امام شناسی در قرآن و پاسخ به شبهات

مشخصات کتاب

سرشناسه : رضوانی، علی اصغر

عنوان و نام پدیدآور : امام شناسی در قرآن و پاسخ به شبهات/ تالیف علی اصغر رضوانی .

مشخصات نشر : [ قم ]: مسجد مقدس جمکران، 1385.

مشخصات ظاهری : 543 ص.

شابک : 25000ریال: 9648484481

وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ دوم)

یادداشت : چاپ دوم .

یادداشت : چاپ سوم : 1386 .

یادداشت : عنوان روی جلد : امام شناسی و پاسخ به شبهات : امامت در قرآن

یادداشت : کتابنامه: ص.[523] -526 ؛ همچنین به صورت زیرنویس .

یادداشت : نمایه .

عنوان روی جلد : امام شناسی و پاسخ به شبهات : امامت در قرآن

موضوع : امامت -- جنبه های قرآنی .

موضوع : ولایت -- جنبه های قرآنی .

موضوع : امامت -- احادیث .

موضوع : ولایت -- احادیث .

شناسه افزوده : مسجد جمکران

رده بندی کنگره : BP104/الف73 ر6 1385

رده بندی دیویی : 297/159

شماره کتابشناسی ملی : م 84-35965

ص:1

اشاره

ص:2

ص:3

ص:4

ص:5

ص:6

پیشگفتار

قرآن کریم از منبع اصلی و اساسی عموم مسلمانان در استنباط احکام و وظایف دینی و اصول اعتقادی است که مورد توجّه تمام افراد مسلمین از فرقه های مختلف اسلامی می باشد؛ کتابی که از هرگونه اشتباه در امان بوده و بیان برای مردم و تبیان هر چیزی است.

از طرفی موضوع امامت و خلافت اسلامی و جانشینی بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و خصوصیات و صفات خلیفه از جمله موضوعاتی است در طول تاریخ اسلامی مورد اختلاف و نزاع بین مسلمانان بوده و به همین جهت منشأ پیدایش مذاهب مختلف اسلامی شده است. اختلافی که گاه به حدّی شدّت گرفته که منشأ درگیری و کشمکش های شدید و بعضاً منجرّ به خونریزی شده است.

از آنجا که قرآن کریم کتاب بین المللی اسلامی است و مورد اتفاق و قبول عموم مسلمانان است لذا جا دارد به بحث و بررسی این موضوع مهم از قرآن پردازیم تا هرچه بیشتر وحدت و همبستگی اسلامی نزدیک تر شده و از تفرقه و نزاع بپرهیزیم و این تنها با بحث علمی به دور از تعصب و عناد صورت می پذیرد. در پایان از همه عزیزانی که در به ثمر رساندن این اثر، بنده را یاری نموده اند به خصوص تولیت محترم مسجد مقدّس جمکران حضرت آیت اللَّه وافی و مجموعه انتشارات مسجد مقدّس جمکران که مشوق بنده بوده اند کمال تشکر و قدردانی را دارم.

علی اصغر رضوانی

ص:7

ص:8

امامت عامه در قرآن

اشاره

ص:9

ص:10

قرآن و وحدت اسلامی

قرآن و وحدت اسلامی

به نظر برخی در عصر حاضر بحث از امامت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و در رأس آنان امیرمؤمنان علیه السلام بی فایده، بلکه زیان آفرین است؛ زیرا این بحث ها مربوط به قضیه ای است تاریخی که قرن ها از وقوعش گذشته است. بحث از این که خلیفه و جانشین بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله چه کسی بوده و هست؟ امام علی بن ابی طالب علیه السلام بوده یا ابوبکر؟ در این زمان خالی از فایده است، و حتی چه بسا این مباحث در این زمان جز ایجاد فتنه و نزاع و برانگیختن کینه ها اثر دیگری ندارد. به عبارت دیگر: در این عصر که احتیاج مبرم به وحدت و تقریب بین مذاهب است چرا این گونه مباحث که اختلاف برانگیز است مطرح می گردد...؟

ما به لطف و عنایت پروردگار متعال به طور مبسوط در جلد اوّل کتاب «شیعه شناسی و پاسخ به شبهات» به بررسی این سؤال پرداخته و به آن پاسخ داده ایم. ولی آنچه در اینجا به دنبال آن هستیم این است که آیا در قرآن کریم به مسأله وحدت اسلامی اشاره شده یا نه؟ و آیا محور وحدت را چه امری معرفی کرده است؟ و نیز آیا به موضوع امامت عامه و خاصه پرداخته است یا خیر؟ به حول و قوه الهی در مباحث آینده به این مسائل از دیدگاه قرآن می پردازیم.

اصالت وحدت از دیدگاه قرآن کریم

انسان از یک عامل وحدت به نام «روح» آفریده شده است. در این زمینه خداوند

ص:11

سبحان می فرماید: { فَإِذا سَوَّیتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی...}؛(1) «هنگامی که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود [یک روح شایسته و بزرگ دمیدم... .»

و درجای دیگر فرمود:{ کانَ النّاسُ أُمَّهً واحِدَهً}؛(2) «مردم [در آغاز] یک دسته بودند.»

و در جای دیگر فرمود: { وَنَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ ؛(3) «و آنچه در دل ها از کینه و حسد دارند، بر می کَنیم.»

هم چنین می فرماید: { ... رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَلا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ؛(4) «... پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دل هایمان حسد و کینه ای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحیمی.»

و نیز فرمود: { ... وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...}؛(5) «... و نعمت [بزرگِ خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دل های شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید... .»

از این آیات استفاده می شود که خداوند متعال برای انسان روحی خلق کرده و این روح را منشأ الفت و انس بین مؤمنین قرار داده است و لذا می توانند روح خود را صیقل داده و از این طریق با همدیگر متّحد و مهربان گردند.

اتّحاد در حوزه اسلامی

اتّحاد در حوزه اسلامی

دعوت مسلمانان به اتّحاد و اخوّت در آیات متعددی مورد تأکید قرار گرفته است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

ص:12


1- 1. سوره حجر، آیه 29.
2- 2. سوره بقره، آیه 213.
3- 3. سوره اعراف، آیه 43.
4- 4. سوره حشر، آیه 10.
5- 5. سوره آل عمران، آیه 103.
1 - آیه اعتصام

خداوند سبحان می فرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا...}؛(1) «و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید....»

2 - آیه صلح

خداوند سبحان می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ؛(2) «ای کسانی که ایمان آورده اید! همگی در صلح و آشتی در آیید! و از گام های شیطان، پیروی نکنید، که او دشمن آشکار شماست.»

3 - آیه اخوّت و برادری

خداوند سبحان فرمود: { إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیکُمْ...}؛(3) «مؤمنان برادر یکدیگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتی دهید....»

و نیز فرمود: { مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّآءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمآءُ بَینَهُمْ ؛(4) «محمّد[صلی الله علیه وآله فرستاده خداست و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.»

در این آیات، خداوند متعال امّت اسلامی را دعوت به اتّحاد و وحدت کرده و از تفرقه و دشمنی با یکدیگر بر حذر داشته است و نیز امر به صلح و مصالحه و رفع خصومت بین دو دسته از برادران مؤمن نموده است. و نیز از برادری و عطوفت بین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله خبر داده است.

محور وحدت

قرآن کریم اگر از یک طرف دعوت به وحدت و اتّحاد بین مسلمانان کرده، از طرفی دیگر محور وحدت را نیز مشخص کرده است.

ص:13


1- 6. سوره آل عمران، آیه 103.
2- 7. سوره بقره، آیه 208.
3- 8. سوره حجرات، آیه 10.
4- 9. سوره فتح، آیه 29.

خداوند سبحان می فرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(1) «و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»

و نیز فرمود: { إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَیتَ النّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً...}؛(2) «هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرارسد، و ببینی مردم گروه گروه وارد دین خدا می شوند....»

و نیز فرمود: { الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ...}؛(3) «امروز، دین شما را کامل کردم و....»

در این آیات محور وحدت را دین کامل الهی دانسته که ریسمان محکم الهی است و لذا می تواند همه امّت را با چنگ زدن به آن، به سوی خداوند متعال برساند.

نتیجه وحدت

در قرآن کریم به نتیجه وحدت امّت نیز اشاره شده است؛ از جمله خداوند سبحان می فرماید: { وَمَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛(4) «و هر کس به خدا تمسّک جوید، به راهی راست، هدایت شده است.»

از این آیه استفاده می شود که اگر همه امّت به خداوند و ریسمان هدایت او چنگ زنند به هدایت دسته جمعی می رسند، ولی این هدایت تنها برای عنوان مجموع نیست بلکه شامل هر فرد فرد اجتماع نیز می شود. و لذا اگر در جامعه ای تمام امّت به ریسمان خداوند چنگ نزدند و تنها برخی چنین کردند، همان افراد می توانند به راه راست هدایت یابند.

مبدأ فاعلی وحدت

ازآیات قرآن استفاده می شود که مبدأ فاعلی وحدت قلوب، خداوندمتعال است.

خداوند سبحان می فرماید: { وَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما

ص:14


1- 10. سوره آل عمران، آیه 103.
2- 11. سوره نصر، آیه 1و2.
3- 12. سوره مائده، آیه 3.
4- 13. سوره آل عمران، آیه 101.

أَلَّفْتَ بَینَ قُلُوبِهِمْ وَلکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَینَهُمْ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ؛(1) «و دل های آن ها را با هم الفت داد! اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف می کردی که میان دل های آنان الفت دهی، نمی توانستی! ولی خداوند در میان آن ها الفت ایجاد کرد! او توانا و حکیم است.»

و نیز فرمود: { وَاذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً}؛(2) «و نعمت [بزرگِ خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دل های شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید.»

گرچه اقدامات انسان ها و فراهم کردن مقدمات کار تأثیر به سزایی در رسیدن به اهداف دارد ولی عنایت الهی در الفت دل ها حرف آخر را می زند.

قرآن و نهی از تفرقه

خطر تفرقه به قدری بزرگ است که خدای سبحان نهی از آن را مانند دستور به اقامه دین، جزء شریعت همه انبیای اولوا العزم قرار داده است.

خداوند سبحان می فرماید: { شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَالَّذی أَوْحَینا إِلَیکَ وَما وَصَّینا بِهِ إِبْراهِیمَ وَمُوسی وَعِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا...}؛(3) «آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم، این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید....»

و در آیه دیگر اختلاف را در ردیف عذاب های آسمانی و صاعقه ها و زلزله ها قرار داده است، آنجا که می فرماید: { قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یبْعَثَ عَلَیکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یلْبِسَکُمْ شِیعاً وَیذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ...}؛(4) «بگو: او قادر است که از بالا یا از زیر پای شما، عذابی بر شما بفرستد، یا به صورت دسته های

ص:15


1- 14. سوره انفال، آیه 63.
2- 15. سوره آل عمران، آیه 103.
3- 16. سوره شوری، آیه 13.
4- 17. سوره انعام، آیه 65.

پراکنده شما را با هم بیامیزد، و طعم جنگ [و اختلاف را به هر یک از شما به وسیله دیگری بچشاند....»

و در آیه ای دیگر می فرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(1) «و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»

و نیز فرمود: { وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیناتُ ؛(2) «و مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و اختلاف کردند، [آن هم پس از آن که نشانه های روشن [پروردگار] به آنان رسید.»

و نیز فرمود: { وَأَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ؛(3) «این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید! و از راه های پراکنده [و انحرافی پیروی نکنید، که شما را از طریق حقّ، دور می سازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش می کند، شاید پرهیزکاری پیشه کنید.»

پی آمدهای تفرقه

مطابق آیات قرآنی، از هم گسستگی و زوال قدرت و شوکت از آثار و پیامدهای تفرقه است.

خداوند سبحان می فرماید: { وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ریحُکُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّابِرِینَ ؛(4) «و [فرمان خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید و نزاع [و کشمکش نکنید، تا سست نشوید، و قدرت [و شوکت شما از میان نرود، و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است.»

مبدأ فاعلی تفرقه

از آیات قرآن استفاده می شود که مبدأ فاعلی و عامل اصلی تفرقه، شیطان است.

ص:16


1- 18. سوره آل عمران، آیه 103.
2- 19. سوره آل عمران، آیه 105.
3- 20. سوره انعام، آیه 153.
4- 21. سوره انفال، آیه 46.

خداوند سبحان می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ؛(1) «ای کسانی که ایمان آورده اید همگی در صلح و آشتی در آیید! و از گام های شیطان، پیروی نکنید، که او دشمن آشکار شماست.»

و نیز می فرماید: { ... إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیجادِلُوکُمْ ؛(2) «... و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه القا می کنند، تا با شما به مجادله برخیزند.»

راه حل های مبارزه با تفرقه از منظر قرآن

راه حل های مبارزه با تفرقه از منظر قرآن

قرآن کریم برای مبارزه با تفرقه، راه حل هایی را ترسیم کرده است:

1 - اقامه برهان
1 - اقامه برهان

قرآن کریم برای رفع اختلاف و تفرقه، سه نوع استدلال و برهان اقامه کرده است:

الف) امتیاز نبودن تفاوت های طبیعی

خداوند سبحان می فرماید: { یا أَیهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ ؛(3) «ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. [این ها ملاک امتیاز نیست،] گرامی ترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.»

ب) امتیاز نبودن علل اعتباری

خداوند سبحان می فرماید: { وَلا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّهٍ أَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ أَیمانَکُمْ دَخَلاً بَینَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّهٌ هِی أَرْبی مِنْ أُمَّهٍ إِنَّما یبْلُوکُمُ اللَّهُ بِهِ وَلَیبَینَنَّ لَکُمْ یوْمَ الْقِیامَهِ ما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ ؛(4) «و شما همانند آن زن [سبک مغز نباشید که پشم های تابیده خود را، پس از استحکام، وا می تابید! در حالی که [سوگند و پیمان خود را

ص:17


1- 22. سوره بقره، آیه 208.
2- 23. سوره انعام، آیه 121.
3- 24. سوره حجرات، آیه 13.
4- 25. ]. سوره نحل، آیه 92.

وسیله خیانت و فساد قرار می دهید؛ به خاطر این که گروهی، جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است [و کثرت دشمن را بهانه ای برای شکستن بیعت با پیامبر می شمرید]! خدا فقط شما را با این وسیله آزمایش می کند، و قطعاً، آنچه را در آن اختلاف داشتید، روز قیامت، برای شما روشن می سازد.»

ج) تعیین مرجع برای حل اختلاف

خداوند سبحان می فرماید: { ... فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَی ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ ؛(1) «... و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید [و ازآن ها داوری بطلبید].»

2 - موعظه حسنه

خداوند درباره اوصاف بهشتیان می فرماید: { وَنَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ ؛(2) «و آنچه در دل ها، از کینه و حسد دارند، بر می کَنیم.»

و از مؤمنان صدر اسلام نقل می کند: { ... یقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَلا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا}؛(3) «می گویند: پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز، و در دل هایمان حسد و کینه ای نسبت به مؤمنان قرار مده.»

راه کار وحدت

از آیات و روایات نبوی استفاده می شود که تمسّک به کتاب و عترت معصوم پیامبرعلیهم السلام است که می تواند انسان را از تفرقه دور ساخته و به خدا نزدیک کند.

خداوند سبحان می فرماید: { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا}؛(4) «و همگی به ریسمان خدا، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.»

و از حدیث ثقلین استفاده می شود که قرآن و عترت به عنوان دو ریسمان خدا

ص:18


1- 26. سوره نساء، آیه 59.
2- 27. سوره اعراف، آیه 43.
3- 28. سوره حشر، آیه 10.
4- 29. سوره آل عمران، آیه 103.

می توانند انسان را از گمراهی و ضلالت نجات داده و به حقّ و حقیقت و لقاء الهی رهنمون سازند.

ترمذی به سند خود از جابر بن عبداللَّه نقل می کند که گفت: در حجه الوداع روز عرفه رسول خدا صلی الله علیه وآله را دیدم که بر شتری سوار بود و خطبه می خواند. شنیدم که حضرت می فرمود: «ای مردم! در میان شما چیزی می گذارم که اگر به آن تمسّک کنید هرگز گمراه نمی شوید: کتاب خدا و عترتم را.»(1)

کتاب خدا و عترت معصوم پیامبر علیهم السلام هر دو ریسمان هدایت به سوی خداوند سبحانند. یکی به عنوان قرآن صامت (قرآن) و دیگری به عنوان قرآن ناطق (اهل بیت علیهم السلام) و بر امّت اسلامی است که با تمسّک به آن دو، خود را از ضلالت و گمراهی رهانیده و به هدایت الهی رهنمون سازند.

و لذا در برخی از روایات تعبیر «ما إن اعتصمتم بهما» به کار رفته و در برخی دیگر به جای «ثقلین» از تعبیر «حبلین» استفاده شده است.(2) تا با آیه شریفه { وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ هماهنگ شود.

از آیات قرآن نیز می توان عصمت و حبل اللَّه بودن قرآن و عترت را استفاده کرد:

درباره قرآن خداوند سبحان می فرماید: { لا یأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ}؛(3) «که هیچ گونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمی آید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش، نازل شده است.»

و درباره عترت پیامبرصلی الله علیه وآله قرآن می فرماید: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(4) «خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»

ص:19


1- 30. صحیح ترمذی، ج 5، ص 621.
2- 31. ر.ک: حدیث الثقلین.
3- 32. سوره فصلت، آیه 42.
4- 33. سوره احزاب، آیه 33.

ص:20

فلسفه امامت

فلسفه امامت

یکی از مباحث مهم در باب امامت، بحث از فلسفه امامت است. چه ضرورتی در اعتبار امامت و نصب امام در بین جامعه است؟ آثار و فوایدی که بر امام مترتب می شود چیست؟

هر یک از مذاهب اسلامی، اعمّ از شیعه و سنی در رابطه با فلسفه امامت مطالبی را ذکر کرده اند. در این مجال بر آنیم که فلسفه امامت را از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار دهیم.

پنج سؤال در مورد امامت

خواجه نصیرالدین طوسی رحمه الله در «تلخیص المحصّل» می گوید: «سخن در باب امامت بر پنج مسأله استوار است که از هر یک از آن ها با کلمه ای خاص تعبیر می شود. آن واژه های پنج گانه عبارتند از: ما، هل، لِمَ، کیف و مَن. به این نحو که سؤال می شود:

الف) مَا الامام؟ یعنی امام چه کسی است؟

ب) هل الامام؟ یعنی آیا امام در همه زمان ها موجود است یا در برخی از اوقات وجود دارد، یا اصلاً وجود ندارد؟

ج) لِمَ الامام؟ که سؤال از علت غایی وجود امام است.

د) کیف الامام؟ یعنی امام باید دارای چه صفاتی باشد؟

ه) مَن الامام؟ یعنی راه تعیین و تشخیص امام چیست؟(1)

ص:21


1- 34. تلخیص المحصّل، ص 426.

ولی قاضی عبدالجبار معتزلی محورهای کلّی مباحث امامت را سه مسئله دانسته است:

1 - اموری که امام عهده دار رهبری آنان می گردد.

2 - صفات و ویژگی هایی که امام را از دیگران ممتاز می سازد.

3 - راه تعیین امام.

آن گاه می گوید: «بقیه مباحث امامت نیز باید در یکی از مسائل یاد شده مطرح شود.»(1)

فلسفه و هدف از امامت

فلسفه و هدف از امامت

فلسفه و غایت امامت را از دیدگاه های مختلف می توان مورد بررسی قرار داد:

الف) دیدگاه اهل سنّت
الف) دیدگاه اهل سنّت

اهل سنّت هر کدام در تبیین فلسفه امامت دیدگاه خاصی را بیان کرده اند که به هر یک از آن ها می پردازیم:

1 - معتزله و فلسفه امامت

دیدگاه جبائیان از متکلمان معتزلی بر این عقیده است که فلسفه وجوب امامت، اقامه حدود الهی است، و آن از وظایف و شؤون امام است نه دیگران. بنابراین باید امامی در خارج باشد که به این امر مهم اقدام نماید.

ولی از کلام قاضی عبدالجبار معتزلی در «شرح الاصول الخمسه» استفاده می شود که فلسفه وجوب امامت، تنها اجرای حدود الهی نیست، بلکه اجرای همه احکام شرعی که به امامت بستگی دارد غایت و فلسفه امامت است.(2)

او هم چنین در جایی دیگر می گوید: «همانا هدف و مقصود از وجود امام به جهت امور سمعی است، همانند اقامه حدود و تنفیذ احکام و امثال این دو.»(3)

ص:22


1- 35. المغنی، ج 1، ص 11.
2- 36. شرح الاصول الخمسه، ص 509.
3- 37. المغنی، ج 1، ص 39.
2 - ماتریدیه و فلسفه امامت

ابوحفس نسفی (م 537 ه.ق) در «العقائد النسفیه» امور زیر را به عنوان اهداف و اغراض امامت برشمرده است:

- تنفیذ احکام.

- اقامه حدود.

- محافظت مرزها.

- تجهیز لشکر.

- گرفتن صدقات.

- مقابله با متمرّدین و دزدان.

- اقامه نمازهای جمعه و اعیاد.

- حلّ منازعاتی که بین مردم اتفاق می افتد.

- قبول گواهی هایی که بر حقوق اقامه می شود.

- تقسیم غنایم.

3 - اشاعره و فلسفه امامت

قاضی ابوبکر باقلانی (م 403 ه.ق) در پاسخ این پرسش که هدف از نصب امام چیست؟ می گوید:

- فرماندهی سپاه.

- پاسداری از مرزها.

- سرکوبی ستمگران.

- حمایت از مظلومان.

- اقامه حدود.

- تقسیم سرمایه های عمومی میان مسلمانان و هزینه کردن آن در اموری مانند جهاد با دشمنان، اموری است که هدف از نصب امام را تشکیل می دهد و به عنوان وظایف و مسؤولیت های او به شمار می آید.(1)

ص:23


1- 38. تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل، ص 477.
ب) دیدگاه شیعه
ب) دیدگاه شیعه

هر یک از مذاهب شیعی نیز درباره فلسفه امامت دیدگاه خاص خود را بیان کرده اند که به هر یک از آن ها می پردازیم:

1 - زیدیه و فلسفه امامت

از مذهب زیدیه درباره فلسفه امامت، مطلب خاصی که نشانه تفاوت نظر آنان با نظر مذاهب غیر شیعی باشد به دست نمی آید.

2 - اسماعیلیه و فلسفه امامت

اسماعیلیان هدف اصلی از امامت را تعلیم معارف الهی به بشر می دانند.(1)

3 - شیعه دوازده امامی و فلسفه امامت

از دیدگاه شیعه دوازده امامی اموری به عنوان اهداف و اغراض امامت مطرح شده است که به آن ها می پردازیم:

الف) حفظ نظام اجتماعی مسلمانان:

علامه حلّی در این باره می فرماید: «حفظ نظام نوع، یکی از اهداف و مقاصد امامت است؛ زیرا بشر مدنی الطبع است و به تنهایی از عهده حلّ مشکلات و تأمین نیازهای خود بر نمی آید، بلکه باید هر کسی عهده دار مسئولیتی شود و کارها با مشارکت و تعاون به انجام رسد. حال ممکن است که برخی افراد از انجام دادن مسؤولیت خویش شانه خالی کنند و این امر موجب اخلال نظام اجتماعی شود. برای جلوگیری از آن، وجود امام و پیشوایی لازم است که با متخلّف به گونه ای مناسب برخورد کند و از بروز اختلال در نظم اجتماعی جلوگیری نماید.»(2)

ب) برقراری عدالت اجتماعی.

ج) تکالیف اجتماعی:

در شریعت اسلام یک سلسله تکالیف و احکامی وجود دارد که به صورت فردی به انجام نمی رسد، بلکه اجرای آن ها در گرو اجتماع و بسیج و همکاری عمومی است که جهاد یکی از آن ها است. انجام این گونه تکالیف نیازمند برنامه ریزی

ص:24


1- 39. قواعد العقائد، ص 116.
2- 40. الالفین، ص 8.

مشخص و روشن است، و لذا احتیاج به تمرکز در برنامه ریزی به نحو مطلوب دارد، وجود امام و رهبری با کفایت و مدبّر و توانمند می تواند صفوف مردم را متّحد و منسجم سازد تا به تکالیف اجتماعی عمل شود.

د) اجرای حدود الهی.

ه) جلوگیری از گناه.

و) امامت، لطف الهی.

می دانیم که بشر نیازمند به لطف الهی است، و این لطف به جز از طریق امامت به دست نمی آید؛ زیرا بشر به جهت عدم عصمت از خطا و گناه، چه بسا تحت تأثیر غرایز و تمایلات حیوانی قرار گرفته حریم انسانیت را شکسته و مرتکب گناه شود. تجربه تاریخی ثابت کرده است که وجود رهبرِ با کفایت و پرهیزکار در جامعه در التزام افراد به موازین دینی و اخلاقی نقش مؤثری دارد، و اگر این چنین رهبری نباشد نتیجه معکوس خواهد بود.

نتیجه این که: امامت یکی از مصادیق روشن لطف خداوند در حقّ مکلفان است. و چون لطف، مقتضای حکمت خداوند بوده و امری واجب است، بنابراین امامت نیز واجب خواهد بود.

ز) پاسداری و تبیین شریعت:

از آن جهت که شریعت اسلامی شریعتی است ابدی و جاودانه، لذا همه افراد بشر تا روز قیامت مکلّفنند که به آن عمل کنند. و از طرفی عمل به شریعت در گرو آن است که شریعت و احکام آن نقل و حفظ شود و این مهم با وجود امام معصوم تحقق خواهد پذیرفت.

نتیجه این که: نقل و حفظ شریعت یکی از اهداف مهم امامت است.

حال باید دید که شریعت به وسیله چه فرد یا چیزی حفظ می شود؟ احتمالاتی که در این خصوص وجود دارند؛ عبارتند از: قرآن کریم، سنّت متواتر، اجماع، خبر واحد، رأی و قیاس و امام معصوم.

فرض نخست نادرست است؛ زیرا:

اوّلاً: احکام تفضیلی شریعت در قرآن تبیین نشده است.

ص:25

ثانیاً: قرآن به خودی خود سخن نمی گوید، بلکه دیگران به عنوان فهم معارف و مفاهیم آن از زبان قرآن سخن می گویند. و چه بسا آن ها در فهم قرآن کریم دچار خطا شوند. تشخیص خطای آنان به معیار و میزان دیگری نیاز دارد. آن معیار و میزان هر چه باشد در حقیقت همان است که سبب حفظ شریعت است.

فرض دوم نیز همان اشکال سابق را دارد مضافاً این که نقل متواتر محدود است.

فرضیه سوّم نیز نادرست است؛ زیرا:

اوّلاً: اجماع به خودی خود بدون استناد به رأی معصوم حجّیت ندارد.

ثانیاً: احکامی که مورد اجماع است. در شریعت اسلامی محدود می باشد و دربر گیرنده همه احکام نیست.

فرضیه خبر واحد نیز تمام به نظر نمی رسد؛ زیرا خبرهایی که حجّتند. اندک به نظر می رسند.

رأی و قیاس نیز از نظر شیعه حجیت شرعی ندارد و ظنّی و خطا پذیرند.

نتیجه این که: یگانه فرضیه صحیح و درست این است که شریعت با امام و پیشوایی معصوم باید حفظ شود.

ز - بیان تفاصیل شریعت:

از آنجا که شریعت اسلامی و نیز دیگر شرایع به توسّط مشرّع آن به طور کلّی و تدریجی بیان شده، لذا احتیاج به امامانی است تا تفاصیل شریعت را به تدریج تبیین نمایند. امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه ای، وظایف و مسؤولیت های امام را این گونه بیان می فرماید:

1 - ابلاغ موعظه.

2 - کوشش در نصیحت.

3 - احیاء سنّت.

4 - اقامه حدود بر کسانی که مستحق آنند.

5 - سهم هرکسی را از بیت المال پرداختن.(1)

ص:26


1- 41. نهج البلاغه، خطبه 104.

وجوب امامت

وجوب امامت

با مراجعه به کتاب های متکلمین از شیعه و اهل سنّت، پی می بریم که همگی بر اصل وجوب امامت و رهبری در جامعه اسلامی اتفاق نظر دارند گرچه در نوع وجوب امامت که وجوب کلامی است یا فقهی، عقلی است یا نقلی، اختلاف نظر دارند. این حکم را می توان از عقل قطعی و آیات قرآن کریم و نصوص روایات و اجماع مسلمین و سیره عملی آن ها به اثبات رسانید. اینک به بررسی این موضوع می پردازیم.

حقیقت امامت

واژه «امامت» در لغت به معنای رهبری و پیشوایی است، و امام را مقتدا و پیشوا گویند، خواه آن مقتدا و پیشوا انسان باشد یا چیز دیگر.

ابن فارس می گوید: «امام، فردی است که در کارها به او اقتدا می شود، و پیامبر امام و پیشوای همه امامان است، و خلیفه پیامبر، امامِ رعیت و مردم است. و قرآن امام و پیشوای مسلمانان می باشد.»(1)

امامت در اصطلاح

در مورد معنای اصطلاحی «امامت» معنایی نزدیک به اتفاق وجود دارد:

ص:27


1- 42. معجم مقاییس اللغه، ج 1، ص 28.

1 - خواجه نصیرالدین طوسی رحمه الله می گوید: «امامت ریاستی است عمومی در امور دین و دنیا بالاصاله در دار تکلیف.»(1)

2 - ابن میثم بحرانی می گوید: «امامت ریاستی است در امور دین و دنیا بالاصاله.»(2)

3 - علامه حلّی رحمه الله می فرماید: «امامت ریاستی است در امور دین و دنیا برای شخصی از اشخاص به نیابت از پیامبرصلی الله علیه وآله.»(3)

4 - قاضی عضدالدین ایجی می نویسد: «امامت ریاستی عمومی است در امور دین و دنیا برای شخصی از اشخاص.»(4)

5 - سعدالدین تفتازانی می نویسد: «امامت ریاستی است عمومی در امر دین و دنیا به نیابت و جانشینی از پیامبرصلی الله علیه وآله.»(5)

چند نکته مهم

الف) مقصود از ذکر «بالاصاله» در برخی از تعاریف، احتراز از رهبری مسلمانان به نیابت خاصه یا عامه از جانب امام است.

ب) مقصود از «دارالتکلیف» که در برخی تعاریف آمده، برای اشاره به امامت در سرای دنیا است تا امامت در سرای آخرت را خارج کند. خداوند متعال می فرماید: { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ؛(6) «[به یاد آورید] روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می خوانیم.»

ج) مقصود از «نیابه عن النبی» که در برخی از تعاریف آمده است به جهت اشاره به امامت پس از پیامبرصلی الله علیه وآله است.

د) عموم علمای اهل سنّت از آن جهت که امامت را خلافت ظاهری بر مردم

ص:28


1- 43. رساله الامامه در ضمن تلخیص المحصل.
2- 44. قواعد المرام، مبحث امامت.
3- 45. باب حادی عشر، مبحث امامت.
4- 46. شرح مواقف، ج 8، ص 345.
5- 47. شرح مقاصد، ج 5، ص 234.
6- 48. سوره اسراء، آیه 71.

می دانند که تنها حکم کننده به ظاهر شریعت و مجری احکام ظاهر شریعت است، لذا در تعریفاتشان برای امامت می گویند: «امامت ریاستی است در امور دین و دنیا....»

ظاهر این عبارت حاکمیت سیاسی و دینی است، همین تعریف در کتاب های کلامی شیعی در بخش امامت برای «امامت» شده است، در حالی که رأی حقّ این است که حاکمیت سیاسی و دینی از شؤونات امامت و ولایت نزد شیعه است. شیعه معتقد به معنای خاصی برای امامت است که این دو خصوصیت از آثار آن است. آنان معتقد به امامت به معنای خلافت کلیه امور الهی اند که از آثار آن، ولایت تشریعی و خلافت ظاهری است؛ زیرا ارتقای امام به مقامات معنوی و قرب الهی موجب می شود که او زعیم سیاسی و حاکم دینی جامعه باشد. امام انسان کاملی است که قرب تام به خدا پیدا کرده و به درجه عصمت رسیده است. او کسی است که به جهت ارتباط خاص با خدا به تمام مصالح و مفاسد اجتماعی آگاهی دارد، و لذا حجّت خدا بر اهل زمین است. او کسی است که حافظ دین از تحریف و تزویر است. و در یک کلمه او واسطه فیض تکوین و تشریع است. چنین شخصی است که می تواند ریاست عمومی در دین و دنیا را داشته باشد.

نتیجه این که: تعریفی را که برخی از علمای امامیه به تبع علمای اهل سنّت برای امامت ذکر کرده اند، تعریف جامعی به نظر نمی رسد، بلکه به شأنی از شؤون امامت و ولایت اشاره دارد. گویا علمای امامیه این تعریف را به طور مماشات در مقابل اهل سنّت ذکر کرده اند تا همان معنایی را که اهل سنّت قبول دارند برای امام خود ثابت کنند، وگرنه این تعریف ها هرگز شامل مقامات معنوی که برای امام ثابت است به جز زعامت سیاسی و اجتماعی و دینی، نمی گردد.

ولایت کلی و مطلق برای امام معصوم

ولایت کلی و مطلق برای امام معصوم

درجه و مرتبه دیگری برای امامت وجود دارد که اوج مفهوم آن را می رساند. این معنا به طور وفور در کتاب های شیعه وجود دارد و وجه مشترک میان تصوّف و تشیع

ص:29

است. مرحوم علامه طباطبایی در گفت و گوی خود با پروفسور هانری کربن می گوید: «این به معنای آن نیست که شیعه این مفهوم از امامت را از متصوفه اخذ کرده است، بلکه صوفیان آن را از شیعه گرفته اند؛ زیرا این مسئله از زمانی در میان شیعه مطرح بود که هنوز تصوّف، صورتی به خود نگرفته بود و یا این مسئله در میان آن ها مطرح نبود. این معنا، همان «انسان کامل» و به تعبیر دیگر حجّت زمان است. یعنی در هر زمان و دوره ای یک انسان کامل و معصوم وجود دارد که حامل معنویت کلّی انسانیت است. او به مقام ولایت خدا رسیده و مظهر اجلی و اتمّ جمیع صفات جمال و جلال الهی است که از شؤون آن دو مقام مرجعیت دینی و سیاسی است و امامتی که شیعه برای امامان خود ثابت کرده از این قبیل است.

شیعه امامیه برای اثبات مدّعای خود در این مفهوم امامت به ادله ای تمسّک کرده است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

الف) دیدگاه قرآن
الف) دیدگاه قرآن
1 - امامت عهد الهی است

خداوند متعال می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1) «و به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد. و خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: عهد من هرگز به ستمکاران نخواهد رسید.»

2 - جعل امامت به امر خداوند

از آیات قرآن استفاده می شود که امامت به امر خداست و آن را برای هر کس که قابل بداند قرار می دهد و این به جهت عظمت مقام و منزلت امامت است.

در آیه فوق خداوند می فرماید: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}؛ «من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم.» و بدین ترتیب جعل را به خود نسبت می دهد.

ص:30


1- 49. سوره بقره، آیه 124.

قرآن از زبان حضرت موسی علیه السلام نقل کرده که فرمود: { رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(1) «موسی عرض کرد: پروردگارا! پس شرح صدرم عطا فرما و کار مرا آسان گردان و عقده زبانم را بگشا تا مردم سخنم را فهم کنند. و از اهلبیت من یکی را وزیر و معاون من فرما، برادرم هارون را....»

و نیز خداوند می فرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا}؛(2) «آنان را به جهت آن که صبر پیشه کردند پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

از مجموعه این آیات و آیات دیگر استفاده می شود که برای امامت، معنای خاصی - غیر از آنچه اهل سنّت می گویند - وجود دارد.

3 - اطاعت مطلق برای امام به جهت ولایت کلیه الهی

خداوند می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(3) «ای اهل ایمان! از خدا و رسول و صاحبان امر از میان خود اطاعت کنید.»

فخر رازی در ذیل آیه فوق می گوید: «صاحبان امر غیر از معصومین کسانی دیگر نمی توانند باشند؛ زیرا امر به اطاعت مطلق از غیر معصوم محال است.»(4)

4 - امامت، روح تمام دستورات اسلام

خداوند متعال می فرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ ؛(5) «ای پیامبر! آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان که اگر نرسانی تبلیغ رسالت و ادای وظیفه نکرده ای و خداوند تو را از آزار مردم نگه خواهد داشت.»

به اتفاق علمای شیعه و طبق نظر جماعت کثیری از دانشمندان اهل تسنن، این

ص:31


1- 50. سوره طه، آیات 25-30.
2- 51. سوره سجده، آیه 24.
3- 52. سوره نساء، آیه 59.
4- 53. تفسیر فخر رازی، ذیل آیه.
5- 54. سوره مائده، آیه 67.

آیه در روز غدیر، در شأن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد و رسول خداصلی الله علیه وآله بعد از نزول آیه، ولایت امیرالمؤمنین را به مردم ابلاغ نمود. از عبارت { وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ استفاده می شود که قرآن معنای خاصی از امامت را در نظر دارد، و این معنا غیر از آن است که اهل سنّت به آن معتقدند. شیعه قائل است که امامت از اصول دین و روح تمام دستورات شریعت است. این چه معنایی برای امامت است و این امامت چیست که اگر پیامبرصلی الله علیه وآله آن را برای مردم ابلاغ نکند گویا هیچ کاری راانجام نداده است؟ آیا غیر از ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است؟

5 - هدایت موجودات توسط امام

خداوند متعال می فرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ ؛(1) «و از آنان امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را ]هدایت می کردند، چون شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند.»

و نیز می فرماید: { وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ نافِلَهً وَکُلاًّ جَعَلْنا صالِحِینَ * وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ...}؛(2) «و اسحاق و علاوه بر او یعقوب را به وی بخشیدیم و همه آنان را مردانی صالح قرار دادیم. و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت می کنند و به آن ها انجام کارهای نیک را وحی کردیم....»

در این آیه خداوند متعال برای تعدادی از انبیا بعد از امتحان و صبر پیشه کردن هنگام بلاها، مقام امامت و هدایت را عنایت کرده است. این امامت و هدایت به طور حتم، امامت و هدایت باطنی و تکوینی است نه تشریعی؛ زیرا قبل از رسیدن به مقام امامت، دارای مقام هدایت و امامت تشریعی به جهت نبوّت بوده اند.

ب) دیدگاه روایات

با مراجعه به روایات نیز پی می بریم که برای امامت، معنای جامع و کاملی است که مرجعیت دینی و سیاسی از شؤونات آن به حساب می آید.

ص:32


1- 55. سوره سجده، آیه 24.
2- 56. سوره انبیا، آیات 72 - 73.

1 - در حدیث معروفی که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند پیامبرصلی الله علیه وآله فرموده است: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میته جاهلیه»؛(1) «هر کس بمیرد و پیشوای زمان خود را نشناسد مرده است از نوع مردن زمان جاهلیت.»

این تعبیر خیلی شدید است؛ زیرا در زمان جاهلیت مردم مشرک بودند و حتّی توحید و نبوّت نداشتند. روشن است که امامت به معنای ولایت معنوی، می تواند از اصول دین باشد و عدم شناخت آن باعث مردن به نوع جاهلی گردد.

2 - در سیره ابن هشام آمده است: «بنی عامر بن صعصعه خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیدند، حضرت آنان را به سوی خدا دعوت نمود و نبوّت خود را بر آنان عرضه کرد... در این هنگام یک نفر از آن جماعت (بحیره بن فراس) به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کرد: به من بگو! اگر ما با تو بر اسلام بیعت کردیم و خداوند تو را بر مخالفانت غلبه داد، آیا ما در خلافت بعد از تو سهمی داریم؟ آن حضرت فرمود: امر خلافت به دست خدا است، هر کجا که بخواهد قرار می دهد.

در این هنگام بحیره به پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا ما جان خود را برای دفاع از تو بدهیم ولی هنگامی که خداوند تو را بر دشمنانت غلبه داد خلافت به غیر ما برسد؟ ما احتیاجی به اسلام تو نداریم.»(2)

3 - امام رضاعلیه السلام به عبدالعزیز بن مسلم فرمود: «مردم مگر مقام و منزلت امامت در میان امّت را می دانند تا روا باشد که انتخاب آن به اختیار ایشان واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر و شأنش بزرگ تر و منزلتش عالی تر و مکانش رفیع تر و عمقش ژرف تر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند یا با آرای خود آن را دریابند و یا به انتخاب خویش امامی را منصوب کنند؟

همانا امامت مقامی است که خدای - عزّ وجلّ - بعد از رتبه نبوّت و خلّت در مرتبه سوم به ابراهیم علیه السلام اختصاص داد و به آن فضیلت، مشرّفش ساخت و نامش را

ص:33


1- 57. شرح مقاصد، ج 5، ص 239.
2- 58. سیره ابن هشام، ج 2، ص 32.

بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قرار دادم.» ابراهیم خلیل علیه السلام از نهایت شادی به خداوند عرض کرد: «از فرزندان من هم؟» او فرمود: «پیمان و فرمان من به ستمکاران نمی رسد....»

همانا امامت، خلافت خدا و خلافت رسول خداصلی الله علیه وآله و مقام امیرالمؤمنین علیه السلام و میراث حسن و حسین علیهما السلام است. همانا امامت، زمام دین و مایه نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزّت مؤمنان است. همانا امامت، ریشه با نموّ اسلام و شاخه بلند آن است. کامل شدن نماز، روزه، حجّ، جهاد و بسیار شدن غنیمت و صدقات به آن است.

امام؛ مانند خورشید طالع است که نورش عالم را فرا گیرد و خودش در افق است به نحوی که دست ها و دیدگان به آن نرسد.

امام، ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره راهنما در شدّت تاریکی ها است.

امام، آب گوارای زمان تشنگی، رهبری به سوی هدایت و نجات بخش از هلاکت است.

امام، آتش روی تپّه (رهنمای گمشدگان)، گرما دِه سرما زدگان و رهنمای مهلکه ها است. هر که از او جدا گردد هلاک شود.

امام، ابری بارنده، بارانی شتابنده، خورشیدی فروزنده، سقفی سایه دهنده، چشمه ای جوشنده و برکه و گلستان است.

امام، از گناهان پاک و از عیب ها برکنار است. به دانش مخصوص و به خویشتن داری نشانه دار است. موجب نظام دین و عزّت مسلمین و باعث خشم منافقان و هلاکت کافران است.

پس کیست که بتواند امام را بشناسد و یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟

هیهات! هیهات! در اینجا خردها گم گشته، خویشتن داری ها بیراهه رفته است. عقل ها سرگردان، دیده ها بی نور، بزرگان کوچک، حکیمان متحیر، خردمندان کوتاه فکر، خطیبان درمانده، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان، و سخندانان درمانده اند که

ص:34

بتوانند یکی از شؤون و فضایل امام را توصیف کنند و آنان همگی به عجز و ناتوانی معترفند. چگونه می توان تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان کرد، یا مطلبی از امر او فهمید و جایگزینی که کار او را انجام دهد برایش پیدا کرد؟!

ممکن نیست، چگونه و از کجا؟ در صورتی که او از دست یاران و وصف کنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد، او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشر کجا؟ او کجا و مانندی برای او کجا؟.»(1)

منصب امامت والاتر از منصب نبوّت

خداوند متعال می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(2) «به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد. خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم....»

خداوند متعال در سنین پیری حضرت ابراهیم علیه السلام را به امامت برگزید و این بعد از امتحان هایی بود که از او گرفته شد و حضرت نیز از آن ها سرافراز بیرون آمد، از آن جمله ذبح فرزندش بود که در مقابل این امتحان نیز تسلیم پروردگار بود. مطابق نصّ قرآن کریم خداوند در سنین پیری به حضرت ابراهیم فرزند عطا کرد، آنجا که می فرماید: { الْحَمْدُ للَّهِ ِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ}؛(3) «حمد مخصوص خداوندی است که به من در سنین پیری اسماعیل و اسحاق را بخشید، همانا پروردگار من شنونده دعا است.»

قرینه دیگر بر این که امامت حضرت ابراهیم در اواخر عمر او بوده این که آن حضرت مقام امامت را برای ذریه خود می طلبید و طبعاً این هنگامی است که حضرت فرزند داشته اند و لذا به فکر ذریه خود بوده است. و می دانیم که فرزند در هنگام پیری به او بخشیده شد.

ص:35


1- 59. کافی، ج 1، ص 198 - 203.
2- 60. سوره بقره، آیه 124.
3- 61. سوره ابراهیم، آیه 39.

از اینجا استفاده می کنیم که امامت حضرت ابراهیم بعد از نبوّت او بوده است؛ یعنی بعد از آن که از امتحانات پیاپی سرافراز بیرون آمد، خداوند متعال او را به درجه ای عالی تر نایل کرد که همان هدایت و دستگیری ظاهری و باطنی و تکوینی بشر است. مقام نبوّت، تنها مقام اخبار از خداوند متعال است، امّا کسی که می خواهد مردم را دستگیری کند، به قابلیت های دیگری نیاز دارد.

امام در اطلاقات قرآنی

امام در اطلاقات قرآنی

در قرآن کریم سه نوع معنا برای لفظ «امام» به کار رفته است:

1 - اطلاق امام برای برخی از انسان ها

خداوند متعال می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(1) «به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد. خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم....»

2 - اطلاق امام بر کتاب آسمانی

در این زمینه می فرماید: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَهً}؛(2) «و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.»

3 - اطلاق امام بر لوح محفوظ

خداوند می فرماید: { وَکُلَّ شَی ءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ؛(3) «و همه چیز را در کتاب آشکار کننده ای بر شمرده ایم.»

اقوال در نوع وجوب امامت

اقوال در نوع وجوب امامت

اکثریت قاطع مذاهب و متکلّمان اسلامی امامت را واجب می دانند، اگرچه در

ص:36


1- 62. سوره بقره، آیه 124.
2- 63. سوره هود، آیه 17.
3- 64. سوره یس، آیه 12.

این که وجوب امامت، وجوب کلامی است یا فقهی؟ عقلی است یا نقلی؟ اختلاف نظر دارند؛ اینک دیدگاه های مختلف را در این باره مورد بررسی قرار می دهیم؛

1 - مذهب امامیه

از نظر امامیه، وجوب امامت وجوب کلامی است؛ یعنی از باب «وجوب علی اللَّه» است، نه وجوب فقهی یعنی «وجوب علی الناس.»

مقصود از وجوب کلامی آن است که فعلی مقتضای عدل یا حکمت یا جود یا رحمت یا دیگر صفات کمال الهی است، و چون ترک چنین فعلی مستلزم نقص در ساحت خداوندی و در نتیجه محال است، پس انجام دادن آن، واجب و ضروری است.

خواجه نصیرالدین طوسی رحمه الله می گوید: «امامیه معتقدند که نصب امام، لطف است؛ زیرا امام انسان را به اطاعت نزدیک کرده و از معصیت دور می نماید. و لطف بر خداوند واجب است.»(1)

2 - مذهب اسماعیلیه

مشهور آن است که اسماعیلیه همانند امامیه، وجوب امامت را وجوب کلامی می دانند.

3 - زیدیه

برخی از زیدیه در باب امامت، به نصّ اعتقاد دارند و در نتیجه وجوب امامت را وجوب علی اللَّه می دانند. ولی برخی دیگر به وجوب نصّ در امامت اعتقاد ندارند و عقیده آن ها در این مسئله همانند معتزله و اهل سنّت است؛ یعنی امامت را واجب علی الناس می دانند.(2)

4 - معتزله

اکثریت قاطع معتزله، امامت را واجب می دانند و تنها دو نفر از علمای آنان به نام ابوبکر اصمّ و هشام بن عمرو فوطی به وجوب آن قائل نیستند.

ص:37


1- 65. تلخیص المحصّل، ص 407.
2- 66. الزیدیه، دکتر احمد محمود صبحی.

این اکثریت از نظر عقلی یا نقلی بودن وجوب آن بر دو دسته اند:

دسته اول، افرادی مانند جاحظ، ابوالقاسم کعبی، ابوالحسن خیاط و ابوالحسین بصری، که وجوب آن را عقلی می دانند.

دسته دوم، کسانی هستند که وجوب آن را شرعی می دانند.(1)

وجوب امامت نزد معتزله، وجوب علی الناس است؛ به عبارت دیگر وجوب امامت را فقهی می دانند نه کلامی.

5 - خوارج

برخی از آنان اعتقاد به عدم وجوب امامت به طور مطلق دارند؛ همانند فرقه نجدات (پیروان نجده بن عامر).(2)

شهرستانی نیز عدم وجوب امامت را به فرقه محکّمه (نخستین فرقه خوارج که در جریان جنگ صفین پدید آمد) نسبت داده است.(3)

البته فرقه اباضیه از خوارج به وجوب امامت اعتقاد دارند. علی بن یحیی معمّر می گوید: «جایز نیست که امت اسلامی بدون امام یا سلطان به سر برد.»(4)

6 - اشاعره

اشاعره به وجوب امامت معتقدند، لکن از آنجا که حسن و قبح عقلی و وجوب علی اللَّه را قبول ندارند، طبعاً وجوب امامت را وجوب علی الناس و نقلی می دانند.

قاضی عضدالدین ایجی می گوید: «نصب امام نزد ما از راه و طریق سمعی بر ما واجب است.»(5)

7 - ماتریدیه

اینان نیز قائل به وجوب امامتند. ولی وجوب آن را فقهی و علی الناس می دانند.

ص:38


1- 67. قواعد العقائد، ص 110.
2- 68. شرح مقاصد، ج 5، ص 236؛ ارشاد الطالبین، ص 327.
3- 69. ملل و نحل، ج 1، ص 116.
4- 70. الاباضیه مذهب اسلامی معتدل، ص 26.
5- 71. شرح مواقف، ج 8، ص 345.

ملّا علی قاری، شارح فقه اکبر می گوید: «مذهب اهل سنّت و جماعتی از معتزله این است که نصب امام بر مسلمانان واجب است و وجوب آن نقلی است.»(1)

دلایلی که متکلمان ماتریدی بر وجوب امامت آورده اند، برخی نقلی و برخی عقلی - نقلی است؛ یعنی از باب ملازمات عقلیه است.(2)

این نحوه استدلال در کلمات اشاعره نیز یافت می شود. بنابر این، مقصود آنان از نفی عقلی بودن وجوب امامت، دلیل عقلی خاص (مستقلات عقلیه) است.

8 - وهابیان

اینان نیز امامت را واجب شرعی و کفایی می دانند.

محمّد بن صالح عثیمین می گوید: «خلافت، منصب بزرگ و مسؤولیت عظیمی است. و آن عبارت است از متولی شدن تدبیر امور مسلمانان، به گونه ای که او مسؤول اول در این امر باشد. و خلافت واجب کفایی است؛ زیرا امور مردم بدون آن قوام پیدا نخواهد کرد.»(3)

ادله وجوب امامت

ادله وجوب امامت

برخی برای اثبات وجوب امامت، به ادله مختلفی تمسّک کرده اند. که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1 - امامت در قرآن کریم

در آیات بسیاری به ضرورت وجوب امامت و نصب امام در جامعه اشاره شده است؛ از آن جمله:

الف) خداوند متعال می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(4) «ای اهل ایمان! از خدا و رسول و صاحبان امر از میان خود اطاعت کنید.»

ص:39


1- 72. شرح الفقه الاکبر، ص 179.
2- 73. شرح العقائد النسفیه، ص 110.
3- 74. لمعه الاعتقاد، ص 156.
4- 75. سوره نساء، آیه 59.

تفتازانی می گوید: «وجوب اطاعت از اولی الامر مقتضای وجوب تحقق آن است.»(1) یعنی چون مطابق آیه (اولی الامر) اطاعت از صاحبان امر واجب است پس تحقق اولی الامر در خارج به وجوب امامت نیز واجب می باشد.

محقق طوسی نیز این آیه رابه عنوان دلیل نقلی بر وجوب امامت برشمرده است.(2)

ب) و نیز می فرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا}؛(3) «آنان را به جهت آن که صبر پیشه کردند، پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

ج) و نیز می فرماید: { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ؛(4) «[به یاد آورید] روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می خوانیم.»

2 - امامت در روایات

رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»(5)

به همین مضمون در کتاب های اهل سنّت نیز روایات فراوانی آمده است.

سعدالدین تفتازانی در «شرح مقاصد»(6) و ملاّ علی قاری در «شرح فقه اکبر»(7) و خواجه نصیرالدین طوسی در «تلخیص المحصّل»(8) به این حدیث بر وجوب امامت تمسّک کرده اند.

کیفیت استدلال به این حدیث آن است که: چنین حکم قطعی ای مستلزم آن است که زمان هیچ گاه خالی از امام نباشد.

امام رضا علیه السلام فرمود: «... همانا امامت، زمام دین و نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است.»(9)

ص:40


1- 76. شرح مقاصد، ج 5، ص 239.
2- 77. تلخیص المحصّل، ص 407.
3- 78. سوره سجده، آیه 24.
4- 79. سوره اسراء، آیه 71.
5- 80. شرح مقاصد، ج 5، ص 239.
6- 81. همان.
7- 82. شرح الفقه الاکبر، ص 179.
8- 83. تلخیص المحصّل، ص 407.
9- 84. کافی، ج 1، ص 200.
3 - امامت و اجماع

ابن حزم می گوید: «تمام اهل سنّت و مرجئه و شیعه و خوارج، بر وجوب امامت اتفاق نموده اند. و این که بر امت واجب است از امام عادلی که به پا دارنده احکام خدا و اجرا کننده احکام شریعتی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله آورده، اطاعت کنند. آن گاه می گوید: قرآن و سنّت تصریح به وجوب امامت دارند.»(1)

ابوالحسن اشعری می گوید: «تمام مردم - به جز اصمّ - قائل به وجوب امامند.»(2)

اسفرائینی می گوید: «جمهور اهل سنّت و جماعت، بر اصولی از ارکان دین اتفاق دارند، آن گاه رکن دوازدهم را خلافت و امامت و شروط زعامت می داند.»(3)

4 - امامت و سیره مسلمین

با رجوع به سیره مسلمین روشن می شود که آنان وجوب امامت را امری مسلّم و تردید ناپذیر می دانستند، از این رو پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بی درنگ به این مسئله پرداختند.

این استدلال در غالب کتاب های کلامی اهل سنّت آمده است؛ از آن جمله: قاضی عضدالدین ایجی در «المواقف»،(4) میر سید شریف جرجانی در «شرح مواقف»(5) و تفتازانی در «شرح مقاصد»(6) است.

5 - امامت و اجرای حدود الهی

شکی نیست که شارع مقدس از مسلمانان خواسته است که حدود الهی را اجرا کنند و مرزهای کشور اسلامی را از تجاوز دشمنان حفظ نمایند و... .

تحقق این هدف بدون امام با کفایت، امکان پذیر نیست. و از آنجا که مقدمه واجب، واجب است، لذا نصب امام نیز واجب است.

ص:41


1- 85. الفصل فی الملل و النحل، ج 4، ص 87.
2- 86. مقالات الاسلامیین، ج 2، ص 133.
3- 87. الفرق بین الفرق، ص 323 - 341.
4- 88. شرح مواقف، ج 8، ص 346.
5- 89. همان.
6- 90. شرح مقاصد، ج 5، ص 236.

تفتازانی می گوید: «همانا شارع به اموری که بدون امام تمام نمی شود؛ از جمله اقامه حدود و حفظ مرزها و تجهیز لشکر برای جهاد و بسیاری از اموری که مربوط به حفظ نظام و حمایت از کیان اسلامی است امر نموده است، و از آنجا که واجب مطلق بدون مقدماتش تمام نمی شود در نتیجه مقدمه آن نیز که همان وجود امام است، واجب می گردد.»(1)

6 - امامت و وجوب دفع ضرر عظیم

فخر رازی می گوید: «همانا نصب امام، متضمّن دفع ضرر از نفس است، و دفع ضرر واجب است لذا نصب او واجب می باشد. امّا مدعای اوّل به جهت آن است که ما می دانیم که خلق اگر رئیس با ابهتی داشته باشند که از عقاب او ترسیده و به ثواب او امیدوار باشند، بهتر می توانند از مفاسد دوری کنند تا آن که اصلاً برای آن ها رئیسی نباشد.

و امّا مدعای دوم که دفع ضرر از نفس واجب است، این مطلب مطابق اجماع و ضرورت عقل است....»(2)

7 - امامت و لطف

متکلّمان امامیه بالاتفاق بر این عقیده اند که امامت از مصادیق لطف خداوند است و چون لطف به مقتضای حکمت الهی واجب است، امامت نیز واجب است. از طرفی لطف امامت از آن گونه الطافی است که فعل مباشری و مستقیم خداوند است. از این رو وجوب امامت همچون وجوب نبوّت است.

سید مرتضی می گوید: «ما امامت و رهبری را به دو شرط لازم می دانیم: یکی این که تکالیف عقلی وجود داشته باشد. و دیگری آن که مکلفان معصوم نباشند....»(3)

شیخ طوسی رحمه الله می گوید: «دلیل بر وجوب امامت و رهبری این است که امامت در حقّ واجبات عقلی لطف است؛ زیرا این حقیقت بر همگان معلوم است که انسان هایی که معصوم نیستند هر گاه رهبری با کفایت نداشته باشند که معاندان

ص:42


1- 91. شرح مقاصد، ج 5، ص 236.
2- 92. تلخیص المحصّل، ص 407.
3- 93. الذخیره، ص 409 و 410.

و ستمکاران را تنبیه و تأدیب کند و از ضعیفان و مظلومان دفاع کند، شرّ و فساد در میان آنان گسترش خواهد یافت....»(1)

ابن میثم بحرانی می گوید: «همانا نصب امام، لطفی از فعل خداوند متعال در ادای واجبات شرعی تکلیفی است، و هر لطفی به گونه ای که ذکر شد در حکمت خداوند متعال واجب است که آن را انجام دهد، تا زمانی که تکلیف به مطلوب در آن پابرجا باشد. پس نصب امامی که ذکرشد از جانب خداوند درهر زمان تکلیف واجب است.»(2)

8 - امامت و امکان اشرف

بی شک کسی که همه کمالات انسانی را دارد (یعنی امام) وجودش شریف تر از انسان های دیگر است که تنها برخی از کمالات را دارند. و در فلسفه هم به اثبات رسیده که هر گاه شی ء ممکنی تحقق یابد که کمالات وجودی اش کمتر از شی ء ممکن دیگری است، آن ممکن شریف تر باید پیش از او موجود باشد.

نتیجه این که: از مشاهده این همه انسان هایی که تنها برخی از کمالات را دارند به وجود امام کامل پی می بریم؛ یعنی محال است که افراد انسان، وجود، حیات، علم، جمال و... را از مبدأ فیاض دریافت کرده باشند، لکن در مرتبه پیشین، انسان کامل دریافت نکرده باشد؛ زیرا طفره محال است.

محقق طبرسی نوری در بیان این مطلب می گوید: «شکی نیست که هر کس قابل تلقی وحی حضرت آفریدگار نخواهد بود و هر فردی از افراد انسان را تحمّل اتیان به اوامر و نواهی ربّانی نمی باشد و این مطلب ثابت است به وجدان و عیان، چون تفاوت مراتب انسان، امری است ظاهر و هویدا. و از آنجا که مراتب پایینی، شایسته دریافت وحی و... را ندارند پس لازم است از وجود شخصی که ممتاز باشد به قابلیت امور مذکوره و ذوجهتین باشد تا از جهتی تلقّی وحی الهی نموده و به جهتی دیگر اوامر و نواهی را به مکلفین ابلاغ کند.»(3)

ص:43


1- 94. الغیبه، ص 4 و 5.
2- 95. قواعد المرام، ص 175.
3- 96. کفایه الموحّدین، ج 1، ص 511.

با همین برهان، بر وجوب امامت در روایات نیز اشاره شده است:

حضرت علی علیه السلام می فرماید: «اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قآئم للَّه بحجّه إمّا ظاهراً مشهوراً أو خآئفاً مغموراً»؛(1) «بار خدایا! آری زمین تهی نماند از کسی که حجّت برپای خداست، یا پایدار و شناخته است و یا ترسان و پنهان از دیده هاست.»

تفاوت دلیل لطف و دلیل امکان اشرف

الف) قاعده لطف بیشتر به بُعد اجتماعی و حکومتی و هدایت تشریعی و ظاهری امام نظر دارد، در حالی که قاعده امکان اشرف، بیشترین نظرش به بُعد وجودی، تکوینی و باطنی امام است.

ب) از ویژگی های مهمّ برهان امکان اشرف این است که همراه با اثبات اصلِ وجود امام، استمرار وجود مبارک او را نیز در گستره عالم بشریت تا آخرین فرد انسانی ثابت می کند.

ج) امکان اشرف با نگاه به کلّ هستی، ساختمان آن را به گونه ای می یابد که جایگاه وجود امام ذاتاً پیش از سایر انسان ها است، در حالی که قاعده لطف با نگاهی به هستی آفریدگار و ذات و صفات کمالی او در می یابد که لازمه هدفمندی خلقت و تکلیف، وجود حتمی و مستمرّ امام است.

9 - امامت و عنایت

عنایت در لغت، اسم مصدر و از ماده «عنی یعنی» است که دارای معانی اراده، قصد، در نظر گرفتن، رسیدگی کردن، توجه و بخشش و انعام است.(2)

شیخ الرئیس در تعریف «عنایت» می گوید: «عنایت عبارت است از این که واجب الوجود بذاته تعقل کند که اعضای جسم انسان چگونه باشد، حرکت آسمان چه سان باشد تا به گونه بهتر باشند، و نظام خیر در آن ها موجود باشد. این تعقل علم الهی به دنبال هیچ گونه شوق یا خواست یا هدفی غیر از توجه به خویشتن نیست.»(3)

ص:44


1- 97. نهج البلاغه، حکمت 147.
2- 98. قاموس المحیط.
3- 99. التعلیقات، ص 14.

شیخ اشراق می گوید: «عنایت، احاطه حقّ تعالی است به چگونگی نظام کلّ و به تمام آنچه که این مجموعه بر آن باشد....»(1)

فخر رازی می گوید: «عنایت؛ یعنی علم خداوند به این که «اشیاء» به چه حالتی باشند تا به بهترین و کامل ترین وجه واقع شوند.»(2)

صدرالمتألهین می گوید: «نظام معقول که نزد حکما عنایت نام دارد، مصدر همین نظام موجود است. پس این عالم موجود در نهایت خیر و فضیلت ممکن است.»(3)

حال با روشن شدن معنای عنایت، به اثبات وجوب امامت در پرتو برهان عنایت می پردازیم:

بیان اوّل

آفرینش هستی بهترین و نیکوترین نظام ممکن است. لازمه این گفتار، لزوم وجود امام در آفرینش است وگرنه نظام، اَحسن نخواهدبود. حال به همین دلیل و برهانی که تکلیف و بعثت ضرورت دارد به همین دلیل، وجود مستمرّ امام نیز لازم است، همان طور که چاپ کتاب طبّ بدون پزشک، کارآیی لازم را ندارد. و لذا وحی در کنار بزرگداشت قرآن کریم از بزرگداشت و اهتمام به وجود پیامبر و راهنما سخن گفته است: { وَکَیفَ تَکْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ ؛(4) «و چگونه ممکن است شما کافر شوید، با این که [در دامان وحی قرار گرفته اید، و] آیات خدا بر شما خوانده می شود، و پیامبر او در میان شماست؟!.»

امام که راهنمای الهی است، به جهت ویژگی کاری و رسالتش، جایگاه خاصی در نظام آفرینش دارد که اگر این موجود مبارک در آن جایگاه ویژه خود قرار نگیرد و آفریده نشود نقص و کاستی دامنگیر نظام احسن خواهد شد.

راهنمای الهی، از آنجا که با عالم بالا در ارتباط است، گیرنده پیام الهی است، و از

ص:45


1- 100. اللمحات، ص 166.
2- 101. المباحث المشرقیه، ج 2، ص 516.
3- 102. الحکمه المتعالیه، ج 7، ص 111.
4- 103. سوره آل عمران، آیه 101.

عالم غیب و وحی خبر می دهد... و از آنجا که با عالم بشریت در ارتباط است ابلاغ پیام آسمانی می کند و مسلّماً وجودش با سایر موجودات آسمانی فرق دارد.

بیان دوم

خداوند که برای کمال یابی هر موجودی که در این عالم رنگ هستی می گیرد همه نوع ابزار ضروری و غیر ضروری را در اختیارش گذاشته تا به کمال برسد، چگونه ممکن است انسانی که در دامان همین طبیعت است از این قانون استثنا شود و ارتقای معنوی او نادیده گرفته شود؟

شیخ الرئیس می گوید: «واگذاشتن انسان ها و انظارشان به خودشان، کار درستی نیست؛ چون مایه اختلاف می شود و هر کسی هر چیزی را که به سودش باشد عدل و چیزی را که به ضررش باشد ظلم می پندارد. پس نیاز به امام که مایه بقا و پیدایش وجود انسان ها است بسیار شدیدتر است تا نیاز به رویانیدن موی کناره های چشم (پلک و مژه) و ابروان و گود کردن کف پاها و چیزهای دیگر که منافعشان در استمرار اصل وجود بشر دخالت ندارد. پیدایش و وجود انسان صالح که وضع قانون و اجرای عدالت کند امری ممکن است. پس درست نیست که عنایت الهی آن منافع جزئی را تأمین کند امّا از این منافع اساسی غفلت کند. و درست نیست که خداوند و ملائکه نیازهای ابتدایی بشر را بدانند ولی نیازهای اساسی را ندانند. و درست نیست چیزهایی که در تشکیل و پیدایش نظام خیر ممکن و ضروری است و خدا هم می داند، با این حال آن ها را خلق نکند. و چگونه ممکن است که وجودهای متعلِّق و مبنی باشد امّا وجود متعلَّق و مبنا نباشد.»(1)

ص:46


1- 104. الالهیات من کتاب الشفاء، ص 488.

امامت و غیبت

امامت و غیبت

اشاره

مسأله امامت یکی از مسائل مهمّ کلامی نزد شیعه به حساب آمده است، و اساس هر خلافی از اختلافات در امامی است که اطاعتش واجب شمرده شده است و بقیه اختلافات همه به این مسأله باز می گردد. شیعه دوازده امامی از مهم ترین فرقه های شیعی بلکه تنها فرقه اساسی موجود در عالم معاصر به حساب می آید. این فرقه در ایمان و اعتقادش به دوازده امام بر نصوصی تکیه کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بر آن ها از جانب خداوند تأیید داشته است آخر آن ها حضرت مهدی علیه السلام است، و زنده بوده و منتظر امر الهی به خروج و ظهور می باشد.

سؤالی که گاهی در رابطه با حضرت مهدی علیه السلام مطرح می شود این که شیعه دوازده امامی از طرفی برای امامت مقام و ارزشی خاص قائل است. و از طرفی دیگر بر ضرورت وجود امام معصوم از عقل و نقل ادله ای اقامه می کند و نیز برای امام معصوم وظایف سنگینی از جمله هدایت بشر مقّرر کرده است. این تفاصیل انسان را گاهی با اشکال مواجه می سازد که آیا غیبت امام زمان علیه السلام با وظیفه امام معصوم که شیعه معین کرده منافات ندارد؟ در این بحث درصدد تبیین این موضوع و بررسی اشکال و حلّ آن می باشیم.

تعریف امامت

اشاره

با مراجعه به کتاب های کلامی شیعی و غیر شیعی و نیز کتاب های فلسفی و عرفانی پی می بریم که دو تفسیر و روش در تعریف امامت وجود دارد:

ص:47

1 - تعریف کلامی

در تعریف کلامی برای امامت آن گونه که قبلاً اشاره شد تکیه گاه متکلمین بر بعد ریاست و زعامت اسلامی و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله در اموری است که مربوط به دنیا و دین مردم می باشد.

شیخ مفیدرحمه الله می گوید: «امامت عبارت است از پیشی گرفتن در چیزی که مقتضای اطاعت و اقتداء به او است.»(1)

شیخ طبرسی رحمه الله می نویسد: «آنچه که از لفظ امام به دست می آید دو چیز است: یکی این که او مقتدا و امام مردم در افعال و رفتار است. دیگر این که او کسی است که متولّی تدبیر امت و سیاست آنان بوده و قیام به امور آن ها خواهد کرد. جانیان را تأدیب کرده و والیان را نصب خواهد نمود. کسی که مستحقّ حدّ الهی است بر او اجرا کرده و با کسی که درصدد دشمنی و کید با اسلام است مقابله خواهد کرد.»(2)

علامه حلّی رحمه الله می فرماید: «امامت ریاست بر عموم مردم برای یکی از اشخاص در امور دین و دنیاست.»(3) او در شرح باب حادی عشر قید به عنوان «نیابه عن النبی» را اضافه کرده است.(4)

2 - تعریف فلسفی - عرفانی

تفسیر و تعریف دیگری برای امامت از ناحیه فلاسفه و عرفا شده، به این که امامت منصبی الهی همانند نبوّت است و بین این دو هیچ فرقی به جز وحی نیست. امامت استمرار تمام وظایف نبوّت به جز تحمّل وحی الهی است. و نیز نوعی تصرف در باطن و نفوس افراد به کمال مطلوب انسان است. مطابق این تعریف ریاست در امور دین و دنیا که در تعریف سابق آمده شأنی از شؤونات و وظیفه ای از وظایف امامت به حساب می آید، وگرنه امامت نظیر نبوّت در تمام درجات عالی است.

ص:48


1- 105. الإفصاح فی الإمامه، ص 27.
2- 106. مجمع البیان، ج 1، ص 377.
3- 107. نهج المسترشدین، ص 62.
4- 108. النافع لیوم الحشر، ص 93.

مطابق این تعریف، اختلاف بین امامیه و دیگران بر سر مسأله امامت، اختلاف در شرایط امام نیست، بلکه بازگشت اختلاف به نفی و اثبات است. شیعه امامت را به این معنا معتقد است و دیگران منکر. می دانیم که اگر در تعریف امامت بر تفسیر متکلمین اکتفا کنیم نمی توان امامت را جزء اصول دین به حساب آورد، بلکه مطابق حرف اهل سنّت، به فروع دین سزاوارتر خواهد بود. لذا متکلمین شیعی در توجیه تعریف خود به آن نحو می گویند: ما به جهت مماشات با مذاهب دیگر اسلامی امامت را چنین تعریف نمودیم، نه این که خود به آن ملتزم باشیم.

بالاتر از این، شیعه معتقد است که مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت است، گرچه برخی از انبیا همانند رسول اکرم اسلام صلی الله علیه وآله هر دو مقام را بر عهده داشت. آنان در اثبات مدعای خود به آیه «ابتلاء» تمسّک می کنند؛ زیرا خداوند متعال مطابق این آیه بعد از امتحان حضرت ابراهیم نبی علیه السلام او را به مقام امامت نایل ساخت. از اینجا معلوم می شود که این مقام از مقام نبوّت و إخبار از خداوند، بالاتر است.

تعریفی که علامه طباطبایی رحمه الله از امامت ارائه داده این است که امامت آن است که انسان به گونه ای باشد که دیگران به او اقتدا کرده و کردار و گفتار خود را به نحو تبعیت، تطبیق دهد. مطابق این تعریف امامت حقیقتی وراء مثل مقام اطاعت یا ریاست دین و دنیا یا وصایت یا خلافت و جانشینی در روی زمین به معنای حکومت بین مردم است.(1)

عمق معنای امامت نزد علامه طباطبایی رحمه الله در این ظاهر می شود که می گوید: برای امامت باطنی است که همان ولایت بر مردم و کردار آنان است، و این هدایت باطنی چیزی جز ایصال به مطلوب نیست، چیزی که اختلاف اساسی با هدایت ظاهری دارد که از آن به بیان راه تعبیر می شود، وظیفه ای که به امام اختصاص ندارد. در ضمن این معنای دقیق عرفانی برای امامت، این حقیقت مندرج است که در هر زمان احتیاج به انسان کامل معصوم از هر جهت است.

ص:49


1- 109. المیزان، ج 1، ص 271.
جمع بین دو تعریف

با کمی تأمّل ملاحظه می کنیم که می توان، بین این دو تعریف جمع نمود.

1 - مفهوم امامت در عالم فعل و اثبات - نه به حسب عالم واقع و ثبوت - مفهومی است که قابل تحول و تکامل است و می توان گفت که نزد قدما با تتبّع و تحقیقی که داشتند آن گونه که الآن این مفهوم واضح شده، نبوده است. و این به مجموع عواملی باز می گردد؛ خواه به جهت این بوده که بزرگان قرارشان بر این بود که مطابق اصطلاحات اهل سنّت در این زمینه مشی کرده باشند و یا این که ادوات و وسایل تفکیر کلامی به طور کلّی آن ها را به این سمت و سو و نتیجه و تعریف کشانده است.

شاهد این مطلب این است که بسیاری از امور که در گذشته غلوّ به حساب می آمد الآن از ضروریات امامت به شمار می آید، همان گونه که در علم رجال و تراجم به آن اشاره شده است.

2 - توجیه دوم آن است که بگوییم در حقیقت هیچ تنافی بین دو تفسیر و تعریف نیست بلکه تعریف اول برای امامت صحیح است ولی در تعریف دوم بین تعریف امامت و بین مقام امام خلط شده است. هر دو تعریف در شؤون امامت توافق دارد ولی این شؤون در حقیقت تعریف امام نیست بلکه تعریفی برای امامت است، به این که بگوییم: امامت عبارت است از ریاست عمومی در امور دین و دنیا و اما این که امامت از مناصب الهی است، همه قبول دارند.

3 - توجیه دیگری که در جمع بین این دو نوع تعریف وجود دارد این که بگوییم: به طور اصولی و کلّی بین روش کلامی و روش فلسفی - عرفانی فرق و اختلاف اساسی وجود دارد. بازگشت این اختلاف تنها به تحوّل در مفهوم نیست بلکه رجوع آن به دو نوع روش برداشت است؛ زیرا روش کلامی در رسیدن به معارف دینی اعتماد بر عقل و استدلال عقلانی است، در حالی که تکیه گاه فلسفی - عرفانی بر آن است که استدلال عقلانی و تکیه و اعتماد بر عقل به تنهایی کار صحیح به نظر نمی رسد و نمی تواند انسان را به هدف و حقیقت امور برساند. این دو، نوع برداشت

ص:50

است و مجرد اختلاف در تعریف به نظر نمی آید. فیلسوف عارف، اهل اشراق و کشف است و درصدد آن است که حقایق را با گذشتن از گذر عقل و با رسیدن به حقیقت آن ها از راه شهود باطن درک وکشف کند، راهی که هرگز در آن خطا و اشتباه وجود نداشته باشد.

ادله وجوب و ضرورت امامت

شیعه امامیه، امامت را عقلاً واجب می داند، و اشاعره آن را تنها به دلیل نقل واجب می شمارد. و گروهی از معتزله آن را عقلاً و نقلاً واجب می شمارند.

متکلمین امامیه بر ضرورت و وجوب عقلی امامت، ادله ای اقامه کرده اند که در جای خود به آن اشاره کرده ایم؛ از قبیل: دلیل لطف، وجوب حفظ شریعت، ضرورت بیان احکام شریعت و... .

و از طرف دیگر برای امام صفاتی را از قبیل عصمت قائلند؛ زیرا عصمت امام مقتضای لطف بوده و با وظیفه او نیز که حفظ شریعت اسلامی و تبیین احکام است سازگاری دارد.

بررسی مشکل غیبت امام

اشاره

اشکالی که بر نظریه امامت نزد شیعه امامیه با اعتقاد به غیبت امام عصرعلیه السلام متوجه است را نسبت به هر دو تعریف که درباره امامت وارد شده مطرح خواهیم کرد:

1 - اشکال غیبت مطابق تعریف متکلمین

متکلمین بر ضرورت امامت - آن گونه که اشاره شد - به ادلّه ای از قبیل قاعده لطف، لزوم حفظ شریعت و تبیین دین الهی و شریعت استدلال کرده اند. می دانیم که این اهداف که برای امامت ذکر شده تنها با حضور امام در بین مردم حاصل می گردد و با غیبت امام از میان مردم نمی توان به این اهداف مقدّس دسترسی حاصل نمود.

از طرفی دیگر، متکلمین در اقامه دلیل بر لزوم عصمت امام نیز به دلیل لطف

ص:51

و ضرورت حفظ شریعت استدلال می کنند. و می دانیم که این دو دلیل نیز تنها با وجود امام قابل اجرا است؛ زیرا لطف بدون وجود معصوم حاصل نمی گردد، و نیز حفظ شریعت بدون وجود معصوم تحقق نمی یابد.

پاسخ: در پاسخ از این اشکال، مطابق تعریف متکلمین بر امامت می گوییم:

اوّلاً: هم در وجود امام مصحلت است و هم در غیبت او، جز این که مصلحت در وجود امام به مکلفین باز می گردد و مصلحت در غیبت ایشان به خود حضرت باز می گردد. گرچه سبب موجب در غیبت آن حضرت خود مردمند.

به تعبیر دیگر: سبب در عدم انبساط ید حضرت این نیست که از لطف خارج شده باشد بلکه جهت لطف دائماً باقی است، و عدم حصول آن به جهت امری است که به غیر خدا باز می گردد.

ثانیاً: نسبت به مسأله حفظ شریعت می گوییم: این وظیفه متوقف به حضور فیزیکی و شخصی حضرت در بین مردم نیست، بلکه به طور کلّی شریعت را خودش در پس پرده غیبت حافظ بوده و نیز به نحوی دیگر با نصب نایبان عام، این وظیفه را در سطحی دیگر بر عهده آن ها گذارده است.

ثالثاً: الطاف، همانند مصالح و مفاسد نفس الأمریه و ملاکات احکام، دارای درجات مختلف است، که با تزاحم آن ها ملاک اهمّ و آنچه که لطف او بیشتر است مقدّم می گردد. لذا گرچه امامت و حضور امام ضرورتی است که در حقّ بندگان، لطف الهی به حساب می آید و می تواند بندگان را به طاعت نزدیک کرده و از معصیت و نافرمانی دور سازد، ولی گاهی لطف بیشتر در غیبت این امام و عدم حضور او در بین مردم است، همان گونه که در فلسفه غیبت امام مهدی علیه السلام با ذکر مقدماتی این مطلب را به اثبات رساندیم. مگر نه این است که زمین نباید خالی از وجود حجّت باشد؟ مگر نه این است که خوف کشته شدن امام وجود داشته است؟ مگر نه این است که امامان بعد از پیامبر تا روز قیامت دوازده نفرند؟ و برای عصر ظهور نیز احتیاج به رهبر و امام معصوم است؟ این ها و جهات دیگر که در جای خود به آن اشاره شد، همگی ما را به

ص:52

این امر رهنمون می سازد که گاهی لطف در غیبت امام است. و این لطف از اهمیت بیشتری برخوردار است. مگر نه این است که خداوند یازده امام را فرستاد ولی عموم مردم از آن استقبال نکردند، لذا شرایط با تغییر اوضاع و احوال فرق می کند و هر زمانی به جهت اتفاقاتی که پدید می آید، و حالاتی که بر مردم عارض می شود، مقتضیات خاص خود را به دست می آورد.

2 - اشکال غیبت امام مطابق تعریفی دیگر

ذکر شد که برای امامت دو نوع تعریف شده است، و تعریف دوم آن به تفسیر امامت به معنای باطنی باز می گردد. مقصود از تفسیر باطنی امامت این است که امامت حقیقتی است که امام به جهت قابلیاتی که پیدا می کند از قبیل قرب الهی و رسیدن به مقام یقین، به آن دسترسی پیدا می کند؛ زیرا هدایت به معنای بیان راه، جدای از نبوّت نیست، پس معنای امامت همان ایصال به مطلوب است که به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی رحمه الله تصرفی در نفوس است که به وسیله آن انسان را به سوی کمال خود رهنمون می سازد.(1)

مطابق این تفسیر و تعریف برای امامت، دیگر جایی برای اشکال غیبت باقی نمی ماند؛ زیرا این وظیفه متفرّع بر وجود حضرت در بین مردم است نه بر حضور او، تا با غیبت حضرت منافات داشته باشد، گرچه هدایت تشریعی نیز از وظایف او بوده و از شؤونات آن مقام قرب الهی است. موضوع غیبت آن حضرت تنها عایقی است در مقابل برخی از وظایفی که به امام واگذار شده است، مشکلی که می توان به آن جواب های متعدد داد بدون آن که خدشه ای بر اصل امامت او و تأثیر آن در خارج وارد سازد، همان گونه که قبلاً به برخی از جواب ها نسبت به آن وظایف اشاره شد.

از آنجا که حلّ اساسی اشکال غیبت امام مبتنی بر تفسیر و تعریف دوم بر امامت است لذا جا دارد با عمق بخشیدن به این بحث، این معنا و تعریف امامت را از لابه لای آیات و روایات به اثبات برسانیم:

ص:53


1- 110. المیزان، ج 14، ص 304.

امامت و هدایت باطنی

خداوند متعال می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا...}؛(1) «و آنان را پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

و نیز فرمود: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ ؛(2) «و از آنان امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت می کردند چون شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند.»

علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر آیه اوّل می گوید: «ظاهر قول خداوند { أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا} این است که هدایت به امر خدا تفسیر معنای امامت است. و در تفسیر آیه 124 از سوره بقره معنای هدایت امام به امر خداوند را توضیح دادیم. و آنچه در اینجا قابل ذکر است این که این هدایتی که از شؤون امامت برشمرده شده به معنای بیان راه نیست؛ زیرا خداوند سبحان ابراهیم را بعد از آن که نبی قرار داده بود او را امام معرفی کرد و نبوّت منفکّ از بیان راه و ارائه طریق نیست، پس تنها معنایی را که می توان برای امامت در این آیه نمود این که امامت به معنای ایصال و رساندن انسان به مطلوب و هدف است، که نوعی تصرف تکوینی در نفوس مردم با رساندن آنان به کمال و منتقل ساختن آن ها از موقف معنوی خاصی به مرتبه ای دیگر است... حال اگر امام مردم را این گونه هدایت می کند، باید خودش قبل از آن به این نوع هدایت رسیده باشد تا از او به دیگران بر اساس قابلیت ها برسد. پس امام همان رابط بین خداوند و مردم در رساندن فیوضات باطنی است که از خداوند گرفته و به مردم افاضه می کند، همان گونه که شخص نبی به لحاظ نبوتش، واسطه فیوضات ظاهری؛ یعنی همان شریعت الهی بین خداوند و مردم می باشد... ولی در برخی از موارد نبوّت و امامت با هم در شخصی جمع شده است؛ همانند ابراهیم و فرزندانش....»(3)

ص:54


1- 111. سوره انبیا، آیه 73.
2- 112. سوره سجده، آیه 24.
3- 113. المیزان، ج 14، ص 304.

امامت، اصلی از اصول دین

امامت، اصلی از اصول دین

یکی از مسائل مهمّ اسلامی نزد شیعه امامیه، مسئله امامت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله است. شیعه از آن جهت که برای منصب امامت و خلافت، ارزش خاصی قائل است و خطّ امامت را ادامه دهنده خطّ نبوّت در تبیین و توضیح و توسعه و تطبیق شریعت می داند، لذا نزد آنان از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و آن را از اصول دین به شمار آورده اند. ولی اهل سنّت این مسئله را جدّی نگرفته و برای آن چندان اهمیتی قائل نشده اند و لذا آن را جزو فروع دین به حساب می آورده اند.

جا دارد که این مسئله مهمّ زیربنایی که حیات معنوی و مادی جامعه به آن وابسته است مقداری مورد بررسی قرار گیرد تا به حقیقت آن پی ببریم.

اقوال در مسئله

اقوال در مسئله

در بین فرقه های اسلامی، اختلاف است که آیا امامت از اصول است یا فروع و در صورتی که از اصول به حساب می رود از اصول دین است یا از اصول مذهب؟

اصول دین مجموعه اموری است که مرتبط به عقیده اسلامی است، و تقلید در آن ها صحیح نمی باشد، بلکه بر هر فرد مکلّف لازم است که در آن ها قناعت ذاتی پیدا کرده و از راه عقل و فطرت با نظر و تدبّر در ادله به آن ها اعتقاد وجدانی پیدا کند.

فروع دین تکالیف و احکامی است که جنبه عملی داشته و مربوط به افعال و رفتار و عملکرد مکلفین است. در حالی که اصول مذهب مجموعه اعتقاداتی است که پایه های یک مذهب را تشکیل می دهد.

ص:55

اصول دینی که مورد اتفاق جمیع مسلمین است عبار کند از «توحید، نبوّت و معاد»، ولی در مورد امامت اختلاف است، و درباره آن سه نظر وجود دارد:

1 - امامت از فروع دین.

2 - امامت از اصول مذهب.

3 - امامت از اصول دین.

قول اول: امامت از فروع دین

عموم اهل سنّت، خوارج، مرجئه، جمهور اعظم از معتزله و زیدیه از شیعه، معتقدند به این که امامت از فروع دین و مسائلی است که مربوط به افعال مکلفین است:

1 - تفتازانی می گوید: «نزاعی نیست که مباحث امامت به علم فروع لایق تر است،....»(1)

2 - قاضی ایجی می گوید: «امامت نزد ما از جمله مسائل فروع دین است، ولی ما به تأسّی از پیشینیان آن را در علم کلام ذکر می کنیم.»(2)

3 - غزالی می گوید: «بدان که نظر در مسئله امامت نیز از مسائل مهم نیست، و از فنّ معقولات به شمار نمی آید، بلکه از مباحث فقهی است....»(3)

4 - آمدی می گوید: «گفتار در امامت، از اصول دیانات و امور ضروری به حساب نمی آید....»(4)

5 - فضل بن روزبهان می گوید:«مبحث امامت نزد اشاعره از اصول دیانات و عقاید به شمار نمی آید، بلکه نزد اشاعره از فروعی است که متعلّق به افعال مکلفین می باشد.» (5)

کسانی که معتقدند امامت از فروع است، به ادله ای استدلال کرده اند. اینک به

ص:56


1- 114. شرح مقاصد، ج 2، ص 271.
2- 115. المواقف، ص 395.
3- 116. الاقتصاد فی الاعتقاد، ص 234.
4- 117. غایه المرام فی علم الکلام، ص 363.
5- 118. دلائل الصدق، ج 2، ص 4.

یکایک آن ها پرداخته و به هر کدام به طور مستقل پاسخ می دهیم:

1 - امامت ریاستی دنیوی برای نظم امور بندگان است، لذا برای حفظ امور مسلمین و نظام آن ها بر مردم واجب کفایی است که کسی را بر این امر بگمارند.

پاسخ: از دیدگاه شیعه امامیه، امامت تنها ریاستی دینی و یا دنیوی نیست، بلکه منصبی الهی و بس عظیم است که نفوس بشر را به کمال مطلوب خود هدایت می کند، و از شؤونات آن ریاست دینی و دنیوی است.

2 - فردی که دارای خصوصیات امامت نزد شیعه است با خصوصیات پیامبرصلی الله علیه وآله فرقی ندارد، و در نتیجه امامت نزد شیعه مرادف با نبوّت خواهد بود، در حالی که ادله خاتمیت، راه را برای این احتمال بسته است.

پاسخ: این که شرایط و خصوصیات امامت همان شرایط و خصوصیات نبوّت است دلیل بر آن نیست که امام همان نبی است، بلکه از آن جهت که شیعه معتقد است که جامعه اسلامی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله احتیاج به اشخاصی دارد که ادامه دهنده راه آن حضرت در بُعد تبیین و توسعه و تطبیق شریعتند، لذا برای آن اشخاص خصوصیات و صفاتی را قائل است که برای پیامبرصلی الله علیه وآله لازم می داند؛ از جمله از عصمت، علم غیب و دیگر صفات، گرچه معتقد است بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله نبی دیگری نخواهد بود، و بر شخصی غیر از ایشان وحی تشریع نخواهد شد.

3 – پیامبر صلی الله علیه وآله به تمام وظایف خود در زمینه تشریع احکام عمل نمود، و لذا خداوند متعال در این زمینه می فرماید: { أَلْیوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دِیناً}؛(1) «امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.»

و لذا احتیاج به امامت به حدّی که از اصول دین باشد نیست، بلکه فرعی از فروع دین است که وظیفه ای را برای مردم در زمینه انتخاب او از راه شورا و بیعت به وجود می آورد.

ص:57


1- 119. سوره مائده، آیه 6.

پاسخ: دلیل فوق مبنی بر آن است که «دین» را در آیه به احکام شرعی فرعی تفسیر کرده، و «اکمال» در دین را به معنای بیان آن ها بدانیم، در حالی که این معنا از جهاتی قابل خدشه است:

الف) عموم مفسّران شیعه و برخی از محققین سنی معتقدند که آیه در روز غدیر خم در حجه الوداع نازل شده است، در حالی که بعد از آن روز تا وفات پیامبر صلی الله علیه وآله احکام و فرایض بسیاری از جانب خداوند بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد؛ همانند احکام کلاله که در آخر سوره نساء آمده و نیز آیات ربا که در سوره بقره وارد شده است.

ب) کلمات به کار برده شده در آیه - مأیوس شدن کفار، اکمال دین، اتمام نعمت - با ادعای آنان سازگاری ندارد؛ چون تبیین پاره ای از احکام در حجه الوداع منجرّ به مأیوس شدن کفار از دین اسلام نمی شود؛ زیرا چه بسیار از احکامی را که قبل از آن پیامبر صلی الله علیه وآله برای مردم بیان نموده بود و هرگز کفّار از اسلام و نابودی آن مأیوس نشده بودند... .

تنها احتمالی که در اینجا ممکن است مطرح شود این که اکمال دین و اتمام نعمت تنها به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است، و این تنها چیزی است که سبب شد مشرکان از طمع ها و قصدهای سوئی که نسبت به اسلام داشتند، مأیوس گردند.

نتیجه این که: از آیه شریفه فوق استفاده می شود که امامت از اصول دین است که سبب اکمال دین و اتمام نعمت است.

قول دوم: امامت از اصول مذهب

برخی از متأخرین از علمای شیعه معتقدند که امامت از اصول مذهب است، نه از اصول دین و نه از فروع دین. آنان بر مدّعای خود به وجوهی استدلال کرده اند:

1 - امامت تنها نزد پیروان مذهبی که به آن معتقدند، ثابت است و از آنجا که دیگران آن را با معنایی که شیعه از آن دارد قبول نمی کنند، لذا نمی توان آن را از اصول دین به حساب آورد.

پاسخ: این که امامت با معنای خاص آن نزد شیعه ثابت است نه دیگران، دلیل بر

ص:58

آن نیست که از اصول دین نباشد. اصول دین بودن یک اصل تابع دلیل است، گرچه برخی از فرق های اسلامی آن را نپذیرند.

2 - اگر امامت از اصول دین باشد لازم می آید که منکرین آن از دین خارج باشند، و در نتیجه مستلزم آن است که بتوان آنان را تکفیر کرده و از اسلام خارج دانست. ولی اگر امامت را از اصول مذهب بدانیم این محذور پیش نخواهد آمد.

پاسخ: خروج از محذور، دلیل بر آن نمی شود که مخالفت با دلیل نموده و از مسئله ای که دلیل بر آن است دست برداریم. خصوصاً که برای کفر مراتبی ذکر کرده اند، و برای فرار از اشکال می توان به این توجیه پناه برد.

عفو از مستضعفین

خداوند متعال می فرماید: { إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَهً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَساءَتْ مَصِیراً * إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ لا یسْتَطِیعُونَ حِیلَهً وَلا یهْتَدُونَ سَبِیلاً * فَأُولئِکَ عَسَی اللَّهُ أَنْ یعْفُوَ عَنْهُمْ وَکانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً}؛(1) «آنان که هنگام مرگ و قبض روح، ظالم و ستمگر بودند فرشتگان از آن ها باز پرسند که در چه کار بودید؟ [چرا به ایمان و اعمال نیک برای آخرت خود نپرداختید؟ ]پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان [و اسیر ظلم حکّام جاهل و کافر ]بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود؟ که در آن سفر کنید؟ مأوای ایشان جهنم است و بازگشت آن ها به جایگاه بدی است. مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که به راستی ناتوان بودند که گریز و چاره ای بر آن نبود و راهی به نجات خود نمی یافتند. آنان امیدوار به بخشایش خداوند باشند که خدا گناهانشان را می بخشد و خداوند بخشنده و آمرزنده بندگان است.»

فقهای اسلام اتفاق نظر دارند که تمام احکام خداوند بر بندگان مشروط به علم

ص:59


1- 120. سوره نساء، آیات 97 - 99.

و قدرت آنان است. و اگر کسی دسترسی برای پیدا کردن حقّ را نداشت جزء کسانی است که مستضعف شمرده شده و امید است که مشمول رحمت الهی گردد. و غالب اهل سنّت را می توان از همین قسم برشمرد.

کلینی به سندش از علی بن سوید نقل می کند که گفت: از امام ابو الحسن موسی بن جعفرعلیهما السلام درباره ضعفا سؤال کردم. حضرت در نامه ای چنین مرقوم داشتند: «الضعیف من لم ترفع إلیه حجّهٌ ولم یعرف الاختلاف فإذا عرف الاختلاف فلیس بمستضعف»؛(1) «ضعیف کسی است که حجّت به او نرسیده و اختلاف را نمی داند، و هر گاه اختلاف را بداند ضعیف نخواهد بود.»

شیخ صدوق به سند خود از سلیمان بن خالد نقل می کند که گفت: از امام صادق علیه السلام درباره آیه { إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ سؤال کردم؟ حضرت فرمود: «یا سلیمان! فی هؤلآء المستضعفین من هو أثخن رقبه منک المستضعفون قوم یصومون ویصلّون تعفو بطونهم وفروجهم»؛(2) «ای سلیمان در میان این مستضعفین کسانی اند که گردنشان از تو کلفت تر است. مستضعفین قومی اند که نماز به جای آورده و روزه می گیرند. شکم ها و فرج های خود را از حرام نگه می دارند.»

خلود در جهنّم مختصّ معاندین است

سلیم بن قیس هلالی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند که فرمود: «.. و امّا فرقه ناجیه ای که هدایت یافته و مؤمن، مسلمان، موفّق و ارشاد شده است آن کسی است که مرا امین خود دانسته و تسلیم امر من و مطیع دستورات من است. کسی که از دشمن من متبرّی و دوستدار من و بغض دشمن مرا در دل دارد. کسی که حقّ من و امامت و وجوب اطاعت مرا از کتاب خدا و سنّت نبی اش شناخته است... و تمام 72 فرقه بقیه کسانی هستند که به غیر حقّ متدینند، کسانی که دین شیطان را یاری کرده از شیطان و اولیای او دستور می گیرند، آنان دشمنان خدا و رسولش و دشمنان مؤمنینند که بدون حساب وارد جهنم می گردند...

ص:60


1- 121. کافی، ج 2، ص 406.
2- 122. معانی الأخبار، ص 202.

سلیم بن قیس می گوید: عرض شد: ای امیرمؤمنان! خبر ده ما را از کسی که در حقّ شما گناهی انجام نداده و با شما دشمنی و عداوتی ندارد ولی ولایت شما را نپذیرفته و از دشمنان شما تبرّی نجسته است و تنها می گوید: نمی دانم. در حالی که در این گفتارش صادق و راستگو است، حکم این دسته چیست؟

حضرت فرمود: اینان از آن 72 فرقه به حساب نمی آیند. همانا مقصود رسول خداصلی الله علیه وآله از 72 فرقه، ظالمین و ناصبی ها هستند، کسانی که خود را جلو انداخته اند و مردم را بر دین خود دعوت نموده اند. یک فرقه از آنان متدین به دین رحمت و 72 فرقه دیگر متدین به دین شیطانند... .

و امّا کسانی که عقیده به یکتایی خدا داشته و به رسول خدا ایمان آورده اند، ولی ضلالت و گمراهی دشمن ما را نشناخته و به دست نیاورده اند، و نصب و عداوت ما را در دل ندارند، و حلال و حرام خدا را تغییر نداده اند... آنان اهل نجاتند. و این طبقه بین مؤمنین و مشرکان، اکثریت مردم را تشکیل می دهند، و اینان اصحاب حساب و میزان و اعرافند. اینان اهل جهنمند که مورد شفاعت انبیا و ملائکه و مؤمنین قرار می گیرند. کسانی که از آتش دوزخ بیرون می آیند ولی به آن ها جهنّمی می گویند... .»(1)

قول سوم: امامت از اصول دین

علمای امامیه به جز برخی از متأخرین از آنان اتفاق کرده اند بر این که امامت اصلی از اصول دین است.

شیخ محمّدرضا مظفّر می فرماید: «ما معتقدیم که امامت اصلی از اصول دین است که ایمان، بدون اعتقاد به آن تمام نخواهد بود. و هرگز در آن نمی توان از پدران و اهل خود و مربّیان تقلید نمود، هرچند شخصیت های بزرگ و عظیم القدری باشند، بلکه واجب است نظر و تأمّل در امر امامت، همان گونه که در توحید و نبوّت واجب است... .

همان گونه که معتقدیم: امامت همانند نبوّت، لطفی است از جانب خداوند

ص:61


1- 123. کتاب سلیم بن قیس، ص 97 و 98.

متعال. لذا ضرورت دارد که در هر عصری، امامی باشد هدایتگر که در مجموعه وظایف پیامبر از هدایت بشر و ارشاد آنان به اموری که صلاح و سعادتشان در دنیا و آخرت است، جانشین او گردد. و هر وظیفه ای که برای پیامبر است، از قبیل ولایت عامه بر مردم نسبت به تدبیر شؤون و مصالح آنان، و به پاداشتن عدل و رفع ظلم و عدوات از بین آنان، همه این وظایف بر دوش امام است.

بنابراین، امامت استمرار نبوّت است. و دلیلی که موجب ارسال رسولان و بعثت انبیاست، همان ادله موجب نصب امام بعد از رسولان است.

به همین جهت است که می گوییم: امامت بدون نصّ از جانب خداوند متعال بر زبان پیامبر یا امام قبل از خود تحقّق نمی یابد. و نیز امامت به اختیار و انتخاب مردم نخواهد بود....»(1)

بر این قول به وجوهی استدلال شده است:

1 - نزاعی نیست که امامت، جانشینی از پیامبر است، بنابراین از توابع نبوّت و فروع آن است، لذا همان گونه که نبوّت از اصول دین است، امامت نیز از اصول دین می باشد.

محقق لاهیجی می گوید: «جمهور امامیه معتقدند که امامت از اصول دین است؛ زیرا به این نتیجه رسیده اند که بقای دین و شریعت متوقف بر وجود امام است، همان گونه که حدوث شریعت متوقف بر وجود پیامبرصلی الله علیه وآله است. پس احتیاج دین به امام، همانند احتیاج دین به نبی است.»(2)

2 - خداوند متعال خطاب به رسولش می فرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...}؛(3) «ای رسول! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت پروردگارت را نرسانده ای....»

ص:62


1- 124. عقائد الامامیه، ص 309.
2- 125. گوهر مراد، ص 333.
3- 126. سوره مائده، آیه 67.

این آیه بنابر نقل شیعه و سنّی، در مورد ابلاغ ولایت و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده است. امری که در صورت عدم ابلاغ آن، گویا پیامبر صلی الله علیه وآله هیچ یک از وظایف رسالت و نبوتش را انجام نداده است. و این خود دلالت واضحی دارد بر این که امامت از اصول دین و اساس آن است که برای ابلاغ آن چنین تأکیدی به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شده است.

3 - خداوند متعال در سوره مائده می فرماید: { أَلْیوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دِیناً}؛(1) «امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.»

مطابق روایات شیعه و سنی این آیه بعد از ابلاغ ولایت و امامت امیرالمؤمنین علیه السلام به مردم بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل گردیده است.

مفاد آیه آن است که امامت، سبب کامل شدن دین و متمّم نعمت خداوند است. امامت امری است که خداوند، اسلام را با آن می خواهد و اسلام بدون امامت هرگز مورد رضایت خداوند نخواهد بود.

4 - در حدیث مستفیضی که از شیعه و سنی رسیده پیامبر صلی الله علیه وآله می فرماید: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میته الجاهلیه»؛(2) «هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»

از این حدیث استفاده می شود که معرفت امام، حقیقتی است که اگر حاصل گردد دین انسان ثابت شده وگرنه دین او دین جاهلیت خواهد بود. حال با این تعبیرات چگونه می توان گفت که امامت از فروع دین یا اصول مذهب است؟

فخر رازی در خبری از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل می کند که فرمود: «هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد باید بمیرد؛ خواه به دین یهودیت و خواه به دین نصرانیت.»(3) که این نشانه اهمیت اصل امامت است.

ص:63


1- 127. سوره مائده، آیه 6.
2- 128. شرح مقاصد، مبحث امامت.
3- 129. رساله المسائل الخمسون در ضمن مجموعه الرسائل، ص 384.

5 - حاکم نیشابوری به سند خود از حنش کنانی نقل می کند که شنیدم از ابوذر در حالی که دست خود را به درب کعبه گرفته بود، فرمود: «ای مردم! هر کس مرا می شناسد من همانم که مرا می شناسید و هر کس که مرا انکار می کند من ابوذرم، از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که می فرمود: «مثل اهل بیتم مثل کشتی نوح است، هر کس بر آن سوار شود نجات یافته و هر کس از آن تخلّف کند غرق شده است.»(1)

این حدیث دلالت دارد بر این که هرکس قائل به امامت اهل بیت علیهم السلام نبوده و آنان را پیشوا و مقتدای خود نداند و در دین به آن ها اقتدا نکند اهل ضلالت بوده و هلاک خواهد شد.

6 - از برخی روایات صحاح از اهل سنّت استفاده می شود که جماعت بسیاری از صحابه بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله به قهقری بازگشته و مرتد شدند، و با تأمّل در تاریخ بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله پی می بریم که سببی برای ارتداد آنان جز اعراض از امر خلافت علی علیه السلام و شکستن حرمت ولایت آن حضرت نبوده است.

بخاری به سند خود از ابوهریره نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «روز قیامت گروهی از اصحابم را بر من وارد می کنند، آن گاه آنان را از نزدیک شدن به حوض کوثر باز می دارند. به خدا عرض می کنم: بار پروردگارا! اینان اصحاب منند. خداوند در جواب می فرماید: نمی دانی که بعد از تو چه کردند، آنان به قهقری باز گشته و مرتد شدند.»(2)

و می دانیم که این گونه تعبیرات تنها با این سازگاری دارد که امامت از اصول دین به حساب آید.

امامت از دیدگاه امام رضاعلیه السلام

در حدیثی امام رضا علیه السلام به عبدالعزیز بن مسلم می فرماید: «مگر مردم مقام و منزلت امامت را در میان امت می دانند تا روا باشد که به اختیار و انتخاب ایشان

ص:64


1- 130. مستدرک حاکم، ج 2، ص 343.
2- 131. صحیح بخاری، ج 8، ص 120.

واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر، و شأنش بزرگ تر، و منزلتش عالی تر، و مکانش رفیع تر، و عمقش ژرف تر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند، یا با آرای خود آن را دریابند، و یا به انتخاب خویش امامی را منصوب کنند.

همانا امامت، مقامی است که خدای - عزّ وجلّ - بعد از رتبه نبوّت و خلّت، در مرتبه سوم به ابراهیم اختصاص داد و به آن فضیلت مشرّفش ساخت، و نامش را بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قراردادم.» ابراهیم خلیل علیه السلام از نهایت شادی به خداوند عرض کرد: «از فرزندان من هم؟» فرمود: «پیمان و فرمان من به ستمگران نمی رسد.»

پس کیست که بتواند امام را بشناسد و یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟

هیهات! هیهات! در اینجا خردها گم گشته، خویشتن داری ها بیراهه رفته، عقل ها سرگردان، دیده ها بی نور، بزرگان کوچک، حکیمان متحیر، خردمندان کوتاه فکر، خطیبان درمانده، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان، و سخن دانان درمانده اند که بتوانند یکی از شؤون و فضایل امام را توصیف کنند. و آنان همگی به عجز و ناتوانی خود معترفند. چگونه می توان تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان کرد، یا مطلبی از امر او را فهمید، و جایگزینی که کار او را انجام دهد پیدا کرد؟!

ممکن نیست، چگونه و از کجا؟ در صورتی که او از دست یاران و وصف کنندگان اوج گرفته، و مقام ستاره در آسمان را دارد، او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشر کجا؟ او کجا و مانندی برای او کجا؟....»(1)

ص:65


1- 132. اصول کافی، ج 1، ص 198 - 203.

ص:66

قرآن و نصّ بر امام

قرآن و نصّ بر امام

از جمله آیاتی که مربوط به امامت عامه بوده و دلالت بر یکی از گزاره های امامت دارد، آیاتی است که مربوط به وجوب نصب امام از جانب خداوند می باشد؛ زیرا در بحث امامت، این موضوع مطرح است که آیا نصب امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله لازم است که از جانب خداوند به طور مستقیم باشد یا خیر؟ در این مبحث به این موضوع می پردازیم.

حقّ طاعت الهی

متکلمان برای توحید افعالی اقسامی را ذکر کرده اند که یکی از آن ها توحید در حقّ الطاعه است؛ یعنی تنها کسی که اطاعت او بالذات و به طور مستقل واجب است خداوند متعال می باشد و اطاعت دیگران در صورت لزوم در طول اطاعت خداوند و به اذن او واجب است؛ زیرا اطاعت، از شؤون مالکیت است، و از آنجا که مالک حقیقی انسان خدا است پس اطاعت او نیز ذاتاً واجب است. لذا خداوند متعال وجوب اطاعت پیامبرش را به اذن خود دانسته و می فرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ؛(1)«هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به جهت آن که به اذن الهی از او اطاعت کنند.»

از این آیه به طور وضوح استفاده می شود که اطاعت پیامبر صلی الله علیه وآله فرع بر اطاعت خدا و در طول است.

ص:67


1- 133. سوره نساء، آیه 64.

و نیز در جایی دیگر می فرماید: { مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ ؛(1) «هر کس رسول را اطاعت کند، قطعاً خدا را اطاعت کرده است.»

حقّ حاکمیت الهی

هم چنین از اقسام توحید افعالی، توحید در حاکمیت است؛ یعنی حکومت، حکمرانی و حاکمیت بالاصاله و ذاتاً برای خداوند است؛ زیرا حاکمیت هرگز منفکّ از تصرّف در نفوس و اموال و ایجاد محدودیت نیست، در حالی که تصرف و محدودیت در غیر، حقّ کسی است که بر دیگران ولایت و سلطه دارد و در غیر این صورت تصرّف عدوانی است حقّ ولایت و سلطنت که بالاصاله و ذاتاً برای خداوند است، لذا حاکمیت نیز از آنِ او است، و هر کس که قرار است بر مردم حکومت کند باید از جانب او اذن داشته باشد.

خداوند متعال به این موضوع اشاره کرده و دو نوع حاکمیت را در قرآن برای خود ذکر کرده است:

الف) حاکمیت تشریع و قانون گذاری؛ آنجا که می فرماید: { إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِ ِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلّا إِیاهُ ؛(2) «و تنها حکمفرمای عالم خداوند است و امر فرموده که جز آن ذات یکتا را نپرستید.»

ب) حاکمیت در تکوین؛ آنجا که می فرماید: { ما عِنْدی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِ ِ}؛(3) «عذابی که شما بر آن تعجیل دارید به دست من نیست، فرمان جز برای خدا نخواهد بود.»

علامه طباطبایی رحمه الله می فرماید: «از آنجا که تأثیر از آنِ خداوند متعال است، حکمی که نوعی تأثیر و جعل است نیز از برای او است، خواه آن حکم در حقایق

ص:68


1- 134. سوره نساء، آیه 80.
2- 135. سوره یوسف، آیه 40.
3- 136. سوره انعام، آیه 57.

تکوینی باشد یا در شرایع وضعی و اعتباری، و این معنا با آیات قرآن نیز تأیید می شود آنجا که می فرماید: { إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِ ِ}، { أَلا لَهُ الْحُکْمُ ، { لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَالْآخِرَهِ وَلَهُ الْحُکْمُ ، { وَاللَّهُ یحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ . از این آیات استفاده می شود که اگر برای غیر خدا حکمی هست باید بعد از حکم خدا و به اذن او باشد و هرگز با اراده و مشیت او منافاتی نداشته باشد....»(1)

ابوالأعلی مودودی نیز می گوید: «حاکمیت تنها برای خداوند است و تنها حاکم حقیقی او است. با همین فرض است که نظام اسلامی داخل در نظام دمکراسی نیست، بلکه حکومت الهی می باشد.»(2)

قرآن و نصب امام

قرآن و نصب امام

با مراجعه و تدبّر در آیات قرآن پی می بریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار می کند. اینک به بررسی برخی از آیات در این باره می پردازیم:

آیه اول
آیه اول

خداوند متعال در قرآن کریمش می فرماید: { وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَیسْفِکُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ...}؛(3) و «[به خاطر بیاور] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: "من در روی زمین، جانشینی [= نماینده ای قرار خواهم داد". فرشتگان گفتند: "پروردگارا! آیا کسی را در آن قرار می دهی که فساد و خونریزی کند؟! ما تسبیح و حمد تو را به جا می آوریم، و تو را تقدیس می کنیم". پروردگار فرمود: "من حقایقی را می دانم که شما نمی دانید".»

ص:69


1- 137. المیزان، ج 7، ص 116.
2- 138. نظریه الاسلام السیاسیه، ص 5.
3- 139. سوره بقره، آیات 30 - 33.
مفهوم خلیفه

«خلیفه» در لغت بر کسی اطلاق می شود که به جای دیگری قرار می گیرد. خلیل بن احمد فراهیدی می گوید: «خلیفه کسی است که به جای کسی که قبل از او است قرار گرفته و قائم مقام او گردد.»(1)

این کلمه به صیغه مفرد دو مورد در قرآن کریم استعمال شده است: یکی در همین آیه و دیگری در آیه: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(2) «ای داوود! ما تو را خلیفه و [نماینده خود] در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»

ولی به صیغه جمع در موارد بسیاری به کار رفته است.(3)

مقصود از خلافت در آیه

کلمه «خلافت» و مشتقات آن در قرآن کریم به معنای جانشین گذشتگان در زندگانی دنیا به کار رفته است. و این معنایی است که قراین موجود در آیات بر آن دلالت دارد، جز آن که مقصود به خلافت در آیه مورد بحث که به صیغه مفرد آورده شده، به معنای جانشینی خالق و جاعل؛ یعنی خداوند متعال به کار رفته است. به تعبیر دیگر مقصود از خلافت در آیه مورد بحث «خلافت الهی» است. که این مطلب را به چند دلیل می توان اثبات نمود:

1 - اطلاق کلمه «خلیفه» بدون اضافه و اشاره به شخص، که تأکید می کند انسان خلیفه و جانشین کسی است که او را خلیفه قرار داده است. این مثل آن است که رئیس یک حکومت می گوید: «من تو را جانشین خود قرار دادم.» مفهوم عرفی آن این است که مخاطب، جانشین همان رئیس حکومت است که او را خلیفه قرار داده است.

2 - مباحثه ای که بین ملائکه و خداوند متعال بود نیز شاهد این مطلب است که

ص:70


1- 140. ترتیب کتاب العین، ماده خلف.
2- 141. سوره ص، آیه 26.
3- 142. سوره های انعام، آیه 165 ؛ یونس، آیه 14؛ اعراف، آیات 69 و 74؛ نمل، آیه 62.

مقصود از خلافت، جانشینی خداوند است؛ زیرا آنان سؤال از خلیفه ای کردند که در زمین افساد و خونریزی خواهد کرد. خداوند به آن ها خبر داد که شما چیزی را که من می دانم نمی دانید. و نیز با تعلیم دادن حضرت آدم علیه السلام به اسمائی و امتحان ملائکه به دست می آید که مقصود از خلافت، جانشینی خداوند است.

3 - خداوند قبل از آن که او را خلق کند عنوان خلیفه را بر او اطلاق نمود، و این با خلافت از غیر خدا در امور دنیوی سازگاری ندارد.

4 - در آیه ای که مربوط به حضرت داوودعلیه السلام بود خداوند متعال متفرّع بر خلافت او امر به حکم کردن بین مردم به حقّ نمود: { فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ، این تفریع با معنای خلافت الهی سازگاری دارد.

مقصود از خلافت الهی

خلافت، نشانگر این مطلب است که خلیفه جانشین دیگری است در شؤونات آن شخص. حال اگر خلافت به طور مطلق باشد اقتضا دارد که جانشینی او شامل تمام شؤونات و اموری که مربوط به دیگری است شود، به حدّی که کمّاً و کیفاً تمام شؤونات او را در برگیرد.

به همین جهت است که خلیفه و جانشین مطلق، عالم به صفات و شؤون کسی است که او را خلیفه قرار داده است. همان گونه که واجب است قدرت کافی برای تصرّف در آن شؤونات و امور داشته باشد. این مطلب در مورد خلافت الهی نیز جاری است. کسی که قرار است خلیفه و جانشین خداوند به طور مطلق باشد، باید به اسماء حسنای الهی و صفات علیای او علم و معرفت داشته باشد، تا این که ممکن شود بر او اطلاق خلیفه الهی کرد. همان گونه که متوقف بر این است که به عموم مخلوقات معرفت داشته باشد تا متمکّن از تدبیر آنان بوده و قدرت اداء حقّ استخلاف را داشته باشد. به همین جهت است که خداوند به حضرت آدم علیه السلام تمام اسماء را یاد می دهد. علمی که او را در اعمال و اجرای وظیفه جانشینی مخلوقات از طرف خداوند کمک خواهد کرد.

ص:71

این علم تنها در محدوده اطلاع از الفاظ و معانی ذهنی آن خلاصه نشده است، بلکه علم به حقایق و مصادیق خارجی اشیاء و عموم موجودات بوده است. و لذا است که ملائکه از رسیدن به این مقام عاجز مانده و اعتراف به عجز آن نمودند.

از آنجا که خلافت در آیه مطلق بوده و مقید به هیچ گونه قیدی نیست، در نتیجه حضرت آدم علیه السلام خلیفه و جانشین مطلق الهی در تمام شؤونات و امور است. مقامی که احتیاج به علم لدنی از جانب خداوند متعال و معرفت شهودی به موجودات و حقایق دارد. علمی که اکتسابی نبوده و بدون واسطه، خلیفه از خداوند متعال اخذ خواهد کرد، تا بتواند به وظایف «خلافه اللّهی» خود از جانب خداوند بر موجودات عمل کند، و آنان را هدایت تکوینی و تشریعی و باطنی نماید.

مقصود از «اسماء»

«اسم» چیزی است که خبر از معنا می دهد و توسط آن، چیزی شناخته می گردد. سخن در این است که مقصود از «اسماء» در آیه مورد بحث که خداوند متعال به حضرت آدم علیه السلام تعلیم داد چیست؟

در اینجا چهار احتمال وجود دارد:

1 - الفاظ اسماء الهی.

2 - مفاهیم ذهنی اسماء الهی.

3 - اعیان خارجی موجودات که حکایت از وجود خداوند دارد.

4 - اسماء مخلوقات.

احتمال اول و دوم و چهارم صحیح نیست؛ زیرا در آن وقت، نه کسی خلق شده و نه لغتی برای موجودی وضع شده بود. و مفاهیم ذهنی نیز قابل نقل و انتقال و اخبار نیستند. در نتیجه احتمال سوّم صحیح است؛ یعنی مقصود از اسمائی که خداوند حضرت آدم علیه السلام را از آن ها مطّلع ساخت، همان احاطه پیدا کردن شهودی به حقایق و اعیان موجودات بود.

ص:72

مصداق «خلیفه» در آیه

در این که مصداق «خلیفه» در آیه مورد بحث کیست دو احتمال وجود دارد:

1 - این که مراد از «خلیفه» حضرت آدم علیه السلام باشد؛ زیرا او خلیفه و جانشین خداوند در شؤونات او است.

2 - این که مصداق «خلیفه» عموم مردم و انسان ها باشند و لفظ مفرد در معنای جمع به کار رفته است.

احتمال اوّل از جهاتی رجحان دارد:

1 - با سیاق آیه موافقت و سازگاری دارد.

2 - خداوند به ملائکه خبر داد که در ذریه حضرت آدم علیه السلام کسانی خواهند بود که اهل فساد و خونریزی هستند و لذا احتیاج به امام و خلیفه و رهبری از جانب من دارند تا آن ها را به هدایت برساند. گرچه به یک معنا همه انسان ها در روی زمین خلیفه خدا هستند، ولی این به معنای جانشینی امّت های پیشین است، همان گونه که در تعدادی از آیات به آن اشاره شده است. خداوند متعال می فرماید: { هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ ؛(1) «اوست که شما را جانشینانی در زمین قرار داد.»

قاضی بیضاوی در تفسیر آیه مورد بحث می گوید: «خلیفه کسی است که جانشین و نایب دیگری می شود. و (هاء) در خلیفه برای مبالغه است، و مراد از آن آدم علیه السلام است؛ زیرا او خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است. و هر پیامبری این چنین است که خداوند او را جانشین خود در روی زمین برای آباد کردن و سیاست بر مردم و تکمیل نفوس آنان و تنفیذ امر در میان مردم قرار می دهد. ولی این نه به جهت این است که خداوند احتیاج به نایب دارد، بلکه از آن جهت است که مردم فیض الهی را بدون واسطه خلیفه و جانشین نمی توانند کسب و از آن بهره مند شوند.

طبری به سندش از ابن عباس و ابن مسعود و تعدادی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله نقل

ص:73


1- 143. سوره فاطر، آیه 39.

کرده که خداوند - جلّ ثناؤه - به ملائکه فرمود: { إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً} ملائکه گفتند: پروردگار ما! آن خلیفه کیست؟ خداوند فرمود: او کسی است که برایش ذریهای است که در زمین افساد خواهند نمود. آنان به یکدیگر حسد ورزیده و همدیگر را به قتل خواهند رساند.

آن گاه طبری می گوید: «تأویل آیه بنابر این روایت، این است که خداوند می فرماید: من در روی زمین کسی را از طرف خود قرار می دهم که جانشین من برای حکم در میان خلق باشد و آن خلیفه، حضرت آدم و کسانی هستند که قائم مقام او در اطاعت خدا و حکم به عدل در بین خلقند.»(1)

سیوطی به سندش از ابن زید نقل کرده: «هنگامی که خداوند آتش را خلق کرد ملائکه ضجّه شدیدی کشیدند و عرض کردند: پروردگار ما! چرا آتش را خلق کردی؟ خداوند فرمود: برای کسی خلق کردم که از خلقم مرا معصیت کند. در آن هنگام کسی به جز ملائکه خلق نشده بود. ملائکه عرض کردند: ای پروردگار ما! آیا ممکن است زمانی بر ما بیاید که تو را معصیت کنیم؟ خداوند فرمود: هرگز. ولی من اراده کرده ام تا در روی زمین مخلوقاتی را بیافرینم و بر آن ها خلیفه و جانشین قرار دهم، مخلوقاتی که خونریزی کرده و در روی زمین فساد خواهند نمود....»(2)

نتیجه این که: مقصود از «خلیفه» حضرت آدم علیه السلام و مقصود از { أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها} ذریه حضرت آدم علیه السلام است.

عدم اختصاص خلافت به آدم علیه السلام

شکی نیست خلافتی که از جانب خداوند در آیه به آن اشاره شد، اختصاص به شخص حضرت آدم علیه السلام ندارد، بلکه در هر زمانی از این نوع خلیفه و جانشین خداوند در روی زمین خواهد بود. این مطلب را از قراینی چند می توان به اثبات رسانید:

1 - جمله اسمیه { إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً} دلالت بر دوام و استمرار دارد.

ص:74


1- 144. جامع البیان، ج 1، ص 264.
2- 145. درّ المنثور، ج 1، ص 94.

2 - جمله { أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَیسْفِکُ الدِّماءَ} دلالت بر وجود جمعیتی دارد که تولید نسل داشته و در حال گسترش و ادامه حیات و زندگی هستند. در نتیجه سنّت خلافت باید به طور مستمر وجود داشته باشد. خصوصاً آن که در میان این موجودات همان گونه که ملائکه فهمیدند، افساد و قتل مستمر خواهد بود.

همان طور که از این آیه استفاده می شود که این مقام ارزشمند به هر کس و با هر خصوصیت و حالت اعطا نمی شود؛ زیرا قرار است که او جانشین خداوند در روی زمین برای اصلاح و هدایت افراد مفسد و قاتل گردد، و کسی که خود مفسد است چگونه می تواند از جامعه بشری رفع فساد نماید.

نتیجه این که: خلافت و جانشینی خداوند برای نوع آدم جعل شده است نه شخص حضرت آدم. و این بدان معنی است که در هر عصر و زمانی در میان نوع انسان ها کسی یافت می شود که صلاحیت رسیدن به این مقام را دارا است، و او غیر از امام معصوم و ولی اللَّه الأعظم نخواهد بود.

آیه دوم

خداوند متعال می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1) «به یادآور آن هنگامی را که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: و از نسلم [نیز به این سمت برگزین؟] خداوند فرمود: عهد من [امامت به ستمکاران نمی رسد.»

از چند جای این آیه استفاده می شود که امامت منصبی الهی است و لذا امامت هر شخصی باید به اذن و اراده خداوند باشد:

الف) در جمله { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} جعل و نصب امام را به خود نسبت داده است. پس باید امام از جانب خدا منصوب شود.

ص:75


1- 146. سوره بقره، آیه 124.

ب) در ذیل آیه از امامت به { عَهْدِی تعبیر شده است که دلالت دارد بر این که «امامت» عهدی الهی است که بین خداوند و شخصی معصوم ازطرف او بسته می شود.

آیه سوم

حضرت موسی علیه السلام از خداوند متعال می خواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین او قرار دهد. خداوند از قول حضرت موسی علیه السلام می فرماید: { قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(1) «موسی عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را برایم بگشا تا مردم سخنم را به خوبی بفهمند و نیز از اهلم یکی را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را....»

خداوند متعال در جواب حضرت موسی علیه السلام نفرمود: به آرای مردم رجوع کن، تا وزیرت را انتخاب کنند، بلکه فرمود: { قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(2) «ای موسی آنچه از ما خواستی به تو عطا شد.»

آیه چهارم

خداوند متعال خطاب به حضرت داوودعلیه السلام می فرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(3) «ای داوود! ما تو را در روی زمین مقام خلافت دادیم تا در میان خلق خدا به حقّ حکم کنی.»

در این آیه نیز خداوند جعل منصب خلافت را به خود نسبت داده و متفرّع بر این جعل، او را امر می کند که بین مردم به حقّ حکم نماید.

آیه پنجم

و نیز می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(4) «و آنان را پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

در این آیه نیز نصب و جعل امامت را خداوند به خود نسبت داده است.

ص:76


1- 147. سوره طه، آیات 25 - 30.
2- 148. همان، آیه 36.
3- 149. سوره ص، آیه 26.
4- 150. سوره انبیا، آیه 73.

اگر کسی اشکال کند که همین تعبیر درباره ائمه ضلالت نیز به کار رفته است آنجا که خداوند می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(1) «و ما آنان را امامانی قرار دادیم که به دوزخ دعوت می کنند.»

در پاسخ می گوییم:

اوّلاً: در جای خود به اثبات رسانده ایم که جبر باطل است و هرگز خداوند متعال کسی را از طرف خود برای ضلالت مردم نصب و جعل نکرده است، بلکه این مردمند که برخی از آنان به اختیار خود فاسد شده و سبب فساد دیگران می گردند.

ثانیاً: این آیه از متشابهات است و لذا باید با ارجاع آن به محکمات قرآنی تفسیر نمود. و همان معنایی را که برای آیه { یضِلُّ مَنْ یشاءُ وَیهْدِی مَنْ یشاءُ} می کنیم برای آیه مورد سؤال نیز می توان کرد. به این معنا که خداوند عده ای را به جهت طغیان و سرکشی به حال خود رها می کند، و لذا به نهایت ظلالت و گمراهی رسیده و دیگران را نیز به دوزخ دعوت می کنند.

ثالثاً: ممکن است تعبیر به «جعل» در ائمه ظلالت از باب مقابله باشد، همان گونه که در آیه { وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً} خداوند مکر را از باب مقابله به خود نسبت داده است.

رابعاً: در مورد امامت به حقّ، خداوند تعبیر به هدایت کرده است: { یهْدُونَ ، ولی در مورد امامان به ضلالت تعبیر به دعوت کرده است: { یدْعُونَ إِلَی النّارِ} و بین این دو تعبیر فرق واضحی است.

خامساً: در مورد امامان هدایت، هدایشان به امر خدا است و لذا در آیه آمده است: { یهْدُونَ بِأَمْرِنا}، ولی در مورد امامان ظلالت این گونه تعبیری نیامده است.

روایات و مسأله نصّ بر امام

1 - ابن هشام نقل می کند: جماعتی از قبیله «بنی عامر بن صعصعه خدمت

ص:77


1- 151. سوره قصص، آیه 41.

رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت و خود را بر آنان عرضه نمود. شخصی از آنان به نام «بحیره بن فراس» به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بیعت کنیم، آن گاه که بر دشمنانت غلبه کردی، آیا ما بعد از تو حقّی در امر خلافت داریم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشینی من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار می دهد. او در جواب پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا ما گلوهای خود را هدف تیر و نیزه ها قرار دهیم تا شما به پیروزی برسی، ولی در خلافت و جانشینی تو سهمی نداشته باشیم؟ ما این چنین دینی را نمی پذیریم....»(1)

2 - ابن کثیر نیز به سند خود نقل می کند که قبیله «کنده» به خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر یافتی ما را در خلافت و جانشینی بعد از خود سهیم می گردانی؟

حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت برای خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار می دهد. آنان نیز به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردند: ما را به دینی که آورده ای حاجتی نیست.(2)

همو نقل می کند که «عامر بن طفیل» و «اربد بن قیس» در مدینه خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدند، عامر بن طفیل عرض کرد: ای محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتیازی برایم قرار خواهی داد؟ حضرت فرمود: هر امتیازی که مسلمانان دارند، به تو نیز خواهم داد. عامر گفت: آیا امر خلافت و جانشینی بعد از خود را به من وا می گذاری؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: امر امامت برای تو و قومت نخواهد بود.(3)

کسانی که از جانب خداوند ولایت دارند

کسانی که از جانب خداوند ولایت دارند

خداوند سبحان در قرآن کریم برای افرادی حقّ ولایت قرار داده است:

ص:78


1- 152. تاریخ طبری، ج 2، ص 84؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 32؛ سیره حلبی، ج 2، ص 3.
2- 153. سیره ابن کثیر، ج 2، ص 159.
3- 154. همان، ج 4، ص 114.
1 - ولایت خداوند متعال

خداوند سبحان می فرماید: { اَللَّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُوا...}؛(1) «خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند....»

2 - ولایت پیامبرصلی الله علیه وآله

خداوند سبحان می فرماید: { اَلنَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؛(2) «پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.»

3 - ولایت حضرت علی علیه السلام

خداوند سبحان می فرماید: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ ؛(3) «سرپرست و ولی شما، تنها خداست و پیامبر او و آن ها که ایمان آورده اند؛ همان ها که نماز را برپا می دارند، و در حال رکوع، زکات می دهند.»

4 - ولایت اهل بیت علیهم السلام

خداوند سبحان می فرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(4) «اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] را.»

بررسی آیات معارض

بررسی آیات معارض

برخی از اهل سنّت در ردّ نظریه نصّ به آیاتی از قرآن تمسّک کرده اند:

الف) خطاب های عمومی قرآن

محمّد یوسف موسی می گوید: «گاهی استدلال می شود بر سلطه امّت و این که امّت منشأ سلطه و سیادت است. به این که قرآن در بسیاری از آیات، خطاب های خود را متوجّه عموم مؤمنان می کند، بدان دلیل که امّت را صاحب حقّ در تنفیذ امور می داند و این، همان معنای حقّ سلطه امّت است.»(5)

ص:79


1- 155. سوره بقره، آیه 257.
2- 156. سوره احزاب، آیه 6.
3- 157. سوره مائده، آیه 55.
4- 158. سوره نساء، آیه 59.
5- 159. نظام الحکم فی الشریعه، ظافر قاسمی، ص 273.

این استدلال از جهاتی باطل است:

1 - خطاب های قرآن کریم در تکالیف - اعم از واجب عینی یا کفایی - متوجه مؤمنان است و این گونه تکالیف، طبیعت ولایی ندارد که تنفیذ آن منوط به حاکم باشد تا این که نتیجه گیری شود: قرآن حقّ سلطه را برای امّت قرار داده است.

آری، در برخی از موارد این گونه توهّم می شود؛ همانند آیه شریفه { الزّانِیهُ وَالزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَهَ جَلْدَهٍ}؛(1) «زن زناکار و مرد زناکار را هر کدام صد تازیانه بزنید.»

و نیز آیه: { وَالسّارِقُ وَالسّارِقَهُ فَاقْطَعُوا أَیدِیهُما...}؛(2) «دستان مرد و زن دزد را قطع کنید.»

هم چنین آیه: { وَالَّذِینَ یرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَهً}؛(3) «و آنان که به زنان پاک مؤمن نسبت زنا دهند؛ آن گاه چهار شاهد بر ادعای خود نیاورند آنان را به هشتاد تازیانه کیفر دهید.»

ولی با دقّت و تأمّل در آیات پی می بریم که خطاب آیات فوق به مجموع امّت نیست، تا از آن ها حقّ سیادت برای امّت استفاده شود، بلکه خطاب به اولی الأمر و کسانی است که حقّ قضاوتِ بین مردم را دارند.

2 - اگر حقّ سلطه برای امّت است، باید امام در حکمرانی اش از همه امّت رضایت بگیرد، در حالی که اهل سنّت معتقدند ولایت امام به بیعت برخی از اهل حلّ و عقد و حتّی یک نفر از علمای اهل حلّ و عقد نیز منعقد می شود.

3 - حاصل این نظریه آن است که هر کس متولّی امر امّت از جانب مردم شد، ولایتش شرعی و اطاعتش واجب است، هر چند فاسق و جائر باشد، در حالی که این دیدگاه منافات دارد با آیات و روایاتی که از دوستی و همکاری با ظالمین نهی کرده، و از حرمت اطاعت کسی که به غیر از احکام الهی حکم می کند سخن می گوید.

ص:80


1- 160. سوره نور، آیه 2.
2- 161. سوره مائده، آیه 38.
3- 162. سوره نور، آیه 4.

4 - با جمع بین آیات فوق و برخی از آیات دیگر؛ مانند: { ... وَلِیعْلَمَ اللَّهُ مَنْ ینْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیبِ...}،(1) استفاده می شود حقّ سلطه و سیادت از برای خداوند متعال است، ولی وظیفه مردم است که خدا و پیامبرش را یاری و اطاعت کنند.

ب) آیات خلافت

در برخی از آیات، اشاره شده به این که از برخی آیات، استفاده شده که خلافت از برای مجتمع است نه شخص معین؛ مثل قول خداوند متعال: { وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً...}؛(2) «و یادآور زمانی را که پروردگارت به ملائکه فرمود: همانا من در روی زمین خلیفه قرار می دهم.»

از این تعبیر استفاده کرده اند چون انسان خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است، پس حقّ سلطه نیز برای خود اوست.

در جواب می گوییم:

اوّلاً: از این آیات چنین استفاده می شود که بشر جانشین خداوند در آبادانی روی زمین است و این معنا ربطی به سلطه انسان بر خود ندارد. از همین رو می بینیم هنگامی که خلافت به معنای حکومت است، خداوند آن را به مردم نسبت نمی دهد، بلکه می فرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(3) «ای داوود! ما تو را جانشین خود در روی زمین قرار دادیم، پس بین مردم به حقّ حکم کن.»

ثانیاً: آیات خلافت عامّه - تکویناً نه تشریعاً - دلالت بر تفویض آبادانی زمین به بشر دارد؛ زیرا تشریع بر شرایطی خاص متوقف است.

ج) آیه امانت

خداوند متعال می فرماید: { إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَإِذا حَکَمْتُمْ بَینَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ؛(4) «خدا به شما امر می کند که البته امانت ها را به صاحبانشان برگردانید و چون میان مردم حکم می کنید به عدالت داوری کنید.»

ص:81


1- 163. سوره حدید، آیه 25.
2- 164. سوره بقره، آیه 30.
3- 165. سوره ص، آیه 26.
4- 166. سوره نساء، آیه 58.

از آیه فوق چنین استفاده کرده اند که مقصود از امانت، حکومت بین مردم است، به قرینه تفریعی که در آیه آمده است: { وَإِذا حَکَمْتُمْ به این معنا که حکم و حکومت بین مردم امانت است و آن ها صاحب و مالک تدبیر آن هستند؛ زیرا مخاطب این حکم آنانند و هر کس از طریق مردم انتخاب شد باید به عدل رفتار کند.

در جواب می گوییم: آیه شریفه بر فرض که خطابش به عموم مردم است، دلالت دارد بر این که مردم وظیفه دارند حکومت را به اهلش - که از جانب خدا منصوب است – واگذارند، نه آن که بگویند ما در آن حقّ داریم و بخواهند خود حاکم برگزینند.

ص:82

قرآن و نظریه اجماع

قرآن و نظریه اجماع

شیعه امامیه معتقد است تنها راه اثبات امامت و خلافت بر مردم از راه نصّ از جانب خداوند متعال و ابلاغ رسول صلی الله علیه وآله یا امام منصوص و منصوب قبل است و با اجماع مسلمین بر خلافت و زعامت کسی، خلافت او مشروعیت نمی یابد. در مقابل، اهل سنّت از آنجا که در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته اند، که همان خلافت ابوبکر است، و با تعصب های بی مبنا نمی توانند از آن دست بردارند، از این رو در صدد توجیه عمل انجام شده برآمده و می کوشند مشروعیت آن را به هر نحوی که ممکن است، درست نشان دهند. به همین جهت گاهی به اجماع امت تمسّک می کنند و آن را دلیل مستقلی بر مشروعیت حکومت می دانند. اینک تفصیل بحث را می آوریم.

دیدگاه های اهل سنّت درباره اجماع

تفتازانی در شرح مقاصد در بحث امامت می گوید: «امام به حقّ بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله نزد ما و معتزله و اکثر فرقه ها ابوبکر است، ولی نزد شیعه علی است. دلیل ما وجوهی است: وجه اوّل - که عمده دلیل است - اجماع اهل حلّ و عقد بر خلافت اوست.»(1)

ابن تیمیه می گوید: «اگر فقط عمر بن خطاب و گروهی که با او بودند با ابوبکر بر سر خلافت بیعت کرده بودند ولی بقیه صحابه از بیعت با ابوبکر سرباز می زدند، او خلیفه نمی شد، او وقتی امام مسلمانان شد که جمهور صحابه با او بیعت کردند.»(2)

ص:83


1- 167. شرح مقاصد، ج 5، ص 252.
2- 168. منهاج السنه، ج 1، ص 142.

ادله اهل سنّت

ادله اهل سنّت

عالمان اهل سنّت برای حجّیت و اعتبار اجماع، در تعیین خلیفه و موارد دیگر، چند دلیل آورده اند که به برخی از آن ها اشاره می نماییم:

آیات

1- خداوند متعال می فرماید: { وَمَنْ یشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُ الْهُدی وَیتَّبِعْ غَیرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّی وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَساءَتْ مَصِیراً}،(1) «و هرکس پس از روشن شدن راه حقّ بر او، با رسول خدا به مخالفت بر خیزد و راهی غیر از راه اهل ایمان پیش گیرد وی را به همان طریق باطل و راه ضلالت که برگزیده وا می گذاریم و او را به جهنم در افکنیم که آن مکان بر او منزلگاه بسیار بدی است.»

اهل سنّت از این آیه استفاده کرده اند که: مخالفت با آنچه مؤمنین بر آن اجماع کرده اند حرام است و کسی که این چنین کند به جهنم وارد خواهد شد.(2)

در جواب استدلال به آیه فوق می گوییم:

اوّلاً: تبعیت از غیر مؤمنان، بیان دیگری از مخالفت با رسول صلی الله علیه وآله است، و مراد از سبیل و راه مؤمنان همان اطاعت رسول صلی الله علیه وآله است. ومقصود آیه این است که هرکس که با رسول خدا مخالفت کند و از او پیروی نکند، آن گونه که مؤمنین متابعت کردند، جایگاهش در جهنم است.(3)

ثانیاً: شرط در این آیه شریفه از دو امرِ با هم تشکیل شده: یکی مخالفت رسول و دیگری مخالفت مؤمنین، حال اگر در مخالفت از مؤمنین مخالفت با رسول نباشد؛ یعنی یک شرط محقق نشود. جزا که ورود در جهنم است بر آن مترتّب نمی شود. همان گونه که شیعه امامیه با مخالفت اکثریت در خلافت ابی بکر، کار حرامی را انجام نداده است؛ زیرا به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله نسبت به خلافت علی علیه السلام، عمل کرده است.

ص:84


1- 169. سوره نساء، آیه 115.
2- 170. نظام الحکم فی الاسلام، محمّد فاروق نهبان، ص 370.
3- 171. اصول الفقه، خضری، ص 286، به نقل از غزالی.

ثالثاً: مراد از غیر سبیل مؤمنین ممکن است سبیل کافران؛ یعنی کفر باشد که در این صورت ربطی به اجماع مؤمنین ندارد، همان گونه که عضدی در شرح المختصر و تفتازانی در شرح الشرح می گویند.

رابعاً: آیه دلالت می کند بر وجوب متابعت مؤمنینی که ایمانشان ثابت است، نه مطلق مسلمین، واین چنین افراد در اقلیت قرار دارند.

خامساً: شیخ طوسی رحمه الله می فرماید: «الف و لام در «المؤمنین» روشن نیست که برای استغراق و شمول باشد، بلکه احتمال دارد مراد برخی از مؤمنین باشند، که با این احتمال استدلال ناتمام است.»(1)

2 - { وَاتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَی ،(2)«و دنبال کن راه کسی را که به سوی من بازگشته است.»

کیفیت استدلال این است که: خداوند متعال واجب کرده متابعت از راه هر کسی که به سوی خداوند بازگشته است که همان مسلمانانند.

ولی جواب از استدلال همانند جواب از استدلال به آیه قبل است. و توضیح اضافه ای که می توان داد این است: «انابه» در لغت به معنای رجوع است، ودر عرف و اصطلاح، برای توبه استعمال می شود، و در حقیقت آیه اشاره بر این دارد که باید از راه توبه کنندگان متابعت کرد، و به سوی خدا بازگشت.

3 - استدلال به آیه: { وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً}؛(3) «و این چنین شما را امّت وسط قرار دادیم.»

به این بیان که «وسط» به معنای عدل است، واگر امّت بر خطا اتفاق کنند، بر عدل نخواهد بود در حالی که مخالف این آیه است.

در جواب از استدلال به این آیه می گوییم:

ص:85


1- 172. عدّه الاصول، ج 2، ص 65.
2- 173. سوره لقمان، آیه 25.
3- 174. سوره بقره، آیه 143.

اوّلاً: نمی توان آیه فوق را حمل بر تمام افراد امّت یا تمام صحابه نمود؛ زیرا می دانیم که عده زیادی از امت و برخی از صحابه از خطّ عدالت خارج شدند همان گونه که قرآن در حقّ برخی از آنان به فاسق تعبیر می کند. ودر نتیجه باید آیه را بر افراد مخصوصی حمل نمود که به طور قطع عدالتشان بلکه عصمتشان ثابت است که همان اهل بیت علیهم السلام هستند، خصوصاً با در نظر گرفتن ذیل آیه که می فرماید: { لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ که این مجموعه از امّت شاهدان بر مردم در روز قیامتند. و می دانیم که شاهدان بر کلّ امت باید از علم غیب برخوردار باشند و اینان غیر از اهل بیت علیهم السلام معصومین علیهم السلام، که امامان بر این امتند، کسان دیگر نیستند.

ثانیاً: اتصاف این امت به عدالت، اقتضای عصمت آنان را ندارد تا اتفاق آنان به باطل محال باشد، چه بسا افرادی که عادل بودند ولی به باطل رفته اند؛ زیرا غالباً عادل کسی گفته می شود که عملاً گناه نمی کند.

4 - استدلال به قول خداوند متعال: { کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ...}،(1) «شما (مسلمانان حقیقی) نیکوترین امّتی هستید که بر آن قیام کردند که مردم را به نیکو کاری وادار می کنند واز کار بد باز می دارید.»

کیفیت استدلال آن است که: اتصاف امّت به خیر بودن، اقتضا دارد که بر خطا و باطل اتفاق نکنند. ولی در جواب از این استدلال می گوییم:

اوّلاً: آیه دلالت بر خیر بودن نسبی بر پیروان ادیان دیگر دارد؛ به این معنا که افراد این امّت از افراد امت های دیگر من حیث المجموع بهترند و این بدان معنا نیست که همه افراد این امّت خوبند.

ثانیاً: خیر بودن این امت به لحاظ امر به معروف و نهی از منکر است؛ ولی کسانی که نه تنها امر به معروف و نهی از منکر نمی کنند بلکه امر به منکر و نهی از معروف می نمایند، خیر بودن در آیه شامل حال آن ها نمی شود.

ص:86


1- 175. سوره آل عمران، آیه 110.

قرآن و رأی اکثریت

اشاره

یکی از اعتراض هایی که اهل سنّت بر شیعه امامیه دارند این است که شیعه امامیه در اقلیت است و اکثر مسلمانان اهل سنّتند، اگر تشیع برحقّ بود هیچ گاه در اقلّیت قرار نمی گرفت. لذا نمی توانیم ادّعا کنیم همه مسلمین برخلاف رفته اند، مگر گروهی به نام شیعه. شیخ سلیم البشری رئیس الأزهر مصر در عصر خود در مباحثاتش با سید شرف الدین عاملی - بعد از آن که تمام ادله او را متین و محکم می بیند - می گوید: «من نمی دانم چه بگویم، متحیرم، از طرفی دلایل تو را مشاهده می کنم همه را از حیث سند و دلالت، محکم، قوی و متین می بینم، ولی از طرف دیگر می بینم که بیشتر مسلمانان از امامت و ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام اعراض کرده و به آن اعتقاد ندارند، و شما شیعه را در اقلیت می بینم، لذا متحیرم که چه بگویم... .»(1)

پیش از هر بحثی باید روشن کنیم که آیا اکثریت محور حقّانیت است؟ آیا اگر اکثر مردم در مقابل اقلیتی ادعایی دارند، مجرد اکثریت داشتن، دلیل بر حقّانیت آنان است، و مجرد اقلیت بودن، دلیل بر بطلان آن است، یا این که وظیفه داریم ادله هر کدام را به خوبی نظر کنیم تا پی به حقّ و حقیقت ببریم؟

پاسخ به اشکال

الف) مخالفت با قرآن

با مراجعه به قرآن کریم پی می بریم که خداوند متعال هیچ گاه اکثریت را محور

ص:87


1- 176. المراجعات.

و میزان حقّ و حقیقت قرار نداده است؛ بلکه برعکس، بیشتر مردم را به این دلیل که همیشه و در طول تاریخ بر خلاف حقّ بوده اند مذمت و نکوهش کرده است. اینک به برخی از آیات در این زمینه اشاره می کنیم:

1 - { وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ یضِلُّوکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنْ یتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَ ؛(1) «و اگر پیروی کنی از اکثر مردم زمین، تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد، که اینان جز از پی گمان نمی روند.»

2 - { وَإِنَّ کَثِیراً لَیضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَیرِ عِلْمٍ ؛(2) «و بسیاری به هوای نفس خود از روی نادانی به گمراهی روند.»

3 - { وَما یتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلّا ظَنّاً}؛(3) «اکثر این مردم به غیر از گمان باطل خود، از چیزی پیروی نمی کنند.»

4 - { وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یجْهَلُونَ ؛(4) «ولی اکثر آنان جاهلند.»

5 - { بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ، وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَاْلأَرْضُ وَمَنْ فیهِنَّ بَلْ أَتَیناهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ ؛(5) «بلکه او [در کمال عقل دین حقّ را بر آن ها آورده، و لکن اکثر آن ها از حقّ متنفّرند. و اگر حقّ تابع هوای نفس آنان شود همانا آسمان و زمین و هر چه در آن هاست، فاسد خواهد شد، بلکه ما اندرز قرآن بزرگ را بر آن ها فرستادیم و آنان به ناحقّ از آن اعراض کردند.»

6 - { وَما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ ؛(6) «و اکثر اینان به خدا ایمان نمی آورند.»

7 - { وَما وَجَدْنا ِلأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ}؛(7) «اکثر مردمان را در عهد استوار ندیدیم.»

8 - { وَأَکْثَرُهُمْ لا یعْقِلُونَ ؛(8) «و بیشتر آنان خرد را به کار نمی بندند.»

9 - { کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیاً لِقَوْمٍ یعْلَمُونَ، بَشیراً وَنَذیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ

ص:88


1- 177. سوره انعام، آیه 116.
2- 178. همان، آیه 119.
3- 179. سوره یونس، آیه 36.
4- 180. سوره انعام، آیه 111.
5- 181. سوره مؤمنون، آیه، 70و71.
6- 182. سوره شعراء، آیه 8.
7- 183. سوره اعراف، آیه 102.
8- 184. سوره مائده، آیه 103.

فَهُمْ لا یسْمَعُونَ ؛(1) «کتابی که آیات جامعش را به زبان عربی فصیح برای دانشمندان مبین ساخته است. قرآنی است که نیکان را بشارت می دهد و بدان را می ترساند، امّا اکثر مردم اعراض کرده اند و به نصایحش گوش نمی دهند.»

10 - { أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یسْمَعُونَ أَوْ یعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلّا کَاْلأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً}؛(2) «یا می پنداری که اکثر این کافران حرفی می شنوند یا فکر و تعقّلی دارند؟ اینان در بی عقلی بسی مانند چهار پایانند، بلکه گمراه تر و نادان تر.»

11 - { بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ ؛(3) «امّا اکثر این مشرکان حقّ را نمی شناسند و در نتیجه از آن اعراض می کنند.»

12 - { وَقَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکُورُ}؛(4) «و کمی از بندگان من شکرگزارند.»

13 - { وَما أَکْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ ؛(5) «و تو هرچند جهد و ترغیب در ایمان مردم کنی باز اکثر آنان ایمان نخواهند آورد.»

14 - { وَإِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطآءِ لَیبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَقَلیلٌ ما هُمْ ؛(6) «و چه بسیار معاشران و شریکان که در حقّ یکدیگر تعدّی می کنند مگر آنان که اهل ایمان و دارای عمل صالحند که آن ها هم بسیار کم هستند.»

و آیات دیگری، که دلالت دارند بر این که هیچ گاه اکثریت، محور و میزان حقانیت نبوده و نخواهد بود؛ بلکه برعکس، همیشه بیشتر مردم بر باطل بوده و کمی از آنان دارای ایمان و عمل صالح بوده و شکرگزار پروردگارند.

سؤال: تمام جوامع اسلامی و انسانی بر اکثریت آراء و خواست مردم استناد نموده و آن را قانونی و معتبر و درخور عمل می دانند.

چرا قرآن اکثریت را تحقیر نموده و نظریه و خواست اکثریت را با لفظ: { اکثرهم لا یعقلون ، { اکثرهم لا یعلمون و ... نکوهش می کند و رأی اکثریت را ردّ می نماید؟

ص:89


1- 185. سوره فصلت، آیات 3 و 4.
2- 186. سوره فرقان، آیه 44.
3- 187. سوره انبیا، آیه 24.
4- 188. سوره سبأ، آیه 13.
5- 189. سوره یوسX?آیه 103.
6- 190. سوره ص، آیه 24.

آیا سرزنش اکثریت، یک سنّت ثابت و یک قانون تکوینی است، یا مخصوص زمان و مکان خودش بوده است؟

پاسخ: قبل از پاسخ، مناسب است نگاه اجمالی به آیاتی که در مذمّت اکثریت وارد شده است، داشته باشیم. بیش از شصت مورد است که قرآن به گونه ای اکثریت را با تعبیرهای مختلف سرزنش کرده، که به برخی از این موارد اشاره می شود:

1 - برخی از موارد درصدد سرزنش اکثر مردمی است که آیات الهی را انکار می کنند و به خدا ایمان نمی آورند که این مورد بیشتر درباره اهل کتاب و انکار آنان نسبت به آیات الهی است؛ مانند:

الف) { وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْکِتابِ لَکانَ خَیراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَکْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ ؛(1) «اگر اهل کتاب ایمان آورند، برای آن ها بهتر است ولی تنها عده کمی از آن ها با ایمانند و بیشتر آن ها فاسقند.» [خارج از اطاعت پروردگار و منکر آیات الهی هستند].

ب) { ... ما کانُوا لِیؤْمِنُوا إِلّا أَنْ یشاءَ اللَّهُ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یجْهَلُونَ ؛(2) «هرگز ایمان نمی آورند. مگر آن که خدا بخواهد ولی بیشتر آن ها نادانند.»

ج) { وَما یؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلّا وَهُمْ مُشْرِکُونَ ؛(3) «بیشتر مردم به خدا ایمان نیاورند مگر این که مشرک باشند.»

2 - برخی از موارد در صدد سرزنش از اکثر مردمی است که رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله و قرآن را انکار می کنند؛ مانند:

الف) { إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یؤْمِنُونَ ؛(4) «پس تردیدی در آن نداشته باش که آن حقّ است از پروردگارت، ولی بیشتر مردم ایمان نمی آورند.»

ب) { وَما أَرْسَلْناکَ إِلّا کَافَّهً لِلنّاسِ بَشیراً وَنَذیراً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ ؛(5)

ص:90


1- 191. سوره آل عمرن، آیه 110.
2- 192. سوره انعام، آیه 111.
3- 193. سوره یوسف، آیه 106.
4- 194. سوره هود، آیه 17.
5- 195. سوره سبأ، آیه 28.

«و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا [آن ها را به پاداش های الهی بشارت دهی و [از عذاب بترسانی ولی بیشتر مردم نمی دانند.»

ج) { أَمْ یقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ ؛(1) «یا می گویند او دیوانه است، ولی او حقّ را برای آنان آورده، امّا بیشترشان از حقّ کراهت دارند [و گریزانند].»

3 - برخی از این موارد در صدد نکوهش اکثر مردمی است که قیامت را انکار می کنند؛ مانند:

الف) { وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیمانِهِمْ لا یبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یمُوتُ بَلی وَعْداً عَلَیهِ حَقّاً وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ ؛(2) «آن ها سوگندهای شدید به خدا یاد کرده اند که هرگز خداوند کسی را که می میرد بر نمی انگیزد، آری این «بعث» وعده قطعی خداست ولی بیشتر مردم نمی دانند.»

ب) { إِنَّ السّاعَهَ َلآتِیهٌ لا رَیبَ فیها وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یؤْمِنُونَ ؛(3) «روز قیامت به یقین آمدنی است و شکی در آن نیست ولی اکثر مردم ایمان نمی آورند.»

ج) { قُلِ اللَّهُ یحِییکُمْ ثُمَّ یمِیتُکُمْ ثُمَّ یجْمَعُکُمْ إِلی یوْمِ الْقِیامَهِ لا رَیبَ فِیهِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یعْلَمُونَ ؛(4) «بگو: خداوند شما را زنده می کند و سپس می میراند، بار دیگر در روز قیامت که در آن تردیدی نیست گرد آوری می کند، ولی بیشتر مردم نمی دانند.»

این آیات و بسیاری از آیات دیگر، برخی صفات مذموم با تعبیر فسق، کفر، کذب، شرک، جدل، اضلال، جهل و... را برای اکثریت اثبات می کند و با تعبیر { أَکْثَرُهُمْ فاسِقُونَ ، { أَکْثَرُهُمْ کافِرون ، { أَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ ، { أَکْثَرَهُمْ لا یعْلَمُونَ ، { أَکْثَرُهُمْ لا یؤْمِنُونَ ، { أَکْثَرَهُمْ لا یشْکُرُونَ و... نام می برد.

در تمام این موارد، مناسبتی بین مذمّتی که قرآن از این گروه کرده، با کاری که این

ص:91


1- 196. سوره مؤمنون، آیه 70.
2- 197. سوره نحل، آیه 38.
3- 198. سوره غافر، آیه 59.
4- 199. سوره جاثیه، آیه 26.

گروه انجام داده اند وجود دارد؛ به عنوان نمونه، آنجا که نسبت به نعمت های الهی ناسپاسی کرده اند، خداوند می فرماید: { أَکْثَرَهُمْ لا یشْکُرُونَ ؛ «اکثر آنان شکر نعمت را به جا نمی آورند»، طبیعی است بین شکر و نعمت تناسب وجود دارد.

با توجّه به مطالب گذشته در پاسخ به سؤال فوق می گوییم:

اکثریتی که در قرآن مجید، تحقیر شده اند، اکثریت «کمّی و عددی» است، نه اکثریت «کیفی»؛ زیرا بر خلاف آنچه در نظر بعضی مسلّم است که اکثریت های عددی همواره راه صحیح را می پیمایند، قرآن کریم در آیات متعددی این موضوع را نفی کرده و برای آن اهمیتی قائل نیست و در واقع، مقیاس حقّ و حقانیت را اکثریت «کیفی» می داند نه «کمّی و عددی»، گرچه در جوامع کنونی برای اداره اجتماع، بر آرای اکثریت تکیه می کنند، ولی نباید فراموش کرد که این نوعی اجبار و به بن بست رسیدن است؛ زیرا در یک جامعه مادی هیچ ضابطه ای که خالی از اشکال و ایراد باشد برای اتّخاذ تصمیم ها و تصویب قوانین نیست.

از این رو، بسیاری از دانشمندان با اعتراف به این حقیقت که در بسیاری از موارد نظر اکثریت اشتباه آمیز است، مجبور به پذیرش آن شده اند، چون راه دیگری ندارند. پس به طور خلاصه باید گفت: «اکثریت، راه حل است نه راه حقّ.» اگرچه این راه حلّ را در مورد تعیین امام قبول نداریم چون آن را به نصّ از جانب خداوند می دانیم.

به هرحال در یک جامعه معتقد به رسالت انبیا، انسان هیچ گونه اجباری برای پیروی نظر اکثریت در تصویب قوانین نمی بیند؛ زیرا برنامه ها و قوانین انبیا از جانب خدای حکیم و آگاه به مصالح بندگان نازل شده و خالی از هرگونه نقص و اشتباه است و با آنچه اکثریت «جایز الخطا» تصویب می کنند، قابل مقایسه نیست، چنان که خداوند متعال می فرماید: { وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی اْلأَرْضِ یضِلُّوکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ ؛(1) «و اگر از اکثر کسانی که روی زمین هستند پیروی کنی تو را از راه خدا گمراه می کنند.»

ص:92


1- 200. سوره انعام، آیه 116.

در حقیقت، قرآن کریم با این نکوهش و سرزنش، با یک طرز تفکّر خطرناک مبارزه می کند و همه بشریت را به سوی دست آوردهای انبیای الهی راهنمایی می نماید تا با پیوستن به این قافله راستین، خود و جامعه کنونی را از ورطه هلاکت، نجات بخشند.

ممکن است در اینجا این پرسش پیش آید که چرا نسبت به گروه هایی؛ مانند: کافران و مشرکان، با آن که به طور کلی بد هستند، تعبیر اکثریت کرده است؟

در پاسخ باید گفت: چون قرآن کریم کتاب هدایت و تربیت است، حقوق اقلیت و گروه کم را هم از آن ها ضایع نمی سازد؛ از این رو، اگر اندکی که انسانیت خود را از دست نداده اند در بین آن ها باشند آنان را از دایره نکوهش خارج می سازد تا حقشان ادا شود و از طرفی نمی خواهد راه را بر همگان مسدود سازد.

و امّا در پاسخ به پرسش دوم (آیا مذمّت اکثریت یک سنّت ثابت و...) باید گفت:

این تحقیر و نکوهش، سنتی ثابت و تکوینی نیست؛ زیرا اگر مغزهای متفکّر و مصلحان دلسوز اندیشه وران و جوامع بشری تلاش و کوشش همه جانبه ای برای هدایت و روشن ساختن توده های مردم انجام دهند و جوامع انسانی، به اندازه کافی رشد فکری و اخلاقی و اجتماعی بیابند، به طور مسلّم چنین اکثریتی، به حقیقت نزدیک خواهد بود و آن زمان نکوهش قرآن مجید شامل این گونه اکثریت ها نخواهدشد.

در هر حال، اکثریت غیر رشید، ناآگاه یا فاسد و منحرف چه مشکلی را می تواند از سر راه خود و دیگران بردارد!؟

پس تنها اکثریت، کافی نیست، بلکه اگر اکثریت از رهبری صحیح و تعلیمات درستی بهره مند گردد و به اصطلاح، یک اکثریت به تمام معنا رشید شود، آن گاه ممکن است تمایلات او مقیاسی برای سنجش خوب و بد و تصویب قوانین باشد و این امر ممکن نیست مگر در سایه تعالیم انبیا و اولیای الهی.

پس اگر قرآن مجید این گونه با شدّت، اکثریت را تحقیر و نکوهش می کند منظورش آن اکثریت غیر رشید و هدایت نشده است.

ص:93

ب) لزوم متابعت از حقّ

از مجموعه ادلّه قرآنی و روایی استفاده می شود که وظیفه انسان، متابعت از حقّ است، و لو پیروان آن در اقلیت باشند؛ زیرا بنای سنّت اسلامی بر متابعت از حقّ استوار است، نه موافقت با طبع، و این مطلب از واضح ترین بیانات قرآنی است؛ خداوند متعال می فرماید: { هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَدینِ الْحَقِ ،(1) { وَاللَّهُ یقْضی بِالْحَقِ ،(2){ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ(3)} و { لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَلکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ .(4)

خداوند متعال در این آیات اشاره نموده که محور و میزان، متابعت حقّ است، و از طرفی این را می دانیم که حقّ هیچ گاه موافق با طبع ها و هواهای اکثر مردم نیست. آن گاه خداوند لزوم موافقت هواهای اکثریت را ردّ می کند، به جهت آن که به فساد می انجامد؛ آنجا که می فرماید: { أَمْ یقُولُونَ بِهِ جِنَّهٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَاْلأَرْضُ وَمَنْ فیهِنَّ بَلْ أَتَیناهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ .(5)

ابوعبیده معتزلی به هشام بن حکم عرض کرد: دلیلِ صحت عقیده ما و بطلانِ عقیده شما این است که شما در اقلیت قرار دارید و ما در اکثریت. هشام بن حکم در جواب فرمود: تو با این کلامت به ما ایراد نمی کنی بلکه در حقیقت ایرادت بر نوح علیه السلام است؛ زیرا او در میان قومش 950 سال درنگ کرد و مردم را شب و روز به نجات دعوت نمود، ولی غیر از عده کمی به او ایمان نیاوردند.(6)

ص:94


1- 201. سوره توبه، آیه 33.
2- 202. سوره غافر، آیه 20.
3- 203. سوره عصر، آیه 3.
4- 204. سوره زخرف، آیه 78.
5- 205. سوره مؤمنون، آیه 71.
6- 206. بحارالأنوار، ج 47، ص 410.

قرآن و نظریه شورا

قرآن و نظریه شورا

آیا نفس شورا به حکومتِ شخصی که از آن طریق انتخاب می شود، مشروعیت و اعتبار می بخشد یا باید امام و حاکم اسلامی از جانب خداوند منصوب گردیده و پیامبرش به مردم ابلاغ نماید؟

اهل سنّت برای شورا اعتبار خاصّی قائل بوده و می گویند: حکومت کسی که از راه شورا و مشورتِ تعدادی از اهل حلّ و عقد به دست آمده، مشروعیت پیدا می کند و او خلیفه و جانشین رسول خدا صلی الله علیه وآله و حاکم اسلامی خواهد بود. در مقابل، شیعه امامیه این نظریه را قبول ندارد و معتقد است امام باید از جانب خداوند منصوب گردد. و در عصر غیبت وظیفه علما، تنها تطبیق معیارهای رهبری بر شخص لایق است، که این معیارها توسط پیامبرصلی الله علیه وآله و امام منصوب از جانب خداوند متعال بیان شده است.

دیدگاه اهل سنّت

نظام شورایی نزد اهل سنّت شکل خاصی ندارد، بلکه - به تبع امر انجام شده بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله - آن را به دو بخش تقسیم کرده اند:

1 - نظام شورای ابتدایی؛ همان گونه که در بیعت ابوبکر اتفاق افتاد.

2 - نظام شورایی بین چند نفر که خلیفه پیشین آن را تعیین می نماید؛ همانند کاری که عمر بن خطاب انجام داد.

تفتازانی می گوید: «امامت چند روش دارد: یکی بیعت اهل حلّ و عقد از علما

ص:95

و سرشناسان. و دیگری: استخلاف و عهد امام قبل و امر را شورایی کردن. البته خلیفه در نظام شورایی معین نیست، بلکه اصحاب شورا دور هم جمع می شوند و با مشاوره بر یک نفر توافق می کنند.»(1)

قرطبی - پس از مستحب دانستن شورا - می گوید: «عمر بن خطاب خلافتی را که از اعظم امور است، شورایی کرد.»(2)

و جهت آن این است که به عمر خبر رسیده بود که زبیر می گوید: اگر عمر از دنیا رفت با علی علیه السلام بیعت خواهیم کرد،(3) و چون او با امامت و خلافت علی علیه السلام موافق نبود، از این رو با اصل بیعت مخالفت کرد و امر را تنها از راه شورا و مشورت مشروع دانست و تهدید کرد که هرکس بعد از این دستور، موضوع بیعت را مطرح کند و بخواهد از این راه، امامت و خلافت را ثابت کند، خطر مرگ در کمین اوست؟(4)

یکی از راه های اثبات خلافت و امامت حاکم اسلامی نزد اهل سنّت، شورا است؛ یعنی حاکمی که از این طریق برگزیده می شود مشروع است. اینک دلایل قرآنی اهل سنّت را بررسی کرده و آن ها را نقد می کنیم:

الف) آیه { وَشاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ}:

خداوند می فرماید: { فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ؛(5) «پس به [برکت رحمت الهی، با آنان نرم خو و پرمهر شدی و اگر تندخو و سخت دل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده می شدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار[ها] با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن.»

ص:96


1- 207. شرح المقاصد، ج 2، ص 272، چاپ استانبول.
2- 208. تفسیر قرطبی، ذیل آیه شوری.
3- 209. ارشاد الساری، ج 10، ص 19.
4- 210. صحیح بخاری، کتاب الحدود، باب رجم الحبلی من الزنا، ح 6442، مسند احمد، ج 1، ص 56.
5- 211. سوره آل عمران، آیه 159.

با این آیه بر حجّیت شورا در تمام امور استدلال شده؛ زیرا خداوند پیامبرصلی الله علیه وآله را به این امر دعوت کرده و ما نیز باید در این ایشان به او اقتدا نماییم.

جواب:

1 - مخاطب در آیه کسی است که حکومتش ثابت شده، آن گاه مأمور است تا با مردم به مشورت بپردازد، و امّا این که امر خلافت نیز به شورا ثابت می گردد، نمی توان از این آیه اثبات نمود.

2 - مقصود از کلمه «امر» در آیه شریفه، شؤون اجتماعی است که مربوط به مردم است و امّا این که امر خلافت از شؤون مردم است، هنوز مورد بحث است.

3 - ظاهر آیه کریمه و مستفاد از کلمه «شورا» مجرّد استشاره و مشورت با مردم در حوادث مختلف است، قبل از صدور حکم، نه این که انتخاب حکم نیز باید تابع رأی مشورت کنندگان باشد.

4 - ذیل آیه دلالت دارد بر این که نفس مشاوره و مشورت، موجب الزام برای حاکم اسلامی نمی شود، بلکه این نظر اوست که در صدور حکمش تأثیر دارد؛ زیرا در ذیل آیه می فرماید: { فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ؛ «و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکّل کن.» اگر چه عزم او برخلاف رأی مردم باشد. و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به عبداللَّه بن عباس می فرماید: «بر توست که نظر خود را بگویی و بر من است که در آن نظر کنم، اگر رأیم با تو مخالف بود، باید از من اطاعت کنی.»(1)

5 - آیه فوق در ذیل آیات مربوط به جنگ است و این می رساند که مشورت، تنها به جهت تألیف و قلوب جنگجویان بوده، تا خود را در امر جنگ سهیم و مسؤول بدانند.

توضیح این که: آیه فوق در ضمن آیات 139 تا 166 آل عمران است، که همه آن ها درباره جنگ های پیامبرصلی الله علیه وآله است، که چگونه مسلمانان، آن حضرت را یاری دادند. از این رو فخر رازی می گوید: «آیه فوق مخصوص جنگ است؛ یعنی خداوند متعال،

ص:97


1- 212. نهج البلاغه، عبده، ج 2، ص 212.

پیامبر گرامی اش را امر به مشورت با اصحابش در قضایای جنگ نموده است. آن گاه می گوید: الف و لام در «الامر» برای عهد است و معهود در این آیه، جنگ و ملاقات با دشمن است.(1)

ابن عباس می گوید: بعد از نزول آیه { وَشاوِرْهُمْ فِی اْلأَمْرِ}، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آگاه باشید، خدا و پیامبرش از مشورت کردن بی نیازند، لکن خداوند مشورت را رحمتی برای امّتم قرارداد....»(2)

ب: آیه { وَأَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ

خداوند متعال می فرماید: { وَالَّذِینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلاهَ وَأَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُونَ ؛(3) «و کسانی که [ندای پروردگارشان را پاسخ [مثبت ]داده و نماز برپا کرده اند و کارشان در میانشان مشورت است و از آنچه روزی شان داده ایم انفاق می کنند.»

استدلال به آیه شریفه به این صورت است که: کلمه «امر» مصدر است و هرگاه اضافه شود، افاده عموم می کند، در نتیجه مستفاد از آیه شریفه آن است که مردم در تمام شؤون خود؛ از جمله امر خلافت، باید به مشورت بپردازند.

جواب:

1 - آیه در اموری ترغیب به مشورت می کند که مربوط به خود مردم است، امّا این که امر تعیین خلیفه و حاکم اسلامی به دست مردم است و به آن ها واگذار شده، جای بحث و بررسی دارد.

2 - مشورت در امری صحیح است که حکمی از خدا و رسول صلی الله علیه وآله درباره آن نرسیده باشد، وگرنه هیچ کس حقّ ندارد در مقابلِ حکم خدا و رسول، از خود نظری اعمال کرده و به اجرا گذارد. خداوند متعال می فرماید: { وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَهٍ إِذا

ص:98


1- 213. تفسیر فخر رازی، ذیل آیه فوق.
2- 214. در المنثور، ج 2، ص 359.
3- 215. سوره شوری، آیه 38.

قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یکُونَ لَهُمُ الْخِیرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً}؛(1) «و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد، و هرکس خدا و فرستاده اش را نافرمانی کند قطعاً دچار گمراهی آشکار گردیده است.»

و نیز می فرماید: { وَرَبُّکَ یخْلُقُ ما یشآءُ وَیخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیرَهُ}؛(2) «پروردگار تو هرچه را بخواهد می آفریند و برمی گزیند و آنان اختیاری ندارند.»

3 - امّت اسلامی در مسئله تعیین خلیفه و حاکم با نظام شورایی اُنسی نداشته است و تنها با دو آیه، بدون بیان کیفیت و خصوصیات آن، نمی توان نظام شورایی را ثابت نمود.

ص:99


1- 216. سوره احزاب، آیه 36.
2- 217. سوره قصص، آیه 68.

ص:100

قرآن و نظریه بیعت

قرآن و نظریه بیعت

از جمله مباحثی که فقها و متکلّمان مطرح کرده اند این است که آیا بیعت مردم با شخصی به عنوان حاکم اسلامی، یا بیعت اهل حلّ و عقد و یا حتّی بیعت دو یا یک نفر، به حکومت آن شخص مشروعیت می بخشد یا این که مشروعیت حکومت هر شخص، از آنجا که حاکمیت و حکومت بالاصاله از برای خداست، باید از جانب خداوند – با واسطه یا بدون واسطه - ثابت شود و بیعت مردم در حقیقت التزامی عملی از جانب آنان و تعهدی است بر گوش دادن به سخنان حاکم و اطاعت کردن از دستورهایش. و این بیعت، عهدی است که فایده اش تنها برای بیعت کننده است؟

اهل سنّت قول اوّل، و شیعه امامیه قول دوم را برگزیده اند. اکنون به بررسی این موضوع می پردازیم.

رأی اهل سنّت

فقها و متکلمان اهل سنّت یکی از مصادیق تفویض شرعی؛ به تعبیری دیگر اسبابِ مشروعیت بخشیدن به حکومت را بیعت عموم مردم، یا بیعت اهل حلّ و عقد می دانند و معتقدند که خلافت و زعامت به توسط آن مشروع می گردد. برخلاف شیعه امامیه که تنها نظریه نصّ را قبول دارند و بیعت را سببِ مشروعیت حکومت و حکم نمی دانند، بلکه تنها التزامی عملی از جانب مردم به رهبر می دانند که با آن، حکومتش فعلیت پیدا می کند.

اینک آرای اهل سنّت را نقل می کنیم:

1 - ابوالحسن علی بن محمّد ماوردی (متوفای 450 ه.ق) می گوید:

ص:101

«اگراهل حلّ و عقد برای تعیین امام تفحّص کنند تا کسی را بیابند که شروط امامت در او به طور اکمل جمع است؛ آن گاه با وی بیعت کنند، امامت برای او ثابت می شود. از همین رو بر تمام مردم است که با وی بیعت کرده و التزام به اطاعت او دهند.»(1)

2 - قاضی عبدالجبار معتزلی (متوفای 415 ه.ق) می گوید:

«اگر برخی از اهل حلّ و عقد کسی را به عنوان امام معرفی کردند، او امام مردم می گردد و بر بقیه واجب است که امامت او را بپذیرند. از همین رو بیعت نکردن سایر افراد امّت در انعقاد امامت او تأثیری ندارد؛ زیرا عقد امامت به مجرّد بیعت اهل حلّ و عقد تمام می شود....»(2)

3 - ابن تیمیه (متوفای 728 ه.ق) می گوید:

«مقصود از امامت تنها به قدرت و سلطنت حاصل می گردد و اگر با کسی بیعتی صورت گرفت، این قدرت و سلطنت برای او حاصل شده و او امام مردم است... .»(3)

4 - دکتر محمّد خالدی اردنی می گوید:

«بیعت بر تمام مسلمانان واجب است و آن حقِّ هر مسلمانی - مرد یا زن - است؛ زیرا بیعت تنها راه شرعی در تولیت و عزل است. از آنجا که تعیین خلیفه واجب است، و این عمل بدون بیعت تمام نمی شود، پس مقدمه واجب - که بیعت است - نیز واجب است.»(4)

5 - دکتر طه حسین می گوید:

«امر خلافت به طور کلّی قائم بر بیعت (رضایت مردم) است. پس در حقیقت خلافت عقدی است بین حاکمان و مردم....»(5)

ص:102


1- 218. الأحکام السلطانیه، ماوردی، ص 7.
2- 219. مغنی، قاضی عبدالجبار، ص 303، جزء 20، قسم اول.
3- 220. منهاج السنه، ج 1، ص 141.
4- 221. البیعه فی الفکر السیاسی، ص 37.
5- 222. نظام الحکم فی الشریعه، ظافر قاسمی، ص 271.

نقد ادله بیعت

ممکن است کسی بگوید که از آیات قرآن استفاده می شود که بیعت، به حکم و حاکمیت مشروعیت می بخشد. آنجا که خداوند می فرماید:

الف) { یا أَیهَا النَّبِی إِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یبایعْنَکَ عَلی أَنْ لا یشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیئاً وَلا یسْرِقْنَ وَلا یزْنِینَ...}؛(1) «ای پیامبر! هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزی را شریک خدا قرار ندهند، دزدی و زنا نکنند....»

ب) { إِنَّ الَّذِینَ یبایعُونَکَ إِنَّما یبایعُونَ اللَّهَ ؛(2) «کسانی که با تو بیعت می کنند [در حقیقت تنها با خدا بیعت می نمایند.»

ج) { لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یبایعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ}؛(3) «خداوند از مؤمنان، هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند، راضی و خشنود شد.»

پاسخ: اوّلاً: از این آیات استفاده می شود که مؤمنان با پیامبرصلی الله علیه وآله در اموری بیعت کردند که امر آن به دست خودشان بود، نه این که بر حاکمیت و ولایت رسول خداصلی الله علیه وآله با او بیعت کرده باشند. در حقیقت از آن جهت با پیامبرصلی الله علیه وآله بیعت بر نصرت کردند که از جانب خداوند بر آنان ولایت داشت.

ثانیاً: با مراجعه تاریخی به بیعت های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله پی خواهیم برد که همه آن ها در راستای التزام عملی به گوش فرا دادن و اطاعت از دستورات پیامبر صلی الله علیه وآله بوده است.

ص:103


1- 223. سوره ممتحنه، آیه 12.
2- 224. سوره فتح، آیه 10.
3- 225. سوره فتح، آیه 18.

ص:104

قرآن و عصمت امام

قرآن و عصمت امام

خداوند متعال در قرآن کریم از جهات مختلف، به عصمت امام اشاره کرده است، اینک به برخی از این آیات اشاره می کنیم:

آیه ابتلاء

آیه ابتلاء

یکی از آیاتی که دلالت بر لزوم عصمت امام دارد آیه «ابتلاء» است. خداوند متعال می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(1) «و یادآور زمانی را که خداوند، ابراهیم را به امتحاناتی آزمایش نمود و او از عهده آن ها به خوبی برآمد و آن ها را تامّ و تمام به جای آورد. خداوند فرمود: حال من تو را بر مردم امام قرار دادم. ابراهیم گفت: آیا امامت را در ذریه من نیز قرار دادی؟ خداوند فرمود: عهد من به ستمکاران نخواهد رسید.»

از این آیه به خوبی استفاده می شود که امام باید از مقام عصمت برخوردار باشد. اینک درصدد بررسی این آیه و استظهار عصمت امام از آن بر خواهیم آمد.

مفهوم «ابتلاء»

«ابتلاء» و «بلاء» هر دو به یک معنا آمده است. عرب می گوید: «بلوته وابتلیته» یعنی او را در مشکلی قرار دادم تا صفات و خصوصیاتش را ظاهر گرداند. و این در غالب موارد به جهت شناخت چیزی است که برای انسان از کسی مجهول است. قریب به همین معنا، کلمات «اختبار»، «امتحان» و «فتنه» است.

ص:105


1- 226. سوره بقره، آیه 124.

ظاهر این است که شناخت، از اهداف ابتلا و امتحان است نه این که جزء معنای آن باشد، به گونه ای که اگر از کلمه «ابتلاء» شناخت بیرون برود استعمالش مجاز می باشد.

امتحانات الهی

از آنجا که خداوند متعال علّام الغیوب است، امتحانات او به جهت شناسایی حال شخص مبتلی نیست، بلکه تنها به خاطر اظهار و روشن کردن حال و وضعیت و قابلیت اوست. خداوند متعال اگر کسی را امتحان می کند آنچه در نهان ذات او نهفته است بیرون می آورد، و آنچه از استعدادها در او مخفی است به فعلیت می رساند. این مطلب مطابق برخی از آیات، غایت و هدف از خلقت برشمرده شده است. خداوند متعال می فرماید: { اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاهَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً}؛(1) «آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل می کنید.»

و نیز در جایی دیگر می فرماید: { إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَهً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً}؛(2) «ما آنچه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم، تا آن ها را بیازماییم که کد امینشان بهتر عمل می کنند!.»

مقصود از «کلمات»

«کلمه» چیزی است که انسان به آن تکلّم می کند، و بر مفرد و جمله و چیزی که این دو از آن حکایت می کنند، اطلاق می شود.

در قرآن کریم لفظ «کلمه» بر سه معنا اطلاق شده است:

1 - لفظی که حکایت از معنایی دارد؛ خداوند متعال می فرماید: { کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ ؛(3) «سخن بزرگی از دهانشان خارج می شود!.»

2 - معنایی که لفظ از آن حکایت می کند؛ خداوند متعال می فرماید: { مَثَلاً کَلِمَهً طَیبَهً کَشَجَرَهٍ طَیبَهٍ...}؛(4) «کلمه طیبه را به درخت پاکیزه ای تشبیه کرده.»

ص:106


1- 227. سوره ملک، آیه 2.
2- 228. سوره کهف، آیه 7.
3- 229. سوره کهف، آیه 5.
4- 230. سوره ابراهیم، آیه 24.

3 - موجودات خارجی با قطع نظر از این که معنای لفظ خاصی باشند: خداوند متعال می فرماید: { وَکَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیمَ وَرُوحٌ مِنْهُ ؛(1) «و کلمه [و مخلوق اوست، که او را به مریم القا نمود.»

و جهت آن این است که وجود امکانی چیزی جز با کلمه «کن» ایجادی نیست آنجا که خداوند می فرماید: { إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ ؛(2) «مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است؛ که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: "موجود باش!" او هم فوراً موجود شد.»

و نیز ممکن است که نام گذاری موجودات خارجی به «کلمه» به این جهت باشد که دلالت بر وجود خدا دارد همان گونه که لفظ از معنا پرده برمی دارد و براو دلالت می کند.

در مورد آیه احتمال دارد که هر سه معنا مقصود باشد؛ زیرا ممکن است که مراد به «کلمات» در آیه، او امری باشد که از جانب خداوند متعال صادر شده و حاوی تکالیف مهمی بوده است. و نیز احتمال می رود که مراد، متعلّق این تکالیف باشد به اعتبار این که محکی و مقصود به کلام خداوند است. احتمال دیگر این که مقصود به «کلمات» اموری است که با کلمه ایجاد «کن» در خارج موجود می شود.

ولی ظاهر آن است که مراد از «کلمات» در آیه، همان بلاها و امتحاناتی بوده که حضرت ابراهیم علیه السلام در طول زندگانی اش به آن مبتلی و امتحان شده است؛ همانند افتادن در آتش، اضطرار به کوچ کردن، امر به ذبح فرزند و عهدهایی که خداوند از او گرفته تا بر آن صبر کند. لذا خداوند متعال درباره قصّه ذبح اسماعیل فرمود: { إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ ؛(3) «این مسلّماً همان امتحان آشکار است!.»

مقصود از اتمام

مقصود از جمله { فَأَتَمَّهُنَ انجام تکالیف به نحو اتمّ و اکمل است. گویا آن

ص:107


1- 231. سوره نساء، آیه 171.
2- 232. سوره آل عمران، آیه 59.
3- 233. سوره صافّات، آیه 106.

«کلمات» حوادث ناقصی بوده که حضرت ابراهیم علیه السلام آن ها را با عمل خود کامل کرده است. بنابر این تفسیر، ضمیر مستتر در { فَأَتَمَّهُنَ به حضرت ابراهیم علیه السلام باز می گردد.

احتمال دیگر این است که ضمیر به { رَبُّهُ باز گردد، در این صورت مقصود از اتمام، امتحان یا توفیقی است که از ناحیه خداوند به حضرت شده تا تکالیف را به نحو اتمّ و اکمل انجام دهد. در صورتی که مقصود به «کلمات» را همان ابتلاءات و امتحانات گرفتیم - که ظاهر هم معین است -، حقیقت اتمام، همان صبر بر بلایا و امتحانات و عمل بر طبق چیزی است که رضایت پروردگار بر آن است. خداوند متعال می فرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا}؛(1) «و از آنان امامان [و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت می کردند؛ چون شکیبایی نمودند.»

در هر صورت، آنچه از آیه استفاده می شود این است که ابتلاء و امتحان به جهت آماده سازی شخص برای رسیدن به مقام امامت عظمی است، و این که عمل برطبق آنچه امتحان آن را اقتضا می کند شرط ضروری برای رسیدن به این کرامت عظمی است.

مقصود از «امام»

برخی از افراد، لفظ «امام» در این آیه مبارکه را به «نبی» و برخی به «رسول» و برخی نیز به معانی دیگر؛ از قبیل: مطاع، وصی، خلیفه، رئیس و قائد تفسیر کرده اند، ولی همه این تفاسیر باطل است؛ زیرا «نبی» از نبأ گرفته شده و نبأ به معنای خبر است. و نبی به کسی گفته می شود که از جانب خداوند سبحان خبر می دهد، و این غیر از معنای امام است. همان گونه که «رسول» به کسی اطلاق می شود که مکلّف به وظیفه تبلیغ است، و این معنا مستلزم این نیست که مردم او را الگوی خود قرار داده و او را در ظاهر و باطن متابعت کنند، یا کلامش را شنیده و به آن عمل نمایند. در نتیجه این که معنای رسول نیز غیر از معنای امام است. «مطاع» نیز به کسی گفته می شود که دارای

ص:108


1- 234. سوره سجده، آیه 24.

حیثیت و احترامی است که به جهت آن، مردم او را اطاعت می کنند و این از لوازم نبوّت و رسالت است و با معنای امامت اختلاف دارد.

«خلیفه» و «وصی» معنایش نیابت است نه امامت. همان گونه که «رئیس» و «قائد» بر شخصی اطلاق می شود که در مصدر حکومت قرار گرفته است و لازمه آن این است که مطاع مردم باشد، ولی این غیر از معنای «امام» است.

امام از ماده «أَمَّ یؤُمُّ» به کسی اطلاق می شود که الگو است و لذا بر تمام مردم واجب است که به او نظر کرده و در تمام امور از او پیروی و متابعت نمایند... .

به همین جهت مناسب است که خداوند این مقام را بعد از جعل مقام نبوّت و رسالت قرار دهد. یعنی بعد از آن که او را از وحی الهی مطلع ساخت و او را مأمور به ابلاغ کرد، با سرافراز بیرون آمدن از امتحانات متعدّد و رسیدن به قابلیت های گوناگون، او را به مقام امامت رساند.

امام در اطلاقات قرآنی
امام در اطلاقات قرآنی

در قرآن کریم کلمه «امام» در معانی مختلفی استعمال شده است:

1 - طریق و راه

خداوند متعال می فرماید: { وَإِنَّهُما لَبِإِمامٍ مُبِینٍ ؛(1) «و [شهرهای ویران شده این دو [قوم لوط و اصحاب ایکه بر سر راه [شما در سفرهای شام ، آشکار است!.»

2 - کتاب تکوین

در این مورد می فرماید: { وَکُلَّ شَی ءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ؛(2) «و همه چیز را در کتاب آشکار کننده ای بر شمرده ایم!.»

3 - کتاب تشریع

{ وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَهً}؛(3) «و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.»

ص:109


1- 235. سوره حجر، آیه 79.
2- 236. سوره یس، آیه 12.
3- 237. سوره احقاف، آیه 12.
4 - رهبران هدایت

{ وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1) «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت می کنند.»

5 - رهبران گمراهی

{ وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(2) «و آنان [= فرعونیان را پیشوایانی قرار دادیم که به آتش [دوزخ دعوت می کنند.»

مقصود از «امامت» در آیه مورد بحث

وقتی که ثابت شد حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از نبوّت و رسالت به مقام امامت رسید، استفاده می شود که مقام امامت از مقام نبوّت و رسالت برتر است؛ زیرا این مقام بعد از ابتلائات و امتحانات بسیار به حضرت ابراهیم علیه السلام داده شده است. در رابطه با مقام امامت در این آیه که به حضرت ابراهیم علیه السلام داده شده، دو احتمال است:

1 - این که مقصود از امامت مقامی تشریعی و فوق نبوّت است، و اثر آن وجوب متابعت مطلق در تمام افعال و اقوال است.

توضیح آن این که: نبوّت و رسالت - فی حد نفسه - دلالت بر وجوب اقتداء به نبی و رسول در تمام حرکات و اعمال ندارد. بلکه نهایت چیزی که دلالت دارند همان اطاعت و گوش فرا دادن به دستورات خداوند در محدوده دعوت و رسالت است. مگر این که دلیلی دیگر چنین اقتضایی را برای شخص نبی یا رسول داشته باشد. مثل این که خداوند می فرماید: { وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ؛(3) «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای این که به فرمان خدا، از وی اطاعت شود.»

و نیز می فرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ}؛(4) «مسلّماً برای شما در زندگی، رسول خدا سرمشق نیکویی است.»

ص:110


1- 238. سوره انبیا، آیه 73.
2- 239. سوره قصص، آیه 41.
3- 240. سوره نساء، آیه 64.
4- 241. سوره احزاب، آیه 21.

2 - احتمال دوم این است که امامت در آیه «ابتلاء» مقام تکوینی باشد که امام به وسیله آن قدرت پیدا می کند که نفوس قابل را دستگیری نموده و از راه باطن، آن ها را به هدایت حقیقی رهنمون کند.

در ابتدا چنین برداشت می شود که هر دو معنا داخل در مفهوم آیه «ابتلاء» به شکل ترتّبی و طولی است، ولی با تأمّلی بیشتر و مراجعه به آیات دیگر پی خواهیم برد که آیه درصدد بیان و افاده معنا و احتمال دوم است؛ زیرا خداوند متعال در آیه ای دیگر می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1) «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت می کردند.»

این هدایت، مجرد ارائه طریق و واضح کردن هدف برای اتمام حجّت بر خلق نیست؛ زیرا این افراد قبل از رسیدن به مقام امامت دارای مقام نبوّت و رسالت بوده اند که همان مقام ارائه طریق و واضح کردن هدف است. خصوصاً آن که در آیه فوق برای امامان علیهم السلام صفت { یهْدُونَ بِأَمْرِنا} آورده است. بنابر این مقصود به هدایت مخصوص به امام همان هدایت تکوینی و تصرّف در نفوس و تربیت آن هاست.

مقام امامت برتر از مقام نبوّت

با تأمّل و بررسی در این آیه پی خواهیم برد که مقام امامت بالاتر از مقام نبوّت است. مقام نبوّت، مقام اخبار از جانب خداوند است ولی مقام امامت، مقام هدایت و رهبری، بلکه دستگیری جامعه است. مقام امامت، مقام هدایت ظاهری و باطنی مردم به سوی کمال و سعادت دنیا و آخرت است. این معنا به خوبی از آیه «ابتلاء» استفاده می شود.

امامتی را که خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام داد در زمان پیری آن حضرت بود؛ چون طبق مدلول آیه، این مقام بعد از سرافرازی از امتحانات بود، و مهم ترین امتحان او داستان ذبح فرزندش اسماعیل است، و خداوند اسماعیل و اسحاق را در سنّ پیری به حضرت عنایت فرمود، آنجا که خداوند می فرماید: { اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی

ص:111


1- 242. سوره انبیا، آیه 73.

الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعاءِ}؛(1) «حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که در سنین پیری به من اسماعیل و اسحاق را عنایت کرد، و به درستی که پروردگار من درخواست و دعای بندگان را می شنود.»

از آنجا که هنگام اعطای امامت به آن حضرت، او تقاضای امامت را برای ذریه خود کرد، معلوم می شود که این عطا و سؤال، در حال وجود ذریه که در سنین پیری بوده، واقع شده است و قبل از پدید آمدن ذریه با وجود یأس و نومیدی ابراهیم علیه السلام، این سؤال و تقاضا از نقطه نظر ظاهر بی جاست. کسی که از اولاد آوردن به کلّی مأیوس است معنا ندارد بگوید: آیا به ذریه من هم امامت را عطا می کنی؟ او باید از این دعا دست بردارد یا حدّاقلّ بگوید: اگر بعد از این، اراده ات تعلّق گرفت و با وجود یأس من اولادی به من دادی آیا منصب امامت را در آن ها قرار می دهی؟

دلیل آن که حضرت ابراهیم علیه السلام از آوردن فرزند مأیوس بود، قرآن کریم است. خداوند متعال می فرماید: { وَنَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیفِ إِبْراهِیمَ * إِذْ دَخَلُوا عَلَیهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ إِنّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ * قالُوا لا تَوْجَلْ إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ * قالَ أَبَشَّرْتُمُونِی عَلی أَنْ مَسَّنِی الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ * قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ فَلا تَکُنْ مِنَ الْقانِطِینَ ؛(2) «و به آن ها از مهمان های ابراهیم خبر ده. هنگامی که بر او وارد شدند و سلام کردند، [ابراهیم گفت: ما از شما بیمناکیم. گفتند. نترس، ما تو را به پسری بشارت می دهیم. گفت: آیا به من [چنین ]بشارت می دهید با این که پیر شده ام؟! به چه چیز بشارت می دهید؟ گفتند: تو را به حقّ بشارت دادیم. لذا از مأیوسان مباش.»

عیال حضرت ابراهیم علیه السلام (ساره) نیز از آوردن اولاد مأیوس بود. خداوند متعال درباره او نیز می فرماید: { وَامْرَأَتُهُ قائِمَهٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یعْقُوبَ * قالَتْ یا وَیلَتی أَ أَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلِی شَیخاً إِنَّ هذا لَشَی ءٌ عَجِیبٌ * قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیکُمْ أَهْلَ الْبَیتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ}؛(3)

ص:112


1- 243. سوره ابراهیم، آیه 39.
2- 244. سوره حجر، آیات 51 - 55.
3- 245. سوره هود، آیات 71 - 73.

«و همسرش ایستاده بود، [از خوشحالی خندید، پس او را به اسحاق و بعد از او به یعقوب بشارت دادیم. گفت: ای وای بر من! آیا من فرزند می آورم در حالی که پیر زنم و این شوهرم پیرمردی است؟! این راستی چیز عجیبی است. گفتند: آیا از فرمان خدا تعجب می کنی؟! این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است، چرا که او ستوده و والاست.»

از این آیات و آیات قبل، یأس و ناامیدی حضرت ابراهیم علیه السلام و همسرش ساره از فرزند دار شدن در سنین پیری به خوبی استفاده می شود، و بنابر این، تقاضا و سؤالی که حضرت بر امامت ذریه و نسل خود داشته در سنین پیری که خداوند به او اسماعیل و اسحاق را داده واقع شده است. بنابر این نتیجه می گیریم که امامت حضرت ابراهیم بعد از نبوّت او و در سنین پیری بوده است، و لذا امامت غیر از نبوّت است، بلکه مقامی عالی تر و والاتر از آن است.

روی این زمینه، مراد از آیه { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} این است که من تو را مقتدایی قرار می دهم که افراد بشر از تو پیروی کنند تا از گفتار و کردارت الگو بگیرند.

زمان رسیدن به مقام امامت

از آیه «ابتلاء» استفاده می شود که حضرت ابراهیم علیه السلام با خطاب { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} یا بعد از این خطاب به مقام امامت رسیده است، نه قبل از آن؛ زیرا رسیدن به این مقام در نتیجه ابتلاء و امتحان و سرافراز بیرون آمدن از آن است. و هیچ گاه معقول نیست که کسی قبل از امتحان یا بدون امتحان به مقامی برسد. مؤید این مطلب این است که اسم فاعل یعنی کلمه «جاعل» در مفعول که کلمه «اماماً» است نمی تواند عامل آن باشد مگر در صورتی که به معنای حال یا استقبال باشد.

و نیز از آیات قرآن استفاده می شود که امتحان حضرت ابراهیم علیه السلام به این کلمات و ابتلائات دز زمان نبوّت و رسالت او بوده است؛ زیرا او دعوت حنیفی اش را در سنین جوانی اعلان کرده است.

خداوند متعال می فرماید: { وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیاً... یا

ص:113

أَبَتِ إِنِّی قَدْ جاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِراطاً سَوِیاً}؛(1) «در این کتاب، ابراهیم را یاد کن، که او بسیار راستگو، و پیامبر [خدا] بود... ای پدر! دانشی برای من آمده که برای تو نیامده است؛ بنابر این از من پیروی کن، تا تو را به راه راست هدایت کنم!.»

و نیز می فرماید: { قالُوا سَمِعْنا فَتی یذْکُرُهُمْ یقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ ؛(2) «[گروهی گفتند: «شنیدیم نوجوانی از [مخالفت با بت ها سخن می گفت که او را ابراهیم می گویند.»

از این آیات استفاده می شود که حضرت ابراهیم علیه السلام در سنین جوانی به مقام رسالت و نبوّت مبعوث شده است.

همان گونه که از ظاهر آیه استفاده می شود که حضرت، هنگام درخواست مقام امامت از خدا برای ذریه و نسلش دارای فرزند بوده یا - حدّاقلّ - می دانسته که فرزنددار خواهد شد.

و نیزا ز آیه { اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ ؛(3) «حمد خدای را که در پیری، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید.»

و نیز آیه: { أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلی أَنْ مَسَّنِی الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ ؛(4) «گفت: آیا به من [چنین بشارت می دهید با این که پیر شده ام؟! به چه چیز بشارت می دهید؟!.»

از این آیات استفاده می شود که امامت حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از مقام و مرتبه نبوّت و رسالت او بوده است.

امامت منصبی الهی

خداوند متعال در آیه «ابتلاء» جعل و نصب امامت را به خودش نسبت داده است آنجا که فرمود: { إِنِّی جاعِلُکَ . از این عبارت استفاده می شود که جعل و نصب امام تنها به امر خداوند است. همان گونه که از آیات دیگر نیز این معنا استفاده می شود آنجا که

ص:114


1- 246. سوره مریم، آیات 41 - 43.
2- 247. ]. سوره انبیا، آیه 60.
3- 248. سوره ابراهیم، آیه 39.
4- 249. سوره حجر، آیه 54.

می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1) «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت می کردند.»

و نیز فرمود: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(2) «ای داوود! ما تو را خلیفه و [نماینده خود] در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»

و فرمود: { وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(3) «و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را!.»

اقسام ظلم از دیدگاه قرآن
اقسام ظلم از دیدگاه قرآن

ظلم در لغت به معنای قرار دادن چیزی در غیر جایگاهش است. و در اصطلاح: تجاوز از حدّی است که شارع یا عرف معین کرده است. روی این جهت، معصیت صغیره و کبیره، ظلم است؛ زیرا معصیت کار از حدّی که شارع ترسیم کرده تجاوز نموده است. ظلم در قرآن در سه مورد به کار رفته است:

1 - ظلم به خدا

این نوع ظلم که بزرگ ترین نوع ظالم است مربوط به شرک و کفر است. خداوند متعال می فرماید: { فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیاتِ اللَّهِ ؛(4) «پس کیست ستمکارتر از آن که آیات خدا را تکذیب کند.» هم چنین می فرماید: { إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ ؛(5) «همانا شرک ظلم بزرگی است.»

2 - ظلم به دیگران

خداوند متعال می فرماید: { إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یظْلِمُونَ النّاسَ ؛(6) «تنها راه مؤاخذه علیه آن هایی است که به مردم ظلم کنند.»

ص:115


1- 250. سوره انبیا، آیه 73.
2- 251. سوره ص، آیه 26.
3- 252. سوره طه، آیه 29 و 30.
4- 253. سوره انعام، آیه 157.
5- 254. سوره لقمان، آیه 13.
6- 255. سوره شوری، آیه 42.
3 - ظلم به خود

خداوند متعال می فرماید:{ وَمَنْ یتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ؛(1) «و هر کس از حدود الهی تجاوز کند بر خویشتن ظلم کرده است.» هم چنین می فرماید:{ وَمَنْ یفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ؛(2) «هر کس چنین کند همانا بر خود ستم کرده است.»

از ذیل آیه «ابتلاء» که می فرماید: { لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛ «عهد [امامت من به ظالمین نمی رسد.»، استفاده می شود که عهد امامت به کسانی که به هر نوع و نحوی ظلم کرده اند نمی رسد.

بقاء عنوان «ظالم» بعد از توبه

برخی می گویند: عنوان مشتق مانند «ظالم» ظهور در وصف در زمان حال دارد و شامل کسی که قبلاً دارای وصف بوده ولی در زمان حال، وصف در او نیست نمی شود. بنابر این، در آیه مربوط به امامت ابراهیم کسی که در حال تصدی مقام خلافت، ظالم باشد از نیل به مقام امامت محروم است، ولی کسی که قبلاً ظالم بوده و در حال تصدّی، ستمگر به حساب نمی آید می تواند به مقام امامت نایل گردد.

پاسخ: اوّلاً: ذریه حضرت ابراهیم علیه السلام به چهار گروه تقسیم می شوند:

1 - گروهی که قبل از تصدّی مقام امامت ستمگر بوده و بعد از تصدّی این مقام نیز ستمگر باقی بمانند.

2 - گروهی که قبل از تصدّی مقام امامت، عادل، و بعد از تصدّی ستمگر باشند.

3 - گروهی که قبل از تصدّی مقام امامت، ظالم، و بعد از تصدّی، عادل باشند.

4 - گروهی که قبل و بعد از تصدی مقام امامت، عادل باشند.

حضرت ابراهیم با آن عظمتی که دارد، هیچ گاه برای دو گروه اول که در زمان تصدّی مقام امامت ستمگرند، درخواست امامت نمی کند. بر این اساس، جمله { وَمِنْ ذُرِّیتِی تنها گروه سوم و چهارم را شامل می شود. خداوند در پاسخ وی می فرماید: { لا

ص:116


1- 256. سوره طلاق، آیه 1.
2- 257. سوره بقره، آیه 231.

ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛ «عهد من به ستمکاران نمی رسد.» این نهی به گروه سوم که در گذشته عمر خود ستمگر بوده ولی در زمان تصدّی امامت عادل شده اند، خورده و تنها مقام امامت به گروه چهارم خواهد رسید، همان گروهی که از مقام عصمت در طول زندگانی خود برخوردارند.

ثانیاً: بر فرض که عنوان «ظالم» بر کسی که فعلاً ظالم نیست حقیقتاً اطلاق نگردد، ولی کسی که قبلاً ستم کرده و در هنگام فعلِ ظلم، حقیقتاً بر وی عنوان ظالم صدق کرده، داخل در مصداق «ظالمین» در آیه خواهد شد و جمله { لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ شامل او می شود، و لذا چنین کسی شایسته مقام امامت نیست.

ثالثاً: آیه «ابتلاء» اشاره به سنتی الهی در مقام اعطاء عهدها و مناصب الهی دارد. آیه، بر این مطلب تأکید دارد که این عهدها و منصب ها تنها به کسانی اعطا می شود که مانع و حافظی داخلی از ظلم و گناه در خود داشته باشند؛ زیرا امامت، کالایی نیست که به کسی داده شود و سپس با ظهور عدم صلاحیت شخص و انجام کار ناشایست و خطا و اشتباه، از او باز گردانده شود.

مسأله امامت، همانند نبوّت است. مقام نبوّت و رسالت به کسی عطا می شود که با وجود حافظ و عصمتی داخلی از اشتباه مصون باشد.

رابعاً: احکام بر دو نوع است: برخی از آن ها دائر مدار وجود موضوع است، مثل حکم: «شراب حرام است»، که با تبدیل موضوع، حکم نیز منتفی می گردد.

نوع دیگر این چنین نیست، بلکه اگر موضوعی هرچند برای یک لحظه متصف به آن وصف شود، آن حکم خواهد آمد؛ مثل جمله: «زناکار حد می خورد و دست دزد قطع می گردد» مقصود آن است که اگر کسی به این دو عنوان متّصف شد ولو دریک برهه از زمان، محکوم به حکم حد و قطع دست است، گرچه الآن متصف به این عمل نیست. ظلم نیز نسبت به حکم عهد امامت از قسم دوم است.

بررسی روایات

با مراجعه به روایات پی می بریم که پیامبر و اهل بیت علیهم السلام نیز همین معنا را از آیه «ابتلاء» فهمیده اند:

ص:117

1 - ابن مغازلی شافعی به سند خود از عبد اللَّه بن مسعود نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من نتیجه دعای پدرم ابراهیم هستم. عرض کردیم: ای رسول خدا! چگونه شما دعوت پدرت ابراهیم شدی؟ فرمود: خداوند - عزّ وجلّ - به ابراهیم وحی فرستاد: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً} ابراهیم بسیار خشنود شد و عرض کرد: ای پروردگار! و از ذریه من نیز امامانی مثل من خواهند بود؟ خداوند بر او وحی فرستاد که ای ابراهیم! همانا من به تو عهدی نخواهم داد که برای تو به آن وفا نکنم. ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار! کدامین عهدی است که برای من به آن وفا نخواهی کرد؟ خداوند فرمود: عهدی را به ظالمین از ذرّیه تو نخواهم داد. در اینجا بود که ابراهیم عرض کرد: { وَاجْنُبْنِی وَبَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ * رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّاسِ ؛(1) «و من و فرزندانم را از پرستش بت ها دور نگاه دار! پروردگارا! آن ها [= بتها ]بسیاری از مردم را گمراه ساختند.» پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: دعوت به من و به علی منتهی شد. هیچ یک از ما دو نفر هرگز بر بتی سجده نکردیم، لذا خداوند مرا نبی و علی را وصی برگزید.(2)

کلینی به سندش از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «خداوند تبارک و تعالی ابراهیم را عبد خود قرار داد قبل از آن که او را نبی گرداند. و او را نبی قرار داد قبل از آن که او را رسول گرداند. و او را رسول گردانید قبل از آن که او را خلیل خود کند. و او را خلیل خود کرد قبل از آن که او را امام گرداند. همه امور که بر او جمع شد فرمود: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}. از بزرگی و عظمت این مقام در چشم ابراهیم بود که به خدا عرض کرد: { وَمِنْ ذُرِّیتِی و از ذریهام نیز؟ خداوند در جواب فرمود: { لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ عهد من به ظالمین نخواهد رسید. آن گاه حضرت فرمود: شخص سفیه و نادان، امام فرد متقی نخواهد شد.(3)

ص:118


1- 258. سوره ابراهیم، آیات 35 و 36.
2- 259. مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 239 و 240.
3- 260. مرآه العقول، ج 2، ص 285 و 286.

آیات دیگر

الف) در آیه ای آمده است: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1) «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را هدایت می کردند.»

در این آیه خداوند می فرماید: امامان، مردم را ایصال به مطلوب کرده و آنان را به عالم امر و یا به حقیقت دستورات الهی و یا به کمک امر ما رهنمون می سازند؛ زیرا آنان پیامبر خدا بوده و قبل از این مقام نیز مردم را هدایت می کردند امّا به نحو ارائه راه و تشریعی بوده است. و کسی که مردم را به حقّ و حقیقت رهنمون می سازد به طور حتم از مقام عصمت برخوردار است.

ب) و نیز می فرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(2) «اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] از جنسی خود را.»

استدلال به این آیه بر ضرورت عصمت امام و صاحب امر ولایت و خلافت متوقف بر دو امر است:

1 - خداوند به طور مطلق، امر به اطاعت از صاحبان امر نموده است؛ یعنی از مؤمنان خواسته که در تمام زمان ها و مکان ها و در تمام حالات و خصوصیات از آنان اطاعت کنند، و این اطاعت را مقید به هیچ قیدی نکرده است.

2 - بدیهی است که خداوند به کفر و عصیان و فسوق بندگان رضایت نداده است. آنجا که می فرماید:{ وَلایرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ}؛(3) «و هرگز کفران را برای بندگانش نمی پسندد.»

با جمع بین این دو مطلب به این نتیجه می رسیم که اولوا الأمری که اطاعتش در آیه فوق به طور مطلق واجب شده، باید متصف به خصوصیتی ذاتی و عنایتی الهی باشد تا او را از امر به معصیت و نهی از اطاعت باز دارد. و این جز مقام عصمت که شیعیان به آن برای امام معتقدند چیز دیگری نیست. از این رو امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله باید معصوم باشد.

ص:119


1- 261. ]. سوره انبیا، آیه 73.
2- 262. سوره نساء، آیه 59.
3- 263. سوره زمر، آیه 7.

ج: و نیز می فرماید: { ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیبَ فِیهِ هُدی لِلْمُتَّقِینَ ؛(1) «آن کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است.»

از این آیه استفاده می شود که چون در قرآن شک نیست لذا هادی متقین است.

قرآن امام صامت است: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَهً}؛(2) «و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.» پس امام ناطق نیز باید به مقام علم الیقین رسیده و شک در او راه نداشته باشد تا بتواند هادی مردم باشد. و مقام عصمت همان مقام علم الیقین است.

اختیاری بودن عصمت از دیدگاه قرآن

اختیاری بودن عصمت از دیدگاه قرآن

شیعه امامیه معتقد است که امام و خلیفه و جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله باید از هر گونه خطا و اشتباهی مصون باشد، که به آن «عصمت» گویند. قبل از هر بحثی ضرورت دارد که به بررسی مفهوم لغوی و اصطلاحی آن بپردازیم.

عصمت در لغت

عصمت در لغت به معنای مصونیت و نگهداری و منع به کار رفته است.

فیروزآبادی می گوید: «عصم یعصم» یعنی اکتساب کرد، منع کرد، نگه داری نمود... و عصمت به کسر به معنای منع است.»(3)

ابن منظور می گوید: «عصمت در کلام عرب به معنای منع به کار رفته است.»(4)

عصمت در اصطلاح

1 - شیخ مفید می فرماید: «عصمت لطفی است که خداوند متعال در حقّ مکلّفی انجام می دهد که، وقوع معصیت و ترک طاعت از او ممتنع می گردد؛ با وجود قدرت بر این دو.»(5)

ص:120


1- 264. سوره بقره، آیه 2.
2- 265. سوره احقاف، آیه 12.
3- 266. قاموس المحیط، ماده «عصم.»
4- 267. لسان العرب، ج 12، ص 402، ماده «عصم.»
5- 268. النکت الاعتقادیه.

2 - شیخ طوسی رحمه الله می گوید: «عصمت امری است که با وجود آن، معصیت از مکلّف ممتنع می گردد، در حالی که اختیار فعل معصیت را دارد....»(1)

3 - قاضی بیضاوی شافعی می گوید: «عصمت ملکه ای نفسانی است که مانع از فسق و فجور می شود و متوقف بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات است.»(2)

4 - فاضل مقداد می فرماید: «عصمت عبارت است از لطفی که خداوند متعال در حقّ مکلّف انجام می دهد، به نحوی که با آن لطف، انگیزه ای به ترک طاعت و انجام معصیت ندارد؛ با وجود قدرت بر آن.»(3)

5 - علامه طباطبایی رحمه الله می گوید: «مقصود ما از عصمت لطفی است در وجود انسان معصوم که او را از وقوع کارهایی که جایز نیست؛ مانند خطایا و معصیت باز می دارد.»(4)

فرق بین عصمت و عدالت

عدالت، ملکه ای است اکتسابی که غالباً مانع از صدور گناه است، از همین رو ممکن است که انسان عادل در برخی مواقع مرتکب گناهی شود؛ برخلاف عصمت که با وجود آن، ممتنع است که انگیزه گناه در معصوم پدید آید، اگرچه اختیار از او سلب نشده و قدرت ذاتی باقی است؛ زیرا امتناع به جهت نبودن انگیزه با قدرت ذاتی منافاتی ندارد.(5)

احتمالات در سبب عصمت
احتمالات در سبب عصمت

عصمت را به معنای منع از ارتکاب معصیت و نگه داری از هر پلیدی معنا کردیم، حال بحث در اسباب این منع و موجبات این نگه داری است. در ابتدای امر سه احتمال در آن متصور است:

ص:121


1- 269. توفیق التطبیق، ص 16.
2- 270. طوالع الانوار علی هامش المواقف، ج 1، ص 564.
3- 271. إرشاد الطالبین، ص 301.
4- 272. المیزان، ج 2، ص 134.
5- 273. سرمایه ایمان، ص 90.
الف) عصمت جبری

عصمت جبری به این معناست که خداوند از راه جبر، معصوم را از ارتکاب حرام باز می دارد و به انجام دادن طاعت وادار می کند و در حقیقت قدرت و اختیار را از او سلب می کند.

برخی از معاصران، این احتمال را قبول دارند و معتقدند: جمع بین اختیار از طرفی، و ضرورت عصمت از طرفی دیگر محال است.

این احتمال از جهاتی قابل مناقشه است:

1 - این طور نیست که هرگاه عملی واجب و فعلی دیگر ممتنع شد، صاحب آن مجبور بر آن فعل و ترک دیگر گردد؛ از همین رو بین اختیار و ضرورت عصمت تنافی نیست وگرنه لازم می آید که خداوند متعال مجبور به ترک ظلم و فعل عدل باشد، با آن که می دانیم او بر هر کاری مختار است. مورد بحث نیز از همین قبیل است.

2 - امتناع و وجوب بر دو نوع است:

الف) وجوب و امتناع ذاتی به معنای ضرورت ثبوت یا ضرورت امتناع؛ مثل ضرورت ثبوت زوجیت برای عدد چهار و ضرورت امتناع جمع بین نقیضین. این ها از بدیهیاتی است که هرگز تخلف بردار نیست.

ب) وجوب و امتناع وقوعی: به این معنا که عملی ذاتاً ممکن است، ولی به حسب خارج، وقوع آن ضروری یا ممتنع می باشد؛ مثل ظلم نسبت به خداوند که ذاتاً خداوند متمکن از ظلم است، ولی به حسب وقوع خارجی از او صادر نشده و نمی شود. خداوند با آن که قدرت بر ظلم دارد، ظلم نمی کند و با آن که می تواند عدالت نداشته باشد، آن را ترک نمی کند.

از اینجا نتیجه می گیریم که وجوب شی ء یا امتناع وقوعی آن، با قدرت بر آن منافاتی ندارد. عصمت نیز از این قبیل است؛ زیرا معصوم در حالی که قدرت بر معصیت دارد، گناه نمی کند.

3 - آیات قرآن نیز به اختیاری بودن عصمت صحّه گذارده است؛ آنجا که می فرماید:

ص:122

الف) { قُلْ أَ غَیرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیاً فاطِرِ السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ وَهُوَ یطْعِمُ وَلا یطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ * قُلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیتُ رَبِّی عَذابَ یوْمٍ عَظِیمٍ ؛(1) «بگو ای پیامبر! آیا غیر از خدا را به یاری و دوستی برگزینیم؟ [در صورتی که آفریننده آسمان ها و زمین خداست. او به خلق طعام و روزی می خوراند و خود از طعام بی نیاز است. بگو ای رسول! من مأمورم اولین کسی باشم که تسلیم حکم خداست از کسانی که به خدا شرکت ورزیده اند مباش. بگو اگر من نافرمانی کنم، از عذاب آن روز بزرگ سخت می ترسم.»

صریح آیه آن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله از معصیت می ترسد؛ زیرا منجر به عذاب قیامت می گردد. او اگر قدرت بر معصیت نداشت چگونه ممکن بود که از معصیت خوف داشته باشد.

ب) { وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا ینْفَعُکَ وَلا یضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنَ الظّالِمِینَ ؛(2) «و غیر از خدای یکتا هیچ یک از این خدایان باطل که به حال تو سود و ضرری ندارد، به خدایی مخوان و گرنه از ستمکاران خواهی بود.»

کسی که اختیارندارد، آیاصحیح است که درباره او گفته شود: «اگرانجام دهی...؟» ج) { قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلا أُشْرِکَ بِهِ إِلَیهِ أَدْعُوا وَإِلَیهِ مَآبِ ؛(3) «به آن ها بگو: من مأمورم که خدای یکتا را بپرستم و هرگز کسی را شریک او قرار ندهم و خلق را به سوی او دعوت می کنم و بازگشتم به سوی اوست.» پر واضح است، کسی که اختیاری از خود ندارد، صحیح نیست که به کاری مأمور شود.

د) { وَإِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیتِ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیئاً...}؛(4) «و یادآور آن گاه که مکان خانه را برای ابراهیم معین کردیم (به او گفتیم) چیزی را برای من شریک قرار نده.»

ه) { وَلَقَدْ أُوحِی إِلَیکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ

ص:123


1- 274. سوره انعام، آیات 14 و 15.
2- 275. سوره یونس، آیه 106.
3- 276. سوره رعد، آیه 36.
4- 277. سوره حج، آیه 26.

مِنَ الْخاسِرِینَ ؛(1) «و همانا بر تو و رسولان پیش از تو چنین وحی شده است که اگر به خدا شرک آوری عملت محو و نابود می شود و سخت از زیانکاران خواهی گردید.»

و) { وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَینا بَعْضَ اْلأَقاوِیلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ ؛(2) «و اگر به دروغ به ما سخنانی می بست محققاً ما او را از یمینش می گرفتیم و شاه رگش را قطع می کردیم و شما هیچ یک به دفاع از او قادر نبودید.»

ب) معصوم از جنس بشر نیست

این احتمال می گوید: معصوم از سنخ بشر نیست، بلکه موجود دیگری به صورت بشری است؛ همانند ملائکه که گاهی به صورت بشر در می آیند.

از همین رو، احکام بشری؛ از قبیل: شهوت، غضب و دیگر صفات رذیله در آنان وجود ندارد. این قول به برخی متکلمان اشاعره نسبت داده شده است.

ابن ابی الحدید می گوید: «معصوم کسی است که در نفس یا بدنش یا هر دو، خاصیتی است که مقتضی امتناع اقدام او بر معاصی است.»(3)

این احتمال نیز از جهاتی اشکال دارد:

1 - شخص معصوم - پیامبر یا امام - باید در میان مردم الگو باشد؛ همان گونه که خداوند می فرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ}،(4) در حقیقت الگو جنبه عملی دین است که در شخص معصوم پیاده شده است؛ تا مردم به او اقتدا کرده و از این طریق به کمال و سعادت خود برسند. همان طور که می دانیم الگوی بشر باید از جنس خودش باشد؛ تا با وجود تمام غرایز و صفات نفسانی بشر، با آن ها مبارزه کرده و راه سعادت را دنبال کند و در این راه برای دیگران الگو باشد.

از همین رو می بینیم که قرآن در هیچ موردی، ملائکه را الگوی بشر قرار نداده

ص:124


1- 278. سوره زمر، آیه 65.
2- 279. سوره حاقه، آیات 44 - 47.
3- 280. شرح ابن ابی الحدید، ج 7، ص 7.
4- 281. سوره احزاب، آیه 21.

و مردم را به اقتدای آنان دعوت نکرده است، بلکه تمام دعوت قرآن بر اقتدا و تأسی به انبیا و صالحان متمرکز شده است.

2 - این احتمال مخالف با آیات قرآن است؛ زیرا قرآن به صراحت بر این حقیقت تأکید دارد که معصوم همانند بقیه مردم است و تنها دارای کمالات و فضایل و قابلیت هایی است که خداوند متعال آنان را با این اوصاف به سوی خلق فرستاده است. اینک به برخی از آیات اشاره می کنیم:

الف) { قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلّا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ ؛(1) «فرستادگانشان به آنان گفتند: ما بشری همانند شماییم.»

ب) { قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یوحی إِلَی ؛(2) «بگو ای پیامبر! من بشری همانند شمایم که بر من وحی می شود.»

ج) { وَما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلّا وَحْیاً...}؛(3) «بر هیچ بشری نیست که خداوند با او سخن گوید مگر از طریق وحی... .»

د) { وَما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ ؛(4) «و ما به هیچ کس پیش از تو عمر ابدی ندادیم. آیا با آن که تو خواهی مرد دیگران در دنیا زنده مانند؟»

ه) { وَما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلّا رِجالاً نُوحِی إِلَیهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * وَما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یأْکُلُونَ الطَّعامَ وَما کانُوا خالِدِینَ ؛(5) «و ما پیش از تو، جز مردانی که به آنان وحی می کردیم، نفرستادیم (همه انسان بودند و از جنس بشر)، اگر نمی دانید از آگاهان بپرسید. آنان را پیکرهایی که غذا نخورند قرار ندادیم و عمر جاویدان هم نداشتند.»

ج) عصمت با اختیار

این احتمال بر جنبه اختیار و اراده معصوم در تمام افعال و حالاتش تأکید

ص:125


1- 282. سوره ابراهیم، آیه 11.
2- 283. سوره کهف، آیه 11.
3- 284. سوره شوری، آیه 51.
4- 285. سوره انبیا، آیه 34.
5- 286. سوره انبیا، آیات 7 و 8.

می کند. خود معصوم است که نفسش را به طرف طاعت تحریک کرده و از هر معصیتی باز می دارد، نه این که از جانب خداوند یا دیگری مجبور به انجام دادن این کار باشد. بسیاری از متکلمان - خصوصاً از مکتب اهل بیت علیهم السلام - مؤید این نظریه هستند که در حقیقت برگرفته از نظریه «أمر بین الأمرین» است.

1 - شیخ مفید می فرماید: «عصمت از جانب خداوند بر حجّت هایش همان توفیق و لطف است که به سبب آن از گناه و اشتباه در دین باز داشته می شوند. عصمت تفضّلی از خداوند بر هر کسی است که خداوند می داند او به آن عصمت متمسّک می گردد. این نگه داری از خود معصوم است و عصمت هیچ گاه مانع از قدرت معصوم بر قبیح نیست و او را بر کار نیک وادار و مضطرّ نمی کند.»(1)

2 - سید مرتضی می فرماید: «عصمت لطفی است که خداوند بر بنده اش می کند و معصوم با آن به اختیار خود، از قبیح دست برمی دارد.»(2)

3 – شیخ طوسی می فرماید: «عصمت در لغت به معنای منع از آفت است و معصوم در دین، کسی است که به سبب لطف خداوند از فعل قبیح بازداشته می شود، نه به این نحو که خداوند بین او و معصیت حائل گردد، بلکه این کار به اختیار خود اوست.»(3) همو در جایی دیگر می فرماید: «... یا این که خداوند رجس و پلیدی را از معصوم دور می کند و در حقّ او لطفی انجام می دهد، که با آن، معصوم با اختیار خود دست از قبایح برمی دارد....»(4)

4 - ابن ابی الحدید می گوید: «اکثر اهل نظر معتقدند: معصوم مختار و متمکّن از فعل معصیت و طاعت است... و اصحاب ما معتزله نیز معتقدند: عصمت لطفی است که با وجود آن، مکلف با اختیار خودش از فعل قبیح دست برمی دارد.»(5)

ص:126


1- 287. تصحیح الاعتقاد، ص 128.
2- 288. رسائل الشریف المرتضی، ج 3، ص 325.
3- 289. التبیان، ج 5، ص 490.
4- 290. التبیان، ج 8، ص 340.
5- 291. شرح ابن ابی الحدید، ج 7، ص 7 و 8.

حقیقت عصمت از دیدگاه قرآن

حقیقت عصمت از دیدگاه قرآن

حقیقت عصمت به نحو «منع خلو» به یکی از این سه امر باز می گردد، اگرچه مانعهالجمع نیست؛ یعنی ممکن است که هر سه امر در معصوم محقّق باشد:

الف) عصمت، نتیجه وصول به مقام فنای در اسما و صفات الهی

این نظریه ای است که حقیقت عصمت را نتیجه رسیدن به مقام فنای در اسما و صفات و ذات الهی می داند و این، همان نظریه عرفاست؛ زیرا هنگامی که سالک الی اللَّه در خارج تنها صفت و اسم و ذات حقیقی که همان خداوند متعال و صفات و اسمای اوست می بیند، دیگر غیر از خدا و صفات و اسمایش کسی را نمی بیند که بخواهد گناهی انجام دهد. دیگر این که وقتی به مقام فنا رسید اشتباهی از او صادر نمی گردد.

ب) عصمت نتیجه درجه عالی از تقوا

بی تردید تقوا حالتی نفسانی است که انسان را از انجام معصیت بازمی دارد. حال اگر این حالت به نهایت درجه خود برسد او را عصمت می نامند، که حتّی انسان را از فکر گناه نیز باز می دارد.

ج) عصمت نتیجه علم قطعی به عواقب معاصی و مصالح طاعات

در مورد عصمت نظریه دیگری است که با نظریه اوّل منافاتی ندارد، بلکه از علل تحقق عالی ترین درجه تقوا به شمار می آید. حقیقت این نظریه عبارت است از وجود علم قطعی و یقینی به عواقب معاصی، به این معنا که علم انسان به درجه ای برسد که در این دنیا لوازم اعمال و آثار آن ها را به طور یقین درک کند؛ همان گونه که قرآن کریم می فرماید: { کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ؛(1) «به راستی اگر به طور یقین می دانستید، البته دوزخ را مشاهده خواهید کرد.»

امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف متّقین می فرماید: «وهم والجنّه کمن قد رآها وهم فیها

ص:127


1- 292. سوره تکاثر، آیات 5 و 6.

منعّمون. وهم والنار کمن قد رآها وهم فیها معذّبون»؛(1) «متقین نسبت به بهشت همانند کسانی اند که آن را دیده و در آن متنعّمند و نسبت به جهنم همانند کسانی اند که آن را دیده و در آن معذب هستند.»

تعبیر بیضاوی نیز به همین معنا اشاره دارد: «عصمت ملکه ای نفسانی است که از فجور مانع می گردد و آن متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات.»(2)

فاضل مقداد می نویسد: «... این ملکه - عصمت - متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعت ها؛ زیرا عفّت هرگاه در جوهر نفس حاصل گردد و به وسیله آن، علم تام به آنچه در معصیت است، از شقاوت و آنچه در طاعت است، از سعادت، ضمیمه شود، آن علم موجب رسوخ آن ملکه در نفس گشته و به مقام عصمت می رسد.»(3)

علامه طباطبایی رحمه الله نیز می فرماید: «امری که عصمت به آن تحقق می یابد، نوعی از علم است که صاحبش را از وقوع در معصیت و خطا باز می دارد؛ همان گونه که سایر حالات؛ مثل: شجاعت، عفت و سخاوت، هنگامی که صورت علمی راسخ به خود بگیرد، آثارش در انسان ظاهر می گردد و هرگز آن انسان به اضداد این صفات، متلبس نمی گردد....»(4)

ایشان در جایی دیگر می فرماید: «عصمت از جانب خداوند متعال امری است در وجود پیامبر که سبب می شود او به اختیار خود مطیع خداوند گردد و آن نوعی از علم است که در انسان رسوخ کرده است.»(5)

منشأ عصمت از دیدگاه قرآن

خداوند متعال می فرماید: { قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمّا یدْعُونَنِی إِلَیهِ وَإِلّا

ص:128


1- 293. نهج البلاغه، خطبه 188
2- 294. طوالع الانوار، ج 1، ص 564.
3- 295. اللوامع الالهیه، ص 170.
4- 296. المیزان، ج 5، ص 78.
5- 297. المیزان، ج 2، ص 139.

تَصْرِفْ عَنِّی کَیدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیهِنَّ وَأَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ ؛(1) «[یوسف گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آنچه این ها مرا به سوی آن می خوانند. و اگر مکر و نیرنگ آن ها را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.»

و نیز می فرماید: { وَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ أَنْ یضِلُّوکَ وَما یضِلُّونَ إِلّا أَنْفُسَهُمْ وَما یضُرُّونَکَ مِنْ شَی ءٍ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَعَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکَ عَظِیماً}؛(2) «اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهی از آنان تصمیم داشتند تو را گمراه کنند؛ اما جز خودشان را گمراه نمی کنند، و هیچ گونه زیانی به تو نمی رسانند. و خداوند، کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و آموخت تو را آن چه را نمی توانستی بیاموزی، و فضل خدا برتو [همواره ]بزرگ بوده است.»

در آیه اول از قول حضرت یوسف علیه السلام نقل می کند که به خدا عرض کرد: اگر مرا از کید و حیله زنان باز نداری به آن ها میل خواهم کرد و در نتیجه از جاهلان خواهم شد. منطوق آیه این است که جهل، منشأ گناه است. حال اگر انسان به مقام عالی علم که همان علم الیقین است برسد، به لطف و عنایت خداوند هرگز به گناه میل نخواهد کرد.

و در آیه دوم خداوند خطاب به پیامبرش می فرماید: غیر از آن که ما بر تو کتاب و حکمت نازل کردیم به تو چیزی تعلیم دادیم که هرگز از عهده دانستن آن بر نمی آمدی، و فضل و رحمت خداوند بر تو بزرگ است. این ظاهر همان علم قطعی به حقایق امور است که می تواند منشأ عصمت شخص معصوم باشد.

ص:129


1- 298. سوره یوسف، آیه 33.
2- 299. سوره نساء، آیه 113.

ص:130

قرآن و برتری امام

قرآن و برتری امام

یکی از مباحث اختلافی در علم کلام، موضوع برتری و افضل بودن امام در میان افراد جامعه است. برخی همچون علمای امامیه این شرط را لازم و ضروری می دانند. اینک این موضوع را از منظر قرآن مورد بررسی قرار می دهیم:

نقل آرا

شیعه امامیه و برخی از علمای اهل سنّت، افضلیت و برتری امام را از شرایط اساسی در امام می دانند. اینک به عبارات برخی از علما اشاره می کنیم:

1 - ابوالحسن اشعری می گوید: «امام باید برتر اهل زمان خود باشد و هرگز - با وجود افضل در میان مردم - امامت مفضول منعقد نمی شود. و اگر قومی با کسی که در درجه پایین تر است، بیعت نمودند او پادشاه مردم است نه امام آنان.»(1)

2 - نظام و جاحظ از معتزله معتقدند که امامت، تنها مستحقّ افضل رعیت است و نمی توان آن را به عهده غیر افضل (مفضول) قرار داد.(2)

3 - ابن تیمیه نیز شرط افضل بودن امام را از شرایط اساسی امام می داند. لذا در بحث خلافت ابوبکر می گوید: «مردم او را مقدّم بر دیگران داشتند، زیرا او افضل مردم بود.»(3)

ص:131


1- 300. نظام الحکم، قاسمی، ج 1، ص 328.
2- 301. نظام الحکم، قاسمی، ج 1، ص 328.
3- 302. منهاج السنه، ج 4، ص 365.

همو در جایی دیگر می گوید: «متولّی شدنِ مفضول، با وجود افضل ظلم بزرگ است.»(1)

4 - محبّ الدین طبری می گوید:«ولایت مفضول با وجود افضل منعقد نمی گردد.»(2)

5 - علامه حلی رحمه الله می فرماید: «امام باید افضل مردم باشد و در این شرط، امامیه اتفاق نظر دارند، ولی جمهور اهل سنّت با آن به مخالفت برخاسته و تقدیم مفضول بر افضل را جایز شمرده اند.»(3)

برتری امام از دیدگاه قرآن

خداوند متعال می فرماید: { أَفَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلّا أَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(4) «آیا آن که خلق را به راه حقّ رهبری می کند سزاوارتر به پیروی است یا آن که هدایت نمی کند مگر آن که خود هدایت شود، پس شما [مشرکان را چه شده [که بی خرد و نادانید و ] چگونه چنین قضاوت می کنید؟.»

آیه فوق دلالت می کند: آن کس که مردم را به حقّ راهنمایی می کند. باید متابعت شود؛ زیرا او با حقّ و همراه حقّ است، و لذا باید او را بر دیگران که یا راهنمایی به حق نمی کنند و یا راهنمایی به باطل می کنند، مقدم داشت. از این رو قرآن کریم استدلالش را بر ضدّ مشرکان بر این پایه قرار داده و در صدر آیه فوق می فرماید: { قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکائِکُمْ مَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِ ؛ «آیا از میان شریکان شما که شریک بر خدا قرار داده اید کسانی هستند که شما را به حقّ هدایت کنند؟.»

واضح است که آنان از عهده چنین کاری بر نمی آیند. لذا خداوند فوراً در جواب این سؤال در ادامه می فرماید: { قُلِ اللَّهُ یهْدی لِلْحَقِ ؛ «بگو تنها خدا است که مردم را به حقّ هدایت می کند.»

ص:132


1- 303. منهاج السنه، ج 3، ص 277.
2- 304. الریاض النضره، ج 1، ص 216.
3- 305. نهج الحق، ص 168.
4- 306. سوره یونس، آیه 35.

وجه تعبیر به احقیت

خداوند متعال در آیه مورد بحث برای ترجیح، تعبیر به احقیت و سزاوارتر (از افعل التفضیل است) کرده که دلالت بر مطلق رجحان دارد نه تعیین و انحصار، در حالی که متابعت کسی که به حقّ هدایت می کند - که در مورد آیه خداوند است - حقّ بوده و متعین است نه سزاوارتر، و غیر از خداوند کسی بهره ای از حقّ ندارد.

در جواب این پرسش می گوییم: این گونه تعبیر به جهت این است که مشرکان را وادار به پذیرش مطلب نموده، بدون آن که عصبیت آنان را برانگیخته و آنان را تحریک کند؛ زیرا در صورت باطل خواندن آنان و حقّ مطلق نامیدن خود، هرگز تن به مناظره نخواهند داد.

بررسی روایات

بررسی روایات

با مراجعه به روایات فریقین پی می بریم که تأکید فراوانی بر موضوع امامت شخص برتر شده است.

الف) روایات عامه

1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس شخصی را بر ده نفر بگمارد در حالی که می داند در میان آن ده نفر، برتر از او وجود دارد، خدا و رسول و آن جماعت مسلمانان را فریب داده است.»(1)

2 - احمد بن حنبل به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: «هرکس فردی را سرپرست جماعتی قرار دهد در حالی که می داند در میان آنان کسی وجود دارد که بیشتر مورد رضای خداوند است به خدا و رسول او و مؤمنین خیانت کرده است.»(2)

3 - باقلانی در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «افضل مردم باید امامت را بر عهده گیرد.»(3)

ص:133


1- 307. کنز العمال، ج 6، ص 19، ح 14653.
2- 308. مسنداحمد، ج 1، ص 165.
3- 309. نصوص الفکر السیاسی، ص 54.
ب) روایات اهل بیت علیهم السلام

امام رضاعلیه السلام در حدیثی طولانی می فرماید: «إنّ الأنبیآء والأئمّه یوفّقهم اللَّه ویؤتیهم من مخزون علمه وحکمه ما لا یؤتیه غیرهم فیکون علمهم فوق کلّ علم أهل زمانهم فی قوله - عزّ وجلّ -{ أَ فَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ...}»؛(1) «همانا پیامبران و پیشوایان را خداوند موفق می گرداند و آنان را از علم و حکمت های مخزونش به مقداری عطا می کند که به دیگران عطا نمی کند، پس علم آنان فوق علم اهل زمانشان است. این مطلب در قول خداوند - عزّ وجلّ - { أَ فَمَنْ یهْدی إِلَی الْحَقِّ...} اشاره شده است....»

ص:134


1- 310. عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 1، ص 174، باب 20.

قرآن و علم غیب امام

قرآن و علم غیب امام

یکی از مسائل اختلافی بین مذاهب اسلامی، علم غیب پیامبر و امام و اولیای الهی به موضوعات و احکام است. برخی از محققان به آیاتی نظر کرده اند که علم غیب را محصور در خداوند نموده و دیگر به آیات مخصّص توجهی نکرده اند، و کسی که آن را برای غیر خدا اثبات کرده به غلوّ متهم کرده اند. برخی دیگر با جمع بین آیات، به علم غیب پیامبرصلی الله علیه وآله در تمام زمینه ها پی برده اند، ولی علم غیب را برای امام ثابت نمی دانند. جا دارد که این موضوع را مورد بحث قرار دهیم تا حقیقت علم غیب و این که چه نوع غیبی مورد نظر است و بر چه افرادی قابل اثبات است، روشن گردد.

اعتقاد شیعه امامیه

شیعه امامیه معتقد است: امامت منصب جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله در امر هدایت بشر - غیر از وحی - است، لذا امام نیز باید تمام خصوصیات پیامبر صلی الله علیه وآله، مانند عصمت، علم لدنی، کمالات و فضایل و دوری از صفات ناپسند را داشته باشد.

شیعه امامیه می گوید: از آنجا که امام مبین و تطبیق دهنده و حافظ شریعت است، لذا باید از گناه و سهو و نسیان و اشتباه معصوم باشد.

علاوه بر این باید عالم به حقیقت شریعت و نیز هر چه را که امت در جهت کمال به آن محتاج است باشد؛ همان طوری که باید کامل ترین شخص در زمینه صفات کمال باشد، تا مردم تسلیم محض او شوند.

ص:135

ماهیت غیب

غیب در مقابل شهود، بر چیزی اطلاق می شود که با حواس ظاهری قابل درک نیست. قیامت، برزخ، ملائکه، جنّ و ... عوالمی هستند که با حواسّ ظاهری انسان قابل درک نیستند، از این رو داخل در عالم غیب شمرده شده اند.

غیب نسبی

غیب را می توان به دو بخش تقسیم کرد: غیب مطلق و غیب نسبی. غیب مطلق غیبی است که به هیچ نحو و در هیچ زمان و مکان قابل ادراک نیست، مثل ذات الهی که غیب الغیوب است، به خلاف غیب نسبی که با شرایطی خاص برای افرادی ویژه قابل ادراک به غیر حواس ظاهری است. و غالب غیب ها از این قبیل است. تنها کسی که به عالم غیب و شهادت به طور کامل احاطه دارد، خداوند است. در قرآن کریم آمده: { هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلّا هُوَ عالِمُ الْغَیبِ وَالشَّهادَهِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ ؛(1) «اوست خدای یکتایی که غیر از او خدایی نیست که دانای نهان و آشکار است و اوست بخشنده و مهربان.»

آیا اطلاع از غیب مخصوص خداوند است؟

به گمان بعضی علم غیب از ویژگی های ذات احدیت است و علم هیچ کس در آن راه ندارد. اینان به برخی از آیات تمسّک می نمایند؛ از قبیل:

1 - { وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ لا یعْلَمُها إِلّا هُوَ}؛(2) «کلیدهای غیب تنها نزد اوست و از آن ها غیر از او اطلاعی ندارد.»

2 - { قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلّا ما شاءَ اللَّهُ وَلَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیرِ وَما مَسَّنِی السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلّا نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِقَوْمٍ یؤْمِنُونَ ؛(3) «[ای

ص:136


1- 311. سوره حشر، آیه 22.
2- 312. سوره انعام، آیه 59.
3- 313. سوره اعراف، آیه 188.

رسول ما] به مردم بگو که مالک سود و زیان خویش نیستم مگر آنچه خدا بر من خواسته و اگر من از غیب آگاه بودم به خیر خود همیشه می افزودم و هیچ گاه زیان و رنج نمی دیدم، من نیستم مگر رسول ترساننده و بشارت دهنده گروهی که اهل ایمانند.»

3 - { قُلْ لا یعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ الْغَیبَ إِلاَّ اللَّهُ وَما یشْعُرُونَ أَیانَ یبْعَثُونَ ؛(1) «[ای رسول ما] بگو که در آسمان ها و زمین جز خدا کسی از علم غیب آگاه نیست و هیچ خلقی نمی داند که چه هنگام زنده و برانگیخته می شوند.»

جواب:

اشکال کننده، تنها به برخی از آیات توجه نموده که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند متعال دارد، ولی از آیات دیگر که دلالت بر اختصاص ندارد، توجهی نداشته است. خداوند در سوره جن می فرماید: { عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً إِلّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ ...}؛(2) «او دانای غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبری را که از او خشنود باشد....»

از استثنای این آیه استفاده می شود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولی بر پیامبری که مرضی اوست، علم غیب افاضه می کند. و از آنجا که لازم است هرچه برای رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان می کنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهی خواهد بود.

لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبی برای انبیا و اولیا کرده و می فرماید: { ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحیهِ إِلَیکَ ؛(3) «آن، از خبرهای غیبی است که به تو وحی نمودیم.» و از قول حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: { وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیوتِکُمْ ؛(4) «و به شما خبر می دهم که در خانه هایتان چه می خورید و چه می اندوزید.»

بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات می توان گفت: آیاتی که ظهور در

ص:137


1- 314. سوره نمل، آیه 65.
2- 315. سوره جن، آیات 26 و 27.
3- 316. سوره آل عمران، آیه 44.
4- 317. سوره آل عمران، آیه 49.

اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. و آیاتی که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت می کند به نحو تبعیت و به اذن خداوند است.

با همین بیان می توانیم از آیاتی که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آن که به طور مطلق، آن را از پیامبر نفی کنند.

ابن حجر هیتمی می گوید:

«بین این آیات: { قُلْ لا یعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ الْغَیبَ إِلاَّ اللَّهُ و { عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً} و بین علم انبیا و اولیا به پاره ای از غیب، هیچ گونه منافاتی نیست؛ زیرا علم آنان به اعلان از جانب خداوند متعال است و این غیر از آن علمی است که از صفات ازلی و ابدی خداوند است که از تغییر و تحوّل منزّه است.»(1)

و نیز ابن ابی الحدید معتزلی می گوید: «ما منکر وجود افرادی که خبر از غیب داده و می دهند نیستیم، ولی آن را مستند به خداوند باری تعالی می دانیم که با قدرت و تمکین و آمادگی اسباب آن، به آنان عطا نموده است.»(2)

علم غیب امام

سؤال برخی از مخالفان این است که آیا امام نیز همانند پیامبر می تواند از غیب مطّلع باشد؟ یا بالاتر از این، آیا امام، همانند پیامبر باید از علم غیب بهره مند باشد؟ این سؤالی است که با بیان مقدماتی به آن پاسخ خواهیم داد:

1 - مقصود از امام درمورد بحث، همان شخصی است که حجّت خدا در روی زمین است. او کسی است که معرفت و طاعتش واجب و مردن با عدم معرفت او همانند مردن جاهلیت است و اینان کسانی جز اهل بیت معصوم پیامبرعلیهم السلام نیستند.

2 - در علوم عقلی ثابت شده که علم دوگونه است: علم حضوری و علم

ص:138


1- 318. الفتاوی الحدیثیه، ص 222.
2- 319. شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 427.

حصولی. مراد از علم حضوری علمی است که از طریق اکتساب به دست نمی آید و عبارت است از حضور معلوم نزد عالم، به خلاف علم حصولی.

3 - علم حضوری خداوند با علم حضوری بندگان خدا فرق دارد؛ زیرا علم خداوند سابق بر معلومات، عین ذات او و علت معلومات است، به خلاف علم حضوری اولیای الهی که در این جهات با خداوند شریک نیستند.

4 - مورد نزاع در علم غیب پیامبر صلی الله علیه وآله موضوعات خارجی است، نه احکام کلّی ؛ زیرا به اتفاق همه مسلمین، حتی وهابیون، جهل به آن ها موجب نقص در رتبه و نقض غرض خواهد بود.

آیات قرآن و علم غیب

خداوند متعال می فرماید: { وَعَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَهِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلآءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ؛ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ؛(1) «خداوند همه اسماء را به آدم یاد داد، آن گاه حقایق آن ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر شما در دعوای خود صادقید اسماء اینان را بیان کنید. فرشتگان عرضه داشتند: پاک و منزهی تو! ما نمی دانیم جز آنچه به ما تعلیم فرمودی، همانا تویی دانا و حکیم.»

و نیز می فرماید: { عالِمُ الْغَیبِ فَلا یظْهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً، إِلّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ ؛(2) «او دانای غیب است و هیچ کس بر عالم غیب او آگاه نیست به جز پیامبرانی که خود برگزیده است.»

و نیز به نقل از حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: { وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِی بُیوتِکُمْ ،(3)«و به شما خبرمی دهم که در خانه هایتان چه می خورید و چه ذخیره می کنید.»

ص:139


1- 320. سوره بقره، آیات 31 و 32.
2- 321. سوره جن، آیه 26.
3- 322. سوره آل عمران، آیه 49.

و نیز خداوند متعال درباره شهیدان می فرماید: { وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ...}؛(1) «(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.»

و نیز می فرماید: { وَمَنْ یطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً}؛(2) «آنان که خدا و رسول را اطاعت کنند البته با کسانی که خدا به آنان لطف و عنایت کامل کرده؛ یعنی با پیامبران و صدّیقان و شهیدان و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان رفیقان نیکویی هستند.»

با ضمیمه کردن این دو آیه استفاده می شود که انسان های مطیع واقعی خدا و رسول با شهیدانند، و شهدا نزد پروردگار متنعّمند، پس اینان نیز نزد پروردگارند.

هم چنین با ضمیمه این دو آیه به آیه { وَهُوَ مَعَکُمْ أَینَ ما کُنْتُمْ ؛(3) «و او با شماست هر جا که هستید.»

و نیز آیه { أَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ؛(4) «هر کجا رو کنید همان جا وجه خداست.» و نیز آیه { نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ}؛(5) «وما از رگ گردن به او نزدیک تریم.»

با جمع بین این آیات استفاده می شود که اولیای الهی همانند خداوند و در همه حال باشمایند. هرچند از دنیا رفته اند. و همان گونه که خداوند متعال می فرماید: { یعْلَمُ خائِنَهَ اْلأَعْینِ وَما تُخْفِی الصُّدُورُ}،(6) «خداوند چشم های خیانت کار را می داند و به آنچه دل ها نهان داشته اند آگاه است.» آنان نیز چنینند واین، غیر از علم غیب چیز دیگری نیست.

ص:140


1- 323. سوره آل عمران، آیه 169.
2- 324. سوره نساء، آیه 69.
3- 325. سوره حدید، آیه 4.
4- 326. سوره بقره، آیه 115.
5- 327. سوره ق، آیه 16.
6- 328. سوره غافر، آیه 19.

صبر و یقین زمینه ساز امامت

از آیات قرآن استفاده می شود که فرد دارای یقین و صبور در برابر مشکلات به مقام امامت می رسد:

خداوند متعال می فرماید: { وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَکانُوا بِآیاتِنا یوقِنُونَ ؛(1) «و از آنان امامان [و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را ]هدایت می کردند؛ چون شکیبایی نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»

و نیز می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(2) «[به خاطر آورید] هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم.»

از این آیه استفاده می شود که حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از تحمّل صبر و سربلند بیرون آمدن از امتحانات سخت الهی، به درجه و مقام امامت نایل شده است.

ص:141


1- 329. سوره سجده، آیه 24.
2- 330. سوره بقره، آیه 124.

ص:142

قرآن و ضرورت وجود امام ناطق

قرآن و ضرورت وجود امام ناطق

از قرآن استفاده می شود که در هر زمان امام هادی ناطق لازم است و گفتار «حسبنا کتاب اللَّه»، سخن نادرستی است. این مطلب را از راه ها و با تقریراتی از آیات قرآن می توان بیان داشت:

تقریر اول

الف) خداوند سبحان می فرماید: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَهً}؛(1) «و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود.»

از این آیه استفاده می شود که کتاب موسی امام است.

ب) و نیز فرمود: { صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَمُوسی ؛(2) «کتب ابراهیم و موسی.»

از این آیه هم استفاده می شود که صحف ابراهیم همانند کتاب موسی امام است.

ج) و نیز فرمود: وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...}؛(3) «[به خاطر آورید] هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: "من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم....»

حال اگر صحف ابراهیم که امام است کافی بود پس چرا خداوند در این آیه حضرت را امام قرار داد؟

ص:143


1- 331. سوره احقاف، آیه 12.
2- 332. سوره اعلی، آیه 19.
3- 333. سوره بقره، آیه 124.

تقریر دوم

الف) خداوند سبحان قرآن را بیان هر چیزی می داند، آنجا که می فرماید: { تِبْیاناً لِکُلِّ شَی ءٍ}؛(1) «بیانگر همه چیز.»

و نیز می فرماید: {هذا بَیانٌ لِلنّاسِ ؛(2) «این، بیانی است برای عموم مردم.»

و نیز می فرماید: { وَلا رَطْبٍ وَلا یابِسٍ إِلّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ ؛(3) «و هیچ تر و خشکی وجود ندارد، جز این که در کتابی آشکار [در کتاب علم خدا] ثبت است.»

ب) از طرف دیگر می فرماید: { وَأَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ ؛(4) «و ما این ذکر [قرآن را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آن ها روشن سازی.»

نتیجه این که: قرآن که امام و هادی صامت است، برای سعادت بشر کافی نیست بلکه احتیاج به امام و هادی ناطق نیز هست و گفتار عمر بن خطاب «حسبنا کتاب اللَّه» نادرست است.

ص:144


1- 334. سوره نحل، آیه 89.
2- 335. سوره آل عمران، آیه 138.
3- 336. سوره انعام، آیه 59.
4- 337. سوره نحل، آیه 44.

انتخاب اوصیا از دیدگاه قرآن

انتخاب اوصیا از دیدگاه قرآن

برخی سؤال می کنند که چرا قرآن کریم سخنی از ولایت و امامت و وصایت به میان نیاورده است با وجودی که در موضوعات بسیاری که اهمیت آن به مسئله امامت نمی رسد بحث کرده است؟ به تعبیر دیگر: چگونه است که قرآن کریم سخن از خلافت اسلامی و رهبری جامعه اسلامی و امامت به میان نیاورده در حالی که این مسئله از خطیرترین مسائل اسلام به حساب می آید؟

ولی با دقّتی کوتاه در آیات قرآنی پی می بریم که قرآن در تمام موضوعات مربوط به امامت؛ اعمّ از کلّی و جزئی و مصداقی بحث های فراوان کرده و به این مسئله مهمّ پرداخته است. اینک درصدد آن هستیم که به اصل مسئله خلافت و امامت و انتخاب اوصیای الهی بعد از انبیا اشاره کنیم که این مسأله سنّت دائمی الهی بوده و قرآن اکیداً به آن اشاره کرده است.

مفهوم اصطفا «انتخاب»

اصطفا در لغت از ماده «صفو» یعنی اختیار و خالص از چیزی است. و اصطفاء یعنی انتخاب کردن چیز خالص.

و در اصطلاح اسلامی: اصطفاء و انتخاب برخی از افراد از جانب خداوند به این است که او را تصفیه و خالص از هر گونه شوائب موجود در غیر کرده و او را بر دیگران ترجیح دهد.

ص:145

اوصیا از ذریه پیامبران

با مراجعه به آیات قرآن کریم پی می بریم که سنّت الهی بر این قرار گرفته که اوصیا انبیا را به معنای عام آن که مرادف با حجّت خدا بوده و شامل نبی و امام و وصی می شود از ذریه آنان قرار دهد. هیچ پیامبری نیست جز آن که وصی یا اوصیا داشته و خداوند آنان را از آل و ذریه پیامبران قرار داده است، خواه آن اوصیا پیامبر باشند یا خیر. اینک به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1 - خداوند متعال می فرماید: { إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِیمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ؛(1) «به حقیقت خدا برگزید آدم و نوح و خانواده ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان. فرزندانی هستند برخی از نسل برخی دیگر و خدا به اقوال و احوال همه شنوا و دانا است.»

2 - و نیز می فرماید: { وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ کُلاًّ هَدَینا وَنُوحاً هَدَینا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّیتِهِ داوُدَ وَسُلَیمانَ وَأَیوبَ وَیوسُفَ وَمُوسی وَهارُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * وَزَکَرِیا وَیحْیی وَعِیسی وَإِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ * وَإِسْماعِیلَ وَالْیسَعَ وَیونُسَ وَلُوطاً وَکُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ * وَمِنْ آبآئِهِمْ وَذُرِّیاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَیناهُمْ وَهَدَیناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ * ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یهْدِی بِهِ مَنْ یشآءُ مِنْ عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یعْمَلُونَ * أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیناهُمُ الْکِتابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ}؛(2) «و ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را عطا نمودیم و همه را به راه راست بداشتیم و نوح را نیز پیش از ابراهیم و از فرزندانش داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون هدایت نمودیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد.

و هم زکریا و یحیی و عیسی و الیاس و هم اسماعیل و یسع و یونس و لوط همه از نیکو کارانند. و ما همه آن پیغمبران را بر عالمیان شرافت و برتری دادیم. و نیز برخی از پدران و فرزندان و برادران آن ها را فضیلت داده و بر دیگران آنان را برگزیدیم و به راه راست هدایت

ص:146


1- 338. سوره آل عمران، آیات 33 و 34.
2- 339. سوره انعام، آیات 84 - 89.

نمودیم. این است هدایت خدا که به آن هر یک از بندگانش را می خواهد هدایت می کند و اگر به خدا شرک آورند اعمال آنان را نابود می سازد. آن ها [پیغمبران کسانی اند که ما آنان را کتاب و فرمان و مقام نبوّت عطا کردیم.»

3 - { هُنالِکَ دَعا زَکَرِیا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیهً طَیبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ * فَنادَتْهُ الْمَلائِکَهُ وَهُوَ قائِمٌ یصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُکَ بِیحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَهٍ مِنَ اللَّهِ وَسَیداً وَحَصُوراً وَنَبِیاً مِنَ الصّالِحِینَ ؛(1) «در آن هنگام زکریا [که کرامت مریم را مشاهده کرد] عرض کرد: پروردگارا مرا به لطف خویش فرزندانی پاک سرشت عطا فرما که همانا تویی مستجاب کننده دعا. و هنگامی که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: خدا تو را به یحیی بشارت می دهد، [کسی که کلمه خدا [= مسیح را تصدیق می کند، و رهبر خواهد بود، و از هوس های سرکش برکنار، و پیامبری از صالحان است.»

4 - { لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ ؛(2) «ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.»

5 - { وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِ النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ وَآتَیناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّالِحِینَ ؛(3) «و [در اواخر عمر] اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و نبوّت و کتاب آسمانی را در دودمانش قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است.»

6 - { وَوَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ وَقالَ یا أَیهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیرِ وَأُوتِینا مِنْ کُلِّ شَی ءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ ؛(4) «و سلیمان وارث داوود شد، و گفت: ای مردم! زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده، و از هرچیز به ما عطاگردیده، همانااین فضیلت آشکاری است.»

7 - { أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ مِنْ ذُرِّیهِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ

ص:147


1- 340. سوره آل عمران، آیات 38 و 39.
2- 341. سوره حدید، آیه 26.
3- 342. سوره عنکبوت، آیه 27.
4- 343. سوره نمل، آیه 16.

وَمِنْ ذُرِّیهِ إِبْراهِیمَ وَإِسْرآئِیلَ وَمِمَّنْ هَدَینا وَاجْتَبَینا إِذا تُتْلی عَلَیهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیاً}؛(1) «آن ها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و اسرائیل، و از کسانی که هدایت کردیم و بر گزیدیم. آن ها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده می شد، به خاک می افتادند، در حالی که سجده می کردند و گریان بودند.»

8 - { أَمْ یحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً}؛(2) «یا این که نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش ، و از آنچه خداوند از فضلش به آن ها بخشیده، حسد می ورزند؟ ما به آل ابراهیم، [که یهود از خاندان او هستند نیز] کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آن ها [پیامبران بنی اسرائیل قرار دادیم.»

9 - { ... وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی...}؛(3) «... و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را....»

عنایت خاص به ذریه انبیا

با مراجعه به آیات قرآن پی می بریم که ذریه انبیا و اهل بیت آنان علیهم السلام مورد توجه خاص و عنایت ویژه الهی بوده و بدین جهت قابلیت مقام نبوّت و امامت و وصایت را داشته اند. اینک به برخی از آیات اشاره می کنیم:

1 - پیامبر خدا در ابتدای بعثت مأمور می شود که انذار و تبلیغش را از خاندان نزدیکش شروع کند: { وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ .(4)

2 - خداوند متعال اراده تکوینی اش بر عصمت و طهارت اهل بیت پیامبرعلیهم السلام

ص:148


1- 344. سوره مریم، آیه 58.
2- 345. سوره نساء، آیه 54.
3- 346. سوره طه، آیه 29 و 30.
4- 347. سوره شعراء، آیه 214.

تعلّق گرفته است: { إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً}؛(1) «همانا خداوند می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»

3 - خداوند متعال چنان قابلیتی به ذریه و اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السلام داده که می توانند در هنگام مباهله شرکت داده شوند: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنآءَنا وَأَبْنآءَکُمْ وَنِسآءَنا وَنِسآءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(2) «هر گاه بعد از علم و دانشی که [درباره مسیح به تو رسیده، [باز] کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آن ها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود، آن گاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم.»

4 - خداوند به حضرت رسول صلی الله علیه وآله خطاب کرده و می فرماید:به مردم بگو که من جز مودّت ذوی القربی چیز دیگری از شما نمی خواهم: { قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی ؛(3) «بگو: من هیچ پاداشی بر رسالتم از شما درخواست نمی کنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [= اهل بیتم .»

5 - و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله را امر می کند که تأکید و سفارش خصوصی نسبت به اهلش درباره نماز داشته باشد: { وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاهِ وَاصْطَبِرْ عَلَیها}؛(4) «خانواده خود را بر نماز فرمان ده، و بر انجام آن شکیبا باش.»

از این آیات استفاده می شود که سنّت خداوند در روی زمین آن است که خداوند اوصیای انبیا را از ذریه پاک و طیب و طاهر آنان انتخاب می کند. و این سنّت از حضرت آدم علیه السلام ادامه داشته است که برخی از اوصیای انبیا غالباً نبی بوده اند. جز اوصیای پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله که چون قرار نیست بعد از او پیامبری باشد اوصیای آن

ص:149


1- 348. سوره احزاب، آیه 33.
2- 349. سوره آل عمران، آیه 61.
3- 350. سوره شوری، آیه 23.
4- 351. سوره طه، آیه 132.

حضرت تنها وظیفه امامت و وصایت دارند و وحی بعد از آن حضرت قطع شده است.

انتخاب اوصیا از جانب خداوند

حال سؤال اساسی و مهم این است که چگونه وصایت و امامت بین ذریه انبیا به ارث گذارده می شود؟ آیا به انتخاب مردم است، یا به اراده و مشیت الهی توسّط انبیا و اوصیای قبل؟

با نظری گذرا به آیات قرآن پی می بریم که انتخاب اوصیا از جانب خداوند متعال صورت پذیرفته است.

اینک به برخی از این آیات اشاره می کنیم:

1 - خداوند متعال درباره کیفیت انتخاب یوسف علیه السلام به عنوان جانشین یعقوب و پیامبری برای بنی اسرائیل می فرماید: { وَکَذلِکَ یجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَیتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیکَ وَعَلی آلِ یعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلی أَبَوَیکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِیمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ؛(1) «و این گونه پروردگارت تو را بر می گزیند، و از تعبیر خواب ها به تو می آموزد، و نعمتش را بر تو و خاندان یعقوب تمام و کامل می کند، همان گونه که پیش ازاین، بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد، به یقین، پروردگار تو دانا و حکیم است.»

2 - و نیز از زبان حضرت موسی علیه السلام نقل می کند که می فرماید: { وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی * کَی نُسَبِّحَکَ کَثِیراً * وَنَذْکُرَکَ کَثِیراً * إِنَّکَ کُنْتَ بِنا بَصِیراً * قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(2) «و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را. با او پشتم را محکم کن. و او را در کارم شریک ساز. تا تو را بسیار تسبیح گوییم، و تو را بسیار یاد کنیم. چرا که تو همیشه از حال ما آگاه و بینایی. فرمود: ای موسی! آنچه را خواستی به تو داده شد.»

3 - در مورد حضرت داوودعلیه السلام می فرماید: { یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ

ص:150


1- 352. سوره یوسف، آیه 6.
2- 353. سوره طه، آیات 29 - 36.

فَاحْکُمْ بَینَ النّاسِ بِالْحَقِ ؛(1) «ای داوود! ما تو را خلیفه [و نماینده خود] در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»

تغییر ناپذیری سنّت الهی

اگر سنّت الهی در اوصیا و جانشینان انبیا آن است که آنان را از ذریه طیب و طاهرشان انتخاب کند، حال چگونه ممکن است که ادعا کنیم این سنّت نسبت به پیامبرصلی الله علیه وآله و امت اسلامی تغییر کرده باشد؟

خداوند متعال می فرماید: { فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً}؛(2) «هرگز برای سنّت خدا تبدیل نخواهی یافت، و هرگز برای سنّت الهی تغییر نمی یابی.»

نقد کلام ابوالحسن ندوی

ابوالحسن ندوی در اعتراض به شیعه می گوید: «عقیده شیعه امامیه در مسئله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگاری ندارد؛ زیرا آنان به حکومت موروثی معتقدند.»(3)

پاسخ: اوّلاً: مقصود از آن که امامت و وصایت اوصیای انبیا در ذریه و اهل بیت آنان قرار می گیرد آن است که خداوند به آنان قابلیت داده تا پذیرای این مقام گردند. اگر مراد از وراثت آن است که بگوییم: به صرف این که این ها اولاد پیامبرند و امام علی علیه السلام داماد او است باید امام باشند گرچه قابلیت این مقام را نداشته باشند، قطعاً شیعه امامیه به این معنا معتقد نیست.

ثانیاً: اگر آن گونه که ابوالحسن ندوی می گوید: حکومتِ موروثی شعار

ص:151


1- 354. سوره ص، آیه 26.
2- 355. سوره فاطر، آیه 43.
3- 356. صورتان متضادتان، ندوی، ص 12 و 13.

حکومت های مادی است و انبیا الهی باید از آن منزّه باشند،(1) چه فرق است بین پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و دیگر پیامبران؟ با آن که حکومت وراثتی را با در نظر گرفتن قابلیت ها در انبیای گذشته مشاهده می کنیم:

خداوند متعال می فرماید: { أَمْ یحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً}؛(2) «یا حسد می ورزند با مردم چون آن ها را خدا به فضل خود بهره مند نمود که البته ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و به آن ها فرمانروایی بزرگ عطا کردیم.»

از سوی دیگر مشاهده می کنیم که حضرت ابراهیم علیه السلام امامت را برای ذریه خود درخواست کرده است، آنجا که خداوند می فرماید: { وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛(3) «[به یاد آر] هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: [آری، اگر شایسته باشند ]عهد من هرگز به ستمکاران نمی رسد.»

در این آیه، خداوند حکومت و امامت موروثی و نَسَبی را به طور مطلق نفی نکرده است، بلکه آن را از خصوص ستمگران از ذریه حضرت ابراهیم علیه السلام سلب نموده است.

ثالثاً: ممکن است سرّ این که امامت و نبوّت و وصایت در نسل پیامبر صلی الله علیه وآله قرار گرفته این باشد که از جهتی نسل پیامبر صلی الله علیه وآله نسلی طیب و طاهر، و خانواده او خانواده ای الهی است و از طرف دیگر پیامبر صلی الله علیه وآله به جهت نبوّت و کمالاتش در قلوب مردم جا گرفته و در میان آن ها از محبوبیت خاصی برخوردار است، مردم در صورتی

ص:152


1- 357. صورتان متضادتان، ندوی، ص 12 و 13.
2- 358. سوره نساء، آیه 54.
3- 359. سوره بقره، آیه 124.

که کسی را دوست داشته باشند وابستگان او را نیز دوست دارند. و کسی که مورد محبّت قرار گرفت درصدد اطاعت از فرامین او برخواهد آمد.

از همین رو بهترین افراد برای امامت و جانشینی و یا نبوّت، ذریه و نسل پیامبرانند، هرچند این مقامات را ما بدون شرط ندانسته، برای آن قابلیت ها و شرطهایی را لازم می دانیم که از جمله آن ها، عصمت و علم لدنّی و برتری در جامعه است.

گزارشی از اوصیای پیامبران

گزارشی از اوصیای پیامبران

با مراجعه به تاریخ انبیای الهی از حضرت آدم علیه السلام تا حضرت خاتم صلی الله علیه وآله پی می بریم که نه تنها هر یک از انبیا، وصی یا اوصیایی برای خود داشته، بلکه وصی او از ذریه اش بوده است. و این نه به جهت مجرّد قرار گرفتن آن در نسل و ذریه پیامبر بوده، بلکه این امر همراه با وجود قابلیت ها و اهلیت ها بوده است. اینک اوصیای برخی از انبیا را مورد بررسی قرار می دهیم:

1 - شیث وصی حضرت آدم علیه السلام

الف) مسعودی نقل می کند: «چون حوّا به شیث حامل شد، نور در پیشانی اش درخشان گشت، و هنگامی که او را زایید آن نور به فرزندش منتقل شد. و چون رشد کرده و کامل شد، آدم بر او وصیت نمود و اعلام کرد که او حجّت خدا برای بعد از خود و خلیفه خدا در روی زمین خواهدبود....»(1)

ب) یعقوبی می گوید: «چون وقت وفات آدم فرا رسید فرزندش شیث و فرزندان اورا دور خود جمع نمود و برآن ها درود فرستاد و دعا به برکت نمود، و بر شیث وصیت کرد... و او را امر نمود تا در میان اولادش قائم مقام او باشد. آنان را به تقوای الهی و حسن عبادت خدا امر کرده و از معاشرت با قابیل لعین و اولادش نهی نمود....»(2)

ص:153


1- 360. مروج الذهب، ج 1، ص 47 و 48، به اختصار.
2- 361. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 7.

او هم چنین می گوید: «شیث بعد از مرگ آدم علیه السلام به انجام وظایف خود قیام نمود. او قومش را به تقوای خداوند سبحان و عمل صالح امر می کرد.»(1)

عبداللَّه بن عباس می گوید: «چون هنگام وفات آدم رسید به شیث عهد و وصیت نمود و ساعات شب و روز و عبادت خلوت در هر ساعت از شبانه روز را به او تعلیم داد و او را خبر از وقوع طوفان داد. و ریاست بعد از آدم به او رسید. خداوند بر او 50 صحیفه نازل کرد.»(2)

2 - انوش، وصی شیث

انوش فرزند شیث در زمان آدم علیه السلام متولد شد. و چون هنگام وفات شیث شد بر فرزندش انوش وصیت نمود، و او را خبر داد به نوری که از جانب خود به سوی او منتقل شده است...(3)

یعقوبی می نویسد: «انوش فرزند شیث بعد از پدرش قیام به حفظ وصیت پدر و جدّش نمود و عبادت خود را به نحو احسن انجام داد. و قومش را نیز به حسن عبادت امر نمود.»(4)

طبری می نویسد: «انوش، جانشین پدرش در سیاست و حکومت داری و تدبیر امور رعیت شد.»(5)

و در جای دیگر می نویسد: «چون وقت وفات شیث شد فرزندان خود و نوادگانش را که عبارت بودند از: انوش، قینان، مهلائیل، یرد، اخنوخ، و از زنان و فرزندانشان، دور خود جمع کرد، بر آنان درود فرستاده و دعا به برکت نمود... و به فرزندش انوش وصیت کرد که تقوا پیشه کرده و قومش را به تقوای الهی و حسن عبادت سفارش نماید و سپس از دنیا رحلت نمود.»(6)

ص:154


1- 362. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 8.
2- 363. کامل ابن اثیر، ج 1، ص 47.
3- 364. مرآه الزمان، ص 223.
4- 365. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 8.
5- 366. تاریخ طبری، ج 1، ص 165.
6- 367. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 8 و 9.
3 - قینان وصی انوش

مسعودی می نویسد: «انوش دارای فرزندی به نام قینان شد. او کسی بود که در پیشانی اش نور هویدا بود و بر مردم عهد گرفت.»(1)

چون هنگام وفات انوش فرا رسید به فرزندش قینان وصیت نمود، و نور به قینان منتقل شد و او را از سرّی که در او به ودیعت گذارده بود باخبر ساخت. و قینان به سیره پدرش رفتار کرد.(2)

4 - مهلائیل وصی قینان

یعقوبی می نویسد: «قینان فرزند انوش در حالی که مردی لطیف، باتقوا، و مقدس بود، در قوم خود قیام به انجام وظیفه کرد. او قوم خود را به اطاعت از خدا و حسن عبادتش و متابعت از وصیت آدم و شیث سفارش نمود. و چون مرگش فرا رسید فرزندان خود و فرزندان پسرش مهلائیل و یرد و متوشلح و لمک و زنان آنان و فرزندانشان را جمع کرده و بر آنان درود فرستاد و دعا به برکت نمود. آن گاه به مهلائیل وصیت نمود....»(3)

یعقوبی می نویسد: «بعد از قینان مهلائیل قیام به وظایف خود نمود و قوم خود را به اطاعت خداوند متعال و متابعت از پدرش دعوت نمود. و چون مرگش فرارسید بر فرزندش یرد وصیت نمود آن گاه از دنیا رحلت کرد.»(4)

مهلائیل به فرزندش وصیت کرده و مصحف را تعلیم او داد. و نیز چگونگی تقسیم زمین و آنچه در عالم حادث می شود را تعلیم او نمود. و کتاب سرّ الملکوت را که ملک به آدم تعلیم داده بود تسلیم به او کرد، کتابی که مهر خورده نزد یکدیگر گذارده و از همدیگر به ارث می بردند.»(5)

ص:155


1- 368. مروج الذهب، ج 1، ص 49.
2- 369. مرآه الزمان، ص 224.
3- 370. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 9.
4- 371. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 10.
5- 372. اخبار الزمان، ص 77.
5 - یوارد وصی مهلائیل

مسعودی می گوید: «مهلائیل دارای فرزندی به نام یارد (یوارد) شد. او نور را به ارث برده و به او عهد و وصیت شد....»(1)

پدرش بر او وصیت نمود و او را از سرّ مکنون و انتقال نور به او خبر داد. او مردی خوش سیرت بود.(2)

یعقوبی می نویسد: «بعد از مهلائیل، یرد (یوارد) به وظایف او قیام نمود. او مردی مؤمن و کامل العمل برای خداوند سبحان و عبادت برای او بود. شبانه روز بسیار نماز به جای می آورد....»(3)

چون مرگش فرا رسید به فرزندش اخنوخ (ادریس) وصیت و عهد نموده و علومی را که نزدش بود به او نیز تعلیم داد و مصحف سرّ را به او تسلیم کرد.(4)

6 - ادریس نبی وصی یوارد

طبری می گوید: «... او اوّلین پیامبر بعد از آدم و حامل نور محمّدی بود....»(5)

مسعودی می گوید: «بعد از یرد (یوارد) فرزندش اخنوخ قیام به وظایف او نمود و او همان ادریس پیامبر است، که صابئه گمان می کنند که او هرمس است. او کسی است که خداوند - عزّ وجلّ - در کتابش خبر از مقام رفیع و عالی او داده است... بر او سی صحیفه نازل شده بود، و بر شیث بیست و نه صحیفه نازل شد که در آن تهلیل و تسبیح بود.»(6)

یعقوبی می نویسد: «اخنوخ (ادریس) اوّلین کسی بود که به قلم خط نوشت و او همان ادریس پیامبر است. به فرزندانش سفارش نمود تا عبادت را خالص برای خدا انجام دهند و صدق و یقین را پیشه نمایند، آن گاه خداوند او را به سوی خود بالا برد.»(7)

ص:156


1- 373. مروج الذهب، ج 1، ص 50.
2- 374. مرآه الزمان، ص 224.
3- 375. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 11.
4- 376. آخر الزمان، ص 77.
5- 377. تاریخ طبری، ج 1، ص 115 - 117.
6- 378. مروج الذهب، ج 1، ص 50.
7- 379. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 11؛ تاریخ طبری، ج 1، ص 173 و 174.

خداوند متعال درباره ادریس در قرآن کریم می فرماید: { وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیاً * وَرَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیاً}؛(1) «و در این کتاب، از ادریس [نیز ]یاد کن، او بسیار راست گو و پیامبر [بزرگی بود. و ما او را به مقام والایی رساندیم.»

ابن سعد از ابن عباس نقل کرده که گفت: «اوّلین پیامبری که بعد از آدم مبعوث شد، ادریس؛ یعنی اخنوخ فرزند یرد بود. اخنوخ دارای فرزندانی؛ از جمله متوشلح بود که به او وصیت نمود....»(2)

7 - متوشلح وصی ادریس

ادریس به فرزندش متوشلح وصیت نمود؛ زیرا خداوند به او وحی نموده بود که وصایت را در او قرار دهد.(3)

مسعودی می نویسد: «بعد از اخنوخ فرزندش متوشلح به وظایف او قیام نمود، شهرها را آباد کرد در حالی که نور در پیشانی اش بود.»(4)

طبری می گوید: «اخنوخ، متوشلح را جانشین خود بر امر خداوند قرار داد. و قبل از آن که به آسمان ها رود اهل بیتش را وصیت نمود... او اوّل کسی بود که سوار بر اسب شد؛ زیرا روش پدرش را در جهاد پیمود، و نیز طریق پدرانش را در عمل به اطاعت خدا دنبال کرد.»(5)

8 - لمک، وصی متوشلح

طبری می گوید: «چون هنگام وفات متوشلح رسید به فرزندش لمک وصیت نمود. «لمک» به معنای جامع است. و او پدر نوح بود که به او وصیت و عهد شده و صحف و کتاب های مهر زده شده که برای ادریس بود به او واگذار شد و وصیت به او منتقل گشت.»(6)

ص:157


1- 380. سوره مریم، آیات 56 و 57.
2- 381. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 39.
3- 382. اخبار الزمان، ص 79.
4- 383. مروج الذهب، ج 1، ص 50.
5- 384. تاریخ طبری، ج 1، ص 173.
6- 385. تاریخ طبری، ج 1، ص 178.

یعقوبی می نویسد: «لمک بعد از پدرش به عبادت و طاعت خدا قیام نمود... و چون مرگش فرا رسید، نوح، سام، حام، یافث و زنانشان را فراخواند، تنها کسانی که از اولاد شیث باقی مانده بودند... متوشلح بر آنان درود فرستاد و به برکت دعا نمود و عرضه داشت: از خداوندی که آدم را آفرید می خواهم که به شما از برکت پدرمان آدم عطا نماید و در اولاد شما مُلک و حکومت قرار دهد....»(1)

9 - نوح نبی، وصی لمک

خداوند متعال درباره نبوّت حضرت نوح می فرماید: { وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیتِهِمَا النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ...}؛(2) «ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.» و نیز می فرماید: { وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلّا خَمْسِینَ عاماً}؛(3) «و ما نوح را به سوی قومش فرستادیم، و او در میان آن ها هزار سال مگر پنجاه سال، درنگ کرد.»

یعقوبی می نویسد: «خداوند - عزّ وجلّ - در زمان حیات جدّش اخنوخ که همان ادریس نبی بود به او وحی فرستاد. و قبل از آن که خداوند ادریس را به آسمان برد او را امر کرد که قومش را انذار کرده و آنان را از معاصی که انجام می دادند، نهی نموده و آنان را از عذاب برحذر دارد. او مردم را بر عبادت خداوند متعال دعوت نمود... .

نوح بعد از خروجش از کشتی 360 سال زندگی کرد. و هنگام وفات خود که رسید، سه فرزندش سام، حام، و یافث و فرزندان دیگرش را دور خود جمع کرد و آنان را وصیت کرده و به عبادت خداوند متعال امر نمود....»(4)

10 - سام، وصی حضرت نوح

ابن اثیر می نویسد: «نوح به فرزندش سام که بزرگ ترین فرزنداش بود وصیت کرد.»(5)

ص:158


1- 386. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 12 و 13.
2- 387. سوره حدید، آیه 26.
3- 388. سوره عنکبوت، آیه 14.
4- 389. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 13 و 16.
5- 390. کامل ابن اثیر، ج 1، ص 26.

مسعودی می نویسد: «خداوند برای سام، فرزند نوح، ریاست و کتاب های فرستاده شده از آسمان را قرار داد....»(1)

یعقوبی می نویسد: «سام فرزند نوح، بعد از پدرش به عبادت خداوند و طاعت او قیام نمود... و هنگامی که زمان وفاتش رسید به فرزندش ارفخشد وصیت نمود.»(2)

11 - ارفخشد، وصی سام

مسعودی می گوید: «قیم بعد از سام در روی زمین فرزندش أرفخشد بود.»(3)

یعقوبی می گوید: «ارفخشد پسر سام قیام به عبادت خداوند متعال و طاعت او نمود، و بعد از گذشت 185 سال از عمرش، خداوند به او فرزندی به نام شالح عنایت نمود. اولاد نوح در شهرها پراکنده شدند....»(4)

12 - شالح، وصی أرفخشد

یعقوبی می گوید: «چون وقت وفات أرفخشد رسید اولاد و اهل خود را جمع کرده و آنان را به عبادت خداوند متعال و اجتناب از معاصی فراخواند. و به شالح فرزند خود فرمود: وصیت مرا قبول کن، و در بین اهلت بعد از من قیام کرده و عمل به طاعت خداوند متعال کن. این را گفت و از دنیا رحلت نمود.»(5)

او هم چنین می گوید: «شالح فرزند أرفخشد در بین قومش قیام کرده و آنان را به طاعت خداوند متعال امر نموده و از معاصی نهی کرد، و از آنچه به اهل معاصی از مصیبت و عذاب خواهد رسید برحذر داشت. خداوند متعال بعد از گذشت 130 سال به او فرزندی داد که نامش را «عابر» گذاشت. هنگام مرگش که فرا رسید به فرزندش عابر وصیت کرده و او را دستور به اجتناب از کارهای فرزندان قابیل لعین داد و آن گاه از دنیا رحلت نمود.»(6)

این چهار نفر که ذکر شدند همگی از اوصیای نوح بودند ولی پیامبر نبودند.

ص:159


1- 391. اخبار الزمان، ص 75.
2- 392. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 17.
3- 393. مروج الذهب، ج 1، ص 54.
4- 394. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 18.
5- 395. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 18.
6- 396. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 18.
13 - حضرت هود و صالح علیهما السلام

قبیله «عاد» از ذریه نوح نبی به درجه ای بالا از پیشرفت رسیدند، ولی شیطان توانست در آن ها راه پیدا کرده و به عبادت بتان تشویقشان نماید.

خداوند متعال از بین افراد قبیله خودشان، حضرت هودعلیه السلام را برای عبادت خدا مبعوث نمود. حضرت هودعلیه السلام آن ها را تنها به عبادت خداوند و عمل به دین اسلام که پروردگار عالمیان تشریع کرده بود، دعوت نمود... .

خداوند متعال می فرماید: { وَإِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلّا مُفْتَرُونَ...}؛(1) «[ما] به سوی [قوم عاد، برادرشان هود را فرستادیم، [به آن ها] گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست شما فقط تهمت می زنید [و بت ها را شریک او می خوانید]....»

و نیز می فرماید: { وَاذْکُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ وَقَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّی أَخافُ عَلَیکُمْ عَذابَ یوْمٍ عَظِیمٍ...}؛(2) «[سرگذشت هود] برادر قوم عاد را یاد کن، آن زمان که قومش را در سرزمین احقاف بیم داد در حالی که پیامبران زیادی قبل از او در گذشته های دور و نزدیک آمده بودند که: جز خدای یگانه را نپرستید [و گفت:] من بر شما از عذاب روزی بزرگ می ترسم....»

و نیز می فرماید: { کَذَّبَتْ عادٌ فَکَیفَ کانَ عَذابِی وَنُذُرِ * إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ * تَنْزِعُ النّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ}؛(3) «قوم عاد نیز پیامبر خود را تکذیب کردند، پس [ببینید] عذاب و انذارهای من چگونه بود. ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنان فرستادیم... که مردم را همچون تنه های نخل ریشه کن شده، از جا بر می کَند.»

و قبیله ثمود نیز از ذریه حضرت نوح بودند. آنان بعد از قوم عاد زندگی کرده

ص:160


1- 397. سوره هود، آیات 50 - 55.
2- 398. سوره احقاف، آیات 21 - 25.
3- 399. سوره قمر، آیات 18 - 20.

و قصرهای زیبایی را بین شام و مدینه بنا نمودند. ولی بعد از مدتی طغیان و سرکشی کرده و به عبادت بت ها مشغول شدند. خداوند متعال از بین قبیله خود، صالح را به جهت بشارت و انذار فرستاد... .

خداوند متعال در این باره می فرماید: { وَإِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ...}؛(1) «و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم ، گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست. اوست که شما را از زمین آفرید، و آبادی آن را به شما واگذاشت، از او آمرزش بطلبید، سپس به سوی او بازگردید، که پروردگارم [به بندگان خود] نزدیک، و اجابت کننده [خواسته های آن ها] است....»

14 - وصیت ابراهیم به فرزندش اسماعیل علیهما السلام

بعد از حضرت نوح علیه السلام یکی پس از دیگری اوصیا برای هدایت مردم از طرف خداوند متعال مأمور به وظیفه و هدایت خلق بودند، تا آن که خداوند متعال حضرت ابراهیم علیه السلام را مبعوث به شریعت حنیفیه نمود.

خداوند متعال می فرماید: { وَإِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ...}؛(2) «ما ابراهیم را [نیز] فرستادیم، هنگامی که به قومش گفت: خدا را پرستش کنید و از [عذاب او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید....»

و هنگامی که حضرت ابراهیم علیه السلام خواست از مکه کوچ کند به فرزندش اسماعیل وصیت نمود تا در کنار بیت الحرام اقامت کرده و حجّ و مناسک مردم را برپا دارد. و به او فرمود: خداوند تعدادش را زیاد کرده و نسلش را پر ثمر کرده، و در اولادش برکت و خیر قرار خواهد داد.(3)

ص:161


1- 400. سوره هود، آیات 61 - 68.
2- 401. سوره عنکبوت، آیات 16 - 18.
3- 402. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 28.

و چون هنگام وفات اسماعیل علیه السلام فرا رسید به برادرش اسحاق وصیت نمود. و همین طور وصیت از پدر به فرزند یا به برادر و یا یکی از افراد خانواده منتقل می شد.

15 - وصیت داوود به سلیمان علیهما السلام

حضرت داوودعلیه السلام به فرزندش سلیمان علیه السلام وصیت نمود و به او فرمود: «من در راه تمام اهل زمین حرکت می کنم... پس به وصیت های پروردگارت عمل نما و میثاق ها و عهدها و وصیت های او را که در تورات آمده عمل کن.»(1)

خداوند متعال در این باره می فرماید: { وَلَقَدْ آتَینا داوُدَ وَسُلَیمانَ عِلْماً وَقالاَ الْحَمْدُ للَّهِ ِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلی کَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ * وَوَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ...}؛(2) «و ما به داوود و سلیمان، دانشی عظیم دادیم، و آنان گفتند: ستایش از آن خدایی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید. و سلیمان وارث داوود شد....»

16 - وصیت زکریا به یحیی علیهما السلام

حضرت زکریاعلیه السلام به سنّ پیری رسیده بود و همسر او نیز زنی نازا بود، لذا از خداوند متعال فرزندی درخواست کرد که وارث او گردد. خداوند متعال در این باره می فرماید: { کهیعص * ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیا * إِذْ نادی رَبَّهُ نِدآءً خَفِیاً * قالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیباً وَلَمْ أَکُنْ بِدُعآئِکَ رَبِّ شَقِیاً * وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوالِی مِنْ وَرآئِی وَکانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیاً * یرِثُنِی وَیرِثُ مِنْ آلِ یعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیاً * یا زَکَرِیا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیاً * قالَ رَبِّ أَنّی یکُونُ لِی غُلامٌ وَکانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیاً * قالَ کَذلِکَ قالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَی هَینٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیئاً * قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیهً قالَ آیتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیاً * فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحی إِلَیهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَهً وَعَشِیاً * یا یحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّهٍ وَآتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیاً * وَحَناناً

ص:162


1- 403. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 57.
2- 404. سوره نمل، آیات 15 - 24.

مِنْ لَدُنّا وَزَکاهً وَکانَ تَقِیاً * وَبَرّاً بِوالِدَیهِ وَلَمْ یکُنْ جَبّاراً عَصِیاً * وَسَلامٌ عَلَیهِ یوْمَ وُلِدَ وَیوْمَ یمُوتُ وَیوْمَ یبْعَثُ حَیاً}؛(1)

«کهیعص. [این آیات یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زکریا. در آن هنگام که پروردگارش را در خلوت گاه [عبادت پنهان خواند. گفت: پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پیری تمام سرم را فرا گرفته، و من هرگز در دعای تو، از اجابت محروم نبوده ام. و من از بستگان بعد از خودم بیمناکم [که حقّ پاسداری از آیین تو را نگه ندارند ]و [از طرفی همسرم نازا و عقیم است، تو از نزد خود جانشینی بر من ببخش. که وارث من و دودمان یعقوب باشد، و او را مورد رضایتت قرار ده. ای زکریا! ما تو را به فرزندی بشارت می دهیم که نامش «یحیی» است، و پیش از این همنامی برای او قرار نداده ایم. گفت: ای پروردگار من! از کجا برای من فرزندی خواهد بود، در صورتی که همسرم ناز است. و من هم از شدت پیری به فرتوتی رسیده ام. فرمود: این گونه است؛ پروردگارت گفته این بر من آسان است؛ و قبلاً تو را آفریدم در حالی که چیزی نبودی. عرض کرد: پروردگارا! نشانه ای برای من قرار ده، فرمود: نشانه تو این است که سه شبانه روز قدرت تکلّم با مردم نخواهی داشت؛ در حالی که زبانت سالم است. او از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد، و با اشاره به آن ها گفت: [به شکرانه این موهبت،] صبح و شام خدا را تسبیح گویید. ای یحیی! کتاب خدا را با قوت بگیر. و ما فرمان نبوّت [و عقل کافی در کودکی به او دادیم. و رحمت و محبّتی از ناحیه خود به او بخشیدیم، و پاکی [دل و جان و او پرهیزکار بود. او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود، و جبار[و متکبر] و عصیان گر نبود. سلام بر او، آن روز که تولّد یافت و آن روز که می میرد، و آن روز که زنده برانگیخته می شود.»

عصر فترت

خداوند متعال می فرماید: { ... قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یبَینُ لَکُمْ عَلی فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِیرٍ وَلا نَذِیرٍ فَقَدْ جاءَکُمْ بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ}؛(2)

ص:163


1- 405. سوره مریم، آیات 1 - 15.
2- 406.سوره مائده، آیه 19.

«رسول ما، پس از فاصله و فترتی میان پیامبران، به سوی شما آمد، در حالی که حقایق را برای شما بیان می کند، تا مبادا [روز قیامت بگویید: نه بشارت دهنده ای به سراغ ما آمد، و نه بیم دهنده ای! [هم اکنون، پیامبر] بشارت دهنده و بیم دهنده، به سوی شما آمد! و خداوند بر همه چیز تواناست.»

«فترت» در لغت به معنای مدتی است که بین دو زمان قرار می گیرد. و در اصطلاح اسلامی به معنای فاصله ای است که بین بعثت دو پیامبر قرار دارد.

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بعد از مدت زمانی که از پیامبری حضرت عیسی علیه السلام می گذشت مبعوث به رسالت شد. ولی در این مدت، انبیا و اوصیایی وجود داشتند که شریعت حضرت عیسی یا دین حنیف حضرت ابراهیم علیهما السلام را تبلیغ می نمودند.

حلبی در سیره خود نقل کرده که بعد از حضرت اسماعیل علیه السلام کسی به جز محمّدصلی الله علیه وآله به شریعت مستقل مبعوث نشد. امّا خالد بن سنان و بعد از او حنظله، این دو به تقریر و تبلیغ شریعت حضرت عیسی مبعوث بودند.(1)

مسعودی و دیگران نقل کرده اند که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره خالد بن سنان عبسی فرمود: «او پیامبری بود که قومش او را ضایع نمودند.»(2)

احمد بن حنبل و دیگران خبری از صحابی محترم، سلمان فارسی نقل کرده اند که در آن، سخن از ملاقات او با یکی از اوصیای حضرت عیسی علیه السلام در سرزمین عموریه(3) به میان آمده است. او می گوید: «... من به صاحب عموریه ملحق گشتم و از خبرم او را مطلع ساختم. او گفت: نزد من اقامت نما. من با مردی که بر هدایت اصحاب و امر آنان بود اقامت نمودم. او گفت: سپس امر خدا بر او نازل شد. و چون حاضر گشت به او گفتم: من با فلان شخص بودم که فلان شخص مرا وصیت به فلان

ص:164


1- 407. سیره حلبیه، ج 1، ص 21؛ کامل ابن اثیر، ج 1، ص 131؛ تاریخ الخمیس، ج 1، ص 199.
2- 408. مروج الذهب، ج 1، ص 78؛ تاریخ ابن کثیر، ج 2، ص 271.
3- 409. عموریه: شهری از بلاد روم است. معجم الیلدان، حموی.

شخص نمود و همین طور تا این که فلان شخص مرا به تو وصیت کرد. حال تو مرا به چه کسی وصیت و امر می کنی؟ او به من فرمود: ای فرزندم! به خدا سوگند! من از کسی که ما بر آن بوده ایم اطلاع ندارم و لذا به آن امر نمی کنم، ولی زمانی پیامبری بر تو سایه می افکند که او مبعوث به دین ابراهیم علیه السلام است. او در سرزمین عرب خروج خواهد کرد... او دارای علاماتی است که برکسی مخفی نمی باشد. او از هدیه استفاده می کند ولی از مال صدقه نمی خورد. بین دو کتفش مهر نبوّت است. اگر تو توانستی در آن شهرها به او ملحق شوی این کار را انجام بده. او این را گفت و از دنیا رحلت نمود....»(1)

اوصیا از نسل حضرت اسماعیل علیه السلام در عصر فترت

اوصیا از نسل حضرت اسماعیل علیه السلام در عصر فترت

در عصر فترت و نبود رسولان، اوصیایی از آباء و اجداد پیامبرصلی الله علیه وآله وظیفه رهبری جامعه جزیره العرب را بر عهده داشتند، اینک به شرح حال برخی از آنان در این عصر و زمان اشاره می کنیم:

1 - الیاس بن مضر

یعقوبی می گوید: «الیاس بن مضر مردی باشرف بوده و فضیلتش آشکار بود. او اوّلین کسی بود که بر فرزندان اسماعیل به جهت تغییر سنّتهای پدرانشان انکار کرد، و از او کارهای زیبایی ظاهر شد، به طوری که نسبت به کارهای او به حدّی رضایت پیدا کردند که به هیچ یک از اولاد اسماعیل چنین رضایتی نداشتند. او آنان را به سنّتهای پدرانشان بازگردانید تا این که سنّت آنان به طور تمام به اوّل خود بازگشت.

او اوّلین کسی بود که شتران را برای خانه خدا به هدیه می فرستاد، و او اولین کسی بود که بعد از وفات ابراهیم علیه السلام رکن را قرار داد. و عرب او را تعظیم می نمود....»(2)

ص:165


1- 410. مسند احمد، ج 4، ص 442 و 443؛ سیره ابن هشام، ج 1، ص 227.
2- 411. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 227.

بنابر این، الیاس یکی از اوصیای رسولان صاحب شریعت بود که در حفاظت شریعت حضرت ابراهیم علیه السلام می کوشید.

2 - کنانه بن خزیمه

حلبی می گوید: «او بزرگمردی با حُسن و عظیم القدر بود که عرب به جهت علم و فضلش به او رجوع می کرد. او همیشه می گفت: وقت خروج پیامبری از مکه به نام «احمد» نزدیک شده است. پیامبری که مردم را به سوی خدا و نیکی و احسان و مکارم اخلاق دعوت نماید. او را متابعت کنید تا بر عزّت و شرفتان اضافه گردد. و هرگز آنچه را آورده تکذیب نکنید؛ زیرا برحقّ است.»(1)

3 - کعب بن لؤی

بلاذری و دیگران نقل کرده اند: «او مردی عظیم القدر در بین عرب بود. او چنان شخصیتی بود که زمان مرگش را به جهت تعظیمش مبدأ تاریخ قرار دادند، تا زمان عام الفیل که آن واقعه مبدأ تاریخ عرب شد. کعب در ایام حج برای مردم خطبه می خواند و می فرمود: «ای مردم! بفهمید، و گوش فرا دهید و فرا گیرید... همانا آسمان بنا شده و زمین گسترده شده است و ستارگان نشانه هایی هستند که بیهوده آفریده نشده اند تا روی خود از آن ها برگردانید... صله رحم کنید... به عهد خود وفا کنید... حرمت این حرم را به پا دارید و به آن تمسّک نمایید؛ زیرا برای آن به زودی خبری خواهد بود و از آن، خاتم انبیا مبعوث گردد. خبرش را موسی و عیسی رسانده اند...

آن گاه گفت: ای کاش من شاهد نجوای دعوتش بودم!»(2)

4 - قصی بن کلاب

قوم خزاعه در مکه حکمرانی می کرده و متولّی امر بیت اللَّه الحرام بودند تا آن که

ص:166


1- 412. السیره الحلبیه، ج 1، ص 16.
2- 413. انساب الاشراف، ج 1، ص 16 و 41؛ تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 236؛ سیره حلبیه، ج 1، ص 9 و 15 و 16؛ سیره نبویه در حاشیه سیره حلبیه، ج 1، ص 9.

قصی بن کلاب به حدّ رشد رسید. قومش را جمع کرده و با کمک گرفتن از قومی دیگر با قبیله خزاعه جنگیدند تا این که ولایت بیت اللَّه الحرام را به دست گرفتند... او قبایل قریش را از بالای درّه ها و کوه ها جمع کرد، و برای آن ها در مکه «دار الندوه» را بنا نمود تا در آن اجتماع کرده و در امورشان مشورت نمایند، و بیت اللَّه الحرام را به گونه ای ساخت که کسی هرگز آن را آن گونه نساخته بود.(1)

ابن سعد نقل می کند: «قصی خطاب به قریش کرده و فرمود: ای جماعت قریش! همانا شما همسایگان خدا و اهل خانه او و اهل حرم هستید، و حاجیان، مهمانان خدا و زائران خانه اویند و آنان سزاوارترین مهمانان به کرامتند، پس برای آنان طعام و آب در ایام حجّ فراهم سازید....»(2)

حلبی می گوید: او اولین کسی بود که در مزدلفه آتش روشن کرد تا مردم هنگام کوچ کردن از عرفه آنجا را مشاهده نمایند....»(3)

این ها همان کارهایی بود که حضرت ابراهیم علیه السلام انجام می داد.

5 - عبدمناف بن قصی

بعد از فوت قصی، فرزندش عبدمناف جانشین او شد. او که اسمش مغیره بود قریش را وصیت به تقوای الهی و صله رحم نمود.(4)

یعقوبی می گوید: «ریاست به عبدمناف فرزند قصی منتهی شد. او مردی جلیل القدر و دارای شرف عظیم بود.»(5)

6 - هاشم بن عبدمناف

ابن سعد می گوید: «هاشم بعد از پدرش دارای شرف شده و جلیل القدر گشت.

ص:167


1- 414. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 238 - 240.
2- 415. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 41 و 42.
3- 416. السیره الحلبیه، ج 1، ص 13.
4- 417. السیره الحلبیه، ج 1، ص 7؛ السیره النبویه، ج 1، ص 17.
5- 418. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 241.

قریش، ریاست و سقایت و مهمان داری حجّاج را به او واگذار کردند. هنگامی که ایام حجّ می شد در میان قریش می ایستاد و برای آنان خطبه می خواند....»(1)

7 - عبدالمطلب بن هاشم

ابن سعد می گوید: «عبدالمطلب زیباترین مرد قریش از حیث صورت و از حیث جسم، کشیده ترین آنان بود. او در حلم و سخاوت برترین مردم به حساب می آمد... او مردی خداشناس بود و ظلم و فجور را بس کاری عظیم می دانست. و هیچ پادشاهی نبود جز آن که او را اکرام کرده و شفیع می نمود....»(2)

مسعودی می گوید: «از جمله کسانی که اقرار کننده به توحید و اثبات کننده جزا در قیامت و ترک کننده تقلید بود، عبدالمطلّب بن هاشم است....»(3)

او کسی بود که در عالم رؤیا مأمور به حفر چاه زمزم شد.(4)

هنگامی که لشکر ابرهه با فیل هایش به قصد تخریب خانه خدا آمدند، در ملاقاتی که با او داشت تقاضای استرداد شتران خود را کرد. ابرهه گفت: چرا از من نمی خواهی که برگردم؟ او در جواب فرمود: «أنا ربّ الإبل، ولهذا البیت الّذی زعمت أنّک ترید هدمه، ربّ یمنعک منه»؛ «من صاحب این شترانم و برای این خانه ای که تو گمان می کنی که می توانی آن را خراب کنی پروردگاری است که تو را از این کار منع خواهدکرد.» او از این کلام وحشتی در دلش افتاد.

آن گاه عبدالمطلب اولاد خود و کسانی که با او بودند را جمع کرده و به طرف درب خانه خدا روانه شد و آن را گرفت و فرمود: «... ای پروردگار من! همانا بنده، زاد و توشه خود را حفظ می کند، تو نیز راحله خود را حفظ فرما و از گزند دشمنان برحذر دار... در این وقت بود که خداوند بر سر اصحاب فیل پرندگان ابابیل را فرستاد.(5)

ص:168


1- 419. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 46.
2- 420. طبقات ابن سعد، ج 1، ص 50 و 51.
3- 421. مروج الذهب، ج 2، ص 103 و 104.
4- 422. سیره ابن هشام، ج 1، ص 154 - 156.
5- 423. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 250 - 254؛ سیره ابن هشام، ج 1، ص 51؛ مروج الذهب، ج 2، ص 105.

بلاذری می گوید: «... و چون آمنه، محمّد را زایید کسی را به سوی عبدالمطلب فرستاد و به او پیام رساند که برای تو فرزندی متولد شده است. عبدالمطلب خوشحال با فرزندانش به سوی آمنه آمد. و چون فرزند را دید او را گرفته و در پارچه ای پیچیده و داخل کعبه نمود و این اشعار را خواند:

الحمد للَّه الّذی أعطانی

هذا الغلام الطیب الأردان

أعیذه بالبیت ذی الأرکان

من کلّ ذی بغی وذی شنئان

وحاسد مضطرب العنان(1)

ابن عساکر و ابن اثیر نقل کرده اند که به این اشعار ابیاتی را اضافه کرد که در آخر آن چنین آمده است:

أنت الّذی سُمّیت فی الفرقان

فی کتب ثابته المبان

أحمد مکتوب علی اللسان(2)

حلبی می گوید: «عبدالمطلب در عصر جاهلیت شراب (خمر) را بر خود حرام کرده و شخصی مستجاب الدعوه بود. او را به جهت سخاوتش فیاض می نامیدند... و نیز از حکما و حلمای قریش به حساب می آمد.»(3)

عبدالمطلب اولاد خود را به ترک ظلم و ستم امر می نمود و آنان را بر مکارم اخلاق تحریض می کرد و از امور پست نهی می نمود. همیشه می فرمود: از این دنیا ظالمی خارج نمی شود تا آن که از او انتقام گرفته شود و به سزای اعمالش برسد. تا این که مردی ظالم از اهل شام بدون آن که به عقوبت برسد هلاک شد. این خبر را به عبدالمطلب رساندند او فکر کرد و گفت: به خدا سوگند! همانا ورای این دار خانه ای است که محسن درآن به سزای احسانش و بدکار به جزای بدی هایش خواهد رسید.»(4)

ص:169


1- 424. انساب الاشراف، ج 1، ص 80 و 81.
2- 425. تاریخ ابن عساکر، ج 1، ص 69 ؛ تاریخ ابن کثیر، ج 2، ص 264.
3- 426. السیره الحلبیه، ج 1، ص 4؛ السیره النبویه، ج 1، ص 21.
4- 427. السیره الحلبیه، ج 1، ص 4؛ السیره النبویه، ج 1، ص 21.

عبدالمطلب کسی بود که بعد از آمدن قحطی طولانی در شبه جزیره عربستان مردم به او پناه آورده و به او گفتند: خداوند مکرّر ما را به خاطر تو سیراب کرده است، از خدا بخواه که ما را سیراب گرداند. عبدالمطلب با رسول خداصلی الله علیه وآله به طرف بیابان حرکت کردند و بعد از مقداری مناجات و خواستن از خدا، باران فراوانی برای آنان نازل شد.(1)

مجلسی نقل می کند که برای عبدالمطلب، جدّ رسول خداصلی الله علیه وآله بستری در سایه بان کعبه پهن می شد و هیچ یک از اولاد او به جهت جلالت قدر عبدالمطلب بر روی آن نمی نشست، به جز رسول خداصلی الله علیه وآله که می آمد و بر روی آن می نشست. عموهای آن حضرت می آمدند تا او را از آن مکان دور سازند، که جدّش عبدالمطلب می فرمود: فرزندم را رها سازید. آن گاه دستی بر کمر او می کشید و می فرمود: همانا برای این فرزندم شأنی است.(2)

یعقوبی می نویسد: «عبدالمطلب به فرزندش زبیر وصیت به حکومت و امر کعبه نمود و به ابوطالب وصیت رسول خداصلی الله علیه وآله و سقایت زمزم کرد. و به او فرمود: من در میان شما شرف عظیم گذاردم....»(3)

ص:170


1- 428. انساب الاشراف، ج 1، ص 82 - 85؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 12 و 13.
2- 429. بحارالانوار، ج 15، ص 144 و 146 و 15.
3- 430. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 13.

قرآن و ضرورت وجود حجّت در هر زمان

قرآن و ضرورت وجود حجّت در هر زمان

از موضوعات مورد اختلاف بین علمای عامه و شیعه مسأله ضرورت وجود حجّت خدا و ولی اللَّه الاعظم و قطب عالم امکان در هر زمان تا روز قیامت است؛ خواه این حجّت نبی باشد یا امام. علمای عامه این مسأله را قبول ندارند ولی علمای شیعه، به تبع ادله عقلی و نقلی بر این موضوع پافشاری می کنند.

برای اثبات ضرورت وجود حجّت، از طریق عقل و قرآن و حدیث می توان آن را به اثبات رساند ولیکن ما در اینجا تنها به مبحث قرآنی آن اشاره می کنیم:

1 - آیات «لیله القدر»

1 - آیات «لیله القدر»

قرآن کریم در دو سوره به موضوع «لیله القدر» و نزول قرآن و ملائکه و روح در آن شب اشاره کرده است.

الف) سوره قدر

{ إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَهِ الْقَدْرِ * وَما أَدْراکَ ما لَیلَهُ الْقَدْرِ * لَیلَهُ الْقَدْرِ خَیرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ * سَلامٌ هِی حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ}؛ «ما آن [قرآن را در شب قدر نازل کردیم. و تو چه می دانی شب قدر چیست؟! شب قدر بهتر از هزار ماه است. فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای [تقدیر ]هر کاری نازل می شوند. شبی است سرشار از سلامت [و برکت و رحمت تا طلوع سپیده.»

از سوره فوق به خوبی استفاده می شود که ملائکه در هر شب قدر به جهت تمام امور بر زمین فرود می آیند. به این موضوع در سوره دخان نیز اشاره شده است.

ص:171

2 - سوره دخان

{ حم * وَالْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَهٍ مُبارَکَهٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ * فِیها یفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ ؛(1) «حم. سوگند به این کتاب روشنگر. که ما آن را در شبی پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذار کننده بوده ایم. در آن شب هر امری بر اساس حکمت [الهی ]تدبیر و جدا می گردد.»

شکّی نیست که ملائکه در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله بر آن حضرت نازل می شدند، و لذا او محلّ امور تکوینی و تشریعی بوده است، ولی سخن درباره بعد از وفات آن حضرت است، و سؤال این است که آیا تا کنون در هر شب قدر، ملائکه بر زمین فرود آمده و خواهند آمد؟ یا با انقطاع وحی بر پیامبرصلی الله علیه وآله نزول ملائکه در شب قدر نیز منقطع گشته است؟ در صورتی که جواب مثبت باشد، سؤال دیگری مطرح است و آن این که بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله ملائکه بر چه کسی نازل شده و فرود می آیند؟

نسبت به سؤال اوّل می گوییم: در سوره قدر جمله به صورت مضارع «تنزّل» به کار رفته است که دلالت بر دوام و استمرار دارد، خصوصاً آن که باب «تفعّل» نیز این معنا را می رساند آن گونه که علمای ادبیات به آن اشاره کرده اند.

خلاصه مطلب این که: ماه رمضان تا روز قیامت استمرار دارد، و لذا لیله القدر نیز تا روز قیامت استمرار و ادامه دارد و در نتیجه فرود آمدن ملائکه و روح هم تا روز قیامت ادامه دارد.

مفسّر سنّی رشید الدین میبدی می گوید: «علما و مفسّران در وقت «لیله القدر» اختلاف کرده اند: برخی معتقدند که تنها در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و بعد از او برداشته شده است. ولی عموم صحابه و علما می گویند: «لیله القدر» تا روز قیامت باقی است.»(2)

شیخ طبرسی از ابوذر غفاری نقل می کند که فرمود: به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض

ص:172


1- 431. سوره دخان، آیات 1 - 4.
2- 432. کشف الاسرار، ج 1، ص 559.

کردم: «آیا لیله القدر چیزی است که در عصر انبیا است که ملائکه و روح در آن شب نازل می شوند و بعد از وفات آن ها برداشته خواهد شد؟ حضرت فرمود: خیر، «لیله القدر» تا روز قیامت دوام و استمرار دارد.»(1)

نسبت به سؤال دوم می گوییم: سؤال ما از منکرین وجود امام کامل و معصوم در هر عصر و زمان این است که: این ملائکه و روح که در هر سال در شب قدر بر زمین فرود می آیند، بر چه کسی وارد می شوند؟ چاره ای نیست که انسان با کمترین تأمّل و تدبّر به این سؤال این گونه پاسخ دهد که در هر زمان باید امام کامل و معصومی باشد تا محلّ نزول ملائکه و روح گردد.

و لذا امام باقرعلیه السلام بنابر نقلی فرمود: «ای گروه شیعه! با خصم خود به سوره «انّا انزلناه» استدلال و احتجاج کنید که پیروز خواهید شد، پس سوگند به خدا که این سوره از برای حجّت خدای تبارک و تعالی بر خلق بعد از رسول او است، این سوره همانا مدرک دین شما، و نهایت علم ما است. ای جماعت شیعه! با آیه { حم * وَالْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَهٍ مُبارَکَهٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ بحث کنید؛ زیرا این آیات اختصاص به والیان امر دارد....»(2)

کلینی رحمه الله به سند خود از امام باقرعلیه السلام نقل می کند که فرمود: «به خدا سوگند، همانا هر کس که تصدیق کند لیله القدر را علم پیدا می کند که از برای ما است؛ زیرا رسول خداصلی الله علیه وآله با اشاره به علی علیه السلام هنگامی که رحلتش نزدیک شد فرمود: «این ولی شما بعد از من است، اگر او را اطاعت کنید به رشد خواهید رسید، و لکن هر کس ایمان به آنچه در لیله القدر است نیاورد منکر به حساب می آید، و هر کس ایمان آورد و بر غیر رأی ما باشد، نمی تواند راست بگوید جز آن که اعتراف نماید که آیه برای ما است و ماییم مصداق آن. و هر کس که به این مطلب قائل نباشد دروغگو است؛ زیرا

ص:173


1- 433. مجمع البیان، ج 10، ص 406؛ نور الثقلین، ج 5، ص 620، ح 39.
2- 434. کافی، ج 1، ص 249.

خداوند - عزّ وجلّ - بزرگ تر از آن است که امور را با روح و ملائکه بر شخص کافر فاسق بفرستد. اگر بگویند: آن ها را بر خلیفه ای که روی زمین است می فرستد، که حرف نامربوطی است. و اگر بگویند: آنان بر کسی فرود نمی آیند، این حرف نیز صحیح نیست؛ زیرا هیچ گاه چیزی بر معدوم فرستاده نمی شود. و اگر بگویند - و زود است که بگویند -: این چیزی نیست، به طور حتم به گمراهی شدیدی دچار شده اند.»(1)

وی هم چنین به سند خود از امام باقر صلی الله علیه وآله نقل می کند که امیرالمؤمنین علیه السلام به ابن عباس فرمود: «همانا در هر سال لیله القدر است، در آن شب امر یک سال نازل می شود، برای آن امر والیانی است بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله.

ابن عباس می گوید: آنان چه کسانی اند؟ حضرت فرمود: من و یازده نفر از صلب من که همگی امام و محدّثند.»(2)

صدوق به سند خود از امام باقر علیه السلام از پدرش از پدرانش علیهم السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند که فرمود: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که به اصحاب خود می فرمود: «به لیله القدر ایمان آورید؛ زیرا برای علی بن ابی طالب و یازده فرزند از نسل او است.»(3)

از مجموعه احادیثی که در ذیل سوره قدر و سوره دخان وارد شده، به دست می آید که ملائکه و روح که فرشته ای خاص است در شب های قدر بر ولی عصرعلیه السلام نازل می شوند و مقدرات یک سال مردم را بر آن حضرت عرضه می کنند، و این امر در هر سال تکرار خواهد شد.

امام جوادعلیه السلام فرمود: «خداوند در ابتدای خلقت دنیا لیله القدر را خلق نمود، در آن شب اولین نبی و اولین وصی را آفرید، و به طور حتم حکم کرده که در هر سال شبی باشد که تفسیر و تفصیل امور بر مردم در آن شب نازل گردد....»

آن گاه فرمود: «و به خدا سوگند! به طور حتم روح و ملائکه در شب قدر با تفسیر

ص:174


1- 435. کافی، ج 1، ص 252 و 253، ح 9.
2- 436. کافی، ج 1، ص 247 و 248، ص 2.
3- 437. کمال الدین، ج 1، ص 280 و 281، ح 30.

امور بر آدم فرود آمدند. و به خدا سوگند که آدم از دنیا نرفت جز آن که برای او وصی بود. و هر پیامبری بعد از آدم تفسیر امور در شب قدر بر او نازل می شد....»(1)

ابن حجر مکّی در ذیل حدیث ثقلین می گوید: «در احادیث امر به تمسّک به اهل بیت علیهم السلام اشاره به عدم انقطاع شخصی است از اهل بیت تا روز قیامت که قابلیت و اهلیت برای اقتدا و تمسّک به او باشد، همان گونه که کتاب عزیز این گونه است، و لذا اهل بیت علیهم السلام به عنوان امان اهل زمین معرفی شده اند.»(2)

مستفاد از آیات و روایات

آنچه از سوره قدر و دخان و روایاتی که در ذیل آن رسیده استفاده می شود عبارت است از:

1 - ضرورت وجود نظام و تقدیر در عالم از اولین زمان خلقت، که «لیله القدر» ظرف تقدیر و تنظیم امور به شمار می آید.

2 - ضرورت وجود قوّه و قدرت تنفیذی برای تقدیر که همراه ظرف تقدیر باشد.

3 - ضرورت وجود حجّت که همان تنفیذ کننده مقدّرات به اذن خدا است و او خلیفه خدا، نبی یا وصی نبی است.

4 - ضرورت وجود واسطه داخلی برای عالم که واسطه فیض الهی است، که عبارت است از ولی و حجّت خدا، و وجود او مقدّم بر وجود دیگران است.

5 - ضرورت استمرار این سنّت الهی بدون وقفه تا پایان تاریخ بشریت.

2 - آیات «شهادت و گواهی»

2 - آیات «شهادت و گواهی»

از جمله آیاتی که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانی دارد، آیات گواهان و شهادت است.

ص:175


1- 438. اصول کافی، ج 1، ص 251.
2- 439. الصواعق المحرقه، ذیل حدیث ثقلین.

از آیات بسیاری استفاده می شود که خداوند در بین هر امّتی، کسی را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بر آن ها احتجاج کند. اینک به برخی از این آیات اشاره می کنیم:

1 - { فَکَیفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنا بِکَ عَلی هؤُلآءِ شَهِیداً}؛(1) «چگونه است حال در [روز محشر] آن گاه که از هر طایفه ای گواهی آوریم و تو را [ای پیامبر] بر آنان گواه خواهیم.»

2 - { وَیوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً ثُمَّ لا یؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَلا هُمْ یسْتَعْتَبُونَ ؛(2) «و آن روز را که ما از هر امّتی گواهی بر انگیزیم، آن گاه به کافران اجازه سخن داده نشود و توبه آنان نیز پذیرفته نگردد.»

3 - { وَیوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً عَلَیهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ}؛(3) «روزی که ما در هر امّتی از میان خودشان گواهی بر آنان بر انگیزیم و تو را [ای محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»

از این آیات استفاده می شود که در هر زمان و برای هر امّتی، خداوند افرادی معصوم از خطا و اشتباه قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهی دهند. کسی که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانی اند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روی زمینند. حجّت باید عالم به شریعت و قادر بر هدایت خلق، و از طرفی محیط به اعمال قوم خود باشد تا به طور صحیح شهادت دهد. شاهد هر امّت و قومی باید زنده بوده، معاصر با آن قوم باشد همان گونه که قرآن از زبان حضرت عیسی علیه السلام نقل می کند: { وَکُنْتُ عَلَیهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیهِمْ وَأَنْتَ عَلی کُلِّ شَی ءٍ شَهِیدٌ}؛(4) «و تا زمانی که در میان آنان بودم مراقب و گواهشان بودم ولی هنگامی که مرا از میانشان برگرفتی تو خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیز گواهی.»

ص:176


1- 440. سوره نساء، آیه 41.
2- 441. سوره نحل، آیه 84.
3- 442. سوره نحل، آیه 89.
4- 443. سوره مائده، آیه 117.

از این آیه استفاده می شود که اعلان نتایج شهادت و گواهی در روز قیامت است، ولی احاطه به مورد آن که همان اعمال مردم است در دنیا و در خلال معاشرت و حاضر بودن شاهد با امت خود است. به همین جهت است که شاهدی را که خداوند به او در روز قیامت احتجاج می کند باید هم عصر کسانی باشد که قرار است برای آن ها شهادت دهد. با این بیان نمی توان شاهدان بر امت ها را منحصر در انبیا دانست؛ زیرا انبیا همیشه وجود نداشته اند، بلکه آنچه ضرورت دارد، وجود شاهدی معاصر و زنده در هر عصر و زمان و برای هر امّتی از پیامبر یا امام و حجّت معصوم، تا در روز قیامت حجّت خدا برای مردم باشد و شهادت بر اعمال آن ها دهد.

فخر رازی در ذیل آیه: { وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً(1)}، می گوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتی امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخی گفته اند که مقصود انبیا است، شهادت می دهند که دلایل را بر قومشان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آن ها نهایت کوشش را از خود به خرج داده اند، در نتیجه اگر کوتاهی وجود دارد از ناحیه خود مردم است... برخی دیگر می گویند: بلکه آنان شاهدانی هستند که در هر زمان بر مردم شهادت می دهند که از جمله آن ها انبیایند.

این به واقع نزدیک تر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتی این حکم، را تعمیم داده که از آن ها کسانی را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل می شود در این حکم زمان هایی که نبی وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر می شود، همانند زمان هایی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد....»(2)

و نیز همو در ذیل آیه شریفه { وَیوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً عَلَیهِمْ ،(3) می گوید: «هر جمع و قرنی که در دنیا حاصل می گردد، لازم است که کسی به عنوان شاهد در میان آن ها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسول صلی الله علیه وآله خود حضرت بود، به دلیل قول

ص:177


1- 444. سوره قصص، آیه 75.
2- 445. تفسیر فخر رازی، ج 25، ص 12 و 13.
3- 446. سوره نحل، آیه 89.

خداوند متعال: { وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَی النّاسِ وَیکُونَ الرَّسُولُ عَلَیکُمْ شَهِیداً(1)} و نیز لازم است که در هر زمانی بعد از رسول، شاهد در میان امّت باشد. از این بیان، روشن می شود که هر عصری خالی از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگری دارد و در نتیجه به بی نهایت منتهی خواهد شد، که این باطل است....»(2)

نتیجه این که: لازم است در هر زمانی که شاهدی معصوم در میان هر قومی باشد. حال در قوم حاضر، شاهد این امت کیست؟ آیا کسی غیر از امام زمان حجه بن الحسن المهدی علیه السلام است؟

صفات شاهد

از آیات قرآن صفاتی چند برای شاهد هر امّت در روز قیامت استفاده می شود:

1 - شاهد از جنس بشر است:

در سوره نحل آمده است: { شَهِیداً عَلَیهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ،(3) از این آیه و آیات دیگر استفاده می شود که شهید و شاهد باید از جنس خود بشر باشد، همان گونه که در آیات دیگر کلمه «من» تبعیضیه به کار رفته است: «من کلّ امّه»؛ یعنی شاهد همانند پیامبران از جنس بشر است، نه از جنس ملائکه، یا جن یا کتاب آسمانی یا لوح محفوظ. و این مؤید آن معنایی است که در آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ،(4) ذکر کردیم که امام در این آیه باید شخص باشد نه کتاب یا لوح محفوظ.

2 - شاهد در هر زمان یکی است:

در آیات شهادت از صیغه مفرد استفاده شده است: شهیداً، همان گونه که در آیه سوره اسراء به این نکته اشاره شده است؛ زیرا می فرماید: { کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ . و این به نوبه خود دلالت دارد بر این که نمی توان شاهد بر هر امّت را، کلّ امّت اسلامی یا

ص:178


1- 447. سوره بقره، آیه 143.
2- 448. تفسیر فخر رازی، ج 20، ص 98.
3- 449. سوره نحل، آیه 89.
4- 450. سوره اسراء، آیه 71.

جماعت مؤمنینی که آمر به معروف و ناهی از منکرند، دانست؛ زیرا با وحدت شاهد که از آیه استفاده شد، سازگاری ندارد.

3 - دارای احاطه علمی ربّانی باشد:

از آنجا که موقعیت شاهد، شهادت بر اعمال امّت خود به کفر و تکذیب یا ایمان و تصدیق است، و این ها حالاتی است قلبی؛ در حالی که حواس عادی که در ما وجود دارد و نیز قوای مرتبط به ما تنها متحمل صورت های افعال و اعمال است، لذا باید شاهد، احاطه غیبیه به امور بندگان داشته باشد. و از این جهت است که باید شاهد بر هر امّت، احاطه علمی ربّانی به حقایق اعمال بندگان خدا داشته باشد؛ زیرا ارزش اعمال در میزان الهی به نیات و انگیزه های باطنی است. پس باید شاهد از افراد عادی نباشد، بلکه از کسانی باشد که مورد تأیید خاص خداوند بوده و از جمله کسانی باشد که رضایت الهی بر آن تعلق گرفته که از علم غیب مطلع گردد. و واضح است که این کرامت سزاوار همه امت نیست، بلکه خاص اولیای طاهرین از امت است... .(1)

4 - شاهد دارای علم کتاب است:

اطلاع یافتن از باطن های افراد برای شهادت در روز قیامت، با اسباب طبیعی و متعارف امکان پذیر نیست، لذا به علم خاصی احتیاج است که خداوند متعال به برخی از بندگان خود عطا می کند تا بتواند بر اسباب طبیعی فائق آید و بالاتر از آن ها بر اموری مطلع شود که آن اسباب را راهی نیست، در نتیجه باید مرتبه ای از ولایت تکوینی را به اذن خداوند دارا باشد تا بتواند از اسباب طبیعی گذشته و به امور غیر طبیعی اطلاع پیدا کند. این نوع از علم را که از اسباب غیر طبیعی به دست می آید در قرآن از آن به «علم الکتاب» تعبیر شده است. همان گونه که در قصه آوردن تخت بلقیس توسط آسف بن برخیا از یمن به فلسطین در کمتر از یک چشم بر هم زدن، این علم خاص و ولایت تکوینی را مشاهده می کنیم. قرآن منشأ این قدرت تکوینی را که

ص:179


1- 451. المیزان، ج 1، ص 321.

در حدّ اعجاز است اطلاع آسف بن برخیا از «علم الکتاب» می داند و می فرماید: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی ؛(1) «کسی که نزد او دانشی از کتاب بود چنین گفت: پیش از آن که تو چشم بر هم بزنی، من آن را در این مجلس حاضر می کنم. ناگهان سلیمان تخت را در برابر خود حاضر دید و گفت: این نعمتی است از جانب خدا بر من.»

آصف بن برخیا وصی حضرت سلیمان علیه السلام بود. او خواست که به مردم بفهماند که حجّت بعد از او آسف است، لذا کاری کرد که از او تصرفی تکوینی که منشأ آن علم الکتاب است از او صادر شود تا مردم به او اعتماد نموده و او را حجّت بدانند.

نتیجه: کسی که قرار است شاهد بر قوم خود باشد باید نزد او «علم کتاب» باشد تا بتواند از طریق اسباب غیر طبیعی بر ضمایر افراد امت خود آگاهی داشته باشد. خداوند متعال می فرماید: { وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَبَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ ؛(2) «و کافران بر تو اعتراض کنند که تو رسول خدا نیستی، بگو تنها گواه بین من و شما خدا و کسانی که نزدشان علم کتاب است خواهد بود.»

از روایات فریقین که در ذیل این آیه و آیات شهادت وارد شده به خوبی به دست می آید که مقصود از شاهد در هر امّت امام معصوم است که اوّل آن ها در این امت علی بن ابی طالب علیه السلام و آخر آن ها حضرت مهدی علیه السلام می باشد.

کلینی به سند خود از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه 41 از سوره نساء نقل می کند که فرمود: این آیه تنها در امّت محمّدصلی الله علیه وآله نازل شده است؛ زیرا در هر قرنی از آنان امامی است از ما که شاهد بر آنان است، و محمّدصلی الله علیه وآله نیز شاهد بر ما است.(3)

صدوق در «معانی الاخبار» به سندش از ابو سعید نقل می کند که از رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد آیه: { قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ سؤال نمودم، فرمود: او وصی برادرم

ص:180


1- 452. سوره نمل، آیه 40.
2- 453. سوره رعد، آیه 43.
3- 454. کافی، ج 1، ص 190.

سلیمان بن داوود است. عرض کردم: ای رسول خدا! مقصود از آیه { قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ کیست؟ فرمود: آن برادرم علی بن ابی طالب است.(1)

3 - آیه انذار

3 - آیه انذار

از جمله آیاتی که از آن ها ضرورت وجود امام معصوم در هر عصر و زمانی استفاده می شود، آیه انذار است.

خداوند متعال می فرماید: { وَیقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیهِ آیهٌ مِنْ رَبِّه إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ}؛(2) «کسانی که کافر شدند می گویند: چرا آیه [و معجزه ای از پروردگارش براو نازل نشده؟! تو فقط بیم دهنده ای و برای هر گروهی هدایت کننده ای است.»

از صریح آیه فوق استفاده می شود که به طور عموم برای هر قومی هدایت کننده ای است به حقّ و حقیقت که در هر عصر و زمانی باید وجود داشته باشد. این حقیقت با آیات دیگر و روایات معتبر و براهین عقلی سازگاری دارد؛ زیرا مقتضای ربوبیت الهی آن است که خداوند متعال در هر عصر و زمانی برای مردم حجتی قرار دهد تا آنان را به حقّ و غایت و هدف از خلقت، هدایت و رهنمون سازند. خداوند می فرماید: { الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدی ؛(3) «همان خداوندی که آفرید و منظّم کرد و همان که اندازه گیری کرد و هدایت نمود.» این سنّت در نوع انسان نیز جاری است؛ به این معنا که خداوند مردم را خلق نمود و هر چیز را در جای خود قرار داد، و تقدیر نمود که آنان را به کمالاتشان راهنمایی کند. و به طور حتم این هدف را از راه اسباب طبیعی که همان وجود هادیان معصوم از هر خطا و اشتباه است، دنبال می کند.

«هادی» در اصطلاح قرآن

آیه فوق دلالت دارد بر این که زمین هیچ گاه از هادی به حقّ خالی نمی گردد،

ص:181


1- 455. المیزان، ج 11، ص 388.
2- 456. سوره رعد، آیه 7.
3- 457. سوره اعلی، آیات 2 و 3.

خواه نبی باشد یا غیر نبی. اطلاق آیه در { وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ} حصر مصداق هادی را در انبیا نفی می کند، همان گونه که زمخشری در ذیل آیه شریفه در تفسیر «کشّاف» به آن اشاره کرده است؛ زیرا در غیر این صورت لازم می آید در عصرهایی که از نبی خالی است، حجّت و هادی برای بشر وجود نداشته باشد.

هادی اوّل در اصطلاح قرآن کیست؟ با مراجعه به قرآن پی می بریم که امر هدایت به حقّ بالإصاله از آن خداوند متعال است، آن گاه خداوند به هر کس که اراده کند، با ایجاد قابلیت در او تفویض می کند. { قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکآئِکُمْ مَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لا یهِدِّی إِلّا أَنْ یهْدی فَما لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(1) «بگو: آیا هیچ یک از معبودهای شما به سوی حقّ هدایت می کند؟ بگو: تنها خدا به حقّ هدایت می کند. آیا کسی که هدایت به سوی حقّ می کند برای پیروی شایسته تر است؛ یا آن کس که خود هدایت نمی شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟!.»

از آیه به طور صریح استفاده می شود که امر هدایت منحصر به خداوند است؛ زیرا ربوبیت از برای او است. و هر کس که قرار است به این مقام برسد باید از جانب خداوند منصوب باشد، لذا خداوند متعال می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(2) «و ما آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کنند.» و آیاتی دیگر نیز بر این مطلب دلالت دارد و این مؤید مطلبی است که در علم کلام به آن اشاره شده است که امامت، عهد و منصب الهی است و خدا به هر کس که اراده و مشیتش تعلق گرفته، و دارای قابلیت های ذاتی باشد افاضه می کند.

مصداق هادی در آیه

همان گونه که اشاره شد، آیه فوق به طور صریح بر وجود هادی «علی الاطلاق» در هر زمان برای اتمام حجّت بر خلق در روی زمین دلالت دارد. حال ببینیم که مصداق هادی در این آیه کیست؟

ص:182


1- 458. سوره یونس، آیه 35.
2- 459. سوره انبیا، آیه 73.

همان طور که گفته شد نمی توان هادی در آیه را به کتاب آسمانی معنا کرد؛ زیرا قبل از حضرت نوح کتاب تشریعی نبوده است، همان گونه که مصداق هادی را لوح محفوظ گرفتن معنا ندارد؛ زیرا تنها یک لوح محفوظ وجود دارد، نه این که برای هر قومی یک لوح باشد. و نیز همان گونه که اشاره شد؛ نمی توان هادی را در نبی خلاصه کرد. و نیز نمی توان مصداق هادی را خداوند قرار داد؛ زیرا گرچه خداوند هادی «علی الاطلاق و بالاصاله» است، ولی از آنجا که در آیه فوق به صورت مبهم آمده و دلالت بر تعدّد دارد، نمی توان مصداق آن را خداوند قرار داد، خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که هدایت خداوند به طور مستقیم و بدون واسطه نخواهد بود، بلکه توسط هادیانی از جنس خود بشر انجام خواهد گرفت که آن ها از خداوند به جهت ارتباط خاص با او، تلقی می کنند، و سپس به مردم انتقال می دهند.

نتیجه این می شود که لازم است در هر زمانی زمین خالی از حجّت نباشد؛ خواه نبی باشد یا امام. و از آن جهت که این حجّت در عصر ما حاضر نیست، ناچار با اعتقاد به وجود او، قائل به غیبت و استتار او می شویم.

4 - آیه نذیر

اشاره

خداوند متعال می فرماید: { وَإِنْ مِنْ أُمَّهٍ إِلّا خَلا فِیها نَذِیرٌ}؛(1) «و هیچ امتی نبوده جز آن که در میانشان ترساننده و رهنمایی بوده است.»

از آیه فوق استفاده می شود که در هر زمانی باید در بین مردم انذار دهنده ای باشد. امام باقرعلیه السلام فرمود: «ای جماعت شیعه! خداوند تبارک و تعالی می فرماید: { وَإِنْ مِنْ أُمَّهٍ إِلّا خَلا فِیها نَذِیرٌ}. عرض شد: ای اباجعفر! مگر نذیر این امت محمدصلی الله علیه وآله نیست؟ حضرت فرمود: آری، راست می گویی، امّا آیا محمّد در زمان حیاتش انذار کننده همه مناطق بود؟....»(2)

ص:183


1- 460. سوره فاطر، آیه 24.
2- 461. کافی، ج 1، ص 249.

حضرت علیه السلام به قرینه صدر روایت درصدد اثبات لزوم وجود امام معصوم و هادی «علی الاطلاق» در طول زمان تا روز قیامت است. می فرماید: پیامبرصلی الله علیه وآله امکان نداشت که به تنهایی همه امّت خود را هدایت کند، لذا از صحابه در این امر مهم کمک می گرفت. پس همان گونه که در زمان حیاتش برای هدایت از مردم کمک گرفت، برای بعد از وفاتش نیز از افرادی معصوم برای هدایت بشر کمک می گیرد، کسانی که در خطّ او قرار داشته و از هر گونه خطا و اشتباه در امان باشند. تنها فرقی که بین مبلّغ از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله در زمان حیات و بعد از حیات است، در این است که در قسم اوّل لازم نیست که مبلّغ معصوم باشد؛ زیرا با حضور پیامبرصلی الله علیه وآله هر زمان که خطا و اشتباهی از آنان سر زند حضرت کنترل کرده یا عزل می نماید، به خلاف نذیر و مبلّغی که بعد از وفات حضرت درصدد تبیین شریعت است؛ زیرا از آنجا که بعد از نصب، امکان عزلش نیست، لذا باید از مقام عصمت و کمالات علمی و اخلاقی برخوردار باشند. در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیه فوق می خوانیم: «برای هر زمانی، امامی است.»(1)

5 - آیه هدایت

خداوند متعال می فرماید: { وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ ؛(2) «و از جمله کسانی که آفریدیم فرقه ای به حقّ هدایت می یابند و به حقّ بر می گردند.»

فخر رازی در ذیل آیه فوق در تفسیرش از جبائی نقل می کند: «این آیه دلالت دارد بر این که هیچ زمانی خالی نیست از کسی که قیام و عمل به حقّ کرده و مردم را به آن هدایت می کنند.»(3)

میرزا محمد مشهدی در تفسیر «کنز الدقائق» می گوید: «آیه دلالت دارد بر این که در هر قرنی یک نفر معصوم وجود دارد؛ زیرا دلالت دارد بر این که هادی ها و عادل ها بعضی از خلقند نه تمام آن ها، و آن بعضی که معصوم نیست هادی و عادل کلّی نیست»(4)

ص:184


1- 462. تفسیر علی بن ابراهیم، ج 2، ص 209.
2- 463. سوره اعراف،آیه 181.
3- 464. تفسیر فخررازی، ج 15، ص 72.
4- 465. تفسیر کنزالدقائق، ج 3، ص 657.

کلینی رحمه الله به سند خود از عبداللَّه بن سنان نقل می کند که از امام صادق علیه السلام درباره قول خداوند - عزّ وجلّ - { وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ سؤال کردم. حضرت فرمود: «مقصود از آیه ائمه علیهم السلام است.»(1)

6 - آیه صادقین

خداوند متعال می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ ؛(2) «ای مؤمنین تقوا پیشه کرده و همراه با صادقین باشید.»

این آیه مؤمنین را امر می کند که همواره با صادقین بوده و از آنان به طور مطلق متابعت کنند. صادقین کسانی اند که قائل به حقّ بوده و به آن عمل می کنند، به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کرده و الگوی عملی سیره آن حضرتند.

در مقصود از صادقین در آیه فوق دو احتمال است:

1 - مقصود جمیع مؤمنین باشد، این احتمال غیر معقول است؛ خصوصاً آن که رسول خداصلی الله علیه وآله اعتراف نمود به این که دروغ گویان بر او در زمانش بسیار شده اند تا چه رسد به زمان بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله.

2 - این که مقصود از صادقین برخی از مؤمنین باشند. این معنا صحیح است.

حال باید به دنبال شناسایی این عدّه باشیم و این که آنان دارای چه خصوصیاتی اند تا با تمییز آن ها از غیر، امتثال امر الهی کرده، با آن ها همراهی کنیم.

سؤالی که قبل از هر چیز مطرح است این که: آیا مفاد آیه، مخصوص زمان نزول آن است و یا این که تا استمرار و بقای دین اسلامی باقی است؟

در جواب می گوییم: قول به اختصاص آیه به زمان نزول آن، مخالف حکمت خداوند و لطف و رحمت او به بندگان است؛ زیرا خداوندی که پیامبرش را بعد از مدّت ها به سوی مردم فرستاده تا آنان را از ظلمات خارج کند، آیا صحیح است که به حال خود رها کرده تا بار دیگر به تاریکی و جهالت بازگردند؟ جواب به طور حتم

ص:185


1- 466. اصول کافی، ج 1، ص 414.
2- 467. سوره توبه، آیه 119.

منفی است. نتیجه این که باید در هر زمانی افرادی «صادق علی الاطلاق» باشند که امر به اطاعت آن ها علی الاطلاق شده باشد، تا با اقتدا و هدایت به دستوراتشان، به حقّ و حقیقت و سعادت نایل آییم. پس صادقین در آیه همان حاملین وحی و خلفای رسول و امینان شرع و حامیان دین و ائمه هدایت و چراغ های هدایتند، کسانی که خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور کرده و از هر عیب و نقصی پاکشان نموده است. و اینان کسانی غیر از اهل بیت معصوم پیامبرعلیهم السلام نیستند، که آخر آن ها مهدی موعودعلیه السلام است، و ما در این زمان باید همراه ایشان باشیم.

7 - آیه اولی الامر

خداوند متعال می فرماید: { أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ؛(1) «خدا و رسول و صاحبان امری که از میان خود شما است را اطاعت نمایید.»

از آیه فوق نیز به خوبی استفاده می شود که در هر عصر و زمانی باید امام معصومی در قید حیات باشد تا او را اطاعت نماییم، اطاعتی که همانند اطاعت از پیامبر بلکه اطاعت از خداوند است.

مقصود از «اولی الامر» در آیه فوق همان صاحبان شأن و حقّ امر و نهی است، کسانی که زمام امور مردم و اختیار آنان به دستشان است، که همان ائمه معصومین علیهم السلام می باشند. این آیه از آنجا که بر وجوب اطاعت به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی دلالت دارد، مستلزم عصمت اولی الامر است، وگرنه سر از تناقض در می آورد؛ زیرا اطاعت خدا و رسول بدون هیچ قید و شرطی واجب است، حال اگر اولی الامر معصوم نباشد و در برخی از امور به گناه یا اشتباه و سهو و نسیان بیفتد و در عین حال اطاعت او به طور مطلق واجب باشد، مستلزم تناقض در جعل حکم به وجوب اطاعت است، تناقض محال است، در نتیجه: باید اولی الامر معصوم باشد. و از آن جا که صاحب امر حقیقی این امت که شأن امر و نهی به دست او است به جهت مصالحی

ص:186


1- 468. سوره نساء، آیه 59.

از دیدگاه مردم غایب است، بنابراین باید معتقد به وجود امامی باشیم که صاحب ولایت کلیه الهی و امر و نهی باشد، هر چند از دیدگان امّت غایب است.

از جمله کسانی که ما را در این معنا راهنمایی نموده، فخر رازی مفسّر معروف اهل سنّت است. او می گوید: «خداوند متعال در این آیه امر به اطاعت اولی الأمر به طور جزم نموده است، و هر کس که به طور جزم و قطع، امر به اطاعت او از جانب خداوند شده باشد باید از خطا مصون باشد؛ زیرا در غیر این صورت، اگر با فرض اقدام بر خطا، باز خداوند ما را امر به متابعت نموده است، در نتیجه لازم می آید که خداوند امر به فعل خطا کرده باشد. خطا از آن جهت که خطاست، منهی عنه است. و این منجرّ به اجتماع امر و نهی در فعل واحد به اعتبار واحد می شود که محال است. نتیجه این که: اولی الامر در آیه باید معصوم باشد.»(1)

فخر رازی گرچه تا اینجا با ما موافقت نموده، ولی در ادامه راه از آنجا که نمی خواهد آیه به نفع شیعه تمام شود به مخالفت پرداخته و ادّعا کرده که مراد از اولی الامر در آیه اهل حلّ و عقد از بزرگان امّت است، کسانی که به مسائل و احکام اسلامی آگاهی کامل دارند، لذا اگر بر مسأله ای اجتماع کردند، نتیجه ای که از این اجتماع حاصل می شود از هر عیب و نقصی مبرّا است. ما در بحث امامت خاصّه به ادلّه فخر رازی پرداخته و به آن ها پاسخ خواهیم داد.

8 - آیه امام

8 - آیه امام

از جمله آیاتی که دلالت بر ضرورت وجود حجّت و امام معصوم در هر عصر و زمان در روی زمین دارد، آیه «امام» است.

خداوند متعال می فرماید: { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِی کِتابَهُ بِیمِینِهِ فَأُولئِکَ یقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَلا یظْلَمُونَ فَتِیلاً * وَمَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ

ص:187


1- 469. تفسیر فخر رازی، ج 10، ص 144.

أَعْمی وَأَضَلُّ سَبِیلاً}؛(1) «[به یاد آور] روزی را که هر گروهی را به پیشوایشان می خوانیم. کسانی که نامه عملشان به دست راستشان داده شود آن را [با شادی و سرور] می خوانند و به قدر رشته شکاف هسته خرمایی به آنان ستم نمی شود.»

از آیه فوق استفاده می شود که هر کس در روز قیامت همراه با امامش بوده و او را با پیشوایش می خوانند؛ چه امام هدایت و یا امام ضلالت. پس باید در هر زمانی امام به حقّ و حقیقت که از مقام عصمت برخوردار است وجود داشته باشد تا با اعتقاد به او و پیروی از دستوراتش رستگار شده و نامه عملش به دست راستش داده شود. و به تعبیر دیگر از اصحاب الیمین گردد که خداوند متعال در قرآن کریم درباره آنان می فرماید: { وَأَصْحابُ الْیمِینِ ما أَصْحابُ الْیمِینِ * فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ * وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ * وَظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَماءٍ مَسْکُوبٍ * وَفاکِهَهٍ کَثِیرَهٍ...}؛(2) «و اصحاب یمین و خجستگان! چه اصحاب یمین و خجستگانی! آنان در سایه درختان [سدر] بی خار قرار دارند. و در سایه درخت [طلح پر برگ [درختی خوشرنگ و خوشبو]. و سایه کشیده و گسترده. و در کنار آبشارها و میوه های فراوان....»

کسانی که اعتراف و اعتقاد به حقّ ندارند بر دو دسته اند:

الف) کسانی که معتقد به امام باطلند، امامی که مردم را به دوزخ دعوت می کند. همان گونه که قرآن درباره آنان می گوید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(3) «ما [با رها کردنشان به حال خود] آنان را امامانی قرار دادیم که مردم را به دوزخ دعوت می کنند.»

از این دسته افراد قرآن به «اصحاب الشمال» تعبیر کرده است، آنجا که می فرماید: { وَأَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ * فِی سَمُومٍ وَحَمِیمٍ * وَظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ * لا بارِدٍ وَلا کَرِیمٍ ؛(4) «و اصحاب شمال، چه اصحاب شمالی! [که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنان داده می شود]. آنان در میان بادهای کشنده و آب سوزان قرار دارند. و در سایه دودهای متراکم و آتش زا، سایه ای نه خنک است و نه آرام بخش.»

ص:188


1- 470. سوره اسراء، آیات 71 و 72.
2- 471. سوره واقعه، آیات 27 - 32.
3- 472. سوره قصص، آیه 41.
4- 473. سوره واقعه، آیات 41 - 44.

ب) کسانی که اعتقاد به هیچ امامی ندارند که اگر در عدم انتخاب امام بر حقّ قصور دارند داخل در «اصحاب الشمال» خواهند بود.

ضرورت وجود حجّت

از آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ استفاده می شود که هر کس باید امام به حقّ که واجب الاطاعه است داشته باشد و لذا هیچ زمانی از وجود او خالی نیست، امامی که بدون معرفت و متابعت از او فلاح و رستگاری برای انسان نخواهد بود.

این معنا از برخی روایات نیز استفاده می شود:

از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میته جاهلیه»؛(1) «هر کس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته، او به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»

احتمال مخالف

همان گونه که اشاره کردیم از آیه مورد بحث استفاده می شود که در هر زمانی ضرورت دارد که امام به حقّ و معصومی وجود داشته باشد تا انسان های حقّ طلب به او اقتدا کرده، به سعادت برسند. ولی احتمالات دیگری در مورد این آیه داده شده که آن ها را مورد بررسی قرار می دهیم:

1 - این که مراد از «امام» در آیه، «لوح محفوظ» باشد. ولی این احتمال باطل است؛ زیرا مستفاد از آیه آن است که برای هر طایفه و قومی امام است، در حالی که «لوح محفوظ» یکی بیش نیست و اختصاص به برخی از افراد ندارد.

2 - این که مراد از «امام» در آیه مورد بحث «کتاب آسمانی هر قوم» باشد، که این احتمال نیز باطل است؛ زیرا شامل همه انسان ها از اوّل خلقت تا پایان تاریخ بشریت است، در حالی که اوّلین کتاب مشتمل بر شریعت، کتاب حضرت نوح علیه السلام است و قبل از او چنین کتابی بر مردم نازل نشده است، و لذا نمی توان مراد از «امام» در آیه را کتاب هر قوم دانست؛ چون شامل اقوام قبل از حضرت نوح نمی شود.

ص:189


1- 474. شرح مقاصد، مبحث امامت.
روایات عامه

1 - سیوطی به سندش از امام علی علیه السلام و او از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده که در تفسیر آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ }فرمود: «یدعی کلّ قوم بإمام زمانهم وکتاب ربّهم وسنّه نبیهم»؛(1) «هر قومی به امام زمان و کتاب پروردگار و سنّت نبی شان فرا خوانده می شوند.»

2 - و نیز از ابن عباس نقل کرده که در تفسیر آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ }گفت: «إمام هدی وإمام ضلاله»؛(2) «مقصود از آیه، امام هدایت و امام ضلالت است.»

روایات اهل بیت علیهم السلام

1 - کلینی رحمه الله به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «زمانی که آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ نازل شد، مسلمانان عرض کردند: ای رسول خدا! آیا شما امام همه مردم نیستی؟ حضرت فرمود: «من فرستاده خدا به سوی همه مردم می باشم، ولیکن زود است که بعد از من امامان بر مردم از بین اهل بیتم بیایند، آنان در بین مردم قیام می کنند ولی تکذیب می شوند و امامان کفر و ظلال و متابعین آنان، به امامان از اهل بیتم ظلم می کنند. هر کس که ولایت آنان را داشته و از آنان متابعت و پیروی کرده و تصدیق گفتارشان کند از من و با من است و زود است که مرا ملاقات نماید. آگاه باشید! و هر کس که به آنان ظلم کرده و تکذیبشان کند از من و با من نیست و من نیز از او بیزارم.»(3)

2 - شخصی به نام بشر بن غالب بر امام صادق علیه السلام وارد شد و درباره آیه { یوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ از حضرت سؤال نمود. امام فرمود: «امامی است که مردم را به هدایت دعوت کرده و مردم نیز دعوت او را پذیرفته اند. و امامی است که مردم را به ضلالت دعوت کرده و او را اجابت نموده اند، آنان در بهشت و اینان در دوزخند. و این همان گفتار خداوند است که فرمود: { فَرِیقٌ فِی الْجَنَّهِ وَفَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ}.(4)

ص:190


1- 475. درّ المنثور، ج 5، ص 317.
2- 476. همان، ص 316.
3- 477. کافی، ج 1، ص 215.
4- 478. امالی صدوق رحمه الله، ص 217؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 313.
اصطلاحات «امام» در قرآن
اصطلاحات «امام» در قرآن

در قرآن کریم کلمه «امام» در اصطلاحات گوناگون به کار رفته است:

1 - امام به حقّ

کلمه «امام» بر امام به حقّ که از جانب خداوند منصوب می شود در قرآن به کار رفته است.

خداوند متعال می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنا}؛(1) «ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کنند.»

و نیز درباره حضرت ابراهیم علیه السلام می فرماید: { إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً}؛(2) «به طور حتم من تو را برای مردم پیشوا قرار دادم.»

2 - امام کفر وضلالت

اطلاق دیگر کلمه «امام» بر پیشوایان ضلالت و گمراهی است، که مردم را به کفر و دوزخ دعوت می کنند.

خداوند می فرماید: { فَقاتِلُوا أَئِمَّهَ الْکُفْرِ}؛(3) «پس با امامان کفر قتال کنید.»

و نیز در جایی دیگر می فرماید: { وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یدْعُونَ إِلَی النّارِ}؛(4) «ما [با رها کردنشان به حال خود] آنان را رهبرانی قرار دادیم که مردم را به دوزخ دعوت می کنند.»

3 - صحف موسی علیه السلام

و نیز عنوان «امام» بر صحیفه های حضرت موسی علیه السلام یعنی تورات اطلاق شده است، آنجا که می فرماید: { وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَهً}؛(5) «و از قبل او کتاب موسی است که امام و رحمت می باشد.»

4 - لوح محفوظ

خداوند متعال می فرماید: { وَکُلَّ شَی ءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ ؛(6) «و هر چیزی را در امام مبین [لوح محفوظ] شماره نموده ایم.»

ص:191


1- 479. سوره انبیا، آیه 73.
2- 480. سوره بقره، آیه 124.
3- 481. سوره توبه، آیه 12.
4- 482. سوره قصص، آیه 41.
5- 483. سوره هود، آیه 17.
6- 484. سوره یس، آیه 12.
صفات امام بر حقّ

سؤال محوری که در مورد آیه «امام» مطرح است این که: این امام به حقّ که حجّت خدا بر خلق در هر عصری است چه خصوصیات و صفاتی باید داشته باشد؟

با تأمّلی در آیه مورد بحث و آیات دیگر پی می بریم: امام به حقّ کسی است که اهلیت و قابلیت احتجاج به او در روز قیامت را دارا می باشد. یعنی می تواند مردم را به هدایت رسانده و آنان را به حقّ و حقیقت رهنمون سازد. و به تعبیر دیگر شاهد بر اعمال انسان ها بوده و اطاعت او مستلزم اطاعت خداوند است.

حال باید دید چه کسی چنین صفاتی را در خارج دارد؟ چه کسی است که خود به هدایت مطلق رسیده و قابلیت و اهلیت دستگیری مردم را نیز دارد؟

مکتب اهل بیت علیهم السلام و پیروان آنان به این سؤال به خوبی پاسخ می دهند، آنان معتقدند که در هر زمانی باید امام معصومی در روی زمین وجود داشته باشد تا زمین خالی از حجّت نباشد. و امام زمان ما در این عصر و زمان حضرت حجه بن الحسن المهدی - ارواحنا فداه - است. کسی که امامت او به نصّ از رسول اکرم صلی الله علیه وآله و امامان بعد از آن حضرت به اثبات رسیده و نیز از او معجزات فراوانی که دلالت بر امامت او داشته باشد، صادر شده است.

ص:192

اطاعت از ستمگر از دیدگاه قرآن

اطاعت از ستمگر از دیدگاه قرآن

یکی از مسائل مورد اختلاف بین اهل سنّت و شیعه امامیه، اطاعت از امام و حاکم جائر و فاسق و ظالم است؛ آیا اگر خلیفه فاسق بود یا فاسق شد از خلافت عزل می شود؟ و آیا می توان علیه او قیام کرد یا باید همچنان از او اطاعت کرد؟

اجماع اهل سنّت براین است که سلطان با فسق از خلافت عزل نمی شود، لذا نمی توان با او مخالفت نمود و علیه او قیام کرد، تنها می توان او را موعظه و نصیحت نمود.

در مقابل، شیعه امامیه، به تبع از اهل بیت علیهم السلام اطاعت از حاکم ستمگر و فاسق را نه تنها واجب نمی داند بلکه حرام می داند. در این بحث درصدد اثبات رأی اهل بیت علیهم السلام هستیم.

فتاوای اهل سنّت درباره وجوب اطاعت از پیشوای ستمگر

1 - امام نووی می گوید: «اهل سنّت اجماع نموده اند که سلطان و خلیفه، با فسق از خلافت عزل نمی شود....»(1)

2 - قاضی عیاض می گوید: «جماهیر اهل سنّت از فقیهان، محدّثان و متکلمان معتقدند که سلطان، با فسق، ظلم و تعطیل حقوق از خلافت عزل نمی شود.»(2)

ص:193


1- 485. شرح صحیح مسلم، نووی، ج 12، ص 229.
2- 486. شرح صحیح مسلم، نووی، ج 12، ص 229.

3 - قاضی ابوبکر باقلانی نیز می نویسد: «جمهور اصحاب حدیث معتقدند، امام با فسق، ظلم، غصب اموال و زدن سیلی به صورت ها و متعرض جان های محترم شدن و تضییع حقوق و تعطیل حدود، از امامت خلع نمی شود و خروج بر او هم جایز نیست، بلکه تنها وظیفه مردم آن است که او را موعظه کرده و از عواقب کارهایش بر حذر دارند. ودر آنچه از معاصی که مردم را به آن ها دعوت نموده، نباید عمل کرد. اینان در این مسئله به روایات فراوانی از پیامبر صلی الله علیه وآله و صحابه، در وجوب اطاعت از امام و خلیفه، هر چند ظالم و ستمگر باشد و اموال مردم را به زور از آنان بستاند، تمسّک کرده اند؛ زیرا می گویند پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «گوش فرا دهید و اطاعت نمایید از حاکمان ولو بنده ای باشد که بینی بریده یا حبشی است. و به هر شخص نیکوکار و فاسقی در نماز اقتدا نمایید.» و نیز فرمود: «از حاکمان خود اطاعت کنید اگرچه مالتان را به غارت برده و کمر شما را بشکنند.»(1)

ولی برخی با این گروه مخالفت کرده اند؛ همانند ماوردی در الأحکام السلطانیه(2) و عبدالقاهر بغدادی در اصول الدین(3) و به زودی و ابن حزم ظاهری در الفِصَل الملل و الأهواء و النحل(4) و جرجانی در شرح المواقف(5).

فتاوای علمای اهل سنّت در حرمت خروج بر پیشوای ستمگر

فتاوای علمای اهل سنّت در حرمت خروج بر پیشوای ستمگر

هم چنین علمای اهل سنّت اتفاق کرده اند بر این که خروج بر ضدّ امام و خلیفه جائر و ستمگر جایز نیست.

از قدما، عبداللَّه بن عمر و احمد بن حنبل از مخالفان سرسخت خروج علیه خلیفه مسلمین بوده اند گرچه ظالم و جائر باشد. ابوبکر مروزی از احمد بن حنبل نقل

ص:194


1- 487. التمهید، باقلانی.
2- 488. الاحکام السلطانیه، ص 17.
3- 489. اصول الدین، ص 190 و 278.
4- 490. الفِصَل، ج 4، ص 175.
5- 491. شرح المواقف، ج 8، ص 353.

می کند که او امر به جلوگیری از خون ریزی و انکار شدید از خروج علیه خلیفه مسلمین می نمود.(1)

دکتر عطیه زهرانی در ذیل حکایت مروزی می گوید: «سند این حکایت صحیح است و همین است مذهب سلف.»(2)

امام نووی در شرح صحیح مسلم ادعای اجماع نموده است و می گوید: «... و امّا بر خروج امامان مسلمین و جنگ با آنان به اجماع مسلمین حرام است اگرچه فاسق و ظالم باشند.»(3)

ولی این ادعا صحیح نیست؛ زیرا همان گونه که بعداً خواهیم گفت، شیعه امامیه مخالف آن است و معتقد است که نه تنها اطاعت از حاکم ظالم و جائر و فاسق جائز نیست بلکه خروج علیه او نیز با شرایط خاصی واجب است.

دکتر محمّد فاروق نهبان حرمت خروج بر امام جائر و فاسق را به اکثر اهل سنّت نسبت می دهد و می گوید: «علما در حکم انقلاب و شورش علیه امام ظالم و فاسق دو نظر دارند:

نظر اوّل آن است که خروج بر امام و خلع او از قدرت جایز است. این رأی معتزله و خوارج و زیدیه و برخی از مرجئه است، بلکه خروج را واجب می دانند و به آیه: { وَتَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوَی ، و آیه { فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی ءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ }و آیه { لَا ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ، تمسّک کرده اند... .

نظر دیگر آن است که شمشیر کشیدن بر علیه امام جائز نیست؛ زیرا منجّر به فتنه و خون ریزی خواهد شد و این نظرِ اکثریت اهل سنّت و رجال حدیث و عده زیادی از صحابه از قبیل ابن عمر و سعد بن ابی وقّاص و اسامه بن زید است.»(4)

ص:195


1- 492. السنّه، ج 1، ص 131.
2- 493. همان، حاشیه.
3- 494. شرح صحیح مسلم، نووی، ج 12، ص 229.
4- 495. نظام الحکم فی الاسلام، ص 527 - 529.

پاسخ: این نظریه که اطاعت از خلیفه و سلطان واجب است هر چند فاسق و ظالم باشد و خروج بر او نیز حرام است؛ از جهاتی اشکال دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1 - مخالف با صریح آیات

از آیات استفاده می شود که امامت و خلافت حقّ انسان فاسق و جائز نیست و نباید از او اطاعت کرد»:

الف) { وَإِذْ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّیتِی قَالَ لَا ینَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ ؛(1) «به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد خدا بدو گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی فرمود؟ فرمود عهد من هرگز به ستمکاران نخواهد رسید.»

ب) { ... أَفَمَنْ یهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یهِدِّی إِلَّا أَنْ یهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیفَ تَحْکُمُونَ ؛(2) «آیا آن که خلق را به راه حقّ رهبری می کند سزاوارتر به پیروی است یا آن که نمی کند مگر آن که خود هدایت شود پس شما مشرکان را چه شده و چگونه چنین قضاوت باطل برای بت ها می کنید؟.»

از این آیه استفاده می شود کسی که هدایت به حقّ نمی کند سزاوار اطاعت و متابعت نیست.

ج) برخی از آیات عقوبت خضوع و میل به ستمگران را آتش جهنم قرار داده، می فرماید: { وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ}؛(3) «و شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان هم دست و دوست شوید وگرنه آتش کیفر آنان شما را خواهد گرفت.»

د) حاکمی را که حکم به ما أنزل اللَّه نکند کافر دانسته، می فرماید: { ... وَمَنْ لَمْ

ص:196


1- 496. سوره بقره، آیه 124.
2- 497. سوره یونس، آیه 35.
3- 498. سوره هود، آیه 113.

یحْکُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمْ الْکَافِرُونَ ؛(1) «و هر کس به خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند چنین کس از کافران خواهد بود.» و می دانیم که اطاعت از کافر جایز نیست.

2 - مخالف با ادله حرمت اطاعت اهل معصیت

آیات بسیاری در قرآن به طور مطلق و عموم - به نحوی که مانع از تخصیص و تقیید است - از اطاعت اهل معصیت و گناه هر کس که باشد نهی می کند هر چند خلیفه و سلطان و امام باشد.

1 - خداوند متعال می فرماید: { فَلَا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ(2)} «پیروی مکن دروغ گویان را.»

2 - { وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهِینٍ(3)} «و از کسی که بسیار سوگند یاد می کند و پست است اطاعت مکن.»

3 - { وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ ؛(4) «و تو هرگز اطاعت مکن کافران و منافقان را.»

4 - { وَلَا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ الَّذِینَ یفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلَا یصْلِحُونَ ؛(5) «و از رفتار رؤسای مسرف و ستمگر که در زمین فساد می کنند و به اصلاح حال مردم نمی پردازند، پیروی نکنید.»

5 - { فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً}؛(6) «بر طاعت حکم پروردگار شکیبا باش و از مردم بدکار کفر پیشه اطاعت مکن.»

6 - { وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً}؛(7) «و هرگز آنان که ما دل هایشان را از یاد خود غافل کرده ایم و تابع هوای نفس خود شدند و به تبه کاری پرداختند، متابعت مکن.»

7 - { یوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یقُولُونَ یا لَیتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَ* وَقَالُوا

ص:197


1- 499. سوره مائده، آیه 44.
2- 500. سوره قلم، آیه 8.
3- 501. سوره قلم، آیه 10.
4- 502. سوره احزاب، آیه 48.
5- 503. سوره شعراء، آیه 151.
6- 504. سوره جاثیه، آیه 24.
7- 505. سوره کهف، آیه 28.

رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَ* رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَینِ مِنْ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً}؛(1) «در آن روز صورت هایشان در آتش دگرگون می شود و می گویند ای کاش ما خدا و رسول را اطاعت می کردیم. و گویند: ای خدا ما از بزرگان و پیشوایان خود اطاعت کردیم و ما را به گمراهی کشیدند. ای خدا عذاب آنان را سخت و مضاعف ساز و به لعن و غضب شدید گرفتارشان ساز.»

8 - { وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ}؛(2) «و شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست شوید و گرنه آتش کیفر آنان شما را خواهد گرفت.»

ص:198


1- 506. سوره احزاب، آیات 66 - 68.
2- 507. سوره هود، آیه 113.

قرآن و امامت کودک

قرآن و امامت کودک

از جمله سؤال ها در مورد برخی از امامان به ویژه امام زمان علیه السلام این است که: آیا کسی می تواند در کودکی به مقام امامت و خلافت برسد؟ به بیان دیگر: کودکی که تکلیف ندارد چگونه می تواند به مقام ولایتِ الهی برسد؟

ابن حجر هیتمی، از علمای اهل سنّت، در این باره می نویسد: «آنچه در شریعت مطهّر ثابت شده، این است که ولایتِ کودک صحیح نیست، پس چرا شیعیان می پندارند کودکی که هنوز عمرش بیش از پنج سال نیست به امامت رسیده است.»(1)

احمد کاتب نیز می نویسد: «معقول نیست که خداوند کودکی را به رهبری مسلمانان منصوب کند.»(2)

امامت و نبوّت کودک از دیدگاه قرآن

امامت و نبوّت کودک از دیدگاه قرآن

از نظر قرآن امامت، نبوّت و ولایت در کودکی نه تنها امری ناممکن نیست، بلکه قرآن آشکارا می فرماید: ما ولایت، نبوّت و امامت را به افرادی در کودکی دادیم:

1 - یحیی بن زکریاعلیه السلام

خداوند متعال خطاب به حضرت یحیی علیه السلام می فرماید: { یا یحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّهٍ وَآتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیاً}؛(3) «ای یحیی! تو کتاب آسمانی ما را به قوت فراگیر و به او در کودکی مقام نبوّت دادیم.»

ص:199


1- 508. صواعق المحرقه، ص 166.
2- 509. تطور الفکر السیاسی، ص 102.
3- 510. سوره مریم، آیه 12.

فخر رازی درباره حکمی که خداوند به حضرت یحیی علیه السلام داد، می گوید: «مراد از حکم در آیه شریفه، همان نبوّت است؛ زیرا خداوند متعال عقل او را در کودکی محکم و کامل کرد و به او وحی فرستاد. چرا که خداوند متعال حضرت یحیی علیه السلام و عیسی علیه السلام را در کودکی به پیامبری برگزید، بر خلاف حضرت موسی علیه السلام و محمّدصلی الله علیه وآله که آنان را در بزرگ سالی به رسالت مبعوث نمود.»(1)

2 - عیسی بن مریم علیه السلام

خداوند متعال می فرماید: { فَأَشارَتْ إِلَیهِ قالُوا کَیفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیاً

قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِی الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیاً * وَجَعَلَنِی مُبارَکاً أَینَ ما کُنْتُ وَأَوْصانِی بِالصَّلاهِ وَالزَّکاهِ ما دُمْتُ حَیاً...}؛(2) «مریم [در پاسخ ملامت گران به طفل اشاره کرد، آن ها گفتند: چگونه با طفل گهواره ای سخن گوییم. آن طفل گفت: همانا من بنده خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرفِ نبوّت عطا فرمود. و مرا هرکجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادتِ نماز و زکات سفارش می کنم.»

قندوزی حنفی - بعد از ذکر ولادت امام مهدی علیه السلام - می نویسد: «گفته اند که خداوند - تبارک و تعالی، او را در کودکی حکمت و فصل الخطاب عنایت فرمود و او را نشانه ای برای عالمیان قرار داد، همان گونه که در شأن حضرت یحیی علیه السلام فرمود: { یا یحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّهٍ وَآتَیناهُ الْحُکْمَ صَبِیاً}. و نیز در شأن حضرت عیسی علیه السلام فرمود: { قالُوا کَیفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیاً * قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِی الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیاً}، خداوند امر حضرت مهدی علیه السلام را مانند حضرت خضرعلیه السلام طولانی گردانید.»(3)

قطب راوندی و دیگران با سند خود از یزید کناسی نقل می کند که: به ابی جعفر علیه السلام عرض کردم: آیا عیسی علیه السلام هنگامی که در گهواره سخن گفت، حجّت خدا بر اهل زمان خود بود. حضرت علیه السلام فرمود: «عیسی علیه السلام در آن هنگام در گهواره، پیامبر

ص:200


1- 511. تفسیر فخر رازی، ج 11، ص 192.
2- 512. سوره مریم، آیه 29.
3- 513. ینابیع الموده، ص 454.

و حجّت خدا بر زکریاعلیه السلام بود و در آن حال نشانه ای برای مردم و رحمتی از جانب خدا برای مریم بود، آن هنگامی که سخن گفت و از او تعبیر کرد. [و نیز] پیامبر و حجّت بود بر هرکه کلام او را در آن حال شنید. سپس عیسی علیه السلام ساکت شد و تا دو سال با کسی سخن نگفت در این مدّت زکریاعلیه السلام حجّت بر مردم بود. پس از فوت او، یحیی علیه السلام در کودکی وارث کتاب و حکمت شد.

عیسی علیه السلام وقتی به هفت سالگی رسید، با اولین وحی که بر او نازل شد، خبر از نبوّت خود داد. در این هنگام او حجّت بر یحیی و تمام مردم شد. ای اباخالد! از هنگام خلقت آدم علیه السلام حتّی یک روز هم زمین خالی از حجّت خدا بر مردم نمی ماند.

یزید کناسی می گوید: به حضرت علیه السلام عرض کردم: آیا علی بن ابی طالب علیه السلام در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله، حجّت خدا بر این امّت بود؟

حضرت علیه السلام فرمود: «آری، این چنین بود و طاعت او در حیات و وفات رسول خداصلی الله علیه وآله بر مردم واجب بود، لکن با وجود رسول خدا صلی الله علیه وآله آن حضرت سکوت کرد و سخن نگفت، لذا رسول خداصلی الله علیه وآله در زمان حیاتش، بر امّت و بر علی علیه السلام واجب الاطاعه بود. علی علیه السلام حکیم و دانا بود.»(1)

3 - شاهدی از خانه زلیخا

قرآن کریم در قضیه حضرت یوسف علیه السلام و زلیخا می فرماید: { وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ * وَإِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصّادِقِینَ ؛ «[برای درستی سخن یوسف شاهدی از بستگان زن گواهی داد و گفت: اگر پیراهن یوسف از جلو دریده باشد، زن راستگو و یوسف از دروغگویان است. و اگر پیراهن از پشت دریده است، زن دروغ گو و یوسف از راستگویان است.»

شیخ مفیدرحمه الله می نویسد: «اهل تفسیر - به جز شمار اندکی - اتفاق کرده اند در آیه شریفه { وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها...}، که آن شاهد، طفلی صغیر در گهواره بود. خداوند

ص:201


1- 514. کافی، ج 1، ص 382، ح 1؛ قصص الانبیاء، ص 266.

متعال او را به نطق درآورد تا حضرت یوسف علیه السلام را از گناه تبرئه نموده و تهمت را از او دور کند.»(1)

هرچند طفل، پیامبر یا امام نبوده، ولی از آن استفاده می شود که ممکن است کسی در طفولیت به حقّ و حقیقت حکم کند.

نقد و بررّسی شبهات

نقد و بررّسی شبهات
1 - کودک ممنوع از تصرف در اموال

شیخ مفیدرحمه الله می گوید: شاید به شیعیان گفته شود که شما چطور اعتقاد به امامت دوازده امام دارید و حال آن که می دانید در میان آنان کسانی هستند که پدرانشان آنان را در کودکی – درحالی که به حدّ رشد و بلوغ نرسیده اند - جانشین خود قرار داده اند، همانند ابی جعفر، محمّد بن علی بن موسی علیه السلام، که هنگام وفات پدرش، هفت سال داشت و همانند قائمِ شما که او را می خوانید، در حالی که سنّ او هنگام وفات پدرش - نزد اکثر مؤرّخان - پنج سال بوده است. و ما به جهت عادتی که در هیچ زمانی نقض نشده، می دانیم شخص در چنین سنّی، به حدّ رشد نمی رسد؟! خداوند متعال می فرماید: { وَابْتَلُوا الْیتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیهِمْ أَمْوالَهُمْ ؛(2) و اگر خداوند متعال کسی را که به حدّ بلوغ نرسیده از تصرف در اموالش منع می کند؛ پس چگونه ممکن است او را امام قرار دهد؛ زیرا امام، ولی بر خلق در تمام امور دین و دنیا است؟! و صحیح نیست که والی و سرپرست تمام اموال از قبیل صدقه ها و خمس ها و امین بر شریعت و احکام، امام فقیهان، قاضیان و حاکمان و مانع کثیری از صاحبان خرد در کارها، کسی باشد که ولایت بر درهمی از اموال خود هم ندارد....»(3)

ص:202


1- 515. الفصول المختاره، ص 316.
2- 516. سوره نساء، آیه 6.
3- 517. الفصول المختاره، ص 149 و 150.

همو در پاسخ می گوید: «این اشکال از کسی صادر می شود که بصیرتی در دین ندارد؛ زیرا آیه ای را که مخالفان در این باب به آن اعتماد کرده اند، خاص است و شامل امام معصوم نمی شود؛ زیرا خداوند متعال با برهان قیاسی و دلیل سمعی، امامت آنان را ثابت فرموده و این می رساند که امام، مخاطب آیه فوق نمی باشد و از زمره ایتام خارج است. و هیچ اختلافی بین امّت نیست که این آیه، مربوط به کسانی است که عقلشان ناقص است و هیچ ربطی به آنان که عقلشان - به عنایت الهی - به حدّ کمال رسیده، ندارد اگرچه کودک باشد. لذا آیه شریفه شامل ائمه اهل بیت علیهم السلام نمی شود.»(1)

از اینجا پاسخ پرسش های دیگر نیز درباره امامت کودک داده می شود مثل این که طفل چگونه می تواند امام باشد، درحالی که نمی تواند حتّی امام جماعت باشد؟ طفل چگونه می تواند امام باشد با آن که معامله با او صحیح نیست؟

طفل چگونه می تواند امام باشد درحالی که عقد او باطل است؟

طفل چگونه می تواند امام باشد درحالی که شهادت او جز در موارد خاص باطل است؟ طفل پنج ساله چگونه نمازش بر جنازه امام صحیح است؟

منشأ تمام این اشکالات این است که امام را با دیگران مقایسه کرده ایم و برای او امتیاز خاصی قائل نیستیم. ولی اگر معتقد شدیم که امام - اگرچه کودک باشد - کسی است که با معجزه و نصّ، امامتش ثابت شده و عقلش به عنایت الهی کامل گردیده است، دیگر او را با مردم عوام مقایسه نکرده و احکام آنان را بر او تطبیق کنیم. از آنجا که کودک و کسی که به حدّ بلوغ نرسیده، عقلش رشد نیافته و هنوز مصالح و مفاسد خود را درک نمی کند، لذا از یک سری کارهای اجتماعی ممنوع شده است. ولی امام از ابتدا مورد توجه خاص خداوند متعال قرار گرفته و عقلش کامل شده است، تا بتواند دیگران را دستگیری کرده و به کمال برساند، همان گونه که سراسر زندگانی امام و قضایایی که اتفاق افتاده بر این مطلب گواهی می دهد.

ص:203


1- 518. الفصول المختاره، ص 149 و 150.

با این بیان برخی دیگر از پرسش ها نیز پاسخ داده می شود؛ مثل این که می گویند: هدایت جامعه از وظایف امام است و هدایت انواع و اقسامی دارد؛ مثل هدایت تکوینی، تشریعی و باطنی؛ چگونه طفل می تواند انواع و اقسام این هدایت ها را بر عهده گیرد، درحالی که هر یک از آن ها وظیفه بسیار سنگینی است، که احتیاج به قابلیت های خاص دارد؟

پاسخ همان است که اشاره شد؛ زیرا اگر خداوند متعال به کسی مقام هدایت و امامت می دهد؛ قابلیتش را نیز عنایت می فرماید. عقل او را به حدّ اعلای رشد و کمال می رساند، اگرچه خود نیز در رسیدن به کمال دخیل است، ولی همه به لطف و عنایت الهی است و واقعیت خارجی این امر را تصدیق می کند. همان گونه که حضرت عیسی علیه السلام در گهواره با مردم سخن گفت.

2 - امامت طفل و تکلیف

گاهی سؤال می شود که طفل چگونه می تواند امام و رهبر باشد درحالی که تکلیف ندارد، و به حدّ بلوغ نرسیده است. و چون بر اعمالش عقوبت مترتّب نیست، ممکن است که لغزش هایی از او سرزند، که این، با مقام و شأن امامت سازگاری ندارد؟

پاسخ: بلوغ - در حقیقت - رسیدن به حدّ رشد عقلانی است و این که برای نوجوانان سنّ بلوغ را پانزده سال قرار داده اند، برای این است که غالباً در این سن نوجوانان به رشد عقلانی می رسند، و لذا می توانند مورد خطاب خداوند متعال قرارگیرند و صلاح و فساد خود را درک کنند. خداوند متعال می فرماید { وَابْتَلُوا الْیتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیهِمْ أَمْوالَهُمْ ؛(1) یتیمان را آزمایش کنید تا هنگامی که بالغ شده تمایل به نکاح پیدا کنند اگر دیدید آن ها قادر به درک مصالح زندگانی خود هستند اموالشان را به آن ها باز دهید.

ولی اگر افرادی در کودکی به طور یقین و قطع به حدّ اعلای کمال و رشد رسیدند

ص:204


1- 519. سوره نساء، آیه 6.

- که باید هم رسیده باشند، وگرنه امامت و نصب آن ها بی معنا خواهد بود - قطعاً مورد تکلیف خواهند بود، و از آنجا که عقل کاملی داشته و از مقام عصمت بهره مندند، هرگز کار ناشایست انجام نخواهند داد.

از اینجا پاسخ اشکال برخی از علمای اهل سنّت، درباره ایمان و اسلام امام علی بن ابی طالب علیه السلام، قبل از بلوغ نیز داده می شود، آنان می گویند: علی بن ابی طالب علیه السلام به حدّ بلوغ نرسیده بود، و لذا اسلامش ارزش ندارد، اسلامی که بدون تعقّل و فهم و شعور عقلانی باشد چه فائده ای دارد؟ درحالی که اسلام ابوبکر در سنین بالا بوده است، و اسلام در این سنّ با تعقل همراه بوده و از این رو دارای ارزش خاصی است.

پاسخ: حضرت علی علیه السلام اگرچه قبل از بلوغ اسلام آورد، ولی او از کمال و عقلانیت کافی برخوردار بود، دوره کودکی حضرت علی علیه السلام با همراهی رسول خداصلی الله علیه وآله سپری شد. و لذا رسول خداصلی الله علیه وآله را بر دیگران ترجیح داده تحت تربیت خاص او قرار گرفته بود. با بصیرت کامل اسلام را برگزید و در حقیقت باید گفت: اسلام و شهادتین را به زبان جاری کرد؛ زیرا او کسی بود که از هنگام ولادت، ذکر توحید را بر زبان داشت و به نبوّت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله معتقد بود زمانی که دیگران مشغول بت پرستی بوده، و از توحید روی گردان بودند. پس حقیقتاً حضرت علی علیه السلام اولین مؤمن و مسلمان است. چه کسی گفته که هرکسی سنّش بیشتر است، عقلش نیز بیشتر است؟ چه بسیار افراد بزرگ سال که یک دهم عقل و رشد یک کودک را هم ندارند.

ص:205

ص:206

امامت و ولایت امیر مؤمنان علیه السلام در قرآن

اشاره

ص:207

ص:208

آیه ولایت

آیه ولایت

یکی از آیات قرآن که دلالت قوی بر امامت و خلافت امام امیرالمؤمنین علیه السلام دارد آیه «ولایت» است. خداوند متعال می فرماید: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ ؛(1) «همانا سرپرست و ولی شما تنها خداست و پیامبر او و آن ها که ایمان آورده اند، همان ها که نماز را بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.»

این آیه گرچه با روایاتی که در کتب فریقین در ذیل آن آمده از دلالت خوبی بر امامت حضرت علی علیه السلام برخوردار است، ولی از آنجا که بر خلاف عقیده اهل سنّت است درصدد تشکیک در دلالت قطعی آن برآمده اند. اینک به بررسی همه جانبه این آیه شریفه می پردازیم.

استدلال به آیه بر ولایت امام علی علیه السلام

استدلال به آیه بر ولایت امام علی علیه السلام

علمای امامیه به این آیه با نظر به روایاتی که در ذیل آن وارد شده، بر ولایت و امامت علی علیه السلام استدلال کرده اند که از آن جمله می توان به این افراد اشاره کرد:

1 - شریف مرتضی رحمه الله

او می گوید: «دلیل بر امامت حضرت، قول خداوند تعالی { إِنَّما وَلِیکُمُ است؛ زیرا ثابت شده که لفظ { وَلِیکُمُ در آیه افاده اولی به تدبیر امور و وجوب اطاعت دارد.

ص:209


1- 520. سوره مائده، آیه 55.

و نیز ثابت شده که مصداق { وَالَّذِینَ آمَنُوا} امیر المؤمنین علیه السلام است. و این به طور وضوح، نصّی بر امامت است.»(1)

2 - شیخ طوسی رحمه الله

او می نویسد: «و امّا قوی ترین نصّ بر امامت حضرت علی علیه السلام از قرآن آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ است....»(2)

3 - خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله

او می گوید: «... و به جهت قول خداوند تعالی: { إِنَّما وَلِیکُمُ...} و همانا اوصاف در آیه بر امام علی علیه السلام جمع شده است.»(3)

4 - علامه حلّی رحمه الله

او در شرح کلام خواجه می نویسد: «و این دلیل دیگری بر امامت حضرت علی علیه السلام است. و استدلال به آیه بر ولایت و امامت حضرت متوقّف بر مقدماتی است....»(4)

همو در جایی دیگر به این آیه استدلال کرده، می گوید: «بر این که آیه در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شده است، همه اجماع و اتفاق نظر دارند، و این مطلب در جمع بین صحاح ستّه ذکر شده که هنگام صدقه دادن به انگشتری خود بر مسکین در حال نماز و در حضور صحابه، این آیه نازل شد.»(5)

در نگاه مفسّران شیعی نیز این آیه بدون الغای خصوصیت از مورد نزولش، بر امامت امام علی علیه السلام و با تنقیح مناط بر دیگر امامان علیهم السلام دلالت دارد.

دیدگاه اهل سنّت

اهل سنّت سه نوع تلقی از آیه ولایت دارند. این تنوّع، ناشی از پذیرش روایات

ص:210


1- 521. الذخیره فی علم الکلام، ص 438.
2- 522. تلخیص الشافی، ج 2، ص 10.
3- 523. تجرید الاعتقاد، امامت خاصه.
4- 524. کشف المراد، ص 225.
5- 525. نهج الحق و کشف الصدق، مبحث امامت خاصه.

در مورد نزول آیات یا عدم پذیرش آن با چگونگی الغای خصوصیت از مورد نزولش می باشد.

الف: برخی با پذیرش احادیث تصدّق انگشتر از سوی امام علی علیه السلام، بدون الغای خصوصیت از آن، آیه را تنها بر مورد نزول حمل می کنند؛ از جمله این گروه ابوبکر جصّاص و ابوالحسن علی طبری هرّاسی را می توان نام برد.(1)

ب) گروهی دیگر با الغای خصوصیت از مورد نزول آیه درباره تصدّق امام علی علیه السلام، به عمومیت مفاد آیه قائلند، گرچه نزول آیه را در شأن امام علی علیه السلام انکار نمی کنند. بیشتر مفسّران اهل سنّت، بلکه بنابر نقلی جمهور آن ها در زمره این گروهند. آنان «ولایت» در آیه را به معنای نصرت یا محبّت گرفته و خصوصیات نامیده شده در آیه را برای تمییز مؤمنان از منافقان می دانند. ولی همان گونه که بعداً اشاره خواهیم کرد از شأن نزول آیه الغای خصوصیت نمی توان کرد.

ج) عدّه اندکی از علمای اهل سنّت به کلّی منکر این حادثه اند و روایاتی که آیه را منطبق بر امام علی علیه السلام می داند منکرند. در رأس این گروه ابن تیمیه قرار دارد.

مقصود از «ولایت» نزد اهل سنّت

گرچه لفظ «ولایت» در لغت به معانی گوناگونی از قبیل: دوست، ناصر، سرپرستی و معانی دیگر آمده، ولی علمای اهل سنّت درصددند که از بین معانی ولایت، معنای نصرت یا محبت و نصرت را برای آیه «ولایت» برگزینند.

طبری در تفسیر آیه می گوید: «یعنی ای مؤمنان! جز خدا و رسول خدا و مؤمنان که خداوند آنان را وصف کرده است، یاور شما نیستند.»(2) در تفسیر «المنار» در ذیل آیه «ولایت» آمده است: «ما از سیاق دانستیم که ولایت در اینجا به معنای ولایت نصرت است.»(3) در تفسیر مراغی نیز ولایت به نصرت تفسیر شده است.(4)

ص:211


1- 526. احکام القرآن، ج 2، ص 558؛ الجامع لأحکام القرآن، ج 6، ص 221.
2- 527. جامع البیان، ج 6، ص 343.
3- 528. تفسیر المنار، ج 6، ص 443.
4- 529. تفسیر مراغی، ج 6، ص 143.

فخرالدین رازی می گوید: «چرا جایز نباشد که مقصود از واژه «ولی» در این آیه ناصر و محبّ باشد، و ما دلیل اقامه خواهیم کرد بر این که این معنا بهتر است از حمل آن بر معنای متصرف در امور.»(1) ولی مفسّران و متکلّمان امامیه برآنند که مقصود از ولایت در این آیه، امامت و رهبری است.

اجماع مفسّران بر نزول آیه در شأن امام علی علیه السلام

اجماع مفسّران بر نزول آیه در شأن امام علی علیه السلام

برخی از متکلمین اهل سنّت ادعای اجماع کرده اند بر این که آیه «ولایت» در شأن امام علی علیه السلام نازل شده است:

1 - قوشچی حنفی

او می گوید: «به اتفاق نظر مفسّران، آیه در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد، هنگامی که انگشتر خود را در حال رکوع به مسکین داد.»(2)

2 - قاضی عضد الدین ایجی

او نیز می گوید: «امامان تفسیر اجماع کرده اند که مراد از آیه، علی علیه السلام است.»(3)

3 - میر سید شریف جرجانی

او نیز می نویسد: «امامان تفسیر اجماع کرده اند بر این که مراد از { الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ }علی است، در حال رکوع نمازش، سائلی از او درخواستی نمود، حضرت انگشترش را به او داد. و در آن هنگام آیه نازل شد.»(4)

4 - سعد الدین تفتازانی

او می گوید: «به اتفاق مفسّران، این آیه درباره علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد، هنگامی که انگشترش را در حال رکوع نماز به سائل داد.»(5)

ص:212


1- 530. التفسیر الکبیر، ج 12، ص 27.
2- 531. شرح تجرید، قوشچی، ص 368.
3- 532. شرح الواقف فی علم الکلام، ج 8، ص 360.
4- 533. شرح مواقف، ج 8، ص 360.
5- 534. شرح مقاصد، ج 5، ص 270.

الفاظ حدیث

الفاظ حدیث

اهل سنّت شأن نزول آیه را به طرق مختلف در کتب روایی و تفسیری خود نقل کرده اند. اینک به برخی از سندهای صحیح آن اشاره می کنیم:

1 - روایت نسائی

نسائی بنابر نقل ابن اثیر از رزین صاحب کتاب «الجمع بین الصحاح السته» از عبداللَّه بن سلام نقل کرده که گفت: من و گروهی از قومم خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدیم و عرض کردیم: قوم ما از هنگامی که اسلام آورده ایم با ما به مقابله پرداخته اند و قسم خورده اند که با ما سخن نگویند. در این هنگام بود که آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ...} بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد. بلال برای نماز ظهر اذان گفت، مردم مشغول نماز شدند، برخی در حال سجود و برخی رکوع، در این هنگام سائلی در خواست کمک نمود. حضرت علی علیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع به سائل داد. خبر به رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید. پیامبر این آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ...} را بر ما قرائت نمود.(1)

رزین، همان رزین بن معاویه است که به امام، محدّث و شهیر توصیف شده است.(2)

2و3 - روایات ابن کثیر

ابن کثیر تعدادی از روایات را در ذیل آیه «ولایت» آورده، و در برخی از سندها اشکال می کند، ولی بعد از ذکر یکی از آن روایات می گوید: «این سندی است که اشکالی ندارد.» همو حدیث را به سند دیگری نقل کرده ولی درباره آن سکوت اختیار نموده است. سند آن این چنین است:

ابن ابی حاتم، از ابو سعید اشجّ، از فضل بن دکین ابونعیم احول، از موسی قیس حضرمی، از سلمه بن کهیل نقل می کند که گفت: علی علیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد، در این هنگام بود که این آیه نازل شد: { إِنَّما وَلِیکُمُ...}.(3)

ص:213


1- 535. جامع الاصول، ج 9، ص 478.
2- 536. سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 204.
3- 537. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 64.

- عبدالرحمن بن ابی حاتم بی نیاز از تعریف است.(1)

- ابوسعید اشجّ که اسم او عبداللَّه بن سعید کندی است، ثقه بوده و از رجال صحاح ستّه به حساب می آید.(2)

- فضل بن دکین نیز از رجال صحاح ستّه و مورد وثوق و از بزرگان شیوخ بخاری به حساب می آید.(3)

- موسی بن قیس حضرمی، گرچه موصوف به تشیع است ولی صدوق دانسته شده است.(4) سلمه بن کهیل نیز نزد آن ها ثقه بوده و از رجال صحاح ستّه به حساب می آید.(5)

4 - روایت طبری

ابو جعفر طبری می گوید: «و امّا قول خداوند: { وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ ، بین اهل تأویل در مقصود از این جمله اختلاف است، برخی می گویند: مقصود علی بن ابی طالب است. و برخی نیز مقصود از آن را جمیع مؤمنین می دانند. آن گاه از اسماعیل بن اسرائیل رملی، از ایوب بن سوید، از عتبه بن ابی حکیم در مورد آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ...} نقل می کند که مراد، علی بن ابی طالب علیه السلام است.»(6)

- اسماعیل بن اسرائیل رملی کسی است که مورد وثوق بوده و از او به «صدوق» تعبیر شده است.(7)

- ایوب بن سوید؛ از رجال ابی داوود، نسائی و ابن ماجه بوده و بنابر تصریح ابن حجر «صدوق» است.(8)

ص:214


1- 538. سیراعلام النبلاء، ج 13، ص 247-264.
2- 539. تقریب التهذیب، ج 1، ص 419.
3- 540. تقریب التهذیب، ج 2، ص 110.
4- 541. تقریب التهذیب، ج 2، ص 287.
5- 542. تقریب التهذیب، ج 1، ص 318.
6- 543. جامع البیان، ج 6، ص 186.
7- 544. الأنساب، سمعانی، ج 55، ص 585.
8- 545. تقریب التهذیب، ج 1، ص 90.

- عتبه بن ابی حکیم از رجال مسلم و بخاری است و ابن حجر او را «صدوق» توصیف کرده است.(1)

5 - روایت حاکم

حاکم نیشابوری از ابو عبداللَّه محمّد بن عبداللَّه صفّار، از ابو یحیی عبدالرحمن بن محمّد رازی، از محمد بن یحیی بن ضریس، از عیسی بن عبداللَّه بن عبیداللَّه بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام، از عبداللَّه پدرش، از عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام از امام علی علیه السلام نقل کرده که این آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ...} بر رسول خداصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت از خانه خارج شده و به مسجد آمدند. مردم در حال رکوع و قیام نماز بودند، حضرت نماز به جای آورد. در آن هنگام سائلی پیدا شد، حضرت به او فرمود: ای سائل آیا کسی به تو چیزی داد؟ او گفت: کسی به جز این راکع - علی علیه السلام - انگشتر خود را به من عطا نفرمود.(2)

- محمّد بن عبداللَّه صفار کسی است که به تعبیر ذهبی، شیخ، امام، محدّث و الگو توصیف شده است.(3)

- عبدالرحمن بن محمّد؛ از حفاظ مشهور بوده و بنابر تعبیر ذهبی، علامه و مفسر بوده است. و ابوالقاسم طبری او را از کسانی دانسته که ظرف علم بوده اند.(4)

- محمد بن یحیی بن ضریس؛ کسی است که مطابق نصّ ابن ابی حاتم «صدوق» بوده است.

- عیسی بن عبداللَّه؛ ابن حبان او را در بین ثقات ذکر کرده است.(5)

- محمد بن عمر از رجال صحاح ستّه به شمار می آید.(6)

ص:215


1- 546. تقریب التهذیب، ج 2، ص 4.
2- 547. معرفه علوم الحدیث، ص 102.
3- 548. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 437.
4- 549. سیر اعلام النبلاء، ج 13، ص 530.
5- 550. کتاب الثقات، ج 8، ص 492.
6- 551. تقریب التهذیب، ج 2، ص 194.

- و عمر بن علی نیز از رجال صحاح ستّه است.(1)

نتیجه این که حدیث فوق از جهت سند، صحیح است.

6 - روایت ابن عساکر

ابن عساکر از ابو علی حداد و...، و از ابونعیم حافظ، از سلیمان بن احمد، از عبدالرحمن بن محمّد بن سالم رازی، از محمّد بن یحیی بن ضریس عبدی از عیسی بن عبداللَّه بن عبیداللَّه بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام، از پدرش، از جدّش از علی علیه السلام نقل کرده که این آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ...} بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شد... تا آخر حدیث.(2)

- ابو علی حدّاد که همان حسن بن احمد بن حسن اصفهانی است به تصریح سمعانی؛ عالم، ثقه، صدوق و از اهل علم و قرآن و دین بوده است... .(3)

- ابونعیم حافظ؛ همان حافظ ابونعیم اصفهانی است که نزد اهل سنّت احتیاج به توثیق ندارد.

- سلیمان بن احمد؛ همان طبرانی، حافظ مشهور نزد اهل سنّت است که احتیاج به توثیق ندارد.

بقیه سند هم در توثیق حاکم تشریح شد.

7 - روایت سیوطی

سیوطی در «اسباب النزول» از طرق مختلف، این حدیث را نقل کرده، آن گاه می گوید: «این ها شواهدی است که برخی از آن ها برخی دیگر را تقویت می کند.»(4)

ابوذر و شأن نزول آیه

از ابوذر غفاری نقل شده که گفت: ای مردم! روزی از روزها با رسول خدا صلی الله علیه وآله در مسجد نماز می خواندم، سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد، ولی

ص:216


1- 552. تقریب التهذیب، ج 2، ص 60.
2- 553. تاریخ دمشق، ج 42، ص 356 و 357.
3- 554. سیر اعلام النبلاء، ج 19، ص 303.
4- 555. اسباب النزول، ص 81.

کسی چیزی به او نداد، دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضای کمک کردم، ولی کسی جواب مساعد به من نداد. در همین حال حضرت علی علیه السلام که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد. سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. پیامبر صلی الله علیه وآله که در حال نماز بود این ماجرا را مشاهده کرد. هنگامی که از نماز فارغ شد، سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت: خداوندا! برادرم موسی از تو تقاضا کرد که روح او را وسیع گردانی و کارها را بر او آسان سازی و گره از زبان او بگشایی تا مردم گفتارش را درک کنند. و نیز موسی درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیله او نیرویش را زیاد کنی و در کارهایش شریک سازی. خداوندا! من محمّد، پیامبر و برگزیده توأم، سینه مرا گشاد کن و کارها را بر من آسان گردان، از خاندانم علی را وزیر من قرار بده تا به وسیله او پشتیبانی قوی داشته باشم.

ابوذر می گوید: هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه وآله پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شده و به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: بخوان! پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: چه بخوانم؟ گفت: بخوان: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا...}.(1)

این مضمون از ابن عباس، عمار یاسر، عبداللَّه بن سلام، سلمه بن کهیل، علی بن ابی طالب علیه السلام و عده دیگری از صحابه نقل شده است.

شأن نزول آیه از دیدگاه اهل بیت علیهم السلام

اکنون برای تبرّک، تنها به دو روایت از اهل بیت علیهم السلام که در بیان مصداق خارجی آیه «ولایت» است اکتفا می کنیم:

1 - از امام باقرعلیه السلام نقل شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «وقد أنزل اللَّه تبارک وتعالی

ص:217


1- 556. احقاق الحق، ج 2، ص 399 - 410؛ المراجعات، ص 155؛ ذخائر العقبی، ص 88؛ فتح القدیر، ج 2، ص 50؛ جامع الاصول، ص 478؛ اسباب النزول، واحدی، ص 148؛ در المنثور، ج 2، ص 393؛ کنزالعمال، ج 6، ص 391.

بذلک آیه من کتابه إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ }وعلی بن أبی طالب علیه السلام أقام الصلاه وآتی الزکاه وهو راکع یرید اللَّه - عزّ وجلّ - فی کلّ حال»؛(1) «و خدای تبارک و تعالی در این باره آیه ای از کتابش را نازل کرد: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ... و علی بن ابی طالب علیه السلام نماز را اقامه کرد و در حال رکوع، زکات داد، او خدای - عزّ وجلّ - را در همه حال می خواهد.»

2 - از امام باقرعلیه السلام نقل شده که فرمود: «أمر اللَّه - عزّ وجلّ - رسوله بولایه علی بن أبی طالب وأنزل علیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ}»؛(2) «خدای - عزّ وجلّ - رسولش را به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام امر کرد و بر او آیه { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ...} را نازل کرد.»

راویان حدیث از صحابه

تعداد زیادی از صحابه، روایات مربوط به نزول آیه «ولایت» در شأن امام علی علیه السلام را نقل کرده اند که برخی از آنان عبارتند از:

1 - امام علی بن ابی طالب علیه السلام.

2 - ابوذر غفاری.

3 - مقداد بن اسود.

4 - عمار بن یاسر.

5 - ابو رافع قبطی.

6 - عمرو بن عاص.

7 - عبداللَّه بن سلام.

8 - عبداللَّه بن عباس.

9 - جابر بن عبداللَّه انصاری.

10 - انس بن مالک.

ص:218


1- 557. }. نور الثقلین، ج 1، ص 644.
2- 558. اصول کافی، ج 1، ص 289.

راویان حدیث از عامه

عده بسیاری از علمای اهل سنّت نیز احادیث مربوط به نزول آیه ولایت در شأن امام علی علیه السلام را نقل کرده اند که از آن جمله عبارتند از:

1 - قاضی ابو عبداللَّه واقدی.(1)

2 - حافظ ابوبکر صنعانی.(2)

3 - حافظ ابو الحسن عثمان بن ابی شیبه کوفی.(3)

4 - ابو جعفر اسکافی معتزلی.(4)

5 - حافظ عبد بن حمید کشی.(5)

6 - ابوسعید اشجّ کوفی.(6)

7 - حافظ نسائی.(7)

8 - ابن جریر طبری.(8)

9 - ابن ابی حاتم.(9)

10 - حافظ ابوالقاسم طبرانی.(10)

11 - حافظ ابوبکر جصاص.(11)

12 - حاکم نیشابوری.(12)

13 - ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری.(13)

ص:219


1- 559. بنا بر نقل ذخائر العقبی، ص 102.
2- 560. بنابر نقل تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 71.
3- 561. تفسیر ابن ابی شیبه.
4- 562. نقض العثمانیه، ص 319.
5- 563. بنابر نقل در المنثور، ج 3، ص 105.
6- 564. تفسیر ابوسعید اشجّ کوفی.
7- 565. بنابر نقل جامع الاصول، ج 9، ص 478.
8- 566. جامع البیان، ج 4، ص 288.
9- 567. بنابر نقل لباب النقول فی اسباب النزول، سیوطی، ص 81.
10- 568. المعجم الأوسط،ج 7،ص 130،ح 6228.
11- 569. احکام القرآن، ج 2، ص 446.
12- 570. معرفه اصول الحدیث، ص 102.
13- 571. تفسیر ثعلبی.

14 - ابو نعیم اصفهانی.(1)

15 - ابو الحسن ماوردی.(2)

16 - واحدی نیشابوری.(3)

17 - ابن مغازی شافعی.(4)

18 - حاکم حسکانی.(5)

19 - کیا طبری شافعی.(6)

20 - حافظ فرّاء بغوی.(7)

21 - جار اللَّه زمخشری.(8)

22 - ابوبکر قرطبی.(9)

23 - خطیب خوارزمی حنفی.(10)

24 - ابن عساکر دمشقی.(11)

25 - ابوالفرج بن جوزی حنبلی.(12)

26 - فخر رازی شافعی.(13)

27 - مبارک بن اثیر جزری.(14)

ص:220


1- 572. ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام.
2- 573. تفسیر ماوردی، ج 2، ص 49.
3- 574. اسباب النزول، ص 133.
4- 575. مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 311 - 314.
5- 576. شواهد التنزیل، ج 1، ص 231.
6- 577. احکام القرآن، ج 3، ص 84.
7- 578. احکام القرآن، ج 3، ص 84.
8- 579. الکشاف، ج 1، ص 649.
9- 580. الجامع الأحکام القرآن، ج 6، ص 221 و 222.
10- 581. المناقب، ص 264 - 266.
11- 582. تاریخ مدینه دمشق، ج 12، ص 305.
12- 583. الریاض النضره، ج 3، ص 182؛ ذخائر العقبی، ص 102.
13- 584. بنابر نقل جامع الاصول، ج 9، ص 478، ح 6503.
14- 585. جامع الاصول، ج 6، ص 478، ح 6503.

28 - محمّد بن طلحه شافعی.(1)

29 - سبط بن جوزی حنفی.(2)

30 - گنجی شافعی.(3)

31 - قاضی بیضاوی.(4)

32 - حافظ الدین نسفی.(5)

33 - شیخ الاسلام حمّوئی.(6)

34 - محمد بن یوسف زرندی.(7)

35 - ابو حیان اندلسی.(8)

36 - حافظ محمّد بن احمد کلبی.(9)

37 - قاضی عضد الدین ایجی.(10)

38 - نظام الدین نیشابوری.(11)

39 - سعد الدین تفتازانی.(12)

40 - سید شریف جرجانی.(13)

41 - علاء الدین قوشجی.(14)

42 - نور الدین ابن صباغ مالکی.(15)

43 - جلال الدین سیوطی.(16)

ص:221


1- 586. مطالب السؤول، ص 31.
2- 587. تذکره الخواص، ص 15.
3- 588. کفایه الطالب، ص 229، باب 61.
4- 589. انوار التنزیل، ج 1، ص 272.
5- 590. تفسیر خازن، ج 1، ص 475.
6- 591. فرائدالسمطین، ج 1،ص 190،ح 150،باب 39.
7- 592. نظم درر السمطین، ص 84.
8- 593. البحر المحیط، ج 3، ص 514.
9- 594. التسهیل لعلوم التنزیل، ج 1، ص 181.
10- 595. المواقف، ص 411.
11- 596. غرائب القرآن، ج 6، ص 167.
12- 597. شرح مقاصد، ج 5، ص 272.
13- 598. شرح مواقف، ج 8، ص 360.
14- 599. شرح تجرید، ص 477.
15- 600. الفصول المهمه، ص 122.
16- 601. در المنثور، ج 3، ص 105.

44 - ابن حجر هیتمی.(1)

45 - قاضی شوکانی.(2)

46 - شهاب الدین آلوسی.(3)

47 - شیخ سلیمان قندوزی.(4)

48 - سید محمّد مؤمن شبلنجی.(5)

کیفیت استدلال بر امامت

کیفیت استدلال بر امامت

متکلمان و مفسّران امامیه برای نظریه خود دلایل و شواهدی اقامه کرده اند که از جمله آن ها این که:

الف: کلمه «انّما» از ادوات حصر و مفاد آن اثبات و نفی است؛ یعنی حکم را بر آنچه پس از «انّما» ذکر شده اثبات می کند و از آنچه ذکر نشده نفی می کند. وقتی گفته می شود: «انّما زید عالم» مفاد آن این است که زید دارای صفت علم است و صفت کمال دیگری ندارد.

خطیب قزوینی در «تخلیص المفتاح» گفته است: «یکی از راه های حصر، کلمه «انّما» است؛ چنان که در حصر موصوف بر صفت گفته می شود: «انّما قائم زید»؛ زیرا کلمه «انّما» دربر دارنده معنای ما و الّا؛ یعنی نفی و استثناء است.

علمای نحو گفته اند: انّما آنچه را که بعد از آن آمده است اثبات، و آنچه را که نیامده نفی می کند....»(6)

بنابر این، کلمه انّما بر ولایتی خاص دلالت می کند، ولایتی که به خداوند، پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و بر کسی که با صفات مذکور در آیه توصیف شده است. ولی ولایت به معنای

ص:222


1- 602. صواعق المحرقه، ص 41.
2- 603. فتح القدیر، ج 2، ص 53.
3- 604. روح المعانی، ج 6، ص 167.
4- 605. ینابیع الموده، ج 2، ص 37، باب 56.
5- 606. نور الأبصار، ص 158.
6- 607. مختصر المعانی، ص 82 و 83، باب القصر.

نصرت و محبت اختصاصی نیست؛ زیرا این مطلب که هر مسلمانی باید مسلمان دیگر را یاری دهد و نسبت به او محبت دینی داشته باشد مورد اجماع مسلمانان است. چنان که آیه کریمه { اَلْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ(1)} نیز بر آن دلالت می کند. امّا ولایت تدبیر و رهبری و سرپرستی، عمومیت ندارد. اسلام و ایمان شرط لازم چنین ولایتی است، ولی شرط کافی برای آن نیست. چنین ولایتی اوّلاً و بالذات به خداوند اختصاص دارد و برای دیگران با اذن و مشیت الهی ثابت می شود.

ب) مقصود از «ولی» در آیه «ولایت» سرپرستی و امامت است نه محبّت و نصرت، و این مطلب را از چند راه می توان به اثبات رسانید:

1 - حاقّ لفظ

کلمه «ولی» که در آیه به کار رفته، گرچه در لغت عرب به معانی گوناگونی؛ از قبیل: مالک امر، دوست، رفیق، یاری کننده و... به کار رفته است، ولی معنای شایع، آن که هنگام اطلاق کلمه و ذکر آن بدون قرینه، متبادر به ذهن است همان معنای اوّل؛ یعنی مالک امر و صاحب سلطه است. ولی طفل به معنی سرپرست او و ولی زن به معنای سرپرست زن و ولی دم به معنای سرپرست خون است، کسی که حقّ مطالبه قصاص یا دیه را دارد. لذا «ولی امر» نیز به معنای سرپرست امر خلافت و امارت است.

معنای آیه چنین می شود: «همانا کسانی که متولی امور شما هستند و بر شما ولایت و سلطه دارند همانا خداوند و رسولش و علی بن ابی طالبند.

2 - قرینه اضافه

گرچه خود کلمه «ولی» بر حقّ سلطه دلالت داشته و معنای متبادر از آن است، ولی اضافه کلمه «ولی» به کسانی که احتیاج به ولایت و سرپرستی دارند، قرینه ای بر معنای سلطه و سرپرستی در لفظ «ولی» است. و در مورد این آیه، کلمه «ولی» به مردم اضافه شده است. مردمی که احتیاج به قیم و سرپرستی دارند که از خودشان برتر باشد.

ص:223


1- 608. سوره توبه، آیه 71.
3 - قرینه عطف

یکی دیگر از قراین موجود بر معنای سرپرستی و سلطه در آیه «ولایت» درباره امیرالمؤمنین علیه السلام، قرینه عطف است؛ زیرا در این آیه، کلمه «ولی» یک بار آمده و بر خداوند، رسول والذین آمنوا... عطف شده است. عطف، دلیل بر سنخیت بین معطوف و معطوف علیه در معنای عامل است. حال اگر معنای ولایت خداوند مشخص است که همان اولویت و سرپرستی است و نیز درباره رسول اکرم صلی الله علیه وآله در قرآن به اولویت تبیین شده است، در مورد علی بن ابی طالب علیه السلام نیز ولایت او به همان معنای اَولی به تصرف و سلطه و سرپرستی است و تنها فرق آن ها به اصالت و تبعیت است؛ به این معنا که ولایت خداوند به اصالت و از رسول صلی الله علیه وآله و امام علی علیه السلام به تبع اذن الهی است.

4 - کلمه حصر

کلمه «انّما» که در آیه «ولایت» به کار رفته، به اتفاق ادیبان عرب افاده حصر می کند که با در نظر گرفتن معنای حصر در آیه، تنها با معنای سلطه و سرپرستی سازگاری دارد؛ زیرا معنا ندارد که خداوند بگوید: تنها محبّ و ناصر شما این سه نفرند. خداوند در آیه { الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ(1)} آن دو (محبّ و ناصر) را برای همه مؤمنان، که رسول خداصلی الله علیه وآله نیز جزو آن ها شمرده می شود، جعل کرده است.

اشکال: ممکن است کسی اشکال کند که حصر در آیه با مذهب شیعه امامی سازگاری ندارد؛ زیرا آن ها امامت و خلافت و ولایت را منحصر به امام علی علیه السلام ندانسته، بلکه بر دوازده نفر منطبق می کنند.

پاسخ: حصر در آیه حقیقی نیست، بلکه اضافی است در مقابل دیگران از صحابه که در عصر حضرت بوده اند، به دلیل احادیث دوازده خلیفه که صاحبان امر و خلافت و ولایت و سرپرستی را دوازده نفر شمرده است.

ص:224


1- 609. سوره توبه، آیه 71.

و دیگر این که حصر در آیه ضرری نمی رساند، که امامت سایر ائمه به ترتیب بوده و در طول امامت یکدیگر باشند؛ زیرا هر یک از امامان، قائم مقام امام دیگری است، و لذا با حصر ولایت در امام علی علیه السلام منافاتی ندارد.

5 - خروج از خطاب در آیه

در فقره { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا...} به امّت اسلامی خطاب شده که خدا، رسول او و برخی از مؤمنانِ خاص «ولی» آنان هستند. این خطاب، اقتضا دارد که خدا و رسول او و این مؤمن خاص داخل در امّت اسلامی فرض نشوند وگرنه اتّحاد «ولی» و «مولّی علیه» لازم می آید. ولایت آنان باید ولای خاص باشد، نه ولایت متقابل به معنای محبّت یا نصرت که به حکم آیه { الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ برای همه مؤمنان جعل شده است. پس خداوند، ولی متصرّف و اداره کننده مستقلّ مردم است و همین ولایت را برای رسول خدا و حضرت علی علیه السلام نیز جعل کرده است.

6 - یکی بودن ولی در هر عصر

اگر عالم خدایی دارد، باید این خدا یکی باشد، چون با وجود دو خدا که صفاتشان عین ذات هم باشد؛ یعنی دو علم، دو قدرت و دو مدیریت، آسمان ها و زمین از بین می روند: { لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا(1)}. نمی توان گفت که دو خداوند بر اساس حقّ کار می کنند؛ زیرا غیر از خود خدا حقّی در عالم نیست و سایر موجودات، عدم محض هستند و نفس الامر و واقع هر چه باشد، همه فعل خدا است. پس اگر از ذات حقّ موجود است به طور قطع، واحد و بدون شریک است: { اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ الْحَی الْقَیومُ .(2)

درباره رسول الهی نیز همین مطلب وجود دارد؛ یعنی دو رسول در زمین و زمان واحد نمی توانند جامعه را اصلاح کنند. امامان معصوم علیهم السلام نیز که هر کدام مظهر تامّی

ص:225


1- 610. سوره انبیا، آیه 22.
2- 611. سوره بقره، آیه 255.

از اسمای الهی هستند، برنامه خاص دارند. از این رو از میان دو معصوم که در یک زمان زندگی می کنند، یکی امام و دیگری مأموم است.

بر اساس این معیار کلّی، نمی توان گفت مصداق { الَّذِینَ آمَنُوا...} در آیه ولایت جمیع یا گروهی از مؤمنان است که در حال رکوع زکات می دهند، چون هرج و مرج پیش می آید و نقض غرض می شود؛ زیرا هدف از تعیین ولی، جلوگیری از هرج و مرج است، و اگر قرار باشد هر کسی در حال رکوع، صدقه بدهد، امام و رهبر باشد و چنین ادعایی داشته باشد موجب هرج و مرج خواهد شد.

از این رو مراد از { الَّذِینَ آمَنُوا...} تنها حضرت علی علیه السلام است، گرچه حصر اضافی است و در مقابل دیگر افراد از صحابه است و ولایت سایر ائمه از دلایل دیگر استفاده می شود.

معنای اَولی به تصرف

ثابت کردیم که معنای «ولی» همان اَولی به تصرف و اولویت در سلطه و سرپرستی است. حال ببینیم معنای «اولویت» چیست؟

قسطلانی در تفسیر آیه { النَّبِی أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ می گوید: یعنی پیامبر در تمام امور اَولی به مؤمنین است از خودشان، از بعضی آن ها نسبت به بعضی دیگر، در نفوذ حکمش و وجوب طاعتش. ابن عباس و عطا گفته اند: یعنی هر گاه پیامبرصلی الله علیه وآله آن ها را به چیزی دعوت نمود و نفس آن ها خود را به چیزی دیگر، اطاعت پیامبر صلی الله علیه وآله اولی از اطاعت خودش است؛ زیرا پیامبر امر نمی کند و راضی نمی شود مگر به چیزی که در آن صلاح و نجاح مردم است به خلاف نفوس آن ها.»(1)

گرچه عبارت { الَّذِینَ آمَنُوا} همه مؤمنان را شامل می شود، ولی این شمول و عموم مقصود نیست، بلکه مقصود بعضی از مؤمنان است؛ زیرا:

ص:226


1- 612. ارشاد الساری، ج 7، ص 280.

اوّلاً: برای آنان صفت ویژه ای بیان شده است و آن عبارت است از اقامه نماز و دادن زکات در حال رکوع در نماز؛ { الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ .

ثانیاً: { الَّذِینَ آمَنُوا} بر کلمه { رَسُولُهُ عطف شده است، چنان که کلمه { رَسُولُهُ }بر کلمه { اللَّهُ عطف شده است. مفاد آیه این است که خدا و رسول خدا و مؤمنانی که توصیف شده اند بر مخاطبان آیه یعنی جامعه مؤمنان ولایت دارند. و اگر مراد از { الَّذِینَ آمَنُوا...} عموم مؤمنان باشد لازم می آید که همه مؤمنان، هم ولی و مولّی علیه باشند؛ یعنی هم ولایت مدار و هم ولایت پذیر باشند، در حالی که با کلمه «ولی» در آیه سازگاری ندارد؛ زیرا از باب تفاعل نیامده است.

ثالثاً: ولایت به معنای محبّت و نصرت است که عمومیت داشته و دو جانبه است، ولی ولایت تدبیری و رهبری، یک جانبه بوده و طرفینی نیست. بنابر این مقصود از { الَّذِینَ آمَنُوا...} عموم مؤمنین نیست.

ریشه واژه «ولی»

ریشه واژه «ولی»، ولایت است. اصل این ماده بر قرب و نزدیکی دلالت می کند؛ یعنی میان دو چیز به گونه ای از نسبت قرب برقرار است که چیز دیگری میان آن ها فاصله نیست.

ابن فارس می گوید: «واو، لام و یا (ولی) بر قرب و نزدیکی دلالت می کند و واژه ولی به معنای قرب و نزدیکی است، و کلمه مولی نیز از همین باب است. و بر معتِق، معتَق، صاحب، حلیف، ابن عم، ناصر و جار اطلاق می شود که ریشه همه آن ها ولی به معنای قرب است.»(1)

راغب اصفهانی گفته است: «ولاء و توالی آن است که دو یا چند چیز به گونه ای

ص:227


1- 613. معجم مقاییس اللغه، ص 1104.

باشند که غیر آن ها میان آن ها نباشد. این معنا برای قرب مکانی است و قرب به لحاظ نسبت، دین، صداقت، نصرت و اعتقاد استعاره آورده می شود.

واژه وِلایت (بر وزن هدایت) به معنای نصرت، و واژه وَلایت (بر وزن شَهادت) به معنای تولّی امر است. و گفته شده هر دو واژه یک معنا دارد و حقیقت آن همان تولّی امر است.»(1)

با توجه به حالات اولیه انسان در کاربرد الفاظ و این که معمولاً کلمات را در آغاز برای بیان معانی مربوط به محسوسات به کار می برد، می توان گفت: واژه ولایت در آغاز برای قرب و نزدیکی خاص در محسوسات (قرب حسی) به کار رفته است، آن گاه برای قرب معنوی استعاره آورده شده است. بر این اساس هر گاه این واژه در امور معنوی به کار رود بر نوعی از نسبت قرابت دلالت می کند و لازمه آن این است که ولی نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، دارای حقی است که دیگری ندارد و می تواند تصرّفاتی را بنماید که دیگری جز به اذن او نمی تواند؛ مثلاً ولی میت می تواند در اموال او تصرف کند، این ولایت او ناشی از حقّ وراثت است. و کسی که بر صغیر ولایت دارد حقّ تصرف در امور وی را دارد. کسی که ولایت نصرت دارد می تواند در امور منصور (آن کسی که نصرتش را عهده دار شده است) تصرف کند. و خداوند ولی امر بندگان خویش است؛ یعنی امور دنیوی و اخروی آن ها را تدبیر می کند و او ولی مؤمنان است؛ یعنی بر آنان ولایت خاصی دارد... .

بنابر این، معنای ولایت در همه موارد استعمال آن، گونه ای از قرابت است که منشأ نوعی تصرف و مالک بودن تدبیر است.(2)

به عبارت دیگر: ولایت، نوعی اقتراب و نزدیکی نسبت به چیزی است، به گونه ای که موانع و حجاب ها از میان براشته می شود... .(3)

ص:228


1- 614. مفردات، راغب اصفهانی، ص 533.
2- 615. المیزان، ج 6، ص 12.
3- 616. المیزان، ج 5، ص 368.

حال اگر کسی با ریاضت های نفسانی و قابلیت هایی که برای خود ایجاد کرده، و از طرفی دیگر مورد عنایات و الطاف الهی قرار گرفته و به مقام قرب تام الهی نایل شده، این چنین شخصی از جانب خداوند بر مردم ولایت پیدا می کند، ولایتی که لازمه آن این است که ولی نسبت به آنچه بر آن دلالت دارد، دارای حقی است که دیگری ندارد و او می تواند تصرفاتی بنماید که دیگری جز به اذن او نمی تواند. و همه این ها به اذن و اراده و مشیت خداوند است.

بررسی شبهات

بررسی شبهات

اهل سنّت از آنجا که دلالت آیه را بر امامت و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام قوی دیده اند، درصدد مقابله با آن برآمده و از راه های مختلف درصدد ایجاد تشکیک در دلالت آن برآمده اند. اینک به یکایک آن ها پرداخته و از آن ها پاسخ خواهیم داد:

1 - تعبیر به جمع

برخی سؤال می کنند که اگر مراد از { ... الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ... }علی بن ابی طالب علیه السلام است چرا به صیغه جمع آمده است؟(1)

پاسخ: اوّلاً: عرب، در بسیاری از موارد به جهت نکته ای از مفرد به جمع تعبیر می کند، شاهد این موضوع آیاتی است که در قرآن کریم آمده است. اینک نمونه هایی از آن را ذکر می کنیم:

الف) خداوند متعال می فرماید: { الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَقالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ ؛(2) «این ها کسانی بودند که مردم به آنان گفتند: همانا مردم [لشکر دشمن برای شما اجتماع کرده اند، از آن ها بترسید، امّا این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ما است.»

ص:229


1- 617. تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 28؛ روح المعانی، ج 4، ص 247.
2- 618. سوره آل عمران، آیه 173.

گوینده این سخن به اجماع مفسّران، شخصی به نام نعیم بن مسعود اشجعی بوده که از او به جمع تعبیر شده است. تا آن که شأن و منزلت کسانی که به حرف او گوش ندادند بالا برده شود. ابوسفیان به او ده شتر داده بود تا از جانب مشرکان به میان مسلمانان برود و آن ها را از کفار بترساند، ولی هرگز مسلمانان به رهبری پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله از این تهدید نهراسیدند، و حضرت صلی الله علیه وآله با هفتاد سواره به جهت مقابله با آنان از مدینه حرکت کردند.(1)

ب) و نیز می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یبْسُطُوا إِلَیکُمْ أَیدِیهُمْ فَکَفَّ أَیدِیهُمْ عَنْکُمْ ؛(2) «ای کسانی که ایمان آورده اید نعمتی را که خدا به شما بخشید به یاد آورید، آن زمان که جمعی قصد داشتند دست به سوی شما دراز کنند، امّا خدا دست آن ها را از شما بازداشت.»

مطابق آنچه که در تفاسیر آمده، کسی که قصد دست درازی داشت مردی از بنی محارب به نام غوث بود، شمشیر خود را کشید و قصد داشت با آن به رسول خداصلی الله علیه وآله بزند که خداوند مانع از آن شد.(3)

در این مورد نیز خداوند متعال به جهت تعظیم نعمت خود در حفظ جان پیامبر صلی الله علیه وآله از مفرد به جمع تعبیر کرده است.

ج) در آیه مباهله از حضرت زهراعلیها السلام به «نساء» و از حضرت علی علیه السلام به «انفس» به جهت تعظیم امر آن دو تعبیر کرده است. آنجا که می فرماید: { فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ ؛(4) «هر گاه بعد از علم و دانشی که [درباره

ص:230


1- 619. کشاف، ج 1، ص 441 ؛ تفسیر فخر رازی، ج 3، ص 145.
2- 620. سوره مائده، آیه 11.
3- 621. سیره ابن هشام، ج 3، ص 120 ؛ کشاف، ج 1، ص 641 ؛ جامع البیان، ج 6، ص 146.
4- 622. ]. سوره آل عمران، آیه 61.

مسیح به تو رسیده [باز کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند به آن ها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود، آن گاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»

د) و نیز می فرماید: { وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یؤْذُونَ النَّبِی وَیقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیرٍ لَکُمْ ؛(1) «از آن ها کسانی هستند که پیامبر را آزار می دهند و می گویند او گوش (آدم خوش باوری) است. بگو: گوش خوبی برای شما است (خوش باور بودن او به نفع شماست).»

مطابق رأی برخی از مفسّران، این آیه درباره یکی از منافقین نازل شده است.(2)

ثانیاً: طبرسی می گوید: «نکته در اطلاق جمع، تعظیم امیرالمؤمنین است، همان گونه که رسول خداصلی الله علیه وآله در روز خندق فرمود: تمام ایمان در مقابل تمام شرک قرار گرفت.(3)

ثالثاً: شرف الدین عاملی رحمه الله می نویسد: «نزد من در مورد تعبیر به جمع نکته ای لطیف تر و دقیق تر است، و آن این که: خداوند تعبیر به جمع آورد نه مفرد به جهت ملاحظه حال بسیاری از مردم؛ زیرا دشمنان علی علیه السلام و بنی هاشم از منافقین و اهل حسد هرگز طاقت ندارند که فضیلت حضرت را به صورت مفرد بشنوند؛ زیرا در این صورت در آن طمع کرده و دست به اقدمی خواهند زد که عواقب خطرناکی بر اسلام خواهد داشت. آری بعد از آن، نصوص یکی پس از دیگری و به عبارات مختلف و در مقامات گوناگون از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید و با آن ها امر ولایت امیر المؤمنین علیه السلام را تدریجاً گسترش داد، تا آن که دین را کامل کرده و نعمت را بر مردم تمام نمود، و این برنامه مطابق با عادت حکما در تبلیغ مردم به چیزی است که برای آن ها مشقّت دارد. و خداوند این طریق را در تمام آیاتی که در شأن امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرین علیهم السلام است پیاده کرده است.»(4)

ص:231


1- 623. سوره توبه، آیه 61.
2- 624. تفسیر طبری، ج 8، ص 198.
3- 625. مجمع البیان، ذیل آیه ولایت.
4- 626. المراجعات، ص 263.
2 - استعمال مجازی

فخر رازی می گوید: «هر چند حمل لفظ جمع بر واحد، برای تعظیم روا است لکن مجاز است و نیاز به دلیل دارد.»(1)

آلوسی نیز می گوید: «لفظ جمع برای عموم است... و فریقین بر این که باید عموم لفظ را پیروی کرد نه خصوص سبب را، اتفاق نظر دارند. و حمل عام بر خاص خلاف اصل است و در غیر ضرورت به کار نمی رود....»(2)

پاسخ: اوّلاً: در جایی که جمع در معنای مفرد به کار می رود، این استعمال مجازی است، چون استعمال لفظ جمع در مفهوم واحد است، ولی در موردی که لفظ جمع در معنای خودش به کار می رود لکن فقط بر یک مصداق تطبیق می شود، این استعمال مجازی نخواهد بود. به عبارت دیگر: میان مصداق خارجی مفهوم لفظ با معنای آن تفاوت است و حقیقت و مجاز در محور استعمال لفظ در مفهوم و معناست نه در تطبیق با مصداق خارج. و مورد بحث ما از نوع دوم است. و قرآن کریم در موارد متعدّدی - برای تشویق یا تنبیه - آن را به کار برده است.

ثانیاً: چشم پوشی از خصوص سبب و پیروی از عموم لفظ که آلوسی مطرح کرده، منجر به این می شود که هیچ شأن نزولی را برای آیات نشناسیم، و این با مبنای اهل سنّت سازگاری ندارد.

ثالثاً: استعمال مجازی درصورت وجود قرینه؛ مثل حصر و عطف اشکالی ندارد.

3 - اراده محبت و نصرت

برخی می گویند: به قرینه سیاق، مقصود از «ولی» در آیه «ولایت» نصرت و محبّت است؛ زیرا آیه در سیاق آیات نهی از دوست و یاور گرفتن از کفار است.(3)

پاسخ: اوّلاً: آیه «ولایت» به جهت سیاق آیه قبلش که درباره امیرالمؤمنین علیه السلام

ص:232


1- 627. تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 28.
2- 628. روح المعانی، ج 4، ص 247.
3- 629. روح المعانی، ج 4، ص 246؛ تفسیر رازی، ج 12، ص 29.

است، از آیاتی که نهی از نصرت و محبّت کفار کرده، جدا گشته است. و لذا سیاق قبلی نمی تواند در آیه ولایت تأثیر گذاشته و به آن ظهور دهد.

خداوند در آیه 54 از سوره مائده که متّصل به آیه «ولایت» است می فرماید: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یحِبُّهُمْ وَیحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَی الْکافِرِینَ یجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلا یخافُونَ لَوْمَهَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یؤْتِیهِ مَنْ یشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ ؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! هر کس از شما از آیین خود باز گردد [به خدا زیانی نمی رساند] خداوند جمعیتی را می آورد که آن ها را دوست دارد و آنان [نیز] او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند، آن ها در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش هیچ ملامت گری هراس ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد [و شایسته ببیند] می دهد و [فضل خدا وسیع و خداوند داناست.»

مطابق روایاتی که از امام باقر و امام صادق علیهما السلام رسیده و برخی از مفسّران اهل سنّت ذکر کرده اند، این آیه مختص به امیرالمؤمنین علیه السلام و اصحاب او است. و در حقیقت این آیه اشاره ای به مسأله ولایت حضرت امیرعلیه السلام داشته و به جهت زمینه سازی برای آیه «ولایت» آمده است. و هرگز در سیاق آیات قبل که مربوط به نصرت و محبّت کفار است نمی باشد.

مؤید این مطلب که آیه مربوط به امیرالمؤمنین علیه السلام است این که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره ایشان در جنگ خیبر فرمود: «هر آینه مردی را می فرستم که هرگز خداوند او را خوار نمی کند، او خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند.» همه منتظر بودند که این شخص کیست؟ تا این که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «علی کجاست؟» حضرت علی علیه السلام که چشمانش به حدّی درد می کرد که درست جایی را نمی دید، آمد، حضرت آب دهان خود را بر چشم او مالید، آن گاه عَلَم را سه بار تکان داد و سپس در دستان حضرت علی علیه السلام قرار داد.(1)

ص:233


1- 630. مستدرک حاکم، ج 3، ص 132؛ مسند احمد، ج 5، ص 25، ح 3062؛ خصائص نسائی، ص 61.

ثانیاً: رسول خدا صلی الله علیه وآله امامان از عترت خود را همتا و عدل قرآن قرار داده است به حدّی که به توسط آن ها است که حقّ از باطل شناخته خواهد شد. و به طور متواتر شنیده شده که آن حضرات به آیه «ولایت» بر امامت حضرت علی علیه السلام احتجاج کرده اند و لفظ «ولی» در آیه را به سرپرستی و اولی به تصرف و امامت معنا نموده اند. در نتیجه با وجود این نصوصات از معصومین علیهم السلام، هرگز اعتمادی به سیاق نیست.

ثالثاً: قرآنِ موجود، به اتفاق مفسّران بر ترتیب نزول آیات، جمع آوری نشده است، بلکه بѠاساس مصالحی که بوده این گونه ترتیب یافته است.

شاهد این مدعا این که: در آیات قبل و بعد از آیات «ولایت» کلمه «اولیا» به صورت جمع آمده ولی در آیه «ولایت» لفظ «ولی» به صورت مفرد به کار رفته است. و این قرینه ای است بر این که این آیات با هم نازل نشده است.

به عبارت دیکر: یکپارچگی این آیات معلوم نیست، و صِرفِ بودن آیات در کنار هم دلیل بر نزول دفعی آن ها نیست؛ چون قرآن کریم به تدریج و در مدت 23 سال بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده است، پس وحدت سیاق در این آیات احراز نشده است، بلکه بر یکپارچه نبودن این آیات دلیل وجود دارد؛ زیرا روایات فراوانی از طریق اهل سنّت و شیعه ذکر شده که شأن نزول این آیه داستان انفاق حضرت علی علیه السلام است. این شأن نزول نشان می دهد که آیه «ولایت» با آیات قبل و بعد از خودش ارتباطی ندارد.

رابعاً: شواهد و قراینی که ذکر شد، نصّ بر سرپرستی حضرت علی علیه السلام است، و هنگام تعارض بین نصّ و ظاهری که بر فرض از سیاق به دست می آید، نصّ به جهت افاده یقین مقدم است.

4 - ولایت فعلی

برخی می گویند: آیه ظهور در ولایت فعلی دارد، و اگر ولایت را به معنای سرپرستی و امامت و خلافت معنا کنیم، لازمه اش آن است که در زمان نزول آیه، ولایت امام علی علیه السلام فعلی نباشد؛ زیرا حضرت بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله امام و خلیفه است.

پاسخ: از ادله و شواهد و قراین استفاده می شود که امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان

ص:234

رسول خدا صلی الله علیه وآله ولایت داشته، ولی ولایت او در رتبه بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله بوده است. شاهد این مطلب، حدیث «ولایت» است که به آن اشاره می کنیم. و نیز عبارتی که بسیاری از علمای اهل سنّت آن را از عمر بن خطاب نقل کرده اند که بعد از نصب امام علی علیه السلام به ولایت و امامت در روز غدیر خم، گفت: «تو مولای من و مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمنی هستی.» این تعبیر نیز دلالت بر ولایت فعلی حضرت علیه السلام در عصر رسول خدا صلی الله علیه وآله دارد.

5 - منافات با حضور قلب در نماز

برخی می گویند: عمل امیرالمؤمنین علیه السلام به اعطای انگشتر در حال نماز به سائل، با حضور قلب در نماز سازگاری ندارد.(1) مگر همین امیرالمؤمنین علیه السلام نبود که در حال نماز تیری را از پای او در آوردند و اصلاً متوجه آن نشد؟ از طرفی دیگر انجام اعمال غیر صلاتی در نماز مبطل نماز است.

پاسخ: اوّلاً: این آیه بعد از وقوع عمل نازل شده و سیاق آن سیاق مدح است. و لذا آیه دلالت دارد که این عمل حضرت در نماز مورد مدح و ستایش خداوند است.

ثانیاً: عمل کم در حال نماز هرگز به نماز ضرری نمی رساند، همان گونه که علمای شیعه و سنّی به آن تصریح کرده اند.

نسفی می گوید: «آیه دلالت دارد بر این که انسان می تواند در حال نماز صدقه دهد، و این که فعل قلیل هرگز مفسد نماز نیست.»(2)

و نیز اسماعیل قنوی در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوی می نویسد: «بنابر این، آیه دلیل بر این است که فعل قلیل در بین نماز، هرگز موجب بطلان نماز نخواهد شد.»(3)

ثالثاً: خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: { فَنادَتْهُ الْمَلائِکَهُ وَهُوَ قائِمٌ یصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یبَشِّرُکَ بِیحْیی ..}.(4)

ص:235


1- 631. تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 31.
2- 632. تفسیر نسفی، ج 1، ص 289.
3- 633. انوار التنزیل، ج 6، ص 349.
4- 634. سوره آل عمران، آیه 39.

در این آیه خداوند می فرماید: ملائکه در حال نماز به حضرت زکریا بشارت به فرزند دادند، اگر این بشارت مضرّ به حضور قلب در نماز است، در مورد آیه «ولایت» نیز چنین خواهد بود!!

رابعاً: دستگیری از نیازمند با اعطای صدقه، عبادت است که در ضمن عبادتی دیگر (نماز) صورت گرفته و با آن ناسازگار نیست. آنچه که با روح نماز منافات دارد توجّه به غیر خدا است، و دستگیری از نیازمند در راستای عبادت او است. خداوند متعال می فرماید: { أَلَمْ یعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَیأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ ؛(1) «آیا ندانسته اند تنها خداوند توبه را از بندگانش می پذیرد و صدقات را می گیرد و به درستی که خدا توبه پذیر مهربان است.»

قرآن در این آیه تصریح می کند که تنها خدا صدقات را اخذ می کند... بنابر این اعطای صدقه که در راه خدا و برای خدا و گیرنده اش هم خود خدا است، با نماز هیچ گونه منافاتی ندارد.

6 - اطلاق زکات بر صدقه واجب!!

برخی می گویند: کلمه «زکات» در اصطلاح، بر زکات واجب اطلاق می شود نه صدقه مستحب و از آنجا که قضیه ای که در شأن نزول آیه ذکر شده، موردش صدقه مستحب است لذا با این یا آن آیه که در آن تعبیر به «زکات» آمده منافات دارد.(2)

پاسخ: اوّلاً: قرطبی در تفسیر خود در جواب اشکال می گوید: «از همین آیه؛ یعنی جمله { وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ استفاده می شود که بر صدقه مستحب نیز کلمه زکات اطلاق می گردد؛ زیرا علی علیه السلام انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد. و این نظیر آیه { وَما آتَیتُمْ مِنْ زَکاهٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ(3)} است... .(4)

اسماعیل قنوی در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوی می نویسد: «همانا صدقه

ص:236


1- 635. سوره توبه، آیه 104.
2- 636. تفسیر قرطبی، ج 6، ص 222.
3- 637. سوره روم، آیه 39.
4- 638. سوره روم، آیه 39.

مستحب نیز زکات نامیده می شود، گرچه متبادر از زکات، صدقه واجب است؛ زیرا وجه تسمیه صدقه واجب به زکات، در مستحب نیز موجود است.»(1)

توضیح جواب این که: واژه زکات در لغت به معنای «نمو و طهارت است، و اگر آنچه را که انسان از مال خود به نیازمندان می دهد، زکات گفته می شود به این دلیل است که این کار مایه برکت و نمو مال و نیز پالایش نفس، و یا مایه نمو مال و پالایش نفس هر دو می باشد.(2) بنابر این بر هر دو نوع صدقه - چه واجب و چه مستحب - زکات اطلاق می شود.

ثانیاً: واژه «زکات» در سوره های مکّی و مدنی، یا به معنای رشد و نمو است؛ مانند { وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاهِ فاعِلُونَ(3)} یا به معنای صدقه مستحبی است، نه زکات واجب فقهی؛ مانند: { وَأَقِیمُوا الصَّلاهَ وَآتُوا الزَّکاهَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً(4)} و آیه { ... فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یتَّقُونَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ}.(5)

زکات در آیاتی نیز که موضوع زکات انبیای گذشته را یاد آور شده، به معنای صدقه مستحبی است؛ مانند: { وَأَوْصانِی بِالصَّلاهِ وَالزَّکاهِ ما دُمْتُ حَیاً}.(6) و آیه: { وَأَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَإِقامَ الصَّلاهِ وَإِیتاءَ الزَّکاهِ...(7)}؛ زیرا اصطلاح زکات واجب فقهی در عصر نزول آیات، وجود نداشته و بعدها در میان مسلمانان رواج یافته است، و مراد از آن همان صدقه واجب است که در مدینه با این آیه تشریع شد: { خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیهِمْ...(8)}.

پس لفظ «زکات» در قرآن کریم به معنای زکات واجب مصطلح فقهی نیامده است، بلکه به معنای رشد، نمو و صدقه مستحبی است.

ص:237


1- 639. حاشیه قنوی، ج 6، ص 249.
2- 640. ترتیب کتاب العین، ج 2، ص 758.
3- 641. سوره مؤمنون، آیه 4.
4- 642. سوره مزّمل، آیه 20.
5- 643. سوره اعراف، آیه 156.
6- 644. سوره مریم، آیه 31.
7- 645. سوره انبیا، آیه 73.
8- 646. سوره توبه، آیه 103.

افزون بر آن، اگر بپذیریم «زکات» همانند نماز در عصر نزول قرآن اصطلاح جدیدی داشته، این اصطلاح در مقابل معنای لغوی و به معنای مطلق صدقه، اعمّ از واجب و مستحب است؛ مانند واژه «صلاه» که به معنای عبادت مخصوص است که هم درباره نماز واجب به کار رفته و هم درباره نماز مستحبّی.

با این بیانات پاسخ برخی دیگر از علمای اهل سنّت نیز داده خواهد شد که می گویند: «زکات» در آیه ولایت، زکات واجب فقهی است و حضرت علی علیه السلام یا به دلیل فقر، مشمول زکات واجب نبوده و یا هرگز زکات واجب را تا وقت نماز به تأخیر نمی انداخته است. در نتیجه آیه نمی تواند در شأن آن حضرت نازل شده باشد. لیکن از مطالب گذشته معلوم شد که «زکات» در قرآن کریم به معنای رشد یا صدقه مستحبی و یا اعمّ از صدقه واجب و مستحب است.

ثالثاً: نمی توان شأن نزول آیه را که درباره حضرت علی علیه السلام است، نادیده گرفت.

7 - شمولیت در آیه

سید حمید الدین عبدالحمید آلوسی می گوید: «آیه ولایت، نزولش اختصاص به علی علیه السلام ندارد آن طور که عده ای گمان می کنند، بلکه در شأن مهاجرین و انصار نازل شده که علی علیه السلام نیز از جمله آنان است؛ زیرا جمله «الذین» به صیغه جمع آمده و لذا نمی تواند مقصود از آن خصوص علی علیه السلام باشد.»(1)

پاسخ: اوّلاً: اثبات کردیم که عرب گاهی به مصلحتی از مفرد به صیغه جمع تعبیر می کند که مورد آیه نیز از همین موارد است؛ زیرا قرآن از حضرت به جهت تعظیم، تعبیر به جمع کرده است.

ثانیاً: در مورد آیه «ولایت» یا باید به طور کلّی از روایات درباره شأن نزول آیه چشم پوشی کرد و یا اگر به آن ها ملتزم شویم نمی توانیم از شأن نزول آیه الغای خصوصیت کرده و ولایت را به همه مؤمنان تعمیم دهیم، چون با التزام به روایات، مؤمنان انحصاری می شوند.

ص:238


1- 647. نثر اللآلی علی نظم الأمالی، ص 169.
8 - حدیثی منسوب به امام باقر علیه السلام

ابن جریر طبری حدیثی را به نقل از عبدالملک بن ابی سلیمان نقل کرده که می گوید: از ابو جعفر درباره { ... الَّذِینَ آمَنُوا...} پرسیدم؟

حضرت فرمود: «مؤمنان مرادند.» گفتم: مردم می گویند: این آیه درباره علی علیه السلام نازل شده؟ حضرت فرمود: علی علیه السلام از مؤمنان است.(1)

پاسخ: اوّلاً: این حدیث خبر واحد است.

ثانیاً: با احادیث متعددی که از اهل بیت علیهم السلام از جمله خود امام باقر علیه السلام رسیده و آیه را تنها بر مورد امام علی علیه السلام تطبیق کرده، منافات دارد.

ثالثاً: تنها راوی این حدیث، یعنی عبدالملک بن ابی سلیمان، از راویان امام باقرعلیه السلام به شمار نمی آید.

رابعاً: روایت ابهام دارد، این ابهام از آنجا است که مراد از مؤمنان در کلام امام روشن نیست که آیا همه مؤمنان را می گوید یا مراد از آنان، طبق روایات در منابع شیعه، کسی جز خود ائمه اهل بیت علیهم السلام نیستند. در روایات شیعه آمده است که ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز به این شرف نایل شده اند. در این صورت آیه در معنای تأویل خود بر آنان نیز منطبق می شود.

9 - نزول آیه در شأن عباده بن صامت

ابن کثیر و ابن تیمیه مدعی شده اند که تمام آیات 51 تا 56 سوره مائده درباره عباده بن صامت است و بر این مدعای خود به برخی از روایات تمسّک کرده اند.

پاسخ: اوّلاً: هیچ کس از دانشمندانی که شأن نزول آیات را نگاشته اند، آیات ولایت (آیات 55 و 56) را درباره «عباده بن صامت» نقل نکرده اند، بلکه تنها آیات 51 و 52 را درباره وی می دانند.(2) و وجود آیه درباره ارتداد از دین: { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا

ص:239


1- 648. جامع البیان، ج 6، ص 187.
2- 649. ر.ک: اسباب النزول، واحدی، ص 200و201 ؛ لباب النقول، سیوطی، ص 147.

مَنْ یرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ...(1)} در بین آیات 52 و 53 و آیات ولایت (آیات 55 و 56) نیز گواه همین مطلب است، چون داستان عباده بن صامت با مسأله ارتداد ارتباطی ندارد.

ماجرای «عباده بن صامت» که ابن کثیر و دیگران نقل کرده اند به این شرح است: «چون رسول خدا صلی الله علیه وآله با یهودیان بنی قینقاع جنگید... عباده بن صامت که یکی از بنی عوف بن خزرج و هم پیمان آنان بود... به نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله شتافت و عرض کرد: ای رسول خدا! به خدا و رسولش پناه برده، از پیمان با آنان بیزاری می جویم و ولایت خدا و رسول و مؤمنان را می پذیرم و از هم پیمانی با کفّار و ولایت آنان بیزارم. در این هنگام آیات { یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری أَوْلِیاءَ...} نازل شد.»(2)

ثانیاً: درباره شأن نزول آیات ولایت درباره «عباده بن صامت» روایات متعارض رسیده است، و با نقل از افرادی؛ مانند: زهری، سدی، عباده بن ولید که از تابعین هستند و خود شاهد ماجرا نبوده اند، و شاهدی هم از قرآن برای آنان نیست، نمی توان مطلب را ثابت نمود. بنابر این، تمسّک ابن کثیر به برخی روایات متعارض وجهی ندارد و نمی توان از آن همه روایات متواتر که در شأن نزول آیات 55 و 56 درباره امام علی علیه السلام است و از جمعی از صحابه نیز نقل شده که خود شاهد ماجرا بوده اند، و نیز احادیث متعدد از تابعین در این باره، چشم پوشید.

در ضمن با این جواب ها، به روایاتی که شأن نزول آیه را عبداللَّه بن سلام و یاران او معرفی کرده نیز پاسخ داده شد.(3)

10 - عدم استناد امام علی علیه السلام به آیه ولایت!!

فخر رازی می گوید: «امام علی علیه السلام که آشناتر از دیگران به تفسیر قرآن است،

ص:240


1- 650. سوره مائده، آیه 54.
2- 651. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 69 ؛ جامع البیان، ج 6، ص 178 و 179.
3- 652. در المنثور، ج 3، ص 99.

برای امامت خود به آیات «ولایت» استدلال نکرده است... و این موجب یقین به سقوط استدلال رافضی ها بر این آیات می شود.»(1)

پاسخ: اوّلاً: در میان منابع شیعه و اهل سنّت مدارکی وجود دارد که نشان می دهد امام علی علیه السلام در ضمن احتجاج های خود بر حقّانیت خویش، به این آیات نیز استناد کرده است؛ از آن جمله:

1 - ابن بابویه.(2)

2 - علی بن طاووس.(3)

3 - ابراهیم بن محمّد جوینی.(4)

صدوق رحمه الله نقل می کند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در احتجاج خود با ابوبکر فرمودند: «فأنشدک باللَّه إلی الولایه من اللَّه مع ولایه رسوله فی أنّه زکاه الخاتم أم لک؟ قال: بل لک»؛(5) «تو را به خدا سوگند می دهم، آیا این ولایتی که از ناحیه خدا همراه ولایت رسول او در آیه بخشیدن انگشتر ذکر شده برای توست؟ ابوبکر گفت: بلکه برای توست.»

ثانیاً: افزون بر آن اشاره شد که از جمله ناقلین شأن نزول این آیات درباره امام علی علیه السلام، خود حضرت علیه السلام است، که در حقیقت به منزله استدلال حضرت به این آیات به حساب می آید. بلکه شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله و سایر ائمه اهل بیت علیهم السلام نیز به این آیات بر ولایت امام علی علیه السلام و نیز بر ولایت خودشان استدلال کرده اند.(6) و نیز خطیب خوارزمی با سند خود، احتجاج عمرو بن عاص را در نامه اش به معاویه بن ابی سفیان در مورد این آیات بر حقانیت امام علی علیه السلام آورده است.(7)

ص:241


1- 653. تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 29.
2- 654. کمال الدین، ج 1، ص 276.
3- 655. التحصین، ص 632.
4- 656. فرائد السمطین، ج 1، ص 312.
5- 657. تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 645.
6- 658. کافی، ج 1، ص 289، ح 4؛ عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 1، ص 215.
7- 659. مناقب خوارزمی، ص 200.
11 - عدم حصر در کلمه «انّما»

فخر رازی می گوید: «کلمه (انّما) برای حصر نیست به این دلیل که قرآن می فرماید { إِنَّما مَثَلُ الْحَیاهِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ...(1)} و تردیدی نیست که در قرآن مثل های دیگری غیر از این برای حیات دنیا هست؛ مانند این که قرآن می فرماید: { إِنَّمَا الْحَیاهُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ...(2)} چه این که لهو و لعب در غیر از زندگانی دنیا وجود دارد.»(3)

پاسخ: اوّلاً: فخر رازی بین مَثَل حیات دنیا و خود حیات دنیا را خلط کرده است. قرآن - بر خلاف تصور فخر رازی - تنها یک مَثَل با دو بیان(4) درباره حیات دنیا زده و انحصار آن در این مثل باقی است.

ثانیاً: فخر رازی در چند جای دیگر قرآن (انّما) را دالّ بر حصر دانسته است؛ از آن جمله در آیه 108 سوره انبیا، آیه 20 سوره آل عمران...

وی در این آیات، بر انحصار «انّما» تأکید می کند و اشکال وارد بر آن ها را پاسخ می دهد.(5)

ثالثاً: اگر در جایی یافت شود که «انّما» برای حصر اضافی و قیاسی به کار رفته است، به طور قطع قرینه ای آن را همراهی می کند، لکن در آیه ولایت، قرینه ای بر حصر اضافی وجود ندارد، بلکه ذکر اوصاف در آیه که این انحصار را تأکید کرده، نشان می دهد تنها ولایت برای کسی است که در حال رکوع به شرف اعطای زکات نایل شده و خداوند عمل او را پذیرفته است.

رابعاً: اگر از حصر چشم پوشی کنیم باید ولایت غیر خدا و پیامبر و مؤمنان را بپذیریم، نه آن که تنها مؤمنانی دیگر که آن اوصاف را ندارند داخل در این ولایت کنیم، چون حصر بر ولایت خدا و پیامبر و مؤمنان - با آن اوصاف - بر هر سه است.

ص:242


1- 660. سوره یونس، آیه 24.
2- 661. سوره محمد، آیه 36.
3- 662. تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 30.
4- 663. سوره کهف، آیه 18.
5- 664. تفسیر فخر رازی، ج 7، ص 213 و ج 22، ص 233.
12 - فرق بین وِلایت با وَلایت

ابن تیمیه می گوید: «بین ولایت (به کسر واو) و ولایت (به فتح واو) تفاوت است، ولایتی که در این نصوص آمده ضد عداوت است که به فتح واو است نه به کسر واو که به معنای امارت است و این افراد نادان بین وَلایت و وِلایت تفاوتی نمی نهند. لفظ ولی و ولایت غیر از لفظ والی است، و چون آیه درباره ولایت تمام مؤمنان است و همه مؤمنان ولایت به معنای امارت را ندارند، پس ولایت به معنای امارت نیست.»(1)

پاسخ: اوّلاً: برخی دانشمندان لغت و ادبیات، تفاوتی بین معنای ولایت (به کسر واو) و ولایت (به فتح واو) نمی نهند؛ مانند فیومی، سیبویه، زجّاج و فرّاء.

فرّاء می گوید: «ولایت را به فتح واو و کسر واو در هر دو معنای دوستی و سرپرستی شنیده ایم.»(2)

ثانیاً: در بررسی دلالت آیه بر امامت حضرت علی علیه السلام اشاره کردیم که متبادر از لفظ «ولی» همان معنای سرپرستی است، هر چند به کمک قراین باشد.

ثالثاً: اثبات کردیم که آیه تنها مربوط به ولایت امیر المؤمنین علیه السلام است و روایات متواتر بر این مطلب دلالت دارد، و هرگز ارتباطی به تمام مؤمنان ندارد که به این جهت در معنای ولایت تصرف کنیم تا شامل همه مؤمنان شود.

13 - جمله «و هم راکعون» حال نیست!!

برخی می گویند: جمله { وَهُمْ راکِعُونَ را هم می توان حال گرفت، و هم وصفی مستقل برای { الَّذِینَ آمَنُوا}. به عبارت دیگر کلمه «واو» در اینجا بیان گر عطف است نه حالیت.

بر این اساس، مقصود از رکوع، فعل و حالت خاصی که از ارکان نماز به شمار می رود نیست، بلکه به معنای خضوع است؛ یعنی مؤمنانی که دارای ولایتند سه ویژگی دارند: 1 - نماز برپا می دارند. 2 - زکات می پردازند. 3 - خاضع و فروتن

ص:243


1- 665. منهاج السنه، ج 4، ص 5 و 6.
2- 666. لسان العرب، ج 15، ص 407.

می باشند. این ویژگی ها همه مؤمنان راستین را شامل می شود و آنان را از منافقان باز می شناسد... .(1)

پاسخ: اوّلاً: در این که واژه «رکوع» در معنای خضوع به کار رفته است، سخنی نیست، سخن در این است که «خضوع» معنای مجازی رکوع است نه معنای حقیقی آن. معنای حقیقی رکوع، همان حالت انحناء است که نوع خاصی از آن به عنوان یکی از ارکان نماز شناخته شده است.

خلیل بن احمد فراهیدی (متوفای 170 ه.ق) می نویسد: «هر چیزی که با صورت به سوی زمین روی آورد، خواه زانوهایش به زمین برسد یا نرسد در حالی که سر را به زیر انداخته است راکع خوانده می شود.»(2)

ابن درید در «الجمهره فی اللغه» نیز گفته است: «راکع کسی است که با صورت به جانب زمین روی آورد، و رکوع در نماز گونه ای از این حالت است.»

ابن فارس می گوید: «راء، کاف و عین (= رکع) یک اصل است و بر انحناء در انسان و غیر انسان دلالت دارد.»

راغب اصفهانی می گوید: «رکوع به معنای انحناء و خمیدگی است، گاهی در انحناء خاص نماز به کار می رود و گاهی در تواضع و فروتنی.»

از آنچه گفته شد، نادرستی وجه دیگری که عبدالجبار معتزلی گفته است نیز روشن می شود. وی جمله { وَهُمْ راکِعُونَ را حال دانسته، ولی آن را به معنای خضوع گرفته است.(3)

ثانیاً: درباره جمله { وَهُمْ راکِعُونَ احتمالاتی وجود دارد:

1 - «رکوع» به معنای نماز خواندن باشد و فقره { وَهُمْ راکِعُونَ جمله ای مستقل باشد، نه این که حال زکات دهندگان را بیان کند، و نیز حرف «واو» در آن، برای عطف

ص:244


1- 667. تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 25 ؛ المنار، ج 6، ص 442.
2- 668. کتاب العین، ماده رکع.
3- 669. المغنی، قاضی عبدالجبار، ج 1، ص 135.

باشد نه حالیه. بر این اساس «راکعون» به معنای نمازگزاران است؛ مانند آیه { وَارْکَعُوا مَعَ الرّاکِعِینَ .(1)

این احتمال مردود است؛ زیرا مسأله اقامه نماز و صحبت از نمازگزاران در جمله { الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ} در همین آیه آمده و ذکر دوباره آن، تکرار بدون فایده است. پس رکوع به معنای نماز خواندن نیست.

2 - مراد از «رکوع» خضوع باشد که از آن جواب دادیم.

3 - مقصود از جمله { وَهُمْ راکِعُونَ گروه دیگری غیر از نمازگزاران و زکات دهندگان باشد؛ یعنی عده ای که اقامه نماز می کنند و گروهی که زکات دهندگان باشند؛ یعنی عده ای که اقامه نماز می کنند و گروهی که زکات می دهند و برخی که در رکوع نمازند... .

این احتمال نیز صحیح نیست؛ زیرا خلاف ظاهر آیه است و با شأن نزول آیه نیز سازگاری ندارد.

4 - مراد از «رکوع» همان رکوع در نماز است و جمله { وَهُمْ راکِعُونَ جمله حالیه.

این احتمال صحیح است؛ زیرا با ظاهر آیه و شأن نزول آن سازگاری دارد.

14 - عدم ذکر زمان اعمال ولایت!!

گفته شده: اعمال ولایت توسط امیرالمؤمنین علیه السلام مربوط به پس از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است... و از طرفی در آیه یا احادیث شأن نزول، زمان دقیق اِعمال ولایت توسط حضرت علیه السلام بیان نشده است، بنابر این می توان آن را به پس از خلفای سه گانه اختصاص داد.(2)

پاسخ: اوّلاً: متفاهم عرفی در این موارد ولایت بلافصل است و خلاف آن نیازمند دلیل است.

ص:245


1- 670. سوره بقره، آیه 43.
2- 671. المغنی، قاضی عبدالجبار، ج 1، ص 136؛ تحفه اثنا عشریه، ص 198.

ثانیاً: این فرض بر خلاف اجماع مسلمین است؛ زیرا مسلمانان دو گروهند: یکی آنان که آیه را دلیل بر امامت علی علیه السلام نمی دانند، و دیگری آنان که آیه را دلیل بر ولایت و امامت او می دانند، و همگان در این معنا اتفاق نظر دارند که اگر آیه بر امامت حضرت علیه السلام دلالت داشته باشد امامت بلافصل مقصود است.(1)

روشن است که این اجماع ناشی از مفاد و مدلول ظاهری آیه است.

ص:246


1- 672. الشافی، ج 2، ص 234.

آیه تبلیغ

آیه تبلیغ

یکی دیگر از آیاتی که می توان در باب امامت خاصه امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به آن استشهاد کرد آیه معروف به «تبلیغ» است. خداوند متعال می فرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ؛(1) «ای رسول! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر چنین نکنی رسالت پروردگارت را نرسانده ای و خدا تو را از مردم حفظ خواهد کرد. خداوند گروه کافران را هدایت نمی کند.»

مفسّران و متکلمان شیعه، این آیه را درباره ابلاغ ولایت و امامت و خلافت امام علی علیه السلام می دانند و در این قول متّفقند.اینک برای بررسی این مطلب آیه را مورد بحث و تحلیل قرار می دهیم.

تحلیلی درباره آیه

تحلیلی درباره آیه

قبل از ورود در بحث، مناسب است به نکاتی چند درباره آیه «تبلیغ» اشاره شود:

1 - ظهور فعل در ماضی

ظهور جمله { ما أُنْزِلَ إِلَیکَ در ماضی و گذشته حقیقی است نه مضارع و آینده به دو دلیل:

الف) صیغه ماضی برای معنای گذشته وضع شده و درصورتی که قرینه ای در آن

ص:247


1- 673. سوره مائده، آیه 67.

برای حمل بر مضارع نباشد، حمل بر همان معنای موضوع له حقیقی که ماضی است می شود.

ب) آیه مورد بحث در آخرین ماه های نبوّت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نازل شده است، و اگر فعل را حمل بر مضارع و آینده کنیم معنای آیه این می شود: «و اگر آنچه را که بعداً بر تو نازل می کنیم در ماه های باقیمانده از نبوّتت ابلاغ نکنی، هرگز رسالتت را به پایان نرسانده ای.» معنایی که در هیچ روایتی به آن اشاره نشده و از هیچ عالم شیعی و سنّی نیز نرسیده است. در این صورت آیه بر این دلالت می کند که خداوند بر پیامبرش مطالبی را نازل کرده که ابلاغش بر او سنگین و دشوار بوده است. و از طرفی نیز پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به تبلیغ آن است. حضرت صلی الله علیه وآله در فکر دشواری چگونگی تبلیغ آن است که آیه فوق نازل می شود تا به او گوشزد کند که هیچ فکر و ناراحتی به خود راه ندهد که مردم در مقابل ابلاغ آنچه موضعی خواهند داشت . . .

2 - بیان اهمیت شرط

جمله شرطیه در آیه { وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ در مقام تهدید آمده است وحقیقت آن، بیان اهمیت حکم است، به این معنا که اگر این حکم به مردم نرسد و حقّ آن مراعات نشود گویا حقّ هیچ جزئی از اجزای دین مراعات نشده است. نتیجه این که: جمله شرطیه در صدد بیان اهمیت شرط در ترتّب جزاء مهمتر است، و لذا نمی توان این نوع جمله شرطیه را همانند جملات شرطیه دیگر دانست که در مکالمات رایج است؛ زیرا غالب جملات شرطیه در مواردی به کار برده می شود که انسان به تحقق جزاء جاهل است چون از تحقق شرط آگاهی ندارد، ولی این احتمال در حقّ پیامبرصلی الله علیه وآله جاری نمی شود.(1)

3 - نوع خوف پیامبر صلی الله علیه وآله

از آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شجاع بوده و در راه پیشبرد اهداف اسلام از هیچ فداکاری ای دریغ نمی کرده است، لذا خوفی که از آیه استفاده می شود که پیامبرصلی الله علیه وآله در

ص:248


1- 674. المیزان، ج 6، ص 49.

ابلاغ آن داشته، مربوط به خودش نبوده، بلکه خوف حضرت بر اسلام و رسالتش بوده است.

4 - مقصود از «الناس»

گرچه افرادی امثال فخر رازی در صددند که «الناس» در آیه را به کفار برگردانند به قرینه ذیل آیه که می فرماید: { إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ ، ولی این معنا خلاف ظاهر کلمه «الناس» است؛ زیرا «ناس» اعمّ از کافر و مؤمن است و وجهی برای حصر آن در کفار نیست. و لذا باید «کافران» در آیه را به مرتبه ای از کفر معنا کرد که شامل منافقان زمان حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله که از آن ها خوف داشته نیز بشود.

5 - معنای عصمت

مطابق بیانات گذشته، مقصود از مصونیت الهی که به پیامبرش وعده داده شده، نوع عصمتی است که با خوف رسول خدا صلی الله علیه وآله تناسب داشته است، که همان عصمت از طعن در نبوّت و اتهام حضرت صلی الله علیه وآله به اموری است که با مقام نبوّت او سازگاری ندارد.

بررسی روایات

بررسی روایات

اینک به برخی از روایاتی که درباره نزول آیه تبلیغ در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام از طرق فریقین وارد شده، اشاره می کنیم:

1 - روایت ابی نعیم اصفهانی

ابی نعیم از ابوبکر خلاد، از محمد بن عثمان بن ابی شیبه، از ابراهیم بن محمد بن میمون، از علی بن عابس، از ابی حجّاف و اعمش، از عطیه، از ابی سعید خدری نقل کرده که این آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...} در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شده است.(1)

بررسی سند

- ابوبکر بن خلاد: همان احمد بن یوسف بغدادی است که خطیب بغدادی،

ص:249


1- 675. الخصائص، ابن بطریق، به نقل از کتاب «ما نزل من القرآن فی علی» از ابی نعیم اصفهانی.

سماع او را صحیح دانسته و ابو نعیم بن ابی فراس او را ثقه معرّفی کرده است.(1) و ذهبی نیز او را شیخٌ صدوقٌ خوانده است.(2)

- محمد بن عثمان بن ابی شیبه: کسی است که ذهبی او را از ظرفیت های علم برشمرده و صالح جزره او را ثقه معرفی کرده است و ابن عدی می گوید: من از او حدیث منکری نشنیدم که آن را ذکر کنم.(3)

- ابراهیم بن محمد بن میمون: ابن حیان او را در جمله ثقات آورده است.(4) و کسی او را در کتب ضعفاء ذکر نکرده است، و اگر عیبی از او گرفته می شود به جهت آن است که او فضایل اهل بیت علیهم السلام خصوصاً امیرالمؤمنین علیه السلام را نقل می کند.

- علی بن عابس: او از رجال صحیح ترمذی است.(5) و اگر عیبی بر او وارد می شود همانند شاگردش به جهت نقل فضایل اهل بیت علیهم السلام است. ولی مطابق نصّ ابن عدی حدیثش نوشته می شود.(6)

- ابو الحجّاف: او که داوود بن ابی عوف نام دارد، از رجال ابی داوود و نسائی و ابن ماجه به حساب آمده، که احمد بن حنبل و یحیی بن معین او را توثیق کرده اند، و ابو حاتم نیز او را صالح الحدیث می داند.(7) گرچه ابن عدی به جهت این که غالب احادیث او درباره اهل بیت علیهم السلام است، او را تضعیف کرده است.(8)

- اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار می آید.(9)

در نتیجه این که: این حدیث مطابق رأی اهل سنّت معتبر است.

ص:250


1- 676. تاریخ بغداد، ج 5، ص 220و221.
2- 677. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 69.
3- 678. تاریخ بغداد، ج 3، ص 43.
4- 679. الثقات، ج 8، ص 74.
5- 680. تقریب التهذیب، ج 2، ص 39.
6- 681. الکامل فی الضعفاء، ج 5، ص 190، رقم 1347.
7- 682. میزان الاعتدال، ج 2، ص 18.
8- 683. الکامل فی الضعفاء، ج 3، ص 82 و 83، رقم 625.
9- 684. تقریب التهذیب، ج 1، ص 331.
2 - روایت ابن عساکر

ابن عساکر از ابوبکر وجیه بن طاهر، از ابو حامد ازهری، از ابو محمد مخلّدی حلوانی، از حسن بن حمّاد سجّاده، از علی بن عابس، از اعمش و ابی الجحاف، از عطیه از ابی سعید خدری نقل کرده که این آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ بر رسول خداصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم در شأن علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است.(1)

بررسی سند

- وجیه بن طاهر: ابن جوزی او را شیخٌ صالحٌ و صدوقٌ،(2) و ذهبی او را شیخٌ عالمٌ و عدلٌ معرفی کرده است.(3)

- ابو حامد ازهری: که همان احمد بن حسن نیشابوری است، به تصریح ذهبی عدل و صدوق است.(4)

- ابو محمد مخلّدی: حاکم او را صحیح السماع و متقن در روایت معرفی کرده است.(5) و ذهبی نیز او را شیخ صدوق و عدل و شیخ عدالت دانسته است.(6)

- ابوبکر محمد بن ابراهیم حلوانی: خطیب بغدادی او را ثقه می داند.(7) و حاکم نیشابوری او را از ثقات أثبات دانسته(8) و ذهبی او را حافظ ثبت معرفی کرده است.(9) و ابن جوزی نیز او را ثقه می داند.(10)

- حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابی داوود و نسائی و ابن ماجه است که احمد بن حنبل در حقّ او گفته: «از او به جز خیر به من نرسیده است.»(11) ذهبی او را از

ص:251


1- 685. ترجمه امام علی بن ابی طالب علیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص 86.
2- 686. المنتظم، ج 18، ص 54.
3- 687. سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 109.
4- 688. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 254.
5- 689. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 540.
6- 690. سیر اعلام النبلاء، ص 539.
7- 691. تاریخ بغداد، ج 1، ص 398.
8- 692. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 61.
9- 693. سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 60.
10- 694. المنتظم، ج 12، ص 279.
11- 695. سیر اعلام النبلاء، ج 11، ص 393.

اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته،(1) و ابن حجر نیز او را صدوق معرفی کرده است.(2)

بقیه رجال سند حدیث قبلاً بررسی شد.

3 - روایت واحدی

واحدی ابوسعید محمد بن علی صفّار، از حسن بن احمد مخلدی از محمّد بن حمدون، از محمّد ابراهیم خلوتی (حلوانی)، از حسن بن حمّاد سجّاده، از علی بن عابس، از اعمش و ابی جحّاف، از عطیه، از ابی سعید خدری نقل کرده که این آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ در روز غدیر خم در حقّ علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شد.

بررسی سند

محمود زعبی در کتاب خود «البینات فی الردّ علی المراجعات» تنها اشکالی که به سند این حدیث داشته وجود عطیه در سند آن است.

او می گوید: «عطیه کسی است که امام احمد او را ضعیف الحدیث دانسته و ابوحاتم نیز او را تضعیف کرده و ابن عدی او را از شیعیان کوفه به حساب آورده است.»

ولی این تضعیف به طور قطع ناصواب است؛ زیرا:

اوّلاً: عطیه عوفی از تابعین است که مورد مدح رسول خدا صلی الله علیه وآله واقع شده اند.

ثانیاً: او از رجال بخاری در کتاب «الأدب المفرد» و صحیح ابی داوود و ترمذی و ابن ماجه و احمد به حساب می آید، که علمای اهل سنّت شدیداً آن ها را مدح کرده اند.

آری، امثال جوزجانی او را تضعیف کرده اند که معروف به ناصبی بودن و انحراف از علی بن ابی طالب علیه السلام هستند. و سبب تضعیف او نیز به جهت آن است که

ص:252


1- 696. سیر اعلام النبلاء، ج 11، ص 393.
2- 697. تقریب التهذیب، ج 1، ص 165.

امام علی علیه السلام را بر همه ترجیح می داد. و هنگامی که به امر حجاج مأمور شد تا سبّ بر امام علی علیه السلام گوید، امتناع کرد و در نتیجه 400 ضربه شلاق خورد و ریشش را نیز تراشیدند. آیا هر کسی حرف حقّ را بگوید باید تضعیف شود؟!

4 - روایت حبری

حبری از حسن بن حسین، از حبان، از کلبی، از ابی صالح، از ابن عباس در تفسیر آیه { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...} نقل کرده که آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده است. رسول خدا صلی الله علیه وآله امر شد تا آنچه درباره او است ابلاغ کند. پس دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللّهمّ والِ من والاه وعادِ من عاداه»؛(1) «هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست. بار خدایا! دوست بدار هر کس را که ولایت او را پذیرفته و دشمن بدار هر کس را که با او دشمنی کرده است.»

سند این روایت نزد اهل سنّت معتبر است.

شأن نزول آیه از دیدگاه اهل بیت علیهم السلام

کلینی رحمه الله با سند صحیح از زراره، فُضیل بن یسار، بکیر بن اعین، محمد بن مسلم، برید بن معاویه و ابی الجارود، همگی از امام باقرعلیه السلام چنین نقل می کنند: «خداوند، پیامبرش را به ولایت علی علیه السلام فرمان داد و بر او چنین نازل کرد: { إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَیؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ .(2) خداوند ولایت اولی الامر را واجب کرد، آنان نمی دانستند این ولایت چیست، پس خداوند به محمدصلی الله علیه وآله فرمان داد ولایت را برای آنان تفسیر کند همان گونه که احکام نماز و زکات و روزه و حجّ را تفسیر می کند. چون این فرمان رسید، حضرت دلتنگ شده ونگران بود، نکند مردم از دینشان برگشته و او را تکذیب کنند. حضرت به پروردگارش رجوع کرد. پس خداوند چنین وحی فرستاد: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ . پس حضرت به فرمان

ص:253


1- 698. تفسیر حبری، ص 262.
2- 699. سوره مائده، آیه 55.

خدا امر ولایت را آشکار ساخت و به معرفی ولایت علی علیه السلام در روز غدیر خم پرداخت... و به مردم فرمان داد تا حاضران به غایبان اطلاع دهند....»(1)

راویان حدیث از صحابه

دانشمندان اهل سنّت به نقل از صحابه، روایات متعددی را نقل کرده اند که صریح در نزول آیه «تبلیغ» در شأن امام علی علیه السلام است؛ از قبیل:

1 - زید بن ارقم.(2)

2 - ابو سعید خدری.(3)

3 - عبداللَّه بن عساکر.(4)

4 - عبداللَّه بن مسعود.(5)

5 - جابر بن عبداللَّه انصاری.(6)

6 - ابوهریره.(7)

7 - عبداللَّه بن ابی اوفی اسلمی.(8)

8 - براء بن عازب انصاری.(9)

ص:254


1- 700. کافی، ج 1، ص 290، ح 5.
2- 701. الغدیر، ج 1، ص 424.
3- 702. تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 173، ح 9:66؛ در المنثور، ج 3، ص 117؛ ترجمه الامام علی علیه السلام من تاریخ دمشق، ج 2، ص 85، ح 588.
4- 703. الامالی، ص 162، ح 133؛ مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 240، ح 349؛ الکشف والبیان، ج 4، ص 92؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 239، ح 240.
5- 704. مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 239، ح 346؛ درّ المنثور، ج 3، ص 117؛ فتح القدیر، ج 2، ص 60؛ روح المعانی، ج 4، ص 282.
6- 705. شواهد التنزیل، ج 1، ص 255، ح 249.
7- 706. شواهد التنزیل، ج 1، ص 249، ح 244؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 158، ح 120.
8- 707. شواهد التنزیل، ج 1، ص 252، ح 247.
9- 708. مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50؛ الکشف والبیان، ج 4، ص 92.

راویان حدیث از تابعین

و از تابعین نیز آنان که نزول آیه را درباره امام علی علیه السلام و روز غدیر می دانند عبارتند از:

1 - امام باقرعلیه السلام.(1)

2 - امام جعفر صادق علیه السلام.(2)

3 - عطیه بن سعد عوفی.(3)

4 - زید بن علی.(4)

5 - ابو حمزه ثمالی.(5)

راویان حدیث از علمای عامه

جماعت بسیاری از علماء عامه این حدیث را در کتب خود نقل کرده اند؛ از قبیل:

1 - ابو جعفر طبری.(6)

2 - ابی حاتم رازی.(7)

3 - حافظ ابو عبداللَّه محاملی.(8)

4 - حافظ ابن مردویه.(9)

ص:255


1- 709. الکشف والبیان، ج 4، ص 92؛ ینابیع الموده، ج 1، ص 119، باب 39؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 254، ح 248؛ مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50؛ عمده القاری، ج 18، ص 206.
2- 710. تفسیر الحبری، ص 285، ح 41.
3- 711. النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فی علی، ص 86، ح 16.
4- 712. مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 240، ح 348.
5- 713. همان، ص 240، ح 347.
6- 714. الولایه فی طریق حدیث الغدیر.
7- 715. درّ المنثور، ج 2، ص 298؛ فتح القدیر، ج 2، ص 57.
8- 716. کنز العمال، ج 11، ص 603، ح 3291.
9- 717. درّ المنثور، ج 2، ص 298.

5 - ابو اسحاق ثعلبی.(1)

6 - ابو نعیم اصفهانی.(2)

7 - واحدی نیشابوری.(3)

8 - حاکم حسکانی.(4)

9 - ابو سعید سجستانی.(5)

10 - ابوالقاسم ابن عساکر شافعی.(6)

11 - فخر رازی.(7)

12 - ابو سالم نصیبی شافعی.(8)

13 - شیخ الاسلام حمّوئی.(9)

14 - سید علی همدانی.(10)

15 - ابن صباغ مالکی.(11)

16 - قاضی عینی.(12)

17 - نظام الدین نیشابوری.(13)

18 - کمال الدین میبدی.(14)

19 - جلال الدین سیوطی.(15)

ص:256


1- 718. الکشف والبیان، ج 4، ص 92.
2- 719. ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام، ص 86.
3- 720. اسباب النزول، ص 135.
4- 721. شواهد التنزیل، ج 1، ص 255، ح 249.
5- 722. کتاب الولایه، به نقل از الطرائف، ج 1، ص 121.
6- 723. تاریخ مدینه دمشق، ج 12، ص 237.
7- 724. التفسیر الکبیر، ج 12، ص 49.
8- 725. مطالب السؤول، ص 16.
9- 726. فرائد السمطین، ج 1، ص 158، ح 120.
10- 727. موده القربی، مودّت پنجم.
11- 728. الفصول المهمه، ص 42.
12- 729. عمده القاری فی شرح صحیح البخاری، ج 18، ص 206.
13- 730. غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 6، ص 194.
14- 731. شرح دیوان امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 406.
15- 732. درّ المنثور، ج 3، ص 116.

20 - میرزا محمد بدخشانی.(1)

21 - شهاب الدین آلوسی.(2)

22 - قاضی شوکانی.(3)

23 - قندوزی حنفی.(4)

24 - شیخ محمده عبده.(5)

دیدگاه شیعه در آیه تبلیغ

شیعه معتقد است آیه تبلیغ مربوط به ولایت امام علی علیه السلام بوده و مصداق { ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ زیرا:

اوّلاً: خداوند متعال در این مورد اهتمام بسیاری کرده است، به حدّی که اگر این موضوع ابلاغ نشود گویا رسالت پیامبر ابلاغ نشده است. و این امری جز مسأله امامت و زعامت و جانشینی امیرالمؤمنین علیه السلام نیست که عهده دار وظایف و شؤونات نبی به جز وحی است.

ثانیاً: از آیه فوق استفاده می شود که ابلاغ این امر برای رسول خدا صلی الله علیه وآله دشوار بوده است؛ زیرا خوف آن را داشته که مردم از فرمان او سرپیچی کرده و با ایجاد اختلاف و تشتّت، زحمات 23 ساله او را بر باد دهند، و این مطلب - با مراجعه به تاریخ - جز ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام چیز دیگری نبوده است.

در یک بررسی اجمالی در آیات قرآن خواهیم دید که رسول خدا صلی الله علیه وآله میثاق بر نبوّت داشته(6) و از ناحیه خداوند مأمور به استقامت و صبر بوده است.(7) از این رو در

ص:257


1- 733. مفتاح النجاه، ص 34 - 36، باب 3، فصل 11.
2- 734. روح المعانی، ج 6، ص 192.
3- 735. فتح القدیر، ج 2، ص 60.
4- 736. ینابیع الموده، ج 1، ص 119، باب 39.
5- 737. المنار، ج 6، ص 463.
6- 738. سوره احزاب، آیه 7.
7- 739. سوره هود، آیه 12.

تبلیغ دین خدا و رساندن پیام ها هیچ کوتاهی نکرده و در برابر درخواست غیر معقول و بهانه جویی ها هرگز سر تسلیم فرود نیاورده است.(1) پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در ابلاغ پیام ها حتی در مواردی که به نوعی تحمّل آن برای دیگران سنگین می بود، مانند داستان زینب همسر زید،(2) استحیای از مؤمنان،(3) ابلاغ همین آیه مورد بحث و ... چیزی را به دلیل ترس از خود و یا امر دیگر فروگذار نکرده است.

بنا بر این، دلیل دل نگرانی پیامبر صلی الله علیه وآله را باید در جای دیگر (نه ترس از قتل) جستجو کرد و آن، پیامدهای وخیم تکذیب منافقان و عکس العمل منفی برخی از یاران حضرت صلی الله علیه وآله در برابر این پیام بوده که منجر به حبط عمل آنان و شدّت نفاق و کفر منافقان می شد. و از سوی دیگر با تکذیب و کفر آنان، ادامه رسالت و حتّی اصل رسالت ناکام می ماند و موجب هدم دین می شد.

ثالثاً: روایات صحیح السند نیز از طرق شیعه و سنّی، شأن نزول آیه «اکمال» را درباره حضرت امیر مؤمنان علیه السلام می دانند.

نتیجه این که مقصود از{ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ امر ولایت حضرت علی علیه السلام است که پیامبرصلی الله علیه وآله مأمور به ابلاغ آن بوده است.

بررسی شبهات

بررسی شبهات

برخی از علمای اهل سنّت در صدد توجیه دیگری برای آیه برآمده اند تا ربطی به مسأله غدیر نداشته و از مؤیدات ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به حساب نیاید. اینک این توجیهات را مورد بررسی قرار می دهیم:

1 - نزول آیه در مورد محافظت پیامبر صلی الله علیه وآله در مدینه

اهل سنّت بر اساس برخی از روایات می گویند: پیش از نزول این آیه از پیامبر صلی الله علیه وآله

ص:258


1- 740. سوره یونس، آیه 15.
2- 741. سوره احزاب، آیه 37.
3- 742. همان، آیه 53.

محافظت می شد ولی پس از نزول آن و تضمین خداوند بر حفظ جان ایشان، عذر نگهبانان را خواستند، و فرمودند: «بروید، خداوند من را حفظ خواهد کرد.»

پاسخ: اوّلاً: این روایات بر فرض احراز صدور، درصدد بیان مورد نزول آیه نیست و با آن منافاتی ندارد، بلکه در آن ها تنها استناد پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را به بخشی از این آیه نشان می دهد و چون در متن برخی از روایات تصریح شده این ترخیص از ناحیه رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه بوده است، احتمال دارد در فاصله غدیر خم تا وفات پیامبر خدا صلی الله علیه وآله باشد.

ثانیاً: اساساً مفسّران اهل سنّت این روایات را غریب دانسته و بر این قول متفقند که چون آیه مذکور مدنی و در اواخر بعثت نازل شده است، با حراست ابو طالب در مکه پیوندی ندارد.

ثالثاً: قول به این که آیه فوق دو بار یکی در اوائل بعثت و دیگری در مدینه در اواخر بعثت نازل شده باشد،(1) نمی تواند مشکلی را حل کند؛ زیرا بر فرض که آیه در اوائل بعثت نازل شده باشد و در آن تضمین خداوند بر حفظ پیامبر صلی الله علیه وآله باشد ولی نیازی به نگهبانی رسول خدا صلی الله علیه وآله در مدینه توسط یارانش نخواهد بود.

2 - نزول آیه در مورد حراست در مکه

سیوطی از ابن عباس نقل می کند که از رسول خدا صلی الله علیه وآله سؤال شد: کدام آیه بر شما گران آمد؟ حضرت فرمود: «در ایام موسم حجّ در منا بودم و مشرکان عرب و سایر مردم در آنجا بودند. جبرائیل بر من نازل شد و گفت { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ... }من برخاستم و ندا دادم: ای مردم! چه کسی مرا یاری می کند تا پیام پروردگارم را برسانم و برای او بهشت باشد. ای مردم! بگویید: لا اله الّا اللَّه و من رسول خدایم تا رستگار شده، نجات یابید و به بهشت روید. پس هیچ کس از مرد و زن و کودک نبود جز آن که مرا با خاک و سنگ هدف قرار دادند و در صورتم آب

ص:259


1- 743. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 79.

دهان انداختند و گفتند: دروغگو است... پس عموی ایشان عباس آمد و حضرت را از دست آنان نجات داد و آنان را به عقب راند.»(1)

پاسخ: حدیث از موضوعات و جعلیات بنی العباس بوده تا در برابر علویان فضیلتی بسازند؛ زیرا:

اوّلاً: آیه مذکور به اتفاق شیعه و سنّی در اوائل بعثت در مکه نازل نشده است. و تکرار نزول هم وجهی ندارد.

ثانیاً: این حدیث خبر واحد است و مخالفت است با تمام احادیثی که مخالف با این مضمون دارد.

3 - نزول آیه در جنگ با بنی انمار!!

ابن ابی حاتم به نقل از جابر بن عبداللَّه انصاری می گوید: «در جنگ پیامبر خداصلی الله علیه وآله با بنی انمار، حضرت بر سر چاهی نشستند. مردی به نام «وارث» یا «غورث بن حارث» از بنی نجّار قصد کشتن حضرت را کرد... وی نزد پیامبر آمد و گفت: شمشیرت را بده تا ببویم. حضرت آن را به وی داد. آن گاه از دستش لیز خورده و افتاد. پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: خداوند بین تو و آنچه می خواستی انجام دهی مانع شد. آن گاه این آیه نازل شد: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ .(2)

پاسخ: اوّلاً: ابن کثیر بعد از نقل این حدیث می گوید: «حدیث جابر بدین صورت غریب است.»(3)

ثانیاً: در نقل این داستان اختلاف است؛ زیرا ابو هریره آن را به نحو دیگری نقل می کند.(4) و اختلاف در نقل سبب وهن روایت است.

ص:260


1- 744. درّ المنثور، ج 3، ص 17؛ روح المعانی، ج 4، ص 290؛ فتح القدیر، ج 2، ص 61.
2- 745. تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 1173، ح 6614.
3- 746. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 79.
4- 747. اسباب النزول، سیوطی، ص 152؛ درّ المنثور، ج 3، ص 119 ؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 79.

ثالثاً: این داستان با متن آیه سازگاری ندارد؛ زیرا در آن ضمانت بر حفظ پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به خاطر ابلاغ پیام خداوند می باشد.

رابعاً: توطئه برای قتل رسول خدا صلی الله علیه وآله تازگی نداشته تا در اثر آن در اواخر بعثت، خداوند طبق آیه مذکور، ضمانت بر حفظ پیامبرصلی الله علیه وآله کند.

خامساً: این جریان با تمام روایاتی که از طریق شیعه و سنّی نقل شده منافات دارد؛ زیرا در آن ها نگرانی پیامبر صلی الله علیه وآله از تبلیغِ دستوری بوده که بر ایشان نازل شده است.

4 - نزول آیه درباره رجم و قصاص

برخی از اهل سنّت در شأن نزول آیه می گویند: «خداوند به پیامبرش دستور داد تا آنچه را که درباره حکم رجم و قصاص بر وی نازل شده اعلان کند. در واقع این اعلان برخوردی در برابر موضع یهود بود که می خواستند به نحوی از حکم رجم زنای محصنه و قصاص که در تورات آمده است فرار کنند. از این رو افرادی را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله فرستادند تا از ایشان درباره این دو موضوع سؤال کنند، جبرئیل نازل شد و حکم رجم و قصاص را آورد.(1)

این افراد از اهل سنّت می گویند: آیات 41 تا 43 که پیش از آیه مورد بحث در همین سوره مائده است، در این باره می باشد.

پاسخ: اوّلاً: این قول بدون دلیل و مخالف با اقوال تمام صحابه است.

ثانیاً: متن این آیات در ردّ این قول کافی است، چون یهود در زمان نزول این سوره در اواخر بعثت تار و مار شده و سر جایشان نشسته بودند و در موقعیتی قرار نداشتند که بتوانند به حضرت زیانی برسانند تا خداوند وعده حفظ به او دهد.

5 - نزول آیه درباره مکر یهود!!

اولین کسی که آیه «تبلیغ» را در مورد مکر یهود تفسیر کرده، مقاتل بن سلیمان

ص:261


1- 748. عمدهالقاری، ج 18، ص 206؛ تفسیر معالم التنزیل، ج 2، ص 51؛ مفاتیح الغیب، ج 12، ص 48.

است.(1) و پس از وی طبری و بغوی و محمد بن ابی بکر رازی این قول و تفسیر را اختیار کرده اند.(2) فخر رازی نیز پس از احتمالات فراوان در مورد نزول آیه مورد بحث همین قول را برگزیده و تنها دلیل آن را نیز سیاق یا تناسب آیات قبل و بعد دانسته که جملگی درباره یهودیان است.(3)

پاسخ: اوّلاً: سوره مائده آخرین سوره ای است که بر پیامبر صلی الله علیه وآله در حجه الوداع نازل شده است، و در آن موقع یهود شوکتی نداشته اند تا پیامبر صلی الله علیه وآله از آن ها خوف داشته باشد و احتیاج به محافظت و عصمت و نگهبانی از آن ها داشته باشد.

ثانیاً: قرآن موجود بر اساس ترتیب نزول آن نبوده تا بتوان به سیاق آیات آن بر ظهور یک معنا تمسّک کرد.

ثالثاً: سیاق بر فرض ظهور داشتن، قرینه مقامی است و در برابر نصّ روایات و قرینه های دیگر ظهوری نخواهد داشت.

رابعاً: بنا بر گفته فخر رازی، حکمی که خداوند درباره یهود نازل کرد و به قدری بر آنان گران تمام شد که موجب تأخیر در ابلاغ آن از سوی رسول خدا صلی الله علیه وآله گردید، این بود: { یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلی شَی ءٍ حَتَّی... }«ای اهل کتاب شما بر هیچ چیز نیستید تا آن که....» در حالی که قرآن پیش از این آیه در آیه 64 همین سوره خطاب تندتری به یهود دارد: { وَقالَتِ الْیهُودُ یدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیدِیهِمْ وَلُعِنُوا بِما قالُوا...}؛ «و یهود گفتند: دست خدا [با زنجیر] بسته است، دست هایشان بسته باد! و به خاطر این سخن از رحمت [الهی دور شوند....»

خامساً: وجود این آیه در بین آیات یهود ممکن است اشاره به این نکته باشد که منافقانی که پیامبر صلی الله علیه وآله از آن ها خوف داشت به منزله یهود و از سنخ آنان در کفر و ضلالتند.

ص:262


1- 749. تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج 1، ص 491 و 492.
2- 750. جامع البیان، طبری، ج 4، ص 307؛ تفسیر معالم التنزیل، بغوی، ج 2، ص 51 ؛ تفسیر اسأله القرآن المجید و اجوبتها، رازی، ص 74.
3- 751. مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50.

آیه اکمال

آیه اکمال

از جمله آیاتی که دلالت بر امامت و ولایت حضرت علی علیه السلام دارد و می تواند پشتوانه بسیار محکمی برای حدیث «غدیر» در افاده معنای ولایت و امامت باشد، آیه معروف به «اکمال» است. خداوند متعال می فرماید: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛(1) «امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»

در ذیل آیه، روایات بسیاری از فریقین وارد شده که آیه در شأن امیر المؤمنین علیه السلام وارد شده است. اینک به بحث و بررسی درباره آن می پردازیم.

بررسی احادیث

بررسی احادیث

با مراجعه به مصادر حدیثی اهل سنّت، به وجود روایاتی «صحیح السند» در رابطه با نزول آیه در شأن امام علی علیه السلام پی می بریم، اینک به بررسی برخی از این روایات می پردازیم:

1 - روایت ابی نعیم اصفهانی

ابو نعیم از محمّد بن احمد بن علی بن مخلّد، از محمّد بن عثمان بن ابو شیبه، از یحیی حمانی، از قیس بن ربیع، از ابو هارون عبدی، از ابو سعید خدری نقل می کند که: پیامبر صلی الله علیه وآله مردم را در روز غدیر خم به علی علیه السلام دعوت نمود. و امر کرد که هر چه

ص:263


1- 752. سوره مائده، آیه 3.

خار و خاشاک زیر درخت بود بکنند. و این واقعه در روز پنجشنبه بود. علی علیه السلام را صدا زد، آن گاه بازوهای او را گرفت و هر دو را بلند نمود، به حدّی که مردم سفیدی زیر بغل های رسول خدا صلی الله علیه وآله را مشاهده کردند. مردم متفرّق نشدند تا این که این آیه نازل شد: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً }پس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: اللَّه اکبر بر کامل کردن دین و تمام نمودن نعمت، و رضایت پروردگار به رسالت من و به ولایت علی بعد از من. آن گاه فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست، بار خدایا هر کس ولایت او را پذیرفت او را دوست بدار و هر که با او دشمنی نمود او را دشمن دار. و هر کس او را یاری کرد یاری کن و هر کس او را خار کرد خارش نما... .(1)

بررسی سند

- محمد بن احمد بن علی بن مخلّد معروف به ابن محرّم؛ وی از بزرگان شاگردان ابن جریر طبری و ملازمین او است، که دار قطنی و ابو بکر برقانی او را معتبر دانسته اند، و ذهبی از او به امام تعبیر کرده است.(2) و اگر برخی او را تضعیف کرده اند به جهت نقل احادیث مناقب اهل بیت علیهم السلام است.

- محمّد بن عثمان بن ابی شیبه، ذهبی او را به امام حافظ تعبیر کرده، و صالح جزره او را توثیق نموده است. و ابن عدی می گوید: من از او حدیث منکری ندیده ام تا آن را نقل کنم.(3)

- یحیی حمانی؛ او از رجال مسلم در صحیح اوست. و نیز از مشایخ ابی حاتم و مطین و امثال این دو از بزرگان اهل سنّت به حساب می آیند. و عده ای از یحیی بن معین نقل کرده اند که او را صدوق و ثقه معرفی نموده است. و نیز گروهی دیگر از

ص:264


1- 753. خصائص الوحی المبین، ص 61 و 62، به نقل از کتاب مانزل علی من القرآن از ابی نعیم اصفهانی.
2- 754. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 61؛ تاریخ بغداد ج 1، ص 331؛ شذرات الذهب، ج 3، ص 26.
3- 755. تاریخ بغداد، ج 3، ص 43.

علمای اهل جرح و تعدیل (رجال) او را توثیق نموده اند. و هر کس درباره او سخنی ناشایست گفته به جهت حسد او بوده است. گفته اند که او عثمان را دوست نداشته و درباره معاویه می گفته که او بر غیر ملت اسلام بوده است.(1)

- قیس بن ربیع؛ او از رجال ابی داوود و ترمذی و ابن ماجه به حساب می آید. و ابن حجر او را صدوق دانسته است.(2)

- ابو هارون عبدی؛ وی همان عماره بن جوین است، او از مشاهیر تابعین بوده و از رجال بخاری در «خلق افعال العباد»، و ترمذی و ابن ماجه و از شیوخ ثوری و حمّادین و دیگران از بزرگان اهل سنّت بوده است. گرچه برخی به جهت تشیع بر او خرده گرفته اند،(3) ولی نمی توانند او را ردّ کنند؛ زیرا حدیث او در کتب بخاری و دو کتاب از صحاح اهل سنّت وارد شده است. و دیگر این که در جای خود به اثبات رسیده که تشیع با وجود صداقت وی مضرّ به حدیث او نیست.(4)

2 - روایت خطیب بغدادی

خطیب بغدادی از عبد اللَّه بن علی بن محمّد بن بشران، از علی بن عمر حافظ، از ابو نصر حبشون بن موسی بن ایوب خلّال، از علی بن سعید رملی، از ضمره بن ربیعه قرشی، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب، از ابو هریره نقل کرده که گفت: هر کس در روز هجدهم ذی حجّه روزه بگیرد، ثواب شصت ماه روزه بر او نوشته خواهد شد. و آن روز، روز غدیر خم است، زمانی که پیامبر صلی الله علیه وآله دست علی بن ابی طالب علیه السلام را گرفت و فرمود: آیا من ولی مؤمنین نیستم؟ گفتند: آری، ای رسول خدا! فرمود: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. عمر بن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد ای پسر ابی طالب! تو مولای من و مولای هر مسلمان شدی. آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ...} ...(5).

ص:265


1- 756. تهذیب التهذیب، ج 11، ص 213-218.
2- 757. تقریب التهذیب، ج 2، ص 128.
3- 758. تهذیب التهذیب، ج 7، ص 361 و 362.
4- 759. ر.ک: مقدمه فتح الباری.
5- 760. تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.

بررسی سند

- ابن بشران (م 415)؛ خطیب بغدادی او را صدوق، ثقه، ثبت و ... معرفی کرده است. و ذهبی نیز او را عدل دانسته است.(1)

- علی بن حافظ؛ وی دارقطنی است (م 388) که علمای رجال او را بسیار تمجید کرده اند.(2)

- ابو نصر حبشون؛ ذهبی او را صدوق دانسته و خطیب بغدادی نیز او را توثیق کرده و درباره او قول مخالفی ذکر نکرده است.

- علی بن سعید رملی؛ ذهبی تصریح به وثاقت او کرده و می گوید: تا به حال کسی را ندیدم که درباره او مذمّتی بگوید.(3)

- ضمره بن ربیعه (م 202)؛ او از رجال بخاری در کتاب «الادب المفرد» و چهار صحیح دیگر از صحاح اهل سنّت است. عبد اللَّه بن احمد از پدرش نقل کرده که او صالح الحدیث و از ثقات به حساب می آید. عثمان بن سعید دارمی، از یحیی بن معین و نسائی توثیق او را نقل کرده، و ابو حاتم او را صالح، و محمّد بن سعد او را ثقه مأمون خیر دانسته و گفته که افضل از او وجود ندارد.(4)

- عبد اللَّه بن شوذب (م 156)؛ او از رجال ابی داوود و ترمذی و نسائی و ابن ماجه است. ذهبی می گوید: جماعتی او را توثیق کرده اند،(5) و ابن حجر او را صدوق عابد معرفی نموده است.(6) و از سفیان نقل کرده که ابن شوذب از ثقات مشایخ ما به حساب می آید. و ابن معین و ابن عمار و نسائی نیز او را ثقه معرفی کرده است. و ابن جبّان نیز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.(7)

ص:266


1- 761. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 311.
2- 762. تاریخ بغداد، ج 12، ص 34؛ سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 449.
3- 763. میزان الاعتدال، ج 4، ص 125.
4- 764. تهذیب الکمال، ج 13، ص 319 و 320.
5- 765. الکاشف، ج 1، ص 356.
6- 766. تقریب التهذیب، ج 1، ص 423.
7- 767. تهذیب التهذیب، ج 5، ص 255 - 261.

- مطر ورّاق (م 129)؛ او از رجال بخاری و رجال مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح است.(1)

- شهر بن حوشب (م 112)؛ او از رجال بخاری درکتاب «الادب المفرد» و مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح به حساب می آید و همین معنا در توثیق او نزد اهل سنّت کافی است.(2)

3 - روایت ابن عساکر

ابن عساکر به طرق مختلف این مضمون را نقل کرده است.

به یک سند از خطیب بغدادی نقل کرده که قبلاً ذکر شد.

در سندی دیگر از ابو بکر بن مزرفی، از حسین بن مهتدی، از عمر بن احمد، از احمد بن عبد اللَّه بن احمد، از علی بن سعید رقّی، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابی هریره، همان مضمون قبل را نقل کرده است.(3)

بررسی سند

- ابو بکر بن مزرفی (م 527)؛ ابن جوزی می گوید: «من از او حدیث شنیدم، مردی ثبت، عالم و حسن العقیده بود.»(4) و ذهبی نیز او را ثقه و متقن دانسته است.(5)

- ابو الحسین بن مهتدی، (م 465)؛ خطیب بغدادی او را ثقه، و سمعانی او را ثقه حجّت معرفی کرده اند.(6)

- عمر بن احمد؛ او که همان ابن شاهین است (م 385)، خطیب بغدادی و ابن ماکولا او را ثقه امین، و دارقطنی و ابو الولید باجی و ازهری او را ثقه، و ذهبی او را شیخ صدوق حافظ معرفی کرده است.(7)

ص:267


1- 768. تهذیب الکمال، ج 28، ص 551؛ تقریب التهذیب، ج 2، ص 252.
2- 769. تهذیب الکمال، ج 12، ص 578؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 355.
3- 770. ترجمه امیرالمؤمنین علیه السلام از تاریخ دمشق، رقم 575 و 578 و 585.
4- 771. المنتظم، ج 17، ص 281.
5- 772. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 241.
6- 773. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 241.
7- 774. سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 431.

- احمد بن عبداللَّه بن احمد؛ وی ابن النیری سابق است.

بقیه رجال سند نیز قبلاً مورد بررسی قرار گرفت.

4 - طریق دیگر از ابن عساکر

ابن عساکر هم چنین از ابو القاسم سمرقندی، از ابو الحسین بن نقور، از محمّد بن عبداللَّه بن حسین دقّاق، از احمد بن عبداللَّه بن احمد بن عباس بن سالم بن مهران، معروف به ابن النیری، از سعید رقّی، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق از شهر بن حوشب از ابی هریره همین مضمون را نقل کرده است.(1)

بررسی سند

- ابو القاسم بن سمرقندی (م 536)؛ ابن عساکر و سلفی او را ثقه، و ذهبی او را شیخ امام معرفی کرده است.(2)

- ابو الحسین بن نقور (م 470)؛ خطیب او را صدوق، و ابن خیرون او را ثقه، و ذهبی او را شیخ جلیل صدوق، معرفی کرده است.(3)

به بقیه رجال حدیث قبلاً اشاره شد.

راویان نزول آیه در روز غدیر خم

جماعت بسیاری از علمای اهل سنّت، روایت نزول آیه در روز هجدهم ذی حجّه در سرزمین غدیر خم را در کتاب های خود نقل کرده اند. اینک به اسامی برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری (م 310).(4)

ص:268


1- 775. ترجمه امیر المؤمنین علیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ح 575 و 578 و 585.
2- 776. سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 28.
3- 777. سیر اعلام النبلاء، ج 18، ص 372.
4- 778. کتاب الولایه.

2 - حافظ ابن مردویه اصفهانی (م 410).(1)

3 - حافظ ابی نعیم اصفهانی.(2)

4 - حافظ ابو بکر خطیب بغدادی (م 463).(3)

5 - حافظ ابو سعید سجستانی (م 477).(4)

6 - ابو الحسن بن مغازلی شافعی (م 483).(5)

7 - حافظ ابو القاسم حسکانی.(6)

8 - حافظ ابو القاسم بن عساکر دمشقی شافعی (م 571).(7)

9 - خطیب خوارزمی (م 568).(8)

10 - سبط بن جوزی.(9)

11 - شیخ الاسلام حمّوئی.(10)

12 - عماد الدین ابن کثیر دمشقی شافعی.(11)

13 - جلال الدین سیوطی شافعی.(12)

14 - میرزا محمّد بدخشی.(13)

و دیگران.

ص:269


1- 779. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 14؛درّالمنثور، ج 3،ص 19؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 12،ص 237؛الاتقان، ج 1، ص 53.
2- 780. ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام، ص 56.
3- 781. تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.
4- 782. کتاب الولایه.
5- 783. مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام، ص 18، ح 24.
6- 784. شواهد التنزیل، ج 1، ص 201، ح 211.
7- 785. ترجمه امیر المؤمنین علیه السلام از تاریخ دمشق، ح 575 و 578 و 585.
8- 786. المناقب، ص 135، ح 152.
9- 787. تذکره الخواص، ص 30.
10- 788. فرائد السمطین، ج 1، ص 72، ح 39.
11- 789. البدایه والنهایه، ج 5، ص 232.
12- 790. در المنثور، ج 3، ص 19 ؛ الاتقان فی علوم القرآن، ج 1، ص 53.
13- 791. مفتاح النجاه، باب 3، فصل 11، ص 34.

آراء در شأن نزول آیه

آراء در شأن نزول آیه

در رابطه با شأن نزول آیه، سه رأی عمده مطرح است:

1 - اشاره به دوران عظمت اسلام

فخر رازی احتمال می دهد که کلمه «الیوم» در این آیه در معنای حقیقی خود به کار نرفته است، بلکه معنای مجازی دارد، بدین معنا که «یوم» در این جا به معنای «دوران» و «یک برهه از زمان» است، نه یک قطعه کوتاه از زمان.

طبق این نظریه، آیه نظر به روز خاص و حادثه ویژه ای ندارد، بلکه از شروع و آغاز دوران عظمت اسلام و فرا رسیدن دوران یأس و ناامیدی کفار خبر می دهد.

پاسخ: اوّلاً: معنای مجازی و غیر حقیقی نیاز به قرینه روشنی دارد که فخر رازی برای این معنای مجازی، قرینه ای ارائه نمی دهد.

ثانیاً: اگر این تفسیر صحیح بود، نزول این آیه بنابر این معنا سزاوارتر بود که در فتح مکه باشد.

ثالثاً: با روایاتی که دلالت بر نزول آیه در هجدهم ذی حجّه دارد، سازگار نیست.

2 - نزول آیه در روز عرفه

فخر رازی احتمال دیگری می دهد که بگوییم آیه در روز عرفه بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شده و کلمه «یوم» نیز در معنای حقیقی آن به کار رفته است، که همان روز خاص و معینی باشد؛ یعنی روز هشتم ماه ذی حجّه در آخرین سفر حج پیامبرصلی الله علیه وآله که سال دهم هجرت بوده است.

بخاری به سند خود از عمر بن خطاب نقل کرده که مردی از یهود به او گفت: ای امیر المؤمنین! آیه ای در کتاب شما است که اگر بر ما جماعت یهود نازل شده بود آن روز را عید می گرفتیم. عمر گفت: کدامین آیه؟ او گفت: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}. عمر گفت: ما آن روز و مکانی را که این آیه بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد می دانیم، آن روز، روز عرفه و روز جمعه بود.(1)

ص:270


1- 792. صحیح بخاری، ج 1، ص 16.

پاسخ: اوّلاً: تمام روایات این چنینی از حیث سند ضعیف است؛ زیرا از پنج نفر از صحابه نقل شده است، که دو نفر از آن ها عمر بن خطاب و معاویه اند، و از آنجا که در قول به نزول آیه در روز نهم ذی حجّه، نه روز هجدهم ذی حجّه در غدیر خم طرف حساب هستند؛ زیرا هر دو غاصب خلافت امیر المؤمنین علیه السلام بوده اند، لذا قولشان مورد قبول نخواهد بود.

این روایت از طریق سمره بن جندب و ابن عباس و امام علی علیه السلام نیز نقل شده است، ولی در روایت سَمُره، عمر بن موسی بن وجیه قرار دارد که ضعیف است و لذا اصل روایت را هیثمی ردّ کرده است.(1) و در سند روایت منسوب به ابن عباس، عمّار مولی بنی هاشم قرار دارد که بخاری در صدد تضعیف او برآمده است...(2) در روایت منسوب به امام علی علیه السلام نیز احمد بن کامل واقع شده که دارقطنی او را سهل انگار در نقل حدیث معرفی کرده است.(3)

ثانیاً: فخر رازی می گوید: «مورخان و محدّثان اتفاق نظر دارند که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله پس از نزول این آیه شریفه، بیش از 81 یا 82 روز عمر نکرده....»(4)

و از طرفی دیگر اهل سنّت معتقدند که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در روز دوازدهم ربیع الأوّل به دنیا آمده است(5) و اتفاقاً در روز دهم ربیع الأوّل نیز رحلت نموده اند. حال با کمی تأمّل پی می بریم که این مدت زمان تنها با مبدئیت هجدهم ذی حجّه سازگاری دارد نه روز عرفه؛ یعنی نهم ذی حجّه.

ثالثاً: ممکن است که این دو قول را بر فرض صحّت، این گونه با هم جمع کنیم که آیه دو بار بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است.

ص:271


1- 793. مجمع الزوائد، ج 7، ص 13.
2- 794. تهذیب التهذیب، ج 7، ص 404.
3- 795. لسان المیزان، ج 1، ص 249.
4- 796. تفسیر فخر رازی، ج 11، ص 139.
5- 797. الکامل، ج 2، ص 9 حوادث سال 11ه.ق؛ الامتاع، مقریزی، ص 548؛ البدایه والنهایه، ج 6، ص 365، حوادث سال 11 ه.ق؛ سیره حلبی، ج 3، ص 353.

رابعاً: ممکن است این دو قول را به این نحو جمع کنیم که آیه در روز نهم ذی حجّه بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده، ولی در روز هجدهم پیامبر صلی الله علیه وآله آن را تلاوت کرده است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله از جانب خداوند مأمور به ابلاغ به ولایت امیر المؤمنین علیه السلام در حجه الوداع بوده است.

خامساً: ممکن است که مقصود از اکمال دین در آن روز، کامل شدن کلّ اسلام با تبیین حجّ و ابلاغ ولایت امیر المؤمنین علیه السلام باشد؛ زیرا مطابق برخی از روایات جبرئیل بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد و از جانب خداوند به او فرمود: تو همه چیز را بیان کردی جز دو وظیفه را که باید عملی کنی، یکی حجّ و دیگر ولایت را...(1).

علامه طباطبایی رحمه الله می فرماید: «جایز است که بگوییم: خداوند سبحان قسمت بیشتر سوره را که در آن آیه «اکمال» و امر ولایت است در روز عرفه نازل کرده است، ولی پیامبر صلی الله علیه وآله ابلاغ و بیان ولایت را به روز غدیر خم در هجدهم ذی حجّه موکول کرد، گرچه آن را در روز عرفه هم تلاوت کرده بود. و این که در برخی از روایات آمده که نزول آیه در روز غدیر است، بعید به نظر نمی رسد که مراد تلاوت حضرت همراه با تبلیغ امر ولایت باشد که در آن روز انجام گرفته است. بنابر این توجیه، بین روایات تنافی وجود ندارد.(2)

3 - نزول آیه در روز غدیر خم

نظر شیعه امامی و بسیاری از علمای اهل سنّت آن است که آیه «اکمال» در روز هجدهم ذی حجّه، در سرزمین غدیر خم بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است، که به برخی از روایات «صحیح السند» اشاره می کنیم.

کلینی رحمه الله به سندش از امام باقرعلیه السلام در حدیثی نقل کرده که فرمود: «وکانت الفریضه تنزل بعد الفریضه الأولی، وکانت الولایه آخرالفرائض، فانزل اللَّه { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ

ص:272


1- 798. ر.ک: تفسیر صافی، ذیل آیه اکمال.
2- 799. المیزان، ج 6، ص 196 و 197.

وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی ...»؛(1) «فریضه به ترتیب یکی پس از دیگری نازل می شد و ولایت آخرین فریضه ها بود، سپس خداوند - عزّ وجلّ - این آیه را نازل فرمود: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ...} ....»

این نظریه با مضمون و محتوای آیه شریفه نیز سازگار است؛ زیرا:

اوّلاً: دشمنان اسلام پس از ناکامی در تمام توطئه ها، تنها به یک چیز دل بسته بودند و آن این که پیامبر صلی الله علیه وآله از دنیا برود و پس از ارتحال آن حضرت بتوانند به آرزوی خود برسند و ضربه نهایی را بر اسلام وارد سازند. اما وقتی دیدند که آن حضرت در روز هجدهم ذی حجّه سال دهم هجرت در بین عموم مردم شخصی بی نظیر را به جانشینی خود انتخاب کرد، آرزوهای خویش را بر باد رفته دیدند.

ثانیاً: با انتخاب امیرالمؤمنین علیه السلام به ولایت و امامت، نبوّت به سیر تکاملی خود ادامه داد و با آن، دین خود را تمام و کامل کرد.

ثالثاً: نعمت های خداوند با نصب امامت و رهبری پس از پیامبر صلی الله علیه وآله تکمیل شد.

رابعاً: بدون شک اسلام بدون امامت و رهبری پس از پیامبر صلی الله علیه وآله یک دین فراگیر و جهانی نخواهد شد.

استعمالات واژه «الیوم»

«یوم» در چهار معنا استعمال شده است:

1 - مدّت زمانی که از طلوع فجر آغاز و به غروب خورشید ختم می شود. بنابر این معنا «یوم» مترادف «نهار» است و به معنای روز در مقابل شب به کار می رود. مانند: { إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ یوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَیوْمَ لا یسْبِتُونَ لا تَأْتِیهِمْ ؛(2) «روز شنبه ماهی هایشان روی آب می آمدند، و روز غیر شنبه به سوی آنان نمی آمدند.»

ص:273


1- 800. اصول کافی، ج 1، ص 289.
2- 801. سوره اعراف، آیه 163.

و نیز می خوانیم: { فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ أَیامٍ أُخَر}؛(1) «هر کس از شما که در ماه رمضان بیمار یا در سفر باشد، پس روزهای دیگری را روزه بگیرد.»

2 - مجموع شبانه روز؛ چنان که برمجموع نمازهایی که در یک شبانه روز خوانده می شود، نمازهای یومیه می گویند.

3 - عصر، روزگار و برهه ای از زمان؛ مانند آیه: { تِلْکَ الْأَیامُ نُداوِلُها بَینَ النّاسِ ؛(2) «ما این روزهای ظفر و شکست را به نوبت میان مردم می گردانیم.»

حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید: «الدهر یومان: یوم لک ویوم علیک»؛(3) «زمانه دو روز است: یک روز به نفع تو است و یک روز به ضرر تو.»

4 - مرحله؛ چنان که درباره خلقت آسمان و زمین فرمود: { الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیامٍ ؛(4) «خدایی که آسمان و زمین را در شش مرحله خلق کرد.» و نیز فرمود: { خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یوْمَینِ ؛(5) «زمین را در دو مرحله خلق کرد.»

5 - قیامت؛ بیشترین استعمال واژه یوم در قرآن کریم مربوط به روز قیامت است. سرّ این که از قیامت به «یوم» تعبیر می شود آن است که مرحله دیگری از نظام هستی و مرحله پایانی آن است.

الف و لام در «الیوم» برای عهد است و اشاره به روز معین و مشخصّی دارد که نزد گوینده و شنونده معلوم است. بنابر این واژه «الیوم» به معنای امروز در مقابل دیروز و فردا قرار دارد.

حقّ آن است که آیه، به برهه ای از روزگار اشاره دارد که آغاز آن قطعه زمانی، روز نزول این آیه بوده است. از این رو اختصاصی به دوازده ساعت یا بیست و چهار ساعت ظرف نزول آیه ندارد.

ص:274


1- 802. سوره بقره، آیه 184.
2- 803. سوره آل عمران، آیه 140.
3- 804. نهج البلاغه، حکمت 396.
4- 805. سوره اعراف، آیه 54؛ سوره حدید، آیه 4.
5- 806. سوره فصّلت، آیه 9.

«الیوم» دوم در آیه که به منظور اهمّیت دادن به آن روز بزرگ تکرار شده است نیز به همین معناست.

طمع کافران

مراد از «کافران» در جمله { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ تنها مشرکان مکّه یا حجاز نیستند، بلکه به علت مطلق بودنش، شامل مشرکان، بت پرستان، یهودیان و مسیحیان و ... نیز می شود.

تلاش کافران به امید نفوذ در دین با انگیزه نابودی آن از برخی آیات قرآن کریم استفاده می شود. خدای سبحان اهداف کافران را در محورهای زیر تشریح کرده است:

1 - ابتدا تلاش می کردند تا چراغ دین را به طور کلّی خاموش کنند و این نهال نو پا را از ریشه بیرون آورند: { یرِیدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَیأْبَی اللَّهُ إِلّا أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ؛(1) «آنان اراده دائمی دارند که نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند. در حالی که خدا می خواهد نورش را تمام و کامل کند هر چند که کافران را خوش نیاید.»

2 - چون دیدند که موفّق به ریشه کن ساختن دین و خاموش کردن چراغ آن نشدند، تلاش کردند تا مسلمانان را از دین و آیینشان برگردانند: { لا یزالُونَ یقاتِلُونَکُمْ حَتّی یرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا}؛(2) «مشرکان، پیوسته با شما می جنگند، تا اگر بتوانند شما را از آیینتان برگردانند.»

این تلاش فرهنگی و نظامی اختصاص به مشرکان ندارد، بلکه اهل کتاب نیز در چنین تلاش و کوششی بودند: { وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ

ص:275


1- 807. سوره توبه، آیه 32.
2- 808. سوره بقره، آیه 217.

کُفّاراً حَسَداً}؛(1) «بسیاری از اهل کتاب دوست دارند شما را بعد از ایمان آوردنتان به کفر برگردانند.»

3 - بعد از بی ثمر ماندن کوشش هایشان در دو مرحله قبل، تلاش کردند تا با پیشنهادِ گرویدن به آیین یهود و نصاری، در حقیقت دین بدلی بسازند و حسّ دین گرایی آنان را این گونه اقناع کنند. از این رو به مردم عوام می گفتند: { لَنْ یدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری ؛(2) «کسی داخل بهشت نمی شود جز آن که یهودی یا نصرانی باشد.» یا آنجا که می فرماید: { کُونُوا هُوداً أَوْ نَصاری تَهْتَدُوا(3)} «یهودی یا نصرانی باشید تا هدایت شوید.»

سران کفر نیز در مقام توصیه به استقامت و پایداری می گفتند: برای حفظ خدایانتان و عبادت آن ها، صبر و استقامت به خرج دهید: { أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلی آلِهَتِکُمْ ؛(4) «بروید و بر خدایانتان استقامت و پایداری بورزید.»

4 - بعد از آن که همه نقشه های پیشین آنان بر باد رفت، به فکر دیگری افتاده و خود را به آن دل خوش کردند و آن این که محمّد صلی الله علیه وآله فرزند پسری ندارد تا جانشین او و ادامه دهنده راهش باشد. و نیز کسی را به طور علنی به جانشینی خود نصب نکرده است، لذا نقشه ها را برای بعد از وفات رسول اکرم صلی الله علیه وآله ریختند و به آن دل خوش کرده بودند که در روز غدیر خم رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله حضرت علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی کرده و در میان جماعت بسیاری بر این سمت نصب نمود. این جا بود که کافران و منافقان از این نقشه خود نیز مأیوس شدند، و لذا خداوند متعال این آیه را نازل کرد: { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}؛(5) «امروز کافران از

ص:276


1- 809. سوره بقره، آیه 109.
2- 810. سوره بقره، آیه 111.
3- 811. سوره بقره، آیه 135.
4- 812. سوره ص، آیه 6.
5- 813. سوره مائده، آیه 3.

[زوال آیین شما مأیوس شدند، بنابر این از آن ها نترسید، و از [مخالفت من بترسید! امروز، دین شما را کامل کردم، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم، و اسلام را به عنوان آیین [جاویدان شما پذیرفتم.»

مقصود از اکمال دین

در این که مقصود از «اکمال دین» در آیه مورد بحث چیست، سه نظریه مطرح شده است:

1 - منظور از «دین»، قوانین و احکام شرع است؛ یعنی در آن روز قوانین اسلام کامل شد، و پس از آن دیگر در اسلام خلأ قانونی وجود ندارد.

پاسخ: اگر مقصود از اکمال دین، اکمال تشریعی بود، باید بعد از نزول آیه حکمی بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل نمی گشت، با این که مطابق روایات بسیار آیه کلاله و آیه ربا و برخی دیگر از احکام بعد از آن روز بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد.

طبری از براء بن عازب نقل می کند که آخرین آیه ای که بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد آیه: { یسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یفْتِیکُمْ فِی الْکَلالَهِ(1)} است.

ابو حیان اندلسی می گوید: «بعد از این آیه - آیه اکمال - آیات بسیاری؛ از قبیل آیات ربا و آیات کلاله و دیگر آیات بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد.»

2 - برخی معتقدند که منظور از دین در آیه «اکمال»، حجّ است؛ یعنی در آن روز خاص و با شکوه، خداوند حجّ شما را کامل کرد.

پاسخ: اوّلاً: حجّ جزء شریعت اسلامی است نه دین، و حمل دین بر شریعت که جزئی از آن، حجّ است خلاف ظاهر به نظر می رسد.

ثانیاً: این توجیه با ظاهر کلمه «الیوم» سازگاری ندارد؛ زیرا مقصود از «الیوم» ظرف زمان حاضر و همان زمان نزول و ابلاغ آیه می باشد. باید مشاهده کرد که در آن

ص:277


1- 814. سوره نساء، آیه 176.

روز چه اتفاقی افتاده که به سبب آن، دین کامل شده است. می دانیم که در آن روز جز ابلاغ ولایت امیر المؤمنین علیه السلام واقعه دیگری نبوده است.

3 - مقصود از «اکمال دین» کامل شدن ارکان آن به توسط ولایت و امامت امیر المؤمنین است؛ زیرا با ادامه نبوّت از کانال امامت است که دین به قله کمال خود خواهد رسید.

ویژگی های روز غدیر در آیه

مطابق آیه سوم از سوره مائده، شش ویژگی برای روز غدیر خم؛ یعنی هجدهم ذی حجّه که واقعه غدیر و نصب امامت حضرت امیر علیه السلام در آن روز اتفاق افتاده، وجود دارد:

1 - امید تمام دشمنان را که برای نابودی اسلام دندان طمع تیز کرده بودند، به یأس مبدّل کرد: { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا}.

2 - افزون بر تبدیل شدن امیدشان به یأس، آن چنان زمینه فعالیت آن ها را خنثی کرد که ترس مسلمانان را از آنان بی جهت دانست: { فَلا تَخْشَوْهُمْ .

3 - امکان داشت که مسلمانان با پشت پا زدن و نادیده گرفتن آن نعمت بزرگ، کفران نعمت کنند و زمینه غضب الهی و بازگشت سلطه کفّار را فراهم و امید تازه ای در آنان ایجاد کنند، از این رو برای پیشگیری از این مسأله فرمود: { وَاخْشَوْنِ .

4 - پیشرفتی کیفی (کمال) در دین الهی ایجاد کرد و مایه تکامل آن گردید: { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ .

5 - پیشرفتی کمّی (تمامیت) در نعمت مطلق الهی (ولایت) ایجاد کرد، و آن را به مراحل پایانی و اتمام رساند: { وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی .

6 - در مرحله ابلاغ نیز خدا راضی شد تا اسلامِ با ولایت، دین ابدی مردم گردد: { وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً}.

بنابر این، آن روز آغاز برهه ای جدید در تاریخ اسلام شد.

ص:278

کیفیت نزول آیه

برخی از علمای شیعه به اقتضای ظاهر روایات، احتمال داده اند که این بخش از آیه جدا از بقیه بخش ها نازل شده و هنگام جمع آوری قرآن در اینجا قرار داده شده است، در حالی که غالب یا همه مفسّران اهل سنّت می گویند: مجموع این آیه با هم نازل شده و قسمت های گوناگون آن، مضمون مشترک دارد. از این رو لازم است هر دو احتمال به طور جداگانه مورد بحث و گفتگو قرار گیرد:

1 - علمای شیعه می گویند: تعدّد یا وحدت آیات به تنهایی نمی تواند دلیل تعدد یا وحدت نزول باشد؛ یعنی همان گونه که دو آیه بودن، نشان تعدّد نزول نیست، یک آیه بودن نیز دلیل وحدت نزول تمام بخش های آن نمی تواند باشد. مثلاً در آیه تطهیر که در سوره احزاب آمده، نشان می دهد که این آیه، مستقل از قبل و بعد خودش است، چنان که مضمون و محتوای آن شهادت می دهد که مخاطبی غیر از مخاطب قبل و بعد از خود دارد. شأن نزولی که علمای اهل سنّت نیز نقل کرده اند نشان می دهد این فقره از آیه در واقعه ای خاص نازل شده است.

در آیه محلّ بحث نیز مطلب از همین قرار است؛ زیرا هنگام بیان حکم خون، مردار، گوشت خوک و ... می فرماید: { أَلْیوْمَ یئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ...}.

همان طور که می دانیم معلوم شدن حکم خون و امثال آن موجب یأس دشمن و تکمیل دین نمی شود. شاهدش آن است که این احکام، قبلاً در دو سوره مکّی - انعام، آیه 145 و نحل، آیه 115 - ونیز در آیه 173 از سوره بقره، که اولین سوره مدنی است، نازل شده بود ولی عنوان یأس کفار و تکمیل دین در آن ها مطرح نیست، در حالی که اگر نزول و ابلاغ این احکام دارای چنین خاصیتی باشد باید در آن سوره ها نیز { أَلْیوْمَ یئِسَ ذکر می شد.

بدین ترتیب { أَلْیوْمَ...} نمی تواند اشاره به روز نزول حکم خون، مردار، و ... باشد، بلکه باید اشاره به روزی باشد که در آن، حادثه مهمّ دیگری واقع شده است. از این جهت شیعه اعتقاد دارد آیه { أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ...} اشاره به روزی دارد که نبی اکرم صلی الله علیه وآله

ص:279

آیه «تبلیغ» را عملی نمود. آن جا که خداوند می فرماید: { یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ ؛(1) «ای پیامبر! آنچه که از سوی پروردگارت به تو نازل شد به مردم ابلاغ کن.» امری که اگر امتثال نمی شد زحمات بیست و سه ساله آن حضرت به هدر می رفت و رسالت الهی ابلاغ نمی گردید.

نتیجه این که یا باید بگوییم: این دو بخش، جدای از قبل و بعد خود نازل شده، لیکن هنگام جمع آوری قرآن به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یا به دستور کسانی که بعد از آن حضرت به جمع آوری قرآن پرداختند - طبق مبانی مختلف در تدوین قرآن - در این جا قرار گرفته است. یا این که بگوییم: این دو جمله همراه قبل و بعد خود نازل شده، لیکن به روز نزول آیه، از آن جهت که ظرف نزول برخی احکام فقهی است اشاره ندارد، بلکه جمله معترضه ای است که بین این جملات قرار گرفته است.

مؤید این مدّعا آن است که اگر این دو جمله را حذف کنیم بقیه آیه، تامّ و کامل خواهد بود و خللی در معنای آن وارد نمی شود. چنان که حذف آیه تطهیر خللی در معنای بقیه آیه ایجاد نمی کند، بلکه معنا روشن تر و ترجمه و تفسیر راحت تر خواهد شد.

2 - احتمال دیگر این که این جمله همراه بقیه قسمت های آیه نازل شده و جدای از آن ها نیست، چنان که مفسّران عامه بر این باورند.

با این احتمال نیز می توان گفت: «الیوم» اشاره به روز نزول احکام مذکور در آیه است؛ زیرا وحدت نزول، نقشی در این جهت ندارد. همان گونه که صدر آیه 29 سوره یوسف با خطاب به حضرت یوسف علیه السلام می فرماید: { یوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا}؛ «ای یوسف! از این حادثه صرف نظر کن.» و در ذیل آن خطاب به همسر عزیز مصر آمده است: { وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ ؛ «و تو ای زن! از گناه خویش استغفار کن.» با آن که مجموع این ها یک آیه بیشتر نیست و نامی از همسر عزیز مصر به میان نیامده است. کسی ادعا

ص:280


1- 815. سوره مائده، آیه 67.

نکرده که هر دو بخش آیه خطاب به یک نفر است. بنابر این، گرچه در محاورات و گفتگوهای عرفی، از وحدت سیاق به عنوان یک اصل و قاعده ای عقلایی نام می برند و بدان توجّه و عنایت دارند؛ لیکن نمی توان گفت: یک قاعده کلّی و عمومی است و همیشه می تواند دلیل یا مؤید باشد، به ویژه اگر قرینه داخلی یا خارجی بر خلاف آن وجود داشته باشد.

برخی می گویند: در ابتدای آیه سوم سوره مائده، سخن از گوشت های حرام است و در انتهای آن، سخن از اضطرار و ضرورت و حکم آن است و در وسط آن دو، آیه «اکمال» آمده است، اگر مقصود از آیه اکمال مسأله ولایت و امامت و جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله است چه تناسبی با صدر و ذیل آیه دارد؟

پاسخ: آیات قرآن به صورت یک کتاب کلاسیک تنظیم نشده است، بلکه به همان شکلی که نازل می گشت به دستور پیامبرصلی الله علیه وآله ثبت می شد. بنابر این ممکن است صدر آیه مورد بحث به خاطر سؤالاتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در مورد گوشت های حرام شده، قبل از واقعه غدیر نازل شده باشد، و بعد از مدّتی واقعه غدیر پیش آمده و آیه مورد بحث نازل گشته و نویسندگان وحی، آن را به دنبال حکم گوشت های حرام ثبت کرده اند. سپس مسأله اضطرار یا مصداقی از مصادیق آن رخ داده و حکم آن نازل شده و ذیل آیه را که حاوی حکم اضطرار است به دنبال قسمت وسط آیه ثبت کرده باشند. بنابر این، با توجه به نکته فوق، لازم نیست آیات تناسب خاصّی با هم داشته باشند.

ص:281

ص:282

آیه سأل سائل

آیه سأل سائل

یکی از آیاتی که درباره قصه غدیر خم نازل شده و دلالت حدیث غدیر بر امامت و ولایت و خلافت حضرت علی علیه السلام را تأیید می کند، آیه «سأل سائل» است. خداوند متعال می فرماید: { سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیسَ لَهُ دافِعٌ ؛(1) «تقاضاکننده ای تقاضای عذابی کرد که واقع شود. این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمی تواند آن را دفع کند.»

اصل قصّه چیست؟ و چگونه ارتباط با واقعه غدیر دارد؟ و چگونه دلالت حدیث امامت و ولایت را تأیید می کند؟ این ها سؤال هایی است که در این مبحث به آن می پردازیم.

اعتراف به نزول آیه در مورد قصه غدیر

اعتراف به نزول آیه در مورد قصه غدیر

برخی از علمای اهل سنّت این آیه را مربوط به قصه غدیر می دانند؛ از قبیل:

1 - ابو اسحاق ثعلبی

او می گوید: از سفیان بن عیینه درباره تفسیر قول خداوند - عزّ وجلّ - { سَأَلَ سائِلٌ }سؤال شد که در شأن چه کسی نازل شده است؟ او در جواب گفت: تو از من درباره مسأله ای سؤال کردی که کسی قبل از تو از من سؤال نکرده بود. حدیث کرد مرا پدرم از جعفر بن محمّد، از پدرانش: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله به سرزمین غدیر خم

ص:283


1- 816. سوره معارج، آیات 1و2.

رسیدند، مردم را ندا داده و همه را جمع کردند. آن گاه دست علی بن ابی طالب را گرفت و فرمود: هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست.

این خبر شایع شد و در همه کشورها و شهرها پیچید. از آن جمله خبر به حارث بن نعمان فهری رسید. او در حالی که بر شتر خود سوار بود وارد سرزمین ابطح شد و از شتر خود پایین آمده، شتر را خوابانید و پای او را بست. آن گاه به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد در حالی که در میان جمعی از اصحاب خود بود. عرض کرد: ای محمد! ما را از جانب خداوند امر کردی تا شهادت به وحدانیت خدا دهیم و این که تو رسول خدایی، ما هم قبول کردیم. و امر نمودی تا پنج نوبت نماز بخوانیم. آن را نیز از تو قبول کردیم. و ما را به زکات و روزه ماه رمضان و حج امر کردی آن ها را نیز قبول کردیم. به این راضی نشدی تا آن که بازوان پسر عمویت را بالا برده و او را بر ما برتری دادی و گفتی: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»؛ «هر کس که من مولای اویم این علی مولای اوست.» آیا این مطلبی بود که از جانب خود گفتی یا از جانب خدای - عزّ وجلّ -؟!

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: قسم به کسی که جز او خدایی نیست، همانا این مطلب از جانب خداوند بوده است.

در این هنگام حارث بن نعمان به پیامبر پشت کرده و به سوی راحله خود حرکت کرد در حالی که می گفت: بار خدایا! اگر آنچه محمد می گوید حقّ است بر من سنگی از آسمان ببار یا عذابی دردناک بر من بفرست. او به شتر خود نرسیده بود که خداوند بر او سنگی فرستاد که بر سر او خورده و از پشت او بیرون آمد و با این طریق به قتل رسید. در این هنگام بود که خداوند - عزّ وجلّ - این آیه را نازل کرد: { سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیسَ لَهُ دافِعٌ .(1)

ترجمه ابی اسحاق ثعلبی

ابن خلّکان می گوید: «ابو اسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم ثعلبی نیشابوری،

ص:284


1- 817. الکشف والبیان، ذیل آیه.

مفسّر مشهور که یکتای اهل زمان خود در علم تفسیر بود، تفسیری نوشته که با آن بر سایر مفسّران فایق آمده است. عبدالغافر بن اسماعیل فارسی در کتاب سیاق تاریخ نیشابور او را یاد کرده و بر او درود فرستاده و نیز او را صحیح النقل و مورد وثوق و اطمینان دانسته است....»(1)

صفدی نیز درباره او می گوید: «او حافظ، عالم، صاحب نظر در عربیت و موثّق است.»(2)

ترجمه سفیان بن عیینه

سفیان از مشاهیر مورد وثوق نزد اهل سنّت است. نووی درباره او می گوید: «سفیان بن عیینه... اعمش، ثوری، مسعر، ابن جریح، شعبه، همّام، وکیع، ابن مبارک، ابن مهدی، قطّان، حمّاد بن زید، قیس بن ربیع، حسن بن صالح، شافعی، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدینی، ابن معین، ابن راهویه، حمیدی و بسیاری که قابل شمارش نیستند، از او روایت نقل کرده اند. و ثوری از قطّان، و او از ابن عیینه روایت نقل کرده است. علما اتفاق بر امامت و جلالت و عظمت مرتبه او دارند.»(3)

ذهبی گوید: «امام ابو محمد سفیان بن عیینه هلالی شیخ حجاز.»

شافعی گفته: اگر نبود مالک و سفیان، علم حجاز از بین رفته بود... او ثابت قدم در حدیث بود.

بهز بن اسد گفته: همانند ابن عیینه را ندیدم... و احمد گفته من کسی را داناتر به سنن از او نیافتم.»(4)

یافعی می گوید: «علما در حقّ او گفته اند: او امام، عالم، ثابت و باورع بوده و اجماع بر صحت حدیث اوست....»(5)

ص:285


1- 818. وفیات الاعیان، ج 1، ص 61 و 62.
2- 819. الوافی بالوفیات، ج 8، ص 33.
3- 820. تهذیب الأسماء واللغات، ج 1، ص 224.
4- 821. العبر، حوادث سنه 197.
5- 822. مرآه الجنان، حوادث سنه 198.
2 - ابو عبید هروی (م 223)

هروی در تفسیرش به نام «غریب القرآن» در ذیل آیه { سَأَلَ سائِلٌ }می نویسد: «هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله در غدیر خم آنچه قرار بود ابلاغ کند به مردم رساند و آن مطلب در کشورها و شهرها پخش شد، جابر بن نضر بن حارث بن کلده عبدری آمد و عرض کرد: ای محمد! تو ما را از جانب خدا امر کردی که شهادت به وحدانیت خدا دهیم... تا آخر روایت.»

ابن خلکان در ترجمه هروی می نویسد: «او مردی ربّانی، و دارای فنون مختلف در علوم اسلامی بود، روایتش حسن و صحیح النقل بود. و کسی را نمی شناسم که در امر دین او طعنی وارد کرده باشد.»(1)

3 - شیخ الاسلام حمّوئی

او در باب پانزدهم از کتاب «فرائد السمطین» از شیخ عمادالدین عبدالحافظ بن بدران، از قاضی جمال الدین عبدالقاسم بن عبدالصمد انصاری، از عبدالجبار بن محمد خوارزمی بیهقی، از ابی الحسن علی بن احمد واحدی نقل کرده که گفت: من از شیخ مان استاد ابی اسحاق ثعلبی در تفسیرش قرائت کردم که از سفیان بن عیینه درباره این آیه { سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ سؤال شد که در شأن چه کسی نازل شده است؟ او این حدیث را (که قبلاً ذکر کردیم) نقل نمود... .(2)

حموئی همان ابراهیم بن محمد بن مؤید بن حمویه صدرالدین ابو المجامع شافعی است که از شیوخ ذهبی بوده و در سال 722 وفات یافته است. علماء اهل سنّت او را امام در علوم حدیث و فقه معرفی کرده اند.(3)

تألیف کتاب او «فرائد السمطین» در سال 716 به پایان رسیده است.

ص:286


1- 823. وفیات الاعیان، ج 4، ص 60، رقم 534.
2- 824. فرائد السمطین، ج 1، ص 82، ح 63.
3- 825. تذکره الحفاظ، ج 4، ص 1505؛ معجم شیوخ الذهبی، ص 125، رقم 156.

بغدادی می گوید: «جوینی از کتابش (فرائد السمطین) درسال 716 فارغ شد.»(1) کتاب او از بهترین کتاب هایی است که اهل سنّت در نقل فضایل و مناقب اهل بیت علیهم السلام به رشته تحریر درآورده اند.

4 - حاکم حسکانی

حاکم حسکانی حنفی این روایت را با سندهای بسیار از برخی از امامان اهل بیت علیهم السلام و تعدادی از صحابه نقل کرده است. اینک ما یک روایت از آن ها را نقل می کنیم: او از ابوبکر محمد بن محمد بغدادی، از ابو محمد عبداللَّه بن احمد بن جعفر شیبانی، از عبدالرحمن بن حسن اسدی، از ابراهیم بن حسین کسائی، از فضل بن دکین، از سفیان بن سعید، از منصور، از ربعی، از حذیفه بن یمان نقل کرده که گفت: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره علی علیه السلام فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»؛ نعمان بن منذر فهری ایستاد و گفت:... آن گاه تا آخر قصه را نقل می کند.(2)

- ابوبکر محمد بن محمد بغدادی؛ حافظ عبدالغافر نیشابوری در ترجمه او می گوید: «او فقیه، فاضل، دین دار... بود.»(3)

- عبداللَّه بن احمد بن جعفر شیبانی نیشابوری؛ خطیب بغدادی در ترجمه او می گوید: «وی اموال بسیاری داشت، همه آن ها را در راه علم و اهل علم و حج و جهاد و اعمال نیک به کار گرفت، واز تمام علمای هم عصرش بیشتر حدیث شنید... او مورد وثوق است....»(4)

- عبدالرحمن بن حسن اسدی؛ خطیب بغدادی او را در ترجمه اش تمجید کرده است.(5) گرچه برخی از معاصرینش او را تضعیف کرده اند، ولی بنا بر رأی ذهبی و ابن حجر، تضعیف معاصر قابل توجه نیست.(6)

ص:287


1- 826. ایضاح المکنون در ذیل کشف الظنون، ج 4، ص 182.
2- 827. شواهد التنزیل، ج 2، ص 381 - 385.
3- 828. السیاق فی تاریخ نیشابور، ص 37.
4- 829. تاریخ بغداد، ج 9، ص 391.
5- 830. تاریخ بغداد، ج 10، ص 292.
6- 831. لسان المیزان، ج 5، ص 234؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 111.

- ابراهیم بن حسین کسائی معروف به ابن دیزل؛ ذهبی درباره او می گوید: «امام حافظ، ثقه، عابد... حاکم او را ثقه مأمون معرفی کرده است....»(1)

فضل بن دکین؛ او از رجال صحاح ستّه به شمار می آید. ابن حجر می گوید: «او ثقه و ثبت بوده و از بزرگان شیوخ بخاری به حساب می آید.»(2)

سفیان بن سعید؛ او که معروف به ثوری است، شعبه و سفیان بن عیینه و ابو عاصم نبیل و یحیی بن معین و بسیاری از علما او را امیرالمؤمنین در حدیث معرفی کرده اند. سفیان بن عیینه می گوید: اصحاب حدیث سه نفرند: ابن عباس در زمانش، شعبی در زمانش، ثوری در زمانش. عباس دوری می گوید: مشاهده کردم که یحیی بن معین هیچ کس را در فقه و حدیث و زهد و هر چیز، بر سفیان مقدم نمی داشت. او از رجال صحاح ستّه است.(3)

- منصور؛ همان منصور بن معتمر است که از رجال صحاح ستّه بوده و ابن حجر در شأن او گفته: «او ثقه و ثبت است و اهل تدلیس نبوده است.»(4)

- ربعی؛ همان ربعی بن خِراش است که از رجال صحاح ستّه به حساب می آید. ابن حجر او را ثقه و عابد معرفی کرده است.(5)

- حذیفه بن یمان؛ او از اصحاب جلیل القدر است.

راویان حدیث از اهل بیت علیهم السلام و اصحاب

این روایت را برخی از امامان اهل بیت علیهم السلام و نیز برخی از صحابه نقل کرده اند؛ از قبیل:

1 - امام امیر المؤمنین علیه السلام.

2 - امام محمد باقرعلیه السلام.

3 - امام جعفر صادق علیه السلام.

ص:288


1- 832. سیر اعلام النبلاء، ج 13، ص 184.
2- 833. تقریب التهذیب، ج 2 ص 110.
3- 834. تهذیب الکمال، ج 11، ص 164-169.
4- 835. تقریب التهذیب، ج 2، ص 177.
5- 836. تقریب التهذیب، ج 1، ص 243.

4 - عبداللَّه بن عباس.

5 - حذیفه بن یمان.

6 - سعد بن ابی وقاص.

7 - ابو هریره.

راویان حدیث از عامه

مضمون این حدیث را عده ای از علمای اهل سنّت در کتب خود نقل کرده اند؛ از قبیل:

1 - حافظ ابو عبید هروی {223}.(1)

2 - ابوبکر نقّاش موصلی بغدادی {351}.(2)

3 - ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری {427}.(3)

4 - حاکم حسکانی حنفی.(4)

5 - ابوبکر یحیی قرطبی {567}.(5)

6 - سبط بن جوزی حنفی {654}.(6)

7 - شیخ الاسلام حموئی.(7)

8 - شیخ محمد زرندی حنفی.(8)

9 - نورالدین ابن صبّاغ مالکی.(9)

10 - سید نورالدین سمهودی شافعی.(10)

ص:289


1- 837. تفسیر غریب القرآن، ذیل آیه.
2- 838. تفسیر شفاء الصدور، ذیل آیه.
3- 839. الکشف والبیان، ذیل آیه.
4- 840. شواهد التنزیل، ج 2، ص 383.
5- 841. الجامع لأحکام القرآن، ج 8، ص 278.
6- 842. تذکره الخواص، ص 30.
7- 843. فرائد السمطین، ج 1، ص 82، ح 63.
8- 844. نظم درر السمطین، ص 93.
9- 845. الفصول المهمه، ص 41.
10- 846. جواهر العقدین، ص 179.

11 - ابو السعود عمادی.(1)

12 - شمس الدین شربینی شافعی.(2)

13 - سید جمال الدین شیرازی.(3)

14 - شیخ زین الدین مناوی شافعی.(4)

15 - شیخ برهان الدین علی حلبی شافعی.(5)

16 - سید مؤمن شبلنجی شافعی.(6)

17 - شیخ احمد بن باکثیر مکی شافعی.(7)

18 - شیخ عبدالرحمن صفوری.(8)

19 - شمس الدین حنفی شافعی.(9)

20 - ابو عبداللَّه زرقانی مالکی.(10)

21 - قندوزی حنفی.(11)

22 - محمد بن یوسف گنجی.(12)

و دیگران.

دلالت حدیث

این روایت از جمله شواهد و قراینی است که دلالت بر معنای سرپرستی در حدیث غدیر دارد؛ زیرا اگر مقصود از مولا در حدیث غدیر محبّت و یا نصرت بود،

ص:290


1- 847. ارشاد العقل السلیم، ج 9، ص 29.
2- 848. السراج المنیر، ج 4، ص 380.
3- 849. الاربعین فی مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 40.
4- 850. شرح جامع الصغیر، ج 6، ص 218.
5- 851. السیره الحلبیه، ج 3، ص 274.
6- 852. نور الابصار، ص 159.
7- 853. وسیله المآل، ص 119.
8- 854. نزهه المجالس، ج 2، ص 209.
9- 855. شرح جامع الصغیر، ج 2، ص 378.
10- 856. شرح المواهب اللدنیه، ج 7، ص 13.
11- 857. ینابیع الموده، ص 274.
12- 858. کفایه الطالب.

چه ضرورتی داشت که حارث بن نعمان این گونه با رسول خدا صلی الله علیه وآله محاجّه کرده و در نهایت امر از خداوند تقاضای مرگ کند؟ به طور حتم او از حدیث غدیر معنای سرپرستی و امامت حضرت علی علیه السلام را فهمیده بود، لذا به جهت عنادی که با حضرت داشت تحمل نیاورده، حسد او باعث شد که چنین درخواستی از خداوند نماید.

پاسخ به شبهات

پاسخ به شبهات

برخی از متعصّبین از علمای اهل سنّت، درصدد توجیه یا تکذیب این حدیث برآمده اند. اینک به این شبهات پرداخته و هر یک را مورد نقد و بررسی قرار خواهیم داد:

1 - سوره معارج مکّی است!!

ابن تیمیه در یک سری از اشکالات خود بر این حدیث می گوید: «سوره معارج که این آیه در اول آن آمده است به اتفاق اهل علم مکّی است، در نتیجه نزول آن ده سال یا بیشتر قبل از واقعه غدیر بوده است.»(1)

پاسخ: اجماعی را که ابن تیمیه ادعا کرده متیقّن از آن نزول مجموع سوره در مکه است نه مجموع آیات آن؛ زیرا ممکن است که خصوص این آیه مدنی باشد.

اگر کسی اشکال کند قاعده در این که سوره ای مکّی یا مدنی است این است که اولین آیه آن در کجا نازل شده باشد، و چون افتتاح سوره با آیه مدنی است پس با مکّی بودن سوره سازگاری ندارد.

در جواب می گوییم: این ادعا خلاف واقع است زیرا چه بسیار مواردی که بر خلاف این مطلب آمده است:

الف) سوره عنکبوت؛ تمام آیات آن مکّی است به جز ده آیه از اول آن.(2)

ص:291


1- 859. منهاج السنه، ج 4، ص 31.
2- 860. جامع البیان، ج 20، ص 133؛ الجامع لأحکام القرآن، ج 13، ص 41.

ب) سوره کهف؛ تمام آیات آن مکّی است بجز هفت آیه ازاوّل آن که مدنی است.(1)

ج) سوره مطفّفین؛ تمام آیات آن مکی است به جز آیه اول آن.(2)

د) سوره لیل؛ تمام آیات آن مکّی است به جز آیه اول آن.(3)

ه) سوره مجادله؛ تمام آیات آن مدنی است به جز ده آیه از اول آن.(4)

و) سوره بلد؛ تمام آیات آن مدنی است به جز آیه اول آن.(5)

2 - خداوند با وجود پیامبر کسی را عذاب نخواهد کرد!!

ابن تیمیه نیز می گوید: «این آیه به سبب مطلبی است که مشرکان در مکه گفته اند، و بعد از آن هم عذابی به خاطر آن نازل نشد؛ زیرا خداوند متعال می فرماید: { وَما کانَ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ وَما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یسْتَغْفِرُونَ ؛(6)«ولی [ای پیامبر!] تا تو در میان آن ها هستی، خداوند آن ها را مجازات نخواهد کرد. و [نیز] تا استغفار می کنند، خدا عذابشان نمی کند.»(7)

پاسخ: اوّلاً: منافاتی ندارد که عذاب خداوند در مکه بر مشرکان وارد نشده باشد ولی در این مکان بر حارث نازل گشته باشد.

ثانیاً: از برخی روایات استفاده می شود که در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله برخی از اشخاص مورد عذاب قرار گرفتند.

الف) مسلم در صحیح خود به سندش از ابن مسعود نقل می کند که قریش نافرمانی رسول خدا نمود و از قبول اسلام سرباز زد، پیامبر صلی الله علیه وآله در حقّ آن ها نفرین کرد و به خداوند عرض کرد: «بار خدایا! همانند هفت سال یوسف بر آنان قحطی بفرست. در این هنگام بود که خشک سالی شبه جزیره حجاز را فرا گرفت و کار به جایی رسید

ص:292


1- 861. الجامع لأحکام القرآن، ج 10، ص 235؛ الاتقان، ج 1، ص 41.
2- 862. جامع البیان، ج 30، ص 91.
3- 863. الاتقان، ج 1، ص 47.
4- 864. ارشاد العقل السلیم، ج 8، ص 215.
5- 865. الاتقان، ج 1، ص 47.
6- 866. سوره انفال، آیه 33.
7- 867. منهاج السنه.

که مردار می خوردند. و از شدت گرسنگی و عطش، آسمان را همانند دود مشاهده می کردند... .(1)

ب) ابن عبدالبر نقل می کند: پیامبر صلی الله علیه وآله هر گاه راه می رفت به طرف راست و چپ مایل می شد. حکم بن عاص آن حرکت را به جهت استهزای حضرت انجام می داد. پیامبرصلی الله علیه وآله روزی او را دید که چنین کاری را انجام می دهد، حضرت او را نفرین کرد که خدا کند که چنین شوی. از همان روز به حالتی مبتلا شد که هنگام راه رفتن بدنش می لرزید.(2)

ج) بیهقی به سند خود از اسامه بن زید نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله کسی را به محلّی فرستاد، او بر رسول خدا صلی الله علیه وآله دروغ بست. حضرت او را نفرین کرد. او را مشاهده کردند که از دنیا رفته و شکمش پاره شده است. و هنگام دفن هر چه کردند او را خاک کنند، زمین او را قبول نکرد.(3)

از این قضایا و قصه های دیگر استفاده می شود که مقصود از عذابی که با وجود پیامبر صلی الله علیه وآله بلکه پیامبران از مردم برداشته می شود، عذاب عمومی است نه عذاب خصوصی و مربوط به یک یا دو فرد، و این مطلب موافق با مقتضای حکمت است؛ زیرا گاهی ضرورت چنین اقتضایی را دارد.

3 - اگر چنین بود باید معجزه می شد!!

ابن تیمیه می گوید: «اگر این واقعه صحیح بود، باید همانند قصه اصحاب فیل به عنوان معجزه ای در بین همه مردم پخش می شد و همه آن را می دانستند در حالی که چنین نیست.»(4)

پاسخ: اوّلاً: قیاس ابن تیمیه؛ یعنی قیاس یک قضیه و واقعه فردی را به قصه

ص:293


1- 868. صحیح مسلم، ج 5، ص 342، ح 39؛ صحیح بخاری، ج 4، ص 1730، ح 4416.
2- 869. الاستیعاب، قسم اول، ص 359.
3- 870. الخصائص الکبری، ج 2، ص 130.
4- 871. منهاج السنه.

اصحاب فیل، قیاس مع الفارق است؛ زیرا در مورد قصه اصحاب فیل، حادثه ای عظیم و همگانی اتفاق افتاد و لذا خبر آن سریع بین مردم پخش شد، بر خلاف قصه حارث بن نعمان که قضیه ای فردی و در محدوده ای خاص بوده است.

ثانیاً: از آنجا که این قصّه از فضایل حضرت امیر علیه السلام به حساب می آید، لذا سعی مکتب خلفا در طول تاریخ در مخفی داشتن آن بوده است.

4 - مسلمان عذاب دنیوی نمی شود!!

ابن تیمیه می گوید: «از ظاهر کلمات حارث استفاده می شود که او مسلمان بوده و به مبادی پنجگانه اسلامی اعتراف داشته است. و معلوم است که در دنیا خصوصاً در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله کسی که مسلمان است عذاب نمی شود.»(1)

پاسخ: از حدیث مذکور همان گونه که اسلام حارث استفاده می شود، ارتداد او هم از آن حرفی که در آخر کلامش زده، استفاده می شود و در حقیقت مشرک است. و لذا او استحقاق چنین عذابی را داشته است.

ص:294


1- 872. منهاج السنه.

آیه خیر البریه

آیه خیر البریه

یکی از آیاتی که به یک معنا مربوط به امامت و ولایت امیر المؤمنین علیه السلام است و با ظرافتی خاص، دلالت بر ولایت و امامت آن حضرت دارد، آیه «خیر البریه» است. خداوند متعال در سوره بینه می فرماید: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ...}؛(1) «همانا کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات [خدا هستند....»

چگونگی استدلال به این آیه بر امامت و ولایت امیر المؤمنین علیه السلام دقیق و ظریف است و لذا احتیاج به شرح و بسط دارد. اینک به توضیح آیه می پردازیم.

تفسیر آیه

خداوند متعال در آیه ششم از سوره بینه می فرماید: { إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِƙҠأَهْلِ الْکِتابِ وَالْمُشْرِکِینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیهِ}؛ «همانا کافران از اهل کتاب و مشرکان در آتش دوزخند، جاودانه در آن می مانند، آن ها بدترین مخلوقاتند.»

پس از این که خداوند در آیه فوق بدترین مخلوقات را معرّفی می کند، در آیه بعد به معرّفی بهترین مخلوقات پرداخته، می فرماید: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ}؛ «کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات خدا هستند.»

ص:295


1- 873. ]. سوره بینه، آیه 7.

در این آیه برای بهترین مخلوقات خدا دو صفت ذکر شده است:

1 - ایمان به خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله و روز قیامت.

2 - عمل صالح؛ که معنای وسیعی دارد، ساده ترین آن طبق آنچه در روایات آمده برداشتن موانع از سر راه مسلمانان است.

قرآن پس از معرفی «خیر البریه» و تبیین صفات و ویژگی های آنان، به بیان اجر و پاداش آنان می پردازد و می فرماید: { جَزآؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِی رَبَّهُ ؛(1) «پاداش آن ها نزد پروردگارشان باغ های بهشت جاویدان است، که نهرها از زیر درختانشان جاری است، همیشه در آن می مانند، [هم خدا از آن ها خشنود است و [هم آن ها از خدا خشنودند و این [مقام والا] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.»

بررسی مصداق آیه

از امتیازات دین الهی این است که با وجودی که تبیین کننده راه سعادت و کمال است و آن را در سطح کلّی خوب توصیف و تبیین می کند ولی به این اکتفا نکرده، الگوی کاملی نیز به جامعه معرفی می کند تا با پیروی از او که مجسّم آن دستورات هدایت است، بهتر به کمال خود برسد. در قرآن کریم مشاهده می کنیم که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله الگو برای صحابه و به طور کلّی برای مسلمان معرفی شده است. خداوند متعال می فرماید: { لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ}؛(2) «مسلّماً برای شما در [زندگی رسول خدا الگوی نیکویی است.»

امّا این را می دانیم که در هر زمان احتیاج به یک الگوی کامل داریم؛ زیرا هر زمان مقتضیات خاص خود را دارد، و لذا باید کسانی باشند که از عصمت برخوردار بوده و در مواقف مختلف، الگوهای صحیحی برای مردمی باشند که درصدد رسیدن به حقّ و حقیقتند.

ص:296


1- 874. سوره بینه، آیه 8.
2- 875. سوره احزاب، آیه 21.

با ذکر این مقدمه، می خواهیم این مطلب را مورد بررسی قرار دهیم که آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای بعد از خودش کسی را به عنوان الگوی جامعه معرفی کرده است که مصداق بارز آیه مورد بحث بوده باشد تا مردم با اقتدای به او در حقیقت ادامه دهنده راه اصیل و خطّ پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و به جزایی که خداوند در این سوره معین کرده برسند، یا خیر؟

با مراجعه به روایات فریقین در ذیل آیه شریفه مورد بحث و روایات دیگر پی می بریم که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مصداق بارز و اتمّ و اکمل خیر البریه که مؤمن واقعی و عمل کننده به اعمال صالح است را در زمان خود معرفی کرده و او کسی جز علی بن ابی طالب علیه السلام و هر کسی که همانند اوست، نبوده است.

نقل روایات

همان گونه که اشاره شد، روایات زیادی در ذیل آیه مورد بحث وارد شده که «خیر البریه» را بر امام علی علیه السلام تطبیق کرده است، اینک به برخی از روایات اهل سنّت اشاره می کنیم:

1 - ابن حجر و دیگران از ابن عباس نقل کرده اند: هنگامی که آیه { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ...} نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه وآله خطاب به علی علیه السلام فرمود: «مقصود از آن تو و شیعیان تو است....»(1)

2 - حاکم حسکانی نیز از ابن عباس نقل کرده که این آیه { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ...} در شأن علی و اهل بیت علیهم السلام نازل شد.(2)

3 - وی هم چنین به سندش از امام علی علیه السلام نقل کرده که فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله در حالی که من او را به سینه چسبانده بودم از دنیا رحلت نمود، حضرت فرمود: ای علی! آیا قول خداوند تعالی: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ} را

ص:297


1- 876. صواعق المحرقه، ص 96؛ ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام، ابی نعیم، ص 237.
2- 877. شواهد التنزیل، ج 2، ص 495.

نشنیده ای؟ آن ها شیعیان تو هستند. وعده گاه من و شما در کنار حوض (کوثر) است... .»(1)

4 - ابن مردویه از عایشه نقل کرده که گفت: به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم: چه کسی کریم ترین خلق بر خداوند است؟ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: آیا نخوانده ای این آیه را { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ...}؟(2)

5 - ابن عساکر به سندش از جابر بن عبداللَّه انصاری نقل می کند که فرمود: ما نزد پیامبرصلی الله علیه وآله بودیم که علی علیه السلام وارد شد. پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست، همانا این (علی) و پیروان و شیعیان او به طور حتم در روز قیامت به فوز خواهند رسید. در این هنگام بود که این آیه نازل شد: { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ}.

لذا هر گاه اصحاب پیامبر مشاهده می کردند که علی علیه السلام می آید می گفتند: خیر البریه آمد.(3)

6 - ابن مردویه از امام علی علیه السلام نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود: «آیا قول خدا را نشنیده ای { إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا...}؟ مقصود تو و شیعیان تو است....»(4)

7 - طبری در تفسیر خود به سندش از ابی الجارود از امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه { أُولئِکَ هُمْ خَیرُ الْبَرِیهِ} نقل کرده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «مقصود تو هستی ای علی و شیعیان تو.»(5)

روایات هم مضمون

روایات دیگری به همین مضمون در مصادر حدیثی اهل سنّت یافت می شود که به برخی از آن ها اشاره ای می کنیم:

ص:298


1- 878. شواهد التنزیل، ج 2، ص 459.
2- 879. درّ المنثور، ج 6، ص 589.
3- 880. درّ المنثور، ج 6، ص 589.
4- 881. درّ المنثور، ج 6، ص 589.
5- 882. جامع البیان، ج 30، ص 264.

1 - ابن حجر از امّ سلمه - رضی اللَّه عنها - نقل کرده: نوبت من بود که رسول خداصلی الله علیه وآله نزد من باشد، فاطمه علیها السلام به سراغ حضرت آمد و به دنبال او علی علیه السلام آمد. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: ای علی! تو و اصحاب تو در بهشت می باشید، تو و شیعیان تو در بهشت خواهید بود.(1)

2 - حاکم حسکانی در ذیل آیه { وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّهٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ(2)} از امام علی علیه السلام نقل کرده که مقصود از آن ها من و شیعیان من می باشند.(3)