دانستنیهای حضرت امام رضا علیه السلام (دانستنیهای رضوی 2)

مشخصات کتاب

سرشناسه :مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان ،1388

عنوان و نام پدیدآور:دانستنیهای حضرت امام رضا علیه السلام (دانستنیهای رضوی 2)/ واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان .

مشخصات نشر:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان ، 1388.

مشخصات ظاهری :نرم افزار تلفن همراه و رایانه

وضعیت فهرست نویسی :فیپا

موضوع : چهارده معصوم -- دانستنیها

موضوع : علی بن موسی (ع )، امام هشتم ، 203 - 153ق .

زندگینامه

آشنایی با امام رضا

مقدمه

حتما می دانی که ما شیعیان دوازده امام داریم . یعنی معتقدیم که پس از رحلت پیامبر اسلام ( ص ) ، دوازده پیشوای معصوم برای راهنمایی مردم معرفی شده اند . برای همین است که ما را دوازده امامی یا اثنی عشری می نامند . آیا نام این دوازده امام را می دانی ؟

برای آشنایی تو با نام و تاریخ ولادت و شهادت این دوازده امام ، جدولی تهیه کرده ایم که می توانی با امامان معصوم آشنا شوی .

آشنایی با امام رضا علیه السلام

همان گونه که در جدول دیدی ، امام رضا ( ع ) ، هشتمین امام از این پیشوایان پاک و گرامی است . امام رضا ( ع ) تنها امام از این عزیزان است که قبر مطهرش در ایران قرار دارد که شیعیان برای زیارت آن همواره به آن جا می روند . آیا می دانی زیارتگاه امام در کدام شهر است ؟

در پایین نیز نقشه ای آورده ایم که محل دفن امام در آن مشخص شده است . آیا می دانی زیارتگاه امام در کدام شهر است ؟

پیرامون آن شهر درجایی دیگر از این سایت با تو سخن گفته ایم ، در اینجا لازم است مطالبی را درباره امام رضا ( ع ) بدانی .

نامهای امام

امام رضا ( ع ) در سال 148 هجری قمری یعنی حدود ( 1250 ) سال پیش در شهر مدینه به دنیا آمد . پدر ایشان امام موسی بن جعفر ( ع ) ، یعنی امام هفتم شیعیان و مادرشان بانویی بزرگوار و خردمند به نام ( تکتم ) یا ( نجمه ) بود . امام رضا ( ع ) در همان سالی زاده شد که پدربزرگ ایشان ، یعنی حضرت امام جعفر صادق ( ع ) ، به شهادت رسید .

نام ایشان ( علی ) است ، ولی بر اساس شیوه ای که در میان اعراب مرسوم است ، به وی ( ابوالحسن ) می گفتند . این گونه اسمها را ( کنیه ) می نامند . علاوه بر نام و کنیه ، گاه عنوان دیگری نیز به افراد می دهند که آن را

( لقب ) می گویند . امام هشتم دارای لقب های متعددی است . از جمله معروف ترین این القاب ، ( رضا ) ، ( عالم آل محمد ) ، ( غریب الغرباء ) ، ( شمس الشموس ) و ( معین الضعفاء ) است . نامیدن هر فرد به این نامها ، یعنی اسم ، کنیه و لقب دلیل خاصی دارد . گفته اند که وی را به این جهت ( رضا ) لقب داده اند که خدا از او راضی است .

دوران کودکی و جوانی امام در مدینه گذشت . اخلاق نیکو ، دانش فراوان ، ایمان و عبادت بسیار از ویژگی هایی بود که امام را مشخص می ساخت .

شخصیت اخلاقی امام

از خوش اخلاقی امام سخن بسیار گفته اند . در این جا به چند نمونه آن توجّه کن و ببین که امام در برخورد با مردم به چه نکات ریزی دقّت می کرده است . همه اینها برای ما درس ( چگونه زیستن ) است :

هیچ گاه با سخن خود ، دیگران را آزار نداد .

سخن هیچ کسی را قطع نکرد .

به نیازمندان بسیار کمک می فرمود .

با خدمتگزاران خود بر سر یک سفره می نشست و غذا می خورد .

همیشه چهره ای خندان داشت .

هرگز با صدای بلند و با قهقهه نمی خندید .

هنگام نشستن ، هرگز پای خود را در حضور دیگران دراز نمی کرد .

در حضور دیگران هرگز به دیوار تکیه نمی زد .

به عیادت بیماران می رفت

.

در تشییع جنازه ها شرکت می جست .

از مهمانان خود ، شخصا پذیرایی می کرد .

وقتی بر سر سفره ای می رسید ، اجازه نمی داد تا به احترام او از جای برخیزند .

به پاکیزگی بدن ، موی سر و پوشاک خود بسیار توجه داشت .

بسیار بردبار و صبور و شکیبا بود .

اینها گوشه ای از اخلاق امام بود . آیا با داشتن این اخلاق و رفتار نباید خدا از او راضی و خرسند باشد ؟ و آیا سزاوار نیست که او را ( رضا ) بنامند ؟

آیا کسی که خدا از او خشنود است ، مردم از او خرسند نیستند ؟ این گونه هست که نام ( رضا ) برای آن امام بزرگوار برازنده و سزاوار است .

امام در نگاه شاعران

از همان دوران امام رضا ( ع ) ، شاعران و نویسندگان در وصف بزرگواری آن حضرت بسیار سروده اند و نوشته اند و هریک به گونه ای آن امام را به نیکی وصف کرده اند . شنیدنی است که شاعری بود به نام ( ابونواس ) که در سرودن بسیار توانایی داشت . به او گفتند : تو درباره همه چیز شعر گفته ای ، کوه و دشت و شراب و موسیقی را در اشعار خود ستوده ای ، اما شگفتا که در باره موضوع مهمی مانند شخصیت والای امام رضا سکوت کرده ای ! در حالی که تو ایشان را خوب می شناسی و با اخلاق و رفتار و بزرگواری حضرت آشنایی کامل داری . ابونواس ابتدا در پاسخ گفت :

به خدا سوگند ، تنها بزرگی او مانع از انجام این کار شده است ، چگونه کسی چون من ، درباره شخصیت برجسته ای همچون امام رضا ( ع ) شعر بسراید ؟ آن گاه شعری گفت که چکیده معنی آن چنین است :

از من نخواهید که او را بستایم ، من را توان آن نیست تا انسانی را مدح کنم که جبرئیل خدمتگزار آستان پدر اوست .

شاعران فارسی زبان نیز در باره امام رضا ( ع ) سروده های فراوانی دارند . ما گزیده ای از این اشعار را در جای دیگری از این سایت فراهم آورده ایم که می توانی با انتخاب اینجا آن را ببینی .

شخصیت معنوی امام

گفتیم که امام رضا ( ع ) از نظر توجه به مسائل معنوی و پرداختن به امور عبادی نیز برجسته بود . روایتها و داستانهای بسیاری از این جنبه زندگی امام در کتابهای تاریخی نقل شده که شنیدن آن برای همه ما جالب است . ما وقتی می بینیم که امام ما و پیشوایی که او را به رهبری خود پذیرفته و زندگی او را الگوی خود قرار داده ایم ، این چنین عبادت می کند و این گونه به مسائل عبادی توجه دارد ، خود نیز ناگزیریم که همان شیوه را پیروی کنیم و از همان روش درس بیاموزیم .

در اینجا به چند نمونه از نکاتی که تاریخ نویسان در این زمینه مورد توجّه قرار داده اند اشاره می کنیم .

شبها کم می خوابید و بیشتر شب را به عبادت می پرداخت .

بسیاری از روزها را روزه

می گرفت .

سجده هایش بسیار طولانی بود .

قرآن بسیار تلاوت می کرد .

به نماز اول وقت پایبند بود .

بجز هنگام نماز هم به مناجات به خدا انس داشت .

در کتابهای تاریخ و حدیث ، از امام رضا علیه السلام دعاهای فراوانی نقل شده که ما بخشی از آن را در جای دیگری از این سایت گرد آورده ایم . اینجا را کلیک کن تا با شیوه دعا کردن امام آشنا شوی .

دوست عزیز من !

حتما می دانی که پرداختن به این مسائل به معنی گوشه گیری نیست و نمازخواندن و روزه داشتن و تلاوت قرآن نباید سبب رها کردن مسؤولیتهای اجتماعی شود . زندگی امام رضا ( ع ) ، خود بهترین نمونه برای این امر است . اگر با ما باشی و دنباله این متن را بخوانی و در دیگر بخشهای این سایت نیز گشت و گذار کنی ، خواهی دید که امام رضا ( ع ) که در زمان خود بیشتر از هر کس دیگری عبادت می کرد و نماز می خواند و روزه می گرفت ، نه تنها از مسؤولیتهای بزرگ اجتماعی گریزان نبود ، بلکه پیوسته به امور مسلمانان اهتمام داشت و توجه به آن را یکی از بزرگترین رسالتهای خویش می دانست . پذیرفتن ولایتعهدی در آن شرایط خاص ، یکی از آشکارترین نمونه های این امر است .

شخصیت علمی امام

امام رضا ( ع ) جایگاه علمی ویژه ای داشت . او از دانشی سرشار بهره مند بود و این برجستگی علمی او در رویارویی با دانشمندان ادیان و

مذاهب دیگر ، بهتر آشکار می شد . جلسات و محافلی که علما و دانشمندان مختلف گرد هم می آمدند و به بیان دیدگاهها و نظرات خویش می پرداختند ، در آن زمان رونق خاصی داشت . حاکمان آن عصر ، گاه برای جلوه دادن شکوه دربار خویش ، گاه به منظور گرایش دانشمندان به دربار ، و زمانی برای این که بر عقیده کسی چیره شوند ، در کنار مجالس دیگر ، به برگزار کردن نشستهای علمی نیز می پرداختند . این محافل که به جلسات ( مناظره ) معروف بود ، بهترین مکان برای ابراز شایستگی های علمی افراد به شمار می رفت .

در عصر امام رضا ( ع ) ، آن گاه که همه دانشمندان جمع می شدند و به گفت و گو می پرداختند و سرانجام در پاسخ دیگران فرو می ماندند ، دست به دامان امام رضا ( ع ) می شدند تا بر حقانیت مطلب خویش گواهی دهند .

در بالا گفتیم که یکی از مهم ترین و معروف ترین لقب های امام رضا ( ع ) ، ( عالم آل محمد ) است . این که از میان همه امامان شیعه ، حضرت امام رضا به این لقب شهرت یافته است ، خود دلیل برجستگی آن امام از جهت دانشهای رایج در زمان خویش و یافتن فرصت برای آشکارسازی آن علوم می باشد .

اباصلت که یکی از یاران امام است ، از برادرزاده امام رضا ( ع ) روایتی نقل می کند که خواندنی است . با توجه به این روایت تو هم می توانی بفهمی

که این لقب حضرت از کجا آمده است . او می گوید :

امام موسی بن جعفر ( ع ) به فرزندانش می فرمود : برادرتان ، علی بن موسی ( یعنی امام رضا ) ، عالم آل محمد است . نیازهای دینی خود را از وی فرا بگیرید و آن چه را به شما آموزش می دهد ، به یاد داشته باشید ، زیرا پدرم امام صادق ( ع ) بارها به من می فرمود : عالم آل محمد در نسل توست و ای کاش من می توانستم او را ببینم .

شنیدن این دو حدیث هم حتما برای تو جالب است . یکی از زبان شیرین خود امام است و دیگری را یکی از یاران حضرت نقل کرده است . حدیث نخست این است :

در حرم پیامبر ( ص ) می نشستم و دانشمندان مدینه هرگاه در مسأله ای با مشکل روبرو می شدند و از حلّ آن ناتوان می ماندند ، به سوی من رو می آوردند و پاسخ می گرفتند .

. و حدیث دوم را عبدالسلام هروی نقل کرده که در بیشتر نشستهای علمی امام حاضر بوده است .

هیچ کسی را از امام رضا ( ع ) داناتر ندیدم و هر دانشمندی که او را دیده به دانش برتر او گواهی داده است . در نشستهایی که گروهی از دانشوران و فقیهان و دانایان ادیان گوناگون حضور داشتند ، بر تمامی آنها چیره شد ، تا آن جا که همه آنان به ناتوانی علمی خود و برتری امام اعتراف کردند و گواهی دادند .

یکی از نکاتی که

در بررسی شخصیت علمی امام مورد توجه همگان قرار گرفته و آن را بازگو کرده اند ، این است که امام رضا ( ع ) با هر گروهی به زبان خودشان سخن می گفت و به تعبیر اباصلت ، شیواترین و داناترین مردم به هر زبان و فرهنگی بود . اباصلت که خود این سخن را می گوید ، از این تسلط امام به زبانهای مختلف شگفت زده می شود و این تعجّب خود را به امام اظهار می نماید و امام در پاسخ می فرماید :

من حجت خدا بر مردم هستم . چگونه می شود چنین فردی زبان آنان را درک نکند ؟ مگر نشنیده ای که امیرالمؤمنین علی ( ع ) فرمود : به ما ( فصل الخطاب ) داده اند ، و آن چیزی نیست ، جز آشنایی با زبان دیگران .

اینها همه ، نمونه ای از شخصیت علمی امام است . در کتابهای تاریخی که به بررسی ابعاد مختلف زندگی امام رضا ( ع ) پرداخته اند ، این نکات به صورت گسترده مورد بحث قرار گرفته و رخدادهای متعددی که گواه برتری علمی امام است ، بازگو شده است .

شخصیت سیاسی امام

تمام عمر امام رضا ( ع ) ، چه آن زمان که هنوز به مقام امامت نرسیده بود و چه آن گاه که پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام موسی کاظم ( ع ) ، مسئولیت امامت و رهبری شیعیان را بر عهده داشت ، در زمان حکومت عباسیان بود .

عباسیان با ادعای انتساب به پیامبر اکرم ( ص ) ، و با بهره گیری

از احساسات مردم بر ضد امویان ، توانستند آنان را از حکومت کنار بزنند و خود بر تخت فرمانروایی مسلمانان بنشینند . با سرکوب امویان ، آنان دیگر قدرت و توانی نداشتند که خطر مهمی برای عباسیان به شمار روند . عباسیان تنها خطر برای حکومت خود را شیعیانی می دانستند که با فرمانبری از امامان معصوم ، حاکمان آن روزگار را ناحق می شمردند و می کوشیدند تا آنان را از حکومت ساقط کنند .

بنابراین ، دشمن شماره یک حاکمان عباسی ، امامان شیعه بودند و به همین دلیل است که همه امامانی که در روزگار این حاکمان ستمگر می زیستند ، به دست آنان به شهادت رسیدند عباسیان ستم پیشه به اندازه ای بر شیعیان فشار آوردند و آنان را مورد تهدید و شکنجه و آزار و تبعید و آوارگی قرار دادند که حتی تاریخ نویسان نیز از بازگو کردن آن دچار شرمندگی شده اند .

در نمودار پایین نشان داده ایم که امام رضا ( ع ) با چه کسانی از حاکمان عباسی هم دوره بوده است .

ده سال از دوران امامت حضرت رضا ( ع ) ، با حکومت هارون همزمان بود . در این ده سال ، موقعیت مناسبی برای مبارزه علنی و رسمی برای امام رضا ( ع ) پدید نیامد و بیشتر تلاش سیاسی امام به صورت پنهانی رهبری می شد ، اما در گوشه گوشه سرزمینهای مسلمانان جنبشها و قیامهای پیاپی شیعیان ، حکومت عباسی را به تنگ آورده و هارون در برخورد با آنها دچار سردرگمی شده بود . به این گفت و گو

که میان هارون و یکی از درباریان قدرتمند وی رد و بدل شده است توجّه کن :

_ ای هارون ! این علی بن موسی است ، که بر جای پدر خویش تکیه زده و امامت و رهبری شیعیان را از آن خود می داند . چه باید کرد ؟

_ آن خطایی که در کشتن پدرش موسی مرتکب شدیم برای ما بس است ! یعنی می خواهی تمام آنان را بکشم ؟ ! مگر می شود ؟

اما . در میان همه حاکمان عباسی ، مأمون چهره ای دیگر داشت . او که برادر خود ، امین را کشت تا خود به حکومت برسد ، در برخورد با شیعیان و به ویژه شخص امام رضا ( ع ) از راهی دیگر وارد شد و شیوه ای دیگر را در پیش گرفت .

در این جا خوب است به چند نمونه از اظهار نظر تاریخ نویسان درباره شخصیت پیچیده مأمون آگاه شوی تا دریابی که امام رضا ( ع ) با چه انسان مرموزی روبرو بوده است .

یکی می گوید :

مأمون از نظر دوراندیشی ، اراده قوی ، بردباری ، دانش ، زیرکی ، بزرگی ، شجاعت و جوانمردی از همه عباسیان برتر بود .

دیگری می نویسد :

مأمون در عین حال که در مجالس عیش و نوش شرکت می جست ، به کتاب و فلسفه و بحث و جدل و مناظره علمی و مباحث فقهی و . علاقه شدید داشت !

دیگری می گوید :

گاهی مانند یک دیندار دلسوز ، مردم را به علت کوتاهی در نماز و فرو رفتن

در لذات و پیروی از شهوات و . نکوهش می کرد و آنان را از عذاب الهی می ترساند ، و زمانی خودش در بزم خوشگذرانی و مجالس عیش و نوش شرکت می نمود .

یکی هم چنین اظهار می دارد :

مأمون زیرک ترین حاکمان عباسی و داناترین ایشان به فقه و کلام بود .

. و از این یک بشنو که می گوید :

مأمون روزی ادعای تشیع می کرد و وجودش را لبریز از دوستی و عشق به علی ( ع ) نشان می داد و در فاصله ای اندک ، نقاب از چهره برمی گرفت و تا آن جا پیش می رفت که حاضر نبود در مجلس او حتی از عنصر تبهکار و جلادی همچون حجاج بن یوسف ، خرده بگیرند .

آیا همزمانی با چنین موجود پیچیده و ابهام آلودی که تلاشی جز پایداری بیشتر حکومت عباسی ندارد ، اما در همان حال ، بزرگترین مخالف خود ، یعنی شخص امام رضا ( ع ) را به ولی عهدی خویش برمی گزیند ، آسان است ؟

به هرحال ، مأمون با این خصوصیاتی که داشت ، پس از رسیدن به قدرت ، و به منظور پایدار ساختن ارکان حکومت خود ، تصمیم گرفت با امام رضا ( ع ) به گونه ای دیگر برخورد نماید . پس ، برای امام نامه نوشت و حضرت را به ولی عهدی خود منصوب کرد . امام ابتدا از پذیرش این امر خودداری فرمود ، اما پیگیری و پافشاری مأمون و خودداری امام ، به آن جا انجامید که مأمون دو تن را به

نمایندگی از سوی خود که در خراسان بود ، روانه مدینه کرد و آنان در نزد امام هدف خود را چنین بیان کردند :

مأمون ما را مأمور کرده که شما را به خراسان ببریم .

امام هم که شیوه های حاکمان را می شناخت و می دانست مأمون که از کشتن برادر خود پروا ندارد ، از این تصمیم خود دست بردار نیست ، ناگزیر از ترک مدینه شد .

هجرت امام به خراسان

امام رضا ( ع ) هنگامی که خود را ناچار به سفر یافت ، برای این که ناخرسندی خود را از این سفر اعلام فرماید ، چندین بار در کنار حرم مطهر پیامبر اکرم ( ص ) حضور یافت و به گونه ای به زیارت پرداخت که همگان فهمیدند این سفر مورد رضایت امام نیست .

یکی از شاهدان این ماجرا نقل می کند که امام را در حال زیارت دیدم ، نزدیک رفتم و برای این که امام در آستانه سفر است به ایشان شادباش گفتم ، اما حضرت چنین پاسخ داد :

مرا به حال خود بگذار ! من از جوار جدم پیامبر ( ص ) خارج می شوم و در غربت از دنیا خواهم رفت !

پس از آن هم ، امام همه اقوام و نزدیکان خود را فراخواند و در جمع ایشان فرمود :

بر من گریه کنید ! زیرا دیگر به مدینه بازنخواهم گشت .

این امر نشان می دهد که امام با نقشه شوم مأمون آشنا بوده ، ولی راهی جز پذیرفتن تصمیم وی نداشته است .

باری ، امام به همراه فرستادگان مأمون مدینه را پشت

سرگذاشته ، رهسپار خراسان شد ، جایی که مأمون در آن جا می کرد .

بنا به فرمان مأمون ، مسیر امام از مدینه تا خراسان ، به گونه ای تعیین گردید که مردم شهرهای شیعه نشین از دیدار امام محروم شوند . زیرا اگر شیعیان موفق می شدند از نزدیک امام خود را زیارت کنند و با ایشان دیدار نمایند و از سخنان آن حضرت بهره مند شوند ، بیش از پیش به وی ارادت می یافتند و این خود خطر بزرگی برای حکومت مأمون به شمار می آمد . بنابراین ، شهرهای کوفه و قم از مسیر سفر امام حذف گردید . اما در این که امام از کدام مسیر به خراسان و شهر مرو رسیده است ، میان تاریخ نویسان اختلاف است . خلاصه مسیرهایی که برای این سفر نقل شده از این قرار است :

1 مدینه ، بصره ، اهواز ، فارس ( شیراز ) ، اصفهان ، ری ، سمنان ، دامغان ، نیشابور ، توس ، سرخس ، مرو .

2 مدینه ، بصره ، اهواز ، اصفهان ، کوه آهوان ، سمنان ، نیشابور ، توس ، سرخس ، مرو .

3 مدینه ، بصره ، اهواز ، اصفهان ، یزد ، طبس ، نیشابور ، توس ، سرخس ، مرو .

4 مدینه ، بصره ، اهواز ، فارس ( شیراز ) ، کرمان ، طبس ، نیشابور ، توس ، سرخس ، مرو .

اگر به این نقشه مراجعه کنی ، می توانی مسیر سفر تاریخی امام را بهتر در ذهن

بسپاری .

حدیث سلسله الذهب

امام رضا ( ع ) در این سفر تاریخی ، هر جا که توانست کوشید تا مردم را با اسلام ، قرآن ، تشیع ، اخلاق اسلامی ، آرمانهای دینی و احکام مذهبی آشنا سازد . از جمله مهمترین فرازهای این سفر ، توقف امام در نیشابور و سخن تاریخی ایشان در جمع گروه بسیاری از مردم و حدیث شناسان این شهر است .

آشنایی با این سخن و حدیث امام برای همه ما جالب است .

این حدیث به ( سلسله الذهب ) شهرت دارد . دلیل این نامگذاری را خواهی دانست . اما بهتر آن است که نخست ، با چگونگی بیان حدیث و اصل آن آشنایی پیدا کنی :

دو تن از حدیث شناسان نیشابور خدمت امام رضا ( ع ) رسیده ، گفتند :

ای بزرگوار !

ای بازمانده از دودمان امامان !

ای سلاله پاک پاکان !

ای فرزند پیامبر !

به حق پدران و اجداد پاک و نیاکان نیکومقام سوگندت می دهیم که پرده را برداری ، رخسار خود را به ما نشان دهی و حدیثی از نیاکان خود را برای ما بازگو فرمایی . تا خاطره ای فراموش نشدنی از شما داشته باشیم .

امام کاروان را از حرکت بازداشت ، پرده هودج را کنار زد .

انبوه جمعیت می کوشیدند تا خود را به امام نزدیک کنند .

اما آنان که حدیث می نوشتند از مردم خواستند که آرام باشند تا آنان بتوانند سخن امام را بشنوند و آن را برای تاریخ ثبت کنند و به یادگار بنویسند .

آن گاه امام چنین فرمود

:

پدرم بنده شایسته خدا ، موسی بن جعفر ،

از پدرش جعفر بن محمد ،

و او از پدرش محمد بن علی ،

و او از پدرش علی بن الحسین ،

و او از پدرش حسین بن علی ،

و او از پدرش علی بن ابی طالب ،

نقل کرده که از پیامبر ( ص ) شنیده است ،

و پیامبر از جبرئیل دریافت کرده

که خداوند فرموده است :

کلمه لا اله الا الله دژ استوار من است . هر کس که وارد آن دژ شود از عذاب من ایمن خوهد بود .

گوشها شنیدند و قلمها نوشتند . در میان مردم همهمه افتاد . دهها هزار مرد و زنی که این سخن را دریافتند آن را برای یکدیگر باز می گفتند . کاروان امام به راه افتاد ، اما حضرت ندا در داد و آن را از رفتن بازداشت و فرمود :

با شرایط آن . و من از شرطهای آن هستم .

امام در این حدیث بسیار کوتاه و فشرده ، نکات بسیار بلندی را بیان فرموده است . به این نکات توجه کن :

1 اهمیت مسأله توحید و محور بودن آن در اندیشه اسلامی .

2 پیوستگی معارف خاندان امامت به شخص پیامبر اسلام ( ص ) و به سرچشمه وحی .

3 پیوند گسست ناپذیر توحید با رهبری .

4 تثبیت امامت حضرت رضا علیه السلام و ردّ دیدگاه کسانی که به امامت ایشان باور نداشتند .

اما چرا این حدیث را ( سلسله الذهب ) نامیده اند ؟

وقتی جمله ای از کسی

نقل می شود ، گاه چندین نفر در بازگو کردن آن نقش دارند و آن را از قول کسان دیگر روایت می کنند . این افراد را در اصطلاح علم حدیث ، ( سلسله سند حدیث ) می گویند . مثلاً در همین حدیث ، که امام رضا ( ع ) این سخن را از قول پدران خود نقل می فرماید ، این افراد ، سلسله سند این حدیث نامیده می شوند . از آن جا که همه این افراد ، امامان عزیز ما شیعیان هستند ، این حدیث در تاریخ به عنوان حدیثی که همه سلسله سند آن طلایی و زرّین هستند معروف شده است و آن را ( سلسله الذهب ، یعنی رشته طلایی ) نام داده اند .

این حدیث از آن زمان که از زبان مبارک امام شنیده شد ، همواره مورد توجه و عنایت حدیث شناسان ، تاریخ نویسان و هنرمندان بوده است . تا کنون نیز هنرمندان آن را به شیوه های مختلف نوشته و عرضه کرده اند . با انتخاب اینجا می توانی چندین تابلو را که این حدیث را در آن نوشته اند ، ببینی .

امام رضا علیه السلام در خراسان

به هرترتیب ، امام رضا ( ع ) وارد شهر مرو ، مقر حکومت مأمون شد . مأمون مجلسی آراست و در آن امام را در مراسمی رسمی ، به ولی عهدی خود منصوب کرد . حضرت در آن مجلس ، حکم مأمون را گرفته ، بر آن یادداشتی نوشت و با تیزبینی و درایتی که برخاسته از مقام امامت ایشان بود ، به ارزشهای والای اسلامی اشاره نمود و

در برابر دسیسه ای که مأمون چیده بود با یاد و نام اهل بیت علیهم السلام ، حقانیت ایشان و تصریح به عمر کوتاه خود ، فهماند که این منصب را با انگیزه شخصی نپذیرفته و تنها عامل قبول این سمت ، پافشاری مأمون بوده است .

برخوردهای حکیمانه امام با این مسأله ، چه در طول سفر و چه در ایام اقامت در مرو ، سبب شد تا بر خلاف پندار مأمون ، امام بیش از گذشته در میان مردم شناخته شود و در دل ایشان جای گیرد این امر موجب این شد که مأمون در فاصله ای نه چندان دراز ، از ترفند شکست خورده خود احساس ناراحتی کند و در اندیشه محدود ساختن فعالیت های امام و حتی از میان بردن ایشان فرو رود .

یکی از نشانه های این امر ، جلوگیری وی از برپایی نماز عید فطر به امامت حضرت رضا علیه السلام است .

دو تن از شاهدان ، واقعه را چنین روایت کرده اند :

عید فطر فرا رسید . مأمون _ شاید _ به دلیل بیماری ، به امام رضا ( ع ) پیام داد که نماز عید را به جای وی برپا دارد . امام ، بر پایه آن چه قبلاً شرط کرده بود که در مراسم حکومتی دخالت نکند ، از قبول این امر خودداری ورزید . اما مأمون پیک فرستاد که هدف از این پیشنهاد ، تثبیت امر ولایت عهدی شماست و دوست دارم مردم به این وسیله اطمینان پیدا کنند که ولایتعهدی را براستی پذیرفته ای !

امام پیشنهاد وی را پذیرفت به

این شرط که نماز را همچون جدّش رسول خدا ( ص ) برپا دارد . مأمون هم قبول کرد و دستور داد تا نظامیان و درباریان و همه مردم صبح روز عید نزدیک خانه امام گرد هم آیند و امام را از منزل تا محل نماز همراهی نمایند .

امام از خانه خارج شد ، در حالی که خود را خوشبو ساخته ، عبایی بر دوش انداخته ، عمامه ای بر سر نهاده ، عصایی در دست گرفته و با پای برهنه ، با گامهایی استوار رهسپار شد تا نماز عید را بخواند . امام که تکبیر می گفت ، فریاد تکبیر مردم در سراسر شهر طنین انداخت ، نظامیانی که سواره بودند از مرکب پیاده شدند ، و همه به پیروی از امام ، پای خویش را برهنه ساختند .

فضل بن سهل ، وزیر زیرک مأمون ، با دیدن این صحنه ، خود را به خلیفه رساند و مأمون را از جوّ شهر آگاه ساخت و یادآور شد که اگر این گردهمایی ادامه یابد ، جایگاه خلیفه در دیدگاه مردم از ارجمندی می افتد و همه دلها به امام می گرود . پس مأمون نیز فرمان داد که امام را از نیمه راه بازگرداندند و نماز اقامه نشد .

در بازگشت ، امام با اندوه بسیار فرمود :

بارخدایا ! اگر وضعیت کنونی جز با مرگ من دگرگون نمی شود ، هم اینک در آن شتاب فرما !

شهادت امام رضا علیه السلام

مأمون که روز به روز گرایش بیشتر مردم به امام رضا ( ع ) را می دید ، در برابر

هم مسلکان خود ، یعنی خاندان عباسی هیچ بهانه ای نداشت . پس تصمیم گرفت راهی بغداد شود تا از نزدیک با ایشان به گفت و گو بنشیند .

اما آیا او در این سفر چه ارمغانی برای آنان به همراه داشت ؟

آیا می توانست امام را از ولایتعهدی برکنار کند ؟

آیا می توانست بیعت گسترده ای که از مردم گرفته بود ، نادیده بگیرد ؟

آیا می توانست واکنش مردم به برکناری امام را تحمل کند ؟

آیا می توانست در برابر ناخرسندی انبوه شیعیان و پیروان امام ، دلیل قانع کننده ای بیاورد ؟

این جاست که باردیگر مأمون چهره واقعی خود را نمایان می سازد و به خشونت پنهان و سیاست بازی روی می آورد .

او نخست ، وزیرش فضل بن سهل را می کشد و بر جنازه او اشک می ریزد و برای یافتن قاتلان او جایزه تعیین می کند و آن گاه که آنان را دستگیر می کنند ، آنان شهادت می دهند که مأمون خود به این کار فرمان داده است ، اما او ناباورانه آنان را می کشد .

سپس برنامه حذف امام رضا ( ع ) را دنبال می کند ، اما می کوشد که این برنامه را به گونه ای عملی سازد که دامان خود او از این امر پاک نشان دهد . پس در راه سفر به بغداد ، در توس توقف می کند و در همان جا با خوراندن انار یا انگور زهرآلود به حضرت ، امام رضا ( ع ) را مسموم می سازد و مانند آن چه پس از

قتل فضل بن سهل کرد ، در این جا نیز بر پیکر پاک امام اشک می ریزد و حضرت را در کنار قبر پدر خود هارون الرشید دفن می کند .

امام رضا ( ع ) پیشتر ، شهادت خود به دست مأمون را به برخی از یاران خود گوشزد کرده بود . از جمله یک بار به دو تن از اصحاب خویش فرموده بود :

اینک هنگام بازگشت من به سوی خدا فرا رسیده و زمان آن است که به جدم رسول خدا ( ص ) و پدرانم بپیوندم . تومار زندگی ام به انجام رسیده است . این حاکم خودکامه ( مأمون ) تصمیم گرفته است که مرا با انگور و انار مسموم به قتل برساند .

در میان نقل قول های گوناگون درباره روز و ماه و سال شهادت امام رضا ( ع ) ، مشهورتر آن است که حضرت در روز جمعه ، آخر ماه صفر سال 203 هجری قمری به شهادت رسیده ، در حالی که 55 سال از عمر مبارک امام سپری شده است .

آیا می دانی از آن تاریخ تا کنون چند سال می گذرد ؟

محل شهادت امام هم به گفته همه تاریخ نویسان ، شهر توس و محل دفن ایشان نیز در باغ حمید بن قحطبه در سناباد بوده که بعدها ( مشهد الرضامحل شهادت امام رضا علیه السلام ) نام گرفته و اینک به نام مشهد شهرت دارد .

آشنایی با مفهوم و جایگاه امامت

امامت ، استمرار نبوّت و همچون پیامبری ، لطفی از جانب خدای متعال است . امامت جز با تصریح خداوندی تحقق نمی پذیرد و مردم در تعیین امام معصوم نقشی ندارند . امامت یکی از اصول بنیادی دین است و ایمان راستین جز با باور داشتن به بایستگی آن شکل نمی گیرد .

امام کسی است که خداوند متعال او را ، پس از پیامبر به عنوان هدایتگر بشر برگزیده و باید از هر گناه و ناراستی پاک و معصوم ، و به اذن خدا ، از جهان غیب آگاه باشد . امام نمونه کامل انسان و دارای برترین درجه کمال و فضیلت است و از آن جا که به یاری حق ، همه گفتارها و رفتارهای او نشان از راهی خدایی دارد ، بر همه مردم پیروی از وی لازم و بایسته است . بنا بر این امام باید از سه ویژگی برخوردار باشد :

عصمت

آگاهی به غیب

انتصاب .

امام رضا علیه السلام در بیانی زیبا و رسا ، به برترین شیوه و گویاترین زبان ، مقام امامت را برای ما نمایانده است . پس شایسته تر آن است که جایگاه امامت را از سخن آن بزرگوار بشناسیم :

امام سررشته دین ، نظام مسلمین ، رستگاری دنیا و عزّت مؤمنان است .

امام ریشه

و بنیاد اسلام بالنده و شاخه بلند آن است .

به برکت امام است که نماز ، روزه ، حج و جهاد تکمیل می شود ، خراج و صدقات فراوان می گردد و حدود و احکام الهی به اجرا درمی آید و مرزها از یورش مصون می ماند .

امام به سان خورشیدی رخشانی است که تابش آن جهان را فرا می گیرد و در افقی است که در دسترس نمی آید .

امام ماه تابان ، چراغ فروزان ، نور درخشان و ستاره نمایانی است که در شب تاریک راهنمای هدایت است و نجات بخش از نابودی .

امام از هر گناهی پاک و از هر عیبی به دور است .

امام به علم ویژگی یافته و به بردباری نام آور شده است .

امام یگانه روزگار خویش است ، هیچ کس همپای او نیست و هیچ دانشمندی با او یارای برابری ندارد و برای او همانندی یافت می نشود .

دو ویژگی عصمت و انتصاب نیز در پایان سخن امام رضا علیه السلام به این گونه بیان شده است :

چون خداوند بنده ای را برای تدبیر امور بندگانش برگزیند ، او را سینه ای فراخ عنایت فرموده و سرچشمه های حکمت را در دلش به ودیعت می نهد ، زبانش گویا می شود و در پاسخ درنمی ماند ، و جز درستی در او یافت نگردد . او انسانی موفق ، راه یافته و تأییدشده از جانب خداوند و از هر گونه خطا و لغزشی در امان است . این ویژگی از آن رو است که حجّت بر خلق و گواه بر

بندگان خدا باشد . آیا آنان توانایی چنین گزینشی را دارند تا برگزیده ایشان از این صفات بهره ببرد ؟

احسان

مردی به محضر حضرت رضا ( ع ) آمد و گفت : به اندازه مروت خویش به من احسان کن ، فرمود : نمی توانم ( زیرا مروت امام خارج از حد بود ) . گفت : پس بقدر مروت من احسان کن ، امام فرمود : آری ، بعد به غلامش فرمود : دویست دینار به او بده .

امام در روز عرفه در خراسان همه مالش ( شاید نقدینه باشد ) را احسان کرد و به اهل نیاز تقسیم فرمود . فضل بن سهل گفت : این غرامت و اسراف است . فرمود : نه ، بلکه غنیمت است ، آنچه را که در آن پاداش و کرامت هست ، غرامت مشمار . 13

امام رضا ( ع ) الگویی برای اخلاق

امامان پاک ما در میان مردم و با مردم می زیستند ، وعملا به مردم درس زندگی و پاکی و فضیلت می آموختند ، آنان الگو و سرمشق دیگران بودند ، و با آن که مقام رفیع امامت آنان را از مردم ممتاز می ساخت ، و برگزیده خدا و حجت او در زمین بودند درعین حال در جامعه حریمی نمی گرفتند ، و خود را از مردم جدا نمی کردند ، و به روش جباران انحصار و اختصاصی برای خود قائل نمی شدند ، و هرگز مردم را به بردگی و پستی نمی کشاندند و تحقیر نمی کردند . آنان نمونه بارز اسوه حسنه می باشند .

« ابراهیم بن عباس » می گوید : « هیچگاه ندیدم که امام رضا علیه السلام در سخن بر کسی جفا ورزد ، و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند ، هرگز نیازمندی را که

می توانست نیازش را بر آورده سازد رد نمی کرد ، در حضور دیگری پایش را دراز نمی فرمود ، هرگز ندیدم به کسی از خدمتکاران و غلامانشان بدگوئی کند ، خنده او قهقهه نبود بلکه تبسم بود ، چون سفره غذا به میان می آمد همه افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سفره خویش می نشاند و آنان همراه با امام غذا می خوردند . شبها کم می خوابید و بیشتر بیدار بود ، و بسیاری از شبها تا صبح بیدار می ماند و به عبادت می گذراند ، بسیار روزه می داشت و روزه سه روز در هر ماه را ترک نمی کرد ( 1 ) ، کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت ، وبیشتر در شبهای تاریک مخفیانه به فقرا کمک می کرد . ( 2 )

« محمد بن ابی عباد » می گوید : فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود . لباس او- در خانه- درشت و خشن بود ، اما هنگامیکه در مجالس عمومی شرکت می کرد ( لباسهای خوب و متعارف می پوشید ) و خود را می آراست . ( 3 )

شبی امام میهمان داشت ، در میان صحبت چراغ نقصی پیدا کرد ، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند ، امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود : ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی گیریم . ( 4 )

یکبار شخصی که امام را نمی شناخت در حمام از امام خواست تا او را کیسه بکشد ، امام علیه السلام پذیرفت و مشغول شد ، دیگران امام را بدان شخص معرفی کردند

، و او با شرمندگی به عذرخواهی پرداخت ولی امام بی توجه به عذر خواهی او همچنان او را کیسه می کشید و او را دلداری می داد که طوری نشده است . ( 5 )

شخصی به امام عرض کرد : به خدا سوگند هیچ کس در روی زمین از جهت برتری و شرافت پدران به شما نمی رسد .

امام فرمود : تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگارآنان را بزرگوار ساخت . ( 6 )

مردی از اهالی بلخ می گوید : در سفر خراسان با امام رضا علیه السلام همراه بودم ، روزی سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگزاران و غلامان حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند .

من به امام عرض کردم : فدایتان شوم . بهتر است اینان بر سفره ای جداگانه بنشینند . فرمود : ساکت باش ، پروردگار همه یکی است ، پدر و مادر همه یکی است ، و پاداش هم به اعمال است . ( 7 )

« یاسر » خادم امام می گوید : امام رضا علیه السلام به ما فرموده بود اگر بالای سرتان ایستادم ( و شما را برای کاری طلبیدم ) و شما به غذا خوردن مشغول بودید برنخیزید تا غذایتان تمام شود . بهمین جهت بسیار اتفاق می افتاد که امام ما را صدا می کرد ، و در پاسخ او می گفتند به غذا خوردن مشغولند ، و آن گرامی می فرمود بگذارید غذایشان تمام شود . ( 8 )

یکبارغریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت : من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم ، از

حج باز گشته ام و خرجی راه تمام کرده ام ، اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را بوطنم برسانم ، و در آنجا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد ، زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده ام .

امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت ، و دویست دینار آورد و از بالای در دست خویش را فراز آورد ، و آن شخص را خواند و فرمود : این دویست دینار را بگیر و توشه راه کن ، و به آن تبرک بجوی ، و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه بدهی .

آن شخص دینارها را گرفت و رفت ، امام از آن اطاق به جای اول بازگشت ، از ایشان پرسیدند چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند ؟

فرمود : تا شرمندگی نیاز و سؤال را در او نبینم . ( 9 )

امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمائی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی کردند ، و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می داشتند ، و در مسیر زندگی اشتباهاتشان را گوشزد می فرمودند تا هم آنان از بیراهه به راه آیند ، و هم دیگران و آیندگان بیاموزند .

« سلیمان جعفری » از یاران امام رضا علیه السلام می گوید : برای برخی کارها خدمت امام بودم ، چون کارم انجام شد خواستم مرخص شوم ، امام فرمود : امشب نزد ما بمان .

همراه امام به خانه او رفتم ، هنگام غروب بود ، غلامان

حضرت مشغول بنائی بودند امام در میان آنها غریبه ای دید ، پرسید : این کیست ؟ عرض کردند : به ما کمک می کند و به او چیزی خواهیم داد .

فرمود : مزدش را تعیین کرده اید ؟

گفتند : نه ! هر چه بدهیم می پذیرد .

امام بر آشفت و خشمگین شد . من به حضرت عرض کردم : فدایتان شوم خود را ناراحت نکنید .

فرمود : من بارها به اینها گفته ام که هیچکس را برای کاری نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرار داد ببندید . کسی که بدون قرار داد و تعیین مزد کاری انجام دهد اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می کند مزدش را کم داده ای ، ولی اگر قرار داد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده ای ، و در این صورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی هر چند کم و ناچیز باشد می فهمد که بیشتر پرداخته ای و سپاسگزار خواهد بود . ( 10 )

« احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی » که از بزرگان اصحاب امام رضا علیه السلام محسوب می شود نقل می کند . من با سه تن دیگر از یاران امام خدمتش شرفیاب شدیم ، و ساعتی نزد امام نشستیم ، چون خواستیم باز گردیم امام به من فرمود : ای احمد ! تو بنشین . همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم ، و سؤالاتی داشتم بعرض رساندم و امام پاسخ می فرمودند ، تا پاسی از شب گذشت ، خواستم مرخص شوم

، فرمود : می روی یا نزد ما می مانی ؟

عرض کردم : هر چه شما بفرمائید ، اگر بفرمائید بمان می مانم و اگر بفرمائید برو می روم .

فرمود : بمان ، و اینهم رختخواب ( و به لحافی اشاره فرمود ) . آنگاه امام برخاست و به اطاق خود رفت . من از شوق به سجده افتادم و گفتم : سپاس خدای را که حجت خدا و وارث علوم پیامبران در میان ما چند نفر که خدمتش شرفیاب شدیم تا این حد به من محبت فرمود .

هنوز در سجده بودم که متوجه شدم امام به اطاق من باز گشته است ، برخاستم . حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود :

ای احمد ! امیرمؤمنان علیه السلام به عیادت « صعصعه بن صوحان » ( که از یاران ویژه آن حضرت بود ) رفت ، و چون خواست برخیزد فرمود : « ای صعصعه ! از این که به عیادت تو آمده ام به برادران خود افتخار مکن _عیادت من باعث نشود که خود را از آنان برتر بدانی_ از خدا بترس و پرهیزگار باش ، برای خدا تواضع و فروتنی کن خدا ترا رفعت می بخشد . » ( 11 )

امام علیه السلام با این عمل و سخن خویش هشدار داده است که هیچ عاملی جای خود سازی و تربیت نفس و عمل صالح را نمی گیرد ، و به هیچ امتیازی نباید مغرور شد ، حتی نزدیکی به امام و عنایت و لطف آن بزرگوار نیز نباید وسیله فخر و مباهات و احساس برتری بر دیگران گردد .

1 - گویا منظور روزه پنجشنبه

اول ماه و چهار شنبه وسط ماه و پنجشنبه آخر ماه است که پیشوایان معصوم فرموده اند کسی که اضافه بر روزه ماه مبارک رمضان درهر ماه این سه روز را روزه بگیرد مانند آنست که همه سال روزه باشد .

2- اعلام الوری ص 314 .

3- اعلام الوری ص 315 .

4- کافی ج 6 ص 283 .

5- مناقب ج 4 ص 362 .

6- عیون اخبار الرضا ج 2 ص 174 .

7- کافی ج 8 ص 230 .

8- کافی ج 6 ص 298 .

9- مناقب ج 4 ص 360 .

10- کافی ج 5 ص 288 .

11- معجم رجال الحدیث ج 2 ص 237- رجال کشی ص 588 .

اهانت مامون به شخص امام رضا ( ع )

مامون در آن روزها پا فراتر نهاده و از این که می دید موفقیت امام علیه السلام بیشتر می شود و با برگزاری جلسات ، عظمت علمی اش آشکارتر می شود ، در یکی از روزها پس از به هم زدن جلسه علمی امام او را احضار کرده و با کمال خشم و عصبانیت به آن حضرت توهین می کند . ابوالصلت هروی می گوید : « به مامون خبر دادند که اباالحسن الرضا علیه السلام مجالس کلام و عقاید برگزار کرده و مردم شیفته دانش او شده اند . مامون بلافاصله به محمد بن عمرو طوسی ( حاجب خویش ) دستور می دهد که مردم را از حضورش طرد نموده و بیرون کند . سپس امام رضا علیه السلام را احضار کرده و وقتی که نگاهش به امام می افتد ، به آن حضرت اهانت می کند . حضرت با دیدن این منظره به خشم آمده و

از نزد او بیرون می رود . »

بایستگی امامت در پرتو خرد

الف : ضرورت

در این باره باید از دو زاویه به موضوع نگریست :

زاویه نخست ، به خداوند متعال بستگی دارد و آن این است که امامت لطفی است که پروردگار آن را بر خود فرض فرموده و ممکن نیست که خدای رئوف و مهربان انسان را بیافریند و او را بدون راهنما و رهبر ، به خود واگذارد و پیامبر و امامی را برای نشان دادن راه درست به مردم معرفی نکند .

عالمان می گویند : همان گونه که خدا را باید به عدالت خواند و ستود ، باید او را به لطف نیز توصیف کرد . آن گاه در بیان معنی لطف می گویند : لطف الهی فراهم ساختن بستر هدایت و زمینه سازی برای نزدیکی بندگان به عبادت و دوری از گناه است . از آن جا که اگر این زمینه گسترده نشود و این پیش نیاز فراهم نیاید ، انسان می تواند برای راه نیافتن خود دلیل آورد ، پس خدا برای آن که این حجّت را از مردم بگیرد ، باید به راهنمایی بشر بپردازد .

بدین ترتیب ، امامت یکی از ضرورتهای هدایت مردم و یاری آنان تا رسیدن به فرمانبری از خدای متعال است . این استدلال در بیان عالمان به قاعده لطف شهرت یافته و پیرامون آن سخنهای بسیاری گفته شده است .

زاویه دوم ، به مردم بستگی دارد ، زیرا آنان جز با وجود رهبر نمی توانند به رستگاری رسند و ناگزیر از وجود امامی هستند که راه راست را به آنان نشان دهد و کژراهه ها و

ناراستی ها را به آنان بشناساند و ایشان را از بیراهه ها بازدارد .

امام صادق علیه السلام فرمود : همواره در زمین حجّتی از جانب خدا هست که حلال و حرام را بشناساند و مردم را به راه خدا بخواند .

ب : سنّت پیامبران

جست و جوی تاریخ پیامبران نشان می دهد که هیچ یک از آن راهنمایان ، از دنیا نرفتند ، مگر آن که جانشینی را برای خویش معرّفی کردند تا پس از ایشان ، پیام و رسالت آنان استمرار یابد . این سنّت تا خاتم پیامبران صلوات الله علیه نیز ادامه یافته و آن حضرت برای راهنمایی مردم پس از خود ، امام علی بن ابی طالب علیه السلام را به نصّ صریح معرّفی فرموده و مردم را به فرمانبری از وی رهنمون شده اند .

عقل نیز بر درستی و صحّت این امر گواهی می دهد و تأیید می کند که هر کس تلاشی و کوششی را به کار بست تا فکر و اندیشه ای را در میان مردم رواج دهد و آنان را به راهی هدایت نماید ، برای آینده نیز برنامه ریزی کند و کسی را برای ادامه راهی که آغاز کرده است ، به مردم معرفی نماید تا پس از او ، عهده دار راهنمایی مردم و تداوم اندیشه های وی و تفسیر درست آرا و افکار او باشد و آرمانهای او را تا مرز تحقق کامل پیاده دنبال کند .

ج : کرامات

همان گونه که معجزات رسولان و پیامبران یکی از دلایل صحّت ادعای ایشان است ، مناقب و کرامات امامان نیز دلیل روشنی بر درستی راهی است که آنان مردم را بدان فرا می خوانند . داستان زندگی امام شیعه علیهم السلام ، سرشار از این کرامات است ، مناقبی که حتّی پس از شهادت نیز ادامه یافته و اینک مزار و بارگاه ایشان ، محلّ رخدادهای خارق العاده ای است

که حکایتهای فراوان آن در جای خود آمده است .

بایستگی امامت در پرتو روایات

الف : احادیث قدسی

حدیث قدسی آن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را از قول خداوند متعال بازمی گوید و با وحی متفاوت است و غیر از قرآن است .

در پاره ای از احادیث قدسی ، بر امامت امامان دوازده گانه شیعه به صورت کلّی تأکید شده است ، از آن جمله می توان به این حدیث اشاره کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله از قول خدای متعال می فرماید :

. آنان ( جانشینان تو ) پس از تو گنجداران دانش من هستند . آنان را برگزیده ام ، و بدانان خرسند شده ام . هرکه آنان را دوست بدارد و به ولایت آنان گردن نهد و به برتری ایشان گواهی دهد ، رهایی یابد . ( اثبات الهداه 1/437 )

در بخشی دیگر از این روایات نام یکایک امامان ، از جمله نام هشتمین ایشان یعنی امام رضا علیه السلام نیز آمده است . از آن جمله ، متن مشهور به حدیث معراج است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن میفرماید که نام یکایک امامان را در عرش دیده است و در آن جا به ایشان نشان داده اند که جانشینان وی این دوازده تن هستند .

ب : احادیث نبوی صلی الله علیه و آله

روایات پیامبر صلی الله علیه و آله درباره امامان پس از حضرت بسیار است و در آنها که برخی در کتب اهل سنّت هم آمده است ، به مناقب و فضایل یکایک ایشان اشاره رفته و برخی از حالات و مشخصات آنان یاد شده است . از جمله به این حدیث توجه فرمایید :

ابن عبّاس گوید :

فردی یهودی به نام نعثل نزد پیامبر اکرم آمد و از آن جناب خواست که جانشین خود را معرّفی فرماید و چنین گفت : هر پیامبری جانشینی داشت ، رسول ما موسی بن عمران ، یوشع بن نون را به جانشینی برگزید ، جانشین شما کیست ؟ حضرت فرمود : جانشین من علی بن ابی طالب است ، سپس دو سبط من ، حسن و حسین ، آن گاه نه امام که از تبار حسین هستند . نعثل از پیامبر صلی الله علیه و آله خواست که آنان را نام ببرد . حضرت فرمود : پس از حسین فرزندش علی ، پس از علی فرزندش محمّد ، پس از او فرزندش جعفر ، سپس فرزندش موسی ، آن گاه فرزندش علی ( یعنی امام رضا ) ، سپس فرزندش محمّد ، آن گاه فرزندش علی ، پس از او فرزندش حسن و در پایان فرزندش حجّت خدا ، محمد مهدی . اینها دوازه تن هستند . خوشا آنان که این کسان را دوست بدارند و از آنان پیروی کنند و بدا بر آنان که بر ایشان خشم آورند و به مخالفت با آنان بپردازند . خرسند باد آن که به هدایت ایشان چنگ زند ! ( ینابیع المودّه 3/281 )

یکی ار روایاتی که به نقل از پیامبر گرامی اسلام در کتب شیعی آمده این است :

جابر بن عبدالله انصاری گوید : هنگامی که آیه شریفه یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم . ( نساء/59 ) بر پیغمبر اکرم نازل شد ، عرض کردم : ای رسول

خدا ! خدا و پیامبر را می شناسیم ، این اولوا الامر که پیروی از ایشان همپای اطاعت از شما قرار گرفته کیستند ؟ فرمود : جابر ! آنان جانشینان من و راهبران مسلمانان پس از من هستند . نخستین ایشان علی بن ابی طالب است ، آن گاه حسن و حسین ، سپس علی بن الحسین ، پس از وی محمد بن علی که در تورات به باقر شهره است . تو زمان او را درک خواهی کرد و اگر او را دیدی سلام من را به او ابلاغ کن . سپس جعفر بن محمد صادق است . و پس از او به ترتیب : موسی بن جعفر ، علی بن موسی ، محمد بن علی ، علی بن محمد و حسن بن علی خواهند آمد . در پایان همنام و هم کنیه من است : حجّت خدا در زمین و بقیه الله در میان بندگان ، فرزند حسن بن علی ، همو که خدا به دست وی یاد خود را در خاور و باختر می گستراند ، همو که از پیروان و شیعیانش پنهان می شود ، و غیبتی خواهد داشت که هر کس خدا دلش را برای ایمان به آزمون کشد ، امامت او را می پذیرد . ( اکمال الدین و اتمام النعمه 253 )

ج : احادیث ائمه علیهم السلام

در این بخش روایاتی نقل می شود که از امامان شیعه و نیاکان امام رضا علیه السلام بازگو شده است .

امام علی علیه السلام در حدیثی طولانی می فرماید : این پیمانی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله از من ستانده

و فرموده که این امر را دوازده امام به پایان می رسانند پس از موسی ، فرزندش علی است که او را ( رضا ) گویند . ( اثبات الهداه1/598 )

امام حسین علیه السلام فرموده است : پیشوا و جانشین پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله امیرالمؤمنین علیه السلام است ، سپس حسن علیه السلام و آن گاه من و نه تن از فرزندان من : فرزندم علی ، فرزندش محمد ، فرزندش جعفر ، پسرش موسی ، فرزندش علی . ( الصراط المستقیم2/156 )

امام سجّاد علیه السلام فرمود : این نسخه ای از آن لوحی است که خداوند متعال به پیامبر خود هدیه داد و در آن نام خداوی تبارک و تعالی ، و پیامبر خدا ، و امیرالمؤمنین علی . و فرزندش علی ّ معروف به رضا است ( اثبات الهداه1/651 )

امام باقر علیه السلام فرمود : امامان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله دوازده تن هستند : نخست علی علیه السلام . و آن گاه فرزندش علی معروف به رضا . ( کفایه الاثر248 )

امام صادق علیه السلام فرمود : من به فرزندم موسی که امام پس از من است ، وصیّت کرده ام . پرسیدند : پس از او کیست ؟ فرمود : فرزندش علی که به ( رضا ) معروف است ، و در سرزمینی دور در خراسان دفن خواهد شد . ( اثبات الهداه1/603 )

امّا بیش از همه روایاتی است که از امام موسی کاظم علیه السلام پدر گرامی امام رضا علیه السلام بازگو شده و در همه آنها

گواه راستینی بر امامت حضرت علی بن موسی دیده می شود .

1 داود رقّی گوید : به امام کاظم علیه السلام عرض کردم : قربانت گردم ، عمرم به پایان رسیده و ناتوانی بر من چیره شده است . پیشتر از پدرت خواستم که امام پس از خود را معرفی کند ، شما را نشان داد . اینک همین پرسش را از شما دارم ! آن گاه حضرت اشاره به فرزندش ابوالحسن کرد و فرمود : پس از من ، این امام شماست .

2 محمد بن اسحاق بن عمار گوید : به امام کاظم عرض کردم : آیا مرا به کسی راه نمی نمایی که دین خویش را از او فرا گیرم ؟ فرمود : این فرزندم علی است ، دین خود را از او فرا گیر .

3 زیاد بن مروان قندی که خود از واقفیان بود ، گوید : خدمت ابوابراهیم ( امام کاظم علیه السلام ) رسیدم ، فرزندش ابوالحسن هم نزد او بود . فرمود : ای زیاد ! این فرزند من ، گفته هایش گفته من ، نوشته هایش نوشته من و فرستاده اش به سوی شما ، نماینده من است . هرچه گوید ، حقّ همان است .

4 مخزومی که مادرش از فرزندان جعفر بن ابی طالب بود ، گوید : حضرت موسی بن جعفر علیه السلام ما را به منزلش فرا خواند ، ما پیرامون آن جناب گرد آمدیم ، جضرت فرمود : آیا می دانید چرا شما را در این جا فرا خوانده ام ؟ گفتیم : خیر . فرمود

: گواهی دهید که این فرزندم ، وصی ّ من است و پس از من جانشین و سرپرست امور مربوط به من خواهد بود

5 داود بن ذربی گوید : خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم ، اموالی را نیز با خود برای آن جناب برده بودم . حضرت مقداری از آن اموال را پذیرفت . پرسیدم : چرا همه را قبول نکردید ؟ فرمود : امام شما در موقع خود آن را از شما خواهد خواست . هنگامی که خبر شهادت حضرت به ما رسید ، فرزندش ابوالحسن الرضاعلیه السلام مال را از من خواست و من همه را تسلیم ایشان کردم .

6 محمد بن فضل هاشمی گوید : خدمت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام رسیدم . آن حضرت بشدّت از اوضاع نگران و ناراحت بود . عرض کردم : اگر حادثه ای پیش آید باید از که پیروی کنیم ؟ فرمود : از فرزندم علی . او وصی ّ و جانشین من در میان شماست .

7 علی بن یقطین گوید : خدمت امام کاظم علیه السلام بودم و فرزندش علی هم نزد او بود . موسی بن جعفر فرمود : ای علی بن یقطین ! این فرزند ، سرور فرزندانم است و من کنیه خود را به او بخشیده ام در این هنگام هشام بن سالم دست خود را بر پیشانی زد و گفت : به خدا سوگند که از مرگ خویش خبر داد !

8 سلیمان بن حفص مروزی گوید : خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم و در اندیشه ام این بود که درباره

امام پس از وی پرسش کنم . امام نگاهی به من انداخت و خود آغاز سخن کرد و فرمود : ای سلیمان ! فرزندم علی وصی من و پیشوای مردم پس از من است و او بهترین فرزندان من می باشد . اگر زنده ماندی و او را درک کردی ، گواهی امامت او را در نزد شیعیان من نیز ابراز نما و هر کس از جانشین من پرسید او را معرفی من .

9 عبدالله مرحوم گوید : به قصد مدینه از بصره بیرون شدم ، در بین راه ، موسی بن جعفر علیه السلام را ملاقات کردم که او را به سمت بصره می بردند . حضرت دنبال من فرستاد و من خدمت رسیدم . نامه ای به من دادند که آن را به مدینه برسانم . عرض کردم : نامه را به چه کسی تسلیم کنم ؟ فرمود : به فرزندم علی . زیرا او وصی ّ و امام پس از من و بهترین فرزندان من است .

10 حسین بن بشیر گوید : امام کاظم علیه السلام فرزندش علی را برای ما به عنوان امامت معرفی کرد ، همان گونه که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله ، در روز غدیر خم علی علیه السلام را معرفی فرمود . ایشان به اهل مدینه و یا مردمان حاضر در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب کرد و فرمود : ای مردم ! این وصی و پیشوای پس از من است .

11 محمد بن سنان گوید : پیش از آن که حضرت امام کاظم علیه

السلام را به عراق تبعید کنند ، خدمت ایشان رسیدم . فرزندش علی هم نزد وی بود .

فرمود : ای محمد ! امسال حادثه ای رخ خواهد داد . از آن هراسان مباش و بی تابی مکن . . سپس سر مبارک خود را پایین افکند و انگشتان خود را به زمین زد . آن گاه سر را بلند کرد

. و فرمود : خداوند گمراهان را به حال خود وامی نهد و آن چه را اراده کند به انجام می رساند .

پرسیدم : مقصود از این سخنان چیست ؟

فرمود : هر کس به این فرزندم ستم روا دارد و حقش را نادیده انگارد و امامتش را انکار کند ، به سان کسی است که حق علی بن ابی طالب علیه السلام را پامال کرده و امامت وی را منکر شود .

. من از سخنان وی چنین دریافتم که از مرگ خود خبر می دهد و فرزندش علی را به عنوان امام پس از خود معرفی می کند .

عرض کردم : به خدا سوگند ، اگر پروردگار به من عمر دهد و روزگار او را دریابم ، حقوق او را ادا کرده ، به امامت و خلافت وی گردن خواهم نهاد و هم اینک گواهی می دهم و تصدیق می کنم که او پس از شما حجّت خدا در روی زمین و امام مردم است و جامعه را به آیین اسلام فرا می خواند .

فرمود : ای محمد ! خداوند عمر تو را دراز خواهد کرد و روزگار امامت او را درخواهی یافت و مردم را به سوی او

فرا خواهی خواند و حتّی به امام پس از او هم اعتراف و تصدیق خواهی نمود .

پرسیدم : قربانت گردم ! امام پس از او کیست ؟

فرمود : فرزندش علی .

گفتم : به فرمان شما تسلیم هستم و به امامت فرزند او نیز گواهی می دهم .

فرمود : آری ای محمد ! من نام تو را در کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام دیدم و تو از شیعیان ما هستی و در میان آنان به آذرخشی می مانی که در شب تاریک می درخشد و نور می افشاند . ای محمد ! مفضّل مونس من است ، هر گاه او را می بینم ، آرامشی می یابم . تو نیز مونس دو امام پس از من خواهی بود و آنان با دیدن تو آرامش می یابند . آتش جهنم بر بدنت حرام است و هرگز بدنت را لمس نخواهد کرد .

برخوردهای دوگانه مامون پس از ولایتعهدی امام رضا ( ع )

در دوران خلافت مامون عباسی آشفتگی های سیاسی و امنیتی آن چنان بالا گرفته بود که مامون را به شدت نگران ساخت . زیرا پی آمدهای کشته شدن امین و شورش های پی درپی گروه های مختلف ، فساد و غارت اموال مسلمانان توسط گروهی وابسته به عباسیان و ظلم و فشار بیش از حد بر قاطبه مردم ، پیوسته به جو پرالتهاب دامن می زد .

بدین جهت مامون مدت ها در پی چاره جویی و گشودن گره کار بود تا به این نتیجه رسید که برای مسلط شدن بر اوضاع کشور و خواباندن بسیاری از فتنه ها و شورش ها ، از چهره پاک و مقدس امام رضا علیه السلام آن هم به طرز ماهرانه ای استفاده کند . با

دعوت کردن از امام و جلب او به مرو مساله خلافت و ولایتعهدی را به آن حضرت پیشنهاد نمود .

از این روی عده ای را به مدینه فرستاد و از امام دعوت رسمی به عمل آورد . اما حضرت چون می دانست که مامون در پی تحقق اهداف خود است دعوت او را رد کرد و به هیچ وجه حاضر به رفتن نشد اما با اصرار و پافشاری نمایندگان اعزامی مامون ، حضرت از روی ناچاری و اکراه مدینه را به قصد مرو ترک کرد .

مامون از همان ابتدا به ویژه پس از تحمیل ولایتعهدی با امام دوگانه برخورد می کرد . در این جا اگرچه برخی آگاهانه یا از روی ناآگاهی به طرفداری از حکومت بنی عباس و مامون می خواهند وی را فردی مخلص و مؤمن و معتقد به امام علیه السلام معرفی کنند و مساله پیشنهاد و واگذاری ولایتعهدی را به علی بن موسی الرضا علیهما السلام نشانه ایمان و ارادتش بدانند اما غافل از آن که این حرکت مرموزانه و خائنانه نه تنها به امام علیه السلام خدمت نبود ، بلکه با تحقق بخشی از اهداف شوم خود ، زمینه شهادت آن حضرت را نیز فراهم ساخت .

دلیل این مدعا همان برخوردهای دوگانه اش بود که پس از این جریان از خود نشان داد و در تاریخ به گوشه هایی از آن اشاره شده است . و ما نیز در این نوشتار کوتاه دوازده مورد از همان برخوردها را جمع آوری کرده ، تقدیم شیفتگان امام علیه السلام می نماییم . به این امید که گامی در جهت تبیین مظلومیت امام رضا علیه السلام و شناساندن چهره

مامون باشد .

برخی از دلایل ناخشنودی امام ( ع )

متونی که در این باره به دست ما رسیده آن قدر زیاد است که به حد تواتر رسیده . ابوالفرج می نویسد : « . . . مامون ، فضل و حسن ، فرزندان سهل ، را نزد علی بن موسی ( ع ) روانه کرد . ایشان به وی مقام ولیعهدی را پیشنهاد کردند ، ولی او نپذیرفت - آنان پیوسته پیشنهاد خود را تکرار کردند و امام همچنان از پذیرفتنش ابا می کرد ، تا یکی از آن دو نفر زبان به تهدید گشود ، دیگری نیز گفت ، بخدا سوگند که مامون مرا دستور داده تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت کنی » . ( 6 )

برخی دیگر چنین آورده اند که مامون به امام ( ع ) گفت : ای فرزند رسول خدا ، اینکه از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روایت می کنی ، آیا می خواهی با این بهانه جان خود را از تن دردادن به این کار آسوده سازی و می خواهی که مردم ترا زاهد در دنیا بشناسند ؟

امام رضا پاسخ داد : بخدا سوگند ، از روزی که او مرا آفریده هرگز دروغ نگفته ام ، و نه بخاطر دنیا زهد در دنیا را پیشه کرده ام ، و در ضمن می دانم که منظور تو چیست و تو براستی چه از من می خواهی .

- چه می خواهم ؟

- آیا اگر راست بگویم در امان هستم ؟

- بلی در امان هستی - تو می خواهی که مردم بگویند ، علی بن موسی از دنیا روی گردان نیست ، اما این دنیاست که بر او اقبال

نکرده . آیا نمی بینید که چگونه به طمع خلافت ، ولیعهدی را پذیرفته .

در اینجا مامون برآشفت و به او گفت : تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می کنی ، در حالی که ترا از سطوت خود ایمنی بخشیدم . بخدا سوگند ، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ ، و گرنه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری . اگر باز همچنان امتناع بورزی ، گردنت را خواهم زد ( 7 ) .

امام رضا ( ع ) در پاسخ ریان که علت پذیرفتن ولیعهدی را پرسیده بود ، گفت :

« . . . خدا می داند که چقدر از این کار بدم می آمد . ولی چون مرا مجبور کردند که از کشتن یا پذیرفتن ولیعهدی یکی را برگزینم ، من ترجیح دادم که آن را بپذیریم . . . در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار و اکراه بودم . . » ( 8 )

امام حتی در پشت نویس پیمان ولیعهدی این نارضایتی خود و به سامان نرسیدن ولیعهدی خویش را بر ملا کرده بود . ( 9 )

پیشنهاد خلافت تا چه حد جدی بود ؟

این پیشنهاد هرگز جدی نبود !

در پیش برایتان گفتیم که مامون نخست به امام رضا ( ع ) پیشنهاد کرد که خلافت را بپذیرد ، و این پیشنهاد را بسیار با اصرار هم عرضه می داشت ، چه در مدینه و چه در مرو ، و سرانجام حتی امام را به قتل هم تهدید کرد ، ولی هرگز موفقیتی به دست نیاورد .

پس ازین

نومیدی ، مامون مقام ولیعهدی را پیشنهاد به او کرد ، ولی دید که امام باز از پذیرفتنش امتناع می ورزد . آنگاه او را تهدید به قتل کرد و چون این تهدید را امام جدی تلقی کرد ، دیگر خود را مجبور یافت که ولیعهدی را بپذیرد .

اکنون دو سؤال مطرح می شود :

یکی آنکه آیا مامون مقام خلافت را بطور جدی به امام عرضه می داشت ؟

دوم آنکه ، در صورت جدی نبودن این پیشنهاد ، اگر امام جواب مثبت به او می داد و خلافت را می پذیرفت ، مامون چه موضعی را می خواست اتخاذ کند ؟

پاسخ به سؤال نخست حقیقت آن است که تمام قرائن و شواهد دلالت بر جدی نبودن پیشنهاد دارند . زیرا مامون را در پیش به خوبی برایتان معرفی کردیم . مردی که چنان برای خلافت حرص می زد که بناچار دست به خون برادر خویش بیالود و حتی وزرا و فرماندهان خود و دیگران را نیز به قتل می رسانید و باز برای نیل به مقام ، آن همه شهرها را به ویرانی کشانده بود ، دیگر قابل تصور نبود که همین مامون به سادگی دست از خلافت بر دارد و بیاید با اصرار و خواهش آن را به کسی واگذارد که نه در خویشاوندی مانند برادر به او نزدیک بود ، نه در جلب اطمینان به پای وزرا و فرماندهانش می رسید .

آیا می توان از مامون پذیرفت که تمام فعالیتهایش از جمله قتل برادر ، همه به خاطر مصالح امت صورت می گرفت و او می خواست که راه خلافت را برای امام رضا ( ع ) باز کند ؟ !

چگونه می توان بین تهدیدهای او

به امام و جدی بودن پیشنهاد مزبور ، رابطه معقولی بر قرار کرد ؟

اگر او توانسته بود با تهدید مقام ولیعهدی را به امام بقبولاند پس چرا در قبولاندن خلافت ، همین زور و اجبار را بکار نگرفت ؟

پس از امتناع امام ، دلیل اصرار مامون چه بود ، و چرا امام را به حال خود رها نکرد ، و چرا باز هم آنهمه زورگویی و اعمال قدرت ؟

اگر مامون براستی می خواست امام را بر مسند خلافت مسلمانان بنشاند ، پس چرا تاکید می کرد که برای رفتن به بارگاهش ، از راه کوفه و قم نرود ؟ او بخوبی می دانست که در این دو شهر مردم آمادگی داشتند که شیفته امام گردند .

باز اگر مامون راست می گفت پس چرا دوبار جلوی امام را در مسیر رفتن به نماز عید گرفت ؟ آری ، او می ترسید که اگر امام به نماز بایستد ، پایه های خلافتش به تزلزل افتد .

همچنین ، اگر او امام را حجت خدا بر خلق می دانست و به قول خودش او را داناترین فرد روی زمین باور داشت ، پس چرا می خواست نظری بر وی تحمیل کند که او آن را به صلاح نمی دید ، و چرا بالاخره امام را آنهمه تهدید می کرد ؟

در پایان ، آیا آن رفتار خشن و غیر انسانی که مامون پیش از بیعت و بعد از آن ، و در طول زندگانی امام و هنگام وفاتش ، با او و با علویان در پیش گرفته بود ؟ چگونه قابل توجیه بود ؟

مامون خود دلیل می آوردشایان تذکر آنکه مامون هرگز خود را آماده

پاسخ به این سؤالها نکرده چه می بینیم در توجیه اقدام خویش منطق استواری برنگزیده بود . او گاهی می گفت که می خواهد پاداش علی بن ابیطالب را در حق اولادش منظور بدارد . ( 10 )

گاهی می گفت انگیزه اش اطاعت از فرمان خدا و طلب خشنودی اوست که با توجه به علم و فضل و تقوای امام رضا می خواهد مصالح امت اسلامی را تامین کند . ( 11 )

و زمانی هم می گفت که او نذر کرده در صورت پیروزی بر برادر مخلوعش امین ، ولیعهدی را به شایسته ترین فرد از خاندان ابیطالب به سپرد . ( 12 )

این توجیه های خام همه دلیل بر عدم توجه مامون بود به پیشبینی های لازم جهت پاسخ به سؤالهای انتقادآمیز ، و از این روست که آنها را در تناقض و نا هماهنگی می یابیم .

هر چند کتابهای تاریخی به دو سؤالی که ما عنوان کردیم نپرداخته اند ، ولی ما شواهد بسیاری یافته ایم بر این مطلب که مردم نسبت به آنچه که در دل مامون می گذشت ، بسیار شک روا می داشتند . از باب مثال ، صولی و قفطی و دیگران داستان « عبد الله بن ابی سهل نوبختی » ستاره شناس را چنین نقل کرده اند که وی برای آزمایش مامون اظهار داشت که زمان انتخاب شده برای بستن بیعت ولیعهدی ، از نظر ستاره شناسی ، مناسب نمی باشد . اما مامون که اصرار داشت بیعت حتما باید در همان زمان بسته شود برای هر گونه تاخیر یا تغییر در وقت ، وی را به قتل تهدید می کرد . ( 13 ) .

امام هدفهای مامون را می شناخت در فصل « پیشنهاد خلافت و امتناع امام

از پذیرفتن آن » موضع او را بیان کردیم . در آنجا در یافتیم که امام به جای موضع سازشگرانه یا موافق در برابر پیشنهاد خلافت ، خیلی سر سختانه به مقاومت می کرد .

چرا ؟ زیرا که او به خوبی در یافته بود که در برابر یک بازی خطرناکی قرار گرفته که در بطن خود مشکلات و خطرهای بسیاری را هم برای خود او ، هم برای علویان و هم برای سراسر امت اسلامی ، می پرورد .

امام بخوبی می دانست که قصد مامون ارزیابی نیت درونی اوست یعنی می خواست بداند آیا امام براستی شوق خلافت در سر می پروراند ، که اگر اینگونه است هر چه زودتر به زندگیش خاتمه دهد . آری ، این سرنوشت افراد بسیاری پیش ازین بود ، مانند محمد بن محمد بن یحیی بن زید ( همراه ابو السرایا ) ، محمد بن جعفر ، طاهر بن حسین ، و دیگران . . . و دیگران . .

از این گذشته ، مامون می خواست پیشنهاد خلافت را زمینه ساز برای اجبار بر پذیرفتن ولیعهدی بنماید . چه همانگونه که در فصل « شرایط بیعت » گفتیم چیزی که هدفها و آرزوهای وی را بر می آورد قبول ولیعهدی از سوی امام بود نه خلافت .

پس به این نتیجه می رسیم که مامون هرگز در پیشنهاد مقام خلافت جدی نبود ولی در پیشنهاد مقام ولیعهدی چرا

برگزاری جشن ولایتعهدی امام

سه شنبه ، هشتم رمضان سال دویست و یک هجری ، عید ملی بر پا شد . کوچه ها پلک خود را به روی لشکریان اسب سوار با لباس های رسمی که به سوی میدان شهر می رفتندگشودند .

درباریان و مقامات کشوری ، تلاش می کردند تا جایگاه ویژه ای در خور خلیفه و خلافت مهیا سازند .

سربازان و فرماندهان در جایگاه خویش مستقر شدند . جایگاه ویژه ، محل تلاقی دو خط زاویه دار بود . هرچه دو خط از هم بیشتر فاصله می گرفتند ، مثلث بزرگ تری تشکیل می شد که قاعده آن مردمی بودند . مهیای بیعت با ولیعهد .

هیأت های رسمی وارد شدند . هیأت فضل به راستی شکوهمند بود؛ اما مرکب مأمون در پشت سر او ، از آن هم شکوهمندتر بود . پشت سر این دو هیأت ، گروه ولیعهد بود . مردم غافلگیر شدند؛ چرا که موکبی فروتنانه دیدند؛ اما به احترام برخاستند . امام سوار بر قاطری خاکستری ، سرش را با تواضع فرو افکنده بود؛ او با آن لباس سپیدش ، نماد صلح و آرامشی بود که فرا می رسید .

مأمون در جایگاه ویژه خود نشست . دو بالش بزرگ برای ولیعهد نهادند . امام عمامه ای از پارچه ای گل دار بر سر داشت . شمشیری برهنه نیز بر کمر بسته بود . او آرام و باوقار ، بی حرکت نشسته بود . با این همه سادگی ، باز نقطه مرکز این اجتماع رسمی و مردمی گسترده به شمار می آمد . حتی هنگامی که مأمون لب به سخن گشود و آن چه را که در عهدنامه ولایتعهدی آمده بود ، اعلام کرد ، باز بیشتر مردم به رضای آل محمد ( ص ) می نگریستند . آرامش ظاهری امام ، تبلور آرامش درونی وی بود؛ وجودی متمرکز؛ نقطه

ای آسمانی .

مأمون به پسرش عباس ( 100 ) اشاره کرد . عباس گام پیش نهاد تا با امام بیعت کند . خلیفه به امام گفت : دستت را برای بیعت بگشای ! »

امام نیرومندانه برخاست . کف دست راستش را بالا گرفت و به طرف مردم دراز کرد . سپس با صدایی بلند فرمود : « پیامبر ( ص ) ، این گونه بیعت می پذیرفت . » ( 101 )

مردم بی اختیار بلند شدند و دستشان را مانند دست امام بالا گرفتند . نیروهای مسلح از برابر جایگاه ویژه عبور کردند و دستان خود را بالا گرفتند . مراسم بیعت به پایان رسید . مثلث بار دیگر آرامش یافت . لبخندهای شادمانی بر لبان نشستند . امام به یکی از دوستانشکه از شادی در پوست خود نمی گنجیداشاره کرد تا نزدیک بیاید . اشک شوق از گونه های مردم جاری بود . امام در گوشش نجوا کرد : « فکرت را مشغول این چیزها که می بینی ، نکن . خوشحالی هم نکن . این کار پا نمی گیرد . » ( 102 )

مأمون در اوج شادی برخاست و از منبری که برای سخنرانی گذاشته بودند ، بالا رفت . او می خواست خطابه اش رنگ دین داشته باشد .

ای مردم ! بیعت با علی بن موسی بن جعفر ، پسر محمد ، پسر علی ، پسرحسین ، پسر علی بن ابیطالب فرا رسیده است . سوگند به خدا ، اگر این نام ها را بر کر و کور بخوانند ، با اجازه خداوندی بهبودی می یابد

. ( 103 )

زمانی که از منبر پایین آمد ، از امام خواست تا او نیز به منبر رود و خطابه ای به همین مناسبت ایراد کند . حضرت برخاست و به سوی منبر گام برداشت . در محاسن آن مرد پنجاه ساله ، تعدادی موی سپید دیده می شدو در آن لحظه های هیجان انگیز در سیمای امام توفانی از توانایی روحی دیده می شد . چشم ها حیرت زده به او می نگریستند . مأمون احساس حقارت می کرد . حضرت بر منبر نشست و واژگانی آرام ، فشرده و گویا بر لبان جادری ساخت .

ای مردم ! به خاطر رسول گرامی ( ص ) ، ما بر گردند شما حقی داریم . شما نیز بر ما حقی دارید . هر گاه شما حقّتان را نسبت به ما به جا آوردید ، بر ما هم لازم است حق شما را مراعات کنیم .

مأمون چنان حالی شد که گویی کسی به اوتنه زده است . امید داشت امام در برابر مردم از او ستایش کند؛ امام در عوض سخنان دیگر می شنید؛ از جمله این که : « خلافت حق ما و میراثی مقدس از رسول خدا ( ص ) و وفای مردم ، شرط اساسی است ! »

نظم و آرامش جشن با احضار سه نفر از دولت مردان نظامی به هم خورد . مردم با دیدنشان بی درنگ آن ها را شناختند . کسی نمی دانست هدف مأمون از احضار آن سه دولت مرد در زنجیر چیست . آن ها را سر و پا برهنه به جلو راندند

تا در برابر جایگاه قرار گرفتند . پسر عمران به مأمون هشدار داد : « ای امیرمؤمنان ! پناه بر خدا از این که خلافتی را که خدا برای شما و ویژه شما قرار داد ، از دست بدهی و در دستان دشمنانتان بگذاری . کسی که پدرانت آن ها را می کشت و در سرزمین ها آواره می ساخت . »

مأمون دندان بر دندان سایید و زیر لب نجوا کرد : « حرام زاده ! »

ابا یونس به امام ( ع ) اشاره کرد و برای شوراندن مأمون بر ضد امام گفت :

« ای امیرمؤمنان ! کسی که کنارت نشسته ، قسم به خدا بتی است که ( شیعیان ) او را می پرستند ! »

سومین ، عیسی جلودی بود . هنوز خاطره اش از غارت و کشتاری شعله ور بود که دو سال پیش در خانه های علویان در مکه و مدینه انجام داده بود . وجودش لبریز از ترس بود . امام به چشمان پر هراس او نگریست و رو به خلیفه کرد تا برایش تقاضای بخشش کند؛ اما مرد گمان برد که امام می خواهد بر علیه او چیزی به مأمون بگوید . پیش دستی کرد و گفت : « ای امیر مؤمنان ! تو را به خدا قسم می دهم به خاطر خدماتی که برای پدرت رشید انجام داده ام ، حرف او را درباره من قبول نکنی ! » ( 104 )

مأمون به رضا ( ع ) نگریست و هوشمندانه گفت : « ای اباالحسن ! خودش می گوید پیشنهادت را نپذیرم . »

سپس خشمگینانه رو به جلودی کرد و گفت : « سوگند به پروردگار ، حرفش را درباره تو نمی پذیرم . »

آن گاه رو به گزمگان کرد و ادامه داد : « آن ها را به زندان برگردانید . »

با رفتن آنها ، بار دیگر شادمانی به مجلس برگشت . مردم به شعرسرایی و خطابه خوانی شاعران و خطیبان گوش فرا دادند و شادی کردند . عباس که برجسته ترین خطیب بود ، سخنانش را با شعری به پایان برد که مدت ها زبانزد مردم بود :

مردم نیاز به خورشید و ماه دارند

پس شما ( مأمون ) آفتابی و ایشان ماه است . ( 105 )

در پایان مراسم ، سه تصمیم مهم گرفته شد :

1 بخشیدن یک سال حقوق به لشکریان .

2 رنگ سبز برای پرچم به طور رسمی .

3 ضرب سکه درهم و دینار تازه با نام رضا ( ع ) .

برهم زدن مجلس امام و طرد مردم

دومین برخورد زشت مامون که پس از ولایتعهدی نسبت به امام رضا علیه السلام انجام داد ، مساله برهم زدن جلسات علمی آن حضرت بود . زیرا هنگامی که از شکست خوردن امام در جلسات دانشمندان مایوس گردید و مشاهده کرد که هر لحظه شخصیت نهفته امام علیه السلام برای دوست و دشمن آشکار می شود ، سخت به وحشت افتاد . در یک مورد خود اقدام به برهم زدن جلسه مباحثات علمی امام علیه السلام کرد و در مورد دوم به محمد بن عمرو طوسی دستور داد تا مردم را از حضور امام طرد کرده و جلسه را به هم

بزند .

ابن شهرآشوب از طبری نقل می کند : « از عده ای دعوت شد تا در حضور مامون با امام رضا علیه السلام درباره امامت بحث و گفت وگو کنند . پس از دریافت اجازه ، یحیی بن ضحاک سمرقندی را برگزیده و به محضر امام علیه السلام فرستادند . حضرت فرمود : ای یحیی ! بپرس . یحیی گفت : ای فرزند رسول خدا ! تو بپرس که مایه شرف و سربلندی من شود . حضرت فرمود : ای یحیی ! چه می گویی درباره مردی که ادعای راستی برای خود کرده و راستگویان را تکذیب نموده است ، آیا یک چنین فردی در دینش صادق و محق است یا دروغ گو است ؟ یحیی یک ساعت سر در گریبان برده ، هر چه فکر کرد ، نتوانست جوابی بدهد . مامون گفت : ای یحیی ! جواب بده . یحیی پاسخ داد : وی حجت را از دستم گرفته است و هیچ گونه پاسخی ندارم .

مامون به امام گفت : این چه مساله ای است که یحیی اقرار به عجز کرده است ؟

امام فرمود : اگر یحیی گمان دارد که بر آن شخص لازم است که راستگویان را تصدیق کند پس بر چنین کسی که علیه خودش شهادت عجز و ناتوانی داده ، امامتی نخواهد بود که سر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله بگوید : من سرپرستی شما را به عهده گرفتم ، در حالی که بهتر از شما نیستم ، در حالی که امیر از رعیت بهتر است . و همچنین اگر یحیی گمان برد که او صادقین و راستگویان

را تصدیق کرده پس امامتی برای اقرار کننده علیه خودش نخواهد بود که بر فراز منبر بگوید : در وجود من شیطانی هست که مرا پیوسته در معرض کار اشتباه و خلاف قرار می دهد ، در حالی که در امام ، شیطان وجود ندارد . اگر یحیی گمان کند که وی راستگویان را تصدیق کرده ، باز هم برای آن فرد امامتی ثابت نخواهد شد . زیرا وقتی که دوستش درباره اش اقرار کرده که امامت ابوبکر کاری برخلاف مصالح امت بوده که خداوند همگان را از شرش حفظ کرد و هر که شبیه آن را انجام دهد ، او را بکشید ، زمینه امامت برای او ثابت نمی باشد . این جا بود که مامون از روی خشم و عصبانیت بر سر حاضران فریاد کشید که همگان از ترس و وحشت مجلس را ترک گفته و متفرق شدند

برهم زدن نماز عید پیشنهادی خود

با این که امام علیه السلام شرط کرده بود که در هیچ کاری دخالت نکند ، مامون از امام رضا علیه السلام خواست که نماز عید را برگزار کند و با رد این پیشنهاد از سوی امام ، مامون با پافشاری و اصرار زیاد ، امام علیه السلام را آماده خواندن نماز عید کرد .

حضرت فرمود : من به روش و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله نماز عید را می خوانم ، آن گاه با پای پیاده همراه با تکبیر ، نمازگزاران را به طرف محل برگزاری نماز عید حرکت داد . این برنامه رعب و وحشتی عجیب در دل عباسیان به ویژه مامون عباسی به وجود آورد . از این رو پیش از آن که امام

علیه السلام به محل برگزاری نماز برسد ، مامون پیام فرستاد که به خانه بازگردد .

بنده نوازی

امام صلوات الله علیه به غلامانش گفته بود : در وقت طعام خوردن اگر بالای سرتان هم بایستم قبل از تمام کردن طعام برنخیزید ، یاسر گوید : گاهی بعضی از ما را صدا می کرد ، می گفتند : مشغول طعام خوردنند ، می فرمود : پس بگذارید طعامشان را تمام کنند : « قال : ان قمت علی رؤوسکم و انتم تاکلون فلاتقوموا حتی تفرغوا »

به زندان افتادن هرثمه

آن شب مأمون نخوابید . اندیشید و اندیشید؛ به آوارگان علوی فکر کرد که چگونه درفش انقلاب را بر دوش می کشیدند . تو گویی هر یک ، گدازه های آتشفشانی پنهان هستند؛ آتشفشانی بسان دلی جوشان از عواطف بی کران .

هنوز قیام ابن طباطبا ( 22 ) در خاطرش زنده بود . با آن قیام ، چیزی نمانده بود که برای همیشه بساط عباسیان برچیده شود . مأمون از ژرفای درونش فریاد برآورد : « آتشِ زیر خاکستر ! چه کنم ؟ چه سرنوشتی دارد هفتمین خلیفه عباسی ! »

اگر کسی آن شب مأمون را می دید که چگونه از پنجره به باغ کاخش می نگرد ، می پنداشت که شبهی شبانه دیده است . او جام های شراب را سر می کشید و لحظه لحظه اثر تخدیرکننده آن همچون زنجیره ای از مورچه های بی پایان در بدنش نفوذ می کرد . او زیر لبچنان که گویی با خودش یا با مخاطبی خیالی گفت و گو می کردگفت : « این نادانان نمی فهمند که من چه می کنم . خیال می کنند همه دنیا فقط بغداد است . نمی دانند که در مکه ، مدینه ، بصره ، کوفه

و خراسان چه می گذرد ! »

کسی نمی دانست که در دل مأمون چه می گذشت؛ در دلِ جوانی که با همه سپاهیانش احساس تنهایی می کرد . پس از کشته شدن امین ، کاخ اعتماد به عرب ویران شده بود؛ مردم کسی را که قاتل برادرش باشد ، نمی بخشند؛ چه رسد به این که مقتول پسر زبیدهبانوی با نفوذ عرب و عباسیانباشد . او از دغدغه های ویرانگر رنج می بُرد . با آن که امین از میان رفته بود ، باز کسی او را خلیفه نمی نامید . بغداد همچنان از او خشمگین بود . کوفه یک انقلاب علوی دیگر را انتظار می کشید . مکه ، مدینه و بصره در تردید به سر می بردند . شام لحظه شماری می کرد . حقانیت عباسیان در خلافت زیر سؤال رفته بود . زمزمه هایی ، مردم را متوجه اهل بیت می کرد تا در پرتو آنان ، عزت اسلام و عرب را جستجو کنند . تنها امید ، خراسان بود . نسبت ضعیفی که از طرف مادر داشت ، چه بسا باعث می شد که خراسان در کنارش باشد . خراسان گنجینه مردان نیرومند بود؛ اما ایرانیانِ گداخته در عشقِ خاندان رسول ، روز به روز از این نکته که خاندان رسول چه کسانی هستند ، آگاه تر می شدند؛ فرزندان عباسعموی پیامبر ( ص ) با رسوایی هایشان ، و یا فرزندان علی ( ع ) و فاطمه ( س ) ؟ هنوز نسل ها از مهربانی ، عدالت و انسانیت علی ( ع ) تصاویری پرفروغ در خاطر داشتند . اینک علویان ، میراث علی

را با خویش داشتند؛ خاطره ای از تلاش ها و جنگاوری های او را . همچنان دعوت به « رضای خاندان محمد ( ص ) » رویای ستم دیدگان را در جای جای زمین رنگ می زد . عشق به علی و فرزندانش ، عاطفه ای دینی شده بود؛ حتی زبیده نیز به آنان عشق می ورزید؛ تا به آنجا که رشید قسم خورد به خاطر این کار ، او را طلاق می دهد ! ( 23 )

مأمون برخاست و به طرف گنجه اش رفت؛ گنجه ای که تنها او حق گشودن آنرا داشت . کسی نمی دانست درون آن چیست . جوهردان و کاغذی برداشت تا مطلبی بنویسد . کسی نمی دانست که او قصد دارد برای چه کسانی بنویسد . او نوشت :

« پدرم رشید از پدرانش و آنچه در کتاب « اسرار دولتی » یافت ، برایم چنین نقل کرد : هفتمین خلیفه از عباسیان ، افتخار آنان است . با زنده بودن مأمون ، عباسیان در ناز و نعمت خواهند بود . » ( 24 )

در آن شب طولانی ، هنگامی که مأمون چشمانش را بست ، در رویا ، اشیای بسیاری را دید که شتابناک آشکار و ناپدید می شد؛ اما او در بیابان های بسیار تاریکی سرگردان بود؛ تاریکی ای نظیر دریای بی کران و نا آرام . او دید که در قایقی با بادبان پاره پاره نشسته است . توفان از هر سو می وزید . ریسمانی از آسمان آویخته بود . او به آن چنگ افکند؛ اما ریسمان ، او را به صخره ساحلی کوبید . از خواب پرید . آفتاب ، پرتواش

را از پشت تپه های دوردست بر او می تاباند . او خود را در جهانی یافت که لبالب از حوادث و شورش هایی با نام علی بود ، علی بن موسی الرضا ( ع ) . با صدایی که رنگ بیداری شبانه داشت ، فریاد برآورد : « هنوز هرثمه نیامده است ؟ »

از پشت پرده های مخملین ، صدای گزمه ای آمد .

از طلوع سپیده تا کنون منتظر است .

بیاید .

اینک سرورم ؟

بی حوصله جواب داد : « بله ! همین الآن . »

چشمان مأمون چنان می درخشید که هرثمه آنرا تا عمق استخوانش حس کرد . با خواری گفت : « درود بر امیر مؤمنان؛ عبدالله ، مأمون . چه چیزی شما را به خشم آورده است ؟ »

چرندگویی بس است . من همه ترفندهایت را می دانم .

نمی دانم از چه چیزی سخن می گویید .

خیال می کنی از تو بی خبریم ؟ من چشمانی دارم که در تاریکی هم می بینند . شاید خیال می کنی که من نمی دانم . به مخلوع ( 25 ) چه گفتی ؟ آیا اباسرایا به تنهایی دست به شورش زد ؟ این دسیسه تو بود . ( 26 )

هرثمه دریافت که ورای این اتهامات ، توطئه هایی است که فضل بن سهل آنرا برنامه ریزی کرده است؛ پس حالتی دفاعی به خود گرفت و گفت : « سرورم ! همه این اتهام ها پاسخ دارد . »

مأمون بر سر گزمگان فریاد کشید : « او را بگیرید . نمی خواهم دیگر حتی یک کلمه هم بشنوم . »

مگس در دام

عنکبوت افتاده بودو هیچ امید رهایی نبود . هرثمه با گام هایی از سرِ خواری به زندانِ کوچکِ مرو رفت تا آخرین روزهای زندگی را در کنج تاریک آن بگذراند . در خاطرش ، تصاویر رنگین روزگاری زنده شد که فرمانروای افریقا بود . ایامی را هم امیر خراسان بود . روزی را به یاد آورد که خلیفه ( امین ) با خواری برابرش ایستاد تا او جان وی را نجات دهد . اما اینک خود اسیر تارهای عنکبوت بود و کسی هم نمی توانست او را رهایی بخشد . در بین راه با فضل روبه رو شد که به کاخ می آمد . خواست به چهره اش آب دهان بیفکند؛ اما وانمود به دلیری کرد و سرش را بالا گرفت .

بی ارزش بودن خلافت

زمستان آمد؛ با بادهای سرد شمالی ؛ با سرمای ارتفاعات و کاکل های برفین کوهستان . ابرهای پر باران و برف ، روی خورشید را پوشاندند . آفتاب ، دایره ای بی نور و بی گرما بود . برخی از کسانی که از گرمای حجاز به آن جا پناه آورده بودند ، همین خورشید کم نور را هم دوست داشتند .

در همین هنگامه میان نام آورترین شخصیت خاندان علوی با خاندان عباسی درگیری رخ داد . عنکبوت پلیدی ، نخستین تارهای دسیسه را می تنید . چند روز پس از ورود کاروان به مرو ، مأمون ، نیرنگ بازانه گفت : « ای فرزند محمد ( ص ) ! من دانش ، بی اعتنایی به دنیا ، پاکدامنی و نیایشت را دیدم و دریافتم که برای خلافت ، از من شایسته تری ! »

امام اندوهگنانه

به او نگریست و گفت : « با دوری از دنیا ، امید رهایی از گزندش را دارم . با دوری از کارهای ناروا ، امید دستیابی به غنیمت هایش ( معنوی ) را دارم . آرزو دارم که با فروتنی در این جهان ، در نزد خدا مقامی بس والا یابم . »

مأمون چنان بود که گویی سخنی جز آن چه در درونش موج می زند ، نمی شنود .

تصمیم گرفته ام که خود را از خلافت برکنار کنم و تو را به این منصب برگزینم .

فضل بن سهل به گفت و گوی آن دو مرد می نگریست . از موضع گیری امام حیرت زده بود؛ امامی که با خبر خلافت ، چنگ افکندن به سرزمین گنج ها و جهانی لبالب از لذت ، لحظه به لحظه غمگین تر می شد . او ، آن مرد گندم گون ، با گفته اش مرزی برای این بازی مسخره تعیین کرد .

اگر این خلافت حق تو است ، پس تو حق نداری تنپوشی را که آفریدگار بر تنت پوشانده است ، برکنی و بر دیگری بپوشانی ؛ اما اگر برای تو نیست ، حق نداری چیزی را که مال تو نیست به من دهی !

مأمون برای چیره شدن بر احساسش تلاش بسیار کرد . مرد علوی از آن چه در درون خلیفه می گذشت ، آگاه بود . دندان بر دندان سایید و برافروخته از خشم گفت : « باید بپذیری ! »

هرگز داوطلبانه به آن تن درنخواهم داد . ( 85 )

نخستین دور مذاکرات به

شکست انجامید . فضل حیران بیرون رفت : شگفتا ! دیدم میمون ( 86 ) خلافت را به رضا می دهد و دیدم که وی می گوید : « من توان آن را ندارم . » هرگز در عمرم ندیدم که خلافت چنین بی ارزش شود !

فضل خود می دانست که مأمون در این کار جدی نیست . چگونه مأمون خلافتی را که به خاطر آن در گذشته نزدیک سر برادرش را بریده اینک به امام هدیه می دهد ؟ !

شب های سرد دی ماه گذشتند ، مأمون برا ی آینده مبهمش برنامه ریزی می کرد . او از وزیر خود می هراسید ، از این ایرانی که به خوبی می دانست چگونه خراسان را به آتشفشانی فعال تبدیل کند . او از فضل بن سهل می ترسید . در آن شب زمستانی که مأمون با برادرش شطرنج بازی می کرد ، با مهربانی دروغینی گفت : « با چشمان خود دیدم که تو چقدر به حکومت ما خدمت کردی . تصمیم دارم که دخترم را به عقد تو درآورم ! »

فضل نتوانست بر خود چیره شود و مهره « پرچم » از دستش افتاد . گفت : « اما او به سن نوه من است ! »

چه اشکالی دارد ؟ !

اما . این برخلاف رسوم است . همه ازدواج دختران خلفا با غیر بستگانشان را کاری زشت می شمارند .

این مهم نیست . مگر من لباس مشکی که رسم عباسیان بودرا به لباس سبز تبدیل نکردم ؟ ابداً ! ابداً این اصلاً مهم نیست

.

فضل لرزید . او می ترسید . مأمون در اندیشه آینده دخترش نبود؛ او می خواست در خانه فضل جاسوسی داشته باشد . فضل هراسان پافشاری کرد و گفت : « اگر مرا هم دار بزنی ، نمی پذیرم ! » ( 87 )

با گفتن این سخن برخاست و اجازه خروج گرفت . هنگامی که از کاخ بیرون می رفت ، دو مرد وارد شدند . احترام کردند و نشستند . مأمون در گوش یکی ازآنان آهسته سخنانی گفت . مرد چاپلوسانه و با خواری خم شد . خلیفه رو به مرد دیگر کرد و زیر لب چیزی گفت . این نشست شوم در چند لحظه به پایان رسید . کسی نفهمید که مأمون در آن شب سرد زمستانی به آنان چه گفت . روز بعد شایعاتی در شهر پیچید؛ از جمله : « مردی نزد رضا ( ع ) آمد و از او درباره موسیقی رقص آور پرسید و امام فرمود : حلال است ! » شایعه دیگر این بود : « امام گفته است که مردم برده ما هستند ! » ( 88 )

در آن شب امام غمگنانه به بستر رفت و با صدایی بغض آلود گفت : « خداوندگارا ! اگر شادمانی من در مرگم است ، هم اینک آن را فرو فرست ! » ( 89 )

تاریکی غلیظ تر شد . شهاب ها ، در اوج آسمان چهره شب را می خراشیدند . ستارگان ، به سان دل ها می تپیدند .

بیعت با امام رضا ( ع )

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود در حدیثی

روایت کرده است : چون امام رضا ( ع ) به مرو آمد ، مامون به آن حضرت پیشنهاد کرد که امارت و خلافت را بپذیرد . اما آن حضرت امتناع کرد و در این باره گفت وگوهای بسیار درگرفت که حدود دو ماه طول کشید . و در تمام این مدت امام رضا ( ع ) از پذیرش آن پیشنهاد سرباز می زد .

شیخ مفید در تتمه گفتار گذشته خود می گوید : آنگاه مامون کس به نزد آن حضرت فرستاد که من می خواهم از خلافت کناره کنم و آن را به شما واگذارم . نظر شما در این باره چیست ؟ امام رضا ( ع ) با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت : پناه می دهم تو را به خدا ای امیر مؤمنان از این سخن و از این که کسی آن را بشنود . پس مامون بار دیگر یادداشتی به آن امام داد که : حال که از پذیرش آنچه بر شما پیشنهاد می شود امتناع می کنی پس باید ولایت عهدی مرا بپذیری . امام ( ع ) به سختی از این کار امتناع کرد . مامون آن حضرت را خصوصی پیش خود خواند و در خلوت که جز فضل بن سهل و آن دو کسی دیگر حضور نداشت به آن حضرت گفت : من در نظر دارم کار فرمانروایی مسلمانان را به عهده شما واگذارم و از گردن خود آن را باز کنم . امام رضا ( ع ) پاسخ داد : از خدای بترس ای امیر مؤمنان که نیرو و توان چنین کاری ندارم . مامون گفت : پس تو را ولی عهد می کنم

. امام فرمود : ای امیر مؤمنان ! مرا از این کار معاف کن . مامون سخنی گفت که از آن بوی تهدید می آمد و ضمن آن به امام ( ع ) گفت : عمر بن خطاب خلافت را به طور مشورت در میان شش تن قرار داد که یکی از آنان جد تو امیر مومنان علی بن ابی طالب بود و درباره کسی که با آن شش نفر راه خطا بپوید شرط کرد که گردنش را بزنند . و شما ناگزیر باید آنچه من خواسته ام بپذیری و من گریزی از آن ندارم . امام رضا ( ع ) به وی گفت : من خواسته تو را مبنی بر ولی عهد کردن خودم می پذیرم بدان شرط که نه امر کنم و نه نهی ، نه فتوا دهم و نه داوری کنم . نه کسی را منصوب و نه کسی را معزول گردانم و هیچ چیزی را که برپاست تغییر ندهم . مامون همه این شرایط را پذیرفت .

سپس مفید گوید : شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدش از موسی بن سلمه نقل کرده است که گفت : من و محمد بن جعفر در خراسان بودیم . در آنجا شنیدم روزی ذو الریاستین بیرون آمد و گفت : شگفتا ! امر شگفتی دیدم . از من بپرسید که چه دیده ام ؟ گفتند : خدایت نکو گرداند چه دیدی ؟ گفت : مامون به علی بن موسی الرضا می گفت : من در نظر دارم کار مسلمانان و خلافت را بر عهده تو نهم و آنچه در گردن من است برداشته به گردن شما اندازم ،

ولی دیدم که علی بن موسی می گفت : ای امیر مؤمنان من تاب و توان چنین کاری را ندارم . من هرگز هیچ خلافتی را بی ارزش تر از این خلافت ندیدم که مامون شانه از زیر آن تهی می کرد و به علی بن موسی واگذارش می کرد و او هم از پذیرفتن آن خودداری می کرد و به مامون بازش می گرداند .

شیخ مفید در ادامه گفتارش می نویسد : گروهی از سیره نویسان و وقایع نگاران زمان خلفا روایت کرده اند : چون مامون تصمیم گرفت ولی عهدی خود را به حضرت رضا ( ع ) واگذارد ، فضل بن سهل را فراخواند و او را از تصمیم خود آگاه کرد و به او دستور داد با برادرش حسن بن سهل به حضور او بیایند . فضل پیش برادرش حسن رفت و هر دو نزد مامون رفتند . حسن بازتابهای این تصمیم را در نظر مامون بزرگ جلوه داد و او را از پیامدهای بیرون شدن خلافت از اهلش آگاه کرد . مامون گفت : من با خدا پیمان بسته ام که چنانچه بر برادرم امین پیروز شدم ، خلافت را به برترین کس از خاندان ابو طالب واگذارم و هیچ کس را برتر از این مرد بر روی زمین ندیده ام . چون حسن و فضل عزم مامون را بر اجرای چنین تصمیمی محکم و استوار یافتند از مخالفت با او دست کشیدند . آنگاه مامون آن دو نفر را به نزد حضرت رضا ( ع ) فرستاد تا ولی عهدی را به آن حضرت واگذارند آن دو به نزد امام رضا ( ع ) آمدند و ماجرا را عرض کردند اما

آن حضرت از پذیرفتن این پیشنهاد سرباز زد . حسن و فضل همچنان بر این پیشنهاد پای می فشردند تا این که بالاخره امام پاسخ مثبت داد و آن دو به نزد مامون بازگشتند و موافقت امام رضا ( ع ) را با ولایت عهدی به اطلاع وی رساندند . مامون از این بابت خوشحال شد .

ابو الفرج اصفهانی نیز در تتمه کلام سابق خود همین مطلب را عینا نقل کرده جز آن که افزوده است : پس مامون فضل و حسن را به نزد علی بن موسی روانه کرد . آن دو پیشنهاد مامون را بر آن امام عرضه داشتند اما آن حضرت از پذیرش آن خودداری می کرد . آن دو همچنان اصرار می کردند و امام امتناع می کرد تا آن که یکی از آن دو گفت : اگر بپذیری که هیچ ، و گرنه ما کار تو را می سازیم و بنای تهدید گذاردند . سپس یکی از آنان گفت : به خدا سوگند مامون مرا امر کرد که اگر با خواست ما مخالفت کنی گردنت را بزنم .

نگارنده : در صفحات آینده خواهیم گفت که حسن بن سهل پیش از بیعت با رضا و پس از آن در عراق در بغداد و در مدائن بود . و ظاهرا مامون هنگامی که تصمیم داشت با امام رضا ( ع ) بیعت کند او را به خراسان فراخوانده بود و چون کار بیعت تمام شد وی دوباره از خراسان به عراق بازگشت .

شیخ مفید می نویسد : مامون در روز پنج شنبه مجلسی برای خواص از یاران و نزدیکان خود تشکیل داد . فضل بن سهل از آن مجلس

بیرون آمد و به همه اعلام کرد که مامون تصمیم گرفته ولی عهدی خود را به علی بن موسی واگذار کند و او را رضا نامیده است و دستور داد لباس سبز بپوشند و همگی برای پنج شنبه آینده برای بیعت با امام رضا ( ع ) به مجلس مامون حاضر شوند و به اندازه حقوق یک سال خود از مامون بگیرند . چون روز پنج شنبه فرا رسید طبقات مختلف مردم از امیران و حاجبان و قاضیان و دیگر مردمان لباس سبز بر تن کرده به جانب قصر مامون روان شدند . مامون نشست و برای حضرت رضا ( ع ) دو تشک و پشتی بزرگ گذاردند به طوری که به پشتی و تشک مامون متصل می شد . حضرت را با لباس سبز بر آن نشاندند بر سر آن حضرت عمامه ای بود و شمشیری نیز داشت . آنگاه مامون فرزندش عباس را فرمان داد که به عنوان نخستین کس با امام رضا ( ع ) بیعت کند . حضرت دست خود را بالا گرفت به گونه ای که پشت دست به طرف خود آن حضرت و کف آن به روی مردم بود . مامون گفت : دست خود را برای بیعت باز کن . امام ( ع ) فرمود : رسول خدا ( ص ) این گونه بیعت می کرد . پس مردم با آن حضرت بیعت کردند و کیسه های پول را در میان نهادند و سخنوران و شاعران برخاسته اشعاری درباره فضل رضا ( ع ) و آنچه مامون در حق آن حضرت انجام داده بود ، سخنها گفتند و شعرها سرودند . پس ابو عباد ( یکی از وزرای مامون و نویسنده نامه های

محرمانه دربار او ) عباس بن مامون را فرا خواند . عباس برخاست و نزد پدرش رفت و دست او را بوسید . مامون به وی امر کرد که بنشیند . سپس محمد بن جعفر را صدا کردند . فضل بن سهل گفت : برخیز . محمد بن جعفر برخاست تا به نزدیک مامون رفت و همانجا ایستاد و دست مامون را نبوسید به او گفته شد : برو جلو و جایزه ات را بگیر . مامون نیز وی را صدا کرد و گفت : ای ابو جعفر به جای خویش برگرد . او نیز بازگشت . سپس ابو عباد یکایک علویان و عباسیان را صدا می زد و آنان پیش می آمدند و جایزه خود را دریافت می کردند . تا آن که مالهای بخششی تمام شد . سپس مامون به امام رضا ( ع ) عرض کرد . برای مردم خطبه ای بخوان و با ایشان سخنی بگوی . امام رضا ( ع ) به خطبه ایستاد و خدای را حمد کرد و او را ستود سپس فرمود : همانا از برای ما بر شما حقی است به واسطه رسول خدا ( ص ) و از شما نیز به واسطه آن حضرت بر ما حقی است . چنانچه شما حق ما را دادید مراعات حق شما نیز بر ما واجب است - در آن مجلس به جز این سخن از آن حضرت سخن دیگری نقل نشده است .

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا و امالی از حسین بن احمد بیهقی از محمد بن یحیی صولی از حسن بن جهم از پدرش روایت کرده است که گفت : مامون

بر فراز منبر آمد تا با علی بن موسی الرضا ( ع ) بیعت کند پس گفت : ای مردم ! بیعت با علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب برای شما محقق شده است به خدا سوگند اگر این نامها بر کران و لالان خوانده شوند به اذن خداوند عز و جل شفا می یابند .

طبری می نویسد : مامون ، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب را ولی عهد مسلمانان و خلیفه آنان پس از خویش قرار داد و وی را رضای آل محمد ( ص ) نامید و به لشکرش دستور داد جامه سیاه را از تن به در کنند و به جای آن جامه سبز بپوشند و این خبر را به همه کشور اطلاع داد . این ماجرا در روز سه شنبه دوم ماه رمضان سال 201 به وقوع پیوست .

صدوق در عیون اخبار الرضا از بیهقی از ابو بکر صولی از ابوذر کوان از ابراهیم بن عباس صولی نقل کرده است که گفت : بیعت با امام رضا ( ع ) در پنجم ماه رمضان سال 201 انجام پذیرفت .

شیخ مفید و ابو الفرج اصفهانی نوشته اند : مامون فرمان داد سکه ها را به نام آن حضرت ضرب کردند و بر آنها نام رضا ( ع ) بزنند و اسحاق بن موسی را امر کرد که با دختر عمویش اسحاق بن جعفر ازدواج کند و دستور داد در آن سال اسحاق بن موسی با مردم به حج برود و در هر شهری به ولایت عهدی حضرت

رضا ( ع ) خطبه خواندند . ابو الفرج گوید : احمد بن محمد بن سعید برایم چنین روایت کرد و شیخ مفید گوید : احمد بن محمد بن سعید از یحیی بن حسن علوی نقل کرده است که گفت که : از عبد الحمید بن سعید شنیدم که در این سال بر منبر رسول خدا ( ص ) در مدینه خطبه می خواند . پس در دعا برای آن حضرت گفت : خدایا ! نکو گردان کار ولی عهد مسلمانان علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام را .

سته اباءهم ما هم افضل من یشرب صوب الغمام ( 1 )

و از جمله شاعرانی که بر آن حضرت درآمد دعبل بن علی خزاعی ، رحمه الله بود و چون بر آن حضرت وارد شد گفت : من قصیده ای گفته و با خود پیمان بسته ام که پیش از آن که آن را برای شما بخوانم برای کسی دیگر نخوانم . امام به او دستور داد بنشیند و چون مجلسش خلوت شد به وی فرمود : شعرت را بخوان . دعبل قصیده خود را به مطلع زیر خواند :

مدارس آیات خلت من تلاوه و منزل وحی مقفر العرصات ( 2 )

و قصیده را به آخر رساند چون از خواندن قصیده اش فراغ یافت امام برخاست و به اتاقش رفت ، سپس خادمی را فرستاد و به وسیله او پارچه ای از خز برای دعبل فرستاد که ششصد دینار در آن بود و به آن خادم فرمود : به دعبل بگو در سفر خود از این

پول خرج کن و عذر ما را بپذیر . دعبل به آن خادم گفت : به خدا سوگند من نه پول می خواهم و نه برای پول اینجا آمده ام ولی بگو یکی از جامه هایش را به من بدهد .

امام رضا ( ع ) پولها را دوباره به دعبل بازگردانید و به او گفت : این پولها را بگیر و جبه ای از جامه های خود را بدو داد . دعبل از خانه آن حضرت برون آمد تا به قم رسید ، چون مردم قم آن جبه را نزد او بدیدند خواستند آن را به هزار دینار از وی بخرند اما او نداد و گفت : به خدا یک تکه آن را به هزار دینار هم نخواهم فروخت . سپس از قم بیرون شد . گروهی وی را تعقیب کرده راه را بر وی بند آوردند و آن جبه را گرفتند . دعبل دوباره به قم برگشت و درباره بازپس گرفتن آن جبه با ایشان سخن گفت . اما آنان پاسخ دادند : ما این جبه را به تو نخواهیم داد ولی اگر بخواهی این هزار دینار را به تو می دهیم . دعبل گفت : پاره ای از آن جبه را نیز بدهید . پس آنان هزار دینار و تکه ای از آن جبه به وی دادند .

بنا به نقل ابن شهر آشوب در مناقب عبد الله بن معتز گفت :

و اعطاکم المامون حق خلافه

لنا حقها لکنه جاد بالدنیا ( 3 )

فمات الرضا من بعد ما قد علمتم

و لاذت بنا من بعده مره اخری ( 4 )

صورت عهدنامه ای که مامون به خط خود ولایت

عهدی امام رضا ( ع ) را در آن نوشت

مامون به خط و انشای خویش عهدنامه ولایت عهدی امام رضا ( ع ) را نوشت و بر آن نیز شاهد گرفت امام رضا ( ع ) نیز به خط شریف خود بر این عهدنامه نگاشت و این عهدنامه را عموم مورخان یاد کرده اند . علی بن عیسی اربلی در کشف الغمه می نویسد : در سال 670 یکی از خویشانم از مشهد شریف آن حضرت بدینجا آمد و با وی عهدنامه ای بود که مامون به خط خویش آن را نوشته بود . در پشت این عهدنامه خط امام ( ع ) بود . پس جای قلمهای وی را بوسیدم و چشمم را در بوستان کلامش گردش دادم و دیدن این عهدنامه را از الطاف و نعمتهای الهی پنداشتم و اینک آن را حرف به حرف نقل می کنم آنچه به خط مامون در این عهدنامه نوشته شد ، چنین است :

« بسم الله الرحمن الرحیم . این نامه ای است که عبد الله بن هارون رشید ، امیر مؤمنان ، آن را به ولی عهد خود علی بن موسی بن جعفر نگاشته است . اما بعد همانا خداوند عز و جل دین اسلام را برگزید و از میان بندگان خود پیغمبرانی برگزید که به سوی او هدایتگر و رهنما باشند و هر پیغمبر پیشین به آمدن پیامبر پس از خود نوید داده و هر پیامبر بعدی پیامبر پیش از خود را تصدیق کرده است . تا این که دوره نبوت پس از مدتی فترت و کهنه شدن علوم و قطع گردیدن وحی و نزدیک شدن قیامت به

محمد ( ص ) خاتمه یافت .

پس خداوند به وجود او سلسله پیغمبران را پایان داد و او را بر آنان شاهد و گواه امین گرفت و کتاب عزیز خود را بر او نازل فرمود چنان کتابی که از پیش رو و پشت سر باطل را بدان راه نیست و تنزیلی است از جانب خداوند حکیم و ستوده ( 5 ) که در آنچه حلال و حرام کرده و بیم و امید داده و بر حذر داشته و ترسانیده و امر و نهی کرده هرگز تصور باطلی نمی رود تا حجتی رسا بر مردم بوده باشد و هر کس که راه گمراهی و هلاکت سپارد از روی بینه و دلیل و آن کس که به نور هدایت زندگی جاویدان یافته از روی بینه و دلیل باشد ، و یقینا خداوند شنوای داناست ( 6 ) . پس پیامبر ( ص ) ، پیغام خدا را به مردم رسانید و آنان را به وسیله آموختن حکمت و دادن پند و اندرز و مجادله نیکو به سوی خدا فراخواند و سپس به جهاد و سخت گیری با دشمنان دین مامور شد تا این که خدا او را نزد خود برد و آنچه در نزدش بود برای وی برگزید .

چون دوران نبوت پایان یافت و خدا وحی و رسالت را به محمد ( ص ) خاتمه داد و قوام دین و نظام امر مسلمانان را به خلافت و اتمام و عزت آن قرار داد و قیام به حق خدای تعالی در طاعتی است که به وسیله آن واجبات و حدود خدا و شرایع اسلام و سنتهای آن برپا شود

و جنگ و ستیز با دشمنان دین انجام گردد . بنابراین بر خلفاست که درباره آنچه خداوند آنان را حافظ و نگهبان دین و بندگانش قرار داده است خدا را فرمان برند و بر مسلمانان است که از خلفا پیروی کرده آنان را در مورد اقامه حق خدا و بسط عدل و امنیت راهها و حفظ خونها و اصلاح در میان مردم و اتحادشان از راه دوستی کمک و یاری کنند . و اگر بر خلاف این دستور عمل کنند ، رشته اتحاد مسلمانان سست و لرزان و اختلاف خود و جامعه شان آشکار و شکست دین و تسلط دشمنانشان ظاهر و تفرقه کلمه و زیان دنیا و آخرت حاصل می شود .

پس بر کسی که خداوند او را در زمین خود خلافت داده و بر خلق خویش امین کرده ست سزاوار است که خود را در راه کوشش برای خدا به زحمت اندازد و آنچه مورد رضایت و طاعت اوست مقدم شمارد و خود را آماده انجام کارهایی کند که با احکام خدا و مسئولیتی که در نزد او دارد سازگار باشد و در آنچه خدا به عهده او گذارده به حق و عدالت حکم کند همان گونه که خداوند عز و جل به داوود می فرماید :

ای داوود ما تو را در روی زمین خلیفه قرار دادیم پس میان مردم به حق حکم کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از طریق خدا گمراهت سازد و کسانی که از راه خدا گمراه می شوند برای آنان عذاب سختی است زیرا که روز حساب را فراموش کرده اند ( 7 ) .

و نیز خداوند عز و جل

فرمود : پس سوگند به پروردگارت هر آینه تمام مردم را از آنچه انجام می دهند بازخواست خواهیم کرد ( 8 ) .

و نیز در خبر است که عمر بن خطاب گفت : اگر در کرانه فرات بره ای تباه گردد می ترسم که خداوند مرا از آن مؤاخذه کند و سوگند به خدا که هر کس در مورد مسئولیت فردی یی که بین خود و خدای خود دارد در معرض امر بزرگ و خطر عظیمی قرار گرفته پس چگونه است حال کسی که مسئولیت اجتماعی را به عهده دارد ؟ در این امر اعتماد بر خدا و پناهگاه و رغبت به سوی اوست که توفیق عصمت و نگهداری کرامت فرماید و به چیزی هدایت کند که در آن ثبوت حجت است و به خشنودی و رحمت خدا رستگاری فراهم آید . و در میان امت آن که از همه بیناتر و برای خدا در دین و بندگان او خیرخواهتر از خلایقش در روی زمین است خلیفه ای است که به اطاعت از کتاب او و سنت رسولش عمل کند و با تمام کوشش ، فکر و نظرش را درباره کسی که ولی عهدی او را بر عهده می گیرد به کار برد و کسی را به رهبری مسلمانان برگزیند که بعد از خود آنها را اداره کند و با الفت جمعشان کند و پراکندگیشان را به هم آورد و خونشان را محترم شمارد و با اذن خدا تفرقه و اختلاف آنها را امن و آرامش دهد و آنان را از فساد و تباهی و ضدیت میان یکدیگر نگه دارد و وسوسه و نیرنگ شیطان را از آنان دفع کند . زیرا خداوند پس از

خلافت مقام ولی عهدی را متمم و مکمل امر اسلام و موجب عزت و صلاح مسلمانان قرار داده است و بر خلفای خود در استوار داشت آن الهام فرموده که کسی را برای این کار انتخاب کنند که سبب زیادی نعمت و مشمول عافیت شود . و خداوند مکر و حیله اهل شقاق و دشمنی و کوشش تفرقه اندازان و فتنه جویان را درهم شکند . از موقعی که خلافت به امیر مؤمنان رسیده است تلخی طعم آن را چشیده و از سنگینی بار خلافت و تکالیف سخت آن آگاه شده و وظیفه مشکلی را که خلیفه در مورد اطاعت خدا و مراقبت دین باید انجام دهد ، دانسته است . از این رو همواره در مورد آنچه که موجب سرفرازی دین و ریشه کن کردن مشرکان و صلاح امت و نشر عدالت و اقامه کتاب و سنت است ، جسم خود را به زحمت انداخته و چشمش را بیدار نگهداشته و بسیار اندیشه کرده است . اندیشه در این مسئله او را از آرامش و راحت و از آسایش و خوشی بازداشته است زیرا بدانچه خداوند از آن سوال خواهد کرد آگاه است و دوست دارد که به هنگام دیدار خدا ، در امر دین و امور بندگانش خیرخواه بوده باشد و برای ولی عهدی کسی را برگزیند که حال امت را مراعات کند و در فضل و دین و پارسایی و علم از دیگران برتر باشد و در قیام به امر خدا و ادای حق او بیشتر از دیگران به وی امید بسته شود .

از این رو برای رسیدن به این مقصود شب و روز به

پیشگاه خدا مناجات کرد و از او استخاره کرد که در انتخاب ولی عهد کسی را به او الهام فرماید که خشنودی و طاعت خدا در آن باشد و در طلب این مقصود ، در افراد خاندان خود از فرزندان عبد الله بن عباس و علی بن ابی طالب دقت نظر کرد و در احوال مشهورترین آنان از لحاظ علم و مذهب و شخصیت بسیار بررسی کرد ، تا آن که به رفتار و کردار همگی آگاه شد و آنچه درباره آنان شنیده بود به مرحله آزمایش درآورد و خصوصیات و احوال آنها را مکشوف داشت و پس از طلب خیر از خدا و بجای آوردن کوشش فراوان در انجام فرمایشهای الهی و ادای حق او درباره بندگان و شهرهایش و تحقیق در افراد آن دو خاندان ، کسی را که برای احراز این مقام انتخاب کرد علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب است . زیرا که فضل والا و دانش سودمند و پاکدامنی ظاهر و زهد بی شائبه و بی اعتنایی او به دنیا و تسلیم بودن مردم را درباره وی از همه بهتر و بالاتر دید و برای او آشکار شد که همگی زبانها در فضیلت او متفق و سخن مردم درباره اش متحد است و چون همیشه به فضیلت از زمان کودکی و جوانی و پیری آشنا و آگاه بود لذا پیمان ولی عهدی و خلافت پس از خود را با اعتماد به خدا ، به نام او بست و خدا نیک می داند که این کار را برای از خود گذشتگی در راه خدا و دین و

از نظر اسلام و مسلمانان و طلب سلامت و ثبوت حق و نجات و رهایی در روزی که مردم در آن روز در پیشگاه پروردگار عالمیان به پا خیزند ، انجام داد . اکنون امیر مؤمنان فرزندان و خاندان و خواص خود و فرماندهان و خدمتکارانش را دعوت می کند که ضمن اظهار سرور و شادمانی در امر بیعت پیشدستی کنند و بدانند که امیر مؤمنان طاعت خدا را بر هوای نفس درباره فرزند و اقوام و نزدیکان خویش مقدم شمرد و او را ملقب به رضا کرد . زیرا که او مورد پسند و رضای امیر مؤمنان است . پس ای خاندان امیر مؤمنان و کسانی که از فرماندهان و نظامیان و عموم مسلمانان در شهر هستید به نام خدا و برکاتش و به حسن قضای او درباره دین و بندگانش برای امیر مؤمنان و برای علی بن موسی الرضا پس از او بیعت کنید . چنان بیعتی که دستهای شما باز و سینه هایتان گشاده باشد و بدانید که امیر مؤمنان این کار را برای اطاعت امر خدا و برای خیر خود شما انجام داد و خدا را سپاسگزار باشید که مرا بدین امر ملهم کرد و آن در اثر حرص و اصراری بود که مرا به رشد و صلاح شما بود و امیدوار باشید که این کار در جمع الفت و حفظ خونها و رفع پراکندگی و محکم کردن مرزها و قوت دین و سرکوبی دشمنان و استقامت امور شما موثر است و فایده آن به شما بازمی گردد و بشتابید به سوی طاعت خدا و فرمان امیر مومنان که اگر بشتابید موجب امنیت و آسایش است و

خدا را در این امر سپاس گزارید که اگر خدا خواهد بهره آن را خواهید دید » .

این نامه را عبد الله مامون در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 ، به دست خود نگاشت .

آنچه پشت عهدنامه به خط امام رضا ( ع ) نگاشته شده است

« بسم الله الرحمن الرحیم . ستایش و سپاس خدای راست که آنچه خواهد به انجام رساند . زیرا نه فرمانش را چیزی بازگرداند و نه قضایش را مانعی باشد . به خیانت دیدگان آگاه و اسرار نهفته در سینه ها را می داند ، و درود خدا بر پیامبرش محمد پایان بخش رسولان و بر اولاد پاک و پاکیزه او باد .

من ، علی بن موسی بن جعفر ، می گویم : همانا امیر مومنان که خدا او را در استواری کارها کمک کند و به راه رستگاری و هدایت توفیقش دهد آنچه را دیگران از حق ما نشناخته بودند بازشناخت . رشته رحم و خویشاوندی را که از هم گسیخته شده بود به هم پیوست و دلهایی را که بیمناک شده بودند ایمنی بخشید . بل آنها را پس از آن که تلف شده بودند جان بخشید و از فقر و نیاز مستغنی کرد و تمام این کارها را به منظور خشنودی پروردگار جهانیان انجام داد و پاداشی از غیر او نخواست که خداوند شاکران را به زودی جزا دهد و پاداش نکوکاران را تباه نکند . او ولایت عهد و امارت کبرای خود را به من واگذار کرد که چنانچه بعد از او زنده بمانم عهده دار آن گردم پس هر کس گرهی را که

خداوند به بستن آن فرمان داده بگشاید و رشته ای را که خداوند پیوست آن را دوست دارد از هم بگسلد حرمت حریم خدا را مباح شمرده و حلال او را حرام کرده است . زیرا با این کار امام را حقیر کرده و پرده اسلام را از هم دریده است .

رفتار گذشتگان نیز بدین گونه بوده است . آنان بر لغزشها صبر کردند و به صدمات و آسیبهای ناشی از آن اعتراض نکردند زیرا از پراکندگی کار دین و از بهم خوردن رشته اتحاد مسلمانان می ترسیدند و این ترس بدان جهت بود که مردم به زمان جاهلیت نزدیک بودند و منافقان هم انتظار می کشیدند تا راهی برای ایجاد فتنه باز کنند من خدا را بر خود شاهد گرفتم که اگر مرا زمامدار امور مسلمانان کرد و امر خلافت را به گردن من نهاد در میان مسلمانان مخصوصا فرزندان عباس چنان رفتار کنم که به اطاعت خدا و پیامبرش مطابق باشد . هیچ خون محترمی را نریزم و مال و ناموس کسی را مباح نکنم ، مگر این که حدود الهی ریختن آن را جایز شمرده و واجبات دین آن را مباح کرده باشد . تا حد توانایی و امکان در انتخاب افراد کاردان و لایق بکوشم و بدین گفتار بر خویشتن عهد و پیمان محکم بستم که در نزدش درباره انجام آن مسئول خواهم بود که او فرماید : به پیمان وفا کنید که سبت به انجام آن مسئول هستید . و اگر از خود چیز تازه ای به احکام الهی افزودم و یا آنها را تغییر و تبدیل کردم ، مستوجب سرزنش و سزاوار مجازات و عقوبت خواهم بود

. و پناه می برم به خداوند از خشم او و با میل و رغبت به سوی او رو می کنم که توفیق طاعتم دهد و میان من و نافرمانیش حایل گردد و به من و مسلمانان عافیت عنایت فرماید . و من نمی دانم که به من و شما چه خواهد شد . حکم و فرمانی نیست مگر برای خداوند او به حق داوری می کند و بهترین جداکنندگان است . لکن من برای امتثال امر امیر مؤمنان این کار را بر عهده گرفتم و خشنودی او را برگزیدم . خداوند من و او را نگاهداری کناد . خدا را در این نوشته بر خود گواه گرفتم و خدا به عنوان شاهد و گواه بس است .

این نامه را در حضور امیر مؤمنان که خدا عمر او را دراز گرداناد و فضل بن سهل و سهل بن فضل و یحیی بن اکثم و عبد الله بن طاهر و ثمامه بن اشرس و بشر بن معتمر و حماد بن نعمان ، در ماه رمضان سال 201 به خط خود نوشتم . »

گواهان طرف راست

یحیی بن اکثم در پشت و روی این مکتوب گواهی داده و از خدا خواسته است که امیر مؤمنان و همه مسلمانان خجستگی این عهد و میثاق را دریابند . عبد الله بن طاهر بن حسین به خط خویش در تاریخی که در این عهدنامه مشخص است گواهی خود را بر آن نوشته است . حماد بن نعمان نیز پشت و روی این عهدنامه را گواهی کرده است و بشر بن معتمر نیز در همان تاریخ مانند همین گواهی را داده است .

1

- این شش تن پدران آن حضرت ( امام رضا ( ع ) ) هستند و برترین کسانی اند که از آب باران نوشیده اند .

2 - مدرسه های آیات قرآنی از تلاوت خالی مانده و خانه وحی ، بیابانی تهی از سکنه شده است .

3 - مامون حق خلافت را به شما عطا کرد . حق خلافت از آن ما بود لکن مامون در دنیا سخاوت به خرج داد .

4 - پس رضا بعد از آنچه که شما به خوبی می دانید مرد و خلافت پس از وی یک بار دیگر در پناه ما آمد .

5 - فصلت / 42 : لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید .

6 - انفال / 42 : لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه و ان الله لسمیع علیم .

7 - ص / 26 : یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب .

8 - حجر / 93 - 92 : فو ربک لنسئلنهم اجمعین عما کانوا یعملون

پخش شایعات دروغ علیه امام ( ع )

تمام تلاش دستگاه حاکم بر این بود که به هر شکل ممکن شخصیت امام رضا علیه السلام را در نظر مردم پایین آورد و علاوه بر سرپوش گذاردن بر محاسن اخلاقی و مراتب علمی حضرت به شایعاتی دروغین علیه او در جامعه بپردازند تا بدین وسیله امام علیه السلام را ترور شخصیت کرده باشند .

اینک نظر شما را به سه

نمونه جلب می کنیم که بیانگر تلاش پی گیر و مستمر آن ها در این راستا است :

1- روزی ابوالصلت هروی از امام پرسید : « ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله ! این سخن چیست که مردم آن را از شما نقل می کنند ؟ حضرت فرمود : مثلا چه می گویند ؟

گفت : می گویند که شما ادعا می کنید که مردم بندگان شما هستند . امام فرمود : ای عبدالسلام اگر همه مردم بندگان ما باشند ، چنان که می گویند ، پس ما این غلامان را به چه کسی بفروشیم ؟ گوید : عرض کردم ، راست گفتی ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله . »

2- حضرت ابتدا به اسحاق بن عیسی عباسی می فرماید : « به من خبر رسیده است که مردم می گویند : ما گمان می کنیم که مردم بندگان و غلامان ما هستند . نه به حق آن خویشی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله دارم ، چنین چیزی را هرگز نگفته ام و نه از پدرانم چنین چیزی را شنیده ام و نه از یکی از اجدادم چنین چیزی به من گزارش رسیده است . ( 7 )

3- همچنین هشام بن ابراهیم عباسی که فضل بن سهل او را به عنوان مراقب امام علیه السلام قرار داده تا بر حضرت علیه السلام سخت گیری کند ، از طرف امام رضا علیه السلام به دروغ پخش کرده بود که آن حضرت ساز و آواز را برای او حلال کرده است و هنگامی که از امام رضا علیه السلام در این باره پرسیده شد ، در پاسخ

فرمود : « این زندیق دروغ گفته است . » ( 8 )

حال سؤال ما این است که چرا از این شایعات پیش از آمدن امام رضا علیه السلام به مرو خبری نبود و اگر شایعه افکنی دستگاه بنی عباس نبود ، مردم از کجا چنین سخنان پوچ را می دانستند ؟

پذیرفتن ولیعهدی با تهدید

تلاش مأمون برای متقاعد ساختن امام

از کتاب های تاریخ و روایت چنین برمی آید که مأمون به راه های گوناگونی تلاش برای اقناع امام می کرد . از زمانی که امام هنوز در مدینه بود این تلاش ها شروع شد و پیوسته مأمون با وی مکاتبه می کرد که آخر هم به نتیجه ای نرسید .

سپس « رجاء بن ابی ضحّاک » را که از خویشان فضل بن سهل بود ، ( 5 ) مأمور برای انتقال امام به مرو کرد . امام را به رغم عدم تمایل قلبیش به این شهر آوردند و در آن جا مأمون دوباره کوشش های خود را شروع کرد . مدّت دو ماه در کوشید و حتی به تصریح یا کنایه امام را به قتل هم تهدید می کرد ، ولی امام هرگز زیربار نرفت . تا سرانجام از هر سو زیر فشار قرار گرفت که آن گاه با نهایت اکراه و در حالی که از شدّت درماندگی می گریست ، مقام ولیعهدی را پذیرفت .

این بیعت در هفتم رمضان به سال 201 هجری انجام گرفت .

برخی از دلایل ناخوشنودی امام ( ع )

متونی که در این باره به دست ما رسیده آن قدر بسیار زیاد است که به حدّ تواتر رسیده است . ابوالفرج می نویسد : « . مأمون ، فضل وحسن ، فرزندان سهل ، را نزد علی بن موسی ( ع ) روانه کرد . ایشان به وی مقام ولیعهدی را پیشنهاد کردند ، ولی او نپذیرفتآنان پیوسته پیشنهاد خود را تکرار کردند و امام همچنان از پذیرفتنش ابا می کرد ، تا یکی از آن دو نفر زبان به تهدید گشود ، دیگری نیز گفت ، به خدا سوگند که

مأمون مرا دستور داه تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت کنی . » ( 6 )

برخی دیگر چنین آورده اند که مأمون به امام ( ع ) گفت : ای فرزند رسول خدا ، این که از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روایت کنی ، آیا می خواهی با این بهانه جان خود را از تن دردادن به این کار آسوده سازی و می خواهی که مردم تو را زاهد در دنیا بشناسند ؟

امام رضا پاسخ داد : به خدا سوگند ، از روزی که او مرا آفریده هرگز دروغ نگفته ام ، و نه به خاطر دنیا زهد در دنیا را پیشه کرده ام ، و در ضمن می دانم که منظور تو چیست و تو به راستی چه از من می خواهی .

چه می خواهم ؟

آیا اگر راست بگویم در امان هستم ؟

بلی در امان هستی .

تو می خواهی که مردم بگویند ، علی بن موسی از دنیا روی گردان نیست ، امّا این دنیاست که بر او اقبال نکرده است . آیا نمی بینید که چگونه به طمع خلافت ، ولیعهدی را پذیرفته .

در این جا مأمون برآشفت و به او گفت : تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می کنی ، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم . به خدا سوگند ، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ ، وگرنه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری . اگر باز همچنان امتناع بورزی ، گردنت را خواهم زد . ( 7 )

امام

رضا ( ع ) در پاسخ ریّان که علّت پذیرفتن ولیعهدی را پرسیده بود ، گفت :

« . خدا می داند که چقدر از این کار بدم می آمد . ولی چون مرا مجبور کردند که از کشتن یا پذیرفتن ولیعهدی یکی را برگزینم ، من ترجیح دادم که آن را بپذیرم . در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار و اکراه بودم . . » ( 8 )

اما حتی در پشت نویس پیمان ولیعهدی این نارضایتی خود و به سامان نرسیدن ولیعهدی خویش را برملا کرده بود . ( 9 )

پرسش هایی از امام

امروز ، روز عرفه است و مرو برای عید قربان مهیا می شود . امام می خواهد به مسجد شهر برود . قطره های آب درون حوض که از آفتاب تیر ماه گرم شده بود ، از چهره گندم گون فرومی ریخت . امام ( ع ) دستش را در آب زلال فرو برد . برای لحظه ای ، انگشتری با خط زیبای عربی بر دستش درخشید .

تمام سرافرازی ، از آن خداست . ( 163 )

حضرت به دوستشکه حدیث روایت می کردفرمود : « ای عبدالسلام ! ( 164 ) ایمان ، گفتار است و کردار . »

آری سرورم .

عبدالسلام ، حرف بزن ! در چشمانت پرسشی می بینم .

ای فرزند محمد ( ص ) ! این چه حرفی است که مردم از قول شما نقل می کنند ؟ !

چه می گویند عبدالسلام ؟

می گویند که شما ادعا می

کنید ، مردم برده شما هستند !

ابر اندوه بر سیمای امام نشست . با همه وجود رو به سوی آسمان کرد . قطره های آب ، به سان اشک از چره اش فرو ریختند .

خداوندگارا ! ای آفریننده آسمان ها و زمین؛ ای داننده غیب و شهود؛ تو گواهی که من هرگز نه چنین سخنی گفته ام و نه از هیچ یک از پدرانم چنین حرفی شنیده ام . آفریدگارا ! تو از مقدار ستم این مردم نسبت به من و خاندانم آگهی ؛ این هم یکی از آن هاست .

مرد گندمگون رو به سوی همراهش کرد و ادامه داد : « ای عبدالسلام ! اگر همه مردم برده ماهستندآن گونه که می گویندآن ها را به چه کسی می فروشیم ؟ عبدالسلام ! آیا همان گونه که جز تو بقیه منکرند ، تو هم منکری که پروردگار والا ، ولایت ما را بر مردم ضروری دانسته است ؟ » ( 165 )

هنگام بیرون آمدن از خانه ، بینوایان شهر را منتظر یافت . گزمه ای آهن دل ، آنان را با خشونت می راند . چشمان بی فروغ از گرسنگی و دل های شکسته ، با امید می نگریستند . مرد گندمگون مانند ابری که برکت های آسمان را با خویش حمل می کند ، آشکار شد؛ مانند ابر باران زایی که مژده حاصل خیزی و رشد می دهد . درهم ها برکف دستان خیس از عرق نشستند . چشم ها از شادی درخشیدند . ذوالریاستین حیرت زده گفت : « چه زیان بزرگی ! »

امام رو به

سوی او کرد : « در کدام معامله ؟ چیزی را که پاداش و بزرگواری در پی دارد ، خسارت مشمار ! » ( 166 )

مردم پس از نماز پراکنده شدند . مأمون رو به امام کرد و پرسید : « ای اباالحسن ! درباره نیایت امیرمؤمنان به من بگو ! او چگونه تقسیم کننده دوزخ و بهشت است ؟ در این باره خیلی فکر کرده ام؛ اما منظور این حدیث را نفهمیده ام . »

امام پاسخ داد : « ای امیرمؤمنان ! آیا از پدرت نقل نمی کنید و آن از پدرانش تا . عبدالله بن عباس که گفت : از رسول خدا ( ص ) شنیدم که فرمود : عشق به علی ، ایمان و دشمنی با وی کفر است ؟

آری .

پس معنای حدیث روشن شد؛ معیار تقسیم ، دوستی و دشمنی با علی ( ع ) است .

مأمون خاموش بود . پس از لحظاتی به سخن درآمد و گفت : « گواهی می دهم که شما میراث دار دانش پیامبر هستید . »

چون امام به در منزلش رسید ، عبدالسلام گفت : « ای فرزند رسول خدا ( ص ) ! » چه خوب جوابی به مأمون دادی ! »

او که علم کتاب داشت ، گفت : « ای اباصلت ! من از همان راهی پاسخش را دادم که او می پسندید . از پدرم شنیدم که او از پدرانش و آن ها از پیامبر شنیدند که فرمود : ای علی ! تو تقسیم کننده بهشت و دوزخ در روز رستاخیزی . به

آتش می گویی [این انسان پاکیزه اندیش پاکیزه رفتار] مال من ، و [این انسان بداندیش تبهکار] از آن تو . » ( 167 )

سرورم ! پرسش هایی می شنوم که پاسخش را نمی دانم .

بپرس عبداالسلام .

می گویند : چرا علی ( ع ) پس از به خلافت رسیدن ، فدک را باز پس نگرفت ؟

زیرا هر گاه از خاندان ما کسی به فرمانروایی می رسد ، تنها باید حقوق پایمال شده دین باوران را باز پس گیرد . ما نباید حق از کف رفته خود را به دست آوریم . حق ما را آفریدگار پس می گیرد .

سرورم ! با آن که سابقه درخشان و جایگاه علی ( ع ) نسبت به پیامبر ( ص ) و فضیلت های وی آشکار است ، اما چرا مردم پس از درگذشت رسول خدا ( ص ) ، علی را وانهادند و به سراغ دیگری رفتند ؟

مردم برتری علی ( ع ) را می دانستند؛ اما آگاهانه از وی دست کشیدند و به سوی دیگری رفتند؛ زیرا او کسی بود که تعداد زیادی از پدران ، نیاکان ، برادران ، دایی ها ، عموها و بستگان آنان را که برابر دین خدا و پیامبرش ایستاده بودند ، کشت . آن ها کینه علی را در دل داشتند . به خاطر همین ، دوست نداشتند او فرمانروایشان شود . آن ها نسبت به هیچ کسی تا حد علی کینه نداشتند؛ زیرا هیچ کس به اندازه امام سابقه نبرد در کنار پیامبر نداشت . از این

رو بود که از وی برگشتند و به دیگری گرویدند .

چرا علی ( ع ) در مدت بیست و پنج سال پس از پیامبر با دشمنانش نجنگید؛ اما در پنج سال دوران حکومتش با آن ها مبارزه کرد ؟

او مانند رسول خدا رفتار می کرد . پیامبر پس از نبوت ، تا سیزده سال با مشرکان مکه نجنگید؛ زیرا یاران اندکی داشت . علی نیز در آن دوران ، یاران کمی در اطرافش بودند . ( 168 )

شهر در آتش آفتاب تیرماه می سوخت . نسیم به سایه ساردرختان پناه می برد . لباس های سپید نخی ، جای تن پوش های پشمین را گرفته بودند . با آمدن عید قربان ، شادی فرارسید . مردم برای خرید به بازار بزرگ شهر می رفتند . بازار از کشاورزانی موج می زد که از روستاهای نزدیک مرو آمده بودند . کودکان ، لباس رنگین عید پوشیده بودند . از چشمان آنان که جهان را به رنگ سبز بهاری می دیدند ، شادی معصومانه ای می تراوید . زندگی بسان رودی خروشان روان بود؛ موج می زد و می رفت؛ اما بسیاری نمی دانستند به کجا ؟

حضرت در هنگام ورود به خانه ، شعری را زیر لب زمزمه می کرد :

« با پارسایی ، تن پوش بی نیازی پوشیدم

و سرافراز راه می روم

[بر خلاف خلفا] با میمون هم نشین نیستم

اما با مردم دم خورم

چون ثروتمند گردنفرازی را می بینم

سرم را بالا می گیرم

بر بینوا فخر نمی فروشم

و هنگامی که بی پولم ، خودم

را درمانده نشان نمی دهم . » ( 169 )

همراه امام که گشاده دستی وی را دیده بود ، فریاد برآورد : « به خدا سوگند که تو بهترین مردمی ! »

امام رو به سوی او کرد و فرمود : « قسم نخور ! بهتر از من کسی است که در مقابل آفریدگار والا ، پاکدامن تر و پیروتر باشد . سوگند به خداوند ، این آیه معنایش را از دست نداده است که : « شما را به هیأت اقوام و قبایلی درآورده ایم تا با یکدیگر انس یابید و آشنا شوید . بی گمان گرامی ترین شما در نزد خداوند ، پرهیزگارترین شماست . » ( 170 )

به هنگام غذا خوردن ، امام نشست و منتظر ماند تا همهحتی دربان ، تیمارگر اسب و بردگان آفریقایی بیایند . آن گاه ، دستان حضرت به سوی آسمان گشوده شدند .

خداوندگارا ! سپاس تو راست به خاطر غذایی که به ما دادی و چیزهایی که به ما بخشیدی .

آن گاه رو به سوی دیگران کرد و با لبخندی که بر لبانش نشسته بود ، گفت : « به نام خدا شروع به خوردن کنید . »

لبخند از سیمای امام ناپدید شد .

مردی در گوش وی پچ پچ کرد : « جانم فدایت ، فرزند محمد ( ص ) ! چه قدر خوب بود که برای این ها سفره جداگانه ای می افکندی . »

لبخند از سیمای امام ناپدید شد . چرا چنین کنم ؟ ! خدای والا و مادرمان یکی است . پاداش ها برابر کردارهاست

. ( 171 )

سپس با صدایی که همه بشنوند ، فرمود : « اگر در دلم احساس کنم که از این برترم ؟ قسم می خورم تمام بردگانم را آزاد کنم . »

آن گاه به جوانی آفریقایی که در آن سوی سفره بود ، اشاره کرد و گفت : « چون از بستگان رسول خدایم ، احساس برتری ندارم؛ مگر این که من کار شایسته ای انجام دهم که به خاطر آن از این جوان برتر شوم . » ( 172 )

یاسر خادم که در دلش عشق به این مرد آسمانی موج می زد ، با خویش نجوا کرد : « به بینوایان نان ، به بردگان آزادی و به همه نیکی می بخشی ! »

پیرامون درگذشت امام ( ع )

حکمرانان از نظر برخی فرقه ها

نکته مهمی در این جاست که حتماً باید خاطرنشان کنیم . برخی از فرقه های اسلامی معتقدند که اطاعت از حکّام واجب است و به هیچ وجه نمی توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدّشان قیام کرد . دیگر فرق نمی کند که ماهیّت حاکم چه باشد ، حتی اگر مرتکب بزرگ ترین گناهان شود و یا هتک مقدّسات کند .

معنای این عقیده آن است که حاکم هرچند بی گناهان را که اولاد رسول خدا هم باشند بکشد ، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وی حرام است .

این مسأله جزء برخی معتقدات فرقه های اسلامی است مانند ، اهل حدیث ، عامّه اهل سنّت ، چه پیش وچه بعد از امام اشعری که خود او نیز به همین مطلب عقیده مند بود .

برای تأیید این عقیده احادیثی

هم به پیغمبر ( ص ) نسبت داده اند ، ولی متوجه نبودند که این برخلاف نصّ صریح قرآن و حکم عقلی و وجدان می باشد .

بازتاب این اعتقاد

این باورداشت بازتاب گسترده ای بر اندیشه های نویسندگان ، مورّخان و حتی علما و فقهایشان بر جا نهاده بود که به موجب آن خود را مجبور می دیدند که لغزش ها و جنایات حکام را بپوشانند و یا توجیه و تأویل نمایند . یکی از خواست های این حکام آن بود که حقایق مربوط به ائمه علیهم السلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته یا آن ها را به گونه بدی بازگو کنند .

دراین باره علما ، نویسندگان و مورّخان از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند و برای اجرای اراده حاکم کهبرحسب عقیده جعلی که خود آنها جعل کرده بودنداراده خداست ، نهایت امکانات خود را به کار می گرفتند . از این رو می بینیم که در بسیاری از کتاب های تاریخی نه تنها زندگی امامان ما نوشته نشده بلکه حتی نامشان هم برده نشده است .

دلیل این رویداد آن نبود که امامان علیهم السلام افرادی گمنام و ناشناخته بودند و یا آن که کسی به آنان توجه نمی نمود ، زیرا هر چه بود مردم یا از روی دوستی و تشیّع و یا از روی دشمنی و مبارزه با آنان سر وکار داشتند . با این وصف ، حتی نام آنان را دربسیاری از کتب تاریخی نمی یابیم . در حالی که آن ها حتی از ذکر داستان هایی مربوط به آوازه خوان ها ، رقّاصه ها و حتی

قطّاع طریق خودداری نمی کردند .

این ها خیانت نسبت به حقیقت به شمار می رود ، یعنی این نویسندگان در برابر نسل های آینده خود مرتکب خیانت شدند و امانتی را که لازم بود به عنوان نویسنده رعایت کنند ، هرگز نپاییدند .

در چنین شرایطی شیعیان اهل بیت از امکانات کمی برای ذکر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند . آنان همواره تحت تعقیب حکّام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود .

اکنون می پرسید پس چرا خلفا آن همه علما را ارج می نهادند . چرا آنها را دورترین نقاط نزد خود فرا می خواندند . آیا این شیوه با موضع خصمانه ای که آنان در برابر اهل بیت اتّخاذ کرده بودند منافات نداشت ؟

پاسخ این سؤال روشن است . نخست علت سوء رفتارشان با ائمه این بود که اولاً چون می دانستند که حق حکمرانی از آن هاست پس می کوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود .

ثانیاً ائمه هرگز حکام مربوط را تأیید نمی کردند و هیچ گاه از کردارشان ابراز خشنودی نمی داشتند .

ثالثاً ائمه با رفتار نمونه و شخصیّت نافذ خود بزرگ ترین عامل خطر بر جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار می رفتند .

اما این که چگونه علما را آن همه تشویق می کردند ، برای تحقّق بخشیدن به هدف ها سیاست معیّنی بود . البته این حمایت تا حدودی رعایت می شد که زیانی برای حکومتشان در بر نداشته و علم و عالم یکی از ابزار خدمت به آنان می بود آن ها می

خواستند از این مجرا هدف های زیر را تأمین کنند :

1 دانشمندان که طبقه آگاه جامعه را تشکیل می دادند زیر مراقبت و سلطه آ ن ها قرار بگیرند .

2 به دست این دانشمندان بسیاری از نقشه های خود را به شهادت تاریخ عملی سازند .

3 خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه می دادند تا بدین وسیله جلب اطمینان بیشتری کنند و طرد اهل بیت با استقبال از علما به نحوی جبران می شد .

4 تشویق علما وسیله ای برای پوشاندن چهره ائمه و به فراموشی سپردن یاد آن ها بود .

پس مقام علم و عالم در حدود همین هدف ها برای خلفا محترم بود . وگرنه هربار که از سوی شخصیّتی احساس خطر می کردند در رهایی از چنگش به هر وسیله ممکن دست می یازیدند .

احمد امین درباره مقام منصور می نویسد : « معتزلیان را هر بار که می دید فرا می خواند و محدّثان و علما را نزد خویش دعوت می کرد ، البته این تا وقتی بود که آنان برخوردی با سلطه اش پیدا نمی کردند ، وگرنه دستگاه کیفری علیه شان به کار می افتاد . » ( 9 )

آری همین منصور بود که « ابو حنیفه » را مسموم کرد و بر امام صادق که از بیعت با محمّد بن عبدالله علوی سر باز زده بود ، همراه با خانواده و شاگردانش ، بسیار تنگ می گرفت .

به هر حال اکنون برگردیم و کلام خود را از آن جا دنبال کنیم که

گفتیم حکّام بسیار می کوشیدید تا حقایق مربوط به ائمه ( ع ) باز گفته نشود . و یا این که به گونه نادرستی آن ها را به مردم عرضه می کردند و دراین باره از کسانی که عنوان « دانشمند » داشتند نیز کمک می گرفتند .

بنابراین ، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر ، طبری ، ابوالفداء ، ابن العبری ، یافعی و ابن خلّکان از آن دسته از دانشمندانی بودند که به حقیقت و تاریخ خیانت کردند و در نگارش وقایع انصاف و بی طرفی لازم را نداشتند .

مثلاً یکی از موارد لغزش اینان که به وضوح حاکی از تعصّب آنان و اطاعت کورکورانه شان از حکّام است مطلبی است که درباره نحوه درگذشت امام رضا ( ع ) نوشته اند . طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آن قدر زیاد خورد که به مرگش منتهی گردید . ( 10 )

ظاهراً ابن خلدون هم که شخصی اموی مشرب بود می خواسته از اینان پیروی کند که در تاریخ خود چنین آورده : « چون مأمون به طوس وارد شد ، امام رضا بر اثر انگوری که خورده بود به طور ناگهانی درگذشت . . » ( 11 )

به راستی که این حرف ها عجیب است . آخر چگونه انسان می تواند چنان پرخوری را درباره یک آدم معمولی بپذیرد تا چه رسد به امامی که همه به دانش ، حکمت ، زهد و پارساییش اعتراف داشتند .

آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پنداری می دهد که شخصی عاقل و حکیم همچون امام با

پرخوری دست به خودکشی زده باشد ؟

آیا کسی در طول زندگی امام به یاد دارد که وی شخصی پرخور و شکم پرست بوده باشد ؟ یا برعکس ، علم و زهد و تقوا ، با صرف نظر از عقل و حکمت ، هرگز به انسان اجازه نمی دهد تا بدان حد شکم خود را انباشته از خوردنی کند .

این ها تمام ناشی از تعصّب مذهبی و پیروی از تمایلات کورکورانه است که به امام چنین نسبتی را می دهند وگرنه کجا عقل و وجدان آدمی چنین رویدادی را می تواند تصدیق کند !

اکنون ببینیم دیگران درباره درگذشت امام ( ع ) چه گفته اند .

نظر برخی دیگر از مورّخان

با نگرشی سریع بر اقوال مورّخان درباره درگذشت امام ( ع ) به بررسی ناهماهنگی گفته ها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید .

عده ای دراین باره فقط خود حادثه را گزارش کرده اند ولی هیچ گونه ذکری از علّت آن ننموده اند و فقط برسبیل تردید چنین آورده اند : « گفته می شود که او مسموم شد و درگذشت » ( مانند یعقوبی در جلد دوّم ص 80 از تاریخش )

نظر دسته سوّم

عده ای دیگر مسموم شدن امام را پذیرفته اند ولی معتقدند که این جنایت به دست عباسیان صورت گرفت . سید امیر علی دارای همین عقیده بود که احمد امین نیز بدان اشاره کرده است . ( 12 )

برای این نظر سند تاریخی جز آن چه که « اربلی » نقل کرده ، وجود ندارد . وی عبارتی مبهم در این باره نوشته : « چون دیدند که خلافت

به اولاد علی انتقال یافته علی بن موسی را سم دادند و او در رمضان به طوس درگذشت . » ( 13 )

نظر چهارم

نیز گفته اند امام به دست مأمون مسموم گردید ولی این به رهنمود و تشویق فضل بود .

به نظر ما مأمون هرگز نیازی به تشویق یا راهنمایی برای انجام این کار نداشت ، چه خود موقعیّت امام را به خوبی احساس می کرد . روشن است که این نظریه برای تبرئه مأمون ابراز شده است ، چه فضل مدّت ها پیش از امام به دست مأمون کشته شده بود . از این گذشته ، چگونه می توان باور کرد که مأمون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچ گونه تمایلی بدان نداشته است !

نظر پنجم

برخی دیگر گفته اند که امام به مرگ طبیعی درگذشت و هرگز مسمومیّتی در کار نبود . برای اثبات این موضوع دلایلی ذکر کرده اند .

یکی از این افراد « ابن جوزی » است که پس از نقل قول از دیگران که نوشته اند پس از یک استحمام در برابر امام ( ع ) بشقابی از انگور که به وسیله سوزن به زهر آلوده شده بود ، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده به درود حیات گفت ، ابن جوزی می نویسد که این درست نیست که بگوییم مأمون عامل مسموم کردن وی بوده باشد . چه اگر این طور بود پس چرا آن همه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه می کرد . این حادثه چنان بر مأمون گران آمد که از

شدّت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذّتی چشم پوشیده بود . ( 14 )

البته عبارت ابن جوزی حاکی از آن است که مسموم شدن امام را پذیرفته ولی منکر آن است که مأمون عامل این جنایت بوده باشد .

« اربلی » نیز به پیروی از ابن جوزی همین عقیده را ابراز کرده و همان گونه بر گفته خویش دلیل آورده است .

احمد امین نیز از کسانی است که معتقدند کسی به غیراز مأمون بود که سم را به امام خورانیده ، چه او حتی پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز می پوشید و به علاوه ، مأمون با علما درباره برتری حضرت علی ( ع ) مباحثه می کرد . ( 15 )

دکتر احمد محمود صبحی نیز چنین پنداشته که داستان مسمومیّت امام رضا ( ع ) از مطالب ساختگی شیعه است که هرگز بین موقعیّت امام در نزد مأمون که از آن همه ارجمندی برخوردار بود با خورانیدن سم به او ، تناقضی احساس نمی کنند . ( 16 )

دلایل کسانی که در تبرئه مأمون از جنایت سم خورانی سعی کرده اند ، به شرح زیر خلاصه می گردد :

1 پیمان ولیعهدی به موجب آن امام پس از مأمون به خلافت می رسید .

2 بزرگداشت شأن امام و تأیید شرف و علم و فضیلت وی و ارجمندی خانواده اش .

3 به همسری وی درآوردن دخترش که خود عامل تحکیم دوستی میان آن دو بود .

4 استدلال مأمون بر برتری علی (

ع ) در برابر علما .

5 ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام به طوری که از خوردن و آشامیدن و دیگر لذّت ها روی گردانده بود .

6 دفن کردن امام در کنار قبر پدرش رشید ، و این که او خود بر جسد وی نماز گذارد .

7 پس از درگذشت امام ، او هم چنان لباس سبز می پوشید حتی پس از ورودش به بغداد .

8 پیوسته با علویان به رغم اقدام های مکرّر بر ضدّش ، مهربانی می نمود .

9 خلق و خوی مأمون به او اجازه چنین کاری را نمی داد .

10 مسمومیّت امام از جعلیّات شیعه است .

این خلاصه همه دلایلی بود که تبرئه کنندگان مأمون آورده اند . ولی به نظر ما اینان یا به تمام حقایق ، علم کافی نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستی درباره این مسأله تاریخی ابراز کنند ، و یا آن که حقیقت را می دانستند ولی به دأب پیشینیان خود بر ضدّ ائمه تعصّب ورزیده به پیروی از هوای خویش و خلفایشان ، حقایق مضّر به احوالشان را لوث کرده اند .

واقع امر این است که تمام چیزهایی که اینان ذکر کرده اند هیچ کدام مانع از آن که مأمون برای دفع خطر وجود امام ( ع ) دست به توطئه بزند ، همان گونه که قبلاً هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن سهل آورده بود . فضل نیز مقامی شامخ نزد مأمون داشت و حتی اصرار داشت که دخترش را هم به وی تزویج کند

.

او همچنین فرمانده خود « هرثمه بن اعین » را نیز به مجرّد ورود به مرو سر به نیست کرد ، بی آن که کوچک ترین مجالی برای دفاع به وی بدهد و یا شکایتش را استماع کند . توطئه های مأمون گریبان گیر طاهر و فرزندانش و دیگران و دیگران نیز شد . اینان وزرا و فرماندهانش بودند که برای مأمون و تحکیم پایه های قدرتش آن همه خدمت کرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش درآورده بودند .

با این وصف می بینیم که چگونه همه را یکی پس از دیگری به دیار عدم فرستاد در حالی که نسبت به همه نیز ابراز محبّت و سپاسگذاری می نمود .

مأمون کسی بود که به خاطر سلطنت و حکومت ، برادر خود را بکشت ، حال چگونه به همبن انگیزه از کشتن امام رضا دست باز دارد . آیا این معقول است که بگوییم به نظر وی امام رضا از تمام این خدمت گزاران صدیقش و حتی از برادرش محبوب تر می نمود ؟

اما این که بر مرگ امام ابراز حزن و سوگواری نمود قضیّه روشن است . مگر در آن شرایط از چنان افعی مکار و سیاست بازی می شد انتظار شادمانی و سرور برد ؟

مگر هم او نبود که فضل را کشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت ( 17 ) و قاتلانش را هم که به دستور خود او بودند ، از دم تیغ گذرانید . بعد هم سر آنان را نزد حسنبرادر فضلفرستاد و دخترش را هم به عقد وی درآورد .

اما پس از پیروزی بر ابن شکله ، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت . ( 18 ) از این قبیل جنایات ، مأمون بسیار کرده که اکنون مجال ذکر همه آنها نیست . به همین قیاس ، عکس العمل ها و گفته هایش در مرگ امام رضا ( ع ) نیز کوچک ترین ارزشی نداشت . چه اگر راست می گفت پس چگونه دست به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت شکنجه و آزار درآورد و به کارگزار خود در مصر نوشت که منبرها را شست و شو دهد ، چه بر فرازشان نام امام رضا ( ع ) در خظبه ها رانده شده بود .

مأمون از چه شرافتی برخوردار بود که بگوییم کشتن امام با خلق وخوی وی ناسازگار بود . آیا کشتن آن همه افراد مگر منافاتی با مهر و محبتش داشت که پیوسته نسبت به آنان ابراز می داشت . بنابراین ، مهرورزیش نسبت به امام نیز هیچ گونه منافاتی با قتلش نمی توانست داشته باشد .

اما این که علویان رابزرگ می داشت علت را خود در نامه ای که به عباسیان نوشته ، چنین بیان می دارد که این بزرگ داشت جزئی از سیاست وی به شمار می رود . لذا پس از درگذشت امام ( ع ) دیگر لباس سبز راکه ویژه علویان بودنپوشید ، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه ای دستور داد که به دستگیری علویان بپردازند .

اما سخن احمد امین که نوشته علویان بر ضدّ مأمون بسیار

قیام کرده بودند ، ادّعایی است که هرگز صحّت ندارد . زیرا در تاریخ حتی نام یک قیام پس از درگذشت امام رضا ( ع ) ثبت نشده به جز قیام « عبدالرحمن بن احمد » در یمن که انگیزه اش را همه مورّخان ظلم کارگزارن خلیفه نوشته اند ، و همچنین شورش برادران امام ( ع ) که به خونخواهی وی برخاسته بودند .

اما این که گفته اند داستان مسمومیّت امام از ساختگی های شیعه است ، باید گفت که پیش از شیعه خود تاریخ نویسان سنّی این جنایت را به مأمون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در کتاب های اهل سنت می خواندند که منابع بسیاری از آنان را ما در همین کتاب ذکر کرده ایم .

با این همه اگر کسی باز در تبرئه مأمون و حسن نیّتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد که چرا پس از درگذشت امام ، مقام ولیعهدی را به فرزندش حضرت جواد ( ع ) عرضه نکرد ، در حالی که او نیز دامادش بود و به فضل و علم و کمالاتش نیز اعتراف می کرد . حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبت به فضل و کمال خویش برانگیخته بود . مناظره وی با « یحیی بن اکثم » معروف است که با چه مهارتی به سؤال های وی پاسخ می داد . ( 19 ) به علاوه صغر سن نمی توانست بهانه عدم واگذاری مقام ولیعهدی به امام جواد ( ع ) باشد ، چه ولیعهدی معنایش تصدی علمی امور مملکتی نیست و تازه خلفا

و حتی رشید ، پدر مأمون ، برای کسانی بیعت ولیعهدی گرفته بودند که به مراتب خردسال تر از امام جواد بودند .

نظر ششم که نظری درست است !

طبق این نظر امام ( ع ) بدون شک مسموم گردید . کسانی که بر این عقیده اند گروه بزرگی را تشکیل می دهند که ابن جوزی نیز بدان ها اشاره کرده است .

شیعیان به طور کلی این نظر را تأیید کرده اند مگر مرحوم اربلی در کشف الغمه که خود را هم عقیده با ابن طاووس و شیخ مفید دانسته است . ولی ظاهر امر چنین است که شیخ مفید نیز قایل به مسمومیّت امام بوده ، چه نوشته است : آن دویعنی مأمون و رضابا همدیگر انگوری را تناول کردند سپس امام ( ع ) بیمار شد و مأمون نیز خود را به بیماری زد ! ! .

یکی از اموری که بهترین دلیل بر شهادت امام ( ع ) به شما می رود اتّفاق شیعه بر این مطلب است . چه آنان بهتر و عمیق تر به احوال امامان خود می پرداختند و دلیلی هم برای تحریف یا کتمان حقایق در این زمینه نداشتند .

از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیاری از دانشمندان و مورّخان هستند که منکر مرگ طبیعی امام ( ع ) بوده و یا حداقل مسمومیّت وی را قولی مرحّج دانسته اند . مانند : این افراد :

ابن حجر در صواعق/ ص122 .

ابن صباغ مالکی در فصول المهمه/ ص250 .

مسعودی در اثبات الوصیه/ ص 208 ، التنبیه و الاشراف/ ص

203 ، مروج الذهب/3/ ص 417 .

قلقشندی در مآثرالانافه فی معالم الخلافه/1/ ص 211 .

قندوزی حنفی در ینابیع الموده/ص 263 و 385 .

جرجی زیدان در تاریخ تمدّن اسلامی /2/ بخش 4/ص440 ، ودر صفحه آخر از این کتاب امین و مأمون .

ابوبکر خوارزمی در رساله خود .

احمد شبلی در تاریخ اسلامی و تمدن اسلامی /3/ ص 107 .

ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین .

ابوزکریا موصلی در تاریخ موصل 171/352 .

ابن طباطبا درالآداب السلطانیه/ ص 218 .

شبلنجی در نورالابصار/ ص 176 و 177 چاپ سال 1948

سمعانی در انسابش/6/ ص 139 .

در سنن ابن ماجه به نقل تذهیب الکمال فی اسماء الرجال/ ص 278 .

عارف تامر در الامامه فی اسلام/ص 125 .

دکتر کامل مصطفی شبلی در الصله بین التصوف و التشیع/ص 226 .

و بسیاری دیگر .

بازتاب قتل امام ( ع ) در زمان مأمون

چون به کتاب های تاریخی مراجعه می کنیم درمی یابیم که شهادت امام رضا ( ع ) به دست مأمون به وسیله سم ، حتی در زمان مأمون نیز امری معروف و برسر زبان های مردم بود . به طوری که مأمون خود شکوه از این اتهام می کرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام می پنداشتند !

در روایت آمده که هنگام مرگ امام ( ع ) مردم اجتماع کرده و پیوسته می گفتند که این مردیعنی مأمونوی را ترور کرده است . در این باره آن قدر صدا به اعتراض برخواست که مأمون مجبور شد محمد بن جعفر ،

عموی امام ، را به سویشان بفرستد و برای متفرق کردنشان بگوید که امام ( ع ) امروز برای احتراز از آشوب از منزل خارج نمی شوند . ( 20 )

ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسی ( ع ) را آن دانسته که وی مأمون را متّهم به قتل برادرش می نمود . ( 21 ) ابراهیم نیز به اتفاق مورّخان به دست مأمون مسموم گردید . برادرش نیز زید بن موسی که در مصر شورش کرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد .

این که یعقوبی نوشته که مأمون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد ( 22 ) منافاتی با آن ندارد که مدتی بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد . چه آنان به خونخواهی برادر خود برخاسته بودند و عفو مأمون یک نمایش ظاهری می بود .

طبق نقل برخی از منابع تاریخی یکی دیگر از برادران امام رضا ( ع ) به نام احمد بن موسی چون از حیله مأمون آگاه شد همراه سه هزار تنو به روایتی دوازده هزاراز بغداد قیام کرد .

کارگزار مأمون در شیراز به نام « قتلغ خان » به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکش هایی هم او و هم برادرش « محمد عابد » و یارانشان را به شهادت رسانید . ( 23 )

در آن ایام برادر دیگر امام رضا ( ع ) به نام هارون بن موسی همراه با بیست و دو تن از علویان به سوی خراسان می آمد . بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنی حضرت فاطمه

( ع ) بود . ( 24 ) مأمون مأموران انتظامی خود را دستور داد تا بر قافله بتازند . آن ها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند . هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولی سپس او را در حالی که بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر کرده و به قتل رساندند . ( 25 )

می گویند حتی به حضرت فاطمه ( ع ) نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزی او هم به شهادت رسید . ( 26 )

دیگر از قربانیان مأمون ، برادر دیگر امام ( ع ) به نام حمزه بن موسی بود .

با توجه به این وقایع درمی یابیم که مسئله شهادت امام به دست مأمون امری شایع میان مردم گردیده بود .

پیش گویی امام ( ع ) و اجدادش

افزون بر آن چه که گذشت یاد این نکته لازم است که امام رضا ( ع ) شهادتش را به وسیله زهر خود بارها پیش گویی کرده بود . به علاوه ، اجداد پاکش نیز سال ها پیش از وی رویداد شهادت امام رضا ( ع ) را خبر داده بودند .

می توان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم کرد :

1 آن دسته از روایاتی که از زبان پیغمبر ( ص ) یا ائمه ( ع ) نقل شده و حاکی از به شهادت رساندن امام رضا در طوس است . در این باره پنج حدیث وارد شده .

2 آن از دسته از روایاتی که از خود امام رضا ( ع ) شده که شهادتش به دست

مأمون و دفنش را در طوس کنار قبر هارون پیش گویی نموده است .

این قبیل روایات بسیار است و گاهی حتی امام این پیشگویی را نزد مأمون نیز می کرده است .

3 آن دسته از روایات که به تشریح چگونگی سم خورانی پرداخته اند یعنی آن که این کار به

وسیله انگور بوده یا انار یا به وسیله دیگر .

روایاتی که در این مضمون وارد شده نیز بسیارند که برخی از آن ها نیز از خود امام ( ع ) نقل گردیده اند . بنا به تحقیق یکی از نویسندگان این روایات به یکی از افراد زیر منتهی می شوند :

1 ابوالصّلت عبدالسلام هروی .

2 هرثمه بن اعین .

3 علی بن حسین کاتب .

4 ریّان بن شبیب .

5 محمد بن جهم .

6 عبدالله بن بشیر . ( 27 )

( زندگی سیاسی هشتمین امامتالیف جعفر مرتضی حسینی ترجمه سید خلیل خلیلیان

دفتر نشر فرهنگ اسلامی پاییز 1363 )

پیشگویی امام راجع به محل دفن

حسن بن علی بن وشا از مسافر نقل می کند : با ابوالحسن الرّضا ( ع ) در « منی » بودم ، یحیی بن خالد با گروهی از آل برمک از آنجا گذشتند . امام صلوات الله علیه فرمود : بیچاره ها نمی دانند در این سال چه بلایی به سرشان خواهد آمد ، بعد فرمود : بدانید عجیب تر از این آن است که من با هارون مانند این دو انگشت خواهم بود ، آنگاه دو تا انگشت مبارک را در کنار هم گذاشت . مسافر گوید : والله من معنی

این کلام را نفهمیدم مگر بعد از آنکه امام را در طوس در کنار قبر هارون دفن کردیم .

یشنهاد خلافت تا چه حد جدّی بود ؟

یشنهاد خلافت تا چه حد جدّی بود ؟

در پیش برایتان گفتیم که مأمون نخست به امام رضا ( ع ) پیشنهاد کرد که خلافت را بپذیرد ، و این پیشنهاد را بسیار با اصرار هم عرضه می داشت ، چه در مدینه و چه در مرو ، و سرانجام حتی امام را به قتل هم تهدید کرد ، ولی هرگز موفقیّتی به دست نیاورد .

پس از این نومیدی ، مأمون مقام ولیعهدی را به او پیشنهاد کرد ، ولی دید که امام باز از پذیرفتنش امتناع می ورزد ، آن گاه او را تهدید به قتل کرد و چون امام این تهدید را جدی تلقّی کرد ، دیگر خود را مجبور یافت که ولیعهدی را بپذیرد .

اکنون دو سئوال مطرح می شود :

یکی آن که آیا مآمون مقام خلافت را به طور جدّی به امام عرضه می داشت ؟ دوّم آن که ، در صورت جدّی نبودن این پشنهاد ، اگر امام جواب مثبت به او می داد و خلافت را می پذیرفت ، مأمون چه موضعی را می خواست اتّخاذ کند ؟

پاسخ به سئوال نخست : حقیقت آن است که تمام شواهد و قرائن دلالت بر جدّی نبودن پیشنهاد دارند . زیرا مأمون را در پیش برایتان به خوبی معرفی کردیم . مردی که چنان برای خلافت حرص می زد که به ناچار دست به خون برادرش آلود و حتی وزرا و فرماندهان خود و دیگران را به قتل می رسانید و باز برای نیل به مقام

، آن همه شهرها را به ویرانی کشانده بود ، دیگر قابل تصور نبود که همین مأمون به سادگی دست از خلافت بردارد و بیاید به اصرار و خواهش آن را به کسی واگذارد که نه در خویشاوندی مانند برادر به او نزدیک بود ، و نه در جلب اطمینان به پای وزرا و فرماندهانش می رسید . آیا می توان از مأمون پذیرفت که تمام فعالیّت هایش از جمله قتل برادر ، همه به خاطر مصالح امّت صورت می گرفت و او می خواست که راه خلافت را برای امام رضا ( ع ) باز کند ؟ !

چگونه می توان بین تهدیدهای او به امام و جدّی بودن پیشنهاد مزبور ، رابطه معقولی برقرار کرد ؟

اگر او توانسته بود با تهدید مقام ولیعهدی را به امام بقبولاند پس چرا در قبولاندن خلافت ، همین زور و اجبار را به کار نگرفت ؟

پس از امتناع امام ، دلیل اصرار مأمون چه بود ، و چرا امام را به حال خود رها نکرد ، و چرا باز هم آن همه زورگویی و اعمال قدرت ؟

اگر مأمون به راستی می خواست امام را بر مسند خلافت مسلمانان بنشاند ، پس چرا تأکید می کرد که برای رفتن به بارگاهش ، از راه کوفه و قم نرود ؟ او به خوبی می دانست که در این دو شهر مردم آمادگی داشتند که شیفته امام گردند .

باز اگر مأمون راست می گفت پس چرا جلوی امام را در مسیر رفتن به نماز عید گرفت ؟ آری ، او می ترسید که اگر امام به نماز

بایستد ، پایه های خلافتش به تزلزل افتد .

همچنین ، اگر او امام را حجت خدا بر خلق می دانست و به قول خودش او را داناترین فرد روی زمین باور داشت ، پس چرا می خواست نظری بر وی تحمیل کند که او آن را به صلاح نمی دید ، و چرا بالاخره امام را آن همه تهدید می کرد ؟

در پایان آن هم رفتار خشن و غیرانسانی که مأمون پیش از بیعت و بعد از آن ، و در طول زندگی امام و هنگام وفاتش ، با او و با علویان در پیش گرفته بود ، چگونه قابل توجیه بود ؟

مأمون خود دلیل می آورد

شایان تذکّر آن که مأمون هرگز خود را آماده پاسخ به این سئوال ها نکرده چه می بینیم در توجیه اقدام خویش منطق استواری برنگزیده بود . او گاهی می گفت که می خواهد پاداش علی بن ابیطالب را در حقّ اولادش منظور بدارد . ( 10 )

گاهی می گفت انگیزه اش اطاعت از فرمان خدا و طلب خشنودی اوست که با توجّه به علم و فضل و تقوی امام رضا می خواهد مصالح امتّ اسلامی را تأمین کند . ( 11 )

و زمانی هم می گفت که او نذر کرده در صورت پیروزی بر برادر مخلوعش امین ، ولیعهدی را به شایسته ترین فرد از خاندان ابیطالب بسپرد . ( 12 )

این توجیه های خام همه دلیل بر عدم توجه مأمون بود به پیشبینی های لازم جهت پاسخ به سؤال های انتقادآمیز؛ وازاین رو است که آن ها را در تناقض و

ناهماهنگی می یابیم .

هر چند کتاب های تاریخی به دو سؤالی که ما عنوان کرده ایم نپرداخته اند ، ولی ما شواهد بسیاری یافته ایم بر این مطلب که مردم نسبت به آن چه که در دل مأمون می گذشت ، بسیار شک روا می داشتند . از باب مثال ، صولی وقفطی و دیگران داستان « عبدالله بن ابی سهل نوبختی ستاره شناس را چنین نقل کرده اند که وی برای آزمایش مأمون اظهار داشت که زمان انتخاب شده برای بستن بیعت ولیعهدی ، از نظر ستاره شناسی ، مناسب نمی باشد . اما مأمون که اصرار داشت بیعت حتمأ باید در همان زمان بسته شود برای هرگونه تأخیر یا تغییری در وقت ، وی را به قتل تهدید می کرد . ( 13 )

امام هدف های مأمون را می شناخت

در فصل « پیشنهاد خلافت و امتناع امام از پذیرفتن آن » موضع او را بیان کردیم . در آن جا دریافتیم که امام به جای موضع سازشگرانه یا موافق در برابر پیشنهاد خلافت ، خیلی سرسختانه مقاومت می کرد .

چرا ؟ زیرا که او به خوبی دریافته بود که در برابر یک بازی خطرناکی قرار گرفته که در بطن خود مشکلات و خطرهای بسیاری را هم برای خود او ، هم برای علویان و هم برای سراسر امّت اسلامی ، می پرورد .

امام به خوبی می دانست که قصد مأمون ارزیابی نیّت درونی اوست یعنی می خواست بداند آیا امام به راستی شوق خلافت در سر می پروراند ، که اگر این گونه است هر چه زودتر به

زندگیش خاتمه دهد . آری این سرنوشت افراد بسیاری پیش از این بود . مانند محمد بن محمد بن یحیی بن زید ( همراه ابوالسرایا ) ، محمد بن جعفر ، طاهر بن حسین ، و دیگران . .

از این گذشته ، مأمون می خواست پیشنهاد خلافت را زمینه ساز برای اجبار بر پذیرفتن ولایتعهدی بنماید . چه همان گونه که در فصل « شرایط بیعت » گفتیم چیزی که هدف ها و آرزوهای وی را برمی آورد قبول ولیعهدی از سوی امام بود نه خلافت .

پس به این نتیجه می رسیم که مأمون هرگز در پیشنهاد مقام خلافت جدّی نبود ولی در پیشنهاد مقام ولیعهدی چرا .

پاسخ به سؤال دوّم

سؤال این بود :

اگر امام پیشنهاد مأمون را جدّی تلقی کرده خلافت را می پذیرفت ، در آن صورت مأمون چه موضعی اتّخاذ می کرد ؟ ممکن است پاسخ این گونه دهیم که مأمون به خوبی خود را آماده مقابله با هر گونه رویداد از این نوع کرده بود ، و اساسأ می دانست که برای امام غیر ممکن است که در آن شرایط پیشنهاد خلافت را بپذیرد ، چه هرگز آمادگی برای این کار را نداشت و اگر هم تن به آن درمی داد عملی اقتخارآمیز و غیر قابل توجیه بود .

امام می دانست که اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دست بگیرد باید به عنوان رهبر راستین ملّت ، حکومت حق و عدل را برپا کند ، یعنی احکام خدا را مانند جدّش پیامبر ( ص ) و پدرش علی ( ع ) مو به

مو به مرحله اجرا درآورد . ولی چه باید کرد که مردم توان پذیرفتن چنان حکومتی را نمی داشتند . درست است که به لحاظ احساسات همراه اهل بیت بودند ، ولی هرگز تربیت صحیح اسلامی نیافته بودند تا بتوانند احکام الهی را به آسانی پذیرا شوند . ملتی که به زندگی در حکومت عباسی و پیش ازآن به شیوه حکومت بنی امیّه خو گرفته بودند ، اجرای احکام خداوند امری نامأنوس برایش به شمار می رفت و از این رو به زودی سر به تمرّد برمی آورد .

مگر علی ( ع ) نبود که می خواست احکام خدا را بر مردمی اجرا کند که خودشان آن ها را از زبان پیغمبر ( ص ) شنیده بودند ، ولی به جای حرف شنوی با آن همه تمرّد و مشکل برخورد کرد ؟ اکنون پس از گذشتن دهها سال و خو گرفتن مردم با کژی و انحراف و عجین شدن سنّت های ناروا با روح و زندگی مردم ، چگونه امام رضا ( ع ) می توانست به پیروزی خود امیدوار باشد ؟

همچنین ، در جایی که ابومسلم جان شصت هزار نفر را در زندان ها گرفته بود و این قربانیان افزون بر صدها هزار قربانی دیگرش بود که در میدان های جنگ طعمه شمشیرهای سپاهیانش گردیده بودند .

در جایی که شورش « ابوالسّرایا » مأمون را به تحمل هزینه و ضایعات دویست هزار سرباز مجبورساخته بود .

و در جایی که هر روز از هر گوشه ای علیه حکومتی که درست در مسیر شهوات مردم گام برمی داشت . ندایی به اعتراض

برمی خواست .

در چنین شرایطی آیا امام می توانست خود را مصون از تمرّد هواپرستانکه بیشتر مردم بودندونیز کید دشمنان بداند . شکی نبود که تعداد این گروه افراد پیوسته رو به افزونی می نهاد و در برابر امام به خاطر حکومت و روشی که با آن بیگانگی داشتند ، صف آرایی می کردند .

درست است که دل های مردم با امام رضا ( ع ) بود ، ولی شمشیرهایشان به زودی علیه خود از نیام ها در می آمد و درست همان گونه که با پدران وی این چنین کردند . یعنی هر بار که حکومتی از نظر شهوات و خواهش های صرف مادی خوشایند مردم نبود چنین عکس العمل شومی در برابرش ابراز می کردند .

حکومت امام رضا اگر می خواست کاری اساسی انجام دهد باید ریشه انحراف و فساد را بخشکاند . و برای این منظور بیش از هر چیز باید دست غاصبان را از اموال مردم کوتاه کرده ، زورگویان را به جای خودشان بنشاند . همچنین باید هر صاحب مقامی را که به ناحق بر مسندی نشسته بود ، از جایگاهش پایین بکشد .

علاوه بر این اگر می خواست افراد را بر پست ها و مقام های مملکتی بگمارد هر گونه عزل و نصبی را طبق مصالح امّت اسلامی انجام می داد و نه مصلحت شخص فرمانروایان یا قبیله ها . در آن صورت طبیعی بود که قبایل بسیاری را بر ضدّ خود می شورانید . چه رهبرانشانچه عرب و چه فارسنقش مهمّی در پیروزی هر نهضتی بازی کرده تداوم و کامیابی هر حکومتی را نیز

تضمین می کردند .

بنابراین اگر قرار بود امام در پاسداری از دین خود ملاحظه کسی را نکند ، و از سوی دیگر موقعیّت خود را نیز در حکومت این گونه ضعیف می یافت و خلاصه نیرو و مدد کافی برای انجام مسئولیّت ها برای خویشتن نمی دیدید ، پس حکومتش چه زود با نخستین تندبادی که برمی خاست ، از هم فرو می ریخت . مگر آنکه می خواست نقش حاکم مطلق را بازی کند که برای سلطه و قدرت خویش هیچ قید و حدّی را نشناسد .

این ها که گفتیم رویدادهای احتمالی در زمانی بود که فرض می کردیم امام رضا در آن شرایط خلافت را می پذیرفت و مأمون ودیگر عباسیان هم ساکت نشسته ، نظاره گر اوضاع می شدند . در حالی که این فرض حقیقت ندارد ، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حکومت ، به شدیدترین عکس العمل ها دست می یازیدند .

اکنون پاسخ دیگری برای سؤال عنوان شده بیابیم . مأمون در آن زمان همه قدرت را قبضه کرده بود و عملأ همه گونه وسایل و امکانات را در اختیار داشت . حال اگر شیوه حکمدانی امام را رضایت بخش نمی دید ، به راحتی می توانست حساب خود را تصفیه کند و وسایل سقوط امام را فراهم آورد . بنابراین می بینیم که امام بیش از دو راه نداشت : یا باید به مسئولیت واقعی خود پایبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ریشه ای در تمام سطوح انجام بدهد و مأمون و دارودسته اش را نیز همینگونه تصفیه

کند . یا آن که مسئولیت فرمانروایی را تنها در حدود اجرای خواست های مأمون بپذیرد ، و درواقع این مأمون و دارودسته فاسدش باشند که حکمران حقیقی بشمار روند . در صورت اوّل ، امام خویشتن را در معرض نابودی قرار می داد ، چه نه مردم و نه مأمون و افرادش هیچ کدام تاب تحمّل چنان نظامی را نداشتند و به همین بهانه کار امام را می ساختند .

در صورت دوّم ، جریان امر بیشتر به زیان امام و علویان وتمام امّت اسلامی تمام می شد .

علاوه بر این ها ، این که مأمون خلافت را به امام رضا ( ع ) عرضه می داشت معنایش آن نبود که خود از هر گونه امتیازی چشم پوشیده بود ، و دیگر هیچ گونه سهمی در حکومت نمی طلبید . بلکه برعکس برای خود مقام وزارت یا ولیعهدی امام رضا را در نظر گرفته بود . مأمون می خواست امام را بر مسند یک مقام ظاهری و صوری بنشاند و خود در باطن تعزیه گردان صحنه ها باشد . در این صورت نه تنها ذرهّ ای از قدرتش کم نمی شد که موقعیّتی نیرومندتر هم می یافت . مأمون در زیرکی نابغه بود و نقشه تفویض خلافت به امام به منظور رهانیدن مقام خود از هر گونه آسیب پذیری ، طرح شده بود . او می خواست از علویان اعتراف بگیرد که حکومتش قانونی است و بزرگ ترین شخصیّت در میان آنان را در این بازی و صحنه سازی وارد کرده بود .

موضع گیری امام رضا ( ع )

موضع گیری امام رضا

پس از آن که امام تراژدی پیشنهاد خلافت را

با توجّه به جدی بودن آن از سوی مأمون ، پشت سر نهاد ، خود را در برابر صحنه بازی دیگری یافت . آن این که مأمون به رغم امتناع امام هرگز از پای ننشست و این بار ولیعهدی خویشتن را به وی پیشنهاد کرد . در این جا نیز امام می دانست که منظور تأمین هدف های شخصی مأمون است ، لذا دوباره امتناع ورزید ، ولی اصرار و تهدید های مأمون چندان اوج گرفت که امام به ناچار با پیشنهادش موافقت کرد .

دلایل امام برای پذیرفتن ولیعهدی

هنگامی امام رضا ( ع ) ولیعهدی مأمون را پذیرفت که به این حقیقت پی برده بود که در آن شرایط ، جان خویشتن را به خطر بیفکند ، ولی در مورد دوستداران و شیعیان خود و یا سایر علویان هرگز به خود حق نمی داد که جان آن را نیز به مخاطره دراندازد .

افزون بر این ، بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهاند . زیرا امّت اسلامی بسیار به وجود آنان و آگاهی بخشیدنشان نیاز داشت . اینان باید باقی می ماندند تا برای مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند .

آری ، مردم به وجود امام و دست پروردگان وی نیاز بسیار داشتند ، چه در آن زمان موج فکری و فرهنگی بیگانه ای بر همه جا چیره شده بود و با خود ارمغان کفر و الحاد در قالب بحث های فلسفی و تردید نسبت به مبادی خداشناسی ، می آورد . بر امام لازم بود که بر

جای بماند و مسئولیت خویش را در نجات امّت به اثبات برساند . و دیدیم که امام نیزبا وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدی چگونه عملأ وارد این کارزار شد .

حال اگر او با ردّ قاطع و همیشگی ولیعهدی ، هم خود و هم پیروانش را به دست نابودی می سپرد این فداکاری کوچک ترین تأثیری در راه تلاش برای این هدف مهم در بر نمی داشت

علاوه بر این ، نیل به مقام ولیعهدی یک اعتراف ضمنی از سوی عباسیان به شمار می رفت دایر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته ای داشتند .

دیگر از دلایل قبول دلیعهدی از سوی امام آن بود که اهل بیت را مردم در صحنه سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند . و نیز گمان نکنند که آنان همان گونه که شایع شده بود ، فقط علما و فقهایی هستند که در عمل هرگز به کار ملّت نمی آیند . شاید امام نیز خود به این نکته اشاره می کرد هنگامی که « ابن عرفه » از وی پرسید :

ای فرزند رسول خدا ، به چه انگیزه ای وارد ماجرای ولیعهد شدی ؟

امام پاسخ داد : به همان انگیزه که جدّم علی ( ع ) را وادار به ورود در شورا نمود . ( 14 )

گذشته از همه این ها ، امام در ایام ولیعهدی خویش چهره واقعی مأمون را به همه بشناساند و با افشا ساختن نیّت و هدف های وی در کارهایی که انجام می داد ، هر گونه شبهه و تردیدی را

از نظر مردم برداشت .

آیا امام خود رغبتی به این کار داشت ؟

این ها که گفتیم هرگز دلیلی بر میل باطنی امام برای پذیرفتن ولیعهدی نمی باشد . بلکه همان گونه که حوادث بعدی اثبات کرد . او می دانست که هرگز از دسیسه های مأمون و دارو دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش ، مقامش نیز تا مرگ مأمون پایدار نخواهد ماند . امام به خوبی درک می کرد که مأمون به هر وسیله ای که شده در مقام نابودی وی جسمی یا معنوی برخواهد آمد .

تازه اگر هم فرض می شد که مأمون هیچ نیّت شومی در دل نداشت . با توجه به سن امام امید زیستنش تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف می نمود . پس این ها هیچ کدام برای توجیه پذیرفتن ولیعهدی برای امام کافی نبود .

از همه این ها بگذریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگدشت مأمون را نیز می داشت . ولی برخوردش با عوامل ذی نفوذی که خشنود از شیوه حکمرانی او نبودند . حتمی بود . همچنین توطئه های عباسیان و دارو دسته شان و بسیج همه نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که اجرای احکام خدا به شیوه جدّش پیابر ( ص ) و علی ( ع ) باید پیاده می شد ، امام را با همان مشکلات زیانباری رو به رو می ساختند که برایتان در فصل گذشته شرح دادیم . در آن جا گفتیم که حتی مردم نیز حکومت حق و عدل امام ( ع ) را در آن شرایط نمی توانستند تحمل کنند .

فقط اتّخاذ موضع منفی درست نبود

با توجه به تمام آن چه که گفته شد درمی یابیم که برای امام ( ع ) طبیعی بود که اندیشه رسیدن به حکومت را از چنین راهی پر زیان و خطر از سر به در کند . چه نه تنها هیچ یک از هدف های وی را به تحقق نمی رساند ، بلکه برعکس سبب نابودی علویان و پیروانشان همراه با هدف ها و آمالشان نیز می گردید .

بنابراین ، اقدام مثبت در این جهت یک عمل افتخارآمیز و بی منطق قلمداد می شد .

برنامه پیشگیری امام

اکنون که امام رضا ( ع ) در پذیرفتن ولیهعدی از خود اختیاری ندارد ، و نه می تواند این مقام را وسیله رسیدن به هدف های خویش قرار دهد . چه زیان های گرانباری بر پیکر امت اسلامی وارد آمده دینشان هم به خطر می افتد و از سویی هم امام نمی تواند ساکت بنشیند و چهره موافق در برابر اقدامات دولت مردان نشان بدهد . پس باید برنامه ای بریزد که در جهت خنثی کردن توطئه های مأمون پیش برود .

اکنون در این باره سخن خواهیم راند .

برنامه امام ( ع )
انحراف فرمانروایان

کوچک ترین مراجعه به تاریخ برای ما روشن می کند که فرمانروایان آن ایاّمچه عباسی و چه اموی تا چه حد در زندگی ، رفتار و اقداماتشان با مبانی دین اسلام تعارض و ستیز داشتند ، همان اسلامی که به نامش بر مردم حکم می راندند . مردم نیز به موجب « مردم بر دین ملوک خویشند » تحت تأثیر قرار گرفته اسلام را تقریبأ همان گونه می فهمیدند که در متن زندگی خود اجرایش را مشاهده می کردند . پی آمد این اوضاع ، انحراف روزافزون و گسترده ای از خط صحیح اسلام بود که دیگر مقابله با آن هرگز آسان نبود .

علمای فرومایه و عقیده جبر

گروهی خود فروخته که فرمانروایان آنچنانی « علما » شان می خواندند ، برای مساعدت ایشان مفاهیم و تعالیم اسلامی را به بازی می گرفتند تا بتوانند دین را طبق دلخواه حکمرانان استخدام کنند و خود نیز به پاس این خدمت گذاری به نعمت و ثروتی برسند .

این مزدوران حتی عقیده جبر را جزو عقاید اسلامی قرار دادند ، عقیده فاسدی که بی مایگی آن بر همگان روشن است . این عقیده برای آن رواج داده شد که حکمرانان بتوانند آسان تر به استعمار مردم بپردازند و هر کاری که می کنند قضا و قدر الهی معرّفی شود تا کسی به خود جرأت انکار آن را ندهد . از رواج این عقیده فاسد یک قرن ونیم می گذشت ، یعنی از آغاز خلافت معاویه تا زمان خلافت مأمون .

فرومایگان وعقیده قیام برضدّ ستمگران

همین عالمان خود فروخته بودند که قیام بر ضدّ سلاطین جور را از گناهان بزرگ می شمردند و به همین دست آویز علمای بزرگ اسلامی را بی آبرو ساخته بودند ، مانند ابو حنیفه که قائل به « وجود شمشیر در امّت محمّد » بود . ( 15 )

آنان تحریم قیام وانقلاب را از عقاید دینی می شمردند . ( 16 )

اما سایر عقاید باطل مانند « تشبیه » ( مانند سازی برای خدا ) و مسأله خلق قرآن ، چنان ترویج می شد که داستانش مشهورتر از آن است که نیازی به شرح داشته باشد .

امامان در برابر مسئولیت هایشان

غرور فرمانروایان تا به حدّی رسیده بود که تا می توانستند مردم را از گرد خاندان نبوّت و سرچشمه رسالت می پراکندند ، و جز به خویشتن و دوام سلطه و یکّه تازیشان ، هر چند به قیمت نابودی همه ادیان آسمانی تمام شود ، نمی اندیشیدند .

در این میان که مردم را غفلت و حکمرانان را غرور و نخوت ، و عالم نماها را شیوه های بدعت آفرین فراگرفته بود ، امامان ما ، در حّد امکاناتی که داشتند به نشر تعالیم آسمانی می پرداختند و از حریم دین خدا پاسداری می کردند .

امّا امام رضا ( ع ) :

در آن فرصت کوتاهی که نصیب امام ( ع ) شده بودو حکمرانان را سرگرم کارهای خویشتن می یافت ، وظیفه خود را برای آگاهانیدن مردم ایفا نمود . این فرصت همان فاصله زمانی بین درگذشت رشید و قتل امین بود . ولی شاید بتوان گفت که فرصت مزبور به نحوی والبته

به شکلی محدودتاپایان عمر امام ( در سال 203 ) نیز امتداد یافت . امام با شگرد ویژه خود نفوذ گسترده ای بین مردم پیدا کردو نوشته هایش را در شرق وغرب کشور اسلامی منتشر می کردند ، و خلاصه همه گروه ها شیفته او گردیده بودند .

برنامه خردمندانه

در جایی که مأمون مصمم بود که نقشه های خود را از راه ولیعهد ساختن امام ( ع ) اجرا کند و او هم چاره ای جز پذیرفتن آن نداشت ، دیگر طبیعی بود که امام خود را ناچار ببیند که وسایل مقابله با مأمون را طی برنامه ای دقیق فراهم آورد تا هدف های پلیدش راکه کوچک ترین آن هالطمه زدن به حیثیّت معنوی و اجتماعی امام بودخنثی گرداند .

برنامه امام در این جهت بیسار دقیق و متقن طرح شد که در شکست توطئه مأمون پیروزی هایی به دست آورد و بسیاری از هدف هایش را نابرآورده ساخت ، آن هم به گونه ای که مسیر امور به سود امام و زیان مأمون جریان یافت .

موضع گیری هایی که مأمون انتظار نداشت
نخستین موضع گیری

امام رضا ( ع ) به صور گوناگونی برای روبه رو شدن با توطئه های مأمون اتّخاذ موضع کرد که مأمون آن ها را قبلأ به حساب نیاورده بود .

امام تا وقتی که در مدینه بود از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خودداری می کرد و آن قدر سرسختی نشان داد تا بر همگان معلوم بدارد که مأمون به هیچ قیمتی از او دست بردار نمی باشد . حتی برخی از متون تاریخی به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود .

اتّخاذ چنان موضع سرسختانه ای برای آن بود که مأمون بداند که امام دستخوش نیرنگ وی قرار نمی گیرد و به خوبی به هدف ها وتوطئه های پنهانیش آگاهی دارد . تازه به این شیوه امام توانسته بودشک مردم را

نیزپیرامون آن رویداد برانگیزد .

موضع گیری دوّم

به رغم آن که مأمون از امام خواسته بود که از خانواده اش هر که را که می خواهد به مرو بیاورد ، امام با خود هیچ کس حتی فرزندش جواد ( ع ) را هم نیاورد . در حالی که آن یک سفر کوتاهی نبود ، سفر مأموریتی بس بزرگ و طولانی بود که باید امام طبق گفته مأمون رهبری امّت اسلامی را در دست بگیرد . امام حتی می دانست که از آن سفر برایش بازگشتی وجود ندارد .

موضع گیری سوّم

قضایای اعجاب انگیزی از رفتار امام در طول مسافرتش به سوی مرو ، رخ داد که « رجاء بن ضحّاک » ( 17 ) شاهد همه آن قضایا بود . این مرد چنان به وصف آن ها پرداخته بود که سرانجام مأمون مجبور گشت به بهانه آن که باید فضایل امام را خود بازگو کند ، زبان رجاء را ببندد . ( 18 ) اما کسی هرگز نشنید که مأمون حتی یک بار قضایای راه مرو را بازگو کند . رجاء نیز دراین باره هرگز سخنی نگفت مگر پس از زمانی که احساس خطر برای مأمون به کلی برطرف شده بود .

موضع گیری چهارم
موضع گیری چهارم

در ایستگاه نیشابور ، امام با نمایاندن چهره محبوبش برای ده ها و بلکه صرها هزار تن از مردم استقبال کننده ، روایت زیر را خواند :

« کلمه توحید ( لا اله الاّ الله ) دژ من است ، پس هر کس به دژ من ورود کند از کیفرم مصون می ماند . » ( 19 )

در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند و این رقم با توجه به کم کردن تعداد با سوادان در آن ایّام ، بسیار اعجاب انگیز می نماید .

جالب توجه آن که می بینیم امام در آن شرایط هرگز مسایل فرعی دین و زندگی مردم را عنوان نکرد . از نماز و روزه و از این قبیل مطالب چیزی را گفتنی ندید ونه مردم را به زهد در دنیا و آخرت سازی تشویق کرد . امام حتی از آن موقعیت شگرف برای تبلیغ به

نفع خویش هم سود نجست و با آن که داشت به یک سفر سیاسی به مرو می رفت هرگز مسایل سیاسی و شخصی خود را با مردم در میان نگذاشت .

به جای همه این ها ، امام به عنوان رهبر حقیقی مردم توجه همگان را به مسأله ای معطوف نمود که مهم ترین مسایل زندگی حال و آینده شان به شمار می رفت .

آری امام در آن شرایط حساس فقط بحث « توحید » را پیش کشید ، چه توحید پایه زندگی با فضیلتی است که ملّت ها به کمک آن از هر نگون بختی و رنجی ، رهایی می یابند . اگر انسان توحید را در زندگی خویش گم کند همه چیز را از کف باخته است .

رابطه مسأله ولایت با توحید

پس از فرو خواندن حدیث توحید ، ناقه امام به راه افتاد ، ولی هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوی او بود . همچنان که مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید می اندیشیدند ، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عماری بیرون آورد و کلمات جاویدان دیگری به زبان آورد ، با صدای رسا گفت :

« کلمه توحید شرطی هم دارد ، و آن شرط من هستم . »

در این جا امام یک مسأله بنیادی دیگری را مطرح کرد . یعنی مسأله « ولایت » که همبستگی شدیدی با توحید دارد .

آری ، اگر ملّتی خواهان زندگی با فضیلتی است پیش از آن که مسأله رهبری حکیمانه و دادگرانه برایش حل نشده هرگز امورش به سامان نخواهد رسید . اگر مردم به ولایت

نگروند جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و طاغوت ها خواهد بود که برای خویش حق قانون گذاری که مختصّ خداست ، قایل شده و با اجرای احکامی غیر از حکم خدا جهان را به وادی بدبختی ، نکبت ، شقاوت ، سرگردانی و بطالت خواهند کشانید . . »

اگر به راستی رابطه ولایت و توحید را درک کنیم ، خواهیم دریافت که گفته امام « و آن شرط ، من هستم » با یک مسأله شخصی آن هم به نفع خود او ، سر و کار نداشت . بلکه یک موضوع اساسی و کلی را می خواست با این بیان خاطرنشان کند ، لذا پیش از خواندن حدیث مزبور ، سلسله آن را هم ذکر می کند و به ما می فهماند که این حدیث ، کلام خداست که از زبان پدرش و جدّش و دیگر اجدادش تا رسول خدا شنیده شده است . چنین شیوه ای در نقل حدیث از امامان ما بسیار کم سابقه دارد مگر در موارد بسیار نادری مانند این جا که امام می خواست مسأله « رهبری امّت » را به مبدأ اعلی و خدا پیوسته سازد .

رهبری امام از سوی خدا تعیین شده بود نه از سوی مأمون

امام در ایستگاه نیشابور از این فرصت برای بیان این حقیقت سود جست و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا ، امام مسلمانان معرّفی کرد . بنابراین بزرگ ترین هدف مأمون را با آگاهی بخشیدن به توده ها در هم کوبید ، چه او می خواست که با کشاندن امام به مرو از وی اعتراف بگیرد که بلی حکومت او و بنی عباس یک حکومت

قانونی است .

امام بر ولایت خویش در فرصت های گوناگون تأکید می نمود ، حتی در سند ولیعهدی و حتی در کتاب جامع اصول و احکام اسلام ، که به تقاضای مأمون نوشته بود . در این کتاب نام دوازده امام ، با آن که هنوز چند تن از آنان زاییده هم نشده بودند ، آمده است . در مباحث علمی که با حضور مأمون تشکیل می شد امام رضا ( ع ) هر بار که فرصت می یافت حقانیّت این امامان را برای دانشمندان اثبات می کرد .

نکته ای بس مهم

امامان ما در هر مسأله ای ممکن بود « تقیه » را روا بدانند ولی آنان در این مسأله که خود شایسته رهبری امّت و جانشینی پیامبرند ، هرگز تقیه نمی کردند ، هرچند این مورد از همه بیشتر خطر و زیان برایشان دربر می داشت .

این خود حاکی از اعتماد و اعتقاد عمیقشان نسبت به حقانیّت ادعایشان می بود . از باب مثال ، امام موسی ( ع ) را می بینیم که با جبّار ستمگری هم چون هارون الرشید برخورد پیدا می کند . ولی بارها و در فرصت های گوناگون حقّ خویش را برای رهبری به رخش کشیده بود . ( 20 ) رشید نیز خود در برخی جاها به این حقانیّت چنان که کتب تاریخی نوشته اند ، اذعان کرده است .

روزی رشید از او پرسید :

آیا تو همانی که مردم در خفا دست بیعت با تو می فشارند ؟

امام پاسخ داد که :

من امام دل ها هستم ولی تو امام بدن ها

. ( 21 )

اما فاشگویی امام حسن و امام حسین درباره حقانیّت خویش نسبت به امر رهبری که اصلاً نیازی به بیان ندارد .

با این همه این مطلب درست است که امامان ( ع ) پس از فاجعه امام حسین ، از دست بردن به شمشیر برای گرفتن حق خود منصرف شده ، هم خود را به تربیت مردم و پاسداری دین از انحراف یافتن ، مصروف داشتند . آنان می دانستند که بدون داشتن یک پایگاه نیرومند و آگاهی مردمی هرگز به نتیجه مطلوبی نخواهند رسید . یعنی نمی توانستند آن گونه که خود و خدایشان می خواست پیروزمندانه زمام رهبری در دست بگیرند .

ولی با این وصف همان گونه که گفتیم حقانیّت خود را پیوسته برملا می گفتند ، حتی در برابر زمامداران عباسی هم عصر با خویش .

موضع گیری پنجم

امام ( ع ) چون به مرو رسید ماهها بگذشت و او همچنان از موضع منفی با مأمون سخن می گفت نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولایتعهدی هیچ کدام را نمی پذیرفت ، تا آن که مأمون با تهدید های مکرری به قصد جانش برخاست .

امام با این گونه موضع گیری زمینه را طوری چید که مأمون را رویاروی حقیقت قرار دهد . امام گفت : می خواهم کاری کنم که مردم نگویند علی بن موسی به دنیا چسبیده ، بلکه این دنیاست که از پی او روان شده . با این شگرد به مأمون فهماند که نیرنگش چندان موفقیّت آمیز نبوده ، در آینده نیز باید دست از توطئه و نقشه ریزی بردارد . درنتیجه از مأمون

سلب اطمینان کرد و او را در هر عملی که می خواست انجام دهد به تزلزل درانداخت . علاوه بر این ، در دل مردم نیز علیه مأمون و کارهایش شک و بی اطمینانی برانگیخت .

موضع گیری ششم

امام رضا ( ع ) به این ها نیز بسنده نکرد بلکه در هر فرصتی تأکید می کرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید به قتل ، به ولیعهدی رسانده است . افزون بر این ، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاهی می داد که مأمون به زودی دست به نیرنگ زده ، پیمان خود را خواهد شکست . امام به صراحت می گفت که به دست کسی جز مأمون کشته نخواهد شد و کسی جز مأمون او را مسموم نخواهد کرد . این موضوع را حتی در پیش روی مأمون هم گفته بود .

امام تنها به گفتار بسنده نمی کرد بلکه رفتارش در طول مدّت ولیعهدی همه از عدم رضایت وی و مجبور بودنش حکایت می کرد .

بدیهی است که این ها همه عکس نتیجه ای داد که مأمون از ولیعهدی وی انتظار می کشید ، به بار می آورد .

موضع گیری هفتم
موضع گیری هفتم

امام ( ع ) از کوچک ترین فرصتی که به دست می آورد سود جسته این معنا را به دیگران یادآوری می کرد که مأمون در اعطای سمت ولیعهدی کار مهمی نکرده جز آن که در راه برگرداندن حقّ مسلم خود او که قبلاً از دستش به غصب ربوده بود ، گام بر می داشته است . امام به مردم قانونی نبودن خلافت مأمون را پیوسته خاطرنشان می ساخت .

نخست در شیوه اخذ بیعت می بینیم که امام جهل مأمون را نسبت به شیوه رسول خدا که مدعی جانشینیش بود ، برملا ساخت . مردم برای بیعت با امام آمده بودند که امام

دست خود را به گونه ای نگاه داشت که پشت دست در برابر صورتش و روی دستش رو به مردم قرار می گرفت . مأمون گفت چرا دستت را برای بیعت پیش نمی آوری . امام فرمود : تو نمی دانی که رسول خدا به همین شیوه از مردم بیعت می گرفت . ( 22 )

اما اشعار این مطلب که خلافت حق مسلم امام رضا ( ع ) است نه مأمون ، این موضع از نظر هر کسی که کوچک ترین آشنایی با زندگی امام داشته و وقایعی نظیر نیشابور و غیره را شناخته باشد ، بسیار روشن است . امام خود در نیشابور امامت خویش را شرط کلمه توحید و راه ورود به دژ محکم الهی معرفی کرده بود . وی همچنین امامان قانونی را در بسیاری از موارد از جمله در رساله ای که برای مأمون نوشته بود شماره کرده و خود نیز در شمار آنان بود . به این نکته در ظهر نویس سند ولیعهدی نیز اشاره فرموده است .

دیگر از نکات شایان توجه آن که در مجلس بیعت ، امام به جای ایراد سخنرانی طولانی ، عبارات کوتاه زیر را بر زبان جاری می ساخت :

ما به خاطر رسول خدا بر شما حقی داریم و شما نیز به خاطر او بر ما حقی دارید . یعنی هر گاه شما حق ما را پاییدید بر ما نیز واجب می شود که حق شما را منظور بداریم . »

این جملات میان اهل تاریخ و سیره نویسان معروف است و غیر از آن نیز چیزی از امام ( ع )

در آن مجلس نقل نکرده اند .

امام از این که حتی کوچک ترین سپاس گذاری از مأمون بکند خودداری کرد ، و این موضع خود سرسختانه و قاطعی بود که می خواست ماهیّت بیعت را در ذهن مردم خوب جای دهد و در ضمن موقعیّت خویش را نسبت به زمامداری در همان مجلس حساس بفهماند .

اعتراف مأمون به اولویت خاندان علی

روزی مأمون در مقام آن برآمد که از امام اعتراف بگیرد به این که عباسیان و علویان در درجه خویشاوندی با پیغمبر با هم یکسانند ، تا به گمان خویش ثابت کند که خلافتش و خلافت پیشینیانش همه بر حق بوده است . اما می دانید که نتیجه این بحث چه شد ؟ به جای مأمون این امام بود که موفق گردید از او اعتراف بگیرد که علویان به پیامبر نزدیک تر می باشند . بنابر این طبق منطق و باورداشت مأمون واسلافش باید خلافت و رهبری هم در دست علویان باشد و اما عباسیان هم غاصب و هم متجاوزگر بوده اند .

داستان از این قرار بود که روزی مأمون و امام رضا ( ع ) با هم گردش می کردند . مأمون رو به او کرده گفت :

ای ابوالحسن ، من پیش خود اندیشه ای دارم که سرانجام به درست بودن آن پی برده ام . این آن که ما و شما در خویشاوندی با پیامبر یکسان هستیم و بنا بر این ، اختلاف شیعیان ما همه ناشی از تعصّب و سبک اندیشی است .

امام فرمود :

این سخن تو پاسخی دارد که اگر بخواهی می گویم وگرنه سکوت بر می

گزینم .

مأمون اصرار داشت که نه حتماً نطر خود را بگو ببینیم که تو در این باره چگونه می اندیشی ؟

امام از او پرسید :

بگو ببینم اگر هم اکنون خداوند پیامبرش محمد را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگاری دختر تو بیاید ، آیا موافقت می کنی ؟

مأمون پاسخ داد :

سبحان الله ، چرا موافقت نکنم مگر کسی از رسول خدا روی برمی گرداند !

آن گاه بی درنگ امام افزود :

حال بگو ببینم آیا رسول خدا می تواند از دختر من هم خواستگاری کند ؟

مأمون در دریایی از سکوت فرو رفت و سپس بی اختیار چنین اعتراف کرد :

آری به خدا سوگند که شما در خویشاوندی به مراتب به او نزدیک ترید تا ما . ( 23 )

خلاصه آن که امام ( ع ) از هر فرصتی سود می جست تا کوشش های مکّارانه مأمون را خنثی کند و حقانیّت خویش را نسبت به امر خلافت به همه مردم بفهماند . مردم باید می دانستند که ولیعهدی تحفه ای نبود که مأمون در واگذاری آن به امام ، سپاسگذاری طلب کند .

موضع گیری هشتم ( مفاد دست خط امام بر سند ولیعهدی )

به باور من آن چه امام در سند ولیعهدی نبشت نسبت به موضع گیریهای دیگرش از همه مؤثّرتر و مفیدتر بود .

در آن نوشته می بینیم که در هر سطری و بلکه در هر کلمه ای که امام با خط خود نوشته معنایی عمیق نهفته و به وضوح بیان گر برنامه اش برای مواجه شدن با توطئه های مأمون ، می باشد .

امام با

توجه به این نکته که سند ولیعهدی در سراسر قلمرو اسلامی منتشر می شود ، آن را وسیله ابلاغ حقایقی مهّم به امّت اسلامی قرار داد . از مقاصد و اهداف باطنی مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پافشرد و توطئه ای را که برای نابودی آنان انجام می شد ، آشکار کرد . امام در این سند نوشته خود را با جمله هایی آغاز می کند که معمولاً تناسبی با موارد مشابه نداشت . می نویسد : ستایش برای خداوندی است که هر چه بخواهد همان کند . هرگز چیزی بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدّراتش نتوان سر باز زد . »

آن گاه به جای آن که خدای را در برابر مأمون که این مقام را به او بخشیده سپاس گوید با کلماتی ظاهراً بی تناسب با آن مقام پروردگار را چنین توصیف می کند :

« او از خیانت چشم ها و از آن چه که در سینه ها پنهان است آگاهی دارد . »

خواننده عزیز آیا شما هم مانند من این حقیقت را می پذیرید که امام ( ع ) با انتخاب این جملات می خواست ذهن مردم را به خیانت ها و نقشه های پنهانی توجه دهد ؟ آیا با این کلمات به مأمون کنایه نمی زدند تا مردم را متوجه هدف های ناآشکارش بنماید ؟

به هر حال ، امام دست خط خود را چنین ادامه می دهد :

« و درود خدا بر پیامبرش محمّد خاتم پیامبران ، و بر خاندان پاک و مطهّرش باد . . »

در آن روزها هرگز عادت بر

این نبود که در اسناد رسمی از پی درود بر پیغمبر ، کلمه « خاندان پاک و مطهرش » را نیز بیفزایند . اما امام می خواست با آوردن این کلمات به پاکی اصل و دودمان خویش اشاره کند و به مردم بفهماند که اوست که چنین خاندان مقدّس و ارجمندی تعلّق دارد نه مأمون .

بعد می نوسید :

« . امیرالمؤمنین حقوقی از ما می شناخت که دیگران بدان آگاه نبودند . »

خوب ، این چه حقی یا حقوقی بود که مردم حتی عباسیان به جز مأمون آن را درباره امام نمی شناختند ؟

آیا مگر ممکن بود که امّت اسلامی منکر آن باشد که وی فرزند دختر پیغمبر ( ص ) بود ؟ ! بنابراین آیا گفته امام اعلانی به همه امّت اسلامی نبود که مأمون چیزی را در اختیارش قرار داده که حق خود او بوده ؟ حقی که پس از غصب دوباره داشت به دست اهلش بر می گشت .

آری ، حقی که مردم آن را نمی شناختند « حقّ اطاعت » بود . البته امام ( ع ) در برابر هیچ کس حتی مأمون و دولت مردانش در اظهار این حقیقت تقیّه نمی کرد که خلافت پیامبر ( ص ) به علی ( ع ) و اولاد پاکش می رسید و بر همه مردم واجب است که از آنان اطاعت کنند . این نکته را امام در نیشابوربه شرحی که گذشتاعلام کرد . او همچنین این حقیقت را در محضر دولت مردان نیز می گفت و در برخی موارد تأکید می کرد که حاضران پیامش را به

غایبان برسانند .

در کتاب کافی این روایت آمده که روزی یک ایرانی از امام ( ع ) پرسید ، آیا اطاعت از شما واجب است ؟ حضرت فرمود : بلی . پرسید : مانند اطاعت از علی بن ابیطالب ؟ فرمود : بلی . ( 24 )

و از این قبیل روایات بسیار است .

دیگر از عبارات امام رضا ( ع ) که در سند ولیعهدی نوشته ، این است : « و او ( یعنی مأمون ) ولیعهدی خود وفرمانروایی این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد البته اگر پس از وی زنده باشم . . »

امام با جمله « البته پس از وی زنده باشم » بدون شک اشاره به تفاوت فاحش سنی خود با مأمون کرد و در ضمن می خواست توجه مردم را به غیرطبیعی بودن آن ماجرا و بی میلی خودش جلب کند .

امام نوشته خود را چنین ادامه می دهد :

« هر کس گره ای را که خدا بستنش را امر کرده بگشاید و ریسمانی را که هم او تحکیمش را پسندیده ، قطع کند به حریم خداوند تجاوز کرده است چه او با این عمل امام را تحقیر نموده و حرمت اسلام را دریده است . . »

امام با این جملات اشاره به حقّ خود می کند که مأمون و پدرانش غصب کرده بودند . پس منظور وی از گره و ریسمانی که نباید هرگز گسسته شود خلافت و رهبری است که نباید پیوندش را از خاندانی که خدا مأمور این مهم کرده گسست . سپس امام چنین ادامه می دهد

:

« . درگذشته کسی این چنین کرد ولی برای جلوگیری از پراکندگی در دین و جدایی مسلمین اعتراضی به تصمیم ها نشد و امور تحمیلی به عنوان راه گریز تحمّل گردید . . » ( 25 )

در این جا می بینیم که گویا امام به مأمون کنایه می زند و به او می فهماند که باید به اطاعت وی درآید و بر تمرّد و توطئه علیه وی و علویان و شیعیانش اصرار نورزد . امام با اشاره به گذشته ، دورنمای زندگی علی ( ع ) و خلفای معاصرش را ارائه می دهد که چگونه او را به ناحق از صحنه سیاست راندند و او نیز برای جلوگیری از تشتتّ مسلمانان ، بر تصمیم هایشان گردن می نهاد و تحمیلشان را تحمل می نمود .

سپس چنین می افزاید :

« . خدا را گواه بر خویشتن می گیرم که اگر رهبری مسلمانان را به دستم دهد با همه به ویژه با بنی عباس به مقتضای اطاعت از خدا و سنت پیامبرش عمل کنم ، هرگز خونی را به ناحق نریزم و نه ناموس و ثروتی را از چنگ دارنده اش به درآورم مگر آن جا که حدود الهی مرا دستور داده است . . »

این ها همه جنبه گوشه زدن به جنایات بنی عباس را دارد که چه نابسامانی هایی را در زندگی بنی عباس پدید آوردند و چه جان ها و خانواده هایی که به دست ایشان تارو مار گردید ند ردید .

امام تعهد می کند که به مقتضای اطاعت از خدا و سنّت پیامبر ( ص ) با

همه و به ویژه با عباسیان رفتار کند و این درست همان خطی است که علی ( ع ) نیز خود را بدان ملزم کرده بود ولی دیدیم که چگونه همین امر باعث طردش از صحنه سیاسی گردید و آن شورای معروف ، عثمان را به جای علی به خلافت رسانید .

پیروی از خط و برنامه علی ( ع ) برای مأمون و عباسیان نیز قابل تحمل نبوده و آن را به زیان خود می دیدند چنان که مفصلاً در فصل « تا چه حد پیشنهاد خلافت جدی بود ؟ » به این مطلب پرداختیم .

به هر حال امام با ذکر این مطالب تفاوت فاحش میان سبک حکمرانی اهل بیت با سبک سیاست دشمنشان را بیان می کند .

امام همچنین این جمله را می افزاید : « . اگر چیزی از پیش از خود آوردم ، یا در حکم خدا تغییر و دگرگونی درانداختم ، شایسته این مقام نبوده خود را مستحقّ کیفر نموده ام و من به خدا پناه می برم از خشم او . . » ایراد این جمله برای مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود که علمای ناهنجار چنین به ایشان فهمانده بودند که خلیفه یا هر حکمرانی مصون از هر گونه کیفر و باز خواستی است چه او در مقامی برتر از قانون قرار گرفته و اگردست به هر جرم و انحرافی بیالاید کسی نباید بر او خرده بگیرد تا چه رسد به قیام بر ضدّ او .

امام ( ع ) با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفای عباسی می خواهد این معنا را

به همگان تفهیم کند که فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد نه آن که مافوق قرار بگیرد . از این رو نباید هرگز از کیفر و بازخواست بگریزد .

آن گاه برای اعلام عدم رضایت خویش به قبول ولیعهدی و نافرجام بودن آن به صراحت چنین بیان می دارد : « . جفر و جامعه خلاف آن را حکایت می کند . » یعنی برخلاف ظاهر امر که حاکی از دستیابی من به حقّ امامت و خلافت می باشد ، من هرگز آن را دریافت نخواهم کرد .

افزون بر این امام می خواهد که با ذکر این حقیقت به رکن دوّم از ارکان امامت امامان راستین اهل بیت نیز اشاره کند که عبارت است از آگاهی به امورغیبی و علوم ذاتی که خداوند تنها ایشان را بدین جهت بردیگران امتیاز بخشیده است .

جفر و جامعه دو جلد از کتاب هایی است که رسول اکرم ( ص ) بر امیرالمؤمنین ( ع ) املا فرموده و او نیز آن ها را به خط خود نوشته است . امامان برخی از این کتاب ها را به برخی از شیعیان پرارج خویش نشان داده و در موارد متعدّدی در احکام بدان ها استناد جسته اند . ( 26 )

امام ( ع ) پس از اعلام کراهت و اجبار خویش در قبول ولیعهدی با صراحت کامل می نویسد : « . ولی من در دستور امیرالمؤمنین یعنی ( مأمون ) ( 27 ) را پذیرفتم و خشنودیش را بدین وسیله جلب کردم . » معنای این عبارت آن است که اگر امام ولیعهدی را نمی

پذیرفت به خشم مأمون گرفتار می آمد و همه نیز معنای خشم خلفای جور را به خوبی می دانستند که برای ارتکاب جنایت و تجاوز ، به هیچ دلیلی نیازمند نبودند . و بالاخره امام ( ع ) در پایان دست خط خویش بر ظهر سند ولیعهدی تنها خدای را بر خویشتن شاهد می گیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود برنمی گزیند؛ چه می دانست که در دل هایشان نسبت به وی چه می گذشت . اهمیّت آن نکته این جا مشخص می شود که می بینیم مأمون به خط خویش سند مزبور را می نویسد آن هم با متنی بسیار طولانی و بعد به امام می گوید : « موافقت خود را با خط خویش بنویس و خدا و حاضرین را نیز شاهد برخویشتن قرار بده . »

آری کسانی که در آن ایام و در شرایطی می زیستند به خوبی مقاصد امام را از جملاتی که بر ظهر سند ولیعهدی نوشته بود می فهمیدند و خیلی بهتر از ما کلمه به کلمه این دست خط را در ذهن خود هضم می کردند .

موضع گیری نهم

امام ( ع ) برای پذیرفتن مقام ولیعهدی شروطی قایل بودند که طی آن ها از مأمون چنین خواسته بود :

« امام هرگز کسی را بر مقامی نگمارد و نه کسی را عزل و نه رسم و سنتی را نقض کند و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون سازد ، و از دور مشاور در امر حکومت باشد . » ( 28 )

مأمون نیز به تمام این

شروط پاسخ مثبت داد بنابراین می بینیم که امام بر پاره ای از هدف های مأمون خط بطلان می کشد زیرا اتّخاذ چنین موضع منفی دلیل گویایی بود بر امور زیر :

الف : متّهم ساختن مأمون به برانگیختن شبهه ها و ابهام های بسیاری در ذهن مردم .

ب : اعتراف نکردن به قانونی بودن سیستم حکومتی وی .

ج : سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان یک نظام حکومتی تأمین نمی کرد .

د : مأمون بر خلاف نقشه هایی که در سر پرورانده بود ، دیگر با قبول این شروط نمی توانست کارهایی را به دست امام انجام دهد .

ه : امام هرگز حاضر نبود تصمیم های قدرت حاکمه را مجرا سازد .

ج : نهایت پارسایی و زهد امام که با جعل این شروط به همگان آن را اثبات کرد . آنان که امام را به خاطر پذیرفتن ولیعهدی به دنیا دوستی متهم می کردند با توجه به این شروط متقاعد گردیدند که بالاتر از این حد درجه ای از زهد قابل تصوّر نیست . امام نه تنها پیشنهاد خلافت و ولیعهدی را رد کرده بود بلکه پس از اجباربه پذیرفتن ولیعهدی ، با قبولاندن این شروط به مأمون خود را عملاً از صحنه سیاست به دور نگاه داشت . ( 29 )

موضع گیری دهم

امام به مناسبت برگذاری دو نماز عید موضعی اتّخاذ کرد که جالب توجه است . در یکی از آن ها ماجرا چنین رخ داد :

مأمون از وی درخواست نمود که با مردم نماز عید بگذاردتا با ایراد سخنرانی وی آرامشی به قلبشان فروآید

و با پی بردن به فضایل امام اطمینان عمیقی نسبت به حکومت بیابند .

امام ( ع ) به مجرد دریافت این پیام ، شخصی را نزد مأمون روانه ساخت تا به او بگوید مگر یکی از شروط ما آن نبود که من دخالتی در امر حکومت نداشته باشم . بنابراین مرا از نماز معذور بدار . مأمون پاسخ داد که من می خواهم تا در دل مردم و لشکریان ، امر ولیعهدی رسوخ یابد تا احساس اطمینان کرده بدانند خدا چگونه تو را بدان برتری بخشیده .

امام رضا ( ع ) دوباره از مأمون خواست تا او را از نماز معاف بدارد و در صورت اصرار شرط کرد که من به نماز آن چنان خواهم رفت که رسول خدا ( ص ) و امیرالمؤمنین علی ( ع ) با مردم به نماز می رفت .

مأمون پاسخ داد که هر گونه که می خواهی برو .

از سوی دیگر ، مأمون به فرماندهان و همه مأموران دستور داد که قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع کنند . از این رو تمام کوچه ها و خیابان ها مملو از جمعیت شد . از خرد و کلان ، از کودک وپیرمرد و از زن و مرد همه با اشتیاق گرد آمدند و همه فرماندهان نیز سوار بر مرکب های خویش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ایستادند .

همین که آفتاب سر زد امام ( ع ) از جا برخاست ، خود را شست و شو داد و عمامه ای سفید بر سر نهاد . آن گاه با معطر ساختن

خویش با گاه مایی استوار به راه افتاد . امام از کارکنان منزل خویش نیز خواسته بود که همه همین گونه به راه بیفتند .

همه در حالی که حلقه وار امام را دربرگرفته بودند ، از منزل خارج شدند . امام سر به آسمان برداشت و با صدایی چنان نافذ چهاربار تکبیر گفت که گویی هوا و دیوارها تکبیرش را پاسخ می گفتند . دم در فرماندهان ارتش و مردم منتظر ایستاده و خود را به بهترین وجهی آراسته بودند . امام با اطرافیانش پابرهنه از منزل خارج شد ، لحظه ای دم در توقف کرد و این کلمات را بر زبان جاری ساخت :

« الله اکبر ، الله اکبر علی ما هدانا ، الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمه الانعام ، و الحمد الله علی ما ابلانا »

امام این ها را با صدای بلند می خواند و مردم نیز هم صدا با او همی گفتند . شهر مرو یک پارچه تکبیر شده بود و مردم تحت تأثیر آن شرایط به گریه افتاده ، شهر را زیر پای خود به لرزه انداخته بودند .

چون فرماندهان ارتش و نظامیان با آن صحنه مواجه شدند همه بی اختیار از مرکب ها به زیر آمده ، کفش های خویش را هم از پایشان درآوردند .

امام به سوی نماز حرکت آغاز کرد ولی هر ده قدمی که به پیش می رفت می ایستاد و چهاربار تکبیر می گفت . گویی که در و دیوار شهر و آسمان همه پاسخش می گفتند .

گزارش این صحنه های مهیّج به مأمون می رسید و وزیرش

« فضل بن سهل » به او پند می داد که اگر امام به همین شیوه راه خود را تا جایگاه نماز ادامه دهدمردم چنان شیفته اش خواهند شد که دیگر ما تأمین جانی نخواهیم داشت . و پیشنماز همیشگی را مأمور گزاردن نماز عید نمود . در آن روز وضع مردم بسیار آشفته شد و صفوفشان در نماز دیگر به نظم نپیوست .

در این جا ذکر دو نکته لازم است :

1 تأثیر عاطفی ماجرا و پایگاه مردمی امام اکنون که دوازده قرن از آن ماجرا می گذرد ، هنوز که این داستان را می خوانیم چنان دچار احساسات می شویم که گاهی وصف ناپذیر است . حال ببینید آنان که در آن روز خود شاهد آن ماجرا بودند چگونه تحت تأثیر قرار گرفتند .

دیگر نیاز به ذکر این نکته نیست که ماجرای نماز عید درست مانند ماجرای نیشابور حاکی از گسترش موقعیّت امام در دل های مردم بود .

2 چرا مأمون خود را به مخاطره افکند ؟

اگر هدف مأمون از آن اصراری که نسبت به رفتن امام به نماز می ورزید این بود که می خواست اهل خراسان و نظامیان را فریب دهد و اطمینان آنان را نسبت به حکومت خود جلب کند . بدیهی است که بازگزداندن امام از نماز پس از پدید آمدن آن شرایط هیجان انگیز و آن جمعیّت سیل آسا ، برای مأمون مخاطراتی در بر داشت . چه این کار معنایش به خشم درآوردن هزاران هزار مردمی بود که در اوج هیجان و احساسات قرار گرفته بودند .

بنابراین اگر مأمون از

مجرّد نمازگزاردن امام ( ع ) بیم داشت پس به چه دلیل آن همه اصرار کرده بود که نماز عید را حتماً او برگزار کند ؟ و اگر نمی ترسید پس چرا از طوفان احساساتی که امام درمیان مردم برانگیخت ، وحشت زده شد ؟

ظاهرآ دلیل وحشت مأمون چیزی بالاتر از همه این ها بود . او ناگهان متوجه شد که نکند وقتی امام به منبر رود در زمینه آن آمادگی که در نهاد و زمینه مردم ایجاد کرده بود ، خطبه ای بخواند که مانند جریان نیشابور اعتقاد به خویشتن را از شروط یکتاپرستی معرفی کند . در آن روز امام درست در زی رسول خدا ( ص ) و وصیّش حضرت علی ( ع ) در برابر مردم ظاهر شده و به گونه ای مردم را تحت تأثیر قرار داده بود که به قول « فضل بن سهل » جان مأمون و اطرافیانش را به خطر می انداخت . آن ها می ترسیدند که امام ( ع ) در آن روز مرو را که پایتخت عباسیان بود ، به مرکز ضدّ عباسی تبدیل کند . بنابراین مأمون ترجیح داد که امام را از نماز بازگرداند و تمام مخاطرات این کار را نیز بپذیرد . چه هر چه بود زیانش به مراتب برایش کمتر بود .

موضع گیری یازدهم

طرز رفتار و آداب معاشرت عمومی امام ( ع ) چه پیش از ولیعهدی یا پس از آن به گونه ای بود که پیوسته نقشه های مأمون را بر هم می زد . هرگز مردم ندیدند که امام ( ع ) تحت تأثیر زرق و برق

شئون حکومتی قرار گرفته در نحوه سلوکش با مردم اندکی تغییر پدید آید .

این سخنان را از زبان ابراهیم بن عباس ، منشی عباسیان ، بشنوید :

« هرگز کسی را با سخنش نیازرد ، هرگز کلام کسی را نیمه کاره قطع نکرد و هرگز در برآوردن نیاز کسی به حدّ توانش کوتاهی نکرد . در برابر کسی که پیشش می نشست هرگز پاهایش را دراز نمی کرد و از روی ادب حتی تکیه هم نمیداد . کسی از کارکنان و خدمت گزارانش هرگز از او ناسزا نمی شنید و نه هرگز بوی زننده ای از بدن وی استشمام می شد . در خندیدن قهقهه سر نمی داد و بر سر سفره اش خدمت گزاران و حتی دربان نیز می نشستند . . »

بی شک این گونه صفات در محبوبیت امام ( ع ) نقش بزرگی بازی می کرد ، به طوری که او را در نظر خاص و عام به عنوان شخصیتی پسندیده تر از هر کس دیگر جلوه می داد .

امام ( ع ) مقام حکمرانی را هرگز به عنوان یک مزیّت تلقی نمی کرد بلکه آن را مسئولیتی بزرگ می دانست .

در پایان .

مواضعی را که ذکر کردیم کافی است برای ارائه برنامه ای که امام رضا ( ع ) برای خنثی کردن نفشه ها و توطئه های مأمون ، در پیش گرفته بود . از آن پس مأمون دیگر قادر نبود نقشی را که می خواست از اوضاع جاری در ذهن مردم متصوّر سازد ، برنامه امام برای شکست و ناکامی مأمون چنان کاری و موّفق

بود که عاقبت او به قصد نابودی امام برخاست ، تا مگر بدین وسیله خود را از چنگال ناملایماتی که پیوسته برایش پیش می آمد ، برهاند . حمید بن مهران و عدهّ ای از عباسیان نیز او را در این جنایت همین گونه نوید داده بودن

پیشنهاد خلافت و امتناع امام ( ع )

نگرشی بر تاریخ

در کتاب های تاریخی چنین می خوانیم که مأمون نخست پیشنهاد خلافت به امام کرد ، ( 234 ) ولی امام شدیدأ از پذیرفتن آن خودداری نمود . مدّت ها مأمون می کوشید که امام را به پذیرش این مقام قانع گرداند ، ولی موفّق نمی شد . می گویند این کوشش ها به مدّت دو ماه در « مرو » ادامه یافت که امام همچنان از پذیرفتن پیشنهاد وی امتناع می ورزید . ( 235 )

مأمون به امام می گفت : « . ای فرزند رسول خدا ، من به فضیلت ، علم ، زهد ، پارسایی و خداپرستیت پی بردم و دیدم که تو از من به خلافت سزاوارتری . . »

امام پاسخ داد : « با پارسایی در دنیا امید نجات از شرّ آن دارم ، با خویشتن داری از گناهان ، امید دریافت بهره ها دارم ، و با فروتنی در دنیا مقام عالی نزد خدا می طلبم . . »

مأمون می گفت : میخواهم خود را از خلافت معزول کنم و آن را به تو واگذارم و خود نیز با تو بیعت کنم ؟ !

امام پاسخ داد : اگر این خلافت از آن توست ، پس تو حق نداری این جامه خدایی را از تن خود به درآورده بر قامت شخص دیگری بپوشی ،

و اگر خلافت مال تو نیست ، پس چگونه چیزی را که مال تو نیست ، به من می بخشایی ؟ » ( 236 )

با این همه مأمون گفت : تو ناگزیر از پذیرفتن آنی ! ! روزها و روزها مأمون در متقاعد ساختن امام کوشید و پیوسته فضل و حسن را به نزدش می فرستاد و بالاخره هم مأیوس شد از این که امام خلافت را از وی بپذیرد .

روزی ذوالریاستین ، وزیر مأمون ، در برابر مردم ایستاد و گفت : شگفتا ! چه امر شگفت انگیزی می بینم ! می بینم که امیرالمؤمنین مأمون خلافت را به رضا تفویض می کند ، ولی او نمی پذیرد . رضا می گوید : در من توان این کار نیست و هرگز نیرویی برای آن ندارم . من هرگز خلافت را این گونه ضایع شده نیافتم . » ( 237 )

پذیرفتن ولیعهدی با تهدید

تلاش مأمون برای متقاعد ساختن امام

از کتاب های تاریخ و روایت چنین برمی آید که مأمون به راه های گوناگونی تلاش برای اقناع امام می کرد . از زمانی که امام هنوز در مدینه بود این تلاش ها شروع شد و پیوسته مأمون با وی مکاتبه می کرد که آخر هم به نتیجه ای نرسید .

سپس « رجاء بن ابی ضحّاک » را که از خویشان فضل بن سهل بود ، ( 238 ) مأمور برای انتقال امام به مرو کرد . امام را به رغم عدم تمایل قلبیش به این شهر آوردند و در آن جا مأمون دوباره کوشش های خود را شروع کرد . مدّت دو ماه در کوشید و حتی به تصریح یا کنایه امام را به قتل هم تهدید

می کرد ، ولی امام هرگز زیربار نرفت . تا سرانجام از هر سو زیر فشار قرار گرفت که آن گاه با نهایت اکراه و در حالی که از شدّت درماندگی می گریست ، مقام ولیعهدی را پذیرفت .

این بیعت در هفتم رمضان به سال 201 هجری انجام گرفت .

برخی از دلایل ناخوشنودی امام ( ع )

متونی که در این باره به دست ما رسیده آن قدر بسیار زیاد است که به حدّ تواتر رسیده است . ابوالفرج می نویسد : « . مأمون ، فضل وحسن ، فرزندان سهل ، را نزد علی بن موسی ( ع ) روانه کرد . ایشان به وی مقام ولیعهدی را پیشنهاد کردند ، ولی او نپذیرفتآنان پیوسته پیشنهاد خود را تکرار کردند و امام همچنان از پذیرفتنش ابا می کرد ، تا یکی از آن دو نفر زبان به تهدید گشود ، دیگری نیز گفت ، به خدا سوگند که مأمون مرا دستور داه تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت کنی . » ( 239 )

برخی دیگر چنین آورده اند که مأمون به امام ( ع ) گفت : ای فرزند رسول خدا ، این که از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روایت کنی ، آیا می خواهی با این بهانه جان خود را از تن دردادن به این کار آسوده سازی و می خواهی که مردم تو را زاهد در دنیا بشناسند ؟

امام رضا پاسخ داد : به خدا سوگند ، از روزی که او مرا آفریده هرگز دروغ نگفته ام ، و نه به خاطر دنیا زهد در دنیا را پیشه کرده ام ، و در ضمن می

دانم که منظور تو چیست و تو به راستی چه از من می خواهی .

چه می خواهم ؟

آیا اگر راست بگویم در امان هستم ؟

بلی در امان هستی .

تو می خواهی که مردم بگویند ، علی بن موسی از دنیا روی گردان نیست ، امّا این دنیاست که بر او اقبال نکرده است . آیا نمی بینید که چگونه به طمع خلافت ، ولیعهدی را پذیرفته .

در این جا مأمون برآشفت و به او گفت : تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می کنی ، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم . به خدا سوگند ، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ ، وگرنه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری . اگر باز همچنان امتناع بورزی ، گردنت را خواهم زد . ( 240 )

امام رضا ( ع ) در پاسخ ریّان که علّت پذیرفتن ولیعهدی را پرسیده بود ، گفت :

« . خدا می داند که چقدر از این کار بدم می آمد . ولی چون مرا مجبور کردند که از کشتن یا پذیرفتن ولیعهدی یکی را برگزینم ، من ترجیح دادم که آن را بپذیرم . در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار و اکراه بودم . . » ( 241 )

اما حتی در پشت نویس پیمان ولیعهدی این نارضایتی خود و به سامان نرسیدن ولیعهدی خویش را برملا کرده بود . ( 242 )

ترور نافرجام امام ( ع )

مامون عباسی حتی یک لحظه از فکر و خیال امام رضا

علیه السلام بیرون نمی رفت و هر بار که نقشه می کشید ، همچنان بی نتیجه می ماند و نقش بر آب می شد ، تا شبی عده ای از غلامان حلقه به گوش را طلبید و از آن ها خواست تا به منزل بروند و با هجوم یکباره خود ، با شمشیر ، امام علیه السلام را از پای درآورند .

هرثمه بن اعین در حدیث مفصلی از صبیح دیلمی نقل کرده که : « مامون مرا به همراه سی نفر از غلامان مورد اعتماد خود ، شبانه به خانه امام رضا علیه السلام جهت قتل آن حضرت فرستاد و طبق دستور مامون غلامان وارد عمل شده و در یک لحظه این سی نفر آن قدر بر بدن امام علیه السلام شمشیر زدند که یقین به کشته شدن وی نموده و روز بعد به همراه مامون جهت تشییع و خاکسپاری حضرت به طرف خانه امام رضا علیه السلام رهسپار شدیم اما برخلاف انتظار دیدیم که حضرت در محراب عبادت به نماز مشغول است .

صبیح گوید : به دستورمامون جهت تحقیق خدمت آن حضرت رسیدم . تا پای خود را برپاشنه درب گذاردم ، حضرت فرمود : ای صبیح ! عرض کردم : لبیک یامولای ! در دم به روی زمین خوردم . حضرت فرمود : خدای تو را رحمت کند : یریدون لیطفؤوا نورالله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون » .

تصمیم مامون در برگشت به بغداد

از لحظه ای که خبر عزیمت مأمون به بغداد دهان به دهان گشت ، مرو حالت عادی خود را از دست داد . گشتی ها در شهر پرسه می زدند . جاسوس ها این جا و

آن جا پراکنده بودند . آن ها به تنهایی سرچشمه نگرانی نبودند . محاصره خانه امام شدیدتر شده بود . در آن روزها ، مرو به پادگان بزرگی می مانست که آشفتگی بر آن فرمانروایی می کرد . ذوالریاستین موفق نشده بود مأمون را از تصمیمش برگرداند . مأمون قصد داشت به هر قیمتی که شده است ، به پایتخت پدرانش بازگردد؛ اما برای انجام این کار چندان شتاب نمی کرد؛ زیرا جاده بغداد بسیار خطرناک بود . به عمد این خبر را پراکنده کرده بودند تا به مرور راه برای بازگشت وی همراه شود .

حضرت ( ع ) ، تصمیم و پافشاری مأمون را با سکوتی گویا پذیرفت . او از ذغدغه های خلیفه آگاه بود؛ خلیفه ای که خود را به دست خویش در گرداب افکنده بود .

مأمون در برنامه ریزی خود قصد داشت که با ولیعهدی امام ، آتشفشان شورش علویان را خاموش کند . سپس ، اندک اندک از مقام امام بکاهد : ناتوانی دانش او را آشکار سازد؛ و عشق وی به تاج و تخت را به مردم بفهماند تا به این ترتیب ضربه نهایی را فرود آورد ! اما ، رضا هم چون گوهری تابناک هر روز بیشتر می درخشید و این ، یعنی شکست مأمون و به هم ریختن برنامه ها .

در شبی پاییزی که باد سرد در کوچه ها می گشت ، امام به محرابش پناه برد . خانه خالی بود . حلقه تنگ محاصره ، خانه را به زندان تبدیل کرده بود . مرد گندم گون در محراب ایستاد و با تمام وجود

رو به آسمان کرد . تمام سلول هایش با اندوه مویه می کردند . دل بزرگش ، با حقیقت و آغاز وجود یکی شده بود . او زمزمه می کرد :

« خداوندگارا ! ای صاحب نیروی کامل و مهربانی دامن گستر و نعمت های پی در پی !

ای بخشنده هدیه های بسیار !

ای آن که بی نظیری و به تمثیل در نمی آیی !

ای آن که آفریدی و روزی دادی ،

و در آفرینش بی هیچ الگویی پدیده ها را آفریدی

ای در اوج عزت

که چشم ها او را نمی بینند

ای پادشاه بی رقیب !

نزدیکتر از اندیشه های انسان به وی

ای آن که در برتری شکوهت ظرافت های تخیل های لطیف سرگردانند !

و برای درک عظمتت نگاه های مردم

ای آگاه به آن چه در دل عارفان می گذرد و گواه لحظه دیدن بینندگان !

ای آن که چهره ها از شکوهت خیره ، گردن ها از بزرگواریت خاضع و دل ها از هراست بیمناک است !

برکسی درود فرست که با درودت به او افتخار دادی و از سوی من ، از کسی انتقام گیر که بر من ستم روا داشت و مرا خوار کردو پیروانم را از درگاهم راند به او بی ارزشی را بچشان ، آن گونه که وی به من چشاند او را مطرود پلیدان و آواره آنان قرار ده ! ( 150 )

باد هم چنان می چرخید و آسمان لبریز از ستارگانی بود که بسان دل های بیمناک می تپیدند . یاسرخادم حضرت ( ع ) نشسته بود و در

سکوت می گریست . هر آن چه سروش به او گفته بود ، یا رخ داده بود و یا به زودی رخ می داد . حقیقت مأمون آشکار شده بود . اوآن چنان که برخی گمان می بردندروباه نبود؛ بلکه گرگ درنده ای بود در پوستین روباه !

خبرهایی که از شیراز و ساوه می رسید ، جای تردید نمی گذاشت که مأمون کینه ای ژرف از امام در دل دارد . آن چه بر پیچیدگی اوضاع می افزود این نکته بود که خلیفه ، آن سه نفری که ولیعهدی امام را پذیرفته بودند ، از زندان آزاد و به مقام هایی منصوب کرده بود ! آنان و دیگران ، آماده بودند که امام را در هر زمانی ترور کنند . دست سرنوشت ، حوادث را به سویی ، ناگزیر می راند .

ریّان به نزد امام آمد . ابر اندوه بر چهره اش نشسته بود . نزدیک امام نشست و زیر لب زمزمه کرد : « سرورم ! تو را ارزان فروختند . »

.

سرورم ! منظورم هشام بن ابراهیم است . او شما را در برابر چند پول سیاه ، به فضل و مأمون فروخت .

حضرت لب به سخن گشود .

پیش از این نیز با یوسف چنین کردند .

و اندوهگنانه خواند : « وبرای آنان خبر کسانی را بخوان که به آنان [علم] آیات خود را بخشیدیم و از آن عاری شدند . » ( 151 )

ریّان با تمام وجود گفت : « اجازه دهید او را ترور کنم . »

امام با تمام وجود

به سوی او برگشت .

نکند چنین کنی ریّان ! ( 152 ) سرورم ! آمده ام با شما خداحافظی کنم . همین روزها به عراق برمی گردم . به حضرت نزدیک شد . سینه اش لبریز از عطر پیامبران شد . برخاست تا برود . امام فرمود : « ریّان برگرد ! »

ریّان با تعجب بازگشت . حضرت گفت : « دوست نداری پیراهنی به تو بدهم ؟ و سکه هایی که برای دخترانت از آن انگشتر بسازی ؟ ! »

سرورم ! تصمیم داشتم این دو را از شما بخواهم؛ اما غم دوری از شما باعث شد فراموش کنم .

امام بالشی را که در کنارش بود ، بلند کرد و پیراهنی سپید به سپیدی بال کبوتران صلح و سی سکه نقره مسکوک به نام رضا ( ع ) بیرون آورد و گفت : « بیا ریّان ! مال تو است . »

ریّان بار دیگر برخاست .

ریّان !

بله سرورم !

آیا می دانی هنگامی که عیسی بن مریم پیامبر شد ، سنش از سن جواد منزمانی که به امامت می رسدکمتر بود ؟ ! ( 153 )

ریّان دریافت که حضرت خبر درگذشتش و مژده استمرار امامت را به وی می دهد . چشمانش از اشک لبریز شد . زیر لب خواند : « دودمانی که برخی از آن ها از نسل بعض دگرند » ؛ ( 154 ) « خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد . » ( 155 )

این پرسش در ذهنش جوشید : « چرا

رضا ( ع ) این مطلب را به من می گوید ؟ »

ریّان پاسخ این پرسش را ماه ها بعد دانست؛ هنگامی که اندوه ، خانه های شیعیان بغداد را در برگرفت وآشوب « برکه زلول » ( 156 ) برپاشد .

تهدید مامون به امام جهت پذیرش ولایتعهدی

نگرشی بر تاریخ در کتابهای تاریخی چنین می خوانیم که مامون نخست پیشنهاد خلافت به امام کرد ( 1 ) ، ولی امام شدیدا از پذیرفتن آن خودداری نمود . مدتها مامون می کوشید که امام را به پذیرش این مقام قانع گرداند ، ولی موفق نمی شد . می گویند این کوششها به مدت دو ماه در « مرو » ادامه یافت که امام همچنان از پذیرفتن پیشنهاد وی امتناع می ورزید . ( 2 )

مامون به امام می گفت : « . . . ای فرزند رسول خدا ، من به فضیلت ، علم ، زهد ، پارسایی و خدا پرستیت پی بردم و دیدم که تو از من به خلافت سزاوارتری . . . » .

امام پاسخ داد : « با پارسایی در دنیا امید نجات از شر آن را دارم ، با خویشتن داری از گناهان ، امید دریافت بهره ها دارم ، و با فروتنی در دنیا مقام عالی نزد خدا می طلبم . . . »

مامون می گفت : می خواهم خود را از خلافت معزول کنم و آن را به تو واگذارم و خود نیز با تو بیعت کنم ؟ !

امام پاسخ داد : اگر این خلافت از آن تست ، پس تو حق نداری این جامه خدایی را از تن خود به در آورده بر قامت شخص دیگری بپوشی ، و اگر خلافت مال تو

نیست ، پس چگونه چیزی را که مال تو نیست ، به من می بخشایی ؟ » ( 3 )

با این همه مامون گفت : تو ناگزیر از پذیرفتن آنی ! !

امام پاسخ داد : هرگز این کار را با طیب خاطر نخواهم کرد . . .

روزها و روزها مامون در متقاعد ساختن امام کوشید و پیوسته فضل و حسن را به نزدش می فرستاد و بالاخره هم مایوس شد از اینکه امام خلافت را از وی بپذیرد .

روزی ذوالرئاستین ، وزیر مامون ، در برابر مردم ایستاد و گفت : شگفتا ! چه امر شگفت آمیزی می بینم ! می بینم که امیرالمؤمنین مامون خلافت را به رضا تفویض می کند ، ولی او نمی پذیرد . رضا می گوید : در من توان این کار نیست و هرگز نیرویی برای آن ندارم . . . من هرگز خلافت را اینگونه ضایع شده نیافتم » . ( 4 ) .

پذیرفتن ولیعهدی با تهدیدتلاش مامون برای متقاعد ساختن امام از کتابهای تاریخ و روایت چنین بر می آید که مامون به راههای گوناگونی تلاش برای اقناع امام می کرد . از زمانی که امام هنوز در مدینه بود این تلاشها شروع شد و پیوسته مامون با وی مکاتبه می کرد که آخر هم به نتیجه ای نرسید .

سپس « رجاء بن ابی ضحاک » را که از خویشان فضل بن سهل بود ( 5 ) ، مامور برای انتقال امام به مرو کرد . امام را برغم عدم تمایل قلبیش به این شهر آوردند و در آنجا مامون دوباره کوششهای خود را شروع کرد . مدت دو ماه کوشید و حتی به

تصریح یا کنایه امام را به قتل هم تهدید می کرد ، ولی امام هرگز زیر بار نرفت . تا سرانجام از هر سو زیر فشار قرار گرفت که آنگاه با نهایت اکراه و در حالی که از شدت درماندگی می گریست ، مقام ولیعهدی را پذیرفت .

این بیعت در هفتم رمضان به سال 201 هجری انجام گرفت

تواضع حضرت رضا ( ع )

یاسر ، خادم آن حضرت می گوید حضرت رضا همیشه با خدمه و کارگرهای خود غذا می خورد و دوست داشت که با آنها بنشیند و صحبت و درد دل کند . بعضی از ناآگاهان به این کار حضرت ایراد می کردند و حضرت می فرمود : انّ الرب تبارک وتعالی واحد والاب واحد والام واحده والجزاء بالاعمال .

پروردگار ، پدر ، و مادر ، یکی است و فضیلت فقط و فقط به کردار است .

توحید

بزنطی علیه الرحمه نقل می کند : مردی از ماوراء نهر بلخ خدمت امام رضا ( ع ) آمد و گفت : از شما سؤالی می کنم اگر جواب دادید به امامتان معتقد خواهم بود ، حضرت فرمود : از هر چه می خواهی بپرس .

گفت : مرا از خدایت خبر بده ، در کجا بوده و چطور بوده و بر چه چیز تکیه کرده بوده است ؟ امام ( ع ) فرمود : « انّ اللّه اَیّنَ الأَینَ بلاأینٍ و کَیّفَ الکْیفَ بلا کیفٍ و کان اعتمادُه علی قدرته » .

یعنی خداوند به وجود آوردنده مکان است بی آنکه مکانی داشته باشد و به وجود آورنده کیفیت است بی آنکه کیفیتی داشته باشد و اعتمادش بر قدرتش بود ، ( خدا لامکان است ، مکان از عوارض جسم است ، خدا جسم نیست ، کیفیت ، مخلوق خداست ، لازمه اش محدود بودن است ، خدا بی انتها است ، خدا بر قدرت خود ایستاده ، هستی را از جایی دریافت نکرده است ) .

آن مرد چون این جواب را شنید برخاست ، سر مبارک امام را

بوسید و گفت : « اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان علیا وصی رسول الله والقیّمُ بعده بما أَقام به رسول الله و انّکم الائمه الصادقون و انک الخلف بعدهم » 17 ظاهراً آن مرد از فلاسفه بوده و از جواب امام ( ع ) پی به دانایی و امامت آن حضرت برده است

جلب دانشمندان جهت مغلوب کردن امام ( ع )

از جمله اقدامات مامون پس از ولایتعهدی امام رضا علیه السلام این بود که علما ، دانشمندان ، رؤسای مذهبی یهود ، نصاری ، صابئه ، اصحاب زردشت ، نسطاس رومی ( 1 ) و دیگران را جمع کرد تا با مطرح کردن سؤالات کلامی و اعتقادی امام را مغلوب ساخته و به خیال خود حضرت را در جمع علما و دانشمندان رسوا کند .

شیخ صدوق ( ره ) از احمد بن علی روایت کرده که گفت : « از ابوالصلت هروی پرسیدم که چگونه مامون با آن اکرام و محبتی که نسبت به امام اظهار می کرد و او را ولیعهد خود گردانیده بود ، راضی به قتل امام شد ؟ ابوالصلت گفت : مامون بدین جهت این محبت ها را می نمود و ولایتعهدی را واگذار کرد تا مردم تصور کنند که امام به دنیا رغبت پیدا کرده و محبتش درقلوب مردم کم شود ، اما چون دید که این کار باعث ارادت و اخلاص مردم شده ، علمای تمام فرق را از یهود ، نصاری ، مجوس ، صابئان ، براهمه ، ملحدان ، دهریان و علمای تمام ملل و ادیان را جمع کرده که با آن حضرت مباحثه و مناظره نمایند . شاید

که بر او غالب گشته و در آن حضرت عجز و نقصی ظاهر شود و به این سبب اعتقاد مردم نسبت به امام سست شود و این نقشه و تدبیر نیز برخلاف مقصود او نتیجه داد و تمام آن ها شکست خورده و به فضیلت آن حضرت اقرار و اعتراف کردند .

جنبش های سیاسی در عصر امام

جنبش حسان بن مجالد همدانی

در سال 148 هجری ، حسان بن مجالد همدانی ، همراه گروهی از خوارج ، در روستایی به نام بافخاری در حوالی شهر موصل ، بر منصور عباسی شورید . لشکر موصل به فرماندهی صقر بن نجده به جنگ وی رفت ، اما در برابر او تاب نیاورد . شورشیان وارد موصل شدند و شهر را به آتش کشیدند . از آنجا به رقه رفتند و چندی با خوارج عمان همداستان گشتند . یاران حسان بار دیگر به موصل تاختند و با صقر بن نجده ، بلال قیسی و حسن بن صلاح درگیر شدند . این بار نیز صقر گریخت ، بلال کشته شد و حسن ، چون همدانی بود ، زنده ماند و از همین رو ، برخی از یاران حسان از او گسستند .

منصور عباسی در آغاز بر آن شد تا آنان را سرکوب کند ، ولی ابوحنیفه ، ابن ابی لیلی و ابن شبرمه او را از کشتار موصلیان باز داشتند .

جنبش استادسیس

در سال 150 هجری ، استادسیس ، سیصد هزار جنگجو از میان مردم هرات ، بادغیس ، سیستان و دیگر ولایات خراسان گرد آورد و پس از شورشی فراگیر ، بر بیشتر منطقه خراسان چیره شد . منصور ، خازم بن خزیمه را به نبرد با او گسیل داشت و او استادسیس و فرزندش را دستگیر کرد و بسیاری از یاران وی را کشت و خود او را به قتل رساند .

جنبش بربریان

دز سال 151 هجری ، عمرو بن حفص ، فرماندار منصور در قیروان ، حبیب بن حبیب را به جای خود گذاشت و به زاب رفت . بربریان بر حبیب شوریدند و او را کشتند .

همین امر سرچشمه جنبشی شد که سراسر افریقا را فرا گرفت و فرمانداران منصور در آن خطّه ، یک یک از آن سرزمین رانده شدند .

جنبش شقنا

در سال 151 هجری ، معلمی از بربریان به نام شقنا بن عبدالواحد ، که خود را عبدالله بن محمد و از تبار امام حسین علیه السلام می خواند ، در شرق اندلس قیام کرد و گروهی را پیرامون خود گرد آورد و در کوهی پناه جست و گاه به قصد چپاول ، از آن سرازیر می شد . تا سال 160 کسی را یارای رویارویی با او نبود و شقنا هر روز بر قلمرو خود می افزود . در این سال ، دو تن از همراهانش ، با نیرنگ او را کشتند و سر بریده اش را نزد فرماندار اندلس بردند .

جنبش ابوحاتم اباضی

در سال 151 هجری ، یعقوب بن کندی ، معروف به ابوحاتم اباضی ، همراه جمعی از خوارج ، در طرابلس شورید . عمروبن حفص ، فرماندار منصور در قیروان ، لشکری گسیل داشت ، ولی ابوحاتم آنان را محاصره کرد . پس از چندی ، عمروبن حفص خود به نبرد با ابوحاتم شتافت ، اما در سال 153 به دست وی کشته شد . سرانجام منصور عباسی سپاهی با شصت هزار جنگجو فرستاد و در سال 155 هجری ابوحاتم کشته شد و شورش خوابید .

جنبش هاشم بن اشتاختج

در سال 152 هجری ، گروهی از مردم افریقا و سپاهیان خراسانی ، به فرماندهی هاشم بن اشتاخنج ، در افریقا خروج کردند و محمد بن اشعث ، فرماندار منصوب از جانب منصور را بیرون راندند و فردی به نام عیسی بن موسی خراسانی را بر خویش گماردند .

سپاه منصور با او نبرد کردند و هاشم را نزد منصور بردند و به دستور وی ، او را کشتند .

جنبش عمروبن شداد

در سال 156 هجری ، عمروبن شدّاد در بصره شورش کرد و هیثم بن معاویه نماینده منصور عباسی در بصره با او به نبرد برخاست و بر او چیره شد و فرمان داد تا دستها و پاهای او را بریدند ، گردنش را زدند و بر دارش آویختند .

جنبش مقنّع

در سال 159 هجری ، فردی که ادعای الوهیت می کرد و به تناسخ ارواح باور داشت ، روی خود را پوشاند و در خراسان قیام کرد . از این رو به مقنّع شهرت یافت . گروهی بی شمار بر پیروی از او ، در قلعه های بسنام و سنجره گرد آمدند و به چپاول اموال مسلمانان پرداختند . پس از درگیریهای فراوان ، در سال 161 هجری ، معاذ بن مسلم ، فرمانده سپاهیان مهدی عبّاسی آنان را محاصره کرد . مقنّع و خانواده اش ، با خوردن زهر ، خود را نابود کردند .

شورش خراسانیان

در سال 159 هجری ، فرماندهان سپاه عبّاسی در خراسان به پا خاستند و خواهان برکناری عیسی بن موسی از ولایتعهدی شدند . آنان در شورش خود ، خواستار آن شدند که مهدی فرزندش موسی را به ولایتعهدی برگزیند . پافشاری عیسی بر منصب خود ، از یک سو موجب ناخرسندی سپاهیان و درنتیجه ، گسترش قیام شد و از سوی دیگر باعث گردید تا مهدی با پرداخت یک میلیون درهم و واگذاری آبادیهای فراوان به عیسی ، او را به دست کشیدن از منصب ولایتعهدی وادارد . امّا در هر حال ، حکومت پس از مهدی به هیچ یک وفا نکرد و هارون الرشید زمام فرمانروایی را به کف گرفت .

جنبش یوسف برم

در سال 160 هجری ، یوسف بن ابراهیم ، معروف به یوسف برم ، در بخارا پرچم مخالفت با مهدی عبّاسی را برافراشت و مردمانی را گرد خود فراهم آورد . برخی وی را از خوارج حرودیه دانسته اند که شهرهای بوشنج و مرورود را تصرّف کرد و آن گاه بر طالقان و جرجان چیره شد .

مهدی عبّاسی ، یزید بن مزید را برای جنگ با او به خراسان فرستاد و او یوسف را به اسارت نزد مهدی آورد . مهدی ، هرثمه بن اعین را فرمان داد تا یوسف و جمعی از یارانش را بکشد و سرهای آنان را بر فراز دجله بیاویزد .

جنبش سرخ جامگان گرگان

در سال 162 هجری ، گروهی از سرخ جامگان گرگان ، به رهبری فردی به نام عبدالقهّار در طبرستان شوریدند و در میان مردم منطقه ، کشتاری گسترده به راه انداختند . عمرو بن علاء به جنگ آنان شتافت و با به قتل رساندن سرکرده ایشان ، شورش را فرونشاند .

جنبش خراسانیان

در سال 166 هجری ، زمانی که مهدی عبّاسی ، مسیّب بن زهیر را به فرمانداری خراسان گماشت ، مردم آن منطقه با او از سر ناسازگاری درآمدند و با قیام خود ، خواهان برکناری مسیّب شدند . شورش به حدّی گسترده و خطرناک شد که مهدی ، به ناچار ، مسیّب را از فرمانداری خراسان برکنار کرد و فردی دیگر به نام ابوالعبّاس فضل بن سلیمان طوسی را به جای او نشاند ، بدین ترتیب ، در خراسان آرامش حکمفرما شد .

جنبش شهید فخّ

در سال 169 هجری ، حسین بن علی بن حسن از تبار امام حسن مجتبی علیه السلام ، در محلّی به نام فخّ قیام کرد و از مردم خواست تا برای پیاده کردن کتاب خدا و خرسندی از حکومت فردی از خاندان پیامبر صلّی الله علیه و آله ، با او بیعت کنند .

وی همراه سیصد نفر از یاران خود ، از مدینه بیرون آمد و روانه مکّه شد و هنگامی که در منطقه فخّ با یاران و سپاهیان عبّاسی درگیر شد ، با تیر حمّاد ترک از پای درآمد . همو ، آن گاه سر از بدن حسین ، معروف به شهید فخّ ، جدا کرد و آن را نزد هادی عبّاسی در بغداد فرستاد .

جنبش حصین

در سال 175 هجری ، یکی از موالیان قیس بن ثعلبه ، به نام حصین ، در خراسان خروج کرد . حاکم سیستان ، عثمان بن عماره ، سپاهی را برای سرکوبی وی گسیل داشت ، امّا حصین بر سپاه اعزامی چیره شد و شهرهای بادغیس ، بوشنج و هرات را به تصرّف خود درآورد . با نیرو گرفتن شورشیان ، هارون الرشید به غطریف فرمان داد تا قیام را سرکوب کند و او داود بن یزید را در رأس سپاهی دوازده هزار نفری به نبرد حصین فرستاد ، امّا شورشیان ، با جمعیّتی حدود شصت نفر ، سپاه داود را به پذیرش شکست واداشتند . سرانجام ، دو سال پس از آغاز شورش ، در سال 177 هجری ، حصین به قتل رسید و آشوب فرو نشست .

جنبش یحیی بن عبدالله

در سال 176 هجری ، یحیی بن عبدالله ، پسرعموی شهید فخّ که در قیام وی مشارکت داشت و پس از سرکوب آن جنبش ، پنهانی می زیست ، هفت سال پس از شهادت دوستان خود ، در دیلم به پا خاست و به دلیل بهره مندی از مراتب فضل و دانش ، گروهی بی شمار به او پیوستند . پس از آن که فضل بن یحیی برمکی از سوی هارون الرشید به فرمانداری دیلم گماشته شد ، یحیی بن عبدالله را یافت و با وی از در سازش درآمد و او را همراه جمعی از یارانش نزد هارون به بغداد فرستاد ، و همگی در زندان بغداد به دیار باقی شتافتند .

حنبش عطّاف بن سلیمان

در سال 177 هجری ، یکی از مردان دلیر و گستاخ موصل ، به نام عطّاف بن سلیمان ، چهارهزار نفر از موصلیان را گرد خود آورد و تا آنجا پیش رفت که از ایشان باج و خراج ستاند . وقتی حاکم موصل ، که محمد بن عبّاس هاشمی ، یا عبدالملک بن صالح بود ، از رویارویی با عطّاف بهره ای تبرد ، هارون الرشید شخصاً رو به موصل آورد و با ویران ساختن دیوار شهر ، شورش را سرکوب کرد .

جنبش محمد عمرکی

در سال 180 هجری ، جماعتی از سرخ جامگان گرگان قیام کردند و با ایجاد رعب و جوّ ناامنی ، به راهزنی پرداختند ، به کاروانهای حاجیان خراسانی یورش بردند و با کشتن جمعی از مسافران ، آنان را از ادامه راه بازداشتند . عامل اصلی این شورش ، محمد عمرکی بود . علی بن عیسی بن ماهان گزارش این رویداد را به هارون الرشید نوشت و هارون فرمان داد تا محمد عمرکی را از پای درآورند . سپاهیان علی بن عیسی بن ماهان به تعقیب محمد عمرکی پرداختند و سرانجام او را در مرو به قتل رساندند و بدین ترتیب ، زبانه های این شورش فرو نشست .

جنبش تمام بن تمیم

در سال 181 هجری ، گروهی از مردم تونس به رهبری تمام بن تمیم ، برای اعلام ناخرسندی خود از بدرفتاری محمدبن مقاتل ، فرماندار هارون در شمال آفریقا ، بر ضدّ او شوریدند و سپاه او را شکست دادند ، به گونه ای که به قیروان گریخت . یاران تمام در پی محمد بن مقاتل به قیروان رفتند و شهر را در اختیار خود گرفتند و محمّد بن مقاتل را امان دادند تا از افریقا خارج شود . جندی بعد ، ابراهیم بن اغلب تمیمی برای سرکوب شورش تمام وارد عمل شد و او ناچار قیروان را واگذاشت و به تونس گریخت . محمد بن مقاتل بار دیگر او را به نبرد فراخواند و این بار تمام را محاصره کرد و او را به پذیرش شکست واداشت ، ولی سرانجام او را امان داد . هارون الرشید به پاس خدمت ابراهیم بن اغلب او

را به ولایت افریقا برگزید و به این گونه ، زمامداری شمال افریقا به دودمان اغلبیان رسید .

جنبش ابوالخصیب

در سال 183 هجری ، وهیب بن عبدالله نسائی ، معروف به ابوالخصیب در منطقه نساء از نواحی خراسان قیام کرد و دامنه شورش وی که تا سال 185 هجری ادامه یافت . شهرهای ابیورد ، توس و نیشابور را فرا گرفت و همه این شهرها به تصرّف شورشیان درآمد . مرو نیز محاصره شد ، امّا علی بن عیسی بن ماهان در مرو به مقابله با آنان پرداخت . خاندان ابوالخصیب را به اسارت گرفت و به سال 186 وی را در مرو کشت .

جنبش حمزه شاری

در سال 185 هجری ، حمزه شاری که از خوارج بود ، در بادغیس شورش کرد . عیسی بن موسی عامل عبّاسیان در منطقه ، به نبرد با وی شتافت ، امّا فراوانی پیروان حمزه موجب شد که عیسی تنها با کشتاری گسترده بتواند آشوب را فرونشاند ، از این رو ، آنان را تا زابلستان و کابل و قندهار تعقیب کرد و ده هزار تن از یاران حمزه شاری را از پای درآورد و شورش را با شکست روبرو ساخت .

جنبش مردم طبرستان

در سال 185 هجری ، مردم طبرستان ، به انگیزه برکناری مهرویه رازی ، که از سوی هارون الرشید به فرمانداری منطقه منصوب شده بود ، به پا خاستند و خود ، عبدالله بن سعید خرشی را به جای او نشاندند و چون به هدف خود دست یافتند ، آرام گرفتند .

جنبش رافع

در سال 190 هجری ، فردی به نام رافع ، نوه نصربن سیّار ، در سمرقند ندای مخالفت با حاکمیّت عباسیان سر داد و هارون الرشید را از خلافت برکنار دانست . علی بن عیسی بن ماهان که از جانب هارون فرمانداری منطقه را بر عهده داشت ، به مقابله با او پرداخت و سرانجام هرثمه بن اعین از سوی هارون برای نبرد با وی گسیل شد . سمرقند که کانون شورشیان بود ، به محاصره درآمد و رافع و گروهی از یاران و بستگان و همرزمانش به قتل رسیدند و شهر از اشغال خارج شد .

جنبش ابوعُمَیطر

در سال 195 هجری ، فردی از تبار یزید بن معاویه ، به نام علی بن عبدالله بن خالد ، معروف به ابوعُمَیطر در شام برخاست و ادّعای حکومت کرد ، جمعی از مردم آن خطّه نیز به او پیوستند و سلیمان بن منصور ، فرماندار شام را از سرزمین خود راندند . محمد بن صالح ، در رأس سپاهی به نبرد با ابوعُمَیطر پرداخت ، او را گرفت و به زندان افکند ، امّا پس از جندی ، وی از زندان گریخت و پنهانی زیست و بار دیگر عبّاسیان بر شام چیره شدند .

جنبش نصربن سیّار

در سال 198 هجری ، نصر بن سیّار بن شیث عُقَیلی ، که پس از مرگ هارون الرشید با فرزندش امین عبّاسی بیعت کرده بود ، از شکست امین آزرده شد و به انگیزه مخالفت با مأمون ، در ناحیه شمالی حلب ، در سرزمین مُضَر به شورش برخاست و بر منطق بسیاری چیره شد . وی گرچه در سال 198 در نبرد با طاهر ذوالیمینین تاب پایداری نیاورد و عقب نشست ، در سال 199 امّا بار دیگر نیرو گرفت و حرّان را محاصره کرد . این بار ، مأمون ، عبدالله بن طاهر را به جنگ او گسیل داشت و پس از یک سال مقاومت ، او را گرفت و به بغداد فرستاد .

جنبش ابن طباطبای علوی

در سال 199 هجری ، محمد بن ابراهیم بن اسماعیل ( دیباج ) بن ابراهیم ، از تبار امام حسین علیه السلام ، معروف به ابن طباطبای علوی که از پیشوایان زیدیه بود ، مردم را با شعار الرضا من آل محمد به قیام برای عمل به کتاب و سنّت فرا خواند . قیام او در کوفه دو ماه بیش نپایید و او که رهبری قیام را بر عهده داشت ، در سنّ بیست و شش سالگی بر اثر مسمومیّت درگذشت و به پیروان خود سفارش کرد که پس از او ، با علی بن عبیدالله بن حسین پیمان بندند .

جنبش ابوالسرایا

در سال 199 هجری ، جنبش سری بن منصور شیبانی ، معروف به ابوالسرایا در عین التمر رخ داد و پس از بارها رویارویی با عبّاسیان ، مناطق پیرامون بغداد ، بصره ، واسط ، اهواز ، فارس و مدائن ، همگام با قیام ابن طباطبای علوی ، به تصرّف وی درآمد . به گونه ای که برای اداره امور این مناطق ، فرماندارانی به این سو و آن سو گسیل داشت و مردمان را به پیروی از علویان فرا خواند . حسن بن سهل ، برای نبرد با وی ، هرثمه بن اعین را مأمور محاصره کوفه کرد ، امّا ابوالسرایا به قادسیّه و از آنجا به خوزستان گریخت و سرانجام در منطقه جلولاء طی نبردی با حمّاد کندغوش به قتل رسید . قاتلان ، سر او را به مرو ، نزد مأمون فرستادند و پیکر او را به بغداد بردند و آن را بر فراز پل دجله آویختند .

جنبش بابک خرّمدین

به سال 200 هجری ، در ادامه شورش خرّمدینان ، بابک در آذربایجان و ارمینیه به پا خاست و مردم را به شورش بر ضدّ عبّاسیان فرا خواند . پیش از او ، جاودان بن سهل ، با تبلیغ آیین مزدک و اعتقاد به تناسخ ، بر عباسیان شوریده بود و اینک ، بابک با جانشینی او و با شعار خونخواهی ابومسلم خراسانی قیام کرد . شورش بابک ، که تا نواحی همدان و اصفهان نیز گسترش یافت ، بیست سال به درازا کشید و سرانجام در سال 223 ، افشین ، وی را گرفت و به بغداد برد و به دستور معتصم

عبّاسی در سامرّا به قتل رسید .

جنبش زید بن موسی

زید بن موسی بن جعفر ، برادر امام رضا علیه السلام ، که در جنبش ابوالسرایا نیز شرکت داشت و از جانب وی به فرمانداری بصره و اهواز منصوب شده بود ، پس از سرکوب قیام به زندان افتاد ، امّا چندی که گذشت ، از زندان گریخت و در سال 200 هجری در ناحیه انبار قیام کرد و بصره را به تصرّف خود درآورد . علی بن سعید ، از عوامل مأمون در منطقه ، با او به نبرد برخاست و با یورش به بصره او را دستگیر کرد و نزد مأمون فرستاد . مأمون وی را با میانجیگری امام رضا علیه السلام بخشید و رها کرد .

شورش عبّاسیان در بغداد

در سال 200 هجری ، پس از اعلام ولایتعهدی امام رضا علیه السلام از سوی مأمون ، جمعی از عبّاسیان بغداد ، به مخالفت با این اقدام مأمون برخاستند و خواهان انتخاب فردی از خاندان عبّاسیان شدند ، از این رو ، ابراهیم فرزند مهدی عبّاسی مردم را به پیمان با خود فرا خواند و از جمله ، مطّلب بن عبدالله ، سدّی ، نصر و صیف به یاری او شتافتند و در خطبه نماز جمعه ، مأمون را از حکومت عزل کردند و پس از اعطای لقب ( مبارک ) به ابراهیم ، با او بیعت نمودند . پس از یازده ماه و دوازده روز ، بغدادیان بر ابراهیم شوریدند و با دستگیری او ، شورش را فرو نشاندند .

چشمداشت مامون از پیشنهاد ولایتعهدی به امام

مقدمه

چشمداشت مامون از گرفتن بیعت برای ولایتعهدی امام رضا ( ع ) تامین هدفهایی بود که به اجمال ذیلا بیان می گردد :

نخستین هدف

احساس ایمنی از خطری که او را از سوی شخصیت امام رضا ( ع ) تهدید می کرد . شخصیتی نادر که نوشته های علمیش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مامون - از همه محبوبتر بود . در صورت ولیعهدی ، او دیگر نمی توانست مردم را به شورش یا هر گونه حرکت دیگری بر ضد حکومت ، دعوت کند .

هدف دوم

شخصیت امام باید تحت کنترل دقیق وی قرار گیرد ، و از نزدیک هم از داخل و هم از خارج این کنترل بر او اعمال گردد ، تا آنکه کم کم راه برای نابود ساختن وی به شیوه های مخصوصی هموار شود . مثلا همانگونه که گفتیم یکی از انگیزه های مامون در تزویج دخترش این بود که در زندگی داخلی امام مراقبی را بگمارد که هم مورد اطمینان او باشد و هم جلب اعتماد بنماید .

افزون بر این ، چشمهای دیگری نیز از سوی مامون برای مراقبت امام رضا گماشته شده بودند که تمام حرکات و اعمال وی را گزارش می کردند . یکی از آنها « هشام بن ابراهیم راشدی » بود که از نزدیکان امام به شمار رفته ، کارهایش همه به دست وی انجام می گرفت . ولی هنگامی که امام را به مرو بردند ، هشام با ذوالرئاستین و مامون تماس گرفت و موقعیت ویژه خود را به آنان عرضه کرد . مامون نیز او را بعنوان دربان امام قرار داد . از آن پس تنها کسی می توانست امام را ملاقات کند که هشام می خواست . در نتیجه ، دوستان امام کمتر به او

دسترسی پیدا می کردند . . . » ( 1 )

هدف سوم

مامون می خواست امام چنان به او نزدیکی پیدا کند که براحتی بتواند او را از زندگی اجتماعی محروم ساخته ، مردم را از او دور بگرداند . تا آنان تحت تاثیر نیروی شخصیت امام ، علم ، حکمت و درایتش قرار نگیرند .

از این مهمتر آنکه مامون می خواست امام را از شیعیان و دوستانش نیز جدا سازد تا با قطع رابطه شان با او به پراکندگی افتند و دیگر نتوانند دستورهای امام را دریافت نمایند .

هدف چهارم

همزمان با آنکه مامون می خواست خود را در پناه وجود امام از خشم و انتقام مردم علیه بنی عباس مصون بدارد ، همچنین می خواست از احساسات مردم نسبت به اهلبیت - که پس از برافروختن شعله جنگ بین او و برادرش پیوسته رو به تزاید نهاده بود - نیز به نفع خویشتن و در راه مصالح حکومت عباسی ، بهره برداری کند .

به دیگر سخن ، مامون از این بازی می خواست پایگاهی نیرومند و گسترده و ملی برای خود کسب کند . او چنین می پنداشت که به همان اندازه که شخصیت امام از تایید و نفوذ و نیرومندی برخوردار بود ، حکومت وی نیز می توانست با اتصال به او در میان مردم جا باز کند .

دکتر شیبی می نویسد : « امام رضا پس از ولیعهد شدن دیگر تنها پیشوای شیعیان نبود ، بلکه اهل سنت ، زیدیه و دیگر فرقه های متخاصم شیعه ، همه بر امامت و رهبری وی اتفاق کردند » ( 2 ) .

هدف پنجم

نظام حکومتی در آن ایام نیاز به شخصیتی داشت که عموم مردم را با خشنودی به سوی خود جلب کند . در برابر آن افراد کم لیاقت و چاپلوسی که بر سر خوان حکومت عباسی فقط به منظور طلب شهرت و طمع مال گرد آمده بودند و حال و مالشان بر همگان روشن بود ، وجود چنان شخصیتی عظیم یک نیاز مبرم بود . بویژه آنکه به لحاظ منطق در برابر هجوم علمای سایر ادیان با شکست مواجه می شدند . هنگام بروز ضعف و پراکندگی در دستگاه دولتی ، متفکران سایر ادیان بر فعالیت خود بسی افزوده بودند .

بنابراین ، حکومت

در آن ایام به دانشمندان لایق و آزاداندیش نیاز داشت نه به یک مشت آدم چاپلوسی و خشک و تهی مغز . لذا می بینیم که اصحاب حدیث متحجر را از خود می راند ، و بر عکس ، معتزلیانی چون « بشر مریسی » و « ابوالهذیل علاف » را به خویشتن جذب می کرد . با اینهمه ، تنها شخصیت علمی که درباره برتری علمیش توام با تقوا و فضیلت ، کسی تردید نداشت امام رضا ( ع ) بود . این را خود مامون نیز اعتراف کرده بود . بنابراین ، حکومت به وی بیش از هر شخصیت دیگری احساس نیاز می کرد .

هدف ششم

اوضاع پر آشوب آن زمان که آشوب و بلوا و شورشها از هر سو مردم را فرا گرفته بود ، ایجاب می کرد که ذهن آنان را به طرقی از حقیقت آنچه که در متن جامعه می گذرد ، منصرف گردانند . تا بدین وسیله و با توجه به رویدادهای مهم مشکلات حکومت و ملت کمتر احساس شود .

هدف هفتم

بنابر آنچه که گفته شد دیگر برای مامون طبیعی بود که مدعی شود - چنانکه در سند ولایتعهدی مدعی شده - که هدف از تمام کارها و اقداماتش چیزی غیر از خیر امت و مصالح مسلمانان نبوده . حتی در کشتن برادرش نمی خواسته فقط به ریاست و حکومت دست یابد ، بلکه بیشتر هدفش تامین مصالح عمومی مسلمانان بوده است . دلیل بر این ادعا آن است که چون خیر ملت را در جدا ساختن خلافت از عباسیان و تسلیم آن به بزرگترین دشمن این خاندان یافت ، هرگز درنگ نکرد و با طیب خاطر ، به گفته خویش ، این عمل را انجام داد . بدین وسیله ، مامون کفاره گناه زشت خود را که قتل برادر بود و بر عباسیان هم بسیار گران تمام می شد ، پرداخت .

با این عمل رابطه امت را با خلافت استوار کرده اعتمادشان را در این راه جلب نمود ، بگونه ای که دل و دیده مردم متوجه آن گردید . مردم بدین امر دل بسته بودند که دستگاه خلافت از آن پس با آنان و در خدمتشان خواهد بود .

در نتیجه ، مامون با این شگرد توانسته بود برای هر اقدامی که در آینده ممکن بود انجام دهد ، حمایت

مردم را جلب کند هر چند که آن اقدام نامانوس و یا نا معقول جلوه نماید .

بهر حال ، از آنچه که گفتیم دو نتیجه به بار می آید :

نخست : پس از این اقدامات از سوی مامون ، دیگر منطقی نمی نمود که اعراب به دلیل رفتار پدر یا برادر و یا سایر پیشینیانش باز هم از دست او عصبانی باشند . چه هر کس در گرو عملی است که خود انجام می دهد نه دیگری .

چگونه بر اعراب روا بود که مامون را مورد خشم خود قرار دهند و حال آنکه خلافت را به آنان یعنی به ریشه دارترین خانواده در میانشان برگرداند ، و عملا نشان داد که جز صلاح و نیکی برای عرب و غیر عرب نمی خواهد .

از این رو ، دیگر جای شگفتی نبود اگر اعراب بیعت با امام رضا را با روحی سرشار از خشنودی پذیرفتند .

دوم : اما ایرانیان ، بویژه اهالی خراسان و کسانی که شیعه علویان بودند ، برای مامون ادامه یاریش را تضمین کردند چه او برایشان بزرگترین آرزوها را عملی ساخته و ثابت کرده بود نسبت به شخصی که محبوبترین انسانها نزد ایشان است ، مهر می ورزد و اینکه در نظر او فرقی میان عرب و عجم یا عباسی و غیر عباسی وجود ندارد . او فقط به مصالح امت می اندیشد و بس .

هدف هشتم

مامون می خواست با انتخاب امام رضا به ولیعهدی خویش ، شعله شورشهای پی در پی علویان را که تمام ایالات و شهرها را فرا گرفته بود ، فرو نشاند . براستی همینگونه هم شد ، چون پس از انجام بیعت تقریبا

دیگر هیچ قیامی صورت نگرفت ، مگر قیام عبدالرحمن ابن احمد در یمن ، و تازه انگیزه آن ظلم والیان آن منطقه بود که به مجرد دادن قول رسیدگی به خواستهایش ، او نیز بر سرجای خود نشست .

در اینجا چند نکته را هم باید افزود :

الف : موفقیت مامون تنها در فرو نشاندن این شورشها نبود ، بلکه اعتماد بسیاری از رهبران و هواخواهانشان را نیز به سوی خود جلب کرد .

ب : به علاوه ، بسیاری از این رهبران و پیروانشان با مامون بیعت هم کردند . اساسا بیشتر مسلمانان که تا آن زمان مخالف او بودند ، از در اطاعت در آمدند . این خود بدون تردید یکی از بزرگترین آرزوهای مامون بود .

ج : بیشتر قیامهایی که بر ضد مامون صورت می گرفت ، از سوی اولاد حسن بود ، بویژه آنانی که آیین زیدیه را پذیرفته بودند . لذا او می خواست که در برابر ایشان ایستادگی کرده ، برای همیشه خود و آیینشان را به نابودی کشاند .

در آن زمان ، مذهب زیدیه بسیار رواج پیدا کرده بود و هر روز نیز دامنه اش گسترده تر می شد . شورشگران زیدی نفوذ فراوانی در میان مردم داشتند ، بطوریکه حتی مهدی یک نفر زیدی را به نام یعقوب بن داود ، به وزارت خود گماشته و تمام امور خلافتش را به دست وی داده بود . ( 3 ) .

مورخان این مطلب را به صراحت نوشته اند که اصحاب حدیث همگی همراه با ابراهیم بن عبدالله بن حسن قیام کرده و یا فتوا به همیاریش در این قیام داده

بودند . ( 4 ) .

به هر حال ، چیزی که برای مامون مهم بود تار و مار کردن زیدیه و درهم شکستن شوکت و ارجشان ، از طریق اخذ بیعت با امام رضا ( ع ) بود . او حتی با دادن لقب « رضا » به امام قصد خلع شعار از آنان را کرده بود که پیوسته از آغاز دعوت و قیام خویش فریاد بر آورده ، می گفتند : « رضا و خشنودی خاندان محمد » ( 5 ) . در برابر این شعار ، مامون به امام لقب رضا را داد تا به همه بفهماند که اکنون رضای خاندان محمد به دست وی تحقق یافته و ازین پس دیگر هر گونه دعوتی در این زمینه خالی از محتواست . بدینوسیله بود که مامون ضربه بزرگی به زیدیه فرود آورد .

هدف نهم

پذیرفتن ولیعهدی از سوی امام رضا ( ع ) پیروزی دیگری هم برای مامون به ارمغان آورد . آن اینکه بدینوسیله توانست از سوی علویان اعتراف بگیرد که حکومت عباسیان از مشروعیت برخوردار است . این موضوع را مامون نیز خود به صراحت گفته بود : « ما او را ولیعهد خود قرار دادیم تا . . . ملک و خلافت را برای ما اعتراف کند . . . » .

جنبه منفی این اعتراف از نظر مامون آن بود که امام رضا ( ع ) با پذیرفتن این مقام اقرار می کرد که خلافت هرگز به تنهایی برای او نیست و نه برای علویان بدون مشارکت دیگران . بنابراین ، مامون دیگر خوب می توانست با همان سلاحی که علویان در دست داشتند ،

با خودشان مبارزه کند . از آن پس دیگر دشوار بود که کسی دعوت به یک شورش را علیه حکومتی که اینگونه به مشروعیتش اعتراف شده بود ، اجابت کنند .

تازه مامون به نحوی برداشت کرده بود که از این اعتراف منحصر بودن حکومت برای عباسیان را نتیجه بگیرد و برای علویان هرگز بهره ای نبود . ولیعهدی امام رضا ( ع ) فقط جنبه لطف و گشاده دستی داشت و به انگیزه ایجاد پیوند میان خاندان عباسی و علوی صورت می گرفت . هدف آن بود که زنگار کدورتها از دل مردم بخاطر آنچه که از سوی رشید و اسلافش بر سر ایشان آمده بود ، زدوده شود .

لازم به تذکر است که گرفتن اینگونه اعتراف از امام رضا ( ع ) بمراتب زیانبارتر و خطرناکتر بود بر جان علویان تا شیوه های کشتار و غارت و تبعیدی که امویان علیه این خاندان در پیش گرفته بودند .

هدف دهم

مامون ، به گمان خود ، از امام رضا قانونی بودن اقدامات خود را در مدت ولایتعهدی ، بطور ضمنی تایید گرفت ، و همان تصویری را که خود می خواست از حکومت و حاکم در برابر دیدگان مردم قرار داد . وی در تمام محافل تاکید می کرد که فقط حاکم اوست و اقداماتش نیز چنین و چنان است . دیگر کسی حق نداشت آرزوی حکمران دیگری بکند حتی اگر به خاندان پیغمبر تعلق می داشت .

بنابراین ، سکوت امام در برابر اعمال هیات حاکمه در ایام ولایتعهدی ، بعنوان رضایت و تایید وی تلقی می شد . در آن صورت ، مردم براحتی می توانستند هیت حکومت خود امام یا هر علوی

دیگری که ممکن بود روزی بر سر کار آید ، پیش خود مجسم کنند . حال اگر قرار است که شکل و محتوا و اساس یکی باشد و فقط در نام و عنوان اختلافی رخ دهد ، مردم چرا خود را به زحمت انداخته دنبال چیزی که وجود خارجی ندارد ، یعنی حکومتی برتر و حکمرانانی دادگسترتر ، بگردند .

هدف یازدهم

پس از دستیابی به تمام هدفهایی که مامون از ولیعهدی امام رضا ( ع ) منظور کرده بود ، نوبت به اجرای بخش دوم برنامه جهنمیش فرا می رسید . آن اینکه آرام آرام و بی آنکه شبهه ای برانگیزد به نابود ساختن علویان از طریق نابودی بزرگترین شخصیت ایشان ، اقدام کند . او باید این کار را بکند تا برای همیشه از منشا خطر و تهدید علیه حکومتش ، رهایی یابد .

مامون تصمیم گرفت که نظر مردم را از علویان برگرداند و حس اعتماد و مهرشان را از آنان بزداید ، ولی البته به گونه ای که احساساتشان را هم جریحه دار نکرده باشد .

اجرای این هدف از آنجا شروع شد که مامون کوشید تا امام رضا ( ع ) را از موقعیت اجتماعی که داشت ، ساقط گرداند . کم کم کاری کند که به مردم بفهماند او شایستگی برای جانشینی وی را ندارد . این موضوع را مامون نزد حمید بن مهران و گروهی از عباسیان به صراحت بازگو کرد .

مامون گمان می کرد که اگر امام رضا را ولیعهد خویش گرداند ، همین رویداد به تنهایی کافی خواهد بود تا موقعیت اجتماعی امام در هم بشکند و ارجش پیش مردم فرو بیفتد .

زیرا مردم هر چند به زبان نگویند ، ولی عملا این بینش را پیدا می کنند که امام با پذیرفتن مقام ولیعهدی ثابت کرده که اهل دنیاست . مامون می پنداشت که اگر ولیعهدی را به امام بقبولاند ، به شهرت امام لطمه وارد آورده و حس اطمینان مردم را نسبت به وی جریحه دار ساخته است ، چه تفاوت سنی میان آن دو نیز بسیار بود ، یعنی امام بیست و دو سال از مامون بزرگتر بود و چون قبول ولایتعهدی را چنان سنی غیر طبیعی می نمود ، لذا مردم آن را حمل بر حب مقام و دنیا پرستی امام رضا ( ع ) می کردند .

امام رضا ( ع ) نیز خود این نقشه مامون را دریافته بود که در جایی می گفت : « . . . می خواهد مردم بگویند : علی بن موسی از دنیا رو برگردان نیست . . . مگر نمی بینید چگونه به طمع خلافت ، ولایت عهد را پذیرفته است ؟ ! . . . » .

پی نوشتها

( 1 ) بحار / 49 / ص 139 - مستند الامام الرضا / 1 / ص 77 و 78 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 153 .

( 2 ) الصله بین التصوف و التشیع / ص 256 .

( 3 ) البدایه و النهایه / 10 / ص 147 و سایر کتابهای تاریخی . به فصل « منبع خطر برای عباسیان » همین کتاب نیز مراجعه کنید .

( 4 ) مقاتل الطالبین / ص 377 و صفحات دیگر آن و نیز سایر کتابها . برخی از محققان ، بر آنند

که فقط اهل حدیث کوفه در این قیام شرکت کردند ، ولی ظاهر آنست که مراد همه اهل حدیث بطور اطلاق باشد . این را مقاتل الطالبین هم تایید می کند .

نکته شایان تذکر آنکه گروهی از اهل حدیث و گروهی از زیدیه امامت را بدانگونه که شیعه امامیه باور دارند ، هنگام ولیعهدی امام رضا پذیرفته بودند ، ولی سپس از این عقیده برگشتند .

نوبختی در فرق الشیعه ص 86 می نویسد :

« . . . گروهی از آنان به نام « محدثه » به فرقه مرجئه و اصحاب حدیث پیوند داشتند و قایل به امامت حضرت موسی بن جعفر و سپس علی بن موسی شده بدینگونه شیعه گردیدند . ولی این نوعی تظاهر و به انگیزه رسیدن به هدفهای دنیوی بود . چه آنان پس از درگذشت امام رضا ( ع ) از عقیده خود برگشتند . گروهی از زیدیان نیز به امامت حضرت علی بن موسی ( ع ) قایل گشتند و این پس از اخذ بیعت ولیعهدی از سوی مامون به نفع او بود . اینان نیز تظاهر می کردند و برای دنیایشان به چنین عقیده ای گرویده بودند . لذا چون امام رضا ( ع ) در گذشت آنان نیز دست از اعتقاد خود شستند . . . » به قول شیبی ، گروهی از زیدیان ، مرجئه و اهل حدیث گرداگرد امام رضا ( ع ) را گرفتند . آنگاه پس از درگذشت امام دوباره به مذاهب خویش بازگشتند .

( 5 ) الآداب السلطانیه ، فخری / ص 217 - ضحی الاسلام / 3 / ص 294 - البدایه و النهایه /

10 / ص 247 - طبری ، ابن اثیر ، قلقشندی ، ابوالفرج ، مفید و هر مورخی که ماجرای ولیعهدی را در کتاب خود آورده . البته در این باره متون دیگری هم یافت می شود که علت تسمیه رضا را به این دلیل دانسته است که دوست و دشمن به شخصیت وی احترام می گذاشتند

حرکت حضرت معصومه به سمت مرو

فاطمه بیش از این نمی توانست شکبیا باشد . دلش برای مرو پرمی گشود . خبرهایی که از بغداد می آمد ، همه از ویرانی و شوربختی خبر می دادند . برادرش در این جهان ، تنهای تنها بود . آخرین نامه ای که به تازگی دریافت کرده بود ، همه موانع این سفر را از میان برداشته بود . اینک ، عزمی پولادین برای حرکت داشت .

نامه ، گرچه به ظاهر شخصی بود؛ اما تنها خطاب به فاطمه نبود . رضا ( ع ) به تنهایی در دنیای پراندوهش می زیست . تا وقتی که او ولیعهد بود ، عباسیان آرام نمی نشستند . مأمون بیش از این نمی توانست پایداری کند . حضرت نمی توانست به خلیفه ای دل گرم باشد که دیروز برادر خودش را کشته و بی گناهان بسیاری را از دم تیغ گذرانده بود . هنوز خون شورش گران کوفه و مکه خشک نشده بود . فاطمه ، برادرش را خوب می شناخت . او ، مدینه را با اشک ترک کرده بود . نامه ، بسان فریاد یاری خواهانه یک انسان ستم دیده بود؛ انسانی که تلاش می کرد تا مسیرتاریخ را دگرگون سازد .

در سپیده دم یکی از واپسین روزهای ماه

صفرکه ماه ناپدید بودکاروانی از علویان از مدینه خارج شد . پیشاهنگان کاروان ، برادران حضرت ، احمد ، محمد و حسین بودند . کاروانیان ، سه هزار تن بودند . مقصد شترها ، ابتدا بصره و سپس شیراز بود . ( 139 ) اگر مشکلی پیش نمی آمد ، مقصد بعدی ، کرمان بود . کسی نمی دانست کاروان چرا آهنگ چنین مسیر کویری را داشت . آیا برادران امام ، قصد داشتند در طول راه ، یاران بیشتری را با خود همراه کنند ؟

لحظه به لحظه بر تعداد کاروانیان افزوده می شد . در مسیر پرخار و خطر ، مردان شهرها و آبادی های میان راه به آن ها می پیوستند . هنگامی که کاروان به نزدیکی شیراز رسید ، تعداد مسافران پنج برابر شده بود . ( 140 )

کاروان فاطمه به سوی کوفه به راه افتاد . پس از گذشتن از ارتفاعات صخره ای ، به بیابان نجد ، سپس رفحا و بعد به کوفه رسید . از فرات گذشت و به سوی همدان رهسپار شد : به سوی شرق و دره هایی میان سلسله کوه های آسمان سای . این کاروان ، بیست و دو نفر علوی را با خویش داشت . کاروان سالاران ، فاطمه و برادرانش هارون ، فضل ، جعفر و قاسم بودند .

کاروان در هر آبادی یا شهر می ایستاد و فاطمه ، از شکوه علی ( ع ) می گفت؛ آن علی که نامش درفش انقلاب ، گل دسته عدالت ، دیباچه کرامت و آزادگی بود . کسانی که در جست و جوی

فردای سبز بودند ، باید به قافله ای می پیوستند که در آن سپیده دم خونین ، از محراب کوفه به راه افتاده بود .

فاطمه گفت : « از مادرم شنیدم که فرمود : از رسول خدا ( ص ) شنیدم که فرمود : [در شب معراج دیدم] بر پرده ای نوشته اند : خوشا به حال پیرو علی . و باز از او نقل کرده اند که از پدرش روایت فرمود : آگاه باشید کسی که با عشق به خاندان آل احمد مرگش فرا رسد ، شهید به شمار می آید .

و هم چنین مادرم فاطمه فرمود : هر که من مولای اویم ، پس علی مولای اوست ؟ و این که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی [از همه جهت] برابری ؟

آه ای غدیر ! چگونه از حافظه تاریخ فروافتادی و با زدودن تو ، تمام زیبایی ها گم شدند .

آه ای عیدی که هنگام تولد شهید شدی !

آیا به خاطر آن بود که رمزی برای روز امام و عیدی برای امامت شوی ؟

فاطمه ، غرق در شوربختی ای بود که رازش را نمی دانست ، چگونه و چرا حق شکست خورده بود ؟ چرا آدمیان در جاده های بدی به دنبال خوشبختی می گشتند ؟ چرا در دره های آکنده از مار و تاریکی ، در جست و جوی آرامش بودند ؟ ! چرا بغداد با شنیدن خبر ولیعهدی رضا ( ع ) ، دیوانه شد ؟ آیا بغداد آن قدر در مرداب گناه فروغلتیده بود که به سدومشهر حضرت لوط ( س

) تبدیل شده بود ؟ در ذهن فاطمه ، سخنانی طنین افکنده بود که روزی برادرش آن ها را گفته بود . آن روز که مردم سخنان آسمانی در غدیر را فراموش کرده بودند ، برادرش با خشم پیامبران فرموده بود :

« ای عبدالعزیز ! مردم نادان بودند و فریب خوردند . »

خداوند والا پیامبرش را نزد خود نخواند ، مگر آن گاه که دینش را کامل ساخت و قرآنی را بر او فروفرستاد که همه چیز در آن با جزئیات آمده است : ما هیچ چیز را در کتاب [لوح محفوظ] از نظر دور نکرده ایم ( 141 ) و آن را در فرجامین حج ، در غدیر خم فروفرستاد : امروز دین شما را به کمال رساندم و نعمتش را بر شما تمام کردم و دین اسلام را بر شما پسندیدم . ( 142 )

امام . جوهره دین است . محمد ( ص ) از دنیا نرفت ، مگر آن گاه که نشانه های دینش را برای مردم آشکار کرد و راهشان را هویدا ساخت . علی را منصوب کرد . او از بیان آن چه که مردم نیاز داشتند ، فروگذاری نکرد کسی که گمان می کند خداوند والا دینش را تکمیل نکرده ، قرآن را نپذیرفته است و کسی که کتاب پروردگار را نپذیرد ، کافر است .

آیا مردم مقام امامت را می شناسند و جایگاهش را در میان امت می دانند ؟ آیا برای برگزیدن آن ، حق گزینش دارند ؟ امانت [الهی ] ارجمندتر و والاتر وژرف تر از آن است که مردم با اندیشه

هایشان آن را دریابند ، به آن دست یابند و یا با انتخاب خود امامی را برگزینند . امامت مقامی است که آفریدگار پس از آن که ابراهیم خلیل را به مقام نبوت و دوستی برگزید ، وی را به این سومین مقام انتخاب کرد . این مقام ، شرافتی است که پروردگار به او داد و فرمود : من تو را برای مردم امام قرار دادم .

ابراهیم گفت : آیا از تبار من هم هستند ؟

خداوند والا پاسخ داد : عهد من به ستمگران نمی رسد .

آیه ، امامت هر ستمگری را تا روز رستاخیز باطل کرد .

امامت ، هم چنان در تبار ابراهیم بود و یکی پس از دیگری قرن ها آن را به ارث می بردند تا به پیامبر اکرم ( ص ) رسید . آفریدگار فرمود : نزدیک ترین مردم به ابراهیم ، همان کسانی هستند که از او پیروی کرده اند و آنها پیامبر و مؤمنان هستند؛ و خداوند ، سرور مؤمنان است . ( 143 ) این مقام ویژه بود تا این که به دستور خداوند ، علی ( ع ) برگزیده شد و این مقام در تبار برگزیده اشکه پروردگار به آنان دانش و ایمان هدیه دادطبق فرموده خداوند : « و کسانی که از دانش و ایمان برخوردار شده اند گویند بر وفق کتاب الهی تا روز رستاخیز درنگ کرده اید » ( 144 ) ، استقرار یافت .

این مقام ، تنها در میان فرزندان علی است؛ زیرا پس از محمد ، پیامبری نیست [تا این بار سنگین را بر دوش کشد]

.

امام ابر باران زا ، آفتاب درخشان ، سرزمین سینه گستر ، چشمه جوشان ، برکه و باغ است . امام ، امین ، دوست ، پدری مهربان و برادری پندآموز است . »

این ها ، کلام امام بودند که یک بار دیگر در ذهن فاطمه نجوا شدند . اشک در چشمان فاطمه به خاطر مردم حلقه زد؛ مردمی که در دریای ظلمت و گمراهی دست و پا می زدند .

کاروان به نزدیکی ساوه رسید . دی سرزمین پر فراز و نشیب ، جای پای کاروانیان ، خطوط اریبی ترسیم کرده بود .

حرم ما قم است

در آن صبح ابری ، شهر همچون شبحی به نظر می رسید . خانه ها بی سایه بودند و کوچه ها را بدبختی فرا گرفته بود؛ به ویژه کوچه ای که در آن شتری برمی خاست تا مسافرانش را به ناگزیر کوچ دهد .

مردی پنجاه ساله به سوی مسجد پیامبر ( ص ) می رفت . پسرش همچون سایه ای در پی اش بود . آسمان ، سنگین از ابر و چشم امام ، سنگین از اشک بود . او در برابر مزاری که فرجامین پیام آور را در آغوش گرفته بود ، ایستاد . مرد که سراپا سپید پوشیده بود ، بسان ابر غمگین به نظر می رسید .

مردمی که در مسجد بودند ، از گریستن فرزند محمد ( ص ) شگفت زده شدند . تو گویی غم ، جویباری جاری در پاییز زمان بود . علی در آن جا بود ، عطرپیامبران را استشمام می کرد . او کمی جا به جا شد تا

برخیزد قدمی به عقب گذاشت؛ اما بار دیگر برگشت و خود را بر قبر افکند . ریشه اش در آن جا بود؛ جایی که محمد ( ص ) چشمانش را فرو بسته بود چند لحظه گذشت . نا گاه مردی از سجستان گام پیش نهاد و گفت : « سرورم ! ولیعهدی فرخنده ات باد . »

مرا رها کن . از کنار نیایم می روم و در غربت می میرم . ( 60 )

مرد مبهوت شد تصمیم گرفت همراه امام برود تا با چشمان خود ببیند که چگونه پیش گویی های وی به وقوع می پیوندد . محمد دست کوچکش را بر شانه پدر گذاشت . پدر برخاست . تو گویی خون تازه ای در رگ هایش جریان یافته بود . امید تازه ای در دلش جوانه زده بود . فاطمه به او نگاه کرد . آن چه او را به برادرش پیوند می داد ، تنها احساس خواهری نبود . او به این می اندیشید که زمانه چگونه اطرافیانش را یکی یکی ربوده بود . تو گویی روزگار گرگ دیوانه ای بود که گوسفندان رؤیاهایش را می ربود؛ گوسفندانی که به آسودگی در سرزمین سبز می چریدند . ناگاه خشمی مقدس در دلش سر باز کرد؛ دلی تپنده که به اندازه دنیا بود . امام برخاست . خاک آرامگاه را لمس کرد . پسرش را در آغوش گرفت؛ پسری که پروردگار گفت : « به او در عهد کودکی نبوّت بخشیدیم . » ( 61 )

به تمام وکیلان و طرفداران دستور داده ام تا حرفت را پذیرا باشند و

از تو پیروی کنند . تو را به اصحاب مورد اطمینانم شناساندم . ( 62 )

شتربرخاست . کاروان سامان یافت . کشتی های بیابان چهره هاشان را به سوی جنوب کعبه چرخاندند . هنگامی که از سرزمین ثنّیات الوداع گذشتند ، پدر به پسر فرمود : « دوست هرکس خرد و دشمنش نادانی اوست . ( 63 ) بدان که برترین اندیشه آن است که آدمی خویش را بشناسد . ( 64 )

از نشانه های ژرف اندیشی در دین ، شکیبایی ، دانش و سکوت است .

خاموشی دری از درهای فرزانگی است . سکوت ، دوستی می آفریند . خاموشی رهنمونی به هر نیکی است . » ( 65 )

یاسر پیشکار ، گام فرا نهاد . شنید که امام می گوید : « این مردم در سه زمان بیشتر می هراسند : روزی که متولّد می شوند و جهان را می بینند؛ روزی که می میرند و آن جهان و مردمانش را می بینند و روزی که برانگیخته می شوند و فرمان هایی می بینند که در این جهان نمی بینند . آفریدگار در این سه مورد بر یحیی درود فرستاد و هراسش را برطرف کرد . پس گفت : « و درود بر او؛ روزی که چشم به جهان گشود و روزی که چشم فرو می بندد و روزی که زنده می شود . » ( 66 )

نسیم شمالی وزید و با خود صدای نی چوپانی را آورد . کاروان بیابان را در نوردید و به غدیر خم رسید . مسافران ، در نزدیکی خیمه بار افکندند؛ چشمه ای

که از پایین صخره ای می جوشید و سپس در درّه ای گسترده رها می شد . مسافرانی که در این جا توقف می کردند تخم خرماهایی را که می خوردند ، بر زمین می ریختند . پس از مدتی درختان خرما رشد کردند . ( 67 ) ماه از پشت تپه های دور دست بالا آمد . مرد پنجاه ساله با انگشت گندم گونش اشاره کرد و گفت : « این جای پای پیامبر خداست؛ همان جایی است که ایستاد و فرمود : هر که را من مولایم ، پس علی مولای اوست . آفریدگارا ! دوست بدار کسی را که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی را که علی را دشمن بدارد . » ( 68 )

خاطره ها درخشیدند . دل های مسافران آرام گرفت؛ گویا آوای رسول آسمانی را می شنیدند . عطر واژه گان مقدس همچنان در آسمان پراکنده بود . آوای جبرئیل شنیده می شد :

امروز دین شما را به کمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام کردم؛ زیرا دین اسلام را بر شما پسندیدم . ( 69 )

علی ( ع ) به خواهرش نگریست . او به ماه بالای تپه ها نگاه می کرد .

علی ( ع ) گفت : « شنیدم که پدرم از پدر بزرگم امام صادق ( ع ) نقل کرد : پروردگار حرمی دارد که مکه است . پیامبر ( ص ) حرمی دارد که مدینه است . حرم امیرالؤمنین کوفه است . حرم ما قم است . به زودی بانویی از فرزندانمکه فاطمه نام دارددر آن

جا به خاک سپرده می شود . کسی که او را زیارت کند ( با داشتن دیگر شرایط ) ، به بهشت می رود . »

پسرک به عمه اش نگاه کرد؛ عمه ای که همچنان به ماه فراز تپه می نگریست و تو گویی نماز می خواند . او از جایش تکان نمی خورد . نسیم شبانه با دامن لباسش بازی می کرد چندی نگذشت که در آن سرزمین مقدس ، آبشاری از نماز جاری شد . واژگانی که از آفریدگار ستایش می کردند ، در آن تاریکی رؤیایی غروب می درخشیدند . اندک اندک ستارگان در آسمان آشکار شدند . برخی از کاروانیان هیزم جمع کردند . صدای شکستن شاخه های خشک سکوت شب را می خراشید لحظاتی بعد دو آتشدان روشن شد؛ برای آشپزی و برای نور و گرما . بچه های کوچک به سوی تپه های شنی که بادها آن ها را تراشیده بودند رفتند تا به بازی های کودکانه بپردازند .

حضرت ابوالحسن رضا ( ع ) در « نیاج »

ابو حبیب نیاجی 4 گوید : رسول خدا ( ص ) را در خواب دیدم که به « نیاج » آمد و در مسجدی که حاجیان هر سال می آمدند نشست گویا محضر ایشان رفته و سلام کرده و مقابلش ایستادم ، در پیش آن حضرت طبقی از برگ درختان خرمای مدینه بود و در آن خرمای صیحانی داشت . گویا رسول خدا مشتی از آن خرما را به من داد ، شمردم هیجده تا بود ، - پس از بیداری - خوابم را چنین تأویل کردیم که هیجده سال عمر خواهم کرد .

بعد از بیست روز

در زمینی بودم که برای زراعت آماده می کردند ، مردی پیش من آمد گفت : حضرت ابوالحسن رضا ( ع ) به « نیاج » آمده و الان در مسجد نشسته اند . در این بین دیدم که مردی به دیدار آن حضرت می روند ، من هم به زیارت آن بزرگوار شتافتم ، دیدم در محلی نشسته که رسول خدا ( ص ) را در آنجا دیده بودم ، زیر آن حضرت حصیری بود مانند حصیرری که در زیر جدش بود . و در پیش وی طبقی از برگ درخت خرما و در آن خرمای صیحانی قرار داشت .

سلام کردم ، جواب سلامم را داد و از من خواست نزدش بروم ، مشتی از خرما به من داد که شمردم هیجده تا بود ، گفتم : یابن رسول الله ( ص ) ! زیاد بدهید ، فرمود : اگر رسول خدا ( ص ) زیاد داده بود ما هم زیاد می دادیم « فقال لوزادکَ رسولُ اللّه لزدْناکَ » 5

حکومت و سیاست در سیره امام رضا ( ع )

مقدمه

آن چه در حیات سیاسی امام هشتم ( ع ) قابل توجه و دقت است , مسئله ی خلافت و ولایتعهدی است که از طرف مأمون الرشید خلیفه عباسی به آن حضرت پیشنهاد شد و آن حضرت از پذیرفتن خلافت سرباز زد, و ولایتعهدی مأمون را به کراهت پذیرفت .

داستان آن به اختصار به روایت ابوصلت هروی چنین است : وی می گوید : در مرو, خدمت امام رضا ( ع ) بودم و مامون به آن حضرت گفت : ای فرزند رسول خدا ( ص ) فضیلت , علم , زهد; پارسایی و عبادت

تو را می دانم , و تو را در امر خلافت از خود شایسته تر می دانم , می خواهم خود را از خلافت عزل کنم و به تو بسپارم و به تو بیعت نمایم . امام ( ع ) فرمود :

اگر خلافت را خدا برای تو قرار داد, روا نیست لباسی را که خدا در قامت تو راست کرد, بیرون کنی و به دیگران بدهی , و اگر از آن تو نیست چگونه آن را به من می سپاری ؟ . مأمون گفت : چاره ی نداری جز آن که بپذیری ! .

امام ( ع ) فرمود :

هرگز این کار را نکنم , مأمون بالاخره از اصرار خود ناامید گردید .

مأمون گفت :

وقتی که خلافت را قبول نمی کنی , پس ولایتعهدی مرا قبول کن .

امام رضا ( ع ) فرمود :

پدرم از پدرانش روایت کرد که من قبل از تو می میرم و با زهر شهید می شوم . مأمون اصرار کرد و امام ( ع ) اباء ورزید, تا آن که مأمون امام را تهدید کرد که اگر ولایتعهدی مرا نپذیری , گردنت را می زنم , امام ( ع ) قبول کرد به این شرط که عزل و نصب نکند, و عملاً کاری را انجام ندهد, و سنت و شیوه ای را تغییر ندهد, و از دوربه حیث یک مشاور باشد, و مأمون با این شرط موافقت کرد . این جا جای این پرسش است در صورتی که امامان شیعه ولایت و حکومت را حق خود می دانستند و برای بدست گرفتن قدرت سیاسی

تلاش می کردند, پس چرا وقتی که مأمون خلافت را به آن حضرت پیشنهاد می کند, حضرت از قبول آن امتناع می ورزد ؟ و ولایتعهدی را با اکراه می پذیرد و شرط می کند که در امور مملکتی دخالت نکند ؟

بی تردید که خلافت و ولایتعهدی امر عظیمی بود که دل ها بخاطر آن افسوس می خرد, و برای انسان های آزمند, چه آرزوی بالاتر از این منصب است که حاکمیت بر همه ی جهان اسلام را پیدا نماید, و در هر جمعه و جماعات و منابر او از یاد شود, خصوصاً علویون که در عصر بنی امیه و بنی عباس برای بدست گرفتن زمام حکومت در حال شورش و انقلاب بودند, ولی هم اکنون که خلافت اسلامی دو دستی به سید و آقای آن ها تقدیم می شود, چگونه از پذیرفتن آن سرباز می زنند ؟

این وضعیت شک و سؤال را در دل ها بر می انگیزد, در حالی که همه ی مردم به اعلمیت , اورعیت , افضلیت و شایستگی امام برای خلافت اذعان داشتند, خصوصاً شیعه ها که امام را معصوم می دانستند, خصوصاً وقتی مأمون خلافت را پیشنهاد کرد, برای عامه ی مردم ثابت شد که امام از هر کسی سزاوارتر به خلافت است . پس حتماً در پشت پرده رازها و رمزهایی است که امام ( ع ) آن را می داند و مردم نمی دانند . تحلیل این قضیه درایت سیاسی امام ];ّّ5 ( ع ) را به خوبی روشن می کند, که آن حضرت با شیوه ی که در پیش گرفت , مأمون را که

دارای نبوغ سیاسی بی نظیری بود, کاملاً شکست داد, و تمامی نقشه های سیاسی او را نقش بر آب کرد, تا آن که مأمون آن حضرت را به شهادت رساند .

جای این پرسش هم هست که مأمون چرا خلافت و ولایتعهدی را برای امام هشتم ( ع ) پینشهاد کرد ؟ آیا این پیشنهاد صورت واقع را داشت یا یک بازی سیاسی بود که مأمون می خواست از آن برای استحکام پایه های حکومت خود بهره گیری نماید ؟ آیا بنی عباس که همه ی شورش های علیه خود را سرکوب کردند, ابومسلم خراسانی را که برای استقرار و استحکام حاکمیت آن ها ششصد هزار نفر را بخاک و خون کشیده , از دم تیغ گذراند و با خاندان برمک چه کرد, امکان دارد که با اخلاص و صداقت دست از خلافت بردارند ؟ مأمون که به خاطر مسئله ی خلافت با برادرش امین جنگ داشت , آیا قابل باور است که یکسره دست از همه ی امتیازات بردارد, و از اداره ی امور ممکلت منصرف شود و به گوشه ی بنشیند و به کارهای شخصی خود بپردازد ؟ پی بردن به عمق قضیه ایجاب می کند که اولا منظور و هدف مأمون را از پیشنهاد خلافت و ولایتعهدی بدانیم , وانگهی عکس العمل امام رضا ( ع ) را :

هدف و منظور مأمون

اما اول : هدف و منظور مأمون را باید از خود او بشنویم , عده ی از عباسیان و دیگر پیروان مأمون بدو گفتند : ای امیرالمؤمنین ( ع ) چرا می خواهی که افتخار عظیم خلافت را از خاندان بنی عباس

خارج کرده و به خاندان علی ( ع ) برگردانی ؟ با این کار خود مقام علی ابن موسی ( ع ) را بالا بردی و مقام خودت را پایین آوردی , و خود را به تباهی افکندی ؟ آیا هیچ کسی نسبت بخودش و حکومتش مانند تو جنایت می کند ؟ مأمون گفت : به چند دلیل دست به این عمل زدم :

1 قدکان هذا الرجل مستتراً عنّا یدعوا الی نفسه , فاردنا نجعله ولی عهدنا لیکون دعائه لنا . یعنی : این مرد بشکل پنهانی مردم را بسوی خود می خواند; و من او را ولیعهد خود کردم تا مردم را به سوی من دعوت نماید . مأمون می خواست با آوردن امام ( ع ) در تشکیلات عباسیان , فعالیت های آن حضرت را محدود کند, تا امام نه برای خود بلکه برای خلافت از مردم دعوت کند, و این استقلال آل علی را از بین می برد .

2 ولیعترف بالملک و الخلافه لنا . یعنی : تا بحکومت و خلافت ما اعتراف نماید . قبول ولایتعهدی و راه یافتن ];ّّ5 امام هشتم ( ع ) در دستگاه خلافت , از دیدگاه عامه ی مردم ,اعتراف به مشروعیت حکومت بنی عباس بود و این امتیاز بزرگ برای آن ها بود و در این صورت مخالفت ها و مخاصمت های علویان , خودبخود بنفع عباسیان حل می شد .

3 ولیعتقد فیه المفتونون به انه لیس مما ادعی فی قلیل ولاکثیر . یعنی : تا شیفتگانش از وی روی گردان شوند, وباور کنند که او آنچنان که ادعا داشت , نه

کم و نه زیاد هیچ ندارد . مأمون می خواست با تحمیل ولایتعهدی ازمقام و منزلت معنوی امام ( ع ) کاسته شود, و حضرت رضا ( ع ) از نفوذ کلام بماند, و از چشم اطرافیانش ساقط شود, و دیگر کسی او را به عنوان یک چهره ی مقدس و منزه نشناسد, و در نتیجه اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت ضعیف شده و اعتمادشان سلب گردد, چه خلافت از نظر مردم نوعی آلودگی تلقی می شد, و وارد ساختن یک انسان مهذب در آن , باعث تنزل و سقوط اجتماعی او می گردید, از این جهت بود که به آن حضرت اعتراض کردند, و حضرت فرمود : قد علم الله کراهتی .

4 و قد خشینا ان ترکناه علی تلک الحال ان ینتفق علینا منه مالانسده و یأتی علینا منه ما لا نطیقه . یعنی : ترسیدم از آن که اگر او را بحالش واگذارم , چنان رخنه ی درکار ما پدید آورد که نتوانم آن را سد کنم , و چنان مشکل برای ما خلق کند که تاب نیاورم . با این روش می توانست فعالیت های امام را زیر نظر بگیرد, از این رو, مراقبان و محافظان زیاد بر او گماشته بود, تا اخبار امام رضا ( ع ) را به سوی برسانند . والان اذا فعلنا به ما فعلنا و اخطئنا فی امره بما اخطائنا و اشرفنا من الهلاک بالتنویه به علی ما اشرفنا, فلیس یجوز التهاون فی امره , ولکنا نحتاج ان نضع منه قلیلاً قلیلاً حتی نصوره عند الرعیه بصوره من لا یستحق لهذا الامر, ثم ندبر فیه

بما یحسم علینا مواد بلائه .

یعنی : حال که در کار خود مرتکب خطا شده و خود را با بزرگ کردن او, در لبه ی پرتگاه قرار داده ام , نباید دربارهء وی سهل انگاری کنیم , بدین جهت باید کم کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم , تا او را پیش مردم بصورتی درآوریم که از نظر آن ها شایستگی خلافت را نداشته باشد, سپس درباره ی وی چنان چاره اندیشی کنیم که از خطرات او که ممکن است متوجه ما شود, جلوگیری کرده باشیم . 5 خاموش ساختن شعله های خشم و اعتراض مخالفین خصوصاً علویان , و وانمود ساختن علاقه و محبت خود نسبت به آل علی ( ع ) برای جلب حمایت علویان هدف دیگر مأمون بود . زیرا شعله های جنگی که بین امین و];ّّ5 مأمون بر سر خلافت برافروخته شده بود, اکثریت عباسی ها و شیعیان از امین پشتیبانی می کردند, خصوصاً مخالفت شیعیان خراسان که بیشتر نابودی مأمون را تهدید می کرد, و شورش های دیگری در کوفه و بصره و مدینه و مکه , علیه مأمون محسوس بود, مأمون این وضعیت را که درک کرد, هیچ وسیله ای که برای بقای حکومت او نافع باشد ندید, جز آن که تظاهر به شیعی بودن کند, بدین سبب امام را به قبول ولایتعهدی مجبور کرد و مردم را به دوستی او می خواند و پول رسمی را بنام او سکه می زد و بدین وسیله شعله های خشم مردم را فرو می نشاند . و خود می گفت : ما ظننت ان احداً من آل ابیطالب یخافنی

بعد ما عملته بالرضا یعنی : گمان نمی کنم بعد از آن که رضا را ولیعهد خود قرار دادم , از احدی از آل ابوطالب بترسم .

عکس العمل امام هشتم ( ع )

اما عکس العمل امام هشتم ( ع )

1 مأمون از امام ( ع ) دعوت کرد که با خانواده و دوستان خود بیاید, تا وانمود سازد که پیشنهاد خلافت به او امر جدی است , و طبیعت قضیه یعنی تسلیم شدن حکومت اقتضاء دارد که امام در مرو, دیر بنماند, پس باید با خاندانش باشد, اما امام ( ع ) تنها آمد, و چنین رفتاری بی تردید می توانست کسانی را که از مسایل سیاسی آگاهی داشتند, بخصوص شیعیان را که در ارتباط مستقیم با امام بودند, متوجه سازد که اما اجباراً این مسافرت را پذیرفته است .

2 امام ( ع ) با علم و آگاهی مخصوصی که داشت , تاکتیک های مأمون را می دانست که مأمون فقط برای استقرار پایه های حکومت خود او را می خواهد اما همین که حکومت او استحکام یابد, مأمون کار خود را می کند, لذا از قبولی پیشنهاد خلافت سرباز زد, و قبولی و لایتعهدی ماه ها بطول انجامید تا آن که امام تهدید شد و ازروی اکراه و اجبار آن را پذیرفت . ریان می گوید : بر امام رضا ( ع ) وارد شدم و گفتم : یابن رسول الله ( ع ) مردم می گویند : تو با این زهد و تقوا چرا ولایتعهدی مأمون را قبول کردی ؟ حضرت فرمود : خدا می داند خوش نداشتم , ولی خود را در معرض قتل

می دیدم پس قبول کردم وای بر این ها مگر نمی دانند که یوسف نبی که فرستادهء خدا بود, وقتی که مضطر شد, تسلط بر دارایی مملکت را برای خود پیشنهاد کرد و گفت : اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم .

3 مأمون برخلاف شرطی که از امام قبول کرده بود, می کوشید که امام ( ع ) را در صحنه بکشاند, و از او برای خاموش کردن غائله ها بنفع خود استفاده نماید, و امام ( ع ) شرط را به یاد او می آورد . مأمون از امام ( ع ) خواست که نامه ی به دوستانش که کار را بر مأمون سخت کرده بودند, بنویسد و آنان را به آرامش بخواند, امام ( ع ) فرمود : من شرط کرده بودم که در امور مداخله نکنم , و ازروزی که ولایتعهدی را پذیرفته ام چیزی بر نعمتم افزوده نگشته است .

قبولاندن این شرط همه ی فرصت های مأمون را از بین برد, و به هدف هایی که می خواست به آن برسد, نرسید . مأمون می خواست امام ( ع ) را در کارهای خود شریک نماید, و امام با عدم قبولی مسؤولیت , وضعیت ناهنجاری را که محصول دو قرن بود, نپذیرفت .

4 امام ( ع ) در نیشابور در برابر ازدحام عظیمی , حدیثی را ÙǠسلسله ی سند آن را به پیامبر می رساند, خواند, و در آن توحید را که اساس عقیده و حیات است , مطرح کرد و خود را بعنوان شرط توحید مطرح نمود, و با این گفتار مشروعیت حکومت بنی عباس را

زیر سؤال برد, و این ضربه ی بزرگ دیگری بود که به مأمون وارد می شد, زیرا منظور از این شروط که موجب تمامیت توحید است , نه خلافت است و نه ولایتعهدی , چون تا هنوز امام این منصب را بعهده نگرفته است , بلکه منظور از این شرط امامت و ولایت است .

5 امام رضا ( ع ) فرمود :

مأمون چیزی به من نداده است و آن چه را به من پیشنهاد می کند حق من است .

6 در کیفیت بیعت , اثبات کرد که مأمون که خود را امیرالمؤمنین و خلیفه ی رسول الله می داند, تازه جاهل به احکام است حتی عقد آن چه را به امام سپرده است , نمی داند . و امام در این مجلس بزرگ دست خود را طوری گرفت که پشت دست طرف خودش باشد و روی دستش طرف مردم , مأمون گفت : دستت را دراز کن تا مردم بیعت کنند, حضرت فرمود : جدم رسول خدا ( ص ) این چنین بیعت می گرفت , پس مردم بیعت کردند . و قال الناس کیف یستحق الامامه من لایعرف عقد البیعه . کسی که عقد بیعت را نمی داند چگونه مستحق امامت باشد ؟ 7 امام ( ع ) در وثیقه ی ولایتعهدی نوشت :

ان الله یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور .

خواست نظرها را متوجه بسازد که کار به خیانت علنی کشانده خواهد شد . 8 این اقدام امام ( ع ) حقانیت امامت ائمه ( ع ) و بطلان خلافت خلفای پیشین را به اثبات رساند, و

امام در خطبه اش فرمود :

سپاس خدای را که برای ما آن چه را که مردم از بین برده بودند, حفظ کرد و آن چه را پست و بی مقدار کرده بودند, بالا برد, چنان چه هشتاد سال بر منبرهای کفر, مورد سب و سرزنش قرار گرفته بودیم , فضایل و مناقب ما را ازمردم پوشیده نگهداشتند, و اموال هنگفتی برای دروغ بستن به ما, به مردم داده بودند, و با تمام این احوال , خدا برای ما جز بلندی نام نخواست , و فضیلت ها را آشکار فرمود .

9 و این فرموده ی امام ( ع ) که :

امیرالمؤمنین که خدا او را در رفتن راه راست کمک کند و در استقامت امرش توفیق دهد, از حق ما آن چه دیگران انکار کرده بودند, به رسمیت شناخت و مرا به ولی عهدی برگزید, و اگر من پس از او زنده ماندم , ریاست کل را بعهده خواهم داشت .

گرفتن اعتراف است از مأمون به آن که خلافت حق اهلبیت است و یکی از نکات اصلی مسئله که امام ( ع ) آن را دنبال می کرد, همین موضوع بود .

10 مأمون با تشکیل جلسات علمی و دعوت فقها, متکلمین , اهل حدیث و . از طرفی علم دوستی خود را وانمود می ساخت , اما منظور اصلی او این بود که شاید مسئله ی مشکلی متوجه آن حضرت شده و او را از پاسخ ناتوان بسازد, و بدین وسیله او را بی اعتبار نماید, ولی نتیجه ی معکوس می داد, و برای همه ثابت شد که امام رضا (

ع ) سزاوارتر به خلافت است به جهت علم و فضلی که دارد تا آن که مأمون احساس خطر کرد و او را به فکر انداخت که امام ( ع ) نه تنها درد او را دواء نمی کند, بلکه اوضاع را علیه او تحریک می نماید, و این به شهادت آن حضرت منجر شد .

11 و بالاخره امام علی ابن موسی الرضا ( ع ) در برابر پیشنهاد مأمون بیشتر از دو راه در پیش نداشت و آن این که یا باید خلافت را قبول و به رأی خود عمل می کرد و بما انزل الله حکم می نمود; و از لازمه ی آن این است که باید در کل نظام تغییرات بوجود بیاورد, و عناصر فاسد را بکلی از دستگاه عزل کرده و عناصر صالح به جای آن بگمارد, ولی تحقق این کار مشکل بود, زیرا شیعیان هر چند زیاد بودند, ولی آنچنان نیروی تعلیم دیده و وفاداری ];ّّ5 که بتوانند مسؤولیت ها را بپذیرند, و از عهده ی کشورداری خوب بیرون آیند, و در برابر اعتشاشات و مخالفت های داخلی مقاومت نمایند, نبودند . زیرا مردم هر چند اهلبیت ( ع ) را دوست داشتند, ولی کاملاً تربیت اسلامی صحیح نشده بودند, و از مردمی که در جو حکومت بنی امیه و بنی عباس تربیت شده و به فرهنگ آنان خو گرفته اند, نباید انتظار داشت که چنین اصلاحات ریشه داری را تحمل کرده و از حکم تخلف ننمایند . بگذاریم از آن که پیشنهاد مأمون از روی صدق و اخلاص نبود, و تهدید بقتل شاهد آنست چه اگر کسی به

امامت امام ( ع ) به راستی معتقد باشد, او را تهدید بقتل نمی کند و همچنین برگرداندن امام ( ع ) از نیمهء راه و اجازه ندادن برای نماز عید .

راه دیگری که برای امام میسر بود, همین بود که از خلافت خود را سبک دوش نماید, و ولایتعهدی را بپذیرد با همین شروط که مطرح کردند و این اصولی ترین روشی بود که بازی های سیاسی مأمون را کاملاً خنثی نمود .

پی نوشتها

1 بحارالانوار : مجلسی , محمد باقر, ج 48 ص 134به نقل از علل الشرایع و عیون اخبارالرضا .

2 پیشین , جعفریان , ج 2 ص 76به نقل از تاریخ الحکماء : ص 221 حیات امام رضا ( ع ) : ص 222

3 همان , ج 2 ص 76به نقل از عیون اخبار الرضا : ج 2 ص 151

4 همان , ج 2 ص 74به نقل از عیون اخبار الرضا : ج 2 ص 168 167

5 شذرات سیاسیه من حیات الائمه ( ع ) : شبر, حسن , ص 153به نقل از بحار : ج 49

6 همان , ج 2 ص 78به نقل از اصول کافی : ج 1 ص 448 عیون اخبار الرضا ( ع ) : ج 2 ص 219 چاپ

اعلمی ; اثبات الوصیه : ص 203

7 یوسف 55

8 پیشین , مجلسی , ج 49 ص 155به نقل از کافی : ج 8 ص 151

9 همان , ص 141به نقل از عیون اخبار الرضا : ص 154 151

10 شذرات سیاسیه من حیات الائمه ( ع ) :

ص 167

11 پیشین , جعفریان , ج 2به نقل از عیون اخبارالرضا : ج 2 ص 162,چاپ اعلمی .

خلق نیکوی حضرت

هنوز کاروان به شهر نیشابور نرسیده بود که از دوردست ، کوه های بینالود آشکار شد . از دره هایی که باران های بهاری در آن ها راه های پر پیچ و خم ترسیم کرده بود ، عبور کردند . سیلاب به سوی جنوب شرقی ره می سپرد . کاروان به نیشابور رسید؛ به شهر مردان نیرومند ؛ شهری که درفش های سیاه ضد ستم اموی در آن جا برافراشته شده بود . مردم چشم انتظار فرزند محمد ( ص ) بودند . آن که دل ها به یاد او می تپید و نسل ها منتظر عدالت و انسانیت او بودند .

خورشید از فراز بینالود طلوع می کرد ، همچون سکه ای سرخ . تو گویی به شوق دیدن کاروانیان ، شتاب بیشتری برای طلوع داشت . راویان حدیث ، دوات در دست پیشقراول بودند؛ هزاران چشم ، انتظار می کشیدند . شهر چنین استقبال مردمی به خود ندیده بود . کسی راز آن را نمی دانست و درباره آن تفسیری جز سخنان کهنسالان وجود نداشت؛ سخنان کسانی که در شب های زمستان بر گرد آتشدان حلقه می زدند و از علی ( ع ) و صفین ، حسین ( ع ) و کربلا ، زید و کوفه ، و یحیی در کوهستان می گفتند .

کاروان به شهری وارد شد که دست سرنوشت آن را سر راه مروپایتخت دولت جدیدقرار داده بود . کاروان در میدان شهر بار افکند . امام مهربانانه

به مردم نگریست . جمعیت اطراف شترش حلقه زدند . هر کسی او را به منزل خویش می خواند . امام در میان آنان مردی را دید که سیمایی مهربان داشت و فروتن بود . به منزل او در محله فروی در بخش غربی شهر رفت . درختان گردو و بادام بر حیاط سایه افکنده بودند . نهال هایی مهیای کاشتن در گوشه حیاط به انتظار ایستاده بودند . مرد حجازی نهال بادامی را برداشت و آن را کاشت . در پای آن وضو گرفت و با فروتنی نجوا کرد : « خداوندگارا ! به آن برکت ده ! »

پس از سفری چنین دشوار ، چیزی بهتر از شست و شو در آبی نه چندان داغ نبود . نیشابوریان به مردی می نگریستند که در زمین همانند نداشت ؛ نه رفتارش و نه نگاه گرما بخشش که به خورشید بهاری می مانست . رفتارش دارای فرهنگی بود که مردم تا آن زمان ندیده بودند؛ دلیری و ادبش . امام به حمام عمومی رسید . ( 78 ) مردی که « آفریدگار از او پلیدی را دور کرده بود » ، وارد حمام شد . از آب گرم ، مه بر می خواست . امام نزدیک حوض کوچک نشست . تازه آب گرم بر خویش ریخته بود که صدایی خشن گفت : « با تو هستم ! »

امام با مهربانی به او نگریست . مرد خشن فریاد زد : « بر من آب بریز ! »

امام برخاست تا بر او آب ریزد . موی سر مرد خشن زیر آب های زلال می درخشید

. مردی در آن نزدیکی ، امام را شناخت و بانگ برآورد : « چه کار می کنی مرد ؟ فرزند پیامبر ( ص ) را به کار می گیری ؟ ! »

مرد خشن بر خود لرزید . شرمگینانه به امام نگریست .

ای فرزند رسول گرامی ! آیا به خاطر دستوری که به تو دادم ، نافرمانی خداوند را کرده ام ؟

فرزند محمّد ( ص ) که تبلور خلق نیکوی نیای خود بود ، لبخند زد .

این کار برای من ثواب دارد . نخواستم در کاری که پاداش دارد ، از دستورت سرپیچی کنم . ( 79 )

امام به هنگام ترک حمام ، از سه یا چهار پله بالا آمد . دو سوم حمام ها را زیر زمین می ساختند تا گرم باشد و یک سوم دیگر بر فراز زمین بود تا نور و روشنایی به آنها راه یابد . در پشت بام حمام ، امام رو به کعبه کرد و نماز گزارد . تاریخ این لحظات را در زندگی مردی ثبت کرد که دست سرنوشت او را واداشت تا بیابان ها را برای رسیدن به مرو در نوردد .

درخواست اقامت در عراق

چون ماندن امام رضا علیه السلام در مرکز خلافت برای مامون مشکلاتی به وجود آورده بود ، نمی دانست که چگونه از امام رهایی یابد و مشکلات گذشته پیش نیاید . بدین وسیله به این فکر افتاد تا از امام درخواست رفتن به عراق نموده و در آن جا آن حضرت را وادار به اقامت اجباری کند .

محمدبن عبدالله افطس گوید : بر مامون داخل شدم . پس

او مرا بسیار به خود نزدیک گردانده و احترامم کرد . سپس گفت : خدای رحمت کند ابوالحسن الرضا علیه السلام را . چه قدر عالم بوده است ! روزی مرا از یک امر بسیار عجیبی باخبر ساخت ، چرا که پس از پایان پذیرفتن بیعت مردم با وی برای ولایتعهدی ، شبی ضمن گفت وگو با او به وی گفتم : فدایت شوم ! چنین می بینم که تو به عراق بروی و من در خراسان خلیفه و نماینده تو باشم . حضرت لبخندی زده فرمود : به جانم قسم چنین کاری نخواهم کرد . زیرا در این سرزمین برای ما مسکنی هست که هرگز از این جا بیرون نخواهم رفت تا مرگ من فرا رسد و از همین جا به سوی محشر خواهم رفت . به او عرض کردم : چه کسی این را به تو گفته است ؟ در پاسخ گفت : آگاهی من نسبت به جایگاهم همانند علم و آگاهی من است به جایگاه تو . عرض کردم : جایگاه من کجاست ؟ فرمود : بین من و تو فاصله مکانی بسیاری خواهد بود . من در مشرق می میرم و تو در مغرب خواهی مرد . پس هر چه تلاش کردم که او را به خلافت تطمیع کنم ، او نپذیرفت .

دسیسه ای دیگری

شبهه ها و وسوسه های عمران چنان از دل وی گریختند که گویی اشباح مه گون از برابر خورشید حقیقت دور شدند . عمران حس کرد که دوباره متولد شده است . حاضران پراکنده شدند .

در زیر نور مهتاب ، عمران به سوی خانه امام ره می سپرد

. عموی حضرتمحمد بن جعفر ( ع ) به دوست امام می گفت : « ای نوفلی ! قدرت بیان دوستت را دیدی ؟ ! نمی دانستم برادرزاده ام علی ( ع ) در علم کلام چیرهدست است؛ اما در این علم شهره نیست . مدینه که بودیم ، ندیده بودم در این علم بحث کند یا با دانشمندان این دانش نشست و برخاست داشته باشد » .

نوفلی سرمست از باده پیروزی گفت : « حاجیان نزد او می آمدند و از حلال و حرام مسائلشان می پرسیدند . چه بسا بسا در این رشته از دانش نیز با او گفت و گو می کردند . »

عمو هراسان گفت : « هدف مأمون بر او حسد برد و آن گاه به او سم بخوراند و یا به وی گزندی برساند . به او بگو وارد این بحث ها نشود . »

نوفلی برای راندن وسوسه هاگفت : « هدف مأمون این است که ببیند وی نیز مانند پدرانش دانشمند است یا خیر . »

عمویی که مأمون را به خوبی می شناخت ، پاسخ داد : « به حضرت بگو : عمویت ورود تو به این بحث ها را خوب نمی داند . دوست دارد که به دلایل گوناگون وارد این بحث ها نشوی . »

امام به میهمان بزرگوارش خوش آمد گفت . پیراهنی تازه و ده هزار درهم به او بخشید . عمران ، شادمانه بانگ برآورد : « فدایت شوم . مانند نیایت رفتار می کنی . »

پس از آن که عمران رفت ، نوفلی گفت : « عمویت

از شما درخواست می کند که وارد این بحث ها نشوی . او از حسد مأمون بر شما بیم دارد . »

او عمویی بزرگوار است !

شب در مرو به نیمه رسیده بود . چشم بینوایان و دهقانان به خواب رفته بود؛ اما مأمون بیدار بود و دغدغه ها ، بسان گرگهای دیوانه در درونش به تاخت و تاز می پرداختند . شب و تنهایی ، دغدغه ها را به اشباح هراس آور دل پریشی تبدیل کرده بودند . بغداد سر به شورش برداشته بود . مرو ، شیفته رضا ( ع ) بود . باران ، شهر را از گرسنگی نجات داده بود . دانشمندان و سران ادیان ، حیرت زده به حضرت می نگریستند . ذوالریاستین در پنهانی تار می تنید . در چنین جهانی سراسر آشوب ، امام سبک به سان سایه ای از خانه اش بیرون آمد و در کوچه های شهر به راه افتاد . او به سوی خانه بینوایان می رفت؛ به جایی که پلک ها با امید به آینده ای فرخنده بسته شده بودند . امام در تاریکی ، شبح هایی را دید که گم شدند . مهتاب رفته بود و او می دید که اشباح در پی او روانند . به خانه اش برگشت . در چند قدمی ، دو شبح را منتظر خویش دید اشباح روبند از روی برگرفتند . فضل بن سهل و هشام بن ابراهیم بودند ! چشم هایشان از دسیسه می درخشیدند .

به خاطر کار مهمی مزاحم شدیم .

وارد اتاق سمت چپ شدند و نشستند . هشام گفت

: « خدمتتان رسیدیم تا سخنی حق و راست بگوییم . »

فضل نوشته ای لوله شده از جیبش درآورد . آن را باز کرد و خواند : ای فرزند پیامبر ! خلافت حق شماست . این موضوع را با دل و جان و زبانمان می گوییم . اگر دروغ می گوییم ، [شرعاً] تمام بردگانمان آزاد ، همسرانمان سه طلاقه ، و سی حج با پای پیاده بر عهده مان باشد . مأمون را می کشیم و کار را برای شما یکسره می کنیم تا حق به شما برگردد . »

بوی دسیسه ، خون و ترور در فضا شنیده شد . چه چیزی باعث شده بود تا فضل چنین تصمیمی بگیرد ؟ فضل و این همه دلسوزی برای برگرداندن حق به امام ؟ آیا او تصمیم داشت که امام را بیازماید و موضعش را بداند ؟ آیا می خواست با ترور مأمون ، به نام حضرت برحکومت چنگ افکند ؟

مرد حجازی از آن خیانت چندشش شد؛ خیانت فضل به رئیس وولی نعمتش ، و خیانت هشام به حضرت و تبدیل شدن او به به یک جاسوس و اینک یک دسیسه گر ! امام ( ع ) با برخاستن ، پایان نشست را اعلام کرد و فرمود : « نعمت را نادیده انگاشتید . اگر به آن چه گفتید رضایت دهم ، نه من در سلامت خواهم بود و نه شما . »

فضل و هشام از خانه حضرت بیرون آمدند و به سوی کاخ رهسپار شدند تا ماجرا را برای مأمون بازگویند .

امام بر مأمون وارد شد و به او از

دسیسه های وزیرش هشدار داد . خلیفه نیرنگ باز وانمود کرد که آن موضوع چندان اهمیت ندارد و گفت : « دست شما درد نکند ! » اما مأمون آن شب نخفت . او دیگر بیش ازاین نمی توانست تحمل کند . باید کار را یکسره می کرد و هر چه زودتر به بغداد بازمی گشت؛ اما چگونه ؟ هر قسمت از جاده بغداد برای او خطر داشت . عباسیان برآشفته بودند و گناه بزرگ مأمون غیرقابل بخشش بود؛ چرا که وزیری ایرانی و ولیعهدی علوی برگزیده بود . چه می توانست بکند ؟ ولیعهدش را بکشد ؟ این کار باعث می شد که آتشفشان شورش علویان باردیگر فعال شود . او را از ولیعهدی برکنار سازد ؟ چگونه ؟ ستاره خوشنامی و محبوبیت حضرت در همه جا می درخشید . مردم از دانش و بزرگواری وی آگاه شده بودند . به نظرش رسید که امام را تنها به عراق بفرستد تا با دشمنان ستیزه گرش رودررو شود . ( 129 )

در همان شب مأمون دستور داد که حلقه محاصره منزل امام تنگ تر شود . کسانی را که می آیند و می روند تحت نظر گیرند . دیدارکنندگانی را که از آن ها بوی محبت اهل بیت به مشام می رسد ، برانند . راه را بر قافله های علویانی ببندند که مقصد مرو از شهرهای گوناگون می آیند .

دعای مستجاب

- آل برمک ، مخصوصاً یحیی بن خالد بر مکی برای حفظ حکومت و مقام خویش هارون عباسی را وادار کردند تا موسی بن جعفر ( ع ) را شهید کرد ،

بدین سبب امام رضا ( ع ) در مکه به آنها نفرین کردند ، حکومت و مقامشان تار و مار گردید .

محمد بن فضیل گوید : ابوالحسن رضا ( ع ) را دیدم ، در عرفات ایستاده و دعای می کرد . بعد سرش را پایین انداخت ، ( گویی چیزی به قلب مبارکش الهام شد ) که وی علت سر به زیر انداختن را پرسیدند ؟ فرمود : به برامکه نفرین می کردم که سبب قتل پدرم شدند . خداوند امروز دعای مرا درباره آنها مستجاب کرد ، امام از مکه برگشت ، چیزی نگذشت که در همان سال ، هارون بر آنها خشم گرفت وتار و مارشان کرد ، 1جعفر برمکی شقه شد ، پدرش یحیی به زندان رفت ، بطوری متلاشی شدند که مایه عبرت مردم گشتن

دعبل بن علی خزاعی شاعر اهل بیت ( ع )

دعبل بن علی خزاعی شاعر اهل بیت ( ع )

ابوعلی یا ابوجعفر دعبل خزاعی ، از خاندانی معروف به تقوا و دینداری و فضیلت و شجاعت است . پدرش علی بن رزین ، و عمویش عبدالله بن رزین ، و پسرعمویش ابوجعفر محمد و برادرانش ابوالحسن علی و رزین ، همه شاعر بودند و سخنور .

گفته اند که اصلش از کوفه است و بعضی هم او را قریشی دانسته اند . بیشتر در بغداد می زیست و از ترس معتصم که به هجوش پرداخته بود ، مدتی از شهر بیرون رفت . به روزگار مطلب بن عبدالله بن مالک به مصر آمد و از طرف او به ولایت « اسوان » منصوب شد . ولی بعداً چون دریافت که شاعر هجوش کرده است ، او را از آن مقام برکنار کرد .

علامه امینی

، زندگی وی را چهار مرحله دانسته است :

1 فداکاری او در مهر خاندان عصمت .

2 نبوغ او در شعر و ادب و تاریخ و تألیفهایش .

3 روایت حدیث و راویان حدیث از سوی او و کسانی که دعبل از جانب آنان به نقل حدیث پرداخته است .

4 رفتارش با خلفا و پس از آن ، شوخ طبعی ها و نوادر کارهایش و

« خزاعه » ، قبیله شاعر ، بطنی است از قبیله « اَزد » که به دوستی آل محمّد ( ص ) چنان شهره بودند که معاویه می گفت : قبیله خزاعه در دوستی علی بن ابی طالب ( ع ) به حدّی رسیده اند که اگر برای زنانشان میسّر می شد ، با ما به نبرد برمی خاستند .

دعبل از شیعیان سرشناس کوفه ، متکلم ، ادیب ، خردمند و آشنا به علم ایّام و طبقات شاعران بود . گویند ار اهل قَریسا است . دیوان شعرش سیصد برگ بوده است که به وسیله ادیب معروف ابوبکر صولی گردآوری شده است .

بنا به نقل ابن ندیم ، در کتاب الفهرست ، وی به سال 148 هجری بزاد . در زمان هارون الرشید به بغداد رفت و تا مرگ او در آن جا سکنی گزید . بعد از مسافرت امام رضا ( ع ) به خراسان ، دعبل نیز به خراسان آمد و تا شهادت امام در خدمت ایشان ماند و قصیده تائیه را انشا کرد . امام پیراهنی همراه با انگشتری عقیق و درهمهای مسکوک به نام خود ، به او

بخشید . دعبل پادشاهان را مدح نمی کرد . چون سبب را از او پرسیدند ، گفت : آن کگه پادشاهان را ستایش کند ، طمع در جوایز آنان دارد و مرا چنین طمعی نیست .

همه پادشاهان و قدرتمندان از تیغ زبانش می ترسیدند و دشمنان آل علی ( ع ) از قدرت کوبنده بیانش مدام بر خود ارزان بودند . زبانی صریح و بی باک و ایمانی نیرومند و پاک داشت . هرگز او را نمی دیدید که در راه الله از سرزنش ملامتگران بر خود هراسی به دل راه دهد . او بی محابا می سرود :

نکوهش جانشین پیامبر ( ص ) ، بدگویی از شخص پیامبر است . فرزندان پیامبران را سرزنش می کنی ، در حالی که خود تبهکاری ناپاک هستی ؟ !

به مأمون می گفت :

من از تیره ای هستم که شمشیرهایشان برادرت را کشت و تو را بر تخت مراد نشاند !

احمد بن مدبر گوید :

دعبل را دیدم و به او گفتم : تو در این شعر که خطاب به مأمون سروده ای ، بسی بی باکی از خود نشان داده ای ! گفت :

ای ابواسحاق ! من چهل سال است که چوبه دار خویش را بر دوش می کشم و کسی را نمی بینم که مرا بر آن دار کشد !

در روزگاری که از طرف مأمون مورد پیگرد بود ، و نزد ابودُلَف عجلی می زیست ، ابراهیم بن مهدی ، عموی مأمون را چنین هجو کرد :

از کجا ؟ چگونه ؟ چرا ؟ . هرگز نمی تواند فاسق

و نابکاری خلافت را از تبهکاری دیگر به ارث برد !

و آن هنگام که امام رضا ( ع ) را در طوس و در کنار قبر هارون الرشید به خاک سپردند ، این شعر را سرود :

در توس دو قبر است : آرامگاه بهترین مردم ، و قبر بدترین ایشان ! نه آن ناپاک از همسایگی پاک بهره ای می برد ، و نه انسان پاک را از همجواری پلید آسیب و زیانی است !

همین فریادگر شب دیجور تاریخ بود که همه رنج و اندوه و ستمی را که بر آل پیامبر ( ص ) رفته بود ، به نیروی تمام قریاد کشید و از روزگار خواست تا پس از این همه ستم و حق کشی و مظلومیت ، دیگر لب به خنده نگشاید :

روزگار اگر بخواهد نیش به خنده بگشاید ، خدا نیشش را باز نکند ! که آل محمد ( ص ) همگی قربانی ستمهای تاریخ شدند و از میان رفتند . یکایک از خانه هایشان آواره شدند و گویی به جرمی نابخشودنی دست یازیده اند .

دعبل شاعری خوش طبع بود ، با شعری روان و برخوردار از بافتی منطقی و مستدل . الفاظی ساده و گویا به کار می برد . معانی بلند ، آشکارا در اشعارش موج می زد . نسبت به اهل بیت ، چه در مدح و چه در رثاء ، با عاطفه ای صادقانه سخن می گفت . در تعبیر و تفکر شعری از تمدّن و فرهنگ بنی عباس متأثر نبود ، بلکه به شیوه شاعران پیشین و به سبک بدویان شعر می

سرود .

به گفته علامه امینی :

« چه دلیلی آشکارتر از سروده نامبردار او ( تائیّه ) که در لابلای کتابها آمده و در اثبات معانی واژه ها و ریشه لغات از آن گواهی می جویند و آن را در مجالس شیعه می خوانند ! شعری سهل و ممتنع که شنونده در آغاز می پندارد توان سرودن مانندِ آن را دارد ، اما چون به ژرفای آن فرو می رود و در آن به کنکاش می پردازد ، درمی یابد که از ساختن شعری نزدیک به حریم آن قصیده بلند نیز ، عاجز و درمانده و ناتوان است . چه جای آن که با آن برابر گردد ! »

محمد بن قاسم بن مهرویه می گفت :

« از پدرم شنیدم که شعر با دعبل پایان می پذیرد ! »

بینش عمیق شاعر و ژرف نگری او در مسائلبرخلاف همگنانش که تنها مسائل سطحی و روزمره را درمی یافتندعمق فاجعه و حادثه را دیده بود . دور بودن آل علی ار رهبری مردم و بر سرکار آمدن امویان و عباسیان از دید شاعر تنها حادثه ای نبود که به عنوان واقعیتی تاریخی بتوان به سادگی از آن گذشت ، یا در سطح کشمکش دو خانواده و نبرد بین دو اندیشه طرحش کرد ، بلکه او تمام مردمی را که حمّاله الحطب این آتش بوده و یا با سکوت به این کار تن داده اند و به یاری حق برنخاسته اند ، و با بی اعتنایی به اصل موضوع ، جبهه باطل را تقویت کرده اند ، سهیم و شریک و مسؤول این فاجعه می

داند :

هر قبیله ای که ما در عرب می شناسیم؛ از یمانی تا بکر و مضر ، همه در خون خاندان علی شرکت دارند؛ همان گونه که شرکت کنندگان در قمار ، در تقسیم گوشت گوسفند سربریده ، شریک و یکسان اند !

بینش سیاسی و همراه با طنز و نیشخند شاعر ، در داستان زیر بخوبی پیداست :

ابوناجیه آورده است که به دعبل خبر رسید : معتصم اراده فریب و کشتن او را دارد . به جبل گریخت و در هجو او چنین سرود :

دلباخته غمزده دین از پراکندگی دین گریست و چشمه اشک از چشمش جوشید .

پیشوایی به پا خاست که از هدایت به دور است و دین و خرد ندارد .

اخباری که حکایت از کشورداری مردی به نام معتصم و تسلیم عرب در برابر او کند ، به ما نرسیده است .

اما آن گونه که پیشینیان گفته اند ، چون کار خلافت دشوار شد ، بنا به گفته کتابهای مذهبی

. شاهان بنی عباس هفت تن خواهند بود و از حکومت هشتمین نوشته ای در دست نیست .

اصحاب کهف نیز چنین اند که به گاه شمردن ، هفت نیکمرد در غار بودند و هشتمین آنها سگشان بود !

من سگ آنها را بر تو ای معتصم ! برتری می دهم؛ زیرا تو گنهکار هستی و او نبود !

حکومت مردم از آن روز به تباهی کشید که وصیف و اشناس ( دو غلام ترک که در دولت معتصم صاحب منصب شدند ) به مقام رسیدند . و این چه اندوه بزرگی است !

معتصم که

مرد و واثق به جای او نشست ، دعبل چنین سرود :

خلیفه ای مرد و هیچ کس بر او نگریست ، و خلیفه ای آمد و هیچ کس از آمدنش شادمان نشد .

در هجو طاهر ذوالیمینین که به همدستی هرثمه بن اعین بغداد را به آتش کشید ، و به این بهانه که دست راستش در گرو بیعت مأمون است ، با دست چپ با امام رضا ( ع ) بیعت کرد ، چنین گفت :

طاهر را بنگرید با دو دست راست و یک چشم ، شگفتا ! چشمی را که باید ، ندارد ، و دست اضافه ای را که نباید ، دارد !

ابن شهرآشوب دعبل را از یاران امام کاظم ( ع ) و امام رضا ( ع ) دانسته است .

نجاشی در فهرست خود از برادرش چنین آورده است که دعبل به دیدار موسی بن جعفر ( ع ) و ابوالحسن رضا ( ع ) نایل آمده و محضر امام جواد را نیز درک کرده و به دیدار او توفیق داشته است .

دعبل گوید :

« به محضر امام علی بن موسی الرضا ( ع ) وارد شدم ، امام فرمود : چیزی از سروده هایت را بخوان . من قصیده تائیه را خواندم ، تا به این بیت رسیدم که :

آن گاه که بر ایشان ستم شود

امام آن قدر گریست تا بیهوش شد . خادم امام که بر بالین حضرت بود ، به من اشاره کرد که ساکت شوم . من لحظه ای سکوت کردم . سپس امام به من فرمود : دوباره

بخوان ، از آغاز ! و من شعر را بازخواندم تا به همان بیت رسیدم . امام این بار نیز از شدن گریه و ناراحتی بیهوش شد . خادم باز هم اشاره کرد که ساکت شوم و من چنین کردم . بار دیگر امام فرمان داد که قصیده را از ابتدا بازخوانم و تا آخر خواندم . حضرت سه بار به من ( آفرین ) گفت و ده هزار درهم از سکه هایی که به نام ایشان زده بودند ، به من بخشید؛ کاری که با دیگران نکرد . چون به عراق بازگشتم ، شیعیان هر درهم از آن را به ده درهم خریدند و من صاحب صدهزار درهم شدم . »

ابوخالد خزاعی گوید :

« به دعبل گفتم : وای بر تو ! همه خلفا و وزرا و فرماندهان را هجو کردی ، در همه عمر فراری و آواره و ترسان زیستی . اگر دست از این کار برداری ، خودت را از این گونه مصائب در امان داشته ای .

دعبل گفت : وای برتو ! من در آن چه گفتی اندیشیده ام ، و بیشتر مردم را آزموده ام . آنها تنها بیم می دهند . بر شاعری که خوب شعر بگوید ، حتی اگر از شرّ اشعارش ایمن نباشند ، هیچ باکی نیست؛ زیرا کسانی که به ملاحظه حفظ آبروی خویش از تو پروا دارند ، بسی بیشتر از کسانی است که به ملاحظه احترام و بزرگداشت خود از جانب تو ، رو به سوی تو می آورند . چون ، عیب مردم بیش از خوبی های آنهاست . »

مأمون از اشعار او در شگفت بود و می گفت : قصیده عینیه دعبل ، در سفر و حضر ، پیش روی من است .

دعبل در مسائل شیعی اشعار فراوانی دارد و در فضایل آل علی و در رثای امام حسین ( ع ) سروده های بسیاری از خود به یادگار گذاشته است . دوستی اهل بیت او را به نشاط می آورد و هنگامی که از آنان سخن می گفت ، چنان با گریه و سوز و خلوص لب می گشود که چنین عاطفه ای در هیچ شاعری دیده نشده است .

هنگامی که امام رضا ( ع ) لباس خویش را به عنوان خلعت به او بخشید و او همراه آن لباس وارد قم شد ، مردم قم از او خواستند تا پیراهن امام را به سیصدهزار درهم به آنان بفروشد . او راضی نشد ، مردم پیراهن را از او گرفتند و به او گفتند : یا پول را بگیر و یا پیراهن را به تو باز نخواهیم داد . دعبل گفت : من آن را از روی میل به شما نداده ام ، لباس غصبی هم شما را سودی ندارد . سرانجام با توافق ، یکی از دو آستین جامه را با سیصد هزار درهم به او دادند .

دعبل در سال 246 هجری به دست مأموری از سوی مالک بن طوق در قریه شوش در خوزستان به شهادت رسید و در همان ده و به قولی در شهر شوش به خاک سپرده شد . گویند : وصیت کرد قصیده تائیه را در قبرش نهند .

ترجمه قصیده تائیه دعبل خزاعی در ستایش خاندان پیامبر ( ص )

مویه گران ،

با آه سوزان و ناله دردناک ، در همهمه ای گنگ و نامفهوم با یکدیگر سخن گفتند .

ناله زنان ، با دم زدن های آرام خویش ، دلباختگانی را یاد کردند که پیشتر دربند عشق بوده اند یا زین پس گرفتار آن می شوند .

مرغان نوحه گر ، بالا و پایین پریدند ، تا آن دم که سپاه شب با یورش لشکر نور ، در هم شکست و گریخت .

سلام بر عرصه های بی معشوق ! آن سان که اندوهناکی شیفته و غمزده بر عرصه های تهی ، سلام دهد .

یاد باد روزگاران سرسبزی ِ سرزمین عشق ، که ما را با شمیم دلربایان و شرم سپیدسیمایان الفتی بود .

یاد باد شبهایی که دلدادگان ، وصال یار را بر هجران و نزدیکی محبوب را بر دوری او برتری می دادند .

یاد باد آن گاهی که دلبران با سیمایی گشاده ، دزدانه می نگریستند و دست خویش را شرمگنانه ، حجاب رویشان می کردند .

یاد باد زمانه ای که هر روز ، دیدار یارانِ دلربا مرا شادابی می داد و هر شب شادمانی بی اندازه ای بر من خیمه می زد .

آن هنگام که همه در دشت عرفات گرد آمده بودند ، ایستادن من در صحرای محسّر چه اندوه برانگیز و حسرت زا بود !

مگر ندیدی که روزگار بر مردم چه ستمها کرد : از کاستن شمار ایشان و پراکنده ساختنشان .

. تا برآمدن فرمانروایانی سخره پرداز ، و گمراهانی که در سیاهی شب ، در پی ایشان افتادند و کوردلانه ، نور را در میان

تاریکی ایشان جست و جو کردند !

از نماز و روزه که بگذریم ، چگونه و از کجا می توان نزدیکی خدا را دریافت ؟

جز از راه دوستی فرزندان و خاندان پیامبر و خشم گرفتن بر بدکاره زادگان و نسل امویان ؟

جز از راه دشمنی با فرزندان هند و تبار سمیّه ناپاک که همه کافرپیشه و گنه کردار بودند ؟

همانان که با گفته های نادرست خویش و شبهه پردازی ، پیمانهای قرآن و احکام استوار آن را بشکستند .

کاری که آنان کردند ، چیزی نبود جز آزمونی که پرده از گمراهی و دورویی و کینه های دیرینه این و آن برداشت .

میراثی بود که بدون پیوندهای خویشاوندی بدان دست یازیدند ، خلافتی که بدون شایستگی رهبری بدان رسیدند و حکومتی که بدون تکیه بر شورا و گمراهانه بدان آویختند .

این است دردهایی که سرسبزی افق را در دیدگان ما به سرخی می کشاند و شیرینی آبهای گوارا را در کام ما تلخ می سازد .

آنچه این شیوه های نادرست را در میان مردم گستراند ، تنها آن بیعتِ شکننده ای بود که بی اندیشه فردا میان خویش بستند .

و فریادهای آشکار و بیهوده سقیفه نشینان که گمراهانه به ادعای خلافت بلند شد !

اگر خلافت را به آن کسی می سپردند که سفارش شده بود ، از هر لغزشی ایمن می ماندند .

همان برادر خاتم پیامبران ، همان پیراسته از هر ناپاکی ، همان شیر میدانهای نبرد .

اگر وصایت پیامبر را از یاد برده اند ، غدیر را به شهادت بگیرند . بدر را و

احد را با آن قله های سربه فلک کشیده اش !

و آیات قرآن را که به برتری او گواهی می دهد و فداکاری های او را به گاه تنگدستی !

و بزرگی ِ شکوهی را که پیشتر از هر کس دیگری ، تنها او بدان دست یافته بود ،

ویژگی هایی که با نیرنگ و پول به دست نمی آید و تنها از دمِ تیز شمشیرهای آخته می گذرد .

همان همراز جبریل امین ، آن گاه که شما دل در گرو پرستش عزّی و مناه داشتید .

در دشت عرفات بر ویرانی خانه ها گریستم و سرشک خویش را با خاک دشت آمیختم .

زنجیر شکیبایی ام از هم گسست و تماشای آوارِ خانه هایی که به ویرانی افتاده و اکنون بیابانی بیش نیست ، آتش شیدایی من را شعله ور ساخت .

خانه هایی که پیشتر مدرسه آیات قرآن بود و اینک از آوای تلاوت تهی است ، و کانونهایی که در آن وحی فرو می آمد و اکنون از پهنه آن چیزی به چشم بازنمی تابد .

سراهایی از آنِ خاندان پیامبر خدا ، در خیفِ منا ، در کعبه ، در عرفات و در جمرات .

سراهایی از آنِ عبدالله پدر پیامبر در خیف ، و از آنِ بزرگمردی که ما را به نماز فرا می خواند .

خانه های امام علی ، امام حسین ، جعفر برادر امام علی ، حمزه و امام سجّاد؛ همو که پیشانی اش پینه بسته بود .

خانه های عبدالله بن عباس ، برادرش فضل ، همراز خلوت پیامبر .

خانه های نوادگان پیامبر

، دو فرزند جانشین او که علم و دانش و نیکی ها را از وی به ارث برده است .

خانه هایی که پیام وحی در میان آن بر احمد فرود می آمد؛ همو که نامش را در نمازهای خویش می آوریم .

خانه هایی از آنِ گروهی که به هدایت ایشان ره می یابیم و در پرتو آن از لغزش در امان می مانیم .

خانه هایی که جبریل امین درود و برکت الهی را با خود به درون آن می آورد .

سرای وحی خدا ، کانون دانش الهی ، راه آشکار و پیدای رهایی .

سرای نماز و پرهیزکاری و روزه و پاکی و نیکی .

خانه هایی که نه تیمیان قبیله ابوبکر توان نشستن در آن را دارند و نه فرزندِ پرده درِ صُهاک عمر آن را تاب می آورد .

سرزمینی که گرچه ستم دشمنان نشانه های آن را از میان برده ، یادش اما در درازنای روزگاران جاودانه است .

لختی درنگ کنید تا از اندک بازماندگان آن بپرسیم : از دوران نماز و روزه چه ها به یاد دارند ؟

و کجایند آنان که به سان شاخه های پراکنده درختان در جای جای زمین پراکنده اند ؟

همانان که اگر پیوند خویشاوندی خویش را آشکار سازند میراث دار پیامبرند ، و برترین سروران و بهترین پشتیبانان امّت .

همانان که اگر در نماز خویش آنان را یاد نکنیم ، نمازی ناپذیرفته داریم .

همانان که در هر جا و با هر گرفتاری ، از گرسنگان پذیرایی کردند و بخشندگی و برکت آفرینی شان از همگان افزونتر است .

. و آن سوی دیگر ، مردمانی هستند اهل شبیخون و دروغ بستن و خشم و کینه ،

که هر گاه نام کشتگان بدر و خیبر و حنین به میان آید ، سرشک از دیدگان می ریزند .

اینان با انبوه کینه هایی که در دل آکنده اند ، چگونه می توانند به پیامبر و یارانش عشق ورزند ؟ !

گیرم که در سخن با او نرم بودند ، اما دلهاشان سرشار از خشمی نهفته بود .

اگر خلافت جز با خویشاوندی پای نمی گیرد ، خاندان هاشم از این و آن سزاوارترند .

خداوند آرامگاهی را که در مدینه است با باران رحمت خویش ، آبیاری کرده و امنیت و برکت را در آن نهاده است .

پیامبر هدایت ، که خدایش بر او درود فرستد ، و از سوی ما روحش را لبریز از هدایای خویش سازد .

و تا آن گاه که آفتاب از افق می دمد ، و ستاره های آسمان شب چشمک می زنند ، بر وی سلام ارزانی دارد .

ای فاطمه ! اگر حسین را به یاد آوری که به تیغ دشمنان بر خاک افتاده ، و بر کرانه فرات تشنه جان سپرده است ،

گونه گلگون خود را خواهی نواخت ، و سرشک از دیدگان خویش خواهی ریخت .

ای فاطمه ! ای دختر برترین آفریدگان ! برخیز و بر ستاره های به خاک افتاده مویه کن .

درود من بر قبرهای کوفه ، قبر مدینه ، و قبری که در فخّ است .

درود من بر قبر جوزجان ، و قبری که در غربت خمرا است

.

درود من بر قبر نفس زکیه در بغداد ، که رحمت خدا او را در غرفه های بهشت فرا گرفته است .

درود من بر قبر توس ، شگفتا اندوهی که پیوسته آتش افسوس را در درون می گدازد !

تا روز رستاخیز که خدا امام قائم را برانگیزاند و غبار غم و اندوه را از چهره ها بزداید .

برترین درودهای خدا بر علی بن موسی ، که خدایش امر او را به راستی آورد .

امّا آن دردی که هر چه بکوشم ، مرا یارای بازگویی زوایای جانکاه آن نیست .

ریشه در قبرهایی دارد در کنار رود فرات ، در کربلا ،

از آنِ انسانهایی والا که بر کرانه فرات با تشنگی جان دادند . کاش مرا نیز پیش از فرا رسیدن مرگ ، در میان آنان جایی بود !

سوز نهان خویش را به شکایت بر آستان خدا می برم که هر گاه سوگ آنان را یاد می کنم ، ساغری تلخ و لبریز از اندوه مرا نثار می گردد .

از زیارت بارگاه ایشان هراسانم؛ زیرا دیدار جای ِ جان باختنِ ایشان در میان دشت و نخلستان ، اندوه مرا افزون می کند .

رخدادهای زمانه ایشان را پراکنده است ، دیگر سرایی از آنان به چشم نمی آید که مردم در آن آرام گیرند .

بازماندگانشان تنها گروهی هستند کم شمار ، که در مدینه با رنج و سختی می زیند .

اینک زائر آرامگاههای ایشان بسی اندک است ، . جز شماری کفتار و عقاب و باز که بر ویرانه گورها می نشینند .

هر روز شهیدی

از تبار ایشان در گوشه ای از این زمین پهناور بر خاک می افتد .

روزگاران امّا ، به کسانی که در آن گورها خفته اند ، هرگز آسیبی نمی رساند و زبانه های دوزخ راهی به میان ایشان ندارد .

پیشتر شماری از ایشان در مکه و زمینهای گرداگرد آن می زیستند که در قحطسالی ها ، بی باکابه ، بر دشمنان می تاختند و شتران ایشان را می کشتند .

آنان آستانی داشتند که زنان بدکاره را در آن راهی نبود و خود سیمایی نورانی داشتند؛ چندان که از پس پرده نیز می درخشید .

هر گاه با تیرهای گندمگون خویش بر سپاهی می تاختند ، خود را بی محابا به دل دشمن می زدند و بر آتش نبرد می دمیدند .

اینان اگر روزی بخواهند به نیاکان خویش ببالند ، از محمّد نام می برند ، و از جبریل و قرآن و سوره های آن ،

و از علی آن بزرگمرد نیکوخصال یاد می کنند و از فاطمه زهرا ، برترین دختران .

و از حمزه و عباس ، دادگران پرهیزکار ، و از جعفر که در هاله ای از عزت و مردانگی پر کشید .

اینان که یادشان را آوردیم ، از تبار هند بدکار و مردان پیرامون او به هم نرسیده اند ، و از بی خردان و ناپاکان گرداگرد سمیه نیستند .

دیر نباشد که تیم و عدی ( قبیله های ابوبکر و عمر ) از پدران خویش درباره آن بیعت زشت و نادرست بازخواست کنند !

و از ایشان بپرسند که به چه حق ، پدران این نسل

پاک را از حق خویش بازداشتند و فرزندانشان را در جای جای جهان پراکندند ؟

و خلافت را از جانشین راستین پیامبر به راهی دیگر افکندند و پایه پیمانی کینه توزانه را ریختند ؟

امام و سرور این مردم ، برادر و همتای پیامبر است ، همان ابوالحسن که اندوه از جان پیامبر می زدود .

مرا درباره خاندان پیامبر سرزنش مکن ، که تا هستند ، دل در گرو آنان دارم و وامدار ایشانم .

راه هدایت خویش را در میان ایشان یافته ام ، که در هر حال ، برترین برگزیدگان اند .

رشته دوستی خویش را صادقانه به سوِی آنان افکنده ام ، و جان خویش را عاشقانه بدیشان سپرده ام .

بار پروردگارا ! این دلدادگی را با آگاهی بیامیز و با عشق به آنان بر پاداش نیکی های من بیفزای .

تا هر گاه که حاجیان به کعبه می روند و تا هر زمان که قُمریان بر درختان ناله می زنند ، بر سوگ آنان خواهم گریست .

تا آن هنگام که جانم در بدن است ، غم ایشان را در دل نهفته دارم و دوستدار آنانم و با دشمنانشان در ستیز .

جانم فدای شما پیر و برنای خاندان وحی ! به پاس اسیرانی که رها کردند و خونبهایی که بسیار پرداختند و به پاس نیزه های برّانی که با آن ، بند از پای اسبان در حال مرگ گسستند !

در راه دوستی شما ، کسانی را که پیمان خویشاندوی با من ندارند ، دوست می دارم ، و در این راه ، همسر و دختران خویش را

رها می کنم .

هراسان از کینه ورزانِ ستیزه جوی ناسازگار ، عشق شما را در دل پنهان می دارم .

ای دیده ! بر ایشان گریه کن و اشک افسوس را سخاوتمندانه رها ساز که هنگامه بارش سرشک و جاری ساختن اشک بر گونه هاست .

در روزهای پرتلاش این دنیا همواره هراسان بودم ، امّا پس از مرگ ، امید آرامش و آسایش دارم .

آیا نمی نگری که سی هنگامه حجّ سپری شده و من بامدادان و شامگاهان را در اندوه و افسوس می گذرانم ؟

حقوق ایشان را در میان دیگران می بینم که دست به دست می گردد و دست آنان از حقشان تهی است .

این سوز درون خویش را چه سان خاموش کنم که می بینم امویان کافرپیشه و نفرین شده .

. و فرزندان زیاد در کاخهای خویش آرام گرفته اند و خاندان رسالت در شهرها آواره اند ؟

زین پس ، تا آن گاه که ستاره ای در سپهر می درخشد و بانگ اذان به گوش می رسد ، بر ایشان خواهم گریست .

زین پس ، تا آن زمان که خورشید می تابد و می خوابد و در همه روزان و شبان بر ایشان مویه خواهم کرد .

وای که سرزمین پیامبر یکسره به ویرانگی گراییده و فرزندان زیاد در خانه های خویش آرمیده اند !

وای که خون از گلوی نسل پیامبر می جوشد و فرزندان زیاد در حجله های خویش آسوده اند !

وای که حریم پاک پیامبر دستبرد دیگران است و فرزندان زیاد در رفاه و امنیت می زیند !

اگر کسی

از خاندان پیامبر شهید شود ، ایشان با دستهایی به او روی می آورند که دیگر آن را توان حق ستانی نیست !

اگر امید امروز و فردای من نبود ، در پی ِ ایشان دل من پاره پاره می شد .

اما باور دارم که بی تردید امامی با نام خدا و به برکت او برخواهد خاست ،

و حق و باطل را در میان ما آشکار خواهد ساخت و به نیکی ها و بدی ها پاداش خواهد داد .

پس ای جان ! شادمان باش و مژده ات باد ! که آن روز دور نخواهد بود .

از درازی ستم منال ، که نیروی خود را برای آن روز ماندگار می بینم .

اگر خدای مهربان عمر مرا تا آن روز به درازا کشاند ، و مرگ مرا به تأخیر افکند .

. دلم قرار می یابد و هیچ اندوهی در اندرونم خانه نمی کند و آن روز شمشیر و نیزه ام را با خون دشمنان سیراب می سازم .

من از خدای مهربان می خواهم که به عشق ایشان مرا در بهشت خویش زندگی جاویدان بخشد .

و امید دارم که همه مردم در آسایش زندگی کنند ، که می دانم خدا دمی نیز روی از ایشان برنمی گرداند .

اگر من نیکو سخن گویم ، آن را با گفتارهای ناپسند خویش انکار می کنند و می کوشند تا حق را با شبهه های خویش بپوشانند .

من اما ، از رویارویی با اینان پرهیز دارم و به اشکهایی که از دیده می ریزم بسنده می کنم .

من می کوشم کوههای

برافراشته را از جای خود برکَنم و سخن خویش را در گوش سنگهایی ناشنوا فرو برم .

مرا همین بس که اندوهی از ایشان گلوی مرا می آزارد ، سوگی که در میان نای و سینه ام در گذر است .

مخالفان ایشان یا دانشمندانی هستند که از علم خویش بهره ای نمی برند یا کینه توزانی که هوای نفس آنان را به شهوترانی می خواند .

اینک گویا دیگر شانه هایم تاب این اندوه گران و جانکاه را ندارد .

ای وارثان دانش پیامبر و خاندانش ! هر لحظه سلامی خوشبو نثارتان باد !

جان من در زندگانی در پناه ایشان آرامش داشت ، پس از مرگ نیز آرامش را امید دارم .

رابطه قیام عبّاسی با اهل بیت

مقدمه

ارتباط قیام عباسیان با تبلیغ به نفع اهل بیت در سه یا چهار مرحله که مقتضای شرایط آن روزها بود ، صورت پذیرفت . هر چند این مراحل در بسیاری از موارد چنان با هم درمی آمیخت که قابل بازشناسی نبود ، ولی همه تابع شرایط مکانی ، زمانی و اجتماعیی بود که سخت دستخوش دگرگونی می بود .

مراحل مزبور بدین قرارند :

مرحله نخست : دعوت عباسیان در آغاز کار به نفع « علویان »

مرحله دوم : فراخوانی عباسیان به سوی « اهلبیت » و « عترت »

مرحله سوم : دعوت به جلب « رضا و خشنودی آل محمّد » .

مرحله چهارم : دعوی میراث خلافت برای خویشتن در عین آن که رابطه انقلاب خود را با اهلبیت نگاه می داشتند ، یعنی می گفتند : ما به خونخواهی علویان قیام کرده ایم و علیه ظلمی که

بر فرازمان سایه گسترده ، نبرد می کنیم .

نخستین مرحله

چون دانستیم که دعوت عباسیان در آغاز به سود علویان صورت می گرفت دیگر نباید تعجب کنیم اگر بشنویم که تمام عباسیان حتی ابراهیم امام ، سفّاح و منصور مکرّر در مکرّر و به انگیزه های گوناگون ، برای علویان بیعت می گرفتند . این عمل چیزی نبود جز تضمین موفقیت برای نقشه هایشان که با دقت فوق العاده ای پس از بررسی موقعیّتشان در برابر علویان و مردم ترسیم کرده بودند .

این گونه اخذ بیعت را می توان نخستین مرحله از مراحل چهارگانه ای که قبلاً اشاره شد بدانیم .

از این رو می بینیم که علاوه بر همکاریشان با عبداللَّه بن معاویه ، با محمّدبن عبداللَّه بن حسن نیز چند بار بیعت کردند .

روزی خاندان عباس و خاندان علی علیه السلام در « ابواء » که بر سر راه مکّه قرار داشت ، گرد هم آمدند . در آنجا صالح بن علی گفت : « شما گروهی هستید که چشم مردم به شما دوخته است . اکنون که خداوند شما را در این موضع گرد هم آورده ، بیایید و با یک نفر از میان خود بیعت کرده و سپس در افقها پراکنده شوید . از خدا بخواهید تا مگر گشایشی در کارتان بیاورد و شما را پیروز بگرداند . »

در اینجا ابوجعفر ، یعنی منصور ، چنین گفت : « چرا خود را فریب می دهید ؟ به خدا سوگند که خود می دانید که مردم از همه بیشتر به این جوان تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند » ، و منظورش

محمد بن عبداللَّه علوی بود . دیگران او را تصدیق کرده و همه دست بیعت به سویش گشودند ، حتی ابراهیم امام ، سفاح ، منصور ، صالح بن علی بجز امام صادق علیه السلام .

بیعت کنندگانی که هم اکنون ذکرشان به میان آمد دیگر تا روزگار مروان بن محمّد گرد هم نیامدند . سپس موقعیتی دیگر دست داد و آنان به مشورت با هم نشستند . شخصی نزد ابراهیم امام آمد و چیزی به او توصیه کرد که ابراهیم بیدرنگ از جای برخاست و عباسیان نیز او را همراهی کردند . علویان ماجرا را جویا شدند و آن شخص ناگهان به ابراهیم چنین گفت : « در خراسان برای تو بیعت گرفته شد و ارتش در آنجا همه منتظر ورود تواند

منصور با محمد بن عبداللَّه علوی چند بار بیعت کرد : یکی در ابواء در مسیر مکّه ، و دیگر در مدینه و بار سوم نیز در خود مکّه در مسجدالحرام بیعت خود را تجدید کرد .

در اینجا درمی یابیم که چرا سفّاح و منصور حریص بر پیروزی محمد بن عبداللَّه علوی بودند . چه به موجب بیعت او مسایلی گردن گیرشان شده بود . ( 21 )

به روایت « ابن اثیر » عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر ، پس از کشته شدن محمد به بصره گریخت . او را دستگیر نموده نزد منصور آوردند . منصور به او گفت : ای عثمان آیا تو بودی که بر محمّد شوریدی ؟ ! . عثمان پاسخ داد : من و تو هر دو با او در مکّه بیعت کردیم . من

بیعت خود را پاییدم ، ولی تو بدان خیانت کردی ، منصور او را دشنام داده ، دستور قتلش را صادر کرد . ( 22 )

بیهقی می نویسد : چون سر بریده محمد بن عبداللَّه را از مدینه نزد منصور آوردند ، وی با من بیعت کرده بود ؟ » مطیر پاسخ داد : « به خدا گواهی می دهم که تو روزی می گفتی که تو خود با او بیعت کردی . » منصور فریاد برآورد که هان ! ای زنازاده . و سپس دستور داد که در چشمانش میخ فرو کنند تا دیگر از این مقوله سخن نگوید . ( 23 )

از این قبیل روایات آنقدر زیاد آمده که دیگر جای هیچ شکّی برای ما در این باره باقی نمی گذارد که دعوت عباسیان فقط برای علویان و به نام ایشان آغاز شده بود ، ولی بعداً آن را در راه مصالح خودشان به کار گرفتند .

مرحله دوم

دیدیم که دعوت عباسیان چگونه از مسأله علویان فاصله گرفت . دیگر حتی از تصریح نامشان نیز خودداری می کردند و با زیرکی و سیاست فراوانی به این جمله اکتفا می کردند که بگویند دعوتشان به سود « اهلبیت » و « عترت » تمام می شود ( نه به سود خود آنان ) .

مردم برای واژه « اهلبیت » مصداقی جز علویان نمی شناختند . از اطلاق این واژه ، اذهان خودبه خود متوجه چنین معنایی می شد ، زیرا در این باره آیات و روایات بسیاری شنیده بودند که در همه جا اهلبیت همین گونه به مردم شناسانده بودند . ابومسلم خراسانی

، کسی که عباسیان را به حکومت رسانید ، در نامه ای به امام صادق علیه السلام نوشت : « من مردم را به دوستی اهلبیت دعوت می کنم . آیا مایل به این کار هستید تا با شما بیعت کنم ؟ »

امام او را چنین پاسخ داد : « . نه تو مرد مکتب من هستی ، و نه روزگار ، روزگار من است » . ( 24 )

سیدامیر علی پس از بازگویی این مطلب که عباسیان مدّعی وصایت از سوی ابوهاشم بودند ، می نویسد : « این داستان در برخی مناطق اسلامی پذیرفته شد ولی عموم مسلمانان که به نوادگان محمد صلّی اللَّه علیه و آله وسلم دل بسته بودند ، زیر بار آن نمی رفتند لذا عباسیان دعوت خود را چنین عنوان می کردند که برای اهل بیت است ، و هم علاقه شدیدی نسبت به اولاد فاطمه ابراز می کردند و بر جنبش و جریان سیاسی خود ماسک حق طلبی و تضمین عدالت برای نوادگان پیامبر می زدند . » . ( 25 )

وی همچنین می افزاید : « اهلبیت واژه جادویی بود که دلهای طبقات مختلف مردم را به هم می پیوست و همه را در زیر پرچم سیاه گرد هم می آورد . » . ( 26 )

مرحله سوم

به مرور ، هر چه دعوت عباسیان بیشتر نیرو و نفوذ می یافت ، سایه علویان و اهلبیت از آن کم کم رخ برمی بست . تا آن که دیدیم سرانجام چنان دامنه دعوت را گستردند که عباسیان نیز در کنار علویان گنجانده شدند . از آن پس شعار « خشنودی

آل محمّد » رهگشای دعوت گردید ، هر چند باز از فضایل علی سخن می رفت و کشتار و بی خانمان کردن فرزندانش پیوسته بر سر زبانها بود . با کوچکترین مراجعه به کتابهای تاریخی ، همه این نکات بخوبی روشن می گردد .

هر چند شعار جدید با عبارت « اهل بیت » و « عترت » و امثال اینها چندان فرقی نداشت ولی دیگر به ذهن عامّه مردم فقط علویان را متبادر نمی ساخت . با این همه هنوز مردم تحت تأثیر تبلیغهای گذشته چنین می پنداشتند که خلیفه آینده یک نفر علوی خواهد بود ، و همین مطلب را خود علویان نیز باور می داشتند .

توضیحاتی درباره مرحله سوم

پیش از ورود به بحث درباره مرحله چهارم ، باید نکاتی چند را توضیح دهم :

الف : همزمان با تلاشی که جهت کنار زدن اهلبیت از شمول دعوت عباسیان مبذول می شد ، می بینیم که آنان هنوز برخورد مستقیمی با علویان نداشتند . در تمام مراحل دعوت خویش شدیداً از ابراز نام خلیفه ای که مردم را به سویش فرامی خواندند ، خودداری می کردند . گذشته از خلیفه ، حتی نام شخصی که می خواستند از مردم برایش بیعت بگیرند ، معلوم نبود چه بود . مردم مجبور بودند که فقط برای جلب « خشنودی آل محمد » بیعت کنند و دیگر مهمّ نبود که اصل بیعت به چه کسی تعلّق می گرفت ( تاریخ التمدّن الاسلامی ، جلد 1 ، جزء 1 ، ص 125 ) .

شاید هدف عباسیان از این شیوه آن بود که دعوتشان به شخص معیّنی

ارتباط پیدا نکنند که اگر روزی مُرد یا ترور شد ، سبب تضعیف دعوتشان گردد .

به هر حال « ابن اثیر » در کتاب خود ( الکامل ، ج 4 ، ص 310 ، رویدادهای سال 130 ) تصریح می کند که ابومسلم از مردم بیعت برای رضا و خشنودی آل محمّد می گرفت . نظیر این مطلب در نوشته های مورّخین بسیار است که اکنون برخی از آنها را برایتان نقل می کنیم : در کتاب الکامل ، جد4 ، ص 323 چنین آمده که « محمد بن علی » مبلّغی را به سوی خراسان گسیل داشت تا مردم را به « خشنودی آل محمد » فرابخواند بی آن که نامی از شخصی ببرد . گویا این شخص همان ابوعکرمه باشد که هم اکنون از او یاد خواهیم کرد .

محمد بن علی عباسی به ابوعکرمه گفت : « باید نخست افراد را به خشنودی آل محمّد فرابخوانی ، ولی چون خوب از کسی مطمئن شدی می توانی برایش جریان ما را تشریح کنی . اما به هر حال نام مرا همچنان پوشیده نگاه بدار مگر برای کسی که خوب به استواریش ایمان آوردی و از او مطمئن شده ، بیعتش را اخذ کرده باشی . »

سپس به او دستور داد که از اولاد و طرفداران فاطمه سخت احتراز جوید . ( 27 )

احمد شلبی می گوید : « . عباسیان چنین نزد علویان وانمود می کردند که دارند به نفع ایشان کار می کنند ، ولی در باطن برای خود فعالیت می کردند . » ( 28 )

احمد امین می گوید

: « با این وصف ، یکی از شرایط کارشان آن بود که در بسیاری از موارد در دعوت خود نامی از امام نمی بردند تا از درانداختن شکاف میان هاشمیان احتراز جویند . » . ( 29 )

اگر خلیفه در میان مردم شخصی شناخته شده و معیّن بود هرگز ابومسلم ، و سلیمان خزاعی به امام صادق علیه السلام و دیگر علویان نامه بیعت نمی نوشتند و دعوت خود را به نفع و به نام اینان انجام نمی دادند .

در پیش از نامه ابومسلم به امام صادق علیه السلام سخن گفتیم و دیدیم چگونه در آن تصریح شده بود که وی مردم را فقط به دوستی اهلبیت ، بی آن که نامی از کسی برده باشد ، فرامی خواند .

یکی از آنان میگفت : روزی نزد حضرت صادق بودم که نامه ای از ابومسلم رسید . حضرت به پیک فرمود : « نامه تو را جوابی نیست . از نزد ما بیرون شو . » ( 30 )

سید امیر علی نیز درباره ابومسلم چنین گفته است : « او تا این زمان پیوسته نه تنها دوستدار ، بلکه با سری پرشور مخلص فرزندان علی بود . » ( 31 )

و صاحب قاموس الاعلام نیز چنین آورد : « ابومسلم نخست خلافت را تقدیم امام صادق نمود . ولی او آن را نپذیرفت . » ( 32 )

اما ابوسلمه نیز چون اوضاع را پس از درگذشت ابراهیم امام به زیان خود دید ، در حالی که سفّاح در منزلش بود ، کسی را از پی امام صادق علیه السلام فرستاد تا

بیاید و بیعت او را بپذیرد و نهضت را به نام او تمام کند . در ضمن ، نامه مشابهی نیز برای عبداللَّه بن حسن فرستاد . ولی امام صادق در نهایت هوشیاری و احتیاط خواهش او را نپذیرفت و نامه اش را سوزاند و پیک را نیز از پیش خود براند . ( 33 )

هنگامی که پرچمهای پیروزی به اهتزاز درآمد ، ابوسلمه برای بار دوم به او نامه نوشت که : « هفتاد هزار جنگجو در رکاب ما آماده هستند ، اکنون موضع خود را روشن کن » . امام صادق باز هم جواب ردّ داد . ( 34 )

اما سلیمان خزاعی که طرّاح اصلی انقلاب خراسان بود ، سرنوشتش آن شد که روزی در مواجهه با عبداللَّه بن حسین اعرجکه هر دو ابوجعفر منصور را در خراسان همراهی می کردند ومنصور هم از سوی سفّاح به آن سامان آمده بودگفت : « امیدواریم کار شما ( علویان ) با موفقیّت تمام شود . به هر چه می خواهید ما را فرابخوانید » .

همین که ابومسلم از این ماجرا آگاه شد دستور قتل سلیمان را صادر کرد . ( 35 )

تمام این جریانات دست کم دلالت بر آن دارند که بیشتر رهبران نهضت نمی دانستند که خلیفه قرار است از عبّاسیان سربرآورد و بنابراین نام او را به طریق اولی نمی دانستند .

ب : از مطالعات گذشته چنین برمی آید که عباسیان امر را بر مردم مشتبه کرده و آنان را فریب داده بودند ، چه در آغاز کار به زعمشان چنین آورده بودند که انقلاب به سود علویان

تمام خواهد شد ، اما دیری نپایید که به فکر یافتن دفاع در برابر اعتراضهای آینده مردم افتادند . از این رو ، سلسله مراتب را این گونه جعل کردند که گفتند : امام از علی به ابن حنفیّه و سپس به ابوهاشم و از وی نیز به علی بن عبداللَّه بن عباس می رسد . اما این سخن چیزی جز همان عقیده « کیسانیّه » نبود .

مردم براستی فریب عباسیان را خوردند ، چه همواره می پنداشتند که دارند در راه علویان گام برمی دارند . ( 36 ) حتی عبداللَّه بن معاویه نیزچنان که گذشتاز حقیقت امر ناآگاه بود . یکی از فریب خوردگان که پس از مدّتها از خواب غفلت بیدار شد ، سلیمان خزاعی بود که پیوسته امید داشت نهضت به سود علویان تمام شود . ابومسلم خراسان نیز به نوبه خود فریب سفّاح را خورد و این نکته را خود روزی نزد منصور برملا کرد . ابراهیم امام نیز پیش از این فریب ابومسلم را خورده بود ، چه هر دو امامت و وصایت را برای خویشتن ادّعا می کردند و آیات مربوط به اهل بیت را طوری تحریف کرده بودند که بر خودشان تطبیق کند . پی آمد اینها همه آنبود که کار از دست اهلش خارج شد و در مکانی بس بیگانه حلول کرد . ( 37 )

ج : از مطالبی که شایان دقّت در این مقام است ، خودداری امام صادق از پذیرفتن پیشنهادهای ابوسلمه و ابومسلم می باشد که اینان پیوسته اصرار داشتند که نهضت را برای او و به نام وی تمام کنند .

علت

این امر آن بود که امام علیه السلام می دانست که این افراد هدفی جز رسیدن به آمال خود در زمینه حکمرانی و سلطه جویی ندارند . امام می دانست که آنها به زودی کسی را که دیگر به دردشان نخورد و یا در سر راهشان بایستد ، نابود خواهند کرد . این همان سرنوشتی بود که گریبانگیر ابومسلم ، سلیمان بن کثیر ، ابوسلمه و دیگران شد و دیدیم که همگی سرانجام به قتل رسیدند .

دلیل ما بر این ادعا جوابی است که امام علیه السلام به ابومسلم داده بود : « نه تو مرد مکتب منی و نه این روزگار ، روزگار من است » . همین گونه گفتگویی که میان امام علیه السلام و عبداللَّه بن حسن گذشت به هنگام دریافت نامه ای از سوی ابومسلم که شبیه نامه ابومسلم بود . باز امام صادق در موقعیت دیگری فرمود : مرا باابوسلمه چه کار ، چه او شیعه و پیرو شخصی غیر من است .

د : سخنان صریح ابوسلمه و موضع امام در برابر وی و این که درباره اش می گفت : ابوسلمه شیعه کسی دیگر غیر ماست؛ نادرستی روایاتی را روشن می سازد که حاکی از تمایل راستین وی و ابومسلم به علویان می باشند ، روایاتی که می گویند ابومسلم به مجرّد ورود به خراسان خواهان یک خلافت علوی بود ، چنان که ذهبی ، شارح « شافیه ابی فراس » و نیز تاریخ خمیس این گونه نوشته اند . بر چنین تمایلی هیچ دلیلی جز نامه ای که بدان اشاره رفت ، وجود ندارد و دیدیم که هدف از این نامه نگاریها هم چیزی جز

محکم کاری در امور آن هم به نفع عباسیان نبود ، به ویژه اگر توجه کنیم که ابومسلم خود چندین نهضت علویان را خنثی کرده بود . به قول خوارزمی ، ابومسلم طرفداران علویان را در هر دشت و بیابان و زیر هر سنگ و کلوخی که می یافت ، شدیداً تعقیب می کرد . ( 38 )

مرحله چهارم

در این مرحله که عبّاسیان به پیروزی نزدیک شده بودند ، خلافت را میراث خود مدّعی شدند ولی هنوز رابطه انقلاب خود را با اهل بیت از دو سو هنوز نگسسته بودند : نخست آن که ادّعای موروثی بودن خلافت را برای خود از طریق علی علیه السلام و محمد بن حنفیه ثابت می کردند .

دوم : آن که می گفتند علّت قیام ما به انگیزه خونخواهی علویان است .

سفّاح در نخستین خطابه خود در مسجد کوفه پس از ذکر بزرگی خدا و ارجمندی پیغمبر صلّی الله علیه و آله وسلّم گفت که ولایت و وراثت ( میراث خواری ) راه خود را گشودند و سرانجام هر دو به او رسیدند ، و سپس به مردم وعده های نیکو داد . ( 39 )

داود بن علی نیز در نخستین خطابه اش در مسجد کوفه گفت : « شرافت و عزّت ما زنده شد و حق و میراثمان به ما بازگشت . » ( 40 )

منصور نیز در خطبه ای چنین گفت : « . خدا ما را به خلافت گرامی داشت ، یعنی همان میراثمان که از پیامبرش به ما رسیده . » . ( 41 )

اما پس از منصورو حتی در ایّام خود منصور چنان که

توضیح خواهیم دادمجرای میراث خواری را هم تغییر دادند ، یعنی به جای آن که از طریق علی علیه السلام بدانند ، عبّاس را واسطه عامل میراث خواری شان قرار دادند . منتها بیعت با علی را نیز جایز می شمردند ، چه عبّاس نیز آن را جایز شمرده بود . بنابراین ، از منصور گرفته تا خلفای بعدی همه عباس را واسطه دریافت ارث ادّعایی خویش می پنداشتند .

در نامه ای به محمّد به عبداللَّه بن حسن ، منصور می نویسد خلافت ارثی بود که عبّاس آن را همراه با چیزهای دیگر از پیغمبر به ارث برد ، لذا باید در اولادش باقی بماند . ( 42 )

رشید هم می گفت : « از پیغمبر ارث برده ایم ، خلافت خدا در میان ما باقی می ماند » . ( 43 ) امین نیز پس از مرگ پدرش رشید که برای خود بیعت می گرفت ، می گفت : « . خلافت خدا و میراث پیامبرش به امیرمؤمنان رشید ، رسید . » . ( 44 )

و از این قبیل مطالب بسیار است که ما در اینجا فرصت بازگویی همه آنها را نداریم .

نکته مهمی که باید خاطر نشان کرد

وقتی حوادث تاریخی را پیگیری می کنیم می بینیم نخستین چیزی که خواستاران خلافت از آن دم می زدند ، خویشاوندی خودشان با رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بود . ابوبکر نخستین کسی بود که در روز « سقیفه » این شگرد را آغاز کرد ، سپس عمر بود که اعلام داشت کسی حقّ ندارد با آنان در طلب حجّت منازعه کند ،

زیرا هیچ کس به لحاظ خویشاوندی از ایشان به پیامبر نزدیکتر نمی باشد ( نهایه الارب ، ج 8 ، ص 168 ، عیون اخبار قتیبه ، ج 2 ، ص 233؛ العقد الفرید ، ج 4 ، ص 258 ، چاپ دارالکتب العربی ، الادب فی ظلّ التشیّع ، ص 24 به نقل از البیان و التبیین جاحظ ) ؛ و زیرا که ایشان دوستان و خویشاوندان پیامبرند ( طبری ، جلد 3 ، ص 220 ، چاپ دارالمعارف مصر ، الامامه والسیاسه ، ص 4 و 15 چاپ الحلبی مصر ، شرح النهج معتزلی ، جلد 6 ، ص 7 ، 8 ، 9 و 11 و الامام الحسین از عدیلی ، ص 186 و 190 ، و آثار دیگر ) ؛ می گفتند که ایشان عترت پیغمبر و جدا شده از اویند ( العثمانیه جاحظ ، ص 200 ) و خلاصه با این سخنان انصار را از صحنه بیرون راندند چه ادّعای خلافت آنان را بر همین اساس ، بی اساس قلمداد می کردند .

ابوبکر نیز به حدیثی استدلال می کرد که نقّادان اهل سنّت ( چنان که در ینابیع المودّه حنفی آمده ) آن را حدیثی مستفیض شمرده اند ( یعنی حدیثی که مکرّر در مکرّر از پیغمبر نقل شده ) . پیغمبر در این حدیث می فرماید : « برای شما دوازده خلیفه خواهد بود که همه امّت بر آنان اجتماع کرده و همه نیز از قریشند » . استدلال ابوبکر به این حدیث پس از تحریف آن صورت می گرفت به این معنی که صدر آن را حذف کرده

و به عبارت « امامان از قریشند » بسنده کرده بود ( مدرک : صواعق ابن حجر ، ص 6 و سایر کتابها ) .

این که امامان باید از قریش باشند به صورت اندیشه ای تکوین یافت که همه از آن تقلید و پیروی کردند ، اساساً این موضوع جزو عقاید اهل سنّت درآمد و ابن خلدون آن را به اجماع هم مستدلّ نموده است .

خلاصه آن که لزوم قریشی بودن امامان فقط یک تقلید مرسوم نبود ، بلکه جزو عقاید اهل سنّت قرار گرفت .

ولی آنچه که زاده سیاست باشد با سیاست دیگری نیز از بین خواهد رفت . پس از نهصد سال سلطان سلیم که بر مسند قدرت نشست و خلیفه عباسی را سرنگون کرد ، همه او را « امیرالمؤمنین » خواندند در حالی که او اصلاً از قریش نبود . بدین طریق یکی از موادّ اعتقادی این گروه از مسلمانان در عمل به ابطال گرایید .

در هر صورت ، نخستین کسی که مدّعی حقّ خلافت به استناد خویشاوندیش با رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله وسلم شد ، ابوبکر بود ، سپس عمر و بعد هم بنی امیّه که همگی خود را خویشاوند پیامبر معرّفی می کردند . حتّی ده تن از رهبران اهل شام و ثروتمندان و بزرگان آن نزد سفّاح سوگند خوردند که تا پیش از قتل مروان ، یکی از خویشان پیامبر ، نمی دانستند که غیر از بنی امیّه کسی دیگر هم می تواند خلافت را به ارث ببرد ( النزاع و التخاصم ، مقریزی ، ص 28؛ شرح النهج معتزلی ، ج 7

، ص 159؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 33 ) .

به روایت مسعودی و مقریزی ، ابراهیم بن مهاجر بجلی ، یکی از هواخواهان عباسیان ، درباره امرای بنی امیّه شعری سروده که می گوید :

« ای مردم گوش فرا دهید که چه می گویم

چیز بسیار شگفت انگیزی به شما خبر می دهم

شگفتا از اولاد عبد شمس که برای

مردم ابواب دروغ را گشودند

به گمانشان که خود وارث احمد بودند

اما نه عباس نه عبدالمطلّب

آنان دروغ می گفتند و ما به خدا نمی دانستیم

که هر که خویشاوند است میراث هم از آنِ اوست .

« کمیت » نیز درباره ادعای بنی امیّه چنین سروده :

و گفتند ما از پدر و مادر خود ارث برده ایم

در حالی که پدر و مادرشان خود چنین ارثی را هرگز نبرده بودند . »

سپس نوبت عبّاسیان رسید . آنها نیز نغمه همین ادّعا را ساز کردند . در این باره ما نصوصی ذکر کرده و باز هم ذکر خواهیم کرد . حتی اگر نگوییم همه ولی لااقل بیشتر کسانی که مدّعی خلافت بودند و بر بنی امیّه یا بنی عبّاس می شوریدند ، همین گونه مدّعی خویشاوندی با پیغمبر می شدند .

خلاصه خویشاوندی نَسَبی با پیغمبر اسلام نقش مهمّی در خلافت اسلامی بازی می کرد . مردم نیز به علت جهل یا عدم آگاهی لازم از محتوای اسلام ، می پذیرفتند که مجرّد خویشاوندی کافی برای حقّانیت در خلافت است . شاید هم علّت این اشتباه ، آیات و احادیث نبوی بسیاری بود که مردم را به دوستی

و محبّت و پیوستگی با اهل بیت توصیه کرده بودند از این بدفهمی توده ، ریاست طلبان بهره برداری کردند و این اندیشه غلط را در ذهن مردم تثبیت نمودند . اما حقیقت امر غیر از آن بود که اینان می پنداشتند . چه مقام خلافت در اسلام بر مدار خویشاوندی نمی گردد ، بلکه براساس شایستگی ، لیاقت و استعداد ذاتی جهت رهبری صحیح امّت است ، درست همان گونه که پیامبر خود به این مقام رسیده بود . بر این مطلب متون قرآنی و احادیث پیغمبر در شأن خلیفه بعد از وی دلالت دارند . پیغمبر هرگز خویشاوندی را به عنوان ملاک شایستگی برای خلافت ذکر نکرده است .

روشن است که برای تعیین شخص لایق و شایسته رهبری باید به خداو پیامبرش مراجعه کنیم ، زیرا مردم خود عاجزند که به بطن امور آنچنان که بایسته است پی ببرند و عمق غرایز و نفسانیّات اشخاص را دقیقاً و بطور درست درک کنند و مطمئن شوند که حتی در آینده در نهاد خلیفه تغییر و دگرگونی رخ نخواهد داد . از این رو پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم شخص خلیفه را عملاً تعیین کرد آن هم به طرق گوناگونی ، خواه به گفتار ( با تصریح ، کنایه ، اشاره ، توصیف و غیره ) و خواه به عمل ، مثلاً او را بر مدیریّت مدینه یا بر رأس هر نبردی که خود حضور نمی یافت می گمارد و هرگز کسی را بر او امیر قرار نداد .

این عقیده شیعه است؛ امامانشان نیز در مسأله خلافت بر همین نظر بودند ، و در این

باره سخنان بسیار و سرشار از دلالت بر این مطلب پرداخته اند به طوری که دیگر جای هیچ گونه اشتباه و توهّمی باقی نمانده است . از باب مثال ، به سخنان حضرت علی در شرح النّهج معتزلی ( جلد 6 ، ص 12 ) مراجعه کنید که از این مقوله سخن آنچنان بسیار است که جمع آوری همه آنها بسی دشوار می نماید .

این مطالب روشنگر معنای سخنانی است که از حضرت علی و دیگر امامان پاک ما وارد شده و گفته اند ما کسانی هستیم که میراث رسول خدا را در نزد خود داریم ، و مقصودشان میراث خاصّی است که خدا برخی را بدان ویژگی بخشیده ، یعنی میراث علم چنان که خدا می فرماید : « سپس کتاب را به ارث به بندگان برگزیده خود دادیم . » . ابوبکر نیز در برابر فاطمه سلام اللَّه علیها اعتراف کرده بود که پیامبران علم خود را به اشخاص معیّنی همچون میراث منتقل می کنند . در هر صورت علی علیه السلام شدیداً منکر آن بود که خلافت برمبنای قرابت و مصاحبت با پیغمبر به کسی برسد . در نهج البلاغه چنین آمد : « شگفتا ! آیا خلیفه بودن به مصاحبه و یا خویشی نَسَبی است ؟ ! ! » .

این که آنان استحقاق خلافت را با خویشاوندی توجیه می کردند ، حربه استدلالی به مخالفانشان نیز می دادند ، البته از باب « بر آنان لازم بشمرید هر چه را که خود بر خویشتن لازم شمرده اند » . چه روی همین اصل ، وقتی علی رابه زور نزد ابوبکر بردند تا با او بیعت

کند ، فرمود : « . دلیل شما علیه ایشان ( یعنی انصار ) آن بود که شما خویشاوند پیغمبرید . اکنون من نیز همین گونه علیه شما استدلال می کنم ومی گویم که به همین دلیل من بر شما به خلافت سزاوارترم . ! ؟ ( الامامه و السیاسه ، جلد 1 ، ص 18 ) . علی علیه السلام در خطبه هایی که از وی باقی مانده باز به این مطلب اشاره کرده است که آنها را در نهج البلاغه مطالعه کنید .

یا ابن وصف ، برخی به شیعه چنین نسبت داده اند که اینان معتقدند خلافت بر محور قرابت با پیغمبر دور می زدند ، مانند احمد امین مصری ( در ضحی الاسلام ، جلد 3 ، ص 261 ، 300 ، 222 و 235 ) ، سعد محمّد حسن ( در المهدیّه فی الاسلام ، ص 5 ) و خضری ( در محاضراتش ، جلد 1 ، ص 166 ) . در حالی که احمد امین در همان کتاب و در التّحدید ص 208 و 212 اعتراف کرده که شیعه درباره خلیفه پس از پیامبر به نصّ ( یعنی معرّفی شخص خلیفه توسّط پیامبر ) استدلال می کنند . خضری نیز نظیر چنین اعترافی را دارد .

اتّهام مزبور به شیعه بسیار عجیب است به ویژه آن که برخی از اینان خود به حقیقت نیز اعتراف کرده اند . شیعه با صراحت و بدون هیچ ابهامی اعتقاد خود را بیان داشته که خویشاوندی نَسَبی به تنهایی از عوامل شایستگی برای خلافت به شمار نمی رود ، بلکه باید پیغمبر خود تصریح کند که چه کسی

شایستگی و استعداد ذاتی را برای این مقام دارد .

شیعه برای اثبات خلافت علی علیه السلام به برخی از متون قرآنی و احادیث متواتر نبوی استدلال کرده ، احادیثی که در نزد تمام فرقه های اسلامی به تواتر از پیغمبر نقل شده است . آنان هیچگاه رابطه خویشاوندی را دلیل بر حقّانیت علی نمی آورند مگر در مقامی که مجبور می شدند از دلیل مخالفان خود استفاده کنند مانند استدلال حضرت علی در برابر ابوبکر و عمر . بنابراین ، گویا احمد امین به ادلّه شیعه مراجعه نکرده ، و اگر هم کرده مطلب را خوب درک نکرده است ! ! یا شاید هم خواسته که تهمت ناروایی عمداً به شیعه نسبت دهد . و این دوّمی به نظر ما موجّه تر است زیرا خودش در جایی دیگر از کتابهای خود ، عقیده واقعی شیعهیعنی خلافت به نصّ است نه به قرابترا بازگو کرده است .

کوتاه سخن آن که خویشاوندی نَسَبی هرگز ملاک شایستگی برای خلافت نیست و چنین چیزی را نه شیعه و نه امامانشان هرگز نگفته اند . بلکه این ادّعا از سوی ابوبکر و عمر ساز شد و سپس بنی امیّه و بنی عبّاس نیز از آن پیروی کردند .

کوچکترین پی آمد این اعتقاد سنّیانکه پذیرفتند خویشاوندی با پیغمبر به انسان حقّ مطالبه خلافت می دهدآن بود که فرصت رسیدن به حکومت را به دست کسانی داد که بارزترین صفات و خصوصیّاتشان جهل به دین و پیروی از شهوات در هر جا و به هر شکل ، می بود . آنان حکومت را وسیله رسیدن به شهوات خود قرار می دادند و

بر نادانی ها و سفله پروریهای خود پرده خویشاوندی با پیغمبر می پوشاندند ، در حالی که پیامبر از این گونه افراد شدیداً بیزار بود .

در جایی هم که این پرده باز نمی توانست عیب پوش چهره پلید و هدف های شوم و دست اندازیهایشان بشود ، به حیله های دیگری دست می یازیدند تا بهتر بتواند حکومتشان را دوام بخشند . چه بسا که رویداد بیعت مأمون با امام رضا علیه السلام یکی از همین شگردها بود که بعداً درباره اش سخن خواهیم راند .

ادعای خونخواهی علویان

اما این که ادعا می کردند که برای خونخواهی علویان قیام کرده اند و بدین وسیله نهضت خود را حتّی پس از موفقیّت و رسیدن به حکومت ، به اهل بیت مربوط می ساختند ، موضوعی است بسیار روشن . این شگرد جنبه دوم از مرحله چهارم دعوتشان به شمار می رود . محمد بن علی به بکیر بن هامان می گفت : « ما به زودی انتقام خونشان را خواهیم گرفت » یعنی خونهای علویان را .

سفّاح نیز هنگامی که سر مروان را در برابرش قرار دادند ، گفت : « دیگر از مرگ باکم نیست ، چه در برابر حسین و برادرانش ، از بنی امیّه دویست نفر را کشتم ، و در برابر پسرعمویم زیدبن علی جسد هشام را آتش زدم ، و در برابر برادرم ابراهیم ، مروان را به قتل رسانیدم » . ( 45 )

صالح بن علی به دختران مروان می گفت : « آیا مگر هشام بن عبدالملک نبود که زیدبن علی را کشت و در مزبله دانی شهر کوفه به دارش

آویخت ؟ مگر همسر زید در حیره به دست یوسف بن عمرو ثقفی کشته نشد ؟ مگر ولید بن یزید ، یحیی بن زید را نکشت و در خراسان به دارش نیاویخت ؟ مگر عبیدالله بن زیاد حرامزاده ، مسلم بن عقیل بن ابیطالب را در کوفه به قتل نرساند ؟ مگر یزید حسین را نکشت ؟ » ( 46 )

باز برای آن که رابطه این نهضت با اهل بیت قطع نشود می بینیم که نخستین وزیر در دولت عباسیان ، یعین ابوسلمه خلال « وزیر آل محمّد » لقب می گیرد ، و ابومسلم خراسانی نیز « امین یا امیر آل محمّد » ( 47 ) خوانده می شود .

از این گذشته ، علّت آن که عباسیان رنگ سیاه را نشانه خود قرار داده بودند ، این بود که می خواستند حزن و اندوه خود را به مناسبت مصایب اهل بیت در روزگار امویان ، بیان کنند . ( 48 )

بنابراین ، مطلب دیگر کاملاً روشن است که عباسیان از آوازه علویان بهره می جستند ، خونهای پاک آنان را وسیله تلاش جهت رسیدن به حکومت و محکم کردن جای پای خود ، قرار داده بودند .

قابل توجه آن که بسیاری از نهضتهایی که پس از قیام عبّاسیان به وقوع پیوست همه به نحوی همین شگرد را به کار می بردند . یعنی در نظر مردم چنین وانمود می کردند که نهضتشان در رابطه با اهل بیت بوده از تأیید و هماهنگی ایشان برخوردار است . بسیاری از آنان این شعار را سرمی دادند : « خشنودی خاندان محمّد »

.

خلاصه آن که :

از مطالبی که گذشت برای ما شیوه و نقشه عباسیان به خوبی روشن گردید و دیدیم چگونه اعتماد و حمایت مردم را به خود جلب می کردند و نظر زمامداران بر سر کار را نیز از خود به جای دیگر منصرف می ساختند .

همچنین دانستیم آنان به چه شیوه ای علویان را از عرصه سیاست دور کردند ، و چنانچه اگر بیعتی هم با آنان داشتند همه به تزویر و حیله ، در جهت پیشبرد نقشه و موفقیت تبلیغشان می بود .

باز دانستیم که این نهضت در آغاز به نام علویان شروع شد ولی هرگز از صمیم قلب نبود بلکه جزئی از نقشه دقیق و حساب شده بود چنان که متون نقل شده در پیش بر آن دلالت می داشت . همچنین برایمان روشن شد که عباسیان بسیار می کوشیدند تا نهضتشان به اهل بیت ارتباط پیدا کند و روی این موضوع بسیار حساب می کردند و با تأکید بر این امر از هر فرصتی سود می جستند ، تا روزی که به حکومت دست یافته پیروزمندانه به قدرت رسیدند

مردم نیز در آغاز به اطاعتشان درآمدند و کار را برایشان ردیف کردند ، چه از آنان حسن نیّت و ضمیر پاک انتظار می بردند .

اکنون می خواهیم بدانیم پس از این همه کوشش نتیجه چه شد . چه چیزی عاید مردم و بویژه علویان گردید ؟ از این قیامی که پیوسته به نام علویان اوج می گرفت و سرانجام به برکت وجودشان به ثمر رسید ، بهره شان از آن چه گردید ؟

راهنمایی امام جهت تشخیص راه درست

در آن

صبح آفتابی ، مکهاین قبله گاه دل هااز نوه محمّد استقبال می کرد . شترها بوی نزدیکی وطن را حس می کردند . پرسش ها ، مانند حباب هایی که بر آب ها برویند ، برلب ها آشکار شدند . نه موسم حج بود و نه عمره . کاروان نیز نه از یمن می آمد و نه از شام . رجاء بن ضحاک که باید کاروان را تا مرو همراهی می کرد ، با کسی حرف نمی زد . سربازانی که تعدادشان از انگشتان دست فراتر نمی رفت ، از دور مراقب بودند .

به محض رسیدن ، امام و بیش تر کاروانیان به سوی کعبه شتافتند . پسر نیز با پدر طواف می کرد . پدر به مقام ابراهیم رسید تا نماز بگذارد . پسیش محمد ، به طرف حجر اسماعیل رفت تا مدتی بنشیند؛ جایی که لبریز از خاطره های کهن بود . پسر غمگنانه به پدر می نگریست . پدر چنان دور کعبه طواف می کرد که گویی کبوتری در جست و جوی آشیانه آسایش بود . آن کودک هفت ساله ، تمام رنج های دویست ساله خاندان خود را درک می کرد . او می دانست که پدرش هرگز باز نخواهد گشت . پدر با کعبه آخرین وداع را می کرد . نشستن پسر در حجر اسماعیل ، اندکی به درازا کشید؛ چنان که گویی در مجلس عزای دائمی نشسته است و قصد ترک آن جا را ندارد . موفّقخادمآمد تا از او بخواهد که برخیزد . آفتاب به میانه آسمان رسیده بود و بر کویر آتش می بارید . پسر

به سان گنجشک شکسته بالی که نمی خواهد آشیانه اش را ترک کند ، نمی پذیرفت . موفّق چاره ای نداشت جز این که به نزد سرورش برود و به او اطلاع دهد . پدر آمد تا از او دلجویی کند و بخواهد که برخیزد .

پس بغض کرده و گفت : « چگونه برخیزم وقتی می بینم که شما با کعبه وداع می کنید که دیگر بر نمی گردید ؟ »

پدر برای دلجویی آمده بود ، اما خود نیز بغض کرد و غم پنهان در دلش شکفت . منظره پدر و پسر ، تبلور ابراهیم خلیل و تنها پسرش در کویر بود . اکثر کاروانیان می گریستند . برخی از مکیان نیز اجتماع کرده بودند . کوچ اجباری امام به مرو ، همه جا دهان به دهان می گشت . هنگامی که عده ای خواستند مانع از گریستن مردم شوند . امام فرمودند : « بگذارید بگریند . من هرگز برنخواهم گشت . به زودی دور از نزدیکانم در غربت جان خواهم سپرد . »

چون امام خواست مسجدالحرام را ترک کند ، مردی که ابراهیم نام داشت ، گام پیش نهاد و پرسید : « ای فرزند پیامبر ( ص ) ! راه ها مرا گیج کرده اند . راه ( درست ) کدام است ؟ »

امام با کلام خود نوری در دل مرد سرگردان روشن کرد :

پدرم از پدرانش از رسول ( ص ) نقل کرد که فرمود : « کسی که به سخنان کسی گوش دهد ، او را پرستیده است . پس اگر گویند از خدا سخن

گوید ، او خدا را پرستیده است و اگر از اهریمنی سخن گوید ، شنونده ، شیطان را پرستیده است .

ای پسر محمود ! هر گاه مردم به راست یا چپ می روند ، تو راه ما را بپیمای . آن که همراه ما باشد ، ما او را همراهی می کنیم . آن که از ما جدا شود ، ما او را رها می کنیم . کم ترین چیزی که باعث می شود انسان از دین خارج شود ، آن است که به ( دروغ ) بگوید : این سنگ ریزه هسته خرما است .

بعد ، به این دیدگاه یقین می یابد و از کسی که با حرفش مخالفت کند ، بیزار می شود .

ای پسر محمود آن چه را که گفته ام ، حفظ کن . نیکی این جهان و آن جهان را در آن چه که گفته ام ، گرد آورده ام . ( 70 )

ابراهیم به راه افتاد . پرتوهای محبّت در دلش می تابید . دیگران می دانستند که او تا حقیقتی را نفهمد ، آن را نمی پذیرد .

مرجئه ، ( 71 ) معتزله و خوارج کجا و چنین سخنانی کجا ؟ سخنانی که در جاده تاریک ، چلچراغ بودند . »

رجاء نزدیک آمد تا بخشی از وظیفه ای را که در این سفر داشت ، به اطلاع امام برساند .

از طرف خلیفه به من دستور داده شده است که شما باید تنها به مرو سفر کنی . مسیر از راه بصره و سپس شیراز می گذرد .

امام ، نگاه

خداحافظی به کعبه افکند . دسته ای کبوتر به آرامی پرواز می کردند . امام زیر لب زمزمه می کرد : « مردمان بی ریشه ، پیامبران را کشتند . » ( 72 )

دو روز دیگر گذشت و کاروان مهیای رفتن شد . لحظه خداحافظی مرد مکّی و مدنی از سرزمین کودکی به سرزمین خاستگاه خورشید فرا رسید . امام ایستاد تا با خانواده اش وداع کند . سخنانش با خواهرش به درازا کشید . تو گویی رازهای بس مهم را به او می سپرد . بیش از هرکسی ، کودکان بی تابی می کردند . صدای گریه هایی برخاست؛ صداهایی مانند آوای آب درون ناودان ها در موسم باران . حاضران امام را اندهگین می دیدند؛ اما راز این اندوه را نمی دانستند . تنها دریافته بودند که امام به ولیعهدی علاقه ای ندارد . امام فرمودند : « اگر آدمی ( ایمان ) خویشتن را از دست دهد و جهانی را به دست آورد ، چه سودی دارد ؟ »

صدای شترها بر همهمه آنان چیره شد . در آن لحظه مکه به بندری می مانست که مرغان دریایی سپید ، آن جا را بی بازگشت ترک می کردند .

رخنه موریانه تردید

کاروانی که به سوی شیراز ره می سپرد ، به خان زینان رسید . هدف این کاروان پانزده هزار نفره ، مرو بود؛ اما سرنوشت دیگری در کمین آن نشسته بود . کاروانیان برای استراحتی کوتاه بار افکندند . چندی نگذشت که ناگهان با سپاهی عظیم و چهل هزار نفره رو به رو شدند . قتلغ خانحاکم شیرازکه پوست پلنگ پوشیده

بود ، فرماندهی این سپاه را بر عهده داشت . آن جا ، بیست و دو میل عربی با شیراز فاصله داشت . قتلغ خان با خشونت فریاد کرد : « کجا می روید ؟ »

احمد پاسخ داد : « مرو » .

و برادرش محمد نیایشگر ، سخن برادر را پی گرفت .

می خواهم برادرمان رضا ( ع ) را ببینیم . کسی راه را بر کاروان ما نگرفت و این ، یعنی اجازه سفر !

شاید همین طور باشد که می گویی ؛ اما ما از خلیفه دستوری داریم که اجازه نمی دهد شما به مرو سفر کنید .

سپس با صدایی که همه بشنوند ، فریاد کشید : « از همان راهی که آمده اید برگردید ! »

برادران خاموش ماندند تا مشورت کنند که چه باید کرد؛ اما حاکم شیراز که بر قله گردنفرازی جا داشت ، به سپاهیانش دستور داد تا برای هراساندن کاروانیان ، به تاخت و تاز بپردازند . زمین ، زیر سم ضربه ها لرزید و گرد و خاک به هوا برخاست . احمد از برادرانش پرسید : « چه کنیم ؟ »

محمد بن عابد پاسخ داد : « صدها میل راه آمده ایم . تازه ، برادرمان از ما خواسته است که بیاییم . او هم بی اذن مأمون چنین کاری نمی کند . »

حسین گفت : « چگونه این همه راه آمده را برگردیم و برادرمان را تنها بگذاریم ؟ ! »

احمد نظر داد : « به راهمان ادامه می دهیم . اگر راه را بر ما بستند

، فرجامین سخن ، شمشیر است ! »

روز بعد ، کاروان به راه افتاد و شتران ، این کشتی های بیابان به سوی شرق حرکت کردند . فرمانده آخرین تهدیدش را کرد .

از همان راهی که آمده اید ، برگردید !

اگر برنگردیم چی ؟

مرگتان فرا می رسد .

شما بدتر از رهزنان هستید .

دستور غارت قافله صادر شد . کشتی های صحرا [شتران] لنگر افکندند تا مردان نیرومند پیاده شوند . جنگی سخت درگرفت . از میان گرد و خاک ، شمشیرها مانند آذرخش هایی که بر فراز زمین دیوانه جشن گرفته باشند ، می درخشیدند . شیهه اسبان ، یادآور حماسه کناره فرات بود . فرمانده به سلاح نیرنگ چنگ افکند .

اگر هدفتان دیدار رضاست ، باید بگویم که او مرده است !

شایعه ، تأثیر خود را گذاشت . ناامیدی به دل ها رخنه کرد که رؤیای دیدار حضرت به سر می بردند . برادران به شور پرداختند . نمی توانستند با جان مردم بازی کنند . آتش بس را پذیرفتند . هنگامی که کاروان مهیای برگشتن می شد؛ سه برادر به سوی شیراز گریختند تا در آن جا پنهان شوند . کارگزاران شیراز دستور دستگیری آنان را داد .

صدها میل آن طرف تر ، کاروانی دیگر به سوی ری ره می سپرد . وقتی به ساوه رسید ، باد مهرگان ، انارستان را از سبزی تابناک تهی می کرد و رنگ پرتقالی به آتشین به جای سبزی می نشست .

دستوراتی که از مرو می آمد ، قاطع و واضح

بودند : « بستن راه علویانی که آهنگ خراسان را داشتند . »

آن چه که انتظار می رفت ، رخ داد . گروهی از مردان مسلح حکومتی ، با علویان روبه رو شدند . مردانی حماسه آفریدند « که هیچ داد و ستد و خرید و فروشی ، ایشان را از یاد خداوند ، برپا داشتن نماز و پرداختن زکات باز نمی دارد . » ( 145 )

فاطمه ، غمگنانه به قتلگاه برادرانش می نگریست قتلگاه هارون ، قاسم ، جعفر ، فضل و برخی از برادرزادگانش . قتلگاه ، تابلویی از کربلا بود . فاطمه ، خود را بر آن زمین گلگون افکند . چون چشم گشود . خویش را در آغوش بانویی سوگوار یافت . خورشید غروب کرده بود و آوای اندوهگین اذانی از دور دست شنیده می شد : اشهد انّ محمداً رسول الله ( ص ) .

فاطمه پرسید : « نیایم ! کجایی تا بینی بر فرزندانت چه می گذرد ؟ ! »

چون می خواست برای نماز برخیزد ، پیکر رنجورش نتوانست روح بزرگش را تاب آورد . روحی را که در آستانه کوچ بود؛ کوچ به سرزمینی دور از شوربختی های زمین و تبهکاری های آدمی . اینک ، دختری بیست و هشت ساله ، تنها در میان جاده مدینه و مرو ایستاده است؛ نه راه پس داشت و نه راه پیش . اینک ، فاطمه شمعی بود در فرجامین شب بلند زمستان . در خاطرش احادیثی شعله ور شدند که در کودکی و جوانی شنیده بود . روزی که پدرش گفت : « قم ،

آشیانه آل احمد و پناهگاه شیعیان آن است . » ( 146 )

و برادرش فرموده بود : « هرگاه آشوب ها شهرها را در برگرفتند ، به قم و حومه اش بروید . بلا از آن جا دور است . » ( 147 )

و شنید که از نیای اش صادق آل محمد ( ص ) نقل کرده اند : « خاک قم مقدس است . مردمش از ما هستند و ما نیز از آنانیم . کسی قصد گردنفرازی با آن ها نمی کنند : و اگر کرد ، کیفرش را سریع می بیند . تا هنگامی که قمی ها به برادرانشان خیانت نورزند ، همواره چنین است . اگر خیانت ورزند ، آفریدگار گردنفرازان تبهکاری را بر آنان چیره می گرداند . » ( 148 )

در دل فاطمه ، نوری آسمانی روشن شد و کلام جدش صادق ( ع ) در ذهنش این چنین درخشید : « حرم ما قم است و به زودی دختری از فرزندانم که نامش فاطمه است ، در آن جا به خاک سپرده می شود . » ( 149 )

از این رو ، فاطمه که چشمانش از اندوهی آسمانی می درخشید . پرسید : « تا قم چند فرسخ راه است ؟ »

چهل میل .

ناگاه دلش از امید به دیدار برادر روشن شد .

مرا به قم ببرید .

چون کاروان به سوی قم رهسپار شد ، فاطمه احساس کرد که به سوی « سرزمینی پاکیزه و پروردگاری مهربان » رهسپار است . تب ، پیکر رنجورش را ذوب می کرد ،

اما روحش ، به سان ستاره ای تابناک می درخشید . در هر منزل که فرود می آمدند ، از برادرانشکه پس از نبرد شیراز گریخته بودندمی پرسید . آرزو داشت که آنان هم خود را به سوی مرو برسانند و رضا ( ع ) را ببیند؛ اما خبرهایی که می شنید ، خوشایند نبودند . خبرها می گفتند که رضا ( ع ) اندوهگین و در محاصره است و شیعیانی که دل در دیدار وی دارند ، باید رنج ها بکشند . قم ، سرزمین مردان رزم آور و خانه آل احمد بود . اگر فاطمه به آن جا می رسید ، شاید می توانست برای برادر تنها مانده اش کاری کند . شاید برادرانش برای دیدن او به قم می آمدند . آن وقت می توانستند ساکن این شهر شوند . کسی چه می دانست ؟

رفتار عباسیان با علویین

مأمون وارث خلافت عباسی است . عباسی ها از همان روز اولی که روی کار آمدند , برنامه شان مبارزه کردن با علویون به طور کلی و کشتن علویین بود , و مقدار جنایتی که عباسیان نسبت به علویین بر سر خلافت کردند از جنایاتی که امویین کردند کمتر نبوده و بلکه از یک نظر بیشتر بود , منتها در مورد امویین چون فاجعه کربلا که طرف امام حسین استرخ می دهد قضیه خیلی اوج می گیرد والا منهای مسئله امام حسین فاجعه هایی که اینها راجع به سایر علویین به وجود آوردند از فاجعه کربلا کمتر نبوده و بلکه زیادتر بوده است . منصور که دومین خلیفه عباسی است , با علویین , با اولاد

امام حسن - که در ابتدا خودش با اینها بیعتکرده بود - چه کرد و چقدر از اینها را کشت و اینها را چه زندانهای سختی برد که واقعا مو به تن انسان راست می شود , که عده زیادی از این سادات بیچاره را مدتی ببرند در یکزندانی , آب به آنها ندهد , نان به آنها ندهد , حتی اجازه بیرون رفتن و مستراح رفتن به آنها ندهد , به یکشکلی آنها را زجرکش کند و وقتی که میخواهد آنها را بکشد بگوید بروید آن سقف را روی سرشان خراب کنید .

بعد از منظور هم هر کدامشان که آمدند به همین شکل عمل کردند . در زمان خود مأمون پنج شش نفر امامزاده قیام کردند که ( مروج الذهب ( مسعودی و ( کامل ( ابن اثیر همه اینها را نقل کرده اند . در همان زمان مأمون و هارون هفت هشت نفر از سادات علوی قیام کردند . پس کینه و عدوات میان عباسیان و علویان یکمطلب کوچکی نیست . عباسیان به خاطر رسیدن به خلافت به هیچکس ابقاء نکردند , احیانا اگر از خود عباسیان هم کسی رقیبشان می شد فورا او را از بین می بردند . ابومسلم اینهمه به اینها خدمت کرد , همین قدر که ذره ای احساس خطر کردند کلکش را کندند . برامکه این همه به هارون خدمتکردند و این دو اینهمه نسبتبه یکدیگر صمیمیت داشتند که صمیمیت هارون و برامکه ضرب المثل تاریخ است ( 1 ) , ولی هارون به خاطر یک امر کوچک از نظر سیاسی , یکمرتبه کلک اینها را کند

و فامیلشان را دود داد . خود همین جناب مأمون با برادرش امین در افتاد , این دو برادر با هم جنگیدند و مأمون پیروز شد و برادرش را به چه وضعی کشت .

حال این خودش یک عجیبی استاز عجایب تاریخ که چگونه است که چنین مأمونی حاضر می شود که حضرت رضا را از مدینه احضار کند , دستور بدهد که بروید او را بیاورید , بعد که میآورند موضوع را به امام عرضه بدارد , ابتدا بگوید خلافت رااز من بپذیرد ( 2 ) , و در آخر راضی شود که با تو باید ولایتعهد را از من بپذیری , و حتی کار به تهدید برسد , تهدیدهای بسیار سخت . او در این کار چه انگیزه ای داشته ؟ و چه جریانی در کار بوده است ؟ تجزیه و تحلیل کردن این قضیه از نظر تاریخی خیلی ساده نیست .

جرجی زیدان در جلد چهارم ( تاریخ تمدن ( همین قضیه را بحث می کند و خودش یک استنباط خاصی دارد که عرض خواهم کرد , ولی یک مطلبرا اعتراف می کند که بنی العباس سیاست خود را مکتوم نگاه می داشتند حتی از نزدیکترین افراد خود و لهذا اسرار سیاست اینها مکتوم مانده است . مثلا هنوز روشن نیست که جریان ولایتعهد حضرترضا برای چه بوده است ؟ این جریان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفی نگاه داشته شده است

رود پر آب پاسخ ، بر کویر عطشناک پرسش

جاده بصره ، پر از تپه های ماسه ای ، شن های روان و خارها بود . اندک اندک دشت سینه گسترد . اطراف شیراز کشتزاران سبز بود و

سبزه . سلسله کوه ها با تاجی از برف ، در دور دست نشسته بودند . هنگامی که خورشید به میانه آسمان رسید ، کاروان بار افکند . امام بر سر سفره نشست . بردگان و خدمت کاران بر گرد سفره حلقه زدند . مردی بلخی گفت : « چه خوب بود اگر برای این ها ، سفره ای جداگانه می افکندی . »

ابر اندوه چهره امام را پوشانید . چگونه آدمی برای خویش امتیازات موهومی برمی شمرد ! تصمیم گرفت چلچراغی در دل مخاطبش برافروزد .

برادرم ! خداوند والا یکی است ! مادر یکی است ! و پاداش هم به کرداراست .

امام برخاست تا اذان بگوید . صدای آرامی جاری شد؛ همچون رودی سیرابگر برکناره های تشنه آبشار نماز جاری شد . رجاء به مأموریت سنگین خویش می اندیشید . او به مردی علوی می نگریست که سلاحی جز نیایش نداشت . یک بار شنید که امام به یارانش می فرمود : « بر شما باد که به سلاح پیامبران باشید ! »

سلاح انبیاء چیست ؟

نیایش . ( 73 )

رجاء به خود آمد . امام سر بر سجده ای طولانی داشت . نزدیک شد . جز جویباری از سپاس پی درپی نشنید . واژگان مهرآمیز میان انسان و آفریدگارش . شکراً لله صد بار تکرار شد؛ چرا که دسته گلی تقدیم به پروردگار بود . آفتاب در دریاچه غروب تن می شست . خاموشی باشکوهی خیمه زده بود . امام در محراب سکوت نشسته بود . اندیشه شعله ورش در جهان های دوردست شناگر بود

، در افق هایی فراتر از جهانی که بی کران می نمود . در آن سکوت شبانه ، به نظر می رسید که امام با هستی یکی شده است ، یا خود ، محور هستی شده است .

دو جوان آفریقایی به زبان بومی با هم صحبت می کردند . صدایشان پژواک سرزمین دوردست آفریقا را داشت .

یک بار از او شنیدم که می گفت : « عبادت ، [تنها] نماز و روزه بسیار نیست . عبادت ، اندیشیدن بسیار در آفرینش پروردگاراست . » ( 74 )

من هم شنیدم که می گفت : « سکوت ، دری از درهای فرزانگی است . » ( 75 )

یادم می آید ، روزی در مکه با او بودم . یحیی بن خالد برمکی از آنجا عبور کرد . چهره اش را با دستمالی پوشانده بود تا غبار اذیّتش نکند . امام فرمود : « این بینوایان نمی دانند که امسال بد بلایی به سرشان می آید . » این حرف پس از شهادت پدرش بود . چند هفته ای نگذشت که خبرهای بدی از بغداد رسید؛ از شوربختی و خواری برمکیان . اما ، سرورم چیزی فرمود که مرا حیران کرد .

چه گفت ؟

دوّمین و سوّمین انگشتانش را به هم چسباند و فرمود : « شگفت انگیز تر از این ، من و هارون هستیم که این گونه ایم ! »

؟ !

پاسی از شب گذشته بود . آسمان زلال تر می نمود . ستارگان فروزانتر بودند و سکوت با شکوهی چیره بود . همراه

با صدای آتشی که نفس های آخرش را می کشید ، صدای حشرات هم از کشتزاران نزدیک می آمد . مرد حجازی در دل آن شب ، برخاست . با تمام وجودش به آسمان آراسته از ستارگان نگریست و فروتنانه زمزمه کرد : « ای آن که مرا به خویش راهنمایی کرده و دلم با پذیرش او تواضع یافته ! از تو ، امنیت و ایمان این جهان و آن جهان را می طلبم . » ( 76 )

آن گاه از دستمال سپید ، مسواکی بیرون آورد و به آرامی مسواک زد . سپس در گوشه ای ، با آب ابریق سفالی وضو گرفت . خنکای آب ، آرامشی را در روانش پراکنده ساخت .

همه چیز آرام بود . همه چیز در تاریکی غوطه ور بود . حتی آتش آتشدان خاموش بود . زغال های گداخته ، زیر خاکستر بودند .

هستی در خوابی ژرف فرو رفته بود . علی ( ع ) رو به خانه ای ایستاد که ابراهیم آن را بنیان نهاده بود . او به نماز ایستاد . آبشاری از سوره های مکی و مدنی جاری شد؛ سوره های حمد ، ملک ، دهر ، توحید ، فلق و ناس . لحظه ای که ستارگان پرا کنده بودند ، او دستانش را به سوی آسمان گشود و نیایش به سان زمزمه جویباری به آرامی جاری شد :

خداوندگارا ! بر محمّد و خاندان او درود فرست . بر هدایت ما بیفزا و ما را سلامت بدار . در آنچه که به ما داده ای ، برکت ده و ما

را از بدی آنچه فرمان داده ای ، حفظ کن . اختیار همه چیز با تو است و کسی بر تو چیره نمی شود . تو ، کسی که سرپرستی ات را پذیرفت ، خوار نمی کنی ، دشمن تو عزیز نمی شود . تو خجسته و والایی . ( 77 )

صدایش غمگین و بغض آلود بود . از آن ، باران مهربانی و آمرزش خواهی برای انسان ها می بارید؛ باری آنانی که در زندگی غوطه ور شده و خویش را از یاد برده و راه را گم کرده بودند؛ آن هایی که نمی دانند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت .

زمزمه های بهار ، بغض شکوفه های ابر

جمادی رفت و رجب آمد . بادهای سرد بهمن هم در سرزمین ها و شهرها پرسه می زدند . مأمون به چیزی جز واگذاری خلافت فکر نمی کرد . امام همچنان نمی پذیرفت . تنها دغدغه او ، همین بود . شورش زنگیان در مرداب های اطراف بصره آن قدر فکرش را مشغول نکرده بود که خبرهای رسیده از قیام زید بن موسی ( ع ) برادر امام هشتمدر شهر بصره . بعضی کارگزاران خبر دادند : بابک خرم دین در آذربایجان شورش کرده و با امپراتور بیزانس ، میخائیل دوم هم دست شده است .

اما این ها همه برای او هیچ بودند . او فقط فکر می کرد که چگونه می تواند این نرد علوی را قانع کند . او را به نزد خود آورده بود ، اما نمی دانست او را چگونه وادار به انجام خواست خود کند . این بار تصمیم گرفت که

وزیرش سهل را در جریان رخدادها نگذارد .

آن روز ، هنگامی که امام در نزدیکی خلیفه نشست ، مأمون لبخندی دروغین زد تا در ورای آن ، کینه شعله ورش را پنهان سازد؛ کینه ای که با وجود سرمای شدید ، شعله ورتر می شدند؛ سرمایی که درختان انار را به شاخه های خشک چوبین تبدیل می کرد . مأمون سخن خود را با صحبت از آب و هوا شروع کرد .

چقدر بهمن سرد است . تازه یک روزش رفته و بیست و نه روز دیگرش مانده است .

امام لبخندی زد و گفت : « در این ماه ، بادهای گوناگونی می وزد . باران بسیار می بارد . سبزه می روید . آب در زیر زمین جریان می یابد . در این ماه ، خوردن سیر ، گوشت پرندگان و میوه ها مفید است . باید شیرینی کم خورد . تحرک بسیار و ورزش در این ماه خوب است . » ( 90 )

مأمون که به سخنان گرم امام گوش سپرده بود ، ناگاه به خود آمد . وانمود کرد که لباسش را مرتب می کند . دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفه ای کرد؛ او تلاش می کرد تا خود را از دایره تأثیر مردی که کنارش نشسته بود و نور شگفتی می تاباند ، خارج سازد؛ نوری که می خواست در دلی آهنین راه یابد . مأمون گفت ای اباالحسن ! حالا که خلافت را نمی پذیری ، باید ولیعهدی را بپذیری . تو می دانی که من قصدی جز مصلحت مردم ندارم . » (

91 )

علاقه ای به این مقام ندارم .

مأمون نتوانست بیشتر از این تاب آورد و گفت : « در راستگویی ات تردید کردم ! شک ندارم که وانمود به زهد می کنی . »

امام با صدایی اندوهگین گفت : « سوگند به خدا که از لحظه تولدم تا کنون دروغی نگفته ام . به خاطر دنیا هم از خدا روی گردان نشده ام . می دانم که قصدت از این کار چیست ! »

مأمون هم چون مار گزیده ای به خود لرزید .

چه قصدی دارم ؟

با این کارت می خواهی مردم بگویند : « علی بن موسی الرضا از دنیا روی گردان نشد؛ بلکه دنیا به او روی نیاورد . نمی بینید چگونه ولیعهدی را با چشم داشت به خلافت پذیرفت ؟ ! »

مامون در حالی که از خشم می لرزید ، گفت : « همیشه از حرف هایت ناراحت می شوم . می دانی که نمی توانم کاری بر ضد تو انجام دهم . اگر ولیعهدی را پذیرفتی ، چه بهتر . در غیر این صورت ، تو را نا گزیر به قبول انجام این کار می کنم . اگر پذیرفتی ، باز چه بهتر؛ وگرنه ، گردنت را می زنم ! »

سکوتی هراس انگیز در اتاق حکمفرما شد . مأمون همچنان بسان گرگی مهیای دریدن بود . امام پس از مدتی سکوت ، به آرامی لب به سخن گشود .

همان طور که به سقف می نگریست و نگاهش گویی آن را می شکافت ، با صدایی بغض آلود گفت : خداوندگارا ! تو

مرا از این که خویش را نابود کنم ، باز داشتی . من ناگزیر شدم و ( این پذیرش را ) خوش نمی دارم . آفریدگارا ! پیمانی جز پیمان تو و ولایتی جز ولایت تو نیست ، پس مرا موفق بدار تا دینت را بر پا و سنّت پیامبرت محمّد ( ص ) را زنده کنم . پس تو سرور و یاریگری . ( 92 )

مأمون شادمانه بانگ برآورد : بالاخره قبول کردی ؟ !

شرایطی دارم .

. ؟ !

کسی را نصب نمی کنم . کسی را هم عزل نمی کنم . رسمی را بر هم نمی زنم . در مسائل کشور ، دورا دور مشاورم . ( 93 )

قبول دارم .

امام برخاست و زمزمه کرد : انّا لله و انّا الیه راجعون . نمی دانم بر من وبر شما چه خواهد رفت ! ( 94 ) هیچ حکمی جز به دست خداوند نیست زیرا که او گویای حق و حقیقت و بهترین داوران است . ( 95 )

آن شب ، پرده اشک همانند ابر بارانزا در چشمان امام حلقه زد . ( 96 ) او بازی های آن روباه عباسی را می شناخت . تمام هدف ها و انگیزه هایش را هم می شناخت ومی دانست که مأمون از کشته های خود ، جز پشیمانی درو نحواهد کرد .

در آن شب ، مأمون بیدار ماند تا حکم ولیعهدی را بنویسد و همچون عنکبوت ، فرجامین تارهای خانه بی بنیادش را بتند .

زمین ، زورق سیم گون سپهر

پاسی از شب گذشته بود و مهتاب ، زمین را

رنگ زده بود . امام از پنجره کاخ به باغ سیم گون می نگریست؛ به درختان بالا بلند و جویبار آوازخوان . دو چهره رو به روی هم بودند : امام و ماه . موجی از عواطف در چشمان امام دیده می شد . همان واژگانی از لبانش شنیده می شد که در حال نیایش و یا تفکر بسیار بر زبان می راند :

« ای گنج بینوایان !

ای نجات دهنده کشتی شکسته !

تو کسی هستی که سیاهی شب

و روشنایی روز

و مهتاب

و پرتو خورشید

و صدای برگ درختان

و طنین آب

در مقابلت فروتنی کرده اند .

یا الله . یا الله . یا الله ! »

امام چهره برگرداند . او با خلیفه قرار ملاقات داشت .

خلیفه زمان ملاقات را آن شب معین کرده بود؛ چه شبی ! چه شب پر دغدغه ای . به زودی حضرت با کسی دیدار می کرد که تکیه بر پوسته قرآن زده بود و نمی توانست در ژرفای آن غوطه ور شود . در این جهان گسترده ، مفاهیم بی کران چنان در قالب های کوچک جا می گیرند که آفریده های بزرگ در چشم کوچک آدمی ؛ تا چشم ، تنها پنجره ای باشد بر گلستان اندیشه؛ آفریده ای که پروردگار رازش را در آن نهفته است . افرادی مانند اباقره ، در حقیقت قربانیان این نگرش کوته بینانه به قرآن بودند . قربانیان دسیسه ای که در سایه سار درخت نفرین شده خاندان اموی رشد کرد؛ درختی که در دل دوزخ رویید .

هنگامی که مرد گندم گون ظاهر شد

، پیر و جوان ، همه برخاستند . چشم ها ، دل ها و تمام توجه ها معطوف او شد . مأمون احساس کرد که نیرویی ناپیدا می خواهد بر او چیره شود . آن شخصیت والا در نقطه ای از کمال مطلق جا گرفته بود . احساس کمال در چشمانش می درخشید . اباقره به سان روباهی ، آماده بود تا با یک پرسش ، امام را شکست دهد . با این که امام نزدیک خلیفه نشسته بود ، اما به نظر می رسید که دو جبهه وجود دارد و مأمون فرمانده جبهه ضد امام است . از این رو ، عموی حضرتمحمد بن جعفر ( ع ) اندکی نگران بود . اباقره لباسش را مرتب کرد تا آغاز برای درگیری ، نخستین پرسش را مطرح سازد .

بگو ، خدا با چه زبانی با حضرت موسی ( س ) سخن گفت ؟

خدا بهتر می داند که چه زبانی بوده است؛ سریانی یا عبری ؟

اباقره زبانش را بیرون آورد و گفت : « منظورم این زبان گوشتی است ! »

خدا به دور است از آن چه می گویی ! پناه بر خدا از این که پروردگار همانند آفریده هایش باشد و یا مانند مردم سخن بگوید . او وجودی والا ، بی نظیر از نظر وجود ، گوینده و انجام دهنده است .

چگونه ؟

سخن آفریننده با آفریده شده ، غیر از سخن گفتن آفریده ها با یکدیگر است . او با یاری سقف دهان و زبان حرف نمی زند؛ اما می گوید : «

بشنو ! » پس با اراده اش با موسی سخن گفت و به او فرمان داد؛ بی آن که واژه ای را بر زبان آورد .

درباره کتاب ها چه می گویی ؟

تورات ، انجیل ، زبور ، فرقان و هر کتابی که فرو فرستاد ، سخنان خداست که همانند نور و هدایت برای راهنمایی مردم فرستاد . همه پدید آمدند .

همه کتاب ها ( ی آسمانی ) از بین می روند ؟

همه مسلمانان بر این نکته اتفاق نظر دارند که جز خدا ، همه چیز نابود می شود و غیر از خدا ، همه چیز آفریده خداست . تورات ، انجیل ، زبور و فرقان اثر خداوندند . آیا نشنیده ای که مردم می گویند : « خدای قرآن ! » و قرآن روز رستاخیز می گوید : « خداوندگارا ! این فلانی است؛ روزها ( با خواندن من ) او را تشنه و شب ها ( به خاطر من بیدار مانده ) او را بیدار نگه داشته ام . پس میانجی گری او را درباره من بپذیر ! » ؟

همچنین تورات ، انجیل و زبور ، همه ( بعد از آفرینش ) پدید آمدند . آفریننده ای دارند بی نظیر که مردم خردمند را هدایت می کند . کسی که گمان می کند کتابهای آسمانی از آغاز با خداوند بوده اند ، فکر می کند که خدا ، ازلی و یکتا نیست؛ چرا که کلام با او بوده و ابتدا ندارد و از خدا بی نیاز است .

اگر خداوند فقط در آسمان ها

نیست ، چرا مردم در هنگام نیایش ، دستان خود را به سوی آسمان می گشایند ؟

مردم پروردگار را به شیوه های گوناگون نیایش می کنند . پروردگار پناهگاه هایی ( برای مردم ) دارد که به آن پناه می برند . از مردم خواسته است تا با گفتار ، دانش ، کردار ، جهت گیری و مانند آنها نیایش کنند . از آنان خواسته است تا با نماز گزاردن به سوی کعبه ، انجام حج و عمره عبادت کنند . از آفریده هایش خواسته است که در هنگام درخواست ، دعا و خواهش ، دستان خویش بگشایند و با حالت تهیدستی به سوی آسمان بالا برند تا نشانه بندگی و فروتنی باشد .

چه کسانی به خدا نزدیکند ؟ فرشتگان یا مردم ؟

اگر منظورت از نظر مسافت است ، همه چیزها و اشیاء نسبت به او مساوی به شمار می آیند . این ، کار اوست و با انجام برخی از کارها ، از کارهای دیگر غافل نمی شود . کیهان را همان گونه مدیریت می کند که فرودست آن را . برای آغاز آن چنان برنامه ریزی می کند که برای پایانش؛ البته بدون آن که برایش رنج ، دشواری ، هزینه ، خستگی و یا نیاز به مشورت داشته باشد . اگر قصدت ابزار است ، آن که بیشتر از همه از آفریدگار پیروی می کند و به پروردگار از همه نزدیک تر است . شما روایت کرده اید که نزدیک ترین حالت بنده به خدا ، سجده وی است . نقل کرده اید که چهار فرشته

با هم رو به رو شدند؛ یکی از آنها از فراز آفرینش و دیگری از فرودست آن؛ یکی از شرق آفرینش و دیگری از غرب آن . آن ها از یکدیگر پرسش هایی کردند . هر یک گفتند : « از نزد خدا آمده ام و مرا برای فلان کار فرستاد . » این نشان می دهد که جایگاه پروردگار قابل تشبیه و همانندی نیست .

آیا این حدیث دروغ است که می گوید : « هرگاه خداوند خشمگین می شود ، فرشتگانی که عرش را حمل می کنند ، می فهمند؛ زیرا سنگینی اش را حس می کنند ، پس به سجده در می آیند و چون خشم برطرف می شود ، به جایگاه خویش بر می گردند ؟ »

حضرت از روایاتی که در بستر زمان ساخته شدند تا چهره دین را بیالایند ، غمگین بود . پس با صدایی اندوهگین و خشمناک فرمود : « به من بگو ، پروردگار والا از روزی که ابلیس را نفرین کرد تا امروز و تارستاخیز ، از او و یاورانش خرسند است یا خشمگین ؟ »

از آن ها برآشفته است .

پس چگونه به خویش جرأت می دهی خدایت را به دگرگونی از حالی به حالی دیگر توصیف کنی و حالت هایی را که برای بندگان رخ می دهد ، به او نسبت دهی ؟ خدایی که با نابود شوندگان نابود نمی شود و با دگرگون شوندگان دگرگون نمی شود ، دور از کاستی هاست .

اباقره سر به زیر افکنده بود . گویی به پرسش ها ، شبهه ها و

استدلال های ویران شده اش می نگریست . برق پیروزی در چشمان عموی امام درخشید؛ اما خلیفه با آن که شادمانی دروغینی را نشان می داد ، همچنان مبهوت بود .

زندگی سیاسی هشتمین امام ( ع )

نهضت دولت عباسی

علویان در گذشته دور

پس از آن که امویان از شیوه صحیح اسلامی ره به انحراف گشودند ، و بر همگان روشن شد که هدف آنان چیزی جز حکمرانی و سلطه طلبی نبوده . زورگویی در تعیین سرنوشت مردم و سودجویی از امکانات ایشان کوشش تامّ در کامجویی و اجرای شهوات در هر مکان و هر زمان که برایشان دست می داد بی اعتبار نمودن مصالح همه ملّت و خلاصه به بازی گرفتن سرنوشت و خوشبختی ایشان .

و باز پس از آن که امویان دشمنی با اهل بیت را به آخرین حدّ رسانیدند ، آنان را کشتند ، به نابودی کشیدند و بساطشان را درهم کوبیدند . به ویژه آن دسته از اهل بیت که فجایع کربلا بر جانشان روا رفت ، خاندان اموی نفرین بر علی علیه السلام را به عنوان شیوه پسندیده خود اتّخاذ کرده بودند ، به گونه ای که کودکانشان این نفرین را می آموختند و تا آخر عمر پیوسته تکرارش می کردند . اولاد علی و شیعیانشان را در هر پناهگاهی که بودند ، تعقیب می کردند و همواره می کوشیدند تا هرگونه اثری از آنان را از بین ببرند .

در گرماگرم این جریانات بود که رویدادهای تازه ای در افق رخ نمود . در پرتو مبارزه دائم و افشاگرانه اهلبیت ، درک مردم پیوسته از حقایق روز زیاد می شد . آنان بیشتر به چهره کریه خاندان فاسد اموی پی می بردند . از این

رو طبیعی می نمود که عواطف مردم نسبت به اهلبیت روزبه روز بیشتر برانگیخته شود و در برابر ، نفرت و کینه شان نیز علیه خاندان اموی رو به اوج گذارد . اینها همه در پرتو افزون شدن فهم و درک مردم بود و این که آنان روز به روز حقایق بیشتری را درمی یافتند .

مردم دیگر بخوبی دریافته بودند که اهلبیت تنها پایگاه استوار و قابل اطمینانی به شمار می روند که جز با روی بردن بدان ، راه نجات دیگری برایشان وجود ندارد . اهلبیت آرمان زنده امّت بودند که در کالبد همگان روح و روان می دمیدند و زندگی را لذّتبخش می کردند .

تاج و تخت امویان در تندباد سقوط

دیدیم چگونه شورشها و آشوبها علیه حکومت اموی از هر سو رو به رشد نهاد ، آن هم بدانسان که رفته رفته نیرویشان را فرو می مکید و بسیار به سستی شان می کشید . در این گیرودار چنان با مردم رودررو قرار گرفتند که کنترل کشور از دستشان خارج شد و دیگر نتوانستند سلطه خود را بر اوضاع حفظ کنند .

این شورشها بطور کلّی رنگ و آمیزه مذهبی داشت ، مانند :

شورش اهل مدینه که « واقعه حره » نامیده شد .

شورش قاریان کوفه و عراق با عنوان « دیر جماجم » به ( سال 83 هجری ) که پیش از آن قیام مختار و توبه کنندگان به سال 67 رخ داده بود .

قیام یزیدبن ولید همراه با معتزلیان که به انگیزه امر به معروف و نهی از منکر بر ضدّ ولید بن یزید به سال 126 شوریدند .

قیام عبداللَّه بن

زبیر که جز دمشق همه جای دیگر را فراگرفته و تا مدتی هم بر اوضاع مسلّط بود .

شورشی که علیه هشام در افریقا برپا شد .

و نیز شورشی که خوارج به رهبری مردی ملقّب به « طالب الحقّ » ( حق ستان ) به سال 128 به وقوع پیوست .

در خراسان نیز حارث بن سریح در سال 116 قیام کرد و مردم را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش فرا خواند .

اینها و قیامهای دیگری که جای ذکر همه شان اینجا نیست همه انگیزه مذهبی داشتند .

اما برخی از شورشهای دیگر هم بودند که تنها هدفشان حکمرانی و فرمانروایی بود . از باب مثال ، قیام آل مهلب ( 102 هجری ) و قیام مطرف بن مغیره را نام می بریم .

اما در عهد مروان

در ایام حکمرانی « مروان بن محمد جعدی » که به مروان حمار شهرت یافته بود ، اوضاع کشور به بدترین شرایط انفجار رسیده بود . قیامها و شورشها در بیشتر نقاط چنان آتش به پا کرده بود که سخت خاطر مروان را آشفته می ساخت . او حتی قادر نبود به شکایت والی خود در خراسان ، نصربن سیّار ، ترتیب اثر دهد . وی خود در آن سامان با آشوبها و شورشهای متعدّدی ، سخت دست به گریبان شده بود که قیام بنی عباس یکی از آنها به شمار می رفت . اینان به رهبری ابومسلم خراسانی مردم را به سوی خود فرامی خواندند به گونه ای که این دعوت روزبه روز دامنه گسترده تری می یافت .

این رویدادها همه حاکی از انزجار شدید مردم بود که

نسبت به حکومت بنی امیّه و سلطنت مبتنی بر ستم و تجاوزشان ابراز می شد . غارت اموال مردم ، زورگویی در تعیین سرنوشت ملّت و سلب آزادی و امکاناتشان . این مسایل با توجه به پاره ای از امور که آن روزها در جریان بود ، بخوبی بر ما آشکار است .

مثلاً می بینیم که فرمانداران به چیزهایی طمع می کردند که بر آدمی قبول آن دشوار می نماید . خالد قسری می خواست که فقط حقوق سالانه اش بیست میلیون درهم باشد و چون اختلاس و دزدیهایش را هم حساب کنیم می بینیم که درآمدش به صد میلیون درهم می رسید . ( 1 ) حال در جایی که فرماندار دارای چنین وضعی باشد ببینید وضع خود خلیفه چگونه است . خلیفه ای که با همه ارزشها و صفات خوب و کمالات انسانی دشمنی می ورزید . خلیفه به گونه ای تحقیرآمیز به مردم می نگریست . در این باره « کمیت » شاعر چنین سروده است :

به مردم چنان می نگریست که گویی

صاحب گله ای است که گوسفندان

خود را بع بع کنان به هنگام غروب می نگرد

به انگیزه چیدن پشم و انتخاب یک

رأس فربه ،

همراه با لذّت از فریاد و زجر چهارپایان . ( 2 )

آری ، ملّت سراپا یقین شده بود که دیگر بنی امیه حقّی ندارند که خود را همچون رهبران امّت بر مردم تحمیل کنند . آنان حتماً فاقد صلاحیّت در اداره امورند و اگر وضع همین گونه ادامه یابد ، مردم همگی رو به نیستی کشیده می شوند .

از این رو از جای برخاستند و

بر امویان شوریدند و برخی از حقوق خود را از ایشان بازستاندند ، و این شیوه آن چنان ادامه یافت تا سرانجام کشور از وجودشان پاک شد و دیگر اثری از آنان برجای نماند .

پیروزی عباسیان امری طبیعی بود

از اینجا درمی یابیم که چگونه پیروزی عباسیان در دستیابی به حکومت در آن زمان امری معجزه آسا یا خارق العاده نبود ، بلکه کاملاً طبیعی می نمود . چه اوضاع اجتماعی و شرایط حاکم در آن روزگار ، زمینه پذیرفتن هرگونه تغییر را در نهاد مردم آماده کرده بود . نه تنها مردم این آمادگی را پیدا کرده بودند ، بلکه به لزوم تحوّل در سطح حکومت نیز معتقد شده بودند .

از این رو دیگر شگفت نیست اگر بگوئیم ، در شرایط آنچنانی هر انقلابی که رخ می داد قطعاً به پیروزی می رسید . عباسیان چیز ویژه ای برای خود نداشتند ، بلکه هر گروه دیگری هم که می خواست انقلاب کند اگر در آن شرایط قرار می گرفت و از همان شگرد عباسیان سود می جست و مردم را به سوی خود فرامی خواند ، بی شک به پیروزی می رسید . شگرد عباسیان را می توان در سه جهت مشخص ، بیان کرد :

جهت نخست

« خویشتن را چنین معرفی می کردند که تنها برای نجات مردم از شرّ بنی امیّه آمده اند . یعنی آمده اند تا امّت مسلمان را از دردسر و ظلم و تجاوزهای بی حدّ و حساب این سلسله رهایی می بخشند . تبلیغ عباسیان همواره بشارتی به رهایی بود و در ضمن به مردم نوید می داد که می خواهند حکومتی عادلانه مبنی

بر برابری ، صلح و امنیت برپا کنند . درست مانند تبلیغهای انتخاباتی که مملوّ از وعده و دلخوشی دادن به مردم است . عباسیان نیز مانند سیاستمداران زمان ما مردم را به آرزوهای شیرین مجذوب خویشتن می نمودند . همین وعده ها و همین ایجاد آرزوها بود که بعداً همان مردم را بر ضدّ حکومت بنی عبّاس برانگیخت ، چه دیدند که آنان نیز علیرغم وعده های خود پایه های حکمرانی را براساس طغیان و عطش سیری ناپذیری برای ریختن خون مردمان نهاده اند . » ( 3 )

جهت دوم

عباسیان در نهضت خود بر تازیان زیاد تکیه نکردند ، چه آنان در اندرون خود به دسته بازی و تجزیه گرائیده بودند . در عوض ، دست کمک به سوی غیرعرب ها دراز کردند که اینان در آن زمان به چشم حقارت نگریسته می شدند و در محرومیّت شدیدی حتی از ساده ترین حقوق مشروع خویش که در پرتو اسلام کسب کرده بودند ، بسر می بردند . حجّاج دستور داده بود که در کوفه جز امام عرب زبان با مردم نماز نگذارد ، و روزی هم به شخصی گفته بود که جز اعراب کسی شایستگی مقام قضاوت را ندارد . ( 4 )

از قلمرو بصره و سرزمینهای اطراف آن هر چه غیرعرب بود اخراج گردید . این آواره گان در تظاهرات خود فریاد « وامحمّدا ! وا احمدا ! » سر داده بودند و بیچارگان نمی دانستند به کجا بروند . البته اهالی بصره نیز از در همدردی با آنان وارد شده در این ظلم ناروا با ایشان همصدا گردیدند . ( 5 )

برخی می گفتند :

« نماز به یکی از اینها شکسته می شود : خر ، سگ ، و غیرعرب ( که مولی خطاب می شدند ، یعنی : برده آزاد شده ) » . ( 6 )

روزی معاویه از افزایش جمعیت موالی به خشم آمد و تصمیم گرفت که نیمی از آنان را از دم تیغ بگذراند ، ولی « احنف » وی را از این کار برحذر داشت ( 7 )

روزی هم یکی از موالی دختری از قبیله بنی سلیم را به زنی گرفت . « محمد بن بشیر خارجی » بیدرنگ سوار بر اسب خود شد و به مدینه آمد و نزد حکمران آنجا که « ابراهیم بن هشام بن اسماعیل » بود ، دادخواهی کرد . حکمران ، شوهر عجم را فراخواند و پس از اجرای صیغه طلاق صد ضربه شلاق هم به او زد و علاوه بر همه اینها دسور داد تا موهای سر ، ابرو و ریشش را بتراشند آنگاه محمد بن بشیر خرسند از این پیروزی اشعاری سرود ، از جمله گفت :

« داوری به سنّت و صدور حکم به عدالت انجام گرفت »

« و خلافت هرگز به آنان که دورند نمی رسد . » ( 8 )

شکست حکومت مختار نیز به عاملی جز این نبود که وی از غیر عربها کمک می گرفت . همین امر سبب شد که اعراب از گِردَش پراکنده شوند . ( 9 )

ابوالفرج اصفهانی می گوید : « عرب همچنان یکّه تاز بود تا روزی که دولت عبّاسی تشکیل شد . وقتی یک عرب از خرید برمی گشت و بر

سر راه خود یک عجم را می دید ، کالای خود را به سویش پرتاب می کرد و او هم موظّف بود که بارش را به منزل برساند . » ( 10 )

فرزندان خلیفه اگر از زنان عجمشان زاده می شدند هرگز صلاحیّت رسیدن به مقام خلافت را پیدا نمی کردند . ( 11 )

و خلاصه برخی گفته اند : کشتن امام حسین کار بزرگی بود که از پی آن امویان براحتی توانستند جلوی یورش ایرانیان را از ورود به اسلام بگیرند . . ( 12 )

بنابراین ، دیگر بسیار طبیعی می نمود که موالی ( غیرعرب ها ) در ره رهایی از سلطه چنین حکومتی از بذل جان دریغ نکنند ، و انتظار می رفت که عباسیان بر چنین نیرویی تکیه زنند ، همچنان که از آنان نیز انتظار می رفت که دعوت عباسیان را به گرمی پذیرا شوند .

جهت سوم

در آغاز کار ، عباسیان کوشیدند که انقلاب و دعوت خویشتن را در رابطه با اهل بیت انجام دهند .

اکنون بر ما لازم است که نظر به اهمیّت این موضوع بحث خود را گسترده تر عنوان کنیم . چه این شگرد آثار مهمّی در طول تاریخ برجای نهاد .

به علاوه ، همین خطّ بود که عباسیان بیش از همه روی آن حساب می کردند و آن هم بی اساس نبود ، چه عامل اصلی رسیدنشان به قدرت هم همین بود .

اینک بیان مشروح ما :

چه هنگام و چگونه عباسیان دعوت خود را آغاز کردند ؟

مسأله مهمی که اکنون باید بدان بپردازیم آشنایی با زمان دعوت عباسیان و همچنین

شگردی است که آنان در این راه به کار می بردند .

این دعوت نخست از سوی علویان آغاز شد . دقیقاً نخستین اقدام از سوی ابوهاشم یعنی عبداللَّه محمد بن حنفیّه صورت گرفت که صف شورشیان را نظم بخشید و افرادی را به زیر پرچم خویش گرد آورد . مانند : محمّدبن علی ّ بن عبداللَّه بن عباس ، معاویه بن عبداللَّه بن جعفر بن ابیطالب ، عبداللَّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلّب ، و دیگران .

این سه تن به هنگام وفات بر بالین ابن حنفیّه حاضر شدند و او نیز آنان را از جریان کار انقلابیون آگاه ساخت .

پس از مرگ « معاویه بن عبداللَّه » فرزندش عبداللَّه نیز مدّعی وصایت از سوی پدر گردید . وی معتقدانی گرد خود جمع آورده بود که پنهانی قایل به امامتش بودند و این بود تا روزی که به قتل رسید .

اما « محمد بن علی » ( پدر سفّاح و منصور ) بسیار زیرک و کاردان بود . همین که به وسیله ابوهاشم انقلابیون را شناسایی کرد تمام نیروی خود را بکار برد تا با زیرکی در آنان نفوذ کرده همه را به زیر سلطه خویش درآورد ( 13 ) و نگذارد که به معاویه بن عبداللَّه یا فرزندش نزدیک شوند .

محمدبن علی همچنان با احتیاط کامل و به گونه ای پنهان گام برمی داشت ، و بدین سان او به اقدامات زیر پرداخته بود :

1 از علویان کناره می گرفت ، چه آنان آوازه و اعتبار بیشتری از وی داشتند . اما در ضمن اگر می توانست

از نفوذشان به نفع خود و دعوت خویشتن سود می جست . این کار را نه او بلکه فرزندانش نیز دنبال کردند که خواهید دید .

2 همچنین از گروه های مختلف سیاسی که به نفع او کار می کردند نیز دوری می گزید .

3 از همه مهمتر آن که پیوسته توجّه فرمانروایان اموی را از خود و فعالیتهایشان منصرف می ساخت و همیشه ردّ پا برایشان گم می کرد .

به انگیزه همین مسایل بود که محمد بن علی سرزمین خراسان را برگزید و پیروانش را به آنجا گسیل داشت و به دستشان سفارشنامه معروف خود را سپرد . در این سند سرزمینها و شهرهای اسلامی بدین گونه تقسیم بندی شده بود : این قسمت مربوط به علویان است ، آن یکی عثمانی ، دیگری سفیانی و این قسمت را هم ابوبکر و عمر تحت سیطره خود درآورده اند .

محمدبن علی مبلّغان خود را از تماس گرفتن با فاطمیان برحذر می داشت ولی خود و اطرافیانش و دیگرکسانی که بعداً به راه او رفتند ، نزد علویان تظاهر به همبستگی می کردند ، می گفتند این دعوت و نهضت به خاطر آنان است . ولی از آن میان تنها عدّه کمی بودند که به حقیقت امر آگاه بودند و می دانستند که اوضاع دارد به نفع عباسیان جریان پیدا می کند .

شعارهایی که برای پیروان خود ساخته بود مبهم و چندپهلو و قابل انطباق با هر گروه و دسته ای بود . مانند : « خشنودی آل محمّد » ، شعار « اهل بیت » و از این قبیل . .

تا چه حدّ دعوت عباسیان پنهانی صورت می گرفت ؟

ظاهراً یکی از

شیفتگان شعارهای مزبور شخص « عبداللَّه بن معاویه » بود ، زیرا مورّخان از جمله ابوالفرج در « مقاتل الطالبیین » ص 168 چنین می نویسد :

چون « ابن ضباره » بر عبداللَّه بن معاویه فایق آمد ، راه خراسان را در پیش گرفت . آنگاه وی نزد ابومسلم رفت تا مگر یاریش کند . ولی ابومسلم او را دستگیر و زندانی کرد و سپس مقتولش ساخت .

این جریان به وضوح بیانگر آن است که عبداللَّه انتظار کمک از ابومسلم می داشت ، چه می پنداشت که ابومسلم به حقیقت به نفع اهل بیت و خرسندی خاندان محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم تبلیغ می کند . بیچاره هرگز به مغزش خطور نکرده بود که این دعوت فقط به نفع عباسیان است و بدین گونه این جریان داشت با زیرکی تمام صورت می گرفت ؟

شاید بتوان گفت که محمد بن علی توانسته بود جریان مزبور را حتی از دو فرزند خود ، سفّاح و منصور نیز پنهان نگاه بدارد . چه می بینیم که آن دو همراه با بنی هاشم ، چه عباسیان و چه علویان ، و نیز برخی از امویان ( 14 ) و چهره های قریش به عبداللَّه بن معاویه پیوستند که قیامش به سال 127 در کوفه بود و سپس در شیراز ، که در آنجا توانست سلطه خود را بر فارس و اطراف آن ، حُلوان ، قومس ، اصفهان ، ری ، همدان ، قم و اصطخر و راههای آبی کوفه و بصره گسترده ، موقعیّتی بس عظیم به دست آورد . ( 15 )

منصور از

سوی عبداللَّه بن معاویه حاکم سرزمین « ایذج » ( 16 ) شد و دیگران نیز بر سایر سرزمین ها از سوی وی به فرمانروایی منصوب گردیدند . این که منصور به عنوان یک هاشمی این سمت را پذیرفت خود دلیل بر آن است که وی نمی دانست پدرش از آغاز سده یک ، یعنی پیش از خروج عبداللَّه بن معاویه ، به مدت 28 سال در راه هدف و پیشبرد امر عباسیان به جان می کوشید و برایشان تبلیغ می کرد . برعکس ، منصور چنان می پنداشت که تبلیغ به سود اهل بیت و خشنودی آنان است؛ و طبیعی است منظور از اهل بیت ، علویان است چه این واژه بطور اطلاق بر آنان دلالت می کرد .

در غیر این صورت ، اگر محمد بن علی دارای دعوت روشن و شناخته شده ای می بود و منصور هم از آن آگاهی کامل می داشت ، پذیرفتن حکومت بر ایذج که ازسوی عبداللَّه بن معاویه به وی تفویض گشته بود ، برای دعوت پدرش ( محمد بن علی ) جداً زیان داشت و بر آن ضربه مهلکی وارد می ساخت . مگر آن که بگوییم در آنجا هدف مهمتر دیگری وجود داشت که این مطلب از زیرکی آنان حکایت خواهد کرد . یعنی آنان نظرشان این بود که اگر دعوتشان به پیروزی برسد هیچ ، و گرنه در صورت موفقیت عبداللَّه بن معاویه ، وجهه خود را به عنوان یاری دهندگان او حفظ کرده ، در مواضع قدرت همچنان باقی خواهند ماند . پس می توانیم بیعت مکرّر عباسیان را با محمد بن عبداللَّه علوی این گونه تفسیر

کنیم .

به علاوه پاسخ منصور نیز توجیه می گردد که روزی به شخصی که از وی درباره محمد بن عبداللَّه علوی می پرسید ، گفت : « او محمد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن ، و مهدی ما اهلبیت می باشد » . ( 17 ) و نیز در مجلسی که به بیعت با محمد انجامید گفته بود : « مردم از همه بیشتر به این جوان تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند . » . و باز از اموری که ثابت می کند که عباسیان تا چه حد دعوت خود را پنهان می داشتند این که ابراهیم امام با شادی مژده اخذ بیعت رابرای خویشتن در خراسان می داد ، در حالی که خودش در مجلسی حضور یافته بود که داشتند برای محمد بن عبداللَّه بن حسن تجدید بیعت می کردند .

بنابراین ، چنین نتیجه می گیریم که عباسیان چهره خویش را پیوسته در نقاب علویان می پوشاندند ، آنان را فریب می دادند و معتقد بودند که اگر در فعالیتهای زیرزمینی خویش پیروز شوند بیعتشان با علویان و تبلیغاتشان به نفع ایشان زیانی به حال خودشان نخواهد داشت . و اگر هم شکست بخورند باز مواضع نفوذ و قدرتی در حکومت پسرعموهای خویش اشغال خواهند کرد .

این بود خلاصه آنچه که می توان درباره دعوت عباسیان بازگو کرد . اکنون لازم است اندکی بیشتر به شرح مراحلی که برشمردیم بپردازیم ، بویژه آن قسمت را بیشتر توضیح دهیم که این دعوت مربوط به اهلبیت و علویان می شد تا ببینیم اینان خود تا چه حد

به این همبستگی اعتماد می داشتند .

رابط انقلاب با اهل بیت ضروری می نمود .

عباسیان ناگزیر بودند که میان انقلاب خود و اهل بیت خطّ رابطی ترسیم کنند ، به چند دلیل :

نخست : آن که بدین وسیله توجه فرمانروایان را از خویشتن به جای دیگر منصرف می ساختند .

دوم : آن که مردم بیشتر به آنان اعتماد می کردند و از پشتیانی شان برخوردار می گردیدند .

سوم : آن که دعوت خود را بدین وسیله از ابتذال و برانگیختن شگفتی مردم می رهانیدند . چه اینان در سرزمینهای اسلامی ، آنچنان از شهرت کافی برخوردار نبودند و مردم نیز برای هیچ یک از آنان ، برخلاف علویان ، حقّ دعوت و حکومت را نمی شناختند . از این رو با وجود علویان ، دعوت عباسیان اگر به سود خودشان آغاز می شد امری فریب آمیز و باورنکردنی می نمود .

چهارم : آن که می خواستند اعتماد علویان را نیز به خود جلب کنند و این از همه برایشان مهمتر بود . چه می خواستند بدین وسیله رقیبی در میدان تبلیغ و دعوت نداشته باشند و نمایش این که دارند به نفع علویان تبلیغ می کنند خود آنان را از تحرّک بازدارند .

لذا می بینیم که « ابوسلمه خلال » در مقام عذرخواهی از « ابوالعباس سفّاح » که چرا به امام صادق علیه السلام نامه نوشته و تبلیغ را به نام او و برای بیعت با وی انجام داده ، چنین اظهار می دارد : « می خواستم تا بدین وسیله کار خودمان استواری یابد » . ( 18 )

و

براستی هم همین گونه شد . عبّاسیان با این شگرد که دعوت خود را به اهل بیت پیوستگی دادند ، پیروزی بزرگی را در انقلاب خویشتن کسب کردند ، و چنان به قدرت و عظمتی دست یافتند که از تیررس هر صاحب ادّعایی فراتر رفتند . آنان با این شگرد تمایل و تأیید امت اسلامی بویژه اهل خراسان را به خود جلب کردند . اهل خراسان کسانی بودند که دور از جنجال بدعتگزاران و سیاست بازان می زیستند و کسانی بودند که « هر چند از کوفیان نسبت به اهل بیت کمتر غلوّ می کردند ولی به نفع ایشان با حماسه بیشتری تبلیغ می کردند » . ( 19 ) چه آنان راه و رسم محمّد و قرآن را تنها به شیوه علی بن ابی طالب علیه السلام آموخته بودند . ( 20 )

مردم خراسان هرگز فراموش نکرده بودند که در ایّام زمامداری امویان چه ظلمها و عقوبتهایی را نمی کشیدند . از این رو دیگر طبیعی بود که آماده پذیرفتن هرگونه دعوتی بودند که از سوی اهل بیت آغاز می شد . آنان حتی حاضر به جانفشانی در این راه گشته بودند و از آنجا که سرزمینشان از مرکز حکومت ، شام ، به دور بود ، جولانگاه دستجات و احزاب متخاصم با یکدیگر مانند عراق نشده بود . در عراق وجود شیعیان ، خوارج ، مرجئه و دیگر گروهها اوضاع را برای حکومت عباسیان بسی نامساعدتر از خراسان می نمود . لذا دیدیم که این مردم خراسان بودند که به خاطر دوستی با اهل بیت پایه های حکومت بنی عبّاس را استوار کردند و به همیاری و مساعدت و

نیروی شمشیرهایشان خلافت این خاندان را بر دوش خود کشیدند . بعداً درباره ایرانیان و راز شیعه بودنشانبه ویژه اهل خراسانسخن مشروح تری در فصل « آرزوهای مأمون » و دیگر فصول خواهیم آورد .

منبع خطر برای عباسیان
علویان عامل تهدید بودند

گفتیم حکومت عباسی در آغاز با تکیه بر تبلیغ به نفع علویان پاگرفت؛ سپس نام اهل بیت و در مرحله بعد خشنودی خاندان محمّد ، شعار تبلیغاتیشان بود ، لذا راز موفّقیّت عباسیان در ایجاد این گونه رابطه با اهل بیت بود و نه غیر از این . البتّه آنان در پایان کار از این ادّعا منحرف شدند و با دعوی خویشاوندی نَسَبی با پیغمبر اکرم ، خود را بر امّت اسلامی چیره ساختند .

از این رو طبیعی بود که عبّاسیان خطر واقعی را از سوی عموزادگان علوی خود احساس کنند . چه آنان به لحاظ پایگاه معنوی و استدلال بمراتب نیرومندتر و به لحاظ خویشاوندی ، به پیامبر اسلام نزدیکتر بودند و این را عباسیان خود نیز اعتراف کرده بودند . ( 49 )

بنابراین ، برای علویان دعوی خلافت بسی موجّه تر می نمود . بویژه آن که در میانشان افراد بسیار شایسته ای یافت می شدند که با برخورداری از بهترین صفات از علم و عقل و درایت و عمق بینش در دین و سیاست ، براستی در خور احراز مقام خلافت بودند . افزون بر این ، احترام و سپاسی بود که مردم در ضمیر خود نسبت به آنان احساس می کردند و در برابر صفات برجسته ، رفتار بی نظیر و ارجمندی و پاکدامنی شان سرِ تعظیم فرود می آوردند .

به علاوه ،

بزرگمردان و قهرمانان اسلام از خاندان ابوطالب برخاسته بودند . ابوطالب سرپرست و مربّی پیغمبر اسلام بود ، و فرزندش علی علیه السلام نیز وصی ّ و پشتیبان وی بود ، همین گونه حسن ، حسین ، زین العابدین و دیگر امامان و همین طور زیدبن علی که بر ضدّ بنی امیّه قیام کرد . در این جا فرصت آن نیست که نام دیگر قهرمانان خاندان ابوطالب را یاد کنیم . خداوند از همه آنان خشنود باد !

قهرمانی ها و زندگی حماسی علویان زبانزد همه مردم بود و مقام و منزلت آنان دلها و قلبها را تسخیر کرده بود . در این زمینه کتابهای فراوانی به رشته تألیف درآمده است .

جان کلام آن که نسبت به نفوذ علویان در آن ایّام جای هیچ گونه تردیدی نبود .

وحشت عبّاسیان از علویان

خلفای عبّاسی از نخستین روزهای قدرتشان ، بخوبی میزان نفوذ علویان را درک کرده ، سخت به وحشت افتاده بودند یکی از دلایل این مطلب آن است که سفّاح از روزی که بر سر کار آمد جاسوسانی بر اولاد حسن بگمارد . روزی چون هیأت اعزامی بنی حسن از نزدش خارج شدند به برخی از معتمدان خود گفت : « برو محلّ اقامتشان را آماده کن ، و هرگز به محبّتشان خو مگیر . هرگاه با آنان تنها می مانی خود را مایل بدانها و آزرده خاطر از ما نشان بده . اینان به امر خلافت از ما شایسته ترند . هر چه را که می گویند و با هر چه روبرو می شوند ، همه را برایم نقل کن » . ( 50 )

پس از سفّاح ، این گونه مراقبت ها به صور گوناگون و با شیوه های مختلف صورت می گرفت که این مطلب بخوبی از نوشته های مورّخان برمی آید . ( 51 )

بیم منصور از علویان

می خواهید بدانید که عباسیان از علویان تا چه حدّ بیمناک بودند ؟ به سفارش منصور به فرزندش مهدی توجّه کنید که او را به دستگیری « عیسی بن زید علوی » تشویق کرده ، می گفت :

« فرزندم ، من برایت آنقدر ثروت اندوخته ام که هیچ خلیفه ای پیش از من این همه نکرده ، و آنقدر برایت برده و غلام فراهم آورده ام که پیش از من خلیفه ای نکرده . برایت شهری در اسلام بنا کردم که تا پیش از این وجود نداشته ، حال من؛ جز دو تن از هیچ کس نمی ترسم : یکی عیسی بن موسی است و دیگری عیسی بن زید . اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام و او کسی است که حتّی اگر یک بار به من قول بدهد ، دیگر بیمی از او ندارم . اما عیسی بن زید؛ اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و این شهر را هم به ویرانی بکشی ، هرگز ملامتت نمی کنم » . ( 52 )

این همه وحشت منصور از عیسی بن زید نه به خاطر آن بود که وی از عظمت فوق العاده ای برخوردار بود ، بلکه به این علت که در اجتماع اسلامی در

آن ایّام این مطلب پذیرفته شده بود که خلافت شرعی باید در اولاد علی علیه السّلام استقرار یابد . لذا چون عیسی بن زید قیام کرد ، خوف آن بود که در سطح گسترده ای مورد تأیید قرار گیرد ، چه او از سویی فرزند زید شهید بود که به انتقامِ از بنی امیه برخاسته بود ، و از سوی دیگر از دستیاران محمد بن عبدالله علوی هم بود که در مدینه به قتل رسیده بود و سفّاح و منصور نیز چنان که گفتیم با او بیعت کرده بودند . درباره وی همه به جز امام صادق علیه السلام می گفتند که او مهدی امّت است . به علاوه عیسی بن زید از دستیاران ابراهیم ، برادر همین محمّدبن عبدالله نیز بود که در بصره قیام کرده ، در باخَمری به قتل رسید .

باز از اموری که دلالت بر واهمه شدید منصور از علویان دارد این ماجرا است : وی هنگامی که سرگرم جنگ با محمد بن عبدالله و برادرش ابراهیم بود ، شبها خوابش نمی برد . برای سرگرمیش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند ، ولی او به آنها حتّی نگاه هم نمی کرد . وقتی علّت را پرسیدند فریاد برآورد که : « این روزها مجال پرداختن به زنان نیست . مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند » . ( 53 )

منصور بارها امام صادق علیه السّلام را دستگیر کرده ، مورد عتاب و تهدیدش قرار می داد و متّهمش می کرد

به این که اندیشه قیام بر ضدّ حکومتش را در سرمی پروراند .

این گونه مطالب می رساند که منصور تا چه حد از علویان بیمناک بود و علّتی هم جز این نداشت که می دید آنان از تأیید طبقات و گروههای مختلف برخوردارند .

حتّی هنگامی که از او پرسیدند بیعت کنندگان با محمّد بن عبدالله چه کسانی هستند ، پاسخ داد : « . اولاد علی ، اولاد جعفر ، اولاد عمر بن خطاب ، اولاد زبیر بن عوام و بقیه قریش و فرزندان انصار » . ( 54 )

بیم مهدی از علویان

این دیگر از روشنترین مسایل است که مهدی فرزند منصورنیز از علویان بسی بیمناک بود . لذا هنگامی که امام کاظم علیه السلام را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که بر ضدّش قیام نکند و نه بر ضدّ یکی از اولاد وی . ( 55 )

« عیسی بن زید » و « حسن بن ابراهیم » پس از فرار از زندان مدّتها تحت تعقیب مهدی بودند و او روزی به همصحبت های خود گفت : « اگر روزی به مرد دانایی از زیدیان برخورد کنم که خاندان حسن و عیسی بن زید را بشناسد ، حتماً او را به بهانه استفاده از معلوماتش به استخدام خواهم گرفت تا میان من و خاندان حسن و عیسی بن زید واسطه شود . به همین منظور ، ربیع آمد و یعقوب بن داود را به وی معرفّی کرد . منزلت یعقوب پیوسته در نزد خلیفه مهدی اوج می گرفت تا به وزارت خویش منصوبش کرد و تمام شؤون خلافت

را به وی تفویض نمود . » ( 56 )

همه اینها به منظور آن بود که مهدی از طریق یعقوب به حسن بن ابراهیم و عیسی بن زید دست بیابد . در حالی که همین یعقوب کسی بود که به جرم قیام علیه منصور به همداستانی با ابراهیم بن عبدالله بن حسن به زندان افتاده بود که بعداً مهدی او را آزاد می کند .

یعقوب چون مخفیگاه عیسی بن زید را به مهدی نشان داد ، به اتّهام همکاری با طالبیان به زندان رفت ( 57 ) و تا زمان رشید در آنجا باقی ماند . ولی چه سود که هنگام خروج از زندان بینایی خود را از دست داده بود .

بیم رشید از علویان

در زمان رشید آشوبهای بسیار میان اهل سنّت و رافضیان برپا شد . ( 58 ) البته آماج این شورشها خاندان علی علیه السلام و هر فرد شریف و ارجمندی از این خاندان بود .

داستان رشید با « یحیی بن عبدالله بن حسن » که در دیلم قیام کرده و پریشان احوالی و اندوههای فراوانی برای رشید آفریده بود ، مشهورتر از آن است که نیاز به بازگویی داشته باشد . چرا رشید اندوهگین و دستپاچه نباشد که یحیی را مردم بسیاری حمایت و پیروی می کردند . دسته دسته از هر آبادی و شهری به سویش روان می شدند و چنان قدرتش بالا گرفته بود که رشید را به شدّت دغدغه خاطر دست داد و کار را بر او بسی دشوار نمود . کسی که میان وی و یحیی میانجی شد ، فضل بن یحیی بود و چون

توانست سرانجام آتش این نهضت را فرونشاند ، مقامی شامخ نزد رشید یافت و این آشتی شادی فراوانی بر دل و روحش فروریخت . ( 59 )

البته همان گونه که مشهور و معروف است بعداً رشید به یحیی نیز نیرنگ زد .

روزی که رشید به مدینه ورود کرد ، فقط دویست دینار به امام موسی بن جعفر علیه السلام تقدیم نمود ، در حالی که به کسانی که مزاحمش نبودند ، هزاران دینار می بخشید . علّت این کار را برای پسرش مأمون چنین می گفت که اگر پول بیشتری در اختیار وی قرار دهد چه بسا که فردا صدهزار شمشیر از سوی شیعیان و دوستان امام به رویش آخته شود . ( 60 )

آنگاه طولی نکشید که امام را به اتّهام این که مالیات برای خود جمع آوری می کند ، به زندان فرستاد و بعد هم مسموش کرد و بدین وسیله خویشتن را از وی برهانید . البتّه این سرنوشت بیشتر امامان شیعه بود .

امّا در روزگار مأمون

در این ایّام مسأله بسی بزرگ ، حسّاس و مهمتر گشته بود . قیامها و آشوبهای بسیاری ایالات و شهرها را پوشانده بود به گونه ای که مأمون نمی دانست از کجا شروع کند و چگونه به مقابله با آنها برخیزد . خلاصه آن که دستگاه خلافت خود را سخت در معرض تندباد حوادث خردکننده ، می یافت .

عقده حقارت عبّاسیان

این جریانات همه وحشت روزافزون عبّاسیان را طبیعی می نمود . پیوسته عوامل نگرانی را برایشان می افزود ، بویژه آن که خود از عقده حقارت بسی رنج می بردند .

ابومسلم در یکی از نامه های خود به منصور نوشت : « . خداوند پس از گمنامی و حقارت و خواری ، شما را بالا آورد ، سپس مرا نیز با توبه نجات بخشید » . ( 61 )

منصور هم این موضوع را نزد عمویش ، عبدالصمد بن علی ، به صراحت بازگفته بود که ما در میان مردمی هستیم که می دانند دیروز رعیّت بوده و امروز به خلافت رسیده ایم . بنابراین باید گذشته را فراموش کرد و دستگاه مجازات را بکار انداخت تا بدین وسیله هیبت خود را بر دلهایشان چیره سازیم .

چون عباسیان می دانستند که خطر واقعی از سوی عموزادگان علویشان پیوسته ایشان را تهدید می کند ، بنابراین بر خود لازم می دیدند که تکانی بخورند وچاره ای بیندیشند و به هر وسیله که شده و با هر شیوه ممکن با خطر مواجه شوند . بویژه چون از نزدیک مشاهده می کردند که مردم خیلی زود علویان را اجابت و تأیید و حمایت می کنند .

اکنون ببینیم عباسیان چگونه این وضع را چاره جویی کردند ؟

و در این چاره جویی تا چه حدّ پیروز شدند ؟

سیاست ضد علوی عباسیان

از آنچه گذشت تا حدی به نفوذ علویان و به ارجمندیشان در نظر عموم مردم پی بردیم . دیدیم چگونه این خاندان عامل اساسی تهدید علیه عباسیان و دستگاه حکومتشان بشمار می رفتند .

عباسیان این حقیقت را به عیان در می یافتند ، لذا مجبور شده بودند که علویان را از صحنه سیاست ، بهر ترتیبی شده ، بیرون برانند و بدین وسیله نفوذ ونیروهایشان را محدود گردانند .

برای این منظور ، شگردهای مختلفی به کار می برند :

نخست از راه استدلال و اقامه دلیل بر حقانیت خود برآمدند .

دگرگون ساختن نظریه میراث

این یکی از شگردهای عباسیان بود که برای مقابله با علویان در سلسله وراثت پیامبر ، که مردم مشروعّیت خلافت را بدان اثبات می کردند ، تغییر دادند . اینان نخست رشته وصایت خود را به امیرالمؤمنین علیه السلام متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد : از علی علیه السلام به فرزندش مّحمد حنیفّه ، سپس ابوهاشم ، علی بن عبدالله بن عباس ، فرزندش محمد بن علی ، ابراهیم امام ، سپس به برادرش سفاّح ( 62 ) و همینطور . البتّه آنان مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر و عثمان و خلفای اموی و دیگران را منکر بودند .

درباره این مطلب ، متون تاریخی فراوان موجود است ، از آن جمله داستان ابن عون است در رابطه اش با مهدی . وی در خطبه ای که در رابطه با اهل

مدینه در همان سالی که سفاّح به حج رفته بود ، می گفت : « بعد از پیامبر ، شما هر روز کسی را بر خود حاکم قرار دادید : گاهی تیمی ، گاهی عدوی ، زمانی اسدی ، یکبار هم سفیانی و بالاخره روزی هم مروانی تا سرانجام کسی بر شما ظهور کردکه نه نامش را می شناختید و نه خاندانش را ( مقصودش خودش بود ) ! او با شمشیر بر سر شما تاخت و شما به زور و با ذلّت در برابرش تسلیم شدید . بدانید که خاندان محمّد امامان هدایتند ، و مشعل راه تقوا و سروران و رهبران ما بشمار می روند … » ( 63 )

پس در آغاز کار عباسیان رشته قدرت را در امر وصایت به حضرت علی علیه السلام متّصل می کردند و مشروعیت خلافت سه خلیفه را منکر می شدند . البته پس از مدتی از این موضع عدول کردند ولی باز با اعتراف به این مطلب که وصایت در اولاد علی علیه السلام استوار مانده است .

مهدی به تأسیس گروهی ( 64 ) پرداخت که مدّعی بودند پس از پیامبراسلام ، پیشوا عباس بن عبدالمطلب است که بعد از او فرزندش عبدالله ، سپس نوه اش علی ، و سپس فرزندش علی ، محمّد و همینطور به پایین یکی پس از دیگری به مقام امامت رسیده اند . اینان از ابوبکر ، عمر و عثمان همچنان برائت می جستند ، ولی بیعت با علی بن ابیطالب را جایز می شمردند زیرا عباس نیز خودش این اجازه را صادر کرده بود . ( 65 ) این

گروه به نام « راوندیه » و شیعه عبّاسی خوانده می شدند .

اما در زمان مأمون اثری از این گروه نبود ، زیرا سیاست وی اقتضا می کرد که ولو برای مدت کوتاهی هم که شده ، از اشاعه این فکر جلوگیری کند .

ارزیابی مقام امام علی ( ع )

مقدمه

وقتی دانستیم که ابراز دوستی مأمون با علی بن ابیطالب و فرزندانش به انگیزه شرایط خاص سیاسی بود ، دیگر قانع می شویم که سنگینی کفه علی در مقام ارزیابی نزد عباسیان در آن زمان یک امر ظاهری بود که شرایط سیاسی پدیدش آورده بود ، و یا جزئی از شگردهای آنان برای مقابله با علویان که عباسیان در این مسئله در هر موقعیتی به گونه ای موضع می گرفتند . مثلاً مأمون برای علی ارج قایل بود در حالیکه همین علی در نزد منصور یا رشید هرگز از چنین اعتباری برخوردار نبود . ولی اگر واقع امر را بخواهید علی از نظر هیچ کدامشان ارزشی نداشت .

سوء استفاده از لقب مهدی

منصور نیز قصد کوبیدن علویان را از طریق استدلال داشت . ولی برای این کار شیوه دیگری را به کار گرفته بود . چون می دید که مردم بسیاری ( به جز امام صادق ) مهدی بودن « محمد بن عبدالله علوی » را پذیرفته اند ، تصمیم گرفت که این پدیده را نیز پایمال کند . لذا فرزند خود را مهدی لقب داد تا چون به خلافت برسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبدالله علوی دور گرداند .

روزی منصور یکی از غلامان خود را پای منبر محمد بن عبدالله فرستاد تا ببیند او چه می گوید . پس از بازگشت تعریف کرد که محمد می گفت : « شما تردیدی ندارید که من مهدی هستم . » منصور از شنیدن این کلام گفت : « دروغ می گوید دشمن خدا ، چه مهدی او نیست بلکه فرزند من است .

» ( 66 )

سپس برای متقاعد کردن مردم ، منصور به سراغ کسانی رفت که برایش حدیث بسازند و بر پیغمبر این گفته دروغ را نسبت دهند که « مهدی امّت » همان فرزند اوست . ( 67 ) در مورد اینگونه احادیث احمد امین مصری و دیگران به دروغ و جعلی بودنشان اعتراف کرده اند . ( 68 )

مسلم بن قتیبه می گوید : « منصور روزی مرا احضار کرد ، چون بر او وارد شدم گفت : محمد بن عبذالله به نام مهدی قیام کرده ، ولی به خدا سوگند که او مهدی نیست . مطلبی که می خواهم به تو بگویم و تا کنون به کسی اظهار نکرده ام این است که فرزند من نیز که درباره اش روایت هم آمده ، مهدی نمی باشد . من به این انتساب تنها تیمّن جسته و آن را به فال نیک گرفته ام . » ( 69 )

مهدی خلیفه خودش هم اقرار می کرد که این فقط پدرش بود که با آوردن روایاتی او را مهدی معرفی کرده بود . ( 70 )

اما اینها هیچ کدام کافی نبود در هیچ یک از این شگردها عباسیان کارایی ندیدند و جریان امور پیوسته برخلاف مصالح ایشان را در برابر علویان نگشایند ، چه با این کار به آنان فرصت می دادند که تمام خصوصیات و مزایای خود را برای مردم به اثبات برسانند . و در برابر ، عبّاسیان را نیز شدیداً به رسوایی کشانده ، پرده از چهره واقعیشان نزد مردم برمی داشتند .

از این رو ، باید شگردهای دیگری به منظور از بین

بردن علویان در پیش گرفت . لذا آنان را شدیداً زیر نظر می گرفتند و لحظه ای از حالات و حرکاتشان غفلت نمی ورزیدند . البته این شیوه را سفاح شروع کرد و سپس خلفای بعد از او همه پیروی کردند . امّا دیدند که حتّی تهدید و ارعاب که علیه علویان به منظور لوث کردن شخصیّت و معنویتشان اعمال می شد ، کارگر نمی آمد .

به مصادره اموال علویان ، خراب کردن خانه ها و محدود کردن کار و کسبشان روی آوردند و به قدری وضع زندگی مادیشان را به وخا مت کشاندند که زنان علوی برای گزاردن نماز ، لباسهای یکدیگر را از هم قرض می گرفتند . ( 71 ) ولی اینها نیز هرگز پاسخگوی هدف عباسیان نبود…

علویان را از مردم جدا می کردند ، نمی گذاشتند کسی با آنان تماس بگیرد تا بتوانند زمینه باور کردن شایعات و دروغ پردازیهای خود را فراهم آورند . چه شیوه پسندیده علویان ، بویژه اهل بیت ، خود هر گونه شایعه ای را تکذیب می کرد ، و رفتار نمونه شان هر افترایی را دفع می نمود .

آزار و طرد و به زندان افکندن دهها و صدها نفر آن هم در سلول های وحشتناکی که هر کس وارد آنها می شد امیدی به رهاییش نبود؛ چه ورود به چنین سلول هایی یعنی ورود به گور… مسموم کردن شخصیتهایی که جرأت تجاوز آشکار بر او را نمی کردند اینها هیچ کدام برایشان کافی نبود . آنها در واقع به خون علویان تشنه و در شکنجه شان بسیار تنوع طلب بودند . هر روز شیوه جدیدی را می گزیدند . عدهّ ای را

به دیوارها میخکوب می کردند ، عده ّای را می کشتند ، عده اّی را هم در استوانه ها قرار می دادند . اما قتل های دسته جمعی علویان روشن تر از آن است که نیازی به بیان داشته باشد . داستان منصور با اولاد حسن را تقریباً در تمام کتاب های تاریخی نوشته اند و همینطور ماجرای شصت علوی ، که به فرمان منصور همه بجز یک تن از آنان که پسر بچه ای خردسال بود ، از دم تیغ گذشتند . ( 72 )

موضع گیری هر خلیفه به طور جداگانه

سفاح

اکنون به موضعگیری هر یک از خلفای عباسی بطور جداگانه اشاره می کنیم :

احمد امین درباره وی چنین می گوید : « زندگیش سراپا خونریزی و نابودکردن مخالفان بود . » ( 73 )

ژنرال جلوب در کتاب خود چنین می نویسد : « سفاح و منصور با توطئه بر سر کار آمدند . از اینرو پس از پیروزی برای تحکیم مبانی حکومت خود دست به خونریزی یازیدند بویژه خون عموزادگانشان ، از بنی امیه و از اولاد علی بن ابیطالب را … » ( 74 )

خوارزمی درباره سفاح می نویسد : « بر علویان ، این ابومجرم ( پدر گناهکار ) بود که مسلط شده بود نه ابومسلم ( پدر مسلمان ) . این مرد آنان را زیر هر سنگ و کلوخی که می یافت می کشت و در هر دشت و کوهستانی به تعقیبشان می پرداخت… » ( 75 )

منصور

منصور کسی بود که از کشتن برادرزاده خود سفاح ( 76 ) ، عمویش عبدالله بن علی و یا ابومسلم بنیانگذار حکومتش ، ابانورزید . در سال 148 به مکه رفت تا امام صادق علیه السلام را دستگیر کند هر چند که موفق نشد ( 77 ) .

لقب منصور را نیز پس از پیروزیش بر علویان بر خود نهاده بود ( 78 ) .

منصور کسی بود که میان عباسیان و علویان اختلاف و آشوب بر پا کرد . ( 79 ) هنگامی که تصمیم به کشتن امام صادق گرفت اعتراف کرد که قربانیان بسیاری از علویان داشته ، می گفت :

« … تاکنون از ذرّیّه فاطمه هزار

تن یا بیشتر را کشته ام ولی آقا و پیشوایشان جعفربن محمّد هنوز زنده است … » ( 80 )

البته این سخن از وی در آغاز خلافتش شنیده شد ، حال حساب کنید و ببینید که تا پایان کار چقدر قربانی داشته است ! !

منصور موزه ای از سرهای بریده قربانیان خود که از علویان بود ، ترتیب داده بود که آن را به عنوان مرده ریگ خود به فرزندش مهدی منتقل نمود . بر فراز هر سوی تکه کاغذی نصب شده بود که مشخصات صاحبش را بازگو می کرد . این سرها به پیرمردان ، جوانان و حتی کودکانی از علویان تعلق داشتند . ( 81 )

منصور کسی بود که عمویش عبدالصمد بن علی در پاسخ به ملامتش که چرا در قاموسش عفو وجود ندارد ، گفت : « هنوز استخوان های بنی مروان نپوسیده و هنوز خاندان ابیطالب شمشیر در نیام نبرده اند . ما در میان مردمی بسر می بریم که دیروز ما را دیده اند . ما دیروز رعیّت بودیم ولی حالا به خلافت رسیده ایم . بنابراین ، جز با فراموش کردن عفو و بکار گرفتن مجازاتها نمی توانیم هیبت خود را بر آنان چیره سازیم … » ( 82 ) و هم او بود که به امام صادق می گفت : « حتماً ترا می کشم ، اهل خانواده ات را هم نابود می کنم تا از شما کسی نماند که بتواند کوچکترین عرض اندامی کند … » ( 83 )

منصور نخستین کسی بود که ویران کردن مرقد امام حسین در کربلا را بدعت نهاد

. ( 84 ) وی علویان را در اسطوانه هایی قرار داد ، بر سینه دیوار به میخشان می کشید . بر این مطلب یعقوبی و دیگران تصریح کرده اند ، هم چنین در زندان های زیرزمینی چندان به بندشان می کشید که از گرسنگی یا بوهای متعفّن جان می دادند ، چه نمی توانستند برای قضای حاجت از سلول خود بیرون بروند . وقتی یکی از زندانیان می مرد او را همانجا کنار زندانی دیگر رها می کردند تا بپوسد و در پایان ، ساختمان زندان را بر جنازه های متلاشی شده و متعفن و حتی زندانیانی که هنوز جانی به تن و زنجیره هایی بر پا داشتند ، ویران می کردند . مشهور است که منصور با بنی حسن چنین معامله ای نمود . کوتاه آنکه رفتار منصور با اولاد علی کثیفترین صفحات تاریخ عبّاسی را پر کرده است . ( 85 )

مهدی

این خلیفه وزیر خود ، یعقوب بن داود را در یک زندان زیرزمینی به بند کشید و بر فرازش بارگاهی ساخت و او چندان بماند تا چشمانش کور و موهای بدنش مانند بدن جانوران بلند شد ، چنانکه در پیش گفتیم اتّهام یعقوب این بود که طالبیین را مساعدت می کرد .

مهدی کسی بود که از حربه کفر برای نابودی تمام دشمنان خود ، به ویژه علویان و شیعیانشان ، استفاده می کرد .

دکتر احمد شلبی می نویسد : « در بسیاری از موارد کسانی را که از هر تخلّفی تبرئه می شدند ، به اتّهام بیدینی از دم تیغ می گذاراند … » ( 86 )

ابن مفضل کتابی برای مهدی تأ لیف کرد که به شرح فرقه های مذهبی پرداخته بود و البته فرقه هایی را هم از پیش خود ساخته بود که دلخواه مهدی برای تعقیب و نابودیشان می بود . مثلاً با آنکه افرادی نظیر ز راه ، عمار ساباطی ، ابن ابی یعفور ، هیچکدام مؤسّس فرقه ای نبودند با این وصف نویسنده مزبور فرقه هایی به نام ایشان اختراع کرده بود ، مانند فرقه « زرّاریه » ، « عمّاریه » ، « یعفوریه » ، « جوالیفیّه » ، و پیروان سلیمان اقطع . فقط هشام بن حکم باقی مانده بود که به نامش فرقه « هشامیه » را جعل نکرده بود . ( 87 )

امّا هادی :

« طالبیان را بینهایت تهدید می کرد ، هر جا بودند به سراغشان می رفت ، مستمّری و حقوقشان را قطع کرده و به همه جا دستور دستگیریشان را صادر کرده بود . ( 88 ) چنانچه موّرخان نوشته اند ، ماجرای مشهور فخّ تنها بخاطر آزار علویان و رفتار خشونت آمیز با ایشان صورت گرفت . تعداد سرهایی که از بدنها جدا شد به صد و چند می رسید . زنان و کودکان به اسارت گرفته شدند و اسرا و حتّی کودکانشان را هم کشتند .

رشید

وی کسی بود که به تعبیر خوارزمی « درخت نبوّت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال امامت را از بن برآورد . » . ( 89 )

او هرگز از خدا ترسی نداشت و دلیل این بیشرمی همان نحوه رفتارش با بزرگان خاندان علی علیه

السلام ، یعنی اولاد دختر پیامبر بود که هرگز جرمی نداشتند… » ( 90 ) و آنقدر از شیعیان بدش می آمد که شاعران به منظور تقرّب جستن به او ، اشعار هجو خاندان علی را می سرودند .

رشید سوگند خورده بود که این خاندان فرزندان و پیروانشان را از ریشه برافکند ، می گفت : « … تا کی خاندان فرزندان ابوطالب را تحمّل کنم . به خدا سوگند که می کشم ، هم خودشان را و هم شیعیان را … » ( 91 )

او چون به خلافت رسید تمام طالبیان را از بغداد به مدینه راند . ( 92 ) و این به انگیزه ، تنّفر و کینه ای بود که به آنان می ورزید

« … او کاملاً به جان علویان افتاده بود . گام به گام آنها را تعقیب می کرد و به قتلشان می رسانید » ( 93 )

« اولاد و شیعیان فاطمه را پیوسته می کشت » ( 94 )

هنگامی که جلودی را به جنگ « محمّد بن جعفربن محمّد » فرستاد به او دستور داد که خانه های خاندان ابوطالب را در مدینه غارت کند ، از زنانشان هر چه لباس و زیور است بر باید به گونه ای که برای هر زنی بیش از یک جامه باقی نماند . ( 95 )

رشید کسی بود که مرقد امام حسین را خراب کرد و زمین کربلا را به زیر شخم برد . به علاوه ، درخت سدری را که در کنار آن بقعه شریف ، زائران را سایبان می بود ، برید . البتّه

این عمل به دست کارگزارش در کوفه ، موسی بن عیسی بن موسی عباسی ، صورت گرفت . ( 96 )

از همه فجیعتر و از تمام این فجایع هولناکتر آن بود که دست به خون رهبر پیشوایان علویان ، یعنی امام موسی بن جعفر علیه السلام بیالود .

عقاد خطاب به رشید با اشاره به نبش قبری که از امام حسین علیه السلام کرده بود ، گفت : « …گویا می ترسیدند که شیعیان علی ، قبر تو را هم نبش کنند ، از اینرو ترا در قبر پیشوای علوی ( امام رضا ) نهادند تا از نبش قبر و اهانت پس از مرگ رهایی یابی … شگفتا که فرندان علی به قلمرو گسترده تو پناه می آوردند ولی در همه جا تنگی می دیدند . اما پیروان تو که در جستجوی پناهگاهی برآمدند تا جسد در قبر یکی از همان پناهندگان بی پناه نهاده شده … » ( 97 ) وی با این جملات اشاره به قبر امام رضا علیه السلام می کند که رشید نیز در کنار آن مدفون گشته . « محمّد بن حبیب ضبی » نیز با اشاره به این مطلب چنین سروده :

« در طوس دو گور است که در یکی هدایت آرمیده « و در دیگری گمراهی که خاکش ، خاکستر آتش است « همجواری ضلالت با پاکی افزون کننده غذابش است و فراهم آورنده خواریش ستمگریهای رشید به حدی رسیده بود که مردم او را دشمن علی ( علی ) باور می داشتند ولی او خود موضع دفاعی گرفته برایشان سوگند می خورد که علی را

دوست دارد .

اسحاق هاشمی نقل می کند : « روزی نزد رشید بودیم و او می گفت ، شنیده ام که مردم می پندارند من نسبت به علی کینه می توزم ، به خدا سوگند هرگز کسی را به اندازه او دوست نداشته ام . ولی این علویان سختگیرترین مردمند . »

( 98 ) آنگاه گناه این پندار مردم را به گردن علویان انداخته گفت : این علویان به بنی امیّه بیشتر تمایل دارند تا عباسیان رشید حتّی در برابر علمای بزرگ از رفتار خود با طالبیان علناً توبه کرد . ( 99 )

البتّه این ژستها برای رشید پس از آن همه تعقیب و کشتار علویان ، امری طبیعی می نمود و بالاخره ، ستمگریهای رشید تا بدانجا اوج گرفت که در برخی این پندار را تقویت کرد که علّت بیعت مأمون با امام رضا به عنوان ولیعهد ، به خاطر زدودن جرایم رشید بوده که علیه خاندان علی علیه السلام مرتکب شده بود . این مطلب را بیهقی وصولی ذکر کرده اند . ( 100 )

مأمون

در بسیاری از فصول آینده به گوشه هایی از رفتار این خلیفه با خاندان علی اشاره خواهیم کرد .

امّا تاکنون بیاییم کمی از شاعران بشنویم که چگونه برخی حقایق را برای ما بازگو می کنند تا بهتر به این نکته پی ببریم . عباسیان بر اثر ترسی که از علویان داشتند ، علیه شان برخاسته و با قتل و ظلم و آزار در معرض آنگونه شکنجه های گوناگون قرارشان دادند . عبّاسیان می خواستند ریشه علویان را براندازند و محیط را برای خود

چنان مساعد و بی مزاحم گردانند که دیگر کسی نباشد تا قدرتشان را تهدید کند . انحصار طلبی در قدرت ، به آنان اجازه نمی داد که کسی شایسته تر از خود را در روی زمین ببینند . مردم با مشاهده جنایات عباسیان دیگر جنایات بنی امیّه را فراموش کرده بودند . یکی از شعرا می گفت :

« سوگند به خدا که بنی امیّه نکرد

« حتّی یکدهم آنچه را که بنی عباس کرد . ( 101 )

شاعر دیگری به نام ابوعطاء افلح بن یسار الندی ، متوفا به سال 180 هجری ، که عصر اموی و عباسی هر دو را درک کرده بود ، در زمان سفّاح چنین سرود :

« ایکاش ظلم بنی مروان بر ما همچنان ادامه می یافت

« و ایکاش عدل بنی عباس در آتش فرو می سوخت ( 102 )

علی بن عبّاس ، شاعری که به ابن رومی شهرت یافته و از غلامان معتصم بود ، قصیده ای دارد که در آن می گوید :

« فرزندان مصطفی ! مردم چقدر گوشتهای شما را به دندان دریدند

« کوچکترین مصیبت شما بیکسی و یا قتل است

« گویی هر لحظه ای که می گذرد برای پیغمبر

« کشته پاک سرشتی به خون آغشته گردد .

امّا متون دیگر :

« وان ولوتن » می نویسد : « علویان نظیر آنهمه آزاری را که در عهد خلفای نخستین عباسی کشیدند ، هرگز به عمر خود ندیده بودند… » ( 103 )

خضری نیز می گوید : « بهره خاندان علی از قتل و طرد در زمان خلافت

بنی هاشم ( عباسیان ) بمراتب شدیدتر و خشنتر از زمان بنی امیّه بود ، بویژه در زمان منصور و رشید و متوکّل ، در این حکومت مجرّد تمایل داشتن به یکی از اولاد علی اتّهامی کافی برای از دست دادن جان و مصادره اموال انسان بشمار می رفت . این سرنوشت گریبانگیر برخی از وزرا و نزدیکان هم شد … » ( 104 )

هنگامی که ابراهیم بن هرمه در زمان منصور به مدینه وارد شد ، یکی از علویان نزدش آمد . ابراهیم به او گفت : « از من دور شو ، مرا مهدور الدّم مکن » ( 105 )

به علاوه ، از داستان دیگر همین ابن هرمه چنین بر می آید که عباسیان مردم را حتّی به خاطر دوستی با اهلبیت در زمان امویان ، مجازات می کردند .

جلودی کسی بود که از سوی رشید مأمور هجوم بر خانه های آل ابیطالب شده بود . وقتی مأمون ولایتعهدی امام رضا را تصویب کرد ، جلودی به وی گفت :

« شما را به خدا می سپارم ای امیر مؤمنان از اینکه امری را که خدا ویژه شما نموده به دست دشمنان خود بسپاری . یعنی همان کسانی که به دست پدران شما بقتل می رسیدند و پیوسته آواره شهرها بودند . ( 106 )

رشید از کارگزار خود در مدینه خواسته بود که از علویان بخواهد برخی کفیل برخی دیگر شوند ، ( 107 ) تا اگر پس از احضار نزد مقامات رسمی غیبت می کردند ، کفیل به مجازات می رسید .

اعتراف مأمون :

مأمون در نامه

ای که برای عبّاسیان فرستاد که در قسمتی از آن از حسن سیاست امام علی علیه السلام با فرزندان عباس سخن گفته بود ، می نویسد :

« … تا آنکه خدا کار را به دست ما سپرد ، و ما آنان را خوار کردیم ، و در مضیقه قرارشان دادیم و بیش از بنی امیّه به قتلشان رسانیدیم . امویان فقط کسانی را می کشتند که شمشیر به رویشان می کشیدند ، ولی ما همه را از دم تیغ می گذراندیم . حال ای بزرگان هاشمی ، از شما سؤال می شود به چه گناهی آنان کشته شدند ؟ تقصیر افرادی که در دجله و فرات افکنده شدند یا در بغداد و کوفه مدفون گشتند ، چه بود ؟ »

قسمتی از نامه خوارزمی به اهل نیشابور

کافی است که خواننده ای به کتاب مقاتل الطالبیین نوشته ابوالفرج اصفهانی مراجعه کند ، هر چند که این کتاب جامع همه مطالب نیست ، ولی پاره ای از آنها را نقل کرده است . همینگونه کتاب مختصر اخبار الخلفا از ابن ساعی ، بویژه در صفحه 26 ، و یا سایر کتب تاریخی و روائی که بیانگر ستمها و بیداد گریهایی است که در آن برهه از زمان بر فرزندان و شیعیان علی فرو می بارید .

اکنون قسمتهایی از نامه ابوبکر خوارزمی را که به اهل نیشابور نگاشته بود ، نقل می کنیم . وی پس از یاد کردن از بسیاری از طالبیین که به دست امویان و عباسیان کشته شدند و در شمار آنان امام رضا نیز بود ( که به دست مأمون مسموم

گردیده بود ) می نویسد :

« چون این حریم را هتک کردند و این گناه بزرگ را مرتکب شدند ، خدا بر آنان غضب کرده ، سلطنت را از چنگشان بدر آورد و « ابومجرم » نه ابومسلم را بر جانشان مسلّط کرد . این مرد ، که خدا هرگز نظر رحمت بر او نیفکند ، صلابت علویان و نرمش عباسیان را بنگریست . آنگاه تقوایش را رها کرد و از هوای خود پیروی نمود و کشتن عبدالله بن معاویهبن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب ، آخرت خویش را به دنیا فروخت . طاغوتهای خراسان ، کردهای اصفهان و خوارج سجستان را بر خاندان ابیطالب مسلّط کرد ، آنان زیر هر سنگ و کلوخی و در هر دشت و کوهی که می یافت ، تعقیب می کرد . سرانجام محبوبترین شخص مورد نظر خود را بر خودش مسلّط کرد ، که او را بکشت همانگونه که او دیگران را می کشت و گرفتارش ساخت همانگونه که او مردم را در اخذ بیعت گرفتار می نمود . این شخص فایده ای برای ابومسلم نداشت در حالی که او برای جلب خشنودیش خدا را به خشم آورده بود ، دنیا را در اختیار دوانیقی قرار داد و او نیز با ستمگری و ترکتازی و حکومت پرداخت . زندانهای خود را با افراد خاندان رسالت و سرچشمه پاکی و طهارت پر کرد . غایبانشان را تعقیب و حاضرانشان را دستگیر می کرد تا عبدالله بن محمد بن عبدالله حسنی را در سند به دست عمر بن هشام ثعلبی بکشت …

« تازه این در مقام مقایسه با

کشتار هارون و رفتار موسی با آنان چندان مهم نمی نماید . حتماً دانستید که موسی چه بر سر حسن ( 108 ) بن علی در فخّ آورد ، و هارون نیز چه فجایعی بر علی بن افطس حسینی روا داشت . خلاصه آنکه هارون در حالی مرد که درخت نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرده و نهال امامت را از ریشه برافکنده بود .

« مالیاتها جمع آ ور می شد ولی سپس آنها را میان دیلمیان ، ترکها ، اهل مغرب و فرغانه تقسیم می کردند . چون یکی از پیشوایان راستین و سروی از سروران خاندان پیغمبر در می گذشت کسی جنازه اش را تشییع نمی کرد و مرقدش را با گج نمی آراست . امّا وقتی دلقک یا بازیگر و یا قاتلی از خودشان می مرد ، علما و قضات بر جنازه اش حضور می یافتند و رهبران و حکمرانان بر مجالس سوگوارش می نشستند .

« مادّی و سوفسطایی در کشورشان امنیّت داشت . کسی متعرّض کسانی که کتابهای فلسفی و مانوی را تدریس می کردند ، نمی شد . ولی هر شیعه ای سرانجام به قتل می رسید ، و هرکس که نامش علی بود خونش به هدر می رفت .

« شعرای قریش در عهد جاهلیت اشعاری در هجو امیر المؤمنین و اشعاری برضدّ مسلمانان سروده بودند . حال این اشعار را این خاندان سفله پرور جمع آوری می کردند و دستور می دادند که روایاتی همچون واقدی ، و هب بن منبه تمیمی ، کلبی ، شرقی ابن قطامی ، هیثم بن عدی و دأب

بن کنانی به روایت آنها بپردازند . آنگاه برخی از شعرای شیعه که مناقب وصی پیغمبر و یا معجزات او را می سرودند ، زبانشان بریده و دیوانشان دریده می شد . سرنوشت شاعرانی همجون عبدالله بن عمار برقی همین بود . کمیت بن زید اسدی نیز در معرض این عقوبات قرار گرفت ، منصور بن زبرقان نمری نبش قبر شد ، و دعبل بن علی خزاعی هم به همین علّت سر به نیست شد . اگر با افرادی چون مروان بن ابی حفصه یمامی یا علی بن جهم شامی مهربانی می شد به خاطر آن بود که اینان در دشنام دادن به علی افراط می کردند ، و کار به جایی رسیده بود که هارون بن خیرزان و جعفر ملقب به متوکّل علی الرحمن ( که در واقع متوکّل علی الشیطان بود ) هیچ مالی یا عطیّه ای نمی بخشیدند مگر به کسی که خاندان ابیطالب را دشنام دهد و دشنام دهندگان را یاری کند .

« شگفت انگیزتر آنکه بنی عبّاس شاعرانی هم داشتند که با ندای حق بر سرشان فریاد می کشیدند و در فضایل کشته شدگان و قربانیانشان اشعار جالبی می سرودند . »

« چگونه ملامت نکنیم قومی را که عموزادگان خود را از گرسنگی می کشند ولی بر سرزمینهای ترک و دیلم طلا و نقره نثار می کنند . از مغربی و فرغانی یاری می طلبند ولی بر مهاجر و انصار ستم روا می دارند . نبطی ها و سایر عجمها را که حتّی از حرف زدن درست عاجزند ، به وزارت و فرماندهی می گمارند ، ولی خاندان

ابیطالب را از میراث مادرشان و حقوق مالی جدّشان باز می دارند . یک فرد علوی در آرزوی لقمه نانی است که از او دریغ می شود . مالیات مصر و اهواز و صدقات حجاز و مکّه و مدینه مخارج این افراد را تأمین می کرد : ابن ابی مریم مدینی ، ابراهیم موصلی ، ابن جامع سهمی ، زلزل ضارب ، بر صومای نوازنده ، تیولهای بختیشوع مسیحی ( که معادل خوراک یک شهر را می بلعیدند ) … .

« چه بگویم از گروهی که حیوانات وحشی را به جان زنان مسلمان می انداختند . خاک مرقد امام حسین را با گاو آهن شخم می زدند و زائرانش را تبعید می کردند . باز چه بگویم از گروهی که نطفه می زدگان را در رحم کنیزکان خواننده می ریختند ! چه بگویم از گروهی سرچشمه زنا و بچه بازی و لواط بودند ! ابراهیم بن مهدی ، آوازه خوان ، و معتزّ ، زن صفت ، و فرزند زبیده ، سبک مغز و کینه توز بود . مأمون نیز برادر خود را کشت ، منتصر به قتل پدر خویش دست بیالود ، موسی بن مهدی ، مادرش را و معتضد نیز عمویش را مسموم کرد » .

دوباره پس از ذکر پاره ای از معایب امویان خوارزمی چنین ادامه می دهد :

« این معایب با همه بزرگی و وسعتشان ، و با همه زشتی و نفرت انگیزیشان در برابر معایب بنی عباس بسیار کوچک و خوار می نمایند .

عباسیان کشور ستمگران راه پی ریزی و اموال مسلمانان را در راه گناه

و ملعبه مصرف کردند … الخ … » ( 109 )

ساغر خالی ابرها ، چهره نیلی برگ ها

عبور ابرها از آسمان مرو ، امری عادی بود . دیگر کسی به این تکه های سفید کهمانند کشتی های ره گم کردهاز آسمان می گذشتند ، با چشم امید نمی نگریست . مردم و به ویژه دهقانان سالخورده ، از قحطی سالیان دور سخن می گفتند . خشکسالی آرامش و سکوت را از آنان ربوده بود . شب ها ، دور آتش حلقه می زدند و قصه می گفتند . آسمان ، آب را از آن ها دریغ داشته بود . در چشم ها ، نگرانی و هراس از شبح گرسنگی دیده می شد . حال جوانان بهتر از حال سالخورده گان نبود . مسأله جدی بود . مرو بلکه تمام کشتزاران و رودخانه های خشکیده آن ، در دستان سرنوشت ساز ابرها بود . خبرهایی که از ری و اصفهان می رسید ، آنان را در اندیشه آینده فرو می برد . در چنین فضای آمیخته با حسرتی عید قربان طلوع کرد . در شب عید ، خلیفه نزد امام ( ع ) آمد و از وی خواست تا با مردم نماز عید بخواند . حضرت شرایط پذیرش ولایتعهدی را به مأمون یادآوری کرد . یکی از آن ها دخالت نکردن در کار دولت بود .

می دانی میان من و شما شروطی است .

بله ! اما قصد من این است که این کار ( ولایتعهدی ) در دل مردم ولشکر رخنه کند .

آیا این کار زیر پا نهادن شروط نیست ؟

به جان خودم

قسمت می دهم که بپذیری .

امام لحظه ای خاموش ماند و سپس گفت : « اگر چاره ای ندارم ، پس باید بگویم همان گونه برای نماز خواهم رفت که نیایم محمد ( ص ) و پدرم علی ( ع ) می رفتند . »

برو ! هر گونه که دوست داری برو .

خبر در مرو پیچید و به فرماندهان لشکر نیز رسید . هدف خلیفه از شرکت امام در این مراسم ، دست کم دو چیز بود :

1 آشکار شدن به عنوان یکی از دولت مردان؛ چه بسا شکوه ابهت امام را می فریفت و سرنگونش می ساخت .

2 هم زمانی نماز امام و نیامدن باران و قحط سالی که در این صورت از مقام حضرت در چشم مردم کاسته می شد؛ زیرا بعضی از بیمار دلان در میان مردم سم می پراکندند و نیامدن باران را فرجام ولیعهدی امام مطرح می کردند . خورشید سر زد . گوشه سکه طلایی آشکار شد . لشکریان در برابر خانه امام ، گرد آمدند که وی را تا محل خواندن نماز عید در فضای باز همراهی کنند . پشت بام خانه های مسیر حرکت ، از مردمی موج می زد که چشم انتظار طلوع حضرت بودند .

مردی که میراث دار پیامبران بود ، غسل کرد . قطره های آب بر پیشانی پر فروغش می درخشید . او پیراهنی سپیدبه رنگ کبوتران صلح و آرامشپوشید . عمامه ای سپید بر سر گذاشت؛ یک سر آن را بر سینه اش و سر دیگر آن را بر شانه هایش آویخت .

از خدمت کارانش خواست تا آنان نیز مانند او رفتار کنند . عصایش را گرفت و پا برهنه از خانه خارج شد . امام این گونه ساده طلوع کرد؛ با پیراهنی سپید و کوتاه بر تن و پشت سرش مردمی که مانند وی لباس پوشیده بودند . او در آستانه در ایستاد . به آسمان آبی نگریست وبا صدای بلند بانگ برآورد :

« الله اکبر . الله اکبر . الله اکبر . الله اکبر .

الله اکبر بر آنچه که ما را هدایت فرمود .

الله اکبر بر آنچه به ما هدایت کرد .

سپاس خدایی را که بر ما وحی فرستاد . »

مردانی که پشت سر امام بودند ، این واژگان مقدس را باز گو می کردند . این گروه شگفت انگیز ، راه را میان دو صف بلند لشکریان می گشود و پیش می رفت . امام ده گام برداشت و سپس ایستاد تا کلامش را تکرار کند . مردم نیز باز گو کردند . لشکریان و فرماندهان ، خویش را از اسب ها بر زمین افکندند . هر آن کس که کار داشت ، بندهای پای افزار خود را می برید تا مانند امام پا برهنه و فروتنانه به سوی آفریدگار حرکت کند .

کسی راز اشک های آن روز مردم را نمی داند؛ آیا اشک های شادی بودند و یا اشک های شوق برای بازیابی هویتی که از روزگاران دیرین ناپدید شده بود ؟ برخی گمان می کردند که پیامبر ( ص ) زنده شده است . این مرد حجازی ، تبلور فرهنگ راستین دین بود . فروتنی و

سادگی در برابر تمام جلوه های شکوه دروغین و سلطه گری بر دیگران بود . آوای حضرت ، هم چنان در فضای پایتخت طنین می افکند :

« الله اکبر . الله اکبر . الله اکبر . الله اکبر .

الله اکبر بر آنچه که ما را هدایت فرمود .

الله اکبر بر آنچه به ما بخشید . »

به نظر می رسید که کوهستان و آسمان پژواک کلامی است که در ستایش پروردگار بیان می شود . آن مراسم ، تبلور « حج اکبر » بود . مأمون به پشت بام کاخش رفت تا ببیند چه خبر شده است .

فضل بن سهل هراسان آمد تا از خلیفه یاری گیرد .

ای امیر مؤمنان ! اگر رضا این گونه به مصلی رسد ، مردم شیفته او خواهند شد . همه ما از جانمان می ترسیم . ( 116 )

چه کنیم ؟

ای امیر مؤمنان او را برگردان .

نباید فرصت دهیم که با مردم نماز عید بخواند ؟

اگر موضوع فقط نماز خواندن است ، مسأله ای نیست .

منظورت چیست ؟

من از خطبه یش می ترسم . او چنان از خانه بیرون آمد که مردم در وی ، نیای اش محمد را می بینند .

برگرداندن او ، خشم مردم را نسبت به ما برمی انگیزاند .

سخنرانی او برای زندگی ما خطرناک است .

بله ، حرف درستی است . از او می خواهم برگردد . این کار پیش گیری از یک خطر بزرگ تر با کمک گرفتن از یک

خطر کوچک تر است .

موکب سپید هم چنان در راه مسجد پیش می رفت و احساس مردم به اوج رسیده بود . هیجان ، همه را فرا گرفته بود . لشکریان ، نظم خویش را از دست داده ، میان مردم ذوب شده بودند . پای افزارها و چکمه های افتاده در این جا وآن جا نشانه هایی از مریدی مردم نسبت به او بودند . حادثه ای در آستانه رخ دادن بود . مأمون همچنان مراقب اوضاع بود . در جمع مردم ، مردی بود که نمی دانست اگر به مصلی برسد ، برفراز منبر چه خواهد گفت .

فرستاده خلیفه به امام ( ع ) نزدیک شد و گفت : « امیرمؤمنان می فرماید : شما را به رنج افکندیم . چنین قصدی نداشتیم . سرورم به خانه برگرد ! »

هنگامه ای برپا شد . تنفر مردم از مأمون ناگهان سر باز کرد . امام ایستاد . دانه های درشت عرق را از پیشانی پاک کرد . از یکی از خدمت کارانش خواست که کفشش را بیاورد تا برگردد . فرمان های پنهانی ، مردم را به ادامه رفتن به سوی مصلی تشویق می کردند . برخی از فرماندهان برای برقراری و ایجاد آرامش سررسیدند .

نماز عید ، نامنظم و به هم ریخته برپا شد . همان شب ، امام نامه ای به خواهرش فاطمه نوشت و از وی خواست تا نزد وی بیابد .

علی ! آیا می خواهی ، به تنهایی در برابر این همه دسیسه بایستی ؟ آیا آهنگ آن داری تا حسین ( ع ) زمانه

باشی و نیازی به زینبی دیگر داری ؟ آیا دلت برای دیدن خواهرت پرپر نمی زند ؟ آیا می دانی که جام شکیبایی خواهرت برای دیدن تو لبریز شده است ؟ نکند احساس کرده ای که به پایان راه نزدیک شده ای و می خواهی در آخرین لحظه ها ، خواهرت در کنارت باشد ؟ !

اینک این نامه تو است که برای رسیدن به مدینه ، بیابان ها را درمی نوردد . می خواهد در آن جا دلی را بیابد که از عشق به تو آکنده است؛ دل فاطمه را .

سخاوت حضرت

ابراهیم بن عباس که در مسافرت از مدینه تا طوس خدمت آن حضرت بوده است چنین می گوید : « ندیدم به احدی ظلم کند ، هیچ وقت کلام کسی را قطع نمی کرد ، هیچ حاجتی را رد نمی نمود ، پای خود را مقابل احدی دراز نمی کرد و در مقابل احدی تکیه نمی داد ، با هیچ کس سخن جسارت آمیز سخن نمی گفت .

قضیه ای را که کلینی رحمه الله در این باره نقل کرده است ذکر می کنیم . راوی می گوید : « با جمعی بسیار خدمت حضرت رضا بودیم که ابن سبیلی آمد و چنین گفت : یابن رسول الله ، من دوست شما و پدران شما هستم ، نفقه خود را در راه حج گم کرده ام ، نفقه راه به من عنایت کنید ، چون به خراسان رسیدم برای شما صدقه می دهم زیرا آنجا مکنت دارم . حضرت رضا ( ع ) داخل اتاق شد ، پس از چندی از بالای در

، دویست دینار به او داد و خواهش کرد برود و فرمود لازم نیست صدقه بدهی . چون حضرت آمد از ایشان پرسیدند : پول را از بالای در دادید و خواهش نمودید که برود تا او را نبینید فرمود : می خواستم ذلت سؤال را در صورت او نبینم ، آیا نشنیده اید که رسول اکرم فرموده است : صدقه پنهانی معادل هفتاد حج است ، و گناه آشکار موجب خذلان ، و گناه پنهانی را خداوند می آمرزد ؟ » آنچه نوشته شد نمونه ای از فضایل حضرت رضا ( ع ) بود . ذکر این گونه فضایل برای حضرت رضا ( ع ) مقام و شأنیتی نیست ، بنابراین بهتر است که مقداری از وقایع مسافرت جبری آن بزرگوار از مدینه به طوس را ذکر کنیم .

ممالک اسلامی بعد از مرگ هارون الرشید در طغیان بودند و شورشهای فراوانی پدید آمد . هنگامی که مأمون برادرش را نابود کرد و توانست زمام امّت اسلامی را به دست بگیرد ، صلاح را در آن دید که سران ممالک اسلامی را جمع کند تا بدینوسیله بتواند فتنه ها را خاموش نماید . پس ، سی و سه هزار نفر از بزرگان بلاد را به نام مستشار در مرکز جمع نمود ، و ولایتعهدی را بطور جبر و تهدید به حضرت رضا واگذار کرد . و بدینوسیله توانست به ممالک اسلامی آرامش بخشد .

هنگامی که شورش ها فرو خفت ، افرادی که به عنوان مستشار خوانده شده بودند متفرق ، و بسیاری از آنان مورد بیمهری و یا احیاناً زندان و تبعید قرار

گرفتند و کشته شدند . از جمله آن افرادی که صلاح دانستند او را شهید کنند ، حضرت رضا ( ع ) است . نکاتی که لازم به تذکر است :

1 حضرت رضا ( ع ) در موارد متعددی ذکر کرده که سفرش به خراسان ، قبول ولایتعهدی و ورود به دستگاه مأمون بر ایشان تحمیل شده بود . تشکیل مجلس عزا در مدینه موقع حرکت ، گریه های آن بزرگوار در مکه و خدا حافظی با بیت الله قبل از موقع آمدن عمال مأمون ، گریه های او کنار قبر جدّ بزرگوارش و خداحافظی با او بعد از آمدن آنان ، قبول نکردن مکر ولایتعهدی تا آنکه تهدید می شود و سپس قبول کردن آن مشروط بر اینکه در امور مملکتی هیچ دخالتی نکند ، همه مبین این مطلب است که این جریان جبراً به حضرت رضا ( ع ) تحمیل شده است .

2 مأمون دستور داده بود که حضرت رضا را از راه فارس به مرو ببرند و سفر ایشان حتی الامکان در شب صورت گیرد . آیا این دستور ، خود دلیل بر این نیست که محبّت اهل بیت در دلها جایی داشته و مأمون از اینکه حضرت رضا وارد شهرهای پرجمعیّت و شیعه نشین شود در هراس بوده است ، و یا نمی خواسته که حضرت رضا ( ع ) در دلها جایی باز کند ؟

ممانعت مأمون از برگزاری نماز عید فطر توسط حضرت ، احتمال دوم را تأیید می کند .

3 حضرت رضا از برخوردش با مأمون فوق العاده ناراحت بود ، چنانکه

هر وقت که از نماز جمعه باز می گشت با حالت خستگی از خداوند متعال طلب مرگ می کرد .

آیا در خلوت حضرت رضا را زجر می دادند ؟ آیا اعمال منافقانه روی آن بزرگوار اثر می گذارده است ؟ آیا مطلب دیگی بوده ؟ نمی دانیم ، ولی ناراحتی فوق العاده حضرت رضا ( ع ) از مسافرت امری مسلم است .

4 آمدن حضرت رضا علیه السلام به مرو برای اسلام بسیار مفید بود ، زیرا طوس برای بیگانگان میدان علم بود و اگر حضرت رضا در طوس نبود کسی وجود نداشت که شبهات آنان را رفع کند . و اگر آن شبهات رفع نمی شد ، برای عالم اسام خطرناک بود .

5 حضرت رضا ( ع ) در بین راه به نیشابور رسیدند . نیشابور فوق العاده پرجمعیّت و شیعه نشین بوده است . همه مردم به استقبال حضرت رضا ( ع ) آمدند و می خواستند که آن بزرگوار خود را در میان مردم آشکار کند و برای آنان روایت بگوید . عقل و درایت حکم می کند که حجّت خداوند متعال در آن وضع حسّاس باید بهترین سوغات را به آنها عنایت کند .

حضرت رضا صبر نمود تا شوق مردم به نهایت رسید ، پس از آن سر از هودج بیرون آوردو چنین فرمود :

حدثنی ابی موسی الکاظم عن ابیه جعفر بن محمد الصادق عن ابیه محمد الباقر عن ابیه زین العابدین عن ابیه الحسین عن ابیه علی بن ابی طالب قال حدثنی رسول الله صلی الله علیه وآله قال حدثنی جبرئیل قال سمعت

عن الله تعالی قال کلمه لا آله إلا الله حصنی فمن قال لا اله اا الله دخل فی حصنی ومن دخل فی حصنی امن من عذابی !

پدرم و او از پدرش تا به رسول اکرم و او از جبرئیل و او از خداوند متعال نقل کرد که خداوند فرموده است : کلمه لا اله الا الله قلعه محکم من است و هر که در آن داخل شود از عذاب من در امان است .

سپس حضرت سر را در هودج بردند و چند قدمی رفتند . دوباره سر را از هودج بیرون آوردند و فرمودند : بشرطها وشروطها وانا من شروطها .

گفتن لا اله الا الله که موجب سعادت است شرایط اساسی دارد ، و یکی از شرایط اساسی آن من هستم ، یعنی اقرار به ولایت .

جا دارد که چند کلمه ای درباره این روایت شریف بحث شود .

کلمه لا اله الا الله ، اقرار به آن و عمل نمودن به آن ، موجب سعادت است . کلمه لا اله الا الله ، در حقیقت همان قرآن است ، همان کتابی است که مایه سعادت جامعه بشری است ولی از نظر قرآن ، کلمه لا اله الا الله منهای ولایت ، ناقص و بلکه هیچ است .

پروردگار عام وقتی امیرالمؤمنین ( ع ) را به ولایت منصوب نمود آیه اکمال را فرو فرستاد : الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دینا[1] .

در این روز کامل نمودم برای شما دین شما را و اتمام نمودم برای شما نعمت خود را و راضی شدم که

اسلام توأم با ولایت دین شما باشد .

و قبل از نصب امیرالمؤمنین به ولایت ، آیه تبلیغ به پیامبر چنین خطاب می کند :

یا ایها الرسول بلغ ما أنزل الیک من ربک وان لم تفعل فما بلغت رسالته[2] .

ای پیامبر آنچه به تو نازل شد نصب امیرالمؤمنین به ولایت به مردم بگو اگر تبلیغ نکنی ، رسالت خود را نرسانیده ای .

حضرت رضا با جمله شرطها وشروطها همان آیه اکمال و آیه تبلیغ را یادآوری می کند و می فرماید شرط اساسی کلمه لا اله الا الله ولایت است .

چیزی را که باید متوجه باشیم ، معنی و حقیقت ولایت است . ولایت از نظر لغت معانی متعددی دارد و از جمله به معنی دوست هم آمده است . همه باید اهل بیت را دوست بدارند ، و محبّت اهل بیت نعمت بزرگی است چنانچه بغض اهل بیت خذلان بزرگی است . سنّی و شیعه این روایت را از پیامبر گرامی نقل می کنند که فرمود : الا من مات علی حب آل محمد مات شهیدا ، الا ومن مات علی حب آل محمد مات مغفورا له ، الا ومن مات علی حب آل محمد مات تائباً ، الا ومن مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان ، الامن مات علی بغض آل محمد مات کافرا ، الا ومن مات علی بغض آل محمد لم یشم رائحه الجنه .

« آگاه باشید کسی که با محبّت آل محمد بمیرد ، شهید مرده است . آگاه باشید کسی که با محبت آل محمد بمیرد آمرزیده

است . آگاه باشید کسی که با محبت آل محمد بمیرد با توبه مرده است . آگاه باشید کسی که با محبّت آل محمد بمیرد مؤمن کامل مرده است . آگاه باشید کسی که با بغض آل محمد بمیرد کافر مرده است . آگاه باشید کسی که با بغض آل محمد بمیرد بوی بهشت به دماغ او نمی رسد . »

و از جمله معانی ولایت ، سرپرستی است . کسی که سرپرست دل او علی بن ابی طالب ( ع ) باشد ولایت دارد . کسی که از هوی ، از شیطان درون و برون رها شده باشد ولایت دارد . کسی که از صفات رذیله مهذب شده باشد ولایت دارد . کسی که سرپرست دلش طاغوتهای برونی و درونی ، شیطانهای درونی و برونی ، هوی ها ، هوسها ، آمال و آرزوهای بیجا باشد؛ کسی که هوای او ، عقیده شخصی او ، خواست او مقدم بر خواست اهل بیت باشد ، بی ولایت بلکه بی محبّت به اهل بیت است . از این جهت است که امام سجاد ( ع ) می فرماید : ولایت و محبّت بدون متابعت معنایی ندارد ، کسی که خداوند متعال را معصیت کند و با این وصف اظهار محبت خدا کند ، اظهار او بیجا است و از عجایب روزگار است . از این جهت می توان گفت که معنای اول و دوم ولایت به یک معنی می رسد . ولایت اهل بیت ادامه ولایت خداوندمتعال است . خداوند متعال می فرماید : الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفروا اولیائهم

الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون ! [3]

« خدا سرپرست افراد مؤمن است . آنان را از تاریکیها تاریکی کفر و ضلالت ، تاریکی هوی و هوس ، تاریکی صفات رذیله ، تاریکی شیطانها بیرون می برد به سوی نور نور ایمان ، نور خدا ، نور صفات خوب ، نور ولایت و سرپرست کافران طاغوت است طاغوت هوی و هوس ، طاغوت درون و برون ، طاغوت صفات رذیله آن طاغوتها آنان را از نور به تاریکیها می برند و سرنوشت آنان آتش همیشگی است .

و این است معنی روایت حضرت رضا ( ع ) که فرموده است : « کسی که داخل در لااله الا الله شود ، سرپرست دلش الله باشد عقیده اش ، عملش ، گفتار و کردارش نمایانگر این است که تأثیری در عام جز از ناحیه الله نیست و ادامه آن سرپرستی ولایت باشد در قلعه محکم خداوند است . »

بنابراین باید گفت که حضرت رضا ( ع ) به یک جمله تمام ایمان ، تمام سعادت ، تمام قرآن وتمام سنّت راعرضه کرده است .

نظیر همین جمله با شرحی که داده شد از پیامبر اکرم ( ص ) روایت شده است .

چون آیه شریفه وانذر عشیرتک الاقربین . [4] یعنی : « خویشان نزدیک خود را سنجش کن » نازل شد ، پیامبر ( ص ) بزرگان قریش را دعوت کرد و فرمود : « اگر یک جمله بگویید سعادتمند خواهید شد ، بگویید لا اله الا الله و هر

که اول بگوید بعد از من وصیّ من است . » اول کسی که جواب آن حضرت را داد امیرالمؤمنین ( ع ) بود .

حضرت رسول سه مرتبه کلام خود را تکرار کرد و جز امیرالمؤمنین کسی جواب نداد . پیامبر اکرم در همان جلسه فرمودند : علی بعد از من وصّی و جانشین من است . این کلام با کلام فرزندش حضرت رضا شباهت دارد .

در خاتمه قسمتی از قصیده دعبل را که در مرو برای حضرت ( ع ) خوانده است یادآور می شویم . قصیده بسیار مفصل است و صاحب کشف الغمه همه آن را ضبط نموده است چند بیتی از آن را اینجا می آوریم . دعبل خدمت حضرت رسید و اشعارش را خواند تا بدین جا رسید :

افاطم لوخلت الحسین مجدلا وقدمات عطشانا بشط فرات

ای فاطمه کاش با حسینت در کربلا بودی ، که در کنار نهر فرات تشنه جان داد .

تا اینکه رسید به قبر موسی بن جعفر در بغداد و چنین گفت :

وقبر ببغداد لنفس زکیه تضمنها الرحمن فی الغرفات

ای فاطمه از قبر بیرون آی و گریه کن ، برای قبری که در بغداد است . قبر نفس پاکی که انوار رحمانی آن را فرا گرفته است .

حضرت رضا فرمود : « دعبل منهم شعری می گویم ، همین جا آن را درج کن . »

وقبر بطوس یا لها من مصیبه الحت علی الاحشاء بالزفرات

الی الحشر حتی یبعث الله قائما یفرج عنا الغم والکربات

فاطمه گریه کن ، برای قبری که به طوس است دل او را غصّه

ها پاره پاره کرده است . این غصّه ها ادامه دارد تا روز قیامت؛ نه بلکه ، تا قیام آل محمد که همه غمها و غصّه های اهل بیت را می زداید . دعبل می گوید : یابن رسول الله ما در طوس از شما اهل بیت قبری سراغ نداریم .

حضرت فرمود : آن قبر من است ، زمانی نخواهد گذشت که من در طوس مدفون می شوم . هر که مرا زیارت کند در بهشت با من است و از این جهان آمرزیده خواهد رفت . دعبل ادامه می دهد :

خروج امام لامحاله واقع یقوم علی اسم الله والبرکات

یمیز فینا کل حق وباطل ویجزی علی النعماء والنقمات

قیام پیشوا امام قطعاً واقع می شود با نام خدا و با فیض و برکات خدا می آید . حق و باطل با وجود او در میان مردم ظاهر می شود و خوبان و بدان به جزای کردارشان خواهند رسید .

چون به اینجا رسید ، حضرت رضا بلند شد و برای احترام دست روی سر نهاد و سر فرود آورد ، گریه کرد و فرمود : دعبل این امام را می شناسی ؟ دعبل گفت : می دانم که امامی از شما قیام می کند و به دست او پرچم اسلام روی زمین افراشته می شود و عدات اسلامی سرʘǘӘѠجهان را می گیرد . فرمود : دعبل ، امام بعد از من ، محمد پسر من است و بعد از او پسرش علی است و بعد از او پسرش حسن است و بعد از حسن پسر او حجت ، قائم آل

محمدمنتظر مطاع است . منتظر است در غیبت ، مطاع است وقت ظهور . او است که جهان را از عدات انباشته می کند پس از آنکه از ظلم انبوه بود . سپس حضرت صد دینار و یک لباس به دعبل عنایت کردند .

چون دعبل به قم آمد هر دیناری را از او صد دینار خریدند و هرچه کردند که لباس را به هزار دینار از اوبخرند نداد ولی چون از قم بیرون رفت بعضی از اهل قم لباس را به زور از او گرفتند .

در خاتمه اشاره ای به حضرت معصومه سلام الله علیها می کنیم . بانویی که شأن و مقامی عالی نزد خدای متعال دارد ، بانویی که دختر امام ، خواهر امام و عمه امام است . بانویی که برکات حوزه علمیه قم از گذشته تا به حال به واسطه وجود مکرمه او است . بانویی که حضرت رضا ( ع ) درباره اش فرموده است هر که او را زیارت کند بهشت برای او واجب است .

این بانو در سال 183 هجری متولد شد و چون برادر بزرگوارش به مرو برده شد برای زیارت برادر از مدینه حرکت نمود و چون به قم رسید ، بیمار شد . چند روزی بیمار بود تا سرانجام در قم از دنیا رفت . سال وفات ایشان 201 از هجرت است . پس سنّ مبارک ایشان تقریباً هیجده سال است . در زیر گنبد آن بانوی محترمه چند نفر از دختر و نوه های امام جواد ( ع ) مدفونند . از بزرگان و کملّین و اصحاب ائمه طاهرین علیهم السلام

در قم فراوان مدفون شده اند .

سخنان تابناک امام رضا ( ع )

آیا بدون شناخت امام رضا علیه السلام و بهره گیری از نور و دانش و معارف او می توان ادعای پیروی از حضرتش را داشت ؟ و چگونه کسی که از سنن معصومان علیه السلام تبعیت نکرده و از نورهدایت آنان بهره مند نشده در روز قیامت امید شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت او را دارد ؟ !

بر ماست که در گفتارها و وصایای آنان که به مثابه گنجینه های تمام ناشدنی و نعمتهای بی نظیرند ، بخوبی کاوش کنیم .

امام هشتم میراثی عظیم از معارف و علوم ، بویژه در حکمت الهی و بیان فلسفه و علل احکام و رد بر مذاهب باطله ، از خویش بر جای نهاده است .

در این مطلب قصد داریم تعدادی از سخنان این امام بزرگوار را بیان نماییم تا از آنها بهره مند شویم .

علی بن شعیب گوید :

" بر ابوالحسن الرضا علیه السلام وارد شدم . از من پرسید : ای علی ! زندگی کدام یک از مردم بهتر است ؟ عرض کردم : سرورم ! شما از من بدان آگاه ترید . فرمود : ای علی ! هر کس که زندگی دیگری در زندگی او نکو شود . ای علی ! زندگی کدام یک از مردم بدتر و ناگوارتر است ؟ عرض کردم : شما داناترید ؟

فرمود : کسی که دیگری در زندگی او زندگی نکند . ای علی ! با نعمتها ، همسایه خوبی باشید که آنها رام نشده هستند و اگر از قومی گرفته شدند

به آنها باز نخواهند گشت .

ای علی ! بدترین مردمان کسی است که میهمانش را باز دارد و به تنهایی بخورد و بنده اش را بزند . به خداوند خوش گمان باش . هر کس که گمان خود را به خداوند نکو کند ، خداوند نیز او را ناامید نخواهد کرد . و هر که به روزی کم راضی شد ، به عمل کم از او راضی خواهد شد و هر که به اندک از حلال خرسند شود ، هزینه اش سبک گردد و خانواده اش از نعمت برخوردار خواهد شد و خداوند او را به درد و درمان دنیا بینا سازد و او را به سلامت از دنیا به دارالسلام بیرون برد . بخیل را آرامش ، حسود را لذت ، ملول را وفا و دروغگو را مروت نیست . " ( 1 )

و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود :

" وحشتناک ترین ( صحنه ها ) برای انسان سه جاست : روزی که زاده می شود و دنیا را می بیند ، و روزی که می میرد و آخرت و اهل آن را مشاهده می کند ، و روزی که برانگیخته می شود و احکامی را می بیند که در سرای دنیا ندیده است . خداوند در این سه جا بر یحیی و عیسی علیه السلام درود فرستاده است . درباره یحیی فرمود :

وَ سَلامٌ عَلیهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَمُوتُ وَ یَومَ یُبعَثُ حَیّاً . ( 2 )

" و درود بر او روزی که زاده شد و روزی که می میرد که زنده برانگیخته

می شود . "

و درباره عیسی فرمود :

وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وُلِدتُّ وَ یَومَ أَمُوتُ وَ یَومَ أُبعَثُ حَیّاً ( 3 )

" و درود بر من روزی که زاده شدم و روزی که می میرم و روزی که زنده برانگیخته می شوم . "

خرد انسان مسلمان تمام نگردد مگر آنکه در او ده ویژگی باشد : از او امید خیر باشد ، از بدی او در امان باشند ، خیراندک از سوی دیگران را بسیار شمارد ، خیر بسیار خود را کم انگارد ، هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود ، در طول عمر خود از دانش جویی خسته نشود ، فقر در راه خدا برایش محبوب تر از توانگری باشد ، خواری در راه خداوند برایش محبوب تر از سرفرازی در راه دشمن خدا باشد ، گمنامی برایش شیرین تر از شهرت و بلندآوازگی باشد . سپس فرمود : دهم ، و دهمی چیست ؟ گفته شد : چیست ؟ فرمود : کسی را نبیند جز آنکه می گوید او بهتر و پرهیزکارتر از من است .

همانا مردم دو دسته اند : یکی بهتر و باتقواتر از او و دیگر بدتر و پست تر از او . پس چون با بدتر و پست تر از خود دیدار کند ، گوید : شاید خوبی این مرد پنهان باشد این برای او بهتر باشد و خوبی من نمایان است و این برای من بدتر است و چون به کسی که بهتر و با تقواتر از اوست برخورد کند برای او فروتنی کند تا بدو ملحق شود پس چون چنین کند

، بزرگی اش فزونی گیرد و خوبی اش بهتر شود و یادش نکو گردد و بر اهل زمانه سروری یابد . ( 4 )

1- فی رحاب ائمه اهل البیت- سیره حضرت امام رضا علیه السلام ، ص 148 .

2- سوره مریم ، آیه 15 .

3- سوره مریم ، آیه 32 .

4- فی رحاب ائمه اهل البیت- سیره حضرت امام رضا علیه السلام ، ص 147 .

سخنان معصومان ( ع ) درباره امام علی بن موسی الرضا ( ع )

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم : « ستدفن بضعه منی بخراسان ما زارها مکروب الا نفس الله کربته ولا مذنب الا غفر الله ذنوبه . » ( 1 ) پاره تن من در خراسان دفن خواهد شد ، هیچ گرفتار و گنه کاری اورا زیارت نکند جز این که خداوند گرفتاری او را برطرف سازد وگناهانش را ببخشاید .

امام رضا علیه السلام : « ان لکل امام عهدا فی عنق اولیائه و شیعته و ان من تمام الوفاء بالعهد و حسن الاداء زیاره قبورهم . » ( 2 ) هر امام و رهبری ، عهد و میثاقی بر پیروان و دوستدارانش داردو همانا یکی از اعمالی که نمایانگر وفاداری و ادای میثاق است ، زیارت آرامگاه آنان است .

امام رضا علیه السلام : « اللهم انک تعلم انی مکره مضطر فلا تؤاخذنی کما لم تؤاخذ عبدک و نبیک یوسف حین وقع الی ولایه مصر . » ( 3 ) بار خدایا تو می دانی که من بر پذیرفتن ولایتعهدی مامون مجبورو ناچارم پس مرا مؤاخذه مکن همان گونه که بنده و پیامبرت یوسف را به هنگام پذیرفتن حکومت مصر مؤاخذه نکردی .

امام

رضا علیه السلام : « قد علم الله کراهتی لذلک ، فلما خیرت بین قبول ذلک و بین القتل اخترت القبول علی القتل . » ( 4 ) ریان گوید : به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم مردم می گویند شمابا این که اظهار بی رغبتی به دنیا می کنید ولایتعهدی راپذیرفته اید ؟ امام فرمود : خداوند خود می داند که من این امر راناپسند می داشتم ولی چون بین پذیرش آن و مرگ مخیر شدم ، قبول آن را بر مرگ ترجیح دادم .

امام رضا علیه السلام : « من زارنی علی بعد داری و مزاری اتیته یوم القیامه فی ثلاثه مواطن حتی اخلصه من اهوالها اذا تطایرت الکتب یمینا و شمالا وعند الصراط و عند المیزان . » ( 5 ) کسی که با دوری راه سرا و مزارم را زیارت کند ، روز قیامت درسه جا [برای دستگیری] نزد او خواهم آمد و او را از بیم وگرفتاری آن موقفها رهایی خواهم بخشید : هنگامی که نامه ها [ی اعمال] به راست و چپ پراکنده شود ، نزد صراط و نزد میزان [هنگام سنجش اعمال] .

امام رضا علیه السلام : « من زارنی و هو یعرف ما اوجب الله تعالی من حقی و طاعتی فاناو آبائی شفعائه یوم القیامه و من کنا شفعائه نجی . » ( 6 ) هر که مرا زیارت کند در حالی که حق و طاعت مرا که خدا بر اوواجب کرده بشناسد ، من و پدرانم در روز قیامت شفیع او هستیم وهر که ما شفیع وی باشیم نجات یابد .

امام رضا علیه السلام : « انی ساقتل بالسم مظلوما فمن زارنی عارفا بحقی .

غفر الله ما تقدم من ذنبه و ما تاخر . » ( 7 ) من به زودی مظلومانه با سم به قتل خواهم رسید . پس هر که باشناخت حق من زیارتم کند خداوند گناهان گذشته و آینده او راببخشاید .

امام رضا علیه السلام : « . و هذه البقعه روضه من ریاض الجنه و مختلف الملائکه لا یزال فوج ینزل من السماء و فوج یصعد الی ان ینفخ فی الصور . » ( 8 ) این بارگاه بوستانی از بوستان های بهشت است ، و محل آمد و شدفرشتگان آسمان ، و همواره گروهی از ملائکه فرود می آیند و گروهی بالا می روند تا وقتی که در صور دمیده شود .

امام رضا علیه السلام : « و قد اکرهت و اضطررت کما اضطر یوسف و دانیال علیهما السلام اذقبل کل واحد منهما الولایه من طاغیه زمانه ، اللهم لا عهد الاعهدک و لا ولایه الا من قبلک فوفقنی لاقامه دینک و احیاء سنه نبیک . . » ( 9 ) من [به این کار] واداشته شدم و ناچار گشتم ، چنان که یوسف ودانیال علیهما السلام مجبور شدند چه هر یک از آن دو ، ولایت رااز خودکامه زمان خویش پذیرفتند ، خدایا پیمانی نیست مگر پیمان تو و ولایتی نیست مگر از سوی تو ، پس مرا در برپا داشتن دینت وزنده کردن سنت پیامبرت توفیق رسان .

امام رضا علیه السلام : « قد نهانی الله عز و جل ان القی بیدی الی التهلکه فان کان الامرعلی هذا . اقبل ذلک علی انی لا اولی احدا و لا اعزل احدا و لاانقض رسما و لا سنه . »

( 10 )

خداوند مرا بازداشته از این که خویش را با دست خود به نابودی افکنم ، پس اگر قرار چنین است آن را می پذیرم به شرط آن که نه کسی را به کار گمارم و نه کسی را از کار کنار گذارم و نه رسم و سنتی را نقض کنم .

1- عیون اخبار الرضا ، ج 2 ، ص 257 .

2- بحار ، ج 100 ، ص 116 .

3- بحار ، ج 49 ، ص 130 .

4-عیون اخبار الرضا ، ج 2 ، ص 139 .

5- وسائل ، ج 10 ، ص 433 .

6- همان ، ج 5 ، ص 436 .

7-همان ، ج 10 ، ص 438 .

8- بحار ، ج 102 ، ص 44 .

9- عیون اخبار الرضا ، ج 1 ، ص 19 .

10- علل الشرایع ، ج 1 ، ص 226 .

سفارشی از امام رضا ( ع )

علی بن شعیب ، یکی از شاگردان با استعداد و لایق آن حضرت ، میگوید : روزی به دیدار امام رضا ( علیه السلام ) رفتم ، از من پرسید : یا علی ! چه کسی از نظر زندگی بهترین مردم است ؟ جواب دادم : ای سرور و آقای من ! شما به این مطلب از من داناترید . بعد از آن فرمود : « یا علی ، مَنْ حَسَّنَ مَعاشَ غَیْرِهِ فی مَعاشِهِ . » ; کسی که امور زندگی دیگران را از طریق امورِ زندگی خویش نیکو میگرداند . و سپس ادامه داد : میدانی چه کسی از نظر زندگی از همه مردم بدتر است ؟ جواب دادم : شما داناترید . فرمود : کسی که دیگران از زندگی او بهره ای ندارند .

سفر امام رضا ( ( ع ) ) به ایران

مأمون که در زمان پدرش از طرف وی والی خراسان بود ، بعد از درافتادن با برادرش امین و کشتن او ، مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد .

بعد از استقرار حکومت مطلقه ، دو چیز او را واداشت که از امام علی بن موسی الرّضا ( علیه السلام ) دعوتی مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اکراه هم که شده به مقرّ حاکمیّت خود بکشاند : 1 خالی بودن دستگاه حکومتی از وجود یک رکن مهمّ علمی و معنوی ، 2 جلوگیری از نفوذ چشمگیر مردم آگاه ، به ویژه طرفداران آل علی ( علیه السلام ) .

مأمون گمان می کرد با آمدن علی بن موسی الرّضا ( علیه السلام ) به ایران ، ضمن پر شدن

خلأ علمی و معنوی ، با عَلَم کردن ولیعهدیِ آن حضرت ، در ظاهر به خواسته های طرفداران آل علی و پیروان امام هشتم جامه عمل پوشانده می شود و آرامشی در قلمرو حکومت ایجاد و راه بهره برداری های سیاسی هم هموار می گردد ، یا دستکم با این اقدام ، سرپوشی روی کارهایی که شده و یا در شرف انجام است ، گذاشته می شود .

سکوت مامون در برابر اهانت به امام

از دیگر برخوردهای ریاکارانه مامون نسبت به امام رضا علیه السلام پس از ولایتعهدی این بود که اگر کسی به امام اهانت می کرد ، نه تنها پرخاشگر را مورد تنبیه قرار نمی داد ، بلکه با سکوت خود او را تشویق به اهانت بیشتری می کرد .

علی بن محمد بن سیار از پدرانش نقل کرده : « وقتی که بیعت گرفتن برای امام رضا علیه السلام تمام شد ، باران کم شد . مردم کمی باران را در اثر این ولایت عهدی پنداشتند . مامون از امام خواست تا نماز استسقاء بخواند . حضرت در پاسخ فرمود : رسول الله صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که می فرمود فرزندم تا روز دوشنبه صبر کن و آن گاه جهت نماز استسقاء به بیابان بیرون شو که خداوند برای آن ها باران خواهد فرستاد و به مردم هم اطلاع ده تا بیشتر از فضل و عظمتت و جایگاهت نزد خداوند با خبر شوند .

پس حضرت روز دوشنبه از خانه خارج گشت و پس از نماز و دعا از خدای خواستند که باران رحمت را بر مردم فرو فرستد اما تا موقع رفتن به خانه هایشان بارش

نکند و از منبر پائین آمد و به خانه برگشت . همین که مردم به خانه های خود رسیدند ، بارش باران شروع شد . از این که آثار کرامت و عظمت امام را می دیدند ، بسیار خوشحال شده بودند .

پس از این جریان ، امام بر مامون وارد شد ، شخصی به نام « حمید بن مهران » زبان بدگویی گشوده و به ساحت مقدس امام رضا علیه السلام اهانت کرد و گفت : « تو از حد خود تجاوز کرده و مردم را فریب دادی . اگر راست می گویی ، از این دو صورت شیری که بر مسند مامون نقش بسته بخواه تا مرا بگیرند . حضرت در خشم شده و فریاد زد ، این مرد فاجر را بگیرید و او را بدرید و چیزی از آثارش نگه ندارید . یک مرتبه این دو صورت شیر به دعای امام علیه السلام به دو شیر درنده تبدیل گشته ، حمید را گرفته ، پاره پاره کردند و خوردند . این جا بود که مامون از ترس و وحشت از هوش رفت و پس از آن که به وسیله گلاب وی را به هوش آوردند ، آن دو شیر ( به زبان اشاره ) از امام پرسیدند که درباره مامون چه دستوری می دهید ؟ آیا او را هم به صاحبش ملحق کنیم ؟ حضرت فرمود : خیر ، به سر جای خود برگشته و همان گونه که بودید باشید .

سوء قصد به جان امام

لشکریان ، به برکه هایی رسیدند که آبشان از باران و رودخانه های کوچک تأمین می شد . تابش خورشید ، سطح آیینه گون آب

ها را گرم می کرد . هوا شرجی و چهره ها گرفته بود . برخی در خود فرورفته بودند . برخوردهای افراد با یکدیگر ، بیم هایی را می پراکند . فضل با هرثمه و جلودی با امام چهره به چهره شدند . مأمون ، فضل را حیران یافت . هرثمه سعی می کرد خود را به امام نزدیک سازد . محمد بن جعفرعموی امام هشتم ( ع ) در دغدغه های بیکران غوطه می خوردند؛ به ویژه آن که می دید فضل تلاش می کند تا به وی نزدیک شود . ( 179 ) در چنین فضای آلوده و آشفته ای ، تنها سیمای آرام و آرامش بخش ، رخسار امام بود .

تا سرخس چند مایل مانده بود . سرخس ، زادگاه فضل بود و او اینک به شهر سرخس رسید . دست پیچیده سرنوشت ، او را به این سو می راند . کاروان به شهر سرخس رسید . مأمون با همه خستگی اش ، آن شب نتوانست بخوابد؛ روز بعد ، روز سرنوشت سازی بود . نیمه شب همان شبکه ماه ذیحجه ناپدید می شدمأمون دایی خود را طلبید تا همچون عنکبوتی تار دسیسه بتند . ( 180 ) امام در خانه ای که در اختیارش گذاشته شده بود ، استراحت می کرد . یکی از محافظان مأمون نامه ای از خلیفه نزد وی آورد . متن نامه چنین بود : « خواسته ایم که فردا به حمام رویم؛ من ، شما و فضل . »

امام در پایین نامه ، از این که نمی توانست روز بعد به حمام برود

، پوزش طلبید . دقایقی بعد ، محافظ برگشت و نامه را بازگرداند . مأمون اصرار داشت . امام باردیگر موضع قاطع خود را چنین نوشت : « فردا داخل حمام نخواهم شد . همین امشب در خواب ، رسول خدا ( ص ) را دیدم که به من فرمود : « ای علی ! فردا حمام نرو ! »

ای امیرمؤمنان صلاح نمی بینم شما و فضل هم فردا به حمام بروید . » ( 181 )

همان شب غالب به همراه چهار مرد چهره پوشیده ، به خانه ای در نزدیکی حمام رفتند . پیش از سپیده ، پنج مرد مسلح وارد حمام شدند تا در حمام کمین کنند و چشم انتظار ورود طعمه شوند . به دستور خلیفه ای که قرار بود فردا حمام رود ، آن را از شب قبل قرق کرده بودند . فضل به همراه خدمت کارش وارد حمام شد . خدمتکار در رخت کن منتظر ماند . حمامی ، هراسان فضل را تا کنار حوض داخل حمام همراهی کرد . بخار زیادی ، همانند مه روزهای زمستان از حوض برمی خاست . لرزشی فضل را در برگرفت . با خود گفت : « از سردی سنگ فرش حمام است . » حمامی ، نگاهی آمیخته با اندکی دلسوزی به مردی افکند که لحظاتی دیگر به پیکری بی جان تبدیل می شد . ده چشم ، پنهانی از لا به لای بخاری که به سوی سقف بالا می رفت ، او را می نگریستند . ناگهان ، چهار شمشیر درخشید و پنج مرد خشن آشکار شدند . غالب ،

با نگاهی سرزنش گر به فضل می نگریست . چشمان فضل از وحشت نزدیک بود از حدقه خارج شود . ناگاه فریاد کمک خواهی او در فضای حمام طنین افکند؛ اما دیوارهای سنگی فریاد را بلعیدند و شمشیرها آن را ربودند . خون فضل جاری شد تا سنگ فرش خیس حمام را رنگین سازد . فضل در حمام افتاد . چشمانش به بخاری که بالا می رفت خیره ماند : گویی به آرزوهای تبخیر شده اش می نگریست .

همه چیز در چند لحظه پایان یافت و مردان در تاریکی سحر پنهان شدند . خدمتکار ، بی اعتنا اما هراسان گریخت . کسی در حمام نماند؛ جز پیکری شناور در حوضی که بخار از آب های داغ آن برمی خاست .

هنوز آفتاب سرنزده بود که شهر به هم ریخت . مأمون خشمگین بود؛ و یا چنین به نظر می رسید . او ، قاتلان جنایتکار را به مرگی خونین تهدید می کرد .

شهر حالت فوق العاده به خود گرفت . انگشت اتهام در این ترور به سوی مأمون بود . نیروهای مسلح طرفدار وزیر مقتول ، سر به شورش برداشتند و به طرف کاخ روانه شدند . محافظان درها را بستند . گزمگان ، چهار قاتل را دستگیر کردند و برای محاکمه به کاخ آوردند . مأمون با خشم بر سرشان فریاد کشید : « به دستور چه کسی این کار را کردید ؟ »

مزدوران دریافتند که در تار عنکبوتی زهرآگین افتاده اند . یکی از آنان که بزرگمهر نام داشت ( 182 ) گفت : « شما به ما دستور ترور

را داده اید . »

مأمون حیله گر صدایش را بلند کرد و فریاد زد : « خب ! پس به جنایت خود اعتراف می کنید . اما این

که ادعا می کنید که من به شما دستور ترور داده ام ، این یک ادعای بی دلیل است . » ( 183 )

مأمون و به سوی گزمگان کرد و دستور داد تا فوری آنان را گردن بزنند . آن چهار سر فرو افتادند تا پرده از روی راز نام های دیگرانی که قرار بود در تاریکی سحر در حمام کشته شوند ، برداشته نشود . شورشگران نظامی ، کاخ را هم چنان در محاصره داشتند و تهدید به آتش زدن آن می کردند . برخی برای برافروختن آتش ، به سوی در اصلی آن به راه افتادند . مأمون برای آرام کردن آنان ، از حضرت ( ع ) یاری طلبید . او می خواست که شمشیرهای دیوانه ، به نیام های خویش بازگردند . امام از فراز کاخ ، رودرروی شورشگران خشمگین ایستاد . آنان با شمشیر ، پیکان و نیزه ایستاده بودند . در چنین بحرانی ، چهره امام آرام بود . اندک اندک ، فریادهای نظامیان شورشی فروکش کرد؛ هم چون آتشی بود زیر بارش باران عاطفه . جویباری از صفا به سوی کسانی جاری شد که تا لحظاتی پیش ، فریاد شورش و آشوب سر داده بودند . امام دست خویش را به سوی آنان گشود و از آن ها خواست تا به کار و زندگی خود باز گردند . شگفتا آنان که بی درنگ پذیرفتند . ( 184 )

آیا آنها به خاطر هراس از مأمون قبول کردند ؟ آیا نیروی شگرف امام و تأثیر روانی بی چون و چرای حضرت باعث این کار شد ؟ کسی علت را نفهمید . مأمون ، نامه تسلیتی کم رنگ برای حسن بن سهلبرادر وزیر مقتولنوشت . پس از آن ، دختر حسندوشیزه گل چهره کوچکرا که حسناء نام داشت ، برای خودش خواستگاری کرد0 ( 185 )

همان روز اسبی بادپا نامه خلیفه و سر آن چهار قاتل را برای حسن برد . آن سرها باعث می شدند تا همه بدانند که « زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد . »

مأمون مجلس ماتمی بر پا کرد و اندوهی دروغین بر چهره نشاند . حاضران در مجلس ، با گوشه چشم به قاتلی می نگریستند که بر قربانی خویش می گریست .

جاده بغداد ، مملو از قربانیان بود . هر بار عنکبوت دسیسه ، تار تازه ای می تنید؛ تاری که بسیار سست و نازک بود .

چند روز بعد ، کاروان به سوی طوس به راه افتاد

شانه ها سنگین ز رنج انبیاء

کاروان رفت تا به دهکده سناباد رسید . در آن جا بار افکند؛ در جایی که از سنگ های کوهستانش دیگ ها و دیزی های سنگی می ساختند . مرد گندم گون به صخره ای تکیه داد و گفت : « خداوندگارا ! در آن بهره قرار ده . به آن چه از این کوه می سازند و می تراشند ، برکت ده . »

امام به یکی از خدمت کارانش فرمود تا دیگهایی از آن بتراشند . جاده سناباد به نوغان در شرق ،

از باغی دل انگیز می گذشت و کاخی آسمان سای درآن قرار داشت . حمید بن قحطبه ( 82 ) آن را برای سکونت خویش ساخته بود؛ اما سرنوشت آن جا را قبر هارون قرار داد !

کاروان به باغی رسید که مساحتش یک میل مربع عربی بود ( 83 ) بود . مرد گندم گون به طرف سنگ سپیدی رفت که به سان تابوتی از برف بود . کنارش ایستاد زیر این سنگ ، انسانی خفته بود که بیش از بیست سال بر بخش گسترده ای از جهان حکومت کرده بود . مردی که به ابرهای مسافر می گفت :

« هر کجا بروید ، مالیات محصولاتی که زمین های کشاورزی شما می دهند ، مال من است . »

امام خم شد . با انگشت خطی بر زمین مرمرین کنار سنگ سپید کشید و به اطرافیانش فرمود : « این ، قبر من است ! به زودی مرا در این جا به خاک خواهند سپرد و در مدت کوتاهی خداوند ، این جا را زیارتگاه می کند . »

این سخنان را گفت و رو به طرف بصره کرد . از آن جا که همچون پنجره ای باز بود ، به افق دوردست نگریست؛ به کعبه کهن تا نمازی طولانی غوطه ور شود .

پس از مدتی ، مردی از تبار حمید بن قحطبه آمد تا به امام خوش آمد بگوید . آن حضرت را به خانه ای و از آن جا به اتاق پاکیزه برد تا استراحت کند . سپس از او خواست تا اجازه دهد لباسی را که در مسافرت بر

تن داشت ، بشوید . یکی از خدمت کاران کاخ ، پیراهن خز امام را گرفت . پیش از شستن برای این که مطمئن شود در آن نامه و یا پول ویا نوشته ارزشمندی نیست ، به وارسی جیب هایش پرداخت . نوشته ای یافت که آن را با دقت و به زیبایی پیچیده بودند . شتابناک آن را نزد ارباب خویش برد و گفت : « این را در پیراهن اباالحسن یافتم . »

بده به من !

مرد آن را نزد حضرت برد و گفت : « ای فرزند رسول خدا ( ص ) ! این چیست ؟ »

فرزند محمد ( ص ) آن را گرفت . سپاس گزاری کرد و گفت : « این دعایی است که اگر کسی در جیبش بگذارد ، از شیطان و سلطان در امان می ماند ! »

دوست دارم یک نسخه از آن را داشته باشم . آیا برایم می خوانی تا بنویسم ؟

بنویس : « من به خدای مهربان پناه می برم از تو؛ اگر پرهیزگار یا آلوده دامن باشی . خداوند مرا از تو و از شیطان حفظ می کند . » ( 84 )

مردی که آن را می نوشت ، از خود پرسید : « علی بن موسی الرضا ( ع ) از چه می ترسد ؟ از اهداف پنهان مأمون ؟ »

در سپیده دم ، شتران کاروان ، این کشتی های صحرا ، دگربار گردن افراشتند . هدف ، شرق بود . روستاهای پراکنده در دامنه دشت ها و شاخه های رودهایی که آبشان را

از هریرود می گرفتند ، راه پیچا پیچی به دور خشکی ترسیم کردند . این رود تا دو سوم مسافت ، آب مسافرانی را که به سرخس می رفتند ، تأمین می کرد . از آن جا به بعد ، مسافران ، رود را پشت سر می گذاشتند و به سفر خود به سوی شمال شرقی ادامه می دادند . در ادامه راه ، آب مورد نیاز خود را از چشمه های میان راه می گرفتند و در دهکده ها استراحتی کوتاه می کردند .

کاروان در سرخسمحل تولد ذوالریاستین ( فضل بن سهل ) اندکی توقف کرد . سپس از رودخانه های هریرود که آب انبوهش از کوه های بابا سرازیر می شد ، گذشت . راهی که به مرو می رفت ، از میان رودخانه های کوچک عبور می کرد . کاروان به دریاچه ای رسید که علف ها و نیزارها آن را دربرگرفته بودند . دو سوم از مسافت میان سرخس و مرو از دریاچه می گذشت . کاروان از میان شیب ها و دره های سرسبز به سوی شمال شرقی ره سپرد؛ از بیابان گذشت . سبزه های برآمده از باران های بهاری و برف های آب شده کوهستانی را طی کرد . اینک ، بادهای پاییزی ، سرد و خشک می وزیدند . از زمستان سرد و پربرف خبر می داند .

کاروان در دهم جمادی الآخر سال دویست و یک هجری قمری به دراوزه مرو رسید . رجاء بن ضحاککه مسئولیت سنگین این سفر را بر دوش داشتناگهان با استقبالی مواجه شد که در در تصورش نمی گنجید .

نیروهای مسلح از دروازه پایتخت تا کاخ ضیافت در دو صف ایستاده بودند . مردم از پشت بام به فرزند آخرین پیامبر تاریخ می نگریستند . مأمون خلیفه و در کنارش فضل بن سهلنخست وزیرو دیگر بزرگان دولتی در بیرون شهر منتظر امام بودند .

امام پیاده شد . خلیفه با شوق ، مهیای در آغوش کشیدن حضرت شد . او همچون کسی بود که در آستانه غرق شدن به هر سو چنگ می افکند . سرانجام ، مردی آمده بود تا او را از گرداب نجات دهد . اگر کسی در چشمان امامکه به سوی کاخ ضیافت گام برمی داشتدقت می کرد ، اندوهی ژرف را می دید؛ اندوهی که راز آن را نمی دانست .

اینک این علی بن موسی الرضا است . مردی که به سوی سرنوشت گام برمی دارد . مردی که در جهان سراسر فتنه ، دسیسه ، حرص و آز ، رنج های خود را بر دوش می کشد . او نقطه ای متضاد در برابر این واقعیت سراسر تباهی بود . اینک ، فصلی هیجانی و فرجامین در زندگی اش گشوده می شد .

شاهد توفان زرد چکمه پوش

چیزی تلخ تر از دیدن لحظه های فرو ریختن نیست؛ لرزش چیزهای ثابت و سپس آوار شدن آنها . همه چیز می لرزید . در لحظه ای که عقل برابر زرق و برق های حرص و آز زانو می زند ، صدای انسان به خاموشی می گراید تا صداهایی اوج گیرد که از غرایز دنیا ، بر می آیند . گردبادی است که مردمانش را می چرخاند؛ توفانی آتشین ساست . در آن زمانه پست ، همه

چیز زیر سم های اسبان دیوانه می لرزید و مردی نزدیک به پنجاه ساله با چشمانی که در آسمان بی کران سفر می کردند ، بر درگاه زمان ایستاده و دستانش را به سوی نقطه ای دراز کرده بود که کشتی شکستگان در لحظه های نا امیدی به آن رو می کنند .

ای آن که مرا به خویش رهنمون شدی و دلم با پذیرش تو فروتن گشت . از تو امنیت و ایمان را در این جهان و آن جهان می طلبم . ( 14 )

فاطمه وارد شد . کنار برادرش نشست تا در این دنیایی که هراس موج می زند و سرشار از تبهکاری است ، برای لحظه ای ، لذت آرامش و خیر را بنوشد . اندوهی تلخ در چشمانش می درخشید؛ اندوهی پنج ساله : از بیست سال پیش که پدرش را دستگیر کرده بودند و او دیگر پدر را ندیده بود . به علاوه ، آیا می توانست جان سپردن مادرش را در آن شب سرد زمستانی فراموش کند ؟ شبی سرد که سرمای آن جز در کنار برادرش ( علی ) به گرمی نمی نشست .

و اینک ، این علی بود؛ آرامشی در دل توفان . فاطمه که تا کنون همسری شایسته نیافته بود ، به انسانی عشق می ورزید که در کنارش ، خود را به ملکوت نزدیکتر حس می کرد . برایش علی همچون دریاچه ای بود که روحش در آن از نور غوطه ور می شد . با او ، هزاران چلچراغ در درونش روشن می شدند .

آتشفشانی که در مکه سر بر آورده بود ، مدینه را

لرزاند . محمد بن جعفر ( 15 ) سر به شورش بر داشته بود؛ اما سپاهیان مأمونهفتمین خلیفه عباسی این آتش را فرو نشانده بودند و اینک اسبان آن ها برای انتقام به سوی مدینه می تاختند .

جلودی ( 16 ) آن مرد آهندلبرای غارت خانه های علویان سپاه را فرماندهی کرد . اسب های غارتگر وارد شهر شدند تا سواران آن ها ، همه چیز علویان را مصادره کنند . جلودی از مأمون فرمان مستقیم داشت که همه زیورهای و لباس های زنان علوی را جز یک دست لباس تنشان ، با خود ببرد . ابر هراسان همه جا را فرا گرفت . همه چیز می لرزید . اسبان غارتگر همه چیز را مقدس نمی دانستند . علی برخاست تا با ترسی که می اند رو در رو شود . بانوان را در یک اتاق گرد آورد و خود در برابر غارتگران ایستاد . قلب فاطمه تنها دلی بود که گنجایش امواج اندوه آن اتاق را داشت . خاطره اش ، آکنده از حماسه های جاودان بود؛ حماسه ای از تاریخ سنگین غم؛ رنج های خدیجه؛ کوچ فاطمه و غم های زینب .

توفان زرد همچنان می وزید تا ریشه درختی را برکند که ریشه اش ثابت و شاخه هایش در آسمان بود . فاطمه که غرق در فکر بازی های روزگار بود ، کنار در صدای با خشونت دژخیمی را شنید که گفت :

« من فرمان خلیفه را اجرا می کنم . »

آوایی آرام پاسخ داد : « اگر هدفتان غارت اموال زنان است ، من به نمایندگی از شما این کار را می کنم » .

صدای خشن گفت :

« چه کسی به من تضمین می دهد که این کار را خواهی کرد ؟ دستور خلیفه این است که تمام زیورها و لباس های زنان راجز لباسی که بر تن دارندمصادره کنیم . »

صدای آسمانی گفت : « برایت سوگند می خورم که این کار را خواهم کرد . »

جلودی به مرد علوی نگریست . در چشمانش چنان پای فشاری دید که پایداری کوهستان در برابر آن چیزی نبود . دریافت که اگر بخواهد به خانه هجوم برد ، بهای گزافی را باید بپردازد؛ چه بسا اوضاع برگردد . در عمرش کسی را ندیده بود که در برابر شمشیر برهنه با آرامش بایستد . هزاران نفر را دیده بود که در مقابلش خم می شدند و از چشمانشان هراس می چکید؛ اما در این لحظه ، در برابر انسان دیگری ایستاده بود؛ انسانی که چشمانش تبلور آرامش درونی وی بودند . جلودی به سربازانش دستور عقب نشینی داد . به مرد حجازی گفت : « منتظر می مانم » .

علی ( ع ) وارد حیاط و سپس وارد اتاق شد . بعد به دخترکان و زنان نگریست . دل های کوچک با شنیدن سم ضربه های اسبان دیوانه از بیم می تپید . فاطمه می دانست که در درون برادرش چه می گذرد؛ دشوارترین کار برای یک مرد ، پس گیری گوشواره ها ، سینه ریزها ، و النگوهاست . فاطمه گام پیش نهاد تا این لحظه های تلخ را بشکند . گوشواره و گردنبند و النگوهای نقره ای خویش را درآورد و به برادرش داد . در مدت کوتاهی ، بانوان دیگر نیز چنین کردند . دستان گشوده علی

از زیورها انباشته شد . به سوی گرگ های منتظر در بیرون از خانه رهسپار شد .

توفان زرد به پایان رسید . وزش مسموم آن ، همه چیز را از سر راه خود برداشته بود . حتی گل های بنفشه این جا و آن جا بر زمین ریخته بودند؛ اما عطرشان فضا را آکنده بود . در آن شب زمستانی که جلودی از خانه آنها دور شده بودفاطمه نشست تا با آنانی که بر گرد او نشسته بودند و از او گرمای واژگان مقدس را می طلبیدند ، سخن بگوید :

برایم نقل کرد فاطمه ، دختر امام جعفر صادق که گفت؛

برایم نقل کرد فاطمه ، دختر امام پنجم که گفت؛

برایم نقل کرد فاطمه ، دختر امام چهارم که گفت؛

برایم نقل کرد فاطمه ، دختر امام حسین که گفت؛

برایم نقل کرد ام کلثوم از مادرش فاطمه ( س ) دختر رسول خدا ؛ ( ص ) که گفت : « آیا فراموش کردید سخن پیامبر خداوند را که روز غدیرخم فرمود : هر که من مولای اویم ، پس علی مولای اوست ؟

و فرمود : تو برای من ، همانند هارونبرادر موسی ( س ) برای موسی هستی . » ( 17 )

فاطمه رو به دختری کرد که در چشمان عسلی اش ستارگان می درخشیدند و گفت : « ای برادرزاده ! این حدیث ها را بنویس تا میراث پیامبران از دست نرود . »

و سپس خاموش شد . او می دانست توفانی که از مرو آمد ، برادرش علی را می خواهد؛ علی ای که همچنان در برابر توفان

زمانه پایداری می کند؛ علی ای که دل آزادگان و ستمدیدگان به یاد او می تپد . از این رو گفت :

نقل کرد برایم فاطمه ، دختر امام ششم که گفت؛

نقل کرد برایم فاطمه ، دختر امام پنجم که گفت؛

نقل کرد برایم فاطمه ، دختر امام چهارم که گفت؛

نقل کرد برایم فاطمه ، دختر امام حسین که گفت؛

نقل کرد برایم زینب ، دختر فاطمه که گفت؛

نقل کرد برایم فاطمه ، دختر پیامبر خدا که گفت : « شنیدم رسول خدا می فرمود : هنگامی که مرادر معراجبه آسمان بردند ، وارد بهشت شدم؛ وارد کاخ سفیدی از مروارید شدم که درون آن را خالی کرده بودند . قصر ، دری آراسته از درّ و یاقوت داشت . جلوی در ، پرده ای آویخته بود . سرم را بلند کردم . روی در نوشته شده بود : « خدایی جز پروردگار یگانه نیست ! محمد ( ص ) پیامبر خداست و علی سرپرست مردم . » روی پرده نوشته شده بود : « فرخنده باد به شیعه علی ( ع ) . »

وقتی وارد آن شدم ، کاخی از عقیق سرخ تو خالی دیدم که دری از نقره داشت؛ آراسته با زبرجد سبز . روی در ، پرده ای بود ، سرم را بلند کردم . روی در نوشته بود : « محمد ( ص ) پیامبر خداست؛ علی جانشین مصطفی است . » روی پرده نوشته شده بود پیروان علی را به حلال زادگی مژده ده . » وقتی وارد آن شدم ، کاخی از زمرّد سبز دیدم تو خالی

که زیباتر از او ندیده ام و دری داشت از یاقوت سرخ؛ آراسته از گوهر . در ، پرده ای داشت . سرم را بلند کردم . روی پرده نوشته بود : « پیروان علی رستگارند . »

پس پرسیدم : « دوستم جبرئیل ! اینها در مورد چه کسی است ؟ »

گفت : « ای محمد ! برای پسر عمه ات و جانشینت علی بن ابی طالب است . » ( 18 )

آبشاری از عشق الهی جاری شد و شادمانی ، دل ها را و لطافت ، روح ها را لبریز کرد .

شهادت حضرت

روزها گذشتند ومحرم با خاطرات اندوهگینش رخت بربست . اینک پایان صفر و پاییز غم آفرین بود . پاییزی که دغدغه ها را در دل غریبان برمی انگیخت .

انارها رسیدند و ناخن های پسر بشیر آن قدر بلند شدند که از مردم شرم می کرد . ( 198 )

صبح بود و مأمون تنها نشسته بود . عنکبوت دسیسه در حال تنیدن تاری دیگر بود . بقچه کوچک را گشود . در آن پودری سپید رنگ به سان آرد ذرت بود . سیمی که به نازکی سوزن بود ، به آن سم آغشت و در دانه های خوشه انگور ظرف بلورین تزریق کرد . کار تزریق با دقت و احتیاط و با انگورهای یک طرف ظرف انجام شد .

نیمروز بود که به دنبال امام فرستاد . برای وانمود کردن به دینداری ، مشغول گرفتن وضو شد که امام به درون آمد . خدمت کاری بر دستان او آب می ریخت . حضرت ( ع ) فرمود : « ای امیرمؤمنان !

کسی را شریک عبادت پروردگارت قرار نده . » ( 199 )

مأمون آن چه را که در دل می گذراند ، پنهان داشت و با خشونت به خدمت کارش گفت : « ابریق را به من بده ! »

وضو به پایان رسید . مأمون از گوشه چشم به امام نگریست . امام بر قالیچه زیبای ایرانی نشسته بود . آفتاب پاییزی ، درختان انار را از نور و گرما سرشار می کرد . سایه روشن ها ، تابلویی با رنگ های هماهنگ پدید آورده بودند .

مأمون خوشه ای انگور برداشت و به امام تعارف کرد : « ای اباالحسن ! انگوری زیباتر از این دیده ای ؟ »

حضرت بیمناک پاسخ داد : « شاید انگور بهشتی زیباتر از این باشد . »

بخور ای اباالحسن !

میل ندارم .

مأمون با خشمی پنهان گفت : « شما انگور دوست داشتید . چه چیز باعث می شود که حالا نخورید ؟ ! نکند مرا متهم به چیزی می کنید ؟ »

و خود ، دانه ای انگور را که به سم آغشته نشده بود ، در دهان گذاشت . امام دریافت که به پایان راه رسیده است و این ، تن به تروری ناگزیر است . پس ، خوشه مرگ را گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذاشت؛ ( 200 ) اما ناگاه خوشه را پرتاب کرد و برخاست؛ آن گاه با نگاهی آتشین به مأمون نگریست . مأمون دستپاچه پرسید : « کجا ؟ »

حضرت با صدایی که در آن اندوه پیامبران موج می زد

، پاسخ داد : « به آن جا که مرا فرستادی ! »

او به اتاق خویش بازگشت . آن گاه حس کرد ، درد خنجری است که به آرامی و با خشنونت در جگرش فرو میرود و جانش در آستانه سفر است . دل بزرگش تاب زندگی در جان لبالب از آشوب را نداشت . امام آن روز را در بستر ماند . مأمون نیز وانمود کرد که بیمار است و در بستر ماند . ( 201 ) سپس خدمت کارش را نزد حضرت فرستاد و گفت :

« امیرمؤمنان می گوید : آیا رضا چیزی نیاز ندارد ؟ آیا مرا پندی می دهد ؟ » امام ، قلب حقیقت را نشانه رفت .

به او بگو : « پندم به تو این است که به کسی چیزی ندهی که از آن پشیمان شوی . » ( 202 )

مأمون منتظر بود؛ منتظر شنیدن فریاد ، مویه و یا سوگواری ؛ اما خبری نشد . شاید سه دانه انگور برای قتل کسی که بغداد فتنه گر او را دوست نداشت ، کافی نبود .

حال امام لحظه به لحظه رو به وخامت گذاشت . تبی شدید او را فراگرفت ، خبر انگور سمی در کاخ و در بیرون کاخ پیچید . مأمون هم چنان در بستر ماند؛ اما تبی نبود . پیکرش تکه ای گوشت سرد بود؛ بی احساس و عاطفه و بی هیچ عشقی . دل او همانند تکه ای سرب بود . اندک اندک ، دغدغه ها وجود او را فرا گرفتند . اگر رضا از دسیسه مأمون لب به سخن

بگشاید ، چه می شود ؟ اگر آن را به برخی از دوستان نزدیک و فرماندهان ارتش بازگوید ، چه خواهد شد ؟ به کسانی که از چشمان و رفتارشان احترام به حضرت خوانده می شد ؟

جاسوس منزل حضرت وارد اتاق مأمون شد و گفت : « هرثمه بن اعین به دیدار رضا آمد . » ( 203 )

مأمون با خشم بر سرش فریاد کشید : « این جا چه کار می کنی ، احمق ؟ ! برو و گوش بده چه می گوند ! »

این کار را کردم؛ اما نتوانستم حتی یک کلمه از حرف هایشان را بشنوم . رضا با صدایی خفیف حرف می زند و هرثمه سرش را پایین گرفته است و گوش می دهد . انگار گریه هم می کند .

برو دنبال ابن بشیر .

به روی چشم سرورم .

پسر بشیر هراسناک آمد و بی مقدمه گفت : « ای امیرمؤمنان ! انارها رسیدند . »

می دانم . آن صندوق را بگشا و بقچه مهر و موم شده را به من بده .

پسربشیر بقچه زرد رنگ را آورد . مأمون گفت : « مهر را بشکن . دستت را داخل آن بکن و دارویی را که در آن است ، به هم بزن . »

پسر بشیر تمام کارها را بی پرسش کرد . آن قدر آرد سپید را به هم زد که ناخن هایش پر از آرد شدند . مأمون برخاست و بقچه را در صندوق گذاشت . رو به خادمش کرد و گفت : « الآن می رویم

به عیادت رضا . تب دارد . »

. ؟ !

چرا مثل ابلهان می نگری ؟

خلیفه وانمود کرد که به سختی از جا برمی خیزد . او به سوی اتاق امام گام برداشت .

حضرت تلاش کرد تا برای احترام برخیزد؛ مأمون اشاره کرد که در بستر بماند . در نزدیکی بالش او نشست . هرثمه پس از درود به مأمون از اتاق خارج شد . سکوتی ژرف چیره شد . خلیفه آن را شکست و گفت : « ای اباالحسن ! تب داری . سزاوار است که آب انار بنوشی . »

امام با صدایی ضعیف فرمود : « نیازی به آن ندارم . »

باید بخوری ! به جان خود قسمت می دهم !

فرمانبری را صدا زد و دستورداد : « برایمان اناری بچین . »

خادم ، انار مرگ را آورد . پسر بشیر هم چنان حیرت زده به رخدادها می نگریست . مأمون رو به او گفت : « بیا جلو . این را پوست بکن و دانه کن . »

در این لحظه بود که او نقش خویش را در ترور حقیقت دریافت . او دستش را دراز کرد و با ناخن هایی به سان ناخن های گرگ ، انار را گرفت . خدمتکاری جامی بلورین آورد آن چنگالهای حیوانی ، دانه های یاقوتی انار را در جام افکند . پودر سپید ، به سان سم افعی در آن فرومی ریخت .

کار پایان یافت . مأمون گوشه کاسه را گرفت . ملاقه مرگ را از دانه های آغشته با سم پرکرد . امام

زیر لب قرآن می خواند . ملاقه دوم و سوم و . امام به مردی نگریست که چهره قابیل را داشت و گفت : « کافی است . به مقصودت رسیده ای ! »

با گفتن این سخن چهره اش را به طرف پنجره ای چرخاند که بر باغ انار گشوده می شد . پرتو کم رنگ پاییزی ، شاخ ها را فرا گرفته بود . ( 204 )

مأمون برخاست . از شادی در درونش می رقصید؛ به سان شادمانی گورکن به هنگامی که جنازه کودکی را می آورند . امام با دلیری به سوی سرنوشت رهسپار شد . دیگر سایه ای نبود .

سراسر جهان ابری بود . زمان ، هم چون جویباری کوچک با آوایی آرام از میان انارستان عبور می کرد . موج نگرانی ، وجود آن هایی را که دلشان به عشق مرد پنجاه و یک ساله حجازی می تپید ، فرا گرفت . مردان با دل های شکسته ، بر گرد شمعی حلقه زدند که به پایان نورافشانی خود می رسید . چشم ها تر بودند . اشک هایی از سر خشم ، پیمان و وداع سرازیر می شدند . یاسر ، خدمت کار حضرت خشمگنانه فریاد برآورد : « نفرین بر گرگ عباسیان . نفرین بر گرگی که پوستین روبهان را پوشیده است ! »

آفتاب پاییزی رو به سوی مغرب داشت . آن روح بزرگ با آن همه که مهیای کوچ بود ، اما هم چنان می درخشید .

امام با صدایی ضعیف ، واژگان آسمانی را تکرار می کرد . ( 205 ) « بگو اگر

در خانه های خویش هم بودید ، کسانی که کشته شدن در سرنوشتشان نوشته شده بود [با پای خویش] ، به قتل گاه خویش رهسپار می شدند . » ( 206 )

امام پلک هایش را گشود و به یاسر فرمود : « کسی چیزی خورده است ؟ »

با این حالی که شما دارید چه کسی غذا می خورد ؟

امام نیرویش را جمع کرد تا بتواند بنشیند . روحش بر پیکر رنجورش سنگینی می کرد؛ روحی که در آستانه کوچ بود .

سفره را بیاورید !

آن گاه رو به هم نشینش کرد و گفت : « همه را صدا بزنید . »

همه آمدند؛ نگهبان ، تیماردار اسب ، خدمت کارانی از آفریقا و روم و همه برگرد سفره نشستند . امام با چشمانی که از عشق و مهربانی می چکید ، از همه احوال پرسی کرد . هنگامی که همه سیر شدند و برخاستند ، دیگر نیروی امام به پایان رسیده بود . پس بیهوش بر بالش خویش افتاد .

غروب پاییز ، فرجامین گداخته ها ، گرما را بر تپه ها می پراکند . مرد حجازی به هوش آمد . آخرین نگاهش را به جهان سنگین از غمهای انسانی افکند . در لحظه کوچ ، زیر لب زمزمه کرد : « امر الهی سنجیده و به سامان است . » ( 207 )

و چشمانش رابست . خورشید آن روز خاموش شد . ( 208 ) تاریکی غروب ، بسان خاکستر متراکم در افق اندوهگین افزون شد . مویه های عاشورایی برخاست . تاریکی بر کاخ سایه افکند

. قندیل ها خاموش بودند . خورشید رفته بود و قابیل بر پیکر هابیل می رقصید . قابیل زمان ، مأمون آمد؛ با اشک های تمساح گونه اش؛ تا بر پیکر بی پاسخ امام نعره زند : « نمی دانم کدام مصیبت بر من سنگین تر است ؟ فقدان و هجران تو ویا تهمت مردم به من که تو را کشتم ؟ ! » ( 209 )

یکی برای اطلاع دادن به محمد بن جعفرعموی امامحرکت کرد؛ اما با انبوهی گزمه رو به رو شد . دستور اکید بر عدم خروج از قصر صادر شده بود؛ هر کس و به هر دلیل که باشد ! گردن ها به حال آماده باش کامل درآمدند . جاسوسانی در میان لشکریان پراکنده شدند که شامه سگ داشتند . تا بیست و چهار ساعت بعد ، خبر درگذشت امام را اعلام نکردند . ( 210 ) در پایان صفر سال دویست و سه هجری قمری ، آن روح بزرگ به آسمان پرگشود ومراسم شست و شو بر طبق وصیتش انجام شد . مأمون به دنبال محمد بن جعفر و جمعی از خاندان ابی طالب فرستاد تا بیایند و گواهی دهند که حضرت به طور طبیعی جان سپرده است . ( 211 ) با آن که مأمون شیون می کرد و همه صدای او را شنیدند که پیش از مراسم غسل گفته بود : « آرزو داشتم پیش از او می مردم » ، ( 212 ) اما موضوع سم خوراندن به حضرت ، ( 213 ) انگور مشکوک و آب انار زبان زد مردم شد .

صبح روز سوم

، پیکر را شستند و برای نماز به مسجد دهکده سناباد بردند . در هوای ابری خراسان که سه سال این مرد حجازی مهمانش بود ، جنازه با شکوه بسیار بار دیگر به سوی کاخ حمید بن قحطبه رهسپار شد . زمین کنار گور هارون الرشید ، پیکر را در برگرفت . خاک بر او ریختند . مأمون زمزمه کرد : شاید خدا[به خاطر این هم جواری ] هارون را ببخشاید ! ( 214 )

محمد بن جعفر ( ع ) غم گنانه اشک می ریخت . به یاد برادرش افتاد که او هم در بغداد ، مسموم چشم از جهان پوشید . چه سرنوشتی ! هارون موسی را می کشد و پسر هارون ، پسر موسی را ! تشییع کنندگان برگشتند . تنها مأمون در کنار قبر ماند . سه روز روزه گرفت . با فرا رسیدن شب ، مأمون به دنبال هرثمه بن اعین فرستاد . آن شب ، مأمون تنها تکه ای نان و نمک خورد . هرثمه آمد و در برابر مأمون نشست . بوی خاک عطرآگین از قبر بر می خاست . اشک های هرثمه نتوانست حقیقت را پنهان سازد و گفت : « به من فرمود : ای هرثمه ! اینک لحظه کوچ من به سوی خداست . به پدران و نیایم می پیوندم . این سرکش ، پیش از این هم تصمیم گرفته بود که با انگور و انار مرا مسموم کند . » ( 215 )

مأمون با صدای بلند گریست و یا چنین وانمود کرد . خویش را بر قبر افکند و گفت : « وای

بر مأمون از بیم رسول خدا ! وای بر وی از علی بن ابی طالب ! وای بر او از فاطمه ! سوگند به خدا که این ، زیانی آشکار است . » ( 216 )

او در حالی که سعی می کرد نگاهش در نگاه هرثمه گره نخورد ، گفت : « ای هرثمه ! این سخن را پنهان دار و آن را نپراکن . »

و پس از سکوتی سنگین گفت : « برو ! »

هرثمه برخاست تا به دهکده برگردد؛ اما به آن جا نرسید . روز بعد ، پیکرش را در کنار جاده یافتند ! مدتی نگذشت که مأمون ، پسرش حاتم را با حکمی به فرمانروایی ارمنستان و آذربایجان منصوب کرد ! ( 217 )

سه روز گذشت و روزه مأمون به پایان رسید . او اعلام کرد که می خواهد به سفرش برای رفتن به بغداد ادامه دهد . به گرگان که رسیدند ، محمد بن جعفرعموی امام هشتم ( ع ) مسموم شد . ( 218 ) اندکی بعد ، پیکر بی جان حاتم بن هرثمه را در کاخ فرمانروایی اش یافتند ! ( 219 ) همان گونه که مأمون به سوی بغداد گام برمی داشت ، آسیاب مرگ های مشکوک مردانی را که بر پیمان خویش درست عمل می کردند ، می بلعید؛ البته مردانی دیگر نیز منتظر بودند .

بغداد ، مهیا می شد تا به پیشباز نوه منصور دوانیقی رود؛ نوه ای که بار دیگر لباس رسمی اش را از رنگ سبز به مشکی که شعار عباسیان بودتبدیل کرده بود؛ ( 220 ) تا

کاخ های دیگری بر کناره فرات سر به آسمان بسایند ( 221 ) و مالیات مردم قم چند برابر شود .

اوضاع شهر بغداد دوباره به روزهای خوشگذرانی و بازرگانی برگشت . سواری که بر فراز گنبد سبز نشسته بود ، با نیزه اش به افقی نشانه رفته بود که انقلاب ها از آن جا شعله ور می شدند . ( 222 )

روزها و آب دجله به راه خود ادامه می دادند .

پایانی که پایان نیست !

خورشید طلوع کرد . آسمان آبی بود و تنها چند تکه ابر در این جا و آن جا به طور پراکنده دیده می شد؛ باد نمی وزید . شب گذشته ، باد ابرها را جارو کرده بود .

سید محمد رفت تا کنار در حرم بایستد . پرتو آفتاب ، گنبد و گلدسته ها را گرم می کرد . رؤیای شب پیش هم چنان بر ذهن سید محمد چیره بود . هنوز آن صدای آسمانی در درون شعله ورش طنین می افکند .

زائران دسته دسته می آمدند و به حرم ، ادای احترام می کردند . نزدیک در مسافران با تن پوش های پشمینه بر تن نشسته بودند؛ چای می نوشیدند و از این طرف و آن طرف حرف می زدند . یکی از آن ها سرش را تکان داد و گفت : « چگونه از این دوشیزه به خاطر کاری که دیشب کرد ، تشکر کنیم . »

کولاک عجیبی بود . راه را گم کرده بودیم .

اگر چند دقیقه دیرتر گلدسته ها را روشن کرده بودند ، ما مرده بودیم . ( 223 )

ناگهان نوری مثل نور فانوس دریایی در بندردیدیم .

دوست من ! اهل بیت ، لنگرگاه ، آدم های سرگردان هستند .

پس فردا برای زیارت برادرش به طرف مشهد حرکت می کنیم .

صبر کن چند روزی مهمان این خانم باشیم .

سید محمد حیرت زده به حرف های آنان گوش می داد . چشمانش از اشک لبریز بود . به سوی آن ها رفت و گفت : « برادرانم ! من بودم که چراغ گلدسته ها را روشن کردم؛ البته در رؤیا ، دوشیزه ای را دیدم سرا پا نور که من فرمود : « برخیز و چراغ های گلدسته ها را روشن کن ! » او سه بار این جمله را گفت . »

مسافران حیرت زده پرسیدند : « یعنی گلدسته ها معمولاً این وقت از نیمه شب روشن نمی شوند ؟ »

نه ! چون ما چراغ ها را پیش از نیمه شب خاموش و یک ساعت مانده به اذان صبح روشن می کنیم .

دانه های مروارید اشک از چشم ها برگونه ها غلتید؛ اشک های عاشقانه ، اشک های فروتنی .

سید محمد رضوی این کرامت را نوشته است و هر سالهنگامی که سال شب این خاطره گرما بخش فرا می رسیدبرای بزرگداشت آن کرامت ، در چنان شبی چراغ ها را زودتر برمی افزود . هر سال در آن ساعت و هنگامی که برف سنگین بهمن ماه فرو می ریزد ، مسافران ، گلدسته های لبریز از نور را می بینند ، گلدسته هایی بسان فانوس های دریایی که چلچراغ امید ره

گم کردکان دریای حیرت هستند .

شورش خراسانیان

در سال 159 هجری ، فرماندهان سپاه عبّاسی در خراسان به پا خاستند و خواهان برکناری عیسی بن موسی از ولایتعهدی شدند . آنان در شورش خود ، خواستار آن شدند که مهدی فرزندش موسی را به ولایتعهدی برگزیند . پافشاری عیسی بر منصب خود ، از یک سو موجب ناخرسندی سپاهیان و درنتیجه ، گسترش قیام شد و از سوی دیگر باعث گردید تا مهدی با پرداخت یک میلیون درهم و واگذاری آبادیهای فراوان به عیسی ، او را به دست کشیدن از منصب ولایتعهدی وادارد . امّا در هر حال ، حکومت پس از مهدی به هیچ یک وفا نکرد و هارون الرشید زمام فرمانروایی را به کف گرفت .

شورش عبّاسیان در بغداد

در سال 200 هجری ، پس از اعلام ولایتعهدی امام رضا علیه السلام از سوی مأمون ، جمعی از عبّاسیان بغداد ، به مخالفت با این اقدام مأمون برخاستند و خواهان انتخاب فردی از خاندان عبّاسیان شدند ، از این رو ، ابراهیم فرزند مهدی عبّاسی مردم را به پیمان با خود فرا خواند و از جمله ، مطّلب بن عبدالله ، سدّی ، نصر و صیف به یاری او شتافتند و در خطبه نماز جمعه ، مأمون را از حکومت عزل کردند و پس از اعطای لقب ( مبارک ) به ابراهیم ، با او بیعت نمودند . پس از یازده ماه و دوازده روز ، بغدادیان بر ابراهیم شوریدند و با دستگیری او ، شورش را فرو نشاندند .

ضایع بودن خلافت

در کتاب های تاریخی چنین می خوانیم که مأمون نخست پیشنهاد خلافت به امام کرد ، ( 1 ) ولی امام شدیدأ از پذیرفتن آن خودداری نمود . مدّت ها مأمون می کوشید که امام را به پذیرش این مقام قانع گرداند ، ولی موفّق نمی شد . می گویند این کوشش ها به مدّت دو ماه در « مرو » ادامه یافت که امام همچنان از پذیرفتن پیشنهاد وی امتناع می ورزید . ( 2 )

مأمون به امام می گفت : « . ای فرزند رسول خدا ، من به فضیلت ، علم ، زهد ، پارسایی و خداپرستیت پی بردم و دیدم که تو از من به خلافت سزاوارتری . . »

امام پاسخ داد : « با پارسایی در دنیا امید نجات از شرّ آن دارم ، با خویشتن داری از گناهان ،

امید دریافت بهره ها دارم ، و با فروتنی در دنیا مقام عالی نزد خدا می طلبم . . »

مأمون می گفت : میخواهم خود را از خلافت معزول کنم و آن را به تو واگذارم و خود نیز با تو بیعت کنم ؟ !

امام پاسخ داد : اگر این خلافت از آن توست ، پس تو حق نداری این جامه خدایی را از تن خود به درآورده بر قامت شخص دیگری بپوشی ، و اگر خلافت مال تو نیست ، پس چگونه چیزی را که مال تو نیست ، به من می بخشایی ؟ » ( 3 )

با این همه مأمون گفت : تو ناگزیر از پذیرفتن آنی ! ! روزها و روزها مأمون در متقاعد ساختن امام کوشید و پیوسته فضل و حسن را به نزدش می فرستاد و بالاخره هم مأیوس شد از این که امام خلافت را از وی بپذیرد .

روزی ذوالریاستین ، وزیر مأمون ، در برابر مردم ایستاد و گفت : شگفتا ! چه امر شگفت انگیزی می بینم ! می بینم که امیرالمؤمنین مأمون خلافت را به رضا تفویض می کند ، ولی او نمی پذیرد . رضا می گوید : در من توان این کار نیست و هرگز نیرویی برای آن ندارم . من هرگز خلافت را این گونه ضایع شده نیافتم . »

عکس العمل امام رضا ( ع ) در برابر دعوت مأمون

امام رضا ( علیه السلام ) برای این که به مأمون و کارگزاران او بفهماند که از مقاصد نهانی و نقشه های طرح شده آگاهی دارد ، ابتدا آن دعوت را نپذیرفت ، ولی اصرار و تأکیدهای فراوانی انجام گرفت تا

سرانجام ، منجرّ به حرکت امام از مدینه به طرف مَروْ ، مرکز خلافت اسلامی آن روز گردید .

امام ( علیه السلام ) طیّ مسافرتی به مکّه ، از طریق عراق ، عازم خراسان شد . از مکّه تا بصره ، قافله با تشریفاتی خاصّ به راه افتاد . هودج های مجلّلِ دستگاه خلافت و وسایل مفصّل و اعجاب انگیز دربار حکومت ، که خود آنها جزء نقشه های طرح شده بود ، همراهان امام را حمل می کرد .

این همراهان ، شامل والی مدینه و گروهی از رجال و اشراف آن روز بودند . امّا امام رضا ( علیه السلام ) هیچ کس از افراد خانواده را همراه نیاورد ، حتّی یگانه فرزند عزیز خود محمّد ، ملقّب به جواد را هم در مدینه گذاشت و خود به تنهایی ، راهی سفر به ایران شد . امام ( علیه السلام ) در طول راه حجاز تا بصره ، در هر شهری به مناسبتی ، با مردم مذاکراتی داشت . از بصره تا خرّمشهر از راه آب و از خرّمشهر به اهواز و سپس از راه اراک ، ری و نیشابور ، مسافرت ادامه یافت . سرانجام ، روز 10 شوّال 201 هجری قمری این قافله به مرو رسید .

حضرت رضا ( علیه السلام ) در مرکز خلافت اسلامی با دانشمندان مختلف آن زمان ، به ویژه رهبران مذاهب و ادیان غیر اسلامی ، مناظرات و مباحث علمی جالبی داشتهاند .

همه علمای مذاهب و صاحبان افکار و آرای مختلف ، به بزرگواری و احاطه علمی آن حضرت که در مواقع

لزوم هم با همان زبان و اصطلاحات خاصّ و حتّی از منابعِ دینیِ خود آنان صحبت می کرد اقرار و اعتراف کردهاند .

مجموعه مناظرات حضرت رضا ( علیه السلام ) با دانشمندان زرتشتی و مادّیگرایان و اسقف های بزرگ کاتولیک و علمای بزرگ یهود ، در کتاب پرارج و گرانبهای الإحتجاج ، تألیف ابی منصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی ، از علمای قرن ششم هجری ، نقل گردیده است .

آنچه در همه این موارد چشمگیر بود این بود که تمام کسانی که با آن حضرت رو به رو میشدند و مباحثاتی انجام می دادند ، در برابر کمالات معنوی امام ( علیه السلام ) تسلیم میشدند و جز قبول حقّ و اقرار و اعتراف به مقام شامخ علمی امام ( علیه السلام ) و صحّت مطالبی که می فرمود ، چاره ای نداشتند . این مسأله خود موجب شهرت فوق العاده آن حضرت در زمینه احاطه کامل علمی و شایستگی همه جانبه از نظر رهبری می شد .

از درس ها و مطالب آموزنده حضرت رضا ( علیه السلام ) مطالبی توسّط دانشمندان بزرگوار اسلامی جمع آوری گردیده ، از جمله کتاب عیون اخبار الرّضا و نیز کتاب علل الشّرایع که در آن از حکمت و مصالحی که در مورد احکام و دستورهای علمی اسلام ، فوائد و آثار آنها از امام ( علیه السلام ) رسیده یاد شده است . این دو کتاب به وسیله مرحوم شیخ صدوق تألیف گردیده است .

کتابهای دیگری نیز مانند طبّ الرّضا یادگار آن حضرت است که هر یک در جای خود

، کمالات و بزرگواری آن امام عزیز را معرّفی می کند .

علم غیب

محمد بن سنان گوید : به آن حضرت عرض کردم : خودت را به امامت و پیشوایی مشهور کرده و در جای پدرت نشستی حال آن که از شمشیر هارون خون می ریزد ؟ ! فرمود : قول رسول خدا ( ص ) به من این جرأت را داده است ، آن حضرت فرمود : اگر ابوجهل مویی از سر من برکند ، بدانید که من پیغمبر نیستم ، و من می گویم : اگر هارون توانست مویی از سر من بگیرد بدانید که من امام نیستم .

غوطه ور در برکه لذت

فضل بن سهل ( 19 ) خود را روی تشک های نرم افکند و از آفتاب پاییزی بهره مند شد . آب انار را آهسته می مکید . از گردش در چمنزارهای مرو برگشته بود ، مروی که پایتخت حکوتی دامنگستر بود . با آن که شصت سال داشت هر بار که آب انار را می نوشید ، احساس می کرد جوانی سی ساله است .

فرمانبری ترک ، آتش را در آتشدان برافروخت . بادهای پاییزی ، از زمستانی سرد خبر می دادند . فضل با احترام و خیره به شعله های آتش می نگریست . صدای نگهبان او را به خود آورد .

امیرمؤمنان چشم انتطار شماست .

فضل ، شتابناک برخاست . جای درنگ نبود . مأمون آهنگ آن داشت که به سنت ایرانیان به حمام رود . قرار بود که در آن روز ، مأمون لباس مشکی را برکند و سبز بپوشد . این کار ، نه تنها در مرو

، چه بسا در تاریخ ثبت می شد؛ زیرا به یک سو نهادن شیوه عباسیان و پذیرفتن رسم ایرانیان بود .

مأمون احساس گردنفرازی می کرد . به دو صف از سپاهیانش که بسان مجسمه ای ایستاده بودند ، نگاهی افکند . به زودی به کمک این سربازان کور و کر ، ضربه نهایی را فرو می آورد . نه مرو ، بغداد بود و نه فضل بن یحیی ( 20 ) ، فضل بن سهل .

در میانه راه ، مأمون به فرصت مناسبی فکر می کرد تا بحث معتزله درباره ( آفرینش قرآن ) را مطرح سازد ( 21 ) ؛ افکاری که همه جا را فرا گرفته بود . سرگرم کردن مردم به بحث های عقیدتی ، کار مأمون را در تسلط بر آنان و افکارشان آسان می کرد .

مأمون با شکوه بسیار از حمام بیرون آمد . با لباس سبزش به پادشاه ایرانی می ماند . مردم بر گردش جمع شدند . فضل چنان به خلیفه نگاه می کرد که زرگری به قلاده طلایی که لحظاتی پیش ریخته باشدو یا تندیس پردازی به بتی که به زودی پرستیده خواهد شدبنگرد . برای تو همه چیز طبق نقشه پیش می رفت . همای سعادت همان روزها بر شانه اش می نشست . تا چند وقت دیگر ، تمام حکومت بسان سیبی رسیده در دستان او می افتاد .

پاسی از شب گذشته بود . مأمون در مجلس شبانه با وزیرشذوالریاستیننشسته بود . خدمتکاران ، صندوقی را که از چوب آبنوس بود ، آوردند . مهره های شطرنج ساخته شده از عاج فیل در آن قرار

داشت . مأمون به فرمانبری نگاه می کرد که سرباز ، قلعه ها و فیل را می چید . شاهان و وزیران رو در روی هم قرار گرفتند . از همان ابتدا آشکار بود که فضل از رویارویی مستقیم با وزیر دوری می کند و تنها ، سربازان و قلعه ها را جا به جا می سازد . مدتی بعد مأمون سعی کرد مطلبی را که می خواهد بگوید ، با لحنی معمولی مطرح سازد . او گفت : « چه خبرهای تازه ای داری ؟ »

فضل با لبخندی دروغین گفت : « خبر خیر ، ای امیرمؤمنان ! خلافت برایت مهیاست . کارها طبق برنامه پیش می رود . »

مأمون با گوشه چشمش به او خیره ماند .

تو فقط چشمت به بغداد است .

اگر بغداد برایت سر خم کند ، دنیا برایت سر خم می کند ، سرورم .

من از عباسیان نمی ترسم . همه ترس من ، از فرزندان علی است .

رشید نفس هایشان را برید . دیروز ، محمد بن جعفر را دیدم که چگونه در مکه خودش را خوار و به فضیلت شما اعتراف کرد .

مدینه چه ؟

کسی در آنجا نیست .

و علی بن موسی الرضا ؟

نشنیدم چیزی بگوید که ما را به هراس افکند؛ او خاموش است .

مأمون که وزیرش را جا به جا می کرد ، گفت : « سکوتش مرا می ترساند . »

نمی فهمم چه می فرمایید .

تو او را نمی شناسی ! هنوز یادم هست که چطور پدرم به پیشباز پدرش شتافت .

یک بار پدرم یزد من اعتراف کرد : « موسی ( ع ) برای خلافت و سلطنت از من شایسته تر است . »

اما کسی او را نمی شناسد .

خیلی ها او را می شناسند؛ ما و مردمان بسیاری . حتی از میان معتزله ای که ما آنان را طرد می کنیم ، روز به روز تعداد بیشتری به برتری علی بن ابیطالب ( ع ) و حق او اعتراف می کنند؛ و این ، مطلب کمی نیست .

بازی مثل همیشه پایان یافت ، نه پیروز داشت و نه شکست خورده . مأمون خمیازه ای کشید و فضل اجازه رفتن خواست . چشمانش بی فروغ بود . گویا چیزی در درونش فرومی ریخت . جوانی را که او نردبان ترقی خود می پنداشت ، در آن شب چنان ذکاوتی از خود نشان داده بود که نیای اش منصور و پدرش هارون هم به گَرد پایش نمی رسیدند .

فاطمه معصومه ( س ) خواهر حضرت

هنوز کاروان کوچک به کوه نمک نرسیده بود که خبر آمدن نوه محمد ( ص ) در شهر قم پیچید . خبر ، به سان پروانه ای بشارتگر بهار ، در خانه های شهر کوچک طواف می کرد . کاروان ، از کوه نمکدر بیست میلی قمگذشت تا به سوی کاروانسرایی برود و نفسی تازه کند . ارتفاعات در سمت غرب و دشت سینه گستر در سمت شرق کاروان سرا بود و بعد به تپه های کوچک منتهی می شد .

پیکر فاطمه رنجور بود؛ اما اراده ای پولادین او را به سوی این سرزمین مقدس می کشاند . فاطمه با صدایی ضعیف پرسید : «

تا قم چه قدر مانده است ؟ »

یکی از دوشیزگان همراهش پاسخ داد : « سرورم ! چند میلی بیش نمانده است . این کاروان سرا ، آخرین منزل میان راهی است . »

فاطمه نشست . لقمه ای برداشت . چراغ خاطرات دور و نزدیک در خاطرش روشن شد . به یاد رخدادهایی افتاد که فرجامین آن ها ، شهادت مردان پاک باخته در دروازه ساوه بود؛ سوختن پروانه ها در گردباد آتشین بود . او دید که چگونه گرگ های آدم نما بر پیکر برادر شهیدشهارونحمله ور شده اند؛ اما دیگر برادرانش ، فضل و جعفر را ندید . در دلش امید زنده ماندن آن ها همانند جویباری گوارا جاری شد .

مردم به پیشباز وی از شهر خارج شده بودند و به جاده می نگریستتند . اینک ، آفتاب از شمال می دمید !

موسی بن خزرج اشعری به دیوار دژی کهن تکیه داده بود؛ دژی برپا شده در عهد انوشیروان . موسی ، پیر مردی عرب بود که در جوانی ، احادیثی از صادق آل محمد ( ص ) شنیده بود؛ شبیه پیشگویی . اکنون که به راه می نگریست ، به نظرش می آمد که جاده انباشته از بلور است؛ اشک در چشمان او ، همه چیز را بلور و مرواریدهای پراکنده نشان می داد . این اشک ها از چه بودند ؟ اشک های شادی یا غم ؟ شادی از ورود دختر پیامبر ، یا اندوه از سرنوشت فرزندان پیامبران ؟ فرزندانی که در این جا و آن جا ، نظیر دانه های مروارید یا ستارگان ، پراکنده

شده بودند .

ناگاه مردی تیز چشم فریاد برآورد : « کاروان آمد ! »

از دور دست ، توده ای محو آشکار شد؛ اندک اندک شکل شتران ، این کشتی های صحرایی را به خود گرفت . شتران ، به سان زورق هایی که آرام به سوی ساحل ره می سپارند ، پیش می آمدند .

دخترکی شادمان بانگ زد : « فاطمه آمد . »

و دل ها به یاد این نام که اینک صاحبش می آمد ، فروتنی کردند . دوشیزه ای که نامش نوری از روح تابناک و خطوطی از سیمای وی را با خود داشت . آیا فاطمه برای دوشیزگان قم ، الگوی پاکدامنی و پایمردی فرستاده بود !

اشعری افسار شتر فاطمه را گرفت تا او را به خانه خود رهنمون شود . فاطمه وارد آن شهر کوچک شد تا نام آن را وارد تاریخ کند؛ تا آن شهر ، صدفی شود با مرواریدی در درونش . شتر از کشتزاران سبزینه گذشت . از رودخانه ای با آبی پرنمک عبور کرد . خانه های گلین ، این سوی و آن سوی رود نشسته بودند . خانه هایی که تبلور رنج ساکنانش از خشونت طبیعت و خشکسالی و ستم فرمانروایان در گرفتن مالیات های سنگین بودند .

فاطمه در خانه آن پیرمرد بزرگوار رحل اقامت افکند . دوشیزگان قمی برای خوش آمد گویی نزد وی می آمدند . آن دخترکان را پدر و مادرانشان می فرستادند تا از خاندانی دانش و پاکدامنی فراگیرند که آفریدگار به آن ها دانش داده و پاکیزه شان ساخته بود . به این سان ،

روح زندگی در خانه اشعری دمیده شد . چشمه های نماز و نیایش ، قرآن و اندرزهای پیامبران ، جوشیدند . سوره مریم یک بار دیگر درخشید؛ این بار مریم دوشیزه و خجسته ، فاطمه نام داشت و دختر موسی ( ع ) و خواهر رضا ( ع ) بود . گوشه ای از اتاق نه چندان بزرگ ، به محراب مصلّی تبدیل شد . با وجودی که بادهای سرد پاییزی می وزید ، اما سخنان فاطمه ، از آمدن بهار از افق های دور دست خبر می داد . از پدرش شنیده بود که : « مردی از قم ، مردم را به سوی حق می خواند؛ مردمی پولاد عزم برگرد وی حلقه می زنند؛ مردمی که توفان ، آنان را نمی لرزاند . » ( 157 )

زمانی که باد پاییزی به شدت می وزید؛ جهان از آشوب ها و دسیسه ها موج می زد؛ مرو ، در توطئه ها غوطه ور بود؛ و بغداد در آشوب دست و پا می زد ، فاطمه با آرامش در محرابش نشسته بود . روح درخشان از ایمان بی کرانش ، از چشمان عسلی او می تراوید . فاطمه ، فرشته فرود آمده از آسمان های دور دست بود . فاطمه با سیمایی پرفروغ ، سراندازی گلی و تن پوشی به رنگ کبوتران صلح ، در جمع دوشیزگان قمی نشسته بود . عُلیّه ( 158 ) که عمه خلیفه مرو و خواهر خلیفه بغداد بود ، خنیاگری می کرد . بغدادیان به خوش گذرانی و عیاشی مشغول بودند . بغدادی که به خلیفگی رضا ( ع

) تن نداد ، خلیفگی ابن شکله را پذیرفت . در چنین روزگاری بود که فاطمه لب به سخن گشود : « شنیدم از فاطمه دختر امام صادق ( ع ) که گفت : شنیدم ازفاطمه دختر امام محمد باقر ( ع ) که گفت : شنیدم از فاطمه دختر امام سجاد ( ع ) که گفت : شنیدم از فاطمه دختر امام حسین ( ع ) که گفت : شنیدم از زینب دختر امام علی ( ع ) که گفت : شنیدم از فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) که گفت : از پدرم شنیدم که فرمود : « آگاه باشید هر که با عشق خاندان محمد ( ص ) جان سپارد ، شهید به شمار می آید . » ( 159 )

کلام مقدس فاطمه به بذرهایی در سرزمینی پاک تبدیل شد تا به زودی به « پناهگاه فاطمیون » ( 160 ) شود .

در شب های ربیع الثانی که پاییز خود را برای رفتن مهیا می کرد ، بادهایش شوق بازگشت را در دل غریبان شعله ور می ساخت . مردم در کنار آتشدان های زمستانه با دلی لبریز از عشق به خاندان احمد ( ص ) دست ها را به سوی آسمان می گشودند که مبادا این روح آسمانی در جمعشان نباشد . اما پیکر انسان هنگامی که روح به اوج لطافت می رسد دیگر تاب ندارد؛ تا سرانجام به آسمان پرگشاید و تن پوش زمینی را از وجود خویش برکند . فاطمه آهنگ چنین کوچی داشت؛ آهنگ ترک زمین آکنده از شوربختی را داشت . از عمر بهارینش

تنها چند روزی مانده بود . او به سان شمعی در پایان شب بلند یلدایی بود . او به مانند قندیلی بود که فرجامین نور زلالش را می تراود؛ نظیر خورشید ، ماه و ستاره ای ، پیش از غروب بود .

فضایل

فضایل

این از چیزهایی است که تمام مورخان درباره آن اتفاق نظر دارند .

کوچکترین مراجعه به کتابهای تاریخی این نکته را بخوبی روشن می گرداند . حتی مامون بارها خود در فرصتهای گوناگون آن را اعتراف کرده می گفت : رضا ( ع ) دانشمندترین و عابدترین مردم روی زمین است . وی همچنین به رجاء بن ابی ضحاک گفته بود :

« . . . بلی ای پسر ابی ضحاک ، او بهترین فرد روی زمین ، دانشمندترین و عبادت پیشه ترین انسانهاست . . . » ( 1 )

مامون به سال 200 که بیش از سی و سه هزار تن از عباسیان را جمع کرده بود ، در حضورشان گفت :

« . . . من در میان فرزندان عباس و فرزندان علی رضی الله عنهم بسی جستجو کردم ولی هیچیک از آنان را با فضیلت تر ، پارساتر ، متدینتر ، شایسته تر و سزاوارتر به این امر از علی بن موسی الرضا ندیدم ( 2 ) » .

موقعیت و شخصیت امام

این موضوع از مسائل بسیار بدیهی برای همگان است . تیره گی روابط بین امین و مامون به امام این فرصت را داد تا به وظایف رسالت خود عمل کند و به کوشش و فعالیت خویش بیفزاید . شیعیانش نیز این فرصت را یافتند که مرتب با او در تماس بوده از راهنماییهایش بهره ببرند . پس در نتیجه ، امام رضا از مزایای منحصر به فردی سود می جست و توانست راهی را بپیماید که به تحکیم موقعیت و گسترش نفوذش در قسمتهای مختلف حکومت اسلامی بیانجامد حتی روزی امام به مامون که سخن از ولایتعهدی می راند ، گفت : «

. . . این امر هرگز نعمتی برایم نیفزوده است . من در مدینه که بودم دستخطم در شرق و غرب اجرا می شد . در آن موقع ، استر خود را سوار می شدم و آرام کوچه های مدینه را می پیمودم و این از همه چیز برایم مطلوبتر می نمود . . . » ( 3 ) .

در نامه ای که مامون از امام تقاضا می کند که اصول و فروع دین را برایش توضیح دهد ، او را چنین خطاب می کند : « ای حجت خدا بر خلق ، معدن علم و کسی که پیروی از او واجب می باشد . . . » ( 4 ) . مامون او را « برادرم » و « ای آقای من » خطاب می کرد .

در توصیف امام ، مامون برای عباسیان چنین نگاشته بود : « . . . اما اینکه برای علی بن موسی بیعت می خواهم ، پس از احراز شایستگی او برای این امر و گزینش وی از سوی خودم است . . . اما اینکه پرسیده اید آیا مامون در زمینه این بیعت بینش کافی داشته ، بدانید که من هرگز با او بیعت نکرده مگر با داشتن بینایی کامل و علم به اینکه کسی در زمین باقی نمانده که به لحاظ فضیلت و پاکدامنی از او وضع روشنتری داشته و یا به لحاظ پارسایی ، زهد در دنیا و آزادگی بر او فزونی گرفته باشد . کسی از او بهتر جلب خشنودی خاص و عام را نمی کند و نه در برابر خدا از وی استوارتر کسی دیگر یافت می شود . . . » ( 5 ) .

از یادآوری

این مطالب به وضوح به خصوصیات امام ، موقعیت و منش وی پی می بریم ، مگر نگفته اند که : « فضیلت آن است که دشمنان بر آن گواهی دهند » ؟

باز از چیزهایی که دلالت بر بزرگی و شوکت امام دارد ، روایتی است که گزارش کننده چنین نقل می کند : « من در معیت امام بر مامون وارد شدم . مجلس مملو از جمعیت بود ، محمد بن جعفر را گروهی از طالبیان و هاشمیان احاطه کرده بودند و فرماندهان نیز حضور داشتند . به مجرد ورود ما ، مامون از جا برخاست ، محمد بن جعفر و تمام افراد بنی هاشم نیز بر پا شدند . آنگاه امام و مامون در کنار هم نشستند ، ولی دیگران همچنان ایستاده بودند تا امام همه را اذن جلوس داد . آنگاه ساعتی بگذشت و مامون همچنان غرق توجه به امام بود . . . » ( 6 ) .

( 1 ) بحار / 49 / ص 95 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 183 و سایر کتابها .

( 2 ) مروج الذهب / 3 / ص 441 - الکامل ، ابن اثیر / 5 / ص 183 - الاداب السلطانیه / ص 217 - طبری / 11 / ص 1013 ( چاپ لندن ) - مختصر تاریخ الدول / ص 134 - تجارب الامم / 6 / ص 436 .

( 3 ) بحار / 49 / ص 155 ، 144 - الکافی / 8 / ص 151 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 167 .

( 4 ) نظریه

الامامه / ص 388 .

( 5 ) متن عربی این نامه در پایان اصل کتاب آمده است .

( 6 ) مسند الامام الرضا / 2 / ص 76 - بحار / 49 / ص 175 - عیون اخبار الرضا / 2 / ص 156

فضایل امام رضا ( ع ) اززبان ابراهیم بن عباس

ابراهیم بن عباس گوید : امام رضا ( ع ) نشد که به کسی در سخن گفتن ظلم یا جفا کند ، هر که با او سخن می گفت ، کلام او را قطع نمی کرد و مجال می داد تا آخر سخنش را بگوید . اگر کسی حاجت پیش او می آورد در صورت امکان ابداً او را رد و مأیوس نمی کرد . ندیدم که در پیش کسی پایش را دراز کند ، و ندیدم در پیش کسی تکیه کند . ندیدم که به کسی از غلامانش فحش بدهد ، ندیدم که آب دهان را به زمین اندازد ، و ندیم که با صدا و قهقهه بخندد بلکه فقط تبسم می کرد .

چون سفره طعام را باز می کردند همه خدمتکاران و غلامانش را و حتی دربان را با خود در سر سفره می نشانید . شبها کم می خوابید ، بیشتر بیدار می ماند ، اکثر شبها از اول تا آخر احیا می کرد ، بسیار روزه می گرفت ، در هر ماه سه روز روزه از وی فوت نمی شد . می گفت : این روزه همه عمر است « ذلک صومُ الدّهر » . 6 در پنهانی بسیار احسان می کرد و صدقه می داد ، این کار را بیشتر در شبهای ظلمانی انجام می داد ، هر که گوید : نظیر او را در خوبی دیده ام ، باور

نکنید 7

فضیلت زیارت امام رضا ( ع )

رسول خدا ( ص ) فرمود : بزودی پاره ای از بدن من در زمین خراسان دفن می شود ، هیچ غمگینی او را زیارت نمی کند ، مگر آن که خدا غمش را زایل می کند و هیچ گناهکاری او را زیارت نمی کند ، مگر آن که خدا گناهانش را می آمرزد . « قال رسول اللّه ( ص ) ستّد فَنُ بضعهٌ منی بخراسان مازارها مکروب الا نفس الله کربه و لا مذنب الا غفرالله ذنوبه » 10زیارت ائمه علیهم السلام مانند توبه از مکفرات است و مصداق : « ان الحسنات یذهبن السیئات » ( هود : 114 ) می باشد ، رسول خدا ( ص ) این کلام را در وقتی فرموده که هنوز پدر و مادر امام هم به دنیا نیامده بودند .

امام جواد صلوات الله علیه به داوود صرمی فرمود : « من زار ابی فله الجنه » . 11 هر که قبر پدرم را زیارت کند اجرش بهشت است .

و در روایت دیگری فرمود : هر کس قبر پدرم را عارفاً بحقه زیارت کند ازطرف خدا بهشت او را ضمانت می کنم : « قال ابوجعفر محمد بن علی الرضا ( ع ) ضمنت لمن زار قبر ابی ( ع ) بطوس عارفاً بحقه الجّنهَ علی اللّه عزوجل »

فکر مامون در مورد بیعت با حضرت

ماه رمضان فرارسید و آسمان زلال تر ، اشیا لطیف تر و دل ها نرم تر شدند . آرامشی آمد و چشم ها ملکوتی شدند . شهوت ها وخواسته های ناروا ، در دور دست از چشم مردم پنهان شدند؛ اما کاخ خلیفه ، از همیشه پر رفت و آمدتر بود . مأمون

پس از مهیا کردن برنامه ها ، دستور یک گردهمایی سرنوشت ساز را داد . او خوشبخت به نظر می آمد . در ژرفای درونش گمان می کرد که به پیروزی بزرگی دست یافته است . امام با چهره ای آرام و چشمانی که از آن مهربانی اندوهگینانه ای می تراوید ، کنارش نشسته بود . دولت مردان با چهره ای گرفته حاضر بودند . در بالا دست آنان ، فضل بن سهل وزیر مأمون ، فرزند فضل ، یحیی بن اکثم قاضی ، بشر بن معمر و حماد بن نعمان نشسته بودند . مأمون برخاست . حاضران به احترام او برخاستند . پوست آهوی لوله شده ای را در دست داشت . آن را گشود :

بسم الله الرحمن الرحیم . این نوشته ایست که عبدالله پسر هارون الرشید امیرمؤمنان ، آن را برا ی علی پسر موسی بن جعفر نوشته است . از زمانی که خلافت به امیر مؤمنان رسید ، تلخی و سنگینی خلافت آن را حس کرد . پس ، پیکرش خسته شد و چشمانش شب ها بیدار ماندند . برای ولیعهدی در خاندانش از تبار عبدالله بن عباس و علی بن ابی طالب ، به جست و جو پرداخت . بهترین دو خاندان ، علی پسر موسی ، پسر جعفر ، پسر محمد ، پسر علی ، پسر حسین ، پسر علی بن ابی طالب است . ( 97 )

دل ها با شنیدن آن نام های پاک نهاد ، احساس فروتنی کردند . مأمون ، تک تک واژگان را شمرده می گفت تا کاملاً آشکارا بیان شوند؛ به

ویژه وقتی به این فراز رسید :

ا و را رضا نامیدند؛ زیرا امیرمؤمنان از وی راضی است . ( ؟ ! ) پس به خاطر برکت نام علی ، نخست با امیرمؤمنان و بعد از وی ، با علی بن موسی الرضا بیعت کنید؛ بیعتی که داوطلبانه و با شور و شوق باشد .

مأمون نگاهی سریع به حمید بن مهران افکند و سپس گفت : « البته ، می دانید که منظور امیر مؤمنان چیست . پس بشتابید به سوی پیروی از خدا و از امیرمؤمنان؛ که اگر شتافتید ، همین باعث امنیت شما می شود .

خلیفه ، تاریخ را هم اعلام کرده است . این را هفتم رمضان سال دویست و یک هجری قمری نوشتم . »

مأمون با ادبی دروغین گام پیش نهاد و ادامه داد : « با دست خودت پذیرش ولیعهدی را بنویس . »

امام عهدنامه را گرفت و در آن فرازی نوشت که انگیزه و اهداف مأمون را بر ملا می کرد :

سپاس خدایی را که هر آن چه بخواهد ، انجام می دهد . فرمانش موقت نیست و کسی نمی تواند آن را نپذیرد . چشمان خائن را می شناسد و از آن چه در دل ها پنهان شده ، آگاه است . درود او بر پیامبرش ( ص ) که آخرین پیامبرش و خاندان پاک و پاکیزه اش . من ، علی بن موسی الرضا می گویم : همانا امیر مؤمنانکه خدایش وی را در هدایت یاری کند و برای رستگاری موفق بداردحق ما را که دیگران نشناختند ، شناخت .

پس آن خویشاوندی را که گسسته شده بود ، پیوند زد و هراسی که ما را بگرفته بود ، به آسودگی مبدّل ساخت .

او عهدش و مسؤلیت بزرگ را برای من قرار دادالبته اگر پس از وی زنده باشمپس اگر کسی پیوندی را که پروردگار دستور بستن آن را داده است ، بگشاید و یا رشته پیمانی را که آفریدگار پیوند آن را دوست دارد ، ببرّد ، پس حریم احترام او نزد خدا شکسته و رفتاری که با وی ناروا بوده ، روا شمرده است؛ زیرا کار چنین شخصی ، دست درازی به امام و شکستن ارج دین است . در گذشته امام علی ( ع ) چنین کرد . او بر رخداد ماجرایی که نباید رخ می داد ، شکیبایی ورزید و جنگید؛ زیرا از گسستگی دین و پریشانی وحدت مسلمین و نزدیکی مردمان جاهلیت و چشم انتظاری فتنه فرصت طلبان می هراسید .

اگر مسئولیت کار مسلمانان را پذیرفتم و خلیفه شدم ، خدا را بر خود گواه می گیرم که برای عموم مردم و عباسیان بر پیروی پروردگار و پیامبرش رفتار کنم؛ تا خون ناروایی بر زمین نریزم و شهوت و ثروت حرامی را حلال نشمارم؛ مگر در مورد کسی که فرمان الهی دستور چنین کاری را داده است . سعی می کنم تا با تمام تلاش و توانم ، بهترین کارگزاران را برگزینم .

این ها را بر خود عهدی استوار قرار داده ام؛ عهدی که پروردگار از من درباره آن ها پرسش خواهد کرد؛ چرا که آن وجود والا فرمود : « به پیمان وفا کنید . همانا

از پیمان پرسیده خواهد شد . »

اگر ( از این عهدنامه ) منحرف شدم ، یا ( آن چه را که گفتم ) دگرگون ساختم ، شایسته تعویضم و مهیای تنبیه ، به آفریدگار پناه می برم از خشمش و برای پیروی و فاصله گرفتن از نافرمانیش ، از وی توفیق و یاری می طلبم . .

جامعه و جفر نشانگر جز این ( ناتمامی ولایتعهدی ) هستند و من نمی دانم سرنوشت من و شما چه خواهد شد؛ « همانا فرمانی جز فرمان خداوند نیست؛ به حق فرمان می راند و او بهترین فرمانروا است . »

من ، فرمان امیرمؤمنان را پذیرفتم . و خدا را بر خودش ( در آن چه نوشتم ) گواه گرفتم و گواهی پروردگار کافی است .

این مطالب را با خط خودم در حضور امیرمؤمنانکه خدا عمرش را دراز گرداندنوشتم و در این محضر ، فضل بن سهل ، سهل بن فضل ، یحیی بن اکثم ، بشر بن معمر و حماد بن نعمان حضور داشتند . رمضان سال دویست و یک هجری . ( 98 )

حمید بن مهران در فکر فرورفته بود . دغدغه ها او را در برگرفته بودند . علی بن موسی ( ع ) مرد ساده ای نبود . او می توانست از این موضوع بهره برداری کند و علیه رژیم چنان بشورد که خلافت را برای همیشه از عباسیان به علویان منتقل کند . او فکر می کرد : « مأمون نمی فهمد چه می کند . به علاوه نمی تواند سرانجام ها را ارزیابی کند . »

یحیی بن

اکثم متوجه شد که امام هرگز از ولیعهدی خشنود نیست و از مأمون هم اطمینان ندارد . اگر جز این بود ، این نوشته های امام چه معنا داشت که : « خداوند چشم های خائن و آن چه را در دل ها پنهان است ، می شناسد . » و یا : « اگر پس از وی زنده ماندم . ؟ و یا : « جامعه و جفر برخلاف این مطلب می گویند . »

مأمون با لبخندی سرد ، نگرانی های خود را پنهان می ساخت . او وانمود می کرد که به فضل می نگرد . فضل آماده بود تا بنویسد :

رسم امیرمؤمنانکه خدا عمرش را دراز گردانداین است که مضمون کامل این مکتوب را در حرم سرورمان محمد ( ص ) میان روضه و منبردر اجتماع عمومی و انظار هاشمیان و دیگر بزرگان و لشکریان می خواند . بدین گونه امیرمؤمنان این پیشوایی را بر همه مسلمانان لازم ساخت تا شبهه ای که برای نادان پدید آمده است ، از میان برود . « خداوند هرگز مؤمنان را به این حال وانمی گذارد ( 99 ) که مؤمن و منافق از یکدیگر شناخته نشوند . »

اینک باید قاضی می آمد تا می نوشت :

یحیی بن اکثم بر مضمون کامل این نوشتار گواهی می دهد . »

بشر بن معمر نوشت : « بشر همانند اینان گواهی داد و با دست خودش این گواهی را نوشت . »

پیش از آن که مجلسیان پراکنده شوند ، مأمون فرمان داد تا جشنی برپا کنند تا سران لشکری و

کشوری و همه طبقات مردم به همراه بزرگان دو خاندان علوی و عباسی در آن حاضر شوند .

کتمان فضائل امام هشتم ( ع )

هنگامی که رجاء بن ابی الضحاک ( همسفر امام از مدینه تا مرو ) بر مامون وارد می شود ، وی از او درباره حالات امام رضا علیه السلام در بین راه می پرسد . رجاء هر آنچه که دیده بود ، از زهد ، تقوا ، پارسایی ، آیات ، کرامات و معجزات ، همه را بازگو کرد . مامون در پاسخ به رجاء گفت : « آری ، ای ابن ابی الضحاک ! حقیقت همین است که تو می گویی . او بهترین ، عالم ترین و زاهدترین فرد روی کره زمین است اما آنچه را که دیدی ، به کسی اطلاع نده تا فضلش بر کسی ظاهر نشود ، مگر از زبان من . » ( 6 ) نکته مهم این جا است که مامون به بهانه این که فقط بر زبان من این ها ظاهر شود از پخش آنچه را که رجاء دیده بود ، به شدت جلوگیری کرده بود و خود او نیز آن ها را برای کسی نگفت ، مگر در موارد بسیار محدود آن هم از روی ناچاری ، به گونه ای که اگر ممکن بود ، همان ها را نیز بر زبان نمی آورد .

لقب رضا ازخدا است

ابونصر بزنطی رضوان الله علیه گوید : به امام جواد صلوات الله علیه گفتم : قومی از مخالفان شما می گویند : پدرت صلوات الله علیه را مأمون ، رضا لقب داد ، که به ولایت عهدی راضی شد . فرمود : به خدا قسم ، دروغ گفته و گناهکار شده اند . پدرم را خدای تعالی رضا لقب داده است زیرا که به خداوندی خدا در آسمانش و به رسالت رسول

الله و ائمه در زمینش راضی بود .

گفتم : مگر همه پدرانت چنین نبودند ؟ فرمود : آری . گفتم : پس چرا فقط پدرت به این لقب ملقب شدند ؟ فرمود : چون مخالفان از دشمنانش مانند موافقان از دوستانش از وی راضی شدند و چنین چیزی برای پدرانش به وجود نیامد ، لذا از میان همه به رضا ملقب گردید . 3

ناگفته نماند : مخالفان خواسته اند با این طریق منقصتی بر آن حضرت فراهم آوردند ، ولی چنانکه دیدیم این لقب از جانب خدا بوده است ، درست است که همه امامان صادق ، کاظم ، رضا ، جواد و هادی و . بودند ولی برای هر یک بمناسبتی لقب بخصوص تعیین گشته است .

مادر حضرت امام رضا ( ع )

نجمه , مادر بزرگوار امام رضا ( ع ) و از زنان مومنه , پارسا, نجیب و پاکیزه بود .

حمیده , همسر امام صادق ( ع ) , او را که کنیزی از اهالی مغرب بود, خرید و به منزل برد .

نجمه در خانه امام صادق ( ع ) , حمیده خاتون را بسیار احترام می کرد و به خاطر جلال و عظمت او, هیچ گاه نزدش نمی نشست ! .

روزی حمیده در عالم رویا, رسول گرامی اسلام ( ص ) را دید که به او فرمودند : ای حمیده ! .

نجمه را به ازدواج فرزند خودموسی درآور زیرا از او فرزندی به دنیا خواهد آمد که بهترین فرد روی زمین باشد .

پس از این پیام , حمیده به فرزندش امام کاظم ( ع ) فرمود : پسرم ! .

نجمه بانویی است که من هرگز بهتر از او را ندیده ام , زیرا در زیرکی و محاسن اخلاق , مانندی ندارد .

من او را به تو می بخشم , تو نیز در حق او نیکی کن .

ثمره ازدواج امام موسی بن جعفر ( ع ) و نجمه , نوری شد که در شکم مادر به تسبیح و تهلیل مشغول بود و مادر از آن , احساس سنگینی نمی کرد وچون به دنیا آمد, دست ها را بر زمین گذاشت , سر را به سوی آسمان بلندکرد و لب های مبارکش را به حرکت درآورد : گویا با خدایش رازو نیازمی کرد .

پس از تولد امام هشتم ( ع ) , این بانوی مکرمه با تربیت گوهری تابناک , ارزشی فراتر یافت .

مادر بر آن بود تا تربیت و پرورش فرزندش , وی را از عبادات و مناجاتش باز ندارد, از این رو به بستگانش گفت : دایه ای پیدا کنید تا مرا در امر شیردادن کمک کند .

از وی پرسیدند : مگر شیر تو کم شده است ؟ .

نجمه گفت : خیر, ولی نوافل و ذکرهایی که قبل از تولد حضرت رضا ( ع ) داشته ام و به آنها عادت کرده بودم , به خاطر شیردادن کم شده است , ازاین رو می خواهم کسی من را در امر شیردادن یاری کند تا بتوانم دوباره آن عبادات ومناجاتم را شروع کنم !

مبارزه با اسراف

روزی غلامانش میوه ای را خوردند ولی آن را تمام نخوردند و مقداری مانده به دور انداختند ، امام صلوات الله علیه بر آنها بر

آشفت و فرمود : سبحان الله ، اگر شما بی نیاز هستید دیگران بدان نیازمندند ، بجای انداختن ، به مستمندان انفاق کنید ، « سبحان الله ان کنتم استغنیتم فان اُنا ساً لم یستغنوا اطعموه من یحتاج الیه » 8 .

معجزه ای از امام رضا ( ع ) و مجسم شدن عکسها

صدوق رحمه الله علیه در عیون اخبار الرضا ( ع ) نقل می کند : در عهد مأمون عباسی که حضرت رضا ( ع ) ولیعهد بود ، باران قطع گردید ، مأمون از آن حضرت خواست درباره باران دعا کند ، امام فرمود : روز دوشنبه چنین خواهم کرد ، رسول خدا ( ص ) دیشب با امیرالمؤمنین به خواب من آمد و فرمود : روز دوشنبه به صحرا برو و از خدا باران بطلب که خدا بر آنها باران خواهد فرستاد .

امام به صحرا رفت و از خدا باران خواست ، باران آمد و احتیاج مردم رفع گردید . 5 امام جواد صلوات الله علیه فرمود : بعضی از بدخواهان پدرم ، به مأمون گفتند : یا امیرالمؤمنین ! به خدا پناه که تو شرافت عمیم و افتخار بزرگ خلافت را از خاندان بنی عباس به خاندان علویان منتقل کنی ! ! بر علیه خود و خانواده ات اقدام کردی . این جادوگر و فرزند جادوگران را آوردی ، و او را پس از آن که گمنام بود میان مردم شهرت دادی ، آوازه اش را بلند کردی .

دنیا را با این جادو که در وقت دعایش باران آمد ، پر کرد . مرا واهمه گرفت که خلافت را ازخاندان عباسی خارج گرداند ، حتی وحشت کردم که با سحر خود

نعمت شما را زایل نموده و بر مملکت تو شورش بر پا دارد ، آیا کسی بر علیه خود چنین جنایتی کرده است ؟ ! !

مأمون گفت : این مرد در پنهانی مردم را به سوی خویش دعوت می کرد ، خواستیم او را ولیعهد خود گردانیم تا مردم را به سوی ما دعوت نماید و مردم بدانند که اهل حکومت و خلافت ( دنیا دوست ) است و آنان که به وی فریفته شده اند بدانند که در ادعای خود از تقوا و فضیلت و زهد صادق نیست ! خلافت مال ما است نه مال او ، ولی ترسیدیم که اگر او را به حال خود رها کنیم ، برای ما از جانب او وضعی پیش بیاید که جلوگیری نتوانیم کرد .

واکنون که کرده خود را کردیم و به خطای خود پی بردیم ، مسامحه در کار وی ابداً روا نیست ، ولی می خواهیم بتدریج او را در نزد رعیت چنان بنمایانیم که بدانند لیاقت حکومت ندارد ، آنوقت ببینیم با چه راهی بلای او را از سر خود می توانیم قطع نماییم . 6

آن مرد گفت : یا امیرالمؤمنین ! مجادله با او را به عهده من بگذارید ، تا خود و یارانش را مغلوب نمایم و احترام و عظمت او را پایین آورم ، اگر هیبت تو در سینه ام نبود او را سر جای خودش می نشاندم . و بر مردم آشکار می کردم که از لیاقت ولایت عهدی که به او تفویض کرده ای قاصر است .

مأمون گفت : چیزی برای من محبوبتر از این کار نیست که به او اهانت و از

قدرتش کاسته گردد ، گفت : پس بزرگان مملکت ، فرماندهان ، قضات ، و بهترین فقهاء را جمع نمایید ، تا منقصت او را در پیش آنها روشن کنم ، تا از مقامی که او را در آن قرار داده ای پایین آید .

مأمون نامبردگان را جمع کرد ، و در صدر مجلس نشست و حضرت رضا ( ع ) را در مقام ولایت عهدی در طرف راست خود نشانید ، پس از رسمیت جلسه ، آن شخص که از طرف مأمون مطمئن بود ، شروع به سخن کرد و گفت : مردم از شما بسیار حکایات نقل می کنند . و در تعریف شما افراط کرده اند ، بطوری که اگر خودتان بدانید از آنها بیزاری می کنید ، اولین اینها آن است که : شما خدا را درباره باران که عادت باریدن دارد ، دعا کردید و باران آمد ، مردم آن را به حساب معجزه ای از شما گذاشتند و نتیجه گرفتند که در دنیا نظیر و مانندی ندارد . این امیرالمؤمنین ادام الله ملکه و بقاءه است که با کسی مقایسه نمی شود مگر آن که برتر آید ، شما را در محلی قرار داده که می دانید ، این پاسداری از حق و انصاف نیست که مجال دهید دروغگویان بر علیه او و بر له شما بدروغ چیزهایی بگویند که تکذیب مقام امیرالمؤمنین است ! ! و شما را از او بالاتر بدانند ؟ ! ! !

امام صلوات الله علیه فرمود : بندگان خدا را مانع نمی شوم ازاین که نعمتهای خدا را درباره من یاد و حکایت کنند ، اما این که گفتی :

صاحب تو ( مأمون ) مقام مرا برتر داشت ، او مرا قرار نداد مگر در مقامی که پادشاه مصر ، یوسف صدیق را در آن قرار داد ، حال آن دو را نیز می دانی ( یوسف پیامبر بود و او یک پادشاه مشرک ) .

در این وقت آن مرد بر آشفت و گفت : پسر موسی ! از حد خود قدم فراتر گذاشتی ، که خداوند بارانی را در وقت معین خود نازل کرد و تو آن را وسیله بلندی مقام خود قراردادی ، که به مقام حمله به دیگران بر آیی ؟ گویا معجزه ابراهیم خلیل را آورده ای که سرهای پرندگان را در دست گرفت و اعضاء آنها را در کوهها پراکنده نمود و به وقت خواندن ، آمدند و بر سرهای خود چسبیدند و شروع به پرواز کردند ؟ ! ! !

اگر راستگویی این دو عکس شیر را که در مسند خلیفه هستند زنده کن و بر من مسلط گردان ، در این صورت معجزه ای برای تو خواهد بود ، اما باران که با دعای تو آمد ، تو از دیگران در این کار برتر نیستی .

امام صلوات الله علیه از جسارت آن خبیث برآشفت و به دو عکس شیر فریاد کشید : این فاجر را بگیرید ، پاره کنید ، از او عینی و اثری نگذارید . در دم آن دو عکس به دو شیر ژیان مبدل شدند ، و آن خبیث را گرفته و خرد کردند و خوردند و خونش را که ریخته بود لیسیدند ، مردم با حیرت به این منظره نگاه می کردند . آنگاه آن

دو شیر محضر حضرت آمده و گفتند : یا ولی الله فی ارضه ! دیگر چه فرمانی داری ، می خواهی مأمون را نیز مانند او به سزایش برسانیم .

مأمون از شنیدن این سخن بیهوش گردید ، امام فرمود : در جای خویش بایستید . بعد فرمود : بر صورت مأمون گلاب پاشیدند ، به حال آمد ، شیران عرض کردند : می فرمایید او را به رفیقش ملحق سازیم ؟ فرمود : نه ، خداوند عز و جل را تدبیری است که به سر خواهد برد ( اجازه نداده از ولایت تکوینی هر استفاده ای را بکنیم ) .

گفتند : پس فرمانت چیست ؟ فرمود : برگردید به حالت اولی خود ، آن دو شیر در دم مبدل به عکس شده و در روی مسند قرار گرفتند .

مأمون گفت : خدا را حمد می کنم که مرا از شر حمیدبن مهران خلاص کرد ( آن مرد خبیث ) ، بعد گفت : یابن رسول الله ! خلافت مال جد شما بود ، سپس از آن شماست اگر می خواهی آن را به شما تحویل بدهم ، امام فرمود : اگر خلافت را می خوستم در عدم قبول آن با تو منازعه نمی کردم و از تو آن را نمی خواستم ، زیرا خداوند از اطاعت مخلوقش به من عطا فرموده مانند آن را که با چشم دیدی که چگونه آن دو تصویر به شیر مبدل شدند .

ولی جهال بنی آدم از من طاعت ندارند ، آنها هر چند در این کار زیانکار شده اند ولی خدا را در تدبیر آنها مشیتی است ، مرا امرفرموده بر تو اعتراضی نکنم

و کاری را که کردم بر تو ننمایم ، چنان که به یوسف ( ع ) نیز درباره پادشاه مصر چنان فرمان داده بود . 7

نگارنده گوید : در این کار ابداً شگفتی نیست ، آن مانند مبدل شدن عصای موسی به اژدهاست . امام ( ع ) ولایت تکوینی داشت و خدا او را چنین قدرتی داده بود ، چنان که عیسی ( ع ) نیز نظیر آن را انجام داد . در بعضی نقلها دیده ام که مأمون به آن حضرت گفت : دعا کنید که آن مرد زنده شود ، فرمود : اگر عصای موسی جادوها را پس می داد ، اینها نیز آن مرد را پس می دادند

معرفی شخصیت امام در یک نگاه

کنیه

أبوالحسن ، أبوعلی

لقب

سراج الله ، نورالهدی ، قره عین المؤمنین ، مکیده الملحدین ، کافی الخلق ، الرضی ، الرضا ، رب السریر ، رب التدبیر ، الفاضل ، الصابر ، الوفی ، الصدیق ، سلطان الانس و الجانّ ، غریب الغرباء ، معین الضعفاء ، شمس الشموس .

پدر

امام موسی بن جعفر ( ع ) هفتمین امام شیعیان ( 128 - 183 ه . ق ) .

مادر

کنیزی به نام تکتم که از شرافتمندان عجم به شمار میرفته است .

فرزندان

اقوال در مورد تعداد فرزندان آن حضرت مختلف است ، اما مشهور در بین علماء شیعه این است که امام ( ع ) تنها یک فرزند داشته به نام جواد ( ع ) ( امام نهم شیعیان ) .

همسر

سبیکه یکی از کنیزان آن حضرت که مادر حضرت جواد ( ع ) است ، و ام حبیبه دختر مأمون که در جریان ولایتعهدی تحمیلی با انگیزه سیاسی به عقد امام ( ع ) در آمد .

برادران و خواهران

نظریات در مورد تعداد خواهران و برادران آن حضرت مختلف است ، عده ای تعداد آنها را 59 نفر و برخی 29 نفر و بعضی 37 یا 36 نفر ذکر کرده اند که عبارتند از؛ 17 برادر به نامهای ابراهیم ، عباس ، قاسم ، اسماعیل ، جعفر ، هارون ، حسن ، احمد ، محمد ، حمزه ، عبدالله ، اسحاق ، عبیدالله ، زید ، حسن فضل ، سلیمان و نوزده خواهر به نامهای ؛ فاطمه کبری ، فاطمه صغری ، رقیه ، حکیمه ، ام ابیهǠ، رقیه صغری ، کلثوم ، ام جعفر ، لبابه ، زینب ، خدیجه ، علیه ، امنه ، حسنه ، بریهه ، عایشه ، ام سلمه ، میمونه ، ام کلثوم .

سجایای اخلاقی

به امور مستمندان رسیدگی می کرد .

بین افراد فرق نمی گذاشت مگر بر اساس تقوا .

به عیادت بیماران می رفت .

در تشییع جنازه شرکت میکرد .

از اسراف پرهیز داشت .

همواره به یاد خدا بود .

قرآن زیاد تلاوت می کرد .

همواره متبسم بود .

قهقهه نمی زد .

بوی خوش استعمال می کرد .

هیچگاه دل کسی را نرنجاند .

به نظافت و پاکیزگی اهمیت می داد .

بسیار صبور و شکیبا بود .

بسیار فروتن بود .

با همگان با خوشرویی برخورد می کرد ، و .

قبل از امامت

این مدت 35 سال بود ودر این دوران حاکمانی چون منصور ، مهدی و هارون عباسی بر مسند خلافت تکیه زدند

امامت وبعد از آن

بعد از شهادت پدر گرامیش حضرت امام موسی کاظم علیه السلام بدست هارون خلیفه عباسی در سال 183 ه . ق به امامت رسید که با گذشت یک دهه ، هارون وفات یافت و پسرش امین بر مصدر خلافت نشست و پس از4 سال واندی مأمون خلافت را بدست گرفت ودر این زمان بود که حضرت دچار نیرنگهای ناجوانمردانه مأمون شد .

هجرت از مدینه به مرو

در پی دعوتهای مکرر مأمون ، آن حضرت برخلاف میل باطنی به همراهی فرستادگان مأمون راهی مرو شدند ، اگرچه اقوال در خط سیر حرکت حضرت مختلف است اما در مورد ورود حضرت به نیشابور اتفاق نظر وجود دارد .

در طول اقامت حضرت در نیشابور که از شهرهای بزرگ آن زمان به شمار میرفته است وقایع بسیاری اتفاق افتاده ، از آن جمله است بیان حدیث معروف سلسله الذهب دراجتماع عظیم مردم نیشابور .

سپس با گذر از طوس و سرخس ، سرانجام حضرت با تحمل حدود چهار ماه سفر در نیمه اول سال 201 ه . ق وارد مرو شدند که مرکز حکومت مأمون بود .

امام درمرو

پس از ورود آن حضرت به مرو با استقبال گرم اما مزوّرانه مأمون روبرو شدند و چندی نگذشت که مأمون پیشنهاد ولایتعهدی را مطرح کرد و سرانجام حضرت را به پذیرش آن وادار نمود . مأمون در جهت پیشبرد اهداف شوم خود جلسات مناظره مختلفی بر پا می کرد تا به خیال باطل خویش موجب سرشکستگی آن حضرت شود ، اما هر چه سعی می کرد به فضاحت خویش بیش از پیش نزدیک می شد .

پس از پذیرش ولایتعهدی ، کرامات بسیاری از حضرت مشاهده شد و وقایع بسیاری به وقوع پیوست از جمله استجابت دعای حضرت در تقاضای باران ، مسئله برپایی نماز عید فطر به امامت امام و غیره .

شهادت

امام از هر فرصتی به نفع دین و احکام حیات بخش آن استفاده می کرد و مأمون که متوجه اقبال مردم به امام شده بود تصمیم گرفت به هر نحوی امام را از میان بردارد و بدین ترتیب نقشه قتل آن حضرت را عملی کرد ، و با خوراندن چند دانه انگور سمی در سال 203 ه . ق حضرت را به شهادت رساند ، و بدن مبارکش را در کنار قبر پدرش که به" بقعه هارونیه معروف بود دفن کرد و از آن به بعد به عنوان "مشهدالرضا" شهرت یافت و زیارتگاه ارادتمندان و شیفتگان اهل بیت قرار گرفت .

مقام عبودیّت حضرت رضا ( ع )

در این باب از حضرت رضا ( ع ) مطلبی نقل است که مقام عبودیت آن بزرگوار را بر ما روشن می کند . آن حضرت به دعبل خزاعی شاعر معروف عبایی داد و فرمود : « قدر آن را بدان که در این عبا هزار شب و هر شبی هزار رکعت نماز خوانده شده است . »

آنان که حضرت رضا ( ع ) را از مدینه به طوس آوردند ، همه از کثرت عبادت و تضرع و انابه و زاری و تهجّد و مواظبت کامل آن حضرت در عبادت سخن گفته اند .

مقام علمی حضرت رضا ( ع )

از متون اسلامی می توان نتیجه گرفت که آن حضرت عالم بما سوی الله ، واسطه فیض این عالم ، معدن کلمات پروردگار ، صندوق انوار الهی و خزینه علم خداوند متعال است . احتجاجات و مباحثات حضرت رضا ( ع ) با فرقه های مختلف در مجلس مأمون ، مقام علمی آن حضرت را آشکار می کند چنانکه بارها مأمون می گفت : ما اعلم احداً افضل من هذا الرّجل علی وجه الارض .

هیچ کس را در روی زمین داناتر از حضرت رضا نمی دانم .

فرید وجدی در دایره المعارف خود ، در ذیل کلمه رضا می گوید : « مأمون سی و سه هزار نفر از بزرگان طوایف و فرق مختلفه را جمع کرد و از آنان خواست که لایقترین افراد را از میان خود انتخاب کنند تا ولا یتعهدی را به او واگذار نماید . همه آن سی و سه هزار نفر در علی بن موسی الرضا اتفاق نمودند . »

ملاقات حضرت با دعبل خزاعی

در آن غروب رنگ پریده ، اول ماه محرم ، به سان لبخندی تلخ پدیدار شد . ماه در آستانه پنهان شدن در افق خاکستری رنگ بود . خانه امام در اندوهی ژرف فرورفته بود؛ تو گویی روح شادابی از همهحتی خدمت کارانرخت بربسته بود . مرد گندم گون ( ع ) در خاطرات عاشورایی غوطه ور بود . مردی بر او وارد شد . امام پرسید : « ای پسر شبیب ! ( 130 ) آیا امروز روزه ای ؟ »

خیر ! در چنین روزی بود که زکریای پیامبر از خدایش نسلی پاکیزه خواست

. آفریدگار پذیرفت و فرشتگان به اوکه محراب نیایش ایستاده بودمژده دادند . هر کس در این روز روزه بگیرد و سپس دعا کند ، پروردگار می پذیرد . حضرت آهی آتشین از سینه برآورد و ادامه داد : « ای پسر شبیب ! مردم روزگار جاهلیت ستم و نبرد را در این ماه حرام می دانستند و برای این ماه ارج می نهادند؛ اما این امّت ، نه حرمت این ماه را نگه داشتند و نه احترام پیامبرش را در این ماه ، فرزندان رسول ( ص ) را کشتند و زنانشان را به اسارت بردند . » اشک در چشمان امام حلقه زد و صدایش بغض آلود شد . با همان حالت ادامه داد : « ای پسر شبیب ! اگر قرار است برای چیزی گریه کنی ، برای حسین ( ع ) گریه کن ! آسمان ها و زمین به خاطر آن گریستند . » ( 131 )

سکوت حاکم شد؛ چنان که گویا دو مرد به شیهه اسبی برکرانه فرات گوش سپرده بودند . حضرت زیر لب حرف هایی تو گویی با خویشزمزمه می کرد : سرگذشت حسین تو گویی پلک های ما را ( شب ها ) بیدار نگه داشته و اشک هایمان را روان و عزیز ما را بی ارزش ساخته است . ای سرزمین کربلا ! برای ما ناگواری و بلا به ارث گذاشتی ! هرگاه ماه محرم می شد ، در ده روز نخست دیگر کسی پدرم را خندان نمی دید . روز عاشورا ، اوج غمگینی وی ( 132 ) بود . در چنین روزی بود

که خیمه های ما را به آتش کشاندند؛ اموال ما را به غارت بردند و احترام پیامبر ( ص ) را زیر پا گذاشتند . »

ریان به خاطر آورد که برای چه کاری نزد امام آمده است . زمزمه وار خواند :

« سر نوه محمد و پسر وصی اش را

ای مردان ! برنیزه ها برافراشتند

در چشم انداز مسلمانان چنین کردند

نه کسی مویه کرد و نه کسی متنفر شد

ای سر ! [بریدن تو] لالایی خواب [آرام] دشمن و

بیداری چشم ما شدی و چشمانی که [با هراس از حقگویی و ستم ستیزی است ، به خواب نمی رفتند] آن ها را خواب کردی

باغی نبود که

آرزو نکند آرامگاه تو باشد . » ( 133 )

این که شعر دعبل خزاعی ( 134 ) است .

آری سرورم ! او اینک به مرو آمده است و از شما اجازه می خواهد که وارد شود .

پس از نماز عصر . به جز من ، کسان دیگری نیز هستند که دوست دارند هم اکنون وی را ببینند .

شاعر خاندان علوی وارد شد؛ شاعر واژگان کوبنده؛ شاعر کلمات شورش گر؛ شاعری با ربع قرن آوارگی ؛ شاعر محکوم به اعدام . از چشمان دعبل عشق می تراوید . گفت : « سرورم ! شعری سروده ام و دوست دارم آن را بشنوید . هنوز آن را برای کسی نخوانده ام . »

دعبل پارچه سپید گسترد . پارچه ای واژگان شاعرانه؛ انقلابی . نوشتن شعر بر پارچه ای سپید مانند احرام حج ، بی سابقه بود ! نشانه

های پرسش در چشم ها شکل گرفتند . دعبل گویی جواب آن چشم های پرسش گر را می دهد ، گفت : « چنین کردم تا در هنگام کوچ به جهان واپسین ، همراهم باشند . » ( 135 )

دعبل غزلی را آغاز کرد که ابیاتش با ( ت ) پایان می پذیرفتند؛ غزلی جاودانه در بستر تاریخ با مفهوم زیر :

« نوحه گران گنگ و گویا

با ناله ها و آه های آتشین خود به گفت و گو پرداختند

با نفس های خود

از راز درون دلباختگان روزگار پرده برگرفتند .

معانی لطیف از دل انسانی جاری می شود که زندگی خویش را با آوارگی و دور از سرزمین های کودکی اش سپری می کند . او دردهایش را به سرزمین هایی می فرستد که وقتی از آن ها می گریخت ، سبز و رؤیایی بودند .

سرزمین دخترکانی که زیبایی شان را در عفاف می دیدند .

این چشم اندازها هنگامی که شاعر در بیابان عرفات می ایستد ، هنوز در خاطره اش می درخشند .

اما روزگار می چرخد و همه چیز را با خود می چرخاند و زمان آوارگی و هجران فرا می رسد

زمانه را بنگر که با پیمان شکنی ها و تفرقه اندازی های بسیارش با حکومت های بازیچه و کسانی که به دنبال آن ها ، جویای روشنایی از دل تاریکی ها بودند ، چه جنایت ها به مردم کرد

جز عشق به خاندان محمد ( ص ) امید دیگری در زندگی نمانده است .

فرزندان هند جگرخوار ، با چنگ افکندن بر حق ، زندگی

را به دوزخی غیرقابل تحمل تبدیل کردند

این ها دردهایی است که مزرع سبز فلک را در چشم ما خونین می نمایاند و آب شیرین را بر کام تلخ می کند .

همه چیز از لحظه ای در سقیفه آغاز شد

آن چه این کارها را آسان کرد

بیعت ناگهانی و بی اندیشه بود

از مکه و مدینه ، تنها آوارهایی ماندند .

سرزمینی که فرودگاه جبرئیل بود ، تهی از ساکنانش شد .

درسگاه آیه های قرآنی از تلاوت تهی شد

و سرای وحی به ویرانی گرایید

خانه های علی و جعفر ، حمزه و سجاد ذوثفنات ( 136 )

خانه هایی که جایگاه نماز و پارسایی روزه و نیکی هاست

سراهایی که ویران از باران های آمرزش بسیار است ، نه از سپری شدن روزگاران .

ای وارثان دانش پیامبر و ای خاندان او

درود هماره ما نثار شما باد ! »

شاعر ، لحظه ای خاموش شد . زیرا رضا ( ع ) از خود بیخود شده بود . دل بزرگ وی نتوانست حماسه واژگان را حمل کند ، واژگانی که چکیده اشک و خون و اندوه بودند . چون حضرت به خویش آمد ، با صدایی به غمگینی آوای جاری آب در ناودان فرمود :

« بخوان ای خزاعی . »

و دعبل خواند :

« آن ها که غربت و دوری وطن پراکنده شان کرد

کجا رفتند ؟

بایستند تا از خانه های بی صاحب بپرسیم

چندگاه است که روزگار نمازها و روزه هایشان به سرآمده است ؟

زمانه نیرنگ باخت و کینه ورزان روبند بر چهره زدند

تا از

قهرمانان بدر و احد و حنین انتقام گیرند

آفریدگار ، قبری را که در مدینه است با بارانش سیراب کند .

قبری که آسودگی و برکت ها در آن فرو آمده اند پیام آور راست راهی ، درودش شهریارش [= خدا] بر او باد !

و از سوی پروردگار بر روحش هدیه ها باد ! »

بغض ، حنجره شاعر را فشرد . با همان بغض ادامه داد :

« بپندار فاطمه ! اگر حسین را بینی که از تشنگی کنار فرات جان سپرده است حتماً سیلی به گونه ات می نوازی

و اشک از چشمانت برگونه هایت جاری می کنی

برخیز ای دختر خیر و مویه کن

ستارگان آسمان بربیابان فتاده اند

ای فاطمه ! از قبر گمنامت برخیز تا بر فرزندان شهیدت گریه کنی

فرزندانی که در کوفه ، طیبه ، فخ ، جوزجان ، باخمری و بغداد سر به شورش برداشتند

قبری در بغداد است از آن جان پاک و پیراسته که در غرفه های بهشتی ، غوطه ور در دریای آمرزش خدای مهربان است .

در همین لحظه ، رضا ( ع ) به وی فرمود : « می خواهی بیتی به این قسمت از اشعارت بیفزایم ؟ »

آری ای فرزند رسول خدا ( ص ) .

و امام ادامه داد :

« و قبری در طوس است ، چه سوگی !

ناله ها در رژفای درون راه می یابند . »

و نشانه های پرسش و حیرت در چشمان شاعر نقش می بندد . دعبل حیرت زده می پرسد : « قبر چه کسی سرورم ؟ ! »

قبر من ای دعبل ! ( 137 )

و شاعر به خواندن شعرش ادامه می دهد :

« پس ای چشم ! گریه کن و بغضت را بیفشان

زمانه گریستن فرا رسیده است

تبهکاری های روزگار ، مرا محاصره کرده است

و من امیدوارم که پس از مرگ در امنیت به سر برم

سی سال است که من با رنج و دریغ روزگار می گذرانم

و می بینم که چگونه این اجتماع کوچک از انسان هایی که ستارگان زمین اند ،

ستم دیده و آواره اند و گرسنگی و ناکامی پیکرشان را گداخته است

تا هنگامی که خورشید بر زمین می تابد

و مؤذن برای نماز اذان می گوید ، می گریم

خورشیدی طلوع و غروب نکرد

جز آن که در شام گاه و سپیده دمان بر آن ها گریستیم

با همه فشارها ، آنان از ستیغ انسانیت فرود نیامدند؛

همچنان بزرگ و بزرگوار ماندند

چون یکی از این خاندان کشته می شد

دستی که اینان به انتقام بگشایند ، بسته بود . »

حضرت ( ع ) ، کف دست را برگرداند؛ تو گویی خویش را از مقابله به مثل دور نگه می داشت . غمگنانه زمزمه کرد : « آری ، سوگند به خدا که بسته است . »

دعبل ادامه داد :

من اگر به آن چه امروز و فردا رخ خواهد داد ، امید نمی داشتم

دلم از حسرت آل احمد می تپید

آری ! امید من به خروج امامی است که ناگزیر خروج خواهد کرد

ظهوری همراه با نام پروردگار و برکت ها .

امام بانگ برآورد : «

ای خزاعی ! این ابیات را روح القدس بر زبانت جاری ساخت . » و دعبل ادامه داد :

حق و باطل را از هم جدا ساخته

به نعمت و کیفر پاداش می دهد

پس ای نفس ، شاد و خرم باش

که آن چه آمدنی است ، دور نیست

هیچ یک از رنج هایی که می کشم ، ایمان مرا نمی لرزاند

تلاش می کنم خورشید را جا به جا کنم

و صلوات ها را به سنگ ها بشنوانم

گویی قفسه سینه ام بسیار تنگ شده است

و نمی تواند آه را در خویش نگه دارد .

امام برخاست تا شاعر هراسان آواره ای را در آغوش کشد که سی سال را با بیم جان سپری کرده است .

ای خزاعی ! روزی که روز هراس بزرگ [رستاخیز] است ، خدایت تو را بی هراس گرداند .

اشک از دیدگان جاری بود؛ اشک اندوه برای آنان که مظلومانه کشته شدند و اشک غم برای کسانی که هنوز زیر ستم بودند . شاعر ، دل لبریز از اندوهش را با اشک شست و از جا برخاست . اجازه رفتن گرفت . پیش از رفتن ، یاسرخادم حضرتکیسه ای کوچک برایش آورد .

این چیست ؟

ده هزار درهم . هدیه ای است از سرورم .

سوگند به آفریدگار که چنین قصدی نداشتم و به خاطر آن به این جا نیامدم . آمدم تا به محضرش مشرف شوم و چهره اش را بینم . تنها از وی می خواهم که پیراهنش را به من هدیه دهد .

شاعر منتظر ایستاد و خادم

از نزد امام ( ع ) برگشت . لباس خز ایشان را آورد و گفت : « این لباس . سرورم درهم ها را برگرداند و فرمود : بگیر ! همین روزها به آن نیاز پیدا خواهی کرد . »

شاعر ، صورت خود را در پیراهن فرو برد . عطر پیامبران بینی اش را آکند . کیسه کوچک را گشود . ده هزار سکه به نام رضا ( ع ) بود . شاعر آواره ، نخستین کسی بود که به این پول جدید ، دست یافته بود .

مناظرات امام با سایر مذاهب

در همان شب که دریاچه آسمان باژگون شده بود ، مردم در خانه هایشان از کرامت های خاندان پیامبر ( ص ) و ارزش آنان در نزد پروردگار سخن می گفتند . خلیفه غرق در دغدغه های خود بود و به حرف های تلخ و دغدغه آمیز پسر مهران گوش می داد .

ای امیر مؤمنان ! پناه بر خدا از این که در تاریخ خلفا بنویسند ، شما این افتخار و شرافت بزرگ را از خاندان عباسی به خاندان علوی منتقل کرده ای . خودت و خاندانت رنج ها برده اید ، آن وقت این جادوگر پسر جادوگر را آورده ای ؛ گمنام بود مشهورش کردی ؛ فرودست بود ، فرادستش ساختی ؛ فراموش شده بود نامش را بر سر زبان ها افکندی ؛ بی ارزش بود ، ارزشمندش کردی . شعبده بازی او دنیا را گرفته است و حالا این باران که پس از دعایش باریده و مردم را شادمان کرده است .

نمی ترسم از این که این مرد خلافت را

از خاندان عباسی به خاندان علی منتقل سازد؛ بلکه از این هراس دارم که این مرد با تکیه بر جادوگریش ، نعمتت را نابود کند؛ بر کشورت هجوم آورد و . آیا کسی در حق خودش و کشورش چنین کار خلافی کرده است که تو کرده ای ؟ !

برای نخستین بار خلیفه آن چه را که در درونش موج می زد ، باز گفت : « پسر مهران ! تو چیزی نمی دانی . این مرد پنهان از چشم ما ، مردم را به خویش می خواند . ما تصمیم گرفتیم او را ولیعهد خود اعلام کنیم تا به سلطنت و خلافتمان اعتراف کند . این کار را کردیم تا شیفتگان او بر این باور شوند که در حقی که برای خودش قائل بود ، هیچ سهمی نه کم و نه زیادندارد . خلافت حق ماست ، نه او . ترسیدیم که اگر او را به حال خود واگذاریم ، میان ما چنان فاصله ای افتد که دیگر نتوانیم او را از نزدیک زیر نظر داشته باشیم و از او به ما زیانی رسد که توان آن را تاب آورد .

اما کارها به سویی می رود که شما نمی خواستی .

آری ما درباره او اشتباه کردیم و بر لبه پرتگاه قرار گرفتیم . باعث شهرتش شدیم و بیش از این نباید خاموش بنشینیم .

لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد : « لازم است آن گونه که مردم بپذیرند اندک اندک از مقامش بکاهیم؛ او شایسته ولیعهدی نیست . پس از برکناری اش قال قضیه را می کنیم .

» ( 126 )

از آن دو چشم هراس انگیز ، برق کینه ، نیرنگ و دسیسه می درخشید .

چه می خواهی بکنی ای امیرمؤمنان ؟

همین روزها ، دانش وران فرقه ها و ادیان گوناگون را گرد هم می آورم . حرف اصلی او و پیروانش این است که وی دانشمندترین مردم است . اگر این فکر را در هم بشکنیم ، ادعایش فرو می ریزد و از چشم مردم می افتد . آسان ترین کار در آن زمان ، برکناری او از ولایتعهدی است . چند روز دیگر عمران صائبی ، جاثلیق ، رأس الجالوت ، هیربد بزرگ و نسطاس رومی می آیند . حتی چیره دست ترین منکر خدا هم خواهد آمد . به فضل دستور داده ام همه را گرد آورد . ( 127 )

در این لحظه ، پسر مهران متوجه شد آن مناظراتی که برخی شب ها تشکیل می شد از اهداف پنهان خلیفه بر ضد ولیعهدش بود و او نمی دانست !

روزها گذشتند و روزی که برای گفت و گو معین کرده بودند ، فرا رسید . مأمون به مردانی نگریست که هر یک در اندیشه خود نکته ای را می پروراند؛ نکته ای که دیگری در فکرش نبود . هر یک لباسی جز لباس دیگری پوشیده بود . آنچه آنها را کنار هم نشانده بود ، دسیسه بود . تنها اندکی از آنان در جست و جوی حقیقت بودند . مأمون گفت : « من شما را برای کار نیکی گرد آورده ام . دوست دارم با پسر عمویمکه مهمان من استبحث کنید

. فردا صبح بیایید . هیچ کس غیبت نکند . . »

سپس خلیفه رو به جوانی کرد که از مدینه همراه با امام به مرو آمده بود و گفت : « به مولایت اطلاع بده . »

امام به مردی عراقی که آشنای حضرت بود ، فرمود ! تو عراقی هستی و عراقی نرم خوست . نظرت درباره این مناظرهکه پسر عمویم بزرگان فرقه ها و مشرکان را جمع کرده استچیست ؟ »

جانم فدایت باد ! او می خواهد دانش شما را بیازماید؛ اما بنا را بر شالوده ای قرار داده است که پایه اش استوار نیست .

مگر بنای او در این مورد چیست ؟

اهل کلام و بدعت ، شیوه ای خلاف روش دانشمندان دارند . دانشمندان جز باطل و ناروا را انکار نمی کنند؛ اما مشرکان و اهل کلام ، همه چیز را انکار می کنند . اگر به آنها بگویی : « خداوند یگانه است . » می گویند : « ثابت کن . » اگر بگویی : « محمد ( ص ) پیامبر خداست . » ، می گویند : « پیامبری اش را ثابت کن . » آنان سفسطه و مغلطه می کنند . از آن ها دوری کن سرورم .

حضرت به یک کلام سخن آخر را گفت : « می ترسی شکستم دهند ؟ »

نه ! به خدا سوگند ، هرگز چنین هراسی ندارم . امید آن دارم که به خواست پروردگار ، شما بر آنان پیروز شوید . امام ساکت شد . نور اتاق از درون پنجره به درون

اتاق می تابید . امام فرمود : « ای نوفلی ! آیا دوست داری بدانی مأمون چه وقت از این کار پشیمان می شود ؟ »

نوفلی که به چهره غمگین امام خیره مانده بود ، گفت : « چه وقت ؟ »

زمانی که بشنود من با توراتیان به زبان توراتشان ، با انجیلیان به زبان انجیل آن ها ، با زبوریان به زبان زبورشان ، با صابئیان به زبان عبری ، با هیربدها به زبان پارسی ، با رومیان به زبان رومی و با فرقه های گوناگون به زبان خودشان بحث می کنم .

فضل وارد شد و با احترام به امام گفت : « فدایت شوم ، پسر عمویت منتظر شماست . . »

امام برخاست . نوفلی به گام های امام می نگریست . محکم و استوار بودند . حضرت به آسمان نگریست و از آن یاری جست . انجمن از دانشمندان ، فرماندهان نظامی ، دولت مردان بانفوذ ، دانشمندان یهود ، ترسا ، صابئیان و حتی کافران موج می زد . همگی به احترام امام برخاستند . حضرت در جایش نشست . چشم ها به او می نگریستند . همه ایستاده بودند . مأمون به آنان اجازه نشستن داد . همه نشستند خلیفه رو به جاثلیقرئیس اسقف هاکرد و گفت : « ای جاثلیق ! ایشان پسر عموی من علی بن موسی بن جعفر است . از تبار فاطمه ، دختر پیامبر ما . وی پسر علی بن ابیطالب است . دوست دارد تو با او حرف بزنی و بحث کنی ! »

جاثلیق برای بنیان نهادن شالوده

ای قابل پذیرش برای گفت و گو ، چنین گفت : « ای امیرمؤمنان چگونه با مردی بحث کنم که از کتابی برای من دلیل می آورد که من آن را منکرم؛ و از پیامبری سخن می گوید که من به آن ایمان ندارم ؟ ! »

امام لب به سخن گشود :

ای ترسا ! اگر از انجیلت برهان بیاورم می پذیری ؟

چرا نپذیرم ؟

پس هر چه دوست داری بپرس .

درباره پیامبری عیسی و کتابش چه می گویی ؟ آیا بخشی از آن را انکار می کنی ؟

من عیسی ( ع ) و کتابش و بشارتی را که به مردمش داد ، باور دارم : به شرط آن که حواریون به صحت آنها اعتراف کرده باشند . من نبوت عیسایی را منکرم که به پیامبری محمد و کتابش اعتراف نکرده و مردمش را ( به این موضوع ) مژده نداده است .

احکام با گواهی دو عادل ثابت می شوند . از میان غیرمسلمانان بر پیامبری محمد دو شاهد بیاور؛ گواهانی که ما مسیحیان آن ها را پذیرفته باشیم . سپس شما نیز ازمن برای ادعایم دو شاهد غیر مسیحی بخواه .

سخنی صحیح گفتی . اگر بگویم که چه کسی عادل است و نزد عیسی مسیح مقامی بس بلند دارد ، می پذیری ؟

نامش چیست ؟

نظرت درباره یوحنّا دیلمی چیست ؟

محبوب ترین فرد نزد عیسی بود .

سوگندت می دهم بگویی ، آیا در انجیل آمده است که یوحنّا گفت : « عیسی به من

خبر و مژده دینی عربی را داد و این که این مذهب پس از من است . پس من به حواریون مژده دادم و آن ها نیز به آن ایمان آوردند ؟

جاثلیق که از پاسخ صریح دوری می کرد ، گفت : « این مطلب درست است ، اما یوحنا نام وی را نبرد تا ما وی را بشناسیم . »

اگر کسی را برایت بیاورم که انجیل را بخواند آن وقت چه ؟

جاثلیق آهسته پاسخ داد : « حرفی منطقی است . »

امام از نسطاس رومی که پزشک بود ، پرسید : « سفر سوم انجیل را حفظی ؟ »

نسطاس فروتنانه پاسخ داد : « بله ! خیلی خوب حفظم . »

بخشی از آن را برایت می خوانم . اگر در آن سخنی از محمد ( ص ) ، خاندانش و امتش آورده است ، گواهی بده .

امام به زبان سریانی شروع به خواندن آیاتی از انجیل کرد . حاضران شگفت زده می نگریستند . خواندنش که پایان یافت ، رو به جاثلیق کرد و گفت : « چه می گویی ؟ این سخن عیسی بن مریم ( س ) است . اگر آن چه را که خواندم تکذیب کنی ، موسی ( س ) و عیسی ( س ) را تکذیب کرده ای . اگر این کلام خداوندی را انکار کنی ، کشتنت قطعی است؛ زیرا به خدایت ، پیامبرت و کتاب آسمانی کافر شده ای . »

جاثلیق سر به زیر افکنده گفت : « نمی توانم این مطلب را انکار کنم . آنچه

را که خواندی ، از انجیل بود . اعتراف می کنم . »

حضرت رو به حاضران کرد .

شاهد اعتراف او باشید .

سپس رو به جاثلیق کرد و ادامه داد : « جاثلیق ! آنچه را که به ذهنت می رسد بپرس . »

به من بگو تعداد حواریون عیسی و دانشمندان انجیل چند تاست ؟

حواریون دوازده مرد بودند . دانشمندترین و برترین آن ها لوقا بود . اما دانشمندان مسیحی ، سه نفر بودند : یوحنای بزرگ ، یوحنا در قرقیسیا و یوحنا دیلمی در زخّار . نام پیامبر اسلام و خاندان او در نزد وی بود . او بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل این مژده را داد .

امام لحظه ای خاموش ماند و سپس لبخندی زد وگفت : « سوگند به آفریدگار ، ما به عیسایی ایمان داریم که به محمّد ایمان آورد . ماانتقادی به ایشان نداریم جز این که او در نیایش سست بود و نماز کم می خواند واندک روزه می گرفت ! »

جاثلیق هیجان زده فریاد کشید : « چه می گویی ای دانشمند اسلام ؟ خراب کردی ! نقطه ضعف آشکار شد ! خیال می کردم تو دانشمند ترین عالم اسلامی هستی . »

امام با آرامش پاسخ داد : « مگر چه شده ؟ »

تو می گویی عیسی ضعیف بود . نماز اندک می خواند و روزه کم می گرفت . در صورتی که عیسی هیچ روزی را بی روزه نگذراند و هیچ شبی را بی نماز نخوابید . همواره روزها روزه دار و

شبها نیایشگر بود . »

در این لحظه امام ضربه خود را فرود آورد تا گمان های مسیحیان را درباره خداوندی مسیح ( س ) درهم شکند .

مسیح برای چه نماز می خواند و روزه می گرفت ؟ !

پاسخ جاثلیق ، خاموش بود؛ سکوتی در برابر حقیقت .

پس از لحظاتی ، آن شکست خورده نجوا کرد : « حق با شماست ! »

چرا مسیح پسر مریم را می پرستید ؟ چرا می گویید او خداست ؟

زیرا او مرده ها را زنده می کرد . نابینا و جذامی را شفا می داد . . پس او خدایی شایسته پرستیدن است .

الیسع نیز کار عیسی را می کرد . روی آب راه می رفت و مردگان را زنده می کرد . نابینا و جذامی را شفا می داد . چرا او را خدا نمی دانید ؟ ! ابراهیم خلیل نیز چهار پرنده ای را که کشته بود ، زنده کرد . چرا او را خدا نمی انگارید ؟ ! موسی نیز هفتاد تن از قوم خود را که دچار صاعقه شده بودند ، زنده کرد؛ چرا او را خدا نمی شمارید ؟ !

جاثلیق خاموش ماند و سپس گفت : « حق با تو است؛ لا اله الا الله . »

امام رو به رأس الجالوتدانشمند برجسته یهود کردو فرمود : « تو را به آیه هایی که بر موسی بن عمران ( س ) فرود آمد ، سوگند می دهم که بگویی ، آیا در تورات نوشته نشده است : وقتی آخرین امتکه پیروانش شترسوار هستندبیایند

، خداوند را در کنیسه های جدید به طور بسیار جدی و تازه ستایش می کنند . پس باید اسرائیلیان به آنان و فرمانروایشان پناه برند تا دل هایشان آرام گیرد . در دست هایشان شمشیرهایی است که با آن از مردم کافر در سراسر زمین انتقام می گیرند .

آیا به راستی تو این سخن را در تورات نیافته ای ؟ »

رأس الجالوت که غافل گیر شده بود ، پاسخ داد : « آری ! ما این مطلب را در تورات یافته ایم . »

امام بار دیگر رو به جاثلیق کرد و گفت « از کتاب اشعیای نبی تا چه حد اطلاع داری ؟ »

حرف حرف آن را حفظ هستم .

حضرت ایشان و رأس الجالوت را مخاطب قرار داد و گفت : « آیا معنی این سخن وی را می دانید که گفت : ای مردم ! من چهره کسی را دیدم که بر درازگوش سوار می شود و تن پوشی از نور به تن دارد . من شترسواری راهم دیدم که نورش به سان نور ماه بود ؟ »

هر دو سر خود را به علامت پاسخ مثبت تکان دادند و گفتند : « آری ! اشعیای نبی این سخن را گفت . »

امام رو به جاثلیق کرد .

آیا می دانی عیسی ( س ) فرمود : « من به سوی پروردگار خویش و شما می روم و بارقلیطا آمد؛ هم او که به حقانیت من گواهی می دهد؛ همان گونه که من به حقانیت او شهادت دادم . و او کسی است که همه

چیز را برای شما تفسیر می کند؛ رسوایی ملت ها ( یی که آگاهانه بر جاده باطل می تازند ) به دست اوست؛ او کسی است که ستون ( خیمه ) کفر را می شکند ؟ »

حدقه چشمان جاثلیق از حیرت گشاده شد .

آری ، می دانم .

آیا این مطلب در انجیل آمده است ؟

جاثلیق با فروتنی ترسایانه ای پاسخ داد : « آری »

ای جاثلیق ! به من بگو که انجیل نخست را که گم کردید ، آن را نزد چه کسی یافتید ؟ انجیل موجود را چه کسی تدوین کرد ؟

فقط یک روز آن را گم کردیم؛ اما بار دیگر آن را تازه و باطراوت یافتیم . یوحنا ومتی آن را برای ما آوردند . .

شما چه قدر درباره انجیل و دانشمندانش کم اطلاع هستید ! اگر مطلب همین گونه باشد که شما می گویید و امروزه اصل آن در اختیارتان است ، پس چرا درباره انجیل اختلاف دارید ؟ اینک من اصل مطلب را به شما خواهم گفت . چون انجیل نخست مفقود شد ، ترسایان نزد علمایشان اجتماع کردند و گفتند : « عیسی بن مریم کشته شد و انجیل را گم کردیم و شما دانشمندان ما هستید؛ چه دارید ؟ »

لوقا ، مرقانوس ، یوحنا و متّی به آنان گفتند : « انجیل در سینه ماست . در هر یکشنبه سفری از آن را برایتان می خوانیم . کنیسه ها را تهی نگذارید . ما روز یکشنبه سفر سفر آن را برایتان می خوانیم تا به زودی

همه را گرد آوریم . »

این چهار تن بودند که انجیل را برایتان تدوین کردند؛ اما اینان شاگرد بودند . این مطلب را می دانستی ؟

جاثلیق با احترام پاسخ داد : « این مطلب را نمی دانستم؛ اما دلم گواهی می دهد که حق با شماست . می خواهم بیشتر بدانم . »

امام رو به مأمونکه حیرت زده به او می نگریستکرد و گفت : « بر او گواه باشید . »

از هر گوشه مجلس این صدا برخاست : « آری شاهد هستیم . »

حضرت بار دیگر رو به جاثلیق کرد وسخن خود را ادامه داد .

به حق پسر و مادرش ، آیا می دانی که متّی درباره نسب عیسی گفت : « او مسیح فرزند داود ، فرزند ابراهیم است ؟ » و مرقانوس درباره نسب عیسی گفت : « او کلمه الله است . در بدن آدمی حلول کرد و تبدیل به انسان شد ؟ » و لوقا گفت : « عیسی و مادرش دو انسان هستند ( همانند انسان های دیگر با گوشت و خون ) ، اما روح القدس در آنها حلول کرده است ؟ »

شما درباره شهادتی که عیسی درباره خودش داده است چه می گویید ؟ او گفت : « به راستی به شما می گویم : کسی به آسمان نمی رود مگر این که کسی فرود آید؛ مگر شترسوارفرجامین پیامبرکه به معراج می رود و برمی گردد . » درباره این سخن نظرت چیست ؟

همه حرف هایی را که زدی قبول دارم . آری ! همه این مطالب

در انجیل آمده است

درباره گواهی های لوقا و مرقانوس و متی درباره عیسی و نسبت هایی که به وی دادند ، چه می گویی ؟

به عیسی دروغ بستند .

امام رو به حاضران پرسید : « مگر چند لحظه قبل نگفته بود که آنان از دانشمندان انجیل هستند و سخنانش حق است ؟ »

جاثلیق خود را از میدان بحث عقب کشید .

ای دانشمند مسلمانان ! دوست دارم مرا از صحبت کردن درباره این چهار نفر معاف کنی .

پس پرسش هایی را که در ذهن داری بپرس .

از غیر من بپرس . قسم به خدا که فکر نمی کنم در میان دانشمندان اسلامی ، کسی مانند شما باشد .

جاثلیق سر فرو افکند . صدا از گوشه و کنار مجلس برخاست :

الله اکبر .

لا اله الا الله .

مأمون به چهره امام می نگریست . دانه های درشت عرق به سان شبنم بر پیشانی امام می درخشیدند . حضرت ( ع ) ، رو به رأس الجالوتدانشمند برجسته یهودکرد .

شما از من می پرسی ، یا من از شما بپرسم ؟

من از شما می پرسم و برهان جز آن چه از تورات و زبور داود بیاوری ، نمی پذیرم .

جز آن چه از تورات یا زبور نقل می کنم ، از من نپذیر .

نبوت محمّد را چگونه ثابت می کنی ؟

موسی بن عمران ( س ) و داود ( س ) خلیفه خدا در زمین بر پیامبری اش گواهی داده اند .

موسی چه گفت ؟

به بنی اسرائیل سفارش کرد : « به زودی پیامبری برایتان خواهد آمد . پس او را باور کنید و حرف هایش را پذیرا شوید . »

امام بخشی از تورات را بر وی خواند : « نوری از جانب طور سینا آمد و مردم را از سوی کوه ساعیر روشن کرد و برای ما از کوه فاران آشکار شد . »

آری ! این جمله در تورات است؛ ولی تفسیرش چیست ؟

امام که « علم کتاب » داشت ، فرمود : « من به تو می گویم . منظورش از جمله : « نوری از طرف طور سینا آمد . » آن وحی است که خداوند والا بر موسی در کوه طور فروفرستاد . اما درباره جمله : « مردم را از کوه ساعیر روشن ساخت » ؛ این همان کوه است که وقتی حضرت عیسی بر آن بود ، بر وی وحی نازل شد . اما درباره جمله : « بر ما از کوه فاران ، آشکارشد ! » فاران ، کوهی نزدیک مکه که فاصله اش تا آن ، یک یا دو روز مسافت است . موسی در تورات به شعیب پیامبر فرمود : « دو سواره دیدم که زمین را روشن کرده بودند؛ یکی بر درازگوش و دیگری بر شتر سوار بود . » شتر سوار ودراز گوش سوار کیستند ؟ »

این مطلب در تورات هست؛ اما من تفسیر آن را نمی دانم .

آن که بر دراز گوش سوارشده ، حضرت عیسی ( س ) است وشتر سوار حضرت

محمد ( ص ) . آیا انکار میکنی این مطلب در تورات هست ؟

نه انکار نمی کنم .

آیا حیقوق پیامبر را می شناسی ؟

آری .

او می گویدوکتاب شما به این مطلب گواهی می دهد که : « پروردگارحقیقت را از کوه فاران آورد وآسمان ها از ستایش احمد وامتش لبریز شدند .

اسب ها یش [ با کشتی ] در دریا جا به جا می شوند؛ آن گونه که در خشکی برده می شوند . کتاب تازه ای برای ما می آورد؛ البته پس از آن که بیت المقدس تخریب شد . » آیا این مطلب رامی دانی وبه آن ایمان داری ؟

آری .

آیا داود در زبورش نفرمودو تو نمی خوانی که : « خداوندگارا ! کسی را برانگیز تا سنت را پس از آن که سستی گرفت ، برپا سازد ؟ » آیا پیامبری را می شناسی که سنت را پس از سستی بر پا دارد ؟

این سخن داود است و ما انکار نمی کنیم ، اما منظورش حضرت عیسی بود . سستی دینش نیز پیش از وی بوده است .

اشتباه می گویی ! عسیی تا زمان عروج ، با سنت تورات موافق بود . در انجیل نوشته شده است : « من پسر برّه ( مریم ) ، رفتنی هستم . بارقلیطا بعد از من می آید . او میثاق را حفظ و همه چیز را برایتان تفسیر می کند . به ( حقانیت ) من گواهی می دهد؛ همان گونه که من به ( حقانیت )

وی شهادت دادم . من با امثال نزد شما آمدم و او با تفسیر نزد شما می آید . » آیا می دانی این مطلب در انجیل آمده است ؟

آری .

درباره پیامبرت موسی بن عمران ( س ) می پرسم . چه دلیلی بر پیامبری او وجود دارد ؟

او نشانه هایی آورد که پیشینیان نیاورده بودند .

مثل چه ؟

مانند : شکافتن دریا ، تبدیل عصا به ماری خزنده ، ضربه زدن به سنگ که از آن چشمه ها جوشید و دست نورانی اش برای بینندگان .

در این که این ها دلیل پیابری وی هستند ، حق با تو است؛ ای رأس الجالوت چرا عیسی بن مریم را قبول نداری ؟ با این که او مرده ها را زنده می کرد؛ نابینا و جذامی را شفا می داد؛ پرنده ای گلین می ساخت و در آن می دمید؛ آن تندیس به اذن الهی تبدیل به پرنده ای زنده می شد ؟

آن یهودی نیرنگ بازانه پاسخ داد : « گفتند که این کارها را می کرد؛ ولی ما که ندیدیم ! »

معجزات موسی ( س ) را مگر خودت دیده ای ؟

خبرهای فراوان و مطمئنی درباره آن ها وجود دارد .

درباره معجزات عیسی نیز چنین است؛ پس چرا موسی را باور داری ، اما به عیسی ایمان نمی آوری ؟

یهودی خاموش ماند . امام به سخن خویش ادامه داد .

درباره پیامبری محمد ( ص ) نیز سخن همین است . او یتیمی تهی دست بود

. نزد هیچ آموزگاری شاگردی نکرد . اما قرآنی آورد که در آن داستان های پیامبران و خبرهای مربوط به آنان است .

یهودی گفت : « ما نه خبرهای عیسی را باور داریم و نه خبرهای محمد را . حق نداریم به حقانیت آن ها اعتراف کنیم ! »

پس آیا مردمی که به حقانیت آن ها گواهی دادند ، فریب خورده اند ؟

آن مرد که بیماری لجاجت داشت ، خاموش ماند . هیربد بزرگرئیس زرتشتیان خاموش بود؛ اما عمران صابئی ، حیرت زده به شکست ادیان کهن می نگریست . دوست نداشت وارد جنگ اندیشه ها شود؛ اما چه چیز باعث شد که تغییر عقیده دهد ؟

مناظره امام با سلیمان مروزی

مأمون در چهره میهمانش خیره می نگریست . میهمانش سلیمان مروزی ، آن فیلسوف خراسانی بود که شهرتش از زادگاهش مرو فراتر رفته بود . تاکنون با کسی بحث نکرده بود که وی را شکست نداده باشد . مأمون با دلی آکنده از امید گفت : « می دانی چرا به دنبالت فرستادم ؟ »

نه ، ای امیرمؤمنان .

پسر عمویم علی بن موسی الرضا ، از حجاز نزدم آمده . او به علم کلام و متخصصین این رشته علاقه مند است . چاره ای نداری جز این که روز هشتم ذیحجه با او به مناظره بنشینی .

اما ای امیرمؤمنان ، دوست ندارم در حضور شما با او بحث کنم .

چرا ؟

چون اگر شکست بخورد ، علویان مرا نخواهند بخشید .

از چیزی نترس به دنبال تو فرستاده ام؛ چون از دانش و

مهارتت آگاهم . اگر با یک سئوال هم شده است ، او را شکست بده .

باید نتایج بدی این کار را هم قبول کنم . پس زمانی را معین کن .

روز هشتم خوب است ،

با جان و دل سرورم . برای پس فردا حاضرم .

چون مروزی از کاخ بیرون رفت ، خلیفه وزیرش را صدا زد و از او خواست تا مجلسی از دانشوران ترتیب دهد تا او شاهد جنگ تفکرها باشد . هدف مأمون ، کاستن تدریجی مقام امام در چشم مردم بود . اگر امام در مجلسی که بزرگ ترین دانشمندان حضور داشتند از پاسخ در می ماند . مأمون می توانست خود را از وجود امام خلاص کند . با این کار ، او به مردم نشان می داد که علویان هم مانند مردم معمولی هستند؛ یعنی آن ها هم دنیا را دوست دارند و بسیاری از مسائل علمی را نمی دانند !

هنگامی که حاجی ها از مکه به سوی سرزمین منا رهسپار می شدند ، مجلس مأمون از دانشمندان و دولت مردان موج می زد . امام و سلیمان در برابر هم نشستند . برای لحظه ای سلیمان به مأمون نگریست . خلیفه رو به امام کرد و گفت : « ایشان سلیمان مروزی هستند . »

حضرت لبخند زد . مأمون رو به سلیمان کرد و گفت : « از آن چه به خاطرت می رسد از ابوالحسن بپرس . فقط باید خوب بشنوی و جانب انصاف را رعایت کنی . »

سلیمان لباسش را مرتب کرد و پرسید : « درباره

کسی که اراده خداوند را مانند ( زنده بودن ) ، ( شنونده بودن ) ، ( بیننده بودن ) و توانایی پروردگار را نام و صفت وی می داند ، چه می گویی ؟ »

شما می گویی : « اشیاء آفریده و گوناگون شدند؛ چون خداوند خواست . » نمی گویی : « چیزها آفریده و گوناگون شدند ، چون او شنونده و بیننده است و این خود نشان می دهد که اراده و خواستن ، مانند شنیدن ، دیدن و توانایی نیست ( زیرا این سه مورد اخیر ، صفت خداوند هستند و صفت از ابتدا همراه پروردگار بوده است؛ اما اراده یکی از افعال الهی است که بعدها به وجود آمده؛ یعنی حادث است نه ازلی . )

خداوند از همان وقتی که خدا بود ، اراده می کرد ( پس اراده ازلی و بی آغاز است . )

ای سلیمان ! اراده خداوند عین وی است یا غیر از او ؟

غیر اوست .

پس به این موضوع عقیده داری که : همراه خداوند از همان ابتدا ، چیزی ( اراده ای ) بود که در عین حال ازلی و بی آغاز بود ! ( و این خود تناقض گویی است . )

من چنین چیزی نمی گویم .

آیا اراده ، بعدها پدید آمد ؟

خیر ؟

مروزی در بن بست گرفتار شد . از طرفی می گفت : « اراده همانند خداوند بی آغاز نیست ! » واز طرف دیگر می گفت : « از همان ابتدا با خداوند بود

و بعدها پدید نیامد . »

مأمون برگشت وبا تلخی به سلیمان گفت . « انصاف داشته باش . نمی بینی صاحب نظران در اطرافت نشسته اند ؟ » خلیفه رو به امام کرد و محترمانه گفت : « ای ابالحسن ! با او مناظره کن؛ او متکلم خراسان است . »

این بار امام رو به حریف خود کرد و پرسید : « آیا اراده بعدها پدید آمد ؟ »

خیر !

ای سلیمان اراده بعدها به وجود آمد؛ چون هیچ چیز ( مانند پروردگار ) بی آغاز نیست . اما اگر بعدها به وجود نیامد پس ازلی است .

اراده از خداوند است؛ همان گونه که شنیدن ، دیدن و دانش جزو خداوند است .

اراده خود خداست ؟

نه .

پس اراده کننده مانند شنونده و بیننده نیست . ( 110 )

همان طور که می گوید : « خودش را شنوا ، بینا و یا دانا کرد » ، می شود گفت که خودش را اراده کرد . »

امام با پرسشی راه را بر او بست .

خودش را اراده کرد یعنی چه ؟ خواست چیزی شود ؟ اراده کرد زنده ، شنوا ، شنونده ، بیننده و توانا شود ؟ !

سلیمان دستپاچه شد؛ اما خویش را نباخت .

بله .

پس با خواست و اراده خودش این کارها را کرد ؟

مروزی در چاله تناقض افتاد .

بله .

امام ضربه ای دیگر فرود آورد :

پس این که می گویی : « تصمیم گرفت زنده

، شنونده و بینا شود ، معنایی ندارد » ؛ چون این کارها با خواست خودش نبود .

مجلسیان به خاطر ضد و نقیض گویی او از خنده روده بر شدند . امام لبخندی زد و رو به حاضران گفت : « بر او سخت نگیرید ! »

رو به حریف سرگردانش کرد و گفت : « ای سلیمان ! می توانم از تو سؤالی بپرسم ؟ »

بپرس جانم به فدایت .

به من بگو آیا شما و پیروانت با زبانی با مردم حرف می زنید که آن زبان را می فهمید یا نمی فهمید ؟

به زبانی حرف می زنیم که می فهمیم چه می گوییم .