تذرو دانه برون آرد از جلاجل باز.
و در قصیدهء دیگر به همین قافیه گوید:
در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برون
چوزگان دانه چین از بیضهء شاهین و باز
بی بدل صدری و رای تو بدل داند زدن
تخت پنجه پایه بر اعدا به چاه شست باز
ملک توران مهره کردار است بر روی بساط
رای ملک آرای تو بر مهره ماهر مهره باز
پیر پرور دایهء لطف تواست آنکو نکرد
هیچ دانا را ز لطفی تا به پیری شیر باز
کرد ره گم کرده بودم در فراقت صدر تو
کرد ره گم کرده را جاهت به راه آورد باز.
و دلیل دیگر بودن باژ و باج به همین معنی است که صورت دیگر از باز باشند - انتهی. و رجوع به باز شود. بنابراین در شعر شاکر بخاری و سه شعر فردوسی کلمهء «یاز» باید به باز تصحیح شود و در آن صورت اینجا شاهد نمی تواند باشد.

یازاب.

(اِ) به زبان ماوراءالنهر جنسی ترشی. (فرهنگ شعوری ج2 ورق 442). خوراکی که از ترب خرده با سرکه و نمک و توابل تهیه کنند. (از بحر الجواهر). سالاد و یازاب را از ترب خرد کرده و سرکه و نمک و توابل کردندی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

یازان.

(نف، ق) صفت بیان حالت از یازیدن. حمله کنان و دست درازکنان. (غیاث اللغات) (آنندراج). آهنگ کنان. (فرهنگ اسدی). قصدکنان. قصدکننده. آهنگ کننده. متمایل. یازنده :
که بودند یازان به خون پدر
ز تنهای ایشان جدا کرد سر.فردوسی.
همی بود بهرام خشتی به دست
چنان چون بود مردم نیم مست.فردوسی.
نرستند جز اندک از دست اوی
به خون بود یازان سرمست اوی.فردوسی.
جهان را به مردی نگهداشتند
یکی چشم بر تخت نگماشتند.
نبودند یازان به تخت کیان
همان بندگی را کمر بر میان.فردوسی.
به پیری سوی گنج یازان تر است
به مهر و به دیهیم نازان تر است.فردوسی.
چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج
همی بود یازان به پیرایه تاج.فردوسی.
هنر هر چه بگذشت بر گوش اوی
بفرهنگ یازان شدی هوش اوی.فردوسی.
ز همه خوبان سوی تو بدان یازم
که همه خوبی شد سوی رخت یازان.(1)
شهرهء آفاق (از فرهنگ اسدی).
تا نگیرد باز یازان کش خرامیدن ز کبک
تا نیاموزد خرامان کبک نازیدن ز باز.
سوزنی.
گر ابر نه در دایگی طفل شکوفه است
یازان سوی او از چه گشوده ست دهان را.
انوری.
گفتی برهانمت ز عطار
شد عمر و دلت نبود یازان.
عطار.
همچو شاخ بید یازان چپ و راست
که ز بادش گونه گونه رقصهاست.
مولوی (مثنوی).
- دست یازان؛ دست درازکننده :
وصل تو درون پاک خواهد
پاکی سوی تست دست یازان.عطار.
|| بالان. بالنده :
هم از پشت او داور کردگار
درختی نو آورد یازان به بار.فردوسی.
تازان چون کبک دری در کمر
یازان چون سروسهی در چمن.فرخی.
سرو و چنار یازان در هر چمن ولیک
باحسن و زیب قد تو سرو و چنار نیست.
مسعودسعد.
این درهء صدف شاهی و ثمرهء شجرهء خانی یازان و نازان گشت و یقین دانست که بر امتداد ایام در باغ عدالت نهالی مثمر و دوحه ای سایه گستر خواهد بود. (تاریخ غازانی ص7). || کشیده شده. کشیده. ممتد. در حال کشیده شدن. دراز شده :
زمیدان آتشی سوزان برآمد
چو زرین گنبدی بر چرخ یازان.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
گریزان شب و تیغ خورشید یازان
چو عمرو لعین از خداوند قنبر.ناصرخسرو.
وان قفا رقصان و یازان چون سنان
گشت در پیری دو تا همچون کمان.مولوی.
|| دیرنده. کشیده. دراز. ممتد. طولانی :
ای شب یازان چو ز هجران طناب
علت خوابی و ترا نیست خواب.
ناصرخسرو.
گر صبح وصال در پی اوست
گو باش شب فراق یازان.سیف اسفرنگ.
- دیریازان؛ بسیار دراز. بس طولانی :
کنیزان برفتند و برگشت زال
شبی دیریازان به بالای سال.فردوسی.
|| پیمانه کنان. (آنندراج). || حرکت کننده و جنبش کننده. (رشیدی).
(1) - ن ل: ز همه خوبان سوی تو بدان یازم من
که همه خوبی سوی رخ تو یازان شد.

یازتپه.

[تَ پِ] (اِخ) دهی است. از بخش سرخس شهرستان مشهد، 960 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یازجی.

[زِ] (ترکی، ص، اِ) نویسنده. یازیجی. (از دزی ج2 ص847).

یازجی.

[زِ] (اِخ) ناصیف بن عبدالله بن ناصیف بن جنبلاط (1800-1871 م. 1214-1287 ه . ق.) شاعر و از اکابر ادبای عصر خود بود. از آثار اوست: مجمع البحرین، مقامات، فصل الخطاب، الجوهر الفرد، ناری القری فی شرح جوف الغرا، العرف الطیب فی شرح دیوان ابی الطیب وسه دیوان شعر. (از اعلام زرکلی ج3 ص1093). رجوع به معجم المطبوعات ج2 ستون 1933 شود.

یازجی.

[زِ] (اِخ) حبیب بن ناصیف (1833-1870). پسر بزرگ ناصیف مذکور و عالم به زبانهای فرانسوی و ایتالیائی و یونانی و انگلیسی و ترکی. وی مترجمی زبردست بود. (از معجم المطبوعات ج2 ستون 1931).

یازجی.

[زِ] (اِخ) ورده. دختر ناصیف یازجی (1838 - 1924). شاعر بود و دیوانش چاپ شده است. (از معجم المطبوعات ج2 ستون - 1939).

یازجی.

[زِ] (اِخ) ابراهیم بن ناصیف (1847 - 1906 م. 1263 - 1324 ه ق.) ادیب وشاعر بود و عبری و سریانی و فرانسوی می دانست و از نویسندگان طراز اول عصر خود بشمار می رفت. (از اعلام زرکلی ج1 ص25). رجوع به معجم المطبوعات ج2 ستون 1927 شود.

یازجی.

[زِ] (اِخ) خلیل بن ناصیف (1856-1889 م، 1273-1306 ه . ق.) شاعر و ادیب بود و دیوانش با نام «نسمات الاوراق» چاپ شده است. (از اعلام زرکلی ج1 ص299). رجوع به معجم المطبوعات ج2 ستون 1932 شود.

یازدن.

[زِ دَ] (مص) مخفف یازیدن. (برهان). رجوع به یازیدن شود.

یازده.

[دَهْ] (عدد، ص، اِ)(1). ده بعلاوهء یک. عدد بین ده و دوازده. احد عشر. احدی عشرة. احدی عشر : اَنَا اکره بیع ده دوازده ده یازده. (منسوب به حضرت صادق ع).
چون شمردم یازده منزل ز راه روزگار
منزلی دیدم مبارک وز منازل اختیار.معزی.
- یازده در؛ کنایه از یازده منفذ و مجری که در بدن است اول و دوم هر دو سوراخ گوش، سوم و چهارم هر دو سوراخ بینی، پنجم و ششم هر دو مجرای چشم، هفتم و هشتم دهان که مشتمل بر دو منفذ است یکی راه آب و طعام که آن را مری گویند دوم راه تنفس که به قصبة الریه تعلق دارد نهم و دهم راه بول که مشتمل بر دو مجری است یکی سوراخ بدر رفتن بول و دیگری راه انزال منی یازدهم منفذ براز و بعضی چهار دیگر بر این افزوده در بدن پانزده در قرار داده اند، یکی سوراخ کام دهان که از دماغ به سوی حلق می رسد دوم ناف که راه قوت جنین است سوم و چهارم منافذ هر دو پستان. (غیاث اللغات) (آنندراج).
(1) - = یانزده، اوستا aevadasa (یازدهم)، پهلوی yacdah - um (یازدهم)، کردی yanzdeh، گیلکی yanzda. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).

یازدهم.

[دَ هُ] (عدد ترتیبی مرکب، ص نسبی) عدد ترتیبی برای یازده. در مرتبهء میان دهم و دوازدهم.

یازدهمین.

[دَ هُ] (ص نسبی، اِ) عدد ترتیبی برای یازده. یازدهم. در مرتبهء میان دهمین و دوازدهمین.

یازر.

[] (اِخ) نام محلی است و در جهانگشای جوینی (ج1 ص118) در ردیف ابیورد و نسا وطوس و جاجرم و جوین و بیهق و جز آنها آمده است. در نسخهء چاپی نزهة القلوب (ص159) بازر و نسخه بدل آن یازر است. رجوع به نزهة القلوب و نیز جهانگشای جوینی ج2 ص71 و 72 و 219 شود.

یازری.

[] (ص نسبی) منسوب به یازر و روحی یازری شاعر(1) معاصر امیر علیشیر نوائی نیز منسوب بدانجاست. رجوع به روحی یازری شود.
(1) - رجوع به مجالس النفائس امیر علیشیر شود.

یازش.

[زِ] (اِمص) اسم مصدر از یازیدن. قصد و آهنگ و اراده. (برهان) (آنندراج). تمایل. توجه. گرایش. (یادداشت مؤلف) :
نه دراز و دراز یازش او
امل خصم را کند کوتاه.
ابوالفرج رونی (از فرهنگ سروری).
|| حرکت و جنبش. (رشیدی) (سروری). || نمو و بالیدگی. (برهان) (آنندراج). || درازی. (برهان) (آنندراج) (سروری). || تمطی. تمدد. کش و قوس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

یازع.

[زِ] (ع ص) زجر و سرزنش کننده. (آنندراج). مردم قبیلهء هذیل بجای وازع یازع خوانند. (منتهی الارب). لغتی در وازع در میان هذیل یعنی زاجر. (از اقرب الموارد). و رجوع به وازع شود.

یازغلامی.

[] (اِخ) یکی از لهجه های زبان فارسی است. (مقدمهء فرهنگنامهء جدید بقلم دکتر معین ص4).

یاز کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) یازیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
به میدان بر فلک گر یاز کردی
کمر شمشیر جوزا باز کردی.
نزاری قهستانی.

یازگلدی.

[گَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش مراوه تپهء شهرستان گنبدقابوس. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

یازن.

[زَ] (اِخ) دهی است از دهستان اشگور تنکابن شهرستان تنکابن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

یازند.

[زَ] (اِ) شکل و هیأت. (برهان) (آنندراج).

یازندگی.

[زَ دَ / دِ] (حامص) حالت و چگونگی یازنده. تمطی. تمدد. کش و قوس :و اما کسلانی و خویشتن کشیدن و یازندگی که آن را التمطی گویند... (ذخیرهء خوارزمشاهی). در تاج المصادر بیهقی تمطی «خویش یازیدن و خرامیدن» معنی شده است. رجوع به تمطی شود.

یازنده.

[زَ دَ / دِ] (نف) بقصد کاری دست درازکننده. (غیاث اللغات) (آنندراج). قصد و آهنگ و اراده کننده. (برهان). قصدکننده. (سروری) :
وزان پس چنین گفت بهرام را
که هر کس که جویا بود کام را
چو در خور بجوید بیابد همان
دراز است یازنده دست زمان.فردوسی.
هر سعادت کز وجود سعداکبر فایض است
سوی ذات او چو جان سوی خرد یازنده باد.
ابن یمین.
|| کشنده.
- یازنده سر؛ سرکش :
بترسید کز وی رسد پیشتر
جهانگیر بهرام یازنده سر.فردوسی.
|| دراز. طولانی. ممتد. ممدود. کشیده :
یازنده شبی از غم او آنکه درست است
از تنگ دلی جامه کند لخته و پاره.
خسروی (از لغت فرس ص512).
شد آکنده بلورین بازوانش
چو یازنده کمند گیسوانش.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
در زمی اندر نگر که چرخ همی
با شب یازنده کار زار کند.ناصرخسرو.
یازنده تر از روزشماری ای شب
تاریکتر ار زلف نگاری ای شب.معزی.
|| نموکننده. بالنده. (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا) :
همان سرو یازنده شد چون کمان
ندارم گران گر سرآید زمان.فردوسی.
گشت یازنده چو اندر شب مهتاب خیار.
سوزنی.
به دربای آن سرو یازنده بالا
کف راد خود را سوی کیسه یازی.سوزنی.
|| حرکت کننده. جنبش کننده. (رشیدی). || درازکننده در خرامنده. متمایل؛ اُسد؛ شیر یازنده. (منتهی الارب).

یازور.

(اِخ) شهرکی است در سواحل رملة از اعمال فلسطین در شام که وزیر مصریان ملقب به قاضی القضاة ابومحمد حسن بن عبدالرحمن یازوری بدان منسوب است وی مردی باهمت و مورد مدح و ستایش بود. همچنین احمدبن محمد بن بکر رملی ابوبکر قاضی یازوری فقیه از حسن بن علی یازوری حدیث کرده است واسودبن حسن برذعی از او حکایت کرده و ابوالقاسم علی بن محمد بن زکریای صقلی رملی و ابوالحسن علی بن احمدبن محمد حافظ همه بدان بلدهء کوچک منسوبند. (معجم البلدان).

یازوری.

(اِخ) رجوع به حسن یازوری ذیل یازور شود.

یازوک.

(اِخ) از امراء مقتدر عباسی. میرخواند ذیل احوال مقتدر بالله آرد: و در سنهء سبع و عشر و ثلثمائه فوجی از اعاظم امرا مثل ابوالهیجاءبن حمدان و یازوک و غیرهما به سبب دخل جواری و نساء در امور مملکت با مقتدر آغاز مخالفت کردند و متوجه دارالخلافه شدند و مونس که به حسب ظاهر با ایشان موافق بود پیشتر نزد خلیفه رفته او را با خواهر و مادر اهل و عیال به سرای خود فرستاد و امراء عاصی محمد بن معتضد را به خلافت برداشته القاهر بالله او را لقب دادند و مقارن آن حال یازوک بعضی از حاجبان و مقیمان آستان خلفا را از دارالخلافة عذر خواسته این معنی بر خاطر ایشان گران آمد و مکمل و مسلح به صحن سرای قاهر شتافته به خشونتی هر چه تمامتر مرسوم طلبیدند و یازوک و ابن حمدان را کشته به سرای مونس رفتند و مقتدر را بر دوش گرفته به دارالخلافة رسانیدند و به تجدید بیعتش پرداختند و قاهر را محبوس ساختند. (حبیب السیر جزو سیم از جلد ثانی ص301).

یازون.

[زُ] (اِخ) یازن. ژازن(1). پسر ازن پادشاه یلکس است که چون به دست پلیاس از تخت سلطنت میراثی خلع شد، آرگونت ها را برای تصرف پشم زرین به کلخید راهنمائی کرد. و رجوع به ژازن شود. در تاریخ مرحوم مشیرالدوله نام وی بدینسان آمده است: یکی از اعقاب هایکا آرام نام داشت او حدود ارمنستان را توسعه داد و آن را به ارمنستان بزرگ و کوچک تقسیم کرد. ارامنه گویند، که او معاصر نینوس پادشاه آسور بود و چون مغلوب او نشد، نینوس او را بعد از خودش اول کس دانست و نام ارمنستان از او یا از آرمناک پسر هایکاست. یونانیها و رومیها این اسم را فرنگی دانسته تصور میکردند که از اسم آرم نیوس تسالی است واین شخص وقتی که یازون موافق داستانهای یونانی، برای تحصیل پشم زرین به کلخید رفته رفیق او بوده است. (تاریخ ایران باستان ج3 ص 2268).
(1) - Jason.

یازه.

[زَ / زِ] (اِ) لرزه. (برهان) (آنندراج) (مؤیدالفضلا) (سروری) :
ز ترس بر تن ما لرز و یازه افتادی
بدان زمان که رگ ما بجستی از نشتر.
مسعودسعد.
- تب یازه؛ تب لرزه. و رجوع به تب یازه شود. || حرکت و جنبش کننده. (سروری).
- خدنگ یازه؛ با حرکت و جنبش تیر. راست رونده چون تیر خدنگ. یازنده چون خدنگ :
نیم مستک فتاده و خورده
بی خیو این خدنگ یازه من.سوزنی.
|| (نف) یازنده. قصدکننده.
-شبیازه؛ شب پره و خفاش از آن که هنگام شب قصد بیرون آمدن کند.
|| ظاهراً این کلمه مانند مزید مؤخری در خمیازه و خام یازه نیز آمده. شعوری در لسان العجم (ج2 ورق 447) «یازه» را به معنی سخت دهن دره کردن آورده است.

یازی.

(حامص) (مرکب از یاز مخفف یازنده + «ی» علامت حاصل مصدر) اما مستق به کار نرود بلکه غالباً بصورت ترکیب استعمال می شود چنانکه در دست یازی و شمشیریازی و جز آنها.
- دست یازی؛ دست درازی. درازدستی کردن :
جهان را چنین دست یازی بسی است
ز هر رنگ نیرنگ سازی بسی است.
فردوسی.
دلم غارتیدی ز بس ترکتازی
ز پایم فکندی ز بس دستیازی.خاقانی.
به تاج کیان دستیازی کنی.نظامی.
- شمشیریازی؛ شمشیرکشی :
گر او قصد شمشیریازی کند
زبانم به شمشیربازی کند.نظامی.
اوبهی کلمهء یازی را به معنی قُلاج آورده و در بعض لغت نامه های خطی ذیل یازی صورتهای فلاح و فلاج نیز آمده و بهمین سبب شعوری(1) هم یازی را به معنی برزگر آورده ولی در کتب لغت دیگری که در دسترس ما بود دلیلی به دست نیامد که یازی به معنی قلاج است یا فلاح (برزگر). فقط در کشف اللغات قلاج را به معنی جهیدن و یا جست برجست رفتن آورده که ظاهراً با معانی یازیدن که یکی از آنها جنبش و حرکت است اندک تناسبی دارد.
(1) - لسان العجم ج 2 ص 449.

یازی بلاغی.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان گل تپه فیض اللهبیگی بخش مرکزی شهرستان سقز، با 250 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یازی بلاغی.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان میرده بخش مرکزی شهرستان سقز. با 500 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یازیجی.

(ترکی، ص، اِ) یازجی. نویسنده. رجوع به یازجی شود.

یازیجی اوغلی.

[اُ] (اِخ) شیخ محمد بیجان... از علما و مشایخ قرن نهم و معاصر سلطان مرادخان ثانی بود و به سال 855 ه . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی).

یازیدگی.

[دَ / دِ] (حامص) حالت و چگونگی یازیده (صفت مفعولی از یازیدن). درازشدگی. تمطی. سطواء. مطا. سخواء. (منتهی الارب).

یازیدن.

[دَ] (مص) اراده کردن و قصد نمودن. (از برهان قاطع). آهنگ کردن. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). گراییدن. متمایل شدن. مایل شدن. میل کردن. قصد چیزی کردن و روی آوردن یا نزدیک شدن یا کشیده شدن به سوی چیزی :
بار ولایت بنه از دوش خویش
نیز بدین شغل(1) میاز و مدن.کسائی.
بکن کار و کرده به یزدان سپار
بخرما چه یازی چه ترسی ز خار.فردوسی.
بفرمود تا باسپهبد برفت
از ایوان سوی جنگ یازید تفت.فردوسی.
چه سازی همی زین سرای سپنج
چه نازی به نام و چه یازی به گنج.
فردوسی.
از این آگهی یابد افراسیاب
نیازد به خورد و نیازد به خواب.فردوسی.
بگردند یکسر ز عهد وفا
به بیداد یازند و جور و جفا.فردوسی.
نفرمایم و خود نیازم به بد
به اندیشه دلرا نسازم به بد.فردوسی.
بدانید کین تیز گردان سپهر
نتازد به داد و نیازد بمهر.فردوسی.
تهی کرد باید از ایشان زمین
نباید که یازند از این پس به کین.فردوسی.
به فرهنگ یازد کسی کش خرد
بود در سر و مردمی پرورد.فردوسی.
کنون از گذشته مکن هیچ یاد
سوی آشتی یاز با کیقباد.فردوسی.
برهنه چو زاید ز مادر کسی
نباید که یازد به پوشش بسی.فردوسی.
همی از تو خواهم یک امشب سپنج
نیازم به چیزت از این در مرنج.فردوسی.
سوی آشتی یاز تا هر چه هست
ز گنج و ز مردان خسروپرست.فردوسی.
ای قحبه بیازی(2) به دف ز دوک
مسرای چنین چون فراستوک.زرین کتاب.
ز همه خوبان سوی تو بدان یازم
که همه خوبی سوی تو شده یازان.
شهرهء آفاق.
همه به رادی کوش و همه به دانش یاز
همه به علم نیوش و همه به فضل گرای.
فرخی.
به غزو کوشد و شاهان همی به جستن کام
به جنگ یازد و شاهان همی به جام عقار.
فرخی.
ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز
که ناز کردن معشوق دلگداز بود.لبیبی.
به که رو آرد دولت که برِ او نرود
به کجا یازد جیحون که به دریا نشود.
منوچهری.
سپردم بدین ناقه چونین قفاری
چو دانا که یازد به جدی ز هزلی.
منوچهری.
گاه گوییم که چنگی تو بچنگ اندر یاز
گاه گوییم که نائی تو بنای اندر دم.
منوچهری.
ژاژ داری تو و هستند بسی ژاژخران(3)
وین عجب نیست که یازند سوی ژاژ خران.
عسجدی.
نه فرزند نیازی را نوازی
نه بر دیدار او یک روز یازی.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
بگفت این و از جای یازید پیش
بدان تا نماید بدو زور خویش.
اسدی (گرشاسبنامه).
سزد گر نیازی سوی صحبت او
دگر همچو نرگس نبویی پیازش.
ناصرخسرو.
یکی مرکب است ای پسر جهل بدخو
که برشر یازد همیشه سوارش.ناصرخسرو.
گر گه گهی به چوگان یازی روا بود
گر چه ز برف روی زمین آشکار نیست.
مسعودسعد.
ز مدح تو به مدح کس نیازم
کس از دریا نیازد سوی فرغر.مسعودسعد.
مال سوی حکیم کی یازد
زشت با کور به فراسازد.سنایی.
بخواه گوی زنخ لعبتان چوگان زلف
گهی به گوی گرای و گهی به چوگان یاز.
سوزنی.
علف تیغ شود خصم تو در روز نبرد
به تنش یازد تیغ تو چو لاغربه علف.
سوزنی.
- بریازیدن؛ قصد و آهنگ کردن. گراییدن :
کنون زود بریاز و برکش میان
برشیر بگشای و چنگ کیان.فردوسی.
- به دو یازیدن؛ خم کردن. خمانیدن. دولاکردن. به دو درآوردن :
ار بجنبانیش آب است ار بگردانی درخش
ار بیندازیش تیر است ار به دو یازی کمان آب است.
عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 247).
- دریازیدن؛ یازیدن. قصد و آهنگ کردن :
به در او دو هفته خدمت کن
وز در او به آسمان در یاز.فرخی.
|| دست دراز کردن. (انجمن آرا) (آنندراج). دست فرا چیزی کردن. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). دست بردن به چیزی و خود را کشیدن به سویی و گراییدن به جانبی :
بیفکندش از اسب برسان مست
بیازید و بگرفت دستش به دست.فردوسی.
به تو هر که یازد به تیر و کمان
شکسته کمان باد و تیره روان.فردوسی.
از آن پس به شمشیر یازید مرد
تن اژدها زد بدو نیم کرد.فردوسی.
بماند از گشاد و برش در شگفت
بیازید و تیر و کمان برگرفت.
اسدی (گرشاسبنامه).
بیازید و بگرفت دستش به شرم
بسی گفت شیرین سخنهای گرم.
اسدی (گرشاسبنامه).
عصبهاء سینه و دل بیازند و بندهاء آن گشاده شود از یازیدن این عصبها. (ذخیرهء خوارزمشاهی). و مردم [ در این بیماری ]خویشتن را همی پیچد و همی یازد و تمطی و تثاوب می کند. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
بیازم نیم شب زلفت بگیرم
چو شمع صبح در پیشت بمیرم.
نظامی (از صحاح الفرس).
- بازو یازیدن؛ دراز کردن بازو :
سبک برزوی شیر دل تیز چنگ
بیازید بازو بسان پلنگ.
برزونامه (ملحقات شاهنامه).
- پای یازیدن؛ پیش رفتن :
به لشکر چنین گفت کز جای خویش
میازید خود پیشتر پای خویش.فردوسی.
- چنگال یازیدن؛ دراز کردن چنگال.
دراز کردن سرپنجه و چنگ :
بیازید چنگال گردی به زور
بیفشارد یک دست بر پشت بور.فردوسی.
فرود آمد از پشت باره دلیر
بیازید چنگال چون نره شیر.فردوسی.
- چنگ یازیدن؛ دست دراز کردن. دراز کردن سرپنجه و چنگال به قصد گرفتن :
سوی راه یزدان بیازیم چنگ
بر آزاده گیتی نداریم تنگ.دقیقی.
پیاده به آید که جوییم جنگ
بکردار شیران بیازیم چنگ.فردوسی.
اگر تو نیازی بدین کار چنگ
که دارد مر این را دل و هوش و سنگ.
فردوسی.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ.فردوسی.
چنین داد پاسخ که من جنگ را
بیازم همی هر زمان چنگ را.فردوسی.
وزان پس بیازید چون شیر چنگ
گرفت آن برویال جنگی نهنگ.فردوسی.
دل شاه در جنگ برگشت تنگ
بیفشرد ران و بیازید چنگ.فردوسی.
چو دشمن به جنگ تو یازید چنگ
شود چیر اگر سستی آری به جنگ.
اسدی (گرشاسبنامه).
چو نتوان گرفتن گریبان جنگ
سوی دامن آشتی یاز چنگ.
اسدی (گرشاسبنامه).
- دریازیدن؛ یازیدن. خود را کشیدن به سویی و گراییدن به جانبی :
پیلی چو در پوشی زره شیری چو برتابی کمان
ابری چو برگیری قدح ببری چو دریازی به زین.
فرخی.
سه سوار از مبارزان ایشان در برابر امیر افتادند امیر دریازید و یکی را عمود بیست منی بر سینه زد. (تاریخ بیهقی).
- دست یازیدن؛ دست دراز کردن برای انجام کاری. دست فرابردن. اقدام کردن :
تو کاری که داری نبردی به سر
چرا دست یازی به کار دگر.فردوسی.
بیازید دست گرامی به خوان
ازآن کاسه برداشت مغز استخوان.فردوسی.
چو هرمز نگه کرد لب را ببست
بدان کاسهء زهر یازید دست.فردوسی.
ببینیم تا دست گردان سپهر
در این جنگ سوی که یازد به مهر.
فردوسی.
همی دست یازید باید به خون
بکین دو کشور بُدن رهنمون.فردوسی.
سپهبد برآشفت چون پیل مست
به پاسخ به شمشیر یازید دست.فردوسی.
سیاووش از بهر پیمان که بست
سوی تیغ و نیزه نیازید دست.فردوسی.
چو تاج بزرگی به چنگ آیدش
به کین دست یازد که ننگ آیدش.فردوسی.
که هرگز مبادا چنین تاجور
که او دست یازد به خون پدر.فردوسی.
بگفتار ناپاکدل رهنمون
همی دست یازند خویشان به خون.
فردوسی.
کنون من شوم در شب تیره گون
یکی دست یازم بر ایشان به خون.فردوسی.
به ایران همی دست یازد به بد
بدین کار تیمار داری سزد.فردوسی.
از این سو در پهلوان را ببست
وزان سو بر چاره یازید دست.فردوسی.
به زور کیانی بیازید دست (هوشنگ)
جهانسوز مار از جهانجوی جست.
فردوسی.
به چین و به مکران زمین دست یاز
به هر کس فرستاده و نامه ساز.فردوسی.
چو همسایه آمد به خیمه درون
بدانست کو دست یازد به خون.فردوسی.
ز دستور ایران بپرسید شاه
که بدخواه را گرنشانی بگاه
شود در نوازش بدینگونه مست
که بیهوده یازد به جان تو دست.فردوسی.
چنان بد که ضحاک جادوپرست
از ایران به جان تو یازید دست.فردوسی.
اگر ما به گستهم یازیم دست
به گیتی نیابیم جای نشست.
فردوسی.
به سماعی که بدیع است کنون دست بنه
به نبیدی که لطیف است کنون دست بیاز.
منوچهری.
عشق بازیدن چنان شطرنج بازیدن بود
عاشقا گر دل نبازی دست سوی او میاز.
منوچهری.
پادشاه ضابط باید چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد زود دست به مملکت دیگر یازد. (تاریخ بیهقی).
و گرنه نیازم بدین کار دست
بر آتش نهم دفترم هر چه هست.
اسدی (گرشاسبنامه).
سپهبد درآمد به زانو نشست
بدید آن کمان را بیازید دست.
اسدی (گرشاسب نامه).
ملک مصر به ساره طمع کرد تا قدرت خدای تعالی بدید که چون خواستی که دست به وی یازد دست وی خشک شد. (مجمل التواریخ و القصص).
ز نخل میوه توان چید چون بیازی دست
ز بید کرم توان یافت چون بجنبد باد.
خاقانی.
طبقات مردم از صدق یقین و خلوص اعتقاد دست به مبایعهء او یازیدند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص292). به طاعت و تباعت دست به صفقهء بیعت یازیدند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص339). و دانست که اجل دست به گریبان او یازیده است. (ترجمهء تاریخ یمینی).
چو تهی کرد سفره و کوزه
دست یازد به چادر و موزه.اوحدی.
ز غیرت برآشفت چون پیل مست
پی خواهش نیزه یازید دست.هاتفی.
به خیال تاراج و یغما و اندیشهء غلبه و استیلا دست به استعمال سیف و سنان و تیر و کمان یازیدند. (حبیب السیر جزو سیم از ج3 ص 160).
- کف یازیدن؛ دست یازیدن :
به دربای آن سرو یازنده بالا
کف راد خود را سوی کیسه یازی.سوزنی.
- گردن طمع یازیدن؛ قصد تجاوز داشتن :
به ولایت بست و آن نواحی گردن طمع می یازید. (ترجمهء تاریخ یمینی).
- || گردن کشی و نافرمانی کردن :
بدان تا بدانستی آن نابکار
که گردن نیازد ابا شهریار.دقیقی.
- نیش یازیدن؛ دراز کردن نیش :
به دولت تو از این پس به چرخ دون با ما
نه نیش یازد عقرب نه کج رود خرچنگ.
جمال الدین عبدالرزاق.
|| دراز ساختن. (نسخه ای از برهان). دراز کردن. پیش تر بردن. از جای خود کشیدن (در معنی متعدی). از محل خود برآوردن. برآوردن و بالابردن به قصد زدن چنانکه تیغی از نیام :
یکی تیغ یازید کو را زند
سر نامدارش به خاک افکند.فردوسی.
بروز رزم بود او را دو کار اندر صف هیجا
یکی یازیدن نیزه یکی آهختن خنجر.معزی.
|| کشیدن(4). (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). خویشتن را در گذاشتن به درازا. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). ممتد شدن. کشیده شدن. خود را کشیدن :
بدو گفت رستم که گرز گران
چو یازد ز بازوی گندآوران
نماند دل سنگ و سندان درست
بر و یال کوبنده باید نخست.فردوسی.
نشسته بیازید و دستش گرفت
ازو مانده پرموده اندر شگفت.
فردوسی (شاهنامه ج5 ص2283).
|| تمطی. (صراح) (دستور اللغة). کش و قوس رفتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): التمدد؛ بیازیدن. (تاج المصادر بیهقی). کشاله شدن؛ التمطی؛ خویشتن یازیدن. (تاج المصادر بیهقی). تمدد؛ خویشتن یازیدن. (مصادر زوزنی). مطواء؛ یازیدن به دست(5). (زمخشری). ثوباء؛ یازیدن به دهان. (زمخشری)(6). هر اندامی که یک چندی اندر یک حال بماند رنجه شود. و از آن کار و از آن حال سیر آید و یازیدن سازد و این یازیدن را به تازی تمطی گویند و اصحاب حدود گفته اند که تمطی راحت جستن عصبهاست پس هرگاه که مردم در بعض اوقات خواب آلوده شود عصبها در آن حالت دهان را و سینه را به یازیدن گیرد از بهر آنکه دماغ از کار فرمودن حالتهاء پنجگانهء ظاهر که سمع بصر و شم و ذوق و لمس است و از بعض حالتهاء باطن چون ذکر و فکر و تمیز مانده گردد در استعمال آسایش طلب کند از آن تمطی میسر شود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || نمو نمودن. (انجمن آرا) (آنندراج). بالیدن درخت. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). یازیدن درخت؛ بالیدن آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || پیمودن. (رشیدی)(7).
(1) - ن ل: بار.
(2) - ظ: چه یازی.
(3) - ن ل: ژاژ داری و تو هستند بسی ژاژ خوران.
(4) - در معنی لازم.
(5) - یعنی کش و قوس.
(6) - یعنی خمیازه.
(7) - این معنی ظاهراً از تخلیظ «باز» (واحد طول) با «یاز» حاصل شده است. رجوع به باز شود.

یاژه.

[ژَ / ژِ] (ص، اِ) هرزه و هذیان و بیهوده. (از فرهنگ شعوری ج2 ورق 447). سخنهای بی معنی و هر چیز بیهوده و بی حاصل و باطل. (ناظم الاطباء). اماظاهراً کلمه دگرگون شدهء یاره است. || مردم اوباش و آواره. (ناظم الاطباء). مبدل یاوه است. || کسی که معروف به حماقت و نادانی باشد. (ناظم الاطباء). ظاهراً دگرگون شدهء یاوه است. در هر سه مورد رجوع به یاوه شود.

یاس.

(اِ)(1) مخفف یاسمن است و آن گلی باشد معروف. (برهان قاطع). مخفف یاسمن که یاسمون و یاسمین(2) نیز گویند و آن گلی است خوشبو و سفید و زرد و کبود. (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ سروری). او را یاسم با میم در آخر نیز گویند. (آنندراج). درختچه ای است زینتی از تیرهء زیتونیان(3). نوعی از یاس (یاس گلدانی) (دکتر معین). و در کتاب های گیاه شناسی نیز یاس که در باغها کاشته می شود و ارتفاعش بین 2 تا 3 متر است. برگهایش متقابل و قلبی شکل و گلهایش دارای یک جام چهار قسمتی به شکل صلیب است که به یک لولهء نسبتاً طویل منتهی می شود. اصل این گیاه را از ایران می دانند و از اینجا به سایر نقاط دنیا برده شده است. گلهای یاس بسیار معطر و برنگ قرمز و سفید یا زرد با بنفش می باشد شاخه های جوان یاس دارای مغز چوبی نرمی است و ممکن است آنها را توخالی کرد و از آنها فلوت ساخت ولی شاخه های مسن آن دارای مغز سختی است و در منبت کاری مورد استعمال دارد. گل یاس. درخت یاس. گل لیلی. (از فرهنگ فارسی معین). یاسمی (یادداشت مرحوم دهخدا) :
چهار افروخته شمعند لیکن شان لگن بر سر
کزایشان است روشن چشم یاس و نرگس و ریحان
یکی خندان گل سوری دوم خیره گل خیری
سیم خرم گل نسرین چهارم لالهء نعمان.
فریدالدین احول (از فرهنگ جهانگیری).
- مثل یاس؛ کنایه از چیز سخت سپید :
گردن و بناگوشی سخت سپید وطری.
(امثال و حکم دهخدا ج3 ص1499).
- یاس آفریقائی؛ درختچه ای است(4) از تیرهء روناسیان(5) که خاص نواحی حارهء کرهء زمین است. این درختچه شاخ برگ فراوان دارد و خاردار است. برگهایش متقابل و گلهایش منفردند و در پناه برگها قرار می گیرند. میوه اش سته(6) است و از آن رنگ آبی خوشرنگی به دست می آورند. جوز کوثل. (فرهنگ فارسی معین).
- || یاسمن آفریقائی. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به یاسمن آفریقائی شود.
- یاس بنفش؛(7) یکی از گونه های یاس که دارای گلهای بنفش و برگهای پهن است. (فرهنگ فارسی معین).
- یاس پُر پَر؛ یاسمن مضاعف. فل.
(یادداشت مرحوم دهخدا).
- یاس چمپا؛ یاس چنپا. نوعی از یاس سفید که بسیار معطر است. (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا).
- یاس چنبیلی؛ یاسمن. رجوع به یاسمن شود.
- یاس زرد؛ گونه ای یاس که دارای گلهای زرد است.
- یاس سفید؛ گونه ای یاس که دارای گلهای سفید است. (فرهنگ فارسی معین). یاس سفید بر دو قسم است یکی یاس چمپا و دیگری یاس باغی که عطر کمی دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- یاس شیروانی؛ یاس بنفش. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- یاس کبود؛ نوعی یاس آبی رنگ. رجوع به اقطی شود.
- یاس گلدانی؛ یاسمن. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به یاسمن شود.
(1) - لغت نویسان فرانسه Lilas را مأخوذ از Lilacاسپانیایی و اصل کلمه را فارسی می دانند، شاید یاس فارسی با الف و لام عربی بدین صورت درآمده است! و برخی گویند این گیاه را در سال 1560 از ایران به وینه برده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
.
(فرانسوی) , Lilas(لاتینی)
(2) - Syringa .
(فرانسوی)
(3) - Oleacees , Randie, Randia(لاتینی)
(4) - Randia .
(فرانسوی)
.
(فرانسوی)
(5) - Rubiacees .
(فرانسوی)
(6) - Baie , Lilas(لاتینی)
(7) - Syringa vulgaris .
(فرانسوی)

یاس.

(ترکی، اِ)(1) عزا. ماتم. تعزیه. سوک.
- یاس گرفتن؛ مجلس ختم منعقد ساختن. (یادداشت مرحوم دهخدا).
(1) - ظ. از یأس عربی مأخوذ است.

یاسا.

(مغولی، اِ) رسم و قاعده و قانون. (برهان قاطع) (آنندراج). طرز و طور و قوانین و حکم و قرار داد چنگیزخان مغول بوده است. یاسه. یاسون. (انجمن آرا) (آنندراج). یاساق. یساق. (فرهنگ وصاف) نظام. نسق. امر. حکم. فرمان. قانون اساسی. قوانین اساسی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): یاسه = یاساق = یساق، به مغولی قاعده و قانون و سیاست است. (فرهنگ وصاف به نقل فرهنگ نظام). یاسای چنگیزی مجموعه قواعد و مقرراتی که چنگیز وضع کرده و به نام او سلاطین مغولی مجری می داشتند. (حاشیهء برهان قاطع چ معین). صاحب تاج العروس (ج10 ص421 ص 8) آن را عربی و ازیسق دانسته است : کیوک التزام یاسا وعادت را در کارملک مداخلتی نمی پیوست. (جهانگشای جوینی). و چون یاسا و آئین مغول آن است که... (جهانگشای جوینی).
- یاسا دادن؛ فرمان دادن، امر کردن : هرکس در مرکز خود نزول کردند و لشکر مغول یاسا دادند. (جهانگشای جوینی). و یاسا دادند که خاشاک جمع کردند و خندق آب را انباشتند. (جهانگشای جوینی). چنگیزخان یاسا داد که در هر خانه هر اسیری چهار صد من برنج پاک کنند. (جهانگشای جوینی). و چون آن را بگشاد یاسا داد که هر جانور که باشد از اصناف بنی آدم تا انواع بهائم تمامت را بکشند. (جهانگشای جوینی). ایشان را علی التفصیل آنجا فرستند تا سخن ایشان براستی پرسیده بر وفق یاسا آن قضیه را فصل کند. (تاریخ غازانی ص59).
- یاسا فرمودن؛ فرمان دادن. امر کردن : و تمامت لشکر را یاسا فرمود تا بارانیها در ظهاره های جامه های زمستانی کنند. (جهانگشای جوینی). چنگیزخان یاسا فرمود تا در مکاوحت مبالغت کنند. (جهانگشای جوینی).
|| سزا. قصاص. (غیاث اللغات). در ترکی جغتائی به معنی سزا، قصاص. (فرهنگ قدری).
- یاسا رسانیدن و به یاسا رسانیدن؛ مجازات کردن. کیفر دادن. کشتن : ابتدا فرمود تا بعضی را که بنات امرا بودند جدا کردند و تمامت حاضران را یاسا رسانیدند. (جهانگشای جوینی). و بعد از یارغو هر سه را به یاسا رسانیدند. (جامع التواریخ رشیدی). فرمان نافذ گشت تا او را به یاسا رسانیدند. (جامع التواریخ رشیدی). اقبوقا را به یاسا رسانیدند به سبب تنازع و مضادت و مخالفت که از جانبین قائم بود. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص 70). قونچقبال را بقصاص خون امیر اقبوقا به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 86). قپچاق اوغول پسر بایدو را... به حکم یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 93). بورالغی قتای سوکورچی را که در آخر عهد ارغون خان با امراء فتان یکی بود و تا غایت در میان فتنه ها مدخل داشته به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 98). تولک را گرفته بیاوردند و با سرکیس به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 100). بیست و هفتم رجب اینه بک را گرفته به تبریز آوردند و شنبه بیست و نهم در میدان به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 102). بایغوت... را در سه گنبد به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 104). حکایت توجه رایات همایون به جانب بغداد و به یاسا رسانیدن افراسیاب لر و... (تاریخ غازانی ص 105). پادشاه اسلام در غضب رفت و فرمود تا افراسیاب را به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص 106). او را برهنه کرده گرد خانه ها برآوردند به یاسا رسانیدند و خانه ها و اموال او را تاراج کردند. (تاریخ غازانی ص 110). طایجواغول را با چهار نوکر به یاسا رسانیدند. (تاریخ غازانی ص119). هر آفریده که از این غله و دیگر غله ها که به آن رسیم بخوراند او را به یاسا رسانند. (تاریخ غازانی ص125).
- به یاسا رسیدن؛ مجازات شدن. به حکم امیر یا پادشاهی کشته شدن : واو را پسری بود ایلدر نام در اوایل عهد پادشاه اسلام غازان خان در حدود روم به یاسا رسید. (رشیدی). درعهد غازان خان دل دگرگون کرده به یاسا رسید. (رشیدی). او و برادرش ایلدای در عهد پادشاه اسلام غازان خان به سبب مخالفتی که در دل داشتند به یاسا رسیدند. (رشیدی).
|| قتل. قتل و غارت. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). این معنی ظاهراً از به یاسا رسیدن (= مجازات دیدن) و به یاسا رسانیدن (= مجازات کردن) که اغلب با قتل و اعدام توأم بوده است استخراج و استنباط شده است. || به ترکی ماتم را گویند. (برهان قاطع) (غیاث اللغات از برهان). در ترکی ماتم را یاس گویند نه یاسا و با ترک بودن حسین خلف صاحب برهان این اشتباه از وی عجب است. (یادداشت مرحوم دهخدا).

یاساق.

(ترکی / مغولی، اِ) شریعت مغولان را گویند. (برهان) (آنندراج). به ترکی بدعت و مهم و سفر و کمک و مددی که پادشاهان را رعیت کند در دادن لشکر بدون مواجب به وقت ضرورت و طیاری جنگ باشد. (فرهنگ وصاف از فرهنگ نظام و آنندراج). تدبیر امور لشکر و ترتیب صفوف. (از فرهنگ شعوری ج2 ورق 444). قوانین چنگیزی. یاسا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بعد از اقامت مراسم شادمانی... از حال یاساق و یوسون و عادت و رسوم برادر خویش سلطان سعید غازان خان... تفحص فرمود. (جامع التواریخ رشیدی). و آنچ مشهورند از آنانک براه یاساق از پدر به او رسیده اند. (جامع التواریخ رشیدی). در اوایل سن طفولیت اطفال و اتراب را جمع گردانیدی و ایشان را یاساق و یوسون و شیوهء داروگیر آموختی. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص8). اغوتای ترخان پسر حیبک ترخان و طوغان تیمور از قوم منکقوب را به یاسا رسانیدند و آنچه موجب یاساق بزرگ بود در هر باب بتقدیم پیوست. (تاریخ غازانی ص150). فرمود تا احتیاط کرده در مواضع ضروری میلها به سنگ و گچ بسازند و لوحی که ذکر عدد راه داران آن موضع و شرایط یاساق که در این باب معین است بر آنجا نوشته باشند... (تاریخ غازانی ص 281). جد بزرگ ما چنگیزخان در بدو فطرت به تأیید الهی و الهام ربانی مخصوص بود و یاساق خود را از موی باریکتر رعایت میکرد. (تاریخ غازانی ص303). فرزندان ایشان هر کدام که یاساق و آیین مملکت مضبوط داشتند... ذکر جمیل او برصفحهء روزگار مانده. (تاریخ غازانی ص304). در ایام او (اباقاخان) خلائق ایمن و آسوده و ترتیب یاساق و عدل و سیاست پدرش هولاگوخان برقرار باقی. (تاریخ غازانی ص313). اکثر اموال نقد سرخ بخزانه می رسد ویاساق نیست که اجناس آرند. (تاریخ غازانی ص322).
تاراج دلها می کنی در شهر یغما می کنی
برخسته غوغا می کنی نشنیده ای یاساق را.
خواجوی کرمانی (از فرهنگ شعوری ج2 ورق 1444).
ظلم دریاساق او عدل است و دشنام آفرین
رسم و آیینش ببین و عدل و یاساقش نگر.
خواجوی کرمانی.
|| زجر و تحذیر. (فرهنگ قدری از حاشیهء برهان چ معین). || منع. نهی. قدغن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || تنبیه. (از فرهنگ شعوری ج2 ورق 444). || عذاب. شکنجهء مجرم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به یاسا و یاسق شود.

یاسامشی.

[مِ] (ترکی / مغولی، اِ)یاسامیشی. رجوع به یاسامیشی شود.
- یاسامشی کرده؛ منظم. ساخته. آماده و مجهز. مرتب : نوروز فیروز را با سپاهی یاسامشی کرده به راه گیلان از ناگاه برسر بایدو و امرا دواند. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص89).

یاسامیشی.

(مغولی، ص) پسندیده. (فرهنگ وصاف از آنندراج). || (اِ) سرانجام کارها. (فرهنگ وصاف از آنندراج). نظم. آراستگی. (فرهنگ فارسی معین). تدبیر و کارسازی. (فرهنگ وصاف از آنندراج). کارسازی. سپاه و منظم و مرتب داشتن آن. سامان سپاه کردن : امرا قتلغ شاه و چوپان و ساتلمش و سوتای وایل باسمیش به اتفاق لشکرها را گرد کردند در اثناء آن یاسامیشی امیر مولای از خراسان برسید. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص99). امیرهورقوداق را به امارت ملک فارس و یاسامیشی امور استخراج اموال آنجا فرستاد. (تاریخ غازانی ص100). چون روز پیشتر لشکر از ضبط افتاده بود و هزارها از هم جدا شده بهیچ وجه یاسامیشی میسر نمی شد. (تاریخ غازانی ص148). برجمله اصل الباب یاسامیشی لشکر است نگذاشتی که هیچ لشکری بی اجازت جائی رود. (تاریخ غازانی ص195). به طریق حیل و انواع تزویرات و تأویلات حق هیچ مستحقی باطل نگردد و انواع منازعات از میان خلائق مرتفع شود و چون در یاسامیشی و ترتیب و قاعدهء هر کاری اندیشه می فرمودیم... (تاریخ غازانی ص226). در یاسامیشی لشکر رسوم سیاست و زجر مجدد گردانیدی. (ترجمهء محاسن اصفهان ص97). در اول بهار اجتماع کرده پیش پادشاه حسین در اوجان جمع گشتند و عادل آقا جهت یاسامیشی مملکت از سلطانیه آمده بود. (ذیل حافظ ابرو).
- یاسامیشی فرمودن؛ نظم و ترتیب دادن. سامان بخشیدن. نظام دادن. کارسازی کردن :به شفاعت هیچکدام التفات نانموده جمله را از میان برداشت و ملک را یاسامیشی فرمود. (تاریخ غازانی ص 192). در قضیهء جنگ مصر و شام مردم پنداشتند که چنانکه کس نداند و او برخلاف آن متهورانه درآمد و تمامیت لشکر را خویشتن یاسامیشی فرمود و در پیش لشکر بایستاد. (تاریخ غازانی ص193). پادشاه اسلام خلد ملکه چون یاسامیشی ملک می فرمود حکم کرد که هر خربنده و شتربان و پیک که از کسی چیزی خواهد او را به یاسا رسانند. (تاریخ غازانی ص363).
- یاسامیشی کردن؛ نظم و ترتیب دادن. کارسازی کردن. سامان و نظام دادن : به جانب زیر مشهد رضوی کوچ کرده ساعتی آنجا نزول فرمود و لشکر را یاسامیشی کرده منتظر وصول امیر قتلغ شاه می بود. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص 27). ایلچیان را اجازت مراجعت داد و امراء بزرگ نوین و قتلغ شاه را فرمود تا لشکرها را یاسامیشی کنند. (تاریخ غازانی ص 59). شهزاده فرمود تا طبل رحیل که متضمن فتنهء عظیم بود فرو کوفتند و امرا را فرمود تا لشکرها را یاسامیشی کنند. (تاریخ غازانی ص62). چون نوروز لشکرها را یاسامیشی کرده بود و مرتب گردانیده فرمان شد تا تمامت لشکرها جمع شوند. (تاریخ غازانی ص 82). امیر قتلغ شاه را از راه آنجا فرستاد تا یاسامیشی ولایت کرد و زود مراجعت نمود... (تاریخ غازانی ص117). لشکرها تمامت برنشسته و یاسامیشی کردند و جنگ درپیوستند. (تاریخ غازانی ص127). آنکه مقدم اقوام باشند مقدم دارند و آن را دستور ساخته یاسامیشی ملک کنند. (تاریخ غازانی ص198).

یاسان.

(ص) لایق و سزاوار. (برهان).

یاسان.

(اِخ) به عقیدهء پارسیان پیغمبر چهارم است از مهاباد و پیش از گلشاه و کیومرز بوده در دساتیرنامه هست به زبان غریب که گویند زبان آسمانی است و براو نازل شده و در رسالات پارسیان نیز از تحقیقات حکمتی او سخنان بسیار است. (انجمن آرا) (آنندراج). اما کلمه و معنی آن کلا مجعول و برساخته است رجوع به مقدمهء لغت نامه شود.

یاساور.

[وُ] (ترکی، اِ) صف آرایی. (فرهنگ و صاف از آنندراج).

یاستی بلاغ.

[بُ] (اِخ) دهی است از بخش آوج شهرستان قزوین. 473 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

یاستی بلاغ.

[بُ] (اِخ) دهی است از بخش قیدار شهرستان زنجان 119 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

یاستی قلعه.

[قَ عَ] (اِخ) دهی است از بخش ماه نشان شهرستان زنجان. 371 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاسج.

[سِ / سُ] (اِ) تیر پیکان دار و بعضی گفته اند تیری است که پادشاهان نام خود را بر آن نویسند و یاسُچ هم آمده است. (برهان). تیر. (جهانگیری). تیر دوکارده. (غیاث). نوعی است از تیر و در فرهنگ. (جهانگیری). بضم سین به معنی مطلق تیر گفته و یاسیج باضافهء یا نیز آمده. و سیف اسفرنگ به معنی پیکان تیر نظم کرده است و لیکن به معنی تیر نیز میتوان گفت. (رشیدی) (سروری) (از آنندراج). یاسچ :
به دست بندگانت در کمان شد ابر نیسانی
که از وی یاسج و یغلق همی بارند چون باران.
مجیر بیلقانی.
یاسجی کز غمزهء چشم یک اندازش برفت
گرچه از دل بگذرد پیکانش در بربشکند.
مجیر بیلقانی.
کم ز مرغ نامه آور نیست نزد بیدلان
یاسج ترکان غمزه ش کز کمان افشانده اند.
خاقانی.
نام سلطان خوانده هم بریاسج سلطان از آنک
دل علامتگاه یاسجهای سلطان دیده اند.
خاقانی.
ترکان غمزهء او چون درکشند یاسج
در هر دلی که جوئی پیکان تازه بینی.
خاقانی.
پاسخ او به یاسجی بازدهی که در ظفر
ناصر رایت حقی ناسخ آیت شری.خاقانی.
ترکان کمین غمزهء تو
یاسج همه بر کمان نهاده.خاقانی.
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده
دل را شکاف و یاسج او درمیان طلب.
خاقانی.
گوئیا کمان در دست بندگانت ابر نیسانی بود
که از او باران یغلق و یاسج میبارید.
راوندی (راحة الصدور).
یاسج شه که خون گوران ریخت
مگر آتش ز بهر آن انگیخت.نظامی.
دست بدار از سر بیچارگان
تا نخوری یاسج(1) غمخوارگان.نظامی.
ز قاروره و یاسج و بید برگ
قواره قواره شده درع و ترگ.نظامی.
یاسجی برکشید و بر پهلوی بچه راست کرد، مادرش در پیش آمد تا سپر آفت شود چون تیر بر ماده راست کرد نرمیش در پیش آمد تا مگر قضا گردان ماده شود. (مرزبان نامه، ص 471 و 472).
بروی صف شده از زخم یاسج
همه اعضای او چون پشت کاسج.نزاری.
این کلمه گاه به صورت مرکب با افعال افشاندن، برکشیدن، آمدن، باریدن، درکشیدن، برکشیدن، نهادن، خوردن به کار رود. رجوع به شواهد کلمه شود. با افکندن و زدن به صورت ذیل استعمال شده است:
-یاسج افکن؛ تیرانداز. تیرافکن :
چشم کمانکش او ترکیست یاسج افکن
چون صبر کرد غارت ز ایمان چه خواست گوئی.
خاقانی.
- یاسج زنان؛ در حال تیراندازی :
هر زمان یاسج زنان صیادوار
آیی از بازو کمان آویخته.خاقانی.
- یاسج غمخوارگان خوردن؛ نشانهء تیر آه مظلومان قرار گرفتن :
دست بدار از سر بیچارگان
تا نخوری یاسج غمخوارگان.نظامی.
|| پیکان. (فرهنگ جهانگیری) :
یاسج آه دل آلودهء خود را هرشب
راست کرده بسر تیر سحر بربندم.
سیف اسفرنگی (از فرهنگ جهانگیری).
صاحب انجمن آرا نیز نوشته است که از این بیت سیف اسفرنگی معنی پیکان نیز فهمیده می شود که گفته یاسج آه دل آلوده... و سپس اضافه می کند اما چون تیر سحر کنایه از آه سحری است به معنی تیر درست است. || به معنی نیزه نیز نوشته اند. (غیاث اللغات). || گاهی مراد از آن آه مظلومان باشد. (غیاث اللغات). و رجوع به ترکیب یاسج غمخوارگان خوردن شود.
(1) - ن ل: تاچخ، و در این صورت شاهد نیست.

یاسچ.

[سُ] (اِ) یاسج. رجوع به یاسج شود.

یاسدی بلاغ.

[بُ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اردبیل در 17000 گزی جنوب اردبیل و 4000 گزی شوسهء خلخال به اردبیل با 98 تن سکنه محصول غلات و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یاسدی کندی.

[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان آجرلو بخش مرکزی شهرستان مراغه. در هفتاد هزارگزی جنوب خاوری مراغه با 441 سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یاسر.

[سِ] (ع ص) شترکش که گوشت بهره بهره کند. (از منتهی الارب) (آنندراج). شترکش. (ناظم الاطباء). کشندهء شتر. جزار. (از اقرب الموارد). || قسمت کنندهء جزور قمار. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). آنکه جزور قمار را تصدی می کند. (از اقرب الموارد). || قمارباز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). و سمی المقامر یاسراً، لانه بسبب ذلک یجزی لحم الجزوز وقال الواحدی: من یَسرَ الشی ء اذا وجب والیاسر الواجب بسبب القدح. (بلوغ الارب ج2 ص54). ج، اَیسار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). ج، یَسَر. (مهذب الاسماء). ج، یاسرون. (تاج العروس). || آسان. (از منتهی الارب) (آنندراج). سهل. (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). || چپ. (از منتهی الارب) (آنندراج). طرف چپ. (ناظم الاطباء). خلاف یامن. (از اقرب الموارد).

یاسر.

[سِ] (اِخ) خادم هارون الرشید و کسی است که به فرمان هارون جعفر برمکی را بقتل رسانید. رجوع به حبیب السیر جزو سوم از مجلد دوم و معجم الادباء ج2 ص167 و دستورالوزراء ص52 و 53 شود.

یاسر.

[سِ] (اِخ) کوهی است در منازل ابی بکربن کلاب که آن را یا سره خوانند سری بن حاتم گوید :
لقد کنت اهوی یاسر الرمل مرة
فقد کاد جنی یاسرالرمل یذهب.
(معجم البلدان و تاج العروس).

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن احمد شمید. احمد شُمَید حلبی را دو پسر بود یکی به نام ناصر و دیگر موسوم به یاسر و آنها به رستمدار مازندران آمدند پسر نخستین در «نور» اقامت گزید و یاسر در «گلیجان». و خاندان خلعتبری خود را از اخلاف احمد مزبور دانند و در وجه تسمیهء این کلمه گویند که احمد در زمان خلافت علی علیه السلام حامل خلعتی برای یکی از حکام محلی بوده و بدین سبب به خلعتبر معروف شده است لکن بعقیدهء رابینو کلمهء مزبور محرف خلا براست که لقب بعضی از خدمهء سلاطین گیلان بوده است(1). (از سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص23 و ص22).
(1) - و رجوع به خلابر و خلعتبر شود.

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن النصر قاضی نیشابور بوده است. صاحب تاریخ بیهق ذیل ترجمهء احوال (محمدبن سعید البیهقی معروف بمحم) آرد: و از اشعار معروف او این ابیات است که قاضی نیشابور یاسربن النصر را در آن بنکوهد :
قد کان غرثان فتمت کسره
و کان عریان فتم و بره.
(تاریخ بیهق ص156).

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن بلال مکنی به ابوالفرج وزیر. یاقوت ذیل ترجمهء احوال نصربن عبدالله بن مخلوف آرد: و به یمن رهسپار شد و در سال 563 به شهر عدن رفت و در آنجا ابوالفرج یاسربن بلال وزیر را مدح کرد. (معجم الادبا ج7 ص211 س13).

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن تنعم یکی از ملوک یمن است و ابوریحان در نسب او آرد: هواسعدبن عمروبن ربیعة بن مالک بن صبیح بن عبدالله بن زیدبن یاسربن تنعم الحمیری. (آثار الباقیه ص40). و رجوع به یاسر نیعم شود.

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن ذی الاذعار. ابن خلدون گوید: مسعودی گفته است که ذوالاذعار از ملوک تبابعهء یمن پیش از افریقش بن قیس بن صیفی بود و در عهد سلیمان علیه السلام با مغرب جنگید و بر آن بلاد دست یافت و همچنین آورده است که یاسر پسر ذوالاذعار پس از وی بدان بلاد تاخته و از بلاد مغرب تا وادی الرمل رسیده است و به سبب کثرت ریگ راهی در آن سوی نیافته و بازگشته است... اما تمام این اخبار از صحت دور و مبتنی بر و هم و غلط است و به افسانه ها شبیه تر است. (مقدمهء ابن خلدون ص6).

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن سوید جهنی صحابی است. (تاج العروس) (از منتهی الارب). رجوع به الاصابة جزء 5 ص 333 شود.

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن عامر کنانی مذحجی عنسی، مکنی به ابوعماربن یاسر معروف و خود نیز از صحابه و از نخستین کسانی بود که اسلام پذیرفت. رجوع به اعلام زرکلی چ 2 ج9 ص153 و الاصابه ج6 ص332 و صفة الصفوة ج1 ص228 و امتاع الاسماع ج1 ص19 و 315 و 316 و کتاب النقض ص13 و لسان المیزان ج6 و عمار کنانی شود.

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن عمار از بزرگان سیستان بوده است. در تاریخ سیستان ذیل عنوان «اکنون یاد کنیم بعضی نامهای ایشان که از پس اسلام بزرگ گشتند و مردمان ایشان را بدانستند به فضل» آمده است: و زهیر نعیم و عفان بن محمد و عثمان عفان و ابوحاتم السجستانی و... و یاسربن عمارو... اینان اندر علم و بزرگی بدان جایگاه بودندکه هیچکس اندر عالم فضل ایشان را منکر نیارد شد. (تاریخ سیستان ص20 و 21). و نیز در صفحهء 181 ذیل عنوان «آمدن محمد بن الاحوص به سیستان» آرد: و شب فطر اندرین سال (213) به سیستان اندرآمد و سپاه سیستان با خود یار کرد و به حرب خوارج بیرون شد و اهل علم سیستان با او، چون الحسن بن عمرو الفقیه، و شارک ابن النضر، و یاسربن عمار ابن شجاع و یاسر از خوارج بود به مذهب و لکن چون بوسحاق برزه اندر شد او به قصبه اندرآمد و محمد بن بکربن عبدالکریم و عمروبن واصل و همه اهل فضل و علماء سیستان و برفتند و حربی سخت بکردند با خوارج و بسیار از این گروه کشته شد بر دست خوارج. و باز در صفحه 185 ذیل عنوان «آمدن حسین عبدالله السیاری به سیستان» آرد: و به سیستان مردی بیرون آمد هم از خوارج و گفت من به دور کردن خوارج همی بر خیزم و نام وی ابی بن الحضین مردم بسیار از هر دو گروه بر او جمع شد و حسین سیاری مشایخ و بزرگان شهر را زی او فرستاد چون حسن بن عمر را و شارک بن النضر(1) را و عثمان بن عفان را و یاسربن عمار را، بر آنک این مردم را از خویشتن دور کن که ترا فرمانی نیست و او نکرد به قول ایشان. (تاریخ سیستان ص185). و در صفحهء 207 همان کتاب نام عمار خارجی هم آمده که یعقوب لیث به حرب وی رفته و او در سال 251 در معرکه کشته شده است که معلوم نیست پدر این یاسر است یادیگری بوده است.
(1) - در ص 181: «عمرو ... نضر».

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن عمار صحابی است. عنسی پدر عمار از یمن آمده و با ابوحذیفه بن مغیرة مخزومی هم سوگند شد و مادر وی را که سمیة نام داشت و او را ام عمار میگفتند به زنی گرفت... (تاج العروس).

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابن عون بن عبدالمنعم الهذلی شهاب بن فضل الله ذکر او کند و گوید به مکه دیدم در سال 88 و در آن حال سن وی حوالی پنجاه سال می رسید.

یاسر.

[سِ] (اِخ) ابوالربداء البلوی مولی الدبداء بنت عمروبن عمارة بن غطیة البلویة صحابی است. (الاصابة ج6 ص333).

یاسر.

[سِ] (اِخ) محمد بن ابراهیم یاسر ذوالحاجتین اول کسی است که باابوالعباس سفاح بن محمدکه ممیت دولت بنی امیه است بیعت کرده «فحکمه کل یوم فی حاجتین». (منتهی الارب و تاج العروس).

یاسرالرمل.

[سِ رُرْ رَ] (اِخ) رجوع به یاسر (کوه) شود.

یاسر نیعم.

[سِ ؟] (اِخ) از پادشاهان تبع و خاندان حمیر است. (تاج العروس). و صاحب مجمل التواریخ آرد: ملک یاسر نعیم(1)بن شراحیل خمس و ثمانون سنه، عم بلقیس بود و رعیت را عظیم نیکو داشتی [ و ] از بس که بر مردمان انعام کرد و ببخشید، او را ینعم(2)لقب نهادند و شعرا را در حق وی شعرها بسیار است.
(1) - در اصل بی نقطه است.
(2) - در اصل ببغم.

یاسرة.

[سِ رَ] (اِخ) پادشاهی از پادشاهان تبع. (منتهی الارب).

یاسرة.

[سِ رَ] (اِخ) آبی است مر بنی کلاب را. (منتهی الارب).

یاسرة.

[سِ رَ] (اِخ) قریه ای در پهلوی کوه یاسر یا یاسرالرمل. (از معجم البلدان). رجوع به یاسر (کوه) شود.

یاسری.

[سِ ری ی] (ص نسبی) منسوب است به یاسر پدر عمار صحابی مشهور. (سمعانی).

یاسریه.

[سِ ری یَ] (اِخ) قریهء بزرگی است بر کنار نهر عیسی و میان آن و بغداد دو میل مسافت است. و بر آن پلی زیبا و بدان باغها و بوستانهاست و فاصلهء میان آن والمحمول یک میل است. ابومنصور نصربن حکم بن زیاد یاسری و از متأخران عثمان بن قاسم یاسری ابوعمرو واعظ که به سال 616 در گذشته بدان منسوبند. (از تاج العروس و معجم البلدان). دهی است به بغداد از آن ده است جماعتی از زهاد و نصربن حکم و عثمان بن مقبل محدثان. (منتهی الارب). و ابن خلکان ذیل ترجمهء (موسی بن عبدالملک اصبهانی) آرد: آنگاه وارد یاسریه شدیم و میان آن و بغداد قریب پنج میل است در وسط بوستانهای بهم پیوسته است و مسافری که به بغداد میرود شب را در یاسریه میگذراند و برای رفتن به بغداد شبگیر میکند. (وفیات الاعیان ج2 ص268). و رجوع به اخبار الراضی باللّه یا الاوراق ص88 شود.

یاسق.

[سَ] (ترکی / مغولی، اِ) یاساق :قسم سوم در سیرتهای پسندیده و اخلاق گزیده و آثار عدل و احسان... و حکمهای محکم و یاسقهای مبرم. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص1). و حکمهای محکم و یاسقهای مبرم مشتمل بر رعایت مصالح عموم خلایق که در هر باب نافذ گردانیده. (تاریخ غازانی ص16).

یاس کند.

[کَ] (اِخ) دهی است از بخش بوکان شهرستان مهاباد، در 16500 گزی خاور بوکان و 15000 گزی خاور شوسهء بوکان به سقز با 221 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیای ایران ج 4).

یاسل.

[سَ] (اِخ) دهی است از بخش نور شهرستان آمل در 7 هزارگزی باختری بلده و چهل و دو هزارگزی خاور شوسهء چالوس (حدود کندوان) با 250 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3). || موضعی به تته رستاق نور مازندران. (سفرنامهء رابینو بخش انگلیسی ص111).

یاسم.

[سِ / سَ] (ع اِ)(1) یاسمن(2). (برهان). یاسمین. (دهار). واحد یاسمون و یاسمین است. (منتهی الارب). یاسمون و یاسمین. (مهذب الاسماء). جوهری گوید: بعض اعراب گویند شممت الیاسمین و هذا یاسمون (به فتح نون) یعنی آن را بمنزلهء جمع میشمارند مانند نصیبین.(3) در اللسان آمده است: آنکه یاسمونَ گوید مفرد آن را یاسم میداند و گویا در تقدیر یاسمة باشد بنابر اینکه ریحانة و زهرة را مؤنث آرند پس آن را بر دو طریق (واو و نون و یاء و نون) جمع بندند و آنکه گوید یاسمینُ آن را مفرد انگاشته و اعراب را به نون دهد. و باز صاحب اللسان گوید: یاسم در شعر آمده است. و صاحب تاج العروس آرد: یاسِم مفرد یاسمون است مانند صاحب یا عالم و بجز عالمون جمع عالم نظیری ندارد و جوهری گفته است بعض اعراب گویند «شممت الیاسمین و هذا یاسمون» و آن را بمنزلهء جمع آرند همچنانکه در نصیبین آوردیم و در شعر هم استعمال شده است. ابوالنجم گوید :
من یاسم بیض و ورد احمرا
یخرج من اکمامه معصفرا.
و ابن بری گوید یاسم جمع یاسمة است و ازینرو «بیض» آورده است یا فارسی معرّب است و در این صورت بمنزلهء جمع نباشد(4).
(1) - ممکن است معرب یا مأخوذ از فارسی باشد. رجوع به یاس و یاسمن و یاسمین و یاسمون شود.
(2) - Jasmin. (3) - از حاشیهء المعرب جوالیقی ص 356:14.
(4) - از اقرب الموارد.

یاسم.

[سِ] (اِخ) در لهجهء کردان از اعلام است. قاسم. جاسم.

یاسم.

[سَ] (اِ) برگ نو. رجوع به برگ نو شود.

یاسم.

[] (اِ)(1) سنگ یاسم، حجر حبشی است.
(1) - ظ. یشم باشد.

یاسمن.

[سَ مَ] (اِ)(1) درختچه ای از تیرهء زیتونیان(2) که دارای گونه های برافراشته و یا بالارونده است. گلهایش درشت و معطر و به رنگهای سفید یا زرد و یا قرمز میباشد. گلهایش گاهی منفرد و گاهی به صورت آرایش گرزن(3) در انتهای شاخه قرار می گیرند. در حدود صد گونه از این گیاه شناخته شده که غالباً از گلهای گونه های معطر آن در عطرسازی استفاده میکنند از شاخه بالنسبه جوان یاسمن سفید جهت ساختن پیپ استفاده میکنند. (بعلت معطر بودن چوب آن). یاسمین. یاسمون. ظیان. گل هاشم. سجلاط. سمن. یاس گلدانی. شرخات. و آن را یاسمین هم گویند گلیست خوشبو که زرد و کبود شود. بهندی آن را چنبلی نامند. مصلح آن کافور است و بدل آن نرجس و نسرین یا زنبق یا سوسن است. (الفاظ الادویه ص 286). چیچک. چنبیلی. جنبیلی. یاس. یاسمی :
یاسمن آمد به مجلس با بنفشه دست سود
حمله کردند و شکسته شد سپاه با درنگ.
منجیک.
یاسمن لعل پوش(4) سوسن گوهرفروش
بر زنخ پیلغوش نقطه زد و بشکلید.کسایی.
از ارغوان و یاسمن و خیری و سمن
از سرو نو رسیده و گلهای کامکار.فرخی.
نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا.
منوچهری.
بر یاسمن(5) عصابهء درّ مرصع است
بر ارغوان طویلهء یاقوت معدنی.منوچهری.
اشک تو چون زر که بگدازی و ریزی بر زریر
اشک من چون ریخته بر زر برگ یاسمن.
منوچهری.
معشوقگانت را گل و گلنار ویاسمن
از دست یاره بربود از گوش گوشوار.
منوچهری.
ثوب عتابی گشته سلب قوس قزح
سندس رومی گشته سلب یاسمنا.
منوچهری.
زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی
تا کم شده ست آفت سرما ز گلستان.
منوچهری.
سندس رومی در یاسمنان پوشانند
خرمن مینا بر بید بنان افشانند.منوچهری.
تا بوی دهد یاسمن و چینی و سنبل
تا رنگ دهد دیبه رومی و الائی.منوچهری.
دین گرامی شد به دانا و به نادان خوار گشت
پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن.
ناصرخسرو.
و مشمومات چون نیلوفر و نرگس و بنفشه و یاسمن سخت بسیار بود. (فارسنامهء ابن البلخی ص142).
رخش تو بر خاک چو بگشاد گام
دشت شود پر گل و پر یاسمن.مسعودسعد.
به گل یاسمن دوش پیغام داد
که از ابر خشنودم از باد شاد.معزی.
چشم کرم گریست خون گفت که یاس من نگر
زانکه خزان بخل را یاسمنم دریغ من.
خاقانی.
اول روز اندک است زیب و فر آفتاب
بعد گیا ظاهر است خیل گل و یاسمن.
خاقانی.
یاسمن تازه داشت مجمرهء عود سوز
شاخ که آن دید ساخت برگ تمام از نثار.
خاقانی.
سروبن چون به شصت سال رسید
یاسمن بر سر بنفشه دمید.نظامی.
بود در کنج باغ جایی دور
یاسمن خرمنی چو گنبد نور.نظامی.
قافله زن یاسمن و گل بهم
قافیه گو قمری و بلبل بهم.نظامی.
یاسمنی چند که بیدی کنند
دعوی هندو به سپیدی کنند.نظامی.
بنفشه زلف را چندان دهد تاب
که باشد یاسمن را دیده در خواب.نظامی.
اشکال بدایع همه در پردهء رشکند
زین شکل که از پرده برون یاسمن آورد.
عطار.
نطفهء سیمین در اندام زمین
شاهد گل گشت و طفل یاسمن.سعدی.
که دید رنگ بهاری به رنگ رخسارت
که رنگ گل ببرد تا به یاسمن چه رسد.
سعدی.
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش.سعدی.
خالیست بدان صفحهء سیمین بنا گوش
یا نقطه ای از غالیه بر یاسمن است آن.
سعدی.
لاله رویا گلت آمیخته با یاسمن است
می ندانم که رخت لاله و گل یا سمن است
بوی یاس من از آن سبزهء خط می آید
گل رویت مگر آورده خط یاسمن است.
سلمان (از شرفنامهء منیری).
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است.حافظ.
- یاسمن آفریقائی(6)؛ درختچه ای است از تیرهء روناسیان(7) که دارای برگهای متقابل است و مخصوص نواحی حارهء آفریقا و آسیا می باشد. در حدود چهل گونه از این گیاه شناخته شده است. گلهایش. سفید و زیباست و جام گل دارای شش گلبرگ. از میوهء این گیاه در رنگرزی استفاده می کنند و از آن رنگ قرمز و یا زرد میگیرند. جوز کوثل. گاردنیا. جردنیا. یاس آفریقایی.
- یاسمن بری(8)؛ گیاهی است از تیرهء آلاله که در حقیقت یکی از گونه های شقایق پیچ محسوب می شود. یاسمن البر. فل بهار. لبیدیون. ابریر. جوهی. جاهی. جنگلی. چنبیلی. نباتی است از خانوادهء سُلانه که آن را تاج ریزی پیچ نیز مینامند و شاخه های کوچک آن را که لااقل یکسال از عمر آن گذشته باشد بکار میبرند این شاخ ها را موقعی که برگهای نبات میریزد چیده و بقطعات کوچک تقسیم میکنند ساقهء یاسمن بری اول دارای بوئی نامطبوع و طعمی تلخ است ولی بتدریج بوی آن از بین رفته و طعم آن شیرین میشود جوشانیدهء آن مصفی خون و مدر و معرق است ولی خاصیت تخدیرکنندهء آن بسیار کمتر، از بلادن و تاتوره و بیخ است. (کتاب درمانشناسی ج1). ظیان به فارسی یاسمن بری است و یاس سفید عبارت از آن است و به لغت اندلس برید فوقه به معنی عشبة النار و به بربری ابریر و به هندی جوهی و جاهی و جنگلی و چنبلی نامند و منبت آن بیابانها و بالای تلها و با علیق باشد و بر آن پیچیده و از آن جدا نباشد و گویند بوی آن رعاف آورد و قسم مغربی آن را عشبهء مغربیه نامند... نباتیست شبیه به لبلاب و از آن صلب تر و شاخه های آن در هم پیچیده و گل آن بسیار خوشبو و قسمی خاردار شبیه به خار گل سرخ و گل آن از یاسمین بستانی که چنبلی نامند بسیار کوچکتر و بیخ آن سیاه و قوت بیخ آن تا بیست سال باقی می ماند... و نوعی از آن باشد که برگهای آن باریک و شاخه های سرخ و گل آن مایل به سرخی است بسیار تند و تیز و بوی آن کریه و تند است و زبون و غیر مستعمل زیرا که محرق جلد زبان و خراشنده و جداکنندهء جلد بدن و برگ آن نیز مانند بیخ آن است و این نوع را به یونانی اقلیمیاطس نامند. (مخزن الادویه ص 385).
- یاسمن زرد(9)؛ گونه ای یاسمن که دارای گلهای طلایی زرد است. (فرهنگ فارسی معین).
- || یاسمن وحشی.
رجوع به یاسمن وحشی در همین ترکیبات شود.
- یاسمن سفید(10)؛ گونه ای یاسمن که دارای گلهای سفید است و در ایران و قفقار و چین میروید و اغلب به نام یاس سفید مشهور است و چون آن را در گلدانهای بزرگ پرورش میدهند و دارای ساقهء بالا رونده نیز می باشد بهمین جهت به نام یاس گلدانی پیچ نیز موسوم است. یاس گلدانی پیچ.
- یاسمن عربی(11)؛ رازقی. رجوع به رازقی شود.
- یاسمن وحشی(12)؛ درختچه ای از تیرهء لوگانیها(13) و از ردهء دولپه ایهای پیوسته گلبرگ که زیبا و پیچیده است و دارای ساقهء بی کرک و شاخه های کوچک می باشد برگهایش متقابل و ساده و باریک و نوک تیز و پایاست و گلهایش زرد رنگ و بویی شبیه به یاسمن زرد دارد. از این جهت بغلط آن را جزء یاسمنها محسوب و به نام یاسمن وحشی و گاهی نیز یاسمن زرد می خوانند. جام گل این گیاه مرکب از پنج قسمت تقریباً مساوی و بزرگتر از کاسه گل میباشد. پرچمهای آن بتعداد پنج و میوه اش کپسول و بسیار کوچک و دارای دو خانه و دانه های مسطح است. در ریشهء این گیاه آلکالوییدهایی نظیر ژلسمین(14)و سمپرویرین(15) و مواد رنگی و رزین و غیره موجود است از آلکالوییدهای این گیاه در پزشکی بعنوان آرام کنندهء دردهای عصب پنجم دماغی (تری ژومو) و دندان دردهای ناشی از آن استفاده می کنند ولی در بکار بردن آن باید نهایت دقت را داشت چون سمیت شدیدی دارد.
-امثال: آنقدر سمن هست که یاسمن در میان گم است.
,(فرانسوی)
(1) - Jasmin .(لاتینی) Jasminum
.
(فرانسوی)
(2) - Oleacees .
(فرانسوی)
(3) - Cyme (4) - از این بیت معلوم میشود که شاعر نوعی از آن را که سرخ بوده در نظر داشته است.
(5) - ن ل: یاسمین، و در این صورت اینجا شاهد نیست.
,(لاتینی)
(6) - Gardenia, jasminoides .
(فرانسوی) Gardenia
.
(فرانسوی)
(7) - Rubiees .
(فرانسوی)
(8) - Clematis angustifolia
(9) - Jasminum syriacum, J. floribend. .
(فرانسوی)
(10) - Jasminum officinalis .(لاتینی)
(11) - Jasminum arabia
(12) - Gelseminum sempervirens .
(فرانسوی) , Elsemine(لاتینی)
.
(فرانسوی)
(13) - Loganiacees .
(فرانسوی)
(14) - Gelsemine .
(فرانسوی)
(15) - Sempervirine

یاسمن.

[سَ مَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان فسارود بخش داراب شهرستان فسای استان فارس. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

یاسمن بدن.

[سَ مَ بَ دَ] (ص مرکب) آن که بدن سپید و لطیف دارد :
خوش بود عیش با شکردهنی
ارغوان روی و یاسمن بدنی.سعدی.

یاسمن بوی.

[سَ مَ] (ص مرکب) آن که بوی یاسمن دهد و خوشبو باشد :
جوابش داد خورشید سخنگوی
نگار سروقد یاسمن بوی.
فخرالدین اسعد (ویس و رامین).
تو بر بندگان مه رویی
با کنیزان یاسمن بویی.سعدی.

یاسمون.

[سَ] (ع اِ) یاسمن. رجوع به یاسم و یاسمن شود.

یاسمة.

[سِ مَ] (ع اِ) واحد یاسمون. آن که یاسمون را به فتح نون میخواند مفرد آن را یاسم داند و گویا تقدیر یاسمة باشد زیرا صرفیون ریحانة و زهرة را مؤنث میدانند. (المعرب جوالیقی ص356). || ج، یاسم. (تاج العروس از ابن بری). رجوع به یاسم شود.

یاسمین.

[سَ] (اِ) یاسمن. رجوع به یاسمن شود :
تا آسمان روشن شود چون سبز گردد بوستان
تا بوستان خرم شود چون تازه گردد یاسمین.
فرخی.
رزمگاه پرمبارز دوست تر دارد ملک
ز آنکه باغی پر گل و پر لاله و پر یاسمین.
فرخی.
بر برگ سپید یاسمین تر
برریخت قرابهء می حمری.منوچهری.
بر یاسمین عصابهء زرّ(1) مرصع است
بر ارغوان طویلهء یاقوت معدنی.منوچهری.
چشم سوی این باغچه کشید که بهشت را مانست از بسیاری یاسمین شکفته. (تاریخ بیهقی).
مگر که هست گل یاسمین ز زر و ز سیم.
که هست زر مر او را میان سیم اوراق.
لامعی.
حسین و حسن را شناسم حقیقت
بدو جهان گل و یاسمین محمد.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص103).
کی رسد این علم به یاران دیو
خیره بر آتش ندمد یاسمین.ناصرخسرو.
نبینی که مست است هر یاسمینی
نبینی که سر چون نگونسار دارد.
ناصرخسرو.
یاسمین را هر کسی بوید چو مشک
گر چه از سرگین برآید یاسمین.
ناصرخسرو.
چون خنجر از هوای نهفته شود پدید
این لون لاله گیرد و آن رنگ یاسمین.
مسعودسعد.
شادی و لهو و رامش شاه زمانه را
سوسن نگر که جفت گل و یاسمین شده است.
مسعود.
تا بیاراید به فروردین فرخ باغ و راغ
از گل و از لاله و از سوسن و از یاسمین.
معزی.
لعل با مرجان برآمیزد درخت ارغوان
لؤلؤ از مینا برانگیزد درخت یاسمین.معزی.
شکفت از خاطر و طبعش به بغداد اندرون باغی
که آن باغ از معانی هم گل و هم یاسمین دارد.
معزی.
به زعفران بر کافور دارم از غم از آنک
بنفشه رسته بر اطراف یاسمین(2) دارد.معزی.
یکی گداخته دارد میان تار قصب
یکی چو تل گل و تل یاسمین دارد.معزی.
یاسمین خندان و خوش ز آن است کز من غافل است
یاس من گردیده بودی یاسمین بگریستی.
خاقانی.
پیوسته در تعجبم از کار یاسمین
تا صد پیاله بر کف یکدست چون نهد.
؟ (از تاج المآثر).
چون روضهء خلد دان دل خاک
باد صبا از این سپس کج ننهد به دور تو
تاج چهار گوشه را بر سر شاخ یاسمین.
سیف اسفرنگ.
بر سوسن و یاسمین و نرگس.عطار.
اندر آ اسرار ابراهیم بین
کو در آتش دید ورد و یاسمین.مولوی.
باغ دلبر سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچهء ورد و سرو و یاسمین.مولوی.
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار
همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین.
سعدی.
- دهن الیاسمین؛ روغن یاسمین. دهن زنبق. دهن الزنبق: الماس غالباً جوهر شفافی است که در آن اندکی زیبقیت هست چنانچه دهن یاسمین را به رصاص وصف کنند و گویند دهن رصاص. (الجماهر بیرونی ص93).
- یاسمین ابیض؛ زنبق در کتب قدما اسم یاسمین ابیض است. (مخزن الادویه ذیل سوسن). رجوع به یاسمین سفید و ترکیبات یاسمن شود.
- یاسمین بری؛ یاس سفید. عشبة النار. (تحفه). رجوع به یاسمن بری (درترکیبات یاسمن) شود.
- یاسمین بستانی؛ چنبلی. یاسمین هندی است. (مخزن الادویه). و رجوع به یاسمن شود.
- یاسمین جبلی؛ و جبلی آن یاسمین هندی است. (مخزن الادویه). رجوع به یاسمن شود.
- یاسمین دشتی؛ ابوریحان بیرونی ذیل ظیان آرد: اصمعی گوید به لغت عربی یاسمین دشتی را گویند ابوحنیفه هم چنین گفته است که عادت او آن است که روغن را در او بپرورند و در وقت قولنج بکار برند. (صیدنهء ابوریحان). رجوع به یاسمین بری در همین ترکیبات شود.
-یاسمین زرد؛ یاسمن زرد. زنبق. (تحفه). یاسمین زرد، زنبق باشد نه سپید. (داود ضریر انطاکی). یاس زرد و در اغلب جنگلهای شمالی در ارتفاعهای متوسط تا (1000) گز دیده میشود. رجوع به یاسمن شود.
- یاسمین سپید؛ یاسمن سفید :
گل صد برگ و مشک و عنبر و سیب
یاسمین سپید و مورد به زیب...رودکی.
به هندوستان کاشتم مشک بید
بکارم به چین یاسمین سپید.نظامی.
رجوع به یاسمین سفید در همین ترکیبات و یاسمن شود.
- یاسمین سفید؛ زنبق. تحفه. سجلاط. رازقی. (ترجمهء صیدنه). شرخات. چنبلی. در مازندران و تهران و شهسوار آن را یاس میگویند.این یاس در جنگلهای شمال ایران در رامیان و پل زنگولهء چالوس و رامسر و نور هست و از ارتفاع 100 الی 750 دیده میشود. رجوع به یاسمن شود.
- یاسمین مضاعف؛ یاس پرپر.گل رازقی. رجوع به یاس و گل رازقی شود.
|| قسمی مروارید. (الجماهر بیرونی).
(1) - ن ل: دُرّ.
(2) - کنایه از صورت.

یاسمین.

[سَ] (اِخ) ابن زین الدین بن ابی بکربن محمد بن علیم حمصی. او راست حواشی بر خلاصهء ابن مالک، و در هامش آن شرح کافیه است. در فاس به سال 1338 ه . جزء دوم آن به طبع رسیده است (ص515 و 584). (معجم المطبوعات ج2 ص194).

یاسمین روی.

[سَ] (ص مرکب) آن که چهرهء لطیف دارد :
یاسمین روئی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند.سعدی.

یاسمین عارض.

[سَ رِ] (ص مرکب) آن که عارض وی چون یاسمین سفید است :
ز دست دلبر گلرخ دلارایی پریچهره
عیاری یاسمین عارض نگاری مشتری سیما.
مسعودسعد.

یاسمین غبغب.

[سَ غَ غَ] (ص مرکب) با غبغب لطیف و سفید چون یاسمین :
می ستان از کف بتان چگل
لاله رخسار و یاسمین غبغب.فرخی.

یاسمین کلاته.

[سَ کَ تَ] (اِخ) از قراء رستمدار مازندران است : امیر مسعود مصلحت خود را در این قسم مشاهده کرد و به طرف رستمدار توجه نمود چون به قریهء یاسمین کلاته رسید از پیش دلیران رستمدار و از پس شیران مازندران دست جلادت از آستین تهور بیرون آوردند و خود را به طرف و جوانب سربداران زده در کشش و کوشش تقصیر و اهمال نکردند. (حبیب السیر جزو دوم از مجلد ثالث ص114).

یاسمینی.

[سَ] (اِخ) ابومحمد عبدالله بن حجاج ادرینی بن یاسمینی در قرن ششم میزیسته است. او راست کتابی به نام (الارجوزة الیاسمینیة) در علم جبر که با کتاب بغیة المبتدی و غنینة المنتهی طبع شده است. ابوالحسن قلصادی صاحب بغیة المبتدی مذکور که در قرن نهم میزیسته شرحی بر ارجوزهء یاسمینی نوشته و به نام شرح الاجوزة الیاسمینیة معروف است. (معجم المطبوعات ج2 ص1940). و رجوع به همان کتاب ص1520 شود.

یاسن.

[سِ] (ع ص) متغیر. لغتی است در آسن بعض اعراب را. (تاج العروس). آب آسن؛ برگردیده از مزه و رنگ. (منتهی الارب). و رجوع به آسن شود.

یاسوج.

(اِخ) دهی است از بخش تل خسروی شهرستان بهبهان، با 150 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

یاسور.

(اِخ) دهی است از بخش رودسر شهرستان لاهیجان، با 380 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

یاسون.

(اِخ) (به معنی کسی که شفا میدهد) مردی از اهل تسالونیکی که از خویشان پولس بود. (رسالهء رومیان 16:21). و دور نیست که سبب حبس شدنش بواسطهء این بود که پولس را مهمان کرد و پس از آن ضمانت از وی گرفته وی را رها کرد. (اعداد: 17:9) (قاموس کتاب مقدس).

یاسه.

[سَ / سِ] (اِ) ایاسه. خواهش و آرزو. (یسنا ص125). خواهش و آرزو و به عربی تمنی گویند. (برهان). آرزو. (غیاث). تاسه (در تداول مردم قزوین). آرزو را گویند و آن را ایاسه نیز خوانند : مدتهاست تا ما را به تو یاسه و آرزومندی است. (ابوالفتوح رازی). گفت [ ثوبان ] یا رسول الله مرا هیچ رنج نبود الا یاسهء دیدار تو. (ابوالفتوح رازی ج 2 ص 5). دوستان و رفیقان را وداع کرده به یاسهء من به من آمده اند. (ابوالفتوح رازی). آه: شوقاً الی رؤیتهم؛ ای یاسه به دیدار ایشان. (تفسیر ابوالفتوح رازی).
برخصت دام منصب ساخته احکام شرعی را
مقدم کرده بر اخبار قرآن یاسهء جان را.
پوربهای جامی (از جهانگیری).

یاسه.

[سَ / سِ] (مغولی، اِ) یاسا. راه و رسم و قاعده و قانون. (برهان). حکم و قانون و سیاست. (غیاث). رسم و قاعده :
آن اسیران را بجز دوری نبود
دیدن فرعون دستوری نبود.
که فتادندی بره در پیش او
بهر آن یاسه بخفتندی برو.مولوی.
یاسه آن به که نبیند هیچ اسیر
درگه و بی گه لقای آن امیر.مولوی.
یاسه شد در جهان به یرلغ خان
که کنند از قتال کوته چنگ
چشم برهم زند ز تیهو باز
چشم کوته کند ز غرم پلنگ
اینهمه یاسه های سخت برفت
یار با ما هنوز بر سر جنگ.نزاری قهستانی.
رجوع به یاسا شود.

یاسه.

[سَ / سِ] (اِ) مخفف یاسمن و یاسمین. نام زنی از کردان.
-امثال: پا پای خر دست دست یاسه. (امثال و حکم ج 1 ص 494).

یاسیج.

(اِ) یاسج :
عجب دلتنگ و بیمارم ز صد بگذشت تیمارم
تو گویی در جگر دارم دو صد یاسیج گرگانی.
منوچهری (از جهانگیری).
رجوع به یاسج شود.

یاسین.

(اِخ) نام سورهء سی و ششم از قرآن مجید، پس از «الفاطر» و پیش از «الصافات»، آن را 83 آیه است. در ابتدای آن ثنای رسول الله صلی الله علیه و سلم مذکور است و نزد بعضی یاسین یکی از اسمای آن حضرت (ص) است و در آن ناسخ و منسوخ نیست و نیز نوشته اند که «یا» حرف ندا و «سین» کنایه از لفظ سید است (از تفسیر حسینی و غیره) و در بیضاوی مسطور است که سین مخفف انیسین است که تصغیر انسان باشد و تصغیر در اینجا برای تعظیم است. (غیاث). از اسامی حضرت رسول. (مجموعهء مترادفات ص123). و آن را در رسم الخط قرآن (یس) نویسند و صاحب آنندراج علاوه بر آنچه غیاث آورده است گوید و گاه کنایه از نار است و شعر ذیل را از میر خسرو شاهد آورده :
چند گوئی لب بدندانت گزم
در دهان مرده یاسین میدمی.میر خسرو.
در صورتی که یاسین در شعر مزبور به معنی همان سورت قرآن است که دمیدن و فروخواندن آن را طبق روایات اثرها باشد. و ابوالفتوح رازی آن را (ای سیدعالم) ترجمه کرده و در تفسیر آن آرد: قوله تعالی یس، قراء در این کلمه خلاف کردند حمزه و کسائی و خلف و عاصم در بیشتر روایات به امالهء الف یاسین خواندند جز که کسائی امالهء صریح کرد و دیگران از اینان بین بین و باقی قراء اماله نکردند به یاء مفتوح خواندند و ابوعمرو و حمزه و ابوجعفر و عاصم در بیشتر روایات اظهار نون کردند از یاسین و نون ساکن خواندند. راویان نافع و ابن کثیر در این مختلف شدند و در شاذ قراء شواذ به فتح نون و ضم و کسر خواندند تشبیها به این و منذ و امس. مفسران در معنی او خلاف کردند بعضی گفتند قسم است عبدالله عباس گفت معنی آن است که، یا انسان به لغت طی یعنی، یا آدمی. ابوالعالیه گفت یا رجل؛ ای مرد سعید. جبیر گفت یا محمد دلیلش قوله انک لمن المرسلین و قوله سلام علی آل یاسین... و قال آن را آیتی توان شمرد. دیگر آنکه مطابق سر آیات است. (تفسیر ابوالفتوح ج4 ص401). و نیز رجوع به صفحهء 399 همان مجلد از همان تفسیر شود.
یا نفس لا تمحضی بالنصح مجتهداً
علی المودة الا آل یاسینا.السید الحمیری.
ابوبکر وراق گفت یا سید البشر اگر گویند چرا پس آیتی میشمرند و طس نمیشمرند گوئیم طس بر وزن قابیل و هابیل است از اسماء مفرد و اسم مفرده آیتی نباشد چون معنی ندارد و یاسین نه چنین است برای آنکه یاء که در اول اوست حرف ندا را میماند به منزلهء قولک یا زید و گون مشتبه باشد به این جمله کلام بود و مفید و چون فایده دهد. سورهء یاسین از قوارع قرآن کریم است و آنها عبارتند از آیاتی که هر که آنها را بخواند از شیاطین و انس و جن مصون و مأمون شود... از قبیل آیة الکرسی و آخر سورهء البقرة و... (از تاج العروس ذیل ق رع) :
رادی بر تو پوید چون یار بر یار
بخل از تو نهان گردد چون دیو ز یاسین.
فرخی.
و اکنون ز خوی او چو شدی آگه.
بردم به جان خویش یکی یاسین.
ناصرخسرو.
از علم پاک جانش وز زهد دل و لیکن
بر رو نبشته طاها بر طیلسانش یاسین.
ناصرخسرو.
شاعری هست اندرین مجلس که اهل روزگار
کرده اند اشعار او چون سورهء یاسین زبر.
معزی (دیوان ص 366).
پس از الحمد و الرحمن و الکهف
پس از یاسین و طاسین میم و طاها.
خاقانی.
عقل و جان چون بی و سین بر در یاسین خفتند
تن چو نون کز قلمش دور کنی تا بینند.
خاقانی.
- سر کوچه یاسین و الرحمن خواندن؛ کنایه از گدائی کردن است.
- یاسین در گوش خر خواندن؛ کنایه از کار بی حاصل کردن و رنج بیهوده دربارهء شخص نالایق و نا قابل بردن است. این تمثیل را گاهی مختصر می کنند و آن رایاسین خواندن می گویند. (فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده).
|| (اِ) یاسین مغربی؛ حرزی است که با سورهء یاسین و بعض ادعیه تدوین شده است: یاسین کنند حرز و امام زمان کشند. || نیز به معنی یا انسان میباشد. (از ناظم الاطباء). || بعض عرب و پاره ای ترکان آن را به مردم نام دهند.

یاسین.

(اِخ) آل یاسین... رجوع به آل یاسین شود.

یاسین.

(اِخ) ابویاسین. الرقی محدث است. رجوع به ابویاسین و کتاب السنی الدولابی ج2 ص170 شود.

یاسین.

(اِخ) الیاس. از جمله انبیای مرسل است و نام پدر بزرگوارش بقول بعضی از مفسران و صاحب طبری یاسین بوده. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص39).

یاسین.

(اِخ) صاحب یاسین، کنایت از مردی از بنی اسرائیل باشد که داستان او در سورهء یس آیه های (20 تا 30) چنین آمده است: و جاء من أقصی المدینة رجل یسعی قال یاقوم اتبعوا المرسلین. اتبعوا من لا یسئلکم اجراً... چون پیغمبر اسلام از محاصرهء اهل طائف دست بر داشت عروة ابن معتب بن مالک بن کعب بن عمروبن سعدبن عوف بن ثقیف ثقفی که از بزرگان ثقیف بود بدو پیوست و اسلام آورد و اجازه گرفت و باز گشت و طائفهء خود را به اسلام بخواند، ایشان درصدد قتل او بر آمدند و صبحگاهان هنگام نماز او را کشتند چون خبر قتل او به پیغمبر رسید، گفت: مثل عروة مثل یس است قوم خود را بحق خواند و قوم اووی را کشتند. (از الامتاع مقریزی ج 1 ص490).

یاسین آباد.

(اِخ) دهی است از بخش سردشت شهرستان مهاباد با 96 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاسین التمیمی.

[نُتْ تَ می ی] (اِخ) در روزگار مهدی خلیفه یس التمیمی در موصل خروج کرد و بر بیشتر دیار ربیعه و الجزیرة استیلا یافت و در سال 168 ه . ق. مهدی گروهی را برای منهزم کردن و کشتن او بدان سوی گسیل کرد و وی با عده ای از همراهانش به قتل رسید. (از ضحی الاسلام ج3 ص339).

یاسین الخطیب.

[نُلْ خَ] (اِخ) یاسین بن خیرالله خطیب عمری (1157-1210 ه . ق.) مورخی است از علماء و ادباء و شعرای موصل برادر وی (محمد امین) در منهل الاولیاء برخی از کتب او را بدین سان یاد کرده: (منهج الثقات فی تراجم القضاة) و (الدرالمکنون قی مآثرالماضی من القرون) و (عنوان الاعیان فی ذکر ملوک الزمان) و (الروض الزاهر فی تاریخ ملوک الزمان) و (الروض الزاهر فی تاریخ الملوک الاوائل و الاواخر)، بترتیب (حروف تهجی) و (الروضة الفیحاء فی تواریخ النساء) خطی و (روضة المشتاق) ادبی است و (الخریدة العمریة) در طب و (الدر المنتشر فی تراجم فضلاء القرن الثانی عشر) و (الاثار الجلیة) تاریخی است بر ترتیب سنوات. و (السیف المهند فیمن اسمه احمد) (خطی). و (قرة العینین فیمن اسمه الحسن و الحسین، خطی)(1) (الاعلام زرکلی ج 3 ص 1142).
(1) - تاریخ موصل ج 2:208.

یاسین الزیات.

[نُزْ زَیْ یا] (اِخ) ابوخلف محدث است. رجوع به ابوخلف شود.

یاسین مغربی.

[نِ مَ رِ] (اِخ) شیخ یاسین المغربی رحمة الله تعالی از اولیاء و اصحاب کرامت بود اما در صورت حجامی آن را پوشیده میداشت امام نووی از جملهء مریدان و معتقدان وی بوده است و به زیارت وی میرفته است و به صحبت و خدمت وی تبرک میجسته است و نسبت به وی در مقام ارادت بوده به هر چه اشارت کردی بر آن موجب رفتی روزی وی را گفت که کتابهایی که پیش تو مستعار است به خداوندانش بازده و به دیار خود مراجعت کن و اهل خود را زیارت کن سخن وی را قبول کرد چون بدیار خود رسید و اهل خود را دید بیمار شد و وفات کرد. شیخ یاسین در ماه ربیع الاول سال 687 در گذشت و عمرش هشتاد سال بود رحمة الله تعالی. (نفحات الانس جامی ص373). و خواندمیر آرد: و در سنهء سبع و ثمانین و ستمائه (687 ه . ق.) شیخ ابواسحاق ابراهیم معصار الجعبری... از عالم انتقال کرد و در ماه ربیع الاول همین سال شیخ یاسین المغربی الحجام وفات یافت و شیخ یاسین در سلک اکابر مشایخ انتظام داشت و بواسطهء آنکه احوال خود را در پردهء خفا مستور میگردانید به امر حجامت اشتغال میورزید و شیخ محی الدین نووی را نسبت به شیخ یاسین ارادت تمام بود و پیوسته بزیارت او میرفت و طریق تلمذ مسلوک میداشت، عمر شیخ یاسین قریب هشتاد سال بود. (رجال حبیب السیر ص 38).

یاسین مغربی.

[نِ مَ رِ] (اِخ)(جامع الدعوات) نام دعایی از مخترعات بعض ارباب طلسم و افسون و آن چنان است که در بین آیات سورهء یاسین دعاها و ذکرها و آیات دیگر از قرآن مجید خوانده شود. و برای این دعا خاصیت بسیار نوشته است. رجوع به جامع الدعوات کبیر شود.

یاش.

(اِ) نوعی از پشم. || عمر و سال. (ناظم الاطباء). در این معنی ترکی است و هم اکنون در ترکی آذربایجانی معمول است.
- یاشداش؛ هم سن و همزاد و دارای یک سن. (ناظم الاطباء).

یاشامیشی.

(مغولی، ص) یاسامیشی. پسندیده. || (اِ) تدبیر. کارسازی و سرانجام کارها. رجوع به یاسامیشی شود.

یاشق.

[شُ] (اِ) نام درختی است. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج).

یاشماق.

(اِ) چارقدی که زنان ترک سر و نیمهء زیرین روی را بدان پوشند. لچکی که بر زنخ بندند. چانه بند. (یادداشت مؤلف). خمار. دهان بند.

یاشماقلی.

(اِ)(1) نوعی ماکیان که پرهای انبوهی در زیر گلو دارد. مرغ ریشدار.
(1) - Poule barbue.

یاشه.

[شِ] (ص) گول و احمق. || شخص بیکار و بیفایده. (ناظم الاطباء).

یاشیل.

(اِخ) دهی است از بخش ورزقان شهرستان اهر، با 309 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاشیل باش بابابیک.

[بِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر (خیاو). (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

یاشیل باش گنجعلی.

[گَ عَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر (خیاو). (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاصول.

(ع اِ) اصل و بن و بیخ و ریشه و نژاد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). و الیاصول، الاصل، قال ابووجزة:و الیاصول، الاصل. قال ابووجزة:
یهز روقی رمالی کانهما
عودا مداوس یأصول و یأصول.
یرید اصل و اصل. صاحب اللسان آن را در ترکیب «و ص ل» آورده است و صاحب قاموس ذیل «ص ل» بنقل از ابن درید. (از تاج العروس). رجوع به یأصول شود.

یاطاقان.

(ترکی، اِ) در اصطلاح مکانیک دو نیم دایره از جنس بوبیت است که در موتور اتومبیل جایی که دستهء پیستونها بر روی میل لنگ نصب می شود قرار دارد. یاطاقان باید همیشه در روغن شناور باشد. یاتاغان.

یاطب.

[طِ] (اِخ) چند آب است در کوه اجا. (منتهی الارب). علم مرتجل است برای آبهائی در اجاء :
فوا کبدینا کلما التحت لوحة
علی شربة من ماء احواض یاطب
ترقرق ماء المزن فیهن و التقی
علیهن انفاس الریاح الغرائب.
(معجم البلدان).

یاطری سفلی.

[سُ لا] (اِخ) دهی است از بخش گرمسار شهرستان دماوند، با 400 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یاطری علیا.

[عُلْ] (اِخ) دهی است از بخش گرمسار شهرستان دماوند، با 300 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

یاعزبن سلحون.

[] (اِخ) از اجداد داود نبی علیه السلام است. نسب او داودبن ایشی بن عوبد یاعزبن سلحون بن نحشون بن عمی نادب بن رام بن حصرون بن فارض بن یهودابن یعقوب. (مجمل التواریخ والقصص ص208).

یاعلی گوابر.

[عَ گَ بَ] (اِخ) دهی است از بخش رودسر شهرستان لاهیجان با 200 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).

یاع یاع.

(ع اِ صوت) یعیعة. رجوع به یعیعة شود.

یاعیل.

(اِخ)(1) ژائیل. ژاهل. (به معنی بز کوهی) زوجهء حابرقینی بود (سفر داوران 4:17) که سیسرا به چادر او فرار کرد چه در میان حابر و یابین صلح بود و از قرار معلوم چادر وی مثل چادر ساره زوجهء ابراهیم. (سفر پیدایش 24:67) و مثل چادر زنان یعقوب (سفر پیدایش 31:33) از چادر شوهرش جدا بود بدین لحاظ سیسرا بدان چادر پناه برد که مبادا کسی وی را به قتل رساند علیهذا یاعیل وی را پذیرائی کرد و شیر از برای آشامیدنش آورد و چون از زحمت راه درمانده بود خواب وی را درربود و یاعیل میخی در شقیقهء وی کوبید و از آنطرف بزمین رسید و بمرد. (سفر داوران 4:21) و دبوره یاعیل را از برای این کار مدح کرد یابین و سیسرا نسبت به قوم اسرائیل بسیار بیرحمانه رفتار میکردند. (سفر داوران 5:1 و 24-27). (قاموس کتاب مقدس).
(1) - Jahel.

یاغ.

(ترکی، اِ) روغن. (غیاث) (آنندراج). اسم ترکی دهن است. (تحفه) (فهرست مخزن الادویه).

یاغلامیشی.

(ترکی، اِ) این کلمهء ترکی در تاریخ مبارک غازانی آمده است و با مصدر کردن به کار رفته و از عبارت مفهوم می شود که معنی تیمارداری و تعهد بسبب کوفتگی می دهد و اگر جزء اول کلمه یاغ به معنی روغن باشد، معنی روغن مالی دارد: شهزاده غازان هشت ساله بود آنجا نخچیر زد و چون اول شکار بود جهت یاغلامیشی دست او سه روز در دامغان توقف نمودند. (تاریخ مبارک غازانی ص9). و قورچی بوقا که مرگان بود یعنی شکار نیکو می زد شهزاده غازان را یاغلامیشی کرد. (تاریخ مبارک غازانی ص 9).

یاغلی بلاغ.

[بُ] (اِخ) دهی است از بخش قره آغاج شهرستان مراغه، با 350 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یاغمورالی.

[مُ] (اِخ) دهی است از بخش نازلو حومهء شهرستان ارومیّه، با 280 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).

یاغمه.

[مِ] (اِ) یغما. (ناظم الاطباء).

یاغی.

(ترکی، ص) بی فرمان. (آنندراج). سرکش. نافرمان. اهل طغیان. طاغی :
مطیعش را ز می پرباد گشتی
چو یاغی گشت بادش تیز دشتی.نظامی.
این علم و ادراک را به دست تو میدهند می نگر که به که میدهند و از بهر چه میدهند از بهر آن تا با یاغی جنگی نه آنکه بر وی یاغی شوی. (کتاب المعارف). یکساعت چون توانائی یافتی یاغی شدی. (کتاب المعارف). در بادغیس به حدود رباط یاغی از لشکر یاغی معدودی چند یافتند. (لباب الالباب ص530). و دیگر آنکه آن جماعت از بلاد یاغی اند فرمود که هیچکس با من یاغی نیست. (جهانگشای جوینی).
ز آنکه انسان در غنا طاغی شود
همچو سیل خواب من یاغی شود.مولوی.
حصار قلعهء یاغی، به منجنیق مده
ببام قصر برافکن کمند گیسو را.سعدی.
و حال یاغی شدن محمود شاه و اشیاع او و... عرضه داشتند. (تاریخ غازانی ص130). چون همواره بر گذر بود و توقف نمینمود. (اسکندر) بعد از غیبت او دیگر بار یاغی میشدند. (تاریخ غازانی ص349). معلوم شد که جمعی قزاونه که ایشان را در هزاره جهت آتابای در آورده بودند سر فتنه دارند و کنگاج کرده اند که یاغی شده مراجعت نمایند. (تاریخ غازانی ص28). اما بسبب آنکه با ولی نعمت خود یاغی شد مذموم زبانهای خاص و عام و ملوم لسانهای کرام و لئام گشت. (تاریخ غازانی ص44). و بعضی ولایات یاغی که نزدیک باشد. (رشیدی).
-یاغی طاغی؛ سرکش و نافرمان و طغیان کننده.
- || دشمن. (ناظم الاطباء) : به خلاف آن یاغی طاغی که... نبخشم این ملک را مگر به خسیس ترین بندگان. (گلستان سعدی).
|| (اِ) زمین و ارض و خاک. (ناظم الاطباء).

یاغیانه.

[نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)(مرکب از «یاغی» ترکی + «انه» فارسی غالباً قید حالت در جمله باشد) چون یاغیان. یاغی صفت :
پس چو عادت سرنگونیها دهم
ز اسپه تو یاغیانه برجهم.مولوی.

یاغی باستی.

(اِخ) پسر امیر چوپان که مدتی در شیراز امارت و مدتی نیز در حکومت تبریز شرکت داشت. رجوع به ذیل جامع التواریخ و حبیب السیر جزو دوم از مجلد سوم شود.

یاغی باستی.

(اِخ) پسر شیخ علی ایناق از سرداران معاصر سلطان احمد جلایری که در حدود 784 ه . ق. میزیسته است. رجوع به ذیل جامع التواریخ ص222 و 223 شود.

یاغی کلا.

[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل با 140 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).

یاغیگری.

[گَ] (حامص مرکب) سرکشی. نافرمانی. عصیان : آوازهء یاغیگری و فتنهء نوروز در افواه افتاد. (تاریخ مبارک غازانی 16). و یکی از مقدمان مازندران خائف گشته ببندگی نیامد تا اسم یاغیگری بروی افتاد. (تاریخ مبارک غازانی ص 38). غازان خان گناه او (کیا صلاح الدین) ببخشید و چون به ولایت خود به وقت دیگر باز یاغیگری آغاز نهاد. (تاریخ مبارک غازانی ص 41).

یاف.

(ص) یافه. بیهوده. (آنندراج) (مؤید الفضلاء). بیهوده و یاوه و باطل. (از ناظم الاطباء). || گمشده. (آنندراج) (مؤید الفضلاء). رجوع به یافه شود.

یافا.

(اِخ) شهری به فلسطین کنار دریای مدیترانه، با 71000 تن سکنه. منسوب بدان یافی است. شهری است بر ساحل بحرالشام از اعمال فلسطین میان قیساریة و عکا در اقلیم سوم طول آن از جهت مغرب پنجاه و شش درجه و عرض آن سی و سه درجه است. شهری است از شام بر کران دریای روم و اندر وی مسلمانانند و شهری است با نعمت بسیار و کشت و برز و خواسته های بسیار. (حدود العالم چ دانشگاه). ابن بطلان در رساله ای که به سال (442) نگاشته گوید یافا شهر قحط زده است و کمتر نوزادی در آن باقی می ماند و از این روی آموزگار کودکان در آن کمتر یافت شود. صلاح الدین هنگامی که ساحل را در (583) فتح کرد آن را نیز بگشود و سپس فرنگان ترسایان در (587) آن را باز گرفتند و سپس ملک عادل ابولکربن ایوب در(593) آن را باز ستاند و ویران کرد.نسبت بدان را گاهی «یافونی» گویند. (معجم البلدان). و رجوع به یافی شود.

یافت.

(مص مرخم) یافتن. (از ناظم الاطباء). پیداشدگی. حصول و انکشاف. (ناظم الاطباء). پیدا کردن. تحصیل کردن. به دست آوردن. دریافت. درک : سبب یافتن طلب بود و سبب طلبیدن یافت. (کشف المحجوب).
همه خربندگان خر شده گم
یافت خر خواهند و من گم خر.سوزنی.
و شکر یافت لذت علم به مقدار امکان و استطاعت میگزاردند. (تاریخ بیهق).
آرزو چون نشاند شاخ طمع
طلبش بیخ و یافت برگ و بر است.خاقانی.
طمع آسان ولی طلب صعب است
صعبی یافت از طلب بتراست.خاقانی.
عزم جفت طلب است و طلب آبستن یافت
یافت را در طلب امکان به خراسان یابم.
خاقانی.
تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
بس کن حدیث یافت طلب را بجان طلب.
خاقانی.
و بعد از نیل مطلوب و یافت مقصود. (تاج المأثر).
- بازیافت؛ دوباره به دست آوردن. حصول.
- دریافت؛ وصول. تحصیل. به دست آوردن.
|| مخفف یافته (صفت مفعولی از یافتن) : گفت ای رابعه این به چه یافتی گفت به آنکه همه یافت ها گم کردم در او. (تذکرة الاولیاء عطار).
- نایافت؛ یافت نشدنی. نایاب و میسر ناگشته. (ناظم الاطباء). نایاب : چون آوازهء یاغی نبود و تغار نایافت شهزاده انبارچی و لشکرهای عراق و آذربایجان را اجازت انصراف فرمود. (تاریخ غازانی ص36). چون آبادانی و الوس و ولایت دور بود و شراب نایافت فرمان نفاذ یافت که امرا به آب یارشمیشی کنند. (تاریخ غازانی ص53). و رجوع به نایافت شود.
- نایافت؛ نایابی :
کسی کو بمیرد ز نایافت نان
ز برنا و از پیرمرد و زنان.فردوسی.
و بسبب نایافت غذا عظیم در زحمت بودند. (تاریخ غازانی ص34).
- یافت شدن؛ حاصل و میسر شدن. (آنندراج). به دست آمدن: خرواری گندم که در سال گذشته سی دینار یافت نمی شد به شش دینار در وجه خزانه بر مردم طرح می کردند. (تاریخ وصاف از آنندراج).
|| دانستن. شناختن. ادراک.

یافت.

(اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش هوراند شهرستان اهر است که از 39 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 4872 تن و مرکز آن ده گنجوبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4). حمدالله مستوفی. (در ذکر آذربایجان) آرد: یافت ولایتی است و قرب بیست پاره دیه است در میان بیشه و هوایش به گرمی مایل است حاصلش غله و اندکی میوه حقوق دیوانیش مبلغ چهار هزار دینار مقرر است. (نزهة القلوب مقالهء سوم ص 84).

یافت آباد.

(اِخ) دهی است از شهرستان ری نزدیک تهران به میانهء مغرب و جنوب غربی آن با 1905 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

یافتجه.

[جَ] (معرب، اِ) معرب یافته است که به معنی قبض وصول و حجت و اصل خط باشد : رسم نویسندگان یافتجه ها. (تاریخ قم ص167). ذکر اطلاق و رهانیدن از ضمان اهل قم را یعنی چون آن کس که ضمان خراج شده باشد و ضمان نامه باز داده چون خراج خود بگذارد و خواهد یافتجه و وصول مال ضمان بستاند چقدر حق کاتب یافتجه و اطلاق نامه او بوده است. (تاریخ قم ص149).

یافتن.

[تَ] (مص) وَجد. جِدة. وُجد. اِجدان. (از منتهی الارب). وِجدان. وُجود. (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). الفاء. (منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). واجد شدن. اصابت. نیل. (منتهی الارب). مغارطة. (منتهی الارب). یابیدن. پیدا کردن :
هر که باشد تشنه و چشمه نیابد هیچ جای
بی گمان راضی بباشد گر بیابد آبکند.
شهید بلخی.
دانش به خانه اندر و در بسته
نه رخنه یابم و نه کلیدستم.ابوشکور.
بپرسید از آن سر شبان راه شاه
کز ایدر کجا یابم آرامگاه.فردوسی.
بروید و بنگرید و آنچه بیابید بیارید.
(نوروزنامه).
گویند مردی در بیابان گنجی یافت.
(کلیله و دمنه).
روز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب.مولوی.
کوزه بودش آب می نامد به دست
آب را چون یافت کوزه خود شکست.
مولوی.
حکایت من و مجنون به یکدگر ماند
نیافتیم و بمردیم در طلبکاری.سعدی.
سعدی صبور باش برین ریش دردناک
تا اتفاق یافتن مرهم اوفتد.سعدی.
|| به دست آوردن. رسیدن. حاصل کردن. به دست کردن :
بسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر
بسا کسا که بره ست و فرخشه برخوانش.
رودکی.
مدخلان را رکاب زرآگین
پای آزاد گان نیابدسرُ.رودکی.
آنچه با رنج یافتیش و به ذل
تو به آسانی از گزافه مدیش.رودکی.
جهان را به دانش توان یافتن
به دانش توان رشتن و بافتن.بوشکور.
ز دشمن گر ایدونکه یابی شکر
گمان بر که زهر است هرگز مخور.بوشکور.
جهان بر شبه داود است و من چون اوریا گشتم
جهانا یافتی کامت کنون زین بیش مخراشم.
خسروی.
من نیابم نان خشک و سوخ شب
تو همه حلوا کنی از من طلب.کسائی.
چنین داد پاسخ که آباد جای
نیابی مگر با شدت رهنمای.فردوسی.
همه دشمنان کام دل یافتند
رسیدند جائی که بشتافتند.فردوسی.
تو این فر و شوکت ز ما یافتی
چو در بندگی تیز بشتافتی.فردوسی.
سوی کام دل تیز بشتافتی
کنون هر چه جستی همه یافتی.فردوسی.
نباشند یاور ترا تازیان
چو جائی نیابند سود و زیان.فردوسی.
پسر بیگمان از پدر تخت یافت
کلاه و کمر یافت هم بخت یافت.فردوسی.
بیابد خورش بامداد پگاه
سه من می ستاند ز گنجور شاه.فردوسی.
چو این هر سه (گوهر و نژاد و هنر) یابی خرد بایدت
شناسندهء نیک و بد بایدت.فردوسی.
به نام بزرگان و آزادگان
کز ایشان جهان یافتی رایگان.فردوسی.
زمین هفت کشور مرا گشت راست
دلم یافت از بخت چیزی که خواست.
فردوسی.
چنین گفت پس این سرای سپنج
نیابند جویندگان جز برنج.فردوسی.
به داد و دهش یافت این نیکوئی
تو داد و دهش کن فریدون توئی.فردوسی.
وصال تو تا باشدم میهمانی
سزد کز تو یابم سه بوسه نهاری.خفاف.
یافتن پهنای جوی یا ارض بوسیلهء اسطرلاب. (التفهیم ص311). یافتن بالای مناره یا دیوار عمود کوهی که به نشان نتوان رسید. (التفهیم ص313). یافتن ارتفاع کواکب ثابته با اسطرلاب. (التفهیم ص317). یافتن ارتفاع مناره یا دیوار با اسطرلاب. (التفهیم ص313). یافتن طالع از روی ثابته بوسیله اسطرلاب. (التفهیم ص 308). یافتن طالع بوسیلهء وتد بوسیلهء اسطرلاب. (التفهیم ص 311). یافتن طالع و ارتفاع آفتاب از روی ساعت روز به وسیلهء اسطرلاب. (التفهیم ص306). یافتن طالع و ارتفاع از ساعت شب بوسیلهء اسطرلاب. (التفهیم ص307). یافتن مغی چاه به وسیلهء اسطرلاب. (التفهیم ص312).
بکاوید کالاش را سر به سر
که داند که چه یافت زر و گهر.عنصری.
کی بتابد تا نیابد مشتری از تو جواز
کی برآید تانخواهد توأمان از تو امان.
زینبی.
چگونه است کز حرب سیری نیابی
چگونه که بر جای هرگز نیائی.زینبی.
این یافتن ملک به شمشیر نباشد
باید که خداوند جهاندار بودیار.منوچهری.
آنجا غرامت کردند مال بسیار و پیلان بیافتند. (تاریخ سیستان). و از آنجا به کابل شد و غزا کرد و غنائم بسیار یافت. (تاریخ سیستان).
امیر بفرمود تا منادی کردند مال و زر و سیم و برده لشکر را بخشیدم سلاح آنچه یافته اند پیش باید آوردن. (تاریخ بیهقی). و ما را بگردانیدند و زیاده از پنجاه هزار درم زر و سیم و جامه یافتیم. (تاریخ بیهقی). دندان افشار با این فاسقان تا بهشت یابی. (تاریخ بیهقی). مردی سخت بخرد و فرمانبردار است. (التونتاش) و بسیار نواخت یافت از خداوند (تاریخ بیهقی). چون امیر به هرات رسید به خدمت آنجای آمد و خلعت و نواخت یافت. (تاریخ بیهقی). باید بیننده... حال خویش را با آن مقابله کند اگر برین جمله نیابد بداند که زشت است. (تاریخ بیهقی). غلامان بسیار... غنیمت یافتند از هر چیزی. (تاریخ بیهقی). توان دانست که در دنیی و عقبی نصیب خود از سعادت تمام یافته باشد و حاصل کرده. (تاریخ بیهقی). شما فرزندان خود را وصیت کنید تا بهشت یابید. (تاریخ بیهقی). و مرغزار پر میوهء ما بودی از تو میوه گونه گونه یافتیم. (تاریخ بیهقی). ثمرتی سخت بزرگ و با نام خواهید یافت. (تاریخ بیهقی). بسیار غوری کشته شد و بسیار غنیمت یافتند. (تاریخ بیهقی). کسری گفت ای بزرجمهر چه ماند از کرامات و مراتب که آن را نه از حسن رای ما بیافتی. (تاریخ بیهقی). استعفا خواست و بیافت. (تاریخ بیهقی).
به دینار هر چیز و تیمار سخت
توان یافت جز زندگانی و بخت.
اسدی (گرشاسبنامه).
تا چشم و گوش یافته ای بنگر
تا برشنوده است گوا بینا.ناصرخسرو.
نبینی که امت همی گوهر دین
نیابد مگر کز بنین محمد.ناصرخسرو.
یافت احمد به چهل سال مکانی که نیافت
به نود سال براهیم از آن عشر عشیر.
ناصرخسرو.
نیابد هگرز آن سه مهمان چهارم
نه این دو کبوتر بیابد سه دیگر.ناصرخسرو.
کاشکی امروز سه قدح دیگر از آن بیافتمی. (نوروزنامه). پس ترک همهء مشرق بگردید تا جائی نیافت و موافق آمدش. (مجمل التواریخ ص99). چنانکه تمامی احوال او را از روز ولادت تا این ساعت که عز مشافههء ما یافته است در آن بیابد. (کلیله و دمنه).
در مرغ همچو چرغ به چنگالان
میکاود و جغاره نمی یابد.سوزنی.
یافته و بافته است شاه چو داود و جم
یافته مهر کمال بافته درع امان.خاقانی.
چون علم لشکر دل یافتم
روی خود از عالمیان تافتم.نظامی.
رسم ستم نیست جهان یافتن
ملک به انصاف توان یافتن.نظامی.
قدر دل و پایهء جان یافتن
جز به ریاضت نتوان یافتن.نظامی.
من چو آب زندگانی یافتم
غم نباشد گر بمیرد حاسدی.سعدی.
افزون ز طلب چو یافت مردم
شک نیست که دست و پا کند گم.
امیرخسرو دهلوی.
- آب یافتن؛ آبیاری شدن :
بار مرد اندر درخت عقل ناپیدا بود
چون به تعلیم آب یابد آنگهی پیدا شود.
ناصرخسرو.
- || به آب دسترس پیدا کردن. کشف آب کردن.
- آبرو یافتن؛ اعتبار پیدا کردن :
برو پیش فغفور چینی بگوی
که نزدیک ما یافتی آبروی.فردوسی.
- آرام یافتن؛ آسایش و لذت یافتن. به آسایش و لذت رسیدن :
یکی بی هنر بود نامش گراز
کزو یافتی شاه آرام و ناز.فردوسی.
- || قرار و سکون یافتن. قرار گرفتن :
چون تو را کار ملک راست شد و آرام یافت
از وی زاد شم بزاد. (مجمل التواریخ ص 105).
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت
نه سعدی صفر کرد تاکام یافت.سعدی.
در ظل نوفل نامی که در آن زمان فرعون مصر بود آرام یافتند. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص47). و رجوع به آرام یافتن شود.
- آرزو یافتن؛ بمراد رسیدن :
ز یزدان همه آرزو یافتم
دگر دل همه سوی کین تاختم.فردوسی.
- آزادی یافتن؛ آزاد شدن، نجات پیدا کردن.
جانت آزادی نیابد جز به علم و بندگی
گر بدین برهانت باید رو بدین اندرنگر.
ناصرخسرو.
- آزار یافتن؛ آزرده شدن، رنجیده خاطر شدن : خاطر اشراف و اعیان ملک از وی آزار یافته این خبر در اطراف عالم شایع گردید. (حبیب السیر جزو 2 ج1 ص85).
- آفرین یافتن؛ مورد تحسین قرار گرفتن :
نهد تخت خشنودی اندر جهان
بیابد بدو آفرین جهان.فردوسی.
- آگهی یافتن؛ آگاه شدن. مطلع شدن :
یکی آگهی یافتم ناپسند
سخنهای ناخوب و ناسودمند.فردوسی.
ز زال آگهی یافت افراسیاب
برآمد از آرام و از خورد و خواب.فردوسی.
- آماس یافتن؛ باد کردن. متورم شدن :
تنت یافت آماس و تو ز ابلهی
همی گیری آماس را فربهی.اسدی.
- اتصال یافتن؛ پیوند شدن. متصل گشتن : و بعد از عبور ایشان به هم اتصال یافتند. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص38). و اجزای خاک با هم اتصال یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص51).
- اثر یافتن؛ نشانی پیدا کردن :
تامگر دیده ز روی تو بیابد اثری
هر زمان صد رهت اندر سر و پا می نگرم.
سعدی.
- اجازت یافتن؛ مجاز شدن. رخصت یافتن.
- اختصاص یافتن؛ مخصوص شدن : ذکر اختصاص یافتن آن طبقه به اصناف و الطاف الهی. (حبیب السیر جزو 4 ج2 ص420).
- ارتفاع یافتن؛ بلند شدن، برخاستن :
غبار نقار در سینهء ایشان ارتفاع یافته عاقبة الامر شبی قیدار هاتفی شنیده. (حبیب السیر جزو1 ج1 ص37).
- استحکام یافتن؛ استوار شدن : چنان کرد که سلطنت بدو استحکام یافت. (تذکرهء دولتشاه ص431).
- استیلا یافتن؛ چیره شدن : من به کرات ایشان را نصیحت کردم که تو براین دیار استیلا خواهی یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج ص 48).
- اشتعال یافتن؛ شعله ورشدن : آتشی از جانب شام اشتعال یافته تمامت حصون و... محترق گردانید. (حبیب السیر جزو 1 ج 1 ص 30).
- اشتهار یافتن؛ مشهور شدن : صیت شجاعتش در هند اشتهار یافت. (حبیب السیر ج2 جزو 4 ص431).
-اطلاع یافتن؛ آگاه شدن : آنجناب بر تعبیر خواب اطلاع یافته و از رشک و حسد سایر فرزندان اندیشید. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص23).
- اطلاق یافتن؛ منحصر و متعلق شدن. مقرر شدن : به اتفاق جمیع مورخان اول کسی که در جهان پادشاهی بر او اطلاق یافت کیومرث بود. (حبیب السیر جزو 2 ج1 ص62).
- اقتران یافتن؛ نزدیک شدن، مقترن گشتن :این مسئله به عز اجابت اقتران یافته وحی بر آن جناب نازل گشت. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص12).
- التهاب یافتن؛ شعله ور شدن: نائرهء خشم فرعون التهاب یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص31).
- اَلَم یافتن؛ رنج یافتن، درد کشیدن :
الم چون رسانی به من خیرخیر
چو از من نخواهی که یابی الم.ناصرخسرو.
بُثره های گرم و سوزاننده برآید و از آن الم یابند. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
- امان یافتن؛ زنهار یافتن، در امان شدن :
تا امان یابد به مکرم جانتان
ماند این میراث فرزندانتان.مولوی.
- امتداد یافتن؛ طول کشیدن : ابتلای بنی اسرائیل... چهل سال امتداد یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص36). مدت محاصره امتداد یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج ص38).
- انتظام یافتن؛ قرار گرفتن. در آمدن : نوبتی دیگر در سلک خدام تبع انتظام یافتند. (حبیب السیر جزو 2 ج1 ص94). در سلک مؤلفة القلوب و طلقا انتظام یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج 2 ص 237).
- انتقال یافتن؛ منتقل گشتن : به طریق توارث به اولاد منتقل میگشت تا به ابراهیم (ع) انتقال یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج 1 ص 37).
- انحراف یافتن؛ به بیراهه رفتن. منحرف شدن : هر کس از جاده انحراف یابد نفسش منقطع شده بمیرد. (حبیب السیر اختتام ص414).
- اندر یافتن؛ به دست آوردن : یاران پیغامبر علیه السلام گفتند بسیار کس بودی که ما آهنگ او کردیم (در غزو بدر) که پیش از آنکه ما او را اندر یافتمانی و شمشیر بدو رسیدی سر وی از تن جدا گشتی. (بلعمی، ترجمهء طبری).
- || نجات دادن؛ رها ساختن :
خویشتن را بطاعت اندر یاب
اگر از خویشتنت تیمار است.ناصرخسرو.
وراندر یافتن مر پیشکاران را به در ماند
بر آنکو برتر است از عقل خیره و هم نشمارد.
ناصرخسرو.
- || درک کردن : پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت. (تاریخ سیستان). پس هر پادشاه که طبیب اختیار کند این شرایط که برشمردیم باید که اندر یافته باشد که نه بس سهل کاری است جان و عمر خویش به دست هر جاهل دادن. (چهارمقاله).
- انعقاد یافتن؛ بسته شدن. منعقد گشتن :مناکحت میان ملکه و سلطان انعقاد یافت. (حبیب السیر جزو 4 ج2 ص431).
- انقراض یافتن؛ از میان رفتن. منقرض شدن. به پایان رسیدن : دولت و اقبال سنجری انقراض یافته حشم غز در ولایات دست به فتنه و فساد برآوردند. (حبیب السیر جزو 4 ج 2 ص 419).
- بادافره یافتن؛ سزای بد دیدن. به مکافات رسیدن :
ندانم که بادافره ایزدی
کجا یابی از روزگار بهی.فردوسی.
- بار یافتن؛ اجازهء ورود یافتن: اجازه پیدا کردن برای رسیدن به حضور شاه یا بزرگی :
در حرم وصل یار زنده دلی بار یافت
کز همه خلق جهان بار ملامت کشید.
امیر سید قاسم (از تذکرهء دولتشاه ص347).
- باز یافتن؛ پیدا کردن. دوباره به دست آوردن :
چو به خنده باز یابم اثر دهان تنگش
صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش.
خاقانی.
چو پیری کو جوانی باز یابد
بمیرد زندگانی بازیابد.نظامی.
تا دل من راه جانان باز یافت
گوهری در پردهء جان باز یافت.عطار.
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت
اصل آن درد و بلا را باز یافت.مولوی.
و خضر و الیاس به موضع چشمه شتافتند و آن را بازنیافتند. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص16).
- بریافتن؛ بهره مند شدن. به دست کردن. حاصل کردن :
و دیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی ز اخترنیک بر.فردوسی.
- بقا یافتن؛ پایدار بودن، باقی ماندن :
گر خردمند بقا یافتی از سفله جهان
همه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش.
ناصرخسرو.
- بوی یافتن؛ به مشام رسیدن بوی. استشمام شنیدن بوی :
کبت نادان بوی نیلوفر بیافت
خوبش آمد(1) سوی نیلوفر شتافت.رودکی.
گفت که من همی بوی یوسف می یابم.
بلعمی (ترجمهء طبری).
سوی میوه و باغ بودیش روی
بدان تا بیابد ز هر میوه بوی.فردوسی.
بوی وصلش آرزو میکردم و دریافت و گفت
از سگان کیست خاقانی که یابد بوی من.
خاقانی.
این نفس جان دامنم برتافته ست
بوی پیراهان یوسف یافته ست.مولوی.
- بهر یافتن؛ قسمت و نصیب یافتن :
به جنگ اندرون کشته شد شاه شهر
که از چرخ گردان چنان یافت بهر.فردوسی.
- بهره یافتن؛ بهره مند شدن. برخوردن :
عرش پرنور و بلند است بزیرش در شو
تا مگر بهره بیابد دلت از نور و ضیاش.
ناصرخسرو.
و از نصایح سودمند او بهره می یافتند. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص57).
- پاسخ یافتن؛ جواب شنیدن :
چو این پاسخ نامه یابد ز شاه
بخوبی ورا بازگردان ز راه.فردوسی.
- پرورش یافتن؛ پرورده شدن. تربیت شدن :
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرکان.مولوی.
تا در ظل تربیت ما پرورش یابد. (حبیب السیر جزو 2 ج2 ص89).
- تبدیل یافتن؛ بدل شدن. عوض شدن :
چون مزاج آدمی تبدیل یافت
رفت زشتی از رخش چون شمع تافت.
مولوی.
و به زبان عربی شین منقوطه به سین مهمله تبدیل یافته. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص50).
- تربیت یاقتن؛ مؤدب شدن به آداب :
گر این دشمنان تربیت یافتند
سر از حکم و رایت نه برتافتند.سعدی.
- || پرورش یافتن؛ پرورده شدن : حضرت موسی از میان ایام رضاع تا وقت هجرت از مصر در حجر او تربیت یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج 1ص 30).
- ترجیح یافتن؛ برتری یافتن :
هم ز حق ترجیح یابد یکطرف
ز آن دو یک را برگزیند ز آن کنف.مولوی.
- ترشح یافتن؛ رشحه یافتن. بهره بردن : از رشحات کلک گوهر بار او ترشح یافته. (تذکرهء دولتشاه ص380).
- تسکین یافتن؛ آرامش یافتن. آرام شدن. سکون یافتن :
چون هوای دل من گرم شد اندر غم عمر
دل گرمم ز دم سرد سحر تسکین یافت.عطار.
آن دو فرشته را کلمه ای تعلیم کرد که در وقت هیجان شهوت چون آن را بر زبان آورند بدان جهت اندک تسکینی یابند. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص12).
- تصریح یافتن؛ مصرح روشن و آشکار شدن : کنیت آن جناب چنانچه(2) در تصحیح المصابیح تصریح یافته ابومحمد بود. (رجال حبیب السیر ص44).
- تصمیم یافتن؛ تصمیم گرفته شدن. مصمم شدن : پیغام داد که عزم عراق تصمیم یافته و او مرد صاحب تجربه است. (حبیب السیر جزو 1 ج2 ص431).
- تعلق یافتن؛ متعلق شدن. وابسته و منسوب شدن :
چون تعلق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و باخبر.مولوی.
- تعیین یافتن؛ معین شدن. تعیین گردیدن :شمعون بخلاف آنجناب تعیین یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص 52).
- تکرار یافتن؛ مکرر شدن : و این صورت سه نوبت تکرار یافته. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص20).
- تمکن یافتن؛ جای گرفتن. مستقر شدن :عزالدین بهرامشاه بن ایلتمش در غیبت رضیه به رضا امراء دهلی برتخت سلطنت تمکین یافته بود. (حبیب السیر جزو 4 ج 2 ص 417).
- توفیق یافتن؛ پیروزمند و موفق شدن. به دست آوردن موفقیت :
توفیق عشق روی تو گنجی ست تا که یافت
باز اتفاق وصل تو گوئی ست تا که برد.
سعدی.
- جریان یافتن؛ جاری شدن. روان گشتن: و سه نوبت بر زبان معجز بیان آنحضرت جریان یافت. (حبیب السیر جزو 2 ج 1 ص94).
- جواب یافتن؛ پاسخ شنیدن : ماچون جواب بر اینجمله یافتیم مقرر گشت که... براه راست بنایستد. (تاریخ بیهقی).
دهر شبانگه لقا تازه شد از تو چو صبح
تا به زبان قبول یافت ز حضرت جواب.
خاقانی.
- حدوث یافتن؛ به وجود آمدن. پدیدار شدن : از آن اجناس جواهر مختلف الطبایع حدوث یابد. (حبیب السیر اختتام ص413).
- خط یافتن؛ بهره گرفتن. بهره مند شدن: و از علم باطن نیز حظ تمام یافته ام. (رجال حبیب السیر ص2).
- حلاوت یافتن؛ شیرینی یافتن :
چو خواهی که گوئی نفس در نفس
حلاوت نیابی ز گفتار کس.سعدی.
- حیات یافتن؛ زنده شدن : به دعای حزقیل مجدد حیات یافتند. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص39). تا دعا کرد که یونس باز حیات یافت. (حبیب السیر جزء1 ج1 ص39).
- خبر یافتن؛ خبر دار شدن، آگاه شدن :
دو چشمم به ره بود گفتم مگر
ز سهراب و رستم بیابم خبر.فردوسی.
چه گفت گفت خبر یافتم که نزد شما
ز بهر راه بر اسبان همی کنند لگام.فرخی.
چون غوریان خبر وی بیافتند به قلعتهای استوار که داشتند اندر شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص110).
جز آن نیابد از آن راز کس خبر که دلش
ز هوش و عقل در این راه راهبر دارد.
ناصرخسرو.
دیر خبر یافتی که یار تو گم شد
جام جم از دست اختیار تو گم شد.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 770).
چون اثر نور سحر یافتم
بی خبرم گر چه خبر یافتم.نظامی.
چون مسیلمه از قدوم او خبر یافت فرمود تا ابواب قلعه را مضبوط ساختند. (حبیب السیر ج1 جزو 4).
- خطر یافتن؛ قدر و ارزش و بزرگی به دست آوردن :
تن به جان یابد خطر زیرا که تن زنده بدوست
جان به دانش زنده ماند زان ازو یابد خطر.
ناصرخسرو.
- خلاص یافتن؛ رهاشدن. نجات پیدا کردن :
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
باز نیابد خلاص هر که در این دام رفت.
سعدی.
- خلاصی یافتن؛ رهایافتن. نجات پیدا کردن :
به شکر بود بسی سال تا خلاصی یافت
به امر خالق بیچون و واحد اکبر.
ناصرخسرو.
- خلعت یافتن؛ به دست آوردن خلعت. خلعت گرفتن :
ببینی بدین داد و نیکی گمان
که او خلعتی یابد از آسمان.فردوسی.
و نواخت و خلعت یافتند. (تاریخ بیهقی).
- خواب یافتن؛ خوابیدن. خواب نیافتن.
مجال خوابیدن پیدا نکردن :
دلیران به درگاه افراسیاب
ز بانگ تبیره نیابند خواب.فردوسی.
- داد یافتن؛ به حق رسیدن. به دست آوردن حق :
زآن پنج در حجره سه تن راست دو جان را
تا هر دو گهر داد بیابند ز داور.ناصرخسرو.
- درنگ یافتن؛ تأخیر کردن :
فریبرز چون یافت یک مه درنگ
به هر سو بیازید چون شیر چنگ.فردوسی.
- دست یافتن؛ موفق شدن. توفیق. (منتهی الارب) :
عاشق چو بر مشاهدهء دوست دست یافت
در هرچه بعد ازو نگرد اژدهای اوست.
سعدی.
- || چیره شدن. به چنگ آوردن :
گر امشب بر ایشان نیابیم دست
به پستی ابر خاک باید نشست.فردوسی.
بشکیب ازیرا که همی دست نیابد
بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا.
ناصرخسرو.
بلی گر دست بر گوهر نیابد
سر از گوهر خریدن برنتابد.نظامی.
بزور فکر بر این طرز دست یافته ام
صدف ز آبلهء دست یافت در ثمین.صائب.
- دستوری یافتن؛ اجازه یافتن. رخصت گرفتن : من دستوری یافتم به رفتن سوی خوارزم. (تاریخ بیهقی).
- دولت یافتن؛ به دست آوردن دولت :
مدعی از گفتگوی دولت معنی نیافت
راه ندید از ظلام ماه ندید از غبار.سعدی.
- ذوق یافتن؛ طعم و مزهء نیکو یافتن : دیگر سبب شرح نادادن آن بود که خود را در میان سخن ایشان آوردن ادب ندیدم و ذوق نیافتم. (تذکرة الاولیاء عطار).
- راحت یافتن؛ به آسودگی رسیدن به سلامت و آسایش دست یافتن :
پزشکی چون کنی دعوی که هرگز
نیابد راحت از بیمار بیمار.ناصرخسرو.
- راه یافتن؛ راه پیدا کردن. راه جستن. رسیدن :
هر آن کس که او پوشش شاه یافت
به بخت و به تخت مهی راه یافت.فردوسی.
به ایرانیان گفت کاوس شاه
که سرتان نیابد سوی جنگ راه.فردوسی.
نیابم برین چرخ گردنده راه
نه بر دامن دام خورشید و ماه.
فردوسی (شاهنامه ج3 ص1116).
گر راه نیابی نه عجب دارم از یراک
من چون تو بسی بودم گمراه و مخسر.
ناصرخسرو.
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری
در دل نیافت راه که آنجا مکان نداشت.
سعدی.
- || بیرون رفتن : و از آن سبب پرخشم و کینه توز باشند که خشم از اندام ایشان راه نیابد. (مجمل التواریخ والقصص ص150).
- رخصت یافتن؛ اجازه و دستوری یافتن :چون بدرجهء کمال رسید رخصت یافت. (رجال حبیب السیر ص2). از حضور شاهی رخصت انصراف یافته ... (مجمل التواریخ گلستانه ص23).
- رقم یافتن؛ نقش پذیرفتن :
یافته در خطهء صاحبدلی
سکهء نامش رقم عادلی.نظامی.
- رنج یافتن؛ آزار دیدن. دشواری یافتن :
برفتن از این پس نیابند رنج
درم داد باید فراوان زگنج.فردوسی.
- روان یافتن؛ روان شدن. روانی یافتن :
اگر یابدی آب دریا روان
و گر کوه را پای بودی دوان...فردوسی.
- || جان یافتن. زنده شدن :
از ینگونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان.فردوسی.
- روزگار یافتن؛ زمان یافتن. عمر کردن: اگر روزگار یابم نخست کسی باشم که بدو بگروم و اگر نیابم امیدوارم که حشر ما را با امت او کنند. (تاریخ بیهقی).
یافتستی روزگار امروز کن
خویشتن را نیک روز و نیک فال.
ناصرخسرو.
- روز یافتن؛ به روشنایی رسیدن. قرین روشنایی شدن :
نیک نبودی تو خود کنون چه حدیث است
کز حشم میر روز یافتی به شب تار.
ناصرخسرو.
- رها یافتن؛ نجات پیدا کردن. خلاص شدن :
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سراندر نیاری بدام بلا...فردوسی.
دانم که رها یابد از دوزخت ابلیس
گرز آتش این قوم بدین فعل رهااند.
ناصرخسرو.
- رهایی یافتن؛ نجات و خلاص یافتن :
بدامم نیابد بسان تو گور
رهائی نیابی بدینسان مشور.فردوسی.
بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هرجا
که رود از چنگ عقوبت او رهائی نیابد.
سعدی.
- ره یافتن؛ راه یافتن. راه جستن :
فزونی و کمی درو ره نیابد
که بد ز اعتدال مصور مصور.ناصرخسرو.
پیرزنی ره به جوانمرد یافت
لالهء او چون گل خود زرد یافت.نظامی.
- زنهار یافتن؛ امان یافتن :
مخور زنهار برکس گر نخواهی
که خواهی و نیابی هیچ زنهار.ناصرخسرو.
- زوال یافتن؛ به پایان رسیدن :
زایل شود هر آنچه بکلی کمال یافت
عمرم زوال یافت کمالی نیافته.سعدی.
- زیب یافتن؛ زیور یافتن. مزین شدن :
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر
بزرگی بدو یافته زیب و فر.فردوسی.
ای یافته به تیغ و بیان تو
زیب و جمال معرکه و منبر.ناصرخسرو.
- زینت یافتن؛ زیور یافتن. آراسته شدن :بیمن اهتمام آن حکیم فضایل اثر به علم و هنر زیب و زینت یافت. (حبیب السیر جزو 1 ص 58).
- زینهار یافتن؛ امان یافتن :
کنیزک بدو گفت کای شهریار
هر آنگه که یابم به جان زینهار.فردوسی.
- سپاس یافتن؛ مورد شکر قرار گرفتن :
شود پیش او خوار مردم شناس
چو پاسخ دهد زود نیابد سپاس.
فردوسی (شاهنامه ج5 ص2204).
- سخن یافتن؛ درک سخن کردن :
چو باید که دانش بیفزایدت
سخن یافتن را خرد بایدت.فردوسی.
- سروری یافتن؛ به بزرگی و خواجگی رسیدن :
هوش و هنگت برد به گردون سر
که بدین یافت سروری هوشنگ.
ناصرخسرو.
- سعادت یافتن؛ خوشبخت شدن. به دست آوردن خوشبختی :
گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت
ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد.
سعدی.
- شرف یافتن؛ ارزش و اعتبار یافتن. به شرف رسیدن :
اگر دانش بیلفنجی ز فضل تو شرف یابد
پدرت و مادر و فرزند و جد و خویش و خال و عم.
ناصرخسرو.
بعد از آن توبهء آنجناب شرف قبول یافته ماهی به کنار دریا شتافت. (حبیب السیر جزو1 ج1 ص46).
- شفا یافتن؛ بهبود و سلامت پیدا کردن : آن جناب را بجهت آن مسیح خوانند که دست بر بیماران میکشید و همه شفا می یافتند. (حبیب السیر جزو 1 ج 1 ص 51).
- شکست یافتن؛ مغلوب شدن. شکست دیدن : سلطان سنجر در مصاف قراختای شکست یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج 1 ص 421).
- شیوع یافتن؛ رواج پیدا کردن. منتشر شدن : و طریقهء بت پرستی در میان ملوک طوایف شیوع یافت. (حبیب السیر جزو 2 ج 1 ص 67).
- صحبت یافتن؛ همدمی یافتن :
سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد
به جان گر صحبت جانان بیابی رایگان باشد.
سعدی.
- صحت یافتن؛ تندرستی و سلامت یافتن :
ز آنکه صحت یافت از پرهیز رست
طالب مسکین میان تب در است.مولوی.
استر را بوی کند و آب دهان بر آن اندازد صحت یابد. (حبیب السیر، اختتام ص421).
- صدور یافتن؛ صادر شدن : این سفارش از من صدور یافته. (دستورالوزرا ص 40).
- طراوات یافتن؛ تر و تازه شدن : و جمال او طراوت ایام جوانی یافته بحزقیل حامله گردید. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص38).
- ظفر یافتن؛ پیروز شدن. چیره گردیدن : و ظفر یافت و از آنجا به کابل شد. (تاریخ سیستان).
نیم از آنها کاینها بر دین محمد کردند
گر ظفر یابد بر ما نکند ترک طراز.
ناصرخسرو.
میان پدر و پسر مصاف دست داد و عبداللطیف ظفر یافت. (تذکرهء دولتشاه ص364). آخر الامرملک مظفر بر طبق نام خویش ظفر یافت. (حبیب السیر جزو 2 ج3 ص84).
- ظهور یافتن؛ ظاهر شدن. آشکارا شدن :نوبت دیگر سمت ظهور خواهد یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج1 ص37).
- عافیت یافتن؛ سلامت و تندرست شدن :
سرش برتافتم تا عافیت یافت
سر از من لاجرم بدبخت برتافت.سعدی.
- عاقبت یافتن؛ عاقبت بخیر شدن :
عاقبتی نیک سرانجام یافت
هر که در عدل زد این نام یافت.نظامی.
-عزت یافتن؛ عزیز شدن :
کسی یافت عزت که بگسست امید
رجاپیشه ناچار ذلت کشد.
شرف الدین علی یزدی.
- عفو یافتن؛ معفو شدن. بخشوده شدن : و به دین اجداد و آباء خویش بازآئی تا عفو یابی. (تاریخ بیهقی).
- علم یافتن؛ داناشدن :
اندک اندک علم یابد نفس چون عالی بود
قطره قطره جمع گردد و آنگهی دریا شود.
ناصرخسرو.
- فراغت یافتن؛ آسوده شدن. به آسودگی و فراغت رسیدن : خالدبن الولید چون از محاربهء طلیحه فراغت یافت با سپاه اسلام به طرف بطایح رفت. (حبیب السیر ج1 جزو چهارم).
- فرج یافتن؛ گشایش یافتن. نجات پیدا کردن :
راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی
صبر نیک است کسی را که توانائی هست.
سعدی.
- فرصت یافتن؛ مجال پیدا کردن. موقعیت به دست آوردن :
بر آن درگه چو فرصت یابی ای باد
بیار این خواجه تاش خویش را یاد.نظامی.
باغبان را خار چون در پای رفت
دزد فرصت یافت کالا برد تفت.
مولوی.
هرگاه فرصت می یافتند به قتل یکدیگر مبادرت می کردند. (حبیب السیر جزو 4 ج2 ص419).
- فریاد یافتن؛ دادیافتن.
فریاد یافتم زجفا و دهای دیو
چون در حریم و قصر امام الوری شدم.
ناصرخسرو.
- فیصل یافتن؛ سر و سامان پیدا کردن. به جایی رسیدن. خاتمه یافتن : تا این قضیه به مقتضای شریعت مطهره فیصل یابد. (حبیب السیر اختتام ص418).
- قبول یافتن؛ پذیرفته شدن : و این مسئلت قبول یافته ملائکه عظام روح پرفتوحش را محفوف به انوار مغفرت رؤف غفور به مقام راحت و مسرور رسانیدند. (حبیب السیر جزو 1 ج 1 ص 32).
- قدح یافتن؛ پیمانه گرفتن. می خوردن :
جهان تازه شد چون قدح یافتی
روان از در توبه برتافتی.فردوسی.
- قرار یافتن؛ قرار گرفتن. آرامش و سکون یافتن و مستقر شدن :
چگونه یابد اعدای او قرار کنون
زمانه چون شتری شد هیون و ایشان خار.
دقیقی.
تا در دلم قران مبارک قرار یافت
پر برکت است و خیر دل از خیر و برکتم.
ناصرخسرو.
- قوت یافتن؛ نیرومند شدن : موسی قوت تمام و تمکین مالاکلام یافت. (حبیب السیر جزو 1 ص 32).
- کام یافتن؛ به آرزو رسیدن. موفق شدن. توفیق پیدا کردن. به مراد رسیدن :
جهاندار چون از جهان کام یافت
در آن جنبش از دولت آرام یافت.نظامی.
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت
نه سعدت سفر کرده تا کام یافت.سعدی.
- کمال یافتن؛ کامل شدن. به کمال رسیدن :
زایل شود هر آنچه بکلی کمال یافت
عمرم زوال یافت کمالی نیافته.سعدی.
- کوس یافتن؛ تنه خوردن. از چیزی کوس یافتن. با او برخورد کردن و صدمه دیدن :
ز ناگه بروی اندر افتاد طوس
تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس.فردوسی.
- گذر یافتن؛ عبور کردن. گذشتن. گذاره شدن :
نه بر خاک او شیر یابد گذر
نه اندر هوا کرکس تیز پر.فردوسی.
خروشش چنان دشت بشکافتی
که در وی سپاهی گذر یافتی.
اسدی (گرشاسبنامه).
- || رها شدن. مصون و معاف شدن. رهایی یافتن :
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ
نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ.فردوسی.
- گزند یافتن؛ صدمه دیدن :
که از باد و باران نیابد گزند.فردوسی.
- گنج یافتن؛ به ثروت رسیدن. توانگر شدن. مزد و اجر یافتن :
هر آن کس که ما را نموده ست رنج
دگر آنکه زو یافتستیم گنج.فردوسی.
- لذت یافتن؛ بهره یافتن. متلذذ شدن :
جان تو هرگز نیابد لذت از دین نبی
تا دلت پر لهو و مغزت پر خمارست از نبیذ.
ناصرخسرو.
-لقب یافتن؛ لقب گرفتن : هوشنگ پادشاه فطنت شعار حکمت آثار بود به مرتبه ای بود که عادل لقب یافت. (حبیب السیر جزو 1 ج 1 ص63).
- مجال یافتن؛ فرصت پیدا کردن : اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند. (کلیله و دمنه).
فراق دوست چنان سخت نیست بر دل من
که دشمنان گه به فرصت نیافتند مجال.
سعدی.
- مراد یافتن؛ به آرزو رسیدن. موفق شدن :
گر از جور دنیا همه رست خواهی
نیابی مرادت جزاندر جوارش.ناصرخسرو.
مراد هر که برآری مطیع امر تو گشت
خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد.
سعدی.
- مکافات یافتن؛ کیفر دیدن به کیفر رسیدن. پادا فراه یافتن :
مکافات این بد به هر دو جهان
بیابید و اینهم نماند نهان.فردوسی.
تو خون خلق بریزی و روی برتابی
ندانمت چه مکافات این گنه یابی.سعدی.
- مکان یافتن؛ مقام یافتن. به مرتبتی رسیدن :
ندانی که سعدی مکان از چه یافت
نه هامون نوشت و نه دریا شکافت.سعدی.
- مهتری یافتن؛ به سروری رسیدن. سرور شدن :
بیابی بنزدیک ما مهتری
شوی بی نیاز از بد کهتری.فردوسی.
- مهلت یافتن؛ زمان یافتن : چون غلبهء اسلام دید [ یزدجرد ] مسلمان خواست شد اما مهلت نیافت. (فارسنامهء ابن البلخی ص26).
بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال
مهلت بیابد از اجل و کامران شود.سعدی.
- نام یافتن؛ مشهور شدن :
از این کار یابی تو نام بلند
رهائی دهی شاه را از کمند.فردوسی.
- نایافتن؛ پیدا نکردن :
سمع و بصر و ذوق و شم و حس که بدو یافت
جوینده ز نایافتن خیر امان را.ناصرخسرو.
تنور شکم دمبدم تافتن
مصیبت بود روز نایافتن.سعدی.
- نجات یافتن؛ رهایی پیدا کردن :
گفتم که بی پیمبر یابد کسی نجات
گفتا که چون صدف نبود کی بود گهر.
ناصرخسرو.
او نیز رنج دید چو ایشان نجات یافت
او را کنون ز جملهء پیغمبران شمار.
معزی (دیوان ص 412).
خلق یکسر روی زی ایشان نهاد
کس به بت ز آتش کجا یابد نجات.مولوی.
از شرر شر آن قوم نجات یافته در آن دیار رحل اقامت افکندند. (حبیب السیر جزء 1 ج1 ص30).
- نزول یافتن؛ نازل شدن. فرود آمدن : در اربعین سیم الواح نزول یافته رتبهء کلیم الله در بارگاه احدیت زیاده گشت. (حبیب السیر جزء 1 ج1 ص33).
- نشان یافتن؛ اثر یافتن. اثر پیدا کردن :
عماری بیاور مرا برنشان
که دیگر نیابی خود از من نشان.فردوسی.
- نشو و نما یافتن؛ پرورده و بزرگ شدن :شاهزاده آنجا نشو و نما یافت. (حبیب السیر جزء2 ج1 ص89).
- نصرت یافتن؛ پیروزمند شدن. چیرگی یافتن :
زی تو آید عدو چو نصرت یافت
کرده دل تنگ و روی پرآژنگ.ناصرخسرو.
- نصیب یافتن؛ بهره یافتن. بهره مند شدن :
گفتم ز نفس جثهء حیوان نصیب یافت
گفتا ز نفس نامیه بالد همی شجر.
ناصرخسرو.
- نظر یافتن؛ مورد توجه واقع شدن :
داد تن دادی بده جان را به دانش داد زود
یافت از تو تن نظر در کار جانت کن نظر.
ناصرخسرو.
- نفاذ یافتن؛ جاری شدن : ...بنابرآن فرمان واجب الاذعان نفاذ یافت. (حبیب السیر جزء 1 ج2 ص59).
- نقصان یافتن؛ کم شدن : بدان سبب درویشان نقصان می یابند. (حبیب السیر ج3 جزو اول ص59).
- نم یافتن؛ آب رسیدن به. آلوده شدن به آب :
بگریم من بدین نرگس که بر عارض پدید آمد
مرا زیرا که بفزاید چو نرگس را بیابد نم.
ناصرخسرو.
- نواخت یافتن؛ نوازش دیدن. مورد انعام و اعزاز قرار گرفتن : هر وقت نواختی یابد بخاطر ناگذشته. (تاریخ بیهقی). حسنک برفت... و کوکبهء بزرگ با وی از قضات... و نواخت و خلعت یافتند. (تاریخ بیهقی).
- نوبت یافتن؛ مجال و امکان بروز و ظهور پیدا کردن.
|| احراز کردن مقام و منصب :
به یوسف آمد ازو یافت باز نوبت ملک
جمال و جاه و جلالش به دهر گشت سمر.
ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 187).
- نوش یافتن؛ شیرینی یافتن. مقابل تلخی یافتن. مراد و کام دیدن :
چنین است کردار گردنده دهر
گهی نوش یابی ازو گاه زهر.فردوسی.
- وایافتن؛ باز یافتن. دوباره به دست آوردن :
گر زیر بند زلف او باد صبا جا یافتی
صد یوسف گمگشته را در هر خمی وایافتی.
خاقانی.
- ورود یافتن؛ وارد شدن : در باب حصول مشک از آن آهو اقوال دیگر نیز ورود یافته. (حبیب السیر، اختتام، ص421).
- وصول یافتن؛ رسیدن : پیش از آن دو هزار مرد را وصول نمی یافت. (حبیب السیر جزء 1 ج3 ص61).
- وفات یافتن؛ درگذشتن. مردن : لاجرم به حریم حرم بازگردید و آنجا وفات یافت. (حبیب السیر جزء 1 ج1 ص21).
- وقت یافتن؛ فرصت جستن. موقعیت و امکان پیدا کردن :
بستم به عشق موی میانش کمر چو مور
گر وقت یابی این سخن اندر میان بگوی.
سعدی.
- وقوع یافتن؛ اتفاق افتادن : تولد نوح در زمان حضرت آدم در هزار سال اول از آفرینش وقوع یافت. (حبیب السیر جزء 1 ج1 ص12).
- وقوف یافتن؛ آگاه شدن. اطلاع پیدا کردن :در علم شعر نیز وقوف یافت. (تذکرهء دولتشاه ص382). و حضرون بر این معنی وقوف یافته به حیله ای که دانست ارفخشاط را به قتل آورد. (حبیب السیر جزء1 ج1 ص18).
- هدایت یافتن؛ هدایت شدن. به راه راست آمدن : حکایت خواب ربیعة بن النضر به روایت صحیح و هدایت یافتن بنابر تعبیر کردن صحیح آن است... (حبیب السیر جزء2 ج1 ص94).
- هنر یافتن؛ تعلیم هنر دیدن :
هنر یابد از مرد موزه فروش
سپارد بدو چشم بینا و گوش.فردوسی.
|| حس کردن. احساس کردن. دیدن. مشاهده کردن. شنیدن. دریافتن. درک کردن. پی بردن با یکی از حواس ظاهر چون بصر، سمع، لمس و جز آنها یا پی به چیزی بردن از راه حواس معنوی :
دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا یابی
بحاصل مرغوار او را به آتش گردنا یابی.
خسروی.
مرا بیدل و بیخرد یافتی
به کردار بد تیز بشتافتی.فردوسی.
هر آن کس که آواز او [ لهراسب ] یافتی
به تنش اندرون زهره بشکافتی.فردوسی.
چو آواز او یابد افراسیاب
همانا برآید ز دریای آب.فردوسی.
که نام تو یابد نه پیچان شود
چه پیچان همانا که بیجان شود.فردوسی.
ز ره چون به درگاه شد بار یافت
دل تاجور را بی آزار یافت(3).فردوسی.
چنان یافتیم از شمار سپهر
که دارد بدین کودک خرد مهر.فردوسی.
چنین گفت مادر به هر دو پسر
که تا از شما با که یابم هنر.فردوسی.
بپرسید خسرو به بندوی گفت
که گفتم ترا خاک یابم نهفت.فردوسی.
نباید که یابد شما را زبون
بکار آورد مرد دانا فسون.فردوسی.
دوستان را بیافتی به مراد
سر دشمن بکوفتی به گواز.فرخی.
روز به آکنده شدم یافتم
آخُر چون پاتلهء سفلکان.ابوالعباس.
نیابی در جهان بی داغ پایم
نه فرسنگی و نه فرسنگساری.لبیبی.
طاهر خبر او یافت بر اثر او فرارسید و پیرامن شارستان فروگرفت. (تاریخ سیستان). و خبر بازگشتن سلطان یافته بودند. (تاریخ سیستان). یکچندی میدان خالی یافتند و دست بر رگ وزیری عاجز نهادند. (تاریخ بیهقی). چون نزدیک خواجه رسیدم یافتم وی را سخت در تاب و خشم. (تاریخ بیهقی). مرا با این خواجه صحبت... افتاد فاضلی یافتم وی را سخت تمام. (تاریخ بیهقی). در خود فرو شده بود [ امیر یوسف ] سخت از حد گذشته که شمه ای یافته بود از مکروهی که پیش آمد. (تاریخ بیهقی).
به دشواری توانی یافتن از دور چیزی را
ولیکن زود شاید یافتن نزدیک را آسان.
ناصرخسرو.
خار و خس بفکن از این شهره درخت ایرا
کز خس و خار نیابی مزه جز خارش.
ناصرخسرو.
چون یافتم از هرکس بهتر تن خود را
گفتم ز همه خلق کسی باید بهتر.
ناصرخسرو.
خار یابد همی ز من در چشم
دیو بی حاصل دوالک باز.ناصرخسرو.
زانک زین خانه نیابی تو همی بوی بهشت
یار تو یافت ازو بوی تو شو نیز بیاب.
ناصرخسرو.
پس چون آدم از حج بازآمد هابیل را طلب کرد نیافت پرسید که هابیل کجاست. (قصص الانبیاء ص26). یکی غضروف این است که آن را اندر زیر زنخدان پیش حلقوم همی توان دید و به انگشت بتوان یافت. (ذخیرهء خوارزمشاهی). سبب آنکه اندر او [ اندر عَنبَر ] چنگ و منقار یابند آن است که... (ذخیرهء خوارزمشاهی). اگر فراشا یابد که عادت نباشد معلوم گردد که این تب تب عفونی است... و اگر هیچ فراشا نیابد معلوم گردد که تب تب یکروزه است. (ذخیرهء خوارزمشاهی). حس آن همی باشد که چیزی گرد شده در زهار او نهاده است و قابله و خداوند علت آن را به انگشت توانند یافت. (ذخیرهء خوارزمشاهی). از زمین برگرفت و بخورد طعام آن خوشتر یافت. (مجمل التواریخ ص100).
لب لعلش بمکیدم بخوشی
یافتم زو مزهء شکر و شیر.سوزنی.
به زهد سلمان اندررسان مرا ملکا
چو یافتم ز پدر کز نژاد سلمانم.سوزنی.
به همت و رای خرد شو که دل را
جز این سدرة المنتهایی نیابی
به آب خرد سنگ فطرت بگردان
کزین تیزتر آسیائی نیابی
چه باید به شهری نشستن که آنجا
بجز هفت ده روستایی نیابی.خاقانی.
بسا دیبا که یابی سرخ و زردش
کبود و ازرق آید در نوردش.نظامی.
کز شعاع آفتاب پر ز نور
غیر گرمی می نیابد چشم کور.مولوی.
چون عمر اغیاررو را یار یافت
جان او را طالب اسرار یافت...مولوی.
هدیه ها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را.مولوی.
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت.سعدی.
پسر صبحدم سوی بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت.سعدی.
چو معنی یافتی صورت رها کن
که این تخم است و آنها سربه سر کاه.
سعدی.
دگر چون ناشکیبائی بنالد صادقش دانم
که من در نفس خویش از تو نمی یابم شکیبائی.
سعدی.
پدر هر دو را سهمگین مرد یافت
طلبکار جولان و ناورد یافت.سعدی.
- سرد یافتن؛ احساس سرما کردن :
شب زمستان بود کپی سرد یافت
کرمک شبتاب ناگاهان بتافت.رودکی.
من سرد نیابم که مرا ز آتش هجران
آتشکده گشته ست دل و دیده چو چرخشت.
عسجدی.
|| رسیدن. واصل شدن :
بتازید چندی و چندی شتافت
زمانه بدش مانده او را نیافت.فردوسی.
دوان هر دوان از پس یکدگر
که تا این بیابد مر آن را مگر.فردوسی.
براهت در شتاب اندر چنان باد
که گردت را نیابد در جهان باد.
(ویس و رامین).
از حلاوتها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو.مولوی.
|| ملاقات کردن. برخورد کردن : قصد شکارگاه کردم... یافتم سلطان را همه روز شراب خورده. (تاریخ بیهقی). عبدالله قشون خویش را بیافت پراکنده و برگشته. (تاریخ بیهقی).
(1) - ن ل: خوشش آمد.
(2) - در این مورد «چنانکه» باید باشد.
(3) - شاهد در مصراع دوم است.

یافتنی.

[تَ] (ص لیاقت) آنچه لایق یافتن باشد: بیع الکفایة؛ خرید چیزی و ثمنش را به یافتنی سابق که بر شخص باشد حواله کردن. (از منتهی الارب).

یافته.

[تَ / تِ] (ن مف) پیداشده. حاصل شده و میسرشده. (ناظم الاطباء). به دست آمده : فریفته تر از آن کس نبود که یافته به نایافته دهد. (قابوس نامه).
- رغبت یافتهء کبار؛ کسی که مردمان بزرگ آن را عزیز دارند و معتبر شمرند. (ناظم الاطباء).
|| شناخته. شناخته شده. || (اِ) ورود و حصول و کسب و تحصیل. || رسید و قبض وصول. (ناظم الاطباء). قبض وصول و حجت. (آنندراج). حجت و خط. (فرهنگ سروری) :
دستت ارزاق خلایق بر سبیل تقدمه
داد، بستد تا به روز حشر از ایشان یافته.
سلمان (از آنندراج)(1).
آن سبدها را بگشاد و دستاری نیکو برداشت و باقی را به خزانهء متوکل فرستاد [ عبیداللهبن یحیی بن خاقان ] و یافته بستد و به ملک مصر داد. (تجارب السلف). بر سر هر طایفه ای امینی مستظهر نصب فرمود تا ضامن باشد و سال به سال وجه میستاند و سلاح به موجب مقرر مفصل میرساند و یافته میگیرد. (تاریخ غازانی ص337). و حکام باید که این یرلیغ یا نسخهء دستور که میرسد به قضاة بسپارند و یافته گیرند که با ایشان رسید. (تاریخ غازانی ص236). و معهود چنان شد که آنچه بسپارند یافتهء قورچیان و اختاجیان به دیوان برند و برات بستانند و وجوه طلب دارند. (تاریخ غازانی ص313). به خدمت و رشوت به امراء مذکور میدادند و یافته پیش بتیکچیان میبردند. (تاریخ غازانی ص314). هر آفریده ای که اندک خط مغولی میدانست او را در خانه می نشاندند و یافته ها چنانکه میخواستندی می نوشت. (تاریخ غازانی ص314). چندان بروات و یافته داشتند که اگر تمامت زر و نقرهء ممالک عالم جمع گردانند و آنچه در کانها نیز مکنون است بدان منضم شود بدان مقدار وفا نکند. (تاریخ غازانی ص315). آن سیاهکاران از غایت حرص و دلیری دیگر باره در خانهء خود می نشستند و یافته ها می نوشتند و پیش بتیکچیان مغول میبردند و یا یرلیغ و برات میکردند. (تاریخ غازانی ص316). بدین حسن تدبیر هر سال بموجب مذکور ترتیب کرده میرسانیدند و یافته میستدند. (تاریخ غازانی ص338). || سند معافی از باج و خراج. || پیداکننده و حاصل کننده. (ناظم الاطباء). || (ن مف) یابیده. پیدا و حاصل کرده.
- باریافته؛ اذن دخول در دربار پادشاهان داده شده. (ناظم الاطباء).
- خردیافته؛ عاقل. دانا. خردمند. هوشیار :
پسر گشت با اژدها روی جنگ
نبیند خردیافته مرد هنگ.
فردوسی (شاهنامه ج1 ص69).
خردیافته موبد نیکبخت
بفرزند زد داستان درخت.فردوسی.
خردیافته مرد نیکی شناس
به تنگی ز یزدان بیابد سپاس.فردوسی.
خردیافته چون بیامد به دشت
شب تیره از لشکر اندرگذشت.فردوسی.
خردیافته مرد یزدان پرست
بدو در یکی چشمه گوید که هست.
فردوسی.
گذشتند بر آب هشتاد مرد
خردیافته مردم سالخورد.فردوسی.
دو دیباست یک بر دگر بافته
برآورده پیش خردیافته.فردوسی.
ز نخجیرگه سوی بغداد رفت
خردیافته با دلی شاد رفت.فردوسی.
فرستادهء قیصر آمد به در
خردیافته موبد پرهنر.فردوسی.
برفت این خردیافته ده سوار
دهان پر سخن تا در شهریار.فردوسی.
چه نیکو بود گردش روزگار
خردیافته یار آموزگار.فردوسی.
بیامد خردیافته سوی گنج
به گنجور بسیار بنمود رنج.فردوسی.
که نشناسد این چشم تو نیک و بد
گزاف از خردیافته کی سزد؟فردوسی.
بدان دین که آورده بود از بهشت
خردیافته پیر سر زردهشت.فردوسی.
و رجوع به «خردیافته» ذیل خرد شود.
- ستم یافته؛ ستم دیده. مظلوم :
توانایی و دانش و داد ازوست
به هر جا ستم یافته شاد ازوست.فردوسی.
اگر نیستم من ستم یافته
چو آهن به بوته درون تافته.فردوسی.
- سخن یافته؛ سخندان :
مرد سخن یافته را در سخن
حملت و هم حمیت و هم قوت است.
ناصرخسرو.
- ظفریافته؛ پیروز. پیروزمند :
خرامنده کبک ظفریافته
پرید از بر کبک برتافته.
نظامی.
- نایافته؛ به دست نیاورده. پیدانکرده. بهره نابرده :
همه تنگدل گشته و تافته
سپرده زمین شاه نایافته.فردوسی.
دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وزان شهر نایافته هیچ بهر.فردوسی.
ای شده سوی شه و نایافته
بر طلب دنیی و اقبال بار.ناصرخسرو.
مسکین خرک آرزوی دم کرد
نایافته دم دو گوش گم کرد.
میرحسینی سادات هروی.
- نمک یافته؛ نمک سود. که نمک بدو رسیده باشد :
نمک یافته ماهیی خشک بود.نظامی.
- هنریافته؛ هنرمند. هنری :
بماناد تا روز ماند جوان
هنریافته جان نوشین روان.فردوسی.
هنریافته مرد جنگی بجنگ
نجوید گه رزم جستن درنگ.فردوسی.
(1) - صاحب آنندراج بدنبال همین مطلب افزوده است که در این شاهد «یافته» تأمل است.

یافته.

[تَ] (اِخ) کوهی است در غرب ایران نزدیک خرم آباد میان قلیان کوه و اشتران کوه. (جغرافیای غرب ایران ص29).

یافث.

[فِ] (اِخ) به لاتینی ژافت(1). سومین پسر نوح پس از سام و حام(2) او پدر اقوام مختلف هند و جرمن است. (توریة). نام یکی از پسران نوح که جد بزرگوار یأجوج و مأجوج و ترک و صقالبه [ اسلاویان ] میباشد، انتظار خیری از اینان نباید داشت. (الانساب سمعانی). حمدالله مستوفی در نزهة القلوب آرد: و اهل عرب گویند که نوح پیغمبر (ع) ربع مسکون را بر درازی به سه بهره کرد بخش جنوبی حام را داد و آن زمین سیاهان است و بخش شمالی یافث را داد و آن زمین سفیدان و سرخ چهرگان است و بخش میانی را به سام داد و آن زمین اسمران است. (ص19). کلمه ای است عجمی و آن را یافث هم آرند و بعضی مفسران یَفَث حکایت کرده اند و او به روایتی پسر نوح (ع) و پدر ترکان و یأجوج و مأجوج است که به زعم نسب شناسان برادران بنی سام و حام اند. (از تاج العروس). صاحب مجمل التواریخ والقصص ذیل عنوان «نسب ترکان» آرد: چون نوح (ع) زمین بر پسران قسمت کرد بدان وقت که طوفان بنشست، از آن روی جیحون جمله به یافث داد چنانکه زمین عرب و عراقین و یمن و آن حدود به سام داده بود و مصر و یونان و قبط و نبط و بربر و هندوان و زنگبار به حام. و مردمان این زمین ها را نژاد بدیشان کشد و ما به حدیث یافث باز شویم. روایت چنان است که یافث [ چون ] بخواست رفتن از پیش پدر، گفت ای پیغامبر خدای، آن کشور که مرا دادی آب کمتر باشد و خراب است مرا دعائی آموز که چون به باران حاجت آید خدای تعالی را بدان نام بخوانیم و ما را اجابت افتد، نوح (ع) دعا کرد و خدای عزوجل، نام بزرگ، او را الهام داد. نوح پسر را بیاموخت. یافث آن را بر سنگ نقش کرد و چون تعویذ از گردن بیاویخت و برفت و به هر وقت که خدای را بدان نام بخواندی بهر حاجتی [ برف یا باران بیامدی و باز چون خدای را بدان نام بخواندی برف و باران ] بایستاد [ ی ] و او را هفت پسر بود نام ایشان اول چین، دوم ترک، سیم خزر، چهارم منبل، پنجم روس، ششم میسک پدر یأجوج و مأجوج، هفتم کماری [ از ] این همه فرزندان عقب و نسل بماند و هر یکی را گفتار و زبان از گونه ای بود. (مجمل التواریخ والقصص ص97). و رجوع به الحلل السندسیه ج1 ص33 و 262 و اخبار الحکماء ص11 و عیون الاخبار ج2 ص90 و عقد الفرید ج3 ص258 و قاموس کتاب مقدس و تاریخ گزیده و دمشقی ص25 و 246 و حبیب السیر جزء 1 ج3 ص3 و مجمل التواریخ والقصص ص97 و 106 و تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری ص77 و 131 و التفهیم ص195 شود.
(1) - Japhet. (2) - یا «هام».

یافث اغلان.

[فِ اُ] (اِخ) پسر نخستین یافث موسوم به ترک که ترکان وی را یافث اغلان مینامیدند. او پس از مرگ پدر قائم مقام وی شد و بغایت عاقل و مردانه و مؤدب و فرزانه بود. (حبیب السیر جزء 1 ج3 ص3).

یافر.

[فَ / فِ] (ص، اِ) بازیگر. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج). بازیگر و حقه باز. (ناظم الاطباء). || رقاص. (برهان) (ناظم الاطباء). صاحب فرهنگ نظام آرد: سراج گوید: بعضی رقاص نیز گفته اند و ظاهراً مبدل یاور است، در این صورت تصحیف در این معنی است که یاریگر به رای مهمله را بازیگر به رای معجمه خوانده اند و جهانگیری از سروری و او از مؤید نقل کرده، پس تصحیف از جهانگیری نیست. (از حاشیهء برهان قاطع).

یافش.

[فِ] (اِخ) پسر ابراهیم پیغمبر که طبق روایات از نخستین کسانی است که به زبان عربی تکلم کرده است. در معجم البلدان آمده است: آخرین کسانی که خدا آنان را به زبانی ناطق کرد که پیش از آنها نبود اسماعیل ابراهیم و مدین و یافش، که یفشان است، میباشند. پس ایشان عربند و از کسانی که از لحاظ خویشاوندی و نسب بی اندازه بهم نزدیکند و از نظر زبان بیش از حد از یکدیگر دور میباشند، بنی اسماعیل و بنی اسرائیلند. پدر آنان یکی است ولی دستهء نخستین عرب و گروه دوم عبری اند زیرا گروه اخیر به زبان عربی سخن نگفته اند ولی خداوند در آن سرزمین مدین و یافش و گروهی از فرزندان ابراهیم را به زبان عرب ناطق کرده است لذا آنان عربند. (معجم البلدان ج6 ص139).

یافع.

[فِ] (ع ص) کودک بالیده. (آنندراج). جوان بلندبالا. (کنز اللغات). مردآسا شده. (السامی فی الاسامی). کودک که هیئت مردان گرفته باشد. (دهار). غلام یافع؛ کودک بالیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مردآسا شده و انثی یافعة. (السامی فی الاسامی). گوالیده. بالیده. نزدیک بلوغ رسیده. (یادداشت مؤلف). ج، یَفَعَة، یُفعان. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || میوهء پخته. (دهار).

یافع.

[فِ] (اِخ) ناحیتی به جنوب عمان و عمان مملکتی است واقع در جنوب بحر فارس که آن را بحر عمان نیز گویند حد شرقی آن که کوه راس الحدید باشد متصل به بحر هند و حد جنوبی از طرف بحر به بنادر بلاد یافع که عبارت از مطرقه و مصیره و مرباط و حضرموت و ثریم و قس و شحر و ظفار است و واقع بین بلاد عمان و یمن و حد غربی آن متصل به بلاد نجد. (مجمع التواریخ میرزا خلیل مرعشی چ اقبال آشتیانی ص33).

یافعات.

[فِ] (ع ص، اِ) کارهای بیرون از طاقت. (آنندراج): یافعات الامور؛ کارهای بیرون از طاقت. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کوههای بلند و شامخ. (از اقرب الموارد): الیافعات من الجبال؛ کوههای دشوار و جایهای بلند از کوه. (ناظم الاطباء) (آنندراج).

یافعة.

[فِ عَ] (ع ص) تأنیث یافع. (مهذب الاسماء).

یافعی.

[فِ عی ی] (ع ص نسبی) منسوب است به یافع. (الانساب سمعانی). میوه فروش. (دهار).

یافعی.

[فِ] (اِخ) عبدالله بن اسعد، عفیف الدین، و رجوع به عبدالله بن اسعد و ابوالسعادات عبدالله بن اسعد در همین لغت نامه و الدرر الکامنه ج2 صص247 - 249 و معجم المطبوعات ج2 ستون 1952 و روضات الجنات ص407 و کشف الظنون شود.

یافعی.

[فِ] (اِخ) نسبت چند تن از روات است. رجوع به انساب سمعانی شود.

یافعی.

[فِ] (اِخ) قاضی ابوبکر یافعی یمنی، قاضی جند است و او را کتابی است به نام «المفتاح» در نحو. (معجم البلدان). قاضی ابوبکربن محمد عبدالله جندی یافعی متوفی به سال 953 ه . ق. را دیوانی است به نام «دیوان الیافعی» و شعر وی نیکو و شگفت آور و محتوی بر جد و هزل باشد. (کشف الظنون ج1 ص526).

یافعیون.

[فِ عی یو] (اِخ) گروهی از محدثانند. (منتهی الارب). از آنان است عبدالله بن موهب و عبدالله بن سعید و جز آنان، یافعیون به یافع بن زید منسوب هستند. (از تاج العروس). و رجوع به الاصابه شود.

یافکون.

[] () صاحب آنندراج این صورت را آورده و نوشته است: یعنی میگردانند و دروغ میگویند- انتهی. آیا صورتی از یؤفکون و یا یافه گوی است؟ (یادداشت لغتنامه).

یافوخ.

(ع اِ) محل التقای استخوان مؤخر سر. تشتک. جاندانه. و یافوخ نگویند مگر وقتی که صلب و سخت باشد. (ناظم الاطباء). نرمهء سر که در حالت شیرخوارگی متحرک باشد و آن را جاندانهء کودک نیز گویند. به هندی تالو نامند. (آنندراج). جایی از سر کودک که متحرک باشد. (از اقرب الموارد). یأفوخ. ج، یوافیخ. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد)، یآفیخ. (ناظم الاطباء).
- یافوخ اللیل؛ میانهء شب و معظم شب. (ناظم الاطباء). رجوع به یافوخ شود.

یافوف.

(ع ص) یأفوف. بددل. (منتهی الارب). جبان و ترسو و بددل. (ناظم الاطباء). || طعام تلخ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتاب رو. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). سبک و تندرو. خفیف سریع. (اقرب الموارد). || تیزخاطر. || بچه دراج. || درماندهء سست و ضعیف. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || آن که در زبان وی لکنت باشد. (ناظم الاطباء). ج، یآفیف. (اقرب الموارد).

یافون.

(اِخ) معرب ژاپن. (از نخبة الدهر ص17). امروزه در کشورهای عربی ژاپن را یابان گویند. رجوع به یابان و ژاپن شود.

یافونی.

(ص نسبی) منسوب به یافا، شهری به ساحل بحر الشام. (یادداشت مؤلف). رجوع به یافا و انساب سمعانی و معجم البلدان ذیل یافا شود.

یافه.

[فَ / فِ] (ص) بیهوده. (لغت فرس)(1). هرزه و بیهوده. (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا). بیهوده و یاوه و باطل و بی معنی و هرزه. (ناظم الاطباء) :
کی کردار بر اورنگ بزرگی بنشین
می گردان که جهان یافه و گردانستا.دقیقی.
سوی کاردانانش نامه نوشت
که ما را خداوند یافه نهشت.دقیقی.
نشست اندر ایران به پیغمبری
به کاری چنان یافه و سرسری.دقیقی.
با هنر او همه هنرها یافه
با سخن او همه سخنها ترفند.فرخی.
شمر یافه تر زندگانی تو آن
که نکنی نکوئی و داری توان.اسدی.
از آنکه تا بر همسایگان خجل نشود
همی زند زن من سنگ یافه بر چخماخ
مرا ز چکچک چخماق یافه بازرهان
فرست هیزم تا دیگ برنهد طباخ.
سوزنی (دیوان چ1 ص 420).
- یافه کاری؛ کار بیهوده کردن. بیهوده کاری :
مبر زین بیش بر امید من رنج
بباد یافه کاری بر مده رنج.(ویس و رامین).
- یافه کردن؛ تباه کردن. بر بیهوده از دست دادن. هدر دادن :
یا جان بچنگ عشق سپار و مجوی جنگ
یا یافه کن تو جان و دل و دین خود گذر.
موقری (از ترجمان البلاغهء رادویانی).
گروهیش کز حق گرفتند گوش
بمردند چون یافه کردند هوش.نظامی.
- یافه گذاشتن؛ هدر دادن. بیهوده کردن. باطل کردن :
نه رنج کسی یافه بگذاشتم
نه بر بی گنه رنج برداشتم.اسدی.
|| سخنان هرزه و بیهوده و سردرگم و پریشان و هذیان و فحش را گویند که یاوه باشد. (برهان). سخنان بیهوده و پوچ. (غیاث اللغات). سخنان هرزهء سردرگم. (انجمن آرا). سخن بی معنی و سردرگم و سخن هرزه و فحش و گفتار زشت. (ناظم الاطباء). یاوه. (اوبهی) :
که نزدیک او فیلسوفان بوند
بدان کوش تا یافه ای نشنوند.فردوسی.
من سخن یافه و محال نگویم
این سخن من اصول دارد و قانون.فرخی.
کردی تدبیر تو ولیک همه بد
گفتی لیکن سرود یافه و بیکار.ناصرخسرو.
آری چو سخنهای جفای تو شنودم
در گوش نگیرم سخن یافه و ترفند.معزی.
جز مدح تو ترفند بود هرچه نویسم
کردم قلم از یافه و ترفند شکسته.سوزنی.
آن زن مادر غر از این یافه ها
گفت سراسر هذیان و هدر.سوزنی.
هزل است مگر سطور اوراقم؟
یافه ست مگر دلیل و برهانم؟
ملک الشعراء بهار.
- یافه پیوند؛ که یاوه و لغو و نافرجام بهم پیوندد و گوید. بیهوده سخن :
تا چند به دل جفای دلبند کشم؟
وز جان غم یار یافه پیوند کشم؟
رضی نیشابوری.
- یافه درای؛ بیهوده گو. (غیاث اللغات) (آنندراج). هرزه گوینده. (ناظم الاطباء). هرزه گو. باطل گوینده. هرزه لای. ژاژخای. یاوه سرای :
سخن شناسی کز وهم نعت کردن او
شود زبان سخنگوی گنگ و یافه درای.
فرخی.
آنکه او را بستاید چه بود؟ پاک سخن
وآنکه او را نستاید چه بود؟ یافه درای.
فرخی.
گر کسی گوید که در گیتی کسی بر سان اوست
گر همه پیغمبری باشد بود یافه درای.
منوچهری.
نترسم من از کبک یافه درای(2)
که اشتر نترسد ز بانگ درای.
(گرشاسب نامه).
این ابلهان که بی سببی دشمن منند
بس بوالفضول و یافه درای و زنخ زنند.
سنائی.
از غایت بی ننگی و از حرص گدایی
استادتر از وی همه این یافه درایان.سوزنی.
شاعرکی تازباز و یافه درایم
هر نفسی تاز را بزخم درآیم.سوزنی.
بجان رسیدم زین شاعران یافه درای. (از صحاح الفرس).
- یافه درایی؛ ژاژخایی. بیهوده سخنی :
من که جواب از هزار بازنگویم یکی
حرمت آن را بدان یافه درائی مکن.
سیدحسن غزنوی.
- یافه زن؛ بیهوده گوی :
سپهبد بدانست کان یافه زن
همان است کش گفته بد برهمن.اسدی.
- یافه سخن؛ بیهوده سخن. بیهوده گو. ژاژخای :
هم بگویندی گر جای سخن یابندی
مردم یافه سخن را نتوان بست دهان(3).
فرخی.
- یافه سرای؛ بیهوده گو :
نترسم من از کبک یافه سرای(4)
که اشتر نترسد ز بانگ درای.اسدی.
- یافه گفتن؛ سخن بیهوده گفتن. ژاژخایی کردن. سخن باطل گفتن :
مرا دید و برجست و یافه نگفت
دو گوشم بکند و همانجا بخفت.فردوسی.
من سخن یافه و محال نگویم
این سخن من اصول دارد و قانون.فرخی.
بگفت ای دایه تا کی یافه گویی
ز نادانی در آتش آب جویی.
(ویس و رامین).
نباید گواژه زدن بر فسوس
نه بر یافه گفتن شدن چاپلوس.اسدی.
کردی تدبیر تو ولیک همه بد
گفتی لیکن سرود و یافه و بیکار.
ناصرخسرو.
نافه را کیمخت رنگین سرزنشها کرد و گفت
نیک بدرنگی نداری صورت زیبای من
نافه گفتش یافه کم گو کآیت معنی مراست
اینک اینک حجت گویا دم بویای من.
خاقانی (از جهانگیری).
- یافه گو؛ بیهوده گو. هرزه گفتار :
گر ترا طعنی کند زیشان مگیر از بهر آنک
مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا.سنایی.
بسا شه کز فریب یافه گویان
خصومت را شود بی وقت جویان.نظامی.
همنشینی که نافه بوی بود
خوبتر زانکه یافه گوی بود.نظامی.
بیخودیش کرد چنین یافه گوی
ورنه نکردی ز من این جستجوی.نظامی.
جهانجوی چون دید کان یافه گوی
ز خون ناف خود را کند نافه بوی.نظامی.
- یافه گویی؛ بیهوده گویی. یاوه سرایی :یافه گویی دوم دیوانگی بود. (قابوس نامه).
|| گم شده و ناپدیدگشته. (برهان). گم شده. (فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا). گم شده و مفقود. (غیاث اللغات). بربادداده و گم شده و ناپدیدشده و غایب و ناپدید. (ناظم الاطباء) :
گو یافه شو قلادهء زرین آسمان
نور کف خجستهء او زیور تو باد.
شمس طبسی (از جهانگیری).
|| پراکنده و پریشان. (ناظم الاطباء). بی نظم و بی نسق. (یادداشت مؤلف) :
خواسته تاراج گشته سودها کرده زیان
لشکرت همواره یافه چو رمهء رفته شبان.
رودکی.
|| بی کس. بی حافظ. (یادداشت مؤلف) :
نکو اندرین کار کردم نگاه
تو همچون منی یافه و بی گناه.
شمسی (یوسف و زلیخا).
|| آنکه مضحکانه و بطور تمسخر سخن می گوید. || (اِ) مسخره و استهزاء. || لطیفه و بذله. (ناظم الاطباء).
(1) - یافه و خله و ژاژ و لک همه بیهوده بود و نیز گویند خله کردم و یافه کردم و گم کردم و هرزه کردم. (لغت فرس).
(2) - ن ل: یافه سرای.
(3) - ن ل: زبان.
(4) - ن ل: یافه درای.

یافی.

(ص نسبی) منسوب به یافا. رجوع به یافا شود.

یافی.

(اِخ) عمر بن محمد بکری یافی مکنی به ابوالوفا و ملقب به قطب الدین، شاعر و عالم به فقه حنفی و حدیث و ادب بود. در یافا زاده شد و در دمشق به سال 1233 ه . ق. (1818 م.) درگذشت. دیوان شعر و رسائلی دارد. (از اعلام زرکلی).

یافیع.

(اِخ) به معنی «خوشحال» پادشاه لاخیش یکی از اموریانی که معاهده کردند که بر ضد یوشع بن نون بجنگند و در نزد بیت حورون منهزم گشته در نزد مقیده مقتول شدند. (یوشع 10:1-27) (قاموس کتاب مقدس).

یافیع.

[] (اِخ) شهری است در قسمت زبولون. (یوشع 19:12). و گمان میبرند که همان یافا میباشد که در طرف جنوب غربی ناصره واقع است که طولش 12 قدم است و از دهلیز به محل مدوری منتهی میشود که دارای دو سوراخ میباشد که گنجایش عبور یک نفر را خواهد داشت و از آنجا به دو مغارهء دیگر درآید و از آن دو مغاره به مغارهء دیگری داخل شود و همچنین مغاره هایی دیگر و در یک گمان دارد که این مغاره ها مخزن غله بوده است. (قاموس کتاب مقدس).

یاقد.

[قِ] (اِخ) شهری است به حلب نزدیک عزاز و در آن شهر زنی بود که می پنداشت بر او وحی میشود و پدر وی به او ایمان داشت و در این باره میگفت: براستی دختر من نبیه ای است و محمد بن سنان خفاجی وی را مخاطب ساخته گوید:
بحیاة زینب یا ابن عبدالواحد
و بحق کل نبیة فی یاقد
ما صار عندک روشن بن محسن
فیما یقول الناس اعدل شاهد.
(تاج العروس).
و رجوع به معجم شود.

یاقوت.

(اِ)(1) نام جوهری است مشهور و آن سرخ و کبود و زرد می باشد. گرم و خشک است در چهارم و قایم النار یعنی آتش او را ضایع نمی کند و با خود داشتن آن دفع علت طاعون کند. (برهان)(2). بیرونی گوید حمزة بن الحسن اصفهانی آرد که اسم یاقوت به فارسی یاکند است. و یاقوت معرب آن است... (بیرونی الجماهر ص33). یاقوت از یونانی هیاکین تس (به معنی نوعی از زهر) است. یکی از سنگهای آذرین که جزء کانیهای سنگهای اسید است. ترکیب شیمیایی این سنگ آلومین(3) (به فرمول 3O2Al.) خالص است که ممکن است بمقدار کم با مواد دیگر آغشته شود (از قبیل کرم، آهن، زیرکن(4) و غیره). این سنگ در سیستم رومبوادریک(5)متبلور می شود.
سختی آن در درجه بندی هائوئی(6) برابر 9 است و بنابراین بعد از الماس سخت ترین کانیهاست و آن را با الماس تراش می دهند و معمولاً تراش آن بشکل تراش برلیان است. وزن مخصوص این سنگ بین 93/3 تا 08/4 است. یاقوت بیشتر در لایه های آتشفشانی قدیمی تبت و هند پیدا میشود و دارای اقسام مختلف است که مرغوبتر و قیمتی تر از همه یاقوت آتشی است.
یاکند. اصل آن یونانی است و برای بعضی معرب یاکند فارسی است. (ثعالبی). یاکند. (فرهنگ اسدی نخجوانی). جوالیقی آرد: یاقوت اعجمی است جمع آن یواقیت است و عرب بدان تکلم کرده است. مالک بن نویرهء یربوعی گوید:
لن یذهب اللؤم تاج قد حبیت به
من الزبرجد و الیاقوت والذهب.
یقول للنعمان بن المنذر لما عرض علیه الردافة فابی، فطلبه فهرب منه. (المعرب ص356). و کلمه های: یاکند. پاکند. باکند. باکیده را ترجمهء لغت یونانی هیاکینتس میدانند. ابوالاشبال مصحح المعرب گوید:
کلمهء یاقوت در قرآن کریم آمده است، در آیهء 58 سورهء الرحمن «کانهن الیاقوت والمرجان». بعضی ادعا کرده اند که فارسی معرب است لکن اصل آن را نیاورده اند والاب أنستاس ماری کرملی در حاشیهء نخب الجواهر ص2 آورده که این کلمه معرب از «هیاکینتس» یونانی است و معنی آن «نوعی از گل است» لیکن این گفته فقط ادعائی بیش نیست و ظاهراً کلمهء یاقوت عربی است و مادهء اصلی آن مانند ریشهء بسیاری از لغات از میان رفته و مرده است. (المعرب حاشیهء ص35). بیرونی گوید: لقب آن نزد فارسیان «سبج اسمور؟» است یعنی دافع الطاعون و یاقوت را رنگهای مختلف باشد، چون رمانی و بهرمانی و ارجوانی و لحمی و جلناری و وردی، و رمانی اجود اقسام یاقوت است و سپس بهرمانی و بعد از آن ارجوانی. (از الجماهر بیرونی). حمدالله مستوفی گوید: بخاری عذب که در معدن لخت بماند و حرارت آفتاب آن را نضج دهد غلیظ شود و صفا و ثقلی در او پیدا گردد پس صلب شود و لونش سفید بود. پس سبز شفاف پر شعاع گردد و آن را به پر طاووس نیز تشبیه کنند و داغیش خواند. پس به مرور زمان ازرق شود پس زرد شمسی، پس نارنجی پس ارغوانی سرخ صافی گردد و گفته اند در هر هزار سال از رنگی برنگی شود. (نزهة القلوب). یاقوت شش نوع است احمر، اصفر، اسود، ابیض، اخضر که آن را طاوسی گویند و کبود. (جواهرنامه). و آن سرخ رمانی است. (بحر الجواهر). و نیز رجوع به کتاب ترجمهء صیدنهء ابوریحان ذیل احجار شود. و بهترین او سرخ شفاف گلناری است که بهرمانی و رمانی نامند و بعد از آن خمری پس دردی و لعل از اقسام سرخ اوست و بعد از صنف سرخ او زرد نارنجی است پس زعفرانی پس لیموئی و بعد زرد کبود آسمانگونی است پس کشلی پس لاجوردی پس نیلی پس زیتی و بعد از همه سفید آن. و غیر سرخ رمانی اقسام دیگر تاب آتش ندارند و سرخ او از آتش رنگین تر میگردد و چون با سفید او شائبهء سرخی باشد از آتش معتدل که او را بر روی سفالی گذارند تمام رنگ میگردد و یاقوت صلب تر از همه احجار است بغیر الماس و رایحهء کریهه و دود و عرق مضر اوست و مالیدن او به جذع سوخته و آب سنباده باعث جلای او شود. (تحفهء حکیم مؤمن). از سنگهای معدنی نفیس عظیم القدر نزد مردم. و الوان و اصناف می باشد از سرخ و زرد و کبود و سبز و پسته ای و سفید... و هر یک بنامی مخصوصند سرخ را به هندی مانک دیدم و زرد را به عربی بسراق و به هندی پکهراج و نیلی را به فارسی نیلم و به هندی نیلمن. مادهء تکون آن کبریت و زیبق صافی خالص شفاف براق است و فاعل انعقاد آن برودت و در مقدمهء کتاب نیز بتفصیل مذکور شد و شنیده شده که در پیکو در قطعهء زمینی که معدن یاقوت است و در آنجا بهم میرسد کسی سکنی نمیتواند کرد و خاک آن سیاه رنگ و صلب و کبریتی است یعنی بوی کبریت از آن می آید و در موسم باد و بارش و طوفان و رعد و برق صاعقه بسیار در آن می افتد و زمین آن تمام منشق میگردد و از شکافهای آن زمین نیز بوی کبریت بسیار می آید بحدی که متأذی میگرداند و اطراف آن موضع درختهای عظیم بسیار متراکم میباشد و هیمه بریده میفروشند و اکثر آن جماعت و فقرا و مساکین جستجو میکنند و آنچه میباشد از قطعه های یاقوت بزرگ و کوچک میبرند و در سر کار پادشاه آنجا که مشهور به راجه است میفروشند و به دیگری نمیتوانند فروخت زیرا که حکم راجهء آنجا آن است که اگر بدیگری بفروشند خانهء آن را ضبط کنند و سیاست کنند و نیز مسموع گشته که در زیر زمین یاقوت خوب میباشد بلکه ناصاف و خام، چنانچه وقتی راجهء آنجا حکم کرد که قطعه ای از آن زمین را حفر کنند شاید یاقوت بسیار و قطعه های بزرگ خوب آن برآید. چون حفر کردند قطعه های کوچک بدرنگ ناصاف نرم برآمد و با وجود آن جمعی هلاک شدند به سبب بوی کبریت و ابخرهء متعفنه لهذا امر کرد که دیگر حفر نکنند و آنچه از بالای زمین بیابند بیاورند و نیز در اماکن دیگر مانند جزیرهء برازیل از ارض جدید جنوبی و جزیرهء سیلان و غیرها که معدن یاقوت و غیره است بهم میرسد ولیکن یاقوت جنوبی آن بخوبی پیکوئی نیست هر چند برازیلی اکثر قطعه های آن صاف شفاف آبدار بزرگ مقدار میباشد ولیکن به صلابت پیکوئی نیست همه الوان آن سرخ و زرد و نیلی و غیرها و سیلانی بسیار نرم و کمرنگ میباشد و از اقسام آن گفته اند غیر از سرخ رمانی تاب آتش ندارد و بعضی گفته اند سرخ رمانی از آتش رنگین میشود و نیز گفته اند چون با سفید آن شائبهء سرخی باشد چون بر آتش معتدل در ظرف سفالی گذارند تمام آن رنگین گردد. بدانکه این اقوال اصلی ندارد و رائحهء کریه و دود و عرق و روغن مضر لون آن است و مالیدن آن بر جذع سوخته و آب سنباده باعث جلای آن است. (مخزن الادویه). رشیدی گوید: آتش بی دود کنایه از آن است و مجازاً بچهء خورشید و بچهء خور را به معنی روی و یاقوت و مانند آن آرند :
چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان
چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز.
رودکی.
دیگر کوه سرندیب است... و اندر این کوه معدن یاقوت است از همه رنگ. (حدود العالم چ دانشگاه ص25). گوهرهای گوناگون خیزد [از هندوستان] و مروارید و یاقوت و الماس و مرجان و در. (حدود العالم ص64).
چو کاوس را دید بر تخت عاج
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج.فردوسی.
به چنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر.فردوسی.
به ساسانیان تا مدارید امید
مجویید یاقوت از سرخ بید.فردوسی.
یکی گنج آکنده دینار بود
گهر بود و یاقوت بسیار بود.فردوسی.
هر آن کو بد از موبدان نامدار
برو کرد یاقوت و گوهر نثار.فردوسی.
غلام پرستنده از هر دری
ز در و ز یاقوت و هر گوهری.فردوسی.
ای آنکه به یاقوت همی تاج نگاری
بر تاج شهان صورت این مرکب بنگار.
فرخی.
تا به یاقوت تنک رنگ بماند گل سرخ
تا به بیجادهء گلرنگ بماند گل نار
سائلان را ز تو سیم و زائران را ز تو زر
دوستان را ز تو تخت و دشمنان را ز تو دار.
فرخی.
کوه غزنین ز پی خسرو زر زاد همی
زاید امروز همی زمرد و یاقوت بهم.فرخی.
چو می بگونهء یاقوت شد هوا بستد
پیاله های عقیقی ز دست لاله ستان.فرخی.
گلبن سرخ آستین صدره پر یاقوت کرد
گلبن زرد آستین کرته پر دینار کرد.فرخی.
همچو یاقوت کش نباشد رنگ
پس چه یاقوت باشد و چه حجر.عنصری.
به یک ساعت او هم دهانش بیاکند
به یاقوت و بیجاده و بهرمانی.منوچهری.
عوانا چو یک خوشه انگور زرین
و یا چون مرصع به یاقوت رطلی.
منوچهری.
بر ارغوان قلادهء یاقوت بگسلی
بر مشک بید نایژهء عود بشکنی.منوچهری.
یاقوت نباشد عجب از معدن یاقوت
گلبرگ نباشد عجب اندر مه آذار.
منوچهری.
بر یاسمین عصابهء در مرصع است
بر ارغوان طویلهء یاقوت معدنی.منوچهری.
پنجاه قبضه تیغ هندی و جامی زرین از هزار مثقال پر مروارید و ده پاره یاقوت و بیست پاره لعل بدخشی بغایت نیکو. (تاریخ بیهقی).
ز یاقوت یکپارهء لعل فام
درخشان بدان خاک آباد نام.اسدی.
خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ
کز دست طبایع نشود نیز مغیر.ناصرخسرو.
از خاک مرا بر فلک آورد چو یاقوت
چون خاک بدم هستم امروز چو عنبر.
ناصرخسرو.
چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا
برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی.
ناصرخسرو.
از مایهء جسم و از یکی صانع
یاقوت چراست این و آن مینا.ناصرخسرو.
آبی که جز دل و جان آن آب را ثمر نیست
جز بر کنار این آب یاقوت بر شجر نیست.
ناصرخسرو.
چنانکه پیکر تن توده دارد از یاقوت
فراز تارک سر پرده دارد از زنگار.معزی.
تا ز یاقوت و زبرجد گیتیست و سیم و زر
باغ گوئی زرگر است و کوه گوئی سیمگر.
معزی.
نور رای او اگر بر کوه بلغار اوفتد
معدن یاقوت گردد درگه بلغار غار.معزی.
تیغ گفتا من درختی ام که در باغ ظفر
دارم از بیجاده برگ و دارم از یاقوت بار.
معزی.
یاقوت از گوهرها قسمت آفتاب است و شاه گوهرهای ناگدازنده است و هنر وی آن که شعاع دارد و آتش بر وی کار نکند و همه سنگها ببرد مگر الماس را و نیز خاصیتش آن که وبا و مضرت و تشنگی بازدارد. (نوروزنامه).
سنگ بفکن چو یافتی یاقوت.سنایی.
چون همی ز اختران پذیرد قوت
خم نگیرد ز گوهران یاقوت.سنائی.
هر که یاقوت بخویشتن دارد گرانبار نگردد. (کلیله و دمنه).
بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم
بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم.خاقانی.
کان یاقوت و پس آنگاه وبا ممکن نیست
شرح خاصیت آن کان به خراسان یابم.
خاقانی.
یاقوت بلور حقه پیش آر
خورشید هوا نقاب درده.خاقانی.
در گوهر می زر است و یاقوت
تریاک مزاج گوهران را.خاقانی.
معانیش همه یاقوت بود و زر یعنی
مفرح زر و یاقوت به برد سودا.خاقانی.
خاک درگاهت دهد از علت خذلان نجات
کاتفاق است این که از یاقوت کم گردد وبا.
خاقانی.
شد وقت کز نسیم قدوم بهار ملک
در باغ تخت غنچهء یاقوت واشود.خاقانی.
ساغر از یاقوت و مروارید و زر
صد مفرح در زمان آمیخته.خاقانی.
چون قلم تختهء زیر تو حلی وار کنم
لوح بالات به یاقوت و درر درگیرم.خاقانی.
از بوس لبهای سران بر پای اسب اخستان
از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده.
خاقانی.
بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد.
خاقانی.
در این صحن یاقوت و خوان زرم
همه سنگ شد سنگ را چون خورم.نظامی.
یکی از زر و دیگر از لعل پر
سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در.نظامی.
ز تابنده یاقوت رخشنده لعل
خرامندهء آتشین گشته نعل.نظامی.
چو مهر از چنان مهربانی ندید
شبه ماند و یاقوت شد ناپدید.نظامی.
ز تاج مرصع به یاقوت و لعل
ز تازی سمندان پولادنعل.نظامی.
به هر سو درآویخته سیب و نار
همه نار یاقوت و یاقوت نار.نظامی.
درج یاقوت درفشان کردی
دیو بودی و قصد جان کردی.عطار.
لبت دانم که یاقوت است و تن سیم
نمیدانم دلت سنگ است یا روی.سعدی.
میان انجمن از لعل او چو آرم یاد
مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید.سعدی.
عقل عاجز شود از خوشهء زرین عنب
فهم حیران شود از حقهء یاقوت انار.سعدی.
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها
کی نظر در گنج خورشید بلنداختر کنم.
حافظ.
- سرخ یاقوت؛ یاقوت سرخ :
بسی سرخ یاقوت بد کش بها
ندانست کس پایه و منتها.فردوسی.
درو چارصد گوهر شاهوار
همان سرخ یاقوت هم زین شمار.فردوسی.
نه طاوس نر از وشی پر دارد
نه از سرخ یاقوت منقار دارد.ناصرخسرو.
- مفرح یاقوت؛ مفرحی که برای مداوای پاره ای امراض و برای ازالهء خفقان و غش به کار برده اند. ابوریحان در صیدنه از مفرح یاقوتی سرد و مفرح یاقوتی معتدل یاد کند :
معانیش همه یاقوت بود و زر یعنی
مفرح زر و یاقوت به برد سودا.خاقانی.
ساغر از یاقوت و مروارید و زر
صد مفرح در زمان آمیخته.خاقانی.
رجوع به ترجمهء صیدنهء ابوریحان بیرونی شود.
- یاقوت آبجون؛ نوعی یاقوت. ابوریحان ذیل یاقوت اکهب آرد: گفته اند بهترین آن طاووسی سپس آسمانجونی آنگاه نیلی و پس از آن آبجون است و آن نزدیکتر به سفید باشد. (الجماهر ص75). و رجوع به یاقوت اکهب در همین ترکیبات شود.
- یاقوت آتشی؛ یاقوت سرخ. رجوع به یاقوت سرخ شود.
- یاقوت آسمانجونی؛ ابوریحان ذیل یاقوت اکهب آرد: گفته اند بهترین آن طاوسی آنگاه آسمانجونی و سپس نیلی و آبجون است... و کندی گوید: بسا هست که در آسمانجونی زردی باشد پس آن را در آتش فروبرند به اندازه ای که زردی آن زایل شود و اگر فاعل این کار خطا کند کهبت را هم زردی خواهد برد... و باز گوید [کندی] بزرگترین یاقوت آسمانجونی را که دیده ایم قریب 40 مثقال وزن آن بوده است. (الجماهر ص85). و رجوع به یاقوت کرکهن و یاقوت اکهب شود.
- یاقوت ابلج؛ نوعی از یاقوت. رجوع به یاقوت افلح و یاقوت کربز و یاقوت کرکند و یاقوت کرکهن و یاقوت بیجاذی و الجماهر ص52 شود.
- یاقوت ابیض؛ گفته اند پست ترین یاقوتها یاقوت ابیض است. و رجوع به الجماهر بیرونی ص74 و 79 و 80 شود.
- یاقوت اترجی؛ رجوع به یاقوت اصفر و یاقوت تبتی در همین ترکیبات و الجماهر ص74 شود.
- یاقوت احمر؛ یاقوت سرخ. کندی گفته است بزرگتر قطعهء یاقوت احمر را که دیده ام بوزن یک مثقال و ثلث است و از آن برتر اندک است و لکن از افواه و حکایات تا ده مثقال هم روایت شده. (الجماهر ص50). عامه گویند که یاقوت رنگ به رنگ گردد چنانکه در آغاز اکهب بود پس ابیض شود و بعد اصفر تا آنکه به احمر رسد. غضائری گفته است :
از بسی گشتن بحال از حال شد یاقوت پاک
بیشتر اصفر بباشد آنگهی احمر شود.
(از الجماهر ص80).
چرا این سنگ بی قیمت همه پاک
نشد بیجاده و یاقوت احمر.ناصرخسرو.
مدار چرخ اخضر گشت کلکش
کزو خیزد همی یاقوت احمر.معزی.
یاقوت هست زادهء خورشید نی بگوی
خورشید هست زادهء یاقوت احمری.
خاقانی.
تا بوکه دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم.
حافظ.
یا خود از گرد سماق و ناردان سر تا قدم
جمله در لعل تر و یاقوت احمر گیرمش.
بسحاق (دیوان ص 68).
- || کبریت. (از المنجد).
- || نزد صوفیه یاقوت احمر عبارت است از نفس کلی بواسطهء امتزاج نوریت او بظلمت تعلق جسم. کذا فی لطائف اللغات. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به یاقوت سرخ در همین ترکیبات شود.
- یاقوت اخضر؛ یاقوت طاوسی. (جواهرنامه). یاقوت زرد. رجوع به یاقوت زرد در همین ترکیبات و الجماهر بیرونی ص78 شود.
- یاقوت ارجوانی؛ بهترین یاقوت پس از احمر و رمانی و بهرمانی است و پس از آن لحمی است. (از الجماهر ص33).
- یاقوت ازرق؛ یکی از کانیهای فرعی سنگهای اسید است و ترکیب شیمیایی آن سیلیکات آلومین و گلوسین است. (گلوسین اکسید گلوسینیوم است). این سنگ را در حقیقت یکی از گونه های زمرد باید محسوب کرد و فرق آن با زمرد آن است که زمرد سبز یک نواخت میباشد ولی این سنگ سبز کم رنگ و یا خاکستری و یا کبود است. سختی آن بین 5/7 تا 8 است. سیستم تبلور آن مانند زمرد سیستم هگزاگونال است. این سنگ را مانند زمرد در لایه های قلع دار به دست می آورند. خصوصاً در جزیرهء الب بسیار به دست می آید. یاقوت کبود.
- یاقوت اسکندری؛ در داستانها مراد یاقوتها است که مردم اسکندر در وقت مراجعت از ظلمات برداشته بودند و کم برداشتن این یواقیت سبب پشیمانی آنها شده بود. (از آنندراج):
چو دیدند لشکر ره آورد خویش
نهادند سنگ ره آورد پیش
همه سنگها سرخ یاقوت بود
کزو دیده را روشنی قوت بود
یکی را ز کم گوهری دل بدرد
یکی را ز بی گوهری باد سرد
پشیمان شد آن کس که باقی گذاشت
پشیمانتر آن کس که او برنداشت.
نظامی (از آنندراج).
- || در بیت زیر ظاهراً مراد شخص اسکندر است :
که یاقوت یکتای اسکندری
چو همتای در شد بهم گوهری.نظامی.
- یاقوت اسود؛ نوعی از یاقوت اکهب. (از الجماهر ص79). رجوع به یاقوت اکهب در همین ترکیبات شود.
- یاقوت اصفر؛ یاقوت زرد :
به لاله بدل کرد گردون بنفشه
به پیروزه بخرید یاقوت اصفر.ناصرخسرو.
و رجوع به یاقوت زرد در همین ترکیبات و قاموس کتاب مقدس و الجماهر بیرونی ص43، 52، 74 تا 75 شود.
- یاقوت اصم؛ نوعی از اشباه یواقیت احمر را کرکند گویند یعنی یاقوت اصم. (از الجماهر بیرونی ص51).
- یاقوت افلح؛ از اشباه یاقوت احمر یکی یاقوت افلح احمر است. (از الجماهر ص51). و رجوع به همین کتاب شود.
- یاقوت اکهب؛ نوعی از یاقوت که دارای کهبت است یعنی رنگ تیرهء مایل به سیاهی. (از الجماهر بیرونی ص33). و رجوع به همین کتاب ص51، 76 و 77 شود.
- یاقوت اوقله؛ نوعی از یاقوت اکهب را اوقله نامند و آن کم رنگ ترین و پست ترین و نرمترین آن است. (از الجماهر ص78).
- یاقوت بنفسجی؛ نوعی از یاقوت. یاقوت بنفش. رجوع به یاقوت بنفش در همین ترکیبات و الجماهر ص33 شود.
- یاقوت بنفش؛ یکی از اقسام کوارتز که بعلت داشتن ترکیبات منگنز و مواد آلی بنفش رنگ است(7).
- یاقوت بهرمانی؛ یاقوت سرخ: از متقدمان حکایت شده که قیمت وزن یک مثقال از بهرمان که نظیر آن یافت نشود پنج هزار دینار است و قیمت نیم مثقال دو هزار دینار و آنچه بوزن دو مثقال برسد قیمت آن بی نهایت است و تو در تقویم آن مختاری. (از الجماهر ص49). بهترین یاقوت رمانی است و سپس بهرمانی و آنگاه... (از الجماهر ص33). دربارهء رمانی و بهرمانی گفته اند که دو صفت مزبور برای یک موصوف است جز اینکه نخستین به رسم مردم عراق و دیگری به رسم اهل جبل و خراسان باشد و گواه این امر ترتیبی است که کندی برای رنگهای یاقوت قائل شده است چه وی بهرمانی را بالاترین درجات آن قرار داده است... و کندی گوید سرخی یاقوت فزون میشود تا بحد نهایت میرسد که آن بهرمانی است... و نیز آورده اند که بهترین یاقوت بهرمانی است. آنگاه مورد. و دربارهء ارجوانی گفته اند که سرخی آن شدید است و اگر یاقوتی در سرخی فروتر از آن باشد بهرمانی است و بهرمان عصفر باشد چنانکه گویند جامه مبهرم، یعنی معصفر... و خلیل بن احمد گوید: بهرمان قسمی عصفر است. و اگر این گفته درست باشد بهرمان بهترین اقسام یاقوت است بحدی که یاقوت را بدان وصف کنند. و سری الرفا در کتاب المشموم گوید که عصفر لغت حمیریة است. و حمزه گفته است این کلمه معرب است و فارسی آن هسکفر باشد چه گیاه آن هسک است و قرطم هسک دانه باشد و آب آن که عندم است آفت باشد و گل آن را بهرامد نامند و بهرم و بهرمان و بهرامج معرب آن است و آن چیزی است که بدان جامه ها را رنگ کنند و من گمان میکنم که ستارهء مریخ را در فارسی بسبب رنگ سرخی که دارد بهرام نامیده اند و عصفر را به هندی کُنسب گویند. و در کتاب المشاهیر آمده که رنف، بهرامج بری است... و برگ بهرامج بری در شب بشاخه های آن می پیوندد و در روز پراکنده شود. (از الجماهر ص34 و 35).
- یاقوت بیجاذی؛ ابوریحان ذیل اشباه یواقیت یکی نیز یاقوت بیجاذه ذهبی اللون آورده است. (از الجماهر ص52).
- یاقوت پیکر؛ که پیکرش از یاقوت است :
قفس آهنین کنند و در او
مرغ یاقوت پیکر اندازند.خاقانی.
- یاقوت تبنی؛ ابوریحان ذیل یاقوت اصفر آرد: اخوان رازی گفته اند: برگزیدهء این نوع آن است که در زردی سیر باشد و از لحاظ شباهت نزدیک به گلنار سرخ باشد پس از آن مشمشی است و بعد از آن اترجی آنگاه تبنی. (از الجماهر ص74).
- یاقوت جربز؛ یاقوت گربز. رجوع به یاقوت گربز در همین ترکیبات شود.
- یاقوت جگرخوار؛ لب معشوق :
حلقه است جهان بر دل، یارب تو نگینی ده
این حلقهء دل را زان یاقوت جگرخوارش.
مجدالدین سجاوندی (از لباب الالباب ج1 ص283).
- یاقوت جگری؛ نوعی از یاقوت که رنگ سرخش مایل به سیاهی باشد مشابه برنگ جگر. (غیاث اللغات) (آنندراج).
- یاقوت جلناری؛ بهترین یاقوت رمانی و پس از آن وردی است. (از الجماهر ص 33). قیمت یک مثقال از دو گونه لحمی و جلناری صد دینار است. (از الجماهر ص50).
- یاقوت جمری؛ چهارم (از انواع یاقوت) جمری است که بر رنگ آتش برافروخته است و گمان میکنم نوع خیری را که کندی در کتاب خود آورده تصحیف جمری باشد والله اعلم و رمانی به رنگ میانهء وردی و جمری زند. (از الجماهر ص34).
- یاقوت حبشی ملون؛ یاسپ(8). (از دزی ج1 ص847).
- یاقوت حمرا؛ یاقوت احمر. یاقوت سرخ.
- || مجازاً اشک خونین :
سم آن خر به اشک چشم و چهره
بگیرم در زر و یاقوت حمرا.خاقانی.
- || مجازاً شراب لعل فام :
مرغ صراحی کنده پر برداشته یک نیم سر
وز نیم منقار دگر یاقوت حمرا ریخته.
خاقانی.
و رجوع به یاقوت احمر و یاقوت سرخ در همین ترکیبات شود.
- یاقوت خاقا؛ یاقوت زعفرانی. رجوع به خاقا شود.
- یاقوت خام؛ کنایه از لب معشوق است. (برهان) (انجمن آرا) :
بادهء گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام.
حافظ.
- یاقوت خلوقی؛ یکی از انواع اشباه یاقوت زرد. رجوع به یاقوت کرکند و یاقوت اصفر در همین ترکیبات شود.
- یاقوت دست افشار؛ رجوع به زر دست افشار شود.
- یاقوت ذائب؛ رجوع به طلا شود.
- یاقوت رمانی؛ نوعی از یاقوت که رنگش مشابه به رنگ دانهء انار باشد. (غیاث اللغات) :
آن کس که بد خواهد ترا یاقوت رمانی مثل
در دست او اخگر شود پس وای بدخواه لعین.
فرخی.
زده یاقوت رمانی به صحراها بخرمنها
فشانده مشک خرخیزی به بستانها به زنبرها.
منوچهری.
به معلولی تن اندر ده که یاقوت از فروغ خور
سفرجل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی.
خاقانی.
- یاقوت روان؛ کنایه از اشک خونین. (برهان).
- || کنایه از شراب لعلی. (از حاشیهء برهان) :
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی
و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی.
رودکی.
می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم
درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم.
فرخی.
ساقی بده آن کوزهء یاقوت روان را
یاقوت چه باشد بده آن قوت روان را.
سعدی.
- یاقوت زرد؛ یکی از اقسام زبرجد است که به آن زبرجد هندی نیز گویند(9). و رجوع به زبرجد شود.
- || یکی از سنگهای آذرین است(10) که جزء کانیهای فرعی سنگهای آذرین اسید محسوب میشود و ترکیب شیمیایی آن سیلیکات زیرکونیوم(11) ( Zr4SiO) می باشد. سختی آن 5/7 است و وزن مخصوصش بین 4 تا 7/4 است و سیستم تبلور آن سیستم کوآدراتیک و رنگ آن بیشتر نارنجی متمایل به زرد می باشد و چنانچه نارنجی پررنگ باشد آن را یاقوت قرمز نیز گویند. (فرهنگ فارسی معین). بسراق که در هند بکهراج گویند. (غیاث) :
تو گفتی که بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد.فردوسی.
همه روی گیتی شب لاجورد
از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد.فردوسی.
یکی کوه دید از برش لاجورد
یکی خانه بر سر ز یاقوت زرد.فردوسی.
یکی جام دیگر بد از لاجورد
نشانده در او شصت یاقوت زرد.فردوسی.
بیاورد جامی ز یاقوت زرد
پر از شکر و پست با آب سرد.فردوسی.
چو بدرید گوهر یکایک بخورد
همان در خوشاب و یاقوت زرد.فردوسی.
لوح یاقوت زرد گشت بباغ
بر درختان صحیفهء مینا.فرخی.
نظم مرا چو نظم دگر کس مدان از آنک
یاقوت زرد نیکو ماند به کهربا.مسعودسعد.
- || کنایه از آفتاب :
دگر روز چون گنبد لاجورد
برآورد و بنمود یاقوت زرد.فردوسی.
- یاقوت زیتی؛ از انواع اشباه یاقوت است. رجوع به یاقوت کرکند در همین ترکیبات شود.
- یاقوت سربسته؛ کنایه از دهن معشوق. (برهان) (آنندراج).
- || کنایه از لبهای خاموش(12). (برهان).
- یاقوت سرخ(13)؛ گونه ای یاقوت که دارای رنگ قرمز شفاف خوشرنگی است و نادرتر و پربهاتر از سایر اقسام یاقوتهاست و بالاخص در تشکیلات آتشفشانی قدیمی تبت و هندوستان پیدا میشود. یاقوت آتشی. یاقوت ناروان. یاقوت رمانی. یاقوت بهرمانی. کبریت. (منتهی الارب). بهرمان. (صحاح الفرس). بهرمان. بیرمان. بهرامن. بهرمن :
بزرگان جهان چون گردبندن
تو چون یاقوت سرخ اندر میانه.رودکی.
ز یاقوت سرخ از برش ده نگین
به فرمانبران داد و کرد آفرین.فردوسی.
ز یاقوت سرخ است چرخ کبود
نه از باد و آب و نه از گرد و دود.فردوسی.
بنگر که این غریژن پوشیده
یاقوت سرخ و عنبر سارا شد.ناصرخسرو.
گلبن ز خون دیدهء من شربتی بخورد
آورد شاخ او همه یاقوت سرخ بار.معزی.
خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور
یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت.
عطار.
خشتی از فیروزه دارد خشتی از یاقوت سرخ
همچو قصر خسرو خوش خلق نیکوکار گل.
کاتبی (از تذکرهء دولتشاه ص385).
- || کنایه از اشک خونین است :
تاجی شده ست روی من از بس که تو بر او
یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری.فرخی.
- یاقوت سرندیب؛ جواهرشناسان برآنند که بهترین یاقوت آن است که از کوه سرندیب هند به دست آید و بهترین آن سرخ بهرمانی. سپس گلی، آنگاه رمانی است و اگر بهرمانی بوزن نیم مثقال باشد بهای آن پنجهزار دینار است و نگینی که به نام کوه موسوم بود و دو مثقال وزن داشت صد هزار دینار تقویم شد و منصور آن را به چهل هزار دینار خرید. مقتدر از ابن الجصاص پرسید برتری یاقوت را چگونه توان شناخت؟ گفت ای امیرالمؤمنین به نیکی و صفای آن در چشم و رزانت آن در دست و سردی آن در دهان و مقاومت در برابر آتش و کند شدن سوهان از آن. مقتدر سخن او را بپسندید. (از ثمار القلوب ص424). و رجوع به الجماهر بیرونی ص42 و 38 و رحلهء ابن بطوطه ج2 ص138 شود.
- یاقوت سمانجونی؛ نوعی از یاقوت : فوجه بخاتم فصه یاقوت سمانجونی و وجه معه بصلة. (الراضی ص31). رجوع به یاقوت آسمانجونی شود.
- یاقوت سیلانی؛ نوعی از یاقوت که از سیلان خیزد :
شد سرشک لاله گون سرمایهء رفتن مرا
دارم از یاقوت سیلانی به دامن ارمغان.
شفیع اثر (از آنندراج).
اشک خونین دلم دارد تماشای دگر
هست این یاقوت سیلانی ز دریای دگر.
زکی ندیم (از آنندراج).
- یاقوت طاوسی؛ یاقوت زرد. رجوع به یاقوت زرد در همین ترکیبات شود.
- یاقوت فستقی (پسته ای)؛ از انواع اشباه یاقوت است. رجوع به یاقوت کرکهن و کرکند در همین ترکیبات شود.
- یاقوت قدح؛ کنایه از شراب سرخ یا شرابی که در قدح یاقوت ریخته باشند و از این جهت سرخ بنماید :
یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود.
حافظ (از آنندراج).
- یاقوت کبود؛ یاقوت ازرق.
- || یاقوت لاجوردی. رجوع به یاقوت لاجوردی در همین ترکیبات و قاموس کتاب مقدس شود.
- یاقوت کحلی؛ از انواع یاقوت. رجوع به الجماهر ص43 و یاقوت اسود در همین ترکیبات شود.
- یاقوت کرکند؛ از انواع اشباه یاقوت است :و از اصناف کرکند و کرکهن زرد و فستقی و زیتی و خلوقی است. (از الجماهر بیرونی ص7).
- یاقوت کرکهن؛ از انواع اشباه یاقوت است :و از اصناف کرکهن اصفر و فستقی و زیتی و خلوقی است. (از الجماهر ص76). و رجوع به همین کتاب شود.
- یاقوت گربز؛ یاقوت جربز. یکی از انواع اشباه یاقوت است. رجوع به الجماهر بیرونی ص51 شود.
- یاقوت گرگانی؛ نوعی یاقوت که معدن آن در نواحی شهر گرگان واقع است. (آنندراج).
- یاقوت گلناری؛ یاقوت جلناری. رجوع به یاقوت جلناری در همین ترکیبات شود.
- یاقوت لاجوردی؛ یکی از گونه های یاقوت که دارای رنگ آبی است(14). یاقوت کبود.
- یاقوت لحمی؛ از انواع یاقوت است. ابوریحان گوید قیمت یک مثقال آن صد دینار است. (از الجماهر ص5).
- یاقوت مذاب؛ کنایه از شراب لعلی. (برهان) (آنندراج). شعرا آن را مشبه به شراب قرار دهند :
دولت میر قوی باد و تن میر قوی
بر کف میر می سرخ چو یاقوت مذاب.فرخی.
خون خصم و آب رز در خنجر و در ساغرت
همچو در مینا و لؤلؤ لعل و یاقوت مذاب.
معزی.
- || کنایه از اشک خونی. (برهان) (آنندراج) :
جزع گوهربارم از سودای لعلت داشته
آستانت را به یاقوت مذاب آراسته.
زین الدین سجزی (از لباب الالباب ج1 ص256).
- || کنایه از خون. (برهان) (آنندراج).
- یاقوت مشمشی؛ نوعی از یاقوت. رجوع به الجماهر بیرونی ص74 شود.
- یاقوت مورد؛ گفته اند بهترین یاقوت بعد از انواع احمر، یاقوت مورد اصفر و پس اکهب است. (از الجماهر بیرونی ص74).
- یاقوت میدان دار؛ آن یاقوت که پهن باشد و سطحهء آن مستوی و هموار بود. (غیاث) (آنندراج).
- یاقوت ناروان؛ یاقوت رمانی را گویند آن نوعی است از یاقوت. (برهان) (آنندراج).
- یاقوت وردی؛ نوعی از یاقوت. قیمت یک مثقال آن قریب صد دینار است... و بزرگترین قطعه از این را که ما دیده ایم سی مثقال وزن داشت. (از الجماهر ص50).
|| به استعارت، لب معشوقه نیز مراد بود. (شرفنامه منیری). مجازاً به معنی لب آمده و شاعران از آن گاه به دو یاقوت و گاه به یاقوت شکربار تعبیر کرده اند :
همی تا کند شاعر اندر ستایش
لب دوست را نام یاقوت و شکر.فرخی.
ای کاش که قوت من بودی ز دو یاقوتش
تا بر سر او چشمم یاقوت نشانستی.معزی.
هست شکربار یاقوت تو ای عیار یار
نیست کس را نزد آن یاقوت شکربار بار.
معزی.
بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزد
نگاری کز دو یاقوتش همی شهد و شکر خیزد.
معزی.
آنکه چون بیند که جانم را به قوت آمد نیاز
قوت جان من ز دو یاقوت جان پرور دهد.
معزی.
آنکه در یاقوت مشک آگین او شکر سرشت
قوت عشاق اندر آن یاقوت مشک آگین نهاد.
معزی.
بر لؤلؤ خوشاب ز یاقوت زدی قفل
وز غالیه زنجیر نهادی بقمر بر.معزی.
بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد.
خاقانی.
بیدلان را حسرت یاقوت شکربار تو
عارض از خون جگرهای کباب آراسته.
زین الدین سجزی.
ای روی تو شمع بت پرستان
یاقوت تو قوت تنگدستان.عطار.
هاروت تو چاه ساز سحر است
یاقوت تو مایه بخش جان است.عطار.
|| نوعی از پلاو است که برنج آن سرخ باشد. (غیاث) (آنندراج). || نزد صوفیه عبارت است از نفس کلی بواسطهء امتزاج نوریت او بظلمت تعلق جسم. کذا فی لطائف اللغات. (کشاف اصطلاحات الفنون).
- پردهء یاقوت؛ نوایی از موسیقی. (فرهنگ فارسی معین).
(1) - در اصطلاح علمی Iris germanicaو نیز Gladiolus communis(نخب الذخائر ص2 حاشیهء 1). در لاتینی .Hyacinthusبرای اطلاع از انواع یاقوت، رجوع شود به الجماهر بیرونی ص 32 ببعد. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
.
(فرانسوی)
(2) - Corindon .
(فرانسوی)
(3) - Alumine
(4) - Zircon. .
(فرانسوی)
(5) - Rhomboedrique
(6) - Hauy. .
(فرانسوی)
(7) - Amethyste
(8) - Jaspe. .
(فرانسوی)
(9) - Topaze jaune .
(فرانسوی)
(10) - Hyacinthe .
(فرانسوی)
(11) - Silicate de Zirconium (12) - در آنندراج لبهای معشوق به جای لبهای خاموش آمده است.
.
(فرانسوی)
(13) - Rubis Oriental .
(فرانسوی)
(14) - Saphir

یاقوت.

(اِخ) ابن عبدالله حبشی شاذلی تلمیذ موسی مشهور است. عثمانی بن قاضی صفد نقل کرده که وی گفته است: من داناترین خلق به لااله الاالله باشم. در جمادی الاخرهء سال 732 زندگی را بدرود گفته است. (از درر الکامنه ج4 ص408).

یاقوت.

(اِخ) ابن عبدالله، نویسنده و ادیب و نحوی بود و خطی نیکو داشت و بطریقهء ابن البواب کتابت میکرد. (از معجم الادباء ج7 ص267).

یاقوت.

(اِخ) ابن عبدالله ابوالدر رومی ملقب به مهذب الدین، شاعر مشهور مولی ابی منصور جیلی تاجر، درگذشته به سال 622 ه . ق. به کسب دانش اشتغال یافت و در ادب بیشتر کوشید و قریحه خود را در نظم آزمایش کرد و در آن فن مهارت یافت. یاقوت در مدرسهء نظامیه بغداد اقامت داشت. ابن الذهبی گوید وی در بغداد نشو و نما یافته قرآن عزیز را حفظ کرده و چیزی از ادب آموخته و خطی نیکو داشته و به سرودن شعر پرداخته است و بیشتر اشعار وی در غزل و عشق و یا دوستی است. چون اشعار وی دلپذیر بود مردم آنها را حفظ میکردند. سپس ابن الذهبی اشعاری از وی نقل می کند. (از وفیات الاعیان ص347).

یاقوت.

(اِخ) امین الدین ابوالدر یاقوت بن عبدالله الشرفی النوری الملکی الموصلی الکاتب. نحو را از ابن الدهان فراگرفت و در حسن خط بی عدیل بود در زمان او صحاح جوهری بخط او بصد دینار فروخته میشد. وی به موصل در 618 ه . ق. وفات کرده است. (از ابن خلکان ج2 ص347).

یاقوت.

(اِخ) جمال الدین، از امرای غور بود و به سال 637 ه . ق. به قتل رسید. (از حبیب السیر جزء 4 از ج2 ص417).

یاقوت.

(اِخ)(1) نام یکی از اقوام ترک است که در شمال شرقی سیبری در میان دو نهر خاتانغا و لنا و نیز در نقاط شرقی تر در وادیهای یانه با ایندیکیرقه سکونت دارند. (از قاموس الاعلام).
(1) - Yakuts.

یاقوت.

(اِخ) خورالیاقوت به سیلان است: آنگاه بشهر کُنکَار که دربار پادشاه بزرگ این بلاد (سیلان) است رسیدیم و این شهر در خندقی میان دو کوه بر خور (مصب دریا) بزرگی بنا شده که آن را خورالیاقوت نامند چه در آنجا یاقوت یافت شود. (از رحلهء ابن بطوطه ج2 ص237).

یاقوت بار.

(نف مرکب) که یاقوت از آن می بارد :
بیا ساقی آن آب یاقوت وار
درافکن بدان جام یاقوت بار(1).نظامی.
|| اشک خونین بارنده. اشکبار :
یاقوت بار کردی عشاق لاله رخ را
از نوک کلک نرگس بر لوح کهربائی.سنائی.
دلم نماند ز بس چون حبیب هر ساعت(2)
که در دو دیدهء یاقوت بار برگردد(3).سعدی.
(1) - صفت جام، و مراد آن است که شرابی که از جام می ریزد چون یاقوت است.
(2) - ن ل: دلم نماند پس این خون چیست هر ساعت. (کلیات، چ مصفا، ص 412).
(3) - صفت چشمی است که اشک خونین میبارد.

یاقوت پاش.

(نف مرکب) پاشندهء یاقوت :
بگرد جهان این خبر گشت فاش
که شد کان یاقوت یاقوت پاش.نظامی.

یاقوت پر.

[پَ] (ص مرکب) دارای پر یاقوتین.
- مرغ یاقوت پر؛ کنایه از آتش است.

یاقوت پوش.

(نف مرکب) آنکه یاقوت یا عقیق پوشیده باشد. (ناظم الاطباء). || (ن مف مرکب) پوشیده از یاقوت. || غرق در بوسه. (به مناسبت شباهت لب به یاقوت) :
چه نوشابه آن آفرین کرد گوش
زمین را ز لب کرد یاقوت پوش(1).نظامی.
(1) - یعنی با لب که چون یاقوت بود بر زمین بوسه زد.

یاقوت ترکان.

[تَ] (اِخ) نام دختر براق حاجب از امرای گورخان قراختای که در کرمان سلطنت میکرد و به سال 634 ه . ق. درگذشت. یاقوت ترکان منکوحهء اتابک قطب الدین محمودشاه یزدی بود. (از تاریخ گزیده ص529). ترکان خاتون زوجهء اتابک سعدبن ابوبکربن سعدبن زنگی دختر اتابک یزد قطب الدین محمود شاه و مادرش یاقوت ترکان دختر براق حاجب مؤسس سلسلهء قراختائیان کرمان بود. (شدالازار ص273).

یاقوت حموی.

[تِ حَ مَ] (اِخ)رومی الجنس حموی المولد بغدادی الدار ملقب به شهاب الدین، ولادت او به بلاد روم بود و در خردی از مولد خود به اسارت رفت و در بغداد مرد. تاجرپیشه ای موسوم به عسکربن ابی نصر حموی او را بخرید و وی را به مکتب فرستاد تا پس از فراگرفتن خواندن و نوشتن در ضبط کارهای بازرگانی خویش از وی سودمند شود چه خداوند او عسکر خطی نیکو داشت و بجز امور بازرگانی چیزی نمی دانست. وی در بغداد سکونت داشت و در آنجا زن گرفت و فرزندانی چند بیاورد. چون یاقوت بزرگ شد به نحو و لغت تا حدی آشنا شده بود و خداوندش او را به سفر کردن مشغول ساخت و وی به کیش و عمان و آن نواحی رفت و آمد میکرد و به شام بازمیگشت. سپس میان یاقوت و خداوند او ناسازگاری رخ داد که آزادی او را ایجاب کرد و یاقوت را از وی دور ساخت و این حادثه به سال 596 ه . ق. بوده است. آنگاه برای کسب معاش به استنساخ کتب پرداخت و از اینرو فواید بسیاری هم از مطالعهء کتب برداشت. سپس سفر کرد و ضمن کارهای بازرگانی کتاب هم خرید و فروش میکرد. یاقوت بسبب مطالعهء بعضی از کتب خوارج نسبت به علی بن ابیطالب کینهء تعصب آمیزی داشت و از خواندن این گونه کتب در ذهن او مطالب بسیاری نقش بسته بود. وی به سال 613 ه . ق. به دمشق رفت و در بعضی بازارهای آن شهر ببازرگانی پرداخت و در آنجا با کسانی که به دوستی علی تعصب داشتند مناظره کرد و میان او و یاران علی سخنانی رد و بدل شد در نتیجه در بارهء علی گفته های ناروائی بر زبان آورد و آن مردم را سخت بر ضد او برانگیخت، بدانسان که نزدیک بود وی را بکشند، ولی یاقوت از این ماجرا جان سالم بدر برد و از دمشق بگریخت و هراسان به سوی حلب رفت و از آنجا نیز بیرون شد و به موصل رسید. آنگاه به اربل رهسپار شد و سپس عازم خراسان گردید و آنجا اقامت گزید و در شهرهای آن ناحیه بازرگانی میکرد. و مدتی هم در مرو متوطن شد و به کتابخانه های آن شهر میرفت و استفاده میکرد. سپس به خوارزم متوجه شد و ورود وی بدان شهر به سال 616 ه . ق. مصادف با خروج و طغیان تاتار گردید و ناچار از خوارزم هراسان و گریزان آواره شد و در راه رنج و تنگدستی بسیار کشید تا سرانجام به موصل رسید و در آن شهر مدتی اقامت کرد. سپس به سنجار رفت و از آن شهر به حلب سفر کرد و در خارج آن شهر روزگاری بسر برد تا وفات یافت. وی هنگام اقامت در مرو معلومات بسیاری برای کتاب معجم البلدان که مایهء شهرت او شده است فراهم آورد و آن را در شهر حلب به مساعدت وزیر جمال الدین قفطی به پایان رسانید. یاقوت اندکی پیش از مرگ خود به مقامی رسیده بود که مردم او را میستودند و فضل و ادب او زبانزد همگان بود. از تألیفات اوست: 1- ارشاد الاریب الی معرفة الادیب که به معجم الادباء یا طبقات الادباء معروف است (در کشف الظنون و ابن خلکان آن را به نام ارشاد الالباء الی معرفة الادباء آورده اند). یاقوت در این کتاب اخبار نحویان و لغویان و قراء و علمای اخبار و انساب و نویسندگان و هرکه را در ادب تصنیفی کرده آورده است. پروفسور مارگلیوس استاد دانشگاه آکسفورد به تصحیح و مقابلهء آن به خرج اوقاف گیب همت گماشته و در مطبعهء هندیهء قاهره از سال 1909 تا پایان سال 1916 م. در هفت مجلد به چاپ رسیده است. 2- مراصد الاطلاع فی اسماء الامکنه والبقاع، این کتاب مختصر معجم البلدان است و در فهرست دارالکتب العربیه المحفوظة بالکتبخانه جزء 5 ص146 نوشته شده است، تألیف یاقوت حموی، و در کشف الظنون چ اروپا ج5 ص625 پس از ذکر کتاب معجم البلدان یاقوت گوید و مختصر آن را صفی الدین عبدالمؤمن فراهم آورده و به همت پروفسور گوینپول جلد چهارم آن در لیدن (64-1850م.) چاپ شده یک جلد آن به سال 1168 ه . ق. در 900 صفحه در باتاویا بطبع رسیده است. و کتاب موسوم بمراصد الاطلاع فی معرفة الامکنه والبقاع در ایران به سال 1315 در 429 صفحه (چ سنگی) چاپ شده است. 3- المشترک وضعاً والمفترق صقعاً (فی البلدان)، این کتاب را پروفسور وستنفلد گوته، بترتیب حروف از معجم البلدان در سال 1846 م. در 370 صفحه برگزیده است. 4- معجم البلدان فی معرفة المدن والقری والخراب والعمار والسهل و الوعر فی کل مکان. یاقوت در 20 ماه صفر 621 ه . ق. در مرز حلب تألیف آن را به پایان رسانیده و آن را به خزانهء امام الفضلا و سید الوزراء جمال الدین القفطی وزیر حلب هدیه کرده است. این کتاب به اهتمام پروفسور وستنفلد در 6 جلد بزرگ که ششم آن مشتمل بر فهرست اسماء رجال و زنان است که بالغ بر 12 هزار نام میشود، در لایپزیک در تاریخ 1866 - 1873 م. چاپ گردیده است و در مطبعة السعادة مصر در تاریخ 4- 1323 با ذیل به اهتمام السید امین الخانجی طبع شده است و ذیل را به نام «منجم العمران فی المستدرک علی معجم البلدان» موسوم کرده است و در آن کلیهء مطالبی را که دربارهء کشورهای اروپا و آمریکا مؤلف نیاورده ذکر کرده است چه این تقسیمات پس از عصر مؤلف پدید آمده و به منابع کتب جغرافیائی جدید استناد کرده است. رجوع به مقدمهء معجم الادباء و معجم المؤلفین جزء 13 ص178 و شذرات الذهب جزء 5 ص121، 122 و قاموس الاعلام ترکی و معجم المطبوعات ج2 ص1941 و اعلام زرکلی ج3 ص1142 و کشف الظنون و وفیات الاعیان ج2 ص346 و لسان المیزان ج6 ص239 و تاریخ مغول ص41 و 51 و 480 و ایران باستان پیرنیا ج1 ص106 شود.

یاقوت خان خواجه سرا.

[خوا / خا جَ / جِ سَ] (اِخ) قوللر آقاسی احمدشاه درانی بود. (از مجمل التواریخ گلستانه ص114).

یاقوت خزانه دار.

[تِ خِ نَ / نِ] (اِخ)افتخارالدین خادم حرم شریف نبوی و مردی دیندار و دارای روحی نیرومند بود. (از درر الکامنه ج4 ص409). و رجوع به مقدمهء معجم الادبا و معجم المؤلفین جزء 13 ص178 و شذرات الذهب جزء 5 ص121، 122 و قاموس الاعلام ترکی و معجم المطبوعات ج3 ص1142 و کشف الظنون و وفیات الاعیان ج2 ص346 و لسان المیزان ج6 ص239 و تاریخ مغول ص41 و 51 و 480 و ایران باستان پیرنیا ج1 ص106 شود.

یاقوت رنگ.

[رَ] (ص مرکب) به رنگ یاقوت. سرخ :
داغها چون شاخه های بسد یاقوت رنگ
هر یکی چون ناردانه گشته اندر زیر نار.
فرخی.
مگر چو پردهء شرم از میانه بردارد
مرا از آن لب یاقوت رنگ باشد رنگ.معزی.
سبیکه فروریخت در نای تنگ
برآمد زر سرخ یاقوت رنگ.نظامی.
براندازدش تخت یاقوت رنگ.نظامی.
که گلگونهء خمر یاقوت رنگ
بشستن نمیرفت از روی سنگ.سعدی.

یاقوت رومی.

[تِ] (اِخ) رجوع به یاقوت حموی شود.

یاقوت ریز.

(نف مرکب) افشاننده و گسترانندهء یاقوت. (ناظم الاطباء). که یاقوت ریزد. || (حامص مرکب) در بیت زیر ظاهراً کنایه از پرتوافکنی و نورپاشی است :
دگر روز کاین ساقی صبح خیز
ز می کرد بر خاک یاقوت ریز.نظامی.

یاقوت زای.

(نف مرکب) زایندهء یاقوت. آن که یاقوت زاید :
مرکبی دریاکش و طیاره و آتش فشان
دایه ای دُرپرور و دوشیزه ای یاقوت زای.
منوچهری.

یاقوت ساز.

(نف مرکب) آن که با یاقوت اشیاء زینتی سازد. || (ن مف مرکب) اشیاء ساخته شده از یاقوت :
شمعهای بساط بزم افروز
همه یاقوت ساز و عنبرسوز.نظامی.

یاقوت سان.

(ص مرکب) مانند یاقوت سرخ :
فلک چون جام یاقوتین روان کرد
ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد.نظامی.

یاقوت سنج.

[سَ] (نف مرکب)اندازه گیرنده و سنجندهء یاقوت :
همان گوهری جام یاقوت سنج
کلیدی است بر قفل بسیار گنج.نظامی.

یاقوت فام.

(ص مرکب) به رنگ یاقوت سرخ. یاقوت رنگ :
بیامد از آنجایگه شادکام
رخ از خرمی گشته یاقوت فام.فردوسی.
به دیباچه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام.سعدی.
طوطیان جان سعدی را به لطف
شکری ده زان لب یاقوت فام.سعدی.
بر مرگ دل خوش است در این واقعه مرا
کاب حیات در لب یاقوت فام اوست.
سعدی.

یاقوت فروغ.

[فُ] (ص مرکب) چیزی که فروغ یاقوت داشته باشد. (آنندراج). چیزی که آب و رنگ آن مانند یاقوت باشد. (ناظم الاطباء) :
در هوای لب یاقوت فروغ تو عقیق
اشک گرمی است که از چشم سهیل افتاده ست.
صائب (از آنندراج).

یاقوتک.

[تَ] (اِ مصغر) یاقوت کوچک. || کنایه از لب :
دو چشمک پر ز بند چشم بندان
دو یاقوتک همیشه خندخندان.
بلعباس امامی.

یاقوت کار.

(ص مرکب) که یاقوت به کار برد. || چیزی که در آن یاقوت به کار برده باشند :
همه زین زرین یاقوت کار
کفل پوشهای جواهرنگار.نظامی.

یاقوت کردار.

[کِ] (ص مرکب) با کردار و عملی مانند یاقوت. دارای عمل و خاصیت یاقوت :
دفع وبا را جام شه یاقوت کردار آمده.
خاقانی.

یاقوت گر.

[گَ] (ص مرکب) لعل گر. (آنندراج). سازندهء اشیایی که در آنها یاقوت به کار رود.

یاقوت گون.

(ص مرکب) به رنگ یاقوت. سرخ. یاقوت رنگ :
گاه برسان یکی یاقوت گون گوهر شود
گه به کردار یکی بیجاده گون مجمر شود.
فرخی.

یاقوت لب.

[لَ] (ص مرکب) با لبی به رنگ یاقوت سرخ. سرخ لب. (ناظم الاطباء) :
جام زرین تو پر کرده ز یاقوت روان
ساقی بزم تو یاقوت لب سیم بری.امیرمعزی.
مست تمام آمده ست بر در من نیمشب
آن بت خورشیدروی وان مه یاقوت لب.
خاقانی.
یاقوت لبان در بناگوش
هم غالیه بوی و هم قصب پوش.نظامی.
|| از اسمای محبوب است. (آنندراج).

یاقوت مستعصمی.

[تِ مُ تَ صَ] (اِخ)جمال الدین ابوالدر یاقوت مستعصمی بغدادی خطاط شهیر درگذشته به سال 698 ه . ق. وی به خط بدیع خود مخصوصاً بسبب نسخ قرآنی که آنها را به دست خود نوشته شهرت یافته است. یکی از نسخ مزبور در کتابخانهء مصری مضبوط است که در سال 690 ه . ق. از نوشتن آن فراغت یافته است. یاقوت را بعضی حکم و منتخبات نیز هست که از آنهاست: 1- اسرار الحکماء: از نوع مطالب پند و تصوف است که به ضمیمهء امثال العرب ضبی در اسلامبول به سال 1300 طبع شده است. 2- رسالهء آداب و حکم و اخبار و آثار فقه و اشعار منتخبه. در مجموعه ای به نام سه رساله در مطبعهء الجوانب اسلامبول به سال 1298 در 77 صفحه چاپ شده است. 3- نبذة من اقوال الفضلاء، یاقوت آنها را در سال 681 ه . ق. گرد آورده و آن در ضمن کتاب تنزیه الالباب فی حدائق الاَداب تألیف مطران و داود در موصل به سال 1863 م. طبع شده است. (از معجم المطبوعات ج2 ص1943).
مرحوم اقبال آشتیانی ذیل صنایع دورهء مغول آرد: یکی از شعب عمدهء صنایع مستظرفه که مخصوصاً مقارن استیلای مغول در ممالک شرق اهمیت فوق العاده داشت حسن خط بوده و مستنصر و مستعصم و وزرای ایشان در جلب خوشنویسان و به کار واداشتن ایشان در خزانة الکتب های دارالخلافه مبالغ بسیار خرج میکردند و مشهورترین خطاطان این دوره دو نفرند: یکی صفی الدین عبدالمؤمن ارموی است و دیگری شاگرد او که در فن خط بمراتب از استاد خود معروفتر شده یعنی جمال الدین یاقوت مستعصمی (متوفی سال 698) که هر دو سابقاً از خطاطان مخصوص مستعصم آخرین خلیفهء عباسی بوده و بعد از برافتادن دولت عباسیان بخدمت خاندان جوینی پیوسته اند و یاقوت که استاد خط نسخ محسوب میشود ابتدا از غلامانی بوده که او را مستعصم خریده و به شاگردی صفی الدین عبدالمؤمن واداشته و او بزودی در ادب و حسن خط مهارت بسیار یافته و در این فن اخیر بر استاد خود نیز پیشی گرفته است. عطاملک جوینی او را بسیار محترم میداشت و پسران خود و برادرزادهء خویش شرف الدین هارون را برای آموختن حسن خط پیش او به شاگردی واداشت. (تاریخ مغول ص561) :
خطت که بر خط یاقوت می نهم ترجیح
نوشته است بر آن لعل لب که «انت ملیح».
کمال خجندی.
و رجوع به تذکرة الخطاطین ج1 ص6 و تاریخ گزیده ص812 و حبیب السیر ج2 ص317 و تذکرهء دولتشاه ص380 و 515 حاشیه و ابن خلکان ص347 و از «سعدی تا جامی» ص102 و قاموس الاعلام ترکی شود.

یاقوت موج.

[مَ / مُ] (ص مرکب) دارای موجی چون یاقوت در رنگ و درخشندگی. || مجازاً سرخ گون. || به معنی پر در و گوهر :
طبع تو بحر محیط، دست تو ابر بهار
بحر تو یاقوت موج، ابر تو زرین مطر.معزی.

یاقوت نشان.

[نِ] (ن مف مرکب)یاقوت نشانیده. هر چیز که در آن یاقوت نشانده باشند (معنی صفت مفعولی را رساند). مرصع به یاقوت. || مجازاً به معنی اشکبار و خون بار آمده است :
ای کاش که قوت من بودی ز دو یاقوتش
تا بر سر او چشمم یاقوت نشانستی.معزی.

یاقوت نوش.

(نف مرکب) نوشندهء می لعل. آشامندهء شراب سرخ. (ناظم الاطباء). || یاقوت نوشیده. پر شراب سرخ :
دگر ره یکی جام یاقوت نوش(1)
بدان نوش لب داد و گفتا خموش.نظامی.
(1) - ممکن است نوش صفت جام یاقوت باشد، و در این صورت بیت شاهد نخواهد بود.

یاقوت وار.

[قوتْ] (ص مرکب) مانند یاقوت. سرخ :
یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله
کرده بر او حواله غواص در دریا.کسائی.
بیا ساقی آن آب یاقوت وار
درافکن بدان جام یاقوت بار.نظامی.
من روی بر زمین و دو چشم اندر آسمان
بیجاده رنگ رویم و یاقوت وار چشم.
زین الدین سجزی.

یاقوت وش.

[وَ] (ص مرکب) یاقوت مانند و شبیه به یاقوت.

یاقوتة.

[تَ] (ع اِ) یک دانه یاقوت. (ناظم الاطباء). یکی یاقوت. (منتهی الارب) :انه درة من درر الشرف لا من درر الصدف و یاقوتة من یواقیت الاحرار لامن یواقیت الاحجار. (ابوبکر خوارزمی از الجماهر بیرونی ص14).

یاقوتی.

(ص نسبی) منسوب به یاقوت. به رنگ یاقوت. ساخته شده از یاقوت.
- انگور یاقوتی؛ انگور که دانهء آن ریز و قرمز و گاه کمی مایل به سیاه است و چون نیک برسد رنگ آن سیاه تیره شود. در قزوین آن را سرخک گویند. (یادداشت مؤلف).
|| انگور سپید. (دهار). || نسبت به بیع یاقوتی است که نوعی از جواهر میباشد. (از انساب سمعانی ص597). فروشندهء یاقوت. || چیزی که برای دفع جنون و قوت دماغ از یاقوت و مروارید ترکیب دهند. (میزان الادویه ص382). و رجوع به مفرح یاقوت در ترکیبات یاقوت شود.

یاقوتی.

(اِخ) امیر یاقوتی پسر داود چغری بیک و برادرزادهء سلطان طغرل سلجوقی بود. رجوع به تاریخ سیستان صص374 - 376 و راحة الصدور ص77 و تاریخ گزیده ص450 شود.

یاقوتی.

(اِخ) دهی است از دهستان میان جام بخش تربت جام شهرستان مشهد در شش هزارگزی شمال خاوری تربت جام قرار دارد و 168 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یاقوتین.

(ص نسبی) منسوب به یاقوت. به رنگ یاقوت. ساخته شده از یاقوت. یاقوتی :
چو چنبرهای یاقوتین بروز باد گلشنها
جهنده بلبل و صلصل چو بازیگر به چنبرها.
منوچهری.
گل سوار آید بر مرکب یاقوتین
لاله در پیشش چون غاشیه دار آید.
ناصرخسرو.
لاله ها از برای شربت را
حقه هائی شدند یاقوتین.مسعودسعد.
گل گرفته جام یاقوتین به دست زمردین
پیش شاهنشه به بوی دوستگانی آمده ست.
سنایی.
کشتی زرین به کف دریای یاقوتین در آن
وز حباب گنبدآسا بادبان انگیخته.خاقانی.
فلک چون جام یاقوتین روان کرد
ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد.نظامی.

یاقوتی نخشبی.

[یِ نَ شَ] (اِخ)شاعری معاصر سوزنی است و سوزنی را با او مهاجات است. (یادداشت مؤلف).

یاقوتیة.

[تی یَ] (اِخ) همراهان و سپاهیان یاقوت حاکم شیراز را یاقوتیه مینامیدند : فلما استتم العرض وجد نصف الیاقوتیة قد انحازوا عنه. (تجارب الامم ص516).

یاقوق.

(اِخ) نام جدید حقوق، شهری میان اشیر و نفتالی. (قاموس کتاب مقدس). رجوع به حقوق شود.

یاقول.

(اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش حومهء شهرستان دره گز با 168 تن سکنه. آب آن از قنات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یاقه.

[قَ] (ترکی، اِ) در ترکی گریبان جامه را گویند. (غیاث اللغات) (آنندراج). یقه. یخه.

یاقی.

(تاتاری، اِ) سوختگی و داغ. (ناظم الاطباء).

یاق یازر.

[] (اِخ) حصاری نزدیک مرغه در نواحی مرو بوده است: بهاءالملک با جمعی انبوه از بزرگان و سپاهیان استعداد تمام بجای آوردند و چون بقلعهء «مرغه یا مرغز» رسید صلاح در مقام قلعه ندید با جمعی عازم حصار یاق یازر شد. (تاریخ جهانگشا ج1 ص120).

یاقیچی.

(ترکی تاتاری، ص) سوزنده. (ناظم الاطباء).

یاقین.

(ترکی، ص، اِ) نزد و نزدیک. (از ناظم الاطباء). یخین. یوخون.

یاک.

(اِ)(1) غژگاو. غژغاو. رجوع به غژغاو شود.
(1) - از اصل تبتی yack.

یاک.

(فرانسوی، اِ)(1) نوعی کشتی تفریحی و تشریفاتی. معرب آن یخت باشد.
(1) - Yacht.

یاکریم.

[کَ] (اِ) قسمی پرنده شبیه به کبوتر کوچک، دو چند گنجشکی. (یادداشت مؤلف). گونه ای قمری. رجوع به قمری شود. || (اِ صوت) اسم صوت پرندهء مذکور. حکایت صوت آن. (یادداشت مؤلف).
-امثال: کبوتر صناری یاکریم نمی خواند.

یاکرین.

[] (اِخ) بنویاکرین از قبایل بربر غربند از تیرهء لواتة و فراتة. (مسالک الممالک ابن حوقل چ لیدن ص106).

یاکند.

[کَ] (اِ) یاقوت. (آنندراج). سنگ قیمتی، این لفظ را تازیان تازیکانیده [یعنی معرب ساخته] یاقوت گفته اند. (ناظم الاطباء)(1) :
کجا تو باشی گردند بیخبر خوبان
جَمَست را چه خطر هرکجا بود یاکند.
شاکر بخارایی (از آنندراج).
پندی دهمت که باشد آن پند
بهتر ز هزار لعل یاکند(2).
حکیم طرطری (از جهانگیری).
حقهء یاکند پر از کسپرچ
گر بندیدی لب و دندانش بین.
رضی الدین لالای غزنوی.
و رجوع به یاقوت شود.
(1) - مؤلف در یادداشتی نوشته اند: اینکه لغت نامه ها می نویسند یاقوت یا نوعی یاقوت نادرست است.Jacinthe (Hyacinthus).
(2) - ظ: لعل و یاکند.

یاکوتسک.

(اِخ)(1) شهری در روسیهء آسیا، عاصمهء جمهوری یاقوتی «یاکوتی» بر ساحل رود لنا، دارای 23000 تن سکنه است. و رجوع به یاکوتی شود.
(1) - Yakoutsk (Iakoutsk).

یاکوتی.

[کُ] (اِخ)(1) جمهوری آزاد دارای استقلال داخلی از جمهوریهای شوروی سابق به مشرق سیبری به مساحت چهار میلیون گز مربع دارای سیصد هزار تن سکنه. کرسی آن یاکوتسک است. کشوری کم جمعیت است و آب و هوای آن نامساعد و سخت سرد میباشد. تجارت آن پوست حیوانات است و دارای رگه های معدنی زرخیز لنا است. (از لاروس).
(1) - Yakotie.

یاکین.

(اِخ) اسم ستون طرف راست که سلیمان در رواق هیکل برپا کرد. (قاموس کتاب مقدس).

یال.

(اِ) گردن باشد. (لغت فرس اسدی). به معنی گردن باشد مطلقاً، اعم از گردن انسان و حیوان دیگر و به عربی عنق گویند. (برهان). گردن. (آنندراج). عنق. (غیاث اللغات). گردن و عنق. (ناظم الاطباء). || بیخ گردن را گفته اند. (برهان). بن گردن. (سروری). بیخ گردن. (ناظم الاطباء). محل اتصال گردن به تن یا به کتف و شانه و دوش از دو سوی. جایگاه گرز. سر بازو. سر شانه :
ببوسید مادر دو یال و برش
همی آفرین خواند بر پیکرش.فردوسی.
نشانده سیاوش بخاک اندرون
بر و یال و مویش شده غرق خون.
فردوسی.
مهان جهان بردریدند پاک
همی ریختند از بر یال خاک.فردوسی.
به ایرانیان گفت گیو دلیر
که یال یلان دارد [کیخسرو] و چنگ شیر.
فردوسی.
به انگشت رخساره برکند زال
پراکند خاک از بر تاج و یال.فردوسی.
بپای آورد زخم کوپال من
نراند کسی نیزه بر یال من.فردوسی.
مکن تکیه بر گرز و کوپال خود
بدزد از کمند گوان یال خود.فردوسی.
به زخم عمود و به کوپالشان
همی خرد شد پهلو و یالشان.فردوسی.
بدان خسروی یال و آن چنگ اوی
بدان رفتن و جاه و فرهنگ اوی.فردوسی.
بر این شاخ و این یال و بازو و کفت
هنرمند باشی نباشد شگفت.فردوسی.
تو چندین همی با من افسون کنی
که تا چنبر از یال بیرون کنی.فردوسی.
یکی نیزه زد همچو آذرگشسب
ز کوهه ببردش سوی یال اسب.فردوسی.
همی گفت شاهی کنی یک زمان
نشینی بر تخت زر شادمان
به از بندگی توختن شست سال
پُراکنده گنج و برآورده یال.فردوسی.
آن کجا تیغش بر گرگ فروآرد پشت
آن کجا گرزش بر پیل فروکوبد یال.فرخی.
بر پیل به دو پاره کند گرز تو دندان
بر شیر به دو نیمه کند خنجر تو یال.فرخی.
چنین یال و بازو و آن زور و برز
نشاید که آساید از تیغ و گرز.اسدی.
بدین یال و گرز و بر و گردگاه
چه سنجد به چنگال او کینه خواه.اسدی.
چران گردش اندر نوند سمند
گره کرده بر یال خم کمند.(گرشاسب نامه).
چون زین زمانه کوفت یالت را
کمتر کنی این دویدن تُرّه.ناصرخسرو.
بر و بازوی و یال خود دیده ای
تن خویشتن را پسندیده ای.
شمسی (یوسف و زلیخا).
روبهی کز بیم جان هرگز نگردد گرد شیر
گر عنایت یابد از تو بشکند بر شیر یال.
معزی.
به سخا و بزرگواری خویش
ببر از یال من چکاچک کاج.سوزنی.
او بوق من به هار مزعفر همی کند
من یال او به کاج معصفر همی کنم.سوزنی.
بیال و گردن او برشدند و باز پرند
بسی ادیم گران در میان کوی تمیم(1).سوزنی.
ناقه ای کو پای بر یالش نهد
بوسه گه هم پای و هم یالش کنم.خاقانی.
سلطان طغرل خوب چهره بغایت بود... تمام قد فراخ بر و سینه و افراشته یال. (راحة الصدور راوندی). سلطان ملکشاه صورتی خوب داشت و قدی تمام، یالی افراشته و بازویی قوی. (راحة الصدور).
جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند.
سعدی (گلستان).
- با فر و یال؛ با شکوه و قوی :
بدین برز و بالا و این فر و یال
به هر دانش از هر کسی بی همال.فردوسی.
نهانش همی داشت تا هفت سال
یکی شاه فش گشت با فر و یال.فردوسی.
- برز و یال؛ گردن و قامت و اندام :
به زور تن و چهره و برز و یال
شد این اُسرت از سروران بیهمال.اسدی.
- بر و یال؛ گردن و دوش و سینه :
وزآن پس بیازید [رستم] چون شیر جنگ
گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ.فردوسی.
نشانده سیاوش به خاک اندرون
بر و یال و مویش شده غرق خون.
فردوسی.
سلاح من ار با منستی کنون
بر و یال تو کردمی غرق خون.فردوسی.
کنون صد پسر جوی هم سال اوی
به بالا و چهر و بر و یال اوی.فردوسی.
دو چشم گوزن و بر و یال شیر
نشد دیده از دیدنش هیچ سیر.فردوسی.
من از دور دیدم بر و یال اوی
چنان برز و بالا و کوپال اوی.فردوسی.
بود بی گمان پاک فرزند من
ز تخم و بر و یال و پیوند من.فردوسی.
چو خاقان بدیدش به بر در گرفت
بماند از بر و یال پیران شگفت.فردوسی.
ستبرست بازوت چون ران شیر
بر و یال چون اژدهای دلیر.فردوسی.
- پشت و یال؛ یال و پشت گردن و قسمت فوقانی بدن :
زشت بار است ای برادر بار آز
دور بفکن بار آز از پشت و یال.
ناصرخسرو.
- تن و یال؛ گردن و تن. پیکر :
خورش آن بود سال تا سالشان
که آکنده گردد تن و یالشان.فردوسی.
- خر بی یال و دم؛ احمق. نادان. جاهل. (یادداشت مؤلف).
- دوش و یال؛ یال و کتف :
ز دیبا نه برداشتی دوش و یال
مگر چهر گلنار دیدی به فال.فردوسی.
- سر و یال؛ سر و گردن :
غمین گشت رستم بیازید چنگ
گرفت آن سر و یال جنگی پلنگ.فردوسی.
- سُفْت و یال؛ یال و سُفْت. یال و کتف :
برو برنشسته یکی پهلوان
ابا فر و با سفت و یال گوان.فردوسی.
- شاخ و یال؛ یال و شاخ. گردن و سینه و پاها :
بدین برز و بالا و این شاخ و یال
به گیتی کسی نیست وی را همال.فردوسی.
ز لشکر هر آن کس که آن زخم دید
بر آن شاخ و یال آفرین گسترید.فردوسی.
بر آن برز و بالا و آن شاخ و یال
که گفتی برو برگذشتست سال.فردوسی.
برآمد بر این کار برچند سال
چو پیلی شد آن کرم با شاخ و یال.
فردوسی.
- شیر بی یال و دم؛ اسمی بی مسمی. وجودی دور از عوامل وجود.
- فرق و یال؛ سر و گردن :
سیل طمع برد ترا آبروی
پای طمع کوفت ترا فرق و یال.ناصرخسرو.
- کتف و یال؛ یال و کتف :
به بالای من پور سام است زال
ابا بازوی شیر و با کتف و یال.فردوسی.
بر و کتف و یالش بمانند من
تو گویی که داننده برزد رسن.فردوسی.
- یال آکندن؛ بالیدن. رشد کردن :
به رشک اندر آهرمن بدسگال
همی رای زد تا بیاکند یال.فردوسی.
- یال افراختن؛ گردن افراختن. گردن فرازی کردن. سرافرازی کردن. سر و سینه و گردن را راست کردن. کشیدن گردن :
چو زانسو پرستندگان دید زال
کمان خواست از ترک و بفراخت یال.
فردوسی.
- || قد علم کردن.
- || بالیدن :
چو از پادشاهیش بیست و سه سال
گذر کرد شیروی بفراخت یال.فردوسی.
- یال برآکندن؛ بالیدن. رشد کردن. رستن اندام. قوی شدن گردن و بر و سینه :
همی داشتندش چنین چار سال
چو شد سیر شیر و برآکند یال.فردوسی.
خورش آن بود سال تا سال شان
که آکنده گردد بر و یالشان.فردوسی.
- یال برآوردن؛ یال افراختن. بالیدن :
بپروردمش تا برآورد یال
شد اندر جهان سرور بی همال.فردوسی.
- || گردن کشیدن. سر برآوردن :
بپوشید ببر و برآورد یال
برو آفرین خواند بسیار زال.فردوسی.
خروشان ز کابل همی رفت زال
فروهشته لفج و برآورده یال.فردوسی.
زمانی در اندیشه بد زال زر
برآورد یال و بگسترد بر.فردوسی.
سپر خواست از ریدک ترک زال
برانگیخت اسب و برآورد یال.فردوسی.
- یال برافراختن؛ یال افراختن. بالیدن :
چنین تا برآمد بر این پنجسال
برافراخت آن کودک خرد یال.فردوسی.
بدانگه که کودک برافراخت یال
بر شاه کابل فرستاد زال.فردوسی.
- || سرکشیدن. سرافرازی کردن :
یکی از ریاضی برافراخت یال
یکی هندسی برگشاد از خیال.نظامی.
- || متوجه شدن. توجه کردن :
کسی سوی رستم فرستاد زال
که لختی به چاره برافراز یال.فردوسی.
- یال برتافتن؛ گردن پیچیدن. نافرمانی کردن :
هر که یال از طوق طوع شاه برتابد بقصد
تیغ قهرت... چون طوقِ گرد یال باد.سوزنی.
- یال برکشیدن؛ بالیدن. بزرگ شدن. قد کشیدن : چند نکت دیگر بود که آن به روزگار کودکی چون یال برکشید و پدر وی را ولیعهد کرد واقع شده بود. (تاریخ بیهقی). بر ایشان واجب و فریضه گردد که چون یال برکشند خدمتهای پسندیده نمایند. (تاریخ بیهقی).
- || سرافرازی کردن :
ملک معمور و گنج مالامال
برکشد تنت را به گردون یال.اوحدی.
- یال بستن؛ کردن کاری بطور گستاخی و غرور و خودبینی. (ناظم الاطباء). کنایه از برخود چیدن و تعریف نمودن. (آنندراج) :
همه اسبان بر او از شیهه خندند
چو بیند پیش خر هم یال بندند.
میریحیی شیرازی (از آنندراج).
آنکه می بندد به ما افتادگان یال از غرور
نی ز یک جا بشکند پشتش که صدجا بشکند.
سالک یزدی (از آنندراج).
حدیث سمش چون نیامد به دست
به وصف دمش خامه ام یال بست.
حاجی محمدجان قدسی (از آنندراج).
مرا چه جان که کشد بهر من کسی شمشیر
مرا چه حال که بر من کسی ببندد یال.
اسیر (از آنندراج).
- یال پیچیدن؛ پشت کردن. رفتن. رو گرداندن. (یادداشت مؤلف) :
زنی با جوالی میان پر ز کاه
همی بود پویان میان سپاه
سواری بیامد خرید آن جوال
ندادش بها و بپیچید یال.فردوسی.
نهانی از آن پهلوان بلند
ز فتراک بگشاد [گیو] پیچان کمند
بپیچید گیو سرافراز یال
کمند اندرافکند و کردش دوال.فردوسی.
- یال تابیدن؛ سرباز زدن. نافرمانی کردن :
وگر زین که گفتم بتابید یال
گزینید گردن کشی را همال.فردوسی.
- یال فراختن؛ یال برافراختن :
به آسمان و به بستان از آن سخن مه و سرو
همی فروزد چهر و همی فرازد یال.سوزنی.
و رجوع به یال برافراختن در همین ترکیبات شود.
- یال فروبردن؛ فروبردن گردن به سینه و حالت استماع به خود گرفتن :
سپهبد چو بشنید گفتار زال
برافراخت گوش و فروبرد یال.فردوسی.
- یال کشیدن؛ تأبی کردن. تن زدن. گردن کشی کردن. (یادداشت مؤلف) :
چو پیروز گردد کشد یال و شاخ
پدر پیر گشته نشسته به کاخ.دقیقی.
از او رسیده بتو نقد صد هزار درم
ز بنده بودن او چون کشید باید یال.عنصری.
- یال و دم کردن؛ بریدن یال و دم اسبان و این در مراسم عزاداری اعیان و بزرگان معمول بود. (از فرهنگ عامیانهء جمالزاده).
- || از بیخ و بن برکندن.
- یال و بر؛ پیکر و اندام. گردن و تن :
چنان بازگشتند هرکس که زیست
که بر یال و برشان بباید گریست.فردوسی.
- یال و پشت؛ گردن و نیمهء بالای تن :
اگر خود بمانی به گیتی دراز
ز رنج تن آید به رفتن نیاز
بدانگه که خم گیردت یال و پشت
بجز باد چیزی نداری به مشت.فردوسی.
- یال و دم بوسی؛ تعبیری است ظرافت آمیز از معانقه و احوال پرسی. (از فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
- یال و دم بوسیدن؛ به مزاح، یکدیگر را بوسیدن. (یادداشت مؤلف).
- یال و دم ساییده؛ صورت تحریف شدهء پاردم ساییده است. پاردم به معنی رانکی و آن نواری است که پشت دو ران الاغ و قاطر قرار دهند و از دو سوی به پالان بندند و هرگاه الاغ یا قاطری چموش و سرکش باشد بر اثر لگد انداختن رانکی خود را می ساید بنابراین الاغ پاردم ساییده یعنی الاغ چموش و سرکش و از این روی پاردم ساییده به معنی قالتاق و ناقلا و ناجنس برای آدمیان استعمال می شود. (از فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
- یال و دم جنباندن؛ اظهار وجود کردن. خودی نمودن.
- یال و سُفْت؛ گردن و سینه. شانه و گردن :
نمانی به ترکان بدین یال و سفت
به ایران ندانم ترا نیز جفت.فردوسی.
به نستیهن گرد کلباد گفت
که این کوه خاراست با یال و سفت.
فردوسی.
- یال و شاخ؛ گردن و پا. قد و قامت. و پیکر و اندام :
چو سهراب را دید و آن یال و شاخ
برش چون بر سام جنگی فراخ.فردوسی.
بیامد چو نزدیک رستم رسید
همی بود تا یال و شاخش بدید.فردوسی.
کجا گنجد اندر جهان فراخ
بدان فر و برز و بدان یال و شاخ.فردوسی.
- یال و کفت؛ یال و دوش. یال و سفت :
از آن برز و بالا و آن یال و کفت
فروماند بینادل اندر شگفت.فردوسی.
سواری چو بهرام با یال و کفت
بلند اشتری زیر و زخمی شگفت.فردوسی.
- یال و کوپال؛ کنایه از کر و فر و تن و توش. (آنندراج). نظیر سر و سنبات در تداول عوام. (یادداشت مؤلف) :
عجب یال و کوپال بر می کشی
غباری به گردون چه سر می کشی.
نورالدین ظهوری (از آنندراج).
چهرهء آل ترا ماه ندارد به خدا
یال و کوپال ترا شاه ندارد به خدا.
میرنجات (از آنندراج).
|| قد و اندام و شکل و طرز و حالت. (ناظم الاطباء). قد و قواره و هیکل :
به بازی به کویند همسال من
به خاک اندرآمد چنین یال من.فردوسی.
چو بگذشت چرخ از برش چند سال
یکی کودکی گشت با فر و یال.فردوسی.
|| بازو که از دوش باشد تا مرفق. (برهان). بازو یعنی از دوش تا آرنج و دست و هردو دست. (ناظم الاطباء). بازوی مردم. (شرفنامهء منیری). || روی و رخساره. (برهان) (ناظم الاطباء). || موی گردن اسب. (برهان) (غیاث). موی گردن اسب و استر و خر و آن «مویال» بوده مو را حذف کرده یال گویند. (انجمن آرا). موی گردن اسب و استر و خر و جز آن. (از آنندراج) (ناظم الاطباء). بش. فش. پش. عرف. (یادداشت مؤلف). موی پس گردن جانوران. سَیب. (منتهی الارب) :
همه یال اسبان پر از مشک و می
پراکنده دینار در زیر پی.فردوسی.
بمالید دستش ابر چشم و روی
بر و یال می سود و بشخود موی.فردوسی.
همی رفت با او تهمتن بهم
بدان تا نباشد سپهبد دژم...
همه یال اسب از کران تا کران
براندوده مشک و می و زعفران.فردوسی.
|| یل و پهلوان. (ناظم الاطباء). || زور و قوت و قدرت. (ناظم الاطباء). شعوری بنقل از مجمع الفرس یال را به معنی زور کردن آورده است. (لسان العجم ج1 ورق 445). || گنبد آسمان. || تاج مرغان. || طراز و ریشه. (ناظم الاطباء). || مستی حیوانات را نیز یال گویند، چه هر حیوانی که مست شود گویند «به یال آمده است». (برهان) (آنندراج). مستی حیوانات و گشنی آنها. (ناظم الاطباء). || (ص) تناور و جسیم و کلان و زوردار و توانا. (ناظم الاطباء). || مست. (جهانگیری از معیار جمالی) (آنندراج) (سروری) (ناظم الاطباء). || زیانکار. || آنکه در هر چیزی تدبیر میکند. (ناظم الاطباء).
(1) - ن ل: بیال و گردن او برشدند و بازبرید
بسی ادیم گر اندر میان کوی تمیم.

یال.

(اِ) مخفف عیال. (برهان قاطع چ معین). فرزند و عیال. (برهان). خدمتکار و نوکر. (ناظم الاطباء). عیال. (سروری). اهل و عیال. و رجوع به یالمند شود.

یال.

(اِخ) یِیْل. (دانشگاه...) دانشگاهی که بانی آن اِلیهویال است و آن را به سال 1701 م. در نیوهاون (کنکتی کوت)(1) تأسیس کرد.
(1) - Connecticut.

یالا.

[یالْ لا] (صوت) در تداول عامه مخفف «یاالله» است و آن به گاه شتاب کردن خواستن یا به شتاب کردن داشتن گفته شود: یالا، زودباش! عجله کن! و رجوع به یاالله ذیل «یا» شود.

یالاپان.

(اِخ) شهرکی است [ به ماوراءالنهر ] . از وی تا لب رود پرک فرسنگی است و اندر وی سرای درم زدن است. (حدود العالم ص116).

یالاق.

(ترکی، اِ)(1) سگ چادر ترکمانان، و یالاق از آن روی نامند که پاک کردن و شستن ظروف طعام آنان با وی است که با لیسیدن بجای آرد. (یادداشت مؤلف).
(1) - از یالاماق ترکی به معنی لیسیدن.

یالانجی.

(اِخ) دهی است از دهستان مانهء شهرستان بجنورد واقع در پانزده هزارگزی شمال خاوری مانه. دارای 108 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یالانچی.

(ترکی، ص) دروغزن. دروغگو. کاذب. لافی. دروغ باف.
- یالانچی پهلوان؛ (پهلوان دروغگو) آنکه دعویهای بی معنی کند. آنکه مدعی امری است و از عهده برنمی آید. مدعی کاذب.

یالان قور.

[قَ] (اِ) قسمی درخت جنگلی. (یادداشت مؤلف). رجوع به موتال شود.

یال بند.

[بَ] (ص مرکب) این ترکیب در لغت محلی شوشتر نسخهء خطی، ذیل ترکیبات خودنما، خودسر، خودرای، خودرو آمده است، چنین: مردم یال بند و بی پروا و بی مشیر و بی استاد بارآمده. اما محتمل است این ترکیب صفتی و به عبارت بهتر مترادفی باشد کولی و لولی و غربال بند را. (یادداشت لغت نامه).

یال پوش.

(نف مرکب) پوشندهء یال. || (اِ مرکب) پوشش یال. جامه که روی یال اسب اندازند. جامه که بدان یال اسب پوشند.

یالتا.

(اِخ)(1) بندری به ساحل جنوبی شبه جزیرهء کریمه (قرم) دارای 34100 تن جمعیت و بدانجا حمامهای معدنی است. در اواخر جنگ جهانی دوم (فوریهء 1945 م.) در این شهر کنفرانسی از سران دول بزرگ جهان (روزولت، استالین و چرچیل) منعقد گردید.
(1) - Yalta.

یال حسین.

[حُ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان جرگلان بخش مانهء شهرستان بجنورد واقع در 32000 گزی شمال باختری مانه. دارای 105 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یالرود.

(اِخ) دهی است از بخش نور شهرستان آمل با 700 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

یالرود.

(اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش نور شهرستان آمل است که از 4 آبادی تشکیل شده و مرکز آن دهی به همین نام است. این دهستان در حدود 1500 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3). و رجوع به فقرهء قبل شود.

یالرود.

(اِخ) نام رودخانه ای در مازندران که مشروب میکند بلوک نور را. (ناظم الاطباء).

یالغ.

[لِ] (ترکی، اِ) قدحی بود از سروی گاو که بدان شراب خورند. (اوبهی). مأخوذ از ترکی است و آن جامی است که از شاخ کرگدن ساخته باشند. پیالهء شرابخوری چوبین. یالغی. (از ناظم الاطباء). طاس چوبین که بدان سیکی خوردندی. سروی گاو که در وی شراب آشامیدندی. ظرف شراب. اما ظاهراً کلمه مصحف بالغ است. (یادداشت مؤلف). و رجوع به بالغ شود.

یالغوز.

(ترکی، ص) یالقوز. رجوع به یالقوز شود.

یالغوزآغاج.

(اِخ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهء شهرستان سنندج واقع در 24000 گزی شمال باختری قروه. دارای 518 تن سکنه میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

یالغوزآغاج.

(اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان واقع در 22000 گزی جنوب قصبهء رزن. دارای 60 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

یالغوزک.

[زَ] (ص مصغر) یالقوزک. رجوع به یالقوزک شود.

یالقوز.

(ترکی، ص) شخص تنها و مجرد و بی زن و بچه.
- یکه و یالقوز؛ تنها و منزوی.
|| آنکه تنهایی دوست دارد. آنکه از مردم گریزد. مردم گریز. (یادداشت مؤلف). || بی قید. بی بند و بار.

یالقوزآغاج.

(اِخ) دهی است از بخش شاهپور شهرستان خوی واقع در 17000 گزی شمال خاوری شاهپور با 500 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یالقوزآغاج.

(اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان مرند واقع در 12000 گزی شمال باختری مرند با 1482 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یالقوزآغاج.

(اِخ) دهی از بخش ترکمان شهرستان میانه با 1157 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یالقوزک.

[زَ] (ص مصغر) (مرکب از یالقوز ترکی + کاف علامت تصغیر فارسی) یالقوز. آنکه از معاشرت مردمان گریزد. انزواجو. تنهایی پسند. ناآمیزگار. مردم بدور. آدمی بدور(1). (یادداشت مؤلف).
(1) - در روستاهای آذربایجان صفت است برای گرگ آدم خوار، که گاهی همراه موصوف و گاهی به تنهایی آید: یالقوزک قورت (= گرگ آدم خوار)، یالقوزک.

یالمان.

(اِخ) ولایتی قدیم در شمال دیاله. رجوع به تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی ص23 شود.

یال مراد.

[مُ] (ص مرکب) اسبی که یال دراز داشته باشد. (بهار عجم) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) :
جلودارش ز بخت خویش شاد است
روا کامش از این یال مراد(1) است.
شفیع اثر (در تعریف اسب. از بهارعجم).
(1) - در این بیت یالِ مراد (به اضافه) باید خواند.

یالمند.

[مَ] (ص مرکب)(1) عیالمند. (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا). عیالمند و خداوند اهل و عیال و فرزند. (ناظم الاطباء) :
ضعیفم یالمندم تنگدستم
چه خوانم داستان رامی و ویس.
سوزنی (از فرهنگ جهانگیری).
بودم حکیم سوزنی از چند سال باز
تا یالمند گشتم، گشتم تحکمی.
سوزنی (از فرهنگ جهانگیری).
(1) - از یال (مخفف عیال) + مند (پسوند اتصاف). (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).

یالو.

(اِ) ابلهی و والهی. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص415).

یالو.

(اِ) ساحل و لب دریا و کنار رودخانه. یالی. یالود. (ناظم الاطباء). (شاید مرکب از یال + او = آب باشد). یالی.

یالو.

(اِخ)(1) رودی است در آسیای شرقی که چین را از کره جدا می سازد و وارد دریای ژاپن می شود. طول آن هفتصد و نود هزار گز است. (از لاروس).
(1) - Ya - Lou, Yalu.

یالو.

(اِخ) مرکز بلوک یالرود از بلوک نور در مازندران. (جغرافیای طبیعی کیهان ص299). و رجوع به یالرود شود.

یالوانه.

[نَ / نِ] (اِ) پرستوک و مرغ آبی خرد و کوچک. (ناظم الاطباء). ظاهراً مصحف بالوایه است. رجوع به بالوایه و پالوانه شود.

یالود.

(اِ) بندر را گویند و آن جایی است بر کنار دریا برای فرود آمدن کالاها و متاع و اجناس ممالک بیگانه آباد کنند. (فرهنگ ترکتازان هند از آنندراج).

یالوغ.

(ترکی، اِ) پیاله ای که از شاخ کرگدن سازند. (ناظم الاطباء) (از شعوری ج2 ورق 444 الف). دگرگون شدهء بالغ است. رجوع به یالغ و نیز رجوع به بالغ شود.

یالونیک.

(ص، اِ) بهادر و پهلوان و قوی هیکل و بلندقد و پهلوان نامی. (از ناظم الاطباء). پهلوان شجاع و مرد دلاور. (از شعوری ج2 ورق 444 الف). || سلوک عاشقان. (ناظم الاطباء). شیوهء خوبان. (شعوری ج2 ورق 444 الف). اما این معانی مخصوص این دو فرهنگ است و جای دیگر دیده نشد. (یادداشت لغت نامه).

یاله.

[لَ / لِ] (اِ) شاخ گاو. (برهان) (فرهنگ جهانگیری) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (الفاظ الادویه). سروی گاو. (اوبهی). || بز و گاو کوهی. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص468).

یالی.

(اِ) محل خاص. (از سفرنامهء شاه ایران از آنندراج). مأخوذ از ترکی، منزل در کنار دریا. (ناظم الاطباء). ساحل. (واژه نامهء طبری ص256). رجوع به یالو و یالود شود.

یالیغ.

(مغولی، اِ) به زبان مغولی کمان است و تمریالیغ، آهنین کمان یا سخت کمان. (یادداشت مؤلف). و رجوع به حبیب السیر ج1 ص173 شود.

یالی قورت.

(اِخ) دهی است از بخش قره آغاج شهرستان مراغه واقع در 3000 گزی جنوب باختری قره آغاج و 238 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یالیل.

(اِخ) نام بتی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). نام بتی بوده است عرب را و در نامهای عربی عبد یالیل هست. (یادداشت مؤلف). و صاحب تاج العروس آرد: نام بتی است که کلمهء عبد بدان اضافه شود چون عبد یغوث و عبد مناة و عبدود و غیره. (تاج العروس ذیل یل). و ابن عبد یالیل بن عبد کُلال هو الذی عرض النبی (ص) علیه نفسه فلم یجبه الی ما اراد. (تاج العروس ذیل کلل). و ابن کلبی پنداشته است که هر نامی از عرب مختوم به (ال) و (ایل) باشد مانند جبریل و شهمیل و عبد یالیل مضاف به ایل یا ال است و این دو از اسماء خدای عزوجل باشد لکن خطای این نظر را ما در «ال ل» و «ای ل» ثابت کردیم. (از تاج العروس ذیل یل). و رجوع به بت شود.

یام.

(مغولی، اِ) به مغولی اسپ چاپار را گویند. (از فرهنگ وصاف). اسبی را گویند که در هر منزلی بگذارند تا قاصدی که به سرعت رود بر آن سوار شود تا منزل دیگر. (برهان). اسبی که در راههای دور در هر منزلی گذارند تا رونده سوار شود و خبر به منزل برساند و به ترکی آن منزل را چاپارخانه خوانند. (آنندراج) (انجمن آرا). اسب پست. (ناظم الاطباء) : آنچ ناقص باشد و از یامها کم گشته باز از رعیت عوض گیرند. (جهانگشای جوینی). و ترتیب یام و اولاغ و علوفات ضجرت نکنند. (جهانگشای جوینی). استخراج لشکر و یام و اخراجات و علوفات خارج از مال. (جهانگشای جوینی). آنچ از این وجه حاصل شود در وجه اخراجات حشر و یام و خرج ایلچیان صرف کند. (جهانگشای جوینی). و سال به سال عرض یامها نکنند. (جهانگشای جوینی). این زمان پسرش یکه فنچان بجای او نشسته است و دیوان یامها بسیار میداند. (جامع التواریخ رشیدی ص531).
من که چون عیسی نیارم بی خری رفتن به راه
هر زمانم دیگری گیرد چو اسب یام الاغ.
ابن یمین.
ز پشمینه شلوار میخواست یام
رساندن به کمخا پیام و سلام.نظام قاری.
رشید... اسبان و دیگر چارپایان برید که آن را به زبان اهل قم اسبان یام گویند به عوض مال ایشان بستد. (تاریخ قم ص30). از سامره تا عقبهء حلوان و از عقبهء حلوان تا به آذربایجان اسبان یام در هر فرسنگی بازداشته بودند. (تاریخ بهارستان). || چاپارخانه. (فرهنگ وصاف). جائی که برید و پیک اسب را عوض میکرد. (از ناظم الاطباء). ایستگاه پیکها. سرویس پستی، از ایلخانان تا دورهء آق قویونلو. مرحلهء کاروانی. (یادداشت مؤلف). در تاریخ مغول آمده است: چون عرصهء ممالک مغول وسعت یافت و لشکریان و ایلچیان و تجار دائماً در رفت و آمد بودند چنگیزخان در سر راهها منازل کاروانی به نام یام درست کرد تا در آنها لوازم مسافرین و لشکرها را از علوفه و علیق اسبان و مأکول و مشروب و چارپا حاضر داشته باشند و مخارج آنها را تومانها (هر دو تومانی یک یام) بدهند و اسبان چاپار دولتی به اسم الاغ در آنجا برای رساندن ایلچیان مهیا باشد و هر سال این یامها را تفتیش میکردند و نقائص آنها رفع میکردند. (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال ص91) : در طول و عرض بلاد وضع یامها کردند. (جهانگشای جوینی). ایلچیان زیادت از چهارده سر اولاغ نگیرند و از یام به یام روند. (جهانگشای جوینی). کورکوز در ضبط کارها اساس محکم نهاد و یامها را در مواضع به چهارپای و به مصالح دیگر معمور گردانید. (جهانگشای جوینی). نوروز درحال از یام اولاغ خواست و بر صوب طوس با باد شمالی همعنان شد. (تاریخ مبارک غازانی ص85). در این چند سال هرگز دانگی زر و یک تغار و خرواری کاه و گوسفندی و یک من شراب و مرغی بزوائد و نماری و یام و ساوری و ترغو و علفه و علوفه و غیره بر هیچ ولایت حوالت نرفته. (تاریخ مبارک غازانی ص255). اگر در هر یامی پنج هزار اسپ ببستندی اولاغ ایشان را کفایت نبودی. (تاریخ مبارک غازانی ص271). فرمود که تا نشان به خط مبارک و التون تمغاء خاصه نباشد آن اولاغ به کسی ندهند و هر یامی را به امیری بزرگ سپرد. (تاریخ مبارک غازانی ص274). فرمود که اگر کار بغایت بتعجیل باشد مکتوب بنویسند و مهر کرده بر دست اولاغچیان آن یامها روانه گردانند. (تاریخ مبارک غازانی ص275). ایلچیان که به بنجیک یام می دوانند شبانروزی در قطع مسافرت می باشند. (تاریخ مبارک غازانی ص276). اویراتای قزان بنشابور رفت و نوروز را در مرحلهء یام با لشکر دانشمند بهادر برابر افتاد جنگ کردند... نوروز بشکست. (تاریخ غازانی ص112). به جهت ایلچیان که ببنجیک یام روند پایزهء دراز فرموده بر سر آن شکل ماه کرده و هم بر این قاعده میدهند و میستانند و چون امراء سرحد را فرستادن ایلچیان بنجیک یام ضروری میباشد بزرگان ایشان را پنج عدد پائزهء چنان از مس زده اند. (تاریخ غازانی ص296). وجه یامهای ضروری و آش شهزادگان و خواتین و دیگر وجه های ضروری را هم ولایات در وجه نهاده ایم و با ایشان داده و تمامت متصرفند. (تاریخ غازانی ص302). مزاحمات چون قوپچور مواشی و بستن یامهای بزرگ و... رفع فرموده ایم. (تاریخ غازانی ص304). از آن ایلچیان به یرالتو و یامهای بنجیک میروند که نه دیه بینند و نه شهر و نزول ایشان همان قدر باشد که آشی به تعجیل خورند. (تاریخ غازانی ص360). || رسول یک سواره را گویند. (شرفنامهء منیری).

یام.

() در عبارت زیر از تاریخ قم (ص 111) آمده است و معنی آن روشن نیست و شاید «یا» باشد: ریع و زرع همدان از آفتی خالی نیست گاهی در کشت گاهی در زرع گاهی در درخت گاهی در میوه و به زبان عجم ذکر کرده بودند که کشت همدان یام به کشت یام به ورز است یام به درو چه از آفت خالی نیست.

یام.

(اِخ) نام پسر نوح که در طوفان غرق شد و او را کنعان نیز گفته اند. صاحب مجمل التواریخ والقصص گوید : پس طوفان برآمدن گرفت از بالا و زیر، پسر نوح کنعان و دیگر روایتی نام او یام... (ص185). خواندمیر آرد: به صحت پیوسته که نوح علیه السلام را پسری بود مشرک یام نام و وی را کنعان نیز گویند و آن با مادر خود که مسماة بواعله بود در دخول کشتی با نوح اتفاق نکرد و آنجناب هرچند ولد خود را از آب تحذیر فرمود بسمع قبول نشنود و گفت: «ساوی الی جبل یعصمنی من الماء» لاجرم آن پسر با مادر در نظر نوح (ع) غریق بحر فنا گشتند. (حبیب السیر ج1 ص13).

یام.

(اِخ) دهی است از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور واقع در 24000 گزی باختر جکنهء بالا. دارای 813 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یام.

(اِخ) دهی است از دهستان قاروچ بخش حومهء شهرستان قوچان واقع در 30000 گزی شمال باختری قوچان. دارای 1068 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یام.

(اِخ) دهی است از بخش ورامین شهرستان تهران واقع در 15000 گزی شمال خاوری ورامین با 153 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یام.

(اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان مرند و 925 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یام.

(اِخ) ایستگاه میان سگبان و کندلج خط تبریز به جلفا در پنجاه و چهار کیلومتری تبریز.

یام.

(اِخ) ابن احبی، قبیله ای است به یمن از همدان. نسبت بدان یامیّ است و گاه در اول آن همزهء مکسوره افزایند و گویند اِیامیّ. (از تاج العروس).

یام.

(اِخ) ابن عنس بن مالک بن ادد، از قحطان، جدی جاهلی است. عماربن یاسر از نسل اوست. (از اعلام زرکلی).

یام.

(اِخ) ابن اصفی بن رفع مالک از بنی حاشد از همدان، از قحطانیه. جدی جاهلی است. (از اعلام زرکلی). بطنی از همدان. (عیون الاخبار ج2 ص179 حاشیهء 2).

یاما.

(ع اِ) کلمه ای است که عامه آن را در صعید بصورت ممال بر شیئی کثیر استعمال میکنند. (از تاج العروس).

یاماسب.

(اِخ) صورتی است از جاماسب. رجوع به جاماسب شود.

یاماغ سنگربک.

[سَ گَ بَ] (اِخ)طایفه ای از طوایف ترکمن ایران. (جغرافیای سیاسی کیهان ص103).

یامان.

(از ترکی، اِ) لفظ ترکی است و در آن زبان معانی مختلف و متضاد دارد و معمولاً برای غلو و اغراق (خوب و یا بد) استعمال می شود. اما در زبان عوام به عنوان متضاد مامان به کار رود، گویند همهء مردم مامان دارند ما یامان داریم. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده). || مرضی است در اسب و قاطر و الاغ که از آن قسمتی از بدن ورم کند و حیوان را بکشد. (یادداشت مؤلف).
- باد یامان؛ به اعتقاد عوام نوعی باد یعنی ورم اندام که اگر بیاید (یا کسی بیاورد) مایهء مرگ او می شود. این باد را یامون (با تبدیل الف به واو) نیز نامند. معمولاً مادران در موقع نفرین به کودکان گویند: الهی باد یامون بیاری یا... ببردت. (از فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).

یام بردار.

[بَ] (اِ مرکب) مالیاتی که برای یامها در دورهء امراء آق قویونلو می گرفتند. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به یام شود.

یامجی.

(ص نسبی، اِ) منسوب به یام. مستحفظ و نگهبان اسبان. (ناظم الاطباء). مأمور و متصدی یام : می گفتندی که پسر یا برادر فلان نویان است و بفلان مهم نازک بزرگ می رود و یامجیان و حکام و رؤسا دانسته که جمله دروغ محض بوده است. (تاریخ مبارک غازانی ص272). چند مکتوب بنشان معهود و التون تمغای خویش بداد بعضی بدو اولاغ و بعضی به سه و چهار تا به ایلچیان می دهند و یامجیان معین باشد. (تاریخ مبارک غازانی ص275). همواره به جهت لاغری اسپان یام بازخواست یامجیان بایستی کرد. (تاریخ مبارک غازانی ص272).

یامجیک.

(ص، اِ) یام. (فرهنگ فرنگ از آنندراج). نامه بر و پیک و قاصد. (ناظم الاطباء). || مالک و صاحب. (فرهنگ فرنگ از آنندراج). || شجیع و پهلوان. (فرهنگ فرنگ از آنندراج).

یامچی.

(اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان زنجان واقع در 30000 گزی شمال باختری زنجان. دارای 489 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج2).

یامچی.

(اِخ) نام یکی از دهستانهای تابعهء بخش مرکزی شهرستان مرند است که از 32 آبادی تشکیل شده و جمعیت آن بالغ بر 21738 تن است. مرکز این دهستان دهی به همین نام است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یامچی.

(اِخ) دهی است از دهستان هزارپی بخش مرکزی شهرستان آمل واقع در 31000 گزی شمالی آمل دارای 60 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

یامچی.

(اِخ) دهی است از دهستان یامچی بخش مرکزی شهرستان مرند و مرکز آن دهستان واقع در 14000 گزی شمال باختری مرند. دارای 395 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یامچی.

(اِخ) یامچی علیا دهی است از بخش مرکزی شهرستان اردبیل واقع در 30 هزارگزی باختری اردبیل با 713 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یامچی.

(اِخ) یامچی سفلی دهی است از بخش مرکزی شهرستان اردبیل واقع در 22000 گزی جنوب اردبیل با 618 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یامخانه.

[نَ / نِ] (اِ مرکب) یام. پستخانه. چاپارخانه: ایجاد پست، اصل این عنوان در دولت قاجار از روی تخمهء قدیم یامخانه و چاپار همی بود. (المآثر و الاَثار ص95).

یامغورچی بیگ.

[بَ] (اِخ) یا میر یمغورچی، شاعر است و سیاهی تخلص داشته. از اوست:
به مسجدی که روم در فراق دلبر خویش
بهانه سجده کنم بر زمین زنم سر خویش.
(از مجالس النفایس، مجلس پنجم ص111).

یامفت.

[مُ] (ص مرکب) (مرکب از یا حرف ندا + مفت) در تداول عوام، مفت. رایگان و بادآورده: پول یامفت به کسی نمیدهیم.
- یامفت یامفت گفتن؛ تعبیری طعن آمیز عمل خواهندهء بی رنج و رایگان را.
- || سبحه گردانیدن به ریا و قصد فریفتن و انتفاع از کسان. (یادداشت مؤلف).

یامفتی.

[مُ] (ص مرکب) یامفت. رایگان.
- پول یا مواجب یامفتی؛ پول یا مواجب در ازاء هیچ کاری: صد تومان پول یامفتی از من گرفتند. (یادداشت مؤلف).

یاملق.

[لِ] (اِخ) (اولکش) دهی است از دهستان شاهرود بخش شاهرود شهرستان خلخال واقع در 32000 گزی جنوب خاوری هشجین. با 519 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یامن.

[مِ] (ع ص) مبارک. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مبارک و خجسته. (ناظم الاطباء). || طرف دست راست. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه بر دست راست بود. (دهار). خلاف یاسر. (یادداشت مؤلف).

یامن.

[مِ] (چینی، اِ) کلمهء چینی به معنی دولت و حکومت، خاصه دولت و حکومت چین در برابر دول خارجه. (یادداشت مؤلف).

یامور.

(ع اِ) شتر نر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ج3 ص631).

یاموری.

(ص نسبی) نسبت به یامور است که گویا از قرای انبار بوده است. (از انساب سمعانی).

یاموم.

(ع اِ) جوجه کبوتر و بقول بعضی جوجهء شترمرغ. (از تاج العروس).

یامه.

[مَ] (مغولی، اِ) یام. (آنندراج). اسب پست. (از ناظم الاطباء). اسب چاپارخانه.

یامی.

[می ی] (ص نسبی) نسبت به یام قبیله ای به یمن و ایامی به کسر همزه نیز آرند. (از تاج العروس). و رجوع به انساب سمعانی و عیون الاخبار ج2 ص179 و 29 شود.

یامیدس.

[دِ] (اِخ)(1) پسر آپولو که یامُس نام داشت و یونانیان وی را یامیدس می خوانده اند. (تمدن قدیم فوستل دوکولانژ، ترجمهء نصرالله فلسفی ص514).
(1) - Yamides.

یامین.

(اِخ) نام زوجهء یعقوب علیه السلام که مادر یوسف بوده. (آنندراج).

یان.

(اِ) به معنی هذیان باشد و آن سخنان نامربوطی است که بیماران خراب گویند. (برهان). در فرهنگ به معنی هذیان نوشته، از این قرار لفظ هذیان را که عربی است پارسیان معجم کردند چنانکه عیالمند را یالمند گفته اند. (انجمن آرا) (آنندراج). هذیان. (رشیدی) (جهانگیری). چرند و پرند. پرت و پلا. شر و ور. ترت و پرت. هاداران پاداران :
با سخن تو همه سخنها یان است(1)
با هنر تو همه هنرها بیکار.فرخی.
|| صوفیه آنچه در عالم غیب مشاهده می شود یان می گویند و یانات جمع آن است و عربان کشف خوانند. (برهان). شطح(2). || غش و بیهوشی. (ناظم الاطباء). || مرکب و راحله. (جهانگیری). || (ترکی، اِ) به ترکی طرف و جانب را میگویند. (برهان قاطع). || در اصطلاح یراق اسب درشکه و ظاهراً ترکی است.
(1) - ن ل: یاوه ست، و در این صورت شاهد نیست.
(2) - هرن نویسد: یان (وحی آسمانی، صورت) [ اصطلاح عرفانی ]، پارسی باستان yana(هدیه، تحفه، بخشش)، اوستائی yana، پهلوی yan. هوبشمان گوید: معانی مذکور با هم متناسب نیستند. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).

یان.

(پسوند) (مرکب از «ی» وصل + «ان» جمع) چون کلمهء مفردی به «آ» ختم شود مثل دانا و شما، غالباً در جمع «یان» علامت جمع است: دانایان، شمایان، توانایان. (یادداشت مؤلف). || گاهی چون کلمه ای به های بیان حرکت ختم شود، بهنگام نسبت، «ان» در آخر کلمه آرند و ها را بدل به یاء کنند، چون مادیان در نسبت به ماده و کاویان در نسبت به کاوه. (یادداشت مؤلف).

یان بلاغ.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان کاغذکنان بخش کاغذکنان شهرستان خلخال واقع در 12 هزارگزی شمال آغ کند. دارای یک صد تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یان بلاغی.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان قوریچای بخش قره آغاج شهرستان مراغه واقع در 31 هزارگزی شمال باختری قره آغاج. دارای 35 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یان بلاغی.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان آتش بیک بخش سراسکند شهرستان تبریز واقع در 41 هزارگزی باختری مرکز بخش. دارای 200 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4.).

یان بلاغی.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه واقع در 3000 گزی شمال خاوری قره آغاج. دارای 177 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یان بلاک.

[] (اِخ) از طوایف ترکمن ساکن ایران که 200 خانوارند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص104).

یانجیک.

(ص، اِ) یامجیک. (آنندراج از فرهنگ فرنگ). رجوع به یامجیک شود.

یان چشمه.

[چَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان شقان بخش اسفراین شهرستان بجنورد واقع در 124 هزارگزی شمال باختری اسفراین. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

یان چشمه.

[چَ مِ] (اِخ) دهی است از دهستان چادگان بخش داران شهرستان فریدن که 3665 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و قنات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).

یاندرانلو.

[دِ] (اِخ) دهی است از بخش مینودشت شهرستان گرگان واقع در 9000 گزی شمال مینودشت. دارای 175 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

یانس.

[نُ] (اِخ) خادم و داماد معتضد باللّه بود. رجوع به عیون الانباء ج1 ص231 شود.

یانس.

[نُ] (اِخ) نام برادر قیصر روم که با شاپور ذوالاکتاف جنگ کرد و شکست خورد :
رده برکشیدند و برخاست غو
بیامد دمان یانس پیشرو.
(شاهنامهء بروخیم ج7 ص2055).

یانس آباد.

[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان بشاریات بخش آبیک شهرستان قزوین واقع در 24000 گزی شمال باختری آبیک. دارای 412 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).

یانسر.

[نِ سَ] (اِخ) یکی از جبال درهء لار. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص157). || یکی از چهار بخش چهاردانگه. (سفرنامهء رابینو ص57). || یکی از شعب فرعی رود لار که در سمت راست آن واقع است. (سفرنامهء رابینو ص41). و رجوع به صفحات 79 و 57 و 56 همان کتاب شود.

یانسربرگیر.

[نِ سَ بَ] (اِخ) یکی از مواضع بالارستاق هزارجریب. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص123). و رجوع به همان کتاب ص 235 شود.

یانسون.

[نِ] (معرب، اِ) شکل عامیانهء انیسون، گیاهی معطر که دانهء آن در مشروبات و شیرینها به کار می رود: و ینبغی ان ینشروا علی وجهه الابازیر الطیبة مثل الکمون الابیض و الکمون الاسود و السمسم و الیانسون و نحو ذلک. (معالم القربة فی احکام الحسبة ص91).

یانع.

[نِ] (ع ص) ثمر رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد): ثمر یانع؛ میوهء رسیده. (از ناظم الاطباء). میوهء رسیده و پخته. (غیاث اللغات). مقابل نارس. مقابل کال و نارسیده و خام :
و عقیب هذا الرش سیل دافع
و وراء هذا النبت روض یانع.
؟ (از سندبادنامه ص9).
التمر یانع و الناطور غیرمانع. (گلستان سعدی).
عیش ترا مانع و محظور نیست
تمر بود یانع و ناطور نیست.ایرج میرزا.
ج، یَنع. (آنندراج) (اقرب الموارد). || سرخ از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، یَنع. (از اقرب الموارد) (آنندراج) :
و کأنما اثر الدموع بخدها
طل تساقط فوق ورد یانع.
سعیدبن حمیدالکاتب.
|| (اِ) طاس چوبین که در آن شراب خورند و این لفظ ترکی است لیکن مننسکی به سند فرهنگ شعوری می نویسد که یانع و یانعی طاسی است که از شاخ کرگدن سازند. (اما سخت پیداست که یانع در این مورد دگرگون شدهء کلمهء بالغ است). رجوع به بالغ شود. (یادداشت لغت نامه).

یان کائوچین.

[] (اِخ) جانشین «کیئوچیئوخیو» دومین پادشاه قسمتی از باختریان یا کوشان و کشان که به گفتهء مورخان چینی در آن سرزمین به شهریاری رسیده است. و پس از یان کائوچین «کیانی سوکیا» سلطنت آن ناحیه را عهده دار بوده است و چون این سه پادشاه درهء کشمیر را جزو قلمرو خود داشتند اسامی ایشان در تاریخ کشمیر چنین ثبت شده است: «هوشکا» و «جوشکا» و «کانیشکا» و مخصوصاً دربارهء کانیشکا شرح مبسوطی آورده اند که از آنجمله این که وی با مارک انتوان قیصر روم روابطی گشوده و در عصر خود از مقتدرترین پادشاهان هندوستان به شمار میرفته است. (از شرح حال رودکی ج1 ص156).

یانکی.

(اِ)(1) نامی است که مردم انگلستان به استهزا به مردم اتازونی داده اند و سپس از طرف جنوبی های آمریکا به شمالیها داده شده و اکنون در همه جا این نام از روی استهزا و خشم به امریکائیان اطلاق میشود. (از لاروس).
(1) - Yankee.

یانگ تسه کیانگ.

[تِ سِ] (اِخ)(1) یکی از رودهای بزرگ جهان و طویلترین رود چین که از تبت سرچشمه میگیرد و از چین مرکزی می گذرد و مسیر آن پنج هزار و پانصد کیلومتر است. (از لاروس).
(1) - Yang-Tse-Kiang.

یانگ تی.

(اِخ)(1) امپراطور چین که اوایل قرن هفتم میلادی سلطنت میکرد و در سال 615 م. که مشغول بازدید ولایات جنوبی قلمرو خود بود خاقان ترکان جنوبی موسوم به توکی یاشه پی که از این سفر آگاه شد خواست با صدهزار از سپاهیان خود او را غافلگیر کند ولی شاهزادهء چینی که همسر توکی بود امپراطور چین را از نیت وی آگاه کرد و او در یکی از حصارهای دیوار چین خویشتن را سنگری ساخت و و در آن حصار بماند تا همسر خاقان ترک دوباره تدبیری کرد و به دروغ انتشار داد که در خاک ترکان شورشی روی داده است و ترکی برای رفع آن شورش به سرزمین خود بازگشت و یانگ تی رها شد. (از شرح حال رودکی ج1 ص188).
(1) - Yangti.

یانگی.

(اِخ) شهر طراز را در قدیم یانگی نیز می خوانده اند. (از تعلیقات محمد قزوینی بر لباب الالباب چ سعید نفیسی ج1 ص587). و رجوع به طراز شود.

یانوح.

(اِخ) (به معنی راحت) شهری است در نفتالی که شهریار آشور آن را مفتوح ساخت (دوم پادشاهان 15:29) و فاندیفلد و پورتر گمان دارند که یانوح همان حنین است و کاندر گمان میکند که یانوع حالیه است که در نزدیکی حدود غربی نفتالی میباشد. (قاموس کتاب مقدس).

یانوحه.

[] (اِخ) (به معنی راحت) شهری است بر حدود شمالی افرائیم (صحیفهء یوشع 16:6 و 7) و دور نیست همان متون 8 میل به جنوب شرقی نابلس واقع و در آنجا خرابه های بسیار و فراخ و خانه ها و دیوارهای تمام و کامل که همگی در زیر خاک اند موجود است. (قاموس کتاب مقدس).

یانور.

(اِ) ماه قیصری، اول آن مطابق است با اول کانون دوم و سیزدهم ژانویهء فرانسوی و بیست ونهم دی ماه جلالی. (یادداشت مؤلف).

یانوق.

(اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه واقع در 29500 گزی شمال باختری قره آغاج. دارای 336 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یانون.

(اِخ) (به معنی خوابیده) شهری است حدود یهودا. (صحیفهء یوشع 15:53) کاندر برآن است که در نزد بیت نعیم نزدیکی جرون واقع است. (قاموس کتاب مقدس).

یانه.

[نَ / نِ] (اِ) هاون و آن ظرفی است که چیزها در آن کوبند. (از برهان). هاون. (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج) (رشیدی) :
همچو یاور شده سر گرزت
تا چو یانه کند سر دشمن.
فتاحی نیشابوری.
-امثال: اگر مردی سر یانه را بشکن. (امثال و حکم دهخدا ج1 ص228).
|| بزرک و آن تخمی است که روغن از آن گیرند و به عربی کتان خوانند. (از برهان) (آنندراج). کتان. (انجمن آرا). تخم کتان که از آن روغن کشند. (الفاظ الادویه).

یانه.

[نَ / نِ] (پسوند) برای نسبت در کلمات آید(1): عامیانه، شادیانه، سغدیانه :
با چنگ سغدیانه و با بالغ و کباب
آمد بخوان چاکر خود خواجه با صواب.
عماره.
موشکان طبل شادیانه زدند.عبید زاکانی.
(1) - مرکب از «ی» نسبت یا حاصل مصدر و «انه» پسوند نسبت نیز می توان پنداشت. رجوع به «انه» شود.

یانه.

[یانْ نَ] (اِخ) یکی از قلاع مشهور جزیرهء صقلیه (سیسیل) که ابوالصواب کاتت یانی بدان منسوب است. (از معجم البلدان یاقوت).

یانه.

[یانْ نَ] (اِخ) شطی است در اسپانیا و پرتغال که دو شهر مارده و بطلیوس را مشروب میکند و در اقیانوس اطلس میریزد. طول آن 640 کیلومتر است. (از حلل السندسیه).

یانه دره.

[نَ دَ رِ] (اِخ) دهی است از دهستان اورامان لهون بخش پاوهء شهرستان سنندج واقع در 32000 گزی شمال باختری پاوه. دارای 50 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

یانه سر.

[نِ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان شهریاری بخش چهاردانگهء شهرستان ساری واقع در 45000 گزی جنوب خاوری بهشهر. دارای 610 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

یانی.

(اِخ)(1) نامی است که رومیان به حضرت یحیی علیه السلام اطلاق می نمودند. اصلاً عبرانی و به شکل «یوحنا» بوده است. چند نفر دیگر از معصومان نصارا به این اسم موسوم اند. (از قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Jean.

یانی.

(اِخ) نام چندتن از امپراطوران روم شرقی بوده است. (از قاموس الاعلام ترکی).

یانیک.

(اِخ) از طوایف ترکمن ساکن ایران، دارای 250 خانوار. (جغرافیای کیهان ص104).

یانینا.

(اِ) صقر.(1) ابوعمارة. (یادداشت مؤلف)(2). و رجوع به ابوعمارة شود.
(1) - Socre.
(2) - Ianina (Janind).

یانینا.

(اِخ) شهری در یونان در کنار دریاچه ای به همین نام که 36300 تن سکنه دارد. (از لاروس).

یاوا.

(ص، اِ) یاوه. این کلمه به همین صورت در شعر ذیل از ناصرخسرو آمده است :
او را مجوی و علم طلب زیرا
بس کس که او فریفتهء یاوا شد.ناصرخسرو.
و مرحوم دهخدا آن را «بآوا» تصحیح کرده اند.

یاواتا.

(اِخ)(1) یاهاتا. شهری در ژاپن دارای 332200 تن سکنه که یکی از مراکز صنعتی است. (از لاروس).
Yahata. یا
(1) - Yawata

یاوار.

(ص، اِ) در این شعر ناصرخسرو ظاهراً لغتی در یاور است :
خردمند با اهل دنیا به رغبت
نه صحبت نه کار و نه یاوار دارد.
ناصرخسرو.
و رجوع به آوار شود.

یاوان.

(اِخ) پسر چهارمین یافث و پدر یونانیان. (سفر پیدایش 10:4 و اول تواریخ ایام 1:5 و 7). لفظ یاوان در اشعیا (66:19) وارد و ترشیش و فول و لود و توبال و جزایر بعیده نیز با وی مذکورند و در حزقیال (27:13) نیز وارد و توبال و ماشک با آن مذکور است و میگوید که ایشان بودند که تجارت انسان یعنی برده فروشی را بر پا کردند و در زکریا (9:14) نیز مذکور است و قصد از مملکت سوریه و یونان میباشد اما در دانیال (8:21 و 10:20 و 11:2) یاوان به یونان ترجمه شده است و قصد از مملکت مکادونیه است. خلاصه از تمام آیات مسطوره معلوم میشود که یاوان لفظی میباشد که مقصود از یونان و یونانیان است. (ملاحظه در هلاس). || موضعی که امکان دارد در یمن بوده و اهل صور به آنجا تجارت داشته اند. (سفر خروج 27:19). (قاموس کتاب مقدس). صاحب صبح الاعشی ذیل انساب عجم آرد: «اشبان» به عقیده اسرائیلیان از نسل یاوان اند و او یونان بن یافث است. (ص 370). و در صفحهء 371 ذیل نسب یونان آرد: آنان از نسل یونان اند و وی یاوان بن یافث بن نوح است.

یا و دال.

[وُ] (ترکیب عطفی) به واو عاطفه اسم دو حرف است (ی.د) حرف «یا» بشکلی که در مفردات می نویسند در تقویم علامت برج دلو است و هم علامت مشتری و دال علامت برج اسد است و هم علامت عطارد. (غیاث اللغات) (آنندراج).

یاور.

[وَ] (ص، اِ)(1) یاری دهنده و مددکار. (برهان). مددکار. (آنندراج). یاری ده. (شرفنامهء منیری). معین و یاری دهنده و اعانت کننده و معاون و مددکار و دوست و موافق. (ناظم الاطباء). ناصر. نصیر. ولی. یار. ظهیر :
وزان پس چنین گفت کای یاوران
پلنگان جنگی و نام آوران.فردوسی.
به ایران مرا کار از این بهتر است
همم کردگار جهان یاور است.فردوسی.
که بیچارگان را همی یاوری
به نیکی بهر داوران داوری.فردوسی.
همه بوم با من بدین یاورند
اگر کهترند و اگر مهترند.فردوسی.
بزرگان کشور همه یاورند
چه یاور همه بنده و چاکرند.فردوسی.
پذیره شدندش سواران سند
همان جنگ را یاور آمد ز هند.فردوسی.
ز گیتی به پیش سکندر شدند
بدان کار بایسته یاور شدند.فردوسی.
یکی بیم آزرم و شرم خدای
که تا باشدت یاور و رهنمای.فردوسی.
همه شهر با من بدین یاورند
جز آنها که بددین و بدگوهرند.فردوسی.
که با تو در این کار یاور بُوَمْ
به هر ره که خواهی تو رهبر بُوَمْ.فردوسی.
شاهی است مرا یاور با عدل عمر همدل
بندیش از او گر هش داری و بصر داری.
فرخی.
نه کسش یاور و نه ایزد یار.
ابوحنیفهء اسکافی (از تاریخ بیهقی ص388).
بزرگانْشْ گفتند کز بیش و کم
اگر بخت یاور بود نیست کم.اسدی.
دنیا خطر ندارد یک ذره
سوی خدای داور بی یاور.
ناصرخسرو.
نیک یاوری است مال بر پرهیزکاری. (کیمیای سعادت). [ بخت نصر ] مردم را بکشت و در مسجد افکند و جمله کودکان را اسیر کرد و برده و ملک الروم با وی یاور بود بدین کار. (مجمل التواریخ).
یاور من فتح و نصرت باشد اندر کارزار
تا بود در فتح و نصرت تیغ او یاور مرا.
معزی.
جهان چاکر زمان بنده ظفر حاجب طرب ساقی
خرد مونس فلک یاور ملک تدبیرگر بادت.
معزی.
کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد
یارب مگر سعادت یاور نمی شود.خاقانی.
ملک و عقل و شرع زیر خاتم و کلک تو باد
کاین سه را ز اقبال این دو تخت یاور ساختند.
خاقانی.
شیران شده یاوران رزمت
اقبال تو نجد یاوران را.خاقانی.
خاطر خاقانی است مدحگر خاص تو
یاور خاقان چین شِفْقَتِ عام تو باد.خاقانی.
ورش چرخ یاور بود بخت پشت
برهنه نشاید به ساطور کشت.سعدی.
کسی گفت عزت به مال اندر است
که دنیا و دین را درم یاور است.سعدی.
بسی در قفای هزیمت مران
نباید که دور افتی از یاوران.
سعدی (بوستان).
یاوران آمدند و انبازان
هریک از گوشه ای برون تازان.
سعدی (هزلیات).
خدایش نگهبان و یاور بود.
سعدی (بوستان).
رای پیرت گرچه باشد یاور اندر کارها
لیک چون بخت جوانت در جهان یاری نخاست.
ابن یمین.
سلامتترین موضعها قصبهء قم باشد که از آن انصار و یاوران کسی که بهترین مردم است... بیرون آید. (تاریخ قم ص90).
- بی یاور؛ آن که مساعد و مددکار ندارد :
دنیا خطر ندارد یک ذره
سوی خدای داور بی یاور.ناصرخسرو.
معاذ الله چنین نتواند الا
خدای پاک بی انباز و یاور.ناصرخسرو.
جهان را بنا کرد از بهر دانش
خدای جهاندار و بی یار و یاور.ناصرخسرو.
- خردیاور؛ آن که خردش او را یاری کند :
خردمندخویا خردیاورا.نظامی.
|| معاونت و اعانت. (ناظم الاطباء). || دستهء هاون. (برهان) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). یانه(2) :
قدر از سر گرز او ساخت یاور
قضا از سر خصم او کرد هاون.
نزاری قهستانی (از جهانگیری).
گرچه یارانم بسر بر می زنند
یاورند ایشان و من چون هاونم.
نزاری قهستانی (از جهانگیری).
|| نام روز دهم از هر ماه. (برهان) (آنندراج). دهم روز از ماه. (شرفنامه)(3). || داروغهء توپخانه. (سفرنامهء شاه ایران، از آنندراج). || درجهء نظامی که سابق در ارتش معمول بود و بجای آن کلمهء سرگرد برگزیده شد. درجه ای فروتر از درجهء سرهنگ دوم و برتر از سلطان (سروان).
(1) - این لفظ در اصل یارور بود به تقدیم رای مهمله بر واو که مزیدعلیه یار است، بعد قلب مکانی کردند میان را و واو یاور شد. (از بهار عجم). صاحب غیاث گوید شاید که در اصل یاری ور باشد که به جهت تخفیف «راء» و «یاء» را حذف کردند. (از آنندراج).
(2) - اوستا yavarena (دستهء هاون). (از حاشیهء برهان چ معین).
(3) - گویا یاور در این معنی مصحف «دی بآذر» است که نام روز هشتم هر ماه شمسی است. مؤلف برهان همین کلمه را بصورت «یادر» آورده به معنی روز دوازدهم از تیرماه! (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).

یاورآباد.

[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیرگان بخش اردل شهرستان شهرکرد با 222 تن سکنه. آب آن از چشمهء مروارید است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).

یاورجی.

[وَ] (اِ مرکب) منصبی به دوران مغول : بر سبیل یزک کیدبوقا که منصب یاورجی داشت روان گشت. (جهانگشای جوینی).

یاورکندی.

[وَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان اهر واقع در 17000 گزی جنوب باختری اهر دارای 310 تن سکنه است. آب آن از چشمه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاوری.

[وَ] (حامص) معاونت و اعانت و رفاقت و همراهی. (ناظم الاطباء). عون. مدد. امداد. کمک. یاری. دستگیری. پایمردی :
از آن یاوریها پشیمان شدند
پراندیشه دل سوی درمان شدند.فردوسی.
نامها نوشت و از ملوک طوایف یاوری خواست. (مجمل التواریخ).
یاری و یاوری ز خدا و مسیح بادت
کز دیدهء رضای تو بِهْ یاوری ندارم.خاقانی.
در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی
در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه.
خاقانی.
چو عاجز شدی رایش از داوری
ز فیض خدا خواستی یاوری.نظامی.
هم زو برسی به یاوریها
هم باز رهی ز داوریها.نظامی.
- یاوری بخش؛ اعانت کننده :
بزرگا بزرگی دها بی کسم
تویی یاوری بخش و یاری رسم.
نظامی (از آنندراج).
- یاوری جستن؛ کمک خواستن :
شبانه عجب ماند از آن داوری
در آن کار جست از خرد یاوری.نظامی.
- یاوری خواستن؛ کمک خواستن :
به پیش نیا شد به خواهشگری
وزو خواست دستوری و یاوری.فردوسی.
نامه ها نوشت و از ملوک طوایف یاوری خواست. (مجمل التواریخ).
گر خصم او به جهد طلسمی بساخته ست
آنقدر هم ز قدرت او خواست یاوری.
خاقانی.
- یاوری کردن؛ کمک کردن. مدد رسانیدن :چون خبر کشتن یزید به مروان بن محمد رسید از حدود آذربایجان بیامد که حکم و عثمان پسران ولید را یاوری کند. (مجمل التواریخ). اگر همهء عالم او را دهی از آن کار فروننشیند و کس یکدیگر را یاوری نکنند. (مجمل التواریخ ص102).
فلک میکند شاه را یاوری
مرا کی بود بر فلک داوری.نظامی.
بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری. (گلستان سعدی).
ترا یاوری کرد فرخ سروش.سعدی.
چندان که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری.
سعدی.
بسا زورمندا که افتاد سخت
بس افتاده را یاوری کرد بخت.
سعدی (بوستان).
در این نوبت ترا فلک یاوری کرد. (گلستان).
ولی چون نکرد اخترم یاوری
گرفتند گردم چو انگشتری.
سعدی (بوستان).

یاوری.

[وَ] (اِخ) دهی است از دهستان خالصهء بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در 21000 گزی شمال باختری کرمانشاهان. 103 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

یاوز.

[وُ] (ترکی، ص) در لغت ترکی به معانی شدید، مدهش، فوق العاده، حاذق و ماهر است و سلطان سلیم خان اول پادشاه عثمانی بدین لقب معروف بوده که به سال 1512 م. / 918 ه . ق. به سلطنت رسیده است. رجوع به سلیم خان و فهرست طبقات سلاطین اسلام و تاریخ ادبیات ایران تألیف براون ج3 ص8 شود.

یاوشمشی.

[وُ مِ] (ترکی / مغولی، اِ)برابری. نزدیکی. دعوی همسری :
یاوشمشی کند چو کنی تربیت ورا
در شعر با نظامی و قطران و انوری.
پوربهای جامی (از تذکرهء دولتشاه ص184).

یاوگی.

[وَ / وِ] (حامص)(1) هرزه گویی و بی ماحصلی. (برهان). بیهودگی و بی حاصلی و هرزه گویی. (ناظم الاطباء). هرزه گویی. (غیاث اللغات). || گم شدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). گمی. گمشدگی. || نقصان و زیان و ویرانی. (ناظم الاطباء). || (ص نسبی) گم شدنی و ناپدیدگشتنی. (برهان). یافگی. || کسی که بدون سر و سردار و نظم و ترتیب معین جنگ می کرده است. سپاهی یله و سرخود. جمع یاوگی یاوگیان است و یاوگیان چنانکه از شواهد زیر برمی آید گروهی سپاهی بوده اند که بدون فرمانده و بی مقصد در جنگها شرکت می کرده اند و در بلاد می گشته اند. چنانکه از استعمال نویسندگان قرن پنجم و ششم برمی آید به معنی کسانی بوده است که بدون سر و سردار و به شکل غیرمنظم به جنگ می پرداخته اند و این لغت از یاوه ساخته شده است که معنی یله و رها شده و بیهوده دارد و لشکر بی سردار را لشکر یاوه می گویند. (عباس اقبال از حواشی سیرالملوک چ هیوبرت دارک ص335) : در مصافی میان کافران گرفتار آمدم و چندین جای بر روی و ران و دست جراحت رسید و به دست رومیان اسیر گشتم و چهار سال در بند و زندان ایشان تا قیصر روم بیمار شد و همه اسیران را آزاد کردند. چون خلاص یافتم دیگر باره میان یاوگیان آمدم و ایشان را خدمت کردم. (سیر الملوک ص96).
سر وشاق(2) آمده و خانقهی بوده و باز
یاوگی گشته و تن با سفر آمیخته اند.خاقانی.
چون شحنهء نیاز ز دست تو یاوگی است
ترس از تگین مدار و پناه از طغان مخواه.
خاقانی.
آه کز چرخ آه یاوگیان
ناوکی بر نشانه می نرسد.خاقانی.
بل نایبان یاوگیان ولایتند
زیرا که شه طغان جهان سخن نیند.خاقانی.
داده نقیب صبا عرض سپاه بهار
کز دو گروهی بدید یاوگیان خزان.خاقانی.
ساکن شو از این جمازه راندن
با یاوگیان فرس دواندن.نظامی.
وان یاوگیان رایگان گرد
پیرامن او گرفته ناورد.نظامی.
چون میاجق قوت مقاومت نداشت یاوگی آغازید و به راه دینور و ششتر برون رفت و خوارزمشاه بر اثر. (راحة الصدور راوندی). بر پی سلطان به دارالملک همدان آمدند و با سلطان چنان نمودند که ما از اتابک گریخته ایم و به رسم یاوگی روی به خدمت نهاده ایم. (راحة الصدور). آی آبه و روس (سیف الدین روس) به رسم یاوگی بیرون شده بودند و بر حوالی بسطام و دامغان و اطراف مازندران می گشتند. (راحة الصدور). تا یاوگیان جهان بدان طرف رانند و اقطاع از او ستانند. (راحة الصدور).
حَشَر غم که فراق تو برانگیخت مرا
صبر من چون حَشَر یاوگیان برهم زد(3).
؟ (از تاریخ وصاف).
(1) - از یاوه (یاوک) + ی (حاصل مصدر، اسم معنی).
(2) - ن ل: سی وشاق.
(3) - گویندهء این بیت با آوردن حَشَر که خود به معنی سپاه بی ترتیب و نظم است و اضافهء آن به یاوگیان بهتر معنی کلمهء اخیر را روشن ساخته است. (عباس اقبال، چند فایدهء ادبی، مجلهء ایران امروز 2:10).

یاوگیان.

[وَ / وِ] (اِ) گمراهان. (غیاث اللغات) (آنندراج). جِ یاوگی. رجوع به یاوگی شود.

یا ولی الله.

[وَ لی یُلْ لاه] (اِ مرکب) در تداول عوام، فرنی. (یادداشت مؤلف).

یا ولی اللهی.

[وَ لی یُلْ لا هی] (ص نسبی) در تداول عامیانه، فرنی فروش. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).

یاوند.

[وَ] (اِ) پادشاه، یاوندان؛ پادشاهان. (فرهنگ اسدی) (از جهانگیری) (از برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) :
چو یاوندان به مجلس می گرفتند
ز مجلس مست چون گشتند رفتند.
رودکی (از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی).
|| (نف) یابنده و آنچه چیزی یافته باشد. (از برهان) (ناظم الاطباء).

یاوه.

[وَ / وِ] (ص) سخنان سردرگم و هرزه و هذیان و فحش و دشنام. (برهان). [ سخن ]هرزه و بیهوده. (آنندراج) (غیاث اللغات). بیهوده و هذیان. (اوبهی). هذیان و هرزه. (سروری). ایمه. (برهان ذیل ایمه). بی معنی. مهمل. غاب. یافه :
که نزدیک او فیلسوفان بوند
بدان کوش تا یاوه ای نشنوند.فردوسی.
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه
زبان پر ز یاوه روان پرگناه.فردوسی.
زبان پر ز یاوه روان پرگناه
رخش زرد و لرزان تن از بیم شاه.فردوسی.
ز گفتار یاوه نداری تو شرم
به دامت نیایم به گفتار گرم.فردوسی.
همه یاوه همه خام و همه سست
معانی از چکاته(1) تا پساوند.لبیبی.
ارسلان با برادر خطاب کرد تا چرا چنین سخن یاوه نااندیشیده گفتی. (تاریخ بیهقی).
صحبت نادان مگزین که تبه دارد
اندکی فایده را یاوهء بسیارش.ناصرخسرو.
چنین یاوه تهمت چه بر ما نهند
که از ما همه راستان آگهند.
شمسی (یوسف و زلیخا).
کنون حکم یزدان بر اینگونه بود
ندارد سخن گفتن یاوه سود.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- یاوه درای؛ هرزه لای. هرزه و بیهوده گوی. (آنندراج) :
ای حکیمان رصدبین خط احکام شما
همه یاوه ست و شما یاوه درایید همه.
خاقانی.
همار؛ مرد بسیارگوی یاوه درای. یهمور؛ بسیارسخن یاوه درای. (منتهی الارب).
- یاوه درایی؛ بیهوده گویی. رجوع به درای و درایی و دراییدن شود.
- یاوه دهان؛ بیهوده سخن. آن که سخنان یاوه گوید :
بنده که خلقی بُوَدَش در نهان
بِهْ بود از خواجهء یاوه دهان.امیرخسرو.
- یاوه سخن؛ بیهوده گو. هرزه لا. هرزه درای :
هم بگویندی گر جای سخن یابندی
مردم یاوه سخن را نتوان بست دهان.فرخی.
- یاوه سرا؛ هرزه درای. یافه درای. ژاژخای. لک درای. (یادداشت مؤلف).
- یاوه سرایی؛ هرزه درایی. ژاژخایی. هرزه لایی. یاوه درایی. لک درایی. (یادداشت مؤلف).
- یاوه کار؛ بیهوده کار :
سرانجام یوسف بشد خسته دل
نه مانند آن یاوه کاران خجل.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- یاوه کردن سخن؛ بیهوده و بر باطل سخن گفتن :
چو در خورد گوینده باید جواب
سخن یاوه کردن نیاید صواب.نظامی.
- یاوه گذاشتن؛ بیهوده و باطل گذاشتن :
که مهر ترا یاوه نگذاشتم
ز جان مر ترا دوستتر داشتم.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- یاوه گرد؛ هرزه گرد. بیهوده گرد :
ای بیخبران که پند گویید
بهر دل یاوه گرد ما را.
امیرخسرو (از آنندراج).
- یاوه گفتن؛ سخن بیهوده گفتن. هرزه و بیهوده گفتن. مهمل و بی معنی گفتن. جفنگ گفتن :
گر او را بد آید تو سر پیش اوی
به شمشیر بسپار و یاوه مگوی.فردوسی.
چنین داد پاسخ که یاوه مگوی
که کار بزرگ آمده ستت به روی.فردوسی.
گفت دل من بدو رورو و یاوه مگوی
مرد به دوزخ رود بر طمع مهتری.
عمادی شهریاری.
- یاوه گوی؛ بیهوده گو. که سخنان بی معنی و بی پایه گوید :
سخن را به اندازهء مایه گوی
نه نیکو بود شه چنین یاوه گوی.فردوسی.
که بیدادگر باشد و یاوه گوی
جز از نام شاهی نباشد در اوی.فردوسی.
کارهای شیرمردان کردی و از رشک تو
حاسدانت یاوه گو هستند و جمله ژاژخوار.
فرخی.
زعفران خوار تازه روی بود
زعفران سای یاوه گوی بود.نظامی.
لیلی ز گزاف یاوه گویان
در خانهء غم نشست مویان.نظامی.
که خود را نگه داشتم آبروی
ز دست چنان گربز یاوه گوی.سعدی.
جوابش بگفتند کای یاوه گوی
چه غم جامه را باشد از شست و شوی.
نظام قاری.
- یاوه گویی؛ بیهوده گویی. ژاژخایی.
-امثال: یاوه گویی دوم دیوانگی است.
|| ناپدید گشته و گم شده. یافه. (برهان). گم و ناپدید. (غیاث اللغات). گم شده. (سروری). ضال. (یادداشت مؤلف) :
چو با دیو دارد سلیمان نشست
کند یاوه انگشتری را ز دست.نظامی.
اسب خود را یاوه داند وز ستیز
می دواند اسب خود را راه تیز.مولوی.
اسب خود را یاوه داند آن جواد
و اسب خود او را کشان کرده چو باد.
مولوی.
- یاوه شدن؛ ضایع شدن. گم شدن :
دل که گر هفصد چو این هفت آسمان
اندرو آید شود یاوه و نهان.مولوی.
- یاوه کردن؛ گم کردن. از دست دادن :
بدان شیر کز مام هم خورده ایم
به صحبت که با یکدگر کرده ایم
که یاوه مکن مهر یوسف ز دل
ز چشم و دلش هیچ بیرون مهل.
شمسی (یوسف و زلیخا).
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست.
حافظ.
چو مرد یاوه کند راه رشد نیست شگفت
به قعر چاه درافتد ز اوج عزت و جاه.
حاج سید نصرالله تقوی.
- یاوه گردیدن؛ گم شدن :
چو ره یاوه گردد نماینده اوست
چو در بسته باشد گشاینده اوست.نظامی.
غم مخور یاوه نگردد او ز تو
بلکه عالم یاوه گردد اندرو.مولوی.
- یاوه گشتن؛ از راه بیرون شدن. راه گم کردن :
به عزم خدمتت برداشتم پای
گر از ره یاوه گشتم راه بنمای.نظامی.
- || گم شدن. مفقود گشتن :
اندر آن حمام پر می کرد طشت
گوهری از دختر شه یاوه گشت.مولوی.
گفت با شه که من به دولت شاه
یافتم هرچه یاوه گشت ز راه.امیرخسرو.
- یاوه گشته؛ گم گشته. گم شده. گم :
عاجز و یاوه گشته زان در غار
بر پر آن پرنده گشت سوار.نظامی.
یوسف یاوه گشته را جستند
چون زلیخا ز دامنش رستند.نظامی.
|| ضایع و تباه.
- یاوه کردن؛ تباه کردن. ضایع کردن :
چو دیو است کت برده دارد ز راه
دلت را چنین یاوه کرد و تباه.
شمسی (یوسف و زلیخا).
مکن یاوه نام و نشان مرا
بپرهیز جان و روان مرا.
شمسی (یوسف و زلیخا).
تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش.نظامی.
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو
چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر.
مولوی (از جهانگیری).
- یاوه گشتن؛ تباه شدن. از میان رفتن :
نیز جوع و حاجتم از حد گذشت
صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت.مولوی.
|| بی سرپرست. یله. بی کس. بی پرستار. بی فرمانده. و سرگردان و بلاتکلیف : ایران بن رستم پیش او بازشد و گفت من هم بدان صلح اندرم اما ربیع ما را یاوه بگذاشت و برفت. (تاریخ سیستان). خجستانی بر امر عمرو [ لیث ] تا هری بیامد که هری از عمرو نتواند ستد راه سیستان برگرفت به فراه بسیارمردم عامه و یاوه بکشت و غارتها کرد. (تاریخ سیستان).
دریغا که بی مادر و بی پدر
چنین مانده ام یاوه و خیره سر.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- یاوه گذاشتن؛ بی سرپرست و بی پرستار گذاشتن :
گریزان ز من یوسف تنگدل
مرا یاوه بگذاشته تنگدل.
شمسی (یوسف و زلیخا).
(1) - ن ل: باژگونه، با حکایت.

یاوه.

[وَ] (اِخ) نام پهلوانی ایرانی است بر طبق برخی از نسخ شاهنامه(1) :
پس گیو بد یاوهء سمکنان
برفتند خیلش یگان و دوگان.فردوسی.
(1) - در نسخهء چ بروخیم (ج5 ص1281) آوه و نسخه بدل آن باوه است.

یاوی.

(ص نسبی) منسوب به یاء آخرین حرف هجاء. (یادداشت مؤلف). یائی. یایی. رجوع به یائی شود.

یاویاو.

[یاوْ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش حومهء شهرستان مهاباد واقع در 65000 گزی جنوب مهاباد. دارای 45 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یاویدن.

[دَ] (مص) یافتن. یابیدن. در فرهنگها از جمله در جهانگیری و برهان و انجمن آرا «یاود» را به معنی «یابد» آورده اند و جهانگیری این بیت را به شاهد از نزاری قهستانی نقل کرده است :
به یک غمزه رگ جانش بکاود
شود گم در وی و خود را نیاود.
شاهد زیر نیز از مجمل التواریخ است: زیر بالین این تخت بکند و آنچه یاود برگیرد. رجوع به یابیدن. و یافتن شود.

یاه.

(ع ص) خوب. (از دزی ج2 ص848).

یاه.

(اِخ) لفظی است مختصر که ازبرای یهوه(1)استعمال میشود و این لفظ به معنی قائم بالذات است. (قاموس کتاب مقدس). || کلمه ای که به تکرار در طلسمات می آورده اند، در کاردی نویسند و آن را به زبان لیسند: یا الله یا الله، یا قدوس (3بار)، یایا (5 بار)... یاه یاه (6بار). و رجوع به ذیل تذکرهء داود ضریر انطاکی ص155 شود.
(1) - Jehovah (YHWH).

یاهذا.

[ها] (ع حرف ندا + ضمیر) ای مرد. ای آقا! ای!

یاهص.

[] (اِخ) شهری از شهرهای موآبیان که در نزدیکی دشت در قسمت راوبین واقع و مختص کاهنان بود و در اینجا بود که اسرائیلیان بر سیحون غلبه یافتند. (از قاموس کتاب مقدس).

یاهو.

(ع حرف ندا + ضمیر)(1) ای او. خدا. کلمه ای است که درویشان بجای یا الله بدان خدای را خوانند: یاهو یا من هو یا من لیس الا هو. (یادداشت مؤلف) :
بجز یاهو و یامن هو چو سید من نمی گویم
چه گویم چونکه در عالم کسی دیگر نمیدانم.
سیدنعمت الله (از تذکرهء دولتشاه).
|| به معنی یا علی است و صوفی مشربان آن را در مقام خداحافظی بکار می برند. (فرهنگ لغات عامیانهء جمال زاده).
(1) - ظ. مرکب است از یا + هو (ضمیر منفصل غایب) و شاید مأخوذ از یهوهء عبری باشد.

یاهو.

(اِ) نوعی از کبوتر که آواز یاهو از دهان آن برمی آید. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نوعی کبوتر که بانگ او شبیه به کلمهء یاهو است. (یادداشت مؤلف).
- یاهو زدن؛ یاهو گفتن. آوا به یاهو برآوردن :
کبوتر چو یاهو زد از روی ذوق
شد از روی او بوستان گرم شوق.ملاطغرا.
-امثال: کبوتر صنّاری (صددیناری) یاهو نمی خواند. نظیر ارزان خری انبان خری. (از امثال و حکم دهخدا).

یاهوا.

[یاهْ] (اِخ) یهوه(1). (از دزی ج2 ص848). رجوع به یهوه شود.
(1) - Jehovah (YHWH).

یاهوحاز.

[] (اِخ) ابن یوشیا از ملوک بنی اسرائیل. صاحب مجمل التواریخ والقصص ذیل عنوان (اندر سالهای بنی اسرائلیان و ذکر ملوک و علماء ایشان...) آرد: یاهوحاز [ بن یوشیا ] دو سال ملک بود(1). (مجمل التواریخ والقصص).
(1) - حمزه سه ماه. طبری مدت ننوشته و گوید فرعون الاجدع ملک مصر با وی حرب کرد و او را اسیر کرد و بمصر فرستاد و یویاقیم پسرش را بنشاند.

یاهیا.

[هی یا] (اِخ) صاحب مجمل التواریخ ذیل طوفان نوح آرد: و اندر کتاب سیر چنین خواندم که از سخونت آب عذاب، قیر کشتی همی گداخت، پس خدای تعالی نامی از نامهای بزرگ بیاموختش و آن نام یاهیا(1)است. نیز همین نام را ابراهیم علیه السلام همی خواند تا آتش بر او سرد گشت. پس نوح این نام میگفت، و قیر میفسرد و از آن است که اکنون در لفظ باشد و گویند یاهیا(2) و ابراهیم فرزندان را این دعا بیاموخت و عادت گرفتند یکدیگر را آواز دادن: یاهیا، و اندر توریت این نام روشن است، اهیا شراهیا. (مجمل التواریخ والقصص ص186).
(1) - بتشدید «ی» ضبط شده است.
(2) - این جمله در طبری و ترجمهء بلعمی نیست و مقدمات آن هم نیست.

یاه یاه.

(ع اِ فعل) کلمهء فعل، یعنی پیش بیا. (ناظم الاطباء). پیش بیا و آن کلمه ای است که شبانان بدان صاحب خود را خوانند. (از منتهی الارب). به تکرار و کسر ها و نیز با تسکین آن و گاهی با تنوین آن... و گاهی های اول مفتوح شود و گویند یاهیاه، برای واحد و جمع و مذکر و مؤنث، و گاهی تثنیه و جمع بسته میشود و گویند یا هیاهان، یا هیاهون و یا هیاه (به فتح آخر) و یا هیاهتان و یا هیاهات. (از منتهی الارب). صاحب اقرب الموارد آرد: یا هیاه، کلمه ای است که با آن انسان و چهارپا را می خوانند؛ یعنی پیش بیا. در آن مفرد و مثنی و جمع و مذکر و مؤنث یکسان است. برای آنکه از اصوات است و بعضی مثنی و جمع مؤنث کنند چنانکه برای مثنی یا هیاهان و برای جمع یا هیاهون و برای مؤنث یا هیاهة به فتح آخر و برای مثنی مؤنث یا هیاهتان و جمع مؤنث یا هیاهات گویند یعنی پیش بیایید. و رجوع به لسان العرب و المعرب جوالیقی شود. ابوحاتم گفته است گمان می کنم اصل آن در سریانی «یاهیا شراهیا» باشد. (از المعرب جوالیقی ص398).

یای.

(اِ) نام حرف آخر الفبا: «ی» است. یاء. رجوع به «ی» شود.
- یای معکوس؛ یای کلان که طویل باشد به جانب دست راست کاتب. (غیاث اللغات).

یای.

(ترکی، اِ) کمان تیراندازی. (غیاث اللغات). || موسم تابستانی. (غیاث اللغات). تابستان. فصل دوم از فصول سال پس از بهار و پیش از پائیز.

یای.

(اِ) دانش یای یا علم یای، دانش به کار بردن حجرالمطر است برای آوردن باران و برف که مغلان دانستندی. قام. (یادداشت مؤلف) : قنقلی درمیان ایشان بود که علم یای یعنی استعمال حجرالمطر، نیک دانستی فرمود که آغاز یای نهاد و تمامت لشکر را یاسا فرمود تا بارانیها در ظهاره های جامه های زمستانی کنند و تا سه شبان روز از پشت اسب جدا نشوند و قنقلی به کار یای مشغول شد... (جهانگشای جوینی).
- یای گرفتن؛ عمل حجرالمطر کردن. (یادداشت مؤلف) : یایچی ترک یای گرفت و لشکر از زیر پای اینها بیرون آمدند. (جهانگشای جوینی ج 1 ص 153). و رجوع به حجرالمطر شود.

یایچی.

(ص نسبی) منسوب به یای. آنکه عمل یام (قام) داند. آنکه عمل حجرالمطر داند: یایچی ترک یای گرفت و لشکر از زیر پای اینها بیرون آمدند. (جهانگشای جوینی).

یایچی.

(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش دهخوارقان شهرستان تبریز واقع در 28000 گزی جنوب خاوری بخش. دارای 368 تن سکنه و آب آن از رودخانهء هرکلان است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یایچی.

(اِخ) دهی است از دهستان هیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل واقع در 30000 گزی جنوب خاوری اردبیل. راه آن شوسه و آب آن از چشمه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یایچی.

(اِخ) دهی است از دهستان به به جیک بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو واقع در 21000 گزی شمال خاوری سیه چشمه. دارای 22 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یای شهر.

[شَ] (اِخ) دهی است از دهستان سراجو بخش مرکزی شهرستان مراغه دارای 250 تن سکنه است. آب آن از صوفی چای است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

یایلاغ.

(ترکی، اِ) ییلاق. جایی که تابستان در آن اقامت کنند. منطقهء خوش آب و هوا که بهنگام تابستان بدانجا روند : چون هواگرم شد سلطان از اوچه عزم یایلاغ کوه جود و بلاله و رکاله کرد. (جهانگشای جوینی). در آن مدت که از یایلاغ مواکب میمون در جنبش آمد فرمان شد تا تمامت سفاین را با ملاحان موقوف کردند. (جهانگشای جوینی). غازان را به فرزندی به شما می سپارم و باوق بخشی ختایی نیز با شما باشد و با سالجوق بهم بیایلاغ دماوند روید. (تاریخ مبارک غازانی ص10). پادشاه اسلام از اسدآباد بر عزم یایلاغ الاتاغ حرکت فرمود. (تاریخ مبارک غازانی ص111). غرهء ذی الحجه زفاف قتلغ شاه نویان بود با ایل قتلغ دختر گیخاتو و در آن یایلاغ جمعی مقربان... کنگاجی کرده بودند. (تاریخ مبارک غازانی ص134). لاجرم تمامت گله های مغول که در یایلاغ و قشلاق می بستند می گرفتند و برمی نشستند. (تاریخ مبارک غازانی ص271). پادشاه اسلام... فرمان داد تا در هر ولایتی از قشلاق و یایلاق به هنگام ارتفاع در انبار ریزند. (تاریخ مبارک غازانی ص301). مصحلت در آن است که از ممالک و ولایاتی که بر راه گذر لشکر و یایلاغ و قشلاق ایشان افتاده... تمامت به اقطاع به لشکر دهیم. (تاریخ مبارک غازانی ص302).

یایلاق.

(ترکی، اِ) ییلاق. یایلاغ. جای تابستانی: تا یایلاق و قشلاق شما بسیار گردد. (رشیدی). چون از آن گریوه می گذرند همه صحرای مرغزار و یایلاق است. (جامع التواریخ رشیدی). از اینجا به سرعت تمام روانه گشته به پای دماوند راند و آنجا منتظر جواب بایدو بنشست و موسم یایلاق در آن حدود گذرانید. (تاریخ مبارک غازانی). به وقت عزیمت به یایلاق و قشلاق ساوریها زیادت از آش می نهادند. (تاریخ مبارک غازانی ص328).
- یایلاق کردن؛ به یایلاق رفتن و تابستان در آنجا گذراندن: لشکرهای عراق و آذربایجان را اجازت انصراف فرمود و یایلاق در شترکوه کرد. (تاریخ مبارک غازانی). شهزاده انبارجی و لشکرهای عراق و آذربایجان را اجازت انصراف فرمود یایلاق در شترکوه کرد. (تاریخ مبارک غازانی ص36). و به راه سلطان میدان به فیروزکوه بیرون آمد و به دماوند یایلاق کردند. (تاریخ غازانی ص41).
- قشلاق و یایلاق کردن؛ به قشلاق و یایلاق رفتن و زمستان را در قشلاق و تابستان را در یایلاق گذراندن : و همچنین لشکری که با پسر او ساربان برکنار آمویه و بادغیس و شبورغان قشلاق و یایلاق میکردند. (تاریخ غازانی ص26).

یایلاقمیشی.

(ترکی، اِ) ظاهراً به معنی ییلاق کردن است.
- یایلاقمیشی کردن؛ اقامت کردن در محل تابستانی : در شهور سنهء اثنین و خمسین و ستمائة در آن حدود یایلاقمیشی کردند. (جامع التواریخ رشیدی). و رجوع به یایلامیشی شود.

یایلامیشی.

(ترکی، اِ) یایلاقمیشی : یاسا فرموده بود که هیچ آفریده از لشکریان و غیرهم چهارپای در زرع و باغ مردم نکنند و قطعاً غله نخورانند و در ولایات خرابی نکنند و رعایا را زور نرسانند و با جماعت قزاونه که در حدود جام گذاشته بودند از رادکان به شترکوه حرکت فرمودند تا آنجا یایلامیشی کند. (تاریخ مبارک غازانی ص22). چون بهار سنهء تسع و ثمانین (809 ه . ق.) درآمد در حدود رادکان و خبوشان و شترکوه یایلامیشی کردند. (تاریخ مبارک غازانی ص23). بهار به جانب دماوند حرکت فرمود و به راه چهاردیه بیرون آمده یک ماهی در دامغان توقف نمود و از آنجا به راه سلطان میدان به فیروزکوه بیرون آمد و در دماوند یایلامیشی(1) کردند. (تاریخ مبارک غازانی ص41). از آنجا متوجه دماوند گشت و آن تابستان آنجا یایلامیشی کردند. (تاریخ مبارک غازانی ص68).
(1) - ن ل: یایلاق.

یاین.

[] (اِ) قسمی ماهی(1). (یادداشت مؤلف).
.
(فرانسوی)
(1) - Silure

یایی.

(ص نسبی) یائی. بیمار و ناخوش و ناچاق. (برهان)(1).
(1) - رشیدی نویسد: «یائی. در فرهنگ جهانگیری به معنی بیمار است. منوچهری گوید :
گر چه بهوا برشد چون مرغ همیدون
ورچه بزمین درشد چون مردم یائی».
ولی بجای یائی در دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی (چ1) ص83 و چ کازیمیرسکی ص112 «مردم مائی آمده». کازیمیرسکی مصرع اخیر را چنین ترجمه کرده:
qu il disparut sous terre, comme un homme d entre nous.(کازیمیرسکی ص235). و در شرح آن نوشته (ص382): من صفت «مائی» را که پس از مردم آمده به معنی «آبی» (aquatique) نمی دانم». بعضی مائی را مراد «ماهی دشت» (موضعی به کرمانشاه) پنداشته اند، اما صحیح همان «مردم مائی» به معنی مردم آبی است، زیرا منوچهری در مدح مسعودبن محمود غزنوی گوید (دیوان، چ1 ص83):
امروز کیا بوسه دهد بر لب دریا
کز دست شهنشاه بدو یافت رهایی
سالار سپاهان چو ملک شد به سپاهان
برشد به هوا همچو یکی مرغ هوایی
گرچه به هوا برشد چون مرغ همیدون
ور چه به زمین درشد چون مردم مایی
فرزند به درگاه فرستاد و همی داد
بر بندگی خویش به یکباره گوایی.
مراد از کیا «باکالیجار» خال منوچهربن قابوس است و منظور از «سالار سپاهان» علاءالدوله ابوجعفر محمد بن دشمنزیار معروف به ابن کاکویه است. در بیت سوم، مصراع اول «به هوا برشد چون مرغ» مربوط به مصراع دوم بیت دوم است و مصراع دوم بیت سوم ناظر به مصراع اول بیت اول. علاءالدوله پسر خود فرامرز را به گروگان به درگاه مسعود فرستاد (از سوی دیگر باکالیجار هم که نخست یک پسرش در غزنین به گروگان بود پس از شکست مسعود فرزند دیگر خود را به عذرخواهی نزد او فرستاد). رجوع به دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی (چ1) تعلیقات صص203 - 205 شود. پس «یایی» (در بعض نسخ برهان) و «یائی» مصحف «مایی» (مائی) است. (از حاشیهء برهان قاطع چ معین، ذیل «یایی»).

یأجوج.

[یَءْ] (ع ص) کسی که آتش برافروزد. (آنندراج). و رجوع به یأجوج و مأجوج شود.

یأجوج.

[یَءْ] (اِخ) یأجوج یا گگ به عقیدهء برخی از مورخان ارمنی سرزمینی در ارمنستان بوده است: ارکش اول (پادشاه ارمنستان) از پدرش پیروی کرد و با اهالی پنت جنگید... در این وقت اختلالی بزرگ در گردنه های کوه قفقاز در صفحهء بلغارها پدید آمد و مردمانی زیاد به مملکت (ارمنستان) مهاجرت کرده در جنوب گگ (یأجوج) در صفحات حاصلخیز برای مدتی برفرار شدند... (تاریخ ایران باستان ج3 ص2578).

یأجوج و مأجوج.

[یَءْ جُ مَءْ] (اِخ)نوعی از خلقند، کسائی مهموز نمی داند هردو را الف زاید می گوید مشتق از یجج و مجج و در قراءت رؤبة آجوج به مد همزه و مأجوج به سکون همزه آمده و ابومعاذ مأجوج را یمجوج گفته... (آنندراج). دو قبیله اند از خلق خدای تعالی و در حدیث آمده است که خلق ده جزءاند نه جزء آنها یأجوج و مأجوج باشند. این دو کلمه اعجمی است خواندن و ضبط آنها به همزه و بی همزه هردو آمده است. آنان که بی همزه آرند الف را در هر دو زایده می شمارند و گویند اصل آنها «یجج و مجج» است. این دو کلمه غیرمنصرف باشند. رؤبه گوید :
لوان یأجوج و مأجوج معا
و عاد عادواستجاشواتبعا...
(از تاج العروس).
گویند یأجوج و مأجوج از نسل ماغوغ بن یافث بن نوح اند و بقول بعضی از نسل کومربن یافث. (صبح الاعشی ذیل نسب عجم ص371). برخی گفته اند یأجوج و مأجوج مشتق از اجیج است به معنی زبانه کشیدن آتش. و گفته اند دو کلمهء اعجمی باشند و دو امت بزرگند از ترک. (از اقرب الموارد). یأجوج و مأجوج دو گروهند که ذوالقرنین بر ایشان سد بست. (دهار). نسناس. (منتهی الارب). گفته اند که یأجوج و مأجوج پسران یافث بن نوح اند و آنان دو قبیله از مردمند. تلفظ آنها هم با همزه و هم بی همزه آمده است و دو لفظ مزبور عجمی هستند ولی اشتقاق نظیر چنین کلماتی در سخن تازی از «اجت النار» و از «ماء اجاج» است و ماء اجاج آبی است بسیار شور و سوزان به سبب شوری آن و بنابراین بر وزن «یفعول» و «مفعول» باشند و هم رواست که آنها را بر وزن «فاعول» فرض کنیم و این در صورتی است که دو نام مذکور را عربی بپنداریم وگرنه لغت عجمی از عربی اشتقاق نمی یابد. از شعبی روایت کرده اند که وی گفته است ذوالقرنین به ناحیهء یأجوج و مأجوج رهسپار شد و در آنجا مردمانی را دید که دارای مویهای سرخ و سپید و چشمان ازرق بودند و گروهی بسیار از این قوم نزد وی گرد آمدند و گفتند ای پادشاه پیروزمند در پشت این کوه اقوامی باشند که جز خدای کسی شمارهء آنان نداند. آنها شهرهای ما را ویران می سازند و میوه ها و کشتهای ما را می خورند. ذاالقرنین گفت این اقوام بر چه صفتی باشند؟ گفتند مردمی کوتاه قد اصلع و دارای چهره های پهن اند. پرسید آنها چند صنفند؟ گفتند اقوامی بیشمارند که جز خدای کس شمارهء آنان نداند. گفت نامهای آنان چیست؟ گفتند: آنان که به ما نزدیکند، شش قبیله اند بدین نامها: یأجوج، مأجوج، تاویل، تاریس، منسک، و کماری... ولی قبائلی که از ما دورند را نمی شناسیم و راهی به سوی آنان نداریم. آیا ممکن است بر ما خراجی بنهی و ما آن را بگزاریم و بدان سدی بر آنان ببندی و ما را از گزند آنها حفظ کنی! ذوالقرنین گفت خوراک آنان چیست؟ گفتند در هر سال دریا دو ماهی به سوی آنان می اندازد که میان سر هر ماهی تا دم آن ده روز یا بیشتر راه است. ذوالقرنین گفت آنچه خدای مرا تمکین داده است در آن بهتر است. شما مرا به قوتی یاری دهید هریک از شما آنچه میتوانید بپردازید تا آن را در راه بستن سد صرف کنم. آنها پذیرفتند. آنگاه ذوالقرنین فرمان داد مقداری آهن آوردند سپس دستور داد آهنها را بگدازند و از آن خشتهای بزرگ بزنند. سپس فرمان داد مس بیاورند و آنها را هم ذوب کنند و از آن ملاطی برای آن خشتها آماده سازند. سرانجام دره را برآوردند و آن را دو قلهء کوه برابر ساختند و شبیه به در بسته ای شد. (از معجم البلدان یاقوت ذیل سد یأجوج و مأجوج). در قرآن کریم آمده است: قالوا یا ذا القرنین اِنّ یأجوج و مأجوجَ مُفسدونَ فی الارض فهل نجعلُ لک خرجاً ان تعجلَ بیننا و بینهم سداً. (قرآن 18/93). گفتند ای ذوالقرنین به تحقیق یأجوج و مأجوج فسادکنندگانند در زمین پس آیا قرار دهیم برای تو خرجی را بر آنکه گردانی میان ما و میان آنها سدی را. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج3 ص444). ابوالفتوح در تفسیر آیهء مزبور نویسد آنگه روی به میانه نهاد (اسکندر) که یأجوج و مأجوج و انس در او بودند. در بعضی برسید بجماعتی مردمان مصلح. او را گفتند ای ذوالقرنین پس در این کوه، خدای را خلقی هستند که به آدمیان نمانند. مانند بهائم گیاه می خورند و چون سباع وحوش را می درند و هرچه در زمین بجنبد از جانور میخورند و هیچ خلق نیست خدای را که آن زیادت می پذیرد که ایشان. اگر مدتی برآید و ایشان همچنین بیفزایند، جهان بستانند و زمین را فروگیرند و اهل زمین را از زمین برانند و هر وقت ما منتظر می باشیم که به بالای این کوه برآیند... ما خراجی بر خود بنهیم که بتو می گزاریم تا در میان ما و ایشان سدی کنی... گفت: آنچه خدای مرا تمکین داده است در آن بهتر است شما یاری دهید به قوتی تا من از میان شما سدی کنم به روی و سنگ و آهن بسیار و روی و مس چندان که توانید جمع کنید. آن را جمع کردند چندانکه او گفت. آنگه گفت من بروم و یک بار ایشان را بنگرم. به بالای کوه برآمد و در نگرید گروهی را دید بر یک شکل نر و ماده بقد نیم مرد و بهری بود. امیرالمؤمنین علیه السلام گفت بالای ایشان یک به دست بیش نیست و بهری از ایشان درازند و ایشان دندان و چنگال دارند چنانکه سباع. چون چیزی خورند آواز دندانهای ایشان بمانند اشتر باشد که نشخوار کند یا ستور که علف خورند و بمانند چهارپای موی دارند بر اندام و پوشش ایشان موی است از سرما و گرما به آن موی خویشتن را پوشیده دارند و گوشهای بزرگ دارند، یکی پر موی چون پشم گوسفند و یکی اندک موی. چون بخسبند لحاف کنند و دیگری دواج بسازند و هیچ از ایشان نباشد که بمیرند الا آنکه هزار فرزند بزایند. چون هزار تمام بزاید بداند که وقت مرگ است او را. و به وقت ربیع چنانکه ما را باران آید ایشان را از دریا ماهی آید. چندانکه جز خدای حد و اندازهء آن نداند. ایشان بگیرند آن ماهیان را و ذخیره کنند تا سال دیگر و یکدیگر را با آواز کبوتر خوانند و آواز بلندشان چون بانگ گرگ باشد و جفت چنان گیرند چون بهائم. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج3 ص450) : حتی اذا فُتحت یأجوج و مأجوج و هم من کل حدب ینسلون. (قرآن 21/96)؛ تا چون گشوده شود یأجوج و مأجوج و آنها از هر بلندی می شتابند. (تفسیر ابوالفتوح ج3 ص559). و ابوالفتوح در تفسیر آیه نویسد: و فتح یأجوج و مأجوج در وقت رجعت باشد برای آنکه عقیب یأجوج و مأجوج صاحب الزمان علیه السلام که مهدی است بیرون آید و رجعت برای او باشد... تا آنگه که سد یأجوج و مأجوج بگشایند و قصهء ایشان رفته است. حذیفة بن الیمان گفت رسول علیه السلام گفت اول آیتی و علامتی از علامات آخر زمان خروج دجال بود آنگه خروج دابة الارض آنگه خروج یأجوج و مأجوج آنگه عیسی علیه السلام از آسمان فرود آید و این عند خروج مهدی باشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج3 ص572). در شاهنامهء فردوسی در وصف یأجوج و مأجوج آمده است:
همه رویهاشان چو روی هیون
زبانها سیه دیده هاشان چو خون
سیه روی و دندانها چون گراز
که یارد شدن نزد ایشان فراز
همه تن پر از موی و رخ همچو نیل
برو سینه و گوشهاشان چو پیل
بخسبند و یک گوش بستر کنند
دگر بر تن خویش چادر کنند
ز هر ماده ای بچه زاید هزار
کم و بیش ایشان گذشت از شمار
بگرد آمدن چون ستوران شوند
تک آرند و بر سان گوران شوند
بهاران کز ابر اندر آید خروش
همان سبز دریا برآید بجوش
چو تنین از آن موج بردارد ابر
هوا برخروشد بسان هژبر
فروافکند ابر تنین چو کوه
بیایند از ایشان گروها گروه
خورش آن بود سال تا سالشان
که آگنده گردد تن و یالشان
گیاشان بود زین سپس خوردنی
بپویند هرسو به آوردنی
چو سرما شود سخت لاغر شوند
به آواز گویی کبوتر شوند
بهاران چو آید به کردار گرگ
بغرند به آوازهای بزرگ.(شاهنامه).
یادار سلمی بین دارات العوج
جرت علیها کل ریح سیهوج
هو جاء جاءت من جبال یأجوج
من عن یمین الخط او سما هیج.
(تاج العروس) :
ز یأجوج و مأجوج خسته دلیم
چنان شد که دلها ز تن بگسلیم.فردوسی.
پارسیان به حسب مملکتها به هفت کشور قسمت کرده اند: نخستین کشور هندوان... ششم کشور ترک و یأجوج و مأجوج... (التفهیم بیرونی). اقلیم پنجم از زمین ترکان مشرقی ابتدا کند و جای یأجوج اندر سد بسته و بر گروههای ترکان و قبیله های معروف از آن ایشان بگذرد. (التفهیم بیرونی). دلالت هر برجی بر شهرها و ناحیتها... اسد: ترک تا به یأجوج و مأجوج و سپری شدن آبادانی آنجا. (التفهیم بیرونی).
راست گفتی سپاه یأجوجند
که نه اندازه شان پدید و نه مر.فرخی.
فلک مر قلعه و مر باغ او را
بپیروزی برافکنده ست بنیان
یکی را سد یأجوج است دیوار
یکی را روضهء خلد است بالان.
عنصری (از لغتنامهء اسدی).
گر سکندر بر گذار لشکر یأجوج بر
کرد سد آهنین آن بود دستان آوری.
عنصری.
ز یأجوج و مأجوجمان باک نیست
که ما بر سر سد اسکندریم.ناصرخسرو.
یک فوج قوی لاجرم بدان مرز
از لشکر یأجوج مرزبان است.ناصرخسرو.
سوراخ شده ست سد یأجوج
یکچند حذر کن ای برادر.ناصرخسرو.
پس این کشتی ما برسید به کوه یأجوج و مأجوج یعنی در این حالت اندیشه های فاسد و حب دنیا در خیال من می گشت و در آن وقت پیش من بودند پریان. یعنی قوت خیال و فکر. و در حکم من بود چشمهء مس روان یعنی حکمت. پس بفرمودم پریان را، یعنی قوا را تا بدمیدند در آن مس که آتش شد. پس از آن سدی ببستم میان من و یأجوج و مأجوج، یعنی اندیشه های فاسد. (قصة الغربة الغربیة تألیف شیخ شهاب الدین سهروردی چ کربن ص286).
مهدی چو بیاید بشود آفت یأجوج
عیسی چو بیاید برود فتنهء دجال.معزی.
پیش یأجوج نفس خود سد باش
پیش افعیش چون زمرد باش.سنایی.
از اقصی بلاد روم و... تا سد یأجوج و مأجوج و حدود دیار سومنات یک تسو مسلمان است... (کتاب النقض ص492).
به شب شهر غوغای یأجوج گیرد
به روزش سکندر دهائی نیابی.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص416).
یأجوج ستم گم شد کز پیش چو اسکندر
هم زآهن تیغ او دیوار کشد عدلش.خاقانی.
چون سکندر پس ظلمات چه ماندیم کنون
سد خون پیش دو یأجوج بصر بربندیم.
خاقانی.
بفرساید ز سوز دولت تو جان اسکندر
چه باشد جان یأجوجی که از آتش نفرساید.
خاقانی.
همه شهر یأجوج گیرد دگر شب
که سد زنان را بقائی نیابی.خاقانی.
اسکندر آمد و در یأجوج درگرفت
عیسی رسید و نوبت دجال درگذشت.
خاقانی.
خصمش به مستی آمد از ابلیس همچنانک
یأجوج بود نطفهء آدم به احتلام.خاقانی.
لشکر عادند و کلک من چو صرصر از صریر
نسل یأجوجند و نطق من چو صور اندر صدا.
خاقانی.
شش جهت یأجوج بگرفت ای سکندر الغیاث
هفت کشور دیو بسته ای سلیمان الامان.
خاقانی.
یأجوج ظلم بینم جز رای روشن او
از بهر سد انصاف اسکندری ندارم.خاقانی.
سوی میمنه رومی و بربری
چو یأجوج در سد اسکندری.نظامی.
اگر کوه پولاد شد پیکرت
و گر خیل یأجوج شد لشکرت.نظامی.
گروهی در آن دشت یأجوج نام
چو ما آدمیزاده و دیوفام.نظامی.
دفع یأجوج ستم را در بسیط مملکت
عدل تو حصن حصین چون کوه خارا ساخته.
مبارک شاه غزنوی.
کردی ز مرگ سدی یأجوج فتنه را
آری بلند پایه تر از صد سکندری.
محمدبن علی کاشانی (از لباب الالباب ج1 ص187).
که بار دگر دل نهد بر هلاک
ندارد ز پیکار یأجوج باک.سعدی.
سکندر به دیوار روئین و سنگ
بکرد از جهان راه یأجوج تنگ
ترا سد یأجوج کفر از زر است
نه رویین چو دیوار اسکندر است.سعدی.
وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی.
سعدی (خواتیم).
مملکت وقتی شود ایمن که از پولاد تیغ
پیش یأجوج بلا سدی کشی اسکندری.
سلمان ساوجی.
یأجوج حادثات جهان را چه اعتبار
با من که در شکوه چو سد سکندرم.
؟ (از تذکرهء دولتشاه).
یک طرف یأجوج ظلم و یک طرف ملک امان
تیغ شه را در میان سد سکندر کرده اند.
قنبری نیشابوری.
چاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بس
رخنه بر یأجوج بستن خاصهء اسکندر است.
جامی.
علیشاه به اغوای معاندین فی قلوبهم مرض متوجه این دشت پر خطر گشته با جماعت مذکور که یأجوج و مأجوج مفسدون فی الارض اند معرکه آرا گردد علی الغفله با سپاه نصرت پناه به سر وقت آنها رسید. (مجمل التواریخ گلستانه ص22). و رجوع به ذوالقرنین در همین لغت نامه شود.

یأس.

(1) [یَءْسْ] (ع اِمص) نومیدی. خلاف رجا. (منتهی الارب) (دهار) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ناامیدی. بی امیدی. نمیدی. قنوط. حرمان :
یاسمین خندان و خوش زان است کز من غافل است
یأس من گر دیده بودی یاسمین بگریستی.
خاقانی.
طالبان او لباس یاس در پوشیدند و طمع از او بریدند. (ترجمهء تاریخ یمینی).
- آیهء یأس بودن؛ مظهر ناامیدی بودن. جز سخنان ناامیدکننده نگفتن.
- آیهء یأس خواندن؛ یکباره ناامید کردن.
- یأس آمیز؛ توأم با یأس. توأم با ناامیدی.
-امثال: الیأس احدی الراحتین؛ نومیدی دویم آسودگی است. (امثال و حکم ج1 ص281) :
بهر حق یکبارگی بگذار دین
نفس را کالیأس احدی الراحتین.
مولوی (امثال و حکم).
(1) - در شعر فارسی به صورت یاس (بر وزن داس) نیز به کار رفته است. مسعودسعد در قصیده ای به مطلع:
در تو ای گنبد امید و هراس
گردش آس هست و گونهء آس.
گوید:
رتبت جاه و کثرت جودش
در جهان نه امل گذاشت نه یاس.
(دیوان ص295).

یأس.

[یَءْسْ] (ع مص)(1) نومید گردیدن و بریدن امید را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نومید شدن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامه جرجانی). امید داشتن و بریدن امید را. (از شرح قاموس): لاییأس من روح الله. || دانستن و ظاهر شدن. (منتهی الارب) (ناظم ال