فلسفه قیام و عدم قیام امامان علیهم‌السلام

مشخصات كتاب

شابك : ۶۰۰۰ ریال: چاپ چهارم : 964-96394-9-7 ؛ ۲۰۰۰۰ ریال (چاپ پنجم)
شماره كتابشناسی ملی : ۲۳۳۷۶۵۵
عنوان و نام پديدآور : فلسفه قیام و عدم قیام امامان علیهم‌السلام / محمد امینی‌گلستانی.
مشخصات نشر : قم: سپهر آذین، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری : ۱۹۹ ص.؛ ۱۶×۱۲ س‌م.
يادداشت : چاپ چهارم (اول ناشر).
يادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۹۰.
یادداشت : كتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : واقعه كربلا، ۶۱ق. -- فلسفه
موضوع : جنبش‌های اسلامی
موضوع : ائمه اثناعشر
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
رده بندی كنگره : BP۴۱/۵/الف۸ف۸ ۱۳۸۴
سرشناسه : امینی گلستانی، محمد، ۱۳۱۷ -
وضعیت فهرست نویسی : فاپا.

تقديم به پيشگاه ملكوتيت‌

تقديم به پيشگاه ملكوتيت اي حسين عليه السلام اي بنده شايسته خدا؛ اي شهيد راه حق اي حسين عليه السلام اي مفخر لاهوتيان اي عصاره كمالات ناسوتيان اي امام مجاهد! اي شهيد به خون غلطيده! اي بالاتراز فرشته هاي آسماني! اي والاتر از انسانهاي زميني! اي حسين عليه السلام اي فدائي سوز دل مظلومان و اي قرباني چشمان اشكبار بي پناهان اين اثر ناچيز را به پيشگاه ملكوتيت عاجزانه تقديم و دست از جهان شسته و به اميد كرمت نشسته ام.
بحق مادر مظلومه‌ات زهراء عليها السلام در روز ناتوانيم دستم گير و درشب اول قبر به فريادم برس. آمين
پيرغلام آستانت
محمد اميني گلستان

پيشگفتار

پيشگفتار از نيمه دوم قرن اول هجري تا به امروز دو سؤال به ظاهر متضاد، اذهان عده زيادي را به خود مشغول ساخته و در مجامع و محافل مختلف به اميد رسيدن به پاسخ قانع كننده، مطرح و مورد بحث قرار مي گيرد.
1- چرا ائمه عليهم السلام، در زمان امامت خود، دست به قيام نزدند و در برابر غاصبان حقوق حقه خود، ايستادگي كرده و براي احياي آن اقدام ننمودند؟!
2- امام حسين عليه السلام با إخبار پدر و جد بزرگوارش؛ اطلاع كامل داشت براينكه در سر زميني به نام كربلا به شهادت خواهد ر سيد؛
چرا با آن نيروي نابرابر و كمي ياور و زيادي دشمن، اقدام به قيام نمود و خود را به كشتن داد و به آيه ولا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 9
تلقوا بأيديكم إلي التّهلكة «1»
» عمل ننمود؟!
اين دو سؤال در زمان خود ائمه عليهم السلام نيز مطرح بود و از آن بزرگواران، در اين باره پاسخهاي مناسب و قانع كننده صادر و ثبت تاريخ گرديده است.
اما تكرار آن، در هر زمان، نشانه اين است كه نسل نو تشنه درك حقيقت و خواهان فهم واقعيتند.
لذا اين بنده ناچيز تصميم گرفتم، در اين مورد، روايات و مطالب و نتايج تحقيقات و بررسي هاي خود را به طور اختصار فراهم آورده؛ و به اميد اينكه آن عزيزان به جواب خود رسيده باشند در اختيار آنها قرار دهم.
اين نوشته داراي دو بخش؛ بخش اول پاسخ پرسش اول و بخش دوم جواب سؤال دوم را در بر خواهد گرفت؛ اما پيش از پرداختن به اصل كتاب، در مورد هر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 10
دو سؤال، به جواب مختصر و مفيدي، توجه فرمايي

پاسخ مختصر به هر دو پرسش‌

پاسخ مختصر به هر دو پرسش آنانكه امامان اهل بيت عليهم السلام را اين گونه مي‌شناسند و قبول دارند كه.
1- آنها از سوي خداوند مأمور و منصوبند.
2- تمامي اعمالشان با راهنمايي خدا و زير نظر او انجام مي‌گيرد.
3- همه وظايفشان، از پيش تعيين شده و از سوي
خداوند، به اجراي آن، مأموريت داشته اند.
4- هيچ وقت بدون رضاي او دست به كاري نمي‌زنند.
5- معصومند و خطا نمي‌كنند.
6- عالم ربّاني و داراي علم لدنّي و موهبتي اند.
7- به وظايف خود به طور كامل آشنائي دارند وو ...
پس در صلاحيت صاحبان اين گونه عقائد نيست كه به امامان خود، تعيين تكليف نموده و خرده گيري نمايند؛
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 11
و يا با اين نوع پرسشها، اعمال و افعال آنها را زير سؤال برده و معتقدات خود را خدشه دار سازند بلكه موظّفند، گفتار و كردار و پندار آنها را بي چون و چرا (وتعبداً) بپذيرند؛ زيرا به خدائي بودن كار و اعمال آنها اعتراف دارند.
به امامت وحجت الهي ومفترض الطّاعة بودن آنها اعتقاد دارند.
اما كساني مانند طنطاوي‌ها و ابن خلدونها و ابن حجرها وصدها مانند اينها از علماء و دانشمندان اهل تسنّن و بعضي از اهل تشيّع؛ كه امامان را همچون افراد عادي، شايد مقداري بالاتر از عادي مي شناسند، و اين نوع سؤالها را مطرح و زنده نگهميدارند،
در اين مختصر به پاسخ آنها متعرض گشته و انتظار دارد با ديده انصاف بر آن نگريسته و بدون تعصب مورد مطالعه قرار داده و با مراجعه به وجدان سالم خود، در باره آن قضاوت نمايند

بخش 1 پاسخ پرسش اول‌

اشاره

توجه فرماييد، هر يك از مطالب شماره دار آتي، مستقلًا و به تنهائي پاسخ سؤال اول را در بر مي گيرد.

وظايف از پيش تعيين شده‌

وظايف از پيش تعيين شده در مصادر حديثي شيعه اين مطلب فراوان آمده است كه، برنامه كار و دستور العمل دوران امامت هر يك از امامان، قبلًا از طرف خداوند تعيين شده و توسط
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 13
پيامبراكرم صلي الله عليه و آله، به آنها ابلاغ گرديده است و هر كدام از آنها، در زمان امامت خود طبق وظايفي عمل مي كردند كه بر عهده آنان گذاشته شده بود.
در كتاب شريف اصول كافي، بابي را با اين عنوان باز كرده است كه «إنّ الأئمّة عليهم السلام لم يفعلواشيئاً و لا يفعلون إلّا بعهدٍ من اللّه عزّ و جلّ و امرٍ منه لا يتجاوزونه «1»
امامان جز به عهد و فرمان خدا، چيزي را انجام نداده و نمي‌دهند و از آن تجاوز نمي‌كنند؛ و روايات چندي در اين زمينه آورده است كه براي به دست آوردن چگونگي عنوان فوق، خلاصه تعدادي از آن احاديث، و چكيده آنهارا، مي‌آوريم ولي براي مزيد اطلاع به كتابهاي مربوطه، مانند اصول كافي و بحارالأنوار: در كتاب امامت وو .. مراجعه شود.
1- روزي پيك وحي (جبرئيل امين) با امناء ملائكه،
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 14
پيش رسول خدا، فرود آمد و گفت: اي محمد هر كس كه در اين خانه است بيرون كن!؛ آن حضرت بجز علي، همه را بيرون كرد و فاطمه هم در پشت پرده بود، سپس جبرئيل كتابي را به رسول خدا صلي الله عليه و آله تقديم نمود و به عرض رسانيد كه، اين كتاب (مخصوص) نجيبان و شايسته گان اهل بيت تو علي و اولاد او عليهم السلام است.
إنّ الوصيّة نزلت من السّماء علي محمّد كتاباً «1»
(مسجّلًا «2») (وكان علي الكتاب خواتيم من ذهب «3») (لم تمسّه النّار «4») و (لم ينزل علي محمّد صلي الله عليه و آله كتابٌ مختومٌ إلّاالوصيّة «5») همانا (اين) وصيّت (يعني اين برنامه آسماني، تنها نوشته ايست كه) از آسمان به صورت كتاب مسجل نازل و با مهرهاي طلاي (ناب آتش نديده)
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 15
مهر شده‌است، و هيچ كتاب و نوشته‌اي، به غير از اين وصيت، (از طرف خداوند سر بسته و) مهر شده، نازل نشده است، وظائف هر يك از پيشوايان بعد از تو در آن تعيين و مشخّص گرديده است.
(وآن وصيت (و دستورالعمل) داراي 12 بخش و هر بخش از جانب خداوند لاك و مهر شده و مخصوص هر يك از دوازده امام پس از تواست).
پس هر كدام از آنها كه به امامت رسيد، مهر بخش مربوط به خود را بردارد و بر آن نظر كرده به وظايفش عمل نمايد.
ففتح عليٌّ عليه السلام الخاتم الأوّل و مضي لما فيها، ثمّ فتح الحسن عليه السلام الخاتم الثّاني و مضي لما أُمر به فيها، فلمّا تُوفّي الحسن و مضي، فتح الحسين عليه السلام الخاتم الثّالث فوجد فيها أن (اخرج بقوم الي الشّهادة، فلا شهادة لهم إلّا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 16
معك و اشْرِنفسك للَّه عزّ و جلّ «1») قاتل فاقتل و تقتل ففعل عليه السلام پس علي عليه السلام مهر اول را باز كرد و هر چه در آن بود انجام داد و همچنين امام حسن عليه السلام مهر دوم را شكست و عمل كرد؛
نوبت به امام حسين عليه السلام رسيد او هم مهر سوم را برداشت و ديد در آن (چنين) آمده است (اي حسين) با گروهي (از برگزيدگان) به سوي شهادت بيرون رو كه (به مقام والاي) شهادت (نايل آمدن) آنها، جز با تو، با كس ديگر عملي نخواهد شد، و جان خود را به خدا بفروش و پيكار نما و بكش و (در نهايت خود نيز) كشته مي‌شوي (چون بقاي دين خدا به اين كار تو بستگي دارد) او هم اين دستورها را اجرا نمود.
سپس مهر چهارم را علي بن حسين عليهما السلام برداشت در آن
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 17
نوشته شده بود: أن أصمت و أطرق لما حجب العلم (و ألزم منزلك و اعبد ربّك حتّي يأتيك اليقين ففعل «1»
ساكت باش و به آنچه كه علمش از تو پنهان و مستور است، سر فرود آر (و به گفتارها و كارهاي نا شايست مردم اعتنا نكن) در خانه ات بنشين و عبادت كن تا روزي كه مرگت فرا رسد، او هم اين فرمان را اجرا كرد.
بعد از او امام باقر عليه السلام مهر پنجم را برداشت، ديد نوشته است كتاب خدا را تفسير نما، پدرت را تصديق كن و با مردم با نيكي رفتار و براي اقامه حق قيام كرده و حق را روشن ساز و از غير خدا، از هيچ كس واهمه نداشته باش (براي مردم فتوي ده و حديث نقل كن و (نترس)
كسي نمي‌تواند به تو صدمه بزند «2») اين فرمانهارا به اجرا گذاشت.
امام صادق عليه السلام نيز مهر ششم را باز نمود: فوجد فيه حدّث النّاس و افتهم و انشر علوم اهل بيتك و صدّق
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 18
آبائك الصّالحين و لاتخافنّ الّااللّه عزّ وجلّ و أنت في حرز و أمان، ففعل، ثمّ دفعه الي ابنه موسي عليه السلام و كذالك يدفعه موسي الي الّذي يلي بعده ثمّ كذالك الي قيام المهدي عليه السلام و در آن چنين آمده بود.
به مردم حديث گو و فتوي ده و دانشهاي خانواده ات را پخش كن و پدران صالح خود را تصديق نما و جز از خدا از كسي نترس تو در پناه و امان (خدا) هستي.
سپس (كتاب را) به پسرش موسي عليه السلام داد همچنين امامان ديگر تاقيام مهدي عليه السلام. «1»
2- حُريز از امام صادق عليه السلام پرسيد؟ جعلت فداك ما أقلّ بقائكم‌أهل البيت و أقرب آجالكم بعضها من بعض مع حاجة النّاس إليكم؟! فقال: إنّ لكلّ واحد منّا صحيفة فيها ما يحتاج إليه أن يعمل به في مدّته، فإذا انقضي ما فيها
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 19
ممّا أمر به، عرف أنّ أجله قد حضر الخ «1»
قربانت گردم چقدر كم است ماندن شما (وكوتاه است عمر شما) اهل بيت و أجل بعضي از شما نسبت به ديگري، نزديكتر است؛ با اينكه مردم به شدت به وجود شما نيازمندند؟!.
فرمود: براي هر يك از ما صحيفه (و برنامه عملي) است و در آن صحيفه، هر چه در مدت عمرش احتياج به آن دارد، آورده شده است وقتي آنچه كه در آن است به پايان رسيد، مي‌داند كه مأموريتش نيز تمام شده و مرگش فرارسيده است (تا آخر حديث)
راوي گويد: به امام كاظم عليه السلام عرض كردم؛ پدر و مادرم فداي تو باد آيا از آن وصيت (و دستور العملي كه از سوي خداوند به شما نازل شده است) چيزي به ما
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 20
نمي‌گويي؟ (كه بدانيم درآن چه بوده است) فرمود:
سنتهاي خدا و رسول؛ پرسيدم آيا در آن وصيت، مخالفت و خيز برداشتن مخالفان نسبت به امير مؤمنان عليه السلام (چيزي نوشته شده) بود؟ فرمود: بلي به خدا قسم نكته به نكته و حرف به حرف. آيا نشنيده‌اي گفته خداي عزّ و جلّ را «إنّا نحن نحي الموتي و نكتب ما قدّموا و آثارهم و كلّ شي‌ءٍ أحصيناه في إمامٍ مبينٍ «1»
به يقين ما مردگان را زنده مي‌كنيم و آنچه را كه از پيش فرستاده اند و تمام آثار آنها را مي‌نويسيم و همه چيز را در كتاب آشكار كننده‌اي بر شمرديم» به خدا سوگند رسول خدا به امير مؤمنان و فاطمه عليهما السلام فرمود: آيا آنچه را كه من به شما پيشنهاد كرده (و ارائه دادم) فهميده و پذيرفتيد؟
گفتند: آري (قبول كرديم با اينكه) براي ما ناگوار وسخت خواهد گذشت. «2»
3- «حمران» به امام باقر عليه السلام عرض كرد: قربانت گردم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 21
به من خبر دهيد كه جريان نهضت علي و حسن و حسين عليهم السلام و قيام آنها براي دين خدا و مصيبتهائي كه ديدند؛ مانند كشته شدن به دست طاغيان و پيروزي دشمنان بر آنها تا آنجا كه مغلوب گشته و به شهادت رسيدند، چسان بود (و چگونه گذشت)؟!
امام عليه السلام فرمود: «يا حمران إنّ اللّه تبارك و تعالي قد كان قدّر ذالك عليهم و قضاه و أمضاه و حتمه ثمّ أجراه فبتقدّم علم ذالك إليهم من رسول اللّه قام عليٌّ و الحسن والحسين و بعلم صمت من صمت منّا «1»
اي حمران خداي تبارك و تعالي آن مصيبتهارا برايشان مقدر كرده و حكم فرموده و امضاء نمود و حتمي ساخت و سپس اجرا كرد. پس همه اين مصيبتها با علم و اجازه خدا بود و علي و حسن و حسين عليهم السلام از روي بصيرت و دانشي كه قبلًا از رسول خدا صلي الله عليه و آله تمامي جريانهارا شنيده و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 22
مطلع بودند؛ قيام كردند و هر كس از ما خانواده هم كه ساكت شود، باز از روي علم است» و با دستور خدا.
4- امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: ما در هر شب جمعه خوشحالي تازه‌اي داريم راوي گويد گفتم: خداوند بر سرور و شادي شما بيفزايد منظورتان از اين خوشحالي چيست فرمود: «اذا كان ليلة الجمعة وافي رسول اللّه‌العرش و وافي الأئمة معه و وافينا معهم فلاترد أرواحنا الي أبداننا الّا بعلم مستفاد ولولاذالك لأنفدنا» «1»
«هنگامي كه شب جمعه مي‌رسد، رسول خدا صلي الله عليه و آله در عرش، حضور مي يابد و (ارواح) ائمه نيز با او ملاقات مي‌كنند و ما نيز باآنها در آنجا حضور مي يابيم (درباز گشت) ارواح ما به بدن ما باز نمي‌گردد مگر با علم و دانش جديد و اگر چنين نبود، دانش ما به پايان مي‌رسيد»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 23
اين حديثها و احاديث فراوان ديگر در اين مايه، پاسخ پرسش اول را با كمال وضوح روشن مي‌سازد، كه همه اعمال و رفتار ائمه اهل بيت عليهم السلام از سوي خدا تعيين گرديده و با صلاحديد او انجام پذيرفته است، و در هر شب جمعه از سوي خداوند، با دانش و دستور نو، به وظايف خود عمل كرده اند.
احاديث ديگر در اين مقوله، داراي مطالب قانع كننده زيادي است كه بيان آنها در اين مختصر نمي‌گنجد.
پس وقتي كه همه برنامه‌هاي امامان از سوي خدا معين شده و زير نظر او انجام گرفته است، زير سؤال بردن آنها، دور از ادب و دوري از ايمان واقعي است زيرا آنها، به وظايف رهبري خود كاملًا آشنابودند

حفظ اتحاد و رعايت مصلحت اسلام‌

حفظ اتحاد و رعايت مصلحت اسلام اگر جرياني پيش مي‌آمد كه ائمه بر سر دو راهي قرار گيرند، هميشه مصلحت اسلام و امت اسلامي را در نظر گرفته و بر نفع خود، مقدم مي‌داشتند.
و از كارهائي كه سبب تفرقه و پراكندگي و از هم گسيختگي اتحاد مسلمانان بود، پرهيز نموده و از اين گونه اعمال، كناره گيري كرده و خانه نشيني را اختيار مي‌نمودند و نمي‌خواستند جامعه مسلمانها را متشنّج ساخته و آنها را گرفتار جنگ داخلي نموده و ميدان را براي تاخت و تاز دشمنان باز گذارند مانند آن دو زن كه درباره بچه‌اي دعوا داشتند و هركدام از آنها اصرار داشت كه بچه مال اوست، علي عليه السلام دستور داد بچه را
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 25
دونيم كرده وبه هركدام نيم آن را بدهند مادر دروغين رضايت داد ولي مادر واقعي براي حفظ سلامتي بچه‌اش از حق خود صرف نظر كرد و راضي به‌اين امر نشد، حضرت فرمود: بچه مال زني است كه رضايت نداد چون هيچ مادري به اين كار رضايت نمي دهد.
زراره گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: چه چيزي مانع شد كه امير مؤمنان عليه السلام مردم را به سوي خود دعوت نمايد؟ فرمود: خوفاً أن يرتدوا و لا يشهدوا أنّ محمداً رسول اللّه صلي الله عليه و آله «1»
از ترس اينكه مردم ازدين برگشته و شهادت دادن به رسالت رسول خدا صلي الله عليه و آله را ترك نمايند.
ديگري از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: لِمَ كفّ عليّ عليه السلام عن القوم؟ قال مخافةً أن يرجعوا كفّاراً «2»
چرا علي عليه السلام از گرفتن حق خود، خود داري نمود؟! فرمود: از ترس
برگشتن آنهابه سوي كفروبراي صيانت اتحادامت اسلا

3 قيام مساوي با شكست‌

3 قيام مساوي با شكست اگر امامان اهل بيت عليهم السلام با آن شرائط نا برابر، قيام مي كردند، قيام آنها مساوي با شكست بود و پيامدها و ناگواريهاي زير را هم در بر داشت.
1- وحدت مسلمانها از بين مي‌رفت و اختلافات دروني، سبب هجوم دشمنان بروني و به از هم پاشيدگي و نابودي امت و به شكسته شدن عظمت و شوكت و ابهّت اسلام منتهي مي‌گشت.
2- نسل رسول خدا صلي الله عليه و آله، قلع و قمع مي‌شدند و نشاني از آنها باقي نمي‌ماند چنانكه قيام بعض از سادات حسني و زيدبن علي و يحيي بن زيدها نتايج تأسّف بار و شكستهاي پياپي را بجاي گذاشت، گروهي شهيد و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 27
عده‌اي مفقود الأثر و گروهي‌نيز، در زندانها به هلاكت رسيدند؛ با اينكه ائمه عليهم السلام هر يك از آنانرا، از دست زدن به اين گونه كارها، نهي نموده و تلويحاً به نتيجه ناگوار اين قيامها و به شهادت رسيدن و ريشه كن شدنشان را به آنها گوش زد كرده و مي فهماندند، اما بعضيها، راهنمائي‌هاي امامان را بر حسادت و كينه ورزي تفسير مي‌كردند و يا به اندازه فهم خود، اجتهاد كرده بر خلاف نظر حجت خدا عمل مي نمودند.
3- نا امني و بي‌بند و باري، همه جا را فرا مي‌گرفت.
سنگ روي سنگ بند نمي‌آمد؛ قتل، غارت، و تجاوز قحطي و كم كاري و بيكاري وو .. در جامعه بيداد مي كرد. امامان اهل بيت عليهم السلام با تحمل مظلوميت و از دست رفتن حق خود و شنيدن توهين و شكنجه و زندان و تبعيد، از وقوع اين ناگواريها، پيشگيري كرده و با فداكاريها و ايثارگريهاي خود، از نابودي نسل رسول خدا صلي الله عليه و آله، جلوگيري به عمل آوردند

4 بي ياوري‌

4 بي ياوري تاريخ، علت مهم قيام نكردن امامان را، نداشتن كمك و بي‌ياوري آنها، بازگو مي‌كند.
روزي كه ابوبكر بر اريكه قدرت نشست و زمام امور را به دست گرفت و اموال خاندان رسول خدا صلي الله عليه و آله (فدك و خمس و ..) را مصادره كرد و با كمك يارانش، جوّ سياسي را به گونه‌اي به نفع خود تغيير داد كه بسياري از دوستان و هواخواهان امير مؤمنان عليه السلام هم، از دودمان نبوّت بريده و كناره گيري كردند به طوري كه فقط سه و يا چهار نفر (سلمان و اباذر و مقداد و عمار) در كنار امير مؤمنان عليه السلام ايستاده و ثابت ماندند و بقيه مردم در هاله‌اي از ابهام فرورفته در وادي شك و ترديد، سرگردان ماندند؛ يا دنيا را برگزيده، و پشت بر اهل بيت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 29
نمودند؛ گواينكه بعدها گروهي از آنان بتدريج به سوي امام گرايش پيدا كردند (ولي اين بازگشت ها، نوش دارو پس از مرگ سهراب بود).
(عبد اللّه) ابن مسعود گويد: در مسجد كوفه بحثهائي در گرفت كه چرا امير مؤمنان عليه السلام با آن سه نفر (ابوبكر و عمر و عثمان) مانند طلحه و زبير و عايشه و معاويه منازعه نكرد (و براي احقاق حق خود اقدام ننمود)
اين سخنان به گوش امير مؤمنان عليه السلام رسيد دستور داد مردم را براي نماز جماعت دعوت نمايند. بعد از آنكه مردم در مسجد گرد آمدند، حضرت بالاي منبر رفته و حمد و ثناي الهي را بجا آورد سپس گفت: اي مردم، از شما اين نوع گفتارها به من رسيده است (آيا صحت دارد؟!) گفتند: بلي، درست است اي امير مؤمنان، ما اين حرفها را زده ايم. فرمود: من در كارهاي خود (در خانه نشيني و عدم قيامم) به أنبياء تبعيت نموده‌ام چون خداي عزّ و جلّ در كتابش فرموده است:
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 30
«لقد كان لكم في رسول اللّه أسوة حسنة «1»
مسلّماًبراي شما (مسلمانها) در زندگي رسول خدا سرمشق نيكوئي بود» گفتند: اي امير مؤمنان آن انبياء كيانند؟ (كه شما ادعا مي‌كنيد، از آنها پيروي كرده‌ايد) فرمود: اول آنها ابراهيم عليه السلام است آن زمان كه به قوم خود گفت: «و أعتزلكم و ما تدعون من دون اللّه «2»
از شما و از آنچه كه غير از خدا مي‌خوانيد (و از بتهائي كه مي پرستيد)، كناره گيري مي‌كنم»
اگر بگوييد ابراهيم بدون اينكه از قومش گزندي به او برسد كنار كشيد، كافر مي‌شويد و اگر به خاطر آزارهائي كه به او رساندند، كناره گيري كرد، (بدانيد او پيغمبر بود و من وصي پيغمبر) پس وصي پيغمبر (در كناره گيري) بطريق اولي معذور است.
باز از پسر خاله او (لوط عليه السلام) سرمشق گرفتم آن وقت كه
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 31
به قومش گفت: «لو أنّ لي بكم قوّة أوآوي إلي ركن شديد «1»
اي كاش، در برابر شما قدرتي داشتم؛ يا تكيه گاه و پشتيبان محكمي در اختيار من بود! (آنگاه مي‌دانستم با شما زشت سيرتان، چكنم»
اگر بگوييد لوط قدرتي داشت اين حرف را زد، كافر مي شويد، و اگر ياوري در برابر آنها نداشت، (كه اين گونه اظهار ناراحتي كرد، او پيغمبر بود و من وصي پيغمبر) پس وصي، معذور تر است.
و مرا از يوسف عليه السلام سرمشقي است آن وقت كه گفت: «ربّ السّجن أحبّ إليّ ممّا يدعونني إليه «2»
پروردگارا زندان نزد من محبوبتر است از آنچه كه اينها مرا به سوي آن دعوت مي‌كنند.» اگر بگوييد: يوسف خدارا به خاطر غضبش خواند و زندان اختيار كرد كافر مي شويد و اگر به خاطر اين بود كه خدايش را غضبناك نكند (او
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 32
پيغمبربود) وصي پيغمبركه از او معذور تر است.
باز سرمشقم از موسي عليه السلام است هنگامي كه گفت:
«ففررت منكم لمّا خفتكم «1»
پس وقتي كه از شما ترسيدم فرار كردم» اگر گوييد از قومش نمي‌ترسيد و فرار كرد كافر مي‌شويد و اگر از ترس فرار نمود، پس وصي پيغمبر عذرش مقبول تر است.
من از هارون برادرم سرمشق گرفته‌ام آن وقت كه گفت:
«يابن أمّ انّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني «2»
اي فرزند مادرم! (برادر) اين گروه، مرا در فشار گذاشتند و نا توانم كردند و نزديك بود مرا بكشند» و كنار كشيدم اگر بگوييد كه او را ناتوان نكردند و به كشتنش اشراف نداشتند كافر مي‌شويد و اگر عزم به كشتن او داشتند پس وصي معذورتر است.
و به رسول خدا محمد صلي الله عليه و آله تبعيت نمودم هنگامي كه از
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 33
ترس مشركين قريش فرار مي‌كرد، مرا در رختخواب خود خواباند و خود را به غار رسانيد و مخفي شد.
اگر گوئيد از قومش ترسي نداشت و فرار كرد، كافر مي‌شويد و اگر از ترس فرار نمود پس وصي او عذرش مقبولتر است «1» (چون پيامبر با آن نيروي غيبي كه داشت از ترس، فرار را بر قرار ترجيح داد پس وصي او (من) نيز ترجيح دادم مدّتي خانه نشين شوم (و خون دل بخورم، بسوزم وبسازم، نه خود را به كشتن دهم و نه مسلمانها را دو تيره نمايم، سوختم و ساختم!)
در خطبه شقشقيه درد دلش را چنين بيان كرد و فرمود:
أما و اللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة و إنّه ليعلم أنَّ محلّي منها محلّ القطب من الرّحي ينحدر عنّي السّيل و لايرقي إليَّ الطّير فسدلتُ دونها ثوباً و طويتُ عنها كشحاً وطفقت أرتئي بين أن أصول بيدٍ جذّاء أو أصبر علي طخيةٍ عمياء،
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 34
يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصّغير، و يكدح فيها مؤمن حتّي يلقي ربّه فرأيت أنّ الصّبر علي هاتا أحجي، فصبرت وفي العين قذي وفي الحلق شجي أري تراثي نهباً. آگاه باش! سوگند به خدا كه پسر ابي قحافه (ابوبكر) رداي خلافت را (مانند پيراهن) برتن كرد، در حالي كه به خوبي مي‌دانست كه من (از جهت كمالات علمي و عملي) براي خلافت مانند قطب وسط آسياب هستم، (و من در گردش حكومت اسلامي همچون محور سنگهاي آسيابم كه بدون آن آسياب نمي‌چرخد).
(او مي‌دانست) سيلها و چشمه‌هاي (علم و فضيلت) از دامن كوهسار وجودم جاري است و مرغان (دور پرواز انديشه‌ها) به افكار بلند من راه نتوانند يافت، (هيچ پرواز كننده‌اي در فضاي علم و دانش به أوج رفعت من نمي‌رسد!). پس من رداي خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن پيچيدم (و عطايش را به لقايش بخشيدم و كنار رفتم) در حالي كه در اين انديشه
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 35
فرو رفته بودم كه: با دست تنها (و بابي ياوري) به پا خيزم (و زنجير اتحاد را پاره نموده، حق خود و مردم را بگيرم) يا در اين محيط خفقان و ظلمتي كه پديد آورده اند شكيبا باشم؟! محيطي كه: پيران را فرسوده و جوانان را پير (و پژمرده) و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگي به رنج وا مي‌دارد. سرانجام ديدم بردباري و صبر، بر عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبائي را پيشه خود ساختم ولي (با اين اوضاع و احوال) به كسي مي‌ماندم كه خاشاك (و گرد و غبار) چشمش را پر كرده و استخوان گلويش را گرفته باشد و با چشم خود مي‌ديدم ميراثم را به غارت (و يغما برده و تاراج) مي‌كنند ساكت ماندم و دَم نياوردم. «1»
با مطالعه دقيق خطبه بالا، سرّ خانه نشيني امام، كشف مي‌شود و عذر او روشن مي‌گردد.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 36
در بعض روايت آمده است كه (بعد از جريان سقيفه) چهل نفر پيش علي عليه السلام آمدند كه بر او بيعت نمايند و گفتند: أنت واللّه أميرالمؤمنين، و أنت واللّه أحق النّاس و أولاهم بالنّبيّ هلمّ يدك نبايعك فواللّه لنموتنّ قدّامك، لا واللّه لانعطي أحداً طاعة بعدك.
قال وَلِمَ؟! قالوا: إنّا سمعنامن رسول اللّه فيك يوم غدير.
قال و تفعلون؟! قالوا: نعم؛ قال إن كنتم صادقين فاغدوا عليّ محلّقين؛ فما أتاه إلّا سلمان و أبوذر و مقداد و في بعض‌الروايات: الزّبير و في بعضها: جاء عمّار بعد الظّهر فضرب يده علي صدره ثمّ قال له: ما آن لك أن تستيقظ من نومة الغفلة؟! إرجعوا، فلاحاجة لي فيكم، أنتم لم تطيعوني في حلق الرأس، فكيف تطيعوني في قتال جبال الحديد؟! «1»
به خدا قسم توئي امير مؤمنان، و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 37
سوگند به خدا سزاوار ترين مردم و اولي ترين آنها به پيامبر توئي، دستت را بياور بر تو بيعت كنيم به خدا قسم پيشمرگت مي‌شويم، نه بخداقسم از كسي جز تو فرمان نمي‌بريم؛ فرمود: چرا؟! گفتند: (چون) ما روز غدير، درباره تو از رسول خدا چيزهائي، شنيديم كه براي ما عذري نمانده است جز اينكه برتو بيعت كنيم
فرمود: آيا اين كار را مي‌كنيد؟! گفتند: بلي؛ فرمود: اگر راست مي‌گوييد فردا با سر تراشيده پيش من آييد.
(فردا) جز سلمان و اباذر و مقداد كسي نيامد؛ در بعض روايات زبير هم آمد و عمار نيز بعد از ظهر حاضر گرديد حضرت به سينه او زد و گفت: آيا وقت آن نرسيده كه از خواب غفلت بيدار شوي؟!.
برگرديد من نيازي به شما ندارم؛ شما در دستور
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 38
تراشيدن سر، مرا اطاعت نمي‌كنيد؛ چگونه در برابر كوههاي آهن (شمشير و نيزه بيشمار) فرمان مرا اطاعت خواهيد كرد؟.
در سقيفه ميان مهاجر و انصار كشمكش شروع شده بود كه عبدالرحمن بن عوف گفت: اي گروه انصار اگرچه شما داراي فضيلت هستيد اما درميان شما مانند ابوبكر وعمر و علي پيدا نمي‌شود؛ منذر بن أرقم بلند شد و گفت: ماندفع فضل من ذكرت و إنّ فيهم رجلًا لو طلب هذالأمر لم ينازعه فيه أحد، يعني عليّ بن ابيطالب «1» عليه السلام ما فضيلت كساني را كه گفتي دور نمي‌سازيم (ولي) در ميان آنها مردي است اگر طالب خلافت باشد؛ حتّي يك نفر او را مخالفت نخواهد كرد، (در شايستگي او براي خلافت، شكي نيست و براي بيعت به او لحظه‌اي ترديد و درنگ نخواهيم كرد) يعني عليّ بن ابي طالب
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 39
عليه السلام. بااين اعتراف باز كاري نساختند و پشت امام را خالي كردند.
از مجموع تاريخ سقيفه چنين استفاده مي‌شود كه افراد زياد از بيعت ابوبكر، سرپيچي كرده وكنار كشيده بودند و بر بيعت علي عليه السلام مايل بودند حتي در عبارت بعض روايتها «تخلّف جمع كثير» تعبير شده است. مخصوصاً سعدبن عبادة با گروهي از طائفه خزرج و گروهي از قريش و بني هاشم از بيعت با ابوبكر خود داري كردند حتي در بعض از روايتهاعبارت «أنّه إجتمع عنده سبعمأة من الأكابر مريدين إمامته لكن جميع عوام الصحابة مع ابي بكر و كانوا اكثر من ثلاثين الفاً فأين القدرة ..» «1»
هفتصد نفراز بزرگان، نزد علي عليه السلام گردآمده امامت او را ميخواستند ولي همه عوام صحابه با ابوبكر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 40
بودند و تعدادشان از سي هزار نفر تجاوز مي‌كرد؛ پس (علي) چگونه و كجا قدرت داشت (تابراي اخذ حق خود قيام نمايد در حالي كه همينها شب بيعت مي‌نمودند و روز تخلف كرده و آماده كارزار نمي شدند آنچه كه پس از بررسي هاي زياد نتيجه گيري مي‌شود، خود داري امام از قيام، چند علت داشته است.
1- بر فرض اينكه تجمع 700 نفر در روايت گذشته درست باشد اين تعداد با آن روحيه سستي كه داشتند در برابر بيش از سي هزارنفر مسلح و جنگجو، چه كاري را مي‌توانستند پيش ببرند.
2- اين گروهها در مقام عمل از حضور در پيكار با مخالفان، امتناع مي ورزيدند و حتي حاضر نبودند سرشان را بتراشند تا شناخته نشوند چنانچه روايت بالا به آن صراحت دارد؛ با اينكه قسم مي‌خوردند غير از تو كسي را نمي‌پذيريم و چنين است و چنان؛ اما درمقام اقدام و عمل، بي وفايي كرده پيدايشان نبود.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 41
3- حضرت شمشيري در دست نداشت و خلع سلاح شده بود. و هو يقول أماواللّه لووقع سيفي في يدي لعلمتم أنّكم لم تصلوا إلي هذا أبداً، أما واللّه ما ألوم نفسي في جهادكم و لو كنت استمسك من أربعين رجلًا لفرّقت جماعتكم و لكن لعن اللّه أقواماً بايعوني ثمّ خذلوني «1»
چون او فرمود: به خدا قسم اگر شمشيرم به دستم برسد، آن وقت مي فهميديد كه به هيچ قيمتي نمي‌توانستيد به اين مقام دست يابيد.
آگاه باش به خدا سوگند من خودم را از پيكار كردن با شما، ملامت نمي‌كنم و اگر چهل نفر را (آنطور كه من مي خواهم) به چنگ مي‌آوردم (و به من وفادار مي‌ماندند)، جمع شما را بهم مي‌زدم (و گرد هم آيي شما را از هم مي‌پاشيدم و در جنگ با شما هيچگونه ترديدي به خود راه نمي‌دادم اما چكنم!؟) از رحمت خدا دور باد آنانكه
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 42
با من (در غدير خم) بيعت كرده سپس (بيعت خود را شكستند و از من دست برداشته و) مرا خوار ساختند.
شبها فاطمه دختر رسول خدا و حسن و حسين را به همراه خود به دَرِانصار و بدريّين مي‌بُرد و از آنها استمداد مي‌كرد، شب وعده ياري مي‌دادند ولي روز كسي نمي‌آمد مگر سه يا چهار نفر، سلمان و أبوذر و مقداد و احياناً عمار.
باز فرمود: أما واللّه لو كان لي عدّة أصحاب طالوت أو عدّة أهل بدر- وهم أعدائكم- لضربتكم بالسّيف حتي تؤلوا إلي الحق و تنيبوا للصّدق، فكان أرتق للفتق و آخذ بالرّفق. أللّهمّ فاحكم بيننا بالحق و أنت خير الحاكمين.
قال ثمّ خرج من المسجد فمرّ بِصيرة «1» فيها ثلاثون شاةًفقال: واللّه لو أنّ لي رجالًا ينصحون للّه عزّ وجلّ و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 43
لرسول اللّه بعدد هذه الشّياه، لأزلت ابن آكلة الذّباب عن ملكه؛ قال فلما أمسي بايعه ثلاثمأة وستّون رجلًا علي الموت، فقال أميرالمؤمنين عليه السلام أُغدوا بنا إلي أحجار الزّيت محلّقين و حلق أميرالمؤمنين عليه السلام فماوافي من القوم محلّقاً إلّا أبوذر و المقداد و حذيفة بن اليمان و عمار بن ياسر، و جاء سلمان في آخر القوم. «1»
آگاه باش به خدا قسم اگر ياوراني به تعداد اصحاب طالوت، يا نفرات (جنگ) بدر، فراهم مي‌آوردم، شما را با شمشير مي‌زدم (و با شما مي‌جنگيدم) تا به طرف حق برگرديد و به سوي راستي و درستي باز شويد، پس اين كار بهترين راه بهم پيوستن درز و دوختن شكاف (و از ميان برداشتن اختلاف و گرد هم آوردن پراكندگي) و برگرداندن آرامش است.
خدايا ميان ما (من و اينها خودت) با حق داوري كن؛
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 44
بهترين داورها توئي راوي گويد: سپس از مسجد بيرون آمد و از كنار آغولي گذشت كه سي رأس گوسفند را در آن نگهداري مي‌كردند؛ فرمود: به خدا قسم اگر مرداني به تعداد اين گوسفندان، براي خدا آماده پيكار بودند و (با از جان گذشتگي و ايثار، كمكم مي‌كردند) من پسر زن مگس خوار را از تخت رياست، پايين مي‌كشيدم.
راوي گويد: شبانگاه سيصد و شصت نفر با حضرت بيعت مرگ كردند؛ فرمود: وعده ما در احجار زيت (احجار زيت محلي است در كنار مدينه) فردا با سر تراشيده حاضر شويد؛ خود حضرت با سر تراشيده حضور يافت و از بيعت كنندگان پيش مرگ، فقط اباذر و مقداد و حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر حاضر شدند آخرين نفر كه آمد سلمان بود.
(در اين حال) دست به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا اين مردم مرا به ضعف و ناتواني كشاندند مانند كشاندن بني اسرائيل هارون را، پروردگارا تو خود داناي پنهان و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 45
آشكاري، در زمين و آسمان چيزي بر تو پنهان نيست، (هر چه زودتر) مرگ مرا برسان و به صالحان ملحق فرما.
4- سدير صيرفي گويد: خدمت امام صادق عليه السلام داخل شدم و به او گفتم: به خدا نشستن (وقيام نكردنت) براي تو جايز نيست! فرمود: اي سدير چرا؟ گفتم به خاطر زيادي ياوران از دوستان و شيعيانت، به خدا قسم اگر براي امير مؤمنان عليه السلام ياوران و دوستاني از شيعه، مانند تو، فراهم مي‌آمد، تيم و عدي (عمر و ابوبكر) در خلافت طمع نمي‌كردند.
فرمود: به كمك چند نفر اميد داري؟ گفتم: صد هزار نفر؛ فرمود: صد هزار؟! گفتم بلي، (بلكه) دويست هزار نفر؛ فرمود: دويست هزار؟! گفتم: نصف دنيا.
حضرت ساكت شد (و حرفي نزد) سپس فرمود: اگر برايت راحت است (و مشكلي نداري) با هم به ينبع «1»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 46
برويم (تا سري به آنجا بزنيم؟) گفتم: بلي (مي‌آيم) دستور داد استر و الاغي را زين كردند، من پيش دستي كرده سوار دراز گوش شدم، گفت: اي سدير صلاح نيست (تو سوار درازگوش) شوي آن را به من دهي (بهتر است) گفتم استر كه بهتر و زيباتر است؛ فرمود:
الاغ برايم راحت تر است. پس من سوار استر و امام به الاغ سوار شد و رفتيم تا موقع نماز رسيد فرمود: اي سدير پياده شو نماز بخوانيم: سپس فرمود: اين زمين ناپايدار است نماز در آن جايز نيست.
فسرنا حتّي صرنا الي أرض حمراء و نظر الي غلام يرعي جداءاً فقال: واللّه يا سدير لوكان لي شيعة بعدد هذه الجداء، ما وسعني القعود، و نزلنا و صلّينا، فلمّا فرغنا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 47
من الصّلاة عطفتُ الي الجداء فعددتها فإذا هي سبعة عشر «1»
پس حركت كرديم تا به زمين سرخ رنگي رسيديم جواني را ديد كه بُز هائي مي‌چرانيد فرمود: (اي سدير) به خدا سوگند اگر من به تعداد اين بزها شيعه (وياور واقعي) داشتم، نشستن براي من جايز نبود.
پياده شده نماز خوانديم، من به سوي بزها رفتم و آنها را شمردم، تعداد آنها از هفده رأس تجاوز نمي كرد.
5- امير مؤمنان عليه السلام هنگامي كه آماده رفتن به جنگ معاويه شد خطبه‌اي خواند و در پايان آن فرمود:
إتّقوااللّه عباداللّه و تحاثّوا علي الجهاد مع إمامكم فلو كان لي منكم عصابة بعدد أهل البدر إذا أمرتهم أطاعوني و اذا استنهضتهم نهضوا معي، لأستغنيت بهم عن كثير منكم و أسرعت النّهوض إلي حرب معاوية و أصحابه فإنّه
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 48
الجهاد المفروض «1»
اي بندگان خدا از خدا بترسيد و با امام خودتان در رفتن به جهاد، از هم پيشي گيريد اگر من به تعداد (مسلمانان جنگ) بدر ياور داشتم (ياوري كه) اگرآنها را (به هر چيزي) دستور مي‌دادم فرمان مي‌بردند و اگر برپا مي‌دادم همراه من بپا مي‌خاستند؛ از بسياري از شماها بي نياز مي‌شدم و با سرعت تمام براي پيكار با معاويه و يارانش بپا مي‌خاستم چون جهاد واجب واقعي، آن است.
اين سخنان گلايه آميز را در زمان خلافت خود از زبان مباركش جاري ساخته است، پس مقايسه آن زمان با اوضاع روزهاي اوليه بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله مطلب روشن مي شود (از اينجا پي توان بردن چه آشوبي بود در دريا

وصاياي رسول خدا صلي الله عليه و آله‌

وصاياي رسول خدا صلي الله عليه و آله از روايات زياد فريقين چنين استفاده مي شود رسول خدا صلي الله عليه و آله جريانهاي بعد از خود رابه علي عليه السلام شرح داده واز جنگيدن برحذر داشته بود كه مبادا منافقين از فرصت استفاده كرده به سوي كفر بر گردند.
قال صلي الله عليه و آله لعليّ عليه السلام إن وجدت أعواناً فبادر إليهم و جاهدهم، و إن لم تجد أعواناً كفّ يدك واحقن دمك حتي تلحق بي مظلوماً «1»
اي علي اگر يار و ياوري پيدا كردي برو وبا آنها بجنگ و گرنه دست نگهدار و خونت را حفظ كن تا مظلومانه به من ملحق شوي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 50
در روايت ديگر فرمود: ياعلي إنّك ستبتلي بعدي فلا تقاتلنّ «1»
اي علي بعد ازمن گرفتار مي شوي با آنان نجنگ. وقتي كه ابي سفيان آنحضرت را براي جنگيدن تحريك مي كرد فرمود: قد عهد إليّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله عهداً فأنا عليه «2»
پيامبر تعهدي از من گرفته و من سرعهدم هستم. يونس بن حباب از انس بن مالك روايت كرده است: ما باعلي همراه رسول خدا از كنار باغي گذشتيم علي گفت اي رسول خدا چه زيباست اين باغ فرمود:
باغ تو دربهشت زيباتر از آن است تا از كنار هفت باغ عبور كرديم همان سخنها تكرار شد سپس رسول خدا ايستاد ما هم ايستاديم فوضع رأسه علي رأس عليّ و بكي فقال عليّ: مايبكيك يا رسول اللّه (ع) قال: ضغائن في صدور قوم لا يبدونها لك حتيّ يفقدوني ... فاصبر لظلم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 51
قريش إيّاك و تظاهرهم عليك، فإنّك بمنزلة هارون من موسي و من تبعه وهم بمنزلة العجل و من تبعه و إنّ موسي أمر هارون حين استخلفه عليهم إن ضلّوا فوجد أعواناً أن يجاهدهم بهم، و إن لم يجد أعواناً أن يكفّ يده و يحقن دمه ولا يفرق بينهم «1»
پس سرش را به سر علي گذاشت و گريست، علي پرسيد اي رسول خداچه چيز ترا به گريه انداخت؟ گفت: كينه هائي در سينه گروهي كه تا مرا گم نكنند آن را آشكار نمي سازند وتو براي من بمنزله هارون از موسائي و تو به هارون شباهت خوبي داري؛ زماني كه قومش او را به ناتواني كشاندند و چيزي نمانده بود كه او را بكشند پس به ظلم قريش صبر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 52
كن مبادا با آنها در گير شوي آنان و پيروانان آنها مانند گوساله و تابعان آن هستند؛
موسي هارون را كه جانشين خود مي كرد به او توصيه نمود، چنانچه آنها، پس از من گمراه شدند اگر ياوري داشتي با آنهابجنگ وگرنه دست نگهدار و خونت را حفظ كن و ميان آنها تفرقه نينداز (وهمچنين تو اي علي)
و كان في وصيّته صلي الله عليه و آله يا علي اصبر علي ظلم الظّالمين فإنّ الكفر يقبل و الرّدة والنّفاق مع الأوّل منهم، ثمّ الثّاني و هو شرّ منه و أظلم، ثم الثّالث «1»
اي علي برستم ستمكاران شكيبا باش (چون اگر مقابله كني) كفر پيش خواهد آمد نفاق و إرتداد با اولي آنهاست سپس بادومي كه بدتر و ستمگرتر از اولي است بعد از او با سومي است. به خاطر همين وصيتهاو راز هاي فيما بين بود كه، امير مؤمنان عليه السلام فرمود: أما والبيت و المفضي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 53
إلي البيت لولا عهد عهده إليّ النّبي صلي الله عليه و آله لأوردت المخالفين خليج المنية و لأرسلت عليهم شآبيب صواعق الموت و عن قليل سيعلمون «1»
آگاه باش به كعبه و صاحب كعبه سوگند؛ اگر نبود عهدي كه با پيامبر بسته‌ام به يقين مخالفان را در خليج آرزوهايشان غرق مي‌كردم و به طور حتم صاعقه‌هاي مرگبار را برسر آنان فرود مي‌آوردم و تيرهاي شهاب را به سوي آنان پرتاب مي‌كردم؛ آنها به زودي مي فهمند (كه چه اشتباه بزرگي را مرتكب شده اند).
به احتمال قوي از جمله أسراري كه درطول زمان و مخصوصاً درلحظات پاياني عمر رسول خدا با علي عليه السلام در ميان گذاشت وبا هم به طور سري گفت و شنود داشتند همين مطلب باشد كه، علي عليه السلام فريب آنها را نخورد، چون پايان كار به شكست و ندامتش منتهي مي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 54
شود و پيامد اين اختلاف، يورش آوردن دشمنان دين از داخل و خارج و به از بيخ و بن بر كندن ريشه اسلام خواهد انجاميد. شمشير كشيدن تومساوي است با درهم شكستن شوكت اسلام و خوابيدن پرچم دين و خاموش شدن صداي أذان. شاهد اين سخن؛ گفتار علي عليه السلام است به فاطمة عليها السلام وقتي كه او را به خانه نشيني و عدم قيامش ملامت كرد، در اين ميان صداي مؤذن به أذان بلند شد و رسيد به أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه علي عليه السلام فرمود: (زهراء) أتحبّين أن تزول هذه الدّعوة من الدّنيا قالت: لا، قال: فهو ما أقول «1»
دوست داري اين صدا از دنيا بر كنده شود؟! گفت: نه؛ فرمود:
من هم همان را مي خواهم.
به اميد روزي كه يوسف گمگشته‌اش از راه برسد و دين اسلام را بر سراسر گيتي بگستراند آمين

توجّه به آينده شيعيان‌

توجّه به آينده شيعيان يكي از عوامل عدم قيام، پيش بيني و رعايت حال شيعيان در آينده بود چون آن حضرت مي‌دانست، در آينده (نزديك) سلطنت و قدرت بر دست آنها خواهد افتاد اگر با آنها با نيروي نا برابر، بجنگند، شكستشان قطعي و در آن صورت است با اين بهانه (كه علي بعد از پيروزي، اسلاف مارا به قتل رسانيد) حكم قتل عام شيعيان را صادر خواهند نمود، به روايت ذيل توجه فرماييد.
زراره گويد: امام محمد باقر عليه السلام فرمود: إنّما سار عليّ عليه السلام بالكفّ عن عدوّه من أجل شيعتنا لإنّه كان يعلم انّه سيظهر عليهم بعده فأحبّ أن يقتدي به من جاء بعده
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 56
فيسير فيهم بسيرته و يقتدي بالكفّ عنهم بعده «1»
علي عليه السلام به خاطر شعيان ما از (كشتن و غارت) دشمنان خود داري نمود زيرا او مي‌دانست كه دشمنان، بعد از او بزودي بر آنها غلبه خواهند نمود پس دوست داشت كه با آنها مانند او رفتار نمايند (از آنها در گذرند و دست تعدي به سوي آنان دراز نكنند) و در خود داري و گذشت، به آنحضرت تبعيت نمايند.
بدينجهت بود كه علي عليه السلام پس از پيروزي در جنگ جمل، با اهل بصره مدارا كرد.
بكار بن ابي بكر حضرمي گويد: شنيدم ابي عبداللّه امام صادق عليه السلام مي‌گفت: لسيرة علي بن ابي طالب عليه السلام في اهل البصرة كانت خيراً لشيعته ممّا طلعت عليه الشّمس إنّه عِلمَ أنّ لِلقوم دولةٌ فلو سباهم سُبيت شيعته قال قلت فأخبرني عن القائم عليه السلام يسير بسيرته قال لا انّ عليّاً عليه السلام
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 57
سار فيهم بالمنّ لما علم من دولتهم و انّ القائم يسير فيهم بخلاف تلك السّيرة لأنّه لادولة لهم «1»
البته رفتار علي بن ابيطالب عليه السلام در باره مردم بصره براي بقاي شيعه اش، از آنچه كه آفتاب بر آن مي‌تابد، بهتر بود چون مي‌دانست كه بزودي براي گروه دشمن، دولتي فراهم خواهد آمد كه اگر آنها را غارت كرده و اسير نمايد (درآينده نزديك به تلافي آن) با شيعيان او، مقابله به مثل خواهند كرد.
گفتم: آيا قائم (آل محمد امام زمان عليه السلام) هم مانند او رفتار خواهد نمود؟ فرمود: نه، زيرا براي آنها ديگر دولتي نخواهد بود.
اين گونه روايات در منابع حديثي، فراوان است كه براي نمونه اين دو حديث كفايت مي‌كند

تبعيت از رسول خدا صلي الله عليه و آله‌

تبعيت از رسول خدا صلي الله عليه و آله هيثم بن عبد اللّه رماني گويد: از امام رضا عليه السلام پرسيدم اي فرزند پيامبر، چرا علي عليه السلام مدت بيست و پنج سال خانه نشين شد و با آنها نجنگيد اما در دوران خلافتش دست به جهاد زد؟! فرمود: علي عليه السلام در كارش؛ به رسول خدا صلي الله عليه و آله تبعيت نمود كه سيزده سال در مكه با مشركين قريش نجنگيد (چون زمينه جنگ فراهم نبود) و پس از هجرت نيز در مدينه به علت كمي ياور، نوزده ماه از جنگ خود داري نمود، همانطور كه پيغمبر صلي الله عليه و آله با ترك جنگ نبوتش باطل نشد، امامت علي عليه السلام هم با خانه نشيني و ترك جنگ باطل نمي‌شود. «1

وجود شيعيان در صُلب آنها

وجود شيعيان در صُلب آنها ابراهيم كرخي گويد: من با مردي به امام صادق عليه السلام گفتم: خدا تو را اصلاح كرده و عاقبت به خيركند آيا علي عليه السلام در دين خدا قوي نبود؟ فرمود: بلي.
گفتم: پس چگونه مردم به او زور گفتند و چه مانع شد كه او از حق خود دفاع كند؟ فرمود: آيه‌اي در قرآن مانع او شد. گفتم: كدام آيه فرمود: اين آيه لو تزيّلوا لعذّبنا الّذين كفروا منهم عذاباً أليماً «1»
اگر مؤمنان و كفّار از هم جدا مي‌شدند، كافران را عذاب دردناكي مي‌كرديم.
خداوند در صلبهاي كافران و منافقين وديعه (وامانت)
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 60
هائي گذاشته بود كه علي عليه السلام نمي‌خواست آنها را بكشد تا آن ودايع از صلب (و پشت) آنها بيرون آيند (در آينده متولّد شوند) پس وقتي كه آن امانتها بيرون آمدند آن شخص كه (در لوح محفوظ) مقدر است به آنها غالب آيد، غلبه مي كند، و زمام امور را به دست خود مي گيرد و با آنها مي‌جنگد و آنها را به قتل مي‌رساند.
به همين گونه است (سرگذشت) قائم ما، ظهورش تا آن زمان به تأخير مي افتد و اجازه ظهور نمي يابد كه، ودايع خدا ظاهر شود
بعد از آن است كه غالب شونده‌اي به آنها غلبه كند و آنها را به قتل برساند. «1

بخش 2 پاسخ سؤال دوم‌

اشاره

خلاصه پرسش دوم در اول كتاب نگارش يافت در اينجا براي آگاهي بيشتر از كم و كيف آن به مطالب ذيل دقت نموده و در نهايت به پاسخهاي متعدد آن توجه فرماييد

قيام ابتدائي‌

قيام ابتدائي عدّه‌اي از وقايع نگاران و نويسندگان اهل سنّت، نهضت امام حسين عليه السلام را يك نهضت ابتدائي و نسنجيده در شرايط نامساعد پنداشته و گفته اند:
حسين بن علي عليهما السلام آنچنانكه بايد و شايد در ارزيابي قدرت و حكومت يزيد و سنجش قدرت خويش دقّت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 62
نكرد. اين نويسندگان روي استنباط خود بر امام خرده گيري كرده و عمل آن حضرت را بر خلاف مصلحت دانسته اند و بعضي از آنان در اعتراض خود تا آنجا پيش رفته اند كه حركت امام را براي خود او و براي اسلام ومسلمين تا روز قيامت، زيان بار دانسته اند!.
مثلًا قاضي ابوبكر بن عربي (م 540) در كتاب (العواصم من القواصم) ضمن اظهار تأسّف از اين كه چرا امام حسين عليه السلام چنين قيامي كرد؟! مي‌گويد: «اگر حسين بن علي عليهما السلام كه بزرگ و پسر بزرگ اين امت و عالي ترين شخصيّت و پسر شريفترين شخصيّت اين امّت بود، اگر در خانه‌اش مي‌نشست يا به زراعت و دامداري مي‌پرداخت، مقرون به صلاح و صرفه بود و به خاطر مي‌آورد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از صلح حسن بن علي عليهما السلام ستايش كرده بود.
و اگر او تنها به اين نكته توجه مي‌كرد كه حسن بن علي با آن همه نيروي نظامي خود، حكومت و خلافت را از
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 63
دست داد، او چگونه مي‌توانست با كمك اوباش خلافت را به دست آورد؟! در اين صورت هرگز اين حادثه تأسّف بار اتّفاق نمي‌افتاد.» «1»
ابن خلدون (متوفاي 808 هجري) پس از تصديق اهليت و شايستگي امام حسين عليه السلام براي قيام و زعامت مسلمانان مي‌گويد: «اما در باره امام حسين بايد بگويم وقتي كه فسق يزيد نزد همه مردم زمانش، ظاهر گشت، پيروان اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله در كوفه از حسين بن علي عليهما السلام در خواست نمودند به كوفه برود وآنان در قيام بر ضد يزيد، او را ياري دهند. حسين نيز با توجه به فسق يزيد قيام بر ضد او را خصوصاً بر كسي كه قدرت قيام دارد، واجب دانست در اين زمينه او را گمان بر اين بود كه اهليت قيام و هم قدرت آن را دارد، گمان وي در
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 64
اهليت خود صحيح بود بلكه بيش از آن كه شرط خلافت بود، اهليت داشت؛ ولي در ارزيابي قدرت نظامي كه بتواند در قيامش با چنين نيروئي پيروز گردد، دچار اشتباه شده بود خدايش رحمت كند» «1».
شيخ (محمد طنطاوي) مصري مي‌گويد: «حسين بن علي در ارزيابي قدرت نظامي خويش و سنجش نيروي حكومت، دقت نكرد و از روي خوش باوري، به كساني كه پيرامون اورا گرفته بودند و شديداً او را براي قيام و قبضه خلافت تحريك و تشويق مي‌كردند، اطمينان پيدا كرد و قيام نمود ولي از طرفي قدرت بني اميه و شدت عمل دستگاه حكومت را به حساب نياورد و از سوي ديگر فريبكاري مردم عراق را كه قبلًا پدر و برادرش را فريب داده بودند از نظر دور داشت.» «2»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 65
البته نظر رجال سياسي آن روز هم همين بود و لذا سعي مي‌كردند امام را از سفر به عراق منصرف كنند.
«محب الدين خطيب» مصري در اين باره گويد: «اين همه كوششي كه اين افراد خير خواه براي منصرف نمودن حسين بن علي از سفر به كوفه كردند، بي‌نتيجه ماند و سر انجام، حسين اقدام به سفري كرد كه براي خودش و براي اسلام و امت اسلامي تا امروز و تا قيامت زيان آور بود و همه اين زيانها به سبب جنايتي بود كه شيعيان وي مرتكب شدند؛ زيرا شيعيان او بودند كه از روي ناداني و غرور چنين فتنه انگيزي و ايجاد شرّ و اختلاف كرده، حسين بن علي را براي قيام و سفر عراق بر انگيختند» «1» آنچه اين نويسندگان از راه دلسوزي مي‌گويند، اين
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 66
است كه براي امام عليه السلام در ارزيابي اوضاع (العياذ باللّه) اشتباه روي داد و قساوت قلب و سختي بني اميه و نيروي نظامي مقتدر حكومت آنها به حساب نيامده و امام در معرض آنهمه ظلم و ستم و جنايات قرار گرفت.
آري با توجه به مطالب بالا و امثال آن، آنها كه به قيام امام حسين عليه السلام اعتراض مي كنند، منشأش همين است كه هدف قيام را تشكيل حكومت و به چنگ آوردن خلافت مي‌دانند و چون با بررسي عميق تاريخي اوضاع را مساعد با چنين قيامي نمي‌بينند، زبان به اعتراض باز كرده گاهي مردم كوفه را مقصّر قلمداد مي‌كنند كه به امام وعده‌هاي فريبنده دادند و به وعده هاي خود عمل نكردند، گاهي هم آرزومند مي‌شوند كه كاش امام، با آن سوابق بيوفائي كه از اهل كوفه داشتند، به قول آنها اعتماد نكرده بود.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 67
(بنا به عقيده اين نويسندگان) فرضاً اگركوفيان هم پاي قول خود مي‌ايستادند باز آنان تاب مقاومت در مقابل نيروهاي متشكل حكومتي كه بيت المال كشورهاي اسلامي در اختيار آنان بود، نداشتند آنها اين نقطه يعني عدم موازنه در ميان نيروهاي وعده‌اي و فرضي امام، و نيروهاي بني اميه را مسلّم مي‌گيرند» «1»
پس اگر براي پي بردن به واقعيت عاشورا تنها به شيوه تاريخي و نقلي اكتفاء نماييم، نتيجه همان خواهد بود كه اين نويسندگان به آن رسيده اند. و اگر بخواهيم به نتيجه درستي دست يابيم، بايد افزون بر عنايت به تاريخ، به قرينه‌هاي ديگر و روايات وارده در امام شناسي نيز اهتمام ورزيده و علاوه بر اثبات اعتبار صدوري حادثه عاشورا، به اصول و قواعد حاكم بر آنها
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 68
نيز توجه داشته باشيم.
به نظر همين نويسندگان اساس قيام امام براي طلب حكومت بود و شكست آن راهم به علت اشتباه در ارزيابي نيروي كوفه و موازنه قوا مي‌دانند؛ و نتيجه مي‌گيرند كه امام با عدم امكان پيروزي، ظن پيروزي پيدا كرد، پس معذور مي‌باشد؛ غافل از اينكه امام از قدرت مادي و نظامي بني اميه كاملًا آگاه بود و قساوت قلب و سوابق دشمني اين دودمان را با خاندان رسالت از ياد نبرده بود و نيز سابقه بي‌وفائي مردم كوفه براي او واضح و محرز بود، به خاطر همين سوابق بود كه امام پسر عمو و مورد اعتماد خود، مسلم بن عقيل را، به عنوان نائب و براي بر رسي اوضاع، به كوفه فرستاد و جانب احتياط را حفظ نمود و تا نامه مسلم نرسيده بود، امام از حركت باز ايستاده بود. و ضمناً رأي و نصيحت بزرگان را رد نمي‌كرد، بلكه گاهي صريحاً قبول مي‌كرد كه آنها از جنبه عاطفي و علاقه‌اي كه به امام داشتند،
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 69
مصلحت دنياي او را مي‌خواستند ولي امام در وادي ديگر سير مي‌كرد او مصلحت دين و مصلحت اسلام را بر مصالح دنيوي ترجيح مي‌داد و مسؤليتي كه داشت، از نظر او بسيار بسيار خطير بود و لذا نمي‌توانست از مصالح ديني براي حفظ جان خود و كسانش صرف نظر نمايد.
آنچه كه مسلّم است نه تنها امام حسين بلكه هيچ يك از امامان ابتدائاً قيام نكرده اند، بلكه شرائط بگونه‌اي پيش مي‌آمد مجبور به قيام مي‌شدند.
مانند جنگهاي امير مؤمنان عليه السلام كه هر سه جنگ (جمل و صفين و نهروان) را بر امام تحميل كردند و هر كدام در اثر ياغي گري و نافرماني گردانندگان آنها بود و همچنين قيام امام حسن عليه السلام در اثر لشگر كشي معاويه پيش آمد و قيام امام حسين عليه السلام نيز در اثر تحميل خواسته‌هاي نامشروع يزيد و علتهاي ديگر كه متعاقباً خواهد آمد، انجام گرفت

علل قيام‌

علل قيام پيش از شروع به بررسي علتهاي قيام، نكته‌اي را كه نبايد از نظر دور داشت، اين است كه: اگر امام در مكه يا در مدينه مي‌ماند و در آنجا به شهادت مي‌رسيد، امروز تاريخ در باره او چه قضاوتي مي‌كرد؟! يزيد كه غير از بيعت به چيز ديگري راضي نبود و امام نيز مي‌دانست كه بيعت با يزيد خدا حافظي با دين و تن دادن بر ذلّت است و او هم به هيچ قيمتي اين كار را نخواهد كرد «1».
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 71
و يزيد نيز دست بردار نخواهد بود و در نهايت (بدون شك) به شهادت خواهد رسيد چناچه خود امام در موارد مختلف به اين معنا اشاره فرموده است. «من به هر پناهگاهي پناهنده شوم، آنها مرا پيدا كرده و خواهند كشت» اگر امام در مدينه يا مكه مي‌ماند و يا به يمن مي‌رفت، تأثيري به اصل قضيه نمي‌گذاشت و امام
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 72
در همه حال در تير رس جباران حكومتي بود و در آخر به شهادت مي‌رسيد و امروز تاريخ مي‌گفت: اگر حسين عليه السلام به كوفه‌اي كه 18 هزار نامه برايش فرستاده بودند، مي‌رفت و تحت حمايت كوفيان و زير چتر نصرت و ياري آنان قرار مي‌گرفت، مسلّماً كشته نمي‌شد و از دست جباران بني اميه جان سالم بدر مي‌برد. غافل از اينكه در آن روز همه جا قتلگاه حسين بود و حسين عليه السلام با حركت خود به سوي كوفه، خود را از اين قضاوت نارواي بعدي تاريخ، رهانيد و اگر به پيش آمدهاي زنجير وار آن روز توجه شود وجدانهاي بيدار قضاوت خواهد كرد كه امام عليه السلام به جز آن راهي كه انتخاب نمود، راه ديگري نداشت.
واما در باره علل قيام و اينكه امام چرا خلافت يزيد را قانوني و اسلامي نمي‌دانست و بيعت نكرد چون، 1- تصويب خلافت يزيد، مردم را گمراه مي‌كرد.
2- قبول خلافت يزيد ضربه سختي بود كه با دست
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 73
امام بر پيكر اسلام وارد مي‌آمد.
3- تأييد خلافت يزيد يك دروغ صريح بود و امام دروغ نمي‌گويد.
4- اين كار بر خلاف وجدان بود و امام برخلاف وجدان كاري انجام نمي‌داد.
5- با پذيرفتن خلافت يزيد امام به طور كامل خلع سلاح مي‌شد ديگرقدرت اعتراض نداشت بايد نشسته نظاره گر پايمال شدن اسلام مي بود.
6- اين كار كمك به گناه و تجاوز بود كه امام به هيچوجه آن را انجام نمي‌داد.
7- يزيد براي تثبيت حكومت خويش و گرفتن انتقام كشته‌هاي بدر و رهائي از حقارت خود و خاندانش وو ..
از امام دست بردار نبود.
8- امام نميتوانست خلافت ضد اسلام يزيد را بپذيرد وآن را قانوني اعلام و فاتحه اسلام را بخواند علاوه بر علل فوق، به علتهاي ديگر نيز توجه نماييد

نامه به فرماندار

نامه به فرماندار در پانزدهم رجب سال شصت هجري معاويه به هلاكت رسيد؛ پسرش يزيد در حوران بود ضحاك بن قيس يكي از بزرگان شام فوراً نامه‌اي به او فرستاد و پيغام داد هر چه زودتر خود را به دمشق برساند.
يزيد سه روز پس از دفن معاويه خود را به دمشق رسانيد و از اهل شام بيعت گرفته و در اريكه قدرت و فرمان روائي مستقر شد و زمام امور را به دست گرفت؛
نامه‌ها به شهرها و استانها ارسال داشت و استانداران و فرمانداران را از هلاكت پدرش مطلع ساخت. يك نامه هم به وليد بن عتبة ابن ابي سفيان، فرماندار مدينه فرستاد و در آن نامه او را از مرگ پدرش مطلع ساخته و ادامه داده بود، پدرم به من سپرده است كه هميشه از آل
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 75
ابي تراب به هوش باشم چون آنها خونريز و سفّاكند و مي‌داني كه خداوند بوسيله آل ابي سفيان، انتقام خون عثمان مظلوم را خواهد گرفت؛ اين نامه كه به تو رسيد از تمامي اهل مدينه بيعت بگير سپس ديد نوشته كوچكي «1» روي آن نامه الصاق شده و در آن مخصوصاً از چند نفر، بدينگونه نام برده است «خذالحسين و عبداللّه بن زبير (و عبدالرّحمن بن ابي بكر) و عبداللّه بن عمر بالبيعة أخذاً شديداً (ليس فيه رخصة «2») و من أبي فاضرب عنقه و ابعث إليّ برأسه «3»
حسين و عبدالله ابن
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 76
زبير (و در بعضي نسخه‌ها عبدالرحمن پسر ابوبكر) و عبدالله پسر عمر را با شدت هر چه تمامتر بازداشت كرده و از آنها براي من بيعت بگير (بدانكه در اجراي اين دستور ترديدي به خود راه مده كه هيچ) عذري براي عدم اجراي فرمان و امتناع از به اجرا در آوردن آن، از تو پذيرفته نخواهد شد و هر كدام از آنها سرپيچي نمايد، گردنش را زده و سرش را براي من بفرست».
فرماندار عبدالرحمن بن عمروبن عثمان «1» يا عبد اللّه بن عمرو «2» را بعد از نصف شب براي احضار امام و ابن زبير فرستاد.
ابن زبير از اين دعوت نابهنگام به شك افتاد وامام با نقل خوابي كه ديده بود (آتش به خانه معاويه افتاده و منبر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 77
او سرنگون شده است «1») شك او را برطرف نمود «2» و فرمود: به نظر من معاويه هلاك شده است و مي‌خواهند شبانه (مارا خفه كرده) از ما بيعت بگيرند.
عبد اللّه بن زبير همان شب به مكه گريخت ولي امام عليه السلام از جوانان و غلامان بني هاشم، سي نفر افراد مسلح «3» را با خود آورده و در اطراف قصر مستقر كرد، خود به تنهائي در مجلس وليد حضور يافت.
وليد خبر مرگ معاويه را به عرض امام رسانيد: سپس مسئله بيعت را به ميان آورد. امام فرمود: مِثلي لايُبايع سرّاً فاذادعوت النّاس الي البيعة، دعوتنا معهم فكان أمراً واحداً «4»
مثل من نبايد مخفيانه بيعت كند فردا مرا با
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 78
مردم براي بيعت دعوت مي‌كني تا كار يك نواخت انجام گيرد. وليد از اين گفته امام قانع شد ولي مروان بن حكم گفت: اگر حسين الآن از چنگ تو جان سالم بدر برد، ديگر نمي‌تواني از او بيعت بگيري همين حالا يا بيعت و يا گردنش را بزن (اگر به دستور يزيد اطاعت نكني خودم جريان را مستقيماً به يزيد گزارش خواهم داد) امام فرمود: اي فرزند زرقاء! «1» تومرا مي‌كشي يا او كذبت و أثمت «2»
دروغ گفتي و مرتكب گناه گشتي.
سپس رو به وليد كرد و فرمود: اي امير ما خاندان نبوت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 79
و مركز رسالت و خانه‌مان فرودگاه فرشتگان و محل نزول رحمت الهي است، خداوند (دَرِ) نبوت را، با ما گشود و با ما به پايان مي‌برد. يزيد فردي شرابخوار و خونريز و متجاهر به فسق است، مثل من به مانند او بيعت نمي‌كند فردا شما و ما رايزني مي‌كنيم ببينيم، چه كسي شايسته خلافت است «1» اكنون در انتظار آن هستم كه چه حوادثي پيش آيد.
وليد پس از شنيدن نظر امام عليه السلام (فهميد كه بيعتي صورت نخواهد گرفت) در گفتارش شدت بخشيد و صداها بلند شد و در اين حال بود 19 نفر از ياران امام كه در پشت درِ قصر ايستاده بودند با شمشيرهاي كشيده به ياري امام شتافته و آن حضرت را از دست آنها رهانيده و با عزّت تمام، به منزلش برگرداندند.
مروان به وليد گفت: به حرف من گوش ندادي به خدا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 80
قسم (با وجود برادران شجاع و نيروي توانمندي كه حسين دارد) ديگر نمي‌تواني به او دسترسي پيدا كني.
وليد گفت: اي مروان! ديگري را توبيخ كن؛ تو مرا به كاري وا مي‌داشتي كه تباهي دين من درآن بود! اگر حسين از بيعت امتناع كند من او را بكشم؟! «واللّه لا أظنّ امرأيحاسب بدم الحسين إلّا خفيف الميزان يوم القيامة «1» ولاينظر اللّه اليه و لايزكّيه و له عذاب أليمٌ «2»
واللّه لا أحبّ أنّ لي ما طلعت عليه الشّمس و غربت عنه من مال الدّنيا و مُلكها و أنّي قتلتُ حسيناً «3»
به خدا قسم گمان نمي‌كنم كسي را در روز قيامت از خون حسين بازخواست نمايند (رستگار شود نه، بلكه به يقين) ميزان اعمالش سبك خواهد شد؛
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 81
خداوند با ديده رحمت بر او نمي‌نگرد؛ و او را پاك نمي‌كند و بر اوست، عذاب دردناك، به خدا قسم دوست ندارم در مقابل كشتن حسين؛ سلطنت و ثروت همه دنيا را بمن دهند».
أسماء دختر حارث بن هشام (زن وليد) وقتي از جريان فيما بين امام و وليد اطلاع يافت، به وليد پرخاش نمود (كه تو چرا با امام اين گونه برخورد كرده‌اي؟!) وليد معذرت خواهي كرد كه او اول مرا سب كرد (با من درشتي نمود) قالت أتسبّه و تسبّ أباه إن سبّك فقال لا أفعل أبداً «1»
اسماء گفت: اگر او تورا سب نمايد (و به تو بد گويد) تو نيز، به او و پدرش ناسزامي‌گوئي؟! گفت:
ابداً اين كار را نخواهم كرد.
امام عليه السلام پس از صدور حكم شديد اعدام و سختگيري دژخيماني مانند مروان و ...، چاره‌اي جز اين نداشت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 82
كه براي هميشه وطن خود را ترك و قبر عزيزانش را وداع گويد و با عيالات خود جلاي وطن و سرگردان بيابانها شود.
چون اگر ميماند و اهل بيتش را در آنجا نگهميداشت، خود حضرتش اعدام و آنها نيز اسير مي‌گشتند و اگر تنها مي‌رفت باز عيالاتش را گروگان گرفته و باز داشت مي‌كردند، تا خود را تسليم نمايد؛ يا طبق روايات دستور آسماني اين بود، كه مصلحت بقاي دين، در اسارت آنها و رسوائي يزيد بود. پس چاره‌اي جز اين نداشت كه آنها را بهمراه خود ببرد

درد دل با جدّ بزرگوار

درد دل با جدّ بزرگوار همان شب به كنار قبر جدّبزرگوارش آمد، نوري از قبر به سوي او تابيد «1» پس رو به قبر عرض كرد: سلام بر تو باد اي فرستاده خدا من حسين فرزند فاطمه جوجه تو و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 83
فرزند جوجه ات «1» و نوه جاگذاشته تو در ميان امّتت هستم اي پيامبر خدا، بر عليه آنها شاهد باش، آنها مرا خوار كرده و حرمت مرا نگه نداشتند؛ اين است شكايت من از آنها تا پيش تو آيم.
آن شب تا صبح به خواندن نماز مشغول گشت «2».
صبح همان شب مروان امام را ديدار كرد و اظهار داشت خير دنيا و آخرت تو در بيعت با يزيد است!!.
در پاسخ مروان بن حكم فرمود: «انّا للّه و انّا إليه راجعون و علي الإسلام السّلام اذ قد بُلِيَتِ الأُمّة براعٍ مثل يزيد ... «3»
اين جمله استرجاع را در هنگام نزول مصيبت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 84
و فاجعه مي‌گويند يعني بايد فاتحه اسلام، خوانده شود كه امت اسلام به زمامدار و رهبري مثل يزيد مبتلا گشته است در حالي كه از جدم شنيده‌ام كه خلافت بر آل ابي سفيان حرام است «1» و فرمود:
اذا رأيتم معاويه علي منبري فابقروا بطنه هر وقت معاويه را در منبر من ديديد، شكمش را بشكافيد.
اهل مدينه او را در منبر رسول خدا ديدند ولي شكم او را ندريدند پس خداوند آنها را به يزيد فاسق، مبتلا ساخت و ... «2»
شب دوم (دستور تدارك سفر را صادر فرمود و خود) نيز در كنار قبر جد بزرگوار ركعتهائي خواند و سپس (دست به دعا برداشت) و گفت: خدايا اين قبر پيامبرت محمد صلي الله عليه و آله است و من فرزند دختر اويم، كاري
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 85
كه براي من پيش آمده است، آگاهي.
خدايا، من معروف را دوست دارم و از منكر گريزانم اي صاحب جلالت و كرامت بحق اين قبر و كسي كه در آن آرميده براي من كاري را، اختيار نما كه رضاي تو و پيغمبرت در آن است (اين را گفت) و گريست.
نزديك صبح سرش را بر روي قبر گذاشت و چرتي زد، رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديد با گروهي از فرشتگان كه از چپ و راست و پيش روي او مي‌آيند. حسين را به سينه‌اش چسبانيد و ميان ديدگانش را بوسيد و گفت:
حبيبي يا حسين كأنّي أراك عن قريب مرمّلًا بدمائك مذبوحاً بأرض كربلا بين عصابة من أمّتي و أنت مع ذالك عطشان لاتُسقي و ظمآن لاتُروي و هم بعد ذالك يرجون شفاعتي لا أنالهم اللّه شفاعتي يوم القيامة.
حبيبي ياحسين إنّ أباك و أمّك و أخاك قدموا عليّ وهم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 86
مشتاقون إليك. فبكي الحسين (الخبر) «1»
حبيب من اي حسين! من تو را مي‌بينم بزودي در ميان گروهي از امت من، به خونت آغشته‌اي (و در كربلا سر بريده شده‌اي) در حالي كه عطشاني آبت نمي‌دهند ولب تشنه اي سيرابت نمي‌كنند و بااين حال (قاتلين تو) به شفاعت من اميد وارند، خداوند در روز قيامت شفاعت مرا به آنها نرساند.
حبيبم اي حسين پدر و مادر و برادرت، مشتاق ديدار توأند. پس امام حسين عليه السلام گريست. (تا آخر خبر)
ناگفته نماند چون رسول خدا علاوه براين كه جريان كربلا را قبلًا از جبرئيل امين، كراراً شنيده بود، از نتيجه تصميم قطعي فرزندش، در عدم بيعت به يزيد نيز اطلاع داشت و مي‌دانست كه نهايت اين كار به كجا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 87
خواهد انجاميد، بدينجهت حسينش را، از آينده آگاه ساخت، زيرا نتيجه بيعت نكردن با يزيد مساوي بود با نابودي خود او و خاندانش

خروج شبانه‌

خروج شبانه در طول بيست و چهار ساعت بازهم مأمور فرماندار براي احضار امام به سراغ وي رفت، اما آن حضرت از ملاقات مجدد خود داري نمود «1» و از مجموع اين قرائن استنباط كرد كه خطر جدي و خيلي شديد، اورا تهديد مي كند و بايد هرچه سريعتر تصميم نهايي گرفته شود؛ با اين شرايط پيش آمده، آيا امام ميتوانست به نيروي نظامي متوسل شود يا بيعت كند و آزاد بگردد!؟
البته كه، نه.
امام با همه ناراحتي فكري كه از اين حادثه تلخ دامنگيرش شده بود، و در فرصت كمي كه داشت، توانست راه سومي را انتخاب كند.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 88
يك راه عاقلانه و خردمندانه كه از شخصيتي مانند او غير از آن انتظار نمي‌رفت، و آن راه مقاومت و دفاع بود.
از آنجا كه بايد در راه دفاع تا ممكن است از فتنه و خون ريزي جلو گيري شود؛ تصميم گرفت براي مدت نامعلومي از وطن خود مدينه، صرف نظر كند و بجائي برود كه هم از خطر دور باشد و هم بتواند در آنجا اوضاع سياسي را زير نظر داشته و بررسي نمايد، براي اين كار هيچ جائي مناسبتر از مكه نبود چون حرم الهي و مركز جهان اسلام و دور از خطربود.
حضرت با افراد خانواده‌اش در تاريكي شب «1»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 89
مخفيانه، شهر مدينه را ترك نمود، و اين آيه را كه (حضرت موسي عليه السلام هنگام فرار از ترس فرعون، خوانده بود) مي‌خواند: فخرج منها خائفاً يترقّب قال ربّ نجّني
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 90
من القوم الظّالمين «1»
در حالي كه (اطرافش را مي‌پائيد) از شهر؛ هراسان بيرون رفت و گفت: خدايا مرا از گروه ستمگران رهائي بخش (و نجاتم ده).
پرده تاريك شب مانع از آن بود كه دژخيمان اموي، خروج حضرت را ببينند چون آنها احتمال نمي‌دادند كه امام با برادران و نزديكان شجاعي كه دارد، شهر را ترك گويد و از زير سلطه آنان دور شود و گرنه پيرامون خانه امام مأمور مي‌گماردند و از خروج آن حضرت ممانعت بعمل مي‌آوردند.
برادرش عمر أطرف، هنگام خروج، به امام عليه السلام گفت:
(برادر) از عمويم امام حسن شنيده‌ام كه أميرمؤمنان عليه السلام كشته شدن تورا خبر داده است، پس خير و صلاحت در آن است كه با يزيد بيعت كني!.
امام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله خبر كشته شدن مرا به پدرم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 91
خبر داده و اينكه تربت من نزديك تربت او خواهد بود.
(برادر!) آيا گمان مي‌كني آنچه را كه تو مي داني من نمي‌دانم؟! (و آيا خيال مي كني گفته آن بزرگان به وقوع نخواهد پيوست و اخبار غيبي آنان پيش نخواهد آمد!).
من ابداً به پستي تن درنمي‌دهم؛
بايد (مادرم) فاطمه درحالي باپدرش ملاقات كند، كه به خاطر اذيّت و آزاري كه (بعد از او) از امّت، به ذرّيّه‌اش رسيده است، شكايت نمايد و از ورود آنها به بهشت، ممانعت به عمل آورد. «1»
برادر ديگرش محمد حنفيّه پيشنهادهائي كرد و اصرار ورزيد كه (به خاطر دفع خطر از خود و اهل بيتش اگر چه در) ظاهر به يزيد بيعت كند ولي به صورت زير زميني فعّاليّت نمايد. در پاسخ او فرمود: فأين أذهب پس به كجا روم؟! گفت: به مكه و اگر در آنجا نيز مزاحم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 92
تو شدند، سر به كوه وبيابان بگذار و يا شهر به شهر بگرد تا ببيني كار به كجا منتهي مي‌شود «1» و بگونه‌اي به استقبال كارها برو كه مشگلتر از پشت كردن به آن نباشد (و پشيماني ببار نياورد.) «2»
در پاسخ برادرش فرمود: اي برادر! اگر در دنيا پناهگاه و آرامگاهي براي من نباشد، باز من به يزيد بيعت نمي‌كنم كه (حكومت ناحق او را تأييد و امضاء نمايم)
در اين حال محمد گريه كرد (چون مي‌دانست بيعت نكردن امام مساوي است با شهادت او)
امام فرمود: برادر خدا جزاي خيرت دهد من به مكه عزيمت مي‌كنم و ... «3»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 93
ام سلمه زن رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد «1» و گفت: من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: فرزندم حسين در سرزمين عراق در زمين كربلا كشته مي‌شود و از خاك آن، برايم داده است كه آن را در شيشه نگهداري مي‌كنم. امام فرمود: يا أمّاه وأنا أعلم أنّي مقتول مذبوح ظلماً و عدواناً و قد شاء اللّه عزّ و جلّ أن يري حرمي و رهطي مشرّدين و أطفالي مذبوحين مأسورين مقيّدين و هم يستغيثون فلا يجدون ناصراً قالت ام سلمة واعجبا فأنَّي تذهب و أنت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 94
مقتول اي مادر،! من هم مي‌دانم كه كشته مي‌شوم و سرم مظلومانه، از تنم جدا مي‌شود و خداي عزّ و جلّ اين طور خواسته كه حرم و تبارم را، رانده شده و بچه هايم را سربريده و اسير و به زنجير كشيده شده، ببيند، (چون حفظ و حراست از اسلام و بقاي دين اين را مي‌طلبد)
در حالي كه فرياد استغاثه آنها بلند مي شود (كسي به به فرياد آنها نمي رسد و) ياوري نمي‌يابند (كه از خود دفاع كنند).
ام سلمه گفت: اي واي، جاي تعجب است (با اينكه اينهارا مي‌داني) پس به كجا مي‌روي،! مي‌روي كه كشته شوي؟! فرمود: اگر امروز نروم فردا و پس فردا مي‌روم بخدا از مرگ گريزي نيست. من روز و ساعتي كه كشته مي‌شوم و محلي كه در آن دفن مي‌شوم، مي‌شناسم همان طور كه تورا مي‌شناسم، و به آنجا نگاه مي‌كنم، همچنانكه به تو نگاه مي‌كنم.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 95
مادر!، دوست مي‌داري مدفن و آرامگاه خود و يارانم را به تو نشان دهم. ام سلمه گفت: بلي.
امام تربت خود و اصحابش را به او نشان داد «1» سپس (با اعجاز امامت) مشتي از خاك كربلا برداشت و به ام سلمه داد و به او سفارش كرد آن را در شيشه‌اي نگهدارد هر وقت ديد آن خاك، خون شده پس بداند كه امام به شهادت رسيد ام سلمه روز عاشورا ديد خاك هر دو شيشه تبديل به خون و خون از آن دو مي‌جوشد و فوران مي‌كند. «2»
(موقع حركت امام عليه السلام) زنان و دختران بني هاشم ناله
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 96
سر دادند و امام آنها را امر به سكوت كرد و فرمود: شما را به خدا اين كار را نكنيد (صداي خود را بر خلاف رضاي خدا و رسولش، بلند نكنيد كه دشمن خبردار شود و از رفتن ما جلوگيري نمايد) گفتند: چگونه گريه نكنيم الان براي ما مانند روزي است كه پيامبر و علي و فاطمه و حسن و زينب و ام كلثوم (دختران رسول خدا) از دنيا رفتند و ... «1»
عبد اللّه بن عمر هم اصرار داشت حضرت در مدينه بماند امام فرمود: اي عبد اللّه از خواري دنياست كه سر يحيي بن زكريا را به زنا كاري از زناكاران بني اسرائيل هديه كنند و سر مرا هم به زنا كاري از زناكاران بني اميه هديه خواهند برد!.
آيا ندانسته‌اي كه بني اسرائيل ميان طلوع صبح تا طلوع خورشيد هفتاد نفر از انبيا را كشتند و همان روز هم به
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 97
طور عادي مشغول كسب و كار خود شدند كأنّه چيزي به وقوع نپيوسته (و آب از آب تكان نخورده) است.
خداوند براي مجازات آنها شتاب نكرد ولي بموقعش آنها را به سختي گرفت و با قدرت تمام از آنها انتقام كشيد و به سزاي اعمالشان رسانيد. «1»
عبد اللّه فهميد كه امام تصميم جدي گرفته كه مدينه را ترك نمايد گفت: يا أباعبداللّه اكشف لي عن الموضع الّذي لم يزل رسول اللّه يقبّله منك فكشف عن سرّته فقبّلها ثلاثاً و بكي «2» فقال عليه السلام له: اتّق اللّه يا ابا عبدالرحمن لا تدعن نصرتي «3»
اي اباعبدالله محلي را كه پيغمبر دائماً آنجارا مي‌بوسيد برايم باز كن.
امام نافش را باز كرد پسر عمر، سه مرتبه ناف امام را
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 98
بوسيد و گريه نمود. امام فرمود: اي اباعبد رحمان از خدا بترس، ياري كردن مرا از دست نده (از كمك كردن من خود داري منما).
اما آن بي سعادت با اينكه با چشم خود ديده بود، پيامبر با حسين عليه السلام چه رفتارهائي داشت، باز زندگي پنج روز دنيا را با سعادت هميشگي معاوضه كرد و به نور ديده رسول خدا صلي الله عليه و آله (پشت كرد و) كمك ننمود. أللّهمّ اجعل عواقب امورنا خيراً آمين
شب يكشنبه دو روز به آخر ماه رجب، امام شبانگاه از مدينه به سوي مكه حركت نمود و روز جمعه سوم شعبان به مكه وارد شد و اين آيه را تلاوت فرمود ولمّا توجّه تلقاء مدين قال عسي ربّي أن يهديني سواءالسّبيل «1»
و در خانه عباس بن عبدالمطلب سكونت كرد. «2

نامه هاي فراوان‌

نامه هاي فراوان كوفيان كه از جريان ورود امام به مكه اطلاع يافتند، شروع به فرستادن دعوت نامه‌هاي فراوان كردند، هر نامه از سوي يك يا چند نفر نوشته مي‌شد كه امام را با اصرار زياد و با عناوين گوناگون مانند اينكه، اي فرزند رسول خدا ما پيشوا نداريم، از نعمان فرماندار يزيد، اطاعت نمي‌كنيم، به خدا قسم، نه به نماز جمعه او حاضر مي‌شويم و نه به نماز جماعت او مي رويم و ...، امام را براي سفر به كوفه تشويق وترغيب مي‌كردند.
نامه‌ها طوري به سوي امام سرازير شد حتي دريك روز
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 100
ششصد نامه رسيد تا دوازده هزار (يا هيجده هزار «1») نامه، رويهم انباشته شد و مضمون همه آنها در خواست تعجيل در حركت به سوي كوفه و به دست گرفتن زمام امور كشور بود، امام به هيچ يك از اين نامه‌ها جواب نداد و آخرين نامه كه به خدمت امام رسيد از شبث بن ربعي و حجار بن ابجر و يزيد بن حارث و عزرة بن قيس و عمرو بن حجاج و محمد بن عمير بن عطارد بود (كه بعدها همه اينها از سركردگان و فرماندهان لشگر عمر بن سعد در كربلا بودند) و در اين نامه نوشته بودند مردم بي صبرانه در انتظار ورود شما به كوفه به سر مي برند.
«فالعجل العجل يابن رسول اللّه، فقد اخضرّت الجناب و أنيعت الثّمار و أعشبت الأرض و أورقت الأشجار فاقدم اذا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 101
شئت فانّما تقدم علي جند مجنّدة «1»
پس بشتاب بشتاب اي پسر رسول خدا همه جا سبز گشته و ميوه‌ها رسيده و زمين پر از گل و گياه شده و درختان، برگ در آورده است پس اگر خواستي بيا البته (از بابت كمك و سرباز نگران مباش چون) مي‌آيي به سوي ارتشي كه آماده كارزارند» در صورت بروز جنگ، قشون مجهّز و جواب گو داري وقتي كه خورجينها از نامه‌هاي اهل كوفه پر شد حضرت در پاسخ آن همه نامه‌ها به يك نامه اكتفا نمود.
من از مضمون نامه‌هاي شما و آنچه كه درخواست كرده‌ايد و چگونه اظهار محبت نموده‌ايد، اطلاع يافتم و من برادر و پسر عمو و مورد اعتماد از اهل بيت خودم، «مسلم بن عقيل» را به سوي شما گسيل داشتم تا واقعيت كار شما را به من گزارش دهد.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 102
كيفيت اجتماع (و وفاداري شما را بر رسي كرده به اطلاع من برساند) اگر گواهي داد كه گفتارشما با كردارتان يكي است، به اطلاع من برساند و به خواست خدا من هم، به سوي شما خواهم آمد. «1»
با دقت در نوشته امام براي ما روشن مي‌شود كه آن حضرت هيچوقت جانب احتياط را از دست نداده است، و مانند دنيا طلبان و تشنگان قدرت و رياست با عجله و شتابان به سوي كوفه حركت نكرد بلكه تا نماينده مورد اعتماد و پسر عمويش جريانها راتأييد نكرده بود، به آن همه نامه‌ها و نويسندگان آنها، اعتماد و اعتنائي نداشت و به اظهار فداكاري و جان نثاري كوفيان ترتيب اثر نمي‌داد و به سوي كوفه حركت نمي كرد

اعزام مسلم عليه السلام‌

اعزام مسلم عليه السلام امام عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام را با همراهي قيس بن مسهر صيداوي، و عمارة بن عبد اللّه سلّولي و عبدالرّحمن بن عبد اللّه أزدي به سوي كوفه اعزام نمود و دستور داد با دقت اوضاع اهل كوفه را زير نظر گرفته و اجتماع آنها را بررسي نمايد اگر كردارشان را برابر گفتارشان ديد، هر چه زودتر امام را مطلع سازد. «1»
حضرت مسلم عليه السلام نيمه ماه رمضان مكه را از راه مدينه به سوي كوفه ترك نمود. سر راهش، به حرم رسول خدا
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 104
صلي الله عليه و آله وارد شد و بستگان خود را وداع گفته «1» و دو نفر بلدچي از طائفه قيس، برداشت و به سوي كوفه حركت نمود. متأسّفانه بلدچي‌ها راه را گم كردند و از تشنگي جان باختند در لحظات آخر سمت كوفه را تشخيص دادند و اشاره نمودند كه از اين سمت برويد!. «2»
مسلم رضي الله عنه با هزاران زحمت خود را به محلي كه آب داشت رسانيد و آرامش خود را باز يافت.
جريان را به امام نوشت و اجازه خواست برگردد ولي بعد از چند روزي نامه امام به دست او رسيد كه بي درنگ به سوي كوفه حركت كند، او هم بدون معطلي حركت نموده و روز پنجم شوال به كوفه وارد شد «3» و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 105
در خانه مختار بن ابي عبيده ثقفي نزول كرد. «1»
مردم كوفه به گونه‌اي، به سوي حضرت مسلم عليه السلام هجوم آورده و به امام بيعت كردند كه تعداد آنها به هيجده هزار نفر «2» يا بيست و پنج هزار نفر «3» و يا برابر حديث شعبي به چهل هزار نفر «4» و يا طبق نامه خود حضرت مسلم عليه السلام به امام (كه در ذيل مي‌آيد) به صد هزار نفر رسيد

نامه مسلم‌

نامه مسلم حضرت مسلم عليه السلام نامه‌اي به عابس بن ابي شبيب شاكري داد كه خيلي سريع به امام برساند و آن حضرت را از جريانات كوفه مطلع ساخت و دعوت نمود كه هر چه زودتر به سوي كوفه رهسپار شود. «1»
اين نامه بيست و هفت روز پيش از شهادت او بود «2»
مقداري از نامه‌هاي اهل كوفه را نيز به پيوست نامه خود ارسال نمود و نوشت: عجّل القدوم يابن رسول اللّه فإنّ لك بالكوفه مأة ألف سيف فلا تتأخّر «3» انّ الرّائد لا يكذب
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 107
أهله انّ جمعَ أهل الكوفة معك فأقبل حين تقرأ كتابي والسّلام «1»
بشتاب اي فرزند رسول خدا، يكصد هزار نفر شمشير زن براي ياري تو آماده كار زارند؛
پس تأخيرنكن، هيچوقت شخص امين به اهلش دروغ نمي گويد (آنچه مي‌گويم حقيقت است،) اكثريت قريب به اتفاق مردم كوفه آمادء پشتيباني از شما هستند پس نامه مرا كه خوانديد فوراً به سوي كوفه حركت كنيد.
آيا مي‌توان گفت: اين گزارش مسلم از روي طغيان احساسات بوده است؟!
آيا اينكه او پس از نزديك چهل روز تحقيق نتوانسته بود از اوضاع سياسي و اجتماعي كوفه آگاه گردد و آنچه نوشته بود سطحي و بي ارزش بوده است؟!
امام بعد از رؤيت اين نامه چه عذري داشت كه از حركت خود داري كند. ولي باز شتاب نكرد تا .

دژخيمان در لباس احرام‌

دژخيمان در لباس احرام خبرهاي گوناگون از اوضاع كشور به امام مي‌رسيد كه روز به روز تكليف امام را سنگين تر مي‌كرد.
مانند اين خبر كه يزيد گروهي از گارد مخصوص خود را با فرماندهي عمرو بن سعيد بن عاص به عنوان حاجي و زائر به مكه اعزام داشته و به آنها دستور أكيد داده است كه، امام را در اولين فرصت، دستگير كرده همراه خود به شام ببرند و اگر نتوانستند در همانجا به قتل رسانده و سرش را بفرستند. «1»
امام پس از شنيدن اين خبر، حج خود را تبديل به إفراد
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 109
نمود و آماده بيرون رفتن از مكه شد تا در حرم الهي خونريزي نشود «1». چون مأمورين اعزامي يزيد، پس از ورود حتماً براي دستگيري امام، اقدام عملي مي‌كردند و امام نيز از خود دفاع مي‌نمود در نتيجه اين دفاع، خون ريزي شروع شده و احترام حرم خدا برداشته مي‌شد.
اين پيشامدها دست به دست هم داده، در روز هشتم
ذيحجه، امام را «2» مجبور به خروج از مكه نمود

امّابه كجا!!!

امّابه كجا!!! زمين با اين وسعت را، به آنحضرت و خاندانش تنگ كردند؛ ديگر هيچ جائي براي او امن نبود و هيچ گوشه‌اي از اين كره خاكي براي خود او و اهل و عيالش امنيت نداشت؛ چون يزيد كه حتّي براي رسيدن به
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 110
مقصود شوم خود، آماده خونريزي در حرم امن الهي بود، مگر اجازه مي‌داد كه امام در جائي اگرچه در دور دست ترين نقطه زمين، اسكان يابد و راحت زندگي‌كند
بدينجهت امام تصميم گرفت به كوفه برود، زيرا در آنجا بنا به نوشته سفير و نائبش حد أقل يكصد هزار شمشير زن آماده داشت و طبق تكليف شرعي كه متوجه او شده و بنا به مجاري طبيعي كه پيش آمده بود، بايد هم به كوفه مي‌رفت.
گو اينكه در واقع كارها با مرور زمان صورت ديگري به خود مي‌گرفت و امام نيز با علم موهبتي از پايان كار آگاهي كامل داشت؛ اما آيااين علم به واقع، تكليف ظاهري و شرعي او را ساقط مي‌كرد؟! آيا واقعاً كوفيان در روز رستاخيز از امام، دست بر مي‌داشتند مخصوصاً در داد گاهي كه آنها را به زير سؤال مي‌برد كه چرا از يزيد تبعيت كردند و او را براي امامت خود برگزيدند؟!
آيا جواب نمي‌دادند كه خدايا! ما فرزند پيامبرت را به
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 111
امامت دعوت كرديم و هزاران نامه و قاصد به سويش فرستاديم اما قبول نكرد و نيامد پس از روي ناچاري، به يزيد رو آورديم.
آيا امام مي‌توانست در پاسخ آنها بگويد: اگر من به كوفه مي‌آمدم مرا مي‌كشتيد! آن وقت كوفيان نمي‌گفتند كه «اي حسين!» تو مي‌آمدي و آنهمه هواخواهانت را زير بال و پرت مي‌گرفتي و مانند جد و پدر و برادرت، آماده كار زار مي‌شدي آنوقت بود كه هر چه پيش مي‌آمد با جان و دل مي پذيرفتيم، مگر راهي بجز شهادت كه بالاترين مقام و والاترين درجه بندگي بود، چيز ديگري نصيبت مي شد آيا حضرت در مقابل اين سؤال چه جوابي داشت؟!
وانگهي چنانچه قبلًا نيز گفتيم آنهائي كه قيام امام را برايش ايراد مي‌گيرند، اگر به جاي ديگر مي‌رفت و كشته مي‌شد، آيا همانها نمي‌گفتند: امام چرا به خواسته آن همه مردم اعتنانكرده و بها نداد و چرا به سوي آنها
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 112
نرفت تا ياريش كنند و چرا با آن همه فضايل كه داشت مردم را، سر خود رها ساخت و رهبري نكرد؟! آن وقت چه پاسخ قانع كننده مي شيدند؟!

آخرين خطبه در مكه‌

آخرين خطبه در مكه امام عليه السلام بعد از آنكه تصميم گرفت از مكه خارج شود اين خطبه را در ميان جمعي، ايراد فرمود: ألحمد للّه و ماشاء اللّه و لا قوّة إلّا باللّه و صلّي اللّه علي رسوله، خطّ الموت علي ولد آدم مخط القلادة علي جيد الفتاة و ما أولهني الي أسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف و خير لي مصرع أنا لاقيه كأنّي بأوصالي تقطعها عسلان الفلاة بين النّواويس و كربلاء فيملأنّ منّي أكراشاً جوفاً و أجربة سغباً لامحيص عن يوم خط القلم، رضااللّه رضانا أهل‌البيت نصبر علي بلائه و يوفينا أجور الصّابرين لن تشذ عن رسول اللّه لحمته بل هي مجموعة له في
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 113
حضيرة القدس تقرّ بهم عينه و ينجز بهم وعده ألا و من كان فينا باذلًا مهجته موطناً علي لقاءاللّه نفسه فليرحل معنا فإنّي راحل مصبحاً إن شاء اللّه تعالي «1»
سپاس خدا را و هر چه خدا خواست (همان خواهد بود) قدرتي بالاتر از قدرت او نيست و درود خدا بر محمد و اولاد او باد؛ مرگ به گونه اي بر اولاد آدم نوشته شده (و حلقه زده است) همانند گردن بند دختران جوان به گردن آنها. چقدر ديدنِ گذشته گانم مرا واله و مشتاق خود نموده؛ مانند شوق ديدن يعقوب يوسف را، براي من آرامگاهي را اختيار كرده اند كه آن را خواهم ديد؛ كأنّه (أحشاء) و وصله‌هاي تنم را در ميان نواويس و كربلاء، درنده‌هاي بيابان مي‌درند و از پاره هاي تنم، شكمهاي خود را سير مي‌كنند و چينه دانهاي خود را پر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 114
مي‌نمايند آنچه را كه در «روز ازل» قلم نوشته، چاره‌اي (جز تسليم) نيست (يعني در روز ازل معلوم بود كه من به يزيد بيعت نخواهم كرد و برابر وظيفه شرعي ام به خاسته او تسليم نخواهم شد و نتيجه آن به شهادت رسيدن من و يارانم و اسارت اهل بيتم خواهد بود و اين صحنه در قلم ازل جاري شده و الآن مصداق پيدا مي‌كند و به منصه ظهور مي‌رسد در اين صورت) رضاي ما اهل بيت، رضاي خداست و بر امتحانهايش شكيباييم و پاداش شكيبايان را براي ما مي‌دهد هيچ تكه‌اي از گوشت رسول خدا برايش پنهان نمي‌ماند بلكه همه آنها در حضيرة القدس، پيش او گرد خواهد آمد كه با آنها چشمانش روشن و وعده هاي (بهشتي كه داده) برايشان خواهد داد.
آگاه شويد هر كس آماده فداكاري براي ما و به ديدار خداوند، مشتاق است پس با ما كوچ نمايد، من فردا صبح به خواست خداوند آماده حركتم

گفتگوي امام با حُر

گفتگوي امام با حُر امام عليه السلام در منزل شراف با حرّبن يزيد رياحي ملاقات كرد و دوبار براي آنها سخناني ايراد نمود و موعظه‌ها كرد و فرمود: إنّها معذرة الي اللّه عزّ وجلّ و إليكم وإنّي لم آتكم حتّي أتتني كتبكم و قدمت بها رسلكم أن أقدم علينا فانّه ليس لنا امام و لعلّ اللّه أن يجمعنا بك علي الهدي فان كنتم علي ذالك فقد جئتكم فاعطوني ما أطمئنّ به من عهودكم و مواثيقكم وإن كنتم لمقدمي كارهين إنصرفت عنكم الي المكان الّذي جئت منه إليكم فسكتوا جميعاً «1»
اين آمدن من عذري است در برابر خدا و شما
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 116
(فرداي قيامت نگوييد كه خدايا ما حسين را دعوت كرديم او اجابت نكرد و ناچاراً به سوي يزيد رفتيم) من خود سرانه نيامده‌ام نوشته‌هاي شما با فرستادگانتان به طرف من سرازير شد كه، به سوي ما بيا و ما امامي نداريم شايد خداوند به وسيله شما، مارا گرد هم آورد و هدايت نمايد (و خلافت را به مركز اصلي‌اش برگرداند) اگر آنچه كه نوشته‌ايد سر قولتان استوار هستيد دوباره با من عهد و پيمان ببنديد و اگر از آمدن من كراهت داريد (و پشيمانيد) بر مي‌گردم به جائي كه از آنجا آمده‌ام، در اين حال همگي ساكت شدند و جوابي ندادند.
دوباره مشابه آن گفتار را بعد از نماز تكرار نمود، حرّ گفت: من از جريان نامه‌ها بي اطلاعم، حضرت دستور داد خورجينهاي پر از نامه كوفيان را آوردند، حر گفت:
من از نامه نويسها نيستم من از تو دست بر نمي‌دارم تا به ابن زياد تحويلت دهم.
حضرت فرمود: در اين صورت مرگ به تو نزديكتر است
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 117
سپس دستور داد يارانش سوارشده و كجاوه هاي بانوان را به سوي حجاز برگردانند كه حرّ به شدت از برگشتن امام مانع شده و جلو گيري كرد.
گفتگوهاي زياد رد و بدل شد امام اصرار در برگشتن داشت و حر براي بردن به كوفه.!
در آخر توافق نمودند كه راه ميانه‌اي انتخاب نمايند نه به كوفه منتهي شود و نه به مدينه؛ حُر نامه‌اي به ابن زياد بفرستد و كسب تكليف نمايد.
جواب نامه در كربلا به دست حر رسيد به او دستور اكيد داده بود كه عرصه را بر حسين تنگ نمايد تا دستور ثانوي برسد «1».
با دقت در مطالب بالا روشن مي‌شود كه امام عليه السلام تا چه اندازه سعي داشت از دست حر خلاص شده و خود را از دام آنها برهاند و از تير رس آنها كنار رود اما موفق نش

پيشنهاد به ابن سعد

پيشنهاد به ابن سعد هنگامي كه امام مشاهده نمود قشون ابن زياد پشت سرهم به دشت كربلا سرازير و به ياري ابن سعد مي‌شتابند و آن دشت آكنده از بلا را پر نموده اند، كسي را به سوي ابن سعد فرستاد كه مي‌خواهم با تو ملاقات نمايم. شبي باهم نشسته و به طور خصوصي، گفتگوي زياد كردند.
اين جلسه بدرخواست امام تشكيل شد (دقت كنيد) مذاكرات محرمانه طرفين خيلي طول كشيد «1» دو بار يا سه بار ديگر هم جلسه سري تشكيل يافت و مذاكرات دنبال شد تا به نتيجه مطلوب برسد.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 119
در اينجا چند مطلب مسلم است.
1- مذاكرات با پيشنهاد امام حسين عليه السلام شروع شد.
2- امام با علاقه شديد، مذاكرات را دنبال كرد و از اين رو سه يا چهار بار، جلسه سرّي تشكيل داد.
3- طرفين از نتيجه مذاكرات راضي بودند.
4- در اين جلسه مذاكرات مقدماتي صلح دنبال شد و امام بقدري پشتكار و حسن نيت و جوانمردي از خود نشان داد كه سر انجام مذاكرات نتيجه مثبت داد.
عمر بن سعد پيشنهاد امام را پذيرفته و از نتيجه مذاكرات خوشحال بود؛ به خيمه‌اش برگشت و خلاصه مذاكرات را بدينگونه براي عبيداللّه زياد نوشت و منتظر جواب ماند.
أما بعد فإنّ اللّه قدأطفأ النّائرة، و جمع الكلمة، و أصلح أمر هذه الأمّة، هذا حسين قد أعطاني أن يرجع إلي المكان الّذي منه أتي، أو يسير إلي ثغر من الثّغور، فيكون رجلًا من المسلمين له ما لهم و عليه ماعليهم، أو أن يأتي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 120
أميرالمؤمنين يزيد فيضع يده في يده فيري فيما بينه و بين رأيه، وفي هذا لك رضيً و للأمّة صلاح «1»
اما بعد خداوند آتش (جنگ را) خاموش كرد و خواسته طرفين را برآورده ساخت، و كار مسلمانهارا اصلاح نمود، اينك حسين به من قول داده است كه (اگر اجازه دهيم به جائي كه از آنجا آمده است برگردد، يا به يكي از سرحدات برود، و فردي از افراد مسلمانها باشد، هر ضرر يا خيري به آنها متوجه شود شريك آنهاباشد، يا دستش را به دست يزيد گذارد هر تصميمي گرفت، بپذيرد پس رضايت تو و صلاح امت در آنست «2»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 124
پيشنهاد امام بقدري خير خواهانه و از روي حسن نيت بود كه ابن زياد را تحت تأثير قرار داد و او با همه عنادي كه داشت در اول امر رأي موافق داد و گفت:
«ما أراني الّا مُخَلّ سبيله يذهب حيث يشاء «1»
رأي من اين است كه او را آزاد بگذارم هر جا خواست برود. ولي شمر او را از اين رأي منصرف كرد «2»
مي‌بينيم امام عليه السلام با هر و سيله‌اي ممكن مي‌خواست كارها را فيصله داده و آنگونه كه به صلاح اسلام و مسلمانها است خاتمه دهد و از آن ورطه هولناك خود و اهل بيت را برهاند اما دژخيمان جز بيعت و يا كشته شدن به‌چيز ديگري رضايت نمي دادند كه ندادند

با قرآن در ميدان‌

با قرآن در ميدان روز عاشورا امام عليه السلام در مراحل مختلف چندين بار خود را به كوفيان معرفي كرد و سبب تجمع آنها را پرسيد و مكرراً خطبه‌ها خواند تا اينكه كار به جائي رسيد كه: ركب فرسه وأخذ مصحفاً و نشره علي رأسه ووقف بإزاء القوم و قال: يا قوم انّ بيني و بينكم كتاب اللّه و سنّة جدّي رسول اللّه ثمّ استشهد هم عن نفسه المقدسة وما عليه من سيف النّبيّ صلي الله عليه و آله ودرعه و عمامته الخبر «1»
(در يكي از خطبه‌ها چنين آمده است كه)
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 126
سواراسب شده و قرآني را گرفته بالاي سرش باز نمود و در برابر آنها ايستاد و فرمود: اي قوم ميان من و شما كتاب خدا و سنت جدم رسول خدا حاكم باشد.
سپس از آنها استشهاد نمود كه آيا اين شمشير و زره و عمامه پيغمبر نيست؟ (كه در اختيار من است) همگي گفتند: بلي (تاآخر روايت) در اين روايت و امثال آن به وضوح مي‌بينيم كه امام سعي مي‌كرد با شناساندن خود و نشان دادن ميراث پيغمبر و به ميدان آوردن قرآن، آنها را از اقدام به جنگ منصرف نمايد و متفرق سازد و اگر ممكن باشد از وقوع آن مصيبت عظمي، جلو گيري نمايد و با دلايل و برهان آنها را محكوم كند و نگذارد براي آنان، عذري و بهانه اي باقي بماند (مانند پدر بزرگوارش كه در جنگ جمل براي جلو گيري از جنگ به وسيله يك جوان به نام مسلم مجاشعي قرآن را فرستاد تا در ميان دو لشگر آنها را دعوت به حكم قرآن نمايد.
اورا با تير زدند وشهيد كردند

از من دست برداريد

از من دست برداريد امام عليه السلام در جاهاي متعدد، به آنها پيشنهاد نمود، اگر از نوشته‌هايشان پشيمانند از او دست بردارند تا برگردد!.
1- هنگام ملاقات با لشگر حُر فرمود: اگر از آمدن من ناراحتيد از من دست برداريد تا به جائي كه از آنجا آمده‌ام بر گردم. همگي ساكت شدند. «1»
2- عمر بن سعد نماينده‌اي نزد امام فرستاد كه بپرسد براي چه آمده است؟
امام فرمود: مردم كوفه از من دعوت به عمل آورده‌اند
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 128
كه به كوفه بيايم فأمّا اذ كرهتموني فأنا؛ أنصرف عنكم «1»
اگر از آمدنم خوشنود نيستيد (و براي پذيرشم آمادگي نداريد از شما منصرف مي شوم و (بر مي‌گردم).
3- در مذاكرات شبانه با ابن سعد يكي از پيشنهادهايش اين بود كه از آنجا به مدينه يا به سرحدي از سرحدات بر گردد.
با دقت در نمونه‌هاي بالا، معلوم مي‌شود كه امام عليه السلام براي جلو گيري از برخورد نظامي، كوشش فراوان كرد و مذاكرات مقدماتي صلح را چند نوبت انجام داد تا آنجا كه عمال حكومت را تا آستانه صلح قطعي پيش برد «2» ولي متأسّفانه نتوانست نتيجه مطلوبي به دست آورد

10 نبود چاره، جز قيام‌

10 نبود چاره، جز قيام آراء و نظر دانشمندان در باره حادثه كربلاء بر دو گونه است 1- امام در مقابل ارتش يزيد قدرت مقابله نداشت 2- امام داراي نيروي برابر بلكه بيشتر بود

نيروي نابرابر

نيروي نابرابر در آغاز اين بخش، اسامي و گفتار چند نفر از دنشمندان كه به باورآنها، امام در برابر يزيديان به اندازه كافي، قدرت دفاعي نداشت، آورديم علاوه بر آنهانظر چند تن ديگر را در پي، مي‌آوريم.
شيخ عبدالباقي يكي از علماي دانشگاه الأزهر مصر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 130
مي‌نويسد: «امام حسين عليه السلام عاقبت بين و دور انديش بود و هر چيز را به حق و از روي صحت و دقت ارزيابي مي‌كرد. قيام او عليه يزيد كه نصف كره زمين در فرمان حكومت او بود و نيم ميليون ارتش در اختيار داشت با توجه به قدرت نظامي او و با علم به اينكه خودش سپاه و ياوري ندارد، انجام گرفت.
و نيز اهل عراق را مي‌شناخت همانهائي هستند كه پدرش را تنها گذاشتند، خلاصه از همه اوضاع و احوال (سياسي و اجتماعي و نظامي) اطلاع كافي داشت.
قيام او براي حفظ آبرو و شرافت اسلام بود كه حكومت يزيد آن را هدر كرده و كرسي خلافت را با زور اسلحه و خُدعه و رشوه، غصب كرده است.
حسين قيام كرد، او اول جوانمرد اسلام در آن عصربود كه مسؤل حفظ ميراث و احكام اسلام بعد از پدر و برادرش بود؛ ممكن نبود از عترت رسول خدا صلي الله عليه و آله مرد مجاهد و شخصيت با ايمان و با غيرتي باشد و آنهمه
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 131
تجاوز و اهانت به اسلام را ببيند و سكوت نمايد و چشم بپوشد.
قيام كرد تا ستمگر را ستمگر بگويد، قيام كرد تا به فيض شهادت برسد. قيام كرد تا حق را پيروز و باطل را مغلوب سازد «1»
امام تصميم قطعي گرفته بود كه با يزيد بيعت نكند و به خوبي مي‌دانست كه اگر بيعت نكند، كشته خواهد شد و نيروي نظامي قوي و دهشتناك بني اميه كه با فساد عمومي و انحطاط فكري و بي ارادگي مردم و خاصّه اهل عراق تأييد مي‌شد، او را از بين خواهد برد. «2»
نويسنده دانشمند مصري «توفيق ابوعلم» مي‌گويد: قيام امام عليه يزيد، اقدامي بود كه چاره‌اي جزآن نداشت و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 132
امام ناگزير بايد اين قيام را به انجام مي‌رسانيد زيرا بيعت يزيد گناهي بود كه هيچگونه تقيه‌اي آن را تجويز نمي‌كرد و هيچ عذري در آن پذيرفته نمي‌شد «1»
جمعي از معاريف به عنوان خير خواهي در راه بااوصحبت كرده و خطر اين حركت و نهضت را تذكر دادند ولي آن حضرت در پاسخ آنان فرمود: من بيعت نمي‌كنم و حكومت ظلم و بيداد را امضاء نمي‌نمايم و اين را مي‌دانم كه به هر جا روم، و در هر جا باشم، مرا پيدا نموده وخواهند كشت و اينكه مكه را ترك مي‌گويم براي رعايت حرمت خانه خداست كه با ريختن خون من هتك نشود. «2

نيروي برابر

نيروي برابر اگر كسي به روح فقهي اسلامي آشنا باشد، مي‌داند كه گرفتن حق (مگر در موارد خاصي) واجب است خصوصاً حقي كه جنبه اجتماعي و عمومي داشته باشد و به سعادت و شقاوت امت مربوط باشد.
خلافت اسلامي كه حق امام معصوم است پيش از آنكه حق شخصي باشد، جنبه عمومي و اجتماعي دارد؛ زيرا اگر خلافت در دست امام معصوم باشد جهان اسلام و امت اسلامي مي‌تواند تحت رهبري وي گامهاي بلندي در راه تكامل و ترقي بردارد.
به اين خاطر بود كه امير مؤمنان عليه السلام بعد از جريان سقيفه كوشش فراوان نمود كه حق خود كه در واقع حق مسلّم جامعه مسلمانها بود، به دست آورد.
بدون شك اگر خلافت را تا آنجا كه وظيفه‌اش ايجاب
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 134
مي‌نمود، مطالبه نمي‌كرد، مسؤل بود و نمي‌توانست جواب خدارابدهد، اگرچه در مطالبه خود به مقصود نرسيد؛ امام حسن عليه السلام هم تا پاي خطر ايستادگي كرد
امام حسين عليه السلام نيز با شرائط پيش آمده بر خود واجب مي‌دانست اسلام پايمال شده و امت ضربت خورده را با هر وسيله ممكن، از چنگال حكومت ضد اسلامي يزيد برهاند و خلافت را به مركز اصلي‌اش برگرداند.
در چنين شرائط و زماني كه از يك طرف حكومت تحميلي يزيد مقررات اسلام را يكي پس از ديگري زير پا مي‌گذارد و صداي استغاثه ستمديدگان و مسلمانان رنج كشيده عراق به گوش امام مي‌رسد و او را به فرياد رسي مي‌خوانند و از سوي ديگر نيروهاي داو طلب در كوفه انتظار او را مي‌كشند، نيروهاي ملي كه داراي تعليمات نظامي و جنگي بودند و با ورود امام به كوفه و تعيين فرماندهان، به صورت سپاه منظم و عظيمي درمي‌آمدند، نيروئي كه بعضي از سران با عبارت «فاقدم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 135
علي جند لك مجند» «1»
«حركت كن به سوي ارتش آماده» نوشته بودند و با امكان فراهم آوردن اسلحه آزاد كه در آن زمان معمول و براي همه كس دردسترس‌بود، چنانكه در كوفه زير نظر مسلم بن عقيل تهيه كردند.
آيا امام عليه السلام مي‌توانست از تكليف شرعي قيام سرپيچي نمايد؟. «2»
مؤرخان بزرگ شيعه و سني مي‌نويسند: اهل كوفه به امام حسين عليه السلام اطلاع دادند كه يكصد هزار نفر از مردم كوفه آماده پشتيباني از شما هستند»
حتي دانشمند رجالي معروف «شمس الدين ذهبي» مي‌نويسد:
نمايندگان مردم كوفه دفتر و ديواني به حضور امام آوردند كه نام صد هزار نفر از طرفداران آنحضرت در آن
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 136
ثبت شده بود. «1»
مرحوم شيخ طوسي رضي الله عنه مي‌نويسد: مسلم بن عقيل از بيشتر اهل كوفه براي امام بيعت گرفته بود. «2»
و از طرف ديگر رنجش مردم و لياقت رهبري امام و عدم شايستگي يزيد بر خلافت اسلامي و مساعدت افكار عمومي بر له امام و بر عليه يزيد وو ...
زمينه را براي رهبري امام مساعد ساخته و امام را وادار مي‌كرد تا در برابر افكار عمومي و در برابر قرآن كريم و اسلام عزيز احساس مسؤليت نموده و تصميم بر دادن جواب مثبت به تقاضاي مردم بنمايد.
بنا بر اين در قيام امام اتمام حجت بطور دو جانبه وجود داشت يعني تا روز ملاقات حُر، شرائط براي قيام و بر گرداندن خلافت اسلامي به مركز اصلي‌اش فراهم آمده
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 137
و حجت خدا بر امام تمام شده بود، و همچنين قيام و اقدام مردانه آنحضرت حجت را بر مردم تمام كرد.
و اين هم بر امام نقص نيست كه پس از تحقيق كامل ظاهر آراسته مردم را حمل بر حقيقت كند و مصلحت خداوندي نباشد كه از علم لدنّي و موهبتي استفاده كرده و از آن پيروي نمايد.
دانشمند بزرگ سيد مرتضي علم الهدي رضي الله عنه و رئيس فقهاء شيعه شيخ طوسي رضي الله عنه مي‌گويند: از هنگامي كه امام براي رفتن به كوفه آماده گشت، تا روزي كه با حر بن يزيد رياحي ملاقات كرد، از نظر مجاري طبيعي، امكان داشت كه در اين مبارزه پيروز شود و ريشه حكومت ظلم را بسوزاند «1»
آنهائيكه مي‌گويند «نيروي امام حسن عليه السلام بيش از امام حسين عليه السلام بود با اين وصف صلح نمود» برخلاف
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 138
حقيقت است بلكه قضيه بر عكس است و هر كس تواريخ را بخواند (صحت ادعاي مارا) مي‌فهمد. «1»
نظر ديگري كه شايد كمي از اين نظرها مترقيانه تر است نظر يكي از نويسندگان معاصر است.
او مي‌گويد «امام حسين عليه السلام آن وقت تصميم گرفت به كوفه برود كه شرايط پيروزي نظامي برايش فراهم بود و ارتش داوطلب امام از نظر نيروهاي آماده، از ارتش يزيد ضعيف تر نبود و از نظر نيروهاي در شُرُف تكوين، از ارتش يزيد قوي تر بود، علاوه بر محبوبيت اجتماعي و لياقت شخصي بي نظيري كه آن حضرت داشت و يزيد نداشت» «2»
اما هنگامي كه در منزل شراف با لشگر حُر روبرو شد و قضايا را وارونه ديد و اصرار حُر را براي تسليم، مشاهده كرد؛ و براي امام مسلّم شد، كوفيان بيعت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 139
خود را شكسته اند؛
وظيفه ديگري به امام متوجه شد آنهم سعي براي بازگشت به حجاز بود و وقتي كه از آن هم مأيوس شد سومين وظيفه، امام را وادار كرد تصميم بر دفاع بگيرد اگرچه به شهادت منتهي شود.
از آن روز به بعد دفاع را (بااقسام گوناگونش) براي خود وظيفه دانست و به اجراء گذاشت.
روي اين اصل، تا روز عاشورا كوشش فراوان نمود كه اين پيشامدها، با صلح و بدون خونريزي فيصله يابد اما دشمن از خواسته خود دست برنداشت و كوچكترين انعطافي از خود نشان نداد.
تا اينكه در نهايت با كاملترين قسمت دفاع (يعني جنگ و فداكاري و شهادت) به پايان رسانيد.
فعل و تصميم امام عليه السلام هم نشانه آنست، كه دفاع خود يك وظيفه مقدسي است و همه خردمندان به خوبي آن اذعان داشته بلكه در مواقع خاص رأي بر وجوب آن
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 140
داده‌اند، زيرا دفاع دوري جستن از مهلكه است نه واردشدن در مهلكه كه بعضي‌ها آيه مباركه ولا تلقوا را دستاويز قرار داده؛ خرده گيري مي‌نمايند

دفاع‌

دفاع دفاع خود بر چند قسم است.
1- دفاع از حقوق شخصي از قبيل مال و جان.
2- دفاع از حقوق اجتماع.
3- دفاع از عقيده و مرام.
و اين نكته هم مسلّم است، در همه انواع دفاع (بلكه در قيام ابتدائي نيز) بايد دو قاعده عقلي رعايت شود:
1- آنچه كه كم ارزش تر است فداي گرانبها تر شود.
2- تا آنجا كه ممكن است بايد اقدامات طوري صورت گيرد كه فتنه و خونريزي واقع نگردد مثلًا نقل مكان كرده و از محل خطر دوري جويند، يا جائي كه ممكن است
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 141
به سنگري پناه برند، در اين موارد نبايد اقدام به خونريزي و كشتار شود بلي آخرين مرحله دفاع جنگ است كه غالباً به خونريزي مي‌انجامد.
در قيام دفاعي بر خلاف قيام ابتدائي اگر يك درصد هم احتمال پيروزي باشد جايز بلكه لازم است.
حتي اگر برشكست خود يقين كند، اما اطمينان دارد كه ثمرات و منافع اين شكست با كشته شدن، بيش از زيانهاي آن خواهد بود كه در اين صورت، اقدام به چنين قيامي عاقلانه وگاهي لازم بشمار مي رود.
اگر پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله اسلحه به دست گرفت و با عده كم در مقابل سپاه فراوان دشمن مقاومت كرد و با تسليم خود، به حكومت استبداد و غصبي يزيد مهر تأييد نزد، به حكم ضرورتِ دفاع، و به حكم وظيفه قانوني و وجداني بود؛ زيرا امام به يقين مي‌دانست اگر به ابن زياد تسليم شود راهي جز مرگ ذليلانه نخواهد داشت و همان رفتاري را خواهد كرد كه با مسلم بن عقيل نمود
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 142
چنانكه در روز عاشورا قيس بن اشعث (برادر محمد ابن اشعث كه به مسلم عليه السلام امان داده بود) به امام گفت: به حكم ابن زياد تسليم شو و مطمئن باش خطري تو را تهديد نخواهد كرد! فرمود:
«أنت أخو أخيك أتريد أن يطلبك بني هاشم بأكثر من دم مسلم بن عقيل لا و اللّه لاأعطيهم بيدي اعطاء الذّليل «1» تو برادر همان محمدبن اشعثي كه مسلم را امان داد ولي ابن زياد او را كشت. تو هم مانند برادرت مي‌خواهي مرا فريب دهي؛ تو مي‌خواهي بني هاشم علاوه برخون مسلم بن عقيل خون مرا هم از تو مطالبه نمايند، نه بخدا قسم دست تسليم و ذلّت، به اينان نخواهم داد

بقاي دين با شهادت‌

بقاي دين با شهادت قبول شهادت در مواردي كه جز با آن، دين خدا پايدار نمي‌ماند، يك امر شرعي و مطابق با موازين است و عقل و شرع آن را براي مصالح مهم تجويز مي‌كند.
چه اشكال دارد شارع مقدّس در آنجا كه ضرورت حكم مي‌كند براي حفظ كيان اسلام و حراست از فرسودگي قرآن، كسي را به شهادت مأمور نمايد هم او به فيض عظماي شهادت برسد و هم دين پايدار بماند و از هر گزندي محفوظ بماند.
چه اشكال دارد پيامبر صلي الله عليه و آله براي اقامه دين خود خطاب به امام حسين عليه السلام بگويد: «إنّ لك درجةٌ عنداللّه لن تنالها
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 144
الّا بالشّهادة «1»
برايت نزد خدا مقامي است به آن نميرسي مگر با شهادت».
درباره عظمت و اثر قيام امام حسين عليه السلام در بقاي دين گفته شده است؛ من أنّ دين الإسلام كما أنّه محمّدي الحدوث فهو حسينيّ البقاء اسلام همانگونه كه بوسيله پيامبر صلي الله عليه و آله پايه گذاري شد با قيام حسيني دوام پيدا كرده و پايدار مي‌ماند «2»
امام با اينكه پس از ملاقات با حُر، و شنيدن شهادت مسلم بن عقيل، از مجاري طبيعي بر شكست نظامي خود يقين داشت اما به يقين هم مي‌دانست پيروزي نهائي با اوست و مجاهدتهاي او و يارانش تا دنيا هست به بار خواهد نشست،.
با آگاهي كامل، از پيامد هاي ناگوار بعدي اگرچه به بذل
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 145
جان و حتي به استقبال از مرگ منتهي شود، تسليم دشمن نگشت.
با تمامي مشكلات دست و پنجه نرم كرد تادين جد بزرگوارش را دوام بخشد و آن را ازگزند دغلبازان نجات دهد و تمام مقاصد عالي انساني را در جامعه اسلامي پياده كند، وجدان به خواب رفته مسلمانهارا بيدار سازد و ماهيت بني اميه رابر همگان روشن نمايد.
خلاصه اين كه امام عليه السلام براي بر افراشته نگهداشتن پرچم اسلام و به اهتزاز درآوردن لواي قرآن غير از قيام، و ايستادگي در برابر بوزينه بازان و رسوا ساختن آنان، راه ديگري نداشت.
قيامي كه، نتايج مثبت آن تا دنيا هست باقي خواهد ماند و براي آزادمردان جهان در راه رسيدن به هدف درس آزادگي و مردانگي و از خود گذشتگي خواهد آموخت.
درسي كه پس از گذشت قرنها مهاتما گاندي ها از مكتب او الهام گرفته و در باره نهضت حسيني چنين اظهار
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 146
دارند.
«ما راه حسين را يافتيم» من براي مردم هند چيز تازه اي نياورده‌ام؛ فقط نتيجه‌اي راكه از مطالعات و تحقيقاتم در باره تاريخ زندگي قهرمانان كربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند كردم؛ اگر بخواهيم هند را نجات دهيم واجب است همان راهي را بپيماييم كه حسين بن علي پيمود.» «1»
اقبال لاهوري گويد:
بر زمين كربلا باريد و رفت
لاله در ويرانه‌ها كاريد و رفت
رمز قرآن از حسين آموختيم
زآتش او شعله‌ها اندوختيم
تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 147
تازه از تكبير او ايمان هنوز
تا قيامت قطع استبداد كرد
موج خون او چمن ايجاد كرد «1»
و اما آيه شريفه لا تلقوا بأيديكم إلي التهلكة «2»
كه بعضي آن را عنوان كرده و به عمل امام خرده مي گيرند، دامنگير كساني است كه خود را به هلاكت اندازند، نه به مقام والاي شهادت نايل آيند؛ چون شهادت در زبان آيات و اخبار، هيچوقت هلاكت ناميده نشده است «3»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 148
زيرا مكتب «شهادت» يك حالت نيست، قتل مجاهد در دست دشمن نيست بلكه، خود يك «حكم» است، يك «حكم مستقلّ» غير از «جهاد» و پس از جهاد.
وانگهي آيه فوق در باره كساني نازل شده است كه از دستگيري و ياري رساندن بر مستمندان و بيچارگان، خود داري نموده و دوري نمايد كه نتيجه‌اي جز، طغيان مستضعفين بر عليه مستكبرين و درنهايت به هلاكت رسيدن آنها را در پي نخواهد داشت، نه اينكه شخصيتي براي بقاء دين خدا جان خود و جوانانش را بذل نموده وحيات آن را تضمين نمايد؛ اصولًا استناد به آيه فوق درموارد ديگر، جز در شأن نزولش مقرون به صحت نيست، چون نزول آن در باره چيز ديگري است علاوه بر اين، نهي در آيه شريفه مورد بحث، نهي ارشادي است نه مولوي، حكم عقل است نه حكم تعبدي و قانوني.
براي تفصيل بيشتر به كتابهاي مربوطه، مراجعه شود

ابعاد قيام‌

ابعاد قيام حادثه كربلا را مي‌توان از ابعاد مختلف مورد بر رسي قرار داد فقهي، ما فوق فقهي، اخلاقي، حماسي عرفاني واجتماعي و ... ما فقط به دو بُعد اولي اشاره مي‌كنيم

1 بُعد فقهي‌

1 بُعد فقهي (جنبه تكليفي و عمل به وظيفه شرعي)
ترديدي نيست، امام حسين عليه السلام در شرائطي كه پيش آمده و برجامعه حكم فرما بود، بيعت با يزيد را حرام و امر به معروف و نهي از منكر را واجب مي‌دانست و سكوت در برابر يزيد را موجب نابودي اسلام تلقّي مي‌كرد، و بظاهر بر خود امام عليه السلام نيز حجت تمام شده
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 150
بود و بايد به كوفه سفر مي‌كرد «1» و از جنبه فقهي به وظيفه شرعي خود عمل مي‌نمود، كه كرد.
و اگر وجوب تلاش براي تشكيل حكومت اسلامي و جهاد عليه اهل بغي را هم بر آن تكاليف بيفزاييم، ابعاد فقهي نهضت، گسترش يافته و حادثه را بايد با شيوه فقهي گسترده تر بررسي كرد، كه اين مختصر گنجايش آن را ندارد.
ولي مطلبي كه نمي توان به سادگي از آن گذشت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 151
وناديده گرفت اين است كه، اگر بخواهيم نهضت امام را با روش فقهي ارزيابي كنيم، خيلي از سؤالها بي پاسخ خواهد ماند زيرا
1- اگر عمل امام را از ديد گاه امر به معروف و نهي از منكر بنگريم، به اشكال بر مي‌خوريم چون يكي از شرايط وجوب امر به معروف و نهي از منكر، اين است كه بر انكار او فسادي مترتّب نشود و يا ضرري بر جان و مال او متوجه نباشد و يا به يكي از مسلمانها ضرري نرسد، اين شرط مرزهاي امر به معروف و نهي از منكر را مشخّص كرده است، در غير اين صورت وجوب آن ساقط خواهد شد.
شواهد هم نشان مي‌داد قيام امام درآن بحران ناگوار، محكوم به شكست قطعي بود، و بزرگاني مانند ابن عباس و ابن زبير و ابن عمر و ابن حنفيه و ابن جعفر و جز آنها شكست راپيش بيني مي‌كردند و سعي فراوان داشتند كه امام را از سفر به كوفه منصرف نمايند.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 152
به اين خاطر بود امام عليه السلام در روز عاشورا اوضاع و احوال را كه ديد فرمود: «للّه درّ ابن عبّاس ينظر من ستر رقيق خدا به ابن عباس جزاي خير دهد كه حوادث را از پشت پرده نازك مي‌ديد»
خود امام عليه السلام نيز در پاسخ آنها قاطعانه مي‌فرمود:
«لايخفي عليّ الأمر مطلب براي من پوشيده نيست» (مطلبي كه شما مي‌دانيد، من هم مي‌دانم).
اينجاست كه سؤالي پيش مي‌آيد، امام چرا شرائط فوق را رعايت نكرد و با كمال شهامت به استقبال مرگ رفت آنچه كه مسلّم است، عمل امام حسين عليه السلام نشان مي‌داد آن حضرت مسئله امر به معروف و نهي از منكر را بالاتر از آن مي‌ديد كه ما مي‌بينيم يا به شرائط فقهي آن توجه داريم؛ او با شرائطي كه پيش آمده بود، براي آن اهميتي بالاتر از جان و مال و حيثيت انساني، قائل بود.
2- اگر عمل امام را مصداق «جهاد» بدانيم و از بُعد جهادي نظر كنيم، باز به اشكال ديگري بر مي‌خوريم؛
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 153
زيرا با دست خالي جلو نيزه و تيغ و تير رفتن وظيفه شرعي نيست و خلاف حكم عقل است چون جهادي كه سر نوشتش شكست و مرگ حتمي است يك نوع انتحار و آب به آسياب دشمن ريختن و به سود كفر و ظلم قدم برداشتن است پس چنين جهادي تكليف نمي‌آورد براي اينكه قرآن كريم مي‌گويد: «لايكلّف اللّه نفساً الّا وسعها «1»
خداوند هيچ كس را، جز به اندازه توانائيش، تكليف نمي‌كند» و «و لا تلقوا بأيديكم الي التّهلكة «2»
با دست خود، خود را به هلاكت نيندازيد» اگر مفهوم آيه را عام بگيريم.
3- حضرت عباس عليه السلام كه خود از پرورش يافتگان بيت وحي و امامت است بعد از آنكه چهار هزار مأمور شريعه فرات را با شجاعت و رشادت تمام و با آن جگر تشنه، كنار زد و اسب خود را داخل آب فرات برد به
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 154
گونه‌اي كه آب تا به زير شكم اسب رسيد، مشكش را پر از آب نمود و چون خود به شدت تشنه بود، مشتي آب برداشت و بر جلوي لبهاي خشكيده‌اش رسانيد «فذكر عطش الحسين و أهل بيته» تشنگي امام حسين عليه السلام و اهل بيت او، به يادش آمد، آب را ريخت و گفت:
يانفس من بعدالحسين‌هوني فبعده لاكنتِ أن تكوني
اي نفس من، بعد از حسين خوار شوي و پس از او نماني! مي‌خواهي آب بنوشي و او تشنه است.
با اين كه به شدت تشنه بود، ولي آب نخورد و با لب تشنه از شريعه بيرون آمد، و بدين ترتيب در جهاد اكبر يعني جهاد با نفس نيز پيروز شد اين عمل را
چگونه توجيه كنيم، چون در اينجا وظيفه تكليفي و فقهي علمدار اين بود كه به مجرد رسيدن به شريعه فرات، آب بخورد و نيرو بگيرد و زنده بماند و از خود و امام خود، دفاع نمايد ولي او كه در دامن پدري مانند علي عليه السلام بزرگ شده و به مسائل فقهي به طور كامل
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 155
آشنائي داشت، اين كار را نكرد چرا؟! «1»
4- ياران امام كه اجازه ميدان مي‌خواستند با اين كه عده‌اي از آنان نوجوان بودند و به بلوغ نرسيده و مكلف به تكليف شرعي نبودند و امام عليه السلام هم
مي‌دانست كه آنها به طور حتم كشته خواهند شد و براي بقاء امام كوچكترين اثري نخواهد داشت، با چه وجهه شرعي به آنها اجازه ميدان مي‌داد و به كام مرگ مي‌فرستاد، چه فائده‌اي به حال امام داشت؟!
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 156
در اينجاست كه عقلها متحير و خردها از درك آن به گِل نشسته است و به قول شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء قدس سره و هذا هو السّرّالغامض الّذي يحتاج الي البحث و النّظر «1»
اين است آن سرّ مشكلي كه به بحث و نظر (و تحقيق و بر رسي كامل) احتياج دارد.
به خاطر همين سؤالهااست كه، چون عمل امام بظاهر با دستورات كلي و عمومي اسلام تطبيق نمي‌كرد، و علما و فقهاي آن عصر هم از كار امام سر در نمي‌آوردند و عمل امام عليه السلام را بيرون از حيطه فقهي مي پنداشتند، و پا فشاري زياد داشتند كه آن حضرت را از ادامه سفرباز دارند و منصرف نمايند اماموفق نشدند؛ بايد گفت: كار امام حسين عليه السلام مخصوص خودش بوده است و او در هر شرايط به وظيفه خود عمل نموده است به اصطلاح «قضيّة في واقعة» و قابل پي جويي نيست

بُعد مافوق فقهي‌

بُعد مافوق فقهي ايثار كه يكي از تجلّيات عاطفي روح انسان است، در مكتب اهل بيت عليهم السلام جايگاه بسيار قوي داشت.
آنها ايثار را بر تكليف مقدم مي‌داشتند زيرا در نظر آنها، ايثار بالاتر از تكليف است.
در شأن نزول سوره «دهر» مي‌خوانيم كه خاندان اهل بيت سه روز گرسنگي كشيده و روزه مي‌گيرند و يك قرص نان خود را بي منت، بر مسكين و يتيم و اسير اطعام مي كنند، در حالي كه تكليف آنها در آن حال، خوردن غذا و حفظ جان خود بودند اما ايثار كردند و به وظيفه اخلاقي و انساني خود كه بالاتر از وظيفه فقهي و تكليفي بود، عمل نمودند.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 158
خداوند نيز از اين عمل آنها تقدير به عمل آورده و سوره «هل أتي» را درباره اين كار شايسته آنها نازل كرد و تا أبد عظمت روح و شخصيت والاي آنها را بر جهانيان اعلان نمود و ارزش داد.
حادثه كربلا هم با اين عظمت در چارچوب ديدگاه فقهي نمي‌گنجد زيرا در آن حادثه وظيفه فقهي و تكليفي امام همان بود كه فقها و علما به آن اصرار داشتند (قبلًا به تفصيل گذشت) ولي كار امام بالاتر از حيطه فهم آنها بود؛ او به وظيفه اخلاقي و انساني خود كه فوق تكليف بود، عمل كرد و عالي ترين نوع «ايثار» يعني اين عاطفه انساني و اسلامي را، در سر زمين كربلا پياده نمود و بهترين تجلّيگاه آن قرار داد.
اساساً حادثه كربلا نمايشگاه ايثار و وفاست آيا براي ايثار و وفا تجسّمي بهتر از حادثه كربلا مي‌توان پيدا كرد پس نظر و عقيده امام حسين عليه السلام در سطح عالي بود و با برداشتهاي بزرگان آن زمان تفاوت زياد داشت و معلوم
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 159
بود كه كار امام حساب شده و يك نوع رسالت و مأموريّت مستقل است كه در دستور العمل آسماني، به او تفهيم گرديده و اسرار آن بر نامحرمان مكشوف نگشته است.
همچنانكه در داستان شگفت انگيز خضر و موسي عليهما السلام و كارهاي عجيبي كه خضر انجام داد به طوري كه اسرار دروني آن در آن مقطع حتي بر موسي عليه السلام پيغمبر اولي العزم الهي هم مكشوف نگشت، و با موازين شرعي فقهي و قانوني آن زمان، سازگار نبود كه حضرت موسي عليه السلام به كارهاي او اعتراض مي كرد «1».
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 160
حادثه كربلا را هم نمي‌توان در چارچوب موازين فقه جا داد و با معيار برداشت فقهي آن بزرگان ناصح، سنجيد؛
زيرا همان طور كه در فصل پيشين گفته شد، وقتي كه جوانها و نوجوانان يارانش اجازه جنگ مي‌خواستند، امام هم مي‌دانست براي كشته شدن مي‌روند بي ترديد به آنها اجازه پيكار مي‌داد؟ يا هنگامي كه عباس بن امير مؤمنان عليهما السلام با آن شدت تشنگي وارد شريعه فرات شد، صيانت از نفس و تكليف شرعي به او واجب مي‌كرد آب بخورد؛ امّا اين كار را نكرد چرا؟! و دهها چراها و وقايعي كه پيش آمد.
مرحوم شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء قدس سره گويد: «إنّ فاجعة الطّف قضيّة هي الوحيدة في نوعها و اليتيمة في بابها خرجت عن جميع القواميس و النّواميس و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 161
لاينطبق عليها حكم من أحكام الشّرائع السّماويّة و لا الأرضيّة و لا الدّينيّة و لا المدنيّة ولا ينفذ في فولاذها الحديدي ... «1»
همانا فاجعه كربلا درنوع خود يگانه و در باب خود ناياب و بيرون از محور تمامي قاموسها و ناموسها است و احكام هيچ يك از شريعتهاي آسماني و زميني و ديني و مدني با جريان آن تطبيق نمي‌كند و (در پايه) فولادين و آهنين آن هيچ چيزي نمي‌تواند نفوذ كند» شكست ناپذير و غير قابل نفوذ است آري حادثه عاشورا از حوادث بي نظير تاريخ است و نمي‌توان با مقياس ساير حوادث و دعوتها و نهضتهاي سياسي يا ديني، روي آن اظهار نظر كرد زيرا با دعوتهاي سياسي و قيام براي طلب حكومت و استثمار و استعمار و استعباد مردم فرق جوهري دارد و همين تفاوتها، آن را نافذتر و شورانگيزتر و مشخص تر ساخته است.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 162
بنا براين نمي‌توان روي اين حادثه بدون در نظر گرفتن اين ويژگيها، اظهار نظر نمود و اين قيام را مانند يك قيام عادي تشريح و توصيف كرد زيرا اگر آن را يك قيام عادي بشماريم، تمام جزئيّات آن را نيز بايد عادي بدانيم در حالي كه به طور قطع نمي‌توان قسمت مهمّي از اين قيام مقدس را بطور عادي تفسير و تعبير كرد.
چون آغاز قيام و شكل حركت امام از مدينه به مكه و از مكه به سوي كوفه و تا پايان حادثه، به هيچ وجه شبيه قيامها و نهضتهاي سياسي و نظامي معمولي، نيست و با موازين عادي تطبيق نمي‌كند، پس معلوم مي‌شود كه اين قيام يك مأموريت الهي و داراي رمزو سرّ ملكوتي بوده كه امام آن را از روي دستور محرمانه غيبي پذيرفته است. «1» (راز و مز آن بر ديگران مكشوف نيست.)
«دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 163
آن حضرت با عمل حيرت انگيز خود به جهان و جهانيان نشان داد كه، تكليف انسان در مواقعي به جائي مي‌رسد كه بايد جان و مال و آبروي خويش را، فداي هدف كند و به ملامت‌ها و نظرهاي منفي مردم بي اعتنا باشد همان طور كه خود امام كرد؛
علما و فقهاي عصر امام، هيچكدام نهضت خونين او را تصويب نكرد چون واقعيت در سطحي كه امام مي‌نگريست، ماوراء فهم و درك آنها بود.
آنها در اين سطح مي‌انديشيدند كه اگر اين مسافرت امام براي به دست آوردن حكومت است، عاقبت خوشي ندارد و دور از موفقيت خواهد بود در حالي كه آنگونه نبود؛ او خود را مأمور به امري مي‌دانست كه بايد انجام مي‌داد و آنان هم در برابر اين منطق امام حرفي نداشتند جز اينكه براي امام و خاندانش دلسوزي مي‌كردند و دعا.
علاوه بر آن، امام حسين عليه السلام نظر به امامت و رهبري
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 164
واقعي كه داشت، نمي‌توانست با يزيد بيعت كند، او تكليفي جز امتناع از بيعت نداشت، (خواست خدا نيز همين بود) و اين امتناع، امام را تامرز شهادت پيش مي برد چون رژيم هولناك اموي به چيزي كمتر از بيعت راضي و قانع نبود در اين صورت شهادت امام قطعيت پيدا مي كرد.
و خواب امام كه جد بزرگوارش به او فرمود: «إنّ اللّه شاء أن يراك قتيلًا «1»
يا «إنّ اللّه شاء أن يراهنّ سبايا» «2» فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 165
خواست خدا در ديدن شهادت تو و اسارت عيالاتت مي باشد (تحقق آرمانها و ابديت بخشيدن به نتايج قيام تو، در افشاگريها و اطلاع رساني زمان اسارت آنهاست) مؤيد اين نظريه است.
بدينجهت امام نظربه رعايت مصلحت اسلام و مسلمين تصميم قطعي بر امتناع از بيعت و استقبال از شهادت، را گرفت و بي محابا و شجاعانه، عزّت شهادت را برزندگي ذلّت بار ترجيح داد و عاشقانه مرگ ظاهري را بر آغوش كشيد، و حيات جاوداني را تصاحب نمود درود خدا، بر روح باعظمت او باد كه با تصميم فوق فقهي و با خون پاك خود، به ريشه خشكيده اسلام حيات نو بخشيد

آگاهي از شهادت‌

آگاهي از شهادت از مطالب گذشته كاملًا روشن شد كه امام عليه السلام نهايتاً از شهادت خود به طور كامل آگاهي داشت و خلافي در آن نيست، فقط اختلاف در اين است كه آيا امام مي‌دانست در همان سفر شهيد خواهد شد يا شهادت او بعدها به وقوع خواهد پيوست؟.
بزرگاني مانند سيد مرتضي و شيخ طوسي و شيخ مفيد رضوان اللّه عليهم أجمعين و بعضي از نويسندگان معاصر، نسبت به علم امام عليه السلام به زمان و مكان شهادتش ترديد دارند و يا منكر هستند و مي‌گويند: امام حسين عليه السلام طبق اخبار جدّ و پدر و برادرش از شهادت خود اطلاع داشت ولي نمي‌دانست در آن سفر شهيد خواهد شد.
و او مي‌گويد: اين قول حدود سه قرن بين علماء شيعه
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 167
مشهور بود و از زمان شيخ مفيد تا قرن هفتم هجري (زمان تأليف لهوف) يك عالم مشخص شيعي را نيافتيم كه نظرش در اين باره مخالف نظر آن سه عالم بزرگ مذكور باشد ولي ابن طاووس در «لهوف» ص 20 بر خلاف نظر مشهور نظر داده كه امام حسين عليه السلام مي‌دانست در اين سفر شهيد مي‌شود (با اينكه دو حديثي كه دليل مدعاي خود آورده فقط اصل كلي شهادت امام را پيشگوئي كرده است نه زمان آن را) بعداً هم گروهي از وي پيروي كردند و كم كم اين قول غير مشهور، مشهور گشت. «1»
اين گفتار با اكثريت قريب به اتفاق دانشمندان مخالف است چون آنان معتقدند كه امام عليه السلام با علم موهبتي و لدنّي كه داشت و هم از شواهد موجود، به طور قطع و يقين مي‌دانست در همان سفر و در دشت كربلا به
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 168
شهادت خواهد رسيد و هيچ گونه ترديدي در صحت اين نظر نيست.
براي اطلاع بيشتر به مطالب ذيل كه از كتاب تحريف شناسي عاشورا نوشته دوست دانشمند و رفيق گرانمايه ام مرحوم حجت الأسلام و المسلمين آقاي داود الهامي رحمةاللّه عليه اقتباس شده است، توجه فرماييد (عبارتهاي توي پرانتز از من است)
امام به وظيفه الهي خود كه امتناع از بيعت است، آگاه بود و بيش از همه به قدرت و توان بني اميه و روحيه يزيد نيز پي برده بود، و مي‌دانست كه لازمه امتناع از بيعت كشته شدن اوست و انجام وظيفه الهي شهادت وي را درپي داشت، كه او خود از اين راز در موارد مختلف پرده بر داشته است.
1- در مجلس حاكم مدينه كه از وي براي يزيد بيعت مي‌خواست فرمود: «مثل من به مانند يزيد بيعت نمي‌كند» هنگامي كه شبانه از مدينه بيرون مي‌رفت از
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 169
جدّش رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل كرد: كه در خواب به او فرموده است: «انّ اللّه شاء أن يراك قتيلًا «1»
.» خدا (به خاطر جلو گيري از بين رفتن اسلام و به ساحل كشيدن كشتي در حال غرق آن) خواسته است كه تورا (در راه حق) كشته، ببيند (چون شهادت تو ضامن بقاي قرآن و دين است).
2- امام مي‌دانست كه دژخيمان اموي به خاطر بيعت نكردنش هر كجا باشد او را خواهند كشت و لذا در مكه به عبد اللّه بن زبير فرمود: به خدا قسم اگر من كشته شوم و يك وجب بيرون از مسجد الحرام باشم بهتر است از اين كه در آنجا كشته شوم و اگر دو وجب دور تر باشم خوش تر مي‌دارم «و أيم اللّه لو كنتُ في حجر هامة من هذه الهوام لاستخرجوني حتّي يقضوا بي حاجتهم ..» «2» فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 170
به خدا سوگند اگر در سوراخ يكي ازاين جنبندگان بيابانها (ويا در آشيانه پرنده‌اي از اين پرندگان) باشم مرا بيرون آورده و (با كشتن من) به مقصود خود مي‌رسند.
3- وقتي كه عبد اللّه بن جعفر و يحيي بن سعيد برادر استاندار مكه معظّمه در منع امام از رفتن به عراق، اصرار كردند، فرمود: «إنّي رأيت رؤياً فيها رسول اللّه صلي الله عليه و آله و امرتُ فيها بأمرٍ أنا ماضٍ له، علَيَّ كان أولي فقالا: ما تلك الرّؤيا؟! قال: ما حدّثت بها أحداً و ما أنا محدث بها أحداً حتّي ألقي ربّي «1»» من رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديدم و از طرف آن حضرت به كاري مأموريت يافته ام‌كه به ناچار آن را انجام خواهم داد، به سودم تمام شود و يا به زيانم، گفتند: آن خواب چيست؟!
فرمود: آن را به كسي نقل نكرده‌ام و به كسي هم نخواهم گفت، تا پرورد گارم را ملاقات كنم.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 171
هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند يكي از اهل تحقيق و معرفت در ذيل اين حديث آورده است «شما پس از واقعه كربلاء مصيبتهائي كه بر امام وارد شد و اسارت اهل و عيال آن حضرت و آن صبر و استقامت وشجاعت و فدا كاري كه از امام به ظهور رسيد، غير از اين مي‌فهميد كه، اين خواب راجع به پايان اين سفر، و دستورالعملهائي در مورد اين امتحان بي نظير و آزمايش عظيم، بوده است؟ به نظر ما حوادثي كه بعد روي داد، همه روشنگر اين خواب و تعبير آن بود» «1»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 172
4- در پاسخ ابن عباس و ابن عمر و محمد حنفيه و ديگران فرمود: «رأيت رسول اللّه صلي الله عليه و آله في المنام و أمرني بأمرٍ فأنا فاعل ما أمر» «1»
رسول خدا را در خواب ديدم مرا به كاري امر كرد كه آن را انجام خواهم داد»
5- در پاسخ يكي از شخصيتهاي عرب كه در بين راه عراق اصرار داشت كه آن حضرت را از رفتن به كوفه منصرف كند و گرنه قطعاً كشته خواهد شد، فرمود: اين رأي بر من پوشيده نيست ولي اينان از من دست بردار نيستند و هر جا بروم و هر جا باشم مرا خواهند كشت «2»
6- در بطن عقبه مردي به حضور امام شرفياب شد و آن حضرت را سوگند داد تا برگردد، و گفت: فواللّه ما تقدم الّا علي الأسنّة و حدّ السّيوف ... به خدا سوگند به سوي چيزي جز نوك نيزه‌ها و دم شمشيرها پيش
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 173
نمي‌روي» امام در پاسخ فرمود: «انّه لايخفي عليّ ماذكرت و لكنّ اللّه عزّ و جلّ لايغلب علي أمره» «1»
آنچه كه گفتي برمن پوشيده نيست (يعني مي‌دانم با نوك نيزه و دم شمشيرها روبرو خواهم شد) ولي خداوند (در اجراي) اراده خود مغلوب نمي‌شود».
بر حسب روايت ابن صبّاغ امام فرمود: «لايخفي علي شيي‌ء ممّا ذكرت و لكنّي صابر و محتسب الي أن يقضي اللّه أمراً كان مفعولًا» «2»
اشاره به اين كه اين امر امر خداست و ناچار آن امر با كشته شدن من تحقّق خواهد يافت» (تكليف اين است كه يكي از دوراه را انتخاب نمايم سلامتي خود و خاندانم را كه به از بين رفتن دين جدم منتهي خواهد شد و يا با هر وسيله ممكن دين خدا را از غرقاب يزيديان نجات دهم اگرچه به شهادت
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 174
خود و اسارت خاندانم منتهي شود، كه به يقين راه دوم را بر مي‌گزينم و هماي سعادت ابدي را بر سر مي‌نشانم).
شيخ مفيد و طبرسي و ابن كثير نقل كرده اند: كه در بطن عقبه فرمود: به خدا قسم مرا رها نمي‌كنند تاخونم را نريزند وقتي كه مرا كشتند خدا بر آنها كسي را مسلّط مي‌كند كه آنان را در ميان ملّتها ذليل و رسوا نمايد. «1»
7- شيخ مفيد روايت كرده است كه (پيش از واقعه كربلا) روزي عمر بن سعد به امام گفت: اي ابا عبد اللّه در نزد ما سفيهاني هستند كه گمان مي‌كنند من ترا خواهم كشت؟! فرمود: آنان سفيه نيستند بلكه خردمندانند، آگاه باش كه تو بعد از من از گندم عراق جز اندكي، نخواهي خورد. «2»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 175
8- ابن كثير و ذهبي روايت كرده اند كه عمرة دختر عبدالرّحمان نامه‌اي به امام نوشت و به او از اين كه به سوي قتلگاهش مي‌رود، هشدار داد و در آن نامه نوشت: گواهي مي‌دهم كه عايشه براي من روايت كرد كه شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: حسين در زمين بابل (عراق) كشته مي‌شود. امام فرمود: پس چاره‌اي جز رفتن به قتلگاهم ندارم. «1» (دقت كنيد)
باز ذهبي از يزيد الرّشك از كسي كه شخصاً با امام سخن گفته، روايت كرده است كه خيمه‌هائي را دربيابان افراشته ديدم به آنجا رفتم امام حسين عليه السلام را ديدم قرآن مي‌خواند و اشك برگونه‌هايش جاري بود، عرض كردم پدر و مادرم فداي تو باد اي پسر پيغمبر، چه چيز تو را به اين بلاد و بياباني كه كسي در آن نيست، فرود آورده
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 176
است؟! فرمود: اين نامه‌هاي اهل كوفه است به من و من نمي‌بينم آنها را مگر اين كه مرا خواهند كشت وقتي كه مرا كشتند، از براي خدا حرمتي نمي‌گذارند، مگر اينكه آن را هتك مي‌نمايند پس خداوند بر آنها كسي را مسلّط مي‌سازد كه آنان را خوار و ذليل گرداند «1»
10- ذهبي علاوه بر اين دو حديث، هشت حديث ديگر روايت مي‌كند حاكي از اين كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام و خود امام حسين عليه السلام و ديگران مي‌دانستند كه آن حضرت در عراق و دركربلاء شهيد مي‌شود. «2»
بالأخره اين روايات با طرق گوناگون از عامه و خاصه نقل شده است و روايات پيشگويي از پيامبراكرم و امير مؤمنان و خود سيدالشهداء عليهم السلام به وفور وارد شده
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 177
است كه به طور قطع و يقين بايد گفت امام حسين عليه السلام از شهادت خويش آنهم در همان سفر اطلاع داشت و اينكه مدام در طول راه از شهادت خود سخن مي‌گفت، از روي يقين به شهادت خود در آن سفر بوده است. «1»
پس نظركساني كه معتقدند امام از ماجراي شهادت و يا از زمان و مكان شهادت خود اطلاع نداشت، دور از تحقيق است؛ چگونه بپذيريم آنهمه ناصحان، بنا بر گفته‌هاي رسول خدا و امير مؤمنان و امام حسن عليهم السلام از واقعه اطلاع داشتند و در طول راه هم كساني، حضرت را از رفتن به سوي عراق منع مي‌كردند، اما خود امام حسين عليه السلام بي خبر بود و به اندازه آنها اطلاع نداشت؟!.
در حالي كه چندين بار خود او، به واقعه كربلا تصريح كرده و به وقوع آن اذعان داشته است و درحديث ام سلمه از مصرع خود مشتي خاك به او مي‌دهد كه هر
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 178
وقت آن خاك خون شد بداند كه او شهيد شده است.
ياهنگامي كه امير مؤمنان عليه السلام از كوفه به جنگ صفين مي‌رفت به زمين كربلا كه رسيد توقف نمود و نگاه حزن انگيزي به آن سرزمين انداخت و لختي گريه كرد و فرمود: ههنا مناخ ركابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم، فتية من آل محمد يقتلون بهذه العرصة تبكي عليهم السّماء و الأرض اين سرزمين محل پياده شدن و بار انداز آنان است و در اينجا خونشان ريخته مي‌شود، گروهي از خاندان پيغمبر صلي الله عليه و آله در اينجا كشته مي‌شوند كه آسمان و زمين بر آنان مي‌گريند. «1» و در روايت ديگر ابن عباس گويد: به هنگام رفتن به صفين من همراه امير مؤمنان عليه السلام بودم چون در كنار شط فرات به «نينوا» وارد
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 179
شد امام با صداي بلند گريست و فرمود: اي ابن عباس اين محل را مي‌شناسي؟ گفتم نمي‌شناسم اي امير مؤمنان فرمود: اگر اينجا را مثل من مي‌شناختي، هرگز از آن رد نمي‌شدي تا مثل من گريه سر مي‌دادي.
ابن عباس گفت: «فبكي طويلًا حتّي اخضلّت لحيته و سالت الدّموع علي صدره و بكينا معاً حضرت آنقدرگريست تا اشك از محاسنش جاري شد، ماهم با او گريستيم» بعد امام ادامه داد: واي، واي، من به آل ابوسفيان چه كرده‌ام، و فرمود: در اين سرزمين هفده نفر از فرزندان من و فاطمه به شهادت مي‌رسند و در اينجا دفن مي‌شوند «1»
سپس حضرت جريان عبور عيسي بن مريم را از آنجا خبر داد و پشگلهاي آهوان را يافته و يكي را به ابن عباس داد و فرمود: هر وقت ديدي اين پشگل خون شد
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 180
بدان كه حسين كشته شد «1»
از فراق روي يك يوسف اگر يعقوب سوخت
هجر هفتاد و دو يوسف كرده خونين دل مرا
در اين روايت، دقيقاً به محل شهادت فرزندش تصريح نموده است، آيا امام حسين از اين جريان نا آگاه بود؟! در حالي كه هنگام رسيدن به زمين كربلا فرمود: پدرم علي عليه السلام وقتي كه براي جنگ صفين مي‌رفت و من همراه وي بودم به اين سرزمين كه رسيد توقف كرد و نام آن را پرسيد وقتي كه نام زمين را گفتند فرمود: «ههنا محطّ ركابهم و ههنا مهراق دمائهم اينجا محل نزول مركبهاي آنان و در همينجا خونشان ريخته مي‌شود».
از پدرم پرسيدند آنان كيستند كه به اين حادثه گرفتار مي شوند؟ جواب داد: عزيزاني از خاندان رسول خدايند
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 181
كه در اين زمين منزل مي‌كنند «1».
مگر اينكه گفته شود: بلي مي‌دانست كه در كربلا شهيد مي‌شود، شايد در سفرهاي ديگر؛ اين هم درست نيست چون در همان مسافرت به ام سلمه محل شهادتش را نشان داد و از تربت آن به او تحويل داد.
برفرض اينكه به اسناد آن روايتها (مانند بعضي ها) خرده گيري كنيم، آيا امام به اندازه يك فرد عادي هم نمي‌دانست كه سرپيچي از بيعت يزيد با وجود صدور حكم قطعي اعدامش، به كشته شدن خود و اسارت اهل بيتش، منتهي خواهد شد؟!!

لازمه علم، جبر نيست‌

لازمه علم، جبر نيست (باتوجه به نكات و مطالب گذشته)
ممكن است كسي تصور كند كه علم قطعي به حوادث قطعي غير قابل تغيير، مستلزم «جبر» است. مثلًا اگر فرض شود كه امام علم داشت كه فلان شخص در فلان وقت و فلان مكان با شرائط معيني او را خواهد كشت و اين حادثه به هيچ وجه قابل تغيير نيست، لازمه فرض اين است كه ترك قتل براي قاتل مقدور نبوده و مجبور به انجام قتل بوده است و مسؤليتي متوجه او نمي شود.
مرحوم علامه طباطبائي رضي الله عنه صاحب تفسير الميزان در پاسخ اين اشكال مي‌فرمايد: «اين تصويري است بي پايه زيرا: اولًا اين اشكال درحقيقت اشكال است به عموميت تعلّق قضاء الهي به افعال اختياري انسان (نه تنها به علم امام) و طبق اين اشكال طايفه معتزله از سنّي‌ها مي گويند: تقدير خداوندي نمي‌تواند به فعل
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 183
اختياري انسان متعلّق شود و انسان مستقلًّا آفريدگار فعل خود مي باشد پس انسان خالق افعال خود و خدا خالق بقيه اشياء است.
در حالي كه به نص صريح قرآن كريم و اخبار متواتره پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و ائمه هدي عليهم السلام، همه موجودات و حوادث جهان بدون استثناء متعلّق قضاء و قدر خداوندي عزّ اسمه است آنچه به طور اجمال مي شود گفت، اين است كه درجهان هستي كه آفريده خداست چيزي جز با مشيت و اذن خداوندي به وجود نمي‌آيد و مشيّت خداوندي به افعال اختياري انساني از راه اراده و اختيار تعلّق گرفته است، مثلًا خداوند خواسته كه انسان فلان فعل اختياري را از راه اراده و اختيار انجام دهد و البته بديهي است فعل با اين وصف لازم التحقق خواهد بود و با اين همه اختياري است زيرا اگر اختياري نباشد، اراده خداوندي از مرادش تخلّف مي كند در قرآن فرموده است: «وماتشاؤن الّا ان يشاءاللّه ربّ
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 184
العالمين» و شما اراده نمي‌كنيد مگر اينكه خداوند (پروردگار جهانيان) اراده كند و بخواهد.
و ثانياً با صرف نظر درتعلّق قضاو قدر به فعل اختياري انسان به نص صريح كتاب و سنّت متواترة، خداوند لوح محفوظي آفريده و فرموده است كه همه حوادث گذشته و آينده جهان را درآن ثبت كرده و هيچ گونه تغييري در آن راه ندارد و خود نيز به آنچه در آن است، عالم است. آيا خنده دار نيست بگوييم كه ثبت حوادث غير قابل تغيير در لوح محفوظ و علم قبلي خداوند به آنها، افعال انسان را جبري نمي‌كند (چنانچه معتزله مي گويد) ولي اگر امام به برخي از آنها يا به همه آنها علم رساند، افعال اختياري آنان و من جمله فعل قاتل امام جبري مي شود؟!» «1»
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 185
مطلبي كه لازم به تذكر است نبايد ظواهراعمال امام را كه قابل تطبيق به علل و اسباب ظاهري است، دليل بر نداشتن علم موهبتي و يا شاهد جهل به واقع دانست مثلًا گفته شود: اگر امام عليه السلام علم به واقع داشت چرا حضرت «مسلم» را به نمايندگي خود به كوفه فرستاد؟! چرا توسط «صيداوي» نامه به اهل كوفه نوشت؟ چرا خود از مكه رهسپار كوفه شد؟ چرا خودرا به هلاكت انداخت و چرا هاي ديگر؛ پاسخ همه اين پرسشها از نكته‌اي كه گفته شد، روشن است و امام در اين موارد و نظاير آنها به علومي كه از مجاري عادي و از شواهد و قرائن به دست مي آيد به تكليف و وظيفه ظاهري خود عمل فرموده است و علم موهبتي امام ارتباطي با تكاليف خاصه او ندارد
اصولًا هر امر مفروض از آن جهت كه متعلّق قضاء حتمي و حتمي الوقوع است، متعلّق امر يا نهي يا اراده و قصد انساني نمي‌شود.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 186
بلي متعلّق قضاء حتمي و مشيّت قاطعه حق تعالي مورد رضاء به قضاء بندگان صالح خدااست چنانكه سالار شهيدان عليه السلام در آخرين مناجات در ميان خاك و خون مي گفت: «رضاً بقضائك و تسليماً لأمرك و لا معبود سواك» رضايم به قضاي تو و تسليمم به امر تو و معبودي جز تو وجود ندارد» و همچنين در خطبه‌اي كه هنگام خروج از مكه خواند فرمود: «رضا اللّه رضانا اهل البيت» «1»
رضاي خداوند رضاي ما اهل بيت است
در مجموع اين حوادث راضي به قضاي او بود.
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم لطف آنچه تو انديشي و حكم آنچه تو فرمايي
با هوايش در تموز و دي خوشيم ماهي آبيم و مرغ آتشيم در عالم تقدير و قضا، امتناع امام عليه السلام از بيعت به يزيد، اقتضاي مرگ حتمي و شهادت را براي آن حضرت، در پي داشت چون يزيد عدم بيعت را مساوي با قتل و اعدام او، قرار داده بود.
بنا به دلايل گذشته امام عليه السلام به يقين، از بيعت يزيد امتناع مي ورزيد و نتيجه اين امتناع، شهادت قطعي را با فعل اختياري قاتل پيش مي‌آورد با اين كه قاتل مي توانست از اختيار خود استفاده كرده، حكم اعدام را لغو نمايد واين اقتضاء و قضا را به صورت ديگري درآورد ولي او در اثر پيروي از هوي و هوس و به خاطر بدست آوري ورسيدن به سلطنت بلا منازع، اين كار را نكرد پس مسؤل عواقب آن نيز خواهد بود. در ابتدا؛ بيعت نكردن امام عليه السلام مورد رضاي خدا و در انتها شهادت حتمي او نيز، رضا به قضاي اوبوده است
خلق در ظل خودي محو و تو درنور خدا ما سوي در چه مقيمند؟ و مقام تو كجاست فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 188
دشمنت كشت ولي نور تو خاموش نگشت آري آن جلوه كه فاني نشود نور خداست
پرچم سلطنت افتاد كيان را زكيان سلطنت سلطنت توست كه پاينده لواست
زنده را زنده نخوانند كه مرگ از پي اوست بلكه زنده است شهيدي كه حياتش زقفاست
دولت آن يافت كه درپاي تو سر داد ولي پادشاهست فقيري كه در اين كوچه گداست
تو در اول سر و جان باختي اندر ره عشق تا بدانند خلايق كه فنا شرط بقاست «1»

خلاصه پاسخهاي دو اشكال!

خلاصه پاسخهاي دو اشكال! اگر ائمه عليهم السلام ياوراني داشتند كه با آنها بتوانند احقاق حق نمايند، به طور يقين قيام مي كردند و به اين واجب الهي عمل مي نمودند چنانكه در موقعيتهاي مناسب، كراراً در اين باره سوگند ياد كرده اند چون تكليف آن بود ولي ياراني تحت شرائطي كه خود مي خواستند، حتي به تعداد گوسفندان آن چوپان، پيدا نكردند تا براي قيام احساس تكليف نمايند پس خانه نشيني را اختيار كردند بلي ياوران حق و حقيقت دائماً اندك ولي افراد باطل هميشه فراوانند.
علاوه بر اين، امامان عليه السلام به خوبي به وظائف خود آشنابودند اگر شرايط موجود بود قيام مي نمودند.
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 190
2
از مطالعه اين مختصر اين نتيجه به دست آمد، درست است كه امام حسين عليه السلام در باطن از طريق علم موهبتي و دستورالعمل آسماني و طبق فرمايش بزرگان پيش از خود وو .. به يقين مي دانست كه عمر شريفش با به شهادت رسيدن آن هم در سرزميني به نام كربلا، پايان خواهد يافت؛ اما اين دانستنهاي غيبي، تكليف ظاهري را از ذمه او بر نمي‌داشت. زيرا آن همه درخواستهاي كوفيان و نامه مهم سفير مورد اعتماد و پسر عمويش مسلم بن عقيل و ساير شرايطي كه به وجود آمد، تكليف شرعي را متوجه امام عليه السلام ساخت كه بايد به سوي كوفه عزيمت نمايد.
علاوه بر اين، بني اميه اوضاع را، به گونه‌اي پيش آورده بودند كه، امام جز فداكاري و شهادت، راه ديگري
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 191
نداشت، چون راه دوم بيعت بود و امضاء نابودي اسلام و قبول ذلّت و تأييد حكومت يزيد و از دست دادن رضاي خدا و به دست آوردن تباهي دنيا و آخرت.
امام عليه السلام بنابه تكليف، به سوي كوفه رفت، باز بنا بر تكليف، در هر مرحله خطرناك كه پيش مي آمد كوشش مي‌كرد خود و اهل بيت را از آن ورطه دهشتناك برهاند و كنار كشد باز حادثه بعدي او را به دام مي انداخت تا اينكه در سر زمين كربلا شرايط به صورتي بهم پيچيد كه جز دفاع از خويشتن و افراد اهل بيت، چاره ديگري نداشت و با آن نيروي نا برابر دفاع كرد، و تا آنجا ايستادگي نمود كه تمامي افراد خاندان خود را قرباني داد و سرافرازانه به سوي معبود شتافت و تا ابد براي جهانيان درس آزادگي و مردانگي آموخت كه مهاتما گاندي ها به تبعيت از او افتخار مي كند (ص 145).
اما از نظر فوق تكليف فقهي و شرعي، امام حسين عليه السلام مأموريت اختصاصي داشت تا با كفر و الحاد بجنگد و
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 192
كشتي غرق شده دين محمدي صلي الله عليه و آله رابه ساحل نجات برساند؛ اگرچه به نابودي خود و خاندانش منتهي شود
در واقع حادثه كربلا داراي يك مثلث سه ضلعي است- 1- هجرت- 2- شهادت- 3- اسارت هرسه اينها مكمل يكديگرند اگر نبود اسارت، بني اميه با آن تبليغات فراگيرشان، آثار شهادت را از بين مي بردند و مانند جنايات ديگر جانيان به دست فراموشي مي سپردند.
وخود اسارت نيز سه چيز را تشكيل داد- 1- اطلاع رساني (شناساندن خود)- 2- آگاه سازي (ازبرنامه ها و مرام امام حسين عليه السلام)- 3- افشاگري از جنايات بني اميه. معاويه هفتاد هزار منبر و در مدارس كشور، بر عليه اميرمؤمنان عليه السلام تبليغ كرد نتوانست كاري از پيش ببرد امايك منبر افشاگرانه و آگاه سازي، امام سجاد عليه السلام و افشاگريهاي بانوان در كوفه و شام و شهرهاي ميان راه بود كه، كمر يزيد و بني اميه را شكست و تا ابد رسواي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 193
تاريخ ساخته و خاكستر نشين كرد.
لب تشنه جان سپرد كنار دونهر آب نقش ستمگران همه نقش بر آب كرد
تن زير بار ذلت و زور خسان نداد تاحشر بهر حق طلبان فتح باب كرد
گر عترتش خرابه نشين شد به شهر شام بااين عمل بناي ستم را خراب كرد
مرغ دلش زسوز عطش گر كباب شد قلب جهانيان زغم خود كباب كرد او براي تحقق اين مأموريت، هر چه داشت براي رسيدن به هدف مقدسش در طبق‌اخلاص گذاشت و تقديم معبود نمود شاعر «1» هم جسورانه از طرف معبود گويا خطاب به او مي گويد (اي حسين):
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 194
چون خودي را در رهم كردي رها
تو مرا خون من تورايم خونبها
هر چه بودت داده‌اي اندر رهم
در رهت من هر چه دارم مي دهم
كشته گانت را دهم من زندگي
دولتت را تا ابد پايندگي
خدايا به احترام آن خونهاي بناحق ريخته و به تقدس آن وجودهاي ملكوتي، مارا در دنيا و آخرت مشمول رحمت خود قرار ده، از شفاعت آنها محروم نگردان و اين خدمت ناچيز را از اين بنده عاصي به احسن وجه، قبول بفرما آمين يا ربّ العالمين

مصادر كتاب‌

مصادر كتاب قران مجيد
نهج البلاغه
آداب سلطان: فخري
الإختصاص: شيخ مفيد
ارشاد القلوب: ديلمي
ارشاد: شيخ مفيد چاپ نجف
اسد الغابة: ابن اثير
اصول كافي: محمد بن يعقوب كليني
إعلام الوري بأعلام الهدي: شيخ طبرسي
الإتحاف بحب الاشراف: عبداللّه بن محمد بن عامر الشبراوي (فقيه مصري)
الإحتجاج: طبرسي
الأخبار الطوال: الدينوري
الامالي: شيخ صدوق
البداية و النهاية: ابن كثير
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 196
الثائر الأول في الإسلام الحسين سيد الشهداء
العواصم من القواصم: ابوبكر ابن عربي
الموفقيات: للزبير بن بكار
الهجوم علي بيت فاطمه: عبدالزهراء مهدي
انساب الاشراف: بلاذري
اهل البيت: مؤسسه آل البيت قم
بحار الانوار: علامه مجلسي (دوم)
بياييد حسين را بهتر بشناسيم: محمد يزدي
تاريخ مدينة دمشق: ابن عساكر
تاريخ الإسلام: شمس الدين ذهبي
تاريخ طبري: محمد بن جرير
تاريخ يعقوبي: يعقوبي
تحريف شناسي عاشورا: داود الهامي
تذكره: سبط ابن جوزي
تلخيص شافي: شيخ طوسي
تنزيه الأنبياء: سيد مرتضي علم الهدي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 197
تهذيب التهذيب: ابن حجر
ثاقب المناقب: محمد ابن علي مشهدي طوسي
جنة المأوي: آل كاشف الغطاء
حماسه حسيني: شهيد مطهري
خرايج: قطب راوندي
دارالسلام: محدث نوري
ذخاير العقبي: محب الدين طبري
رجال كشي: شيخ كشي
روضة الواعظين: فتال نيشابوري
سليم ابن قيس هلالي
سير أعلام النبلاء: شمس الدين الذهبي
شهيد آگاه: آية اللّه صافي گلپايگاني
شهيد جاويد: صالحي نجف آبادي
شيعه در اسلام: علامه طباطبايي
صواعق المحرقه: ابن حجر مكي
الطرائف: ابن طاووس
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 198
علل الشرايع: شيخ صدوق (چاپ طباطبايي قم)
فصول المهمه: ابن صباغ مالكي
قاموس البحرين: محمد ابوالفضل محمد
قرب الاسناد: الحميري القمي
كامل: ابن اثير
كامل الزيارات: ابن قولويه قمي
كشف الغمة: شيخ طوسي
كليات اشعار اقبال لاهوري
كنزالعمال: المتقي الهندي
لهوف: سيدابن طاووس
مثير الاحزان: ابن نما
مجله رسالة الاسلام (چاپ قاهره)
مجمع البحرين: شيخ طريحي
مدينة المعاجز: سيد هاشم بحراني
مروج الذهب: مسعودي
مقاله علم: علامه طباطبايي
فلسفه قيام و عدم قيام امامان(ع)، ص: 199
مقتل الحسين: سيد عبد الرزاق مقرم
مقتل العوالم: عوالم العلوم عبداللّه بن نوراللّه بحراني
مقتل خوارزمي: خوارزمي
مقدمه ابن خلدون: ابن خلدون
مناقب: ابن شهر آشوب
منتخب: شيخ طريحي
ميزان الحكمة: ري شهري
نفايس الأخبار: أبي القاسم بن محمد علي اصفهاني
نفس المهموم: شيخ عباس قمي

درباره مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم
جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره توبه آیه 41)
با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد حضرت رضا (عليه السّلام): خدا رحم نماید بنده‌اى كه امر ما را زنده (و برپا) دارد ... علوم و دانشهاى ما را ياد گيرد و به مردم ياد دهد، زيرا مردم اگر سخنان نيكوى ما را (بى آنكه چيزى از آن كاسته و يا بر آن بيافزايند) بدانند هر آينه از ما پيروى (و طبق آن عمل) مى كنند
بنادر البحار-ترجمه و شرح خلاصه دو جلد بحار الانوار ص 159
بنیانگذار مجتمع فرهنگی مذهبی قائمیه اصفهان شهید آیت الله شمس آبادی (ره) یکی از علمای برجسته شهر اصفهان بودند که در دلدادگی به اهلبیت (علیهم السلام) بخصوص حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهره بوده و لذا با نظر و درایت خود در سال 1340 هجری شمسی بنیانگذار مرکز و راهی شد که هیچ وقت چراغ آن خاموش نشد و هر روز قوی تر و بهتر راهش را ادامه می دهند.
مرکز تحقیقات قائمیه اصفهان از سال 1385 هجری شمسی تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن امامی (قدس سره الشریف ) و با فعالیت خالصانه و شبانه روزی تیمی مرکب از فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مختلف مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.
اهداف :دفاع از حریم شیعه و بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام) تقویت انگیزه جوانان و عامه مردم نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی، جایگزین کردن مطالب سودمند به جای بلوتوث های بی محتوا در تلفن های همراه و رایانه ها ایجاد بستر جامع مطالعاتی بر اساس معارف قرآن کریم و اهل بیت علیهم السّلام با انگیزه نشر معارف، سرویس دهی به محققین و طلاب، گسترش فرهنگ مطالعه و غنی کردن اوقات فراغت علاقمندان به نرم افزار های علوم اسلامی، در دسترس بودن منابع لازم جهت سهولت رفع ابهام و شبهات منتشره در جامعه عدالت اجتماعی: با استفاده از ابزار نو می توان بصورت تصاعدی در نشر و پخش آن همت گمارد و از طرفی عدالت اجتماعی در تزریق امکانات را در سطح کشور و باز از جهتی نشر فرهنگ اسلامی ایرانی را در سطح جهان سرعت بخشید.
از جمله فعالیتهای گسترده مرکز :
الف)چاپ و نشر ده ها عنوان کتاب، جزوه و ماهنامه همراه با برگزاری مسابقه کتابخوانی
ب)تولید صدها نرم افزار تحقیقاتی و کتابخانه ای قابل اجرا در رایانه و گوشی تلفن سهمراه
ج)تولید نمایشگاه های سه بعدی، پانوراما ، انیمیشن ، بازيهاي رايانه اي و ... اماکن مذهبی، گردشگری و...
د)ایجاد سایت اینترنتی قائمیه www.ghaemiyeh.com جهت دانلود رايگان نرم افزار هاي تلفن همراه و چندین سایت مذهبی دیگر
ه)تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و ... جهت نمایش در شبکه های ماهواره ای
و)راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی (خط 2350524)
ز)طراحی سيستم هاي حسابداري ، رسانه ساز ، موبايل ساز ، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک ، SMS و...
ح)همکاری افتخاری با دهها مرکز حقیقی و حقوقی از جمله بیوت آیات عظام، حوزه های علمیه، دانشگاهها، اماکن مذهبی مانند مسجد جمکران و ...
ط)برگزاری همایش ها، و اجرای طرح مهد، ویژه کودکان و نوجوانان شرکت کننده در جلسه
ی)برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم و دوره های تربیت مربی (حضوری و مجازی) در طول سال
دفتر مرکزی: اصفهان/خ مسجد سید/ حد فاصل خیابان پنج رمضان و چهارراه وفائی / مجتمع فرهنگي مذهبي قائميه اصفهان
تاریخ تأسیس: 1385 شماره ثبت : 2373 شناسه ملی : 10860152026
وب سایت: www.ghaemiyeh.com ایمیل: Info@ghaemiyeh.com فروشگاه اینترنتی: www.eslamshop.com
تلفن 25-2357023- (0311) فکس 2357022 (0311) دفتر تهران 88318722 (021) بازرگانی و فروش 09132000109 امور کاربران 2333045(0311)
نکته قابل توجه اینکه بودجه این مرکز؛ مردمی ، غیر دولتی و غیر انتفاعی با همت عده ای خیر اندیش اداره و تامین گردیده و لی جوابگوی حجم رو به رشد و وسیع فعالیت مذهبی و علمی حاضر و طرح های توسعه ای فرهنگی نیست، از اینرو این مرکز به فضل و کرم صاحب اصلی این خانه (قائمیه) امید داشته و امیدواریم حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف توفیق روزافزونی را شامل همگان بنماید تا در صورت امکان در این امر مهم ما را یاری نمایندانشاالله.
شماره حساب 621060953 ، شماره کارت :6273-5331-3045-1973و شماره حساب شبا : IR90-0180-0000-0000-0621-0609-53به نام مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان نزد بانک تجارت شعبه اصفهان – خيابان مسجد سید
ارزش کار فکری و عقیدتی
الاحتجاج - به سندش، از امام حسین علیه السلام -: هر کس عهده دار یتیمی از ما شود که محنتِ غیبت ما، او را از ما جدا کرده است و از علوم ما که به دستش رسیده، به او سهمی دهد تا ارشاد و هدایتش کند، خداوند به او می‌فرماید: «ای بنده بزرگوار شریک کننده برادرش! من در کَرَم کردن، از تو سزاوارترم. فرشتگان من! برای او در بهشت، به عدد هر حرفی که یاد داده است، هزار هزار، کاخ قرار دهید و از دیگر نعمت‌ها، آنچه را که لایق اوست، به آنها ضمیمه کنید».
التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری علیه السلام: امام حسین علیه السلام به مردی فرمود: «کدام یک را دوست‌تر می‌داری: مردی اراده کشتن بینوایی ضعیف را دارد و تو او را از دستش می‌رَهانی، یا مردی ناصبی اراده گمراه کردن مؤمنی بینوا و ضعیف از پیروان ما را دارد، امّا تو دریچه‌ای [از علم] را بر او می‌گشایی که آن بینوا، خود را بِدان، نگاه می‌دارد و با حجّت‌های خدای متعال، خصم خویش را ساکت می‌سازد و او را می‌شکند؟».
[سپس] فرمود: «حتماً رهاندن این مؤمن بینوا از دست آن ناصبی. بی‌گمان، خدای متعال می‌فرماید: «و هر که او را زنده کند، گویی همه مردم را زنده کرده است»؛ یعنی هر که او را زنده کند و از کفر به ایمان، ارشاد کند، گویی همه مردم را زنده کرده است، پیش از آن که آنان را با شمشیرهای تیز بکشد».
مسند زید: امام حسین علیه السلام فرمود: «هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرا بخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد».