قرآن مجید به همراه 28 ترجمه و 6 تفسیر

مشخصات كتاب

سرشناسه:مركز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1388
عنوان و نام پدیدآور:قرآن مجید به همراه 28 ترجمه و 6 تفسیر/ مركز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان.
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مركز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳88.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع:معارف قرآنی

1. سوره الفاتحه

سوره الفاتحه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم (1)
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (2)
الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (3)
مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4)
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5)
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (6)
صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ (7)

آشنايي با سوره

1- فاتحه [گشاينده]
چون قرآن با اين سوره شروع مي‌شود و اين سوره آغازگر قرآن است، «فاتحه» ناميده مي‌شود. بخاطر حمد و ستايشي كه در اين سوره از خداوند بعمل آمده نام ديگرش سوره «حمد» است. و نيز بنام «شكر» و «وافيه» و «نور» هم از آن ياد مي‌شود. نام ديگرش «سبع المثاني» است و نيز «ام الكتاب». امام صادق(ع) فرموده است: سوره‌اي كه اولش ستايش، وسطش اخلاص و آخرش نيايش است. (تفسير برهان ج 1 ص 42.) اين سوره 7 آيه دارد و در سال سوم بعثت آمده و چهل و سومين سوره است كه در مكه نازل شده است. بعضي هم اين سوره را اولين سوره دانسته‌اند. شده است. بعضي هم اين سوره را اولين سوره دانسته‌اند.

اعراب آيات

{بِسْمِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / فعل مقدّر يا محذوف / فاعل محذوف {الرَّحْمنِ} نعت تابع {الرَّحِيمِ} نعت تابع
{الْحَمْدُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {لِلَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {رَبِّ} نعت تابع {الْعالَمِينَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر
{الرَّحْمنِ} نعت تابع {الرَّحِيمِ} نعت تابع
{مالِكِ} نعت تابع {يَوْمِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {الدِّينِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر
{إِيَّاكَ} مفعولٌ به مقدّم {نَعْبُدُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {وَإِيَّاكَ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به مقدّم {نَسْتَعِينُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير
{اهْدِنَا} فعل امر، مبني بر حذف حرف عله (ي) / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {الصِّراطَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {الْمُسْتَقِيمَ} نعت تابع
{صِراطَ} بدل تابع {الَّذِينَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {أَنْعَمْتَ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {غَيْرِ} بدل تابع {الْمَغْضُوبِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَلاَ} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {الضَّالِّينَ} معطوف تابع

آوانگاري قرآن

1.Bismi Allahi alrrahmani alrraheemi
2.Alhamdu lillahi rabbi alAAalameena
3.Alrrahmani alrraheemi
4.Maliki yawmi alddeeni
5.Iyyaka naAAbudu wa-iyyaka nastaAAeenu
6.Ihdina alssirata almustaqeema
7.Sirata allatheena anAAamta AAalayhim ghayri almaghdoobi AAalayhim wala alddalleena

ترجمه سوره

ترجمه فارسي استاد فولادوند

به نام خداوند رحمتگر مهربان (1)
ستايش خدايي را كه پروردگار جهانيان، (2)
رحمتگر مهربان، (3)
[و] خداوند روز جزاست. (4)
[بار الها] تنها تو را مي‌پرستيم، و تنها از تو ياري مي‌جوييم. (5)
ما را به راه راست هدايت فرما، (6)
راه آنان كه گرامي‌شان داشته‌اي، نه [راه] مغضوبان، و نه [راه] گمراهان. (7)

ترجمه فارسي آيت الله مكارم شيرازي

«1» به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
«2» ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است.
«3» [خداوندي كه] بخشنده و بخشايشگر است [و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته].
«4» [خداوندي كه] مالك روز جزاست.
«5» [پروردگارا!] تنها تو را مي‌پرستيم؛ و تنها از تو ياري مي‌جوييم.
«6» ما را به راه راست هدايت كن...
«7» راه كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي؛ نه كساني كه بر آنان غضب كرده‌اي؛ و نه گمراهان.

ترجمه فارسي حجت الاسلام والمسلمين انصاريان

به نام خدا كه رحمتش بي‌اندازه است و مهرباني‌اش هميشگي. (1)
همه ستايش‌ها، ويژه خدا، مالك و مربّي جهانيان است. (2)
رحمتش بي‌اندازه و مهرباني‌اش هميشگي است. (3)
مالك و فرمانرواي روز پاداش و كيفر است. (4)
[پروردگارا!] تنها تو را مي‌پرستيم وتنها از تو كمك مي‌خواهيم. (5)
ما را به راهِ راست راهنمايي كن. (6)
راه كساني [چون پيامبران، صدّيقان، شهيدان و صالحان كه به خاطر لياقتشان] به آنان نعمتِ [ايمان، عمل شايسته و اخلاق حسنه] عطاكردي، هم آنان كه نه مورد خشم تواند و نه گمراه‌اند. (7)

ترجمه فارسي استاد الهي قمشه اي

بنام خداوند بخشنده مهربان (1)
ستايش خداي را كه پروردگار جهانيان است آفريننده جهانها است (2)
خدائي كه بخشنده و مهربانست (3)
پادشاه روز جزا است، روز كيفر نيك و بد خلق (4)
پروردگارا تنها تو را ميپرستيم و از تو ياري مي جوئيم و بس (5)
تو ما را به راه راست هدايت فرما (6)
راه آنان كه بانها انعام فرمودي مانند انبياء و اولياء نه راه كساني كه بر آنها خشم فرمودي مانند يهود و نه گمراهان عالم چون اغلب نصاري (7)

ترجمه فارسي حجت الاسلام والمسلمين قرائتي

به نام خداوند بخشنده‌ي مهربان. (1)
سپاس و ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است. (2)
(خدايي كه) بخشنده و مهربان است. (3)
(خدايي كه) مالك روز جزاست. (4)
(خدايا) تنها ترا مي‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌جوئيم. (5)
(خداوندا!) ما را به راه راست هدايت فرما. (6)
(خداوندا! ما را به) راه كساني كه آنها را مشمول نعمت خود ساختي، (هدايت كن) نه غضب شدگان و نه گمراهان! (7)

ترجمه فارسي استاد مجتبوي

به نام خداي بخشاينده مهربان (1)
سپاس و ستايش خداي راست، پروردگار جهانيان، (2)
آن بخشاينده مهربان، (3)
خداوند و فرمانرواي روز پاداش. (4)
تو را مي‌پرستيم و بس و از تو ياري مي‌خواهيم و بس. (5)
ما را به راه راست راه بنماي، (6)
راه كساني كه به آنان نعمت دادي نيكويي كردي نه راه خشم گرفتگان بر آنها و نه راه گمراهان. (7)

ترجمه فارسي استاد آيتي

به نام خداي بخشاينده مهربان (1)
ستايش خدا را كه پروردگار جهانيان است. (2)
آن بخشاينده مهربان، (3)
آن فرمانرواي روز جزا. (4)
تنها تو رامي پرستيم و تنها از تو ياري مي جوييم. (5)
ما را به راه راست هدايت كن: (6)
راه كساني كه ايشان را نعمت داده اي ، نه خشم گرفتگان بر آنها و نه گمراهان. (7)

ترجمه فارسي استاد خرمشاهي

به نام خداوند بخشنده مهربان (1)
سپاس خداوند را كه پروردگار جهانيان است (2)
خداي رحمان مهربان (3)
دادار روز جزا (4)
[خداوندا] تنها تو را مي‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌خواهيم (5)
ما را بر راه راست استوار بدار (6)
راه كساني كه آنان را نواخته‌اي، آنان نه كه از نظر انداخته‌اي، و نه گمراهان (7)

ترجمه فارسي استاد معزي

بنام خداوند بخشاينده مهربان (1)
سپاس خدايرا پروردگار جهانيان (2)
بخشاينده مهربان (3)
كه فرمانرواي روز رستاخيز است (4)
خدايا تو را پرستش كنيم و از تو ياري خواهيم (5)
ما را به راه راست هدايت فرما (6)
راه آنانكه برايشان روزي فرستادي نه راه غضب‌شدگان و نه راه گمگشتگان (7)

ترجمه انگليسي قرائي

1 In the Name of Allah, the All-beneficent, the All-merciful.
2 All praise belongs to Allah, Lord of all the worlds,
3 the All-beneficent, the All-merciful,
4 Master of the Day of Retribution.
5 You [alone] do we worship, and to You [alone] do we turn for help.
6 Guide us on the straight path,
7 the path of those whom You have blessed—such as have not incurred Your wrath, nor are astray.

ترجمه انگليسي شاكر

In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful. (1)
All praise is due to Allah, the Lord of the Worlds. (2)
The Beneficent, the Merciful. (3)
Master of the Day of Judgment. (4)
Thee do we serve and Thee do we beseech for help. (5)
Keep us on the right path. (6)
The path of those upon whom Thou hast bestowed favors. Not (the path) of those upon whom Thy wrath is brought down, nor of those who go astray. (7)

ترجمه انگليسي ايروينگ

(1) In the name of God, the Mercy-giving, the Merciful!
(2) Praise be to God, Lord of the Universe,
(3) the Mercy-giving, the Merciful
(4) Ruler on the Day for Repayment!
(5) You do we worship and You do we call on for help.
(6) Guide us along the Straight Road,
(7) the road of those whom You have favored, with whom You are not angry, nor who are lost!

ترجمه انگليسي آربري

In the Name of God, the Merciful, the Compassionate (1)
Praise belongs to God, the Lord of all Being, (2)
the All-merciful, the All-compassionate, (3)
the Master of the Day of Doom. (4)
Thee only we serve; to Thee alone we pray for succour. (5)
Guide us in the straight path, (6)
the path of those whom Thou hast blessed, not of those against whomThou art wrathful, nor of those who are astray. (7)

ترجمه انگليسي پيكتال

In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful (1)
Praise be to Allah, Lord of the Worlds, (2)
The Beneficent, the Merciful. (3)
Owner of the Day of Judgment, (4)
Thee (alone) we worship; Thee alone we ask for help. (5)
Show us the straight path, (6)
The path of those whom Thou hast favored; Not (the path) of those who earn Thine anger nor of those who astray. (7)

ترجمه انگليسي يوسفعلي

In the name of Allah Most Gracious Most Merciful. (1)
Praise be to Allah the Cherisher and Sustainer of the World. (2)
Gracious Most Merciful. (3)
Master of the Day of Judgment. (4)
Thee do we worship and Thine aid we seek. (5)
Show us the straight way. (6)
The way of those on whom Thou hast bestowed Thy Grace Those whose (portion) is not wrath and who go not astray. (7)

ترجمه فرانسوي

1. Au nom d'Allah, le Tout Miséricordieux, le Très Miséricordieux.
2. Louange à Allah, Seigneur de l'univers.
3. Le Tout Miséricordieux, le Très Miséricordieux,
4. Maître du Jour de la rétribution.
5. C'est Toi [Seul] que nous adorons, et c'est Toi [Seul] dont nous implorons secours.
6. Guide-nous dans le droit chemin,
7. le chemin de ceux que Tu as comblés de faveurs, non pas de ceux qui ont encouru Ta colère, ni des égarés.

ترجمه اسپانيايي

1. ¡En el nombre de Alá, el Compasivo, el Misericordioso!
2. Alabado sea Alá, Señor del universo,
3. el Compasivo, el Misericordioso,
4. Dueño del día del Juicio,
5. A Ti solo servimos y a Ti solo imploramos ayuda.
6. Dirígenos por la vía recta,
7. la vía de los que Tú has agraciado, no de los que han incurrido en la ira, ni de los extraviados.

ترجمه آلماني

1. Im Namen Allahs, des Gnنdigen, des Barmherzigen.
2. Aller Preis gehِrt Allah, dem Herrn der Welten,
3. Dem Gnنdigen, dem Barmherzigen,
4. Dem Meister des Gerichtstages.
5. Dir allein dienen wir, und zu Dir allein flehen wir um Hilfe.
6. Führe uns auf den geraden Weg,
7. Den Weg derer, denen Du Gnade erwiesen hast, die nicht (Dein) Miكfallen erregt haben und die nicht irregegangen sind.

ترجمه ايتاليايي

1. In nome di Allah, il Compassionevole, il Misericordioso
2. La lode [appartiene] ad Allah, Signore dei mondi,
3. il Compassionevole, il Misericordioso,
4. Re del Giorno del Giudizio.
5. Te noi adoriamo e a Te chiediamo aiuto.
6. Guidaci sulla retta via,
7. la via di coloro che hai colmato di grazia, non di coloro che [sono incorsi] nella [Tua] ira , né degli sviati.

ترجمه روسي

1. Bo имя Aллaxa Милocтивoгo, Милocepднoгo!
2. Xвaлa - Aллaxy, Гocпoдy миpoв,
3. Mилocтивoмy, Mилocepднoмy,
4. Цapю в дeнь cyдa!
5. Teбe мы пoклoняeмcя и Тебя пpocим пoмoчь!
6. Beди нac пo дopoгe пpямoй,
7. пo дopoгe тex, кoтopыx Tы oблaгoдeтeльcтвoвaл, нe тex, oтopыe нaxoдятcя пoд гнeвoм, и нe зaблyдшиx.

ترجمه تركي استانبولي

1- Rahman ve rahîm Allah adiyle.
2- Hamd, SETâlemlerin rabbi Allah'a.
3- Rahmandr, rahîmdir.
4- din gününün sahibidir.
5- Ancak sana ibadet ederiz ve ancak senden yardm dileriz.
6- Bize doًru yolu gِster.
7- nimetlendirdiًin ki‌ilerin yolunu; gazebe uًram‌larn da deًil, sapklarn da.

ترجمه آذربايجاني

1. Mərhəmətli, rəhmli Allahın adı ilə!
2. Həmd (şükür və tə'rif) olsun Allaha (və ya: Həmd məxsusdur Allaha) - aləmlərin Rəbbinə,
3. (Bu dünyada hamıya) mərhəmətli, (axirətdə isə ancaq mö'minlərə) rəhmli olana,
4. Haqq-Hesab (qiyamət) gününün sahibinə!
5. Biz yalnız Sənə ibadət edirik və yalnız Səndən kömək diləyirik!
6. Bizi doğru (düz) yola yönəlt!
7. Ne'mət verdiyin kəslərin yoluna! Qəzəbə düçar olmuşların və (haqdan) azmışların (yoluna) yox!

ترجمه اردو

1. شروع خدا كا نام لے كر جو بڑا مہربان نہايت رحم والا ہے
2. سب طرح كي تعريف خدا ہي كو (سزاوار) ہے جو تمام مخلوقات كا پروردگار ہے
3. بڑا مہربان نہايت رحم والا
4. انصاف كے دن كا حاكم
5. (اے پروردگار) ہم تيري ہي عبادت كرتے ہيں اور تجھ ہي سے مدد مانگتے ہيں
6. ہم كو سيدھے رستے چلا ان لوگوں كے رستے جن پر تو اپنا فضل وكرم كرتا رہا
7. نہ ان كے جن پر غصے ہوتا رہا اور نہ گمراہوں كے

ترجمه پشتو

1. شروع كوم د خداي په نامه چې بخښونكې او مهربان
2. ټول صفتونه د خداي لپاره دي چې د دوو جهانو خاوند دي.
3. هغه خداي چې بخښوونكې دي (او رحمت يې هر عام او خاص ته شامل دي).
4. (هغه خداي چې) د قيامت د ورځې خاوند دي.
5. (اي خدايه) يوازې ستا عبادت كوم، او يوازې له تا مرسته غواړم.
6. مونږ ته نيغه لار راوښيه.
7. د هغه كسانو لار چې تا پرې نعمتونه نازل كړي دي،نه د هغو كسانو لاره چې تۀ پرې غصه شوې يې او نه د ګمراهانو لار.

ترجمه كردي

1. Bi navê Yezdanê Dilovan ê Dilovîn
2. Çiqas pesindan û sipasî hene! Hemû ji bona Xuda yê cihanê ra ne.
3. Dilovan ê Dilovîn ewa ye.
4. (Ewa) serokê roja xelat û celatane.
5. Em hey xurî ji te ra perestî dikin û hey em ji te arîkarî dixwazin.
6. Tu me bîne ser rîyarast.
7. Ewanê te bi wan qencî kirine hene! Ewa rîya wan e. Rîya wan kesne te li wan xeşîm kiriye, nîne û rîya wan kesne, ku tû ji wan bi xeşmî hêrs bûyî jî nîneû (rîya wan kesne) rê wunda û rê wundanok bi xweber jî nîne. (Tu evan dilxwazîne me li te bike.)

ترجمه اندونزي

1. Dengan menyebut nama Allah Yang Maha Pemurah lagi Maha Penyayang.
2. Segala puji hanya bagi Allah, Tuhan semesta alam,
3. Yang Maha Pemurah lagi Maha Penyayang,
4. Yang menguasai hari pembalasan.
5. (Ya Allah), hanya kepada Engkaulah kami menyembah dan hanya kepada Engkaulah kami mohon pertolongan.
6. Tunjukkanlah kami ke jalan yang lurus,
7. (yaitu) jalan orang-orang yang telah Engkau anugerahkan nikmat kepada mereka, bukan (jalan) mereka yang dimurkai dan bukan (pula jalan) mereka yang sesat.

ترجمه ماليزيايي

Dengan nama Allah, Yang Maha Pemurah, lagi Maha Mengasihani. (1)
Segala puji tertentu bagi Allah, Tuhan yang memelihara dan mentadbirkan sekalian alam. (2)
Yang Maha Pemurah, lagi Maha Mengasihani. (3)
Yang Menguasai pemerintahan hari Pembalasan (hari Akhirat). (4)
Engkaulah sahaja (Ya Allah) Yang Kami sembah, dan kepada Engkaulah sahaja kami memohon pertolongan. (5)
Tunjukilah kami jalan yang lurus. (6)
Iaitu jalan orang-orang yang Engkau telah kurniakan nikmat kepada mereka, bukan (jalan) orang-orang yang Engkau telah murkai, dan bukan pula (jalan) orang-orang yang sesat. (7)

ترجمه سواحيلي

1. Kwajina la Mwenyeezi Mungu, Mwingi wa rehema, Mwenye kurehemu
2. Kila sifa njema ni ya Mwenyeezi Mungu, Mola wa viumbe.
3. Mwingi wa rehema, Mwenye kurehemu
4.Mwenye kumiliki siku ya malipo.
5.Wewe tu tunakuabudu, na kwako tu tunataka msaada.
6.Tuongoze njia iliyo nyooka.
7.Njia ya wale uliowaneemesha, siyo ya (wale) waliokasirikiwa, wala ya (wale) waliopotea.

تفسير سوره

تفسير الميزان

[سوره الفاتحة (1): آيات 1 تا 5]
ترجمه آيات:
بنام خدايي كه هم رحمتي عام دارد و هم رحمتي خاص به نيكان. (1)
ستايش مر خدا را كه مالك و مدبر همه عوالم است. (2)
هم رحمتي عام دارد و هم رحمتي خاص به نيكان. (3)
خدايي كه مالكيت علي الاطلاقش در روز جزا. (4)
براي همه مكشوف ميشود تنها تو را مي‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌طلبيم (5).
بيان [سبب ابتداء به" بسم اللَّه"]
(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) بسيار مي‌شود كه مردم، عملي را كه مي‌كنند، و يا مي‌خواهند آغاز آن كنند، عمل خود را با نام عزيزي و يا بزرگي آغاز مي‌كنند، تا باين وسيله مبارك و پر اثر شود، و نيز آبرويي و احترامي به خود بگيرد، و يا حد اقل باعث شود كه هر وقت نام آن عمل و يا ياد آن به ميان ______________________________________________________
صفحه 25
مي‌آيد، به ياد آن عزيز نيز بيفتند.
[آغاز نمودن اعمال و گفتار با نام خدا ادب است و عمل را خدايي و نيك فرجام مي‌كند]
عين اين منظور را در نامگذاريها رعايت مي‌كنند، مثلا مي‌شود كه مولودي كه برايشان متولد مي‌شود، و يا خانه، و يا مؤسسه‌اي كه بنا مي‌كنند، بنام محبوبي و يا عظيمي نام مي‌گذارند، تا آن نام با بقاء آن مولود، و آن بناي جديد، باقي بماند، و مسماي اولي به نوعي بقاء يابد، و تا مسماي دومي باقي است باقي بماند، مثل كسي كه فرزندش را به نام پدرش نام مي‌گذارد، تا همواره نامش بر سر زبانها بماند، و فراموش نشود.
اين معنا در كلام خداي تعالي نيز جريان يافته، خداي تعالي كلام خود را به نام خود كه عزيزترين نام است آغاز كرده، تا آنچه كه در كلامش هست مارك او را داشته باشد، و مرتبط با نام او باشد، و نيز ادبي باشد تا بندگان خود را به آن ادب، مؤدب كند، و بياموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهايش اين ادب را رعايت نموده، آن را با نام وي آغاز نموده، مارك وي را به آن بزند، تا عملش خدايي شده، صفات اعمال خدا را داشته باشد، و مقصود اصلي از آن اعمال، خدا و رضاي او باشد، و در نتيجه باطل و هالك و ناقص و ناتمام نماند، چون به نام خدايي آغاز شده كه هلاك و بطلان در او راه ندارد.
خواهيد پرسيد كه دليل قرآني اين معنا چيست؟ در پاسخ مي‌گوئيم دليل آن اين است كه خداي تعالي در چند جا از كلام خود بيان فرموده: كه آنچه براي رضاي او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بي اثر خواهد بود، و نيز فرموده: بزودي بيك يك اعمالي كه بندگانش انجام داده مي‌پردازد، و آنچه به احترام او و به خاطر او انجام نداده‌اند نابود و هباء منثورا مي‌كند، و آنچه به غير اين منظور انجام داده‌اند، حبط و بي اثر و باطل مي‌كند، و نيز فرموده: هيچ چيزي جز وجه كريم او بقاء ندارد، در نتيجه هر چه به احترام او و وجه كريمش و به خاطر رضاي او انجام شود، و به نام او درست شود باقي مي‌ماند، چون خود او باقي و فنا ناپذير است، و هر امري از امور از بقاء، آن مقدار نصيب دارد، كه خدا از آن امر نصيب داشته باشد.
و نيز اين معنا همانست كه حديث مورد اتفاق شيعه و سني آن را افاده مي‌كند، و آن اين است كه رسول خدا (ص) فرمود: (هر امري از امور كه اهميتي داشته باشد، اگر به نام خدا آغاز نشود، ناقص و أبتر مي‌ماند، و به نتيجه نمي‌رسد) «1» و كلمه (ابتر) بمعناي چيزيست كه آخرش بريده باشد.
از همين جا مي‌توانيم بگوئيم حرف (باء) كه در اول (بسم اللَّه) است، از ميان معناهايي كه براي آنست، معناي ابتداء با اين معنايي كه ما ذكر كرديم مناسب‌تر است، در نتيجه معناي جمله اين مي‌شود: كه (من به نام خدا آغاز مي‌كنم).
_______________
1- تفسير صافي ج 1 ص 52 ______________________________________________________
صفحه 26
[غرض از سراسر قرآن يك امر است و آن هدايت، اين يك امر با نام خدا آغاز شده]
مخصوصا اين تناسب از اين جهت روشن‌تر به نظر مي‌رسد كه كلام خدا با اين جمله آغاز شده، و كلام، خود فعلي است از افعال، و ناگزير داراي وحدتي است، و وحدت كلام به وحدت معنا و مدلول آن است، پس لا جرم كلام خدا از اول تا به آخرش معناي واحدي دارد، و آن معناي واحد غرضي است كه به خاطر آن غرض، كلام خود را به بندگان خود القاء كرده است.
حال آن معناي واحدي كه غرض از كلام خداي تعالي است چيست؟ از آيه: (قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ، يَهْدِي بِهِ اللَّهُ، از سوي خدا به سوي شما نوري و كتابي آشكار آمد، كه به سوي خدا راه مي‌نمايد) ...، «1» و آياتي ديگر، كه خاصيت و نتيجه از كتاب و كلام خود را هدايت بندگان دانسته، فهميده ميشود: كه آن غرض واحد هدايت خلق است، پس در حقيقت هدايت خلق با نام خدا آغاز شده، خدايي كه مرجع همه بندگان است، خدايي كه رحمان است، و به همين جهت سبيل رحمتش را براي عموم بندگانش چه مؤمن و چه كافر بيان مي‌كند، آن سبيلي كه خير هستي و زندگي آنان در پيمودن آن سبيل است، و خدايي كه رحيم است، و به همين جهت سبيل رحمت خاصه‌اش را براي خصوص مؤمنين بيان مي‌كند، آن سبيلي كه سعادت آخرت آنان را تامين نموده، و به ديدار پروردگارشان منتهي مي‌شود، و در جاي ديگر از اين دو قسم رحمتش، يعني رحمت عامه و خاصه‌اش خبر داده، فرمود: (وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ، فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ، رحمتم همه چيز را فرا گرفته، و بزودي همه آن را به كساني كه تقوي پيشه كنند اختصاص مي‌دهم) «2» اين ابتداء به نام خدا نسبت به تمامي قرآن بود، كه گفتيم غرض از سراسر قرآن يك امر است، و آن هدايت است، كه در آغاز قرآن اين يك عمل با نام خدا آغاز شده است.
[علت ابتداء هر سوره با بسم اللَّه]
و اما اينكه اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده، نخست بايد دانست كه خداي سبحان كلمه (سوره) را در كلام مجيدش چند جا آورده، از آن جمله فرموده: (فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ)، «3» و فرموده: (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ) «4» و فرموده: (إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ)، «5» و فرموده: (سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها). «6» از اين آيات مي‌فهميم كه هر يك از اين سوره‌ها طائفه‌اي از كلام خدا است، كه براي خود و جداگانه، وحدتي دارند، نوعي از وحدت، كه نه در ميان ابعاض يك سوره هست، و نه ميان سوره‌اي و سوره‌اي ديگر.
و نيز از اينجا مي‌فهميم كه اغراض و مقاصدي كه از هر سوره بدست مي‌آيد مختلف است، و هر سوره‌اي غرضي خاص و معناي مخصوصي را ايفاء مي‌كند، غرضي را كه تا سوره تمام نشود
_______________
1- سوره مائده آيه 16
2- سوره اعراف آيه 156
3- سوره يونس آيه 38
4- سوره هود آيه 13
5- توبه آيه 86
6- سوره نور آيه 1 ______________________________________________________
صفحه 27
آن غرض نيز تمام نمي‌شود، و بنا بر اين جمله (بسم اللَّه) در هر يك از سوره‌ها راجع به آن غرض واحدي است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است.
پس بسم اللَّه در سوره حمد راجع به غرضي است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنايي كه از خصوص اين سوره بدست مي‌آيد، و از ريخت اين سوره برمي‌آيد حمد خدا است، اما نه تنها بزبان، بلكه باظهار عبوديت، و نشان دادن عبادت و كمك خواهي و در خواست هدايت است، پس كلامي است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد.
و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملي است كه مي‌كند، و قبل از انجامش بسم اللَّه مي‌گويد، و امر ذي بال و مهم همين كاري است كه اقدام بر آن كرده، پس ابتدا به نام خداي سبحان هم راجع به او است، و معنايش اين است: خدايا من به نام تو عبوديت را براي تو آغاز مي‌كنم، پس بايد گفت: متعلق باء در بسم اللَّه سوره حمد" ابتداء" است، در حقيقت مي‌خواهيم اخلاص در مقام عبوديت، و گفتگوي با خدا را به حد كمال برسانيم، و بگوئيم پروردگارا حمد تو را با نام تو آغاز مي‌كنم، تا اين عملم نشانه و مارك تو را داشته باشد، و خالص براي تو باشد، ممكن هم هست همانطور كه قبلا گفتيم متعلق آن فعل (ابتداء) باشد، و معنايش اين باشد كه خدايا من خواندن سوره و يا قرآن را با نام تو آغاز مي‌كنم، بعضي هم گفته‌اند: (باء) استعانت است، و لكن معني ابتداء مناسب‌تر است، براي اينكه در خود سوره، مسئله استعانت صريحا آمده، و فرمود: (إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)، ديگر حاجت به آن نبود كه در بسم اللَّه نيز آن را بياورد.
[معني و موارد استعمال لفظ" اسم"]
و اما اسم؟ اين كلمه در لغت بمعناي لفظي است كه بر مسمي دلالت كند، و اين كلمه از ماده (سمه) اشتقاق يافته، و سمه به معناي داغ و علامتي است كه بر گوسفندان مي‌زدند، تا مشخص شود كداميك از كدام شخص است، و ممكن هم هست اشتقاقش از (سمو) به معناي بلندي باشد، مبدأ اشتقاقش هر چه باشد كاري نداريم، فعلا آنچه لغت و عرف از لفظ (اسم) مي‌فهمد، لفظ دلالت كننده است، و معلوم است كه لازمه اين معنا اين است كه غير مدلول و مسمي باشد.
البته اين يك استعمال است، استعمال ديگر اينكه اسم بگوئيم و مرادمان از آن ذاتي باشد كه وصفي از اوصافش مورد نظر ما است، كه در اين مورد كلمه (اسم) ديگر از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان خارجي است، چون چنين اسمي همان مسماي كلمه (اسم) به معناي قبلي است.
مثلا كلمه (عالم- دانا- كه يكي از اسماء خداي تعالي است) اسمي است كه دلالت مي‌كند بر آن ذاتي كه به اين اسم مسمي شده، و آن ذات عبارت است از ذات بلحاظ صفت علمش، و همين كلمه در عين حال اسم است براي ذاتي كه از خود آن ذات جز از مسير صفاتش خبري نداريم، در ______________________________________________________
صفحه 28
مورد اول اسم از مقوله الفاظ بود، كه بر معنايي دلالت مي‌كرد، ولي در مورد دوم، ديگر اسم لفظ نيست، بلكه ذاتي است از ذوات كه داراي وصفي است از صفات.
و اما اينكه چرا با اين كلمه چنين معامله‌اي شده، كه يكي مانند ساير كلمات از مقوله الفاظ، و جايي ديگر از مقوله اعيان خارجي باشد؟ در پاسخ مي‌گوئيم علتش اين شده كه نخست ديده‌اند لفظ (اسم) وضع شده براي الفاظي كه دلالت بر مسمياتي كند، ولي بعدها بر خوردند كه اوصاف هر كسي در معرفي او و متمايز كردنش از ديگران كار اسم را مي‌كند، به طوري كه اگر اوصاف كسي طوري در نظر گرفته شود كه ذات او را حكايت كند، آن اوصاف درست كار الفاظ را مي‌كند، چون الفاظ بر ذوات خارجي دلالت مي‌كند، و چون چنين ديدند، اينگونه اوصاف را هم اسم ناميدند.
نتيجه اين نامگذاري اين شد كه فعلا (اسم) همانطور كه در مورد لفظ استعمال مي‌شود، و بان لحاظ اصلا امري لفظي است، همچنين در مورد صفات معرف هر كسي نيز استعمال مي‌شود، و به اين لحاظ از مقوله الفاظ نيست، بلكه از اعيان است.
آن گاه ديدند آن چيزي كه دلالت مي‌كند بر ذات، و از هر چيزي به ذات نزديكتر است، اسم بمعناي دوم است، (كه با تجزيه و تحليل عقلي اسم شده)، و اگر اسم به معناي اول بر ذات دلالت مي‌كند، با وساطت اسم بمعناي دوم است، از اين رو اسم بمعناي دوم را اسم ناميدند، و اسم به معناي اول را اسم اسم.
البته همه اينها كه گفته شد مطالبي است كه تحليل عقلي آن را دست مي‌دهد، و نمي‌شود لغت را حمل بر آن كرد، پس هر جا كلمه (اسم) را ديديم، ناگزيريم حمل بر همان معناي اول كنيم.
در صدر اول اسلام اين نزاع همه مجامع را بخود مشغول كرده بود، و متكلمين بر سر آن مشاجره‌ها مي‌كردند، كه آيا اسم عين مسمي است؟ و يا غير آنست؟ و لكن اينگونه مسائل ديگر امروز مطرح نمي‌شود، چون آن قدر روشن شده كه به حد ضرورت رسيده است، و ديگر صحيح نيست كه آدمي خود را به آن مشغول نموده، قال و قيل صدر اول را مورد بررسي قرار دهد، و حق را به يك طرف داده، سخن ديگري را ابطال كند، پس بهتر آن است كه ما نيز متعرض آن نشويم.
[توضيح لفظ جلاله" اللَّه"]
و اما لفظ جلاله (اللَّه)، اصل آن (ال اله) بوده، كه همزه دومي در اثر كثرت استعمال حذف شده، و بصورت اللَّه در آمده است، و كلمه (اله) از ماده (إله) باشد، كه به معناي پرستش است، وقتي مي‌گويند (اله الرجل و ياله)، معنايش اين است كه فلاني عبادت و پرستش كرد، ممكن هم هست از ماده (و ل ه) باشد، كه بمعناي تحير و سرگرداني است، و كلمه نامبرده بر وزن (فعال) به كسره فاء، و بمعناي مفعول (مالوه) است، هم چنان كه كتاب بمعناي مكتوب (نوشته شده) مي‌باشد، و اگر خداي را اله گفته‌اند، چون مالوه و معبود است، و يا بخاطر آن است كه عقول بشر در شناسايي او حيران و ______________________________________________________
صفحه 29
سرگردان است.
و ظاهرا كلمه (اللَّه) در اثر غلبه استعمال علم (اسم خاص) خدا شده، و گر نه قبل از نزول قرآن اين كلمه بر سر زبانها دائر بود، و عرب جاهليت نيز آن را مي‌شناختند، هم چنان كه آيه شريفه:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ؟ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ و اگر از ايشان بپرسي چه كسي ايشان را خلق كرده، هر آينه خواهند گفت: اللَّه)، «1» و آيه: (فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ، وَ هذا لِشُرَكائِنا، پس در باره قربانيان خود گفتند:
اين مال اللَّه، و اين مال شركائي كه ما براي خدا داريم)، «2» اين شناسايي را تصديق مي‌كند.
از جمله ادله‌اي كه دلالت مي‌كند بر اينكه كلمه (اللَّه) علم و اسم خاص خدا است، اين است كه خداي تعالي به تمامي اسماء حسنايش و همه افعالي كه از اين اسماء انتزاع و گرفته شده، توصيف مي‌شود، ولي با كلمه (اللَّه) توصيف نمي‌شود، مثلا مي‌گوييم اللَّه رحمان است، رحيم است، ولي بعكس آن نميگوئيم، يعني هرگز گفته نميشود: كه رحمان اين صفت را دارد كه اللَّه است و نيز مي‌گوييم (رحم اللَّه و علم اللَّه و رزق اللَّه، خدا رحم كرد، و خدا دانست، و خدا روزي داد،) ولي هرگز نميگوئيم (اللَّه الرحمن، رحمان اللَّه شد)، و خلاصه، اسم جلاله نه صفت هيچيك از اسماء حسناي خدا قرار مي‌گيرد، و نه از آن چيزي به عنوان صفت براي آن اسماء گرفته ميشود.
از آنجايي كه وجود خداي سبحان كه اله تمامي موجودات است، خودش خلق را به سوي صفاتش هدايت مي‌كند، و مي‌فهماند كه به چه اوصاف كمالي متصف است، لذا مي‌توان گفت كه كلمه (اللَّه) بطور التزام دلالت بر همه صفات كمالي او دارد، و صحيح است بگوئيم لفظ جلاله (اللَّه) اسم است براي ذات واجب الوجودي كه دارنده تمامي صفات كمال است، و گر نه اگر از اين تحليل بگذريم، خود كلمه (اللَّه) پيش از اينكه نام خداي تعالي است، بر هيچ چيز ديگري دلالت ندارد، و غير از عنايتي كه در ماده (ا ل ه) است، هيچ عنايت ديگري در آن بكار نرفته است.
[معني رحمن و رحيم و فرق آن دو]
و اما دو وصف رحمان و رحيم، دو صفتند كه از ماده رحمت اشتقاق يافته‌اند، و رحمت صفتي است انفعالي، و تاثر خاصي است دروني، كه قلب هنگام ديدن كسي كه فاقد چيزي و يا محتاج به چيزي است كه نقص كار خود را تكميل كند، متاثر شده، و از حالت پراكندگي به حالت جزم و عزم در مي‌آيد، تا حاجت آن بيچاره را بر آورد، و نقص او را جبران كند، چيزي كه هست اين معنا با لوازم امكانيش در باره خدا صادق نيست، و به عبارت ديگر، رحمت در خداي تعالي هم به معناي تاثر قلبي نيست، بلكه بايد نواقص امكاني آن را حذف كرد، و باقي مانده را كه همان اعطاء، و افاضه، و رفع حاجت حاجتمند است، به خدا نسبت داد.
_______________
1- زخرف آيه 87
2- انعام آيه 136 ______________________________________________________
صفحه 30
كلمه (رحمان) صيغه مبالغه است كه بر كثرت و بسياري رحمت دلالت مي‌كند، و كلمه (رحيم) بر وزن فعيل صفت مشبهه است، كه ثبات و بقاء و دوام را ميرساند، پس خداي رحمان معنايش خداي كثير الرحمة، و معناي رحيم خداي دائم الرحمة است، و بهمين جهت مناسب با كلمه رحمت اين است كه دلالت كند بر رحمت كثيري كه شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنين و كافر مي‌شود، و به همين معنا در بسياري از موارد در قرآن استعمال شده، از آن جمله فرموده: (الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي، مصدر رحمت عامه خدا عرش است كه مهيمن بر همه موجودات است) «1» و نيز فرموده: (قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا، بگو آن كس كه در ضلالت است بايد خدا او را در ضلالتش مدد برساند) «2» و از اين قبيل موارد ديگر.
و نيز بهمين جهت مناسب‌تر آنست كه كلمه (رحيم) بر نعمت دائمي، و رحمت ثابت و باقي او دلالت كند، رحمتي كه تنها بمؤمنين افاضه مي‌كند، و در عالمي افاضه مي‌كند كه فنا ناپذير است، و آن عالم آخرت است، هم چنان كه خداي تعالي فرمود: (وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً، خداوند همواره، به خصوص مؤمنين رحيم بوده است)، «3» و نيز فرموده: (إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ، بدرستي كه او به ايشان رئوف و رحيم است)، «4» و آياتي ديگر، و به همين جهت بعضي گفته‌اند: رحمان عام است، و شامل مؤمن و كافر مي‌شود، و رحيم خاص مؤمنين است.
[معني حمد و فرق آن با مدح]
(الْحَمْدُ لِلَّهِ) كلمه حمد بطوري كه گفته‌اند به معناي ثنا و ستايش در برابر عمل جميلي است كه ثنا شونده باختيار خود انجام داده، بخلاف كلمه (مدح) كه هم اين ثنا را شامل ميشود، و هم ثناي بر عمل غير اختياري را، مثلا گفته مي‌شود (من فلاني را در برابر كرامتي كه دارد حمد و مدح كردم) ولي در مورد تلألؤ يك مرواريد، و يا بوي خوش يك گل نمي‌گوئيم آن را حمد كردم بلكه تنها مي‌توانيم بگوئيم (آن را مدح كردم).
حرف (الف و لام) كه در اول اين كلمه آمده استغراق و عموميت را مي‌رساند، و ممكن است (لام) جنس باشد، و هر كدام باشد مالش يكي است.
براي اينكه خداي سبحان مي‌فرمايد:
(ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ، اين است خداي شما كه خالق هر چيز است)، «5» و اعلام ميدارد كه هر موجودي كه مصداق كلمه (چيز) باشد، مخلوق خداست، و نيز فرموده: (الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ آن خدايي كه هر چه را خلق كرده زيبايش كرده)، «6» و اثبات كرده كه هر چيزي كه مخلوق است به آن
_______________
1- سوره طه آيه 5
2- سوره مريم آيه 75
3- سوره احزاب آيه 43
4- سوره توبه آيه 117
5- سوره غافر آيه 62
6- سوره سجده آيه 7 ______________________________________________________
صفحه 31
جهت كه مخلوق او است و منسوب به او است حسن و زيبا است، پس حسن و زيبايي دائر مدار خلقت است، هم چنان كه خلقت دائر مدار حسن ميباشد، پس هيچ خلقي نيست مگر آنكه به احسان خدا حسن و به اجمال او جميل است، و بعكس هيچ حسن و زيبايي نيست مگر آنكه مخلوق او، و منسوب به او است.
و نيز فرموده: (هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ او است خداي واحد قهار)، «1» نيز فرموده: (وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ، ذليل و خاضع شد وجوه در برابر حي قيوم) «2» و در اين دو آيه خبر داده است از اينكه هيچ چيزي را به اجبار كسي و قهر قاهري نيافريده، و هيچ فعلي را به اجبار اجبار كننده‌اي انجام نميدهد، بلكه هر چه خلق كرده با علم و اختيار خود كرده، در نتيجه هيچ موجودي نيست مگر آنكه فعل اختياري او است، آن هم فعل جميل و حسن، پس از جهت فعل تمامي حمدها از آن او است.
و اما از جهت اسم، يك جا فرموده: (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْني، خدا است كه معبودي جز او نيست، و او را است اسماء حسني)، «3» و جايي ديگر فرموده: (وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْني فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ، خداي را است اسمايي حسني، پس او را به آن اسماء بخوانيد، و آنان را كه در اسماء او كفر مي‌ورزند رها كنيد، و بخودشان واگذاريد)، «4» و اعلام داشته كه او هم در اسمائش جميل است، و هم در افعالش، و هر جميلي از او صادر مي‌شود.
پس روشن شد كه خداي تعالي هم در برابر اسماء جميلش محمود و سزاوار ستايش است، و هم در برابر افعال جميلش، و نيز روشن شد كه هيچ حمدي از هيچ حامدي در برابر هيچ امري محمود سر نمي‌زند مگر آنكه در حقيقت حمد خدا است، براي آنكه آن جميلي كه حمد و ستايش حامد متوجه آنست فعل خدا است، و او ايجادش كرده، پس جنس حمد و همه آن از آن خدا است.
[استشهاد بر اينكه جنس حمد و همه حمد از آن خدا است] از سوي ديگر ظاهر سياق و به قرينه التفاتي كه در جمله: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) ...، بكار رفته، و ناگهان خداي سبحان مخاطب بندگان قرار گرفته، چنين دلالت دارد كه سوره مورد بحث كلام بنده خداست، به اين معنا كه خداي تعالي در اين سوره به بنده خود ياد مي‌دهد كه چگونه حمدش گويد، و چگونه سزاوار است ادب عبوديت را در مقامي كه مي‌خواهد اظهار عبوديت كند، رعايت نمايد، و اين ظاهر را جمله (الْحَمْدُ لِلَّهِ) نيز تاييد ميكند.
براي اينكه حمد توصيف است، و خداي سبحان خود را از توصيف واصفان از بندگانش
_______________
1- سوره زمر آيه 4
2- سوره طه آيه 111
3- سوره طه آيه 8
4- سوره اعراف آيه 180 ______________________________________________________
صفحه 32
[بيان اينكه خدا از حمد حامدان منزه است و دليل آن]
منزه دانسته، و فرموده: (سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ، خدا منزه است از آنچه توصيفش مي‌كنند، مگر بندگان مخلص او)، «1» و در كلام مجيدش هيچ جا اين اطلاق را مقيد نكرده، و هيچ جا عبارتي نياورده كه حكايت كند حمد خدا را از غير خدا، بجز عده‌اي از انبياء مخلصش، كه از آنان حكايت كرده كه حمد خدا گفته‌اند، در خطابش به نوح (ع) فرموده: (فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ، پس بگو حمد آن خدايي را كه ما را از قوم ستمكار نجات داد)، «2» و از ابراهيم حكايت كرده كه گفت: (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ، «3» سپاس خدايي را كه در سر پيري اسماعيل و اسحاق را بمن داد) و در چند جا از كلامش به رسول گراميش محمد (ص) فرموده: كه (وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بگو الحمد للَّه)، «4» و از داود و سليمان (ع) حكايت كرده كه: (وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ گفتند: الحمد للَّه) «5» و از اهل بهشت يعني پاك‌دلاني كه از كينه دروني، و كلام بيهوده، و فسادانگيز پاكند، نقل كرده كه آخرين كلامشان حمد خدا است، و فرموده: (وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ). «6»
و اما غير اين موارد هر چند خداي تعالي حمد را از بسياري مخلوقات خود حكايت كرده، و بلكه آن را به همه مخلوقاتش نسبت داده، و فرموده: (وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ)، «7» و نيز فرموده:
(وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ)، «8» و نيز فرموده: (وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ، هيچ چيز نيست مگر آنكه خدا را با حمدش تسبيح مي‌گويد). «9»
الا اينكه بطوري كه ملاحظه مي‌كنيد همه جا خود را از حمد حامدان، مگر آن عده كه گفتيم، منزه ميدارد، هر جا سخن از حمد حامدان كرده، حمد ايشان را با تسبيح جفت كرده، و بلكه تسبيح را اصل در حكايت قرار داده، و حمد را با آن ذكر كرده، و همانطور كه ديديد فرموده: تمامي موجودات با حمد خود او را تسبيح مي‌گويند.
خواهي پرسيد چرا خدا منزه از حمد حامدان است؟ و چرا نخست تسبيح را از ايشان حكايت كرده؟ مي‌گوييم براي اينكه غير خداي تعالي هيچ موجودي به افعال جميل او، و به جمال و كمال افعالش احاطه ندارد، هم چنان كه به جميل صفاتش و اسماءش كه جمال افعالش ناشي از جمال آن صفات و اسماء است، احاطه ندارد، هم چنان كه خودش فرموده: (وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً، احاطه علمي به او ندارند). «10»
_______________
1- سوره صافات آيه 160
2- مؤمنون آيه 28
3- سوره ابراهيم آيه 39
4- سوره نمل آيه 93
5- سوره نمل آيه 15
6- سوره يونس آيه 10
7- شوري آيه 5
8- سوره رعد آيه 13
9- سوره اسراء آيه 44
10- سوره طه آيه 110 ______________________________________________________
صفحه 33
بنا بر اين، مخلوق خدا به هر وضعي كه او را بستايد، به همان مقدار به او و صفاتش احاطه يافته است و او را محدود به حدود آن صفات دانسته، و به آن تقدير اندازه گيري كرده، و حال آنكه خداي تعالي محدود بهيچ حدي نيست، نه خودش، و نه صفات، و اسمائش، و نه جمال و كمال افعالش، پس اگر بخواهيم او را ستايش صحيح و بي اشكال كرده باشيم، بايد قبلا او را منزه از تحديد و تقدير خود كنيم، و اعلام بداريم كه پروردگارا! تو منزه از آني كه به تحديد و تقدير فهم ما محدود شوي، هم چنان كه خودش در اين باره فرموده: (إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، خدا مي‌داند و شما نمي‌دانيد). «1»
اما مخلصين از بندگان او كه گفتيم: حمد آنان را در قرآن حكايت كرده، آنان حمد خود را حمد خدا، و وصف خود را وصف او قرار داده‌اند، براي اينكه خداوند ايشان را خالص براي خود كرده.
پس روشن شد آنچه كه ادب بندگي اقتضاء دارد، اين است كه بنده خدا پروردگار خود را به همان ثنائي ثنا گويد كه خود خدا خود را به آن ستوده، و از آن تجاوز نكند، هم چنان كه در حديث مورد اتفاق شيعه و سني از رسول خدا (ص) رسيده كه در ثناي خود مي‌گفت: (لا احصي ثناء عليك، انت كما اثنيت علي نفسك) «2» پروردگارا من ثناء تو را نمي‌توانم بشمارم، و بگويم، تو آن طوري كه بر خود ثنا كرده‌اي.
پس اينكه در آغاز سوره مورد بحث فرمود: (الْحَمْدُ لِلَّهِ) تا باخر، ادب عبوديت را مي‌آموزد، و تعليم مي‌دهد كه بنده او لايق آن نبود كه او را حمد گويد، و فعلا كه مي‌گويد، به تعليم و اجازه خود او است، او دستور داده كه بنده‌اش بگويد.
[معني رب" مالك مدبر"]
(الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) ...، بيشتر اساتيد قرائت خوانده‌اند (ملك يوم الدين)، اما كلمه (رب) معناي اين كلمه مالكي است كه امر مملوك خود را تدبير كند، پس معناي مالك در كلمه (رب) خوابيده،
[معني مالكيت و تقسيم آن به حقيقي و اعتباري]
و ملك نزد ما اهل اجتماع و در ظرف اجتماع، يك نوع اختصاص مخصوص است. كه بخاطر آن اختصاص، چيزي قائم به چيزي ديگر مي‌شود، و لازمه آن صحت تصرفات است، و صحت تصرفات قائم به كسي مي‌شود كه مالك آن چيز است، وقتي مي‌گوئيم: فلان متاع ملك من است، معنايش اين است كه آن متاع يك نوع قيامي بوجود من دارد، اگر من باشم مي‌توانم در آن تصرف كنم، ولي اگر من نباشم ديگري نمي‌تواند در آن تصرف كند.
_______________
1- سوره نحل آيه 74
2- سنن ابي داود ج 2 ص 52 ______________________________________________________
صفحه 34
البته اين معناي ملك در ظرف اجتماع است، كه (مانند ساير قوانين اجتماع) امري وضعي و اعتباري است، نه حقيقي، الا اين كه اين امر اعتباري از يك امر حقيقي گرفته شده، كه آن را نيز ملك مي‌ناميم، توضيح اين كه ما در خود چيزهايي سراغ داريم كه به تمام معناي كلمه، و حقيقتا ملك ما هستند، و وجودشان قائم به وجود ما است، مانند اجزاء بدن ما، و قواي بدني ما، بينايي ما، و چشم ما، شنوايي ما، و گوش ما، چشايي ما، و دهان ما، لامسه ما، و پوست بدن ما، بويايي ما، و بيني ما، و نيز دست و پا و ساير اعضاي بدن ما، كه حقيقتا مال ما هستند، و مي‌شود گفت مال ما هستند، چون وجودشان قائم به وجود ما است، اگر ما نباشيم چشم و گوش ما جداي از وجود ما هستي عليحده‌اي ندارند، و معناي اين ملك همين است كه گفتيم: اولا هستيشان قائم به هستي ما است، و ثانيا جدا و مستقل از ما وجود ندارند، ثالثا اين كه ما مي‌توانيم طبق دلخواه خود از آنها استفاده كنيم، و اين معناي ملك حقيقي است.
آن گاه آنچه را هم كه با دسترنج خود، و يا راه مشروعي ديگر بدست مي‌آوريم، ملك خود مي‌دانيم، چون اين ملك هم مانند آن ملك چيزي است كه ما به دلخواه خود در آن تصرف مي‌كنيم، و لكن ملك حقيقي نيست، به خاطر اين كه ماشين سواري من و خانه و فرش من وجودش قائم بوجود من نيست، كه وقتي من از دنيا مي‌روم آنها هم با من از دنيا بروند، پس ملكيت آنها حقيقي نيست، بلكه قانوني، و چيزي شبيه بملك حقيقي است.
[مالكيت خدا حقيقي است و ملك حقيقي جدا از تدبير متصور نيست]
از ميان اين دو قسم ملك آنچه صحيح است كه به خدا نسبت داده شود، همان ملك حقيقي است، نه اعتباري، چون ملك اعتباري با بطلان اعتبار، باطل مي‌شود، يك مال ما دام مال من است كه نفروشم، و به ارث ندهم، و بعد از فروختن اعتبار ملكيت من باطل مي‌شود، و معلوم است كه مالكيت خداي تعالي نسبت به عالم باطل شدني نيست.
و نيز پر واضح است كه ملك حقيقي جداي از تدبير تصور ندارد، چون ممكن نيست فرضا كره زمين با همه موجودات زنده و غير زنده روي آن در هستي خود محتاج بخدا باشد، ولي در آثار هستي مستقل از او و بي نياز از او باشد، وقتي خدا مالك همه هستي‌ها است، هستي كره زمين از او است، و هستي حيات روي آن، و تمامي آثار حيات از او است، در نتيجه پس تدبير امر زمين و موجودات در آن، و همه عالم از او خواهد بود، پس او رب تمامي ما سواي خويش است، چون كلمه رب بمعناي مالك مدبر است.
[معني" عالمين"]
(و اما كلمه عالمين) اين كلمه جمع عالم بفتحه لام است، و معنايش" آنچه ممكن است كه با آن علم يافت" است، كه وزن آن وزن قالب، و خاتم، و طابع، است، يعني آنچه با آن قالب مي‌زنند، و مهر و موم مي‌زنند، و امضاء مي‌كنند، و معلوم است كه معناي اين كلمه شامل تمامي موجودات ______________________________________________________
صفحه 35
مي‌شود، هم تك تك موجودات را مي‌توان عالم خواند، و هم نوع نوع آنها را، مانند عالم جماد، و عالم نبات، و عالم حيوان، و عالم انسان، و هم صنف صنف هر نوعي را، مانند عالم عرب، و عالم عجم.
و اين معناي دوم كه كلمه عالم بمعناي صنف صنف انسانها باشد، با مقام آيات كه مقام شمردن اسماء حسناي خدا است، تا مي‌رسد به (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) مناسب‌تر است، چون مراد از يوم الذين روز قيامت است، چون دين بمعناي جزاء است، و جزاء در روز قيامت مخصوص به انسان و جن است، پس معلوم مي‌شود مراد از عالمين هم عوالم انس و جن، و جماعتهاي آنان است.
و همين كه كلمه نامبرده در هر جاي قرآن آمده، به اين معنا آمده، خود، مؤيد احتمال ما است، كه در اينجا هم عالمين به معناي عالم اصناف انسانها است، مانند آيه: (وَ اصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمِينَ، تو را بر همه زنان عالميان اصطفاء كرد)، «1» و آيه (لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً، تا براي عالميان بيم‌رسان باشد)، «2» و آيه: (أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ؟ آيا به سر وقت گناه زشتي مي‌رويد، كه قبل از شما احدي از عالميان چنان كار نكرده است). «3»
[فرق بين مالك و ملك و اينكه قرائت" ملك يوم الدين" بنظر بهتر مي‌رسد]
و اما (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ)، در سابق معناي مالك را گفتيم، و اين كلمه اسم فاعل از ملك بكسره ميم- است، و اما ملك بفتحه ميم و كسره لام، صفت مشبهه از ملك به ضم ميم است، بمعناي سلطنت و نيروي اداره نظام قومي، و مالكيت و تدبير امور قوم است، نه مالكيت خود قوم، و بعبارتي ديگر ملك، مالك مردم نيست، بلكه مالك امر و نهي و حكومت در آنان است.
البته هر يك از مفسرين و قاريان كه يك طرف را گرفته‌اند، براي آن وجوهي از تاييد نيز درست كرده‌اند، و هر چند هر دو معناي از سلطنت، يعني سلطنت بر ملك به ضمه، و ملك به كسره، در حق خداي تعالي ثابت است، الا آنكه ملك بضمه ميم را مي‌شود منسوب بزمان كرد، و گفت: ملك عصر فلان، و پادشاه قرن چندم، ولي ملك بكسره ميم به زمان منسوب نمي‌شود، و هيچ وقت نمي‌گويند: مالك قرن چندم، مگر بعنايتي دور از ذهن، در آيه مورد بحث هم ملك را به روز جزا نسبت داده، و فرموده: (ملك يوم الدين)، پادشاه روز جزاء، و در جاي ديگر باز فرموده: (لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ، امروز ملك از كيست؟ از خداي واحد قهار) «4» و به همين دليل قرائت (ملك يوم الدين) به نظر بهتر مي‌رسد.
_______________
1- سوره آل عمران آيه 42
2- سوره فرقان آيه 1
3- سوره اعراف آيه 80
4- سوره غافر آيه 16 ______________________________________________________
صفحه 36
بحث روايتي [شاهد احاديثي در باره معني بسم اللَّه و جزء قرآن بودن آن و معني رحمن و رحيم و حمد خدا ...)]
در كتاب عيون اخبار الرضا، و در كتاب معاني، از حضرت رضا (ع)، روايت آورده‌اند:
كه در معناي جمله (بسم اللَّه) فرمود: معنايش اين است كه من خود را به داغ و علامتي از علامتهاي خدا داغ مي‌زنم، و آن داغ عبادت است، (تا همه بدانند من بنده چه كسي هستم)، شخصي پرسيد: سمة (داغ) چيست؟ فرمود: علامت. «1»
مؤلف: و اين معنا در مثل فرزندي است كه از معناي قبلي ما متولد شده، چون ما در آنجا گفتيم: باء در (بسم اللَّه) باء ابتداء است، چون بنده خدا عبادت خود را به داغي از داغهاي خدا علامت مي‌زند، بايد خود را هم كه عبادتش منسوب به آن است به همان داغ، داغ بزند.
و در تهذيب از امام صادق (ع)، و در عيون و تفسير عياشي از حضرت رضا (ع) روايت آورده‌اند، كه فرمود: اين كلمه به اسم اعظم خدا نزديك‌تر است از مردمك چشم به سفيدي آن. «2»
مؤلف: و بزودي معناي روايت در (پيرامون اسم اعظم) خواهد آمد انشاء اللَّه تعالي.
و در كتاب عيون از امير المؤمنين (ع) روايت كرده كه فرمود: كلمه (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) جزء سوره فاتحة الكتاب است، و رسول خدا (ص) همواره آن را ميخواند، و آيه اول سوره بحسابش مي‌آورد، و فاتحة الكتاب را سبع المثاني مي‌ناميد. «3»
مؤلف: و از طرق اهل سنت و جماعت نظير اين معنا روايت شده است، مثلا دارقطني از ابي هريره حديث كرده كه گفت: رسول اللَّه (ص) فرمود: چون سوره حمد را ميخوانيد، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ را هم يكي از آياتش بدانيد، و آن را بخوانيد، چون سوره حمد، ام القرآن، و سبع المثاني است، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، يكي از آيات اين سوره است. «4»
و در خصال از امام صادق (ع) روايت كرده كه گفت ايشان فرمودند: اين مردم را چه ميشود؟ خدا آنان را بكشد، به بزرگترين آيه از آيات خدا پرداخته و پنداشتند كه گفتن آن آيه بدعت است. «5»
_______________
1- عيون اخبار الرضا ج 1 ب 26 ح 19 و معاني الاخبار ص 3
2- تهذيب ج 2 ص 289 ح 15 و عيون اخبار الرضا ج 2 ب 30 ح 11 و تفسير عياشي ج 1 ص 21 ح 13
3- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 235 ب 28 ح 59
4- سنن دارقطني ج 1 ص 309 ح 17
5- خصال و بحار ج 92 ص 236 ح 28 و مجمع البيان ج 1 ص 19 ______________________________________________________
صفحه 37
و از امام باقر (ع) روايت است كه فرمود: محترم‌ترين آيه را از كتاب خدا دزديدند، و آن آيه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ است، كه بر بنده خدا لازم است در آغاز هر كار آن را بگويد، چه كار بزرگ، و چه كوچك، تا مبارك شود. «1»
مؤلف: روايات از ائمه اهل بيت (ع) در اين معنا بسيار زياد است، كه همگي دلالت دارند بر اينكه بسم اللَّه جزء هر سوره از سوره‌هاي قرآن است، مگر سوره برائت، كه بسم اللَّه ندارد، و در روايات اهل سنت و جماعت نيز رواياتي آمده كه بر اين معنا دلالت دارند.
از آن جمله در صحيح مسلم از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: در همين لحظه پيش سوره‌اي بر من نازل شد، آن گاه شروع كردند بخواندن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، «2» و از ابي داود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: (وي حديث را صحيح دانسته)، رسول خدا (ص) غالبا اول و آخر سوره را نمي‌فهميد كجا است، تا آنكه آيه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ نازل ميشد، (و بين دو سوره قرار ميگرفت). «3»
مؤلف: اين معنا بطرق شيعه از امام باقر (ع) روايت شده. «4»
و در كافي و كتاب توحيد، و كتاب معاني، و تفسير عياشي، از امام صادق (ع) روايت شده كه در حديثي فرمود: اللَّه، اله هر موجود، و رحمان رحم كننده بتمامي مخلوقات خود، و رحيم رحم كننده به خصوص مؤمنين است. «5»
و از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمود: رحمان اسم خاص است به صفت عام، و رحيم اسم عام است به صفت خاص. «6»
مؤلف: از بياني كه ما در سابق داشتيم روشن شد كه چرا رحمان عام است، و مؤمن و كافر را شامل ميشود، ولي رحيم خاص است، و تنها شامل حال مؤمن مي‌گردد، و اما اينكه در حديث بالا فرمود رحمان اسم خاص است به صفت عام، و رحيم، اسم عام است به صفت خاص، گويا مرادش اين باشد كه رحمان هر چند مؤمن و كافر را شامل ميشود، ولي رحمتش خاص دنيا است، و رحيم هر چند عام است، و رحمتش هم دنيا را مي‌گيرد، و هم آخرت را، ولي مخصوص مؤمنين است، و
_______________
1- خصال و بحار ج 92 ص 238 ح 39
2- صحيح مسلم ج 4 ص 112
3- سنن ابي داود ج 1 ص 209 ج 788
4- بطرق خاصه از امام باقر (ع) نقل شده كه رسول اللَّه اول و آخر سوره را بسم اللَّه مي‌دانست
5- اصول كافي ج 1 ص 114 ح 1 باب معاني الاسماء و اشقاقها و التوحيد ص 230 ح 2 و معاني الاخبار ص 3 ح 1 و تفسير عياشي ج 1 ص 22 ح 19- 20
6- مجمع البيان ج 1 ص 21 ______________________________________________________
صفحه 38
بعبارتي ديگر رحمان مختص است به افاضه تكوينيه، كه هم مؤمن را شامل ميشود، و هم كافر را، و رحيم هم افاضه تكويني را شامل است و هم تشريعي را، كه بابش باب هدايت و سعادت است، و مختص است به مؤمنين، براي اينكه ثبات و بقاء مختص به نعمت‌هايي است كه به مؤمنين افاضه ميشود، هم چنان كه فرمود: (وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ). «1»
و در كشف الغمه از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود: پدرم استري را گم كرد، و فرمود: اگر خدا آن را بمن بر گرداند، من او را به ستايش‌هايي حمد مي‌گويم، كه از آن راضي شود، اتفاقا چيزي نگذشت كه آن را با زين و لجام آوردند، سوار شد همين كه، لباسهايش را جابجا و جمع و جور كرد، كه حركت كند، سر باسمان بلند كرد و گفت: (الحمد للَّه)، و ديگر هيچ نگفت، آن گاه فرمود: در ستايش خدا از هيچ چيز فروگذار نكردم، چون تمامي ستايش‌ها را مخصوص او كردم، هيچ حمدي نيست مگر آنكه خدا هم داخل در آنست. «2»
مؤلف: در عيون، از علي (ع) روايت شده: كه شخصي از آن جناب از تفسير كلمه (الْحَمْدُ لِلَّهِ) پرسيد، حضرت فرمود: خداي تعالي بعضي از نعمت‌هاي خود را آنهم سر بسته و در بسته و بطور اجمال براي بندگان خود معرفي كرده، چون نميتوانستند نسبت بهمگي آنها معرفت يابند، و بطور تفصيل بدان وقوف يابند چون عدد آنها بيش از حد آمار و شناختن است، لذا به ايشان دستور داد تنها بگويند (الحمد للَّه علي ما انعم به علينا). «3»
مؤلف: اين حديث اشاره دارد بآنچه گذشت، كه گفتيم حمد از ناحيه بنده در حقيقت يادآوري خداست، اما به نيابت، تا رعايت ادب را كرده باشد.
بحث فلسفي [بيان عقلي اينكه هر ثناء و حمدي به حمد خدا منتهي مي‌شود]
برهانهاي عقلي قائم است بر اينكه استقلال معلول در ذاتش و در تمامي شئونش همه بخاطر و بوسيله علت است، و هر كمالي كه دارد سايه‌ايست از هستي علتش، پس اگر براي حسن و جمال، حقيقتي در وجود باشد، كمال آن، و استقلالش از آن خداي واجب الوجود متعالي است، براي اينكه او است علتي كه تمامي علل به او منتهي مي‌شوند.
و ثنا و حمد عبارت از اين است كه موجود با وجود خودش كمال موجود ديگري را نشان دهد، البته موجود ديگري كه همان علت او است، و چون تمامي كمالها از تمامي موجودات به خداي
_______________
1- سوره اعراف 118
2- كشف الغمه ج 1 ص 118
3- عيون اخبار الرضا ج 1 ص 220 ح 30 ______________________________________________________
صفحه 39
تعالي منتهي مي‌شود، پس حقيقت هر ثناء و حمدي هم به او راجع مي‌شود، و به او منتهي مي‌گردد، پس بايد گفت (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ).
[بيان]
(إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) «1» الخ كلمه عبد بمعناي انسان و يا هر داراي شعور ديگريست كه ملك غير باشد، البته اينكه گفتيم (يا هر داراي شعور) بخاطر اطلاق عبد به غير انسان با تجريد بمعناي كلمه است، كه اگر معناي كلمه را تجريد كنيم، و خصوصيات انساني را از آن حذف كنيم، باقي ميماند (هر مملوكي كه ملك غير باشد)، كه باين اعتبار تمامي موجودات با شعور عبد مي‌شوند، و بهمين اعتبار خداي تعالي فرموده: (إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً، هيچ كس در آسمانها و زمين نيست مگر آنكه با عبوديت رحمان خواهند آمد). «2»
كلمه عبادت از كلمه (عبد) گرفته شده و علي القاعده بايد همان معنا را افاده كند، و لكن چه اشتقاقهاي گوناگوني از آن شده، و يا معاني گوناگوني بر حسب اختلاف موارد پيدا كرده، و اينكه جوهري در كتاب صحاح خود گفته: كه اصل عبوديت بمعناي خضوع است، «3» معناي لغوي كلمه را بيان نكرده، بلكه لازمه معني را معناي كلمه گرفته، و گر نه خضوع هميشه با لام، متعدي مي‌شود، و مي‌گويند: (فلان خضع لفلان، فلاني براي فلان كس كرنش و خضوع كرد)، ولي كلمه عبادت بخودي خود متعدي مي‌شود، و مي‌گوئيم: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ، ترا مي‌پرستيم) از اينجا معلوم مي‌شود كه معناي كلمه عبادت خضوع نيست.
و كوتاه سخن، اينكه: عبادت و پرستش از آنجايي كه عبارت است از نشان دادن مملوكيت خويش براي پروردگار، با استكبار نمي‌سازد، ولي با شرك مي‌سازد، چون ممكن است دو نفر در مالكيت من و يا اطاعت من شريك باشند، لذا خداي تعالي از استكبار از عبادت نهي نكرده، ولي از شرك ورزيدن باو نهي كرده، چون اولي ممكن نبوده، ولي دومي ممكن بوده است، لذا در باره استكبار باين عبارت فرموده: (إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ، آنهايي كه از عبادت من سر مي‌پيچند، و تكبر مي‌كنند، بزودي با خواري و ذلت داخل جهنم خواهند شد)، «4» و در باره شرك فرموده: (وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، واحدي را شريك در عبادت پروردگارش نگيرد) «5» پس معلوم مي‌شود شرك را امري ممكن دانسته، از آن نهي فرموده، چون اگر چيزي ممكن و مقدور نباشد، نهي از آن هم لغو و بيهوده است، بخلاف استكبار از عبوديت كه با عبوديت جمع نميشود.
_______________
1- سوره فاتحه آيه 5
2- سوره مريم آيه 93
3- الصحاح للجوهري ج 2 ص 503
4- سوره غافر آيه 60
5- سوره كهف آيه 110 ______________________________________________________
صفحه 40
[فرق بين عبوديت عبد در برابر مولي و عبوديت بندگان نسبت به خدا]
و عبوديت ميان بندگان و موالي آنان تنها در برابر آن چيزي صحيح است كه موالي از عبيد خود مالكند، هر مولايي از عبد خود بان مقدار اطاعت و انقياد و بندگي استحقاق دارد، كه از شئون بنده‌اش مالك است، و اما آن شئوني را كه از او مالك نيست، و اصلا قابليت ملك ندارد، نمي‌تواند در برابر آنها از بنده خود مطالبه بندگي كند، مثلا اگر بنده‌اش پسر زيد است، نمي‌تواند از او بخواهد كه پسر عمرو شود، و يا اگر بلندقامت است، از او بخواهد كه كوتاه شود، اينگونه امور، متعلق عبادت و عبوديت قرار نمي‌گيرد.
اين وضع عبوديت عبيد در برابر موالي عرفي است، و اما عبوديت بندگان نسبت به پروردگار متعال، وضع ديگري دارد، چون مالكيت خدا نسبت به بندگان وضع عليحده‌اي دارد، براي اينكه مولاي عرفي يك چيز از بنده خود را مالك بود، و صد چيز ديگرش را مالك نبود، ولي خداي تعالي مالكيتش نسبت به بندگان علي الاطلاق است، و مشوب با مالكيت غير نيست، و بنده او در مملوكيت او تبعيض بر نميدارد، كه مثلا نصف او ملك خدا، و نصف ديگرش ملك غير خدا باشد، و يا پاره‌اي تصرفات در بنده براي خدا جائز باشد، و پاره‌اي تصرفات ديگر جائز نباشد.
هم چنان كه در عبيد و موالي عرفي چنين است، پاره‌اي از شئون عبد (كه همان كارهاي اختياري او است)، مملوك ما مي‌شود، و مي‌توانيم باو فرمان دهيم، كه مثلا باغچه ما را بيل بزند، ولي پاره‌اي شئون ديگرش (كه همان افعال غير اختياري او از قبيل بلندي و كوتاهي او است) مملوك ما قرار نمي‌گيرد، و نيز پاره‌اي تصرفات ما در او جائز است، كه گفتيم فلان كار مشروع ما را انجام دهد، و پاره‌اي ديگر (مانند كشتن بدون جرم آنان) براي ما جائز نيست.
پس خداي تعالي مالك علي الاطلاق و بدون قيد و شرطها است، و ما و همه مخلوقات مملوك علي الاطلاق، و بدون قيد و شرط اوئيم، پس در اينجا دو نوع انحصار هست، يكي اينكه رب تنها و منحصر در مالكيت است، و دوم اينكه عبد تنها و منحصرا عبد است، و جز عبوديت چيزي ندارد،
[وجه تقدم مفعول در" إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ"]
و اين آن معنايي است كه جمله: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ ...) بر آن دلالت دارد، چون از يك سو مفعول را مقدم داشته، و نفرموده (نعبدك، مي‌پرستيمت) بلكه فرموده: تو را مي‌پرستيم يعني غير تو را نمي‌پرستيم و از سوي ديگر قيد و شرطي براي عبادت نياورده، و آن را مطلق ذكر كرده، در نتيجه معنايش اين مي‌شود كه ما به غير از بندگي تو شاني نداريم، پس تو غير از پرستيده شدن شاني نداري، و من غير از پرستيدنت كاري ندارم.
نكته ديگر اينكه ملك از آنجا كه (به بيان گذشته) قوام هستيش به مالك است، ديگر تصور ______________________________________________________
صفحه 41 ندارد كه خودش حاجت و حائل از مالكش باشد، و يا مالكش از او محجوب باشد، مثلا وقتي جنابعالي به خانه زيدي نگاه مي‌كني، اين نگاه تو دو جور ممكن است باشد، يكي اينكه اين خانه خانه‌ايست از خانه‌ها، در اين نظر ممكن است زيد را نبيني، و اصلا بياد او نباشي، و اما اگر نظرت بدان خانه از اين جهت باشد كه خانه زيد است، در اينصورت ممكن نيست كه از زيد غافل شوي، بلكه با ديدن خانه، زيد را هم ديده‌اي، چون مالك آن است. و از آنجايي كه برايت روشن شد كه ما سواي خدا بجز مملوكيت، ديگر هيچ چيز ندارند، و مملوكيت، حقيقت آنها را تشكيل ميدهد، ديگر معنا ندارد كه موجودي از موجودات، و يا يك ناحيه از نواحي وجود او، از خدا پوشيده بماند، و محجوب باشد، هم چنان كه ديگر ممكن نيست به موجودي نظر بيفكنيم، و از مالك آن غفلت داشته باشيم، از اينجا نتيجه مي‌گيريم كه خداي تعالي حضور مطلق دارد، هم چنان كه خودش فرموده: (أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلي كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ؟ أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ مُحِيطٌ، آيا همين براي پروردگار تو بس نيست كه بر هر چيزي ناظر و شاهد است؟ بدانكه ايشان از ديدار پروردگارشان در شكند، بدانكه خدا بهر چيزي احاطه دارد)، «1» و وقتي مطلب بدين قرار بود، پس حق عبادت خدا اين است كه از هر دو جانب حضور باشد.
اما از جانب پروردگار عز و جل، به اينكه بنده او وقتي او را عبادت مي‌كند، او را بعنوان معبودي حاضر و روبرو عبادت كند، و همين باعث شده كه در سوره مورد بحث در جمله (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) ناگهان از سياق غيبت به سياق حضور و خطاب التفات شود، با اينكه تا كنون مي‌گفت حمد خدايي را كه چنين و چنانست، ناگهان بگويد: (تو را مي‌پرستيم)، چون گفتيم حق پرستش او اين است كه او را حاضر و روبرو بدانيم.
و اما از ناحيه بنده، حق عبادت اين است كه خود را حاضر و روبروي خدا بداند، و آني از اينكه دارد عبادت مي‌كند. غايب و غافل نشود، و عبادتش تنها صورت عبادت و جسدي بي روح نباشد، و نيز عبادت خود را قسمت نكند، كه در يك قسمت آن مشغول پروردگارش شود، و در قسمت ديگر آن، مشغول و بياد غير او باشد.
حال يا اينكه اين شرك را، هم در ظاهر داشته باشد، و هم در باطن، مانند عبادت عوام بت‌پرستان، كه يك مقدار از عبادت را براي خدا مي‌كردند، و يك مقدار را براي نماينده خدا، يعني بت، و اينكه گفتيم عوام بت‌پرستان، براي اين بود كه خواص از بت‌پرستان اصلا عبادت خدا را
_______________
1- سوره فصلت آيه 54 ______________________________________________________
صفحه 42
نمي‌كردند، و يا آنكه اين شرك را تنها در باطن داشته باشد، مانند كسي كه مشغول عبادت خداست، اما منظورش از عبادت غير خدا است و يا طمع در بهشت، و ترس از آتش است، چه تمام اينها شرك در عبادت است كه از آن نهي فرموده‌اند، از آن جمله فرموده‌اند: (فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ، خداي را با دينداري خالص عبادت كن)، «1» و نيز فرموده: (أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللَّهِ زُلْفي إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي ما هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ، آگاه باش كه از آن خدا است دين خالص و كساني كه از غير خدا اوليائي گرفتند گفتند ما اينها را نمي‌پرستيم مگر براي اينكه قدمي بسوي خدا نزديكمان كنند، بدرستي كه خدا در ميان آنان و اختلافي كه با هم داشتند حكومت مي‌كند). «2»
[شرائط كمال عبادت و اوصاف عبادت حقيقي]
بنا بر اين عبادت وقتي حقيقتا عبادت است كه عبد عابد در عبادتش خلوص داشته باشد، و خلوص، همان حضوري است كه قبلا بيان كرديم، و روشن شد كه عبادت وقتي تمام و كامل ميشود كه به غير خدا بكسي ديگر مشغول نباشد، و در عملش شريكي براي سبحان نتراشد، و دلش در حال عبادت بسته و متعلق بجايي نباشد، نه به اميدي، و نه ترسي، حتي نه اميد به بهشتي، و نه ترس از دوزخي، كه در اين صورت عبادتش خالص، و براي خدا است، بخلاف اينكه عبادتش بمنظور كسب بهشت و دفع عذاب باشد، كه در اينصورت خودش را پرستيده، نه خدا را.
و همچنين عبادت وقتي تمام و كامل ميشود كه بخودش هم مشغول نباشد كه اشتغال به نفس، منافي با مقام عبوديت است، عبوديت كجا و منم زدن و استكبار كجا؟
و گويا علت آمدن پرستش و استعانت بصيغه متكلم مع الغير (ما تو را مي‌پرستيم و از تو ياري ميجوئيم) همين دوري از منم زدن و استكبار بوده باشد، و ميخواهد بهمين نكته اشاره كند كه گفتيم مقام عبوديت با خود ديدن منافات دارد، لذا بنده خدا عبادت خود، و همه بندگان ديگر را در نظر گرفته ميگويد: ما تو را مي‌پرستيم، چون بهمين مقدار هم در ذم نفس و دور افكندن تعينات و تشخصات اثر دارد، چون در وقتي كه من خود را تنها ببينم، به انانيت و خودبيني و استكبار نزديك‌ترم، بخلاف اينكه خودم را مخلوط با ساير بندگان، و آميخته با سواد مردم بدانم، كه اثر تعيني و تشخص را از بين برده‌ام.
از آنچه گذشت اين مسئله روشن شد، كه اظهار عبوديت در جمله (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) الخ، از نظر معنا و از حيث اخلاص، جمله‌ايست كه هيچ نقصي ندارد، تنها چيزي كه بنظر مي‌رسد نقص است، اين است كه بنده عبادت را بخودش نسبت ميدهد و بملازمه براي خود دعوي استقلال در وجود و
_______________
1- سوره زمر آيه 2
2- سوره زمر آيه 3 ______________________________________________________
صفحه 43
در قدرت و اراده مي‌كند، با اينكه مملوك هيچگونه استقلالي در هيچ جهتي از جهاتش ندارد، چون مملوك است.
و گويا براي تدارك و جبران همين نقص كه در بدو نظر بنظر مي‌رسد، اضافه كرد: كه (وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)، يعني همين عبادتمان نيز باستقلال خود ما نيست، بلكه از تو نيرو مي‌گيريم، و استعانت ميجوئيم.
پس بر رويهم دو جمله: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) يك معنا را مي‌رسانند، و آن عبادت خالصانه است كه هيچگونه شايبه‌اي در آن نيست.
و ممكن است بهمين جهت كه گفته شد، استعانت و عبادت هر دو را بيك سياق آورد، و نفرمود: (اياك نعبد اعنا و اهدنا الخ، تو را عبادت مي‌كنيم ما را ياري فرما و هدايت فرما) بلكه فرمود: (تو را عبادت مي‌كنيم و از تو ياري مي‌طلبيم).
خواهي گفت: پس چرا در جمله بعدي يعني (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) اين وحدت سياق را رعايت نكرد؟ و نفرمود: (اياك نعبد و اياك نستعين و اياك نستهدي الي صراط مستقيم)؟، در جواب مي‌گوييم: اين تغيير سياق در خصوص جمله سوم علتي دارد، كه بزودي انشاء اللَّه بيان مي‌كنيم.
پس با بياني كه در ذيل آيه: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ) الخ آورديم، وجه و علت التفاتي كه در اين سوره از غيبت به حضور شده روشن گرديد، و نيز وجه انحصار عبادت در خدا، كه از مقدم آوردن مفعول (اياك) از فعل (نعبد و نستعين) استفاده ميشود، و همچنين وجه اينكه چرا در كلمه (نعبد) عبادت را مطلق آورد، و نيز وجه اينكه چرا بصيغه متكلم مع الغير فرمود: (نعبد) و نفرمود (اعبد، من عبادت مي‌كنم)، و باز وجه اينكه چرا بعد از جمله (نعبد) بلا فاصله فرمود: (نستعين) و وجه اينكه چرا دو جمله نامبرده را در سياق واحد شركت داد، ولي جمله سوم يعني (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) را بان سياق نياورد، روشن گرديد.
البته مفسرين نكات ديگري در اطراف اين سوره ذكر كرده‌اند، كه هر كس بخواهد ميتواند بكتب آنان مراجعه كند، و خداي سبحان طلبكاري است كه احدي نميتواند دين او را بپردازد.
[سوره الفاتحة (1): آيات 6 تا 7]
ترجمه آيات:
ما را بسوي صراط مستقيم هدايت فرما. (6)
صراط آنان كه برايشان انعام فرمودي. نه آنان كه برايشان غضب كردي. و نه گمراهان (7).
بيان
[معني صراط]
(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ) الخ، معناي كلمه (هدايت) از بياني كه در ذيل (صراط) از نظر خواننده مي‌گذرد معلوم ميشود.
و اما صراط، اين كلمه در لغت به معناي طريق و سبيل نزديك بهمند، و اما از نظر عرف و اصطلاح قرآن كريم، بايد بدانيم كه خداي تعالي صراط را بوصف استقامت توصيف كرده، و آن گاه ______________________________________________________
صفحه 45
بيان كرده كه اين صراط مستقيم را كساني مي‌پيمايند كه خدا بر آنان انعام فرموده.
و صراطي كه چنين وصفي و چنين شاني دارد، مورد درخواست عبادت كار، قرار گرفته، و نتيجه و غايت عبادت او واقع شده، و بعبارت ديگر، بنده عبادت كار از خدايش درخواست مي‌كند كه عبادت خالصش در چنين صراطي قرار گيرد.
[چند مقدمه براي توضيح و تفسير آيه" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ"]
توضيح و تفسير آيه مورد بحث محتاج بچند مقدمه است مقدمه اول اينكه خداي سبحان در كلام مجيدش براي نوع بشر و بلكه براي تمامي مخلوقات خود راهي معرفي كرده، كه از آن راه بسوي پروردگارشان سير مي‌كنند و در خصوص انسان فرموده: (يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ، إِنَّكَ كادِحٌ إِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ، هان اي آدمي، بدرستي كه تو بسوي پروردگارت تلاش مي‌كني، و اين تلاش تو- چه كفر باشد و چه ايمان- بالآخره بديدار او منتهي ميشود). «1»
و در باره عموم موجودات فرموده: (وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ بازگشت بسوي او است) «2» و نيز فرموده:
(أَلا إِلَي اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ، آگاه باش كه همه امور بسوي او برمي‌گردد) «3» و آياتي ديگر كه بوضوح دلالت دارند بر اينكه تمامي موجودات راهي براي خود دارند، و همه راههاشان بسوي او منتهي ميشود.
مقدمه دوم اينكه از كلام خداي تعالي بر مي‌آيد كه سبيل نامبرده يكي نيست، و همه سبيلها و راهها يك جور و داراي يك صفت نيستند، بلكه همه آنها از يك نظر به دو قسم تقسيم ميشوند، و آن اين آيه شريفه است كه فرموده: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ؟
وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ؟ اي بني آدم آيا با تو عهد نكردم كه شيطان را نپرستي، كه او تو را دشمني آشكار است؟ و اينكه مرا بپرستي كه اين است صراط مستقيم)؟. «4»
پس معلوم ميشود در مقابل صراط مستقيم راه ديگري هست، هم چنان كه اين معنا از آيه:
(فَإِنِّي قَرِيبٌ، أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ، فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي، وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ، من نزديكم، و دعاي خواننده خود را در صورتي كه واقعا مرا بخواند مستجاب مي‌كنم پس بايد مرا اجابت كنند، و بمن ايمان آورند، باشد كه رشد يابند) «5» استفاده ميشود، چون مي‌فهماند بعضي غير خدا را ميخوانند، و غير خدا را اجابت نموده، بغير او ايمان مي‌آورند.
و همچنين از آيه: (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ، إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ، مرا بخوانيد تا اجابت كنم، كساني كه از عبادت من سرپيچي مي‌كنند، بزودي با خواري و ذلت بجهنم در مي‌آيند)، «6» كه مي‌فهماند راه او نزديك‌ترين راه است، و آن راه عبارتست از عبادت
_______________
1- سوره انشقاق آيه 6
2- تغابن آيه 3
3- شوري 53
4- يس 61
5- بقره آيه 186
6- مؤمن آيه 60 ______________________________________________________
صفحه 46
و دعاي او، آن گاه در مقابل، راه غير خدا را دور معرفي كرده، و فرمود: (أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ، آنان را از نقطه‌اي دور صدا مي‌زنند) «1» كه مي‌رساند غايت و هدف نهايي كساني كه ايمان به خدا ندارند، و مسير و سبيل ايمان را نمي‌پيمايند، غايتي است دور.
[راه بسوي خدا دو گونه است: دور و نزديك]
تا اينجا روشن شد كه راه بسوي خدا دو تا است، يكي دور، و يكي نزديك، راه نزديك راه مؤمنين، و راه دور راه غير ايشان است، و هر دو راه هم بحكم آيه (6 سوره انشقاق) راه خدا است.
[تقسيم ديگري براي راه بسوي خدا]
مقدمه سوم اينكه علاوه بر تقسيم قبلي، كه راه خدا را بدو قسم دور و نزديك تقسيم مي‌كرد، تقسيم ديگري است كه يك راه را بسوي بلندي، و راهي ديگر را بسوي پستي منتهي ميداند، يك جا مي‌فرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ، كساني كه آيات ما را تكذيب كرده، و از پذيرفتن آن استكبار ورزيدند، دربهاي آسمان برويشان باز نميشود) «2» معلوم ميشود آنهايي كه چنين نيستند، دربهاي آسمان برويشان باز ميشود، چون اگر هيچكس بسوي آسمان بالا نميرفت، و درب‌هاي آسمان را نمي‌كوبيد، براي درب معنايي نبود.
و در جايي ديگر مي‌فرمايد: (وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوي، كسي كه غضب من بر او احاطه كند، او بسوي پستي سقوط مي‌كند) «3»- چون كلمه (هوي) از مصدر (هوي) است، كه معناي سقوط را ميدهد.
و در جايي ديگر مي‌فرمايد: (وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ كسي كه ايمان را با كفر عوض كند، راه را گم كرده)، «4» كه مي‌رساند دسته سومي هستند كه نه راهشان بسوي بالا است، و نه بسوي سقوط، بلكه اصلا راه را گم كرده دچار حيرت شده‌اند، آنها كه راهشان بسوي بالا است، كساني هستند كه ايمان به آيات خدا دارند، و از عبادت او استكبار نمي‌كنند، و بعضي ديگر راهشان بسوي پستي منتهي ميشود، و آنها كساني هستند كه بايشان غضب شده، و بعضي ديگر اصلا راه را از دست داده و گمراه شده‌اند، و آنان (ضالين) اند، و اي بسا كه آيه مورد بحث باين سه طائفه اشاره كند، (الذين انعمت عليهم) طائفه اول، و (مغضوب عليهم) طائفه دوم، و (ضالين) طائفه سوم باشند.
و پر واضح است كه صراط مستقيم آن دو طريق ديگر، يعني طريق (مغضوب عليهم)، و طريق (ضالين) نيست، پس قهرا همان طائفه اول، يعني مؤمنين خواهد بود كه از آيات خدا استكبار نمي‌ورزند.
_______________
1- سوره فصلت آيه 44
2- سوره اعراف آيه 40
3- سوره طه آيه 81
4- سوره بقره آيه 108 ______________________________________________________
صفحه 47
[سبيل مؤمنين نيز تقسيمات و درجاتي دارد]
مقدمه چهارم اينكه از آيه: (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، خداوند كساني را كه ايمان آورده‌اند بلند مي‌كند، و كساني را كه علم داده شده‌اند، به درجاتي بالا مي‌برد)، «1» بر مي‌آيد كه همين طريق اول نيز تقسيم‌هايي دارد، و يك طريق نيست و كسي كه با ايمان بخدا براه اول يعني سبيل مؤمنين افتاده، چنان نيست كه ديگر ظرفيت تكاملش پر شده باشد، بلكه هنوز براي تكامل ظرفيت دارد، كه اگر آن بقيه را هم بدست آورد آن وقت از اصحاب صراط مستقيم ميشود.
[ضلالت، شراك و ظلم در خارج يك مصداق دارند]
توضيح اينكه اولا بايد دانست كه هر ضلالتي شرك است، هم چنان كه عكسش نيز چنين است، يعني هر شركي ضلالت است، بشهادت آيه (وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ، و كسي كه كفر را با ايمان عوض كند راه ميانه را گم كرده است)، «2» و آيه: (أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ، وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً، و شيطان را نپرستيد، كه دشمن آشكار شما است، بلكه مرا بپرستيد، كه اين است صراط مستقيم، در حالي كه او جمع كثيري از شما را گمراه كرده)، «3» كه آيه اولي كفر را ضلالت، و دومي ضلالت را كفر و شرك ميداند، و قرآن شرك را ظلم، و ظلم را شرك ميداند، از شيطان حكايت مي‌كند كه بعد از همه اضلالهايش، و خيانت‌هايش، در قيامت ميگويد: (إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ، من بآنچه شما مي‌كرديد، و مرا شريك جرم ميساختيد، كفر مي‌ورزم و بيزارم، براي اينكه ستمگران عذابي دردناك دارند)، «4» و در اين كلام خود شرك را ظلم دانسته، و در آيه:
(الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ، وَ هُمْ مُهْتَدُونَ، كساني كه ايمان آورده، و ايمان خود را آميخته با ظلم نكردند ايشان امنيت دارند، و راه را يافته‌اند)، «5» ظلم را شرك و نقطه مقابل ايمان شمرده است، چون اهتداء و ايمني از ضلالت و يا عذاب را كه اثر ضلالت است مترتب برداشتن صفت ايمان و زايل گشتن صفت ظلم كرده است.
و كوتاه سخن آنكه ضلالت و شرك و ظلم در خارج يك مصداق دارند، و آنجا هم كه گفته‌ايم: هر يك از اين سه معرف ديگري است، و يا بوسيله ديگري معرفي مي‌شود، منظورمان مصداق است، نه مفهوم چون پر واضح است كه مفهوم ضلالت غير ظلم و شرك، و از ظلم غير از آن دوي ديگر، و از شرك هم باز غير آن دو تاي ديگر است.
حال كه اين معني را دانستي معلوم شد: كه صراط مستقيم كه صراط غير گمراهان است، صراطي است كه بهيچ وجه شرك و ظلم در آن راه ندارد، هم چنان كه ضلالتي در آن راه نمي‌يابد، نه
_______________
1- سوره مجادله آيه 11
2- سوره بقره آيه 108
3- سوره يس آيه 62
4- ابراهيم آيه 22
5- سوره انعام آيه 82 ______________________________________________________
صفحه 48
ضلالت در باطن، و قلب، از قبيل كفر و خاطرات ناشايست، كه خدا از آن راضي نيست، و نه در ظاهر اعضاء و اركان بدن، چون معصيت و يا قصور در اطاعت، كه هيچيك از اينها در آن صراط يافت نمي‌شود، و اين همانا حق توحيد علمي و عملي است، و توحيد هم همين دو مرحله را دارد، ديگر شق سومي برايش نيست، و بفرموده قرآن، بعد از حق غير از ضلالت چه مي‌تواند باشد؟ آيه:
(82- سوره انعام)، كه چند سطر قبل گذشت، نيز بر همين معنا منطبق است، كه در آن امنيت در طريق را اثبات نموده، باهتداء تام و تمام وعده مي‌دهد، البته اينكه گفتيم وعده ميدهد، بر اساس آن نظريه ادبي است، كه مي‌گويند اسم فاعل حقيقت در آينده است، (دقت بفرمائيد) اين يك صفت بود از صفات صراط مستقيم. مقدمه پنجم اينكه اصحاب صراط مستقيم در صورت عبوديت خدا، داراي ثبات قدم بتمام معنا هستند، هم در فعل، و هم در قول، هم در ظاهر، و هم در باطن، و ممكن نيست كه نام بردگان بر غير اين صفت ديده شوند، و در همه احوال خدا و رسول را اطاعت مي‌كنند، چنانچه نخست در باره آنها فرمود: (وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً، كسي كه خدا و رسول را اطاعت كند، چنين كساني با آنان هستند كه خدا بر ايشان انعام كرده، از انبياء، و صديقين، و شهدا، و صالحان، كه اينان نيكو رفقايي هستند)، «1» و سپس اين ايمان و اطاعت را چنين توصيف كرده: (فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ، ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ، وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً، وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ: أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ، أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ، ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ، وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ، وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً، نه به پروردگارت سوگند، ايمان واقعي نمي‌آورند، مگر وقتي كه تو را حاكم بر خود بدانند، و در اختلافاتي كه ميانه خودشان رخ مي‌دهد بهر چه تو حكم كني راضي باشند، و احساس ناراحتي نكنند، و صرفا تسليم بوده باشند، بحدي كه اگر ما واجب كنيم كه خود را بكشيد، يا از شهر و ديارتان بيرون شويد، بيرون شوند، ولي جز عده كمي از ايشان اينطور نيستند، و حال آنكه اگر اينطور باشند، و به اندرزها عمل كنند، براي خودشان بهتر، و در استواريشان مؤثرتر است). «2»
تازه مؤمنيني را كه چنين ثبات قدمي دارند، پائين‌تر از اصحاب صراط مستقيم دانسته، وصف آنان را با آن همه فضيلت كه برايشان قائل شد، ما دون صف اصحاب صراط مستقيم دانسته، چون در آيه (68 سوره نساء) فرموده: اين مؤمنين با كساني محشور و رفيقند كه خدا بر آنان انعام
_______________
1- سوره نساء آيه 69
2- سوره نساء آيه 66 ______________________________________________________
صفحه 49
كرده، (يعني اصحاب صراط مستقيم)، و نفرموده: از ايشانند، و نيز فرموده: با آنان رفيقند، و نفرموده يكي از ايشانند، پس معلوم مي‌شود اصحاب صراط مستقيم، يعني (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) مقامي عالي‌تر از مؤمنين دارند.
نظير آيه (69- سوره نساء)، در اينكه مؤمنين را در زمره اصحاب صراط مستقيم ندانسته، بلكه پائين‌تر از ايشان مي‌شمارد، آيه: (وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ) «1» مي‌باشد، چون در اين آيه مؤمنين را ملحق بصديقين و شهداء كرده، و با اينكه جزو آنان نيستند، بعنوان پاداش، اجر و نور آنان را بايشان داده، و فرموده: (و كساني كه به خدا و رسولان وي ايمان آورده‌اند، در حقيقت آنها هم نزد پروردگارشان صديق و شهيد محسوب مي‌شوند، و نور و اجر ايشان را دارند).
پس معلوم مي‌شود اصحاب صراط مستقيم، قدر و منزلت و درجه بلندتري از درجه مؤمنين خالص دارند، حتي مؤمنيني كه دلها و اعمالشان از ضلالت و شرك و ظلم بكلي خالص است.
پس تدبر و دقت در اين آيات براي آدمي يقين مي‌آورد: به اينكه مؤمنين با اينكه چنين فضائلي را دارا هستند، مع ذلك در فضيلت كامل نيستند، و هنوز ظرفيت آن را دارند كه خود را به (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ برسانند)، و با پر كردن بقيه ظرفيت خود، همنشين با آنان شوند، و بدرجه آنان برسند، و بعيد نيست كه اين بقيه، نوعي علم و ايمان خاصي بخدا باشد، چون در آيه (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، خداوند آنهايي را كه از شما ايمان آورده‌اند، و آنان كه علم به ايشان داده شده، بدرجاتي بالا مي‌برد) «2» دارندگان علم را از مؤمنين بالاتر دانسته، معلوم مي‌شود: برتري (الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) از مؤمنين، بداشتن همان علمي است كه خدا به آنان داده، نه علمي كه خود از مسير عادي كسب كنند، پس اصحاب صراط مستقيم كه (أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ) بخاطر داشتن نعمتي كه خدا بايشان داده، (يعني نعمت علمي مخصوص)، قدر و منزلت بالاتري دارند، و حتي از دارندگان نعمت ايمان كامل نيز بالاتراند، اين هم يك صفت و امتياز در اصحاب صراط مستقيم.
[موارد استعمال صراط و سبيل در قرآن و فرق آن دو]
مقدمه ششم اينكه خداي تعالي در كلام مجيدش مكرر نام صراط و سبيل را برده، و آنها را صراط و سبيل‌هاي خود خوانده، با اين تفاوت كه بجز يك صراط مستقيم بخود نسبت نداده، ولي سبيل‌هاي چندي را بخود نسبت داده، پس معلوم مي‌شود: ميان خدا و بندگان چند سبيل و يك صراط مستقيم بر قرار است، مثلا در باره سبيل فرموده: (وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، و
_______________
1- سوره حديد آيه 19
2- سوره مجادله آيه 11 ______________________________________________________
صفحه 50
كساني كه در راه ما جهاد كنند، ما بسوي سبيل‌هاي خود هدايتشان مي‌كنيم)، «1» ولي هر جا صحبت از صراط مستقيم به ميان آمده، آن را يكي دانسته است، از طرف ديگر جز در آيه مورد بحث كه صراط مستقيم را به بعضي از بندگان نسبت داده، در هيچ مورد صراط مستقيم را بكسي از خلايق نسبت نداده، بخلاف سبيل، كه آن را در چند جا بچند طائفه از خلقش نسبت داده، يك جا آن را برسولخدا (ص) نسبت داده، و فرموده: (قُلْ هذِهِ سَبِيلِي، أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلي بَصِيرَةٍ، بگو اين سبيل من است، كه مردم را با بصيرت بسوي خدا دعوت كنم)، «2» جاي ديگر آن را به توبه‌كاران نسبت داده، و فرموده:
(سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ، راه آن كس كه بدرگاه من رجوع كند)، «3» و در سوره نساء آيه (115) آن را به مؤمنين نسبت داده، و فرموده: (سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ).
از اينجا معلوم ميشود كه سبيل غير از صراط مستقيم است، چون سبيل متعدد است، و باختلاف احوال رهروان راه عبادت مختلف ميشود، بخلاف صراط مستقيم، كه يكي است، كه در مثل بزرگراهي است كه همه راههاي فرعي بدان منتهي ميشود، هم چنان كه آيه: (قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ، يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ، سُبُلَ السَّلامِ، وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ بِإِذْنِهِ، وَ يَهْدِيهِمْ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، از ناحيه خدا بسوي شما نوري و كتابي روشن آمد، كه خدا بوسيله آن هر كس كه در پي خوشنودي او باشد به سبيل‌هاي سلامت راه‌نمايي نموده و باذن خود از ظلمت‌ها بسوي نور بيرون مي‌كند، و بسوي صراط مستقيمشان هدايت مي‌فرمايد) «4» بان اشاره دارد، چون سبيل را متعدد و بسيار قلمداد نموده، صراط را واحد دانسته است، حال يا اين است كه صراط مستقيم همه آن سبيل‌ها است، و يا اين است كه آن سبيل‌ها همانطور كه گفتيم راه‌هاي فرعي است، كه بعد از اتصالشان بيكديگر بصورت صراط مستقيم و شاه راه در مي‌آيند.
مقدمه هفتم اينكه از آيه شريفه: (وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ، بيشترشان بخدا ايمان نمي‌آورند، مگر توأم با شرك)، «5» برمي‌آيد كه يك مرحله از شرك (كه همان ضلالت باشد)، با ايمان (كه عبارت است از يكي از سبيل‌ها) جمع ميشود، و اين خود فرق ديگري ميان سبيل و صراط است، كه سبيل با شرك جمع ميشود، ولي صراط مستقيم با ضلالت و شرك جمع نميشود، هم چنان كه در آيات مورد بحث هم در معرفي صراط مستقيم فرمود: (وَ لَا الضَّالِّينَ).
دقت در آيات نامبرده در بالا بدست ميدهد: كه هر يك از سبيل‌ها با مقداري نقص، و يا حد اقل با امتيازي جمع ميشود، بخلاف صراط مستقيم، كه نه نقص در آن راه دارد و نه صراط
_______________
1- سوره عنكبوت آيه 69
2- سوره يوسف آيه 108
3- سوره لقمان آيه 15
4- مائده 16
5- سوره يوسف آيه 106 ______________________________________________________
صفحه 51
مستقيم زيد از صراط مستقيم عمرو امتياز دارد، بلكه هر دو صراط مستقيم است، بخلاف سبيل‌ها، كه هر يك مصداقي از صراط مستقيم است، و لكن با امتيازي كه بواسطه آن از سبيل‌هاي ديگر ممتاز ميشود، و غير او مي‌گردد، اما صراط مستقيمي كه در ضمن اين است، عين صراط مستقيمي است كه در ضمن سبيل ديگر است، و خلاصه صراط مستقيم با هر يك از سبيل‌ها متحد است.
[مثل صراط مستقيم نسبت به سبيل‌هاي خدا مثل روح است نسبت به بدن]
هم چنان كه از بعضي آيات نامبرده و غير نامبرده از قبيل آيه: (وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ) «1» و آيه: (قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً، بگو بدرستي پروردگار من، مرا بسوي صراط مستقيم كه ديني است قيم، و ملت حنيف ابراهيم، هدايت فرموده) «2» نيز اين معنا استفاده ميشود.
چون هم عبادت را صراط مستقيم خوانده، و هم دين را، با اينكه اين دو عنوان بين همه سبيل‌ها مشترك هستند، پس ميتوان گفت مثل صراط مستقيم نسبت به سبيل‌هاي خدا، مثل روح است نسبت به بدن، همانطور كه بدن يك انسان در زندگيش اطوار مختلفي دارد، و در هر يك از آن احوال و اطوار غير آن انسان در طور ديگر است، مثلا انسان در حال جنين غير همان انسان در حال طفوليت، و بلوغ، و جواني، و كهولت و سالخوردگي، و فرتوتي است، ولي در عين حال روح او همان روح است، و در همه آن اطوار يكي است، و با بدن او همه جا متحد است.
و نيز بدن او ممكن است باحوالي مبتلا شود، كه بر خلاف ميل او باشد و روح او صرفنظر از بدنش آن احوال را نخواهد، و اقتضاي آن را نداشته باشد، بخلاف روح كه هيچوقت معرض اين اطوار قرار نمي‌گيرد، چون او مفطور بفطرت خدا است، كه بحكم (لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ)، «3» فطرياتش دگرگون نمي‌شود، و با اينكه روح و بدن از اين دو جهت با هم فرق دارند، در عين حال روح آن انسان نامبرده همان بدن او است، و انساني كه فرض كرديم مجموع روح و بدن است.
همچنين سبيل بسوي خدا بهمان صراط مستقيم است، جز اينكه هر يك از سبيل‌ها مثلا سبيل مؤمنين، و سبيل منيبين، و سبيل پيروي كنندگان رسول خدا (ص)، و هر سبيل ديگر، گاه ميشود كه يا از داخل و يا خارج دچار آفتي مي‌گردد، ولي صراط مستقيم همانطور كه گفتيم هرگز دچار اين دو آفت نميشود، چه، ملاحظه فرموديد: كه ايمان كه يكي از سبيل‌ها است، گاهي با شرك هم جمع ميشود هم چنان كه گاهي با ضلالت جمع ميشود، اما هيچ يك از شرك و ضلالت با صراط مستقيم جمع نمي‌گردد، پس معلوم شد كه براي سبيل مرتبه‌هاي بسياري است، بعضي از آنها
_______________
1- سوره يس آيه 61
2- سوره انعام آيه 161
3- سوره الروم 30 ______________________________________________________
صفحه 52
خالص، و بعضي ديگر آميخته با شرك و ضلالت است، بعضي راهي كوتاه‌تر، و بعضي ديگر دورتر است، اما هر چه هست بسوي صراط مستقيم مي‌رود و بمعنايي ديگر همان صراط مستقيم است، كه بيانش گذشت.
و خداي سبحان همين معنا يعني اختلاف سبيل و راههايي را كه بسوي او منتهي ميشود و اينكه همه آن سبيل‌ها از صراط مستقيم و مصداق آنند، در يك مثلي كه براي حق و باطل زده بيان كرده، و فرموده: (أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً، فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها، فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً، وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ، ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ، أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ، كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ، فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً، وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ، كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ، خدا آبي از آسمان مي‌فرستد سيل‌گيرها هر يك بقدر ظرفيت خود جاري شدند، پس سيل كفي بلند با خود آورد از آنچه هم كه شما در آتش بر آن ميدميد تا زيوري يا اثاثي بسازيد نيز كفي مانند كف سيل هست خدا اينچنين حق و باطل را مثل مي‌زند كه كف بي فائده بعد از خشك شدن از بين مي‌رود و اما آنچه بحال مردم نافع است در زمين باقي ميماند خدا مثلها را اينچنين مي‌زند). «1»
بطوري كه ملاحظه مي‌فرمائيد در اين مثل ظرفيت دلها و فهم‌ها را در گرفتن معارف و كمالات، مختلف دانسته است، در عين اينكه آن معارف همه و همه مانند باران متكي و منتهي بيك رزقي است آسماني، در آن مثل يك آب بود، ولي باشكال مختلف از نظر كمي و زيادي سيل در آمد، در معارف نيز يك چيز است، عنايتي است آسماني، اما در هر دلي بشكلي و اندازه‌اي خاص در مي‌آيد، كه تمامي اين بحث در ذيل خود آيه سوره رعد انشاء اللَّه خواهد آمد، و بالآخره اين نيز يكي از تفاوتهاي صراط مستقيم با سبل است، و يا بگو: يكي از خصوصيات آنست.
[معني صراط مستقيم با نتيجه گيري از مقدمات ذكر شده و با توجه به معني كلمه" مستقيم"]
حال كه اين هفت مقدمه روشن گرديد، معلوم شد كه صراط مستقيم راهي است بسوي خدا، كه هر راه ديگري كه خلايق بسوي خدا دارند، شعبه‌اي از آنست، و هر طريقي كه آدمي را بسوي خدا رهنمايي مي‌كند، بهره‌اي از صراط مستقيم را دارا است، باين معنا كه هر راهي و طريقه‌اي كه فرض شود، بان مقدار آدمي را بسوي خدا و حق راهنمايي مي‌كند، كه خودش از صراط مستقيم دارا و متضمن باشد، اگر آن راه بمقدار اندكي از صراط مستقيم را دارا باشد، رهرو خود را كمتر بسوي خدا مي‌كشاند، و اگر بيشتر داشته باشد، بيشتر مي‌كشاند، و اما خود صراط مستقيم بدون هيچ قيد و شرطي رهرو خود را بسوي خدا هدايت مي‌كند، و مي‌رساند، و بهمين جهت خداي تعالي نام آن را صراط مستقيم نهاد، چون كلمه صراط بمعناي راه روشن است، زيرا از ماده (ص ر ط)
_______________
1- سوره رعد آيه 17 ______________________________________________________
صفحه 53
گرفته شده، كه بمعناي بلعيدن است، و راه روشن كانه رهرو خود را بلعيده، و در مجراي گلوي خويش فرو برده، كه ديگر نمي‌تواند اين سو و آن سو منحرف شود، و نيز نمي‌گذارد كه از شكمش بيرون شود.
و كلمه (مستقيم) هم بمعناي هر چيزي است كه بخواهد روي پاي خود بايستد، و بتواند بدون اينكه بچيزي تكيه كند بر كنترل و تعادل خود و متعلقات خود مسلط باشد، مانند انسان ايستاده‌اي كه بر امور خود مسلط است، در نتيجه برگشت معناي مستقيم بچيزي است كه وضعش تغيير و تخلف پذير نباشد، حال كه معناي صراط آن شد، و معناي مستقيم اين، پس صراط مستقيم عبارت ميشود از صراطي كه در هدايت مردم و رساندنشان بسوي غايت و مقصدشان، تخلف نكند، و صد در صد اين اثر خود را به بخشد، هم چنان كه خداي تعالي در آيه شريفه: (فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ، فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ، وَ يَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِراطاً مُسْتَقِيماً، و اما آنهايي كه به خدا ايمان آورده و از او خواستند تا حفظشان كند، بزودي خدايشان داخل رحمت خاصي از رحمت‌هاي خود نموده، و بسوي خويش هدايت مي‌كند، هدايتي كه همان صراط مستقيم است)، «1» آن راهي را كه هرگز در هدايت رهرو خود تخلف ننموده، و دائما بر حال خود باقي است، صراط مستقيم ناميده.
و نيز در آيه: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ، وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً، كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ، كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ، وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً، كسي كه خدايش بخواهد هدايت كند، سينه‌اش را براي اسلام گشاده مي‌سازد، و كسي كه خدايش بخواهد گمراه كند، سينه‌اش را تنگ و بي حوصله مي‌سازد، بطوري كه گويي باسمان بالا مي‌رود، آري اين چنين خداوند پليدي را بر آنان كه ايمان ندارند مسلط مي‌سازد، و اين راه مستقيم پروردگار تو است) «2» طريقه مستقيم خود را غير مختلف و غير قابل تخلف معرفي كرده، و نيز در آيه: (قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ، إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ، فرمود اين صراط مستقيم من است، و من خود را بدان ملزم كرده‌ام، بدرستي بندگان من كسانيند، كه تو نمي‌تواني بر آنان تسلط يابي، مگر آن گمراهي كه خودش باختيار خود پيروي تو را بپذيرد)، «3» سنت و طريقه مستقيم خود را دائمي، و غير قابل تغيير معرفي فرموده، و در حقيقت مي‌خواهد بفرمايد: (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا، وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا، براي سنت خدا نه تبديلي خواهي يافت، و نه دگرگوني)، «4»
[پنج نكته در باره صراط مستقيم]
پس از آنچه كه ما در باره صراط مستقيم گفتيم پنج نكته بدست آمد.
_______________
1- سوره نساء آيه 174
2- سوره انعام آيه 125
3- سوره حجر 42
4- سوره فاطر آيه 43 ______________________________________________________
صفحه 54
نكته اول- اينكه طرقي كه بسوي خداي تعالي منتهي مي‌شود از نظر كمال، و نقص، و نايابي و رواجي، و دوري و نزديكيش از منبع حقيقت، و از صراط مستقيم، مختلف است، مانند طريقه اسلام و ايمان، و عبادت، و اخلاص، و اخبات. هم چنان كه در مقابل اين نامبرده‌ها، كفر، و شرك، و جحود، و طغيان، و معصيت، نيز از مراتب مختلفي از گمراهي را دارا هستند، هم چنان كه قرآن كريم در باره هر دو صنف فرموده: (وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا، وَ لِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمالَهُمْ، وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ، براي هر دسته‌اي درجاتي است از آنچه مي‌كنند، تا خدا سزاي عملشان را بكمال و تمام بدهد، و ايشان ستم نمي‌شوند). «1»
و اين معنا نظير معارف الهيه است، كه عقول در تلقي و درك آن مختلف است، چون استعدادها مختلف، و بالوان قابليت‌ها متلون است، هم چنان كه آيه شريفه (رعد- 17) نيز باين اختلاف گواهي ميداد.
نكته دوم- اينكه همانطور كه صراط مستقيم مهيمن و ما فوق همه سبيل‌ها است، همچنين اصحاب صراط مستقيم كه خدا آنان را در آن صراط جاي داده، مهيمن و ما فوق ساير مردمند، چون خداي تعالي امور آنان را خودش بعهده گرفته، و امور مردم را بعهده آنان نهاده، و امر هدايت ايشان را بانان واگذار نموده، و فرموده: (وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً، اينان بهترين رفيقند)، «2» و نيز فرموده: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ الَّذِينَ آمَنُوا، الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ، وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ، وَ هُمْ راكِعُونَ، تنها ولي و سرپرست شما خدا است، و رسول او، و آنان كه ايمان آورده‌اند، يعني آنان كه نماز ميگذارند، و در حال ركوع صدقه ميدهند)، «3» كه بحكم آيه اول صراط مستقيم و يا بگو (صراط الذين انعم اللَّه عليهم)، را صراط انبياء و صديقين و شهداء و صالحين دانسته، بحكم آيه دوم با در نظر گرفتن روايات متواتره صراط، امير المؤمنين علي بن ابي طالب (ع) شمرده است، و آن جناب را اولين فاتح اين صراط دانسته، كه انشاء اللَّه بحث مفصل آن در آيه بعدي خواهد آمد.
[تحقيق در باره معني هدايت در" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ"]
نكته سوم- اينكه وقتي مي‌گوئيم: (ما را بسوي صراط مستقيم هدايت فرما) هدايت بسوي صراط مستقيم وقتي معنايش مشخص مي‌شود، كه معناي صراط مستقيم معين گردد، لذا ما نخست به بحث لغوي آن پرداخته، مي‌گوئيم در صحاح گفته هدايت بمعناي دلالت است، ساير «4» علماي اهل لغت به وي اشكال كرده‌اند، كه اين كلمه همه جا بمعناي دلالت نيست، بلكه وقتي بمعناي دلالت است، كه مفعول دومش را بوسيله كلمه (الي) بگيرد، و اما در جايي كه خودش و بدون كلمه نامبرده هر دو مفعول خود را گرفته باشد، نظير آيه (اهْدِنَا الصِّراطَ)، كه هم ضمير (نا) و هم (صراط) را
_______________
1- سوره احقاف آيه 19
2- سوره نساء آيه 69
3- مائده 55
4- الصحاح للجوهري ج 6 ص 33- 25 ______________________________________________________
صفحه 55
مفعول گرفته، بمعناي ايصال و رساندن مطلوب است، مثل كسي كه در مقابل شخصي كه مي‌پرسد منزل زيد كجا است؟ دست او را گرفته بدون دادن آدرس، و دلالت زباني، او را بدر خانه زيد برساند.
و استدلال كرده‌اند بامثال آيه: (إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ، وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ، تو هر كس را كه دوست بداري هدايت نمي‌كني، و لكن خداست كه هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند)، «1» كه چون كلمه هدايت در آن هر دو مفعول را بدون حرف (الي) گرفته، بمعناي رساندن به مطلوبست، نه راهنمايي، چون دلالت و راهنمايي چيزي نيست كه از پيغمبر (ص) نفي شود، زيرا او همواره دلالت ميكرد، پس معنا ندارد آيه نامبرده بفرمايد: تو هر كس را بخواهي دلالت نمي‌كني، بخلاف اينكه كلمه نامبرده بمعناي رساندن بهدف باشد، كه در اينصورت صحيح است بفرمايد تو نمي‌تواني هر كه را بخواهي بهدف برساني.
و در آيه: (وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً)، «2» كه راجع بهدايت خدا يعني رساندن بمطلوب و هدف است، آن را بدون حرف (الي) متعدي بدو مفعول كرده است، بخلاف آيه: (وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ)، «3» كه راجع بهدايت رسول خدا (ص) است، كلمه هدايت را با حرف (الي) متعدي بدو مفعول كرده است.
پس معلوم ميشود هدايت هر جا كه بمعناي رساندن بمطلوب و هدف باشد بخودي خود به هر دو مفعول متعدي ميشود، و هر جا كه بمعناي نشان دادن راه و دلالت بدان باشد، با حرف (الي) بدو مفعول متعدي ميشود.
اين اشكالي بود كه بصاحب صحاح كردند، و لكن اشكالشان وارد نيست، چون در آيه (56- قصص) كه هدايت را از رسول خدا (ص) نفي مي‌كرد، نفي در آن مربوط به حقيقت هدايت است، كه قائم بذات خداي تعالي است، ميخواهد بفرمايد مالك حقيقي، خداي تعالي است، نه اينكه تو اصلا دخالتي در آن نداري، و بعبارتي ساده‌تر، آيه نامبرده در مقام نفي كمال است، نه نفي حقيقت، علاوه بر اينكه خود قرآن كريم آن آيه را در صورتي كه معنايش آن باشد كه اشكال كنندگان پنداشته‌اند، نقض نموده، از مؤمن آل فرعون حكايت مي‌كند كه گفت: (يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ، اي مردم مرا پيروي كنيد، تا شما را برشاد برسانم). «4»
پس حق مطلب اين است كه معناي هدايت در آنجا كه با حرف (الي) مفعول دوم را بگيرد، و آنجا كه بخودي خود بگيرد، متفاوت نميشود، و بطور كلي اين كلمه چه بمعناي دلالت باشد، و چه
_______________
1- سوره قصص آيه 56
2- سوره نساء آيه 68
3- شوري آيه 52
4- سوره غافر آيه 38 ______________________________________________________
صفحه 56
بمعناي رساندن بهدف، در گرفتن مفعول دوم محتاج به حرف (الي) هست، چيزي كه هست اگر مي‌بينيم گاهي بدون اين حرف مفعول دوم را گرفته، احتمال ميدهيم از باب عبارت متداول (دخلت الدار) باشد، كه در واقع (دخلت في الدار داخل در خانه شدم) ميباشد.
و كوتاه سخن آنكه: هدايت عبارتست از دلالت و نشان دادن هدف، بوسيله نشان دادن راه، و اين خود يك نحو رساندن بهدف است، و كار خدا است، چيزي كه هست خداي تعالي سنتش بر اين جريان يافته كه امور را از مجراي اسباب به جريان اندازد، و در مسئله هدايت هم وسيله‌اي فراهم مي‌كند، تا مطلوب و هدف براي هر كه او بخواهد روشن گشته، و بنده‌اش در مسير زندگي به هدف نهايي خود برسد.
و اين معنا را خداي سبحان بيان نموده، فرموده: (فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ، خداوند هر كه را بخواهد هدايت كند، سينه او را براي اسلام پذيرا نموده، و ظرفيت ميدهد)، «1» و نيز فرموده: (ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلي ذِكْرِ اللَّهِ، ذلِكَ هُدَي اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ، سپس پوست بدن و دلهايشان بسوي ياد خدا نرم ميشود و ميل مي‌كند، اين هدايت خدا است، كه هر كه را بخواهد از آن موهبت برخوردار ميسازد). «2»
و اگر در آيه اخير، لينت و نرم شدن با حرف (الي) متعدي شده، از اين جهت بوده كه كلمه نامبرده بمعناي ميل، اطمينان، و امثال آن را متضمن است، و اينگونه كلمات هميشه با حرف (الي) متعدي ميشوند، و در حقيقت لينت نامبرده عبارتست از صفتي كه خدا در قلب بنده‌اش پديد مي‌آورد، كه بخاطر آن صفت و حالت ياد خدا را مي‌پذيرد، و بدان ميل نموده، اطمينان و آرامش مي‌يابد، و همانطور كه سبيل‌ها مختلفند، هدايت نيز باختلاف آنها مختلف ميشود، چون هدايت بسوي آن سبيل‌ها است، پس براي هر سبيلي هدايتي است، قبل از آن، و مختص بان.
آيه شريفه: (وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا، لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ، و كساني كه در ما جهاد مي‌كنند، ما ايشان را حتما به راه‌هاي خود هدايت مي‌كنيم، و بدرستي خدا با نيكوكاران است)، «3» نيز باين اختلاف اشاره مي‌كند چون فرق است بين اينكه بنده خدا در راه خدا جهاد كند، و بين اينكه در خدا جهاد كند، در اولي شخص مجاهد سلامت سبيل، و از ميان برداشتن موانع آن را ميخواهد، بخلاف مجاهد در دومي، كه او خود خدا را ميخواهد، و رضاي او را مي‌طلبد، و خدا هم هدايت بسوي سبيل را برايش ادامه ميدهد، البته سبيلي كه او لياقت و استعدادش را داشته باشد، و همچنين از آن سبيل به سبيلي ديگر، تا آنجا كه وي را مختص بذات خود جلت عظمته كند.
_______________
1- سوره انعام آيه 125
2- سوره زمر آيه 23
3- سوره عنكبوت آيه 69 ______________________________________________________
صفحه 57
[آيا طلب هدايت توسط نماز گزار تحصيل حاصل نيست؟]
چهارم اينكه: صراط مستقيم از آنجايي كه امري است كه در تمامي سبيل‌هاي مختلف محفوظ ميباشد، لذا صحيح است كه يك انسان هدايت شده، باز هم بسوي آن هدايت شود، خداي تعالي او را از صراط بسوي صراط هدايت كند، باين معنا كه سبيلي كه قبلا بسوي آن هدايتش كرده بوده، با هدايت بيشتري تكميل نموده به سبيلي كه ما فوق سبيل قبلي است هدايت فرمايد، پس اگر مي‌بينيم كه در آيات مورد بحث كه حكايت زبان حال بندگان هدايت شده خدا است، از زبان ايشان حكايت مي‌كند، كه همه روزه ميگويند: (ما را بسوي صراط مستقيم هدايت فرما)، نبايد تعجب كنيم، و يا اشكال كنيم كه چنين افرادي هدايت شده‌اند، ديگر چه معنا دارد از خدا طلب هدايت كنند؟ و اين در حقيقت تحصيل حاصل است، و تحصيل حاصل محال است، و چيزي كه محال است، سؤال بدان تعلق نميگيرد، و درخواست كردني نيست.
زيرا جوابش از مطلب بالا معلوم شد، چون گفتيم صراط در ضمن همه سبيل‌ها هست و گفتيم سبيل‌ها بسيار، و داراي مراتبي بسيارند، چون چنين است بنده خدا از خدا ميخواهد: كه او را از صراطي (يعني سبيلي) بصراطي ديگر كه ما فوق آنست هدايت كند، و نيز از آن بمافوق ديگر.
و نيز نبايد اشكال كنيم به اينكه اصلا درخواست هدايت بسوي صراط مستقيم، از مسلماني كه دينش كامل‌ترين اديان، و صراطش مستقيم‌ترين صراطها است، صحيح نيست، و معناي بدي ميدهد، چون مي‌رساند كه وي خود را در صراط مستقيم ندانسته، و درخواست ديني كامل‌تر مي‌كند.
چون هر چند كه دين و شريعت اسلام كاملترين اديان سابق است، ولي كاملتر بودن شريعت مطلبي است، و كاملتر بودن يك متشرع از متشرعي ديگر مطلبي است ديگر، درخواست يك مسلمان و دارنده كاملترين اديان، هدايت بسوي صراط مستقيم را، معنايش آن نيست كه شما فهميديد بلكه معنايش اين است كه خدايا مرا به مسلمان‌تر از خودم برسان، و خلاصه ايمان و عمل باحكام اسلام را كامل‌تر از اين ايمان كه فعلا دارم بگردان، و مرا بمرتبه بالاتري از ايمان و عمل صالح برسان.
يك مثل ساده مطلب را روشن ميسازد، و آن اين است كه هر چند كه دين اسلام از دين نوح و موسي و عيسي (ع) كاملتر است، ولي آيا يك فرد مسلمان معمولي، از نظر كمالات معنوي، به پايه نوح و موسي و عيسي (ع) مي‌رسد؟ قطعا ميدانيم كه نميرسد، و اين نيست، مگر بخاطر اينكه حكم شرايع و عمل بانها غير حكم ولايتي است كه از تمكن در آن شرايع و تخلق بان اخلاق حاصل ميشود، آري دارنده مقام توحيد كامل و خالص، هر چند از اهل شريعت‌هاي گذشته باشد، كامل‌تر و برتر است از كسي كه بان مرتبه از توحيد و اخلاص نرسيده، و حيات ______________________________________________________
صفحه 58
معرفت در روح و جانش جايگزين نگشته، و نور هدايت الهيه در قلبش راه نيافته است، هر چند كه او از اهل شريعت محمديه (ص)، يعني كامل‌ترين و وسيع‌ترين شريعت‌ها باشد، پس صحيح است چنين فردي از خدا در خواست هدايت بصراط مستقيم، يعني براهي كه كملين از شرايع گذشته داشتند، بنمايد، هر چند كه شريعت خود او كاملتر از شريعت آنان است.
[پاسخ عجيب برخي مفسرين و اشكال وارد بر آنان]
در اينجا به پاسخ عجيبي بر ميخوريم، كه بعضي از مفسرين محقق و دانشمند از اشكال بالا داده‌اند، پاسخي كه مقام دانش وي با آن هيچ سازگاري ندارد، وي گفته: بطور كلي دين خدا در همه ادوار بشريت يكي بوده، و آنهم اسلام است، و معارف اصولي آن كه توحيد و نبوت و معاد باشد، و پاره‌اي فروعي كه متفرع بر آن اصول است، باز در همه شرايع يكي بوده، تنها مزيتي كه شريعت محمديه (ص) بر شرايع سابق خود دارد، اين است كه احكام فرعيه آن وسيع‌تر، و شامل شئون بيشتري از زندگي انسانها است، پس در اسلام بر حفظ مصالح بندگان عنايت بيشتري شده، و از سوي ديگر در اين دين، براي اثبات معارفش بيك طريق از طرق استدلال اكتفاء نشده، بلكه به همه انحاء استدلال، از قبيل حكمت، و موعظه حسنه، و جدال احسن، تمسك شده است، پس هم وظائف يك مسلمان امروز سنگين‌تر از يك مسلمان عهد مسيح (ع) است، و هم معارف دينش بيشتر و وسيع‌تر است و در نتيجه در برابر هر يك از تكاليفش، و هر يك از معارفش، يك نقطه انحراف دارد، و قهرا به هدايت بيشتري نيازمند است، از اين رو از خدا درخواست مي‌كند، كه در سر دو راهي‌هاي بسياري كه دارد، به راه مستقيمش هدايت كند.
و هر چند كه دين خدا يكي، و معارف كلي و اصولي در همه آنها يكسان است، و لكن از آنجايي كه گذشتگان از بشريت قبل از ما، راه خدا را پيمودند، و در اين راه بر ما سبقت داشتند، لذا خداي تعالي بما دستور داده تا در كار آنان نظر كنيم، و ببينيم چگونه در سر دو راهي‌هاي خود، خود را حفظ كردند، و از خداي خود استمداد نمودند، ما نيز عبرت بگيريم، و از خداي خود استمداد كنيم.
اشكالي كه باين پاسخ وارد است، اين است كه: اساس، آن اصولي است كه مفسرين سابق در مسلك تفسير زير بناي كار خود كرده بودند، اصولي كه مخالف با قواعد و اصول صحيح تفسير است، و يكي از آن اصول ناصحيح اين است: مي‌پنداشتند حقيقت و واقعيت معارف اصولي دين يكي است، مثلا واقعيت ايمان بخدا، در نوح (ع)، و در يك فرد از امت او يكي است، و نيز ترس از خدا در آن دو يك حقيقت است، و شدت و ضعفي در كار نيست، و سخاوت، و شجاعت، و علم، و تقوي، و صبر، و حلم، و ساير كمالات معنوي در پيامبر اسلام و يك فرد عادي از امتش يك چيز است، و چنان نيست، كه در رسول خدا (ص) مرتبه عاليتر آنها، و در آن فرد مرتبه داني آنها ______________________________________________________
صفحه 59
باشد، و تنها تفاوتي كه يك پيغمبر با يك فرد امتش، و يا با يك پيغمبر ديگر دارد، اين است كه خدا او را بزرگتر اعتبار كرده، و رعيتش را كوچكتر شمرده، بدون اينكه اين جعل و قرارداد خدا متكي بر تكوين و واقعيت خارجي باشد، عينا نظير جعلي كه در ميان خود ما مردم است، يكي را پادشاه، و بقيه را رعيت او اعتبار مي‌كنيم، بدون اينكه از حيث وجود انساني تفاوتي با يكدگر داشته باشند.
و اين اصل، منشا و ريشه‌اي ديگر دارد، كه خود زائيده آنست، و آن اين است كه براي ماده، اصالت قائل بودند، و از آنچه ما وراء ماده است، يا بكلي نفي اصالت نموده، يا در باره اصالت آن توقف مي‌كردند، تنها از ما وراء ماده، خدا را، آنهم بخاطر دليل، استثناء مي‌كردند.
و عامل اين انحراف فكري يكي از دو چيز بود، يا بخاطر اعتمادي كه بعلوم مادي داشتند، مي‌پنداشتند كه حس براي ما كافي است، و احتياجي بماوراء محسوسات نداريم، و يا (العياذ باللَّه) قرآن را لايق آن نمي‌دانستند كه پيرامون آياتش تدبر و مو شكافي كنند، و مي‌گفتند فهم عامي در درك معاني آن كافي است.
اين بحث دنباله‌اي طولاني دارد كه انشاء اللَّه تعالي در بحث‌هاي علمي آتيه از نظر خواننده خواهد گذشت.
نكته پنجم- اينكه مزيت اصحاب صراط مستقيم بر سايرين، و همچنين مزيت صراط آنان بر سبيل سايرين، تنها بعلم است، نه عمل، آنان بمقام پروردگارشان علمي دارند كه ديگران ندارند، و گر نه در سابق هم گفتيم، كه در سبيل‌هاي پائين‌تر صراط مستقيم، اعمال صالح كامل، و بدون نقص نيز هست، پس وقتي برتري اصحاب صراط مستقيم به عمل نبود، باقي نمي‌ماند مگر علم، و اما اينكه آن علم چه علمي و چگونه علمي است؟ انشاء اللَّه در ذيل آيه: (أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها) «1» در باره‌اش بحث خواهيم كرد.
در اينجا تنها مي‌گوئيم آيه: (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ، وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ، خدا كساني از شما را كه ايمان دارند، و كساني كه علم داده شده‌اند، بدرجاتي بلند مي‌كند) «2» و همچنين آيه: (إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ، وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ، كلمه طيب خودش بسوي خدا بالا مي‌رود و عمل صالح آن را بالا مي‌برد) «3» باين مزيت اشعار دارد، چون مي‌رساند آنچه خودش بسوي خدا بالا مي‌رود، كلمه طيب و علم است، و اما عمل صالح، اثرش كمك در بالا رفتن علم است، و بزودي در تفسير آيه نامبرده تتمه مطالب خواهد آمد انشاء اللَّه.
_______________
1- سوره رعد آيه 17
2- سوره مجادله آيه 11
3- سوره فاطر آيه 10 ______________________________________________________
صفحه 60
بحث روايتي [(شامل رواياتي در ذيل آيات گذشته)]
[اقسام عبادت]
در كتاب كافي از امام صادق (ع) روايت آمده، كه در معناي عبادت فرموده‌اند:
عبادت سه جور است، مردمي هستند كه خدا را از ترس عبادت مي‌كنند، عبادت آنان عبادت بردگان ناتوان است، و منشاش زبوني بردگي است، مردمي ديگر خداي تبارك و تعالي را بطلب ثوابش عبادت مي‌كنند، عبادت آنان عبادت اجيران است و منشا آن علاقه باجرت است، مردمي ديگر خداي عز و جل را بخاطر محبتي كه باو دارند عبادت مي‌كنند، عبادت آنان عبادت آزادگان، و بهترين عبادت است. «1»
و در نهج البلاغه آمده كه مردمي خدا را بدان جهت عبادت مي‌كنند كه بثوابش رغبت دارند، عبادت آنان عبادت تجارت‌پيشگان است، و خود نوعي تجارت است، قومي ديگر خدا را از ترس، بندگي مي‌كنند، كه عبادتشان عبادت بردگان است، قومي سوم هستند كه خدا را از در شكر عبادت مي‌كنند، كه عبادت آنان عبادت آزادگان است. «2»
و در كتاب علل، و نيز كتاب مجالس، و كتاب خصال، از امام صادق (ع) آمده: كه فرمودند مردم، خدا را سه جور عبادت مي‌كنند، طبقه‌اي او را بخاطر رغبتي كه بثوابش دارند عبادت مي‌كنند، كه عبادت آنان عبادت حريصان است، و منشا آن طمع است، و جمعي ديگر او را از ترس آتش عبادت مي‌كنند، كه عبادت آنان عبادت بردگان، و منشاش زبوني و ترس است، و لكن من خداي عز و جل را از اين جهت عبادت مي‌كنم، كه دوستش دارم، و اين عبادت بزرگواران است، كه خدا در باره‌شان فرموده: (وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ «3» و ايشان در امروز از فزع ايمنند)، و نيز فرموده: (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ «4»، بگو: اگر خدا را دوست ميداريد پس پيروي من كنيد تا خدا هم دوستتان بدارد)، پس هر كس خداي عز و جل را دوست بدارد، خدا هم او را دوست ميدارد، و هر كس خدا دوستش بدارد، از ايمنان خواهد بود، و اين مقامي است مكنون، و پوشيده، كه جز پاكان با آن تماس پيدا نمي‌كنند. «5»
_______________
1- اصول كافي ج 2 ص 84 ح 5 باب العبادة
2- نهج البلاغه فيض الاسلام ص 1192 ح 229
3- نمل آيه 89
4- آل عمران آيه 31
5- علل الشرائع ج 1 ص 12 ح 8 باب 8 و خصال ص 188 ح 259 و امالي صدوق ص 41 ح 4 طبع بيروت ______________________________________________________
صفحه 61
مؤلف: از بياني كه در گذشته گذشت، معناي اين سه روايت روشن ميشود، و اگر عبادت احرار و آزاد مردان را گاهي به شكر، و گاهي ديگر به حب، توصيف كردند، از اين جهت است كه برگشت هر دو بيكي است، چون شكر عبارت است از اينكه نعمت ولي نعمت را در جايش مصرف كني، و شكر عبادت باين است كه از روي محبت انجام شود، و تنها براي خود خدا صورت بگيرد، نه منافع شخصي، و يا دفع ضرر شخصي، بلكه خدا را عبادت كني، بدان جهت كه خدا است، يعني بذات خود جامع تمامي صفات جمال و جلال است، و او چون جميل بالذات است، ذاتا محبوب است، يعني خودش دوست داشتني است، نه اينكه چون ثواب ميدهد، و يا عقاب را بر ميدارد؟ مگر محبت جز ميل بجمال و مجذوب شدن در برابر آن چيز ديگري است؟.
پس برگشت اينكه بگوئيم: خدا معبود است، چون خدا است، و يا چون جميل و محبوب است، و يا چون ولي نعمت است، و شكرش واجب است، همه بيك معنا است.
و از طرق عامه از امام صادق (ع) روايت شده كه در تفسير آيه (إِيَّاكَ نَعْبُدُ) الخ، فرموده: يعني، ما از تو غير تو را نميخواهيم، و عبادتت در عوض چيزي نمي‌كنيم، آن طور كه جاهلان به خيال خود تو را عبادت مي‌كنند، در حالي كه در دل بياد همه چيز هستند جز تو. «1»
مؤلف: اين روايت به نكته‌اي اشاره مي‌كند، كه قبلا از آيات مورد بحث استفاده كرديم، كه معناي عبادت، حضور و اخلاص است، چون عبادت بمنظور ثواب، و يا دفع عذاب، با خلوص و حضور منافات دارد.
و در كتاب تحف العقول، از امام صادق (ع) روايتي آمده، كه در ضمن آن فرمود: هر كس معتقد باشد كه خدا بصفت عبادت ميشود، نه به ادراك، اعتقاد خود را بخدايي حوالت داده كه غايب است، و كسي كه معتقد باشد كه پروردگار متعال به صفت موصوفش عبادت ميشود، توحيد را باطل كرده، چون صفت، غير موصوف است، و كسي كه معتقد باشد كه موصوف، منسوب به صفت عبادت ميشود، خداي كبير را كوچك و صغير شمرده است، پس مردم، خدا را آن طور كه هست نميتوانند اندازه‌گيري كنند. «2»
[معني" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ" و پاسخ ضمني به شبهه تحصيل حاصل]
و در كتاب معاني، از امام صادق (ع) روايت آورده، كه در معناي جمله: (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ فرموده: خدايا ما را بلزوم طريقي ارشاد فرما، كه به محبت تو، و به بهشتت منتهي ميشود، و از اينكه پيروي هواهاي خود كنيم، و در نتيجه هلاك گرديم، جلو مي‌گيرد، و نيز
_______________
1- نقل از تفسير صافي ج 1 ص 53 ط اسلاميه.
2- تحف العقول ص 242 طبع نجف. ______________________________________________________
صفحه 62
نمي‌گذارد آراء خود را اخذ كنيم، و در نتيجه نابود شويم. «1»
و نيز در معاني از علي (ع) روايت آورده، كه در باره آيه نامبرده فرمود: يعني خدايا! توفيق خودت را كه ما تا كنون بوسيله آن تو را اطاعت كرديم، در باره ما ادامه بده، تا در روزگار آينده‌مان نيز هم چنان تو را اطاعت كنيم. «2»
مؤلف: اين دو روايت دو وجه مختلف در پاسخ از شبهه تحصيل حاصل را بيان مي‌كند، شبهه اين بود كه شخص نمازگزار، راه مستقيم را يافته، كه نماز مي‌گزارد، ديگر معنا ندارد در نماز خود از خدا هدايت بسوي راه مستقيم را درخواست كند. روايت اولي پاسخ ميدهد به اينكه: مراتب هدايت در مصداقهاي آن مختلف است، و نمازگزار همه روزه از خدا ميخواهد از هر مرتبه‌اي كه هست بمرتبه بالاتر هدايت شود، و روايت دومي پاسخ ميدهد: كه هر چند مراتب آن در مصاديق مختلف است، و لكن از نظر مفهوم يك حقيقت است، و نمازگزار نظري باختلاف مراتب آن ندارد، بلكه تنها نظرش اين است كه اين موهبت را از من سلب مكن، و هم چنان آن را ادامه بده.
و نيز در معاني از علي (ع) روايت آورده كه فرمود: صراط مستقيم در دنيا آن راهي است كه كوتاه‌تر از غلو، و بلندتر از تقصير، و در مثل فارسي نه شور شود، و نه بي نمك باشد، بلكه راه ميانه باشد، و در آخرت عبارتست از طريق مؤمنين بسوي بهشت. «3»
[مراد از" الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ"]
باز در معاني از علي (ع) روايت آورده، كه در معناي جمله (صراط الذين) الخ، فرمود: يعني بگوئيد: خدايا ما را به صراط كساني هدايت فرما، كه بر آنان اين انعام فرمودي كه موفق بدينت و اطاعتت نمودي، نه اين انعام كه مال و سلامتي‌شان دادي، چون بسا ميشود كساني به نعمت مال و سلامتي متنعم هستند، ولي كافر و يا فاسقند.
آن گاه اضافه فرمود: كه ايشان آن كسانيند كه خدا در باره آنها فرموده: (وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ، فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، مِنَ النَّبِيِّينَ، وَ الصِّدِّيقِينَ، وَ الشُّهَداءِ، وَ الصَّالِحِينَ، وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً) «4» «5»،
[روايتي از رسول خدا (ص) در باره سوره حمد و فضيلت آن]
و در كتاب عيون از حضرت رضا (ع) از پدران بزرگوارش از امير المؤمنين (ع) روايت آورده كه فرمود: از رسول خدا (ص) شنيدم مي‌فرمود: خداي تعالي فرموده:
فاتحة الكتاب را بين خودم و بنده‌ام تقسيم كردم، نصفش از من، و نصفش از بنده من است، و بنده‌ام هر چه بخواهد باو ميدهم، چون او ميگويد: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)، خداي عز و جلش ميگويد:
_______________
1- معاني الاخبار ص 33 ذ ح 4
2- معاني الاخبار ص 33 ذ ح 4
3- معاني الاخبار ص 33 ذ ح 4
4- سوره نساء آيه 69
5- معاني الاخبار ص 36 ذ ح 9 ______________________________________________________
صفحه 63
بنده‌ام كار خود را با نام من آغاز كرد، و بر من است اينكه امور او را در آن كار تتميم كنم، و در احوالش بركت بگذارم، و چون او ميگويد: (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ) پروردگار متعالش ميگويد:
بنده من مرا حمد گفت، و اقرار كرد: كه نعمت‌هايي كه در اختيار دارد، از ناحيه من است، و بلاهايي كه به وي نرسيده، باز بلطف و تفضل من است، و من شما فرشتگان را گواه مي‌گيرم، كه نعمت‌هاي دنيايي و آخرتي او را زياده نموده، بلاهاي آخرت را از او دور كنم، همانطور كه بلاهاي دنيا را از او دور كردم.
و چون او ميگويد: (الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) خداي جل جلالش ميگويد: بنده‌ام شهادت داد: كه من رحمان و رحيم هستم، من نيز شما را شاهد مي‌گيرم، كه بهره او را از نعمت و رحمت خود فراوان ساخته، نصيبش را از عطاء خودم جزيل و بسيار مي‌كنم، و چون او ميگويد: (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ)، خداي تعالايش ميگويد: شما شاهد باشيد، همانطور كه بنده‌ام اعتراف كرد به اينكه من مالك روز جزا هستم، در آن روز كه روز حساب است، حساب او را آسان مي‌كنم، و حسنات او را قبول نموده، از گناهانش صرفنظر مي‌كنم.
و چون او ميگويد: (إِيَّاكَ نَعْبُدُ)، خداي عز و جلش مي‌فرمايد: بنده‌ام راست گفت، و براستي مرا عبادت كرد، و بهمين جهت شما را گواه مي‌گيرم، در برابر عبادتش پاداشي دهم، كه هر كس كه در عبادت، راه مخالف او را رفته بحال او رشك برد.
و چون او ميگويد: (وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)، خداي تعالايش ميگويد: بنده‌ام از من استعانت جست، و بسوي من پناهنده گشت، من نيز شما را شاهد مي‌گيرم، كه او را در امورش اعانت كنم، و در شدايدش بدادش برسم، و در روز گرفتاريهايش دست او را بگيرم.
و چون او ميگويد: (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ)، تا آخر سوره، خداي عز و جلش ميگويد: همه اينها و آنچه غير اينها درخواست كند بر آورده است، من همه خواسته‌هايش را استجابت كردم، و آنچه آرزو دارد برآوردم، و از آنچه مي‌ترسد ايمني بخشيدم.
«1»
مؤلف: قريب باين مضمون را مرحوم صدوق در كتاب علل خود از حضرت رضا (ع) روايت كرده، «2» و اين روايت همانطور كه ملاحظه مي‌فرمائيد، سوره فاتحة الكتاب را در نماز تفسير مي‌كند، پس اين خود مؤيد گفته قبلي ما است، كه گفتيم: اين سوره كلام خداي سبحان است، اما به نيابت از طرف بنده‌اش، و زبان حال بنده‌اش در مقام عبادت، و اظهار عبوديت است، كه چگونه خدا را ثناء ميگويد، و چگونه اظهار بندگي مي‌كند، و بنا بر اين سوره اصلا براي
_______________
1- عيون اخبار الرضا ص 234 ب 28 ح 59
2- علل ج 2 ص 315 ب 1 ح 1 ______________________________________________________
صفحه 64
عبادت درست شده، و در قرآن هيچ سوره‌اي نظير آن ديده نميشود، منظورم از اين حرف چند نكته است. اول اينكه سوره مورد بحث از اول تا بآخرش كلام خدا است، اما در مقام نيابت از بنده‌اش، و اينكه بنده‌اش وقتي روي دل متوجه بسوي او ميسازد، و خود را در مقام عبوديت قرار ميدهد، چه ميگويد. و دوم اينكه اين سوره بدو قسمت تقسيم شده، نصفي از آن براي خدا، و نصفي ديگر براي بنده خدا است.
نكته سوم اينكه اين سوره مشتمل بر تمامي معارف قرآني است، و با همه كوتاهيش بتمامي معارف قرآني اشعار دارد، چون قرآن كريم با آن وسعت عجيبي كه در معارف اصوليش، و نيز در فروعات متفرعه بر آن اصول هست، از اخلاقش گرفته تا احكام، و احكامش از عبادات گرفته تا سياسات، و اجتماعيات، و وعده‌ها، و وعيدها، و داستانها، و عبرت‌هايش، همه و همه بياناتش به چند اصل بر مي‌گردد، و از آن چند ريشه جوانه مي‌زند، اول توحيد، دوم نبوت، و سوم معاد، و فروعات آن، و چهارم هدايت بندگان بسوي آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان است، و اين سوره با همه اختصار و كوتاهيش، مشتمل بر اين چند اصل ميباشد، و با كوتاه‌ترين لفظ، و روشن‌ترين بيان، بانها اشاره نموده است.
[بيان ويژگي‌هاي سوره حمد و مقايسه آن با آنچه مسيحيان در نماز مي‌خوانند]
حال براي اينكه بعظمت اين سوره پي ببري، ميتواني معارف مورد بحث در اين سوره را كه خداي تعالي آن را جزو نماز مسلمانان قرار داده، با آنچه كه مسيحيان در نماز خود ميگويند، و انجيل متي (6:- 9- 13) آن را حكايت مي‌كند، مقايسه كني، آن وقت مي‌فهمي كه سوره حمد چيست.
در انجيل نامبرده كه بعربي ترجمه شده، چنين ميخوانيم (پدر ما آن كسي است كه در آسمانها است، نام تو متقدس باد، و فرمانت نافذ، و مشيتت در زمين مجري، همانطور كه در آسمان مجري است، نان ما كفاف ما است، امروز ما را بده، و ديگر هيچ، و گناه ما بيامرز، همانطور كه ما گناهكاران بخويشتن را مي‌بخشيم، (يعني از ما ياد بگير)، و ما را در بوته تجربه و امتحان قرار مده، بلكه در عوض از شر شرير نجات ده.
خوب، در اين معاني كه الفاظ اين جملات آنها را افاده مي‌كند دقت بفرما، كه چه چيزهايي را بعنوان معارف الهي و آسماني به بشر مي‌آموزد، و چگونه ادب بندگي در آن رعايت شده، اولا بنمازگزار مي‌آموزد، كه بگويد: پدر ما (يعني خداي تعالي) در آسمانها است، (در حالي كه قرآن خدا را منزه از مكان ميداند) و ثانيا در باره پدرش دعاي خير كند، كه اميدوارم نامت متقدس باشد، (البته فراموش نشود كه متقدس باشد، نه مقدس، و خلاصه قداست قلابي هم داشته باشد كافي است) و نيز اميدوارم كه فرمانت در زمين مجري، (و تيغت برا) باشد، همانطور كه در آسمان هست، حال چه كسي ميخواهد دعاي اين بنده را در باره خدايش مستجاب كند؟ نميدانيم، آنهم دعايي كه ______________________________________________________
صفحه 65
بشعارهاي احزاب سياسي شبيه‌تر است، تا بدعاي واقعي.
و ثالثا از خدا و يا بگو پدرش درخواست كند: كه تنها نان امروزش را بدهد، و در مقابل بخشش و مغفرتي كه او نسبت به گنهكاران خود مي‌كند، وي نيز نسبت باو با مغفرت خود تلافي نمايد، و همانطور كه او در مقابل جفاكاران از حق خود اغماض مي‌كند، خدا هم از حق خود نسبت باو اغماض كند، حالا اين نمازگزار مسيحي چه حقي از خودش دارد، كه از خود او باشد، و خدا باو نداده باشد؟ نميدانيم.
و رابعا از پدر بخواهد كه او را امتحان نكند، بلكه از شر شرير نجات دهد، و حال آنكه اين درخواست درخواست امري است محال، و نشدني، براي اينكه اينجا دار امتحان و استكمال است، و اصلا نجات از شرير بدون ابتلاء و امتحان معنا ندارد.
[سخن عجيب گوستاولوبون]
از همه اينها بيشتر وقتي تعجب مي‌كني، كه نوشته قسيس فاضل گوستاولوبون را در كتاب تاريخ تمدن اسلامش ببيني، كه ميگويد اسلام در معارف ديني چيزي بيشتر از ساير اديان نياورده، چون همه اديان بشر را بسوي توحيد، و تزكيه نفس، و تخلق باخلاق فاضله، و نيز به عمل صالح دعوت مي‌كردند، اسلام نيز همين‌ها را گفته، چيزي كه برتري يك دين را بر دين ديگر اثبات مي‌كند باين است كه ببينيم كدام يك از اديان ثمره بيشتري در اجتماعات بشري داشته، (و لا بد منظورش اين است كه ثمره دين مسيحيت در تعليم و تربيت بيشتر از اسلام است) و از اين نيز عجيب‌تر آنكه بعضي از مسلمان‌نماها نيز اين گفتار وي را نشخوار كرده، و پيرامون آن داد سخن داده است.
بحث روايتي ديگر
[چند روايت درباره مراد از" صراط مستقيم"]
در كتاب فقيه و در تفسير عياشي از امام صادق (ع) روايت آورده‌اند، كه فرمود:
صراط مستقيم، امير المؤمنين (ع) است. «1»
و در كتاب معاني از امام صادق (ع) روايت آورده، كه فرمود: صراط مستقيم، طريق بسوي معرفت خدا است، و اين دو صراط است، يكي صراط در دنيا، و يكي در آخرت، اما صراط در دنيا عبارتست از امامي كه اطاعتش بر خلق واجب شده، و اما صراط در آخرت، پلي است كه بر روي جهنم زده شده، هر كس در دنيا از صراط دنيا بدرستي رد شود، يعني امام خود را بشناسد، و او را اطاعت كند، در آخرت نيز از پل آخرت باساني مي‌گذرد، و كسي كه در دنيا امام خود را
_______________
1- معاني الاخبار ص 32 ح 2 و عياشي ج 1 ص 24 ح 25 ______________________________________________________
صفحه 66
نشناسد، در آخرت هم قدمش بر پل آخرت مي‌لغزد، و بدرون جهنم سقوط مي‌كند. «1»
و نيز در كتاب معاني از امام سجاد (ع) روايت آورده كه فرمود: بين خدا، و بين حجت خدا حجابي نيست، و نه خدا از حجت خود در پرده و حجاب است، مائيم ابواب خدا، و مائيم صراط مستقيم، و مائيم مخزن علم او، و مائيم زبان و مترجم‌هاي وحي او، و مائيم اركان توحيدش، و مائيم گنجينه اسرارش. «2»
و از ابن شهر آشوب از تفسير وكيع بن جراح، از ثوري، از سدي، از اسباط از ابن عباس روايت شده، كه در ذيل آيه: (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) گفته: يعني اي بندگان خدا، بگوئيد: خدايا ما را بسوي محبت محمد و اهل بيتش (ع) ارشاد فرما. «3»
مؤلف: و در اين معاني روايات ديگري نيز هست، و اين روايات از باب جري، يعني تطبيق كلي بر مصداق بارز و روشن آنست، مي‌خواهند بفرمايند كه مصداق بارز صراط مستقيم، محبت آن حضرات است.
[توضيح اصطلاح" جري" يعني تطبيق كلي بر مصداق بارز]
اين را هم بايد دانست، كه كلمه جري (تطبيق كلي بر مصداق)، كه ما در اين كتاب از آن بسيار نام مي‌بريم، اصطلاحي است كه از كلمات ائمه اهل بيت (ع) گرفته‌ايم.
مثلا در تفسير عياشي از فضيل بن يسار روايت شده، كه گفت: من از امام باقر (ع) از اين حديث پرسيدم، كه فرموده‌اند: هيچ آيه‌اي در قرآن نيست، مگر آنكه ظاهري دارد، و باطني، و هيچ حرفي در قرآن نيست، مگر آنكه براي او حدي و حسابي است، و براي هر حدي مطلعي است، منظورشان از اين ظاهر و باطن چيست؟ فرمود: ظاهر قرآن تنزيل آن، و باطنش تاويل آنست، بعضي از تاويلهاي آن گذشته، و بعضي هنوز نيامده، (يجري كما يجري الشمس و القمر)، مانند آفتاب و ماه در جريان است، هر وقت چيزي از آن تاويل‌ها آمد، آن تاويل واقع مي‌شود، «4» (تا آخر حديث). و در اين معنا روايات ديگري نيز هست، و اين خود سليقه ائمه اهل بيت (ع) است، كه همواره يك آيه از قرآن را بر هر موردي كه قابل انطباق با آن باشد تطبيق مي‌كنند، هر چند كه اصلا ربطي بمورد نزول آيه نداشته باشد، عقل هم همين سليقه و روش را صحيح مي‌داند، براي اينكه قرآن بمنظور هدايت همه انسانها، در همه ادوار نازل شده، تا آنان را بسوي آنچه بايد بدان معتقد باشند، و آنچه بايد بدان متخلق گردند، و آنچه كه بايد عمل كنند، هدايت كند، چون معارف نظري قرآن مختص بيك عصر خاص، و يك حال مخصوص نيست، آنچه را قرآن فضيلت
_______________
1- معاني الاخبار ص 32 ح 1
2- معاني الاخبار ص 35 ح 5
3- مناقب ج 3 ص 73 س 8
4- عياشي ج 1 ص 11 ح 5 ______________________________________________________
صفحه 67
خوانده، در همه ادوار بشريت فضيلت است، و آنچه را رذيلت و ناپسند شمرده، هميشه ناپسند و زشت است، و آنچه را كه از احكام عملي تشريع نموده، نه مخصوص بعصر نزول است، و نه باشخاص آن عصر، بلكه تشريعي است عمومي و جهاني و ابدي.
و بنا بر اين، اگر مي‌بينيم كه در شان نزول آيات، رواياتي آمده، كه مثلا ميگويند: فلان آيه بعد از فلان جريان نازل شد، و يا فلان آيات در باره فلان شخص يا فلان واقعه نازل شده، باري نبايد حكم آيه را مخصوص آن واقعه، و آن شخص بدانيم، چون اگر اينطور فكر كنيم، بايد بعد از انقضاء آن واقعه، و يا مرگ آن شخص، حكم آيه قرآن نيز ساقط شود، و حال آنكه حكم آيه مطلق است، و وقتي براي حكم نامبرده تعليل مي‌آورد، علت آن را مطلق ذكر مي‌كند.
مثلا اگر در حق افرادي از مؤمنين مدحي مي‌كند، و يا از عده‌اي از غير مؤمنين مذمتي كرده، مدح و ذم خود را بصفات پسنديده، و ناپسند آنان تعليل كرده، و فرموده: اگر آن دسته را مدح كرده‌ايم، بخاطر تقوي، و يا فلان فضيلت است، و اگر اين دسته را مذمت كرده‌ايم، بخاطر فلان رذيلت است، و پر واضح است كه تا آخر دهر، هر كسي داراي آن فضيلت باشد، مشمول حكم آن آيه است، و هر كسي داراي اين رذيلت باشد، حكم اين آيه شامل حالش مي‌شود. و نيز قرآن كريم خودش صريحا بر اين معنا دلالت نموده، مي‌فرمايد: (يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ، خدا با اين قرآن كسي را هدايت مي‌كند، كه پيرو خوشنودي خدا باشد)، «1» و نيز فرموده:
(وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ، لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ، وَ لا مِنْ خَلْفِهِ، و اينكه قرآن كتابي است عزيز، كه نه در عصر نزول، باطل در آن رخنه مي‌كند، و نه در اعصار بعد)، «2» و نيز فرموده: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ، بدرستي كه ما قرآن را نازل كرديم، و بطور قطع خود ما آن را حفظ خواهيم كرد). «3»
و روايات در تطبيق آيات قرآني بر ائمه اهل بيت (ع)، و يا تطبيق بعضي از آنها بر دشمنان ائمه (ع)، و خلاصه روايات جري بسيار زياد است، كه در ابواب مختلف وارد شده، و اي بسا عده آنها بصدها روايت برسد، و ما فعلا در اينجا نمي‌خواهيم همه آنها را ذكر كنيم، بلكه هر يك از آنها را در بحث‌هاي روايتي آنها ذكر مي‌كنيم و در اينجا تنها خواستيم معناي كلمه جري را گفته، خاطر نشان سازيم: كه ما اين اصطلاح را از ائمه اهل بيت (ع) گرفته‌ايم، و حتي در بحثهاي روايتي نيز بيشتر آنها را متروك گذاشته، نقل نمي‌كنيم، مگر آن مقداري را كه ارتباطي با بحث، و يا غرض از آن داشته باشد، (دقت فرمائيد).
_______________
1- سوره مائده آيه 16
2- سوره فصلت آيه 42
3- سوره حجر آيه 9

تفسير نمونه

ويژگيهاي سوره حمد
اين سوره در ميان سوره هاي قرآن درخشش فوق العادهاي دارد كه از مزاياي زير سرچشمه مي گيرد:
1- آهنگ اين سوره
اين سوره اساسا با سوره هاي ديگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشني دارد به خاطر اينكه سوره هاي ديگر همه بعنوان سخن خدا است ، اما اين سوره از زبان بندگان است ، و به تعبير ديگر در اين سوره خداوند طرز مناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است .
آغاز اين سوره با حمد و ستايش پروردگار شروع مي شود .
و با ابراز ايمان به مبدء و معاد (خداشناسي و ايمان به رستاخيز) ادامه مي يابد، و با تقاضاها و نيازهاي بندگان پايان مي گيرد.
انسان آگاه و بيدار دل ، هنگامي كه اين سوره را مي خواند، احساس مي كند كه بر بال و پر فرشتگان قرار گرفته و به آسمان صعود مي كند و در عالم روحانيت و معنويت لحظه به لحظه به خدا نزديكتر مي شود .
اين نكته بسيار جالب است كه اسلام بر خلاف بسياري از مذاهب ساختگي يا تحريف شده كه ميان ((خدا)) و ((خلق )) واسطه ها قائل مي شوند به مردم دستور مي دهد كه بدون هيچ واسطه با خدايشان ارتباط برقرار كنند!.
اين سوره تبلوري است از همين ارتباط نزديك و بي واسطه خدا با انسان ، و مخلوق با خالق ، در اينجا تنها او را مي بيند، با او سخن مي گويد، پيام او را با گوش جان مي شنود، حتي هيچ پيامبر مرسل و فرشته مقربي در اين ميان واسطه
نيست و عجب اينكه اين پيوند و ارتباط مستقيم خلق با خالق آغازگر قرآن مجيد است .
2- سوره حمد، اساس قرآن است
در حديثي از پيامبر اكرم (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) مي خوانيم كه ((الحمد ام القرآن )) و اين به هنگامي بود كه جابر بن عبدالله انصاري خدمت پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) رسيد، پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) به او فرمود:
((الا اعلمك افضل سورة انزلها الله في كتابه ؟ قال فقال له جابر بلي بابي انت و امي يا رسول الله ! علمنيها، فعلمه الحمد، ام الكتاب ))
((آيا برترين سوره اي را كه خدا در كتابش نازل كرده به تو تعليم كنم ، جابر عرض كرد آري پدر و مادرم به فدايت باد، به من تعليم كن ، پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) سوره حمد كه ام الكتاب است به او آموخت سپس اضافه فرمود اين سوره شفاي هر دردي است مگر مرگ )). <1>
و نيز از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شده كه فرمود: ((و الذي نفسي بيده ما انزل الله في التوراة ، و لا في الزبور، و لا في القرآن مثلهاهي ام الكتاب )) ((قسم به كسي كه جان من به دست او است خداوند نه در تورات و نه در انجيل و نه در زبور، و نه حتي در قرآن ، مثل اين سوره را نازل نكرده است ، و اين ام الكتاب است )). <2>
دليل اين سخن با تاءمل در محتواي اين سوره روشن مي شود، چرا كه اين سوره در حقيقت فهرستي است از مجموع محتواي قرآن ، بخشي از آن توحيد و شناخت صفات خدا است ، بخشي در زمينه معاد و رستاخيز سخن مي گويد و بخشي از هدايت و ضلالت كه خط فاصل مؤ منان و كافران است سخن مي گويد، و نيز در آن اشارهاي است به حاكميت مطلق پروردگار و مقام ربوبيت و نعمتهاي
بي پايانش كه به دو بخش عمومي و خصوصي (بخش رحمانيت و رحيميت ) تقسيم مي گردد، و همچنين اشاره به مساءله عبادت و بندگي و اختصاص آن به ذات پاك او شده است .
در حقيقت هم بيانگر توحيد ذات است ، هم توحيد صفات ، هم توحيد افعال ، و هم توحيد عبادت .
و به تعبير ديگر اين سوره مراحل سه گانه ايمان : اعتقاد به قلب ، اقرار به زبان ، و عمل به اركان را در بر دارد، و مي دانيم ((ام )) به معني اساس و ريشه است .
شايد به همين دليل است كه ((ابن عباس )) مفسر معروف اسلامي مي گويد: ((ان لكل شي ء اساسا… و اساس القرآن الفاتحة )).
((هر چيزي اساس و شالوده اي دارد… و اساس وزير بناي قرآن ، سوره حمد است )). روي همين جهات است كه در فضيلت اين سوره از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شد: ((ايما مسلم قراء فاتحة الكتاب اعطي من الاجر كانما قراء ثلثي القرآن ، واعطي من الاجر كانما تصدق علي كل مؤ من و مؤ منه )) هر مسلماني سوره حمد را بخواند پاداش او به اندازه كسي است كه دو سوم قرآن را خوانده است (و طبق نقل ديگري پاداش كسي است كه تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئي به هر فردي از مردان و زنان مؤ من هديه اي فرستاده است )). <3>
تعبير به دو سوم قرآن شايد به خاطر آنست كه بخشي از قرآن توجه به خدا است و بخشي توجه به رستاخيز و بخش ديگري احكام و دستورات است كه بخش اول و دوم در سوره حمد آمده ، و تعبير به تمام قرآن به خاطر آن است كه همه قرآن را از يك نظر در ايمان و عمل مي توان خلاصه كرد كه اين هر دو در سوره
حمد جمع است .
3- سوره حمد افتخار بزرگ پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم )
جالب اينكه در آيات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) معرفي شد، و در برابر كل قرآن قرار گرفته است ، آنجا كه مي فرمايد: ((و لقد آتيناك سبعا من المثاني و القرآن العظيم )): ((ما به تو سوره حمد كه هفت آيه است و دو بار نازل شده داديم همچنين قرآن بزرگ بخشيديم )) (سوره حجر آيه 87).
قرآن با تمام عظمتش در اينجا در برابر سوره حمد قرار گرفته است ، نزول دوباره آن نيز به خاطر اهميت فوق العاده آن است . <4>
همين مضمون در حديثي از امير مؤ منان علي (عليه السلام ) از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود: ((ان الله تعالي افرد الامتنان علي بفاتحة الكتاب و جعلها بازاء القرآن العظيم و ان فاتحة الكتاب اشرف ما في كنوز العرش )): ((خداوند بزرگ به خاطر دادن سوره حمد بالخصوص بر من منت نهاده و آنرا در برابر قرآن عظيم قرار داده ، و سوره حمد باارزشترين ذخائر گنجهاي عرش خدا است !. <5>
4- تاءكيد بر تلاوت اين سوره
با توجه به بحثهاي فوق كه تنها بيان گوشهاي از فضيلت سوره حمد بود روشن كه چرا در احاديث اسلامي در منابع شيعه و سني اينهمه تاءكيد بر تلاوت آن شده است ، تلاوت آن به انسان ، روح و ايمان مي بخشد، او را به خدا نزديك مي كند، صفاي دل و روحانيت مي آفريند، اراده انسان را نيرومند و تلاش او را در راه خدا و خلق افزون مي سازد، و ميان او
و گناه و انحراف فاصله مي افكند.
به همين دليل در حديثي از امام صادق (عليه السلام ) مي خوانيم ((رن ابليس اربع رنات اولهن يوم لعن ، و حين اهبط الي الارض ، و حين بعث محمد (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) علي حين فترة من الرسل ، و حين انزلت ام الكتاب )): ((شيطان چهار بار فرياد كشيد و ناله سر داد نخستين بار روزي بود كه از درگاه خدا رانده شد سپس هنگامي بود كه از بهشت به زمين تنزل يافت ، سومين بار هنگام بعثت محمد (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) بعد از فترت پيامبران بود، و آخرين بار زماني بود كه سوره حمد نازل شد))!. <6>
محتواي سوره
هفت آيه اي كه در اين سوره وجود دارد هر كدام اشاره به مطلب مهمي است :
((بسم الله )) سر آغازي است براي هر كار، و استمداد از ذات پاك خدا را به هنگام شروع در هر كار به ما مي آموزد.
((الحمد لله رب العالمين )) درسي است از بازگشت همه نعمتها و تربيت همه موجودات به الله ، و توجه به اين حقيقت كه همه اين مواهب از ذات پاكش سرچشمه مي گيرد.
((الرحمن الرحيم )) اين نكته را بازگو مي كند كه اساس خلقت و تربيت و حاكميت او بر پايه رحمت و رحمانيت است ، و محور اصلي نظام تربيتي جهان را همين اصل تشكيل مي دهد.
((مالك يوم الدين )) توجهي است به معاد، و سراي پاداش اعمال ، و حاكميت خداوند بر آن دادگاه عظيم .
((اياك نعبد و اياك نستعين ))، توحيد در عبادت و توحيد در نقطه اتكاء انسانها را بيان مي كند.
((اهدنا الصراط المستقيم ))، بيانگر نياز و عشق بندگان به مساءله هدايت و نيز توجهي است به اين حقيقت كه هدايتها همه از سوي او است !
سرانجام آخرين آيه اين سوره ، ترسيم واضح و روشني است از صراط مستقيم راه كساني است كه مشمول نعمتهاي او شده اند، و از راه مغضوبين و گمراهان جدا است .
و از يك نظر اين سوره به دو بخش تقسيم مي شود بخشي از حمد و ثناي خدا سخن مي گويد و بخشي از نيازهاي بنده .
چنانكه در عيون اخبارالرضا (عليه السلام ) در حديثي از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) مي خوانيم : خداوند متعال چنين فرموده ((من سوره حمد را ميان خود و بنده ام تقسيم كردم نيمي از آن براي من ، و نيمي از آن براي بنده من است ، و بنده من حق دارد هر چه را مي خواهد از من بخواهد: هنگامي كه بنده مي گويد : بسم الله الرحمن الرحيم خداوند بزرگ مي فرمايد بنده ام بنام من آغاز كرد، و بر من است كه كارهاي او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر بركت كنم ، و هنگامي كه ((الحمد لله رب العالمين )) خداوند بزرگ مي گويد بنده ام مرا حمد و ستايش كرد، و دانست نعمتهائي را كه دارد از ناحيه من است ، و بلاها را نيز من از او دور كردم ، گواه باشيد كه من نعمتهاي سراي آخرت را بر نعمتهاي دنياي او مي افزايم ، و بلاهاي آن جهان را نيز از او دفع مي كنم همانگونه كه بلاهاي دنيا را دفع كردم .
و هنگامي كه مي گويد ((الرحمن الرحيم )) خداوند مي گويد: بنده ام گواهي داد كه من رحمان و رحيمم ، گواه باشيد بهره او را از رحمتم فراوان مي كنم ، و سهم او را از عطايم افزون مي سازم .
و هنگامي كه مي گويد ((مالك يوم الدين )) او مي فرمايد: گواه باشيد همانگونه كه او حاكميت و مالكيت روز جزا را از آن من دانست ، من در روز حساب ، حسابش را آسان مي كنم ، حسناتش را مي پذيرم ، و از سيئاتش صرف نظر مي كنم .
و هنگامي كه مي گويد ((اياك نعبد)) خداوند بزرگ مي گويد بنده ام راست مي گويد، تنها مرا پرستش مي كند، من شما را گواه مي گيرم بر اين عبادت خالص ثوابي به او مي دهم كه همه كساني كه مخالف اين بودند به حال او غبطه خورند.
و هنگامي كه مي گويد ((اياك نستعين )) خدا مي گويد: بنده ام از من ياري جسته ، و تنها به من پناه آورده گواه باشيد من او را در كارهايش كمك مي كنم ، در سختيها به فريادش مي رسم ، و در روز پريشاني دستش را مي گيرم .
و هنگامي كه مي گويد ((اهدنا الصراط المستقيم …)) (تا آخر سوره ) خداوند مي گويد اين خواسته بنده ام بر آورده است ، و او هر چه مي خواهد از من بخواهد كه من اجابت خواهم كرد آنچه اميد دارد، به او مي بخشم و از آنچه بيم دارد ايمنش مي سازم . <7>
چرا نام اين سوره فاتحة الكتاب است ؟
((فاتحة الكتاب )) به معني آغازگر كتاب (قرآن ) است ، و از روايات مختلفي كه از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نقل شده به خوبي استفاده مي شود كه اين سوره در زمان خود پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نيز به همين نام شناخته مي شده است .
از اينجا دريچه اي به سوي مساءله مهمي از مسائل اسلامي گشوده مي شود و آن اينكه بر خلاف آنچه در ميان گروهي مشهور است كه قرآن در عصر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) به صورت پراكنده بود، بعد در زمان ابوبكر يا عمر يا عثمان جمع آوري شد قرآن در زمان خود پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) به همين صورت امروز جمع آوري شده بود، و سرآغازش همين سوره حمد بوده است ، والا نه اين سوره نخستين سوره اي بوده
است كه بر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شده ، و نه دليل ديگري براي انتخاب نام فاتحة الكتاب براي اين سوره وجود دارد.
مدارك متعدد ديگري در دست است كه اين واقعيت را تاءييد مي كند كه قرآن به صورت مجموعه اي كه در دست ماست در عصر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) و به فرمان او جمع آوري شده بود.
علي بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه رسول خدا (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) به علي (عليه السلام ) فرمود: قرآن در قطعات حرير و كاغذ و امثال آن پراكنده است آن را جمع آوري كنيد سپس اضافه مي كند علي (عليه السلام ) از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زرد رنگي جمع آوري نمود سپس بر آن مهر زد (و انطلق علي (عليه السلام ) فجمعه في ثوب اصفر ثم ختم عليه ). <8>
گواه ديگر اينكه خوارزمي دانشمند معروف اهل تسنن در كتاب ((مناقب )) از ((علي بن رياح )) نقل مي كند كه علي بن ابي طالب و ابي بن كعب ، قرآن را در زمان رسولخدا (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) جمع آوري كردند.
سومين شاهد جمله اي است كه حاكم نويسنده معروف اهل سنت در كتاب ((مستدرك )) از ((زيد بن ثابت )) آورده است :
زيد مي گويد: ((ما در خدمت پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) قرآن را از قطعات پراكنده جمع آوري مي كرديم و هر كدام را طبق راهنمائي پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) در محل مناسب خود قرار مي داديم ، ولي با اين حال اين نوشته ها متفرق بود پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) به علي (عليه السلام ) دستور داد كه آن را يكجا جمع كند، و ما را از ضايع ساختن آن بر حذر مي داشت )).
سيد مرتضي دانشمند بزرگ شيعه مي گويد: ((قرآن در زمان رسول الله به همين صورت كنوني جمع آوري شده بود)). <9>
طبراني و ابن عساكر از ((شعبي )) چنين نقل مي كنند كه شش نفر از انصار قرآن را در عصر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) جمع آوري كردند <10> و قتاده نقل مي كند كه از انس پرسيدم چه كسي قرآن را در عصر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) جمع آوري كرد، گفت چهار نفر كه همه از انصار بودند: ابي بن كعب ، معاذ، زيد بن ثابت ، و ابوزيد <11> و بعضي روايات ديگر كه نقل همه آنها به طول مي انجامد.
به هر حال علاوه بر اين احاديث كه در منابع شيعه و اهل تسنن وارد شده انتخاب نام فاتحة الكتاب براي سوره حمد همانگونه كه گفتيم شاهد زنده اي براي اثبات اين موضوع است .
سؤ ال :
در اينجا اين سؤ ال پيش مي آيد كه چگونه ميتوان اين گفته را باور كرد با اينكه در ميان گروهي از دانشمندان معروف است كه قرآن پس از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) جمع آوري شده ، (بوسيله علي (عليه السلام ) يا كسان ديگر).
در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت :
اما قرآني كه علي (عليه السلام ) جمع آوري كرد تنها خود قرآن نبود بلكه مجموعه اي بود از قرآن و تفسير و شاءن نزول آيات ، و مانند آن .
و اما در مورد عثمان قرائني در دست است كه نشان مي دهد عثمان براي جلوگيري از اختلاف قرائتها اقدام به نوشتن قرآن واحدي با قرائت و نقطه گذاري نمود (چرا كه تا آن زمان نقطه گذاري معمول نبود).
و اما اصرار جمعي بر اينكه قرآن به هيچوجه در زمان پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) جمع آوري نشده و اين افتخار نصيب عثمان يا خليفه اول و دوم گشت شايد بيشتر به خاطر فضيلت سازي بوده باشد، و لذا هر دستهاي اين فضيلت را به كسي نسبت مي دهد و روايت در مورد او نقل مي كند.
اصولا چگونه مي توان باور كرد پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) چنين كار مهمي را ناديده گرفته باشد در حالي كه او به كارهاي بسيار كوچك هم توجه داشت ، مگر نه اين است كه قرآن قانون اساسي اسلام ، كتاب بزرگ تعليم و تربيت ، زير بناي همه برنامه هاي اسلامي و عقائد و اعتقادات است ؟ آيا عدم جمع آوري آن در عصر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) اين خطر را نداشت كه بخشي از قرآن ضايع گردد و يا اختلافاتي در ميان مسلمانان بروز كند.
به علاوه حديث مشهور ((ثقلين )) كه شيعه و سني آن را نقل كرده اند كه پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود من از ميان شما مي روم و دو چيز را به يادگار مي گذارم كتاب خدا و خاندانم اين خود نشان مي دهد كه قرآن به صورت يك كتاب جمع آوري شده بود.
و اگر مي بينيم رواياتي كه دلالت بر جمع آوري قرآن توسط گروهي از صحابه زير نظر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) دارد، از نظر تعداد نفرات مختلف است مشكلي ايجاد نمي كند، ممكن است هر روايت عده اي از آنها را معرفي كند.
ميان همه مردم جهان رسم است كه هر كار مهم و پرارزشي را به نام بزرگي از بزرگان آغاز مي كنند، و نخستين كلنگ هر مؤ سسه ارزندهاي را به نام كسي كه مورد علاقه آنها است بر زمين مي زنند، يعني آن كار را با آن شخصيت مورد نظر از آغاز ارتباط مي دهند.
ولي آيا بهتر نيست كه براي پاينده بودن يك برنامه و جاويد ماندن يك تشكيلات ، آن را به موجود پايدار و جاويداني ارتباط دهيم كه فنا در ذات او راه ندارد، چرا كه همه موجودات اين جهان به سوي كهنگي و زوال مي روند، تنها چيزي باقي مي ماند كه با آن ذات لايزال بستگي دارد.
اگر نامي از پيامبران و انبياء باقي است به علت پيوندشان با خدا و عدالت و حقيقت است كه كهنگي در آن راه ندارد، و اگر في المثل اسمي از ((حاتم )) بر سر زبانها است به خاطر همبستگيش با سخاوت است كه زوال ناپذير است .
از ميان تمام موجودات آنكه ازلي و ابدي است تنها ذات پاك خدا است و به همين دليل بايد همه چيز و هر كار را با نام او آغاز كرد و در سايه او قرار داد و از او استمداد نمود لذا در نخستين آيه قرآن مي گوئيم ((بنام خداوند بخشنده بخشايشگر))
بسم الله الرحمن الرحيم
اين كار نبايد تنها از نظر اسم و صورت باشد، بلكه بايد از نظر واقعيت و معني با او پيوند داشته باشد چرا كه اين ارتباط آن را در مسير صحيح قرار مي دهد و از هر گونه انحراف باز مي دارد و به همين دليل چنين كاري حتما به پايان مي رسد و پر بركت است .
به همين دليل در حديث معروفي از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) مي خوانيم : ((كل امر ذي بال لم يذكر فيه اسم الله فهو ابتر)): ((هر كار مهمي كه بدون نام خدا شروع شود بيفرجام است )). <12>
امير مؤ منان علي (عليه السلام ) پس از نقل اين حديث اضافه مي كند انسان هر كاري را مي خواهد انجام دهد بايد بسم الله بگويد يعني با نام خدا اين عمل را شروع مي كنم ، و هر عملي كه با نام خدا شروع شود خجسته و مبارك است .
و نيز مي بينيم امام باقر (عليه السلام ) مي فرمايد: سزاوار است هنگامي كه كاري را شروع مي كنيم ، چه بزرگ باشد چه كوچك ، ((بسم الله )) بگوئيم تا پر بركت و ميمون باشد)).
كوتاه سخن اينكه پايداري و بقاء عمل بسته به ارتباطي است كه با خدا دارد.
به همين مناسبت خداوند بزرگ در نخستين آيات كه به پيامبر وحي شد دستور مي دهد كه در آغاز شروع تبليغ اسلام اين وظيفه خطير را با نام خداشروع كند: ((اقرء باسم ربك )). <13>
و مي بينيم حضرت نوح (عليه السلام ) در آن طوفان سخت و عجيب هنگام سوار شدن بر كشتي و حركت روي امواج كوه پيكر آب كه هر لحظه با خطرات فراواني روبرو بود براي رسيدن به سر منزل مقصود و پيروزي بر مشكلات به ياران خود دستور مي دهد كه در هنگام حركت و در موقع توقف كشتي ((بسم الله )) بگويند (و قال اركبوا فيها بسم الله مجراها و مرسيها) (سوره هود آيه 41).
و آنها اين سفر پر مخاطره را سرانجام با موفقيت و پيروزي پشت سر گذاشتند و با سلامت و بركت از كشتي پياده شدند چنانكه قرآن مي گويد: ((قيل يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و علي امم ممن معك )) (سوره هود آيه 48).
و نيز سليمان در نامه اي كه به ملكه سبا مي نويسد سر آغاز آن را ((بسم الله )) قرار مي دهد (انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم …) (سوره نحل آيه 30).
و باز روي همين اصل ، تمام سوره هاي قرآن با بسم الله آغاز مي شود تا هدف اصلي كه همان هدايت و سوق بشر به سعادت است از آغاز تا انجام با موفقيت و پيروزي و بدون شكست انجام شود.
تنها سوره توبه است كه ((بسم الله )) در آغاز آن نمي بينيم چرا كه سوره توبه با اعلان جنگ به جنايتكاران مكه و پيمانشكنان آغاز شده ، و اعلام جنگ با توصيف خداوند به رحمان و رحيم سازگار نيست .
در اينجا توجه به يك نكته لازم است و آن اينكه ما در همه جا بسم الله مي گوئيم چرا نمي گوئيم ((بسم الخالق )) يا ((بسم الرازق )) و مانند آن ؟!
نكته اين است كه ((الله )) چنانكه به زودي خواهيم گفت ، جامعترين نامهاي خدا است و همه صفات او را يكجا بازگو مي كند، اما نامهاي ديگر اشاره به بخشي از كمالات او است ، مانند خالقيت و رحمت او و مانند آن .
از آنچه گفتيم اين حقيقت نيز روشن شد كه گفتن ((بسم الله )) در آغاز هر كار هم به معني ((استعانت جستن )) به نام خدا است ، و هم ((شروع كردن به نام او)) و اين دو يعني ((استعانت )) و ((شروع )) كه مفسران بزرگ ما گاهي آن را از هم تفكيك كرده اند و هر كدام يكي از آن دو را در تقدير گرفته اند به يك ريشه باز مي گردد، خلاصه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند يعني هم با نام او شروع مي كنم و هم از ذات پاكش استمداد مي طلبم .
به هر حال هنگامي كه كارها را با تكيه بر قدرت خداوند آغاز مي كنيم خداوندي كه قدرتش مافوق همه قدرتها است ، سبب مي شود كه از نظر رواني نيرو و توان بيشتري در خود احساس كنيم ، مطمئن تر باشيم ، بيشتر كوشش كنيم ، از
عظمت مشكلات نهراسيم و ماءيوس نشويم ، و ضمنا نيت و عملمان را پاكتر و خالصتر كنيم .
و اين است رمز ديگر پيروزي به هنگام شروع كارها به نام خدا.
گر چه هر قدر در تفسير اين آيه سخن بگوئيم كم گفته ايم چرا كه معروف است علي (عليه السلام ) از سر شب تا به صبح براي ((ابن عباس )) از تفسير ((بسم الله )) سخن مي گفت ، صبح شد در حالي كه از تفسير ((با)) بسم الله فراتر نرفته بود)) ولي با حديثي از همان حضرت اين بحث را همينجا پايان مي دهيم ، و در بحثهاي آينده مسائل ديگري در اين رابطه خواهيم داشت .
((عبدالله بن يحيي )) كه از دوستان امير مؤ منان علي (عليه السلام ) بود به خدمتش آمد و بدون گفتن بسم الله بر تختي كه در آنجا بود نشست ، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمين افتاد و سرش شكست ، علي (عليه السلام ) دست بر سر او كشيد و زخم او التيام يافت بعد فرمود: آيا نمي داني كه پيامبر از سوي خدا براي من حديث كرد كه هر كار بدون نام خدا شروع شود بي سرانجام خواهد بود، گفتم پدر و مادرم به فدايت باد مي دانم و بعد از اين ترك نمي گويم ، فرمود: در اين حال بهره مند و سعادتمند خواهي شد.
امام صادق (عليه السلام ) هنگام نقل اين حديث فرمود: بسيار مي شود كه بعضي از شيعيان ما بسم الله را در آغاز كارشان ترك مي گويند و خداوند آنها را با ناراحتي مواجه مي سازد تا بيدار شوند و ضمنا اين خطا از نامه اعمالشان شسته شود)) <14>
1- آيا بسم الله جزء سوره است ؟
در ميان دانشمندان و علماء شيعه اختلافي در اين مساءله نيست ، كه بسم الله جزء سوره حمد و همه سوره هاي قرآن است ، اصولا ثبت بسم الله در متن قرآن مجيد در آغاز همه سوره ها، خود گواه زنده اين امر است زيرا مي دانيم در متن قرآن چيزي اضافه نوشته نشده است ، و ذكر بسم الله در آغاز سوره ها از زمان پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) تاكنون معمول بوده است .
و اما از نظر دانشمندان اهل تسنن ، نويسنده تفسير المنار جمع آوري جامعي از اقوال آنها به شرح زير كرده است :
در ميان علما گفتگو است كه آيا بسم الله در آغاز هر سورهاي جزء سوره است يا نه ؟ دانشمندان پيشين از اهل مكه اعم از فقهاء و قاريان قرآن از جمله ابن كثير و اهل كوفه از جمله عاصم و كسائي از قراء، و بعضي از صحابه و تابعين از اهل مدينه ، و همچنين شافعي در كتاب جديد، و پيروان او و ثوري و احمد در يكي از دو قولش معتقدند كه جزء سوره است ، همچنين علماي اماميه و از صحابه طبق گفته آنان علي (عليه السلام ) و ابن عباس و عبدالله بن عمر و ابوهريره ، و از علماي تابعين سعيد بن جبير و عطا و زهري و ابن المبارك اين عقيده را برگزيده اند.
سپس اضافه مي كند مهمترين دليل آنها اتفاق همه صحابه و كساني كه بعد از آنها روي كار آمدند بر ذكر بسم الله در قرآن در آغاز هر سورهاي جز سوره برائت است ، در حالي كه آنها متفقا توصيه مي كردند كه قرآن را از آنچه جزء قرآن نيست پيراسته دارند، و به همين دليل آمين را در آخر سوره فاتحه ذكر نكرده اند …
سپس از مالك و پيروان ابوحنيفه و بعضي ديگر نقل مي كند كه آنها بسم الله را يك آيه مستقل مي دانستند كه براي بيان آغاز سوره ها و فاصله ميان آنها نازل شده است .
و از احمد (فقيه معروف اهل تسنن ) و بعضي از قاريان كوفه نقل مي كند كه آنها بسم الله را جزء سوره حمد مي دانستند نه جزء ساير سوره ها. <15>
از مجموع آنچه گفته شده چنين استفاده مي شود كه حتي اكثريت قاطع اهل تسنن نيز بسم الله را جزء سوره مي دانند.
در اينجا بعضي از رواياتي را كه از طرق شيعه و اهل تسنن در اين زمينه نقل شده يادآور مي شويم : (و اعتراف مي كنيم كه ذكر همه آنها از حوصله اين بحث خارج ، و متناسب با يك بحث فقهي تمام عيار است ).
((معاوية بن عمار)) از دوستان امام صادق (عليه السلام ) مي گويد از امام پرسيدم هنگامي كه به نماز برمي خيزم بسم الله را در آغاز حمد بخوانم ؟ فرمود بلي مجددا سؤ ال كردم هنگامي كه حمد تمام شد و سورهاي بعد از آن مي خوانم بسم الله را با آن بخوانم ؟ باز فرمود آري : <16>
2 دارقطني از علماي سنت به سند صحيح از علي (عليه السلام ) نقل مي كند كه مردي از آن حضرت پرسيد السبع المثاني چيست ؟ فرمود: سوره حمد است ، عرض كرد سوره حمد شش آيه است فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم نيز آيه اي از آن است . <17>
3 بيهقي محدث مشهور اهل سنت با سند صحيح از طريق ابن جبير از ابن عباس چنين نقل مي كند: استرق الشيطان من الناس اعظم آية من القرآن بسم الله الرحمن الرحيم : مردم شيطان صفت ، بزرگترين آيه قرآن بسم الله الرحمن الرحيم را سرقت كردند)) (اشاره به اينكه در آغاز سوره ها آن را نمي خوانند). <18>
گذشته از همه اينها سيره مسلمين همواره بر اين بوده كه هنگام تلاوت قرآن بسم الله را در آغاز هر سورهاي مي خواندند، و متواترا نيز ثابت شده كه پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) آن را نيز تلاوت مي فرمود، چگونه ممكن است چيزي جزء قرآن نباشد و پيامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و بر آن مداومت كنند.
و اما اينكه بعضي احتمال داده اند كه بسم الله آيه مستقلي باشد كه جزء قرآن است اما جزء سوره ها نيست ، احتمال بسيار سست و ضعيفي به نظر مي رسد، زيرا مفهوم و محتواي بسم الله نشان مي دهد كه براي ابتدا و آغاز كاري است ، نه اينكه خود يك مفهوم و معني جدا و مستقل داشته باشد، در حقيقت اين جمود و تعصب شديد است كه ما بخواهيم براي ايستادن روي حرف خود هر احتمالي را مطرح كنيم و آيه اي همچون بسم الله را كه مضمونش فرياد مي زند سر آغازي است براي بحثهاي بعد از آن ، آيه مستقل و بريده از ما قبل بعد بپنداريم .
تنها ايراد قابل ملاحظه اي كه مخالفان در اين رابطه دارند اين است كه مي گويند در شمارش آيات سوره هاي قرآن (بجز سوره حمد) معمولا بسم الله را يك آيه حساب نمي كنند، بلكه آيه نخست را بعد از آن قرار مي دهند.
پاسخ اين سؤ ال را ((فخر رازي )) در تفسير كبير به روشني داده است آنجا كه مي گويد: هيچ مانعي ندارد كه بسم الله در سوره حمد به تنهائي يك آيه باشد و در سوره هاي ديگر قرآن جزئي از آيه اول محسوب گردد. (بنابر اين مثلا در سوره كوثر ((بسم الله الرحمن الرحيم انا اعطيناك الكوثر)) همه يك آيه محسوب مي شود ).
به هر حال مساءله آنقدر روشن است كه مي گويند: يك روز معاويه در دوران حكومتش در نماز جماعت بسم الله را نگفت ، بعد از نماز جمعي از مهاجران و انصار فرياد زدند اسرقت ام نسيت ؟: آيا بسم الله را دزديدي يا فراموش كردي ؟. <19>
2- الله جامعترين نام خداوند
در جمله بسم الله نخست با كلمه اسم روبرو مي شويم كه به گفته علماي ادبيات عرب اصل آن از سمو (بر وزن غلو) گرفته شده كه به معني بلندي و ارتفاع است ، و اينكه به هر نامي اسم گفته مي شود به خاطر آنست كه مفهوم آن بعد از نامگذاري از مرحله خفا و پنهاني به مرحله بروز و ظهور و ارتفاع مي رسد، و يا به خاطر آنست كه لفظ با نامگذاري ، معني پيدا مي كند و از مهمل و بي معني بودن در مي آيد و علو و ارتفاع مي يابد. <20>
به هر حال بعد از كلمه اسم ، به كلمه ((الله )) برخورد مي كنيم كه جامعترين نامهاي خدا است ، زيرا بررسي نامهاي خدا كه در قرآن مجيد و يا ساير منابع اسلامي آمده نشان مي دهد كه هر كدام از آن يك بخش خاص از صفات خدا را منعكس مي سازد، تنها نامي كه اشاره به تمام صفات و كمالات الهي ، يا به تعبير ديگر جامع صفات جلال و جمال است همان الله مي باشد.
به همين دليل اسماء ديگر خداوند غالبا به عنوان صفت براي كلمه ((الله )) گفته مي شود به عنوان نمونه :
((غفور)) و ((رحيم )) كه به جنبه آمرزش خداوند اشاره مي كند (فان الله غفور رحيم بقره 226).
((سميع )) اشاره به آگاهي او از مسموعات ، و ((عليم )) اشاره به آگاهي او از همه چيز است (فان الله سميع عليم بقره 227). ((بصير))، علم او را به همه ديدنيها بازگو مي كند (و الله بصير بما تعملون حجرات 18). ((رزاق ))، به جنبه روزي دادن او به همه موجودات اشاره مي كند و ((ذوالقوه )) به قدرت او، و مبين به استواري افعال و برنامه هاي او (ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين زاريات 58).
و بالاخره ((خالق )) و ((بارء)) اشاره به آفرينش او و ((مصور)) حاكي از صورتگريش مي باشد (هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني حشر24).
آري تنها ((الله )) است كه جامعترين نام خدا مي باشد، لذاملاحظه مي كنيم در يك آيه بسياري از اين اسماء، وصف ((الله )) قرار مي گيرند هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤ من المهيمن العزيز الجبار المتكبر: ((او است الله كه معبودي جز وي نيست او است حاكم مطلق ، منزه از ناپاكيها، از هر گونه ظلم و بيدادگري ايمني بخش ، نگاهبان همه چيز، توانا و شكست ناپذير، قاهر بر همه موجودات و با عظمت )).
يكي از شواهد روش جامعيت اين نام آنست كه ابراز ايمان و توحيد تنها با جمله لا اله الا الله مي توان كرد، و جمله لا اله الا العليم ، الا الخالق ، الا الرازق )) و مانند آن به تنهائي دليل بر توحيد و اسلام نيست ، و نيز به همين جهت است كه در مذاهب ديگر هنگامي كه مي خواهند به معبود مسلمين اشاره كنند الله را ذكر مي كنند، زيرا توصيف خداوند به الله مخصوص مسلمانان است .
3- رحمت عام و خاص خدا.
مشهور در ميان گروهي از مفسران اين است كه صفت رحمان ، اشاره به رحمت عام خدا است كه شامل دوست و دشمن ، مؤ من و كافر و نيكوكار و بدكار مي باشد، زيرا مي دانيم باران رحمت بي حسابش همه را رسيده ، و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده همه بندگان از مواهب گوناگون حيات بهره مندند، و روزي خويش را از سفره گسترده نعمتهاي بي پايانش بر مي گيرند، اين همان رحمت عام او است كه پهنه هستي را در بر گرفته و همگان در درياي آن غوطه ورند.
ولي ((رحيم )) اشاره به رحمت خاص پروردگار است كه ويژه بندگان مطيع و صالح و فرمانبردار است ، زيرا آنها به حكم ايمان و عمل صالح ، شايستگي اين را يافته اند كه از رحمت و بخشش و احسان خاصي كه آلودگان و تبهكاران از آن سهمي ندارند، بهره مند گردند.
تنها چيزي كه ممكن است اشاره به اين مطلب باشد آنست كه ((رحمان )) در همه جا در قرآن به صورت مطلق آمده است كه نشانه عموميت آنست ، در حالي كه ((رحيم )) گاهي به صورت مقيد ذكر شده كه دليل بر خصوصيت آن است مانند كان بالمومنين رحيما: ((خداوند نسبت به مؤ منان رحيم است )) (احزاب 43) و گاه به صورت مطلق مانند سوره حمد.
در روايتي نيز از امام صادق (عليه السلام ) مي خوانيم كه فرمود: و الله اله كل شيي ء، الرحمان بجميع خلقه ، الرحيم بالمؤ منين خاصة : ((خداوند معبود همه چيز است ، نسبت به تمام مخلوقاتش رحمان ، و نسبت به خصوص مؤ منان رحيم است )) <21>
از سوئي ديگر ((رحمان )) را صيغه مبالغه دانسته اند كه خود دليل ديگري بر عموميت رحمت او است ، و رحيم را صفت مشبهه كه نشانه ثبات و دوام است و اين ويژه مؤ منان مي باشد.
شاهد ديگر اينكه رحمان از اسماء مختص خداوند است و در مورد غير او به كار نمي رود، در حالي كه رحيم صفتي است كه هم در مورد خدا و هم در مورد بندگان استعمال مي شود، چنانكه درباره پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) در قرآن مي خوانيم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤ منين رؤ ف رحيم : ناراحتيهاي شما بر پيامبر گران است ، و نسبت به هدايت شما سخت علاقمند است ، و نسبت به مؤ منان مهربان و رحيم مي باشد (توبه - 128 ).
لذا در حديث ديگري از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : الرحمان اسم خاص ، بصفة عامة ، و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : رحمان اسم خاص است اما صفت عام دارد (نامي است مخصوص خدا ولي مفهوم رحمتش همگان را در بر مي گيرد) ولي ((رحيم )) اسم عام است به صفت خاص (نامي است كه بر خدا و خلق هر دو گفته مي شود اما اشاره به رحمت ويژه مؤ منان دارد). <22>
با اين همه گاه مي بينيم كه رحيم نيز به صورت يك وصف عام استعمال مي شود البته هيچ مانعي ندارد كه تفاوتي كه گفته شد در ريشه اين دو لغت باشد، اما استثناهائي نيز در آن راه يابد.
در دعاي بسيار ارزنده و معروف امام حسين (عليه السلام ) بنام دعاي عرفه مي خوانيم : يا رحمان الدنيا و الاخرة و رحيمهما: ((اي خدائي كه رحمان دنيا و آخرت توئي و رحيم دنيا و آخرت نيز توئي ))!
سخن خود را در اين بحث با حديث پر معني و گويائي از پيامبر اكرم (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) پايان مي دهيم آنجا كه فرمود: ان الله عز و جل ماة رحمة ، و انه انزل منها واحدة الي الارض فقسمها بين خلقه بها يتعاطفون و يتراحمون ، و اخر تسع و تسعين لنفسه يرحم بها عباده يوم القيامة !: ((خداوند بزرگ صد باب رحمت دارد كه يكي از آن را به زمين نازل كرده است ، و درمخلوقاتش تقسيم نموده و تمام عاطفه و محبتي كه در ميان مردم است از پرتو همان است ، ولي نود و نه قسمت را براي خود نگاه داشته و در قيامت بندگانش را مشمول آن مي سازد.)) <23>
4- چرا صفات ديگر خدا در بسم الله نيامده است ؟!
اين موضوع قابل توجه است كه تمام سوره هاي قرآن با بسم الله شروع مي شود (بجز سوره برائت آن هم به دليلي كه سابقا گفتيم ) و در بسم الله پس از نام ويژه ((الله )) تنها روي صفت ((رحمانيت و رحيميت )) او تكيه مي شود، و اين سؤ ال انگيز است كه چرا سخني از بقيه صفات در اين موضع حساس به ميان نيامده ؟
اما با توجه به يك نكته ، پاسخ اين سؤ ال روشن مي شود و آن اينكه در آغاز هر كار لازم است از صفتي استمداد كنيم كه آثارش بر سراسر جهان پرتوافكن است ، همه موجودات را فرا گرفته و گرفتاران را در لحظات بحراني نجات بخشيده است .
بهتر است اين حقيقت را از زبان قرآن بشنويد آنجا كه مي گويد: و رحمتي وسعت كل شيي ء:((رحمت من همه چيز را فرا گرفته است )) (اعراف 156).
و در جاي ديگر از زبان حاملان عرش خدا مي خوانيم ربنا وسعت كل شيي ء رحمة : ((خدايا رحمت خود را بر همه چيز گسترده اي )) (مؤ من 7).
از سوي ديگر مي بينيم پيامبران براي نجات خود از چنگال حوادث سخت و طاقت فرسا و دشمنان خطرناك ، دست به دامن رحمت خدا مي زدند قوم ((موسي )) براي نجات از چنگال فرعونيان مي گويند و نجنا برحمتك : ((خدايا ما را به رحمت خود رهائي بخش )) (يونس 86).
در مورد((هود)) و پيروانش چنين مي خوانم : فانجيناه و الذين معه برحمة منا: هود و پيروانش را به وسيله رحمت خويش (از چنگال دشمنان ) رهائي بخشيديم (اعراف 72).
اصولا هنگامي كه حاجتي از خدا مي طلبيم مناسب است او را با صفاتي كه پيوند با آن حاجت دارد توصيف كنيم مثلا عيسي مسيح (عليه السلام ) به هنگام درخواست مائده آسماني (غذاي مخصوص ) چنين مي گويد: اللهم ربنا انزل علينا مائدة من السماء … و ارزقنا و انت خيرالرازقين : ((بار الها مائدهاي از آسمان بر ما نازل گردان … و ما را روزي ده و تو بهترين روزي دهندگاني )) (مائده 114).
((نوح )) پيامبر بزرگ خدا نيز اين درس را به ما مي آموزد، آنجا كه براي پياده شدن از كشتي در يك جايگاه مناسب ، چنين دعا كند رب انزلني منزلامباركا و انت خير المنزلين : ((پروردگارا! مرا به طرز مباركي فرود آر كه تو بهترين فرود آورندگاني )) (مؤ منون 29).
و نيز ((زكريا)) به هنگام درخواست فرزندي از خدا كه جانشين و وارث او باشد خدا را با صفت خير الوارثين توصيف مي كند و مي گويد رب لاتذرني فردا و انت خير الوارثين : خداوندا! مرا تنها مگذار كه تو بهترين وارثاني )) (انبياء89). بنابراين در مورد آغاز كارها به هنگامي كه مي خواهيم با نام خداوند شروع كنيم بايد دست به دامن رحمت واسعه او بزنيم ، هم رحمت عام و هم رحمت خاصش آيا براي پيشرفت در كارها و پيروزي بر مشكلات صفتي مناسبتر از اين صفات مي باشد؟!
جالب اينكه نيروئي كه همچون نيروي جاذبه ، جنبه عمومي دارد و دلها را به هم پيوند مي دهد همين صفت رحمت است ، براي پيوند خلق با خالق نيز از اين صفت رحمت بايد استفاده كرد.
مؤ منان راستين با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم در آغاز كارها دل از همه جا بر مي كنند و تنها به خدا دل مي بندند، و از او استمداد و ياري مي طلبند، خداوندي كه رحمتش فراگير است ، و هيچ موجودي از آن ، بي نصيب نيست .
اين درس را نيز از بسم الله به خوبي مي توان آموخت كه اساس كار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنائي دارد كه تا عوامل قاطعي براي آن پيدا نشود تحقق نخواهد يافت ، چنانكه در دعا مي خوانيم يا من سبقت رحمته غضبه : ((اي خدائي كه رحمتت بر غضبت پيشي گرفته است )). <24> انسانها نيز بايد در برنامه زندگي چنين باشند، اساس و پايه كار را بر رحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را براي مواقع ضرورت بگذارند، قرآن 114 سوره دارد، 113 سوره با ((رحمت )) آغاز مي شود، تنها سوره توبه كه با اعلان جنگ و خشونت آغاز مي شود و بدون بسم الله است ! جهان غرق رحمت او است
بعد از ((بسم الله )) كه آغازگر سوره بود، نخستين وظيفه بندگان آنست كه به ياد مبدء بزرگ عالم هستي و نعمتهاي بي پايانش بيفتند، همان نعمتهاي فراواني كه سراسر وجود ما را احاطه كرده و راهنماي ما در شناخت پروردگار و هم انگيزه ما در راه عبوديت است .
اينكه مي گوئيم : انگيزه به خاطر آنست كه هر انساني به هنگامي كه نعمتي به او مي رسد فورا مي خواهد، بخشنده نعمت را بشناسد، و طبق فرمان فطرت به سپاسگزاري برخيزد و حق شكر او را ادا كند.
به همين جهت علماي علم كلام (عقائد) در نخستين بحث اين علم ، كه سخن از انگيزه هاي خداشناسي به ميان مي آيد((وجوب شكر منعم )) را كه يك فرمان فطري و عقلي است به عنوان انگيزه خداشناسي ، يادآور مي شوند.
و اينكه مي گوئيم : راهنماي ما در شناخت پروردگار نعمتهاي او است ، به خاطر آن است كه بهترين و جامعترين راه براي شناخت مبدء، مطالعه در اسرار آفرينش و رازهاي خلقت و مخصوصا وجود نعمتها در رابطه با زندگي انسانها است .
به اين دو دليل سوره فاتحة الكتاب با اين جمله شروع مي شود (الحمد لله رب العالمين ).
براي پي بردن به عمق و عظمت اين جمله لازم است ، به تفاوت ((حمد)) و ((مدح )) و ((شكر)) و نتايج آن توجه شود:
1 ((حمد)) در لغت عرب به معني ستايش كردن در برابر كار يا صفت نيك اختياري است ، يعني هنگامي كه كسي آگاهانه كار خوبي انجام دهد، و يا صفتي را براي خود برگزيند كه سرچشمه اعمال نيك اختياري است ، ما او را حمد و ستايش مي گوئيم .
ولي ((مدح )) به معني هر گونه ستايش است ، خواه در برابر يك امر اختياري باشد يا غير اختياري ، في المثل تعريفي را كه از يك گوهر گرانبها مي كنيم ، عرب آن را مدح مي نامد، و به تعبير ديگر مفهوم مدح ، عام است در حالي كه مفهوم حمد خاص مي باشد.
ولي مفهوم ((شكر)) از همه اينها محدودتر است ، تنها در برابر نعمتهائي شكر و سپاس مي گوئيم كه از ديگري با ميل و اراده او به ما رسيده است <25> و اگر به اين نكته توجه كنيم كه الف و لام ((الحمد)) به اصطلاح الف و لام جنس است و در اينجا معني عموميت را مي بخشد، چنين نتيجه مي گيريم كه هر گونه حمد و ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است .
حتي هر انساني كه سرچشمه خير و بركتي است ، و هر پيامبر و رهبر الهي كه نور هدايت در دلها مي پاشد، هر معلمي كه تعليم مي دهد، هر شخص سخاوتمندي كه بخشش مي كند، و هر طبيبي كه مرهمي بر زخم جانكاهي مي نهد ستايش آنها از ستايش خدا سرچشمه مي گيرد، چرا كه همه اين مواهب در اصل از ناحيه ذات پاك او است ، و يا به تعبير ديگر حمد اينها، حمد خدا، و ستايش اينها ستايشي براي او است .
و نيز اگر خورشيد نورافشاني مي كند، ابرها باران مي بارند، و زمين بركاتش را به ما تحويل مي دهد، اينها نيز همه از ناحيه او است ، بنابر اين تمام حمدها به او بر مي گردد.
و به تعبير ديگر جمله الحمدلله رب العالمين ، اشاره اي است هم به توحيد ذات و هم صفات و هم افعال (دقت كنيد).
2 اصولا توصيف ((الله )) در اينجا به ((رب العالمين ))، در واقع از قبيل ذكر دليل بعد از بيان مدعا است ، گوئي كسي سؤ ال مي كند چرا همه حمدها مخصوص خدا است ، در پاسخ گفته مي شود: براي اينكه او ((رب العالمين )) و پروردگار جهانيان است . قرآن مجيد مي گويد الذي احسن كل شيي ء خلقه : ((خداوند كسي است كه آفرينش هر چيزي را به بهترين صورت انجام داد)) (سجده 7).
و نيز مي گويد: و ما من دابة في الارض الا علي الله رزقها: ((هر جنبنده اي در زمين است روزيش بر خدا است )) (هود 6).
3 از كلمه ((حمد)) اين نكته نيز به خوبي استفاده مي شود كه خداوند همه اين مواهب و نيكيها را با اراده و اختيار خود ايجاد كرده است ، بر ضد گفته آنان كه خدا را همانند خورشيد يك مبدء مجبور فيض بخش مي دانند.
4 جالب اينكه حمد تنها در آغاز كار نيست ، بلكه پايان كارها نيز چنانكه قرآن به ما تعليم مي دهد با حمد خدا خواهد بود.
در مورد بهشتيان مي خوانيم دعواهم فيها سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعواهم ان الحمدلله رب العالمين : ((سخن آنها در بهشت نخست منزه شمردن خداوند از هر عيب و نقص ، و تحيت آنها سلام ، و آخرين سخنشان الحمد لله رب العالمين است )) (يونس 10).
5 اما كلمه ((رب )) در اصل به معني مالك و صاحب چيزي است كه به تربيت و اصلاح آن مي پردازد و كلمه ((ربيبه )) كه به دختر همسر انسان گفته مي شود از همينجا گرفته شده است ، زيرا او هر چند از شوهر ديگري است ولي زير نظر پدر خوانده اش پرورش مي يابد.
اين كلمه بطور مطلق تنها به خدا گفته مي شود، و اگر به غير خدا اطلاق گردد حتما به صورت اضافه است مثلا مي گوئيم ((رب الدار)) (صاحب خانه ) ((رب السفينة )) (صاحب كشتي ). <26>
در تفسير ((مجمع البيان )) معني ديگري نيز بر آن افزوده است و آن شخص بزرگي است كه فرمان او مطاع مي باشد، اما بعيد نيست كه هر دو معني به يك اصل باز گردد. <27>
6 كلمه ((عالمين )) جمع عالم است و عالم به معني مجموعه اي است از موجودات مختلف كه داراي صفات مشترك و يا زمان و مكان مشترك هستند، مثلا مي گوئيم عالم انسان و عالم حيوان و عالم گياه ، و يا مي گوئيم عالم شرق و عالم غرب عالم امروز و عالم ديروز، بنابراين ((عالم )) خود به تنهائي معني جمعي دارد و هنگامي كه به صورت ((عالمين )) جمع بسته مي شود اشاره به تمام مجموعه هاي اين جهان است .
در اينجا اين سؤ ال پيش مي آيد كه جمع با((ين )) معمولا براي جمع عاقل است در حاليكه همه عالمهاي اين جهان صاحبان عقل نيستند، به همين دليل بعضي از مفسران كلمه عالمين را در اينجا اشاره به گروه ها و مجموعه هائي از صاحبان عقل مي دانند مانند فرشتگان و انسانها و جن .
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين جمع بخاطر تغليب باشد (منظور از تغليب اين است كه مجموعهاي از صاحبان صفات مختلف را با وصف صنف برتر توصيف كنيم ).
7 نويسنده تفسير((المنار)) مي گويد: از جد ما امام صادق (عليه السلام ) كه رضوان خدا بر او باد چنين نقل شده كه مراد از ((عالمين )) تنها انسانها هستند. سپس اضافه مي كند در قرآن نيز ((عالمين )) به همين معنا آمده است مانند ((ليكون للعالمين نذيرا)): خداوند قرآن را بر بندهاش فرستاد تا جهانيان را انذار كند (سوره فرقان آيه 1) <28>
ولي اگر موارد استعمال عالمين را در قرآن در نظر بگيريم خواهيم ديد كه هر چند كلمه عالمين در بسياري از آيات قرآن به معني انسانها آمده است ولي در پاره اي از موارد معني وسيعتري دارد، و انسانها و موجودات ديگر جهان را در بر مي گيرد، مانند ((فلله الحمد رب السموات و رب الارض رب العالمين )): ستايش مخصوص خدا است كه مالك و پروردگار آسمانها و زمين ، مالك و پروردگار جهانيان است )) (جاثيه آيه 36).
و مانند ((قال فرعون و ما رب العالمين قال رب السموات و الارض و ما بينهما)): ((فرعون گفت پروردگار عالميان چيست ؟ موسي در پاسخ گفت پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان اين دو است )) (آيه 23 و 24 سوره شعراء).
جالب اينكه در روايتي كه صدوق در كتاب ((عيون الاخبار)) از علي (عليه السلام ) نقل كرده چنين مي خوانيم : ((كه امام عليه السلام در ضمن تفسير آيه الحمدلله رب العالمين فرمود: رب العالمين هم الجماعات ، من كل مخلوق من الجمادات و الحيوانات : ((رب العالمين اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعم از موجودات بي جان و جاندار)). <29>
اما اشتباه نشود كه در ميان اين روايات تضادي وجود ندارد، زيرا اگر چه كلمه عالمين مفهومش گسترده و وسيع است ، ولي از آنجا كه گل سر سبد مجموعه موجودات جهان انسان مي باشد، گاهي انگشت روي او گذارده مي شود، و بقيه را تابع و در سايه او مي بيند، بنابراين اگر در روايت امام سجاد (عليه السلام ) تفسير به انسانها شده بخاطر آن است كه هدف اصلي در اين مجموعه بزرگ انسانها هستند.
8 اين نكته نيز قابل توجه است كه بعضي عالم را به دو گونه تقسيم كرده اند: عالم كبير و عالم صغير، و منظورشان از عالم صغير وجود يك انسان است ، چرا كه وجود يك انسان خود به تنهائي مجموعه اي است از نيروهاي مختلفي كه حاكم بر اين عالم بزرگ مي باشد، و در حقيقت انسان نمونه برداري از همه جهان است .
آنچه سبب مي شود كه مخصوصا ما روي مفهوم وسيع عالم تكيه كنيم آن است كه بعد از جمله الحمدلله آمده در اين جمله همه حمد و ستايش را مخصوص خدا مي شمريم ، سپس رب العالمين را به منزله دليلي بر آن ذكر مي كنيم ، مي گوئيم : همه ستايشها مخصوص او است چرا كه هر كمالي و هر نعمتي و هر موهبتي كه در جهان وجود دارد مالك و صاحب و پروردگارش او مي باشد.
1- خط سرخ بر همه رب النوعها
مطالعه تاريخ اديان و مذاهب نشان مي دهد كه منحرفان از خط توحيد راستين ، همواره براي اين جهان رب النوعهايي قائل بودند، سرچشمه اين تفكر غلط اين بوده كه گمان مي كردند هر يك از انواع موجودات نياز به رب النوع مستقلي دارد كه آن نوع را تربيت و رهبري كند، گويا خدا را كافي براي تربيت اين انواع نمي دانستند!.
حتي براي اموري همانند عشق عقل ، تجارت ، جنگ و شكار رب النوعي قائل بودند، از جمله يونانيان دوازده خداي بزرگ (رب النوع ) را پرستش مي كردند كه به پندار آنها بر فراز قله المپ بزم خدائي دائر ساخته ، و هر يك مظهر يكي از صفات آدمي بودند!. <30>
در ((كلده )) پايتخت كشور ((آشور)) رب النوع آب ، رب النوع ماه ، رب النوع خورشيد و رب النوع زهره قائل بودند، و هر كدام را بنامي مي ناميدند، و مافوق همه اينها ((ماردوك )) را رب الارباب مي شمردند.
در ((روم )) نيز خدايان متعدد رواج داشت و بازار شرك و تعدد خدايان و ارباب انواع شايد از همه جا داغتر بود.
آنها مجموع خدايان را به دو دسته تقسيم مي كردند: خدايان خانوادگي و خدايان حكومت ، كه مردم زياد به آنها علاقه نشان نمي دادند (چرا كه دل خوشي از حكومتشان نداشتند).
عده اين خدايان فوق العاده زياد بود، زيرا هر يك از اين خدايان يك پست مخصوص داشت ، و در امور محدودي مداخله مي كرد، تا آنجا كه ((در خانه )) داراي خداي مخصوص بود! بلكه پاشنه و آستانه خانه نيز هر يك رب النوعي داشتند!
به گفته يكي از مورخان جاي تعجب نيست كه روميها 30 هزار خدا داشته باشند، آن چنانكه يكي از بزرگان آنها به شوخي گفته بود تعداد خدايان كشور ما به حدي است كه در معابر و محافل فراوانتر از افراد ملت مي باشند!
از اين خدايان مي توان رب النوع كشاورزي ، رب النوع آشپزخانه ، و رب النوع انبار غذا، رب النوع خانه ، رب النوع شعله گاز، رب النوع آتش رب النوع ميوه ها، رب النوع درو، رب النوع درخت تاك ، رب النوع جنگل رب النوع حريق و رب النوع دروازه بزرگ رم و رب النوع آتشكده ملي را نام برد. <31>
كوتاه سخن اينكه بشر در گذشته با انواع خرافات دست به گريبان بوده است همانطور كه الان هم خرافات بسياري از آن عصر به يادگار مانده .
در عصر نزول قرآن نيز بتهاي متعدد مورد پرستش و ستايش قرار داشته و شايد همه يا قسمتي از آنها جانشين رب النوعهاي پيشين بودند.
از همه گذشته گاهي بشر را نيز عملا رب خود قرار مي دادند، چنانكه قرآن در نكوهش مردمي كه احبار (دانشمندان يهود) و رهبانان (مردان و زنان تارك دنيا) را ارباب خود مي دانستند مي گويد ((اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله )): آنها احبار و رهبانهايشان را ارباب بجاي خدا مي دانستند (توبه 31).
به هر حال از آنجا كه اين خرافات علاوه بر اينكه انسان را به انحطاط عقلي مي كشانيد، مايه تفرقه و تشتت و پراكندگي است ، پيامبران الهي به مبارزه شديد با آن برخاستند، تا آنجا كه مي بينيم بعد از بسم الله نخستين آيه اي كه در قرآن نازل شده ، در همين رابطه است ((الحمد لله رب العالمين )) همه ستايشها مخصوص خداوندي است كه رب همه جهانيان است .
و به اين ترتيب قرآن خط سرخي بر تمام رب النوعها مي كشد و آنها را به وادي عدم همانجا كه جاي اصليشان است مي فرستد، و گلهاي توحيد و يگانگي و همبستگي و اتحاد را به جاي آن مي نشاند.
قابل توجه اينكه همه مسلمانان موظفند در نمازهاي روزانه هر شبانه روز لااقل ده بار اين جمله را بخوانند و به سايه الله خداوند يگانه ايكه مالك و رب و سرپرست و پرورش دهنده همه موجودات است پناه برند، تا هرگز توحيد را فراموش نكنند و در بيراهه هاي شرك سرگردان نشوند.
2- پرورش الهي راه خداشناسي
گرچه كلمه ((رب )) همانگونه كه گفتيم در اصل به معني مالك و صاحب است ، ولي نه هر صاحبي ، صاحبي كه عهده دار تربيت و پرورش مي باشد، و به همين جهت در فارسي به عنوان پروردگار ترجمه مي شود .
دقت در سير تكاملي موجودات زنده ، و تحول و دگرگونيهاي موجودات بي جان ، و فراهم آمدن زمينه هاي تربيت موجودات ، و ريزه كاري هايي كه در هر يك از اين قسمتها نهفته شده است يكي از بهترين طرق خداشناسي است .
هماهنگيهائي كه در ميان اعضاء بدن ماست كه غالبا بدون آگاهي ما بر قرار مي باشد، يكي از نمونه هاي زنده آن است .
في المثل هنگامي كه حادثه مهمي در زندگي ما رخ مي دهد، و بايد با تمام توان در برابر آن بپاخيزيم ، در يك لحظه كوتاه فرماني هماهنگ به تمام ارگانهاي بدن ما به صورت ناآگاه صادر مي شود، بلافاصله ، ضربان قلب بالا مي رود، تنفس شديد مي شود، تمام نيروهاي بدن بسيج مي گردند، مواد غذائي و اكسيژن هوا از طريق خون به طور فراوان به تمام سلولها مي رسند، اعصاب آماده كار، و عضلات آماده حركت بيشتر مي شوند، نيروي تحمل انسان بالا مي رود، احساس درد كمتر مي شود، خواب از چشم مي پرد، خستگي از اعضاء فرار مي كند احساس گرسنگي بكلي فراموش مي شود.
چه كسي اين هماهنگي عجيب را در اين لحظه حساس ، با اين سرعت ، در ميان تمام ذرات وجود انسان ، ايجاد مي كند؟ آيا اين پرورش جز از ناحيه خداوند عالم و قادر ممكن است ؟!
آيات قرآن پر است از نمونه هاي اين پرورش الهي كه بخواست خدا هر كدام در جاي خود خواهد آمد و هر كدام دليل روشني براي شناخت خدا هستند. معني ((رحمن )) و ((رحيم )) و گسترش مفهوم آنها و همچنين تفاوت ميان اين دو كلمه را در تفسير ((بسم الله )) مشروحا خوانديم ، و نيازي به تكرار نيست . نكته اي كه در اينجا بايد اضافه كنيم اين است كه اين دو صفت كه از مهمترين اوصاف الهي است در نمازهاي روزانه ما حداقل 30 بار تكرار مي شوند (دو مرتبه در سوره حمد و يك مرتبه در سورهاي بعد از آن مي خوانيم ) و به اين ترتيب 60 مرتبه خدا را به صفت رحمتش مي ستائيم .
اين در حقيقت درسي است براي همه انسانها كه خود را در زندگي بيش از هر چيز به اين اخلاق الهي متخلق كنند، بعلاوه اشاره اي است به اين واقعيت كه اگر ما خود را عبد و بنده خدا مي دانيم مبادا رفتار مالكان بي رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعي شود.
در تاريخ بردگي مي خوانيم :
((صاحبان آنها با قساوت و بيرحمي عجيبي با آنها رفتار مي كردند، چنانكه مي گويند اگر بندهاي در انجام خدمات اندك قصوري مي ورزيد مجازاتهاي
سخت مي ديد: شلاق مي خورد، او را به زنجير مي كشيدند، به آسيابش مي بستند به حفر معادن مي گماشتند، در زير زمينها و سياهچالهاي هولناك حبس مي كردند و اگر گناهش بزرگتر بود به دارش مي آويختند!. <32>
در جاي ديگر مي خوانيم : ((غلامان محكوم را در قفس درندگان مي انداختند و اگر جان سالم به در مي بردند درنده ديگري را داخل قفس او مي كردند)).
اين بود نمونه هاي از رفتار مالكان با بردگان خويش ، اما خداوند جهان در قرآن كرارا تذكر مي دهد كه اگر بندگانم بر خلاف دستورم عمل كردند و پشيمان شدند مي بخشم ، مي آمرزم ، رحيم و مهربانم آنجا كه مي فرمايد: قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا <33> ((اي كساني كه از حريم بندگي سرباز زده ايد از رحمت خدا ماءيوس نشويد، خداوند همه گناهان را مي آمرزد (توبه كنيد و از درياي بي پايان رحمت خدا بهره مند شويد).
بنابراين آوردن ((رحمان و رحيم )) بعد از رب العالمين اشاره به اين نكته است كه ما در عين قدرت نسبت به بندگان خويش ، با مهرباني و لطف رفتار مي كنيم اين بنده نوازي و لطف خدا، بندگان را شيفته او مي سازد: كه با يك دنيا علاقه بگويند ((الرحمن الرحيم )).
اينجا است كه انسان متوجه چقدر فاصله است بين رفتار خداوند بزرگ با بندگان خويش ، و روش مالكان با زيردستان خود، مخصوصا در عصر شوم ، بردگي . ايمان به رستاخيز دومين پايگاه
در اينجا به دومين اصل مهم اسلام يعني قيامت و رستاخيز توجه مي كند و مي گويد: ((خداوندي كه مالك روز جزا است )) (مالك يوم الدين ).
و به اين ترتيب محور مبدء و معاد كه پايه هر گونه اصلاح اخلاقي و اجتماعي است در وجود انسان تكميل مي گردد.
جالب اينكه در اينجا تعبير به مالكيت خداوند شده است ، كه نهايت سيطره و نفوذ او را بر همه چيز و همه كس در آن روز مشخص مي كند، روزي كه همه انسانها در آن دادگاه بزرگ براي حساب حاضر مي شوند، و در برابر مالك حقيقي خود قرار مي گيرند، تمام گفته ها و كارها و حتي انديشه هاي خود را حاضر مي بينند، هيچ چيز حتي به اندازه سر سوزني نابود نشده و به دست فراموشي نيفتاده است ، و اكنون اين انسان است كه بايد بار همه مسئوليتهاي اعمال خود را بر دوش كشد!.
حتي در آنجا كه خود فاعل نبوده ، بلكه بنيانگزار سنت و برنامه اي بوده است ، باز بايد سهم خويش را از مسئوليت بپذيرد.
بدون شك مالكيت خداوند در آن روز يك مالكيت اعتباري ، نظير مالكيت ما نسبت به آنچه در اين جهان ملك ما است ، نمي باشد، چرا كه اين يك مالكيت قراردادي است با تشريفات و اسنادي مي آيد و با تشريفات و اسناد ديگري از ميان مي رود، ولي مالكيت خدا نسبت به جهان هستي مالكيت حقيقي است آن پيوند و ارتباط خاص موجودات با خدا است كه اگر يك لحظه از او بريده شوند نابود مي شوند، همانگونه كه اگر رابطه لامپهاي برق با كارخانه اصلي بريده شود روشنائي در همان لحظه محو و نابود خواهد شد.
و تعبير ديگر اين مالكيت نتيجه خالقيت و ربوبيت است ، آنكس كه موجودات را آفريده و تحت حمايت خود پرورش مي دهد، و لحظه به لحظه فيض وجود و هستي به آنها مي بخشد، مالك حقيقي موجودات است . نمونه ضعيفي از مالكيت حقيقي را در خودمان نسبت به اعضا پيكرمان مي توانيم پيدا كنيم ، ما مالك چشم و گوش و قلب و اعصاب خويش هستيم ، نه به معني مالكيت اعتباري ، بلكه يك نوع مالكيت حقيقي كه از ارتباط و پيوند و احاطه سرچشمه مي گيرد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مي آيد كه مگر خداوند مالك تمام اين جهان نيست كه ما از او تعبير به مالك روز جزا مي كنيم ؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مي شود و آن اينكه مالكيت خداوند گر چه شامل هر ((دو جهان )) مي باشد، اما بروز و ظهور اين مالكيت در قيامت بيشتر است ، چرا كه در آن روز همه پيوندهاي مادي و مالكيتهاي اعتباري بريده مي شود، و هيچكس در آنجا چيزي از خود ندارد، حتي اگر شفاعتي صورت گيرد باز به فرمان خدا است ، يوم لا تملك نفس لنفس شيئا و الامر يومئذ لله روزي كه هيچكس مالك هيچ چيز براي كمك به ديگري نيست ، و همه كارها به دست خدا است (سوره انفطار آيه 19).
به تعبير ديگر انسان در اين دنيا گاه به كمك ديگري مي شتابد، با زبانش از او دفاع مي كند، با اموالش از او حمايت مي نمايد، با نفرات و قدرتش به كمكش برمي خيزد گاه با طرحها و نقشه هاي گوناگون ، او را زير پوشش حمايت خود قرار مي دهد.
ولي آن روز هيچيك از اين امور وجود ندارد، و به همين دليل هنگامي كه از مردم سؤ ال شود لمن الملك اليوم حكومت امروز از آن كيست ؟! مي گويند: لله الواحد القهار: براي خداوند يگانه پيروز است !)) (سوره مؤ من آيه 16).
اعتقاد به روز رستاخيز، و ايمان به آن دادگاه بزرگ كه همه چيز در آن بطور دقيق مورد محاسبه قرار مي گيرد اثر فوق العاده نيرومندي در كنترل انسان در برابر اعمال نادرست و ناشايست دارد، و يكي از علل جلوگيري كردن نماز از فحشاء و منكرات همين است كه نماز انسان را هم به ياد مبدئي مي اندازد كه از همه كار او با خبر است و هم به ياد دادگاه بزرگ عدل خدا.
تكيه بر مالكيت خداوند نسبت به روز جزا اين اثر را نيز دارد كه با اعتقاد مشركان و منكران رستاخيز به مبارزه بر مي خيزد، زيرا از آيات قرآن به خوبي استفاده مي شود كه ايمان به ((الله )) يك عقيده عمومي حتي براي مشركان عصر جاهلي بوده ، لذا هنگامي كه از آنها مي پرسيدند: آفريدگار آسمانها و زمين كيست ؟ مي گفتند: خدا! و لئن سئلتهم من خلق السماوات و الارض ليقولن الله (لقمان 25) در حالي كه آنها با گفتار پيامبر (صلي اللّه عليه و آله وسلم ) در زمينه معاد با ناباوري عجيبي روبرو مي شدند و قال الذين كفروا هل ندلكم علي رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفي خلق جديد افتري علي الله كذبا ام به جنة : كافران گفتند آيا مردي را به شما معرفي بكنيم كه مي گويد هنگامي كه خاك شديد و پراكنده گشتيد، بار ديگر آفرينش جديدي خواهيد داشت ! آيا او بر خدا دروغ بسته يا ديوانه است ؟!)) (سبا آيه 8).
در حديثي از امام سجاد (عليه السلام ) مي خوانيم : هنگامي كه به آيه ((مالك يوم الدين )) مي رسيد، آنقدر آنرا تكرار مي كرد كه نزديك بود روح از بدنش پرواز كند.
كان علي بن الحسين اذا قرء مالك يوم الدين يكررها حتي يكادان يموت . <34>
اما كلمه ((يوم الدين )) اين تعبير در تمام مواردي كه در قرآن استعمال شده به معني قيامت آمده است چنانكه در قرآن در آيه 17 و 18 و 19 سوره انفطار با صراحت به اين معني اشاره شده است (اين تعبير متجاوز از ده بار در قرآن مجيد به همين معني آمده ).
و اينكه چرا آن روز، روز دين معرفي شده ؟ به خاطر اين است كه آن روز روز جزا است و دين در لغت به معني جزا مي باشد، و روشنترين برنامه اي كه در قيامت اجرا مي شود همين برنامه جزا و كيفر و پاداش است ، در آن روز پرده از روي كارها كنار مي رود، و اعمال همه دقيقا مورد محاسبه قرار مي گيرد و هر كس جزاي اعمال خويش را اعم از خوب و بد مي بيند.
در حديثي از امام صادق (عليه السلام ) مي خوانيم كه فرمود: يوم الدين ، روز حساب است . <35>
اما طبق اين روايت ((دين )) به معني حساب است ، شايد اين تعبير از قبيل ذكر علت و اراده معلول باشد، زيرا همي شه حساب مقدمهاي براي جزا است .
بعضي از مفسران نيز عقيده دارند كه علت نامگذاري رستاخيز به يوم الدين اين است كه در آن روز هر كسي در برابر دين و آئين خود جزا مي بيند.
ولي معني اول (حساب و جزا) صحيحتر به نظر مي رسد. انسان در پيشگاه خدا
اينجا سر آغازي است براي نيازهاي بنده و تقاضاهاي او از خدا، و در حقيقت لحن سخن از اينجا عوض مي شود، زيرا آيات قبل حمد و ثناي پروردگار و اظهار ايمان به ذات پاك او و اعتراف به روز قيامت بود.
اما از اينجا گوئي بنده با اين پايه محكم عقيدتي و معرفت و شناخت پروردگار خود را در حضور او، و در برابر ذات پاكش مي بيند، او را مخاطب ساخته نخست از عبوديت خويش در برابر او، و سپس از امدادها و كمكهاي او سخن مي گويد:((تنها ترا مي پرستم و تنها از تو ياري مي جويم )) (اياك نعبد و اياك نستعين ).
به تعبير ديگر: هنگامي كه مفاهيم آيات گذشته در جان انسان جاي گيرد، و اعماق وجودش به نور الله پرورش دهنده جهانيان روشن مي شود، و رحمت عام و خاص او و مالكيتش در روز جزا را درك مي كند، انسان به صورت يك فرد كامل از نظر عقيده در مي آيد، اين عقيده عميق توحيدي نخستين ثمره اش از يكسو بنده خالص خدا بودن ، و از بندگي بتها و جباران و شهوات در آمدن ، و از سوي ديگر دست استمداد به ذات پاك او دراز كردن است .
در واقع آيات گذشته سخن از توحيد ذات و صفات مي گفت و در اينجا سخن از توحيد عبادت ، و توحيد افعال است .
توحيد عبادت آنست كه هيچكس و هيچ چيز را شايسته پرستش جز ذات خدا ندانيم تنها به فرمان او گردن نهيم ، تنها قوانين او را به رسميت بشناسيم و از هر نوع بندگي و تسليم در برابر غير ذات پاك او بپرهيزيم .
توحيد افعال آنست كه تنها مؤ ثر حقيقي را در عالم او بدانيم (لا مؤ ثر في الوجود الا الله ) نه اينكه عالم اسباب را انكار كنيم و به دنبال سبب نرويم بلكه معتقد باشيم كه هر سببي هر تاءثيري دارد، آن هم به فرمان خدا است ، او است كه به آتش سوزندگي ، و به خورشيد روشنائي و به آب حياتبخشي داده است .
ثمره اين عقيده آنست كه انسان تنها متكي به الله خواهد بود، تنها قدرت و عظمت را مربوط به او مي داند، و غير او در نظرش فاني ، زوال پذير، و فاقد قدرت مي باشد.
تنها ذات الله قابل اعتماد و ستايش است ، و لياقت اين دارد كه انسان او را تكيه گاه خود در همه چيز قرار دهد.
اين تفكر و اعتقاد انسانرا از همه كس و همه موجودات بريده و تنها به خدا پيوند مي دهد، حتي اگر به دنبال عالم اسباب مي رود نيز به فرمان او است يعني در لابلاي اسباب ، قدرت خدا را كه مسبب الاسباب است مشاهده مي كند.
اين عقيده آن قدر روح انسانرا وسيع و افق فكر او را بالا مي برد كه به بي نهايت و ابديت مي پيوندد و از محيطهاي محدود آزاد و رها مي سازد.
1- نقطه اتكاء فقط او است
طبق آنچه در ادبيات عرب خوانده ايم هنگامي كه مفعول بر فاعل مقدم شود، معني حصر از آن استفاده مي گردد، و در اينجا مقدم شدن كلمه اياك بر نعبد و نستعين دليل بر انحصار است و نتيجه آن همان توحيد عبادت و توحيد افعالي است كه در بالا بيان كرديم .
حتي در عبوديت و بندگي خود نيز احتياج به كمك او داريم ، و در اين راه نيز بايد از او استعانت جست ، مبادا گرفتار انحراف و عجب و ريا و اموري مانند اينها بشويم كه عبوديت ما را پاك در هم مي ريزد.
به تعبير ديگر در جمله اول كه مي گوئيم تنها تو را مي پرستيم كمي بوي استقلال دارد، بلافاصله با جمله اياك نستعين آنرا اصلاح مي كنيم و آن حالت بين الامرين (نه جبر و نه تفويض ) را در عبارت خود مجسم مي سازيم و الگوئي خواهد بود براي همه كارهاي ما.
2- ذكر صيغه جمع در نعبد و نستعين
و همچنين آيات بعد كه همه به صورت جمع است نشان مي دهد كه اساس عبادت مخصوصا نماز بر پايه جمع و جماعت است ، حتي به هنگامي كه بنده در برابر خدا به راز و نياز بر مي خيزد بايد خود را ميان جمع و جماعت ببيند، تا چه رسد به ساير كارهاي زندگيش .
به اين ترتيب هر گونه فردگرائي ، و تكروي ، انزواطلبي و مانند اينها مفاهيمي مردود از نظر قرآن و اسلام شناخته مي شود .
مخصوصا نماز، از اذان و اقامه كه دعوت به اجتماع براي نماز است گرفته (حي علي الصلوة بشتاب به سوي نماز ...) تا سوره حمد كه آغازگر نماز است ، السلام عليكم كه پايان آن است همه دليل بر اين است كه اين عبادت در اصل جنبه اجتماعي دارد، يعني بايد به صورت جماعت انجام شود، درست است كه نماز فرادي نيز در اسلام صحيح است اما عبادت فردي جنبه فرعي و درجه دوم را دارد.
3- در برخورد نيروها از او كمك مي گيريم
بشر در اين جهان با نيروهاي مختلفي روبرو است ، هم از نظر نيروهاي طبيعي ، و هم از نظر نيروهاي درون ذاتي خود. براي اينكه بتواند در برابر عوامل مخرب و ويرانگر و منحرف
كننده ، مقاومت كند احتياج به يار و مدد كاري دارد، اينجا است كه خود را در زير چتر حمايت پروردگار قرار مي دهد، همه روز از خواب بر مي خيزد، و با تكرار جمله اياك نعبد و اياك نستعين اعتراف به عبوديت پروردگار كرده و از ذات پاك او براي پيروزي در اين مبارزه بزرگ كمك مي گيرد، و شامگاهان نيز با تكرار همين جمله سر به بستر مي نهد، با ياد او بر مي خيزد و با ياد و استمداد از وجود او بخواب مي رود و خوشا به حال كسي كه به چنين مرحلهاي از ايمان برسد، در برابر هيچ گردنكشي و زورمندي سر تعظيم فرود نمي آورد، در مقابل جاذبه ماديات خود را نمي بازد، همچون پيامبر اسلام مي گويد: ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين : نماز و عبادتم ، مرگ و حياتم همه از آن خداوند است كه پروردگار جهانيان است (انعام 162). پيمودن صراط مستقيم
پس از اظهار تسليم در برابر پروردگار و وصول به مرحله عبوديت و استعانت و استمداد از ذات پاك او نخستين تقاضاي بنده اين است كه او را به راه راست ، راه پاكي و نيكي ، راه عدل و داد، و راه ايمان و عمل صالح هدايت فرمايد، تا خدائي كه همه نعمتها را به او ارزاني داشته نعمت هدايت را نيز بر آن بيفزايد.
گر چه اين انسان در چنين شرائط مؤ من است ، و با خداي خود آشنا ولي امكان دارد كه هر آن اين نعمت به خاطر عواملي از او سلب گردد، و از صراط مستقيم منحرف و گمراه شود.
پس بايد هر شبانه روز لااقل ده بار از خداي خود بخواهد كه لغزش و انحرافي براي او پيش نيايد.
بعلاوه اين صراط مستقيم كه همان آئين حق است مراتب و درجاتي دارد كه همه افراد در پيمودن اين درجات يكسان نيستند، هر مقدار از اين درجات را انسان طي نمايد، باز درجات بالاتر و والاتري وجود دارد كه انسان با ايمان بايد از خدا بخواهد تا او را به آن درجات هدايت كند.
در اينجا اين سؤ ال معروف كه چرا ما همواره در خواست هدايت به صراط مستقيم از خدا مي كنيم مگر ما گمراهيم ؟ مطرح مي شود.
وانگهي به فرضي كه اين سخن از ما زيبنده باشد از پيامبر و امامان كه نمونه انسان كامل بودند چه معني دارد؟!
در پاسخ اين ايراد مي گوئيم :
اولا: همانطور كه اشاره شد انسان در مسير هدايت هر لحظه بيم لغزش و انحراف درباره او مي رود، به همين دليل بايد خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را بر راه راست ثابت نگهدارد.
ما نبايد فراموش كنيم كه وجود و هستي و تمام مواهب الهي ، لحظه به لحظه از آن مبدء بزرگ به ما مي رسد.
سابقا گفتيم مثل ما و همه موجودات (از يك نظر) مثل لامپهاي برق است ، اگر مي بينيم نور لامپ ، متصل و يكنواخت پخش مي شود به خاطر آنست كه لحظه به لحظه نيرو از منبع برق به او مي رسد منبع برق هر لحظه نور جديدي توليد مي كند و بوسيله سيمهاي ارتباطي به لامپ تحويل مي گردد.
هستي ما نيز همانند نور اين لامپها است گر چه به صورت يك وجود ممتد جلوه گر است ، ولي در حقيقت لحظه به لحظه وجود تازه اي از منبع هستي آفريدگار فياض ، به ما مي رسد.
بنابر اين همانگونه كه هر لحظه وجود تازهاي به ما مي رسد، به هدايت جديدي نيز نيازمنديم بديهي است اگر موانعي در سيمهاي معنوي ارتباطي ما با خدا ايجاد شود، كژيها، ظلمها، ناپاكيها و … پيوند ما را از آن منبع هدايت قطع مي كند، و همان لحظه از صراط مستقيم منحرف خواهيم شد.
ما از خدا طلب مي كنيم كه اين موانع پيش نيايد و ما بر صراط مستقيم ثابت بمانيم .
ثانيا: هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان تدريجا مراحل نقصان را پشت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد.
اين را نيز مي دانيم كه طريق تكامل نامحدود است و به سوي بي نهايت همچنان پيش مي رود.
بنابر اين جاي تعجب نيست كه حتي پيامبران و امامان از خدا تقاضاي هدايت صراط مستقيم كنند، چه اينكه كمال مطلق تنها خدا است ، و همه بدون استثناء در مسير تكاملند چه مانع دارد كه آنها نيز تقاضاي درجات بالاتري را از خدا بنمايند.
مگر ما بر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) صلوات و درود نمي فرستيم ؟ مگر مفهوم صلوات ، تقاضاي رحمت تازه پروردگار براي محمد و آل محمد نيست ؟
مگر خود پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) نمي فرمود: رب زدني علما خدايا علم (و هدايت ) مرا بيشتر كن !
مگر قرآن نمي گويد: و يزيد الله الذين اهتدوا هدي : خداوند هدايت هدايت يافتگان را افزون مي كند (مريم 76).
و نيز مي گويد: و الذين اهتدوا زادهم هدي و آتاهم تقواهم : آنها كه هدايت يافته اند خداوند بر هدايتشان مي افزايد، و تقوا به آنها مي دهد محمد 17).
و از اينجا پاسخ سؤ الي كه مربوط به درود بر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) و امامان است نيز روشن كه اين درود و صلوات در حقيقت تقاضاي مقام بالاتر و والاتر براي آن بزرگواران است .
براي روشن شدن آنچه گفتيم به دو حديث زير توجه فرمائيد:
1 امير مؤ منان علي (عليه السلام ) در تفسير جمله اهدنا الصراط المستقيم مي فرمايد، يعني ادم لنا توفيقك الذي اطعناك به في ماضي ايامنا، حتي نطيعك كذلك في مستقبل اعمارنا:خداوندا توفيقاتي را كه در گذشته بر ما ارزاني داشتي و به بركت آن تو را اطاعت كرديم ، همچنان ادامه ده تا در آينده عمرمان نيز تو را اطاعت كنيم . <36>
2 امام صادق (عليه السلام ) مي فرمايد: يعني ارشدنا للزوم الطريق المؤ دي الي محبتك ، و المبلغ الي جنتك ،والمانع من ان نتبع اهوائنا فنغطب ، او ان ناخذ بارائنا فنهلك : يعني خداوندا ما را بر راهي كه به محبت تو مي رسد و به بهشت واصل مي گردد، و مانع از پيروي هوسهاي كشنده و آراء انحرافي و هلاك كننده است ، ثابت بدار. <37>
صراط مستقيم چيست ؟
آنگونه كه از بررسي آيات قرآن مجيد بر مي آيد صراط مستقيم همان آئين خدا پرستي و دين حق و پايبند بودن به دستورات خدا است چنانكه در سوره
انعام آيه 161 مي خوانيم : قل انني هداني ربي الي صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين : بگوخداوند مرا به صراطمستقيم هدايت كرده : به دين استوار،آئين ابراهيم كه هرگز به خداشرك نورزيد.
در اينجا دين ثابت و پا بر جا و آئين توحيدي ابراهيم و نفي هر گونه شرك به عنوان صراط مستقيم معرفي شده كه اين جنبه عقيدتي را مشخص مي كند.
اما در سوره يس آيه 61 و 62 چنين مي خوانيم : الم اعهد اليكم يا بني آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدوني هذا صراط مستقيم : ((اي فرزندان آدم مگر با شما پيمان نبستم كه شيطان را پرستش نكنيد (به دستورات او عمل ننمائيد) و مرا پرستش كنيد اين همان صراط مستقيم است )).
در اينجا به جنبه هاي عملي آئين حق اشاره شده كه نفي هر گونه كار شيطاني و عمل انحرافي است .
و به گفته قرآن در سوره آل عمران آيه 101 راه رسيدن به صراط مستقيم پيوند و ارتباط با خدا است (و من يعتصم بالله فقد هدي الي صراط مستقيم ).
ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مي رسد كه راه مستقيم همي شه يك راه بيشتر نيست زيرا ميان دو نقطه تنها يك خط مستقيم وجود دارد كه نزديكترين راه را تشكيل مي دهد.
بنابر اين اگر قرآن مي گويد صراط مستقيم ، همان دين و آئين الهي در جنبه هاي عقيدتي و عملي است به اين دليل است كه نزديكترين راه ارتباط با خدا همانست .
و نيز به همين دليل است كه دين واقعي يك دين بيشتر نيست ان الدين عند الله الاسلام :((دين در نزد خدا اسلام است ))(آل عمران آيه 19).
به خواست خدا بعدا خواهيم ديد كه اسلام معني وسيعي دارد كه هر آئين توحيدي را در آن عصر و زمان كه رسميت داشته و با آئين جديد نسخ نشده است شامل مي شود.
و از اينجا روشن مي شود تفسيرهاي مختلفي كه مفسران در اين زمينه نقل كرده اند همه در واقع به يك چيز باز مي گردد:
بعضي آن را به معني اسلام .
بعضي به معني قرآن .
بعضي به پيامبر و امامان راستين .
و بعضي آنرا به آئين الله كه جز آن را قبول نمي كند، تفسير نموده اند تمام اين معاني بازگشت به همان دين و آئين الهي در جنبه هاي اعتقادي و عملي مي كند.
همچنين رواياتي كه در منابع اسلامي در اين زمينه وارد شده و هر كدام به زاويه اي از اين مساءله اشاره كرده همه به يك اصل باز مي گردد، از جمله : از پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) چنين نقل شده : الصراط المستقيم صراطالانبياء و هم الذين انعم الله عليهم : ((صراط مستقيم راه پيامبران است و همانها هستند كه مشمول نعمتهاي الهي شده اند)). <38>
از امام صادق (عليه السلام ) مي خوانيم كه در تفسير آيه اهدنا الصراط المستقيم فرمود: الطريق و معرفة الامام : ((منظور راه و شناخت امام است .)) <39>
و نيز در حديث ديگري از همان امام نقل شده : و الله نحن الصراط المستقيم : ((به خدا سوگند مائيم صراط مستقيم )). <40>
در حديث ديگري باز از همان امام مي خوانيم كه فرمود: صراط مستقيم ، امير مؤ منان علي (عليه السلام ) است . <41>
مسلم است كه پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) و علي (عليه السلام ) و ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) همه به همان
آئين توحيدي خدا دعوت مي كردند، دعوتي كه جنبه هاي اعتقادي و عملي را در بر مي گرفت .
جالب اينكه ((راغب )) در كتاب ((مفردات )) در معني صراط مي گويد:((صراط)) راه مستقيم است ، بنابر اين مستقيم بودن در مفهوم صراط افتاده ، و ذكر آن به صورت توصيف ، براي تاءكيد هر چه بيشتر روي اين مساءله است . دو خط انحرافي !
اين آيه در حقيقت تفسير روشني است براي ((صراط مستقيم )) كه در آيه قبل خوانديم ، مي گويد: مرا به راه كساني هدايت فرما كه آنان را مشمول انواع نعمتهاي خود قرار دادي (نعمت هدايت ، نعمت توفيق ، نعمت رهبري مردان حق و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت ) نه آنها كه بر اثر اعمال زشت ، و انحراف عقيده غضب تو دامنگيرشان شد و نه آنها كه جاده حق را رها كرده و در بيراهه ها گمراه و سرگردان شده (صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين ).
در حقيقت چون ما آشنائي كامل به راه و رسم هدايت نداريم ، خدا به ما دستور مي دهد كه در اين آيه طريق و خط پيامبران و نيكوكاران و آنها كه مشمول نعمت و الطاف او شده اند را بخواهيم .
و نيز به ما هشدار مي دهد كه در برابر شما همي شه دو خط انحرافي قرار دارد، خط ((مغضوب عليهم )) و خط((ضالين )) كه به زودي به تفسير اين دو آشنا خواهيم شد.
1- الذين انعمت عليهم كيانند ؟
سوره نساء آيه 69 اين گروه را تفسير كرده است : و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا:
((كساني كه دستورات خدا و پيامبر را اطاعت كنند، خدا آنها را با كساني قرار مي دهد كه مشمول نعمت خود ساخته ، از پيامبران و رهبران صادق و راستين و جانبازان و شهيدان راه خدا و افراد صالح ، و اينان رفيقان خوبي هستند)).
همانگونه كه ملاحظه مي كنيم اين آيه افراد مورد نعمت خدا را چهار گروه معرفي مي كند:((پيامبران ، صديقين ، شهداء، و صالحين .
اين مراحل چهارگانه شايد اشاره به اين معني باشد كه براي ساختن يك جامعه انساني سالم و مترقي و مؤ من ، نخست بايد رهبران حق و انبياء وارد ميدان شوند.
و به دنبال آنها مبلغان صديق و راستگو كه گفتار و كردارشان با يكديگر هماهنگ است ، تا اهداف پيامبران را از اين طريق در همه جا گسترش دهند.
به دنبال اين دوران سازندگي فكري ، طبيعتا عناصر آلوده و آنها كه مانع راه حقند سر بر دارند، جمعي بايد در مقابل آنها قيام كنند و عده اي شهيد شوند و با خون پاكشان درخت توحيد آبياري گردد.
در مرحله چهارم محصول اين كوششها و تلاشها به وجود آمدن صالحان است اجتماعي پاك و شايسته و آكنده از معنويت .
بنابراين ما در سوره حمد در شبانه روز پي در پي از خدا مي خواهيم كه در خط اين چهار گروه قرار گيريم ، خط انبياء خط صديقين ، خط شهدا و صالحين و روشن
است كه در هر مقطع زماني بايد در يكي از اين خطوط، انجام وظيفه كنيم و رسالت خويش را ادا نمائيم .
2- ((مغضوب عليهم )) و ((ضالين )) كيانند؟
جدا كردن اين دو از هم در آيات فوق نشان مي دهد كه هر كدام اشاره به گروه مشخصي است .
در اينكه فرق ميان اين دو چيست سه تفسير وجود دارد:
1 از موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن مجيد چنين استفاده مي شود كه ((مغضوب عليهم )) مرحله اي سختتر و بدتر از ضالين است ، و به تعبير ديگر ضالين گمراهان عادي هستند، و مغضوب عليهم ، گمراهان لجوج و يا منافق ، و به همين دليل در بسياري از موارد، غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذكر شده .
در آيه 106 سوره نحل مي خوانيم و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله : ((آنهائي كه سينه خود را براي كفر گسترده ساختند غضب پروردگار بر آنها است )).
و در آيه 6 سوره فتح آمده است ، و يعذب المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات الظانين بالله ظن السوء عليهم دائرة السوء و غضب الله عليهم و لعنهم و اعدلهم جهنم : ((خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك و آنها را كه درباره خدا گمان بد مي برند مورد غضب خويش قرار مي دهد، و آنها را لعن مي كند، و از رحمت خويش دور مي سازد، و جهنم را براي آنان آماده ساخته است .
به هر حال مغضوب عليهم آنها هستند كه علاوه بر كفر، راه لجاجت و عناد و دشمني با حق را مي پيمايند و حتي از اذيت و آزار رهبران الهي و پيامبران در صورت امكان فروگذار نمي كنند آيه 112 سوره آل عمران مي گويد: و بائوا بغضب من الله … ذلك بانهم كانوايكفرون بايات الله و يقتلون الانبياء بغير حق ذلك بما
عصوا و كانوا يعتدون : ((غضب خداوند شامل حال آنها (يهود) شد چرا كه به خدا كفر مي ورزيدند و پيامبران الهي را به ناحق مي كشتند)).
2 جمعي از مفسران عقيده دارند كه مراد از ((ضالين )) منحرفين نصاري و منظور از ((مغضوب عليهم )) منحرفان يهودند.
اين برداشت به خاطر موضعگيريهاي خاص اين دو گروه در برابر دعوت اسلام مي باشد، زيرا همانگونه كه قرآن هم صريحا در آيات مختلف بازگو مي كند، منحرفان يهود، كينه و عداوت خاصي نسبت به دعوت اسلام نشان مي دادند، هر چند در آغاز، دانشمندان آنها از مبشران اسلام بودند، اما چيزي نگذشت كه به جهاتي كه اينجا جاي شرح آن نيست از جمله به خطر افتادن منافع ماديشان سرسختترين دشمن شدند، و از هر گونه كار شكني در پيشرفت اسلام و مسلمين فروگذار نكردند (همانگونه كه امروز نيز موضع گروه صهيونيست در برابر اسلام و مسلمانان همين است ).
و با اين حال تعبير از آنها به ((مغضوب عليهم )) بسيار صحيح به نظر مي رسد ولي بايد توجه داشت كه اين تعبير در حقيقت از قبيل تطبيق كلي بر فرد است ، نه انحصار مفهوم مغضوب عليهم در اين دسته از يهود.
اما منحرفان از نصاري كه موضعشان در برابر اسلام تا اين حد سرسختانه نبود، تنها در شناخت آئين حق گرفتار گمراهي شده بودند، از آنها تعبير به ضالين شده كه آن هم از قبيل تطبيق كلي بر فرد است .
در احاديث اسلامي نيز كرارا مغضوب عليهم به يهود و ضالين به منحرفان نصاري تفسير شده است و نكته اش همانست كه در بالا اشاره شد. <42>
3 اين احتمال نيز وجود دارد كه ضالين به گمراهاني اشاره مي كند كه اصراري بر گمراه ساختن ديگران ندارند در حالي كه ((مغضوب عليهم )) كساني
هستند كه هم گمراهند و هم گمراه گر، و با تمام قوا مي كوشند ديگران را همرنگ خود سازند!.
شاهد اين معني آياتي است كه سخن از كساني مي گويد كه مانع هدايت ديگران به راه راست بودند و به عنوان ((يصدون عن سبيل الله )) از آنها ياد شده در آيه 16 سوره شوري مي خوانيم : و الذين يحاجون في الله من بعد ما استجيب له حجتهم داحضة عند ربهم و عليهم غضب و لهم عذاب شديد: ((آنها كه بعد از پذيرش دعوت اسلام از ناحيه مؤ منان ، در برابر پيامبر (صلي اللّه عليه و آله و سلم ) به مخاصمه و بحثهاي انحرافي بر مي خيزند، حجت و دليلشان در پيشگاه خدا باطل و بي اساس است و غضب خدا بر آنها است و عذاب شديد در انتظارشان خواهد بود.
اما با اين همه چنين به نظر مي رسد كه جامعترين اين تفاسير همان تفسير اول است تفسيري كه بقيه تفسيرها در آن جمع است و در حقيقت مصداقي از مصاديق آن محسوب مي شود بنابر اين دليلي ندارد كه ما مفهوم وسيع آيه را محدود كنيم .
و الحمد لله رب العالمين
(پايان سوره حمد)

تفسير مجمع البيان

آشنايي با اين سوره مباركه

الف - محل فرود اين سوره
اين سوره به اعتقاد ابن عبّاس و قتاده، در مكه، به عقيده مجاهد در مدينه، و از ديدگاه برخي ديگر، يك بار در مكه و يك بار در مدينه بر قلب مصفاي پيامبر(ص) فرود آمده است. ب - نامهاي آن

1. فاتحة الكتاب
بدان دليل كه نخستين سوره قرآن شريف و نيز آغاز قرائت نماز است.

2. حمد
بدان علّت كه سراسر آن ستايش خداست.

3. امّ الكتاب
بدان جهت كه بر ديگر سوره‌هاي قرآن مقدم است.
در فرهنگ عرب، به هر پديده‌اي كه جامع و يا مقدم بر پديده‌هاي ديگر باشد، «امّ» گفته شده است؛ مانند: «امّ‌الرّأس» به‌معناي «پوستي كه دربردارنده مغز است» يا «امّ‌القري» كه به مكه اطلاق مي‌شود؛ چرا كه زمين از آن نقطه پرشرافت گسترش داده شده است، و يا ازنظر شكوه معنوي و شرافت، برترين مكان است.
برخي بر اين انديشه‌اند كه اين سوره بدان دليل به اين نام خوانده شده كه عصاره و چكيده پيام قرآن، يعني توحيدگرايي و يكتاپرستي كه برترين هدف دعوتهاي توحيدي است و ديگر اصول و فروع پيامهاي آسماني به آن برمي‌گردد، به سبكي جالب در آن آمده است.

4. السّبع
بدان سبب كه هفت آيه دارد.

5. مثاني
درمورد اين نام، دو ديدگاه مطرح است: نخست اينكه در هر نماز واجب و مستحب دوبار خوانده مي‌شود؛ و ديگر بدان جهت كه دوبار بر قلب مصفاي پيامبر(ص) فرود آمده است.
آنچه آمد، نامهاي مشهور اين سوره است. امّا نامهاي ديگر آن كه چندان معروف نيست:

6. وافيه
بدان دليل كه بايد تمامي آن را در نماز قرائت كرد.

7. كافيه
بدان جهت كه خود به‌تنهايي مي‌تواند جاي سوره ديگري را بگيرد؛ درحاليكه هيچ سوره‌اي نمي‌تواند جاي آن را در نماز بگيرد.
در اين مورد، از پيامبر گرامي (ص) نقل شده است كه فرمود:
«امّ‌القرآن عوض عن غيرها و ليس غيرها عوضاً عنها.»
سوره «حمد» در نماز مي‌تواند جاي ديگر سوره‌ها را بگيرد امّا هيچ سوره ديگري نمي‌تواند جايگزين آن شود و نقش آن را داشته باشد.

8. اساس
از ابن عبّاس آورده‌اند كه: براي هر پديده، پايه و اساسي است. اساس قرآن، سوره فاتحه و اساس اين سوره، «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم» است.

9. شفاء
بدان دليل به آن «شفاء» گفته شده است كه پيامبر گرامي (ص) فرمود:
«فاتحةالكتاب شفاء من كلّ داء.»
اين سوره، شفابخش هر درد و بيماري است.

10. صلوة
بدان علّت نام صلوة يا نماز بر قرآن نهاده‌اند كه پيامبر گرامي(ص) فرمود:
«قال‌اللَّه تعالي: قسمت‌الصّلوة بيني و بين عبدي نصفين نصفها لي و نصفها لعبدي...»
خداي پرمهر پيام داد كه: نماز - يعني اين سوره - را ميان خود و بندگان نمازگزارم بطور شايسته و بايسته و برابر تقسيم كرده‌ام. نيمي از آنِ من است و نيمي از آنِ هر بنده نمازگزار؛ چرا كه وقتي بنده نمازگزار شروع به خواندن مي‌كند و مي‌گويد: «الحمد للَّه ربّ‌العالمين»، خدا مي‌فرمايد: بنده‌ام مرا خالصانه ستايش كرد. هنگامي كه مي‌خواند: «الرّحمن‌الرّحيم مالك يوم‌الدّين»، خدا مي‌فرمايد: بنده‌ام به گونه‌اي شايسته مرا ثنا گفت و باشكوه وصف‌ناپذيري مرا ياد كرد. و زماني كه مي‌خواند: «ايّاك نعبد و ايّاك...»، خدا مي‌فرمايد: اين پيوند عاشقانه‌اي است ميان من و بنده‌ام؛ آنچه او مي‌خواهد، بايد به او ارزاني شود.
آنچه آمد، ده نام براي اين سوره مباركه بود.
ج - فضيلت اين سوره
1. از پيامبر گرامي(ص) آورده‌اند كه:
هر كس سوره فاتحه را تلاوت كند، پاداش تلاوت دو سوّم قرآن به او ارزاني مي‌شود، و از چنان پاداشي بهره‌مند مي‌شود كه گويي به هر زن و مرد باايماني، انفاق خالصانه كرده است.
قال رسول‌اللَّه(ص): «ايّما مسلم قرأ فاتحةالكتاب اعطي من‌الأجر كانّما قرأ ثلثي‌القرآن...»
2. و نيز در روايت ديگري آمد كه گويي همه قرآن را تلاوت كرده است:
«... كانّما قرأالقرآن.»
3. ابيّ بن كعب آورده است كه اين سوره را بر پيامبر گرامي (ص) تلاوت كردم. آن حضرت فرمود:
«والّذي نفسي بيده ماانزل‌اللَّه في‌التّوراة و لا في‌الأنجيل و لا في‌الزّبور و لا في القرآن مثلها...»
به خدايي كه جان من در كف قدرت اوست، چنين سوره‌اي را خداوند نه در تورات فرو فرستاده است، نه در انجيل، نه در زبور و نه در ديگر سوره‌هاي قرآن. اين سوره مباركه، «امّ‌الكتاب» و «سبع مثاني» است كه ميان خدا و بندگان نمازگزارش تقسيم شده است، آن هم با حقوق برابر و متقابل؛ و براي بنده در آن است هر آنچه بخواهد.
4. محمّدبن مسعود از پيامبر گرامي(ص) نقل كرده است كه به جابر فرمود:
«ألا اعُلّمك افضل سورة انزلهااللَّه في كتابه؟»
آيا نمي‌خواهي برترين سوره‌اي را كه خدا در كتاب خويش فرو فرستاده است، به تو بياموزم؟
جابر پاسخ داد: چرا اي پيامبر خدا! بياموز!
فرمود: دوست داري از فضيلت آن براي تو بگويم؟
پاسخ داد: آري؛ پدر و مادرم به قربانت.
فرمود: اين سوره، شفاي هر درد و بيماري است جز مرگ.
5. از امام صادق(ع) آورده‌اند كه فرمود:
«من لم يبرءه الحمد لم يبرءه شي‌ء.»
كسي كه به بركت سوره «حمد» شفا نيابد، هيچ چيز او را بهبود نخواهد بخشيد.
6. اميرمؤمنان(ع) از پيامبر گرامي(ص) نقل كرده است كه فرمود:
«اِنّ‌اللَّه تعالي قال لي «وَ لَقَدْ آ تَيْناكَ سَبْعَاً مِنَ‌الْمَثاني والْقُرْآنَ‌الْعَظيمَ.»(26)
خداي جهان‌آفرين به من پيام داد كه هان اي پيامبر! ما هفت آيه مباركه كه دربردارنده پرمحتواترين ثنا و ستايش است، و نيز قرآن شكوهمند را بر تو فرو فرستاديم.
و بدينسان، سوره حمد را دربرابر همه قرآن شريف قرار داد و با فرود آن بر من منّت نهاد.
آنگاه پيامبر گرامي(ص) افزود: سوره حمد، شريف‌ترين گنجينه‌هاي عرش است.
و خداوند اين سوره را به محمّد(ص) اختصاص داد، و با آن، شكوه و شرافتي وصف‌ناپذير به پيامبر(ص) ارزاني داشت؛ و از پيام‌آوران خويش، جز سليمان كه «بسم‌اللَّه‌الرَّحمن‌الرَّحيم» آن را به او عطا فرمود، هيچيك را در اين شرافت و سند برتري شركت نداد. تنها سليمان(ع) بود كه در اين شكوه و شرافت شركت داشت؛ و قرآن سرگذشت وي را اينگونه آورده است كه: «اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ‌اللَّهِ‌الرَّحمنِ الرَّحيمِ»(27).
آنگاه افزود كه هركس آن را با تدبّر تلاوت كند و در همانحال دوستي محمّد(ص) و خاندان او را در گستره دل جاي دهد و به ظاهر و محتواي اين كتاب آسماني ايمان داشته و فرمانبردار آن باشد، دربرابر هر حرفي از آن، پاداشي ارزشمند به او ارزاني مي‌شود كه هر يك از اين پاداشها برتر از اين جهان و نعمتهاي مادي آن است؛ و اگر كسي به‌هنگام تلاوت اين سوره به آن گوش جان سپارد، به اندازه يك سوّم پاداش تلاوت آن را دريافت خواهد داشت. از اين رو در كسب اين خير فراوان و نجات‌بخش بكوشيد؛ آن را غنيمت شماريد و اجر بيشتري فراهم آوريد؛ زيرا ممكن است فرصت ازدست برود و حسرت و اندوه در دل بماند كه چرا بهره نگرفتيد.

د - پناه بردن به خدا يا «استعاذه»
همه تلاوت كنندگان و قاريان مشهور برآنند كه پيش از «بسم‌اللَّه‌الرَّحمن الرَّحيم»، «استعاذه» يا «پناه‌بردن به خدا» زيبنده است؛ امّا در ويژگيهاي آن، ديدگاهها گوناگون است:
1. برخي چون ابن كثير، عاصم و ابوعمرو، اينگونه پناه‌بردن را پسنديده‌اند: «اعوذ باللّه من‌الشّيطان‌الرّجيم».
2. امّا نافع، كسايي و ابن عامر، اين عبارت را ترجيح داده‌اند: «اعُوذ باللَّه من الشّيطان الرّجيم انّه هوالسّميع‌البصير».
3. و حمزه، اين عبارت را پيشنهاد كرده است: «نستعيذ باللَّه‌السّميع‌العليم من الشّيطان‌الرّجيم».
ه - نگرشي بر واژه‌ها
واژه «اعوذ» به‌معناي «پناه مي‌برم»، و «استعاذه» به‌معناي «پناه‌بردن» است.
واژه «شيطان» در فرهنگ عرب، به هر سركش و حق‌ستيزي - خواه انسان، خواه حيوان و يا جن - اطلاق مي‌شود؛ به همين جهت در قرآن شريف «شياطين‌الجنّ والانس» آمده است.
برخي، شيطان را بر وزن فيعال و مأخوذ از «شطن» به‌معناي «دورشده» دانسته‌اند؛ و بعضي ديگر آن را بر وزن «فعلان» و از فعل «شاطه» به‌مفهوم «باطل شد» گرفته‌اند. به‌نظر نگارنده، ديدگاه نخست صحيح است؛ چرا كه در فرهنگ عرب، «شاطن» به‌معناي «سركش و نافرمان» آمده است: «ايّما شاطن عصاه عكاه» (هر گردنكشي را كه نافرماني او كند، در غل و زنجير مي‌كشد و به زندان مي‌افكند).
واژه «رجيم» بر وزن «فعيل» از «رجم» به‌مفهوم «دورشده» است.
و دو واژه «سميع» و «عليم»، به‌معناي «شنوا» و «دانا» است.
و - تفسير
خداوند دستور مي‌دهد كه از شرارت شيطان به او پناه بريم؛ چرا كه هيچ انساني از وسوسه‌هاي گمراهگرانه آن موجود پليد بركنار نيست. به همين جهت است كه قرآن مي‌فرمايد:
«فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ‌الشَّيْطانِ الرَّجيمِ.»(28)
و هنگامي كه قرآن مي‌خواني، از شر شيطان رانده شده به خدا پناه ببر.
معناي جملاتي كه بعنوان استعاذه ترسيم شد، اين است كه: من از شرارت و وسوسه‌هاي شيطان رانده‌شده و دور از رحمت خدا، به آفريدگار تواناي هستي پناه مي‌برم؛ به خدايي كه همه شنيدنيها را مي‌شنود و همه دانستنيها را مي‌داند و بر تمامي امور دانا است.
آغاز سوره حمد
«بسم‌اللَّه‌الرَّحمن‌الرَّحيم»
به‌نام خداوند بخشاينده مهربان
همه پيروان مذهب خاندان وحي و رسالت براين باورند كه «بسم‌اللَّه‌الرّحمن الرّحيم» يك آيه از سوره مباركه «حمد» و هر سوره ديگري است؛ از اين رو اگر كسي در نماز خويش آن را نخواند، نمازش باطل است؛ خواه نماز واجب باشد يا مستحب. و نيز در نمازهايي كه سوره «حمد» را بايد بلند خواند، بلندخواندن «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم» نيز لازم است.
گرچه اين احكام ازنظر دانشمندان اهل سنّت، جاي بحث دارد، درمورد آيه‌بودن «بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّحيم» جز در سوره نمل، همگان را برآن اتفاق نظر است.
امّا كساني كه آن را آيه‌اي جداگانه مي‌دانند، «صراطالّذين» را تا آخر سوره حمد يك آيه مي‌شمارند؛ و آنان كه آن را آيه‌اي مجزّا نمي‌شمارند و بيان آن را براي بركت‌خواهي لازم مي‌دانند، «صراطالّذين انعمت عليهم» را يك آيه، و پس از آن را آيه ديگر بحساب مي‌آورند.
نكته ديگر اينكه: در بين قاريان مشهور، حمزه، خلف، يعقوب و يزيدي ميان سوره‌ها را با بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم فاصله نمي‌افكنند؛ امّا بقيه، در پايان هر سوره، سوره ديگر، جز سوره انفال و توبه، را با بسم‌اللَّه آغاز مي‌كنند.
فضيلت بسم‌اللَّه
از هشتمين امام نور(ع) نقل كرده‌اند كه فرمود: هركس بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم را با ايمان و اخلاص به‌زبان آورد، از فاصله سياهي چشم تا سفيدي آن، به اسم اعظم نزديكتر مي‌شود.
و ابن عبّاس از پيامبر گرامي (ص) آورده است كه فرمود:
«اذا قال‌المعلّم للصّبي: قل بسم‌اللَّه الرّحمن‌الرّحيم، فقال‌الصّبي بسم‌اللَّه‌الرّحمن الرّحيم، كتب‌اللَّه براءة للصّبي و براءة لأبويه و براءة للمعلّم.»
هنگامي كه كودك به دستور آموزگار خود، بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم را بر زبان مي‌راند، خداوند براي او و پدر و مادر و آموزگارش، سند بيزاري و رهايي از آتش دوزخ را مي‌نويسد.
ابن مسعود در اين مورد مي‌گويد: همه برآنند كه خداوند آنها را از شعله‌هاي سركش آتشهاي نوزده‌گانه دوزخ رهايي بخشد؛ پس بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرحيم را بسيار بخوانند كه آن نيز نوزده حرف است و خداوند هر حرفي از آن را سپر يك شعله آتش دوزخ قرار مي‌دهد.
و از امام صادق (ع) آورده‌اند كه فرمود: خداي اين كج‌انديشان را بكشد! چگونه خواندن بزرگترين آيات قرآن - يعني بسم‌اللَّه - را بدعت پنداشتند؟
واژه‌ها
واژه «اسم»، برگرفته از «سُمُّو» و به‌معناي رفعت و بلندمرتبه‌بودن است. اصل اين واژه «سمو» و جمع آن «اسماء» است؛ مانند «قَنَوَ» كه جمع آن «اقناء» است. برخي آن را از «سمه» و «وسم» به‌مفهوم «نشان و علامت» گرفته‌اند؛ امّا ديدگاه نخست بهتر بنظر مي‌رسد؛ چرا كه با حذف حرف نخست واژه‌اي چون «سمه»، همزه وصل برسر آن در نمي‌آيد.
واژه «اللَّه»، نام ويژه خداست؛ و درمورد اصل آن، دو وجه از سيبويه ذكر شده است:
نخست اينكه «إلاه» بر وزن فعال بوده كه حرف اول آن حذف و الف و لام جانشين آن شده است.
ديگر اينكه «لاه» بر وزن «فعل» بوده كه الف و لام تعظيم بر سر آن درآمده و «اللَّه» شده است.
در خصوص اينكه واژه مقدّس «اللَّه» جامد است يا مشتق، بعضي آن را مشتق و برخي غيرمشتق اعلام كرده‌اند. كساني كه آن را مشتق دانسته‌اند، درباره اصل آن، وجوهي بيان كرده‌اند؛ براي نمونه:
1. عدّه‌اي براين باورند كه اين واژه از «الوهيت» به‌معناي «پرستش» گرفته شده است؛ كه با توجّه به اين نظر، در مفهوم «اللَّه» مي‌توان گفت: ذات يگانه‌اي كه شايسته پرستش است».
2. پاره‌اي آن را مشتق از «وله» به‌مفهوم «تحير» مي‌دانند. كه مطابق اين نظر، خداي يكتا ذات بي‌همتايي است كه خردها در شكوه و عظمت او سرگردان مي‌شود.
3. گروهي آن را از «الهت» به‌معناي «گريه كردم» گرفته‌اند؛ كه بر اين باور، خداي يكتا ذات بي‌همانندي كه تمامي پديده‌ها و انسانها، هنگام نياز، به‌سوي او ناله و فزع مي‌كنند.
4. دسته‌اي آن را مشتق «از الهت اليه» به‌معناي «به‌سوي او آرامش يافتم» مي‌دانند؛ كه در اينصورت، معناي «اللَّه» اين مي‌شود كه «دلها تنها با ياد او آرام مي‌گيرد».
5. و دسته‌اي نيز آن را از «لاه» به‌مفهوم «پوشيده شد» گرفته‌اند؛ كه بنابر اين نظر، «اللَّه» ذات بي‌همتايي است كه از پندارها و انديشه‌ها پوشيده است و تنها با دلايل و نشانه‌هاي روشن، آشكار و شناخت او ممكن مي‌شود.
دو واژه «الرَّحمن» و «الرَّحيم»، هر دو اسم‌اند و از «رحمت» و «مهر خدا» برگرفته شده‌اند. اين دو واژه، معناي مبالغه‌اي دارند؛ يعني بسيار بخشاينده و مهربان؛ كه واژه نخست، مبالغه بيشتري دارد.
برخي از واژه‌شناسان معتقدند كه «رحمن»، واژه عربي نيست؛ چرا كه هنگام فرودآمدن اين واژه مقدس، عدّه‌اي، به بيان خود قرآن شريف، در مقام شگفتي و حيرت گفتند: «و ماالرّحمن؟!» (رحمان چيست؟!) امّا بنظر مي‌رسد كه اين سخن، درست نيست؛ زيرا اين واژه در اشعار عرب پيش از اسلام، فراوان آمده است.
تفسير
در معناي «بسم‌اللَّه»، سه بيان آمده است:
1. به‌معناي «كمك‌خواستن از خدا»؛ و به همين منظور، نام بلند او آورده مي‌شود.
2. به‌معناي «ياري‌جستن از ذات بي‌همتاي او».
واژه «اسم» در «بسم‌اللَّه»، بجاي صاحب نام نشسته است؛ درست مانند اينكه گفته شود: «باللَّه»؛ همانگونه كه وقتي كسي را به نام مي‌خوانند، در واقع، با خود او كار دارند و نام، تنها يك جانشين است.
3. به‌معناي مصدري، يعني «نام‌بردن»؛ همچون: «اكرمته كرامة» كه «كرامة» بجاي اكرام آمده و معنايش اين است كه: قرائت خود را با نام‌بردن از خدا آغاز مي‌كنم.
از ديدگاه نگارنده، اين نظر بهتر است؛ چرا كه ما موظفيم كارهاي خود را با نام پرشكوه خدا آغاز كنيم، نه اينكه از شكوه و عظمت او گزارش دهيم؛ همانگونه كه دستور داده شده است در شروع خوردن و آشاميدن و سربريدن حيوان و ديگر امور، نام بلند او برده شود و اگر جز اين باشد، بويژه به‌هنگام سربريدن حيوان، بي‌گمان مخالفت با دستور است.
واژه مقدّس «اللَّه»، نام خداست؛ و خدا همان آفريدگار بي‌همتايي است كه به دليل آفريدگاري‌اش، شايسته پرستش است.
در «الرّحمن‌الرّحيم»، دليل پيشي گرفتن واژه «الرّحمن» بر «الرّحيم» كه هر دو از صفات خدا هستند، اين است كه «رحمن» تنها به خدا گفته مي‌شود و بس؛ امّا اطلاق «رحيم» بر ديگري نيز جايز است.
از پيامبر گرامي (ص) نقل كرده‌اند كه فرمود: مسيح گفت: خداوند در دنيا رحمن و در آخرت رحيم است.
و برخي از تابعين نيز برآنند كه «رحمن» به‌معناي «پرمهر به همه بندگان» است، خواه باايمان باشند يا مشرك؛ و «رحيم» به‌مفهوم «مهربان به ايمان‌آوردگان و شايستگان» و مربوط به سراي آخرت است.
روشن است كه گستردگي و فراگيري مهر او در اين جهان، بدين معناست كه همه، خواه باايمان و سپاسگزار و يا ناسپاس، را آفريده و از نعمتهاي رنگارنگ حيات بهره‌ور ساخته است و به آنان روزي مي‌بخشد؛ و فراگيري رحمت او در سراي آخرت، كه تنها مردم باايمان و شايسته كردار را دربر مي‌گيرد، به اين مفهوم است كه در اين جهان به آنان توفيق آگاهي و ايمان و انجام كارهاي شايسته ارزاني داشته است و در آخرت، آمرزش و تكريم خاصّ خود را نثارشان خواهد كرد و آنان را به بهشت پرطراوت و زيبا وارد خواهد ساخت.
از ششمين امام نور(ع) آورده‌اند كه فرمود: «رحمن» نام خاصّ خدا و بيانگر ويژگي مهر فراگير او در دنيا است.
عكرمه مي‌گويد: خدا به اعتبار يك جنبه از مهر و رحمت خويش، «رحمن» است و به اعتبار صد رحمت خود، «رحيم». و اين نكته را از بيان روشنگر پيامبر(ص) الهام گرفته است كه فرمود: خدا صد رحمت دارد كه تنها يكي از آنها را به زمين فرستاده و ميان مردم تقسيم كرده است؛ از اين‌رو، مهر مردم به يكديگر و عواطف و احساساتي كه به هم نشان مي‌دهند، همه در نتيجه همان يك رحمت است. و نود و نه رحمت ديگر خدا، ويژه خود اوست؛ تا در روز رستاخيز و سراي آخرت، بندگان شايسته و بايسته خويش را مشمول آنها قرار دهد.
و نيز آورده‌اند كه در سراي آخرت، اين يك بخش از رحمت او نيز به آن 99 بخش ديگر ضميمه مي‌شود و با همه آنها به بندگان مهر خواهد ورزيد.
جزءِ اوّل / سوره حمد








1. بِسْمِ‌اللَّه‌الرَّحْمنِ‌الرَّحيمِ.
2. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِ‌الْعالَمينَ.
3. الرَّحْمنِ‌الرَّحيمِ.
4. مالِكِ يَوْمِ‌الدّينِ.
5. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ.
6. اِهْدِنَاالصِّراطَالْمُسْتَقيمَ.
7. صِراطَالَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِالْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَاالضّالّينَ.

ترجمه
1. به‌نام خداوند بخشاينده مهربان.
2. ستايش خداي را كه پروردگار جهانيان،
3. بخشاينده و مهربان،
4. [و] فرمانرواي روز پاداش و كيفر است.
5. [بار خدايا!] تنها تو را مي‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌جوييم.
6. ما را به راه راست هدايت فرما؛
7. راه آنان كه بر آنها نعمت ارزاني داشتي، نه [راه] كساني كه بر آنان خشم گرفتي، و نه راه گمراهان.
نگرشي بر واژه‌ها
واژه «حمد» با واژه «مدح» و «سپاس»، معنا و مفهومي نزديك دارد؛ معنايي متّضاد با واژه‌هاي «ذمّ»، «هجا» و «كفران».
در ستايش مقرّر نشده است كه بايد دربرابر نعمت، سپاسگزار شد؛ امّا شكر و سپاس تنها دربرابر نعمت و نيكي قرار دارد.
واژه «ربّ» به‌معناي پروردگار است. امّا معاني ديگري نيز براي آن آمده است؛ كه عبارتند از:
1. بزرگ و مورد اطاعت و احترام؛
2. مالك؛ چنانكه پيامبر(ص) به فردي فرمود: «أ ربّ غنم أمْ ربّ ابل؟» (تو مالك گوسفندي يا شتر؟)
3. صاحب اختيار؛
4. پرورش‌دهنده؛
5. اصلاحگر.
يادآور مي‌شود كه واژه «ربّ»، درمورد خداي يكتا به‌تنهايي بكار مي‌رود و در ساير موارد با اضافه مي‌آيد؛ مانند: «ربُ‌الدّار»، كه به‌معناي صاحبخانه است.
واژه «عالمين» جمع عالم است. البته «عالم» خود نيز جمع است، با اين تفاوت كه از جنس خود مفردي ندارد و به گروهي از خردمندان گفته مي‌شود. امّا در زبان عامّه، «عالم»، همه پديده‌ها و موجودات، از جاندار گرفته تا بيجان و انسان و پديده‌هاي ديگر را دربرمي‌گيرد. در اين آيه شريفه نيز «عالم» به همين معنا آمده است؛ چرا كه در جايي مي‌فرمايد: «و ماربُ‌العالمين؟» ([فرعون گفت] و پروردگار جهانيان چيست؟) [موسي(ع) پاسخ داد و] گفت: «قالَ رَبُ‌السَّماواتِ وَالْاَرْض ِ وَ مابَيْنَهُما ...»(29) (پروردگار آسمانها و زمين و هر آنچه ميان آنهاست...).
واژه «مَلِك» به‌معناي پادشاه و فرمانروا آمده، و «مالك» كسي است كه توانايي تصرّف در دارايي خويش را دارد و كسي نمي‌تواند از تصرّفات شايسته و بايسته او جلوگيري كند.
«يوم‌الدّين»: يوم به‌معناي «روز» است و «دين» به چند معنا آمده؛ كه عبارتند از:
1. پاداش و كيفر
2. حساب
3. فرمانبرداري و پيروي
امّا معناي «دين» در اينجا روشن و عبارت است از «پاداش و حساب» ؛ چرا كه مفهوم آن، بروشني در اين آيه شريفه آمده است كه:
«اَلْيَوْمَ تُجْزي كُلُّ نَفس ٍ بِما كَسَبَتْ...»(30)
امروز هر كس را به اندازه عملكردش جزا مي‌دهند...
و نيز در اين آيه شريفه كه:
«... لاتَعْتَذِرُواالْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.»(31)
هان اي كساني كه كفر ورزيده‌ايد! امروز پوزش مخواهيد. جز اين نيست كه برابر آنچه [در دنيا ]انجام مي‌داديد، به شما جزا داده مي‌شود.
واژه «نعبد» به‌معناي «مي‌پرستيم» است.
پرستش و عبادت در فرهنگ واژه‌شناسان، به‌مفهوم نهايت خضوع و فرمانبرداري است؛ و هنگامي كه گفته مي‌شود: «طريقٌ مُعبّد»، يعني راهي كه بر اثر رفت و آمد بسيار در آن، كوبيده شده است. همچنين به اين دليل به برده «عبد» گفته مي‌شود كه رام و فرمانبردار صاحب خويش است.
واژه «نستعين» به‌مفهوم «از تو ياري مي‌جوييم» آمده است.
«اهدنا» يعني «ما را هدايت كن». هدايت در فرهنگ عرب، به‌معناي «ارشاد و راه‌نمودن» است و به كسي كه پيشاپيش مردم حركت مي‌كند و آنان را راه مي‌نمايد، «هادي» گفته مي‌شود.
«صراط» به‌معناي راه روشن و گسترده است.
«مغضوب عليهم» كساني هستند كه خداوند بر آنان خشم گرفته است. «مغضوب» از ماده «غضب» به‌مفهوم «شدّت و سختي» گرفته شده است. به همين جهت به سنگ سخت «غضبة» مي‌گويند.
«الضّالين» به‌معناي «گمراهان» است.
اصل «ضلال»، به‌معناي هلاك و نابودي است. در قرآن آمده است كه:
«وَ قالُوا اِذا ضَلَلْنا فِي‌الْاَرْض ِ اَاِنَّا لَفي خَلْقٍ جَديدٍ...»(32)
و [شرك‌گرايان] گفتند: آيا هنگامي كه در زمين نابود [و ناپديد] شويم، [ بازهم ]آفرينش تازه‌اي خواهيم يافت؟...
و نيز آمده است كه: «... وَ اَضَلَّ اَعْمالَهُمْ»(33).
تفسير
«الحمد للّه»
همه ستايشها و سپاسها از آن خدايي است كه زيبنده پرستش است؛ چرا كه او ارزاني‌دارنده نعمتها و تواناييها بر همه موجودات، ازجمله انسان است. او آفريدگار هستي و پروردگار جهانيان است.
روشن است كه از آفريدگاري و پروردگاري او، دو حقيقت نيز دريافت مي‌شود:
1. سپاس نعمت و سپاسگزاري از ارزاني‌دارنده نعمتها؛
2. سبك و شيوه سپاسگزاري.

«الرّحمن الرّحيم»
معناي اين دو صفت و تفاوت آنها با يكديگر، در تفسير «بسم‌اللَّه‌الرّحْمن‌الرّحيم» ازنظر شما خواننده گرامي گذشت. تكرار اين دو صفت پس از ستايش خدا، براي تأكيد است؛ امّا «رمّاني» بر اين باور است كه بيان آن دو پس از «بسم‌اللَّه» و بعد از ستايش خدا، تكراري است. لكن از آنجا كه نام «اللَّه» به‌معناي تنها قدرتي است كه شايسته پرستش است، دو صفت «الرّحْمن الرّحيم» سبب اين شايستگي انحصاري و اين حقّ ويژه خدا را بيان مي‌كنند؛ و آمدن آنها بعد از حمد و ستايش خدا، براي ترسيم دليل اين سپاسگزاري و ستايش است.
«مالك يوم‌الدّين»
پس از ترسيم مالكيت خدا بر كران تا كران هستي، اين آيه شريفه فرمانروايي و سررشته‌داري او را در آن جهان بيان مي‌دارد؛ و روشن است كه منظور از «يوم» در اينجا، بخشي از زمان است نه روز دربرابر شب.
پاره‌اي برآنند كه منظور از «روز»، ادامه نور و روشنايي است تا سرنوشتها روشن شود و هر كس در جايگاه شايسته خود قرار گيرد.
عدّه‌اي ديگر گفته‌اند: «يوم‌الدّين» يعني همان روز سرنوشتي كه بر دينداري و دين‌باوري راستين انسانها در زندگي پاداش داده مي‌شود.
و برخي معتقدند كه «يوم‌الدّين» يعني روزي كه جز دين و دينداري، چيزي سود نمي‌بخشد.
نكته ديگر در اين باره آن است كه: با اينكه خداوند مالك و فرمانرواي هر دو جهان است، بدان جهت بر مالكيت و فرمانروايي او در روز دين - يعني كيفر و پاداش - تأكيد مي‌شود كه عظمت و سرنوشت‌ساز بودن و اهميت بسيار آن روز را بيان كند.
در قرآن شريف، نظير اين تعبير، بسيار بچشم مي‌خورد؛ مثلاً خداي جهان‌آفرين كه آفريدگار همه موجودات و سراسر هستي است، پروردگار عرش اعلام مي‌شود: «ربّ‌العرش ...» تا نشاني از عظمت و شكوه وصف‌ناپذير عرش باشد.
گفتني است كه اين آيه شريفه، بيانگر اصل معاد و جهان پس از مرگ، لزوم اميد و هراس از آن روز، و درست‌انديشي و عملكرد شايسته است؛ چرا كه حتّي تصوّر جهان پس از مرگ، خوف و اميد را در انسان پديد مي‌آورد، تا چه رسد به ايمان عميق و باور ژرف آن.

«ايَّاك نعبد و ايَّاك نستعين»
مطابق دستور ادبيات عرب، مقدّم‌شدن «ايّاك» بر دو فعل پس از خود، نشانگر انحصار و به اين معناست كه: بارخدايا! تنها تو را مي‌پرستيم (نه غير تو را)؛ و تنها از تو ياري مي‌طلبيم (نه از ديگري).
عبادت و پرستش، نوعي سپاسگزاري و در واقع هدف آن است؛ چرا كه پرستش، درحقيقت آخرين مرحله خضوع و عالي‌ترين درجه بزرگداشت است و تنها قدرت شكوهمندي را شايسته و زيبنده است كه كلِّ هستي و نعمتها و زندگي و تمايلات و كششها را ارزاني داشته است؛ و از آنجا كه در اوج يقين هستيم كه جز خداي تواناي هستي، هيچكس ديگر توان ارزاني‌داشتن نعمتها را ندارد، به اينجا مي‌رسيم كه پرستش و عبادت، تنها ويژه خداست و براي او.
آري؛ اگر انسان شايسته كرداري به ديگري نيكي كند، بي‌گمان درخور سپاس است، همانگونه كه فرمانبرداري از همنوع ممكن است؛ امّا پرستش، ويژه خدا است و بس.

آيا پرستش همان فرمانبرداري است؟
با توجّه به مطالبي كه آمد، روشن مي‌شود ديدگاهي كه پرستش را همان فرمانبرداري مي‌نگرد، سست و نادرست است؛ چرا كه اطاعت، تنها موافقت فرمان است و بس؛ به همين دليل نمي‌توان به پسري كه فرمانبردار پدر و يا برده‌اي كه اطاعت كننده صاحب خويش است، عنوان عبادت كننده و پرستشگر داد. امّا بت‌پرستان، بتها را پرستش مي‌كردند نه اطاعت؛ زيرا بتها دستور و فرماني نداشتند تا اطاعت شوند.
منظور از «ايّاك نستعين»، بيان اين حقيقت است كه «خدايا! توفيق و ياري بر پرستش و بندگي‌ات را تنها از تو مي‌خواهيم و بس»؛ و روشن است كه معناي توفيق، رديف‌ساختن و فراهم‌آوردن اسباب آن چيزي است كه در پيدايش بدانها نياز هست. از اين رو، نمي‌توان گفت كسي كه ديگري را در كاري ياري مي‌كند، به‌او توفيق داده است؛ چرا كه او توانسته فقط يك سبب يا بخشي از كار را رديف كند، امّا گردآوري و فراهم‌ساختن همه اسباب و مقدّمات، از قلمرو قدرت انسانها خارج و در انحصار خداست؛ و درست به همين دليل، ارزاني‌دارنده توفيق، تنها اوست و بايد از او توفيق خواست.

چرا تكرار؟
دليل تكرار واژه «ايّاك» اين است كه چنانچه اين واژه فقط يك بار گفته مي‌شد، شايد اين پندار پديد مي‌آمد كه راه تقرّب به خدا، جمع ميان پرستش و ياري‌خواهي از اوست، و بايد هر دو باشند تا به خدا تقرّب جست و با يكي از آن دو نمي‌توان به او نزديك شد؛ درحاليكه چنين نيست. براي نمونه مي‌توان با تفكّر در عظمت خدا، او را پرستيد و به او تقرّب جست؛ گرچه در آن ساعت از او ياري هم نخواست.
برخي برآنند كه اين تكرار تنها براي تأكيد است درست مانند اينكه بگوييم: اين خانه ميان حسن و ميان حسين مشترك است، كه در اين مورد، بكاربردن واژه «ميان» براي يك بار هم كافي است و دوّمي براي تأكيد آمده است. در اينجا «ايّاك» درمورد دو فعل بكار رفته؛ امّا روشن است كه اگر براي يك فعل تكرار مي‌شد، تأكيدش بيشتر بود.
و بعضي نيز گفته‌اند اين تكرار بدان جهت است كه به ما بياموزد هميشه و همه جا و براي هر خواسته‌اي، خداي بخشاينده نعمتها را ياد كنيم و از او كمك بخواهيم.
آيا پرستش بدون كمك او ممكن است؟
در اينجا ممكن است اين پرسش مطرح شود كه: چرا «ايّاك نعبد» بر «ايّاك نستعين» پيشي گرفته است، با اينكه مي‌دانيم يكتاپرستي و عبادت خدا بدون ياري او نشايد؟
پاسخ اين است كه: بي‌ترديد ياري خدا مقدّم بر پرستش اوست؛ چرا كه اگر كمكي ازجانب او نباشد، انسان ازعهده هيچ كاري برنمي‌آيد. امّا نكته مهم اينجاست كه چنين نيست كه اگر انسان از خدا ياري نخواست، خدا او را فراموش كند و به وي ياري نرساند. با اين بيان، كمك‌رساني خدا به انسان از عبادت او جلوتر است، امّا مانعي ندارد كه اين درخواست پس از پرستش و عبادت او صورت گيرد.
افزون بر نكته‌اي كه آمد، هنگامي كه دو مطلب با هم مربوط باشند، پس و پيش‌گفتن آنها چندان مهم بنظر نمي‌رسد. بعنوان مثال، چه بگوييم: «حقّ او را پرداختي؛ چه كار خوبي كردي!» و چه بگوييم: «چه كار خوبي كردي كه حقّ او را پرداختي!» هر دو يك پيام و محتوا را منتقل مي‌كنند.
برخي نيز در پاسخ اين سؤال گفته‌اند: ممكن است اين درخواست ياري، براي عبادت و پرستشهاي بعدي باشد.
آيا تكليف بدون قدرت ممكن است؟
پرسش ديگري در اينجا مطرح است؛ و آن اينكه فرمان خدا به عبادت و پرستش و بيان وظيفه و ترسيم تكليف، پس از ارزاني‌داشتن قدرت بر انجام آن است، چرا كه در غير اينصورت، تكليف به ناممكن مي‌شود؛ با اين بيان، ياري‌طلبي از خدا چه اثري دارد؟
پاسخ اين است كه خود اين ياري‌طلبي از خدا، پرستش او و بريدن از همه علل و اسباب ظاهري و دست به‌سوي آفريدگار هستي گشودن است؛ بسان اين آيه شريفه كه مي‌فرمايد: «... رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ...»(34) (...پروردگارا! به حق داوري فرما...). با اينكه مي‌دانيم او جز به حق داوري نخواهد كرد.
و نيز ممكن است ياري‌خواستن از خدا، عاملي براي استمرار اداي وظيفه باشد.
قدرت همپاي عبادت يا...
عدّه‌اي بر اين انديشه پاي فشرده‌اند كه قدرت و توان، هميشه با عبادت و انجام‌دادن هر كاري همراه است؛ چرا كه اگر مقدّم بر آن باشد، ديگر درخواست آن بي‌معنا خواهد بود، و خود به خود حاصل مي‌شود.
امّا اين سخن درست بنظر نمي‌رسد؛ زيرا ممكن است فردي با داشتن قدرت و توان، بازهم به دو دليل از خداي توانا ياري و توفيق بخواهد:
نخست اينكه از سرچشمه قدرت بخواهد كه تصميم و خواست بنده‌اش را بر اداي وظيفه و پرستش خالصانه خدا نيرومند سازد و كار را بر او آسان كند؛ بعنوان مثال، پاداش و ثمره عبادت را براي او روشن سازد تا شور و شوق او افزون شود.
ديگر اينكه از او عاجزانه بخواهد قدرت و توانِ بنده‌اش را تداوم بخشد و آن را از او سلب نكند، تا در آينده نيز به انجام‌دادن وظيفه توفيق يابد؛ و يا اينكه لحظه به لحظه آن قدرت را تجديد كند.
نحوه روي‌آوردن از خبر به خطاب
ابتداي سوره مباركه «حمد»، سخن از شكوه و عظمت خداست؛ سخن از اين است كه ستايش تنها زيبنده اوست؛ امّا بناگاه سبك تغيير مي‌يابد و خدا مخاطب قرار مي‌گيرد. اين شيوه، در اشعار عرب فراوان بچشم مي‌خورد و بي‌سابقه نيست.
كسائي در تفسير اين آيات مي‌گويد: تقدير و حقيقت آيه بدينصورت است كه:
[هان اي پيامبر! بگو:] تنها تو را مي‌پرستيم. نظير اين آيه شريفه كه:
«وَلَوْتَري اِذِالْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا اَبْصَرْنا...»(35)
[هان اي پيامبر!] اگر گناهكاران را آنگاه كه در پيشگاه پروردگارشان سرها را به زير افكنده‌اند، بنگري، [مي‌گويند]: پروردگارا! [آنچه وعده داده بودي] ديديم و شنيديم...
در اين آيه شريفه، فعل «مي‌گويند» در تقدير است.
و همچنين در اين آيه شريفه:
«... وَالْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ...»(36)
... و فرشتگان از هردري برآنان وارد مي‌شوند [و مي‌گويند]: درود بر شما باد...

«اهدناالصّراطالمستقيم»
ما را به راه راست هدايت فرما
در معناي «اهدنا» وجوهي ارائه شده است؛ ازجمله:

1. پايداري در راه حق
بار خدايا! ما را بر دين حق و راه و رسم مقبولت ثابت و پايدار كن.
گرچه خداوند به مهر خويش، همه انسانها را راه نموده است، گاه انسان دچار لغزش مي‌شود و انديشه‌ها و پندارهاي بي‌اساس و پوچي برقلب او راه مي‌يابد؛ به همين جهت، بسيار بجا خواهد بود كه خاضعانه از خداي خود بخواهد او را در دين توحيديش استوار دارد و به روشني درك او بيفزايد تا در اين مسير پايدارتر شود؛ مگر نه اينكه خود قرآن مي‌فرمايد:
«وَالَّذينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُديً...»(37)
و كساني كه راه يافته‌اند، [خدا] به هدايت آنان خواهد افزود...
در زبان عامه نيز نظير اين مطلب ديده مي‌شود؛ بعنوان مثال، چنانچه فردي بركسي كه مشغول خوردن است وارد شود، به او مي‌گويد: «بخور... بخور!» منظور اين است كه ادامه بده.

2. پاداش
بار خدايا! پاداش شكوهمند رهروي از راه راست و عمل به دستورات دين حق را به ما عنايت فرما.
درست نظير اين آيه شريفه كه:
«...يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِايمانِهِمْ...»(38)
...پروردگارشان آنان را به پاس ايمانشان هدايت مي‌كند [يعني پاداش مي‌دهد]...
با اين بيان، معناي «اهدناالصّراطالمستقيم» اين خواهد بود كه «بار خدايا! ما را به بهشت پرشكوه خود كه پاداش ما است، هدايت فرما».
و آيه شريفه زير، تأييدكننده اين ديدگاه است:
«...اَلْحَمْدُ لِلَّهِ‌الَّذي هَدانا لِهذا...»(39)
...ستايش از آن خدايي است كه ما را به اين راه [و به اين پاداش شكوهمند] راه نمود...

3. براي آينده بهتر
و برخي بر اين انديشه‌اند كه معناي جمله مورد بحث اين است كه:
بار خدايا! ما را در زندگي آينده نيز به راه راست هدايت فرما؛ همانگونه كه در گذشته چنين كردي.
افزون بر آنچه آمد، گاه ممكن است انسان هوشمند در نيايش با خدا چيزي بخواهد كه براي او فراهم است و دعايي كند كه برآورده است. اين مشكلي ايجاد نمي‌كند. در قرآن نيز نظيرش موجود است؛ ازجمله:
«...رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ...»(40)
...پروردگارا! به حق داوري فرما...
كه خواسته‌اي برآورده شده است.
و نيز نظير اين آيه شريفه كه از زبان ابراهيم(ع) مي‌فرمايد:
«وَلا تُخْزِني يَوْمَ يُبْعَثُونَ.»(41)
و در روزي كه مردم برانگيخته مي‌شوند، مرا رسوا مساز.
كه خواسته آن پيامبر بزرگ، اگر دعا هم نمي‌كرد، برآورده مي‌شد.

4. براي تداوم نعمتها
به هرحال، خواستن و نيايش، عبادت و پرستش خدا و بريدن و گسستن از همه و پيوند با آفريدگار هستي است؛ و ممكن است آثار و ثمرات انسانساز و مفيد ديگري نيز داشته باشد، همانگونه كه ما باايمان به يكتايي خدا و پاك و منزّه‌بودنش از تمامي عيوب و نقايص، بازهم جملاتي سازنده و روشنگر بعنوان «ذكر» بر زبان مي‌آوريم و مي‌گوييم: سبحان‌اللَّه ...؛ الحمدللَّه؛ و نظير اينها.

5. راز ديگر
ممكن است در همين درخواست و نيايش، مصالحي براي ما باشد كه بدون آن نباشد؛ و اصولاً خدا بدان جهت ما را به راه راست راهنمايي فرموده است كه مي‌دانست ما با همه وجود از او چنين تقاضايي خواهيم كرد.

6. ادامه تكليف
و اثر ديگر دعا و درخواست اين است كه خداي پرمهر با ياري خويش، اداي اين تكليف و وظيفه را براي ما تداوم مي‌بخشد تا بدينوسيله پاداش بهتر و بيشتري نصيب ما شود.

صراط مستقيم چيست؟
«صراط مستقيم»، به‌معناي «راه راست» است؛ و قرآن‌پژوهان چند معنا براي آن آورده‌اند:
1. كتاب خدا؛ از پيامبر گرامي (ص) و امير مؤمنان (ع) نيز نقل كرده‌اند كه «صراط مستقيم، قرآن است».
2. اسلام؛ اين بيان از ابن عبّاس و ديگران آمده است.
3. دين استواري كه جز آن پذيرفته نخواهد شد.
4. پيامبر و امامان نور؛ اين معنا در انبوه روايات آمده است.
امّا واقعيت اين است كه «صراط مستقيم»، مفهومي گسترده دارد و همه آنچه آمد را شامل مي‌شود؛ و هر كدام، مصداقي از اين راه درست است.

«صراطالّذين انعمت عليهم»
اين آيه، بيان روشن «صراط مستقيم» است و نشانگر اين حقيقت كه اين راه درست و راست، راه كساني است كه تو به آنان نعمت ارزاني داشتي. و اين مردم را قرآن اينگونه معرفي مي‌كند:
«وَ مَنْ يُطِعِ‌اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ‌الَّذينَ اَنْعَمَ‌اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ‌النَّبِيّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصَّالِحينَ...»(42)
و كساني كه از خدا و پيامبر فرمان برند، در زمره كساني خواهند بود كه خدا به آنان نعمت داده است؛ [يعني] پيامبران و راستگويان و شهيدان و شايستگان...
پس، نعمت‌داده‌شدگان اينانند.
واژه «نعمت» ازنظر واژه‌شناسان، به‌معناي «فزوني» است و در اين آيه شريفه، «صراط مستقيم» با صراحت تمام بعنوان «نعمت» آمده است؛ امّا هنگامي كه آن را راه كساني معرّفي مي‌كند كه نعمت داده شده‌اند، اين واقعيت روشنتر مي‌شود كه خود آن «نعمت» خداست.

«غيرالمغضوب عليهم»
به اعتقاد همه مفسّران، منظور از كساني كه خداوند برآنان خشم گرفته است، يهوديان بدانديش و بدرفتارند. قرآن شريف در اين باره مي‌فرمايد:
«... مَنْ لَعَنَهُ‌اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ‌الْقِرَدَةَ وَالْخَنازيرَ...»(43)
...كساني كه خدا آنان را لعنت كرد و بر آنان خشم گرفت و از آنان بوزينگان و خوكان پديد آورد...
روشن است كه اينان همان يهوديان بهانه‌جو و حق‌ستيزند؛ كه خداوند به بني‌اسرائيل مي‌فرمايد:
«وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ‌الَّذينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي‌السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ.»(44)
و بي گمان شما كساني از خودتان را كه روز شنبه [از فرمان خدا] تجاوز كردند، نيك شناختيد؛ پس ما به آنان گفتيم: «بوزينگاني طردشده باشيد!»

«ولاالضّالين»
و نه گمراهان
منظور از گمراهان در اينجا يهوديان و مسيحيان هستند، كه قرآن مي‌فرمايد:
«... وَلا تَتَّبِعُوا اَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ اَضَلُّوا كَثيرَاً وَضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبيلِ.»(45)
از هوسهاي گروهي كه پيش از اين گمراه شدند و بسياري [از مردم] را [نيز ]گمراه ساختند و خود از راه راست انحراف جستند، پيروي مكنيد.

ترسيم صفت آشكار هر گروه
حسن بصري مي‌گويد:

اگر قرآن، يهود را «مغضوب عليهم» و نصارا را «ضالّين» معرفي مي‌كند، معنايش اين نيست كه يهود گمراه نيستند و يا نصارا مورد خشم خدا قرار نگرفته‌اند؛ هرگز. بلكه خداوند بر هر دو دسته خشم گرفته است و هر دو جماعت گمراه‌اند؛ امّا قرآن در اينجا روشنترين صفت منفي آنان را ترسيم مي‌كند، تا بسان نشانه‌اي هر كدام را مشخّص سازد.

و پاره‌اي بر اين اعتقادند كه منظور از دارندگان اين آفتها، همه كفرگرايانند، نه گروهي خاص؛ و اين حال روز همه آنان است.
امّا عبدالقاهر جرجاني مي‌گويد:

منظور از اين دو وصف [مورد خشم‌قرارگرفتگان و گمراهان]، نه گروهي خاص هستند و نه مردمي مشخّص؛ بلكه معناي خود واژه‌ها مدّ نظر است؛ بعنوان مثال: هنگامي كه مي‌گوييم: «به خدا پناه مي‌برم از اينكه در رديف خشم گرفتگان باشم»، منظور، گروه خاصّي نيست، بلكه مقصود هر فردي است كه خداوند بر او خشم گرفته است؛ همانگونه كه وقتي مي‌گوييم: «بار خدايا! مرا در زمره كساني قرار ده كه بر آنان نعمت ارزاني داشته‌اي»، اينجا نيز گروه خاصّي مورد نظر نيست.
رواياتي در عظمت سوره حمد
از ششمين امام نور (ع) آورده‌اند كه در پاسخ به كسي كه راجع به آيه شريفه «وَلَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعَاً مِنَ‌الْمَثاني وَالْقُرْآنَ‌الْعَظيمَ.»(46) مي‌پرسيد، فرمود: «منظور از آن، سوره «حمد» است كه تكرار مي‌شود».
آنگاه افزود كه پيامبر خدا(ص) فرمود:

خداي پرمهر بر من منّت نهاد كه از گنجينه‌هاي بهشت، اين سوره مباركه را فرو فرستاد. در اين سوره، آياتي است با اين ويژگيها:
1. بسم‌اللَّه‌الرَّحمن‌الرَّحيم؛ كه خدا درباره آن مي‌فرمايد:
«...وَ اِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي‌الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلي اَدْبارِهِمْ نُفُورَاً.»(47)
و هنگامي كه پروردگارت را در قرآن به يگانگي ياد كني، آنان با نفرت پشت مي‌كنند.
2. الحمدللَّه ربّ‌العالمين. اين آيه مباركه، سخن پيوسته اهل بهشت است كه خداي را دربرابر پاداش شكوهمند و نعمتهاي وصف‌ناپذيرش سپاس مي‌گويند.
3. مالك يوم‌الدّين. فرشته وحي در اين مورد مي‌گويد: هيچ انسان باايماني، اين آيه شريفه را با اخلاص به زبان نمي‌راند، جز اينكه خدا و آسمانيان او را گواهي و تصديق مي‌كنند.
4. ايّاك نعبد. اين آيه شريفه، بيانگر اخلاص كامل در پرستش خداست.
5. و ايّاك نستعين، برترين خواسته‌اي است كه بنده از خداي خويش مي‌خواهد.
6. اهدناالصّراطالمستقيم، همان راه پيام‌آوراني است كه خداوند باران نعمت خويش را برآنان باراند.

محمّد حلبي مي‌گويد: «مالك يوم‌الدّين» و «اهدناالصراطالمستقيم» يعني امير مؤمنان(ع).
از امام صادق(ع) آورده‌اند كه فرمود: هرگاه در نماز جماعت بودي كه امام جماعت از سوره حمد فارغ شد، بگو: «الحمدللَّه ربّ‌العالمين».
نظم شگفت‌انگيز سوره حمد
1. هنگامي كه انساني جستجوگر، نعمتهاي خدا را در كران تا كران هستي مي‌نگرد و به آنها مي‌انديشد و درمي‌يابد كه روشنترين و عالي‌ترين و راستگوترين گواه نعمتهاي آفريدگار تواناي هستي خود اوست، با نام بلند و پرشكوه او زندگي نويني را آغاز مي‌كند و مي‌گويد: بسم‌اللَّه‌الرَّحمن‌الرَّحيم... و با اين بيان، به او ايمان مي‌آورد.
2. و آنگاه كه درمي‌يابد دو وصف و دو ويژگي او، «رحمن» و «رحيم» است و اوست بخشاينده و بسيار مهربان، در وجود خود احساس آرامش مي‌كند.
3. و پس از ايمان و اقرار به يكتايي آن بخشاينده نعمتها، به ستايش ذات بي‌همتاي او برمي‌خيزد؛ كه الحمدللَّه ربّ‌العالمين.
4. و هنگامي كه بيشتر مطالعه مي‌كند و پي‌مي‌برد تنها او نيست كه نعمتهاي خدا به وي ارزاني شده‌است، بلكه همگان از اين خوان پربركت و گسترده بهره‌ورند، درمي‌يابد كه فقط پروردگار جهانيان است كه رزق و روزي همه را ارزاني مي‌دارد و او براستي «رحمن» است.
5. و زماني كه نافرماني و ناسپاسي مردم را دربرابر نعمتها مي‌نگرد و مي‌بيند كه مردم بجاي سپاس نعمتها، ناسپاسي و گناه مي‌كنند و با اينحال ارزاني‌دارنده نعمتها به آنان مهر مي‌ورزد و نعمتها را از آنان نمي‌گيرد، يقين مي‌كند كه او براستي «رحيم» است.
6. فرد باايمان وقتي در اين مرحله به رفتار و كردار مردم نظر مي‌افكند و مي‌بيند روابط آنان با يكديگر ظالمانه است و كسي حقوق ديگري را رعايت نمي‌كند، درمي‌يابد كه براستي بايد روزي باشد كه حقوق پايمال‌شده ستمديدگان از ستمكاران گرفته شود؛ و آن روز، روز كيفر و پاداش واقعي است. و اينجاست كه در ايمان خود استوارتر مي‌شود كه بدرستي او مالك روز حساب است (مالك يوم‌الدّين).
7. و با دقّت و دريافت اين حقيقت كه آفريدگار او و سراسر هستي، روزي‌بخش است و پرمهر، مي‌ميراند و حيات مي‌بخشد، پديد مي‌آورد و دگرگون مي‌سازد، امّا خود ذات بي‌همانند و پراقتداري است كه جاودانه است، به كمالِ يقين مي‌رسد كه راستي جز او هيچكس شايسته پرستش نيست و به اوج توحيدگرايي پر مي‌كشد و مي‌گويد: «ايّاك نعبد ...»
8. او رشته سخن را دگرگون مي‌سازد؛ رو به بارگاه خدا مي‌آورد و مي‌انديشد كه براي حيات شايسته و نجات از آفتها و هجوم آرا و ديدگاههاي متفاوت و متّضاد، بايد از كسي كه فرمانرواي هستي است، ياري بطلبد؛ به همين جهت، براي موفقيت در بندگي و كسب اسباب و وسايل رهايي و پيروزي، از آن سبب‌ساز مساعدت مي‌خواهد و با همه وجود نيايش مي‌كند كه: «ايّاك نستعين» (تنها از تو ياري مي‌طلبيم).
9. عارف پاك و شايسته‌كردار، با رسيدن به اين مرحله از شناخت و پس از آنكه در راه راست، استوار و ثابت‌قدم شد، از شدت درك و فهم، ميان بيم و اميد است: مي‌ترسد برايش لغزشي پيش آيد و گناهي از او سرزند؛ چرا كه تنها پيامبران و امامان و چهره‌هاي معصوم و پاك، خداساخته‌اند و از اشتباه و وسوسه‌ها مصون. از اين رو، با همه وجود، پايداري و ثبات‌قدم در پيمايش راه حق را از خدا مي‌طلبد و نيايشگرانه مي‌گويد: «اهدناالصّراطالمستقيم».
10. و واژه «صراط» و «مستقيم»، بسيار جامع و كامل و دربردارنده همه مقرّرات و برنامه‌هاي سعادت‌آفرين زندگي از يك سو و تقاضاي موفّقيت در ميدان عمل به مقرّرات ازسوي ديگر، و نيز پيروي از كساني است كه خدا فرمانبرداري آنان را واجب ساخته و آنان را سرمشق و الگوي زندگي قرار داده است. انسان توحيدگرا پس از آگاهي از تمامي اين حقايق و پيمودن اين پله‌هاي كمال و جمال، درمي‌يابد كه خدا بندگان شايسته‌اي دارد كه مشمول الطاف و نعمتهاي اويند (صراطالّذين انعمت عليهم ...)؛ و اينان برگزيده خدايند. و بايد از خدا بخواهد كه او را نيز در زمره آنان قرار دهد؛ تا گمراهان و گمراهگران كه دشمن حقّ و فضيلت‌اند و از ديدن حقيقت كور و با راه اعتدال مخالف، و آفريدگار هستي آنان را لعن كرده و رسوايي دنيا و كيفر سخت آخرت را براي آنان فراهم ساخته است، نتوانند او را گمراه سازند؛ و بدينسان، با توكّل به خدا و روي‌آوردن به بارگاه او، از شرارت آنان مصون و محفوظ بماند.
آري؛ چنين انساني با اين شناخت و انديشه روشن و هدفهاي بلند است كه با همه وجود خود بر زبان مي‌راند: «صراطالّذين انعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم ولاالضّالين».

تفسير اطيب البيان

(1)(بسم الله الرحمن الرحيم ) :آغاز مي كند خداي متعال كلام رابا نام خود ،كه گرامي باد نامش ،تاآنچه ازمعنا دراين كلام افاده مي شود مرتبط با او باشد و براي آنكه ادبي باشد كه بندگان درگفتار و كردار به آن مؤدب باشند و رعايت نمايند وبانام اوآغاز كنند تا عمل آنها باطل و بي ثمر نباشد،چون هرعملي كه براي وجه الله نباشد باطل و بي نتيجه است ،پس هر امري ازامور همان مقدارش كه براي خداي تعالي درآن بهره اي باشد ،مقبول درگاه الهي است و آنچه براي غيرخداباشد،پس خداوندبه آن اعتنايي نمي كند،ورسول گرامي اسلام (ص) مي فرمايد:(كل امر ذي بال لم يبداء فيه باسم الله فهو ابتر)،(هرامري ازامور كه اهميتي داشته باشد اگر به نام خدا آغاز نشود ناقص و ناتمام و بي نتيجه مي ماند)،وهدف قرآن هدايت است و بسم ا... درآغاز هرسوره به غرض خاص همان سوره ارتباط مي يابد.پس هدايت بانام خداوند بخشنده مهربان آغاز مي شود، و اوست خدايي كه مرجع بندگان است و اوست بخشنده اي كه آشكار مي كند بربندگانش (اعم ازمؤمن و كافر)راههاي رحمت خاص به مؤمنين را، كه آن نيك بختي و سعادت مؤمنان درآخرت و درجوار لقاي پروردگارشان است .پس بسم ا... كلامي است كه خداوند درآن به نيابت ازبنده اش سخن مي گويد،تاادب درمقام اظهار عبوديت رابه بندگان خود بياموزد،چون اظهاربندگي درعبد،دراعمالش كه مطابق به روش عبوديت باشدتجلي مي يابد.و(اسم )مشتق است از(سمه )به معني علامت ،يااز (سمو)به معني رفعت وبلندي كه اين صحيحتر است .و لفظ جلاله (الله )اصل آن (ال اله )بوده است ،(اله )ازريشه (اله )يعني پرستش كرد و يا ازريشه (وله )يعني متحير و سرگردان شد چون عقلها درباره خدا حيران مي شود.ولفظ جلاله (الله )اسمي است براي آن ذات مقدس ازلي كه در بردارنده ومستجمع تمام صفات كماليه است و اوست كه بندگانش رابه بسوي خويش هدايت مي كند .و (الرحمن )صيغه مبالغه است كه دلالت مي كند بركثرت و زيادي رحمت و(الرحيم )صفت مشبهه است كه دلالت مي كند برثبات و بقاء و دوام رحمت ،پس صفت رحمان دلالت مي كند بررحمتي كه شامل همه بندگان اعم ازمؤمن وكافراست اما صفت رحيم ،دلالت مي كندبررحمت خاصي كه خداوند برمؤمنين افاضه مي كند و گوياي نعمت دائمي و رحمت ثابت و باقي است .
(2)(الحمدلله ):حمد به معناي ستايش دربرابر عمل نيكوي اختياري است ،(به خلاف مدح كه به عمل ارادي و غير ارادي تعلق مي گيرد)و خداوند خبرداده است كه او آنچه راآفريده به اجبار و قهر قاهري خلق نكرده است (هو الواحدالقهار)،بلكه هرچه آفريده با علم و اختيار خلق نموده و همانا هرچيز را به نيكوترين وجه ممكن و متصور براي آن آفريده است (الذي احسن كل شيئي خلقه )،پس هيچ مخلوقي نيست جزآنكه به واسطه انتساب به خدا نيكووحسن است و هيچ حسن وزيبايي نيست مگر آنكه مخلوق او و منسوب به اوست ، پس خداوند هم دربرابر اسماء زيبايش و هم دربرابر افعال جميلش شايسته ستايش است ، و جنس حمد مخصوص خداست وهمه حمدازآن اوست .و او كه ذاتش منزه است به بنده اش ستايش خود راتعليم و تلقين مي كند كه چگونه حمدش گويد و چگونه سزاوار است ادب عبوديت را درمقام بندگي رعايت نمايد، براي آنكه حمدتوصيف است و خداي سبحان خودراازتوصيف واصفان منزه و برتردانسته است (سبحان الله عمايصفون )، و درغير چنين موردي خداي تعالي (وان من شيي ء الا يسبح بحمده )،همه جا حمدبندگان راباتسبيح قرين نموده است چون هيچ موجودي جزخدا احاطه به تمام افعال و اسماء و صفات جماليه او ندارد، زيرا آنچه را وصف كنند، به آن احاطه يافته اند و اورامحدودكرده اند وموصوف به وصف آنان محدود مي شود چون حال آنكه خدامحدودبه هيچ حدي نيست ،پس حمد ازجانب ماصحيح نمي شود جزآنكه قبلا اورامنزه ازتحديد و تقديرفهم هاي ناقص خود بنمائيم ، بنابراين خداوند خود به نيابت ازبندگان خالص و خاص خودش ، حمد آنان را حمد خود ووصف آنان را وصف خود قرار داده است ،همچنانكه ازرسولخدا(ص )نقل شده است (لا أحصي ثناءعليك انت كما اثنيت نفسك )پروردگارا من ستايش تو را نمي توانم بشمارم وبگويم ، تو آنگونه اي كه خود خويش را ستوده اي .(رب العا لمين ): (رب )آن مالكي ،است كه تدبير امر مملوك خويش مي كند،پس قيام و قوام عبد و زندگي و شئون وي متعلق به او است ، مثلا اجزاي انسان كه متعلق به خود اوست ازدست و پاو چشم و گوش و قدرت و قوت همه قائم به وجود انسان است و غير مستقل از او مي باشد و خداوند آزادي دخل وتصرف درآنها را به انسان بخشيده و براي او راهي را قرار داده كه او را به اختيارخويش قرار داده وارد بهشت مي كند.به همين صورت ،تمامي مخلوقات حقيقتاقوام به ذات الهي دارند و هرگزازاراده و مشيت او جدا نمي شوند(خداوند مالكيت حقيقي دارد نه اعتباري وقراردادي )و اين مالكيت الهي نسبت به عوالم هرگز جداشدني و باطل شدني نيست .واما(العالمين )جمع كلمه (عالم )به معني (آنچه ممكن است كه به آن علم يافت )مي باشد،كه معناي اين كلمه شامل تمامي موجودات مي شود،هم تك تك آنهاراميتوان عالم خواند و هم نوع آنها را مانند عالم جمادات ،عالم گياهان ،عالم حيوانات ، عالم انسانها و همچنين كواكب ، صنف هرنوعي را هم مي توان عالم خواند، مثل عالم عرب ، عالم عجم ، عالم انس ، عالم جن ،عالم ستارگان و خداوندپروردگار همه اين عوالم است .
(3)(الرحمن الرحيم ):اينها هردو ،دوصفت ازرحمت او هستند و خداوندسبحان رحمان است دردنيا و آخرت و رحيم است درهردوي آنها ،و ستايش برفعل جميل گاهي ازادراك حسن وزيبايي خود فاعل و صفات او ناشي مي شودو گاهي بانظر به مقام او و شوق به او ياترس از او، واقع مي شود و محققا به منشاءاول باكلام (الحمدلله )و به منشاءدوم باكلام (الرحمن الرحيم )و به منشاءسوم باكلام (رب العالمين )اشاره شده است .
(4)(مالك يوم الدين ):ملك منسوب به زمان است ،و ملك كسي است كه مالك نظام قومي و تدبير امور آنهاست ، نه مالكيت خود آن قوم ، پس خدا هماناروز جزا را به نفس خود نسبت داده است چون او مالك امر و حكم است ، پس اومالك روز جزاست ،اين بنابر تقدير قرائت (ملك يوم الدين )است .اما مالك ازريشه (ملك ) ازلوازم خلق و ايجاد است ،يعني قيوميت الهي ، پس خداوند تعالي داراي (ملك )(به ضمه ميم )
مي باشد ،چون اوداراي نفوذ اداره است و خداي تعالي داراي (ملك )(به كسره ميم )مي باشد چون داراي قدرت بخشش يا منع كردن است ، (اياك نعبد): عبد يعني هرمملوكي اعم ازانسان ياغيراو و عبادت آن است كه بنده خودرادرمقام مملوكيت رب و مالك خودقراردهد و به همين جهت عبادت بااستكبار و تكبركردن منافات دارد(ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين ) ،(همانا كساني كه ازعبادت من تكبر بورزند بزودي باذلت و خواري وارد جهنم خواهندشد)اماعبادت باشرك منافات ندارد ،چون گاه محقق مي شود كه بيش ازيك نفردرمالكيت بنده اي ياعبادت عبدي مشاركت داشته باشند، كما اينكه شايع است كه انسان چند خداي متعد د را عبادت كند كه اين همان شرك است و خداوندشريك ورزيدن راممكن ديده و ازآن نهي كرده است (ولايشرك بعباده ربه احدا) ،(و هيچ كس راشريك درعبارت پروردگارش نگيرد)،و يكي ازمصاديق شرك آن است كه انسان خداي متعال رابپرستد اما اوامر غير خدا را بطورجزئي ياكلي درمقام عبوديت بجا آورد و بهمين جهت خداوند مي فرمايد: (ومايؤمن اكثرهم بالله الاو هم مشركون )،(اكثر آنها ايمان بخدا نمي آورند جزآنكه درحال شرك هستند)، و عبوديت حق مطلق است يعني بدون هيچ قيد وشرطي است ، و همه مخلوقات مملوك علي الاطلاق و بدون قيد وشرط خدا هستيم ،يعني هم رب منحصر درمالكيت و معبودبودن است و هم خلق منحصردرعبوديت و بندگي است و جزعبوديت شأن ديگري ندارد،پس به همين جهت در(اياك نعبد) مفعول رامقدم داشته است وعبادت دراين جمله مطلق و نامحدوداست ، و واجب است كه براي معبود حاضر باشد(و خدا حضور مطلق دارد لذاشأن بنده هم آنست كه درمقام عبادت غفلت نكند و حاضرباشد)و بهمين جهت ازصيغه مخاطب استفاده شده است و نيز به جهت اينكه هدف عبادت تنهاخداست و نه غير او و نبايد عبادت خدابانظربه غير خداباشد،اما اينكه خداوندرابه طمع بهشت يابراي ترس ازدوزخ عبادت كنند ،اگرچه عبادت درذات خودش امر پسنديده اي است اما اين نوع ازعبادت بااخلاص و مقام انقطاع ازغيرخدامنافات دارد،و اينكه كلام به لفظ جمع (متكلم مع الغير )آورده شده است بجهت سركوبي نفس درمقام عبادت است ،چون مقام عبوديت باخود بيني منافات دارد وانسان هنگام عبادت بايد خود رادرآن مقام فاني ببيند و بيان تعين وتشخص و فرديت دراين مقام مستلزم خودبيني و انيت و استقلال است .
(5)(واياك نستعين ):نسبت مي دهيم عبادت را به ذات خودمان و ادعا مي كنيم درحالي كه در همين عبادت هم ازتو نيرو مي گيريم و ازخودمان استقلالي نداريم ، پس (اياك نعبدواياك نستعين ) روي هم يك معنا رامي رسانند و آن عبادت خالصانه است كه هيچگونه شائبه اي درآن نيست و اخلاص بابكاربردن بدل منافات دارد و لذا كلمه اياك تكرار شده است .
(6)(اهدناالصراط المستقيم ):هدايت يعني دلالت ياراهنمايي و صراط همان طريق ، راه ياسبيل است و سبيل واحد نيست ،بلكه متعدد است ،پس دراين مقام يك طريق مستقيم داريم و طرق متعددي غيرازآن .
(7)(صراط الذين انعمت عليهم ،غيرالمغضوب عليهم ولاالضالين ):وآن صراط راه كساني است كه طالب هدايت هستند و عبادتشان خالص براي پروردگار است ،دراينجا طريقي به سوي اعلي و بلندي است كه آن طريق مؤمنين به آيات الهي است كه ازعبادت او تكبر نمي كنند و طريقي به سوي پستي وانحطاط كه آن طريقه كساني است كه مورد غضب الهي هستند ،مانند :يهود(ومن يحلل عليه غضبي فقد هوي )،(كسيكه غضب من براواحاطه كند ،به سوي پستي سقوط مي كند)، و طريقي هم ازآن گمراهان وسرگشتگان وادي هدايت است ، كه همان ضالون ياگمراهان هستند، مانند نصاري كه مشرك مي باشند و هرضلالتي شرك ، و هرشركي گمراهي و ظلم است .پس صراط مستقيم ،راه كساني است كه گمراه نيستند و درآن راه ، شرك و ظلم و گمراهي واقع نمي شود،نه درباطن ضمير ازقبيل كفر وشرك و نه درظاهرجوارح واعضاءازقبيل معصيت ياكوتاهي ازعبادت واين همان توحيد علمي وعملي است (توحيد نظري و توحيد عملي ) و هيچ شق سومي هم وجود ندارد.غيرازحق چيست جزگمراهي ؟ و همانا خداوند به پويندگان راه مستقيم نعمت ارزاني نموده است ، آنهم از والاترين نعمتها، خداي متعال ذكر مي كند كه صراطمستقيم يكي است ، در حاليكه سبيل هاي متفاوتي را سبيل خود خوانده است پس ، آشكار مي شود كه سبيلهاي متعددي هست براي وصول به صراط مستقيم كه واحد است (والذين جاهدوافينا لنهد ينهم سبلنا)، (آنان كه درراه ما مجاهده كنندآنها رابه راههاي خود هدايت مي كنيم ) و هرگزدرقرآن (الصراط) را به فردي ازمخلوقاتش نسبت نداده است به خلاف (سبل ) كه آن را به انبياء و غيرايشان نسبت داده است ،پس (صراط)هرگز باشرك مصاحبت و هم نشيني نمي يابد،اما(سبيل) ممكن است كه درآن گمراهي و ايمان مجتمع شوند، لذا سبيل باشرك جمع مي شودبه خلاف صراط.اما عبادت همان صراط مستقيم است و دين راه مستقيم مي باشد، كلمه صراطبه معناي راه روشن است، زيرا ازماده (ص- ر- ط ) گرفته شده كه به معناي بلعيدن است و راه روشن ، مانند آن است كه پيروان و سالكان خود رابلعيده ودرمجراي خويش فرو برده كه ديگر نمي توانند به اين سو و آن سو منحرف شوند،پس آنهارادرمسيرمستقيم حفظ مي كند واين از بزرگترين نعمتهاي الهي است .

تفسير نور

در ميان اقوام و ملل مختلف، رسم است كه كارهاي مهم و با ارزش را به نام بزرگي از بزرگان خويش كه مورد احترام و علاقه‌ي آنهاست، شروع مي‌كنند تا آن كار ميمون و مبارك گردد و به انجام رسد. البتّه آنان بر اساس اعتقادات صحيح يا فاسد خويش عمل مي‌كنند. گاهي به نام بت‌ها وطاغوت‌ها وگاهي با نام خدا و به دست اولياي خدا، كار را شروع مي‌كنند. چنانكه در جنگ خندق، اوّلين كلنگ را رسول خدا صلي الله عليه وآله بر زمين زد. <6>
«بسم‌اللَّه الرّحمن الرّحيم» سر آغاز كتاب الهي است. «بسم‌اللَّه» نه تنها در ابتداي قرآن، بلكه در آغاز تمام كتاب‌هاي آسماني بوده است. در سر لوحه‌ي كار و عمل همه‌ي انبيا «بسم‌اللَّه» قرار داشت. وقتي كشتي حضرت نوح در ميان امواج طوفان به راه افتاد، نوح عليه السلام به ياران خود گفت: سوار شويد كه «بسم‌اللَّه مجريها و مرسيها» <7> يعني حركت و توقّف اين كشتي با نام خداست. حضرت سليمان عليه السلام نيز وقتي ملكه سبا را به ايمان فراخواند، دعوتنامه خود را با جمله‌ي «بسم‌اللَّه الرّحمن الرّحيم» <8> آغاز نمود.
حضرت علي عليه السلام فرمود: «بسم‌اللَّه»، مايه بركت كارها و ترك آن موجب نافرجامي است. همچنين آن حضرت به شخصي كه جمله‌ي «بسم‌اللَّه» را مي‌نوشت، فرمود: «جَوِّدها» آنرا نيكو بنويس. <9>
بر زبان آوردن «بسم‌اللَّه» در شروع هر كاري سفارش شده است؛ در خوردن و خوابيدن ونوشتن، سوارشدن بر مركب ومسافرت وبسياري كارهاي ديگر. حتّي اگر حيواني بدون نام خدا ذبح شود، مصرف گوشت آن حرام است و اين رمز آن است كه خوراك انسان‌هاي هدف‌دار و موحّد نيز بايد جهت الهي داشته باشد.
در حديث مي‌خوانيم: «بسم‌اللَّه» را فراموش نكن، حتّي در نوشتن يك بيت شعر. و رواياتي در پاداش كسي كه اوّلين بار «بسم‌اللَّه» را به كودك ياد بدهد، وارد شده است. <10>
سؤال: چرا در شروع هر كاري «بسم‌اللَّه» سفارش شده است؟
پاسخ: «بسم‌اللَّه» آرم ونشانه‌ي مسلماني است وبايد همه كارهاي او رنگ الهي داشته باشد. همانگونه كه محصولات و كالاهاي ساخت يك كارخانه، آرم و علامت آن كارخانه را دارد؛ خواه به صورت جزيي باشد يا كلّي. مثلاً يك كارخانه چيني سازي، علامت خود را روي تمام ظروف مي‌زند، خواه ظرف‌هاي بزرگ باشد يا ظرف‌هاي كوچك. يا اينكه پرچم هر كشوري هم بر فراز ادارات و مدارس و پادگان‌هاي آن كشور است و هم بر فراز كشتي‌هاي آن كشور در درياها، و هم بر روي ميز اداري كارمندان.
سؤال: آيا «بسم‌اللَّه الرّحمن الرّحيم» آيه‌اي مستقل است؟
پاسخ: به اعتقاد اهل‌بيت رسول اللّه عليهم السلام كه صد سال سابقه بر ساير رهبران فقهي مذاهب دارند و در راه خدا به شهادت رسيده و در قرآن نيز عصمت و پاكي آنها به صراحت بيان شده است، آيه «بسم‌اللَّه الرّحمن الرّحيم» آيه‌اي مستقل و جزء قرآن است. فخر رازي در تفسير خويش شانزده دليل آورده كه «بسم‌اللَّه» جزء سوره است. آلوسي نيز همين اعتقاد را دارد. در مسند احمد نيز «بسم‌اللَّه» جزء سوره شمرده شده است. <11> برخي از افراد كه بسم‌اللَّه را جزء سوره ندانسته و يا در نماز آن را ترك كرده‌اند، مورد اعتراض واقع شده‌اند. در مستدرك حاكم آمده است: روزي معاويه در نماز بسم‌اللَّه نگفت، مردم به او اعتراض نمودند كه «أسرقت أم نَيستَ»، آيه را دزديدي يا فراموش كردي؟! <12>
امامان معصوم عليهم السلام اصرار داشتند كه در نماز، بسم‌اللَّه را بلند بگويند. امام باقر عليه السلام در مورد كساني كه «بسم‌اللَّه» را در نماز نمي‌خواندند و يا جزء سوره نمي‌شمردند، مي‌فرمود: «سَرقوا اكرم آية» <13> بهترين آيه قرآن را به سرقت بردند. در سنن بيهقي در ضمن حديثي آمده است: چرا بعضي »بسم‌اللَّه« را جزء سوره قرار نداده‌اند! <14>
شهيد مطهّري قدس سره در تفسير سوره حمد، ابن عباس، عاصم، كسايي، ابن‌عمر، ابن‌زبير، عطاء، طاووس، فخررازي وسيوطي را از جمله كساني معرّفي مي‌كند كه بسم اللَّه را جزء سوره مي‌دانستند.
در تفسير قرطبي از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «بسم‌اللَّه» تاج سوره‌هاست. تنها در آغاز سوره برائت (سوره توبه) بسم‌اللَّه نيامده و اين به فرموده حضرت علي عليه السلام به خاطر آن است كه «بسم‌اللَّه» كلمه امان و رحمت است، واعلام برائت از كفّار و مشركين، با اظهار محبّت ورحمت سازگار نيست. <15>
سيماي «بسم اللّه»
1- «بسم‌اللَّه» نشانگر رنگ وصبغه‌ي الهي وبيانگر جهت‌گيري توحيدي ماست. <16>
2- «بسم‌اللَّه» رمز توحيد است وذكر نام ديگران به جاي آن رمز كفر، و قرين كردن نام خدا بانام ديگران، نشانه‌ي شرك. نه در كنار نام خدا، نام ديگري را ببريم ونه به جاي نام او. <17>
3- «بسم‌اللَّه» رمز بقا ودوام است. زيرا هرچه رنگ خدايي نداشته باشد، فاني است. <18>
4- «بسم‌اللَّه» رمز عشق به خدا وتوكّل به اوست. به كسي كه رحمن و رحيم است عشق مي‌ورزيم و كارمان را با توكّل به او آغاز مي‌كنيم، كه بردن نام او سبب جلب رحمت است.
5 - «بسم‌اللَّه» رمز خروج از تكبّر و اظهار عجز به درگاه الهي است.
6- «بسم‌اللَّه» گام اوّل در مسير بندگي و عبوديّت است.
7- «بسم‌اللَّه» مايه‌ي فرار شيطان است. كسي كه خدا را همراه داشت، شيطان در او مؤثّر نمي‌افتد.
8 - «بسم‌اللَّه» عامل قداست يافتن كارها و بيمه كردن آنهاست.
9- «بسم‌اللَّه» ذكر خداست، يعني كه خدايا من تو را فراموش نكرده‌ام.
10- «بسم‌اللَّه» بيانگر انگيزه ماست، يعني خدايا هدفم تو هستي نه مردم، نه طاغوت‌ها ونه جلوه‌ها و نه هوس‌ها.
11- امام رضا عليه السلام فرمود: «بسم‌اللَّه» به اسم اعظم الهي، از سياهي چشم به سفيدي آن نزديك‌تر است. <19>
1- «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم» در آغاز سوره، رمز آن است كه مطالب سوره، از مبدأ حقّ و مظهر رحمت نازل شده است.
2- «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم» در آغاز كتاب، يعني هدايت تنها با استعانت از او محقّق مي‌شود. <20>
3- «بسم‌اللَّه» كلامي كه سخن خدا با مردم وسخن مردم با خدا، با آن شروع مي‌شود.
4- رحمت الهي همچون ذات او ابدي و هميشگي است. «اللَّه الرّحمن الرّحيم»
5 - بيان رحمت الهي در قالب‌هاي گوناگون، نشانه‌ي اصرار بر رحمت است. (هم قالب «رحمن»، هم قالب «رحيم») «الرّحمن الرّحيم»
6- شايد آوردن كلمه رحمن و رحيم در آغاز كتاب، نشانه اين باشد كه قرآن جلوه‌اي از رحمت الهي است، همانگونه كه اصل آفرينش و بعثت جلوه لطف ورحمت اوست. «الرّحمن الرّحيم»
«ربّ» به كسي گفته مي‌شود كه هم مالك وصاحب چيزي است و هم در رشدو پرورش آن نقش دارد. خداوند هم صاحب حقيقي عالم است و هم مدبّر و پروردگار آن. پس همه هستي حركت تكاملي دارد و در مسيري كه خداوند معيّن كرده، هدايت مي‌شود.
علاوه بر سوره حمد، چهار سوره‌ي انعام، كهف، سبأ وفاطر نيز با جمله «الحمدللّه» آغاز گرديده، ولي فقط در سوره حمد بعد از آن «ربّ العالمين» آمده است.
مفهوم حمد، تركيبي از مفهوم مدح و شكر است. انسان در برابر جمال و كمال و زيبايي، زبان به ستايش و در برابر نعمت و خدمت واحسان ديگران، زبان به تشكّر مي‌گشايد. خداوند متعال به خاطر كمال و جمالش، شايسته‌ي ستايش وبه خاطر احسان‌ها و نعمت‌هايش، لايق شكرگزاري است.
«الحمدللّه» بهترين نوع تشكّر از خداوند است. هر كس در هرجا، با هر زباني، هرگونه ستايشي از هر كمال و زيبايي دارد، در حقيقت سرچشمه‌ي آن را ستايش مي‌كند. البتّه حمد خداوند منافات با سپاسگزاري از مخلوق ندارد، به شرط آنكه به امر خدا و در خط و مسير او باشد.
خداوند مسير رشد و تربيت همه را تعيين نموده‌است: «ربّنا الّذي اعطي كل شيي‌ء خلقه ثمّ هدي» <21> پرودگار ما همه‌ي موجودات را نعمت وجود بخشيده و سپس به راه كمالش هدايت نموده است. او به زنبور عسل ياد داده كه از چه گياهي بمكد و به مورچه آموخته است كه چگونه قوت زمستاني خود را ذخيره كند و بدن انسان را چنان آفريده كه هر گاه كمبود خون پيدا كرد، خون سازي نمايد. چنين خداوندي، شايسته حمد وسپاسگزاري است.
خداوند، پروردگار همه‌ي آفريده‌هاست. «و هو ربّ كلّ شي» <22> آنچه در آسمان‌ها و زمين و ميان آنهاست، پروردگارشان اوست. «ربّ السّموات والارض و مابينهما» <23> حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايد: «من الجمادات والحيوانات» يعني او پروردگار جاندار و بي‌جان است. «له الخلق والامر تبارك‌اللّه ربّ العالمين» هم آفرينش از اوست و هم اداره‌ي آن، و او پرورش دهنده‌ي همه است.
مراد از «عالَمين» يا فقط انسان‌ها هستند، مانند آيه 70 سوره حجر كه قوم لوط به حضرت لوط گفتند: «أوَ لم ننهك عن العالمين» آيا ما تو را از ملاقات با مردم نهي نكرديم؟ و يا مراد همه‌ي عوالم هستي است. «عالَم» به معناي مخلوقات و «عالَمين» به معناي تمام مخلوقات نيز استعمال شده است. از اين آيه فهميده مي‌شود كه تمام هستي يك پروردگار دارد كه اوست و آنچه در جاهليت و در ميان بعضي از ملّت‌ها اعتقاد داشتند كه براي هر نوع از پديده‌ها خدايي است و آن را مدّبر و ربّ النوع آن مي‌پنداشتند، باطل است.
1- همه ستايش‌ها براي اوست. «الحمدللَّه» <24>
2- خداوند در تربيت و رشد هستي اجباري ندارد. زيرا حمد براي كارهاي غير اجباري است. «الحمدللَّه»
3- همه هستي زيباست و تدبير همه هستي نيكوست. زيرا حمد براي زيبايي و نيكويي است. «الحمدللَّه»
4- دليل ستايش ما، پروردگاري اوست. «الحمدللَّه ربّ العالمين»
5 - رابطه‌ي خداوند با مخلوقات، رابطه‌ي دائمي و تنگاتنگ است. «ربّ العالمين» (نقاش و بنّا هنر خود را عرضه مي‌كند و مي‌رود، ولي مربّي بايد هر لحظه نظارت داشته باشد.)
6- همه‌ي هستي، تحت تربيت خداوند يكتاست. «ربّ العالمين»
7- امكان رشد و تربيت، در همه‌ي موجودات وجود دارد. «ربّ العالمين»
8 - خداوند هم انسان‌ها را با راهنمايي انبيا تربيت مي‌كند، (تربيت تشريعي) و هم جمادات ونباتات وحيوانات را رشد وپرورش مي‌دهد. (تربيت تكويني) «ربّ العالمين»
9- مؤمنان در آغاز كتاب (قرآن) با نيايش به درگاه خداوند متعال، «الحمدللّه ربّ العالمين» مي‌گويند و در پايان كار در بهشت نيز، همان شعار را مي‌دهند كه «آخر دعويهم أن الحمدللّه ربّ العالمين» <25>
كلمه «رحمن» به معناي مبالغه و شدّت در رحمت و گستردگي آن است. از كاربرد دو صفت «رحمن» و «رحيم» در قرآن، استفاده مي‌شود كه رحمانيّت درباره همه‌ي مخلوقات ورحيم بودن، مربوط به انسان وموجودات مكلّف است.
خداوند رحمت را برخود واجب كرده است، «كتب ربّكم علي نفسه الرّحمة» <26> و رحمت او بر همه چيز سايه گسترده است، «و رحمتي وسعت كلّ شيي‌ء» <27> همچنين پيامبر و كتاب او مايه رحمتند، «رحمةً للعالمين» <28> آفرينش وپرورش او براساس رحمت است و اگر عقوبت نيز مي‌دهد از روي لطف است. بخشيدن گناهان و قبول توبه‌ي بندگان و عيب‌پوشي از آنان و دادن فرصت براي جبران اشتباهات، همه مظاهر رحمت و مهرباني اوست.
1- تدبير وتربيت الهي، همراه محبّت و رحمت است. (در كنار كلمه «ربّ»، كلمه «رحمن» آمده است.) «ربّ العالمين الرحمن الرحيم»
2- همچنان كه تعليم نيازمند رحم و مهرباني است، «الرّحمن علّم القرآن» <29> تربيت و تزكيه نيز بايد بر اساس رحم و مهرباني باشد. «ربّ العالمين الرّحمن الرّحيم»
3- رحمانيّت خداوند، دليل بر ستايش اوست. «الحمدللَّه... الرّحمن الرّحيم»
مالكيّت خداوند، حقيقي است و شامل احاطه و سلطنت است، ولي مالكيّت‌هاي اعتباري، از سلطه‌ي مالك خارج مي‌شود و تحت سلطه‌ي واقعي او نيست. «مالك يوم الدين»
با آنكه خداوند مالك حقيقي همه چيز در همه وقت است، ولي مالكيّت او در روز قيامت و معاد جلوه‌ي ديگري دارد؛
در آن روز تمام واسطه‌ها واسباب قطع مي‌شوند. «تقطّعت بهم الاسباب» <30>
نسبت‌ها و خويشاوندي‌ها از بين مي‌رود. «فلا انساب بينهم» <31>
مال و ثروت و فرزندان، ثمري ندارند. «لا ينفع مال و لا بنون» <32>
بستگان و نزديكان نيز فايده‌اي نمي‌رسانند. «لن تنفعكم ارحامكم» <33>
نه زبان، اجازه عذر تراشي دارد و نه فكر، فرصت تدبير. تنها راه چاره لطف خداوند است كه صاحب اختيار آن روز است.
لفظ «دين» در معاني گوناگون به كار رفته است:
الف: مجموعه‌ي قوانين آسماني. «إنّ الدّين عنداللَّه الاسلام» <34>
ب: عمل و اطاعت. «للّه الدّين الخالص» <35>
ج: حساب و جزا. «مالك يوم الدّين»
«يوم الدّين» در قرآن به معناي روز قيامت است كه روز كيفر و پاداش مي‌باشد. «يسئلون ايّان يوم الدّين» <36> مي‌پرسند روز قيامت چه وقت است؟ قرآن در مقام معرّفي اين روز، چنين مي‌فرمايد: «ثم ما ادريك ما يوم الدّين . يوم لا تملك نفس شيئاً و الامر يومئذ للّه» <37> (اي پيامبر!) نمي‌داني روز دين چه روزي است؟ روزي كه هيچ كس براي كسي كارآيي ندارد وآن روز تنها حكم و فرمان با خداست.
«مالك يوم الدّين» نوعي انذار و هشدار است، ولي با قرار گرفتن در كنار آيه‌ي «الرّحمن الرّحيم» معلوم مي‌شود كه بشارت و انذار بايد در كنار هم باشند. نظير آيه شريفه ديگر كه مي‌فرمايد: «نبّي‌ء عبادي انّي أنا الغفور الرّحيم . و أنّ عذابي هو العذاب الاليم» <38> به بندگانم خبر ده كه من بسيار مهربان و آمرزنده‌ام، ولي عذاب و مجازات من نيز دردناك است. همچنين در آيه ديگر خود را چنين معرّفي مي‌كند: «قابل التَّوب شديد العقاب» <39> خداوند پذيرنده‌ي توبه مردمان وعقوبت كننده‌ي شديد گناهكاران است.
در اوّلين سوره‌ي قرآن، مالكيتَ خداوند عنوان شده است، «مالكِ يوم الدّين» و در آخرين سوره، مَلِكيت او. «ملك النّاس»
1- خداوند متعال، از جهات مختلف قابل عبادت است و ما بايد حمد و سپاس او را به جا آوريم. به خاطر كمال ذات و صفات او كه «اللّه» است، به خاطر احسان و تربيت او كه «ربّ العالمين» است و به خاطر اميد و انتظار رحم و لطف او كه «الرّحمن الرّحيم» است و به خاطر قدرت و هيبت او كه «مالك يوم الدّين» است.
2- قيامت، پرتوي از ربوبيّت اوست. «ربّ العالمين... مالك يوم الدين»
3- قيامت، جلوه‌اي از رحمت خداوند است. «الرّحمن الرّحيم مالك يوم الدين»
انسان بايد به حكم عقل، بندگي خداوند را بپذيرد. ما انسان‌ها عاشق كمال هستيم و نيازمند رشد و تربيت، و خداوند نيز جامع تمام كمالات و ربّ همه‌ي هستي است. اگر به مهر و محبّت نيازمنديم او رحمان و رحيم است و اگر از آينده دور نگرانيم، او صاحب اختيار و مالك آن روز است. پس چرا به سوي ديگران برويم؟! عقل حكم مي‌كند كه تنها بايد او را پرستيد و از او كمك خواست. نه بنده هوي و هوس خود بود و نه بنده زر و زور ديگران.
در نماز، گويا شخص نمازگزار به نمايندگي از تمام خداپرستان مي‌گويد: خدايا نه فقط من كه همه‌ي ما بنده توايم، ونه تنها من كه همه‌ي ما محتاج و نيازمند لطف توايم.
خدايا! من كسي جز تو را ندارم «ايّاك» ولي تو غير مرا فراوان داري و همه هستي عبد و بنده‌ي تو هستند. «ان كلّ من في السموات و الارض الاّ اتي الرّحمن عبداً» <40> در آسمان‌ها و زمين هيچ چيزي نيست مگر اين كه بنده و فرمان بردار تو هستند.
جمله «نعبد» هم اشاره به اين دارد كه نماز به جماعت خوانده شود و هم بيانگر اين است كه مسلمانان همگي برادر و در يك خط هستند.
مراحل پرواز معنوي، عبارت است از: ثنا، ارتباط و سپس دعا. بنابراين اوّل سوره‌ي حمد ثناست، آيه‌ي «ايّاك نعبد» ارتباط و آيات بعد، دعا مي‌باشد.
چون گفتگو با محبوب واقعي شيرين است، لذا كلمه «ايّاك» تكرار شد.
1- ابتدا بايد بندگي خدا كرد، آنگاه از او حاجت خواست. «نعبد، نستعين»
2- بندگي، تنها در برابر خداوند رواست نه ديگران. «ايّاك»
3- قوانين حاكم بر طبيعت محترم است، ولي اراده‌ي خداوند حاكم وقوانينِ طبيعي، محكوم هستند. <41> لذا فقط از او كمك مي‌خواهيم. «ايّاك نستعين»
4- گر چه عبادت از ماست، ولي در عبادت كردن نيز نيازمند كمك او هستيم. «ايّاك نعبد و ايّاك نستعين» <42>
5 - چون خداوند بيشترين لطف را بر ما كرده، ما بهترين تذلّل را به درگاهش مي‌بريم. «الرّحمن الرّحيم ايّاك نعبد»
6- «ايّاك نعبد و ايّاك نستعين» يعني نه جبر است و نه تفويض. چون مي‌گوييم: «نعبد» پس داراي اختيار هستيم و نه مجبور. وچون مي‌گوييم: «نستعين» پس نياز به او داريم و امور به ما تفويض نشده است.
7- عبادت، مقدمّه و وسيله‌ي استمداد است. ابتدا عبادت آمده آنگاه استمداد. «ايّاك نعبد و ايّاك نستعين»
8 - شناخت خداوند و صفات او، مقدمّه دست‌يابي به توحيد و يكتاپرستي است. «ربّ العالمين، الرّحمن الرّحيم، مالك يوم الدّين، ايّاك نعبد»
9- از آداب دعا و پرستش اين است كه انسان خودرا مطرح نكند و خود را در حضور خداوند احساس كند. «ايّاك نعبد...»
10- توجّه به معاد، يكي از انگيزه‌هاي عبادت است. «مالك يوم الدّين ايّاك نعبد»
در قرآن مجيد دو نوع هدايت مطرح شده است:
الف: هدايت تكويني، نظير هدايت زنبور عسل كه چگونه از شهد گلها بمكد و چگونه كندو بسازد. و يا هدايت و راهنمايي پرندگان در مهاجرت‌هاي زمستاني و تابستاني. آنجا كه قرآن مي‌فرمايد: «ربّنا الّذي اعطي كلّ شي‌ء خلقه ثم هدي» <43> بيانگر اين نوع از هدايت است.
ب: هدايت تشريعي كه همان فرستادن انبياي الهي و كتب آسماني براي هدايت بشر است.
كلمه‌ي «صراط» <44> بيش از چهل مرتبه در قرآن آمده است. انتخاب راه و خط فكري صحيح، نشانه‌ي شخصيت انسان است.
راههاي متعدّدي در برابر انسان قرار دارد كه او بايد يكي را انتخاب كند:
راه خواسته‌ها وهوس‌هاي خود.
راه انتظارات وهوس‌هاي مردم.
راه وسوسه‌هاي شيطان.
راه طاغوت‌ها.
راه نياكان و پيشينيان.
راه خدا و اولياي خدا.
انسان مؤمن، راه خداوند واولياي او را انتخاب مي‌كند كه بر ديگر راهها امتيازاتي دارد:
الف: راه الهي ثابت است، بر خلاف راه‌هاي طاغوت‌ها و هوس‌هاي مردم و هوس‌هاي شخصي كه هر روز تغيير مي‌كنند.
ب: يك راه بيشتر نيست، در حالي كه راه‌هاي ديگر متعدّد و پراكنده‌اند.
ج: در پيمودن آن، انسان به مسير و مقصد مطمئن است.
د: در پيمودن آن، شكست و باخت وجود ندارد.
راه مستقيم، راه خداست. «انّ ربّي علي صراطٍ مستقيم» <45>
راه مستقيم، راه انبياست. «انّك لَمِن المرسلين علي صراطٍ مستقيم» <46>
راه مستقيم، راه بندگي خداست. «و أنِ اعبدوني هذا صراط مستقيم» <47>
راه مستقيم، توكّل وتكيه بر خداست. «مَن‌يعتصم‌باللّه‌فقدهُديَ‌الي‌صراطمستقيم» <48>
راه مستقيم، يكتاپرستي و تنها ياري خواستن از اوست. <49>
راه مستقيم، كتاب خداوند است. <50>
راه مستقيم، راه فطرت سالم است. <51>
انسان، هم در انتخاب راه مستقيم و هم در تداوم آن بايد از خدا كمك بگيرد. مانند لامپي كه روشني خود را هر لحظه از نيروگاه مي‌گيرد.
در راه مستقيم بودن، تنها خواسته‌اي است كه هر مسلمان، در هر نماز از خداوند طلب مي‌كند، حتّي رسول‌اللَّه صلي الله عليه وآله و ائمّه اطهار عليهم السلام از خداوند ثابت ماندن در راه مستقيم را مي‌خواهند.
انسان بايد همواره، در هر نوع از كارهاي خويش، اعم از انتخاب شغل، دوست، رشته‌ي تحصيلي وهمسر، راه مستقيم را از خداوند بخواهد. زيرا چه بسا در عقايد، صحيح فكر كند، ولي در عمل دچار لغزش شود و يا بالعكس. پس هر لحظه، خواستن راه مستقيم از خدا، ضروري است.
راه مستقيم مراتب و مراحلي دارد. حتّي كساني كه در راه حقّ هستند، مانند اولياي خداوند، لازم است براي ماندن در راه و زيادشدن نورِ هدايت، دعا كنند. «والّذين اهتدوا زادَهم هُدي» <52>
راه مستقيم، همان راه ميانه و وسط است كه حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايد: «اليمين و الشمال مضلّة و الطريق الوسطي هي‌الجادّة» <53> انحراف به چپ و راست گمراهي و راه وسط، جاده‌ي هدايت است.
راه مستقيم يعني ميانه‌روي واعتدال واحتراز از هر نوع افراط وتفريط، چه در عقيده و چه در عمل. يكي در عقايد از راه خارج مي‌شود وديگري در عمل و اخلاق. يكي همه كارها را به خدا نسبت مي‌دهد، گويا انسان هيچ نقشي در سرنوشت خويش ندارد. و ديگري خود را همه كاره و فعّال‌مايشاء دانسته و دست خدا را بسته مي‌داند. يكي رهبران آسماني را همچون مردمان عادي و گاهي ساحر و مجنون معرّفي مي‌كند و ديگري آن بزرگواران را در حدّ خدا مي‌پندارد. يكي زيارت امامان معصوم و شهدا را بدعت مي‌داند و ديگري حتّي به درخت و ديوار، متوسل شده و ريسمان مي‌بندد. يكي اقتصاد را زير بنا مي‌داند و ديگري، دنيا و امورات آن را ناديده مي‌انگارد.
در عمل نيز يكي غيرت نابجا دارد و ديگري همسرش را بي حجاب به كوچه و بازار مي‌فرستد. يكي بخل مي‌ورزد و ديگري بي‌حساب سخاوت به خرج مي‌دهد. يكي از خلق جدا مي‌شود و ديگري حقّ را فداي خلق مي‌كند.
اينگونه رفتار وكردارها، انحراف از مسير مستقيم هدايت است. خداوند دين پا برجا واستوار خود را، راه مستقيم معرّفي مي‌كند. <54> در روايات آمده است كه امامان معصوم عليهم السلام مي‌فرمودند: راه مستقيم، ما هستيم. <55> يعني نمونه‌ي عيني و عملي راه مستقيم و اسوه و الگو براي قدم برداشتن در راه، رهبران آسماني هستند. آنها در دستورات خود درباره‌ي تمام مسائل زندگي از قبيل كار، تفريح، تحصيل، تغذيه، انفاق، انتقاد، قهر، صلح و علاقه به فرزند و ... ، نظر داده و ما را به اعتدال و ميانه‌روي سفارش كرده‌اند. <56> جالب آنكه ابليس در همين صراطِ مستقيم به كمين مي‌نشيند. <57>
در قرآن و روايات، نمونه‌هاي زيادي آمده كه در آنها به جنبه‌ي اعتدال، تأكيد و از افراط و تفريط نهي شده است. به موارد ذيل توجّه كنيد:
«كلوا و اشربوا و لاتسرفوا» <58> بخوريد و بياشاميد، ولي اسراف نكنيد.
«لا تَجعل يدك مَغلولةً الي عُنقك و لاتبسُطها كلّ البَسط» <59> در انفاق، نه دست بر گردن قفل كن - دست‌بسته باش - و نه چنان گشاده دستي كن كه خود محتاج شوي.
«الّذين اذا أنفقوا لم‌يسرفوا و لم‌يقتروا و كان بين ذلك قواماً» <60> مومنان، به هنگام انفاق نه اهل اسرافند و نه اهل بخل، بلكه ميانه‌رو هستند.
«لا تجهر بصلوتك و لاتخافت بها وابتغ بين ذلك سبيلاً» <61> نماز را نه بلند بخوان ونه آهسته، بلكه با صداي معتدل نماز بخوان.
نسبت به والدين احسان كن؛ «و بالوالدين احساناً» <62> امّا اگر تو را از راه خدا بازداشتند، اطاعت از آنها لازم نيست. «ان جاهداك علي ان‌تشرك بي... فلاتطعهما» <63>
پيامبر هم رسالت عمومي دارد؛ «و كان رسولاً نبيّاً» <64> و هم خانواده خويش را دعوت مي‌كند. «و كان يأمر اهله بالصلوة» <65>
اسلام هم نماز را سفارش مي‌كند كه ارتباط با خالق است؛ «اقيموا الصلوة» و هم زكات را توصيه مي‌كند كه ارتباط با مردم است. «اتوا الزكوة» <66>
نه محبت‌ها شما را از گواهي حقّ منحرف سازد؛ «شهداء لِلّه و لو علي انفسكم» <67> و نه دشمني‌ها شما را از عدالت دور كند. «و لا يَجرِمنّكم شَنئان» <68>
مؤمنين هم دافعه دارند؛ «أشداء علي الكفار» و هم جاذبه دارند. «رحماء بينهم» <69>
هم ايمان و باور قلبي لازم است؛ «امنوا» و هم عمل صالح. «عملوا الصالحات» <70>
هم اشك و دعا و درخواست پيروزي از خدا لازم است؛ «ربّنا افرغ علينا صبراً» و هم صب <71> وري وپايداري در سختي‌ها. «عشرون صابرون يغلبوا مأتين» <72> شب عاشورا امام حسين عليه السلام هم مناجات مي‌كرد و هم شمشير تيز مي‌كرد.
روز عرفه و شب عيد قربان، زائر خانه‌ي خدا دعا مي‌خواند و روز عيد بايد در قربانگاه با خون آشنا شود.
اسلام مالكيّت را مي‌پذيرد، «الناس مسلّطون علي اموالهم» <73> ولي اجازه ضرر زدن به ديگري را نمي‌دهد و آن را محدود مي‌سازد. «لا ضَرر و لا ضِرار» <74>
آري، اسلام دين يك بعدي نيست كه تنها به جنبه‌اي توجّه كند و جوانب ديگر را فراموش كند، بلكه در هر كاري اعتدال وميانه‌روي وراه مستقيم را سفارش مي‌كند.
1- همه‌ي هستي، در مسيري كه خداوند اراده كرده در حركتند. خدايا! ما را نيز در راهي كه خود دوست داري قرار بده. «اهدنا الصراط المستقيم»
2- درخواست هدايت به راه مستقيم، مهم‌ترين خواسته‌ي يكتاپرستان است. «ايّاك نعبد... اهدنا الصراط المستقيم»
3- براي دست‌يابي به راه مستقيم، بايد دعا نمود. «اهدنا الصراط المستقيم»
4- ابتدا ستايش، آنگاه استمداد و دعا. «الحمدللَّه... اهدنا»
5 - بهترين نمونه استعانت از خدا، درخواست راه مستقيم است. «ايّاك‌نستعين‌اهدنا اهدنا الصّراط المستقيم»
اين آيه راه مستقيم را، راه كساني معرّفي مي‌كند كه مورد نعمت الهي واقع شده‌اند وعبارتند از: انبيا، صدّيقين، شهدا وصالحين. <75> توجّه به راه اين بزرگواران و آرزوي پيمودن آن وتلقين اين آرزو به خود، ما را از خطر كجروي وقرار گرفتن در خطوط انحرافي باز مي‌دارد. بعد از اين درخواست، از خداوند تقاضا دارد كه او را در مسير غضب‌شدگان وگمراهان قرار ندهد. زيرا بني‌اسرائيل نيز به گفته قرآن، مورد نعمت قرار گرفتند، ولي در اثر ناسپاسي ولجاجت گرفتار غضب شدند.
قرآن، مردم را به سه دسته تقسيم مي‌نمايد: كساني كه مورد نعمت هدايت قرار گرفته وثابت قدم ماندند، غضب شدگان و گمراهان.
مراد از نعمت در «انعمتَ عليهم»، نعمتِ هدايت است. زيرا در آيه‌ي قبل سخن از هدايت بود. علاوه بر آنكه نعمت‌هاي مادي را كفّار ومنحرفين وديگران نيز دارند.
هدايت شدگان نيز مورد خطرند و بايد دائماً از خدا بخواهيم كه مسير ما، به غضب و گمراهي كشيده نشود.
مغضوبين در قرآن
در قرآن، افرادي همانند فرعون و قارون و ابولهب و امّت‌هايي همچون قوم عاد، ثمود و بني‌اسرائيل، به عنوان غضب‌شدگان معرّفي شده‌اند. <76>
بني‌اسرائيل كه داستان زندگي و تمدن آنها در قرآن بيان شده است، زماني بر مردم روزگار خويش برتري داشتند؛ «فَضّلتُكم علي العالَمين» <77> لكن بعد از اين فضيلت و برتري، به خاطر كردار و رفتار خودشان، دچار قهر و غضب خداوند شدند «و باؤوا بغضب من اللّه» <78> اين تغيير سرنوشت، به علّت تغيير در رفتار و كردار آنان بوده است. دانشمندان يهود، دستورات وقوانين آسماني تورات را تحريف كردند، «يحرّفون الكلم» <79> وتجّار وثروتمندان آنان نيز به ربا وحرام‌خواري و رفاه‌طلبي روي آوردند، «اخذهم الرّبا» <80> وعامّه مردم نيز در برابر دعوت به جهاد و مبارزه، از روي تن‌پروري و ترس، از رفتن به جبهه نبرد و ورود به سرزمينِ مقدّس، سر باز زدند. «فاذهب انت و ربّك فقاتلا انّا هيهُنا قاعدون» <81> به خاطر اين انحرافات، خدا آنان را از اوج عزّت و فضيلت، به نهايت ذلّت و سرافكندگي مبتلا ساخت.
ما در هر نماز، از خداوند مي‌خواهيم كه مانند غضب‌شدگان نباشيم. يعني نه اهل تحريف آيات و نه اهل ربا و نه اهل فرار از جهاد در راه حقّ، و همچنين از گمراهان نباشيم، آنان كه حقّ را رها كرده و به سراغ باطل مي‌روند و در دين و باور خود غلوّ و افراط كرده و يا از هوي و هوس خود و يا ديگران پيروي مي‌كنند. <82>
انسان در اين سوره، عشق و علاقه و تولاّي خود را به انبيا و شهدا و صالحان و راه آنان، اظهار و ابراز داشته و از مغضوبان و گمراهان تاريخ نيز برائت و دوري مي‌جويد و اين مصداق تولّي و تبرّي است.
ضالّين در قرآن
«ضلالت» كه حدود دويست مرتبه اين واژه با مشتقاتش در قرآن آمده است. گاهي در مورد تحيّر بكار مي‌رود، «و وَجدَك ضالاً» <83> وگاهي به معناي ضايع شدن است، «اضلّ اعمالهم» <84> ولي اكثراً به معناي گمراهي وهمراه با تعبيرات گوناگوني نظير: «ضلال مبين»، «ضلال بعيد»، «ضلال قديم» به چشم مي‌خورد.
در قرآن افرادي به عنوان گمراه معرّفي شده‌اند، از جمله: كساني كه ايمان خود را به كفر تبديل كردند، <85> مشركان، <86> كفار، <87> عصيان‌گران، <88> مسلماناني كه كفّار را سرپرست و دوست خود گرفتند، <89> كساني كه مردم را از راه خدا باز مي‌دارند، كساني كه به خدا يا رسول خدا توهين مي‌كنند، آنان كه حقّ را كتمان مي‌كنند و كساني كه از رحمت خدا مأيوسند.
در قرآن نام برخي به عنوان گمراه كننده آمده است، از قبيل: ابليس، فرعون، سامري، دوست بد، رؤسا ونياكان منحرف.
گمراهان خود بستر وزمينه‌ي انحراف را فراهم و گمراه كنندگان از اين بسترها و شرايط آماده، استفاده مي‌كنند. بسترهاي انحراف در قرآن عبارتند از: هوسها، <90> بت‌ها، <91> گناهان <92> ، پذيرش ولايت باطل، <93> جهل و ناداني. <94>
1- انسان در تربيت، نيازمند الگو مي‌باشد. انبيا، شهدا، صدّيقين وصالحان، نمونه‌هاي زيباي انسانيّت‌اند. «صراط الّذين انعمت عليهم»
2- آنچه از خداوند به انسان مي‌رسد، نعمت است. قهر و غضب را خود به وجود مي‌آوريم. <95> «انعمت، المغضوب عليهم»
3- ابراز تنفّر از مغضوبان و گمراهان، جامعه اسلامي را در برابر پذيرش حكومت آنان، مقاوم و پايدار مي‌كند. «غير المغضوب عليهم ولا الضّالّين» <96>

تفسير انگليسي

BISMILLAHIR-RAHMANIR-RAHIM, as the first verse, is the part and parcel of al Fatihah.
Aqa Mahdi Puya says:
The Holy Prophet said:
LA SALATA ILLA BIFATIHATUL KITAB WA BISMILLAHIR RAHMANIR RAHIM MIN AYATIHA
There is no prayer (salat) without al Fatihah, and bismillahir rahmanir rahim is one of its verses. The Ahl ul Bayt (the thoroughly purified members of the family of the Holy Prophet), and the scholars, who follow their teachings, time and again, had verified this saying of the Holy Prophet. So according to Muhammad and ali Muhammad bismillahir rahmanir rahim is a verse by itself, which, if not recited as a part of al Fatihah, the prayer is rendered null and void. It is not only the component of al Fatihah but also of every surah except al Bara-at.
In the light of the clear decisions and evidences of the practical acts of the Holy Prophet and his Ahl ul Bayt, the arguments of the dissenting scholars carry no weight. According to the Holy Prophet and his divinely chosen Ahl ul Bayt bismillahir rahmanir rahim is the first of the seven verses of al Fatihah. And when Muhammad and ali Muhammad have said so, there remains no doubt whatsoever. Any opinion contrary to the verdict of Muhammad and ali Muhammad is pure conjecture.
Abu Hanifa, founder of the Hanafi school, gave permission to his followers to recite bismillahir rahmanir rahim quietly, with al Fatihah, in prayers, because the Holy Prophet used to recite al Fatihah with bismillahir rahmanir rahim in his prayers, yet in his (Abu Hanifas) opinion it was not a part of the surah. (Tafsir Kabir - Abdul Hayy) There are some scholars who admit that al Fatihah consists of seven verses but to insist on their misconceived notion that bismillahir rahmanir rahim is not included in it they split the last verse into two separate verses, although the meaning and the construction of the verse does not justify it.
According to the Holy Prophet any deed begun without reciting bismillah goes bad and lacks effectiveness. As al salat is known as the best deed (khayrul amal) and al Fatihah is the inaugurator of the book it is logical that bismillahir rahmanir rahim is the first verse of al Fatihah.
Once a man offered prayers in presence of the Holy Prophet without saying bismillahir rahmanir rahim in his recitation of al Fatihah. The Holy Prophet told him:
You have rendered your prayer null and void by omitting bismillah from Fatihah. Do you not know that bismillah is the part of al Fatihah? (Durrul Manthur by Suyuti)
On one occasion, Mu-awiyah, while leading a prayer in Madina, recited al Fatihah without bismillah. At the end the participating pray-ers, made a hue and cry. To pacify the protestations he prayed the same prayer again and recited al Fatihah with bismillah. This event bears out the fact that those who saw and heard the Holy Prophet, prior to the influx of alterations, knew that if in any prayer al Fatihah is recited without bismillah, it is rendered null and void. (Fakhruddin Razi and Kanzul Ummal)
Bismillahir rahmanir rahim, in addition to al Fatihah, is also the part of al Naml:
Verily, it is from Sulayman; and it is In the name of Allah, the beneficent, the merciful. This is the beginning of the letter prophet Sulayman wrote to the queen of Shiba.
Whatever be the point of view of the dissenting scholars, it has been decisively established that the Holy Prophet always recited bismillahir rahmanir rahim as the part of al Fatihah, therefore, we all should follow him.
BISMILLAH
To start any good deed with "(I begin) in the name of Allah, the beneficent, the merciful" means a supplication unto Allah for successful completion of the work. It also means that the supplicant undertakes the job in the name of and on behalf of Allah to serve the good in the work as well as achieve his own legitimate purpose. In other words he dedicates his life to Allah and employs his self-interest-oriented activity in the service of overall goodness. He admits his helplessness and relies on the truth that ability to make any work fruitful is exclusively with Allah, and with no one else. By invoking Allah in the name of His beneficence and mercy he prays for His aid to achieve success in his undertaking. It is quite logical to believe that the divine beneficence and mercy would bless such a faithful. It does.
It is a fact that nothing exists or takes effect outside the course of Allahs will. The will of Allah governs the scope of every activity but does not determine the desires and methods of any created being. Anything that happens or exists without seeking Allahs pleasure, is covered by the will of Allah, but is not blessed with His grace. Should an individual begin any work without saying bismillah, it may be completed but without earning the divine pleasure. The desires and actions of an individual shall be blessed only when he surrenders them to Allahs pleasure. The Holy Prophet has made it known that anything done without invoking the divine grace by reciting bismillah is not approved by Allah.
As said earlier anyone can begin any work, without invoking Allah with bismillah, and it will be executed, if the divine will allows it. However, in this event, it does not earn the divine pleasure, but on the contrary is liable to be punished according to the degree of evil involved, the intention of the individual, the nature and the effect of the work. Even if it is not evil in its nature, disciplinary action can be taken because the individual has relied upon his ability and will which is as bad as setting oneself against the almighty Lord.
The very act of any one starting his work in the name of Allah whom he remembers as beneficent and merciful, eloquently speaks of the individuals obedience to the supreme being, who in return would automatically be reciprocal to the devotees expectation in seeking His pleasure and mercy. In starting a work in the name of Allah, the reciter demonstrates the undernoted aspects of fundamental importance:
1. Acknowledgement of the supreme being as his Lord master.
2. Confession of his own helplessness.
3. Belief in Allah as the ever-living and all-knowing - almighty.
4. Reliance on the supreme being, seeking His pleasure and mercy, and invoking Him with His mercy-invoking attributes.
5. Conviction at heart and confidence that if called, the beneficent and the merciful Allah will certainly not deny him His mercy.
The words of bismillah i.e., in the name of Allah, have wide and discernible implications. The words may mean not only in the name of but also:
1. For the sake of
2. To the service of
These and many other implications will serve the supplicant when he sincerely turns to Allah for obtaining His mercy and blessings.
One of the many unique features and distinguishing factors about the originality of Islam is bismillah which was never before used by or known to any of the other corrupted or falsified creeds of the world. Rodwell, wrongly informed, states that bismillah, in its Quranic form, was taught to the Quraysh for the first time by the poet Umayya (of Tayf). This claim of Rodwell is contradicted by unimpeachable evidence of historic authenticity that the term was totally unknown to the Quraysh to such an extent that they even resented the use of it (see verse 60 of al Furqan). Besides, even till as late as in the 6th year of Hijra, the Quraysh did not allow the term bismillah, as used in the Quran, to be used in the treaty drawn between the Muslims and the Makkans at Hudaybiyah. At the use of the term bismillahir rahmanir rahim Suhayl bin Amru, the delegate of the Quraysh, objected that he did not know what it meant. Ultimately the term used was bis-mika-allahumma which was then current among the Quraysh. There is no evidence in the usage of the people of other creeds to show that this term was borrowed by the Holy Prophet. Moreover, Islam does not claim to be a new religion preached for the first time to mankind. Islams claim is that the truth was revealed to mankind, one and all, in various stages, in many languages; the difference is in the presentation of the truth in its fullness, in all its details.
We never sent a messenger save with the language of his people. (IBRAHIM: 4)
ALLAH
Aqa Mahdi Puya says:
There is no fitting equivalent, in the English or any other language, to convey and express the essential essence of the word ALLAH. In the earlier times the idea of a "supreme being" was conveyed to man by the prophets of Allah, but due to the general low level of knowledge, a single word, containing the all-embracing sense and significance of the supreme, universal and absolute being, was not made known.
"Father" may imply creativeness but, in no way, refers to compassion, beneficence and mercy. The word father implies that the father of the universe had a father and a mother who gave birth to him, because it does not indicate that the father of the heaven and the earth had no father or mother to bring him into being. It also fails to establish his uncreated self-existing eternity, unless explanatory words are added. The word Allah is a compound of the definite article al and the noun ilah, meaning "that God". The literal meaning of ilah is "puzzling" if waliha is the source, and "referred to" if it is derived from aliha; in either sense, it can be used for the supreme being unto whom man must surrender.
Known to every one, there is only one universal ultimate whom all human beings devotedly worship; and upon whom they depend and rely. He is undefinable, beyond the reach of human intelligence, unknowable to knowledge, unimaginable, yet recognised by one and all.
Imam Jafar bin Muhammad al Sadiq pointed to the spirit and vision of the word Allah to an atheist, in the course of a discussion. He said:
"When you are in a ship, sailing in the middle of an ocean, and a wind-storm comes on from every side, and there is no conceivable means of rescue, yet, in this hopeless situation, you make efforts, in hope of deliverance; this ultimate faith is Allah, referred to by Allah in verse 22 of Yunus."
Aqa Mahdi Puya says:
The word Allah points to that which is already in the consciousness, but cannot be arrested by comprehension, or conceived mentally. It is universal, because it is connected with the whole as well as with the part. Whether the word Allah is a proper noun or a common noun, because of the article al, is a solvable controversy. The common noun ilah, appropriating definite sense with the definite article al, referring to that which is universally known and recognised by every conscious being, unconfinable to form or concept, never to be two or more save one, becomes a proper noun.
So it is concised in the word Allah, giving it the unique unity of the sense of a proper noun. It must be noted that as the absolute can never be perceived by consciousness, so it cannot be defined by any name. One can refer to Him by personal pronouns, of which "He" (huwa) is the most suitable. The word Allah stands for the absolute self, the greatest name (ism azam), the one perfect total of all good and excellence with no defect.
In contemporary commentaries it is speculated that the word Allah might have been derived from the Hebrew uluhim. Allahumma is closer to uluhim than Allah, because the infidels, very intimate associates of the Jews, were more familiar with Allahumma than Allah, which was a new development. At any event what has been said earlier is further substantiated by the argument put forward to indicate the etymological development of the word.
In the process of evolution, the intellect of man began to make adjustments in the man-god relationship. He had been bowing in adoration to the powerful, useful, harmful, or unintelligible manifestations of nature which, step by step, developed into worship of imaginary deities. As the pantheon of man-made gods grew, man, in desperation, began to seek a supreme being, over the heads of the mini-gods, serving the chief to administer the destiny of man, in one way or other. So gradually man started to seek a supreme being with all comprehensive authority. The word Allah, more suitable than the other words, became popular among the people.
The two possible words ilah is derived from, are alaha and walah meaning astonishment and wonder. The word Allah is formed by adding the definite article al to alah, which means the one who is beyond the reach of conception, or even imagination, and out of the range of knowledge.
The quest for knowledge about Allah comes to a close when the seeker in astonishment confesses that with all his sincere efforts supported by intellect and insight he cannot know Him.
Imam Muhammad bin Ali al Baqir said:
Observe and examine the creation of Allah, do not pry into the being of Allah because no one knows what He is except He.
Imam Ali ibn abi Talib said:
He! O He whom none knows what He is, nor how He is, nor where He is, nor in what respect He is, but He. (Al Mashlul)
The name Allah stands for the supreme one who encompasses everything in the universe but nothing can encompass Him. He is the ever-living allknowing almighty. He has no equal. There is none comparable to Him. He has no associate or partner. All goodly names and ideal attributes belong to Him. He owns and controls that which is in the heavens and that which is in the earth and that which is in between them, the kingdom of the universe. It is only His will that is done. He is the all-seeing, all-hearing, all-just, all-merciful. He is eternal, infinite and essential. He is the first, the immediate and the ultimate.
The name Allah is called the ismi-dhat, the name of the absolute self, the only essential being owning all the divine attributes. The other names called asma ul husna are appellative and descriptive, relating to various attributes, each separately applicable according to His dealings with His creation.
He is Allah, the creator, the maker, the fashioner. His are the asma ul husna (the excellent names), (HASHR: 24)
The word Allah has been divinely chosen. The religious-minded know fully well what wonderful efficacy the name of Allah has.
RAHMANIR RAHIM
Aqa Mahdi Puya says:
The words rahman and rahim point out to the essence of one divine attribute-rahmah (mercy or grace), yet, in application, each demonstrates a distinct aspect of the divine mercy. He is rahman to all His creation, one and all, be they obedient or disobedient; and He is rahim to the faithful who do good and receive His mercy as a reward, or as an appreciation of the goodness of their souls.
Rahmah (grace), which is the root of both the words rahman and rahim, is the most comprehensive attribute of Allah. It is the source which initiates and stimulates His activities. Creation, sustenance of the creatures, guidance and legislation are the outcome of His universal grace. Mercy or grace stands for active willingness to give with no strings attached, without expectation of return, just for the well-being and good of His dear created beings.
No being is out of His grace. Rahman signifies the (all) penetrating and (all) enveloping universal grace of Allah. But every one receives His mercy according to his ability of receiving and containing, in relation to its usefulness for each individual, neither less nor more than that which is appropriate and equitable. To give more than what one deserves would mean to waste the grace. Therefore the worthiness on the part of the creature itself restricts or limits the measure of grace to be bestowed. The manner of giving is just. His justice is as universal as His grace. In short, as he gives to each and all unreservedly and with no expectation of return, His gift is grace; and as He gives to each according to its merits His gift is justice. This grace subject to merit is implied in the attribute rahim.
Grace and justice are not two separate attributes, in fact, one cannot be conceived without the other. They, together, are responsible for every activity in the realm of creation and the laws controlling the operation of creation. Every being, in the scheme of existence, under all circumstances, represents His grace and justice, whereas many theological and secular theories, based upon conjecture and insufficient knowledge, suppose that grace and justice are two contradictory dispositions of Allah.
Creation of life, brought about by His mercy, makes evident that He is an everliving uncaused supreme being, hayy bidh-dhat, and on account of the mercy and its demonstration it is inevitable that He, in His will and decision, is on His own, absolute and final.
He is the creator of the creation and of the nature of creation, therefore, He is essentially all-aware and all-knowing.
He is the beneficent and merciful. He loves each and every living being, so the beloved must stay attached with Him. He is near, gives answer to the supplicants when they cry unto Him.
As it is His mercy which sustains the whole universe, He alone is the true bountiful.
Belief in His mercy and beneficence, derived from observation and contemplation in its operation, creates love, brotherhood, justice, peace and harmony in the social, economic and political life of the human beings; and as an individual, every one of them makes a choice of sincerity, integrity and piety as a way of life.
The mission of Islam is to reform mankind not only by giving fair warning to the wrongdoers who adopt the life of sin and crime but also by creating love and attachment with the merciful Lord. The true message of Allah had always been available to mankind, but in view of the interests of the ruling classes; greed, and inadequate knowledge, many a fictitious god had been fabricated. All these imaginary deities were ruthless, arrogant and cruel. In many instances people worshipped those revengeful ferocious idols in hope of avoiding their venomous anger. The manipulation of fear and terror gave birth to superstitions, false beliefs and irrational systems, which brought mankind into bondage, reduced to slavery, century after century, till, at last, the merciful Lord struck a death blow to all irrational false beliefs and sent down Muhammad, not only as a nadhir, a warner, but also as a bashir, the bearer of glad tidings. The Holy Prophet was introduced to mankind as a "mercy unto the worlds".
"We sent you not (O Muhammad) but (as) a mercy unto the worlds" (ANBIYA: 107)
The Holy Prophet proclaimed that "there is no god save Allah", and directed the individual and collective behaviour to love and kindness so as to let man get rid of fear and terror for good, as long as the human race lives in this world.
To frighten with the consequences of wrongdoing is a negative approach, whereas to invite unto love and attachment with a real beneficent and merciful Lord-sustainer is a positive step towards a meaningful life, wherein even a wrongdoer can obtain amnesty if he undertakes to make amends and go straight. The religion of Allah, Islam, grows out of the divine mercy and attracts universal attention with its references, and relies on it to give feasible sense and significance to the relationship between the creator and the created beings.
The religion sent for mankind is Islam which means peace, and the prophet deputised by Allah to translate it into action has been made the "mercy unto the worlds".
The Quran relies upon the beneficence and mercy of Allah to assure man that he is safe in the hands of the beneficent and the merciful Allah, if he willingly surrenders to the almighty Lord of the worlds.
These two attributes of Allah, the creator Lord of the universe, are first presented to man to make him know that his master, by Himself, is beneficent and merciful, which automatically draws man nearer to the real master. Man runs away from dreadful events and things, but to escape the imaginary affliction or hurt from such terrifying agents he may yield to them under compulsion in order to appease their anger. Man, by nature, loves a beneficent being who benefits him, and a merciful being who overlooks his shortcomings. The submission of man to a beneficent and merciful being will undoubtedly be out of love rather than the caution to be safe from any tyrannical affliction, against which he is assured of safety by the qualities of beneficence and mercy.
Right from the beginning the Quran educates man with the truth that his Lord is the most loveable being whose primary quality is beneficence and mercy.
Islam teaches man to start every good effort with the holy name of Allah, who is beneficent and merciful, by invoking His mercy to bless his efforts.
Several other religions and creeds in the world have tried their best to bring down God to the level of man to make man god-minded and reform him. But Islam offers guidance to man to rise unto Allah and get nearer to Him, as nearer as his individual efforts, strengthened by his personal sincerity, can take him.
Islam wants to make man god-minded, so as to create in him the belief that he is nothing, can do nothing and can achieve nothing by himself, for himself or for anybody else. There is none other besides Allah who alone exists and who alone can cause anything to be or not to be. If man assures himself (and acts upon it) that it is Allahs will that is done, and only He and none else can fulfil anything and there is none who can resist His will, it gives him confidence and success. It is our common experience that when a mother censures her child to discipline his conduct, the child, even while being reproved, rushes towards the bosom of his mother. Why? It is because the young human soul is sure, and in his own heart is convinced of his mothers love, full of mercy. There is none else better than her in giving him the required protection even when her own self is being offended by him. It is also seen many a time that when a child in a family is reprimanded by the parents, displeased at any of his offences, he seeks protection with those of the members of the family who, he knows, love him and would surely give him the required protection. This same phenomenon works with maximum effectiveness in the man-god relationship.
Some people want less, and some desire for more, but no human being is free from wants. The demand of indispensable needs in presence of inherent helplessness makes man look for a supreme provider. Islam, at the very outset, creates in man love for and attachment with the Lord-nourisher of the worlds, so as to depend upon the divine mercy with sure conviction of getting that which is needed, by invoking in the name of His beneficence and mercy, the prime attributes of Allah.
It is reported that, with some of his companions, the Holy Prophet, by chance, passed through a graveyard. He covered its ground as quickly as he could. After attending the business, for which he had taken up the excursion, he returned by the same route. But then, very slowly, he walked down the distance of the graveyard. The companions wanted to know the reason. The Holy Prophet informed them that at the time of their first crossing, in one of the graves, a dead man was paying the penalty of his sins, and as a "mercy unto the worlds" he could not stay at a place where punishment was being administered; but during the return journey it so happened that the child of the man in trouble, for the first time, learned and recited bismillahir rahmanir rahim, on account of which the process of punishment had been cancelled.
The merit and the beauty of a religion lies in its perfection, in its contents and its comprehensive presentation. The Quran in this regard is singularly unique. In contrast to the various different creeds of the world, which might have been using some term or the other, the Quranic term, with clarity and perfection, brings home to man the truth that Allah, the Lord of the universe, is not an awful, dreadful, cruel being, void of love and compassion, but His prime attributes are His boundless love and compassion which invite, attract, encourage and even insist upon every sensible human being to rush to Him for the fulfilment of his demands, and to seek His succour in helplessness.
It is said that al Fatihah is the quintessence of the Quran, and bismillahir rahmanir rahim is the essence of al Fatihah, and the letter ba of bismillah is the embodiment of bismillahir rahmanir rahim, and the dot below the first letter ba of bismillah is the spirit of the first verse. Ali, son of Abu Talib, the first of the holy Imams, had said:
"I am the dot below the ba of bismillah" which means that to Ali has been entrusted the whole of the book and its true exposition, i.e. Ali had been endowed with the knowledge of the Quran with its external meaning and internal interpretation. The statement of Ali is testified by the well-known and universally accepted declaration (hadith) of the Holy Prophet:
I am the city of knowledge and Ali is its gate.
AL HAMDU
Alhamdu means that (all) praise, thanks, gratitude, be to Allah alone, not to any one else, from the beginning of the universe to its end, not under compulsion, but because He alone, and none else, deserves to be praised, not only for the fulfilment of his particular desires but also, mainly, for all the bounties and blessings made available to man in his existence.
The love of the merciful for His creation is so deep and fulfilling that no compensation, even in the form of gratitude, can be offered to Him. In fact He needs no return. The divine mercy is independent of gratitude. It reaches and covers all the created beings whether the creatures show gratitude or not for the benefits and bounties they make use of and enjoy. The smallest bounty is an unconditional favour. Man does not deserve it, nor has he any right to claim any favour from the Lord. It is the all-embracing mercy of the merciful Lord which reaches one and all, whether any creature asks for it or not, whether the recipient acknowledges it or not.
A person likes to be praised if he accomplishes or acquires something extraordinary, novel or very important, after investing his best efforts, but the good in Allah is with Him. He has not acquired it.
He is goodness itself in its fullness and perfection. He is not in need of praise. In a prayer, He is praised, only to make the pray-er love and cherish the attributes which are praised, because as a matter of course, he would like to possess the attributes which he is praising.
The all-knowing Lord-nourisher is fully aware of the needs and wants of all His creatures more than they themselves know. He bestows His favours and bounties without receiving petitions from them, yet to educate, train and discipline the mankind, prayer, in which He is praised, is necessary, so that man remains attached with the merciful creator, while enjoying the divine bounties, conscious of the absolute sovereignty of the Lord of bounties and grace.
Aqa Mahdi Puya says:
To find out the truth in connection with the praise and the praising (hamd) the question as to who praises whom, must be answered. Man can praise Allah if his existence is presumed to be as eternal as Allah, whereas, in fact, it is Allah who created man and taught him how to praise. Truly, the praise as well as the praising both belong to Allah. Allah is the hamid, the praiser, and also the mahmud, the praised. There is none else other than Allah who is the subject as well as the object of the praise, and in this sense no one can share His praise. This is implied in the preposition li (for), which signifies the exclusive authorisation.
Hamd, adoration through praise, takes the place of gratitude to be expressed for getting favours and bounties. Man, by nature, shows his readiness to yield to love and compassion, even to the extent of unconditional surrender. To depend upon the co-operation and help of others is human. When he finds that someone, attached to him, is taking interest in his well-being, he is automatically drawn to him. His desire for a happy life makes him go after that which helps and protects, and avoid that which he finds harmful to his existence and welfare. By realising that praise, in any form or content, must be for Allah, and for no one else, and that Allah alone deserves every praise and adoration, man is freed from the fear of awesome tyranny, corruption and servitude which he presumed that the dreadful and false gods would inflict upon him. On the contrary now he knows that his real master is the Lord of beneficence and mercy whom he approaches through His praise. He is free to get as near to Him as he likes in order to earn more and more from the bountiful benefactor who Himself is ready to bestow favours and bounties, in abundance, on the sincere seeker and on those on whose behalf He is beseeched.
The Arabic word shukr implies gratitude for some particular favour, whereas hamd, without reference to any particular quality, is an objective gratitude, for all that is good and gracious, profitable and advantageous. It may also involve the idea of free, unrestricted and unqualified admiration. But, again, admiration refers to the Arabic word madh which is used both for the animate as well as the inanimate objects, without necessarily implying that existence of the qualities admired depends on the conscious will of the object, in which case admiration will relate to the qualities admired, not to the possessor of those qualities. Allah is never praised in this sense. The prefix al confirms that hamd is for no one but Allah who alone, not merely on account of the manifestations of the divine attributes, but because He is the sole owner of those glorious qualities, deserves to be praised; identifying His self-existent absolute self. The qualities belong only to Him alone, to none else, and it is so for all times since eternity, and will be so till eternity. So, in this sense the English word "praise" should be understood and used as a translation of hamd.
Hamd (the praise) is Allahs. It has no beginning and no end. We, the created beings, do our best, within our limitations, to give expression to the "real praise" (hamd). His hamd, as His grace, is unlimited and continuous. No one can praise the merciful even for a whole life-time and say that justice has been done, because every time one gives thanks to Allah he inhales and also exhales, drawing in the good life-giving air and exhaling the bad air, two bounties he is receiving for which only once can he say "I thank the bountiful Lord". It is impossible to thank Allah for the innumerable bounties He has put at the disposal of man, right inside his body, and in the world where he lives as an individual as well as a member of the community. Even the thanks and praises he offers to the bountiful have been taught to him by the Lord of the worlds. Therefore, every creature is, all the time under the obligation of the bountiful grace of Allah.
By praising, we reach the stage where the infinite goodness of our Lord purges out of us the taste for evil and creates in us the eagerness to get nearer and nearer to Him to earn His mercy which purifies us and reflects in us the divine attributes.
RABBUL ALAMIN
Rabb in Arabic stands for nourisher, cherisher, and sustainer. According to Raghib, an Arab lexicologist, the word rabb signifies "the fostering of a thing in such a manner as to make it attain one condition after another until its goal of completion".
Our Lord is He who gave unto everything its form, and then guided it aright. (TAHA; 50)
This is rahmah, mercy, from the rabbul alamin.
The love and mercy of Allah towards His creatures surpasses, in quantity and quality, the love of both the father and mother put together. From the birth to the last breath everything in the universe depends upon the rububiyat, the nourishing, cherishing, sustaining and protecting aspect of the mercy of the Lord of the worlds. No single English word to give the meaning of the word rabb could be found, but "Lord" seems to be the only alternative if readers remember the above noted description whenever the word "Lord" appears in our text.
RUBUBIYAT
Aqa Mahdi Puya says:
Rububiyat speaks of another attribute - lutf, meaning tenderness and refinement in diffusing through every ones mind and feelings to know the needs and make available the necessary means of satisfaction. This position gives authority to exercise legislative powers which, in fact, justifies the establishment of the office of nabuwat and imamat.
By making Allah known as the rabbul alamin, Islam has disclosed the truth to mankind that He is the Lord of everything in the universe, be that human, animal, vegetable, mineral, perceptible or imperceptible, visible or invisible, near or far, in the earth or in the heavens, or in between them. With infinite power, able to do all things, the all-wise almighty creator of matter and meaning is a supreme sovereign in every aspect of His absolute authority. His independent will extends to and covers all kinds of the worlds created by Him.
The five "mystic" classifications of the worlds are as under:
Material or physical NASUT
Metaphysical MALAKUT
or supernatural
Spiritual JABARUT
Divine LAHUT
Imperceptible and GHAYBUL GHAYUB
unknowable
The rububiyat begins to operate as early as the will to create a being takes effect, and continues to nurture the created being with love, care and never-ceasing vigilance, providing all its needs according to the changes it goes through. It is like a self-imposed duty to guide the creature to make conscious efforts to avoid harm and avail profit.
"Verily, We have created everything by (the right) measure". (QAMAR: 49)
Things necessary for the living beings, all over the universe, in all times, are available to satisfy various wants and needs. The quality and quantity of the "resources" have been determined according to the collective requirements of all that which has been created. Some things are rare, some things are plentiful, but at all events nothing is less or more. A thoughtful study of the complex of "things" brings the obvious fact to light that there is only one single owner master who has set the wonderfully harmonious working of the universe in motion, allowed life to be created, and in addition, enabled each and every creation to put into effect the aim of its being brought into existence.
The heat of the sun changes the water into a mass of fog and the wind takes it to the sky in the shape of rolling clouds and drives them over various parts of the earth; and when the stored water in the clouds melts on account of the solar glow, it rains all over the earth. The earth receives the water and grows "food" for all the living beings. Every being finds, all that which serves to maintain life on earth, ready, as soon as it comes into being, duly provided and arranged in the required quantity and quality. The milk, a new-born baby feeds on, is ready in the mothers breasts well in advance of its birth.
The merciful rabbul alamin has provided manifold bounties for the survival and happiness of the incomprehensibly large number of the members of each of the innumerable species in the universe. There is perfect harmony and undisturbable control in the continuous working of nature. Each creature, perfectly formed and fully equipped, has an inherent capacity to make use of the available "resources of the bounties", and obtain its own means of sustenance from one complete regular system. This orderly arrangement, according to the Quran, takes effect by means of taqdir and hidayat.
Taqdir means "consider a thing well; fix in measure and quantity, render possible".
Imam Ali ibn abi Talib had said:
Allah had conditioned and circumstanced the operation of all that has been created under precise (self) regulating laws, in the sphere of time and space, made their unlike, complex and diverse dispositions agree and fit well together, implanted and infused rhythm and balance and co-ordination in their nature, to give them the inbuilt discipline that follows an orderly system. (NAHJ AL BALAGHA)
The appropriate assignment of a prescribed condition is taqdir, a precise system of laws which cannot be tampered with or led astray outside its logical course by any force except by almighty Allah, who is omnipotent and able to do all things. The perfect working of the well defined plan under definite laws depends upon His justice. As the 26th verse of Ale Imran says: "In Thy hand is all good", the almighty Lord through these precise laws, governing the operation of creation, has provided the living beings all the opportunities to make effort and win success by relying upon them.
The whole complex of the immeasurable universe is working in perfect harmony, keeping the living beings inhabiting it, and the living conditions and circumstances provided for them, in co-operative accord. No one can make the slightest attempt to disturb the "predestined nature of creation". The law of cause and effect can never be made to stop its inevitable function. The various elements can never do otherwise than as they have been directed under the divine laws of the nature. In this sense the meaning of the word taqdir should be understood.
Hidayat means "right guidance". All the living beings, all over the universe, are motivated to exercise their free choice and do that which is meaningful and profitable, and avoid that which is absurd and harmful, by discovering, understanding and making use of the "controlled by precise laws" environment.
Taqdir governs every natural phenomenon and hidayat directs all the activities of the living beings. Their combined application is universal. Every being in the universe is so perfectly designed that each fulfils its own individual needs from one and the same environment. But in order to refer to the particular aspect of sustenance and preservation which the nourishing and preserving Lord justly and mercifully supplies for the benefit of His creatures, a few typical examples are sufficient.
A newly born child at once sucks the mothers breast. The roots of the plants and trees absorb from the earth only that which helps their growth, leaving out the unessential, notwithstanding its presence in the soil. As soon as a fish is born it swims. Every creature functions under the divine guidance.
Glorify the name of your Rabb (the Lord) the most high;
He who creates then fashions in the proportion.
And He who has planned, then guided, (ALA: 1, 2, 3)
The whole universe has been designed, created and guided (to function according to the divine laws) by one single authority who is eternal., almighty, all-knowing, all-just, benevolent and merciful.
The perfect unity and harmony found in the sustainment of the creation points towards the supreme authority of one Lord of the worlds. There is no room for anyone to claim the position of a false god or goddess because for sustenance he or she also depends on the rabbul alamin. So all unreasonable beliefs in the false imaginary deities are destroyed for ever.
(He is) the Lord of the heavens and the earth and all that which is in between them. (SHU-ARA: 23, 24)
Alamin means the heavens and the earth and that which is in between them. According to the Quran, out of the seven heavens, the lowest is the starry space (sama ud dunya), above which, there are six heavens, not physical in nature, but controlling the physical region as the intermediary stage to the ultimate.
The physical directions, up and down, are relative definitions. The ultimate, the goal or the termination is the Lord of the worlds. The most sublime being, who encompasses and penetrates the whole universe, is the absolute high (up).
They ask you of "the hour"; whereto (is) its anchorage? Wherein are you (concerned with) its notion? Unto your Lord (alone) is its termination, (NAZI-AT: 42-44)
The most finite and least encompassing and penetrating or the lowest (down) is the water, as described by the Quran.
Aqa Mahdi Puya says:
The above noted verses give the most credible explanation of the anchorage of all "efforts" or "strives". It is the sa-at or the qiyamat. As explained above the absolute ups and downs is a guidance for the solution of many theological terms of utmost importance such as mi-raj, qiyamat, the angelic spheres and the other abstract realms.
By introducing Allah as the rabbul alamin, Islam has warned and alerted mankind not to do injustice to any creation of Allah. He will punish the unjust offender because even the smallest degree of injustice displeases the just Lord of the worlds. Also, this term makes man realise that Allah is the master not only of mankind or animate and visible objects but He is the Lord of everything in the universe - human or animal, vegetable or mineral, visible or invisible, perceptible or imperceptible, near or far.
RAHMANIR RAHIM
(see commentary for verse 2)
MALIKI YAWMID DIN
Allah is the master of the day of faith, or the day of the final judgement.
He who sits in judgement is known as a judge. The Arabic word is qadi. Here the word qadi is not used because qadi is not the law-giver or lawmaker, but only an executor of the law made and enforced by some other authority, and therefore, is restricted by the judicial system in force. The malik or the master is the law-maker as well as the executor of His own laws. With the supreme powers of a law-maker He uses His discretion not only in passing the judgement but also in carrying it out, according to the merits of each individual case and in view of His own satisfaction, in the light of explanations given by the accused. When an accused is proved guilty, the qadi cannot grant pardon or remission of punishment but the malik can grant amnesty to the petitioner at His own independent discretion which cannot be challenged.
A master, who is also the beneficent, the merciful and the Lord-nourisher, would naturally be just as well as kind and compassionate when He sits in judgement over His own created, nourished and protected creatures. The justice, strict application of law to requite according to the deeds, will be modified by blending mercy with it. Only those, found unpardonable, not deserving to receive the benefit of His benevolence, will suffer the penalty. This aspect of the nature of the master of the day of final judgement has been revealed through the holy name rabb, to keep man alert against the strict justice and at the same time keep him hopefully expectant of the divine mercy.
The maliki yawmiddin gives fair warning to mankind to anticipate strict justice, the rahmanir rahim rabbul alamin gives hope to expect mercy. So Islam prevents terror and cruelty and give currency to love and sympathy in order to change mans conduct for the better. The divine plan had been set in motion through the Holy Prophet as the "mercy unto the worlds".
"Say: O My servants who have been inordinately immoderate in their actions to hurt themselves, despair not of the mercy of Allah. Verily Allah forgives all sins. Verily He is the oft-forgiving, the merciful." (ZUMAR: 53)
Ali, the first holy Imam, has composed several prayers, masterpieces of literature, to be recited to invoke the merciful Lord. One such masterpiece is the well-known Dua al Kumayl.
O my Allah, my master, my RABB!
Can Thou really see that I am thrown into the fire, notwithstanding my belief in Thy unity; inspite of Thy awareness thoughtfully perceived by me,
Thy praise eloquently pronounced by me, my soul abounding with Thy love; and despite my sincere confession and invocation, stooping low before Thy Lordship? Far be it from Thee!
Thou art too generous to abandon him whom Thou has nourished. (AL KUMAYL)
Aqa Mahdi Puya says:
The actual malik (master) is He who exercises absolute authority over everything in His possession. Everything owes its existence to Him He is the absolute. Therefore, the use of the term "master" for the possession and the right of possession (malikiyyat), or power and authority (mulukiyyit) is true and real in the case of Allah only. For others it would be only figurative and unreal. This is also strictly applicable to all His other attributes.
YAWMIDDIN
What man today, in this life, believes and disbelieves, will be laid bare on the day of faith. The believers and the disbelievers will witness the truth manifested before them. His reward to the righteous believers and His punishment to the wicked disbelievers will be announced. Both will thereafter live through the recompense requited by the maliki yawmiddin. Therefore, the day of faith, in fact, is the day of judgement, or the day of reckoning.
There will be a day of judgement or requital, but it does not exclude Allahs authority to reward and punish while life, prior to the promised day, goes on. It is one of the aspects of the infinite mercy that the act of judging is continuous. This aspect serves as a warning to keep man on the right path, or to encourage him to return to it if he drifts or goes astray. The day of judgement is the day of final requital.
The life after death is the continuation of the life in this world, to be lived in paradise or hell, in view of the good or evil done here. As you sow so shall you reap. At every stage of existence the divine judgement stays operative.
The Holy Prophet advised his followers:
Keep on judging your conduct to make yourself ready for the (final) judgement and assess your deeds continuously ahead of the (final) assessment.
Aqa Mahdi Puya says:
Yawm (day), mentioned in the Quran, is not, on every occasion, the day of the earth, from sunrise to sunset. It can be a moment or a period of time extending even to fifty thousand years as per verse 4 of al Ma-arij.
Therefore, according to the context in which it is used, the day may be of an indefinitely small or long period of time, not what we understand in terms of the orbit of the earth around the sun.
A thorough study of the Quran shows that whenever movement is mentioned, the downward course, or things descending from Allah to the terrestrial realm, are described as "night"; and the upward course, or things ascending towards Allah, are described as "day". The descending course is also described as nuzul.
The blowing of the trumpet (nufkhus sur; will breathe (spirits) into forms. All the creatures will take their final shape. The influence of time and space which separate one creature from the other will be removed. All will be brought together. It was He from whom everyone had come forth and unto Him every one shall return through the agency of the grace and guidance of (His) rububiyat. Each shall take up the position he or she is entitled on merit. Din is stipulated as such with reference to the yawmid din. Thus the masterdom of the malik assumes complete manifestation.
O man! Verily you are striving unto your Lord (with) a striving and are about to meet Him. (INSHIQAQ: 6)
And what will make you know what yawmiddin shall be?
And what will make you know what yawmiddin is?
(It is) a day on which no soul shall own anything (helpful) for any (other) soul; the absolute (supreme) command on that day shall be Allahs. (INFITAR: 17 - 19)
The ultimate, absolute and real authority belongs to Allah who is the first as well as the final cause of all creation. All the other authorities are unreal and imaginary. Therefore, the normal course to be adopted by man is that which has been stated above - striving unto the Lord.
This is the day when people will stand before Allah, the Lord cherisher of the worlds (TATFIF: 6).
This day cannot be taken as a day of any duration. It shall be a day which will not be followed by any night.
The human beings would discard virtue and indulge in evil, employing immorality and tyranny to perpetrate all kinds of heinous crimes and destroy peace and harmony, essential for a normal and orderly life in this world, if they do not know and believe that there is an all-just authority to question, judge and punish the evil-doers. Therefore belief in the life after death and the yawmiddin is rooted in the basis of Islamic teachings.
What! Do those who commit evil suppose that We shall make them as those who believe and do good, that equal shall be their life and their death? Bad is their judgement. And Allah created the heavens and the earth with truth, and that every soul shall be recompensed (according to) what it has earned. And they will not be unjustly treated. (JATHIYAH: 21, 22)
IYYAKA
Aqa Mahdi Puya says:
All creatures, irrespective of social position or authority, in like manner, must submit to His will, and obey and worship Him. They have to seek His help in every activity. No one, not being equal to Him, is left out or exempted from His service. All are His servants. He is the original creator and the supreme law-giver. Every thing is created by Him, therefore, it has to abide by the laws He has made. No finite being can claim the rank of a god nor anyone can worship any finite being as a god, and also there is no room for ta-addud, the numeration of the infinite. The infinite is absolute and the finite is composite (a creature).
NA-BUDU
Worship is not mere carrying out some ritual. In thought and action "Thee alone we worship" is an unconditional commitment to the service of Allah, and none else, in order to live and die as it would please the Lord-master. The devotee puts an obligation upon himself to serve only Allah and none else. It creates an essential spirit of faithfulness to the only real master, and sets him free from the fear and subjugation of all the false authorities. The faithful servant, consequently, invokes the masters pleasure to obtain the fulfilment of his needs and wants, because he expects nothing from anyone else except from the real master whom he serves exclusively. This declaration is also a source of total satisfaction, as the devotee vows to live and die as Allah wills, and not as he himself prefers.
Aqa Mahdi Puya says:
Man owes loyalty to none but Allah, and true loyalty demonstrates itself by making him do nothing but carry out the will and command of the master, abide by His instructions, and represent His pleasure. To pay homage to or bow down before even a stone by His order, or to seek help through the means approved and established by Him is, in fact, His worship, because it is in conformity with the loyalty a servant owes to his master. To employ ways and means, in contravention to His orders, even to worship Him, is disloyalty.
So far Allah has been referred to as He, His, and Him, third person singular pronouns. Now one feels that one is standing in the presence of the absolute, so it is time to address Him in the second person singular by using the word iyyaka which means "Thee alone" and none else, the negation of everything else other than Him and the assertion of the Only One. The created being, as an individual, disappears, and makes an appearance as a member of the community of the fellow creatures, a unique characteristic of the religion of Islam which unites individual and collective behaviour in perfect harmony to promote the cause of humanity.
No community or society of individuals can serve the Lord-master without an Imam (guide). It is also true that no one can be installed in this position except the person who represents His universal grace. Therefore the almighty Allah had sent the Holy Prophet as the "mercy unto the worlds". The reach and scope of the Holy Prophets mission is as all-inclusive as Allahs rububiyat, which, of course, had established his finality (khatamiyat). According to some authentic traditions, the Holy Prophet, during the ascension (mi-raj), led the prayers attended by all the prophets and messengers of Allah, who had been sent, before him, as the representatives of the almighty Lord to guide mankind, together with the angels, which, again, had instituted his supreme leadership (imamat kubra). The institution of a supreme leader, to guide mankind in its collective obedience to and worship of the Lord of the worlds, is the basis of the essential Islamic form of government, approved by Allah. It means that absolute sovereignty is in the hands of Allah and it cannot be delegated to any one but to the person who represents His universal will and grace, who is in communion with Him, and who knows the relation of the infinite to the finite and the interrelationship between the finite beings.
Seek they other than the religion of Allah, when unto Him submits whosoever is in the heavens and the earth, willingly or unwillingly, and unto Him they shall be returned. (ALI IMRAN: 83)
He is Allah, the creator, the master, the fashioner. His are the most beautiful names. All that is in the heavens and the earth glorifies Him, and He is the mighty, the wise. (HASHR: 24)
There is none in the heavens and the earth but must come unto the beneficent as a servant. (MARYAM: 93)
Keeping to the norm of the universal submission, man must also submit and surrender his will to Allahs will, and seek help from no one but Him. The Quran, in view of the execution and regulation of Allahs will, in the operation of creation, guides mankind to learn from the "book of creation".
This verse throws light on the doctrines of determinism and free-will, a controversial issue in philosophy, theology, ethics and jurisprudence. The act of obedience and seeking help prove that human being exercise freedom of choice, and, therefore, are responsible for their actions, because they are not passive targets of Allahs activity, but have been given free-will by Allah to make their own decisions and act upon them. Their free-will and its outcome are conditioned by Allahs will, order and providence. The will of Allah does not directly determine the deeds of creatures, making the creatures will entirely ineffective, in which case they would not be responsible for their actions, as the determinists say. It is true that the creatures cannot exercise absolute free-will because their actions and judgements have to abide by the laws created and enforced by the will of Allah as explained earlier while making clear the meaning of the word taqdir. As Imam Muhammad bin Ali al Baqir has said there is no predetermination as far as the activity of the created beings is concerned but every action is conditioned by the laws, made by Allah, operating the creation, so there can be no unbridled use of freedom. It is a conciliation between freedom of action and complying with the will of Allah.
In the Quran the predominance of Allahs will is mentioned to point out the overall supremacy of the laws made and enforced by Allah; and also the freedom of choice granted to man is confirmed to make it clear that although living beings have the freedom to do what they will, shouldering the responsibility of their actions, they cannot do away with the will of Allah. In common terminology it is a via media. Allahs activity can be described as "action", and the activity of the creature as "reaction". There cannot be a "reaction" without an "action". And if there is no "reaction" the action would be considered unproductive. In this sense Allahs action operates in the realm of creation to which the creatures, consciously or unconsciously, willingly or unwillingly, react. The action is conditioned by the nature of the "actor". The divine action, the outcome of Allahs boundless grace, can be nothing but pure good, but the reaction of the finite creature may take a different course and produce evil for which the bad receptivity of the finite creature should be held responsible. The Quran says:
Whatever good befalls you (O man) it is from Allah, and whatever of evil befalls you, it is from yourself; (NISA: 79)
It is logical as well as profitable to seek help only from Allah whom the supplicant has accepted as his rabb, and has undertaken to serve Him only, because the infinite mercy of the merciful Lord will be available to the seeker of help in proportion to the sincerity of his commitment. Through this prayer, the pray-er, in all his prayers, invokes the divine mercy, and even if the desired relief is apparently delayed or withheld, he gets the satisfaction that petition has been put forward to the proper authority who alone knows what is best for the invoker, in his own interest. As only light, not darkness comes forth from the light, so the withholding of mercy of the merciful Lord should never be misunderstood as indifference or pitilessness, because inadequate and faulty conjectures cannot comprehend the infinite wisdom of the all-wise Lord.
IHDINAS SIRATAL MUSTAQIM
A true believer in the truth, however learned and wise he may be, has to pray for this blessing from the all-knowing and all-wise Lord. Man needs guidance not only to have knowledge of the theory and practice of the doctrine he believes in, but also to perceive the extraordinary truths which open up new spiritual horizons.
The right path, mentioned here, is neither any particular path nor the doctrines of the religion. There are several angles of human life in this world. The physical, mental, moral and spiritual aspects of living, together with its many divisions, need guidance to find the right path. The guidance to the right path mentioned in the Quran encompasses all aspects of the various paths open to the human soul in this life. To fulfil the purpose of his creation, which is the ultimate purpose of mans existence in this world, he prays to the creator for spiritual assistance to keep him on the right path.
Aqa Mahdi Puya says:
llyyaka na-budu wa iyyaka nasta-in is the norm of human activity. Man must obey Allahs will, and seek His help, which also is obedience to Him. Human life is a striving to reach the absolute perfection, Allah. However perfect mans attainment be in this direction, it will still be finite. Only the infinite is absolute perfection. The distance between the infinite and the finite is infinite. Mans effort and strive in the way to perfection, by perpetual obedience and quest for help and guidance, should be continuous, then alone he can keep to the right path which leads to Allah.
SIRATAL LADHINA AN-AMTA ALAYHIM
The right path has been clearly defined, unmistakable in meaning, positive in application. Any path, fancied and chosen by man, individually or collectively, according to this verse, is not the right path. The right guidance, identified beyond doubt, has been made available to mankind. To follow the path of the divinely guided guides, on whom Allah has bestowed His bounties, is the right guidance. Their path leads to the divine grace. It satisfies the essential fulfilment of those who desire to always remain rightly guided. Attached with the rightly guided guides, man must rely upon their model righteousness to give form and meaning to the life spent in this world. The rightly guided guides are only those whom Allah Himself has thoroughly purified:
Verily, Allah intends but to keep off from you uncleanness O you Ahl ul Bayt, and purify you with a thorough purification. (AHZAB: 33)
The essential prerequisite for following the path of an ideal, worthy of imitation, is to love the cherished model with heart and soul. To serve this necessity the almighty Allah and His Holy Prophet have enjoined the love of the Ahl ul Bayt, the thoroughly purified and divinely chosen guides, who show the right path.
Say you (O Muhammad): "I ask of you no recompense therefor, save love of (my) relatives (Ahl ul Bayt)." And who earns good, We increase for him (more) good therein, verily Allah is oft-forgiving, thankful. (SHURA: 23)
Love and attachment with the chosen guides, the Ahl ul Bayt, is known, in the religious doctrines of the original Islam, Shiism, as tawalla.
Aqa Mahdi Puya says:
Wherever you turn you shall find (only) His manifestation. (BAQARAH; 115)
Therefore, it may be said that all paths lead to Him, whether the path is straight or curved. Though it is true that every creation, in some way or the other, is His manifestation, yet that which is closer to His essence in comprehensiveness and gives a better vision of His unity, absoluteness and omnipotence, is more effective in making clear His supreme being. To follow the track of such manifestations is, in fact, itself the right path, which has been instituted by the almighty Allah as the true guidance.
A sure and clear view of the straight path is possible when there is a model or a guiding example. The Quran identifies it as the path of those on whom Allah has bestowed His bounties.
Who so obeys Allah and the messenger (Muhammad), they are with those upon whom Allah has bestowed favours, of the prophets, and the truthful, and the witnesses, and the righteous; and the best are they as companions!
(NISA: 69)
Whereby Allah guides him who follows His pleasure, into the ways of peace, and brings them out of darkness unto light by His grace (will), and guides them to the right path. (MA-IDAH: 16)
Though His bounties are the outcome of His universal grace (rahmaniyat), encompassing all His creatures,
"My grace (mercy) embraces all things", (ARAF: 156),
yet out of His rahimiyat He has chosen the prophets, the truthful, the witnesses, the righteous, and those who follow their footsteps, in letter and spirit, as His friends. Even those who had been thoroughly purified by Allah and whose path has been described as an ideal for the whole mankind, had always turned to Allah because the (two bows length or nearer) distance, between theirs and the infinite beings perfection, was visible to them only. So man must aspire to rise higher and higher, then only he becomes aware of the distance and submits unconditionally to the supreme being.
The gift of mental, moral and spiritual perfection, the real favour and true bounty, which enables man to avoid sin, is indicated in this verse. It also identifies the perfect beings whose purity had never been corrupted by any evil of any kind, from the beginning to the end of their life on this earth. Such men of ideal purity, who knew why and how the universe was created by Allah and the laws which govern its operation, therefore, did not commit any mistake, in thought and action, are called ma-sumin (infallible). They are only fourteen in Islam- the Holy Prophet and his divinely chosen twelve successors, and Fatimah, the daughter of the Holy Prophet. In addition, the prophets and the messengers of Allah, who had been sent before the Holy Prophet, are also ma-sum (infallible).
When Allah asks mankind to necessarily follow the path of those upon whom He has bestowed His bounties, it is a must that there always should be, till the end of the world, people on whom He bestows His bounties, who are destined to be the ideal, testified models of righteousness, on the earth. These men cannot be but those who should, of course, be like and comparable to the Holy Prophet in purity, wisdom and that which made the Holy Prophet the khayrul bashr, the best among mankind; otherwise without the availability of the model, the command to follow in its footsteps would be an injustice. This verse proves, beyond doubt, the existence of an Imam in every age, uptil the day of judgement.
To know about whom the Quran says "he who is the best in knowledge and wisdom", the divinely guided guide, read the following verses:
VERSE 269 IN BAQARAH.
VERSE 55 IN MA-IDAH.
VERSE 35 IN YUNUS.
VERSE 16 IN RAD.
VERSE 9 IN ZUMAR.
VERSE 26 IN MULK.
These verses guide the seeker of truth to find out the essential qualities a religious leader or a spiritual guide must possess, and then to select his leader, without fear or favour, because,
"there is no compulsion in religion" (BAQARAH: 256).
Freedom of choice has been given to man as a test and a trial, after revealing the truth which teaches to distinguish between good and evil. The Quran does not mention names but only describes qualities in order to give the seeker of truth an open opportunity to exercise his freedom of choice.
He to whom wisdom is given, he truly has received abundant good. (BAQARAH: 269)
Besides, "I and Ali are of the one and the same light", and "I am the city of knowledge and Ali is its gate", there are several traditions (see "Essentials for the readers of the Holy Quran" from page 1 to 7) which clearly make known the unique position of Ali in Islam. Through these traditions Muhammad and Ali have been proved to be the same in physical and spiritual purity. The meaning of this verse, in the light of other verses, is that to be guided aright, one should, in the absence of the Holy Prophet, follow Ali, and the divinely chosen genuine guides among his progeny, because while departing from this world the Holy Prophet gave his last and final guidance to all his followers, for all times:
I will soon be called back, so I will have to go away from you, but I leave behind, among you, the thaqalayn (two weighty indispensable influential authorities), the book of Allah and my Ahl ul Bayt. Should you be attached to these two, never, never shall you go astray, after me, for verily these two will never be separated from each other; and, joined together, they shall meet me at kawthar.
The Holy Prophet and the Holy Imams are the models. Their personal purity, according to verse 33 of al Ahzab, from the moment of their arrival in this physical world to their departure, had been the unquestionable manifestation of the glory of the divine purity. Through verse 177 of al Baqarah, man is directed to follow the path of those whose piety has been described therein. They are the Ahl ul Bayt.
"My Ahl ul Bayt are like the ark of Nuh. Who so gets into it is saved; and who so stays away is drowned and lost," said the Holy Prophet.
The privilege of receiving direction by means of wahi, or revelation, a special medium of communicating the divine will, through the agency of an angel-messenger (Jibra-il) to the prophets and messengers of Allah, who had to convey the divine message in verbatim, was brought to an end after the Holy Prophet, the last of Allahs messengers. No angel did ever come to any one after the last prophet, Muhammad, with any message whatsoever from Allah.
Wahi, through the messenger-angel, had been sent only to a messenger of Allah, endowed with a thorough purity, which alone could sustain, carry and convey it. No human being, who does not possess the essential cleanliness, is in a condition to bear the divine revelation conveyed through angelic agency, unless Allah Himself purifies him with a thorough purification. Only that substance which is inherently pure in its innate genesis and particularly moulded, with a purpose in view, can hold up the energy and reproduce it in the same tone. All the prophets were the true messengers of Allah but each had a different receiving capacity, therefore, the Holy Prophet was not only the last of the prophets of Allah but also stood high and distinguished amongst the divinely chosen messengers, because in purity, strength and wisdom he was the ultimate model designed by Allah.
These messengers, We have exalted some of them above some others; of them are some unto whom Allah has spoken, and some He raised many degrees, (BAQARAH: 253)
Now, a new school of thought, in an attempt to make up an excuse for the continuation of prophethood, puts forward several untenable arguments based upon conjectures. It is said that the divine favours of guiding a human soul, through wahi, can be bestowed on any one upto the day of judgement. No one can deny that the divine guidance through revelation may continue as long as Allah wills. The word wahi literally means a mental awakening to an idea. Also any one may conceive any idea but this wahi cannot be said to have been revealed to him from Allah.
And verily satans do inspire (yuwhuna) their friends to dispute with you. (AN-AM: 122)
So Shaytan also, through his own methods, "inspires" his friends, but the confused simpletons are led to believe that the wahi is from Allah.
The wahi from Allah, known as ilham, through inspiration, guides those whom He chooses. The chosen being may be a man, or even a bee.
And your Lord inspired (awha) the bee: Choose habitations in the hills and in the trees and in that which they thatch; (NAHL: 69)
It cannot be a sensible argument to say that by receiving wahi from Allah, a bee becomes the messenger of Allah.
Only when a meaningful message is conveyed through the agency of the messenger-angel, Jibra-il, a person can claim to be the messenger of Allah. This method of divine communication had been terminated after the Holy Prophet, Muhammad, therefore, he is the last messenger of Allah.
This day I have perfected for you, your religion, and have completed My favour on you, and chosen for you Islam (to be) the religion; (MA-IDAH: 33)
When Allah, the Quran, as the source of the law and practice of the faith, the procedure of prayers, and the qiblah are the same, and Allah has perfected the religion, completed the favour and finally named the religion, why should any one feel the necessity of a new messenger, and for what purpose Allah would summon the messenger-angel to go to any person if there is no new message to be added to His already perfected, completed and final book? Although many impostors have come and gone with false claims to prophethood, but, in truth, as explained above, there is no necessity of a messenger after the Holy Prophet, Muhammad, nor any messenger will come, in future, till eternity.
GHAYRIL MAGHDUBI ALAYHIM WALADDALLIN
"Not (the path) of those inflicted with Your wrath, nor (the path) of those gone astray" is an explanatory clause of the 7th verse. The supplicant gives expression to his dislike and aversion for those who have rebelled against the divine authority and gone astray, and earned the wrath of Allah.
Aqa Mahdi Puya says:
There is no need to take ghayril maghdubi as the qualifying adjectival clause for the personal pronoun alayhim, or the relative pronoun alladhina, as Zamaqshari says, because an-amta alaykim is a restriction. Therefore, these two clauses should be taken as appositional clauses in the negative form. Ghayril maghdubi and waladdallin are those who have deviated from the right path, to follow which has been made obligatory by Allah, and by overstepping the prescribed limits have gone astray. By doing so they have earned the wrath of Allah. Those who neither fall short of and lag behind (taqsir), nor overstep the boundaries (ghulu), in fact, walk on the right path of the Holy Prophet. The Jews are said to be in the category of maghdubi, as an example of taqsir, and the Christians in the category of dallin, as an example of ghulu, but truly, those who fall short of and lag behind in the matter of carrying out Allahs commands are included in the maghdubi and those who overstep the boundaries and transgress the limits, laid down by Allah, are included in the dallin.
The Holy Prophet who, according to the Quran, "neither errs, nor is deceived, nor he speaks of (his own) desire", positively asked his followers to adhere to and abide by the guidance his Ahl ul Bayt (Ali and his descendants) would reveal and demonstrate, after him, as his divinely chosen successors. Who so, among his ummah, makes less their divinely set up position, renders himself liable to be grouped with the maghdubi; and who so elevates and exalts the men of ordinary character to higher status of spiritual guides, not confirmed by Allah and His prophet, renders himself liable to be joined with the dallin. Likewise those who glorify the prophets and their successors as gods are also condemnable as dallin.
Those who sincerely want to be guided aright should not only keep themselves attached with the divinely guided righteous guides, but also must keep themselves aloof from the misled, misguided and wicked impostors, avoid their company, and feel repulsion for their wicked ways and evil thoughts. This contempt of the maghdubi and dallin is called tabarra in the religious doctrines of the original Islam, known as Shiism. Both these clauses do not name the persons but describe their trend and tendency, therefore, whoever fits in this description earns the wrath of Allah, and for that reason is condemned and disliked.

2. سوره البقره

سوره البقره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الم (1)
ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُديً لِلْمُتَّقِينَ (2)
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3)
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4)
أُولئِكَ عَلي هُديً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (6)
خَتَمَ اللَّهُ عَلي قُلُوبِهِمْ وَ عَلي سَمْعِهِمْ وَ عَلي أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (7)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (8)
يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (9)
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (10)
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11)
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (12)
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ (13)
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلي شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (14)
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (15)
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدي فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (16)
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ (17)
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ (18)
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ (19)
يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (20)
يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (21)
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (22)
وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (23)
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (24)
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ (25)
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقِينَ (26)
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (27)
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (28)
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (29)
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30)
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (31)
قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (32)
قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33)
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبي وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (34)
وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (35)
فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلي حِينٍ (36)
فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (37)
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (38)
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (39)
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ (40)
وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ (41)
وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (42)
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ (43)
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (44)
وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَي الْخاشِعِينَ (45)
الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ (46)
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَي الْعالَمِينَ (47)
وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (48)
وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ (49)
وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (50)
وَ إِذْ واعَدْنا مُوسي أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (51)
ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (52)
وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَي الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (53)
وَ إِذْ قالَ مُوسي لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلي بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (54)
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسي لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (55)
ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (56)
وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوي كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (57)
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (58)
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (59)
وَ إِذِ اسْتَسْقي مُوسي لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (60)
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسي لَنْ نَصْبِرَ عَلي طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْني بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (61)
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصاري وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (62)
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (63)
ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ (64)
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (65)
فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (66)
وَ إِذْ قالَ مُوسي لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ (67)
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ (68)
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ (69)
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ (70)
قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ (71)
وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (72)
فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتي وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (73)
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (74)
أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75)
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (76)
أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ (77)
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ (78)
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ (79)
وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَي اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (80)
بَلي مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (81)
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (82)
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (83)
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84)
ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُساري تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلي أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (85)
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (86)
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَي الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوي أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ (87)
وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ (88)
وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَي الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الْكافِرِينَ (89)
بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلي مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلي غَضَبٍ وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ (90)
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (91)
وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسي بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (92)
وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (93)
قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (94)
وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (95)
وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلي حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (96)
قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُديً وَ بُشْري لِلْمُؤْمِنِينَ (97)
مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ (98)
وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلاَّ الْفاسِقُونَ (99)
أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (100)
وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ (101)
وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلي مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَي الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّي يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (102)
وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (103)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ (104)
ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لاَ الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (105)
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (106)
أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (107)
أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسي مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (108)
وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّي يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (109)
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (110)
وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصاري تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (111)
بَلي مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (112)
وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصاري عَلي شَيْءٍ وَ قالَتِ النَّصاري لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلي شَيْءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (113)
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعي فِي خَرابِها أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفِينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ (114)
وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ (115)
وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (116)
بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضي أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (117)
وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (118)
إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ (119)
وَ لَنْ تَرْضي عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصاري حَتَّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَي اللَّهِ هُوَ الْهُدي وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (120)
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (121)
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَي الْعالَمِينَ (122)
وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (123)
وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (124)
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي وَ عَهِدْنا إِلي إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (125)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلي عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (126)
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (127)
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (128)
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (129)
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (130)
إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (131)
وَ وَصَّي بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفي لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132)
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (133)
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (134)
وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصاري تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (135)
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلي إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسي وَ عِيسي وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (136)
فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (137)
صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ (138)
قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (139)
أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصاري قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (140)
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (141)
سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (142)
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلي عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَي الَّذِينَ هَدَي اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (143)
قَدْ نَري تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (144)
وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (145)
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (146)
الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (147)
وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (148)
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (149)
وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (150)
كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (151)
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ (152)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (153)
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ (154)
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ (155)
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (156)
أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (157)
إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ (158)
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدي مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ (159)
إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (160)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (161)
خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (162)
وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ (163)
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (164)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ (165)
إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ (166)
وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ (167)
يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (168)
إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَي اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (169)
وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ (170)
وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ (171)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (172)
إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (173)
إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (174)
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدي وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَي النَّارِ (175)
ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ (176)
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَي الْمالَ عَلي حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَي الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلي الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثي بِالْأُنْثي فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدي بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ (178)
وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (179)
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَي الْمُتَّقِينَ (180)
فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَي الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (181)
فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (182)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَي الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (183)
أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلي سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَي الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184)
شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُديً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدي وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلي سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلي ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (185)
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (186)
أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلي نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَي اللَّيْلِ وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (187)
وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَي الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (188)
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (189)
وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (190)
وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّي يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ (191)
فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (192)
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّي لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَي الظَّالِمِينَ (193)
الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدي عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدي عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (194)
وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (195)
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذيً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (196)
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوي وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ (197)
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ (198)
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (199)
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (200)
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (201)
أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ (202)
وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (203)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلي ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ (204)
وَ إِذا تَوَلَّي سَعي فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ (205)
وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ (206)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (207)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (208)
فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (209)
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِكَةُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ إِلَي اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (210)
سَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ كَمْ آتَيْناهُمْ مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (211)
زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (212)
كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَي اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (213)
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتي نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ (214)
يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ (215)
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسي أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسي أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (216)
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّي يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (217)
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (218)
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (219)
فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامي قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (220)
وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّي يُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّي يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَي الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (221)
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذيً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحِيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّي يَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ (222)
نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّي شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (223)
وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (224)
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (225)
لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (226)
وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (227)
وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ وَ لا يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي أَرْحامِهِنَّ إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذلِكَ إِنْ أَرادُوا إِصْلاحاً وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (228)
الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً إِلاَّ أَنْ يَخافا أَلاَّ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (229)
فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّي تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَتَراجَعا إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ يُبَيِّنُها لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (230)
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (231)
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَّ إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكُمْ أَزْكي لَكُمْ وَ أَطْهَرُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (232)
وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَي الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَي الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (233)
وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (234)
وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاَّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ حَتَّي يَبْلُغَ الْكِتابُ أَجَلَهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (235)
لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَي الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَي الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَي الْمُحْسِنِينَ (236)
وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ إِلاَّ أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوي وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (237)
حافِظُوا عَلَي الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطي وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ (238)
فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً أَوْ رُكْباناً فَإِذا أَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (239)
وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَي الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِي ما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (240)
وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَي الْمُتَّقِينَ (241)
كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (242)
أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَي النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (243)
وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (244)
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (245)
أَ لَمْ تَرَ إِلَي الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسي إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (246)
وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (247)
وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسي وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (248)
فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ (249)
وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (250)
فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْعالَمِينَ (251)
تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (252)
تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ (253)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ (254)
اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ (255)
لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقي لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (256)
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (257)
أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (258)
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلي قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي عُرُوشِها قالَ أَنَّي يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلي طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلي حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَي الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (259)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلي كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (260)
مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (261)
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذيً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (262)
قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذيً وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ (263)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذي كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلي شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (264)
وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (265)
أَ يَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ لَهُ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ فَأَصابَها إِعْصارٌ فِيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (266)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلاَّ أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ (267)
الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (268)
يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (269)
وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ (270)
إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (271)
لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنْفُسِكُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ (272)
لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ (273)
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (274)
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاَّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهي فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَي اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (275)
يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ (276)
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (277)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (278)
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (279)
وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلي مَيْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (280)
وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللَّهِ ثُمَّ تُوَفَّي كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (281)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلي أَجَلٍ مُسَمًّي فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْري وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا وَ لا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِيراً أَوْ كَبِيراً إِلي أَجَلِهِ ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ وَ أَدْني أَلاَّ تَرْتابُوا إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدِيرُونَها بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَلاَّ تَكْتُبُوها وَ أَشْهِدُوا إِذا تَبايَعْتُمْ وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهِيدٌ وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (282)
وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلي سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ (283)
لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (284)
آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (285)
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَي الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (286)

آشنايي با سوره

2- بقره [گاو ماده]
در آيات 17 تا 73 اين سوره داستان فرمان خدا به بني اسرائيل، مبني بر كشتن و ذبح كردن گاو، بيان شده است. اين سوره كلا در مورد مؤمنين و مشركين و منافقين و خلقت آدم و بدعتهاي اهل كتاب و ماجراهاي موسي و بني اسرائيل و بناي كعبه توسط حضرت ابراهيم و نعمتهاي خداوند و مسائل قصاص و وصيت و قتال با مشركين و نكاح و طلاق و ربا و مجادله ابراهيم با مشركين بر سر اعتقاد به توحيد و تغيير قبله و احكامي از حج و ارث و روزه و ... مي‌باشد. آية الكرسي، آيه 255 اين سوره است. 286 آيه دارد و بيشتر آياتش در مدينه و پس از هجرت نازل شده است.

شان نزول

شيوه‌ي جديد جريان نفاق
شأن نزول آيه‌هاي 14 تا 16 سوره‌ي بقره
آن گوشه‌ي شهر، عبدالله در سايه‌ي نخلي، در نخلستان، زانوي غم، بغل كرده و عده‌اي نيز بر گرد او حلقه زده‌اند. عبدالله بن ابي به گذشته و رويدادهاي پيش مي‌انديشيد، زيرا از هنگام ورود پيامبر به شهر مدينه، بركت الهي زياد شده و كار و كاسبي، رونق گرفته، در پي آن، ميان مردم، هم‌بستگي پديد آمده و محبوبيت پيامبر دو چندان گشته بود.
عبدالله با حسرت بر دوران گذشته، آهي كشيد و روزهايي را به ياد آورد كه او براي رسيدن به رهبري قبيله‌ي خزرج، چه سختي‌هايي را متحمل شده تا نظر ريش سفيدان قبيله را جلب كند. ولي افسوس كه با آمدن محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، همه‌ي آن نقشه‌ها به هم ريخت. او با خود مي‌انديشيد چه خوب مي‌شد پيامبر به اين شهر قدم نمي‌گذاشت! يا ديرتر آمده بود؛ چون در آن صورت، مردم او را برگزيده بودند و ديگر نيازي به غريبه‌ها! نبود. اما حالا، نه، نه... هرگز باوركردني نيست. بيشتر قبيله‌ي خزرج به پيامبر پيوسته و تنها اين عده‌ي طمع‌كار نزد من باقي مانده‌اند. بايد چاره‌اي بيانديشيم و از اين وضع، به در آييم.
سرگرم اين انديشه‌هاي شيطاني بود، كه يكي از ياران او كه براي تهيه‌ي خبر به شهر رفته بود، دوان دوان خود را به عبدالله رساند. عبدالله كه از پيش منتظرش بود، وقتي او را ديد، از جا برخاست و آخرين خبر را از او جويا شد.
آن مرد كه نگراني از چهره‌اش نمايان بود، پاسخ گفت: ما شناسايي شده‌ايم. بايد چاره‌اي انديشيد؛ عبداللّه بن ابي با شنيدن اين خبر از جمعيت فاصله گرفت و در فكر فرو رفت. لحظاتي بعد با شادماني برگشت. به يارانش رو كرد و گفت: «از اكنون، شيوه‌ي جديدي را آغاز مي‌كنيم. با اجراي اين شيوه، از خشم و نگاه تند مردم در امان خواهيم ماند». او براي آموزش اين شيوه‌ي جديد به راه افتاد. از دور، ابوبكر را ديد. به سويش رفت و با چاپلوسي، دست او را گرفت و گفت: آفرين بر تو اي مرد راست‌گو؛ بزرگ بني تميم؛ شيخ‌الاسلام؛ مردي كه در غار، يار پيامبر بود و از بذل جان و مال در راه خدا دريغ نورزيد. سپس، عمر را مشاهده كرد. خود را به او رساند. دست او را گرفت و با فريب‌كاري گفت: آفرين بر تو اي بزرگ خاندان عدي بن كعب؛ مردي كه حق را از باطل جدا كرد و از بذل جان و مال دريغ نورزيد. سپس، امام علي عليه‌السلام را در حال ذكر ديد. نزد او رفت و گفت: آفرين بر پسر عموي رسول خدا؛ داماد و ياور پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله.
عبدالله پس از آخرين ديدار، با ياران خود به گوشه‌اي خزيد. ياران او از اين برخورد دوگانه‌ي رهبر خود شگفت‌زده شدند؛ زيرا سوابق او را خوب مي‌شناختند. بدين ترتيب، آنان به جديدترين شيوه‌ي سازماني پي بردند. عبدالله به ياران خود گفت: ديديد با مسلمانان چگونه رفتار كردم و با اين حيله، خطر را از شما دور ساختم. شما نيز هنگام تنگنا، براي در امان بودن از خشم مسلمانان به اين شيوه، پناه آوريد. اين جا بود كه اين آيه‌ي شريفه نازل شد (1):
و هنگامي كه مؤمنان را ملاقات كنند، گويند: ايمان آورديم، (ولي) هنگامي كه با شياطين خود خلوت كنند، گويند: با شماييم. ما (آن‌ها) را مسخره مي‌كنيم «» خداوند، آنان را مسخره مي‌كند و در طغيان‌شان نگه مي‌دارد تا سرگردان شوند «» آنان كساني هستند كه هدايت را با گمراهي، معاوضه كرده‌اند و (اين) تجارت براي آنان سودي ندارد و هدايت نيافته‌اند. «»
پاورقي:
(1) نمونه‌ي بينات، ص 5؛ مجمع البيان، ج 1، ص 77؛ تفسير قرطبي، ج 1، ص 205.
شيوه‌ي جديد جريان نفاق
شأن نزول آيه‌هاي 14 تا 16 سوره‌ي بقره
آن گوشه‌ي شهر، عبدالله در سايه‌ي نخلي، در نخلستان، زانوي غم، بغل كرده و عده‌اي نيز بر گرد او حلقه زده‌اند. عبدالله بن ابي به گذشته و رويدادهاي پيش مي‌انديشيد، زيرا از هنگام ورود پيامبر به شهر مدينه، بركت الهي زياد شده و كار و كاسبي، رونق گرفته، در پي آن، ميان مردم، هم‌بستگي پديد آمده و محبوبيت پيامبر دو چندان گشته بود.
عبدالله با حسرت بر دوران گذشته، آهي كشيد و روزهايي را به ياد آورد كه او براي رسيدن به رهبري قبيله‌ي خزرج، چه سختي‌هايي را متحمل شده تا نظر ريش سفيدان قبيله را جلب كند. ولي افسوس كه با آمدن محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، همه‌ي آن نقشه‌ها به هم ريخت. او با خود مي‌انديشيد چه خوب مي‌شد پيامبر به اين شهر قدم نمي‌گذاشت! يا ديرتر آمده بود؛ چون در آن صورت، مردم او را برگزيده بودند و ديگر نيازي به غريبه‌ها! نبود. اما حالا، نه، نه... هرگز باوركردني نيست. بيشتر قبيله‌ي خزرج به پيامبر پيوسته و تنها اين عده‌ي طمع‌كار نزد من باقي مانده‌اند. بايد چاره‌اي بيانديشيم و از اين وضع، به در آييم.
سرگرم اين انديشه‌هاي شيطاني بود، كه يكي از ياران او كه براي تهيه‌ي خبر به شهر رفته بود، دوان دوان خود را به عبدالله رساند. عبدالله كه از پيش منتظرش بود، وقتي او را ديد، از جا برخاست و آخرين خبر را از او جويا شد.
آن مرد كه نگراني از چهره‌اش نمايان بود، پاسخ گفت: ما شناسايي شده‌ايم. بايد چاره‌اي انديشيد؛ عبداللّه بن ابي با شنيدن اين خبر از جمعيت فاصله گرفت و در فكر فرو رفت. لحظاتي بعد با شادماني برگشت. به يارانش رو كرد و گفت: «از اكنون، شيوه‌ي جديدي را آغاز مي‌كنيم. با اجراي اين شيوه، از خشم و نگاه تند مردم در امان خواهيم ماند». او براي آموزش اين شيوه‌ي جديد به راه افتاد. از دور، ابوبكر را ديد. به سويش رفت و با چاپلوسي، دست او را گرفت و گفت: آفرين بر تو اي مرد راست‌گو؛ بزرگ بني تميم؛ شيخ‌الاسلام؛ مردي كه در غار، يار پيامبر بود و از بذل جان و مال در راه خدا دريغ نورزيد. سپس، عمر را مشاهده كرد. خود را به او رساند. دست او را گرفت و با فريب‌كاري گفت: آفرين بر تو اي بزرگ خاندان عدي بن كعب؛ مردي كه حق را از باطل جدا كرد و از بذل جان و مال دريغ نورزيد. سپس، امام علي عليه‌السلام را در حال ذكر ديد. نزد او رفت و گفت: آفرين بر پسر عموي رسول خدا؛ داماد و ياور پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله.
عبدالله پس از آخرين ديدار، با ياران خود به گوشه‌اي خزيد. ياران او از اين برخورد دوگانه‌ي رهبر خود شگفت‌زده شدند؛ زيرا سوابق او را خوب مي‌شناختند. بدين ترتيب، آنان به جديدترين شيوه‌ي سازماني پي بردند. عبدالله به ياران خود گفت: ديديد با مسلمانان چگونه رفتار كردم و با اين حيله، خطر را از شما دور ساختم. شما نيز هنگام تنگنا، براي در امان بودن از خشم مسلمانان به اين شيوه، پناه آوريد. اين جا بود كه اين آيه‌ي شريفه نازل شد (1):
و هنگامي كه مؤمنان را ملاقات كنند، گويند: ايمان آورديم، (ولي) هنگامي كه با شياطين خود خلوت كنند، گويند: با شماييم. ما (آن‌ها) را مسخره مي‌كنيم «» خداوند، آنان را مسخره مي‌كند و در طغيان‌شان نگه مي‌دارد تا سرگردان شوند «» آنان كساني هستند كه هدايت را با گمراهي، معاوضه كرده‌اند و (اين) تجارت براي آنان سودي ندارد و هدايت نيافته‌اند. «»
پاورقي:
(1) نمونه‌ي بينات، ص 5؛ مجمع البيان، ج 1، ص 77؛ تفسير قرطبي، ج 1، ص 205.
شيوه‌ي جديد جريان نفاق
شأن نزول آيه‌هاي 14 تا 16 سوره‌ي بقره
آن گوشه‌ي شهر، عبدالله در سايه‌ي نخلي، در نخلستان، زانوي غم، بغل كرده و عده‌اي نيز بر گرد او حلقه زده‌اند. عبدالله بن ابي به گذشته و رويدادهاي پيش مي‌انديشيد، زيرا از هنگام ورود پيامبر به شهر مدينه، بركت الهي زياد شده و كار و كاسبي، رونق گرفته، در پي آن، ميان مردم، هم‌بستگي پديد آمده و محبوبيت پيامبر دو چندان گشته بود.
عبدالله با حسرت بر دوران گذشته، آهي كشيد و روزهايي را به ياد آورد كه او براي رسيدن به رهبري قبيله‌ي خزرج، چه سختي‌هايي را متحمل شده تا نظر ريش سفيدان قبيله را جلب كند. ولي افسوس كه با آمدن محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، همه‌ي آن نقشه‌ها به هم ريخت. او با خود مي‌انديشيد چه خوب مي‌شد پيامبر به اين شهر قدم نمي‌گذاشت! يا ديرتر آمده بود؛ چون در آن صورت، مردم او را برگزيده بودند و ديگر نيازي به غريبه‌ها! نبود. اما حالا، نه، نه... هرگز باوركردني نيست. بيشتر قبيله‌ي خزرج به پيامبر پيوسته و تنها اين عده‌ي طمع‌كار نزد من باقي مانده‌اند. بايد چاره‌اي بيانديشيم و از اين وضع، به در آييم.
سرگرم اين انديشه‌هاي شيطاني بود، كه يكي از ياران او كه براي تهيه‌ي خبر به شهر رفته بود، دوان دوان خود را به عبدالله رساند. عبدالله كه از پيش منتظرش بود، وقتي او را ديد، از جا برخاست و آخرين خبر را از او جويا شد.
آن مرد كه نگراني از چهره‌اش نمايان بود، پاسخ گفت: ما شناسايي شده‌ايم. بايد چاره‌اي انديشيد؛ عبداللّه بن ابي با شنيدن اين خبر از جمعيت فاصله گرفت و در فكر فرو رفت. لحظاتي بعد با شادماني برگشت. به يارانش رو كرد و گفت: «از اكنون، شيوه‌ي جديدي را آغاز مي‌كنيم. با اجراي اين شيوه، از خشم و نگاه تند مردم در امان خواهيم ماند». او براي آموزش اين شيوه‌ي جديد به راه افتاد. از دور، ابوبكر را ديد. به سويش رفت و با چاپلوسي، دست او را گرفت و گفت: آفرين بر تو اي مرد راست‌گو؛ بزرگ بني تميم؛ شيخ‌الاسلام؛ مردي كه در غار، يار پيامبر بود و از بذل جان و مال در راه خدا دريغ نورزيد. سپس، عمر را مشاهده كرد. خود را به او رساند. دست او را گرفت و با فريب‌كاري گفت: آفرين بر تو اي بزرگ خاندان عدي بن كعب؛ مردي كه حق را از باطل جدا كرد و از بذل جان و مال دريغ نورزيد. سپس، امام علي عليه‌السلام را در حال ذكر ديد. نزد او رفت و گفت: آفرين بر پسر عموي رسول خدا؛ داماد و ياور پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله.
عبدالله پس از آخرين ديدار، با ياران خود به گوشه‌اي خزيد. ياران او از اين برخورد دوگانه‌ي رهبر خود شگفت‌زده شدند؛ زيرا سوابق او را خوب مي‌شناختند. بدين ترتيب، آنان به جديدترين شيوه‌ي سازماني پي بردند. عبدالله به ياران خود گفت: ديديد با مسلمانان چگونه رفتار كردم و با اين حيله، خطر را از شما دور ساختم. شما نيز هنگام تنگنا، براي در امان بودن از خشم مسلمانان به اين شيوه، پناه آوريد. اين جا بود كه اين آيه‌ي شريفه نازل شد (1):
و هنگامي كه مؤمنان را ملاقات كنند، گويند: ايمان آورديم، (ولي) هنگامي كه با شياطين خود خلوت كنند، گويند: با شماييم. ما (آن‌ها) را مسخره مي‌كنيم «» خداوند، آنان را مسخره مي‌كند و در طغيان‌شان نگه مي‌دارد تا سرگردان شوند «» آنان كساني هستند كه هدايت را با گمراهي، معاوضه كرده‌اند و (اين) تجارت براي آنان سودي ندارد و هدايت نيافته‌اند. «»
پاورقي:
(1) نمونه‌ي بينات، ص 5؛ مجمع البيان، ج 1، ص 77؛ تفسير قرطبي، ج 1، ص 205.
علم بي‌عمل
شأن نزول آيه‌ي 44 سوره‌ي بقره
پيرمرد، از مطالعه‌ي تورات دست برداشت. پس از خميازه‌اي كوتاه، به محاسن حنايي‌اش، دستي كشيد. آن گاه رو به آسمان كرد و زير لب گفت: خدايا! چه مي‌شود مدتي ديگر زنده بمانم و آخرين پيامبرت را كه در تورات، وعده دادي، ببينم؛ به او ايمان آورم و ياري‌اش دهم. اين همه از پيروان موسي كه از بيت‌المقدس به حجاز كوچيده‌اند، جز اين منظوري ندارند.
چند سال بعد، محمد بن عبدالله در مكه به پيامبري برگزيده شد و پس از مدتي، به مدينه هجرت كرد. پيش از يهوديان، دو قبيله‌ي اوس و خزرج كه در رقابت و دشمني با يهود بودند، به پيامبر ايمان آوردند و از ياران آن حضرت شدند.
در اين ميان، داماد و يكي از خويشان آن پيرمرد دانشمند كه وعده‌ي بعثت را به نقل از تورات، بارها از او شنيده بودند، به گروه مؤمنان و ياران پيامبر اسلام پيوستند. آن دو چنين مي‌پنداشتند كه پيرمرد يهودي نيز از خبر شادي‌بخش بعثت و ايمان آوردن آن دو به پيامبر، استقبال خواهد كرد. بنابراين، بي‌درنگ نزد او شتافتند و از وعده‌هاي تحقق يافته‌ي تورات - كه او نقل مي‌كرد - سخن گفتند. اما آن دانشمند يهودي، سكوت كرد و چيزي نگفت. برخورد سردش، حكايت از آن داشت كه او هنوز به آيين پيشين، پاي‌بند است. آن پيرمرد نزد آن دو بر حقانيت اسلام تأكيد كرد و گفت: شما بر ديني كه گرويده‌ايد، بمانيد به دستورهاي آن، پاي‌بند باشيد. با اين حال، خود، ايمان نياورد. آري، بعضي دانشمندان يهود، اين چنين مردم را به حق، فرا مي‌خواندند، اما خود عمل نمي‌كردند. در اين جا بود كه اين آيه نازل شد:
آيا مردم را به نيكي فرا مي‌خوانيد، اما، خودتان را فراموش مي‌كنيد؟ با اين كه، خود، كتاب آسماني را مي‌خوانيد، آيا هيچ نمي‌انديشيد؟ (1)
پاورقي:
(1) شأن نزول آيات، ص 32؛ نمونه‌ي بينات، ص 10؛ مجمع البيان، ج 1، ص 155.
حتمي بودن پاداش صالحان
شأن نزول آيه‌ي 62 سوره‌ي بقره
سلمان فارسي، اهل جندي شاپور (از شهرهاي قديم خوزستان) بود. او با پسر حاكم آن ديار، پيوندي ناگسستني داشت. روزي براي صيد با هم به صحرا رفتند. ناگاه چشم آن دو به راهبي افتاد كه به خواندن كتابي مشغول بود. از او درباره‌ي آن كتاب پرسيدند. راهب در پاسخ گفت: اين، كتاب انجيل است كه بر عيسي مسيح نازل شده است. در آن به طاعت خدا، فرمان داده شده و از معصيت او، نهي گشته است. گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقيق، به دين او گرويدند. راهب به آنان دستور داد از گوشت گوسفندان كه مردم اين سرزمين، قرباني مي‌كنند، نخورند؛ چون حرام است. سلمان و فرزند حاكم، روزهاي بعد نيز هم‌چنان از او آموزه‌هاي مذهبي مي‌آموختند.
در يك روز عيد، حاكم، مجلس ميهماني با شكوهي ترتيب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت كرد. پسر حاكم به اين ميهماني نرفت. هنگامي كه علت را از او پرسيدند، گفت كه غذاي آنان بر او حرام است. آن گاه كه حاكم دريافت راهب چنين دستوري به فرزندش داده است، او را از شهر بيرون راند. راهب، دير موصل را براي زندگي و عبادت برگزيد و سلمان نيز چندي بعد به او پيوست و در آن‌جا به عبادت پرداخت. عالم دير پس از مدتي به سوي بيت‌المقدس حركت كرد و سلمان را نيز با خود برد.
سلمان در آن جا، در جلسه‌ي درس دانشمندان نصارا حضور مي‌يافت و دانش مي‌اندوخت. روزي، راهب، سلمان را غمگين ديد. وقتي علت را پرسيد، سلمان در پاسخ گفت: خوشا به حال گذشتگان كه در خدمت پيامبران بوده‌اند. مرد دانشمند بر او بشارت داد كه به زودي در ميان عرب، پيامبري برگزيده مي‌شود كه برترين است. او افزود: من پير شده‌ام. فكر نمي‌كنم او را دريابم، ولي تو، جواني. اميدوارم او را درك كني. آن پيامبر، صدقه نمي‌گيرد، بلكه هديه مي‌پذيرد و بر شانه‌ي او، نشانه‌ي ويژه‌اي است. در بازگشت به موصل، در اثر پيش‌آمد ناگواري، سلمان، مراد خويش را در بيابان گم كرد.
دو مرد عرب، سلمان را اسير كردند و در مدينه، او را به زني فروختند. سلمان، هر روز، گوسفندان آن زن را به چرا مي‌برد. با اين حال، هميشه بعثت پيامبر را انتظار مي‌كشيد، تا اين كه با خبر شد شخصي وارد مدينه شده است و ادعاي پيامبري مي‌كند. سلمان به شهر آمد و در جلسه‌ي پيامبر حضور يافت و اطراف پيامبر مي‌چرخيد. پيامبر به خواسته‌ي او پي برد. لباسش را كنار زد و سلمان، اولين نشانه‌ي پيامبري را بر شانه‌ي حضرت يافت. سپس به بازار رفت. با خريد مقداري كالا، آن را به عنوان صدقه به پيامبر داد، ولي پيامبر نپذيرفت. سلمان بار ديگر به بازار رفت و با خريد مقداري خوردني نزد پيامبر بازگشت و آن را به عنوان هديه به حضرت تقديم كرد. اين بار، پيامبر پذيرفت. در اين جا بود كه هر سه نشانه‌ي پيامبري بر سلمان آشكار گشت و او، ايمان آورد.
در اين ميان، سلمان از دوستان مسيحي خود و راهب دير موصل سخن به ميان آورد. كسي از ميان حاضران به سلمان گفت: آنان اهل دوزخ‌اند. اين سخن بر سلمان گران آمد؛ زيرا مي‌دانست اگر آنان زنده بودند، حتما از پيامبر اسلام، پيروي مي‌كردند. اين جا بود كه اين آيه نازل شد.
كساني كه (به پيامبر اسلام) ايمان آورده‌اند و يهود و نصارا و صائبان (پيروان يحيي يا نوح يا ابراهيم) كه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، پاداش‌شان نزد پروردگار حتمي است و هيچ گونه ترس و غمي بر آنان نيست. «»
سلمان مي‌گويد: پس از نزول اين آيه، كوه غمي از دوش من برداشته شد. (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
نتيجه‌ي حسدورزي و لج بازي
شأن نزول آيه‌هاي 89 و 90 سوره‌ي بقره
روزگاري پيش از اسلام، گروهي از يهوديان بيت‌المقدس، به انگيزه‌ي ياري رساندن به پيامبري كه خبر ظهورش در تورات آمده بود، سرزمين ساحلي، خوش آب و هوا و اجدادي و نيز كار و كسب خويش را به قصد سكونت در سرزمين گرم و ناشناخته حجاز، ترك گفتند. سرزميني كه در نزديكي كوه «احد» قرار داشت و روزي هجرت گاه حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله خواهد شد. كاروان در اين جستجو به كوهي به نام «حدّاد» رسيدند و چون پنداشتند «حدّاد» همان «احد» است، در همان نقطه اقامت گزيدند. آنان پس از مدتي به محل كوه «احد» پي بردند و به آن‌جا مهاجرت كردند. اين يهوديان، به تدريج، قدرتي فراهم كردند و به ثروت‌هاي كلاني دست يافتند. آن گاه كه يكي از حاكمان محلي به نام «تُبَع»، از قدرت يهود و پيشرفت اقتصادي آنان باخبر شد، براي سركوب آنان و مصادره‌ي اموال‌شان، لشكري فراهم آورد. يهوديان براي گفت و گو نزد او آمدند و انگيزه‌ي خود را از هجرت به مدينه بيان كردند. آنان گفتند: اين جا محل مناسبي براي حكومت و رياست او نيست؛ زيرا اين مكان اقامت‌گاه حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است و تنها او مي‌تواند رياست كند و در اين مكان بماند. «تبع» پس از شنيدن سخن يهوديان، براي پيش‌گام شدن در ياري رساني به پيامبر جديد، شماري از خاندانش را كه دو گروه اوس و خزرج بودند، در آن‌جا سكونت داد. روز به روز بر جمعيت و قدرت اوس و خزرج، افزوده مي‌شد. از اين رو، به اموال يهود تجاوز مي‌كردند. يهوديان نيز با ناتواني از مقابله مي‌گفتند: هرگاه حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به پيامبري برگزيده شد، شما را از اين سرزمين بيرون مي‌كنيم. پيامبر اسلام پس از بعثت، به مدينه هجرت كرد. اوس و خزرج (انصار) به ياري او شتافتند، اما يهوديان از روي حسادت به پيامبر مي‌گفتند: پيامبر بايد از بني‌اسراييل باشد نه از فرزندان اسماعيل. يهوديان به اين دليل و نيز دشمني و لجاجت با اوس و خزرج از ايمان آوردن به پيامبر جديد روي برتافتند و به صف دشمنان اسلام پيوستند. در اين جا آيه‌هاي 89 و 90 سوره‌ي بقره نازل شد:
هنگامي كه از سوي خداوند، كتابي براي آنان آمد كه با نشانه‌هاي نزد آنان، موافق بود و پيش از اين براي پيروزي بر كافران به خود نويد مي‌دادند. با اين همه، هنگامي كه اين (كتاب قرآن) را كه مي‌شناختند، نزد آنان آمد، به او كافر شدند. لعنت خدا بر كافران باد «» ولي آنان در برابر بهاي بدي، خود را فروختند؛ چون، به ناروا، به آياتي كه خدا فرستاده بود، كافر و معترض شدند كه چرا خداوند به فضل خويش بر هر بنده‌اي كه خود بخواهد، آيات خود را نازل مي‌كند؟ از اين رو، به خشمي بعد از خشمي گرفتار شدند و اين براي كافران، مجازاتي خوار كننده است. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
نتيجه‌ي حسدورزي و لج بازي
شأن نزول آيه‌هاي 89 و 90 سوره‌ي بقره
روزگاري پيش از اسلام، گروهي از يهوديان بيت‌المقدس، به انگيزه‌ي ياري رساندن به پيامبري كه خبر ظهورش در تورات آمده بود، سرزمين ساحلي، خوش آب و هوا و اجدادي و نيز كار و كسب خويش را به قصد سكونت در سرزمين گرم و ناشناخته حجاز، ترك گفتند. سرزميني كه در نزديكي كوه «احد» قرار داشت و روزي هجرت گاه حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله خواهد شد. كاروان در اين جستجو به كوهي به نام «حدّاد» رسيدند و چون پنداشتند «حدّاد» همان «احد» است، در همان نقطه اقامت گزيدند. آنان پس از مدتي به محل كوه «احد» پي بردند و به آن‌جا مهاجرت كردند. اين يهوديان، به تدريج، قدرتي فراهم كردند و به ثروت‌هاي كلاني دست يافتند. آن گاه كه يكي از حاكمان محلي به نام «تُبَع»، از قدرت يهود و پيشرفت اقتصادي آنان باخبر شد، براي سركوب آنان و مصادره‌ي اموال‌شان، لشكري فراهم آورد. يهوديان براي گفت و گو نزد او آمدند و انگيزه‌ي خود را از هجرت به مدينه بيان كردند. آنان گفتند: اين جا محل مناسبي براي حكومت و رياست او نيست؛ زيرا اين مكان اقامت‌گاه حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله است و تنها او مي‌تواند رياست كند و در اين مكان بماند. «تبع» پس از شنيدن سخن يهوديان، براي پيش‌گام شدن در ياري رساني به پيامبر جديد، شماري از خاندانش را كه دو گروه اوس و خزرج بودند، در آن‌جا سكونت داد. روز به روز بر جمعيت و قدرت اوس و خزرج، افزوده مي‌شد. از اين رو، به اموال يهود تجاوز مي‌كردند. يهوديان نيز با ناتواني از مقابله مي‌گفتند: هرگاه حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به پيامبري برگزيده شد، شما را از اين سرزمين بيرون مي‌كنيم. پيامبر اسلام پس از بعثت، به مدينه هجرت كرد. اوس و خزرج (انصار) به ياري او شتافتند، اما يهوديان از روي حسادت به پيامبر مي‌گفتند: پيامبر بايد از بني‌اسراييل باشد نه از فرزندان اسماعيل. يهوديان به اين دليل و نيز دشمني و لجاجت با اوس و خزرج از ايمان آوردن به پيامبر جديد روي برتافتند و به صف دشمنان اسلام پيوستند. در اين جا آيه‌هاي 89 و 90 سوره‌ي بقره نازل شد:
هنگامي كه از سوي خداوند، كتابي براي آنان آمد كه با نشانه‌هاي نزد آنان، موافق بود و پيش از اين براي پيروزي بر كافران به خود نويد مي‌دادند. با اين همه، هنگامي كه اين (كتاب قرآن) را كه مي‌شناختند، نزد آنان آمد، به او كافر شدند. لعنت خدا بر كافران باد «» ولي آنان در برابر بهاي بدي، خود را فروختند؛ چون، به ناروا، به آياتي كه خدا فرستاده بود، كافر و معترض شدند كه چرا خداوند به فضل خويش بر هر بنده‌اي كه خود بخواهد، آيات خود را نازل مي‌كند؟ از اين رو، به خشمي بعد از خشمي گرفتار شدند و اين براي كافران، مجازاتي خوار كننده است. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
حجاب رياست خواهي
شأن نزول آيه 97 تا 100 سوره‌ي بقره
«ابن صوريا» با لباس بلندي كه تا زانويش مي‌رسيد، و در حالي كه كلاه ويژه‌ي دانشمندان‌يهود را بر سر داشت، فدك را با گروهي از ياران خويش به سوي مدينه ترك كرد. او بارها نشانه‌هاي آخرين پيامبر را در تورات خوانده و به يهوديان نيز آن را بشارت داده بود. اينك وي بر خلاف ميل باطني و تنها براي رهايي از فشار اطرافياني كه در پي يافتن نشانه‌هاي پيامبر جديد بودند، به مدينه مي‌رفت.
آنان در مدينه، نزد رسول خدا رفتند. ابن صوريا، در اقدامي عوام فريبانه، پرسش‌هايي زنجيره‌اي و از پيش تعيين شده را به ترتيب مطرح كرد و پاسخ شنيد. ابن صوريا در تورات خوانده بود كه: «چشم پيامبر در خواب نمي‌بيند، اما قلبش بر همه چيز آگاه است». بنابراين پرسيد: «اي محمد! خواب تو چگونه است؟» پيامبر فرمود: چشمم در خواب است، اما قلبم بيدار است. يهوديان پس از پاسخ‌هاي درست پيامبر، انتظار داشتند كه ابن صوريا، ايمان آورد و اسلام را بپذيرد. اما او كه در پي بهانه‌اي براي فرار از حقيقت بود، پس از اندكي تأمل، در حالي كه عرق از جبينش خشك مي‌كرد، گفت: «اي محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اگر به آخرين پرسشم پاسخ دهي، به تو ايمان مي‌آورم. پرسشم اين است نام فرشته‌اي كه بر تو نازل مي‌شود چيست؟ پيامبر فرمود: جبرييل. ناگاه دانشمند نادان، گفت: ولي او دشمن ماست؛ چون دستورهايش مشكل است و درباره‌ي جنگ و جهاد سخت مي‌گيرد. در حالي كه ميكاييل، فرشته‌اي است با دستورهاي ساده و او رحمت الهي را نازل مي‌كند. اي محمد! اگر پاسخ مي‌دادي ميكاييل، هرآينه، سخنت را مي‌پذيرفتيم.
اين گونه بود كه آيه‌هاي 97 تا 100 سوره‌ي بقره نازل شد:
بگو: كسي كه دشمن جبرييل باشد (دشمن خداست؛ چون) او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است. در حالي كه قرآن، كتاب‌هاي آسماني پيشين را تصديق مي‌كند و براي مؤمنان، هدايت و بشارت است «» كسي كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرييل و ميكاييل باشد (كافر است و) خداوند، دشمن كافران است «» ما نشانه‌هاي روشني براي تو فرستاديم و جز فاسقان، كسي به آن‌ها كفر نمي‌ورزد «» و آيا چنين نيست كه هر بار آنان (يهود) پيماني بستند، جمعي از ايشان، آن را دور افكندند؟ آري، بيشتر آنان ايمان نمي‌آورند. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
حجاب رياست خواهي
شأن نزول آيه 97 تا 100 سوره‌ي بقره
«ابن صوريا» با لباس بلندي كه تا زانويش مي‌رسيد، و در حالي كه كلاه ويژه‌ي دانشمندان‌يهود را بر سر داشت، فدك را با گروهي از ياران خويش به سوي مدينه ترك كرد. او بارها نشانه‌هاي آخرين پيامبر را در تورات خوانده و به يهوديان نيز آن را بشارت داده بود. اينك وي بر خلاف ميل باطني و تنها براي رهايي از فشار اطرافياني كه در پي يافتن نشانه‌هاي پيامبر جديد بودند، به مدينه مي‌رفت.
آنان در مدينه، نزد رسول خدا رفتند. ابن صوريا، در اقدامي عوام فريبانه، پرسش‌هايي زنجيره‌اي و از پيش تعيين شده را به ترتيب مطرح كرد و پاسخ شنيد. ابن صوريا در تورات خوانده بود كه: «چشم پيامبر در خواب نمي‌بيند، اما قلبش بر همه چيز آگاه است». بنابراين پرسيد: «اي محمد! خواب تو چگونه است؟» پيامبر فرمود: چشمم در خواب است، اما قلبم بيدار است. يهوديان پس از پاسخ‌هاي درست پيامبر، انتظار داشتند كه ابن صوريا، ايمان آورد و اسلام را بپذيرد. اما او كه در پي بهانه‌اي براي فرار از حقيقت بود، پس از اندكي تأمل، در حالي كه عرق از جبينش خشك مي‌كرد، گفت: «اي محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اگر به آخرين پرسشم پاسخ دهي، به تو ايمان مي‌آورم. پرسشم اين است نام فرشته‌اي كه بر تو نازل مي‌شود چيست؟ پيامبر فرمود: جبرييل. ناگاه دانشمند نادان، گفت: ولي او دشمن ماست؛ چون دستورهايش مشكل است و درباره‌ي جنگ و جهاد سخت مي‌گيرد. در حالي كه ميكاييل، فرشته‌اي است با دستورهاي ساده و او رحمت الهي را نازل مي‌كند. اي محمد! اگر پاسخ مي‌دادي ميكاييل، هرآينه، سخنت را مي‌پذيرفتيم.
اين گونه بود كه آيه‌هاي 97 تا 100 سوره‌ي بقره نازل شد:
بگو: كسي كه دشمن جبرييل باشد (دشمن خداست؛ چون) او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است. در حالي كه قرآن، كتاب‌هاي آسماني پيشين را تصديق مي‌كند و براي مؤمنان، هدايت و بشارت است «» كسي كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرييل و ميكاييل باشد (كافر است و) خداوند، دشمن كافران است «» ما نشانه‌هاي روشني براي تو فرستاديم و جز فاسقان، كسي به آن‌ها كفر نمي‌ورزد «» و آيا چنين نيست كه هر بار آنان (يهود) پيماني بستند، جمعي از ايشان، آن را دور افكندند؟ آري، بيشتر آنان ايمان نمي‌آورند. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
حجاب رياست خواهي
شأن نزول آيه 97 تا 100 سوره‌ي بقره
«ابن صوريا» با لباس بلندي كه تا زانويش مي‌رسيد، و در حالي كه كلاه ويژه‌ي دانشمندان‌يهود را بر سر داشت، فدك را با گروهي از ياران خويش به سوي مدينه ترك كرد. او بارها نشانه‌هاي آخرين پيامبر را در تورات خوانده و به يهوديان نيز آن را بشارت داده بود. اينك وي بر خلاف ميل باطني و تنها براي رهايي از فشار اطرافياني كه در پي يافتن نشانه‌هاي پيامبر جديد بودند، به مدينه مي‌رفت.
آنان در مدينه، نزد رسول خدا رفتند. ابن صوريا، در اقدامي عوام فريبانه، پرسش‌هايي زنجيره‌اي و از پيش تعيين شده را به ترتيب مطرح كرد و پاسخ شنيد. ابن صوريا در تورات خوانده بود كه: «چشم پيامبر در خواب نمي‌بيند، اما قلبش بر همه چيز آگاه است». بنابراين پرسيد: «اي محمد! خواب تو چگونه است؟» پيامبر فرمود: چشمم در خواب است، اما قلبم بيدار است. يهوديان پس از پاسخ‌هاي درست پيامبر، انتظار داشتند كه ابن صوريا، ايمان آورد و اسلام را بپذيرد. اما او كه در پي بهانه‌اي براي فرار از حقيقت بود، پس از اندكي تأمل، در حالي كه عرق از جبينش خشك مي‌كرد، گفت: «اي محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اگر به آخرين پرسشم پاسخ دهي، به تو ايمان مي‌آورم. پرسشم اين است نام فرشته‌اي كه بر تو نازل مي‌شود چيست؟ پيامبر فرمود: جبرييل. ناگاه دانشمند نادان، گفت: ولي او دشمن ماست؛ چون دستورهايش مشكل است و درباره‌ي جنگ و جهاد سخت مي‌گيرد. در حالي كه ميكاييل، فرشته‌اي است با دستورهاي ساده و او رحمت الهي را نازل مي‌كند. اي محمد! اگر پاسخ مي‌دادي ميكاييل، هرآينه، سخنت را مي‌پذيرفتيم.
اين گونه بود كه آيه‌هاي 97 تا 100 سوره‌ي بقره نازل شد:
بگو: كسي كه دشمن جبرييل باشد (دشمن خداست؛ چون) او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است. در حالي كه قرآن، كتاب‌هاي آسماني پيشين را تصديق مي‌كند و براي مؤمنان، هدايت و بشارت است «» كسي كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرييل و ميكاييل باشد (كافر است و) خداوند، دشمن كافران است «» ما نشانه‌هاي روشني براي تو فرستاديم و جز فاسقان، كسي به آن‌ها كفر نمي‌ورزد «» و آيا چنين نيست كه هر بار آنان (يهود) پيماني بستند، جمعي از ايشان، آن را دور افكندند؟ آري، بيشتر آنان ايمان نمي‌آورند. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
حجاب رياست خواهي
شأن نزول آيه 97 تا 100 سوره‌ي بقره
«ابن صوريا» با لباس بلندي كه تا زانويش مي‌رسيد، و در حالي كه كلاه ويژه‌ي دانشمندان‌يهود را بر سر داشت، فدك را با گروهي از ياران خويش به سوي مدينه ترك كرد. او بارها نشانه‌هاي آخرين پيامبر را در تورات خوانده و به يهوديان نيز آن را بشارت داده بود. اينك وي بر خلاف ميل باطني و تنها براي رهايي از فشار اطرافياني كه در پي يافتن نشانه‌هاي پيامبر جديد بودند، به مدينه مي‌رفت.
آنان در مدينه، نزد رسول خدا رفتند. ابن صوريا، در اقدامي عوام فريبانه، پرسش‌هايي زنجيره‌اي و از پيش تعيين شده را به ترتيب مطرح كرد و پاسخ شنيد. ابن صوريا در تورات خوانده بود كه: «چشم پيامبر در خواب نمي‌بيند، اما قلبش بر همه چيز آگاه است». بنابراين پرسيد: «اي محمد! خواب تو چگونه است؟» پيامبر فرمود: چشمم در خواب است، اما قلبم بيدار است. يهوديان پس از پاسخ‌هاي درست پيامبر، انتظار داشتند كه ابن صوريا، ايمان آورد و اسلام را بپذيرد. اما او كه در پي بهانه‌اي براي فرار از حقيقت بود، پس از اندكي تأمل، در حالي كه عرق از جبينش خشك مي‌كرد، گفت: «اي محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اگر به آخرين پرسشم پاسخ دهي، به تو ايمان مي‌آورم. پرسشم اين است نام فرشته‌اي كه بر تو نازل مي‌شود چيست؟ پيامبر فرمود: جبرييل. ناگاه دانشمند نادان، گفت: ولي او دشمن ماست؛ چون دستورهايش مشكل است و درباره‌ي جنگ و جهاد سخت مي‌گيرد. در حالي كه ميكاييل، فرشته‌اي است با دستورهاي ساده و او رحمت الهي را نازل مي‌كند. اي محمد! اگر پاسخ مي‌دادي ميكاييل، هرآينه، سخنت را مي‌پذيرفتيم.
اين گونه بود كه آيه‌هاي 97 تا 100 سوره‌ي بقره نازل شد:
بگو: كسي كه دشمن جبرييل باشد (دشمن خداست؛ چون) او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است. در حالي كه قرآن، كتاب‌هاي آسماني پيشين را تصديق مي‌كند و براي مؤمنان، هدايت و بشارت است «» كسي كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرييل و ميكاييل باشد (كافر است و) خداوند، دشمن كافران است «» ما نشانه‌هاي روشني براي تو فرستاديم و جز فاسقان، كسي به آن‌ها كفر نمي‌ورزد «» و آيا چنين نيست كه هر بار آنان (يهود) پيماني بستند، جمعي از ايشان، آن را دور افكندند؟ آري، بيشتر آنان ايمان نمي‌آورند. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نمونه، ج 1، ص 285؛ شأن نزول آيات، ص 33؛ مجمع البيان، ج 1، ص 199؛ نمونه‌ي بينات، ص 12.
بكارگيري صحيح كلمات
شأن نزول آيه‌ي 104، سوره‌ي بقره
مدتي بود رفتار و گفتار يهوديان، غيرمنتظره و شك برانگيز شده بود. آنان در جلسه‌هاي پيامبر مي‌آمدند. گاهي به هم چيزي مي‌گفتند و بي‌ادبانه مي‌خنديدند.
سعد بن عباده، كه در بيشتر مجالس پيامبر حضور مي‌يافت، با هوشياري رفتار يهوديان را مي‌پاييد و زير نظر داشت. در يكي از همين جلسه‌ها كه يهوديان نيز حضور داشتند، پيامبر براي بيان آيات و احكام الهي با مسلمانان سخن مي‌گفت. در اين هنگام، يكي از مسلمانان براي درك بيشتر سخن پيامبر و داشتن فرصت براي طرح پرسش، از پيامبر خواست با تأني و شمرده سخن بگويد. او براي اداي منظور خود كلمه‌ي «راعنا» را به كار برد. اين كلمه șǠمعناي «ما را رعايت كن» است، اما نزد يهوديان، فاسد، احمق و نادان، معنا مي‌دهد. با شنيدن اين واژه، نگاه يهوديان حاضر در جلسه، به هم دوخته شد و به شدت خنديدند.
سعدبن عباده كه زبان يهود را خوب مي‌شناخت، چون اين صحنه‌ي تمسخرآميز را ديد، به شدت بر آشفت و به آنان پرخاش كرد. وي گفت: اي دشمنان خدا! لعنت بر شما. به خدا سوگند! اگر از اين پس اين كلام را از هر يك از شما بشنوم، گردنش را مي‌زنم. يهوديان براي تبرئه‌ي خود گفتند: اين لفظ را شما، خود به كار برده‌ايد. در اين جا خداوند، آيه‌ي 104 سوره‌ي بقره را نازل و آنان را به استفاده از واژه‌ي «انظرنا» به جاي «راعنا» توصيه فرمود:
اي افراد با ايمان! (هنگامي كه از پيامبر، براي درك آيات قرآن درخواست مهلت مي‌كنيد)
نگوييد: «راعنا»، بلكه بگوييد: «انظرنا» و (آن‌چه به شما دستور داده مي‌شود) بشنويد و براي كافران (و استهزا كنندگان) عذاب دردناكي است. «» (1)
پاورقي:
(1) - شأن نزول آيات، ج 1، ص 43؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 142؛ مجمع البيان، ج 1، ص 343؛ البرهان، ج 1، ص 506؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 383؛ الميزان، ج 1، ص 248.
بهانه‌تراشي براي فرار از تكليف
شأن نزول آيه‌ي 108 سوره‌ي بقره
«وهب بن زياد» و «رافع بن حرمله» دو تن از يهوديان بهانه‌جو آيين اسلام را تنها به دليل احكام و تكليف‌هاي سنگين آن مانند جهاد و روزه نمي‌پذيرفتند. آنان هربار به بهانه‌اي، از پذيرش اسلام سر باز مي‌زدند. در آخرين بار، نقشه‌اي كشيدند به اين اميد كه پيامبر از پاسخ به خواسته‌ي آنان، ناتوان خواهد بود. و به همين بهانه كه نقطه ضعفي تلقي مي‌شود، آنان از پذيرش آيين جديد، شانه خالي مي‌كنند و بر همان دين يهود باقي خواهند ماند. با اين پندار، نزد پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله آمدند و به رسول خدا گفتند: اي محمد! اگر تو راست مي‌گويي و آيين اسلام، بر حق است و تو فرستاده‌ي خدا هستي، از خدا به عنوان ما، نامه‌اي بياور و بر ما بخوان، يا دست كم؛ نهر زلالي از آب، ويژه‌ي ما دو نفر، جاري فرما.
عبدالله بن ابي اميه نيز درخواست مشابهي از پيامبر كرد و گفت: «اي محمد! كتابي از آسمان براي من بياور كه ابتداي آن چنين نوشته باشد: از پروردگار جهانيان به ابن ابي اميه! اي ابن ابي اميه! بدان و آگاه باش كه من، محمد را براي هدايت شما مردم فرستاده‌ام. به او ايمان آوريد.
عبدالله بن ابي كعب نيز كه سخت به طلا و جواهرآلات، دل‌بستگي داشت، نزد پيامبر آمد و گفت: اي محمد! اگر كوه صفا را براي ما به طلا بدل كني و بر وسعت زمين مكه بيافزايي و در آن، نهرهاي آب جاري سازي، من به تو ايمان مي‌آورم. در اين هنگام كه بر جمعيت يهوديان پيرامون پيامبر افزوده شده بود، آنان از پيامبر خواستند از درخت مخصوص «ذات انواط»، بتي براي پرستش آنان بسازد. در آن صورت، به او ايمان خواهند آورد.
در اين جا آيه‌ي 108 سوره بقره بر پيامبر نازل شد و بر گمراهي چنين افرادي صحه گذاشت.
آيا مي‌خواهيد همان را كه عده‌اي، پيش از اين، از موسي تقاضا كردند، از پيامبر درخواست كنيد؟ كسي كه كفر را با ايمان مبادله كند، از راه مستقيم گمراه شده است «». (1)
پاورقي:
(1) البرهان، ج 1، ص 512؛ الميزان، ج 1، ص 257؛ جامع البيان، ج 1، ص 483.
مناظره‌ي بي‌ثمر
شأن نزول آيه‌ي 113 سوره‌ي بقره
هيأت اعزامي دانشمندان مسيحي با گذر از سرزمين نجران، به مدينه نزديك مي‌شدند. آنان براي مناظره و پيروزي بر يهوديان و مسلمانان، همه چيز را پيش‌بيني كرده و با هم قرار گذاشتند كه ابتدا يهوديان و سپس مسلمانان را محكوم كنند و با پيروزي و سربلندي به سرزمين نجران باز گردند. آنان پيشاپيش، علامت صليب را در ميدان بزرگ شهر نجران در ميان هياهو و موج جمعيت برافراشته مي‌ديدند. يهود نيز خود را در مناظره، پيروز مي‌ديد و با طراحي پرسش‌هاي پيچيده، به پندار خود، راه هر گونه پاسخ را بر مسيحيان و مسلمانان مي‌بست. هرچند يهوديان از شهر مدينه بودند، اما پس از مسيحيان به جلسه رسيدند. با حضور مسلمانان، جلسه رسميت گرفت و گفت و گو آغاز شد. هنوز دقايقي از جلسه نگذشته بود كه «رافع بن حرمله»، رييس يهوديان، تاب نياورد و با پرخاش به مسيحيان گفت: شما كافريد و اصل و اساسي نداريد. شما به بهانه‌ي عيسي، به خدا دروغ بسته‌ايد. نبوت عيسي نيز دروغ و كتاب او جعلي است و واقعيت ندارد. گروه مسيحي كه اين لحظه را پيش‌بيني نمي‌كرد، از جا برخاستند و با ناسزاگويي به سوي او حمله بردند. با هياهوي دو طرف، جلسه به تشنج گراييد. آن گاه آيه‌ي 113 سوره‌ي بقره نازل شد و هر دو گروه را سرزنش كرد:
يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتي ندارند (و كافر هستند) و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتي ندارند (و بر باطلند) در حالي كه هر دو دسته، كتاب آسماني را مي‌خوانند (و بايد بي‌تعصب باشند) افراد نادان (هم‌چون مشركان) نيز سخني همانند سخن آنان داشتند. خداوند در روز قيامت، درباره‌ي اختلاف آنان داوري خواهد كرد. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 1، ص 495؛ البرهان، ج 1، ص 522؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 46؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 405؛ الميزان، ج 1، ص 258.
حجاب خود برتر بيني
شأن نزول آيه‌هاي 135 تا 137 سوره‌ي بقره
گسترش چشم‌گير اسلام در مدت زماني اندك، يهود و مسيحيت را به تكاپو انداخت. يهوديان براي اثبات برتري آيين خود به اقدامي فراگير دست زدند. آنان، سه تن از دانشمندان ورزيده‌ي خويش را به نام‌هاي «كعب بن اشرف»، «مالك بن بن صيف» و «ابي‌ياسر بن اخطب» براي مناظره و محكوم كردن آيين اسلام، نزد مسلمانان فرستادند. مسيحيت نيز كه از ناحيه‌ي مسلمانان احساس خطر مي‌كرد، شيوه‌ي يهوديان را در پيش گرفت و در اثبات حقانيت خود بسيار كوشيد. هر دو گروه، آيين خود را حق و تنها راه هدايت مي‌دانستند و به مسلمانان وانمود مي‌كردند كه اگر در جست و جوي هدايت‌اند، بايد از اسلام دست بردارند و به يهود و نصارا بپيوندند. گروه يهوديان، نزد مسلمانان آمدند و گفتند: «موسي، پيامبر ما از همه‌ي پيامبران برتر است و تورات نيز بهترين كتاب‌هاست». آنان، دلايل خود را برشمردند و از مسلمانان خواستند كه به آيين يهود درآيند. گروه مسيحي نيز كه در جلسه حضور داشتند، گفتند: «مسيح، بهترين راهنما و انجيل، برترين كتاب است». آنان نيز دليل خود را بيان كردند و از مسلمانان خواستند كه به آيين مسيح ايمان آورند. در اين‌جا بود كه آيه‌هاي 135 تا 137 سوره‌ي بقره بر پيامبر نازل شد:
(اهل كتاب) گفتند: «يهودي يا مسيحي شويد، تا هدايت يابيد». بگو: (اين آيين‌هاي تحريف شده هرگز نمي‌تواند مايه‌ي هدايت گردد) بلكه از آيين خالص ابراهيم پيروي كنيد و او هرگز از مشركان نبود. «» بگوييد: ما به خدا ايمان آورده‌ايم و به آن‌چه بر ما نازل شده است و آن‌چه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران از فرزندان او نازل گرديده (و هم‌چنين) آن‌چه به موسي و عيسي و پيامبران (ديگر) از سوي پروردگارشان داده شده است؛ و در ميان هيچ يك از آن‌ها جدايي قايل نمي‌شويم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم «» اگر آنان نيز به مانند آن‌چه شما ايمان آورده‌ايد، ايمان بياورند، هدايت يافته‌اند و اگر سرپيچي كنند، از حق جدا شده‌اند و خداوند، شرّ آنان را از تو دفع مي‌كند و او شنونده و داناست. «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 1، ص 310؛ جامع البيان، ج 1، ص 564؛ نمونه بينات، ص 39؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 52.
حجاب خود برتر بيني
شأن نزول آيه‌هاي 135 تا 137 سوره‌ي بقره
گسترش چشم‌گير اسلام در مدت زماني اندك، يهود و مسيحيت را به تكاپو انداخت. يهوديان براي اثبات برتري آيين خود به اقدامي فراگير دست زدند. آنان، سه تن از دانشمندان ورزيده‌ي خويش را به نام‌هاي «كعب بن اشرف»، «مالك بن بن صيف» و «ابي‌ياسر بن اخطب» براي مناظره و محكوم كردن آيين اسلام، نزد مسلمانان فرستادند. مسيحيت نيز كه از ناحيه‌ي مسلمانان احساس خطر مي‌كرد، شيوه‌ي يهوديان را در پيش گرفت و در اثبات حقانيت خود بسيار كوشيد. هر دو گروه، آيين خود را حق و تنها راه هدايت مي‌دانستند و به مسلمانان وانمود مي‌كردند كه اگر در جست و جوي هدايت‌اند، بايد از اسلام دست بردارند و به يهود و نصارا بپيوندند. گروه يهوديان، نزد مسلمانان آمدند و گفتند: «موسي، پيامبر ما از همه‌ي پيامبران برتر است و تورات نيز بهترين كتاب‌هاست». آنان، دلايل خود را برشمردند و از مسلمانان خواستند كه به آيين يهود درآيند. گروه مسيحي نيز كه در جلسه حضور داشتند، گفتند: «مسيح، بهترين راهنما و انجيل، برترين كتاب است». آنان نيز دليل خود را بيان كردند و از مسلمانان خواستند كه به آيين مسيح ايمان آورند. در اين‌جا بود كه آيه‌هاي 135 تا 137 سوره‌ي بقره بر پيامبر نازل شد:
(اهل كتاب) گفتند: «يهودي يا مسيحي شويد، تا هدايت يابيد». بگو: (اين آيين‌هاي تحريف شده هرگز نمي‌تواند مايه‌ي هدايت گردد) بلكه از آيين خالص ابراهيم پيروي كنيد و او هرگز از مشركان نبود. «» بگوييد: ما به خدا ايمان آورده‌ايم و به آن‌چه بر ما نازل شده است و آن‌چه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران از فرزندان او نازل گرديده (و هم‌چنين) آن‌چه به موسي و عيسي و پيامبران (ديگر) از سوي پروردگارشان داده شده است؛ و در ميان هيچ يك از آن‌ها جدايي قايل نمي‌شويم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم «» اگر آنان نيز به مانند آن‌چه شما ايمان آورده‌ايد، ايمان بياورند، هدايت يافته‌اند و اگر سرپيچي كنند، از حق جدا شده‌اند و خداوند، شرّ آنان را از تو دفع مي‌كند و او شنونده و داناست. «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 1، ص 310؛ جامع البيان، ج 1، ص 564؛ نمونه بينات، ص 39؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 52.
حجاب خود برتر بيني
شأن نزول آيه‌هاي 135 تا 137 سوره‌ي بقره
گسترش چشم‌گير اسلام در مدت زماني اندك، يهود و مسيحيت را به تكاپو انداخت. يهوديان براي اثبات برتري آيين خود به اقدامي فراگير دست زدند. آنان، سه تن از دانشمندان ورزيده‌ي خويش را به نام‌هاي «كعب بن اشرف»، «مالك بن بن صيف» و «ابي‌ياسر بن اخطب» براي مناظره و محكوم كردن آيين اسلام، نزد مسلمانان فرستادند. مسيحيت نيز كه از ناحيه‌ي مسلمانان احساس خطر مي‌كرد، شيوه‌ي يهوديان را در پيش گرفت و در اثبات حقانيت خود بسيار كوشيد. هر دو گروه، آيين خود را حق و تنها راه هدايت مي‌دانستند و به مسلمانان وانمود مي‌كردند كه اگر در جست و جوي هدايت‌اند، بايد از اسلام دست بردارند و به يهود و نصارا بپيوندند. گروه يهوديان، نزد مسلمانان آمدند و گفتند: «موسي، پيامبر ما از همه‌ي پيامبران برتر است و تورات نيز بهترين كتاب‌هاست». آنان، دلايل خود را برشمردند و از مسلمانان خواستند كه به آيين يهود درآيند. گروه مسيحي نيز كه در جلسه حضور داشتند، گفتند: «مسيح، بهترين راهنما و انجيل، برترين كتاب است». آنان نيز دليل خود را بيان كردند و از مسلمانان خواستند كه به آيين مسيح ايمان آورند. در اين‌جا بود كه آيه‌هاي 135 تا 137 سوره‌ي بقره بر پيامبر نازل شد:
(اهل كتاب) گفتند: «يهودي يا مسيحي شويد، تا هدايت يابيد». بگو: (اين آيين‌هاي تحريف شده هرگز نمي‌تواند مايه‌ي هدايت گردد) بلكه از آيين خالص ابراهيم پيروي كنيد و او هرگز از مشركان نبود. «» بگوييد: ما به خدا ايمان آورده‌ايم و به آن‌چه بر ما نازل شده است و آن‌چه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران از فرزندان او نازل گرديده (و هم‌چنين) آن‌چه به موسي و عيسي و پيامبران (ديگر) از سوي پروردگارشان داده شده است؛ و در ميان هيچ يك از آن‌ها جدايي قايل نمي‌شويم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم «» اگر آنان نيز به مانند آن‌چه شما ايمان آورده‌ايد، ايمان بياورند، هدايت يافته‌اند و اگر سرپيچي كنند، از حق جدا شده‌اند و خداوند، شرّ آنان را از تو دفع مي‌كند و او شنونده و داناست. «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 1، ص 310؛ جامع البيان، ج 1، ص 564؛ نمونه بينات، ص 39؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 52.
همه به رنگ الهي
شأن نزول آيه‌ي 138 سوره‌ي بقره
در ميان مسيحيان رسم بود كه هرگاه نوزادي به دنيا مي‌آمد، او را هفت روز در آبي به نام «معموري» شست و شو مي‌دادند. گاه ادويه‌ي ويژه و زردرنگي نيز به آن مي‌افزودند كه آن را غسل «تعميد» مي ناميدند. مسيحيان معتقد بودند كه كودك با اين غسل به ويژه با اين رنگ خاص، از آن گناه ذاتي كه از حضرت آدم در وجود او باقي مانده است، پاك مي‌شود. قرآن براي اين كه بر اين پندار باطل خط بطلان كشد، همه را به رنگ الهي كه همان وحدت، پاكي و پرهيزكاري است، فرا مي‌خواند؛ زيرا در سايه‌ي توحيد و اخلاص است كه شرك، نفاق و تفرقه، ريشه كن و دل‌ها به هم نزديك مي‌شود.
در اين‌جا آيه‌ي 138 سوره‌ي بقره نازل شد و فرمود:
رنگ خدايي (بپذيريد؛ رنگ ايمان و توحيد و اسلام) و چه رنگي از رنگ خدايي بهتر است؟ و ما تنها او را مي‌پرستيم. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 1، ص 570؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 52؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 473.
فلسفه‌ي تغيير قبله
شأن نزول آيه‌هاي 142، 143 و 144 سوره‌ي بقره
نرمش و انعطاف‌پذيري يكي از اصول پذيرفته شده‌ي دين اسلام است كه براي سياست تنش‌زدايي به ويژه در برخورد با پيروان اديان الهي بر آن تأكيد شده است. پيامبر اسلام نيز هيچ گاه از اين اصل اساسي غفلت نورزيد و سياست گفت و گو را وجهه‌ي همت خويش قرار داد. ايشان هميشه بر مشتركات ديني يهود، مسيحيت و اسلام تأكيد مي‌كرد. براي نمونه، در موضوع قبله، پيامبر اسلام در مدت 13 سال حضور در مكه و نيز دوسال حضور در مدينه، به قبله‌ي مشترك يهوديان و مسيحيان نماز گزارد. اين سياست در اتحاد و هم‌دلي سه دين بزرگ آن زمان، بسيار مؤثر بود و گونه‌اي احترام به يهود و نصارا نيز شمرده مي‌شد. اين سياست ادامه داشت تا آن كه يهوديان و مسيحيان با سوءاستفاده از اين موضوع، به تحقير و استهزاء مسلمانان پرداختند. آنان اين عمل نيك و وحدت طلبانه‌ي پيامبر را، وابستگي اسلام به يهود تعبير كردند. بنابراين، خداوند نيز براي پشتيباني از دين اسلام، قبله‌ي مسلمانان را از بيت‌المقدس به سوي كعبه گردانيد. با روي دادن اين تحول، يهود و نصارا كه چنين انتظاري نداشتند، از پيامبر نااميد شدند و آشكارا بر دشمني خود با پيامبر افزودند. در آن زمان، برخي مسلمانان، اين كار را از نظر سياسي و باصطلاح امروز عرف ديپلماتيك به مصلحت نمي‌دانستند؛ زيرا رنجش يهود و نصارا را در پي داشت. از اين رو، به پيامبر پيشنهاد كردند از چنين اقدامي دست بردارد. در اين‌جا بود كه اين آيه نازل شد:
به زودي مردم نادان خواهند گفت: چه شد كه مسلمانان از قبله‌اي كه بر آن بودند، روي گرداندند و به سوي كعبه رو آوردند؟ اي پيغمبر بگو! مشرق و مغرب، ملك خداست و هركه را او بخواهد، به راه راست هدايت مي‌كند. «» (1)
بيش از هفت ماه از حضور پيامبر گرامي اسلام در مدينه مي‌گذشت و هر روز بر شمار مسلمانان افزوده مي‌شد. هرچند پيروزي‌هاي مسلمانان در صحنه‌هاي سياسي و نظامي با مشكلات فراوان، كارشكني دشمن و تلفات بسيار همراه بود، اما چون اقتدار و عزت اسلامي را در پي داشت، كسي غم و اندوه به خود راه نمي‌داد. با اين حال، ديرزماني بود كه از آن شادابي و نشاط سابق، خبري نبود؛ زيرا مسلمانان از طعنه و زخم زبان يهوديان، احساس حقارت مي‌كردند. يهوديان مي‌گفتند: مسلمانان از خود، استقلال و هويتي ندارند؛ زيرا در نماز سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خوانند و از يهود پيروي مي‌كنند. پس يهود، حق و اسلام، باطل است! يهوديان، درباره‌ي تبليغ اين مطلب، بسيار سرمايه‌گذاري مي‌كردند تا خود را سربلند و پيروز ميدان نشان دهند. پيامبر اكرم هرچند از ناراحتي مسلمانان و تأثيرگذاري تبليغات يهوديان، آگاه بود، اما منتظر دستور الهي بود. شب‌ها به آسمان مي‌نگريست و ساعت‌ها به نقطه‌اي چشم مي‌دوخت. گويا وحي الهي را انتظار مي‌كشيد. تا اين كه انتظار به پايان رسيد و فرمان الهي صادر شد و قبله، تغيير يافت. پيامبراكرم در مسجد بني‌سالم، دو ركعت نماز را به سوي بيت‌المقدس خوانده بود. در اين هنگام، جبرييل تغيير قبله را به آگاهي ايشان رساند و پيامبر را در حال نماز به سوي كعبه برگرداند.
يهوديان كه از اين ماجرا، غافل‌گير و سخت ناراحت شده بودند، زبان به اعتراض گشودند تا اين تحول را كه مايه‌ي شادي و سربلندي مسلمانان گشته بود، زير سؤال ببرند. خداوند، پيشاپيش از بهانه جويي جديد يهوديان خبر داد و با فرو فرستادن آيه‌هاي 143 و 144 سوره‌ي بقره، فلسفه‌ي تغيير قبله را آشكار ساخت.
همان گونه (كه قبله‌ي شما، ميانه است) شما را نيز امت ميانه‌اي قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد و ما آن قبله‌اي را كه پيش‌تر بر آن بودي، تنها براي اين قرار داديم تا افرادي كه از پيامبر پيروي مي‌كنند از آن‌ها كه به عقب باز مي‌گردند مشخص شوند. به يقين، اين حكم، جز بر كساني كه خداوند، آنان را هدايت كرده، دشوار بود. و خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضايع نمي‌گرداند؛ زيرا خداوند نسبت به مردم، رحيم و مهربان است «» نگاه‌هاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان مي‌بينيم. اكنون تو را به سوي قبله‌اي كه از آن خشنود باشي، باز مي‌گردانيم. پس روي خود را به سوي مسجدالحرام كن و هرجا باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد. و كساني كه كتاب آسماني به آنان داده شد، به خوبي مي‌دانند اين فرمان حقي است كه از ناحيه‌ي پروردگارشان صادر شده است و خداوند از كردارشان غافل نيست. «» (2)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 90؛ نمونه‌ي بينات، ص 40؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 142؛ تهذيب تفسير كبير، ج 1، ص 324.
(2) مجمع البيان، ج 1، ص 223؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 53؛ نمونه بينات، ص 40؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 167؛ التهذيب، ج 2، ص 43؛ الكافي، ج 3، ص 300؛ البرهان، ج 2، ص 9.
فلسفه‌ي تغيير قبله
شأن نزول آيه‌هاي 142، 143 و 144 سوره‌ي بقره
نرمش و انعطاف‌پذيري يكي از اصول پذيرفته شده‌ي دين اسلام است كه براي سياست تنش‌زدايي به ويژه در برخورد با پيروان اديان الهي بر آن تأكيد شده است. پيامبر اسلام نيز هيچ گاه از اين اصل اساسي غفلت نورزيد و سياست گفت و گو را وجهه‌ي همت خويش قرار داد. ايشان هميشه بر مشتركات ديني يهود، مسيحيت و اسلام تأكيد مي‌كرد. براي نمونه، در موضوع قبله، پيامبر اسلام در مدت 13 سال حضور در مكه و نيز دوسال حضور در مدينه، به قبله‌ي مشترك يهوديان و مسيحيان نماز گزارد. اين سياست در اتحاد و هم‌دلي سه دين بزرگ آن زمان، بسيار مؤثر بود و گونه‌اي احترام به يهود و نصارا نيز شمرده مي‌شد. اين سياست ادامه داشت تا آن كه يهوديان و مسيحيان با سوءاستفاده از اين موضوع، به تحقير و استهزاء مسلمانان پرداختند. آنان اين عمل نيك و وحدت طلبانه‌ي پيامبر را، وابستگي اسلام به يهود تعبير كردند. بنابراين، خداوند نيز براي پشتيباني از دين اسلام، قبله‌ي مسلمانان را از بيت‌المقدس به سوي كعبه گردانيد. با روي دادن اين تحول، يهود و نصارا كه چنين انتظاري نداشتند، از پيامبر نااميد شدند و آشكارا بر دشمني خود با پيامبر افزودند. در آن زمان، برخي مسلمانان، اين كار را از نظر سياسي و باصطلاح امروز عرف ديپلماتيك به مصلحت نمي‌دانستند؛ زيرا رنجش يهود و نصارا را در پي داشت. از اين رو، به پيامبر پيشنهاد كردند از چنين اقدامي دست بردارد. در اين‌جا بود كه اين آيه نازل شد:
به زودي مردم نادان خواهند گفت: چه شد كه مسلمانان از قبله‌اي كه بر آن بودند، روي گرداندند و به سوي كعبه رو آوردند؟ اي پيغمبر بگو! مشرق و مغرب، ملك خداست و هركه را او بخواهد، به راه راست هدايت مي‌كند. «» (1)
بيش از هفت ماه از حضور پيامبر گرامي اسلام در مدينه مي‌گذشت و هر روز بر شمار مسلمانان افزوده مي‌شد. هرچند پيروزي‌هاي مسلمانان در صحنه‌هاي سياسي و نظامي با مشكلات فراوان، كارشكني دشمن و تلفات بسيار همراه بود، اما چون اقتدار و عزت اسلامي را در پي داشت، كسي غم و اندوه به خود راه نمي‌داد. با اين حال، ديرزماني بود كه از آن شادابي و نشاط سابق، خبري نبود؛ زيرا مسلمانان از طعنه و زخم زبان يهوديان، احساس حقارت مي‌كردند. يهوديان مي‌گفتند: مسلمانان از خود، استقلال و هويتي ندارند؛ زيرا در نماز سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خوانند و از يهود پيروي مي‌كنند. پس يهود، حق و اسلام، باطل است! يهوديان، درباره‌ي تبليغ اين مطلب، بسيار سرمايه‌گذاري مي‌كردند تا خود را سربلند و پيروز ميدان نشان دهند. پيامبر اكرم هرچند از ناراحتي مسلمانان و تأثيرگذاري تبليغات يهوديان، آگاه بود، اما منتظر دستور الهي بود. شب‌ها به آسمان مي‌نگريست و ساعت‌ها به نقطه‌اي چشم مي‌دوخت. گويا وحي الهي را انتظار مي‌كشيد. تا اين كه انتظار به پايان رسيد و فرمان الهي صادر شد و قبله، تغيير يافت. پيامبراكرم در مسجد بني‌سالم، دو ركعت نماز را به سوي بيت‌المقدس خوانده بود. در اين هنگام، جبرييل تغيير قبله را به آگاهي ايشان رساند و پيامبر را در حال نماز به سوي كعبه برگرداند.
يهوديان كه از اين ماجرا، غافل‌گير و سخت ناراحت شده بودند، زبان به اعتراض گشودند تا اين تحول را كه مايه‌ي شادي و سربلندي مسلمانان گشته بود، زير سؤال ببرند. خداوند، پيشاپيش از بهانه جويي جديد يهوديان خبر داد و با فرو فرستادن آيه‌هاي 143 و 144 سوره‌ي بقره، فلسفه‌ي تغيير قبله را آشكار ساخت.
همان گونه (كه قبله‌ي شما، ميانه است) شما را نيز امت ميانه‌اي قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد و ما آن قبله‌اي را كه پيش‌تر بر آن بودي، تنها براي اين قرار داديم تا افرادي كه از پيامبر پيروي مي‌كنند از آن‌ها كه به عقب باز مي‌گردند مشخص شوند. به يقين، اين حكم، جز بر كساني كه خداوند، آنان را هدايت كرده، دشوار بود. و خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضايع نمي‌گرداند؛ زيرا خداوند نسبت به مردم، رحيم و مهربان است «» نگاه‌هاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان مي‌بينيم. اكنون تو را به سوي قبله‌اي كه از آن خشنود باشي، باز مي‌گردانيم. پس روي خود را به سوي مسجدالحرام كن و هرجا باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد. و كساني كه كتاب آسماني به آنان داده شد، به خوبي مي‌دانند اين فرمان حقي است كه از ناحيه‌ي پروردگارشان صادر شده است و خداوند از كردارشان غافل نيست. «» (2)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 90؛ نمونه‌ي بينات، ص 40؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 142؛ تهذيب تفسير كبير، ج 1، ص 324.
(2) مجمع البيان، ج 1، ص 223؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 53؛ نمونه بينات، ص 40؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 167؛ التهذيب، ج 2، ص 43؛ الكافي، ج 3، ص 300؛ البرهان، ج 2، ص 9.
فلسفه‌ي تغيير قبله
شأن نزول آيه‌هاي 142، 143 و 144 سوره‌ي بقره
نرمش و انعطاف‌پذيري يكي از اصول پذيرفته شده‌ي دين اسلام است كه براي سياست تنش‌زدايي به ويژه در برخورد با پيروان اديان الهي بر آن تأكيد شده است. پيامبر اسلام نيز هيچ گاه از اين اصل اساسي غفلت نورزيد و سياست گفت و گو را وجهه‌ي همت خويش قرار داد. ايشان هميشه بر مشتركات ديني يهود، مسيحيت و اسلام تأكيد مي‌كرد. براي نمونه، در موضوع قبله، پيامبر اسلام در مدت 13 سال حضور در مكه و نيز دوسال حضور در مدينه، به قبله‌ي مشترك يهوديان و مسيحيان نماز گزارد. اين سياست در اتحاد و هم‌دلي سه دين بزرگ آن زمان، بسيار مؤثر بود و گونه‌اي احترام به يهود و نصارا نيز شمرده مي‌شد. اين سياست ادامه داشت تا آن كه يهوديان و مسيحيان با سوءاستفاده از اين موضوع، به تحقير و استهزاء مسلمانان پرداختند. آنان اين عمل نيك و وحدت طلبانه‌ي پيامبر را، وابستگي اسلام به يهود تعبير كردند. بنابراين، خداوند نيز براي پشتيباني از دين اسلام، قبله‌ي مسلمانان را از بيت‌المقدس به سوي كعبه گردانيد. با روي دادن اين تحول، يهود و نصارا كه چنين انتظاري نداشتند، از پيامبر نااميد شدند و آشكارا بر دشمني خود با پيامبر افزودند. در آن زمان، برخي مسلمانان، اين كار را از نظر سياسي و باصطلاح امروز عرف ديپلماتيك به مصلحت نمي‌دانستند؛ زيرا رنجش يهود و نصارا را در پي داشت. از اين رو، به پيامبر پيشنهاد كردند از چنين اقدامي دست بردارد. در اين‌جا بود كه اين آيه نازل شد:
به زودي مردم نادان خواهند گفت: چه شد كه مسلمانان از قبله‌اي كه بر آن بودند، روي گرداندند و به سوي كعبه رو آوردند؟ اي پيغمبر بگو! مشرق و مغرب، ملك خداست و هركه را او بخواهد، به راه راست هدايت مي‌كند. «» (1)
بيش از هفت ماه از حضور پيامبر گرامي اسلام در مدينه مي‌گذشت و هر روز بر شمار مسلمانان افزوده مي‌شد. هرچند پيروزي‌هاي مسلمانان در صحنه‌هاي سياسي و نظامي با مشكلات فراوان، كارشكني دشمن و تلفات بسيار همراه بود، اما چون اقتدار و عزت اسلامي را در پي داشت، كسي غم و اندوه به خود راه نمي‌داد. با اين حال، ديرزماني بود كه از آن شادابي و نشاط سابق، خبري نبود؛ زيرا مسلمانان از طعنه و زخم زبان يهوديان، احساس حقارت مي‌كردند. يهوديان مي‌گفتند: مسلمانان از خود، استقلال و هويتي ندارند؛ زيرا در نماز سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خوانند و از يهود پيروي مي‌كنند. پس يهود، حق و اسلام، باطل است! يهوديان، درباره‌ي تبليغ اين مطلب، بسيار سرمايه‌گذاري مي‌كردند تا خود را سربلند و پيروز ميدان نشان دهند. پيامبر اكرم هرچند از ناراحتي مسلمانان و تأثيرگذاري تبليغات يهوديان، آگاه بود، اما منتظر دستور الهي بود. شب‌ها به آسمان مي‌نگريست و ساعت‌ها به نقطه‌اي چشم مي‌دوخت. گويا وحي الهي را انتظار مي‌كشيد. تا اين كه انتظار به پايان رسيد و فرمان الهي صادر شد و قبله، تغيير يافت. پيامبراكرم در مسجد بني‌سالم، دو ركعت نماز را به سوي بيت‌المقدس خوانده بود. در اين هنگام، جبرييل تغيير قبله را به آگاهي ايشان رساند و پيامبر را در حال نماز به سوي كعبه برگرداند.
يهوديان كه از اين ماجرا، غافل‌گير و سخت ناراحت شده بودند، زبان به اعتراض گشودند تا اين تحول را كه مايه‌ي شادي و سربلندي مسلمانان گشته بود، زير سؤال ببرند. خداوند، پيشاپيش از بهانه جويي جديد يهوديان خبر داد و با فرو فرستادن آيه‌هاي 143 و 144 سوره‌ي بقره، فلسفه‌ي تغيير قبله را آشكار ساخت.
همان گونه (كه قبله‌ي شما، ميانه است) شما را نيز امت ميانه‌اي قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد و ما آن قبله‌اي را كه پيش‌تر بر آن بودي، تنها براي اين قرار داديم تا افرادي كه از پيامبر پيروي مي‌كنند از آن‌ها كه به عقب باز مي‌گردند مشخص شوند. به يقين، اين حكم، جز بر كساني كه خداوند، آنان را هدايت كرده، دشوار بود. و خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضايع نمي‌گرداند؛ زيرا خداوند نسبت به مردم، رحيم و مهربان است «» نگاه‌هاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان مي‌بينيم. اكنون تو را به سوي قبله‌اي كه از آن خشنود باشي، باز مي‌گردانيم. پس روي خود را به سوي مسجدالحرام كن و هرجا باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد. و كساني كه كتاب آسماني به آنان داده شد، به خوبي مي‌دانند اين فرمان حقي است كه از ناحيه‌ي پروردگارشان صادر شده است و خداوند از كردارشان غافل نيست. «» (2)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 90؛ نمونه‌ي بينات، ص 40؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 142؛ تهذيب تفسير كبير، ج 1، ص 324.
(2) مجمع البيان، ج 1، ص 223؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 53؛ نمونه بينات، ص 40؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 167؛ التهذيب، ج 2، ص 43؛ الكافي، ج 3، ص 300؛ البرهان، ج 2، ص 9.
شهيدان زنده‌اند
شأن نزول آيه‌ي 154 سوره‌ي بقره
پيروزي تحسين برانگيز مسلمانان در جنگ بدر كه با بردباري مسلمانان حاصل گرديد، با تلفات زياد دشمن همراه بود. رزمندگان اسلام در اوج غرور و شادي مورد استقبال گرم مردم مدينه قرار گرفتند و غم شهادت چهارده تن از سربازان اسلام نيز به فراموشي سپرده شد. گروهي ترسو و راحت‌طلب در مدينه بودند كه هرگاه حادثه‌ي ناگواري رخ مي‌داد، با اظهار تأسف، ديگران را دل‌سرد مي‌كردند. هرگاه، فردي، در ميدان جهاد به فيض شهادت مي‌رسيد، آنان مي‌گفتند فلاني مرد. پس از پيروزي بدر نيز اين گروه، گفتار دل‌سرد كننده‌ي خود را تكرار كردند و با صراحت، شهيدان را مرده ناميدند. آنان حتي اين كشته‌ها را با ديگر مرده‌ها يكسان دانستند. اين افراد، چنين نبردهايي را بي‌نتيجه و بي‌هدف مي‌پنداشتند، غافل از اين كه هيچ هدف مقدس و گران‌بهايي، بدون قرباني حاصل نگرديده و اين، از سنت‌هاي الهي است. خداوند در پاسخ به اين گفته‌هاي مسموم، از يك حقيقت بزرگ، پرده برداشت و با صراحت گفت: شما حق نداريد كساني را كه در راه خدا جان مي‌دهند، مرده بخوانيد. آنان زنده‌اند؛ زنده‌ي جاويدان و از روزي‌هاي معنوي نزد خدا بهره مي‌برند. با يكديگر سخن مي‌گويند و از سرنوشت خود كاملاً خشنودند. اما شما با زنداني كردن خود در چهار ديواري محدود جهان ماده، از درك اين حقيقت بزرگ، ناتوان‌ايد.
به آنان كه در راه خدا كشته مي‌شوند، مرده مگوييد، بلكه آنان زنده‌اند، ولي شما نمي‌فهميد «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 175؛ مجمع البيان، ج 1، ص 433؛ نمونه‌ي بينات، ص 45؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 55؛ الميزان، ج 1، ص 348؛ جامع البيان، ج 2؛ ص 39.
حفظ شعائر الهي
شأن نزول آيه‌ي 158 سوره‌ي بقره
از جمله مناسك حج ابراهيمي، «سعي» يعني حركت ميان دو كوه «صفا» و «مروه» است. پيشينه‌ي تاريخي اين سنت از اين قرار است: هرچند ابراهيم عليه‌السلام به سن پيري رسيده بود و فرزندي نداشت، اما از خدا درخواست فرزند كرد. خدا نيز در همان سن پيري، از همسرش، هاجر، به او فرزندي عطا كرد كه او را اسماعيل نام نهادند. همسر اول او «ساره» نتوانست فرزنددار شدن ابراهيم و هاجر را تحمل كند؛ از اين رو، حضرت ابراهيم به دستور خداوند، اين مادر و فرزند را به سرزمين مكه كه در آن زمان، بياباني بي‌آب و علف بود، برد و سكني داد. هنگام وداع، همسرش به دليل تنها گذاشتن او و فرزندش در آن بيابان، مي‌گريست. ابراهيم نيز دست به دعا برداشت و از خداوند خواست به اين سرزمين، امنيت و شكوفايي اقتصادي عطا كند. سپس با اندوه بسيار و عشقي ژرف، آنان را وداع گفت. طولي نكشيد كه غذا و آب ذخيره‌ي آنان پايان يافت و شير در سينه‌ي مادر خشكيد. بي‌تابي كودك شيرخوار و نگاه‌هاي تضرّع‌آميز او، آن‌چنان مادر را مضطرب ساخت كه تشنگي خود را فراموش كرد و براي به دست آوردن آب به تكاپو برخاست. نخست به جانب كوه صفا دويد، ولي اثري از آب نديد. سراب، او را به جانب كوه مروه كشاند. آن‌جا نيز از آب، خبري نبود. دوباره به گمان آب، به كوه صفا بازگشت. اين كوشش براي زنده ماندن و مبارزه با مرگ، هفت بار تكرار شد. در آخرين لحظه‌هاي عمر كودك، چشمه‌ي زمزم از نزديك پاي او جوشيدن گرفت. مادر و كودك از آن نوشيدند و از مرگ حتمي نجات يافتند. از آن پس، اين سرزمين آباد شد و مردم سوي آن سرازير شدند. به همين دليل، خداوند بر زايران خانه‌اش واجب كرده است كه با لباس و وضع مخصوص و به دور از هرگونه امتياز، براي زنده كردن آن خاطره‌ها، هفت مرتبه مسافت بين اين دو كوه را بپيمايند.
با اين حال، پيش از ظهور اسلام و هم زمان با آن، مشركان و بت‌پرستان براي انجام مناسك حج به مكه مي‌آمدند. آنان، مراسم حج ابراهيمي را با خرافه و شرك بسياري درهم آميخته بودند. مشركان در بالاي كوه «صفا»، بتي به نام «اساف» و بر كوه «مروه» بتي به نام «نائله» را نصب كرده بودند. آنان هنگام سعي، از اين دو كوه بالا مي‌رفتند و آن دو بت را به عنوان تبرك مسح مي‌كردند. مسلمانان نيز به دليل اين عمل مشركان كه فريضه‌ي سعي را به خرافه آلوده بودند، به سعي ميان صفا و مروه نمي‌پرداختند. مسلمانان مي‌پنداشتند در اين شرايط، سعي صفا و مروه كار درستي نيست. در اين هنگام آيه‌ي 158 سوره‌ي بقره نازل شد و به مسلمانان اعلام داشت كه صفا و مروه از شعاير خداوند است. اگر مردم نادان، آن را آلوده كرده‌اند، نبايد مانع از انجام اين فريضه شود:
«صفا» و «مروه» از شعاير (و نشانه‌هاي) خداست. بنابراين، كساني كه حج خانه‌ي خدا يا عمره انجام مي‌دهند مي‌توانند بر آن دو طواف كنند و كسي كه فرمان خدا را در انجام كارهاي نيك اطاعت كند، خداوند شكرگزار و از (افعال او) آگاه است. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 46؛ الميزان، ج 1، ص 385؛ تفسير القمي، ج 1، ص 64؛ البرهان، ج 2، ص 42؛ الكافي، ج 4، ص 249؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 180.
پنهان‌كننده‌ي حقيقت، ملعون است
شأن نزول آيه‌هاي 159 و 160 سوره‌ي بقره
هيأت پژوهش‌گران مسلمان شامل: معاذ بن جبل، سعد بن معاذ و خارجة بن زيد، براي كشف حقيقت گفته‌هاي تورات درباره‌ي حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ره‌سپار محله‌هاي يهودي نشين مدينه شدند. فايده‌ي اين پژوهش آن بود كه:
1 - بيان حقيقت از زبان يهوديان متعصب، مسلمانان را در ادامه‌ي راه‌شان استوار مي‌ساخت. 2 - اتمام حجت بر يهوديان بود و ناگزير اسلام را مي‌پذيرفتند.
هنگامي كه دانشمندان يهود مانند كعب بن اسيد، ابن صوريا و كعب بن اشرف، از آمدن مسلمانان آگاه شدند، براي پيش‌گيري از تناقض‌گويي هنگام پاسخ دادن به مسلمانان، گرد آمدند. سپس هيأت مسلمانان را به حضور پذيرفتند. گروه مسلمانان، بعضي نشانه‌هاي نبوت حضرت محمد را كه يهوديان به نقل از تورات، نزد مسلمانان گفته بودند، طرح كردند مانند: بعثت محمد در سرزمين حجاز، اقامت او در مدينه، نمازگزاردن اين پيامبر به دو قبله، آمدن نام او در تورات.
هم‌چنين، آنان، نشانه‌هاي ديگري را پرسيدند. اما يهوديان، به عادت گذشته، سكوت كردند و براي پنهان كردن حقيقت، از توضيح دادن، سرباز زدند.
در اين هنگام، آيه‌ي 159 سوره‌ي بقره، آنان را با شديدترين لحن، مورد سرزنش قرار داد و مسؤوليت كتمان حق را به آنان گوشزد كرد.
كساني كه دلايل روشن و وسيله‌ي هدايتي را كه ما نازل كرده‌ايم، پس از آن كه در كتاب براي مردم بيان ساختيم، كتمان مي‌كنند، خداوند، آنان را لعنت مي‌كند و همه‌ي لعنت كنندگان نيز آنان را لعن مي‌كنند. مگر آنان كه توبه و بازگشت و اصلاح كردند و آن‌چه را كتمان كرده بودند، آشكار ساختند كه من توبه‌ي آنان را مي‌پذيرم؛ زيرا من توبه‌پذير بخشاينده‌ام. «» (1)
پاورقي:
(1) - نمونه‌ي بينات، ص 47؛ لباب النقول، ص 22؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 57؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 183؛ تفسير القمي، ج 1، ص 73؛ الميزان، ج 1، ص 388؛ جامع‌البيان، ج 2؛ ص 52.
پنهان‌كننده‌ي حقيقت، ملعون است
شأن نزول آيه‌هاي 159 و 160 سوره‌ي بقره
هيأت پژوهش‌گران مسلمان شامل: معاذ بن جبل، سعد بن معاذ و خارجة بن زيد، براي كشف حقيقت گفته‌هاي تورات درباره‌ي حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله ره‌سپار محله‌هاي يهودي نشين مدينه شدند. فايده‌ي اين پژوهش آن بود كه:
1 - بيان حقيقت از زبان يهوديان متعصب، مسلمانان را در ادامه‌ي راه‌شان استوار مي‌ساخت. 2 - اتمام حجت بر يهوديان بود و ناگزير اسلام را مي‌پذيرفتند.
هنگامي كه دانشمندان يهود مانند كعب بن اسيد، ابن صوريا و كعب بن اشرف، از آمدن مسلمانان آگاه شدند، براي پيش‌گيري از تناقض‌گويي هنگام پاسخ دادن به مسلمانان، گرد آمدند. سپس هيأت مسلمانان را به حضور پذيرفتند. گروه مسلمانان، بعضي نشانه‌هاي نبوت حضرت محمد را كه يهوديان به نقل از تورات، نزد مسلمانان گفته بودند، طرح كردند مانند: بعثت محمد در سرزمين حجاز، اقامت او در مدينه، نمازگزاردن اين پيامبر به دو قبله، آمدن نام او در تورات.
هم‌چنين، آنان، نشانه‌هاي ديگري را پرسيدند. اما يهوديان، به عادت گذشته، سكوت كردند و براي پنهان كردن حقيقت، از توضيح دادن، سرباز زدند.
در اين هنگام، آيه‌ي 159 سوره‌ي بقره، آنان را با شديدترين لحن، مورد سرزنش قرار داد و مسؤوليت كتمان حق را به آنان گوشزد كرد.
كساني كه دلايل روشن و وسيله‌ي هدايتي را كه ما نازل كرده‌ايم، پس از آن كه در كتاب براي مردم بيان ساختيم، كتمان مي‌كنند، خداوند، آنان را لعنت مي‌كند و همه‌ي لعنت كنندگان نيز آنان را لعن مي‌كنند. مگر آنان كه توبه و بازگشت و اصلاح كردند و آن‌چه را كتمان كرده بودند، آشكار ساختند كه من توبه‌ي آنان را مي‌پذيرم؛ زيرا من توبه‌پذير بخشاينده‌ام. «» (1)
پاورقي:
(1) - نمونه‌ي بينات، ص 47؛ لباب النقول، ص 22؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 57؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 183؛ تفسير القمي، ج 1، ص 73؛ الميزان، ج 1، ص 388؛ جامع‌البيان، ج 2؛ ص 52.
به قانون الهي، دستبرد نزنيد
شأن نزول آيه‌هاي 168 و 169 سوره‌ي بقره
تا هنگامي كه دليلي بر حرمت خوردني‌ها و آشاميدني‌هاي موجود در دنيا نيامده، حلال و قابل استفاده هستند. برعكس، هر آن چه حرام شمرده شده، هيچ گاه حلال نمي‌شود. از اين رو، هر رفتاري برخلاف حلال و حرام خدا، گام شيطاني شمرده مي‌شود. سه قبيله‌ي «ثقيف»، «خزاعه» و «بني مدلج»، در يك اقدام افراطي از قانون الهي خارج شدند. آنان حلال خدا را، حرام شمردند و از آن دوري كردند. اين سه قبيله، بعضي محصولات را برخود حرام شمردند و از گوشت بعضي حيوانات مثل شترگوش شكافته (بحيره)، شتر رها شده (سائبه)، گوسفند دوقلوي نر و ماده (وصيله) و شتر ده بار بچه‌دار شده (حام) پرهيز كردند. اين قبايل با اين كه بر حرمت موارد ياد شده، دليلي نداشتند، خود را از اين نعمت‌ها، محروم ساخته بودند.
خداوند، آيه‌هاي 168 و 169 سوره‌ي بقره را درباره‌ي اين موضوع نازل فرمود و مردم را از پيروي شيطان برحذر داشت.
اي مردم! از آن‌چه در زمين است، حلال و پاكيزه بخوريد و از گام‌هاي شيطان پيروي نكنيد؛ زيرا او دشمن آشكار شما است «» او شما را فقط به بدي‌ها و انحراف‌ها فرمان مي‌دهد (و نيز دستور مي‌دهد) آن‌چه را كه نمي‌دانيد، به خدا نسبت دهيد «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 1، ص 417؛ جامع البيان، ج 2، ص 76.
به قانون الهي، دستبرد نزنيد
شأن نزول آيه‌هاي 168 و 169 سوره‌ي بقره
تا هنگامي كه دليلي بر حرمت خوردني‌ها و آشاميدني‌هاي موجود در دنيا نيامده، حلال و قابل استفاده هستند. برعكس، هر آن چه حرام شمرده شده، هيچ گاه حلال نمي‌شود. از اين رو، هر رفتاري برخلاف حلال و حرام خدا، گام شيطاني شمرده مي‌شود. سه قبيله‌ي «ثقيف»، «خزاعه» و «بني مدلج»، در يك اقدام افراطي از قانون الهي خارج شدند. آنان حلال خدا را، حرام شمردند و از آن دوري كردند. اين سه قبيله، بعضي محصولات را برخود حرام شمردند و از گوشت بعضي حيوانات مثل شترگوش شكافته (بحيره)، شتر رها شده (سائبه)، گوسفند دوقلوي نر و ماده (وصيله) و شتر ده بار بچه‌دار شده (حام) پرهيز كردند. اين قبايل با اين كه بر حرمت موارد ياد شده، دليلي نداشتند، خود را از اين نعمت‌ها، محروم ساخته بودند.
خداوند، آيه‌هاي 168 و 169 سوره‌ي بقره را درباره‌ي اين موضوع نازل فرمود و مردم را از پيروي شيطان برحذر داشت.
اي مردم! از آن‌چه در زمين است، حلال و پاكيزه بخوريد و از گام‌هاي شيطان پيروي نكنيد؛ زيرا او دشمن آشكار شما است «» او شما را فقط به بدي‌ها و انحراف‌ها فرمان مي‌دهد (و نيز دستور مي‌دهد) آن‌چه را كه نمي‌دانيد، به خدا نسبت دهيد «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 1، ص 417؛ جامع البيان، ج 2، ص 76.
اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد!
شأن نزول آيه‌ي 170 سوره‌ي بقره
مسأله‌ي قوم گرايي و پيروي از تعصب‌هاي جاهلانه‌ي نياكان، هميشه در ميان انسان‌ها به چشم مي‌خورد. به طور كلي، پيروي كوركورانه و بي‌خردانه از پيشنيان به واپس گرايي خواهد انجاميد. سوگ‌مندانه بايد گفت اين انديشه‌ي جاهلي هنوز در بسياري از افراد و ملت‌ها وجود دارد. آنان، آثار پيشينيان را بي‌چون و چرا مي‌پذيرند و آن را در لفافه‌هاي فريبنده‌اي چون حفظ مليت و اسناد تاريخي و ملي مي‌پوشانند. اين شيوه‌ي تفكر، يكي از عوامل بسيار مؤثر در انتقال خرافه از نسلي به نسل ديگر است. شايسته است كه نسل‌هاي آينده، به بررسي آداب و سنن گذشتگان بپردازند. سپس آن‌چه را به عقل و منطق سازگار است، نگه‌داري كنند و آن‌چه خرافه و بي‌اساس است، دور بريزند. تقليدي كه همه‌ي هستي يك خلق را بر باد مي‌دهد، تقليد نادان از نادان است، كه‌اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد! تعصب‌هاي قومي و پيروي كوركورانه از نياكان در ميان مشركان نيز به گونه‌اي بود كه وقتي رسول خدا، يهوديان را به اسلام دعوت كرد، آنان گفتند: ما از پدران خود پيروي مي‌كنيم؛ زيرا آنان از ما، داناتر و بهتر بوده‌اند. در اين هنگام، آيه‌اي نازل شد و بار ردّ گفته‌هاي پيشينيان، پيروي از آنان را باطل اعلام كرد:
و هنگامي كه به آنان گفته شود از آن‌چه خدا نازل كرده است پيروي كنيد مي‌گويند: بلكه ما از آن‌چه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروي مي‌كنيم. آيا نه اين است كه پدران آنان، چيزي نمي‌فهميدند و هدايت نيافتند؟ «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 78؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 576؛ نمونه‌ي بينات، ص 50.
ايمان به خدا ريشه‌ي همه‌ي نيكي‌ها
شأن نزول آيه‌ي 177 سوره‌ي بقره
به تعبير قرآن، موضوع تغيير قبله از بيت‌المقدس به سوي خانه‌ي كعبه، گونه‌اي آزمايش الهي براي همه بود؛ زيرا چهره‌ي مؤمنان حقيقي از منافقان بازشناخته مي‌شد. به همين دليل، برخي افراد سست ايمان، زبان به اعتراض گشودند و گفتند: اگر كعبه، قبله‌ي ماست، نماز ما به سوي بيت‌المقدس چه مي‌شود؟ چرا از روز نخست، به سوي كعبه نماز نخوانديم؟ اگر بيت‌المقدس، قبله‌ي همه‌ي پيامبران پيشين بود، چرا پيامبر از آن رو گرداند؟ ما كدام‌يك را بپذيريم؟ دشمنان نيز با مشاهده‌ي آسيب‌پذيري مسلمانان، بر تبليغات دروغين خود افزودند و گفتند: محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله در آغاز، براي استحكام كارش، به قبله‌ي پيامبران متوجه گشت و براي جلب يهوديان و مسيحيان، بيت‌المقدس را پذيرفت. سپس هنگامي كه كارش، رونق يافت به تغيير قبله دست زد و كعبه را برگزيد. اين سخنان وسوسه‌انگيز در جامعه‌ي تازه مسلمان آن روز كه هنوز افكار جاهليت و بت‌پرستي وجود داشت و آگاهي مردم كامل نشده بود، نگراني و ترديد را در ميان برخي افراد سست عنصر پديد آورد. تغيير قبله، سخن همه‌روزه‌ي مردم شده بود. به ويژه، يهود و نصارا بسيار ناراحت بودند. گويا موضوعي مهم‌تر از قبله وجود ندارد يا اين كه همه‌ي نيكي‌ها در موضوع قبله نهفته است. در اين هنگام، آيه‌ي 177 سوره‌ي بقره نازل شد و تأكيد كرد كه مسايل ديگري مهم‌تر از قبله وجود دارد كه مي‌تواند معيار ارزش باشد. پس بايد به آن‌ها نيز توجه كرد.
نيكي (تنها) اين نيست (كه به هنگام نماز) صورت خود را به سوي مشرق و مغرب كنيد (و همه‌ي گفت و گوي شما درباره‌ي مسأله‌ي قبله و تغيير آن باشد و همه‌ي وقت خود را در آن مصروف سازيد) بلكه نيكوكار كساني هستند كه به خدا و روز رستاخيز و فرشتگان و كتاب آسماني و پيامبران ايمان آورده‌اند و مال (خود) را با علاقه‌اي كه به آن دارند، به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه و فقيران و بردگان انفاق مي‌كنند. نماز را برپا مي‌دارند و زكات را مي‌پردازند و به عهد خود - هنگامي كه عهد بستند - وفا مي‌كنند و در برابر محروميت‌ها و بيماري‌ها و در ميدان جنگ، پايدارند. اينان كساني هستند كه راست مي‌گويند و اينان پرهيزگاران‌اند. «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 1، ص 429؛ جامع البيان، ج 2، ص 94.
قصاص مايه‌ي حيات
شأن نزول آيه‌ي 178 و 179 سوره‌ي بقره
تعصب‌هاي جاهلانه كه هنوز بر قلب و روح بعضي قبايل، حاكم بود، گه‌گاهي خود را نمايان مي‌كرد و آتشي به پا مي‌كرد كه شعله‌ي آن، همه را در كام خود فرو مي‌برد.
در آخرين رويداد، زني به قتل رسيد. قاتل آن زن كه مردي از قبيله‌اي سرشناس بود، فراري شد. طايفه‌ي زن كه قوي‌تر بودند، به جست و جوي مرد قاتل پرداختند، اما اثري از او نيافتند. از اين رو، به قتل شماري از قبيله‌ي مرد دست يازيدند. اين امر به جنگ و خون‌ريزي و كشتار فراوان ميان دو قبيله انجاميد.
اين بود عادت عرب جاهلي كه اگر كسي از قبيله‌ي آنان كشته مي‌شد، تا جايي كه مي‌توانستند از قبيله‌ي قاتل مي‌كشتند. بنابراين، آيه‌ي 178 سوره‌ي بقره به بيان حكم عادلانه‌ي قصاص مي‌پردازد:
اي افرادي كه ايمان آورده‌ايد! حكم قصاص درباره‌ي كشتگان بر شما نوشته شده است. آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن. پس اگر كسي از ناحيه‌ي برادر (ديني) خود، مورد عفو قرار گيرد (و حكم قصاص او به خون‌بها تبديل گردد) بايد از راه پسنديده پيروي كند و قاتل نيز به نيكي، ديه را به وليّ مقتول بپردازد. اين تخفيف و رحمتي است از ناحيه‌ي پروردگار شما و كسي كه پس از آن تجاوز كند، عذاب دردناكي خواهد داشت. «» و براي شما در قصاص، حيات و زندگي است اي صاحبان خرد! تا شما پرهيزكاري پيشه كنيد «». (1)
پاورقي:
(1) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 193؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 75؛ التهذيب، ج 10، ص 191؛ الميزان، ج 1، ص 434؛ جامع البيان، ج 2، ص 103؛ نمونه‌ي بينات، ص 54؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 60؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 603.
قصاص مايه‌ي حيات
شأن نزول آيه‌ي 178 و 179 سوره‌ي بقره
تعصب‌هاي جاهلانه كه هنوز بر قلب و روح بعضي قبايل، حاكم بود، گه‌گاهي خود را نمايان مي‌كرد و آتشي به پا مي‌كرد كه شعله‌ي آن، همه را در كام خود فرو مي‌برد.
در آخرين رويداد، زني به قتل رسيد. قاتل آن زن كه مردي از قبيله‌اي سرشناس بود، فراري شد. طايفه‌ي زن كه قوي‌تر بودند، به جست و جوي مرد قاتل پرداختند، اما اثري از او نيافتند. از اين رو، به قتل شماري از قبيله‌ي مرد دست يازيدند. اين امر به جنگ و خون‌ريزي و كشتار فراوان ميان دو قبيله انجاميد.
اين بود عادت عرب جاهلي كه اگر كسي از قبيله‌ي آنان كشته مي‌شد، تا جايي كه مي‌توانستند از قبيله‌ي قاتل مي‌كشتند. بنابراين، آيه‌ي 178 سوره‌ي بقره به بيان حكم عادلانه‌ي قصاص مي‌پردازد:
اي افرادي كه ايمان آورده‌ايد! حكم قصاص درباره‌ي كشتگان بر شما نوشته شده است. آزاد در برابر آزاد و برده در برابر برده و زن در برابر زن. پس اگر كسي از ناحيه‌ي برادر (ديني) خود، مورد عفو قرار گيرد (و حكم قصاص او به خون‌بها تبديل گردد) بايد از راه پسنديده پيروي كند و قاتل نيز به نيكي، ديه را به وليّ مقتول بپردازد. اين تخفيف و رحمتي است از ناحيه‌ي پروردگار شما و كسي كه پس از آن تجاوز كند، عذاب دردناكي خواهد داشت. «» و براي شما در قصاص، حيات و زندگي است اي صاحبان خرد! تا شما پرهيزكاري پيشه كنيد «». (1)
پاورقي:
(1) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 193؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 75؛ التهذيب، ج 10، ص 191؛ الميزان، ج 1، ص 434؛ جامع البيان، ج 2، ص 103؛ نمونه‌ي بينات، ص 54؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 60؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 603.
دعا كن، اجابت مي‌شوي
شأن نزول آيه‌ي 186 سوره‌ي بقره
يكي از راه‌هاي ارتباط بندگان با خداوند، دعا و نيايش است. هنگامي كه پيامبر، آيه‌ي «ادعوني استجب لكم» (1) را براي مسلمانان تلاوت كرد، چون مسلمانان، هنوز با فرهنگ دعا و كيفيت آن به طور كامل، آشنا نبودند، براي عده‌اي از آنان، ابهام‌هاي جديدي به وجود آمد. براي شخصي اين پرسش پيش آمد كه: خدا دور است يا نزديك؟ آيا اگر دور باشد، دعاي ما را مي‌شنود و اگر نزديك است، چگونه با او سخن بگوييم و راز و نياز كنيم؟ او به حضور پيامبر رسيد و پرسيد: آيا خدا نزديك است؟ چگونه با او نيايش كنيم؟ اگر دور است، آيا او را با صداي بلند بخوانيم؟
اين جا بود كه آيه‌ي 186 سوره‌ي بقره نازل شد و به اين پرسش، پاسخ گفت:
و هنگامي كه بندگانم درباره‌ي من از تو مي‌پرسند، (بگو:) من نزديكم. دعاي دعا كننده را هنگامي كه مرا مي‌خواند، پاسخ مي‌گويم. پس آنان بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ا يمان آورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند) «» (2)
پاورقي:
(1) مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم.
(2) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 210؛ مجمع البيان، ج 2، ص 501؛ جامع البيان، ج 2، ص 158؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 637، نمونه‌ي بينات، ص 55.
ضرورت دفاع حتي در ماه حرام
شأن نزول آيه‌هاي 190 تا 193 سوره‌ي بقره
رسول خدا پس از هجرت به مدينه، براي نخستين بار، به قصد انجام مناسك عمره با 1400 نفر از ياران خود، ره‌سپار مكه شد. چون به سرزمين حديبيه (محلي در نزديكي مكه) رسيدند، مشركان از ورودشان به مكه و انجام مناسك عمره، جلوگيري كردند. هرچند عده‌اي از مسلمانان، براي نبرد آماده شده بودند، اما برخورد ملايم پيامبر، دشمن را به عقب نشيني از مواضع قبلي واداشت. حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به نشانه‌ي حُسن تفاهم، گوسفندي در آن جا قرباني كرد. همين موضوع سبب شد مشركان جنگ طلب با او قرارداد صلح ببندند. بر اساس اين قرارداد، مسلمانان مي‌توانستند سال بعد، سه روز در مكه باشند و به عبادت و انجام مناسك عمره بپردازند. قريش نيز شهر مكه را براي حضور مسلمانان از هر جهت آماده خواهند كرد. لحظه‌ي موعود فرا رسيد و ياران رسول خدا براي سفر به مكه آماده شدند. امّا بيم داشتند كه قريش، با پيمان‌شكني از ورود مسلمانان، جلوگيري كند و در نتيجه، جنگ و خون‌ريزي برپا شود. اهميت مسأله به اين دليل بود كه اين سفر در ماه حرام، انجام مي‌شد و ياران پيامبر از جنگ و ستيز در ماه حرام، آن هم در حريم امن الهي، به شدت پرهيز داشتند. اين گونه بود كه آيه‌ي 190 تا 193 نازل شد و دستور داد كه اگر دشمن، نبرد را آغاز كند، شما نيز در برابر او به مبارزه برخيزيد و او را امان ندهيد.
و در راه خدا، با كساني كه با شما مي‌جنگند، نبرد كنيد و از حد، تجاوز نكنيد؛ كه خدا، تعدي كنندگان را دوست نمي‌دارد. «» و آنان را هركجا يافتيد، به قتل برسانيد و چون شما را بيرون ساختند (از مكه) آنان را بيرون برانيد و فتنه از كشتار هم بدتر است و با آنان در مسجدالحرام، جنگ نكنيد مگر آن‌كه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر با شما پيكار كردند، آنان را به قتل برسانيد. چنين است جزاي كافران. «» و اگر خودداري كردند، خداوند، آمرزنده و مهربان است. «» و با آنان پيكار كنيد تا فتنه باقي نماند و دين مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، تعدّي جز بر ستم‌كاران روا نيست. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 189؛ تفسير فخر رازي، ج 5، ص 127؛ مجمع البيان، ج 2، ص 510؛ نمونه‌ي بينات، ص 61؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 218؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 17؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 66؛ الميزان، ج 2، ص 60.
ضرورت دفاع حتي در ماه حرام
شأن نزول آيه‌هاي 190 تا 193 سوره‌ي بقره
رسول خدا پس از هجرت به مدينه، براي نخستين بار، به قصد انجام مناسك عمره با 1400 نفر از ياران خود، ره‌سپار مكه شد. چون به سرزمين حديبيه (محلي در نزديكي مكه) رسيدند، مشركان از ورودشان به مكه و انجام مناسك عمره، جلوگيري كردند. هرچند عده‌اي از مسلمانان، براي نبرد آماده شده بودند، اما برخورد ملايم پيامبر، دشمن را به عقب نشيني از مواضع قبلي واداشت. حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به نشانه‌ي حُسن تفاهم، گوسفندي در آن جا قرباني كرد. همين موضوع سبب شد مشركان جنگ طلب با او قرارداد صلح ببندند. بر اساس اين قرارداد، مسلمانان مي‌توانستند سال بعد، سه روز در مكه باشند و به عبادت و انجام مناسك عمره بپردازند. قريش نيز شهر مكه را براي حضور مسلمانان از هر جهت آماده خواهند كرد. لحظه‌ي موعود فرا رسيد و ياران رسول خدا براي سفر به مكه آماده شدند. امّا بيم داشتند كه قريش، با پيمان‌شكني از ورود مسلمانان، جلوگيري كند و در نتيجه، جنگ و خون‌ريزي برپا شود. اهميت مسأله به اين دليل بود كه اين سفر در ماه حرام، انجام مي‌شد و ياران پيامبر از جنگ و ستيز در ماه حرام، آن هم در حريم امن الهي، به شدت پرهيز داشتند. اين گونه بود كه آيه‌ي 190 تا 193 نازل شد و دستور داد كه اگر دشمن، نبرد را آغاز كند، شما نيز در برابر او به مبارزه برخيزيد و او را امان ندهيد.
و در راه خدا، با كساني كه با شما مي‌جنگند، نبرد كنيد و از حد، تجاوز نكنيد؛ كه خدا، تعدي كنندگان را دوست نمي‌دارد. «» و آنان را هركجا يافتيد، به قتل برسانيد و چون شما را بيرون ساختند (از مكه) آنان را بيرون برانيد و فتنه از كشتار هم بدتر است و با آنان در مسجدالحرام، جنگ نكنيد مگر آن‌كه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر با شما پيكار كردند، آنان را به قتل برسانيد. چنين است جزاي كافران. «» و اگر خودداري كردند، خداوند، آمرزنده و مهربان است. «» و با آنان پيكار كنيد تا فتنه باقي نماند و دين مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، تعدّي جز بر ستم‌كاران روا نيست. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 189؛ تفسير فخر رازي، ج 5، ص 127؛ مجمع البيان، ج 2، ص 510؛ نمونه‌ي بينات، ص 61؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 218؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 17؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 66؛ الميزان، ج 2، ص 60.
ضرورت دفاع حتي در ماه حرام
شأن نزول آيه‌هاي 190 تا 193 سوره‌ي بقره
رسول خدا پس از هجرت به مدينه، براي نخستين بار، به قصد انجام مناسك عمره با 1400 نفر از ياران خود، ره‌سپار مكه شد. چون به سرزمين حديبيه (محلي در نزديكي مكه) رسيدند، مشركان از ورودشان به مكه و انجام مناسك عمره، جلوگيري كردند. هرچند عده‌اي از مسلمانان، براي نبرد آماده شده بودند، اما برخورد ملايم پيامبر، دشمن را به عقب نشيني از مواضع قبلي واداشت. حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به نشانه‌ي حُسن تفاهم، گوسفندي در آن جا قرباني كرد. همين موضوع سبب شد مشركان جنگ طلب با او قرارداد صلح ببندند. بر اساس اين قرارداد، مسلمانان مي‌توانستند سال بعد، سه روز در مكه باشند و به عبادت و انجام مناسك عمره بپردازند. قريش نيز شهر مكه را براي حضور مسلمانان از هر جهت آماده خواهند كرد. لحظه‌ي موعود فرا رسيد و ياران رسول خدا براي سفر به مكه آماده شدند. امّا بيم داشتند كه قريش، با پيمان‌شكني از ورود مسلمانان، جلوگيري كند و در نتيجه، جنگ و خون‌ريزي برپا شود. اهميت مسأله به اين دليل بود كه اين سفر در ماه حرام، انجام مي‌شد و ياران پيامبر از جنگ و ستيز در ماه حرام، آن هم در حريم امن الهي، به شدت پرهيز داشتند. اين گونه بود كه آيه‌ي 190 تا 193 نازل شد و دستور داد كه اگر دشمن، نبرد را آغاز كند، شما نيز در برابر او به مبارزه برخيزيد و او را امان ندهيد.
و در راه خدا، با كساني كه با شما مي‌جنگند، نبرد كنيد و از حد، تجاوز نكنيد؛ كه خدا، تعدي كنندگان را دوست نمي‌دارد. «» و آنان را هركجا يافتيد، به قتل برسانيد و چون شما را بيرون ساختند (از مكه) آنان را بيرون برانيد و فتنه از كشتار هم بدتر است و با آنان در مسجدالحرام، جنگ نكنيد مگر آن‌كه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر با شما پيكار كردند، آنان را به قتل برسانيد. چنين است جزاي كافران. «» و اگر خودداري كردند، خداوند، آمرزنده و مهربان است. «» و با آنان پيكار كنيد تا فتنه باقي نماند و دين مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، تعدّي جز بر ستم‌كاران روا نيست. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 189؛ تفسير فخر رازي، ج 5، ص 127؛ مجمع البيان، ج 2، ص 510؛ نمونه‌ي بينات، ص 61؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 218؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 17؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 66؛ الميزان، ج 2، ص 60.
ضرورت دفاع حتي در ماه حرام
شأن نزول آيه‌هاي 190 تا 193 سوره‌ي بقره
رسول خدا پس از هجرت به مدينه، براي نخستين بار، به قصد انجام مناسك عمره با 1400 نفر از ياران خود، ره‌سپار مكه شد. چون به سرزمين حديبيه (محلي در نزديكي مكه) رسيدند، مشركان از ورودشان به مكه و انجام مناسك عمره، جلوگيري كردند. هرچند عده‌اي از مسلمانان، براي نبرد آماده شده بودند، اما برخورد ملايم پيامبر، دشمن را به عقب نشيني از مواضع قبلي واداشت. حضرت محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله به نشانه‌ي حُسن تفاهم، گوسفندي در آن جا قرباني كرد. همين موضوع سبب شد مشركان جنگ طلب با او قرارداد صلح ببندند. بر اساس اين قرارداد، مسلمانان مي‌توانستند سال بعد، سه روز در مكه باشند و به عبادت و انجام مناسك عمره بپردازند. قريش نيز شهر مكه را براي حضور مسلمانان از هر جهت آماده خواهند كرد. لحظه‌ي موعود فرا رسيد و ياران رسول خدا براي سفر به مكه آماده شدند. امّا بيم داشتند كه قريش، با پيمان‌شكني از ورود مسلمانان، جلوگيري كند و در نتيجه، جنگ و خون‌ريزي برپا شود. اهميت مسأله به اين دليل بود كه اين سفر در ماه حرام، انجام مي‌شد و ياران پيامبر از جنگ و ستيز در ماه حرام، آن هم در حريم امن الهي، به شدت پرهيز داشتند. اين گونه بود كه آيه‌ي 190 تا 193 نازل شد و دستور داد كه اگر دشمن، نبرد را آغاز كند، شما نيز در برابر او به مبارزه برخيزيد و او را امان ندهيد.
و در راه خدا، با كساني كه با شما مي‌جنگند، نبرد كنيد و از حد، تجاوز نكنيد؛ كه خدا، تعدي كنندگان را دوست نمي‌دارد. «» و آنان را هركجا يافتيد، به قتل برسانيد و چون شما را بيرون ساختند (از مكه) آنان را بيرون برانيد و فتنه از كشتار هم بدتر است و با آنان در مسجدالحرام، جنگ نكنيد مگر آن‌كه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر با شما پيكار كردند، آنان را به قتل برسانيد. چنين است جزاي كافران. «» و اگر خودداري كردند، خداوند، آمرزنده و مهربان است. «» و با آنان پيكار كنيد تا فتنه باقي نماند و دين مخصوص خدا گردد. پس اگر دست برداشتند، تعدّي جز بر ستم‌كاران روا نيست. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 189؛ تفسير فخر رازي، ج 5، ص 127؛ مجمع البيان، ج 2، ص 510؛ نمونه‌ي بينات، ص 61؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 218؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 17؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 66؛ الميزان، ج 2، ص 60.
انفاق براي رهايي از تنگناها
شأن نزول آيه‌ي 195 سوره‌ي بقره
همان گونه كه جهاد در راه خدا، به مردان با اخلاص و كارآزموده نيازمند است، به پشتيباني مالي و انواع سلاح‌هاي جنگي نيز بستگي دارد. از يك سرباز، بدون وسايل و تجهيزات كافي، كاري ساخته نيست. از اين رو، فراهم آوردن وسايل جهاد، از واجبات شمرده شده است.
برخي افراد سست ايمان كه بيشتر به امور مادي مي‌انديشيدند، از ادامه‌ي جنگ مي‌هراسيدند؛ زيرا در صورت استمرار جنگ، ناگزير مي‌شدند بخشي از اموال خود را براي تقويت بنيه‌ي سپاه اسلام، هزينه و انفاق كنند. بعضي از اين ثروت‌مندان به خود گفتند: اين همه انفاق، بس است. ما به وظيفه‌ي خود، عمل كرده‌ايم و بيش از اين، تكليفي نداريم. جنگ كه هيچ گاه پايان ندارد اگر ما بي‌پول شويم، كسي به سراغ‌مان نمي‌آيد. آن‌گاه بايد دست گدايي به سوي ديگران، دراز كنيم و از ديگران، استمداد بجوييم. پس به همين اندازه از انفاق، بسنده مي‌كنيم و در حفظ باقي دارايي‌مان مي‌كوشيم.
خداوند سبحان در ردّ اين وسوسه‌هاي شيطاني، آيه‌ي 195 سوره‌ي بقره را نازل فرمود و براي نجات از هلاكت، آنان را به انفاق و نيكي در راه خدا توصيه كرد:
و در راه خدا انفاق كنيد و (با ترك انفاق) خود را به دست خود به هلاكت نيفكنيد و نيكي كنيد؛ زيرا خداوند نيكوكاران را دوست دارد. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 200؛ البرهان، ج 2، ص 109؛ درالمنثور، ج 1، ص 207؛ تفسير في ظلال القرآن، ج 1، ص 276؛ نمونه‌ي بينات، ص 63؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 87؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 68؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 35؛ الميزان، ج 2، ص 64.
اسباب دنيا، مقدمه‌ي سفر آخرت
شأن نزول بخشي از آيه‌ي 197 سوره‌ي بقره
گروهي از مردم يمن هرگاه به زيارت خانه‌ي خدا، مي‌رفتند، چون تنها به زاد و توشه‌ي آخرت و دست‌آوردهاي معنوي اين سفر مي‌انديشيدند، هيچ‌گونه زاد و توشه‌اي همراه نمي‌بردند. آنان مي‌گفتند: قصد ما، زيارت خانه‌ي خداست. پس خداوند، همه چيز را فراهم مي‌كند و به ما غذا مي‌دهد. آنان حتي اگر زاد و توشه‌اي نيز با خود داشتند، هنگام احرام آن را دور مي‌ريختند. بنابراين، در سفر، به ديگران، محتاج مي‌شدند و به رنج و زحمت مي‌افتادند. آنان نمي‌دانستند كه زاد و توشه، نياز بدن است و انرژي مورد نياز آدمي را تأمين مي‌كند. اين توشه‌ي مادي، مقدمه‌ي بهره‌برداري از معنويت خاص سفر حج است كه به تبع آن، زاد و توشه‌ي آخرت نيز تأمين مي‌گردد.
اين بخش از آيه‌ي 197 سوره‌ي بقره در همين زمينه نازل شده است:
و زاد و توشه تهيه كنيد؛ زيرا بهترين زاد و توشه، پرهيزكاري است. پس بپرهيزيد اي خردمندان! «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 278؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 55؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 70؛ نمونه‌ي بينات، ص 66.
فخرفروشي ممنوع
شأن نزول بخشي از آيه‌ي 200 سوره‌ي بقره
مراسم حج ابراهيمي در عصر جاهليت بيشتر شكل تشريفات به خود گرفته و از روح معنويت تهي گشته بود. مشركان بت‌پرست پس از پايان اعمال حج، پيرامون يك بت گرد مي‌آمدند و از هر دري سخن مي‌گفتند. اين مراسم، به محفلي براي مباهات و فخرفروشي بر يكديگر تبديل شده بود. بعضي تازه‌ترين اشعار خود را مي‌سرودند و ديگران نيز سرتا پا گوش مي‌شدند. افسانه سرايان، داستان‌هاي خيالي را با نثري زيبا بيان مي‌كردند و عده‌اي نيز حوادث آينده را از پيش مي‌گفتند. شماري ديگر براي اين كه از قافله عقب نمانند، راست يا دروغ، افتخارات نياكان خود را به رخ مي‌كشيدند. يكي از بذل و بخشش اجدادش و ديگري از شهامت و شجاعت، و فرد ديگر از ثروت و مال فراوان يا زيادي جمعيت آنان مي‌گفت و مباهات مي‌كرد. خداوند، آيه‌ي 200 سوره‌ي بقره را نازل فرمود و به آنان دستور داد كه به جاي اين كار (نادرست)، ذكر خدا گويند و از نعمت‌هاي بي‌دريغ خداوند و مواهب او ياد كنند. خداوند مي‌فرمايد كه شايسته است به جاي افتخار ورزيدن به پدران خود در جاهليت نعمت‌هاي الهي را با شور و سوز بيشتر ياد كنيد:
و هنگامي كه مناسك (حج) خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد، همانند يادآوري از پدران‌تان، بلكه از آن هم بيشتر. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 529؛ روح المعاني، ج 2، ص 89؛ تفسير قرطبي، ج 2، ص 803؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 240؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 98؛ الميزان، ج 2، ص 80؛ تفسير كبير، ج 5، ص 183؛ في ظلال‌القرآن، ج 1، ص 289؛ برهان، ج 1، ص 203؛ نمونه‌ي بينات، ص 68؛ البرهان، ج 2، ص 139.
زيبايي صورت و زشتي سيرت
شأن نزول آيه‌هاي 204 و 205 سوره‌ي بقره
«اخنس بن شريق»، ظاهري آراسته و گفتاري نيك داشت. چهره‌اش زيبا، جذاب و خندان بود و با چرب‌زباني، همه را به سوي خود جذب مي‌كرد. او شريك غم و شادي مردم بود و در حل مشكلات مردم مي‌كوشيد. مردم نيز به او علاقه و محبت نشان مي‌دادند و در كارها با او مشورت مي‌كردند. هنگامي كه پيامبر به مدينه آمد، اخنس نيز همانند بيشتر مردم، اسلام آورد. با اين حال، در اظهار علاقه به پيامبر مبالغه مي‌كرد. او حتي براي اثبات سخن خود، سوگند مي‌خورد و بر مسلماني‌اش تأكيد مي‌كرد. هرچند پيامبر از باطن ناراست اخنس آگاه بود، ولي هم‌چنان براي حفظ ظاهر، با او مدارا مي‌كرد. طولي نكشيد كه رفتارهاي عوام فريبانه و زودگذر اخنس خود را نماياند و چهره‌ي منافقانه‌اش را بر همه، آشكار ساخت. او كه به فساد و اعمال خلاف آلوده بود، در نهان به مسلمانان آسيب مي‌رساند. او محصولات كشاورزان را مي‌سوزاند، چهارپايان را مي‌كشت و به هر كار زيان‌بار ديگر دست مي‌زد. اين گونه بود كه خداوند آيه‌هاي 204 و 205 سوره‌ي بقره را نازل فرمود. در اين آيه‌ها، چهره‌ي اين خبيث نمايان گشته و برخي ويژگي‌هاي اين‌گونه افراد بيان شده است:
و از مردم كساني هستند كه گفتار آنان، در زندگي دنيا، مايه‌ي شگفتي تو مي‌شود (در ظاهر، اظهار محبت شديد مي‌كنند) و خدا را بر آن‌چه در دل دارند، گواه مي‌گيرند (اين در حالي است كه) آنان سرسخت‌ترين دشمنانند. «» (نشانه‌ي آن، اين است كه) هنگامي كه روي بر مي‌گردانند (و از نزد تو مي‌روند) در راه فساد در زمين مي‌كوشند و زراعت‌ها و چهارپايان را نابود مي‌كنند (با اين كه مي‌دانند) خدا فساد را دوست نمي‌دارد. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 312؛ تفسير ابوالفتوح رازي، ج 2، ص 139؛ روح المعاني، ج 2، ص 96؛ نمونه‌ي بينات، ص 69؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 247؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 73؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 100؛ الكافي، ج 8، ص 289؛ الميزان، ج 2، ص 99.
زيبايي صورت و زشتي سيرت
شأن نزول آيه‌هاي 204 و 205 سوره‌ي بقره
«اخنس بن شريق»، ظاهري آراسته و گفتاري نيك داشت. چهره‌اش زيبا، جذاب و خندان بود و با چرب‌زباني، همه را به سوي خود جذب مي‌كرد. او شريك غم و شادي مردم بود و در حل مشكلات مردم مي‌كوشيد. مردم نيز به او علاقه و محبت نشان مي‌دادند و در كارها با او مشورت مي‌كردند. هنگامي كه پيامبر به مدينه آمد، اخنس نيز همانند بيشتر مردم، اسلام آورد. با اين حال، در اظهار علاقه به پيامبر مبالغه مي‌كرد. او حتي براي اثبات سخن خود، سوگند مي‌خورد و بر مسلماني‌اش تأكيد مي‌كرد. هرچند پيامبر از باطن ناراست اخنس آگاه بود، ولي هم‌چنان براي حفظ ظاهر، با او مدارا مي‌كرد. طولي نكشيد كه رفتارهاي عوام فريبانه و زودگذر اخنس خود را نماياند و چهره‌ي منافقانه‌اش را بر همه، آشكار ساخت. او كه به فساد و اعمال خلاف آلوده بود، در نهان به مسلمانان آسيب مي‌رساند. او محصولات كشاورزان را مي‌سوزاند، چهارپايان را مي‌كشت و به هر كار زيان‌بار ديگر دست مي‌زد. اين گونه بود كه خداوند آيه‌هاي 204 و 205 سوره‌ي بقره را نازل فرمود. در اين آيه‌ها، چهره‌ي اين خبيث نمايان گشته و برخي ويژگي‌هاي اين‌گونه افراد بيان شده است:
و از مردم كساني هستند كه گفتار آنان، در زندگي دنيا، مايه‌ي شگفتي تو مي‌شود (در ظاهر، اظهار محبت شديد مي‌كنند) و خدا را بر آن‌چه در دل دارند، گواه مي‌گيرند (اين در حالي است كه) آنان سرسخت‌ترين دشمنانند. «» (نشانه‌ي آن، اين است كه) هنگامي كه روي بر مي‌گردانند (و از نزد تو مي‌روند) در راه فساد در زمين مي‌كوشند و زراعت‌ها و چهارپايان را نابود مي‌كنند (با اين كه مي‌دانند) خدا فساد را دوست نمي‌دارد. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 312؛ تفسير ابوالفتوح رازي، ج 2، ص 139؛ روح المعاني، ج 2، ص 96؛ نمونه‌ي بينات، ص 69؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 247؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 73؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 100؛ الكافي، ج 8، ص 289؛ الميزان، ج 2، ص 99.
شهيدان تبليغ
شأن نزول آيه‌ي 206، سوره‌ي بقره
كفار قريش در اقدامي حيله‌گرانه، شخصي را به مدينه نزد رسول خدا فرستادند. او به پيامبر اعلام داشت كه: ما مسلمان شده‌ايم. براي آشنايي بيشتر با آيين اسلام، مبلغاني نزد ما بفرست؛ كه سخت منتظريم. پيامبر، شماري از مبلغان كارآزموده مانند حبيب بن عدي، مرثد بن ابي، عبدالله بن طارق، خالد بن بكير، زيد بن الدثنة را به سرپرستي عاصم بن ثابت به سوي آنان فرستاد. اين گروه شش نفره در ميانه‌ي راه با هفتاد تن از كفار قريش روبه‌رو شدند. در اين‌حال، آشكار شد كه اين درخواست، خدعه‌اي براي به دام انداختن مسلمانان و كشتن آنان بوده است. در اولين تيراندازي، موثد، خالد و عبدالله به شهادت رسيدند. عاصم كه تير بيشتري با خود داشت، عده‌اي را كشت و خود نيز به شهادت رسيد. حبيب بن عدي نيز پس از اسارت به مكه برده شد. حارث - يكي از مشركان - در جنگ احد به دست حبيب كشته شده بود. بنابراين، طايفه‌ي حارث براي انتقام گرفتن، حبيب را خريدند و به قصد دار زدن، به بيرون از شهر بردند. در اين ميان، يكي از مشركان، نيزه‌اي بر سينه‌ي حبيب وارد آورد. حبيب به او گفت: «اتق الله؛ از خدا بترس». فرد مشرك كه به خدا اعتقادي نداشت، از اين سخن به خشم آمد و نيزه‌اش را در سينه‌ي او فرو برد. بدين ترتيب حبيب بن عدي به شهادت رسيد. اين آيه در شأن اين شهيد نازل گرديده است:
و هنگامي كه به آنان گفته شود: از خدا بترسيد (لجاجت آنان بيشتر مي‌شود) و لجاجت و تعصب، آنان را به گناه مي‌كشاند. آتش دوزخ براي آنان كافي است، و چه بد جايگاهي است! «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 319؛ نمونه‌ي بينات، ص 70.
تجارت بزرگ
شأن نزول آيه‌ي 207 سوره‌ي بقره
مشركان مكه در آخرين اقدام بر ضد پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله تصميم گرفتند، شب هنگام، پيامبر را به قتل رسانند و به زندگي او پايان دهند. «جبرييل» پيامبر را از اين توطئه آگاه گردانيد. پيامبر، مهاجرت به مدينه را تنها راه چاره ديد. از اين رو، علي عليه‌السلام را فرا خواند و امانت‌ها و بدهكاري‌ها را به او سپرد تا به صاحبانش تحويل دهد. اكنون زمان آن رسيده بود كه كسي در بستر پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله بخوابد تا پيامبر از اين معركه، جان سالم بدر ببرد. علي عليه‌السلام حاضر شد از جانش بگذرد تا برادرش سالم بماند.
خداوند براي آزمايش دو فرشته‌ي الهي، به جبرييل و ميكاييل فرمود: شما را دو برادر قرار مي‌دهم و عمر يكي را طولاني‌تر از ديگري، كدام‌يك از شما حاضر است برادرش را بر خود مقدم بدارد و جانش را فداي او كند؟ هيچ‌كدام حاضر نشدند. به جبرييل و ميكاييل وحي شد: به زمين فرود آييد و بنگريد علي عليه‌السلام در بستر پيامبر خوابيده و آماده‌ي جانبازي است. نگهبان او باشيد. علي عليه‌السلام به دستور پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پارچه‌ي سبزرنگي (بُرد حضرمي) را كه مخصوص پيامبر بود، روي خود كشيد. در اين هنگام جبرييل در بالاي سر و ميكاييل در پايين پاي علي عليه‌السلام حاضر شده بودند. جبرييل به علي عليه‌السلام گفت: آفرين بر تو اي علي! خداوند به وجود تو، بر فرشتگان مباهات مي‌كند. اين‌جا بود كه آيه‌ي 207 سوره‌ي بقره نازل شد و از كساني كه براي خشنودي خدا، با خدا معامله مي‌كنند، سخن گفت:
بعضي از مردم، جان خود را به خاطر خشنودي خدا مي‌فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. «» (1)
پاورقي:
(1) البرهان، ج 2، ص 151؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 3، ص 270؛ احياءالعلوم، ج 3، ص 238؛ نزهه‌المجالس، ج 2، ص 209؛ تذكره‌المجالس، ج 2، ص 209؛ تذكره‌الخواص، ص 21؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 29؛ كتاب‌الخصال، ج 1، ص 118؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 248؛ تفسير القمي، ج 1، ص 79؛ مجمع البيان، ج 2، ص 535.
التقاط ممنوع
شأن نزول آيه‌هاي 208 و 209 سوره‌ي بقره
عبدالله بن سلام از دانشمندان سرشناس يهود كه با مطالعه‌ي تورات از ويژگي‌هاي پيامبر اسلام آگاه شده بود. برخلاف ديگر يهوديان، بدون لجاجت و تعصب مذهبي، دعوت پيامبر اسلام را پذيرفت و مسلمان شد. از رهگذر ايمان آوردن او، شمار ديگري از يهوديان نيز اسلام را پذيرفتند. با اين حال، چون ديرزماني بود كه آنان به آيين يهود و احكام آن عادت كرده و خو گرفته بودند، روي گرداني كامل از آيين پيشين، براي‌شان دشوار بود. به همين دليل، دوست داشتند هنوز به پاره‌اي از دستورهاي آن رفتار كنند. به ديگر سخن، آنان به آميختگي و تركيب دو آيين يعني التقاط معتقد بودند. براي نمونه، آنان مي‌خواستند هم‌چنان شنبه را حرمت بنهند، از صيد ماهيان بپرهيزند، از خوردن گوشت شتر و شير آن كه مكروه مي‌دانستند، خودداري كنند و در نماز نيز به جاي آيات قرآني، متن تورات را بخوانند. طبيعي بود كه اين رفتارهاي دوگانه و التقاطي بر مسلمانان گران مي‌آمد. بنابراين اعتراض مسلمانان از گوشه و كنار برخاست كه اينان چگونه مسلماناني هستند كه هنوز به احكام يهود پاي بندند؟ در اثر فشار افكار عمومي عبدالله بن سلام و يارانش به حضور پيامبر آمدند و عرض كردند: تورات نيز مانند قرآن از كتب آسماني است. به ما اجازه دهيد كه به دستورهاي آن رفتار كنيم. در اين‌جا، آيه‌هاي 208 و 209 سوره‌ي بقره نازل شد و آنان را به پذيرش كامل اسلام فرا خواند.
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! همگي در صلح و آشتي درآييد و از گام‌هاي شيطان، پيروي نكنيد؛ زيرا او دشمن آشكار شماست «» و اگر پس از (اين همه) نشانه‌هاي روشن، كه براي شما آمده است، لغزش كرديد (و گمراه شديد) بدانيد (از چنگال عدالت خدا، نمي‌توانيد بگريزيد؛) زيرا خداوند، توانا و حكيم است. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 324؛ تفسير كبير، ج 5، ص 207؛ تفسير روح المعاني، ج 2، ص 97؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 82؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 75.
التقاط ممنوع
شأن نزول آيه‌هاي 208 و 209 سوره‌ي بقره
عبدالله بن سلام از دانشمندان سرشناس يهود كه با مطالعه‌ي تورات از ويژگي‌هاي پيامبر اسلام آگاه شده بود. برخلاف ديگر يهوديان، بدون لجاجت و تعصب مذهبي، دعوت پيامبر اسلام را پذيرفت و مسلمان شد. از رهگذر ايمان آوردن او، شمار ديگري از يهوديان نيز اسلام را پذيرفتند. با اين حال، چون ديرزماني بود كه آنان به آيين يهود و احكام آن عادت كرده و خو گرفته بودند، روي گرداني كامل از آيين پيشين، براي‌شان دشوار بود. به همين دليل، دوست داشتند هنوز به پاره‌اي از دستورهاي آن رفتار كنند. به ديگر سخن، آنان به آميختگي و تركيب دو آيين يعني التقاط معتقد بودند. براي نمونه، آنان مي‌خواستند هم‌چنان شنبه را حرمت بنهند، از صيد ماهيان بپرهيزند، از خوردن گوشت شتر و شير آن كه مكروه مي‌دانستند، خودداري كنند و در نماز نيز به جاي آيات قرآني، متن تورات را بخوانند. طبيعي بود كه اين رفتارهاي دوگانه و التقاطي بر مسلمانان گران مي‌آمد. بنابراين اعتراض مسلمانان از گوشه و كنار برخاست كه اينان چگونه مسلماناني هستند كه هنوز به احكام يهود پاي بندند؟ در اثر فشار افكار عمومي عبدالله بن سلام و يارانش به حضور پيامبر آمدند و عرض كردند: تورات نيز مانند قرآن از كتب آسماني است. به ما اجازه دهيد كه به دستورهاي آن رفتار كنيم. در اين‌جا، آيه‌هاي 208 و 209 سوره‌ي بقره نازل شد و آنان را به پذيرش كامل اسلام فرا خواند.
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! همگي در صلح و آشتي درآييد و از گام‌هاي شيطان، پيروي نكنيد؛ زيرا او دشمن آشكار شماست «» و اگر پس از (اين همه) نشانه‌هاي روشن، كه براي شما آمده است، لغزش كرديد (و گمراه شديد) بدانيد (از چنگال عدالت خدا، نمي‌توانيد بگريزيد؛) زيرا خداوند، توانا و حكيم است. «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 324؛ تفسير كبير، ج 5، ص 207؛ تفسير روح المعاني، ج 2، ص 97؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 82؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 75.
زينت غرور آفرين دنيا
شأن نزول آيه‌ي 212 سوره‌ي بقره
ابولهب با قد كوتاه و شكم برآمده‌اش، سرمست از باده‌ي غرور، در جمع ديگر سركرده‌هاي قريش قهقهه‌اي سر داد و از جا برخاست. وي در حالي‌كه قدم مي‌زد، به اطرافيان خود گفت: به اين بت‌هاي مقدس سوگند! ببينيد چه كسي در برابر ما و اين بت‌هاي نازنين قد علم كرده است؟ كسي كه خود يتيم است و اطرافيان او نيز عده‌اي بي‌كس و كار و رانده شده از دربار ما؟! من برادرزاده‌ام را خوب مي‌شناسم؛ او مجنون است! و فقط عده‌اي بي‌پناه از شدت فقر و گرسنگي، خود را به او نزديك كرده‌اند.
ابوسفيان لب به سخن گشود و سخنان ابولهب را تأييد كرد. وي گفت: ما نمي‌توانيم به حرف يك عده بي‌سر و پا، از عبادت خدايان دست برداريم و به خداي محمد كه او را نديده‌ايم، ايمان آوريم؟ او دروغ‌گويي بيش نيست. اگر راست مي‌گفت و سخنانش بر حق بود، دست كم بايد شماري از پول‌داران و سران قريش، از او پشتيباني مي‌كردند و به او ايمان مي‌آوردند، نه كساني چون بلال و عمار كه به نان شب محتاج‌اند و آهي در بساط ندارند.
در اين ميان، يكي ديگر از سران قريش گفت: شما را به اين بت‌ها سوگند! آن سياه حبشي را ديده‌ايد، كه چگونه پيرامون محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پرسه مي‌زند و از اين سو، به آن سو مي‌دود. عمار را نيز مي‌شناسيد؛ پدر و مادرش زير شكنجه‌هاي ما جان دادند. حال كه از درگاه ما رانده شده و مال و ثروتي ندارد تا خود را سير كند، به محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله پناه آورده است. ا گر ثروت خديجه نبود، كار محمد و اطرافيانش، تاكنون پايان گرفته بود.
طعنه‌هاي سران قريش به ياران محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، روز به روز افزايش مي‌يافت تا اين كه آيه‌ي 212 سوره‌ي بقره نازل شد. اين آيه با اشاره به تمسخر كافران، به برتري مؤمنان در روز قيامت اشاره دارد:
زندگي دنيا براي كافران زينت داده شده است. از اين رو، افراد با ايمان را (كه گاهي دستشان تهي است) مسخره مي‌كنند، در حالي كه پرهيزكاران در قيامت از آنان، برتر هستند. و خداوند هركس را بخواهد، بدون حساب، روزي مي‌دهد. «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 2، ص 110؛ جامع البيان، ج 2، ص 333.
بهاي بهشت
شأن نزول آيه‌ي 214 سوره‌ي بقره
در جنگ خندق (يا احزاب) تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفت. كفار قريش، يهوديان و منافقان مدينه، براي پايان دادن كار به پيامبر، همه‌ي سرمايه‌هاي مادي و معنوي خود را در توطئه‌اي مشترك به كار گرفتند و براي اطمينان از پيروزي، قبايل باديه‌نشين عرب را نيز با خود همراه كردند. پيامبر پس از دريافت اين گزارش، مسلمانان را فرا خواند و با آنان مشورت كرد. هريك از مسلمانان، طرحي پيشنهاد دادند. در اين ميان، چون اين توطئه بسيار پيچيده و حساب شده بود، پيشنهاد سلمان فارسي كه جامع‌تر بود، پذيرفته شد. مسلمانان با حفر خندق از نفوذ و حمله‌ي غافل‌گيرانه‌ي قريش، در امان مي‌ماندند، اما بيشترين نگراني آنان از خيانت منافقان و يهوديان پيمان‌شكن مدينه بود. آنان با شايعه پراكني و ايجاد جنگ رواني، زنان و كودكان را به رعب و وحشت مي‌انداختند. بر اثر همين شايعه‌ها، گروهي از مسلمانان براي در امان ماندن از آسيب يهوديان و ترس از كفار قريش، خانه و اموال خود را ترك و شهر را رها كرده بودند. از سوي ديگر، راه‌هاي ارتباطي مدينه، بسته شده و آذوقه‌ي لشكر نيز به پايان رسيده بود. همه‌ي اين عوامل به ويژه شدت گرما، مسلمانان را درمانده ساخته بود. آنان از خود مي‌پرسيدند: ياري خدا كي خواهد آمد؟
روزها مي‌گذشت تا اين كه، پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله، بر اساس نقشه‌اي ميان كفار و يهوديان اختلاف افكند. از سوي ديگر، نبرد سرنوشت‌ساز امام علي عليه‌السلام با عمروبن عبدود نيز به مرگ قهرمان عرب انجاميد. اين مسايل، چنان رعب و وحشتي در دل كفار پديد آورد كه اندكي بعد، صحنه‌ي نبرد را ترك كردند و به سوي مكه گريختند. بدين ترتيب، ياري خدا حاصل شد و مسلمانان پيروز شدند.
اين آيه در اين باره نازل شد:
آيا پنداشتيد داخل بهشت مي‌شويد، بي‌آن‌كه حوادثي هم‌چون حوادث گذشتگان به شما برسد؟ همان‌ها (مؤمنان در جنگ خندق) كه به گرفتاري‌ها دچار شدند و آن چنان غم‌ناك شدند كه حتي پيامبر و افرادي كه ايمان آورده بودند، گفتند: پس ياري خدا كي خواهد آمد؟! (در اين هنگام از او درخواست ياري كردند و به آنان گفته شد) آگاه باشيد! ياري خدا نزديك است. «» (1)
پاورقي:
(1) الميزان، ج 2، ص 159؛ جامع البيان، ج 2، ص 341.
اولويت‌هاي انفاق
شأن نزول آيه‌ي 215 سوره‌ي بقره
عمروبن جموح از ثروت‌مندان قبيله‌ي انصار در مدينه بود كه هر روز بر شمار شتران و گوسفندان وي افزوده مي‌شد. كارش چنان بالا گرفت كه گله‌هاي شتر و گوسفندانش، بيرون از مدينه مي‌ماندند و چندين نفر، گله‌داري او را برعهده داشتند. از نخلستان خود در پيرامون مدينه نيز درآمد هنگفتي به دست مي‌آورد. افزوني ثروت او چنان بود كه چندين نفر به حساب مالي او رسيدگي مي‌كردند و فرزندان‌اش بر همه‌ي امور، نظارت داشتند. هرچند وي ايمان آورده بود، امّا در ثروت‌اندوزي غرق گشته و از حال نزديكان، خود بي‌خبر بود. او با هيچ‌كس ارتباط نداشت، و در دنياي خودش به سر مي‌برد. فرزندان او نيز از آمدن تهي‌دستان نزد پدرشان، جلوگيري مي‌كردند. روزي يكي از ياران پيامبر در برخورد با عمروبن جموح، فضيلت‌ها و پاداش اخروي انفاق را بر شمرد و با او از ضرورت كمك به نيازمندان، بسيار سخن گفت. در پي اين مسأله، عمرو به فكر فرو رفت و تصميم گرفت درباره‌ي انفاق و جزييات آن از پيامبر بپرسد، تا بداند از چه چيزهايي و درباره‌ي چه كساني بايد انفاق كند؟
آيه‌ي 215 سوره‌ي بقره در اين باره نازل شد و اولويت‌هاي انفاق را بر شمرد:
از تو مي‌پرسند كه چه چيز انفاق كنند؟ بگو: هر خير و نيكي (و سرمايه‌ي سودمند مادي و معنوي) كه انفاق مي‌كنيد، بايد براي پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان و درماندگان در راه باشد و هر كار خيري كه انجام مي‌دهيد، خداوند از آن آگاه است. (لازم نيست تظاهر كنيد، او مي‌داند). «» (1)
پاورقي:
(1) جامع البيان، ج 2، ص 342؛ مجمع البيان، ج 1 و 2، ص 309؛ روح المعاني، ج 2، ص 91؛ تفسير كبير، ج 6، ص 23؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 76؛ نمونه بينات، ص 74؛ الميزان، ج 2، ص 163.
از قتل بدتر
شأن نزول آيه‌هاي 217 و 218 سوره‌ي بقره
پيش از جنگ بدر، پيامبر اسلام، پسر عمه‌ي خود، «عبدالله بن جحش» را طلبيد و هشت نفر از مهاجران را با او همراه كرد. سپس نامه‌اي به او داد و فرمود: پس از آن‌كه دو روز راه پيمودي، نامه را بگشا و بر اساس آن، رفتار كن. او پس از دو روز، نامه را گشود. در نامه چنين آمده بود: «تا نخله بين مكه و طايف پيش برو. در آن‌جا با زير نظر گرفتن قريش، جريان را به ما گزارش بده. عبداللّه، نامه‌ي پيامبر را براي همراهان خواند و افزود: هركس آماده‌ي شهادت است، با من بيايد و ديگران باز گردند. همگي حركت كردند. هنگامي كه به «نخله» رسيدند، به قافله‌اي از قريش به سركردگي «عمروبن حضرمي» برخوردند. چون روز آخر رجب (يكي از ماه‌هاي حرام) بود درباره‌ي حمله به آنان با هم به مشورت پرداختند و به اين نتيجه رسيدند كه اگر به قريش حمله نشود، آنان به محيط حرم وارد مي‌شوند. در آن صورت، ديگر تعرض به آنان ممكن نيست. بنابراين، بر قريشيان حمله كردند، عمروبن حضرمي را كشتند و قافله را با دو نفر اسير نزد پيامبر آوردند. پيغمبر آنان را توبيخ فرمودند: پس از اين توبيخ، ديگر مسلمانان نيز به سرزنش آنان پرداختند. مشركان هم اين كار را بهانه قرار دادند و با طعنه به مسلمانان مي‌گفتند: «محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله جنگ و خون‌ريزي و اسارت را در ماه‌هاي حرام، حلال شمرده است». اين مسأله سبب شد مشركان، آن را به عنوان حربه‌اي عليه پيامبر و مسلمانان در همه جا تبليغ كنند. در اين حال، آيه‌ي 217 سوره‌ي بقره نازل شد و از ضرورت جنگ با فتنه‌گران سخن گفت:
از تو درباره‌ي جنگ كردن در ماه حرام، مي‌پرسند بگو: «جنگ در آن، (گناهي) بزرگ است، ولي جلوگيري از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجدالحرام و بيرون راندن ساكنان آن نزد خداوند مهم‌تر از آن است، و ايجاد فتنه (و محيط نامساعد كه مردم را به كفر، تشويق مي‌كند و از ايمان باز مي‌دارد) حتي از قتل بالاتر است. و مشركان پيوسته با شما مي‌جنگند تا اگر بتوانند شما را از آيين‌تان برگردانند، ولي كسي كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد، همه‌ي اعمال نيك (گذشته) او در دنيا و آخرت، بر باد مي‌رود و آنان اهل دوزخ‌اند و هميشه در آن خواهند بود. «» كساني كه ايمان آورده و كساني كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد كرده‌اند، به رحمت پروردگار، اميد دارند و خداوند، آمرزنده و مهربان است. «» (1)
پاورقي:
(1) البرهان، ج 2، ص 166؛ تفسيرالقمي، ج 1، ص 71؛ الميزان، ج 2، ص 163؛ جامع البيان، ج 2، ص 346؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 110؛ بينات، ص 76؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 77.
از قتل بدتر
شأن نزول آيه‌هاي 217 و 218 سوره‌ي بقره
پيش از جنگ بدر، پيامبر اسلام، پسر عمه‌ي خود، «عبدالله بن جحش» را طلبيد و هشت نفر از مهاجران را با او همراه كرد. سپس نامه‌اي به او داد و فرمود: پس از آن‌كه دو روز راه پيمودي، نامه را بگشا و بر اساس آن، رفتار كن. او پس از دو روز، نامه را گشود. در نامه چنين آمده بود: «تا نخله بين مكه و طايف پيش برو. در آن‌جا با زير نظر گرفتن قريش، جريان را به ما گزارش بده. عبداللّه، نامه‌ي پيامبر را براي همراهان خواند و افزود: هركس آماده‌ي شهادت است، با من بيايد و ديگران باز گردند. همگي حركت كردند. هنگامي كه به «نخله» رسيدند، به قافله‌اي از قريش به سركردگي «عمروبن حضرمي» برخوردند. چون روز آخر رجب (يكي از ماه‌هاي حرام) بود درباره‌ي حمله به آنان با هم به مشورت پرداختند و به اين نتيجه رسيدند كه اگر به قريش حمله نشود، آنان به محيط حرم وارد مي‌شوند. در آن صورت، ديگر تعرض به آنان ممكن نيست. بنابراين، بر قريشيان حمله كردند، عمروبن حضرمي را كشتند و قافله را با دو نفر اسير نزد پيامبر آوردند. پيغمبر آنان را توبيخ فرمودند: پس از اين توبيخ، ديگر مسلمانان نيز به سرزنش آنان پرداختند. مشركان هم اين كار را بهانه قرار دادند و با طعنه به مسلمانان مي‌گفتند: «محمد صلي‌الله‌عليه‌و‌آله جنگ و خون‌ريزي و اسارت را در ماه‌هاي حرام، حلال شمرده است». اين مسأله سبب شد مشركان، آن را به عنوان حربه‌اي عليه پيامبر و مسلمانان در همه جا تبليغ كنند. در اين حال، آيه‌ي 217 سوره‌ي بقره نازل شد و از ضرورت جنگ با فتنه‌گران سخن گفت:
از تو درباره‌ي جنگ كردن در ماه حرام، مي‌پرسند بگو: «جنگ در آن، (گناهي) بزرگ است، ولي جلوگيري از راه خدا (و گرايش مردم به آيين حق) و كفر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجدالحرام و بيرون راندن ساكنان آن نزد خداوند مهم‌تر از آن است، و ايجاد فتنه (و محيط نامساعد كه مردم را به كفر، تشويق مي‌كند و از ايمان باز مي‌دارد) حتي از قتل بالاتر است. و مشركان پيوسته با شما مي‌جنگند تا اگر بتوانند شما را از آيين‌تان برگردانند، ولي كسي كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد، همه‌ي اعمال نيك (گذشته) او در دنيا و آخرت، بر باد مي‌رود و آنان اهل دوزخ‌اند و هميشه در آن خواهند بود. «» كساني كه ايمان آورده و كساني كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد كرده‌اند، به رحمت پروردگار، اميد دارند و خداوند، آمرزنده و مهربان است. «» (1)
پاورقي:
(1) البرهان، ج 2، ص 166؛ تفسيرالقمي، ج 1، ص 71؛ الميزان، ج 2، ص 163؛ جامع البيان، ج 2، ص 346؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 110؛ بينات، ص 76؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 77.
پرهيز از شراب و قمار و اعتدال در انفاق
شأن نزول آيه‌ي 219 سوره‌ي بقره
يكي از سنت‌هايي كه عبدالمطلب آن را بنا نهاد، حرمت شراب و قمار بود. با اين حال شمار كساني كه از آن دو پرهيز كنند، اندك بود. پس از ظهور پيامبر اسلام، چون هنوز آيه‌اي بر حرمت شراب و قمار نازل نشده بود، عده‌اي به عادت ديرين يا براي خوش‌گذراني، هم‌چنان به اين دو كار دست مي‌يازيدند.
عبدالرحمن بن عوف در ادامه‌ي شب نشيني‌هاي هميشگي، جمعي از دوستان خود را به ميهماني شبانه دعوت كرد. پس از غذاي مفصل بساط شراب و قمار را به راه انداخت. آنان آن‌قدر خوردند و شراب نوشيدند كه از نماز اول وقت غفلت ورزيدند. در حالي كه سرگرم قمار بودند، يكي از حاضران، نماز را به يادشان آورد. همه وضو ساختند و در حال مستي به صف جماعت ايستادند و به عبدالرحمن بن عوف كه در نوشيدن شراب افراط كرده بود، اقتدا كردند. امام جماعت كه هنوز مست بود و تلوتلو مي‌خورد، پس از حمد به خواندن سوره‌ي كافرون پرداخت. وي در ميانه‌ي سوره، بقيه‌ي سوره را فراموش كرد. يكي از نمازگزاران براي يادآوري امام جماعت با صداي بلند، ادامه‌ي آيه را خواند و گفت: «لااعبد ما تعبدون». چون حواس امام جماعت دچار اختلال شده بود، با شتاب گفت: «اعبد ما تعبدون؛ آن‌چه شما بت پرستان مي‌پرستيد، من هم مي‌پرستم». او هم چنين به جاي «لكم دينكم ولي دين» گفت: «لكم دينكم الشرك ولي ديني الاسلام». به هر صورت، نماز پايان يافت، ولي آنان از شرم نمي‌توانستند به هم بنگرند. با اين كه قرار شد اين خبر پنهان بماند، اما روز بعد، اين خبر دهان به دهان گشت و همه جا پخش شد. عبدالرحمن بن عوف و دوستانش چون نتوانستند از زخم زبان و طعنه‌ي ديگر مسلمانان در امان بمانند، ناگزير به پيامبر پناه آوردند. آنان به عمل خويش اعتراف كردند و گفتند: لطفا حكم آن را براي ما بيان فرما.
با توجه به اين‌كه جامعه‌ي عرب در جاهليت به شراب و قمار بسيار آلوده بود، حكم تحريم آن دو به تدريج و در چند مرحله و در ابتدا با نرمش و مدارا نازل شد. در اين آيه، منافع و زيان‌هاي اين دو با هم مقايسه شده است. به يقين، منافع مادي حاصل از فروش شراب يا سود احتمالي قمار، در برابر زيان‌هاي اخلاقي، اجتماعي و بهداشتي آن بسيار ناچيز است.
هم چنين مسلمانان، درباره‌ي انفاق و فضيلت آن بسيار شنيده بودند اما از چگونگي آن كمتر مي‌دانستند و به افراط و تفريط دچار مي‌شدند. براي مثال، مسلماني همه‌ي اموال خود را انفاق كرد. هنگامي كه مُرد، براي فرزندان خود، مالي باقي نگذاشت. هنگامي كه پيامبر متوجه شد، فرمود: اگر مي‌دانستم، از دفن او در قبرستان مسلمانان جلوگيري مي‌كردم.
مسلمانان در انفاق با هم رقابت مي‌كردند؛ به گونه‌اي كه حتي تهي‌دستان مانند معاذ بن جبل و ثعلبه نزد رسول خدا آمدند و گفتند: ما تهي‌دست هستيم، چه انفاق كنيم؟ عده‌اي نيز كه ثروت‌مند بودند، از پيامبر پرسيدند: آيا همه‌ي مال خود را به نيازمندان انفاق كنيم يا مقداري از آن را؟ بخش دوم آيه در پاسخ به اين پرسش‌ها نازل شد و فرمود كه اعتدال بورزيد:
درباره‌ي شراب و قمار از تو مي‌پرسند. بگو: «در آن‌ها گناه و زيان بزرگي است و منافعي (از نظر مادي) براي مردم دربردارد (ولي) گناه آن‌ها از نفع‌شان بيشتر است. و از تو مي‌پرسند: چه چيز انفاق كنند؟ بگو: «از مازاد نيازمندي خود». اين چنين، خداوند آيات را براي شما روشن مي‌سازد، شايد انديشه كنيد. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 298؛ نمونه‌ي بينات، ص 78؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 80؛ تهذيب تفسير كبير، ج 1، ص 529.
مسؤوليت سنگين يتيم‌داري
شأن نزول آيه‌ي 220 سوره‌ي بقره
رسم بود كه زنان شوهر از دست داده به دليل نياز مالي يا به زور، تن به ازدواج مي‌دادند و كودك باقي‌مانده از آن زن و شوهر، بي‌سرپرست مي‌ماند. بنابراين، چنين كودكاني در پناه بستگان درجه‌ي اول بزرگ مي‌شدند و آنان، اموالشان را تا سن بلوغ نزد خود نگه‌داري مي‌كردند. برخي افراد به دليل بي‌توجهي يا بي‌مبالاتي، در حفظ مال يتيم دقت كافي نداشتند و چه بسا، آن را در زندگي شخصي يا مواردي كه به مصلحت و منفعت كودك يتيم نبود، مصرف مي‌كردند. قرآن در آيه‌ي 34 سوره‌ي اسرا فرمود: «به مال يتيم جز به بهترين وجه نزديك نشويد». در آيه‌ي 10 سوره‌ي نساء نيز فرمود: «كساني كه اموال يتيم را از روي ستم مي‌خورند، تنها آتش مي‌خورند و به زودي در شعله‌هاي آتش مي‌سوزند». از اين زمان، مسلمانان با احساس مسؤوليت بيشتري، به منفعت و مصلحت يتيمان مي‌انديشيدند و در مال يتيم، دخل و تصرفي نمي‌كردند. در اين ميان، عده‌اي به دليل هراس از عقوبت دنيايي و آخرتي آن، و زدودن هرگونه اتهام از خود، يتيمان را به حال خودشان رها كردند. حتي عده‌اي پا را فراتر نهاده و يتيمان را بي‌رحمانه از خانه بيرون كردند. برخي كه يتيمان را نرانده بودند، براي آنها، جداگانه غذا پخت مي‌كردند و دست به غذاي‌شان نمي‌زدند. در نتيجه، غذا مي‌ماند و پس از فاسد شدن، آن را دور مي‌ريختند. اين وضع تحقيرآميز، بر يتيمان، گران مي‌آمد و آنان را در انزوا قرار مي‌داد. اين گونه بود كه اين آيه نازل شد: و از تو درباره‌ي يتيمان مي‌پرسند بگو: «اصلاح كار آنان بهتر است و اگر زندگي خود را با زندگي آنان بياميزيد، (مانعي ندارد) آنان برادر (ديني) شما هستند». خداوند، مفسدان را از مصلحان باز مي‌شناسد. و اگر خدا بخواهد، شما را به زحمت مي‌اندازد (و دستور مي‌دهد در عين سرپرستي يتيمان، زندگي و اموال آنان را به كلي از اموال خود، جدا سازيد، ولي خداوند چنين نمي‌كند)؛ زيرا او توانا و حكيم است. «» (1)
پاورقي:
(1) نمونه‌ي بينات، ص 79؛ مجمع البيان، ج 2، ص 301؛ شأن نزول آيات، ص 81.
زنان پاك براي مردان پاك
شأن نزول آيه‌ي 221 سوره‌ي بقره
«مرثد ابن ابي مرثد» با اندام بلند و تنومندش هميشه در نبرد با كفار و دشمنان رسول خدا، پيش‌تاز بود و نام او، در دل دشمنان رعب و وحشت مي‌افكند. پس از هجرت پيامبر، او نيز به مدينه رفت و به پيامبر اكرم پيوست. زني جوان و زيبا به نام عناق از قديم با مرثد، روابط عاشقانه داشت. ولي هنگامي كه خبر مسلمان شدن مرثد و مهاجرت او را به مدينه شنيد، غمگين شد و براي ديدن دوباره‌ي مرثد، لحظه شماري مي‌كرد. عناق همواره از مسافراني كه از مدينه مي‌آمدند، خبر او را جويا مي‌شد. عناق تنها به وصال معشوق مي‌انديشيد و بس. اما مرثد عوض شده و رنگ خون و شهادت به خود گرفته بود.
در اين حال، شماري از مسلمانان بي‌پناه در محاصره‌ي كفار مكه قرار گرفته بودند و براي فرار از مكه، راه گريزي نداشتند. رسول خدا، مأموريت نجات اين گروه از مسلمانان را به مرثد محوّل كرد و او در تاريكي شب خود را به مكه رساند. عناق پيش از عمليات از آمدن مرثد آگاه شد. بنابراين، فرصت را غنيمت شمرد. و براي جلب نظر مرثد، خود را آراست و با ناز و كرشمه و چهره‌اي خندان، به ملاقات او شتافت. و با اظهار علاقه به مرثد، او را به منزلش دعوت كرد. اما تلاش اين زن، بي‌فايده ماند؛ چون مرثد برخلاف گذشته، به او توجهي نكرد. مرثد در برابر اصرار عناق گفت: اي زن! من مسلمان شده‌ام. تو گذشته را فراموش كن. من نمي‌توانم به خطاهاي گذشته برگردم و به گناه دست بزنم. اسلام، مرا از تو دور ساخته است. من در عوض، اسلام و پاك‌دامني را به تو پيشنهاد مي‌كنم و از تو مي‌خواهم كه دست از گناه برداري. عناق بي‌درنگ گفت: پس مرا به همسري بپذير و به عقد خود درآور. مرثد كه از اين پاسخ غافل‌گير شده بود، گفت: بايد بيانديشم و از رسول خدا اجازه بگيرم. عناق كه مي‌انديشيد اين مكر و حيله‌ي جديد مرثد است، تاب نياورد و از روي خشم، فرياد كشيد. مشركان آگاه شدند و مرثد را ضرب و جرح كردند. مرثد بر اثر ضرب و جرح مشركان، مأموريت اصلي را فراموش كرد. او با شتاب، خود را به مدينه رساند و موضوع را به پيامبر گفت. بخش نخست آيه‌ي 221 سوره‌ي بقره در اين باره نازل شد.
از سوي ديگر، عبدالله رواحه، مرد نيك و صاحب نام مدينه، كنيزي داشت كه روزي در اثر نافرماني، او را مضروب ساخت. عبدالله پس از مدتي، از كار خويش پشيمان شد. بنابراين، پيامبر را از ماجرا آگاه كرد. رسول خدا پرسيد: او چگونه زني است؟ عبدالله گفت: او زني است كه به يكتايي خدا و نبوت رسول خدا شهادت داده است. روزه مي‌گيرد، نماز مي‌خواند و در انجام عبادت‌هايش، كوتاهي نمي‌كند. پيامبر فرمود: اين زن، با ايمان است. با تصديق ايمان او، عبدالله سوگند ياد كرد كه كنيز را آزاد كند و او را به ازدواج خويش درآورد هنگامي كه عبدالله با نپذيرفتن پيشنهاد ازدواج زنان زيبا رو - كه مشتاق او بودند - به ازدواج با آن كنيز سياه راضي شد، مشركان به او طعنه مي‌زدند. اين گونه بود كه اين آيه درباره‌ي اين دو حادثه نازل شد:
با زنان مشرك ازدواج نكنيد، مگر آن كه ايمان آرند. همانا، كنيزي با ايمان از زن مشرك، بهتر است، هرچندن (جمال او) اعجاب شما را برانگيزد «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 303؛ شأن نزول آيات، ص 83؛ نمونه‌ي بينات، ص 80.
آثار زيان‌بار آميزش با زن حايض
شأن نزول آيه‌ي 222 سوره‌ي بقره
اقوام پيشين درباره‌ي معاشرت با زنان حايض، عقايد گوناگوني داشتند. يهود، فوق‌العاده سخت گير بودند و در اين ايام، در خوردن، آشاميدن، مجلس و بستر از زنان جدا مي‌شدند. در تورات چنين آمده است: اگر زني به خون حيض دچار شد تا هفت روز، هركس او را مس كند يا در جاي او بنشيند يا در بسترش بخوابد، ناپاك مي‌شود و بايد خود را شست و شو دهد.
در مقابل، مسيحيان مي‌گويند: تفاوتي ميان زمان حيض و غيرحيض نيست و مي‌توان با آنان در هر زمان، ارتباط و معاشرت حتي آميزش جنسي برقرار كرد.
ساكنان مدينه همانند يهود، درباره‌ي زنان حائض سخت‌گيري مي‌كردند و در اين ايام، معاشرت با آنان را قطع مي‌كردند. اما از اعراب باديه‌نشين عده‌اي كه به جنگ و خون‌ريزي معتقد بودند، ارتباط با همسر را در اين زمان، نيكو مي‌دانستند و فرزندان حاصل از اين دوره‌ي خوني را بهتر مي‌پذيرفتند.
مسلمانان پس از روبه‌رو شدن با اين افراط و تفريط در آيين اديان و اقوام گوناگون، براي روشن شدن مسأله‌ي عادت ماهانه، نزد پيامبر اكرم آمدند و درباره‌ي حكم خون حيض پرسيدند. آيه‌ي 222 سوره‌ي بقره در اين باره نازل شد. در اين آيه، از آميزش جنسي در حالت قاعدگي نهي شده است. قرآن در اين آيه مي‌فرمايد:
و از تو، درباره‌ي خون حيض مي‌پرسند بگو: چيز زيان‌بار و آلوده‌اي است. از اين رو، در حالت قاعدگي از زنان كناره بگيريد و با آنان تا هنگامي كه پاك شوند، آميزش نكنيد. هنگامي كه پاك شدند، به شيوه‌اي كه خدا به شما فرمان داده است با آنان آميزش كنيد، خداوند توبه‌كنندگان را دوست دارد و پاكان را (نيز) دوست دارد. «» (1)
پاورقي:
(1) اعجاز قرآن، ص 55؛ البرهان، ج 2، ص 177؛ جامع‌البيان، ج 2، ص 517؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص84؛ نمونه‌ي بينات، ص 81؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 136؛ مجمع البيان، ج 2، ص 67.
نهي از سوگند خوردن
شأن نزول آيه‌هاي 224 و 225 سوره‌ي بقره
بشر بن نعمان بدون بررسي جنبه‌هاي امر ازدواج، از «عاتكه» دختر عبدالله بن رواحه خواستگاري كرد و او را به ازدواج خود در آورد. زندگي آنان از ابتدا با ناسازگاري عاتكه آغاز شد. چيزي نگذشت كه كار به مشاجره كشيد و اختلاف آن دو بالا گرفت. هرگاه «عاتكه» در پي مشاجره با «بشر»، به خانه‌ي پدرش پناهنده مي‌شد، پا در مياني و نصيحت «عبدالله بن رواحه»، آن دو را به هم نزديك مي‌كرد و زندگي براي مدتي، با تحمل يكديگر ادامه مي‌يافت. آخرين بار، «عبداللّه» در منزل به كاري مشغول بود كه دخترش با سر و صورتي خون‌آلود وارد شد. عاتكه چون پدر را ديد، صدا به گريه بلند كرد و در حالي كه اشك از گونه‌اش سرازير بود، بي‌صبرانه گفت: پدر! من خسته شده‌ام. ديگر بس است. من هرگز به خانه‌ي «بشر» بر نمي‌گردم. بار ديگر، پدر دخترش را نصيحت كرد و گفت: دخترم! تو بايد كم توقع باشي؛ چون شوهرت نمي‌تواند همه‌ي خواسته‌هاي تو را فراهم كند. در اين هنگام، «بشر» از راه رسيد تا همسرش را به منزل برگرداند. اما تلاش او فايده نبخشيد؛ زيرا نتوانست عاتكه را براي رفتن به خانه متقاعد كند. او براي پا در مياني، بار ديگر به پدر همسر خود متوسل شد و از او ياري طلبيد. اما عبدالله كه آثار خشم و ناراحتي از چهره‌اش نمايان بود، فرياد كشيد و گفت: به خدا سوگند! در اين رابطه ديگر قدمي بر نمي‌دارم و براي اصلاح كارتان، دخالت نمي‌كنم.
آيه‌ي 224 و 225 سوره‌ي بقره در اين باره نازل شد. اين آيه، ابتدا اين گونه سوگندها را در كار خير، ممنوع و بي‌اساس اعلام كرد. سپس به دو گونه سوگند اشاره كرد: نوع اول، سوگندي است كه تنها تكيه كلام مردم بوده و هيچ گونه اثري ندارد و نبايد به آن اعتنا كرد. اما گونه‌ي دوم، سوگند از روي اراده و تصميم است كه معتبر بوده و بايد به آن پاي‌بند بود و مخالفت با آن گناه دارد و موجب كفاره مي‌شود. اين دو آيه چنين است:
خدا را در معرض سوگندهاي خود قرار ندهيد و براي اين كه نيكي كنيد و تقوا پيشه سازيد و در ميان مردم اصلاح كنيد (سوگند نخوريد) و خداوند شنوا و داناست «» خداوند شما را به دليل سوگندهايي كه بي‌توجه ياد مي‌كنيد، بازخواست نخواهد كرد، اما به آن چه دل‌هاي شما كسب كرده است، (و سوگندهايي كه با اراده و اختيار ياد مي‌كنيد) بازخواست مي‌كند و خداوند آمرزنده و بردبار است. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 218؛ مجمع البيان، ج 2، ص 71؛ البرهان، ج 2، ص 183؛ نمونه‌ي بينات، ص 84؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 87؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 145.
نهي از سوگند خوردن
شأن نزول آيه‌هاي 224 و 225 سوره‌ي بقره
بشر بن نعمان بدون بررسي جنبه‌هاي امر ازدواج، از «عاتكه» دختر عبدالله بن رواحه خواستگاري كرد و او را به ازدواج خود در آورد. زندگي آنان از ابتدا با ناسازگاري عاتكه آغاز شد. چيزي نگذشت كه كار به مشاجره كشيد و اختلاف آن دو بالا گرفت. هرگاه «عاتكه» در پي مشاجره با «بشر»، به خانه‌ي پدرش پناهنده مي‌شد، پا در مياني و نصيحت «عبدالله بن رواحه»، آن دو را به هم نزديك مي‌كرد و زندگي براي مدتي، با تحمل يكديگر ادامه مي‌يافت. آخرين بار، «عبداللّه» در منزل به كاري مشغول بود كه دخترش با سر و صورتي خون‌آلود وارد شد. عاتكه چون پدر را ديد، صدا به گريه بلند كرد و در حالي كه اشك از گونه‌اش سرازير بود، بي‌صبرانه گفت: پدر! من خسته شده‌ام. ديگر بس است. من هرگز به خانه‌ي «بشر» بر نمي‌گردم. بار ديگر، پدر دخترش را نصيحت كرد و گفت: دخترم! تو بايد كم توقع باشي؛ چون شوهرت نمي‌تواند همه‌ي خواسته‌هاي تو را فراهم كند. در اين هنگام، «بشر» از راه رسيد تا همسرش را به منزل برگرداند. اما تلاش او فايده نبخشيد؛ زيرا نتوانست عاتكه را براي رفتن به خانه متقاعد كند. او براي پا در مياني، بار ديگر به پدر همسر خود متوسل شد و از او ياري طلبيد. اما عبدالله كه آثار خشم و ناراحتي از چهره‌اش نمايان بود، فرياد كشيد و گفت: به خدا سوگند! در اين رابطه ديگر قدمي بر نمي‌دارم و براي اصلاح كارتان، دخالت نمي‌كنم.
آيه‌ي 224 و 225 سوره‌ي بقره در اين باره نازل شد. اين آيه، ابتدا اين گونه سوگندها را در كار خير، ممنوع و بي‌اساس اعلام كرد. سپس به دو گونه سوگند اشاره كرد: نوع اول، سوگندي است كه تنها تكيه كلام مردم بوده و هيچ گونه اثري ندارد و نبايد به آن اعتنا كرد. اما گونه‌ي دوم، سوگند از روي اراده و تصميم است كه معتبر بوده و بايد به آن پاي‌بند بود و مخالفت با آن گناه دارد و موجب كفاره مي‌شود. اين دو آيه چنين است:
خدا را در معرض سوگندهاي خود قرار ندهيد و براي اين كه نيكي كنيد و تقوا پيشه سازيد و در ميان مردم اصلاح كنيد (سوگند نخوريد) و خداوند شنوا و داناست «» خداوند شما را به دليل سوگندهايي كه بي‌توجه ياد مي‌كنيد، بازخواست نخواهد كرد، اما به آن چه دل‌هاي شما كسب كرده است، (و سوگندهايي كه با اراده و اختيار ياد مي‌كنيد) بازخواست مي‌كند و خداوند آمرزنده و بردبار است. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 218؛ مجمع البيان، ج 2، ص 71؛ البرهان، ج 2، ص 183؛ نمونه‌ي بينات، ص 84؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 87؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 145.
زندگي بايسته يا جدايي شايسته
شأن نزول آيه‌ي 229 سوره‌ي بقره
براي ايجاد محدوديت در امر طلاق و جلوگيري از جدايي زن و شوهر، حق رجوع پس از طلاق و بازگشت به زندگي، به مرد داده شده است. برخي تازه مسلمانان كم ايمان همانند دوران جاهليت، براي آزار رساندن همسر از اين حق سوء استفاده مي‌كردند. آنان همسرشان را پي در پي طلاق مي‌دادند و پيش از پايان عده به او رجوع مي‌كردند. گاهي مرد براي آزار بيشتر، به زن مي‌گفت: نه تو را به ازدواج خود در مي‌آورم و نه تو را براي ازدواج با ديگري، حلال مي‌كنم.
يكي از زنان مسلمان، كه شوهرش با او اين گونه رفتار مي‌كرد، براي شكايت نزد عايشه همسر رسول خدا آمد و گفت: شوهرم، مرا پياپي طلاق مي‌دهد و پيش از پايان عدّه رجوع مي‌كند. بنابراين، من از انتخاب آزادانه‌ي همسر ديگري براي خود، بازمانده‌ام. عايشه شكايت او را نزد پيامبر بازگو كرد. آيه‌ي 229 سوره‌ي بقره در اين زمينه نازل شد و مسلمانان را از اين كار زشت نهي كرد:
طلاق (كه شوهر در آن مي‌تواند رجوع كند) دو مرتبه است (پس چون طلاق داد) يا به خوشي و سازگاري رجوع و نگاه‌داري كند يا به نيكي رها كند و حلال نيست كه چيزي از آن چه به ايشان داده‌ايد، بگيريد، مگر آن كه بترسيد كه حدود خدا را به پا نكنيد. در اين صورت، زن هرچه از مهر خود به شوهر ببخشد، شايسته باشد. اين حدود و احكام خداست. از آن تجاوز نكنيد و كساني كه از حدود خدا تجاوز كنند، از ستم‌كارانند. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 81؛ البرهان، ج 2، ص 196؛ جامع البيان، ج 2، ص 618.
مانع تراشي در طلاق
شأن نزول آيه‌ي 230 سوره‌ي بقره
«عايشه» دختر «عبدالرحمن بن عتيك» از همسرش، «رفاعه بن وهب» كه پسر عمويش نيز بود، سه بار طلاق گرفت. «رفاعه»ي هوس‌ران، براي چهارمين بار تصميم گرفت كه همسرش را برگرداند و با او زندگي كند. اما برخلاف ميل او، براي نيل به اين مقصود، بايد همسرش به ازدواج دايمي شخص ديگري كه در اصطلاح، او را محلل مي‌نامند در آيد. سپس محلل بايد او را طلاق مي‌داد، تا امكان ازدواج دوباره‌ي او فراهم مي‌گشت. هم‌چنين بيم آن مي‌رفت كه شوهر جديد، همسرش را براي هميشه نگه دارد و او را طلاق ندهد. از اين رو، با عبدالرحمن بن زبير كه يكي از بستگان زن بود، براي ازدواج با عايشه و طلاق پيش از عمل زناشويي قرار گذاشتند. طبق قرار، اين مرد با «عايشه» ازدواج كرد و بي‌درنگ او را طلاق داد. پس از مدتي براي زن و مرد «مشخص شد كه طلاق باطل بوده است؛ زيرا زن با شوهر جديد هم‌بستر نشده است. زن براي اين كه راه حلي پيدا كند و با شوهر اول ازدواج كند، نزد رسول خدا آمد و جريان را گفت. پيامبر فرمود: ازدواج با شوهر اول با اين شرايط ممكن نيست. در اين حال، آيه‌ي 230 سوره‌ي بقره نازل شد و بر اين مطلب تأكيد كرد.
اگر (پس از دو طلاق و رجوع، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن پس زن بر او حلال نخواهد بود. مگر اين كه همسر ديگري انتخاب كند (و با او آميزش جنسي كند در اين صورت) اگر (همسر دوم) او را طلاق گفت، منعي در بازگشت نيست. (و با همسر اول مي‌تواند ازدواج كند) در صورتي كه اميد داشته باشند، حدود الهي را محترم مي‌شمرند. اين‌ها حدود الهي است كه (خدا) آن را براي گروهي كه آگاهند، بيان مي‌كند. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 81؛ تفسير كبير، ج 6، ص 104؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 225؛ نمونه‌ي بينات، ص 87؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 172؛ جامع البيان، ج 2، ص 643.
نكوهش مداخله در ازدواج زنان
شأن نزول آيه‌ي 232 سوره‌ي بقره
«جملا» زني زيبا بود. روزي كه عاصم پسر عدي به خواستگاري او آمد، «جملا» به ازدواج با او راضي نمي‌شد. برادرش «معقل» نيز از او پشتيباني مي‌كرد، اما پدرش، «يسار» او را به اين ازدواج مجبور ساخت. مدتي بعد، آن دو، صاحب دختري شدند. عاصم كه دوست داشت، همسرش پسردار شود، بناي ناسازگاري نهاد. سرانجام همسرش را طلاق داد. در اين ميان، جملا كه نمي‌خواست دختر دوساله‌شان، بي‌سرپرست بماند، به ادامه‌ي زندگي با عاصم تمايل داشت. عاصم نيز كه از كرده‌ي خود پشيمان شده‌بود، براي‌بردن‌همسرش‌سراغ او رفت. اما برادر جملا، خواهرش را از رفتن بازداشت. وي حتي به شوهر خواهر خود، پرخاش كرد. چون مي‌خواست، خواهرش را به ازدواج با شخصي كه خود مايل بود، وادار سازد. جملا اين دخالت را نپذيرفت و به ازدواج با او راضي نشد. در اين‌جا آيه‌ي 232 سوره‌ي بقره نازل شد. هنگامي كه معقل اين آيه را شنيد، سخني نگفت و خواهر را به خانه‌ي شوهر روانه كرد. بايد گفت در آن زمان، به خواسته و ميل زن در انتخاب همسر، هيچ گونه اهميتي داده نمي‌شد. حتي اگر زن با دخالت ديگران به ازدواجي راضي مي‌شد و سپس از همسرش جدا مي‌شد، ازدواج دوباره با همسر اول، به اراده و دخالت خويشاوندان بستگي داشت. بسيار اتفاق مي‌افتاد كه زن و شوهر پس از جدايي، علاقه داشتند هم چنان با هم زندگي كنند، اما دخالت ديگران، مانع از اين كار مي‌شد. قرآن با صراحت، اين روش را محكوم دانست و اعلام كرد:
و هنگامي كه زنان را طلاق داديد و آنان، عده‌ي خود را به پايان رساندند براي ازدواج آنان با همسران (سابق) خويش، مانع نتراشيد، در صورتي كه از يكديگر به خوبي راضي باشند. اين دستوري است كه تنها افرادي از شما كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، از آن پند مي‌گيرند (و به آن عمل مي‌كنند) اين (دستور) براي رشد (خانواده‌هاي) شما مؤثرتر و براي شستن آلودگي‌ها، مفيدتر است، و خدا مي‌داند و شما نمي‌دانيد. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 85؛ جامع البيان، ج 2، ص 656؛ تفسير القمي، ج 1، ص 76؛ البرهان، ج 2، ص 206؛ نمونه‌ي بينات، ص 90؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 90.
حق ازدواج براي زنان بيوه
شأن نزول آيه‌هاي 234 و 235 سوره‌ي بقره
يكي از مسايل و مشكلات اساسي زنان، ازدواج پس از مرگ شوهر است. رعايت حريم زندگاني زناشويي حتي پس از مرگ همسر، امري طبيعي است. بنابراين، هميشه در قبايل گوناگون، آداب و رسوم گوناگوني براي اين كار، رايج بوده است. گاهي با رسوم افراطي، جنايت‌آميزترين كارها را در حق زنان مرتكب مي‌شدند، براي نمونه، بعضي قبايل، پس از فوت شوهر، زن را آتش مي‌زدند يا او را با شوهر دفن مي‌كردند. برخي ديگر نيز زن را براي هميشه از ازدواج دوباره، محروم و گوشه‌نشين مي‌كردند. در پاره‌اي از قبايل، زن مجبور بود مدتي در كنار قبر شوهر زير خيمه‌ي سياه و چركين با لباس‌هاي مندرس و كثيف، به دور از هرگونه آرايش و زيور و حتي نظافت، شب و روز خود را سپري كند. آيه‌ي 234 و 235 سوره‌ي بقره بر همه‌ي اين خرافه‌ها و جنايت‌ها، خط بطلان كشيد و به زنان بيوه اجازه داد كه پس از پايان عده و حفظ حريم زوجيت گذشته ازدواج كنند:
و كساني از شما كه مي‌ميرند و همسراني باقي مي‌گذارند، بايد چهار ماه و ده روز انتظار بكشند و (عده نگه دارند) و هنگامي كه به آخر مدت‌شان رسيدند، گناهي بر شما نيست. كه هرچه مي‌خواهند درباره‌ي خودشان به طور شايسته انجام دهند (و با مرد دلخواه خود ازدواج كنند) و خدا بر آن‌چه مي‌كنيد، آگاه است. «» و گناهي بر شما نيست كه به طور كنايه (از زناني كه همسران‌شان مرده‌اند) خواستگاري كنيد يا در دل تصميم بر اين كار بگيريد (بدون اين كه آن را اظهار كنيد) خداوند مي‌دانست شما به ياد آنان خواهيد افتاد (و با خواسته‌ي طبيعي شما به شكل معقول مخالف نيست)، ولي پنهاني با آنان قرار زناشويي نگذاريد، مگر اين كه به طرز پسنديده‌اي (به طور كنايه) اظهار كنيد، (ولي در هر حال) اقدام به ازدواج نكنيد، تا عده‌ي آنان سر آيد و بدانيد كه خداوند آن‌چه را در دل داريد، مي‌داند. از مخالفت با او بپرهيزيد و آگاه باشيد كه خداوند، آمرزنده و بردبار است (و در مجازات بندگان، شتاب نمي‌كند). «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 90؛ تفسير المنار، ج 2، ص 422؛ اسلام و عقايد بشري، ص 617؛ البرهان، ج 2، ص 694؛ تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 211؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 193.
حق ازدواج براي زنان بيوه
شأن نزول آيه‌هاي 234 و 235 سوره‌ي بقره
يكي از مسايل و مشكلات اساسي زنان، ازدواج پس از مرگ شوهر است. رعايت حريم زندگاني زناشويي حتي پس از مرگ همسر، امري طبيعي است. بنابراين، هميشه در قبايل گوناگون، آداب و رسوم گوناگوني براي اين كار، رايج بوده است. گاهي با رسوم افراطي، جنايت‌آميزترين كارها را در حق زنان مرتكب مي‌شدند، براي نمونه، بعضي قبايل، پس از فوت شوهر، زن را آتش مي‌زدند يا او را با شوهر دفن مي‌كردند. برخي ديگر نيز زن را براي هميشه از ازدواج دوباره، محروم و گوشه‌نشين مي‌كردند. در پاره‌اي از قبايل، زن مجبور بود مدتي در كنار قبر شوهر زير خيمه‌ي سياه و چركين با لباس‌هاي مندرس و كثيف، به دور از هرگونه آرايش و زيور و حتي نظافت، شب و روز خود را سپري كند. آيه‌ي 234 و 235 سوره‌ي بقره بر همه‌ي اين خرافه‌ها و جنايت‌ها، خط بطلان كشيد و به زنان بيوه اجازه داد كه پس از پايان عده و حفظ حريم زوجيت گذشته ازدواج كنند:
و كساني از شما كه مي‌ميرند و همسراني باقي مي‌گذارند، بايد چهار ماه و ده روز انتظار بكشند و (عده نگه دارند) و هنگامي كه به آخر مدت‌شان رسيدند، گناهي بر شما نيست. كه هرچه مي‌خواهند درباره‌ي خودشان به طور شايسته انجام دهند (و با مرد دلخواه خود ازدواج كنند) و خدا بر آن‌چه مي‌كنيد، آگاه است. «» و گناهي بر شما نيست كه به طور كنايه (از زناني كه همسران‌شان مرده‌اند) خواستگاري كنيد يا در دل تصميم بر اين كار بگيريد (بدون اين كه آن را اظهار كنيد) خداوند مي‌دانست شما به ياد آنان خواهيد افتاد (و با خواسته‌ي طبيعي شما به شكل معقول مخالف نيست)، ولي پنهاني با آنان قرار زناشويي نگذاريد، مگر اين كه به طرز پسنديده‌اي (به طور كنايه) اظهار كنيد، (ولي در هر حال) اقدام به ازدواج نكنيد، تا عده‌ي آنان سر آيد و بدانيد كه خداوند آن‌چه را در دل داريد، مي‌داند. از مخالفت با او بپرهيزيد و آگاه باشيد كه خداوند، آمرزنده و بردبار است (و در مجازات بندگان، شتاب نمي‌كند). «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 90؛ تفسير المنار، ج 2، ص 422؛ اسلام و عقايد بشري، ص 617؛ البرهان، ج 2، ص 694؛ تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 211؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 193.
پاس داشت نماز با جماعت
شأن نزول آيه‌هاي 238 و 239 سوره‌ي بقره
نماز، مؤثرترين رابطه‌ي انسان با خداست كه در پرتو آن، دل از عشق و محبت به خدا، لبريز و از آلودگي و گناه، دور مي‌شود. از اين رو، آيات قرآن، بر نماز به ويژه نماز ظهر تأكيد بسياري دارند. در آن زمان، مسلمانان به دليل گرمي هواي نيم‌روز تابستان يا گرفتاري‌هاي كسب و كار، به نماز ظهر، كمتر اهميت مي‌دادند. منافقان نيز گرمي هوا را براي ايجاد تفرقه در صف مسلمانان بهانه قرار داده بودند و در نماز جماعت شركت نمي‌كردند. به همين ترتيب، افراد ديگر نيز در نماز جماعت ظهر حاضر نمي‌شدند. رفته رفته، جماعت مسلمانان كاهش يافت، به گونه‌اي كه گاه در پشت سر پيامبراكرم، يك يا دو صف بيشتر تشكيل نمي‌شد. پيامبر از اين مسأله ناراحت شد و فرمود: من تصميم گرفته‌ام خانه‌ي كساني را كه در نماز جماعت شركت نمي‌كنند، بسوزانم. در اين‌جا آيه‌ي 238 سوره‌ي بقره نازل شد و بر اهميت نماز جماعت ظهر تأكيد كرد. در آيه‌ي بعد نيز تأكيد شده است كه نماز در سخت‌ترين شرايط حتي در صحنه‌ي جنگ نبايد فراموش شود، گرچه در چنين حالتي، بسياري از شرايط نماز هم چون رو به قبله بودن و انجام متعارف ركوع و سجود ساقط مي‌شود.
بايد افزود اگر نماز به ويژه نماز جماعت با آداب مخصوص آن، اقامه شود، در فرد و جامعه تأثير مثبتي خواهد داشت و مي‌تواند جامعه را از بسياري از مفاسد برهاند و در حوادث سخت و پيچيده، يار و ياور انسان باشد.
قرآن در اين دو آيه مي‌فرمايد:
در انجام همه‌ي نمازها و (به ويژه) نماز وسطي (نماز ظهر) كوشا باشيد و از روي خضوع و اطاعت براي خدا به پا خيزيد. «» و اگر (به دليل جنگ يا خطر ديگري) بترسيد، (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد، اما هنگامي كه امنيت خود را بازيافتيد، خدا را ياد كنيد. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 99؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 237؛ البرهان، ج 2، ص 225؛ جامع‌البيان، ج 2، ص 750؛ نمونه‌ي بينات، ص 90؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 205.
پاس داشت نماز با جماعت
شأن نزول آيه‌هاي 238 و 239 سوره‌ي بقره
نماز، مؤثرترين رابطه‌ي انسان با خداست كه در پرتو آن، دل از عشق و محبت به خدا، لبريز و از آلودگي و گناه، دور مي‌شود. از اين رو، آيات قرآن، بر نماز به ويژه نماز ظهر تأكيد بسياري دارند. در آن زمان، مسلمانان به دليل گرمي هواي نيم‌روز تابستان يا گرفتاري‌هاي كسب و كار، به نماز ظهر، كمتر اهميت مي‌دادند. منافقان نيز گرمي هوا را براي ايجاد تفرقه در صف مسلمانان بهانه قرار داده بودند و در نماز جماعت شركت نمي‌كردند. به همين ترتيب، افراد ديگر نيز در نماز جماعت ظهر حاضر نمي‌شدند. رفته رفته، جماعت مسلمانان كاهش يافت، به گونه‌اي كه گاه در پشت سر پيامبراكرم، يك يا دو صف بيشتر تشكيل نمي‌شد. پيامبر از اين مسأله ناراحت شد و فرمود: من تصميم گرفته‌ام خانه‌ي كساني را كه در نماز جماعت شركت نمي‌كنند، بسوزانم. در اين‌جا آيه‌ي 238 سوره‌ي بقره نازل شد و بر اهميت نماز جماعت ظهر تأكيد كرد. در آيه‌ي بعد نيز تأكيد شده است كه نماز در سخت‌ترين شرايط حتي در صحنه‌ي جنگ نبايد فراموش شود، گرچه در چنين حالتي، بسياري از شرايط نماز هم چون رو به قبله بودن و انجام متعارف ركوع و سجود ساقط مي‌شود.
بايد افزود اگر نماز به ويژه نماز جماعت با آداب مخصوص آن، اقامه شود، در فرد و جامعه تأثير مثبتي خواهد داشت و مي‌تواند جامعه را از بسياري از مفاسد برهاند و در حوادث سخت و پيچيده، يار و ياور انسان باشد.
قرآن در اين دو آيه مي‌فرمايد:
در انجام همه‌ي نمازها و (به ويژه) نماز وسطي (نماز ظهر) كوشا باشيد و از روي خضوع و اطاعت براي خدا به پا خيزيد. «» و اگر (به دليل جنگ يا خطر ديگري) بترسيد، (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد، اما هنگامي كه امنيت خود را بازيافتيد، خدا را ياد كنيد. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 99؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 237؛ البرهان، ج 2، ص 225؛ جامع‌البيان، ج 2، ص 750؛ نمونه‌ي بينات، ص 90؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 205.
قرض نيكو
شأن نزول آيه‌ي 245 سوره‌ي بقره
ابو دحداح از ثروتمنداني بود كه هميشه در كارهاي نيك پيشگام مي‌شد. او روزي در باغ خود، به آبياري درختان نخل مشغول بود. از دور، فرزندش دحداح را ديد كه به سويش مي‌آمد. هنگامي كه رسيد، از او پرسيد: از شهر چه خبر داري؟ فرزندش در پاسخ گفت: از نزد رسول خدا مي‌آيم. حضرت در مسجد، از انفاق و پاداش صدقه با مسلمانان سخن مي‌گفت. ابودحداح لحظه‌اي ايستاد و از فرزندش خواست جمله‌اي از آن‌چه پيامبر فرموده است، باز گويد. دحداح گفت: پيامبر فرمود: هركس صدقه‌اي دهد، در بهشت، دوبرابر به او داده خواهد شد. ابودحداح هنگامي كه اين سخن را شنيد، دست از كار كشيد. به نزد رسول خدا شتافت و عرض كرد: اي پيامبر! من دو باغ دارم آيا اگر يكي را صدقه دهم، دوبرابر آن را در بهشت خواهم داشت؟ فرمود: آري. عرض كرد: همسرم چه؟ او نيز با من است؟ فرمود: آري. پرسيد: فرزندانم چه؟ فرمود: آري. سپس او باغ بهتر را به عنوان صدقه به پيامبر داد.
ابودحداح به باغ بازگشت و همسرش ام دحداح و فرزندان را در باغي كه صدقه داده بود، ديد. در باغ ايستاد و همسرش را صدا زد و گفت: من اين باغ را صدقه داده‌ام و دو برابرش را در بهشت خريداري كرده‌ام. ما در بهشت همه با هم خواهيم بود. همسرش گفت: اين معامله‌ي بزرگ بر تو مبارك باشد. سپس همگي از باغ خارج شدند و باغ را به پيامبر تسليم كردند. پيامبر فرمود: چه بسيار نخله‌هايي در بهشت كه شاخه‌هايش براي ابودحداح آويزان شده است. در اين هنگام، آيه‌ي 245 سوره‌ي بقره نازل شد:
كيست كه به خدا قرض الحسنه‌اي دهد (و از اموالي كه خدا به او بخشيده است، انفاق كند) تا آن‌را براي او چندين برابر كند؟ و خداوند است كه (روزي بندگان را) محدود يا گسترده مي‌سازد (و انفاق هرگز سبب كمبود روزي آنان نمي‌شود) و به سوي او باز گردانده مي‌شويد و پاداش خود را خواهيد گرفت) «» (1)
پاورقي:
(1) البرهان، ج 2، ص 235؛ جامع البيان، ج 2، ص 803؛ مجمع‌البيان، ج 2، ص 106؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 131؛ تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 243.
غفلت پدران و گمراهي فرزندان
شأن نزول آيه‌ي 256 سوره‌ي بقره
مبلغان مسيحي از مركز روم، ره‌سپار شهرهاي گوناگون مي‌شدند و افراد را با انواع شگردها به آيين خود جذب مي‌كردند. آنان گاهي از عوامل نفوذي به نفع خود استفاده مي‌كردند. مدينه نيز از نظر آنان، اهميت بسياري داشت. بنابراين، افراد ورزيده‌تري را روانه‌ي مدينه مي‌كردند. از آن‌جا كه مسلمانان براي گسترش اسلام، سخت در حال مبارزه با كفار بودند، از بعضي توطئه‌ها كه خانواده و فرزندان آنان را تهديد مي‌كرد، غفلت داشتند.
براي نمونه، ابو حصين، مردي متعصب و جنگ‌جو بود كه توانسته بود شمار زيادي را به اسلام جذب كند. پس از مدتي، وي دريافت كه دو پسرش، به نام «حصين» و «عبدالله» براي نماز به مسجد نمي‌آيند. هنگامي كه دليل نيامدن‌شان را پرسيد، آنان پاسخي ندادند. مدتي آن دو را زير نظر گرفت و متوجه شد كه با مسيحيان در ارتباط هستند و در مراسم عبادي آنان شركت مي‌كنند. پدر از اين جريان به شدت اندوه‌ناك شد و براي بازگشت دو فرزندش به اسلام بسيار كوشيد. او هر راهي را كه مي‌دانست، پيمود؛ اما همه، بي‌تأثير بود. با شرمندگي به حضور پيامبر رسيد و پيامبر را از ماجرا آگاه كرد. او گفت: من نمي‌توانم به آتش رفتن دو فرزندم را نظاره‌گر باشم. و پرسيد: آيا مي‌تواند با زور و تهديد، دو فرزندش را به اسلام برگرداند؟
آيه‌ي 256 سوره‌ي بقره نازل شد و مسلمانان را از اجبار در دين نهي كرد. دو فرزند او نيز به كارواني از شام پيوستند و به آن سرزمين گريختند.
آيه‌ي 256 سوره‌ي بقره چنين است:
در پذيرش دين اكراهي نيست؛ (زيرا) راه درست از راه انحرافي، روشن شده است. بنابراين، كسي كه به طاغوت (بت و شيطان و هر موجود طغيان‌گر) كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره‌ي محكمي چنگ زده است؛ كه گسستن براي آن نيست. و خداوند، شنوا و داناست. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 126؛ جامع البيان، ج 3، ص 26؛ نمونه‌ي بينات، ص 96؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 93؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 278.
انفاق شايسته و پسنديده
شأن نزول آيه‌ي 267 سوره‌ي بقره
هجرت پيامبر به مدينه، سرآغاز هجرت ديگر مسلمانان گرديد. آنان با رها كردن خانه و زندگي و اموال خويش، در حالي به رسول خدا مي‌پيوستند كه در مدينه، جايي براي سكونت نداشتند. آنان ابتدا در كوچه‌ها آواره بودند. سپس پيامبر، آنان را در مسجد اسكان داد. انصار نيز به سفارش پيامبر، به ياري آنان شتافتند و براي مدتي، نيازهاي زندگي آنان را در حد معمول برآورده مي‌كردند. انصار، سهمي از محصول باغ‌شان را به مهاجران اختصاص مي‌دادند و هر سال كه محصول بيشتري به دست مي‌آوردند، بيشتر انفاق مي‌كردند. انصار، شاخه‌هاي پربار درخت خرما را جدا مي‌كردند و بر ريسمان مياني دو ستون مسجد مي‌آويختند و مهاجرين از آن، تغذيه مي‌كردند. در اين ميان، كساني بودند كه هنگام انفاق، خرماهاي خشك و نامرغوب با خرماي خوب و تازه، درهم مي‌آميختند. آنان نمي‌دانستند كه اين گونه انفاق افزون بر اين كه سود چنداني به حال نيازمندان ندارد، اهانت و تحقير به آنان است و به پرورش روحي انفاق كننده نيز كمك نمي‌كند.
آيه‌ي 267 سوره‌ي بقره به انفاق شايسته، سفارش مي‌كند:
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! از قسمت‌هاي پاكيزه‌ي اموالي كه (با تجارت) به دست آورده‌ايد و از آن‌چه از زمين براي شما خارج ساخته‌ايم (از منابع و معادن و درختان و گياهان) انفاق كنيد و براي انفاق در پي قسمت‌هاي ناپاك نرويد، در حالي كه خود شما (به هنگام پذيرش اموال) حاضر نيستيد آن‌ها را بپذيريد، مگر از اكراه و چشم‌پوشي و بدانيد كه خداوند، بي‌نياز و شايسته‌ي ستايش است. «» (1)
پاورقي:
(1) مجمع البيان، ج 2، ص 267؛ البرهان، ج 2، ص 294؛ جامع البيان، ج 3، ص 114؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 98؛ نمونه‌ي بينات، ص 99؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 331.
انفاق از حقوق اسلامي و انساني
شأن نزول آيه‌ي 272 سوره‌ي بقره
با نازل شدن آيات انفاق، فرهنگ انفاق در جامعه‌ي مسلمانان، گسترش يافت. مسلمانان براي رضاي خدا و جلب خشنودي او، به راحتي مال خود را مي‌بخشيدند، تا جايي كه غيرمسلمانان نيز براي برخورداري از انفاق، خود را به مسلمانان نزديك كردند و استمداد طلبيدند. با اين حال، مسلمانان در انفاق به ديگران، سخت‌گير بودند و حاضر نمي‌شدند آنان را از كمك خود بهره‌مند سازند؛ زيرا آنان را گمراه مي‌دانستند و مي‌خواستند به اين بهانه، آنان را به اجبار، مسلمان كنند.
اسماء يكي از زنان مسلماني بود كه همراه پيامبر، براي عمره به مكه رفت. در اين زمان، مادر و مادربزرگش كه هنوز مسلمان نشده بودند، نزد او آمدند و كمك خواستند. اسماء به اين دليل كه آنان هنوز مشرك و بت‌پرست هستند، از كمك به ايشان، خودداري ورزيد. با اين حال، هنگامي كه آنان را ديد، گفت: چون شما پيرو آيين من نيستيد، براي كمك به شما بايد از پيامبر اجازه بگيرم. او نزد پيامبر آمد و اجازه خواست. آيه‌ي 272 سوره‌ي بقره در اين باره نازل شده است.
بايد گفت افراد، جدا از وابستگي‌هاي قومي و مذهبي، از حقوق انساني نيز برخوردارند و نمي‌توان به دليل اين گونه وابستگي‌ها، آنان را از حداقل حقوق انساني محروم ساخت. به همين دليل در اسلام، ترك انفاق به غير مسلمانان، براي اجبار آنان به گرويدن به اسلام درست نيست. آيه چنين است:
هدايت آنان (به طور اجبار) بر تو نيست. (بنابراين، ترك انفاق به غير مسلمانان، براي اجبار به اسلام، صحيح نيست) ولي خداوند، هركه را بخواهد و شايسته بداند، هدايت مي‌كند و آن‌چه را از خوبي‌ها و اموال انفاق مي‌كنيد، براي خودتان است، (ولي) جز براي رضاي خدا، انفاق نكنيد و آن‌چه از خوبي‌ها انفاق مي‌كنيد (پاداش آن) به طور كامل به شما داده مي‌شود و به شما ستم نخواهد شد. «» (1)
پاورقي:
(1) البرهان، ج 2، ص 302؛ جامع البيان، ج 3، ص 132؛ مجمع البيان، ج 2، ص 155؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 151.
بهترين مورد انفاق
شأن نزول آيه‌ي 273 سوره‌ي بقره
اصحاب صفّه، چهارصد تن از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند. آنان چون در مدينه، منزل و خويشاوند و طايفه‌اي نداشتند، در مسجد پيامبر سكنا گزيده و براي حضور در ميدان‌هاي جنگ و جهاد نيز اعلام آمادگي كرده بودند. آنان كساني بودند كه خانه و كاشانه‌ي خود را در مكه رها كرده و از اشتغال به تجارت و كسب معاش باز مانده بودند. آنان هم چنين سرمايه و قدرتي نداشتند تا با تكيه بر آن، به فعاليت‌هاي تجاري بپردازند. با اين حال، از چنان عزت نفس و مناعت طبعي برخوردار بودند كه براي رضاي خدا و خشنودي او، فقر خود را پنهان مي‌داشتند. حتي برخي افراد ناآگاه مي‌پنداشتند آنان بي‌نياز هستند. اين گروه از مسلمانان مدتي در مسجد بودند، اما چون ادامه‌ي اقامت آنان در مسجد، با شؤون مسجد سازگار نبود، دستور داده شد به صفّه كه سكوي بزرگ و وسيعي بود و در بيرون مسجد قرار داشت، بروند. آيه‌ي 273 سوره‌ي بقره به مردم دستور داد كه به اين مسلمانان، در حد توان، كمك كنند.
بايد افزود يكي از گناهان بزرگ براي بي‌نيازان، گدايي كردن و تقاضا از مردم است. در حديثي از پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله مي‌خوانيم: صدقه براي افراد بي‌نياز حرام است. در عوض، صدقه دهندگان وظيفه دارند با شناسايي نيازمندان واقعي، نياز آنان را در حد توان، تأمين كنند تا نيازمندان با شخصيت مجبور به گدايي نشوند. آيه‌ي 273 سوره‌ي بقره چنين است:
(انفاق شما، به ويژه بايد) براي نيازمنداني باشد كه در راه خدا، در تنگنا قرار گرفته‌اند، و توجه به آيين خدا، آنان را از وطن‌هاي خويش آواره ساخته و شركت در ميدان جهاد، به آنان اجازه نمي‌دهد كه براي تأمين هزينه‌ي زندگي، به كسب و تجارتي دست بزنند نمي‌توانند مسافرتي كنند (و سرمايه‌اي به دست آورند) و از شدت خويشتن داري، افراد ناآگاه آنان را بي‌نياز مي‌پندارند؛ اما آنان را از چهره‌هاي‌شان مي‌شناسي. هرگز با اصرار، چيزي از مردم نمي‌خواهند (اين است ويژگي‌هاي آنان!) هرچيز خوبي در راه خدا انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است. «» (1)
پاورقي:
(1) تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 289؛ مجمع البيان، ج 2، ص 157؛ جامع البيان، ج 3، ص 132؛ البرهان، ج 2، ص 302.
پديده‌ي خانمان‌سوز ربا
شأن نزول آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره
عباس، عموي پيامبر اسلام و خالد بن وليد در دوران جاهليت، در معامله‌هاي ربوي شريك بودند و با معامله‌ي سلف، محصول را پيش از برداشت، به كمتر از قيمت واقعي از فروشنده مي‌خريدند. پس هنگام برداشت چون فروشنده از تحويل همه‌ي محصول به خريداران ناتوان بود، مجبور مي‌شد بخشي از محصول را براي گذران زندگاني خود ذخيره كند. بنابراين ناگزير به سلف گران رباخوار پيشنهاد مي‌كرد كه شما، بخشي از سهم خريداري شده‌ي خود را تحويل بگيريد و بقيه‌ي اموال شما به عنوان سرمايه‌ي جديد نزد من باقي بماند. من نيز در مهلت جديد و مقرر بيش از سرمايه‌تان به شما تحويل مي‌دهم. رباخواران نيز اين پيشنهاد سودآور را مي‌پذيرفتند. بدين ترتيب، همه‌ي هستي مردم بي‌چاره، چپاول مي‌شد. سودجويان با اين گونه معامله، از دو سود بهره مي‌بردند؛ سود سلف، كه با ارزان خريدن پيش از موعد محصول صورت مي‌گرفت، و سود ربايي، كه با تأخير در تحويل مال به عنوان سرمايه‌ي جديد به دست مي‌آوردند.
عباس و خالد بن وليد، از اين راه، اموال فراواني به دست آورده بودند. با نزول نخستين آيات ربا، خالد نزد پيامبر آمد و گفت: پدرم با طايفه‌ي «ثقيف»، معامله ربوي داشته و چون مطالباتش را وصول نكرده بود، به من وصيت كرد سود پرداخت نشده‌ي اموال او را تحويل بگيرم. آيا اين عمل براي من جايز است؟ در اين هنگام آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهي كرد. پيامبر براي مبارزه با اين پديده‌ي خانمان‌سوز، كار را از بستگان خود آغاز كرد و فرمود: آگاه باشيد كه همه‌ي معامله‌ها و مطالبه‌هاي ربوي زمان جاهليت ملغي اعلام مي‌شود و نخستين آن، مطالبه‌هاي عباس بن عبدالمطلب است كه من، آن را به فراموشي مي‌سپارم.
درباره‌ي زيان‌هاي اجتماعي ربا گفته شده است كه تعادل اقتصادي را به هم مي‌زند، فاصله‌ي فقير و غني را افزايش مي‌دهد، عواطف و پيوندهاي انساني را سست مي‌كند، بذر كينه و عداوت را در دل‌ها مي‌افشاند، تنبلي و بي‌كاري را افزايش مي‌دهد و مانع از رونق اقتصادي مي‌شود:
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از (نافرماني) خدا بپرهيزيد و آن چه از (مطالبات) ربا باقي مانده، رها كنيد، اگر ايمان داريد «» اگر چنين نمي‌كنيد، بدانيد كه خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد و اگر توبه كنيد، سرمايه‌هاي شما، از آن شماست (اصل سرمايه بدون سود) نه ستم مي‌كنيد و نه بر شما ستم وارد مي‌شود «» و اگر (بدهكار) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايي مهلت دهيد و (در صورتي كه به راستي، قدرت پرداخت را ندارد) براي خدا به او ببخشيد، بهتر است، اگر (منافع اين كار) را بدانيد «» و از روزي بپرهيزيد (و بترسيد) كه در آن روز، شما را به سوي خدا باز مي‌گردانند. سپس به هركس، آن‌چه انجام داده، به طور كامل، باز پس داده مي‌شود، و به آنان، ستم نخواهد شد (چون هرچه مي‌بينند پي‌آمد كردار خودشان است) «» (1)
پاورقي:
(1) الدر المنثور، ج 2، ص 109؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 374؛ مجمع البيان، ج 2 ص 164؛ البرهان، ج 2، ص 310؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 102؛ نمونه‌ي بينات، ص 102.
پديده‌ي خانمان‌سوز ربا
شأن نزول آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره
عباس، عموي پيامبر اسلام و خالد بن وليد در دوران جاهليت، در معامله‌هاي ربوي شريك بودند و با معامله‌ي سلف، محصول را پيش از برداشت، به كمتر از قيمت واقعي از فروشنده مي‌خريدند. پس هنگام برداشت چون فروشنده از تحويل همه‌ي محصول به خريداران ناتوان بود، مجبور مي‌شد بخشي از محصول را براي گذران زندگاني خود ذخيره كند. بنابراين ناگزير به سلف گران رباخوار پيشنهاد مي‌كرد كه شما، بخشي از سهم خريداري شده‌ي خود را تحويل بگيريد و بقيه‌ي اموال شما به عنوان سرمايه‌ي جديد نزد من باقي بماند. من نيز در مهلت جديد و مقرر بيش از سرمايه‌تان به شما تحويل مي‌دهم. رباخواران نيز اين پيشنهاد سودآور را مي‌پذيرفتند. بدين ترتيب، همه‌ي هستي مردم بي‌چاره، چپاول مي‌شد. سودجويان با اين گونه معامله، از دو سود بهره مي‌بردند؛ سود سلف، كه با ارزان خريدن پيش از موعد محصول صورت مي‌گرفت، و سود ربايي، كه با تأخير در تحويل مال به عنوان سرمايه‌ي جديد به دست مي‌آوردند.
عباس و خالد بن وليد، از اين راه، اموال فراواني به دست آورده بودند. با نزول نخستين آيات ربا، خالد نزد پيامبر آمد و گفت: پدرم با طايفه‌ي «ثقيف»، معامله ربوي داشته و چون مطالباتش را وصول نكرده بود، به من وصيت كرد سود پرداخت نشده‌ي اموال او را تحويل بگيرم. آيا اين عمل براي من جايز است؟ در اين هنگام آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهي كرد. پيامبر براي مبارزه با اين پديده‌ي خانمان‌سوز، كار را از بستگان خود آغاز كرد و فرمود: آگاه باشيد كه همه‌ي معامله‌ها و مطالبه‌هاي ربوي زمان جاهليت ملغي اعلام مي‌شود و نخستين آن، مطالبه‌هاي عباس بن عبدالمطلب است كه من، آن را به فراموشي مي‌سپارم.
درباره‌ي زيان‌هاي اجتماعي ربا گفته شده است كه تعادل اقتصادي را به هم مي‌زند، فاصله‌ي فقير و غني را افزايش مي‌دهد، عواطف و پيوندهاي انساني را سست مي‌كند، بذر كينه و عداوت را در دل‌ها مي‌افشاند، تنبلي و بي‌كاري را افزايش مي‌دهد و مانع از رونق اقتصادي مي‌شود:
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از (نافرماني) خدا بپرهيزيد و آن چه از (مطالبات) ربا باقي مانده، رها كنيد، اگر ايمان داريد «» اگر چنين نمي‌كنيد، بدانيد كه خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد و اگر توبه كنيد، سرمايه‌هاي شما، از آن شماست (اصل سرمايه بدون سود) نه ستم مي‌كنيد و نه بر شما ستم وارد مي‌شود «» و اگر (بدهكار) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايي مهلت دهيد و (در صورتي كه به راستي، قدرت پرداخت را ندارد) براي خدا به او ببخشيد، بهتر است، اگر (منافع اين كار) را بدانيد «» و از روزي بپرهيزيد (و بترسيد) كه در آن روز، شما را به سوي خدا باز مي‌گردانند. سپس به هركس، آن‌چه انجام داده، به طور كامل، باز پس داده مي‌شود، و به آنان، ستم نخواهد شد (چون هرچه مي‌بينند پي‌آمد كردار خودشان است) «» (1)
پاورقي:
(1) الدر المنثور، ج 2، ص 109؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 374؛ مجمع البيان، ج 2 ص 164؛ البرهان، ج 2، ص 310؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 102؛ نمونه‌ي بينات، ص 102.
پديده‌ي خانمان‌سوز ربا
شأن نزول آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره
عباس، عموي پيامبر اسلام و خالد بن وليد در دوران جاهليت، در معامله‌هاي ربوي شريك بودند و با معامله‌ي سلف، محصول را پيش از برداشت، به كمتر از قيمت واقعي از فروشنده مي‌خريدند. پس هنگام برداشت چون فروشنده از تحويل همه‌ي محصول به خريداران ناتوان بود، مجبور مي‌شد بخشي از محصول را براي گذران زندگاني خود ذخيره كند. بنابراين ناگزير به سلف گران رباخوار پيشنهاد مي‌كرد كه شما، بخشي از سهم خريداري شده‌ي خود را تحويل بگيريد و بقيه‌ي اموال شما به عنوان سرمايه‌ي جديد نزد من باقي بماند. من نيز در مهلت جديد و مقرر بيش از سرمايه‌تان به شما تحويل مي‌دهم. رباخواران نيز اين پيشنهاد سودآور را مي‌پذيرفتند. بدين ترتيب، همه‌ي هستي مردم بي‌چاره، چپاول مي‌شد. سودجويان با اين گونه معامله، از دو سود بهره مي‌بردند؛ سود سلف، كه با ارزان خريدن پيش از موعد محصول صورت مي‌گرفت، و سود ربايي، كه با تأخير در تحويل مال به عنوان سرمايه‌ي جديد به دست مي‌آوردند.
عباس و خالد بن وليد، از اين راه، اموال فراواني به دست آورده بودند. با نزول نخستين آيات ربا، خالد نزد پيامبر آمد و گفت: پدرم با طايفه‌ي «ثقيف»، معامله ربوي داشته و چون مطالباتش را وصول نكرده بود، به من وصيت كرد سود پرداخت نشده‌ي اموال او را تحويل بگيرم. آيا اين عمل براي من جايز است؟ در اين هنگام آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهي كرد. پيامبر براي مبارزه با اين پديده‌ي خانمان‌سوز، كار را از بستگان خود آغاز كرد و فرمود: آگاه باشيد كه همه‌ي معامله‌ها و مطالبه‌هاي ربوي زمان جاهليت ملغي اعلام مي‌شود و نخستين آن، مطالبه‌هاي عباس بن عبدالمطلب است كه من، آن را به فراموشي مي‌سپارم.
درباره‌ي زيان‌هاي اجتماعي ربا گفته شده است كه تعادل اقتصادي را به هم مي‌زند، فاصله‌ي فقير و غني را افزايش مي‌دهد، عواطف و پيوندهاي انساني را سست مي‌كند، بذر كينه و عداوت را در دل‌ها مي‌افشاند، تنبلي و بي‌كاري را افزايش مي‌دهد و مانع از رونق اقتصادي مي‌شود:
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از (نافرماني) خدا بپرهيزيد و آن چه از (مطالبات) ربا باقي مانده، رها كنيد، اگر ايمان داريد «» اگر چنين نمي‌كنيد، بدانيد كه خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد و اگر توبه كنيد، سرمايه‌هاي شما، از آن شماست (اصل سرمايه بدون سود) نه ستم مي‌كنيد و نه بر شما ستم وارد مي‌شود «» و اگر (بدهكار) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايي مهلت دهيد و (در صورتي كه به راستي، قدرت پرداخت را ندارد) براي خدا به او ببخشيد، بهتر است، اگر (منافع اين كار) را بدانيد «» و از روزي بپرهيزيد (و بترسيد) كه در آن روز، شما را به سوي خدا باز مي‌گردانند. سپس به هركس، آن‌چه انجام داده، به طور كامل، باز پس داده مي‌شود، و به آنان، ستم نخواهد شد (چون هرچه مي‌بينند پي‌آمد كردار خودشان است) «» (1)
پاورقي:
(1) الدر المنثور، ج 2، ص 109؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 374؛ مجمع البيان، ج 2 ص 164؛ البرهان، ج 2، ص 310؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 102؛ نمونه‌ي بينات، ص 102.
پديده‌ي خانمان‌سوز ربا
شأن نزول آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره
عباس، عموي پيامبر اسلام و خالد بن وليد در دوران جاهليت، در معامله‌هاي ربوي شريك بودند و با معامله‌ي سلف، محصول را پيش از برداشت، به كمتر از قيمت واقعي از فروشنده مي‌خريدند. پس هنگام برداشت چون فروشنده از تحويل همه‌ي محصول به خريداران ناتوان بود، مجبور مي‌شد بخشي از محصول را براي گذران زندگاني خود ذخيره كند. بنابراين ناگزير به سلف گران رباخوار پيشنهاد مي‌كرد كه شما، بخشي از سهم خريداري شده‌ي خود را تحويل بگيريد و بقيه‌ي اموال شما به عنوان سرمايه‌ي جديد نزد من باقي بماند. من نيز در مهلت جديد و مقرر بيش از سرمايه‌تان به شما تحويل مي‌دهم. رباخواران نيز اين پيشنهاد سودآور را مي‌پذيرفتند. بدين ترتيب، همه‌ي هستي مردم بي‌چاره، چپاول مي‌شد. سودجويان با اين گونه معامله، از دو سود بهره مي‌بردند؛ سود سلف، كه با ارزان خريدن پيش از موعد محصول صورت مي‌گرفت، و سود ربايي، كه با تأخير در تحويل مال به عنوان سرمايه‌ي جديد به دست مي‌آوردند.
عباس و خالد بن وليد، از اين راه، اموال فراواني به دست آورده بودند. با نزول نخستين آيات ربا، خالد نزد پيامبر آمد و گفت: پدرم با طايفه‌ي «ثقيف»، معامله ربوي داشته و چون مطالباتش را وصول نكرده بود، به من وصيت كرد سود پرداخت نشده‌ي اموال او را تحويل بگيرم. آيا اين عمل براي من جايز است؟ در اين هنگام آيه‌هاي 278 تا 281 سوره‌ي بقره نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهي كرد. پيامبر براي مبارزه با اين پديده‌ي خانمان‌سوز، كار را از بستگان خود آغاز كرد و فرمود: آگاه باشيد كه همه‌ي معامله‌ها و مطالبه‌هاي ربوي زمان جاهليت ملغي اعلام مي‌شود و نخستين آن، مطالبه‌هاي عباس بن عبدالمطلب است كه من، آن را به فراموشي مي‌سپارم.
درباره‌ي زيان‌هاي اجتماعي ربا گفته شده است كه تعادل اقتصادي را به هم مي‌زند، فاصله‌ي فقير و غني را افزايش مي‌دهد، عواطف و پيوندهاي انساني را سست مي‌كند، بذر كينه و عداوت را در دل‌ها مي‌افشاند، تنبلي و بي‌كاري را افزايش مي‌دهد و مانع از رونق اقتصادي مي‌شود:
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از (نافرماني) خدا بپرهيزيد و آن چه از (مطالبات) ربا باقي مانده، رها كنيد، اگر ايمان داريد «» اگر چنين نمي‌كنيد، بدانيد كه خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد و اگر توبه كنيد، سرمايه‌هاي شما، از آن شماست (اصل سرمايه بدون سود) نه ستم مي‌كنيد و نه بر شما ستم وارد مي‌شود «» و اگر (بدهكار) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايي مهلت دهيد و (در صورتي كه به راستي، قدرت پرداخت را ندارد) براي خدا به او ببخشيد، بهتر است، اگر (منافع اين كار) را بدانيد «» و از روزي بپرهيزيد (و بترسيد) كه در آن روز، شما را به سوي خدا باز مي‌گردانند. سپس به هركس، آن‌چه انجام داده، به طور كامل، باز پس داده مي‌شود، و به آنان، ستم نخواهد شد (چون هرچه مي‌بينند پي‌آمد كردار خودشان است) «» (1)
پاورقي:
(1) الدر المنثور، ج 2، ص 109؛ تفسير نمونه، ج 2، ص 374؛ مجمع البيان، ج 2 ص 164؛ البرهان، ج 2، ص 310؛ شأن نزول آيات، ج 1، ص 102؛ نمونه‌ي بينات، ص 102.

اعراب آيات

{بِسْمِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / فعل مقدّر يا محذوف / فاعل محذوف {الرَّحْمنِ} نعت تابع {الرَّحِيمِ} نعت تابع
{الم}
{ذلِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {الْكِتابُ} بدل تابع {لا} (لا)ي نفي جنس {رَيْبَ} اسم لاي نفي جنس، منصوب {فِيهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر لاي نفي جنس، محذوف / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {هُديً} خبر ثان (دوم)، مرفوع يا در محل رفع {لِلْمُتَّقِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور
{الَّذِينَ} بدل تابع {يُؤْمِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِالْغَيْبِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَيُقِيمُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الصَّلاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَمِمَّا} (و) حرف عطف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {رَزَقْناهُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {يُنْفِقُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَالَّذِينَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {يُؤْمِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أُنْزِلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {إِلَيْكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَما} (و) حرف عطف / معطوف تابع {أُنْزِلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مِنْ} حرف جر {قَبْلِكَ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَبِالْآخِرَةِ} (و) حرف عطف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يُوقِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{أُولئِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {عَلي} حرف جر {هُديً} اسم مجرور يا در محل جر / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {مِنْ} حرف جر {رَبِّهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأُولئِكَ} (و) حرف عطف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {هُمُ} ضمير فصل بدون محل {الْمُفْلِحُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {الَّذِينَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {سَواءٌ} خبر مقدّم {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَأَنْذَرْتَهُمْ} (أ) حرف مصدري / فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / مبتدا مؤخّر محذوف {أَمْ} حرف عطف {لَمْ} حرف جزم {تُنْذِرْهُمْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {لا} حرف نفي غير عامل {يُؤْمِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر إنَّ محذوف
{خَتَمَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَلي} حرف جر {قُلُوبِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَعَلي} (و) حرف عطف / حرف جر {سَمْعِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَعَلي} (و) حرف عطف / حرف جر {أَبْصارِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه / خبر مقدّم محذوف {غِشاوَةٌ} مبتدا مؤخّر {وَلَهُمْ} (و) حاليه / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {عَذابٌ} مبتدا مؤخّر {عَظِيمٌ} نعت تابع
{وَمِنَ} (و) حرف استيناف / حرف جر {النَّاسِ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر مقدّم محذوف {مَنْ} مبتدا مؤخّر {يَقُولُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {آمَنَّا} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِاللَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَبِالْيَوْمِ} (و) حرف عطف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْآخِرِ} نعت تابع {وَما} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {هُمْ} اسم ما، مرفوع يا در محل رفع {بِمُؤْمِنِينَ} (ب) حرف جر زائد / خبر ما، منصوب يا در محل نصب
{يُخادِعُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {اللَّهَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَالَّذِينَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَما} (و) حاليه / حرف نفي غير عامل {يَخْدَعُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِلاَّ} حرف استثنا {أَنْفُسَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَما} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يَشْعُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{فِي} حرف جر {قُلُوبِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه / خبر مقدّم محذوف {مَرَضٌ} مبتدا مؤخّر {فَزادَهُمُ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مَرَضاً} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {وَلَهُمْ} (و) حرف عطف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {عَذابٌ} مبتدا مؤخّر {أَلِيمٌ} نعت تابع {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {يَكْذِبُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَإِذا} (و) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {قِيلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {لا} حرف جزم {تُفْسِدُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فِي} حرف جر {الْأَرْضِ} اسم مجرور يا در محل جر {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِنَّما} حرف مكفوف (كافّه و مكفوفه) {نَحْنُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُصْلِحُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{أَلا} حرف استفتاح {إِنَّهُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {هُمُ} ضمير فصل بدون محل {الْمُفْسِدُونَ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {وَلكِنْ} (و) حرف عطف / حرف استدراك {لا} حرف نفي غير عامل {يَشْعُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَإِذا} (و) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {قِيلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {آمِنُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {كَما} (ك) حرف جر / حرف مصدري {آمَنَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {النَّاسُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنُؤْمِنُ} همزه (أ) حرف استفهام / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {كَما} (ك) حرف جر / حرف مصدري {آمَنَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {السُّفَهاءُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {أَلا} حرف استفتاح {إِنَّهُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {هُمُ} ضمير فصل بدون محل {السُّفَهاءُ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {وَلكِنْ} (و) حرف عطف / حرف استدراك {لا} حرف نفي غير عامل {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَإِذا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {لَقُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الَّذِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {آمَنَّا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَإِذا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {خَلَوْا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِلي} حرف جر {شَياطِينِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِنَّا} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (نا) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {مَعَكُمْ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِنَّما} حرف مكفوف (كافّه و مكفوفه) {نَحْنُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُسْتَهْزِؤُنَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{اللَّهُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَسْتَهْزِئُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {بِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَيَمُدُّهُمْ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {فِي} حرف جر {طُغْيانِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {يَعْمَهُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{أُولئِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {الَّذِينَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {اشْتَرَوُا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الضَّلالَةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بِالْهُدي} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَما} (ف) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {رَبِحَتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {تِجارَتُهُمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَما} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {مُهْتَدِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{مَثَلُهُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كَمَثَلِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الَّذِي} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {اسْتَوْقَدَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {ناراً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَلَمَّا} (ف) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {أَضاءَتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث / فاعل، ضمير مستتر (هي) در تقدير {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {حَوْلَهُ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {ذَهَبَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِنُورِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَتَرَكَهُمْ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {فِي} حرف جر {ظُلُماتٍ} اسم مجرور يا در محل جر {لا} حرف نفي غير عامل {يُبْصِرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{صُمٌّ} مبتدا مقدّر يا محذوف يا در محل / خبر، مرفوع يا در محل رفع {بُكْمٌ} خبر ثان (دوم)، مرفوع يا در محل رفع {عُمْيٌ} خبر ثالث (سوم)، مرفوع يا در محل رفع {فَهُمْ} (ف) حرف عطف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {لا} حرف نفي غير عامل {يَرْجِعُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{أَوْ} حرف عطف {كَصَيِّبٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنَ} حرف جر {السَّماءِ} اسم مجرور يا در محل جر {فِيهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {ظُلُماتٌ} مبتدا مؤخّر {وَرَعْدٌ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَبَرْقٌ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {يَجْعَلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَصابِعَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فِي} حرف جر {آذانِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مِنَ} حرف جر {الصَّواعِقِ} اسم مجرور يا در محل جر {حَذَرَ} مفعول لأجله، منصوب {الْمَوْتِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَاللَّهُ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُحِيطٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {بِالْكافِرِينَ} (ب) حرف جر / اسم مجرور يا در محل جر
{يَكادُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {الْبَرْقُ} اسم كاد، مرفوع يا در محل رفع {يَخْطَفُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر كاد محذوف {أَبْصارَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كُلَّما} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ما) حرف مصدري {أَضاءَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَشَوْا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فِيهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَإِذا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {أَظْلَمَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {قامُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَلَوْ} (و) حرف عطف / حرف شرط غير جازم {شاءَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لَذَهَبَ} (ل) حرف جواب / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {بِسَمْعِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأَبْصارِهِمْ} (و) حرف عطف / معطوف تابع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {عَلي} حرف جر {كُلِّ} اسم مجرور يا در محل جر {شَيْءٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {قَدِيرٌ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع
{يا} (يا) حرف ندا {أَيُّهَا} منادا، منصوب يا در محل نصب / (ها) حرف تنبيه {النَّاسُ} بدل تابع {اعْبُدُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {رَبَّكُمُ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الَّذِي} نعت تابع {خَلَقَكُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَالَّذِينَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {مِنْ} حرف جر {قَبْلِكُمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لَعَلَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم لعل {تَتَّقُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لعل محذوف
{الَّذِي} نعت تابع {جَعَلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَكُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْأَرْضَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فِراشاً} حال، منصوب {وَالسَّماءَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {بِناءً} حال، منصوب {وَأَنْزَلَ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مِنَ} حرف جر {السَّماءِ} اسم مجرور يا در محل جر {ماءً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَأَخْرَجَ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنَ} حرف جر {الثَّمَراتِ} اسم مجرور يا در محل جر {رِزْقاً} مفعول لأجله، منصوب {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَلا} (ف) حرف عطف / حرف جزم {تَجْعَلُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لِلَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْداداً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {تَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَإِنْ} (و) حرف عطف / حرف شرط جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {فِي} حرف جر {رَيْبٍ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر كان، محذوف يا در تقدير {مِمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {نَزَّلْنا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَلي} حرف جر {عَبْدِنا} اسم مجرور يا در محل جر / (نا) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَأْتُوا} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِسُورَةٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْ} حرف جر {مِثْلِهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَادْعُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {شُهَداءَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مِنْ} حرف جر {دُونِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {إِنْ} حرف شرط جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {صادِقِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{فَإِنْ} (ف) حرف استيناف / حرف شرط جازم {لَمْ} حرف جزم {تَفْعَلُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَلَنْ} (و) حرف اعتراض / حرف نصب {تَفْعَلُوا} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَاتَّقُوا} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {النَّارَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {الَّتِي} نعت تابع {وَقُودُهَا} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {النَّاسُ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {وَالْحِجارَةُ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {أُعِدَّتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث / نائب فاعل، ضمير مستتر (هي) در تقدير {لِلْكافِرِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور
{وَبَشِّرِ} (و) حرف عطف / فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {الَّذِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَعَمِلُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الصَّالِحاتِ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر أنَّ محذوف {جَنَّاتٍ} اسم أنّ، منصوب يا در محل نصب {تَجْرِي} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {مِنْ} حرف جر {تَحْتِهَا} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الْأَنْهارُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {كُلَّما} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ما) حرف مصدري {رُزِقُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْ} حرف جر {ثَمَرَةٍ} اسم مجرور يا در محل جر {رِزْقاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {هذَا} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {الَّذِي} خبر، مرفوع يا در محل رفع {رُزِقْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل {مِنْ} حرف جر {قَبْلُ} اسم مجرور يا در محل جر {وَأُتُوا} (و) حاليه / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مُتَشابِهاً} حال، منصوب {وَلَهُمْ} (و) حرف استيناف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَزْواجٌ} مبتدا مؤخّر {مُطَهَّرَةٌ} نعت تابع {وَهُمْ} (و) حرف عطف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {خالِدُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {لا} حرف نفي غير عامل {يَسْتَحْيِي} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {أَنْ} حرف نصب {يَضْرِبَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مَثَلاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {ما} نعت تابع {بَعُوضَةً} بدل تابع {فَما} (ف) حرف عطف / معطوف تابع {فَوْقَها} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَأَمَّا} (ف) حرف استيناف / حرف شرط و تفصيل {الَّذِينَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَيَعْلَمُونَ} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {أَنَّهُ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم أنّ {الْحَقُّ} خبر أنَّ، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {رَبِّهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأَمَّا} (و) حرف عطف / حرف شرط غير جازم {الَّذِينَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَيَقُولُونَ} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {ما} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {ذا} خبر، مرفوع يا در محل رفع {أَرادَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِهذا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَثَلاً} تمييز، منصوب {يُضِلُّ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كَثِيراً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَيَهْدِي} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كَثِيراً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَما} (و) حاليه / حرف نفي غير عامل {يُضِلُّ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِلاَّ} حرف استثنا {الْفاسِقِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب
{الَّذِينَ} نعت تابع {يَنْقُضُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَهْدَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {مِيثاقِهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَيَقْطَعُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَمَرَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْ} حرف نصب {يُوصَلَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَيُفْسِدُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فِي} حرف جر {الْأَرْضِ} اسم مجرور يا در محل جر {أُولئِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {هُمُ} ضمير فصل بدون محل {الْخاسِرُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{كَيْفَ} حال، منصوب {تَكْفُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِاللَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَكُنْتُمْ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {أَمْواتاً} خبر كان، منصوب يا در محل نصب {فَأَحْياكُمْ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {ثُمَّ} حرف عطف {يُمِيتُكُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {ثُمَّ} حرف عطف {يُحْيِيكُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {ثُمَّ} حرف عطف {إِلَيْهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {تُرْجَعُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{هُوَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {الَّذِي} خبر، مرفوع يا در محل رفع {خَلَقَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فِي} حرف جر {الْأَرْضِ} اسم مجرور يا در محل جر {جَمِيعاً} حال، منصوب {ثُمَّ} حرف عطف {اسْتَوي} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {إِلَي} حرف جر {السَّماءِ} اسم مجرور يا در محل جر {فَسَوَّاهُنَّ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / (ن) تأنيث / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {سَبْعَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {سَماواتٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَهُوَ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {بِكُلِّ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {شَيْءٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَلِيمٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {رَبُّكَ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لِلْمَلائِكَةِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِنِّي} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ي) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {جاعِلٌ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {فِي} حرف جر {الْأَرْضِ} اسم مجرور يا در محل جر {خَلِيفَةً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَتَجْعَلُ} همزه (أ) حرف استفهام / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَنْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {يُفْسِدُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَيَسْفِكُ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {الدِّماءَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَنَحْنُ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {نُسَبِّحُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {بِحَمْدِكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَنُقَدِّسُ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {لَكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {إِنِّي} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ي) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {أَعْلَمُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (أنا) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {لا} حرف نفي غير عامل {تَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَعَلَّمَ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {آدَمَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {الْأَسْماءَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {كُلَّها} توكيد تابع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {ثُمَّ} حرف عطف {عَرَضَهُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَلَي} حرف جر {الْمَلائِكَةِ} اسم مجرور يا در محل جر {فَقالَ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {أَنْبِئُونِي} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ن) حرف وقايه / (ي) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِأَسْماءِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {هؤُلاءِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {إِنْ} حرف شرط جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {صادِقِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {سُبْحانَكَ} مفعول مطلق يا نائب مفعول، منصوب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لا} (لا)ي نفي جنس {عِلْمَ} اسم لاي نفي جنس، منصوب {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر لاي نفي جنس، محذوف {إِلاَّ} حرف استثنا {ما} بدل تابع {عَلَّمْتَنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {إِنَّكَ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {أَنْتَ} ضمير فصل بدون محل {الْعَلِيمُ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {الْحَكِيمُ} خبر إنَّ ثان (دوم)، مرفوع يا در محل رفع
{قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {يا} (يا) حرف ندا {آدَمُ} منادا، منصوب يا در محل نصب {أَنْبِئْهُمْ} فعل امر مبني بر سكون / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {بِأَسْمائِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَلَمَّا} (ف) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {أَنْبَأَهُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {بِأَسْمائِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {أَلَمْ} همزه (أ) حرف استفهام / حرف جزم {أَقُلْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنا) در تقدير {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِنِّي} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ي) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {أَعْلَمُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (أنا) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {غَيْبَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {السَّماواتِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَالْأَرْضِ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَأَعْلَمُ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (أنا) در تقدير {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {تُبْدُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَما} حرف عطف و اسم بعد از آن معطوف {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {تَكْتُمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قُلْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لِلْمَلائِكَةِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اسْجُدُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لِآدَمَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَسَجَدُوا} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِلاَّ} حرف استثنا {إِبْلِيسَ} مستثني، منصوب {أَبي} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَاسْتَكْبَرَ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَكانَ} (و) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / اسم كان، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مِنَ} حرف جر {الْكافِرِينَ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَقُلْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {يا} (يا) حرف ندا {آدَمُ} منادا، منصوب يا در محل نصب {اسْكُنْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {أَنْتَ} توكيد تابع {وَزَوْجُكَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الْجَنَّةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَكُلا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (ا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {رَغَداً} مفعول مطلق يا نائب مفعول، منصوب {حَيْثُ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {شِئْتُما} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {وَلا} (و) حرف عطف / حرف جزم {تَقْرَبا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (ا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {هذِهِ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {الشَّجَرَةَ} بدل تابع {فَتَكُونا} (ف) حرف عطف / فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (ا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنَ} حرف جر {الظَّالِمِينَ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{فَأَزَلَّهُمَا} (ف) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {الشَّيْطانُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَأَخْرَجَهُما} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مِمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كانا} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ا) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {فِيهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر كان، محذوف يا در تقدير {وَقُلْنَا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {اهْبِطُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بَعْضُكُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لِبَعْضٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {عَدُوٌّ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {وَلَكُمْ} (و) حرف استيناف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {فِي} حرف جر {الْأَرْضِ} اسم مجرور يا در محل جر {مُسْتَقَرٌّ} مبتدا مؤخّر {وَمَتاعٌ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {إِلي} حرف جر {حِينٍ} اسم مجرور يا در محل جر
{فَتَلَقَّي} (ف) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {آدَمُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {رَبِّهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كَلِماتٍ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَتابَ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَلَيْهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِنَّهُ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {هُوَ} ضمير فصل بدون محل {التَّوَّابُ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {الرَّحِيمُ} خبر إنَّ ثان (دوم)، مرفوع يا در محل رفع
{قُلْنَا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {اهْبِطُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {جَمِيعاً} حال، منصوب {فَإِمَّا} (ف) حرف استيناف / (إن) حرف شرط جازم / (ما) حرف زائد {يَأْتِيَنَّكُمْ} فعل مضارع، مبني بر فتحه / نون تأكيد ثقليه / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {مِنِّي} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {هُديً} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {فَمَنْ} (ف) رابط جواب براي شرط / اسم شرط جازم در محل رفع و مبتدا {تَبِعَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {هُدايَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَلا} (ف) رابط جواب براي شرط / حرف نفي غير عامل {خَوْفٌ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَحْزَنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَالَّذِينَ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَكَذَّبُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِآياتِنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (نا) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {أُولئِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {أَصْحابُ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {النَّارِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / خبر براي (الذين) {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {خالِدُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{يا} (يا) حرف ندا {بَنِي} منادا، منصوب يا در محل نصب {إِسْرائِيلَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {اذْكُرُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {نِعْمَتِيَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ي) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الَّتِي} نعت تابع {أَنْعَمْتُ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَأَوْفُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِعَهْدِي} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ي) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {أُوفِ} فعل مضارع مجزوم به حذف حرف عله (ي) / فاعل، ضمير مستتر (أنا) در تقدير {بِعَهْدِكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَإِيَّايَ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به مقدّم {فَارْهَبُونِ} (ف) حرف زائد / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ن) حرف وقايه / (ي) محذوف در محل نصب، مفعولٌ به
{وَآمِنُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْزَلْتُ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {مُصَدِّقاً} حال، منصوب {لِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَعَكُمْ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَلا} (و) حرف عطف / حرف جزم {تَكُونُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {أَوَّلَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب {كافِرٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَلا} (و) حرف عطف / حرف جزم {تَشْتَرُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِآياتِي} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ي) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {ثَمَناً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قَلِيلاً} نعت تابع {وَإِيَّايَ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به مقدّم {فَاتَّقُونِ} (ف) حرف زائد / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ن) حرف وقايه / (ي) محذوف در محل نصب، مفعولٌ به
{وَلا} (و) حرف عطف / حرف جزم {تَلْبِسُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْحَقَّ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بِالْباطِلِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَتَكْتُمُوا} (و) معيّه / فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْحَقَّ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {تَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَأَقِيمُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الصَّلاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَآتُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الزَّكاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَارْكَعُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {مَعَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {الرَّاكِعِينَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر
{أَتَأْمُرُونَ} همزه (أ) حرف استفهام / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {النَّاسَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بِالْبِرِّ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَتَنْسَوْنَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنْفُسَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {تَتْلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {الْكِتابَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَفَلا} همزه (أ) حرف استفهام / (ف) حرف عطف / (لا) حرف نفي غير عامل {تَعْقِلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَاسْتَعِينُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِالصَّبْرِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَالصَّلاةِ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَإِنَّها} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {لَكَبِيرَةٌ} (ل) حرف مزحلقه / خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {إِلاَّ} حرف استثنا {عَلَي} حرف جر {الْخاشِعِينَ} اسم مجرور يا در محل جر
{الَّذِينَ} نعت تابع {يَظُنُّونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنَّهُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم أنّ {مُلاقُوا} خبر أنَّ، مرفوع يا در محل رفع {رَبِّهِمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأَنَّهُمْ} (و) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم أنّ {إِلَيْهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {راجِعُونَ} خبر أنَّ، مرفوع يا در محل رفع
{يا} (يا) حرف ندا {بَنِي} منادا، منصوب يا در محل نصب {إِسْرائِيلَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {اذْكُرُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {نِعْمَتِيَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ي) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الَّتِي} نعت تابع {أَنْعَمْتُ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَأَنِّي} (و) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ي) ضمير متصل در محل نصب، اسم أنّ {فَضَّلْتُكُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / خبر أنَّ محذوف {عَلَي} حرف جر {الْعالَمِينَ} اسم مجرور يا در محل جر
{وَاتَّقُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {يَوْماً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {لا} حرف نفي غير عامل {تَجْزِي} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {نَفْسٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَنْ} حرف جر {نَفْسٍ} اسم مجرور يا در محل جر {شَيْئاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يُقْبَلُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {شَفاعَةٌ} نائب فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يُؤْخَذُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {عَدْلٌ} نائب فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يُنْصَرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {نَجَّيْناكُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {مِنْ} حرف جر {آلِ} اسم مجرور يا در محل جر {فِرْعَوْنَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يَسُومُونَكُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {سُوءَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {الْعَذابِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يُذَبِّحُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَبْناءَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَيَسْتَحْيُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {نِساءَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَفِي} (و) حرف استيناف / حرف جر {ذلِكُمْ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر مقدّم محذوف {بَلاءٌ} مبتدا مؤخّر {مِنْ} حرف جر {رَبِّكُمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {عَظِيمٌ} نعت تابع
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَرَقْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِكُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْبَحْرَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَأَنْجَيْناكُمْ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {وَأَغْرَقْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {آلَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فِرْعَوْنَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {تَنْظُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {واعَدْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مُوسي} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَرْبَعِينَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {لَيْلَةً} تمييز، منصوب {ثُمَّ} حرف عطف {اتَّخَذْتُمُ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {الْعِجْلَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {مِنْ} حرف جر {بَعْدِهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {ظالِمُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{ثُمَّ} حرف عطف {عَفَوْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَنْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {ذلِكَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {لَعَلَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم لعل {تَشْكُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لعل محذوف
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {آتَيْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مُوسَي} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {الْكِتابَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {وَالْفُرْقانَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {لَعَلَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم لعل {تَهْتَدُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لعل محذوف
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {مُوسي} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لِقَوْمِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {يا} حرف ندا {قَوْمِ} منادا، منصوب يا در محل نصب / (ي) محذوفه در محل جر، مضاف اليه {إِنَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {ظَلَمْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل / خبر إنَّ محذوف {أَنْفُسَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {بِاتِّخاذِكُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الْعِجْلَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَتُوبُوا} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِلي} حرف جر {بارِئِكُمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَاقْتُلُوا} (ف) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنْفُسَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {ذلِكُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {خَيْرٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {بارِئِكُمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَتابَ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِنَّهُ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {هُوَ} ضمير فصل بدون محل {التَّوَّابُ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {الرَّحِيمُ} خبر إنَّ ثان (دوم)، مرفوع يا در محل رفع
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قُلْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {يا} (يا) حرف ندا {مُوسي} منادا، منصوب يا در محل نصب {لَنْ} حرف نصب {نُؤْمِنَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {لَكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {حَتَّي} حرف نصب {نَرَي} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {اللَّهَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {جَهْرَةً} مفعول مطلق يا نائب مفعول، منصوب {فَأَخَذَتْكُمُ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {الصَّاعِقَةُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {تَنْظُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{ثُمَّ} حرف عطف {بَعَثْناكُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {مَوْتِكُمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لَعَلَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم لعل {تَشْكُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لعل محذوف
{وَظَلَّلْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَلَيْكُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْغَمامَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَأَنْزَلْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَلَيْكُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْمَنَّ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَالسَّلْوي} (و) حرف عطف / معطوف تابع {كُلُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْ} حرف جر {طَيِّباتِ} اسم مجرور يا در محل جر {ما} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {رَزَقْناكُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {وَما} (و) حاليه / حرف نفي غير عامل {ظَلَمُونا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {وَلكِنْ} (و) حرف عطف / حرف استدراك {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {أَنْفُسَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يَظْلِمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قُلْنَا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ادْخُلُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {هذِهِ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {الْقَرْيَةَ} بدل تابع {فَكُلُوا} (ف) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {حَيْثُ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {شِئْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {رَغَداً} حال، منصوب {وَادْخُلُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْبابَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {سُجَّداً} حال، منصوب {وَقُولُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {حِطَّةٌ} خبر مقدّم / مبتدا مقدّر يا محذوف يا در محل {نَغْفِرْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {خَطاياكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَسَنَزِيدُ} (و) حرف اعتراض / (س) حرف استقبال / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {الْمُحْسِنِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب
{فَبَدَّلَ} (ف) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {الَّذِينَ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {ظَلَمُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {قَوْلاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {غَيْرَ} نعت تابع {الَّذِي} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {قِيلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَأَنْزَلْنا} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَلَي} حرف جر {الَّذِينَ} اسم مجرور يا در محل جر {ظَلَمُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {رِجْزاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {مِنَ} حرف جر {السَّماءِ} اسم مجرور يا در محل جر {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {يَفْسُقُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَإِذِ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {اسْتَسْقي} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {مُوسي} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لِقَوْمِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَقُلْنَا} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {اضْرِبْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {بِعَصاكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الْحَجَرَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَانْفَجَرَتْ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {مِنْهُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اثْنَتا عَشْرَةَ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَيْناً} تمييز، منصوب {قَدْ} حرف تحقيق {عَلِمَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {كُلُّ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {أُناسٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مَشْرَبَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كُلُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَاشْرَبُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْ} حرف جر {رِزْقِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَلا} (و) حرف عطف / حرف جزم {تَعْثَوْا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فِي} حرف جر {الْأَرْضِ} اسم مجرور يا در محل جر {مُفْسِدِينَ} حال، منصوب
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قُلْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {يا} حرف ندا {مُوسي} منادا، منصوب يا در محل نصب {لَنْ} حرف نصب {نَصْبِرَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {عَلي} حرف جر {طَعامٍ} اسم مجرور يا در محل جر {واحِدٍ} نعت تابع {فَادْعُ} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف حرف عله (و) / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {رَبَّكَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {يُخْرِجْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {تُنْبِتُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {الْأَرْضُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {بَقْلِها} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَقِثَّائِها} حرف عطف / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَفُومِها} حرف عطف / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَعَدَسِها} حرف عطف / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَبَصَلِها} حرف عطف / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {أَتَسْتَبْدِلُونَ} همزه (أ) حرف استفهام / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الَّذِي} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {هُوَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {أَدْني} خبر، مرفوع يا در محل رفع {بِالَّذِي} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {هُوَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {خَيْرٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {اهْبِطُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِصْراً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَإِنَّ} (ف) رابط جواب براي شرط / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر إنَّ محذوف {ما} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {سَأَلْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {وَضُرِبَتْ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {عَلَيْهِمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الذِّلَّةُ} نائب فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَالْمَسْكَنَةُ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَباؤُ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِغَضَبٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنَ} حرف جر {اللَّهِ} اسم مجرور يا در محل جر {ذلِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {بِأَنَّهُمْ} (ب) حرف جر / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم أنّ {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان / خبر أنَّ محذوف / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {يَكْفُرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير {بِآياتِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَيَقْتُلُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {النَّبِيِّينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بِغَيْرِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْحَقِّ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {ذلِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {بِما} (ب) حرف جر / حرف مصدري {عَصَوْا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَكانُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {يَعْتَدُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {الَّذِينَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَالَّذِينَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {هادُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَالنَّصاري} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَالصَّابِئِينَ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {مَنْ} اسم شرط جازم در محل رفع و مبتدا {آمَنَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {بِاللَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَالْيَوْمِ} حرف عطف / معطوف تابع {الْآخِرِ} نعت تابع {وَعَمِلَ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {صالِحاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَلَهُمْ} (ف) حرف زائد / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {أَجْرُهُمْ} مبتدا مؤخّر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه / خبر إنَّ محذوف {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {رَبِّهِمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَلا} حرف عطف / حرف نفي {خَوْفٌ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَلا} حرف عطف / حرف نفي {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَحْزَنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَخَذْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِيثاقَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَرَفَعْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَوْقَكُمُ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الطُّورَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {خُذُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {آتَيْناكُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِقُوَّةٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَاذْكُرُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فِيهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {لَعَلَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم لعل {تَتَّقُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لعل محذوف
{ثُمَّ} حرف عطف {تَوَلَّيْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {ذلِكَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {فَلَوْ لا} (ف) حرف استيناف / حرف شرط غير جازم {فَضْلُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَرَحْمَتُهُ} حرف عطف / معطوف تابع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لَكُنْتُمْ} (ل) حرف جواب / فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {مِنَ} حرف جر {الْخاسِرِينَ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَلَقَدْ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / حرف تحقيق {عَلِمْتُمُ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {الَّذِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {اعْتَدَوْا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فِي} حرف جر {السَّبْتِ} اسم مجرور يا در محل جر {فَقُلْنا} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كُونُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {قِرَدَةً} خبر كان، منصوب يا در محل نصب {خاسِئِينَ} نعت تابع
{فَجَعَلْناها} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {نَكالاً} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {لِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {بَيْنَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {يَدَيْها} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَما} حرف عطف / معطوف تابع {خَلْفَها} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَمَوْعِظَةً} حرف عطف / معطوف تابع {لِلْمُتَّقِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {مُوسي} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لِقَوْمِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {يَأْمُرُكُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {أَنْ} حرف نصب {تَذْبَحُوا} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بَقَرَةً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَتَتَّخِذُنا} همزه (أ) حرف استفهام / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {هُزُواً} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {أَعُوذُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (أنا) در تقدير {بِاللَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْ} حرف نصب {أَكُونَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / اسم كان، ضمير مستتر (أنا) در تقدير {مِنَ} حرف جر {الْجاهِلِينَ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ادْعُ} فعل امر، مبني بر حذف حرف عله (و) / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {رَبَّكَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {يُبَيِّنْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ما} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {هِيَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {إِنَّهُ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {يَقُولُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {إِنَّها} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {بَقَرَةٌ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {لا} حرف نفي غير عامل {فارِضٌ} نعت تابع {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {بِكْرٌ} معطوف تابع {عَوانٌ} نعت تابع {بَيْنَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {ذلِكَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {فَافْعَلُوا} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {تُؤْمَرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل
{قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ادْعُ} فعل امر، مبني بر حذف حرف عله (و) / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {رَبَّكَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يُبَيِّنْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ما} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {لَوْنُها} خبر، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {إِنَّهُ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {يَقُولُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {إِنَّها} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {بَقَرَةٌ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {صَفْراءُ} نعت تابع {فاقِعٌ} خبر مقدّم {لَوْنُها} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {تَسُرُّ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هي) در تقدير {النَّاظِرِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب
{قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ادْعُ} فعل امر، مبني بر حذف حرف عله (و) / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {رَبَّكَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يُبَيِّنْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ما} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {هِيَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {الْبَقَرَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {تَشابَهَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنّ محذوف {عَلَيْنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَإِنَّا} (و) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (نا) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {إِنْ} حرف شرط غير جازم {شاءَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لَمُهْتَدُونَ} (ل) حرف مزحلقه / خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع
{قالَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {إِنَّهُ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {يَقُولُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {إِنَّها} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {بَقَرَةٌ} خبر إنَّ، مرفوع يا در محل رفع {لا} حرف نفي غير عامل {ذَلُولٌ} نعت تابع {تُثِيرُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هي) در تقدير {الْأَرْضَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَلا} حرف عطف / حرف نفي {تَسْقِي} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هي) در تقدير {الْحَرْثَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {مُسَلَّمَةٌ} نعت تابع {لا} (لا)ي نفي جنس {شِيَةَ} اسم لاي نفي جنس، منصوب {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر لاي نفي جنس، محذوف {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْآنَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {جِئْتَ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {بِالْحَقِّ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَذَبَحُوها} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {وَما} (و) حاليه / حرف نفي غير عامل {كادُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كاد {يَفْعَلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كاد محذوف
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قَتَلْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {نَفْساً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَادَّارَأْتُمْ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَاللَّهُ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُخْرِجٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {تَكْتُمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{فَقُلْنا} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {اضْرِبُوهُ} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِبَعْضِها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كَذلِكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {يُحْيِ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {الْمَوْتي} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَيُرِيكُمْ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل محذوف {آياتِهِ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لَعَلَّكُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ك) ضمير متصل در محل نصب، اسم لعل {تَعْقِلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لعل محذوف
{ثُمَّ} حرف عطف {قَسَتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {قُلُوبُكُمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {ذلِكَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {فَهِيَ} (ف) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {كَالْحِجارَةِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {أَوْ أَشَدُّ} حرف عطف / معطوف تابع {قَسْوَةً} تمييز، منصوب {وَإِنَّ} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {مِنَ} حرف جر {الْحِجارَةِ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر إنَّ محذوف {لَما} (ل) حرف مزحلقه / اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {يَتَفَجَّرُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {مِنْهُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْأَنْهارُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَإِنَّ} (و) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر إنَّ محذوف {لَما} (ل) حرف مزحلقه / اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {يَشَّقَّقُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {فَيَخْرُجُ} (ف) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {مِنْهُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْماءُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَإِنَّ} (و) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر إنَّ محذوف {لَما} (ل) حرف مزحلقه / اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {يَهْبِطُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مِنْ} حرف جر {خَشْيَةِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَمَا} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهُ} اسم ما، مرفوع يا در محل رفع {بِغافِلٍ} (ب) حرف جر زائد / خبر ما، منصوب يا در محل نصب {عَمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {تَعْمَلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{أَفَتَطْمَعُونَ} همزه (أ) حرف استفهام / (ف) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنْ} حرف نصب {يُؤْمِنُوا} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَقَدْ} (و) حاليه / حرف تحقيق {كانَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {فَرِيقٌ} اسم كانَ، مرفوع يا در محل رفع {مِنْهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {يَسْمَعُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير {كَلامَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {ثُمَّ} حرف عطف {يُحَرِّفُونَهُ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {ما} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَقَلُوهُ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {وَهُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَإِذا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {لَقُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الَّذِينَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {آمَنَّا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَإِذا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {خَلا} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {بَعْضُهُمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِلي} حرف جر {بَعْضٍ} اسم مجرور يا در محل جر {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَتُحَدِّثُونَهُمْ} همزه (أ) حرف استفهام / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَتَحَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {لِيُحَاجُّوكُمْ} (ل) حرف نصب / فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {رَبِّكُمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {أَفَلا} همزه (أ) حرف استفهام / (ف) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {تَعْقِلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{أَوَلا} همزه (أ) حرف استفهام / (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم أنّ، منصوب يا در محل نصب {يَعْلَمُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر أنَّ محذوف {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {يُسِرُّونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَما} (و) حرف عطف / معطوف تابع {يُعْلِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَمِنْهُمْ} (و) حرف عطف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {أُمِّيُّونَ} مبتدا مؤخّر {لا} حرف نفي غير عامل {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْكِتابَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {إِلاَّ} حرف استثنا {أَمانِيَّ} مستثني، منصوب {وَإِنْ} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {إِلاَّ} حرف استثنا {يَظُنُّونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{فَوَيْلٌ} (ف) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {لِلَّذِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {يَكْتُبُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْكِتابَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بِأَيْدِيهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {ثُمَّ} حرف عطف {يَقُولُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {هذا} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {عِنْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {لِيَشْتَرُوا} (ل) حرف نصب / فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ثَمَناً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {قَلِيلاً} نعت تابع {فَوَيْلٌ} (ف) حرف عطف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {مِمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {كَتَبَتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {أَيْدِيهِمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَوَيْلٌ} (و) حرف عطف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {مِمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {يَكْسِبُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَقالُوا} (و) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لَنْ} حرف نصب {تَمَسَّنَا} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {النَّارُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {إِلاَّ} حرف استثنا {أَيَّاماً} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {مَعْدُودَةً} نعت تابع {قُلْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {أَتَّخَذْتُمْ} همزه (أ) حرف استفهام / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَهْداً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {فَلَنْ} (ف) حرف عطف / حرف نصب {يُخْلِفَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَهْدَهُ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {أَمْ} حرف عطف {تَقُولُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَلَي} حرف جر {اللَّهِ} اسم مجرور يا در محل جر {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {لا} حرف نفي غير عامل {تَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{بَلي} حرف جواب {مَنْ} اسم شرط جازم در محل رفع و مبتدا {كَسَبَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {سَيِّئَةً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَأَحاطَتْ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {خَطِيئَتُهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَأُولئِكَ} (ف) رابط جواب براي شرط / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {أَصْحابُ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {النَّارِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {خالِدُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{وَالَّذِينَ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَعَمِلُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الصَّالِحاتِ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أُولئِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {أَصْحابُ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {الْجَنَّةِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {فِيها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {خالِدُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع / خبر ثان (دوم)، محذوف
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَخَذْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِيثاقَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بَنِي} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {إِسْرائِيلَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {لا} حرف نفي غير عامل {تَعْبُدُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِلاَّ} حرف استثنا {اللَّهَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَبِالْوالِدَيْنِ} (و) حرف عطف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِحْساناً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَذِي} (و) حرف عطف / معطوف تابع {الْقُرْبي} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَالْيَتامي} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَالْمَساكِينِ} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَقُولُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لِلنَّاسِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {حُسْناً} مفعول مطلق يا نائب مفعول، منصوب {وَأَقِيمُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الصَّلاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَآتُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الزَّكاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {ثُمَّ} حرف عطف {تَوَلَّيْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {إِلاَّ} حرف استثنا {قَلِيلاً} مستثني، منصوب {مِنْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُعْرِضُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{وَإِذْ} (و) حرف عطف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَخَذْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِيثاقَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لا} حرف نفي غير عامل {تَسْفِكُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {دِماءَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {تُخْرِجُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنْفُسَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مِنْ} حرف جر {دِيارِكُمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {ثُمَّ} حرف عطف {أَقْرَرْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {وَأَنْتُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {تَشْهَدُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{ثُمَّ} حرف عطف {أَنْتُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {هؤُلاءِ} بدل تابع {تَقْتُلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {أَنْفُسَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَتُخْرِجُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَرِيقاً} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {مِنْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْ} حرف جر {دِيارِهِمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {تَظاهَرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {بِالْإِثْمِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَالْعُدْوانِ} حرف عطف و اسم بعد از آن معطوف {وَإِنْ} (و) حرف عطف / حرف شرط جازم {يَأْتُوكُمْ} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {أُساري} حال، منصوب {تُفادُوهُمْ} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {وَهُوَ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُحَرَّمٌ} خبر مقدّم {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِخْراجُهُمْ} مبتدا مؤخّر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {أَفَتُؤْمِنُونَ} همزه (أ) حرف استفهام / (ف) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِبَعْضِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْكِتابِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَتَكْفُرُونَ} (و) حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِبَعْضٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَما} (ف) حرف استيناف / حرف نفي غير عامل {جَزاءُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مَنْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يَفْعَلُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {ذلِكَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {مِنْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِلاَّ} حرف استثنا {خِزْيٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {فِي} حرف جر {الْحَياةِ} اسم مجرور يا در محل جر {الدُّنْيا} نعت تابع {وَيَوْمَ} (و) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {الْقِيامَةِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {يُرَدُّونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل {إِلي} حرف جر {أَشَدِّ} اسم مجرور يا در محل جر {الْعَذابِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَمَا} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهُ} اسم ما، مرفوع يا در محل رفع {بِغافِلٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر ما محذوف {عَمَّا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {تَعْمَلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{أُولئِكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {الَّذِينَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {اشْتَرَوُا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْحَياةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {الدُّنْيا} نعت تابع {بِالْآخِرَةِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَلا} (ف) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يُخَفَّفُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {عَنْهُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْعَذابُ} نائب فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يُنْصَرُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَلَقَدْ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / حرف تحقيق {آتَيْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مُوسَي} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {الْكِتابَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {وَقَفَّيْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْ} حرف جر {بَعْدِهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {بِالرُّسُلِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَآتَيْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عِيسَي} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {ابْنَ} بدل تابع {مَرْيَمَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {الْبَيِّناتِ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {وَأَيَّدْناهُ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِرُوحِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْقُدُسِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {أَفَكُلَّما} همزه (أ) حرف استفهام / (ف) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {جاءَكُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {رَسُولٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {لا} حرف نفي غير عامل {تَهْوي} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {أَنْفُسُكُمُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {اسْتَكْبَرْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {فَفَرِيقاً} (ف) حرف عطف / مفعولٌ به مقدّم {كَذَّبْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {وَفَرِيقاً} (و) حرف عطف / مفعولٌ به مقدّم {تَقْتُلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَقالُوا} (و) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {قُلُوبُنا} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع / (نا) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {غُلْفٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {بَلْ} حرف اضراب {لَعَنَهُمُ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِكُفْرِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَقَلِيلاً} (ف) حرف عطف / مفعول مطلق يا نائب مفعول، منصوب {ما} حرف زائد {يُؤْمِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{وَلَمَّا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {جاءَهُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {كِتابٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {عِنْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مُصَدِّقٌ} نعت تابع {لِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَعَهُمْ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَكانُوا} (و) حاليه / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {مِنْ} حرف جر {قَبْلُ} اسم مجرور يا در محل جر {يَسْتَفْتِحُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير {عَلَي} حرف جر {الَّذِينَ} اسم مجرور يا در محل جر {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَلَمَّا} (ف) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {جاءَهُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {ما} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَرَفُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَلَعْنَةُ} (ف) رابط جواب براي شرط / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَلَي} حرف جر {الْكافِرِينَ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{بِئْسَمَا} فعل ماضي جامد براي انشاء ذم / (ما) تمييز، منصوب {اشْتَرَوْا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْفُسَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه / مبتدا مقدّر يا محذوف يا در محل {أَنْ} حرف نصب {يَكْفُرُوا} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْزَلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بَغْياً} مفعول لأجله، منصوب {أَنْ} حرف نصب {يُنَزِّلَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {فَضْلِهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {عَلي} حرف جر {مَنْ} اسم مجرور يا در محل جر {يَشاءُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {مِنْ} حرف جر {عِبادِهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {فَباؤُ} (ف) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِغَضَبٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {عَلي} حرف جر {غَضَبٍ} اسم مجرور يا در محل جر {وَلِلْكافِرِينَ} (و) حرف استيناف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {عَذابٌ} مبتدا مؤخّر {مُهِينٌ} نعت تابع
{وَإِذا} (و) حرف استيناف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {قِيلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {لَهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {آمِنُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْزَلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {نُؤْمِنُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أُنْزِلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَلَيْنا} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَيَكْفُرُونَ} (و) حاليه / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَراءَهُ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَهُوَ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {الْحَقُّ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {مُصَدِّقاً} حال، منصوب {لِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَعَهُمْ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قُلْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {فَلِمَ} (ف) رابط جواب براي شرط / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {تَقْتُلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنْبِياءَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مِنْ} حرف جر {قَبْلُ} اسم مجرور يا در محل جر {إِنْ} حرف شرط غير جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {مُؤْمِنِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{وَلَقَدْ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / حرف تحقيق {جاءَكُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {مُوسي} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِالْبَيِّناتِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ثُمَّ} حرف عطف {اتَّخَذْتُمُ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل، در محل رفع و فاعل {الْعِجْلَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {مِنْ} حرف جر {بَعْدِهِ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَأَنْتُمْ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {ظالِمُونَ} خبر، مرفوع يا در محل رفع
{وَإِذْ} (و) حرف استيناف / مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {أَخَذْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِيثاقَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَرَفَعْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {فَوْقَكُمُ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الطُّورَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {خُذُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {آتَيْناكُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِقُوَّةٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَاسْمَعُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {قالُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {سَمِعْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَعَصَيْنا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَأُشْرِبُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل {فِي} حرف جر {قُلُوبِهِمُ} اسم مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {الْعِجْلَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {بِكُفْرِهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قُلْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {بِئْسَما} فعل ماضي جامد براي انشاء ذم / (ما) تمييز، منصوب {يَأْمُرُكُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِيمانُكُمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِنْ} حرف شرط غير جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {مُؤْمِنِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{قُلْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {إِنْ} حرف شرط غير جازم {كانَتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {لَكُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر كان، محذوف يا در تقدير {الدَّارُ} اسم كانَ، مرفوع يا در محل رفع {الْآخِرَةُ} نعت تابع {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {خالِصَةً} حال، منصوب {مِنْ} حرف جر {دُونِ} اسم مجرور يا در محل جر {النَّاسِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {فَتَمَنَّوُا} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الْمَوْتَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {إِنْ} حرف شرط غير جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {صادِقِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{وَلَنْ} (و) حرف استيناف / حرف نصب {يَتَمَنَّوْهُ} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {أَبَداً} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {قَدَّمَتْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {أَيْدِيهِمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَاللَّهُ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {عَلِيمٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {بِالظَّالِمِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور
{وَلَتَجِدَنَّهُمْ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / فعل مضارع، مبني بر فتحه / نون تأكيد ثقليه / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {أَحْرَصَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {النَّاسِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {عَلي} حرف جر {حَياةٍ} اسم مجرور يا در محل جر {وَمِنَ} (و) حرف عطف / حرف جر {الَّذِينَ} اسم مجرور يا در محل جر {أَشْرَكُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {يَوَدُّ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {أَحَدُهُمْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لَوْ} حرف مصدري {يُعَمَّرُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {أَلْفَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {سَنَةٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَما} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {هُوَ} اسم ما، مرفوع يا در محل رفع {بِمُزَحْزِحِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه / خبر ما محذوف {مِنَ} حرف جر {الْعَذابِ} اسم مجرور يا در محل جر {أَنْ} حرف نصب {يُعَمَّرَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَاللَّهُ} (و) حرف استيناف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {بَصِيرٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {يَعْمَلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل
{قُلْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {مَنْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {كانَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / اسم كان، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَدُوًّا} خبر كان، منصوب يا در محل نصب {لِجِبْرِيلَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {فَإِنَّهُ} (ف) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم إنّ {نَزَّلَهُ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر إنَّ محذوف {عَلي} حرف جر {قَلْبِكَ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {بِإِذْنِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مُصَدِّقاً} حال، منصوب {لِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {بَيْنَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {يَدَيْهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَهُديً} (و) حرف عطف / معطوف تابع {وَبُشْري} (و) حرف عطف / معطوف تابع {لِلْمُؤْمِنِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور
{مَنْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {كانَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / اسم كان، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَدُوًّا} خبر كان، منصوب يا در محل نصب {لِلَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَمَلائِكَتِهِ} (و) حرف عطف / معطوف تابع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَرُسُلِهِ} (و) حرف عطف / معطوف تابع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَجِبْرِيلَ} حرف عطف و اسم بعد از آن معطوف {وَمِيكالَ} حرف عطف و اسم بعد از آن معطوف {فَإِنَّ} (ف) رابط جواب براي شرط / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {عَدُوٌّ} خبر إنَّ محذوف {لِلْكافِرِينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور
{وَلَقَدْ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / حرف تحقيق {أَنْزَلْنا} فعل ماضي، مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِلَيْكَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {آياتٍ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بَيِّناتٍ} نعت تابع {وَما} (و) حاليه / حرف نفي غير عامل {يَكْفُرُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {بِها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {إِلاَّ} حرف استثنا {الْفاسِقُونَ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع
{أَوَكُلَّما} همزه (أ) حرف استفهام / (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {عاهَدُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {عَهْداً} مفعول مطلق يا نائب مفعول، منصوب {نَبَذَهُ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {فَرِيقٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْهُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {بَلْ} حرف ابتدا {أَكْثَرُهُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لا} حرف نفي غير عامل {يُؤْمِنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَلَمَّا} (و) حرف عطف / ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {جاءَهُمْ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {رَسُولٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {عِنْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مُصَدِّقٌ} نعت تابع {لِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مَعَهُمْ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {نَبَذَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {فَرِيقٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنَ} حرف جر {الَّذِينَ} اسم مجرور يا در محل جر {أُوتُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، نائب فاعل {الْكِتابَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {كِتابَ} مفعولٌ به (نبذ)، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَراءَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {ظُهُورِهِمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كَأَنَّهُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم كأنّ {لا} حرف نفي غير عامل {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كأنّ محذوف
{وَاتَّبَعُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {تَتْلُوا} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {الشَّياطِينُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {عَلي} حرف جر {مُلْكِ} اسم مجرور يا در محل جر {سُلَيْمانَ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَما} (و) حرف اعتراض / حرف نفي غير عامل {كَفَرَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {سُلَيْمانُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {وَلكِنَّ} (و) حرف عطف / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {الشَّياطِينَ} اسم لكنّ، منصوب يا در محل نصب {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر لكن محذوف {يُعَلِّمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {النَّاسَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {السِّحْرَ} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {وَما} (و) حرف عطف / معطوف تابع {أُنْزِلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / نائب فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {عَلَي} حرف جر {الْمَلَكَيْنِ} اسم مجرور يا در محل جر {بِبابِلَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {هارُوتَ} عطف بيان تابع {وَمارُوتَ} حرف عطف و اسم بعد از آن معطوف {وَما} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يُعَلِّمانِ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (ا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْ} حرف جر {أَحَدٍ} اسم مجرور يا در محل جر {حَتَّي} حرف نصب {يَقُولا} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (ا) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {إِنَّما} حرف مكفوف (كافّه و مكفوفه) {نَحْنُ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {فِتْنَةٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {فَلا} (ف) رابط جواب براي شرط / حرف جزم {تَكْفُرْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {فَيَتَعَلَّمُونَ} (ف) حرف استيناف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْهُما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {يُفَرِّقُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {بَيْنَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {الْمَرْءِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَزَوْجِهِ} حرف عطف و اسم بعد از آن معطوف / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَما} (و) حاليه / حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {هُمْ} اسم ما، مرفوع يا در محل رفع {بِضارِّينَ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر ما محذوف {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْ} حرف جر {أَحَدٍ} اسم مجرور يا در محل جر {إِلاَّ} حرف استثنا {بِإِذْنِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَيَتَعَلَّمُونَ} حرف عطف / فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {ما} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {يَضُرُّهُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {يَنْفَعُهُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَلَقَدْ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / حرف تحقيق {عَلِمُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لَمَنِ} (ل) حرف ابتدا / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {اشْتَراهُ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {ما} حرف نفي غير عامل {لَهُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {فِي} حرف جر {الْآخِرَةِ} اسم مجرور يا در محل جر {مِنْ} حرف جر {خَلاقٍ} مبتدا مؤخّر / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَلَبِئْسَ} (و) حرف قسم / (ل) حرف جواب / فعل ماضي جامد براي انشاء ذم {ما} تمييز، منصوب / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {شَرَوْا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَنْفُسَهُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لَوْ} حرف شرط غير جازم {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{وَلَوْ} (و) حرف استيناف / حرف شرط غير جازم {أَنَّهُمْ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ / (ه) ضمير متصل در محل نصب، اسم أنّ {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر أنَّ محذوف {وَاتَّقَوْا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لَمَثُوبَةٌ} (ل) حرف جواب / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {عِنْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {خَيْرٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {لَوْ} حرف شرط غير جازم {كانُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {يَعْلَمُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر كان، محذوف يا در تقدير
{يا} (يا) حرف ندا {أَيُّهَا} منادا، منصوب يا در محل نصب / (ها) حرف تنبيه {الَّذِينَ} بدل تابع {آمَنُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لا} حرف جزم {تَقُولُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {راعِنا} فعل امر، مبني بر حذف حرف عله (ي) / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {وَقُولُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {انْظُرْنا} فعل امر مبني بر سكون / (نا) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {وَاسْمَعُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَلِلْكافِرِينَ} (و) حرف استيناف / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {عَذابٌ} مبتدا مؤخّر {أَلِيمٌ} نعت تابع
{ما} حرف نفي غير عامل {يَوَدُّ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري {الَّذِينَ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {كَفَرُوا} فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {مِنْ} حرف جر {أَهْلِ} اسم مجرور يا در محل جر {الْكِتابِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَلاَ} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {الْمُشْرِكِينَ} معطوف تابع {أَنْ} حرف نصب {يُنَزَّلَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري {عَلَيْكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْ} حرف جر {خَيْرٍ} نائب فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {رَبِّكُمْ} اسم مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَاللَّهُ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَخْتَصُّ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {بِرَحْمَتِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مَنْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {يَشاءُ} فعل مضارع، مرفوع به ضمه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {وَاللَّهُ} (و) حرف عطف / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {ذُو} خبر، مرفوع يا در محل رفع {الْفَضْلِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {الْعَظِيمِ} نعت تابع
{ما} مفعولٌ به جازم {نَنْسَخْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {مِنْ} حرف جر {آيَةٍ} اسم مجرور يا در محل جر {أَوْ} حرف عطف {نُنْسِها} فعل مضارع مجزوم به حذف حرف عله (ي) / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {نَأْتِ} فعل مضارع مجزوم به حذف حرف عله (ي) / فاعل، ضمير مستتر (نحن) در تقدير {بِخَيْرٍ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {مِنْها} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {أَوْ} حرف عطف {مِثْلِها} معطوف تابع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {أَلَمْ} همزه (أ) حرف استفهام / حرف جزم {تَعْلَمْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {أَنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم أنّ، منصوب يا در محل نصب {عَلي} حرف جر {كُلِّ} اسم مجرور يا در محل جر {شَيْءٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {قَدِيرٌ} خبر أنَّ، مرفوع يا در محل رفع
{أَلَمْ} همزه (أ) حرف استفهام / حرف جزم {تَعْلَمْ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {أَنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم أنّ، منصوب يا در محل نصب {لَهُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {مُلْكُ} مبتدا مؤخّر {السَّماواتِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {وَالْأَرْضِ} (و) حرف عطف / معطوف تابع / خبر أنَّ محذوف {وَما} (و) حاليه / حرف نفي غير عامل {لَكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {مِنْ} حرف جر {دُونِ} اسم مجرور يا در محل جر {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {مِنْ} حرف جر زائد {وَلِيٍّ} مبتدا مؤخّر {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {نَصِيرٍ} معطوف تابع
{أَمْ} حرف ابتدا {تُرِيدُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {أَنْ} حرف نصب {تَسْئَلُوا} فعل مضارع، منصوب به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {رَسُولَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كَما} (ك) حرف تشبيه / حرف مصدري {سُئِلَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {مُوسي} نائب فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {قَبْلُ} اسم مجرور يا در محل جر {وَمَنْ} (و) حرف عطف / اسم شرط جازم در محل رفع و مبتدا {يَتَبَدَّلِ} فعل مضارع، مجزوم به سكون / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {الْكُفْرَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {بِالْإِيمانِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {فَقَدْ} (ف) رابط جواب براي شرط / حرف تحقيق {ضَلَّ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير {سَواءَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {السَّبِيلِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر
{وَدَّ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {كَثِيرٌ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {مِنْ} حرف جر {أَهْلِ} اسم مجرور يا در محل جر {الْكِتابِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {لَوْ} حرف مصدري {يَرُدُّونَكُمْ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ك) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {إِيمانِكُمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {كُفَّاراً} مفعولٌ به ثان (دوم)، منصوب يا در محل نصب {حَسَداً} مفعول لأجله، منصوب {مِنْ} حرف جر {عِنْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {أَنْفُسِهِمْ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مِنْ} حرف جر {بَعْدِ} اسم مجرور يا در محل جر {ما} حرف مصدري {تَبَيَّنَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري {لَهُمُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {الْحَقُّ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {فَاعْفُوا} (ف) رابط جواب براي شرط / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {وَاصْفَحُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {حَتَّي} حرف نصب {يَأْتِيَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري {اللَّهُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {بِأَمْرِهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {عَلي} حرف جر {كُلِّ} اسم مجرور يا در محل جر {شَيْءٍ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {قَدِيرٌ} خبر إنَّ محذوف
{وَأَقِيمُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الصَّلاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَآتُوا} (و) حرف عطف / فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {الزَّكاةَ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب {وَما} (و) حاليه / مفعولٌ به جازم {تُقَدِّمُوا} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لِأَنْفُسِكُمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {مِنْ} حرف جر {خَيْرٍ} اسم مجرور يا در محل جر {تَجِدُوهُ} فعل مضارع مجزوم به حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / (ه) ضمير متصل در محل نصب، مفعولٌ به {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {اللَّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر {إِنَّ} حرف مشبه بالفعل يا حرف نفي ناسخ {اللَّهَ} اسم إنّ، منصوب يا در محل نصب {بِما} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {تَعْمَلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بَصِيرٌ} خبر إنَّ محذوف
{وَقالُوا} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر ضمه / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {لَنْ} حرف نصب {يَدْخُلَ} فعل مضارع، منصوب به فتحه ظاهري يا تقديري {الْجَنَّةَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {إِلاَّ} حرف استثنا {مَنْ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {كانَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / اسم كان، ضمير مستتر (هو) در تقدير {هُوداً} خبر كان، منصوب يا در محل نصب {أَوْ} حرف عطف {نَصاري} معطوف تابع {تِلْكَ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {أَمانِيُّهُمْ} خبر، مرفوع يا در محل رفع / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {قُلْ} فعل امر مبني بر سكون / فاعل، ضمير مستتر (أنت) در تقدير {هاتُوا} فعل امر، مبني بر حذف نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل {بُرْهانَكُمْ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ك) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {إِنْ} حرف شرط غير جازم {كُنْتُمْ} فعل ماضي، مبني بر سكون / (ت) ضمير متصل در محل رفع، اسم كان {صادِقِينَ} خبر كان، منصوب يا در محل نصب
{بَلي} حرف جواب {مَنْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {أَسْلَمَ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / فاعل، ضمير مستتر (هو) در تقدير / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَجْهَهُ} مفعولٌ به، منصوب يا در محل نصب / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {لِلَّهِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {وَهُوَ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {مُحْسِنٌ} خبر، مرفوع يا در محل رفع {فَلَهُ} (ف) حرف جواب / حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر مقدّم محذوف {أَجْرُهُ} مبتدا مؤخّر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {عِنْدَ} ظرف يا مفعولٌ فيه، منصوب يا در محل نصب {رَبِّهِ} مضاف اليه، مجرور يا در محل جر / (ه) ضمير متصل در محل جر، مضاف اليه {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {خَوْفٌ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {عَلَيْهِمْ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل {وَلا} (و) حرف عطف / حرف نفي غير عامل {هُمْ} مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَحْزَنُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در محل رفع و فاعل / خبر در تقدير يا محذوف يا در محل
{وَقالَتِ} (و) حرف استيناف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {الْيَهُودُ} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لَيْسَتِ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {النَّصاري} اسم ليس، مرفوع يا در محل رفع {عَلي} حرف جر {شَيْءٍ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر ليس محذوف {وَقالَتِ} (و) حرف عطف / فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {النَّصاري} فاعل، مرفوع يا در محل رفع {لَيْسَتِ} فعل ماضي، مبني بر فتحه ظاهري يا تقديري / (ت) تأنيث {الْيَهُودُ} اسم ليس، مرفوع يا در محل رفع {عَلي} حرف جر {شَيْءٍ} اسم مجرور يا در محل جر / خبر ليس محذوف {وَهُمْ} (و) حاليه / مبتدا، مرفوع يا در محل رفع {يَتْلُونَ} فعل مضارع، مرفوع به ثبوت نون / (و) ضمير متصل در