آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام

مشخصات کتاب

سرشناسه : استرابادی، احمدبن حسن، قرن ق 10

عنوان قراردادی : [آثار احمدی فی احوال النبی صلی الله علیه و آله]

عنوان و نام پدیدآور : آثار احمدی (تاریخ زندگانی پیامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام)/ تالیف احمدبن تاج الدین استرابادی؛ به کوشش میرهاشم محدث؛ با همکاری دفتر نشر میراث مکتوب

مشخصات نشر : تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دفتر نشر میراث مکتوب نشر قبله، 1374.

مشخصات ظاهری : ص 595

فروست : ([میراث مکتوب؛ 7. علوم و معارف اسلامی]6)

(مرکز فرهنگی نشر قبله 17)

شابک : بها:16000ریال ؛ بها:16000ریال

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : ص. ع. لاتینی شده:Ahmad ebn -e Taj-al-din Estarabadi. Asar-e Ahmadi.

یادداشت : کتابنامه: ص. [591] - 595؛ همچنین به صورت زیرنویس

موضوع : محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق. -- سرگذشتنامه

موضوع : غزوات

موضوع : ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه

موضوع : نثر فارسی - قرن ق 10

شناسه افزوده : محدث، هاشم، - 1331

شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. دفتر نشر میراث مکتوب

رده بندی کنگره : BP22/7/الف 5آ2 1374

رده بندی دیویی : 297/93

شماره کتابشناسی ملی : م 75-5802

[سخن ناشر]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

ترقّی و تعالی هر جامعه ای زمانی مقدور است که پیشینه فرهنگ و تمدن خود را بشناسد و از علل پیشرفت یا رکود گذشته تاریخ خود آگاهی یابد. و این شناخت حاصل نمی شود مگر با مطالعه آثار گذشتگان، چنان که خود نوشته اند نه آن سان که بعدها تحریف و تغییر یافته است، و این در فرهنگ مکتوب هر جامعه ای که همواره دستخوش حوادث روزگار بوده امری اجتناب ناپذیر است. از این رو، برای نیل به این آگاهی و حراست از اصالت و هویت فرهنگی و ایستادگی در برابر فرهنگ بیگانه، معرفی و احیای میراث

مکتوب گذشته ضرور می نماید.

چه نقد و تصحیح علمی نگاشته های اندیشمندان فرهنگ ایران اسلامی، نخستین شرط رسیدن به این هدف است.

لیکن با وجود تمام تلاشها و کاوشهایی که تاکنون برای شناسایی و تدوین فهارس خطی و نیز تصحیح و احیای ذخائر علمی و گنجینه های مکتوب این مرز و بوم شده، این آثار همچنان بکر و دست نخورده و حتّی مهجور می نماید و آنچه شده در قیاس آنچه باید شود، اندک است و آن اندک نیز با دشواریهای بسیار روبروست؛ از دشواریهای راه تحقیق، گردآوری نسخ و هزینه های سنگین کار گرفته تا ناهمواریهای مربوط به تمهید مقدمات نشر و جذب آثار علمی و تخصصی و بازگشت مادی آن که شرط ادامه تلاش محقق و ناشر است.

از این رو، معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در راستای اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی ایران که در حقیقت، انقلابی است فرهنگی، دفتری به نام دفتر نشر میراث مکتوب تأسیس کرد، تا با حمایت از کوششهای محقّقان، مصحّحان، مراکز علمی و تحقیقاتی و پشتیبانی از ناشران فرهنگی، جذب استعدادها و کاراییها و نیز به قصد انتشار و عرضه منابع تحقیق و آثار گرانسنگ، جلوگیری از دوباره کاریها و چاپ انتقادی متون با اولویت آثار فارسی در زمینه های گوناگون، بتواند جریانی اصیل در راستای احیای فرهنگ مکتوب ایجاد کند و مجموعه ای غنی به جامعه فرهنگی ایران اسلامی تقدیم دارد.

دفتر نشر میراث مکتوب معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:5

فهرست مطالب

پیشگفتار ... 9

متن ... 25

آغاز کلام در آفریدن نور حضرت محمد (ص) ... 30

ذکر حالات آن حضرت از زمان ولادت ... 37

قصه حلیمه خاتون ... 43

ذکر حالات آن سرور

بعد از سه سالگی ... 47

ذکر حالات آن سرور بعد از فراغ از شیر خوردن ... 50

ذکر وقایع سال هفتم از ولادت آن حضرت ... 52

ذکر وقایع سال هشتم از ولادت آن حضرت ... 57

ذکر حالات آن حضرت از چهارده سالگی تا بیست و پنج سالگی ... 62

خواستگاری نمودن خدیجه خاتون ... 62

ذکر ولادت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع) ... 74

ذکر وقایع رسول الله (ص) از سی و پنج سالگی تا چهل سالگی ... 75

ذکر وقایع سال چهلم از ولادت مصطفی (ص) و مبعوث شدن ... 77

ذکر دعوت نمودن آن حضرت امت را ... 82

ذکر آزار یافتن آن حضرت از کفّار و اسلام آوردن حمزه و عمر ... 90

ذکر هجرت نمودن اصحاب به جانب حبشه ... 95

به شعب بردن ابو طالب، پیغمبر را ... 99

ذکر معراج آن حضرت ... 104

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:6

ذکر وفات ابو طالب و خدیجه کبری ... 110

هجرت نمودن سیّد ابرار از مکه به مدینه ... 116

ذکر فرار آن حضرت و خوابیدن حضرت امیر المؤمنین (ع) در جای ایشان ... 121

ذکر بیرون آمدن آن سرور از غار و رفتن به سوی مدینه ... 124

ذکر وقایع سال دوم هجرت و خواستگاری نمودن فاطمه زهرا ... 129

ذکر غارت کردن کاروان کفّار ... 133

ذکر قضایای سال دوم هجرت و جنگ بدر ... 135

ذکر بنی قینقاع ... 148

ذکر رفتن ابو سفیان به مدینه به قصد قتل پیغمبر ... 151

ذکر وقایع سال سوم هجرت و قضیه غطفان ... 152

ذکر لشکر فرستادن به عراق و غارت کاروان قریش ... 154

ذکر محمد بن مسلمه ... 155

وقایع احد ... 158

شهادت سید الشهداء حمزه به دست وحشی ... 172

توجه

ابو سفیان به جانب مدینه به حرب پیغمبر ... 177

حکایت زن طلحه و عبد الله و سفیان کبیر و شهادت عاصم ... 179

حیله انگیختن عبد الله به جهت خاطر پیغمبر (ص) ... 182

ذکر وقایع سال چهارم هجرت و بنی نضیر ... 184

ذکر تخلف ابو سفیان در بدر ... 190

وقایع سال پنجم هجرت و بنی مصطلق ... 193

غزوه خندق یا احزاب ... 197

ذکر بنی قریظه ... 220

وفات سعد معاذ ... 225

ذکر صلح مکه ... 229

در ذکر فرستادن ایلچیان به سلاطین و آنان را به اسلام خواندن ... 236

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:7

فرستادن عبد الله بن حذافه به کسری ... 241

توجه حاطب بن ابی بلتعه به سوی مقوقس ... 244

توجه شجاع بن وهب به جانب دمشق ... 245

رفتن سلیط بن عمرو به طرف هوذه بن علی ... 246

وقایع سال هفتم هجرت و کشته شدن حارث و مرحب ... 247

برگشتن خورشید به جهت حضرت علی (ع) ... 269

ذکر فتح فدک ... 270

رفتن پیغمبر (ص) به جانب مکه ... 273

وقایع سال هشتم ... 276

نزاع بنی بکر با بنی خزاعه ... 283

غزوه حنین ... 301

غزوه طایف ... 308

وقایع سال نهم هجری ... 313

رفتن امیر المؤمنین علی (ع) به قبیله بنی طی و ویرانی بتخانه آنجا ... 314

ذکر توجه به شام ... 316

مباهله اهل نجران ... 322

غزوه ذات السلاسل ... 328

قرائت سوره برائت ... 335

حجه الوداع ... 338

رحلت پیامبر اسلام (ص) ... 349

فرستادن لشکر به جانب روم ... 353

ذکر بی وفایی دنیای غدّار ... 383

خاتمه کتاب در ذکر خلافت اصحاب ... 385

وصیت فاطمه زهرا (س) ... 400

خلافت عمر بن خطاب ... 403

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:8

خلافت عثمان بن عفّان ... 407

خلافت امیر المؤمنین علی

بن ابی طالب (ع) ... 425

حرب امیر مؤمنان (ع) با معاویه ... 436

محاربه و دفع خوارج ... 443

ذکر اخبار حضرت علی بن ابی طالب (ع) از ولادت تا شهادت ... 466

حضرت امام حسن بن علی (ع) ... 484

حضرت امام حسین بن علی (ع) ... 489

حضرت امام علی بن الحسین زین العابدین (ع) ... 496

حضرت امام محمد باقر (ع) ... 503

حضرت امام جعفر محمد الصادق (ع) ... 510

حضرت امام موسی بن جعفر الکاظم (ع) ... 521

حضرت امام علی بن موسی الرضا (ع) ... 529

حضرت امام محمد بن علی التقی (ع) ... 536

حضرت امام علی بن محمد النقی (ع) ... 541

حضرت امام حسن بن علی العسکری (ع) ... 546

حضرت امام زمان (عج) ... 552

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:9

پیشگفتار

اشاره

بار خدایا مهیمنی و مدبّروز همه عیبی منزّهی و مبرّا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن با همه کروبیان عالم بالا آثار احمدی کتابی است در شرح احوال و غزوات پیامبر بزرگ اسلام (ص) و مولای متقیان حضرت علی بن ابی طالب (ع) و اندکی از کرامات و خوارق عادات ائمه اثنی عشر- علیهم السلام.

مؤلف این کتاب احمد بن تاج الدین حسن بن سیف الدین استرآبادی از علمای قرن دهم هجری است.

علامه فقید شیخ آقا بزرگ طهرانی راجع به آثار احمدی چنین مرقوم فرموده اند:

آثار احمدی فی احوال النّبی- صلّی اللّه علیه و آله- و غزواته و مختصر من احوال الائمه- علیهم السلام- للفاضل احمد بن تاج الدین حسن بن سیف الدین الأسترآبادی .... «1»

در دائره المعارف بزرگ اسلامی ذیل آثار احمدی چنین آمده:

آثار احمدی کتابی تاریخی و کلامی به زبان فارسی است نوشته احمد بن تاج الدین استرآبادی. برخی از پژوهشگران احتمال

داده اند که پدر وی سیدی علوی از فرزندزادگان موسی بن مبرقع بوده که در هرات می زیسته و سپس به بیرجند رفته است و در این شهر به دست اسماعیلیان به قتل رسیده و در روستای شاخن از توابع درخش به خاک سپرده شده است. اکنون در این روستا آرامگاهی به نام تاج الدین حسن وجود دارد.

______________________________

(1)- الذّریعه، ج 1، ص 6.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:10

آقابزرگ تهرانی احتمال داده است که وی برادر سلطان محمد بن تاج الدین نویسنده تحفه المجالس باشد و این احتمال از این رو تقویت می شود که که سلطان محمّد از آثار احمدی مکرر نقل قول می کند.

نویسنده عنوان کتاب را از نام خود گرفته است. وی در آغاز کتاب می گوید: از هنگام جوانی هرگاه که اتّفاق می افتاد و مطالعه ای در شرح حال سرور پیامبران می کردم، مطالبی از خوانده ها فراهم می آمد در این میان گروهی از دوستان از من خواستند تا کتابی در این باب فراهم آورم. از این رو این کتاب را که شامل روایتهای گوناگون و گفتارهای مختلف بود گرد آوردم و در این زمینه از کتاب روضه الاحباب [نوشته جمال الدین عطاء اللّه دشتکی شیرازی به سال 903 ق] سود بردم. برخی این کتاب را خلاصه روضه الاحباب انگاشته اند ولی اسماعیل آموزگار و علی شریعتی که این دو را به دقّت با هم سنجیده اند گفته اند: همان سان که نویسنده آثار احمدی در دیباچه کتاب یادآوری کرده روضه الاحباب دارای تفصیل بسیار است و مؤلف آثار احمدی به عنوان یک سند معتبر از آن بهره جسته ولی حتی یک عبارت کوتاه نیز عینا از آن در کتاب خویش نقل نکرده است. آنچه

میان این دو مشترک است فقط یک رباعی است.

آثار احمدی حاوی بخشی از تاریخ اسلام است که در آن زندگینامه پیامبر اسلام (ص) و جنگهای وی و در پایان اندکی از زندگینامه امامان دوازده گانه شیعیان یاد شده است. در این کتاب غیبت امام زمان (ع) با دو دلیل اثبات گشته و بیان شده است که برخی شهرهای مغرب زمین در اختیار اوست.

آثار احمدی بر خلاف آنچه برخی مانند خانبابا مشار گمان برده اند، تاکنون به چاپ نرسیده است. کهنترین نسخه خطی آن که برخی با احتمالی ضعیف آن را به خط مؤلف انگاشته اند مورخ سال 924 قمری است که در کتابخانه انجمن آسیائی بنگال است ...

هنگامی که مؤلف دست به کار نگارش کتاب شده پایگاهی بی طرفانه برگزیده و از برادران مسلمان خود به احترام یاد کرده و در سخن گفتن از رجال صدر اسلام همواره جمله «رضی الله عنه» را افزوده است ولی در نسخه های دیگر که در اوایل سده یازدهم قمری کتابت شده است نسخه نویسان، بی پروایی ویژه ای نشان داده اند

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:11

و این بر خلاف وصیّت مؤلف است که از فضلای زمان می خواهد اگر سهوی در اثر او ببینند آن را چنان اصلاح کنند که «در رابطه عناد و شایبه تعصب و فساد» از آن پدید نیاید «1».

دانشمندان بزرگوار، خلد آشیان سعید نفیسی در کتاب «تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی» (ص 245) و آقای احمد منزوی در «فهرست نسخه های خطی فارسی» (ج 6، ص 4403) و آقای محمود مدبّری در «فرهنگ کتابهای فارسی» (ج 1، بخش یک، ص 18) آثار احمدی را معرفی فرموده اند. مرحوم نفیسی تألیف این کتاب را

«در حدود سال 900» و آقای احمد منزوی «میان سالهای 900 تا 964» و آقای محمود مدبّری تألیف آن را «در دوره صفویه» مرقوم فرموده اند. در دائره المعارف تشیع نیز این اثر معرفی شده است.

اما درباره کتاب آثار احمدی مقاله بسیار ارزنده ای به قلم آقای اسماعیل آموزگار نوشته شده که بهترین معرّف این کتاب است و برای اطلاع خوانندگان محترم و نیز ذکر خیری از نویسنده دانشمند آن در اینجا می آوریم.

معرفی آثار احمدی به قلم اسماعیل آموزگار

کتابی است مشتمل بر آثار نبوی و محتوی بر تحقیقات اخبار مصطفوی و مجملی از احوال خلفای راشدین و معجزه هایی منسوب به ائمه اثنی عشر.

مؤلّف و مصنف آن احمد بن تاج الدین حسن [بن] سیف الدین استرآبادی ظاهرا طبع شعری داشته اما شعرش در مرتبه عالی نیست. در متن کتاب ابیات و اشعاری به مناسبت ساخته و جایگزین عبارت نموده و از شعرای دیگر تک بیت هایی به مناسبت نقل کرده. در هیچ یک از تذکره ها نامش دیده نشده و معلوم است شعر می ساخته ولی شاعری بنام نبوده.

______________________________

(1)- دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ص 102- 103، ذیل آثار احمدی.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:12

صاحب الذّریعه احتمال داده برادر سلطان محمد بن تاج الدین حسن صاحب تحفه المجالس باشد. اولین بار در کتابخانه شخصی مرحوم پدرم نسخه ای خطی از آثار احمدی را دیدم، به قطع 22* 14 هر صفحه 17 سطر در کاغذ زرد رنگ صیقلی نوشته، تذهیب ساده ای در حاشیه دارد که به مرور ایام کم رنگ شده. صفحه ای از دیباچه و چند سطر از آخر کتاب و سه صفحه در محل داستان خواستگاری محمد (ص) از خدیجه ساقط شده. کاتب مرتکب اشتباهی بزرگ شده که

موجب سرگردانی است و آن اینکه نام کتاب را به جای کلمه «احمدی»، «محمدی» ضبط کرده و نسخه کتاب «آثار محمدی» معرفی شده. این اشتباه منحصر به نسخه فوق است و در سایر نسخه ها همه جا «آثار احمدی» ضبط است.

در هیچ یک از فهرستها کتابی به نام «آثار احمدی» ثبت نشده و لذا برای کسانی که آشنایی با نسخه آثار احمدی نداشته باشند این تصور حاصل می شود که به نسخه ای منحصر بفرد دست یافته اند و حال آنکه خط تذهیب حاکی از آن است که نسخه به دست کاتب حرفه ای و حسب الفرموده از روی نسخه دیگر نوشته شده است.

نشریه کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به اعتبار دیباچه ای که مؤلف بر کتاب آثار احمدی نوشته آن را خلاصه روضه الاحباب تألیف جمال الدین عطاء الله دشتکی شیرازی معرفی کرده و در فهرست مشار نوشته شده که این کتاب در حاشیه تحفه المجالس به سال 1274 در دسترس است. و در آن کتاب فقط روایاتی درباره کرامات و معجزات از کتاب آثار احمدی نقل شده است و آنچه برای من مسلم است آنکه نسخه آثار احمدی تاکنون بچاپ نرسیده (است).

سایر نسخه ها

: 1- نسخه ای به قطع 27* 17 هر صفحه 21 سطر با جلد چرمی سرخ که تاریخ کتابت آن 964 قید شده و در تاریخ 27 ماه صفر سال 992 جمع کتابخانه عامره هند

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:13

شده و نسخه مزبور قبلا در تصرف و تملک دیگران بوده و دو جای پشت ورق اوّل کتاب نوشته شده: عرض شد فی سنه 974 پانزدهم جمادی الاول و در جای دیگر عبارت عرض شد دوم محرم الحرام 990 و به هر حال

این نسخه به شماره 351 ثبت کتابخانه انجمن آسیایی بنگال است. خط آن نازیبا و ناخوانا که به علت فرسودگی فوق العاده و موریانه زدگی به زحمت صفحات آن وصالی و صحافی شده و خواندن بعض صفحات با زحمت مقدور می شود. در پایان این نسخه نام کاتب نوشته شده «...

احمد الهاشمی» و به قراین محتمل است که خط مؤلف بوده باشد. آنچه مسلم است این نسخه به وسیله کاتب حرفه ای کتابت نشده و به باطله نویس بیشتر شباهت دارد تا به یک نسخه خطی منظم. در متن و حاشیه اصلاحاتی شبیه به خط متن به عمل آمده.

با توجه به این نکته که به اعتبار دیباچه کتاب مؤلف معترف است در سن کهولت به تألیف کتاب اقدام نموده، کتاب خود را لبّ لباب روضه الاحباب معرفی کرده و نسخه خطی روضه الاحباب که به خط مؤلف در 903 نوشته شده، در کتابخانه آستان قدس موجود است و فوت جمال الدین عطاء الله در 911 بوده، دور نیست که نسخه آثار احمدی که در 964 کتابت شده باطله نویس یا نسخه مکرر به خط مؤلف باشد.

آنچه برای اهل تحقیق ارزش دارد، آن است که این نسخه قدیمترین نسخه ای است که فهرست نویسان داخلی و خارجی سراغ کرده اند.

هرگاه با قراین ضعیف که در دست است علوی بودن احمد بن تاج الدین حسن مؤلف آثار احمدی به ثبوت برسد احتمال آنکه احمد الهاشمی کاتب نسخه سال 964 همان احمد بن تاج الدین حسن مؤلف آثار احمدی است، قویتر می شود.

هر چند قراین و شواهد ضعیف برای اهل تحقیق قابل اعتنا نیست ولی تا دلیل قاطع به دست نیاید قرینه ضعیف را نمی توان

نادیده گرفت.

قراین قابل ذکر آنکه می دانیم دربار امیر علی شیر نوایی در هرات کانون فضلا و نویسندگان و گویندگان زمان بوده اهل فضل و دانش در نزد امیر علی شیر قرب و منزلتی داشته اند. در احوال جمال الدین عطاء الله مؤلف روضه الاحباب نوشته شده که وی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:14

چندی در هرات می زیسته و در مدرسه سلطانیه هرات مجلس می گفته. مؤلف آثار احمدی به قرینه تجلیلی که در مقدمه کتاب خود از روضه الاحباب نموده پیش کسوتی مؤلف روضه را محترم شمرده باید درک محضر او را کرده باشد و سکونت او در هرات مسلم می شود.

دیگر آنکه در قریه شاخن چهار فرسنگی درخش از توابع بیرجند گوری هست که سنگ بزرگ و طویلی بر روی آن نهاده اند و بر آن سنگ آیاتی از قرآن با خط خوب حک شده بعض عبارات به علت ساییدگی خوانده نمی شود و نام تاج الدین حسن نیز بر آن سنگ نوشته است. به اعتقاد مردم آن سامان تاج الدین حسن از سادات جلیل القدر است و نسبت وی به موسی بن مبرقع می رسد و روایت مرگش که سینه به سینه نقل شده به این صورت است که وی از هرات به این دیار آمده و به دست یکی از افراد فرقه اسماعیلیه کشته شده و تاریخ نقرشده بر سنگ، قدمت آن را به چهار قرن قبل می رساند. با این قرائن اگر احمد بن تاج الدین حسن مؤلف آثار احمدی فرزند تاج الدین حسن مدفون در شاخن باشد، هاشمی نسب است و احتمال آنکه احمد هاشمی کاتب نسخه کتابت شده سال 964 مؤلف کتاب بوده، بیشتر می شود. به هر حال عیب کلی این نسخه آنست

که حدود سی صفحه آن ساقط شده [است].

2- نسخه ای دیگر از کتاب آثار احمدی در کتابخانه انجمن آسیایی بنگال موجود است، به خط نستعلیق تا حدّی خوش و زیبا به قطع 25* 19 هر صفحه 21 سطر که متعلق به کتابخانه مدرسه فورت ولیم بوده و مهر کتابخانه مزبور (کتاب کالج فورت ولیم) بر ورق اوّل نقش است و مهر لاتین انجمن آسیایی بنگال را نیز دارد. هر دو مهر در اوّل و آخر کتاب دیده می شود. با اینکه نسخه کامل است تاریخ کتابت آن معلوم نیست و نام کاتب نوشته نشده و روشن نیست که در چه تاریخی به تملک کتابخانه انجمن آسیایی یا کالج فورت ولیم در آمده. در صفحه آخر کتاب سه تاریخ تولد که به ترتیب 1077 و 1081 و 1082 ثبت شده، مربوط به روز تولد فرزندان مالک اوّلیه کتاب است که بنابر معمول زمان تاریخ تولد فرزندان خانواده را بر پشت کلام اللّه یا کتاب ارزنده

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:15

دیگری ثبت می نموده اند، قهری است که تاریخ کتابت این نسخه باید قبل از سنه 1077 بوده باشد.

از خصوصیات این نسخه آنکه متن کتاب با خط دو نفر خطاط به تناوب نوشته شده و به یاری یکدیگر کتاب را به پایان رسانیده اند. تفاوت خط در فصول مختلف به چشم می خورد. یک خط بسیار خوب و نستعلیق زیبا و دیگر نستعلیق تا حدی خوب و خوانا.

محتوی این نسخه با نسخه قدیمی که به سال 964 کتابت شده بسیار نزدیک به یکدیگر و اختلافات بسیار ناچیز و قابل اغماض است. بیشتر اختلاف در به کار بردن شکل افعال به چشم می خورد. از نظر تصحیح و مقابله

هرگاه نسخه کتابت شده 964 به عنوان قدیمترین نسخه اصل و متن قرار گیرد، نسخه فوق برای جبران آن مقدار صفحات که از کتابت 964 ساقط شده نسبت به سایر نسخ اصح و اصلح به نظر می رسد.

3 و 4- در گنجینه کتب خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران دو نسخه کتاب آثار احمدی موجود است که مشخصات آنها به ترتیب قدمت آنها ذکر می شود:

نسخه ای به سال 1077 به خط شهسوار بن شاه مراد بیک نوایی به قطع 21* 10 هر صفحه 19 سطر با خط نستعلیق خوانا روی کاغذ سفید بخارایی نوشته شده این نسخه متعلق به آقای سید محمد مشکاه استاد دانشگاه تهران بوده که با سایر کتب کتابخانه استاد به دانشگاه انتقال یافته و به شماره 184 ثبت گردیده.

نسخه دیگر که در سال 1236 نوشته شده و کاتب آن معلوم نیست، به قطع 15* 5/ 10 روی دو رنگ کاغذ آبی و کاغذ چرک ضخیم نوشته و این نسخه نیز به خط دو نفر است قسمت اوّل با خط شکسته نستعلیق تا حدی خوب و زیبا و قسمت دوم با خط نستعلیق که تا حدی بد خط است.

5- نسخه ای خطی از کتاب آثار احمدی که صفحه آخر آن ساقط و نیمی از ورق اوّل آن پاره شده به طوری که چند سطر از شعر مقدمه دیباچه آن از بین رفته کاتب و تاریخ کتابت آن معلوم نیست در کتابخانه شخصی آقای سید جلال الدین محدثی ارموی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:16

استاد دانشگاه تهران موجود است که برای مدتی کوتاه در اختیار این جانب قرار دادند.

از نظر مقابله بسیار مغتنم بود. این نسخه به قطع 2/ 21* 10

هر صفحه 19 سطر از نظر خط و کاغذ شباهت زیادی با نسخه شماره 184 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران دارد.

6- نسخه ای از کتاب آثار احمدی در کتابخانه دانشگاه رنینگتن آلمان موجود است و به شماره 300 کتب السنه شرقی ضبط شده قطع آن 26* 16 با خط شکسته نستعلیق خوانا و بسیار پرغلط و تاریخ کتابت ندارد. و شاید از نظر تحقیق کم ارزش ترین نسخه های موجود کتاب آثار احمدی باشد.

آقای احمد گلچین معانی که بصیرتی در شناخت نسخه های خطی دارند یادآوری نمودند که نسخه آثار احمدی با کتاب روضه الاحباب جمال الدین عطاء اللّه مقابله شود تا معلوم گردد مؤلف آثار احمدی تا چه حد تحت تأثیر روضه الاحباب بوده.

نسخه چاپی روضه الاحباب در دسترس نبوده نسخه های خطی کتاب مزبور در کتابخانه های مدرسه عالی سپهسالار (مدرسه عالی شهید مطهری) که مرحوم سپهسالار خریداری و وقف نموده و نسخه ای نفیس و اصیل به خط مؤلف جمال الدین عطاء اللّه که تاریخ ختم آن 903 در آخر جلد اول قید شده در کتابخانه آستان قدس موجود است و ظاهرا این کتاب را نادر شاه از هند آورده و بعد تقدیم کتابخانه آستان قدس شده است. این نسخه ها را با کمک آقای دکتر علی شریعتی ملاحظه و با دقت تمام با کتاب آثار احمدی مقایسه گردید، معلوم شد همانطور که صاحب آثار احمدی در دیباچه کتاب متعرض شده روضه الاحباب دارای تفصیل بسیار است و مؤلف آثار احمدی به عنوان یک سند معتبر از آن استفاده کرده و حتی یک عبارت کوتاه هم از آن کتاب در کتاب خود به عین نقل ننموده فقط یک رباعی عربی عینا نقل

شده و آنچه از نظم و نثر در آثار احمدی درج است، تألیف و تصنیف مؤلف آن است. به قول خودش بین الاجمال و التفصیل با استفاده از روضه الاحباب و سیره مولانا حسین خوارزمی و خواجه محمد پارسا از بزرگان اهل تصوف و جمال الدین خوارزمی کتابی مستقل در سیره رسول اکرم و کرامات ائمه اثنی عشر ساخته است.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:17

شرح حال کامل و حتی ناقص مؤلف آثار احمدی به دست نیامده آنچه از رشحات قلم و عبارات دیباچه بر می آید احمد بن تاج الدین حسن سیف الدین استرآبادی در روزگار امیر علی شیر نوائی در هرات می زیسته و در مدرسه و مسجد مجلس می گفته.

سیاق عبارات کتاب نشان می دهد سخن گویی زبر دست بوده و منبری گرم و گیرا داشته تا حدی که مورد توجه بزرگان سیاست و دانش زمان واقع شده و ارادتمندانی نیز داشته است. در دیباچه گفته «گاهگاهی حکایتی که مشتمل بر غرابتی بود در محفل افاضل و دانایان قواعد دین و ملل و مجلس فضلا و! خورده شناسان ضوابط علم و عمل معروض می داشت. مستمعان از استماع آن مبتهج و مسرور می بودند و به شرف ارتضا مقرون داشته تحسین و تعریف می فرمودند. در خلال این حال بعضی از دوستان و جمعی از محبان که اطاعت و فرمانبرداری ایشان واجب و لازم بود گاهی از روی التماس و استدعا درخواست می نمودند و گاهی از روی قدرت و استعلا امر می فرمودند که درین باب کتابی تألیف کن و رساله ای تصنیف گردان مشتمل بر معظمات آثار نبوی و محتوی بر تحقیقات اخبار مصطفوی تا دوستان را از خواندن و محبان را از دانستن آن حظی

وافر و نصیبی کامل به حصول موصول گردد.» و باز از عبارات دیباچه برمی آید که قدرت مالی و تمکن به آن اندازه نداشته که مرکب و کاغذ فراهم آورد، چنانکه گوید: «پس گاهی به واسطه عدم بضاعت و قلت استطاعت» مهم امر تألیف به تأخیر می افتاده و از طرفی دچار بلای عوام زدگی نیز بوده می نویسد:

«گاهی به سبب عدم رواج هنر و خلأ عرصه گیتی از وجود سخن پرور، شاهد مطلوب چهره مقصود نمی گشود و ازین سبب پای ملال در دامن اندوه و غم و بلا می کشیدم و جرعه ای از جام غصه و الم می چشیدم». و نیز بر می آید که شیعی مذهب و بی شک مکتب تصوف زمان در او اثر گذاشته هم از مرکز قدرت اهل تسنن بیم داشته و هم از طعنه قشریها در امان نبوده و در مقابل هر دو جانب تقیه را رعایت می کرده تا مسلمانان چهار یاری متعرض نباشند و متعصبین تکفیر نگویند و در این باره گفته: «یک چند تعرض زبونان و طعنه دونان مانع می شد و در دریای غم و اندوه غوطه می خوردم و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:18

گوهر مطلوب به دست نمی آوردم.» تا بالاخره به قول خودش «با وجود حال خراب و کشاکش دل و اضطراب» عزم جزم کرد تا از اصح روایات و لب لباب روضه الاحباب و خلاصه باقی کتب معتبره این کتاب را به وجود آورد و اثری از خویش باقی گذارد.

مطالعه این کتاب ناخودآگاه ما را به تحول فکری زمان و چگونگی رسمیت یافتن و قدرت گرفتن مکتب تشیع در قرن نهم و دهم آشنا می کند. خصوصا اگر نسخه های کتاب با یکدیگر مقابله شود ملاحظه قدرت یافتن مکتب

با شدت به چشم می خورد.

چه مؤلف در روزی که دست به کار تألیف کتاب شده خود را بی طرف انگاشته و تعصب به کار نبرده و به احترام برادران مسلمان خویش حدود بی طرفی را تا حدودی که مورد اعتراض واقع نشود رعایت کرده و همه جا نام خلفای اوّل و دوّم را به احترام یاد کرده و کلمه رضی اللّه عنه را به دنبال اسمشان افزوده ولی در نسخه های دیگر که اوایل قرن یازدهم کتابت شده قدرت حکومت صفوی به اوج کمال رسیده و- نسخه نویسان بی پروایی خاص در سبّ و لعن اوّل و دوّم از خود نشان داده اند و به این وصیت مؤلف که می گوید: «التماس از فضلای زمان و استدعا از علمای عالی شأن آنست که درین روایات که ایراد نموده شد به نظر رضا بینند و اگر سهوی یا خللی مشاهده نمایند به اصلاح به نوعی التفات فرمایند که رابطه عناد و شائبه تعصب و فساد نباشد» اعتنا نکرده اند و به پسند خاطر خویش اقدام کرده اند.

با توجه به این نکات بعد از نسخه کتابت شده در سال 964، نسخه خطی موجود در مشهد قدیمتر و اصیلتر به نظر می رسد، خاصه آنکه خصوصیات رسم الخط زمان را نیز دارا می باشد «1».

روش تصحیح

خوشبختانه نسخه های خطی آثار احمدی فراوان است و استاد کتابشناس معاصر-

______________________________

(1)- نامه آستان قدس، دوره هفتم، شماره دوم و سوم.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:19

یادگار عزیز علامه فقید شیخ آقا بزرگ طهرانی- آقا احمد منزوی بیست و شش نسخه خطی از این کتاب در فهرست نسخه های خطی فارسی معرفی فرموده اند اما من در هنگام تصحیح به سه نسخه از آنها دسترسی داشتم که عبارتند از:

1- نسخه خطی

2- آ متعلق به کتابخانه شخصی پدرم روانشاد استاد علّامه دکتر میر جلال الدین محدّث ارموی. این نسخه همان نسخه است که گویا مدتی کوتاه به طور امانت نزد آقای اسماعیل آموزگار بوده است، زیرا با مشخصاتی که ایشان مرقوم فرموده اند همگونی دارد. چون صفحه آخر این نسخه از بین رفته بنابراین نام کاتب و تاریخ کتابت ندارد. این نسخه 473 صفحه است. رمز این نسخه «الف» قرار دادم.

2- دوّمین نسخه خطی هم متعلّق به کتابخانه شخصی پدرم است به شماره 16- آ.

این نسخه بسیار خوش خط و کامل است. تعداد صفحات آن 420 و در هر صفحه 23 سطر دارد. تاریخ کتابت آن 1233 قمری و کاتب آن ابراهیم بن رجب علی یوسکانی است. رمز این نسخه را «ب» گذاشتم.

3- نسخه خطی شماره 1047 کتابخانه عمومی حضرت آیه اللّه العظمی نجفی مرعشی در قم. این نسخه در 250 برگ 19 سطری است. و آن را «ج» شناساندم.

هیچ کدام از سه نسخه را اصل قرار ندادم بلکه هر مطلبی که درست تر بود در متن قرار گرفت و ما بقی در پاورقی. مطالب این کتاب را با تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری، تاریخ پیامبر اسلام، تألیف دکتر محمّد ابراهیم آیتی، و سیرت رسول اللّه به تصحیح دکتر اصغر مهدوی مقابله کردم.

پس از اینکه دست نوشته آثار احمدی به تشویق و همّت دفتر نشر میراث مکتوب برای چاپ آماده شد، این دفتر آن را مورد بررسی و مطالعه قرار داده لذا با دقت، از نظر دوست عزیز و بزرگوارم جناب آقای محمّد سپهری گذشت و ایشان مرا بر اشتباهات و خطاهای بسیاری واقف گردانیدند. از ایشان صمیمانه تشکر می کنم. اگر

راهنماییهای محققانه ایشان نبود هیچ گاه این کتاب به این شایستگی چاپ نمی شد. اعراب گذاری آیات قرآنی و جملات عربی هم به لطف ایشان انجام گرفته است. همچنین از همکاری

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:20

جناب آقای دکتر محمّد رجبی، فرزند گرامی استاد علی دوانی تشکر می کنم.

در تصحیح این کتاب مساعدت و لطف دوستان ارجمندم آقایان حمید محدّث و ناصر پاکپرور شامل حالم بوده که از این عزیزان ممنونم.

در اینجا لازم می دانم یاد خیری از پدرم بکنم و آرزوی غفران ابدی برای ایشان بنمایم و سپاس فراوانم را به دانشمند بزرگوار جناب آقای دکتر محمود مرعشی فرزند برومند و فاضل آیت اللّه العظمی نجفی مرعشی تقدیم دارم که به محض اطلاع بر تصمیم بنده نسبت به چاپ این کتاب با سعه صدر خاص خود که نشانگر تربیت صحیح ایشان است، عکس نسخه خطی کتابخانه پدرشان را برای بنده فرستادند.

امیدوارم کتابداران بخش خطی سایر کتابخانه های عمومی ایران هم اقتدا به این سیره مرضیه کنند و در دادن عکس نسخه های خطی به محققین مساعدت فرمایند و بدانند که چاپ اینگونه آثار علمی و دینی باعث افتخار و آبروی ایران و اسلام خواهد شد.

رب اشرح لی صدری.

میر هاشم محدّث 30 خرداد 1374 ش تهران

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:21

() یک صفحه از نسخه خطی الف

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:22

() یک صفحه از نسخه خطی ب

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:23

() یک صفحه از نسخه خطی ج

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:25

[متن]

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ*

خدایا ز شکرت زبان کام یافت ز نام تو هر نامه ای نام یافت

دهان درج دُر از عطای تو شدزبان سرخ رو از ثنای تو شد

شود نعمت از شکر نعمت پدیدزبان شد در نعمتت را کلید

قلم بهر حمد

تو رفتار یافت زبان بهر شکر تو گفتار یافت صحیحترین حکایتی که مورخان پاکیزه بیان نیکو ادا، و شیرین روایتی که بلبلان خوش الحان دستان سرا در انجمن بلاغت و چمن فصاحت به قلم تحریر و لسان تقریر، مقرّر و مثبّت گردانیده اند، حمد ذات احدی است منزه از شبه و مثال و ثنای صفات صمدی است مبرّا از فنا «1» و زوال؛ قدیمی که صحایف تواریخ انبیاء به محمدت و ثنای او ارتباط یافته، واجب التعظیمی که فهرست قصص انبیاء و تذکره اولیاء به تذکیر «2» اسماء حسنای او انتظام پذیرفته. قطعه:

خداوند بخشنده دستگیرکریم عطابخش پوزش پذیر

عزیزی که هرکز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت الهی که را رسد که در بهار محمدت غواصی نموده در دانه در رشته تقریر و تحریر کشد و که تواند که در بیدای ثنایت فرس السبق در میدان بیان رانده از اقران سبقت گیرد؟ بیت:

______________________________

(1)- الف: فساد.

(2)- الف: تذکر.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:26 به کنهش در نیفتد هیچ عاقل کجا گردد محیط کنه او دل

نطق ابکم بمانده در صفتش فهم عاجز شده ز معرفتش

از مکان و زمان برون ذاتش محض جهل است نفی اثباتش و الطف صلات صلوات که مسبّحان پاکیزه سیر و اشرف تحف تحیّات که فصیح زبانان سخن گستر معرکه نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ «1» در رشته اداء و سلسله املاء کشند و مجلس انس را بدان مزیّن گردانند، ثنای صاحبقرانی [است] که از عرش تا فرش هر چه هست به طفیل هستی او موجود گشته، عالی شأنی که از سمک تا سماک هر آنچه به جلوه ظهور در آمده به سبب ذات حمیده صفات او صورت بود یافته. بیت:

آن

که «سدره» اوّلین میقات اوست عالم و آدم طفیل ذات اوست یعنی: عالی جاهی که خسروان کشور افلاک، غاشیه رفعت و جلالش را بر دوش جان می کشند و معالی دستگاهی که شهریاران عرصه خاک، غبار نعل براقش را توتیای دیده جهان بین خود می سازند، متوجّ به تاج ابتهاج وَ ما أَرْسَلْناکَ* «2»، مخاطب به خطاب لولاک لما خلقت الافلاک، سلطان بارگاه عزّت دَنا فَتَدَلَّی «3»، صاحب جاه قربت مکان فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی «4»، مقتدایی که خلایق را به نور هدایت از ظلمت ضلالت خلاص گردانید و پیشوایی که سرگشتگان بادیه کفر را از بیم دست انداز به مقام امن و امان رسانید، حبیب حضرت اله و جلیس خلوتخانه لی مع اللّه، بیت:

محمّد که کونینش آمد طفیل زمین و زمان راست نورش سهیل صلّی اللّه علیه و آله به عدد مطرات السحاب و قطرات البحار و به عدد نجوم ملک الدّوار و ما طلع الشّمس و القمر باللّیل و النّهار و بر آل پاکیزه مآل آن حضرت که به

______________________________

(1)- یوسف 12/ 3.

(2)- الانبیاء 21/ 107.

(3)- النجم 53/ 8.

(4)- النجم 53/ 9.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:27

خطاب مستطاب قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی «1» ممتازند و بر اصحاب محمدت انتساب آن خداوند ان که به تشریف شریف فَأَنْزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً «2» مفتخر و سرافرازند و سلّم تسلیما کثیرا کثیرا کثیرا.

بعد از اقامت مراسم حمد نامحدود و شرایط لوازم درود بر سیّد عاقبت محمود، چنین گوید بنده کمترین و خادم اهل صدق و یقین، المحتاج الی رحمه اللّه الهادی، فقیر حقیر احمد بن تاج الدین حسن «3» بن سیف الدین الأسترآبادی- احسن اللّه

تعالی أمر داریه و غفر والدیه- که بر رأی عقده گشای ارباب فضل و ادب و بر ضمیر مهر تنویر اصحاب جد و طلب پوشیده نماند که پروردگار حکیم و آفریدگار واجب التعظیم را در آفرینش انس و جان، غرض کلی و مقصود اصلی اظهار معرفت وجود کامل و افشای کمال به قوّت جلال و جمال شامل خود بود و موافق این مقال است و مصداق این حال آیه کریمه: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ «4». و چون این مطلب اعلی و این مقصد اقصی بی واسطه متعلّم دانا و بی وسیله و ارشاد مرشد راهنما میسّر و محصّل نیست بناء علی هذا، دل بی غل انبیاء را که راهنمایان اهل عالم و پیشوایان طوایف امم اند به کمال مرحمت و احسان و غایت عنایت و امتنان به انوار دقایق معارف و اصناف حقایق عوارف منور گردانید و از کدورات نفسی و تعلّقات انسی رهانید تا به انوار دلایل و براهین واضحات و اسرار حقایق معجزات ظاهرات، متحیّران بیابان جهالت و گمراهان بادیه ضلالت را به طریق معرفت و شناخت خالق علی الاطلاق رسانند و از ظلمت جهالت رهانیده به نور معرفت مالک بالاستحقاق راه نمایند. و چون حضرت الهی جناب رسالت پناهی را اشرف انبیاء و اکمل اصفیاء، خاتم النبیین و سید المرسلین گردانید متابعت او را وسیله وصول به منازل جنان و رهیدن از سلسله شداید نیران ساخته، موجب رفع درجات و مثمر نتایج سعادات گردانید؛ لاجرم بر امت محمدی و

______________________________

(1)- الشوری 42/ 23.

(2)- الفتح 48/ 18.

(3)- «حسن» راج ندارد.

(4)- الذاریات 51/ 56.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:28

پیروان ملت احمدی واجب شد و لازم گردید که در

طریق متابعت، قدم صدق از سر صفا بردارند و فرمانبرداری آن سرور را سرمایه سعادت دارین خود سازند و آن را از افضل طاعات و احسن قربات شمارند، و این بنده جانی عاصی از عالم جوانی تا به سر حد پیری بمثابه عاشقان جانباز و مانند مشتاقان نونیاز، خاطر فاتر متعلّق می داشت که حالات رسول مختار و اوضاع حبیب جبّار را از تواریخ سلف به روایات خلف تتبّع نماید و به نظر در آرد، بناء علی هذا کتب پیشین [را] که مشتمل بود بر سیر سیّد المرسلین مطالعه می نمود و بدان الفت تمام و استیناس لاکلام داشت و گاهگاهی حکایتی که مشتمل بر غرابتی بود در محفل افاضل و دانایان قواعد دین و ملل و مجلس فضایل خرده شناسان ضوابط علم و عمل معروض می داشت، مستمعان از استماع آن مبتهج و مسرور می بودند و به شرف ارتضا «1» مقرون داشته تحسین و تعریف می نمودند، و در خلال این حال بعضی از دوستان و جمعی از محبّان که اطاعت و فرمانبرداری ایشان واجب و لازم بود گاهی از روی التماس و استدعا درخواست می نمودند و گاهی از روی قدرت و استعلا امر می فرمودند که در این باب کتابی ترتیب کن و رساله ای تصنیف گردان مشتمل بر معظمات آثار نبوی و محتوی بر تحقیقات اخبار مصطفوی تا دوستان را از خواندن و محبّان را از دانستن، حظّ وافر و نصیب کامل به حصول موصول گردد. گاهی به واسطه عدم بضاعت و قلّت استطاعت و گاهی به سبب عدم رواج هنر و خلاء عرصه گیتی از وجود سخن پرور در حیّز تعویق می افتاد و شاهد مطلوب، چهره مقصود نمی گشاد. از

این سبب پای ملال در دامن اندوه و غم می کشیدم و جرعه ای از جام غصه و الم می چشیدم، یک چند کثرت کربت و ملال و عیال و انقلاب احوال واقع می گردید، و یک چند تعرض زبونان و طعنه دونان مانع می شد. زمانی در بیابان اندیشه و تفکر سرگشته می گشتم و راه به کعبه مقصود نمی بردم، و لحظه ای در دریای اندوه و غم غوطه می خوردم و گوهر مطلوب به دست نمی آوردم. ناگاه ندای غیب از کارخانه لا ریب به گوش هوش رسید که ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه، آن را محض عنایت الهی و

______________________________

(1)- الف: ارتقاح.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:29

لطف بی غایت پادشاهی دانستم و با وجود حال خراب و کشاکش دل و اضطراب، عزمم جزم شد که آنچه در این مدت در خزینه خیال سواد مانده بود به بیاض برد و مخدرات حریمه دل و پرده نشینان کاشانه خاطر فاتر را کسوت تقریر و خلعت تحریر پوشاند و به نظر انوار ارباب دین و اصحاب صدق و یقین در آورد. و چون کتب پیشین در سیر سید المرسلین مشتمل بود بر روایات مختلفه و اقاویل متنوعه خصوصا روضه الاحباب که الحق آن کتاب نزد اولی الالباب درجی است پر از درّ بی بها و بحری است پر از گوهر بی غایت، هویدا اما به غایت طویل الذیل بود به حدی که طبع فارسی از ربط مبادی قصد، و فهم سامع از حفظ مطلع حکایت تا به مقطع روایت عاجز می شد و موجب ملال و باعث کلال می گردید، بناء علی هذا ترک روایت مختلفه متنوعه نموده اصحّ روایات را بر آوردم و لبّ لباب روضه و خلاصه باقی کتب

معتبره که به نظر درآمده بود، جمع کرده بین الاجمال و التفصیل مرتب گردانیدم و این کتاب را آثار احمدی نام نهادم، امید که به نیت موافق و رجاء واثق آنچه بر زبان قلم گذرد صادق باشد. التماس از فضلای زمان و استدعا از علمای عالی شأن، آن که در این روایات که ایراد نمودم به نظر رضا ببینند و اگر سهوی یا خللی مشاهده نمایند به اصلاح آن به نوعی التفات فرمایند که رابطه عناد و شائبه تعصب و فساد نباشد و مؤلف این کتاب را به فاتحه و دعای خیر یاد آرند. و من اللّه الاعانه و التّوفیق و بیده ازمّه التّحقیق فارجع الی المقصود بعون الملک المعبود. «1»

______________________________

(1)- تا اینجا را نسخه الف ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:30

آغاز کلام در آفریدن نور حضرت محمّد علیه الصّلاه و السّلام

عندلیبان بوستان غرایب حکایات و نغمه سرایان شهرستان عجایب روایات، عنوان اخبار نبوی و مضمون آثار مصطفوی را بر این طریق مقیّد اوراق و منتشر «1» آفاق گردانیده اند که چون حضرت حق جلّ و علا خواست که ستر ظلمانی عدم را از وجود مخدّرات کاینات که در تحت حجب غیب محجوب بودند مرتفع گرداند و از کارخانه قدرت قضا و قدر، خلعت ایجاد بر قامت کاینات دوزاند، اوّل چیزی که از صانع ازلی و خالق لم یزلی به طریق ابداع، خلعت هستی پوشید و اوّل مخلوقات گردید، نور محمدی بود صلّی اللّه علیه و آله. مثنوی:

درین کو پیش از این خاموشی ئی بودز جام نیستی بیهوشی ئی بود

محیط لطف لاریبی «2» بجوشیدعیان گردید بروی موج تجرید «3»

پس آنگه زان کف دریای سرمدعیان شد پرتو نور محمّد از این جهت بود که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که اوّل

ما خلق اللّه تعالی نوری، و آن نور تسبیح و تهلیل حق می گفت در مدّت دو هزار سال «4»، چنانچه فرمود:

کنت نورا قبل ان یخلق اللّه السّماوات و الارض بالفی عام، یعنی: من بودم نور آفریده ملک غفور پیش از آن که بیافریند خدای تعالی آسمان را و زمین را به دو هزار سال و آن نور بعد از چند سال نفسها بر آورد. حق سبحانه و تعالی از انفاس متبرکه آن نور، عرش و کرسی و لوح و قلم و آسمان و زمین و ملائکه سماوات و ارضین را آفرید. و همچنین آفرید ارواح انبیاء و صدیقان و شهیدان و باقی بندگان از کافر و مسلمان را. بیت:

______________________________

(1)- ب: منقش.

(2)- الف: لاهوتی.

(3)- ج: عیان گردید موج بحر تجرید.

(4)- الف و ج: هزار سال.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:31 لا جرم اصلِ جمله عالم اوست سیّد کلِ نسلِ آدم اوست

محترم بود در جهانِ عدم نور او پیش از عالم و آدم و قلم به فرموده خداوند عالم بنوشت بر لوح محفوظ کلمه طیبه لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه علیّ ولی اللّه «1» را فنعم ما قیل، بیت «2»:

نورِ رخش شمعِ نبوت فروزآب ندیده گلِ آدم هنوز بعد از آن نوشت که هر چه از آسمان به زمین نازل گردد از برف و باران و رعد و برگ درختان و ریگ بیابان و روزی خلایق و سعادت و شقاوت ایشان و حدیث جفّ القلم بما هو کائن الی یوم القیامه، مخبر این معنی و مصدق این دعوی است. بعد از آن طبقات آسمان را از آفتاب و ماه و باقی ستارگان مزیّن گردانید و از میان ملائکه جبرئیل را

امین خود و ممتاز گردانید «3» و عزّت و تقرّب بارگاه عظمت خود بخشید. بیت:

به فرمانِ خداوند جهان سازشد از جنس ملک جبریل ممتاز و چون اراده صانع ازلی و مشیت خالق لم یزلی متعلق شد به آن که خود را شناسا گرداند و از هستی خود جمعی را دانا سازد، خطاب به ملأ اعلی و سکّان عالم بالا کرد و فرمود: من انا و من انتم؟ ملائکه ملکوت و ساکنان عالم جبروت عاجز گشتند و ندانستند که جواب ملک متعال از روی صواب چه گویند؟ بیت:

جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد پس به موجب فرموده کنت کنزا مخفیّا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق جبرئیل مأمور شد تا پاره ای خاک سفید ضعیف از روی زمین بردارد و به نزدیک بارگاه جلال احدیت بگذارد. جبرئیل به فرموده ربّ جلیل از آسمان به زمین آمد و اتفاقا مشتی

______________________________

(1)- «علی ولی الله» را الف و ج ندارد.

(2)- «و آسمان و زمین ... ما قیل، بیت» را ج ندارد.

(3)- الف: جبرئیل را به امینی خود ممتاز کرد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:32

خاک از موضعی که حالا قبر مقدس و تربت اقدس آن حضرت است، برداشت و با آن نور به فرموده ربّ جلیل و خداوند غفور مخلوط ساخت، بمثابه درّی بیضا گشت و او را در جویبار بهشت غوطه داد و رقم نبوت بر آن درّ بیضا نقش کرد. بیت:

گسترد در سرای نبوت بساط اوآدم هنوز رخت نیاورده از عدم کعب الاحبار که راوی عجایب آثار و غرایب اخبار سیّد مختار است، می گوید که چون حق سبحانه و تعالی آدم را بیافرید

و آن نور در پیشانی او به ودیعت نهاد پیشانی آدم به واسطه نور بهترین عالم درخشان و چون کوکب تابان نمایان بود و چون لعل بدخشان می نمود. آدم گفت: الهی! این چه نور است که از پیشانی من می تابد و حوالی و نواحی مرا منور گردانیده؟ خطاب از ربّ الارباب رسید که ای آدم! این نور بهترین فرزندان تست و او پیغمبر آخر الزمان خواهد بود و این آسمان معلّق و زمین مطبّق و آدم و آدمیان و عالم و عالمیان به طفیل وجود او موجود است و جبرئیل به فرموده ربّ جلیل از آدم عهد نامه ای گرفت به گواهی ملائکه تا محافظت آن نور کند و بی طهارت آن نور را نقل به ارحام طاهرات نکند و همچنین به هر یک از انبیاء که مستودع آن نور بودند از او، جبرئیل عهدنامه گرفت و به این دستور بطنا بعد بطن به نکاح صحیح از اصلاب طیّب به ارحام طاهره منتقل می شد تا به عبد المطلب رسید. و موافق این حال و مصدّق این مقال است به روایت ابی بکر از حدیث رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم که یا علیّ! انا و انت من نکاح لا من سفاح. و در آن زمان بهترین زنان به حسب و لقب و عفت و جمال و عصمت و کمال، فاطمه بنت خویلد بود، او را به نکاح خود در آورد و از او [صاحب] دو پسر شد: یکی عبد اللّه و یکی ابو طالب، و آن نور دو قسم شد: از صلب عبد المطلب نصفی به صلب ابو طالب و نصفی به صلب عبد اللّه،

از عبد اللّه حضرت محمّد رسول اللّه به وجود آمد و از ابو طالب علی ولی اللّه؛ آن یکی مظهر نبوت و این یکی مظهر ولایت؛ آن یکی سر دفتر انبیاء و این یکی سرور اولیاء. بیت:

دیباچه نبوت و ختم و لا یتنددر ابتدا محمّد و در انتها علی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:33

و حدیث رسول صلّی اللّه علیه و آله که یا علی! انا و انت من نور واحد، اشارت به این معنی است. بیت:

بودند یکی علی و احمددر دیده احولان دو آمد و این عبد اللّه چنان به جمال و کمال آراسته بود که زنان قریش از آتش محبت او می سوختند بلکه زنان بسیار بودند که از محبت فراقش به هزار ناله و آه جان به حضرت اله می سپردند و چون پاکیزه ترین زنان آن زمان آمنه بنت وهب بود، از روی حسن و ادب و از ممر عفت و نسب، عبد اللّه او را بخواست و سلسله مناکحه مربوطه ساخت و قواعد تزویج به جای آورد اما خبر حسن و جمال و شمایل و کمال عبد اللّه به اطراف و اکناف عالم رفته بود و منجمان و اخترشناسان آن زمان به مسامع عالمیان رسانیده بودند که نور محمّدی از عبد اللّه ظاهر است و آثار نجومی دلالت می کند که او پدر پیغمبر آخر الزمان است و انجیل عیسی (ع) دال است که در این سال متولد خواهد شد. و چون این اخبار به اطراف عالم منتشر شد فاطمه شامیه که دختر ملک شام بود و از علم کهانت و انجیل وقوف تمام داشت به طمع آن که تواند نور محمّدی را مستودع گردد- و

او بهترین زنان آن زمان بود از روی صباحت رخسار و حیثیت فصاحت گفتار- چون نور محمّدی از عبد اللّه ظاهر می شد، عاشقانه قدم از سر ساخته بلکه مشتاقانه سر از قدم نشناخته به آرزوی وصال و تمنّای جمال عبد اللّه متوجه مکه متبرّکه شد و چون به مکّه رسید به حوالی بیت اللّه نزول کرد و خیل و حشم و بارگاه فلک اشتباه و شامیانه های آفاق پیمای او زمین بطحا را بیاراستند. خبر حسن و جمال و مال و منال او در مکه شهرت تمام یافت و مردم به تماشا آمدند و از کثرت مال و منال و بسیاری جاه و جلال او متحیّر می شدند. روزی عبد اللّه از صیدگاه بازگشته و عرق بر گل رخسارش نشسته و از تاب آفتاب، سنبل مشکینش در تاب شده اتفاقا گذار او بر آن جانب افتاد و چون به نزدیک خیمه و خرگاه رسید فاطمه شامیه از آمدن او آگاه گردیده پای برهنه بیرون دوید، رخساری دید چون گل شکفته و عذاری مشاهده کرد تابنده تر از ماه دو

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:34

هفته، استقبال نمود و احترام به جای آورد و بر عبد اللّه سلام کرد و بعد از سلام گفت:

این چه دولتی است که مرا دست داده و این چه سعادتی است که رو به منزل من نهاده؟! و از خوش حالی مترنّم به این مقال گردید، بیت:

گذار فتاد به سر وقتِ کشتگان غمت هزار جانِ گرامی فدایِ هر قدمت پس التماس و استدعا نمود که لحظه ای فرود آئید و ساعتی در سایه خیمه بیاسائید تا شرایط خدمتکاری و لوازم جان سپاری به جای آریم. عبد اللّه چون آن حسن و

جمال و لطف و کمال مشاهده کرد به مقتضای انّ اللّه جمیل و یحبّ الجمال؛ به صحبت او رغبت فرمود. بیت:

خدای در دو جهان دوستدار صورت خوب است به رغم کج نظران بنده باش و کارِ خدای کن و ملتمس او را به اجابت مقرون داشته از مرکب فرود آمد و بر مسند لایق قرار گرفت.

خادمان فاطمه طعام ملوکانه حاضر کردند و شرایط ضیافت به جای آوردند و مهمانی به تقدیم رسانیدند و بعد از ایثارهای پادشاهانه و نوازشهای خسروانه فاطمه شامیه آه سرد از جگر پردرد برکشید و به جهت اظهار مقصود خود متغیر گردید. عبد اللّه پرسید که سبب آه و ناله و غصه چیست؟ فاطمه به زبان فصیح و کلام ملیح ما فی الضمیر خود به عرض رسانید. عبد اللّه نیز زبان اخلاص گشود و اظهار شوق و محبت نمود و مراسم لطف و اشتیاق و لوازم مودّت و وفای به جای آورده گفت: مرا در این شهر پدر و مادر هست و این امر خطیر و مهم عظیم بی مشورت پدر و بی اشارت مادر صورت اتمام نیابد. فاطمه رأی مصلحت آرای او را به صواب مقرون داشت و عبد اللّه از خرگاه بیرون آمده به خانه خود تشریف آورد اما از دیدار فاطمه آتش شهوتش مشتعل شده بود.

چون نظرش به آمنه خاتون افتاد رغبت تمام یافت، با وی صحبت داشت و نور محمّدی- صلّی اللّه علیه و آله- از پیشانی عبد اللّه منتقل شده در رحم آمنه خاتون قرار گرفت. بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:35 زده بر آسمان خورشید انورز برجی ساخت منزل برج دیگر و عبد اللّه در اوّل صباح پیش پدر آمد

و به حضور مادر، قصه فاطمه شامیه را معروض داشت. پدر و مادر استقبال نمودند و او را در زن کردن فاطمه «1» رخصت دادند.

پس عبد اللّه به اشتیاق تمام به نزدیک فاطمه آمد که مهم نکاح به اتمام رساند. همین که نظر فاطمه بر وی افتاد و نور محمّدی از جبین عبد اللّه مشاهده نکرد و کوکب مقصود از چهره او طالع ندید به فراست معلوم کرد که کار از دست و تیر از شست «2» رفته. فاطمه بعد از تمهید مقدمه ای چند گفت: ای عبد اللّه! من آرزوی آن نور داشتم که در جبین تو بود و تخم آن سرور در دل می کاشتم که در زمین دل تو بود و الّا پادشاهان عالی قدر و شهریاران گردون وقار، سائل آستان ما بودند و به صد هزار نعمت، خواستاری من می نمودند و سر بر هیچ کس فرو نیاوردم و از راه دور و دراز به صد منت و نیاز روی به سوی تو آوردم. پس فغان برداشت و فریاد و ناله برآورد و گریه و زاری و جزع و بی قراری آغاز کرد و گفت: آه! آه! که کوکب مقصود من به عقده وبال رسید و ماه مطلوب من از برج شرف انتقال یافت. آرزوی من آن بود که صدف نور محمّدی شوم و بدین وسیله به شرف خدمت احمدی مشرف گردم و به آه و ناله روی به راه نهاد و به جانب شام رفت.

و در آن روز که نور محمّدی در رحم آمنه خاتون قرار گرفت، حق سبحانه و تعالی ملائکه را امر فرمود که تخت ابلیس را سرنگون کردند و ابلیس را به

دریا انداختند و تا چهل روز غوطه دادند و چون ابلیس به هزار مکر و حیله خلاص شد به کوهی که بلندترین کوهها بود بر آمد و به زاری زار گریه کرد و فریاد برکشید که به همه بلاد عالم فغان و فریاد او رسید و هر جا که لشکر او بود بر وی جمع گردیدند و گفتند که ای مقتدا و پیشوای ما! سبب ناله و زاری و باعث این همه بی قراری چیست و نگونساری بتان و تخت تو از برای کیست؟ شیطان گفت: نزدیک شد که پیغمبر آخر الزمان به ظهور آید و

______________________________

(1)- الف: بردن فاطمه.

(2)- هر سه نسخه: شصت.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:36

به هیچ وجه مکر و حیله ما بر او کارگر نیاید و عبادت لات و عزی باطل گردد و خلایق بتخانه ها را خراب کنند و ذکر رحمان و فرمانبرداری پیغمبر آخر الزمان نمایند و من بواسطه نور محمّدی که در پیشانی آدم بود، نافرمانی کردم و بر آدم سجده نبردم؛ از این جهت از درگاه عزت دور افتادم و از بهر اظهار شرف و کمال مرتبه آن نور مرا شیطان رجیم ساخت.

و آن حضرت هنوز در شکم آمنه خاتون بود که عبد اللّه پیشتر از چهار ماه از ولادت آن حضرت طایر جان پاکش صدای ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ «1» شنو و به آشیان دار السّلام توجه نمود. و آن حضرت بعد از نه ماه اوّل صباح پیش از طلوع آفتاب در روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول «2» به وجود آمد در فصل بهار که عالم از گل و ریحان معطر و از نسیم صبا، هو از مشک و زعفران خوشبوتر بود.

بیت:

معطر بوستان از مجمر گل صبا مشکین دم از گیسوی سنبل

جهان روشن شد از انوار سرمدکه یعنی زاد از مادر محمّد و بعضی از علمای اهل البیت بر آنند که روز جمعه هفدهم این ماه بود که آن حضرت متولد شد و روی زمین را به آفتاب جمال خود منوّر گردانید بعد از واقعه عام الفیل به پنجاه روز. در میان ولادت رسول- صلّی اللّه علیه- و عیسی علیه السّلام- ششصد و بیست سال و در میان عیسی (ع) و داود- علیه السلام- هزار و دویست سال «3» و در میان داود (ع) و موسی- علیه السلام- پانصد سال و در میان موسی (ع) و ابراهیم- علیه السلام- هفتصد سال «4» و در میان ابراهیم (ع) و نوح- علیه السلام- هزار و چهار صد و بیست سال و در میان نوح (ع) و آدم- علیه السلام- دو هزار و دویست و چهل سال

______________________________

(1)- الفجر 89/ 28.

(2)- ب: نوزدهم ربیع الاول. در تاریخ ولادت رسول خدا (ص) اختلاف است. کلینی در کافی (ج 1، ص 439) دوازدهم و مسعودی در مروج الذهب (ج 2، ص 280) هشتم و التنبیه و الاشراف (ص 196) هشتم و یعقوبی دوّم ربیع الاوّل نوشته اند.

(3)- ج: پانصد سال.

(4)- الف: هفتصد و هفتاد سال.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:37

بوده یعنی اهل سیر بر این موجب رقم نموده اند و بعضی منجمان زیاده از این گفته اند و اللّه اعلم بالصّواب.

ذکر حالات آن حضرت از زمان ولادت و اوان طفولیت

از آمنه خاتون- رضی اللّه عنها- منقول است که فرمودند که چون آثار وضع حمل بر من ظاهر شد از صحن سرا برخاسته به خانه در آمدم، صدائی عجیب و ندائی غریب استماع افتاد، به هر طرف

خانه نظر افکندم کسی را ندیدم، از این معنی بغایت ترسیدم ناگاه مرغی سفید با صورتی بغایت زیبا بر من ظاهر شد و پر با فر «1» خود بر من مالید، آن ترس از من زایل شد و الم وضع حمل که ملازم من بود، نماند. دیدم که جمعی زنان، گرد من در آمدند و همت به تعهد امر من برگماشتند و به لطف با من سخن آغاز کردند به کلام شیرین و کلمات رنگین تا آن زمان که آن حضرت متولد شد و از آن حضرت نوری ظاهر شد که مشارق و مغارب عالم در نظر من در آمد و سه علم دیدم بر پای کرده: یکی در مشرق و یکی در مغرب و یکی بر بام خانه کعبه، و آوازی شنیدم از روی لطف و مهربانی که یکی می گفت: یرحمک ربّک، و مرغان بسیار دیدم که در آن خانه پرواز می کردند، منقار ایشان سبز و بال ایشان سرخ بود؛ و ستارگان مشاهده کردم که از آسمان رو به زمین دارند و گمانم چنان بود که خود را از آسمان به زمین به جانب این مولود می اندازند.

و چون آفتاب عالمتاب وجود محمّدی- صلّی اللّه علیه و آله- از مطلع ولادت در بهترین ساعت طالع گشت و ماه عزت عالمیان از برج اقبال و دولت لامع شد زمین را آرامش و آسمان را آرایش پدید آمد. بیت:

جهان را بخت از این گوهر صدف یافت زمین بر چرخِ زنگاری شرف یافت آن حضرت چون به زمین رسید، هر دو دست خود را بر زمین نهاده سر به سوی

______________________________

(1)- ب: پروافر.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:38

آسمان کرد و به زانوی

ادب در آمده متوجه خانه کعبه شد و به سجود رفت که گویا تسبیح و تهلیل حق می گوید. پس پاره ای ابر سفید دیدم که ناگاه فرود آمد و آن حضرت را از پیش من برداشت و آوازی شنیدم که یکی می گفت: محمد را به اطراف زمین و اکناف عالم بگردانید و او را عطا دهید: صفای آدم و قوّت نوح و خلّت ابراهیم و صبر ایوب و فصاحت اسماعیل و بشارت یعقوب و جمال یوسف و صوت داود و زهد یحیی و کرم عیسی علیهم السلام.

از صفیه خاتون که قابله آن حضرت بود نقل است که چون آن حضرت (ص) متولد شد زمین از این شرف بر آسمان ترفّع جست. بیت:

زمین زین سرفرازی آسمان شدز مولودش علامتها عیان شد اوّل: آن که نوری ظاهر شد از آن حضرت که بر نور چراغ غلبه کرد.

دویم: آن که به سجده رفت و خدای را تسبیح گفت.

سیّم: سر از سجده برداشت و گفت لا اله الّا اللّه و انّی رسول اللّه.

چهارم: خواستیم که او را بشوئیم، هاتفی گفت که خود را رنجه مدارید که ما او را به ید و قدرت خود شسته ایم.

پنجم: ختنه کرده و ناف بریده به وجود آمد.

ششم: در میان دو کتف او مهر نبوت بود. بر آنجا نوشته بود که: لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه.

نقل است از عبد المطلب که گفت: در شبی که ولادت آن حضرت بود در اندرون خانه کعبه بودم و راز خویش به علّام الغیوب بازمی نمودم. ناگاه دیدم که بتان از خانه کعبه فرو ریختند و هبل که بزرگترین بتان بود سرنگون شد و از او آوازی آمد که

آمنه، محمد را بزاد و کار ما به نگونساری کشید و مهم ما به خواری انجامید. بعد از مشاهده این حال و استماع این مقال از کعبه بیرون رفتم و به طرف خانه آمنه خاتون متوجه گردیدم و حلقه بر در زدم، در را گشودند و از ولادت آن حضرت مرا مژده دادند. شادان

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:39

شادان و خندان خندان متوجه شدم به خانه ای که آن حضرت بود تا به شادی تمام و خرّمی لاکلام، محمّد را مشاهده کنم و در آینه جمال جهان نمایش صورت مرادات به نظر در آورم. آمنه خاتون پیش آمد و گفت: ای پدر بزرگوار و ای سرور عالمیان! بازگرد و این عزیمت را بر طرف ساز که ترا و هیچ احدی را تا سه روز اجازت دیدن این فرزند نیست. عبد المطلب بازگردید و به گوشه ای آرام گرفت و چون ساعتی چند بر آمد آتش اشتیاقش زیاده گردید و بی تحمل شد و برخاست و باز بر در خانه آمد که دیدار فرزند ارجمند ببیند. چون به در خانه آمد، آمنه خاتون او را به صبر تسلّی داد و در آخر گفت:

سخن همان است که شنیدی. عبد المطلب مضطرب شد و گریه آغاز کرد و به آه و ناله بازگردید و آن روز را به محنت و مفارقت گذرانید و آن شب را به شدت مهاجرت به صباح رسانید و تا نصف النهار تحمل کرد. آخر الامر عنان تحمل از دست بداد و برخاست و شمشیر به دست گرفته به در آن خانه آمد و مادر آن سرور را آواز داد که این پسر را به من بنمای و الّا

از محنت مفارقت این فرزند دلپذیر و از شدّت مهاجرت این فرزند، ترا می کشم یا خود را هلاک می کنم. بیت:

وعده وصل چون شود نزدیک آتش شوق تیزتر گردد آمنه خاتون گفت: از غیب صدایی چنین و چنین می آید و ترا در این محل ای سید و سرور نشاید، سخن نشنید، و شمشیر همچنان کشیده به خانه درآمد و خواست که قدم درون خانه نهد. شخصی با هیبت تمام حمله بر وی کرد و گفت: بازگرد که ترا و هیچ احدی را رخصت دیدن این مولود نیست تا ملائکه بالتمام زیارت ننمایند.

عبد المطلب بازگردید و از هیبت آن گفتار و از خجالت آن کردار تا دو روز دیگر قوّتش نبود که آن واقعه را بر قریش تقریر کند. القصه بعد از سه روز عبد المطلب آن سرور را بدید و از خوش حالی و شادی که به وی رسید، هر بنده ای که داشت آزاد گردانید و شکر حق تعالی به تقدیم رسانید و زبان حالش بدین مقال مترنّم شد، بیت:

اندرین ساعت که دیدم نازنین خویش رایافتم خرم دلِ اندوهگین خویش را

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:40

پس عبد المطلب نام خدای را برد و آن حضرت را برداشت و ببوئید و ببوسید و آب دهن آن حضرت را که آب حیات، رشحه ای از سرچمشه زلال زندگانی تواند بود، بنوشید و مترنّم بدین مقال گردید، بیت:

مفرحی به جگرخستگان عشق رسان ز کیمیای سعادت که در دهان داری نقل است که جماعت قریش را بتی بود که هر سال یک نوبت به آن مقام می رفتند و در آنجا خمر می خوردند و نشاط می کردند و انواع مهمانی و دعوت و اصناف تکلف و بهجت

به یکدیگر به تقدیم می رسانیدند و آن را روز عید و ایّام فرح و نشاط می دانستند. اتفاقا به دستور معهود بدان مقام رفتند و دیدند که آن بت از جای خود افتاده، بسیار غمناک شدند و او را برداشته بر جای خود محکم کردند؛ همان ساعت از آنجا بیفتاد. باز به جای خودش محکم کردند؛ دیگر باره افتاد و از میان بت آواز آمد که از ما دست بدارید که متولد شد کسی که از نور او جمیع عالم روشن گردیده و جمله بتان به سبب آن خراب خواهند شد. و هم در آن شب چهارده کنگره از ایوان کسری افتاد. و هم در آن شب طاق کسری شکافته شد و دریاچه ساوه به زمین فرو رفت. کسری را از این وقایع غم بر غم افزود و از جوانب و اطراف، اسباب پریشانی روی نمود. و در این محنت و پریشانی بود که از جانب فارس کسی رسید و خبر آورد که در دوازدهم شهر ربیع الاول آتشکده فارس بمرد «1» و پیش از آن به هزار سال نمرده بود. و هم در آن چند روز مکتوب قاضی فارس به کسری رسید که در دوازدهم ماه مذکور در خواب دیدم که شتران بلند کوهان تیزرفتار با اسبان عربی برق آثار از دجله بغداد گذشته به اطراف بلاد فارس و جانب شرقی منتشر گردیدند. کسری را غم بر غم افزود و از کثرت ملال و بسیاری پریشانی حال خود رجزی بدین مضمون گفت، بیت:

هر دم افزاید غمی بالای غم لشکر غم وانمی افتد ز هم و در این ایام هر لحظه نقصانی و هر ساعت خللی در دولتش

به ظهور

______________________________

(1)- ب: فسرده شد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:41

می رسید. معبّران و کاهنان را طلبیده از ایشان سبب واقعه ها و تعبیر خوابها و اثر حادثه ها را پرسید. آن جماعت بعد از تأمّل بسیار و ملاحظه تمام نمودن در گفتار فرمودند: آنچه به خاطر ما می رسد از اوضاع فلکی و از احکام نجومی و از تعبیر خواب آن است که در بلاد عرب حادثه ای شده و مولودی به ظهور آمده که به سبب آن بلاد عرب و مملکت فارس و زمین مشرق به لرزه درآید. کسری از استماع سخن اخترشناسان و معبّران مضطرب و پریشان شد و فی الحال نامه نوشت به نعمان بن منذر که امیر او بود در بعضی بلاد عرب، مضمون آن که عبد المسیح را که اعلم «1» کاهنان و منجمان است، به من فرست و در فرستادن تأخیر جایز مدار. بیت:

چو آمد قاصد او سوی نعمان به جان گردید نعمان بنده آن «2» فی الحال کس دوانید و عبد المسیح را نزد خود حاضر گردانید و اسباب سفرش حسب المدّعی سر به هم رسانید. بیت:

سوی کسری فرستادش همان روزرسید از ره به خدمت گشت فیروز کسری اخبار حادثات و بیان خواب با عبد المسیح تقریر کرد. عبد المسیح گفت:

آنچه از آثار نجوم و احکام تعبیر خواب معلوم می شود آن است که در بلاد عرب، هم در میان اکابر عرب علامتی واقع شده و حادثه ای به ظهور آمده و چون کواکب که مربی این حادثه و مقوی این واقعه است در بیت شرف واقع شده اند و در تزاید و تضاعف اند، هرآینه آن حادثه ساعت به ساعت و روز به روز زیاده خواهد شد و چنان

می نماید که زمین مشرق و مغرب بلرزد و اثر فتنه و آشوب آن به همه بلاد عالم برسد. کسری از استماع این سخنان خیره گردید و از شنیدن این کلمات موحش تیره شد و گفت: این سخن به غایت مجمل است. از این روشنتر بیان فرما! عبد المسیح گفت: زیاده از این نمی دانم و بیش از این معلوم کردن نمی توانم. اگر زیاده از این احکام می طلبی خال من

______________________________

(1)- ب: استاد.

(2)- الف: بنده فرمان.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:42

که در بلاد شام است و او را سطیح کاهن می نامند و تعبیر کردن خواب و احکام نجومی از روی واقع و راستی فرمودن می تواند، اگر اجازه فرمائی من بروم و این خدمت لایق به تقدیم رسانم. کسری او را مال بسیار بداد و خلعت ملوکانه پوشانید و و وعده های پادشاهانه بکرد و بر مرکب تندخو و تیزگام نشانیده به جانب شام فرستاد. چون عبد المسیح به شام رسید و به شرف خدمت خال خود مشرف گردید سطیح را در سکرات موت دید. سلام کرد و تحیات کسری رسانید. هیچ جواب نشنید. عبد المسیح چون خال خود بدین منوال دید، گریه و بی قراری و جزع و زاری برداشت و دقیقه ای از آه و ناله فرو نگذاشت و عمامه را از سر خود باز کرد و رجزی در فضائل خال خود آغاز کرد: ناگاه آواز سطیح بر آمد. عبد المسیح گوش بر آواز او داد که می گفت: ای عبد المسیح! از پیش کسری به سرعت تمام آمدی به پیش سطیح، بعد از آن تمام واقعه را بیان کرد از افتادن کنگره و به زمین فرو رفتن آب دریاچه و مردن آتشکده

فارس. بعد از آن فرمود که این واقعه ها همه علامت پیغمبر آخر الزمان است و به عدد کنگره ای که افتاده از ساسانیان «1» پادشاهی کنند. بیت:

سطیح این حالها را گفت و جان داداگر گردون در این منزل امان داد عبد المسیح به خدمت کسری آمد و آنچه شنیده بود به عرض رسانید. کسری اوّل گفت:

مرا باید که باشد حال نیکوپس از من هر چه خواهد شد بگو شو! «2» بعد از آن گفت: چهارده کس از ما حکومت کنند، دویست سال خواهد شد اما از سرّ کار مخبر نبود که ده کس از ایشان در مدت چهارده سال حکومت کنند و یزدجرد شهریار که آخر ملوک فارس بود از لشکر اسلام گریخته به جانب خراسان آمده به مرو افتاد و خدمت آسیابانی می کرد و در آن خدمت به انواع خواری و مذلت گرفتار بود؛

______________________________

(1)- ج: ترسائیان.

(2)- تز همه دیکتاتورها.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:43

خورشتش چندان بود که شکمش سیر نشود و کهنه چندان به هم نمی رسید که تمام بدنش پوشیده شود. روزی آسیابان او را خدمتی فرمود، اندک تقصیری و تعللی از او در وجود آمد، بر او خشم گرفت و از روی قهر و غضب چوب بر سر او زد و بکشت.

قصه حلیمه خاتون و به مکه آمدن و آن سرور را به وی سپردن جهت شیر دادن و عجایب و غرایب از آن حضرت به وجود آمدن و بازآوردن آن حضرت را به مکه و به عبد المطلب جدّا و سپردن

راویان معتبر و مورخان پاکیزه سیر آورده اند که چون آن حضرت متولد شد هفت روز مادرش آمنه خاتون او را شیر داد و بعد از آن ثویبه «1» که از متعلّقان عبد المطلب بود، مدت چهار ماه «2» او را شیر داد و بعد از آن حلیمه سعدیه به ارضاع آن حضرت مشرف شد. حلیمه خاتون می گوید که ماده «3» تن بودیم از زنان

بادیه که از منزل خود بیرون آمدیم تا اطفال مردم مکه را گرفته به منازل خود برده شیر دهیم تا مدت رضاع ایشان به انجام رسد و آنچه اجرت عمل ما باشد از پدران ایشان گرفته در وجه معاش خود صرف نمائیم. و آن سال قحطی در میان مردم چنان بود که گاهی زمین را از آسمان نمی دانستیم و گاهی شدّت جوع و عطش به غایتی بود که قیام از قعود نمی توانستیم. شبی از ضعف حال و کثرت ملال، خواب بر من غلبه کرد، در واقعه دیدم که مردی «4» مرا برداشت و در جوی آبی از شیر سفیدتر و از شکر شیرین تر غوطه داد و گفت: از این آب بنوش تا ترا خیر و برکت حاصل آید. من از آن آب تناول کردم و بسیار بنوشیدم که سیرآب گردیدم.

از عسل شیرین تر و از مشک و زعفران خوشبوتر و بعد از آن مرا گفت: بعد از این، حال تو از دیگران بهتر و مآل تو از همه زنان نیکوتر خواهد بود. چون از خواب بیدار شدم مشقّت جوع که ملازم من بود نماند و پستانم پرشیر شده بود. زنان قبیله بنی سعد به من

______________________________

(1)- ثویبه کنیز ابو لهب بود که پیش از این حمزه بن عبد المطلب را نیز شیر داده بود (تاریخ پیامبر اسلام، ص 56).

(2)- ب: چهارده ماه. در تاریخ پیامبر اسلام: چند روز.

(3)- ب: دو تن.

(4)- ج: «یکی».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:44

گفتند که دیروز ضعیف و لاغر بودی و امروز به دختران ملوک می مانی. و ایشان به شتاب به مکه رفتند و من و شوهر به سبب لاغری درازگوش گوش و شتران عقب

می رفتیم.

در راه شخصی بر من ظاهر شد و گفت: بشارت باد بر تو که من به حکم خدا شیطان را از تو دفع کردم «1». من از استماع این گفتار به غایت مضطرب و بی قرار شدم و از ترس و بیم، خود را به شوهر رسانیدم و کیفیت واقعه را اعلام او گردانیدم و هر دو شتابان در آن بیابان دوان دوان آمدیم تا به دو فرسنگی مکه رسیدیم و به گوشه ای به سر بردیم. چون از شب پاره ای برفت، به خواب رفتم. در خواب دیدم که درختی عظیم سایه بر سر من انداخته و انواع رطب بر وی بود و از آن تناول می کنم و زنان بنی سعد را دیدم که مهتران ما بودند کهترانه با من سلوک می نمودند و چاکروار نزد من شرایط قیام و قعود به جای می آوردند. چون بیدار شدم، گفتم که خدای تعالی در حق من خیر خواسته. و زنان بنی سعد دو روز پیشتر به مکه در آمده بودند و هر کس رضیعی مالدار گرفته بودند. چون به مکه رسیدیم رضیعی ندیدم. بسیار غمناک و به غایت اندوهناک شدم و از سرزنش زنان و همراهان نیز اندیشه نمودم. آن جماعت را دیدم همه خندان و من به صد ناامیدی به گوشه ای قرار گرفتم گریان و نالان. ناگاه دیدم که شخصی می گذرد و از برای خود رجزی می گوید. مضمون آن که، بیت:

در ناامیدی بسی امید است پایان شب سیه سفید است آن را به فال نیکو گرفتم و خوابی که دیده بودم به خاطرم آمد. خوش حال گردیدم.

در این اثنا سرداری با شوکت و سواری با تمکین و عزت بر من بگذشت

و آواز داد که در میان این زنان هیچ مرضعه ای باشد که فرزند ما را بگیرد؟ پس به جانب او رفتم و او را تحیت و دعا گفتم. پرسید که از کدام قبیله ای؟ گفتم: از بنی سعد. فرمود: چه نام داری؟ گفتم: حلیمه. آن سوار بخندید و به غایت خوش حال بر آمد و از نام قبیله من فال نیکو گرفت و فرمود: به واسطه این دو خصلت به عزت سرمدی و عز ابدی برسی.

______________________________

(1)- الف و ب: «می کنم».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:45

حلیمه خاتون می گوید که مرا از سخنان آن سوار، راحت بر راحت می رسید و خوش حالی بر خوش حالی می افزود، و گفت: ای حلیمه! نزد من فرزندی است یتیم، آن را بر زنان «1» بنی سعد عرض کردم به سبب یتیمی او کسی قبول نکرد، تو او را قبول کن که خدای ترا در دنیا معمور و در آخرت مسرور گرداند. با خود گفتم که از شوهر خود اجازه و از همرهان رخصت طلبم، اما الهام الهی به دلم رسید که اگر این محمّد را نبری و شرایط خدمتکاری او بجا نیاوری، هرگز فلاح و رستگاری نیابی. بیت:

زان دلبرِ یگانه هر کس خبر نداردگوهرشناس داند درّ یتیم ما را بازگشتم و به خانه عبد المطلب در آمدم، دیدم در کنار صفه بر مسند جلالت نشسته. سلام کردم و تحیت به جای آوردم و آن حضرت را طلبیدم. فی الحال برخاست خندان خندان و دامن کشان و مطایبه کنان می آمد تا مرا به خدمت آمنه خاتون رسانید.

او را سلام کردم. جواب داد و گفت: اهلا و سهلا یا حلیمه. دست مرا به لطف گرفت و در خانه ای که محمّد

(ص) بود، در آورد. آن حضرت را دیدم که در جامه صوف پیچیده و بر حریر سبز خوابانیده بوی مشک و گلاب از وی می آمد و در خواب بود. دست بر سینه او نهادم، چشم بگشاد و تبسم کرد. آتش محبّت محمّد (ص) در دل من شعله زد.

او را برداشتم و از جان خود عزیزتر داشتم. بیت:

خوشا آن زن که گردد دایه او راپیاپی بیند آن روی نکو را نوری دیدم که از دو چشمش بیرون می آمد. فی الحال روی او را پوشیدم و در سرّ آن حال از مادرش کوشیدم و ترسیدم که او را به من ندهد و از من بازستاند. پس پستان راست خود را در دهان او که چشمه آب حیات است، گذاشتم. شیر سیر آشامید.

چون پستان چپ را به وی دادم قبول نفرمود و رعایت عدالت نمود، این پستان را به جهت برادر رضاعی خود گذاشته و از سر انصاف و عدالت، خاطر بر مناصفه بداشت.

______________________________

(1)- الف و ج: بر نسای.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:46

آن حضرت را برداشتم و پیش شوهر خود آورده در دامنش گذاشتم. چون چشم او بر وی افتاد، چنان محبتش در دل شوهر من پیدا شد که در حال گفت: هزار جان من و فرزندان من فدای تو باد. و به منزل خود آمدیم و سه روز آنجا توقف کردیم. در نیم شب از برای صلاح مهمّ آن حضرت برخاستم و نظر به جانب او انداختم، شخصی دیدم بر بالین محمّد نشسته و بوسه به روی او می دهد. صاحب خود را بیدار کردم و از آن حال واقف گردانیدم. گفت: ای حلیمه! این سرّ را پنهان ساز و

اصلا بر افشای این حال مپرداز که حقا هیچ کس از ما بهتر و به مراد خود نیکوتر به دیار خود باز نخواهد گشت. صباح روز سیّم همراهان مراجعت به وطن نمودند. حلیمه می گوید: من به خدمت مادرش آمدم، در محافظت آن سرور مرا سفارش بسیار نمود و مبالغه از حد افزود. بیت:

وداع آمنه کردم پس آنگاه نهادم با قبایل روی بر راه بر درازگوش گوش سوار شدم و آن حضرت را پیش خود گرفته، روان گردیدم. آن مرکب لاغر در حال فربه شد و به رفتار در آمد و بر مراکب دیگران سبقت گرفت. بیت:

به وقت آمدن دنبال بودیم به رفتن لیک سبقت می نمودیم و آن شتر لاغر، پستان پرشیر کرد و دلیر به رفتار در آمد. مردم از آن حال تعجّب می کردند و از سرّ کار واقف نمی شدند. بیت:

به اصل منزل خود چون رسیدندز رنج هر تردد آرمیدند به اندک روزی در شتران و گوسفندان ما لاغری نماند «1» و خدای تعالی برکت و نتاج بسیار داد، از این سبب مهتری و ریاست آن قبیله بر ما قرار گرفت. بیت:

به اندک مدّت از یمن پیمبرشدم از مالداران مقرر و چون محل سخن گفتن آن سرور شد به زبان فصیح و کلام ملیح می گفت: اللّه اکبر!

______________________________

(1)- ج: به اندک روزی در آن قبیله شتران و گوسفندان لاغر نماند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:47

اللّه اکبر! مردم از این کلمات تعجّب می کردند. در آن تعجّب و تحیّر بودند که باز فرمود:

لا اله الا اللّه قدّوسا نامت العیون لا تاخذه سنه و لا نوم. و آن حضرت هرگز در جامه خود بول و غایط نکرد و هر روز وقتی معیّن داشت که

در آن محل قضای حاجت نمودی و تا روز دیگر به قضای حاجت تا آن وقت احتیاج نداشتی، و هرگاه شیر خوردی لب و دندان آن حضرت به شیر آلوده نگشتی، و اگر عورت او مکشوف شدی به غضب رفتی تا آن زمان که پوشیده شدی، و روزی چندان می بالید که دیگران در هفته ای، و هفته ای چندان قد می کشید که دیگران در ماهی، و در ماهی چندان بزرگ می شد که دیگران در سالی. و چون آن حضرت دوساله شد جوان جلد شد. و هرگز بدخویی و ناز و جنگ و نزاع و لهو و لعب نمی کرد، چنانچه شیوه اطفال و طریقه کودکان باشد. و چون سه ساله شد اطفال را از بازی کردن منع می کرد و از هرزه دویدن منع می فرمود. بیت:

ز رویش تافتی خورشیدِ اقبال ز بازی می نمودی منع اطفال

چنان کردی به دلها مهرِ او راه که بودش هر که دید از جان هوا خواه

ذکر حالات آن سرور که بعد از سه سالگی روی داد و امور عجیبه و غریبه [ای] که از آن حضرت مشاهده افتاد

اصحاب حکایات و ارباب روایات از حلیمه خاتون نقل کرده اند که وی فرمود که روزی نزد آن سرور نشسته بودم. ناگاه دیدم دو مرغ سفید آمدند و در گریبان آن حضرت در آمدند و ناپدید شدند، و روز دیگر دو شخص با خلعت سفید و طلعت نورانی در پهلوی او نشستند و بعد از آن به گریبان آن حضرت رفته ناپدید شدند. از این نوع غرایب می دیدم و عجایب مشاهده می نمودم. گاهی از قهر و غضب همچون مار بر خود می پیچیدم و گاهی بمثابه گل و نرگس «1» از شادی و فرح می خندیدم اما پیوسته از

______________________________

(1)- ج: گل و ریحان و نرگس.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:48

حال آن سرور غافل نمی گردیدم. اتفاقا روزی

به جهت بعضی ضروریات به جایی رفته بودم و او را در خانه، نزدیک دختر خود گذاشته بودم. چون نصف النهار مراجعت کرده آن حضرت را ندیدم، فریاد بر آوردم که محمّد کجا است؟ شوهر من گفت: به همراهی خواهر خود به تماشای صحرا رفته و آن روز هوا به غایت گرم بود. از عقب ایشان رفتم و فغان بر آوردم و ایشان را از صحرا به خانه آوردم به دختر عتاب کردم که در هوای گرم چنین، محمّد را چرا به صحرا بردی و او را از تابش حرارت آفتاب آزردی؟ گفت:

ای مادر! غم مخور که اثری از آفتاب به وی نرسید. قطعه ای ابر سفید بالای سر او ملازم بود، هرکجا که می رفت آن ابر همراه آن بود. گفتم: ای دختر! راست می گویی؟ گفت:

راست می گویم و به راستی خود به خدا سوگند می خورم. حلیمه دختر را وصیت کرد که این سخن را پنهان داری و این واقعه را به کسی نگویی. بعد از چند روز آن سرور- صلّی اللّه علیه و آله- گفت: ای مادر! چه شود که مرا به همراهی برادران به صحرا فرستی که تماشای صحرا و گوسفندان کنم؟ گفتم: ای نور دیده حلیمه و ای سرور سینه آمنه! اندیشه صحرا و گوسفندان به خود راه مده و داغ ملال مفارقت بر سینه بی کینه پدر و مادر خود منه. آن حضرت- صلّی اللّه علیه و آله- از این سخن در تاب شد و به غایت اضطراب نمود و آب در دیده مبارک بگردانید و اشک بر گل رخسار دوانید. من نیز به جهت تسلّی خاطر آن حضرت برخاستم و سرو روی او

را بوسه دادم و حرز «1» یمانی در گردنش انداختم و به همراهی برادران به صحرا فرستادم. آن حضرت عصا برداشت و به همراهی برادران با شوق و نشاط به صحرا رفت و شبانگاه با ذوق و انبساط به خانه آمد. روز دیگر به دستور معهود متوجه صحرا شد. چون آفتاب به نصف النهار آمد، حمزه- که برادر رضاعی آن حضرت بود- دوان دوان و گریان گریان به خانه در آمده ناله و زاری و جزع و بی قراری آغاز کرد و گفت: یا اماه! دریابید برادرم محمّد را. گفتم: آه و وا ویلاه چه شد فرزندم محمّد را؟ گفت: من و برادرم محمّد به تماشای گوسفندان دلشادی می کردیم و از روی فرح و خرمی ناله و فریاد می نمودیم. ناگاه سه تن پیدا

______________________________

(1)- الف و ج: جزع.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:49

شدند و محمّد را برداشته بر بالای پشته ای رفتند و طشت و ابریق آوردند و او را برهنه کردند و شست و شوی دادند. و در اکثر کتب سیر مذکور است که سینه آن حضرت را شکافتند و دل آن سرور را بیرون آورده تیغ بر آنجا کشیدند و قطره ای چند خون که نصیب شیطان بود از آنجا بچکانیدند. اما امثال این نوع سخنان نسبت به انبیاء که مخزن اسرار الهی و مهبط انوار نامتناهی باشند، ایشان را کافر بچگان دانستن و اسناد فسق به آن مردم کردن «1» و امثال این نوع خطایا روا داشتن سیّما به حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- به غایت بعید می نماید. دیگر ندانستم که حال او چه شد و مهمش به کجا انجامید.

نمی دانم که حالا چیست حالش روان

شو گر همی خواهی وصالش حلیمه می گوید:

من و شوهر روان گشتیم فی الحال غریوان جمع خویشان هم به دنبال به سرعت تمام می دویدیم تا خود را به آن پشته رسانیدیم. آن سرور را دیدیم که تنها نشسته و روی مبارک او از گرد و غبار شسته و چشمان به طرف آسمان دوخته با رخساری چون گل ارغوان برافروخته، در قدم او افتادم و بر رخسار عرق بارش بوسه دادم و پرسیدم: چه حال داری و چه ملال دیدی؟ فرمود: سه تن بر من ظاهر شدند و مرا بدین مقام آوردند و بدن مرا شست و شوی دادند و هر کدام جدا جدا نوازش می فرمودند. بعد از آن بوسه بر سرو روی من داده، مرا اینجا گذاشته به طرف آسمان طیران کردند و از نظر من غایب گردیدند. حلیمه آن حضرت را برداشته به خانه آورد، و این واقعه در میان مردم آن قبیله فاش شد و آن حضرت را در خانه نگه می داشت و دیگر او را به صحرا بردن نمی گذاشت. مردم گفتند: ای حلیمه! این پسر را جن دریافته به کاهن می باید بردن و تفحص احوال او به واجبی نمودن. روز دیگر کاهن آوردیم و آن سرور، احوال گذشته خود به او تقریر فرمود و آنچه بر آن سرور گذشته بود، معلوم کاهن

______________________________

(1)- ب و ج: و اسناد عشق با زنان مردم کردن.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:50

گردید.

چو کاهن گوش کرد احوال فی الحال ز جا برجست بیخود همچو ابدال فریاد برآورد و فغان برکشید و گفت: ای قوم! آنچه این پسر می گوید اگر راست باشد او را بکشید و خلایق را از او برهانید. زود باشد که دعوی

نبوت کند و دین آباء و اجداد شما را باطل گرداند. حلیمه از این سخن بترسید و به اتفاق شوهر خود مصلحت چنان دید که او را نزد مادرش برد و به عبد المطّلب بسپارد و از عهده امانت بیرون آید. پس آن حضرت را برداشته متوجه مکّه شد و نزد آمنه خاتون آمد و آن حضرت را بسپرد.

عبد المطلب حلیمه را نوازش بسیار کرد و انواع مراعات و احسان نمود و کارسازی حلیمه کرده نیکو او را بازگردانید. اما حلیمه در محل وداع و مراجعت آنچه از آن سرور دیده بود و شنیده جمله را به عبد المطلب معروض داشت.

ذکر حالات آن سرور بعد از فراغ از شیر خوردن و او را به جد بزرگوارش سپردن

سخن سنجان این فرخنده اقوال چنین سازند واضح صورت حال

که آن حضرت چو شد وارسته از شیرنکردی جد به حفظش هیچ تقصیر عبد المطلب شب و روز و گاه وبیگاه از حال آن سرور با خبر بود و به هیچ جهت در محافظت و تربیت او تقصیر نمی فرمود و همچنین مادرش پیوسته حاضر او بود و لحظه ای از او غایب نمی بود.

چون آن حضرت شش ساله شد، مادرش بیمار گردید و مرض بر او مستولی گردید.

آن حضرت بر سر بالین مادر خود نشسته مفارقت نمی کرد. روزی مادرش در اثنای مرض از شدت وجع و الم بیهوش شد. آن حضرت را رقت پدید آمد و گریه آغاز کرد و قطره ای آب دیده آن حضرت بر رخسار مادرش چکید. ناگاه در این محل مادرش به هوش آمد، فرزند خود را به آن حال بدید و گفت: ای نور دیده من وای سرور سینه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:51

محنت کشیده!

چو در خواب باشم تویی در خیالم چو بیدار گردم تویی در ضمیرم ای جان

مادر و ای عزیز مادر! گریه مکن که مرا طاقت گریستن تو نیست. آن حضرت را اندوه زیاده شد که پدر ندارم و حالا که مادر مفارقت کند، روی به که آرم و آرزوی دل خود به که گویم؟ و بر تنهایی و بی کسی خود اندیشه می کرد و می گریست و زبان حالش مترنّم بدین مقال بود، بیت:

سخت دشوار است تنها ماندن از دلدار خودبا که گویم حال تنها ماندن دشوار خود آمنه خاتون دیده اشک آلود آن حضرت بدید و آه دردآلود او را شنید و برای تسلّی خاطر فرزند خود چند بیت گفت، بیت:

تبارک اللّه فیک من غلام ان صحّ ما ابصرت فی المنام

و انت مبعوث فی الانام من عند ذی الجلال و الاکرام یعنی: خدای تعالی ترا برکت دهد ای پسر اگر آنچه من در خواب دیده ام درباره تو و از هاتف غیبی شنیده ام راست است پس تو پیغمبری به سوی آدمیان از نزد خداوند جهان.

بعد از آن دست فرزند را گرفت و به جانب خود کشید و ببوئید و ببوسید و گفت: ای فرزند من و ای راحت دل دردمند من! بدان و آگاه باش اگر من از دنیا بروم و روی به عقبی آورم، ذکر من زنده خواهد بود و نام من از صفحه روزگار محو نخواهد شد. بیت:

زنده است کسی که در تبارش ماند خلفی به یادگارش این مضمون بگفت و طایر روح پاکش به جانب اعلی علیین پرواز نمود. بعد از وفات آمنه خاتون چندان بر وی نوحه کردند و رجزی گفتند، مضمونش آن که، بیت:

ما همی گرییم بهر این زن نیکو شعارمادر پیغمبر دین پرور صاحب وقار

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:52

بعد از وفات آمنه

خاتون، عبد المطلب یکبارگی خود به تربیت آن سرور مشغول شد و از همه فرزندان او را دوستر می داشت و عزیز می دید. روزی عبد المطلب، ابو طالب را طلبید و گفت: ای فرزند! تو را می بینم که به محمّد محبت تمام داری از حال او نیکو با خبر باش که بنی مدلج می گویند که در محمّد علامت ابراهیم خلیل اللّه به تمام مشاهده می شود و سفارش بسیار نمود و دست او را گرفت و به ابو طالب سپرد و خود به جانب یمن به دیدن سیف ذی یزن شتافت.

ذکر وقایع سال هفتم [از ولادت آن حضرت] و رفتن عبد المطلب به جانب یمن به دیدن سیف ذی یزن و اخبار نبوت آن سرور شنیدن

طوطیان شکرستان سخندانی و بلبلان گلستان معارک قصه خوانی چنین گویند که سیف ذی یزن لشکر بر سر حبشه برد و میان ایشان محاربه بسیار و خون ریزش بی شمار شد. آخر الامر آن دیار به تصرف او در آمد و آن بلاد مسخّر او گردید و آن ولایت را مقر سلطنت و شهریاری ساخت. و او به غایت پادشاهی بود عالم و عادل و اشراف عرب از هر طرف و اعیان ممالک از هر جانب متوجه حبشه شدند به جهت تهنیت و مبارکباد.

و او در قصری به غایت عالی قرار گرفت و مردم را که از جوانب و اطراف آمده بودند به حضور خود طلبید. بیت:

نکرد آن اختر خورشید تأثیرز تعظیم بزرگان هیچ تقصیر اما به جهت عبد المطلب قیام نمود و اکرام و احترام او بر همه افزود و او را در پهلوی خود بنشاند و بعد از رسیدن سخن به اتمام و رسانیدن ضیافت به انجام، مردم را رخصت داد و مجلس را از غیر خالی گردانید و با عبد المطلب گفت: ترا در امری

محرم خود می سازم و از سرّ ضمیر خود واقف می گردانم، آن سرّ را از مردم پنهان دار تا وقت ظهور او شود. عبد المطلب گفت: قبول کردم که آنچه به من سپاری از مردم پنهان دارم و در کتمان او سعی موفور به ظهور رسانم. بعد از آن سیف ذی یزن گفت: ای عبد المطلب!

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:53

بیت:

شنو سرّی که او در پرده نیکو است مباد این مغز بیرون آید از پوست بدان که در کتاب مکنون که ما آن را به جهت خود نگاه می داریم و هر چند گاه به جهت عواقب امور خود ملاحظه می کنیم و در آنجا خطا نمی رود، چنانچه معلوم شده پیغمبر آخر الزمان متولد شده است و میان هر دو شانه او نشانه خالی می باشد و نام او محمّد، پدر را ندیده باشد و مادرش در زمان طفولیت وفات یابد. اوّل جدش بعد از آن عمش تربیت او نمایند. بیت:

به طفلی والد و امش نمانندغبار از وی جد و عمش فشانند

چو کرد این قصه عبد المطلب گوش به سجده سر نهاد افتاد مدهوش چون به هوش آمد سیف ذی یزن گفت: ای عبد المطلب از تو التماس دارم از سرّی که با تو در میان نهادم که آنچه از این مقوله بر تو ظاهر شده باشد با من در میان آری و مرا محرم راز خود شماری.

زبان بگشاد عبد المطلب بازکه ای صرّافِ نقد و محرمِ راز

مرا فرزندِ نیکو خصلتی بودکه دامن هرگز از لوثی نیالود

به باغِ جان نهالِ تازه ام بودبه او امیدِ بی اندازه ام بود

از این خاکی وطن دامن بر افشاندبه سویِ خلد و از وی یک پسر ماند

پس آنکه مادرش هم

رخت بربست به سکّانِ ریاضِ خلد پیوست

من و عمش نگهبانیم او راز جان بهتر همی دانیم او را و آنچه در زمان ولادت و زمان رضاع آن حضرت از غرایب حالات و عجایب روایات آن سرور بود، معروض پادشاه داشت. آن پادشاه با عزّت و دولت و آن شهریار با شوکت و سعادت، دست عبد المطلب را بگرفت و بوسه داد و در محافظت آن سرور وصیّت بسیار کرده گفت: گواه باش که من به نبوت او اعتراف دارم و به رسالت او

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:54

گواهم «1». بعد از آن گفت: به خدا سوگند که تو عبد المطلبی دانستم که جد اویی و پسر تو ابو طالب نام عم و مربّی اوست و چون به ابو طالب برسی سلام من برسان و بگو: زود باشد که از تو پسری به وجود آید نام او علی و اوّل کسی که به نبوّت محمّد اقرار کند، پسر تو باشد و او ناصر و معین محمد باشد و دین به شمشیر او مشهور و دشمن از ضرب تیغ او مقهور گردد و او وزیر و قائم مقام محمّد باشد. این بگفت و بعد از آن مردم را به حضور خود طلبیده هر سخن را فرا خور حال و هر کسی را رعایتهای پادشاهانه و نوازشهای خسروانه بکرد «2» و عبد المطلب را ده چندان دیگران رعایت فرمود.

چون عبد المطلب به مکه مراجعت فرمود، نوعی دیگر اعزاز آن حضرت می کرد و چون عمرش به آخر رسید، آن سرور را طلبید و پهلوی خود بنشاند و فرزندان خود را که ابو لهب و حمزه و عباس و ابو طالب بودند، حاضر نمود

و گفت: ای فرزندان! من از دنیا می روم و منزل به دار عقبی می کنم؛ از شما فرزندان کدامیک مهم محمّد را قبول می کنید و خاطر مرا در محافظت نمودن او جمع می سازید؟ همه گفتند: ما قبول داریم و آنچه شرط پدر فرزندی و لازمه آن باشد به جای می آریم. ابو طالب گفت: ای پدر بزرگوار! در این امر محمّد را حاکم سازید، هر کدام از این اعمام را که قبول کند شما محمّد را به آن عم سفارش نمائید. عبد المطلب را این سخن پسندیده، موافق افتاده روی به آن حضرت کرده گفت: ای روشنی دیده من و ای فرزند پسندیده! من به داغ حسرت تو می روم و بار محنت مفارقت تو همراه می برم، از برادران پدر خود کدام عم را اختیار می کنی تا خاطر از تو جمع سازم و ترا به خداوند سپارم و به آن عم سفارش نمایم؟ آن حضرت برخاست و دست در گردن ابو طالب کرد و در دامن او نشست.

ابو طالب به گریه درآمد و آن حضرت را در برکشید و ببوئید و ببوسید. پس عبد المطلب خلوت کرده ابو طالب را به نفس خود طلبید و سلام سیف ذی یزن را به وی رسانید و آنچه از او شنیده بود، به ابو طالب تقریر فرمود و گفت: ای ابو طالب! زود باشد که این

______________________________

(1)- ب: گردیدم.

(2)- الف: هر شخصی را فرا خور حال به رعایتهای پادشاهانه و نو ارزشهای خسروانه بکرد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:55

محمّد سیّد قوم شود، پیوسته در جمیع ابواب متابعت او کنی و همیشه در مقام رضاجوئی او باشی و نصرت او به زبان و دست و

مال فرومگذار و بر تنهایی او ترحّم و شفقت به جای آر.

ابو طالب وصیّت عبد المطلب را در باب سفارش آن حضرت به تمام قبول نمود.

پس عبد المطلب خدای را گواه گرفت و گفت: ای ابو طالب! حالا مرگ بر من آسان شد! این بگفت و از سراچه دنیا به منزل دار البقاء رحلت نمود.

و چون عبد المطلب ودیعت حیات به قابض ارواح سپرد، ابو طالب در رعایت آن حضرت به واجبی قیام می نمود و بی حضور آن سرور طعام نخوردی و پیوسته او را در پهلوی خود خوابانیدی و اگر به جایی رفتی همراه بردی و از جمیع فرزندان دوستر داشتی.

و در آخر سال هفتم شخصی عیسوی «1» به مکه آمد و از مغیبات سخن می گفت. زنان مکه و دختران «2» خانه پیش او رفتندی و از سخنان او تفأّل گرفتندی. قضا را جمعی از زنان گرداگرد گرد او در آمده از او سخنان می پرسیدند. ناگاه ابو طالب و آن سرور از آنجا گذشتند. حال بر او متغیر شد.

برآمد نعره ای از جانِ ترساکه ای پاکیزه رخساران بطحا

نبیی خواهد اینجا گشت ظاهرزهر آلایشی چون روح طاهر

خوشا آن زن که آید در نکاحش بود در دنیی و عقبی فلاحش خدیجه خاتون آنجا حاضر بود. چون این سخن بشنید گفت: الهی مرا به این سعادت سرافراز ساز. تیر دعای او به هدف اجابت رسید. بیت:

همانا در گذر بوده است اخترکه گشت این عز جاویدش میسّر و هم در این سال از جانب شام قافله ای تجار به مکه آمد و ابو طالب آن حضرت را

______________________________

(1)- الف و ب: عیسی ملتی.

(2)- ب: زنان مکه و دختران مکه.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:56

در میان

قافله در آورد. یکی از آن جماعت نظر بر آن حضرت افکند و در تفحص احوالش جد بلیغ به تقدیم رسانید و به غایت بی طاقت و بی تحمل شد. برخاست و دست آن سرور را ببوسید و روی خود را به پای آن حضرت مالید. بعد از آن گفت:

در تورات موسی و انجیل عیسی خطا نمی رود. بیت:

به حضرت گفت بر گو نامِ خود رادگر نامِ پدر و آنگاه جد را آن حضرت بیان فرمود نام پدر و جد و بعد از آن نام خود را. دیگر پرسید که خدایان که در بیت اللّه هست ایشان را طاعت و عبادت روا هست؟ آن حضرت برآشفت و گفت: بجز خداوند اکبر هیچ کس سزاوار پرستش نیست. آن شخص فریاد بر آورد و فغان برکشید و گفت: ای قوم! به حق تورات موسی و به حرمت انجیل عیسی که این پسر، پیغمبر آخر الزمان است، او را بشناسید و متابعت او را سرمایه دین و دنیا و پیرایه سعادت عقبای خود گردانید. مردم سخن او را گزاف و حکایتش را لاف شمردند.

گفت: ای قوم [اگر] سخن مرا قبول ندارید سخنی دیگر می گویم، امتحان فرمائید و سود یابید. گفتند: سخن دیگر کدام است؟ گفت: امروز در مکه از حرارت آفتاب، جگرها در تاب است و محصولات شما از بی آبی خراب است. این پسر را به صحرا برید و از او استدعا نمائید که از خدای خود طلب باران نماید؛ اگر تیر دعای او فی الحال به هدف اجابت رسد فرمان او برید و اگر مستجاب نشود نافرمانی او شعار خود سازید. پس مسافر و مجاور بدین موجب عهد بستند و به

اتفاق روی به صحرا آوردند. آن حضرت دست برداشت به دعا و گفت: ای قیّوم کارساز و ای قادر بنده نواز! باران بر این لب تشنگان بباران. آب از دیده می بارید و اشک بر رخساره می دوانید.

بیت:

دعا می کرد کامد ابر پیداز باران گشت صحن خاک دریا

از آن طوفان جهان گر رفت بر باداز این طوفان دل عالم شد آباد

شدند آگه که این رحمت ممهّدشد از یمن سعادات محمّد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:57

ذکر وقایع سال هشتم از ولادت آن حضرت و رفتن ابو طالب به جانب شام به همراهی محمّد و قصه بحیرای راهب

چون سال هشتم از ولادت آن حضرت در آمد «1» ابو طالب نقودی چند فراهم آورده به رسم تجارت با جماعت تجار قریش به جانب شام بیرون آمد و داعیه نداشت که آن سرور را همراه برد. چون به موضعی رسیدند که یاران و دوستان که به مشایعت رفته بودند یکدیگر را وداع کرده بازمی گردیدند، در این محل آن سرور، زمام ناقه عم خود بازگرفت و گفت: ای عم مهربان! مرا اینجا به اعتماد که می گذاری و به کدام دل دست از تربیت من بازمی داری و مرا اینجا نه پدر و نه مادر و نه جد است، متعهد امر من که را می سازی و کیست که اینجا غم من خورد و مرا در غصه و الم بنوازد و اگر گرد ملالی بر من نشیند که به آستین شفقت پاک سازد؟ بیت:

ابو طالب چنان در گریه افتادکه خون بر جای آب از دیده بگشاد پس آن حضرت را برداشت و بوسه بر سر و روی او داده بر بالای شتر گذاشت و گفت:

خوشا آن کس که همراه تو باشدشبش را نور از ماه تو باشد پس ابو طالب به مرافقت آن سرور به اتفاق کاروان روان

شدند و به جانب شام رفتند.

بیت:

به صبح و شام منزل طی نمودندگهی بستند بار و گه گشودند القصه منزل به منزل می رفتند و مرحله به مرحله قطع می کردند تا به صحرای شام

______________________________

(1)- این سفر را مورخین اسلامی در سنین مختلف عمر رسول خدا (ص) می دانند. مقریزی در دوازده سالگی (امتاع الاسماع، ص 8) و یعقوبی در نه سالگی (ترجمه تاریخ یعقوبی، ص 369، ج 1) و مسعودی در سیزده سالگی (مروج الذهب، ج 2، ص 275) گفته اند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:58

رسیدند و در آنجا دهی بود که او را کفره می گفتند «1»، و در آن ده دیری بود که پیش از زمان عیسی- علیه السلام- ساخته بودند و در آن دیر راهبی بود که او را بحیراء راهب نام می بردند، بهترین علمای عصر و بزرگترین فضلای زمان بود و ترک دنیا نموده به زهد و ورع موصوف بود. بیت:

ز انجیل و زبور آگاه گشته به دفترهای قسیسین گذشته و در آنجا معلوم کرده بود که پیغمبر آخر الزمان اینجا نزول کند به علامات و خارق عاداتی چند که مذکور خواهد شد. بیت:

به امید وصالش مفتخر بودگذشتش عمر و زین سان منتظر بود

قضا را بود بر دیر خود آن روزکه می آمد نبی با بخت فیروز

غباری گشت پیدا ناگه از دوردر آن ظلمت هویدا شعله نور

قریش و مکیان کردند آنگاه به پیش دیر راهب کاروانگاه

درختی بود خشک از دور ایام مسافر را نبود از سایه اش کام پس ابو طالب به زیر آن درخت فرود آمد و رسول- صلّی اللّه علیه- آنجا نشست و پشت خود را بدان درخت نهاد. فی الحال آن درخت تازه و سیر آب گشت و برگ پدید

آورد. بیت:

روان گردید سبز و سایه انداخت به گردون شاخه هایش سر برافراخت بحیرا به امید دیدن مصطفی (ص) قرنا بعد قرن اینجا نزول ساخته و چشم بر شاهراه سید اخیار گذاشته در این محل که طلوع کاروان ظاهر گردید و علامات پیغمبری از ملازمت قطعه ابر سفید بر سر آن حضرت و سبز و خرم گردیدن آن شجره را بحیرا ملاحظه نمود، جزم کرد که آفتاب مرادش از مطلع مقصود طالع گشت و ماه مطلوبش از افق انتظار نمودار گردید؛ از دیر به زیر آمد و فی الحال طعام لایق ترتیب داده به مردم

______________________________

(1)- بیشتر کتب نام این ده را «بصری» نوشته اند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:59

قافله کس فرستاد که دعوت مرا اجابت کنید و به شرف قدوم خود کلبه مرا مشرف سازید و به نور حضور موفور السرور کاشانه مرا رشک جنت گردانید. قریش گفتند: ما بسیار از اینجا گذشتیم و آرزوی دیدار تو داشتیم و هیچ کس از ما را دوست نمی داشتی و نظر التفات و مروت بر حال ما از روی تربیت بر نمی گماشتی، در این چه حکمت است ما را خبر ده. چون قاصد بازگردید و آنچه از قریش شنیده بود تقریر نمود بحیرا در جواب گفت: التماس دارم که قریش از گذشته سخن بر زبان نیاورند و حالا به نقد دعوتم را اجابت فرمایند به شرط آن که هیچ کس از وضیع و شریف و بنده و آزاد و شاگرد و استاد تخلف نکنند. اهل قافله اجابت دعوت او را نمودند الّا آن حضرت. بیت:

صبا آمد ولی بویی از آن گلزار بایستی چه حاصل از صبا ما را نسیم یار بایستی بحیرا پرسید که ای قوم

کسی باشد که به دعوتم حاضر نشده باشد؟ گفتند: کودکی مانده که محافظت متاع می نماید. استدعا نمود تا او را حاضر کردند. چون آن حضرت درآمد و پهلوی عم خود ابو طالب قرار گرفت مجلس از طلعت رخسارش آراسته شد.

بعد از خوردن طعام و رسیدن ضیافت به انجام، مردم را رخصت داد و ابو طالب و آن سرور را نگاه داشت و از ابو طالب پرسید که این پسر چه می شود ترا؟ گفت: پسر من است! بحیرا گفت: به تورات و انجیل قسم می خورم که این جوان را نه پدر و نه مادر زنده است. ابو طالب گفت: راست می گوئی. بحیرا دیگر باره از ابو طالب احوال آن حضرت را پرسید و بعد از آن روی به آن سرور کرد و گفت: سه چیز از تو می پرسم و ترا به لات و عزی سوگند می دهم که مرا از آن خبر دهی. و مقصود بحیرا به لات و عزی امتحان آن سرور بود نه اعتقاد او. آن حضرت از شنیدن نام لات و عزّی در خشم شده فرمود: ای شیخ روشن ضمیر و ای پیر پاکیزه تدبیر! دو جماد را نزد من وسیله مساز و خداوند زمین و آسمان را نزد من واسطه ساز. پس بحیرا او را به خدای آسمان و زمین سوگند داد و بعد از آن پرسید که خواب و بیداری تو چه نوع است؟ فرمود: چشم من به خواب می رود اما دل من بیدار است، هر چه می گویند می شنوم. دیگر پرسید که

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:60

سرخی چشم تو از کی باز است و چه حال دارد؟ آن حضرت فرمود که از زمان ولادت

تا این غایت با من است و بر یک قرار است و المی ندارد. بحیرا گفت: بعد از سرخی چشم هیچ نشانی هست ترا؟ ابو طالب فرمود میان هر دو شانه او نشانه ای است. گفت:

چه شود که آن را مشاهده نمایم و به مطلوب چندین ساله خود برسم. این معنی بر آن سرور گران آمد که بدن اطهر خود را مکشوف سازد تا مهر نبوت به نظر بحیرا درآید.

ابو طالب به جهت تسلی خاطر بحیرا دست حضرت مصطفی را بوسه داد و گفت: ای نور دیده! التماس دارم که ملتمس این پیر را مبذول داری و دیده انتظار کشیده را از پرتو نور مهر خود محروم نسازی. چون ملتمس بحیرا به اجابت مقرون گردید و مهر نبوت را بر کتف آن حضرت بدید بر آنجا بوسه داد و بعد از آن هر دو قدم آن حضرت را ببوسید و رخساره خود را بر آنجا مالید و گفت: اشهد انّک رسول اللّه حقا. بعد از آن گفت: ای ابو طالب! این پسر سید کونین و رسول ثقلین است، در محافظت او اهتمام تمام به ظهور برسان و بسیار بر حذر باش از عداوت یهودان، این پسر ناسخ ادیان و از جمله مرسلان و پیغمبر آخر الزمان است.

مقارن این حال و در اثنای این مقال ده نفر از مردم روم به قصد قتل آن سرور آمدند و بحیرا را طلبیده گفتند: ما در کتب سماوی خوانده ایم که امروز پیغمبر آخر الزمان در مقام تو باشد، آمده ایم تا او را به قتل رسانیم پیش از آن که تغییر ملت و تبدیل سیرت پیغمبر ما نماید. بحیرا گفت: ای

قوم! چون خدای تعالی امری خواسته باشد صد هزار چون ما و شما تغییر آن امر نتوانند کرد. آن جماعت انصاف دادند و از سر آن مهم درگذشتند و بحیرا ابو طالب را از بردن آن سرور به شام در میان آن جماعت خون آشام منع کرد و به فرموده بحیرا و ملاحظه نمودن آن سرور از اعداء، متاع خود را در بصرا به ربح «1» کامل فروخت و به اتفاق قریش از آنجا مراجعت نمودند.

نقل است که چون ابو طالب وداع بحیرا می کرد، بحیرا بعد از مبالغه در محافظت مصطفی گفت: ای ابو طالب! بشارت باد ترا به فرزندی که از صلب تو بیرون آید، امام

______________________________

(1)- الف: نرخ.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:61

متقیان و خلیفه محمّد پیغمبر آخر الزمان خواهد بود. او را سلام من برسان چون متولد شود و به او از من بگو: همچنان که در انجیل ذکر محمّد هست صفت تو نیز آنجا مذکور است و همچنان که به وحدانیت خدا و نبوت محمّد مصطفی اعتراف نمودم، به ولایت و امامت تو نیز اعتراف دارم و چنانچه آن سرور مظهر نبوت است تو مظهر ولایت خواهی بود.

راوی گوید که چون خبر آمدن ابو طالب و آن سرور به مکه رسید اهل مکه به اشتیاق تمام به استقبال آن سرور بیرون آمدند از مرد و زن و از پیر و جوان و از خرد و بزرگ الّا ابو جهل لعین که آن روز خمر خورده بود و مست به خواب رفته. چون ابو طالب به مکه در آمد اهل مکه شادیها نمودند و تهنیت و مبارکباد گفتند. و کلانتران مکه خصوصا قریش را طمع چنان

بود که ابو طالب به اتفاق آن حضرت به خانه کعبه روند و نزد لات و عزی سر فرود آرند و شرایط سجود به تقدیم رسانند. ابو طالب اجابت ایشان ننمود و جمعی را نیز به رفتن آنجا نگذاشت «1» و میان ابو طالب و قریش سخن بسیار و مقاوله بی شمار شد. آخر الامر ابو طالب گفت: ای قوم! البته من به شما سخن راست می گویم و ممکن نیست از آنچه به شما گویم تجاوز نمایم و من در متابعت و فرمانبرداری این پسر یعنی محمّد (ص) مفارقت نمی کنم و البته فرمانبرداری او را واجب و لازم می دانم و او البته به همه حال نزد بتان نمی آید. گفتند: حالا محمد خرد است، او را ادب کن تا فرمان تو برد و عبادت بتان را عادت کند. ابو طالب گفت: هیهات! هیهات! این محال عجیب و خیال غریب است. قریش گفتند: چرا چنین می گوئی؟ ابو طالب گفت: سبب آن که راهبان شام به یکدیگر می گفتند که هلاک بتان و نگونساری بت پرستان به دست این پسر خواهد بود و در بصرا از بحیراء راهب آنچه شنیده بود جمله را تقریر نمود. گفتند:

ای ابو طالب! از محمّد چه دیدی؟ ابو طالب قصه سبز شدن درخت و ملازم بودن ابر بر سر آن سرور و غیر آن معروض قریش داشت. آن جماعت بخندیدند و به یکدیگر گفتند که ابو طالب طمع آن می دارد که برادرزاده او پادشاه شود و بعد از آن چند بیت

______________________________

(1)- «ابو طالب اجابت ... نگذاشت» را ب ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:62

گفتند، مضمونش آنکه، بیت:

این فکر محالش از کجا خواست فکری نکند که این چه سو داشت

القصه

که مقصدی است بس دورعاقل شود از چنین هوس دور

از فکر عقیم او چه زایدوز رأی سقیم او چه آید «1» چون این حکایت به ابو طالب رسید فرمود که زود باشد که محمّد به موجب حکایت بحیرا که از کتاب موسی و عیسی گفته بر همه شما غالب گردد و عن قریب باشد که آتش حرارت شما را به آب تیغ بی دریغ بنشاند و بعد از آن چند بیت انشا کرد که مضمونش این است:

در باغ دل و زمینِ جانم جز مهر محمّدی نکشتم

اسرار محبت محمّدبر صفحه جان و دل نوشتم

ذکر حالات آن حضرت از چهارده سالگی تا بیست و پنج سالگی و رفتن به تجارت به جانب شام و خواستگاری نمودن خدیجه خاتون

همان دیباچه سنج این حکایت کند زین گونه از راوی روایت

که چون گردید سید بیست ساله شدش سنبل نقاب برگ لاله ابو طالب در این سنوات اوقات به محافظت آن سرور و تربیت و تمشیت پیغمبر می گذرانید تا کار پیغمبر به جایی رسید که قوم او را مهمتر و فاضلتر دانستند و آن حضرت به حسن صورت و سیرت و از راه خلق و مروت بر همه قریش راجح گردید و کارش به جائی رسید که او را محمد امین نام می بردند و در مجالس و محافل بر همه کس تقدیم می فرمودند.

نقل است از آن سرور که چون سال وی از بیست تجاوز نمود روزی به راهی می رفت. ناگاه آوازی شنید و از چپ و راست نگاه کرد، کسی را ندید و بعضی محل

______________________________

(1)- بیت دوم و سوم در نسخه الف نیست.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:63

چنان بود که جمعی را می دید گاهی در روز و گاهی در شب اما از سر کار ایشان واقف نمی گردید. بیت:

گهی روز و گهی شب در مسالک نمودندی به او خود را ملایک

ابو طالب می فرماید که روزی در خانه نشسته بودم و در بر روی غیر بسته، ناگاه دیدم که آن حضرت در آمد با رخساری از گل شکفته تر و عذاری چون ماه دو هفته نورانی تر.

گفت: ای عم بزرگوار! امروز در راه می رفتم، سه تن بر من ظاهر شدند و تیز تیز بر من نگاه کردند. بیت:

به هم در گفتگو کاین شخص آن است کز او آوازه در هفت آسمان است یکی از ایشان گفت: این محمّد موعود است. دیگری گفت: راست می گویی اما وقتش نرسیده است. سیم ایشان پیش آمد و مرا تهنیت کرد و تحیت گفت و دست در شکم من مالید، چنان می نمود که اعضاء و احشاء اندرون من از آن دست مالیدن راحت تمام می یافت و بی نهایت خوش حالی می کردم. بعد از آن از چشم من غایب شدند.

ابو طالب او را نزد کاهنی برد که در فن کهانت نظیر نداشت و در علم طب از بی نظیران بود و کیفیت احوال آن حضرت را بازنمود. آن شخص از خواب و بیداری و از اکل و شرب و از بشره و نبض آن سرور تفحص نمود. بعد از آن فرمود: ای ابو طالب! عن قریب باشد که این جوان پادشاه عظیم الشأن گردد و شهریار شهریاران شود و پادشاهان گردون آثار، طوق عبودیت او در گردن جان اندازند و خاک قدم او را از شرف عزت، توتیای دیده جهان بین خود گردانند. بیت:

نکو شأنی است این ذات نکو رابه دیوان آشنائی نیست او را

بود لامع ز رویش نور اقبال نه شیطانی است، رحمانی است این حال

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:64

و چون آن سرور بیست و پنج ساله شد عاتکه

خاتون که خواهر ابو طالب و عمه آن حضرت بود، گفت: ای برادر! این فرزند ما محمّد از روی حسن و جمال، نظیر ندارد و از رأی صدق مقال از بی نظیران است، اهل مکه او را می شناسند و از روی تعظیم و تکریم محمّد امین می خوانند و مردان و زنان قریش مرا می گویند که وقت آن نشد که نهال باغ زندگانی خود را به درخت برومند وصل کنید و این آفتاب مهر اندوز را با ماه شب افروز در یک منزل جمع سازید؟

چو خورشید و مه را شود مشتری چه زاید بغیر از نکو اختری ای برادر! در حق این پسر چه اندیشه داری؟ چرا او را به جای لایق و نیکو کدخدا نمی کنی؟ ابو طالب آب در دیده بگردانید و آبی چند از نرگس شهلا به رخساره دوانید و گفت: ای خواهر! نه پنداری که من از این اندیشه فراغی دارم! حقا که بر جگر از این غصه چون لاله داغی دارم و ترا معلوم است که در این چند سال متعاقب به واسطه تسعیرات بلند و کمی محصولات، هرچه بود از مال، صرف اهل و عیال شد و حالا در دست ما چیزی نیست و معیشت به عسرت می گذرد و این محمّد را حرم کریم و زوجه به غایت از معایب سلیم می باید و اهل زمانه چشم بر مال دارند نه بر فضل و کمال. اتفاقا در آن سال «1» خدیجه خاتون مال بسیار به شام می فرستاد و به کسی که معتمد و امین نبود نمی داد، پس ابو طالب و عمه آن سرور مصلحت چنان دیدند که از خدیجه خاتون چیزی از مال بگیرند

به رسم مضاربه و محمّد را روانه سازند و آنچه حاصل شود در وجه کدخدایی آن حضرت صرف نمایند. عاتکه خاتون نزد خدیجه خاتون آمد. و این خدیجه ملکه عرب بود در حسن و جمال، و به کثرت عقل و بسیاری مال بر اهل عالم سبقت می نمود. شبی در خواب دید که ماه از آسمان فرود آمد و در آغوش او درآمد. معبّر و کاهن طلبید و از ایشان تعبیر خواب پرسید. ایشان گفتند که در کتب چنین معلوم شد که پیغمبر آخر الزمان متولد شده است، اگر خواب تو واقع بوده

______________________________

(1)- ب: در این اوقات.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:65

باشد تعبیرش آن است که ترا به حلالی قبول کند و به شرف فراش او مشرف گردی و اوّل کسی که ایمان به وی آورد تو باشی. خدیجه خاتون شکر به تقدیم رسانید و منتظر رحمت الهی می بود. حالا که عاتکه خاتون به خانه او درآمد، خدیجه خاتون چون دختر عبد المطلب را بدید از جای برجست و استقبال نمود و همچون مخلصان نیازمند، تعظیم و تکریم کرد و شرایط ضیافت و میهمانی آنچه دستور بود زیاده بر آن افزود. بعد از خوردن طعام، خدیجه خاتون گفت: ای سیده عرب، ای شریفه خاندان عزت و ادب! قدم بر دیده من نهادی و کلبه مرا به نور حضور خود منور ساختی، بفرمای که فرمان چیست و مقصود از حضور موفور السرور عرض حال کیست؟ از مراد خویش مرا خبر ده و خدمتی که از دستم آید منت بر جان من نه. عاتکه خاتون به غایت فصیح بود و کلامش بی نهایت ملیح؛ گفت: به سمع ملکه رسیده باشد که

از برادرم عبد اللّه، فرزندی محمّد نام مانده و حالا جوانی شده و زمان کدخدایی اوست اما به جهت فقر و درویشی و اختلال احوال ابو طالب، این مرام دست نمی دهد و این مقصود چهره نمی نماید. شنیده شد که ملکه کاروانی روانه می سازد، اگر این محمّد را که امین است، چیزی از مال به وی دهید که تجارت نماید و از حاصل مال چیزی به طریق مضاربه به وی گذارید بنی هاشم ممنون خواهند بود. خدیجه خاتون از لطف کلمات عاتکه خاتون و از حسن ادای او به غایت خوش حال شد و استشمام صدق رؤیای خود کرد و غنچه باغچه باطنش از نسیم امید شکفته شد. بیت:

کسی کامی که می جوید همه سال چو آید ناگهان چون باشدش حال؟ گفت: ای سیده قریش! صفت محمّد شنیده ام و آنچه فرمودی منت بر جان خود قبول کردم. بیت:

خدیجه گفت هر سو می شتابم امین تر از محمّد کس نیابم اما کرم نمائید و لطف نموده محمّد را حاضر سازید، اگر چه من خصال حمیده او شنیده ام و کمال امانت و راستی او دانسته ام او را مشاهده کنم و مهمی که لایق حال او

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:66

باشد رجوع نمایم. عاتکه خاتون خوش برآمد و از برای آوردن آن سرور از خانه خدیجه بیرون آمد و خدیجه خاتون خانه خود را بیاراست و نیز خود را به جامه های فاخر برآراست و پرده ای رقیق پیش خود بیاویخت و تورات را بر کرسی ای که از درّ و یاقوت آراسته بود، گذاشت و جمعی کثیر از کنیزان و دختران خانه از خادمان بر پای داشت.

چون عاتکه خاتون به همراهی آن سرور درآمد آن جماعت که بر پای

بودند، استقبال نمودند و ایشان را به جای نیکو و لایق بنشاندند. خدیجه خاتون صفات محمّدی را از رخسارش بخواند و موافق یافت به آنچه در تورات بود و از حالات رسول (ص) آنچه دانسته و شنیده بود در منظر پاکیزه او بی نقصان مشاهده نمود. حکایت مرد عیسوی به یادش آمد از تعبیر خوابش، با خود گفت: این مرد لایق جفت من است و اثر حکایات ما تقدم است اما آن راز پنهان داشت و نقش انتظار بر صحیفه خاطر خود می نگاشت. بعد از کلمات شیرین و حکایات نمکین، مهم مضاربه مشخص شد.

القصه عاتکه خاتون آن حضرت را به خانه برد و جامه سفر را پوشانید و به خانه خدیجه خاتون آورد. و رسول از فرقت عم به غم برآمد و همچون شمع از سوز مفارقت گریان گردید و خدیجه از لذت امید وصال از ترقب نشاط و ذوق اتصال همچون گل خندان گشت و حضرت مصطفی را در دل از خجالت، جراحتها و خدیجه را به هر تار مویی نسبت به آن سرور دلبستگیها.

القصه خدیجه خاتون غلام خود میسره نام را به خلوت طلبید و جامه های فاخر پنهان به وی سپرد و شتری با جهاز ملوکانه بیاراست و تسلیمش کرد و گفت: هنگام بیرون آمدن از مکه جهاز شتر به دست محمّد ده و تو همچنان امیر قافله باش و چون از مکه بیرون روی این جامه ها را به وی پوشان و آن را بر این شتر آراسته نشان و مهار شتر به دست گیر و خود را بنده و خدمتکار او شناس و او را خواجه و مولای خود دان و در بیع

و شری و دادوستد بی رخصت او در مال من تصرف مکن و از حال او به واجبی با خبر باش و به اقوال و افعال، خاطر او را به هیچ جهت مخراش و چون او را سالم و غانم به ما رسانی پیش بنی هاشم معظم و به حضرت من مکرم باشی و چون بدین

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:67

موجب که فرمودم مهم خود را به تقدیم رسانی، ترا از مال خود آزاد گردانم و چندان مال به تو دهم که تمنّای تو باشد و هر چه از او به وجود آید که خارق عادت باشد آن را بر کاغذی بنویس تا بر حضرت ما معروض داری و در محل مراجعت وی قاصدی را به من فرستی که خبر سلامتی به من آورد. بعد از آن خذیمه را که عم خدیجه خاتون بود در باب محافظت آن سرور سفارش بسیار نمود و به متابعت و فرمانبرداری آن سرور امر فرمود. این وصیتها را بکرد و کاروانیان رو به راه آوردند. آن حضرت مهار شتر گرفت و نام خدای بر زبان راند و روی به راه آوردند. ابو طالب و بعضی خویشان آن حضرت که به وداع آمده بودند به گریه در آمدند و آن حضرت را وداع کرده بازگردیدند و زبان حال زمانه به مضمون این کلام مترنّم بود. بیت:

گر دلت بشکست دلبر مستی افزون کن کمال کز شکست جام مجنون قصد لیلی دیگر است چون قدمی چند برفتند میسره پیش آمد و گفت: ای خواجه من! لحظه ای توقف فرما و این جامه و عمامه را در بر و سر کن. آن حضرت خلعت پوشید و بر شتر

آراسته سوار گردید و میسره مهار شتر بر دوش خود افکند و دست و پای آن حضرت را بوسه داد و گفت: ای سرور! اکنون تو مهتر و بهتر و من چاکر و کهتر و تو خواجه و من غلام، و کلانتری کاروان تا این حال، توقّف به من داشت، بعد از این تعلّق به حضرت تو دارد.

پس روان شدند. ابو جهل لعین و عتبه و شیبه پرمکر و شین چون حال بر آن منوال دیدند، گفتند: ای میسره! محمّد به این طریق، مشکل که غم متاع تواند خورد، تو او را در محنت بدار تا در خدمت تو آرام گیرد. میسره گفت: آنچه فرمان ملکه است چنان می کنم و آنچه حکم او است از آن تجاوز نمی نمایم، حالا مالی که دارم از آن او است و جانی که در بدن دارم برای او. بیت:

تجارت خواجه را از جا برانگیخت چو جان با مردم تاجر درآمیخت

خوشا احوال آن فرخنده تاجرکه باشد با چنان تاجر مسافر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:68

منزل به منزل و مرحله به مرحله قطع می کردند. پس از چند روز راه دو شتر خدیجه بماند که مجال جنبیدن آن شتران نماند. جمعی متحیّر شدند در آن بیابان به جهت بار شتران، و در این محل آن سرور در عقب کاروان بود، با جمعی سواران رسید و از حال ماندن شتران واقف گردید. آن سرور فی الحال خود را از شتر افکند و نام خدا را برده دست حق پرست خود را بر دست و پای شتران مالید و دعا کرد. فی الحال شتران در سیر آمدند و پیش پیش قافله می رفتند. خذیمه می گوید که من به

موجب وصیت خدیجه خاتون از حال آن سرور واقف بودم و نیز به واسطه افراط محبت از وی غافل نمی گردیدم. بیت:

دمی ز آن کوکب خورشید پایه نمی گشتم جدا مانند سایه و هوا به غایت گرم بود و از مردم عرق می ریخت. در این حال دیدم که دو مرغ پهلوی یکدیگر بال گسترانیده اند و سایه بر سر آن سرور افکنده به ملازمت قیام می نمودند. بیت:

همی شد آن مه خورشید پایه دو مرغش بر سر افکندند سایه

سلیمان از تف خورشید امان یافت به سر از بال مرغان سایبان یافت «1» و چون به موضع بحیرا رسیدند او ودیعت حیات سپرده بود و نسطور «2» راهب خلیفه و قائم مقام او شده بود، آن حضرت در زیر درخت فرود آمد، آن درخت اگر چه سبز بود اما میوه نداشت، فی الحال میوه بار آورد و نسطور چون حال مرغان و بار آوردن درخت مشاهده نمود، از دیر فرود آمد و ملاحظه آن سرور کرد و گفت: و الله و بحق انجیل عیسی روح الله که این او است! خذیمه چون این سخن بشنید، شمشیر کشیده نعره زد که یا آل غالب! قریش همه جمع شدند. نسطور از هجوم ایشان بترسید و خود را به دیر انداخت و در را ببست و بر بام برآمد و گفت: ای قوم! و الله و بحق عیسی روح الله که

______________________________

(1)- این بیت فقط در الف هست.

(2)- در تواریخ اسلام نام این راهب به صورت نسطورا هم آمده. در نسخه الف هم با الف آمده است.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:69

هیچ کاروان احبّ از شما بر من نازل نشده بعد از آن خذیمه و میسره را طلبید که با

شما سخنی چند دارم بگویم، بدانید و آگاه باشید که این مرد که در زیر درخت نشسته است پیغمبر آخر الزمان است و عن قریب مبعوث خواهد شد بر کافه قریش و جمیع خلایق و مردم را تابع خود گرداند و بر معاندان شمشیر کشد و قتل و غارت نماید و زود باشد که بر بلاد عرب غالب گردد و هر که دشمن او باشد دشمن خدا باشد. اما از شما دو التماس دارم: اوّل آنکه اهل شام به تمام دشمن اویند مگذارید که از اینجا بگذرد، دویم آنکه بگذارید که دست و پای او را بوسه دهم. هر دو مرادش مقرون به اجابت گردید.

متاع خود را در آنجا فروختند و دو چندان دیگران سود کردند و به مکه بازگردیدند.

و چون قافله به مرّ الظهران- که چهار فرسنگی مکه باشد- رسید، میسره به فرموده خدیجه خاتون آن حضرت را بر شتری بغایت زیبا نشاند و به نزد خدیجه فرستاد از برای بشارت قدوم کاروان. ابو جهل لعین گفت: بچه جهت این شتر اعلا و جهاز زیبا به محمّد دادی؟ گفت: عادت ملکه چنان است که هر کس خبر سلامتی کاروان آرد آن شتر با یراق به او بخشد، خواستم که به محمّد نفع بیشتر رسد. چون آن حضرت پاره ای راه برفت خواب بر چشمان مبارکش تاختن آورد و شتر از راه بیرون رفت. حضرت عزت، جبرئیل را فرمود که شتر را به راه آورد چنان که آیه کریمه وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی «1» از این معنی خبر می دهد و ملائکه را امر فرمود تا زمین را در نور دید که حبیب ما زودتر به خدیجه

برسد.

نفیسه خاتون روایت می کند که چون وقت آمدن کاروان نزدیک شد هر روز خدیجه خاتون با جمعی از خدمتکاران بر غرفه خانه می نشست و چشم بر راه که از کاروان خبر گیرد. ناگاه دیدیم که محمّد می آید و بر بالای سر او قطعه ای ابر سایه انداخته می خرامد. خدیجه خاتون به مشاهده او رخساره بر افروخت و رشته جانش شمع وار از آتش شوق می سوخت. از خادمان پرسید: این چیست و این شتر سوار کیست؟ گفتند:

ای ملکه! این محمّد است که می آید و خبر سلامتی کاروان می آورد. خدیجه خاتون

______________________________

(1)- الضحی 93/ 7.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:70

روی به نفیسه خاتون کرد و گفت خندان خندان: محمّد اینجا تنها چه کند؟ من نیز شکفته شدم از خوش حالی، خندان خندان گفتم: ای سیده عرب! مشک پنهان داشتن با وجود غمازی بوی و محبت را پوشیدن به تغییر رنگ روی محال است، این آینده محمّد امین است و دلیل آن در بشره ملکه رخسار رنگین است. بیت:

چنین می گفت و تخم عشق می کاشت که عشق و مشک را نتوان نهان داشت در این حال آن حضرت به آستانه خدیجه رسید و بعد از رخصت در آمدن و تشریف دعا و ثنا مکتوب میسره را به خدیجه رسانید و خدیجه بعد از مکالمه و اطلاع بر مضمون نامه و واقف شدن از سود و سرمایه، خواجه را نوازش بزرگانه و مراعات محبّانه نمود و شتر را با جمع یراق و پیرایه به وی بخشید و جواب نامه میسره نوشت و بدان سرور داد و بازگردانید. آن روز نزدیک به شام بود که خود را به میسره رسانید و کتابت خدیجه را که به مهر

دستش بود تسلیم نمود. ابو جهل لعین آنجا حاضر بود، گفت: ترا نگفتم که محمّد را به رسالت مفرست، ابا کردی، اینک راه گم کرد و بازگردید! میسره به خشم بر آمد و گفت: معلوم است که گمراه کیست، مهر خدیجه و کتابت کاتب او. روز دیگر چون میسره به خدمت خدیجه رسید و از سود سرمایه او را واقف گردانید و از کیفیت شتر و حکایت نسطور راهب و هر چه از آن سرور دیده بود و دانسته آگاه ساخت و در آخر شرایط ملازمت و لوازم خدمت خود نسبت به آن سرور معروض داشت، خدیجه خاتون به خنده در آمد و میسره را آزاد کرد و از مال خود چندان به وی داد که غنی گردید. پس دلش مایل شد به آن که پیغمبر او را به زنی قبول کند و به نکاح در آورد. بیت:

دلش زین آرزو گردید تازه زد از مهر نبی بر چهره غازه

شدش دل تیر محنت را نشانه به صید مرغ قدسی ریخت دانه

وسیله در میان انداخت بسیارشد آگه زین حکایت یار و اغیار

محمّد هم به سویش گشت مایل که دل را هست راهی جانب دل

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:71

القصه خدیجه خاتون، نفیسه خاتون را طلبید و خلعت ملوکانه در وی پوشانید و گفت: ترا محرم خود می دانم و به طریق خفیه ترا نزد محمّد روانه می گردانم که از او استعلام نمایی که میل به کد خدایی دارد؟ نفیسه خاتون به خدمت پیغمبر آمد و گفت:

ای نور دیده من و سرور سینه من! چرا به کد خدایی میل نمی نمایی و تا کی در گوشه خانه خفت و خواب می نمایی؟ آن سرور در

جواب فرمود: میل آن کار بسیار دارم و لیکن اسباب و استعداد آن ندارم. گفت: اگر زنی باشد جوان با روی چون گل و ارغوان و از روی عقل و دانش صاحب جاه و جلال و از راه عزت و بینش مالک مال و منال و یگانه روزگار و به طهارت ذیل و عفت و صلاحیت حسب و نسب از جمیع کرایم اشراف طاق، و کفایت مهم کدخدایی تو کند بهتر از جمیع قریش و بطون بنی هاشم، رغبت می نمایی؟ آن حضرت از کلمات نفیسه خاتون بغایت خوش حال و متبسّم شد و فرمود که آن کیست؟ گفت: خدیجه خاتون. آن حضرت فرمود که وی خود را ملکه روزگار می داند، چگونه در این مهم در آید و در این کار اقبال نماید؟ گفت: ای نوباوه باغ زندگانی و ای سرمایه سعادت دو جهانی! اگر قبول داری به عهده من که او را راغب سازم و آنچه مدعای تست بر آن موجب بپردازم. آن حضرت فرمود: برخیز و در این مهم شروع کن. نفیسه خاتون به موجب فرموده آن حضرت به خدمت خدیجه خاتون شتافت و او را به جهت محمّد خواستگاری نمود. وی بر جان خود منت دانست و قبول نمود. پس نفیسه خاتون به خدمت پیغمبر آمد و گفت: خدیجه خاتون

با نقد غمت صبر و خرد را بفروخت جان و دل خود بداد و مهر تو خرید و در همان روز یا روز دیگر خدیجه خاتون کس فرستاد به نزد آن حضرت به طریق خفیه که عمت ابو طالب را بگوی تا قدم رنجه کند به نزد عمم عمرو بن اسد رود و خواستگاری کند تا

صورت ادب مرعی ماند و ساعتی نیکو به جهت نکاح اختیار کرد و طعامی لایق ترتیب داد و غلام خود میسره را به خدمت آن سرور فرستاد که در فلان ساعت تشریف قدوم شریف ارزانی فرمائید تا مهم نکاح فیصل یابد. آن سرور، بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:72 طریق حفظ حرمت کار فرمودبه اعمام خود این اظهار فرمود و به همراهی اعمام خود در ساعت موعود به منزل خدیجه رفتند و عمرو بن اسد ملتمس ایشان را به اجابت مقرون داشت و خود به مجلس حاضر گردید و بشاشت و خرمی اظهار نمود. بیت:

ابو طالب «مبارکباد» گفتش غبار از سینه بی کینه رفتش بعد از آن یک یک از اشراف بنی هاشم و اکابر قریش تهنیت و مبارکباد گفتند و از روی نشاط و انبساط به تکلم در آمده به احسن وجهی به گفت و شنید در آمدند و صورت عقد و نکاح را به اتمام رسانیدند. بیت:

ابو طالب زبان در خطبه بگشادبه آیین عرب داد سخن داد

به خوش حالی از این عقد همایون لگدکوب ملایک گشت گردون و مهر خدیجه بیست شتر بود و بعضی گفته اند پانصد درهم. و اللّه اعلم بحقیقه الحال. و در آخر آن روز خدیجه خاتون جامه های پادشاهانه و پیرایه های ملوکانه برای آن حضرت فرستاد و التماس قدوم شریف کرد. آن حضرت به همراهی ابو طالب و حمزه به خانه خدیجه خاتون رفت و او سرای خود آراسته و قماشهای نفیس پای انداز ساخته زبان حالش مترنّم به این مقال بود، بیت:

سر من فدای راهت که سواد خواهی آمدخبرم شده است کامشب بر یار خواهی آمد و در همان شب زفاف واقع شد و کنیزکان سرود

گفتند و دختر خانه ها رقاصی نمودند. چون صباح شد خدیجه، ابو طالب و باقی اعمام آن حضرت را طلبیده نوازشهای خسروانه کرد و لطفهای بزرگانه نمود و به حضور ایشان جمیع خزاین و اموال هر چه داشت تملیک آن حضرت کرد و گفت: نمی خواهم که تو در امور معیشت ممنون من گردی، این همه مال از آن تو باشد و من محتاج تو. بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:73 همی خواهم که تا من زنده باشم تو سلطان باشی و من بنده باشم آن سرور بسیار خوش حال شد و ابو طالب و حمزه در فرح افزودند. و خدیجه خاتون را از آن حضرت به اشهر روایات هشت فرزند شد: چهار پسر- عبد اللّه و قاسم و طیّب و طاهر- و چهار دختر- زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه زهرا- پسران پیش از وی رحلت نمودند و دختران همه به شرف اسلام مشرف شدند و از ماریه قبطیه یک پسر شد، نام او ابراهیم و او نیز در خردی وفات کرد.

فضایل خدیجه خاتون و التفات آن حضرت به جانب او از غایت شهرت از شرح مستغنی است.

نقل است که در آخر این سال بعد از خواستگاری آن حضرت خدیجه خاتون را یا بعد از سال دیگر، ابو طالب خاطر از ممر آن حضرت جمع داشته او را در مکه گذاشت و خود از آن سرور رخصت یافته به رسم تجارت به جانب یمن رفت. در آنجا زاهدی بود روی توجه به محراب عبادت آورده و ترک علایق دنیا و ما فیها کرده او را معارف الهی بود و از روی برهان و دلیل بر احکام تورات و انجیل

وقوف تمام داشت. بیت:

مریدش صومعه داران عالم اجابت با دعایش گشته توأم روزی بعد از تضرع بسیار و گریه و زاری بی شمار بی قرار گشت و گفت: الهی! پیر گردیدم و اکنون به نزدیک گور رسیدم، حاجتی دارم و چون تو قاضی الحاجاتی از حضرت تو می طلبم.

بیت:

رسان سوی من افتاده از راه یکی از خادمان مکه الله فی الحال دعای او مستجاب شد و قضا را همان لحظه ابو طالب آنجا رسید و بر وی سلام کرد. زاهد جواب سلام بازداد و پرسید که از کجا می رسی؟ گفت: از مکه گفت: از کدام قبیله ای؟ فرمود: از بنی هاشم. پرسید: چه نام داری؟ گفت: ابو طالب.

پرسید که نام پدرت چیست؟ گفت: عبد المطلب. زاهد گفت: الحمد للّه که خدای تعالی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:74

مرا مرگ نداد تا به مراد خود رسیدم و بعد از مکالمه بسیار و تفحص احوال و اوضاع سید مختار، گفت: ای ابو طالب! از تو دو التماس دارم: اوّل- آن که چون به مکه رسی برادرزاده خود را بگوی که زاهد یمنی ترا سلام می رساند و گواهی می دهد که خدا یکی است و تو رسول بحقی به سوی خلقان. دوّم- آن که ترا عن قریب پسری خواهد شد وصیت او به شرق و غرب خواهد رسید، نیاز من به وی رسان و بگو که آن پیر، دوست و هوادار تو بود و چنین گفته که تو وصی پیغمبری و خلیفه بحقی و قائم مقام آن حضرتی همچنان که نبوّت به محمّد تمام شد و او خاتم انبیاست ولایت و امامت به تو آشکارا شود و تو سرور اولیایی.

ذکر ولادت با سعادت غالب کل غالب، مظهر العجائب و مظهر الغرائب امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام

به طرف باغ ای شوریده بلبل نواکن ساز کاینک

می رسد گل

بشو دیده به آب زندگانی که خواهی دید روی یار جانی ولادت مظهر ولایت در مکه بوده به اشهر روایات بعد از عام الفیل به سی سال در سیزدهم ماه رجب. روایت چنان است که فاطمه بنت اسد به طواف خانه کعبه بیرون رفت و در طواف خانه بود که او را درد زادن گرفت و آثار وضع حمل بر وی ظاهر شد، سر سوی آسمان کرد و گفت: ای قیّوم بی نیاز و ای خداوند چاره ساز! ای پناه بیچارگان و ای فریاد رس درماندگان! مرا در بیت اللّه راه ده و در ظلّ حمایت خود پناه ده.

فی الحال باب رحمت بر روی او مفتوح گردید و از مفتح الابواب آنچه استدعا کرد به اجابت مقرون شد. عباس- رضی اللّه عنه- می فرماید که ما جمعی کثیر پیش خانه کعبه نشسته بودیم و با یکدیگر گفت و شنید می نمودیم که فاطمه بنت اسد پیدا شد و لحظه ای بر آمد، ناپدید گشت. بعضی بر آنند که از دیوار بر بام بر آمد و از آنجا به خانه کعبه در آمد و بعضی بر آنند که دیوار خانه کعبه شکافت و او در آنجا در آمد. به هر تقدیر چون به حرم کعبه در آمد، فاطمه می فرماید؛ بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:75 چو من جا در حریم حق گرفتم خجسته مأمنی الحق گرفتم

همای مرحمت انداخت سایه رفیقم شد سعادت بخت دایه پس به آسانی و راحت آن حضرت متولّد شد. بیت:

عذارش بود مانند شفق آل سجود حق بجا آورد فی الحال

به آواز بلند از گوشه بام ندا آمد که کردیمش «علی» نام بعد از چند روز آن حضرت را برون آوردم و چون به

خانه رسیدم ابو طالب شادی بسیار نمود و حضرت محمّد او را طلبید و روی اطهر خود بر روی او مالید. بیت:

محمد با رخ مانند گلشن «1»شبستان علی را کرد روشن بعد از آن، آن سرور با حضرت علی سخنانی گفت که به تفصیل آن شروع نمی رود، مجملش آن که، بیت:

من و او از یکی نوریم در اصل گهی فصل است ما را و گهی وصل

ذکر وقایع آن حضرت و حالات آن سرور از سی و پنج سالگی تا چهل سالگی و عمارت خانه کعبه و حجر الاسود را به جایش نهادن

ارباب سیر و اصحاب سخن گستر بر آنند که طرح خانه کعبه از آدم- علیه السلام- شد و در زمان طوفان نوح- علیه السلام- حرم کعبه خراب شد و ابراهیم او را تعمیر کرد، بعد از مرور ایام و لیالی از عمارت روی به خرابی نهاد. سبب دیگر در خرابی آن خانه آن بود که مردم مکه مال خود را آنجا دفن می کردند تا از حوادث روزگار محفوظ ماند.

جماعت مفسدان و طایفه دزدان بر آن دفاین مطلع شدند، شبی در آمدند و بعضی از دیوار خانه بکندند و آن مال را ببردند و به سبب باران بسیار دیوارهای خانه خراب شد، و در آن وقت از راه دریا کشتی ای به روم می رفت، باد مخالف پیدا گردید و آن کشتی را

______________________________

(1)- در الف: محمد با رخی از فضل ذو المن.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:76

شکسته به نواحی جده رسانید. قریش از آن حال واقف گردیدند و آن را از توفیقات الهی دانسته برفتند و آن چوبها را از مردم جده بخریدند و در آن کشتی شکسته بنّایی بود بس ماهر و در معماری نادر و وحید دهر، نامش ناقوم رومی «1» و او را حسن خلق و لطف کلام بود. نزد وی رفتند

و او را از خرابی خانه کعبه واقف گردانیدند و استدعا نموده به لطف و ملایمت او را در مکه آوردند و به آن مهم قیام و اقدام نمودند تا عمارت به اتمام رسید، خواستند که حجر الاسود را به جای خود نهند در میان قبایل عرب و بزرگان قریش نزاع شد، هر یک آرزو کردند که این شرف ایشان را باشد، مهم مقاوله به مقاتله انجامید و آن چهار گروه هر یک مردم انبوه جمع کردند جمله با شمشیرهای آبدار و خنجرهای صاعقه کردار. ابو امیه که اسنّ ایشان و نیکواندیشه ترین مردمان بود به جهت دفع نزاع و فتنه بر پای خاست و فتنه را بنشاند به این طریق که قوم همه شمشیرها را «2» در غلاف کنند و خاطرها به هم صاف ساخته به آن راضی شدند و قرار به این شد که هر کسی که اوّل از در مسجد الحرام در آید حکم باشد میان ایشان. بر آن اتّفاق کردند و محاربه و فساد را بر طرف کرده چشم بر راه گذاشتند. ناگاه دیدند که محمد رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله و سلم- در آمد، همه خوش حال شدند و جمله آواز بر کشیدند که اینک محمّد امین آمد و از خوش حالی مترنّم به مضمون این مقال گردیدند، بیت:

آمدی ای شمع مجلس را چو گلشن ساختی پای بر چشمم نهادی خانه روشن ساختی جمعی گفتند: ای سید و سرور! و گروهی گفتند: ای مهتر و بهتر! ما به حکم تو راضی شدیم و به آنچه تو امر فرمایی فرمانبرداریم و از آن گردن نپیچیم. آن حضرت به جهت خاطر تسلّی عرب، ردای

مبارک خود از روی عزّت و ادب بر زمین افکند و آن حجر را برداشت و بر آنجا بگذاشت و فرمود از هر قبیله ای مهتر ایشان بیاید و گوشه ردا بگیرد تا

______________________________

(1)- الف و ج: با قوم رومی.

(2)- «آبدار ... شمشیرها را» را ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:77

جمله شریک باشند. پس مهتران گوشه ردا برداشتند و آن سرور، حجر را از آنجا برداشت و به محلش بگذاشت. جمیع قبایل خوش حال گردیدند.

ذکر وقایع سال چهلم از ولادت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- و اعتکاف نمودن خیر البرایا به کوه حراء و ظاهر شدن جبرئیل و مبعوث شدن بر کافه خلایق و اسلام بعضی از اصحاب

چون سال آن حضرت به چهل رسید از اطراف و جوانب راه صور متنوعه می دید و آواز مختلفه می شنید گاهی رغبت به صحبت احباب می نمود و گاهی اجتناب از اصحاب از روی نفرت می فرمود. پس آن حضرت، بیت:

نهانی با خدیجه گفت یک روزکه ای روی تو ام شمع دل افروز

چنین حالات می آید مرا پیش ندانم چون کنم می ترسم از خویش خدیجه خاتون آن حضرت را دلداری داد و گفت: ای سید و سرور! هیچ اندیشه به خود راه مده و داغ ملال بر سینه بی کینه خود منه که خدا نگهدار تست و دل قوی دار که آثار عنایت رحمان است نه مقدمات وساوس شیطان. و چون ایام وحی آن حضرت نزدیک شد از صحبت بشر یکبارگی اجتناب نموده به هیچ احدی اصلا قیام و قعود نمی نمود. بیت:

مرا چو خلوت خاص است با خیال حبیب چه حاجت است که با هر کسی درآمیزم و آن حضرت مدت شش ماه وحی در خواب می دید و اما افشای آن راز به کس مصلحت نمی دید و اکثر اوقات از خلق عزلت جسته به کوه حرا بسر می برد و چون مشتاق خدیجه می شد به خانه می آمد و او را از ممر

مفارقت دلداری می داد و بعضی حالات خود را با او در میان می نهاد. خدیجه نیز آن سرور را دلداری می داد و به نوعی خاطرجویی می فرمود که تسلی تمام حاصل می شد و به خاطر جمع از خانه بیرون

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:78

می آمد و روی به غار می نهاد. و در آن غار در این نوبت زیاده از یک ماه توقف نمود و در این مدت خدیجه را یاد نفرمود. زنان قریش زبان ملامت دراز کردند و در تشنیع و غیبت باز کردند و غایبانه سرزنش خدیجه نمودند که ملکه زمان، محمّد را به انواع مکارم اخلاق بنواخت و به اصناف الطاف شهره آفاق ساخت، حالا متنفر شده به او نمی پردازد و از او ملول گردیده به صحبتش رغبت نمی نماید. چون این مقال ناهموار به سمع ملکه فرخنده مآل خجسته خصال رسید، فرمود: ایشان نمی دانند و خلاف واقع می گویند و می شنوند، این قطع الفت نیست و اظهار نفرت نه بلکه تباشیر صبح امید است و مقدمات طلوع خورشید، این بوی ریاحین چمن وصال است و پرتو لمعان انجمن اتصال، این محمّد همان یار است و شما را به اسرار عشق و محبت چه کار؟

بیت:

در میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت تو نه معشوقی نه عاشق مر ترا باری چه شد این نوبت چون آن حضرت از غار بیرون و متوجه خانه خدیجه شد در راه به هیچ ثمری و حجری نرسید که نشنید که: السلام علیک یا رسول اللّه! آن حضرت از یمین و یسار آواز می شنید و کسی را نمی دید از این جهت بترسید و خود را به سرعت تمام به خانه رسانید. مروی است از حضرت رسول

(ص) که چون به خانه خدیجه در آمدم و احوال گذشته خود به خدیجه خاتون بازنمودم خدیجه مرا نوازش نمود و طعام حاضر ساخت و گفت: دل قوی دار و خود را به خداوند خود سپار. و چندان نوازش کرد که آن سرور را آرامش پدید آمد و دل قوی گردید و قدری از طعام تناول کرد و باز متوجه کوه حراء شد. بیت:

بر او ناگاه شخصی گشت ظاهربه غایت معتدل در شکل نادر

ندا در داد از این سان کای محمّدنویدت باد از توفیق سرمد

خداوند جهانت سروری دادبر این امت ترا پیغمبری داد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:79 مرا بشناس کاخر جبرئیلم پیام آورده از ربّ جلیلم این بگفت و غایب گردید. من از هیبت این خطاب به غایت در تاب شدم و به اضطراب هر چه تمامتر خود را در غار افکندم و به واسطه فکر و غم و غصه و الم در خواب رفتم. هنوز ساعتی نشده بود که یکی مرا بیدار کرد. چون چشم گشودم شخصی را دیدم که از غار بیرون می رود. مرا گفت: برخیز ای محمّد و از اینجا بیرون آی. من برخاستم و از عقبش بیرون آمدم. آن شخص به میان صفا و مروه رسید و پای خود را به زمین مالید. دیدم سر او به آسمان رسید، چون پر خود را نشر کرد مشرق و مغرب را فرو گرفت، پای او زرد و بالای او سبز و پیشانی او صافتر از لعل بدخشان و رخساری شکفته تر از گل خندان. گفتم: من انت؟ گفت: انا روح الأمین و انت سیّد المرسلین. و مرا به خود کشید و بیفشرد چنانچه بی طاقت شدم،

دست از من بداشت تا زمانی بر آمد.

بعد از آن گفت: بخوان! گفتم: خواننده نیستم. باز مرا به خود ضم کرد و محکمتر از اوّل بیفشرد تا سه نوبت، پس نوبت چهارم گفت: بخوان! گفتم: چه خوانم؟ گفت: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. «1» بعد از آن پای خود را بر زمین زد، چشمه آب پیدا شد، پس وضویی ساخت مشتمل بر مضمضه و استنشاق. من نیز وضو ساختم و اما از غایت رعب و بیم می لرزیدم. جبرئیل آب بر روی من پاشید. آن رعب و خوف که ملازم من بود کم گردید و جبرئیل علیه السلام دو رکعت نماز بگزارد و گفت: ای محمّد! صورت نماز این است و بدان که من جبرئیل امینم و امین وحی جبار جلیلم. این بگفت و غایب شد.

آن حضرت ترسان با خاطری به غایت پریشان به خانه آمد و دل در بدنش می طپید به نوعی که خدیجه می شنید و گوشت شانه و گردن او می لرزید به نوعی که مردم می دیدند. آن حضرت به جای خواب آمد و تکیه زد و فرمود که: زمّلونی! زمّلونی! خدیجه پروانه صفت گرد شمع رخسار آتش بارش در آمد و جامه خواب بر بالای آن

______________________________

(1)- العلق 96/ 201.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:80

حضرت انداخت و او را از بالای جامه خواب در بر گرفت و محکم نگاه داشت تا زمانی که ترس نماند و لرزه بر طرف شد. آن حضرت از جامه خواب بیرون آمد و به خدیجه گفت: ای محرم دمساز و ای محترم دلنواز! لقد خشیت علی نفسی! به تحقیق ترسیدم بر نفس خود، بدان که شخصی بر من

ظاهر شد و آنچه از جبرئیل دیده و شنیده بود جمله را تقریر کرد. به خاطر خدیجه رسید که آنچه می گوید موافق انجیل است و مطابق تأویل کلام بحیر است. خدیجه به جهت خاطر پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- گفت: ای سیّد و سرور! غم درماندگان می خوری و میهمان دوست می داری و صله رحم بجا می آری و همیشه به مردم احسان می نمایی. بیت:

کنی با خلق نیکو زندگانی به رأفت ناصر درماندگانی

مخور غم چون ترا شأن عظیم است ز صرصر مشعل مه را چه بیم است اکثر روایات آن است که هفدهم ماه رمضان المبارک بود که آن حضرت بر کافه خلایق مبعوث شد در سال چهلم از ولادت. و اللّه اعلم. و چون در آن زمان ورقه بن نوفل اعلم زمان بود، خدیجه خاتون بعد از رخصت به خدمت [این] عم خود ورقه آمد که به علم کهانت مهارت تمام داشت و گفت: ای [ابن] عم! چه شود که مرا از غم برهانی و خبر دهی که جبرئیل کیست و کار مهم او چیست؟ ورقه چون نام جبرئیل شنید فی الحال نعره ای بر زد و بیهوش گردید و چون به هوش آمد گفت: سبّوح قدّوس! در دیاری که بت پرستند و بتکده ها ساخته باشند نام جبرئیل چون برند؟ خدیجه صورت واقعه آن حضرت را بازنمود. ورقه از استماع قول خدیجه به غایت خوش حال شد و از غایت شوق و ذوق فغان برداشت و گفت: بیت:

برو کاخر محمد سروری یافت چو عیسی رتبه پیغمبری یافت ای خدیجه! بشارت باد ترا که محمّد مبعوث شد بر کافه خلایق و عرب را سرافرازی حاصل آمد و ترا عزّ ابدی و عزّت

سرمدی به حصول پیوست و تو بهترین زنان عالم گشتی و این دولت در خاندان تو باقی ماند تا به قیامت. و از غایت خوش حالی چند

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:81

رجزی آغاز کرد که یک بیت از آن، این است، شعر:

فان یک حقا یا خدیجه فاعلمی حدیثک ایّانا فاحمد مرسل بعد از آن گفت: من پیر شده ام و به واسطه ضعف پیری نمی توانم که به خدمت محمّد رسم چه شود که قدم رنجه فرمایند و مرا از راه ذلّت به اوج عزّت رسانند؟

القصه آن حضرت نزد ورقه رسید و از آمدن جبرئیل و مکالمه ایشان او را واقف گردانید. ورقه گفت: ابشر یا محمّد ثمّ ابشر ثمّ ابشر؛ پس به دست و پای آن حضرت افتاده روی خود را بر پای آن حضرت می مالید و می گفت: گواهی می دهم که تو پیغمبری و بعد از چند روز وفات کرد. پیغمبر گفت که جای وی در بهشت خواهد بود که تصدیق نبوت من کرده پیش از آنکه مأمور شوم به دعوت.

نقل است که بعد از آمدن جبرئیل و واقف شدن آن حضرت به رسالت خود از نزد ربّ جلیل، فتور وحی واقع شد تا سه سال و در این مدّت جبرئیل دیر دیر خود را به آن سرور می نمود امّا تعلیم قرآن و تکلم نمی فرمود و آن حضرت از این واسطه متألّم بود و می ترسید که خلق او را شاعر یا مجنون خوانند و زبان طعن دراز کنند و به عیب و ملامت دهن بگشایند. آن حضرت می فرماید: از این اندیشه گاهی در گوشه ای می نشستم و حرف ملال بر سینه خیال نقش می بستم و گاهی در میان صحرا و کوه

به صد غصه و الم می گشتم چنانچه محنت و الم به نهایت رسید و غم و غصه به مرتبه هلاک انجامید. در عین شدّت این حال و ملال، قصه پرغصه خود را به حضرت ذو الجلال بازنمودم که آوازی عجیب و ندایی غریب از جانب آسمان شنیدم. نگاه کردم آن کس که در کوه حراء خود را به من نموده بود دیدم. از او ترسیدم و به خانه آمده خود را به جامه خود پوشانیدم. جبرئیل آمد و مرا از جامه خواب بیرون آورد و به لطف و خوشی فرمود: یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ، قُمْ فَأَنْذِرْ، وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ، وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ. «1» بعد از آن وحی متواتر شد و دل آن حضرت قوت یافت و از آمد و شد جبرئیل آرام و استیناس تمام به

______________________________

(1)- المدّثّر 74/ 401.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:82

حصول پیوست. روزی دیگر جبرئیل از نزد ربّ جلیل بازآمد و گفت: ای سید کونین و ای رسول ثقلین! خدا ترا سلام می رساند و بعد از سلام می فرماید که خلایق را به وحدانیت من و به رسالت خود دعوت کن. بیت:

شدش دل طارم توفیق را ماه دگر شد خلق را داعی الی اللّه

ذکر دعوت نمودن آن حضرت امت را و قبول دعوت آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ناقلان آثار نبوی و راویان اخبار مصطفوی متّفقند بر آن که چون آن حضرت مأمور به دعوت شد، به خانه آمد و چون چشم خدیجه خاتون بر آینه جمال جهان آرای محمّدی افتاد به فراست معلوم کرد که آن حضرت سخنی می خواهد بگوید و در گفتن آن تأمل می فرماید. گفت: ای سید و سرور و ای خواجه پاکیزه نظر! التماس دارم که تأمل نفرمائید و آنچه خاطر انور تو می خواهد امر فرمائید تا

به موجب رضای تو قیام نمایم و به موجب فرموده تو به تقدیم رسانم و شرایط متابعت و لوازم اطاعت مرعی دارم.

پیغمبر گفت: ای خدیجه کبری! بدان و آگاه باش که جبرئیل وحی از جانب ربّ جلیل آورد و مرا پیغمبر ساخت و امر فرمود که خلق را به خدا و رسالت خود دعوت نمایم؛ می خواهم کسی که اوّل اجابت دعوتم کند تو باشی و به شرف اسلام پیشتر از همه مشرف شده باشی. خدیجه خاتون بی توقف ایمان آورد و گفت: اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّک رسول اللّه حقّا حقّا. از این جهت پیغمبر خوش حال گردید و آن را به فال نیکو پسندید. بعد از ایمان آوردن خدیجه خاتون هنوز نیم ساعت بر نیامد که، بیت:

تجلی کرد انوار ارادت دمید اسلام را صبح سعادت

هژبر بیشه توفیق یزدان امیر ملک هستی شاه مردان

شه مسندنشین ملک توفیق مه عالم فروز ملک تحقیق

علی مرتضی معصوم طاهرز مخزن نقد مخفی ساخت ظاهر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:83

با وجود صغر سن چنانچه مصدق به وحدانیت خدا بود تصدیق نبوت حضرت مصطفی نمود. پس رسول (ص) علی را تعلیم وضو داد و آغاز نماز کرد. چنانچه مروی است که علی فرمود: صلّیت مع النّبی (ص) سبعا قبل ان یصلّی معه النّاس. بعد از آن زید بن حارثه ایمان آورد. و در بعضی کتب سیر چنین به نظر در آمده که ابی بکر در این محل به رسم تجارت به شام رفته بود و در آنجا دیری بود و در آن دیر راهبی بود و از علم کهانت وقوف تمام داشت و مغیّبات می گفت. ابی بکر ملاقات وی نمود و از کهانت سخنی

پرسید. جواب داد و گفت: در مکه محمد بن عبد اللّه دعوی نبوت کرده اگر بر وی و بگروی بعد از او سلطنت به تو قرار گیرد. ابی بکر چون این سخن بشنید آرزوی امارت در دلش پدید آمده متوجه مکه شد و به خدمت رسول (ص) آمد. رسول گفت که ای ابی بکر! ترا به وحدانیت خدا و به رسالت خود می خوانم، اجابت دعوتم کن و توقف مکن. پس ابی بکر گفت: اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّک رسول اللّه. در روضه الاحباب و سیر مولانا حسن خوارزمی مسطور است که ابی بکر بعد از زید بن حارثه ایمان آورد و اللّه اعلم بحقیقه الحال، بعد از آن جعفر بن ابی طالب ایمان آورد.

نقل است که آن حضرت، ابو طالب را گفت: ای عم مهربان! ای آرام دل و جان! ترا به وحدانیت خدا که یگانه است و شریک ندارد دعوت می کنم و به معاونت و نصرت خود و به اعلای کلمه حق که بدان مبعوث گشته ام می خوانم. ابو طالب گفت: ای فرزند من! راست می گویی آنچه می گویی و بر آن ثابت قدم باش و تا من زنده ام نگذارم که دشمنی به تو تعرض کند و حاسدی از روی حمیت جاهلیت با تو ستیزد. بیت:

من چه شود اگر شوم کشته برای چون توئی صد چو من ار فنا شود باد بقای چون توئی پس فرزندان خود- علی و جعفر- را گفت: شما چیزی از نماز و آنچه محمد فرماید از من پنهان مدارید و ملازم او باشید و هر چه فرماید فرمان برید که تا من زنده ام این محمّد را مکرم و

محترم می دانم و سخن او را حق می شمارم. ابو طالب ایمان آورد اما پنهان می داشت و به مقتضای ظاهر با اکابر قریش می ساخت و بدان وسیله به تمشیت

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:84

مهمات حضرت رسالت پناهی همی پرداخت. بعد از آن عمار یاسر و عبد اللّه مسعود و سعد و قاص و عبد الرحمن عوف و طلحه و زبیر و عثمان ایمان آوردند. و آن حضرت در مدت سه سال مردم را به خفیه دعوت می کرد، یک یک و دو دو می آمدند و به شرف اسلام مشرف می شدند و بعد از قبول اسلام، بیت:

به کس اصلا نمی کردند اظهاربه دل اقرار و بر لب حرف انکار جبرئیل آمد و به جهت اعلاء دین سید المرسلین آیه آورد که: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ «1» یعنی: ای محمد! اظهار کن نبوت خود را و اعراض کن از مشرکان دغا. پس آن حضرت به جهت اظهار دعوت خود به مسجد در آمد یا به کوه صفا در آمد، و جمیع قبایل عرب و بطون قریش را حاضر کرد و فرمود: ای قوم! هرگز از من دروغ شنیده اید؟ گفتند: ما هرگز از تو دروغ نشنیدیم و مکر و فریب ندیدیم. آن حضرت فرمود، بیت:

زمانی جانب من گوش داریدزبان خویش را خاموش دارید حضرت الهی مرا به سوی شما فرستاده به رسالت و به آواز بلند خواند که: یا ایّها النّاس انّی رسول اللّه الیکم. ابو لهب از سر غضب گفت: برادرزاده من دیوانه شده است و از ملّت آباء و اجداد بیگانه گشته. رسول چون دید که قریش به قصد ایذاء او برمی خیزند و به انواع آزار و مکاره بر

می ستیزند به مردمان ملایمت می نمود و به لطف و مدارا آن قوم را دعوت می فرمود. جبرئیل آمد و گفت: یا رسول الله! حکم الهی به حضرت تو چنان است که در تبلیغ احکام ملایمت نکنی و خویشان نزدیک خود را البته به اسلام دعوت کنی و بر آن حضرت خواند آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ. «2» آن حضرت علی را طلبید و فرمود که می خواهم که اقارب خود را از عذاب خدا بترسانم و عشایر خود را بعد از بیم از عذاب الیم به اسلام دعوت نمایم اگر چه می دانم که به قصد ایذای

______________________________

(1)- الحجر 15/ 94.

(2)- الشعراء 26/ 214.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:85

من برمی خیزند و انواع جفا و آزار به من رسانند، حالا برخیز و صاعی طعام حاضر ساز و به جهت خورش، پاچه گوسفند انداز. و این اوّل معجزی بود که آن حضرت در زمان دعوت ظاهر فرمود. پس علی به فرموده نبی از یک صاع آرد، طعام ترتیب داد و دو سه پاچه زیاده نبود، مقدار چهل کس از اعمام و خویشان جمع شدند و آن حضرت پاچه را ریزه کرده در اطراف طبق نهاد و ایشان را فرمود بسم الله بگوئید و طعام تناول نمائید، و حضرت علی می فرماید: به حق آن خدایی که جان علی در قبضه قدرت اوست که طعام آن مقدار نبود که یک مرد یا دو مرد را کفایت کند و شیر آن مقدار نبود که یک کس یا دو کس را سیراب سازد، همه طعام سیر خوردند و همه سیراب شدند و هنوز از طعام و شیر چیزی باقی مانده بود. بعد از آن، آن حضرت گفت:

ای خویشان! من هرگز دروغ نگفته ام و در میان شما به دروغ متهم نیستم. همه گفتند: ای محمد! تو بهترین مائی در امانت و نیکوترین مائی در رعایت کسی و خویشی. آن حضرت فرمود، بیت:

اگر گویم پس این کوه سنگین سپاهی در خیالند از سر کین سخن مرا قبول دارید و به راستی گفتار من اعتراف نمائید؟ همه گفتند: قول ترا قبول داریم و سخن ترا تصدیق می نمائیم. بیت:

بلی داریم باور هر چه گویی کز آب صدق دائم تازه رویی

ز گفتارت نرنجیدیم هرگزدروغی از تو نشنیدیم هرگز آن حضرت گفت: شما را دعوت می کنم به وحدانیت خدای کریم و بیم می نمایم از عذاب و عقاب الیم، بگوئید: لا اله الّا اللّه و اعتراف نمائید به رسالت من. بیت:

ز جان بولهب فریاد بر خاست تبا لک این چه غوغا کرده ای راست

چه سازی جمع ما را بهر این کاراز این گفتن زبان خود نگه دار ابو طالب گفت: ای برادران و خویشان! بدانید و آگاه باشید! اگر قبول رسالت محمّد می نمائید من بر همه شما سبقت دارم و اگر ابا کنید و از روی عناد تخلف می ورزید من

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:86

با شما اتفاق ندارم و جان شیرین را سپر بلای جان او می سازم. آن جماعت به فرموده پیغمبر و به گفته ابو طالب بر نیامدند و از روی خشم و غضب متفرق شدند و قبول اسلام نکردند. جبرئیل آمد و به جهت حرف بی ادبانه ابی لهب سوره تبت یدا آورد و سرزنش وی کرد. راوی گوید که قریش از ابو طالب رنجیدند و به دل عداوت آن حضرت نگاه می داشتند و آن حضرت مردم را به اسلام دعوت می کرد اما

متعرض آلهه باطله ایشان نمی شد. ایشان نیز اظهار خصومت و عداوت نمی کردند تا آن که روزی آن حضرت فرمود که آباء شما در دوزخ اند و معبود شما باطل. ابو جهل جاهل و ابو لهب بی ادب و عتبه و مغیره که سخت ترین دشمنان پیغمبر بودند به اتفاق بیست کس از اکابر قریش و کلانتران مکه به عداوت پیغمبر کمر بستند و بر مرصد جفا و ایذاء آن سرور نشسته لات و عزی را وسیله ساخته نزد هبل رفتند و به عداوت پیغمبر سوگند خوردند. بعد از آن هر جا که آن حضرت می فرمود که خلق را به خدا دعوت کند ابو لهب از عقب می رفت و پیغمبر را به قول زشت یا به فعل درشت می رنجانید و آزار می نمود و از آنجا می گریزانید و گاهی آن حضرت را ساحر و مجنون می خواندند و زمانی شاعر و کاهن نام می نهادند. بیت:

بتر خصمش ز خویشان بولهب بودبه غایت مشرک و دور از ادب بود جبرئیل از سدره المنتهی به فرموده حقّ جلّ و علا این آیه آورد: کَذلِکَ ما أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ «1». آن حضرت سب آلهه باطله ایشان و عیب دین قریش ورد زبان ساخته هر چند آزار و ایذاء آن سرور می کردند طریق دعوت کردن ترک نمی کرد و از کشاکش جفا و طعن و تعرض اصحاب دغا و خواندن مردم به وحدانیت خدا و به رسالت خود اندیشه نداشت و متألم نمی شد. بیت:

از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جوربر سر کوی تو از پای طلب ننشینم

______________________________

(1)- الذاریات 51/ 52.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:87

راوی می گوید که

روزی آن حضرت طواف خانه کعبه می فرمود و قریش آنجا حاضر بودند. هرگاه نزدیک ایشان می رسید قوم او را ناسزا می گفتند و آزار زبانی می کردند.

نوبت سیّم که آغاز ناسزا کردند پیغمبر فرمود که ای اهل مکه! و ای گروه عتبه! فرمان ببرید و اطاعت احکام الهی نمائید و الّا به یقین بدانید که من به حکم خداوند ذو المنن، بیت:

با شما کارزار خواهم کردبر شما کارزار خواهم کرد و اللّه لقد جئتکم بالذّبح العظیم به تحقیق که من آمدم که همه شما را بکشم. با وجود تنهایی خود و کثرت دشمنان اندیشه نکرد و از اتفاق آن گروه مکروه نترسید.

قریش دیدند که محمّد روز بروز به واسطه اسلام آوردن خلایق قوت می یابد و از هیچ جهت ترس و بیم در دل او راه نمی یابد، اتفاق نمودند که عتبه را که به عقل و دانش و به فضل و بینش از همه زیاده تر بود پیش پیغمبر فرستند و به هر حال که داند و مصلحت اهل مکه بیند رضاجوئی کند و دلداری داده به مهتری و کلانتری بردارد به شرط آن که مذمت آلهه باطله ایشان نکند. عتبه پیش پیغمبر آمد و گفت: ای محمّد! در میان قریش اختلاف پدید آوردی و همه جمعیتها به تفرقه مبدل گردانیدی تا آن که میان ابو طالب و ابو لهب عداوت افکندی، به آن راضی نشدی و طعن و لعن آلهه ما می کنی، اگر از این سخنان مدعا زن است هر کدام را که رغبت می کنی به تو دهیم و اگر زر و مال است آن مقدار که تو خواهی قبول کنیم و حاضر سازیم و اگر میل سلطنت

و شهریاری است ترا به پادشاهی بر داریم و به شهریاری قبول نمائیم. آن حضرت فرمود: سخن خود تمام کردی فاستمع ما تکون علیک اکنون سخن مرا گوش کن و آنچه بر تو خوانم از خداوند خود فراموش مکن و آغاز کرد که: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم حم تنزیل من الرّحمن الرّحیم کتاب فصّلت آیاته قرآنا عربیّا لقوم یعلمون «1» تا به این آیه رسید که: فان اعرضوا

______________________________

(1)- الفصلت 41/ 1- 3.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:88

فقل انذرتکم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود «1». عتبه را گریه آمد و گفت: حسبک حسبک یا محمّد! و از پیش آن حضرت برخاست و آمد در نزد قوم خود نشست و گفت: و الله کلامی شنیدم که نه شعر است و نه سحر و سخنی استماع نمودم که پاکیزه تر است و روشنتر از ماه و مهر، ای قوم! سخن من بشنوید و اعتراف به رسالت محمد نمائید و خود را از ملامت اهل دنیا و عذاب آخرت برهانید. آن جماعت به واسطه شقاوت که در طینت ایشان مذکور بود نصیحت نشنیدند و دشمنی آن حضرت به درجه اعلا رسانیدند. بیت:

زبان و دست در ایذا گشادندقدم در کوی رسوائی نهادند از جمله آزار یکی آن بود که روزی آن حضرت در مسجد بود. ابو لهب یکی را گفت که مشیمه «2» شتری که غرق خون بود بر پشت آن سرور نهادند و قریش از خنده شکم بر زمین مالیدند. فاطمه زهرا [س] آمد و آن را برداشت و به دور افکند و می گریست تا آن حضرت از نماز فارغ شد. چون فاطمه را گریان دید دلش بر فرزند بسوخت

و او را تسلّی داد و به دعوت خود مشغول شد. چون در دوستی حق از همه انبیاء در پیش بود هرآینه آزار و ایذای او از همه بیش بود. بیت:

هر که از ذوق محبت بیشترسینه اش از زخم محنت ریش تر بعد از آن روی نیاز به قیّوم کارساز کرد و گفت: افوّض امری الی اللّه انّ اللّه بصیر بالعباد. فی الحال جبرئیل آمد و گفت: خدای ترا سلام می رساند و به واسطه ثبات قدم تو ترا نوازش می فرماید و می گوید: انّا کفیناک المستهزئین در روز بدر آن جماعت کشته شدند و هلاکتشان در محلش مذکور خواهد شد. راوی گوید که این جماعت بی ادبان را، بیت:

______________________________

(1)- الفصلت 41/ 13.

(2)- مشیمه بچه دان، پرده ای که بچه تا هنگامی که در شکم مادر است در آن قرار دارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:89 به روز بدر دیدم سر ز تن دوربدن پرگاله «1» پرگاله ز ساطور قریش به اتّفاق نزد ابو طالب آمدند و به واسطه حمایت رسول قیل و قال کردند و میان ایشان ملال و کلال بی نهایت واقع شد و ابو طالب را از حمایت آن سرور نتوانستند بازگردانید. بیت:

حمایت بود ابو طالب نبی رابر او دستی نمی بود اجنبی را اما جماعتی مسلمانان که قوم و قبیله و حمایت و عشیره نداشتند و ایشان را شمشیر و نیزه قوه مقاتله و مجادله نبود قریش دست جفا دراز کردند و به انواع تعرض زبان ملامت آغاز کردند و بعضی را بند کرده در آفتاب نگاه می داشتند و بعضی که ضعیف الایمان بودند و به مراد قریش می رفتند می گذاشتند و بلال حبشی را گرفتند و او را چوب بسیار زدند

و گفتند بگو: لات! لات!، بلال فریاد می کرد که: احدا! احدا!. او را بر سنگی تفتان انداختند و بر سینه او نشستند و حلق او را گرفتند تا حرکت نماند و نفس او منقطع شد، بعد از نیم شب به خود آمد. روزی دیگر ریسمان در گردن او کردند و به دست طفلان دادند و در کوچه های مکه دوانیدند. ابو بکر آنجا رسید و بلال را از ایشان بخرید و آزاد گردانید. همچنین دیگری را که عمر بن الخطاب عقوبت می کرد و می گفت: بگو هبل! هبل! فریاد می کرد که خدای احد عزّ و جلّ، ابی بکر او را خرید و آزاد کرد. عمار یاسر و رفیقش را گرفتند و ایذاء آن مقدار کردند که دشمنان ترحّم نمودند. عمار از شدت استیلای کفار لفظی به مراد ایشان گفته خلاص گردید اما رفیقش گفت: ای قریش! اگر بند از بند من جدا سازید که از لات و عزی برگشتم و از ایشان بیزار گردیدم و به وحدانیت خدا و به رسالت محمد مصطفی اعتراف نمودم و ملت من این است که اظهار کردم و به هیچ وجه روی از این نمی گردانم. بیت:

تیغ بکش بکش مرا هیچ مجو مراد راجان هزار چون منی باد فدای دین حق

______________________________

(1)- پرگاله پاره ای از هر چیز، حصه (معین)

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:90

آن جماعت کافران از چهار طرف سنگ و لگد می زدند تا او را به درجه شهادت رسانیدند و کیفیت گفتار عمار و کردار رفیقش به آن سرور رسانیدند. پیغمبر فرمود: دل عمار از ایمان پر است و به آن گفتار مؤاخذ نیست اما رفیقش درجه اعلا یافته و پیشرو شهدا است و در

این مدت بدین دستور مسلمانان ایذا می کشیدند و از هیچ ممر، مفر خود نمی دیدند. بیت:

فغان بر طاق گردون رفت دیگرجفا ز اندازه بیرون رفت دیگر

ذکر آزار یافتن آن حضرت از گروه کفار و اسلام آوردن حمزه و عمر

راویان با خبر و مورخان پاکیزه اثر چنین روایت کرده اند که در میان قریش و قبیله عرب به غیرت و حمیت و حمایت عشیره و رعایت اقربا از حمزه کسی بهتر نبود و تیر را نیکو انداختی و اکثر ایام و اوقات به شکار صید پرداختی و در آن روز به شکار رفته بود و اتفاقا همان روز ابو طالب از مکه بیرون رفته بود و رسول (ص) به سوی مقابر بیرون آمد. ناگاه ابو جهل لعین با جمعی از سفهاء پیش آمدند و به ایذاء آن سرور مشغول شدند. رسول (ص) به حکم: وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً «1» بی مجادله برفت و در گوشه ای سر در پیش انداخت و نشست و به آتش آزار و ایذاء کفار می سوخت. دیگر باره آن کافر بی دین یعنی ابو جهل لعین پاره ای خاک در جایی کرد و بر فرق خواجه لولاک ریخت و چندین آزار و جفا به حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- رسانید. بیت: آثار احمدی، استرآبادی 90 ذکر آزار یافتن آن حضرت از گروه کفار و اسلام آوردن حمزه و عمر ..... ص : 90

قضا را حمزه شیر بیشه دهرنهنگ خصم سوز لجه قهر از شکار بازآمد و به خانه درآمد، گرسنه بود، طعام طلبید و در این دو روز به شکار گاه اصلا چیزی نخورده بود، خواست که دست به طعام برد و چیزی تناول کند، دید که حرم محترم و خادمه حرم هر دو می گریند و

به جای اشک، خون از دیده می بارند. چون

______________________________

(1)- الفرقان 25/ 63.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:91

حال بدان منوال دید دست از طعام باز کشید و پرسید که ناله و زاری برای چیست و این گریه و بی قراری از دست کیست؟ گفتند: ابو جهل با جمعی از سفهاء برادرزاده تو محمّد را گرفتند و آن مقدار که ممکن داشتند مشت و لگد بر او زدند و روی او را به زمین مالیدند چندان که خون از پیشانی او بیرون آمد. حمزه پرسید که ابو طالب کجا بود؟ گفتند. گوسفندان به صحرا برده بود و حاضر نبود. گفت: ابو لهب کجا بود؟ گفتند:

از دور ایستاده بود فریاد می کرد و می گفت: بکشید این کذّاب ساحر را! پرسید که عباس کجا بود؟ گفتند: عباس پروانه صفت گرد رخسار محمد بر می آمد. حمزه زار زار بگریست و با وجود گرسنگی دو روزه گفت: طعام بر خود حرام کردم تا انتقام برادرزاده خود نکشم و کمان برداشت و به طلب محمد بیرون آمد. آن حضرت را پیش خانه کعبه دید که به صد فکر و اندیشه سر در پیش افکنده. بیت:

بر چهره خویش اشک گلگون می ریخت خون جگرش ز دیده بیرون می ریخت حمزه دید که رخساره آن سرور شکسته و به هزار محنت و الم نشسته، گفت: السّلام علیک یا بن اخی! عم تو آمد تا غم از دل بر دارد و انتقام از دشمن تو بستاند و خاطر ترا به دست آرد. آن سرور گریان شد و گفت: بگذار کسی را که نه پدر دارد و نه مادر بجز محنت و الم چه می پرسی؟ و کسی را که یار و مددکار جور و

آزار باشد چه می جویی؟

بی کسی را کش آه و ناله و بی قراری باشد. بیت:

شکست از بار محنت کشتی تن وقت آن آمدکه در تیر خدنگت هر طرف او را ستون باشد حمزه دست آن سرور ببوسید و او را در کنار گرفت و ببوئید و زار بگریست و گفت:

به لات و عزّی یا بن اخی که به مدد تو آمده ام و به هبل سوگند که انتقام از دشمن تو می ستانم. رسول فرمود که ای عم! آمدی که جفای قریش از من برداری [و] به یاد کردن لات و هبل صد محنت و هزار بلیت بر دلم گذاردی! ای عم! به حق آن خدائی که

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:92

مرا به رسالت فرستاده که اگر جمیع مشرکان عرب را هلاک گردانی و ایمان به وحدانیت خدا و رسالت من نیاوری ترا از درگاه حق به غیر از دوری نخواهد بود و در بارگاه کبریای مطلق هیچ قربی بجز مهجوری حاصل نشود. دیگر آن که به لات و عزی که نزد من از ابو جهل لعین بدتر است و هبل که از ابو لهب نجس تر، سوگند می خوری؟ دل حمزه به نور اسلام منور گردید و به توفیق الهی کلمه لا اله الّا اللّه محمّدا رسول اللّه بر زبان جاری گردانید. آن حضرت [که] از جفای قریش همچون غنچه تنگدل بود، از نسیم گفتار حمزه بمثابه گل شکفته شد و همچون ابر بهار اشکبار بود به اسلام آوردن عم بزرگوار همچون لاله خندان گردید و فراغ یافت. بیت:

نبی را دل ز بند غم شد آزادکه کوته شد از این پس دست بیداد

به یمن آن نهنگ بحر اقبال محمّد رست از اضرار جهال

رسید

از جلوه گاه ارجمندی به بازوی شریعت زورمندی نقل است که حمزه بعد از آوردن اسلام از نزد پیغمبر (ص) برخاست و آمد دید که ابو جهل ملعون پیش خانه کعبه در میان مردم بسیار نشسته، کمان برآورد و بر سر او زد که عمامه اش از سر بیفتاد و سرش بشکست و خواری بسیار به وی کرد و با آن که تنها بود از آن قوم انبوه هیچ اندیشه نکرد. مردمان گفتند: ای ابا عماره! حال غضب آلوده ای، ساعتی صبر کن که پشیمان شوی و آن زمان پشیمانی سودی ندارد. حمزه فرمود که ای قوم حاضر، برسانید به گروه غایب و بدانید که ایمان آوردم به وحدانیت خدا و اعتراف نمودم به رسالت محمّد مصطفی (ص) و از لات و عزّی که دو جماد ناقصند و از هبل بیزار گشتم و پیش از این نیز اعتقاد به ایشان نداشتم.

راوی گوید که به واسطه ایمان آوردن حمزه و سر شکستن ابو جهل و تعرض و تشنیع لات و عزّی و هبل، اسلام را عزتی تمام و رسول را قوتی لا کلام به حصول پیوست. بیت:

مسیحا ملتان را کار شد بدکه نتوان کرد ایذاء محمّد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:93

بعد از چند روز از ایمان آوردن حمزه آن حضرت به معشر قریش گذشت و ایشان را مجتمع یافت، فرمود که: إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ «1».

ابو جهل لعین بی طاقت شد و از ترس حمزه هیچ نتوانست گفتن، برخاست و فریاد بر آورد و گفت: ای قوم خود را از این غصه می کشم و از طعن محمّد خلاص می شوم یا یکی از شما او را

بکشید و هزار شتر سرخ موی بلند کوهان و هزار دینار زر سفید از من بستانید. عمر برخاست و گفت که این مهم بسازم و ترا از محنت محمّد خلاصی دهم به شرط آن که سخن تو لاف و آنچه وعده نمودی خلاف نشود. ابو جهل لعین دست عمر بگرفت و به لات و عزّی سوگند یاد کرد و به کعبه درآمد و هبل را که کلانتر بتان بود گواه ساخت که خلاف وعده نکند. عمر بر سوگند ابو جهل اعتماد کرد و شمشیری بر داشت که بزرگترین شمشیرهای عرب بود و متوجه قتل پیغمبر شد، نعیم در راه به وی رسید و از عمر پرسید که کجا می روی؟ گفت: به کشتن محمّد! گفت: ای عمر! عجب خیال باطل کرده ای و به غایت راه خطا پیش گرفته ای، حمزه آنجا حاضر و علی اکنون جوانی است رسیده آنجا ناظر و ترا قدرت آن نیست که بر آن حضرت نیز نظر اندازی.

عمر خواست که بر نعیم حمله برد. نعیم گفت: ای عمر! این جرأت و دلیری به حباب که داماد تست و به خواهرت که زوجه او است بنمای که ایشان مسلمان شده اند و از لات و هبل بیزار گشته اند و ترا پلید و کافر می دانند. عمر را خشم بر خشم افزود و دست از تعرض نعیم بداشته به خانه داماد به قصد آزار ایشان توجه نمود. چون به در خانه رسید آواز قرآن خواندن شنید، به اندرون خانه درآمد و پرسید چه ترنّم بود که می نمودید؟ هر چند که بهانه کردند سود نداشت، آغاز آزار و ایذاء کرد و حلق داماد را گرفت و بر زمین

زد و گفت: از محمّد برگرد و او را نفرین کن. خواهرش به حمایت شوهر درآمد، عمر مشتی بزد و رخسار خواهرش بشکست و خون روان شد. فریاد برآوردند که ای عمر! ما مسلمان شده ایم و اعتراف به لا اله الّا اللّه و محمّد رسول اللّه نمودیم، تو کافری و لات و هبل و عزّی را می خوانی و ما مسلمانیم و خدای عزّ و جلّ می گوئیم.

______________________________

(1)- الانبیاء 21/ 98.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:94

عمر از کردار خود و گفتار ایشان شرمنده و پشیمان شد و دلش به اسلام رغبت نمود، دست و روی داماد و خواهرش ببوسید و عذر خواهی کرده از آنجا بیرون آمد و به در خانه حمزه درآمد و حلقه بر در زد. مسلمانان از او بترسیدند. حمزه خواست که بیرون آید و جواب عمر گوید. حضرت رسالت پناهی (ص) خود بیرون آمد و گریبان عمر گرفت و او را بجنبانید. حال بر عمر متغیّر شد و ترس عظیم یافت و گمان برد که بند از بند او جدا خواهد شد. بعد از آن فرمود که ای عمر! اگر به صلح آمده ای دست از تو بدارم و اگر به جنگ آمده ای دمار از تو بر آرم. عمر از آن سرور بترسید و همچون بید بلرزید. پس ناگاه کلمه توحید بر زبان راند و به رسالت آن حضرت معترف گردید.

نقل است که چون عمر ایمان آورد مسلمانان با او چهل کس شدند از مبارزان شمشیر زن و دلیران مردافکن. گفتند: یا رسول اللّه! بعد از این خدای خود را پنهان نمی پرستیم و اسلام خود را بر خلق آشکارا می سازیم. پس روز دیگر سید ابرار بیرون

آمد و ابی بکر و حمزه از یمین و یسار و علی مرتضی و عمر پیش پیش آن نبوت دثار با شمشیر برهنه متوجه کعبه شدند. قریش انتظار می بردند که عمر می آید و سر می آورد، دیدند که می آیند و سرور می آورند! حمله بدیشان بردند و آن حضرت با اصحاب نیز حمله آوردند و ایشان را منهزم گردانیدند، حضرت رسول (ص) چوب بر بتان می زد و می فرمود: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً «1». پس جبرئیل- علیه السلام- آمد و این آیه آورد: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ «2». مولانا حسین «3» خوارزمی می آورد که آخر سال ششم بود از مبعث که عمر مسلمان شد. بیت:

چنین گوید روایت سنج این حال که آورده عمر ایمان در این سال بیت:

رسان سوی من افتاده از راه یکی از خادمان مکه الله

______________________________

(1)- الأسراء 17/ 81.

(2)- الانفال 8/ 64.

(3)- الف و ب: حسن.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:95

ذکر هجرت نمودن اصحاب رسول (ص) به جانب حبشه از جفای مشرکان و فرستادن مشرکان قریش عمرو عاص را نزد نجاشی به طلب مهاجران

مخبران آثار نبوی و منهیان اخبار مصطفوی چنین آورده اند که چون قریش دیدند که مردم مسافر و مجاور، بنده و آزاد، سفید و سیاه، جوان و پیر به اسلام رغبت می نمایند و فرمانبرداری پیغمبر را سرمایه سعادت خود می شمارند و روز بروز بازار نبوت ترقّی می نماید و ابو طالب به هیچ وجه دست از حمایت آن سرور بازنمی دارد و حمزه و عمر ایمان آوردند و امداد و معاونت پیغمبر می نمایند و مردم، نماز به آشکارا می گذارند و ترس و بیم از کس ندارند، بیت:

عدو آگاه شد زان رتبه و قدرکه گردد این مه نو عاقبت بدر

فروزان شمع خورشید جهانگیرنهان در زیر دامن چون توان کرد جماعت قریش اتفاق

کردند و از روی تعصب و عناد و از راه خشونت و فساد دست به آزار و ایذاء مسلمانان دراز کردند و جور و جفا به اهل اسلام آغاز نمودند و حضرت رسول (ص) قادر نبود که دفع آن مفسدان کند و تسکین معاندان دهد به ضرورت اصحاب را فرمود که هجرت به جانب حبشه نمائید و در پناه آن پادشاه عاقل برآسائید.

اوّل کسی که هجرت کرد عثمان بود، زوجه خود برداشت و برفت، بعد از آن یک یک و دو دو می رفتند و جماعت جماعت هجرت می نمودند تا آن که جعفر بن ابی طالب با مردم بسیار در شب تار از مکه بیرون آمده برفت، چون روز شد و قریش را معلوم شد که جعفر هجرت نموده به غایت پریشان و حیران گردیدند به سبب آن که جعفر مرد دانا و سخنگو بود و حسن صوتش به مرتبه ای بود که هر کس استماع قرآن از وی بکردی بی اختیار به گریه درآمدی و به اسلام رغبت نمودی. قریش ترسیدند که به مجلس نجاشی در آید و از فصاحت زبان و خواندن کلام او پادشاه به اسلام رغبت نماید و کار ایشان تباه و روزگار ایشان سیاه گردد، اما معلوم قریش نشده بود که جعفر به کدام جانب رفته، در این اندیشه بودند که یکی از راه حبشه به مکه آمد و قریش را پریشان و حیران

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:96

دید، پرسید که سبب انقلاب و باعث ملال احوال چیست؟ ایشان از پریشانی خود شمه ای بازگفتند و از حال جعفر تفحّص نمودند. گفت جعفر را دیدم که زیاده از صد کس همراه او بودند که به ساحل

دریا می رفتند، پرسیدم به کجا می روید و بچه داعیه می خرامید؟ گفتند: کشتی شکسته [ای] است می رویم که بخریم و بعضی گفتند: به تماشای دریا می رویم. قریش را یقین شد که جعفر و باقی مسلمانان دیگر به جانب حبشه رفته اند فی الحال بر شتران تیزرفتار با شمشیرهای صاعقه کردار به سوی ایشان راندند. اتفاقا مسلمانان به کنار دریا رسیدند که از عقب خود شتر سواران دیدند. آنجا دو کشتی بود. جعفر با مردم خود و باقی مسلمانان در آن دو کشتی درآمدند و روان شدند. در این محل قریش رسیدند و جعفر و باقی مردم را در آن کشتیها دیدند به فراغت خاطر نشسته، زبان به هرزه گوئی دراز کردند و به صد محنت و هزار الم بازگردیدند، و چون به مکه رسیدند عمرو عاص را که اعلم ایشان بود و به مکر و حیله از بی نظیران بود با تحفه بسیار و هدایای بی شمار به جانب حبشه روان کردند.

چون عمرو عاص به حبشه درآمد در شب به خانه امراء رفت و تحفه بسیار به هر کس که راه سخن در مجلس نجاشی داشت گذرانید و به رشوه امراء را به جانب خود مایل گردانید و علی الصباح به همراهی امرای روزگار تباه به خدمت نجاشی حبشه آمدند و تحفه لایق و هدایای موافق سیّما ادیم طائفی که نجاشی آن را به غایت دوست می داشت گذرانید و دعا و نیازمندی قریش به عرض رسانید و سخن آغاز کرد و چون حکایت به انجام رسید از روی التماس و استدعا گفت: جعفر و باقی مسلمانان را همراه من سازید تا به مکه برم و چون مراد قریش برآورده باشم

طوق عبودیت این پادشاه در گردن قریش و کلانتران مکه اندازم. و چون عمرو عاص سخن به انجام رسانید امراء پیش آمدند و وزراء تقرب جستند و آغاز سخن کردند و گفتند: ای پادشاه با دولت و ای شهریار با شوکت! التماس قریش را به توقیع قبول موشح سازید و استدعای ایشان را به قبول مقرون گردانید و این جماعت گریخته بی سامان را به قوم و قبیله خود سپارید و صنادید قریش را به زیر بار منّت خود درآورید. نجاشی گفت: معلوم من شد که قریش

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:97

را با محمّد که دعوی نبوت کرده و دین و آئینی نو در میان آورده عداوت بی نهایت است و اکنون این جماعت از جمعی گریخته اند و پناه به درگاه من آورده اند بی جرمی و تقصیری و بی آن که گناهی یابی راهی بر ایشان ثابت شود، چون توان به دشمنان سپردن و آزار جماعت غریبان نمودن. عمرو عاص ظهور محمّدی و فرمانبرداری مسلمانان را صورت گناه ساخته به سمع پادشاه رسانید. نجاشی گفت: اگر آنچه تو تقریر نمودی و معروض من نمودی واقع باشد بعد از تحقیق به تو سپارم و اگر خلاف باشد ترا بازگردانم و ایشان را سالم نگاه دارم. پس علمای زمان خود را حاضر گردانید و جعفر و باقی مسلمانان دیگر را طلبید. چون جعفر به مجلس نجاشی درآمد آثار بزرگی و فرّ دانش او را بدیدند تعظیمش نموده و بر اهل مجلس تقدم فرموده در پهلوی نجاشی نشاندند. جعفر آغاز سخن کرد که فصحای شیرین زبان و بلغای زیبا بیان از ادای سخنانش حیران شدند. بیت:

لوامع کلماتش چو مهر عالمگیرظرایف سخنانش چو شمع نورافزا

گفت: ای پادشاه با شوکت و سعادت و ای شهریار با حشمت! ما با جماعت قریش خویش یکدیگر بودیم و از معروفات اجتناب نموده به منکرات قیام و اقدام می نمودیم و بت پرستی و خمر و فواحش پیشه ما بود و آزار و ایذاء و جور و جفا اندیشه ما بود، حق تعالی رسولی به ما فرستاده با دلایل واضحه و براهین و معجزات ظاهره، ما ایمان به وی آوردیم و متابعت وی را واجب و لازم دانستیم و ترک احوال شنیعه و اوضاع پیشینه نمودیم، قریش از آن جهت تعدی بر ما روا می دارند و همت به آزار و ایذاء ما می گمارند، از خداپرستی ما را منع می کنند و به بت پرستی ارشاد و دلالت می نمایند، چون قهر و تعدی ایشان از حد گذشت و جفا و الم ایشان بی نهایت گشت از وطن خود هجرت نمودیم و از جمله پادشاهان ترا اختیار کرده به مملکت تو روی آوردیم تا دست ظلم ایشان را از دامن ما کوتاه گردانی و در ظلّ عاطفت و عدالت خود درآورده ما جمعی بی گناه داری. بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:98 بدین لطافت و خوبی ادا نکرده کسی مطالب خود و اوصاف خواجه دو سرا نجاشی گفت: از آنچه بر پیغمبر شما نازل شده بخوان. پس جعفر به آواز ملیح و زبان فصیح آغاز کرد که: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. کهیعص ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا «1» و این سوره را تا به آخر بخواند. نجاشی و باقی حاضران از استماع قرآن گریه کردند و به زاری زار آه و ناله کشیدند و چون سوره به اتمام رسید، نجاشی گفت: و اللّه که این

کلام مثل کلامی است که به موسی و عیسی- علیهما السلام- نازل شده بلکه بهتر است و در فصاحت نیکوتر، و از سر ذوق و غایت شوق گفت، بیت:

چشم کز بهر دوست تر داریم گر شود چشمه دوست تر داریم عمرو عاص دید که کار از دست رفت و مهم به مدعای ایشان پیوست، تدبیر کرد که جعفر را به کشتن دهد، گفت: ای ملک! ایشان در حق عیسی سخنان بی ادبانه می گویند و اصلا به وی اعتقاد ندارند. نجاشی را این سخن خوش نیامد و از جعفر آزرده گشت و پرسید که پیغمبر شما در حق عیسی چه می گوید و چه می فرماید؟ جعفر گفت:

می فرماید هو عبد اللّه و رسوله. نجاشی شکفته شد و گفت: و الله که عیسی همین گفته است که تو گفتی. علمای مجلس و نجاشی از شوق دیدار حضرت رسالت پناهی گریستند و آواز بلند کرده فریاد وا شوقاه! برکشیدند و بر مضمون این بیت مترنّم شدند، بیت:

ای خوش آن روزی که از الطاف ربّ العالمین وصل او روزی شود و اللّه خیر الرازقین بعد از آن جعفر را نوازش بسیار کرد و دلداری نموده انعام بی شمار داد و عمرو عاص را گفت: سخنان دروغ در میان انداختی و خود را و قریش را به دروغ گفتن رسوا ساختی و چنان معلوم شد که امرای من رشوه گرفته اند و وزرای من از راه ثواب بیرون رفته اند و

______________________________

(1)- مریم 19/ 1- 2.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:99

به جهت حصول مقاصد تو راه خطا گرفته اند، من رشوه نمی ستانم و آنچه به رسم تحفه آورده ای به تو بازگردانم. و ارکان دولت آنچه گرفته بودند بازدادند، و عمرو عاص مردود الهدایا و

مخذول البرایا از پیش نجاشی بیرون آمد.

به روایت صحیحه از ابن عباس منقول است که چون عمرو عاص متوجه مکه شد جماعت رهبانان و گروه قسیسان به حضور نجاشی آمدند و گفتند که ابراهیم یهودی است یا نصرانی؟ و تو تابع ملت اویی و حال آن که جمعی را حمایت کردی و قبول قول ایشان نمودی که مخالفت دین ما کنند، اجازت ده تا با ایشان خصومت کنیم. حضرت الهی وحی فرستاد به جانب حضرت رسالت پناهی که میان جعفر و جماعت یهودان منازعت است و آیات در این باب فرستاد و روزی که وعده مخاصمت بود آیات منزله به وی رسید. پس جعفر در خلال مقاوله و مخاصمه بر ایشان خواند که: ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا «1». نجاشی گفت: راست گفتی به سبب آن که نصرانیت و یهودیت بعد از ابراهیم به چند سال پیدا شد. و نجاشی اسلام آورد و جعفر را گفت که بر شما بعد از این مکروهی نرسد و بعد از آن هر کس به معبد خود رفت و جعفر متوجه خانه خود گردید.

اما جعفر و زوجه او اسماء شنیدند که رسول از جفای قریش از مکه هجرت به مدینه نموده ایشان همیشه چون شمع از آتش می سوختند و به آب دیده آتش سینه می افروختند تا خبر رسید که بعد از چند سال که حضرت الهی به فیض الطاف نامتناهی حبیب خود را بر صنادید مظفر ساخته و لوای دین را بر اعلی علیین بر افراخته بغایت شادمان شدند و آن روز را روز عید خود دانستند.

به شعب بردن ابو طالب پیغمبر را به جهت محافظت از کفار و خلاص گردیدن آن حضرت به آمدن جبرئیل از نزد ربّ جلیل

راویان معتبر و سخن گستران با خبر آورده اند که چون قریش

دیدند که مهم آن

______________________________

(1)- آل عمران 3/ 67.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:100

حضرت روز بروز بهتر و هفته به هفته قویتر می گردد و نجاشی میل به اسلام کرده و در مقام حمایت ایشان درآمده و اهل اسلام را پناه و آرامگاه پدید آمد به اتفاق نزد ابو طالب آمدند و گفتند: ای ابو طالب! از فرزندان ما هر کدام را که تو می خواهی به فرزندی به تو ارزانی داریم و به لات و عزی سوگند خورده به هیچ جهت از تو بازنستانیم و تغییر آن ندهیم و آن مقدار مال که اراده تو باشد همراه گردانیم مشروط آن که محمّد را به ما سپاری تا او را بکشیم و از محنت او خلاص شویم. ابو طالب گفت: ای قریش! شما را دماغ خبط کرده و جنون دریافته، هیچ عاقل پسر خود را که نور دیده و سرور سینه باشد بدهد که بکشند و پسر دشمن در عوض او بگیرد و اوقات به تربیت و تمشیت او گذراند؟! هَیْهاتَ هَیْهاتَ لِما تُوعَدُونَ «1» ای قریش! شرم بدارید و از خیال باطل درگذرید. گفتند: ای ابو طالب! ما را بیش از این تحمل نمانده از برادرزاده تو محمّد و او را به یقین می کشیم و به لات و عزی سوگند که آنچه مقدور است در فنا و نیستی او می کوشیم. بیت:

به ما تسلیم کن آزاده می باش وگرنه جنگ را آماده می باش و اگر او را نصیحت کنی و از راه موعظه درآمده از طعن و لعن آلهه ما درگذرانی و فتنه و نزاع و آشوب بر طرف گردانی ما همان خویش و پیوندیم و از هیچ ممر خاطر یکدیگر را

نخراشیم. بیت:

عناد از سر بدر کردیم و رفتیم سخن را مختصر کردیم و رفتیم مروی است که ابو طالب آن حضرت را طلبید و گفت: ای سید و سرور و ای آرام دل غم پرور! قریش چنین و چنین می گویند و آماده حرب و قتال با تو گردیده اند. در این باب چه مصلحت اندیشم و جواب ایشان چه دهم؟ پیغمبر (ص) فرمود که لعن آلهه ایشان به امر خدا است، ترک آن نمی کنم و دست از تعرض ایشان بازنمی دارم. اما در خاطر مبارک آن سرور گذشت که ابو طالب دست از حمایت بازمی دارد و او را به

______________________________

(1)- مؤمنون 23/ 36.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:101

معاندان قریش می گذارد، گفت: ای عم بزرگوار و ای مشفق مرحمت آثار! به یقین بدان که اگر با من هیچ معاونی و یاری و مددکاری نباشد دست از کار و زبان از گفتار بازنمی دارم و زبان را از طعن و لعن بازنمی بندم و بتان و بت پرستان را به قول و فعل می رنجانم. بیت:

بکوشم در این کار مردانه وارنه اندیشم از دشمن بی شمار و به یقین می دانم که مرا دشمن بسیار است و مخالفان بی حد و شمار، ای عم! اگر از مددکاری من خود را معاف کنی و دست از معاونت من کوتاه داری عون ربانی و نصرت آسمانی با من است و لیکن ای عم، بیت:

ترا بِه گربه من نصرت رسانی وگرنه هست عون آسمانی این بگفت و قطرات عبرات از دیده بگردانید و لؤلؤ تر و مرجان بر رخسار دوانید.

ابو طالب را دل بسوخت و سر و روی آن حضرت را بوسه داد و نوازش تمام نمود و از برای تسلی خاطر آن سرور رجزی

آغاز کرد که یک بیتش این است، بیت:

و اللّه لن یصلوا الیک بجمعهم حتّی او سدّ فی التّراب دفینا

کس نخواهد کرد قصد جانت ای فرزند من تا نخواهد گشت در خاک لحد عمت دفین

پیشه و اندیشه ام در شأن تو حق است و مهردعویی کردی و حق در جانب تست ای امین ابو طالب دید که قریش اتفاق بر قتل آن سرور نموده و از اطراف و جوانب مدد و معاون طلبیدند، به ضرورت مردم خود را جمع گردانید و بعد از آن، بیت:

به آل مطلّب قاصد فرستاددر این اندیشه ز ایشان جست امداد بنی هاشم و بنی مطلّب را جمع کرد و بعضی از کفار قریش به واسطه رابطه خویشی و حمیت جاهلیت با ابو طالب اتفاق نمودند و آن حضرت را برداشته به شعب خود

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:102

بردند. کفار قریش چون شدّت تعصب و صلابت حمایت ابو طالب را معلوم کردند، اتفاق نمودند و پیش لات و هبل آمده عهد کردند که من بعد با بنی هاشم و بنی مطلب مناکحه و مبایعت ننمایند و صله رحم و طریق صلح به جای نیارند. بیت:

بدین مضمون ورق مسطور کردندبه تأکیدش قسم مذکور کردند و هر کس بر آنجا نام خود را نقش کردند و مهر نهادند و پیش خانه کعبه بیاویختند و اسلحه برداشته در حوالی شعب ایشان را محاصره کردند و هر کس که از شعب بیرون می آمد به جهت مهم معاش، او را آزار ایذاء می کردند و مانع می شدند که از بیرون طعام خریده به شعب برند. و ابو طالب آن حضرت را هر شب به جایی دیگر می خوابانید و پسر خود- علی- را به

جای آن سرور تکیه می فرمود. بیت:

علی را جای خوابش جلوه می دادبه جای مهر مه را می فرستاد و آن حضرت در آن شعب [سه سال] «1» بود و در این مدت اوقات به محنت و مشقت می گذرانیدند و آواز گریه اطفال را جماعت قریش شنوده خوش حال می گردیدند. راوی گوید که در آخر سال سیّم اکثر قریش از عهد پشیمان شدند و بر آن آمدند که آن حکم را بر اندازند و آن سرور و ابو طالب را از شعب بیرون آرند.

هشام بن عبد الحارث «2» به اتفاق زهیر «3» به نزد مطعم «4» آمدند و ابو البختری «5» را یار و مددکار خود کردند. بیت:

به نقض عهد گردیدند یکدل نگردد یکدلان را کار مشکل روز دیگر یک یک جدا جدا آمدند و هر کدام به گوشه ای قرار گرفتند و زهیر سخنان

______________________________

(1)- ب و ج ندارد.

(2)- نام کامل وی هشام بن عمرو بن ربیعه بن حارث است.

(3)- زهیر بن امیه بن مغیره بن عبد اللّه پسر عمه رسول خدا فرزند عاتکه دختر عبد المطلب (تاریخ پیامبر اسلام، ص 162).

(4)- مطعم بن عدی.

(5)- ابو البختری عاص بن هشام بن حارث بن اسد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:103

به تقریب در میان آغاز کرد و گفت: ای معشر قریش! اهل و عیال ما در ناز و نعمت و بنی هاشم در محنت و عسرت باشند، لایق نمی نماید که عرب را به کرم و مروّت نسبت می دهند، به عیب و عار لاحق گردد نقض عهد می کنیم و از کرده پشیمان می شویم.

ابو جهل لعین گفت: ترا حدّ آن نیست که نقض عهد کنی و خلل در اتفاق ما اندازی.

مطعم گفت که زهیر از که کمتر

است از روی حسب و از که فروتر است از راه نسب که به او تعرض می کنی و سخن زشت و درشت می گویی؟ سخن از روی سخن برخاست و آن دو مرد دیگر هر کدام از گوشه ای مدد رسانیدند و اهل مجلس دو گروه شدند و نزاع ایشان بالا گرفت و آن دو گروه در میان قیل و قال و در مقام شدّت مقال بودند، دیدند که ابو طالب از شعب بیرون آمد و پیش قریش آمده در مسند بلند نشست و از نزاع ایشان به تمامی واقف گشت، گفت: حالا فریقین نزاع بر طرف سازید و به مهمی که من پیش شما آمده ام و صلاح شما هر دو در آن است بشنوید و بسازید. محمّد می گوید که جبرئیل پیش من آمده می گوید که خدای من خوره را بر عهد نامه باطله ایشان مسلّط گردانید تا همه مکتوب را بخورد الّا نام خدای را و نام مرا، اگر سخن او راست باشد، شما انصاف بدهید و دست از عداوت او بازدارید و فرمان او ببرید و اگر دروغ باشد من نیز دست از حمایت او بازمی دارم و او را به شما می سپارم خواه بکشید و خواه رها کنید. همه بر آن اتّفاق کردند و صحیفه باطل را فرود آورده گشودند. بیت:

چو نامه باز کردند آن چنان بودکه پیغمبر به عم خویش فرمود

ابو جهل از کمال کینه جوئی خراش سینه داد از یاوه گویی قریش همه شرمنده گشتند و از خجالت در نزد ابو طالب سر در پیش افکندند. مطعم آن نامه را برداشت و پاره پاره کرد و جماعت خویشان خود را برداشت- همه مسلّح شده- به در

شعب آمدند و پیغمبر و یاران را از آنجا بیرون آوردند. بیت:

به لطف ابواب رحمت برگشادندیکایک را به منزل جای دادند

ابو طالب به اصحاب خود آنگاه درآمد در حریم مکه الله

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:104

و مردمان به شرف خدمت پیغمبر مشرف شدند و دست و پای آن حضرت را ببوسیدند و جمله مسلمانان از روی نشاط و کامرانی خندیدند و آن را روز عید خود دانسته به فرح و شادی گذرانیدند.

ذکر رفتن آن حضرت از تنگنای زمین به فضای علیین و مراجعت نمودن از طبقات افلاک و رسانیدن احکام الهی به ساکنان خاک

دلا زین خاکدان دامن بر افشان چو عیسی رو بر آن نطع زر افشان

توان کردن به عون لایزالی سخن را پایه معراج عالی بر اصحاب بصارت و اصحاب فطانت پوشیده و مخفی نماند که عجیب [ترین] واقعات نبوی و غریب ترین روایات مصطفوی قصه معراج بود که عقل مجرد ناقصان کوتاه اندیش به سر حد قبول آن راه نمی یابد و از مقصد کلام صادق القول، چون ابو جهل و عتبه روی می تابد. خداوندی که هزار بار جبرئیل را از آسمان به زمین تواند فرستاد اگر محمّد را نیز یک بار از زمین به آسمان برد چه عجب باشد. آن قادری که جرم آفتاب را که سیصد و بیست «1» و شش برابر کره ارض است و دور کره ارض هشت هزار فرسخ، در لمحه ای چندین هزار سال راه حرکت تواند داد، جسم لطیف محمدی را که هزار بار از جان گرامی لطیف تر است در یک شب از سطح کره خاک به اوج سپهر و ذروه افلاک تواند رسانید، چه نور باصره به یک چشم گشادن قطع همین مسافت می کند. اگر جسم محمّدی که از نور باصره لطیف تر است در یک شب به قدرت الهی قطع این مسافت کند چرا

عجب می نماید؟! و نور آفتاب از فلک چهارم در یک چشم بر هم زدن به زمین می رسد، اگر آن حضرت که از نور آفتاب لطیف تر است در یک شب به آسمان برود چه مجال محال باشد؟! و در این معجزات و امور شرعیات اعتماد بر عقل ناقص کردن عین خطا و محض غلط است.

______________________________

(1)- «بیست» را ب ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:105

آن حضرت می فرماید که در خانه ام هانی به استراحت مشغول بودم و راز دل خود به علام الغیوب بازمی نمودم. بیت:

شبی چون زلف خوبان دل افروزنهفته زیر دامن چهره روز دیدم که سقف خانه شکفته شد و شخصی ظاهر گردید. بیت:

قاصدی از کشور تورانیان پاک از آلایش ظلمانیان

آمد و آورد براقی چو برق پیکری از نور قدم تا به فرق گفت: ای رحمت عالمیان و ای پیغمبر آخر الزمان! ای صاحب معراج و ای متوج به تاج دره التاج! ای محرم سرّ لی مع اللّه! و ای مخصوص به اسم شریف محمّد رسول اللّه! بیت:

خدا نزدیک خود می خواندت خیزبه سکان سماوات اندر آمیز

بر این خاک وطن دامن بر افشان چراغی کو ز هستی هست بنشان

محمد گفت بسم الله و برخاست تن از پیرایه تجرید آراست چون از خانه بیرون آمد دابه ای دید از استر خردتر و از درازگوش گوش بزرگتر، رویش چون روی آدمی و گوش او چون گوش پیل پهن، به غایت زیبا و خوش نما، چنان تیزرفتار که تا آنجا که چشم کار کردی به یک قدمی آنجا رسیدی. پس جبرئیل امین، بیت:

نبی را گفت کای سلطان لولاک بنه پا در رکاب از عرصه خاک آن حضرت فرمود که به موجب فرموده سوار گردیدم و با ملائکه بسیار از

یمین و یسار به مسجد الاقصی رسیدم. ارواح جمیع انبیاء به استقبال من آمدند و تحیّت و سلام به جای آوردند و من بر ایشان امامت کردم و سوار گردیدم و به همراهی جبرئیل امین به آسمان دنیا رسیدیم. آدم آنجا حاضر بود، پیش رفتم و سلام کردم. جواب سلام داد و گفت: مرحبا بالابن الصّالح و النّبیّ الصّالح. به همین دستور چون به آسمان دویم رسیدم عیسی و یحیی را دیدم، بر من سلام کردند و گفتند: مرحبا بالاخی الصّالح و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:106

النّبیّ الصّالح و به همین دستور در آسمان سیّوم یوسف و در آسمان چهارم ادریس و در آسمان پنجم هارون و در آسمان ششم موسی و در آسمان هفتم ابراهیم را زیارت کردم و از ایشان گذشته به سدره المنتهی رسیدم. و در سدره المنتهی درختی است که اگر به دنیا در آورند سر او از آسمان بگذرد و اطراف او از مشرق و مغرب تجاوز کند. و چون از سدره المنتهی گذشتم جبرئیل مرا در پیش داشت و خود از عقب می آمد تا به جایی رسیدیم زربفت. جبرئیل آن نقاب را متحرک ساخت، آواز آمد که کیستی؟ گفت:

جبرئیل، و با من است محمّد. از جانب حجاب آواز آمد که: اللّه اکبر! اللّه اکبر! و از جانب دیگر آواز آمد: صدق عبدی انا اکبر انا اکبر. بیت:

منم اکبر ز من اکبر نباشدز من زیبد بزرگی و ز من آید مروی است که رسول [ص] فرمود که از راه حجاب دستی بیرون آمد و مرا برداشت و جبرئیل را بگذاشت و آوازی شنیدم که گفت: نعم الاب ابوک ابراهیم و نعم الاخ

اخوک علیّ بن ابی طالب. من این مژده شنیدم و شاد گردیدم لیکن از مفارقت جبرئیل اندیشیدم «1» و گفتم: ای رفیق همدم و ای مشفق محرم! چرا همراهی نمی نمایی و در چنین منازل خطرناک مرا تنها می گذاری؟ جبرئیل گفت: و ما منّا الّا له مقام معلوم. بیت:

نیارم قدم زد از این پیشترترا با خدا می سپارم دگر جبرئیل امین از آنجا بازگردید و آن حضرت روان شد و حجابها از نور و ظلمت قطع می کرد تا به پای عرش عظیم آمد، خداوند کریم و تجلیات انوار الهی می دید. بیت:

رسید از خداوند عزت خطاب که بهر چه دیر آمدی در شتاب «2»

در خلوت ذو الجلالی گشادقدم بر بساط تقرب نهاد خطاب از ربّ الارباب رسید که: یا محمّد! ادن منّی؛ آن حضرت بیرون از حدود

______________________________

(1)- «و آوازی شنیدم ... اندیشیدم» را ب و ج ندارد.

(2)- ب و ج: از شتاب.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:107

جهات قطع مسافت بعیده می کرد و متعاقب آواز می شنید که ادن منّی و هر مرتبه که می شنید ترقی عظیم می کرد و در تتق نور ذات الهی احدیت خداوند بی چون سیر می فرمود تا به مرتبه «دنی» رسید و از آنجا ترقی کرده خود را به مرتبه «تدلّی» رسانید، به واسطه استیلای نور حق بر آن سرور از هستی خود متخلع شده و به خلوتگاه «قاب قوسین» رسید. و در باب قاب قوسین سخن بسیار است از آن جمله یکی آن است که در میان عرب قاعده چنان است که هرگاه عهدی می کردند و توثیقی می فرمودند که تغییر آن ندهند و خلاف آن محال داشتند هر یک از همعهدان، کمان خود حاضر می کردند و یک تیر بر

آن هر دو چله محکم کرده می انداختند. یعنی: موافقت است میان ایشان به مرتبه ای که رضای یکی عین دیگر باشد و همچنین غضب احدی غضب دیگری باشد.

اینجا این معنی مؤدی شده که میان خدا و رسول محبت به نوعی مؤکّد شد که مقبول خدا مقبول رسول باشد و غضب خدا غضب رسول باشد و آیات کریمه: وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ «1»؛ وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ* «2»؛ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ* «3»؛ مشعر این معنی و مصدق این دعوی است.

مروی است که آن حضرت می فرماید که خداوند تعالی بر من تجلّی کرد، دانا گشتم به آنچه در آسمان بود و زمین، بعد از آن خطاب کرد که ای محمّد! انا و انت، و ما سوی ذلک خلقتها لاجلک. رسول فرمود: انت و انا، و ما سوی ترکتها لاجلک بیت:

به خلوتگه لایزالی شنودکلامی که محتاج آلت نبود

محمد خواست عزّ ملت خویش شفاعت خواست بهر امّت خویش

برآمد انجم اوج مرادات مقرر گشت ارکان عبادات

حریم راز را گردید محرم به یک دم ساخت کار هر دو عالم

حجاب افتاد از رخسار اسرارزبان عاجز بود اینجا ز گفتار

______________________________

(1)- منافقون 63/ 8.

(2)- نساء 4/ 14.

(3)- نساء، 4/ 13.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:108 میان عاشق و معشوق حالی است که آگاهی بر آن امر محالی است بعد از دریافتن آن سرور، شرف مکالمه الهی و مخصوص گردیدن به استکشاف اسرار نامتناهی و سر خوش گردیدن از جام الست و آوردن منشور سعادت کونین به دست به عالم کون و فساد از برای اتمام امر رشاد مأذون به مراجعت گشت. چون به سدره المنتهی رسید، بیت:

به پیشش جبرئیل آمد ثنا گفت به رسم شهریارانش

دعا گفت فرمود: ای سید! به جایی رسیدی که هیچ کس نرسید و کلامی شنیدی که هیچ احدی نشنید. بعد از آن جبرئیل آن سرور را بر طبقات آسمان مطلع گردانید و بهشت و دوزخ را به آن سرور نمود و از آنجا آن حضرت به همراهی جبرئیل به خانه ام هانی رسید. بیت:

به یک طرفه العین از این کهنه دیربه منزل رسید آن مه تند سیر علی الصباح که خورشید رخشان از افق آسمان برآمد، ام هانی به دستور معهود به سلام پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- آمد. رسول فرمود که من دوش از تنگنای زمین به اعلی طبقات علیین و از تنگنای زندان خاک به فضای دلگشای افلاک برآمدم و احوال و اوضاع معراج را از غرایب و عجایب که به نظر درآمده بود به تمام تقریر فرمود. ام هانی گفت: صدقت، و لیکن این سخن را با قریش نگویی؛ مبادا که ترا تکذیب کنند و آینه ضمیر مهر تنویر ترا به غبار تکذیب تیره گردانند. رسول [ص] فرمود که اگر نیز تکذیب کنند از تبلیغ فرمان الهی چاره ای نیست. اما آن سرور بعد از نماز بامداد ملول نشست به واسطه آن که می دانست که قریش تکذیب او خواهند کرد و آن سرور را از تبلیغ احکام معراج چاره ای نبود. ابو جهل لعین آنجا رسید و از آن سرور پرسید که ای محمّد! ترا دوش از واردات سماوی چه روی داد و از فتوحات غیبی چه مشاهده افتاد؟

آن سرور قصه معراج را تقریر کرد. ابو جهل تکذیب کرد و قریش انکار کردند و گفتند: تا اکنون محمد می گفت که جبرئیل از آسمان می آید

و از برای من از نزد خداوند خبر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:109

می آورد، قبول نکردیم و مسلّم نداشتیم حالا قصه ای عجیب تر و حکایتی غریب تر می گوید؛ چون تواند بود که شخصی به یک شب به آسمان برود و بیت المقدس را زیارت کند؟ قریش چون می دانستند که آن سرور مسجد الاقصی را ندیده و به بیت- المقدس نرسیده پرسیدند از آن حضرت که بیان کن صفت بیت المقدس را. آن حضرت شروع نمود به تفصیل و به معاونت جبرئیل چنانچه بود بیان فرمود نه زیاده و نه کم. از قافله شام پرسیدند که در کجا دیدی؟ فرمود که در فلان موضع نزول کرده بودند و شتری گم کرده بودند، می جستند و یافتند و من تشنه بودم، قدحی شیر از ایشان گرفتم و آشامیدم و شتران از رفتن براق، رم کردند، و یکی از شتر افتاد در فلان موضع. پس از قافله خاصه قریش پرسیدند. فرمود که در تنعیم گذاشتم فردا نماز دیگر تا پس فردا اوّل طلوع آفتاب می رسند. قریش از این اخبار تعجب می نمودند و منتظر قدوم کاروان می بودند. بیت:

چو اینها منکران از وی شنیدندسر انگشت حیرانی گزیدند روز موعود مردم قریش دو گروه شدند: گروهی به طرف کوه به جهت آفتاب نگاه می کردند و گروهی دیگر نظر برآمدن کاروان برگماشتند. به یک بار گروهی فریاد بر آوردند که اینک آفتاب! و گروهی دیگر نعره زدند که اینک کاروان! پس قریش و باقی کفار فجار از مردم تجار از حال گم شدن شتر و قدح شیر و رم کردن شتران از براق استفسار کردند. همه گفتند که بیان واقع است. با وجود این حاصل مجلس خود را

به سخریه آراستند و در آخر به عناد و انکار برخاستند و گفتند: ان هذا الّا سحر مبین «1». پس ابو جهل و باقی معاندان نااهل به اتفاق ابو سفیان پیش ابو طالب آمدند و آنچه از آن سرور شنیده بودند تقریر نمودند. ابو طالب فرمود که چون نشان بیت المقدس راست باشد و حکایت تجار موافق باشد تکذیب را مجال نیست. از پیش ابو طالب ناامید شده پیش ابی بکر آمدند. ابی بکر گفت: از محمد دروغ نمی آید و شما را این انکار سود ندارد.

______________________________

(1)- هود 11/ 7.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:110

نقل است که ابو طالب بعد از گفتگوی بسیار با جماعت قریش نزد آن سرور آمد و گفت: ای فرزند عزیز و ای مقتدای با عزت و تمیز! به آنچه مأموری از نزد خداوند اکبر به تقدیم رسان و از اختلاف احوال قریش و جماعت ایشان خاطر اشرف خود را پریشان مگردان، به همه حال حراست تو می نمایم و لوازم محافظت تو به تقدیم می رسانم. بیت:

ما دست ز دامان تو کوته نکنیم تا سر ز گریبان اجل بر نزنیم آن حضرت به دلگرمی ابو طالب از عداوت کفار سر مویی نیندیشید و به هر کس که می رسید در تبلیغ احکام الهی و امضای امر حق به جان و دل می کوشید و ابو طالب، جان عزیز خویش را سپر بلا ساخته و عداوت قریش را در همه امور به جهت محافظت آن سرور مقدم داشته بود.

ذکر وفات یافتن ابو طالب و خدیجه کبری و جفا و آزار نمودن قریش به حضرت محمد مصطفی صلّی اللّه و علیه و آله و سلّم

چون سال دهم «1» از بعثت درآمد ابو طالب بیمار شد و در آن بیماری کسان و خویشان خود را طلبید و آن حضرت بر بالین عمش نشسته بود، گفت:

اجل من نزدیک رسیده و من به عالم آخرت می روم، حالا صحبت مرا غنیمت دانید و آنچه وصیت می کنم شما را بر آن موجب عمل نمائید تا در دنیا معمور و در عقبی مسرور باشید.

احباب به گریه درآمدند و خویشان جزع و بی قراری آغاز کردند. ابو طالب گفت: ای خویشان و ای حاضران! گریه را بگذارید و گوش به سخن من در آرید، وصیت می کنم شما را به متابعت این سیّد و سرور و این برگزیده خدای اکبر، فرمان محمّد ببرید و از متابعت او سر متابید تا در روز بازار آخرت فرومانده و نزد خداوند زمین و آسمان شرمنده نباشید. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- دست ابو طالب را گرفت و گفت: ای عم

______________________________

(1)- هر سه نسخه: سال سیزدهم.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:111

مهربان! خدای ترا جزای خیر دهاد! در حالت صغر سن کفایت مهم من کردی و در حین کبر سن محافظت من نمودی و حالا که به لقاء حق متوجه شده ای سفارش من می کنی و غم من در چنین محل می خوری. انّک اعظم النّاس علیّ حقّا و احسنهم عندی یدا:

یعنی: دست حمایت تو بر من اعظم است و بیش از جد بزرگوار و پدر و باقی خویشان بر من حق داری. دیگر آن حضرت کلمه شهادتین تلقین می کرد و ابو طالب می گفت. در این محل ابو لهب و ابو جهل و باقی کفار قریش حاضر بودند، فریاد برآوردند و آه و فغان به آسمان رسانیدند که ای ابو طالب! از این سراچه دنیا می روی و ما را و محمد را به یکدیگر می گذاری، توقع از تو داریم و در چنین محل استدعا می نمائیم

که از روی راستی و انصاف سخن گوئی و عداوت و خشونت که میان ما و محمد است بر طرف سازی. ابو طالب گفت: ای قوم! طریق انصاف و شیوه راستی آن است که متابعت محمد کنید و هر چه گوید و فرماید از آن تجاوز منمائید. بعد از آن چند بیت انشاء کرد که یک بیت از آن این است، بیت:

لقد علمت بانّ دین محمّدمن خیر ادیان البرّیه دینا این بگفت و از سراچه دنیا به منزل دار القرار عقبی رحلت کرد. بعد از آن علی مرتضی او را غسل داد و آن حضرت بر سر او ایستاده بود شرایط تجهیز و تکفین به جای آورد و به همراهی جنازه رفت و از فراق عم خود بسیار گریست و او را دفن کردند.

و چون رسول به خانه آمد سه روز از فراق عم خود از خانه بیرون نیامد و به مردم آمیزش و الفت نکرد.

و هم در این سال بعد از سه ماه یا کمتر از فوت ابو طالب، خدیجه وفات یافت.

رسول به غایت متألّم شد و درد بر درد او افزود. زیرا که خدیجه- رضی اللّه عنه- آن حضرت را وزیر صادق و مخلص به غایت موافق بود و آرام دل پیغمبر و تسلی خاطر مبارک آن سرور بود. و چون آن حضرت خدیجه را دید که در سکرات موت افتاده بر بالین او آمد و به لطف و التفات تمام دستش را گرفت و بسیار بگریست و دعای خیر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:112

کرد. خدیجه گفت: یا رسول اللّه! من از مرگ باکی ندارم لیکن از مفارقت خدمت تو حسرت دارم. بیت:

ز مرگ باک

ندارم ولی از آن ترسم که من بمیرم و تو یار دیگران باشی پیغمبر گفت: ای خدیجه خاتون! تو به یقین بدان که بهشت مشتاق تو است و تو بهترین زنان عالمی. از این نوع نوازش بکرد و تلقین بگفت و مرغ روحش از قفس عالم خاک به فضای دلگشای عالم افلاک متوجه گردید و از تنگنای زمین به جانب اعلی علیین پرواز نمود. آن حضرت او را به دست مبارک خود در قبر نهاد و در مفارقتش جزع بسیار نمود و ردای مبارک خود را که پیوسته بر دست و روی خود می مالید و به هنگام نزول وحی بر فرق خود می کشید بر او کفن کرد. مرتبه خدیجه و التفات و توجه پیغمبر به جانب او بیش از آن است که به قلم، تقریر و تحریر توان کرد.

نقل است که چون ابو طالب و خدیجه کبری به عالم عقبی رحلت نمودند کفار مکه و صنادید قریش و زن ابو سفیان و جماعتی دیگر از زنان و گروه مشرکان بیشتر از پیشتر اظهار عداوت کردند و همچون سفیهان بی حرمتی به ظهور رسانیدند. بیت:

در قصر تعدی باز کردندجفای نو به نو آغاز کردند تا آنکه یکی در راه از بی ادبان گمراه مشتی خاک بر فرق خواجه لولاک ریخت و از سینه آن سرور دود محنت و آتش دردآلود مصیبت بر انگیخت. پیغمبر به خدا بنالید و به گریه درآمده اشک بر رخساره دوانید و گفت: تا عمم ابو طالب زنده بود کسی با من این جفا نتوانست کرد. ابو لهب با وجود دشمنی بر او ترحم کرده پیش آن سرور آمده دلداری فرمود و گفت: به کار

خود مشغول باش که من ترا ایمن دارم از جماعت سفها.

کفار گفتند: ابو لهب همچون ابو طالب میل به اسلام دارد که محمد را حمایت می نماید.

ابو لهب گفت: ای قوم! به لات و عزی سوگند که میل به اسلام ندارم و لیکن به وصیت ابو طالب، صله رحم به جای می آرم. آن گروه مکروه تسکین گرفتند و از آزار کردن آن حضرت بازآمدند. آنگاه پیغمبر به خاطر جمع، خلق را دعوت می کرد و گروه گروه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:113

اسلام می آوردند تا آن که روزی یکی از پیغمبر پرسید که پدر ابو جهل و جماعت بت پرستان و فلان و فلان در کجایند؟ آن حضرت فرمود: در دوزخ. قریش و باقی کافران در خشم شدند و ابو لهب بی ادب در مجمع قریش برخاست و گفت: محمد را از حمایت خود بیرون کردم. بیت:

گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مارکو ز هر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست کفار بر سر آزار رفتند و از هر طرف جفا به حضرت پیغمبر رسانیدند. آن حضرت به سبب آزار یافتن از قریش و شنیدن سخنان بی ادبانه از کم و بیش به مکه نتوانست توقف فرمود و به همراهی زید بن حارثه از مکه بیرون آمد و روی به صحرا نهاد و به قبیله بنی بکر رفت. آن جماعت به شرف ملازمت آن سرور مشرف نشدند و او را نیز در آنجا منزل ندادند بلکه به صد خواری از آنجا راندند. آن حضرت از آنجا رانده به سوی طائف برفت. آن طایفه به محافظت او قیام ننمودند. یک ماه آنجا بسر برد و خلق را دعوت کرد. هیچ کس از ایشان

به اسلام رغبت نکردند و در مقام معاونت و نصرت پیغمبر نشدند. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- پریشان و با دیده گریان بر روی ریگ تفتان پیاده و پای آبله کرده می آمد تا به قبیله بنی ثقیف رسید. سه کس از اشراف آنجا حاضر بودند با ایشان ملاقات نمود و آن جماعت را به اسلام دعوت فرمود. هیچ کدام از ایشان قبول اسلام نکردند و هر یک علی حده زبان تعرض دراز کرده سخنان بی ادبانه گفتند و در آخر سفها را فرمودند که سنگی چند بر آن حضرت انداختند و هر دو ساق رسول خدا را مجروح ساختند و سفیه و مجنون و کذاب و ساحر خواندند و از میان قبیله خود بیرون کردند و در بیابان چنان مهلک به صد غم و غصه و الم و به هزار محنت و غم دوانیدند. بیت:

غوغا نگر که دور ستمکار می کندبیداد بین که عالم غدّار می کند رسول از آنجا بیرون آمد و روی در بیابان نهاد، گرسنه و تشنه، نالان و گریان و فغان و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:114

فریاد کنان به این طریق متوجه مکه گردید و در راه به حضرت اله بنالید و از ضعف حال و کثرت ملال روی نیاز به قیوم کارساز آورده گفت: الهی اگر غضب تو بر من است از این اندیشه ندارم بلکه هر چند می رسد آن را عطای تو می شمارم، عزیز من! محنت به اندازه محبت است و بلا فراخور و لا و مودّتش مقرّر است. بیت:

هر که را ذوق محبت بیشترسینه اش از زخم محنت ریش تر فرمود: بار خدایا! از ضعف قوت خود با تو شکایت دارم و از آزار و

ایذای مشرکان به حضرت تو حکایت می کنم. این قوم، خواری و مذلّت من روا داشته اند و دقیقه ای از جور و جفای من فرو نگذاشته اند و هزار محنت و بلا و شدت و عنا به من رسانیده اند و آیات معجزات مرا سحر و کهانت انگاشته اند، پناه به درگاه تو می برم که اکرم الاکرمینی و جور و جفای این ظالمان به حضرت تو معروض می دارم که غیاث المستغیثینی. بیت:

ظالمان را به کردگار گذارتا جزاشان دهد به زاری زار آن حضرت می فرماید که هوا گرم بود و در آن گرمی روز می رفتم. اتفاقا باغی دیدم و در آن باغ درآمدم و در سایه درختی قرار گرفتم. بیت:

نه تاکی شد آن نخل آرمیده (؟)چو انگورش پرآب از غصه دیده اتفاقا آن باغ از عتبه و شیبه بود و آن هر دو را در دشمنی پیغمبر هیچ تقصیری نبود، در این ایام به جهت دفع محصول باغ از مکه بیرون آمده اوقات آنجا می گذرانیدند و در این محل هر دو آنجا حاضر بودند. چون آن حضرت را از دور دیدند و از آمدن آن معدن نور واقف گردیدند و بر آزار و ایذای او مطلع گردیدند، عرق خویشی به حرکت آمد، طریق قیل و قال گذاشته قدری انگور در طبقی نهادند و به دست غلام خود عداس نام داده به خدمت آن حضرت فرستادند. آن حضرت دست دراز کرده بعد از گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم انگور خوردن آغاز کرد. عداس از نام بسم اللّه الرحمن الرحیم در شگفت آمد و گفت: کلامی از این بهتر نشنیدم و از تو آدمی نیکوتر ندیدم. از تورات

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:115

واقف بود و

از انجیل خبردار. بیت:

نبی گفتش چه شخصی و ز کجایی که آید از تو بوی آشنایی عداس گفت: غلام نصرانی ام از موته. پیغمبر گفت: از دیه یونس متی؟ عداس گفت:

تو یونس را چه شناسی؟ آن حضرت گفت: او برادر من است، او پیغمبر و من پیغمبر.

عداس پرسید: چه نام داری؟ گفت: محمد. دیگر پرسید که از آل کیستی؟ فرمود: از آل عمران. پس عداس نگاه کرد و صفت آن حضرت از تورات و انجیل بخواند و بی آن که پیغمبر او را به اسلام دعوت کند، مسلمان شد و گفت: یا رسول الله! پدران ما انتظار تو می بردند به آرزوی دیدار تو بمردند و این دولت به من رسید و من به این سعادت مشرف شدم.

مصراع: دیری است که سودای تو در سینه ماست.

در اکثر سیر مذکور است و به صحت پیوسته که آن حضرت خواست که به مکه در آید. به هر کس از بزرگان مکه فرستاد که مرا در جوار خود درآرید، هیچ کدام قبول ننمودند و در مقام معاونت و نصرت پیغمبر نشدند. آن سرور از جفای سفیهان و از آزار بی خردان اندیشه کرده بازگردید و به جانب کوه حرا میل فرمود و دو روز آنجا توقف نمود. صباح روز سیّم مطعم بن عدی «1» برخاست و فرزندان و خویشان خود را مسلح ساخت و آن حضرت را حمایت کرده به مسجد الحرام درآورد و آن حضرت به طواف مشغول شد. ابو جهل نااهل با جمعی قریش بداندیش حضرت رسول (ص) را تنها دیدند که در مطاف طواف می کرد. فریاد برآوردند که اینک محمد، و ناصر او ابو طالب مرده و حالا بی یار و مددکار

مانده او را بگیرید و هلاک کنید. مطعم چون این سخن بشنید مسلح پیش ابو جهل دوید و آواز بلند کرد که ای معشر عرب! و ای ابو جهل و ابو لهب! بدانید و آگاه باشید که محمد را به جوار خود درآوردم و قبول معاونت و نصرت او نمودم. ایشان نیز گفتند ما نیز امان دادیم و دست از آزار و ایذاء او کوتاه

______________________________

(1)- ب: عدی بن مطعم.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:116

کردیم. آن حضرت به خاطر جمع طواف خانه کعبه نموده متوجه خانه خود شد. در راه به جماعت بنی خزرج «1» که از مدینه آمده بودند و طواف بیت اللّه نموده در گوشه ای نشسته بودند ملاقات اتفاق افتاد. با ایشان لحظه ای صحبت داشت و اثر صحبت آن حضرت ایشان را به غایت دریافت و فرمود که ای قوم! شما را به وحدانیت خدا و به رسالت خود می خوانم. اهل مدینه شمایل آن سرور [را] در تورات و انجیل خوانده بودند و در آن حضرت مشاهده نموده موافق یافتند و کلمه شهادت گفتند و به شرف اسلام مشرف شدند و چون به مدینه رفتند ذکر خیر آن سرور می کردند و اهل مدینه از وضیع و شریف و قوی و ضعیف رغبت به اسلام نمودند و مشتاق ملازمت پیغمبر گشتند.

و در این سال آن حضرت سوده بنت ز معه را بخواست و در آخر این سال عایشه دختر ابی بکر را به نکاح خود درآورد.

هجرت نمودن سیّد ابرار از مکه معظمه به مدینه مشرفه به سبب آزار کشیدن از کفار قریش

«2» روایت چنان است که بعد از چند روز که مطعم همراهی و مدد کاری پیغمبر نموده بود کفار قریش باز بر سر آن حضرت رفتند و از روی اتفاق به

زبان آوردند که به همه حال محمد را می کشیم یا او را از مذمت بتان بازمی داریم. چون مقصود کفار به سمع سیّد ابرار رسید آن حضرت ایشان را گفت: ای قوم! تبلیغ احکام الهی می کنم و آنچه به من فرستاده شده است از اوامر و نواهی جمله را به شما می رسانم، ایمان به وحدانیت خدا بیارید و به نصرت و معاونت من قیام نمائید. کفار قریش ابا کردند و قبول مقال آن حضرت ننمودند. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از همراهی قریش و مددکاری اهل مکه ناامید شد و اندیشه خلاصی و تدبیر رهائی خود می نمود و از مسبب الاسباب

______________________________

(1)- الف: بنی قریز.

(2)- الف: گفتار در هجرت نمودن سید ابرار از کفار و از مکه به مدینه رفتن به امید حمایت انصار از شر جماعت کفار.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:117

سبب نجات و رهائی مسئلت می فرمود، و چون خواست خداوند تعالی و تقدّس چنان بود که اعزاز دین محمّد کند و بنیاد کفر و عدوان بر اندازد در آخر سال سیزدهم از بعثت از اهل مدینه پانصد نفر از اوس و خزرج از مسلمان و کافر که به قصد زیارت کعبه آمده بودند با آن سرور ملاقات نمودند و از اوضاع و اطوار یکدیگر مطلع گردیدند. بیت:

نبی بعد از تکلم خواند قرآن یکایک را ز جان برخاست افغان اکثر آن جماعت به آن حضرت به غایت راغب گردیدند و اظهار متابعت و فرمانبرداری به جای آوردند و داعیه نمودند که آن حضرت را اگر میل هجرت شود به مدینه برند و آنچه اراده آن سرور باشد بر آن وجه به تقدیم رسانند. حضرت رسول [ص] مردم

مدینه را نسبت به خود صافی دم و ثابت قدم دید و وعده فرمود که در شب دویم ایام التشریق در شعب عقبه برود و ایشان آنجا حاضر شوند و مهم بیعت و هجرت به اتمام رسانند.

القصه شب موعود به رفاقت عم خود عباس به موعد رفت و با اهل مدینه ملاقات نمود. عباس سخن آغاز کرد و گفت: محمّد در میان ما عزیز و مکرم است و حالا در دیار ما با وجود بسیاری اعدا [او را] محترم از دشمنان نگاه می داریم و از مال و جان هر چه اراده نماید نثار می سازیم اما او می خواهد که از ما بگسلد و در میان شما آید و مواصله نماید و از هر طرف انقطاع می جوید تا به شما پیوندد، اگر اعتماد دارید بر خود و هر آنچه می گوئید وفا خواهید کردن، بگوئید و قبول نمائید. انصار گفتند: ما هر چه گوئیم بر آن موجب عمل نموده تغییر نمی دهیم و به موجب قرار، قدم از قدم فراتر نمی نهیم.

عباس گفت: ای قوم! محمّد داعیه دارد که خلق را دعوت نماید و سلاطین عالم را طوعا او کرها تابع دین خود گرداند، اگر راست می گوئید و در مقام فرمانبرداری هستید خاطر این سرور چنین می خواهد که اوّل اسلام آورید و به وحدانیت خدا و به رسالت محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- اعتراف نمائید. انصار به یک بار ایمان آوردند و بعد از آوردن ایمان به خدا سوگند یاد کردند که ما ایمان به خدا و به رسالت این سرور

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:118

پاکیزه سیر در مدینه آورده بودیم؛ ای عباس! یقین بدان که ایمان ما صادق و زبان

و دل ما با یکدیگر موافق است، ما بیعت می کنیم به این سرور که هر چه فرماید بدان موجب به تقدیم رسانیم و جان خود را نثار خاک قدم او کنیم و مال و منال و اهل و عیال در سر کار او دربازیم. سعد معاذ و سعد عباده برخاستند و شرایط خدمت به جای آوردند و زبان اعتذار به قانون عرب بیاراستند و گفتند: ما بیعت به این حضرت کردیم تا در میان ما باشد و ما با اعداء دین و دشمنان سید المرسلین مقاتله کنیم. پس روی به آن حضرت کردند و گفتند: ای سیّد دین پرور! و ای برگزیده ترین خیل بشر! سرهای ما فدای قدم تست و مال و عیال و متاع ما فدای مقدم تو. حضرت رسول چون دید که انصار از راه صدق و صفا دم می زنند و از روی مهر و وفا قدم بر می دارند، ایشان را دعای خیر کرد و به جهت نصرت و معاونت خود بیعت از ایشان طلبید. جمله بیعت کردند به موجب اراده آن حضرت و در میان بیعت براء بن عازب پیش آمد و، بیت:

نبی را دست بگرفت و چنین گفت که ای نادیده طاق اخضرت جفت

به ذات قهرمان ملک ایجادکه بر خلقان ترا پیغمبری داد

که بر هر چیز کان از تو شنیدم به جان تا زنده ام بیعت نمودم بعد از آن یک یک بیعت کردند در فرمانبرداری پیغمبر و محافظت آن سرور. بعد از رسیدن بیعت به انجام، یکی برخاست و گفت: ای عباس! ما با آن حضرت بیعت کردیم و دل بر محاربه عرب و عجم و مقاتله ترک و دیلم نهادیم و چون نصرت

و غلبه وی را شود برخیزد و باز به مکه رود و ما را تنها بگذارد و نعمت وصال برود و محنت فراق روی آورد؟ بیت:

دامن دولت جاوید و گریبان امیدحیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند این بگفت و چون ابر بهاری گریان گردید. انصار باز به گریه درآمدند و آغاز بی قراری کردند. آن حضرت نیز موافقت کرده به خدا نالید و قطره ای چند از دیده ببارید و در آخر لب شیرین کرده تبسّمی نمود و فرمود: انتم منّی و انا منکم. حیات و ممات من با شما

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:119

خواهد بود. بعد از آن، آن حضرت فرمود که دوازده کس می خواهم از شما تا بر شما امیر گردانم. ایشان گفتند: یا رسول اللّه! ما صد کس اینجا حاضریم، هر کس را که تو می خواهی اختیار کن و بر ما امیر گردان. جبرئیل- علیه السلام- پیش آمد و دوازده کس را که از اشراف بودند به آن حضرت نمود، رسول- صلّی اللّه علیه و آله- ایشان را برگزید و بر سر هر جماعتی امیر گردانید. اهل مدینه از حسن فراست آن سرور و برگزیدن جماعت نیکوتر حیران شدند و آن صورت سبب ازدیاد محبت و مزید اعتقاد به آن حضرت شد.

نقل است که چون کفار از بیعت انصار واقف شدند به یکبارگی به ایذاء و آزار مسلمانان مشغول شدند، آن سرور فرمود که هر که خواهد به جانب مدینه رود رخصت است. چون مردم را معلوم شد آن سرور اصحاب را به هجرت رخصت داده مسلمانان به واسطه ایذاء مشرکان یک یک و دو دو و فوج فوج به سوی مدینه روان شدند چنانچه

کسی نداند. چنان که عمر بن الخطاب و عمار یاسر و سعد وقاص و بلال حبشی و ابن ام مکتوم با بیست تن دیگر به مدینه هجرت نمودند. کفار به یقین دانستند که آن حضرت به مدینه خواهد رفت. بعد از چند روز عم خود حمزه را رخصت هجرت به مدینه داد.

حمزه گفت: یا رسول الله! به مدینه می روم اما خاطرم به واسطه تو متردد است. آن حضرت فرمود که مرا به خدای سپارید و علی را پیش من گذارید و تا من اینجا هستم شما به فراغت هجرت نمائید. بیت:

مدینه شد بلاد اهل اسلام نمی کردند تا آن خطه آرام پس شب دیگر حمزه و عثمان و جمعی از مسلمانان چون شب درآمد و گذرها از دشمن خالی گردید هر یکی از ایشان دست اهل بیت خود گرفته به جانب مدینه روان شدند و چون شب به صباح رسید و ابی بکر از رفتن یاران واقف گردید، نزد پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله! یاران موافق و دوستان صادق سیّما حمزه به مدینه رفته اند و ما را به دلگرمی حمزه اوقات می گذشت، یا رسول الله! بسیار ترسان و بی حد هراسانم مبادا

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:120

که ضرر به من رسانند و مرا بر خاک هلاک اندازند، من نیز می روم و خود را به یاران خود ملحق می گردانم. آن سرور فرمود: در هجرت تعجیل مکن و در خانه مخفی باش و آزرده خاطر مباش.

نقل است که چون قریش دیدند که مهم رسول قوت گرفت و از بیعت کردن اوس و خزرج مسلمانان را قوتی پدید آمد خوف بر ایشان مستولی شده گفتند: مبادا که محمد به جانب مدینه

رود و آن جماعت را با خود متفق ساخته بر سر اهل مکه لشکر آرد، اتفاق نمودند و در یک موضع جمع گردیدند تا در باب مهم محمّد مصطفی مصلحتی اندیشه کنند و از بنی هاشم کسی را مدخل ندارند در آن مشورت، اما شیطان خود را به صورت پیری در آنجا ظاهر ساخت. گفتند: ای پیر! چه کسی و به چه مهم آمده ای؟

گفت: من از نجدم و مراد شما می دانم و امداد کردن شما هم می توانم. ایشان مشورت آغاز کردند و پیر نجدی را محرم راز خود ساختند. یکی از ایشان گفت: محمد را گرفته بند کنیم و در گوشه ای او را نگاه داریم و کسی را نگذاریم که پیش او رود. پیر نجدی گفت: ای غافل! مردم عاقل چنین سخن نگویند، او را به هر حال از بند بیرون آرند و عداوت، بیشتر و خصومت بدتر شود. دیگری گفت: از شهرش بیرون کنیم و از شرش برهیم. پیر نجدی گفت: این بدتر از اوّل، به هر جا که رود به کلام فصیح و به حدیث ملیح، مردم را تابع خود گرداند و اهل عالم را بر شما دشمن گرداند و به مراد خاطر خود جزای شما بدهد و سزای شما حسب المدعا بدهد. پیر را اعزاز کردند و دست او را گرفته مقدّم نشاندند. بیت:

ابو جهل جهالت پیشه زین سان رقم پرداز شد از لوح عصیان گفت: که رأی من آن است که از هر قبیله جوانی اختیار کنید و به هر یکی شمشیری دهید تا به یک بار بر او حمله برند و به ضربتهای مختلف او را هلاک گردانند و خون او را

در میان چندین قبایل منتشر سازید تا دل و جان از او بپردازیم و اقبال و دولت از دودمان عبد المطلب براندازیم و چون فرزندان عبد المطلب به جمیع قبایل عرب

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:121

نتوانند که محاربه کنند که انتقام محمد بکشند به ضروریت به دیت راضی شوند، شما به جای یک دیت، صد دیت بدهید و از بلا و محنت برهید. آن پیر نجدی گفت: اکنون سخن تمام کردی و آنچه شرایط دانش بود به جای آوردی. بیت:

بود خوش گفته نیکو شنیدن به گفتِ او عمل باید نمودن

ذکر محاصره نمودن کفّار در شب هجرت، سیّد ابرار را و فرار نمودن آن سرور از کفّار به فرموده ملک جبّار و به جای خود گذاشتن حیدر کرّار را

چون کفار عرب به اتفاق ابو جهل و ابو لهب از هر قبیله مردی را تعیین کردند و به دست هر یک شمشیر کین دادند و به قصد قتل سید المرسلین فرستادند چنانچه آیه کریمه: وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ «1» از آن خبر می دهد جبرئیل (ع) آمد و آن حضرت را از آن حال واقف گردانید و فرمود که: انّ اللّه یأمرک بالهجره. ای محمد! خدای می فرماید که امشب در خانه خود خواب مکن و تهیه هجرت نموده به جانب مدینه شتاب کن. پس آن حضرت علی- علیه السلام- را طلبیده و از حکایت جبرئیل واقف گردانید و گفت:

من به مدینه هجرت می کنم و ترا به جای خود می خوابانم. بیت:

به جای خواب من بیدار می باش به حمد خالق دادار می باش و علی بن ابی طالب را به جای خود خوابانید و برد سبز خود بر وی پوشانید و او را به خدای سپرد و از آنجا بیرون آمده روی به راه آورد

و سوره یاسین بنیاد کرد و چون؛ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا «2» تا آخر بخواند مشت خاک برداشت و به جانب اعداء روان شد. اما اعداء آمده بودند و بیرون حجره رسول خدا در خواب غفلت رفته، بر فرق هر یک قدری خاک ریخت و برفت. بیت:

______________________________

(1)- الانفال 8/ 30.

(2)- یس 36/ 9.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:122 بر اعدا ریخت و مشت خاک و بگذشت به چشم بختشان عالم سیه گشت نقل است که آن شب حق سبحانه و تعالی خطاب کرد به جبرئیل و میکائیل که از عمر یکی از شما می خواهم چیزی کم کنم و در عمر دیگری بیفزایم. جبرئیل گفت:

الهی مرا عمر دراز می باید که تردد می نمایم پیش پیغمبران تو و احکام آسمانی می رسانم به زمین نزدیک رسولان تو. میکائیل گفت: خداوندا! روزی بندگان تو به دست من است و کلید ارزاق نزد من، مرا عمر دراز می باید و از عمر من چیزی کم کردن، رضای من نمی شاید. خطاب از رب الارباب رسید که بروید و ملازم علی باشید و محافظت وی نمائید که جان خود را نثار حبیب من کرده. جبرئیل آمد بر بالای سر و میکائیل آمد زیر قدم حیدر صفدر به حراست قیام نمودند و زبان به ثنا و ستایش وی گشودند. جبرئیل گفت: بخّ بخّ لک یا علی! حق سبحانه و تعالی مباهات بر تو کرد بر ملائکه مقربین و آیه با عنایت: و من النّاس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رؤف بالعباد «1» را خواند. و میکائیل گفت، بیت:

چنان ذاتی که داده ایزد پاک ترا ترجیح بر سکان افلاک

فشاندی جان به یار از

دوستداری همین باشد کمال جان سپاری

ترا زیبد بساط عزّ سر مدنشاید جز تو بر جای محمّد و چون آن سرور به فراغ و سلامت از آن کفار بگذشت شیطان رجیم، آن مشرکان لئیم را بیدار کرد و گفت: ای سیه بختان! محمّد از میان شما بیرون رفت و خاک بر سر شما ریخت. ایشان سراسیمه از جای جستند و از چاک در خانه نگاه کردند، شخصی را دیدند که تکیه کرده، گمان بردند که محمّد است، به خانه درآمدند و شمشیرها برهنه کرده خواستند که دستبردی نمایند. علی از صدای سلاح و آواز پای ایشان برخاست.

گفتند: محمّد کجا است؟ علی فرمود که نمی دانم. بعد از گفتگوی بسیار و کشاکش

______________________________

(1)- بقره 2/ 207.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:123

بی شمار دست از علی بداشتند و از آنجا بیرون آمده با شمشیرهای برهنه به قصد قتل پیغمبر همت برگماشتند. اما آن سرور از میان مشرکان بیرون آمده به خانه عایشه رفت و ابی بکر را از خانه بیرون آورد، و شتری چند داشت، آن سرور یک شتر را از او بخرید و چیزی از طعام که حاضر بود برداشت و به اتفاق ابی بکر از مکه بیرون رفت و مقرر بود که صاحب شتران، شتران را در فلان روز به در غار ثور آورد.

آن حضرت به پای برهنه و به شکم گرسنه به صد هزار محنت و مشقت از جور مشرکان و جفای لئیمان به همراهی ابی بکر رفتند. ابی بکر از دشمنان بترسید و رعبی عظیم در دلش افتاد چنانچه دندانهای او بر هم می خورد. پیغمبر او را تسلّی کرد و دلداری داد و فرمود: لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا. «1» حق

سبحانه و تعالی به جهت محافظت پیغمبر خود درختی نزدیک غار برویانید و کبوتری را الهام شد که بر آن درخت خانه پرده داری حضرت رسالت کند، و باد را امر کرد تا قدری خاک برداشته بر آنجا پاشد.

اما مشرکان با شمشیرهای بران اثر پای آن سرور گرفته به خانه ابی بکر آمدند و از اسماء خبر پیغمبر و ابی بکر پرسیدند. گفت: من از ایشان خبر ندارم، بعد از قیل و قال بازگشتند و اثر پای آن حضرت را یافتند و بر اثر پای ایشان آمدند تا به حوالی غار و دو روز آنجا گشتند و پی گم کردند. شیطان به طریق هاتف از دور گرد غار برآمد و گفت:

مطلوب شما از اینجا تجاوز نکرده. جماعت کفار به در غار آمدند. ابی بکر ایشان را بدید و به غایت بترسید، نزدیک بود که فریاد برآورد. آن سرور فرمود: فاظنک یأنین الله ثالثهما «2» و همچنین اضطراب می کرد و تسکین نمی یافت. آن حضرت گفت: ای ابی بکر! در عقب خود نگاه کن! چون نگاه کرد دریائی دید در آنجا کشتی ای گذاشته اند، فرمود که هرگاه این جماعت گمراه در این غار درآیند ما نیز به کشتی در آئیم. ابی بکر بدید و تسلّی گردید و گفت: نفسی فداک یا رسول اللّه! چون جماعت کفار به در غار رسیدند کبوتر از آنجا پرواز کرد، بیضه او را بدیدند و خانه عنکبوت مشاهده نمودند که در غار

______________________________

(1)- توبه 9/ 40.

(2)- کذا.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:124

تنیده بود و گرد و غبار بر آنجا نشسته به نظر درآوردند و گفتند: پیش از میلاد محمّد عنکبوت در اینجا خانه کرده اگر محمّد اینجا

آمدی خانه عنکبوت پاره شده بیضه کبوتر باقی نمی ماند. بیت:

ملاعین بازگردیدند و رفتندبه سوی گنجِ پنهان ره نبردند و چون به مکه رسیدند کفار قریش منادی کردند که هر که محمّد را کشته یا زنده بیاورد صد شتر سرخ موی بلند کوهان بدهیم و آنچه مراد خاطر او باشد بر آریم. مردم از اطراف و جوانب متوجه گرفتن خلاصه موجودات شدند.

ذکر بیرون آمدن آن سرور از غار و رفتن به سوی مدینه به جانب مهاجر و انصار

سخن سنجی که کرد این قصه تقریرورق را داده زین سان زیب تحریر که چون آن حضرت سه روز یا کمتر در آن غار بسر برد بعد از آن شتران را به موجب وعده آوردند. پیش از طلوع آفتاب آن سرور و ابی بکر سوار شدند و آن روز و آن شب و روز دیگر شتران را به سرعت هر چه تمامتر راندند. در اثنای طریق و در گرمی هوا سنگی عظیم پیدا شد که فی الجمله سایه انداخته بود. آنجا لحظه ای فرود آمدند و به غایت گرسنه و تشنه، ناگاه گوسفندی چند و چوپانی پیدا شد و قدری شیر پیش آن سرور آورد، با هم تناول کردند و از آنجا سوار شده شتابان از بیم کافران در آن بیابان می راندند تا به خانه ام معبد رسیدند و از او ما حضری طلبیدند. چیزی حاضر نبود مگر گوسفندی که از لاغری بر جای خود مانده بود و قدم بر قدم بر نمی توانست نهاد. آن حضرت فرمود که مرا دستوری ده که وی را بدوشم و بنوشم. ام معبد گفت: این گوسفند شیر ندارد و از لاغری بر جای مانده به چرا رفتن نمی تواند.

القصه آن سرور دست حق پرست خود در پستان او کشید و او را

بدوشید و بنوشید و هر کس در آن خانه بود شیر سیر خوردند و هر ظرف که آنجا حاضر بود آن حضرت پر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:125

شیر کرد و پیش ام معبد گذاشت و برفت. درنگی برآمد، شوهر ام معبد از صحرا به خانه آمد و گوسفند را فربه و ظرفها را پرشیر یافت، به غایت متعجّب شد. ام معبد آنچه گذشته بود به شوهر خود تقریر نمود. آن مرد گفت: اگر غلط نکنم این، آن محمّد است که از اهل مکه گریخته و مردم به طلب او سرگردانند در این صحرا و بادیه. بیت:

بود نقلی که از دنبال بشتافت رسید و دولت اسلام دریافت اما چون سراقه «1» از منادی قریش و رفتن آن حضرت به مدینه واقف شد به طمع مال و شتران بر مرکب بادرفتار سوار شد و به اندک زمانی به آن سرور رسید. ابی بکر آن سرور را از حال سراقه واقف گردانید اما سراقه نزدیک بود که نیزه به آن سرور رساند.

پیغمبر به جانب او نگاه کرد و روی به جانب اله آورد و گفت: اللّهم اکفنا بما شئت.

فی الحال هر چهار دست و پای اسب سراقه به زمین فرو رفت تا به زانو. سراقه چون آن معجز بدید عاجز گردید و فریاد برآورد که ای محمّد! مرا با تو کاری نیست، کرم نما و در خلاصی اسب من دعا فرما. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: اللّهمّ ان کان صادقا فاطلق فرسه. فی الحال از دعای آن سرور اسب سراقه خلاص شد. بیت:

همان ساعت به امر قادر پاک برآمد دست و پای توسن از خاک

نبی را گفت خدمتکار گشتم به هر

کاری سگت را یار گشتم بعد از آن سراقه گفت: ای محمد! گوسفندان و شتران من در پیش است هر چه خواهی از مال من بگیر. آن سرور فرمود: مرا به مال تو حاجت نیست اما مهم مرا مخفی دار و اگر کسی از عقب من آید او را بازگردان. سراقه چون فرّ دولت و آثار عزّت و شوکت آن حضرت مشاهده کرد، گفت: ای محمّد! می خواهم که امروز چیزی مرا نشان دهی تا فردا چون بر ما مسلط گردی من در امان باشم. آن حضرت شانه ای به نشانه به وی داد و چون جناب رسول اللّه فتح مکه نمود سراقه به خدمت جناب پیغمبر (ص) آمد و به شرف اسلام مشرف شد و کلانتری آن قبیله را جناب پیغمبر به وی ارزانی

______________________________

(1)- مقصود سراقه بن مالک بن جعشم مدلجی است.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:126

داشت. اما سراقه چون بازگردید زیاده از پنجاه کس را که به طلب آن سرور می رفتند بازگردانید. ابو جهل لعین چون از قصه سراقه واقف شد نامه ای به او نوشت مشتمل بر مذلّت بسیار و مذمّت بی شمار. سراقه جواب نامه نوشت که ای ابو جهل! اگر می دیدی که قوایم اسبان من تا به شکم چگونه به زمین فرو رفت و از دعای محمّد [خلاصی یافت] با وجود همه جهل که تراست اعتراف به رسالت او می کردی و انصاف پیش آورده ایمان می آوردی.

و آن سرور به سرعت هر چه تمامتر شتر در بادیه می راند. روایت چنان است که بریده اسلمی از رفتن آن حضرت به مدینه و منادی قریش واقف گردید. فی الحال با مردم خود با سلاح تمام در آن بیابان خون آشام

با شمشیرهای دو دم و نیزه چون مار ارقم به طلب جناب پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- درآمدند. آن سرور چون به دو فرسنگی مدینه رسید ناگاه از گوشه راه، بریده با هفتاد سوار نیزه دار پدید آمد و دو سوار دیدند که به جانب مدینه می روند. ایشان براندند و سر راه بر جناب پیغمبر (ص) گرفتند. آن حضرت از روی تهور و جلادت بانگ بر ایشان زد و از مهتر ایشان پرسید که:

من انت؟ تو کیستی؟ گفت: بریده! آن سرور روی به ابی بکر آورده تبسم نیکو کرد و گفت: برد امرنا! نیکو شد کار ما. دیگر پرسید که از کدام قبیله ای؟ گفت: از قبیله بنی اسلم. رسول فرمود: سلمنا! سلامت یافتیم. بریده چون دلاوری و جلادت آن حضرت دید و ملاحت و حلاوت گفتار جناب پیغمبر ملاحظه نمود در دل گذرانید اگر این محمّد است که من به طلب وی بیرون آمدم به وی ایمان می آرم. بریده پرسید: تو کیستی؟ فرمود: من محمّد بن عبد اللّه و رسول حقم بر کافه خلایق. ای بریده! ترا به وحدانیت خدا و به رسالت خود دعوت می کنم و اگر قبول اسلام کنی عزّت دنیا و سعادت آخرت ترا باشد و اگر قبول اسلام نکنی به خسران دنیا و زندان عقبی گرفتار باشی. بریده از روی اخلاص ایمان آورد به وحدانیت خدا و به رسالت آن سرور با تمامی مردم خود، بعد از آن از مرکب خود را بینداخت و پای و رکاب آن سرور را بوسه داد و گفت: یا رسول اللّه! اگر به این نوع به مدینه درآئی آن مردم را بر تو منت

باشد و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:127

این را روا نمی دارم و چون به شرف اسلام مشرف شدم خواری ترا تحمل نمی آرم، اینجا لحظه ای توقف فرمائید و لمحه ای عنان خود را کشیده دارید، پس بریده، بیت:

فرود آورد دستار از سر خویش لوائی کرد آن را داشت در پیش و ملازمان خود را فرمود چاکروار در یمین و یسار و از پیش و عقب سید اخیار روند، و حضرت رسالت پناهی بدین دستور متوجه مدینه شد. چون اهل مدینه از آمدن جناب پیغمبر واقف شدند، منادی ندا کرد که ای گروه عرب! و ای صنادید با عزت و ادب! اینک دولت ابدی و سعادت سرمدی که انتظار می کشیدید و چشم بر شاهراه آمدن آن شهسوار نهاده بودید رسید و کوکب مطلوب شما از افق مقصود طالع گردید.

جمله سلاح بر خود راست کردند و از خرد و بزرگ و مردان و زنان حتّی دختران خانه به استقبال بیرون رفتند. بیت:

نزول موکب شه چون یقین گشت تهی شد شهر و پر شد عرصه دشت

خلایق بهر تعظیمش دویدندطلب کردند مه خورشید دیدند

ز کوی دوستان غوغا برآمدکه ماه از جانب بطحا برآمد و چون آن سرور به مدینه درآمد هر یک از اعیان اکابر را داعیه چنان بود که آن سرور به خانه و منزل ایشان فرود آید، ملتمس هیچ کس از ایشان مقرون به اجابت نشد، عنان مرکب خود بگردانید و از جانب راست مدینه به محله قبا توجه نمود و در میان قوم بنی عمرو عوف نزول اجلال فرمود و همان روز امر کرد که مسجد بنا نهادند، چنانچه حق سبحانه و تعالی از آن خبر می دهد: لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ

أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ. «1» بعد از چند روز که آن سرور از مکه بیرون آمد، علی بن ابی طالب مهمات خود را به موجب فرموده جناب پیغمبر (ص) سرانجام داده از مکه بیرون آمد و به اندک زمانی خود را به مدینه رسانید و به شرف خدمت رسول خدا مشرف گردید و آن حضرت از آمدن علی مرتضی به غایت

______________________________

(1)- توبه 9/ 108.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:128

خوش حال شد و زبان حالش مترنّم به این مقال بود، بیت:

رخ نمودی و دلم را فرحی روی نمودآمدی و ز قدمت جان به تنم بازآمد و هر دو پای علی بن ابی طالب از کوفت راه، پرآبله شده بود، آن سرور دست حق پرست خود را بر پای علی مرتضی مالید در حال صحت یافت و از محنت و مشقت سفر خلاص گردید، و آن سرور، علی را به شرایط و داد و لوازم اتحاد مخصوص ساخت و به انواع مکارم اخلاق بنواخت. و اوّل نصیحتی که جناب رسالت پناهی به مردم مدینه فرمود این بود که یا ایّها النّاس افشوا السّلام و اطعموا الطّعام و صلوا الارحام و صلّوا باللّیل و النّاس نیام تدخلوا الجنّه بسلام.

عبد اللّه بن سلام از نصیحت و موعظه حسنه آن حضرت میل به اسلام کرد و به طریق امتحان پیش جناب پیغمبر آمد و گفت: ای محمّد! سه سؤال دارم و جواب آن کسی نمی داند الّا پیغمبر: اوّل- آن که بگویی که علامات قیامت چیست؟ دیگر- آن که بگویی که طعام اهل بهشت کدام است؟ سیّم- آن که فرزند گاهی بمثابه پدر و گاهی مثابه

مادر است، سبب چیست؟ آن حضرت فرمود: علامت قیامت، آتش دودآمیز است که خلایق را براند از مشرق به سوی مغرب، و طعام اهل بهشت جگر ماهی ای است که زمین بر پشت او است، و قصه فرزند، چون آب منی مرد بر آب منی زن بیشی گیرد آن فرزند به پدر ماند و بر عکس آن به مادر. عبد اللّه گفت: آنچه فرمودی موافق تورات و انجیل است، فی الحال ایمان آورد و به سبب او بسیاری از یهودان ایمان آوردند.

و هم در این سال به فرموده ملک متعال، حضرت رسول (ص) میان اصحاب عقد مؤاخات بست؛ چنانچه برادری داد ابی بکر و عمر را و همچنین طلحه را با زبیر و میان عبد الرحمن با عثمان بدین دستور آن سرور هر دو کس را به یکدیگر برادری داد. بعد از آن به جانب علی بن ابی طالب التفات کرد و فرمود که: ای علی! ترا فراموش نکرده ام و به جهت خود نگاه داشته ام به امر خدا: انت اخی فی الدّنیا و الآخره. بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:129 توئی ای اختر فرخنده منظرمرا در دنیی و عقبی برادر

مرا پیوند تو پیوند جان است دگر پیوندها بر استخوان است یهودان گفتند: محمّد در دین مخالف است با ما و در قبله که بیت المقدس است موافق، همانا راه آشتی دارد و یکبارگی با ما مخالفت نمی نماید. این سخن به سمع اشرف آن سرور گران آمد و در باب قبله تأمل و تفکر می فرمود. جبرئیل آمد و آیه آورد که: قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَهً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ «1» آن حضرت نماز پیشین

را روی به بیت المقدس گزارد و نماز دیگر را روی به کعبه آورد و نماز گزارد. سفهای مدینه و یهودان آغاز کردند که محمّد میل وطن دارد و منافقان در غیبت گشادند که محمّد در مهم خود متغیر گردیده چاره ای ندارد و بعضی از ایشان گفتند: از بغض و حسد قبله ما را محمّد ترک کرد. بیت:

زبان عیب بگشادند کفارکه سرگردان شده بیچاره در کار چون این گفتار ناهموار به سمع سیّد ابرار رسید، گرد ملال بر آئینه دل آن سرور نشست. حق تعالی به جهت تسلّی خاطر آن سرور آیه فرستاد که: سَیَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کانُوا عَلَیْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ. «2» پس دل پیغمبر و خاطر مبارک آن سرور از غبار گفتار یهودان و منافقان پاک شد. بیت:

رسید آیه که مقبول است اینهافرو بندید از گفتن زبانها

ذکر وقایع سال دویم از هجرت و خواستگاری نمودن اصحاب، فاطمه زهرا را از آن حضرت و ممتاز گردیدن علی مرتضی علیه السلام از میان آن جماعت

اشاره

چون سال دویم از هجرت درآمد، آن حضرت به واسطه آن که دختر او فاطمه در

______________________________

(1)- بقره 2/ 144.

(2)- بقره 2/ 142.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:130

خانه بود اندیشه می فرمود. بعضی از اصحاب را آرزوی آن شد که خواستگاری فاطمه نمایند و به شرف دامادی آن سرور مشرف و ممتاز و سرافراز گردند. راوی گوید که روزی، بیت:

محمد بود در جایی نشسته ز خود بگسسته و از غیر رسته

ابا بکر آمد و بر جای بنشست نبی را ذوق خلوت رفت از دست بعد از آن آغاز سخن کرد و گفت: یا رسول الله! تو می دانی که من از محبت تو هجرت کردم و ترک قوم و قبیله خود نمودم و از مال آنچه داشتم صرف

تو کردم و به جهت خشنودی خاطر تو بلال را بخریدم و آزاد گردانیدم. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: ای ابا بکر! تو یار منی و مصاحب غار منی و تو بزرگترین سابقانی در اسلام و تو خویش منی کرّه بعد اخری، اما بگو چه مدعا داری؟ بیت:

نبی را گفت دارم خواستگاری که زهرا را به من در عقد آری رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: در باب مهم فاطمه اختیار ندارم و انتظار وحی از جانب ملک جبار دارم. و در میان این سال عمر بن خطاب نزد آن سرور آمد و خواستگاری فاطمه نمود، به اجابت مقرون نشد و ملتمس و استدعای او به وصول موصول نگشت. و در آخر این سال مردم، علی- علیه السلام- را بر آن داشتند که از حضرت خواستگاری فاطمه کند و او را حیا مانع می شد به سبب آنکه درخور پیغمبر نمی دید که عرض مطلب کند. «1» روزی ابا بکر و عمر به مبالغه هر چه تمامتر به اتفاق یکدیگر علی- علیه السلام- را به خدمت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرستادند که فاطمه را به جهت خود خواستگاری کند. پس علی- علیه السلام- به خدمت نبی- صلوات اللّه علیه و آله- آمد و سلام داد و لحظه ای توقف نمود و از کثرت حیا هیچ نگفت و بازگردید. دیگر باره اصحاب، علی را به مبالغه بیشتر از پیشتر به خدمت پیغمبر فرستادند. بیت:

______________________________

(1)- الف و ب: آن که در خود پیغمبر بود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:131 علی آن گوهر دریای سرمدبه دولت شد روان سوی محمّد مروی است که چون علی نزد پیغمبر آمد، لحظه ای

از حیا به الوان مختلف بر می آمد و زبان حالش مترنّم به این مقال گردید، بیت:

دمی که درد دلی بایدم به جانان گفت رود زبان من از کار و هیچ نتوان گفت آن حضرت چون دید که علی سر در پیش دارد و از کثرت شرم و حیا عرق از رخسارش می بارد به فراست معلوم کرد که حاجتی دارد و در خواستن حاجت خود از شرم تعلل می نماید. آن حضرت فرمود که ای علی! اگر حاجتی داری بخواه. گفت: یا رسول اللّه! مرا اصحاب فرستادند که فاطمه را به جهت خود خواستگاری کنم. پیغمبر فرمود که اهلا و سهلا. علی مرتضی چون این بشنید بازگردید عذارش برافروخته و بر رخسارش عرق نشسته. مردم گفتند: ای علی! بعد از سؤال از پیغمبر چه شنیدی؟ گفت:

پیغمبر فرمود: اهلا و سهلا و دیگر هیچ نفرمود. اصحاب دانستند که آن حضرت دختر خود را به علی می دهد. و روایتی آن است که روزی جبرئیل نزد آن سرور آمد و گفت:

خدا ترا سلام رساند و بعد از سلام می فرماید که امشب زهره به خانه هر که نزول کند، بیت:

به عقدش جلوه ده خیر النسا رانصیب خضر کن آب بقا را چون شب درآمد خلایق به بام برآمدند و نظر به جانب آسمان افکندند. اما حضرت علی سجاده عبادت بر زمین افکنده و دل از غیر حق پرداخته به عبادت جانان واصل گردیده بود. زهره بعد از زمانی، بیت:

شد از بالا پس از قطع مراحل به برج حیدر کرّار نازل

امیر المؤمنین را تهنیت گفت که خاتون قیامت شد ترا جفت

شدی در بارگاه عز سرمدز بخت سعد داماد محمّد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:132

روایتی دیگر آن

است که روزی پیغمبر در مسجد نشسته بود که جبرئیل آمد و گفت:

یا رسول الله! طبقات آسمان را زینت دادند و ملائکه شادیها نمودند به سبب آن که حق سبحانه و تعالی دختر تو فاطمه را به علی عقد بست تو نیز، بیت:

طلب فرما علی مرتضی رابه او تسلیم کن خیر النسا را و قدری سنبل و قرنفل نزد آن سرور گذاشت و فرمود: اینها نثار مجلس عقد بوده است. پس علی را طلبید و پیغام جبرئیل به وی رسانید و روز دیگر آن سرور، بیت:

به منبر خطبه غرّا ادا کردبه عقد آسمانی اکتفا کرد و روایتی آن است که جناب پیغمبر نزد فاطمه آمد و گفت: ای دختر! ترا علی به جهت خود خواستگاری می نماید. فاطمه هیچ نگفت و خاموش شد. آن سرور از خانه بیرون آمد و علی را طلبید و فرمود که از اسباب دنیوی چه داری؟ علی فرمود که اسب و شمشیر و زره. آن حضرت فرمود: زره را بفروش و باقی را نگاه دار و قیمت آن را نزد من آر. علی- علیه السلام- آن زره را بفروخت به چهار صد و هشتاد درهم و پیش پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- آورد. آن حضرت مشتی از آن زر برداشت و ابی بکر را طلبیده به وی تسلیم نمود و فرمود: به بازار برو و آنچه ضرور است بخر و سلمان و بلال را به همراهی ابا بکر فرستاد. پس ابا بکر به بازار درآمد و اسباب ضروری بخرید و چیزی خود برداشت و چیزی به سلمان و بلال داد و پیش پیغمبر آوردند. نقل است که از آن زر،

جامعه و چادر و دستینه ای از نقره و بالش و نهالی و قدح و آسیا دست و آردبیز و سبو و مشک و مشربه بخریدند. و چون اسباب به تمام مهیّا شد آن حضرت فرمود که کسی برود و اصحاب مرا از خرد و بزرگ همه را بخواند. پس مردمان به موجب فرموده پیغمبر حاضر آمدند و علی- علیه السلام- را نیز حاضر کردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بعد از خواندن خطبه فاطمه را به زنی به علی داد و در حق ایشان دعای بخیر گفت.

بعد از آن طبق خرما بیاوردند. بعضی از منافقان نیز حاضر بودند، آن خرما بدیدند و با یکدیگر گفتند: این خرما را اگر یک یک به مردم قسمت کنند وفا نمی کند. آن حضرت

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:133

دست حق پرست خود به آن خرما مالید و چند کس را امر فرمود که مشت مشت خرما بردارید و به حاضران مجلس نثار سازید. راوی گوید: چندان خرما بر مردم نثار کردند که هر کس را گمان شد که برابر خرما که در طبق بود به او رسیده باشد و حال آنکه در آخر کار طبق همچنان پرخرما بود. بعد از آن پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- زنان را فرمود که فاطمه را به خانه علی- علیه السلام- بردند و به وی سپردند. بیت:

قرین مهر تابان ماه افتاددر شاهی به دست شاه افتاد

مزین از دو گوهر شد یکی درج مه و خورشید را جا شد یکی برج و در آخر این سال چند نوبت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- مردم خود را بر سر کفار فرستاد که از مکه برآمده به رسم

تجارت به جانب شام می رفتند و چند نوبت دیگر نیز به نفس مبارک خود متوجه ادراک کفار قریش شدند اما به هیچ نوع ملاقات گروه دغا و محاربه و مقاتله نمودن به جماعت اعدا واقع نشد. ارباب سیر فرق کرده اند میان غزوه و سریه، بیت:

اگر همراه بود آن ذات معصوم به «غزوه» می شدی آن قصه موسوم

و گر سوی عدو کس می فرستاد«سریه» کردی آن را نام استاد

ذکر رفتن حضرت رسالت جناب محمّد مصطفی (ص) به غارت کردن کاروان کفار و مراجعت نمودن آن سرور به مدینه

منشیان اخبار نبوی و منهیان آثار مصطفوی چنین آورده اند که چون خبر به آن سرور رسانیدند که ابو سفیان با جمعی از قریش به رسم تجارت به جانب شام می روند و متاع بسیار همراه دارند آن حضرت به ادراک کاروان و غارت کردن مال ایشان با دویست مرد از مدینه بیرون آمده به سرعت تمام به موضع عشیره رسیدند. خبر به آن سرور رسید که کاروان به جانب شام رفته. آن حضرت چون از مدینه بیرون آمده بود داعیه نمود که به قبیله بنی مدلج تعرض رساند. آن جماعت جمعی را از قبیله خود پیش پیغمبر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:134

فرستادند و شرایط خدمت و لوازم مروّت به جای آوردند و استدعا نمودند که آن حضرت به ایشان تعرض نرساند و میان یکدیگر طریقه صلح و قاعده عهد مرعی دارند.

آن حضرت ملتمسات ایشان را به عزّ اجابت مقرون ساخت و عنان توجه به جانب مدینه معطوف داشت. چون به منزل رسیدند و فرود آمدند و هر کس به گوشه ای رفته به استراحت مشغول شدند، رسول- صلّی اللّه علیه و آله- برخاست و به طلب علی- علیه السلام- رفت، او را دریافت به گوشه ای در خواب رفته و جامه های او خاک آلود شده،

فرمود: قم یا ابا تراب! علی- علیه السلام- می فرماید که هیچ نام مرا بهتر از این و هیچ اسمی نیکوتر از این نمی آمد. بیت:

علم زد لمعه شادی ز جانش لقب شد «بوتراب» از بهر آنش بعد از آن از علی پرسید که می دانی که بدبخت ترین آدمیان که بود؟ گفت: بلی یا رسول اللّه! آن که ناقه صالح را پی کرد. رسول- صلی اللّه علیه و آله- گفت از کجا دانستی؟ گفت: از آیه کریمه: إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها «1». فرمود: راست گفتی. دیگر آن سرور از علی- علیه السلام- پرسید که بدبخت ترین امت من و بی سعادت ترین امت من که خواهد بود؟ علی- علیه السلام- گفت: نمی دانم یا رسول اللّه. فرمود: آن که محاسن تو به خون سر تو رنگین کند. بعد از آن دست حق پرست خود بر فرق علی- علیه السلام- مالید و فرمود: انت منّی و انا منک. جبرئیل- علیه السلام- آمد و گفت: و انا منکما.

و هم در این سال خبر به آن سرور رسانیدند که کاروان عمر و خزرجی «2» می گذرد و مال بسیار دارند و با مسلمانان عداوت می ورزند و هر جا که ما را می یابند، می کشند و به این دستور سخنان گفتند و به ادراک کاروان مبالغه ها نمودند اما آن حضرت اصلا ملتفت به این حکایت نشد به واسطه آن که بعضی مخالفین حاضر بودند. چون لحظه ای برآمد، جناب رسول الله، علی بن ابی طالب را طلبید و آهسته سخنی گفت.

______________________________

(1)- شمس، 19/ 12.

(2)- ب و ج: عمرو خوارزمی.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:135

پس علی برخاست و برفت و بعد از لحظه ای بازآمد و کاغذی به آن سرور داد. رسول اللّه، عبد اللّه اسدی «1»

را که معتمد بود طلبید و آن مکتوب را به وی سپرد و فرمود که در میان مردم خود برو و آنچه نوشته ام به تقدیم رسان و کسی را بر مضمون نامه مطلع مگردان. عبد اللّه چون به میان قوم خود رسید و بر مضمون نامه مطلع گردید، عکاشه را طلبید که مردم خود را جمع کرده به همراهی وی روان گردید. چون به موضع نخله «2» رسیدند بر مردم ظاهر شد که ایشان به ملاقات پیغمبر بیرون رفته اند. چون درنگی بر آمد کاروان رسیدند و مردم آن حضرت را بدیدند، به غایت ترسیدند و گرد یکدیگر گردیدند. عکاشه دید که اگر کاروان اینجا نزول نکند کار تباه گردد و به هیچ وجه بر کاروان ظفر نیابند، مکری کرد و حیله ای برانگیخت و سر خود را بتراشید و چنان نمودند که قصد عمره دارند و متوجه زیارت بیت الله اند. اهل قافله خاطر جمع کردند و دورتر رفته بار فرود آوردند و شتران به صحرا فرستادند و هر کدام به گوشه ای به خواب رفتند. بیت:

غبار غم ز صحن سینه رُفتندشترها را به صحرا برده خفتند مسلمانان چون آن جماعت کفار را به خواب غفلت دیدند به یک بار بر سر قافله ریختند و یکی را از اهل قافله به قتل آوردند و تمامی مال و اسیران را به نزد آن حضرت آوردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آن را بر مردم قسمت کرد. «3»

ذکر قضایائی که در سال دویم از هجرت وقوع یافته و جنگ بدر

«4» راویان اخبار نبوی و ناقلان آثار مصطفوی چنین آورده اند که در اثنای سال دویم از هجرت، اصحاب به سمع اشرف پیغمبر رسانیدند که کاروان قریش از مکه بیرون آمده

______________________________

(1)- در سیرت

رسول الله: عبد الله بن جحش.

(2)- هر سه نسخه: بنی النخله.

(3)- و از مال غنیمت و اسیران چیزی تصرف نکرد (تاریخ پیامبر اسلام، ص 253).

(4)- الف: ذکر بیرون آمدن آن سرور به ادراک کاروان قریش و محاربه نمودن در بدر با مشرکان با شقاوت و طیش.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:136

به شام می روند. آن حضرت با خواص خود متوجه ادراک ایشان شد اما کاروان گذشته بود و به جانب شام رفته بود. آن حضرت به مدینه مراجعت نمود و طلحه و سعید را مقرر داشت که تفحص احوال کاروانیان کنند و از مراجعت ایشان آن سرور را اعلام نمایند. بعد از چندگاه که محل مراجعت کاروان بود هر دو بر شتران سوار شده به جانب بدرآمدند و هیچ نوع خبری نیافتند از آمدن کاروان قریش، ناگاه دیدند که دو جاریه به طلب آب بر سر چاه بدرآمدند و با یکدیگر سخن می گویند و تقاضای دین خود می کنند، یکی دیگری را می گوید که امروز صبر کن که فردا کاروان می رسد و مهم دین از هم می گذرد. بیت:

سعید و طلحه ز ایشان کاین شنیدندبه رجعت عرصه وادی بریدند بازگشته به خدمت جناب پیغمبر آمدند و خبر آمدن کاروان به پیغمبر رسانیدند.

قضا را همان ساعت که ایشان روانه گردیدند ابو سفیان به آنجا رسید و از جاسوسان پیغمبر خبر پرسید. آن دو جاریه گفتند: دو شتر سوار از آن موضع رحلت نمودند.

ابو سفیان به آن موضع آمد و پس افکنده شتران «1» بشکافت. ریزه های استخوان خرما دید. گفت: جاسوسان محمّد است که خرمای یثرب خورده در ساعت خود را به کاروان رسانید و بدر را بر یسار خود گذاشته کاروان

را به راه دیگر به تعجیل تمام به مکه برد. اما چون آن سرور خبر آمدن قافله را گرفت [ابن] ام مکتوم را امارت مدینه ارزانی داشت و خود به نفس مبارک، سیصد و پنج نفر از مهاجر و انصار را برداشت و از مدینه بیرون آمد، و در لشکر اسلام هفتاد شتر و دو اسب و شش زره و هفت شمشیر بود، و مشرکان قافله، کس به مکه فرستادند که محمد قصد قافله شما کرده به ادراک مال خود شتاب کنید و اتفاق نموده به حمایت قافله بیرون آئید.

نقل است که عاتکه خاتون دختر عبد المطلب شب در خواب دید که شتر سواری بر بام کعبه ندا می کند که ای جماعت قریش! به کشتنگاه خود شتاب کنید! چون این

______________________________

(1)- ج: پشکل افکنده شتران.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:137

خواب صباح بر مردم تقریر کرد به سمع نامبارک ابو جهل رسید، برآشفت و گفت: ای عباس! مردان شما دعوی نبوت کردند بس نیست که زنان شما دعوی نبوت کنند؟ سه روز چشم خواهیم داشتن، اگر این سخن، دروغ به درآید بر صحیفه ای نقش کنم که دروغگوی ترین مردان و زنان، بنی هاشم اند. عباس را رنگ زرد شد و به وسیله الصّبر مفتاح الفرج خود را از تعرض در گذرانید و به خانه آمد غمناک و اندوهناک. اما زنان بنی هاشم از این سخنان پریشان شدند و از غایت بی صبری بر عباس جمع گردیدند و آغاز جنگ و بنیاد نزاع کردند که ای عباس! غیرت شما کجا شد که ابو جهل ملعون در مجلس قریش، زنان بنی هاشم را طعن کند و تو در آنجا حاضر باشی و جواب نگویی؟

عباس

از آن صبر و تحمل پشیمان گردید و از غایت غیرت و نهایت حمیت برخاست که با ابو جهل ملاقات کند و انتقام از او بکشد. روز سیم که از خانه بیرون آمد ابو جهل جهالت پیشه را دید که به سرعت تمام آشفته گشته می دوید و لاف و گزاف می زد که محمّد تصور کرده این کاروان مثل کاروان عمرو حضرمی «1» است که تالان کنند، غلط کرده این کاروان مثل آن نیست که تالان کند. «2» از طرفی دیگر دید که ضمضم غفاری بر شتری سوار و بینی شتر چاک کرده و گوش او بریده و جامه در بدن خود پاره کرده فریاد زنان می گفت که: ای قوم! بدانید که محمّد بر سر مال شما رفت و تالان کرد، بشتابید و به ادراک مال خود مسارعت نمائید. قریش چون واقف شدند جمله به سرعت تمام کار کارسازی کردند و بر بیست شتر بار نهادند و بعضی مردم را سلاح داده همراه بردند و ابو لهب را گفتند: تو از سادات قریشی، از این لشکر تخلف مکن. گفت: من کس می فرستم و در خود ثقل مشاهده نموده تخلف می نمایم و آهسته به عباس گفت که از خواب عاتکه خاتون به غایت دل من ترسان و بی نهایت هراسان است، به همه حال خود را محافظت می نمایم و بیرون رفتن به هیچ وجه مصلحت نمی دانم.

القصه اشراف مکه و دشمنان پیغمبر، زنان مغنیه و آلات طرب و خمر برداشتند و

______________________________

(1)- دو سه صفحه قبل همین شخص به صورت «عمرو خزرجی» آمده.

(2)- ب و ج: غلط ... کند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:138

روی به راه آوردند. چون به منزل وادی صفراء رسیدند،

عرض لشکر خود کردند نهصد و پنجاه مرد شمشیر زن و دلاوران دلیر مردافکن و صد اسب تازی و هفتصد شتر عربی با نیزه های آبدار و شمشیرهای صاعقه کردار بودند. خبر به پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- رسید که قریش متوجه بدر شدند و داعیه محاربه و مقاتله به لشکر اسلام دارند. آن سرور خواص خود را جمع کرده مشورت فرمودند. بیت:

صلاح کار باید دید امروزکه تا فردا توان گردید فیروز و مقصود آن سرور امتحان بود که معلوم نماید که انصار در چه مقام اند زیرا که انصار در وقتی که به سید ابرار در مکه بیعت می کردند شرط آن بود که آن حضرت تا در مدینه باشد ایشان در خدمتکاری تقصیر ننمایند و اکنون این موضع مدینه نیست. سعد معاذ و سعد بن عباده به فراست معلوم کردند که مقصود از این مشورت ایشانند، هر دو به یک بار برخاستند و دست بر سینه نهادند و زبان اخلاص گشودند و اظهار صدق و اعتقاد خود نمودند و گفتند: ای سید دین پرور! و ای برگزیده خدای اکبر! ما ترا به نبوت بشناخته ایم و لوای فرمانبرداری تو بر سر میدان متابعت افراخته ایم، اگر ما را به حرب دریا می خوانی می رویم و اگر به دریا به حرب می فرستی فرمانبرداریم. یا رسول الله، بیت:

حدیثت آیه جان پرور ماست به هر جا پا نهی آنجا سر ماست

به تو آورده ایم از صدق ایمان ترا هستیم از جان بنده فرمان پس رسول چون دید که اصحاب تمام از مهاجر و انصار از روی صدق و صفا صافی دم اند و از راه مهر و وفا ثابت قدم، به غایت خوش حال و بی حد فارغ بال گردید

و فرمود:

ای یاران! مژده می دهم شما را به اخذ اموال تجار یا به قتل جماعت کفار.

پس مهاجر و انصار در خدمت سید مختار سوار شدند و به تعجیل تمام برفتند تا به موضع بدر رسیدند و آنجا نزول اجلال فرمودند. آن سرور خود سوار شد و اطراف و جوانب بدر را به نظر درآورد، ناگاه به پیری رسید و به جهت امتحان از او پرسید که از

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:139

محمّد و قریش خبر داری؟ گفت: شنیدم که محمّد فلان روز از مدینه بیرون آمده اگر راست باشد امروز در بدر است و شنیدم که قریش فلان روز از مکه بیرون آمده اند اگر واقع باشد امروز در عقب این پشته اند. چون پیغمبر از مشرکان خبر گرفت، بازگردید و در میان مردم خود درآمد و علی مرتضی را طلبید و فرمود: از جانب دشمن واقف باش.

پس علی به فرموده نبی دورتر تردد می کرد، دو کس را یافت از لشکر دشمن که به جهت آب آمده بودند. ایشان را گرفته پیش حضرت پیغمبر فرستاد. در آن محل آن سرور به نماز مشغول بود، اصحاب از ایشان پرسیدند که در این لشکر چه کسانند؟ گفتند:

ابو جهل و عتبه و شیبه. عمر ایشان را آزار بسیار کرد که راست بگوئید. ایشان از ترس گفتند: ابو سفیان است و فلان و فلان. قبول کردند و دست از ایذاء ایشان بداشتند. چون آن سرور از نماز فارغ شد تبسم کرد و فرمود: ای عمر! این هر دو اوّل راست گفتند، ایذاء کردی و چون دروغ گفت دست از ایذاء ایشان بداشتی! آن سرور از هر دو پرسید که قریش چند کس باشند؟

ایشان گفتند: مردم بسیارند اما عدد ایشان را نمی دانیم. دیگر پرسید که هر روز چند شتر می کشند؟ گفتند: روزی ده روزی نه. آن سرور فرمود که از نهصد زیاده اند و از هزار کم. و آن چنان بود که آن سرور فرموده بود: نهصد و پنجاه کس بودند. آن سرور پرسید که نام قریشیان [را] که همراهند می دانید؟ گفتند: بلی! و یک یک را نام بردند. آن حضرت روی به اصحاب کرده گفت که مردم مکه جگرگوشه های خود را پیش شما انداخته اند.

نقل است که در همان شب ابن صلت «1» که از اعیان کفار لشکر قریش بود از قوم عبد المطلب، در خواب دید که مردی بر اسب سوار و شتری را مهار کرده می کشد و آواز برآورد و گفت که فلان و فلان و جمعی دیگر را نام برد که این گروه کشته خواهند شد. و همچنین در خواب دید که شتری خون آلود را گرد خیمه های ایشان می کشند چنانچه هیچ خیمه ای نماند که اثر خون شتر به آنجا نرسیده باشد. چون صباح این خواب را تقریر نمود، ابو جهل لعین برآشفت و گفت: اینک پیغمبر دیگر در میان ما پیدا شد!

______________________________

(1)- جهیم بن صلت بن مخرمه بن مطلب بن عبد مناف (تاریخ پیامبر اسلام، ص 257).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:140

بیت:

شود معلوم بعد از سعی موفورکه سر از تن که را خواهد شدن دور روایت چنان است که چون ابو سفیان کاروان قریش را به سلامت گذرانید و از رفتن قریش به جانب بدر واقف گردید نامه نوشت به مبالغه هر چه تمامتر به ابو جهل که مال به سلامت گذشت، شما بازگردید و به هیچ وجه جانب

بدر مروید و متعرض جماعت محمّدیان مشوید، مبادا که فتنه و نزاع زیاده گردد و بغض و عداوت، یکی در صد شود.

کفار چون بر مضمون نامه ابو سفیان واقف شدند و خواب ابن صلت نیز منظور ساختند عزم جزم کردند که مراجعت نمایند؛ آن زشت کنیت بد نام- یعنی ابو جهل بن هشام- گفت: ما بازنمی گردیم و می رویم و در بدر سه روز شراب می خوریم و توقف می کنیم و آوازه عظمت و شوکت خود را در عرب می اندازیم و محمّدیان را از جلالت و ابهت خود واقف می گردانیم که من بعد ایشان را آرزوی آن نشود که بر سر راه کاروان ما آیند و طمع در احمال و اثقال ما کنند. جبرئیل- علیه السلام- آمد که یا رسول اللّه! از این موضع کوچ کن و چاه بدر را در پس پشت کن و یک چاه به جهت خوردن آب بگذار و باقی را پر کن. بیت:

همین ارباب دین را آب باشدحسودان را جگر در تاب باشد آن حضرت به فرموده جبرئیل آنچه فرموده بود به تقدیم رسانید و عون ربانی و نصرت آسمانی ملهم گردید. پس پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- اصحاب را دلداری فرمود و محل قتل ابو جهل و عتبه و شیبه و باقی کفار را به احباب نمود. بیت:

گهر زین گونه استاد سخن سفت که شد آن نوع کان فخر بشر گفت مروی است که سعد معاذ در آن روز به جهت آن سرور از چوب خرما و از گیاه صحرا سایبانی ساخت و لوایی و اسبی و شتری لایق برای آن سرور بداشت و گفت: یا رسول اللّه! شما در این

سایه در آئید و به راحت برآسائید تا ما حرب کنیم و بر یکدیگر حمله

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:141

بریم، اگر غالب شدیم خدمت پسندیده به جای آوردیم و اگر مغلوب شدیم و جان و سر فدای راه تو کردیم شما سوار شوید و خود را به اصحاب مدینه رسانید. پیغمبر، سعد را دعای خیر کرد و دلداری داد و در این محل کفار قریش رسیدند و صف قتال آن گروه بداندیش کشیدند. چون سیاهی آن سپاه گمراه در نظر رسول اللّه بسیار نمود روی نیاز به قیّوم کارساز کرد و گفت: اللّهمّ انصر من نصر الدّین. اللّهمّ اخذل من خذل الدّین.

بیت:

محمّد دیدشان گفت ای خداوندبر اهل دین جفای کفر مپسند

به کین اهل دین آهنگ دارندبه معنی با تو رأی جنگ دارند ابو جهل فی الحال یکی را گفت که از دور مشاهده لشکر نماید و از کیفیت و کمیت لشکر پیغمبر خبر آرد. آن شخص آمد و ملاحظه احوال لشکر آن سرور نموده بازگردید و گفت: مردم محمّد سیصد کس اند به اندک بیش یا کم اما به لات و عزی قسم می خورم و ترا از روی راستی واقع می گردانم، بیت:

سپاهی شان بود ابر اجل وارنباشد بر شترشان جز بلا بار محمّدیان را دیدم که بر اسبان و شتران خود بلا بار کرده اند و پناه خود شمشیرها ساخته اند، متاعی که به شما فروشند مرگ خواهد بود و قیمتی که از شما ستانند تارک و ترک خواهد بود، و چنان دیدم که تا یکی از ایشان کشته خواهد گردید از شما کشته به پشته خواهد رسید، مصلحت چنان می بینم و صرفه در آن که با محمد صلح کنید

و از روی منت مردم خود را برداشته به مکه روید، به این دستور، داد مبالغه بداد و گفت، بیت:

تأمل کن در این کردار هیهات که شکل بد برآورده مهمات عتبه و شیبه بدین صلح راضی شدند و هر دو به اتفاق یکدیگر پیش ابو جهل آمدند و گفتند: ای ابو جهل! تعصب و عناد را فراموش کن و آنچه از روی مصلحت به تو گوئیم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:142

گوش کن و گفتند هیچ امکان دارد که امروز کاری کنی و مهمی پیش بری که تا آخر دهر ترا به نیکی یاد کنند و هر کس از عقلا بشنوند از آن کرده شاد شوند و حال آنکه در این کار به هیچ گونه عیب و عار به تو لاحق نشود. ابو جهل گفت: مدعا چیست و این سخنان نصیحت آمیز از برای مصلحت کیست؟ گفتند: آنکه مردم خود را بازگردانی و این حرب و قتال به محمّدیان ننمائی به سبب آن که اگر غالب آمدیم خویشان و کسان خود کشته باشیم و اگر مغلوب شویم رسوای عالم گشته باشیم. ابو جهل بخندید و گفت: ای عتبه! پسر تو پیش محمّد است و این محمّد پسر عم تو است نمی خواهی که پسر تو و پسر عم تو کشته شوند. عتبه در خشم شد و دیگر به سخن گفتن ملتفت نشد.

ابو جهل حاضران را مخاطب ساخته گفت: عتبه عرق خویشی را رعایت می نماید و حال آنکه می خواهم که خون برادران ایشان بازطلبم. در این محل عامر فاسق «1» که برادرش کشته شده بود سر برهنه کرد و فریاد برآورد که: یا اخاه! وا عمراه! پس سوگند یاد کرد که تا محمّد

و اصحاب او را نکشم بازنمی گردم. بیت:

زدی فریاد مانند بهائم به دشت کینه تا شد جنگ قائم در این محل ابو جهل دغل آواز بلند کرد که ای قوم! خاطر جمع دارید که ما محمّد را گرفته ایم و دمار از مردم او برآورده ایم. عتبه را تحمل نماند و گفت: ای ابو جهل! همین زمان معلوم خواهد شد که محمّد را گرفته ای یا به تیغ قهر او هلاک خواهی شد! آن ملعون هیچ نگفت و میمنه لشکر نامیمون خود را به هبه ابن واهب؟ و میسره ناسره لشکر خود را به زمعه «2» سپرد و سه علم بر پای کرد. آن حضرت دید که ابو جهل ترتیب لشکر می کند. آنگاه رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله- میمنه لشکر ظفر اثر را به حکیم بن حزام داد و میسره لشکر را به مصعب سپرد و سه علم بر پای کرد: علم خزرج را به حباب بن المنذر داد و علم اوس را به سعد بن معاذ سپرد و علم خاص خود را به علی

______________________________

(1)- مقصود عامر بن حضرمی برادر عمرو بن حضرمی است که برادر او عمرو در نخله به تیر واقد بن عبد الله تمیمی کشته شد (تاریخ پیامبر اسلام، ص 252 و 263).

(2)- زمعه بن اسود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:143

بن ابی طالب ارزانی داشت، و آن حضرت چوبی در دست گرفته صفوف لشکر راست می کرد و مردم را پیش و پس امر می فرمود. در این محل چوب بر سینه سوّاد «1» نهاد که عنان را بازپس کش! سوّاد گفت: یا رسول اللّه! سینه من برهنه بود و چوب تو آزار کرد، قصاص می طلبم. پیغمبر سینه بی کینه

خود را برهنه کرد و چوب را به دست سوّاد داد و فرمود که قصاص کن. بیت:

سواد آن سینه بی کینه بوسیدز روی شوق بروی چهره مالید و گفت: یا رسول اللّه! جان من فدای تو باد! محل عجب است، با خود گفتم: اگر شهید شوم این مرتبه و شرف نیز یافته باشم. پیغمبر او را دعای خیر کرد و یاران را به جهاد رغبت نمود و به نصرت الهی وعده فرمود و گفت: ابتدا حرب مکنید تا ایشان به حرب مشغول نشوند و آن حضرت به عریش «2» خود درآمد. راوی گوید، بیت:

زهر جانب بساط کینه شد راست به دل ناوک نشست و فتنه برخاست

سلامت برطرف شد از میانه زهر سو آتش کین زد زبانه

علم زد هر طرف شمشیر خونین که یعنی زد زبانه آتش کین

قضا از کینه جوئی فتنه انگیخت حق و باطل به یکدیگر درآمیخت سه نفر از کفار بد سیر یعنی: عتبه و شیبه و ربیعه که از اکابر قریش بودند، بیرون آمدند و چون به میان میدان رسیدند از لشکر اسلام مبارز طلبیدند. مسلمانان نیز از مردم خود عوف بن حارث و معوّذ بن حارث و عبد الله بن رواحه «3» را فرستادند. عتبه فریاد برآورد که ای محمد! کفو ما را بفرست تا حرب کنیم. پیغمبر فرمود که نزدیکان من بروند. پس حمزه و علی و عبیده «4» برخاستند و متوجه حرب شدند. بیت:

______________________________

(1)- سوّاد بن غزیه (تاریخ پیامبر اسلام، ص 261).

(2)- عریش- سایبان.

(3)- هر سه نسخه: معاذ و مسعود و عوف.

(4)- عبیده بن حارث.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:144 سه پردل بر کشیدند از میان تیغ به قصد دشمنان غرنده چون میغ

علی آن شهسوار دشت هیجاز نیزه

خصم سوز و کفر فرسا اوّل علی به دشمن رسید و به یک ضرب، سر دشمن خود را به صحرای عدم دوانید. حمزه نیز خصم خود را فی الحال هلاک ساخت اما عبیده بر دشمن زخم کاری زد و خود نیز زخم کاری خورد. پس حمزه و علی، عبیده را نزد آن سرور آوردند، در این محل خون بسیار از او رفته بود، حال خود را متغیر دید و گفت: یا رسول الله! من شهید نیستم؟ پیغمبر فرمود که شهیدی و از اکابر شهدایی. عبیده گفت: بیت:

بدین مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست بعد از آن لب به کلمه شهادت شیرین کرد و مرغ روحش از صدای غم زدای: یا ایّتها النّفس المطمئنّه ارجعی الی ربّک راضیه مرضیّه؛ «1» از قفس بدن پرواز کرده به جانب جان آفرین طیران فرمود.

مروی است که عبد الرحمن عوف گفت که در آن روز در میان دو جوان خردسال ایستاده بودم. در خاطرم گذشت که امروز بایستی در میان دو مرد کار دیده باشم. ناگاه یکی از آن دو جوان مرا گفت: ای عم! اگر ابو جهل را به من بنمایی از روی منت، طوق عبودیت تو بر گردن جان اندازم. هنوز سخن تمام نکرده بود که جوان دیگر گفت که چه شود که ابو جهل را به من نمایی و منت عظیم بر من نهی. خاطرم از مرافقت ایشان مؤونتی پیدا کرد. ناگاه ابو جهل خون گرفته پیدا شد و همچون شتر مست کف کرده بود و مردم را به جنگ ترغیب می فرمود. او را به این دو جوان نمودم. ایشان همچون شیر و پلنگ به

قصد قتل آن لعین آهنگ کردند. اتفاقا او نیز به جانب ایشان روانه گردید.

مصراع:

صید را چون اجل آید سوی صیاد رود.

یکی رسید و ضربتی زد و ساق او را بینداخت. دیگری رسید و ضربتی زد و دست

______________________________

(1)- الفجر 89/ 28.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:145

او را بینداخت. بعد از آن هر دو دوان پیش پیغمبر آمدند و هر کدام دعوی کشتن ابو جهل کردند. پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- شمشیر هر دو را طلبیده نگاه کرد و فرمود که شما هر دو او را کشته اید و ایشان را دلداری بسیار و مراعات و احسان بی شمار کرد.

نقل است که علی بن ابی طالب گفت: روز بدر با کفار محاربه می کردم و در میان جنگ به جانب پیغمبر می دویدم و از حال آن سرور واقف می شدم. به این دستور سه نوبت پیش پیغمبر رسیدم و او را در سجده یافتم. نوبت سیّم که به جانب دشمن متوجه گردیدم ناگاه بادی عظیم از جانب آسمان دیدم که متعاقب بر زمین می آمد و اسبان ابلق در میان هوا دیدم اما سواران را نمی دیدم، و من به حرب مشغول گردیدم، آواز گیرودار از یمین و یسار برآمد و آتش حرب زبانه کشید. به یک بار نعره مبارزان و شیهه اسبان بسیار گشت. بیت:

سواره جمله بر اسبان ابلق به اصحاب نبی گشتند ملحق در این محل آن سرور از عریش خود بیرون آمد و دست به قبله دعا برآورد و گفت:

اللّهمّ انجز ما وعدتنی! اللّهمّ انجز ما وعدتنی! بعد از آن آواز بلند کرد و فرمود: سیهزم الجمع و یولّون الدّبر. و مشتی سنگریزه برداشت و بر روی دشمنان پاشید و فرمود:

شاهت الوجوه.

پس هیچ مشرک نماند الّا آنکه در چشم و دهان و بینی او سنگریزه نبود. آن سیه بختان بخت برگشته و آن تبه روزگاران سرگشته به خود مشغول شدند و اهل اسلام دست به قتل ایشان دراز کردند و در نیم ساعت کفار قریش و کلانتران ایشان کشته شدند و باقی منهزم گشتند و روی به گریز نهادند، و چون مسلمانان در پی کافری می رفتند پیش از آن که به وی رسند و بر وی شمشیر زنند می دیدند سرش به صحرا افتاده و اگر مسلمانی یکی را می کشت دو سه کشته دیگر می دید و کشنده نمی دید، و آن مدد و معاونت ملائکه بود. و به روایات صحیحه و اسانید صریحه رسیده و به صحت پیوسته که در روز بدر، ملائکه امداد و معاونت پیغمبر نمودند و آیه کریمه:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:146

یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُسَوِّمِینَ «1» از این معنی خبر می دهد. آنگاه پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- عبد اللّه بن مسعود را طلبیده گفت: برو و از کشتن ابو جهل خبری بیاور. عبد اللّه می گوید: در میان کشتگان درآمدم، او را یافتم که رمقی از او مانده بود، بر سینه او نشستم و ریش او را گرفتم و تعرض آغاز کردم. ابو جهل در این محل چشم باز کرده گفت: ای جوان! به چه عجب جای بلند برآمده ای! بگو باری فتح که راست؟ گفتم: ای از فرعون بدتر! او در محل غرق شدن به دریا اقرار کرد به وحدانیت خدا و انصاف داد به رسالت موسی، و تو ای سگ پلید بدین حال رسیدی و ترک ضلالت نمی گیری؟ ابو جهل گفت: می دانم که

مرا مهلت نمی دهی و سر مرا نزد دشمنم می بری اما توقّع دارم که چیزی از گردن من داخل سرم گردانی تا در نظر دشمن من- محمّد- محقر ننماید. عبد اللّه را خشم زیاده شد، تیغ کشید و از روی قهر و غضب نصف سر او را برداشت و نزد آن سرور آورده بگذاشت. پس رسول، خداوند خود را سجده کرد و گفت: الحمد للّه الّذی نصر عبده و اعزّ جنده. در آن روز هفتاد کس از کفار به قتل آمدند و چهارده کس از مسلمانان شهید شدند.

مروی است که در آن روز آن سرور از یاران پرسید که هیچ کس از شما خبر از دشمن خدا و رسول، یعنی: نوفل بن خویلد دارد؟ گفتند: آری یا رسول اللّه! ما گرم حرب بودیم و گرد ما انبوه بسیار بود، دیدیم که شمشیر کشیده نعره می زد و می گردید و علی آنجا بود تنها و جمعی با وی حرب می کردند. نوفل آن را از توفیقات دانسته بر سر علی رفت تا بر او ضربتی زند، امیر او را مجال نداد و تیغ صاعقه کردار بر فرق سرش نهاد.

بیت:

بزد بر تارکش زان سان بلا رک که آگه گشت ناف از حال تارک

گذشت از ناف هم الماسش آزادفتاد از پا و تا دوزخ نه استاد عمر بن خطاب می گوید که چون پیغمبر این خبر بشنید علی را نوازش بسیار کرد و

______________________________

(1)- آل عمران 3/ 125.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:147

فرمود چیزی که لایق تو باشد ندارم که نثار تو سازم اما مژده ای به تو دارم که بهتر است از دنیا و ما فیها. بدان که در شب معراج بعد از مراجعت از درگاه الهی

به همراهی جبرئیل- علیه السلام- به تماشای بهشت رفتم، بر در بهشت دیدم نوشته بودند که: لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه و أیّدته بعلیّ بن أبی طالب. بعد از آن پیغمبر پرسید که عباس کجاست؟ گفتند: یا رسول اللّه در میان اسیران است. نقل است که آن روز پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- ابی بکر و عمر را طلبید و در باب اسیران مصلحت دید. عمر گفت: یا رسول اللّه! اسیران را بکشید تا هیبت تو بر مردمان ظاهر شود اما ابی بکر گفت:

یا رسول اللّه! گرفتاران را ببخشید تا بر عالمیان رحمت تو فاش گردد و از اسیران چیزی بگیرید و آزاد سازید. بعد از آن، آن حضرت فرمود که عباس را میازارید که او را قریش به اکراه آوردند و چون آن حضرت به مدینه رسید به جهت خاطر عباس، اسیران را رعایت کرد و گفت: هر کس فراخور خود چیزی به مسلمانان دهند و مسلمانان از ایشان رعایت کرد و گفت: هر کس فراخور خود چیزی به مسلمانان دهند و مسلمانان از ایشان آنچه داشته باشند، بستانند و رها کنند و هر کدام که چیزی نداشته باشند آزاد کنند مشروط آن که من بعد به جنگ مسلمانان نروند و آزار مسلمانان نکنند.

نقل است که آن روز بیست و چهار کس از صنادید قریش را در چاهی افکندند.

پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- چون آنجا رسید به نام، یک یک را ندا کرد و فرمود که ما وعده پروردگار خود را و اعلاء کلمه الله و نصرت اهل اسلام را موافق یافتیم شما نیز وعده پروردگار خود را در باب

خذلان و نگونساری خود درست یافتید. عمر گفت: یا رسول اللّه! سخن گفتی به اجسادی که ارواح با ایشان نیست. آن حضرت فرمود: دع یا عمر! به حق آن خدایی که جان محمّد در قبضه قدرت او است که شما از ایشان شنواتر نیستید. دیگر باره عمر بر اسیران خشم گرفت و گفت: یا رسول اللّه! ما اسیران را می کشیم و مالهای ایشان را می سوزیم. رسول فرمود که این اسیران به شرف اسلام مشرف می شوند و مال بر اهل اسلام غنیمت است. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آنچه از زر و نقره و اسب و شتر و اسلحه و اقمشه که به دست مسلمانان افتاده بود بر همه تقسیم کرد و به مدینه مراجعت فرمود به حکم کریم معبود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:148

گفتار در ذکر بنی قینقاع و رفتن پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بر سر یهودیان و غالب آمدن بر مشرکان و طایفه بی ادبان

بلبلان پاکیزه گفتار و طوطیان شکّرشکن شیرین گفتار چنین روایت کرده اند که حضرت رسالت پناه- صلّی اللّه علیه و آله و سلم- بنا بر مصلحت مسلمانان، بیت:

به قوم قینقاع دور از انصاف به جوی عهد کرد آبی چنین صاف

که ننمایند امداد اعادی نه گاه محنت و نه وقت شادی

نبی نیز از تعرض رو بتابدپریشانی به ایشان ره نیابد و رسول- صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- به آن عهد راضی گردید و دست از تعرض ایشان به یکبارگی کوتاه گردانید. و اعتقاد کفار آن بود که قریش بر مسلمانان غالب گردند و دمار از روزگار ایشان بر آورند و چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- در بدر نصرت یافت و قریش سیّما ابو جهل و عتبه و شیبه به قتل آمدند، حسد در دلهای یهودان کار کرد و به واسطه بغض

و عداوت که در طینت ایشان مذکور بود نقض عهد کردند و اظهار عداوت و تخلف نمودند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- چون به مدینه رسید از احوال و جوانب احوال مردم می پرسید. به سمع آن سرور رسانیدند که یهودان در مقام عداوت شدند و اظهار مخالفت نمودند. آن سرور کس فرستاد و تنی چند از ایشان را به حضور خود طلبیده فرمود: ای معشر یهود! به من اسلام آورید و بیش از این مخالفت روا مدارید، شما اهل کتابید و در کتاب خود دیده و دانسته اید که من رسول خدایم و برگزیده حضرت کبریایم، فرمان من برید و متابعت من نمائید تا به شما نرسد آنچه به قریش رسید. بیت:

قریش از فعل بد خواری کشیدندبه روز کار دیدند آنچه دیدند قوم یهود گفتند: ای محمّد! به این ظفر اعتماد مکن و به این قضیه اتفاقیه مغرور مشو که ایشان را به ما نسبتی نیست. ایشان مردم تجّارند و معامله و ما اصحاب محاربه و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:149

ارباب مقاتله. این بگفتند و از مجلس خیر الانامی بیرون آمدند و بعد از آن به انواع اظهار عداوت کردند و روی مخالفت به وجوه مختلفه آوردند از آن جمله کشف عور [ت] می کردند در میان مردم بازار و آن زن از زوجات انصار بود و یهودان خنده بسیار و بشاشت بی شمار نمودند. آنجا مسلمانی حاضر بود، غیرتش بر آن داشت که آن یهود را منع کند. میان ایشان مقاوله بلند شد و به مقاتله انجامید. یهودی خنجری بر مسلمان زد و مسلمان نیز تیغی بر یهود زد و هر دو کشته شدند باقی یهودان گریختند و

در حصن خویش متحصن شدند. جبرئیل- علیه السلام- این آیت آورد، قوله تعالی: وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَهً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ. «1» پس آن حضرت اصحاب را طلبید و فرمود که کار کارسازی کنید و آن سرور به جهت خود به نفس نفیس قیام نمود و بعد از چند روز متوجه قلعه ایشان شد. روایت چنان است که لوای قریش را به زید بن حارثه داد و رایت خود را به علی- علیه السلام- ارزانی داشت و ابو لبابه را در مدینه به امیری گذاشت و چون از مدینه بیرون رفت، میمنه لشکر خود را به عمر خطاب سپرد و میسره لشکر را به عثمان عفّان بداد و به این ترتیب می رفت تا به قلعه ایشان رسید. آن جماعت را قوّت مقاتله و مجال محاربه به آن سرور نماند، به ضرورت الفرار ممّا لا یطاق را وسیله ساخته روی به گریز نهادند و به قلعه درآمده متحصن گردیدند. آن حضرت پانزده روز ایشان را محاصره کرد و هیچ کس را مجال آن نبود که سر از قلعه بیرون آرد، کار بر ایشان دشوار گردید و مهم ایشان به اضطرار انجامید. یکی را پیش پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- فرستادند و طلب عفو کردند که ما صلح می کنیم و در آنچه آن حضرت فرماید قبول نموده تمرد نمی نمائیم. آن حضرت فرمود: قول شما را معتبر نمی دانم و از اینجا بازنمی گردم تا این قلعه را به حیطه تصرف خود در نیاورم. چون گفتار سیّد ابرار به گروه کفار رسید ایشان به غایت بترسیدند و خدای تعالی خوفی عظیم و رعبی تمام در دلهای ایشان افکند.

دیگر باره کس نزد پیغمبر فرستادند که ما را راه دهید تا از این قلعه بیرون رویم و این عرصه وسیع را به شما بازگذاریم. آن حضرت فرمود: تا دستهای شما

______________________________

(1)- الانفال 8/ 58.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:150

را بند نکنم و به صد خواری و رسوایی پیش خود بازندارم چاره نیست. آخر الامر دست به بند دادند و مسلمانان به قلعه درآمده آن جماعت را دست بسته و رسن در گردن کرده از قلعه بیرون آوردند و اموال ایشان را تالان و تاراج کردند. و در آن قلعه اسلحه بسیار بود، آن جمله را نزد پیغمبر آوردند، پیغمبر سه کمان و دو زره و سه شمشیر و سه نیزه به جهت خاصه خود برداشت و باقی هر چه بود از اقمشه و اسلحه به یاران قسمت کرد. بعد از آن اصحاب گفتند: یا رسول اللّه! حکم اسیران چیست؟

رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: ایشان را بر دار کشند تا عبرت یهودان و گروه کافران شود. عبد اللّه بن ابیّ که پیشوای منافقان بود این سخن بشنید. بیت:

چو قتل جمع مشرک شد مقررمنافق گشت از این معنی مکدر فی الحال دست و پای علی- علیه السلام- را ببوسید و ایشان را وسیله ساخته نزد پیغمبر آمدند و درخواست خون ایشان کردند. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بنابر بعضی مصلحت مسلمانان قبول نمود. بیت:

گذشت از خون آن جمع سیه روزبه شکر آنکه گشتش بخت فیروز اما فرمود که ایشان را به جانب شام اخراج کردند. بیت:

چو کفار این حکایت را شنیدندبه روی خاک چون ماهی طپیدند

که از کشتن بسی مشکلتر است این نه اخراج است مرگ دیگر است

این و آن جماعت یهودان به شام رسیدند و اندک زمانی برآمد همه آنجا هلاک گردیدند.

و چون آن سرور به فتح و فیروزی به مدینه نزول اجلال فرمود عید قربان رسید.

رسول- صلّی اللّه علیه و آله و سلم- بلال را فرمود تا منادی کرد و مردم به صحرا بیرون رفتند، نماز عید قربان کرده آن حضرت خطبه غرّا بخواند و در آن خطبه امر فرمود که مردم قربانی کنند. فی الحال مسلمانان گوسفند و شتر به هم رسانیدند و به موجب فرموده آن سرور به مهم قربانی مشغول گردیدند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:151

گفتار در ذکر رفتن ابو سفیان به قصد قتل پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به مدینه و روی به گریز آوردن از بیم مبارزان پیغمبر به صد اندوه و هزار کینه

سبب این غزوه را گویند این بودکه چون از بدر ابو سفیان مردود

گریزان رفت سوی ملک بطحابه دل محنت به جانش کرد غم جا نذر کرده بود و به لات و عزی سوگند خورده بود و هبل را به این موجب گواه گرفته که تا انتقام از محمد نکشم و خون قریش از او بازنطلبم، روغن بر سر خود ننهم و بر بدن خود نمالم و به راحت خواب نکنم و با زوجات خود صحبت ندارم. بیت:

مگر وقتی که از احمد کشم کین دهم دل را تاب کینه تسکین چهار صد مرد جنگی همه مردان معارک قتال و همه هژبران بیشه جنگ «1» و جدال برداشت و بعد از نیم شب از مکه بیرون آمد به نوعی که هیچ کس از این معنی خبر نداشت و بر سر مدینه راند و به اندک روزی خود را به سه فرسنگی مدینه رسانید و چون از احوال حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- واقف گردید دانست که در مدینه نمی توان رفت و به هیچ طریق دستبردی به

آن سرور نمی توان نمودن، از قهر و غصه دو مرد فقیر را که بر سر زراعت بودند به قتل آوردند و درختی چند خرما در آن نواحی بریدند و چیزی از زراعت سوختند و خانه ای چند که در آن مزرعه بود آتش زدند. بیت:

گمانش این که کردم راست سوگندبه این فعل ذمیمه گشت خورسند چون این خبر به سمع اشرف آن سرور رسید دویست مرد جنگی کار دیده بر سر ابو سفیان فرستاد. آن کافران روزگار سیاه سپاه محمّد را از دور دیدند و همچون ثریا مجتمع بودند مانند بنات النعش متفرق از یکدیگر گردیدند و از غایت ترس و بیم مردم پیغمبر، سویق که به جهت قوت راه آورده بودند ریختند و از آلات حرب از تیر و کمان و نیزه و شمشیر نیز انداختند تا مردم پیغمبر به آن مشغول شوند و ایشان به هزار محنت

______________________________

(1)- «همه مردان ... جنگ» را الف ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:152

جان از آن ورطه بیرون کشیدند. پس مردم پیغمبر سویق و هر چه انداخته بودند همه را برداشتند و بازگشتند و به جانب مدینه مراجعت نمودند. هنوز مردم پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به مدینه نرسیده بودند که خبر به سمع اشرف آن سرور رسانیدند که مردم بنی سلیم و غطفان جمع شده اند و از اطراف مدد می طلبند و قصد مدینه دارند. آن سرور علی- علیه السلام- را فرمود که با دویست کس بر سر آن جماعت برود. علی- علیه السلام- فی الحال از مدینه بیرون آمد و به تعجیل تمام براند و آن گروه مکروه دیده بان گذاشته بودند. چون از آمدن لشکر پیغمبر واقف گردیدند، روی

به گریز نهادند و تمامی گوسفندان و شتران را پیش کرده بردند. پس علی- علیه السلام- واقف شده از عقب ایشان براند. کفار ترسیدند و متفرق گردیدند و لشکر اسلام گوسفندان و شتران را رانده به مدینه بردند.

ذکر سال سیّم از هجرت آن سرور و قضیه غطفان و گرفتار شدن دعثور به دست پیغمبر (ص) و خلاص شدن دعثور به آوردن ایمان

اشاره

اصحاب سیر و ارباب خبر آورده اند که چون سال سیم از هجرت درآمد خبر به آن حضرت رسانیدند که دعثور بن حارث به اتفاق مردم [بنی] ثعلبه و جماعت کوهپایه نشین- لشکری ترتیب داده اند و از اطراف و جوانب مدد طلبیده اند که بر سر مدینه آیند.

رسول صلّی اللّه علیه و آله- عثمان عفان را در مدینه گذاشت و علی- علیه السلام- را مقدمه لشکر بداشت و با چهار صد کس از مدینه بیرون آمده در آن راه یکی را گرفتند و نزد آن سرور آوردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از او پرسید که دعثور در چه خیال است؟ گفت: یا رسول اللّه! ایشان را داعیه مخالفت و خیال محاربه است اما قوت مقاومت این لشکر ندارند و گمان ایشان آن نیست که کسی در این ایام بر سر ایشان لشکر آرد و حالا که خبر لشکر شما گیرند و سیاهی سپاه ترا در نظر آورند البته فرار می نمایند و بر سر کوهها می روند و پنهان می شوند. چون پیغمبر این خبر بشنید در حال سوار شد و حال آنکه باران می بارید و در آن وقت به جانب دشمن روان گردید. آن

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:153

جماعت دیده بان گذاشته بودند و به واسطه افعال ناپسندیده خود اندیشه می نمودند، ناگاه انبوهی لشکر مشاهده کردند و از آمدن آن سرور واقف گردیدند، بر کوهها برآمدند و متفرق و پنهان شدند و رعبی

در دل ایشان از آمدن آن حضرت افتاد و به غایت بترسیدند، و مسلمانان را از باران، جامه ها تر شده بود، هر کس به گوشه ای رفتند و جامه بیرون کرده به آفتاب افکندند. دعثور که پیشوای آن جماعت بود و در شجاعت و دلاوری سر آمد قبایل عرب بود واقف شد که پیغمبر از میان قوم دورتر است و جامه ها را در آفتاب خشک می کند و هیچ کس در حوالی و نواحی او نیست، در این محل فرصت یافته وقت را غنیمت شمرد و شمشیری کشید همچون قطره آب و از گوشه کوه خود را به شکسته گاه رسانید و از آنجا به زیر آمد و مردم پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- هر کس از دور به خود مشغول بودند، به یک بار خود را به آن سرور رسانید و بانگ بر آن سرور زد و گفت: من یمنعک! یعنی کیست که ترا از من خلاص کند؟ آن حضرت فرمود که: خدای من. دعثور تیغ برآورد و خواست که بر آن سرور اندازد، جبرئیل- علیه السلام- از سدره المنتهی خود را رسانید و پر با فرّ خود را بر سینه او زد که بر پشت افتاد و مجال حرکتش نماند و شمشیر از دستش افتاد. آن سرور برخاست و شمشیرش بر گرفت و بر سینه او نشست و فرمود: من یمنعک؟! دعثور گفت: اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه. آن حضرت را از سرعت جوابش تبسم آمد و به سرعت از سینه او برخاست. دعثور هر دو قدم پیغمبر را بوسه داد و گفت: یا رسول اللّه! عهد کردم

که هرگز مخالفت نکنم و نیز با مخالفان تو موافقت و مرافقت ننمایم و از ایمان که به حضرت تو آورده ام برنگردم و در مقام محاربه و مقاتله به حضرت تو نشوم. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- شمشیر به وی ارزانی داشت. دعثور رخصت یافته چون به مردم خود ملحق شد و از ایمان آوردن خود قوم را مطلع گردانید، مردمش ملامت کردند و به عجز و بددلی نسبت دادند. بیت:

زبان بگشاد کای اصحاب الحق محمّد مرسل است از جانب حق

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:154 کشیده تیغ چون رفتم به سویش فکندم چشم بر روی نکویش

یکی زد آن چنان بر سینه ام دست کز آن چون خاک گشتم بر زمین پست بعد از آن دعثور در اسلام ثابت قدم ماند و خلق را به خدا دعوت کرد و پیوسته شرایط متابعت و لوازم فرمانبرداری نسبت با پیغمبر مرعی داشت.

ذکر فرستادن آن سرور لشکر به بلاد عراق و به غارت کردن کاروان قریش و اسیر کردن ایشان

و هم در این سال به سمع اشرف آن سرور رسانیدند که قریش در مکه سخنان بی ادبانه و حکایتهای کودکانه نسبت به مسلمانان می گویند و می شنوند و مردم خود را به تجارت ارزاق عراق به شام می فرستند و ترک طریق مشهور گرفته اند و می گویند که ما راهی چنین پیش گرفته ایم که به هیچ نوع محمّد و محمّدیان را بر تجّار ما دست نیست.

از این خبر خاطر انور آن سرور برآشفت و فرمود که تفحص نمائید که کاروان خاصه قریش از راه عراق به جانب شام کی می روند تا راستی سخنان پریشان ایشان را بازنمایم و دلیری مسلمانان را بر عالمیان ظاهر گردانم. در این بودند که خبر رسید که کاروان عظیمی که خاصه قریش است متوجه عراق شده به

جانب شام می رود. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- زید بن حارثه را طلبیده صد سوار به وی داد و فرمود به بلاد عراق در آئید و اصلا به مردم آن ولایت به هیچ نوع تعرض مرسانید و خود را به کاروان قریش رسانید.

القصه زید با مردم خود به جانب عراق متوجه گردید و قطع منازل و طی مراحل نمود تا به عراق رسید و متفحص احوال کاروان گردید. چون خبر رسیدن کاروان معلوم زید شد خود را به کاروان قریش رسانید. تجّار قریش از مردم پیغمبر واقف شدند روی به گریز نهادند، سواران ایشان بیرون رفتند اما مردم پیاده را با جمیع بار شتران و اموال ایشان گرفته به اندک روزی به مدینه آمدند. آن حضرت فرمود تا خمس آن را به جهت

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:155

خاصه برداشتند و باقی را بر اصحاب و یاران قسمت کردند.

گفتار در ذکر محمد بن مسلمه که کعب بن اشرف را به جهت خشنودی پیغمبر به قتل آورد

دلا مانند ماهی بی زبان باش ز تیغ نکته گیران در امان باش

به گفت ناصواب اهمال اولی زبان هرزه گویان لال اولی

به بدگوئی مکن بیرون زبان راکه در روزی برون آرند آن را

به هجو کس مکن بیرون سر از جیب که بستن عیب بر مردم بود عیب

چو افرازی به عیب دیگران سربه جیب عیب خود هم سر فرو بر

بود تیغ زبان را زخم کاری نگه دارش وگرنه سر نداری

ز سر بگذر چو بد گویی بود حرف نبندد مرد بی سر از سخن طرف

پی کلک سخن سنج شناساچنین سنجید گفتار دل آسا آورده اند که در نزدیکی مدینه قلعه ای بود و در آنجا شخصی که او را به نام کعب بن اشرف می گفتند، مالک آن قلعه بود و او دشمن خدا و رسول بود و پیوسته لات و هبل را

ستودی و همواره به واسطه ظهور محمّدی متألم و ملول بودی و مسلمانان را به زشتی نام می برد و پیوسته زنا می کرد و خمر می خورد و هجو مردم می کرد و جور و جفا به خلق می رسانید به دست و زبان و ظلم و تعدی کردی علی الدوام بر اهل ایمان.

بیت:

لعینی هرزه گویی ناقبولی پلیدی تیره روزی بو الفضولی آن بدبخت چون خبر قتل ابو جهل و شیبه و عتبه و باقی کفار قریش بشنید بغایت متألم شد و زبان طعن و لعن به حضرت رسول دراز کرد و مذمّت و هجو آن حضرت آغاز کرد. بیت:

گشادی نحس ملعون خارج از حدزبان در گفتن هجو محمد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:156 از این نقلم زبان سوزد خدایاکه گوید بدکس خیر البرایا

ولی بحر مقدس کی شنیدی که گیرد از زبان سگ پلیدی

سگان افغان کنند و ماه تابدفروغ ماه نقصانی نیابد اما هر کس که از آن جانب به مدینه می آمد به اصحاب و مسلمانان حکایت آن بدبخت کافر کیش از کم و بیش بازمی گفت. چون این سخن به سمع اشرف آن سرور رسید آئینه دل پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- از کثرت گفتار آن کافر بد سیر، غبارآلود گردید و روزی در مجمع اصحاب فرمود: کعب بن اشرف نزد من از ابو جهل هزار بار بدتر است و من مدتی است که از او تحمل می کنم، شاید که انصاف پیش آورد و به اسلام رغبت نماید. بیت:

تحمل خوش بود لیکن نه چندان کز آن گردد لب بدخواه خندان

تحمل چون کند از حد فزونی تحمل نیست آن باشد زبونی روزی دیگر رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رو به اصحاب و احباب کرد

و فرمود که هیچ کس در میان شما نیست که همّت بر گمارد و آن بدترین خلق خدا را از کشور حیات دور گرداند؟ محمّد مسلمه برخاست و گفت: ای پادشاه کشور رسالت! و ای شاهنشاه عرصه خلافت! هیچ اندوه و غم را به خود راه مده و داغ تعرض کعب بن اشرف بر سینه بی کینه خود منه، می خواهی که سرش بریده و جگرش از زخم خنجر دیده باشد؟ آن حضرت از گفتار او خوش حال شده تبسم فرمود. محمّد مسلمه از پیش آن حضرت بیرون آمده به مرد مسلمانی بی سبب آغاز جنگ کرد و مشتی چند بر روی آن مسلمان زد، او نیز مشتی چند بر وی زد. القصه خود را پریشان و قهر کنان به مردم نمود و بعضی سخنان بی ادبانه فرمود. مسلمانان را گمان شد که محمّد مسلمه مرتد شد و به آن سرور از گفتار و کردارش باز نمودند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- تبسم نموده فرمود که دل محمّد مسلمه از ایمان پر است. راوی گوید که چون از مدینه بیرون آمد خود را به حصار کعب رسانید و گفت: ای کعب! با مردم محمّد جنگ کرده ام و از روی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:157

کلفت از میان ایشان بیرون آمده ام و من بعد در میان ایشان نمی روم و از اقوال و افعال ایشان بیزار شدم و به یکبارگی دامن از صحبت ایشان در چیدم و در میان مردم خود خواهم رفت که به زراعت مشغول گردم. کعب پرسید: اهل مدینه را با محمّد چون یافتی؟ گفت: حالا به دستور پیشتر نیستند و اکثر مردم به اندک چیز با محمّد در مقام مبالغه و

مضایقه اند و مهاجر به تنگ آمده اند و انصار از اطراف و جوانب دشمن شده اند و دم بدم است که از هم جدا شوند و هر یک به گوشه ای متفرق گردند. کعب گفت:

وقت مرا خوش کردی من نیز تو را خوش حال بازگردانم و قرض آنچه خواهی بدهم به شرط آن که زنان خود را گرو به من دهی تا من ایشان را در این قلعه گرو نگاه دارم. محمّد گفت: مهم زنان را موقوف دار که ایشان مرا در امور معیشت ممد و معاون اند اما اسلحه مرا می دانی و قیمت آن نزد تو ظاهر است بیارم و پیش تو بگذارم. قبول نمود و شبی معین وعده فرمود. پس محمّد مسلمه به موجب وعده پنج نفر برداشت و همت بر قتل آن کافر برگماشت و به در حصار آمد و آواز داد. زن کعب گفت: شب است از این حصار بیرون مرو که از این آواز بوی خون می آید. کعب التفات به سخن زن نکرده از حصار بیرون آمد، چنان که گفته اند، مصراع:

صید را چون اجل آید سوی صیاد رود.

و او در آن چند روز نو داماد بود و بوی خوش به کار برده بود. اتفاقا آن شب ماهتاب بود و اندک دورتر از حصار فضایی بود بغایت زیبا و در آنجا منظری ترتیب کرده بودند به جهت نشستن و تماشای اطراف کردن. کعب و محمّد با یکدیگر خوش برآمده دست یکدیگر را گرفتند، خندان و مطایبه کنان نزدیک به آن صفّه رسیدند که مردم محمّد در آنجا مخفی بودند. محمّد گفت: ای کعب! عجب بوی خوشی از تو می آید و مفرح روح ما می گردد. به این

بهانه دست دراز کرد و گیسوی بافته او را گرفت و محکم به دست پیچید. کعب را گمان چنان بود که مطایبه می کند. به یک بار محمّد گفت: ای یاران! دریابید و دمار از این حرامزاده بر آرید تا خدا از شما راضی و رسول خدا خشنود گردد.

یاران از کمین به در جستند و شمشیر در وی بستند و سرش از تن او برداشته متوجه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:158

مدینه گردیدند. آن حضرت- صلوات اللّه علیه و آله- نماز بامداد گذارده پشت به محراب داده با یاران صحبت می داشت که عیاران رسیدند. بیت:

سرش پیش نبی پرتاب دادندبه پیش افکنده سر بر پا ستادند

به شکر حق نبی در سجده افتاداز این شد آسمان خرم زمین شاد پس پیغمبر بعد از مناجات به قاضی الحاجات، محمّد مسلمه را به انواع التفات سرافراز و ممتاز گردانید و یاران او را نوازش بسیار کرد و وعده به بهشت داده در حق ایشان فرمود: بیّض اللّه وجوهکم. بعد از آن اصحاب رسول از محمّد مسلمه پرسیدند که به چه طریق او را یافتی؟ محمّد مسلمه کیفیت گذشته را به تمامی تقریر نمود.

اصحاب فرح بسیار و شادی بی شمار کردند.

گفتار در ذکر وقایع احد و فرار نمودن یاران پیغمبر و کارزار نمودن حیدر صفدر

راویان اخبار معتبر و ناقلان آثار خیر البشر چنین آورده اند که چون قریش کاروان خود را به سلامت به مکه رسانیدند و صاحبان مال اکثر در بدر به دست مسلمانان کشته شدند، اکابر قریش و بزرگان مکه اتفاق نمودند و صفوان و عکرمه «1» را با خود یار و مدد- کار گردانیدند و پیش ابو سفیان آمدند و گفتند: ما به طوع و رغبت و از طیب نفس و نشاط خاطر جمله متاع تجارت

را می فروشیم و رأس المال را به صاحبان می دهیم و سودش را صرف مصالح لشکر می کنیم و انتقام از محمّد و اصحاب می کشیم. بیت:

ابو سفیان چنان آمد به گفتارکه من اوّل کسم راضی در این کار بدین موجب اتفاق نمودند و به جهت تأکید و توثیق مهم اتفاق نموده نزد لات و هبل آمده سوگند خوردند. بعد از آن ابو سفیان گفت: هر چه من دارم از سود و سرمایه در می بازم و همّت در آن دارم که جان خود را نثار گردانم تا انتقام خون قریش از

______________________________

(1)- عکرمه بن ابی جهل و صفوان بن امیه.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:159

محمّدیان بکشم، باقی مردم تجار که در آن دیار بودند مرافقت نمودند و بر آن موجب رضا دادند و رخت تجارت را بفروختند که پنجاه هزار دینار سرخ رایج آن وقت بود و جمله را نیزه و شمشیر و کمان و تیر و زره و جوشن خریدند و از اطراف و جوانب یار و مددکار جستند. حق سبحانه و تعالی به جهت توبیخ و سرزنش ابو سفیان و جماعت مشرکان این آیه فرستاد: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ «1» و ابو سفیان چهار مرد فصیح زبان را به انواع رشوت یار خود کرده ایشان را به میان قبایل عرب فرستاد که به مکر و حیله و افسون و فسانه و سخنان دروغ، مردم را فریب دهند و همچون شیطان در عروق ایشان درآیند و به حرب پیغمبر در آرند. آن چهار نامرد پرتلبیس و نایب ابلیس، خلق را از برای انتقام خون قریش به محاربه پیغمبر برانگیختند. عباس از مکه کتابتی نوشت و به مدینه فرستاد و

حضرت- صلّی اللّه علیه و آله- را از حال ابو سفیان و باقی مشرکان اعلام نمود. چون کتابت عباس به حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رسید و آن سرور بر مضمون نامه مطلع شد، اتفاقا ابن ابیّ منافق «2» و زوجه سعد و قاص آنجا حاضر بودند بر مضمون کتابت مطلع گردیدند. رسول فرمود: این سخن از مجلس من بیرون نرود و کسی به کسی افشای این خبر نکند اما به شومی این دو منافق، اراجیف در میان مدینه افتاد. مردم مدینه از توجه کفار به قصد سید ابرار واقف شدند و منافقان حکایات می ساختند و به جهت آزار خاطر مسلمانان به نوعی که خود می خواستند سخن می پرداختند. بیت:

به گوش آمد ز بام و در اراجیف مکمل شد ز کذابان تصانیف و اشراف مکه چون صفوان و عکرمه و حارث و اقران ایشان تا پنجاه بزرگ اتفاق کردند و ابو سفیان را به امارت برگزیدند و با سه هزار مرد مکمل مسلح از مکه بیرون آمدند و به ذو الحلیفه رسیدند و آنجا دو سه روز توقف کردند. چون این خبر به سمع

______________________________

(1)- الانفال 8/ 36.

(2)- عبد الله بن ابیّ بن سلول.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:160

اشرف آن سرور رسید دو مرد کار دیده و روزگار گذرانیده را که در شب تار به طریق عیاری در دیده مار درآمدندی به روش جاسوسی به جانب دشمن فرستاد. ایشان رفتند و از لشکر ابو سفیان خبر تحقیق نزد پیغمبر آوردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- پرسید که چه مقدار مردند و یراق ایشان تا چه مرتبه است؟ گفتند: یا رسول الله! تا سه هزار مرد شمردیم و

هفتصد زره مشاهده نمودیم و دویست اسب دارند و سه هزار شتر.

آن حضرت فرمود: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ و اصحاب را از مهاجر و انصار طلبیده آغاز سخن کردند و در مصلحت و مشورت بر روی یکدیگر باز کردند و قرار بر آن دادند که از مدینه بیرون نروند و با دشمن در دیوار بست مدینه محاربه نمایند. در این محل ابا بکر و عمر و سعد عباده و جمعی دیگر پیش پیغمبر آمدند. آن سرور فرمود: مصلحت چنان دیدم که در مدینه باشیم و چون دشمن به اینجا رسد از در و بام با ایشان مقاتله نمائیم.

بیت:

قمر در هاله نیکوتر نمایدبرون شهر بندم خوش نیاید

مهمی جانب صحرا نداریم به شهر خویش مر یک شهریاریم ایشان گفتند: یا رسول الله! ما بیرون مدینه می رویم و با اعدای دین مقاتله می کنیم، اگر ظفر یافتیم عنایت حق شامل حال ما باشد و اگر کشته گردیم شهادت و سرخ رویی آخرت مال ما باشد «1». حمزه گفت: یا رسول اللّه! به حق خدایی که تو را به خلق به حق فرستاده که من امروز روزه دارم و امشب دست به طعام نخواهم کردن مادام که در بیرون مدینه با مشرکان جولان نکنم. آن روز روزه داشت و فردا نیز روزه داشت تا شربت شهادت چشید و به «سید الشهداء» ملقب گردید.

و چون آن سرور از مدینه بیرون رفتن راضی نبود و بعضی از انصار نیز راضی نبودند که آن سرور از مدینه بیرون رود و علی نیز از آن جمله بود، ایشان را طلبید و پرسید که مصلحت شما چیست؟ گفتند: یا رسول الله! فرمانبرداریم و داعیه آن

داریم که این جان

______________________________

(1)- ب و ج: «شهادت که سرخ رویی آخرت است مال ما باشد».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:161

عاریتی را نثار قدم حضرت تو سازیم. پس خواجه کاینات- صلّی اللّه علیه و آله- نماز جمعه گزارد و بر منبر برآمد و مردم را به جهاد نصیحت فرمود و از مسجد به خانه آمد و لباس سفر پوشید و زره در بر کرد و شمشیر حمایل ساخت و سپر بر پس پشت افکند و نیزه در دست گرفت. در این محل مردم از پیش حجره رسول تا پیش منبر صف بر صف ایستاده بودند. سعد معاذ نزد ابا بکر و عمر آمد و گفت: ای قوم! شما این سرور را به اکراه از شهر بیرون می برید و چون فرمان الهی از آسمان بر او می آید عجب است که مهم او را به مصلحت او نمی گذارید. در این سخن بودند و از بیرون رفتن شهر ابی بکر و عمر و باقی دیگر پشیمان گردیدند. ناگاه دیدند که آن سرور مکمل و مسلح از حجره بیرون می آید. پس اصحاب به اتفاق پیش آمدند و گفتند: یا رسول الله! ما مخالفت رأی تو کردیم و اکنون پشیمان گردیدیم، اکنون فرمان، فرمان تو است و حکم، حکم تو.

فرمود: پیشتر شما را گفتم که از شهر بیرون نمی رویم ابا کردید و سخن من نشنیدید، حالا کار از دست رفت و تیر از شست جست. ایشان دیگر باره گفتند: یا رسول الله!

غلط کردیم احسان کار فرمامگیر از مرحمت این جرم بر ما آن حضرت فرمود که سزاوار نیست پیغمبری را که چون سلاح پوشد و از خانه به قصد ملاقات دشمن بیرون

آید، آن را از خود باز کند تا زمانی که به دشمن ملاقات نکند.

پس آن حضرت [ابن] ام مکتوم را در مدینه امیر گردانید و سه لوا مقرر فرمود: یکی را به اسید بن حضیر داد و یکی را به حباب بن منذر داد و لوای خاصه خود را که در دست داشت علی- علیه السلام- را طلبیده به او سپرد. بیت:

لوای خاصه پیغمبر حق نیارد غیر او افراخت الحق و علی را نوازش نمود به این عبارت که: انت اخی فی الدّنیا و الآخره و به جانب دشمن روان شد با صد مرد زره پوشیده و بعضی مردم دلاور از اطراف و جوانب آن سرور می راندند تا به بنی النجار رسیدند و شب آنجا توقف نمودند و صباح از آنجا سوار شدند و در فضای احد نزول فرمودند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:162

نقل است که پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به موضع احد رسید، زره دیگر طلبیده پوشید و مغفر بر سر نهاد و خود بر سر نهاد و خود بر بالای آن گذاشت و اصحاب رسول تنگ و زبر تنگ اسبان محکم کردند و هر کس اسباب حرب ساز کردند و جوق جوق سوار و پیاده روی به صف قتال و جدال آوردند. در این محل ابن ابیّ منافق که به حسب ظاهر طریق اتفاق با مردم پیغمبر مرعی می داشت، نفاق خود را ظاهر ساخت و با سیصد منافق دیگر عنان بگردانیدند و انواع سخنان بی ادبانه بر زبان جاری کردند و روی به مدینه آوردند.

آن حضرت، عبد اللّه عمر را از عقب او فرستاد، هر چند او را نصیحت کرد فایده نداد و بازنگردید. آن

حضرت فرمود: حسبنا اللّه و نعم الوکیل. و بفرمود که صفوف لشکر راست کردند و عکاشه «1» را طلبیده دلداری فرمود و بر میمنه لشکر امیر گردانید و میسره لشکر خود را به ابو سلمه مخزومی «2» ارزانی داشت و سعد وقاص را بر مقدمه لشکر و مقداد بن عمرو را در عقب لشکر «3» بداشت و آن حضرت در قلب جای گرفت و عبد الله جبیر را طلبید و پنجاه مرد تیرافکن و شجاعان شمشیر زن به وی سپرد و فرمود که شما رخنه آن کوه را نگاه دارید که در برابر ما است و از آنجا قدم فراتر منهید و نصیحت مرا گوش کنید و به هیچ طرف قدم از قدم بر مدارید، اگر ما غالب شویم و اگر مغلوب، شما آنجا باشید و دست به هیچ جهت به غارت و تالان دراز مکنید. بیت:

به هر حالی که ما باشیم در کارنگه دارید جای خویش زینهار و ابو سفیان، خالد بن ولید را در میمنه لشکر بداشت و میسره لشکر خود را به عکرمه بن ابی جهل داد و از پس صفوف خود، زنان را بداشت و دفها به دست ایشان بداد تا خواری کشیدن اهل بدر را یاد می کردند و به حرب رسول و مسلمانان لشکر را دلیر و راغب می گردانیدند. بیت:

______________________________

(1)- عکاشه بن محصن اسدی.

(2)- ابو سلمه عبد الله بن عبد الاسد مخزومی عمه زاده رسول خدا و شوهر ام سلمه بود.

(3)- «مقداد ... لشکر» را الف ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:163 میان دو صف صحبت آماده شدبه خوان خصومت صلا داده شد و ابو عامر فاسق «1» با پنجاه کس پیش صف

لشکر اسلام آمدند و تیر بر اهل اسلام انداختند، مسلمانان نیز بر ایشان تیر باران کردند، بعد از آن حمله بر یکدیگر آوردند و آواز گیرودار از هر دو طرف برخاست. در این محل از جانب دست راست دشمن طلحه بن ابی طلحه که صاحب لوا و سرآمد مبارزان یثرب و بطحا بود در میدان آمد و آواز برآورد که ای محمّد! مبارزی به من فرست تا با او نبردی کنم و لحظه ای در نظر شما دستبردی نمایم تا دلیران یثرب و مبارزان بطحا تماشا کنند تا بخت که را می نوازد و نکبت کدام را بر خاک می اندازد و هلاک می سازد، و رجزی گفت مضمون آنکه، بیت:

روز جنگ است و در او زخم بلا پی درپی کو حریفی که قدم بر سر این کوی نهد اکابر انصار که در یمین و یسار حضرت پیغمبر بودند چون: ابو بکر و عمر و سعد و قاص و باقی یاران دیگر هیچ کس متصدی میدان او نشدند و به محاربه و مقاتله او نرفتند. در این محل آن شیر بیشه هیجا و آن هژبر میدان جنگ و جدال یعنی علی بن ابی طالب. بیت:

علی آن صفدر میدان مردی دُرّ عالم فروز کان مردی

هژبر بیشه مردان هیجاحریف غالب مردان به هر جا چون لاف و گزاف او شنید و هیچ احدی را متصدی محاربه او ندید از غیرت برآشفت و علم را به دست یکی داد و پیش پیغمبر آمد و گفت: یا رسول الله! این مرد که به میدان آمده اگر چه مبارز صف شکن است و دلاور مردافکن، اما عون ربّانی با تو است و نصرت آسمانی همراه تو، اجازت ده که به

میدان او روم و رایت لاف وگزافی که

______________________________

(1)- ابو عامر عبد عمرو بن صیفی که در جاهلیت ابو عامر راهب لقب داشت و در اسلام ابو عامر فاسق لقب یافت.

(تاریخ پیامبر اسلام، ص 314).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:164

بر افراخته به تیغ صاعقه آثار از پای درآرم. آن حضرت رو به سوی آسمان کرده گفت:

خدایا! علی را به تو سپردم و به جانب دشمن روان گردانیدم. پس علی روی به دشمن آورد. بیت:

درآمد در مقابل تیغ در دست سر ره بر عدوی کینه جو بست طلحه چون علی- علیه السلام- را بدید به جانب او روان گردید و گفت: ای جوان چه نام داری و چرا روی به ملک عدم می آری؟ فرمود که علی نام دارم و داعیه چنان دارم که تو را به ملک عدم روانه گردانم. پس طلحه از روی مکر و حیله گفت، بیت:

بگفت آری به غیر از تو که یاردکه سویم بهر هیجا روی آرد

به هم آویختند از کینه سازی ز روبه شیر نر کی خورده بازی هر دو به یکدیگر می دوانیدند و آن روز تا شب گرد یکدیگر می گردیدند. آخر- الامر آن حرام زاده تیغ برآورد که بر علی مرتضی زند. علی او را امان نداد و از روی چستی و تیز دستی چنان تیغ آتشبار بر فرق طلحه نابکار زد که سر و گردن او را برید و سینه و ناف او را بدرید. فغان از دو لشکر و خروش از مسلمان و کافر برآمد. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از خوش حالی تکبیر گفت. کفار چون طلحه را کشته و علمش را نگونسار گشته دیدند دو دلیر مردافکن و دو کافر جنگی پیلتن دویدند

و علم را برداشتند. در این محل علی- علیه السلام- به جانب محمّد- صلوات اللّه علیه و آله- روان گردید و دانست که آن دو کس بر او حمله می آرند. علی- علیه السلام- را خشم گرفت و بازگردید، یکی را بر گردن زد که سرش به صحرا افتاد و دیگری را بر فرق زد که تا سینه اش بشکافت.

عثمان بن ابی طلحه دوید و آن علم برداشت، حمزه بر او حمله برد و چنان بر فرقش زد که فی الحال جان به مالک دوزخ سپرد. ابو سعد بن [ابی] طلحه علم برداشت، سعد وقاص امانش نداد که نفس زند، تیری بر سینه اش زد که از پشتش بیرون رفت. کافر دیگر دوید که علم بردارد، مسلمانان به یک بار حمله کردند و اهل کفر و ضلالت را از اطراف و جوانب در شمشیر و تیر گرفتند و صفهای ایشان شکسته شد و لوای ایشان نگونسار

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:165

گردید و زنان قریش دفها انداختند و دامنها برداشته و ساقها برهنه کرده به جانب کوه دویدند و هر کس به اطراف و جوانب صحرا روی به گریز آوردند و گروه گروه متفرق گردیدند. چون مسلمانان دشمن را متفرق گردانیدند به خاطر جمع دست به غارت و تاراج بردند. در این محل مردم عبد اللّه جبیر دیدند که کفار گریختند و از هر طرف مسلمانان به غنیمت گرفتن روی آوردند و از غایت حرص، قول رسول اللّه را فراموش کردند و به وصیت پیغمبر خدا گوش ننهادند و هر چند عبد اللّه از عقب ایشان دوید و فریاد زد و ناله کشید به جایی نرسید. و خالد ولید با گروه

پلید روی به گریز نهاده می رفت، چون به شکافت کوه رسید دید که عبد اللّه با اندک مردمی است، فرصت را غنیمت شمرده بر سر عبد اللّه راندند و ایشان را آنجا بکشتند و از عقب مسلمانان در آمدند. بیت:

قفای لشکر دین گشت خالی جهان در کینه رایت ساخت عالی

به گوش آمد ز سکّان سماوات نفیر الحذر هیهات هیهات صفوف اهل اسلام از هم ریخته و مسلمانان از عقب تالان رفته کفار شمشیر کشیدند و از هر جانب بر سر مسلمانان دویدند. بیت:

برآمد صر صر بیداد گردون ورق برگشت و حالت شد دگرگون

فتاد از برق کین آتش به خرمن برآمد دود بیدادی به روزن

وزید از صوب محنت باد بیداددر قصر ستم را باد بگشاد ابلیس- علیه اللعنه- از روی مکر و تلبیس آواز بر کشید که الآن محمّد قد قتل. چون این آواز به سمع اکابر اصحاب رسید به هم برآمدند و هر یک به جانبی روی به گریز آوردند. پیشتر از همه عثمان گریخت و روی به مدینه نهاد. هر چند رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از عقب می رفت و به آواز بلند می گفت: یا ایّها النّاس انّی رسول اللّه آواز رسول می شنیدند و از ترس استیلای کفار بازنمی گردیدند و جماعت نزدیکان، آن روز مثل ابو بکر و عمر با وجود همه یاری بعد از اطلاع بر شهادت حمزه- علی اختلاف

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:166

الاقوال- از بیم جان مدد کاری ننمودند و ثبات قدم نفرمودند و فرار نمودند. چنانچه شاعر گوید، بیت:

جنیبت اهل دین یکباره راندندبه پیرامون ماه انجم نماندند

رخ مرآت نصرت بی صفا ماندنه یار غار و نی هامون به جا ماند آن حضرت در میان چندین دشمنان

تنها ماند و از هیچ جانب یاری و مددکاری نماند الا علی بن ابی طالب که پروانه صفت در حوالی آن سرور تردد می نمود و از شعله شمشیر اعداء دغا پروا نمی فرمود.

گفتار در محاربه نمودن حیدر کرار با دشمنان سید ابرار و نوازش نمودن ملک جبار که لا فتی الّا علیّ لا سیف الّا ذو الفقار

به جان از یار جانی وانمانی که نبود جان دریغ از یار جانی

زند هر کس که بینی لاف یاری ولی ظاهر شود در جان سپاری

محبت را کسی رایت برافراخت که پیش روی جانان جان سپر ساخت

وفا را روز مردی مرد بایدوفا دارای ز نامردان نیاید علی می فرماید که عادت رسول چنان بود که هرگاه در غضب شدی از پیشانی آن حضرت و از گل رخسار آن سرور عرق بیرون می آمدی مثل مروارید سفید، در محل غضب چنین به جانب من نگاه کرد و فرمود: ای علی! چرا به یاران دیگر ملحق نشدی و به ایشان نپیوستی و نرفتی؟ من گفتم: یا رسول الله! اکفر بعد الایمان انّ لی بک اسوه.

یعنی: بعد از ایمان کافر نیستم به درستی که مرا به حضرت تو اقتدا است و نگاهدارنده تو خدا است و من اینجا به حراست تو به حکم خدا مشغولم.

در این محل پنج نفر از جانب دشمن همه شجاعان مردافکن و مبارزان شمشیر- زن به اتفاق یکدیگر به دفع آن سرور اقدام نمودند و متوجه حضرت پیغمبر گردیدند.

رسول فرمود: یا علی! این گروه مکروه را از من دفع کن. علی- علیه السلام- نعره ای بر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:167

کشید و متوجه آن پنج ستمگر گردید. یکی را بگرفت و سرنگون بر زمین زد که همه اعضایش در هم شکست و دیگری را تیغ بر فرق نهاد که تا به سینه بشکافت، باقی روی به گریز نهادند. ناگاه جمعی دیگر

متوجه آن سرور شدند. جناب پیغمبر فرمود: ای علی! این جماعت را از من دفع کن. علی می فرماید که تیغ کشیدم و به جانب جوق دشمن دویدم. بیت:

هژبر بیشه هیجا شدم بازنهنگ لجه غوغا شدم بازپس آن جماعت را به شمشیر گرفتم و آواز گیرودار ایشان چون از یمین و یسار من برآمد من نیز نعره ای کشیدم و آواز تکبیر به فلک رسانیدم. اصحاب چون آواز علی شنیدند و از حیات حضرت رسالت پناهی واقف گردیدند یک یک و دودو خود را به جناب پیغمبر رسانیدند اما علی مانند نهنگ در دریای جنگ درآمده بود و دشمنان را هلاک می گردانید و دادمردی و شیوه مردانگی به ظهور می رسانید. آخر الامر کافران روی به گریز آوردند. هنوز علی نزد آن سرور نرسیده بود که گروه مکروه دیگر بیشتر از پیشتر متوجه آن سرور شدند. دیگرباره علی را بخواند و فرمود که ای علی! خود را به عون الهی سپردم و نصرت آسمانی با تو است، این جماعت را از من دور کن. پس علی به فرموده نبی به دفع آن گروه شقی متوجه شد. حرامزاده ای بغایت قوی، تیغ حواله فرق علی کرد. امیر پشت شمشیر به دم تیغ او بداد. تیغ آن حرامزاده شکست. خنجر کشید و خواست که به خنجر بزند. آن صفدر روزگار و آن شیر بیشه کردگار، او را امان نداد و شمشیر آبدار صاعقه آثار چنان بر فرق آن غدار زد که تا به سینه بشکافت. مقارن این حال ابو سفیان لعین صد کس را به قصد قتل آن سرور فرستاد. بیت:

علم کرده فریقی تیغ خونریزروان گشتند بر قصد نبی تیز

جفا جو کافر

چندی غضبناک شده همپشت بهر کین چو افلاک آن سرور چون این حال مشاهده نمود، علی- علیه السلام- را آواز داده فرمود: ای برادر! مرا دریاب و در دفع اعادی دین بشتاب. پس علی، آن گوهر دریای مردی، پیش

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:168

ایشان دوید و آن صد کافر را به شمشیر گرفت و از کشته پشته می ساخت. کفار نیز هجوم کرده از اطراف و جوانب ایشان درآمدند و بعضی شمشیر می زدند و بعضی سنگباران می کردند. ناگاه سنگی بر پیشانی جناب پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و مجروح ساخت و خون روان گردید. آن حضرت به دامن پاک می کرد و می فرمود: کیف یفلح قوم فعلوا هذا بنبیّهم چگونه فلاح یابند قومی که با پیغمبر خود چنین معامله می کنند؟ عتبه- علیه اللعنه- سنگی بر لب مبارک آن سرور زد چنانچه یک دندان آن حضرت بشکست و لب آن سرور بغایت آزرده شده در خون نشست. بیت:

با تو آنان که در جنگ زدنددرج یاقوت تو را سنگ زدند

گوهر جام لبت را خستندساغر دولت خود بشکستند

رخنه افتاد در آن حیله گران در صف گوهر صافی گهران

سلک دندانت به خون پنهان شدرشته لؤلؤی تو مرجان شد و عبد اللّه شهاب «1» چوبی بر فرق پیغمبر زد و مجروح ساخت و عتبه ابی وقاص «2» رسید و شمشیری بر آن سرور انداخت. آن حضرت پهلو تهی کرد. اتفاقا آنجا گودی بود، از گرانی دو زره پیغمبر آنجا افتاد. بیت:

فغان بر داشت ملعون ستم کیش که کار فتنه جویی بردم از پیش

محمّد را به زخم تیغ کشتم ز زیر بار غم شد راست پشتم و این آوازه ناخوش به همه جا رسید و لشکر آن سرور که

بر او جمع شده بودند به یکبارگی متفرق شدند از آن جمله سعد بن عثمان گریخته به مدینه آمد و این خبر ناخوش به اهل مدینه رسانید. زنان بر او جمع شدند و فریاد و فغان بر کشیدند که تو آن حضرت را کشته دیدی؟ گفت: بلی! زنان زبان ملامت دراز کردند و گفتند: ای روزگار تباه! أتفرّون من رسول اللّه!

______________________________

(1)- عبد الله بن شهاب زهری.

(2)- عتبه بن ابی وقاص زهری.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:169

نقل است که در آن روز ابو سفیان گفت تا علی را به قتل نیاریم کار محمّد را به اتمام رسانیدن نمی توانیم، دویست کافر را مقرر کرد که حمله بر علی آرند به قصد آن که اقبال و دولت از دودمان نبوت و خاندان ولایت بر اندازند و علی- علیه السلام- آن جماعت کفار را که در حوالی پیغمبر بودند به شمشیر گرفته تنی چند را به قتل رسانید و خود را به علمدار رسانیده او را با علمش به دونیم کرد. باقی کفار چون علمدار را کشته دیدند بترسیدند و روی به گریز آوردند و مقدار دو تیر پرتاب رفتند. در این محل آن دویست کس رسیدند و با جماعت گریخته موافقت نموده بازگردیدند و قریب به سیصد کس شدند و علی- علیه السلام- را در میان گرفتند. جبرئیل آمد که یا رسول الله! ملائکه ملکوت زبان به ثنای علی- علیه السلام- گشودند و سکّان عالم جبروت به این غرفه آسمان برآمده نظاره جنگ علی- علیه السلام- می کنند و از خداوند تعالی نصرت او می طلبند. تو نیز یا رسول الله! ببین که با علی چه معامله می رود و او با دشمنان

تو چگونه کارزار می کند. راوی گوید که کفار به یک بار از اطراف و جوانب علی- علیه السلام- درآمدند و دست به تیغ و تیر و سنگ کردند اما، بیت:

شه شیر صولت هژبر مصاف کز او آب شد زهره کوه قاف گفت: مرا جان به چه کار باشد که در حراست پیغمبر نباشد و سر چرا منت بر گردن نهد که در قدم آن سرور نرود. آتش غضبش زبانه کشید و به پیش حمله ایشان دوید و از کثرت جراحت آن سرور بی طاقت گردیده دستبردی می نمود که اگر رستم دستان بدیدی تا دامن قیامت آن را داستان ساختی، و به نوعی بر دشمن حمله می نمود که اگر سام نریمان آن معرکه را مشاهده می نمودی طوق عبودیت در گردن جان انداختی.

کنانه که یگانه لشکر روزگار بود و زبردست ترین جماعت کفار، ابو سفیان لعین را گفت:

تا کی لاف دلاوری می زنی و تا چند نام بهادری بر خود می نهی امروز در چنین محل که علی عالمی را به تنگ آورده و اکنون کوفته و مانده و زخم کاری خورده، بیرون نمی روی و با وی محاربه نمی نمایی؟ آن حرامزاده از غایت غیرت و استیلای شدت، شمشیر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:170

آبدار بمثابه شعله آتشبار کشیده خود را به حضرت علی- علیه السلام- رسانید و خواست که ضربتی بر او زند. علی- علیه السلام- امانش نداد و نزدیک او دویده او را در برکشید و از روی قوت آن پیلتن را از روی زمین بر کند و بالای سر برآورد و بر زمین زد که همه اعضای او در هم شکست، و به روایتی دیگر او را در هوا انداخت و در محل

فرود آمدن به ضرب شمشیر او را دو نیمه ساخت. بیت:

ترک خنجر دار گردون هر دم از چرخ برین حرب او می دید و می گفت آفرین! صد آفرین! یکی از خویشان نزدیک کنانه را به غیرت آوردند و به حرب علی روانه کردند. آن خطا کار برگشته روزگار تیغی بر علی انداخت، خطا آمد، علی- علیه السلام- تیغی بر فرق او زد که مغفر و عمامه و سر و گردن و دست و نصف بدن او را به صحرا افکند. در این محل هجوم کردند و علی- علیه السلام- را در میان گرفتند و آن حضرت در میان ایشان افتاده حرب می کرد و از چهار طرف حمله می برد و می زد و می کشت و از هجوم کفار هیچ اندیشه به خود راه نداد. خروش و فغان از زمین به آسمان برآمد. ساکنان عالم بالا و فرشتگان ملکوت اعلی به فرموده حق سبحانه و تعالی این ندا در دادند که: لا فتی الّا علی لا سیف الّا ذو الفقار. این حدیث قدسی به صحّت رسیده و هیچ احدی از فرق اسلامیه انکار ننموده اند. بیت:

نبی را جبرئیل مرحمت سنج چنین گفت ای ز اعداء دیده صد رنج

نظر کن بر علی بنگر چه یار است به روز غم چه سانت غمگسار است

برای تو است روز کینه خواهی مجسم شخصی از حفظ الهی

نمی باشد از این بهتر مؤاسات نداده کس چنین داد مؤاخات آن حضرت فرمود: ای جبرئیل! علی مرا بمثابه جان است و آنچه در حق او گفتی آن چنان است هو منّی و انا منه. جبرئیل گفت: یا رسول الله! انا منکما. بیت:

تعالی الله زهی ذات مؤیدکه مداحش خدا بود و محمّد

آثار احمدی، استرآبادی

،ص:171 رخش لامع ز انوار خدائی است بر او بودن مقدم بی حیائی است القصه لشکر کفار از پیش حیدر کرّار فرار نمودند و به اتفاق عتبه و وقاص و عبد الله شهاب پیش ابو سفیان لعین آمدند و گفتند: دیگر ما را قوت محاربه و قدرت مقاتله نماند، حالا مهمی ساخته ایم و اکابر اصحاب محمّد را تمام کشته ایم، مبادا که به جهت زیادتی طمع، خود را به باد دهیم و به دست علی که زخم خورده و خشم آلوده گشته کشته شویم. بیت:

نماند اصلا به جا دلهای کفارز تیغش مهره واچیدند یک بار و حال آن که جمعی بسیار گرد علی درآمدند و انبوهی عظیم پیدا شد اما چون علی- علیه السلام- دید که کفار از معرکه محاربه بیرون رفتند و دست از مقاتله بداشتند به نزد آن سرور آمد و آن جناب رسالت مآب را مدد کرده از مغاک بیرون آورد. در این محل ابی بن خلف «1» رسید و از حال پیغمبر واقف گردیده آواز بلند کرد که ای محمّد! خدا نجات ندهد مرا اگر تو را نجات دهم. علی- علیه السلام- خواست که او را ضربتی زند.

آن سرور فرمود که ای علی! مهم این را به من گذار که میان من و او وعده ای است. چون نزدیک پیغمبر آمد آن حضرت حربه به جانب او افکند، بر گردنش آمد و اندک جراحتی به وی رسید. آن حرامزاده عنان مرکب بگردانید و فریاد بر کشید که محمّد مرا بکشت! مردم بر او خندیدند و گفتند: ای نامرد! اگر این جراحت بر چشم ما باشد بر هم نزنیم.

گفت: ای قوم! این زخم حکم دیگر دارد

و در راه مانند گاو فریاد می کرد تا جان پلید به مالک دوزخ سپرد. و آن سرور دید که اصحاب سیّما عمر خطاب شرمنده اند. ایشان را دلداری داده به اتفاق مسلمانان به جانب کوه میل کرد به شعب احد به واسطه آنکه اگر ابو سفیان داعیه محاربه نماید از یک جانب باشد و چون ابو سفیان نظر کرد و دید که اصحاب آن حضرت پشت به کوه داده اند خواست که بر ایشان دیگر باره حمله کند، لشکر اسلام در نظر ایشان بسیار نمود از آن سبب رعبی در دلهای کفار افتاد آن عزیمت

______________________________

(1)- الف و ج: «ابن ابی خلف».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:172

را بر طرف کرده متوجه مکه شدند. و چون به دامن کوه رسیدند ابو سفیان خود تنها پیش آمده آواز بلند کرد و گفت: أ فی القوم محمّد أ فی القوم فلان و فلان. آن حضرت فرمود هیچ جواب مدهید. ابو سفیان دید که جواب نمی دهند خنده کرده بتان خود را نوازش کرد و گفت: اعل هبل! اعل هبل! مسلمانان در جواب گفتند: اللّه اعلی و اجلّ.

ابو سفیان گفت: محمد و علی و حمزه را کشتیم و ابا بکر و عمر و عثمان را زخمهای کاری زدیم. پس اصحاب رسول را تحمل نماند بی رخصت پیغمبر جوابش دادند که دروغ می گوئی ای دشمن خدا و رسول! اینک محمّد، اینک علی، اینک اکابر اصحاب.

ابو سفیان گفت: ای محمّد! این عوض بدر است، وعده ما و شما همان موضع است در سال آینده. آن حضرت فرمود: قبول نمودیم. پس ابو سفیان لعین عنان بگردانید به جانب مکه و به مردم خود ملحق شد. در این محل فاطمه

زهرا [س] از شنیدن شهادت حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- بی طاقت شده با جمعی از زنان از مدینه بیرون آمد گریه کنان و متوجه احد شد، آن سرور را به آن حال مشاهده نمود، فغان بر کشید و آغاز گریه کرد. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- او را در بغل گرفت و نوازش کرد و تسلّی نمود. بعد از آن علی مرتضی به سپر آب می آورد و فاطمه خون از سر و روی آن سرور بشست و خون همچنان می آمد. سوخته بر آنجا نهادند و آن زخم را مداوا کردند.

گفتار در ذکر شهادت سید الشهداء حمزه بن عبد المطلب به دست وحشی و آمدن جبرئیل از نزد ربّ جلیل به تعزیت وی

ارباب سیر و اصحاب سخن گستر آورده اند که جبیر بن مطعم را غلامی بود وحشی نام، گفت: ای غلام! ترا به چندین خریده ام و مدتی شده که اوقات به تربیت تو گذرانیده ام، اکنون به تو حاجتی دارم، اگر مراد من از تو حاصل شود به لات و عزّی که مراد تو برآورم و ترا از مال خود آزاد گردانم و دختر عتبه را که به «هند جگرخوار» مشهور است به تو دهم، و غلام را به انواع وعده های شیطانی و به اصناف وسوسه های نفسانی فریب داد و گفت: هرگاه که محمّد یا علی یا حمزه را بکشی آزاد باشی و چندان

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:173

مال به تو دهم که ترا در معیشت به کسی احتیاج نباشد. وحشی برای طمع مال و آزادی و وعده های وساوس شیطانی در این روز از اطراف در کمین بود نتوانست که پیرامون محمّد و حوالی علی بگردد اما حمزه به هر طرف که حمله می برد به اطراف و جوانب خود ملتفت نمی گردید. در این محل آن سرور شهدا در

حرب بود و از وحشی واقف نبود. وحشی حربه ای انداخت به تهیگاه حمزه رسید و این زخم به غایت کاری بود، روح مقدس و جان اقدس آن شهسوار میدان شجاعت به بال شهادت به جانب جان آفرین پرواز نمود. بیت:

دنیی بهشت رحمت پروردگار یافت در روضه بهشت به خوبی قرار یافت بعد از آن وحشی شکم حمزه را بدرید و جگرش را بیرون کشید و به هند جگرخوار رسانید. آن فاحشه برخاست و بر سر حمزه آمد و گوش و بینی شاه شهیدان را برید و شادی کنان بازگردید. چون آن سرور، عم بزرگوار خود را در میان یاران ندید بازگردید و چون می دانست که آن شیر بیشه هیجا از پیش دشمن به هیچ جا نمی رود کس فرستاد و تفحص حال عم بزرگوار خود نمود. او را در میان کشتگان افتاده با شکم پاره و گوش و بینی بریده یافتند. قاصد بازگردید و خبر شهادت حمزه به سمع اشرف پیغمبر رسانید.

آن حضرت آمد و عم بزرگوار خود را به آن خواری مشاهده نمود، بسیار بگریست و بی حد اندوهناک گردید و به خدا بنالید و همچون ابر، قطرات عبرات از دیده می بارید و از روی خشم و غضب می فرمود که اگر بر قریش دست یابم و بر ایشان مسلط گردم هفتاد کس را از ایشان بکشم و انتقام عم بزرگوار از ایشان بکشم. جبرئیل از نزد ربّ جلیل به جهت تسلّی خاطر مبارک حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و گفت: یا رسول الله! خدای تعالی ترا سلام می رساند و به مصیبت عمت پرسش می نماید و می فرماید که در راه رضای ما به دفع اعداء

کوشیدن و شربت هلاکت نوشیدن و خلعت شهادت پوشیدن، دولت ابدی و سعادت سرمدی است. قال الشاعر:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:174 چون شهید راه او در هر دو عالم سرخ رو است خوش دمی باشد که ما را کشته زین میدان برند دیگر فرمود که حق سبحانه و تعالی می فرماید که ما ترا رحمت عالمیان و برگزیده آدمیان گردانیدیم اگر ترا داعیه انتقام خون عمت باشد آن مراد میسر و آن مطلوب حاصل است اما زیاده مکن: وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ «1» پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله و سلم- از آن اندیشه بازگردید و طریق صبر و تحمل شعار خود گردانید. در این محل صفیه خواهر حمزه از دور پیدا شد. آن حضرت- صلّی اللّه علیه و آله- زبیر را گفت: برو و او را به لطف و مدارا بازگردان تا برادر خود را به این حال نبیند و این خواری مشاهده نکند که او طاقت و تحمل دیدن برادر خود ندارد. زبیر نزد مادرش آمده گفت: خاطر مبارک این سیّد و سرور و این برگزیده خداوند اکبر چنان می خواهد که بازگردی. مادرش گفت: فرمانبردارم و قدم از اینجا فراتر نمی گذارم اما چه شود ای فرزند که از آن حضرت در خواهی که مرا رخصت دهد تا برادر خود را کشته و شکمش دریده و جگرش را هند جگرخوار خورده و گوش و بینی او را بریده مشاهده کنم و طریق صبر و تحمل پیش گیرم و به ثواب صابران رسم.

رسول- صلّی اللّه علیه و آله- او را رخصت داد، آمده برادر خود را بدان

حال بدید، استرجاع و استغفار کرد و لیکن بی طاقت گردید و تحملش نماند و از گریه خود را نتوانست که نگاه دارد. آب از دیده می ریخت و آتش از سینه می انگیخت. فاطمه زهرا- علیها السلام- نیز موافقت نموده زار زار بگریست و اصحاب نیز گریه بسیار کردند و آه و ناله بی شمار کشیدند. جبرئیل آمد که یا رسول الله! عمت حمزه را در هفت آسمان شیر خدا و شیر رسول خدا و سید الشهداء می خوانند و تمامی ملائکه آسمان بر وی نماز کردند شما نیز بر وی نماز کنید. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بر وی نماز گزارد. بعد از آن یکان یکان شهدا را می آوردند و پیش حمزه می گذاشتند و آن حضرت نماز

______________________________

(1)- النحل 16/ 126.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:175

می گزارد، تا هفتاد نماز بر حمزه گزاردند. پیغمبر بفرمود تا او را همانجا دفن کردند و با اصحاب خود به مدینه مراجعت نمود.

همانجا با لباس غرقه در خون به فرمان نبی شد حمزه مدفون راوی گوید که چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به مدینه آمد مردان و زنان مدینه به استقبال پیغمبر بیرون آمدند و بر سلامتی ذات اشرف آن سرور شکر می کردند با آن که اکثر ایشان مصیبت زده بودند و می گفتند: یا رسول اللّه! مردان و زنان و فرزندان ما فدای خاک قدم تو باد! ما مصیبت تو نمی خواهیم بلکه آزار دل مبارک ترا طاقت نمی آریم. آن سرور، مردان را دلداریها نمود و زنان را به لطف و مرحمت نوازشها فرمود و چون به خانه درآمد از اکثر خانه های مسلمانان آواز گریه و فریاد زنان بر می آمد الّا از خانه حمزه. آن

حضرت را به جهت عمش گریه آمد و فرمود که اینجا کسی نیست که از برای عمم حمزه گریه کند و او در این دیار غریب بوده است و حال غریبان نوعی دیگر است. این بگفت و به حجره درآمد و از کثرت ملال و غصه حمزه به خواب رفت. انصار برخاستند و به خانه های خود رفتند و زنان خود را به خانه فاطمه زهرا- علیها السلام- فرستادند و تا نصف شب آنجا به جهت حمزه گریه کردند. به واسطه کثرت آواز زنان و فریاد و فغان ایشان آن سرور از خواب بیدار شد و پرسید که این ناله و زاری از برای چیست و این گریه و بی قراری برای کیست؟ گفتند: یا رسول اللّه! زنان انصارند که برای عمت گریه می کنند و شرایط تعزیت حمزه به جای می آرند. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- در حق ایشان فرمود: رضی اللّه عنکنّ و عن اولادکنّ و عن اولاد اولادکنّ. بیت:

گریه می کن کز آن ثمر یابی اشک ریزی کنی گهر یابی بعد از آن هر کسی را که در مدینه مصیبتی رسیدی اوّل به جهت حمزه سید الشهداء می گریستند و بعد از آن به جهت متوفای خود گریه می کردند و این قاعده در مدینه باقی ماند الی یومنا هذا. روز دیگر آن سرور از خانه بیرون آمد و مردم بر او جمع شدند.

پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- زبان به ستایش شهدای احد گشوده چندان از فضایل

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:176

ایشان بازنمود که همه کس را آرزوی شهادت بردن در دل پیدا شد. جبرئیل- علیه السلام- آمد که یا رسول اللّه! خدا ترا سلام می رساند و می فرماید ما

که خداوندیم شهدا را پیش خود بردیم و از خورش و پوشش که مثل آن چشم هیچ بیننده ندیده باشد و گوش هیچ شنونده نشنیده باشد به ایشان ارزانی داشتیم بعد از آن از کلام باری تعالی این آیه فرو خواند: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ «1» و عادت آن سرور چنان بود که هر سال یک نوبت خاصه به جهت شهدا به احد رفتی و گفتی: سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ.

ای عزیز من! به صحت پیوسته که شهدای احد را بر باقی شهیدان مرتبه ای بلندتر و ثوابی بیشتر است و روایت چنان است که در جنگ احد حضرت علی- علیه السلام- هفتاد زخم خورده بود جمله از پیش روی، بعضی بر سر و بعضی بر بازو و بعضی بر شکم، از آن جمله تیری بر پای مبارک وی رسیده بود و آن جناب در گرمی حرب بود، به واسطه تردد حرب، تیر بشکست و پیکان بر استخوان محکم نشست، بعد از مراجعت به مدینه الم بر الم افزود و بیرون آوردن آن را آن جناب به هیچ گونه تحمل نمی فرمود «2» و روایت چنان است که آن حضرت چون به نماز مشغول شد حسن و حسین، جراح را فرمودند که گوشت پا را شکافت و پیکان را از آنجا بیرون آورد و حال آن که جناب ولایت مآب را از آن خبر نبود که در دریای عبادت حق تعالی مستغرق بود چنانچه محقق نامی مولانا عبد الرحمن جامی این معنی را به نظم آورده است، مثنوی:

شیر خدا شاه

ولایت علی صیقلی شرک خفی و جلی

روز احد چون صف هیجا گرفت تیر مخالف به تنش جا گرفت

______________________________

(1)- آل عمران 3/ 169.

(2)- نسخه ج از اینجا تا ذکر رفتن آن سرور به جانب مکه و زیارت کردن کعبه معظمه یعنی حدود یک ششم کتاب را ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:177 غنچه پیکان به گل او نهفت صد گل محنت «1» ز گل او شکفت

روی عبادت سوی محراب کردپشت به درد سر اصحاب کرد

خنجر الماس جو بفراختندچاک به تن چون گلش انداختند

غرقه به خون غنچه زنگارگون آمد از آن گلبن احسان برون

گل گل خونش به مصلی چکیدگشت چو فارغ ز نماز آن بدید

کاین همه گل چیست ته پای من ساخته گلزار مصلای من

صورت حالش چو نمودند بازگفت که سوگند به دانای راز

کز الم تیغ ندارم خبرگرچه ز من نیست خبردارتر «2»

ذکر متوجه شدن ابو سفیان به جانب مدینه به حرب پیغمبر و رفتن آن سرور به جانب حمراء اسد به دفع کافران بد سیر و فرار نمودن کفار از بیم حضرت پیغمبر (ص)

اصحاب سیر و ارباب خبر آورده اند که چون ابو سفیان به مکه رسید واقف گردید که اهل اسلام بسیار مجروحند و از ارباب جنگ و جدال همین علی مانده و او نیز زخم کاری خورده، اشراف عرب را جمع کرد و گفت: ما مبلغی صرف لشکر کردیم و مردم محمّد را بعضی کشته و بعضی را اعضاء شکسته ساختیم، بیت:

سران لشکرش را سر بریدیم خلل در ملک او بی حد پدیدیم

چو افکندی عدو مگذار خیزدو گر خیزد به کینت خون بریزد حالا مصلحت چنان می بینم که بر سر محمّد رویم، و ایشان از ما غافلند، بر سر ایشان ریزیم و به یک ساعت دمار از ایشان بر آریم. صفوان امیه گفت: این خیال باطل است و این اندیشه به غایت بی حاصل، به سبب آن که اهل مدینه به ما کینه دارند و

هر

______________________________

(1)- هفت اورنگ: «راحت».

(2)- هفت اورنگ، اورنگ سوم، تحفه الاحرار، ص 403.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:178

کس جان داشته باشد به قصد ما تیغ بر دارد و به نوعی دستبرد به ما نمایند که تا دامن قیامت از آن بازگویند. ابو سفیان سخن نشنید و لشکر از مکه بیرون کشید. بیت:

در آن فکر خطا بودند ایشان که آمد رهنوردی از بیابان و آن سرور را از اندیشه مخالفان خبر دار گردانید. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- همان زمان بلال را فرمود که در مدینه منادی کند که هر کس در احد حاضر بوده به حرب دشمن بیرون آید به غیر از مجروحان. اصحاب چون این ندا شنیدند سمعنا گفتند و انقیاد نمودند و طوق اطعنا در گردن جان افکندند و به علاج جراحتها التفات ننموده اجابت آن سرور را سرمایه سعادت خود دانسته دست از علاج بداشتند و تیغ و نیزه برداشته متوجّه خدمت پیغمبر گشتند. جبرئیل- علیه السلام- آمد که یا رسول اللّه! حق سبحانه و تعالی می فرماید که مردم تو با وجود آنکه مجروحند خدمت ترا بر علاج جراحت خود مقدم داشته اند ما نیز ایشان را به آیه کریمه: الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ «1»؛ نواختیم. پس آن حضرت [ابن] ام مکتوم را امیر مدینه گردانید و علم خاصه خود را به علی- علیه السلام- داد و از مدینه بیرون آمد و به هیچ منزل نفرمود تا به حمراء اسد «2» رسید و آنجا توقف فرمود. بیت:

به مجروحان خون آلود یکدل به حمراء اسد گردید نازل آن حضرت در آن منزل تفحص احوال دشمن نمود. در این محل معبد بن ابی معبد

که به شرف اسلام مشرف نشده بود اما طریق محبت به پیغمبر و دوستی و محبت به حیدر صفدر و شیوه اتحاد و یگانگی به ابا بکر و عمر و باقی مسلمانان دیگر مرعی می داشت و در شرایط جان سپاری و لوازم خدمتکاری و صرفه و غبطه آن حضرت دقیقه ای فرو نمی گذاشت در آن منزل به آن سرور رسید و شرایط خدمت و لوازم تعزیت حمزه به جای رسانید و گفت: یا محمّد! جراحتی را که بر تن مبارک تو آمد و

______________________________

(1)- آل عمران 3/ 172.

(2)- حمراء الاسد در هشت میلی مدینه معجم البلدان.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:179

شکستی که بر بعضی اصحاب و احباب تو واقع شد امید می داشتم که نصیب اعدای تو باشد و بعد از این المی به حضرت تو راه نیابد و عذر خواهی بسیار نمود و از آن حضرت اجازت طلبیده روی به راه نهاد و به سرعت تمام براند تا به مکه رود. چون ابو سفیان معبد را بدید احوال پیغمبر پرسید. معبد گفت: محمّد را با یاران او و لشکر بی کران همه دلیران مردافکن و همه شجاعان شمشیر زن در حمراء اسد گذاشتم یحتمل که شما را در این منزل دریابند و چنان دیدم که در لحظه ای دمار از لشکر تو بر آرند. این بگفت و از عقب نگاه کرد. ابو سفیان پرسید که نگاه چه بود که کردی؟ گفت، بیت:

به آن سرعت که او ره می نورددعجب گر گردشان پیدا نگردد ابو سفیان گفت: این سخن دروغ است به سبب آنکه محمّد زخمی کاری دارد و علی که صاحب لوا است او نیز زخم خورده قدم از قدم بر نمی دارد.

ایشان را قوت بیرون آمدن از مدینه نیست چگونه قوت و قدرت مقابله باشد. معبد به لات و عزی سوگند خورد که آنچه گفتم راست است. اگر ترا امشب تا صباح مهلت دهند من مرد نباشم و چون ملاقات شود و از شما کسی زنده به در رود مرد نباشم. ترسی در دل ابو سفیان و رعبی در دلهای کافران افتاد. صفوان به ابو سفیان گفت: حالا دولت از آن ما است و فتح و نصرت به جانب ما، نباید که قضیه بر عکس گردد، پس به مصلحت یکدیگر کوچ کردند و به هزار خوف و ترس روی به مکه آوردند. معبد قاصدی گرفت و شرح احوال را به تمامی به خیر الانامی فرستاد. آن حضرت نیز مراجعت به مدینه نمود.

حکایت زن طلحه و عبد الله و سفیان کبیر و شهادت عاصم و جمعی از مسلمانان

روایت چنان است که چون کفار به مکه رسیدند هر کس استیلای خود را بر مسلمانان به مدعای خود قصه پرداز گشتند و همدیگر را از برای فرح و نشاط تهنیت

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:180

می گفتند. زن طلحه به واسطه آن که شوهر و پسرش «1» کشته شده بودند، فریاد می کرد و فغان می کشید و آه و ناله و فغان به آسمان می رسانید و از بی طاقتی موی سر خود را برید و به نزدیک قوم خود دوید و گفت: این موی را رسن سازید و در گردنم افکنده بر دار کشید و مرا به این خواری بکشید و از این غصه و محنت و الم خلاص سازید. کفار گوش بر گفتارش نکردند و او را به غایت منع کردند. گفت: چون مرا نمی کشید باری کشنده پسرم و شوهرم را بکشید و انتقام خون ایشان بستانید تا صد

شتر همه فربه و جوان و همه سرخ موی و بلند کوهان تسلیم نمایم و هر چه مراد او است بر آورم. زبیر و طلحه به مصلحت سفیان «2» نام حیله ای کردند و مکری اندیشیدند و روی به مدینه آوردند. بعد از طی مراحل و قطع منازل به مدینه درآمده نزد پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- رفتند و گفتند: ای سرور و سید! ما به وحدانیت خدا و به رسالت تو اعتراف نمودیم و اتباع ما جمله مسلمان شدند اما اوامر و نواهی و احکام و شرایع حضرت رسالت پناهی نمی دانند التماس داریم و استدعا از حضرت تو می نمائیم که جمعی را همراه ما سازی که مردم ما را تعلیم فرایض و سنن کنند و طریق نماز و روزه ارشاد نمایند. آن حضرت ده کس را تعیین نمود از آن جمله یکی عاصم «3» بود که رفته ایشان را تعلیم قرآن کند.

القصه مسلمانان بی خبر از مکر ایشان روی به راه آوردند. چون منزلی چند برفتند یکی از آن ملاعین بی خبر از مسلمانان جدا شد و خود را به سفیان رسانید و از آوردن مسلمانان واقف گردانید. آن حرامزاده دویست کس مسلح برداشت و بر سر ایشان شبیخون آورد، سحری بود که بر سر آن جمع رسید، مسلمانان نماز بامداد به جماعت ادا کردند ناگاه از دور سیاهی سپاه دیدند، آن زمان از مکر دشمن واقف گردیدند و اتفاق نموده عاصم را مهتر خود گردانیدند. عاصم چون دید که یاران همه همدم و دوستان

______________________________

(1)- «و پسر» را الف و ج ندارد.

(2)- ب و ج: «صفوان».

(3)- عصام بن ثابت بن ابی الافلح (تاریخ پیامبر اسلام)، ص

352).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:181

ثابت قدم اند گفت: بیت:

رخ از جنگ اعادی برنپیچم شهادت خوش بود سر زان نپیچم کفار چون دیدند که اهل اسلام عزم جزم کردند که محاربه نمایند سفیان گفت: ای عاصم! سلامت می طلبی دست به بند بده و از ما امان طلب. عاصم جواب داد که با شما حرب خواهم کرد و عوض خون خود چندین کس را بر خاک هلاک خواهم افکند.

بیت:

به عون قادر قیوم قاهرنخواهم شد مطیع هیچ کافر

نصیب ما شهادت شد در اوّل به این دولت ورق گشته مسجّل به رسم عرب جنگ آغاز کردند و عاصم تنی چند از ایشان بکشت و زخم کاری نیز بخورد و روی نیاز به قیوم کارساز کرد و گفت: الهی! امداد دین پیغمبر تو کردم روا مدار که سر مرا دشمنان پیغمبر تو به مکه برند. این بگفت و با وجود زخم کاری حمله برد و تنی چند را به قتل آورده از پای در افتاد و شربت شهادت بنوشید. کفار خواستند که سر او را جدا سازند، به فرمان خدای تعالی در حال چندان زنبور پیدا گردیدند و نیش بر آن کافران بداندیش زدند که نتوانستند سر عاصم را جدا سازند، از ترس به گوشه ای رفتند و توقف نمودند که زنبوران بروند و ایشان بیایند و آن سرها را برداشته به مکه برند و صد شتر بستانند. شبانگاه سیلی آمد از کوهسار و عاصم را از جا بر کند تا به دریا برد و افکند. بیت:

غریق بحر رحمت گشت مظلوم ز نقد کام دشمن گشت محروم و شش تن دیگر همچون عاصم جنگ کردند و در آخر کشته گشتند اما سه تن از مسلمانان ماندند. کفار

ایشان را به انواع فریب و اصناف مکر بازی دادند تا دست از جنگ بداشتند و هر سه کس را بند کردند یکی از ایشان عبد اللّه نام بود، فریاد بر کشید و فغان برآورد که مرا اینجا بکشید و به جانب مکه در میان دشمنان مبرید. قضا را بندش

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:182

پاره شد، تیز دستی نمود و شمشیر دشمن را از نیام بر کشید و همچون شیر و پلنگ بغرید و در میان ایشان دوید و چون دل بر مرگ نهاده بود مردانه وار تنی چند را بکشت و آخر به تیغهای مختلف او را شربت شهادت چشانیدند و آن دو مسلمان را بند محکم کرده به مکه بردند و انواع آزار و ایذاء به دو مسلمان رسانیدند و چون به مکه بردند یکی را بر دار کشیدند و دیگری را به مبالغه تمام فرمودند که از محمّد روی بگردان تا از ما خلاص شوی. آن مؤمن پاک دین روی به جهان آفرین کرد و گفت: الهی! از حال ما آگاهی، خبر حال ما بدان سرور برسان و انتقام ما از این کافران بستان. بیت:

ز کشتن نامدش در دل ملالت شهیدش ساختند اهل ضلالت آن حضرت در مسجد نشسته بود که جبرئیل- علیه السلام- آمد و از احوال شهادت شهیدان، آن سرور را اعلام نمود. رسول- صلی اللّه علیه و آله- از آن حال برآشفت و رو به یاران کرده گفت: عن قریب باشد که خدا یکی را بر انگیزد تا انتقام خون مسلمانان بکشد.

ذکر حیله انگیختن عبد الله به جهت خاطر اشرف محمّد رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله- و سفیان را کشتن و به مراد خاطر خود رسیدن

حکایت پیشه ای کاین قصه پرداخت روایت را به این قانون ادا ساخت که چون سفیان- علیه اللعنه- به مکر و حیله خون

چندین مسلمانان ریخت به آن قانع نشد و خیال باطل پدید کرد و لوای فتنه بلند گردانید و از اطراف و جوانب هر کس که دشمن پیغمبر بود به خود جمع گردانید به خیال آنکه بر سر مدینه تازد و بنیاد اهل اسلام را بر اندازد. شخصی از میان ایشان جدا گردید و به مدینه آمد نزد رسول الله و او را از آن حال واقف گردانید. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که سفیان ده کس از مردم مسلمان به مکر به قتل آورد هیچ کس در میان ما باشد که به مکر و حیله سفیان را

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:183

بکشد و خدا و رسول را از خود خشنود سازد و سر او را برداشته به حضور من آرد؟

یکی از حاضران بر پای خاست نام او عبد الله و گفت: یا رسول اللّه! من بروم و مهم او را فیصل داده به خدمت برسم و سر او را برداشته به تو تحفه آرم. برخاست و روی به راه آورد و در میان جماعتی که با پیغمبر عداوت داشتند روزی چند بسر برد. اتفاقا سفیان با جماعتی سفیهان به آنجا رسید و او را بدید. و این عبد الله به غایت نیکو رخسار و بی حد پاکیزه گفتار بود از این جهت به او ملتفت گردید و از او پرسید چه نام داری و اینجا در چه کاری؟ گفت فلان نام دارم و خود را از بهادران می شمارم و انتظار آن دارم که کسی به قصد محمّد بیرون رود و من همراه ایشان بروم و انتقام خون پدر و برادر از او بکشم. سفیان با او خوش

برآمد و به همراهی خود او را برداشته روی به منزل آورد.

پس عبد اللّه در آن راه از هر لاف و گزاف آغاز کرد و خوش آمدی چند گفت. بعد از آن گفت: ای امیر کیوان اساس! التماس دارم که مرا در سلک ملازمان خود در آری و به خدمت خود مفتخر و سرافراز سازی که پروانه صفت گرد شمع رخسار تو گردم و خدمات لایقه حسب الاشاره به تقدیم رسانم. سفیان را اعتماد تمام از گفتارش حاصل آمد و او را ملازم نزدیک خود گردانید. اما عبد الله چون در خیمه و خرگاه درآمد، بیت:

سپاهی دید با وی غرق آهن تمامی کینه گیر و ناوک افکن چون شب درآمده و هر کس به منزل خود رفتند و قرار گرفتند و از آمد و رفت خلایق درها بستند سفیان برخاست و به جامه خواب درآمد. عبد اللّه می گوید: من آغاز قصه کردم و خارش و مالش نمودم تا به خوابش کردم و چون حوالی از مردم خالی بود و فرصت بود برخاستم و به خاطر جمع او را به قتل آوردم. بیت:

سرش از تن بریدم بی تأمل دلم گردید بی وهم از توکل پس با تیغ کشیده و سرش در دست آویخته بیرون آمدم و روی به راه آوردم. چون قوم او واقف شدند از عقب من به هر طرف دویدند. من در میان غاری درآمدم و پنهان گردیدم. بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:184 ز بیم راه پیمایان ناپاک به غاری شد درون چون گنج در خاک اما اندک نسیمی می آمد و نشان پای مرا می پوشید از این جهت مرا ندیدند و به جانب دیگر به طلب من دویدند. چون درنگی برآمد خاطر

از ایشان جمع کردم و از آنجا بیرون آمدم و به سرعت تمام قطع منازل و طی مراحل کردم تا به خدمت پیغمبر رسیدم. چون چشم آن حضرت بر من افتاد تبسم نمود و از روی التفات فرمود: افلح اللّه وجهک. سر سفیان را پیش آن حضرت بر زمین افکندم. اول مرا به بهشت وعده داد بعد از آن به سجده افتاد و خدا را شکر کرد، بعد از آن مرا نوازش بسیار نموده عصای خاصه خود را که پیوسته آن را به دست گرفتی به من ارزانی داشت و من از آن عصا به فواید بسیار و منافع بی شمار رسیدم. پس عبد اللّه از وعده جنت المأوی و یافتن عصا از حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- مترنّم به مضمون این مقال شد، بیت:

لله الحمد که از یاوری بخت بلندبه چنین منصب شایسته شدم دولتمند

ذکر وقایع آن حضرت در سال چهارم از هجرت در میان بنی نضیر رفتن و آن قوم قصد کشتن پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- کردن

اشاره

گرت باید نکوئی بد میندیش که در دل هر چه داری آیدت پیش

نکوئی پیشه کن تا در نمانی ز بد بگذر که نیکو بگذرانی مصداق این حال و موافق این مقال است که راویان معتبر و ناقلان سخن گستر چنین آورده اند که حضرت رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- عمرو بن امیه ضمری را به جهت مهمات اعادی به طریق جاسوسی و خبرگیری به حوالی بنی النضیر فرستاد تا از ایشان خبر گیرد و به خدمت حضرت پیغمبر خبر آورد که آن جماعت در چه کارند و در چه خیال؟ عمرو بعد از گرفتن خبر و واقف شدن از حال کافران بد سیر بازگردید و متوجه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:185

خدمت خیر الانامی شده به موضعی که آن را قروده «1» گویند

رسید، دو کس را دید از مردم بنی عامر «2» در گوشه ای تکیه دارند و به خواب غفلت فرو رفته اند. بنابر عداوت دینی که مسلمانان را به آن قوم بود آن را از توفیقات الهی دانسته تیغ برکشید و فی الحال هر دو را سر از تن جدا کرد و حال آن که پیغمبر آن دو کس را امان داده بود و با ایشان عهد در میان آورده بود و عمرو از این معنی خبر نداشت. چون به مدینه رسید و به خدمت پیغمبر مشرف گردید آنچه از قوم بنی النضیر دیده بود و شنیده بود معروض آن سرور داشت و در خلال سخن، هنر خود را نیز به سمع پیغمبر رسانید به امید آنکه آن حضرت او را تحسین کند. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: نیکو نکردی و این بد بود که از تو به ظهور رسید من ایشان را امان داده بودم. القصه از عمرو این نوع مهم دو سه موضع واقع شده باقی مصنوعات و افترای قصه خوانان است که بر عمرو می بندند و به چندین افترا اصحاب رسول را متهم می دارند.

پس مردم بنی النضیر پیش پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- آمدند و شکایت از عمرو کردند و گفتند: یا محمّد! ما با تو عهد کردیم و مخالفت ظاهر نکردیم، دو مرد ما را عمرو کشته و نقض عهد از جانب شما ظاهر گشته. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- ایشان را به لطف ممتاز گردانید و گفت: عمرو ایشان را به خطا کشته و از عهد واقف نبوده اکنون دیت آن بر من است و فرمود تا دیت آن

دو کافر را آوردند و بدیشان دادند و به جهت تجدید عهد آن جماعت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- از مدینه بیرون آمد و متوجه آن قبیله شد. «3» اصحاب پیغمبر چون به آن موضع رسیدند مردم به استقبال بیرون آمدند و انواع مسرت و بهجت به ظهور رسانیدند و گفتند: هر چه محمّد فرماید و از ما طلبد فرمان بریم و نقد می دهیم. دیگر گفتند: التماس داریم و استدعا می نمائیم که به حصن ما درآیند و طعامی که ترتیب داده ایم تناول نمایند. آن حضرت به اتفاق

______________________________

(1)- الف: «قرقره».

(2)- هر سه نسخه: «بنی النضیر».

(3)- پیامبر اکرم (ص) برای یاری خواستن به نزد یهودیان بنی نضیر رفت نه برای تجدید پیمان.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:186

اصحاب در آن حصن درآمدند و ایشان را جایی لایق ترتیب داده بودند بر آنجا نشستند. اما کفار تردد بسیار می نمودند. یاران رسول را گمان شد که آن جماعت برای اسباب مهیا ساختن مهمانی تردّد دارند. بیت:

به یکدیگر به کار غدر همرازفرشته غافل و دیوان مهم ساز عمرو نام «1» بدبختی به اتفاق حیی بن اخطب به بام برآمد و سنگی برد به قصد آن که از بالای بام بر فرق پیغمبر اندازد. بیت:

همان دم جبرئیل آمد خبر دادکه فکر غدر دارند اهل بیداد فی الحال آن حضرت برخاست و اصحاب را گفت: شما باشید که من وضو می سازم و از آنجا بیرون آمده متوجه مدینه شد. چون ساعتی برآمد یکی از بیرون حصن به درون آمد و اصحاب را معلوم شد که آن حضرت به مدینه رفت. به هم برآمدند و از آنجا بیرون آمدند و چون به مدینه رسیدند آن

حضرت- صلوات اللّه علیه و آله- واقعه را به یاران تقریر نمود و غدر آن جماعت را آشکارا گردانید و در همان روز آن حضرت، محمّد مسلمه را طلبید و پیش آن جماعت غدار فرستاد که از دیار من بیرون روید که چون ده روز بگذرد ایشان را امان نخواهد بود و به ایشان خواهد رسید آنچه باید رسید.

بیت:

ز جمع جاهلان کینه اندوزامان نبود کسی را بعد ده روز چون محمّد مسلمه آمد و ادای رسالت کرد در میان ایشان شخصی بود تورات خوان، گفت: ای قوم! به شما نصیحت می کنم و از راه شفقت و محبت و موعظه حسنه می خوانم، طریق تعصب بگذارید و دست از روش جاهلیت بدارید و یکی از دو کار که به شما می گویم قبول فرمائید: اوّل- آنکه اسلام آرید و فرزندان خود را ضایع مکنید و خانه های خود را خالی مسازید و مواشی و اموال را به تاراج مدهید و من به خد

______________________________

(1)- عمرو بن جحاش بن کعب.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:187

سوگند می خورم که این، آن محمّد است که خداوند تعالی در تورات ذکر او کرده و در چندین موضع صفت او فرموده. گفتند: به هیچ طریق اسلام نمی آریم و متابعت محمّد نمی کنیم. آن شخص گفت: پس از شهر بیرون روید و در قلمرو او مباشید و کس به وی فرستید تا شما را مهلت دهد و اموال خود را آنچه توانید بیرون فرستید و آنچه باید فروخت بفروشید و قیمت بستانید تا نقصان به شما نرسد و مال شما ضایع نگردد. کفار این قول را قبول کردند و اسبان به کرایه گرفتند که اموال خود را بیرون فرستند و

آنچه باید فروخت، بفروشند. در این محل عبد اللّه بن ابی منافق کس به ایشان فرستاد که به هیچ گونه تفرقه به خود راه مدهید و در قلعه خود متحصن بوده بیرون مروید که ما [با] دو هزار کس به مدد شما خواهیم آمد. بیت:

قلاع خویش را سازید محکم به حال خویشتن باشید خرم فی الحال آن جماعت به گفته عبد الله ابیّ منافق فریفته شدند و فرستاده رسول را بازگردانیدند و گفتند: محمّد را بگوی که ما از مقام خویش بیرون نمی رویم و حصار خود محکم کرده به افسون و فسانه تو فریفته نمی شویم و قلعه خود به تو نمی دهیم و از تهدید تو نمی ترسیم. بیت:

به تهدیدی که می گوئی وفا کن ز دستت هر چه می آید به ما کن محمّد مسلمه از حصار بیرون آمد و احوال منافقان و عبد اللّه ابی منافق به ایشان تمام معروض داشت. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- کس فرستاد و اکابر اصحاب را حاضر گردانید و در باب قلعه و پریشانی آن جماعت مشورت به تقدیم رسانید و قرار بر آن دادند که بر سر ایشان لشکر برند. همان روز آن حضرت فرمود که منادی کنند که پیغمبر خدا به محاربه بنی النضیر می رود. چون خبر منادی به مجاهدان میدان دین رسانیدند فی الحال اسلحه برداشته به خدمت خیر الانامی دویدند و اصحاب کبار در خانه ها درآمده زره پوشیدند و خود بر سر نهادند و شمشیرها برداشته به خدمت رسول اللّه آمدند. آن حضرت لوای خاصه خود را به علی- علیه السلام- ارزانی داشت

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:188

و از مدینه بیرون آمد. چون پاره ای راه برفتند به سمع اشرف پیغمبر رسانیدند

که در این حصار مردی است نام او دعثور و تیرانداز که مرحب از شمشیر او می ترسد و سعد و قاص از ضرب تیر او پرهیز می نماید و آن حرامزاده به عشق محاربه علی دندان بر دندان می ساید و با قوم شرط کرده که محمّد را به تیر، جگرش را مجروح سازم و اگر علی به دست من افتد به ضرب شمشیر سر از گردنش بر دارم. چون این خبر به سمع حیدر کرّار رسید بی طاقت گردید و از آن حضرت اجازت طلبید که یا رسول اللّه! چه شود که علم برداشته مقدم لشکر شوم و چون به دعثور ملاقات شود، به عنایت الهی و توجه و التفات حضرت رسالت پناهی لاف گزاف او را به صر صر شمشیر در هم شکنم؟ روایت است که آن حضرت التماس او را به اجابت مقرون داشت از آن جهت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- علی- علیه السلام- را با ده کس پیشتر فرستاد. چون علی به در حصار رسید آن نامرد با جمعی کثیر از آنجا رجزگویان بیرون آمد و اول در مقاوله شد، آخر مهم به مقاتله انجامید. مهتر ایشان دعثور «1» شمشیر کشید تا بر علی زند و زبردستی خود را ظاهر گرداند. علی- علیه السلام- او را چندان امان نداد که تیغ بالای سر برد و ضربتی حیدری بر وی زد چنانچه فی الحال جان به مالک دوزخ سپرد.

اصحاب رجزی گفتند و علی- علیه السلام- را ستودند مضمونش آنکه، بیت:

خدائی که بالا و پست آفریدبه بالای هر دست دست آفرید باقی مردم که مهتر خود را کشته دیدند بترسیدند و بازگردیدند و در

قلعه خود در آمدند و جنگ قلعه آغاز کردند تا نماز خفتن، رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله- علی- علیه السلام- را فرمود که این قلعه را محاصره دار و نیکو با خبر باش تا از جایی مدد به این گروه مکروه نرسد. پس علی- علیه السلام- به فرموده نبی، بیت:

جهان در دیده اعدا سیه داشت به پای حصنشان آرامگه داشت و پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بعد از نماز خفتن با بعضی مردم خود متوجّه مدینه

______________________________

(1)- این نام در نسخه ب همه جا به این شکل است اما در نسخه الف گاهی «دعثور» و گاهی «اعشر» آمده.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:189

شد و یک روز زیاده در مدینه توقف ننموده باز متوجه قلعه شد و بفرمود تا درختان خرما را قطع کردند و آن را زیادتی غم و الم ایشان گردانیدند، و کفار را از هیچ جانب یاری و مددکاری پیدا نشد. و چون پانزده روز علی- علیه السلام- ایشان را محاصره داشت به تنگ آمدند و ترسی عظیم در دلهای ایشان افتاد، فریاد برآوردند و ندای الامان به آسمان رسانیدند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- ایشان را امان داد و ایشان کس نزد پیغمبر فرستادند که چون ما را امان دادید کرم دیگر کنید و بگذارید که از دیار شما بیرون رویم. آن سرور فرمود ملتمس شما به اجابت مقرون گردانیدیم اما به شرط آن که اسلحه را بگذارید و از اموال آن مقدار که بر شتران بار کنید هر کس بر دارید و بیرون روید. ایشان راضی شدند و خانه های خود را به دست خود خراب کردند. حضرت حق سبحانه و تعالی

از برای توبیخ و سرزنش کفار این آیه کریمه فرستاد، قوله تعالی: قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ «1» پس کارسازی کردند و بر ششصد شتر بار بنهادند و از حصار بیرون آمدند و جا و مقام موروثی را و مال و متاع کسبی را به صد غصه و غم و به هزار محنت و الم گذاشتند، بعضی به جانب شام رفتند و بعضی روی به خیبر آوردند و بعضی دیگر از آن طوایف به اطراف طایف پریشان گردیدند و اسلحه بسیار و اموال بی شمار گذاشتند. از آن جمله سیصد زره، اعلا و پانصد شمشیر زیبا و پنجاه زره میانه و پنجاه خود و باقی آلات حرب از کمان و تیر و نیزه و شمشیر و سپر و خنجر و از خورش و پوشش به همین دستور بود بلکه از دستور نیز می افزود. بیت:

مخالف در ره غم گشت پا مال به دست آمد فزون ز اندازه اموال در کتب معتبر دیدم و از ائمه حدیث نیز شنیدم که چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به فتح و نصرت متوجه مدینه شد اکابر و اصاغر انصار پیش سیّد مختار آمدند و گفتند:

یا رسول اللّه! مهاجران بسیار و احتیاج ایشان نیز بی شمار است و هیچ کس را از ایشان

______________________________

(1)- الحشر 59/ 2.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:190

منزلی نیست و مقامی معین ندارند، ما التماس می نمائیم و استدعا از حضرت تو داریم که هر کس از ما که انصاریم یکی را از مهاجران به خانه خود بریم و شرایط خدمت ضروری او به تقدیم رسانیم و این خدمت را از عطایای الهی دانسته

منت دار باشیم.

رسول که حسن خلق انصار و لطف و مروت از گفتار ایشان معلوم فرمود به غایت خوش برآمد و گفت: اگر انصار مصلحت دانند این اموال را بر مهاجر قسمت کنیم و ایشان را به خانه های شما نگذاریم تا ایشان کفایت امور معیشت خود به نفس خود نمایند. سعد معاذ و سعد عباده هر دو گفتند: یا رسول اللّه! خاطر ما چنان می خواهد که اموال را بر مهاجر قسمت کنی که به جهت اظهار دین و اعلای شریعت سید المرسلین از خان ومان گشته اند و هوای خدمت حضرت شما بر سر میدان مخالصت بر افراشته اند. هر یک از ایشان در خانه های ما باشند و رخساره ما را به ناخن مفارقت نخراشند. باقی انصار از یمین و یسار سیّد ابرار آواز برآوردند که یا رسول اللّه! ما همه بر این موجب قبول داریم و تا زنده ایم این خدمت را منت داشته به جا می آریم. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- چون انصار را صافی دم و ثابت قدم دید روی مبارک از روی نیاز به قیّوم کارساز کرد و گفت: اللّهمّ ارحم الانصار و ابناء الانصار. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آن اموال را بر مهاجر قسمت کرد. جبرئیل- علیه السلام- آمد که یا رسول اللّه! حق سبحانه و تعالی کرم انصار را پسندید و ایشان را نوازش فرمود به این آیه کریمه که:

یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَهٌ «1». آری! ای عزیز من! کرم کار خود می کند و صاحب کرم را از حضیض خاک به اوج افلاک می رساند. بیت:

کرم کن که هر کس که دارد کرم کرم داردش در جهان محترم

ذکر رفتن آن سرور به بدر به حرب ابو سفیان و تخلف نمودن ابو سفیان از وعده خویش از بیم مسلمانان

راویان معتبر و مورخان پاکیزه سیر روایت کرده اند که قریش را عادت چنان بود که

______________________________

(1)- الحشر 59/ 9.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:191

هر سال در اول ذی الحجه الحرام تا ده روز مردم از اطراف بلاد عرب از دور و نزدیک در بدر جمع می شدند و سودا و معامله چندان می کردند که در سالی آن مقدار معامله در شهر نمی شد و چون در سال گذشته در ذی الحجّه ابو سفیان غلبه بر مسلمانان کرد و شکست بر اهل اسلام افتاد با وجود چندین جفا که به حضرت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- رسیده بود وعده نمود که در سال آینده در همین موضع حرب خواهیم کرد تا مردم تماشا نمایند که دولت که را یاری می دهد و نکبت کدام را بر خاک خواری می افکند، و پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- قبول نموده بود که در موعود حاضر گردد و این خبر در بلاد عرب منتشر گردید، بعضی مردم به جهت تماشا و بعضی برای معامله و سودا روی به بدر نهادند. آن حضرت اصحاب را فرمود که کارسازی کنید که به وعده خود وفا کنیم و متوجه بدر شویم، مردم رسول اللّه به کارسازی مشغول شدند.

ابو سفیان چون واقف گردید خواست که مکری کند و مسلمانان را از روی مکر و فریب بترساند تا از مدینه بیرون نیایند و خلاف وعده از جانب پیغمبر افتد. در این ولا آن پلید مردود یعنی: نعیم بن مسعود از مدینه به رسم تجارت به مکه آمده بود و به ابو سفیان خصوصیت و محرمیت تمام به ظهور می رسانید. ابو سفیان با نعیم سبط شیطان راست آمد که او را

به مدینه فرستد تا مردم را بترساند و از بیرون آمدن پیغمبر از مدینه پشیمان گرداند.

القصه نعیم سر خود را بتراشید به این بهانه که به زیارت کعبه رفته بودم. چون به مدینه رسید زبان به ستایش ابو سفیان بگشود و کثرت و عدّت لشکر او را به اهل اسلام تقریر می نمود و اراجیف در میان مردم پدید آمد. علی- علیه السلام- کس دوانید و نعیم را به مجلس حضرت رسالت پناهی آورده احوال لشکر ابو سفیان پرسید. نعیم گفت: از اطراف و جوانب لشکر بر او جمع شده اند که پایان ندارد و داعیه دارد که در موسم حج بر سر مردم مدینه آید، شما را مصلحت نیست که از مدینه بیرون روید و با ایشان مقاتله و محاربه نمائید، مبادا که غالب شوند و کسی را از شما زنده نگذارند. این می گفت و از گفتارش و از رخسارش آثار کذب ظاهر بود و از افعال انفعال آثارش

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:192

علامات خلاف لایح و باهر. خواص اصحاب تکذیبش نمودند. آن حضرت فرمود: ما توکل به حضرت خداوند نمودیم و به جانب دشمن به موجب وعده متوجه گردیدیم اگر ابو سفیان بیاید معلوم خواهد شد که مهم به کجا می رسد و ظفر از جانب حق که را روی می دهد، و حال آنکه ای نعیم! سخن تو دروغ است و گفتار تو به غایت بی فروغ. و آن حضرت در همان مجلس لوای خاصه خود را به علی- علیه السلام- داد و از مدینه بیرون آمد و فرمود که اگر هیچ کس با من بیرون نیاید به اتفاق برادرم- علی- می روم تا به موضع بدر برسم و به وعده

خود وفا کنم. اللّه معنا و حافظنا و ناصرنا. آثار احمدی، استرآبادی 192 ذکر رفتن آن سرور به بدر به حرب ابو سفیان و تخلف نمودن ابو سفیان از وعده خویش از بیم مسلمانان ..... ص : 190

ا مسلمانان از استماع سخنان نعیم غمگین گردیدند و جهودان و منافقان مسرور گشتند. پس حضرت علی- علیه السلام- به یاران گفت: شما همراه پیغمبر باشید و مهم محاربه و مقاتله را به ما گذارید. مسلمانان چون این سخن بشنیدند قوی دل گردیدند و مردانه وار متوجه خدمت خیر الانامی شدند و ران و رکاب پیغمبر را بوسه دادند و التماس نمودند که لحظه ای عنان کشیده دارید و درنگی توقف فرمائید. پس به یک بار مسلمانان به خانه های خود درآمدند و اسلحه برداشتند و دوان دوان خود را به خدمت پیغمبر رسانیدند. آن حضرت عبد اللّه رواحه را امارت مدینه داد و خود با هزار و پانصد مرد روی به راه نهاد. بیت:

قوی دل کرد حیدر اهل دین رابه قصد خصم مالید آستین را

برون شد بیم از دلهای اصحاب ز جا جنبید لشکر همچو سیلاب آن حضرت با لشکر ظفر پیکر منزل به منزل و مرحله به مرحله خرامان می آمد تا در اول ماه ذی قعده به موضع بدر رسید و هشت روز آنجا توقف نمود. مسلمانان مال تجارت بسیار همراه برده بودند، خرید و فروخت کردند و نفع کامل یافتند. خبر آمدن آن سرور به اطراف بلاد عرب رسید و خلاف وعده نمودن ابو سفیان بر عالمیان ظاهر گردید. ابو سفیان از مکه بیرون آمده بود، از خبر بیرون آمدن مسلمانان واقف گردید و دلیری ایشان بر او ظاهر شد،

بترسید و به هر بهانه و وسیله بازگردید. بهانه آنکه امسال

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:193

گرانی است و لشکر کشیدن میسّر نیست اما مردم مکه تکذیبش کردند و مردم تجّار و تماشا کن در مذمتش زبان گشودند. بیت:

دو منزل رفت دیگر بازگردیدبساط کینه جوئی درنوردید

به ادبار مخلد نحس ملعون خلاف وعده کرد و گشت مطعون و اصحاب آن سرور زبان تعرض دراز کردند و انواع کنایات از نظم و نثر به ظهور رسانیدند و مضمون یک بیت از آن این است، بیت:

به سوی بدر پی وعده آمدیم ولیک به عهد خویش وفائی نکرد بو سفیان

ذکر وقایع سال پنجم از هجرت و رفتن آن سرور به جانب بنی مصطلق «1» و بعد از هلاکت آن قوم دختر حارث را به زنی بردن

اشاره

قلم زین سان حکایت گستر آمدکه پنجم سال هجری چون درآمد خبر به آن سرور آوردند که بنی المصطلق لشکر ترتیب داده اند و داعیه مقاتله و محاربه دارند. آن حضرت بعد از شنیدن آن خبر و واقف شدن از داعیه آن گروه بد سیر برآشفت و اصحاب را به حضور طلبیده گفت: آماده حرب شوید و از شهر مدینه بیرون آئید. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رایت خود را به علی- علیه السلام- داد و روی به دشمن آورد و لشکر آن سرور به ملاحظه هر چه تمامتر می رفتند. در راه شخصی را گرفتند که جاسوس حارث بن ابی ضرار بود، احوال دشمن پرسیدند، اوّل دروغ آغاز کرد، آن حضرت فرمود اگر راست گویی خلاص شوی و الّا گردن ترا بزنند. آخر الامر بترسید و گفت: حارث از هر قبیله مدد می طلبد و لشکری به هم رسانیده داعیه حرب دارند و مرا فرستاده اند که خبر شما و کمیت و کیفیت لشکر شما معلوم کنم. اصحاب، او را به اسلام دعوت نمودند، قبول نکرد

و به شرف اسلام مشرف نشد. بیت:

______________________________

(1)- این غزوه، غزوه مریسیع هم نامیده می شود و دکتر آیتی این جنگ را در وقایع سال ششم آورده است (ص 437).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:194 گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد رسول فرمود تا گردن او را بزدند. منافقان که در لشکر بودند خبر کشتن جاسوس را به حارث رسانیدند. چون این خبر به ایشان رسید بسیار کس بترسیدند و چون شب در آمد به اطراف عالم پریشان گردیدند اما حارث با لشکر بسیار متوجه لشکر سید ابرار شد و چون آن دو لشکر به هم رسیدند از هر دو طرف صفها بیاراستند. اوّل حال جنگ [با] تیر آغاز کردند، چون آتش حرب زبانه کشید بر یکدیگر بغریدند و نعره ها کشیدند و همچون بلای ناگهان و قضای آسمان بر سر هم دویدند، در لحظه ای چندین سرها بریده و سینه ها چاک گردیده به نظر مقاتلان درآمد، مردم بسیار از کفار در معرض فنا و زوال افتادند و مجروحان ایشان بی شمار گردیدند، باقی کفار به یک بار فریاد الفرار بر کشیدند و روی به گریز نهادند. مسلمانان زنان و فرزندان ایشان را اسیر کرده مال ایشان را به غارت گرفتند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود تا آن مال را در میان مسلمانان تقسیم کردند و همچنین زنان را نیز به تقسیم درآورده؟ رسانیدند از آن جمله دختر حارث که به حسن و جمال یگانه آفاق و در میان مهوشان به خط و خال به غایت طاق بود. بیت:

از این موزون قدی بالا بلندی سمنبر گلرخی ابرو کمندی

به رخ چون گل به قد

مانند شمشادبه سهم ثابت بن قیس افتاد و عادت آن سرور چنان بود که هرگاه به غزوه ای می رفت یکی از ازواج طاهرات را همراه می برد، این نوبت عایشه همراه بود و نزد پیغمبر نشسته بود، دید که دختر حارث درآمد و بر آن سرور سلام کرد. عایشه چون او را بدان زیبائی بدید متغیر گردید و مثل بید بر خود بلرزید و گفت: آه که پیغمبر به او رغبت خواهد نمود و در غصه و محنت بر رویم خواهد گشود. القصه آن سرور جواب سلام او بداد و التفات به جانب او کرد.

دختر گفت: ای سیّد و ای سرور! به خدمت شما آمده ام و به شرف اسلام مشرف شدم و من دختر حارث [امیر] بزرگترین قبایلم و حالا مرا به سهم ثابت انداخته اند و او مرا به

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:195

چندین مکاتب «1» کرده و من اینجا چیزی ندارم و پیش هر کس رفتن نیز لایق خود نمی دانم، پناه به درگاه تو آورده ام و استدعا و التماس از حضرت شما دارم که نسبت به من کرم فرمایی و مرا یاری داده رعایتی فرمایی. چون ادای حکایتش به غایت شیرین بود و ایراد کلامش بی حد نمکین، آن حضرت به واسطه لطف گفتارش و به سبب ایراد کلام شکر نثارش به او رغبت نمود و از روی لطف و مرحمت نوازش فرمود، بیت:

نبی گفت آنچه خواهی هست حاضرولی زین خوبتر آید به خاطر آنچه مکاتب تو باشد نقد بدهم و به عنایت خداوند اکبر ترا از ثابت ستانده آزاد گردانم و بعد از آن ترا در سلک ازواج طاهرات در آورم. دختر حارث چون از حضرت رسالت آن

مژده شنید همچون غنچه از نسیم صبا بخندید و از روی ذوق و شوق و از راه نشاط و انبساط زبان گشود و در اثنای ثنا و ستایش آن سرور فرمود که ای خورشید اوج رسالت! و ای جمشید سریر خلافت! و ای مهر سپهر آسمان! و ای بهتر و مهتر پیغمبران! بیت:

چه بهتر زین سعادت در جهانم که خود را از کنیزان تو دانم

خوش آن ساعت که از بخت مهم سازبه سلک بندگان گردم سرافراز پس رسول (ص) کس فرستاد و ثابت را طلبید و بدل مکاتب را از او قبول کرد و آن دختر را آزاد گردانید و به مشرف زوجیت رسول مشرف گردید و آن حضرت مهر او را آزادی اتباعش مقرر داشت و هر کس از مسلمانان کسی را که به قید عبودیت داشت بگذاشت. بیت:

به کام دل نوازش داد دهرش که شد آزادی اتباع مهرش عایشه می گوید: هیچ زنی به خانه آن حضرت نیامد که قدم او مبارکتر بوده باشد از

______________________________

(1)- مکاتب (م ت) بنده ای که مالکش نامه ای بدو دهد که اگر از کسب خود تا وقت معین بهای خود را ادا کند آزاد شود (معین).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:196

قدم دختر حارث و آن سرور به نشاط تمام و انبساط ما لا کلام متوجه مدینه شد و چون به شهر خود رسید از اطراف و جوانب از ابی الحقیق سخنان زشت و روایات درشت شنید. از افعال ناپسندیده و از اقوال ناسنجیده او به غایت برنجید بلکه سر جانب آسمان کرده از جفای او به خدای تعالی بنالید. و آن حرامزاده راه بر مسلمانان بسته بود و زبان به مذمت پیغمبر و اصحابش

گشوده پیوسته مردم را به حرب رسول خدا ترغیب می نمود و خلق را از قبول اسلام متنفر گردانیده در عداوت رسول اللّه امر می فرمود تا آنکه رسول- صلّی اللّه علیه و آله- عبد اللّه نامی را با پنج نفر مرد دلاور که هر کدام در طریق عیاری و روش شب روی چنان کامل بودند که به رسن تدبیر، به قلعه ای اثیر بر می آمدند و در شب دیجور به دیده مار و مور راه می بردند، به ایشان امر فرمود که به خیبر روید و به هر طریق که رو دهد ابی الحقیق را به قتل آرید تا کسی را آرزوی آن نشود که راه بر مسلمانان بندد و زبان به مذمت یاران پیغمبر گشاید. بیت:

همه گوش از آن گوهر آراستندزمین بوسه دادند و برخاستند القصه نیم شب از مدینه بیرون آمدند و راه خیبر را به نوعی قطع نمودند که کسی را اصلا ندیدند بلکه از جنس و حوش و طیور از رفتار ایشان نرمیدند. بیت:

دزدیده رفت در پی جانها فلک بسی ز یشان کزو معاینه رفتار کس ندید و چون به نواحی خیبر رسیدند عورتی را که به مکر و حیله نظیر و عدیل نداشت و او پیغمبر و یاران آن سرور را دوست می داشت پیدا کردند و از راه خفیه و نهانی او را یار خود گردانیدند، و آن عورت در خیبر منزلی داشت، اتفاقا شبی بود چون دل کافران به غایت تاریک و چون طره طراران بی حد دراز و باریک، در چنان شب ابی الحقیق صحبت خمر آراسته بود و صلای عام داده همه کس را خوردن خمر رخصت داد، فوج فوج و گروه گروه

قدح می گردانیدند تا همه مست شدند و هر کس به گوشه ای خود را کشیدند و به خواب رفتند. پس آن زن آن پنج تن را به قلعه درآورد و به گوشه ای به سر بردند تا سلطان بیداد شب شبیخون خواب مستی بر سر ایشان تاختن آورد و آمد و شد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:197

مردم بر طرف گردید. آن جوانمردان از آن گوشه درآمدند و چون آن حرامزاده خمر کاری خورده بود و زنا کرده و در بغل فاحشه ای فرو رفته، چون او را بدان حال بدیدند چستی کردند و سبک دستی نمودند و سر او را بریدند و از میان آن گروه مکروه به خواب رفته بیرون دویدند و بعد از مدتی خود را به خدمت پیغمبر رسانیدند. آن حضرت- صلّی اللّه علیه و آله- چون عبد اللّه را بدید و از عمل پسندیده ایشان واقف گردید ایشان را به انواع التفات ممتاز گردانید و فرمود آنچه شما کردید پسندیده افتاد. بعد از آن گفت: ای عبد اللّه! آنچه مراد شما است در دنیا می دهم و در آخرت وسیله شفاعت گناهان شما می شوم. پس عبد اللّه و باقی یاران از این سخن خوش حال برآمدند و آواز بر کشیدند و هر یک مترنّم به این مقال گردیدند، بیت:

بدین مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست

ذکر اتفاق نمودن کافران به ابو سفیان و آمدن به مدینه به جنگ پیغمبر آخر الزمان و این جنگ مشهور است به غزوه احزاب و خندق

به دانش چون کسی نبود موفق نداند آب حیوان ز آب خندق

عنان آن کو به دست جهل داده به صد خواری در آن خندق فتاده

شه شامی به کین چون رایت افراخت قمر در شهر بند هاله جا ساخت

نهاده بهر استحکام اطراف جهان بر گرد خود دیواری از قاف صحیحترین روایات و ملیحترین حکایات

که در باب حرب خندق ایراد نموده اند آن است که چون ابو سفیان، جلادت و دلیری مسلمانان معلوم کرد و طعن و لعن خلف وعده بدر از دوست و دشمن شنید به غایت بی طاقت گردید و همچون مار بر خود می پیچید و پیوسته در آن باب تدبیر می اندیشید و رأی ناصوابش بر آن قرار گرفت که از اطراف و جوانب مدد طلبیده به مدینه رفته آبروی خود به جا آرد و کس فرستاد در میان قبایل یهود و جماعت بنی النضیر که از نواحی مدینه جلا نموده بودند و در اطراف عالم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:198

متفرق شده همچنین به هر قبایل که عداوتی با پیغمبر داشتند، کس فرستاد و مهتر ایشان را به مکه حاضر گردانید تا پنجاه کس از بطون قریش و از قبایل عرب جمع شدند و در باب استیلای آن سرور مشورت نمودند. در این محل ابو عامر فاسق و هوذه بن قیس با بیست کس از بطون «1» مردم بادیه نشین به مکه آمدند. چون ابو سفیان از آمدن ایشان واقف شد به غایت خوش حال گردید و آمدن ایشان را به فال نیکو گرفت و فی الحال سوار گردیده به بهانه پرسش، خود را به ایشان رسانید و به نیابت ابلیس، به صد مکر و تلبیس وسوسه آغاز کرد و به انواع فریب، در سخن باز کرد و از روی مهر و محبت و از راه شفقت و مرحمت، بیت:

به ایشان گفت کای احباب مظلوم ز اصحاب و مقام خویش محروم اینجا به چه کار آمده اید و خدمتی که باشد اشاره نمائید که حسب المقدور موافق اراده شما به تقدیم رسانم. ایشان نیز آغاز

خوش آمد کردند و در اثنای این مقال اظهار کثرت عداوت به محمّد نمودند و گفتند به ابو سفیان که ای شمع شبستان مظلومان! و ای پشت و پناه ما غارت رسیدگان! محمد قوم ما را از مدینه به قهر و استیلا اخراج کرده و مال و منال ما را از روی خشم و غضب تالان کرده. بیت:

دچار غم شده بیچاره گشتیم به اطراف بلاد آواره گشتیم

فلک در ساغر ما ریخت افیون ز کف نقدینه ما کرد بیرون اگر محمّد به این حال بماند از امسال تا سال دیگر با شما همین معامله نماید، هر چند روز وسیله ای می سازد و به آن بهانه قبیله ای را بر می اندازد. ای بزرگ مکه! و ای شریف کعبه! مصلحت در آن می بینیم و اندیشه به صواب مقرون گشته را بر تو می خوانیم که همه اتفاق کنید و از راه صدق و صفا با یکدیگر وفاق ظاهر سازید و کمر عداوت محمّد بر میان بندید و چون بر این موجب عمل نمائید به لات و عزی سوگند که زود باشد که به مراد خویش برسید، بیت:

______________________________

(1)- «قریش ... از بطون» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:199 ابو سفیان زبان بگشاد کای دوست رخت فرخنده و گفتار نیکوست یقین بدان و آگاه باش که دوست من کسی است که دشمن محمّد باشد و دشمن من شخصی است که دوست محمّد باشد. این نوع سخنان گفتند و هذیانات شنیدند و آخر الامر همه به عداوت پیغمبر متفق اللفظ و المعنی گردیدند و به اتفاق یکدیگر برخاستند و به جهت استحکام وفاق به خانه کعبه درآمدند و سینه ها برهنه کرده به دیوار کعبه نهادند

و روی بر آنجا مالیده سوگند خوردند که همه در قتال محمّد متفق باشند و تا یک کس از ما زنده باشیم حرب کنیم و روی به گریز نیاریم و همچنین سوگند خوردند و عهد کردند که «1» بر ملت آباء خویش باشند و از آن بر نگردند و ترک عبادت بتان نکنند و هر یک گفتند، بیت:

بتان را از دل و جان می پرستیم چنان بودیم و می باشیم و هستیم

خلاف گفته آباء نگوئیم مراد از جبت و از طاغوت جوئیم و مقرر نمودند که هر کس به جا و مقام خود رفته اسباب حرب بر دارند و با مردم خود در فلان روز در فلان محل حاضر گردند. بعد از بستن عهد و شکستن مجلس هر کسی به جانب دیار خود رفتند و متوجه قبیله و قوم شدند و به کارسازی مشغول گردیدند.

راوی گوید که جماعت یهودان که عداوت بسیار با سیّد عاقبت محمود داشتند به سوی غطفان آمدند و به رشوت تمام و به وعده های پخته و خام ایشان را ممد و معاون خود ساختند و یک ساله مال و ثمر خیبر را علاوه رشوت مذکور به انعام ایشان گذاشتند و مردم قریش به مصلحت ابو سفیان در میان اعراب بادیه نشین درآمدند و تقبلات بسیار نمودند و به لات و عزی سوگند خوردند که آنچه قبول نمودیم تسلیم کنیم و خلاف وعده را ننمائیم و هبل را گواه گرفتند. آن جماعت نیز رشوت را قبول نمودند و متوجه حرب پیغمبر شدند. ابو سفیان به این دستور چهار هزار کس بر خود

______________________________

(1)- «همه در ... کردند که» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:200

جمع کرد و از

مکه بیرون آمده متوجه مدینه شد. چون به موضع مرّ الظهران رسید خیمه زدند و آنجا روزی چند توقف نمودند تا مردم پریشان گشته به موجب وعده بر ایشان جمع شدند و قبیله قبیله می رسیدند و گروه گروه به ابو سفیان ملحق می گردیدند. راوی گوید: از آل اسلم و قوم اشجع و قبیله غطفان و جماعت بنو مره و گروه فزاره تا ده هزار کس جمع شدند و ابو سفیان را به مهتری برداشتند و متوجه مدینه گردیدند.

راوی گوید که خبر آن گروه مکروه و اتفاق آن جماعت انبوه به سمع اشرف آن سرور رسید. اشراف انصار و اکابر مهاجر را طلبید و در آن باب مصلحت می دید. بعضی گفتند: بیرون مدینه به استقبال می رویم و با ایشان قتال می کنیم و بعضی گفتند: در کوچه های مدینه مقاتله و محاربه می نمائیم. سلمان فارسی گفت: در بیرون شهر نزدیکی مدینه خندق می کنیم و خاکریز را حصار خود می سازیم و به قتال مشغول می شویم. اما آن حضرت چون عدد لشکر دشمن را بسیار دید به صحرا رفتن و با ایشان محاربه نمودن مصلحت ندید و در کوچه و محله مدینه با یکدیگر مقاتله نمودن را چون دلالت بر عجز و خوف داشت از آن می اندیشید. آخر الامر بر آن قرار دادند که به قول سلمان عمل نمایند. روز دیگر آن سرور، عبد اللّه مکتوم را با معدودی چند خلیفه ساخت و خود به اتفاق مهاجر و انصار از مدینه بیرون آمدند و موضعی را به جهت خندق تعیین نمودند و هر مردی را چهار گز خندق رسید و هر ده کس را در یک موضع بداشتند. آن سرور

از برای خاطر مسلمین و تقویت قلوب اهل دین به نفس نفیس خود به کندن خندق مشغولی می فرمود و گاهی خاک در دامن کرده می کشید و گاهی بر سر یاران رفته کار کردن ایشان را می دید و یاران چون رسول خدا را چنان می دیدند جد و اهتمام خود را ده چندان زیاده می کردند و از راه تعصب درآمده خود را از دیگری کمتر نمی گردانیدند «1». رسول- صلّی اللّه علیه و آله- اصحاب را دلداری می کرد و احباب را وعده نصرت می داد و یاران نیز مردانه کار می کردند و اگر در یکی فتوری و قصوری در حفر خندق مشاهده می افتاد می خندیدند بر او و نشاط و انبساط به ظهور می رسانیدند

______________________________

(1)- «و از راه ... نمی گردانیدند» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:201

با وجودی که دو محنت ملازم ایشان بود: یکی گرسنگی و قحطی و دیگری شدّت سرما و کثرت برودت هوا. بیت:

به سرمائی چنین قحطی هم آغوش دو حال صعب با هم دوش با دوش اما سلمان فارسی در آن روز دو مرده کار می کرد «1» و هر روز پنج ذرع خندق می کند که عمقش نیز پنج ذرع بود و او در کندن خندق به غایت قوی و ماهر بود و بسیار بیشتر از دیگران جرأت و مردانگی می نمود. مهاجر گفتند: سلمان از ما است و انصار می گفتند که از ما است. در این محل رسول (ص) رسید و از اختلاف مهاجر و انصار واقف گردید فرمود که سلمان منّا اهل البیت. آن روز سلمان شرف اختصاص یافت به عنایت ممتاز و سرافراز گردید و کارش به جایی رسید که فارسی زبانان را تا روز قیامت

بدو مباهات است. بیت:

هر که او در عشق صادق آمده در ره «2» معشوق عاشق آمده در میان خندق سنگی پیدا گردید به غایت عظیم که به هیچ طریق میسر نبود که کار کنند، چندین مردم عاجز و حیران بماندند و دست از کار بداشتند. آن سرور خود به خندق درآمد و از سلمان میتین «3» گرفت و نام خدا برده آن میتین را بر آن سنگ زد.

مقداری از آن جدا شد و از آنجا برقی بیرون آمد که مدینه روشن گردید. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- تکبیر گفت. یاران نیز موافقت نمودند و تکبیر گفتند. [آن سرور] ضربتی دیگر بر آن سنگ زد، همچنان برقی جست و چیزی از آن سنگ شکسته شد. ضربتی دیگر بر آن سنگ زد، برقی دیگر بجست و اطراف عالم روشن شد و آن سنگ به آن بزرگی ریزه ریزه شد. سلمان گفت: یا رسول اللّه! ما از دور جاها دیدیم. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از اصحاب پرسید که آنچه سلمان دیده به نظر شما نیز درآمد؟ گفتند:

______________________________

(1)- ب: «در آن روز کارهای مردانه می کرد».

(2)- ب: «بر سرش».

(3)- ب: «تیشه».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:202

بلی یا رسول اللّه! پیغمبر فرمود: کوشکهای روم و فارس را به من نمودند و عن قریب در تصرف ما خواهد آمد.

نقل است که جابر انصاری می گوید که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- در محلی که میتین را به سنگ می زد دیدم که سنگی از گرسنگی بر شکم خود بسته، به غایت غمناک گشته به خانه درآمدم و زوجه خود را گفتم: هیچ هست در اینجا که به جهت رسول خدا طعام سازیم؟ گفت:

یک صاع آرد جو و یک بزغاله هست. فی الحال بزغاله را کشتم و در دیگ انداختم و آرد را خمیر کرده نزد پیغمبر آمدم و صورت واقعه را پنهان به عرض آن حضرت رسانیدم و این معنی را از خلق پنهان داشتم. چون روز به نماز دیگر رسید، پیغمبر آواز بلند کرد و فرمود که ای اصحاب! و ای جماعت احباب! جابر ما را مهمانی می کند و داعیه نموده که ضیافتی به تقدیم رساند. بعد از آن جابر را فرمود که به خانه رو و تنور را بتاب و تا من آنجا نیایم نان در تنور مبر و تا من گوشت نطلبم از دیگ بیرون میار. جابر می گوید که من آمدم و به زوجه خود گفتم که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- با تمامی مردم خود می آیند و من به واسطه قلّت طعام و کثرت اصحاب شرمنده ام که مهم ضیافت چون شود و این طعام به که رسد؟ اما چون آن نیک زن، شوهر خود را پریشان دید از او پرسید که رسول می داند که چه مقدار طعام داری؟

گفت: آری، می داند. آن زن گفت: ای جابر! هیچ غم مدار و غبار بر آینه دل مگذار.

ایشان در این گفتگو بودند که حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و امر فرمود که مردم گروه گروه و فرقه فرقه شوند و هر ده کس یک جا جمع شوند. روایت چنان است که اصحاب رسول هفتصد تن بودند و هفتاد جا مجمع ساختند. بعد از آن رسول- صلوات اللّه علیه و آله- بر سر خمیر آمد و قدری آب به دست مبارک خود بر آنجا

پاشید و فرمود که نان کرده در تنور بستند و رسول از تنور نان می طلبید و از دیگ گوشت و به مردم می داد تا طعام سیر خوردند و هر کس قدری از آن نیز ذله (؟) بر گرفتند و هنوز نان در تنور و گوشت در دیگ باقی بود. روز دیگر که در خندق کار می کردند روایت چنان است که پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- در گوشه ای نشسته بود و تماشای کار

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:203

کردن ایشان می کرد و از هر طرف نظر می کرد. ناگاه دید که دختر بشر، یک کف خرما دارد و به جانب پدر خود می رود و چون نزدیک آن سرور رسید جناب پیغمبر از او پرسید که ای دختر چه داری؟ گفت: اندک خرما است که به جهت پدرم می برم. رسول آن خرما از او گرفت و به دست مبارک خود ریخت بعد از آن یکی را امر فرمود که منادی ندا کند که مردم دست از کار بدارند و به خوردن خرما شتاب نمایند. اهل خندق دست از کار بداشتند و نزد آن سرور آمده به خوردن خرما مشغول شدند تا همه سیر شدند و باز بر سر کار خود رفتند. آن حضرت آن دختر را طلبید و دو چندان خرما به وی داد و نزد مادرش فرستاد و در آن خانه هر کس بود جمله از آن خرما سیر شدند.

القصه مسلمانان در مدت شش شبانه روز آن خندق را به اتمام رسانیدند و آن نیز یکی از معجزات آن حضرت بود. روز دیگر خبر به آن سرور رسانیدند که جماعت یهودان که به مسلمانان همعهد شده بودند نقض عهد

کردند و به مدد ابو سفیان رفتند.

هر چند آن سرور کس فرستاد و منع ایشان نمود فایده نداد از این جهت خوف بسیار بر اهل اسلام اشتداد یافت و شوکت کفار، دلهای مسلمانان را از جای بر کند. بیت:

در این فرصت که دلها مضطرب بودسیاهی سپاه کفر بنمود جوق جوق و گروه گروه لشکر کفار از اطراف و جوانب مدینه درآمدند و نعره مبارزان و شیهه اسبان کافران، زمین را به لرزه درآورد. خویلد اسدی با مردم خود و با قوم بنی قریظه از جانب مشرق مدینه درآمده و ابو سفیان با قریش و گروه کافران- بداندیش از جانب مغرب مدینه درآمدند. حق سبحانه و تعالی از قهر و غلبه کفار و استیلای شدت فجار خبر می دهد که: إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا «1». بیت:

غبار لشکر ظلمت بر انگیخت سلامت فرصتی می جست و بگریخت

______________________________

(1)- الاحزاب 33/ 10.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:204 ضعیفان را دل از جا رفت از هول زبانها بود از دیوان به لا حول و چون جیوش احزاب و جنود اعراب به لب خندق رسیدند و آن موضع را به آن محکمی مشاهده نمودند به غایت حیران و متعجب گردیدند و انگشت تحیر به دندان تفکر گزیدند به سبب آن که متعارف عرب نبود، بیت:

اعادی پیش خندق چون رسیدنداساس برج و تیرانداز دیدند

ز حیرت خاست از هر جانب آوازدهان مانند خندق مانندشان بازپس آن حضرت با وجود بسیاری دشمن هیچ اندیشه به خود راه نداد و پای ثبات در رکاب استقامت نهاد و افوّض امری الی اللّه «1» بر زبان

جاری گردانید و از عالم بالا نوید نصر من اللّه و فتح قریب «2» شنیده ترتیب لشکر داد و هر کس را با جمعی در موضع معین فرستاد و اطراف و جوانب خندق از جگرداران حربی و دلاوران جنگی چنان محکم گردید که باد را مجال درآمدن نماند. پس ابو سفیان ملاحظه خندق نمود و به لشکر خود فرمود که در لب خندق صف کشیدند و لحظه ای آنجا بسر بردند. هیاهوی گروه کافران و علالای طایفه مسلمانان به افلاک رسید. ابو سفیان عنان مرکب بگردانید و دورتر از خندق فرود آمد و گفت تا مدینه را محاصره کردند و بی واسطه به جانب یکدیگر تیر می انداختند. بیت:

به دفع خصم دین ارباب اسلام دمی بر جای نگرفتند آرام

دلیران را حکایت لا تخف بودغریو القتال از هر طرف بود

گذشتی روزشان در جنگ کردن به کین یکدگر آهنگ کردن نقل است که چون بلا اشتداد یافت و قلزم محاربه از اطراف خندق موج زن گردید

______________________________

(1)- غافر 40/ 44.

(2)- الصف 61/ 13.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:205

آه و ناله فقیران و ضعیفان به اوج آسمان رسید. به خاطر اشرف رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رسید که مردم غطفان را بازگرداند و چیزی از اموال به ایشان فایده رساند. کس به ایشان فرستاد که ثلث ثمرات امسال به شما رسانم به شرط آن که با قوم خود مراجعت کنید و ما را به ابو سفیان گذارید. سعد معاذ چون این سخن بشنید به غایت بی طاقت شده گفت: یا رسول اللّه! این صلح به مراد خاطر خود می کنی یا به مصلحت انصار به تقدیم می رسانی؟ پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود بنابر مصلحت شما

اندیشه کردم و تسلی خاطر فقیران جستم. سعد گفت: یا رسول اللّه! ما جماعت انصار روا نمی داریم که این ذلّت به خود راه دهی و به جماعت کفار پناه بری، و اللّه یا رسول اللّه! حالا که ما به شرف اسلام مشرف باشیم و در رکاب ظفر انتساب تو جان نثار نمائیم خرمای پوسیده ای به ایشان نمی دهیم و تا جان در تن و رمقی در بدن باشد یک خرمای پوسیده به ایشان نمی دهیم و مقاتله و محاربه می نمائیم. باقی انصار زبان به اعتذار گشوده گفتند: ای سیّد کونین! جانی که داریم فدای خاک قدم تو می کنیم و سری که داریم نثار مقدم شریف تو می سازیم. بیت:

ای قبله هر که مقبل آمد کویت روی همه مقبلان عالم سویت

امروز کسی کز تو بگرداند روی فردا به کدام دیده بیند رویت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- سعد را به انواع دلداری و التفات ممتاز گردانید و باقی انصار را به اصناف مرحمت و اشفاق سرافراز ساخت و ایشان را دعای بخیر کرده فرمود که مردانه باشید و از اطراف و جوانب نیکو با خبر باشید که ظفر ما را خواهد بود و اعدا منکوب و مخذول مراجعت خواهند نمود. بعد از آن یک یک از امرای عظام و وزرای با احترام را تأکید به حفظ و حراست خندق کرد و مردم را دلداری نمود و پیوسته هر شب با وجود آن همه سفارش به نفس نفیس خود یک نوبت و اکثر شبها دو نوبت بر سر خندق می آمد و مردم را نوازش می نمود و باز به منزل خود می رفت.

نقل است که پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- شبی از

شبها کس فرستاد و اکابر اصحاب

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:206

را طلبید خصوصا علی- علیه السلام- را نزد خود حاضر گردانید و گفت: ای یاران مهاجر و ای دوستان انصار! من از جانب مدینه ایمن نیستم به واسطه آن که منافقان در مدینه بسیارند و ایشان با بنی قریظه به غایت یارند و قوم قریظه را اراده چنان است که به مدینه غارت آرند و مال مردم را به تاراج حادثات بردارند. اصحاب گفتند: یا رسول اللّه! فرمانبرداریم به هر چه فرمایی و امر نمایی بر آن موجب به جای آریم. پیغمبر فرمود که مصلحت چنان است که علی- علیه السلام- شبها به حراست مدینه مشغول باشد و چون خورشید رخشان از افق آسمان طلوع نماید بر سر خندق آمده با اعدای دین محاربه نماید. پس علی- علیه السلام- به فرموده نبی- صلوات اللّه علیه و آله- در شب در مدینه توقف می فرمود و از اطراف و جوانب واقف می بود و چون آفتاب طالع می گردید خود را بر سر خندق می رسانید و با اعدای دین محاربه می نمود.

جنگ انداختن شجاعان عرب و مبارزان بی ادب و به لب خندق آمدن و دلیران یثرب را به مبارزت خود طلبیدن و از هر طرف اظهار جلادت و دلاوری نمودن «1»

دلیرانه از هر طرف پردلان به خندق رسیدند جولان کنان ابو سفیان با گروه مکروه یک روز اتفاق نموده جنگ انداختند و شجاعان عرب و مبارزان بی ادب به لب خندق آمده و دلیران یثرب را به مبارزه خود طلبیدند و از هر طرف اظهار جلادت و دلاوری می نمودند «2». راوی گوید که چون به خندق درآمدند و آغاز جنگ کردند میان ایشان و مسلمانان بجز تیر و شمشیر آمد و شد نداشت. آخر الامر مسلمانان بر ایشان غلبه کردند و تنی چند را بر خاک هلاک افکندند. در این محل از

میان لشکر ابو سفیان سه تن برآمدند همه مبارزان مردافکن و دلاوران شمشیر زن. بیت:

یکی ز آن عمرو عبد ود بودکه در صحرای کین همچون احد بود

______________________________

(1)- ب و ج ندارد.

(2)- «ابو سفیان ... می نمودند» را الف و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:207

و دیگری ضرار بن الخطاب برادر عمر بن الخطاب «1» و سیوم ایشان نوفل «2»، هر سه تن در بهادری یگانه آفاق و در معرکه دلاوری به غایت طاق، هر سه تن عنان بر عنان گرد خندق برآمدند و از گوشه ای ممری پیدا کرده اسبان در خندق راندند و عمرو عبد ود سوگند به لات و عزی خورده بود و هبل را نیز بر این موجب گواه گرفته که تا از محمّدیان انتقام خون قریش نکشم و چندین تن از محمّدیان را نکشم روغن بر بدن خود نمالم. و این عمرو عبد ود را دلاوران زمان، دلاورترین اهل زمان می گفتند و با هزار سوارش برابر می گفتند. نخوت شجاعتش در آن مرتبه بود که رستم را دلاور نمی گفت و سام نریمان را بهادر نمی شمرد. بیت:

از این دیو سیاهی تیز دستی قوی هیکل هژبری گرز دستی

کسی نادیده در هیجا گریزش صبا عاجز به پیش جست و خیزش

میان کینه جویان بو العجب بودهژبر بیشه ملک عرب بود

حدیث مردیش ورد قبایل قبایل را ز بیمش بیم در دل

پلنگ آسا به کینش بود آهنگ فلک نادیده مثلش در صف جنگ آن سیه روز در آن روز دو عمامه سفید و سیاه بر سر بسته بود و تارک و نیم تارک بر فرق خود نهاده و خود بر بالای آن نهاده و دو زره تنگ حلقه پوشیده و چهل قلاب از فولاد بر کمر پیچیده و

خفتان در بر کشیده و شمشیری حمایل کرده و سپری از فولاد بر پشت افکنده بر مرکبی تیزگام بی آرام سوار گردیده روی به حرب آورد و رجزی آغاز کرد مضمونش آن که، بیت:

چون من اندر عرب جوان نبوددر عرب بلکه در جهان نبود

چون به میدان حرب رو آرم رستم زال را امان نبود و همین که اسب را در خندق تاخت لوای مقاتله برافراخت و نام خود را در میان

______________________________

(1)- «برادر عمر بن الخطاب» را الف و ج ندارد.

(2)- نوفل بن عبد الله بن مغیره مخزومی (تاریخ پیامبر اسلام، ص 392).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:208

مبارزان آشکارا ساخت و ندای هل من مبارز در انداخت. در این محل آن سرور- صلّی اللّه علیه و آله- بر استری سوار بود و ابا بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و عبد الرحمن مکمل و مسلح ایستاده بودند و شجاعان مهاجر و دلاوران انصار بر یمین و یسار سید ابرار حاضر بودند. هیچ کدام جواب نگفتند بلکه از شرمندگی سرها در پیش افکندند و حیران ماندند و مردم همه معترف به شجاعت او بودند و اعتراف به عجز خود نمودند. چون لحظه ای برآمد و کسی در میدان او نیامد دیگر باره آواز برآورد و مبارز طلبید. هیچ کس جواب نداد. از راه طعن درآمده گفت: مشتاقان شهادت کجایند و چرا در مقام محاربه و مقاتله در نمی آیند؟ حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- طعن و تعرض عمرو عبد ود می شنید و به جانب یاران نگاه می کرد و می دید که یاران از شرمندگی سر بالا نمی کنند. بعضی از شرمندگی متحیر شده و بعضی را از بیم، رنگها متغیر گردیده می لرزیدند.

در این محل، بیت:

بلند اختر ذروه اولیاءعلی العلی سید الاوصیاء

عدو بند کشورگشای دلیرکه مور رهش رفته در کام شیر از حراست مدینه پیش پیغمبر رسید و مبارز طلبیدن عمرو عبد ود شنید و از عجز و درماندگی یاران نیز واقف گردید، گفت: یا رسول اللّه! اجازت فرمای تا به میدان روم و محاربه و مقاتله نمایم. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- هیچ نگفت. نوبت سیوم عمرو آواز بر کشید و گفت: هیچ مردی در میان شما نیست که بیاید تا دمی با یکدیگر بگردیم و کینه پدر از یکدیگر بطلبیم؟ بیت:

نزد دم هیچ کس و ز جا نجنبیدعدو یکبارگی ز آن تیز گردید

نبی گفتا به یاران کاین چه حال است چرا زین گونه سرها پایمال است

به مردی بس که بودش در عرب نام به رزمش کس نرفت از اهل اسلام راوی گوید: چون علی- علیه السلام- دید که یاران هیچ کدام اقدام به حرب عمرو نمی نمایند و خاطر مبارک حضرت پیغمبر را متألم می دارند به جهت خاطر سرور انبیاء

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:209

و برای آرامش دل حضرت مصطفی دیگر باره «1» بیت:

به پیش آمد نهنگ بحر فرهنگ قوی بازو هژبر بیشه جنگ

سهی سرو گلستان سعادت «2»مصاف آرای میدان جلادت

مه اوج سپهر رهنمونی شه فرمانده تخت سلونی

علی عالی القدر آن امامی که در راه خطا ننهاده گامی فرمود یا رسول اللّه! اجازت ده تا به حربش روم و به توفیق الهی بنای لاف وگزافش را به یک ضرب شمشیر در هم شکنم. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: یا علی! این عمرو سنگین دل است و در میدان محاربه به غایت پردل است. علی- علیه السلام- گفت: یا رسول اللّه! من نیز علی

بن ابی طالبم و به عنایت الهی بر دشمنان چنین غالبم اما خاطر انور حضرت خیر البشر چنان می خواست که از یاران یکی به جنگ رود و علی- علیه السلام- چون شب تا روز به حراست مدینه تردد نموده لحظه ای به استراحت مشغول باشد، چون هیچ کدام اجابت قول پیغمبر نکردند و از پی خاطر آن سرور در نیامدند آن سرور از استر فرود آمد و علی را نوازش نموده عمامه خود بر سرش نهاد و شمشیر اژدها پیکر خود را به وی داد و زره خود را در وی پوشانید و او را به جانب دشمن روان گردانید بعد از آن دست به دعا برداشت و گفت: الهی! از سرّ دلها آگاهی، و از روی نیاز گفت: ای قیّوم چاره ساز! به حضرت تو معروض می دارم و شمه ای از درماندگی خود به حضرت تو باز می خوانم که عبیده را که انیس و مونس من بود در روز بدر از من ستاندی و مرا یک چندی در ماتم او نشاندی، بیت:

گرفتی از من حمزه را همان روزکه اعدا در احد گشتند فیروز این علی را از من بازمگیر که وصی من و قائم مقام من است. خداوندا مرا تنها مگذار و بر بی کسی و درماندگی من رحم آر. مثنوی:

______________________________

(1)- «به جهت ... باره» را ب و ج ندارد.

(2)- ب: «شهادت».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:210 ولی الله روان شد سوی دشمن چه دشمن، بو قبیس غرق آهن

زبان در حمد یزدان تیغ در دست سر ره بر عدوی کینه جو بست آن لعین سوار بود و علی- علیه السلام- پیاده، چون رسید آغاز سخن کرد و گفت:

ای عمرو! شنیده ام که تو گفته ای

که هرگاه یکی از قریش مرا مخیر سازند میان سه کار، یکی از آن سه کار البته اختیار کنم، اکنون به موجب وعده با من از سه کار یکی بکن: اوّل آنکه مسلمان شو و پشت اسلام را به این سبب قوی ساز، در دنیا آنچه مراد تست پیغمبر بر می آرد و در عقبی انیس و مونس این سیّد و سرور باشی. بیت:

نبی سازد به دنیا بی نیازت به عقبی حق نماید سر فرازت «1» آن بدبخت اسلام قبول نکرد و دولت دنیا و سعادت عقبی را از دست بداد.

دوّم- آنکه چون قبول اسلام نکردی به مملکت خود بازگرد و ما را به قریش بگذار و حال آنکه در میان ما و شما هیچ نوع جنگی و نزاعی نیست، اگر محمّد غالب باشد ترا اسعد و یار خود گرداند و اگر مغلوب باشد آنچه خاطر تو خواهد چنان کن. عمرو گفت:

هیهات! هیهات! این سخن را زنان در خانه ها قبول ندارند خاصه من که سوگند خورده ام و هبل را گواه گرفته ام که انتقام خون قریش بکشم و آنچه توانم از محمّدیان بکشم. امیر فرمود که امر سیوم جنگ است و کار به کوشیدن نام و ننگ است. آن حرامزاده برآشفت و گفت، بیت:

نمی بردم گمان در فرصت کارکه کس جنگ مرا باشد طلبکار

هنوزت نیست وقت جنگ کردن به رزم چون منی آهنگ کردن ای علی پیدا است که عمر تو چند است و با همچون منی حرب کردن ترا ناپسند است، تو بازگرد و عمر را که لاف بهادری دارد و سعد وقاص را که کوس دلاوری می کوبد به میدان فرست تا با یکدیگر بگردیم و با یکدیگر شمشیر اندازیم.

امیر مؤمنان

______________________________

(1)- درب:

«به دنیا سر فراز خلق گردی به عقبی بی نیاز فرد گردی» .

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:211

فرمود: کجا در مردی روا باشد که من که به حرب تو آمده ام مرا بی سببی برانی و عمر و سعد وقاص را بخوانی. گفت: ای علی! مدتی است که با پدرت ابو طالب طریقه مودّت و رابطه محبت مسلوک داشته ام و جانب او را در همه ابواب فرو نگذاشته ام حالا تو فرزند برادر منی در طریقت و چون سال تو خرد است در حقیقت خون ترا ریختن و نهال ترا بر خاک هلاک افکندن در دوستی لایق نمی شمارم. علی- علیه السلام- فرمود:

من باری در راه شریعت، ریختن خون ترا دوست می دارم و قامت ترا از پای درآوردن از نعمات الهی می شمارم. عمرو بی ایمان از استماع این سخن امیر مؤمنان در غضب شد و گفت: اندیشه آن داری که غالب شوی؟ این خیالی است باطل که در خاطر می گذرانی و گمان داری که با تیغ و شمشیر غلبه کنی؟ این اندیشه ای است بی حاصل! علی- علیه السلام- نیز برآشفت و در آن آشفتگی گفت: ای مردود خدا و رسول! تا چند لاف گزاف مردی گویی و تا کی خلاف شجاعت و دلاوری به ظهور رسانی؟ امروز به توفیق الهی و به یمن حضرت رسالت پناهی دستبردی به تو بنمایم و شجاعت و دلاوری به نوعی ظاهر سازم که تا دامن قیامت، مردان معرکه قتال و مبارزان میدان جنگ و جدال از دلیری من و خواری تو بازگویند. به یکبارگی آتش غضب آن حرامزاده کافر تند گردید و از روی قهر و استیلا برآشفت و خواست که بر حضرت علی- علیه السلام- حمله

کند.

به خاطر ناپاکش رسید که علی پیاده باشد و من سواره بر او حمله برم در میان مقاتلان عیب و عار به من لاحق گردد، فی الحال پیاده گردید و از قهر و غضب شمشیر الماس کردار از غلاف بیرون کشید و بزد بر قوایم اسب و به یک ضرب شمشیر هر چهار دست و پای اسب را قلم کرد. علی- علیه السلام- آن را به فال نیکو گرفت به سبب آن که اسب نشانه دولت بود و او را از پای درآورد.

راوی گوید: از هر دو طرف لشکر تماشا می کردند و از مناظره و مقاتله ایشان حیران می گردیدند. از تردد حیدر صفدر و از جست و خیز عمرو عبد ود کافر، گرد و غبار بسیار شد چنانچه مردم ایشان را نیکو نمی دیدند و لیکن آواز گیرودار و جگر داری می شنیدند.

آخر الامر آن حرامزاده پیش دوید و شمشیر بر فرق امیر حواله نمود. امیر سپر در سر

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:212

کشید، تیغ آن حرامزاده سپر را دونیم کرد و عمامه بریده گشت و زخمی منکر بر فرق مبارک آن حضرت رسید. راوی گوید که حضرت علی- علیه السلام- با وجود آن زخم کاری بر جانب دشمن میل نمود و عمامه پریشان شده را به گرد سر محکم گردانید. در این محل عمرو حمله ای دیگر آورد. چون علی مرتضی دید که آن غدّار نابکار حمله می آورد مانند شیر شرزه بغرید و بر سر او دوید و از خداوند کارساز، نصرت دین پیغمبر و سرافرازی خود طلبید. بیت:

قدم زد جانب بد خواه نادان به کف شمشیر و بر لب ذکر یزدان و آن ذو الفقار صاعقه آثار را بر

فرق دشمن حواله کرد. آن بدکردار برگشته روزگار از بیم جان و از صلابت امیر مردان سپر در سر کشید. تیغ حیدر صفدر بر قبه سر آن کافر بد سیر آمد، بریده شد به میل و دو یلمقه رسید، دونیم گردانید، همچنان دو یلمقه و عمامه و ترک و نیم ترک و فرق و گردن و سینه و شکم و جوشن و زره و کمر هر چه بود بریده به دونیم شد. و در بعضی تواریخ آمده که تیغ بر کمر او زد و همچون خیار به دونیم کرد.

مثنوی:

به وقت تیغ راندن شاه صفدربرآورد از جگر الله اکبر

که یعنی مظهر کل عجایب شد از توفیق حق بر خصم غالب ملائکه ملکوت از غرفه آسمان تماشا می کردند و ساکنان طبقات زمین از کافر و مسلمان گوش بر آواز می داشتند که ناگاه آواز تکبیر حضرت امیر به گوش برنا و پیر رسید. مسلمانان آواز تکبیر برآوردند و ندای احسنت احسنت از دوست و دشمن بر آمد. بیت:

بود شمشیر او را گاه وبیگاه زبان در آیه نصر من الله غلغله از کره خاک به عالم افلاک رسید و سکّان عالم علیا و ساکنان عالم سفلی از زبان معجز بیان حضرت محمّد مصطفی (ص) این ندا شنیدند ضربه علیّ بن ابی طالب

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:213

یوم الخندق خیر من عباده الثّقلین و جناب مولانا کمال الدین حسین خوارزمی «1» در سیر خود این حدیث را به این طریق بیان کرده: لمبارزه علیّ بن ابی طالب یوم الخندق افضل من اعمال امّتی الی یوم القیامه یعنی هرآینه مبارزت علی بن ابی طالب «2» در روز خندق با عمرو عبد ود فاضلتر است از تمامی اعمال

امت من تا روز قیامت. از مضمون حدیث نبوی و از منطوق کلام واجب الاحترام جناب مصطفوی ارباب طریقت و اصحاب حقیقت استدلال نموده اند که بستان سرای شریعت، سبز و سیر آب از بحر ذو الفقار است و خرابی بنیاد کفر و نگونساری بتان و بت پرستان به زور بازوی حیدر کرّار است. بیت:

هر چه گفتیم در اوصاف کمالیت اوهمچنان هیچ نگفتیم که صد چندان است نقل است که چون علی- علیه السلام- عمرو عبد ود را به آن خواری بر خاک هلاک انداخت عکرمه و ضرار بن الخطاب و نوفل هر سه به انتقام خون عمرو متوجه علی شدند. راوی گوید که علی پیش روی ایشان دوید نوفل در پیش بود او را به یک ضرب تیغ هلاک گردانید. ضرار و عکرمه روی به گریز آوردند. اصحاب رسول- صلّی اللّه علیه و آله- چون از علی- علیه السلام- آن شجاعت بدیدند غیرت کردند و چند تن خود را به خندق افکندند و حمله بر دشمنان بردند از آن جمله یکی عمر بود، او نیز تیغ کشیده حمله برد. در این محل ضرار بن الخطاب که از ضرب ذو الفقار روی به گریز آورده بود به عمر رسید و سر راه بر برادر خود گرفت و عمر خواست که بر او شمشیر زند ضرار چستی نموده نیزه ای بر عمر محکم کرد و خواست که او را به قتل رساند. علی- علیه السلام- رسید و نگذاشت که بر عمر ظفر یابد اما علی- علیه السلام- به عمر گفت: این نعمت مشکور است که بر تو ثابت کردم، یاد دار و فراموش مکن. راوی گوید که چون عمر

نزد پیغمبر رسید گفت: یا رسول اللّه! برادرم ضرار مرا هلاک کرده بود اگر علی-

______________________________

(1)- ب: «مولانا جمال خوارزمی».

(2)- «یوم الخندق ... ابی طالب» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:214

علیه السلام- آنجا نمی رسید.

اما چون خبر کشتن عمرو و نوفل به ابو سفیان رسید مثل مار بر خود پیچید و به اتفاق قریش و باقی کفار به بهانه آنکه روز به آخر رسیده از ترس گریختند و تا منزل خود هیچ جا توقف نکردند. و چون لشکر ابو سفیان و گروه احزاب را اعتماد تمام به جانب عمرو و نوفل بود و هر دو را کشته دیدند همه را حال متغیر گردید و چون شب درآمد مردم غطفان به واسطه کشتن عمرو بازگردیدند و جماعت نوفل روی به هزیمت آوردند. چون ابو سفیان از گریختن غطفان و نوفلیان واقف شد سران لشکر خود را طلبید و در باب استیلای محمّد مصطفی اندیشید. خاطر بر آن قرار دادند که همه اتفاق کنند و جنگ مغلوبه انداخته به دفع مسلمانان از اطراف و جوانب حمله برند. روز دیگر ابو سفیان پیش از طلوع نیّر اعظم علم برداشت و لشکر را به حرب مسلمانان برگماشت.

آن حضرت نیز لشکر خود را برآراست و صفوف راست کرد و علی- علیه السلام- را طلبید و دست مبارک خود را بر سر او مالید، آن زخم منکر در حال نیکو گردید و او را در محلی که خطر بسیار داشت بگذاشت و گروه گروه کافران به جانب طبقه طبقه مسلمانان متوجه شدند و اطراف و جوانب خندق را به این دستور فرو گرفتند و فریاد کوس حربی برآوردند و ناله نای رزمی

کشیدند. مسلمانان نیز از غیرت اسلام، عشاق وار کمر خدمت پیغمبر بر میان جان شیرین بستند و شمشیرها از نیام برآورده روی به صف کار زار آوردند. بیت:

غبار دشت شد ابر بلا ریزز عکس تیغ بر فرق آتش انگیز

خدنگ پردلان سخت کینه برون می رفت از صندوق سینه مروی است که سعد معاذ در آن روز حرب می کرد و مرد می کشت و در دریای حرب غوطه خورده ملاعین را زیر و زبر می کرد. قضا را لعینی تیری انداخت و آن تیر بر رگ اکحل وی نشست، دانست که زخم کاری است، دست به دعا برداشت و گفت: الهی! اگر این سیّد و سرور را بر بنی قریظه مسلّط خواهی کرد مرا چندان امان ده که آن را ببینم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:215

و آن حسرت را به همراهی خود به دار بقا نبرم. فی الحال خون از دست او بایستاد. و یاران رسول در محاربه کردن با اعدای دین ملول نمی گردیدند مردان و کار زار و مبارزان کینه گذار، آواز گیرودار به فلک دوار می رسانیدند. در این حال پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- نزدیک یاران رسید و ایشان را در حرب و قتال به غایت مجد می دید. پس در اثنای آن حال و شدت قتال روی نیاز بر زمین نهاد و دست دعا بر آسمان برآورد و گفت:

اللّهمّ انصر من نصر الدّین اللّهمّ اخذل من خذل الدّین، این دعا می کرد و دانه های اشک چون مروارید از دیده های خود می بارید و به زاری به حضرت کبریا می زارید و یاران حرب می کردند و به هیچ جهت اندوه به خود راه نمی دادند و رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از این واسطه نیز

داغ ملال بر سینه خود نمی نهاد و یاران را به فتح و نصرت وعده می داد و می گفت: مردانه باشید و صفوف خود را به مردانگی نگاه داشته از همدیگر مپاشید. اصحاب آن دلداری از پیغمبر می شنیدند و به قدر طاقت خود در حرب می کوشیدند و اگر یکی زخم کاری می خورد در ساعت ندای: أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ «1» می شنید. کار حرب به غایت بالا گرفته بود و همه را لبها از شدت حرارت و کثرت عطش خشک شده با وجود این همه محنت و بلا و کثرت شدت و عنا، عشاق وار کمر فرمانبرداری بر میان جان شیرین بستند و مشتاق وار طریقه جان سپاری در خدمت سیّد المرسلین به تقدیم رسانیدند و در حرب کردن با تیر و شمشیر برابری نمودند و هیچ گونه تقصیری نمی کردند و از صف کارزار قدم از قدم فراتر نمی نهادند تا نماز عصر و مغرب فوت شد. حضرت الهی به جهت نصرت جناب با رفعت رسالت پناهی هوا را سرد گردانید به مرتبه ای که کفار را قدرت نبود که شمشیر رانند یا تیر اندازند و باد سخت وزیدن گرفت و سنگریزه و ریگ در دیده و دهان مشرکان پر می کرد و گروه احزاب را قوت ایستادن و جماعت قریش را مجال استقامت نمودن نماند. بیت:

ز صوب کین برآمد تند بادی که کوه سر بلند از پا فتادی

______________________________

(1)- فصّلت 41/ 30.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:216 بدان شد مشرکان را شام دیجورکه شمع بختشان گردید بی نور

ببرد آن تند باد نصرت انجام غبار از خاطر ارباب اسلام روایت چنان است که از شدت باد و کثرت غبار و فساد که در

میان مشرکان و در لشکر ایشان بود اصلا به اهل اسلام آن باد نمی وزید و آسیبی و ضرری از آن به مردم نمی رسید. بیت:

برون از اردوی ارباب کینه نجنبیدی گیاهی از مدینه القصه آن باد صرصر، لشکر کفار را زیر و زبر کرد و تفرقه عظیم و دغدغه تمام در میان ایشان پیدا شد چنانچه کسی را مجال نبود که به دیگری پردازد. عنان بگردانیدند و روی به منزل خود آوردند و به صد محنت و هزار خواری به آنجا رسیدند، باد در خیمه های ایشان پیچیده از جا بر می کند و احمال و اثقال کفار را برداشته به اطراف و جوانب می افکند. بیت:

شدندی خیمه های اهل بیدادبه هر سو در هوا چون کاغذ باد نقل است که نعیم بن مسعود نزد پیغمبر آمد و گفت: یا رسول اللّه! من مسلمان شده ام و هیچ احدی از کافران از اسلام من آگاه نیستند و ابو سفیان و جماعت بنی قریظه با من در غایت دوستی هستند اگر اجازت فرمایی در میان ایشان روم و از راه دوستی درآمده میان ایشان مخالفت افکنم. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود:

نزدیک آن جماعت برو و تا ممکن باشد اتّفاقی را که در میان منافقان است برانداز و هر چه مصلحت دانی به ایشان بگوی و بپرداز. نعیم نزد بنی قریظه آمد و چون ندیم قدیم ایشان بود با یکدیگر از روی اشتیاق ملاقات کردند و با هم به غایت خوش برآمدند و حکایت محرمانه در میان آوردند. نعیم گفت: ای یاران همدم! و ای دوستان محرم! شما به غایت کار بد کردید و اندیشه غلط بی حد پیش آوردید و با

محمّد عهد کرده بودید و اوقات به فراغت می گذرانیدید، حالا که عهد بشکستید و به فریب قریش به حرب محمّد آمدید و عمرو عبد ود و حارث را به کشتن دادید بسیار بد واقع شد. این بگفت و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:217

همچون ابر بهاری به گریه درآمد. ایشان نیز گریه کردند و جزع نمودند. بعد از آن گفت:

ای بی عقلان! قریش از محمّد هیچ مهم نساخته اند و به همه حال در این دو سه روز به دیار خود می روند و شما را با محمّدیان می گذارند، و ای بر شما و افسوس از روزگار شما. ایشان گفتند: ای نعیم! راست گفتی آنچه گفتی، حالا تدبیر خلاصی خود نمی دانیم و اندیشه رهایی خود نمی توانیم، ارشاد کن ما را به امری که محمّدیان را بر ما دست نباشد و تدبیری کن در کار ما که اهل و عیال ما از جانب مسلمانان شکست نیابند. نعیم گفت: هیچ تدبیر بهتر از آن نیست که سعی نمائید در آن که قریش چند کس به شما دهند که به گرو نگاه دارید تا هر وقت و هر محل که ضرورت پیش آید اهل مکه به واسطه حمایت مردم خود امداد شما نمایند و لشکر به مدد شما روانه سازند. این سخن مردم بنی قریظه را پسندیده افتاد. بعد از آن پیش ابو سفیان آمد و خلوت کرد و گفت: ای ابو سفیان! بدان و آگاه باش که بنی قریظه کس به محمّد فرستاده اند و حکایت صلح در میان آورده اند قرار آن که ایشان از قریش چند تن به هر بهانه که باشد بستانند و به محمد فرستند و یگانگی خود را ظاهر سازند.

بعد از آن پیش مهتران غطفان آمد و آنچه به دیگران کرده و گفته بود به اینها نیز معلوم نمود. آن سخنان در مذاق کافران معقول و شیرین نمود و همه دلها به یکدیگر متغیر گردید. روز دیگر ابو سفیان کسی را پیش بنی قریظه فرستاد که آماده حرب شوید که با محمّد فردا به همه حال قتال خواهم نمود که شتران و اسبان ما تمام لاغر شده اند و بیش از این مجال مقاومت و استقامت نماند. ایشان در جواب گفتند که چند کس از قریش به ما فرست که ما ایشان را در قلعه نگاه داریم که تقویت مردم قلعه باشد که روز احتیاج ما، شما همراهی به ما بکنید و لشکر به مدد ما فرستید. ابو سفیان را سخن نعیم راست آمد. همچنین مردم غطفان گفتند: مردان حربی ما زخم کاری خورده اند و سپاهیان ما از گرسنگی قوت سواری ندارند. القصه مخالفت تمام اظهار کردند و آن گروه کفار از گفتار یکدیگر متزلزل گردیدند و اتفاق ایشان برقرار نماند. ابو سفیان حیران گردید و از مخالفت لشکریان بترسید. حق سبحانه و تعالی باد را امر فرمود تا بیشتر از پیشتر در لشکر ایشان وزیدن

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:218

گرفت و خیمه های ایشان را از جای کنده نگونسار می ساخت و صدای اسبان و نعره مبارزان می شنیدند و به هر طرف که نظر می کردند کسی را نمی دیدند، از این جهت بترسیدند و هراس تمام ظاهر گردانیدند چنانچه حق سبحانه و تعالی از قصه باد و فرستادن لشکر غیب خبر می دهد، قوله تعالی: فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها «1».

بیت:

باد صبا ببست میان نصرت ترادیدی چراغ را

که دهد باد یاوری آن سرور چون نصف از شب گذشت حذیفه را طلبید و او در آن محل از شدت جوع و کثرت سرما می نالید، با وجود آن حال اجابت دعوت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- را سرمایه سعادت خود دانست با آن که به صد محنت و مشقت قیام از قعود نمی توانست. پیغمبر بر حال او مطلع گردیده دست مبارک بر وی مالید، آن جوع که ملازم او بود نماند و آن سرما بر طرف گردید و فرمود: ای حذیفه! از خندق بیرون رو و از حال دشمن خبر به من بیار و با کسی تعرض مکن. بعد از آن در حق او دعا کرده فرمود: اللّهم احفظ من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله. حذیفه می گوید:

سلاح برداشته به آن طرف خندق رفتم و خود را به نزدیک خیمه ابو سفیان رسانیدم.

در آن محل ابو سفیان از خیمه بیرون آمد و پیش آتش بایستاد و شکم را برهنه کرده گرم می کرد و اگر نه وصیت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بودی تیری بر او می زدم که از پشتش بیرون می رفت. قضا را آواز برآورد و گفت: مردم بیگانه را در میان خود راه مدهید و فی الحال بار بر شتران نهید و فلان و فلان را خبر کنید که ما هیچ مهم نساختیم و از گرسنگی و سرما هلاک شدیم. در حال خلایق به هم برآمدند و شورش تمام و تردد از حد بیرون در میان ایشان افتاد و هر کس به مهم سازی خود می شتافتند و به واسطه کثرت فزع به همدیگر نمی پرداختند. ابو سفیان

سلاح بر خود راست کرد و به جانب شتر خود آمد و از غایت اضطراب و نهایت تعجیل، زانوی شتر ناگشوده خود را بر شتر

______________________________

(1)- الاحزاب 33/ 9.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:219

افکند و از بالای شتر سر فرود آورد و زانوی شتر را گشوده روان شد. باقی مردم با خسارت تمام و ملالت لا کلام، بار شتران نهادند و به اطراف و جوانب صحرا روی به راه آوردند. من بعد از رفتن ابو سفیان و جماعت لشکریان به خاطر جمع می آمدم تا خبر به رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رسانم، ناگاه دیدم بیست سوار مسلح، دستارهای سفید بر سر نهاده بر اسبان ابلق نشسته مرا در میان گرفتند و از روی ملایمت نزد خود خواندند، این قدر دانستم که از لشکر ابو سفیان نیستند. من نزدیک ایشان رفتم و از ترس و بیم بر ایشان سلام کردم. ایشان به لطف و خوشی گفتند: برو و صاحب خود را بگو که شر دشمن را خدای تعالی از تو کفایت کرد.

چون حذیفه به خدمت حضرت رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و احوال گذشته معروض داشت آن حضرت تبسم نمود و بعد از آن روی به اصحاب کرده فرمود که ملائکه بودند که دوش به حراست من مشغول می بودند. بعد از آن فرمود که ای یاران مهاجر و دوستان انصار! بدانید که دیگر قریش به جانب ما نخواهند آمد و لیکن ما بر سر ایشان خواهیم رفتن و به دلخواه مسلمانان بر اهل مکه و ابو سفیان مسلط خواهیم گشتن. پس رسول بقیه شب در کنار خندق بسر برده صباح با تمامی اصحاب روی به مدینه

آورد و به منزل فاطمه زهرا- علیها السلام- درآمد و سر و تن از گرد و غبار بشست و خواست که قدری بوی خوش به کار برد و خود را مطیب سازد که جبرئیل- علیه السلام- سواره آمد با سر و روی غبارآلوده و گفت: یا رسول اللّه! خدا ترا رحمت کناد که سلاح از خود دور انداختی و بدن را از غبار دور ساختی و حال آنکه ملائکه که به حراست تو مشغول بودند سلاح ننهاده اند و همچنان غبار آلوده اند و به جانب روحا «1» رفته اند و منتظر مقدم شریف تواند. ای رسول خدا! حکم خداوند تعالی- جلّ ذکره- چنان است که همین ساعت مسلح شده به جانب بنی قریظه متوجه شوی و قلع و قمع دودمان ایشان نمایی که تمامی فساد و افساد ابو سفیان و گروه احزاب از ایشان بود تا به

______________________________

(1)- روحا جایی است از اعمال «فرع» در فاصله چهل روز و به قولی در سی و شش و به قولی دیگر در سی روز از مدینه (معجم البلدان).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:220

جزا و سزای خود رسند. بیت:

شرانگیز هم بر سر شر شودچو کژدم که با خانه کمتر شود

گفتار در ذکر رفتن آن سرور به جانب بنی قریظه و آن گروه طاغی را به صد خواری گرفتن و به هزار زاری به قتل آوردن

نیاید غیر بد پیش بداندیش چه اندیشی که آن ناید ترا پیش

بدی کردن به نیکان از خرد نیست مکافات بدان هم غیر بد نیست

سخن را مرد دیگرگون نکرده است بود بر قول خود هر کس که مرد است مصدر این مقال و سبب این قیل و قال آنکه چون گروه مکروه بنی قریظه به واسطه آنکه بسیار بودند در مقام عداوت و درشتی درآمده پیوسته آزار و ایذاء به مسلمانان و اهل اسلام و ایمان

می رسانیدند پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- مصلحت وقت در آن دید و رفاهیت مسلمانان در آن اندیشید که با ایشان صلح کند و عهد در میان آرد. بنابر آن به توسط جمعی عهد کردند و با یکدیگر صلح نمودند که به هیچ گونه بنی قریظه قصد رسول- صلّی اللّه علیه و آله- نکنند و آزار مسلمانان نجویند و به دشمنان پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- امداد ننمایند و اتفاق نکنند و رسول- صلّی اللّه علیه و آله- قصد ایشان نکند و ایشان را نیازارد تا به حال خود باشند و به فراغت خاطر در میان مال و منال خود باشند و اوقات گذرانند. بر این موجب عهد کردند و بنی قریظه به فراغت اوقات می گذرانیدند و به تنعم در میان اموال و اولاد خود می بودند. در آن محل که ابو سفیان با گروه فزاره و غطفان متوجه مدینه بودند کس فرستادند و بنی قریظه را به معاونت خود خواندند. آن جماعت از روی جهل و نادانی و از راه بغض و عداوت دینی، نقض عهد رسول کردند و با دشمنان پیغمبر اتفاق نمودند و لشکر بر سر اهل اسلام آوردند و مهم به آنجا رسید که گذشت.

و چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از کنار خندق به خانه آمد هنوز نصف روز

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:221

نگذشته بود که بلال را فرمود که در بازار و کوچه ها و محله مدینه منادی کند که هر که حکم خدا و رسول را مطیع است باید که نماز دیگر در نواحی حصار بنی قریظه جمع شوند و علی- علیه السلام- را طلبید و علم به دست وی داد

و جمعی را ملازم رکاب ظفر انتساب آن حضرت گردانید و از پیش فرستاد. و آن سرور بعد از فرستادن امیر المؤمنین حیدر زره پوشیده خود بر سر نهاد و شمشیر بست و سپر بر دوش افکند و بر اسب سوار شد و عبد اللّه مکتوم را در مدینه خلیفه ساخت و از عقب لشکر روان شد. و چون پیغمبر به قبیله بنی النجار رسید دید که مبارزان آن قبیله و دلاوران آن ناحیه تمام بر اسبان سوارند و بر سر راه آمده صفها بر کشیده انتظار مقدم آن حضرت می کشند. چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آنجا رسید از ایشان پرسید که شما را که فرمود که مسلح شده اینجا انتظار برید؟ گفتند: یا رسول اللّه! دحیه کلبی پیغام شما رسانید. پیغمبر (ص) تبسم کرد و فرمود که آن دحیه کلبی نبود، جبرئیل- علیه السلام- بود که شما را امر فرمود که اینجا حاضر شوید. اما چون روز به نماز دیگر رسید، بیت:

علی آن گوهر دریای سرمدولی حق پسر عم محمّد

به توفیقات بخت اعتمادی علم زد بر در حصن اعادی مشرکان لعین بر پشت بامها برآمدند و به هرزه گفتن بر پیغمبر و اصحاب زبان گشودند اما چون دانستند که سر کرده لشکر، کشنده عمرو عبد ود است بر خود بلرزیدند و بی حد متردد گردیدند و با یکدیگر در وصف علی- علیه السلام- گفتند، بیت:

محیط کینه جوئی را نهنگ است به روز داوری فیروز جنگ است و رسول- صلّی اللّه علیه و آله- میان نماز شام و خفتن بود که به آنجا رسید و خواست که نزدیک حصار رود. امیر المؤمنین پیش پیغمبر- صلّی اللّه علیه

و آله- آمد و گفت: ای سید و سرور! از اینجا بیشتر قدم رنجه مفرمائید. آن حضرت دانست که آن جماعت ناسزا می گویند و حرفهای بی ادبانه به ظهور می رسانند. رسول فرمود که ای

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:222

علی! این جماعت چون مرا ببینند بی ادبانه سخن بر زبان نرانند و زبان ایشان از کار رفته نالایق گفتن نتوانند. راوی گوید: چون آن سرور نزدیک حصار آمد آواز برآورد که: یا اخوان القرده و الخنازیر! یعنی ای برادران بوزینگان و خوکان! از چپ و راست حصار فریاد برآوردند که: یا ابا القاسم! ما کنت فحّاشا تو هرگز فحش نگفتی و فحش گو نبودی، چه واقع شد که دشنام می دهی؟ [از] امام بحق ناطق امام جعفر صادق- علیه السلام- منقول است که پیغمبر چون از آن گروه مشرکان این سخنان شنید از کثرت حیا نیم تیزه ای که در دست داشت از دست آن سرور افتاد و از شرمندگی بازگردید و ردای مبارک که بر دوش افکنده بود بر زمین افتاد به سبب آن مقدار سخن درشت که به مشرکان گفته بود و چگونه این چنین نباشد کسی که حق تعالی در صفتش فرموده است:

وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعالَمِینَ «1». بعد از آن، آن سرور سعد وقاص را امر فرمود و جماعت دیگر را که بر ایشان تیر اندازند. پس از هر دو طرف یکدیگر را تیر باران کردند و بعد از مدتی دست از جنگ بداشتند تا روز شد. چون آفتاب از افق مشرق طلوع نمود آغاز جنگ کردند. بیت:

صباحش باز جنگ آهنگ کردندگهی با تیر و گه با سنگ کردند تا پانزده روز میان کافران و مسلمانان محاربه و

مقاتله بود. اهل حصار بی قرار شدند و سلامت از ایشان رفته به یک بار خوار و زار گردیدند و دست از قتال بداشتند و ترک جدال نمودند و از راه اعتذار درآمده گفتند: با یکدیگر سخن گوئیم و به هر چه قرار یابد بر آن موجب عمل نمائیم. پس اهل حصار «نباش» نام شخصی را به خدمت آن سرور فرستادند که ما را راه دهید که دست زنان و فرزندان گرفته بیرون رویم و اموال و امتعه و مواشی و اسلحه ما از آن شما باشد. آن سرور قبول مقال ایشان ننمود و فرمود: از این حصار بیرون می باید آمد و به هر چه امر فرمایم شما را گردن می باید نهاد. نباش بازگردید و سخن آن حضرت را به سمع بنی قریظه رسانید. کعب بن اسد که پیشوا و

______________________________

(1)- الانبیاء 21/ 107.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:223

مقتدای آن جماعت بود گفت: ای قوم! اتفاق کنید به یکی از سه کار که شما را می فرمایم: اوّل- آنکه اعتقاد ما و شما این است که تورات و انجیل [دو] کتاب خدای آسمان و زمین است و هر چه در آنجا است همه حق است، قبول دارید یا نی؟ گفتند:

بلی! قبول داریم. گفت: خدا در این کتاب [ها] می فرماید: که محمّد- صلّی اللّه علیه و آله- بر حق است و مبعوث بر جمله خلایق است، ترک عناد کنید و طریقه افساد بر طرف سازید و ایمان به وحدانیت خدا و به رسالت محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- آرید و اموال و اولاد به غارت و قتل میدهید. مشرکان گفتند: هیهات! هیهات! ما هرگز از دین خود در نگذریم

و از آئین آباء و اجداد خود نگردیم. گفت: امر دوّم- آن است که زنان و فرزندان خود را بکشید و از حصار بیرون رفته و دست از جان برداشته جنگ کنید، اگر کشته شوید ایشان از اسیری و بردگی خلاص شوند و اگر زنده بمانید باز زن و فرزند پیدا می شود. گفتند: این معنی ندارد که جمعی بی گناه را بکشیم و قطع صله رحم نمائیم. گفت: امر سیّوم- آن است که فردا شنبه است و ایشان از ما ایمن، بی خبر بر سر ایشان رویم و به شمشیر، جمعیت ایشان را به تفرقه مبدّل گردانیم. گفتند: ما هرگز شنبه را بر خود تباه نکنیم و به هیچ طریق این عیب و عار را به خود راه ندهیم. اسد بن عبید «1» و دیگری که در آن مجمع بودند برخاستند و گفتند: ای معشر بنی قریظه! و اللّه که همه می دانید که محمّد رسول خدا است و همچون موسی و عیسی- علیهم السلام- بر گزیده حضرت کبریا است و این جماعت علماء صفات محمّد- صلّی اللّه علیه و آله- را پیش از بعثت بر ما خوانده اند و حالا به نقد فریاد برآورده از نبوت محمّد خبر می دهند و شما تصدیق نمی کنید و سخن ایشان را باور نمی دارید و ما را و خود را و زنان و فرزندان همه را در معرض زوال و فنا می دارید و هیچ ترحّمی و تفقدی بر حال فقیران و زیر دستان مرعی نمی دارید. گفتند: ما محکوم عرب نمی توانیم شدن و استیلای ایشان بر خود تحمل نمودن نزد ما بهتر است از التزام عار ایشان. نیز گفتند: ما از شما بیزار شدیم

و به هر حال ترک شما و دیار خود می نمائیم. این بگفتند و از مجلس ایشان

______________________________

(1)- در هر دو نسخه: «اسد بن عتبه».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:224

برخاسته به وثاق خود آمدند و چون از شب پاره ای برفت از قلعه بیرون آمدند و در میان لشکر اسلام درآمده از اسلام خود خبر دادند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله و سلم- آن جماعت را در اموال و عیال ایشان امان داد. روز دیگر مردم حصار از روی عجز و اضطرار کس نزد پیغمبر فرستادند و استدعا نمودند و التماس کردند که ما به حکم محمّد فرو می آئیم به شرط آنکه هر چه سعد معاذ گوید محمّد به قول او عمل نماید.

پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- قبول فرمود و آن گروه مکروه به صد محنت و اندوه از حصار بیرون آمدند. مسلمانان دستهای ایشان را بر گردن ایشان بستند و زنان و کودکان ایشان را در یک موضع جمع کردند و مال و مواشی و اسلحه ایشان را متصرف شدند و حضرت رسول کسی به مدینه فرستاد تا سعد معاذ را طلبیده به حضور خود آورد و فرمود: ای سعد! حکم فرمودم که تو حکم کنی میان ما و اسیران. سعد گفت:

حکم کردم که مردان ایشان را بکشید بر لب خندق و زنان و فرزندان و اموال ایشان را بر مسلمانان قسمت سازند. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- گفت: ای سعد! مژده باد ترا که حکم تو موافق حکم خدای تعالی است. پس آن جماعت بنی قریظه را همچنان دست و گردن بسته به مدینه بردند و از میان بازار گذرانیده به لب خندق رسانیدند.

مردان

و زنان شهری و دیهی خواری ایشان بدیدند و رسوایی ایشان را مشاهده کردند، بعد از آن همه را گردن زدند. بیت:

هر آن مهتر که با کهتر ستیزدچنان افتد که هرگز برنخیزد نقل است که حیی بن اخطب را وقتی که می بردند بر لب خندق که گردنش را بزنند که باعث چندین فتنه بود، او را پیش پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بردند. آن حضرت فرمود: ای دشمن خدا! دیدی که حق سبحانه و تعالی ترا به چه خواری بر دست من انداخت و مرا بر تو چگونه حاکم و قادر ساخت؟ مدعای آن سرور آن بود که شاید امان طلبد و ایمان به خدا و رسول آرد. گفت: ای محمّد! آنچه کردم از آن پشیمان نیستم و اکنون که گرفتارم ملامت نفس خود نمی کنم و عزت خویش نیز از تو نمی طلبم. رسول-

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:225

صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که گردنش بزدند. بیت:

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد «1» و جماعت بنی قریظه را که کشته شدند هفتصد کس یا هشتصد «2» کس بودند و در میان ایشان مردی بود که در غزای بدر بر زبیر دست یافت و تعرض نکرد. در این محل زبیر به جهت مکافات پیش پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- آمد و درخواست خون آن پیر کرد. آن حضرت نیز بخشید. زبیر گفت: یا رسول اللّه! خون او را بخشیدی زن و فرزند و مال او را هم ببخش. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- تبسّم نمود و فرمود: زن و فرزند و مال او را بخشیدم. چون آن

پیر به زن و فرزند و مال خود رسید پرسید که حیی بن اخطب چه شد؟ گفتند: کشته گشت. پرسید فلان و فلان را حال بچه منوال گذشت؟

گفتند: به قتل آمدند. گفت: ای زبیر! مکافات تو در حق من آن است که مرا بکشی و به آن جماعت ملحق سازی. زبیر تیغ کشید و بزد بر گردن او که سرش به صحرای عدم افتاد و زن و فرزند و مالش را متصرف شد.

گفتار در ذکر وفات سعد معاذ که پیغمبر را به غایت یار بود و بهترین طبقات انصار بود

راویان معتبر و نغمه سرایان با خبر چنین روایت کرده اند که سعد معاذ در غزوه خندق تیری کاری خورده و خون بسیار از او می رفت و حال خود را نوعی دیگر دید.

روی نیاز به قیّوم کارساز کرده گفت: الهی! بر سرّ کار من آگاهی، اگر این سیّد و سرور را بر بنی قریظه مسلط خواهی ساخت چندان امانم ده که آن مراد خاطر خود را در یابم و آن فتح و نصرت را مشاهده کنم. تیر دعای او به هدف اجابت رسیده و خون فی الحال از رفتن بازایستاد و حال آنکه به توفیق الهی بنی قریظه را بدان خواری مشاهده نمود و بر

______________________________

(1)- در الف: «با سیه دل چه سود گفتن وعظ».

(2)- الف: «هفتصد کس یا سیصد کس».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:226

ایشان حاکم گشته به قتل ایشان حکم فرمود باز خون از رگ او روان شد و چون در سکرات موت افتاد پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بر بالین او آمد و سر او را بر زانوی مبارک خود نهاد و رو به سوی آسمان کرده و گفت: خداوندا! سعد در راه رضای تو زحمتها کشیده و اکنون به واسطه زخم اعدای دین

پیغمبر تو شربت شهادت چشیده، پس روح مطهر او را به خوبترین وجهی از قالب بدنش بیرون آور. در این محل چون سعد آواز پیغمبر شنید چشم باز کرد و سر خود را در کنار حضرت پیغمبر دید، سر خود را از زانوی پیغمبر برداشت و بر بالین خود گذاشت و گفت: یا رسول اللّه! از من راضی هستی؟ و غریب سعادتی یافتم که در این محل بر بالین من نشستی. آن سرور فرمود: من از تو راضی هستم و خداوند آسمان و زمین نیز از تو راضی است. سعد گفت: یا رسول اللّه! نفس من به آخر رسید، ترا دیدم و به شرف دیدار تو مشرف گردیدم، امیدوارم که وصی ترا نیز ببینم و بعد از آن جان به جان آفرین تسلیم کنم. روایت چنان است که مظهر العجائب علی بن ابی طالب به جایی رفته بود و در مهمی شروع نموده مشغولی می فرمود، دست از آن کار بداشت و متوجه مدینه شد و سعد را پرسش نمود. سعد دست علی- علیه السلام- را بگرفت و گفت: ای علی! گواه باش که هرگز با رسول خدا- صلّی اللّه علیه و آله- نافرمانی نکردم و به محبت تو پیوسته مفتخر و سرافراز بودم. این بگفت و متغیر حال گشت. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- برخاست و به وثاق خود تشریف برد. همان ساعت روح سعد به جوار رحمت الهی پیوست. جبرئیل- علیه السلام- آمد و گفت: یا رسول اللّه! کیست این مرد صالح از اصحاب تو که وفات کرده است و ابواب سماوات به جهت او گشاده گشته است و عرش الرحمن به لرزه

در آمده؟ رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به گریه درآمد و جزع فرمود و از خانه بیرون آمد و بفرمود تا او را غسل دادند و جنازه او را اصحاب برداشته به سوی بقیع بردند و از برای او قبر کندند و لحد بریدند، و به صحت پیوسته که بوی مشک از لحدش به مشام حاضران رسید. پس او را دفن کردند و پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- دعای آمرزش برای او کرده بازگشت با دیده گریان و اشک بر محاسن مبارک ریزان. بعد از آن روی به

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:227

اصحاب کرده فرمود: هیچ احدی این مقدار وفاداری و جان سپاری به من نکرد که سعد کرد بعد از برادرم علی بن ابی طالب علیه السلام.

گفتار در ذکر مکر ابو سفیان و طریق عیاری نمودن به اتفاق مشرکان

واقدی که راوی اخبار نبوی و مخبر آثار مصطفوی است می گوید که ابو سفیان از غصه پیغمبر (ص) شب و روز قرار نداشت و به هیچ طریق راه عناد و فساد را نمی گذاشت. پیوسته گروه عیاران را می دید و از ایشان استمداد و همراهی در قتل آن سرور می طلبید. در میان جماعت مفسدان مردی از عرب پدید آمد و شیطان را وسیله ساخته به منزل ابو سفیان درآمد و گفت: ترا در غصه محمّد خراب می بینم و از عداوت او جگرت را کباب مشاهده می نمایم اگر حاجت مرا به مراد خاطر من بر آری و به جهت اهل و عیال من نفقه ارزانی داری من به قتل محمّد اقدام نمایم و در چنین امر خطیر شروع نموده به اتمام رسانم. ابو سفیان مراد آن شیطان را فیصل داد و نفقه ضروری اهل و عیال او را بداد

بعد از آن بر اشتری تیزرفتار سوار گردانید و او را به جانب مدینه به قتل پیغمبر به سرعت تمام دوانید و گفت: مراد تو برآوردم، تو مقصود من حاصل کن. و ابو سفیان به هبل سوگند خورد که چون محمّد را بکشی از مال هر چه خواهی ارزانی دارم و ترا از محنت فقر و درویشی بر آرم.

القصه آن شخص بعد از نیم شب از مکه بیرون آمد و بعد از شش روز به مدینه در آمد و از مردم پرسید که پیغمبر کجاست؟ گفتند: در مسجد است. آن حضرت با جمعی از اصحاب در مسجد نشسته بود و از لفظ گهر بار حدیثی می فرمود که آن عرب، راحله را بر در مسجد بست و درآمد و متوجه پیغمبر شد. چون چشم رسول بر آن مرد مجهول افتاد به اصحاب فرمود که این مرد که می آید غدّار می نماید و لیکن به مراد خاطر خود نمی رسد، و او دلیرانه می آمد تا به نزدیک پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- رسید. اسید بن حضیر او را بازپس کشید و گفت: ای بی ادب! نزدیک رسول خدا این نوع نمی توان رفتن، دست کرد و در زیر جامه او خنجری دید، گفت: یا رسول اللّه! این مرد غدّار دشنه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:228

دارد. عرب بترسید و از ترس در دست و پای مردم افتاد و گفت: خون مرا ببخشید.

اسید او را محکم گرفت. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: راست بگوی که بجز راستی ترا نجات نیست. [او] امان طلبید و همه احوال را به عرض رسانید. پیغمبر او را حبس فرمود. روز دیگر او را به نزد خود طلبید

و فرمود: ترا امان دادم هرکجا خواهی برو و از این بهتر نیز هست که در قید باشی. آن مرد پرسید که بهتر از قید چیست که من چنین گناه کرده باشم و با وجود گرفتاری چنین از شما خلاص شوم. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که بهتر از این کلمه شهادت است که موجب سرخ رویی دنیا و نجات آخرت است. آن شخص فی الحال ایمان آورد و به صدق دل گفت: لا اله الّا اللّه، محمّد رسول اللّه، بعد از آن گفت: یا رسول اللّه! من هرگز از کسی نترسیده ام الّا از تو ترسیدم و چون تو بر اندیشه من مطلع شدی از آن معنی اندیشیدم و دانستم که حافظ و ناصر تو رحمان و رحیم است، و ابو سفیان، جلیس و ندیم شیطان رجیم است. روز دیگر عمرو بن امیه ضمری را غیرت اسلام و حمیت ایمان بر آن داشت که نزد پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و گفت: یا رسول اللّه! من در شب تار می تواند بود که در دهن مار درآیم و جان او را به ضرب خنجر از حنجرش بیرون آرم، به مکه می روم و اگر فرصت یابم ابو سفیان را از پای در آرم و از پیش رسول بیرون رفته به اندک روزی به مکه درآمده منتظر فرصت بود اما جاسوسان احوال او آشکارا کردند و ابو سفیان را از آمدن او واقف گردانیدند. عمرو را مجال مقاومت نمانده روی به گریز نهاده به جانب مدینه روان شد.

در راه عثمان بن مالک «1» که بزرگترین دشمنان پیغمبر بود پیش آمد، عمرو او را غنیمت

شمرده خنجر کشید و محکم بر شکم او زد و از پای درآورد. آن حرامزاده فریاد و فغان برآورد، مردم شنیدند و از هر طرف به گرد او دویدند و او را مجال سخن نماند، اما عمرو به واسطه اشتغال مردم به او فرصت نیکو یافت و خود را به غاری در انداخت.

مردم از اطراف و جوانب دویدند و تفحص از یکدیگر می نمودند، چون آواز پای مردم ساکن شد خود را به غاری دیگر افکند و چون ساعتی برآمد از آنجا بیرون آمد و روی

______________________________

(1)- ابن هشام کشته شدن عثمان بن مالک را در روز بدر نوشته است (تاریخ پیامبر اسلام، ص 267).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:229

به راه نهاد. چوپانی دید به یک چشم کور، گوسفندان را از گرمای نیم روز به سایه آورده در گوشه ای قرار گرفته و مذمّت پیغمبر می کرد و نسبت به آن حضرت سخنان دروغ بر زبان می راند. عمرو صبر کرد تا آن کور باطن در خواب شد، بر سر او آمد و سرش از تن جدا کرد و روی به راه آورد. چون دو سه فرسنگ برفت ناگاه از مردم قریش دو کس را دید از تابعان ابو سفیان «1»، پیش آمد و یکی را تیری بزد و دیگری بگریخت و عمرو به سلامت به مدینه رسید. هنری که در عیاری کرده این بود و آنچه سابقا گذشت باقی تهمت قصه خوانان است و الله اعلم بحقیقه الحال.

گفتار در ذکر رفتن آن سرور به زیارت مکه و مانع شدن قریش، آن حضرت- صلّی اللّه علیه و آله- را از طواف کعبه و با ایشان صلح نمودن و به مدینه مراجعت کردن

اشاره

چو ره پیمای این صحرای دیرین شبانگه خاک مغرب ساخت بالین

شدند انجم به یکدیگر موافق زمین شد بستر خواب خلایق

نبی بعد از ادای طاعت حق به بستر ساخت جسم پاک ملحق در ذی قعده سال ششم از هجرت «2» به

خواب دید که به اتفاق اصحاب در حرم کعبه در آمده زیارت بیت اللّه می نمایند و با مهاجر و انصار حج عمره گزارند. چون روز برآمد و اصحاب جمع شدند پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که من دوش به خواب دیدم که در بیت اللّه درآمدم و جمعی بسیار همراه من حج می گزارند. پس اصحاب سید ابرار صغار و کبار، بیت:

ز خواب خرمش گشتند خوش حال گمان بردند کان خواهد شد امسال پس پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- یاران را فرمود که کارسازی کنید و تهیه سفر مکه

______________________________

(1)- ب: «دو سه کس که دیده بانان ابو سفیان بودند پیش آمدند».

(2)- «سال ششم از هجرت» را الف و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:230

اللّه نمائید. سعد عباده گفت: یا رسول اللّه! اسلحه برداریم یا در خانه بگذاریم؟ رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که نیت عمره کرده ایم سلاح همراه نمی بریم. اما عمر گفت:

یا رسول اللّه! از تعرض ابو سفیان ایمن نیستیم اگر سلاح همراه باشد چه شود؟ رسول- صلوات اللّه علیه و آله- بدان راضی نشد. پس آن سرور روز دیگر غسل کرد و جامه سفر پوشید و بر راحله قصوی سوار شد و ابن [ام] مکتوم را در مدینه خلیفه ساخت و با چهار هزار کس روی به مکه آورد. بیت:

زدش برق محبت شعله در جان تنش بی جان ز شوق روی جانان

هوای وصلش افزون گشت در دل به عزم کوی جانان بست محمل

همای شوق سید کرد پروازز جان عاشقان برخاست آواز منافقان افشای آن راز کردند و خبر توجه پیغمبر به جانب قریش به ابو سفیان رسانیدند. قریش به اتفاق ابو سفیان و مشرکان از اطراف و

جوانب لشکر در هم کشیدند و از مکه بیرون آمده خالد ولید و عکرمه بن ابی جهل را مقدمه لشکر ساختند. چون این خبر به آن سرور رسید که قریش توجه او را به جانب مکه معلوم کرده اند و به داعیه مقاتله و محاربه از مکه بیرون آمده اند و از پیش پیش قراول فرستاده اند، رسول، اکابر اصحاب را طلبید و با ایشان مشورت کرد. بعد از گفتگوی بسیار مهاجر به اتفاق انصار گفتند: ای پیغمبر عالی مقدار! و ای برگزیده ملک جبار! ما همچو قوم بنی اسرائیل نیستیم که گوئیم: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا «1»؛ بلکه می گوئیم ما در همه باب با تو اتفاق داریم سیّما اگر روی به حرب نهی در قدمت جان می سپاریم. چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- یاران مهاجر را موافق و دوستان انصار را صادق دید فی الحال علی- علیه السلام- را طلبید و گفت: خالد ولید سر راه بر مسلمانان گرفته و از راه عناد و فساد، مقدمه لشکر مشرکان گردیده مصلحت چیست؟ علی- علیه السلام- گفت: یا رسول اللّه! فرمانبردارم و هر چه فرمایی بدان قیام نمایم. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود:

______________________________

(1)- المائده 5/ 24.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:231

سوار شوید و در پناه حق درآمده مقدمه لشکر اسلام گردید و به جانب دست راست بادیه به سرعت تمام برانید. پس علی- علیه السلام- با مردی چند به فرموده نبی- صلوات اللّه علیه و آله- بیت:

عنان عزم از باد صبا ساخت چنان بر منقلای دشمنان تاخت

که چون آگه شدند اعدای غافل عیان شد لشکر دین در مقابل خالد ولید وقتی واقف شد که غبار لشکر اسلام بدید و شیهه

اسبان و نعره مبارزان شنید. فی الحال روی به گریز نهاد و تا پیش ابو سفیان جایی نایستاد. بیت:

ز شیران روبهان رم کرده رفتندز مهر انجم صفت در پرده رفتند خالد ولید ابو سفیان را از آمدن آن سرور واقف گردانید و روز دیگر پیغمبر کوچ کرده براند و به موضعی که خالد ولید بود برسید، شتر آن سرور به زانو درآمده نشست و هر چند مقرعه «1» بر او زدند اصلا از آنجا برنخاست. مردمان گفتند: یا رسول اللّه! شتر از رفتار بازماند، در این راه چه خورده باشد که بیمار گشته؟ رسول فرمود: و اللّه که آن خدایی که اصحاب فیل را از مکه رفتن منع کرد این شتر را نیز منع کرد. بیت:

کند منعش ز مکه حال این است شکی نبود در این علم الیقین است و آن موضعی بود که آن را حدیبیه می گفتند، آنجا منزل ساخت و یاران را فرمود که اینجا فرود آئید و خیمه ها بر پای کنید. مردم در اطراف پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- منزل گرفتند و خیمه ها بزدند و چاهی بود آنجا، یاران آب کشیدند، دیگر آب نماند، مردم به جهت بی آبی شکایت کردند، تیری از جعبه «2» بیرون کرده فرمود که در آن چاه به فرو برید و بیرون آرید. به موجب فرموده رسول عمل نمودند، آب از آن چاه به جوشیدن آمد، اصحاب هر چند آب کشیدند آب کم نشد. بدیل بن ورقاء از مکه به رسم

______________________________

(1)- مقرعه تازیانه.

(2)- الف: «حبه رسالت».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:232

رسالت از پیش قریش به نزد جناب پیغمبر آمد و گفت: قریش مجمع ساخته اند و می خواهند که ترا از طواف

بیت اللّه منع نمایند و اگر ممنوع نشوی به همه حال با تو مقاتله کنند. آن حضرت فرمود: ما به جهت مقاتله و محاربه نیامده ایم بلکه از برای زیارت عمره روی به طواف خانه کردیم، اگر مانع نشوند طواف خانه کعبه کنیم و مراجعت نموده به مدینه رویم و اگر شما را داعیه قتال و جدال است ما نیز مقاتله و محاربه نمائیم. بدیل از مجلس رسول برخاست و نزد ابو سفیان و جماعت قریش آمد و بنشست و آنچه از پیغمبر شنیده بود به تمام تقریر نمود. قریش اضطراب آغاز کردند و زبان به هرزه گویی دراز نمودند. عروه بن مسعود که یکی از حاضران آن مجلس بود گفت: ای قوم! صبر کنید تا من بروم و با محمّد سخن بگویم شاید که مهم به صلح بگذرد. برخاست و به خدمت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آمد و گفت: ای محمّد! بر تقدیری که ترا دست دهد که قوم خود را هلاک کنی اقدام بر هلاکت قوم خود کرده باشی و این پسندیده بزرگان عالم نیست و اگر حرب کنی و شکست بر تو آید وای بر تو و یاران تو. اصحاب رسول بانگ بر عروه زدند و گفتند: ای سگ بی ادب! و ای بدتر در کفر و ضلالت از عتبه و ابو لهب! ترا چه حد باشد که با رسول خدای بی ادبانه سخن گویی. آن حضرت اصحاب را خاموش کرد و باز بر سر سخن رفت اما عروه به غایت بترسید و به گوشه چشم از هر طرف آداب مجلس اصحاب رسول می دید و تعظیم آن سرور از ایشان می شنید تا سخن به

اتمام رسید، برخاست و پیش قریش آمد و گفت: ای قوم! و اللّه که من به صحبت ملوک بسیار رسیدم و قیصر و کسری دیدم و به مجلس نجاشی درآمدم و برآمدم، هیچ ملکی را این ترتیب و آداب نیست که محمّد و اصحاب او را، شما در کار خود اندیشه کنید و عاقبت اندیشی را در باب محمّد پیشه کنید.

قریش بعد از تأمل بسیار و مشورت با مردم تجربه کار، دل بر محاربه نهاده در مقام فتنه و نزاع درآمدند و پنجاه کس فرستادند که لشکر آن حضرت را قیاس کنند و از کیفیت و کمیت عدو واقف گردند و چون از آمدن آن مردمان، مسلمانان واقف گردیدند رسول- صلّی اللّه علیه و آله- را واقف گردانیدند. آن حضرت جمعی را از عقب آن

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:233

مردم فرستاد. اصحاب از عقب ایشان درآمدند و همچون قضای آسمانی بر سر ایشان رفتند و همه را دستگیر کرده نزد آن سرور آوردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به آن جماعت لطف نمود و به حسن ملایمت و مدارا ایشان را بازگردانید، بعد از آن عمر را طلبید و گفت: آنچه به تو گویم نزد ابو سفیان برو و بگو. عمر گفت: یا رسول الله! ایشان را به من تقرب بسیار است و مرا با ایشان عداوت بی شمار. پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- عثمان را به سوی ابو سفیان فرستاد، و او را با جماعت قریش نسبتی بود. چون عثمان به مکه آمد و ایشان را دریافت و تبلیغ رسالت رسول نمود میان عثمان و ابو سفیان سخن دراز کشید و مهمات به خشونت انجامید. عثمان

سه روز آنجا توقف نمود. شیطان در میان لشکر مسلمانان آوازه افکند که اهل مکه عثمان را کشتند، بعضی دیگر گفتند که بند کرده اند. چون این اخبار به سمع اشرف سید اخیار رسید آتش غضبش زبانه کشید و نایره غیرتش مشتعل گردید. مهاجر و انصار را حاضر گردانیده فرمود که قریش، بیت:

جواب قاصدان را دیر گویندسخن با تیر و با شمشیر گویند

چنان سازم قریش کینه جو راکه بر خاک رهم مالند رو را بعد از آن پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- فرمود که می خواهم که امروز با من بیعت کنید که ثبات قدم ورزید و روی از جنگ نگردانید. اصحاب و احباب از مهاجر و انصار در زیر درختی که آن را شجره ثمره می گفتند با رسول اللّه بیعت کردند به این دستور که تا جان در بدن باشد با اعدای دین و دشمنان سید المرسلین حرب کنند، و گفتند: تا یک کس از ما زنده باشد از معرکه محاربه روی نگردانیم، و این بیعت را بیعت- الرضوان «1» نام نهادند. جبرئیل آمد که یا رسول اللّه! خدا ترا سلام می رساند و بعد از سلام می فرماید که من این بیعت را از مسلمانان پسندیدم و گناهان ایشان را آمرزیدم و آیت با بشارت:

______________________________

(1)- این بیعت را بیعت شجره و بیعت سمره نیز گفته اند (تاریخ پیامبر اسلام، ص 465).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:234

لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ «1» نازل شد. قریش چون از سرعت بیعت مسلمانان به پیغمبر و اطاعت و فرمانبرداری اصحاب آن سرور واقف گردیدند، بترسیدند و وهمی تمام و رعبی لا کلام در دلهای ایشان راه یافت. پس اهل

مکه به اتفاق مصلحت دیدند که با رسول- صلّی اللّه علیه و آله- صلح کنند و آتش فتنه را به آب صلح بنشانند، عثمان را استدعا نموده نزد آن سرور فرستادند و از عقب او سهیل «2» را به خدمت آن سرور به جهت اهتمام و استحکام صلح روانه کردند. چون سهیل به خدمت پیغمبر آمد گفت: ما با تو صلح می کنیم به شرط آن که امسال حج نگزاری و در سال دیگر به مراد خاطر خود حج گزاری و سه روز در مکه باشی. اصحاب رسول- صلّی اللّه علیه و آله- ملول شدند و اصلا به صلح چنین راضی نبودند و مسلمانان از اطراف و جوانب انواع سخنان گفتند اما حضرت پیغمبر به صلح رضا داد و مهم ایشان به کتابت رسید. در این محل عمر برخاست و گفت: یا رسول الله! من به این صلح راضی نیستم و نزد علی- علیه السلام- آمد تا او را یار خود سازد و به اتفاق نزد پیغمبر آمده صلح را بر طرف سازند. علی- علیه السلام- فرمود که ای عمر! سعادت ما مربوط به اراده پیغمبر است و کار این سرور به موجب فرمان خداوند اکبر است.

القصه پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- علی را طلبید که بنویس: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. سهیل گفت: ما رحمن رحیم نمی دانیم بنویس: باسمک اللّهمّ. علی نوشت. بعد از آن جناب پیغمبر فرمود که بنویس: هذا ما قضی علیه محمّد رسول اللّه. سهیل گفت:

ما اقرار به رسالت تو نداریم. آن سرور فرمود بنویس: من محمّد بن عبد اللّه. علی- علیه السلام- فرمود که حالا رسول الله نوشته ام. رسول- صلی الله علیه

و آله- دید که علی را به غایت دشوار می آید که رسول را از صحیفه محو کند آن صحیفه را از علی گرفت و به دست مبارک خود رسول را محو کرد و محمّد بن عبد اللّه نوشت. و آن یکی دیگر از معجزات پیغمبر است و این معنی را حافظ شیرازی- علیه الرحمه- به نظم آورده

______________________________

(1)- الفتح 48/ 18.

(2)- سهیل بن عمرو (از بنی عامر بن لؤی).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:235

است، بیت:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد بعد از آن جناب پیغمبر آن صحیفه را به علی داد و فرمود: ای علی! زود باشد که تو را نیز این مهم پیش آید و آن چنان بود که میان جناب ولایت مآب و معاویه در وقت حکمین صفین به نوشتن کتابت احتیاج افتاد. آن جناب نوشت: این کتابت، مصالحه امیر المؤمنین علی است. معاویه گفت: ما قبول نداریم که تو امیر المؤمنین باشی.

امیر المؤمنین که آن حال را مشاهده کرد فرمود: صدق رسول اللّه. چون این سخن به سمع معاویه رسید پرسید که در این محل، گفتن این کلمه چه تقریب دارد؟

امیر المؤمنین- علیه السلام- واقعه صلح آن حضرت را به معاویه تقریر کرد. معاویه از آن سخن خجل برآمد.

القصه علی- علیه السلام- صلحنامه را نوشت مضمون آنکه تا ده سال دیگر میان آن سرور و قریش جنگ نباشد و به همعهدان یکدیگر تعرض نرسانند و سال دیگر پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به مکه آید و مناسک حج به جای آورد. مسلمانان گواهی نوشتند و منافقان نام خود را در آنجا نقش کردند. سهیل گفت: ای

محمّد! تا علی نام خود را در این نمی نویسد ما این صلح را معتبر نمی دانیم و نیز اعتماد بر این صلحنامه نمی نمائیم.

آن سرور علی را طلبیده فرمود تا نام خود را در آن صحیفه مرقوم ساخت و سهیل آن صحیفه را از علی- علیه السلام- گرفت و به مکه مراجعت نمود. بعد از آن پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- عمر و باقی یاران دیگر را طلبید. ایشان نزد پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- حاضر آمدند و گفتند: یا رسول اللّه! این تحمل از قریش لایق نبود و این تنزل نسبت به ایشان بی ضرورت بود. چرا از ایشان زبونی باید کشیدن و مقصود کافرکیشان برآوردن؟ بیت:

نبی گفتا در اینم مصلحتهاست به ضمن هر سخن فتحی مهیاست

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:236

آن حضرت به حاضران فرمود برخیزید و شتران بکشید و سر بتراشید. راوی گوید:

علی- علیه السلام- امتثال فرمان نمود و باقی یاران را که غصه و ملال راه یافته بود اجابت قول رسول- صلّی اللّه علیه و آله- نکردند و هر کدام به گوشه ای به صد محنت و غم گرفتار بودند. پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- خود برخاست و شتری را نحر کرد.

اصحاب که چنان دیدند فی الحال برخاستند و به کشتن شتران مشغول شدند. روز دیگر جبرئیل- علیه السلام- آمد و سوره انّا فتحنا آورد. و این صلح فتح عظیم بود بلکه متضمن فتوحات جسیم. اوّل- فتح مکه، دوّم- فتح- خیبر، سیّوم- استیلای مسلمانان بر کافران، چهارم- قبول نمودن اسلام مشرکان. بیت:

نبی اللّه از این گردید دلشاددلش از بند محنت گشت آزاد

گفتار در فرستادن آن سرور ایلچیان به جانب سلاطین نامدار و شهریاران عالی مقدار و ایشان را به اسلام خواندن و به وحدانیت خدا و به رسالت خود دعوت نمودن

ارباب سیر و اصحاب سخن گستر آورده اند که چون حضرت پیغمبر- صلّی

اللّه علیه و آله- از حدیبیه مراجعت به مدینه نمود آوازه آن حضرت به اطراف بلاد عالم رسیده بود. پس مصلحت چنان دید که نامه ها به سلاطین نویسد و کسان بدیشان فرستد و به وحدانیت خدا و به رسالت خود دعوت نماید. بیت:

کند بر بت پرستان ملت اظهارلوای کفر را سازد نگونسار سلمان فارسی گفت: یا رسول اللّه! عادت ملوک نامدار و سلاطین با شوکت و وقار چنان است که مکتوب را مهر می فرمایند و اعتماد و اعتبار به مهر می نمایند. آن حضرت بفرمود تا انگشتری از نقره ساختند و نقش نگین خاتم فرجامش را «محمّد رسول اللّه» پرداختند و کاتبان طلبیده شش نامه نوشتند و به شش پادشاه روانه کردند «1»:

______________________________

(1)- این نامه ها به گفته یعقوبی دوازده نامه و به تحقیق بعضی از معاصرین بیست و شش نامه بوده است (تاریخ پیامبر اسلام، ص 482).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:237

اوّل به نجاشی ملک حبشه، دوّم به هرقل پادشاه روم، سیوم به کسری شهریار مداین، چهارم به مقوقس حاکم اسکندریه، پنجم به حارث والی دمشق، ششم به هوذه پیشوای یمامه. و در بالای نامه نوشت: بسم اللّه الرحمن الرحیم، و بعد از آن نوشت: من محمّد رسول اللّه الی فلان و نام آن پادشاه را نوشت و بعد از آن به وحدانیت خدا و به رسالت خود دعوت کرد مشتمل بر وعظ و نصیحت، و در آخر ذی الحجه سال ششم آن سرور آن شش نامه را به مردم معتبر دانا [و] عالم به احکام الهی و به شرایع حضرت رسالت پناهی سپرد. آن مردم نامه را گرفتند و از مدینه بیرون آمده متوجه سلاطین مکتوب الیهم شدند.

اوّل رسول عمرو بن امیه ضمری نامه حضرت رسالت پناهی را به جانب حبشه نزد نجاشی برد و آن پادشاه ارجمند و آن شهریار سعادتمند، احترام نامه رسول- صلّی اللّه علیه و آله- نمود و از تخت سلطنت و شهریاری فرود آمد و به تعظیم تمام آن نامه را گرفت و گشود و زبان حالش به این مقال مترنّم گردید. بیت:

نامه کز جانان رسد تعویذ جان می خوانمش و ز همه غمهای دل خط امان می خوانمش چون چشم نجاشی بر نام محمّد- صلّی اللّه علیه و آله- افتاد بوسه داد و بر سر و چشمان خود نهاد و بعد از آن به دست خواننده داد و همچنان بر پای ایستاده بود تا نامه را خواندند. بیت:

چنین فرمود شاهنشاه داناکه شد بازوی دین حق توانا

شد این معنی به پیش من محقق که او پیغمبر است از جانب حق

خوش آن مقبل که تابع گردد او راکند نظاره آن روی نکو را غرض که نجاشی بی تحاشی ایمان آورد به وحدانیت خدا و به رسالت حضرت محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- اعتراف کرد و یکی از ملازمان خود را طلبید از اهل انشاء و جواب نامه نوشت مضمون آنکه همچنان که به نبوت تو اعتراف نمودم به خلافت پسر عم تو معترف گردیدم و بیعت نمودم و اهل مجلس را گواه گرفتم و این

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:238

اطاعت و فرمانبرداری را سرمایه سعادت دنیا و پیرایه دولت عقبای خود دانستم و آنچه گفته ام و شنیده ام از تورات خوانده ام و در انجیل دیده ام. یا رسول اللّه! از زمان ملاقات جعفر ابی طالب تا زمان رسیدن فرمان قضا جریان قدر توأمان آن حضرت

چشم بر شاهراه انتظار نهاده این مراد می طلبیدم، للّه الحمد و المنّه که نمردم و به مراد رسیدم.

بیت:

چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امیدی رسد امیدواری پس عمرو را نوازش بسیار کرد و به جهت آن سرور و باقی یاران پیغمبر تحف و هدایای لایق فرستاد.

دویم دحیه کلبی بود، مکتوب آن سرور گرفته متوجه روم شد و چون به بصرای شام رسید حاکم بصری به حمص رفته بود به ضرورت دحیه کلبی به جانب حمص متوجه شد تا او را واسطه سازد و نامه آن سرور را به هرقل رساند. اتفاقا در آن ایام هرقل به جانب بیت المقدس رفته بود به واسطه آنکه نذر کرده بود که چون رومیان به فارس غالب شوند از شهر روم پای برهنه به زیارت بیت المقدس رود و غلبه او را شد، به جهت وفای نذر در راه عام بساطها انداختند و ریاحین ریختند و مشک و گلاب به کار بردند تا بی زحمت قطع طریق نمایند و به نذر خویش وفا نموده به زیارت بیت المقدس رسد. و چون هرقل به آنجا رسید و به شرف زیارت مشرف گردیده از عهده نذر خود بیرون آمد آنجا بر تخت شهریاری متمکن گردید و به مراد خاطر خود اوقات می گذرانید و او را از علم کهانت و نجوم و از تأثیرات افلاک و سیر کواکب فی الجمله وقوفی بود روزی بر صفحه تقویم نظر افکند و از تأثیرات کواکب در آن جدول و از مقابله و مقارنه مریخ و زحل چنان معلوم او شد که دولتش روی به زوال آورده و از مرتبه عزت و شرف به مهلکه ذلت

و وبال رسیده، مضطرب گردید و اخترشناسان و منجمان را طلبید و از تأثیرات سیارات و از نتایج وقوع، نظرات پرسید. گفتند: آنچه معلوم ما شد آن است که در این چند گاه به موجب اراده حضرت اله جماعتی پیدا شوند و تغییر دین

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:239

و دولت قدیم دهند و بر این بلاد غالب شوند و به زودی بلاد عرب و عجم و اطراف ممالک ترک و دیلم را مسخر سازند و آن جماعت را ختنه کنند. هرقل از استماع سخن اخترشناسان برآشفت و از روی تعرض و آشفتگی گفت: عالم را از دشمن خالی دارم و اگر مدعی ملک به ظهور رسد دودمان دولتش را زیر و زبر سازم و رو ترش کرده حرفهای ناخوش بر زبان راند و زبان تعرض به هر کس دراز کرد.

در این اثنا حاکم بصری دحیه کلبی را پیش هرقل آورد و کتابت حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به او دادند، عنوان نامه را دید عربی بود، ترجمان طلبید. در آن ایام ابو سفیان با جمعی قریش به رسم تجارت به آنجا رفته بودند چون به زیارت بیت المقدس حاضر شدند هرقل ایشان را به مجلس خود طلبیده سر ایشان را از روی عزت و شرف به گردون معلا رسانید و خطاب کرده گفت: کدامیک از شما به این محمّد که کتابت به من فرستاده اقرب است از روی نسبت؟ ابو سفیان گفت: قرب من بیشتر است از دیگران. هرقل پرسید: محمّد در میان شما چگونه است؟ ابو سفیان گفت: این مرد به شرف نسب موصوف است و در قبایل عرب به عزت و ادب معروف.

هرقل پرسید که از قوم او کسی دعوی نبوت کرده است یا نی؟ ابو سفیان گوید: گفتم: نی. پرسید: از پدران او هیچ کس ملک بوده سلطنت و شهریاری داشته؟ گفت: پدران ایشان سیّد قوم بوده اند اما ملک نبوده اند و شهریاری نداشته اند. پرسید که هیچ کس از او بر می گردد؟

ابو سفیان گفت: کسی از او بر نمی گردد اگر او را پاره پاره کنند یا از شهر و ولایت آواره سازند «1». پرسید که کذاب و مکار است یا نی؟ گفت: نی! کسی از او کذب عمدا یا سهوا نشنیده. و انواع این گونه سؤالات از جزئی و کلی حالات آن سرور پرسید و جواب از روی راستی گفت، ابو سفیان بعد از آن دید که هرقل داعیه اسلام دارد و دین محمّد را می خواهد قبول نماید فی الحال قصد فساد کرد و از روی عناد و افساد گفت: ای پادشاه پادشاهان و ای ملک الملوک دوران! محمّد می گوید که در یک شب از مکه به بیت المقدس آمدم و بر استری سوار بودم. چون این سخن بگفت بعضی از حاضران مجلس

______________________________

(1)- «یا از ... سازند» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:240

هرقل پرسیدند که چند گاه باشد که این سخن را از محمّد شنیده ای؟ ابو سفیان واقعه شب معراج را تقریر کرد. آن جماعت گفتند: ای ملک! این سخن راست می نماید به سبب آنکه عادت ما چنان بود که در محل خواب، درهای بیت المقدس را می بستیم در آن شب که ابو سفیان می گوید هر چند خواستیم که یک در را بند کنیم نتوانستیم به هیچ وجه و همچنان در را فراز گذاشتیم و به خانه های خود

رفتیم و چون بامداد به آنجا آمدیم اثر بستن دابه نزدیک آن در دیدیم و در این دیار ما کسی را دابه نیست و مسافری نیز اینجا نرسید. هرقل را چیزی به خاطر رسید فرمود: فرستاده پیغمبر را به گوشه ای برید و ملاحظه نمائید که ختنه دارد یا نی؟ بعد از ملاحظه نمودن معروض داشتند که این مرد ختنه دارد. او را پیش خود طلبید و از او پرسید که عرب ختنه می کند یا نی؟

گفت: آری. هرقل گفت: زود باشد که این جماعت بر بلاد روم و فارس غالب شوند و تمامی ممالک عالم را به حوزه تصرف خود در آرند. بعد از آن کتابت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- را فرمود که گشودند در وی نوشته بود: من رسول اللّه الی هرقل ملک الرّوم.

بعد از آن دعوت کرده بود به خداوند یکتای بی همتا و آفریننده ارض و سماء و به رسالت خود، و در آخر نامه نوشته بود: قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ «1» و بعد از نوشتن کلام ربانی کلمه ای چند نوشته بود مضمونش آن که، بیت:

به سلطانی ترا ممتاز کرده در نعمت به رویت باز کرده

مسلمان شو که مانی با سلامت سرافرازی کنی روز قیامت بعد از خواندن کتابت پیغمبر و مطلع شدن بر مضمون خطاب آن سرور، هرقل روی به مردم کرد و گفت: ای معشر بشر! و ای عظمای بیت المقدس و علمای دانش گستر! بدانید و آگاه گردید که محمّد عربی

دعوت نبوت کرده و مکتوبی به ما فرستاده و

______________________________

(1)- آل عمران 3/ 64.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:241

ما و شما را و جمیع اهل کتاب را به وحدانیت خدا و به رسالت خود دعوت نموده.

رومیان چون این سخن بشنیدند برخاستند و به اتفاق جماعت بیت المقدس از وی روی گردان شدند و صف قتال بر هرقل بیاراستند. بیت:

ز جا هرقل بجست آوازشان دادکه برگردید رحمت بر شما باد پس بالضروره به تسلّی خاطر ایشان این کلمه گفت که مقصود من امتحان شما بود در آن که معلوم کنم در دین خود ثابت هستید یا نی؟ للّه الحمد و المنّه که شما را عظیم همدم و در دین قدیم یافتم و یگانگی شما را در محافظت دین مبین نیکو دانستم و پسندیدم و راضی شدم. آن جماعت به خدمت هرقل آمدند و روی نیاز بر خاک آستان او مالیدند و خشنود گردیدند. غرض که ایمان آوردن هرقل نزد مورخان محقق نیست و دحیه کلبی شب از آنجا گریخت و خود را به مدینه رسانید.

فرستادن آن سرور عبد اللّه بن حذافه را نزد کسری به رسم رسالت و او را به اسلام دعوت نمودن

بر آن شد سیّد فرخنده احوال که بر کسری نماید نامه ارسال

مطیع خود کند شاه عجم رادهد پیرایه دین محترم را

کند بر بت پرستان ملت اظهارلوای کفر را سازد نگونسار آن سرور منشی طلبید و در صدر نامه نوشت: من محمّد رسول اللّه إلی خسرو پرویز و آن نامه را تمام کرد و عبد الله حذافه را طلبید نامه نامی را به وی داد و او را به جانب کسری به مداین فرستاد. آن قاصد بعد از طی مقاصد به مداین رسید و نامه آن سرور را به کسری رسانید. چون نامه نامی پیغمبر- صلّی اللّه علیه

و آله- را گشود و نام آن حضرت را بر بالای نام خود دید به غایت متغیر گردیده برآشفت و در آن آشفتگی حرف بی ادبانه گفت. آن سیه بخت برگشته روزگار و آن بی سعادت تبه روزگار کتابت را ناخوانده و بر مضمونش واقف نگردیده پاره پاره کرد و بینداخت و گفت: عرب را چه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:242

حد باشد که نام خود بر بالای نام من نویسد و مرا بر فرمانبرداری خود دعوت نماید، ملازمان خود را فرمایم تا باد نخوت و غرور او را به تیغ آبدار آتشبار از دماغش بیرون کنند و سرهنگان را امر نمایم که به اندک زمانی شهر مدینه را با خاک برابر کرده از خون دلاورانش جیحون سازند.

چون آن گفتار ناهموار به سمع سید ابرار رسید متغیر شده فرمود: مزّق کتابی مزّق اللّه ملکه. و کسری نامه نوشت به یکی از امرای خود که در یمن بود و باذان نام داشت و در آن نامه امر کرد که دو مرد مردانه و دو دلاور فرزانه در ساعت وصول نشان من به جانب مدینه روان ساز و محمّد نام شخصی را که دعوی نبوت کرده و در آن حدود مردم عرب را به تنگ آورده او را گرفته بند کنند و به حضرت من آورند. چون نامه به باذان رسید و بر مضمونش اطلاع یافت به فرموده کسری دو مرد از شجاعان و دلیران لشکر خود را به نزد آن حضرت به مدینه فرستاد و آن دو کس بعد از وصول به مجلس رسول درآمدند با ریشهای تراشیده و جامه های به زر آکنده. در آن محل رسول اللّه در بیت اللّه نشسته

بود از تعلقات خلایق وارسته و روی توجه به لی مع اللّه آورده، ناگاه دید دو مرد مترش «1» با جامه های به زر آکنده که شکلهای ایشان عجیب بود و رخساره ها بغایت مهیب درآمدند و نزد پیغمبر نشستند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: که شما را دلالت کرد که ریش بتراشید و سبلت بگذارید؟ گفتند: پروردگار ما یعنی کسری.

آن حضرت- صلوات الله علیه و آله- فرمود: حکم پروردگار ما رب العالمین چنین است که ریش بگذارند و سبلت را بچینند. ایشان آغاز کردند و از روی جرأت گفتند ملک الملوک- یعنی کسری- به سوی باذان نامه فرستاد که محمّد را بند کرده به حضرت من فرست. حالا برخیز تا ترا به خدمت باذان بریم و چون امتثال فرمان کرده باشی و اطاعت و فرمانبرداری به جای آری ترا رعایت و حمایت کند و در حضرت اعلی نافع افتد و اگر مخالفت کنی و فرمان به جای نیاری هرآینه یک عرب را زنده نگذارد و از غضب، مدینه را کوفته خاک این شهر را به هوا دهد.

______________________________

(1)- مترش ریش تراشیده (معین).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:243

این سخن می گفتند اما از مهابت آن سرور هر دو را لرزه بر اندام افتاده بود و گوشت شانه ایشان می لرزید و دلها در بدن به غایت می طپید. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که حالا برخیزید و به منزل خود بروید و فردا به حضور آئید تا جواب شما بدهم.

ایشان از مجلس رسول خدا بیرون آمدند و با یکدیگر می گفتند: اگر لحظه ای دیگر بیرون نمی آمدیم از بیم این مرد جان می دادیم البته مهم این مرد از پیش خدا است

و کار او به تأیید ملک اعلی است. بیت:

به اندک فرصتی گیرد جهان رامطیع خود کند اهل زمان را روز دیگر پیش آن سرور آمدند اما مجال نشستن و قوت تکلم نداشتند و به رسم خادمان بر پای ایستادند. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- کاتب طلبید و کتابت نوشت، مضمون آن که دوش شب سه شنبه دهم شهر جمادی الاول شیرویه پدر خود کسری را به قتل رسانید. بیت:

رهاند از ظلم او ملک عجم رانهایت این بود اهل ستم را و زود باشد که دین من در ملک او ظاهر شود و اگر تو مسلمان شوی بلاد فارس را به تو ارزانی دارم. و مکتوب را به آن دو مرد داده و ایشان را رخصت مراجعت داده به جانب باذان آمدند و از تمامی حالات مجلس آن سرور خبر دادند. باذان بعد از خواندن کتابت پیغمبر آخر الزمان حیرت نمود و به حاضران مجلس خود فرمود که اگر این سخن راست باشد بی شبهه او پیغمبر بر حق است و من به وی ایمان خواهم آوردن و متابعت و فرمانبرداری او خواهم نمودن. بعد از چند روز یکی از ملازمان شیرویه رسید و نشان او را به باذان رسانید مضمون آن که کسری را در فلان تاریخ کشته ام و امارت آن دیار را به تو ارزانی داشته ام و آن را که کسری نوشته بود در گرفتن محمّد عربی، موقوف دار و تا امر من نشود دست از او کشیده دار. باذان بعد از اطلاع بر حقیقت حال ایمان آورد و با فرزندان و ملازمان همه به شرف اسلام مشرف شدند و باذان کیفیت اسلام خود

و باقی فارسیان را با تحف و هدایای بسیار به سمع سید اخیار رسانید و متابعت و فرمانبرداری

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:244

خود را به آن حضرت ظاهر گردانید.

ذکر متوجه شدن حاطب بن ابی بلتعه و رسانیدن کتابت آن سرور را به مقوقس در بلاد اسکندریه

روایت است که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- حاطب به ابی بلتعه را به اسکندریه نزد مقوقس فرستاد و چون رسول رسول خدا به آن دیار رسید و خبر آمدن او منتشر گردید اکابر آن دیار و بزرگان آن ناحیه و امرای درگاه و مقربان بارگاه مقوقس، حاطب را استقبال نمودند و شرایط تعظیم و لوازم تکریم به جای آوردند و او را از روی عزّت و حرمت به مجلس مقوقس درآوردند. حاطب که رسول اللّه بود، بیت:

کتابت را به شاه مشرکان دادمقوقس خاست از جای خود آزاد

به حرمت نامه را بگشاد و بر خواندنشست و میهمان را نیز بنشاند و آن نامه را ببوسید و بر سر و روی خود مالید و شرایط حرمت و لوازم عزت حاطب مرعی داشت و تکلف طعام و ادام «1» به جای آورد اما ایمان به وحدانیت خدا و به رسالت حضرت مصطفی نیاورد و از برای پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- تحف و هدایای بی شمار فرستاد از آن جمله چهار کنیزک ترکیه همه پرمال و صاحب جمال و به عقل و دانش در غایت کمال و یک غلام خواجه سرا به غایت زیبا روی و بی نهایت پاکیزه لقا و یک استر سفید بادرفتار برق آثار که آن را «دلدل» می گفتند و کسی مثل آن استر ندیده بود و یک درازگوش مصری و بیست قد جامه اعلا و هزار مثقال طلا، و حاطب را خلعت ملوکانه پوشانید و صد

مثقال طلا به وی رسانید.

چون حاطب به مدینه آمد و تحف و هدایا به حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- گذرانید، پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- آن را به علی- علیه السلام- ارزانی داشت و فرمود که مقوقس تقصیر کرد که به شرف اسلام مشرف نشد اما زود باشد که بختش

______________________________

(1)- ادام خورش (معین).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:245

نگونسار گردد. و آن حضرت در میان کنیزان یکی را که ماریه نام بود به ایمان دلالت فرمود، قبول نمود و آن حضرت در وی به ملکیت تصرف نمود و از پیغمبر حامله گردید و ابراهیم از وی متولد گشت.

گفتار در ذکر رسول پنجم شجاع بن وهب و به جانب دمشق رفتن و نامه پیغمبر به والی آنجا رسانیدن

حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- شجاع بن وهب را به جانب دمشق فرستاد و او نامه نامی آن حضرت را به والی آن ناحیه رسانید. و او پادشاهی بود بغایت عظیم.

چون فرستاده پیغمبر به آن ناحیه رسید و لوای سلطنت او را به فلک معالی رسیده دید بغایت حیران گردید و به هیچ وجه میسر نشد که نامه آن حضرت را به وی رساند و تبلیغ رسالت رسول نماید. او را حاجبی بود نصرانی و از مقربان درگاه سلطانی، کتابت آن سرور را مطالعه فرمود و احوال آن سرور را به تمامی تفحص نمود. بعد از آن به گریه درآمد و گفت: و اللّه که من انجیل خوانده ام و آنچه تو گفتی جمله صفات محمّدی است و نعوت احمدی است که دانسته ام. بیت:

بود پیغمبر موعود با لله نهانی شد مسلمان قصه کوتاه و شجاع را مهمانی پسندیده کرد و روز دیگر او را به مجلس حارث آورد و نامه آن حضرت را به وی داد. چون مکتوب

آن سرور را مطالعه فرمود برآشفت و آن مکتوب را بینداخت و گفت: عرب را چه حد باشد که مرا تابع خود گرداند و چون تواند بود که از روی قهر و استیلا ملک مرا ضایع کند؟ و فرمود که اسبان را نعل بندند و لشکر مرا واقف گردانند که خاک مدینه را در توبره کرده به اطراف عالم فرستم و دودمان دولت ایشان را به باد هلاک بردهم. و نامه نوشت به هرقل مضمون آنکه داعیه مدینه کرده ام و همت بر خرابی آن کشور نموده ام. قیصر جواب نامه نوشت، مضمون آنکه، بیت:

در این کارت سعادت یک جهت نیست به آن سو رفتن تو مصلحت نیست

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:246

اما شجاع را خلعت بزرگانه و درم و دینار گرانمایه بداد و او را به جانب مدینه فرستاد و گفت: خدمت مرا به خادمان برسان و مرا یکی از خاک روبان آستانه می دان. بیت:

بگو از خادمانم چاکرت راشمارم توتیا خاک درت را شجاع چون به مدینه رسید آنچه شنیده و مشاهده نموده بود به آن سرور رسانید.

رسول- صلّی اللّه علیه و آله- حاجب را از روی مرحمت بنواخت و والی دمشق را از روی قهر و غضب به دعای بد بر خاک خذلان انداخت و به اندک روزگار کارش تباه گردید و عالم نورانی بر او شب ظلمانی گشت و دولتش روی به زوال آورد و به صد خواری و زاری جان به مالک دوزخ سپرد. بیت:

به اندک روزگاری مرد ملعون به صد حسرت ز عالم رفت بیرون

ذکر رسول ششم سلیط بن عمرو و سپردن نامه و فرستادن او را به هوذه بن علی حاکم یمامه

اما سلیط بن عمرو نامه نامی و صحیفه گرامی حضرت خیر الانامی را به مالک ملک یمامه هوذه بن

علی رسانید و بر مضمون نامه او را مطلع گردانید. فی الحال جواب نامه نوشت، مضمون آنکه عرب را از من ترس بسیار است و مرا بر ایشان استیلای بی شمار، اگر بعضی بلاد یمن را به من گذاری و مرا به ملک و مال مطیع خود گردانی هرآینه ترا ای محمّد پیروی کنم و ایمان آورده فرمانبرداری نمایم. بیت:

مطیعت گردم از من یابی امداددلت از بند غم گردانم آزاد چون قاصد رسید و خبر هوذه به پیغمبر رسانید رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود:

اگر غوره خرمایی از من طلب کند، ندهم و زود باشد که خدای تعالی به جهت اظهار دین و ترویج احکام سید المرسلین او را هلاک کند. و چون آن سرور از غزوه فتح مکه به مدینه مراجعت نمود خبر به پیغمبر آوردند که هوذه به صد محنت و هزار بلیه جان به مالک دوزخ سپرد و به خواری و زاری به جوار جهنم پیوست.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:247

ذکر وقایع سال هفتم از هجرت و محاربه نمودن امرای پیغمبر و شکست یافتن از کافران بد سیر و حرب نمودن امیر المؤمنین حیدر و کشتن حارث و مرحب و برکندن در از خیبر

اشاره

سحر آهنگ زد مرغ خوش آوازکه آب جوی شد باز ارغنون ساز

صبا برقع فکند از چهره گل ز غیرت شد فزون فریاد بلبل

گشای ای باغبان گلزار را درکه کرد امسال حیدر فتح خیبر

دمی بر رغم بدخواه جفاجوبه گلگشت چمن باشیم هر سو چون آن سرور از سفر حدیبیه مراجعت به مدینه نمود، راوی گوید که خسرو ملک نبوت به پادشاهان هر کشور و ولایت کس فرستاد و نامه روان گردانید و ایشان را به وحدانیت خدا و رسالت خود ارشاد فرمود و چون از ارسال رسل فارغ گردید، روی به اصحاب کرد و به طریق کنایه و اشاره وعده فتح خیبر نمود. اما آن

حضرت منتظر رخصت و اشارت بود از نزد خداوند و دود. جبرئیل- علیه السلام- از پیش ربّ جلیل آمد و منشور موفور السرور إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً «1» به توقیع منیع وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً «2» موشح و مزین ساخته آورد. اصحاب پیغمبر از مژده فتح خیبر، شکر رب الارباب به تقدیم رسانیدند و آن حضرت منادی فرمود که مردم تهیه جهاد کنند و به قصد جهاد از منزل خود بیرون آیند لا یخرج معی أحد الّا للجهاد یعنی: هیچ کس با من بیرون نیاید مگر از برای جهاد. بیت:

که بهر عزم خیبر صدق بایدکسی کز بهر مال آید نیاید و این به سبب آن بود که بعضی منافقان به واسطه غارت و تالان می آمدند از برای آنکه در صفحه خاطر جمیع خلایق از مخالف و موافق نقش بسته بود که اقبال دولت محمّدی و آثار رفعت احمدی، اهل خیبر را هلاک خواهد ساخت و بیخ و بنیاد آن گروه

______________________________

(1)- فتح 48/ 1.

(2)- فتح 48/ 3.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:248

مکروه را از روی قهر و استیلا خواهد بر انداخت و مال و منال اهل خیبر و زر و زیور آن جماعت منکر در تصرف لشکر پیغمبر خواهد افتاد، از این جهت جهودان در تاب رفتند و منافقان بی حد اضطراب نمودند. بیت:

جهودان کاین عزیمت را شنیدندمنافق وار درد و غم کشیدند و از بی طاقتی اضطراب نمودند و در خشونت و زشت رویی بر روی مسلمانان گشودند و به هر مسلمانی که وام داده بودند در این محل از روی قهر و استیلا و از راه شدّت و جفا طلب دین خود نمودند. اما مسلمانان به واسطه

آنکه از جهاد نمانند و از ننگ جهودان و از طعن منافقان خلاص شوند به هر طرف دویدند و به هر حال که بود مهمسازی روبهان حیله ساز کردند و سلاح برداشته متوجه خدمت حضرت رسالت شدند. بیت:

ندانستند بی عقلان گمنام کزین کندی نیابد تیغ اسلام آن حضرت با یک هزار و چهار صد نفر «1» از مدینه بیرون آمده متوجه خیبر شد.

[عبد الله] ابن ابی منافق نامه ای نوشت و به سرعت تمام به جانب خیبر فرستاد، مضمون آنکه از خیبر بیرون آئید و با محمّد حرب نمائید، زنهار! زنهار! متحصن نشوید که همه گرفتار خواهید شد و در میان محمّدیان آلت حرب کمتر است و لشکر شما به یقین زیاده و افزونتر است. بیت:

برون آئید و کار جنگ سازیدجهان بهر چه بر خود تنگ سازید

نباید داشتن خاطر پریشان شما را لشکر افزون است از ایشان اما اهل خیبر چون از آمدن آن سرور واقف شدند کنانه ابی الحقیق را به قبیله غطفان فرستادند و مدد طلبیدند و نصف خرمای خیبر به ایشان بدادند. آن جماعت به جهت طمع مال متوجه خیبر شدند. در راه نعره مبارزان و آواز اسبان به گوش ایشان رسید.

______________________________

(1)- الف و ج: «چهار هزار نفر».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:249

گمان بردند که اهل اسلام غارت بر مردم ایشان می برند، عنان بگردانیدند و بر سر اهل و عیال خود رفتند. اهل خیبر از بازگشتن آن جماعت واقف شدند، منکوب و مخذول گردیدند و از آن جهت از آن سرور بترسیدند. و چون پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به منزل صهباء رسید راه بگردانید و از بیراهه متوجه خیبر شد. چون پاره ای راه برفتند در آن بیابان

یکی از جاسوسان خیبریان را بگرفتند و تفحص احوال نمودند. گفت: شتری گم کرده ام و در این بادیه می گردم. بانگ بر او زدند و او را به تیغ ترسانیدند. گفت: عهد کنید که مرا نکشید و آزار به من نرسانید، راست بگویم و در این راستی به شما فایده رسانم. او را امان دادند و رها کردند. گفت: سخن راست و حکایت درست آن است که اهل غطفان به مدد خیبریان رفته اند و در میان ایشان اتفاق عظیم شده و در مقام مقاتله و محاربه اند. رسول فرمود که دروغ می گویی و خلاف واقع باز می نمایی. در این محل عمر خواست که سرش از تن بردارد. جاسوس دید که مهم به مکر و حیله از پیش نمی رود، امان طلبید و گفت: خیبریان از شما ترسیده اند و اهل غطفان از آمدن شما واقف شده گریختند و به جا و مقام خود رفتند و خیبریان مرا فرستاده اند که مقدار لشکر شما معلوم کنم و از عدد لشکر شما خبر ببرم. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فی الحال کوچ کرده به سرعت هر چه تمامتر بر سر خیبریان راند. نصف از شب گذشته بود که مسلمانان در نخلستان خیبریان درآمدند و آنجا فرود آمدند. چون صبح برآمد و آفتاب طالع گردید اهل خیبر هر کس بیل و تبر و آلات زراعت برداشته متوجه نخلستان و مزارع خود شدند. چون به میان باغات درآمدند و لشکر آن سرور را به آن انبوهی دیدند بغایت بترسیدند و اسباب زراعت را انداخته روی به گریز آوردند و به آه و ناله خود را در قلعه انداختند. بیت:

خروش خلق شد بر چرخ

اخضربجنبید از مهابت یوم خیبر مسلمانان آلات و ادوات زراعت برداشته آورده به نظر حضرت رسالت پناه بگذاشتند. آن حضرت تبسم فرمود و گفت: خربت خیبر انّا اذا بساحه قوم فساء صباح

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:250

المنذرین «1» چون خبر آمدن آن سرور به اهل خیبر رسید سلام بن مشکم گفت: ای قوم! مرا پیشوا و اعلم خود می دانید، سخنی که می گویم بشنوید که در محنت و بلای عجب افتادید. بدانید که صلاح کار در این می بینم که اتفاق نمائید و هر کس که در این قلعه است بیرون روید و حرب مغلوبه کنید اگر غالب آئید به مراد خود رسیدید و اگر مغلوب شوید باری نام به مردی برآورده باشید و به همه حال در جنگ کشته شدن بهتر است از اسیر گردیدن و چنین عیب و عار به خود لا حق گردانیدن. آن جماعت سخن او نشنیدند و در قلاع متحصن گردیدند و مسلمانان روز اوّل که نزدیک قلعه رسیدند جنگ آغاز کردند و از هر دو جانب در فتنه و نزاع باز کردند و در آخر روز مردم پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- درختی چند خرما قطع کردند و خیبریان را از این جهت در دلها محنت و اندوه افکندند. کفار بترسیدند و بجز فرار از آنجا چاره ای ندیدند. از این جهت از آن قلعه سحرگاه گریخته به قلعه ای دیگر که محکمتر بود پناه بردند و چون صبح صادق بدمید و خورشید از پس پرده نیلوفری ظاهر گردید، معلوم بهترین خلقان شد که گروه خیبریان از بیم جان خود را از آن قلعه بیرون انداخته به قلعه دیگر متحصن شده اند.

پس رسول اللّه- صلّی

اللّه علیه و آله- عثمان را طلبید و فرمود: تو اینجا بر سر احمال و اثقال باش و علی- علیه السلام- را بخواند و علم خاصه خود به دست حضرت شاه مردان داد و مقدمه لشکر گردانید و حضرت پیغمبر با لشکر خود از عقب روان شد. اما چون علی- علیه السلام- به نزدیک ایشان رسید شمشیر کشید و بر ایشان دوید آتش مقاتله و محاربه شعله زدن گرفت و خیبریان در قلعه درآمده سنگ و تیر بر یکدیگر ریختند. بیت:

به جنگ سنگ کردند اوّل آهنگ ز بالا ژاله وار آمد فرو سنگ

بجنبید از غریو این توده خاک ز سنگ افتاد در خیبر چکاچاک مبارزان کینه گذار حیدر کرار به اتفاق محاربان شیر شکار سید مختار با خیبریان

______________________________

(1)- خراب شد خیبر، و ما چون به ساحت قومی از کفار فرود آمدیم وای بر ایشان (سیرت رسول الله، ص 822).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:251

کارزار نموده همدیگر را خسته و مجروح می گردانیدند و چون آفتاب به نصف النهار رسید و هوا به غایت گرم گردید دست از جنگ بداشتند و پنجاه کس از مسلمانان را که مجروح شده بودند برداشته به گوشه ای بردند، و اصحاب رسول که گرسنه و تشنه بودند خرماهای نارسیده خوردند، همه را تب عارض شد، شکایت و جفای تب و تعب به پیش طبیب الهی یعنی حضرت رسالت پناهی آوردند. فرمود: هر کس قدری آب در مشک کنید و بگذارید که خنک شود و هو اعتدال پیدا کند بر بیماران بریزید و خدا را به نام هو الشافی بخوانید. اصحاب بعد از نیم شب به فرموده رسول الله- صلّی اللّه علیه و آله- عمل نمودند و جمله شفا

یافتند.

نقل است که در آن شب آن سرور علی- علیه السلام- را طلبید و به حوالی قلعه به جهت کمین نشاندن روان گردانید و جمعی را طلبید و به حراست خود مقرر داشت و به هیچ جهت خود را از مکر خیبریان ایمن نمی داشت. حضرت مرتضی علی- علیه السلام- در آن شب یکی را بگرفت و نزد آن سرور فرستاد. رسول- صلوات اللّه علیه و آله- از او پرسید که خیبریان در چه مقام اند و اندیشه ایشان کدام؟ گفت: مرا مکشید و امام دهید تا راست بگویم. او را امان دادند. گفت: اهل خیبر را خوف بسیار است و از شما بغایت می ترسند و داعیه دارند که از این قلعه فرار نمایند. من فردا با شما در آن قلعه درآیم و از بعضی دفاین ایشان شما را واقف گردانم. پیغمبر فرمود: ان شاء الله.

روز دیگر آن سرور به آن قلعه درآمد و گروه کافران به قلعه محکمتر رفتند. حضرت پیغمبر به محاصره آن قلعه امر فرمود اما گرسنگی بسیار در میان لشکر سیّد ابرار بود.

راوی گوید که روزی گوسفندی چند از آن قلعه بیرون آمده به حوالی حصار به چرا آورده بودند. رسول اللّه فرمود: از یاران ما هیچ کس باشد که ما را از این گوسفندان طعامی دهد و به این وسیله یکی از مقربان درگاه الهی شود. مردی بود در آن مجلس به قامت از همه خردتر و به جرأت دوندگی از همه بزرگتر ابو الیسر «1» نام داشت، از خردی به نظر کس در نیامدی، برخاست و دامن درچید و به طرف گوسفند دوید. پیغمبر-

______________________________

(1)- و نام وی ابو الیسر کعب بن عمرو

بود (سیرت رسول الله، ص 829).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:252

صلوات اللّه علیه و آله- فرمود: الهی! ابو الیسر را کار آسان گردان و ما را از این گوسفندان طعمه کرامت فرما. چوپان واقف گردید و گوسفندان را به جانب او دوانید. از برکت دعای رسول، ابو الیسر خود را به گوسفندان رسانید و دو گوسفند بزرگ را برداشته در زیر بغل درآورده مانند باد روان گردید و دوان دوان آمد تا نزد پیغمبر رسید.

اصحاب از خردی او و بزرگی گوسفندان تعجب کردند و آن گوسفندان را ذبح کردند و طعامی ترتیب دادند و هزار و چهارصد کس از لشکر اسلام سیر طعام شدند. روز دیگر اصحاب از گرسنگی در تاب شدند و شکایت نزد رسول- صلّی اللّه علیه و آله- آوردند.

آن سرور دست نیاز به قیّوم کارساز دراز کرده گفت: الهی از سرّ دلها آگاهی، اگر مسلمانان در طاعت تواند حصاری به دست ایشان مفتوح گردان که در او طعام باشد.

راوی گوید که [آن سرور] مردم را به حرب قلعه امر فرمود. بیت:

به سوی قلعه رو کردند اصحاب چه تمکین مشت خس را پیش سیلاب مجاهدان سیّد ابرار و وفاداران پیغمبر عالی مقدار اتفاق نمودند و پشت یکدیگر گشته گروه گروه حمله بر آن قلعه بردند و تیر و شمشیر می زدند و همدیگر را مجروح می کردند. آخر کفار به موجب الفرار مما لا یطاق روی به گریز آوردند و آن قلعه را گذاشته به قلعه دیگر رفتند. مسلمانان به آن قلعه درآمدند و طعام بسیار واقشه بی شمار به دست آوردند. بیت:

ز هر جنس نفایس بود چندان که در عمری نمی شد منحصر آن

مسلمانان بسی شوکت گرفتندز آلات جدل قوت

گرفتند اهل خیبر به سخت ترین قلاع آن را «قموص» می گفتند، رفتند و این قلعه سخت ترین قلاع بود و از هیچ ممر تصرف در آن قلعه نمودن میسّر نبود. بیت:

ز پائین تا به فرقش سنگ خاره خراش از کنگرش دیده ستاره

ز رفعت کرده سر از ابر بیرون ز رعد و منجنیق ایمن چو گردون

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:253

و در آن قلعه مبارزان شمشیر زن و دلاوران شیرافکن بسیار بودند به تخصیص حارث- این رستم مردافکن- و مرحب خیبری- آن بهادر روئین تن- که در تمام بلاد عرب ایشان را نامی می دانستند و کسی را نظیر و عدیل آن دو دلاور نمی دانستند. بیت:

دلیران گردافکن شیر گیرخروشنده با جوشن و تیغ و تیر نقل است که در آن ایام جناب شیر خدا علی مرتضی را درد شقیقه بود و به نفس مبارک خود در معرکه محاربه حاضر شدن میسر نبود، هر روز یکی از اصحاب کبار را علم می داد و بر سر دشمنان به فتح خیبر می فرستاد. یک روز عمر بن خطاب را طلبید و لشکر به وی داده به جانب دشمن روان گردانید. پس عمر علم برداشت و همت بر فتح خیبر گماشت. آن دو گروه انبوه به هم رسیدند و تیر و تیغ به هم رسانیدند تا آنکه شدت کفار و استیلای کفار فجار بر اهل اسلام غلبه کرد و مسلمانان منهزم شدند و نزد حضرت پیغمبر آمدند. روز دیگر، بیت:

مؤید سرور پاکیزه از مکرلوا را کرد تسلیم ابا بکر ابو بکر چون با لشکر خود به در قلعه رسید و آن گروه کافران را به غایت متفق دید ترسید و حرب مغلوبه کردن را مصلحت ندید، معدودی

چند به هم برآمدند و بر هم تاختند و از هر طرف شمشیرها بر هم انداختند و از یکدیگر جدا گردیدند. آخر الامر لشکر اسلام اتفاق کردند که به صف کارزار روی آرند. نزد ابو بکر آمدند و فریاد برآوردند که ما حمله می بریم و بر روی دشمن رفته محاربه می کنیم. ابو بکر گفت: اینها قصد ما دارند و می خواهند که ما را در کمینگاه درآورده در میان گرفته به قتل آرند.

القصه کفار بر سر مسلمانان مسلّط شدند و ایشان را به شمشیر گرفته تنی چند را کشتند و باقی روی به گریز آوردند تا به رسول ملحق شدند و ابو بکر را به بددلی نسبت دادند. بیت:

ز غم اصحاب را دل سوخت در تب کسی کاری نکرد آن روز تا شب

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:254

زبان ملامت دراز کردند و هر کس به نوعی رجزی آغاز کردند، مضمون آنکه، بیت:

تسلط چون میسر شد عدو راگریزد هر که عقلی باشد او را

نباید بی ضرورت گشت فانی دوباره کس نیابد زندگانی

به لب حرف فسون و در درون مکرنکرده فتح بازآمد ابا بکر روز دیگر عمر به جهت تسلی خاطر مبارک پیغمبر علم برداشت و نظر بر فتح خیبر گماشت. آن سرور، بیت:

عمر را گفت چابک باش در کاربه جنگ آماده شو نی همچو آن یار پس عمر به رخصت پیغمبر روان شد به جانب خیبر، به یک بار اهل اسلام تیغها از نیام کشیدند و داد مردی و شیوه مردانگی بدادند و فغان و فریاد به گنبد افلاک رسانیدند. در این محل مرحب از قلعه بیرون آمد و حمله بر مسلمانان برد و تنی چند مقتول شدند و جمع بسیار

زخم کاری خوردند. عمر را مجال مقاومت و ثبات استقامت نمانده روی به هزیمت آورد و اهل اسلام قتال می نمودند و با مشرکان جنگ و جدال به ظهور می رسانیدند به یک بار واقف شدند که عمر فرار نموده و علم اسلام نگونسار گردیده، مسلمان نیز روی به گریز آوردند و عمر را نیز به بددلی منسوب کردند. چون آن حضرت از حال لشکر و منهزم شدن عمر واقف گردید و از هر جانب یاران را شرمنده و سرها در پیش افکنده دید برآشفت و در آن آشفتگی گفت: یاران سستی کردند و دشمنان بر دوستان مسلط گردیدند «1» اما من فردا رایت نصرت خود را که به توقیع منیع إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ «2» موشّح است و به تنصیص رفیع: وَ یَنْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِیزاً «3» مرشح است به مردی ارزانی دارم که او خدا رسول را دوست دارد و نیز خدا و رسول او را دوست دارند. بیت:

______________________________

(1)- الف: «و دشمنان مرا بر دوستان مسلط کردند».

(2)- نصر 110/ 1.

(3)- فتح 48/ 3.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:255 ستیزنده بود در کین اعداگریزنده نباشد روز هیجا

صفاتش در ازل گردیده مشروح به دست وی شود این قلعه مفتوح جمیع شجاعان عرب و تمامی مبارزان بطحا و یثرب از راه طلب آرزوی این امارت و خواهش این ایالت کردند و جمعی از مهاجر سیّما قریش و گروهی از انصار به تخصیص بزرگان جنگ اندیش که با علی- علیه السلام- علم حسد می افراشتند و غبار ملال بر آینه خاطر خود از حیدر کرار می گذاشتند، گفتند که مراد پیغمبر، علی نخواهد بود به سبب آنکه، بیت:

رمد عین علی را کرده عاجزبه

این دولت نخواهد گشت فایز نقل است که شاه ولایت را- علیه السلام- در آن وقت درد چشمی بود و در کنج خیمه تاریک نشسته و چشم از عالم فرو بسته و طاقت قیام از قعود نداشت و قدم از قدم فراتر نمی گذاشت اما سخن پیغمبر و حکایت یاران دیگر به سمع حیدر صفدر رسید، آب در دیده رمد دیده بگردانید و روی نیاز به قیّوم کارساز کرده گفت: اللّهمّ لا مانع لما اعطیت و لا معطی لما منعت، خداوندا چیزی را که تو دهی هیچ کس منع آن نتواند کرد و چیزی را که حضرت تو منع کند هیچ کس تغییر آن نتواند داد. از روی لطف عزیز گردانی و از راه قهر به ذلت و خواری رسانی. بیت:

عزیزی و خواری تو بخشی و بس عزیز تو خواری نبیند ز کس

نشد خوار او نزد مردم عزیزعزیزش نشد در جهان خوار نیز این مناجات به حضرت قاضی الحاجات کرد و خاموش گردید. اما راوی گوید که چون روز روشن شد و خورشید رخشان و خسرو سیارگان، علم نورانی از گوشه میدان مشرق برافراخت و شهریار حبش، سپهر ماه منقش در دریای نیل مغرب انداخت، صحابه به صباح آن روز همه به زیور صلاح آراسته به خدمت خیر الأنام آمدند و چون سپاه کواکب برگرد ماه در حوالی آن شاه بارگاه لی مع اللّه حلقه زدند سعد و قاص می گوید که من و عمر هر دو در برابر رسول خدا آمدیم و به زانوی ادب برآمدیم و باز

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:256

برخاستیم. نه التفات به قعود ما کرد و نه توجه به قیام ما نمود و هر یک از شجاعان

و دلاوران اصحاب در برابر پیغمبر، خود را جلوه می دادند و حرکات مختلف می نمودند اما آن سرور التفات نمی فرمود و اصلا به جانب یاران توجه نمی نمود. از عمر بن الخطاب منقول است که گفت: من هرگز امارت را دوست نمی داشتم و در دل نیز آرزوی آن نداشتم الّا آن روز که حضرت پیغمبر فرمود که: لاعطینّ الرّایه غدا رجلا یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله کرّار غیر فرّار یفتح اللّه علی یدیه آرزو داشتم و بغایت از حضرت رسالت چشم می داشتم که آن خدمت به من فرماید و سر مرا از روی عزت و شرف از گردون معلی بگذراند.

القصه آن سرور- صلّی اللّه علیه و آله- سر برداشت و از حاضران پرسید که علی کجاست؟ بیت:

شه مردان عالم را طلب کردقمر را از کواکب منتخب کرد یاران از هر جانب آواز برآوردند و به گرد سر حضرت رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- پروانه صفت پرواز کرده به عرض اشرف رسانیدند که علی را درد چشم چنان است که لمحه ای تحمل ندارد و به هیچ وجه چشم خود گشودن نمی تواند. آن سرور فرمود:

چاره نیست، او را حاضر سازید و علاج چشم او را به توجه و التفات من گذارید.

جمعی رفتند و دست علی- علیه السلام- را گرفته نزد پیغمبر حاضر گردانیدند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- متوجه علی- علیه السلام- گردید و آب دهان اطهر خود در چشمش کشید و به روایتی زبان معجز بیان خود را بر آنجا مالید، دو چشم علی- علیه السلام- همچون نرگس شکفته شد و بعد از آن در حق علی- علیه السلام- این چنین دعا کرد:

الهی! علی را از سرما و گرما نگاه دار. علی- علیه السلام- می گوید که چون حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- در حق من دعا کرد بعد از آن هرگز درد چشم ندیدم و هرگز در زمستان و تابستان از سرما و گرما متضرر نشدم. پس حضرت رسالت پناهی به موجب اراده الهی رایت با سعادت و علم دولت فتح و نصرت خود را تسلیم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:257

علی- علیه السلام- نمود و او را به جانب دشمن به فتح خیبر امر نمود. پس علی- علیه السلام- زره پوشیده علم برداشته به طرف دشمن روان گردید و دوان دوان به جانب خیبریان می رفت. سعد وقاص فریاد برآورد که یا ابا الحسن! چندان توقف فرما که لشکر از عقب برسند. علی آن شیر بیشه مردی انتظار لشکر نکشیده می آمد تا به پای حصار خیبر رسید. بیت:

به پای قلعه شد شاه ولایت بزد محکم چنان بر سنگ رایت روایت چنان است که چون علی- علیه السلام- به آنجا رسید و نیزه خود بر سنگ زد، سنان نیزه زیاده از یک شبر در سنگ فرو رفت «1». جهودی بر بالای حصار بود، آن ضرب بازو مشاهده نمود از حیدر کرار بر خود بلرزید و بر خیبریان نیز بترسید و گفت:

ای قوم! از این مرد بپرسید که چه نام دارد و با محمّد چه نوع نسبتی ظاهر می سازد؟

گفتند: علی نام دارد و خود را پسر عم محمّد می شمارد. آن جهود گفت: ای قوم! در کتب سماوی خوانده ام که پیغمبر آخر الزمان بدینجا رسد و پسر عمش علی نام، این قلعه را به نوعی مفتوح سازد که داستان آخر الزمانیان شود.

بیت:

جهودان بهر نظاره دویدندبه روی بام قلعه صف کشیدند

نخست از قلعه حارث نام گبری برون آمد غریوان چون هژبری

سیه دل بود مرحب را برادرچون شیر نر به روز کین دلاور چون از قلعه بیرون دوید به شتاب تمام خود را به نزد علی رسانید. امیر المؤمنین فرمود: ای حارث! تو مرد عاقلی و دانا، و مبارز دلاوری، به هیکل قوی و به قامت توانا، و این همه عطای خدای زمین و آسمان است که به تو ارزانی داشته و در میان چندین هزار سوار و پیاده سرافراز ساخته، او را گذاشته و سنگ و چوب را که خود تراشیده باشی به خدایی پرستی؟ از تو بغایت عجیب و بی نهایت غریب می نماید، اگر

______________________________

(1)- ب: «همچنان جناب شیر خدا علم را بر دل سنگ خاره کوفت که به زور قوت بازوی حیدری زیاده از یک شبر در آن سنگ فرو رفت».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:258

به وحدانیت خدا و به رسالت حضرت محمّد- صلّی اللّه علیه و آله- اعتراف نمایی تو را بهتر و نیکوتر خواهد بود. حارث گفت: ای علی! ما مردم دلاور و بهادریم و به صف قتال و جدال جنگ آوریم، ما را یراق و مرتبه می باید، ایمان و اسلام که با محمّد شما است. به چه کار ما می آید؟ امیر مؤمنان- علیه السلام- فرمود که هرگاه ایمان آوری و به وحدانیت خدا و به رسالت مصطفی- صلّی اللّه علیه و آله- اعتراف نمایی ساحت خیبر را به تمام از رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به جهت تو بستانم. حارث خواست که سخنی بی ادبانه گوید، یهودی از بالای حصار آواز برآورد که ای حارث! به حق تورات

موسی و انجیل عیسی که این مرد مراجعت نخواهد کرد تا فتح خیبر نکند، اگر ایمان آوری و متابعت پیغمبر آخر الزمان نمایی مال و منال و اهل و عیال همه ما به سلامت بماند و تو را دنیا و آخرت باشد. حارث نه گوش به نصیحت علی- علیه السلام- کرد و نه التفات به گفتار یهودی و تیغ از نیام بیرون کشید و آغاز حرب کرد و دو مرد از لشکر اسلام به قتل رسانید. علی- علیه السلام- سر راه بر آن گمراه گرفت و نعره ای زد که حارث سراسیمه گشت و تیغ برق کردار و ذو الفقار صاعقه آثار بر فرق سرش زد که سپر و خود و مغفر و تارک و نیم تارک و فرق و عمامه و گردن و زره و جوشن جمله را در هم تراشید و از دو طرف سر وی را از هم پاشید و همچنان حمله نمود و علم را با علمدار به دونیم کرد. ملائکه ملکوت آفرین گفتند و آدمیان از دوستان و دشمنان صدای احسنت احسنت برآوردند. باقی مشرکان چون حارث را کشته و علم را نگونسار گشته دیدند روی به گریز آوردند و به جانب حصار دویدند. چون مرحب، برادر خود، حارث را کشته دید آتش غضب او مشتعل گردید و نایره غیرتش زبانه کشید، برخاست و دو زره تنگ حلقه در بر خود بر بالای یکدیگر انداخت و دو عمامه بلند قد بر سر بست، بیت:

به هر پیچی در او پیچی ز زنجیربه دفع تیغ از خود کرد تدبیر با سلاح تمام بر اسب تیزگام بی آرام سوار گردید و از خیبر بیرون جهانید. بیت:

آثار

احمدی، استرآبادی ،ص:259 دلیری بود مرحب سخت چالاک هژبر روز جنگ اما غضبناک

زدی گر بر کمرگاه دماونددم تیغش نمی شد هیچ جا بند

به مردی داشت شهرت در اقالیم دل شیر نر از وی بود در بیم

برون آمد ز قلعه با گروهی گمان بردی خرامان گشت کوهی مرحب با مبارزان حربی و دلاوران جنگی از یمین و یسار از آن قلعه و حصار بیرون آمد. بیت:

روان شد جانب شیر الهی رجزگویان ز روی کینه خواهی و چند بیت در اوصاف خود گفت که یکی از آن این است، بیت:

قد علمت خیبر و انّی مرحب شاکی السّلاح بطل محرب شاه ولایت پناهی بعد از رجز او رجزی آغاز کرد که یک بیت از آن، این است، بیت:

انا الّذی سمّتنی امّی حیدره ضرغام او جام و لیث قسوره و چون مرحب در خواب دیده که شیری خشم آلود بر او دویده به ضرب پنجه او را از سر تا پا به دونیم کرد آنچه به خواب دیده بود آن حضرت به یادش آورد و فرمود که آن شیر ژیان منم و این بیت یکی از ولایت آن حضرت است که فرمود، بیت:

ولایت بسی گشت از او آشکارشه بی ولایت نیاید به کار القصه حق و باطل به هم دویدند و چون روز و شب گرد همدیگر گردیدند. ملکه ملکوت به تماشای محاربه آن دو پردل نظر می کردند و سکّان عالم جبروت از ملأ اعلی نصرت علی می طلبیدند. بیت:

خداجویان خدا را یاد کردندعلی را از دعا امداد کردند کفار خیبر نیز از لات و هبل امداد مرحب دغل می جستند اما سیه بختان ندانستند که نفع و ضرر از خداوند اکبر است نه از حجر و مدر. پس بسیار تیغها

بر هم انداختند که

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:260

باطل گردید و بر هم حمله ها بردند که مرادشان حاصل نگردید. القصه آن ستمگر از هر جانب به طرف علی می دوید و از حمله حضرت علی نیز به مشابه مرغ تیزپر می پرید تا بسیار حمله ها بردند و بر یکدیگر فیروز نگردیدند. آن کافر لعین آخر الامر حمله ای عظیم برد و خواست که تیغ کین بر فرق امیر المؤمنین اندازد. امیر نیز بر او حمله برده او را امان نداد و ذو الفقار صاعقه آثار آتشبار را بر بالای سر او به جلوه درآورد و چون لمعان «1» تیغش بدرخشید آن کافر غضبناک بترسید، و روایت چنان است که مرحب به دو گز قامت از حضرت شاه مردان زیاده بود و بلندتر می نمود حق سبحانه و تعالی خواست که اعلای دین محمّدی نماید و علم کفر و ضلالت را نگونسار گرداند، دست علی عالی قدر را آن چنان بلند ساخت که دوست و دشمن چنان دیدند که به دو گز از مرحب بلندتر می نماید و خدا را به نام که دانست و توانست بخواند و ذو الفقار را بر قبه سر مرحب برگشته روزگار زد که سپر به دونیم گردید و تیغ بر میل دو بلقه رسید و برید و همانا سرّ معنی: و ما رمیت اذ رمیت «2» به ظهور انجامید. خود و عمامه و تارک و نیم تارک و مغفر و گردن و تمام آلات حدیدی از زره و جوشن به دونیم گردید و بمثابه دو برکنده کوه از دو طرف پاشید. بیت:

گذشت آزاد شمشیر جهانگیرز خود و مغفر و دستار و زنجیر

سر و دندان و گردن نیز بشکافت ز

سینه مهره پشتش بینداخت بر ضمایر ذاکیه عقلای عالم و فضلای بنی آدم پوشیده و مخفی نیست که تیغ زن هر چند زورآورنده باشد به مجرد زور بازو و دونیم کردن آدمی با وجود این همه آلات آهنی جز به محض عنایت الهی نتواند بود. مرحب اگر چند بی حد دلاور بود اما نتوانست با شیر خدا برابری نمود. بیت:

پلنگ دمان گرچه باشد دلیرنیارد زدن پنجه با نره شیر

______________________________

(1)- هر دو نسخه: «یلمان».

(2)- انفال 8/ 17.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:261

امیر شیر شکار بعد از دونیم کردن مرحب برگشته روزگار، تکبیر گفت به نوعی که خیبریان بلکه قلعه خیبر بلرزید. کفار بترسیدند و چون حارث و مرحب را به آن خواری کشته دیدند به یک بار برمیدند و روی به گریز آورده خود را به خیبر رسانیدند «1» زنان آواز برآوردند که ای نامردان! آینه و سرمه دان بردارید و به عمل زنان مشغول شوید و نیزه و شمشیر به ما دهید و ما را به جنگ و کین روانه سازید! و از اطراف و جوانب سخنان گفتند تا جهودان را به غیرت افکندند تا اتفاق نموده بازگردیدند و علی- علیه السلام- را در میان گرفتند و حرب عظیم در پیوستند.

نقل است که در آن روز جبرئیل- علیه السلام- از نزد ربّ جلیل آمد و گفت: یا رسول اللّه! حق تعالی تو را سلام می رساند و بعد از سلام می فرماید که ما نصرت به علی دادیم و تقویت دین تو به بازوی خیبرگشای او نهادیم و هر چه از امیر مردان در محاربه خیبریان به ظهور می رسید به عرض حضرت رسالت پناهی می رسانید و هر زمان جبرئیل، علی-

علیه السلام- را آفرین می کرد و نصرتش را از خداوند جهان آفرین می خواست. جماعت جهودان و رؤسای ایشان هر کس که در قلعه بودند با اسلحه تمام به مدد کافران آمدند تا مقدار پانصد کس دیگر به مدد جهودان رسیدند و پشت یکدیگر گردیدند و حرب عظیم در پیوستند. فریاد و فغان کافران به فلک گردون رسید و نعره و تکبیر شاه مردان، گوش دلاوران را کر می گردانید. امیر به هر طرف حمله می برد آن ساحت را از مردم خالی می گردانید و به هر کس که تیغ زدی بجز راه فنا گذرگاهی نمی دید. با وجود سختی حال و شدت قتال از بالای خیبر و از میان لشکر آواز می آمد که: ای قوم! کوشش کنید و خون مرحب و حارث بازخواهید و امید از زندگانی بردارید تا کاری توانید ساخت. حضرت امیر دید که اصحاب سستی می کنند و دشمنان دلیری می نمایند، از شکست لشکر اندیشید و فرمود وقت آن است که در عقب من باشید و از اطراف و جوانب به تیر و شمشیر و به فغان و فریاد کوشش نمایید. و چون امیر مردم خود را در عقب و اطراف و جوانب خود پناه داد و خود را بر آن لشکر زد و حرب

______________________________

(1)- «و چون ... رسانیدند.» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:262

می نمود و فلک بر او تحسین می فرمود، بیت:

دلیران سپه گشتند خونریزفلک زد بر سمند فتنه مهمیز

علی خود را بزد بر قلب بدخواه چو بر انجم شه خاور سحرگاه

به جنگ آورد شیر کینه ور زوررمیدند از نهیبش گله گور امیر المؤمنین در آن حمله هفت تن از مهتران و بهتران ایشان را بر

خاک افکنده مردان جنگی روی به گریز آوردند و امیر از عقب ایشان می رفت و لشکر اسلام از عقب امیر مردان فغان و فریاد می کردند و مسلمانان به معاونت علی- علیه السلام- مردانگی می نمودند، آتش حرب زبانه کشیده بود و علی- علیه السلام- بر در خیبر به هر جانب حمله می فرمود. بیت:

چو با شمشیر کین سر پنجه افراخت به هفت اندام گردون لرزه انداخت راوی گوید که یهودی ای ضربتی بر دست علی- علیه السلام- زد و محل بغایت نازک بود، خود را نگاه داشت و سپر از دست بگذاشت، یکی از آن جهودان دوید و آن سپر را برداشته خود را به قلعه رسانید. اما دشمنان چون علی- علیه السلام- را بی سپر دیدند از اطراف و جوانب حصار، علی- علیه السلام- را به سنگ و کلوخ می زدند و با تیر و شمشیر انواع ضرب و طعن به آن حضرت رسانیدند، آتش غضبش شعله کشید و نایره غیرتش مشتعل گردید، حمله برد و روی به حصار آورد و دست دراز کرد و حلقه در را گرفت و به قوت جسمانی و به امداد و معاونت قوت رحمانی در خیبر را بکند و سپر خود ساخت. بیت:

به زور حیدری بر کندش از جاسپر کردش روان شد سوی اعدا و تنی چند را به قتل آورد. جماعت یهودان که ضرب او را دیده بودند و طایفه خیبریان که زور بازوی او را نیز مشاهده نمودند به یک بار از زیر و بالای حصار اعتراف به عجز نمودند و آلات و ادوات حرب را از خود جدا ساخته بر زمین ریختند و فریاد

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:263

الامان الامان بر گنبد آسمان

رسانیدند. علی- علیه السلام- فرمود: نزد من امان از شما برخاست و اختیار امان شما پیش پیغمبر خداست. ایشان دویدند و نزد آن سرور روی خود بر خاک خواری مالیدند و رخصت امان یافته خود را نزد غالب کل غالب رسانیدند. علی- علیه السلام- بعد از استجازه از رسول، ایشان را امان داد به شرط آنکه نقود و اسلحه را پنهان ندارند و تسلیم اهل اسلام نمایند و چیزی از آن پوشیده ندارند.

و حضرت علی- علیه السلام- آن در را که در آن لحظه سپر ساخته بود بعد از امان دادن آن در را پل ساخت تا مسلمانان در حصار درآمدند و مال و منال ایشان را تصرف نمودند. و آن حضرت کسی را نزد پیغمبر فرستاد که قلعه را گرفتم و لشکر خود را در آن قلعه درآوردم بعد از آن، آن در را هشتاد ارش دور انداخت. اما عمر چهل تن از اقویای عرب را فرستاد که به مددکاری یکدیگر آن در را بردارند و به نزد حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- ببرند. آن جماعت با تنی چند از تماشاگران مقدار پنجاه کس شدند نتوانستند که از جای بجنبانند. الحق به یک حمله حارث کشتن و به یک ضرب شمشیر مرحب را با آن همه آلات آهنی به دونیم راست کردن و برکندن در از خیبر اثری است از آثار ولایات امیر المؤمنین حیدر و تا دامن آخر الزمان مزبور و در صحایف دوران بر زبان کافه عالمیان مذکور خواهد بود. بیت:

درون اردوی آدم نیافت چون تو سوارقضا که معرکه آرای لشکر قدر است و این در را از آهن ساخته بودند چهار

گز درازی و یک گز و نیم عرض او بود و به سطبری یک شبر و نیم و بعضی زیاده از این گفته اند.

مروی است که بعد از کندن در خیبر و به حصار درآوردن لشکر، جبرئیل گفت: یا رسول اللّه! برادر خود علی- علیه السلام- را نزدیک خود بخوان و در پهلوی خود بنشان که اشتیاق دیدار من بسیار است. چون سرور غالب کل بشر و کننده در خیبر علی بن ابی طالب نزد پیغمبر آمد، رسول- صلّی اللّه علیه و آله- برخاست و قدمی چند استقبالش نمود و او را در بر گرفت و میان هر دو چشمش بوسه داد و در پهلوی چپ

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:264

خود نشاند و جبرئیل- علیه السلام- جانب راست آن سرور نشست. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- دست علی- علیه السلام- را گرفت و گفت: بلغنی بثنائک المشهور و سیفک المذکور یعنی جبرئیل به من رسانید آنچه کردی و از روی مردی و دلاوری از پیش بردی و امثال این نوع التفات بسیار نمود. آن سرور از لطف گفتار پیغمبر در گریه شد.

رسول- صلّی اللّه علیه و آله- پرسید که یا علی! این گریه فرح است یا اندوه؟ علی- علیه السلام- گفت: یا رسول اللّه! این گریه از روی فرح و شادی است که تو از من راضی هستی. پیغمبر فرمود: ای علی! به یقین دان و آگاه باش که نه تنها من از تو راضی ام، خدا از تو راضی و ملائکه از تو خشنودند. جبرئیل- علیه السلام- گفت: یا رسول اللّه! علی را دوست می داریم و هر که علی را دوست ندارد دشمن خدا باشد و ما

او را دشمن داریم. پس گفت: یا رسول اللّه! ملائکه ملکوت و سکان عالم جبروت را امر شد که علی- علیه السلام- را «اسد اللّه الغالب» نام برند. بیت:

شدند از بهر شاه عافیت جوی خدا مداح و پیغمبر دعا گوی

سخن ارباب نصرت را در افواه نبود الا ز بازوی ید الله از عمر بن خطاب نقل است که گفت: آنچه در روز فتح خیبر از علی ظاهر شد از حد بشر بیرون بود و در نظر خلایق خارق عادات می نمود: اوّل- آنکه سنان نیزه مقدار یک شبر بلکه زیاده در سنگ خارا فرو بردن؛ دوم- حارث را از میل دو بلقه تا دامن زره دونیم کردن؛ سیوم- خواب مرحب را بخواندن و رجز یاد دادن؛ چهارم- قامت خود را یک گز از قامت مرحب زیاده نمودن، پنجم- مرحب را با سپر فولادی و میل دو بلقه و چندین حلقه آهنی و دو زره با آن همه آلات حدیدی به یک ضرب شمشیر به دونیم راست کردن؛ ششم- در آهنی را از خیبر کندن؛ هفتم- اثر انگشتان بر آن در ظاهر گردانیدن؛ هشتم- آن در را سپر ساخته چند کس را از اعیان خیبر کشتن؛ نهم- آن در را پل ساختن و لشکریان را از آن پل گذرانیدن و به حصار درآوردن؛ دهم- آن در را مقدار هشتاد شبر دور انداختن؛ یازدهم- در محل گذرانیدن مردم از آن پل پای خود را در هوا

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:265

نگاه داشتن؛ دوازدهم- شمه ای از انوار جلالتش و ذره ای از آثار ولایتش در آن محل ظاهر گردید، گمان بردند که آن ساحت تمام آن حضرت است و به هر جانب که نظر

افکندند بجز علی- علیه السلام- را ندیدند و دست از قتال بازداشتند. در این محل که یاران از مظهر العجائب صور غرایب مشاهده نمودند چندان در حیرت شدند که نظر به جانب قدمش افکندند و او را به آن حال بدیدند. بیت:

قدم بر هیچ جایی نانهاده بجا سرو سهی بودش ستاده

عمر فریاد زد کآخر چه حال است به خواب است این ندانم یا خیال است

نبی گفت ای عمر قصه چنین است که پایش بر پر روح الامین است

نشاید این چنینها زو غرایب که آمد مظهر کل عجایب و شافعی عبد المطلبی در باب ولایت و مناقب امیر المؤمنین علی (ع) می گوید:

لو انّ المرتضی ابدا محلّه لصار النّاس طرّا سجّدا له

کفی فی فضل مولانا علی وقوع الشّک فیه انّه اللّه کنانه ابی الحقیق را که مالدارترین خیبریان بود دست او را بسته و رسن در گردن او افکنده نزد آن سرور آوردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: گنجی که داری و به شومی آن این همه فتنه و آشوب می آری در حال حاضر گردان و ما را و خود را مرنجان.

کنانه گفت: به واسطه تقلب احوال و کثرت عیال و ترتیب دادن حشر و به هم رسانیدن یراق لشکر خرج شد و چیزی باقی نماند! جناب رسول اللّه فرمود که اگر آن گنج از تو بیرون آرم چون به این حال رسیده و دروغ گفته باشی امان از تو بردارم. جبرئیل- علیه السلام- آمد و گفت: یا رسول اللّه! آن گنج در فلان موضع است. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- جمعی را فرستاد که آن گنج را از آن محل برداشته به تمامی به نزد آن حضرت آوردند، چندان

زر و زیور بود که در یک پوست گاو بزرگ به مشقت جای می دادند.

کنانه کذّاب از دین بیگانه را به محمّد بن مسلمه سپردند تا به جهت خون باقی شهیدان گردن زدند و باقی خیبریان را به صد خواری و خرابی از مرد و زن نزد آن سرور آوردند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:266

چون نظر حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بر صفیّه افتاد خاطر انور آن سرور به جانب آن خاتون پاکیزه سیر مایل گردید و به جهت خود او را برگزید و آزاد کرد و به زنی بخواست و باقی مردمان را حکم بر قتل فرمود. بعضی اصحاب به اتفاق عمر بن خطاب نزد علی- علیه السلام- آمدند و استدعا نموده حضرت امیر را برداشته نزد خیر الانامی بردند و از روی استدعا و التماس معروض داشتند که خون ایشان را نریزید و از جریمه ایشان درگذرید و منت بر ایشان نهاده در خیبر گذارید تا در آن باغات کار کنند نیمه محصول، اجرت عمل ایشان باشد و نصفی دیگر به بیت المال سپارند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- ملتمس اصحاب را به اجابت مقرون داشته خون ایشان را بخشید و ایشان را به جانب خیبر به عمارت باغات مقرر فرموده روانه گردانید.

مروی است که حضرت رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- کتابتی مشتمل بر تعظیم تمام به جانب نجاشی فرستاده بود مضمون آنکه جعفر ابی طالب را و باقی مسلمانان را از راه دریا روانه به جانب مدینه مشرفه سازد و ام حبیبه را به زنی عمرو بن امیه ضمری دهد «1». چون نامه نامی حضرت رسالت پناهی- صلّی اللّه علیه و

آله- به وی رسید شرایط عزت و لوازم خدمت مرعی داشته جعفر را حاضر گردانید و ضیافت پادشاهانه به تقدیم رسانید و ام حبیبه را به عمرو داد و دو کشتی نیکو ترتیب داده اسباب سفر حسب المدعای جعفر و باقی مسلمانان دیگر ترتیب نمود و ایشان را روانه فرمود.

اتفاقا در آن روز که خیبر مفتوح شد و امیر المؤمنین علی- علیه السلام- به انواع التفات حضرت رسالت پناه اختصاص تمام یافت خبر آوردند که جعفر از حبشه رسید.

حضرت نبوی- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که اکابر اصحاب و احباب استقبال نمودند و چون علی- علیه السلام- برادر خود را بدید از کثرت اشتیاق اشک از دیده ببارید و زبان حالش مترنّم به این مقال گردید، بیت:

______________________________

(1)- ابن اسحاق از محمد بن علی بن حسین (امام محمد باقر علیه السلام) روایت می کند که رسول خدا، عمرو بن امیه ضمری را درباره ازدواج با ام حبیبه نزد نجاشی فرستاد و نجاشی او را برای رسول خدا خواستگاری کرد (تاریخ پیامبر اسلام، ص 67).

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:267 خیر مقدم ای ز رویت دیده را صد مرحباچشم جان را نور بخشیدی و مردم را صفا چون نزدیک آن سرور رسید حضرت پیغمبر به جهت تعظیم جعفر برخاست و قدمی چند استقبال نموده او را در بر کشید و انواع بهجت و مسرت ظاهر گردانید و فرمود: نمی دانم که به کدام از این دو نعمت فرح نمایم: به فتح قلعه خیبر به دست حیدر صفدر یا به سعادت مواصلت قدوم جعفر؟ پس تحف و هدایای نجاشی که به حضرت خیر الانامی و باقی اصحاب فرستاده بود جمله را

بر یاران قسمت کرد. آنگاه حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- از جعفر احوال نجاشی پرسید. جعفر آنچه دیده و از نجاشی فهمیده بود به عرض حضرت مصطفی رسانید. آن سرور از متابعت نجاشی بغایت خوش حال گردید.

و در بعضی کتب سیر چنین آورده اند که حجاج «1» در آن محل به رسم تجارت از مکه بیرون آمده بود، چون به خیبر رسید و به شرف اسلام مشرف گردید، گفت: یا رسول اللّه! مال بسیار دارم و نقود بی شمار نزد هر کس در مکه دارم، می روم تا مال خود را از ایشان بستانم و چون از اسلام من واقف نیستند به جهت حصول مال خود ناچار است که سخنی چند غیر واقع بگویم. پیغمبر فرمود: تو دانی، فی الحال از خیبر بیرون آمد و به اندک زمانی به سرعت هر چه تمامتر به مکه درآمد و آوازه انداخت که اهل خیبر بر محمّد غالب گشتند و اکثر یاران رسول را به قتل آوردند و مرحب و حارث، مبارزان محمّد را در میان دلاوران به دونیم کردند و بسیاری از اهل اسلام را اسیر ساختند.

قریش بر او جمع آمدند و نشاط و شادکامی نمودند از آن جمله ابو سفیان گفت، بیت:

بدین مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست حجاج گفت: اکنون مال مرا به من دهید به این مژده که آوردم و شما را از محنت محمّد رهانیدم تا بروم و متاع محمّدیان را به مدعای خود بخرم. اهل مکه به سبب این

______________________________

(1)- مقصود حجاج بن علاط السلمی است.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:268

مژده مالش بدادند و انواع لطف و مروت به وی نمودند. اما مسلمانان

از این خبر ناخوش و این حکایت موحش به مرتبه هلاکت رسیدند. عباس کس نزد حجاج فرستاد که این چه خبر است که آورده ای و چه آشوب و شر است که در میان مسلمانان افکنده ای و همه را به آتش محنت و بلا و سیلاب مشقت و عنا انداخته و به مرتبه هلاکت رسانیده ای؟ قاصد رسید و جواب رسانید که نماز پیشین به خدمت می رسم و عذر تقصیر و خدمت به عرض می رسانم به شرط آنکه خانه خلوت سازی و کسی را نزدیک خود نگذاری. چون روز به نهایت گرمی رسید و آمد و شد در کوچه های مکه برطرف گردید حجاج حیران؟ بر سر خود افکنده به خانه عباس رسد و از فتح خیبر و کشتن حارث و مرحب و باقی کافران دیگر و صفیه خواستن پیغمبر و خزاین و دفاین به دست آوردن آن سرور و رسیدن جعفر جمله را معروض عباس داشت و بعد از آن بوسه بر دست عباس داد و گفت: به رخصت پیغمبر آمدم و به جهت اخذ اموال، این مقال بر زبان راندم و عباس را سوگند داد که تا رفتن من افشای این راز نکنی و آنچه به حضرت تو معروض داشتم و از ایمان آوردن من سخنی آغاز نکنی، و روز سیوم قبل از طلوع آفتاب از مکه بیرون رفت. اما عباس چاشت همان روز از خانه بیرون آمد و به فرح تمام روی به مسجد الحرام نهاد. ابو سفیان و باقی مشرکان با هم گفتند که عباس تجلد می نماید و خود را از شماتت اعدا نگاه داشته متکبرانه می خرامد. القصه چون به هم رسیدند و آغاز

سخن کردند ابو سفیان از روی تعرض خندان خندان گفت: ای عباس! حجاج خبری عجب آورد و مردم را از آن خبر بسیار در شگفت انداخت. عباس گفت:

ای ابو سفیان!

خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری آغاز سخن کرد و آنچه از حجاج شنیده بود به تمام تقریر فرمود و در آخر کار بیان نمود که پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- صفیه را که زوجه مهتر خیبریان بود به زنی بخواست بعد از آنکه شوهر او را گردن زدند. ابو سفیان گفت: حال حارث و مرحب به

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:269

کجا رسید؟ عباس فرمود: علی- علیه السلام- هر دو را به ضرب ذو الفقار به دونیم گردانید. ابو سفیان چون آن سخنان شنید رنگش زرد شد و در آن حال به صد غصه و الم خود را مبتلا گردانید و از آن همه سخنان چندان در هم نشد که خواستن آن حضرت صفیه خاتون را پس مسلمانان به نشاط و انبساط درآمدند و کفار محزون و مغموم گردیدند.

گفتار در ذکر برگشتن خورشید انور به جهت حیدر صفدر به واسطه دعای حضرت پیغمبر [علیه] صلوات اللّه الملک الاکبر

به روایات متعدده به صحت رسیده که چون حضرت پیغمبر در محل مراجعت از خیبر به جانب مدینه متوجه بود به منزلی فرود آمد و لحظه ای استراحت نمود. بیت:

نهاد آن آفتاب ماه منظربه زانوی امیر المؤمنین سر

خوشا معشوق کاو باشد فتاده سرش بر زانوی عاشق نهاده

نزول وحی شد آن دم نبی رانبود آنجا مجال اجنبی را

فغان بر چرخ رفت از مرغ و ماهی که ارزانی به هم باشید الهی

بسی نبود عجب کز سیر اخترفرود آید به مه خورشید را سر در این محل جبرئیل- علیه السلام- رسید و وحی الهی بر او

نازل کرد و زمان انجلای وحی دیر کشید تا آفتاب غروب نمود. بعد از انجلای وحی، حضرت نبی- صلوات اللّه علیه و آله- از علی- علیه السلام- پرسید که نماز عصر کردی یا نی؟ فرمود: نی یا رسول اللّه! پس پیغمبر سر برآورد و گفت: الهی! بر سرّ کار همه آگاهی، اگر علی را به درگاه تو قربی و منزلتی هست و به اطاعت پیغمبر تو مشغول بوده آفتاب را بازگردان تا ولی تو نماز عصر را ادا کند. آفتاب فی الحال بازگردید و علی- علیه السلام- نماز عصر را ادا کرد، بعد از آن آفتاب به جانب مغرب مایل گردید.

بر عقلاء عالم ظاهر است که برگشتن آفتاب اگر چه معجز حضرت پیغمبر است اما

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:270

کمال توجه نبوی و عنایت بی غایت الهی به جانب علی مرتضی است.

گفتار در ذکر فتح فدک نمودن و آن ناحیه را به تصرف آن حضرت درآوردن «1»

به روایات صحیح و اسانید صریح به وضوح پیوسته که حضرت پیغمبر (ص) در حال توجه به جانب خیبر، ابن مسعود را طلبید و او را به جانب فدک روانه گردانید که آن جماعت را به اسلام دعوت کند و آن مصلحت نیز دیده بودند که مبادا اهل فدک به مدد خیبریان توجه نمایند. چون ابن مسعود به آنجا رسید همه را در مجمعی حاضر دید، رسالت حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به جای آورده به وحدانیت خدا و رسالت محمّد مصطفی (ص) دعوت کرد. ایشان قبول اسلام ننمودند و هر یک به نوعی عذر پیش آوردند و گفتند قلعه محکم است و نسبت به جاهای دیگر ندارد از روی استواری و شجاعان ایشان حکم دلاوران دیگر ندارند به واسطه پردلی و جگرداری به

تخصیص عامر و حارث و یاسر «2» و بهتر و مهتر یهودان، مرحب خیبری.

این جماعت آنجا ساکن اند و هر کدام سر آمد اهل عالمند و دو هزار مرد جنگی دارند و گمان نمی برند که محمّد با ایشان مقاتله تواند نمود بلکه یقین است که برابری نمی توانند فرمود. و امثال این نوع سخنان بی ادبانه و حکایتهای مشرکانه گفتند و نیز انتظار خبر از جانب خیبر می بردند که ناگاه در این محل خبر خیبریان رسید و مقتول شدن دلاوران و مفتوح شدن قلاع به صحت انجامید. اهل فدک بغایت خایف گردیدند و آنچه گفته بودند بی نهایت پشیمان شدند و از بسیاری خوف و بیم که بر ایشان رسیده بود جمعی را واسطه ساختند و نصف فدک را با جمیع محصولات آن به رسول- صلّی اللّه علیه و آله- دادند و صلح کردند و آنچه نزد ابن مسعود گفته بودند از روی التماس و استدعا درآمده به تضرع و زاری گفتند: آنچه گفتیم سهو کردیم و از آن بغایت شرمنده و

______________________________

(1)- الف: «گفتار در ذکر فرستادن عبد الله مسعود را به جانب فدک و سرباز زدن کفار از صلح و به صلح مایل نشدن و فتح فدک نمودن و آن ناحیه را به تصرف فرزندان پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله درآوردن».

(2)- در هر دو نسخه: «یاثر» یاسر برادر مرحب بود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:271

پشیمانیم، چنان کنیم که آن سخنان به سمع اشرف پیغمبر نرسد تا بر ما ضرری متوجه نگردد، و ابن مسعود را خشنود کردند به خدمات پسندیده و به جانب رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرستادند با تحف و هدایای سنجیده.

نقل است که آن سرور

چون به وادی القری رسید اهل وادی از روی جهالت و کم خردی جمع گردیدند و مضیقی پیدا کردند و صف قتال آراسته کردند و بر اهل اسلام از روی جنگ و جدال، تیر و شمشیر انداختند و آن روز تا شب حرب کردند و در آخر همان روز شاه مردان حمله بر ایشان برد و ده نفر از شجاعان و دلیران ایشان را به مالک دوزخ سپرد. باقی امان طلبیدند و آلات و ادوات حرب انداخته دست به بند مسلمانان دادند. مسلمانان دستها بر گردن ایشان بسته محکم کردند و زنان ایشان را اسیر کردند و مال ایشان را به غارت بردند و در آخر منت بر اسیران نهاده به خدمت باغات بداشتند و چیزی از محصولات آن موضع را به جهت اجرت عمل ایشان حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- مقرر فرموده به اتفاق اصحاب به مدینه مراجعت نمود.

جناب مولانا کمال الدین حسین خوارزمی «1» در سیر خود آورده که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- علی- علیه السلام- را به فدک فرستاد. حضرت امیر- علیه السلام- به آنجا رسیده با ایشان صلح کرد بر این وجه که جناب ولایت پناهی قصد ایشان نکند به شرط آنکه آنچه از فدک حاصل شود خاصه رسول اللّه باشد. اما جبرئیل- علیه السلام- از نزد ربّ جلیل آمده گفت: یا رسول اللّه! حکم خدا چنین است که فدک را به خویشان نزدیک خود کرامت فرمایی و حق به مستحق گذاری. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: ای برادر! خویشان نزدیک من کیست و حق ایشان چیست؟ جبرئیل- علیه السلام- گفت: فاطمه دختر تو و

حسن و حسین نبیره [های] تو پسران پسر عم تو که امام است و تو را خلیفه و قائم مقام است. آن سرور فاطمه را بخواند و از برای او حجتی نوشت مضمون آنکه فدک را به تو ارزانی داشتم و به تو و فرزندان تو گذاشتم و آن وثیقه ای بود تا بعد از وفات رسول- صلّی اللّه علیه و آله- چون کار خلافت بعد از

______________________________

(1)- ب: «مولانا جمال الدین خوارزمی».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:272

مخالفت علی- علیه السلام- بر ابا بکر قرار گرفت کس فرستاد و وکیل فاطمه زهرا را از فدک بیرون کرد و خود متصرف شد. فاطمه- علیها السلام- آن تمسک پیغمبر برداشت و نزد ابا بکر آورده بگذاشت. ابا بکر آن کتابت را بعد از آنکه مطالعه کرد از کرده پشیمان شد و فاطمه را عذر خواهی نمود و به امضاء حکم رسول کاتب را فرمود تا امضایی تمام نموده به فاطمه زهرا داد و کس خود را از فدک بیرون آورد. بعد از آن عمر واقف شد و نزد ابی بکر آمد و در آن باب مصلحتی دیدند و نوشته پیغمبر و امضای خود را تغییر دادند و فدک را از دختر پیغمبر گرفتند. راوی گوید: نمی دانم قول خدا و رسول را فراموش کردند یا در آن باب مصلحت وقت دیده خاموش گشتند. اما فاطمه- علیها السلام- بغایت متألّم گردید و یاد پدر خود نموده بسیار بنالید و رجزی گفت در باب مفارقت پدر و تغییر حکم آن سرور و از موافقت نمودن ابی بکر به عمر و از مخالفت کردن به مضمون قول پیغمبر.

پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرددر گردن

او بماند و بر ما بگذشت «1» نقل است که آن حضرت چون صفیه را به مدینه آورد عایشه از روی بغض و خشم صفیه را می دید و در مقام خشونت و عتاب می شد به سبب آنکه صاحب جمال بود و نیز عقل و تمیزش بر کمال. روزی عایشه از روی تعرض و خشم، صفیه را دختر یهودی نام برد و چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به خانه آمد او را گریان دید، پرسید که سبب و باعث ناله چیست و این اضطراب و بی قراری از دست کیست؟ صفیه گفت:

عایشه امروز مرا یهودیه می خواند و بی سببی مرا می رنجانید. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از عایشه برنجید و گفت: ای صفیه! اگر بعد الیوم تو را یهودیه بخواند بگو پدرم هارون نبی است هزار بار از پدرت بهتر است و عم من که موسی کلیم است برگزیده خدای اکبر است و شوهر من محمّد مصطفی است، این نسب عالی که من دارم تو نداری. عایشه چون از صفیه این سخنان شنید بغایت شرمنده گردید و دیگر اصلا

______________________________

(1)- این بیت را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:273

متعرض او نشد و شرایط تعظیم و لوازم حرمت و تکریم به جای می آورد و باقی ازواج طاهرات، طریقه مراعات مرعی می داشتند و دقیقه ای از حسن معاشرت و اشفاق و شیوه لطف و اخلاق به هیچ وجه من الوجوه فرو نمی گذاشتند.

گفتار در ذکر رفتن آن سرور به جانب مکه و زیارت کردن کعبه معظمه

مورخان پاکیزه سیر و سخن گذاران سیر پیغمبر، چنین روایت کرده اند که در آخر سال هفتم از هجرت، رسول- صلّی اللّه علیه و آله- اصحاب را فرمود که عزیمت بیت- اللّه دارم و اسباب سفر فراهم می آرم،

برخیزید و کارسازی اسباب سفر کنید که امسال بی شبهه مشرف خواهیم شد به زیارت خانه کعبه. پس یاران رسول اللّه کارسازی کردند و اسباب سفر فراهم آورده نزد پیغمبر آمدند. پس آن حضرت ابو ذر غفاری را در مدینه به خلافت بگذاشت و روز دوشنبه ششم ذی القعده عنان سفر به جانب مکه معطوف داشت، شتران هدی را به ناجیه اسلمی سپرد و اسباب خاصه را تسلیم محمّد بن مسلمه نمود و جبّه خانه را به عهده بشیر بن سعد کرد و ایشان را با جمعی از مسلمانان و معدودی چند از مبارزان پیش فرستاد به روزی چند تا خبر به اطراف و جوانب منتشر گردد که حضرت پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- متوجه زیارت مکه معظمه است تا هر که را آرزوی موافقت و خواهش ملاقات و ملازمت پیغمبر باشد متوجه شوند و بعد از چند روز از فرستادن یاران، آن حضرت از مدینه بیرون آمد و اکابر مهاجر و انصار در یمین و یسار سیّد ابرار می راندند تا به موضعی رسیدند که آن را ذو الحلیفه می خواندند.

پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- را آنجا احرام بست و به اتفاق یاران تلبیه آغاز کردند و صدا به گنبد افلاک رسانیدند. بیت:

همای شوق سید کرد پروازبه ذکر تلبیه برداشت آواز

ز جان عاشقان غم یافت تاراج زمین جنبید از لبیک حجاج اما راوی گوید که چون محمّد بن مسلمه و بشیر بن سعد و ناجیه اسلمی به

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:274

مرّ الظهران رسیدند، آنجا توقف نمودند و انتظار مقدم شریف آن سرور می کشیدند.

جمعی از قریش به آنجا رسیدند و از حال رسیدن رسول- صلوات اللّه علیه و

آله- پرسیدند. ایشان گفتند: صباح تا نصف النهار پیغمبر اینجا نزول خواهد کرد. قریش فی الحال عنان بگردانیدند و خود را به اهل مکه رسانیدند و گفتند که محمّد صلح را بر طرف کرد و عنان به جانب نقض عهد معطوف ساخت. اهل شر و شور به هم برآمدند و جمعی ملاعینان در گرداب تشویش و تفرقه افتادند. پس ابو سفیان به اتفاق جمعی از مشرکان مصلحت چنان دیدند که کس پیش آن حضرت فرستند و سبب نقض عهد و باعث برانداختن صلح بپرسند و نیز بر حقیقت حال مطلع گردند. چون قاصد رسید و از آن حضرت پرسید که صلح را بر انداختی و ما همچنان بر سر صلحیم، رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: نقض عهد نکرده ام و از من دروغ نمی آید. قاصد پرسید که این جبه خانه چیست و این شمشیرها از بهر کیست؟ پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود که ما بر سر صلحیم و هیچ احدی شمشیر از غلاف بیرون نمی آرد و به هیچ کسی تعرض نمی رساند اما به جهت احتیاط همراه آورده ایم که اعتمادی بر قول و فعل شما نداریم.

چون حقیقت حال بر اهل جدال معلوم شد ابو سفیان به اتفاق قریش، مکه را گذاشتند و خود را به کوه مکه رسانیدند و بر بالای پشته ها برآمدند و نظر به جانب مکه نهادند. پس رسول بر ناقه قصوی سوار شد و مسلمانان بعضی سوار و بعضی پیاده گرد سیّد مختار درآمدند و اظهار جلادت می نمودند و دلهای کفار را آزرده می گردانیدند تا شرایط حج به جای آوردند.

نقل است که عبد اللّه رواحه در آن روز در رکاب

ظفر انتساب آن حضرت به آواز بلند رجز می خواند و یک بیت از آن، این است، بیت:

خلّوا بنی الکفّار عن سبیله خلّوا فکلّ الخیر فی رسوله عمر از آنجا که حمیّت جبلی به قریش داشت، گفت: شرم نمی داری که در حرم نزد این سیّد محترم شعر می خوانی و به اوضاع مختلفه می خرامی؟ پیغمبر- صلّی اللّه علیه

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:275

و آله- فرمود: دع یا عمر! بگذار و دست از تعرض او بدار، و الله که هر مصرعی بمثابه خدنگی است که بر سینه کفار رسد و از پشت او بدر رود. و چون آن سرور از زیارت بیت اللّه فارغ شد، بفرمود که شتران را قربان کردند و شرایط قربان به اتمام رسانیدند.

روز سیوم قریش یکی را نزد علی- علیه السلام- فرستاد که موعود سه روز بود، به سر آمد، صاحب خود را از مکه بیرون فرست تا از عهده عهد بیرون آمده باشد. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: چه شود اگر ما را بگذارید تا عروسی میمونه را اینجا کنیم و به جهت قریش طعامی ترتیب نماییم و حق نمک در میان آریم. قریش گفتند: ما را به طعام شما حاجت نیست و حق نمک تو را نمی خواهیم، از زمین ما بیرون روید و سخنان بی ادبانه و حکایتهای درشت ناآدمیانه گفتند. سعد عباده از درشت گفتن کفار به تنگ آمد و خشم بر او غلبه کرده گفت: زمین از شما نیست و ما از این شهر بیرون نمی رویم و این ولایت را به شما نمی گذاریم. آن سرور بغایت تبسّم نمود و سعد را نزدیک خود طلبیده نوازش فرمود و بعد از آن بلال را

امر کرد تا منادی کند که هیچ کس از اصحاب رسول امشب در مکه نماند و بیرون آید. و جناب پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فی الحال سوار شد و از مکه بیرون آمد «1» در این محل عماره «2» پیش آن سرور دوید و اشک از دیده ببارید و گفت: ای عم! روا می داری که مرا در میان مشرکان گذاری؟

به خونریز اهل وفا می روی مرا می گذاری کجا می روی آن حضرت را رقت تمام شد و علی مرتضی را طلبیده فرمود تا او را بردند و در هودج فاطمه زهرا- علیها السلام- درآوردند و به مدینه بردند.

نقل است که چون آن سرور به مدینه رسید خالد ولید دید که از هیچ طرف یار و مددکار ندارد و کفار را قوت مقاومت و طاقت محاربت آن سرور نماند و اعتماد کلی به جانب حبشه داشت، معلومش شد که نجاشی مسلمان شد و خود را یکی از تابعان

______________________________

(1)- «و جناب ... آمد» را الف و ج ندارد.

(2)- در هر دو نسخه: «دختر عماره». عماره دختر حمزه بود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:276

حضرت رسالت پناهی- صلّی اللّه علیه و آله- گردانید، امیدواری از جانب نجاشی نماند، سراسیمه و حیران گردیده به حال خود فرو مانده، به ضرورت چاره ای ندید الا آنکه به مدینه آید و کسی را واسطه ساخته به پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- اسلام آرد.

القصه چون خالد ولید به مدینه رسید خود را به خدمت علی- علیه السلام- رسانید و زبان به اعتذار گشود. امیر المؤمنین علی او را دلداری نمود و به همراهی خود به مجلس شریف حضرت خیر الانامی تشریف فرمود. پس خالد ولید دست و

پای حضرت رسالت را ببوسید و به شرف اسلام مشرف گردید. بعد از آن رسول- صلّی اللّه علیه و آله- روی به اصحاب کرده فرمود: به جهت خاطر من هر چه خالد کرده و گفته به روی وی نیارید و او را شرمنده نسازید.

ذکر واقعه سال هشتم و فرستادن حضرت رسالت پناه، عمرو عاص را به جانب بنی قضاعه و ملاقات ننمودن عمرو عاص کفار را و مراجعت نمودن به مدینه طیبه «1»

اشاره

به صحت پیوسته و در اکثر کتب سیر مبسوط و مذکور گشته که روزی حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- نشسته بود، خبر آوردند که جمعی از بنی قضاعه مجتمع شده و داعیه نموده اند که بعضی از بلاد آن سرور را تالان کنند. رسول- صلوات اللّه علیه و آله- عمرو عاص را طلبید و جمعی از اکابر صحابه را تابع او گردانید و ابو عبیده را نیز امیر گردانید تا قریب سیصد کس شدند، و ابی بکر و عمر هر دو در آن لشکر بودند، براندند تا به موضع سلاسل رسیدند و از آنجا ارتحال نزول نموده به ارض عذره و بلقین فرود آمدند و در حواشی آن موضع مواشی بسیار به دست آوردند و به مدینه رجوع نمودند.

در راه عمرو عاص به مرافقت رافع نام شخصی گفت: ای ابا بکر! اگر چه امارت با من است اما سن و دانش تو بیشتر است مرا نصیحت فرما و تعلیم کن به چیزی که بدان نفع گیرم. ابا بکر گفت: به وحدانیت خدا ثابت باش و نماز و روزه و زکات و حج به جا آور و

______________________________

(1)- این عنوان را ب ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:277

امارت قبول مکن اگر چه میان دو کس باشد. عمرو عاص می گوید که ابا بکر مرا این نصیحت کرد و چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله-

به جوار حق پیوست به غسل و کفن و دفن پیغمبر حاضر نگشت و التفات نفرمود و آن را به علی- علیه السلام- حواله کرد و به مصلحت عمر و باقی یاران امارت بر خود راست کرد. روزی در وقت خلافت به وی رسیدم و از وی پرسیدم که مرا از امارت با وجود تعیین کردن حضرت رسالت منع فرمودی و در قبول امارت کاره بودی، اکنون خود را والی اهل اسلام گردانیدی، تغافل کرد و هیچ نگفت تا مدتی. روایتی دیگر آن است که گفت: أقیلونی و لست بخیرکم و علیّ فیکم. و اللّه اعلم بحقیقه الحال.

و در آخر این سال رسول- صلّی اللّه علیه و آله- حارث بن عمیر «1» را کتابتی داد و او را نزد حاکم بصری فرستاد. بیت:

به سرعت چون صبا شد جانب شام رسید آنجا که باشد موته اش نام مضمون نامه نامی حضرت خیر الانامی آنکه تو را مسلمان باید شدن و به وحدانیت خدا و به رسالت محمد مصطفی اعتراف نمودن و الّا لشکر می فرستم و آن کشور را زیر و زبر می کنم. فرستاده پیغمبر در راه به یکی از امرای قیصر که شرحبیل «2» نام داشت به طریق اتفاق ملاقات نمود. بعد از آنکه معلوم شرحبیل شد که رسول اللّه است، بر او خشم گرفت و او را به قتل آورد. چون این خبر به سمع اشرف حضرت پیغمبر رسید آشفته گردید و بفرمود تا لشکر جمع شوند و زید بن حارثه را امیر گردانید و فرمود بروید و حرب کنید، اگر زید کشته شود جعفر ابی طالب امیر باشد و اگر وی کشته شود، عبد اللّه امیر

باشد و اگر عبد اللّه کشته شود مسلمانان یک یک را امیر گردانند و با دشمن مقاتله کنند. زید علم برداشت و همت به دفع اعادی برگماشت. بعد از طی مراحل و قطع منازل به دشمنان رسیدند و از حال یکدیگر واقف گردیدند. بیت:

______________________________

(1)- در هر دو نسخه: «حارث بن عمرو».

(2)- نام این امیر شرحبیل بن عمرو غسانی بود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:278 شرحبیل آن سگ دریای بیدادطلایه سوی اهل دین فرستاد امیر طلایه برادرش سدوس نام شخصی بود که به دلاوری مشهور بود و کسی با او برابری نتوانست نمودن. چون به یکدیگر رسیدند و های وهوی به یکدیگر کشیده شمشیرها به هم رسانیدند و قیل و قال به پایان رسید و جنگ و جدال به نهایت انجامید قضا را تیری آسمانی و بلایی ناگهانی بر سدوس خورد و فی الحال جان به مالک دوزخ سپرد. باقی لشکریان چون دیدند که سردار کشته و علم بخت ایشان نگونسار گشته روی به گریز آوردند و خود را به شرحبیل رسانیدند و او را از کشتن برادرش سدوس واقف گردانیدند. چون این خبر به سمع نامبارکش رسید بغایت بترسید و لشکر خود را برداشته خود را به قلعه رسانید. بیت:

به سرعت جست امداد از شه روم سپاه بی عدد آمد به آن بوم و از هر جانب نیز مدد طلبید تا صد هزار کس بر او جمع شدند. اصحاب رسول از اتفاق آن گروه ملول گردیدند و در آن باب مشورت کردند و بعد از مشورت دل بر محاربه نهادند و شهادت را نصب العین خود ساخته در برابر دشمن درآمدند. بیت:

حق و باطل به نزد هم رسیدندبه هنجاری که

باید صف کشیدند زید علم برداشت و همت بر دفع اعادی گماشت، تیغ می زد و مرد می کشت تا میمنه لشکر ایشان را بر هم زد و آتش هیجا در میسره لشکر انداخت و همچنان حرب می کرد تا زخم کاری خورد و از پای درآمد. جمعی ملاعین از گرد او درآمدند و به زخمهای متوالی و ضربتهای متعاقب شهیدش کردند. بیت:

جرعه ای از جام شهادت چشیدرخت به ایوان سعادت کشید بعد از آن جعفر به موجب فرموده پیغمبر علم برداشت و در میدان مبارزت برافراشت، مردی می نمود و مردانگی به ظهور می رسانید. مقارن این حال مبارزی از راه خلاف و جدال، سر راه بر جعفر گرفت و از شدّت دلاوری و نخوت بهادری بانگ بر او

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:279

زد و گفت: کیستی که شر و شور در لشکر قیصر انداختی و علم دولتش از پای در انداختی؟ جعفر خدا را یاد کرد و بر مصطفی درود فرستاد و همچون مرتضی علی نعره ای کشید و بر سر آن حرامزاده دوید و بزد بر میانش که مثل خیار تر به دونیم گردید.

لشکر مخالف از پیاده و سواره گرد جعفر برآمدند و به ضربتهای مختلف تن نازک او را مجروح می کردند. در این محل شیطان پرحیل آرزوهای دنیا را در دل او می انداخت و گریختن و جان به سلامت بردن در خاطرش محکم می ساخت. جعفر گفت: ای ملعون مردود! و ای رانده درگاه خداوند ودود! از وسوسه تو اندیشه ندارم و دل از دنیا برداشته روی توجه به ملأ اعلی دارم، و چون خود را به خدا سپرده بود و روی توجه به عقبی آورده بود خطاب به نفس خود

کرده گفت: اگر خود را برای زوجه خود نگاه می داری او را طلاق دادم به نوعی که رجوع ننمایم و اگر به آن دو غلام دلبستگی داری هر دو را آزاد کردم و اگر به جهت خانه و سرا و متاع فریفته می شوی آن را به رسول بخشیدم؛ بعد از این از معرکه دشمن گریختن و از شهادت پرهیز کردن کمال نادانی و نهایت بی خردی است. این بگفت و حمله بر دشمنان آورد. راوی گوید که جعفر چون شیر نر به هر طرف که حمله آوردی آن طرف را از دشمن خالی کردی.

بیت:

به هم بر زد مصاف اهل کین راز خون گلگونه روی زمین را

به قصد مشرکان شمشیر افراخت بسی دشمن به خاک تیره انداخت ناگاه کافری درآمد و تیغی انداخت، بر دست جعفر آمد، اگر چه دستش بریده گشت اما از پردلی حال بر او متغیّر نگشت و زبان حالش به این مقال مترنّم گردید، بیت:

اگر کاست دشمن ز من دست راست ز دین و ز مردیم چیزی نکاست با وجود زخم منکر، آن دلاور تیغ را به دست چپ گرفت و راست بر گردن دشمن زد که سرش را به صحرای عدم فرستاد. حرامزاده ای دیگر درآمد و شمشیری بزد و دست دیگرش بینداخت. نقل است که در آن روز جعفر از مشرکان بد سیر هفتاد و سه زخم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:280

خورده بود جمله از پیش رو، حق سبحانه و تعالی او را دو بال داد از یاقوت سرخ و طایر جان پاکش از منادی غیب صدای: ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ «1» شنود و با ملائکه ملکوت پرواز کرده به آشیانه: فَادْخُلِی فِی عِبادِی «2» توجه نمود.

بیت:

شهادت یافت از تیغ اعادی شدش بستر به خاک نامرادی

ز دست خصم چرخ ناملایم ز پا افتاد نخل باغ هاشم نقل است که بعد از چند روز از شهادت جعفر، حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به خانه اسماء رفت و او فرزندان را پیش آن سرور آورد. پیغمبر- صلوات اللّه علیه- ایشان را نوازشی فرمود و زیاده از معهود مراعات نمود. اسماء به فراست چیزی معلوم کرد و گفت: ای سیّد و سرور! امروز با فرزندان جعفر ملاطفتی می فرمایی و ملایمتی می نمایی که فراخور حال یتیمان باشد مگر شوهرم شهید شده است و در راه رضای خدا و رسول شربت شهادت چشیده است؟ پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- را تحمل نماند، به گریه درآمد و اهل بیت همه واقف شدند و به گریه درآمدند و جزع و بی قراری نمودند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از غایت ملال از آنجا برخاست و رخساره چون لاله و ارغوان را به ژاله سرشک بیاراست و نزد فاطمه زهرا آمد، او را دید که ناله می کند و فریاد وا عماه به فلک و ماه می رساند، لحظه ای با او موافقت نمود و بعد از آن فرزند خود را به صبر و تحمل ارشاد فرمود. روز دیگر آن سرور، عبد الله جعفر را اگر چه خرد سال بود کلانتر ساخت و همه را خلعت پادشاهانه پوشانیده نوازش نموده دعای به خیر فرمود.

بعد از شهادت جعفر، عبد اللّه علم برداشت و همت بر مقاتله و محاربه گماشت و نفس خود را مخاطب کرده می فرمود، بیت:

که ای مسکین چه در فکر حیاتی چرا ترسان بدین سان از مماتی

______________________________

(1)- فجر 89/ 28.

(2)-

فجر 89/ 29.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:281 قدم بیرون نه از آب و گل خویش برون کن آرزوها از دل خویش تنی چند را بر خاک هلاک انداخت و دل به یکبارگی از دنیا پرداخت و به آرزوی شهادت بر سر مشرکان تاخت و گفت، بیت:

چرا اکنون گریزم از شهادت که هست آن واقعه عین سعادت به یک ضرب تیغ، علمدار را سر بینداخت و به واسطه زخمهای مختلف به جانب اعلی علیین شتافت. بیت:

دنیا بهشت و رحمت پروردگار یافت در روضه بهشت به خوبی قرار یافت اصحاب رسول بی سر گردیدند و سرداران ایشان شربت شهادت چشیدند اما دشمنان خیره گردیدند و در برابر مسلمانان صف کشیدند و انتظار بردند که بی محاربه بر مسلمانان شکست دهند و دست به غارت و تاراج برند اما مسلمانان اتفاق نموده خالد ولید را بر خود امیر گردانیدند. بیت:

روایت سنج زین سان قصه پرداخت که رایت بعد از آن خالد برافراخت در این محل که خالد ولید امیر لشکر گردید مسلمانان روی به گریز نهادند و فرار برقرار اختیار کردند و هر چند خالد ایشان را منع می کرد ممنوع نمی شدند و از عقب یکدیگر روی به گریز آورده می رفتند. خالد حیران شده با اندک مردمی ماند و ثبات قدم ورزیده با معدودی چند بایستاد. در این محل ابن عامر بتاخت و سر راه بر مسلمانان گرفت و گفت: ای قوم! از اینجا تا مدینه چندین راه است به آنجا نمی رسیم و چون از یکدیگر متفرق شویم جمله کشته می شویم آن بهتر که در معرکه قتال و در میدان جنگ و جدال کشته شویم و بددلی و بی جرأتی به خود راه ندهیم. مسلمانان از آن

سخنان متأثر شدند و اتفاق نموده بازگردیدند و آن روز به هر حال که بود حرب را به شب رسانیدند. چون شب درآمد و هر دو گروه از هم جدا شدند خالد ولید در آن شب تغییر مردم داد و هر جماعتی را به محلی دیگر فرستاد و در آخر شب بفرمود تا کوس حربی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:282

کوفتند و صدای شادیانه بر آوردند و روز دیگر، بیت:

سپاه از هر دو جانب صف کشیدندسلامت را ز یک خنجر بریدند خالد تغییر صفوف داده بود و صدای شادیانه برآورده و کمال تدبیر به کار برده، کافران گمان بردند که ایشان را مدد رسیده و بازوهای ایشان قوی گردیده در این محل که هر دو لشکر بر هم تاختند و شمشیر بر هم انداختند گرد و غبار بسیار گردید و اثر غبار به فلک دوار رسید و خالد ولید دویست مرد دلاور کار دیده که در معارک قتال هنرها نموده بودند برداشت و دورتر از عقب گرد و غبار براند و از پس پشت ایشان درآمد و به یک بار نعره کشیده گفت: ای مسلمانان! مردانه باشید و چون شیران بر این دشمنان حمله برید، اینک علی- علیه السلام- رسید با دلاوران یثرب و مبارزان عرب.

کفار چون نام حیدر کرار شنیدند از کشته شدن مرحب و حارث و از کارزار نمودن خیبر اندیشیدند و رعبی تمام و ترسی عظیم در دلهای ایشان پدید آمده روی به گریز آوردند و مسلمانان به غنیمت گرفتن مشغول گردیدند. خالد ولید بجز مراجعت فایده ندید از همان راه، عنان به جانب مدینه معطوف داشت و چون به آنجا رسید اوّل خود را

به خدمت امیر المؤمنین علی- علیه السلام- رسانید و گفت: یا علی! از برکت نام بزرگوار تو که بردم شکست بر ایشان آوردم، بعد از آن به مجلس خیر الانامی رسید و ماجرا به عرض رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رسانید. اصحاب آن تدبیر را نیکو پسندیدند و بسیار تحسین فرموده خندان گردیدند.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:283

گفتار در ذکر جنگ کردن بنی بکر با بنی خزاعه که هم سوگند حضرت رسالت بودند و «1» شکستن کفار قریش عهد پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- را و آمدن ابو سفیان به مدینه جهت تجدید صلح دیگر «2» و انتقام کشیدن آن سرور از ایشان به فتح نمودن مکه و نواحی آن کشور

رقم پرداز این فرخ جریده حکایت را قلم زین سان کشیده که حضرت رسالت پناه- صلّی اللّه علیه و آله- در روز صلح حدیبیه چون با مردم قریش عهد می کردند مقرر چنان بود که به همعهدان یکدیگر تعرض نرسانند و آزار همدیگر نجویند و از مهتر و کهتر بر این موجب عمل نمایند. بیت:

تعرض مطلقا جایز ندارندبه دشت سینه تخم کین نکارند راوی گوید: بعد از صلح نمودن و توجه نمودن آن سیّد بشر به مدینه، اهل مکه دو گروه شدند: آل خزاعه تابع پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بودند و بنی بکر هوا داری اهل کفر می نمودند. اتفاقا روزی یکی از طایفه بنی بکر هجو سیّد عالم می گفت، غلامی خزاعی آنجا حاضر بود، در قهر شد و گفت: ای نامرد! تو را چه حد باشد که نسبت به آن حضرت سخنان بی ادبانه گویی و آزار دلهای دوستان آن سرور جویی؟ میان ایشان مقاوله و مجادله بلند شد. آخر الامر غلام مشتی بر دهنش زد چنانچه پرخون شد. مردم بنی بکر غلبه کردند و جمعی دیگر به مدد غلام رسیدند. بیت:

زهر سو درهم افتادند اعراب ز غوغا فتنه سر برداشت از خواب

ز هر کوچه هجوم عام برخاست غبار از عرش عنبرفام برخاست آن بدبخت نزد قریش آمد و از ایشان مدد

طلبید و فغان و فریاد برکشید. قریش طریقه جاهلیت پیش گرفتند و عهدی که با رسول اللّه بسته بودند بر طرف کردند و به امداد و معاونت بنی بکر برخاستند و آلات و ادوات حرب فرستادند و جمعی را به

______________________________

(1 و 2)- «ذکر جنگ کردن ... بودند و»، «و آمدن ... دیگر» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:284

مددکاری برداشته شبیخون بر سر بنی خزاعه بردند. بیت:

کشیده تیغ و نیزه حرب کردندبغایت حرب ضربا ضرب کردند

ز تیر و تیغ بدخواه زبر دست شد از اهل خزاعه سی نفر پست همچنان جنگ می کردند و مردم می کشتند تا به حرم محترم مکه معظمه درآمدند.

در این محل بر نقض عهد خود پشیمان گشته به منازل خود رفتند و چون روهای خویش را بسته بودند گمان بردند که کسی ایشان را نشناخته و خبر نقض عهد ایشان به رسول- صلّی اللّه علیه و آله- نخواهد رسید اما عمرو بن سالم شب از مکه بیرون رفت و به سرعت هر چه تمامتر به مدینه آمد و جفای بنی بکر و آزار قریش را معروض داشت و به زاری بگریست و اشک از دیده ببارید و به آه و ناله فریاد و فغان بر کشید و جماعت بنی خزاعه که همراه بودند دقیقه ای از بی قراری و گریه و زاری فرو نگذاشتند. حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بغایت متألم شد و فرمود: این معامله با من کرده اند و این جور و جفا به خواص من رسانیده اند، نصرت داده نشوم اگر نصرت شما نکنم و نفسی به خوشی بر نیارم اگر انتقام شما نکشم. بعد از آن به دلداری ایشان مشغول

گردید و نوازشهای مشفقانه بسیار نمود و فرمود به مکه مراجعت نمایید و چون به منازل خود رسید آنچه از من شنیدید مخفی دارید و افشای راز منمایید، البته به همه حال به عون مشیت ملک متعال متوجه مکه خواهم شدن و قریش را بعد از این فرصت و امان نخواهم دادن. بیت:

به اهل خویش گفتا بازگردیدزبان بندید و اهل راز گردید نقل است که چون قریش از آن فعل شنیع پشیمان شدند پشت دست خود را به دندان ندامت خاییدند و چاره ای ندیدند الّا آنکه نزد ابو سفیان آمدند و گفتند: کاری واقع شده است و مهمی چنین پیش آمده است که آن را نمی توان پوشید و به ضرورت در اصلاح آن می باید کوشید و الّا محمّد به قتال ما بر خواهد خاست و خون چندین کس از مردم خود خواهد خواست. ابو سفیان گفت: نزد محمّد روم و همت بر تجدید

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:285

عهد برگمارم. از مکه بیرون آمد و به اندک زمان به مدینه آمد و خود را به مجلس حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- رسانید و گفت: آمدم تا عهدی که میان ما و شما است تازه کنم و مدت صلح را زیاده سازم.

پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- فرمود: ما عهد کردیم و تغییر و تبدیل به آن راه ندادیم مگر آنکه شما نقض عهد کردید و مخالفت و عداوت نمودید. ابو سفیان را مجال تکلم نماند، برخاست و به خانه ام حبیبه که دخترش بود و حرم محترم آن سرور بود آمد و خواست که بر فراش رسول- صلّی اللّه علیه و آله- نشنید، او را نگذاشت

و گفت: تو مشرک و نجسی، تو را حد آن نیست که بر فراش رسول اللّه نشینی. ابو سفیان برآشفت و گفت: ای دختر! اخلاق تو تغییر یافته و صفات کریمه تو متغیر گردیده.

ام حبیبه در جواب گفت، بیت:

چرا بر من شوی زین سان غضبناک که داری کفر و کافر هست ناپاک

به خواری بودن ناپاک اولی سگان را جا به روی خاک اولی

چنین پیغمبری گردیده ظاهرکه در فطرت ز هر نقصی است طاهر

مسلمان شو طریق ملتش گیرمگو عذری به غیر عذر تقصیر

به نادانی همه عمرت هبا شدپرستی سنگ را عقلت کجا شد ابو سفیان گفت: با وجود این همه بی حرمتی که به من می رسانی بس نیست که مرا به خداپرستی و به ترک بتان ارشاد می نمایی؟ حبیبه رجزی خواند که مضمون یک بیتش این است، بیت:

دانم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو می روی به ترکستان است ابو سفیان از آنجا ناامید بیرون آمد و در مجلس اصحاب رسول- صلّی اللّه علیه و آله- درآمد. بیت:

برای صلح کرد الحاح بسیارنیابد آن سخن را کس خریدار

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:286

چون از اصحاب ناامید گردید از آنجا بیرون آمده خود را به خدمت فاطمه زهرا [س] رسانید و گفت: ای دختر پیغمبر! و ای مادر شبیر و شبر! از مکه بیرون آمده به خدمت پدر بزرگوار تو رسیدم و به مجلس اصحابش حاضر گردیدم، ملتمس مرا به اجابت مقرون نداشتند و مرا شرمنده و بی حرمت بداشتند و حالا به حضرت تو آمده ام و مدعای خود معروض تو گردانیدم. بیت:

جوابش داد زهرا کای ز حق دورمرا در کار مردان دار معذور این نوع مهمات از زنان لایق نمی نماید و

به فرزندان من که صغیرند نیز نسبت ندارد.

بیت:

هنوز ایشان به طفلان همزبانندصلاح کار دنیا را چه دانند ابو سفیان از پیش فاطمه زهرا- علیها السلام- بیرون آمد و به مجلس علی مرتضی- علیه السلام- درآمد و گفت: یا ابا الحسن! توقع می دارم که مرا شرمنده بازنگردانی و مهم صلح مرا به حضرت رسول مشخص گردانی. امیر- علیه السلام- فرمود: ای ابو سفیان! به یقین بدان که مرا و هیچ احدی را حد آن نیست که با رسول اللّه در این باب سخن گوید اما از روی مزاح گفت: چون مبالغه تمام داری و چندین ابرام می نمایی آنچه به خاطر می رسد آن است که تو بزرگ قومی هر دو جانب را به زنهار خود در آری و کسی را به تغییر آن رخصت نفرمایی. او را این سخن پسندیده افتاد و غنیمت دانسته برخاست و در میان خلایق آواز بلند کرد و گفت: من قوم را امان دادم و اهل مکه و مدینه را به جوار خود درآوردم. این بگفت و به جانب مکه روان شد و چون به آن دیار رسید اشراف مکه بر او جمع آمدند و پرسیدند: چه ساختی و چه مهم پرداختی؟

حالات گذشته را من اوّله الی آخره به سمع حاضران رسانید. زنش هند- علیه اللعنه- برخاست و از خشم لگد بر سینه ابو سفیان زد و گفت: زشت رسولی بوده ای ای پیر فرتوت! و ای خرف شده مبهوت! علی تو را بازی داده و مزاح و سخریه کرده، و ریش و گریبان ابو سفیان را گرفت و انواع آزار و خواری به وی رسانید. اشراف مکه از گفته

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:287

ابو سفیان

و از کرده آن سلیطه شیطان به خنده افتادند و از پیش او مزاح کنان برخاستند اما از جانب رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بغایت هراسان و بی حد ترسان گردیدند.

نقل است که بعد از رفتن ابو سفیان از مدینه به جانب مکه چون چند روز برآمد اصحاب در باب مقتولان مکه سخن آغاز کردند و از صبر و تحمل آن حضرت در انتقام مشرکان قریش زبان شکایت دراز کردند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- خواص خود را فرمود که تهیه اسباب سفر کنید و اصلا مردم را بر این امر مطلع مگردانید و علی- علیه السلام- را طلبید و در رفتن مکه مصلحت می اندیشید. بر آن قرار دادند که مردم در مدینه سه روز مهم سفر مکه بسازند و منادی در منادی فرمود که در این سه روز از مسافر و مجاور و مرد و زن و بنده و آزاد و شهری و صحرایی هیچ احدی از مدینه بیرون نرود و هر جانب مدینه را به معتمدی سپرد تا این خبر منتشر نشود. غمازان این راز را فاش کردند و در اراجیف باز کردند و به اراذل و اوباش رسانیدند و حاطب بن [ابی] بلتعه کتابت به اهل مکه نوشت که محمّد بر سر شما می آید و داعیه چنان دارد که بنیاد قریش خصوصا ابو سفیان را براندازد و آن کتابت را به آزاد کرده ابو لهب داده از بیراهه به اهل مکه فرستاد. جبرئیل- علیه السلام- آمد و آن حضرت را از فرستادن نامه واقف گردانید. پس حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- علی- علیه السلام- را به آن جانب فرستاد.

بیت:

علی را گفت خیر المرسلین خیزتکاور جانب بطحا برانگیز جناب ولایت پناهی به فرموده حضرت رسالت دستگاهی، مرکب براند تا به ذی الحلیفه رسید، کسی را ندید، از آنجا مراجعت نمود. اما حضرت پیغمبر جمعی را گذاشته بود که مردم را از رفتن بیرون مدینه منع کنند. چون جناب مرتضی علی به آن جماعت رسید و تفحص احوال نمود حارث بن نعمان گفت: زنی را دیدم که بیراهه از دور می گذشت. علی- علیه السلام- به آن جانب براند و به اندک زمانی خود را به آن زن رسانید و آن نامه را از او گرفت و او را بازگردانید و نامه را به آن سرور رسانید، بیت:

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:288 به خیر المرسلین چون نامه را دادنبی دنبال حاطب کس فرستاد حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- حاطب را مخاطب ساخت و فرمود: چه چیز تو را بر این داشت که اقدام به چنین عمل شنیع کردی؟ حاطب از خجالت جبین خود را بر خاک مالید و به تضرع و زاری درآمده به درگاه الهی بنالید و گفت: خدایا! بر تو ظاهر است که بر دین پیغمبر توام. بیت:

ز شرعش روشن است آب و گل من نگشته ارتدادی در دل من اما یا رسول اللّه! در مکه هیچ نوع خویشی و کسی نداشتم که محافظت مال من کند خواستم که بر ایشان منت نهم تا محافظت مال من کنند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- سخن او را قبول نمود و اصحاب را از سرزنش او منع فرمود اما عمر بن الخطاب تیغ بر کشیده گفت: یا رسول اللّه! من او را می کشم.

رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: من از جریمه او در گذشتم و او را توبه فرمودم. اما خبر منتشر شد که آن حضرت اسباب محاربه می سازد و تهیه مقاتله می نماید. پیغمبر نخواست که اهل مکه واقف شوند که به جهت ایشان است. بفرمود لشکر را که متوجه قبیله اضم شوند و آن جماعت را به قتل آرند و اموال ایشان را به غارت برند و ابو قتاده را امیر لشکر گردانید و او را به خلوت طلبیده فرمود: چون بر دشمن ظفریابی عنان به جانب مکه معطوف دار و در میان مردم آوازه شد که حضرت رسول بر سر قبیله طی می رود و آن را شهرت تمام دادند. چون آن سرور به ذو الحلیفه رسید علی- علیه السلام- را طلبید و او را با دویست سوار از برای شکستن بتان به قبیله طی فرستاد. بعد از آن دست به دعا برداشته گفت: الهی! در بدر، عبیده را از من گرفتی و در روز احد، حمزه را شربت شهادت چشانیدی و در روز موته جعفر را به جوار رحمت خود بردی و جگر من هنوز از آتش فراق ایشان می سوزد و مغز استخوان من از تاب مهاجرت می گدازد و این برادر خود- علی- را به حضرت تو می سپارم به من بازدهی و مرا بیچاره نسازی لا تَذَرْنِی فَرْداً

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:289

وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثِینَ «1». پس علی- علیه السلام- به همان موضع رسیده بیخ و بنیاد آن بتخانه را در هم نوردید و هر چه در آنجا بود غارت کردند. در آنجا دو شمشیر یافتند که در خوبی نظیر نداشت، هر دو را امیر-

علیه السلام- به جهت خاصه خود برداشت و بعد از چند روز خود را به خدمت حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- رسانید.

نقل است که آن سرور بعد از فرستادن آن دو لشکر و تسکین گرفتن اراجیف در میان مسلمانان و کافران از اطراف و جوانب مردم طلبید و به سرعت هر چه تمامتر می راند تا به مرّ الظهران رسید که چهار فرسنگی مکه باشد و مردم آن سرور از چهار طرف فرود آمدند و منادی کردند که هر که خدا و رسول را دوست می دارد امشب آتش افروزد و آنچه تواند زیاده افروزد. مردم به شوق تمام و ذوق لا کلام به اهتمام تمام هیمه جمع کردند و هر کس نزدیک خیمه خود آتش افروختند. زبانه آتش چنان نمود که به آسمان رسیده و در آن صحرا بیم آن بود که به خرمن ماه افتد. بیت:

به چشم ناظران آمد در آن کوی هزاران وادی ایمن به هر سوی اتفاقا در آن شب ابو سفیان با جمعی مشرکان و کافران از بیم و اندیشه مسلمانان از مکه بیرون آمدند تا خبر از اهل مدینه گیرند. چون به آن موضع رسیدند و از پس پشته بیرون آمده آن صحرا و دریای آتش دیدند، بیت:

زدی دریای آتش موج از انسان که گردیدند از آن حالت هراسان

فتادند از تفکر در کشاکش نشد روشن بر ایشان حال آتش چون قدمی چند پیشتر آمدند آواز شیهه اسبان و نعره مبارزان شنیدند. در این محل عباس بر استر خاصه پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- سوار شده خود را به گوشه ای کشیده تا کسی پیدا کند و او را نزد قریش فرستاده اعلام

کند تا خود را به خدمت پیغمبر رسانند و در مقام ذلت و مسکنت درآمده اعتذار نمایند. بیت:

______________________________

(1)- انبیاء 21/ 89.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:290 به هم عباس و بوسفیان رسیدندشناسا گشته یک جا آرمیدند ابو سفیان پرسید که یا ابو الفضل! این کیست و این آتشها چیست؟ عباس گفت: وای بر تو و فریاد از دست تو! این محمّد است با سی هزار مبارز مردافکن و این احمد است با چندین دلیران حربی و شجاعان شمشیر زن. ابو سفیان چون این سخنان شنید بر خود بلرزید و بغایت بترسید و بیچاره گردید و گفت: ای عباس! چه حیله سازم و به چه وسیله به قوم خود بازگردم؟ میان ایشان سخن دراز کشید، آخر الامر عباس وی را دید که حال بر او متغیر گردیده به نوعی که دستش از کار و زبانش از گفتار بازماند. القصه عباس، ابو سفیان را در پس استر سوار کرد و او را در میان لشکر درآورد و نزد آن سرور برد. اصحاب واقف شدند که ابو سفیان به دست عباس گرفتار شده او را پیش پیغمبر بردند. عمر و جمعی دیگر شمشیرها برداشتند و به قصد قتل ابو سفیان نزد آن سرور شتافتند. چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از آن حال واقف گردید، عمر را طلبید و گفت: عمم عباس، ابو سفیان را امان داده، دست از کشتن او بدارید و زمانی او را به من گذارید. پس پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- روی به ابو سفیان کرده فرمود: ای ابو سفیان! وقت آن نیامد که به وحدانیت خدا و به رسالت من اعتراف کنی و

انصاف پیش آورده ترک ضلالت نمایی؟ ابو سفیان گفت: فردا پیش لات چه گویم و نزد عزی چه عذر آورم و به کدام دیده به جانب هبل نظر اندازم؟ علی- علیه السلام- آنجا حاضر بود، فرمود: اگر بیرون خیمه می بودی تعلیم تو می کردم که چه می باید گفت و چه عذر می باید آورد. دیگر باره آن سرور گفت: و یحک ای ابو سفیان! پیر شدی و طریقه جهل و ضلالت را وانمی گذاری، بیت:

چرا زین گونه از انصاف دوری ز جام جهل در خواب غروری چون ابو سفیان ایمان نیاورد حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- او را آن شب به عباس سپرد و صباح نزد خود حاضر آورد و فرمود: ای ابو سفیان! به تو ملایمت می نمایم و از افعال شنیعه ناپسندیده تو خود را نگاه می دارم به شرط آنکه گواهی دهی

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:291

که خدا یکی است و من رسول اویم. ابو سفیان به رنگهای مختلف برآمد و به نفس کثیف خود بر نمی آمد اما دید که در معرض زوال است و جانش از قفس بدن در محل ارتحال، از بیم جان و از ترس تیغ دلاوران بر سر زبان کلمه توحید راند و با وجود آنکه به این طریق به وحدانیت خدا قایل گردید گفت: ای محمّد! توقع چنان دارم که زیاده از این تکلیف نفرمایی و دست از من بداری. عباس برآشفت و گفت: ای ابو سفیان! اگر علی- علیه السلام- اینجا حاضر می بود و اللّه که تو را به نفس کشیدن امان نمی داد و سرت از بدن جدا می کرد. ابو سفیان از بیم جان به کلفت و اکراه سرخ و سیاه برآمد

و بر زبان راند که گواهی می دهم که خدا یکی است و محمّد رسول اوست. بعد از آن گفت: ای محمّد! به واسطه حلم تو و از کثرت لطف تو و بسیاری تحمل تو شرمنده ام و کلمه شهادت بر زبان راندم. بیت:

شدم آگه ز حال خویش حالی که ترکیب من است از عقل خالی

ز نافرمانی حق شرمسارم قدم در وادی انصاف دارم

مرا معلوم شد پیغمبری توجمیع انبیاء را سروری تو در این محل آن سرور آب وضو طلبید و وضو ساخت مشتمل بر مضمضه و استنشاق. اصحاب رسول از صغار و کبار و از عبد و احرار از روی رغبت و اشتیاق تمام آب وضوی پیغمبر را از یکدیگر می ربودند و بر روی خود می مالیدند و می نوشیدند و بر جامه های خود می پاشیدند، از گلاب خوشبوی تر و از شربت عسل شیرینتر.

ابو سفیان آن مردم را می دید و از آن اخلاص و اعتقاد مسلمانان حیران می گردید، به بعضی مردم گفت که کسری و قیصر این عظمت ندارند و خاقان و فغفور را این شوکت نباشد.

چون آن سرور از نماز فارغ شد ابو سفیان ترسان و لرزان پیش آمد و گفت: مرا دستوری ده تا به مکه روم و قوم را بیم کنم و به خدا و رسول دعوت نمایم. آن حضرت او را رخصت فرمود و ابو سفیان به سرعت تمام به جانب مکه توجه نمود. اصحاب

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:292

سیّما عمر بن الخطاب، عباس و علی را برداشتند و نزد حضرت پیغمبر آورده گفتند: یا رسول اللّه! ما فرمانبرداریم و از آنچه گویی تجاوز نمی نماییم اما می ترسیم که ابو سفیان به مکه رود و مرتد گردد و طریق عناد

پیش گرفته مهم زیاده شود. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: یکی برود و او را به جایی که رسیده همانجا نگاه دارد چندان که لشکر من بر او بگذرد و بعد از آنکه مشاهده لشکر نموده باشد رخصت دهند تا برود و خیال محال نکند. بیت:

سپاه دین به وی بنما که بیندنهیبی در دلش از ما نشیند عباس از عقبش آمد و آواز داد که رسول- صلّی اللّه علیه و آله- می فرماید که لحظه ای در این موضع توقف نمایید. ابو سفیان گفت: ای عباس! در بنی هاشم عذر نبود، چه واقع شده است؟ عباس گفت: اکنون عذر نیست اما خاطر آن سرور می خواهد که تو لشکر خدا را مشاهده کنی تا من بعد در دماغ خود خیال باطل فاسد راه ندهی. آنگاه آن حضرت فرمود که لشکر و حشر گروه گروه به ترتیب روند و جوق جوق از عقب یکدیگر بگذرند. اوّل خالد ولید که مقدمه لشکر بود به گیر و دار تمام بگذشت.

ابو سفیان گفت: ای عباس! این رسول است که می گذرد؟ عباس گفت که یکی از غلامان کمترین خالد ولید است که می رود. همچنین جوقی از عقب جوقی می رفتند و گروهی بر اثر گروهی مرکب می راندند. ابو سفیان را جان به لب رسید و آن لشکر را به آن ترتیب می دید، از غصه هلاک می گردید. بعد از مدتی علامات محمّدی و رایات احمدی پیدا گردید، جوق جوق سواران و مرتبه مرتبه ملازمان می رسیدند و از پیش ابو سفیان متکبرانه عبور می نمودند تا آن سرور- صلّی اللّه علیه و آله- رسید مانند بدر که اطراف او به کواکب آراسته است یا چون

آفتاب که به اشعه انوار فیض آثار، جوانب خود را منور ساخته. اکابر مهاجر و عظمای انصار از یمین و یسار سید ابرار و امرای اصحاب به عون مفتح الابواب در حواشی و نواحی آن سرور به نوعی می آمدند که چشم هیچ بیننده و گوش هیچ شنونده امثال آن ندیده و نشنیده. ابو سفیان آن را دیده

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:293

خیره شد و چهره او تیره گشت، گفت: ای عباس! برادرزاده تو از پادشاهان روم و فارس و عراق از روی عظمت و سلطنت به نهایت رسیده. عباس گفت: وای بر تو و فغان و فریاد از دست تو، از آنچه گفته ای در گذر و از امثال این نوع سخنان بر حذر باش، این آثار نبوت است نه سلطنت و این فرّ پیغمبری است نه شهریاری. بیت:

رسید آنگه شهنشاه مؤیدنبی یعنی ابو القاسم محمّد پس ابو سفیان دبدبه نبوت و کبکبه حضرت رسالت را بدید و آواز تکبیر و تهلیل مردم شنید، زمانی بعید دستش از کار و زبانش از گفتار بازماند و ساقه لشکر سعد بن عباده بود در آخر رسیده به نوعی می رفت که دل در بدن خلایق می لرزید و هزار سوار بودند همه اسبان عربی در زیر ران کشیده و جامه های آهنی بر بالای قبا پوشیده، بیت:

رسید آنگه زره پوشان دو صد فوج پی هم همچو خنجر گشته پرموج

نظر چون بر ابو سفیانش افتادز غیرت آتشی در جانش افتاد گفت: ای ابو سفیان! هیچ می دانی که با پیغمبر خدا چه کردی و چه آزار و ایذاء که به اهل اسلام نرسانیدی؟ امروز روز کارزار است و مشرکان را کار بغایت زار است، امروز آن روز

است که خون مشرکان در کوچه های مکه بریزند و بقیه قریش را سر از تن جدا سازند که اهل شر و ستیزند. راوی گوید که چون ابو سفیان این سخنان بشنید خود را در میان ازدحام انداخت و خود را به حضرت رسالت رسانید. رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله- او را بغایت مضطرب و پریشان دید، از روی لطف تبسم فرموده گفت: کیف حالک یا ابا سفیان؟! ابو سفیان پیش دوید و رکاب ظفر انتساب پیغمبر را بوسید و گفت:

یا رسول اللّه! حکم فرموده ای که خویشان خود را بکشی و دمار از روزگار ایشان بر آری؟

پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: خویشان خود را نمی کشم و همه را نوازش می نمایم. ابو سفیان گفت: سعد بن عباده این سخن گفت و به این عزیمت متوجه مکه شد. پس آن سرور- صلّی اللّه علیه و آله- علی- علیه السلام- را طلبیده گفت: برو به لطف و مدارا علم را از سعد بستان و او را به همرکابی من ممتاز گردان و خود علم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:294

برداشته به طلاقت لسان و بشاشت چهره به مردم مکه ملاقات کن و خانه کعبه را جامه بپوشان و آنجا باش تا رسیدن من. آن حضرت سعد را به همراهی خود سرافراز کرده ابو سفیان را رخصت داد تا به مکه رود. در این محل عباس گفت: یا رسول اللّه! اگر ابو سفیان را منصبی کرامت فرمایی بغایت منت است. آن حضرت فرمود که هر کس در خانه ابو سفیان قرار گیرد ایمن است و هر که در خانه خود قرار گیرد ایمن است و هر که در مسجد

الحرام در آید ایمن است. ابو سفیان به سرعت هر چه تمامتر دوید و خود را به مکه رسانید. مردم از هر طرف دویدند و برگرد کلانتر خود جمع گردیدند و پرسیدند که در عقب تو کیست و این گرد و غبار چیست؟ گفت: ای قوم بدانید و آگاه باشید که محمّد مصطفی می آید و سی هزار مرد همراه دارد همه مبارز مردافکن و دلاوران شمشیر زن. قریش گفتند: قبّح اللّه وجهک! خدا روی تو را سیاه گرداناد و روزگار تو را تباه. این چه خبر است که آورده ای و این چه شور و شر است که ادا نموده ای؟ در این محل هند جگرخوار که زوجه ابو سفیان بود دست دراز کرد و ریش او را گرفت و می کشید و دشنام می داد و خواریها به وی می رسانید و فریاد می کرد و می گفت: ای قوم! این پیر احمق فرتوت را بکشید و از هرزه گفتن او برهید. ابو سفیان گفت: هر خواری که خواهی بکن اما فغان و فریاد مکن و سوگند می خورم به خدای آسمان و زمین که راست می گویم، اگر مسلمان نشوی در حال گردن تو را بزنند و به صد خواری و رسوایی رسن در پای تو بسته همچون سگان ما چه در کوچه ها بکشند. ای هند! این محمّد به نوعی بزرگ است که سلاطین عالم و فرمان فرمایان بنی آدم، طوق عبودیت او را زیور گردن خویش کنند و خاک قدمش را توتیای دیده های خود ساخته به آن مفتخر و سرافراز باشند و حالا بلا به ما نزدیک رسیده و عزت و حرمت لات و عزی از شاخسار اقبال پریده، به ضرورت

خاموش باش و پنهان سینه خود را به ناخن قهر و غصه می خراش. از این گفتار ابو سفیان، کفار قریش را هراسی عظیم پدید آمد و دلهای ایشان از جای رفت و زبان از گفتار ماند.

نقل است که چون حضرت رسالت خواست که به مکه معظمه تشریف قدوم

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:295

شریف ارزانی فرماید حکم فرمود که سعد عباده با مردم خود از بالای مکه در آید و ابو عبیده را فرمود که با دو هزار کس از بطن وادی در آید و به خالد ولید امر رسید که با دو هزار کس از اسفل مکه در آید و خود با ارکان مهاجر و عظمای انصار از طریق دیگر با شوکت تمام و دبدبه لا کلام متوجه مکه شد. راوی گوید که چون خبر آمدن پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- و فرو گرفتن اطراف و جوانب مکه از لشکر آن سرور و مژده امان یافتن و از قتل و غارت ایمن گردیدن به اهل مکه رسید به یک بار پیر و جوان و کافر و مسلمان و مطیع و عاصی به استقبال حضرت رسالت پناهی- صلّی اللّه علیه و آله- از خانه ها بیرون دویدند و ران و رکاب آن سرور می بوسیدند و ندای مرحبا مرحبا به گنبد افلاک می رسانیدند و آن حضرت از اطراف و جوانب مردمان را می دید و به هر کس به طلاقت وجه و شکفتگی متوجه می گردید و به رفق و مدارا می آمد و از روی لطف و مرحمت جواب سلام می داد و احوال می پرسید و فراخور حال هر کس ملتفت می گردید و از روی نشاط و انبساط به شهر و دیار

خود می خرامید بعد از چندین سال به نوعی که هیچ پادشاهی و شهریاری را میسر نبود. در این حال به یادش آمد، بیت:

که چون می آمدم از مکه بیرون به چشم اشکبار و جان محزون

کنون سوی وطن الحمد لله روم اسباب کام دل به دلخواه آن حضرت بر بالای ناقه قصوی سجده کرد ذات بی مانند خداوند خود سبحانه و تعالی را و لوازم شکر الهی به تقدیم رسانید. چون به موضع حجون رسید ازدحام و انبوهی اهل مکه در حوالی و نواحی خود بی حد دید از آنجا که خلق عظیم و لطف جسیم آن حضرت بود اراده نمود که به آن گروه نوازش نماید و لحظه ای از روی اشفاق و تلطف با ایشان آمیزش نماید، بفرمود تا آنجا خیمه ای برافراشتند و آن حضرت نزول اجلال فرمود. از هر طرف مردم تماشا می کردند و هر کس به نوعی سرافراز به التفات آن حضرت می شدند.

نقل است که آن روز از راهی که خالد ولید می رفت عکرمه ابی جهل و صفوان امیه و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:296

جمعی کثیر از اهل عدوان و شدت کینه به اتفاق مفسدان بنی بکر سر راه بر خالد گرفتند و آغاز جنگ کردند و نزدیک بود که آتش مقاتله زبانه کشد. از آنجا یکی دوید و خبر به آن سرور رسانید. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- کس فرستاد و امر فرمود به خالد که:

ارفع علیهم السّیف یعنی: ای خالد شمشیر از ایشان بردار و آن جماعت را به حال خود بگذار. آن کس نزد خالد آمد و گفت: صاحب تو می فرماید: ضع فیهم السّیف! یعنی:

شمشیر در میان ایشان آر و دمار از ایشان بر آر. خالد

چون این سخن بشنید آتش حرب بر افروخت و حمله برد و به اتفاق مردم خود شمشیر در ایشان نهاد و در یک لحظه هفتاد کس را بر خاک هلاک انداختند، و پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به فرح تمام صحبت می داشت که خروش خلق به سمع مبارکش رسید، پرسید که آه و ناله برای چیست و فریاد و فغان از دست کیست؟ گفتند: یا رسول اللّه! خالد ولید شمشیر کشیده و هفتاد کس از ما کشته. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- متعاقب، کس دوانید و خالد را به نزدیک خود حاضر گردانید و او را خطاب کرد و به واسطه خلاف حکم، عتاب کرد. خالد گفت: یا رسول اللّه! قاصد آمد و چنین گفت. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- کس فرستاد و قاصد را طلبید و پرسید چرا خلاف حکم من گفتی تا چندین خون ریخته شد؟ گفت: یا رسول اللّه! مرا معذور دار اگر چه خلاف حکم بود اما از بیم جان بود به سبب آنکه در محلی که پیغام شما را خواستم که به خالد بگویم شخصی بر من ظاهر شد میان آسمان و زمین و نیزه ای عظیم در دست داشت و از روی قهر و استیلا نیزه حواله سینه من کرد و گفت: چنین مگوی و الّا این نیزه بر سینه تو زنم که از پشت تو بیرون رود، من از بیم جان آن سخنان گفتم. آن سرور فرمود که او جبرئیل بوده که تو را امر کرد به سبب آنکه روز احد به واسطه قتل عمم حمزه به زبان من گذشت که اگر بر قریش دست یابم

از ایشان چندین کس بکشم، حق سبحانه و تعالی سخن مرا راست کرد.

و چون آن حضرت ساعتی در آن خیمه توقف فرمود آب طلبید و غسل کرد. بعد از آن سلاح بر خود راست کرده پوشید و خود بر سر گذاشت و عمامه و دراعه بیار است و

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:297

سواران از یمین و یسار می رسیدند و صفها راست کرده انتظار مقدم سیّد ابرار می کشیدند تا آنکه حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- مانند خورشید انور از مطلع خیمه اخضر طالع گردید و به اشعه انوار عالم آرای خود اطراف و جوانب را منور گردانید و به راحله سوار شد و عنان به جانب حرم معطوف داشت، بیت:

به توفیق اله و بخت مسعودتوجه سوی بیت اللّه فرمود و آن حضرت به آواز بلند تکبیر می گفت و اصحاب رسول موافقت نمودند چنانچه از غلغله تکبیر، کعبه بلرزید و در تمامی مکه زلزله پیچید. بیت:

ز تکبیر آن چنان آواز پیچیددر این گنبد که شهر مکه جنبید پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- همچنان به راحله سوار در حرم درآمد و نهال با اقبالش سرو بوستان حرم شد و حرم از سایه آن سرور محترم شد، کعبه خود را بیار است و از برای تعظیم آن سرور از جای برخاست. ملائکه سر از دریچه آسمان بیرون آورده تماشا می نمودند و جبرئیل- علیه السلام- به اتفاق ملائکه پیغمبر را تهنیت می فرمودند. آن حضرت طواف خانه نمود. بعد از آن توجه به اندرون خانه فرمود و سیصد و شصت بت که در اندرون خانه بود [سر] فرود آوردند و هر بت که آن سرور اشاره می کرد از آن موضع بر

زمین می افتاد. قوله تعالی: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً «1». پیغمبر به جهت استخفاف نمودن معبودان کفار می فرمود تا نیزه بر دیده بتان می زدند و بر زمین می انداختند و یک بت بزرگتر که او را هبل نام بود و پیوسته او را ابو سفیان می ستود بلندتر از همه بتان محکم کرده بودند و دست بر آنجا نمی رسید. جناب رسول اللّه، علی مرتضی را طلبید تا پای بر کتف مبارکش نهاد و آن بت را از آنجا برکند و بر زمین محکم افکند. بعد از آن از علی- علیه السلام- پرسید که خود را چون یافتی؟ گفت: یا رسول اللّه! چنان می بینم که اگر خواهم آفتاب را از فلک چهارم فرود آورم و اگر اراده نمایم ماه را برداشته به آسمان هشتم گذارم. بیت:

______________________________

(1)- اسراء 17/ 81.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:298 کسی را این چنین رفعت محال است به خواب است این ندانم یا خیال است رسول فرمود که ای علی! خوشا حال تو که بر دوش من برآمده کار حق می کنی و خوشا حال من که تو را برداشته بار حق می کشم و این شرف عالی و مرتبه ای بغایت قوی است که تو را میسر شده. بیت:

به غیر او که را بوده است یاراکه بر دوش نبی الله نهد پا جبرئیل آمد و گفت: یا رسول اللّه! ملائکه تماشا می کنند و از گفتار شما و از کردار علی به یکدیگر تهنیت می رسانند که علی تاج ابتهاج یافت و چون بر دوش پیغمبر برآمد، معراج یافت.

آورده اند که روزی جماعتی از علماء و گروهی از فضلاء در مجلس «1» شافعی نشسته بودند و سخن در

باب فضائل علی پیوستند. یکی از حاضران از شافعی پرسید از فضائل علی. شافعی گفت که حسّان این معنی گفته و چه نیکو گفته، بیت:

قیل لی قل علیّ مدحاذکره یخمد نارا موصده

و النّبیّ المصطفی قال لنالیله المعراج لمّا صعده

وضع اللّه بطهر یمده فاحسن القلب ان قد یرده

و علیّ واضع اقدامه فی محلّ وضع اللّه یده نقل است که در آن روز علی مرتضی آن هبل را بر زمین زد و مسلمانان هبل را با سایر بتان در هم شکستند و همه را پا مال گردانیدند. ابو سفیان و جماعت قریش آنجا حاضر بودند و هر زمان به الوان مختلفه بر می آمدند و خواری خدایان و خرابی معبودان مشاهده می نمودند. اصحاب پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به جهت طعن و سرزنش به ابو سفیان خطاب کردند و گفتند: این آن خدای تو است که در روز احد نازش به او می کردی و پیش این سید و سرور «اعل هبل! اعل هبل» می ستودی. ابو سفیان از

______________________________

(1)- ب: «مسجد».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:299

غایت ملال و کثرت انفعال سر بالا نتوانست کرد اما گفت: یا رسول اللّه! طمع دارم که امروز سرزنش نکنید و از کرده بد من اصحاب را در گذرانید. بیت:

با خجالتهای کلی رو به راه آورده ام جان پردرد و زبان عذر خواه آورده ام و چون آن سرور پیش در خانه رسید بر آنجا قفل نهاده دید، کلید طلبید، بلال رفت تا کلید خانه از عثمان بن طلحه گرفته بیارد، عثمان کلید خانه نداد و حرفهای بی ادبانه از دهانش بیرون افتاد. جناب پیغمبر چون این سخنان بشنید از گفتارش متغیر گردید، علی- علیه السلام- آنجا رسیده دستش بتافت و کلید

خانه را از او گرفت و بازگردید. چون در را گشود و آن حضرت درآمد صورت انبیاء و ملائکه بر آن دیوار نقش کرده بودند.

پیغمبر فرمود که محو کردند و صورت مریم و مسیحا نیز کشیده بر آن دیوار دیدند، آن را نیز بتراشیدند. بعد از آن دو رکعت نماز خفیف «1» کرد و از خانه بیرون آمد و قفل بر در نهادند و کلید به دست آن سرور سپردند. اصحاب را طمع شد که کلیدداری خانه را به یکی از ملازمان و یاران نزدیک دهد اما آن سرور علی- علیه السلام- را طلبیده و به موجب: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها «2» کلید خانه را به وی سپرد و فرمود:

به عثمان بن طلحه بده. پس علی- علیه السلام- کلید به وی داده عذر خواهی نمود.

عثمان از کرده بد خود بغایت شرمنده گردید و دست علی- علیه السلام- ببوسید و او را وسیله ساخته به خدمت پیغمبر آمد و ایمان آورد. بعد از آن پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بلال را فرمود که بر بالای بام رفت و بانگ نماز گفت و آن حضرت بر منبر برآمد و خطبه غرّا بر خواند و خلایق را نصیحت فرمود و شرایط موعظه به جای آورد و طریقه اسلام تعلیم نمود و مسائل حلال و حرام اعلام فرمود. انصار چون توجه و التفات سید ابرار به اهل مکه دانستند که با وجود قدرت تمام بر کفار قریش حکم بر قتل نمی فرمود و به تاراج و اخراج ایشان اشاره نمی نمود در اندیشه دور و دراز افتادند و با یکدیگر به

______________________________

(1)- «خفیف» را الف و ج

ندارد.

(2)- نساء 4/ 58.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:300

رمز و اشارت گفت و شنید می کردند و حکایات می نمودند. آن حضرت به اهل مکه خطاب کرد و فرمود چه می گویید از من در شأن خود و شما را اعتقاد نسبت به من چیست؟ گفتند: از تو جز نیکویی نمی آید و همه شفقت و مرحمت ظاهر می گردد و چشم می داریم که ترحم کنی و از کردار بد ما درگذری. آن سرور فرمود: امروز من با شما معامله ای می کنم که برادرم یوسف با برادران خود کرد: لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ «1» بعد از آن، آن سرور از سهیل بن عمرو و صفوان که هر دو آزار بسیار به انواع مختلفه به آن سرور رسانیده بودند و از ترس و بیم گریخته پنهان شده بودند، تفحص فرمود. گفتند: یا رسول الله! ایشان بغایت ترسیده اند و از ترس جان به گوشه ای گریخته اند. «2» رسول فرمود تا ایشان را پیدا کردند و به حضور آوردند اما همچون بید می لرزیدند و قطع امید از حیات نموده بودند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود:

شما را امان دادم و از کشتن شما در گذشتم. ایشان شرمنده شدند و خجل برآمدند و به روایتی آن است که ایمان آوردند. و از اهل مکه فوج فوج می آمدند و ایمان می آوردند و آن حضرت همت بر تألیف قلوب ایشان می گماشت و آن جماعت را به مؤلفه قلوب نامزد کرد و کلید خانه به دستور سابق به «3» عثمان مقرر داشت و سقایه حاج را به عم بزرگوار خود عباس ارزانی داشت و امارت مکه را به اسید مقرر فرمود.

در این محل

جبرئیل- علیه السلام- از نزد ربّ العالمین در رسید و گفت: یا رسول اللّه! انصار از تو درتابند به سبب آنکه حالا به اهل مکه التفات بی حد نمودی و در گرداب اضطرابند و چنین می گویند و می شنوند. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- ایشان را طلبید و از مهاجر علی- علیه السلام- را حاضر گردانید و فرمود: ای یاران انصار! شما در میان یکدیگر چنین و چنان گفت و شنید نمودید؟ ایشان گفتند: یا رسول اللّه! این سخنان مذکور بود اما از روی حقد و کینه نبود بلکه به واسطه مظنّه مفارقت بود که

______________________________

(1)- یوسف 12/ 92.

(2)- «تفحص ... گریخته اند» را ب و ج ندارد.

(3)- «به مؤلفه ... سابق به» را الف و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:301

می ترسیدیم که میل به مکه نمایی و از اهل مدینه مفارقت فرمایی. این بگفتند و همچون ابر بهاری به گریه درآمدند و جزع و بی قراری نمودند. آن سرور را رقت عظیم روی داد و بسیار بگریست. بعد از آن فرمود: ای یاران همدم! و ای دوستان مخلص محترم! حیات و ممات ما با یکدیگر خواهد بود و عهدی که با شما کرده ام خلاف آن نخواهم کرد. پس انصار، بیت:

زبان در عذر خواهیها نمودندنیاز و دردمندیها نمودند و آن سرور هر جا که بتخانه ای بود در اطراف مکه و در آن حدود و ناحیه، همه جا کس فرستاد و بنیاد بتخانه را بر انداخت و جماعتی که سر از اطاعت بیرون برده بودند و با رسول- صلّی اللّه علیه و آله- در مقام مخالفت شدند، امر بر قتل ایشان فرمود و مال و جهات ایشان را به تاراج اشاره

فرمود.

گفتار در غزوه حنین و محاربه نمودن حضرت علی بن ابی طالب با گروه پرمکر و شین و فرار نمودن مهاجر و انصار از حضرت سید اخیار و غالب شدن شیر یزدان بر دشمنان «1»

راویان اخبار نبوی و ناقلان آثار مصطفوی چنین روایت کرده اند که چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فتح مکه نمود قبایل عرب همه به شرف اسلام مشرف شدند و طوق اطاعت و فرمانبرداری بر گردن جان افکندند الّا دو قبیله هوازن و ثقیف که پیوسته به مکر و حیله بودند و انقیاد و فرمانبرداری رسول ننمودند و به واسطه انبوهی و کثرت و بسیاری صلابت و شدت و استحکام مقام و منازل خود اعتماد نموده تابع نمی گردیدند. در این محل که خبر فتح مکه شنیدند لشکری در هم کشیدند و گفتند:

پیش از آن که محمّد بر سر ما آید، لشکر بر سر او کشیم و از مال هر چه داریم نثار لشکر سازیم و از روی وفاق و اتفاق او را در میان گیریم.

______________________________

(1)- الف: «گفتار در ذکر لشکر جمع نمودن قبیله هوازن و ثقیف و آمدن به جنگ حضرت رسالت پناه».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:302

چون خبر اتفاق و اجتماع اهل نفاق به آن سرور رسید همان زمان اسید را به امارت مکه گذاشت و معاذ جبل را برای تعلیم قرآن و تفهیم قواعد ایمان و تمهید اصول اسلام و ترتیب شرایع و احکام در مکه گذاشت و خود با دوازده هزار مرد و دلاوران معرکه نبرد از مکه بیرون رفت و از پیش جاسوسان فرستاد. چون دو سه منزل برفتند جاسوسان حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- خبر از لشکر مخالف آوردند و از کثرت و بسیاری دشمنان بازگفتند. اهل اسلام نظر به جنود عاقبت محمود حضرت پیغمبر از بسیاری لشکر دشمن حساب بر نگرفتند و ابو بکر گفت: به تحقیق که

این لشکر ما را شکست نیست و او را به واسطه کثرت لشکر، عجب به هم رسیده بود خود را به نزد پیغمبر رسانید و گفت: بیت:

دل از بیم عدو الحال رسته چنین لشکر کجا گردد شکسته آن سرور گفت: ای ابی بکر! استغنا خاصه خدا است و تواضع و ذلت لایق به حال ما. راوی گوید که بعد از شکست لشکر خیر البشر و گریختن ابی بکر و عمر و عثمان و غالب شدن امیر المؤمنین حیدر بر دشمنان بعون ملک اکبر، جبرئیل- علیه السلام- آمد و این آیه وافی هدایه آورد: لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَهٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً «1». آثار احمدی، استرآبادی 302 گفتار در غزوه حنین و محاربه نمودن حضرت علی بن ابی طالب با گروه پرمکر و شین و فرار نمودن مهاجر و انصار از حضرت سید اخیار و غالب شدن شیر یزدان بر دشمنان ..... ص : 301

قصه پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- منزل به منزل می آمد و مرحله به مرحله قطع می نمود تا به وادی حنین رسید. همان زمان آن حضرت واقف گردید که دشمن نزدیک است. لشکر بیار است، یک رایت به عمر بن الخطاب بخشید و سعد و قاص را نیز به تشریف رایت مشرف گردانید و حباب بن منذر را نیز رایت داد و به همراهی خالد ولید از پیش فرستاد و لوای والای خود را به علی- علیه السلام- ارزانی داشت و او را به نزدیک خود گذاشت و هنگام طلوع صبح متوجه به وادی حنین شدند. اهل هوازن و ثقیف با یکدیگر مصلحت دیدند و

اتفاق نمودند که یکی را به مهتری بردارند و جمله

______________________________

(1)- توبه 9/ 25.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:303

تابع امر و نهی او گردند. در میان ایشان مالک بن عوف که به عقل بیشتر و به رأی و تدبیر از همه نیکوتر و از روی دلاوری و سرداری و صف آرایی بهتر بود او را مهتر خود ساختند و به امارت برداشتند و با پیغمبر خدا حرب کردن به حکم او قرار دادند. مالک گفت: ای قوم! در حوالی و اطراف مدینه بلکه در میان مردم و اصناف قبایل عرب هیچ طایفه برابر ما نیستند در حرب و ضرب، و محمّدیان به امثال ما قتال ننموده اند و دلیری ما را ندیده اند و ندانسته، و ما را داعیه بود که بر سر محمّد رویم و با او مجادله و مقاتله کنیم، حالا محمّد لشکری برداشته و به قصد قتل ما علم برافراشته و این جماعت از ما قویتر و به اصل و نسب از ما بهتر نیستند. چون شما مرا مهتر خود ساختید و به کلانتری برداشتید فرمان من برید و هر چه فرمایم به جای آورید. جمله گفتند: ما تو را فرمانبرداریم و به هیچ جهت سر از اطاعت تو بر نمی داریم. پس گفت: هر کس از این کلانتران با مردم خود در این شکستها بعد از نیم شب درآیید و لشکر را جوق جوق پنهان سازید. آن سپاه در گذرگاه کمین ساختند و بساط کید و حیله طرح انداختند. بیت:

نشستند از سر کین جمع گمراه به سان مرگ پنهان در کمینگاه چون آن حضرت به حنین درآمد عقبه بسیار بود و محل عبور لشکر از یک موضع دشوار، به ضرورت

لشکر از اطراف و جوانب متفرق شدند و در مضایق درآمدند که محل کمینگاه دشمنان بود. غافل می رفتند و خالد ولید مقدمه لشکر اسلام بود «1» چون به کمینگاه رسید، اهل هوازن از آنجا بیرون آمدند و بی خبر رو به مسلمانان آوردند.

بیت:

به یک بار از جوانب خاست فریادبجنبیدند از جا اهل بیداد و حمله ای قوی آوردند و لشکر به یک بار بر سر مسلمانان دویدند و تیر باران کردند.

خالد ولید چون انبوهی لشکر بدید و مقاومت را مصلحت ندید به واسطه ترس و بیم جان از آن موضع عنان بگردانید و روی به گریز آورد و باقی مسلمانان قرار بر فرار نموده

______________________________

(1)- «غافل ... بود» را الف و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:304

از عقب خالد برفتند. در این محل ابا بکر و عمر و باقی یاران دیگر روی به گریز آوردند.

بقیه اصحاب چون گریختن عمر بن الخطاب را دیدند موافقت و مرافقت نموده روی به گریز آوردند و جماعت قریش که در اسلام قریب العهد بودند سخنان بی ادبانه بی حد گفتند از آن جمله برادر صفوان به آواز بلند می گفت: امروز سحر محمّد باطل گردید و بعضی دیگر به آواز بلند فریاد می کردند که محمّد گریخت اما از دست این مردم جان بیرون نخواهد برد و امثال این نوع سخنان بر زبان می راندند و گروه بی ادبان را قوت و قدرت می دادند و آن حضرت از هر جانب فریاد می کرد که ای قوم! کجا می روید و به این رسوایی چرا می گریزید؟ و هیچ کس با پیغمبر نماند الا علی بن ابی طالب. بیت:

به آن خورشید برج لی مع اللّه همین شاه ولایت بود همراه و امیر المؤمنین تیغ کشیده

بود و هر کس به جانب پیغمبر متوجه می گردید سرش را به صحرای عدم می دوانید. در این محل مقدار پنجاه تن همه مبارزان صف شکن و دلاوران شمشیر زن با زیور تمام به قصد قتل حضرت پیغمبر متوجه شدند. چون رسول- صلّی اللّه علیه و آله- از آن حال واقف گردید علی- علیه السلام- را طلبید و گفت: ای برادر! هنگام یاری و وقت جان سپاری است، اگر چه دشمن بسیار است اما عون ربانی و نصرت آسمانی با تو یار است. علی- علیه السلام- بر آن دشمنان حمله برد و یکی را به تیغ زد که جان به مالک دوزخ سپرد و باقی بازگردیدند و مقدار تیر پرتاب رفتند. اما راوی گوید که چون آن ملاعین پاره ای راه برفتند جمعی کثیر به مدد این پنجاه کس می آمدند به اتفاق یکدیگر بازگردیدند و بر سر آن سرور آمدند. در این محل پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بر استر سوار بود، استر خود را به جانب دشمن روان کرد و نیزه در دست گرفته حمله بر ایشان برد و به آواز بلند می فرمود که، بیت:

انا النّبیّ لا کذب انا ابن عبد المطّلب «1» در این محل عباس، ابو سفیان را گرفته نزد آن سرور آورده بود و او را نگاه می داشت

______________________________

(1)- در الف: «انا نبی السیف انا ابن عبد المطلب لا کذب».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:305

و نمی گذاشت که به هیچ جانب غایب گردد بنابر آنکه مبادا مزید علت شود و به کفار ملحق گردد. اما امیر المؤمنین چون هجوم کفار را دید و حضرت پیغمبر دلیری بسیار ظاهر می ساخت چیزی به خاطرش رسید، فی الحال بازگردید و جلوی

استر آن سرور را گرفت و به دست عباس داد و ابو سفیان را گفت اینجا باشید و ملازم رکاب ظفر انتساب پیغمبر شوید. پس عباس و ابو سفیان به فرموده امیر مردان، حضرت پیغمبر را نگاه می داشتند و به جانب دشمن حمله می بردند و آن حضرت را تنها نمی گذاشتند و این کمال شجاعت و نهایت دلاوری آن سرور است که در چنان روز و چنان محل و چنان ساعت بر استر سوار شد و با وجود تنهایی و کثرت دشمن اسم و نسب خود را آشکار ساخت. کفار نزدیک بود که خود را به آن سرور رسانند. امیر المؤمنین خود را به ایشان رسانید و حمله کفار را به جانب پیغمبر مانع گردید و زبان حالش بدین مقال مترنّم بود، بیت:

بکوشم در این حرب مردانه وارچه اندیشم از دشمن بی شمار

دل و دست و بازو به کار آورم جهان بر عدو تنگ و تار آورم القصه حمله برد و در میدان هیجا به پشتی بازوی توانا ذو الفقار بر کشید و روی بر قلب سپاه آورد. آن سپاه نیز حمله بر علی آوردند، آواز فریاد و فغان ایشان به آسمان رسید و صدای گیرودار در این گنبد دوار پیچید. در این محل حضرت پیغمبر، عم خود عباس را گفت: علی دشمنان از من دفع می نماید و خداوند تعالی نصرت علی می دهد و اینک جبرئیل و میکائیل به محافظت من مشغولند اما تو اسب بتاز و مردم را آواز ده به این طریق که: یا معشر الانصار! یا اصحاب سوره البقره! بازگردید و نصرت و معاونت پیغمبر خود نمایید. پس عباس مردم را به آواز بلند می خواند.

چون آواز عباس را مردم بشنیدند و تکبیر امیر المؤمنین را استماع نمودند بازگردیدند و هر چه داشتند از زره و شتر همه را در راه انداختند و شمشیرها کشیده به جانب آواز خود را رسانیدند و موازی سیصد کس بر علی بن ابی طالب- علیه السلام- جمع شدند و اتفاق نموده به کفار

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:306

حرب در پیوستند. در این وقت حضرت پیغمبر از استر فرود آمد و مشت خاک برگرفت و به جانب دشمن افکند و فرمود: شاهت الوجوه. هیچ کس از دشمن نبود که در چشم و دهان او خاک پر نشد. بعد از آن دست به دعا برداشت و گفت: اللّهمّ انجز ما وعدتنی اللّهمّ لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان.

نقل است که آن حضرت در مناجات بود و راز دل خویش به قاضی الحاجات بازمی نمود که پنج تن از جانب دشمن از مردم ثقیف و هوازن آتش جانسوز فساد و عناد بر افروختند و رایت شرارت جدال و قتال بر افراختند. بیت:

نبردآزمایان آهن گسل پر از خشم سینه پر از کینه دل بر مرکبان کوه پیکر سوار بودند و خود را به میدان شاه مردان به جلوه درآوردند و نام و نسب خود را آشکار کرده عنان مرکب باز کشیده بایستادند و گفتند: ای جوان! تو آن کسی که در خانه کعبه پای بر دوش محمّد نهادی و هبل را که خداوند اکبر ما بود از جا بر کندی و بر زمین انداختی و چندین کس را شرمنده و رسوا ساختی؟ حالا ما انتقام خود از تو می کشیم و به هیچ طریق دست از تو بازنمی داریم اما می شنویم که تو

شهسوار مضمار محاربتی و نامدار میدان مبارزت تو را می دانند و آوازه شجاعت و دلاوری و دبدبه جلالت و بهادری ما به اهل شام و عراق رسیده اگر به اتفاق به یک بار بر تو حمله آریم و به طرفه العینی تو را بر خاک هلاک اندازیم سپاه بر بی حمیّتی ما حمل کنند و در مجمع پهلوانان نام بلند ما پست گردد، ما یک یک بیرون می آییم و به یکدیگر حمله می آریم تا مردم تماشا کنند تا بخت که را می نوازد و نکبت، کدام را بر خاک هلاک می اندازد.

اما مسلمانان چون صلابت کافران دیدند روی نیاز به قیوم چاره ساز آورده به مضمون این مقال مترنّم شدند، بیت:

پنجه و رکن اسد اللهی راپوست بر کن دو سه روباهی را اما راوی گوید که امیر مردان از لاف و گزاف او نیاندیشید و از گزاف خلاف ایشان

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:307

مقدار برگ کاهی نسنجیده پای ثبات بر مرکز: فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی ءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ «1» نهاد و دست اعتصام به حبل المتین: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ «2» زد و ذو الفقار از نیام برآورده به جانب دشمن حمله برد و همچون رعد بخروشید و همچون شیر بغرید و یک ضرب محکم بر فرق سرش زد که خود و عمامه و سر و گردن و تمامی زره و جوشن به دونیم گردانید. اما آن حرامزاده را دو پسر و سه عم و از بنی اعمام ده تن دیگر بودند و هر کدام در جرأت و دلاوری همچنان بودند که اگر شیر نر پیش می آمد جگر او را به سرپنجه مردی می دریدند و اگر پلنگ جنگجو از

کمین بیرون می آمد به زور بازو سرش از تن جدا می گردانیدند. حاصل آن چهار ناکس به انتقام کشتن یک کس برسیدند و وعده را درنوردیدند و به اتفاق باقی مشرکان به حرب علی بن ابی طالب متوجه گردیدند اما شیر را از هجوم روباه اندیشه در ضمیر نگذرد و شاهباز بلند پرواز از غلبه کبک و تیهو از جا نرود. بیت:

علی یعنی نهنگ لجّه جنگ عدو فرسا هژبر آهنین چنگ

امیر المؤمنین شاه جهانگیرپلنگ آسا روان شد سوی نخجیر حمله برد و به زور بازو هر چند آن گروه غلبه می کردند امیر مردان بر ایشان غالب می آمد و در میان جنگ مغلوبه آن چهار نامرد را که هر یک در میدان مردی نظیر و عدیل نداشتند به ضرب ذو الفقار به دونیم گردانید. اهل اسلام چون آن بدیدند و از عالم غیب مضمون: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ «3» شنیدند به غایت قوی دل گردیدند و هجوم کرده بر سر دشمنان دویدند و به نیزه و شمشیر گرفته می زدند و می دوانیدند. و چون گروه کافران و جماعت مشرکان که مانند ثریا مجتمع بودند حال بر آن منوال دیدند همچون بنات النعش از هم پاشیده روی به گریز نهادند.

بیت:

______________________________

(1)- حجرات 49/ 9.

(2)- آل عمران 3/ 173.

(3)- انعام 6/ 45.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:308 ز شیر شرزه روباهان رمیدندگرفته ره بیابانها بریدند راوی گوید که چون لشکر کفار شکسته شدند و به اطراف عالم آواره و متفرق گردیدند آن حضرت فرمود که جهات مقتول از آن قاتل باشد. بعد از تفحص و تحقیق آنچه تمام اصحاب رسول کشته بودند علی مرتضی- علیه السلام- هفت چندان کشته

بود و اصلا به زیور و سلاح ایشان التفات نفرمود و زنان و فرزندان ملاعینان نصیب مسلمانان گردید.

چون آن حضرت از قوم پرمکر و حیله فارغ گردید ابا بکر را به حضور خود طلبیده فرمود: این شکست لشکر من به سبب عجب تو بود. بعد از آن عمر بن الخطاب را حاضر گردانید و فرمود: ای ابن خطاب! به تو خطاب نمی کنم از آنکه برادرم علی و مرا در میان چندین هزار دشمن گذاشتی و رفیق مرا و باقی اصحاب مرا برداشته روی به گریز آوردی. بیت:

نپنداری که لشکر می کند کارکه فیروزی بود ز امداد دادار

شد این تحقیق تا گردد محقق که ما را فتح و فیروزی است از حق

ذکر غزوه طائف و غالب شدن آن سرور به آن طوایف و مرتبه یافتن حضرت علی از علی اکبر

راویان با خبر و ناقلان معتبر چنین آورده اند که مالک بن عوف که امیر لشکر مشرکان بود «1» از لشکر اسلام گریخت و مال و منال و اهل و عیال را در اطراف و جوانب کوه و صحرا ریخت و خود را به صد خواری و به هزار محنت و زاری به طایف رسانید و آن طوایف قلعه را محکم کردند و در آنجا درآمده متحصن گردیدند. اما حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- بفرمود تا مال و مواشی و اسیران را به جانب مدینه بردند و امر فرمود که از موضع جعرانه تجاوز ننمایند و تا آمدن آن سرور آنجا باشند و خود متوجه

______________________________

(1)- «که امیر لشکر مشرکان بود» را ب و ج ندارد.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:309

فتح قلعه طایف شد. روایت چنان است از سیر مولانا حسین خوارزمی که آن حضرت رایت خود را به علی- علیه السلام- داد و ابو عبیده را

مقدمه لشکر ساخته ایشان را پیش فرستاد و خود به همراهی ابی بکر و عمر روان شدند. در راه به قصری عالی رسیدند که از آن مالک بن عوف بود، آن حضرت فرمود که آن را بسوختند و برفتند.

چون به قبر پسر سعید عاص رسیدند ابی بکر گفت: لعنت باد بر او که به پیغمبر آزار رسانید. فرزندانش همراه پیغمبر بودند و به شرف اسلام مشرف گشته خدمت شایسته می نمودند، گفتند: لعنت بر ابی قحافه باد که مهمان دوست نمی دارد و هرگز درم و لقمه او به هیچ کس و به هیچ درویش نمی رسد و هرگز دست درمانده ای نمی گیرد و خاطرجویی هیچ غم زده ای نمی نماید. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: سبّ الاموات یؤذی الاحیاء یعنی: دشنام بر مردگان سبب آزار زندگان است.

القصه حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بعد از طی مراحل و قطع منازل به پای قلعه طایف رسید و اشارت به محاصره قلعه فرمود اما کفار از قلعه تیر بر مسلمانان می زدند و بسیاری را مجروح می کردند. پس رسول- صلّی اللّه علیه و آله- و یاران از پای قلعه برخاستند و دورتر فرود آمدند و از تیر باران ایشان ایمن نشستند. و مالک هر زمان از سوراخ قلعه مثل روباه سر بیرون می کرد و از تاراج یافتن مال و اسیر کردن اهل و عیال می اندیشید و به هزار ناله و آه رو به قلعه می آورد و در آنجا بسر می برد. بیت:

تحصن یافته بودند ناشادنه مالی بودشان نه زن نه اولاد نقل است که نافع بن غیلان به واسطه آنکه با علی در مقام جنگ و جدال بود در این محل شنید

که علی- علیه السلام- در پیش است، با خاطر جمع با ده کس از حصار بیرون آمد، و او به غایت دلاور و بی حد جنگ آور بود، با خیل خود به علی- علیه السلام- رسید و جنگ در پیوست. علی- علیه السلام- او را امان نداد و به یک ضرب شمشیر او را به جانب دوزخ فرستاد و باقی منهزم شده به حصار درآمدند.

به صحت پیوسته و در اکثر کتب سیر مذکور گشته که آن سرور در محل محاصره

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:310

طایف روزی از خیمه بیرون آمد و اصحاب را از چپ و راست نگاه کرد، علی را به نزد خود طلبید و مردم را دور گردانید و از روی محبت و اخلاص آن دو صافی دل از روی اتحاد و اختصاص مجلس را خاص کردند. بیت:

نه هر کس را که بینی یار باشدامین مخزن اسرار باشد سر به هم آوردند و از مخزن الهی به هم راز می گفتند و آن راز را بسیار دراز کردند. چون حسودان از آن صحبت مهجور بودند و اجتماع مهر و مه در یک منزل از دور می دیدند آتش در سینه های ایشان افتاد و از روی حسد و اضطراب فریاد و فغان برآوردند. بیت:

که تا کی راز گویی با پسر عم دل ما بی تحمل گشت از غم عمر خطاب گفت: یا رسول الله! امروز با پسر عمت علی- علیه السلام- عجب راز دراز گفتی! آن سرور فرمود: ما انتجیته و لکنّ اللّه انتجاه یعنی من راز نمی گفتم و لیکن خدا با علی راز می گفت. بیت:

اله العالمین گوید به وی رازکنندش قدسیان با چرخ اعزاز و آن حضرت چهل روز آن مردم

را محاصره داشت. اصحاب گفتند: یا رسول اللّه! این جماعت را بمثابه روباه در سوراخ کردیم اگر اینجا توقف می فرمایید این قلعه را مفتوح می گردانیم و اگر از اینجا کوچ می فرمایید از ایشان به اهل اسلام ضرری نمی رسد. آن حضرت از آنجا کوچ کرد و برفت و چون به موضع جعرانه رسید غنایم حنین آنجا جمع بود، روزی چند در آنجا توقف نمود و میان یاران به موجب عدالت اموال را قسمت فرمود و آن شش هزار برده بود و چهار هزار شتر و چهار هزار وقیه نقره و زیاده از چهل هزار گوسفند. در این محل ابو سفیان پیش آمد و گفت: یا رسول اللّه! امروز هیچ کس برابر تو مال ندارد، چه شود اگر کرم نموده چیزی از آن مال به من دهی.

آن حضرت صد شتر و چهل وقیه زر به او داد. دیگر باره گفت: نصیب پسر من یزید نیز

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:311

بده. آن مقدار دیگر مزید کرد. دیگر باره گفت: نصیب پسر دیگر من معاویه را محروم مساز و او را از این مال خود بنواز. آن حضرت نیز به معاویه آن مقدار دیگر از آن مال بداد. بعد از آن به صفوان و قیس و سهل و بدیل و جماعت دیگر که نو مسلمان شده بودند و اعتماد بر اسلام ایشان نداشتند بیشتر از مسلمانان بداد و هر یک از اصاغر و اکابر قریش را نوازش فرموده آنچه خاطر ایشان می خواست زیاده بر آن افزود. از توجه سیّد ابرار به جانب قریش، انصار ملال خاطر گردیدند و در میان یکدیگر به واسطه بسیاری بخشش آن سرور قیل و قال نمودند. چون

این خبر به سمع حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- رسید مردم انصار را به مجلس موفور السرور خود حاضر گردانید و فرمود: ای یاران جانی! و ای محبان و مصاحبان دو جهانی! می خواستم که دل ابو سفیان و باقی مردم ایشان را به مال مردار و جیفه بی مقدار، الفت دهم و ایشان را به اسلام به وسیله آن مال راسخ گردانم و ایشان را مؤلفه قلوب نام نهم. راضی نیستید که قریش به مکه روند و همراه ایشان شتران و گوسفندان باشد و شما به مدینه روید و همراه شما پیغمبر آخر الزمان باشد؟ انصار چون از لفظ درر بار سیّد ابرار این کلمات نمکین و این حکایات شیرین استماع نمودند از بهجت و سرور به خنده درآمدند و از آن سرور خشنود گردیدند و در رکاب ظفر انتساب آن حضرت به مدینه مراجعت نمودند.

نقل است که چون مردم هوازن و ثقیف از معرکه محاربه روی به گریز آوردند به هر جا که پناه بردند از ترس پیغمبر راه ندادند و به هر جا که متوطن گردیدند مردم آن ناحیه از آنجا براندند، به ضرورت تنی چند از مشاهیر ایشان به خدمت حضرت رسول- صلّی اللّه علیه و آله- به مدینه آمدند با دیده گریان و اعتذار و استغفار جستند و از روی ذلت و خجالت گفتند، بیت:

رحم فرما چون به درگاهت پناه آورده ایم جان پردرد و زبان عذر خواه آورده ایم روایتی چنان است که اسلام آوردند و چون به شرف اسلام مشرف شدند حضرت

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:312

رسالت- صلّی اللّه علیه و آله- ملتفت به حال ایشان گشت و از کردار بد و گفتار

زشت ایشان درگذشت و مال و منال و زنان و فرزندان آن جماعت را به ایشان رد فرمود و چون به مال و اولاد خود رسیدند بغایت خوش حال گردیدند. پیغمبر- صلوات اللّه علیه و آله- فرمود: از کرده بد مالک بن عوف در گذشتم و از او آنچه در وجود آمد ناکرده انگاشتم و او را در میان هوازن به کلانتری گذاشتم به شرط آنکه بیاید و قبول اسلام نماید. چون این اخبار سیّد اخیار به وی رسید بغایت شرمنده گردید و خود را به خدمت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- رسانید و دست و پای آن سرور را بوسه داد و گفت: تا اکنون هر چه کردم جمله بد بود و نزد خدا و رسول رد بود اما توبه کردم و پناه به درگاه تو آوردم. یا رسول اللّه! توبه مرا قبول فرما و از کردار بد من در گذر. بیت:

از بدیهایی که کردم رو سیاهم شرمساریا رسول اللّه نجاتم ده ز کافر سیرتی و کلمه شهادت بر زبان راند. پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- هوازن را به وی ارزانی داشت و اسیران را آزاد کرد و مال و جهات او را که به تاراج برده بودند جمله را به او داده او را رخصت فرموده به جانب قبیله روان گردانید.

نقل است که آن سرور از همان منزل برای عمره احرام بست و عنان به جانب مکه معطوف داشت و شرایط حج به جای آورد. بیت:

دگر مالک رقاب بی قرینه به دولت شد سوی ملک مدینه اما راوی گوید که در آن سفر آن سرور به انصار گفت: کتابتی برای شما بنویسم که بحرین

که بهترین مواضع است از روی آب و هوا و نیکوترین منازل است از ممر نشو و نما، بعد از من خاصه شما باشد. انصار چون از پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- این بشنیدند، گریه و زاری و ناله و بی قراری آغاز کردند و پروانه صفت در حواشی شمع رخساره آن حضرت پرواز نمودند و گفتند: ای سید و سرور! و ای پیغمبر خدای اکبر! ما بعد از تو به دنیا حاجت نداریم و از جان و جهان بی حضور تو راحت نمی طلبیم، زندگانی ما بی جمال طلعت تو زهر هلاهل است و عیش ما بی مشاهده مجالست تو در

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:313

مذاق ما سم قاتل است. رسول- صلّی اللّه علیه و آله- فرمود: انصار خاصه من اند و صاحب سرّ من اند، خداوندا! انصار را بیامرز و فرزندان فرزندان انصار را بیامرز. انصار به واسطه دعای سید ابرار از غایت فرح و کمال شادی به گریه درآمده گفتند: ای خواجه کونین! ما عاشق جمال توایم نه طالب بحرین! لحظه ای با تو بودن و از لفظ درر بار شکر نثار تو معارف الهی استماع نمودن و از سرّ: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ «1» واقف گردیدن بهتر از کونین و هر چه در کونین است چه جای ولایت بحرین است؟ شکر مر خدای را که ما را در متابعت تو ای پیغمبر مثل دیگران به مال دنیا فریفته نکردند و در میان مسلمانان تا دامن آخر الزمان مؤلفه قلوب نام ننهادند. مثنوی:

اگر غیر وصلت بود کام دل نخواهیم بردن دگر نام دل

جدا بودن از تو به ملک جهان نباشد مگر شیوه ابلهان

وقایع سال نهم از هجرت پیغمبر و فرستادن ولید و عباده انصاری در میان بنی مصطلق به جهت تعلیم قرآن

اشاره

چون سال نهم از هجرت درآمد حادث نام

شخصی به سمع اشرف آن سرور رسانید که مردم بنی مصطلق ترک اسلام کرده اند و نماز به جماعت نمی گزارند بلکه ترک نماز کرده و زکات مال نمی دهند. پیغمبر شخصی را که ولید «2» نام بود طلبید و به جهت تحقیق سخن حارث به آن قوم روان گردانید. آن جماعت شنیدند که از نزد پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- یکی می آید تا تحقیق اوضاع و احوال مردم آن ناحیه نماید، از برای تعظیم فرستاده حضرت پیغمبر و تکریم ملازمان آن سرور، وضیع و شریف از آن مواضع بیرون آمدند و به استقبال متوجه گردیدند. ولید آن جمع را چون بدید شیطان وسوسه در خاطرش افکند که این مردم به قصد قتل تو بیرون آمده اند، فی الحال از راه بازگشت و به مدینه بازآمد و به شرف خدمت پیغمبر مشرف شد و گفت: یا رسول اللّه!

______________________________

(1)- نور 24/ 35.

(2)- وی ولید بن عقبه بن ابی معیط بود.

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:314

مردم آن قبیله مرتد شده اند و لشکری ترتیب داده به جنگ تو می آیند. آنگاه حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- خالد ولید را با جمعی بسیار بر سر ایشان فرستاد و گفت:

پنهان بروید و از رفتن به آن حدود کسی را واقف مسازید. چون ایشان به نواحی آن قبیله رسیدند چند کس فرستاد تا از هر طرف آن ناحیه بروند و احوال آن مردم را از کیفیت و کمیت معلوم نمایند تا بعد از آن شبیخون بر سر ایشان برند. چون مردم خالد در میان آن جماعت درآمدند صبح بود و از اطراف و جوانب آن موضع بانگ نماز و قامت برآمد و مردم به مساجد

درآمده نماز به جماعت کردند و شرایط اسلام مرعی داشتند. قاصدان بازگردیدند و آنچه دیده بودند و شنیده به خالد باز نمودند. چون خالد از حقیقت حال ایشان واقف گردید بازگشته خود را به مدینه رسانید و از حقیقت احوال آن مردم پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- را مطلع گردانید. رسول آن مردم را نوازش فرمود و عباده انصاری را به جهت تعلیم قرآن و شرایع اسلام به جانب ایشان نامزد فرمود.

رفتن حضرت امیر المؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب (ع) به قبیله بنی طی و بتخانه ایشان را زیر و زبر کردن

جمعی از اخیار و گروهی از ابرار به سمع اشرف سیّد مختار رسانیدند که در قبیله طی بتخانه ای است و تا این غایت آن جماعت اطاعت ننموده اند و قبول اسلام نکرده اند و با وجود طغیان و عصیان حرفهای بی ادبانه و حکایتهای بی عقلانه به ظهور می رسانند و ایذاء و آزار مسلمانان می کنند. حضرت پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- به جهت فتح آن قبیله و دفع آن گروه طاغیه اندیشه می فرمود تا که را فرستد و رجوع آن مهم به چه کس کرده شود. آخر الامر آن حضرت به جهت استیصال «1» آن قبیله علی- علیه السلام- را طلبیده به نزد خود حاضر گردانید و فرمود: این جماعت تا این غایت به مکرهای پنهان بتخانه ها نگاه داشته اند و به سنگ غدر و جفا آینه دلهای بعضی

______________________________

(1)- الف: «انتقال» ب: «استقبال».

آثار احمدی، استرآبادی ،ص:315

مسلمانان شکسته اند. پس امیر مردان را با جماعت دلیران و پردلان به آن قبیله روان گردانید. بامدادی بود که بر سر آن قوم نابکار و گروه برگشته روزگار ریختند و دست به قتل و غارت دراز کرده در اموال ایشان آویختند. آن جماعت دار الملک را به دست مسلمانان گذاشته روی