از مباهله تا عاشورا

مشخصات كتاب

شابك : ۴۰۰۰۰ ريال :964-96394-7-0
شماره كتابشناسي ملي : ۱۰۵۷۶۱۵
عنوان و نام پديدآور : از مباهله تا عاشورا/محمد اميني‌گلستاني.
مشخصات نشر : قم: سپهرآذين، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهري : ۶۶۲ ص.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. ۶۴۴-۶۶۲ ؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : مباهله.
موضوع : خاندان نبوت -- سرگذشتنامه.
موضوع : عاشورا.
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۳۶
رده بندي كنگره : BP۲۴/۳/الف۷۶الف۴
سرشناسه : اميني‌گلستاني، محمد، ۱۳۱۷-

«تقديم»

«تقديم» به پيشگاه ملكوتيتان، اي مجموعه بظاهر كوچك آل عباء، اما به بزرگي ما سوي اللّه و اي عصاره هاي جهان هستي، اي صدر نشينان لولاك لما خلقت الأفلاك «1»
بويژه به پيشگاه تو اي محور عالم امكان و اي راز و رمز آفرينش، كه خدايت در باره تو فرمود: اي أحمد! اگر به خاطر تو نبود جهان را نمي‌آفريدم، و اگر علي نبود، تو را نمي‌آفريدم، و اگر فاطمة نبود شما دو تارا پديد نمي‌آوردم. «2» و در معرّفي آن مجموعه به فرشته‌هاي آسمان، چنين فرمود: فاطمه است و پدر فاطمه و شوهر فاطمه و فرزندان فاطمه «3» پس به تو، اي وجودش مركز جهان آفرينش و در آسمانها معروف تر از زمين، به تو اي فاطمة عليها السلام اي نمونه جاويد انسانيّت، و اي آينه تمام نماي حقيقت، و اي تجسّم راستين شريعت و به فرزندان گرامي ات عليهم السلام كه خود از سوي خدا، حجت بر آنها بودي، «4» مخصوصاً به يوسف گمگشته ات «مهدي» عليه السلام بر افرازنده پرچم عدالت و آزادي بر بام بلند گيتي، اين أثر ناچيزم را، عاجزانه و ذليلانه، تقديم ميدارم، كه براي روز، يوم لاينفع مال و لا بنون «5»
ذخيره نجاتم باشد.
محمد أميني گلستاني
از مباهله تا عاشورا، ص: 2
«قال اللّه عزّو جلّ في القرآن الكريم»
«فمن حاجّك فيه فقل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائكم و نسائنا) و نسائكم و أنفسنا و أنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنةاللّه علي الكاذبين»
آل عمران: 61.
بخش 1 مدينة أنّ اللّه تعالي
عرض عليّاً علي الأعداء يوم الإبتهال، فرجعوا عن العداوة
و عرضه علي الألياء يوم الغدير فصاروا أعداءً «1» از مباهله تا عاشورا، ص: 3
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه ربّ العالمين والصّلود والسّلام علي سيّد الأنبياء والمرسلين وعلي أوصيائه الأئمّة الإثني عشر الغرّ الميامين واللّعنة الدّائمة الأبديّة علي أعدائهم أجمعين من الان إلي قيام يوم الدّي

پيشگفتار

پيشگفتار در طول بيست و سه سال دوران نبوت و رسالت پيامبر گرامي اسلام وقايعي پيش آمده و جريانهائي رخ داده است، كه هر كدام از آنها به تنهائي، قابل تأمل و شايسته بررسي و مايه عبرت و تجربه‌هاي پر ارزشي بوده است.
تاريخ زندگي پر از فراز و نشيبها و سرشار از شيريني‌ها و تلخيها و شگفتيها وسختيهاي خاتم الأنبياء صلي الله عليه و آله را، هر چه ورق بزنيم دَرِ تازه‌اي از ابعاد بيشمار آن در برابر انسان گشوده مي‌شود.
هراندازه كه، تاريخ جلوتر رود، اسرار نهفته زواياي زندگاني آنحضرت، شفاف‌تر و آشكارتر مي‌گردد، ولي متأسّفانه قلم به دستان محقق، در قرون و أعصار گذشته، از كنار بعضي از آنها، به طور گذرا، رد شده و از امتيازاتش، غفلت ورزيده اند.
يك نمونه از آن وقايع، جريان «مباهله» رسول خدا صلي الله عليه و آله با بزرگان و علماي درجه يك و رؤساي طراز اول مسيحيان نجران بوده است.
جرياني كه واقعاً عبرت‌انگيز و داراي اثبات حقانيت رسالت و آشكار شدن عظمت
از مباهله تا عاشورا، ص: 4
آل عبا و مقام شامخ ائمة هدي عليهم السلام مخصوصاً آخر و خاتم آنها حضرت بقيةاللّه الأعظم روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، است.
در يكي از شبهاي طولاني زمستان، تاريخ زندگاني رسول خدا صلي الله عليه و آله را از كتاب پر بركت بحار الأنوار علامه مجلسي رضي الله عنه مطالعه مي‌كردم، به واقعه تاريخي بحث و گفتگوهاي پنج روزه دانشمندان نصاراي «نجران» و آمدن آنان به مدينه منوره و ملاقاتشان با رسول خدا و قرار داد و پيشنهاد «مباهله» و كيفيت حضور و در نهايت انصراف آنها در روز موعود، رسيدم، ناگهان واقعه جانگداز كربلا و ميدان خونين و تنها ايستادن حضرت سيدالشهداء عليه صلوات اللّه مابقي الدهر و اللّيل والنّهار در نظرم مجسم شد.
به فكر فرو رفتم كه چه قدر فاصله ميان انسانها يا انسان نماهاي اين دو واقعه، در عين حال عظمت و بزرگواري قهرمانان آنها (پنج تن آل عبا يا اهل كساء عليهم السلام) وجود دارد.
همان شب تصميم گرفتم تا آنجا كه اطلاعات ناقص وكم توشه من اجازه دهد از هر دو واقعه نسخه برداري كرده، به طور فشرده خلاصه نويسي نمايم سپس مقايسه‌اي ميان اين دو واقعه و دو حادثه را انجام داده و آن را به صورت كتابي در آورم؛ تاروشن شود كه نصاراي «نجران» در مقابل حق چگونه سر تسليم فرود آورده و به خاك مذلت افتادند؛ و آنهائي كه نام مسلماني را با خود يدك مي‌كشيدند و دم از اسلام و مسلماني مي‌زدند؛ از روزهاي پاياني عمر بابركت رسول خدا صلي الله عليه و آله، و پس از رحلت آنحضرت، از سقيفه بني ساعده، گرفته تاروز عاشورا كه، آخرين نفر از «آل عبا» و قهرمانان «مباهله» در آن دشت پر بلاي كربلا حضور داشت، چه رفتارهاي بيشرمانه و جنايتهاي ننگين را ببار آوردند.
اين كتاب داراي هفت بخش است.
1- نسخه برداري واقعه مباهله، از كتابهاي مربوطه.
از مباهله تا عاشورا، ص: 5
2- خلاصه اي از تاريخ زندگاني حضرت رسول صلي الله عليه و آله.
3- چكيده اي از تاريخ زندگي حضرت علي عليه السلام و مظلوميت او.
4- مختصري از تايخ زندگي دختر وحي أمّ الأئمّة النّجباء عليهم السلام حضرت فاطمه زهراء عليها السلام ومشكلات عمر كوتاه و مصائب آن سالار بانوان دنيا و آخرت.
5- گوشه هائي از تاريخ زندگاني فرزند (يس) امام حسن مجتبي عليه السلام.
6- نگاهي به أبعاد دوران امامت فرزند (طه) امام حسين عليه السلام.
7- مقايسه ميان جريان مباهله و رفتار مسلمانها با هر يك از اين شخصيتها و سپس نتيجه‌گيري نهائي از اين جريانها.
امابه نكاتي كه لازم است قبلًا در باره اين كتاب تذكر داده شود توجه فرمائيد.
1 غرض از تأليف اين كتاب، بيان واقعيتها و كشف حقائق براي رضاي خدا و مقايسه خانواده‌ها و انسانهاي، اصيل و نجيب، با انسان نماها و بد ريشه‌هائي است كه، نتائج اعمال و رفتارهاي بد آنها، تا تاريخ هست، باعث آبرو ريزي و رسوائي و بد نامي و ننگ جامعه بشريت، خواهد شد.
اشتباه نشود ما در اين صدد نيستيم كه نصارا را بر مسلمانهاي أصيل و نجيب، ترجيح داده و يا آنها را بر اينها مقدم بشماريم، بلكه بيان فرق ميان أصالت و نجابت، و حقارت و دنائت، و تشخيص حق و حقيقت و تسليم در مقابل آن، از هر نژاد و قومي كه باشد و به هر قيمتي كه تمام شود، و ميان متكبران و سنگ دلانِ فدا كننده همه ارزشها، براي رسيدن به هدف باطل است كه، آن هم از هر نژاد و به هر قيمتي كه، تمام شود «1».
از مباهله تا عاشورا، ص: 6
2 مسلمانها در حال حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله، در اثر تربيت اصيل و صحيحي كه از آن حضرت داشتند، هم آهنگ و متحد، كارها را پيش مي‌بردند، حتّي ستون پنجمي‌ها هم، با آن همه روحيه ماجرا جوئي كه داشتند، ملتزم ركاب بودند، گو اينكه، براي سنجش موقعيت و نشان دادن خود در مناسبتهاي مختلف، به اعمال رسول خدا صلي الله عليه و آله اعتراضها و موضع گيريهائي داشته اند، اما در هر حال ظاهر خود را نيز حفظ كرده و وحدت خود را، از دست نمي دادند و در سايه اين وحدت و همدلي بود كه، در زمان كوتاهي، توانستند شبه جزيره عربستان را تسخير و به رؤساء و ملوك دنيا، سر فرازي نموده، نامه‌ها نوشته، به آئين خود دعوت كرده يا اعلام جنگ دهند؛ اما اين اتحاد ظاهري و صوري، مانع از آن نبود كه، در خفاء و بطور نامرئي، موقعيتهاي خود را نيز تثبيت نموده و به فعاليت‌هاي زير زميني خود ادامه دهند.
ما هم در اين كتاب، جريانها را (در حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله) از اين بُعد، بر رسي كرده‌ايم، ولي بعد از رحلت، بحث ديگري دارد (كه در محل خود بيان خواهد شد).
البته نقل قضايا و استشهاد از تاريخ، ممكن است براي عده‌اي، خوشايند نباشد و سوء ظن ايجاد نمايد؛ اما چه مي شود كرد، بيان واقعيتها و تحمل تلخي شنيدن حقيقت، براي گروهي، رنج آور است، نمي خواهند و يا نمي توانند، در برابر حقائق تسليم شده و منصفانه، قضاوت كنند و شايد هم نتوانند از نشان دادن عكس العمل، خود داري نمايند.
اما اين ناخوشايندي، و رنج آوري، سبب كتمان حق و به دست فراموشي سپردن حقايق و ارزشها، نخواهد شد.
در عصر فضا و در زماني كه مغزها باز و بحثها شفاف و أفقها روشن است، و انسانها،
از مباهله تا عاشورا، ص: 7
با پيشرفت معجزه آساي علم و دانش سر و كار دارند، ديگر مجالي براي اظهار تعصب غير منصفانه، نمانده است و بايد در برابر حق و حقيقت تسليم گشته و سر تعظيم فرود آورد؛ و در صورت طغيان عصبيّت جاهليّت، نبايد دفتر حقيقت و وجدان سالم را بسته، به سراشيبي سقوط و نابودي، پيش رفت و فراموش كرد!.
3 در اين كتاب به اسناد روايات رسيدگي نشده، اما كوشش فراوان به كار رفته است كه مطالب، از منابع اصلي و معتبر فريقين مخصوصاً از صحاح ششگانه و ساير مصادر موثق برادران اهل سنت، نقل شود، تا هيچگونه ابهامي بر هيچ فرد حقيقت جو و واقع بين، باقي نماند و آدرس آنها، به طور دقيق در پاورقي ها آورده شده است؛ كه خواننده عزيز اين كتاب، علاوه بر اينكه از حقايق و اتفاقات گذشته، اگرچه بصورت فشرده، اطلاعاتي به دست مي آورد، كلاه خود را نيز قاضي نموده، راهي را پيش گيرد كه رضاي خدا و آرامش وجدانش در آنست، و اين نكته را هم فراموش نكند امروز و فرداست كه در پيشگاه عدل الهي حضور يافته و در مقابل اعتقادات و اعمال ريز و درشت خود جوابگو خواهد شد.
4 آيات و اخباري را كه در باره پيامد و جزاي، آزار و اذيت رسول خدا صلي الله عليه و آله نازل شده و در بخش- 2- ص 147 و بخش- 4- ص 429 به طور خلاصه بيان گرديده است عزيزان دقيقاً مطالعه و بر رسي نموده و به خاطر بسپارند، تا در حال مرور به هر يك از مطالب اين كتاب، خود به حق داوري نموده و نسبت به تاريخها و اوضاع گذشته صدر اسلام قضاوت نمايند كه ديگر به تكرار زياد، نيازي نباشد اگرچه در بعض جاها ضرورت اقتضا كرده است كه مطلب يا روايتي، تكرار شود.
از مباهله تا عاشورا، ص: 8
5 ولايت مطلقه تكويني و تشريعي، از آن خدا و رسول او ست. اين مطلب، در آيات متعدد قرآن كريم، بيان شده است كه قسمتي از آن را در بخش- 2- ص 144 مي‌خوانيد.
6 طبق نصوص صريحه قرآن و سفارشهاي بي شمار رسول خدا صلي الله عليه و آله در باره اهل بيت عليهم السلام (كه نمونه هائي در بخش- 2- ص 149 خواهد آمد) اين پرسش‌ها پيش مي‌آيد، كساني كه بااهل بيت عليهم السلام سرستيز داشته و براي هميشه حقوق مسلّم آنها را غصب كرده اند؛
آيا دور از رحمت خدا، و مشمول لعن او نبوده و نخواهند بود؟!
آيا عذاب خوار كننده و دردناك وو ... در انتظار آنها نيست؟!
آيا صاحبان اين اعمال را بي ايمان و منافق وو ... معرّفي نكرده است؟!
آيا دستور نداده است بدون اين كه در برابر تصميم خدا و رسول او حق اظهار نظر داشته باشند، تسليم شوند؟!
آيا خداوند سخن رسولش را سخن خود معرّفي نكرده است يعني هرچه رسول او گويد در واقع خود او گفته است؟! بخش- 2- ص 146.
آيا وقت آن نرسيده است، از دست آورد كينه‌هاي تعصّبي گذشته گان، دست بردارند؟! كساني را كه، هميشه به رسول خدا صلي الله عليه و آله خون دل خورانده‌اند، مسلمان بدانند، مانند أبوسفيان چون پدر معاوية و أموي است، أمّا أبوطالب مدافع و فدائي جانباز و عاشق از جان گذشته و مانند كوه استوار در برابر قرشيان، ايستاده را، مسلمان نشناسند چون پدر علي عليه السلام و هاشمي است.
از مباهله تا عاشورا، ص: 9
آيا به معاويه: مدال افتخار «خال المؤمنين» اعطاء كردن، و با اين لقب جا افتاده، او را روي كول مسلمانها سوار كردن شايسته است؟! ولي براي محمّد بن أبي بكر، برادر أمّ المؤمنين عايشه كه جوانترين، خانمهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و بيشتر مورد توجه آنحضرت بود، عنوان «خال المؤمنين» دادن سزاوار نيست چون علوي است؟! «1»
آيا خليفه عثمان: چون شوهر دو «ربيبه» «2» رسول گرامي و خود نيز از بني أميّة است و قسمت أعظم عمر خود را باكفر و شرك گذرانده بود، با افتخار لقب «ذو النّورين» سر به آسمان بسايد و شايسته احترام؟!، امّا شوهر «سيّدة النّساءالعالمين» و شخصيت داراي القاب «اوّل من آمن باللّه و رسوله و قائد الغرّالمحجّلين و هاجر الهجرتين و من صلّي القبلتين و قاتل ببدر و حنين و لم يكفر باللّه طرفة عين» بعد از رحلت آن حضرت، ره به جائي نبرد و نسبت كفر به او داده و خانه نشين كنند!! چون او «أخوالرّسول» است و از بني هاشم.
و هزاران آياي بدون جواب ديگر كه قسمتي از آنها از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت، و ما سعي خواهيم كرد اين آيا ها را تكرار نكنيم مگر اينكه ضرورت ايجاب نمايد. «3»
پس چرا قسمت أعظم مسلمين متأسّفانه هنوز كه هنوز است، باز با همان منطق إنّا وجدنا عليه آبائنا و إنّا علي آثارهم مقتدون به سر مي‌برند و حاضر نيستند بدون تعصب و با ديده تحقيق با مسائل اعتقادي روبرو شده و خود را متحول سازند.
و يا حد أقل، در نوشته‌ها و كتابهاي مهمّ بزرگان و داشمندان خود، دقت فراوان به
از مباهله تا عاشورا، ص: 10
كار برده، و از تقليد كور كورانه و تعصبات فرقه اي، دست بر دارند؟! تا اينكه با كمال شهامت، خود را در سلك حقيقت شناسان و حق جويان در آورده، و به سوي قلّه عزّت و عظمت خود محوري و خود باوري، و حق‌شناسي، پرواز نمايند؟! به اميد آن روز.
7 در اين كتاب براي اطلاع رساني به عزيزان، از كتابهاي گوناگون، مطالبي، فقط به عنوان نمونه آورده شده است و گرنه دامنه موضوع كتاب، به اندازه‌اي وسيع و گسترده است كه با فراهم آوردن چندين جلد كتاب، نمي‌توان آنها راگرد آوري و يا جمع بندي كرد.
و همچنين در باره شرح حال هر يك از آل عبا عليهم السلام از كتابهاي بي شمار، تنها به قطره‌اي از دريا قناعت و اكتفاء شده است و الّا با چند صفحه مگر مي‌شود، حق آن را ادا كرد؟؛
8 از عزيزاني كه اين كتاب را مورد توجه قرار خواهند داد، استدعا دارد، اشتباهات و لغزشها و ساير عيبها را كه رؤيت نموده ولازم به تذكر دانستند، لطفاً وسيله تلفني كه در شناسنامه كتاب ارائه شده است، اين حقير را، آگاه نمايند تا در چاپهاي بعدي اصلاح شود، چون انسان مشحون از اشتباه است و مصون از لغزش نيست.
محمد اميني گلستاني
23/ 1/ 1383 هجري شمسي
20/ 2/ 1425 هجري قمر

بخش 1 مباهله مدينه‌

اشاره

در اين بخش علت وسبب پيدايش واقعه و سير تاريخي آن تا پايان روز مباهله در ابعاد مختلف، مورد بر رسي قرار خواهد گرفت

«مباهله از نظر اسلام و مسيحيت»

«مباهله از نظر اسلام و مسيحيت» اين سؤال پيش مي آيد كه آيا مباهله يعني نفرين و لعنت كردن در مواقع مخصوص جنبه عمومي دارد ويا همان جريان تاريخي يكبار اتفاق افتاده است و بر ديگران جائز نيست؟!
شكي نيست كه آيه مباهله، يك دستور كلي براي دعوت به مباهله به مسلمانان نمي دهد بلكه روي سخن تنها با پيامبر اسلام است؛ ولي اين موضوع مانع از آن نخواهد بود كه مباهله در برابر مخالفان حكم عمومي بوده باشد و افراد با ايمان كه از تقوا و خدا پرستي كامل برخوردارند به هنگامي كه استدلالهاي آنها در برابر دشمنان در اثر لجاجت، به جائي نرسيد از آنها دعوت به مباهله كنند. «1»
از رواياتي كه در منابع اسلامي نقل شده است نيز عموميت اين حكم را تأييد و همگاني بودن آن استفاده مي شود به حديث ذيل توجه نماييد.
أبو مسروق گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: ما بامردم (سنّي ها) حرف مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 12
زنيم و با آنها باآيه (و أطيعوا اللّه و أطيعو الرّسول و أولي الأمر منكم) احتجاج مي كنيم مي گويند در باره أمراء نازل شده است،
مي گوئيم (إنّما وليّكم اللّه و رسوله) مي گويند در باره مؤمنين نازل شده است، باز با آيه (قل لا أسئلكم عليه أجراً الّاالمودة في القربي) مي گويند در باره ذي القرباي مؤمنين آمده است؛ هرچه به نظرم مي رسد بحث مي كنم اما به نتيجه نمي رسم.
فرمود: اگر سخنان شمارا مخالفان نپذيرفتند آنهارا به مباهله دعوت كنيد، راوي مي گويد: سؤال كردم چگونه مباهله كنم؟
فرمود: خود را سه روز اصلاح اخلاقي كن روزه بگير و غسل كن، و به صحرا برو سپس انگشتان دست راستت را در ميان انگشتان راست او قرار ده «1» و از خودت شروع كن و بگو خدايا تو پروردگار آسمانهاي هفتگانه وزمينهاي هفتگانه‌اي و از اسرار نهان آگاهي و رحمن و رحيمي، اگر مخالف من حقي را انكار كرده و ادعاء باطلي دارد، بلائي از آسمان بر او بفرست، و او را به عذاب دردناك مبتلا ساز، و بعد بار ديگر اين دعارا تكرار كن و بگو اگر اين شخص حق را انكار كرده و ادعاء باطلي مي كند بلائي از آسمان بر او بفرست و او را به عذابي مبتلا كن، سپس فرمود
از مباهله تا عاشورا، ص: 13
: چيزي نخواهد گذشت نتيجه اين دعا آشكار خواهد شد؛ به خدا سوگند كه هر گز نيافتم كسي را كه حاضر باشد! اين چنين با من معامله كند. «1»
در واقعه كربلا آورده اند: برير كه از بندگان صالح خدا و سيد قاريان كوفه بود به ميدان آمد و جنگ شديدي نمود و صدا مي زد به من نزديك شويد اي كشندگان مؤمنين، نزد من بيائيد اي قاتلان أولاد بدريّين، پيش من آييد اي قاتلان عترت خيرالمرسلين.
مردي به نام يزيد بن معقل از لشكر ابن سعد، بيرون آمد و ندا كرد اي برير كار خدا را چگونه مي بيني؟! فرمود: كار خدا نسبت به من خير و نسبت به تو شر است يزيد گفت: دروغ مي گويي با اينكه قبلًا دروغ نمي گفتي؛ يادت مي آيد روزي كه در بني لوذان با هم قدم مي زديم تو مي گفتي معاويه ضالّ است و علي امام هدايت است برير گفت: حالا هم شهادت مي دهم كه رأي من اين است.
يزيد گفت: من هم شهادت مي دهم تو از گمراهاني، فدعاه بُرير إلي المباهلة فرفعا أيديهما الي اللّه سبحانه يدعوانه أن يلعن الكاذب و يقتله، بُريراو را به مباهله دعوت كرد و دستها را به سوي خدا بلند كرده و از خدا خواستند كه بر دروغگو لعنت كرده و او را بكشد.
پس به بهمديگر حمله نموده و جنگيدند يزيد ضربت خفيفي به برير فرود آورد اما برير شمشيرش را چنان بر سر يزيد نواخت كه طاس كلاه را بريده برسرش نشست به طوري كه شمشير برير در سر او گير كرد و ماند و از اسب افتاد و به قتل رسيد «2»
پس در مواقع لزوم مباهله كردن جائز است چون برير خود فقيه و قاري قرآن و از شهيدان گلگون كفن كربلا است كار بر خلاف فرامين اسلام انجام نمي دهد

نجران‌

نجران نجران اسم محلي است در كوهستان شمالي يمن به فاصله ده منزلي صنعاء و اراضي آن متعلق به قبيله همدان بوده است.
اين قبيله در دوره جاهليت بتي داشتند كه آن را يعوق مي‌ناميدند وبه گفته ياقوت حموي در معجم البلدان، نجران نام چند محل بوده است. «1»
نجران شهري از شهرهاي يمن است، اين شهر بانام بناكننده آن نجران بن فريدة ناميده شده است «2».
نجران يكي از مراكز يمن در سمت مكه بوده است «3»
نجران محل معروفي است ميان حجاز، شام و يمن «4»
نجران محلي دريمن است «5»
نجران نزديك صنعاء از شهرهاي يمن است ميان عدن و حضرموت واقع است «6»
گويند ونگارند نجران از توابع مكه معظمه بوده است «7»
از مباهله تا عاشورا، ص: 15
نجران شهر كوچكي است پر از نخلستانها ... از راه معتدل، از مكه تا نجران را در حدود بيسست روز طي مي كنند «1»
اينها گفتار هاي مورخين در باره نجران است كه همه آنها را اين طوري ميتوان خلاصه كرد.
اين شهر مانند شهرهاي ديگر دنيا، دگرگوني هاي زيادي داشته و باگذشت زمان، رو به توسعه گذاشته است، بطوري كه در كتابهاي تاريخ، بعد ها آن را با عبارت (شهر بزرگ) ياد مي كنند، و فعلًا نيز در نقشه جغرافيائي عربستان يكي از شهرهاي نزديك مرز يمن قرار گرفته است.
نجران بلدة كبيرة علي سبع مراحل من مكة الي جهة اليمن تشتمل علي ثلاث وسبعين قرية «2»
نجران شهري است بزرگ درهفت مرحله‌اي ازمكه به سوي يمن داراي 73 روستا است
پس مرور زمان نجران را به صورت شهر بزرگ در آورده و در زمان زيني دحلان نويسنده كتاب (السّيرة النّبويّة و الاثارالمحمّديّة ج 2/ 144) داراي 73 روستا نموده است و در ميان مكه ويمن واقع شده و داراي بت مستقل كه در آن زمان نشانه مشروعيت هر قبيله و شهر به حساب مي آمده بوده است

موقعيّت اجتماعي نجران‌

موقعيّت اجتماعي نجران نجران از نظر اجتماعي داراي اهميت زيادي بوده است.
1- از سمت حيره، بندرگاه تجارتي بوده است.
2- عبد المدان ابن ديان حارثي ساختماني درست كرده بود كه با كعبه معظمه رقابت نمايد، غايت تعظيم و تبجيل در باره آن مرعي مي‌داشته است.
شعراي عرب در باره كعبه نجران شعرهائي سروده‌اند از جمله اشعار ذيل است
وكعبة نجران حتم عليك حتي تناخي بأبوابها
نزور يزيدا و عبدالمسيح ونيساًهم خير اربابها
وشاهدن الجل والياسمون والمسمعات بقصابها «1»
وبربطنا دائم معمل فأيّ الثّلثة أزري بها
گويند اهل نجران قبل از قبول كيش نصرانيت مانند سائر اعراب بت پرست بوده‌اند
درخت خرماي سالخورده‌اي در آنجا مورد توجه وپرستش بوده وهمه ساله روزمعيني را عيد قرار مي‌دادند و در آن روز جامه‌هاي فاخر پربها و حُلي و زيور زنان را بر آن درخت مي‌آويختند پس از زماني به كيش نصرانيت وارد شدند ومركز مهم نصرانيت شد.
در عصري بجهت قتلي كه در آنجا پيش آمد (طوايف يهود بر عليه نصرانيها قيام
از مباهله تا عاشورا، ص: 17
كردند (چون نصاراي نجران در برابر آنها عاجز بودند) از پادشاه حبشه كه در جنوب و پادشاه روم كه در شمال نجران واقع بود كمك خاستند و به سبب ياري آنها، بر يهود غالب آمدند پس از آن در تحت الحمايه اين دو پادشاه مقتدر قرار گرفتند «1»
از اهميت اين منطقه ومورد توجه بودن آنها بود كه پيامبر گرامي اسلام مانند پادشاهان مهم و در رديف قبايل بزرگ برآنها نيز نامه جداگانه نوشته و دعوت به اسلام كرد (جريان نامه خواهد آمد

3 موقعيت فرهنگي نجران‌

3 موقعيت فرهنگي نجران نجران در آن زمان مركز علم و دانش و محل سكونت اسقفها و پاپها و بزرگان علم كيش نصرانيت (مانند واتيكان امروز) پايتخت نفوذ روحانيت و مرجع ديني آنها بود ازاطراف واكناف عالم مسائل مذهبي را به آنجا مراجعه مي‌كردند، بطوريكه پس از بعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله مشركين قريش براي صحت ادعاء آنحضرت هيئتي را به سوي آنها گسيل داشته و از آنها كسب تكليف نمودند.
خلاصه جريان (آنطور كه در تفسير علي بن ابراهيم قمي در شأن نزول سوره كهف، آمده است) اين گونه بوده است.
حضرت امام صادق عليه السلام فرمود سبب نزول سوره كهف اين است كه طائفه قريش سه نفر را به سوي نجران فرستادند تا از يهود و نصاراي آنجا مسائلي را ياد گرفته برگردند و از رسول خدا آن مسائل را بپرسند
آن سه تن بنامهاي 1- نضربن حارث بن كلده 2- عقبة بن ابي معيط 3- عاص بن وائل بودند.
اين سه نفر حركت كردند وقتي كه به نجران رسيدند پيش علماي يهود رفتند (جريان بعثت را باطلاع آنها رساندند)
علماي يهود گفتند سه مسئله از محمد بپرسيد اگر طبق مداركي كه پيش ما هست پاسخ گفت؛ بدانيد كه او صادق و راستگواست و مسئله ديگري سؤال نمائيد أگرادعاء كرد كه ميداند؛ بدانيد كه او كاذب و دروغگواست.
آن سه مسئله اين است؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 19
1- آن جوانان و جوانمرداني كه در زمان پيشين از ميان قوم و اهل شهر خود خارج شده و غيبت نمودند و خوابيدند؛ چند نفر بودند و خواب آنها چند سال طول كشيد و غير از آنها چه چيز هائي با آنها بود.
2- خداوند به حضرت موسي دستور داد براي تعلم پيش عالمي رود آن عالم كِه بود و چگونه از او تبعيت كرد، داستان آنها چيست.
3- مردي كه شرق و غرب عالم را پيمود تا به محل سكونت يأجوج و مأجوج رسيد آن مرد كِه بود وقصّه او چيست؟.
أمّا مسئله چهارم! از او بپرسيد؛ قيامت چه موقع برپا خواهد شد؟!
سپس جواب اين سؤالهارا مشروحاً به آنها ياد دادند و در نهايت به آنها گفتند: اگر محمد ادعا كرد وقت برپائي قيامت را مي‌داند دروغ مي‌گويد چون هنگام فرا رسيدن آن را غير از خدا كسي نمي‌داند.
آن سه تن از نجران بازگشتند به مكه رسيده پيش ابوطالب رفتند و گفتند: اي ابو طالب برادر زاده‌ات مي‌پندارد از اخبار غيبيه آسمان به او نازل ميشود ما مسائلي داريم اگر جواب صحيح داد باور مي‌كنيم او راستگو و گرنه او دروغگو است.
ابوطالب آنهارا پيش رسول خدا آورد؛ مسائلشان را مطرح كردند؟ حضرت فرمود:
فردا پاسخ شمارا خواهم داد چون انشاء اللّه نگفت چهل روز وحي آسماني از او قطع شده و جبرائيل نيامد (خدا ميداند در اين چهل روز بر او چه گذشت) پس از چهل روز سوره كهف نازل و جواب همه سه سؤالها را داد «1»
از مباهله تا عاشورا، ص: 20
اين جريان به خوبي نشانگر آن است كه نجران در آن زمان داراي چه موقعيت فرهنگي و اجتماعي بوده است.
چنانكه در كتاب آفتاب درخشان مي‌گويد: چنين مي‌نمايد كه نجران اهم مراكز نصرانيت در جزيرةالعرب بوده ومجمع و مركز علماء و اسقفها و پاپهاي زمان ظهور نور اسلام بوده و از آنجا مبلغين به اطراف ارسال ميشده وكتب عهد قديم و مجموعه هاي ديانتي از جامعه و صحف و تورات و انجيل و جز آنها در آنجا بوده و مركز رجوع نصاراي عالم در احكام ديانتي و روحاني بوده و موقعيت اهميت بخشي در انظار داشته فلذا بدست خط مبارك حضرت محمد صلي الله عليه و آله و ارسال رسل از طرف ذيشرف آن حضرت مفتخر و سرافراز گرديد «1»

موقعيت اقتصادي وتسليحاتي نجران‌

موقعيت اقتصادي وتسليحاتي نجران نجران شهر حاصلخيز و پرنعمت و معموره بوده و صنايع مستظرفه از آنجا بجانب بلاد معظمه صادر ميشده و دربافت ألبسه حرير قشنگ و صنعت پوست و ساختن اسلحه جنگي دست نيرومند و مهارتي تام و رسا داشته‌اند.
حله هاي يمانيه پُر بها درآنجا يافت ميشده و بندر گاه تجارتي از سمت حيره بوده است. «1»
در آينده خواهيد ديد كه رسول خدا به علت اهميت نساجي مرغوب و تسليحات مدرن آن زمان، در صلحنامه فيمابين با آنها، به دو هزار حله و سي دست اسلحه در هر سال منعقد كردند.
بطورخلاصه از گفتارهاي مورّخين استفاده مي‌شود كه نجران، از شهرهاي تمام عيار آن زمان بوده و از نظر نظامي و موقعيت سوق الجيشي اهميت به سزائي، داشته است و همچنين داراي جنگجويان شجاع ونترسي بوده است. «2»
رياست نجران و توابع آن با سه نفر بود.
1- (سيد) كه اسم او وهب است گويند عهده دار امور خارجه بوده باصطلاح كنوني (وزير خارجه) بوده علاوه بر آن رياست ارتش را هم داشته باتعبير كنوني (وزير جنگ) هم بود.
2- (عاقب) كه اسم او عبدالمسيح بوده رياست تنظيمات داخلي را داشته بزبان
از مباهله تا عاشورا، ص: 22
جديد (وزير داخله يا وزير كشور) بود.
3- (اسقف كه ابو حارثه نام داشت و صد و بيست سال از عمر او گذشته بود امور ديانتي را عهده دار و (پاپ) بوده ولي در امور مهمه كه رو آور ميشد هر سه در مشورت و رأي شركت داشتند. «1

5 «نجران از نظر روايات»

5 «نجران از نظر روايات» امام صادق و امام محمدباقر از پدران بزرگوارشان عليهم السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده اند كه فرمود: «شرّاليهود يهود بيسان وشرّالنّصاري نصاري نجران «1» بدترين يهوديها يهود بيسان و شرور ترين نصرانيها نصاراي نجران است.
اين روايت نصاراي نجران را مورد مذمت ونكوهش قرار داده است اما روايت ديگري از اصبغ بن نباته از امير مؤمنان عليه السلام وارد شده است كه آنحضرت در خطبه‌اي كه راجع به وقايع آخر الزّمان ايراد نمود درآخر خطبه فرمود «مردي از اهل نجران خروج كند ودعوت امام (زمان) را اجابت نمايد و اول كسي باشد از نصارا كه دعوت آنجناب را قبول كند واز كيش نصرانيت خارج شود وبا غلامان وضعيفان خروج كرده با بيدقهاي هدايت به نخيله رود. «2

6 لغت مباهله‌

6 لغت مباهله مباهله در اصل از ماده بهل بروزن أهل به معناي رها كردن و قيد وبند را از چيزي برداشتن را گويند.
به همين جهت هنگامي كه حيواني را به حال خود واگذارند و پستان آن را در كيسه قرار ندهند تا نوزادش بتواند به آزادي از مادر شير بنوشد به آن باهَل مي‌گويند و ابتهال در دعاء بمعناي تضرع و واگذاري كار به خداست.
و اگر آن را گاهي بمعناي «هلاكت ولعن ودوري ازخدا» گرفته‌اند نيز بخاطر اين است كه رها و واگذار كردن بنده را به حال خود، اين نتايج را به دنبال مي‌آورد اين بود معناي مباهله از نظر ريشه لغت.
و از نظر مفهوم متداول كه درآيه مباهله گرفته شده، به معني نفرين كردن دو نفر به يكديگر است به اين ترتيب افرادي كه باهم گفتگو در باره يك مسئله مهم مذهبي كه دارند در يك جا جمع شده، به درگاه خداوند تضرع كنند و از او بخواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند «1».
ابن عباس گويد: ثمّ نبتهل اي نتضرّع في الدّعاء تضرع دردعاء نمائيم.
ابو عبيده وكسائي گويند نلتعن به همديگر لعنت كنيم و أصل ابتهال جد و جهد دردعاء براي لعن كردن مي‌گويند بهَلَهُ اللّه يعني خدالعنتش كند و بَهْل به معني آب
از مباهله تا عاشورا، ص: 25
كم نيز آمده است «1»
اصل در بهلة با ضمه وفتحة آنطور كه گفته‌اند به معناي لعنت كردن است سپس در مطلق دعا شايع شد چنانچه گفته مي‌شود فلاني: يبتهل الي اللّه في حاجته: براي برآورده شدن حاجتش خدارا مي‌خواند «2»
الإبتهال: هو الإجتهاد في الدّعاء ولا يقال إبتهل في الدّعاء الّا اذا كان هناك اجتهاد «3» ابتهال به معناي جديت در دعاست. ابتهل في الدّعاء در جائي گفته مي‌شود كه جديت واجتهاد در دعا داشته باشد.
ثمّ نبتهل اي نتباهل بأن نقول بهلةاللّه علي الكاذب منّا ومنكم والبهلة بالضّمة والفتحة اللّعنة وبهله اللّه لعنه وأبعده من رحمته «4» كلمه نبتهل يا نتباهل را آن وقت مي‌گويند كه دو نفر به همديگر بگويند لعنت خدا بر دروغگو باد يعني خدا اورا لعنت كند واز رحمتش دور سازد.
بهل الشّي‌ء والبعير اهماله وتخليته ثم استعمل في الإسترسال في الدعا ء سواء كان لعناً أولا، الّا انّه يفسّر باللّعن لأنّه المراد في الواقع «5»
رها شد چيزي وشتر آزاد ورها شد سپس دردعاء استعمال شد خواه لعن باشد يانه، اما در اين آيه به معناي لعن تفسير شده است چون منظور آنست.
براي مباهله معاني قريب المضمون زياد گفته اند ولي از همه پسنديده تر همان
از مباهله تا عاشورا، ص: 26
خلاصه‌گيري تفسير نمونه است كه در اول فصل ذكر گرديد

7 «ارزش روائي واقعه»

7 «ارزش روائي واقعه» روايت مباهله از روايات مورد قبول فريقين (سني و شيعه) است تقريباً مورد اتفاق هر دو طرف مي‌باشد.
فخر رازي در تفسير خود پس از نقل دو روايت مباهله و كساء به صورتيكه زمخشري در در كشّاف نوشته است مي‌گويد: واعلم أنّ هذه الرّواية كاالمتّفق علي صحّتها بين أهل التّفسير والحديث «1»
بدانكه اين روايت ميان اهل تفسير وحديث مانند حديثهاي اتفاق يافته بر صحت آن است.
نيشابوري نيز بعداز نقل روايت مباهله وكساء بعد از آيه ويطهركم تطهيراً مي‌گويد:
هذه الرّواية كاالمتّفق علي صحّتها «2»
اين روايت (از نظر سند) مانند رواياتي است كه بر صحت آن اتفاق داشته باشند.
قاضي نوراللّه شوشتري قدس سره در جلد سوم كتاب (احقاق الحق) طبع جديد ص 46 مي‌گويد مفسران در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه أبنائنا در آيه مباهله اشاره به حس وحسين و نسائنا اشاره به فاطمه و أنفسنا اشاره به علي عليه السلام است.
سپس در پاورقي كتاب مزبور نام در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت را آورده است كه آنها تصريح كرده‌اند آيه مباهله در باره اهل بيت نازل شده است نام
از مباهله تا عاشورا، ص: 27
ومشخصات كتابهاي آنهارا نيز از صفحه 46 تا 76 مشروحاً نقل كرده است از جمله شخصيتهاي سرشناسي كه اين مطلب از آنها نقل شده افراد ذيل است.
1- مسلم ابن حجاج نيشابوري: صاحب صحيح معروف ازصحاح ششگانه مورداعتماد اهل سنت است در جلد 7 ص 120 چاپ محمد علي صبيح مصر.
2- احمدابن حنبل دركتاب مسند: جلد 1 ص 185 چاپ مصر.
3- طبري در تفسيرش: ذيل آيه مباهله ج 3 ص 192 چاپ ميمنه مصر.
4- حاكم در مستدرك: ج 3 ص 150 چاپ حيدر آباد- دكن
5- حافظ ابو نعيم اصفهاني در كتاب دلايل النّبوة: ص 297 چاپ حيدر آباد دكن
6- واحدي نيشابوري در كتاب اسباب النزول: ص 74 چاپ الهنديه- مصر
7- فخررازي در تفسير معروفش: جلد 8 ص 85 چاپ ابهيه- مصر.
8- ابن اثير در كتاب جامع الأصول: ج 9 ص 470 چاپ سنة المحمدية- مصر
9- ابن جوزي در تذكرة الخواص: ص 17 چاپ نجف.
10- قاضي بيضاوي در تفسيرش: ج 2 ص 22 چاپ مصطفي محمد- مصر.
11- آلوسي در تفسير روح المعاني: ج 3 ص 167 چاپ منيريه- مصر.
12- طنطاوي در تفسير الجواهر: ج 3 ص 120 چاپ مصفي البابي الحلبي مصر.
13- زمخشري در تفسير كشاف: ج 1 ص 193 چاپ مصطفي محمد
14- حافظ ابو احمدبن حجر العسقلاني در الإصابه: ج 2 ص 503 چاپ مصطفي محمد- مصر.
15- ابن صباغ در كتاب فصول المهمة: ص 108 چاپ نجف.
16- علّامه قرطبي در الجامع لأحكام القرآن: ج 3 ص 104 چاپ 1936 مصر.
در اين فصل در صدد ذكر منابع در رابطه با آيه مباهله و دلايل فضائل اهل بيت نيستيم چون در نتايج واقعه مشروحاً بيان خواهد شد، منظور ذكر نمونه هائي از ارزش واهميت ومعروفيت روايت مباهله بود. از كتابهاي زياد اهل سنت وقوع
از مباهله تا عاشورا، ص: 28
جريان مباهله بطور وضوح استفاده مي‌شود و هيچگونه ترديدي در صحّت آن نسيت چنانكه در در اول همين فصل از زمخشري و فخررازي ونيشابوري بر اتفاق نظر اهل حديث وتفسير به صحت آن اشاره گرديد.
اما از نظر محدثين شيعه به اتفاق آراء جريان مباهله به وقوع پيوسته واجماعاً آن را پذيرا شده اند كه آيه مباهله در باره اهل كساء نازل شده است.
در اين باره كتابهاي مستقل باروايات و اسناد زياد تأليف گرديده است.
براي نمونه به مطلب ذيل توجه فرمائيد:
سيد ابن طاوس رضي الله عنه دركتاب سعدالسعود مي‌گويد: رأيت في كتاب مانزل من القران في النّبي وأهل بيته عليهم السلام تأليف محمد بن العباس بن مروان خبر المباهله من أحد وخمسين طريقاًعمّن سمّاه من الصّحابة وغيرهم- الي آخرخبر «1» من دركتاب: آنچه در قرآن در باره‌اهل بيت و پيغمبر عليهم السلام فرود آمده است، نوشته محمد ابن عباس بن مروان ديدم خبر مباهله را با پنجاه ويك طريق از اصحاب رسول خدا وغيرهم كه (همه‌آنهارا نام برده است) آورده است از جمله آنها است.
1- أبي الطّفيل عامر بن واثله.
2- جريربن عبداللّه سجستاني.
3- أبي قبيس المدني.
4- أبي أويس ياأبي ادريس المدني.
5- امام حسن المجتبي عليه السلام.
6- عثمان بن عفان (سومين خليفة).
7- سعدبن أبي وقاص.
8- بكربن سمال. 9- طلحة بن عبداللّه. 10- زبيربن عوام. 11- عبدالرّحمان بن
از مباهله تا عاشورا، ص: 29
عوف. 12- عبداللّه بن عباس، 13- أبي رافع مولي رسول خدا، 14- جابربن عبداللّه، 15- براءبن عازب 16- أنس بن مالك 17- منكدربن عبداللّه 18- عبداللّه پدر منكدر 19- علي بن الحسين (امام زين العابدين عليهما السلام)
20- أبي جعفر محمدبن علي عليهما السلام 21- أبي عبداللّه جعفربن محمد عليهما السلام
22- حسن بصري 23- قتادة 24- علباءبن أحمر 25- عامربن شراحيل شعبي 26- يحي بن يعمر 27- مجاهد 28- شهر بن حوشب.
سيد ابن طاوس پس از شمردن نامهاي بالا كه هريك طريقي از طرق حديثي مباهله است مي‌فرمايد: ما يك حديث كه جامع‌ترين احاديث مباهله و مطابق روايت منكدر بن عبداللّه بن حسين بن محمد بن البزاز (از وجهه اول قائمه ششم جلد دوم) است نقل مي‌كنم. سپس به ذكر مفصلترين حديث مباهله است مي‌پردازد كه مشروح آن در همين بخش خواهد آمد.
پس هيچگونه ترديد در اتفاق نظر شيعه و سني در صحت آن و در نزول آيه مباركه مباهله در شأن اهلبيت عليهم السلام وجود ندارد چنانكه با مراجعه به مصادر آنها اهميت و ارزش روائي آن به دست مي‌آيد (مشت نمونه خروار است

«علّت پيش آمد مباهله!»

«علّت پيش آمد مباهله!» سيد ابن طاوس قدس سره در كتاب اقبال الأعمال مي‌فرمايد: باسندهاي صحيح و روايات صريحة كه روايت در كتاب (المباهلة) أبي المفضل محمد بن عبدالمطلب شيباني قدس سره واز اصل كتاب حسن بن اسماعيل اشناس در كتاب (عمل ذي الحجة) از طرق واضحة و صاحبان همم صالحة به ما رسيده است كه به ذكر نامهاي آنها نيازي نيست مقصود نقل اصل روايت است، گفته‌اند: وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مكه را فتح نمود و عرب مطيع و منقاد آنحضرت شدند قاصد هائي كه حامل نامه‌هاي دعوت به اسلام بودند به سوي بزرگان امّتها از جمله دو پادشاه مقتدر ايران و روم (كسري و قيصر) روانه ساخت خبر اين جريانها به گوش نصاراي نجران وهمكيشان وهمپيمانان آنها از بني عبدالمدان وجميع بني حارث كعب و غير آنها رسيده بود.
ترس و وحشت عجيب با تمامي مذاهب مختلفة كه دردين نصرانيت داشتند ازقبيل نالوسية، اصحاب دين الملك، مارونيه، عبّاد، نسطورية، همه را فراگرفت، با اختلاف درجاتي كه داشتند، دلهاي آنها پُر از رعب و وحشت شد.
در اين حالت گيج كننده بودند، ناگهان چهار نفر قاصد به نامهاي 1- عتبة بن غزوان 2- عبداللّه بن اميّة 3- هدير بن عبداللّه أخو تيم بن مرّة 4- صهيب بن سنان أخو النمر بن قاسط، كه حامل نامه رسول خدا بودند، وارد نجران شدند، آنحضرت تا كسي يا (قبيله‌اي) را دعوت به (اسلام واتمام حجت) نمي‌كرد، به جنگ اقدام نمي كرد «1

«متن نامه رسول خدا صلي الله عليه و آله»

«متن نامه رسول خدا صلي الله عليه و آله» در باره اين نامه و محتوي و مطالبي كه در آن بوده در تاريخ با صورتهاي مختلف ثبت شده است. (به چند صورت آن اشاره مي‌كنيم. «1»
1- سيوطي در تفسير الدّرّالمنثور مي‌نويسد: كه پيغمر اكرم صلي الله عليه و آله پيش از نزول سوره طس سليمان (سوره نمل) به اهل نجران نوشت.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
من محمد رسول اللّه إلي أسقف نجران و أهل نجران إن أسلمتم فانيّ أحمد إليكم اللّه اله ابراهيم و اسحاق و يعقوب.
أمّا بعد فانّي أدعوكم الي عبادة اللّه من عبادة العباد و أدعوكم الي ولاية اللّه من ولاية العباد فان أبيتم فالجزية فان أبيتم فقد اذنتكم بحرب والسّلام «2» به نام خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب از محمد رسول خدا به اسقف نجران واهل نجران اگر مسلمان شديد من درباره شما به خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب حمد ميكنم (براي ايمان آوردن شما، خدا را سپاس مي گذارم چون بدون خون ريزي وتلفات جاني و مالي انجام پذيرفت).
از مباهله تا عاشورا، ص: 32
اما بعد من شمارا از عبادت بندگان بعبادت خدا و از ولايت بندگان به ولايت خدا دعوت مي‌كنم؛ اگر پذيرفتيد چه بهتر، اگر ابا نموديد آماده جزيه و در غير اين صورت مهياي جنگ شويد والسّلام!.
2- شبيه نامه فوق است با اضافه آيه: قل يا أهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا وبينكم ألّا نعبد الّاللّه ولا يتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون اللّه فان تولّوا فقولواشهدوا بأنَّا مسلمون «1» بگو اي اهل كتاب! بيائيد به سوي سخني كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزي را همتاي او قرار ندهيم؛ و بعضي از ما، بعض ديگر را- غير از خداي يگانه- به خدايي نپذيرد هرگاه (از اين دعوت) سر باز زنيد بگو: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
توضيح اينكه: نامه أوّلي را كه بيشتر مؤرخين، بعداز نزول سوره نمل آورده اند بعضي از آنها فرستادن نامه را پيش از نزول سوره طس سليمان نوشته‌اند؛ مانند بيهقي در كتاب دلايل النّبوة وغير او، ولي نويسنده كتاب (مكاتيب النّبي) آن را بادلايل ذيل رد كرده است.
1- به اتفاق مفسّرين سوره طس سليمان از سوره‌هاي مكي است پيغمبر آن زمان در موقعيّتي نبود كه بتواند چنين نامه هائي را بنويسد درحالي كه مسلمانها از ترس جان خود، به اطراف هجرت مي‌كردند.
2- در آن زمان ترسيدن نجرانيها هم قابل قبول نسيت چون حضرت در مكة قدرت آنچناني نداشت.
3- دستور جزية در مدينة آمده است چون اسلام پيشرفت كافي داشت و مي‌توانست حرف خود را به كرسي بنشاند و دلايل ديگر.
از مباهله تا عاشورا، ص: 33
پس روايتي كه ارسال نامه هارا به كسري وقيصر و جز آن دو در حدود سال هفتم هجرت ذكر كرده است به نظر صحيح مي‌آيد، يا آن طور كه در روايت سيد ابن طاوس تصريح كرده است پس از فتح مكه كه اسلام در اوج قدرت خود بود، نوشته شده باشد وضمناً اكثر مؤرخين آمدن نجرانيهارا در سال دهم هجرت ثبت كرده اند

10 «اثرات نامه»

10 «اثرات نامه» نامه حضرت به نجراني‌ها كه تحويل داده شد أثرها وپي آمدهاي ضد ونقيضي در پي داشت. «1»
1- نفرت شديد وبد گوئي آنها پشت سر حضرت توأم با كينه وغضب.
2- ترس شديد أسقف اعظم نجرانيها و استمداد از آراء و نظرات بزرگان ديگر.
فلمّا قرءالأسقف الكتاب قطع به و ذعر ذعراً شديداٍ «2» فزع وارتاع «3»
هنگامي كه اسقف نامه را خواند دلش فروريخت از شدت ترس به خود لرزيد و وحشت او را فرا گرفت فوراً يكي از صاحبان درايت و عقل نجران كه او را شرحبل بن وداعة مي‌گفتند، به حضور طلبيد؛ نامه را به دست او داد و گفت نظرت چيست؟!.
شرحبيل گفت: تو كه مي‌داني خداوند به ابراهيم در باره نبوت ذريه اسماعيل چه وعده هائي داده است از كجا معلوم كه اين مرد همان پيغمبر موعود نباشد.
به علاوه، من درباره نبوت رأيي ندارم اگر كاري مربوط به د نيا بود كمكت مي‌كردم أسقف هر يك از بزرگان نجران را خواست همان پاسخ را شنيد «4».
از مباهله تا عاشورا، ص: 35
3- بزرگان نجران تصميم گرفتند در معبد بزرگ خود گرد آمده در اين باره به رايزني پردازند، روي اين اصل دستور دادند كليساي بزرگ را بافرشهاي گرانبها مفروش كردند وزينتهاي حرير و ديبا بر ديوارهايش نصب كردند، صليب اعظم را كه از طلا ساخته شده ومرصع به جواهرات بود و قيصر روم آن را به كليساي بزرگ اهداء كرده بود، بر پا داشته و دور هم جمع شدند مشاوره و رايزني‌ها شروع شد بطوري كه پنج روز تمام ومتوالي «1» در باره حقانيت رسول خدا صلي الله عليه و آله بحث و گفت و شنود كردند كه، مشروح آن جلسات متعاقباً خواهد آمد.
4- دو تيرگي عجيبي درميان بزرگان نجران در گرفت به گونه‌اي كه به بد گويي و پرخاش به همديگر منتهي شد.
يك دسته بر طبق كتاب‌هاي پيامبران پيشين، از حقانيت آنحضرت دفاع مي‌كردند و دسته ديگر با اين كه اذعان بر حقيت رسول خدا كرده بودند باز عناد ورزيده و لجاجت مي‌نمودند.
5- پس از مشاجرات و مباحثات زياد و طولاني رأي آنها بر اين اصل قرار گرفت كه يك (وفد) كاروان به عنوان نمايندگان آنها به سوي مدينة گسيل دارند تا درباره حضرت تحقيق وبررسي كرده و (نتيجة را سريعاً اعلام نمايند) «2

11 «نتايج واقعة»

اشاره

11 «نتايج واقعة» اين واقعة نتائج مثبت زيادي در پي داشت كه هر يك از آنها براي اسلام ومسلمين ارزش زيادي به ارمغان آورد كه از تحقيق و بررسي علّامه مجلسي رضي الله عنه استفاده كرده و به صورت اختصار وتغيير بعضي عبارت، ازنظر خوانندگان گرامي مي گذرانيم

«ثبوت حقانيت رسول خدا صلي الله عليه و آله»

«ثبوت حقانيت رسول خدا صلي الله عليه و آله» اگر حضرت برحقانيت خود وثوق تام نداشت به هيچوجه (همراه عزيزترين افراد خانواده‌اش) به مقام مباهله در نمي‌آمد وآنهارا به دَمِ شمشير دعاي سريع التّأثير گروهي كه ظن يااحتمال؛ به درستي عقايد آنها داشت، قرار نمي‌داد «1»
اگر كسي سؤال كند رسول خدا صلي الله عليه و آله آنان را دعوت بر مباهله نمود تادروغ يكي از طرفين ثابت شود بهمراه آوردن زن و بچه چه معني داشت؟! در جواب مي‌گوييم:
اين عمل حضرت دلالت دارد براينكه اطمينان كامل به حال و يقين بر راستگويي خود داشت كه با آن جرأت تمام پاره‌هاي جگر و عزيز و محبوب‌ترين كسان خود را در معرض هلاك و استئصال قرار داد، اگرمباهله به وقوع مي‌پيوست؛ فرزندان و
از مباهله تا عاشورا، ص: 37
دختر خودرا مخصوصاً همراه خود گردانيد كه آنها عزيزترين اهل و چسبنده‌ترين آنها بر دلها بود «1»
فخر رازي گويد: اگر آن گروه (نجرانيها) از گفتارهاي تورات و انجيل چيز هائي را كه برنبوت او دلالت مي‌كرد، نمي‌شناختند مباهله را ترك نمي‌كردند «2»
آلوسي بغدادي گويد: اگر رسول خدا صلي الله عليه و آله يقين و وثوق بر حقيّت خود نداشت زن و فرزند را ضميمه خود نمي ساخت؛ يعني (بهمراه خود نمي‌آورد) اين قصّة واضح‌ترين دليل بر نبوت اوست «3»

«وعده عذاب دليل حقانيت»

«وعده عذاب دليل حقانيت» رسول خدا به آنها خبر داد چنانچه با من مباهله نماييد، عذاب حقتعالي بر شما نازل خواهد شد، و خود حضرت به انجام گرفتن مباهله اهتمام مي‌ورزيد اگر بر حقيت خويش جزم ويقين نداشت هيچوقت اين مبالغة را نمي‌كرد وسعي دراظهار كذب خود نمي‌نمود يعني هيچ عاقل اين كار را نمي‌كند بااينكه به اتّفاق (جهان بشريت) آنحضرت عاقل‌ترين عقلاء بود.
فخر رازي گويد: جريان مباهله از دوجهت بر صحّت و ثبوت نبوّت آنحضرت دارد الف- با اخبار وترسانيدن آنها از عذاب؛ اگر بر نزول عذاب وثوق نداشت، با اصرار به انجام اين كار سعي در آشكار نمودن دروغ خود نمي‌كرد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 38
فرض كنيم مباهله وقوع مي‌يافت عذابي هم نازل نمي‌شد چه پيش مي‌آمد آيا بر بطلان كار خود سعي نداشت در حالي كه اصرار كامل داشت مباهله تحقق يابد.
ب- اگر آنها حقيقت ادعاء آنحضرت را نمي‌دانستند ابداً از مباهله منصرف نگشته و (حاضر به دادن جزيه و از دست دادن عزت و آبروي خود را در ميان اقوام مختلف نصاري نمي‌شدند) «1

«پيغمبر موعود»

«پيغمبر موعود» اگر نصارا بر پيغمبر موعود بودن آنحضرت يقين نداشتند از مباهله كردن امتناع نمي ورزيدند، همديگر را از اقدام به مباهله منع نمي‌كردند.
اگر علم برحقيت او نداشتند ميبايست از نفرين آنحضرت ومعدودي از اهل بيت او پروائي نمي‌كردند و در ميان قوم خود رتبه و مقام خود را حفظ مي‌كردند چنانكه براي حفظ شأن و مقام خود جنگها كردند و زن و بچه خود را در معرض اسارت و قتل وغارت قرار مي‌دادند، نبايد ذلّت و خواري جزيه دادن را براي خود هموارمي كردند و شكست مفتضحانه را با جان و دل اختيار مي‌نمودند. «2»
فخررازي گويد: اگر گفته شود چرا جايز نيست كه بگوئيم آنها شك داشتند ترك مباهله كردند كه اگر راستگو باشد عذاب بر ايشان نازل ميشود؟ مي‌گوييم: اين سخن با دو وجه مردود است.
الف- آن قوم جان و مال خودرا در منازعه با رسول خدا بذل مي‌كردند اگر شك داشتند اين كار را نمي‌كردند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 39
ب- از آن نصارا نقل شده است كه مي‌گفتند به خدا قسم او همان پيغمبر مژده داده شده درتورات وانجيل است اگر با او مباهله كنيد استئصال حاصل مي‌شود، اين تصريحي بود كه آنها مي‌دانستند آنحضرت نبيّ مرسل از طرف خداست بدينجهت از مباهله امتناع ورزيدند «1»
قرطبي گويد: اين آيه از نشانه‌هاي نبوت محمد صلي الله عليه و آله است چون آنان را براي مباهله دعوت كرد وآنها نپذيرفتند و بر جزيه راضي شدند؛ چون عاقب بزرگ آنها اعلام كرده بود اگر مباهله كنند بيابان براي آنها پر از آتش خواهد شد چون محمد صلي الله عليه و آله نبي مرسل است. «2»
ميزان شناخت آنهارا نسبت به پيامبر، خداوند درقرآن كريم بيان فرموده است ألّذين اتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون أبنائهم وانّ فريقاًمنهم ليكتمون الحق وهم يعلمون «3» كساني كه كتاب (آسماني) به آنها داده‌ايم، او (پيامبر) را همچون فرزندان خود مي شناسند؛ (ولي) جمعي ازآنان، حق را آگاهانه كتمان مي كنند

«ثبوت فرزندي حسنين عليهما السلام»

«ثبوت فرزندي حسنين عليهما السلام» اين قصة دلالت دارد بر اينكه حسنين عليهما السلام فرزندان حضرت رسول بوده‌اند زيرا كه حقتعالي در آيه مباهله باجمله و أبنائنا تعبير فرموده‌است به اتفاق مسلمين از
از مباهله تا عاشورا، ص: 40
فريقن، حضرت موقع نزول آن آيه پسري بغير از حسن و حسين را داخل مباهله نه كرده بود «1» فخررازي گويد: ألمسألة الرّابعة: أنّ هذه الاية دالّة علي أنّ الحسن والحسين عليهما السلام كانا ابني رسول اللّه وَعدَ أن يدعو أبنائه فدعا الحسن والحسين فوجب أن يكونا ابنيه مسئله چهارم: اين آيه دلالت دارد بر اينكه حسن و حسين عليهما السلام پسران رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند چون وعده كرد، فرزندانش را بخواند، حسنين را خواند؛ پس واجب (وثابت) مي‌شود كه آن دو، فرزندان آنحضرت باشند.
اين سخن را آيه ومن ذريّته داود و سليمان إلي قوله تعالي و زكريّا و يحيي و عيسي «2»
تأييد مينمايد! چون معلوم است عيسي عليه السلام از طرف مادر به ابراهيم عليه السلام منسوب است؛ پس ثابت مي‌شود كه فرزند دختر را نيز فرزند گويند. «3»
قرطبي گويد: مسئله سوم: بسياري از علماء گفته اند: آنحضرت در مقام مباهله فرمود: ندع أبنائنا وأبنائكم (سپس حسن وحسين را صدا كرد) آنهارا فرزندان خود حطاب نمود؛ و فرمايش آنحضرت در باره حسن انّ ابني هذا سيّد (انّ ابناي هذان سيّدان) (اين دو پسرانم آقا و سالارند) مخصوص حسن و حسين است پس آن دو (بزرگوار) فرزندان اويند نه كس ديگر، چون فرمود: كلّ سبب ونسب ينقطع يوم القيامة الّا سببي ونسبي «4»
رابطه تمام سبب ونسبها در روز قيامت منقطع و بريده مي‌شود مگر سبب ونسب من.
ابوبكر رازي گويد: هذا يدلّ علي أنّ الحسن و الحسين ابنا رسول اللّه صلي الله عليه و آله وأنّ ولد الإبنة ابنٌ علي الحقيقة «5» از مباهله تا عاشورا، ص: 41
اين قضية دلالت مي‌كند بر اينكه حسنين فرزندان رسول خدايند و بر اينكه فرزند دختر نيز در حقيقت فرزند (پدر) محسوب مي شود.
در اين مورد پرسشها و پاسخهاي فراوان از زمان أئمّة عليهم السلام تا حال بوده و هست و خواهد بود كه به كتابهاي مربوطه مراجعه شو

5 ثبوت فضيلت آل كساء عليهم السلام‌

5 ثبوت فضيلت آل كساء عليهم السلام واقعة مباهله، اين مطلب رابه اثبات رسانيد كه حضرات امير مؤمنان و فاطمه زهراء و حسن و حسين عليهم السلام بعداز رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد خدا، أشرف مخلوقات و نزد رسول خدا عزيزترين مردم بودند، و به اين مطلب متعصّب ترين مخالفان مانند زمخشري، بيضاوي، فخر رازي و غير ايشان اعتراف كرده و قبول داشته‌اند. «1»
آلوسي گويد: ودلالتها علي فضل آل اللّه و رسوله صلي الله عليه و آله ممّا لا يَمتري فيها مؤمن «2» دلالت آيه بر فضيلت آل اللّه وآل رسول خدا از آن دلايلي است كه هيچ مؤمني در صحّت آن شك بر خود راه نمي‌دهد.
زمخشري گويد: مخصوص گردانيد براي مباهله پسران و زنان را كه ايشان عزيزترين اهلند و به دل از ديگران بيشتر مي‌چسبند، بسا پيش مي‌آيد آدمي خود را به خاطر زن و بچه‌اش در معرض خطر وهلاكت قرار ميدهد تا آنها سالم بمانند وآسيبي به آنها نرسد به اين سب‌ب است كه در جنگها زنان و فرزندان را باخود ميبردند تا در برابر
از مباهله تا عاشورا، ص: 42
دشمن استقامت كرده و نگريزند و به اين خاطر است كه خداوند در آيه آنهارا مقدم داشته تا اعلام كرد، اينها بر جان آدمي مقدمند؛
بعد مي گويد: وفيه دليل لا شيي‌ء أقوي منه علي فضل أصحاب الكساء عليهم السلام «1»
در اين آيه قوي‌ترين دليل است برثبوت فضيلت اهل كساء كه مانند آن پيدا نمي‌شود.
فخر رازي گويد روايت شده است: رسول خدا وقتي كه (در روز مباهله) با عباي پشمي سياه (از خانه) بيرون آمد، حسن رضي الله عنه آمد اورا به زير عبا داخل نمود سپس حسين رضي الله عنه آمد او را هم زير عبا برد پس فاطمه و علي رضي اللّه عنهما را داخل كرد و اين آيه را تلاوت نمود انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً «2»
بعداز نقل اين روايت مي‌گويد: بدانكه اين روايت در ميان اهل تفسير و حديث از نظر صحّت، متّفق عليها است. «3»
آلوسي گويد: مسلم و ترمذي و غير آن دو از سعدبن ابي وقاص روايت كرده است وقتي كه آيه مباهله نازل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله علي، فاطمة، حسن و حسين را صدازد فرمود: أللّهمّ هوءلاءِ أهلي خدايا اهل من اينها هستند؛ سپس آلوسي مي‌گويد: اين روايت مشهور و مورد اعتماد محدّثين است «4»
عن عائشة أنّ رسول اللّه خرج وعليه مرط مرحّل من شعر أسود فجاء الحسن فأدخله ثمّ جاءالحسين فأدخله ثمّ فاطمة ثمّ عليّ ثمّ قال انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت ويطهّركم تطهيراً «5» روايت از عائشه است: در روز مباهله رسول خدا با عباي سياه نقش دار بيرون رفت حسن آمد اورا به زير عبا داخل كرد؛ حسين آمد او را هم به زير عبابرد پس از آنها فاطمة، علي آمدند آنها را هم زير عبا داخل نمود و سپس آيه بالا را تلاوت نمود.
از مباهله تا عاشورا، ص: 43
بيضاوي پس از تفسير آيه و روايت مباهله مي گويد: و هو دليل علي نبوّته و فضل من أتي بهم من أهل بيته و آن دليل بر نبوت و ثبوت فضيلت آنهائي را كه از اهل بيتش آورده بود، مي باشد «1»
نيشابوري پس از نقل روايت مباهله وكساء مي گويد: اين روايت مانند رواياتي است كه در صحّت آن اتّفاق نظر باشد سپس اظهار ميدارد: وأمّا فضل أصحاب الكساء فلا شك في دلالة الأية علي ذالك و لهذا ضمّهم الي نفسه بل قدّمهم في الذّكر پس شكي نيست كه آيه مباهله بر (ثبوت) فضيلت أصحاب كساء (آل عبا) دلالت دارد؛ نه تنها آنهارا ضميمه خود ساخت بلكه درمقام بيان، آنهارا مقدّم بر خود ذكر نمود. «2»
مجاهد گويد: از ابن عباس سؤال كردم رسول خدا با چه كساني مي خواست مباهله كند؟ گفت: علي، فاطمة، حسن و حسين و منظور از أنفسنا درآيه علي است. «3»
اكثر روايات عامة و خاصة مشتمل است بر اينكه حضرت فرمود: اين گروه كه من آورده‌ام، نزد خدا بعد از من، گرامي‌ترين (وعزيزترين) خلقند. «4»

«ثبوت أفضليّت علي عليه السلام»

«ثبوت أفضليّت علي عليه السلام» در آيه مباهلة كلمه وأنفسنا بر اين دلالت دارد كه، امير مؤمنان عليه السلام از جميع أنبياء، و
از مباهله تا عاشورا، ص: 44
اولياء، و اصحاب رسول خدا، افضل است. چون در حديث مباهله غير از علي عليه السلام كسي نبود كه مشمول آن عبارت، بوده باشد.
براي اينكه هيچ وقت صحيح نيست كسي خود را دعوت به جائي كند كه بگويند، خود پيغمبر بوده است، بلكه پيغمبر فرمود: بيائيد فرزندان و زنان و جانمان را دعوت كنيم كه در ميدان مباهله حاضر شوند، در حالي كه غير از علي عليه السلام كسي را نياورد پس آنحضرت گذشته ازخود پيغبر، ازهمه افضل است.
فخر رازي گويد:
شيعة از اين آية استدلال مي كنند بر آنكه علي بن أابي طالب «عليه السلام» بغير از پيغمبر آخر الزّمان از جميع انبياء افضل است و نيز از جميع اصحاب رسول خدا افضل است، زيرا كه خداوند فرموده است: بخوانيم نفسهاي خود ونفسهاي شمارا و (پر واضح است كه) مراد از أنفسنا نفس پيغبر نيست زيرا دعوت اقتضاي مغايرت دارد، انسان خود را نمي‌خواند پس بايد كس ديگر مراد باشد و به اتّفاق مخالف و مؤالف غير از زنان و پسران كسي بجز از علي «عليه السلام» نبود كه مشمول أنفسنا باشد.
پس معلوم شد كه خداوند نفس علي را نفس محمد نام برده است. (علاوه براين) اتّحاد حقيقي ميان دونفس محال است پس بايد اتحاد مجازي باشد.
به عبارت ديگر: دراصول مقرر است كه حمل لفظ به اقرب مجازات بهتر است از حمل آن به أبعد، وأقرب مجازات مساوي بودن درجميع امور و شركت درجميع كمالات است (إلّاما أخرجه الدّليل) وبنا به اجماع علماء آنچه كه (از اين عموم) بيرون رفته نبوت است كه علي با او شريك نيست پس دركمالات ديگر (بطور عام) شريك است واز جمله كمالات رسول خدا افضل بودن او از جميع انبياء و صحابة است پس حضرت أمير نيز بايد از صحابه و پيغمبران افضل باشد. «1»
از مباهله تا عاشورا، ص: 45
آلوسي بغدادي گويد:
شيعه با اين آيه استدلال مي كنند بر اينكه بعد از رسول خدا، علي كرّم اللّه وجهه از همه كس، بر خلافت أولويت دارد؛ مي گويند: چون مراد از أنفسنا أمير «عليه السلام» است، وقتي كه امير نفس رسول باشد، به معناي حقيقي اتحاد محال است تعيّن ان يكون المراد المساوات معين شد كه مراد، تساوي در همه كمالات است و هركس با رسول خدا مساوي باشد پس او افضل و أولي به تصرف از غير است ولا معني للخليفةالّا ذالك براي خلافت غير ازاين معناي ديگري نيست. «1»
در روايات صحيحة وارد شده است: انّه سُئِلَ عن بعض اصحابه، فقال له قائل فعليّ؟
فقال: إنّما سئلتني عن النّاس ولم تسألني عن نفسي از آنحضرت حال بعضي از اصحابش را پرسيدند، پاسخ او را داد كسي گفت: پس علي چه (چرا راجع به او چيزي نفرمودي جواب داد) تو درباره مردم از من پرسيدي نه از خودم (يعني علي من و من علي هستم) «2»
به بريده‌اسلمي فرمود: يا بريدة لا تبغض عليّاً فانّه منّي وأنا منه، وانّ النّاس خلقوا من شجر شتّي، و خلقت أنا وعليّ من شجرة واحدة «3» اي بريدة كينه علي را به دل نگير چون آن از من و من از اويم؛ مردم از درختان پراكنده به وجود آمده‌اند امّا من و علي از يك درخت آفريده شده‌ايم.
امام رضا عليه السلام درمجلس مأمون درپاسخ علماء فرمود: دليل اينكه مراد از أنفسنا درآيه مباهله أمير مؤمنان عليه السلام است فرمايش خود رسول خدا است (زماني كه قبيله بنو لهيعه تمرّد كردند) فرمود: لينتهينّ بنو لهيعه أو لأبعثنّ إليهم رجلًا كنفسي حتماً
از مباهله تا عاشورا، ص: 46
بنو لهيعه از تمرّد خود دست بردارند، درغير اين صورت مردي را (براي سركوب واصلاح) به سوي آنان روانه مي كنم كه مانند جان خودم است. يعني عليّ بن ابي طالب عليه السلام. «1

7 «يادي از أمير مؤمنان عليه السلام»

7 «يادي از أمير مؤمنان عليه السلام» دركتابهاي آسماني كه به انبياء عليهم السلام نازل شده است، به نبوت رسول خدا و وصايت علي عليهما السلام بشارت داده شده است مخصوصاً اوصاف و افعال حتّي صفت مركبش با صراحت كامل بيان گرديده است.
بدينجهت پيش ازبعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله، يهود و نصارا دركليساها ومجامع مذهبي نام و صفات و جهانگيري دين آنحضرت را، تدريس مي كردند و جزء برنامه دروس عاليه آنها بود.
بخصوص يهود مدينة و نصاراي حجاز و شام آمدن آنحضرت را مژده داده و به همديگر سفارش كرده به انتظار نشسته بودند.
اگر سراسر حديث مباهله را كه (تفصيل آن خواهد آمد) از زير ذرّه بين بگذرانيم مي بينيم كه پُر است از دفاع و اثبات حقّانيّت رسول خدا صلي الله عليه و آله به وسيله دانشمندي بنام حارثة بن اثال، از كتابهاي آسماني مانند (الجامعة) و غير آن كه در پيش آنها بود.
به طوري كه دريك مورد به نام امير مؤمنان عليه السلام تصريح شده و درچهار مورد درضمن پنج تن آل عبا، و درسه مورد درضمن أئمه بعد از رسول خدا، بيان گرديده است و تنها درباره امام زمان حضرت بقية اللّه روحي وأرواح العالمين لتراب مقدمه
از مباهله تا عاشورا، ص: 47
الفداء در 7 مورد ذكري به ميان آمده است و اين يكي از مهمترين نتايج جريان مباهله ميباشد.
درضمن حديث: توارث حضرت ابراهيم عليه السلام تابوت آدم عليه السلام كه پراز حكمت و علم بود مي گويد:
ابراهيم عليه السلام به تابوت نظر كرده، جايگاه أنبياء و مرسلين و اوصياء آنهارا ديد و نگاه كرد جايگاه حضرت محمد صلي الله عليه و آله در آخر بيوت و در سمت راست او عليّ بن ابي طالب دامن رسول خدا را گرفته است، فقال ابراهيم إلهي وسيّدي من هذالخلق الشّريف حضرت ابراهيم عرضكرد اي خدا و آقاي من، اين آفريده شرافتمند كيست؟ خداوند پس از معرفي رسول خدا به تعريف امير مؤمنان پرداخته و فرمود: وهذا عليّ أخوه و صدّيقه الأكبر اخيت بينهما واخترتهما وصلّيت وباركت عليهما وطهّرتهما وأخلصتهما والأبرار منهما و من ذريّتهما قبل أن أخلق سمائي و أرضي وفيهما و بينهما من خلقي .. الي اخر «1»
اين علي برادر وصديق اكبر اوست، ميان آنها برادري قرار دادم و آن دو را (از ميان خلايقم) بر گزيدم و برآنها صلوات و بركت فرستادم، پاك وخالص ساختم پاكان از ذريه آنهاخواهد بود، اين كارهارا براي آنها پيش از آفرينش آسمان و زمين و هر چه درميان آنهاست انجام دادم ... تا آخر خبر كه مشروحاً خواهد آمد

8 «يادي از پنج تن عليهم السلام»

8 «يادي از پنج تن عليهم السلام» روزي كه خداوند أنبيا را براي آدم عليه السلام مي شناساند، نوري را ديد كه شرق و غرب
از مباهله تا عاشورا، ص: 48
عالم را تا ملكوت آسمانها فرا گرفته است، (خدايا اينان كيستند) آنها نور محمد و چهار نور كه دور اورا گرفته اند نور (علي وفاطمة وحسن و حسين است. «1»
ابراهيم عليه السلام نظر كرد نورهائي را ديد كه در درجات بالا قرار گرفته‌اند؛ خداوند براو وحي كرد اين كنيز من و باقيمانده پيغمبرم، فاطمةالصّدّيقة الزّهراء است؛ اورا با خليلش (علي)، ريشه ذرّيّه پيغمبرم قرار داده‌ام و اينها هم حسن و حسين اند ... «2» تاآخرخبر، پس مردم به طرف تورات موسي عليه السلام رفته آن را آوردند درسفر دوم آن نوشته شده بود؛ من درامّيّين از اولاد اسماعيل رسولي را مبعوث مي كنم بر او كتاب نازل مينمايم واورا با شريعت قيّمة به تمامي خلق مي فرستم حكمتم را به او مي دهم با ملائكه هايم اورا كمك ميكنم، ذريّه او از دخترش مباركة كه به او بركت داده‌ام بوجود مي آيند بعد از او، دو شبل او، مانند اسماعيل و اسحاق، دو شعبه عظيمي را تشكيل مي دهند. «3» در موقع شمردن صفات پيغمبر عليه السلام مي فرمايد:
نام او احمد از نسل ابراهيم انتخاب و ازسلاله اسماعيل پسنديده شده است؛ روي او مانند ماه و پيشاني نوراني دارد بر شتر سوار مي شود چشمانش ميخوابد اما دلش بيدارخواهد بود.
خداوند اورا درامّت امّي بر انگيخته ميكند (رسالتش) مادامي كه شب و روز وجود دارد ادامه خواهد يافت؛ محل تولدش درشهر پدرش اسماعيل (مكة) خواهد شد كثير الأزواج وقليل الأولاد ميباشد؛ نسل احمد را از صديقه مباركة واز دو سيد وآقا قرار مي دهم «4»
از مباهله تا عاشورا، ص: 49

ذكري از أئمّة عليهم السلام»

ذكري از أئمّة عليهم السلام» ونظر ابراهيم عليه السلام فاذاً إثني عشر عظيماً تكاد تلألأ أشكالهم بحسنها نوراً فقال يارب نبّئني بأسماء هذه الصّورالمقرونة بصورتي محمد و وصيّه «1» ابراهيم عليه السلام نظر كرد ناگهان دوازده (شخصيت) بزرگي را ديد شكلهائي از نور داشتند كه مي درخشيدند عرض كرد خدايا نام اين صورتهاي نزديك شده به دو صورت محمد و وصي او را به من خبر بده؟
حضرت آدم عليه السلام نيز نگاه كرد انوار زيادي را ديد كه ميدرخشيدند از خداي عزّ وجلّ سؤال نمود اينها كيانند؟ فرمود: اين احمد آقاي آنها وآقاي تمامي روي زمين است، و اين وصي او ست كه با او احمد را ياري كرده ام
وهذه سيّدة إمائي والبقيّة في علمي من أحمد نبيي، وهذان السّبطان والخلفان لهم وهذه الأعيان الصّادع نورها أنوارهم بقيّة منهم «2»
واين بانوي كنيزان من ويادگار احمد پيغمبرم است و اين دو سبط وخلف آنهاست و اين اعيان نور افكن بقيّه (باقيمانده ووارث) آنهاست.
درسفر دوم از تورات: بعثت رسول خدا و ذريّه او را از فاطمة و حسنين بيان نموده بعد مي فرمايد:
از مباهله تا عاشورا، ص: 50
أكثّرهم جدّاً جدّاً يكون منهم اثني عشر قيّماً اكمّل بمحمّد و بما ارسله به من بلاغ وحكمة ديني و أختم به أنبيائي و رُسُلي، فعلي محمد وامّته تقوم السّاعة «1»
تعدادآنهارا جدّاً زياد مي كنم از آنها دوازده قيّم (امام) خواهد بود؛ با محمد و شريعتي كه به او داده ام أنبياء را تكميل و با او ختم مي كنم، بر امت او قيامت بر پا خواهد شد

10 «ذكري از قائم آل محمد عليهم السلام»

10 «ذكري از قائم آل محمد عليهم السلام» مشاجره ومباحثه پنج روزه حارثة بن اثال با سيد وعاقب و ساير بزرگان نجران از خيلي أسرارها پرده برداشت و حقيقت را درميان طوايف بزرگ نجران روشن
ساخت فقط عصبيّت جاهليّت آنهارا درمقام عناد و لجاجت و از قبول اسلام بازداشت، چون پس از آنهمه بحث و جدال و غلبه حارثة بر آنها، ديگر ترديدي باقي نمانده بود كه رسول خدا همان است كه دركتابهاي آسماني انبياء سلف خبر داده شده بود.
مخصوصاً نكات دقيق آن مباحثات درباره اهل بيت رسول خدا بالأخص درباره امامت و دولت عالمگير حضرت بقيّة اللّه الأعظم روحي وأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء بسيار جالب توجه بود كه به بعضي ازآنها اشاره مينمايم.
سيد درخلال مباحثات به حارثة گفت:
ومن ذرّيّته الأمير الظّاهر، يظهر علي جميع الملكات والأديان و يبلغ ملكه ما طلع عليه اللّيل والنّهار. «2»
از ذريه پيغمبر، اميري است فاتح تمام كشورها وغلبه كننده برتمام
از مباهله تا عاشورا، ص: 51
اديان، ملك او برتمامي آنچه كه شب و روز بر او طلوع مي كند، (به شرق وغرب عالم) مي رسد.
عاقب نيز درضمن مباحثات گفت: خداوند پس از نوميدي ويأس بندگانش به وسيله مردي از ذريه پيغمبرش احمد، كمك ميكند و نجاتشان مي دهد.
خداوند او را از جائي كه متوجه نبودند مي آورد، صلوات مي فرستد بر او آسمانها و ساكنين آنها و باز مي شود بر او زمين و هر چه دراوست از چرنده وپرنده، مادر شما زمين؛ بركات وزينتهايش را بر او بيرون مي ريزد و تمامي خزائن و پاره‌هاي جگر خود را بر او مي أندازد به طوري كه (زمين) بر ميگردد مانند زمان حضرت آدم عليه السلام مي شود درزمان او مرضها وگرفتاريها بر داشته مي شود، بلاياي جنگ و خونريزي ازبين مي رود، شهرها درامنيت كامل زندگي مي كنند، عادات زشت برداشته و ازبين مي رود، بگونه‌اي كه درنده و چرنده و وحشي با اهلي؛ باهم زندگي مي كنند، حتّي بچه‌ها با مارهاي سمّي وأفعي بازي مي كنند ديگر صدمه‌اي به آنها نمي‌زنند، شير، به شباني گله‌ها بر مي خيزد، تمامي روي زمين رابه دين واحد درمي آورد. «1»
باز سيد به سخن آمد و رو به حارثة كرد وگفت: از معدن سوم برايت تذكر دهم؛ تورا به خدا سوگندت مي دهم!، آيا دركتاب الزّاجرة كه از زبان اهل سوريا به لغت عرب بر گردانده شده است يعني صحيفه شمعون بن حمّون الصفا كه اهل نجران آن را بطور وراثت نگهداشته‌اند! مي گويد:
پس از درگذشت آن پيغمبر موعود؛ بعدازآنكه ريسمان دين پاره شده و چراغ ناموسها خاموش و ستارگانش به أفول گراييد، فرزند پاك و پُر خير او در آخر الزّمان ظهور مي كند؛ و آن بنده صالح مدّتي ميماند و دين را بصورت أوّليّة برمي گرداند. «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 52
درجريان عرض أنبياء به حضرت آدم عليهم السلام مي گويد:
ونظر فاذاً شيخ في آخرهم يزهر في ذالك الصفّيح كما يزهر كوكب الصّبح لأهل الدّنيا، فقال اللّه؛ وبعبدي هذاالسّعيد، أفكّ عن عبادي الأغلال وأضع عنهم الاصار وأملأ أرضي به حناناً ورأفتاً كما ملئت من قبله قسوة وشقوة و جوراً «1» آدم عليه السلام نظر كرد، بزرگي را درآخر آنها ديد كه درآن فضا بگونه‌اي مي درخشيد مانند درخشيدن ستاره صبح به اهل دنيا، خداوند فرمود: بااين بنده سعيدم زنجيرها (ي بردگي) را ازگردنهاي بندگانم باز ميكنم، گرفتاريهارا از آنها فرو ميگذارم، بوسيله او؛ زمينم را از محبت ومهرباني پر مي كنم به آن اندازه كه پيش از او با قساوت و شقاوت و ظلم پر شده بود.
اين چند نمونه را از لابلاي حديث مباهله بيرون كشيده و از نظر خوانندگان محترم گذرانديم كه حدأقل درهفت مورد بر امامت و ملك و سلطنت عالمگير آنحضرت تصريح شده است كه، مشروح و مبسوط آن را دربيان كامل حديث خواهيد خواند

12 «قبول جزية إذعان به ذلّت!»

اشاره

12 «قبول جزية إذعان به ذلّت!» وفد نجران پس از ديدن نشانه‌هاي عذاب آلهي و ترس از نابودي و هلاكت سريع از مباهلة منصرف شده و با ذلت و خواري به پرداخت جزية تن در دادند.
اين عقب نشيني آنها؛ هم حقانيت و حقيت رسول خدارا به اثبات رسانيد و هم اهلبيت او را به جهانيان معرفي كرد و هم يك شكست روحي جبران ناپذيري را بر آنها متوجه ساخت كه در تاريخ ثبت و به رسوائي آنان منتهي شد.
كساني كه باباد دماغ و كبر و نخوت به مدينه وارد شده بودند با روح ور شكسته و جسم خسته و با تب و لرز، از مدينه بيرون رفتند.
پس از تسليم نجرانيها لرزه به اندام مسيحيان بيرون از شبه جزيره عربستان افتاد، در سر زمين عرب عظمت و شوكت اسلام سايه افكند، ديگر كسي جرأت مخالفت و قدرت ابراز خلاف، با مسلمين را نداشت و پرچم اسلام در جاي جاي سر زمين عربستان به اهتزاز در آمد؛ صداي اللّه أكبر مؤذّنها در گوشه و كنار آن سرزمين و در متن شهرها و روستاها طنين افكند

«مقدار جزيه»

«مقدار جزيه» دركتابهاي تاريخ كيفيّت صلح و مقدار جزيه، به صورت گوناگون ثبت شده است كه تعدادي از آن را براي اطلاع، ذيلًا مي آوريم.
1- دوهزار حلّة كه قيمت هر يك حلّة چهل درهم باشد و اينكه هر وقت فرستادگان رسول خدا براي وصول جزيه به آنجا رفتند آنها را پذيرائي كنند، از فتنه گري،
از مباهله تا عاشورا، ص: 54
عشّاري، رباخواري و معاملة با ربا خواران دوري جويند «1».
2- يك هزار حلّة با يك هزار دينار در هر سال مقداري در ماه محرم و مقداري در ماه رجب پرداخت شود. «2»
3- دوهزار حلّة در هر سال، يك هزار آن در ماه صفر و هزار حلّة در ماه رجب و سي دست زره جنگي. «3»
4- دو هزار حلّة از حلّه هاي أواقي كه بهاء هر يك چهل درهم باشد اگر بهاء آن متغيّر شود با اين معيار محاسبه شود و اگر در يمن جنگي پيش آيد سي دست زره جنگي و سي عدد نيزه و سي رأس اسب به عنوان عارية به لشگر حضرت تحويل گردد، حضرت ضامن شد پس از پايان جنگ به آنها برگرداند. «4»
5- يك هزار دينار موقتاً بطور امانت تا آمدن قوم (مسيحيان) يك هزار شمشير، يك هزار زره يك هزار سپر؛ اين سه قلم پيش پيامبر عارية (يا به عنوان تضمين) بماند تا آنها تصميم نهائي خود را به اطلاع حضرت برسانند. پيامبر نيز قبول كرد. «5»
6- هر سال دو هزار حلّة، 33 اسب، 33 زره، 33 شتر. «6»
7- پيامبر پذيرفت كه با نصارا (يعني باآنها) جنگ نكند، آنها را (مجبور نكند تا) از دينشان برگردند (يا الزاماً ازكيش خود دست بردارند) آنها نيز متعهد شدند هرسال 2 هزار حلّة 1 هزار در ماه صفر و 1 هزار در ماه رجب و سي عدد زره آهني (به عنوان
از مباهله تا عاشورا، ص: 55
جزية) به پيامبر تحويل نمايند. «1»
در تفسير الميزان گويد: قوله: ألف في الصفر، المراد به المحرم و هو أوّل السّنة عند العرب منظور از صفر در اينجا محرّم است چون اوّل سال نزد عرب آن است، در جاهليّت نيز محرم را صفر مي ناميدند و عربها در صفر نسي‌ء ميكردند پس در اسلام حرمت جنگ را در صفر قرار داد به خاطر اين، ماه حرام ناميده شد پس از اسلام صفر به محرم مشهور گشت. «2»
8- دو هزار حلة در صفر و يك هزار در محرم پرداخت شود. «3»
در تواريخ يك عهد نامه مشروحي نسبت به نجراني‌ها ثبت گرديده است، پس از بيان و شرح كامل واقعة از نظر خوانندگان خواهد گذشت؛ در آن نامه تعهدهاي فيمابين روشن خواهد شد

«دو فرماندار»

«دو فرماندار» در حال حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله دو فرماندار به نجران اعزام گشته يكي به نام عمروبن حزم الأنصاري؛ دومي به نام يزيد بن أبي سفيان (برادر معاوية)
اگر معاهده نجراني‌ها در سال دهم هجرت باشد مدت فرمان روائي آن دو كوتاه بوده و اگر در سال هفتم هجرت باشد مدتي طول كشيده است

13 «سرأنجام جزية»

13 «سرأنجام جزية» پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله جريان جزية با دست اندازهاي گوناگون روبرو شد مشروح آن را از تاريخ الكامل إبن أثير مي آوريم.
زماني كه ابوبكر در كرسي خلافت نشست؛ با نجراني‌ها برابر صلحنامه رفتار كرد هنگامي كه عمر خلافت و زمام امور را به دست گرفت! أهل كتاب را از حجاز بيرون كرد؛ از جمله آنها نجراني‌ها بودند، أملاك و اموال آنها را (به نرخ روز) خريداري كرد بعضي از آنها به سوي شام و بعض ديگر به سوي نجرانيه كوفة «1» حركت كردند.
گويند: علت بيرون راندن عمر اهل نجران را اين بود كه تعداد نفوس آنها رو به ازدياد گذاشت به طوري كه به چهل هزار نفر رسيدند.
در ميان خودشان حسادت و جنگ قدرت شروع شد تا اينكه خود به تنگ آمده به پيش عمر آمدند و به او گفتند: أجْلِنا مارا جلاي وطن كن (تبعيدنما) عمر كه از خطر آنها نسبت به مسلمانها در هراس بود (پي فرصتي مي گشت تا جمع آنها را بهم زند با پيشنهاد خود آنها فرصت را غنيمت شمرده، از حجاز بيرونشان كرد.
(بعدها) پشيمان شدند از عمر خواستند كه از در خواست آنها منصرف شود (ديگر كار از كار گذشته بود) عمر قبول نكرد، با اين حال زندگي كردند تا خلافت عثمان بپايان رسيد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 57
وقتي كه امير مؤمنان عليه السلام زمام امور را به دست گرفت پيش آنحضرت آمدند وگفتند:
ننشدك باللّه خطّ يمينك! ترا به خاطر دستخطي كه خودت نوشته‌اي (چون بنا بر مشهور صلحنامه را آن زمان علي عليه السلام نوشته بود) به خدا سوگندت مي دهيم؛ كه به ما كمك كن به موطن أصلي خود برگرديم چون صلحنامه با دست خط خود تو، نوشته شده و از مفاد آن كاملًا اطلاع داري خودت نيز اصلاح كن.
فرمود: (با پيشنهاد خودتان) عمر كننده اين كار بود (نه من)، من از مخالفت كار او اكراه دارم.
عثمان در زمان خلافتش دويست حلّة از جزيه آنها را بنفع آنها برداشت، سرپرست نجراني‌هاي كوفة كساني را به شام و اطراف آن مي فرستاد تا حلّه‌ها را جمع كرده بياورند.
وقتي كه معوية و پس از او يزيد رياست مسلمين را قبضة كردند به پيش آنها آمدند از پراكندگي و كمي نفوس و مسلمان شدن عده‌اي شكايت كردند كه قدرت پرداخت جزيه را ندارند، نامه عثمان را نيز نشان دادند، معاويه و يزيد نيز دويست حلّة از دوش آنها برداشتند در نتيجه چهار صد حلّة از بدهي آنها كسر گرديد.
زماني كه حجاج والي عراق شد، عبد الرّحمن بن محمد بن اشعث براو شوريد و بزرگان و كدخدايان روستاها را به دوستي عبد الرحمن و نجرانيها را هم با همدستي با آنها، متهم نمود و جزيه را به يك هزار و سيصد حله نقشه دار برگردانيد.
تا زمان زمامداري عمربن عبدالعزيز فرارسيد پيش او آمدند از فنا ونيستي خود و از غارت عربها اموال آنهارا به اطلاع او رساندند، واز ظلم حجاج نسبت به آنها و از كمي تعداد خود؛ از او استمداد نمودند.
عمر بن عبدالعزيز دستور داد تعداد آنها را سر شماري كردند ديدند يك دهم نفوس سابق آنها نمانده است، گفت: به نظر من اين صلح جزيه است و جزيه مسلمان شده‌ها و مرده‌ها بايد از آنها كسر گردد بر زمينهاي اينها نيز چيزي تعلّق نمي‌گيرد با
از مباهله تا عاشورا، ص: 58
اين استدلال فقط دويست حلّة از آنها گرفت.
نوبت به يوسف ابن عمر ثقفي والي كوفه رسيد (به خاطر هم قبيله گي باحجاج وتعصب فاميلي) نجرانيها را دوباره به نصاب جزيه زمان حجاج باز گردانيد.
زمان رياست (أبي العبّاس) سفّاح اوّلين خليفه عباسي فرا رسيد روزي از محلي عبور مي كرد، نجرانيها به مسير او گل و رياحين ريخته و پول نثار كردند از اين كار آنها خوشش آمد و چون مادر او از بني الحرث بن كعب از يكي از قبيله‌هاي آنها بود، به وسيله دائي او، مسئله را مطرح و عدم توانائي خود را گزارش دادند، سفاح دستور داد فقط يك صد حلة از آنها دريافت كردند.
تا اينكه هارون الرّشيد به سر كار آمد، از كار گزاران او به او شكايت بردند.
هارون دستور داد كاگزارانش برگردند، بدهي آنها از بيت المال پرداخت شود. «1» با اين تلاشها ودست اندازها، مسئله جزية ماليده شده و ازبين رفت فقط ذكر آن در كتابهاي تاريخ به يادگار ماند

14 «تاريخ وقوع مباهلة»

14 «تاريخ وقوع مباهلة» در ميان مؤرّخين اختلافي نيست در اينكه صلحنامه ميان رسول خدا صلي الله عليه و آله و نجرانيها در سال دهم هجرت نوشته شده است، با اين حساب مباهله هم بايد در آن سال واقع گرديده است.
اما در روز مباهله اختلاف هست، بيشتر صاحب نظران روز بيست وچهارم ذي الحجة الحرام دانسته‌اند اگر چه بعضي‌ها روز 25 و بعض ديگر 22 يا 27 را نوشته‌اند. «1»
أمّا مشهور قول اوّلي است.
براي آن روز أعمال و دعاهاي مخصوصي نيز آمده است؛ 1- غسل 2- روزه 3- دوركعت نماز به صورتي كه در اعمال روز غدير گفته شده است 4- خواندن دعاي مباهله تا هم فيها خالدون است كه به دعاي سحر ماه رمضان شباهت زياد دارد 5- دعائي است كه شيخ طوسي و سيّدبن طاوس بصورت مخصوص بيان كرده‌اند. «2

15 «عكس العمل نجرانيها»

اشاره

15 «عكس العمل نجرانيها» از مصادر تاريخي استفاده مي شود كه نصاراي نجران به علّت گستردگي سر زمين نجران و تشكيل يافتن آن از قبايل مختلف و 73 روستا با مركزيت شهر بزرگ نجران «1» و بودن منطقه‌اي كه داراي صنايع نظامي، و نساجي، از قبيل أسلحة سازي و قماشهاي گوناگون، و از جهت اينكه أهمّيّت سوق الجيشي و بافت استثنائي داشت و مورد توجه سلاطين آن زمان بود؛ نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله عكس العملهاي متفاوتي نشان دادند

1 «نمايندگان نصاري»

1 «نمايندگان نصاري» رسول خدا صلي الله عليه و آله هنوز در مكّة سكونت داشت و به مدينه هجرت نكرده بود از نصرانيهائي كه خبر بعثت او را شنيده بودند، حدود بيست نفر از مردم حبشة، و بقولي از نجراني ها به مكّة آمدند و در حالي كه چند نفر از رجال قريش پيرامون كعبة بر عليه رسول خدا، انجمن داشتند، به مسجد الحرام وارد شدند و در برابر چشمان آنها با رسول خدا ديدار نموده، با وي نشستند و سخن گفتند و پرسشها كردند، او را
از مباهله تا عاشورا، ص: 61
چنانچه در كتابهايشان توصيف شده بود يافتند و چون رسول خدا آنان را به اسلام دعوت كرد و قرآن بر ايشان تلاوت نمود، به گريه افتادند، و دعوت آنحضرت را، پذيرفتند، و به وي ايمان آوردند و از نزد رسول خدا بر خاستند؛
ابوجهل بن هشام با گروهي از قريش سر راه بر ايشان گرفتند و گفتند: شما چه مردمان بي خردي هستيد! مردم حبشة (يا نجران) شمارا براي رسيدگي و تحقيق در امري فرستادند امّا شما بي درنگ دين خود را رها كرديد و دعوت او را پذيرفتيد.
نمايندگان نصاري درپاسخ قريش گفتند: مارا با شما بحث و جدالي نيست ما به كيش خود، شما به كيش خود، مااز اين سعادت نمي گذريم در باره ايشان آياتي «1» از قرآن مجيد نازل شد. «2»
2
سال دهم هجرت رسول خدا صلي الله عليه و آله خالد بن وليد را در ماه ربيع الأخر به همراه چهار صد نفر «3» به سوي بني الحرث بن كعب كه، در نجران ساكن بودند فرستاد
او را امر فرمود؛ اول آنان را سه مرتبة به اسلام دعوت نمايد، اگر قبول كردند
در ميان آنها بماند تا شرايع اسلام را بر آنها تعليم نمايد و اگر نپذيرفتند با آنها بجنگد؛ خالد حركت كرد وقتي كه به آنجا رسيد آنها را به اسلام دعوت كرد آنها نيز قبول نمودند در ميان آنها ماند و جريان اسلام آنها را به حضرت نوشت (پس از مدتي) با گروهي از آنان كه از جمله آنها قيس بن الحصين بن يزيد بن قينان ذي الغصّة و يزيد بن عبدالمدان و جز آن دو بودند، به خدمت حضرت رسيدند در مدينه ماندند و در بقيّه ماه شوال يا در ذي الحجّة به شهر خود برگشتند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 62
رسول خدا عمروبن حزم را به سوي آنان روانه كرد كه شرايع اسلام را تعليم و صدقات آنها را وصول نمايد، هنوز عمرو در آنجا بود كه حضرت از دنيا رحلت
نمود. «1»
در تاريخ طبري ملاقات آنها را با رسول خدا صلي الله عليه و آله بدينگونه آورده است.
وقتي كه به خدمت حضرت شرفياب شدند سؤال فرمود: اينها كيستند مثل اينكه از مردان هند هستند به عرض رساندند كه اينان بنوالحارث بن كعب اند.
آنها نزد حضرت ايستاده سلام كردند و گفتند: نشهد أنّك رسول اللّه و أن لا الهَ إلّااللّه، فقال رسول اللّه و أنا أشهد أن لا اله الّااللّه وانّي رسول اللّه شهادت ميدهيم تو رسول خدائي و غير از خداي يكتا خداي ديگري وجود ندارد حضرت نيز فرمود: من نيز به يگانگي خداوند و به رسالت خودم شهادت مي دهم.
حضرت سه بار از آنها سؤال كرد شما بوديد كساني كه (مشهور است) اگر حركت مي كرديد از همه جلوتر بوديد؟ كسي جواب نداد! در مرتبه چهارم يزيد بن مدان نيز چهار بار عرض كرد بلي يارسول اللّه مائيم، كه در موقع حركت از همه جلوتر (وپيشرو) بوديم.
فرمود: اگر خالد بن وليد جريان اسلام شما را به من اطلاع نمي داد سرهايتان را به زير پاهايتان مي انداختم!.
يزيد بن مدان گفت: يارسول اللّه،! نه شما را ستايش مي كنيم و نه خالد را! فرمود: پس كِه را ستايش مي كنيد؟ عرض كردند ما خدائي را ستايش مينماييم كه به وسيله شما مارا هدايت كرد؛
سپس حضرت از آنها سؤال نمود؟ شما با چه وسيله‌اي (چگونه و با چه تاكتيكي) در جاهليّت با هر كه مي جنگيديد غالب (و بر دشمن پيروز) مي شديد؟!
از مباهله تا عاشورا، ص: 63
عرض كرد، ما بر كسي غالب نبوديم! فرمود: بلي شما بوديد كه با هر كس جنگ كرديد (از ميدان جنگ فاتح بيرون آمده) و غالب مي بوديد؟.
جواب دادند بلي اي رسول خدا؛ علّت غلبه ما اين بود كه فرزندان بندگان بوديم گِرد مي آمديم ولي پراگنده نمي شديم و بر هيچ كس ظلم و ستم نمي‌كرديم فرمود:
راست گفتيد (اتّحاد و يگانگي و همدلي وستم نكردن، رمز پيروزي است)
سپس حضرت به بلحارث بن كعب بن قيس بن حصين مأموريتي داد و دسته او در أواخر شوّال يا أوايل ذي القعدة به شهرخود برگشتند، چهار ماه بعد از برگشتن آنهابود كه داهيه عظمي و مصيبت كبري، رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله واقع شد. «1»
تاريخ، اسلام آوردن طائفه بني الحرث بن كعب را، اينگونه بازگو مي‌كند؛ با اينكه اين قبيلة از شجاعان و رزم آوران درجه يك نجران بودند و همه را هنگام پيكار شكست مي دادند، مغلوب كسي نمي شدند حضرت هم از جنگجوئي آنهامطلع بود كه چهار بار از آنهاپرسيد (شما بوديد هميشه پيشرو و غالب و فاتح بوديد).
با اين همه رشادتهاو شجاعتها نخستين كساني بودند كه از نجرانيها بطور آشكار ايمان آوردند و تسليم حق شدند؛
امّااز روايت سيّد بن طاوس قدس سره كه به زودي خواهدآمد استفاده مي شود كه اينها به آن سادگي تسليم نشدند بلكه در مجالس گفتگوي كليساي بزرگ شركت كرده سخنرانيها نموده و اظهار نظرها كرده ان

16 صلحنامه ياعهد نامه‌

اشاره

16 صلحنامه ياعهد نامه در فصل چهارم در علّت پيش آمد واقعه گذشت كه، حضرت نامه‌اي به اهل نجران فرستاد و آنها را به اسلام يا جزيه يا جنگ دعوت كرد؛ و در اين فصل، پايان و نهايت جريان مباهله را كه چگونه باصلح و بصورت مسالمت آميز خاتمه يافت، از نظر خوانندگان گرامي مي گذرانيم.
صلحنامه در تاريخ به سه صورت ثبت گرديده است دو صورت آن با احتمال قريب به يقين؛ از جعليّات نصاري است، چون متن روايتها و كيفيّت اداي عبارات و كلمات، حاكي از جعلي بودن آنهاست و چون با سليقه رسول خدا همسو نمي باشد خود گوياي ساختگي آن دو است.
استاد علي احمدي ميانجي قدس سره: در كتاب مكاتيب الرّسول در باره آن دو نامه، چنين اظهار تظر مي كند.
دو نسخة از مكتوب پيغمبر به نجران را از كتاب مجموعة الوثايق نقل كرديم، كه خود مؤلّف مجموعة، اعتراف دارد بر اينكه اين دو نسخة از موضوعات است.
وسياق نامه نيز بر ساختگي آن دلالت دارد.
پروفسور هندي در مجموعه ص 116 رقم 97- 96 چنين مي گويد: (تاريخ النّسطوريّين في مجموعة تأليفات الاباء الشّرقيّين ج 13 ص 616- 600)
كوچكترين شبهه‌اي نيست كه اين دو نصّ (عهد نامه) از ساختگي هاي (نصارا) است، به قطعه 120 نيز مراحعه شود.
استاد احمدي سپس دو عهدنامه را كه نسبتاً مفصّل است نقل كرده در آخرمي
از مباهله تا عاشورا، ص: 65
گويد: أقول نقلنا هاتين النّسختين مع العلم بكونهما مجعولًا لئلّا يخلو كتابنا عما نسب إليه صلي الله عليه و آله من الكتب من ميگويم: اين دو نسخة را با اين كه علم به جعلي بودن آنها دارم نقل كردم، به خاطر اينكه كتاب من از نامه‌هاي منسوب به آنحضرت خالي نماند، و دلايل مجعول بودن آنها را بيان مي كنم تا براي كساني كه زياد با تاريخ آشنائي ندارند مشتبه نشود و احتمال صدور (يا صحّت آن را) ندهند ونشانه‌هاي جعلي بودن آن را پي گير مي شويم كه خواننده با چشم باز بخواند. «1»
استاد احمدي: جعلي بودن آن دو را با 8 دليل ثابت ميكند و براي اينكه آن دو نسخه بطور يقين ساختگي است از نقل آنها خود داري مينماييم و به عهد نامه‌اي كه در منابع موثق اسلامي بيان گرديده است، مي پردازيم

«متن عهد نامه»

«متن عهد نامه» بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
هذا ما كتبه النّبي رسول اللّه محمّد، لنجران، كان له عليهم حكمه «2» في كلّ ثمرة و صفراء و بيضاء و سوداء و رقيق فأفضل عليهم و ترك ذالك لهم، ألفي حلّة (من) حلل الأواقي في كلّ رجب ألف حلّة و في كلّ صفر ألف حلّة
كلّ حلّة أوقية و ما زادت حلل الخراج أو نقصت عن الأواقي فبالحساب و مانقصوا من درع أو خيل أو ركاب أوعرض أخذ منهم بالحساب، و علي أهل نجران مثواة رُسُلي شهر فدونه و لا يحبس رسلي فوق شهر، و عليهم عارية ثلثين درعاً و ثلثين فرساً و ثلثين بعيراً اذا كان كيدٌ باليمن ذو مغدرة، و ما هلك ممّا أعاروا رسلي من خيل أو ركاب، فهم
از مباهله تا عاشورا، ص: 66
ضمن، يردّوه إليهم
ولنجران و حاشتها جوار اللّه و ذمّة محمّد النّبيّ رسول اللّه علي أنفسهم و ملّتهم و أرضهم و أموالهم (و بيعهم و رهبانيّتهم و أساقفتهم و غائبهم) «1» و شاهدهم (وكلّما تحت أيديهم من قليل أو كثير «2») و عيرهم و بعثهم و أمثلتهم «3» لا يغيّر ما كانوا عليه و لا يغيّر حقّ من حقوقهم لايفتّن أسقفهم من أسقفيته، و لا راهب من رهبانيّته و لاواقه من وقاهته علي ما في تحت أيديهم من قليل أو كثير و ليس عليهم رهن و لادمُ جاهليّة و لا يحشرون و لا يعشرون، و لا يطأ أرضهم جيش، من سئل منهم حقّاً فبينهم النّصف غير ظالمين و لا مظلومين بنجران (علي أن لايأكلواالرّبا) «4» و من أكل منهم رباً من ذي قبل فذمّتي منهم بريئة؛ (و عليهم الجهد والنّصح فيمااستقبلوا غير مظلومين و لا معنوف عليهم) «5» و لا يأخذ منهم رجل بظلم اخر، و لهم علي ما في هذه الصّحيفة جواراللّه و ذمّة محمّد النبيّ أبداً حتّي يأتي أمراللّه، مانصحوا و أصلحوا فيما عليهم غير مكلّفين شيئاً بظلم،
(و في الطّبقات: (اي طبقات ابن سعد) شهد أبو سفيان بن حرب و غيلان بن عمرو و مالك بن عوف من بني نصر و الأقرع بن حابس الحنظلي و المغيرة كتب «6»
.
از مباهله تا عاشورا، ص: 67
«بنام خداوند بخشنده مهربان»
اين نوشته محمد پيغمبر و رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به (اهل) نجران چون به حكم او تسليم شده بودند، در تمامي ميوه‌ها و طلا ونقره و پولهاي سياه، يا باغات پُر درخت و پُر شاخ و برگ و برده هايشان.
پس تفضّل كرده همه آن نامبرده‌هاي بالا را به آنها بخشيد فقط بعنوان بدهي در ذمّه آنها واگذاشت؛
دو هزار حلّة «1» أواقي كه يك هزار آن در ماه رجب و يك هزار ديگر در ماه صفر تأديه گردد، هر حلة يك أوقية «2» است، اگر حله‌ها كمتر يا زيادتر از اوقيه باشد (با معيار اوقيه) محاسبه خواهد شد.
اگر از اسب و زره و غيرهما كه عاريه گرفته خواهد شد در دست مسلمانها ناقص و يا تلف شود آن هم (با همان معيار اوقيه) محاسبه خواهد شد.
برعهده اهل نجران است كه فرستادگان رسول خدا را (كه براي وصول بدهي كه به سوي آنها مي روند) حد اكثر يك ماه يا كمتر مسكن داده و بيشتر از يك ماه معطّل ننمايند.
اگر حيله يا تمرد (جنگي يا هر گونه در گيري مسلحانه) در يمن پيش آيد؛ بايد سي رأس اسب، سي دست زره، سي نفر شتر به عنوان امانت به رسول خدا تحويل داده
از مباهله تا عاشورا، ص: 68
(و بعد از انقضاء جنگ پس بگيرند) اگر از اين امانت‌ها چيزي تلف شود رسول خدا ضامن جبران خسارت آن خواهد بود؛
به نفع اهل نجران و اطراف آن بر ذمّه خدا و رسول او محمد پيغمبر است كه امان داده شود بر جان، مال، زمين، دين، كليساها، راهبها، أسقفهايشان و حاضر و غائبشان و هرچه در زير دست آنهاست از كم و زياد يا قافله‌ها و فرستاده‌ها، و آنها بر حالي كه هستند از آنحال تغيير داده نشوند، و نيز حقي از حقوقشان دگر گون نشود و فرشهاي آنها يعني بر زنهاي آنان دست درازي نباشد؛
(باز بر ذمه خدا و رسول خدا است) كه هيچيك از أسقفها و راهبان و قيّمهاي ديني آنها و هر چه در زير دستشان هست از كم و زياد تغيير ندهد.
بر ذمه آنها گرو، و خون جاهليت نيست (به عنوان عفو عمومي اين چيزها، برعليه آنها مطالبه نشود) و تبعيد و اخراج نشوند، ماليات اخذ نگردد، آرتش اسلام بر سرزمين آنها وارد و قدم نگذارند و اگر حقي از آنهامطالبه شود بطور عادلانه رفتار نمايند و (پايان پذيرد) نه ظالم شوند و نه مظلوم.
(متقابلًا) برذمّه نجرانيهاست كه ربا نخورند اگر در آينده كسي ربا بگيرد ذمّه من (رسول خدا) از آنهابري‌ءاست، و براي آنهاست در آينده جدّيّت ونصيحت بدون ظلم و فشار و هيچكس از آنهابا ستم چيزي نگيرد.
بر نفع آنهاست آنچه كه در اين صحيفة نوشته شد پناه خدا و ذمه رسول او براي هميشه تاخدا چه بخواهد، مادامي كه آنها (عهد شكني نكرده و تمرد ننمايند) رفتارشان خوب و آنچه بر عهده آنهاگذاشته شده است پايبند باشند بدون كوچكترين تكلّفي وستمي.
در كتاب طبقات: آورده است كه شاهد اين عهد نامه- ابو سفيان بن حرب، غيلان بن عمرو، مالك بن عوف از بني نصر و أقرع بن حابس حنظلي. و مغيرة بوده‌اند.
از ظاهر كتاب طبقات ابن سعد استفاده مي‌شود كه كاتب اين عهد نامه مغيرة بوده
از مباهله تا عاشورا، ص: 69
است؛ امّا از ظواهر كتابهاي تاريخ يعقوبي «1» وفتوح البلدان بلاذري و سنن كبراي بيهقي استفاده مي‌شود كه عهدنامه را (امير مؤمنان) عليّ بن ابي طالب عليه السلام نوشته است «2» و در كتاب خراج و المجموعة: نويسنده را عبداللّه بن ابي بكر معرّفي كرده است
ابو يوسف در كتاب الخراج ص 74 مي‌گويد: عهد نامه در چرم سرخ رنگي قلمي گرديده بود. «3

17 «مشروح جريان مباهلة»

اشاره

17 «مشروح جريان مباهلة» روايات مباهلة به صورتهاي مختلف نقل گرديده است بعضي مختصر وگذرا، بعضي متوسط، ولي سيّد بن طاوس رضي الله عنه در كتاب شريف إقبال الأعمال با آن قطع بزرگش از صفحه 496 تا ص 510 و در بعض نسخه‌ها تا ص 513 يك روايت مفصل و طولاني را آورده است.
ألبتّه سيّد روايت ديگري نيز در كتاب سعد السّعود كوتاهتر، از ص 91 تا 94 با طريق و سند ديگري روايت نموده است أما روايت اقبال علاوه بر اينكه طولاني است، از هر جهت كامل و جامع و داراي مطالب مفيد زيادي است.
و نيز شامل أسناد ارزنده و اظهار حقّانيّت پيامبر و امامت أئمّة و ساير اعترافات و كشف حقايق نهاني و بيرون كشيدن اسرار نهفته از لابلاي كتابهاي آسماني أنبياء سلف است، و چون از حلقوم بزرگان و رؤساء و أسقفهاي نصاري بيرون آمده و در خلال پنج روز بحث و جدال لفظي بيان گرديده؛ أهميت آن را دو چندان نموده و مورد توجه قرار داده است؛
بدينجهت نقل آن را اختيار كرديم تا خوانندگان گرامي بادقّت و حوصله زياد مطالعة نموده و فرق آن جلسات نصارا را با جلسه سقيفة و پيآمد آن و در نهايت با منظره دلخراش روز عاشورا مقايسة و در باره آتش بياران آن معركه ها، قضاوت نمايند.
سيد بن طاوس رضي الله عنه آن روايت را با سندهاي صحيح و طريق‌هاي روشن و صريح كه به كتاب أبي المفضّل محمّدبن عبدالمطلب شيباني منتهي مي‌شود، از أصل كتاب حسن بن اسماعيل بن أشناس بزّار كه در أعمال ذي الحجة نوشته شده، از
از مباهله تا عاشورا، ص: 71
شخصيّتها و صاحبان همّت والا كه نيازي به ذكر نام آنها نيست فقط هدف بيان روايت آنها است، چنين نقل نموده است.
بعداز آنكه رسول خدا و سيّد كاينات مكّه معظّمة را فتح نمود و همه عربها مطيع ومنقاد آنحضرت شده و در زير پرچم لا إله الّااللّه قرار گرفتند؛ نامه‌هاي فراوان به رؤساء و بزرگان عالم مخصوصاً كسري ايران و قيصر روم روانه كرد و همه آنهارا به اسلام دعوت كرده و ادامه دادند در صورت عدم تسليم باذلّت و خواري جزية دهند و يا اين كه آماده جنگ شوند.
چون اين خبر به نصاراي نجران و كساني كه دراطراف آنها بودند از بني المدان و فرزندان حارث بن كعب و كساني كه با ايشان بودند با اختلاف مذاهبشان از اروسية، سالوسية، اصحاب دين الملك، مارونية، عبّاد و نسطورية، رسيد همگي با آن كثرت جمعيّت؛ به وحشت افتاده رعب و ترس بر آنهامستولي شد بطوري كه خواب راحت و آرامش زندگي را از دست دادند، در اين بيم وهراس بودند كه ناگهان فرستادگان رسول خدا بنام 1- عتبة بن غزوان 2- عبداللّه بن أبي اميّة 3- هدير بن عبداللّه تيمي 4- صهيب بن سنان نمري، بانامه آنحضرت به نجران وارد شدند.
درآن نامه مانند ديگر نامه‌ها آنها را به اسلام دعوت كرده بود اگر مسلمان شوند برادران ديني ما هستند و اگر تكبّر كرده سر پيچي نمايند، بايد باذلّت و خواري آماده پرداخت جزيه شوند در غير اين صورت جنگ را پذيرا باشند در نامه اين آية نوشته شده بود: قل يا أهل الكتاب تعالوا إلي كلمة سواء بيننا وبينكم أن لانعبد الّااللّه و لا نشرك به شيئاً ولا نتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون اللّه فان تولّوا فقولوا شهدو بأنّا مسلمون «1»
بگو اي اهل كتاب! بياييد به سوي سخني كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداي يگانه را نه پرستيم و چيزي را همتاي او قرار ندهيم؛ و بعضي
از مباهله تا عاشورا، ص: 72
از ما، بعض ديگر را- غير از خداي يگانه- به خدايي نپذيرد؛ هر گاه (از اين دعوت) سرباز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
همه مي دانند پيامبر تا كسي را به اسلام دعوت نمي كرد و حجّت را بر او تمام نمي نمود، با او نمي جنگيد.
نامه به آنها تحويل گرديد با خواندن نامه نفرت شديد توأم با رعب و وحشت وجود آنان را فرا گرفت بلا فاصله در كليساي بزرگ گرد آمده، فرشهاي گرانبها انداخته و ديوارها را با حرير و ديبا زينت دادند؛ صليب بزرگ راكه از طلاي ناب ساخته شده بود و با جواهرات پر قيمت تزئين داده بودند، كه پادشاه روم به آنها هديه كرده بود، بپا داشتند.
اولاد حارث بن كعب كه از زمانهاي قديم به جنگاوري وشجاعت در ميان عرب شهرت تام داشتند، براي مشاوره و رايزني حاضر شدند تانظرهاي خود را بيان دارند؛ اين خبر كه بگوش قبايل مذحج، عكّ، حمير و أنمار و اشخاص نزديك، نسبي و سببي ايشان از قوم سبا رسيد؛ به خاطر تعصّبي كه داشتند، با دماغهاي باد كرده و متكبّرانه، در آن كليسا حضور بهمرساندن، حتّي بعضي از آنها كه قبلًا اسلام را پذيرفته بودند همگي از اسلام بر گشته، به صف أقوام خود پيوستند رأي عمومي آنها بر اين قرار گرفت كه به مدينة هجوم برده و جنگ نمايند.
يك نفر از قبيله بني بكر بن وائل بنام أبوحارثة (أبو حامد) حصين بن علقمة دانشمند بزرگ و استاد همه آنها و يكصد وبيست سال عمر كرده و از غايت پيري ابروهايش برروي ديده هايش ريخته بود، باعصابه خود ابروهايش را بالا زده برعصاي خود تكيه زد كه خطبه بخواند، كسي كه از علوم پيغمبران بهره مند و به پيغمبر اسلام، ايمان آورده بود و ايمان خود را پنهان مي كرد گفت

«أبو حارثة أسقف أعظم»

«أبو حارثة أسقف أعظم» آهسته! اي فرزندان عبدالمدان! عافيت و سعادت دو نعمت پنهان است كه در صلح به دست مي آيد و دوام پيدا مي‌كند نه در جنگ (و خون ريزي) با آرامش تصميم بگيريد مانند مورچگان از پي يكديگر نرويد؛ مبادا باشتاب و تندي اقدامي بكنيد كه عاقبت خوبي نه خواهد داشت؛ قسم به خدا آنچه كه نكرده ايد عاقبت مي توانيد انجام دهيد امّا كاري كه كرده ايد ديگر نمي توانيد برگردانيد نجات در تحقيق و (تفحّص) و تفكر و آرامش است، چه بسيار خود داري از حمله كردن و بسيار سكوت، از سخن گفتن بهتر است؛ (اين نصيحت هارا كرد و ساكت شد)

«سخنان كرز بن سبرة»

«سخنان كرز بن سبرة» كرز بن سبره حارثي كه از بزرگان بني حارث بن كعب و از اشراف و اميران جنگ آنها بود «1» گفت: اي أبو حارثة از شنيدن اين خبر دلت لرزيده و اندرونت از ترس باد كرده مانند كسي كه شيري ديده و عقل از سرش پريده باشد؛ مثلها مي زني و مارا مي ترساني به حقّ خداوند منّان قسم، تو خود ميداني كه حفظ وحمايت دين و فضيلت آن با اقدام به جنگ است و اين كار بزرگي است، امّا در راه خدا و براي خدا كم و سبب اصلاح فساد دين خداي جبّار است، در حالي كه ما همه اركان رياستيم و صاحبان نور دو پادشاهيم پس كداميك از جنگهاي ما را سراغ داري كه بر دشمن غلبه نكنيم و دركجاي كار ما عيب هست كه انكار مي كني.
از مباهله تا عاشورا، ص: 74
اين شخص طوري باحرارت توأم با عصبانيّت صحبت مي كرد هنوز سخن او تمام نشده بود پيكان تيري كه در دست داشت از شدت غضب به دستش فرو نشست و او متوجه نبود كه شخصي بنام عاقب و اسمش عبد المسيح، بزرگ قوم و امير رأي و صاحب مشورت آنان بود و بدون نظر او كاري انجام نمي دادند به سخن آمد و

«سخنان عاقب»

«سخنان عاقب» رو به كرز بن سبرة حارثي كرد و گفت: روي تو سفيد باد، جاي تو و پناه دهنده ات عزيز باد، برامان دهنده‌ات دست تعدي مباد بحق ياد كردي از پيشانيهاي گرد آلوده حسبي محكم ونسب كريم و عزّت قديم را، ولكن اي ابو سبره هر سخن جائي و براي هر زماني مرداني هست و هر كس به امروز خود شبيه تر است، از ديروز و اين روزها جنگ كردن مختلف است گروهي مغلوب و جمعي را غالب مي‌كند و عافيت بهترين لباسهاست، براي آفات سببها و علّتها است؛ بزرگترين سبب آفت آن است كه بدون پيدا كردن راه حل منطقي، به شعله ور ساختن آتش جنگ اقدام و با بلا و آفت با آن روبرو شدن است، او نيز ساكت شده سر به زير افكند

سخنان سيّد»

سخنان سيّد» مردي بلند قامت و عالم آن روز اهل نجران، از قبيله عاملة كه با قبيله لحم متحد و ملحق شد به نام اهتم بن نعمان مشهور به سيد بود، رو به عاقب كرد و گفت: بلند باد بخت تو و با سعادت باد سعي تو اي ابا واثلة؛ براي هر لامعة را روشني و هر سخن راست را نوري هست؛ به خدائي كه بخشنده عقل است آن نور را درك نمي كند مگر كسي كه بينا باشد هر سه نفرتان در سخن گفتن به هر راهي رفتيد بعضي هموار و
از مباهله تا عاشورا، ص: 75
بعضي ناهموار با اينكه رأي هر تك تك شما در جاي خود محكم و پر ارزش است امّا:
برادرِ قريش پيامبر؛ براي كار بزرگ و امر عظيم دعوت كرده است پس هرچه به فكر شما مي رسد اظهار كنيد؛ به اطاعت و اقرار يا به مخالفت و انكار

سخنان كرز بن سبرة»

سخنان كرز بن سبرة» باز كرز كه مرد لجوج و سر سخت بود به سخن آمد و گفت: آيا ديني را كه پدران ما بر آن بوده و ريشه و رگ ما بر آن سفت شده و پادشاهان عالم به خاطر آن ما را عزيز ميشمارند، ترك كنيم و باذلّت و خواري حاضر به جزية دادن شويم؟! نه بخدا قسم هيچيك از اين دوكارنخواهد شد؛ ما شمشيرهارا مي كشيم و با محمد مي جنگيم؛ يا ما زنان را بيوه مي كنيم و يا خون ما پيش محمد ريخته شود تا خداوند كهِ را نصرت دهد

سخنان سيّد»

سخنان سيّد» سيد رو به او كرد و گفت: اي اباسبرة برخود و ما رحم كن! اگر ما شمشير از غلاف در آوريم از آن طرف نيز شمشيرها كشيده خواهد شد همه قبائل عرب مطيع و منقاد او شده و زمام امور خود را بدست او سپرده‌اند حكم او به شهرها و صحراها جاري گشته پادشاه عجم وقيصر از او حساب مي برند شما در مقابل او چه هستيد؟! اگر با قصد جنگ به او رو آوريد در كوته زمان مستأصل شده ديگر نامي از شما باقي نخواهد ماند مانند خاشاكي بر روي سيلاب دور زده؛ يا مثل يك تكه گوشت كه برروي سنگ انداختة باشند (خشك شود).
در ميان آنها شخصي بنام جهير بن سراقه بارقي بود، از زنادقه نصاري و در نزد
از مباهله تا عاشورا، ص: 76
پادشاهان صاحب منزلت و ساكن نجران بود؛ سيد رو به او كرد و گفت: اي ابو سعاد تو هم سخني بگو و اظهار نظر كن، اين مجلسي است كه كارهاي مهم و وقايع عظيمه در پي خواهد داشت

«رأي و نظر أبو سعاد»

«رأي و نظر أبو سعاد» أبو سعاد گفت: به نظر من اوّلين كاري كه مي كنيد بايد نزد محمد رفته اظهار اطاعت نمائيد و در بعضي چيز هائي كه از شما ميخواهد (سرگرم كنيد) و در اين مدت به پادشاهان اطراف، سياهان نوبه، حبشه، علوه، رعا، راحت، مرّ و مخصوصاً به پادشاه عظيم تر قيصر روم كه همه نصرانيند نامه ها بفرستيد و همچنين به سوي شام و نصاراي آنجانب از پادشاهان غسّان و لحم و جذام و قضاعة و غيرايشان كه هم دين و خويشان و دوست شمايند، كساني بفرستيد؛ و باز به سوي اهل حيره و جمعي كه به دين آنها ميل كرده‌اند از قبايل تغلب بنت وائل و غير اينها از ربيعة بن نزار فرستادگاني گسيل داريد و نامه‌ها بفرستيد؛ از همه آنها استمداد نمائيد وقتي كه لشگريان روم وارتش سياهان مانند اصحاب فيل به كمك شما حركت كردند و نصرانيان عرب از ربيعه كه ساكن يمن هستند؛ به سوي شما آمدند و به ياري شما شتافتند قبايل خود را نيز مسلّح مي كنيد به طور دسته جمعي به سوي مدينه هجوم مي بريد كه محمد تاب مقاومت در برابر اين همه لشگر را نخواهد داشت (در مقابل عمل انجام شده قرار مي گيرد تاخود را جمع و جور كند ريشه او را از بيخ و بن، بر مي كَنيم) در مدت كمي مستأصل شده و مغلوب و مقهور ما خواهد شد، آتش فتنه او فرو خواهد نشست و شما نزد جهانيان، بزرگ خواهيد شد مانند كعبه‌اي كه درتهامه است؛ كه عالميان به حجّ آن مي روند رأي همين است آن را غنيمت شماريد؛ رأي و فكر ديگر به صلاح نيست.
سخنان جهير بن سراقة مورد قبول همه واقع شده متّفقاً تصميم گرفتند كه آن را
از مباهله تا عاشورا، ص: 77
دستور العمل خود قرار داده (به اجرا در آورند) نزديك بود كه از همديگر جدا شده متفرّق شوند؛ ناگاه از ميان ايشان شخصي از قبيله ربيعة بن نزار از فرزندان قيس بن ثعلبة به نام حارثة بن اثال به پا خاست او در دين حضرت عيسي عليه السلام بود رو به سوي جهير كرد و گفت

سخنان حارثة بن اثال»

سخنان حارثة بن اثال» متي ما تُقد بالباطل الحق بابه وان قدّت‌بالحق الرّواسي تنقد
اذا ما أتيت الأمر من غير بابه ضللت و إن تقصد إلي الباب تهتد كي دَرِ حق باباطل تكه پاره شده* اگر باحق كوهها بريده شود، قطعه قطعه مي‌شود
اگر به كاري از راهش وارد نشوي* گمراه مي شوي و اگر از راهش وارد شوي هدايت مي‌يابي؛ يعني كارهارا بايد از مسير صحيحش انجام داد والّا با هيا و هو و تحريك احساسات، ره به جائي نتوان برد؛
پس رو كرد به سوي سيد و عاقب و علماء و عبّاد نصاري و سائر نجرانيها كه كس ديگر آنجا نبود و گفت:
اي فرزندان علم و حكمت و اي باقيماندگان حاملان حجّت، گوش دهيد و سخن بشنويد به خدا قسم سعادتمند كسيست كه نصيحت گوش كند و از سخن حق رو نگرداند من شمارا از خدا مي ترسانم و سخنان حضرت عيسي را به ياد شما مي آورم؛ سپس وصيّت حضرت عيسي و نصّ او را بر وصيّ خود شمعون بن يوحنّا شرح داد و آنچه را كه از وقوع افتراق در أمت او پيش خواهد آمد، بيان كرد.
پس گفت: كه حق سبحانه و تعالي به عيسي عليه السلام وحي كرد كه اي پسر كنيزك من بگير اين كتاب مرا با قوّت تمام و آن را به اهل سوريا، بازبان خودشان تفسير كن و به آنها خبر ده كه، منم خدائي كه جز من خدائي وجود ندارد؛ منم زنده كه هرگز نمي ميرم، منم قائم بذات خود منم خدائي كه عالميان را بي مادة و اصل، از عدم به وجود
از مباهله تا عاشورا، ص: 78
آوردم (از نبود، بود و از نيست، هست كردم).
منم دائمي كه زوال ندارد؛ از حالي به حالي انتقال نمي يابم؛ به خاطر رحمت بر خلايق و حفظ و هدايت آنها رسولان خود را برأنگيخته و با آنها كتابهائي فرستادم؛
مخصوصاً پيغمبر برگزيده خود أحمد را خواهم فرستاد از ميان همه مردمان دوست و بنده خود فارقليطا را برگزيدم؛ در زماني كه دنيا از هدايت كننده خالي شود، او را در محل ولادتش، كوه فاران در مكّه معظّمة و در مقام پدرش ابراهيم، مبعوث مينمايم؛ و خواهم فرستاد نوري تازه كه بگشايم با آن نور چشمهاي كور و گوشهاي كر و دلهاي نادان را، خوشا به حال كسي كه دريابد زمان او را و بشنود سخن او را و به او ايمان آورد و به كتاب و شريعت او تبعيت كند؛
اي عيسي هر وقت او را بياد آوردي بر او درود، بفرست همان طور كه من و فرشتكانم همگي بر او صلوات (ودرود) مي فرستيم؛
راويان اين حديث ميگويند: چون سخن حارثة بن اثال به اينجا رسيد جهان روشن در ديده سيد و عاقب تاريك شد چون راضي نبودند كه اين سخنان و وصيت عيسي در همچون مجمع و مجلسي مطرح شود؛ چون اين دو نفر در ميان پيروان حضرت عيسي عليه السلام موقعيت بزرگي به دست آورده بودند؛ نزد پادشاهان و در خود نجران منزلت عظيم داشتند؛ تحفه‌ها وهداياي زيادي براي آنها مي آوردند؛ از اين مي ترسيدند كه با كشف اين حقايق مردم از آنها روي بگردانند، موقعيتشان به خطر افتاده و ديگر از آنها اطاعت نكنند؛ اگر مسلمان شوند تمام تشكيلات وبساط عريض و طويل آنها، برچيده خواهد شد و منزلتشان از بين خواهد رفت؛ بدين جهت عاقب رو به حارثة كرد وگفت:

سخنان عاقب»

سخنان عاقب» اي حارثة خودت را كنترل كن ردّ كننده حرفهائي كه زدي زيادتر از قبول كنندگان آن
از مباهله تا عاشورا، ص: 79
است؛ بسيار سخني كه در آخر بلاي گوينده آن است، دلها از آشكار نمودن أسرار و حكمتهاي نهفتة، متنفّر است؛ از نفرت دلها بترس! هر چيزي را اهليست (هر سخن جائي و هرنكته مقامي دارد) آنها را نزد محرمان راز بايد گفت، سخني بايد گفت كه مايه رستگاري و نجات شود، به كسي ضرر نرساند (و سبب گرفتاري و تفرقة أفكني) نباشد؛ من آنچه شرط نصيحت بود با تو گفتم (خواه پند گير وياملال) ديگر سخن نگو و خاموش باش (كه جان خود را به مفت از دست مي دهي). بلا فاصله سيد براي تأييد سخنان عاقب، رشته سخن را به دست گرفت و گفت

«سخنان سيد»

«سخنان سيد» اي حارثة من هميشه ترا بزرگ و فاضل مي دانستم عقل خردمندان به سوي تو مايل بود مبادا لجاجت كني و مردم را به جاي آب به سراب بكشاني، اگر جز تو ديگري اين حرفها را ميزد معذور بود امّا تو معذور نيستي اگر أبو واثلة (عاقب) با تو به درشتي حرف زد تقصيري ندارد؛ او همه كاره و پيشواي ماست، اگر عتابي كرد بپذير؛ و بدانكه پيشواي قريش محمّد صلي الله عليه و آله (مدعي رسالت را) بقاي زيادي نخواهد بود، در اندك زماني منقطع خواهد شد پس از او، قرني خواهد آمد و در آخر آن قرن پيغمبري باحكمت و بيان و با شمشير، برانگيخته مي شود كه پادشاهي و ملك او و أمّتش، شرق و غرب عالم را فرامي گيرد و از نسل او پادشاهي خواهد بود «1» كه بر همه پادشاهان روي زمين غالب و پيروانان همه أديان به او گرايش پيدا خواهند كرد سلطنت او هرچه را كه شب و روز فرا مي گيرد فرا خواهد گرفت؛
اي حارثة اين مدت طولاني خواهد بود و حال وقت آن نيست، پس آنچه را كه از
از مباهله تا عاشورا، ص: 80
دين خود ميداني آن را محكم نگهدار و به ديني كه منقطع شده و از بين خواهد رفت ايمان نياور و آنچه كه خواهد آمد كاري نداشته باش؛ ما امروز به اين مكلفيم و فردا را اهل فردا دانند؛ سخن سيد كه به اينجا رسيد حارثة بن اثال دوباره رشته سخن را
به دست گرفت

«سخنان سري دوم، حارثة»

«سخنان سري دوم، حارثة» ساكت باش اي أبو قرة اگر كسي فكر فردا را نكند امروز به چه كار او آيد از خدا بترس تا خدا به فريادت رسد، چون جز او فرياد رسي نيست؛ اين سخن را به خاطر عاقب كه بزرگ ومطاع شما ست، گفتي علاوه بر اين مورد توجه نصاري هم هستيد؛ اگر سخن حق را رد مي كنيد به خاطر حفظ موقعيت خودتان است؛ اختيار در دست خودتان است نصيحتها سخنان بكرند، بسوي كسيكه شايسته آن است به هديه فرستاده مي شوند، و شما در پذيرفتن آن سزاوارترين هستيد، دلهاي ما همگي به سوي شما مايل است؛ هر دوي شما پيشوايان ديني مائيد؛ شما هم (تشخيص) عقل را پيشواي خود سازيد، شما پيشوايان حرف حق را بپذيريد و در اطراف آنچه كه پيش آمده فكر و تأمل كنيد، رضاي خدا را در نظر بگيريد از تأخير در پذيرفتن آن بپرهيزيد همان طور كه خداوند هر روز فضل خود را به شما ارزاني ميدارد، از عار و ننگ نه هراسيد، هر كس عنان نفس خود را واگذارد، او را به مهلكه مي اندازد و هر كس عاقبت انديش باشد، از خطرها محفوظ ميماند و اگر از عقل پيروي كند خود عبرت گير باشد نه اينكه محل عبرت ديگران شود؛ و هركه از براي خدا نصيحت نمايد و رضاي او را بر رضاي خود مقدم دارد، خداوند او را در دنيا قرين عزت و بزرگي و در آخرت به سعادت ابدي ميرساند پس رو به عاقب كرد و از روي عتاب گفت

سخنان حارثة به عاقب»

سخنان حارثة به عاقب» اي ابو واثلة! رويت را به من كرده و گفتي: كه رد كننده سخن تو از قبول كننده آن بيشتر است، بخدا قسم تو سزاوارتري كه كسي اين سخن را از تو نقل نكند؛ تو ميداني و ما همه پيروانان انجيل ميدانيم، آنچه را كه حضرت عيسي در ميان حواريان گفت، و هر كه از قوم عيسي مؤمن است، ميداند حقيّت آنچه را كه نقل كردم؛ آنچه كه تو گفتي تقصيري بود كه از تو سرزد؛ تلافي و اصلاح آن، جز توبه چيزي نيست و اينكه اقرار كني به آنچه انكار كردي؛
سخن به اينجا كه رسيد رو به سيد كرد و گفت

«سخنان حارثة به سيد»

«سخنان حارثة به سيد» هيچ شمشيري نيست كه خطا نكند و هيچ عالمي نيست كه لغزشي نداشته باشد پس سعادتمند كسي است كه از خطاهاي خود برگردد و راه راست را برگزيند و آفت انسان در آن است كه برخطاي خود اصرار ورزد؛ (در گفتار خود) بيان كردي كه بعد از عيسي دو پيغمبر خواهد آمد در كجاي صحف الهي اين سخن گفته شده است؟! آيا نميداني آنچه را كه عيسي براي بني اسرائيل، اينگونه خبرداد؛ چگونه خواهد بود حال شما وقتي كه من پيش پدرم و پدر شما بروم؟!
بعد از زماني يك راستگو و يك دروغگو مي آيد گفتند: اي عيسي اينها كيستند؟
گفت: پيغمبري از ذريه اسماعيل و دروغگوئي از بني اسرائيل؛ راستگو مبعوث مي شود بارحمت و جنگ، پادشاهي او تا آخر دنيا ادامه خواهد يافت؛ امّا دروغگو را مسيح دجّال لقب مي دهد! زمان اندكي سلطنت مي كند وقتي كه من دوباره به دنيا
از مباهله تا عاشورا، ص: 82
بر گشتم، خداوند او را با دست من ميكشد. «1»
حارثة حرف خود را چنين ادامه داد و گفت: اي قوم، من شما را برحذر ميدارم از افعال پيشينيان شما از يهود كه ايشان را ترساندند از دو مسيح كه يكي مسيح رحمت و هدايت و ديگري مسيح ضلالت و گمراهي، علائم آنها را بيان نمودند، پس يهود، مسيح هدايت را تكذيب و انكار نمودند و مسيح ضلالت را تصديق كرده و به او ايمان آوردند كه آن دجّال است و انتظار او را ميكشند، فتنه‌ها برپا كردند و ساير چيزهاي كتاب الهي را پشت سر انداختند؛ پيغمران را شهيد نمودند؛ كساني را كه به امر خداوند ايستاده بودند، به قتل رساندند خداوند به خاطر كارهاي زشت آنها، چشم بصيرت آنها را كور كرد بعد از آنكه بينا بودند؛
بواسطه ظلم و فساد شان، پادشاهي را از آنها برداشته و ذلّت و خواري را نصيب آنها نمود و باز گشتشان را به سوي دوزخ قرار داد. عاقب گفت

سخنان عاقب به حارثة»

سخنان عاقب به حارثة» اي حارثة تو از كجا مي داني كه اين همان پيغمبري است كه در كتابهاي الهي خبر داده شده و ساكن مدينة ميباشد شايد پسر عموي تو مسيلمه است كه در يمامة ساكن است؛ چون او هم مانند محمد قرشي ادعاء نبوت مي‌كند و هر دوي آنها از نسل اسماعيل است و هر كدامشان پيرواناني دارد كه به نبوت هر دو شهادت مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 83
دهند و به رسالتشان اقرار دارند اگر در ميان اين دو فرقي پيدا كرده‌اي بيان كن!.
حارثة گفت

سخنان حارثة»

سخنان حارثة» آري بخدا قسم (ميان آن دو) فرقي افزونتر! از ميان زمين و آسمان و سحاب و تراب هست و آن نشانه‌ها و دلايلي است كه با آنها و امثال آنها، حجّتهاي الهي در دل عبرت گيرندگان ازبندگان خدا وسيله انبيا و رسل الهي، ثابت مي شود؛
امّا صاحب يمامة مسيلمه كذّاب در باره او همين بس است كه سفيران شما ومسافران ديگر كه به سرزمين او رفته‌اند و از اهل يمامة كه به سوي شما آمده‌اند؛ آيا به شما خبر ندادند كه مسيلمه جمعي را به سوي أحمد به يثرب (مدينة) فرستاده بود كه حالات او را بررسي و تفحّص نمايند و (فرستادگان او در ضمن تحقيق) در او نشانه‌هاي نبوت را يافته بودند (برگشتند) و به او گفتند: كه احمد وقتي به يثرب آمد چاههاي مدينة همه شور و كم آب بود، آبها شيرين و گوارا نبود؛ به بعضي از چاهها، آب دهان انداخت و به بعضي آب مضمضة ريخت همه شيرين وگوارا و پرآب گشتند؛ كساني كه درد چشم داشتند آب دهان زد و شفا يافتند؛ جماعتي زخمهاي كاري و سختي داشتند با آب دهان او زخمهاي آنها التيام پيدا كرد و معجزات فراوان ديگر كه از احمد خبر دادند؛
به مسيلمه پيشنهاد كردند تو هم مانند احمد از اين كارها انجام بده كه از او به ظهور رسيده است؛ مسيلمة (گفت: من هم ميتوانم ماننداين معجزات را نشان دهم) پس با آنها، به سر چاهي كه آب شيرين داشت، آمدند و آب مضمضه خود را به چاه ريخت آب آن شور شد؛ به سر چاه كم آب آمد، آب دهان بر آن انداخت بكلّي خشك شد؛ به صاحب درد چشمي را آب دهان زد و كور گشت؛ بزخمهاي كسي آب دهان كشيد تمامي بدنش پيس شد چون اين خرق عادت را برعكس ديدند! از او اعجاز درست و صحيح خواستند؛ گفت شما نسبت به پيغمبر خود، امّت بدي
از مباهله تا عاشورا، ص: 84
هستيد و به پسر عموي خود بد فاميلي ميباشيد؛ از من پيش از آمدن وحي چيزهائي خواستيد كه اين طور شد؛ امّا حالا براي من رخصت اعجاز داده شد بيائيد نشانتان دهم؛ گفتند: ما نميخواهيم براي ما كاري انجام دهي كه اهل يثرب به ما شماتت كنند و بخندند (سال نيكو از بهارش پيداست) از معجزات او صرف نظر كردند ولي باز به خاطر تعصّب جاهليت از او حمايت كردند؛ (سخن حارثة كه به اينجا رسيد) سيّد و عاقب چنان به خنده در آمدند كه از شدّت خنده پاهايشان را به زمين مي سائيدند و مي گفتند: چه نسبت نور را به ظلمت و حق را به باطل، فرق حق و باطل و نور و ظلمت، كمتر از فرق ميان اين دو شخص است؛
عاقب ديد كار مسيلمة خراب شد خواست مسئله را به گونه‌اي ديگر مطرح كند تا تدارك مافات و جبران شكستهاي گذشته اش را بنمايد، گفت: اگر مسيلمة در ادّعاء نبوّت كار بدي كرده حد أقل اين عمل او خوب است كه مردم را از بت پرستي بازداشته و به يكتا پرستي رسانده است!. حارثة گفت

سخنان حارثة»

سخنان حارثة» ترا سوگند مي دهم به خدائي كه زمين را پهن و به خورشيد وماه روشني و نور داد آيا در كتابهاي آسماني نيست كه حق سبحانه و تعالي مي فرمايد: منم خداوندي كه جز من خدائي نيست؛ منم جزا دهنده روز جزا كتابهاي خود را فرستاده و پيامبران را مبعوث كرده‌ام تابندگان خود را به وسيله آنها از دامهاي شياطين خلاصي دهم و آنها را در زمين، ميان خلايق مانند ستارگان در آسمان، روشن گردانيده‌ام تامردمان را به وحي و امر من هدايت نمايند؛
هركه آنها را اطاعت نمايد مرا اطاعت كرده است و هركس با آنان مخالفت كند بامن مخالفت كرده است؛ هركس خداوندي مرا انكار كرده و براي من شريك قرار دهد
از مباهله تا عاشورا، ص: 85
من و فرشتگان زمين و همه خلايق او را لعنت كرده‌ايم؛ و همچنين است اگر منكر يكي از پيامبران و رسولان من شده و آنها را تكذيب نمايد؛ يا بدروغ بگويد وحي بر من نازل شده يا خدائي مرا بپوشاند يا اين كه ادّعاء ألوهيّت نمايد يا بندگان مرا از راه راست منحرف و از شناختن حق كور نمايد؛
آن كسي بنده من است كه (به تكليف خود آشنا باشد و) بداند كه من از او چه خواسته‌ام و با آن دانش، مرا بپرستد وبندگي نمايد؛ پس هر كس از راهي كه به وسيله پيغمبران روشن كرده‌ام نرود، عبادت او جز دور ساختن او از من، نتيجه و اثر ديگري نخواهد داشت. عاقب گفت: چنين است و راست گفتي:!
حارثة گفت: (بدانيد) بجز از حق راهي و بغير از راستي پناهي نيست؛ آنچه گفتني بود گفتم. (من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم خواه از سخنم پند گير و خواه ملال) سيد چون درفنّ مجادلة و مخاصمة مهارت بسيار داشت، گفت

«گفتمان سيّد و حارثة»

«گفتمان سيّد و حارثة» به اعتقاد ما اين قرشي پيغمبر است و به ذريّه اسماعيل كه قوم خود اوست مبعوث شده است؛ أمّا ادّعاء مي‌كند كه برهمه جهانيان برأنگيخته شده است؛ (نبايد اين ادعاء را در سرش، بپروراند)
حارثة گفت: اي سيد آيا ميداني محمد از جانب خداوند بر قوم خود مبعوث است سيّد: بلي؛
حارثة: آيا گواهي ميدهي رسالت او از سوي خداست؟
سيّد: بلي، كهِ مي تواند اين دلايل واضحه را رد نمايد؛ گواهي مي دهم و شكّي در آن ندارم همه پيغمبران و كتابهاي آسماني بر بعثت او خبر داده‌اند؛
حارثة سر به زير افكنده مي خنديد و انگشتر خود را بر زمين مي كشيد؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 86
سيّد: اي حارثة پسر اثال چرا مي خندي؟!
حارثة: از تعجّب؛
سيّد مگر سخن من جاي تعجّب داشت كه ترا به خنده وا داشت؛
حارثة: بلي؛ آيا عجيب نيست از شخصي كه ادّعاء علم و حكمت كند امّا اصرار دارد بر اينكه خداوند براي رسالت و نبوّت خود كسي را بر گزيده كه دروغگوست و به دروغ ادعاء دارد كه وحي بر من مي آيد در حاليكه نمي آيد، مانند كاهنان راست و دروغ را به همديگر مي بافد.
سيد از اظهارات خود منفعل و از استدلال حارثة منزجر شد.
راويان حديث مي گويند: حارثة اصالتاً نجراني نبود غريبي بود ساكن آنجا.

سخنان عاقب»

سخنان عاقب» عاقب رو به حارثة گرفت و گفت: خاموش باش اي برادر قيس بن ثعلبة؛ زبان درازي بس است، جلوي زبانت را بگير اي بسا كلمه‌اي كه صاحبش را به قعر چاه تاريك اندازد و بسيار سخناني كه دشمن را دوست گرداند پس واگذار سخناني را كه دلها، آن را نمي پذيرد هرچند در گفتن آن معذور باشد؛
بدان كه هر چيزي را صورتي است و صورت آدمي عقل اوست و صورت عقل ادب است؛ ادب بر دو گونه است ادب طبيعي و فطري و ادب تحصيلي و اكتسابي؛ بهترين آنها آدابي است كه حقتعالي به آن امر كرده باشد؛ از جمله آداب آلهي آن است كه احترام سلطان خود را نگهداري! زيرا براي او حقّي است كه هيچ يك از خلايق را آن حقّ نيست زيرا كه سلطان واسطه ميان خلق و خداست و آن سلطان نيز بر دو گونه است سلطان قهر و غلبة و ديگري سلطان شرع و حكمت است كه حقش عظيم تر از اوّلي است.
از مباهله تا عاشورا، ص: 87
و تو اي حارثة مي داني كه حق سبحانه وتعالي مرا زيادتي و حكومت داده است بر پادشاهان ملّت نصاري و بر كافّه عالميان پس بايد حق هركس را بداني؛ ترا همين مذمّت بس كه با سلاطين حكمت رعايت ادب نمي كني؛ تو سخن برادر قريش را ياد كردي و آنچه آيات و معجزات آورده است بسيار گفتي و خوب گفتي! ما نيز ميدانيم آنچه را كه تو ميداني به رسالت او يقين داريم گواهي مي دهيم كه در او جمع شده معجزات و بيّنات پيشينيان و پسينيان، مگر يك آيتي كه آن از همه عظيم تر و ظاهرتر است آن يك آيت مانند سر و ساير علامات مانند بدن است، بدن بي سر چگونه باشد (ويا چگونه ميتواند به حيات خود ادامه دهد) صبر كن تا ما سر گذشت وآثار او را بررسي و جستجو كنيم اگر آن علامت هم كه خاتمه همه علامات است، ظاهر شود؛
ما جلوتر از تو به دين او در خواهيم آمد و از او اطاعت خواهيم كرد!
حارثة گفت: سخن گفتي و شنوانيدي و حق را بيان نمودي مي شنويم و اطاعت مي كنيم؛ امّا آن علامت چيست كه اگر آن نباشد اينها همه عبث است؟! عاقب گفت:
سيد آن را بيان كرد و تو گوش نكردي اين همه بيهوده حرف زدي؛
حارثة گفت: پدر و مادرم فداي تو باد: حالا تو بيان نما؛ عاقب گفت: رستگار است كسي كه چون به حق رسيد قبول كند و بعد از دانستن آن رو گردان نشود ما و تو مي دانيم كتب الهي كه شامل علوم گذشته و آينده و به زبان هرامّتي آمده است، با بيان روشن و بابشارت و انذار خبر داده اند، احمد پيغمبري كه خاتم پيغمبران است خواهد آمد، امّت او و سلطنت او شرق و غرب عالم را فراخواهد گرفت و زمان بسياري پادشاهي خواهند كرد.
بعد از او پادشاهي را، از با فضل‌ترين و نزديكترين شخص به او از حيث حسب ونسب، غصب خواهند كرد، گفته‌هاي پيغمبر را در باره او از روي ظلم و عدوان (ناشنيده گرفته) و ترك خواهند نمود.
از مباهله تا عاشورا، ص: 88
سالهاي زيادي خلافت به پادشاهي تبديل خواهد شد، پادشاهي آنها عظيم شده و در تمام جزيرةالعرب خانه‌اي نمي ماند كه يابه آنها رغبت خواهند كرد و يا از ترس اطاعت خواهند نمود؛ پس از مدتي پادشاهي آنها متزلزل وپراكنده شده به گروه (وخانواده ديگري) انتقال خواهد يافت، قدرت را بدست گرفته صاحب غلامان زياد و نيروي عظيم خواهند بود، سلطنت اين گروه با قهر و غلبة توأم با ظلم و ستم خواهد بود بتدريج قلمرو سلطنتشان كم شده كفّار غالب مي شود آفات وبليّات همه و همه جا را فرا مي گيرد بطوري كه از شدت ظلم و ستم، مرگ بهتر از درك زمان آنها خواهد بود (در آن زمان، همه آرزوي مردن مي كنند) فرمانروايانشان شايسته آن مقام نمي باشند، دين از دستشان بيرون رفته و از آن، غير از نام و رسم چيزي نخواهد ماند

«ذكري ازقائم عليه السلام»

«ذكري ازقائم عليه السلام» در آن زمان مؤمنان غريب و دينداران كم خواهد بود، تا اينكه بجز اندكي از آنها، همگي از رحمت و فرج آلهي مأيوس خواهند شد ديگر اميد نجات از بين خواهد رفت، به گونه‌اي كه از بسياري فتنه و فساد كه آنها را احاطة خواهد كرد، خيال مي كنند خداوند ديگر ياريشان نخواهد كرد؛
تا اينكه خداوند پس ازيأس و نوميدي به وسيله شخصي از نسل أحمد پيغمبرشان از جائي كه هيچ اميدي نداشتند ظاهر شده و آنها را دريافته و نجاتشان مي دهد، ناراحتي‌هاي گذشته آنها را جبران كرده و درمي يابد؛ فرشتگان و آسمانها و زمين و هرچه در آنهاست از چرندگان و پرندگان و خلايق بر او درود مي فرستند؛
زمين بركت و گنجها و زينتهاي خود را در اختيار او قرار مي دهد؛ و بصورت زمان آدم در مي آيد؛ بلايا و بيماريها و گرفتاريها برداشته ميشود؛ امنيّت در همه جا بر قرار مي شود زهر و نيش و چنگال از تمامي حيوانات بركنده ميشود بطوريكه دختران
از مباهله تا عاشورا، ص: 89
خرد سال با افعيها بازي مي‌كند و شيران درنده و گرگها با هم مي گردند و در ميان گاوها و گوسفندها شباني مي كنند؛ حقتعالي سبحانه او را بر جميع اديان غالب ميكند؛ كليدهاي أقاليم تا منتهاي چين در دست گيرد؛ در روي زمين كسي نمي ماند مگر اينكه به دين حقي كه خداوند از آدم تاخاتم خواسته است؛ در آيد؛
چون عاقب سخن را به اينجا رسانيد حارثة گفت

مكررات حارثة و عاقب»

مكررات حارثة و عاقب» گواهي مي دهم بحق خداوندي كه مبدأ أشياء است اي بزرگوار عظيم و اي دانشمند بزرگ با گفتار راست و (متين) تو عالم منور گشته و حق ظاهر شد؛ همه آن گفته‌ها موافق كتابهائيست كه خداوند براي هدايت بندگان فرستاده است؛ يك حرف كم زياد نيست! امّا چه شد آنچه مي خواستي بيان كني؟!
عاقب: آنچه كه تو در باره محمد قرشي اعتقاد داري غلط محض است!
حارثة: چرا؟! مگر به نبوت و رسالت او اعتراف نكردي، در حالي كه معجزات او گواه صدق مدعاي اوست؛
عاقب: آري بحق خدا ولكن ميان عيسي و قيامت دو پيغمبرند اسم يكي مشتق از اسم ديگريست؛ محمد و أحمد؛ اولي را موسي بشارت داده و دومي را عيسي اين قرشي مبعوث شده است به قوم خود و از عقب او خواهد آمد پيغمبري كه پادشاهي او عظيم بوده باشد و مدتش طولاني؛ خداوند او را مي فرستد كه ختم دين او شود و بر همه خلايق حجّت بوده باشد؛ بعد از محمد، فترتها خواهد بود كه همه بناهاي دين از بيخ كنده شود؛ حقتعالي او را (يعني آخرين حجّت خود را) مي فرستد تا بار ديگر اساس و قواعد دين را بنا كند و به تمامي اديان غلبة نمايد؛ او و سلاطين صالح بعد از او بر همه آنچه كه آفتاب ميتابد از زمين و كوه و خشكي و دريا،
از مباهله تا عاشورا، ص: 90
مالك خواهند شد؛ سلطنت زمين را به ارث تصاحب مي كنند آن طور كه آدم و نوح، وارث زمين گرديدند و مالك شدند؛ ايشان در لباس درويشان با تواضع و فروتني پادشاهان عظيم الشّأن خواهند بود؛
آنانند گرامي‌ترين خلايق و اصلاح شهرها و بندگان خدا بادست آنها انجام خواهد گرفت؛ عيسي بعد از مكث طويل و ملك عظيم بر آخر آنها نازل خواهد شد بعد از آنها در زندگاني خيري نخواهد بود؛ پس از آن جمعي بي عقل مانند گنجشك در عقول خواهد بود (مانند عقب ماندگان خواهند بود)؛ بر اين جماعت قيامت قيام خواهد كرد؛ قيامت قائم نخواهد شد مگر بر بدترين خلايق؛ اين وعده رحمتي است كه خداوند با معجزات بسياري كه در كتابهاي آلهي مسطور است، بر احمد خواهد فرستاد؛ چنانكه بر ابراهيم خليلش فرستاد؛
حارثة: اي عاقب آيا براي تو مسلّم است كه اين دو اسم از براي دو شخص متفاوت در دو عصر مختلف است!؟
عاقب: بلي؛
حارثة: آيا شك و شبهه‌اي بر خلاف اين به خاطرت خطور مي‌كند!؟
عاقب: نه بحق معبود، اين مسئله براي من روشنتر از آفتاب است؛
حارثة: سر به زير افكند و بر زمين خط مي كشيد، سر برداشت و گفت: اي بزرگ مطاع، آفت در آن است كه كسي مال دارد امّا خرج نمي كند، شمشير دارد ولي آنرا بر خود زينت قرار داده، با آن نمي جنگد صاحب رأي و فكر باشد، عمل ننمايد!
عاقب: اي حارثة سخن درشت گفتي آن كدام است؟؛
حارثة: قسم ميخورم بحق خداوندي كه آسمانها و زمين با قدرت او برپاست و ستمگران مغلوب اويند؛ اين دو اسم مشتق است براي يك فرد، يك پيغمبر و يك رسول كه انذار كرده است به آمدن او موسي و بشارت داده است عيسي بن مريم و پيش از ايشان خبر داده است ابراهيم عليهم السلام
از مباهله تا عاشورا، ص: 91
سيد (به عنوان تمسخر) خود را به خنده داشت به حاضرين نشان دهد كه از گفتارهاي حارثة تعجّب كرده و او را استهزاء مي‌كند؛
عاقب: با قيافه سرزنش (و حق به جانب) رو به حارثة كرد و گفت: خيال نكن سيد بيخود خنديد بلكه سخنان تو خنده آور بود!؛
حارثة: اگر او خنديد بلائي و تنگي بود كه براي خود فراهم آورد يا كار زشتي بود بازگشتش به خود اوست؛ آيا شما در حكمت موروثي نخوانده‌ايد كه، از شما پيمان گرفته‌اند؛ حكيم بيهوده رو ترش نكند و يا بي تعجّب نخندد!؟ آيا به شما از سيّد شما حضرت مسيح، نرسيده است كه فرموده: خنده بيهوده عالِم، غفلتي است كه از دل او ناشي شده است؛ يا مستي است كه او را از فرداي خويش غافل ساخته است؟!
سيّد: اي حارثة هيچ احدي به عقل خود مغرور نمي شود مگر اينكه گمانهاي بد به مردم ميبرد؛ من اگر در علم، محتاج روايات تو باشم، عالِم نخواهم بود!
آيا از سيّد ما مسيح بتو نرسيده است كه خدا را بندگاني است بواسطه رحمت آلهي به ظاهر مي خندند، امّا در باطن از ترس خدا مي گريند؟!؛
حارثة: اگر چنين باشد خوب است؛
سيد: به غير از آن چيست كه ببندگان خدا گمان بد ميبري؟؛
اي حارثة به سر سخن رويم كه ميان ما و تو جدال و منازعة به درازا كشيد

مجلس سوم روز سوم»

مجلس سوم روز سوم» راويان حديث مي گويند: اجتماع آنان در اين مجلس سوم و در روز سوم (صرفاً) براي پيدا كردن راهي بود؛
سيد گفت: اي حارثة! ابو واثلة (عاقب) با بيان فصيح كه همه شنيدند، آنچه گفتني
از مباهله تا عاشورا، ص: 92
بود گفت؛ امّا در تو و ياران تو أثر نگذاشت؛ اينك من از راه ديگري وارد ميشوم؛ ترا بخدا و به آنچه كه به عيسي فرستاده از كتاب خود، سوگندت مي دهم! آيا در كتاب زاجرة كه از زبان سورياي عربي (يعني صحيفه شمعون بن حمّون صفا كه وصيّ عيسي بود) به اهل نجران و دست بدست به ما رسيده است؛
در آن كتاب بعد از كلام بسيار اين را گفته است؛ زماني مي آيد مردم گمراه مي شوند، قطع رحم ميكنند، آثار انبيا محو ميشود، خداي تعالي مبعوث مي‌كند فارقليطا را براي گسترش عدالت و رحمت در ميان خلايق و براي جدا نمودن حق از باطل؛ از حضرت عيسي پرسيدند اي مسيح خدا! فارقليطا كيست؟ فرمود: فارقليطا پيغمبر خاتم و وارث علوم انبياء و مرسلين أحمد است؛ پيغمبريست كه خداوند در حيات و ممات او بر او رحمت مي فرستد؛
بوسيله فرزند او كه طاهر و مطهّر و عالم به جميع علوم انبياء است و در آخر الزّمان، روزي كه ريشه‌هاي دين گسسته و چراغهاي پيامبران خاموش و ستاره هاي آنان فرو خفته باشد؛ بر انگيخته و بادست آن بنده صالح در مدّت كمي دين اسلام را مثل اول برپاكند و حق سبحانه و تعالي پادشاهي را در او و ديگر صالحان بعد از او قرار دهد تا سلطنت آنها عالمگير شود؛
حارثة: هر چه بيان كرديد راست و حق است از حقيقت و حشتي نيست؛ دل بجز از حق، به چيزي قرار نمي گيرد؛ منتها شخصيّتي را كه توصيف كردي بيشتر توضيح دهيد؟!
سيّد: حق آنست كه آن شخص نبايد بي نسل باشد؛
حارثة: چنين است آن شخص محمد است؛
سيّد: اي حارثة! بناي تو بر لجاجت است؛ آيا كساني را كه ما براي تحقيق فرستاده بوديم خبر نياوردند كه محمد دو پسر بنام قاسم، از خديجه زن قرشي، و ابراهيم از ماريه زن قبطيه داشت هر دو فوت شده‌اند و محمد بي فرزند است؛ مانند گوسفند
از مباهله تا عاشورا، ص: 93
شاخ شكسته و مشرف به هلاك؛ اگر محمد را فرزندي بود باز سخن شما صورتي داشت، چرا كه، در صحيفه شمعون است كه سلطنت فرزند او عالمگير خواهد شد؛ وقتي كه محمد فرزند ندارد اين چگونه حل مي شود مگر اينكه بگوئيم اين محمد آن محمد موعود نيست كه عيسي از او خبر داده است؛
حارثة: به خدا سوگند عبرت آور زياد و عبرت گير كم است «1»؛ اگر بصيرت باشد دلائل واضح و روشن است امّا كسي كه درد چشم دارد نمي تواند نور آفتاب را ببيند همانطور كه بصيرتهاي قاصر به خاطر ضعف ادراك، انوار حكمت را نمي توانند ببينند

حارثة با سيد و عاقب»

حارثة با سيد و عاقب» حارثة رو به سيد و عاقب كرد و گفت: اگر چنين باشد كه بخاطر نداشتن فرزند از محمد تبعيّت نمي كنيد قسم به ذات خدا با علومي كه به ما رسيده حجت بر شما تمام است؛ (و نيز نعمتهائي كه خدا به شما عطا فرموده از قبيل) حجتهاي آلهي كه نزد شماست و شرف و منزلت در ميان مردمان و پادشاهان؛ بزرگان را تابع شما كرده؛ در امور دين به شما رو مي آورند؛ شما محتاج آنها نيستيد هرچه دستور مي دهيد اجراء مينمايند و هر امري مي كنيد بجا مي آورند؛
پس هر كه را خداوند اين كرامتها را داده، بايد به شكرانه آنها در برابر حق فروتن باشد و با تواضع از حق تبعيت نمايد ناصح و خير خواه بندگان خدا شود؛ در أوامر آلهي مداهنه ننمايد؛ شما خود گواهيهاي كتابهاي آلهي را در باره محمد نقل كرديد و
از مباهله تا عاشورا، ص: 94
از بعثت او مطّلع هستيد باز اصرار داريد كه او پيغمبر قوم خود است نه پيغمبر جميع خلايق؛ مي گوييد محمد پيغمبري نيست كه خاتم و وارث همه انبياء و حاشر كه حشر بر امّت او خواهد بود؛ مي گوييد محمد بي نسل است آيا سخن (و مشكل شما اين است) سيد و عاقب گفتند: بلي همين است؛
حارثه گفت: اگر او فرزندي داشته باشد باز شك مي كنيد كه او وارث جميع پيامبران و دين او غالب تمام اديان و خاتم انبياست و فرستاده خدا بر همه جهانيان است؟ گفتند: نه؛ حارثة گفت: شما در تمام اين منازعات و خصومتها نيز بر اين اعتقاد بوديد؟ سيد و عاقب گفت: بلي؛ حارثة گفت: أللّه أكبر، گفتند: چه پيش آمد كه تكبير گفتي؟ مگر مارا ملزم كردي حارثة گفت: حق ظاهر است و باطل مردود و نفس در شنيدن آن مضطرب مي شود؛ (بدانيد) نقل كردن آب دريا و شكافتن سنگها آسانتر است از ميرانيدن آنچه را كه خداوند إحياءكرده وآن حق است و آنچه را كه ميرانيده آنهم باطل است؛
حالا بدانيد كه محمد بي نسل نيست و اوست خاتم پيغمبران و وارث آنان و آخر ايشان كه حشر بر امّت او خواهد بود؛ هرچه در زمين است، ميميرد آنكه باقي و وارث زمين است، فقط خداست

ذكري از قائم عليه السلام»

ذكري از قائم عليه السلام» از ذرّيّه اوست آن پادشاه صالح كه بيان كرديد و ميدانيد كه او مالك شرق و غرب عالم خواهد بود؛ خداوند بادين حنيفيّة ابراهيميّة كه نفي شرك است، او را به تمامي اديان غالب خواهد ساخت؛
سيد و عاقب هردو گفتند: اي حارثة اگر چنين باشد كه اورا فرزندي باشد حق باتواست ولكن مدار تو بر روباه بازيست و از پُرگوئي به تنگ نمي آيي؛ براين
از مباهله تا عاشورا، ص: 95
ادعايت دليل بياور تا بُرهانت را ببينيم؛
حارثة گفت: من از خود شما دليل مي آورم كه شما را از شبهه خلاص نمايم كه شفاي سينه‌ها باشد؛ حارثة رو به ابو حارثة بن علقمة كرد كه شيخ و عالم بزرگ آنها بود گفت: اي پدر بزرگوار التماس دارم دلهاي ما را أنس داده و سينه‌هاي ما را شاد گرداني، كه كتاب جامعة را در اين مجلس حاضر نمائي راويان حديث مي گويند كه اين سخن در پايان «روز چهارم و مجلس چهارم» بود هنگامي كه هوا گرم وقريب به ظهر و فصل تابستان بود؛
سيد و عاقب به حارثة گفتند: اين مجلس را به فردا موكول كن امروز از بسكه سخن گفته‌ايم جان به لب ما رسيده است، از آن مجلس برخاستند و قرار شد فردا كتاب زاجرة و جامعة هر دو را آورده به آنها نظر كرده، بر وفق آنها عمل نمايند

«مجلس پنجم روز پنجم»

«مجلس پنجم روز پنجم» چون روز ديگر شد اهل نجران جميع اهل معابد و علماء خود را، گرد آوردند كه در مباحثه سيّد و عاقب با حارثة (نظارت نموده و) حق را از جامعة ظاهر ساخته (وآشكار) نمايند.
سيّد و عاقب كه جمعيّت را ديدند، پشيمان شدند چون ميدانستند حق با حارثة است، سعي كردند كه در حضور مردم مباحثة را ادامه ندهند، هردوي آنها در مكر وحيله از شياطين انس بودند، رو به حارثة كرده گفتند: بسيار حرف زدي و همه را خسته نمودي و نمي گذاري حق ظاهر شود؛ حارثة گفت: شما دو تا از ظهور حق مانع هستيد حالا هرچه مي خواهيد بگوييد (وهرچه در چنته آورديد بريزيد بيرون!

سخنان عاقب»

سخنان عاقب» هرچه گفتني بود گفتيم باز تكرار ميكنيم و هرچه هست رو مي كنيم هيچ چيز از حجّتهاي آلهي را كتمان نمي كنيم، آيات خدا را انكار نمي نمائيم، به خدا افتراء نمي بنديم كه كسي را برسالت و نبوّت بفرستد مابگوئيم او رسول خدا نيست؛!
اي حارثة بدانكه ما اعتراف مي كنيم كه محمد رسول خداست به قومي از فرزندان اسماعيل و ديگران را واجب نميدانيم، از او تبعيت نمايند؛ دين خود را گذاشته از او اطاعت كنند؛ مگر اينكه بگويند كه او به قوم خود پيغمبر است.
حارثة گفت: اين اعتراف شما تا اين حد براي چيست؟ گفتند: چون از انجيل و ساير كتابهاي آلهي به ما ظاهر شده است؛
حارثة گفت: اگر از كتابهاي الهي چه مجمل يا مفصّل، برشما ظاهر شده است، پس از كجا ميدانيد كه او پيغمبر وارث و حاشر نيست، و بر كافّه عالميان مبعوث نشده اس

ذكري از قائم عليه السلام»

ذكري از قائم عليه السلام» گفتند: ما و تو شك نداريم و ميدانيم حجت خدا برطرف نمي شود؛ اين حكمي است حقتعالي مقرّر كرده است، تا شب و روز هست دنيا از حجت خالي نمي ماند حتي (اگر در روي زمين) دو نفر بمانند، بايد يكي بر ديگري حجّت شود؛ ما هم پيش از اين خيال مي كرديم محمد همان حجّت الهي است، و او اين دين را برپا خواهد داشت؛ امّا وقتي كه خدا اولاد ذكور او را برد و عقيم كرد (برما يقين آمد كه) پيغمبري كه ما انتظارش را مي كشيديم او نيست زيرا محمد بي نسل است و از كتابهاي الهي فهميده‌ايم كه آن پيغمبر و خاتم الأنبياء بي نسل نخواهد بود و مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 97
دانيم كه كه اسم آن پيغمبر از اسم محمد مشتق شده و أحمد نام دارد و همان است كه مسيح به ما خبر داده است؛ او پايان دهنده انبيا و بعد از او فرزند قاهرش پادشاه عالم خواهد شد كه همه جهانيان را بردين حق سوق خواهد داد؛ بادست او اين جريانها انجام نخواهد يافت بلكه از ذريّه و عقب او مالك خواهد شد كلّ روي زمين و هر چه در آن است از خشكي و دريا، و به تمامي شهرها بدون معارض مسلّط خواهد بود و اينك بر اين مدعاء شاهدند همه علماء كه تمامي انجيل را از حفظ مي دانند؛ ماهم از پيش، اين سخنان را بر وجه كامل گفتيم و به تازگي نيز بيان كرديم كه، نيازي به تكرار آن نمي بينيم حارثة گفت

سخنان حارثة»

سخنان حارثة» ما و شما همگي اين مطالب را دانستيم و مي دانيم؛ ولكن تكرار به خاطر اين است كه اگر كسي فراموش كرده باشد به يادش بيايد؛ يا كسي (تعلّل و) كوتاهي كرده باشد بازگشت نمايد و خاطرها جمع شود؛
شما گفتيد: بعد از مسيح تاروز قيامت دو پيغمبر مبعوث خواهد شد و گفتيد: كه هردوي آنها از اولاد اسماعيل خواهد بود اولي در مدينة و دومي هم عاقب و نامش أحمد است؛
امّا محمد كه از قريش است اينك در مدينة متوطّن است و ما به او ايمان و اعتقاد داريم؛ به حق خداوند معبود قسم، اين همان أحمد است كه به ما گفته شده و در كتابهاي آسماني بيان گرديده است؛ آيات الهي به آن دلالت دارد؛ اوست حجت خدا، و خاتم پيامبران و وارث همه آنها، ميان او و حضرت عيسي تا روز قيامت پيغمبري نخواهد آمد؛ بلي از دختر صدّيقة و معصومه او فرزندي خواهد آمد كه عالم را به دين خود دعوت كرده، مشرق و مغرب جهان را متصرّف خواهد شد؛
پس شما آنچه بايد گفته ميشد گفتيد؛ (حالا بگوييد) اگر محمد نسل داشته باشد به
از مباهله تا عاشورا، ص: 98
نبوّت او اعتقاد داريد؟ ومعتقيد كه او آخر پيامبران و از نظر كمال به همه آنها برتري دارد!؟ گفتند: بلي در نزد ما اين از بزرگترين دلايل است؛ حارثة گفت: (حالا كه) شما بر اعتقاد خودتان شبهه داريد؟؛ اين است ميان ما و شما جامعة حاكم است

الجامعة. الجامعة»

الجامعة. الجامعة» براي اينكه از مباحثات و گفتگوهاي زياد، مردم به تنگ آمده بودند؛ و به خيال اينكه حق به جانب سيد و عاقب خواهد بود!؛ (چون به آنها اعتقاد كامل داشتند) همگي فرياد زدند: حارثة كتاب جامعه را بياور.
حارثة به غلامش كه بالاي سرش ايستاده بود گفت: برو جامعه را بياور؛ غلام رفت، اندكي بعد در حالي كه جامعه را بر روي سرش گذاشته بود برگشت بطوري كه از سنگيني، آن را نمي توانست نگهدارد؛
راوي حديث گويد: شخص صادقي از اهل نجران كه هميشه در خدمت سيد و عاقب بود و بر اسرار آنها مطّلع بود؛ به من خبر داد و گفت: چون كتاب جامعه حاضر شد نزديك بود هردوي آنها از غصّة هلاك شوند!؛ چون مي دانستند كه احوال رسول خدا و اهلبيت او در اين كتابها به طور كامل بيان گرديده است؛ در حال حيات خود و ذرّيّه او چه جريانهايي پيش خواهد آمد، و تا روز قيامت در امّت او چه وقايعي واقع خواهد شد (به طور شفاف و بطرز زيبائي) بيان شده است؛
يكي به ديگري گفت: امروز روزيست كه طلوع آن بر ما مبارك نبود؛ در حضور اين همه مردم و عوام (رسوا و) ضايع خواهيم شد چون هر قت در حضور عوام بحثي پيش مي آمد هميشه آنها غالب بودند (امّا اين دفعه برخلاف سابق، حريف نيرومند و قوي خستگي ناپذير و بي واهمه ونترس، در برابرشان مانند كوه سر به فلك كشيده محكم و استوار، ايستاده و مي خواهد حرف حق خودش را به كرسي بنشاند)؛ آن
از مباهله تا عاشورا، ص: 99
يكي گفت: در مقابل عوام مغلوب شدن از بدترين مفاسد و اصلاح آن به اين سادگي نخواهد بود چون فساد كردن آنها بمنزله خراب شدن خانه و اصلاحشان مانند آباد نمودن آن خانه است؛ فسادي كه يك كلمه آنها پيش آيد، در يك سال نمي توان اصلاح نمود؛
راوي گويد: در اين حال حارثة فرصت را غنيمت شمرده احتياطاً فرستادگان رسول خدا را هم حاضر ساخت؛
سيد و عاقب خيلي دلشان مي خواست اين مجلس را به هم بريزند و به روز ديگر موكول نمايند (امّا حريف زيرك تر از آنها بود نگذاشت) چون بيشتر اهل نجران در جلسه حضور داشتند و مي خواستند بدانند در كتاب جامعه از اوصاف و نشانه‌هاي رسول خدا چه چيزهائي بيان شده است (كه تابحال از آنها مخفي نگهداشته‌اند) فرستادگان رسول خدا با سرپرست خود ابو حارثة نيز حضور بهمرساندند؛ راوي حديث گويد: آن شخصيّت راستگو و مورد اعتماد اهل نجران به من خبر داد كه سيد و عاقب باخود قرار گذاشتند (ظاهر خود را حفظ نمايند و خود رانبازند) حارثة هرچه گويد و هرچه بخواهد امتناع نكنند وبظاهر جامعه را جلوي خود گذاشته به عوام چنان وا نمود مي كردند كه جامعه هرچه گويد اينها هم تسليم خواهند شد تادر نظر مردم ضايع نشوند و مردم خيال نكنند كه اينها بر باطلند؛
پس سيد و عاقب برخاستند و به كنار جامعه كه نزد حارثة بود آمدند و حارثة بن آثال نيز به جلو آمده همراه آنها به مطالعه آن پرداختند؛ گردنها كشيده شد؛ مردم به تماشا ايستاده‌اند فرستادگان رسول خدا نيز دقيقاً خود را آماده شنيدن (اوصاف رسول خدا از زبان و مصادر پيشوايان مسيحيان) هستند كه چه پيش خواهد آمد.
حارثة دستور داد يكطرف جامعه را گشودند و از آنجا صحيفه بزرگ حضرت آدم را بيرون كشيدند

قرائت كتاب جامعة»

قرائت كتاب جامعة» علم ملكوتي حق سبحانه و تعالي و آنچه را كه آفريده در زمين و آسمان و آنچه را كه از امور دنيوي و اخروي مقرّر فرموده است و آن صحيفه‌اي بوده است كه از حضرت آدم به شيث رسيده بود و جميع علوم در آنجا جمع شده بود.
سيّد و عاقب و حارثه به خواندن شروع كردند تا حقيقت آنچه كه در وصف و احوال حضرت رسول با همديگر نزاع داشتند بر ايشان ظاهر گردد و همه حاضرين در مجلس منتظر بودند كه چه چيزي پيش خواهد آمد. ديدند در مصباح دوم يكي از فصلهاي آن اين طور نوشته شده است.
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
منم آن خداوندي كه بجز من خدائي وجود ندارد، زنده‌ام بذات خود و عالميان را آفريده‌ام و زندگي همه موجودات از من است هر زماني را بعد از زماني مقرر كرده‌ام و در هر امري، حق و باطل را آشكار كرده‌ام و هر سببي را مطابق اراده (وميل) خود سببيّت داده‌ام و هر سختي (و خشني) به قدرت من آرام شده است.
پس منم خداوند بزرگوار نيكو كردار، بخشاينده مهربان؛ مي بخشم و مي بخشايم؛ رحمت من بر غضبم و عفو من بر عقوبتم پيشي گرفته است؛ بندگانم را آفريده‌ام تا براي من عبادت و بندگي نمايند و حجّت خود را بر همگان تمام كرده‌ام به سوي آنها پيامبران و كتابهاي خود را خواهم فرستاد، از زمان آدم أبوالبشر تامنتهي شود به احمد پيغمبر من و آن پيغمبري است كه رحمتها و صلوات خود را بر او مي‌فرستم و بركتهاي خود را در دل او جا مي‌دهم و با او پيغمبران و بيم دهندگان خود را كامل ميگردانم؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 101
پس حضرت آدم گفت: خدايا آن پيغمبران و احمدي كه بر همه انبيا رفعت داده وبزرگش كرده اي كيستند؟
فرمود: همه آنها از ذريّه تو و احمد آخر همه آنها خواهد بود؛ آدم گفت: آلهي آنان را براي چه مي‌فرستي و مبعوث مي‌كني؟ فرمود: براي تبليغ توحيد و يگانگي خودم و سيصد و سي شريعت به آنها خواهم فرستاد همه را براي احمد تمام مي‌كنم و مقرر كردم كه هر كس با شريعتي از اين شرايع نزد من آيد و به پيغمبران من ايمان داشته باشد او را بخشيده و به بهشت داخل خواهم كرد!

خلاصه نوشته‌هاي جامعة»

خلاصه نوشته‌هاي جامعة» در جامعة مطالب زيادي نوشته شده است كه فشرده آن را ذيلًا مي‌خوانيد.
خداي عالميان همه پيغمبران و سائر ذرّيّه آدم را بر او شناسانيد و حضرت آدم همه آنها را مشاهده كرد تا اينكه نوري را ديد كه درخشيدن گرفت و تمام مشرق را احاطه كرد، زياد شد تا مغرب را نيز فرا گرفت، باز بلند شد تا به ملكوت آسمانها رسيد؛ چون با دقّت نظر كرد ديد نور محمد صلي الله عليه و آله وبوي خوش آنحضرت بود كه عطر آن همه عالم را خوشبو كرد!؛
چهار نور ديگر دور آنحضرت را از راست و چپ و جلو و عقب گرفته بود كه در خوشبوئي و روشني به آنحضرت از همه اولاد آدم شباهت زيادي داشتند.
بعد از آن نورهائي ديد كه از آن انوار مدد مي‌گرفتند كه در بزرگواري و نور و خو شبوئي شبيه آنحضرت بودند به نزديك آن نورها آمده و از هر طرف آنها را
احاطه كردند و باز (آدم) نظر كرد نورهاي زياد وبي شماري به تعداد ستارگان را ديد كه از نظر روشني به آنها نمي‌رسند امّا بعضي بر ديگري روشنتر بوده و تفاوت زيادي
از مباهله تا عاشورا، ص: 102
داشتند.
پس سياهي مانند شب تار با قبيحترين صورت و زشت ترين هيئت و گنديده‌ترين بوئي ازهر طرف مانند سيل ظاهر شده و مي آمدند تا اينكه زمين از آنها پر شد؛
حضرت آدم از مشاهده اين اوضاع غريب و عجيب متحيّر ماند و گفت: اي داناي هر پنهان و اي آمرزنده گناهان و اي صاحب قدرت كامله و اراده غالبه! اين نورهاي بلند قدر كيستند كه (اين سياهيها) آنها را فراگرفتند؛
خداي سبحان به او وحي كرد اي آدم اين نور (بلند قدر و) اين انوار وسيله تو و وسيله كساني اند كه آنها را از ميان آفريدگان سعادتمند نموده‌ام
اينهايند پيشي گرفته گان به رحمت من و ايشانند مقربان من و شفاعت كنندگان خلايق كه شفاعت اينها را در باره گناهكاران قبول خواهم كرد؛
اين نور بزرگوار أحمد است بهتر از (ساير انوار و) بهتر از همه آفريدگان، او را به علم خود برگزيدم و نام او را از نام خودم شكافتم منم محمود و اوست محمد صلي الله عليه و آله و اين نور ديگر وزير و وصيّ اوست كه محمّد را با او قوّت دادم، بركت و عصمت و طهارت را در عقب او كه از لوث همه گناهان پاكند، قرار دادم.
اين نور ديگر بهترين كنيزان و وارث علوم من دختر احمد پيغمبر من است و اين دو نور ديگر نوه‌هاي محمد و در علم و كمال جانشين او خواهند بود، اين انوار ديگر كه آنهارا احاطه كرده‌اند فرزندان و وارث علوم آنها خواهند بود، من همه اينها را برگزيده و مطهّر و معصوم گردانيده، برهمه بركت داده، رحمت كامله خود را شامل حال همه اينها كرده‌ام، همگي را به علم خود پيشواي بندگان و سبب روشني شهرهاي خود ساخته‌ام كه جهانيان از نور هدايت آنها منوّر شون

ذكري از قائم عليه السلام‌

ذكري از قائم عليه السلام حضرت آدم عليه السلام باز نظر كرد در آخر اين انوار نوري را ديد مانند ستاره صبح به جهانيان مي‌درخشيد، خداوند (به آدم) فرمود: به بركت اين بنده سعادتمند خود (دَرِ رحمت خود را بر بندگان) ميگشايم و به بركت او مشقّت ستمها و عقوبتها را، از جهانيان بر مي‌دارم و به سبب او زمين را بعد از آنكه از ظلم و ستم و قساوت و تزلزل پر مي‌شود؛ از نور و رحمت خود پر خواهم كرد؛
حضرت آدم عليه السلام عرض كرد خدايا بزرگوار كسي است كه تو او را بزرگ كني و صاحب شرف كسي است كه تو او را شرافتمند گرداني، خداوندا! هركه را تو بلند مرتبه و والا مقام كني سزاوار اين مرتبه بلند و رفيع مي‌باشد.
اي خداي منعم كه نعمتهاي تو منقطع نمي‌شود و صاحب احساني كه تدارك آن نمي‌توان كرد و به هيچوجه احسان تو به پايان نمي‌رسد، بچه سبب اين بندگان بلند مقام از عطا و فضل و رحمت بي انتهاي تو، به اين رتبه عالي مشرف شده (و رسيده‌اند؟) و همچنين تو هر كه را از پيغمبران گرامي گردانيده‌اي، علت آن چيست خداوند عالميان فرمود: منم آن خدايي كه غير از من خدائي نيست، بخشنده و مهربان، بزرگوار و دانا و نيكوكردارم و به علم (تمامي) آنچه از خلق پوشيده شده دانايم و به هر چه از خاطر خطور كند (و از ذهن مي‌گذرد) و به همه آنچه كه به هم رسد، مي‌دانم كه چگونه بهم رسيده و چگونه خواهد بود و آنچه را نخواهد بود و اگر بوده باشد چگونه خواهد بود را ميدانم؛
اي بنده من! من به دلهاي بندگانم نظر افكندم در ميان آنها كسي را كه اطاعت و خير خواهي او، براي خلق من، بيشتر از پيامبران و رسولان من بوده باشد، نيافتم
بدينجهت علوم خود و رسالت را به آنها دادم و بار (سنگين و پر مشقت) حجت و
از مباهله تا عاشورا، ص: 104
رسالت را بر دوش آنها گذاشتم، آنان را از ميان خلايق براي رسالت و وحي برگزيدم و مقرر كردم بعد از انبياء با اختلاف منازل (ومقامي كه دارند) گروهي از مخصوصان و اوصياء آنان، (برگزيده) حجّت خود را به آنها سپرده، در ميان بندگانم (رهبر) وپيشوا سازم؛ به سبب (و وسيله) آنها شكسته‌گي خلايق را درست كنم، به بركت آنها كجي هارا راست نمايم، زيرا من به دلهاي آنان دانايم و لطف من شامل آنهاست.
در ميان پيغمبران نظر كردم، كسي كه اطاعت من و خير خواهي او به خلق من بيشتر از محمد صلي الله عليه و آله بوده باشد پيدا نكردم، او برگزيده من و بهترين خلق من است، پس او را برگزيدم به علم، نام او را با نام خودم بلند كردم؛ دلهاي خاصّان او را كه بعد از او خواهند آمد، موافق دل او يافتم بدينجهت آنها را نيز به او ملحق كردم؛
وارثان كتاب و وحي خود (آشنا) و آشيان حكمت و نور خود ساختم و به ذات خود قسم ياد كرده‌ام، كسي را كه چنگ زده باشد به وحدانيّت من و رشته مودّت آنها؛ فرداي قيامت هرگز باآتش عذاب ننمايم

«صحيفه بزرگ شيث»

«صحيفه بزرگ شيث» ابو حارثة گفت: صحيفه بزرگ شيث را كه وراثتاً دست به دست به ادريس رسيده است را نيز ملاحظه نمايند، آن كتاب به خط سرياني قديم نوشته شده بود، آن صحيفه را ملاحظه كرده تا به اين موضع رسيدند كه اصحاب ادريس و قوم او در خانه‌اي كه آنحضرت عبادت مي‌كرد، جمع شدند.
حضرت ادريس به آنها گفت: در ميان فرزندان صلبي آدم اختلافي پيش آمد كه چه كسي در ميان مخلوقات نزذ خداي سبحان، از همه گرامي‌تر، بلند مرتبه‌تر، بلند مقام ورفيع‌تر است.
بعضي گفتند: پدر شما آدم كه خداوند او را با يَدِ قدرت خود آفريده و همه فرشتگان را به سجده او وا داشت و خلافت زمين را به او عطا كرد، همه خلايق را مسخّر او
از مباهله تا عاشورا، ص: 105
گردانيد؛ جمعي ديگر گفتند: فرشتگان افضل است چون هيچوقت به امر آلهي مخالفت نه كرده‌اند، بعضي گفتند: بلكه سركردگان فرشته‌ها جبرائيل، اسرافيل و ميكائيل، افضلند؛ ديگران اظهار داشتند امين وحي خداوند افضل است.
پس به خدمت آدم ماجرا را تعريف كردند، حضرت آدم فرمود: من شما را به گرامي‌ترين مخلوقات نزد خداوند خبر مي دهم.
به خدا قسم وقتي كه در بدن من روح دميده شد، نشستم عرش بزرگ خداوند در نظر من جلوه گر شد، ديدم كه در آن نوشته شده است لاإله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه فلان امين خدا و فلان برگزيده خداست، پس چند نام ديگر مذكور ساخت كه با نام محمد قرين بودند.
پس حضرت آدم فرمود: هرجا كه نظر كردم در آسمان جائي به اندازه پوست يا صفحه نبود مگر اينكه در آنجا نوشته شده بود لااله الّااللّه و در هرجااين كلمات ديده ميشد به طور خلقت نه كتابت محمد رسول اللّه نيز وجودداشت.
و هيچ مؤمني نبود مگر اين كلمات در آن نوشته شده بود، فلان برگزيده خدا و خالص كرده خدا و امين اوست و به تعداد دوازده چند اسمي ذكر كرد و گفت: اي فرزندان من! محمد و آن دوازده كس كه با او بودند از همه خلايق نزد خداي سبحان گرامي ترند

«صحيفه ابراهيم»

«صحيفه ابراهيم» ابو حارثة به سيد و عاقب گفت: بيائيد به صورت ابراهيم كه فرشته گان از جانب خداوند آورده‌اند نظر كنيد، آنها گفتند: بس است آنچه از جامعه آوردي!
ابو حارثه گفت: نه همه را ببينيد كه عذرها منقطع و خلجان شك از دلها برخيزد كه بعد از اين شكي دامن شما را نگيرد، ناچار به قول او گوش داده به نزد صندوق حضرت ابراهيم آمدند در آنجا نوشته شده بود كه،
حقتعالي باتفضلي كه دارد و مي‌خواهد كسي را بر گزيند؛ از ميان خلق خود حضرت
از مباهله تا عاشورا، ص: 106
ابراهيم را پسنديده و برگزيد و او رابه صلوات و بركات خود مشرّف ساخت و او را قبله و پيشواي پيشينيان كرد، نبوّت و امامت وكتاب را در ذرّيّه او قرار داد به طوري كه هر يك از ديگري ارث ببرند و خداوند تابوت را به ارث به او داد كه مشتمل بر علم و حكمت بود كه خداوند به سبب آن، او را بر فرشتگان برتري داد.
پس ابراهيم در تابوت نظر كرد، در آنجا خانه‌ها به عدد پيغمبران و اوصياء ايشان ديد و به همه خانه‌ها دقت نمود تا به خانه محمد پيامبر آخرالزّمان، رسيد و در دست راست او نيز عليّ بن ابي طالب را ديد در صورت عظيم و نور درخشان كه دست در كمر آنحضرت زده بود و درآن صورت نوشته شده بود كه اين نظير و وصيّ آنحضرت است كه مؤيّد با نصرت آلهي است.
پس حضرت ابراهيم عرض كرد اي خداي بزرگ! اين خلق بزرگوار كيست؟
خداوند براو وحي فرستاد كه اين بنده و برگزيده من است، اوست فاتح كه ابواب علوم و حكمت را بر روي خلايق خواهد گشود، پيش از همه مخلوقات آفريده شده و خاتم پيغمبران است؛ و اين صورت ديگر وصيّ و وارث علوم اوست.
حضرت ابراهيم گفت: خدايا فاتح و خاتم كيست؟ فرمود: محمد است برگزيده من است كه پيش از جميع خلق روح او را آفريده‌ام و حجّت بزرگوار من است در ميان خلايق، و او را برگزيدم و پيغمبر قرار دادم وقتي كه آدم در ميان آب وگل بود.
اورا در آخرالزّمان مبعوث خواهم كرد تا دين مرا كامل گرداند، و با او رسالت را به پايان مي‌برم؛ و اين علي است برادر و صدّيق اكبر او، ميان آن دو برادري انداختم و برگزيدم و صلوات بر ايشان فرستادم، بركات خود را شامل ايشان ساختم و هردو را معصوم گردانيدم و هردو را برگزيدم بانيكان و نيكوكاران از ذريه او پيش از آنكه آسمان و زمين و هرچه در آنهاست از مخلوقات، بيآفرينم، اين برگزيدن براي آن بود كه چون پاكي دلها و نيكي آنها را مي دانستم من براحوال بندگان مطلع و دانايم.
حضرت ابراهيم نظر كرد دوازده صورت ديد كه مي‌درخشد و در زيبايي و نور مانند
از مباهله تا عاشورا، ص: 107
صورت محمد و علي بودند. چون حضرت ابراهيم حسن و ضياء آن صورتها را مشاهده كرد و آنها را مقرون صورت محمد و علي و در رفعت و جلالت شبيه ايشان ديد، سؤال كرد خدايا مرا از نامهاي اين صورتها آگاه كن؟ حقتعالي وحي كرد: اين كنيز من و دختر پيغمبر من فاطمه زهراء است او باشوهرش علي وسيله به وجود آمدن ذريه پيغمبر من است و اين دونور حسن و حسين است و اين فلان وفلان تا ب

ذكري از قائم عليه السلام‌

ذكري از قائم عليه السلام حضرت مهدي صاحب الأمر رسيد! فرمود: اين نور من است كه به سبب او رحمت خود را برخلايق مي‌گسترانم و با او دين خود را ظاهر مي‌سازم و به وسيله او بندگانم را هدايت خواهم كرد پس از آنكه از فرياد رسي من مأيوس خواهند شد پس در آنحالت حضرت ابراهيم برآنها صلوات فرستاد و گفت: ربّ صلّ علي محمّد و آل محمّد پروردگا را بر محمد وآل او درود بفرست چنانكه آنها را برگزيده و خالص گردانيده‌اي خالص گردانيدن نيكو.
پس حقتعالي به ابراهيم وحي فرستاد، گوارا باد تو را كرامت و فضل من برتو به درستي كه من محمد و برگزيدگان او را از صلب تو قرار داده‌ام و آنان را از صلب تو بيرون مي‌آورم بعد از تو از پشت فرزند اول تو اسماعيل، بشارت برتو باد اي ابراهيم من صلوات تو را بصلوات آنان مقرون ميسازم و همچنين بركات و ترحم خود را بابركات و ترحم بر ايشان مقرون تو مينمايم، مقرر ساخته‌ام رحمت و حجت خود را برخلايق تامدت آنها به سرآيد، و هرچه هست از بين بروند و من وارث زمين و آسمان باشم و دوباره مردم را براي اجراي عدالت و رساندن عدل خود برآنان، زنده نمايم.
راوي گويد: فرستادگان حضرت رسول، هرچه از جامعه و صحيفه پيشينيان كه
از مباهله تا عاشورا، ص: 108
متضمن مدح رسول خدا و اهلبيت اوبود، شنيدند و تلاوت آنها را مشاهده كرده و مقام والاي آنها را نزد خداوند گوش دادند، ايمانشان زيادتر شده و از خوشحالي نزديك بود كه روحشان پرواز كند

«تورات موسي»

«تورات موسي» راوي گويد: بعداز آن: جماعت بر سرآنچه كه به حضرت موسي نازل شده بود آمدند (آن راگشودند) ديدند در سفر اوّل تورات نوشته شده است كه خداوند عالميان مي‌فرمايد من از ميان آدميان از فرزندان اسماعيل پيغمبري را خواهم فرستاد كه بروي كتابم را نازل كرده و او را باشريعت درست و راست برتمامي خلق خود مبعوث گردانم، حكمت را براو داده و او را بافرشتگان ولشگر خود، مؤيّد مي سازم، نسل او از دختر مبارك او خواهد بود، من او را بابركت گردانيده‌ام و از آن دختر دو فرزند به وجود آورم كه مانند اسماعيل و اسحق اصل دوشعبه عظيم باشند كه هريك از آن دو شعبه را بسيار بسيار گردانم، و از ايشان دوازده امام، براي محافظت آنچه را كه به سبب محمد از حكمت و رسالت خودكامل گردانيده و برانگيخته‌ام، قرار مي دهم؛ محمد خاتم پيغمبران است و برامت او قيامت برپا خواهد شد

«آوردن انجيلها»

«آوردن انجيلها» حارثه گفت: حالا كه صبح حق برآنها كه چشم حق بين دارد آشكار شد و راه راست بر كساني كه دين حق را براي خود پسنديده اند واضح و هويدا گشت! آيا باز در دل شما شك و بيماري مانده است كه نيازمند معالجه شود؟
سيد و عاقب جوابي ندادند! باز حارثه گفت: دليل آخرت را از گفتار آقاي خودتان
از مباهله تا عاشورا، ص: 109
حضرت عيسي عبرت بگيريد (و از انجيل او نيز استفاده نمائيد)
پس به سوي انجيلهائي كه، حضرت عيسي آورده بود رو آوردند، ديدند در مفتاح چهارم آن كه به صورت وحي برمسيح نازل شده است (مي‌گويد) اي عيسي اي پسر زن پاكيزه كردار، بي شوهر متعبده، سخن مرا بشنو و دراجراي فرمان من كوشا باش؛
ترا بي پدر آفريدم و ترا از براي جهانيان نشانه (قدرت خويش) قرار دادم پس مرا عبادت (وبندگي) كن و برمن توكل نما، بگير (اين كتاب را) باقوّت تمام و براي اهل سوريا آن را تفسير كن تا برآن عمل كنند، برآنها خبرده كه منم خدائي كه به جز من خدائي وجود ندارد و مرا تغيير و زوالي نخواهد بود زندگي همه بامن است، پس ايمان آوريد به من و به رسول من كه بعد از اين خواهم فرستاد، پيغمبري كه در آخرالزّمان آيد كه رحمت عالميان شود براي رحمت و جهاد برانگيخته شود كه، مردم را با شمشير براه حق در آورد، او اول است و آخر يعني اول از همه است بحسب آفرينش و روح و آخر آنهاست بحسب مبعوث شدن برخلايق و اوست پيامبري كه بعد از همه پيغمبران خواهد آمد و حشر در زمان او واقع خواهد شد پس بشارت ده فرزندان يعقوب را به آمدن آن پيغمبر.
حضرت عيسي گفت: اي مالك زمانها و داننده پنهانها آن بنده صالح كه دل من پيش ازآنكه او را ببيند، دوست دار او گرديد، كيست؟! خطاب رسيد: او برگزيده و رسول من است كه بدست خود مجاهده ميكند، قول و فعل او موافق هم خواهد بود پنهان و آشكارش باهم مطابقت خواهد كرد. به سوي او نور تازه‌اي يعني قرآن را مي‌فرستم كه، به سبب آن چشمان نابينا را بينا و گوشهاي ناشنوا را شنوا و دلهاي نادان را دانا مي‌گردانم، و در آن چشمه‌هاي علوم و حكمت و فهم و بهار دلها را قرار داده‌ام خوشا به حال او و حال امّت او.
گفت: خدايا او چه نام دارد و علامت او چيست و ملك امّت او چه قدر به طول مي‌انجامد؟ خطاب رسيد: اي عيسي پاسخ سؤالات خود را بشنو!
از مباهله تا عاشورا، ص: 110
نام او احمد است، برگزيده شده از اولاد ابراهيم و انتخاب شده از اولاد اسماعيل است، روي مانند قمر و جبينش منوّر است، برشتر سوار مي‌شود چشمانش ميخوابد اما دلش به خواب نمي‌رود، او را در امّت امّي مبعوث گردانم كه از علم بهره‌اي نداشته باشند، ملك او تا قيام قيامت طول خواهد كشيد، ولادتش در شهر پدري او اسماعيل است، زنانش بسيار و اولادش كم گردند.
نسل او از دختر بابركت و معصومه او خواهد بود، از آن دختر دو بزرگوار بهمرسد و هر دو شهيد شوند نسل او از آن دو بزرگوار به وجود مي‌آيند، پس طوبي برآن دو و بركسانيست كه، آنها را دوست دارند. و اگر آنان را دريابند، به آنها كمك نمايند.
حضرت عيسي گفت: آلهي طوبي چه چيز است؟ خطاب رسيد كه در بهشت درختي است، ساق و شاخه‌هاي آن از طلاست و برگ آن از حله‌هاي زيباست و بار آن مانند پستان دختران باكره است، از عسل شيرين تر و از مشك نرم تر و آب آن از چشمه تسنيم است، بلندي آن به اندازه ايست كه اگر كلاغي وقتي كه جوجه است پرواز نمايد و از طولاني بودن پرواز، پير شود برسرآن درخت نمي رسد، در بهشت منزلي نيست، مگراينكه بالاي سرش شاخه اي از شاخه‌هاي آن درخت (سايه افكنده) است.
چون همگي اوصاف رسول خدا را كه بر حضرت مسيح نازل شده بود، خواندند نحوه نعمت و پادشاهي آن حضرت و ذكر اهلبيت و ذرّيه او راشنيدند، سيد و عاقب ملزم شده و ساكت گشتند.
راوي گويد: چون حارثه بسبب كتاب جامعه و آنچه كه در ساير كتابها نوشته شده بود، بر سيد و عاقب غالب آمد و آنها نتوانستند مطالب را تحريف كرده و غلط به خورد مردم دهند و آنها را بفريبند، و به خطاها و اشتباهات خود پي بردند دست از نزاع برداشته و ساكت شده بي درنگ بانهايت تأسف و پشيماني به معبد هاي خود برگشتند كه در كار خود انديشيده و تدبير ديگري به كار ببندند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 111
پس نصاراي نجران همگي به نزد آنها آمدند و سؤال نمودند كه حالا تكليف و تدبير چيست؟ رأي شمابرچه قرار است و دين را به چه صورتي در مي‌آوريد؟
گفتند: ما از دين خود برنگشتيم شما نيز بردين خود پايدار بمانيد تاحقيّت دين محمّد ظاهر شود، و ما سريعاً به سوي پيغمبر قرشي حركت مي‌كنيم تا در باره او تحقيق و بررسي نموده و اطوار و رفتار او را زير نظر بگيريم و بفهميم براي ما چه آورده و مارا به چه چيزي دعوت مينمايد!

«حركت به سوي مدينه»

«حركت به سوي مدينه» راوي گويد: چون سيد و عاقب تهيّه سفر ديدند كه براي ديدن رسول خدا به مدينه حركت نمايند چهارده سوار نيز از بزرگان نصاراي نجران كه در علم و فضل كمي نداشتند و هفتاد نفر «1» ازبزرگان بني حارث بن كعب و سادات ايشان با آنها همراه شدند.
راوي گويد: قيس بن حصين و يزيدبن عبد المدان كه در شهرهاي حضرموت از علماي ايشان بودند به نجران آمده و همراه آنها روانه مدينه گشتند.
چون خبر فرستادگان رسول خدا كه به نجران رفته بودند به درازا كشيد حضرت، خالدبن وليد را با لشگري روانه نجران كرد كه بداند علّت تأخير اصحاب چيست؟ و به چه كاري مشغولند، در ميان راه به آنها رسيدند و از جريان حركت نجرانيها مطلع شدند كه براي تحقيق به مدينه ميروند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 112
هنگامي كه راه را طي مي كردند أبو حارثة بن علقمة اسقف (توجه داشته باشيد اين ابو حارثه غير از ابوحارثة بن آثال كه در مباحثات پنج روزه از رسول خدا صلي الله عليه و آله دفاع مي كرد، مي باشد) بر قاطر- (استر) خود سوار بود و برادرش كرز منذر (بشر) بن علقمه كنارش بود، ناگهان استر ابوحارثه ليز خورد، كرز گفت: تعس الأبعد هلاك شود آنكه ما به سوي او مي رويم يعني رسول خدا صلي الله عليه و آله ابوحارثه گفت: بل أنت تعست تو هلاك و سر نگون شوي! قال: له و لم ياأخ؟! گفت: چرا برادر؟! گفت: به خدا قسم اين همان پيامبري است كه انتظارش را مي كشيديم
كرز گفت: پس چرا به او تبعيت نمي كني؟ گفت: نمي بيني كه اين جماعت (نصارا) چقدر مرا عزيز ميدارند و اموال و ثروت و رياست در اختيار ما گذاشته اند كه همه اينها با ايمان به اين پيامبر از بين رفته و نابود مي شود!.
كرز همان ساعت در دل گرفت كه در موقع مناسب مسلمان شود و قتي به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيد ايمان آورد. (تاآخرخبر) «1»
وقتي كه به حوالي مدينه رسيدند سيد و عاقب خواستند زينت و شوكت خود را با همراهان، در نظر مسلمانها به نمايش بگذارند؛ بدينجهت بر سرراه قوم خود آمدند و گفتند: اگر پياده شده چرك و چربيهاي بدنتان را بشوييد و آبي به سر و صورت خود بزنيد بهتراست

«ورود به مدينه منوّره»

«ورود به مدينه منوّره» همه آنها پياده شده، خود را پاكيزه نمودند، جامه‌هاي نفيس يمني پوشيدند، خود را با مشك خوشبو ساختند، براسبها سوار شده و سرنيزه هارا باگوش اسبان راست نمودند، باهيئت و تركيب خوب روانه شدند؛ آنها از همه عربها خوبرو تر و
از مباهله تا عاشورا، ص: 113
تنومندتر بودند.
چون اهل مدينه آنها را ديدند گفتند: ماگروهي نيكوتر از آنها نه ديده‌ايم باآنحالت آمدند تا به خدمت حضرت كه در مسجد تشريف داشتند، رسيدند «1».
پس از حضور در خدمت آنحضرت، وقت نمازشان رسيد (طبق مراسم مذهبي خود ناقوس را نواختند و «2») رو به سوي مشرق كرده و مشغول نماز شدند اصحاب رسولخدا خواستند مانع شوند حضرت فرمود: آنها را به حال خود گذاريد حضرت و اصحاب، آنها را سه روز به حال خود آزاد گذاشتند، دعوت به اسلام نكردند، آنها نيز از حضرت سؤالي ننمودند، اين مهلت را به آنها دادند تا آنها دقيقاً ادا و اطوار و رفتار و كردار و طريقت حضرت نظركنند و ببينند باعلائم مذكوره در كتابهايشان، تطبيق مي‌كند يانه

18 «نجرانيها با پيغمبر»

18 «نجرانيها با پيغمبر» پس از گذشت سه روز حضرت آنها را به اسلام دعوت نمود، گفتند: ماپيش از تو اسلام آورده وتسليم خداوند شده‌ايم! پيامبر فرمود: شما چگونه برآئين حق هستيد بااينكه اعمالتان حاكي است كه تسليم خداوند نيستيد، چه اينكه براي خدا فرزند قائليد و عيسي را پسر خدا ميدانيد، و صليب را عبادت و پرستش مي‌كنيد و گوشت خوك ميخوريد، با اينكه تمامي اين امور مخالف آئين حق است.
عاقب و سيد گفتند: اگر عيسي پسر خدانيست، پس پدرش كِه بوده است؟ پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: آيا شما قبول داريد كه هر پسري شباهتي به پدر خود دارد؟ گفتند: آري فرمود: آيا اينطور نيست كه خداي ما به هر چيزي، احاطه دارد و قيّوم است و روزي موجودات با او است؟
گفتند: آري همين طور است، فرمود: آيا عيسي اين اوصاف را داشت گفتند: نه.
فرمود: آيا ميدانيد كه هيچ چيزي در آسمان و زمين برخدا مخفي نيست و خداوند به همه آنها دانا است؟ گفتند: آري ميدانيم فرمود: عيسي غير از آنچه كه خدا به او داده، پيش خود چيزي ميدانست؟ گفتند: نه، فرمود: آيا ميدانيد خداي ما همان است كه مسيح را در رحم مادرش همانطور كه مي‌خواست، صورتگري كرد؟ گفتند: همينطور است، فرمود: آياچنين نيست كه عيسي را مادرش مانند ساير كودكان در رحم حمل كرد، و بعد همچون مادرهاي ديگر، او را بدنيا آورد؟ و عيسي پس از ولادت، چون اطفال ديگر غذا ميخورد؟ گفتند: آري، چنين بود، فرمود: پس
از مباهله تا عاشورا، ص: 115
چگونه عيسي پسر خداست با اينكه هيچگونه شباهتي به پدرش ندارد؟! «1» گفتند يا ابالقاسم! تمام اوصاف پيغمبري كه كه بعداز حضرت عيسي خواهد آمد و در كتابهاي آلهي ذكر گرديده، همه را در تو يافتيم مگر يك صفت كه بزرگترين صفات است و دلالت آن برحقيّت از همه بيشتر است در تو نمي‌بينيم.
حضرت فرمود: آن چيست؟ گفتند: ما در انجيل ديده‌ايم پيغمبري كه پس از عيسي مي‌آيد به او اعتقاد دارد، تو او را ناسزا ميگوئي و دروغگو ميداني و گمان مي‌كني او بنده است، راوي گويد: منازعه ايشان فقط در باره حضرت عيسي بود
حضرت فرمود: چنين نيست كه مي‌گوييد بلكه من او را تصديق مي‌نمايم و به او اعتقاد دارم و گواهي مي‌دهم كه او از طرف خدا مبعوث شده است و ميگويم او بنده‌اي از بندگان خداست كه مالك نفع و ضرر و مرگ و زندگي خود نمي‌باشد و برانگيخته شدن پس از مرگ در دست او نيست بلكه همه اينها در دست خداست.
گفتند: آيا بندگان ميتوانند آنچه را كه عيسي كرد انجام دهند؟! آيا پيغمبري ميتوانست كارهاي او را بكند آيا او مرده را زنده نمي‌كرد و كور مادر زاد و پيس را شفا نمي داد!؟ آيا آنچه را كه مردم در دل داشتند و يادر خانه خود ذخيره كرده بودند خبر نمي‌داد؟! آيا اين كارهارا غيراز خدا يا پسر خدا، كسي مي‌تواند انجام دهد؟!
ازاين حرفهاي غلو آميز در باره حضرت عيسي زياد به ميان آوردند كه خدا مبرّا از آنها ست.
حضرت فرمود: آنچه كه در باره برادر من عيسي گفتيد، مي‌كرد و واقعيت دارد،
از مباهله تا عاشورا، ص: 116
ولكن همه اين كارها را بااذن و قدرت خدا انجام ميداد، او بنده حقتعالي است و از بندگي خدا عار نداشت و در برابر خداوند گردنكشي نداشت.
عيسي (مانند ديگران) گوشت و خون و مو و رگ و پي، داشت طعام ميخورد و آب مينوشيد و دستشوئي ميكرد، اينها از صفات مخلوق است، پروردگار او يگانه و حق است مانند او چيزي وجود ندارد و او را مثلي نيست.
گفتند: پس براي ما كسي كه مانند او بي پدر آفريده شده باشد نشان ده! حضرت فرمود: آدم كه خلقت او عجيب‌تر از عيسي است كه بي پدر و مادر به وجود آمده است و هيچ چيزي و آفرينشي براي خدا آسان و يا دشوار نيست، قدرت او به حدي است كه هرچه بخواهد ميآفريند همين كه گويد (باش) مي‌شود پس حضرت اين آيه را درباره عيسي براي آنها تلاوت نمود: انّ مثل عيسي عندالّله كمثل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له كن فيكون به درستي كه عيسي نزد خدا مانند آدم است او را از خاك آفريد، به او گفت: باش پس شد (سخن كه به اينجا رسيد همگي خاموش شدند، دراين هنگام، هشتاد و چند آيه از اوائل سوره آل عمران براي توضيح و معرف برنامه‌هاي اسلام نازل گرديد «1»

19 «قراردادمباهله»

اشاره

19 «قراردادمباهله» در آيه 61 آل عمران خداوند به پيامبر خود دستور داد كه هرگاه پس از اين استدلالات روشن، كسي باتو گفتگو كند، و به جدال برخيزد، به او پيشنهاد «مباهله» كن كه فرزندان و زنان خود را بياورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت كن و دعا كنيد تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.
مسئله مباهله به شكل فوق شايد تا آن زمان در بين عرب سابقه نداشته و راهي بود كه صد درصد حكايت از ايمان و صدق دعوت پيامبر مي‌كرد، چگونه ممكن است كسي كه به تمام معني به ارتباط خويش با پروردگار ايمان نداشته باشد، وارد چنين ميداني گردد؟! و از مخالفان بخواهد كه بيائيد باهم به درگاه خدا برويم و از او بخواهيم تا دروغگو را رسوا سازد، و شما بسرعت نتيجه آن را خواهيد ديد كه چگونه خداوند دروغگويان را مجازات ميكند، مسلماً ورود در چنين ميداني بسيار خطرناك است زيرا اگر دعاي او به اجابت نرسد و اثري از مجازات مخالفان آشكار نشود نتيجه‌اي جز رسوائي دعوت كننده نخواهد داشت، چگونه ممكن است آدم عاقل و فهميده‌اي بدون اطمينان به نتيجه، در چنين مرحله‌اي گام بگذارد؟ از اينجاست كه گفته‌اند دعوت پيامبر به مباهله، يكي از نشانه‌هاي صدق دعوت و ايمان قاطع اوست، قطع نظر از نتايجي كه بعداً از مباهله بدست آمد.
در روايات اسلامي وارد شده است كه هنگامي كه پاي مباهله به ميان آمد نمايندگان مسيحيان نجران از پيامبر مهلت خواستند تا در اين باره بيانديشند، و بابزرگان خود به شور بنشينند، نتيجه مشاوره آنها از يك نكته روانشناسي سرچشمه مي‌گرفت،
از مباهله تا عاشورا، ص: 118
اين بود كه به نفرات خود دستور دادند، اگر مشاهده كرديد محمد با سر وصدا و جمعيت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله كنيد و نترسيد، زيرا حقيقتي در كار او نيست كه متوسّل به جار وجنجال شده است، و اگر بانفرات بسيار محدودي از خاصان نزديك و فرزندان خرد سالش به ميعادگاه آمد بدانيد كه او پيامبر خدا است و از مباهله با او بپرهيزيد كه خطرناك است.
آنها طبق قرار داد قبلي به ميعادگاه رفتند ناگاه ديدند كه پيامبر فرزندش حسين را در آغوش دارد، و دست حسن را در دست گرفته، و علي و فاطمه همراه او هستند، و به آنها سفارش مي‌كند هرگاه من دعا كردم شما «آمين» بگوئيد، مسيحيان هنگامي كه اين صحنه را مشاهده كردند سخت به وحشت افتادند، و از اقدام به مباهله خود داري كرده، حاضر به مصالحه شدند وبشرائط «ذمه» تن در دادند. «1»
(اما از روايت اقبال چنين استفاده ميشود كه مباهله را ابتدائاً نصاراي نجران پيشنهاد كردند كه خداوند دستور آن را داد، به ادامه روايت اقبال توجه فرمائيد)
نمايندگان نجران گفتند: ما در اعتقادات خود نسبت به عيسي پايبند هستيم و برنمي گرديم، به گفته تو ايمان واقرار نمي كنيم (و بتو ايمان نمي‌آوريم) پس بيا باتو مباهله كنيم كه هريك از ما و شما برحق است لعنت خدا برناحق و دروغگو باشد كه مباهله و نفرين كردن سبب عذاب زود رس مي‌شود و حق بزودي آشكار و روشن ميشود.
(پس از پيشنهاد اينهابود كه آيه (61 آل عمران) در باره مباهله نازل شد اي محمد هركس در مورد آنچه كه به تو آمده است باتو مجادله كند پس بگو بيائيد كه پسران و زنان و كساني را كه به منزله جانمان است بخوانيم، نفرين كرده و لعنت خدا را بر دروغگو از ما و شما بگردانيم.
از مباهله تا عاشورا، ص: 119
حضرت آيه را براي آنها، تلاوت كرد و فرمود: من پيشنهاد شما را مي‌پذيرم، اگر شما به گفته خود اصرار داريد (من حرفي ندارم) به گفته خود عمل نماييد.
ايشان گفتند: اين قرار داد ميان ما و شما، علامتي است فردا مي‌آييم و مباهله مي‌كنيم، پس برخواستند و دور شدند و به محل نزول خود در سنگستان مدينه برگشتند و به همديگر ميگفتند: محمد براي شما چيزي را آورد (و پيشنهادي كرد) كه، حق را روشن نمايد پس (خيلي) دقت كنيد كه باچه كسي براي مباهله حاضر مي‌شود؛ باتجملات و اصحاب و شوكت مي‌آيد يا با فقراء و برگزيدگان دين خود خواهد آمد؛ پس اگر با اهل دنيا و باكثرت جمعيّت و صاحبان تجمل بيايد پس او پادشاه است براي خود نمائي و مباهات آمده از مباهله با او نترسيد كه حتماً شما غالب خواهيد شد؛ و اگر بانفرات كم و جمع اندك و صالح و خاشع آمد كه طريقه پيغمبران و برگزيدگان آنهاست، مبادا با او به مباهله اقدام نماييد (كه هلاك مي‌شويد) اين علامت ميان شما باشد ببينيد او چه مي‌كند و چه كسي را ميآورد. پس حضرت فرمود: ميان دو درخت را جارو زدند، چون روز ديگر شد فرمود: عباي سياه رنگي آوردند و بربالاي درخت انداختند.
عاقب و سيد كه ديدند پيغمبر بيرون آمد آنها نيز بادو پسران خود (ضغةالمحسن و عبدالمنعم) نام داشتند و از زنان خود، ساره و مريم را بيرون آوردند.
نصاراي نجران با بهترين هيئت، با بني حارث بن كعب بيرون آمدند، اهل مدينه نيز با مهاجر وانصار و غير آنها بيرون آمدند با پرچمها و علمها و با بهترين زينتها كه ببينند، كار به كجا خواهد كشيد

«رسول خدا در محل موعود»

«رسول خدا در محل موعود» حضرت در حجره خود بود تا آفتاب بالا آمد، از حجره بيرون آمده دست علي را گرفته و حسنين را در پيشرو و فاطمه را در پشت سر قرار داد، بااين جمع اندك (كه عصاره جهان آفرينش بود) آمدند تانزديك آن دو درخت رسيده و در زير آن عبا ايستادند، و شخصي را به نزد سيد و عاقب فرستاد كه بيائيد براي مباهله‌اي كه مارا به آن دعوت مي‌كرديد.
آنها آمدند و گفتند: اي ابوالقاسم باچه كسي با ما مباهله ميكني؟! فرمود: با بهترين و گراميترين اهل روي زمين در پيش خدا! با اين جماعت، اشاره به اهلبيت خود كرد.
سيد و عاقب گفتند: چرا بابزرگان اهلتان كه به تو ايمان آورده‌اند نيامده‌اي آيا با يك جوان و يك زن و دو كودك با ما مباهله ميكني؟!
فرمود: بلي، قسم به حق خدائي كه مرا براستي فرستاده است من همين حالا به شما خبر دادم كه مأموريت من اينست كه با اين جمع كوچك (اما به بزرگي ما سوي اللّه) باشما مباهله نمايم.
پس رنگهاي آنها زرد شده و به نزد اصحاب خود برگشته و جريان را بر آنان بازگو كردند، جواني كه از خوبان و علماء آنان بود گفت: واي برشما مبادا مباهله كنيد به خاطر بياوريد آنچه را كه در اوصاف محمد در جامعه خوانديد و آن اوصاف را در او مشاهده نموديد به خدا سوگند آن اندازه كه دانستن آن لازم است ميدانيد كه او صادق و راستگو است و هنوز از مسخ شدن پيشنيان خيلي نگذشته كه به صورت ميمون وخوك در آمدند از خدا بترسيد، چون آنها مي‌دانستند كه او براي خير خواهي اين حرفها را زد، همگي ساكت شدند

20 «من روهائي مي بينم ...!»

20 «من روهائي مي بينم ...!» فقال أسقف نجران: يا معشر النّصاري، إنّي لأري وجوهاً لو سألواللّه أن يزيل جبلًا من مكانه لأزاله بها، فلا تباهلوا فتهلكوا و لا يبقي علي وجه الأرض نصرانيّ إلي يوم القيامة «1»
أسقف نجران (وقتي كه اين مجموعه كوچك ولي بزرگتر از عالم امكان را ديد،) گفت: اي گروه نصارا! من رو هائي مي بينم اگر از خدا در خواست نمايند، كوهي را از جايش زايل نمايد، قطعاً اين كار را خواهد كرد.
پس با آنها مباهله نكنيد كه، هلاك مي شويد و تا روز قيامت يك نفر نصراني در روي زمين نخواهد ماند

مانند پيامبران، نشسته»

اشاره

مانند پيامبران، نشسته» در روايات حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله و نشستن براي مباهله، به صورت گوناگون آمده است كه به چند مورد آن اشاره مي‌كنيم.
1- فغدا رسول اللّه صلي الله عليه و آله آخذاً بيد عليّ، و الحسن و الحسين عليهما السلام بين يديه، و فاطمة عليها السلام تتبعه، ثمّ جثا بركبتيه، و جعل عليّاً عليه السلام أمامه و فاطمة بين كتفيه، و الحسن عن يمينه، و الحسين عن يسار رسول اللّه و هو يقول لهم إذا دعوت فأمّنوا، فقال الأسقف:
از مباهله تا عاشورا، ص: 122
جثا واللّه كما يجثوا الأنبياء للمباهلة، و خافوا (الخبر) «1» فردا رسول خدا صلي الله عليه و آله در حالي كه دست علي را گرفته و حسنين در جلو و فاطمه در پشت سرش بود (بيرون آمدند)، و در محلي كه (در زير درختي تعيين شده و عبايش را روي آن انداخته بود تا آفتاب سوزان مدينه اذيّتشان نكند و يا براي مصلحت ديگر ...،) حضور يافتند.
پس حضرت زانو بر زمين زد و علي را در جلو و فاطمه را در پشت سر و حسن را در طرف راست و حسين را در طرف چپ خود، قرار داد و به آنها فرمود: هرگاه من دعا كردم شما هم آمين بگوييد، وقتي كه اسقف اين منظره را ديد گفت:
به خدا سوگند طوري زانو بر زمين زده است كه أنبياء هنگام مباهله اين چنين زانو بر زمين مي زدند. (بااين گفتار هشدار دهنده) آنها ترسيده و از مباهله منصرف شدند و قرار جزيه بستند.
2- فتقدّم رسول اللّه صلي الله عليه و آله فجثا لركبتيه، فقال الأسقف: جثا واللّه محمّد كما يجثوا الأنبياء للمباهله وكاع عن التّقدّم «2» ثمّ برك لهم باركاً، فلمّا رأوه قد فعل ذالك ندموا و تئامروا فيما بينهم و قالوا: واللّه إنّه لنبيّ، ولئن باهلنا ليستجيب اللّه له علينا فيهلكنا و لا ينجينا شيي‌ء منه إلّا أن نستقيله، قال فأقبلوا حتّي جلسو بين يديه، ثمّ قالوا: يا أبالقاسم أقِلْنا قال: نعم قد أقَلْتُكم،. «3» پس رسول خدا جلو رفت و به دو زانو نشست أسقف (كه اين منظره را) ديد گفت: به
از مباهله تا عاشورا، ص: 123
خدا قسم محمد طوري به دو زانو نشسته است مانند نشستن انبياء براي مباهله (اين را گفت: و عقب نشيني كرد) و از جلو رفتن خود داري نمود.
در روايت ديگر آمده است: سپس (به صورت خاص شتران) زانو بر زمين زد (كه آماده مباهله شود) آنان اين رفتار رسول خدا را كه ديدند از پيشنهاد مباهله پشيمان شدند و در ميان خود به مشاوره پرداختند و اظهار داشتند كه به يقين اين شخص پيغمبر است، اگر با ما به مقام مباهله برخيزد خداوند خواسته او را اجابت نموده همه مارا هلاك خواهد كرد و ديگر هيچ چيزي ما را نجات نخواهد داد بيائيد در خواست خود را پس بگيريم.
پس دسته جمعي به سوي رسول خدا رو آوردند و در جلوي او نشستند و سپس گفتند: اي اباالقاسم قرارداد ما را بهم بزن (پيشنهاد خود را پس مي گيريم) فرمود:
بلي من هم پس گرفتم.
3- فتقدّم رسول اللّه صلي الله عليه و آله فجثا علي ركبتيه، فقال: أبوحارثة: جثا واللّه كما جثا الأنبياء للمباهلة، فكعّ ولم يقدم علي المباهلة، فقال السيّد: أدن يا باحارثة للمباهلة، فقال: لا، إنّي أري رجلًا جريئاً علي المباهلة و أنا أخاف أن يكون صادقاً فلا يحول و اللّه علينا الحول و في الدّنيا نصرانيّ يطعم الماء، قال و كان نزل العذاب من السّماء لو باهلوه (الخبر) «1» رسول خدا جلو رفت و به دو زانو نشست ابو حارثه گفت: به خدا قسم زانوان خود را چنان بر زمين زده كه انبياء براي مباهله بر زمين مي زدند پس زمين گير شد (و به خود لرزيد و ميخكوب ايستاد) و از مباهله منصرف شد؛
سيد گفت: اي ابوحارثه براي مباهله نزديك شو (برو جلو چرا ايستاده اي)
گفت: نه من مردي را مي بينم كه براي مباهله كردن خيلي جرئت دارد، و من مي ترسم راستگو باشد (و پيغمبري باشد كه از سوي خدا مبعوث گرديده و در اين
از مباهله تا عاشورا، ص: 124
صورت است كه) سوگند به خدا سالي به ما نمي گذرد كه در دنيا نصراني وجود نخواهد داشت كه آب بخورد (همگي ريشه كن خواهند شد).
راوي گويد: از آسمان عذاب نازل شده بود به طوري كه اگر با آنحضرت مباهله مي كردند همگي هلاك مي شدند

كار سنگين مي بينم»

كار سنگين مي بينم» شرحبيل بن وداعة كه يكي از بزرگان و صاحبان رأي نجران بود، هنگام ديدن آن جمع كوچك به دو يار و همسفران خود (عبداللّه بن شرحبيل و حيار بن قنص كه سمت نمايندگي نجرانيها را داشتند تا از مدينه خبري براي آنها ببرند و در موقع مباهله در محل موعود حضور داشتند) گفت:
إنّي أري أمراً ثقيلًا إن كان هذا الرّجل نبيّاً مرسلًا فتلاعنّاه، لا يبقي علي ظهر الأرض منّا شعر و لا ظفر، الّا هلك. فقالا: ما رأيك؟! فقال: رأيي أن أحكّمه فإنّي أري رجلًا لا يحكم شططاً أبداً، فقالا له أنت وذاك (الخبر) «1»
من جريان سنگيني مي بينم، اگر اين مرد پيامبر مرسل باشد و ما با او همديگر را لعنت (نفرين) كنيم، در روي زمين از ما صاحب مو و ناخن (انسان و حيواني) نخواهد ماند! گفتند: پس نظر تو چيست؟! گفت: به نظر من، خود او (محمد) را قاضي و اختيار دار قرار دهيم چون او بهيچوجه غير عادلانه حكم نمي كند، گفتند: (پس فيصله اين كار) بر عهده تو. (تا آخر خبر

«منذر و ابو حارثة»

«منذر و ابو حارثة» راوي گويد: منذربن علقمه كه برادر ابوحارثه «1»
بود و در نزد آنها از جمله علماء و دانشمندان بود و اعتقاد كامل به او داشتند و در موقع منازعه در نجران حضور نداشت وقتي از مسافرت برگشت كه آنها آماده حركت به سوي مدينه بودند «2» پس با ايشان بيرون آمده و در اين موقع بود كه ديد رأيها مختلف (وبرداشتها گوناگون) شده است** دست سيد و عاقب را گرفت و رو به اصحاب خود كرد و گفت:
بگذاريد من با اينها ساعتي خلوت نمايم.
سيد و عاقب را به كناري كشيد و گفت: ناصح بااهل خود دروغ نمي‌گويد من به شما مشفق و مهربانم؛ اگر عاقبت انديش باشيد رستگار مي‌شويد و گرنه هلاك خواهيد شد و عالمي را نيز با خود به هلاكت خواهيد كشيد! گفتند: ماترا خيرخواه خود ميدانيم و از شرّتو درامانيم هرچه مي‌داني بگو او گفت:
آيا ميدانيد هرقومي باپيغمبري مباهله كرد در يك چشم بهم زدن هلاك شدند، و شما و هركه با كتابهاي آلهي آشنائي دارد همه مي‌دانيد كه محمد اباالقاسم همان پيغمبريست كه همه پيغمبران (پيشينيان) به آمدن او بشارت داده‌اند و اوصاف او و اوصاف اهلبيت او را روشن كرده‌اند، ونصيحت ديگركه شما را به آن متوجه ساخته و مي‌ترسانم، آنست كه چشم باز كنيد و آنچه كه ظاهر شده است ببينيد! گفتند:
مگر چه چيزي پيش آمده است گفت

21 «از پيرامون خود، غافليد»

اشاره

21 «از پيرامون خود، غافليد» به آفتاب نظر كنيد چگونه متغير شده است، درختان همه سر به زير آورده اند، مرغان هوا همه روبه زمين گذاشته‌اند و بالهاي خود را برزمين گسترانيده‌اند و آنچه در چينه دان آنهاست از ترس عذاب آلهي گداخته است، با اينكه آنها گناهي نكرده‌اند اين (بلاها) نيست مگر نشانه‌هاي قهر خداوند، باز ببينيد كه كوهها به لرزش و طپش افتاده‌اند، و دودي عالم را فرا گرفته است، با آنكه فصل تابستان است پاره‌هاي ابر سياه را كه وقت پيدا شدن آنها نيست (كه اينها همه نشانه هاي بلاي نازل شده است)، باز نظر كنيد به سوي محمد و اهلبيت او كه چگونه دست بر دعا برداشته‌اند و منتظر اين هستند كه شما قبول نفرين را اعلام نماييد؛ پس بدانيد اگر يك كلمه لعنت بر زبان رانند همه هلاك خواهيم شد و به سوي اهل و مال خود برنخواهيم گشت.
چون سيد و عاقب نظر كرده آثار عذاب را مشاهده كردند بطور يقين دانستند كه آنحضرت برحق است و مبعوث از جانب خداست. «1»
از مباهله تا عاشورا، ص: 127
بااين پيش آمدها پايه‌هاي اعتقادات آنها به لرزه افتاد، نزديك بود عقل از سرشان بپرد كه البته اگر مباهله نمايند، عذاب برآنها نازل خواهد شد.
چون منذر بن علقمه ديد آنها به هراس و ترس افتاده‌اند به ايشان گفت: اگر مسلمان شويم در دنيا وآخرت سالم خواهيم ماند، و اگر خواهان دنيا هستيد و نميتوانيد از رياست و مقامهاي اعتباري كه داريد، دست برداريد من به شما سخت نمي‌گيرم اما كار خوبي نكرديد كه از محمد خواستار مباهله شديد و اين را برحقيت ميان خود و او ساختيد، از شهر خودتان با اختيار خود بيرون آمديد كسي شما را مجبور نكرده بود از بي عقلي شما بود كه محمد پيشنهاد شما را فوراً پذيرفت و اين را بدانيد پيغمبران كاري را شروع كردند تا بپايان نرسانند دست بردار نمي‌شوند و از آن بر نمي‌گردند، پس اگر ميخواهيد خود را از اين (مهلكه نجات داده) و از مباهله منصرف شويد؟! فوراً برگرديد وبر محمد پيشنهاد صلح دهيد و او را به هر نحوي از خود راضي نماييد تأخير نكنيد اين كار شما شبيه جريان قوم حضرت يونس است كه چون آثار عذاب را ديدند توبه كرده و برگشتند

«سيد و عاقب، دست به دامن منذر»

«سيد و عاقب، دست به دامن منذر» سيد و عاقب دست به دامن منذر شده وگفتند: پس خودت پيش محمد برو و هرچه قرار داد بستي براي ما قبول است و ماهم راضي هستيم و لي كاري كن كه پسر عمويش علي را باخود برده و واسطه قرار ده و به او التماس كن اين پيمان را درست نمايد،! چون محمد او را زياد دوست دارد و از صلاحديد او سرباز نمي‌زند و
از مباهله تا عاشورا، ص: 128
درخواست او را رد نمي‌كند زود برگرد تاخاطر ماهم آرام گيرد. «1»
پس منذر به طرف سولخدا روانه شده و در برابر حضرت ايستاده و عرضكرد السّلام عليك يارسول اللّه گواهي مي‌دهم غير از خداوند عالميان خدائي وجود ندارد و تو و عيسي هر دو بندگان خدا و فرستاده اوييد به سوي خلايق.
منذر خود مسلمان شده و رسالت آنها را رسانيد، رسول خدا أميرمؤمنان علي بن ابي‌طالب عليه السلام را مأمور كرد كه با آنها قرارداد صلح ببندد، امير مؤمنان عرض كرد اي رسول خداپدر و مادرم فداي توباد با آنها چگونه مصالحه نمايم؟ فرمود: اي اباالحسن هرطور كه رأي تو اقتضاء نمايد چنان كن كه كرده تو كرده من است.
پس امير مؤمنان عليه السلام با آنها به اين نحو مصالحه نمود كه در هر سال دو هزار جامه نفيس و هزار مثقال طلا بدهند نصف آن درماه محرم و نصف ديگر درماه رجب
از مباهله تا عاشورا، ص: 129
تأديه شود. «1»
امير مؤمنان عليه السلام سيد و عاقب را باذلت و خواري به حضور حضرت رسول صلي الله عليه و آله آورد و صلحنامه را خواندند و هردوي آنها اقرار كرده و (امضاء نمودند) حضرت هم قبول كرده و فرمودند: كه اگر با اينها كه در زير عبا بودند بامن مباهله مي‌كرديد به طور يقين خداوند اين وادي را براي شما پر از آتش مي‌كرد و در مدت كمتر از چشم بهم زدن ميكشانيديد به سوي آن جماعتي كه شما آنها را پشت سرخود گذاشتيد از اهل ملت خود و همه آنها را مي سوزانيديد.
پس رسول خدا با اهلبيت به سوي مسجد خود مراجعت نمود. جبرائيل نازل شده و عرض كرد حق سبحانه وتعالي بر تو سلام ميرساند و ميفرمايد: كه بنده‌ام موسي و هرون و فرزندان او باقارون مباهله كرد خداوند اورا بااهل و مالش و با كساني كه او را ياري كردند، به زمين فروبرد، به بزرگواري و عظمت خودم قسم ميخورم اي احمد اگر تو و اهل تو بااهل زمين و همه مردم مباهله مي‌كرديد هرآينه آسمانها پاره پاره و كوهها ريزه ريزه ميشد و زمين فرو ميرفت و قرار نمي‌گرفت مگر اينكه مشيت من برخلاف آن قرار ميگرفت،! پس حضرت به سجده شكر رفت و روي خود را برزمين گذاشت پس دستها را بلند كرد به طوري كه سفيدي زير بغلش نمايان گشت و سه مرتبه گفت: شكراً للمنعم
از حضرت سبب سجده و خوشحالي كه از سيمايش آشكار بود سؤال كردند فرمود:
از مباهله تا عاشورا، ص: 130
براي انعامي كه در باره من واهل بيت من ارزاني داشته سپس خبر جبرئيل را شرح داد «1» پس حضرت رو به آل عبا كرد و فرمود: واي بر كسي كه بر شما ستم كند و حق شما را از شما بگيرد و خدا براي شمامزد رسالت مرا كه مودت شماست، مقرر كرده است كم، كند. لعنت و غضب پياپي خدا تا روز قيامت برآنها نازل شود «2». و روي أنّه عليه السّلام، لمّا خرج في المرط الأسود، فجاء الحسن رضي اللّه عنه فأدخله، ثمّ جاءالحسين رضي اللّه عنه، فأدخله ثمّ فاطمة، ثمّ عليّ رضي اللّه عنهما، ثمّ قال:
«إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً» «3» و اعلم أنّ هذه الرّواية كالمتّفق علي صحّتها بين أهل التّفسير و الحديث «4»
روايت شده است وقتي كه رسول خدا با عباي پشمي سياه رنگ بيرون آمد، حسن آمد او را به زير عبا داخل نمود، سپس حسين آمد او را نيز داخل كرد و فاطمه و علي آمدند و آن دو را نيز داخل عبا نمود و سپس آيه بالا را تلاوت فرمود.
فخر رازي پس از نقل حديث مي نويسد: بدانكه اين حديث مانند احاديثي است كه بر صحت آن اهل تفسير و حديث اتفاق نظر دارند

قسم به خدا، أگر ...»

قسم به خدا، أگر ...» بعد از آنكه كار مباهله با مصالحه و پرداخت جزيه فيصله يافت، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: والّذي نفسي بيده، إنّ الهلاك قد تدلي علي أهل نجران، و لو لاعنوا لمسخوا قردة و خنازير و لأضطرم عليهم الوادي ناراً، و لاستأصل اللّه نجران و أهله، حتّي
از مباهله تا عاشورا، ص: 131
الطير علي رؤس الشّجر، و لما حال الحول علي النّصاري كلّهم، حتّي يهلكوا. «1»
قسم به خدائي كه جانم در دست قدرت او ست، هلاكت به اهل نجران آويزان (نزديك) شد، اگر ملاعنه (مباهله) مي كردند، همگي به صورت خوك و ميمون مسخ مي شدند و بيابان برايشان يكپارچه آتش مي شد و خداوند نجران و اهل نجران را مستأصل (بيچاره مي كرد حتي مرغان بالاي درختهارا و سال به آخر نمي رسيد مگر اينكه همگي به هلاكت مي رسيدند.
لو لاعنتموني بمن تحت الكساء، لأضرم اللّه عليكم ناراً تتأجّج ثمّ ساقها إلي من ورائكم في أسرع من طرفة العين فأحرقتم تأجّجاً «2»
به نجرانيها فرمود: اگر با من ملاعنه مي كرديد، خداوند آتشي بر شما روشن مي ساخت كه زبانه مي كشيد، سپس آن را به سوي آنهائي كه در پشت سرتان گذاشته بوديد، مي راند و در يك چشم بهم زدن همه را با شعله هايش، ميسوخت.
و قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله لولاعنوني يعني النصاري لقطعت دابر كلّ نصرانيّ في الدّنيا «3»
رسول خدا فرمود: اگر (نصاري) بامن ملاعنه مي كردند، تمامي نصاراي دنيا ريشه كن مي شدند (و ازبين مي رفتند).
أما والّذي بعثني بالحق لوباهلتكم ما ترك اللّه علي ظهر الأرض نصرانيّة إلّا أهلكه «4» از مباهله تا عاشورا، ص: 132
آگاه باش قسم به خدايي كه مرا به حق برانگيخته است، اگر با شما مباهله مي كردم خداوند در روي زمين مرد و زن نصراني بجا نمي گذاشت و (همه رابه هلاكت مي رسانيد) در اين مضمون روايات زياد وارد شده است كه ذكر اين مقدار بس است

22 «دور نماي مباهله»

22 «دور نماي مباهله» منظره اي را در جلوي چشم خود مجسم نماييد و بيابان سوزاني را به نظر آوريد خشك و خالي، دور از هر نوع مواهب زندگي و فقط صداي عبور گرد بادهاي كويري كه از هر طرف گوشها و بدنها را مي نوازد، در كنار آن شهري به نام «يثرب» كه بعدها به «مدينه» مشهور گرديد، واقع شده كه آن هم زياد جالب نيست اما نسبت به شهرهاي همجوار كمي آباد به نظر مي رسد و در بيرون شهر دو درخت كويري نزديك هم قد كشيده و عباي سياه رنگي ميان اين دو درخت بسته شده و به صورت سايه بان در آمده است يك مرد الهي با يك زن جوان در پشت سر و يك مرد جوان در جلو و دو بچه نيم قد در راست و چپ او ايستاده و مجموعه اي را تشكيل داده اند كه فرشتگان آسمان و زمين نظاره گر رو هاي خدايي و آسماني آنهايند، در زير آن سايه بان مانندي، قرار گرفته اند و در انتظار لحظه سرنوشت سازي هستند كه سالار قافله به نفرين لب بگشايد و اينها آمين گفته وجهاني را به آتش عذاب الهي كشيده و تر وخشك ملت ترسارا بسوزانند.
در سوي ديگر و در مقابل اين مجموعه آسماني، گروهي خود خواه و لجوج و گردنكش و رياست طلب و دنيا دوستي را به جلوي چشم بياوريد كه با غرور و نخوت و خود پسندي صف كشيده اند كه مي خواهند به اصطلاح حقيت خود را با نفرين و مباهله به اثبات رسانده و چند صباحي به خوشگذراني خود ادامه دهند اما غافل از اينكه اگر طرف مقابل لب بگشايد و سر بجنباند در يك چشم به هم زدن اينها و همه آنها كه در كيش اينهايند، خواهند سوخت و به يك مشت خاستر تبديل
از مباهله تا عاشورا، ص: 133
خواهند گرديد. اما از انصاف نگذريم در ميان اينها مردان حقيقت جو و تيز بيني هم بودند كه بزودي به ماجرا پي برده و به مقام سخن در آمدند كه اي بزرگان نصارا به خدا قسم ما با روهائي برابر هم ايستاده ايم اگر لب گشوده و از خدا بخواهند كوهها را، از بيخ بركَند، مي كَند، چرا از آنچه كه در اطرافتان مي گذرد، غافليد.
آيانمي بينيد آفتاب درخشان به رنگ گرفتگي و زرد در آمده و آيا نمي بينيد مرغان آسمان بالهاي خو د را از ترس عذاب الهي بر زمين گسترده اند و درختان اطراف را ببينيد همگي سر به زير آورده و شاخ وبرگهايش ريخته است وو ...
به خود آييد با محمد به مباهله برنخيزيد كه به زودي گرفتار عذاب الهي خواهيد شد، شما به قوم يونس پيغمبر مي مانيد كه هنگام نزول عذاب به خود آمدند و توبه كرده و نجات يافتند، هرچه زودتر به خود آييد نگذاريد عذابي كه تا نزديك گردنهايتان فرود آمده شما را فرا گيرد اين را هم مي دانيد كه گروه أنبياء اگر به كاري تصميم گرفتند تا به پايان نرسانند دست بردار نمي شوند هرچه زودتر دست به كار شويد، در تأخير آفتي است كه ندامت سودي نخواهد داشت.
در اين لحظات طوفاني بود كه اينها خود را در يافتند و گوينده اين سخنان را وادار كردند، با وساطت علي كار را فيصله داده و رسول خدا را از مباهله منصرف نموده و براي اخذ جزيه راضي نمايد.
به سوي امير مؤمنان عليه السلام رفته از او مصرانه توأم با عجز و لابه خواستند كه رسول خدا را از مباهله منصرف نمايد
أمير عليه السلام نيز همراه آنها در برابر رسول رحمةً للعالمين ايستاده شفاعت نمود و رسول الهي را از ادامه كار منصرف نمود اما آنحضرت قسم ياد كرد كه اگر اينها مباهله مي كردند يك نفر از نصارا در روي زمين نمي ماند همگي به عذاب خدا گرفتار مي شده و خاكستر مي‌گشتند

23 «جلسات نجران و سقيفه»

23 «جلسات نجران و سقيفه» اگر كسي به جلسات بزرگان نصا را در كليساي بزرگ نجران و جلسه سقيفه مدينه دقت نموده و به وجدان سالم خود مراجعه كند فرق ميان تشكيل دهندگان اين دو جلسه را به روشني در مي يابد؛ و به خوبي و به سادگي قضاوت خواهد كرد بزرگان و سران دو مذهب با همديگر چه اندازه تفاوت و چقدر فاصله داشته اند.
در ميان آنها ابو حارثه هائي پيدا شدند براي يافتن حق و حقيقت چه رنجهائي را تحمل نمودند و چه تهمتها و افتراها را به جان خريدند تا حق را به اثبات رسانند كه رساندند؛
اما در جلسه سقيفه سران قوم درست در نقطه مقابل جلسات كليسا، جنازه رسول خدا را در ميان خانه به امانت خدا رها ساخته و در آن محل بد شگون گرد هم آمده، چه قدر براي از بين بردن حق و كشتن حقيقت پا فشاري كردند.
اشتباه نشود من نمي گويم ترسا از مسلمان بهتر است بلكه مي گ‌ويم آنها با هم در آويختند و در نهايت صراط مستقيم را پيدا كردند اما سران مسلمانها به منازعه برخاسته و دست به دست هم دادند، دَرِ حق را ميخكوب كرده، در نهايت، تا ظهور نجات دهنده جهان بشريت، اكثريت مسلمانها را از صراط مستقيم به انحراف كشانيدن

24 «دور نماي روز عاشورا»

24 «دور نماي روز عاشورا» قلب الأسد بود و سط تابستان، از آسمان و زمين آتش مي بارد، حرارت بالاي 45 درجه، بيابان نينوا را فرا گرفته است، هر كس از آن گذر كند بيتابانه سعي مي كند تا از آن بيابان سوزان عبور كرده و خود را نجات دهد.
اما چه مي شود كرد كشتي قافله كوچكي در آن گرماي طاقت فرسا و در آن دشت مخوف، مظلومانه در گرداب امواج درياي ظلم طغيان گرفتار آمده و دست و پا مي زند و هر چه صداي هل من ناصر ينصرني سالار قافله از حلقوم مباركش بر آن دشت مي پيچد و ناله هاي يك مشت زن و بچه بي پناه به اوج آسمان مي رسد، به همان اندازه زوزه گرگان درنده آن دشت پر از بلا، بيشتر شده و فرياد خود را بلند مي كنند اي حسين آيا مي خواهي خود را به ما بشناساني؛ ماترا به خوبي مي شناسيم فرزند فاطمه دخت پيغمبري و نام پدرت عليست؛
آري او حسين بود كه ترسايان از رو برو شدن با روي معصوم او، پرهيز كرده و خود را كنار كشيده و تن به ذلت و خواري دادند؛
آري او حسين بود اگر لب به نفرين مي گشود در مباهله و كربلا، ترسا و مسلماني زنده نمي ماند، اما او اين كار را نكرد و لب فروبست، فقط زير آن همه شكسته هاي شمشير و تير و نيزه و سنگ، باصداي لرزان عشق مي گفت: الهي رضاً بقضائك و تسليماً لأمرك و لامعبودَ سواك. مشروح آن را در آخر بخش 6 بخوانيد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 137
«قال اللّه عزّ و جلّ»
«لولاك لما خلقت الأفلاك»
«الجنّة العاصمة: ص 149؛ بحارالأنوار: ج 74 ص 116/ 5؛

بخش 2 رسول خدا محمد صلي الله عليه و آله‌

رسول خدا محمد صلي الله عليه و آله‌

آفرينش نخستين‌

آفرينش نخستين روايات در باره آفرينش نخستين، به صورت گوناگون آمده است، و آنچه كه در اين باره مي توان خلاصه نمود، اين است كه، أوّلين موجودي كه بامشيت خداوند ايجاد گرديد، نور محمد «1» و يا نور محمد و علي «2» و يا نور محمد و علي و فاطمة «3»
يانور پنج تن آلعبا «4» و يا نور چهارده معصوم «5» بوده است در همه اين روايتها نور رسول خدا صلي الله عليه و آله آورده شده است يعني به طور يقين آفرينش آغازين، نور پاك او بوده است يا نور واحد است درقالبهاي مختلف و يا با تعبير هاي گوناگون.
و كسي است كه به خاطر او ماسوي اللّه به وجود آمده است «يا أحمد لولاك لما
از مباهله تا عاشورا، ص: 139
خلقت الأفلاك اي احمد! اگر به خاطر تو نبود، جهان را نمي‌آفريدم. «1

ولادت رسول خدا صلي الله عليه و آله‌

ولادت رسول خدا صلي الله عليه و آله در ميان علماي امامية، مشهور آنست كه در عام الفيل (سالي كه أبرهه از يمن لشگر كشي كرد تا كعبه را ويران كند و خداوند به وسيله پرندگان أبابيل آنها را بمباران نموده و جز يك نفر كه خبر را به شاه يمن برد، همگي به هلاكت رسيدند) روز جمعه هفدهم ربيع الأول نزديك صبح پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در خانه خود، از مادر متولد شده است. «2»
صبح آن روز كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به دنيا آمد در پهنه گيتي، عجائب و غرائب بسيار به وقوع پيوست كه خلاصه‌اش اين است.
1- بتهائي كه در هر جاي عالم بود، سر نگون شد.
2- ايوان مدائن (طاق كسري پادشاه ايران) لرزيد و چهارده كنگره آن فرو ريخت.
3- درياچه ساوه كه سالهاي متمادي عده اي از مردم آن سامان، آن را پرستش مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 140
كردند فرو رفت و خشكيد.
4- در بيابان سماوه (در عراق) كه سالها كسي در آن آب نديده بود، آب جاري شد.
5- آتشكده فارس كه هزار سال روشن بود و هيچ وقت خاموش نشده بود، در آن شب خاموش گرديد.
6- داناترين علماي مجوس در آن شب، خواب ديد كه چند شتر تقوي، اسبان عربي را كشيده و از دجله عبور كردند و به شهرهاي آنان وارد شدند، و طاق كسري از وسط شكست و به دو نيم شد، و آب دجله شكافت و در قصر او جاري گرديد.
7- در آن شب نوري از طرف حجاز درخشيد و همه جهان را فراگرفت و تا به مشرق رسيد.
8- تخت پادشاهان در صبح آن روز سرنگون گرديد.
9- تمامي پادشاهان در آن روز (بطور ناگهاني موقتاً) لال شدند و نتوانستند سخن گويند.
10- دانش كاهنان بهم خورد و علم آنها برطرف شد.
11- سحر ساحران باطل شده و از ميان رفت.
12- هريك از كاهنان آن روز (كه ادعا مي كردند همزاد دارند) و خبر هارا به آنها ميرسانند، ميانشان جدائي افتاد.
13- قريش در اوج عزت قرار گرفت بطوريكه به آنها به خاطر بودنشان در حرم خدا آل اللّه مي گفتند.
14- آمنه مادر حضرت گفت: به خدا قسم وقتي كه بچه ام به زمين رسيد دستهارا به سوي آسمان بلند كرد و به اطراف نظر نمود و از او نوري درخشيد كه من به سبب آن نور قصرهاي شام را ديدم، و از ميان آن نور صدائي آمد كه مي گفت: (خوشا به حال تو كه) بهترين مردم را به دنيا آوردي.
15 ابليس (شيطان) از بالا رفتن به آسمان ممنوع شد، در آن وقت فرياد كشيد و
از مباهله تا عاشورا، ص: 141
اولاد خود را گرد آورد و گفت: واي بر شما من از اول شب اوضاع آسمان و زمين را دگر گون مي بينم، از شبي كه عيسي به آسمانها رفت تا بحال وضع زمين و آسمان اين طور متغيرنشده بود، حتماً حادثه مهمي رخ داده است، برويد و بگرديد و علت اين تغيير هارا پيدا كنيد.
شياطين هرجا را گشتند علت آن را پيدا نكردند، ابليس در غضب شد و گفت: اين كار خود من است؛ دور دنيا را گشت و تا به حرم رسيد ديد ملائكان اطراف حرم را گرفته اند، خواست داخل شود فرشته ها مانع شدند.
خود را به كوچكي يك گنجشك در آورد و خواست مخفيانه داخل حرم شود، جبرئيل بانك براو زد، برگرد اي ملعون!.
گفت: اي جبرئيل يك كلمه جواب مرا بده بگو امشب چه شده است؟!
گفت: امشب محمد (خاتم) و بهترين پيغمبران، متولد شده است.
گفت: مرا در او بهره و نصيبي هست؟!.
گفت: نه.
گفت: در امت او چه؟!
گفت: بلي.
ابليس گفت: راضي شدم. «1»
16- بتهائي را كه بر كعبه گذاشته بودند همه به رو در افتادند.
17- هنگامي كه شب آن روز رسيد اين ندا از آسمان آمد «جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل كان زهوقاً»
18- همه جاي دنيا در آنشب روشن شد تا آنكه جن و انس و شياطين ترسيدند و
از مباهله تا عاشورا، ص: 142
گفتند: در زمين كار عجيبي حادث شده است كه ما از آن اطلاعي نداريم.
19- هر سنگ و كلوخ و درختي خنديد.
20- آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند.
21- از امام موسي كاظم عليه السلام روايت شده است كه چون رسول خدا صلي الله عليه و آله از شكم مادر به زمين رسيد، دست چپ را بر زمين گذاشت و دست راست را بسوي آسمان بلند كرد لبهاي خود را به توحيد گشود (در اين حال) از دهان مباركش نوري درخشيد كه اهل مكه قصرهاي بصري و اطراف آن را در شام، ديدند و قصرهاي سرخ يمن و نواحي آن را و قصرهاي اصطخر فارس و حوالي آن را مشاهده كردند.
22- قريش كه اوضاع جهان را دگر گون يافتند گفتند: دنيا به آخر رسيده و آنطور كه اهل كتاب مي گفتند، رستاخيز برخاسته است.
عمروبن امية كه داناترين اهل جاهليت بود گفت: به ستاره هاي معروف كه مردم با آنها هدايت مييابند و زمستان و تابستان را با آنها ميشناسند، نظر كنيد اگر يكي از آنها سقوط كرد بدانيد كه وقت آن است همه خلايق هلاك شوند، واگر در جاي خودند و ستاره هاي ديگر ظاهر ميشوند پس امر غريبي حادث شده است. «1»
آن حضرت را پس از تولد به خانمي از قبيله بني سعد به نام «حليمه» تحويل دادند كه او را شير داده و تربيت نمايد. شش سال در آن قبيله پرورش يافت. بعد از آنكه به حد بلوغ رسيد در كوهي به نام حرا در زير سنگهائي كه به صورت غار در آمده بود، به عبادت اشتغال داشت.
در اين مدت نيز با كاروان تجاري بانوي قريش (خديجه دختر خويلد) سفري به شام داشت و پس از مراجعت با پيشنهاد آن بانو؛ با او ازدواج كرد و از او داراي چند اولاد گشت كه كوچك ترين آنها حضرت زهراء عليها السلام بود.
از مباهله تا عاشورا، ص: 143
وقتي كه به سن چهل سالگي رسيد در همان غار حراء به نبوت مبعوث گرديد. «1

بعثت و اولين مؤمن،

بعثت و اولين مؤمن، حضرت پيش از بعثت هر سال ماه رجب را، درغار حرا مشغول عبادت مي شد و مدتها در آنجا با خداي خود راز ونياز مي كرد، تا اينك روز بيست و هفتم ماه رجب، سال عام الفيل با آمدن جبرئيل امين، با تشريفات خاصّي به رسالت مبعوث گرديد (و دستور اعلان و اظهار نبوت صادر شد).
با اين مأموريت خطير به خانه برگشت و جريان را به خديجه بازگو نمود و خديجه كه خود پانزده سال بعد از ازدواج براي همچون روزي ساعت شماري مي كرد؛ اساساً علت ازدواجش با رسول خدا همين بود، بلا فاصله به نبوت حضرت شهادت داد. در آن روزها علي عليه السلام كه بچه نُه و يا يازده ساله بود، پس از اطلاع از ماجراي نبوت بلا درنگ شهادتين گفت، و نبوت پيامبر اكرم را پذيرفت، پس اولين مؤمن از زنان، خديجه و از مردان، علي عليه السلام و نيز نخستين نفر خواهد بود كه در روز قيامت با پيغمبر مصافحه مي‌نمايد.
انّ هذ أوّل من آمن بي اين اول كسي است كه به من ايمان آورد.
هذ أوّل من يصافحني يوم القيامة. اين نخستين كسي است كه در روز رستاخيز با من مصافحه خواهد كرد. «2»
مدتها فقط اين دو نفر (علي و خديجة) با رسول خدا سه نفري اقامه نماز مي كردند تا اينكه بتدريج تعداد مسلمانها رو به ازدياد نهاد و به رسول خدا ايمان آوردند

به خاطر بسپاريد»

اشاره

به خاطر بسپاريد» مطالبي را لازم است خوانندگان محترم به خاطر بسپارند، و در طول مطالعه اين كتاب، وقايع نقل شده را با آنها، تطبيق نمايند، تا ماهيت اشخاصي كه آن جريانها را پيش آورده‌اند، به دست آيد و ميزان ايمان و مقدار اخلاص آنان نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله، روشن شود، در آن صورت است كه شناخت و قضاوت در باره آنان، آسان خواهد شد

1- ولايت مطلقه»

1- ولايت مطلقه» ما مسلمانها، طبق آيات و روايات، اعتقاد قطعي داريم، بر اينكه ولايت مطلقه تكويني و تشريعي، از آن خدا ست و خداوند عالم است كه براي رسول خودش، مقام و لايت كبراي الهية، عطا كرده و تمامي گفتارهاي او را، امضا و تصديق و تأييد نموده است،
پس ما، در صورتي كه به او ايمان واقعي داشته باشيم، حق نداريم و نبايد، به گفتار و كردار و پندار او اعتراض داده، يا اظهار ترديد نمائيم.
بايد تسليم محض شده و هرچه او بگويد و در باره هر چيزي تصميم بگيرد، با جان و دل، بپذيريم،
در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند* هرچه او گويد و من نيز همان مي‌گويم
و گرنه مشمول آيات لعن خدا بوده و در آخرت با آتش غضب خداوندي معذب خواهيم شد.
اين مطلب، در آيات متعدد قرآن كريم، بيان شده است مانند آيه مباركه، سوره أحزاب، مي‌فرمايد:
از مباهله تا عاشورا، ص: 145
1- و ماكان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضي اللّه و رسوله أمراً أن يكون لهم الخيرة من أمرهم و من يعص اللّه و رسوله فقد ضلّ ضلالًا مبيناً «1»
هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش در باره كاري حكم كردند (و امري را لازم دانستند)، اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نا فرماني خدا و رسولش را كند به گمراهي آشكاري گرفتار شده است.
2- ومَن يشاقق الرّسول من بعد ماتبيّن له الهدي و يتّبع غير سبيل المؤمنين نولّه ماتولّي و نصله جهنّم و سائت مصيراً «2»
كسي كه بعد از آشكار شدن حق، با پيغمبر مخالفت (و درشتي) كند، و از راهي جز راه مؤمنان پيروي نمايد، ما او را به همان راه كه مي رود مي بريم؛ و به دوزخ داخل مي كنيم؛ و سر انجام بدي است (دوزخ).
3- يا أيّهالّذين آمنوا لاتقدّموا بين يدي اللّه و رسوله واتّقوا اللّه إنّ اللّه سميعٌ عليمٌ «3»
اي كساني كه ايمان آورده ايد! چيزي را بر خدا و رسولش مقدم نشمريد (پيشي نگيريد) و تقواي الهي پيشه كنيد خداوند شنوا وداناست.
در آيات فوق و آيات مشابه آن، در صورتي كه خدا و رسولش براي كاري تصميمي گرفته باشند، صريحاً حق انتخاب را از مسلمانها سلب نموده است و اجازه نمي دهد خودسرانه اقدام به كاري نمايند كه برخلاف تصميم خدا و رسولش منتهي شود.
بطور خلاصه ولايت مطلقه را به خود و رسول خود اختصاص داده است، به هيچكس در هر مقام و مرتبه اي هم كه باشد؛ علاوه بر انيكه، اجازه ايستادگي و اظهار نظر در برابر اوامر و نواهي خدا و رسول را نداده‌است، بايد از آنهانيز بي چون و چرا اطاعت نمود و تسليم مطلق شد، زيرا خدا و رسول، هيچوقت بر خلاف
از مباهله تا عاشورا، ص: 146
مصالح دنيا و آخرت انسانها كاري را، انجام نمي دهند

«2- گفته او وحي است»

«2- گفته او وحي است» با توجه به آياتي كه خداوند عالم، زير و بم گفتار و صحت رفتار رسول خود را به طور دربست، امضاء و تأييد نموده است و اين كه او بدون اجازه و رضاي خدا أبداً كاري و يا عملي را انجام نمي دهد و حرفي از دهانش بيرون نمي كند، پس ما نيز بايد دربست و بطور مطلق، گفتار و كردار او را بي چون و چراقبول نمائيم، و در باره معترضين به گفتارها و رفتارهاي آنحضرت چه در حيات و چه بعد از فوت (كه در اين كتاب، نمونه هائي از آن، آورده شده است،) منصفانه قضاوت وجايگاه آنان را در پيش خدا و رسولش بشناسيم. مي‌فرمايد:
1- و ماينطق عن الهوي إن هو الّا وحي يوحي «1»! پيغمبر باهوا و هوس حرف نميزند، گفتار او وحي است كه از جانب خدا به او وحي مي شود و در آيه ديگر مي‌فرمايد:
2- و ما آتيكم الرّسول فخذوه وما نهيكم عنه فانتهوا واتّقواللّه إنّ اللّه شديد العقاب آنچه را رسول خدا براي شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهي كرده خود داري نماييد؛ و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد كه كيفر خداوند سخت است. «2»
رسول خدا صلي الله عليه و آله در جواب عبداللّه بن عمر كه پرسيد هرچه از شما مي‌شنوم، بنويسم؟! اشاره به دهان مباركش كرد و فرمود: أكتب فو اللّه الّذي نفسي بيده مايخرج منه إلّاحق! بنويس به خدا قسم از آن، جز حق چيزي بيرون نمي آيد. «3»
و آيات فراوان ديگر كه در محل خود ذكر گرديده است

«3- دشمني بارسول خدا صلي الله عليه و آله»

«3- دشمني بارسول خدا صلي الله عليه و آله» 1- إنّ الّذين يحادّون الله و رسوله كُبِتوا كما كُبِتَ الّذين من قبلهم «1»
كساني كه با خدا و رسولش دشمني مي كنند خوار و ذليل شدند (نگونسار تاريخند) آن گونه كه پيشنييان خوار و ذليل شدند.
2- إنّ الّذين يحادّون اللّه و رسوله أُولئك في الأذلّين «2»
كساني كه با خدا و رسولش دشمني مي كنند؛ آنها در زمره خوار و ذليلانند.
از اين دو آيه و مانند آن چه نتيجه‌اي، مي‌گيريم و چه مي‌فهميم و چگونه تفسير مي كنيم و معناي دشمني را به چه صورتي مي دانيم و معنا مي‌كنيم؟! (دقّت كنيد)

«4- اذيت نكردن»

«4- اذيت نكردن» اذيت كردن ديگران از صفات ناپسند و رفتار زشت و مصداق بارز مردم آزاريست كه همه اين خصلتها، در هر شريعتي از شرايع آسماني و زميني و براي هر كسي، مورد مذمّت و توبيخ قرار گرفته و صاحبان عقل و خرد نيز آن را تقبيح نموده و متنفرند.
در قرآن كريم نيز، اذيت كردن بر پيامبر را تحريم كرده و آن را نشانه بي ايماني دانسته است؛ با صراحت كامل، كساني را كه، به آزار و اذيّت آن حضرت اقدام نمايند، لعنت كرده و عذاب دردناكي را درانتظار آنها قرار داده است.
1- و الّذين يؤذون رسول اللّه لهم عذاب أليم «3»
و آنها كه فرستاده خدا را اذيت كرده
از مباهله تا عاشورا، ص: 148
(و آزار مي دهند) براي آنهاست عذاب دردناك.
2- إنّ الّذين يؤذون اللّه و رسوله لعنهم اللّه في الدّنيا و الاخرة و أعدّ لهم عذاباً مهيناً «1»
آنانكه خدا و پيامبرش را آزار مي‌دهند، خداوند آنها را در دنيا و آخرت، از رحمت خود دور ساخته، و براي آنها عذاب خوار كننده‌اي آماده كرده است.
3- و ما كان لكم أن تؤذوا رسول اللّه «2»
شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد.
حفظ حرمت رسالت و عدم آزار او از حقوق مسلّمه نبوّت است،
پس كساني كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را اذيت نمايند طبق نص صريح آيات فوق، ملعون دنيا و آخرت هستند

«5- مصداق أذيت رسول خدا صلي الله عليه و آله»

«5- مصداق أذيت رسول خدا صلي الله عليه و آله» يكي از نمونه‌هاي روشن و مصداق صحيح اذيت و آزار رسول خدا صلي الله عليه و آله، آزار و اذيت اهل بيت او، مخصوصاً پاره تن و تنها دخترش، سالار بانوان هر دو جهان، فاطمه زهراء عليها السلام است كه در منابع و مدارك معتبر حديثي فريقين (سني و شيعه) در اين باره احاديث فراوان و غير قابل انكاري وجود دارد كه (در بخش 4 در ذكر حالات آن بانوي دو عالم خواهد آمد) ولي براي حضور ذهن به دو حديث ذيل توجه نماييد. فاطمة بضعة منّي من آذاها آذاني و من آذاني فقد آذي اللّه «3»
فاطمه پاره تن من است هر كهِ اورا اذيّت كند مرا اذيت نموده و اذيت كننده من خدا را
از مباهله تا عاشورا، ص: 149
اذيت كرده است. اسماعيل بخاري پس از نقل اين حديث در صحيحش مي‌گويد:
إنّ فاطمة ماتت وهي غضبي علي أبي بكر و عمر لأنّهما آذياها «1»
فاطمة از دنيا رفت در حالي كه او بر ابو بكر و عمر غضبناك بود، چون آن دو، او را اذيّت كردند.
ألا إنّكِ بضعة منّي من آذاكِ فقد آذاني «2»
(دخترم) آگاه باش تو پاره تن مني هركه ترا آزار دهد مرا آزار داده است

حديثي چند»

حديثي چند» أحاديثي را در باره أهلبيت عليهم السلام از نظر دور نداريم.
1- قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله أذكّركم اللّه في أهل بيتي «3»
پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: در باره أهل بيتم خدا را به يادتان مي‌آورم (يعني براي آنها، هميشه رضاي خدارا در نظر بگيريد).
2- و قال صلي الله عليه و آله أيّهاالنّاس لاتأتوني غداً بالدّنيا تزفّون زفّاً و يأتي أهل‌بيتي شعثاً غبراً مظلومين تسيل دمائهم ... أيّهاالنّاس اللّه اللّه في أهل‌بيتي «4»
و فرمود: اي مردم! نبايد فردا شتابان به سوي من آييد در حالي كه اهلبيت من، غبار آلوده، خاك گرفته، مظلوم وبابدن خون آلود، پيش من آيند (كه به خون خود غلطيده و خون از بدن آنها جاري شود.) اي مردم شما را به خدا، شمارا به خدا، در باره اهل بيت من (حرمت آنهارا نگهداريد و به آنها آزار نرسانيد، آنها را گرامي بداريد.)
3- و قال: استوصوا بأهل بيتي خيراً فإنّي أخاصمكم عنهم غداً و من أكن خصمه أخصمه و من أخصمه دخل النّار «5»
و فرمود: با اهل بيت من نيكي كنيد (و
از مباهله تا عاشورا، ص: 150
نگهداشتن حرمت آنها را به همديگر سفارش نماييد) فردا من (در پيشگاه خدا) مدافع آنها خواهم بود، و هركس من مدافعش باشم محكوم خواهم نمود و هر كهِ را من محكوم نمايم (و دشمنش من باشم) به آتش (سوزان جهنّم) داخل مي شود.
4- و قال: إحفظوني في عترتي و ذرّيّتي، فمن حفظني فيهم حفظه اللّه، ألالعنة اللّه علي من آذاني فيهم ... ثلاثاً «1»
احترام مرا با (محترم شمردن) عترت و اولاد من نگهداريد، هركس با در نظر گرفتن من، حرمت آنها را نگهدارد، خداوند او را حفظ خواهد نمود آگاه باش از رحمت خدا دورند كساني كه در باره آنها، مرا آزار دهد.
5- قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله: سيلقي أهل بيتي من بعدي تطريداً وتشريداً «2»
رسول خدا فرمود: بزودي بعد از من، اهل بيتم تبعيد و دور از وطن بودن و رانده شدن را خواهند ديد.
6- قال: صلي الله عليه و آله إلي اللّه أشكوا المنكرين لفضلهم و المضيّعين لحرمتهم بعدي، كفي باللّه وليّاً و ناصراً لعترتي و أئمّة أمّتي و منتقماً من الجاحدين لحقّهم (وسيعلم الّذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون) «3»
از منكرين فضائل و ضايع كنندگان حرمت آنها بعد از من، به خدا شكايت خواهم برد. بس است وليّ و ياور بودن خدابه عترت و امامان امّتم و براي انتقام گرفتن از سرپيچي نمايندگان حق آنها، به زودي ستمگران، كيفر و نتيجه اعمال خود را خواهند ديد
7- وقال صلي الله عليه و آله الويل لظالمي أهل بيتي، عذابهم مع المنافقين في الدّرك الأسفل من النّار «4»
فرمود: واي بر ستمگران اهل بيت من،! آنها در پائين ترين جاي آتش با منافقان معذب، خواهند بود
و قال: صلي الله عليه و آله إنّ اللّه حرّم الجنّة علي من ظلم أهل بيتي أوقاتلهم أو أغار عليهم أو سبّهم «1» از مباهله تا عاشورا، ص: 151
و فرمود: خداوند به طور يقين، بهشت را براي كسي كه به اهل بيت من ستم كند و يا آنها را بكشد و يا آنها را غارت كرده و سبّ نمايد، حرام نموده است.
8- و قال صلي الله عليه و آله ستّة لعنتهم، لعنهم اللّه و كلّ نبيّ مجاب ... و المستحلّ من عترتي ما حرّم اللّه ... «2»
و فرمود: شش طايفه است كه من و خدا و تمامي أنبياء مستجاب الدعوة، آنها را لعنت كرده است ... و آنهائي كه حرام خدا را در باره عترت من، حلال بشمارد.
9- و قال: صلي الله عليه و آله إشتدّ غضب اللّه علي من آذاني في عترتي «3»
فرمود: سخت است غضب خداوند بر كساني كه مرا در باره عترتم أذيت نمايد.
10- وقال: من آذاني في أهلي فقد آذي اللّه «4»
و فرمود: هركس در باره اهل‌بيتم مرا اذيت نمايد، قطعاً خدا را اذيت كرده است.
11- و قال: اشتدّ غضب اللّه علي من أراق دمي و آذاني في عترتي «5»
شدّت يافته است غضب خداوند بركساني كه خون مرا بريزد و در باره اهل بيتم مرا اذيت نمايد.
از خوانندگان محترم اين مجموعه كوچك، استدعا دارد مطالب اين چند فصل را تا پايان كتاب در برابر ديدگان خود تابلو قرار داده و به خاطر خود بسپارند و بر هر فصلي كه رسيدند، خود قضاوت نمايند آيا آنان كه در طول رسالت و در دوران نبوت رسول خدا صلي الله عليه و آله و پس از رحلت او، در هر موقعيتي كه، پيش مي آمد (و ما آنها را در فصلهاي مختلف اين كتاب، با عنوان ستون پنجم و احياناً گروه فشار نام مي بريم) خود را در كفه ديگر ترازو قرار داده و اظهار وجود مي كردند و در موارد گوناگون صريحاً برخلاف رسول خدا، رأي صادر كرده و با نصوص صريح قرآن و
از مباهله تا عاشورا، ص: 152
سنت، مخالفت علني مي كردند و از هيچ چيز هم إبائي نداشتند حتّي رسول الهي را با كمال بي شرمي زير سؤال برده و به هذيان گويي متهم مي ساختند، و بعد از او، اهلبيت او را، به آن روز انداختند، فرداي قيامت در پيشگاه خداوند چه جايگاهي خواهند داشت

«73 ملّت»

«73 ملّت» اين فصل بيانگر جريانات بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و تحقق پيشگوئي آن حضرت و مقدمه براي فصل بعد (أصحابي كاالنّجوم) است؛ كه باربط دادن هر دو فصل، پاسخ خيلي از پرسشهاي بي پاسخ روشن مي‌شود.
1- وما محمد إلّا رسول قد خلت من قبله الرّسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علي أعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضرّاللّه شيئاً و سيجزي اللّه الشّاكرين «1»
محمد فرستاده خداست؛ و پيش از او، فرستادگان ديگري نيز بودند؛ اگر او بميرد و يا كشته شود؛ آيا شما به عقب بر مي گرديد؟! (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت و كفر باز گشت خواهيد نمود؟! و هركس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضرري نمي رساند و خداوند بزودي شاكران (و استقامت كنند گان) را پاداش (نيك) خواهد داد.
2- و لو شاء اللّه مااقتتل الّذين من بعدهم من بعد ما جائتهم البيّنات، و لكن إختلفوا فمنهم من آمن و منهم من كفر، و لو شاءاللّه مااقتتلوا و لكنّ‌اللّه يفعل ما يريد «2»
از اين آيه استدلال كرده اند بر اختلاف اصحاب بعد از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بعضيها پس از اختلاف ايمان آوردند و بعضي كافر شدند چون شيعه و سني به اتفاق
اين روايات را در كتابهاي خود پذيرفته اند كه آنحضرت فرمود:
3- والّذي نفسي بيده لتركبنّ سنن من كان قبلكم حذو النعل بالنّعل و القذّة بالقذّة.
از مباهله تا عاشورا، ص: 153
قسم به كسي كه جان من در دست قدرت اوست، سر گذشت پيشنيان را گام به گام‌و مو به مو، سوار خواهيد شد (همه آن سرگذشتها بر شما نيز خواهد گذشت).
4- و قال: رسول اللّه صلي الله عليه و آله كلّ ماكان في الأمم السّالفة فإنّه يكون في هذه الأمّة مثله حذو النّعل بالنّعل و القذّة بالقذّة «1»
تمامي آنچه در امتهاي گذشته بود مو به مو (مانند گذاشتن اسب پاي عقبي را به جاي پاي جلوئي) در اين امت نيز مثل آن پيش خواهد آمد.
5- لاتقوم السّاعة حتّي تأخذ أمّتي ما أخذ القرون قبلها شبراً بشبر و ذراعاً بذراع «2» لتركبنّ «3» لتتّبعنّ سنن من كان قبلكم شبراً بشبر و ذراعاً بذراع «4»
رستاخيز برپا نمي‌شود، تا امت مرا، فراگيرد چيزهائي كه در امتها را در قرن‌هاي گذشته فرا گرفت، وجب به وجب و ذراع به ذراع (حتماً به شما پيش خواهد آمد و برشما سوار خواد شد جريانهاي كساني كه پيش از شما مي‌زيستند وجب به وجب و ..
در منابع حديثي زياد، اين روايت را از رسول خدا صلي الله عليه و آله با تعابير متفاوت آورده‌اند بگونه‌اي كه مورد قبول فريقين (شيعه و سنّي) قرار گرفته است.
كه آن حضرت فرمود:
از مباهله تا عاشورا، ص: 154
6- ستفترق أمّتي بعدي ثلاثة و سبعون فرقة، واحدة منها ناجية ثنتان و سبعون في النّار «1»
امّتم بعد از مرگ من به 73 دسته تقسيم مي‌شود همگي در آتشند و (فقط) يك دسته از آنها رستگارند.
7- قال صلي الله عليه و آله افترقت اليهود علي احدي و سبعين فرقة و افترقت النصاري اثنتين و سبعين فرقة و تفرق أمّتي علي ثلاث و سبعين فرقة كلّهم في النّار الّا واحدة «2»
يهود بر هفتاد و يك فرقه و نصارا هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، أمّت من نيز به هفتاد و سه فرقه تقسيم مي شوند، همه اين فرقه ها در آتشند جز يك فرقه.
البته شناخت اين گروه رستگار از هفتاد و سه ملّت مسلمان براي ما بسيار حائز أهميّت است، متأسّفانه ناقلان حديث و شارحان آنها به توضيح اين قسمت، از خود عنايتي نشان نداده اند، تا آنجا كه شيخ محمد عبده پيشواي اهل سنّت انگشت حيرت به دندان گرفته مي گويد: گروه رستگار تاكنون براي من معلوم نشده، زيرا تمام فرق اسلامي بر آن ادعا دارند. «3»
روايت فوق كدام گروه را مورد توجه قرار داده است، كساني را كه دنباله رو بني تيم و يا بني عدي و بني اميه و بني العباس وو .. بودند؟! يا آنهائي كه بدون ميل به يمين ويسار، صرفاً دامن ذريّه صلبي رسول خدا صلي الله عليه و آله را گرفته و سوار بر كشتي‌هاي نجات
از مباهله تا عاشورا، ص: 155
خاندان او شده و از امواج خطرناك درياي ژرف و مخوفِ، تبليغات و افكار گمراه كننده فرزندان نوزاد سقيفه، عبور كرده و بدون توجه به فشارهاي شكننده جسمي و روحي آنها در طول تاريخ، خود را به ساحل نجات رسانيدند و مي‌رسانند و انشاء اللّه خواهند رساند.
7- ستفترق أمّتي ثلاثة و سبعين، فرقة منها ناجية و الباقون هالكون، و النّاجون الّذين يتمسّكون بولايتكم و يقتبسون من علمكم و لا يعملون برأيهم فأولئك ما عليهم من سبيل «1» قال عليّ عليه السلام هم أنا و شيعتي «2» الباقرين عليهما السلام قالا نحن هم «3»
به زودي امت من به 73 فرقه متفرق مي‌شود يك فرقه از آنها رستگار است و باقي ها به هلاكت مي‌رسند و رستگارها كساني اند كه به ولايت شما چنگ بزند و از علم شما استفاده كنند و به رأي خود عمل نكنند، آنهايند كه (براي سوخته شدن) آنها، راهي نيست؛
در روايت ديگر علي عليه السلام فرمود: آنها يعني فرقه ناجيه من و شيعيانم هستند، و امام باقر و صادق عليهما السلام فرمودند: ما آن فرقه ناجيه هستيم.
روايتي كه متّفق عليه فريقين است پيامبر فرمود:
8- أهل بيتي كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق «4»
اهل بيت من مانند كشتي نوح است، هركهِ سوار آن شود نجات يابد و اگر تخلف كند غرق مي‌شود. أمثال اين روايات فرقه ناجية را دقيقاً تعيين نموده است، ديگر براي شيخ محمد عبده و امثال او اگر منصفانه بررسي كند ابهامي باقي نخواهد ماند؛
پس آنهائي كه دامن اهل بيت را گرفتند بدون شبهه رستگارشدند

«اصحاب من، همانند ستارگان»

اشاره

«اصحاب من، همانند ستارگان» علما و دانشمندان سلف از برادران اهل سنت، براي اينكه خود را از پاسخ هزاران سؤال سخت و شكننده، راحت نمايند، در تأليفات خود در باره اصحاب، فصلي باز كرده با اخبار ساختگي زمان بني اميه و بني العباس (مانند أصحابي كالنّجوم بأيّهم إقتديتم، إهتديتم «1»
اصحاب من مانند ستارگان هستند، پيرو هر كدام از آنها باشيد، هدايت مي يابيد (راه حق را پيدا مي كنيد)
اصحاب را به طور عموم عادل و تقريباً مانند معصوم معرفي نموده و از آنها بُت، نشكن ساخته اند، و در تعريف صحابه گفته‌اند: «صحابه به كسي گفته مي شود كه پيامبراسلام را ديده و به او ايمان آورده و مسلمان از دنيا رفته است «2»»،
بنا بر اين تعداد صحابه زياد مي باشد، زيرا كساني كه پيغمبر را ديدار كرده و از او خبر شنيده و با ايمان واقعي و ظاهري در گذشته اند بسيارند
ابن حجر از علي بن زرعه نقل كرده كه وي گفته است: پيامبر وفات كرد و كسي كه او را ديده و حديث شنيده بود صد هزار و به نقل ديگر صد و چهارده هزار صحابي بوده است «3».
اهل سنّت همه صحابه را، مجتهد عادل مي دانند و به مرجعيّت همه آنها ايمان دارند و هر كدام از صحابه را مرجع مستقل و قائم بالذّات مي پندارند، به عقيده آنها مسائل و احكام شرع، از هركدام آنها پذيرفته شده است و از خطاها مصون و هر چه
از مباهله تا عاشورا، ص: 157
از آنها سر زده طبق اجتهاد خود بوده و هيچگونه مسؤليتي متوجه آنها نخواهد بود اگر مصيب (يعني موافق با واقع) باشد از دو اجر و اگر بر خلاف واقع باشد از يك اجر برخوردار خواهند بود!.
بنا بر اين عقيده حق و باطل ميان صحابه منظور نيست همه صحابه بدون استثناء حقند «1» به اين معني هم علي عليه السلام حق است و هم معاويه! زيرا هر دو صحابه و مجتهد بودند و هيچيك از دو گروه را نبايد باطل و گناهكار دانست «2»

«سبّ صحابه»

«سبّ صحابه» سني ها سبّ صحابه را موجب كفر ميدانند و مي گويند هركس يكي از اصحاب را سب كند كافر «3»، زنديق «4»، و فاسق «5» مانند زناكاران و دزدان است.
از مباهله تا عاشورا، ص: 158
اگراين حرف هم صحيح باشد بايد خيلي از صحابه ها داراي اين صفات باشند زيرا در كتب معتبره اهل سنّت بسيار رسيده كه در حضور خود پيامبر صلي الله عليه و آله غالب اصحاب بهم دشنام مي دادند حتّي با يكديگر دعوا مي كردند و همديگر را مي زدند رسول خدا مي ديد و اصلاحشان مي داد و آنها را به خاطر اين عمل كافر نمي خواند. «1» و همچنين در زمان خلفاء، اشخاصي كه آنها را سب و شتم مي نمودند ولي خلفاء به كفر و قتل آنها امر نمي كردند «2» عايشه به قتل عثمان حكم كرد أ قتلوا نعثلًا ... ولي كسي او را تكفير نكرد. ابوبكر بالاي منبر در ملأعام به علي عليه السلام دشنام داد و با ركيك ترين كلمات توهين نمود «انّما هو ثعالة شهيده ذنبه (شهيدها ذنبها) مربٌّ لكلّ فتنة هو الّذي يقول: كرّها جذعة بعد ما هرمت يستعينون بالضّعفة و يستنصرون بالنّساء كأمّ طحال أحبّ أهلها اليها البغيّ؟!! جز اين نيست كه او «علي» روباهي مي باشد كه شاهد او دم اوست، ماجرا جو و برپا كننده فتنه هاست و فتنه هاي كوچك را بزرگ جلوه مي دهد و مردم را به فتنه و فساد، ترغيب و ترهيب مي نمايد، كمك از ضعفاء و ياري از زنان مي طلبد مانند ام طحال «3» كه محبوب‌ترين نزديكانش، زناكاران آنهابود. «4» در برابر اين دشنام كسي به او كافر يا زنديق و فاسق، نگفت.
ابن ابي الحديد گويد: اين كلام را پيش استادم نقيب ابو يحيي جعفر بن يحيي بن ابي زيد بصري خواندم و به او گفتم: كنايه و تعريض خليفه در اين سخنها به كهِ بوده گفت: بلكه تصريح است.
گفتم: هرگاه تصريح بود از تو سؤال نمي كردم. نقيب خنديد و گفت: اين نسبتها را به
از مباهله تا عاشورا، ص: 159
علي بن ابي طالب داده گفتم: تمام اين نسبتهاي زشت به علي بود؟! گفت: آري پسرم سلطنت و رياست همين است. «1»
سمع رسول اللّه صلي الله عليه و آله ابابكر و هو يلعن بعض رقيقه «2» فالتفت اليه و قال: يا ابابكر أصدّيقين و لعّانين كلّا وربّ الكعبه- مرّتين أوثلاثاً ... «3»
رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيد كه، ابوبكر، رفيق يا آزاد كرده خود را، لعنت مي كرد، گفت: اي ابوبكر! صديق و لعنت، صديق و لعنت، دو يا سه بار اين جمله را تكرار نمود ....
اگر سبّ صحابه كفر است، پس چرا معاويه و اتباع او را كافر نمي خوانند كه كاملترين فرد صحابه و افضل خلفاء امير مؤمنان علي عليه السلام را مدّت مديد و سالهاي سال، سبّ و لعن مي‌نمودند حتي در مدارسشان سبّ علي را بر بچه‌ها تعليم مي‌دادند؟!.
عثمان، شريف ترين اصحاب پيغمبر، ابن مسعود را زد و تبعيد كرد و حقوقش را از بيت المال قطع كرد وو ... اما كسي او را تكفير و تفسيق نكرد و هزاران آياها و اگرها كه محقق بصير از آنها باخبر است اما متأسّفانه همه بي پاسخ مانده است.
اگر جواب مستمسك قرار دادن اجتهاد آنها باشد، اولًا اين منطق صحيح نيست و ثانياً يك بام و دو هوا نمي شود حكم براي عموم مسلمين يكي است، استثنائي وجود ندارد.
البته ما در صدد اطاله كلام در اين باره نيستيم چون از موضوع كتاب خارج است
از مباهله تا عاشورا، ص: 160
طالبين حتماً به كتابهاي مربوطه كه با ادلّه و براهين قاطعة با اين نوع مطالب مبارزه كرده اند، مراجعه نمايند.
ولي پيروانان اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله بر اين عقيده اند كه اصحاب نيز مانند سايرين مكلّف به تكاليف الهي هستند و هركدام از آنهاكه خود را با آيه كريمه «إنّ أكرمكم عند اللّه أتقاكم «1»
هماناگرامي ترين شما در پيش خدا پرهيز كار ترين شماست» تطبيق داده و عمل نموده اند، محترمند و قابل احترام، و اگر از جاده شريعت دور افتاده و با اجتهاد در مقابل نص (كه در هيچ مذهبي از مذاهب اسلامي و غير اسلامي، جايز و صحيح نيست) مردم را سر گردان و به نفع رياست خود كشانده اند در پيشگاه خداوند، معذّب و در آتش دوزخ خواهند سوخت.
آيات و أحاديث زياد، در تأييد اين عقيده به دست ما رسيده است كه با مطالعه آنها اساس و بنيان اين مرام براي ما روشن مي گردد و نيز معلوم مي شود كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله قهر و آشتي‌ها و كشمكش‌ها بوده و در آن زمان، شالوده اين عقيده ريخته شده و در منابع معتبر و موثق خود سني ها به ثبت رسيده است،
آياراهي را كه حديثهاي «حذوالنّعل بالنّعل و القذّة بالقذّة» و «ستفترق أمّتي ثلاث و سبعين فرقة» «2»
براي ما روشن مي سازد نه اين است كه، در ميان اصحاب پيامبر حق و باطلي بوده است از هفتاد و سه فرقه يكي برحق و بقيه برباطل اند.
براي آگاهي بيشتر، به فصل گذشته (73 ملّت) مراجعه كنيد.
درست است كه، عالم بزرگوار مانند شيخ محمد عبده بظاهر مي گويد: كه اين يك فرقه را نشناختم، كم لطفي كرده است چون روايات متواتره از منابع معتبر خودشان در پيش روي خود دارد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مكرر فرموده است: «حق با علي و علي با
از مباهله تا عاشورا، ص: 161
حق است به هر طرف بچرخد». «1»
و دهها أمثال اين حديث در باره علي عليه السلام.
1- و قال صلي الله عليه و آله في حجّة الوداع: لاألفينّكم ترجعون بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض. «2»
در حجة الوداع فرمود: چنان مي‌بينم بعد از من به سوي كفر بر مي گرديد و بعضي، گردن بعض ديگر را مي زنيد!.
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله سخنراني كرد و فرمود: اي مردم! شما پياده و عريان بدون مو و أغلف به سوي خدا برانگيخته مي شويد، سپس آيه «كما بدأنا أوّل خلق نعيده وعداً علينا إنّا كنّا فاعلين» «3»
را تلاوت نموده و فرمود: آگاه باشيد أوّلين كسي كه روز قيامت، بر خلاف ديگران باپوشش مي آيد، ابراهيم است.
و از امت من، مرداني را مي آورند و به طرف چپ (به سوي جهنم) مي برند و من ميگويم: اي خداي من اينها اصحاب منند، در جوابم گويند: نمي داني اينها بعد از تو چه كارهائي كردند، (پس از شنيدن اين پاسخ) من هم مانند بنده صالح خدا ميگويم: «وكنت عليهم شهيداً مادمت فيهم فلما توفّيتني كنت أنت الرّقيب عليهم و أنت علي كلّ شيي‌ءٍ قدير» «4»
.
باز به من گفته مي شود: «إنّ هؤلاء لم يزالو مرتدّين علي أعقابهم منذ فارقتهم» همانا اينها از روزي كه تو از آنها جدا شدي به عقب برگشتند (و تا آخر عمر اصلاح نشده و
از مباهله تا عاشورا، ص: 162
توبه نكردند).
2- «و قال صلي الله عليه و آله: أنا فرطكم» علي الحوض، و ليرفعنّ إليّ رجال منكم حتّي اذا أهويت إليهم لأُناولهم اختلجو دوني، فأقول أي ربّ أصحابي! فيقال: إنّك لاتدري ماأحدثوا بعدك» «2»
من در كنار حوض كوثر پيشرو شماهستم اما، از شما مرداني را براي من بلند مي‌كنند وقتي خواستم آنها را تحويل بگيرم در كنار من، به خلجان‌مي افتند (مضطرب مي‌شوند) پس ميگويم خدايا اصحاب من در پاسخ گفته مي‌شود:
نمي‌داني بعد از تو چكار هائي كردند.
3- «و قال صلي الله عليه و آله: يرد عليّ يوم القيامة رهط من أصحابي، أو قال من أمّتي فَيُحَلَّؤُنَ «3» عن الحوض، فأقول: ياربّ أصحابي! فيقول: لا علم لك بما أحدثوا بعدك، إنّهم ارتدّوا علي أعقابهم القهقري» «4»
روز قيامت گروهي از اصحاب يا امت من بر من وارد مي‌شوند ولي از حوض كوثر رانده مي‌شوند پس من مي‌گويم: خدايا اصحابم،! مي‌گويد: براي تو اعلام كنم بعد از تو چه حادثه هائي آفريدند، آنها بعد از تو، عقب گرد ناگهاني نموده و (به عقب بر گشته) و مرتد شدند.
4- «و قال: صلي الله عليه و آله ليردنّ عليّ الحوض رجال ممّن صاحبني، حتّي اذا رأيتهم و رفعوا إليّ اختلجوا «5» دوني، فلأقولنّ أي ربّ أصحابي أصحابي! فليقالن لي: لاتدري ماأحدثوا بعدك و في بعض الرّوايات: فأقول سحقاً «6» لمن بدّل بعدي» «7»
بطور حتم؛ مرداني از
از مباهله تا عاشورا، ص: 163
آنانكه بامن همصحبت بودند، وارد مي‌شوند تا چشمم به آنها مي‌افتد و به سوي من بلند مي‌كنند، اما در كنار من، آشفته حال شده و مي‌لرزند؛ مي‌گويم: خدايا اصحابم اصحابم! پس به من گفته مي‌شود: نمي داني بعد از تو چكارهائي كردند پس من مي‌گويم (از من) دور باد آنهائي كه بعد از من، گفته‌ها و دين مرا تبديل و تغيير دادند.
5- و قال: صلي الله عليه و آله ترد عليَّ أُمّتي الحوض و أنا أذود «1» النّاس كما يذود الرّجل إبل الرّجل عن إبله ... وليصدّنّ عنّي طائفة منكم فلا يصلون، فأقول: ياربّ هؤلاء أصحابي، فيجيئني ملك فيقول: و هل تدري ما أحدثوا بعدك. «2»
در كنار حوض، امت بر من وارد مي‌شود و من مردم را از آن مي‌رانم مانند راندن مرد، شتر مرد ديگر را از شترش و عده‌اي را از رسيدن به من جلوگيري مي‌كنند و به من نمي رسند؛ مي‌گويم خدايا! اينها اصحاب منند، پس ملكي پيش من آيد و گويد: آيا مي‌داني پس از تو چكار هائي پيش آوردند؟!
6- و قال صلي الله عليه و آله: إنّي علي الحوض أنتظر من يرد عليّ منكم، ليقتطعنّ دوني رجال فلأقولنّ: أي ربّ منّي و من أُمّتي، فيقول: إنّك لاتدري ماأحدثوا بعدك، مازالوا يرجعون علي أعقابهم. «3»
و فرمود: من در كنار حوض (كوثر) انتظار مي‌كشم: كهِ از شما پيش من آيد، حتماً راه مرداني را از رسيدن به من، مي‌بُرند؛ پس من مي‌گويم: خدايا از من و امت من است، مي‌گويد: تو نمي داني بعد از تو چها كردند، اينها تا توانستند، به عقب بر گشتند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 164
7- و قال صلي الله عليه و آله إنّي علي الحوض أنظر من يرد عليّ منكم و سيؤخذ ناس دوني فأقول:
ياربّ منّي و من امّتي، و في رواية: فأقول: أصحابي، فيقال: هل شعرت ما عملوا بعدك واللّه مابرحوا يرجعون علي أعقابهم. «1»
و فرمود: من در كنار حوض نگاه مي‌كنم كِه از شماها، پيش من مي‌آيد، و زود كساني از كنار من مي‌گيرند (وباز داشت مي‌كنند) پس من مي‌گويم، اي پروردگار من (اينها) از من و امت منند (در روايت ديگر است كه) مي‌گويم اصحاب منند پس به من گفته مي‌شود، آيا مي‌فهمي پس از تو چه كارها كردند به خدا قسم، تا مي‌توانستند به عقب بر گشتند (و از گفته‌ها و اهل بيت تو دوري كردند).
8- وقال صلي الله عليه و آله أنا فرطكم علي الحوض من ورد شرب و من شرب، لم يظمأ أبداً و ليردنّ عليّ أقوام أعرفهم و يعرفونني، ثمّ يحال بيني وبينهم (و أقول إنّهم من أمّتي، فيقال انّك لا تدري ما أحدثوا بعدك، فأقول سحقاً فسحقاً لمن بدّل بعدي) «2»
من پيشرو شمايم بر حوض، هركهِ نوشيد، ابداً تشنه نمي‌شود و قيناً كساني بر من وارد مي‌شود كه من آنها را و آنها مرا مي‌شناسيم، سپس ميان من وآنها حايل مي‌شوند و من مي‌گويم آنها از امت من هستند پس گفته مي‌شود، نمي‌داني بعد از تو چه حادثه هايي پيش آوردند من مي‌گويم: خورد شدن و سائيده شدن باد (و از من دوري باد و دوري باد) بر آنانكه بعد از من كارها را تغيير دادند.
9- عن أبي أوائل عن حذيفه: قال: قلت: يا أباعبداللّه النّفاق اليوم أكثر أم علي عهد رسول اللّه صلي الله عليه و آله؟ قال: فضرب بيده علي جبهته و قال: أوه و هواليوم ظاهر، كانوا
از مباهله تا عاشورا، ص: 165
يستخفونه علي عهد رسول اللّه صلي الله عليه و آله «1»
ابي وائل از حذيفة (بن يمان) پرسيد: اي اباعبداللّه نفاق (و دو روئي) امروز زياد است يا در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله؟! به پيشاني خود زد و گفت: آه (فرق مي‌كند) امروز (منافق در) ظاهر است (همه دو رو هارا مي‌شناسند اما) در زمان آنحضرت، خود را مخفي مي‌كردند (و مشغول كارهاي زير زميني بودند.)
مسلم در صحيحش مي نويسد: در حديث وكيع و معاذ اين طور گفته مي شود: تو نميداني بعد از (رحلت) تو چه كارهائي پيش آوردند. «2»
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: من پيشرو (قافله) شمايم برحوض (كوثر) هركس از كنار من عبور كند (از آن) مينوشد و هركس نوشيد ديگر هيچوقت تشنه نميشود گروهي را كه آنها مرا ميشناسند و من آنها را ميشناسم، ميان من و آنها پرده ميكشند، من مي گويم آنها (از امت) من هستند در جوابم گويند: نميداني بعد از تو چه حادثه هائي آفريدند پس من مي گويم: سحقاً سحقاً لمن بدّل بعدي دور باد دور باد (از رحمت خدا و از شفاعت من) آن كس كه بعد از من (در دين و گفته‌هاي من) اين تغييرات را داد. «3»** روايات در اين مضمون در كتابهاي معتبر اهل سنت فراوان است.
از مباهله تا عاشورا، ص: 166
پس كجاست عصمت يا بيگناهي و عدالت همه كساني كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را ديده و نام صحابه‌گي را يدك ميكشند؟!
مگر همين اصحاب نبودند كه همديگر را تكفير مي كردند؟! مگر همينها نبودند كه به خاطر دنياي مادي و حفظ منافع شخصي خود، اخبار (غدير ها و منزلة ها و طير مشوي ها و خاصف النّعل‌ها) و هزاران فضايل مولود كعبه «علي عليه السلام» و دختر وحي «فاطمه عليها السلام» را تأويل كرده و زير سؤال بردند و اعتنائي به گفته‌هاي رسول خدا صلي الله عليه و آله نكردند؟! مگر خليفه دوم، زبيربن عوام را كه طبق حديث اجماعي و مورد قبول خود شان، از عشره مبشره يعني ده نفر مژده‌بهشت داده شدگان، نبود كه، روز بيعت فريادكشيد: دونكم الكلب آن سگ را بگيريد و دستگير كنيد «1» ياهمان خليفه اول نبود نعره زد: عليكم بالكلب بگيريد سگ را «2»!
مگر خبر ساختگي: أصحابي كالنّجوم ...، شامل حال مولود كعبه علي عليه السلام يازبير و سلمان و مقداد و أباذر و عمار و عباس و كعب و ابن مسعود وو ... نمي شود مگر اينها از جمله اصحاب رسول خدا نبودند؟! يا اينكه اين حديث مجعول فقط شامل اصحابي است كه در دفتر حزب ستون پنجم نام نويسي و ثبت نام كرده بودند؟!.
مگر عده زيادي از همين صحابه ها نبودند كه خليفه عثمان را به قتل رساندند؟!.
و آيا همان همسر (بقول شما) مورد علاقه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله أم‌المؤمنين عايشه نبود كه با جمله مشهور «أقتلوانعثلًا قتل اللّه نعثلًا «3»
يا أُقتلوانعثلًا فقد كفر «4»
بكُشيد اين
از مباهله تا عاشورا، ص: 167
پير خرفت (و عقل از دست داده) را خدا او رابكشد، بكشيد نعثل را كه يقيناً كافر شده است»، حكم اعدام عثمان را صادر نمود؟!.
آيا همو نبود، بر عليه خليفه بر حق زمان خود قيام كرد و حد أقل سي هزار كشته از طرفين به جاي گذاشت؟!.
آيا از همينها نبودند كه در جنگهاي جمل و صفين ونهروان، رو در روي صحابه ممتاز و پسر عم و برادر و داماد وو ... رسول خدا ايستاده و حكم كفرش را صادر كردند و در نتيجه اين جنگها نزديك به صد هزار نفر از طرفين كشته شدند؟!.
مگر آنهمه تغيير و تبديل در دين از زبان و حلقوم بعضي از اينها، سرچشمه نگرفت؟! مگر دهها سال اميرآزادي (علي عليه السلام) را در قنوتهايشان سب و لعن نكردند مگر از همين باصطلاح صحابه ها نبودند كه حكم به كفر مولا كردند؟!
و دهها آيا و أگرها و مگر ها كه صاحبان بصيرت و عقل سليم، به خوبي اينها را درك كرده و در پيش وجدان خود به درستي اين آياها، اذعان نموده و تأييد مي كنند اماپاسخ درست و قانع كننده كجاست؟!!. «1»
مگر همين سران ستون نبودند كه هر كدام از آنها در دوران حكومت خويش، هركس خواست حرفي بزند، دستور بستن دهان او را صادر مي كردند! مانند بريده أسلمي،
و يابه خاطر يك كلمه حرف، دنده هايش را شكستند و قدرت حركت نگذاشتند تا نماز بخواند، مانند عبداللّه بن مسعود،
مگر عماربن ياسر را تا سرحد مرگ كتكش نزدند كه بيهوش افتاد و نماز هايش قضا
از مباهله تا عاشورا، ص: 168
شد، و براي دستگيري زبير «آن سگ را دستگير كنيد» گفته شد،
زبانش را ببرّيد و تبعيد كنيد و هيچ كس حق بدرقه و مشايعت او را هم ندارد، مانند ابوذر وو ... يعني اختناق كامل توأم با استبداد!.
هركس اظهار عقيده كند بايد زبانش بريده شود تازيانه بخورد و هريك از بانوان پيامبر حرفي بزند از مسجد بيرونشان كنيد اگرچه أم سلمه و أم ايمن نوبيه، وو ...
اين است عدالت قريب به عصمت برادران اهل سنت ما، در باره اصحاب.
بزنند و بكشند تبعيد نمايند و گوشت رانش از شام تا مدينه در بالاي شتر بپوسد و بريزد اما كسي حق ندارد حرفي بزند؛ چون آنها اجتهاد كرده اند، اجتهاد در مقابل نصوص فراوان وارده در باره اهلبيت عليهم السلام
محقق و مؤرخ بصير مرحوم قاضي زنگه زوري بهلول بهجت افندي كه به جهت پايمال شدن حقوق آل محمد عليهم السلام، تاريخ را محاكمه مي كند به غفلت و مسامحه مؤرّخان ميتازد پس از نقل جريانهاي جنگ جمل و غير آن به اجتهاد معاويه و فجايع بيشمار او كه مي رسد مي گويد: افسوس كه معاويه با اين همه مظالم بي شمار باز به لقب اميرالمؤمنين ملقب و تمام مظالم او در پرده نسيان مخفي مانده است، حتي در فسق و فجورهاي خود نسبت اجتهاد به او مي دهند، فقط در اجتهاد خود در صورت خطا هم مثاب بوده است ولي به اجتهاد ديگران احترام نمي‌گذاشت.
همينكه سخن قاضي به اينجا مي رسد به شدت منقلب شده مي گويد: من مي گويم كه لعنت بر چنين مجتهدي كه نور ديده رسول خدا صلي الله عليه و آله حسن مجتبي را شهيد نموده، و در اين موضوع اجتهاد نمايد، نفرت عالم به چنان مجتهدي كه مثل يزيد جنايتكار را بر امت مرحومه مسلّط نمايد و چه جنايتها نكند؟!
عمر النّسفي در كتاب معروف خود موسوم به «عقايد النّسفي» مي گويد: محاربه و تمام افعال معاويه حمل بر اجتهاد مي شود، اگر كسي سؤال كند چرا اعمال و افعال حرقوص بن زهير، حمل بر اجتهاد نمي شود؟! چه جوابي خواهند داشت! عجبا.
از مباهله تا عاشورا، ص: 169
نظر بر اينكه حرقوص نه درهم داشت و نه دينار و نه صاحب شمشير برّان بود، تا قوه اجتهاد را بر او ارزاني داشته و اعطا نمايند.
راست است كه قدرت و شوكت بني اميه پرده پوش تمام عيوب و فجايع معاويه بوده، علما و ارباب تاريخ نه تنها نتوانسته‌اند از اعمال ظالمانه او انتقاد كرده و به بحث و گفتگو بنشينند و جسارت كنند، بلكه در زمانهاي بعد سرمشق و دستور العمل، اخلاف نا صالح خود گرديده است «1».
همين حالا هم پس از گذشت 14 قرن باز اگر كسي به صحابه انتقاد كند بلا فاصله پاسخش با گلوله‌هاي آتشين خواهد بود؛ اگر در منطقه يا محلي احساس شود به ابو هريره‌ها و عبداللّه بن أبيّ‌ها كوچكترين جسارتي شده: عوامل مرموز، بلادرنگ وارد عمل شده مردم بي گناه و بي دفاع و يا عزاداران سيد شباب اهل الجنّة رابه رگبار بسته به خاك و خون مي‌كشند. «2»
نفرين بر اين اجتهاد و مجتهد و أفّ بر اين خواب خانمانسوز و ريشه بر باد ده، باد كه بزرگترين مانع درك حقايق بوده و هست و خواهد بود)

«آداب معاشرت با رسول خدا صلي الله عليه و آله»

اشاره

«آداب معاشرت با رسول خدا صلي الله عليه و آله» بنا به دستور قرآن كريم، معاشرت وزندگي در محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله آداب و رسوم خاص و رفتار مخصوص بخود را دارد كه از سوي خداوند تعيين گرديده است و بايد به طور كامل رعايت و اجرا شود؛ چون بناي ما برخلاصه نويسي‌است، در صدد شمردن همه آنها نيستيم، فقط براي اطلاع، به بعضي از آنها اشاره مي كني

«1- سخن گفتن»

«1- سخن گفتن» بلند حرف زدن و از خود صداي ناهنجار درآوردن از نظر نكته سنجان، نوعي كردار زشت و بي ادبي است و بزرگاني مانند لقمان رضي الله عنه از آن نهي كرده و به صداي درازگوش تشبيه كرده اند واغضض من صوتك إنّ أنكرالأصوات لصوت الحمير. «1»
از صداي خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) زشت ترين صداها، صداي دراز گوشان است.
به اين خاطر است كه خداوند از بلند كردن صدا و با صداي بلند حرف زدن با پيامبر را ممنوع كرده است.
يا أيّهاالّذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النّبيّ و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم و أنتم لا تشعرون «2»
اي كساني كه ايمان آورده ايد! صداي خود را از صداي پيامبر، بلندتر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد راه نيندازيد) آن گونه كه بعضي از شما در برابر بعضي بلند صدا مي كنند، مبادا أعمال شما نابود گردد در حالي كه نمي دانيد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 171
آنها كه صداي خود را نزد رسول خدا كوتاه مي كنند همان كساني هستند كه خداوند دلهايشان را براي تقوا خالص نموده، و براي آنان آمرزش و پاداش عظيمي است. «1

«2- سخنان در گوشي»

«2- سخنان در گوشي» براي جلوگيري از اذيت بعض عربها و اجتماع بيخود و تكرار حرفها و اينكه با بهانه گفتمان خصوصي در كنار حضرت لنگر مي‌انداختند، دستور پرداخت جزاي نقدي داده شد تا به خاطر اين دستور عده مزاحمت كنندگان كم شود؛
يا أيّهاالّذين آمنوا اذا ناجيتم الرّسول فقدّموا بين يدي نجويكم صدقة ذالك خير لكم و أطهر «2»
اي كساني كه ايمان آورده ايد! هنگامي كه مي خواهيد بارسول خدا نجوي كنيد (وسخنان در گوشي بگوييد،) قبل از آن صدقه اي (در راه خدا) بدهيد؛ اين براي شما بهتر و پاكيزه تر است

«3- راه رفتن»

«3- راه رفتن» باريك بينان جامعه، كيفيت راه رفتن اشخاص را در اجتماع، مورد توجه قرار مي دهند كه چگونه و با چه وضعي راه مي رود، تند، كند، متعادل يا بصورت جلو زدن از بزرگترها، با ادب يا بي ادبانه و ..
در قرآن كريم هم اين مسئله را مورد توجه قرار داده و با نصيحت هاي مشفقانه و در عين حال كوبنده، مي فرمايد: ولا تمش في الأرض مرحاً إنّك لن تخرق الأرض و لن تبلغ الجبال طولًا «3»
و در روي زمين با تكبّر راه مرو؛ تو نمي تواني زمين را بشكافي،
از مباهله تا عاشورا، ص: 172
و طول قامتت هرگز به قد كوهها نرسد.
لقمان نيز به پسرش چنين مي‌گويد: و لا تصعّر خدّك للنّاس و لا تمش في الأرض مرحاً إنّ اللّه لا يحبّ كلّ مختالٍ فخورٍ* واقصد في مشيك «1»
(پسرم!) با بي اعتنائي از مردم روي مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبّر مغروري را دوست ندارد، (پسرم!) در راه رفتن، اعتدال را رعايت كن.
در روايات اسلامي نيز از بزرگان دين روش راه رفتن را به ما آموخته و ياد داده اند مانند المشي المستعجل يذهب ببهاءالمؤمن و يطفي‌ء نوره «2» سرعة المشي تذهب ببهاء المؤمن «3» (ببهاء المرء «4») (ببهاء الوجه «5»
راه رفتن شتابان، ابهت (وارزش) مؤمن رامي برد و امثال اين روايت كه در منابع ما فراوان است.
بدين جهت ادب همراه بودن با رسول خدا را اين گونه بيان مي كند.
يا أيّهاالّذين آمنوا لا تقدّموا بين يدي اللّه و رسوله واتّقوا اللّه إنّ اللّه سميع عليم «6»
اي كساني كه ايمان آورده ايد! چيزي را بر خدا و رسولش مقدم نشمريد (و در هيچ چيز و در هيچ حال از خدا و رسول خدا، پيشي مگيريد) و تقواي الهي پيشه كنيد كه
از مباهله تا عاشورا، ص: 173
خداوند شنوا و داناست.

4- در ميهماني»

4- در ميهماني» در ميهماني ها مرسوم است بعضيها بي دعوت حضور مييابند و يا پس از صرف غذا مشغول صحبت و وقت گذراني مي شوند، و بعضي هم مرتب بسوي آشپزخانه چشم مي دوزند كه غذا چگونه و كي مي آيد؛ هر سه مورد را خداوند در باره رسول خدا صلي الله عليه و آله نهي نموده است.
يا أيّهاالّذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النّبيّ إلّا أن يؤذن لكم إلي طعامٍ غير ناظرين إناه و لكن إذا دُعيتم فادخلوا فإذا طعمتم فانتشروا و لا مستأنسين لحديث إنّ ذالكم يؤذي النّبيّ فيستحيي منكم «1»
اي كساني كه ايمان آورده ايد! در خانه هاي پيامبر داخل نشويد مگر به شما براي صرف غذا اجازه داده شود، در حالي كه (قبل از موعد نياييد و) در انتظار رسيدن وقت غذا، ننشينيد؛ امّا هنگامي كه دعوت شديد داخل شويد؛ و وقتي كه غذا خورديد پراكنده شويد و (بعد از صرف غذا) به بحث و گفتگو ننشينيد؛ اين عمل، پيامبر را نا راحت مي نمايد، ولي از شما شرم مي كند و چيزي نمي گويد. تاآخرآيه.
لطفاً مطالب گذشته بخش 2 را تا اينجا به خاطر داشته باشيد

«ستون پنجم يا گروه فشار»

اشاره

«ستون پنجم يا گروه فشار» معمول است وراي هر پديده تازه اي كه پيش آيد، نقطه مقابلي هم براي آن شكل مي‌گيرد، به صورت علني يا سرّي، آشكار يا زير زميني، فرق نمي‌كند آن پديده اجتماعي باشد يا انفرادي، لشكري باشد يا كشوري بالأخرة الهي باشد يا شيطاني، آن نقطه مقابل را، گروه فشار، يا ستون پنجم مي‌نامند.
جريان نبوت و رسالت رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز از اين قاعده مستثني نبود.
بعد از بعثت رسول خدا (صلي الله عليه و آله)، كه تعداد مسلمانها بتدريج زياد شد و موقعيت اجتماعي آنها، رو به رشد نهاد وترقي كرد.
كساني هم قبلًا از علماي يهود و نصارا، آمدن پيغمبري و جهاني شدن دين او را، كراراً شنيده و به خاطر سپرده بودند، بعضي از اينها، (با اين فكر و پيش بيني كه، اگر محمد صلي الله عليه و آله همان پيامبر است كه شنيده‌ايم، اطراف او را گرفته و به وسيله او به نوائي مي رسيم و گرنه مقام يا منصبي را، از دست نداده‌ايم، به ظاهر) دين اسلام را، پذيرفته و اطراف آن حضرت را گرفتند و در نتيجه اين همسوئي كاذب، نطفه (ستون پنجم)، شكل گرفت و منعقد گرديد! و بذر نفاق و دو روئي، پاشيده و نهال گروه فشار كاشته شد، و از همان روزهاي آغازين، جبهه گيري را شروع كردند.
مخصوصاً پس از نوشته شدن پيمان نامه اوّل در كعبه معظمه «1» و با امضاء آن توسط، ابوعبيده جراح و سالم مولي ابو حذيفه و معاذبن جبل و عبدالرّحمن بن عوف و مغيرةبن شعبه به علاوه دونفر، «2» جنبه قانوني درون حزبي به خود گرفت و
از مباهله تا عاشورا، ص: 175
در همانجا نيز دفن گرديد،
تعداد اين گروه رو به ازدياد و فزوني گذاشت و در ميان مسلمانها ريشه دوانيد و قوّت گرفت. «1»
رسول خدا صلي الله عليه و آله مادام كه در مكه بود، افراد ستون، با نفرات كم و انسجام مناسب كار مي كرد، وقتي كه به مدينه هجرت نمود و تعداد مسلمانها زياد شد، فعّاليّت اينها هم، شدت يافت، بدانسان كه، هر وقت، موقعيت را مناسب مي‌ديدند، عرض اندام نموده و اظهار وجود مي كردند

«تشديد فعاليت»

«تشديد فعاليت» هيئت رئيسه ستون پنجم در مدينه، از نفرات نسبتاً بيشتري برخور دار و به مقدار زياد هم جري تر شده بودند، چون در مواقع مختلف عكس العمل مسلمانهارا، آزمايش كرده و بخوبي در يافته بودند كه در ميان مردم براي خود جا باز كرده و هوا خواهان زيادي پيدا كرده اند!.
به اين خاطر، باپيامبر اكرم صلي الله عليه و آله زياد سر بسر ميگذاشتند، حتّي در بعض موارد رو در روي او مي ايستادند؛ و تا آخر عمر رسول خدا صلي الله عليه و آله باكمال حدّت و شدّت مقابله كردند، و سنگين ترين كلمات را در باره او بكار بردند كه در فصلهاي بعد براي نمونه، به تعدادي از آنها اشاره خواهيم كرد

«ايمان بعضيها»

«ايمان بعضيها» بعضي از هيئت رئيسه با اينكه دير آمد اما زود برمركب مراد سوار شد. طبق نقل ابن عساكر از محمد بن سعد بن ابي وقاص كه از پدرش سعد سؤال كرد آيا ابوبكر صدّيق جلوتر از شماها اسلام آورد؟! گفت: نه، پيش از او، بيش از پنج نفر مسلمان شده بودند «1» بلكه أسلم بعد خمسين ممّن أسلموا و في سنّ يبلغ الأربعين أو يتجاوزه. «2»
بعد از پنجاه نفر، در سن چهل سالگي بلكه بيشتر، ايمان آورد، و عثمان نيز بنا به روايت ابن اسحاق بعد از علي و ابوبكر و زيد بن حارثه اسلام آورد «3».
و عمر در ذي الحجة سال ششم بعثت به اسلام رو آورد «4» و كيفيت اسلام آوردن او را به صورتهاي گوناگون آورده‌اند؛ از جمله آنها اين است؛
ابن ابي شيبه از جابر و او هم از خود عمر روايت كرده است كه شبي خواهرم را درد زايمان گرفت از خانه بيرون آمده به (مسجد الحرام رفته) زير استار كعبه قرار گرفتم، پيامبر آمد و به حجر (اسماعيل) داخل شد، دو لباس پشمي ضخيم در بر داشت آن مقدار كه خدا ميخواست نماز خواند و من چيزهائي از او شنيدم كه مثل آن را نشنيده بودم.
برگشت و خواست از مسجد بيرون رود من پشت سرش رفته و خود را به او رساندم (وقتي درپشت سرش كسي را احساس كرد) گفت: من هذا؟ فقلت: عمر، فقال: يا عمر ما تدعني لا ليلًا و لا نهاراً؟! فخشيت أن يدعوا عليّ، فقلت: أشهد أن لااله إلّااللّه و أنّك رسول اللّه، فقال يا عمر أسِرّه. قلت لا والّذي بعثك بالحق لأعلننّه كما أعلنت الشّرك «1» از مباهله تا عاشورا، ص: 177
كيستي؟ گفتم: عمر، گفت: اي عمر (ترا چه شده است كه) شب و روز، رهايم نمي كني؟! «2» ترسيدم درباره من نفرين كند (زود) شهادتين را گفتم فرمود: اي عمر اسلامت را پنهان كن گفتم: نه به حق كسي كه تو را به نبوت مبعوث كرده است اسلامم را آشكار مي سازم همانگونه كه شرك را اعلان نموده بودم.
اين اولين برخورد او با رسول خدا بود؛ او دستور داده است اسلام خود را كتمان كند و عمر سوگند ياد مي كند من آشكار خواهم نمود؛ از نخستين ساعت كله شقي را آغاز كرد و تا آخر هم ادامه داد

«پيش بيني‌هاي لازم»

«پيش بيني‌هاي لازم» بعضي از دور انديشان گروه، سعي داشتند باهر وسيله ممكن خود را به حضرت نزديك و نزديكتر و پستهاي حساس را اشغال نمايند!
كارشان آن وقت بالاگرفته و به اوج خود رسيد كه توانستند دختران خود را بعنوان همسر به خانه رسول خدا صلي الله عليه و آله بفرستند، «3».
و قدّم ابنته حفصة لرسول اللّه صلي الله عليه و آله فدخلت بيته كزوجة و بهذه المناسبة وثّق صلته برسول اللّه صلي الله عليه و آله. «4»
و ديگري نيز دخترش حفصه را به رسول خدا صلي الله عليه و آله تقديم نمود او مانند زن، به خانه رسول خدا داخل شد و با اين كار وصلت خود را با رسول خدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 178
صلي الله عليه و آله محكم نمود. وقتي كه اينها ديدند هيچكدام از دخترانشان از رسول خدا صلي الله عليه و آله بچه دار نشدند و در واقع به هدف نهائي خود نرسيدند، هر دو از فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله، خواستگاري نمودند كه با بچه دار شدن از او، رشته وصلت را محكم‌تر نمايند، كه به آن هدف نيز موفق نشدند.
سومي هم توفيق يافت، رقيه دختر يا ربيبه «1» پيامبر را باعنوان همسر به خانه اش بياورد تابدينوسيله به اسرار خانوادگي و دروني آن حضرت اشراف داشته باشند، اين مجموعه هم پيمان، مي‌خواستند در بيرون بعنوان پدر زن و داماد، اطراف پيامبر راگرفته و كارها را زير نظر بگيرند و در اندرون نيز بوسيله دخترانشان گفتار و تصميمهاي نهاني، ادا و اطوار و حركات پنهاني پيغمبر را دراختيار خود داشته باشند. صحت اين نظريه بامطالعه دقيق تاريخ اسلام و زير ذره بين قرار دادن گفته ها و افت و خيزهاي دخترانشان در طول حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله، براي شخص با انصاف، روشن ميشود

«اندروني ها!»

اشاره

«اندروني ها!» تاريخ به ما مي‌گويد: عمر پس از به كرسي نشاندن ابوبكر، از نوشتن هرگونه مطلبي، به شدت جلوگيري نمود بطوريكه خود ابوبكر بنا به گفته عايشه، در يك روز پانصد حديث را سوزاند! و اين ممنوعيت تا زمان رياست عمر بن عبدالعزيز (حدود يكصد سال) ادامه داشت «1» ولي تاريخ نويسان از لابلاي دندانه هاي خردكننده آنگونه ممنوعيت و عصبيت، نمونه هائي از زخم زبانها ونيشهاي زهرآگين دختران آنها و اظهارات مافي‌الضّميرشان را، بيرون كشيده و به مابازگو كرده اند كه با آوردن نمونه هائي از آن، خوانندگان محترم را، به بعضي از مسائل آگاه مي‌سازيم.
در كتابهاي معتبر فريقين اين روايت با عبارتهاي گوناگون از رسول خدا صلي الله عليه و آله آمده است؛
لتركبنّ سنّة من قبلكم حذو النّعل بالنّعل والقذّة بالقذّة لاتخطؤن طريقهم و لايخطي شبر بشبر، ذراع بذراع، وباع بباع حتّي أن لو كان من قبلكم دخل جحر ضبّ لدخلتموه قالواليهود و النّصارا تعني يارسول اللّه؟! قال فمن أعني لتنقضنّ عُرَي الإسلام عروة عروة فتكون أوّل ما تنقضون من دينكم، الإمامة (الأمانة) و آخره الصّلوة «2»
البتّه البتّه
از مباهله تا عاشورا، ص: 180
براي شما همان خواهد آمد كه به امتهاي گذشته رفته است مانند گذاشتن قدم به جاي قدم و مانند رديف تيغه‌هاي تير، از گذشته‌هاي آنها هيچگونه خطا نمي‌كنيد و نمي‌شود، وجب به وجب و ساعد به ساعد (نيم متر به نيم متر) ارج به ارج (متر به متر) به گونه‌اي كه اگر آنها به سوراخ سوسماري داخل شده‌اند شمانيز داخل مي‌شويد؛
گفتند: منظورت يهود و نصارا است اي رسول خدا صلي الله عليه و آله گفت: پس نظرم كيست حتماً ريسمانهاي اسلام را پشت سر هم پاره خواهيد كرد و اول چيزي كه از دينتان مي‌شكنيد امامت (ياامانت) و آخرش نماز است.
اين روايت به ما مطلب كلي را مي‌فهماند يعني هر حادثه و يا سرگذشتي كه امّتهاي پيشين داشتند بر امّت اسلام هم خواهد بود، تكذيب، تشديد، قتل، حبس، شكنجه، ظلم، غيبت (غائب شدن حجت خدا)، رجعت، بلايا، وو ...
از جمله آنهاست، آزار و اذيّت بعضي از اطرافيان انبياء و زنانشان مانند بعضي از حواريون حضرت عيسي عليه السلام و نزديكان حضرت موسي عليه السلام و تكذيب و اذيت زنهاي پيامبران گرامي حضرت نوح و لوط عليهما السلام «1» و خروج صفورا زن موسي به وصيّ او يوشع بن نون و هزاران شواهد ديگر.
روي اين اصل مسلّم، براي پيامبر اسلام هم‌مخصوصاً، همين ما جري خواهد
از مباهله تا عاشورا، ص: 181
گذشت كه گذشته است، مانند تكذيب عمويش ابي لهب و نفاق و دو روئي بعض اطرافيانش بويژه بعضي از خانمهايش كه ازاين اصل مستثني نيست؛ چون با دستور وقرن في بيوتكنّ ولا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الأولي مخالفت كرده به وصيّ برحقش خروج كرد و هم در اندرون خانه سبب آزار و اذيّت زنانه و منافقانه براي آنحضرت شد، چنانكه فرمايش اندوهبارش كاشف اين معناست (ماأوذي نبيّ مثل ما أوذيت هيچ پيغمبري (در داخل و خارج خانه) مانند من اذيّت نشدند؛ ذيلًا به چند نمونه از آن رفتارها و گفتارها، توجه فرمائيد

«1- اگر مارا طلاق دهد!»

«1- اگر مارا طلاق دهد!» عن أبي عبداللّه عليه السلام أنّ زينب قالت لرسول اللّه صلي الله عليه و آله: لاتعدل و أنت رسول اللّه! وقالت حفصة: إن طلّقنا وجدنا أكفاء من قومنا روايت از امام صادق عليه السلام است كه آن حضرت فرمود: زينب بنت جحش به رسول خدا گفت: بااينكه تو رسول خدائي عدالت را رعايت نمي‌كني! حفصة (دختر عمر هم) گفت: اگر مارا طلاق دهد از تبار خود همتايان و همطرازان خود را پيدا مي‌كنيم. «1

«2- چه خيال مي كني»

«2- چه خيال مي كني» در تفسير آيه تخيير آمده است سبب نزول اين آيه آن بود، هنگامي كه رسول خدا از جنگ خيبر، با گنجهاي آل ابي‌الحقيق، به مدينه برگشت خانمهايش از آن طلاها درخواست نمودند، فرمود: همه را در ميان مسلمانان تقسيم كردم، آنها به شدت عصباني شده و گفتند: لعلّك تري أنّك إن طلّقتنا أن لانجد الأكفاء من قومنا يتزوّجونا؟!
از مباهله تا عاشورا، ص: 182
فأنف اللّه لرسوله فأمره أن يعتزلهنّ، فاعتزلهنّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله في مشربة ام ابراهيم تسعة و عشرين يوماً حتي حضن و طهرن، الي آخر «1»
شايد تو خيال مي‌كني اگر مارا طلاق دهي، ما از اقوام خود هم‌كفو پيدا نمي كنيم كه با ما ازدواج كند؟! از سنگيني اين حرف، خداوند به خاطر رسولش بر آنها عصباني شده و امرنمود از زنهايش دوري كند.
پس پيامبر بيست و نه روز در محلي بنام مشربه ام‌ابراهيم اقامت نمود تاخانمهايش از عادت ماهانه فارغ شدند و آن ها را مخير كرد ميان دنيا و آخرت (تاآخرخبر).
حديث فوق چند نفر از زنهاي رسول خدا را بطور سربسته مي گويد، اما روايت قبل از آن تصريح مي كند، گوينده حفصه بوده است اگرچه در بعض از روايات زينب بنت جحش را نيز نام برده است، اگر او هم گفته باشد بزودي با رسول خدا آشتي كرد چون همخون و دختر عمه پيامبر بود و خود را كنار كشيد «2».
اما اگر باديده انصاف بنگريم و تعصب قومي را كنار بگذاريم مي بينيم، عايشه و حفصه تنها زناني بودند كه تاپايان عمر رسول خدا، آنحضرت را رنجانيدند و در آخرين ساعات زندگي پيامبر، پدرانشان را از لشكر اسامة بن زيد فراخواندند و رو در روي رسول خدا قرار دادند و با اين كار شكننده خود، آنحضرت را، دِقْ مرگ كردند

«3- محمد چگونه مي بيند»

«3- محمد چگونه مي بيند» عبدالأعلي پسر أعين گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام فرمود: إنّ بعض نساءالنّبي صلي الله عليه و آله قالت أيري محمّد أنّه إن طلّقنا لانجد الأكفاء من قومنا؟ آيا محمد چنين مي‌پندارد، اگر
از مباهله تا عاشورا، ص: 183
ما را طلاق دهد، ما نمي توانيم از طائفه و فاميل براي خود همتاياني پيدا كنيم كه با ما ازدواج نمايد «1».
علّامه مجلسي رضي الله عنه در بيان حديث فوق مي‌فرمايد: أو أنّ السّبب الأعظم في تلك القضيّة كان سوء معاشرة عايشة و قلّة احترامها له يا بزركترين علت (جريان مخيرساختن زنان رسول خدا ميان دنيا و زينت هاي آن و نفس پيغمبر، رفتار بد عائشه و كم احترامي او نسبت به رسول خداست نحوه اداي اين عبارتها و گفتارها عقيده دروني و ميزان ايمان گوينده آن را روشن ميسازد كه پيغمبر را با چه كساني مقايسه نموده و به او، باچه ديدي نگاه مي‌كردند!

«4- كشف راز»

«4- كشف راز» رسول خدا صلي الله عليه و آله در خانه حفصة، پس از يك مسئله خانوادگي، براي ارضاء خاطر او، از او پيمان گرفت كه سرّي را براي او افشاء نمايد) فرمود:
أنا أفضي اليكِ سرّاً، فإن أخبرتِ به فعليكِ لعنةاللّه والملائكة والنّاس أجمعين، فقالت نعم ماهو؟ فقال: إنّ ابابكر يلي الخلافة من بعدي ثمّ بعده أبوك فقالت من أخبرك بهذا؟
قال اللّه أخبرني، فأخبرت حفصة عايشه في يومها بذالك، و أخبرت عايشة أبابكر فجاء الي عمر فقال له: انّ عايشة أخبرتني عن حفصة بشي‌ءٍ و لاأثق بقولها، فاسئل أنت حفصة، فجاء عمر إلي حفصة فقال لها: ماهذاالّذي أخبرتْ عنكِ عايشة، فأنكرت ذالك، و
از مباهله تا عاشورا، ص: 184
قالت: ماقلت لها شيئاً، فقال لها عمر: ان كان هذا حقّاً فأخبرينا حتّي نتقدّم فيه فقالت نعم قد قال رسول اللّه ذلك، فاجتمعوا أربعة علي أن يسمّوا «1» رسول اللّه صلي الله عليه و آله فنزل جبرئيل علي رسول اللّه بهذه السّورة (يا أيّها النّبي لم تحرّم ما أحلّ‌اللّه لك تبتغي مرضاة أزواجك (تاآخر) «2»
من سرّي را باتو در ميان مي گذارم اگر كسي را مطلع ساختي لعنت خدا و ملائكه‌ها و تمامي مردم برتو باد «3» گفت: بلي (قبول كردم) آن راز چيست فرمود: بعد از من ابوبكر به خلافت مي‌رسد و بعد از او پدر تو، پرسيد چه كسي اين را به تو خبر داده است؟! فرمود: خداي دانا؛ پس حفصة جريان را در روز نوبت عايشه، به او خبر داد و عائشه نيز به پدرش و او هم سريعاً به عمر انتقال داد و گفت: عائشة اين را به من گفته است ولي من به گفته او اطمينان ندارم اما تو خودت مستقيماً از حفصة جويا باش، عمر پيش حفصة آمد و گفت: اين جريان چيست كه عائشه از تو نقل كرده است حفصة اول انكار كرد اما عمر تأكيد كرد اگر اين قضية صحت دارد به ما بگو تا پيش قدم شويم (ومقدمات كار را فراهم نماييم) گفت:
درست شنيده‌ايد اين حرف را پيغمبر گفته است!.
پس از تحقيق كه به راستي گفتار پي برد، از آن روز كمر برقتل رسول خدا بسته و براي از ميان برداشتن او در پي فرصتي مي گشتند تا نقشه خود را اجراء نموده و عملي سازند يعني در موقع مناسب چهار نفري رسول خدا را مسموم نمايند!
خداوند افشاء راز را به پيغمبر خبرداد، حضرت از حفصه باز خواست نمود حفصه گفت: اين افشاء مرا كهِ بتو خبرداد؟! قال نبّأني العليم الخبير خداوند دانا به من
از مباهله تا عاشورا، ص: 185
خبرداد حضرت به خاطر رنجش سختي كه (از اين قضيه) داشت، يك ماه تمام از همه زنانش كناره گيري كرد ابن عباس گويد: از عمر سؤال كردم من اللّتان تظاهرتا علي رسول اللّه قال: حفصة و عايشة آن دو زن كه به پيغمبر نافرماني كرده او را رنجانيدند كيانند؟! گفت: حفصة و عايشة. «1»
وفي رواية: إنّه صلي الله عليه و آله أعلم حفصة أنّ أباها و أبابكر يليان الأمر، فأفشت إلي عائشة و أفشت إلي أبيها فأفشي إلي صاحبه، فأجتمعا علي أن يستعجلا ذالك علي أن يسقياه سمّاً، فلمّا أخبره اللّه بفعلهما همّ بقتلهما، فحلفا له أنّهما لم يفعلا، فنزل (ياأيّها الّذين كفروا لاتعتذروا اليوم (الي آخر) در روايت ديگر است رسول خدا صلي الله عليه و آله حفصة را مطلع ساخت كه پدرش با ابابكر بعد از او، به مسند خلافت مي‌نشينند!، سپس او به عائشه و او هم به پدرش او هم به عمر انتقال داد پس دورهم گرد آمدند كه با مسموم كردن حضرت، هرچه زودتر به عمر مباركش پايان داده و براي رسيدن به هدف، كار را تسريع و يكسره نمايند.
خداوند جريان را به رسولش خبر داد و آن حضرت به كشتن آنها تصميم گرفت آنها قسم ياد كردند كه چنين مسئله‌اي صحت ندارد.
پس آيه مباركه بالا نازل شد كه‌اي كساني كه كافريد امروز عذر نياوريد (تاآخر آيه «2».
عن عبدالصّمد بن بشير عن أبي عبداللّه عليه السلام قال: أتدرون مات النّبيّ أو قتل!؟ إنّ اللّه يقول (أفإن مات أو قتل إنقلبتم علي أعقابكم «3») فسُمَّ قبل الموت، إنّهما سقتاه قبل
از مباهله تا عاشورا، ص: 186
الموت، فقلنا إنّهما و أبويهما شرّ من خلق اللّه عبد الصمد از امام صادق عليه السلام روايت مي‌كند آن حضرت فرمود: آيا مي دانيد كه پيغمبر با اجل خود مرد يا او را به قتل رساندند؟! در حالي كه در قرآن مي‌فرمايد «اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب بر مي‌گرديد» (آنحضرت) پيش از مرگ مسموم شد آن دو او را «سمّ» دادند.
پس ما گفتيم آندو و پدرانشان بدترين خلق خدايند. «1

«5- زني با ايمان»

«5- زني با ايمان» در تفسير آيه «و امرأة مؤمنة إن وهبت نفسها للنّبيّ تاآخر «2»
نوشته‌اند سبب نزول آيه فوق اين بود كه بانوئي از بانوان انصار بنام أم شريك، زينب أم المساكين، خولة يا ميمونة .. (با اختلاف نقلها) خود را به رسول خدا بدون مهريه هبه كرد عائشه (بغض دروني خود را با اداي اين كلمات ظاهرساخت و) گفت:
ما بال النّساء يبذلن أنفسهنّ بلا مهر؟! فنزلت الآية، فقالت عايشه: ماأري اللّه تعالي إلّا يسارع في هواك، فقال رسول اللّه صلي الله عليه و آله و إنّك إن أطعت اللّه سارع في هواك چه شده است كه زنها، خود را بدون مهر بذل مي‌كنند (و دراختيار پيغمبر قرار مي‌دهند) پس اين آيه شريفه نازل شد، عايشه (دوباره كينه و ناراحتي دل خود را بيرون ريخت و) گفت: من نمي‌بينم مگر اينكه خداهم طرف تو را مي گيرد (اينطور معلوم است كه خداهم خواسته ترا برآورده مي‌كند) رسول خدا فرمود: اگر تو نيز فرمان بردار خدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 187
باشي هواي ترا هم، نگه ميدارد. «1»
از امام محمد باقر عليه السلام روايت است فرمود: زني از طائفه انصار آرايش كرده و به خدمت رسول خدا آمد در حالي كه حضرت در منزل حفصة بود، عرض كرد اي رسول خدا من زني هستم كه نه شوهر دارم نه فرزند، اصلًا شوهر نكرده‌ام اگر مرا به زوجيت خود بپذيري من خود را به تو بخشيدم!.
حضرت فرمود: اي خواهر انصارية خدا به شما جزاي خير دهد مردانتان به من ياري كردند و زنانتان به من رغبت نشان مي‌دهند فقالت لها حفصة: ما أقلّ حيائك و أجرئك و أنهمك للرجال؟ فقال رسول اللّه صلي الله عليه و آله كفّي عنها يا حفصة فإنّها خير منك، رغبت في رسول اللّه فلُمتيها و عيّبتيها؟! (الي آخر) حفصه به آن خانم (اعتراض كرد و) گفت:
چه قدر بي حيا و جريي‌ء و تشنه مرداني!؟ حضرت فرمود: اي حفصه بس كن (از او دست بردار) او بهتر از تو است؛ او به پيامبر اظهار رغبت مي كند و تو او را ملامت كرده و سرزنش مي‌كني، سپس به آن خانم فرمود: برگرد خدايت رحمت كند با اين اظهارت كه مرا خوشنود كردي، خداوند بهشت را براي تو واجب نمود اگر خدا بخواهد نظرم بتو مي رسد پس آيه بالا نازل شد (تاآخر خبر).» در تفسير قمي مي‌نويسد: سبب نزول آيه وامرأة مؤمنة ان وهبت نفسها للنّبيّ «3»
اين بود كه زني از انصار به خدمت رسول خدا آمد: وقد تهيّأت و تزيّنت فقالت يا رسول اللّه هل لك فيّ حاجة فقد وهبت نفسي لك؟ فقالت عايشة: قبّحك اللّه ماانهمك للرّجال؟! فقال لها رسول اللّه مه يا عايشة فإنّها رغبت في رسول اللّه إذ زهدتي فيه در حالي كه بازينت و آرايش آماده شده عرض كرد اي رسول خدا آيا نيازي به من داري؟! من
از مباهله تا عاشورا، ص: 188
خودم را به تو بخشيدم (بدون مهر خود را در اختيار تو قرار دادم بلا فاصلة عايشه زبان به بدگوئي و پرخاشگري، گشود و گفت:) خدا ترا قبيح كند زن، چه قدر تشنه مرداني حضرت فرمود: اي عايشه ساكت باش او به رسول خدا رغبت نشان داد، در حالي كه تو از او دوري مي‌جويي (تاآخر خبر) «1» جمله أخير نشانگر آن است كه عايشه به حضرت رغبت نشان نمي‌داده است

«6- بانوي زيبا»

«6- بانوي زيبا» حسن بصري گويد: رسول خدا زني از بني عامربن صعصعة را به زوجيّت خود در آورد كه نامش (سناة) بود؛ وكانت من أجمل أهل زمانها فلمّا نظرت إليها عايشة و حفصة قالتا لتغلبنا هذه علي رسول اللّه بجمالها فقالتا لايري منك رسول اللّه حرصاً و آن زن، از زيباترين زنان زمان خود بود وقتي كه عايشه و حفصه او راديدند گفتند:
زيبائي اين زن رسول خدا را از ما خواهد گرفت (پس براي اينكه آن زن را فراري دهند) به او گفتند: خودت را به رسول خدا زياد حريص نشان نده! (يعني نسبت به او بي اعتنائي كن كه خيال نكند به خاطر او مي ميري) در روايت ديگراست كه گفتند: هر وقت رسول خدا پيش تو آمد، او را اعتناء نكن و بگو پناه مي‌برم برخدا از نزديكي تو آن زن به علت ناپختگي و جواني، گفته آنان را باور كرد و به كار بست حضرت از رفتار اين بانوي بي تجربه و خام، ناراحت شد بلافاصلة او را طلاق داد. «2» از مجموع اين روايات چنين استفاده مي‌شود كه دختران سلسله جنبانان (گروه فشار)، در هر موقعيت مناسب، از رنجانيدن پيامبر، فروگذار نبودند، گاه و بيگاه
از مباهله تا عاشورا، ص: 189
بارفتارهاي رنج دهنده خود، آن حضرت را اذيت مي‌كردند و باديده رسالت و نبوت به او نمي نگريستند بلكه مانند يك شوهر معمولي با او برخورد مي نمودند.
البته ممكن است به نظر آيد كه اين همه پرخاشگري‌ها دراثر حسادتهاي زنانه بوده است، ولي اشتباه نشود اگراينها ايمان واقعي داشتند، نبايد آن حضرت را اذيت مي‌كردند، «1»
چون خداوند در قرآن كريم اذيت آن حضرت را تحريم كرده و نشانه عدم ايمان دانسته است. «2»
همانطور كه مي دانيد، حفظ حرمت رسالت و عدم اذيت و آزار او، از حقوق مسلّمه نبوّت است، آيا چه اذيتي بدتر از اينكه رو در روي شوهر ايستاده و بگويند: اگرتو مارا طلاق دهي ما نمي توانيم همتايان و يا هم كفواني پيدا كنيم؟! (يعني تو براي ما نوبر نيستي! يا كاري كنند، زني كه مورد علاقه اوست، تحريك و شيطنت نموده واو را به وحشت انداخته در نهايت به پاي طلاق بكشند و از همديگر جدا سازند وو ...)
آيا قرآن نفرموده بود: (هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد كه اگر خدا و پيامبرش امري را صلاح بدانند، اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هركس به خدا و رسولش، نا فرماني كند، به گمراهي آشكار گرفتار شده است. «3»
حالا اين اعمال را با چه منطقي مي‌شود توجيه كرد؟! آيا طبق نص صريح قرآن مجيد بالعنت صريح و عذاب دردناك و عذاب خوار كننده مواجه نخواهند شد؟!

«7- آن دو را طلاق ده»

«7- آن دو را طلاق ده» امام كاظم عليه السلام از پدر بزرگوارش عليهما السلام روايت مي كند، رسول خدا صلي الله عليه و آله ضمن وصيتي كه به علي عليه السلام كرده است، به او فرمود: ياعلي إنّ فلانة وفلانة ستشقّانك وتبغضانك بعدي و تخرج فلانة عليك في عساكرالحديد، و تخلف الأخري تجمع اليها الجموع، هما في‌الأمر سواء فما أنت صانع ياعلي!؟ اي علي بعد از من فلانه و فلانه بر توسخت گرفته نا فرماني خواهند كرد، و باتو دشمني خواهند نمود يكي از آنان بر عليه تولشكركشي كرده و ديگري نشسته مردم را بر عليه تو تحريك خواهد كرد و هر دو شريك جرمند؛ اي علي در آن هنگام، چه خواهي كرد!؟.
عرض كرد: اي رسول خدا آنها را به كتاب خدا دعوت مي نمايم، قرآن ميان من و آنها حجت و داور خواهد بود و اگر نپذيرفتند، با سنت و فرمايشات تو با آنها محاجّه كرده و حق واجب خود را برآنها بيان مي‌كنم و اگرباز قبول نكردند خدا را شاهد گرفته و با آنها مي جنگم، فرمود: و تعقرالجمل و إن وقع في النّار و آيا شتر را پي ميزني اگرچه به آتش فرو رود؟! عرض كرد: بلي سپس فرمود: ياعلي إذا فعلتا ماشهد عليهما القرآن، فأبنهما منّي، فإنّهما بائنتان، وأبواهما شريكان لهما فيما عملتا و فعلتا، ياعلي إصبر علي ظلم الظّالمين فإنّ الكفر يقبل و الرّدة والنّفاق مع الأوّل منهم، ثمّ الثّاني و هو شرّ منه و أظلم، ثم الثّالث ثمّ يجتمع لك شيعة تقاتل بهم النّاكثين و القاسطين و المتبعين المضلين و أقنت عليهم، هم الأحزاب و شيعتهم «1» هنگامي كه اين كارها را كه قرآن بر عليه آنها شهادت داده، انجام دادند، آنها را از من جدا كن (يعني ازطرف من طلاق بايِن ده و از درجه امّ‌المؤمنين بودن بيرونشان نما
از مباهله تا عاشورا، ص: 191
همانطوركه با اعمال ناشايست خود در حال حيات و بعد از ممات من، در آخرت از من جدا خواهند شد) چون آنها (با اين عملهايشان) از من جدا شده هستند، پدرانشان نيز با آنها شريك (و به كيفر اعمالشان) خواهند رسيد؛
اي علي برستم ستمكاران شكيبا باش (چون اگر مقابله كني) كفر و إرتداد پيش خواهد آمد نفاق با اولي آنهاست سپس بادومي كه بدتر و ستمگرتر از اوست سپس با سومي است، سپس بر دور تو هواخواهاني گرد ميآيند، با ياري آنها، با پيمان شكنان (خوارج) و مدعيان عدالت (معاويه و دار و دسته اش) و پيروانان گمراهان (عائشه و يارانش) مي جنگي كه نفرين من بر آنها باد آنها باقيمانده أحزاب (گناهكاران بر بلا گرفتار شده قديم) وشيعيان آنهايند

«8- برادرم را بخوانيد»

«8- برادرم را بخوانيد» درلحظات پاياني زندگي رسول خدا صلي الله عليه و آله، أميرمؤمنان عليه السلام از او جدا نمي شد ساعتي براي كاري بيرون رفت حضرت چشم باز كرد و فرمود: أدعوا لي أخي و صاحبي و در بعض روايات خليلي و در بعضي حبيبي برادر و هم صحبت و خليل و حبيبم را صدازنيد (بيايد) باز بيحال افتاد.
بااينكه اطرافيانش مي‌دانستند كِه را ميخواهد، باز هريك از عايشه و حفصه پي پدرش فرستاد، تا خود را بعنوان حبيب رسول خدا جابزنند حضرت با مشاهده آنها، روي مباركش را ميگردانيد يا باديدن آنها چشمان خود را مي‌بست و آنها بلند شده و مي رفتند.
دوباره جمله فوق را تكرار مي‌كرد، تااينكه امّ‌السّلمة گفت: علي را صدا زنيد جز او را نمي خواهد، پس أمير مؤمنان عليه السلام را صدا زدند وقتي كه حاضر شد؛ (با ديدن او خوشحال شده، دستهاي خود را باز كرد و او را به آغوش كشيد و زير لحاف خود برد
از مباهله تا عاشورا، ص: 192
سپس وصيتهاي خود را كرد «1») به او اشاره كرد خم شود پس با او مدت زيادي نجوي كرد تا حضرت باز بيحال شد؛ علي عليه السلام بيرون آمد پرسيدند ماالّذي أوعز إليك يا أباالحسن؟ اي اباحسن چه چيزي به تو آموخت فرمود: علّمني ألف باب من العلم فتح لي من كلّ باب ألف باب، و أوصاني بما أنا قائم به إن شاء اللّه تعالي «2»
هزار باب از علم را، به من تعليم نمود و از هر بابي هزار باب براي من گشود و چيزهائي برايم توصيه نمود كه انشاءاللّه با بهترين وجه، به آنها عمل خواهم نمود (و از ميدان آزمون خداوند پيروزمندانه بيرون خواهم آمد).
وقتي بيماري رسول خدا صلي الله عليه و آله سنگين شد و أجلش رسيد؛ علي عليه السلام بالاي سرش حاضر بود به او فرمود: ضع رأسي في حجرك يا علي فقد جاء أمر اللّه «3»
اي علي سرم را روي دامنت بگذار كه، أمر خدا رسيد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله در گذشت در حالي كه دست راست علي عليه السلام زير چانه آن حضرت بود و آن را بلند كرد و به صورتش ماليد و چشمش را بسته رو به قبله نمود ومشغول كارهاي بعدي شد. «4

«9- پرسش شرم آور»

«9- پرسش شرم آور» جرئت و جسارت آنها به جائي رسيده بود كه از زندگي داخلي و زيرلحافي رسول خداجويا ميشدند، چناچه دركتاب اصول كافي آورده است، روزي ابابكر و عمر پيش ام سلمة آمدند گفتند: اي ام سلمه! تو پيش از رسول خدا بامرد ديگري (ازدواج كرده) بودي، در خلوت فرق ميان اين دوتارا، چگونه مي‌بيني؟! گفت: مانند مردان ديگر، سپس ازپيش ام سلمه رفتند.
ام سلمه ازترس اينكه دراين باره آيه‌اي نازل شود پيش دستي كرده جريان را به حضرت خبرداد: فغضب رسول اللّه حتّي تربّد وجهه، وإلتوي عرق الغضب بين عينيه، و خرج و هو يجرّ ردائه حتّي صعدالمنبر رسول خدا از اين كنجكاوي آنها طوري عصباني شد كه صورت مباركش سرخ شده و رگ عصبانيت در ميان دو چشمانش گره خورد، از خانه بيرون آمد در حالي كه يك طرف ردايش بر زمين كشيده مي شد به مسجد رفت، انصار بلا فاصله بااسلحه حاضرشدند وحضرت امر فرمود: لشكريان حاضر شوند.
پس ازحمد و ثناي الهي فرمود: اي مردم چه شده است كه عده‌اي در صدد دانستن عيب منند و (سعي مي‌كنند از من عيبي به دست آورند) به خدا قسم من گرامي ترين شمايم از حيث نسب، و پاك ترينم از نظر مولد، و پارساترين شمايم در نهانها (و در پشت پرده ها) به خدا سوگند هركس از من پدرش را بپرسد من پدر واقعي او را مي‌گويم.
مردي بلند شد پرسيد پدر من كيست؟! فرمود: فلان چوپان، ديگري سؤال كرد؟
فرمود: پدر تو غلام سياه شما است، در جواب سومي فرمود: همان است كه به او نسبت داده مي‌شوي.
از مباهله تا عاشورا، ص: 194
انصار ديدند آبرو ريزي خواهد شد جلو آمده عرض كردند: يارسول اللّه! إعف عنّا عفا اللّه عنك، فإنّ اللّه بعثك رحمةً فاعف عنّا عفا اللّه عنك اي رسول خدا! از ما درگذر خدا از تو درگذرد، خداوند ترا (براي ما و عالميان) رحمت فرستاده پس ما را ببخش خدا ترا ببخشد، (وقتي انصار اينگونه حرف زدند) حضرت از آنها در گذشت در حالي كه عرق از جبين مباركش ميريخت «1».
در صفحات و گفتارهاي آينده شواهد زنده تاريخي به رفتارهاي كينة توزانه و عدم ايمان واقعي افراد ستون پنجم مشروحاً سخن خواهيم آورد.
اما آنچه كه بايد خلاصه كرد اين است كه درطول دوران نبوت رسول خدا صلي الله عليه و آله اين گروه بطور نامحسوس و در بعض مواقع به طور آشكار، دوش بدوش آن حضرت و در امتداد هم، موقعيت خود را تحكيم و تثبيت مي‌كردند حتي در پيش آمدهاي مختلف بامخالفتهاي مكرر، خود را با آن حضرت در كفّه ترازو قرار ميدادند تاميزان نفوذ خود را در ميان مسلمانها، بسنجند.
در فصلهاي آينده به تعدادي ازآنها اشاره خواهد شد و مطالعه خواهيد كرد كه چگونه قدم به قدم مراقب اوضاع بودند، و براي خنثي كردن گفتارها و رفتارها و حتي ويران ساختن كاخ نبوت و رسالت، چه پيش بيني‌ها كرده و چه حديث هائي ساخته و آماده گذاشته بودند كه پس از غروب آفتاب نبوت، براي افول ستاره وصايت و خشكاندن ريشه خلافت حق، به كار برند

«كار شكني‌هاي ستون پنجم»

«كار شكني‌هاي ستون پنجم» كار شكني‌ها و اعتراض و مخالفتهاي گروه به دو دسته تقسيم مي‌شود 1- در حال حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله 2- پس از رحلت آن حضرت صلي الله عليه و آله

كار شكني‌هاي حال حيات»

اشاره

كار شكني‌هاي حال حيات» نمونه هائي ازكار شكنيها و جرئت و جسارت آنها، در دوران زندگي رسول خدا صلي الله عليه و آله

«ايمانت را مخفي دار»

«ايمانت را مخفي دار» وقتي كه عمر بنا به اظهار خودش، مسلمان شد حضرت به او دستور داد أستر إسلامك و إنّ عمر أبي إلّا إعلامه اسلامت را پنهان بدار ولي او سرپيچي كرده اعلان نمود «1» بقيه ماجرا قبلًا گذشت. اين نخستين برخورد و عدم اطاعت از رسول خدا صلي الله عليه و آله و كاشف از هويت و شخصيت دروني او بود

«خود كم بود؟! مي‌خواهد ...»

«خود كم بود؟! مي‌خواهد ...» بعد از نزول آيه مباركه (قل لا أسئلكم عليه من أجر و ما أنا من المتكلّفين) «2»
نازل شد
از مباهله تا عاشورا، ص: 196
منافقين (همان ستون پنجمي ها) به همديگر گفتند: أما يكفي محمّداً أن يكون قَهَرَنا عشرين سنة حتّي يريد أن يحمل أهل بيته علي رقابنا، فقالوا ماأنزل اللّه هذا و ما هو الّا شي‌ء ينفق به، يريد أن يحمل أهلبيته علي رقابنا، ولئن قتل محمد أو مات، لننزعنّها من أهلبيته، ثمّ لانعيدها فيهم أبداً براي محمد كافي نبود كه بيست سال با قهر و غلبه به گردنهاي ما سوار شده است!؟ حالا هم مي‌خواهد اهلبيت خود را نيز به كولهاي ما سوار نمايد، نه خداوند دراين باره چيزي نازل كرده و نه چيزي است كه اجرتي (و ارزشي) داشته باشد؛
حالا كه او مي‌خواهد اهلبيت خود را به گردنهاي ما سوار كند، ماهم تصميم مي‌گيريم اگر او كشته شود و يا بميرد، به طور يقين رياست وخلافت را از خانواده او بيرون بكشيم ديگر! به هيچوجه برآنها برنمي گردانيم «1»

«نماز بر منافق»

«نماز بر منافق» وقتي كه عبداللّه بن ابيّ (منافق) فوت كرد پسرش (كه از هوا خواهان پيامبر بود) پيش حضرت آمد و عرض كرد اي رسول خدا يكي از پيراهنت را بده براي پدرم كفن نمايم و استدعا دارم براو نماز خوانده و براي او طلب مغفرت نمايي حضرت پيرهنش را داد و فرمود: هروقت آماده شد به ما خبر بده، بعد از آماده شدن جنازه، پيغمبر صلي الله عليه و آله به نماز ايستاد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 197
فجذبه عمر فقال له: أليس قد نهاك اللّه أن تصلّي علي المنافقين!؟ فقال لك إستغفر لهم أو لا تستغفر لهم إن تستغفر لهم سبعين مرّة، لن يغفراللّه لهم حضرت را گرفته به كنار كشيد و گفت: آيا خداوند ترا از خواندن نماز بر منافقين، نهي نكرده و گفته است: خواه برآنها طلب مغفرت كني يا نكني، اگر هفتاد بار هم براي آنها طلب بخشش نمائي خدا آنها را نخواهد بخشيد «1».
حضرت با حلم بزرگ و با حكمت بالغه خود با عمر مدارا كرد و او نيز از اين حالت رسول خدا صلي الله عليه و آله سوء استفاده كرده و در برابر آن حضرت ايستاده و اجازه نمي‌داد نماز را شروع نمايد (جسارت را به جائي رسانيد كه بنا بر حديث صحيح، حضرت فرمود: (أخِّر عنّي ياعمر إنّي خُيِّرتُ، قيل لي «إستغفر لهم أولا تستغفر لهم الخ» فلو أعلم أنّي إن زدت علي السّبعين غفراللّه لهم لزدت، ثمّ صلّي عليه، و مشي خلفه و قام علي قبره الحديث) اي عمر برو كنار!! من در استغفار بر آنها مخيرم، اگر مي‌دانستم كه با استغفار بيش از هفتاد، خدا آنها را مي‌بخشد، اين كار را مي‌كردم.
پس نماز گزارد و پشت سر جنازه رفت تا در كنار قبر ايستاد فعجب النّاس من جرأة عمر علي رسول اللّه پس مردم از جرئت عمر به رسول خدا تعجب نمودند. تا آخر حديث. «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 198
در اين جريان عمر باكمال جسارت، براي رسول خدا صلي الله عليه و آله تعيين تكليف و تعليم وظيفه مي‌كند و در مقابل او مي‌ايستد و از آيه‌اي استشهاد مينمايد كه هيچگونه ربطي به موضوع نداشت چون از استغفار بر منافق نهي نشده بود بلكه اخباري بود براينكه استغفار تو به حال آنها فائده‌اي نخواهد داشت، مضافاً بر اينكه، مؤمن واقعي هيچوقت نمي‌توانست به خود اين جرئت را بدهد كه قرآن را به آورنده قرآن تفهيم نمايد غافل از اينكه در اين قضيه، رسول خدا صلي الله عليه و آله مصالح زيادي را در نظر گرفته بود! از جمله آنها.
1- بنا به اجماع امت (آيه مباركه «ولا تصل علي أحد منهم مات أبداً و لا تقم علي قبره» بعد از آن واقعه نازل شده است پس تا آنوقت خواندن نماز بر منافقين ممنوع نبود. «1»
2- حضرت در آيه مورد نظر با كلمه «أو» به معناي (يا) اختيار داشت كه براي آنها استغفار كند و يانه، به حال آنها فايده‌اي نخواهد داشت.
3- عبد اللّه پسر عبد اللّه ابيّ از مخلصان حضرت بود، نخواست او را در ميان دوست و دشمن سرافكنده نمايد.
4- به خاطر حضور آنها در مجامع مسلمين و اظهار شهادتينشان، با آنها مدارا مي‌كرد و حكم كفاري كه از دعوت به اسلام ابا نمايد، نبود بلكه به ظاهر شهادتين گفته و در عداد رد كنندگان علني به شمار نمي‌آمد.
5- عبداللّه بن ابيّ در جامعه آن روز شخصيت با نفوذي بود و قبيله پرجمعيتي داشت، در آن برهه از زمان، نماز خواندن بر او، از نظر سياسي اهميّت زيادي داشت، رسول خدا صلي الله عليه و آله بااين كار مي‌خواست آنها را، تأليف قلب كرده و به سوي اسلام ترغيب نمايد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 199
در پاسخ به اعتراض عمر فرمود: پيراهن من در مقابل خدا به حال او نفعي نخواهد داشت وإنّي أرجو أن يدخل به في الإسلام خلق كثير من اميد دارم كه به وسيله او خلق زيادي بدين اسلام درآيد.
واقعاًاين طور هم شد، در مقابل اين همه لطف رسول خدا، گروه زيادي و بنا بروايتي هزار نفر ايمان آوردند و طائفه خزرج همگي به اسلام گرويدند. «1

«او يكي از آنها بود»

«او يكي از آنها بود» مردي پيش رسول خدا آمد و گفت: اي رسول خدا! فلاني وفات كرد تشريف آورده به او نماز بخوانيد، عمر گفت: إنّه فاجر فلاتصلّ عليه او شخص دريده‌اي بود براو نماز نخوان! آن مرد گفت: اي رسول خدا يادت هست كه در فلان جنگ و فلان شب، چند نفر كشيك ترا ميكشيدند؟! او يكي ازآنها بود، پيغمبر بلند شد و به كنار قبر او آمد آنقدر نشست تا از دفن او فارغ شدند، حضرت سه بار به قبر او خاك ريخت، فرمود: مردم به او بدبين هستند ولي من خوشبينم!؛
عمر گفت: آن خوشبيني يا آن خيري كه از او سراغ داريد چيست!؟ فقال رسول اللّه دعنا منك ياعمر! من جاهد في سبيل اللّه وجبت له الجنّة اي عمر! رها كن مارا، هركس در راه خدا بجنگد بهشت براو واجب ميشود «2».
در حديث ديگر است كه عمر به حضرت گفت: براو نماز نخوان! فرمود: هل رآه أحد علي شي‌ء من أعمال الخير!؟ آيا كسي او را در كار نيكوئي ديده است؟ آن مرد گفت:
از مباهله تا عاشورا، ص: 200
در فلان شب باما كشيك ترا مي‌كشيد، حضرت براو نماز خواند و همراه جنازه او تا كنار قبر آمد و برقبر او خاك ريخت و فرمود: إنّ أصحابك يظنّون أنّك من أصحاب النّار، وأنا أشهد أنّك من أصحاب الجنّة! اطرافيان تو (و هم نشينانت) گمان مي‌كنند تو از اهل آتشي؟! اما من شهادت ميدهم تو از اهل بهشتي.
سپس به عمر رو كرد و فرمود: إنّك لاتُسئل عن أعمال النّاس، و إنّما تُسئل عن الغيبة تو مسؤل اعمال مردم نيستي! بلكة از غيبت كردنت مسؤل خواهي شد. «1»
5

«تأخير تا به كي!؟»

«تأخير تا به كي!؟» حميدي در كتاب جمع بين الصحيحين در حديث 34 از مسند عايشة كه در صحت آن اعتقاد دارند مي‌نويسد، عروة از عايشة نقل مي‌كند كه، شبي پيغمبر به نماز «عتمه» «2» مشغول بود به طوري كه نماز عشاء به تأخير افتاد تا اينكه عمر او را صدا زد و گفت: آخر زنها و بچه‌ها خوابيدند؟! پس حضرت در حالي كه به سوي اهل مسجد بيرون مي آمد، فرمود: «ماينتظرها أحد من أهل الأرض غيركم» در روايت ابن شهاب است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «و ماكان لكم أن تُنزُروا «3» رسول اللّه صلي الله عليه و آله علي الصّلاة و ذاك حين صاح عمر بن الخطاب آيا بجز شما در روي زمين كسي انتظار اين نماز را نمي‌كشد؟ به شما نيامده است كه به پيامبر اين همه اصرار كنيد؟!
از مباهله تا عاشورا، ص: 201
اين كلمه را آن وقت فرمود كه عمر بر روي حضرت صيحه زد (و داد كشيد!). «1»

من فال نزدم»

من فال نزدم» رسول خدا به امراء خود نوشت هر وقت پيش من پيكي اعزام مي‌كنيد فرد خوش صورت و خوش نام بفرستيد! عمر اين را كه شنيد بلند شده گفت: من نمي‌دانم حرف بزنم يا ساكت شوم؟! حضرت فرمود: اي عمر هرچه ميخواهي بگو! عمر گفت: چگونه است ما را از فال زدن نهي كردي، اما خودت فال ميزني!؟ حضرت فرمود: من فال نزدم بلكه اختيار نمودم. «2»

«حديبية»

«حديبية» درسال ششم و بنا به قول بعضي، درسال پنجم هجرت: حضرت با گروهي از مسلمانان براي اداي مناسك حج به سوي مكة معظمة حركت نمودند وقتي كه حركت رسول خدا به قرشيان رسيد، خالد بن وليد را با گروهي از ورزيدگان جنگ براي از بين بردن مسلمانان فرستادند، ولي او باهرتاكتيكي كه پيش آورد شكست
از مباهله تا عاشورا، ص: 202
خورد تااينكه حضرت به محلي در نزديكي مكة بنام (حديبية) رسيد.
مشركين قريش، عده‌اي ازبزرگان خود را متناوباً به حضور حضرت فرستادند تابالأخرة حضرت را به صلح و شرطهائي كه قبول آنها براي مسلمانان سخت بود، راضي نمودند كه، آن سال را از همانجا برگردند، و آنها نيز، سال آينده سه روز مكه را به طور كلي تخلية نمايند تا مسلمانها آزادانه، مناسك حج را بجا آورند.
چون اين عمل رسول خدا صلي الله عليه و آله با دستور مستقيم پروردگار انجام گرفت، پايان ونتايج خوبي براي مسلمانها داشت كه دركتابهاي مربوطه به طور مشروح بيان شده است، اما رئيس گروه فشار با مخالفتهاي مكرر خواست جلوي اين كار حضرت را بگيرد، گفت: اگر چهل نفر «1» در روايت ديگر است، گفت: اگر يكصد «2» نفر بامن همكاري كنند، من بااين دستور مخالفت كرده و جلوي اين كار را مي‌گيرم «3» ولي نتوانست

8 «مانند آن روز شك نكرده بودم»

8 «مانند آن روز شك نكرده بودم» شيخ عبدالرحمن سيوطي درتفسير سوره فتح مي‌نويسد: فقال عمر: ماشككت منذ
از مباهله تا عاشورا، ص: 203
أسلمت إلّا يومئذ «1»
از روزي كه مسلمان شدم شك نكرده بودم مگرآن روز (بقيه روايت را متعاقباً مي‌خوانيد
ابن عباس گويد در زمان خلافت عمر (خودش جريان حديبيه راپيش كشيد وگفت:) إرتبت إرتياباً لم أرتبه منذ أسلمت إلّايومئذ، و لو وجدت ذالك اليوم شيعة تخرج عنهم رغبة عن القضية، لخرجت «2»
از روزي كه مسلمان شده‌ام، مانند آن روز به شك نيفتاده بودم، اگر آن روز پيرواني پيدا مي‌كردم كه از آن قضيه دلگير شوند، و بتوانم با ياري آنها در برابر آن پيمان جبهه‌گيري نمايم، و آن را از بين ببرم، مي‌كردم!
ابو سعيد خدري گويد: روزي در نزد عمر نشسته بودم آن جريان را ياد آوري كرد و گفت: دخلني يومئذ من الشّك، و راجعت النبيّ صلي الله عليه و آله يومئذ مراجعة مارجعته مثلها قط ... فينبغي للعباد أن يتّهموا الرّأي؛ و اللّه دخلني من الشّك حتي قلت في نفسي: لو كنّا مأة رجل علي مثل رأيي مادخلنا فيه أبداً ... «3»
آن روز شكي براي من پيش آمد كه، باقيافه‌اي با رسول خدا مواجه شده (وجبهه گرفتم كه) سابقه‌اي نداشت، پس سزاوار است هركسي به نظر خويش بدبين باشد، به خدا قسم شكي براي من رخ داد كه به خودم مي‌گفتم اگر صد نفر مانند من با آن جريان نظر مخالف داشت، ابداً آن كار را نمي‌پذيرفتم (آن را باطل اعلام مي‌كردم) برگرديم به بقيه روايت سيوطي
فأتيت النبّي صلي الله عليه و آله فقلت ألست نبي‌اللّه؟ قال: بلي، فقلت: ألسنا علي الحق، وعدوّنا علي الباطل؟ قال: بلي، قلت: فلم نعطي الدّنيّة في ديننا إذن؟ قال: إنّي رسول اللّه، ولست
از مباهله تا عاشورا، ص: 204
أعصيه، و هو ناصري. خدمت پيامبر آمدم، گفتم: آياتو پيغمبر خدا نيستي؟! فرمود:
بلي. گفتم: آيا ما برحق و دشمن ما بر باطل، نيست؟! گفت: بلي، گفتم: پس چرا ما، پستي و خواري را براي دينمان بپذيريم؟ (كاسه داغ تر از آش شده)
فرمود: من فرستاده خدايم و هيچوقت براو نافرماني نمي‌كنم، و خود او ياور من است.
گفتم: آيا به ما خبر ندادي (وعده نكردي) كه، ما بزودي بركعبة آمده و آن را طواف خواهيم نمود؟!
فرمود: آري، اما، آيامن گفتم كه امسال داخل آن خواهيد شد؟!
گفتم: نه فرمود (نگران نباش) تو مي آئي و طواف هم ميكني؛
عمر گويد: (من قانع نشدم) پيش ابوبكر آمدم همان سؤالهارا تكرار نمودم! گفت:
اي مرد او رسول خداست و به خدا نافرماني نمي‌كند و خدا نيز به او كمك خواهد نمود (از ابوبكر نيز همان پاسخهارا شنيدم «1».
ابن أبي الحديد گويد:
قول عمر للنّبي صلي الله عليه و آله «ألم تقل لنا ستدخلونها» في ألفاظ نكره حكايتها حتّي شكاه النّبيّ الي ابي بكر، و حتي قال ابي بكر: إلزم بغرزه فواللّه أنه رسول اللّه عمر بگونه‌اي باپيغمبر حرف زده (و با كلماتي به او اعتراض نموده است كه) مااز آوردن آن كراهت داريم (وشرم مي‌كنيم) به طوري كه شكايت بي ادبي او را پيش ابوبكر برده (وجريان را به او بازگو نمود) ابوبكر به عمر گفت: بچسب به حرف پيغمبر و با
از مباهله تا عاشورا، ص: 205
او مخالفت نكن، او رسول خداست. «1»
أحمد زيني دحلان مفتي مكة گويد: وجعل عمر يردّ علي رسول اللّه صلي الله عليه و آله الكلام، حتّي قال له أبوعبيدةالجراح: ألاتسمع يابن الخطاب رسول اللّه يقول ما يقول نعوذ باللّه من الشّيطان الرجيم، حتّي قال رسول اللّه: صلي الله عليه و آله يا عمر: رضيتُ؟ و تأبي أنت! (الحديث) عمر پيغمبر را به گونه‌اي رد مي‌كرد كه ابوعبيده جراح (كه از دار و دسته خود او بود) به سخن آمد وگفت: اي پسر خطاب نمي‌شنوي آنچه را كه رسول خدا مي‌گويد!؟ من از شيطان رجيم (و وسوسه‌هاي او كه دل ترا فرا گرفته است) به خدا پناه مي‌برم (كار به جائي رسيد كه حضرت رو به عمر كرد وگفت:) اي عمر من (به فرمان خدا) راضي شدم (تو راضي نمي‌شوي؟!) وگردن فرازي مي‌كني! (تاآخرخبر «1»
از مباهله تا عاشورا، ص: 206
. بامراجعة به تفاسير فريقين قبح گفتار و ضعف ايمان و شايد عدم وجود آن در كالبد گوينده آن به وضوح ديده مي‌شود، بدانسان كه مانند ابن ابي‌الحديد هااز درج آن اظهار شرمندگي مي‌كنند، و به طوري كه عبدالمحمود مي‌گويد: چه ضرورتي داشت مسلمانها اين روايت را نقل كنند و تصحيح نمايند و شهادت دهند كه عمر بارسول خدا موافق نبود و با او معارضه مي‌كرد و در تدبير بااو مخالفت مي‌كرد و خودش را به درك حق، از رسول خدا عارف تر مي‌ديد در حالي كه خدا فرموده: وما ينطق عن الهوي ان هو الاوحي يوحي «2» بعد از اين كارشكني و اعتراض، دست برنداشته باز، مترصد فرصت ديگري بود، كه برايش پيش آمد و زمينه مخالفت برايش فراهم شد، آن وقت كه،

«اين هم مخالفت ديگر»

«اين هم مخالفت ديگر» حضرت دستور داد انحروا بدنكم واحلقوا رؤسكم قرباني هارا بكشيد و سرهايتانرا بتراشيد، باز لب به اعتراض گشود كه (فأمتنعوا و قالوا: كيف ننحر و نحلق ولم نطف بالبيت ولم نسع بين الصفاء والمروة،) امتناع كردند و گفتند: ما چگونه قرباني كرده و سربتراشيم در حالي كه نه به بيت (خدا) طواف كرده‌ايم ونه ميان صفا ومروه سعي
از مباهله تا عاشورا، ص: 207
نموده ايم!،
با اين گفتار مجدداً خود را با رسول خدا در كفه ترازو قرار داد و متأسفانه موفق هم شد چون هيچ كس اقدام به كشتن قرباني نكرد به طوري كه حضرت با ناراحتي تمام به چادر «ام سلمه» زوجه خويش آمد و جريان را گفت: ام سلمة پيشنهاد خوبي كرد و گفت: اي رسول خدا انحر أنت و احلق، فنحر رسول اللّه و حلق، فنحرالقوم علي خبث (علي غير) يقين و شك و إرتياب تو خودت نحر كن و سربتراش (هركس از تو اطاعت مي‌كند مشخص بشود) حضرت قرباني راكشت و سر تراشيد و آنها نيز بدون يقين وباشك و شبهه (بناچار و براي ترس از پيامدهاي بعدي) تبعيت كردند. «1»
ابن سعد در طبقات از ابي سعيد خدري نقل مي‌كند: أنّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله رأي أصحابه قد حلقوا رؤسهم عام الحديبية غير عثمان و أبي قتادة الأنصاري، فاستغفر رسول اللّه للمحلقين ثلاث مرّات وللمقصرين مرّة رسول خدا ديد اصحاب سرتراشيده‌اند غير از عثمان (بن عفان) و ابي قتاده انصاري، پس براي سرتراشنده‌ها سه بار طلب مغفرت كرد وبراي كوتاه كننده‌هاي مو يكبار «2».
حضرت 19 روز در حديبيد ماند سپس به سوي مدينة حركت كرد، وقتي كه به (محلي بنام) كراع الغميم رسيد سوره مباركه فتح نازل شد، عمر از اين پيشامد و از جلوگيري مشركين، باتأسف زياد راه ميرفت (و به فكر فرو رفته بود؛
حضرت خواست اين ناراحتي را از دل او در آورد آنطور كه در صحيح بخاري آمده است فرمود: سوره‌اي نازل شده است، كه براي من دوست داشتني‌تر است از آنچه كه آفتاب برآن ميتابد!، مردي از اصحاب گفت: اين را فتح نمي‌گويند كه راه «بيت» را به روي ما بستند و نگذاشتند در آنجا قرباني كنيم، و دو نفر از مؤمنين كه به سوي ما
از مباهله تا عاشورا، ص: 208
آمده بودند، برگشت داده شدند!.
رسول خدافرمود: چه بد گفتاري است اين، بلي آن پيشامد بزرگترين پيروزي است براي ما، مشركين رضايت دادند كه مسلمانها را (برسميت بشناسند و) در شهرهاي خود آزاد گذارند، از شما امان مي‌خواهند و شما بر آنها فاتح شديد (از موضع قدرت سخن گفتيد) بااجر خدائي، سالم برگشتيد، آيااين بزرگترين پيروزي نيست؟! آيا فراموش كرده‌ايد روزاحد را كه فرار مي‌كرديد و به پشت سرتان نگاه نمي‌كرديد آيا روز احزاب را از ياد برديد چشمها زايل و از بالا و پايين محاصرة شده بوديد وو ...
مسلمانها گفتند: گفته خدا و رسول راست و درست است، به خدا قسم اي رسول خدا ما، مانند تو فكر نمي‌كرديم البته تو اعلم از مائي «1».
باز عمر گفت: يارسول اللّه ألم تقل إنّك تدخل مكة آمناً؟ قال بلي، أفقلت لكم عامي هذا؟ قال: لا (الحديث) «2»
آيا تونگفتي باامنيت داخل مكة مي‌شوي؟ فرمود: بلي آيا من گفتم امسال داخل مي شويد؟! گفت: نه (تاآخرخبر

10 «رو به زندگي عادي»

10 «رو به زندگي عادي» رسول خدا صلي الله عليه و آله بعد از اتمام عمره تمتع طبق آيه مباركه فمن تمتّع بالعمرة الي الحج فمااستيسرمن الهدي (تاآخرآية) «3»
دستور داد هركس مايل باشد مي‌تواند تاموقع احرام حج، متعة كند (يعني براي استراحت و آرامش گرفتن از زحمات احرام عمرة
از مباهله تا عاشورا، ص: 209
ميتواند با زوجه خود مباشرت داشته باشد و يا براي خود متعه، دست و پا كند)
مردي گفت: أنخرج حجاجاً و رؤسنا تقطر؟ و انّ النبي صلي الله عليه و آله قال له: إنّك لن تؤمن بها أبداً آيا ما به حج، رويم در حالي كه از سَرِ ما (آب غسل) مي ريزد رسول خدا به او فرمود: تو ابداً به آن، ايمان نخواهي آورد «1».
وهذا ماكرهه عمر وبعض أتباعه، فقال قائلهم: كما أخرجه أبو داود في سننه، أننطلق و ذكورنا تقطر عمر و بعض از ياران او از اين دستور بدشان آمد بدانسان كه ابوداود در كتاب سنن آورده است عمر يا يكي از ياران او گفت: آيا ما در حالي براي احرام حج برويم كه از ذكرهاي ما، مني ميريزد! «2».
روايات فراوان در منابع اهل سنت، تصريح دارد كه آن مرد عمر بود؛ و تاريخ نيز، با گذشت زمان از روي آن پرده برداشته است «3».
سخنان و اعترافات زيادي كه از خود عمر نقل شده است كه او روزي دربالاي منبر خطبه مي‌خواند باآزادي و صراحت كامل گفت: متعتان كانتا علي عهد رسول اللّه و أنا أنهي عنهما و أعاقب عليهما: متعة الحج و متعة النساء «4»
.
و در روايت ديگر است كه گفت: أيّهاالنّاس ثلاث كنّ علي عهد رسول اللّه و أنا أنهي
از مباهله تا عاشورا، ص: 210
عنهنّ، وأحرّمهنّ، وأعاقب عليهنّ: متعة الحج، ومتعة النّساء، و حيّ علي خير العمل اي اي مردم! سه چيز در عهد رسول خدا بود (و به آنها عمل مي‌كردند) من از بجا آوردن آنها نهي كرده و تحريم مينمايم و هركس مرتكب آنها شود عذابش مي‌كنم متعه حج، ومتعه زنها، و كلمه حيّ علي خير العمل (دراذان). «1

11 «سخن چيني حاطب»

11 «سخن چيني حاطب» يكي از اصحاب، به نام حاطب بن ابي بلتعة ميخواست قريش و مكيان را، از تصميم‌هاي خصوصي رسول خدا آگاه نمايد، به اين اميد كه در گردن قريش حقي داشته باشد، تا زن و بچه او را در مكة نيازارند، و اموال او را غارت ننمايند، رسول خدا صلي الله عليه و آله اميرمؤمنان عليه السلام را با دو نفر ديگر فرستاد تا آن نامه را از زني كه آن را در ميان موي سرش مخفي كرده بود تا به قريش برساند، گرفتند و آوردند، فوراً عمر از جا برخاست و گفت: يارسول اللّه! حاطب به خدا و رسولش خيانت كرده اجازه بدهيد گردن او را بزنم!.
رسول خدا رو به حاطب كرده پرسيد براي چه دست به اين كار زدي؟ گفت: مرا از ايمان آوردن به خدا و رسولش چه مانع شده است (يعني از ايمان خود متزلزل نشده‌ام) ولي هريك از ياران تو در مكة، كسي را دارد كه از ناموس و مال او دفاع نمايد اما من بيكس هستم، و مي‌دانم كه تو بر آنها غالب خواهي شد، فقط خواستم
از مباهله تا عاشورا، ص: 211
در گردن آنها حقي و منتي داشته باشم تا متعرض اهل و عيال و اموال من نشوند، حضرت فرمود: صدق لاتقولوا له إلّا خيراً، راست مي‌گويد: در باره او جز خير، چيزي نگوييد (او را به نيكي يادكنيد) دوباره عمر گفت: اي رسول خدا او به خدا و رسولش و مؤمنان خيانت كرده است اجازه بده گردنش را بزنم (تاآخرخبر). «1»
با اينكه حضرت گفته حاطب را تأييد نمود، و اجازه نداد كسي در باره او جز نيكي چيزي بگويد اما عمر علاوه بر اينكه به حرف رسول خدا صلي الله عليه و آله گوش نداد دوباره خواسته خود را تكرار كرد

12 «ما رشوه نمي دهيم!»

12 «ما رشوه نمي دهيم!» استاد محمد خالد گويد: لقد ترك عمر بن الخطاب النصوص الدينية المقدسة من القرآن و السّنة عند مادعته إلي ذالك المصلحة فلبّاها، فبينما يقسم القرآن للمؤلفة قلوبهم حظاً من الزّكاة و يؤدّيه الرّسول، و يلتزمه أبوبكر، يأتي عمر فيقول: إنّا لانعطي علي الإسلام شيئاً، فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر البته عمر بن خطاب نصهاي دين مقدس را از قرآن و سنت، وقتي كه به نظرش مصلحت مي آمد، ترك كرده است هنگامي رسول خدا صلي الله عليه و آله طبق تقسيم بندي مستحقين زكوة در قرآن، مي‌خواست براي تأليف قلوب عده‌اي از گردنكشان پولي پرداخت كند و ابوبكر هم به حضرت كمك مي‌كرد، عمر صدايش را براي اعتراض بلند كرده و مي‌گفت:
مابراي مسلمان شدن به كسي، (رشوه يا) چيزي نمي‌دهيم هر كس ميخواهد ايمان بياورد و نخواست كافر بماند!. «2

13 «نيازمندتر از اينها هست!!»

13 «نيازمندتر از اينها هست!!» عمر گويد: روزي رسول خدا مالي را تقسيم نمود من به او گفتم: و اللّه يارسول اللّه لَغير هؤلاء كان أحق به منهم! فقال: إنّهم خيّروني بين أن يسئلوني بالفحش و بين أن يبخلوني، فلست بباخل به خدا سوگند اي رسول خدا به يقين كساني هستند كه خيلي مستحق تر از اينهايند!، فرمود: آنها مرا مخير كردند ميان سؤال كردن باخشونت يا نسبت دادن مرا بربخالت، من بخيل نيستم (و صفت بخالت را بر خود نمي پذيرم «1».
در روايت ديگر است كه عمر گفت: قسّم رسول اللّه قسمة، فقلت يا رسواللّه! لغير هؤلاء من اهل الصّفّة. قال فقال رسول الله صلي الله عليه و آله: إنّكم تسئلوني بالفحش، و تبخلوني و لست بباخل رسول خدا چيزهائي تقسيم مي‌كرد من گفتم: اي رسول خدا، غير از اينها كساني از اهل صفّة (مستحقترند) رسول خدا فرمود: شما از من با سرسختي ميخواهيد و مرا به بخالت نسبت ميدهيد در حالي كه بخالتي، در من وجود ندارد «2»

14 «چگونه بخوابم؟!»

14 «چگونه بخوابم؟!» پس از خاتمه جنگ بدر، اسيران جنگي را آوردند، حضرت به اصحاب فرمود: من مرداني از بني هاشم و غير بني هاشم را ميشناسم، بااجبار و اكراه آمده‌اند دلشان نمي‌خواست با ما بجنگند، پس هركس از بني هاشم را ديديد، او را نكشيد و هر كس ابوالبختري بن هشام بن حارث بن اسد را ديد او را نكشد، (چون ازاو گزندي و بدي به حضرت نرسيده بود و اولين كسي بود كه صحيفه قريش را باطل اعلان كرد و سبب بيرون آمدن بني هاشم از شعب ابيطالب شد)
و هركس عباس بن عبدالمطلب را ديد او را نكشد چون او مُكرَهاً با آنها بيرون آمده است، (در مقابل اين همه تأكيدات، اولين عكس العمل كه عمر نشان داد) به شدت عباس عموي پيغمبر را به طناب بست بطوري كه او طول شب را تا بصبح ناله ميكرد و رسول خدا هم نمي‌خوابيد، گفتند: اي رسول خدا چرا نمي‌خوابي؟! فرمود: كيف أنام و أنا أسمع أنين عمي؛ فأطلقه الأنصار من چگونه بخوابم در حالي كه ناله عمويم را مي‌شنوم، بعد از اين سخن بود كه طائفه انصار او را آزاد كردند «1».
در همين موقع بود كه عمر برخاست و گفت: اي رسول خدا اينها ترا تكذيب كردند ترا بيرون كرده و باتو جنگيدند پس براي من امكان دهيد فلاني را بكشم و علي را اجازه دهيد برادرش عقيل را بكشد و به حمزه رخصت دهيد برادرش عباس را به قتل برساند!. «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 214
ملاحظه مي‌فرمائيد باچه جرئتي، كساني را كه حضرت شهادت ميدهد مجبوراً آمده‌اند و بسياري از مؤرخين قائل به ايمان عباس هستند، ولي با اشاره حضرت ايمان خود را پنهان مي‌كرد، حكم به كشتن او (آنهم بادست برادرش) را صادر مي كند (و برادر كشي راه بياندازد). «1

15 «كشتن اسير»

15 «كشتن اسير» 1- پس از فتح قبيله هوازن در جنگ حنين، حضرت دستور داد: منادي ندا كرد كه هيچ اسيري را نكشيد! در اين حال عمر بن خطاب از كنار اسيري بنام ابن أكوع كه به زنجير كشيده شده بود گذشت، (اين مرد را قبيله بني هذيل براي جاسوسي از اوضاع و احوال رسول خدا پس از فتح مكة، به مكة فرستاده بودند، او هم اين كار را كرده بود،) وقتي كه عمر اورا ديد (آن طور كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد ضمن غزوه حنين آورده است) گفت: اين دشمن خدا جاسوس بود حال كه اسير شده است بكشيدش، (ابگفتار او) مردي از انصار او را گردن زد، هنگامي كه اين قضية به گوش حضرت رسيد (به عنوان اعتراض) فرمود: آيا دستور نداده بودم كه، اسيري را نكشيد؟!.
2- باز در همان جنگ يكي از اسراء بنام جميل بن معمر بن زهير را به قتل رساندند، حضرت در حالي كه خيلي خشمناك بود، به سوي انصار فرستاد كه چه چيزي سبب كشتن او شد، بااينكه فرستاده من به شما ابلاغ كرده بود كه اسيري را نكشيد؟!
از مباهله تا عاشورا، ص: 215
عذر آوردند: اي رسول خدا ما با گفته عمر او را كشتيم «1» حضرت (باناراحتي تمام) از آنها روگردانيد، تا اينكه عمير بن وهب خواهش كرد كه از تقصير آنها درگذرد.
3- از جمله كشته شدگان جنگ حنين زن زيبائي بود كه خالد بن وليد (هوسباز و عياش كه حتماً به درخواست او تن درنداده بود) او را كشته بود، مردم دور آنزن را گرفته به زيبائي و تناسب أندام وخوش هيكلي او تماشا مي‌كردند كه حضرت سررسيد بلافاصلة آنها متفرق شدند، حضرت فرمود: به خالد بگوييد (سه گروه) زن و بچه و مزد بگير را به قتل نرساند «2»

16 «جز عمر كسي نجات نمي يابد»

16 «جز عمر كسي نجات نمي يابد» بعد از همان جنگ حضرت طبق صلاحديد اصحاب، قرار براين گذاشتند كه، از اسراء فداء بگيرند، ولي عمر برقلع و قمع آنها اصرار مي‌ورزيد، در تأييد نظر عمر حديثي هم ساخته‌اند كه فرداي آنروز عمر ديد پيغمبر با ابوبكر گريه ميكنند جلو آمد و گفت: براي چه گريه مي‌كنيد به من هم بگوييد اگر گريستني باشد منهم بگريم و إلّا تباكي كنم! رسول خدا فرمود: نزديك است در مجازات مخالفت با نظر عمر عذاب عظيم مرا بگيرد!! واگر عذابي فرود آيد كسي ازآن عذاب نجات نمي‌يابد مگر عمر «3

17 «هركس شهادتين گويد»

17 «هركس شهادتين گويد» أبوهريره گويد: پيش رسول خدا وارد شدم فرمود: ابوهريره، توئي؟! عرض كردم، بلي اي رسول خدا، فرمود: سبب آمدنت چيست؟! گفتم: با تو با هم بوديم ولي بلند شده رفتي و تأخيركردي، ما ترسيديم كه از ما (دور افتاده و) بريده باشي؛ بدينجهت نگران شديم و من اولين ترسنده بودم كه به پشت اين ديوار رسيدم، و من مانند روباه از ميان آنها خزيده خود را زودتر از همه به تو رساندم و عده زيادي نيز در پشت اين ديوارند، فرمود: اي ابو هريره! إذهب بنعليّ هاتين فمن لقيت من وراء هذالحائط يشهد أن لا إله إلّااللّه مستيقناً قلبه، فبشّره بالجنّة، با اين دو نعلين من برو، هركه را در پشت اين ديوار ديدي بگو: هركس با يقين قلبي به يگانگي خدا شهادت دهد، به او مژده بهشت باد!
(ابوهريره گويد) اول كسي كه مرا ديد عمر بود پرسيد اين نعلينها چيست؟ گفتم اين نعلينهاي رسول خداست آنها را (براي نشانه و راستي گفتار من به من داده) به كساني كه به وحدانيت خدا شهادت دهد، به او مژده بهشت دهم؛
عمر طوري دستانش را به سينه من كوبيد كه فخررت لأُستي فقال إرجع يا اباهريرة خودم را كثيف كردم،! و به من گفت: برگرد!، برگشتم در حالي كه (از درد وترس به خود مي‌پيچيده و) مي‌گريستم! عمر هم پشت سر من رسيد؛
حضرت از من پرسيد اباهريره چه شده است؟ جريان را شرح دادم قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله ماحملك علي مافعلت؟ اي عمر چه چيزي ترا به اين كار واداشت؟ گفت: پدر و
از مباهله تا عاشورا، ص: 217
مادرم فدايت،! آيا تو ابو هريره را با نعلينهايت فرستاده‌اي كه، اين مژده را به مردم دهد؟ فرمود: بلي؛ قال: فلا تفعل فإنّي أخشي أن يتّكل النّاس عليها فخلّهم يعملون، قال رسول اللّه فخلّهم عمر گفت: اين كار را نكن! ميترسم مردم به اين سخن متكي (و اميدوار) شوند (و اعمال خود را رها سازند) بگذار كارشان را بكنند؛ فرمود: پس آنها را به حال خود بگذاريد! «1».
شمارا به خدا! اين حديث را بادقت مطالعة كرده سپس با وجدان سالم قضاوت نمائيد كه اين شخص با رسول خدا چه قدر سر پيكار داشته و چه اندازه جرئت پيدا كرده و جلوي خير را گرفته و نگذارد مردم با اين نويدها به سوي توحيد و خداشناسي تشويق و ترغيب شوند و گفتن شهادتين رواج يابد و پيغمبر را از كاري كه در پيش گرفته بود، منصرف سازد و براي صيانت از شر او، تسليم گفته او شود!!

18 «سخن چيني منافقانه»

18 «سخن چيني منافقانه» پس از شكست مسلمانها در جنگ احد، ابوسفيان به مسلمانها رو كرد وگفت: أفي القوم محمد آيا محمد در ميان شماست!؟ سه بار اين جمله را تكرار كرد، حضرت فرمود: جوابش ندهيد، ابوسفيان گفت: أنشدك اللّه ياعمر أقتلنا محمداً؟ قال عمر:
أللّهم لا و هو يسمع كلامك! ترا به خدا اي عمر محمد را كشتيم يانه!؟ عمر گفت: نه به
از مباهله تا عاشورا، ص: 218
خدا بلكه او حرفهاي شمارا ميشنود! «1»
با اينكه حضرت اجازه نداده بود، كسي خبر سلامتي آنحضرت را به آنها اطلاع دهد و كشته نشدن او را به آنها برساند، آيا كسي كه به سؤال ابوسفيان جواب مي‌دهد، چه هدفي را تعقيب مي‌كرد و چه منظوري داشت؟ آيا نمي‌خواست به آنها بفهماند، حالا كه شما فاتح هستيد و به كشتن رسول خدا موفق نشده‌ايد، دست به كار شويد غائله را ختم كنيد؛
آيامنظور حضرت اين نبود كه آنها از سلامتي حضرت خبردار نشوند، تا دوباره حمله كرده و كار را يكسره، كنند؟!
آيا روي اين اعمال، جز دو روئي و نفاق، چه نامي ميتوان گذاشت، قضاوت در باره اين خلاف كاريها با وجدانهاي سالم است

19 «صحيفه ملعونة»

اشاره

19 «صحيفه ملعونة» پيمان نامه اي كه در زبان أئمّه عليهم السلام به (صحيفه ملعونه) و (صحيفه مشئومه) شهرت يافته است بر دو گونه بوده است.
1- پيمان نامه هفت نفري كه در كعبه معظمه، ميان (عمر و ابوبكر و سالم و أبو عبيدة بن جراح (و معاذ بن جبل «2») و عبدالرحمن بن عوف و مغيرة بن شعبه)
از مباهله تا عاشورا، ص: 219
نوشته شده (و در آنجا نيز دفن شده بود). «1»
در تفسير آيه 7 سوره مباركه مجادلة: از ابي بصير از امام صادق عليه السلام آمده است كه اين آيه در باره فلان و فلان و أبي عبيدة الجراح و عبدالرّحمن بن عوف و سالم مولي أبي حذيفة و مغيرة بن شعبة نازل شده است؛
حيث كتبوا الكتاب بينهم و تعاهدوا و توافقوا (و تواثقوا): لئن مضي محمّد لا تكون الخلافة في بني هاشم و لا النّبوّة أبداً آن وقت كه در ميان خود پيمان بستند و توافق نمودند كه اگر محمد از دنيا برود خلافت و نبوت به هيچوجه در بني هاشم نخواهد بود، پس اين آيه نازل شد؛
راوي گويد: از آن حضرت پرسيدم؟ گفته خداي عزّ وجلّ «أم أبرموا أمراً فإنّا مبرمون* أم يحسبون أنّا لانسمع سرّهم و نجواهم، بلي و رسلنا لديهم يكتبون» «2»
در چه موردي فرود آمد؟! فرمود: اين دو آيه در آن روز در باره آنها فرود آمد.
امام صادق عليه السلام فرمود: «لعلّك تري أنّه كان يومٌ يُشبِهُ «3» يومَ كُتِبَ اْلكِتابُ إلّا يومٌ قتل الحسين عليه السلام و هكذا كان في سابق علم اللّه عزّ و جلّ الّذي أعلمه رسول اللّه صلي الله عليه و آله أن إذا كُتِبَ الكتابُ قُتِلَ الحسين و خرج الملك من بني هاشم فقد كان ذالك كلّه «4».
از مباهله تا عاشورا، ص: 220
تو چگونه مي‌بيني (آيا) روزي پيدا ميشد با روزي كه آن نوشته را نوشتند (و تعهد نمودند كه خلافت را از اهل بيت عليهم السلام گرفته و خاندان نبوت را براي هميشه از آن مقام منزوي نموده و كنار بزنند) شباهت داشته باشد؟! مگر روزي كه حسين عليه السلام (به شهادت رسيد و) كشته شد (يعني روز شهادت امام حسين و روز نوشتن آن پيمان از نظر ماهيّت و أهميّت، شبيه همند چون در واقع حسين در روز نوشته شدن همان پيمان، شهيد گشت،
«روزولت» رئيس جمهور أسبق آمريكاگويد: هيچ حادثه بي مقدمه و خلق السّاعة به وجود نمي آيد بلكه پس از گذشت زماني و دست به دست هم دادن جرياناتي، حادثه‌اي چه مثبت و چه منفي، رُخ مي‌دهد و به منصه ظهور مي‌رسد).
و اينگونه بود در علم گذشته خداي عزّ وجلّ كه آن را به رسول خود صلي الله عليه و آله تعليم نموده بود، اينكه هر وقت آن نوشته به كتابت رسيد (و به مرحله عمل آمد) حسين (تو نيز) كشته شد و رياست (و خلافت) از خاندان بني هاشم، بيرون رفت و اين كارها همگي به حقيقت پيوست.
حارث بن حصيرة أسدي گويد: أبي جعفر (امام‌باقر) عليه السلام فرمود: با پدرم داخل كعبه شدم بر (سنگ مر مر، سرخ، ميان دو ستون، نماز خواند و فرمود: في هذا الموضع تعاقد القوم، إن مات رسول اللّه صلي الله عليه و آله أن لا يردّوا هذا الأمر في أحد من أهل بيته أبداً قال:
قلت: و من كان؟، قال الأول و الثّاني وأبو عبيدة بن الجراح و سالم بن الحبيبة «1»
اين همان مكاني است كه كه قوم، با هم، پيمان بستند اگر رسول خدا صلي الله عليه و آله وفات كرد، اين كار خلافت را هيچوقت و بر هيچ يك از اهلبيت وانگذارند، پرسيدم كهِ‌ها بودند؟
از مباهله تا عاشورا، ص: 221
فرمود: اوّلي و دومي و ابوعبيده و سالم پسر حبيبه.
سُليم بن قيس گويد: معاذ بن جبل هنگام مرگش به خود نفرين مي‌كرد و مي‌گفت واي برمن، پرسيدند براي چه؟! گفت: به خاطر همدست شدنم با عتيق (ابوبكر) و عمر براي كنار گذاشتن علي از خلافت رسول خدا صلي الله عليه و آله و همينگونه از پسر عمر نقل شده است كه پدرش همين حرف را مي‌زد و همچنين ابوبكر در حال جان دادن مي‌گفت: اين است رسول خدا و علي هم در كناراوست و صحيفه‌اي را كه در كعبه به آن تعهد كرديم در دست اوست و مي‌گويد: قد وفيتَ بها و تظاهرت علي وليّ اللّه أنت و أصحابك، فابشر بالنّار في أسفل السّافلين، ثمّ لعن ابن صهّاك، و قال هو الّذي صدّني عن الذّكر بعد اذ جائني (اي ابوبكر) به يقين به اين تعهد نامه وفا داري كردي، تو و همدستانت به ولي خدا (علي) غلبه كرديد، پس مژده باد برتو سوختن در آتش، در اسفل سافلين، سپس (ابوبكر) به پسر صهّاك (عمر) لعنت فرستاد و گفت:
اوست كه مرا از (عمل كردن به) ذكر (قرآن) بازداشت بعد از آنكه برايم (حق و حقيقت) روشن بود «1».
قال العباس بن الحارث لمّا تعاقدوا عليها، نزلت «إنّ الّذين إرتدّوا علي أدبارهم من بعد ما تبيّن لهم الهدي الشّيطان سوّل لهم و أملي لهم» «2»
عباس پسر حارث گويد: زماني كه (در كعبه) آن صحيفه را نوشتند، اين آيه نازل شد؛
اين حديث را أبو اسحاق در كتابش و احمد بن حنبل در «مسندش» و حافظ أبونعيم اصفهاني در «حلية الألياء» و زمخشري در «الفائق» ذكر كرده‌اند و باز اين آيه فرود آمد «ومكروا مكراً و مكرنا مكراً» «3» عمر موقع مرگش مي‌گفت: اي كاش از دنيا آزاد بيرون مي‌رفتم نه بر من و نه براي من، پسرش گفت: أتقول هذا؟! فقال دعني؛ نحن أعلم بما صنعنا أنا و صاحبيي و
از مباهله تا عاشورا، ص: 222
أبوعبيدة و معاذ «1»
. تو اين را مي‌گوئي؟! گفت: رهايم كن من خوب مي‌دانم با دو يار خود و با همكاري ابوعبيده و معاذ بن جبل چِه كارها كرده‌ايم.
2- دومين پيمان بعد از جريان غديرخم‌بود، گروهي از منافقين شب همان روز گردهم آمدند و سوگند ياد كرده، و باهم پيمان بستند كه، رسول خدا را در باره تعيين خلافت علي بن ابيطالب عليه السلام در غدير خم، اطاعت نكرده و بعد از او آن بيعت را ناديده گرفته، و اجراء ننمايند.
پس وقتي كه وارد مدينه شدند در خانه (ابوبكر) يك صحيفة (پيمان نامه) نوشتند كه بند اول آن شكستن ولايت علي عليه السلام بود و اين كه خلافت و ولايت از آن ابوبكر و عمر وابوعبيده و سالم مي باشد و بيرون از اين چند نفر نخواهد شد؛
فلمّا رجعوا من الحج و دخلوا المدينة كتبوا صحيفة بينهم و كان أوّل ما في الصّحيفة النّكث لولاية عليّ بن أبي طالب عليه السلام و أنّ الأمر الي أبي بكر و عمر و أبي عبيدة و سالم معهم ليس بخارج منهم و شهد بذالك أربعة و ثلاثون رجلًا أصحاب العقبة و عشرون رجلًا آخرون و استودعوا الصّحيفة أبا عبيدة ابن الجرّاح و جعلوه أمينهم عليها. «2»
شايد سرّ اينكه عمر پيش از وفاتش مي‌گفت: اگر أبو عبيدة زنده بود او را جانشين معرفي مي‌كردم و اگر سالم زنده بود اورا به خلافت تعيين مي‌نمودم و در بعض مصادر معاذ بن جبل را نيز نام مي‌برد.
عمر بعدها از ابوبكر بابدي ياد مي كرد كه من در سقيفه بنابه قرار قبلي كه داشتيم،
از مباهله تا عاشورا، ص: 223
دستم را به سوي ابوبكر دراز كردم كه بظاهر بيعت كنم و او بگويد: نه من برتو بيعت ميكنم، كه به دستم بزند و بيعت كند اما برخلاف قرار قبلي اين كار را نكرد و بر خود بيعت گرفت.
زير اين عهد نامه را سي وچهار نفر مردان عقبة (آنهائي كه در گردنه خطرناك براندازي راه تبوك بودند) و بيست و چهارنفر از ديگران، امضاء كردند.
اين صحيفة را به ابوعبيده بن جراح كه (امين ناميدند) سپردند.
حذيفة گويد: اسماء بنت عميس كه آنوقت زن ابوبكر بود مي‌گفت: آن گروه در منزل ابي بكر گرد آمدند (و در باره غدير خم) به مشاوره پرداختند و اسماء نيز به تمام سخنان آنان گوش مي داد تا اينكه پس از اين رايزني، همگي تصميم گرفتند كه جريان غدير خم را ناديده گرفته و لوث نمايند، و سعيد بن عاص اموي را مأمور كردند صحيفه را بنويسد او هم نوشت (وهمگي شهادت دادند) و مهمترين بندهاي آن عبارت از اين بود

مواد پيمان نامه‌

مواد پيمان نامه اين (عهدنامه ايست كه) گروهي از اصحاب محمد رسول خدا از مهاجرين و انصار پس از جديت و رايزني و مشاوره زياد و براي حفظ كيان اسلام و مسلمين به اتفاق آراء (مطالب ذيل را) به تصويب رساندند تا آيندگان از آن تبعيت نموده و به مفاد آن عمل نمايند.
1- به طور يقين وقتي كه خداوند دين خود را تكميل نمود، پيامبرش را به سوي خود برد، بدون اينكه كسي را جانشين خود قرار دهد (چون در دين نقصاني نمانده بود در حالي خود عدم تعيين جانشين براي امت نقصان بزرگي بود)؛
2- مسلمانها را به اختيار خود گذاشت تا كسي را كه مورد وثوق و اعتماد و خير خواه آنان باشد، براي رهبري خود انتخاب نمايند؛
3- بر همه مسلمانان واجب است هرگاه خليفه اي از خلفاء بميرد صاحبان رأي
از مباهله تا عاشورا، ص: 224
سليم و نظر صائب، (فوراً گرد هم آمده) به مشورت پرداخته و هركس را، براي خلافت و رهبري خود شايسته تشخيص دادند، او را برگزينند و امور كشور را به دست او بسپارند.
4- اگر كسي ادعاء نمايد كه رسول خدا او را جانشين خود قرار داده و او را با نام و نشان، به مردم شناسانده است (چنين شخصي) به راه باطل رفته و بر خلاف نظر اصحاب رسول خدا سخن گفته است (و چنين حرفي توطئه اي بيش نيست)؛
5- هيچيك از نزديكان پيغمبر (به خاطر ذوالقربي بودن) مستحق خلافت و امامت نيستند زيرا خداوند مي فرمايد: إنّ أكرمكم عنداللّه أتقاكم «1»
همانا گرامي ترين شما در پيش خدا با تقوي ترين شمااست.
(در پايان ياد آور و تأكيد مي شود) هركس با آنچه كه در اين صحيفه نوشته شده مخالفت ورزيده و با اجماع مسلمين همسو نشود، او را (در هر موقعيتي هم بوده باشد) بكشيد هرچه باداباد.
سپس اين پيمان نامه را به ابي عبيده جراح تحويل دادند تا آن را به مكه بفرستد تا در آنجا نگهداري شود. «2» پس از تنظيم اين صحيفه، شبانه‌از مجلس، متفرق شدند

«امين امّت!!»

«امين امّت!!» صبح همان شب رسول خدا نماز صبح را خواند و در محراب نشست و مشغول ذكرخدا بود تا آفتاب در آمد، به سوي ابوعبيده متوجه شده و فرمود: بخ بخ من مثلك و قد أصبحت أمين هذه الأمّة، مبارك است مبارك است براي مثل تو كه، صبح كرده، در حالي كه امين اين امت شده است!! (توبيخ شديد توأم با استفهام انكاري) سپس اين آيه را تلاوت نمود: فويل للّذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثمّ يقولون هذا من عند اللّه ليشتروا به ثمناً قليلًا فويلٌ لهم ممّا كتبت أيديهم وويل لهم بما يكسبون «1»
پس واي بر آنها كه نوشته‌اي با دست خود مي‌نويسند، سپس مي‌گويند: «اين، از طرف خداست» تا آن را به بهاي كمي بفروشند. پس واي بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واي بر آنان از آنچه از اين راه به دست مي‌آورند!.
اين مردان (صاحبان پيمان) در اين امت مانند كساني اند كه قرآن مي فرمايد:
يستخفون من النّاس و لا يستخفون من اللّه و هو معهم إذيبيّتون مالايرضي من القول و كان اللّه بما يعملون محيطاً «2»
. آنها زشتكاري خود را از مردم پنهان مي‌دارند؛ امّا از خداپنهان نمي‌دارند؛ و هنگامي كه در مجالس شبانه، سخناني كه خدا از آن راضي نبود، مي‌گفتند؛ در حالي كه خدا با آنها بود؛ خدا به آنچه انجام مي‌دهند، احاطه دارد. سپس فرمود: در اين امت امروز اتفاقي افتاده كه در جاهليت اتفاق افتاده بود صحيفه اي نوشته (براي نگهداري به مكه فرستاده اند كه) مانند همان صحيفه را در جاهليت نوشته و در سقف كعبه آويزان كرده و از آن نگهداري مي كردند.
خداوند اينهارا زنده نگهميدارد تا آنها را امتحان كرده، خبيث را از طيّب بسنجد و
از مباهله تا عاشورا، ص: 226
اگر نبود كه خداوند مرا دستور داده است از (اعمال) اينها اعراض نمايم، آنها را احضار نموده و همه را گردن مي زدم (اما چكنم) خدا بايد خواسته خود را انجام داده و پاكان را از ناپاكان تمييز دهد.
حذيفة گويد: به خدا قسم حضرت كه اين حرف را زد (رنگ از روي آنها پريد) و طوري به رعشة افتادند كه نميتوانستند خود را نگهدارند و همه حاضرين در مسجد، آنهارا (به خوبي) شناختند و فهميدند كه منظور رسول خدا از اين گفتارها و تهديدها، آنها بودند. «1»
أبيّ بن كعب به اين جريان اشاره كرده است در سخن مشهورش: ألا هلك أهل العقدة واللّه ما آسي عليهم إنّما آسي علي من يضلّون «2»
آگاه باش صاحبان پيمان (با اين عمل شرم آورشان) به هلاكت رسيدند. به خدا قسم از (گمراهي خود) آنها تأسّف نمي خورم تأسّف من براي كساني است كه (بعد از اين) با اين عمل اينها، به تباهي كشيده شده و به هلاكت خواهند رسيد.
در نامه اي كه عمر به معاويه نوشته بود خود او و جمعي ديگر (به دروغ) شهادت دادند كه؛ پيغمر فرمود: امامت با اختيار مسلمانها است بدين جهت بود ك انصار گفتند: ما از قريش أولي تريم و گروهي گفتند: «منّا أمير و منكم أمير» «3»

20 «براندازي در پرتگاه»

اشاره

20 «براندازي در پرتگاه» جريان بر اندازي و كودتاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و رَم دادن ناقه آن حضرت، توسط هيئت رئيسه گروه فشار، در دو پرتگاه خطرناك اقدام ولي هر دو نافرجام ماند؛
1- عقبه راه تبوك هنگامي كه از جنگ تبوك بر مي گشتند.
2- عقبه أرشي ميان جحفه و أبواء در راه مدينه، موقعي كه از جريان غدير خم فارغ شدند و رهسپار مدينه بودند.
اجراي اين دو كودتا با دست 12 يا 14 نفر، از مسلّمات تاريخ است «1»

كودتاي اول‌

كودتاي اول 1- ابن حزم محلّي از وليد بن جُميع نقل مي‌كند: إنّ أبابكر و عمر و عثمان و طلحة و سعد ابن أبي وقاص أرادوا قتل النّبيّ و إلقائه من العقبة في تبوك «2»
ابابكر و عمر و عثمان و طلحة و سعد ابن وقاص مي‌خواستند پيغمبر را (موقع برگشتن از جنگ) تبوك از پرتگاه «عقبة» پرت نموده و از ميان بردارند.
راوي اين روايت، وليد بن جُميع را بسياري از علماء جرح و تعديل (اهل سنت) موثق «3» و صدوق «4» و صالح الحديث «5» و ليس به بأس «6» ذكر نموده‌اند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 228
2- عبد القاهر بن طاهر بغدادي متوفاي 429 در باره اين حادثة چنين گويد: ثمّ إنّ النّظّام «1» ... كان طعن في الفاروق عمر، و زعم ... أنه شك يوم الحديبية في دينه، و شك يوم وفاة النّبي صلي الله عليه و آله، و أنّه كان فيمن نفر بالنّبي صلي الله عليه و آله ليلة العقبة، و أنّه ضرب فاطمة عليها السلام و منع ميراث العترة «2»
سپس نظّام در كار هاي فاروق عمر، به او طعنه ميزد و (چندتاي آنها را مي شمرد كه عمر) گمان ميكرد در روز صلح حديبيه در دينش شك نمود و در روز وفات رسول خدا شك كرد و او با كساني بود كه در عقبه تبوك مي خواستند شتر پيامبر را رم داده و هلاك نمايند و فاطمه را زد و عترت را از ارث پدري مانع شد (و محروم ساخت.)
3- صدوق قدس سره با إسناد خود، از حذيفة بن يمان روايت كرده است:
الّذين نفروا برسول اللّه ناقته في منصرفه من تبوك أربعة عشر: أبوالشّرور، و أبوالدّواهي، و أبواالمعازف و أبوه، و طلحة و سعد بن أبي وقّاص، و أبوعبيدة، و أبوالأعور، والمغيرة، و سالم مولي أبي حذيفة، و خالدبن الوليد، و عمرو بن العاص، و أبو موسي الأشعري، و عبدالرّحمن بن عوف و هم الّذين أنزل اللّه عزّ و جلّ فيهم «و همّوا بما لم ينالوا «3» ..» كساني كه در بازگشت از تبوك، شتر رسول خدا را رَمْ دادند 14 نفرند 1 ابوشرور 2- ابو دواهي 3 و 4- ابومعازف و پدرش 5 طلحه 6
از مباهله تا عاشورا، ص: 229
سعدبن ابي وقاش 7- ابوعبيده 8 ابوالأعور 9- مغيره 10- سالم غلام ابي حذيفه 11- خالد بن وليد 12- عمروبن عاص 13- ابو موسي اشعري 14- عبدالرحمن بن عوف و آنهايند كه خداي عزّ و جلّ در باره آنها آيه 74 سوره توبه نازل كرد.
علامه مجلسي بعد از نقل اين حديث گويد: (بيان) ابوشرور و ابودواهي و ابومعازف، ابوبكر وعمر و عثمان در اين صورت مراد از پدرش، پدر مجازي يا اينكه او ولد زنا است يا مراد از ابومعازف معويه و ابوسفيان است كه اين معنا به نظر روشن‌تر مي آيد. «1»
و در روايات شيعة نيز، جريان عقبه راه تبوك، گاه بطور سربسته و باعنوان گروهي از منافقين و گاهي باتصريح به نام آنها، و همچنين كيفيت وقوع اين قضية، در منابع زيادي مشروحاً، بيان گرديده است «2

«كودتاي دوم»

«كودتاي دوم» وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در حجة الوداع به تبليغ ولايت أميرمؤمنان عليه السلام مأمور گرديد و آن را يك بار در مسجد خيف (در منا) و بار دوم در غدير خم، به مسلمانها و حجاج همراه خود ابلاغ نمود و عمر از آن حضرت توضيح خواست (آيا اين را خدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 230
گفته يا خودت تصميم گرفته‌اي!!) و حضرت به او پاسخ دندان شكن داد، همفكران خود را به دورش گرد آورد و گفت: محمد در باره علي، آنگونه كه دلش مي‌خواست در مسجد خيف و همچنين در اينجا به ما گفت و معلوم مي‌شود در اين باره، تصميم جدي گرفته است اگر به مدينه برگردد، براي او از ما بيعت گرفته (و نقشه‌هاي مارا تماماً نقش بر آب كند و همه زحمات چندين ساله ما را با يك تاكتيك حساب شده بر باد دهد، پس پيش از ورود به مدينه، با يك حمله ناگهاني، كار را يكسره كنيم).
چهارده نفر دور هم گرد آمدند و تصميم قطعي گرفتند كه آنحضرت را از بين ببرند و به آرزوهاي ديرينه خود جامه عمل بپوشانند بدينجهت خود را به گردنه «أرشي» در ميان جحفه و أبواء، رساندند و هفت نفر در طرف راست و هفت نفر ديگر نيز در طرف چپ گردنه، كمين كردند تا شتر رسول خدا را؛ رَم داده و آنحضرت را برأندازند هنگامي كه تاريكي شب فرا رسيد و حضرت نيز با آرامش تمام در پشت شترش، چرت مي‌زد و پيش مي‌رفت، تا اينكه به نزديكي عقبه رسيد، جبرئيل صدا زد: يا محمّد إنّ فلاناً و فلاناً و فلاناً قد قعدوا لك اي محمد همانا فلان و فلان وفلان براي (براندازي) تو در كمين نشسته‌اند!؛ رسول خدا صلي الله عليه و آله نگاه‌كرد وفرمود: كيست پشت سر من؟! حذيفة بن يمان گفت: منم اي رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيد شنيدي آنچه را كه من شنيدم؟! گفت: بلي فرمود: پنهان دار.
سپس به عقبه نزديك شده و آنها را با نامهايشان صدا زد، وقتي كه نامهاي خود را شنيدند همگي فرار كرده داخل جمعيت شدند و مركبهاي خود را كه در مخفي گاه بسته بودند، جا گذاشتند.
مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيدند و آنها را طلبيدند و آن حضرت مركبهاي آنان را ديد و شناخت و از مركب پايين آمد و گفت: چه شده است به آنهائي كه در كعبه هم سوگند شدند كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميراند، اين كار (خلافت را) به هيچوجه به خاندان او برنگردانند؟!؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 231
آنها پيش آنحضرت آمدند و قسم ياد كردند كه ما، نه اين حرف را زده‌ايم و نه مي‌خواهيم و نه براي چيزي (در اين باره) نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله تصميمي گرفته‌ايم، پس خداوند اين آيه را نازل كرد (يحلفون باللّه ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و همّوا بما لم ينالوا من قتل رسول اللّه صلي الله عليه و آله (و مانقموا إلّا أن أغناهم اللّه و رسوله من فضله فإن يتوبوا يكُ خيراً لهم و إن يتولّوا يعذّبهم اللّه عذاباً أليماً في الدّنيا و الاخرة و ما لهم في الأرض من وليّ و لانصير «1»
پس رسول خدا صلي الله عليه و آله به مدينه بر گشت و محرم و نصف صفر را ناراحتي نداشت و از آن ببعد دردي شروع شد كه با آن از دنيا رفت. «2

21 «بيعت الغدير»

21 «بيعت الغدير» 1- علي بن ابراهيم در تفسيرش با سند خود از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است، وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در غدير خم علي عليه السلام را، به ولايت نصب كرد، در برابر او هفت نفر از منافقين، ابوبكر، عمر، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن أبي وقاص، و أبوعبيدة، وسالم مولي ابو حذيفه، و مغيرة بن شعبه (آتش بياران معركه) حضور داشتند؛
قال عمر: أما ترون عينيه كأنّهما عينا مجنون يعني النّبي صلي الله عليه و آله السّاعة يقوم و يقول: قال لي ربّي، فلمّا قام قال: أيّها النّاس من أولي بكم من أنفسكم؟ قالوا: أللّه و رسوله، قال أللّهمّ فاشهد، ثمّ قال ألا من كنت مولاه فعليّ مولاه، و سلّموا عليه بإمرت المومنين، فأنزل جبرئيل عليه السلام و أعلم رسول اللّه صلي الله عليه و آله بمقالة القوم، فدعاهم فسألهم، فأنكروا و
از مباهله تا عاشورا، ص: 232
حلفوا، فأنزل اللّه «و يحلفون باللّه ماقالوا توبة 74» «1»
عمر گفت: آيا چشمانش را نمي‌بينيد، به دو چشم ديوانگان ميماند؟! (منظورش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود) همين الان بلند مي‌شود و مي‌گويد خداي من چنين گفت؛
وقتي كه بلند شد فرمود: اي مردم كيست أولي‌تر از خود شما به خودتان؟! گفتند خدا و رسولش، گفت: خدايا شاهد باش، سپس گفت: آگاه باشيد هر كهِ را مولا منم علي مولاي اوست (بلند شويد و براو) به أمير مؤمناني سلام كنيد.
پس جبرئيل نازل شد گفتارهاي آنان را به آن حضرت خبر داد و حضرت آنها را پيش خود خواند و سؤال نمود ولي انكار كرده و (به دروغ) قسم خوردند پس آيه «و يحلفون باللّه در باره آنان نازل گرديد.
2- جعفر بن محمد خزاعي از پدرش، از امام صادق عليه السلام روايت مي‌كند: وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در غدير خم گفتني‌ها را گفت و به چادرها وارد شدند، مقداد از كنار جماعتي گذشت كه مي‌گفتند: به خدا قسم اگر از ياران كسري و قيصر بوديم الان در لباسهاي خز و زربافت و ديباج و بافتني‌هاي زيبا غرق بوديم، در حالي كه با اوييم و با سختي‌ها مي‌سازيم خوردني‌هاي سفت و پوشيدني‌هاي خشن را تحمل كرده‌ايم، حالا كه مرگش فرا رسيده و روزگارش به سر آمده و اجلش نزديك، مي‌خواهد براي بعد از خود، علي را به خلافت بنشاند (و برگردنهاي ما سوار كند) آگاه باشيد به خدا سوگند به زودي (نتيجه اين كارهايش را مي‌بيند و) مي‌داند (كه چه خواهيم كرد و چه عكس العملهائي نشان خواهيم داد!؛
مقداد جريان را به اطلاع آن حضرت رسانيد و حضرت دستور داد مردم در مسجد براي نماز حضور يابند؛ آنهااين دستور را شنيدند (در مثل گويند (الخائن خائف خائن هميشه در هراس است) گفتند: مقداد تير را رها كرد (و پته مارا رو كرد) بلند
از مباهله تا عاشورا، ص: 233
شده و بر او قسم مي‌خوريم؛ همگي پيش آن حضرت آمده و به زانو نشسته و گفتند: پدران و مادران ما فداي توباد، سوگند به خدائي كه ترا فرستاده و گرامي داشته است، آنچه به شما رسيده ما نه گفته‌ايم، نه قسم به آنكه ترا به بشريت برگزيد در اين حال پيامبر فرمود: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، يحلفون باللّه ما قالوا» تا آخر آيه 74 سوره توبة
اي محمد آنها اهتمام ورزيدند كه ترا در عقبه، از ميان بردارند، در صورتي كه خداوند آنها را، در حالي كه يكي كلّه پز بود و ديگري دباغ، به بركت توغني ساخت، اما آنها در برابر اين همه خوبيها وقتي كه به نوائي رسيدند ثمّ جعلوا حدّهم و حديدهم عليه، شمشيرهاي تيز و تيرهاي مسموم خود را به سوي تو نشانه رفتند.
3- أبان بن تغلب از امام صادق عليه السلام: وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله علي عليه السلام را در روز غدير (به خلافت) نصب كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» ضمّ رجلان من قريش رؤسهما و قالا: واللّه لا نسلّم ما قال أبداً دو مرد از قريش سرهايشان را به هم چسبانده و گفتند به خدا قسم بر آنچه كه گفت: تسليم نخواهيم شد؛
جبرئيل آمد و به پيامبر رسانيد و آنها انكار كرده قسم خوردند كه آيه 74 سوره توبه در باره آنان نازل شد. «1

22 «تجهيز لشكر اسامه»

22 «تجهيز لشكر اسامه» رسول خدا صلي الله عليه و آله پس از اعلام ولايت در غدير خم و تبريك ظاهري ستون پنجم، از جريان نوشته شدن (صحيفه ملعونه) يعني پيمان نامه مخالفت با رسول خدا و
از مباهله تا عاشورا، ص: 234
اينكه تصميم برخنثي كردن زحمات پيامبر را دارند، اطلاع يافت، و دانست كه اينها بر كرسي نشاندن أهداف خود، از هيچ كاري فروگذار نخواهند شد، اسامة بن زيد را خواست و دستور داد كه در يك فرسخي مدينه، در محلي بنام «جُرف» لشگر گاه زده و سريعاً مردم را به «مؤته» جائي كه پدرش زيد بن حارثه شهيد شده بود، حركت دهد، و مكرر مي‌فرمود: جهّزوا جيش أسامة لعن اللّه من تخلّف عن جيش أسامة، نفّذوا جيش أسامة لشكر اسامه را تجهيز كنيد! از رحمت خدا دور باد كسي كه از لشكر اسامه تخلف نمايد، لشكر اسامه را حركت دهيد (معطلش نكنيد).
هدف حضرت از اين تأكيدات آن بود كه مدينه را از وجود اينها، خالي نمايد تابرگشتن اينها خلافت علي جا بيفتد و گروه فشار در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرند.
اين گروه براي اينكه نقطه ضعفي به دست ندهند، بظاهر در جيش اسامه شركت نمودند اما با بهانه اينكه (چگونه ما پيامبر را در اين حال نزار و احتضارترك كنيم به نماز و تجهيز او شركت نكنيم) قشون را از حركت باز داشتند و هم به عناصر داخلي خود (دخترانشان) دستور دادند، كه فعّال باشند!، لحظه به لحظه حال رسول خدا را به آنان گزارش كنند، مبادا فرصت از دست رفته و زحمات چندين ساله شان محو گشته، باد هوا شود.
تا اينكه دربيست و هفتم ماه صفر حال حضرت به وخامت گرائيد، جريان را به پدرانشان گزارش كردند و آنها را به شهر فراخواندند، حضرت با نا تواني مفرطي كه داشت، چشم گشود و فرمود: أدعوا لي حبيبي حبيبم را صدا زنيد، اين را فرمود: و مدهوش شد.
عايشه و حفصه در هرفرصتي كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله حبيبش را ميخواست فوراً پدران خود را مي‌آوردند، اين بار هم پدرانشان را صدا زدند و در كنار رسول خدا حاضر ساختند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 235
حضرت به آنها فرمود: فلِمَ تأخّرتم عن أمري؟ چرا از دستور من سرپيچي كرديد (با لشكر اسامة نرفتيد)!؟ ابوبكر گفت: إنّي كنت قدخرجت ثمّ رجعت لأُجدّد بك عهداً من بيرون رفته بودم أما برگشتم تابا شما ديدار تازه كنم! عمر گفت: يارسول اللّه إنّي لم أخرج لأنّني لم احبّ أن أسئل عنك الرّكب اي رسول خدا! من كه نمي روم چون نميخواهم خبر ترا از ديگران بپرسم! (بدينجهت نتوانستم از تو دور شده و ترا تنها گذارم. «1»
حضرت باز فرمود: نفّذوا جيش أسامة قشون اسامه را به حركت در آوريد سه مرتبه اين جملات را تكرار نمود و غش كرد، وقتي كه چشم باز كرد و ديد آنها دور و برش را گرفته‌اند و وخامت اوضاع را، احساس نمود، خواست با سند قطعي و با قاطعيت تمام با اينها رفتار نمايد و با مدرك رسمي بااينها مقابله نموده وبكوبد

23 «دوات و صحيفه اي بياوريد»

23 «دوات و صحيفه اي بياوريد» فرمود: إئتوني بدواة و صحيفة أكتب لكم كتاباً لاتضلّون بعده دوات و صحيفه (چرم ياتخته اي) براي من بياوريد، نوشته‌اي به دست شما دهم كه بعد از من گمراه نشويد!.
يافرمود: هلمّ أكتب كتاباً لا تضلّوا بعده يا ائتوني بكتاب أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً تقريباً همگي به يك معناست. «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 236
عمر كه منتظر بود در همچون موقعيتي به هدف شوم و آرزوي ديرينه خودبرسد، باشنيدن اين كلمات زحمات چندين ساله خود را درخطر جدي ديد و پشتش لرزيد، با كمال بي شرمي و جرئت تمام كه از ميزان ايمان او پرده برميداشت گفت:
إنّ‌الوجع قد غلب علي رسول اللّه «1»
شدت درد رسول خدا را از پا در آورده است يعني باحال عادي و هوش كامل حرف نمي زند.
دعوا الرّجل فانّه ليهجر «2»
مرد را رها كنيد او هذيان مي گويد.
إرجع فإنّه ليهجر «3»
(به سر كسي كه مي خواست دوات و قلم بياورد داد كشيد) برگرد همانا او هذيان مي گويد!.
فقالوا هجر رسول اللّه «4»
گفتند: رسول خدا هذيان مي گويد.
فقالوا إنّ رسول اللّه ليهجر «5»
گفتند: به يقين رسول خدا هذيان مي‌گويد.
لاتأتوه شيئاً فإنّه قد غلبه الوجع «6»
به او چيزي ندهيد، درد او را فرا گرفته و از پا درآورده است.
(خلاصه) او (رسول خدانعوذ باللّه) هذيان مي‌گويد- درد او را بيخود كرده است چيزي برايش نياوريد وو ...
بااين جمله زهرآگين و خانه خراب كن، (كه عبد اللّه بن عبّاس را تا آخر عمرش زجر ميداد و به تأسّف و گريه وا ميداشت) نوشته حضرت را (اگرهم انجام مي‌گرفت) از
از مباهله تا عاشورا، ص: 237
حجيّت و سنديّت انداخت، چون نوشته شخص هذيان گو و تب دار ارزش قانوني ندارد، و براي اينكه از شدت ناراحتي مردم كه (باگفتن آن جمله كفر آميز، به وجود آمده بود) بكاهد و هم به گفتار خودش آبرو دهد، بلا فاصله گفت: عندنا القرآن وحسبنا كتاب اللّه پيش ما قرآن هست (كه درحال سلامتي به ما آورده است) و قرآن: براي ما بس است. «1

«حسبنا كتاب اللّه»

«حسبنا كتاب اللّه» باگفتن جمله (قرآن براي ما كافي است) خود قرآن را كوبيد و تكذيب كرد چون همان قرآن فرموده بود وماينطق عن الهوي إن هو إلّا وحي يوحي «2»
پيغمبر با هوي وهوس حرف نمي زند حرف او وحي است. اگر قرآن را كافي مي دانست چرا به آن عمل نكرد؟! چرا و چرا هاي زياد ديگر.
كسي از عمر نپرسيد پس در موقع مرگ ابوبكر كه طبق تعهدات صحيفه ملعونه، ترابه خلافت رسانيد و به گردن مردم سوار كرد، و به عثمان دستور داد كه وصيتنامه اش را بنويسد او شروع به نوشتن كرد تا به جائي رسيد كه خليفه بعد از من ... در اين حال غش نمود اما عثمان كارش را كرد و نوشت (عمر) است؛ ابوبكر به هوش آمد و پرسيد چيزي نوشتي؟ گفت: بلي نوشتم (عمر) است و ابوبكر او را تأييد كرد، و يا
از مباهله تا عاشورا، ص: 238
در روايت ديگر است كه عثمان نوشت: إنّي أستخلفت عليكم عمر بن الخطاب، فاسمعوا له و أطيعوا «1»
من عمر را براي شما جانشين تعيين كردم پس به حرفش گوش دهيد واز او اطاعت نمائيد،
آن وقت چرا نگفتي، كتاب خدا برمعضلات امت كافي است؟! و چرا كسي نه گفت دعوه إنّه ليهجر؟. «2»
اين جملات كفرآميز و شرم آور، سرو صداي زيادي را بلند ساخت بطوري كه حضرت از شدت و سنگيني آن غش كرد، وقتي كه به هوش آمد گفتند: اي رسول خدا دوات قلم بياوريم؟! فرمود: أبعدالّذي قلتم؟! لا، و لكن أوصيكم بأهلبيتي خيراً آيا بعد از حرفي كه زديد؟! ديگر نه، اما شما را به نيكي كردن به اهل بيتم وصيت مي‌كنم. «3» روي خود را از آنها برگرداند همگي بلند شده و متفرق شدند.
در روايت مسلم است: قال صلي الله عليه و آله دعوني فالذّي أنا فيه خيرممّا تدعوني از من دست برداريد من در حالي كه هستم، برايم بهتر ازآن است كه مرا برآن واميداريد. «4» از آن تعبير شيطاني كار به جايي رسيد كه زنها از پشت پرده صدا زدند ألاتسمعون ما يقول رسول اللّه!؟ آيا نمي‌شنويد پيامبر خدا چه مي‌گويد!؟ (او كاغذ قلم ميخواهد) عمر ديد زنهاي ديگر رسول خدا به طرف داري برخاستند ممكن است كار را خراب نمايند بلا فاصلة به سرآنها داد زد «شما مانندزناني هستيد كه دور يوسف را گرفته بودند، وقتي كه پيغمبر مريض مي‌شود چشمانتان راميفشاريد! (آبغوره ميگيريد) گريه ميكنيد و اگر سالم باشد به گردنش سوار مي‌شويد! قال فقال رسول اللّه دعوهنّ
از مباهله تا عاشورا، ص: 239
فإنّهنّ خير منكم از آنها دست برداريد آنها از شما بهترند. «1»
در روايت ديگر است كه زني از حاضران گفت: ويحكم عهد رسول اللّه إليكم فقال بعض القوم: اسكتي لا عقل لك فقال النّبي صلي الله عليه و آله أنتم لا أحلام لكم «2»
واي برشما پيغمبر ميخواهد برايتان عهدي بنويسد (چرا به حرفش گوش نمي دهيد) يكي از حاضران (عمر) گفت: ساكت باش، زن بي عقل! حضرت فرمود: (بلكه) شما عقل نداري

«بدترين و داعِ بزرگترين امام»

اشاره

«بدترين و داعِ بزرگترين امام» استاد احمد حسين محامي اردني زير عنوان: أسوأ وداع لأعظم إمام عرفته البشريّة درطول تاريخ ديده نشده و پيش نيامده است كه با بزرگي و يا خليفه‌اي در هنگام مرگ، مانند موقع رحلت رسول خدا باسنگدلي و بي حيائي رفتار كرده باشند و بر هيچ خليفه‌اي آن اعتراضها و يا جسارتها را نكردند كه در باره رسول خدا انجام دادند بلكه برعكس! «3».
پس از گذشت چهارده قرن بر محققين باانصاف و دور از تعصب است كه به صفحات تاريخ فريقين دقت كنند، و ببينند چه حق كشي هائي با دست مدعيان حقمداري و اسلاميت ببار آمده است؛ ديگر وقت آن سپري شده است كه نويسنده‌ها وبزرگان اهل تحقيق به طور گذرا و يا با تعصب قومي به تاريخ بنگرند، و از حق و حقيقت صرف نظر كنند علّامه مجلسي رضي الله عنه درذيل جريان منع عمر از
از مباهله تا عاشورا، ص: 240
آوردن دوات و قلم مي‌نويسد: أقول خبر طلب رسول اللّه صلي الله عليه و آله الدّواة والكتف ومنع عمر عن ذالك مع إختلاف ألفاظه متواتر بالمعني، و اورده البخاري والمسلم و غيرهما من محدثي العامة في صحاحهم و قد أورده البخاري من صحيحه، منها في الصّفحة الثّانية من مفتتحه، وكفي بذالك له كفراً و عناداً، و كفي ضلالًا، لمن اتّخذه مع ذالك خليفةً و إماماً، من مي‌گويم خبر درخواست رسول خدا دوات و چرم شانه و مانع شدن عمر از آوردن آن، با تفاوت كمي درالفاظ، از اخبار متواتر بمعني است بخاري و مسلم و ساير محدثين اهل سنت در كتابهاي صحيحي خودشان آورده‌اند، بخاري نيز در صفحه دوم از ديباچه كتابش ذكر كرده است، «و اين كار او در كفر و عناد او كفايت مي‌كند» با اين وصف، در گمراهي كساني كه او را خليفة و رهبر مي‌دانند بس است. «1»
واقعاً كسي پيدا نشد به اين دلسوز اسلام بگويد: آياتو داغ تر از آش بودي رسول خدا صلي الله عليه و آله آورنده دين و مؤسس اسلام، به أندازه تو به دين خود دلسوزي نداشت و آنها را بي سرپرست رها كرد و رفت؟!!. «2»
يا با اين گفتارها، جلوي شورش را مي گرفت و به سر مردم شيره مي ماليد؟ (آيا آيه وما ينطق عن الهوي «3»
و آيات ديگر) را نشنيده و به گوشش نه خورده بود كه هيچگونه حق اظهار نظر در برابر سفير الهي را نداشتند.
ابن عباس در طول عمرش تأسف مي كرد و مي گفت: إنّ الرّزيّة كلّ الرّزيّة ماحال بين
از مباهله تا عاشورا، ص: 241
رسول اللّه و بين أن يكتب لهم ذالك الكتاب من إختلافهم و لغطهم «1»
. همانا مصيبت تمام و كامل آن وقت (برامت اسلام) گريبانگير شد كه ميان رسول خدا و نوشتن آن سندي كه مي خواست بنويسد، بخاطر اختلاف و غلطهائي كه داشتند، حائل و مانع شدند.
اگر بادقت اين جريانهاي تاريخي را بررسي كنيم درمي يابيم كه سردسته اين گروه با صلاحديد مشاورانش، با چه دقتي در هر موردي كه پيش مي آمد، رسول خدا را خلع سلاح ميكرد، وآن حضرت چون خطرهاي بعدي را به عيان مي ديد تا آخرين لحظه عمر مباركش مبارزه كرد ولي حيف كه حيف ..

«آخرين سخن»

«آخرين سخن» پس از جسارت اخير رئيس گروه با اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله حال سخن گفتن ونوشتن نداشت باز براي آخرين بار اين جملات را با تأكيد زياد، از زبان مباركش جاري ساخت يا أيّهاالنّاس! إنّي تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتي (أهل بيتي) لن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض «2»
اي مردم من در ميان شما دو وزنه سنگين مي‌گذارم (ومي روم) كتاب خدا و اهل بيت منند، آن دو ابداً از يكديگر جدا نمي‌شوند تا در حوض (كوثر) پيش من آيند. درحديث ديگر فرمود:
از مباهله تا عاشورا، ص: 242
أيّهاالناّس يوشك أن أقبض قبضاً سريعاً، فينطلق بي، و قد قدّمت إليكم القول معذرة إليكم، ألا إنّي مخلف فيكم كتاب اللّه ربّي عزّ و جلّ، و عترتي أهل بيتي، ثمّ أخذ بيد عليٍّ فرفعها، فقال: هذا عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ، خليفتان نصيران، لايفترقا حتيّ يردا عليّ الحوض فأسئلهما ماذا خلّفت فيهما اي مردم نزديك است سريعاً قبض روح شده از ميان شما بروم، براي شما اتمام حجت نمودم تا در پيشگاه خداوند معذور باشم، آگاه باشيد من در ميان شما كتاب خداي عز وجل، و اهل بيتم رابه جا گذاشتم (جانشين قرار دادم؛)
سپس دست علي را گرفت و بلند كرد و فرمود: اين علي با قرآن و قرآن با عليست، دو جانشين، ياور يكديگرند، از همديگر جدا نخواهند شد تا در حوض بر من وارد شوند و از آن دو مي‌پرسم (امت بعد از من) باشما چه رفتاري داشتند (و چگونه رعايت حال شما را كردند). «1»
شمارا به خدا حديث ذيل را بادقت بخوانيد و قضاوت نماييد

24 «خاك سپاري من در خانه‌ام!»

24 «خاك سپاري من در خانه‌ام!» امير مؤمنان عليه السلام عرض كرد اي رسول خدا مرا امر فرمودي اگر حادثه‌اي براي شما پيش آيد در خانه خودت دفن نمايم؟ فرمود: بلي، اي علي خانه من قبر من است!.
علي عليه السلام گفت: پدر و مادرم فداي توباد حدود آنرا براي من تعيين نماييد، فرمود: تو به همين محلي كه نشسته‌اي، مسخّري (يعني اين خانه كلًاّ دراختيار تو است) عائشة گفت: فأين أسكن أنا؟ پس من دركجا ساكن شوم؟ فرمود: در يكي از خانه‌ها، اين خانه مال من است تو به اندازه ديگران در آن حق داري (يك نهم از هشت يك آن) فقرّي في بيتك و لا تبرّجي تبرّج الجاهليّة الأولي، و لا تقاتلي مولاك و وليّك ظالمة شاقة، وإنّك لفاعليه پس درخانه ات قرار بگير، مانند زمان جاهليت از خانه
از مباهله تا عاشورا، ص: 243
بيرون نزن، (مثل زنان جاهليت پرده دري نكن!) و بامولا و وليّ خود (علي) پيكار نكن در حالي كه تو بر او ستمگري و مشكل تراشي مي‌كني، ولي حتماً اين كار را خواهي كرد.
اين گفتگو به گوش عمر رسيد به دخترش صفية گفت: به عائشه بگو، در باره علي با او (يعني بارسول خدا) سر صحبت باز نكن و آن را رد منما، او هنوز مانند دوران سلامتي اش در دم مرگ نيز خود باخته و دلباخته علي است إنّما البيت بيتك لاينازعك فيه أحد، فإذا قضت المرئة عدّتها من زوجها كانت أولي ببيتها تسلك إلي أيّ مسالك شائت خانه خانه تواست كسي مزاحم تو نخواهد شد، زن پس از گذراندن دوران عدة، درخانه‌اي كه نشسته است متعلق به خود او ميباشد در باره آن خانه هر راهي را كه دلش خواست تصميم مي‌گيرد، (بنشيند يا ببخشد و يا بفروشد). «1»
باصراحت مي‌گويد به گفته رسول خدا زياد اهميت نده، و نگران نباش خانه مال خودت است! بلافاصلة مانند شگرد هميشه گي اش براي ساكت كردن حاضرين و بهره برداري از نفوذ خود حكمي هم صادر كرد، (زن در خانه‌اي كه شوهرش مرده، صاحب اختيار است!.

«جفاي تاريخ» يا «سرّ مگو»

اشاره

«جفاي تاريخ» يا «سرّ مگو» در قرن اول بويژه نيم قرن، صدر اسلام در أثر ممنوعيت شديد تدوين أحاديث و مواظبت كامل از درز مسائل به بيرون، كه در حدود صد سال به درازا كشيد، جريانات و حوادث زيادي، در هاله‌اي از ابهام فرو رفت، بگونه‌اي كه هيچكس، و هيچ وقت، روي مصالحي، نخواستند و يا نتوانستند از روي آنها پرده بردارند و جوامع اسلامي را آگاه سازند و يا اصلًا همچون مسائلي نبوده، بعدها روي اغراض شخصي و يا اعتقادي و مذهبي، أفزوده شده و در مصادر فريقين تزريق گرديد؛ ماهم با وجود اين همه روايات، درصدد اثبات مطلبي در اين باره، نيستيم! فقط مي‌خواهيم درباره آيه مباركه: أفإن مات أو قتل إنقلبتم علي أعقابكم ومن ينقلب علي عقبيه فلن يضرّاللّه شيئاً و سيجزي اللّه الشّاكرين اگر پيغمبر بميرد، يا كشته شود، عقب گرد خواهيد كرد و آنها هيچ ضرري به خدا متوجه نمي‌كنند و به زودي خداوند به سپاس گزاران جزاي خير خواهد داد. «1» مانند گروهي از مفسرين فريقين، بررسي كوتاه داشته باشيم، شايد بعضي از عزيزان، از آوردن اين مقدار هم ناخرسند باشد، امااين ناخرسندي‌ها سبب ناديده گرفتن ارزشها و بها ندادن، به منابع حديثي خود، نمي‌باشد؛
وانگهي اين مطالب در تفاسير و كتابهاي متقدمين آمده است، اگر دل چركيني كوچكي هم پيش آيد، متوجه بزرگاني مانند شيخ طوسي و عليّ بن ابراهيم قمي و
از مباهله تا عاشورا، ص: 245
عياشي و فيض كاشاني و ابن جمعه و مشهدي و ساير مفسّرين رضوان اللّه عليهم أجمعين مي‌باشد نه از همچون ماكوچكان كه فقط روايات و نظرهاي آنان را آورده و به صورت گذرا رد مي‌شويم.
بزرگاني از مفسرين اهل سنت، مانند امام فخر رازي و جز او هم در تفسير آيه فوق، سؤالي كه ذيلًا مي‌آيد را عنوان كرده و مورد بحث و فحص، قرار داده‌اند.
سؤال اين است كه خداوند، در باره رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله، چرا آيه را با ترديد، و دو پهلو، نازل فرموده است؟! (مات أو قتل) (بميرد يا كشته شود)؛
اگر با مرگ طبيعي از دنيا مي‌رفت، ديگر به (أو قتل) نيازي نبود و بالعكس؟!
درست است كه اين آيه در توبيخ فراريان جنگ أحد نازل شد، اما خداوند كه با ترديد، سخن نمي گويد. امام فخر رازي: نظرش بر اين است كه، صدق قضيه شرطيه، صدق هر دو جزء آن را، اقتضاء نمي كند، مثلًا كسي بگويد: اگر عدد- 5- زوج باشد به طور مساوي، قابل تقسيم است؛ پس شرطيت صادق است اگرچه دو جزء آن كاذب؛ مانند آيه مباركه «لو كان فيهما آلهة إلّا اللّه لفسدتا» «1»
اگر در زمين و آسمان، خداياني، جز خداي واحد، وجود داشت، هر دوي آنها، به فساد كشيده ميشدند اين گفتار درست است با اينكه در زمين و آسمان نه دو تا خدا هست و نه فساد (مورد نظر). «2»
در آيه ديگر فرموده است «إنّك ميّت و إنّهم ميّتون» «3»
تو ميميري، و آنها هم خواهند مرد، پس در اين آيه و آيات مشابه آن مرگ طبيعي را براي رسول خدا قطعي در نظر گرفته است. «4»
از مباهله تا عاشورا، ص: 246
اين استدلال از شخصيتي مانند ايشان بعيد است، زيرانظريه، اوّلي ايشان ازجهت اعتقادي صحيح نيست، چون طبق دلائل و براهين مسلّم، شك و ترديد بر خدا جايز نيست و راه نمي‌يابد، در صورتي كه خدا ميدانست او كشته نمي شود، آوردن جمله «أو قتل» (نعوذ باللّه) عبث به نظر مي‌رسيد؟!.
و دومي هم از نظر لغت مردود است چون؛ مرحوم علامه طباطبائي رضي الله عنه در تفسير آيه آل عمران مي‌فرمايد: اگر لغت «مات» با «قتل» با هم ذكر شوند، هر يك معناي خود را دارد و اگر به تنهائي گفته شود، هم بر مرگ طبيعي معنا دهد و هم بر كشته شدن. «1»** پس در آيه مباركه سوره زمر: كلمه «ميّت» عموميت دارد، هم بر مرگ طبيعي و هم بر قتل، و با آيه آل عمران معناي مشابهي دارد؛
چنانكه در روايت حسين بن منذر و عبدالصّمد بن بشير از امام صادق عليه السلام نيز در تفسير آيه، بر شق دوم (قتل)، حمل شده است. «2»
در بعضي از روايات وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله را اين گونه آورده‌اند: قبض مسموماً يوم الإثنين «3»
و فسمّ قبل الموت «4» از مباهله تا عاشورا، ص: 247
قال الشّيخ في‌التّهذيب: قبض مسموماً يوم الإثنين لليلتين بقيتا من صفر سنة احدي عشرة من الهجرة «1»
.
هيچكدام از اين بزرگواران در اطراف اين روايتها و روايتهاي بعدي رد يا قبول و اظهار نظري نكرده‌اند بلكه، بزرگاني مانند شيخ طوسي رضي الله عنه و جز او، عبارت بالا را در كتابهاي حديثي خود بدون توضيح و سربسته و مبهم آورده‌اند، اما نه آنها و نه تاريخ، كيفيت مسموميت آن حضرت را، براي بعدي‌ها بازگو نكرده اند كه، چگونه واز دست كهِ مسموم شد، اگر چه در لا بلاي كتابها، مندرجات ذيل، يافت مي‌شود، اما مبهم و گذرا.
1- هنگام فتح خيبر: ابي بصير از امام صادق عليه السلام روايت ميكند كه آن حضرت فرمود: در روز خيبر، رسول خدا صلي الله عليه و آله را مسموم كردند، گوشت به سخن در آمد: يا رسول اللّه إنّي مسموم اي فرستاده خدا من مسمومم؛ بدينجهت آن حضرت هنگام وفات فرمود: امروز از آن خوردني كه (زن يهوديه پس از فتح خيبر، در ذراع گوسفند به من داد) كمرم شكست و اعضايم ناتوان شد، و هيچ پيغمبر، يا وصيّ پيغمبري نيست، مگر اينكه شهيد مي‌شوند. «2»
جعفر بن محمد از قداح نيز مشابه اين روايت را آورده است. «3»
اين روايت، (مسموميت از دست خيبرية) مورد قبول تمامي آنهائي كه از فريقين، قائل به مسموميت آنحضرتند، مي‌باشد.
اشكالي كه پيرامون اين روايت به نظر مي‌رسد اين است كه، «زينب بنت الحارث» دختر برادر، مرحب خيبري ذراع مسموم بريان شده را آورد ولي يكي از اصحاب
از مباهله تا عاشورا، ص: 248
بنام براء بن معرور «1» يا بشر بن براء بن معرور «2» پيش دستي كرد و يك لقمه خورده بود علي عليه السلام به او فرمود: لا تتقدم رسول اللّه، جائت به يهوديّة و لسنا نعرف حالها فإن أكلته بأمر رسول اللّه فهو الضّامن لسلامتك منه و اذا أكلته بغير اذنه وكّلك الي نفسك، فنطق الذراع و سقط البراء الي آخرالخبر به رسول خدا پيشي نگير آن را زن يهودية آورده است ما در جريانش نيستيم اگر با دستور رسول خدا صلي الله عليه و آله بخوري، او ضامن سلامتي‌ات از شرّ آن است و اگر بدون اجازه حضرت بخوري مسؤلش خودت هستي، ذراع سخن گفت و مسموميتش را اعلان نمود، و براء هم افتاد و مُرد تا آخرخبر «3» حالا اين سؤال پيش مي‌آيد بنا به فرموده علي عليه السلام اگر پيامبر دست به آن مي‌زد اثر سم خنثي مي‌شد، چگونه در وجود مبارك خودش اثر گذاشت و با آن سم كمرش شكست و از پا در آمد.
2- روايات ديگري در اين مورد با تفصيلهاي گوناگون وارد شده است فقط مصادر و آدرس بعضي از آنها را تقديم مي‌دارم كه اهل تحقيق، با ضميمه دو فصل گذشته «كشف راز» و «براندازي در پرتگاه» را با مفاهيم عام فصلهاي، باب «أندروني‌ها» با هم بر رسي وجمع بندي نمايند و يا مانند گذشتگان، براي رعايت مصالح مسلمين و حفظ اتّحاد آنها، لب فرو بندند و مهر سكوت برلب زنند، و مسؤليت اينگونه
از مباهله تا عاشورا، ص: 249
روايت‌ها را بر ذمه راويانش بار كرده و كشف حقايق را به روز «يوم تُبْلي السّرائر فما له من قوّة و لا ناصر روزي كه در آن اسرار نهان (انسانها) آشكار مي‌شود و براي او هيچ نيرو و ياوري نيست (كه از خود دفاع نمايد)، واگذار كنند «1». واللّه العالم بحقائق الأمور.
«فسُمّ قبل الموت إنّهما سقتاه» «2» در بحار با جمله «إنّهما سمّتاه» آورده است و در تفسير صافي ضمير إنّهما را به إمرئتين برگردانده است.
فأجتمعا علي أن يستعجلا ذالك علي أن يسقياه سمّاً «3» فاجتمعوا أربعة علي أن يسمّوا «4» رسول اللّه صلي الله عليه و آله «5».
قال المجلسي قدس سره يحتمل أن يكون كلا السّمّين دخيلين في شهادته صلي الله عليه و آله. «6»
شبي كه در صبح آن از دنيا رحلت نمود، علي و فاطمة و حسن و حسين را خواست و در را بستند، در طول شب با فاطمة عليها السلام راز گفت، چون صحبت به درازا كشيد، علي با حسنين بيرون آمده و در جلوي در ايستادند و مردم در پشت در بودند، زنان پيغمبر به علي و فرزندانش نگاه مي‌كردند، عائشة گفت: چرا رسول خدا در اين ساعت حسّاس ترا بيرون كرد و بادخترش تنها ماند!؟ علي عليه السلام به او گفت: قد عرفت الّذي خلا بها و أرادها له و هو بعض ما كنتِ فيه و أبوكِ و صاحباه ممّا قد سمّاه،
از مباهله تا عاشورا، ص: 250
فوجمت أن تردّ عليه كلمةً «1»
و مدارك ديگر كه، نيازي به اطاله كلام نيس

«ورق برگشت»

«ورق برگشت» چكيده تاريخهاي فريقين (شيعة و سني) گوياي اين حقيقت است كه در واپسين لحظات عمر رسول خدا صلي الله عليه و آله، گروه فشار بر فعاليتهاي خود شدت بخشيده و به اجراي نقشه‌هاي شوم و آرزوهاي مسموم و ديرينه خود، جان فشاني مي‌كردند به طوري كه همه ارزشهاي انساني و بظاهر اسلامي خود را تماماً زير پا گذاشته و براي رسيدن به هدف خودتلاش شبانه روزي كردند و موفق هم شدند.
صبح روز 28 ماه صفر، حضرت ناتوان در بستر خود افتاده بود كه عائشة فرصت را غنيمت شمرده گفت: به پدرم ابوبكر بگوييد برود نماز صبح را اقامه كند (البته مي‌دانيد كه مهمترين تلاش آنها بر اين بود كه در حال حيات رسول خدا لا أقل يك وعده نماز به وسيله يكي از پدرانشان برپا شود كه دست آويزكنند رسول خدا صلي الله عليه و آله در حال حيات خود، او را به جانشيني خود تعيين نموده است) وقتي كه حضرت از سوء نيت آنها مطلع شد، به علي و فضل بن عباس دستور داد مرا به مسجد ببريد
وقتي كه به مسجد رسيد با اينكه ابوبكر يك ركعت از نماز صبح را سپري كرده بود اشاره كرد به عقب برگردد با آن حال ناتواني، خود به اقامه نماز پرداخت. «2»
پس از اتمام نماز همه آنها را به حضور طلبيد وفرمود: آيا من به شما نگفته‌ام كه
از مباهله تا عاشورا، ص: 251
بالشكر اسامة حركت كنيد؟ گفتند بلي اي رسول خدا! پس چرا تأخيركرده‌ايد!؟
ابوبكر گفت: من رفته بودم برگشتم تا با شما تجديد عهد كنم، عمر گفت: من نرفتم چون نخواستم حال شمارا از ديگران بپرسم، سه مرتبه فرمود: نفّذوا جيش أسامة (به تفصيلي كه گذشت) «1».
در روايت ديگر است وقتي كه بلال اذان را گفت: عايشة بيرون آمد، به عمر گفت:
اي عمر برو نماز مردم را بخوان، عمر گفت: أبوك أولي بها پدر تو به نماز خواندن اولي است.
عايشة گفت: لكنّه رجل ليّن و أكره أن يواثبه القوم فصلّ أنت آخر او
مرد نرم خو است مي‌ترسم «آن گروه» به او حملة كرده، از دستش بربايند، تونماز را بجا آور، عمر گفت: بگو او نماز را اقامة كند اگر كسي به او مزاحمت كرد و يا به سوي او حركت نمايد، من جوابش را مي‌دهم و از او كفايت مي‌كنم، وانگهي محمد بيهوش افتاده است، گمان ندارم ديگر به هوش آيد و آن مرد (يعني علي عليه السلام به پرستاري) او مشغول است قدرت جدا شدن از او را ندارد، پيش از آنكه بهوش آيد پدرت را وادار كن نماز را بجا بياورد، اگر به هوش آيد مي ترسم علي را به نماز بفرستد چون ديشب نجواي آن دو را شنيدم، پس ابوبكر به نماز حاضر شد كه بعد از بهوش آمدن، حضرت خود به نماز رفت (تاآخرخبر) «2».
پس در حيات رسول خدا به اين هدف نرسيدند و به تثبيت موقعيت خود دست نيافتند اما زمينه را طوري فراهم كردند به محض اينكه حضرت چشم از اين جهان كجمدار فرو بست، فرصت را غنيمت شمرده از گرفتاريهاي اميرمؤمنان عليه السلام كه براي امتثال امر رسول خدا صلي الله عليه و آله مشغول و سرگرم تغسيل و تكفين‌آنحضرت بود و بني
از مباهله تا عاشورا، ص: 252
هاشم نيز گرفتار عزاي او بودند، استفاده كرده، در سقيفه بني ساعدة گردهم آمدند بالطايف الحيل، انصار را عقب زده و براي تثبيت و محكم كاري، ابوبكر را جلو انداخته و براي او بيعت گرفتند، مردي پيش اميرمؤمنان عليه السلام آمد ديد بيلي دردست گرفته، سرگرم ساختن قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله است، جريان بيعت را به حضرت شرح داد، حضرت به بيل تكيه كرده اين آيات را تلاوت فرمود: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الم أحسب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا وهم لايفتنون (الخ) «1»
به نام خداوند بخشندء مهربان آيا مردم گمان مي‌كنند همين كه بگويند: «ايمان آورديم» به حال خود رها مي شوند و آزمايش نخواهند شد؟! تا آخر آيه مباركه

«پيغبر نمرده است»

«پيغبر نمرده است» ابن ابي‌الحديد گويد: جميع مؤرخين سيره رسول خدا مي‌نويسند: وقتي كه حضرت رحلت نمود، ابوبكر در منزل خود، در محلي بنام سُنح «2» (در عوالي مدينة) بود، عمربن خطاب بلند شد (براي اينكه طبق قرار و پيمانهاي قبلي تا آمدن ابوبكر مردم را از دست زدن به كاري معطل نموده و نگهدارد و هم دو تيرگي اساسي ميان مسلمانان ايجاد كرده و سر گرم نمايد) گفت: (اي مردم) پيغمبر نمُرده است و نخواهد مُرد، تادينش را به تمامي اديان غلبة دهد، بر ميگردد دست وپاي كساني را كه به مرگ او معتقد شوند، مي‌بُرد لا أسمع رجلًا يقول مات رسول اللّه إلّا ضربته بسيفي «3» إلّا فلقت هامته بسيفي هذا «4»
نشنوم كسي بگويد رسول خدا مرده
از مباهله تا عاشورا، ص: 253
است و گرنه سرش را با اين شمشير مي‌شكافم و از تنش بر مي‌دارم!،
محمد بن جرير طبري مي‌نويسد: و كان عمر يقول: بعد وفات رسول اللّه صلي الله عليه و آله لم يمت و كان يتوعّد النّاس بالقتل في ذالك عمر بعد از وفات آن حضرت مي‌گفت: او نمرده است و كسي كه اين حرف را ميزد به مرگ تهديد ميكرد «1».
البته سخن مؤرخين و نوشته‌هاي نويسندگان در اين مورد زياد است، عمر تا آمدن ابوبكر توانست با هر ترفندي كه مي‌دانست، مردم را از نشان دادن هرگونه عكس العملي مهار كرد، گاه گفت: خداوند رسول خدا را مانند عيسي به آسمان برد «2» گاه ميگفت: مانند موسي كه چهل روز از قوم خود غيبت كرد، غائب شده است اميد وارم زنده باشد و بر گردد دست و پاي منافقين را قطع كند «3» و امثال اين حرفها، تا اينكه ابوبكر از سُنح برگشت و ماجراي گفتارهاي عمر را شنيد گفت: مه ياعمر «4»
ساكت باش اي عمر علي رسلك «5»
برو پي كارت، خداوند در قرآن مي‌فرمايد أفإن مات أو قتل (الخ «6») إنّك ميّت و إنّهم ميّتون عمر گفت: كأنّي ماسمعت هذه الآية حتّي قرأها أبوبكر مثل اينكه من اين آيه را نشنيده بودم تا اينكه ابوبكر آن را براي من‌خواند «7» (بنازم به اين خليفه حليف القرآن)
از مباهله تا عاشورا، ص: 254
عمر گويد: به خدا قسم وقتي كه آيه را از ابوبكر شنيدم نتوانستم خود داري كنم تا اينكه به زمين افتادم، و دانستم كه پيامبر مرده است. «1» اين جمله را باعبارات گوناگون روايت كرده اند (سقطتُ الي الأرض،) (فعقرت حتّي ماتقلّت رجلاي)، (حتّي (هويتُ الي الأرض)، (و عثرتُ و أنا قائم) (حتّي خررتُ الي الأرض)، و عرفت حين سمعته تلاها أنّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله قد مات «2».
عمر چگونه نمي دانست، در حالي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله همان ساعتهاي پاياني، در چند مورد به مرگ خود تصريح كرده بود، مخصوصاً در حجةالوداع فرمود: إنّما أنا بشر يوشك أن يأتي رسول ربّي فأُجيب. «3» در حالي كه اين آيه در جنگ أحد نازل شده است و عمر موقعي كه در آن جنگ فرار مي كرد مانند ديگران مي گفت: قُتِلَ محمّد «4»
در آنجا به كشته شدن رسول خدا فرياد
از مباهله تا عاشورا، ص: 255
مي زند و بعد از مرگ مي گويد نمرده است اي بسوزد هوا و هوس و حب رياست وو ..
خود عمر نزول اين آيه را در جنگ احد، بعد از آنكه (پس از فرار) به حضور پيامبر برگشت، روايت مي كند «1».
بلي عمر با اين طرح و اجراها، مردم را مشغول ساخت تا هم پيمانش از سُنح بر گردد بدينجهت است كه در برخي از روايات خود به اين مطلب تصريح مي كند كه (بعد از اين جريان مردم را بر بيعت ابوبكر دعوت نمود) «2».
ابن ابي الحديد در مقام دفاع گويد: مقام عمر بالاتر از اين است كه معتقد به (نمردن) پيامبر باشد ولكن او در باره امامت از وقوع فتنه انصار و كسان ديگر، هراسان شد، مصلحت را در اين ديد كه براي تسكين مردم اين حرف را بزند «3»

«سقيفه مادر فتنه ها»

«سقيفه مادر فتنه ها» قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله الويل، الويل لأمّتي من الشوّري الكبري و الشوّري الصّغري فسئل عنهما فقال صلي الله عليه و آله أمّا الشّوري الكبري فتنعقد في بلدتي بعد وفاتي، لغصب خلافة أخي و غصب حقّ إبنتي؛ و أمّا الصّغري فتنعقد في الغيبة الكبري في الزّوراء لتغيير سنّتي، و تبديل أحكامي «4»
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
از مباهله تا عاشورا، ص: 256
واي، واي بر امّت من از دو شورا، شوراي بزرگ و شوراي كوچك،! سؤال كردند آنها چيست؟ فرمود: شوراي بزرگ بعد از من در شهر من، منعقد مي‌شود براي غصب خلافت برادرم، و غصب حق دخترم؛
و اما كوچك در غيبت كبري، در زوراء «1» منعقد مي‌شود، براي تغيير سنت و تبديل احكام من.
بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله ابوبكر به اهل بيت عليهم السلام گفت: دونكم صاحبكم در بعض نصوص گفت: عندكم صاحبكم يعني مشغول كارهاي صاحب خود شويد.
آنها را به تغسيل و تكفين أمر نمود و بر اهلبيت و لشكر أسامه و به محلهاي حسّاس جاسوس (خبرچين) گذاشتند. «2» و خود او با عده اي از مهاجرين و انصار به سوي سقيفه حركت كرد و گفت: إنطلقوا إلي إخواننا من الأنصار فإنّ لهم في هذا الحق نصيباً. «3» بلاذري گويد: مهاجرين به ابوبكر گرايش پيدا كردند، در حالي كه جنازه رسول خدا صلي الله عليه و آله در خانه خود بود، كسي آمد «4» و به ابوبكر گفت: أدرك الناس قبل أن يتفاقم الأمر «5»
. پيش از آنكه كار مشكل شود، خود را به مردم برسان. و باز مي گويد: در حالي كه مهاجرين در حجره رسول خدا بودند و علي بن ابي
از مباهله تا عاشورا، ص: 257
طالب و عباس مشغول كار (غسل وكفن) او بودند معن بن عدي و عويم بن ساعدة آمده و به ابي بكر گفتند: باب فتنة إن لم يغلقه اللّه بك فلن يغلق أبداً فمضي ابوبكر و عمر و ابوعبيدة بن جراح حتّي جاؤا السّقيفة «1»
درِفتنه باز شده است اگر خداوند با تو آن را نبندد، ديگر ابداً بسته نخواهد شد، پس ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح، رفتند تا خود را به سقيفه رساندند.
و مي گويد: مردم به ابوبكر بيعت كردند و او را به مسجد آوردند كه بيعت نمايند عباس و علي هنوز از غسل رسول خدا فارغ نشده بودند!! علي عليه السلام گفت: ما هذا فقال العباس: ما رؤي مثل هذا قطّ، ماقلت لك؟! ... «2»
اين (سر و صداها) چيست؟! عباس گفت: ابداً مانند اين (كه مردم با اين سرعت از كسي يا خانداني، رو گردان شوند) ديده نشده است، من به تو نگفتم: خود ت را به سقيفه برسان.
واغتنم القوم الفرصة لشغل عليّ بن ابي طالب عليه السلام برسول اللّه صلي الله عليه و آله وانقطاع بني هاشم عنهم بمصابهم برسول اللّه صلي الله عليه و آله فتبادروا إلي ولاية الأمر، واتّفق لأبي بكر مااتّفق لإختلاف الأنصار فيما بينهم و كراهية الطّلقاء و المؤلّفة قلوبهم من تأخر الأمرحتّي يفرغ بنو هاشم فيستقرّ الأمر مقرّه «3»
. سران حزب مخالف، به خاطر اشتغال علي عليه السلام و گرفتاري بني هاشم در، از دست دادن رسول خدا صلي الله عليه و آله، فرصت را غنيمت شمرده، براي به دست آوردن رياست مبادرت كردند، و به خاطر اختلاف داخلي انصار و دوست نداشتن آزاد كرده‌ها و مؤلفةالقلوب، تأخير در كار را كه، مبادا حق به صاحب حق برسد، به رياست ابي بكر اتفاق كرده (به كرسي نشاندند).
شهرستاني در جريان بيعت گويد: و أميرمؤمنان با امر پيامبر مشغول تجهيز و تدفين و جدا نشدن از قبرش بود «4»
از مباهله تا عاشورا، ص: 258
هيثمي نيز گويد: ثمّ خلّوا بينه و بين أهل بيته فغسله علي بن ابي طالب عليه السلام رسول خدا را در ميان اهل بيتش رها كردند، علي اورا غسل داد. «1»
أحمد امين گويد: علي در آن اجتماع حضور نداشت (يعني در سقيفه) چون او و اهل بيتش، به تجهيز رسول خدا مشغول بود و با اين نفرات كم او را دفن كردند؛ وقتي كه خبر بيعت ابي بكر به او رسيد به آن راضي نشد. «2»
حضرت در پاسخ كساني (مانند عباس و غيره) كه به عدم حضور در سقيفه را ايراد مي گرفتند مي‌فرمود: أفكنت أدع رسول اللّه مسجّيً و أخرج أنازع سلطانه؟ «3»
آيا من رسول خدا را بر روي زمين مي گذاشتم و براي به دست آوردن سلطنت او بيرون رفته و با ديگران به منازعه مي پرداختم؟!!.
واقعاً چه نقشه‌هاي دقيق و توطئه‌هاي باريكي كه اجراي آن نيز دقيق‌تر بود.
ابي بكر را به سقيفة بردند با هر مشكلي كه پيش آمد مقابله نمودند تا اينكه بيعت را به نفع او تمام كردند و او را به طور دسته جمعي به مسجد رسول خدا آورده و برمنبر او نشانيدند، دستور دادند علي را براي بيعت بياوريد

«به نماز و دفن حاضر نبودند»

«به نماز و دفن حاضر نبودند» ابن شيبة متوفاي 235 از عروة روايت مي كند: إنّ أبابكر و عمر لم يشهدا دفن رسول اللّه صلي الله عليه و آله وكانا في الأنصار (يعني السّقيفة) فدفن قبل أن يرجعا «4»
همانا ابابكر و عمر
از مباهله تا عاشورا، ص: 259
براي خاك سپاري رسول خدا حاضر نشدند و هر دو در سقيفه ميان انصار بودند، پيش از برگشتن آن دو، پيامبر دفن شده بود.
عبد اللّه بن حسن گويد: واللّه ماصلّيا (ابوبكر و عمر) علي رسول اللّه صلي الله عليه و آله ولقد مكث ثلاثاً مادفنوه!! إنّه شغلهم ماكانايبرمان. «1»
به خدا قسم ابوبكر و عمر به رسول خدا نماز (ميّت) نخواندند سه روز معطل ماند هنوز دفن نشده بود، كاري كه در به دست آوردن آن جدّيّت داشتند، آنها را مشغول ساخته بود.
ابن شهاب زهري گويد: رسول خدا نزديك ظهر روز دو شنبه رحلت نمود، مردم به خاطر (سر وكله زدن با انصار براي بيعت) تا وقت نماز عتمة (بعد از غروب) از دفن آنحضرت غافل ماندند، كسي غير از نزديكانش، به دفن او نرسيد، تااينكه قبيله بني غَنم صداي كلنگ قبر كنان را شنيدند در حالي كه توي خانه شان بودند «2»
وروي الجميع عن عائشة أنّها قالت: واللّه ماعلمنا بدفن النّبيّ حتّي سمعنا صوت المساحي ليلة الأربعاء «3»
جُمَيع از عايشه روايت مي كند كه او گفت: به خدا سوگند ما خاك سپاري پيامبر را نه دانستيم، تا اينكه شب چهارشنبه صداي بيلها را شنيديم!، معلوم مي‌شود او هم در خانه نمانده بود، و در خانه مجاور كه متعلّق به حفصه دختر عمر بود، با هم نگران چيز ديگري بودند.
سرّ اينكه كعب الأحبار: كيفيت غسل و دفن پيامبر را از عمر بن خطاب پرسيد، او را به أميرمؤمنان عليه السلام إرجاع داد چون خودش حضور نداشت تا تجهيز حضرت را بداند
از مباهله تا عاشورا، ص: 260
. «1»** امام محمد باقر عليه السلام فرمود: روزهاي دوشنبه و شب سه شنبه تاصبح و روز سه شنبه خاصان ونزديكان برآنحضرت نماز خواندند، در حالي كه اهل سقيفه حاضر نبودند؛ علي عليه السلام بُريدة را به سوي آنها فرستاد، (نيامدند) تا بيعت آنها بعد از دفن تمام شد. «2»
أبي ذؤيب هذلي گويد: من هنگامي به مدينه رسيدم كه اهل مدينه صدايشان مانند حاجيان محرم، بلند بود گفتم چه خبراست؟ گفتند: رسول خدا از دنيا رفته است.
به مسجد آمدم ديدم خالي است به خانه پيغمبر آمدم ديدم مصيبت زده و خالي از اهل خانه است پرسيدم مردم كجايند؟ گفتند: همه در سقيفه بني ساعدة هستند! «3»** شيخ مفيد رضي الله عنه گويد: اكثر مردم به خاطر كشمكش هاي زياد مهاجر و انصار در امر خلافت، به دفن ونماز حضرت حاضر نشدند «4».
از كارهاي عجيبي كه پيش آمد روايت ابن سعد و غير اوست كه در اين جريانات روزي علي بن ابيطالب عليه السلام غمگين و محزون آمد ابوبكر به او گفت، مي بينمت غمگيني؟!! علي عليه السلام در جواب او فرمود: آنچيزي كه مرا ناراحت و خسته كرده، ترا خسته نكرده است قال ابوبكر: إسمعوا مايقول، أنشدكم باللّه أترون أحداً كان أحزن علي رسول اللّه منّي. «5»
ابوبكر گفت: بشنويد چه مي‌گويد! شما را بخدا آيا كسي را براي مرگ رسول خدا غمگين‌تر از من مي‌بينيد؟!

«نامي از علي درسقيفة»

«نامي از علي درسقيفة» يعقوبي در تاريخش مي نويسد: براءبن عازب آمد ودَرِ بني هاشم را زد و گفت: اي گروه بني هاشم، به ابي‌بكر بيعت كردند،! بعضي از آنها گفت: مسلماً در جائي كه ما نيستيم كاري را انجام نمي دهند، ما به محمد أولي تريم. عباس گفت: فعلوها وربّ الكعبة به خداي كعبه سوگند آن كار را كردند.
و كان المهاجرون و الأنصار لا يشكّون في عليّ مهاجر و انصار در به خلافت رسيدن علي شكي نداشتند.
هنگامي كه از خانه بيرون رفتند فضل بن عباس كه سخنگوي قريش بود بلند شد و گفت: اي گروه قريش خلافت را كه با فريب و نيرنگ گرفتيد حقي در آن نداريد؛ بلكه ما به خلافت سزاوار تريم و صاحب ما (علي) بر خلافت شايسته تر است.
عتبة پسر ابي لهب بلند شده و اين شعر را خواند.
ماكنت أحسب أنّ الأمر منصرف عن هاشم ثمّ منّا عن أبي الحسن
عن أول النّاس ايماناًو سابقة و أعلم النّاس بالقرآن و السّنن
و آخر النّاس عهداً بالنّبي، و من جبريل عون له في الغسل والكفن
مَن فيه ما فيهم لايمترون به و ليس في القوم ما فيه من الحسن «1»
من گمان نمي‌كردم خلافت از بني هاشم بيرون رود و در ميان ما هم از ابي
از مباهله تا عاشورا، ص: 262
الحسن (علي عليه السلام)؛
از اولين كسي كه ايمان آورد و سابق بر همه بود و داناترين شخصيت بر قرآن و سنّت‌هاي رسول؛
و آخرين كسي كه از پيامبر جدا شد و كسي كه جبرئيل ياور او بود در غسل دادن و كفن كردن؛
كسي كه از كمالات هرچه در آنان بود بدون شك در او هم بود، مضافاً بر زيبائي‌ها و كمالهائي در او بود كه ديگران نداشت.
جوهري از جرير بن مغيرة روايت كرده است: إنّ سلمان و الزّبير و الأنصار كان هواهم أن يبايعوا عليّاً «1»
همانا سلمان و زبير و انصار علاقه داشتند باعلي بيعت نمايند.
ابن ابي الحديد از زبير بن بكار نقل مي كند: وقتي كه به ابوبكر بيعت شد گروه زيادي از انصار از بيعت خود پشيمان شدند و همديگر را ملامت مي كردند و به نام علي بن ابي طالب شعار دادند با اينكه او (علي) از خانه اش بيرون نيامده بود، مهاجرين به جزع آمدند و در اين باره صحبت زيادي شد. «2»
در سقيفه، همه انصار يا بعضي از آنها گفتند: لانبايع الّا عليّاً «3»
جز علي به كسي بيعت نمي كنيم، حتي سعد بن عبادة گفت: ما دعوت لنفسي إلّا بعد ما رأيتكم قد دفعتموها عن أهل بيت نبيّكم من خلافت را آن وقت براي خودم خواستم كه ديدم آن را از خاندان نبوت دور ساختيد
از مباهله تا عاشورا، ص: 263
أنصار هم گفتند: إذا لم تسلّموها لعليّ فصاحبنا أحقّ بها اگر خلافت را به علي تسليم نمي كنيد پس رئيس ما (سعد بن عبادة) برآن سزاوارتر است «1».
گروهي از مهاجر و انصار، (در بعض روايت چهل نفر) پيش علي عليه السلام آمدند كه بر او بيعت نمايند و گفتند: أنت و اللّه أميرالمؤمنين، و أنت و اللّه أحق النّاس و أولاهم بالنّبي هلمّ يدك نبايعك فواللّه لنموتنّ قدّامك، لا واللّه لانعطي أحداً طاعة بعدك؛
قال وَلِمَ؟! قالوا: إنّا سمعنامن رسول اللّه فيك يوم غدير؛ قال و تفعلون؟! قالوا: نعم. قال إن كنتم صادقين فاغدوا عليّ محلّقين؛ فما أتاه إلّا سلمان و أبوذر و مقداد و في بعض‌الروايات: الزّبير و في بعضها: جاء عمار بعد الظّهر فضرب يده علي صدره ثمّ قال له: ما آن لك أن تستيقظ من نومة الغفلة؟! إرجعوا، فلاحاجة لي فيكم، أنتم لم تطيعوني في حلق الرأس فكيف تطيعوني في قتال جبال الحديد؟! «2»
به خدا قسم توئي اميرمؤمنان، و سوگند به خدا سزاوار ترين مردم و اولي ترين آنها به پيامبر توئي، دستت را بياور به تو بيعت كنيم به خدا قسم پيشمرگت مي شويم، نه قسم به خدا كسي را جز تو فرمان نمي بريم.
فرمود: چرا؟! گفتند: براي اينكه روز غدير ما آنچه را كه در باره تو از رسول خدا شنيديم (ترا در آن روز خود به خلافت نصب كرد).
فرمود: آيا اين كار را مي كنيد؟! گفتند: بلي. فرمود: اگر راست مي گوييد فردا با سر تراشيده پيش من آييد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 264
(فردا) جز سلمان و اباذر و مقداد كسي نيامد. در بعض روايات زبير هم آمد و عمار نيز بعد از ظهر حاضر گرديد و حضرت به سينه او زد و گفت: آيا وقت آن نرسيده كه از خواب غفلت بيدار شوي؟!.** برگرديد من نيازي به شما ندارم؛ شما در دستور تراشيدن سر اطاعت مرا نمي كنيد؛ چگونه در برابر كوههاي آهن (شمشير و نيزه بيشمار) فرمان مرا اطاعت خواهيد كرد.
در سقيفه ميان مهاجر و انصار كشمكش شروع شده بود كه عبدالرحمن بن عوف گفت: اي گروه انصار اگرچه شما داراي فضيلت هستيد اما در ميان شما مانند ابوبكر و عمر و علي پيدا نمي شود! منذر بن أرقم بلند شد و گفت: ماندفع فضل من ذكرت و إنّ فيهم رجلًا لو طلب هذالأمر لم ينازعه فيه أحد، يعني عليّ بن ابيطالب. «1» عليه السلام ما فضيلت كساني را كه گفتي دور نمي سازيم (ولي) در ميان آنها مردي است اگر طالب خلافت باشد؛ حتّي يك نفر مخالفت او را نخواهد كرد، يعني عليّ بن ابي طالب عليه السلام.
از مجموع تاريخ سقيفه چنين استفاده مي شود كه باز ماندگان و سرپيچان از بيعت زياد بود و بر بيعت علي عليه السلام مايل بودند حتي در عبارت بعض روايتها تخلّف جمع كثير تعبير شده است. مخصوصاً سعدبن عبادة با گروهي از طائفه خزرج و گروهي از قريش و بني هاشم از بيعت با ابوبكر سر، باز زدند حتي در بعض از روايتها عبارت أنّه إجتمع عنده سبعمأة من الأكابر مريدين إمامته هفتصد نفراز بزرگان نزد علي عليه السلام گرد آمده و امامت او را ميخواستند، اما در موقع عمل حضور نمي‌يافتند!

«پايان عمر»

«پايان عمر» سخن پاياني زندگي رسول خدا صلي الله عليه و آله (إنّي تارك ...) و وصاياي او به علي عليه السلام و كيفيت رفتار او با سران قوم، به خوبي ما را به اين نكته متوجه مي سازد كه آن حضرت با نگراني و دلهره وو ... نسبت به دينش و اولادش، از دنيا چشم پوشيد و پر كشيد و به سوي خدا رفت، او به علي عليه السلام سفارش اكيد داشت كه در برابر پيشامدهاي ناگوار و كمر شكن، خود را كنترل نمايد و به شدّت احتياط نمايد چون كمترين خطا سبب نابودي و اضمحلال خانواده رسالت و بر چيده شدن نتيجه زحمات بيست و سه ساله نبوت منتهي ميشد.
تاريخ بعد از رحلت، به خوبي نشان مي دهد، كه جوّ سياست به گونه اي افكار عمومي را از خاندان رسالت منحرف ساخت، و تا جائي پيش رفت و به جائي رسيد كه، أ حاديث (إرتدّ النّاس بعد النّبي الّا ثلاثة) (و إنّي علي الحوض أنتظر من يرد عليّ منكم) .... (ماتدري ما أحدثوا بعدك مازالوا يرجعون علي أعقابهم) ... (إنّهم ارتدّوا علي أعقابهم القهقري) ووو ...
به ما بازگو مي كند كه خاندان وحي، چه كورانهائي گذراندند و چه خطراتي را پشت سر گذاشتند، اگر علي عليه السلام شمشير مي كشيد، جريانهائي پيش مي آمد كه آن سرش ناپيدا بود

2 «ستون پنجم پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله»

1 «رسول خدا و تدوين أحاديث»

1 «رسول خدا و تدوين أحاديث» در زمان خود رسول خدا صلي الله عليه و آله تدوين احاديث مورد توجه و تأكيد آنحضرت بود و خيلي سعي داشت تا گفته هايش در صفحات ورقها و پوستها و تخته‌ها و سنگها و جز آنها محفوظ بماند تا آيندگان از آنها استفاده نمايند.
1- امام احمد بن حنبل از عمروبن شعيب او نيز از پدر بزرگش روايت كرده است كه قلت: يارسول اللّه إنّا نسمع منك أحاديث لا نحفظها أفلا نكتبها؟ قال بلي فاكتبوها گفتم: اي رسول خدا حديثهائي از شما مي‌شنويم نميتوانيم حفظ كنيم آيا آنها را بنويسم؟! فرمود: بلي آنها را بنويسيد. «1»
2- عبداللّه بن عمر گويد: كنت أكتب كلّ شيي‌ء أسمعه من رسول اللّه صلي الله عليه و آله أُريد حفظه فنهتني قريش و قالوا أتكتب كلّ شيي‌ء تسمعه و رسول اللّه بشر يتكلّم في الغضب و الرّضا؟! فأمسكت عن الكتاب، فذكرت ذالك لرسول اللّه صلي الله عليه و آله فأومأبإصبعه إلي فيه فقال:
أكتب فو اللّه الّذي نفسي بيده مايخرج منه إلّاحق! براي اينكه هرچه از رسول خدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 267
مي‌شنيدم حفظ كنم، همه آن را مي‌نوشتم؛ قريش گفتند: «1» آيا هرچيزي را كه از رسول خدا مي‌شنوي مي‌نويسي؟! در حالي كه او بشر است در هنگام خوشي و بدي حرف مي‌زند! (يعني ممكن است حرفهاي پرت و پلا و بي محتوي هم بزند) پس از نوشتن مطالب خود داري كردم و جريان را به حضور مباركش عرض كردم او به دهانش اشاره كرد و فرمود: بنويس به خدائي كه جانم دردست قدرت اوست از آن (يعني از اين دهان) غير از حق، چيزي بيرون نمي‌آيد (يعني در هر حال حرف من حق است و وحي) «2».
3- أخرج الإمام احمدبن حنبل عن عبداللّه بن عمرو بن العاص قال: قلت: يارسول اللّه إنّي أسمع منك أشياءاً أفأكتبها؟ قال: نعم. قلت في الرّضا والغضب قال: نعم. فإنّي لاأقول فيهما إلّا حقّاً عبداللّه پسر عمرو عاص گويد: به رسول خدا عرض كردم چيزهايي از تو مي‌شنوم آيا آنها را يادداشت كنم؟ فرمود: بلي، گفتم در حال خوشي وبدي (و در هرحال) فرمود: بلي. من در حال رضا و غضب نمي‌گويم مگر حق را. «3»
حاكم نيشابوري از عمروبن شعيب از پدر بزرگش گفت: به رسول خدا گفتم آيا براي من اجازه مي‌دهيد از شما هرچه مي‌شنوم بنويسم؟ فرمود: بلي گفتم در حال رضا و غضب؟ فرمود: بلي‌ظ؛ چون براي من در هر حال سزاوار نيست كه، غير از حق چيزي بگويم؛ سپس حاكم گويد: سند اين حديث صحيح است. «4»
4- هيثمي از عبدالله بن عمر نقل مي‌كند: من با عده‌اي از اصحاب پيش رسول خدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 268
بوديم و كوچكترين آنها، من بودم حضرت فرمود: هركس عمداًبه من دروغ ببندد نشيمنگاه او از آتش پر مي‌شود.
وقتي كه بيرون رفتيم گفتم: چگونه از رسول خدا حديث نقل مي‌كنيد و در آن غوطه ميخوريد، در حالي كه شنيديد چه گفت؟! به من خنديدند سپس گفتند: يابن أخينا إنّ كلّ ما سمعنا منه عندنا في كتاب اي پسر برادر، ما هر چه از او مي‌شنويم درپيش ما نوشته شده است (يعني ما همه آنچه را كه مي‌شنويم، ياد داشت مي‌كنيم) «1».
5- ابوبكر گويد رسول خدا فرمود: هركس براي من علم و يا حديثي بنويسد، مادامي كه به نوشتن آن مشغول است و آن علم باقيست بر او ثواب نوشته مي‌شود (تاآخر خبر) «2»
6- از پيامبر أكرم) روايت آمده است كه، هركس چهل حديث براي (هدايت) امت من حفظ نمايد، خداوند روز قيامت او را در دسته فقها و علماء مبعوث مي‌كند، در روايتي فرمود: بعثه اللّه عالماً فقيهاً خداوند او را عالم و فقيه برأنگيخته مي‌كند
و در روايت ابي الدرداء آمده است كنت له يوم القيامة شاهداً و شفيعاً دروز قيامت براي او شاهد و شفيع مي‌شوم.
و در روايت ابن مسعوداست قيل له أدخل من أيّ ابواب الجنّة شئت به او گفته مي‌شود، از هر دري كه مي‌خواهي به بهشت داخل شو!
و در روايت ابن عمر كُتِبَ في زمرة العلماء و حُشِرَ في زمرةالشّهداء در دسته علماء نوشته مي‌شود و در دسته شهداء محشور مي‌گردد.
أمثال اين روايتها را از امير مؤمنان عليه السلام وابن عباس و ابن عمر و أبي سعيد خدري و
از مباهله تا عاشورا، ص: 269
أبي الدّرداء و أنس بن مالك و معاذبن جبل و أبي هريره باطرق زيادي آورده‌اند.
آيا اين همه تأكيد برحفظ و نشر و تدوين أحاديث براي چه بود؟ براي اين نبود كه امت را از گمراهي و ضلالت نجات داده و از خطا مصون نگهدارند؟
آيا غير از اين بود كه مي‌خواستند خليفه برحق الهي بعد از رسول خدا برمردم مشخص شود و ارزشهاي ديني محفوظ بماند؟

2 «تحريم تدوين أحاديث!»

2 «تحريم تدوين أحاديث!» پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله اصحاب به اطراف و اكناف كشور اسلامي، مسافرتها كردند بعضي‌ها در شهر هاي مختلف سكني گزيدند و رواياتي كه از پيامبر أكرم شنيده بودند براي مسلمانها بازگو كرده و تعليم مي‌دادند،
سردسته گروه فشار! احساس شر و خطر نمود، كه اگر فضائل اميرمؤمنان عليه السلام بوسيله اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله كه زانو به زانو و به طور شفاهي و كتبي مستقيماً از آنحضرت دريافت كرده و أخذ نموده‌اند، به شهرهاي دور و نزديك راه يابد و به گوش فرهيختگان و صاحبان نفوذ برسد، خورد و كلان در مساجد و معابر و اماكن عمومي به همديگر انتقال داده، و سينه به سينه بگردد، و در چرمها و تخته‌ها و استخوآنها و سنگها ثبت گردد تا أبد به يادگار بماند، چه خطرهاي سهمگين و خرد كننده، آنان را تهديد نموده و اساس خلافت و رياست آنان را از بيخ و بن، بر خواهد كند و خطرات مهم ديگر كه زندگي را بر آنان تلخ، خوشي و خرمي را از چهره شان خواهد زدود؛
دستور داد اصحاب رسول خدا از شهرها به مدينه بازگشتند وقتي كه حضور يافتند عمر به آنها گفت: اين احاديث چيست كه از رسول خدا در آفاق پخش كرده‌ايد؟!
از مباهله تا عاشورا، ص: 270
گفتند: آيا مارا از ذكر احاديث نهي مي‌كني؟! گفت: نه، اما تامن زنده‌ام بايد پيش من باشيد (در واقع اين دستور به خاطر اين بود كه همه اصحاب در دسترس او بوده و در اختيار او قرار گيرند، تا دست از پا خطا نكنند! چون او به خوبي مي‌دانست كه اگر دهان اصحاب باز شود و در سخن گفتن آزاد باشند، مطالبي كه از رسول خدا در باره علي و اهلبيتش عليهم السلام شنيده‌اند را، به مردم برسانند، و به اصطلاح، اطلاع رساني و افشاگري نمايند، مسلمانها بيدار مي شوند، درنهايت كارشان زار خواهد شد.
پس نبايد اينها پراكنده باشند، تا به همه جاي دنيا علي و اهل بيت او معرفي گردند، روي اين اصل برنامه هاي گوناگوني را پيش پاي اينها گذاشت، و به طور كلّي مهارشان كرد، كه هيچيك از آنها نميتوانست لب بگشايد، و سخني كه از رسول خدا شنيده بود، در اختيار مردم قرار دهد.
از آنجا كه كار گردان اين صحنه، شگرد هاي پخته شده‌اي، براي ساكت كردن مردم و خفه كردن آنها در مغز خود پرورانده بود، از زمان حيات رسول خدا تاالان هم با اين مكرها و نيرنگها از خطرات عبور كرده و به مرز موفّقيّت رسيد. در اين مورد هم بيكار ننشست.
عن عبد الرحمن بن عوف قال: واللّه مامات عمر حتّي بعث الي اصحاب رسول اللّه فجمعهم من الافاق (عبداللّه بن حذيفه و ابي‌الدّرداء و ابي‌ذر و عقبة بن عامر) فقال: ما هذه الأحاديث الّتي أفشيتم عن رسول اللّه في الافاق،؟! قالوا أتنهانا؟! قال لا، أقيموا عندي لا واللّه لا تفارقوني ماعشت (الحديث) عبد الرحمن بن عوف گويد: به خدا قسم عمر نمرد تا اصحاب رسول خدا را از اطراف و اكناف (كساني مانند عبدالله بن حذيفه و ابي درداء و اباذر وعقبة بن عامر را) جمع كرد و گفت: اين چه حديثهائي است كه در عالم (و در جاهاي مختلف دنيا) از رسول خدا پخش كرده‌ايد گفتند: آيا مارا مانع مي‌شوي!؟ گفت: نه اما به خدا قسم (حق نداريد) تا من زنده‌ام، از من جدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 271
شويد! (تاآخرخبر). «1»
از حديث فوق چه مطلبي به دست مي‌آيد و چه سياستي دنبال مي‌شود و بالأخرة چه عنواني فهميده مي‌شود؟! آيا غير از اين است كه رهبر گروه در بيخ گوشش زنگ خطر را احساس مي كرد، كه اگر احاديث رسول خدا عالمگير شود، حقانيت حضرت علي عليه السلام برملا شده، بر همگان ثابت خواهد شد؛ و قيامهاي خونين شروع شده و در نهايت به متزلزل شدن پايه هاي حكومت ناحق خود و يا به سقوط قطعي آن خواهد انجاميد؟!.
بدينجهت براي كنترل كارها و در اختيار گرفتن اصحاب و در دست داشتن مهار گفتارها، و كنترل اوضاع كه رو به وخامت گذاشته بود، همه سخن گويان اصحاب را در مدينه گرد آورد و مهر سكوت بر لب آنها زد و در زير سيطره خود در آورد؛ لطفاً به احاديث ذيل دقت نماييد.
1- ابوبكر در دوران خلافت خود به تدوين احاديث تصميم گرفت در مدت كم پانصد حديث گرد آمد فبات ليلته يتقلّب كثيراً، تاصبح در رختخواب خود اين طرف و آن طرف چرخيد (ونخوابيد) عائشه گفت: اين ناراحتي پدرم مرا پريشان كرد، وقتي صبح فرارسيد به من گفت: دخترم هرچه از احاديث نزد تو است بياور، آوردم آنها را از من گرفت و به آتش كشيد! (چرا؟ چون ديد در لابلاي آن احاديث، چه فضيلتهائي از علي واهل بيت او به ميان آمده است) «2».
2- أبي وهب گويد: شنيدم مالك مي‌گفت: عمر بن خطاب خواست أحاديث را
از مباهله تا عاشورا، ص: 272
بنويسد يا نوشت سپس گفت: لا كتاب مع كتاب اللّه كتابي غير از كتاب خدا نيست (شگرد هميشگي براي اسكات مردم) «1».
3- زهري نقل مي‌كند: عمربن خطاب اراده كرد سنن (رسول خدا) را بنويسد و از اصحاب استفتاء نمود همگي اشاره كردند كه بنويسد، يك ماه مردد ماند يك روز صبح گفت: من ميخواستم سنتها را تدوين نمايم به يادم آمد كه اقوامي از پيشينيان اين كار را كردند، و كتاب خدا را ترك نمودند و به نوشته‌ها رو آوردند، به خدا سوگند من كتاب خدا را با هيچ چيزي مخلوط نمي كنم (ترفند معمولي‌او) «2».
4- قاسم بن محمد بن ابي بكر گويد: در زمان عمر بن خطاب احاديث زياد شد، مردم را سوگند داد آنها را آوردند، وقتي جمع شد همه را آتش زد و سوزاند (تاآخرخبر) «3».
احاديث در اين باره متواتر است كه عمر از تدوين احاديث رسول خدا ممانعت بعمل آورد، براي اينكه مردم را به سكوت وا دارد و از عكس العمل باز دارد، گفته خود را با كتاب خدا زينت داده و خود را مدافع كتاب خدا، جلوه داده و دلسوز نشان مي‌داد، كه مبادا كتاب خدا متروك شود مانند حرفي كه در زمان رحلت رسول خدا زد.
آيا اين همه ممانعتها براي دلسوزي بر كتاب خدابود؟! يا تحكيم پايه هاي حكومت خود و در دست داشتن زمام امور و خلافت؟!.
وجدان سالم در اين باره قاضي خوبي است كه قضاوت نمايد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 273
مؤرخين نوشته‌اند: اول كسي كه تدوين ديوان كرد «1» و اول كسي كه تاريخ نوشت عمر بود. «2»
او براي خود ديوان ترتيب مي‌دهد و تاريخ مي‌نويسد! اما نوبت به تدوين حديث كه مي‌رسد إعمال قدرت و نهي از كتابت مي‌كند به طوري كه رو در روي بزرگان اصحاب ايستاده و او را بدينگونه تهديد مي‌كرد:
لتتركنّ الحديث أو لألحقنّك بأرض الغرّة «3»
حتماً بايد حديث گوئي را ترك كني يا به زمين دور دستي، تبعيدت مي‌كنم جرّدوالقرآن، وأقلّوا الرّواية عن رسول اللّه «4»
قرآن را مجرد نگهداريد و روايت از رسول خدا را كم گوئيد!.
أقلّوا الحديث عن رسول اللّه، و زجر غير واحد من الصّحابة عن بثّ الحديث نقل حديث از رسول خدا را كم كنيد و چند نفر از اصحاب را از پخش حديث ترسانيد و اذيتشان كرد (عبداللّه بن مسعود و أبي الدرداء و أبا مسعود أنصاري را به خاطر نقل حديث سه روز زنداني كرد «5» بعضي آنقدر در زندان ماند تا عمر كشته شد «6» أبي بن كعب را به خاطر نقل حديث با تازيانه زد «7»)
أبو هريره گويد: ما از ترس تازيانه عمر، قدرت گفتن قال رسو ل اللّه را نداشتيم تا
از مباهله تا عاشورا، ص: 274
عمر از دنيا رفت. همو مي‌گفت: ماكنت محدثكم بهذه الأحاديث و عمر حيّ!؟ أما واللّه لأيقنت أنّ المخفقة ستباشر ظهري و در روايت ديگري او گويد: اگردر زمان عمر مانند امروز حديث مي‌گفتم تازيانه او به پشتم مي‌نشست. «1»
از اين روايتها زياد است طالبين به كتابهاي مربوطة مخصوصاً به كتاب «من حيات الخليفة عمربن الخطاب» نوشته استاد (عبدالرحمن احمد بكري،) بخش (منعه من تدوين الأحاديث) ص 279 ببعد و النص والإجتهاد ص 75 ببعد مراجعه نمايد.
از اين رئيس، كسي سؤال نكرد آيا متشابهات قرآن و مجمل آن جز با سنت، با چه چيزي بيان روشن مي‌شود؟! آياعام آن با سنت تخصيص نمي‌يابد و مطلقش با چه بياني مقيّد مي‌شود؟!
مگر با حفظ سنت، قرآن حفظ و با از بين رفتن آن خيلي از احكام قرآن از ميان نمي رود؟!
اگر دو خليفه اول با آن قدرتي كه داشتند سنن رسول خدا را تدوين مي‌كردند چه اندازه به اين امت خدمت كرده بودند، آنها را از شرّ دروغگويان بعدي نگهميداشتند و چون بيشتر اصحاب حضور داشتند خيلي از مشكلات بعدي حل مي‌شد.
حد أقل اجازه ميدادند كسي را كه خداوند در آيه 12 سوره مباركه يس «2» به (امام مبين) تعبيركرده، كتاب و سنت را در وجود او قرار داده بود، اين عمل خطير را انجام ميداد (ولي زهي خيال نا شدني! مگر هدف آنها مرگ سياسي دادن به همين امام مبين نبود)
چه ستمهائي دراين مورد به اين امت مرحومه مظلومه وارد شد و چه اندازه دست كذّابين بعدي را باز گذاشتند تا در مواقع مقتضي بتوانند، دروغهائي در مدح آنها و
از مباهله تا عاشورا، ص: 275
پيروانان آنها به رسول خدا نسبت دهند، و هر فرمانروائي، در زمان خود عده‌اي را بگمارند تا به نفع آنها أخبار وأحاديثي ساخته، به خورد مردم بدهند، و با دلبخواه خود در جامعه رواج دهند

3 «تغيير مقام ابراهيم»

3 «تغيير مقام ابراهيم» مقام ابراهيم عليه السلام سنگي است كه حجاج پس از طواف كعبه، بنا به دستور قرآن كريم «واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلّي «1»» از مقام ابراهيم براي خود جاي نماز بگيريد.
در آن نماز مي‌خوانند، آن سنگ را در زمان بناي «بيت» حضرت ابراهيم و اسماعيل، زير پا گذاشته و گل و سنگ به ديوار بلند مي‌كردند، و «بربيت» چسبيده بود، عربها آن را پس از ابراهيم به محل فعلي آوردند وقتي كه رسول خدا مبعوث شد آن را به جاي اوّلي بر گرداند يعني به بيت چسبانيد، در زمان رسول خدا و ابوبكر به بيت چسبيده بود، وقتي كه عمر به سر كار آمد باز آن را به محل فعلي برگردانيد «2».
رهبر گروه چقدر جرئت داشت كه تا اين حد به اعمال رسول خدا صلي الله عليه و آله بي اعتنا كرده و آن را ناديده بگيرد و كسي هم قدرت اعتراض نداشته باشد

«نهي از دو ركعت نماز تطوع»

«نهي از دو ركعت نماز تطوع» با چندين طريق از عائشه روايت شده است كه گفت: دو نماز را رسول خدا درسرّ و علانية در خانه من ترك نكرد، دو ركعت پيش از فجر و دو ركعت بعد از عصر «1»
اما عمر در دوران زمامداري اش از بجا آوردن آن نهي نمود و اگر كسي به جا مي‌آورد اذيتش مي‌كرد و مي‌گفت: مي‌ترسم بعد از من گروهي آن را براي خود عادت دهند و تا غروب بخوانند و در ساعتي كه رسول خدا از عبادت آن نهي كرده، بجا آورند. «2»
باز بازيركي كامل مردم را از عكس العمل باز ميدارد، حتي در اين مورد زيد بن خالد و ابن محمد بن منكدر را زده است «3»

5 «نهي از متعتان»

5 «نهي از متعتان» 1- روزي در منبر رسول خدا با كمال جرئت اعلام داشت: متعتان كانتا علي عهد رسول اللّه و أنا أنهي عنهما و أعاقب عليهما متعة الحج و متعة النّساء دو متعه در زمان رسول خدا بود من از آنها نهي كرده و هركس انجام دهد عذابش مي‌كنم. «4»
در روايت ديگر است كه گفت: أيّهاالنّاس ثلاث كنّ علي عهد رسول اللّه و أنا أنهي
از مباهله تا عاشورا، ص: 277
عنهنّ، و أحرّمهنّ، و أعاقب عليهنّ متعة الحج، و متعة النّساء و حيّ علي خير العمل اي اي مردم سه چيز در زمان رسول خدا بود، من از آنها نهي ميكنم و حرام مي‌نمايم، و مباشرين را عذاب مي‌كنم، «متعه حج» «متعه زنها» و «حي علي خيرالعمل» را «1».
رئيس گروه در ميان مسلمانها طوري خود را، جازده بود با اينكه خود اعتراف مي‌كند كه به اين سه چيز در زمان رسول خدا عمل مي‌كردند من نهي مي‌كنم، كسي بلند نشد و يا نتوانست بلند شده و بگويد: آخر تو چه كاره‌اي حلال خدا را حرام كني، اما چه ميشود كرد به جز اهلبيت عليهم السلام گروه زيادي از او پذيرفتند.
2- أبوموسي أشعري به حلّيّت دو متعه فتوي ميداد به او گفتند: رويدك ببعض فتياك فانّك لا تدري ما أحدث اميرالمؤمنين في النّسك بعدك مواظب خودت باش نمي‌داني اميرمومنان (يعني عمر) بعد از تو به مناسك حج چكار كرده است.
ابوموسي او را ملاقات نموده از جريان جويا شد عمر گفت: من مي‌دانم رسول خدا و اصحابش متعة الحج را انجام مي دادند، اما من خوشم نمي‌آيد مردم در زير درخت أراك با زنها جماع كنند سپس به حج احرام ببندند در حالي كه، از سرهايشان آب غسل فرو ريزد. «2»
3- ابن عباس به حليّت متعه فتوي ميداد عروةبن زبير به او گفت: از خدا نمي‌ترسي اجازه متعه مي‌دهي در جواب او گفت: سل أمّك كيف سطعت المجامر بينها و بين
از مباهله تا عاشورا، ص: 278
أبيك! فسألها فقالت: ماولّدتك إلّا بالمتعة از مادرت بپرس چگونه در ميان او و پدرت جرقه‌ها (ي شهوت) بالا گرفته بود، از مادرش پرسيد جواب داد: من تو را از متعه به دنيا آورده‌ام. «1»
4- أبي نضرة گويد: به جابر بن عبد الله گفتم: ابن عباس متعه را حلال و ابن زبير حرام مي‌داند گفت: ما در زمان رسول خدا متعه كرديم، زماني كه عمر به خلافت رسيد گفت: خداوند به پيغمبرش هر چه را خواست حلال و حرام كرد، و قرآن هم به طور طبيعي نازل شد، آن طور كه خدا گفته است حج و عمره را تمام كنيد اما از نكاح زنها دوري جوييد! اگر كسي در حج زني را نكاح كند پيش من آورند سنگسارش مي‌كنم «2».
5- سعيد ابن مسيب گويد: در عُسفان، علي با عثمان گرد آمدند، عثمان متعه و عمرة را نهي مي‌كرد، علي به او گفت: كاري را كه رسول خدا به آن امر كرده تو از آن نهي مي‌كني عثمان گفت: دعنا منك، فقال عليّ إنّي لا أستطيع أن أدعك رهايمان كن!، علي گفت: من نمي‌توانم رهايت سازم (تاآخرخبر). «3»
6- در زمان رسول خدا در ايام حج، متعه بگونه‌اي رايج بود كه حضرت براي عمرة به مكه آمد بود زنهاي مكه خود را زينت كامل كرده بودند، اصحاب از طولاني شدن جدائي از زنهايشان شكايت كردند در جواب فرمود: إستمتعوا من هذه النّساء از اين زنها متعه كنيد «4»** در اين مورد روايات زياد هست كه اين اندازه كفايت مي‌كن

5 «شوري»

5 «شوري» قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله- الويل الويل لأمّتي من شورائين شوريً في المدينة و أخري بالزّوراء واي واي بر امت من از دو شوراي بزرگ، در مدينه و دومي كوچك در زوراء. (به اول فصل سقيفه ص 255 رجوع شود) تا روزي كه عمر دستور تشكيل شوري پس از خود را صادر نكرده بود هيچيك از اصحاب به خاطرشان نمي‌رسيد و جرئت آن را نداشت كه ادعاي خلافت نمايند «1» وقتي كه از زنده ماندنش مأيوس شد به او گفتند: كسي را براي بعد از خود جانشين تعيين نما، گفت: اگر ابو عبيده زنده بود او را وليعهد قرار مي‌دادم چون او امين امت بود!! و اگر سالم مولي ابي حذيفه زنده بود او را به خلافت بر مي‌گزيدم چون او در دوستي خدا شدت داشت، گفتند: پسرت را معين كن، او قبول نكرد، مردم بيرون رفتند دوباره برگشتند گفتند:
براي خود وليعهد تعيين نما در جلسه دوم گفت: من تصميم گرفتم براي شما كسي را تعيين نمايم كه پسنديده‌ترين و شايسته‌ترين شماست: كه شمارا وادار كند به حق عمل كنيد وأشارإلي عليّ به علي اشاره نمود.
گفتند: پس چرا معطلي ترا چه مانع شده است كه او را تعيين كني؟ گفت نمي‌خواهم
از مباهله تا عاشورا، ص: 280
در حيات و پس از مرگم مسئوليت زمامداري را به دوش بكشم!! «1» اما دور اين گروه را بگيريد. (علي، عثمان، عبدالرحمن، سعد، زبير و طلحه) با هم مشورت كنند تا يكي را انتخاب كنند كه شما نيز حتماً به ياري او برخيزيد، سپس آنها را احضار كرد و گفت: وقتي كه من مردم، سه روز مشورت كنيد روز چهارم نيايد مگر اينكه اميري را تعيين كرده باشيد.
سپس به ابي طلحه‌انصاري گفت: پنجاه نفر مسلح باخود داشته باش و اينها را در خانه‌اي گرد مي‌آوري و در دَرِ خانه كشيك مي‌دهي، و صهيب هم در اين مدت نماز جماعت را به مردم اقامه كند، اگر پنج نفر يكي باشند و يكنفر مخالفت كند با شمشير سرش را بردار و اگر چهار نفر يكي شدند دونفر ديگر مخالفت كند، آن دو را از ميان بردار و چنانكه سه نفر سه نفر باشند خليفه يكي از آن سه است كه عبدالرحمن با آنهاست و اگر آن سه ديگر مخالفت كردند هر سه را اعدام كن و كار را يكسره كرده و به خود مسلمانها واگذار كه خود كسي را تعيين كنند. «2»
اين خلاصه تشكيل شوري بود، حالا بادقت به بافت اين شوري نظر كنيد كه چگونه باترفند زيركانه يكي از باندها و مهره هاي گروه را به كرسي خلافت مي‌نشاند كه كسي نتواند دم بياورد و نفس بكشد؛
كسي كه ادعاء مي‌كرد (و زر- وبال) خلافت را پس از مرگ، نمي‌تواند بدوش بكشد، حالا ببين زير بناي شوري را چه ماهرانه پي ريزي كرده و نقشه را بگونه‌اي ترسيم
از مباهله تا عاشورا، ص: 281
نمود كه، خلافت را از خاندان بني هاشم دور كند، چون چهار نفر از اعضاي شوري از يك تيم و يك باند بودند فقط زبير و علي بود كه در طرف مقابل، قرار گرفته بودند، اگر كوچك‌ترين اظهار مخالفت مي‌كردند، بي چون و چرا، بلا درنگ كشته مي‌شدند؛ نقشه طوري طرّاحي شده بود يا بايد خلافت بعدي را، مي‌پذيرفتند و يا اعدام مي‌گشتند. اي كاش عمر، باصراحت عثمان را تعيين ميكرد و به غائله خاتمه ميداد كه بعدها آنهمه خونريزي و بد بختيها را براي مسلمانها تحميل نمي‌كرد، عمر با اين وصيت كار را يكسره كرده بود كه تا ابد به هدف خود برسد، زمينه را طوري فراهم ساخت، كه حتماً عثمان و بعد از او خاندان أموي (مروان و معايه و و ..) به كرسي خلافت نشيند.
آل رسول براي هميشه از حق مسلّم خود محروم گرديد، و فكر هاي خفته را با اين وصيت بيدار نمود، و گرنه كدام يك از بني اميه و ياعباسيان به فكر خلافت مي‌افتادند، بعد از آن وصيت بود كه خيلي‌ها خود را شايسته خلافت دانستند.
اي كاش عمر ريشه غائله را مي‌سوزاند يكي را از آن شش نفر معيّن مي‌ساخت و اين همه گرفتاريها را به خاندان وحي فراهم نمي‌كرد. و اساساً اي كاش عمر جريان تعيين خليفه را به خود مردم وامي گذاشت تا مسلمانها خود راه خود را پيدا كند!.
يروي انّ سعيد بن العاص جاء مرّة في حجة فقال له عمر: سيلي الأمر بعدي مَن يصل رحمك و يقضي حاجتك، قال سعيد فمكثت خلافة عمر بن الخطاب حتّي استخلف عثمان و أخذها .. فوصلني و أحسن و قضي حاجتي و أشركني في أمانته روايت شده است كه، روزي سعيد بن عاص أموي براي كاري پيش عمر آمد، عمر به او گفت: به زودي كسي بعد از من زمام خلافت را به دست مي‌گيرد كه رَحِم تو را وصل و نياز هايت را برطرف مي‌كند!! (بلي تعجبي ندارد چون كارها از پيش تعيين شده بود).
سعيد گويد: پس از عمر، عثمان در كرسي خلافت مستقر شد، به رفع احتياجاتم اقدام و مرا در امانتهايش شريك و به من خوبي كرد. «1»
از مباهله تا عاشورا، ص: 282
روزي عمر به مغيرة بن شعبة گفت: هل أبصرت بهذه عينك العوراء منذ اصيبت؟! تو از آن روزي كه به چشمت صدمه خورد، با آن چشم معيوبت مي‌بيني؟! گفت: نه، گفت: أما والّله يعوّرنّ بنو أميّة الإسلام كما اعورّت عينك هذه، ثم ليعمينّه حتّي لايدري أين يذهب و لا أين يجيي‌ء ... به خدا قسم بني اميه اسلام را كور مي‌كنند همچنانكه چشم توكور شد و آن را به روزي مي‌أندازند ديگر معلوم نمي‌شود به كجا مي‌رود و از كجا مي‌آيد «1».
در آن شوراي كذائي، عبد الرحمن بن عوف با اينكه ميدانست كه علي عليه السلام به هيچوجه شروط او را نخواهد پذيرفت، به ظاهر سه بار به حضرت پيشنهاد كرد اگر با سيره شيخين رفتار نمائي، من باتو بيعت مي‌كنم؟! فرمود: من با كتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار مي‌نمايم و به او فرمود: إنّ كتاب اللّه و سنّة نبيّه لايحتاج إلي أجيري (يعني الي طريقة) أحد؛ أنت مجتهد أن تزوي هذا الأمر عنّي (الحديث) به درستي كه كتاب خدا و سنت رسول خدا به طريقه كسي احتياج ندارد، (تو كه اين همه اصرار در طريقه شيخين داري و ميداني كه من قبول نخواهم كرد) پس كوشش تو در اين است كه مرا از خلافت منزوي كني (ديگر نيازي به مقدمه چيني ندارد) (تاآخرخبر) «2».
با اين صحنه سازي، عثمان كرسي خلافت را تصاحب نمود چون او شروط از پيش تعيين شده، (شوهر خواهرش) عبد الرحمن را پذيرفت.
ستمها و كارهاي نا شايست (از قبيل سوار كردن بني اميه برگردن مسلمانها واجحاف در مصرف بيت المال و بذل و بخشش صدها هزاري به دامادش مروان و دار و دسته هاي خود و تبعيد اباذر صحابه رسول خدا وكتك زدن به عبدالله بن مسعود و پاره كردن فتق او و غش كردن عمّار در اثر كتك كاري او وو ...) شروع كرد و
از مباهله تا عاشورا، ص: 283
تادم مرگ هم عقب نشيني ننمود.
روزي به عبدالرحمن گفتند: هذا عمل يديك فقال: ماكنت أظنّ هذا أبداً! لكن للّه عليّ عَلَيّ أن لا أكلّمه أبداً ثمّ مات عبد الرحمن و هو مهاجر لعثمان حتّي قيل أنّ عثمان دخل عليه في مرضه يعوده فتحوّل الي الحائط لايكلّمه اين نتيجه كار و دست آورد توست گفت: به خدا قسم من اين جوري نمي‌دانستم لكن به خدا سوگند ابداً با او حرف نميزنم او مُرد و با عثمان حرف نزد، «1» هنگام مرگش، عثمان به عيادتش رفت، او رو به ديوار كرد و با او سخني نگفت (آيا اين ندامت هاي ظاهري كه معلوم نيست از كجا سرچشمه گرفته بود، مگر جواب اين همه جنايت هارا ميداد هيهات!!) «2»
عمر، خود همه چيز را پيش بيني كرده بود، ابن عباس گويد: با عمر ملاقات كردم پس از صحبت هاي زياد در باره اشخاص، گفتم: عثمان بن عفان چطور؟ گفت: اگر به خلافت برسد فرزندان ابي معيط و بني اميه را برگردنهاي مردم سوارمي كند و مال خدا را به آنها مي‌بخشد به خدا اگر به خلافت برسد اين كارهارا خواهد كرد و اگر اين كارها را انجام دهد عرب به سوي او حركت كرده و او را خواهند كشت سپس ساكت ماند. «3»** عمر در لحظات آخر زندگي اش گفت: اگر كسي را جانشين تعيين كنم اين كار را بهتر از من كرده (يعني ابي بكر) وإن أترك فقد ترك من هو خير منّي يعني رسول اللّه صلي الله عليه و آله و اگر ترك كنم آنكه از من بهتر بود كرده است (يعني رسول خدا «4»

خلاصه اين بخش»

خلاصه اين بخش» رسول خدا صلي الله عليه و آله با تشريفات ملكوتي، قدم به عالم ناسوت نهاد و در چهل سالگي با حضور أمين وحي الهي (جبرئيل) در غار حرا، به نبوت مبعوث گرديد.
بعد از بعثت، علاوه بر اينكه بيداد گري مشركان در وطن، او را به ستوه آورد، در نهايت وادارش كرد، به شهر يثرب (مدينه منوره) هجرت كرده و جلاي وطن شود.
اما در اين شهر غربت نيز، عواملي اطراف او را گرفتند و در واقع عنكبوت وار، دورش را با تارهاي فولادين (مكر و فريب و ظاهر سازي) تنيدند.
بنا به گفته ابن حزم اندلسي در پرتگاه راه «تبوك» و گردنه «أرشي» مابين جحفه و أبواء اقدام به ترور و از ميان برداشتن او كردند اما موفق نشدند.
درست است دين رسول خدا صلي الله عليه و آله در اين شهر با همت و فداكاري افراد شايسته و با ايمان، فراگير جزيرة العرب شد و در اين شهر برنامه‌هاي آسماني خود را پياده نمود و به تمامي ملوك و رؤساي گيتي گردن فرازي كرد وو ..،
اما، نيز در اين شهر گروه زير زميني، دوشا دوش او با ترفند هاي گوناگون، به تخريب پايه‌هاي ساختمان نوبنياد اسلام، به نام اسلام مشغول بودند و در هر مقطعي كه مناسب مي‌ديدند به كارها و روشهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله اعتراض داده و براي آينده خود سنگربندي مي‌كردند و پايه‌هاي محكم مي‌چيدند. بعضي از آنها دختر به او دادند و بعضي ديگر از او دختر گرفتند؛ تا بدينوسيله از جريانهاي اندروني و نهاني رسول خدا صلي الله عليه و آله اطلاع كافي به دست آورند. از بيرون خود مستقيماً و از درون وسيله دختران خود، به اوضاع سياسي و اقتصادي و و ..، اشراف كامل داشتند.
براي تحكيم كار و تقسيم مقام بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله، در كعبه، يك پيمان نامه شش نفري نوشتند و در همانجا (اندرون كعبه) دفن كردند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 285
متعاقباً پس از مدتي يعني دقيقاً بعداز بيعت غدير خم كه موقعيتهاي خود را در خطر جدي ديدند و در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند، چون هيچ گونه انتظار نداشتند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در آن جمع بيشمار حجاج نواحي مختلف كشور اسلامي، با يك اقدام تاريخي و شجاعانه، و با تصميم قدرتمندانه، تمامي رشته‌هاي چندين ساله اينها را، پنبه كرده و بباد فنا دهد؛
و احتمال نمي دادند رسول خدا صلي الله عليه و آله به همچون عمل مجدانه و ناگهاني دست بزند و در مدت چند دقيقه، به تمام آمال و آرزوهاي اينها خط بطلان بكشد.
بالإجبار و بر خلاف ميل باطني خود، مات و مبهوتانه، اولين (بخّ، بخّ) گويان آن معركه شدند، پس از پايان آن روز تاريخي و فراموش نشدني كه حجاج متفرق شده هر كسي راهي وطن خود شد، اينان نيز سر راه خود به مدينه در «عقبه أرشي» دست به ترور رسول خدا صلي الله عليه و آله زدند اما موفّق نشدند با اين دلهره، به مدينه وارد شده و در نيمه همان شب ورود، تشكيل جلسه داده و به شور پرداختند.
بعد از گفتگوهاي زياد به اين نتيجه رسيدند كه پيمان نامه دوم (صحيفه ملعونه ثاني) را با مواد محكمتر از پيمان نامه قبلي و با امضاي تعداد زياد (44) نفري، نوشته و به وسيله أبوعبيده جراح كه، آن شب به او (امين امت) لقب دادند، به مكه فرستاده و در كنار صحيفه قبلي دفن كردند، تا محفوظ بماند و عند اللّزوم، از مفاد آن استفاده نمايند. از آن روز ببعد با كمال هوشياري مراقب اوضاع بودند و از داخل و خارج اوضاع را زير نظر داشتند، تا اينكه دو ماه و چند روز بعد از جريان غدير خم، رسول خدا در أثر مسمويت به بستر بيماري افتاد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله با وسيله جبرئيل از كارها و تصميمات نهاني گروه فشار، اطلاع كافي داشت، بدينجهت خواست در آخرين روزهاي عمر خود، افراد گروه را از شهر بيرون فرستد و مسافرت طولاني مؤته (محل شهادت جعفر طيار و يارانش براي انتقام گرفتن بفرستد). دستور داد جواني بنام أسامة بن زيد با درجه فرماندهي سپاه،
از مباهله تا عاشورا، ص: 286
در يك فرسخي مدينه اردوگاه زند تا همه در آنجا جمع شده و حركت نمايند.
از اين طرف هم، كار گردان گروه فشار، هشيار بود و معنا و منظور پيامبر را از اين بسيج و تجهيز لشگر، خوب مي‌فهميد.
لذا با آن شگردهاي عامه پسند، هم لشگر اسامه را از حركت باز داشت و هم خود در صحنه حاضر بود، در نزديكي‌هاي خانه رسول خدا صلي الله عليه و آله وسيله عوامل اندروني از ريز و درشت كارها و از وضع عمومي او كاملًا مطلع بودند، تا اينكه از اندرون گزارش دادند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله دوات قلم مي‌طلبد؛ با شنيدن اين خبر دود از كله شان بلند شد، بلا فاصله خود را به كنار بستر پيامبر رساندند يا اساساً از ابتدا، آنجا بودند و از ترس اينكه حادثه غير مترقبه پيش نيايد، دور آن حضرت را خالي نمي گذاشتند تا حضرت خواست به آوردن دوات قلم لب بگشايد، كار گردان گروه با يك نسبت كفرآميز «1» كه دور از شأن حتي يك فرد وحشي عرب بود، جلوي تصميم پيامبر را گرفت و اجازه نداد اين تصميم را اجرا كند.
به اطراف نگاه كرد ديد دور و بريها از اين سخن نا راحت شدند بلا فاصله گفت:
كفانا كتاب اللّه با اين يك جمله احساسات آنها را مهار كرد.
از سنگيني گفتار وحشيانه او حضرت غش نمود وقتي كه به هوش آمد، گفتند: اي رسول خدا كاغذ قلم بياوريم؟! فرمود: بعد از آن سخن ديگر لازم نيست «2».
باز آنحضرت خواست، حدأقل بطور شفاهي منظورش را به مردم برساند فرمود:
إنّي تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتي لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض و وصاياي فراوان ديگري كه در كتابهاي مربوطه مشروحاً بيان شده است ولي
از مباهله تا عاشورا، ص: 287
متأسّفانه ديگر دير شده بود چون حضرت در داخل و خارج، حضور جدّي اعضاي گروه را مي‌ديد و به هر كاري كه مي‌خواست دست بزند، آن را خنثي مي‌كردند.
تنها كاري كه در آن دَمِ واپسين انجام داد، همه را از خانه بيرون كرد و فقط بچه هايش را به آغوش كشيد و با چشم گريان آنها را مي‌بوسيد و وداع مي‌گفت و به روزهاي تاريك آنها أشك مي‌ريخت.
پدر خانمها و دار ودسته آنها، آن پيامبر با عظمت را، اين گونه بدرقه كردند! در آن شهر غريب در ميان چهار عضو آل عبا عليهم السلام با ريختن أشك حسرت براي گرفتاريهاي آينده آنها، چشم از اين جهان بيوفا، فرو بست و براي هميشه خدا حافظي كرد و بچه هايش را در ميان آن گرگان وحشي بي سر پرست گذاشت و خود به ملكوت أعلي پيوست. (بدترين بدرقه با برترين امام)
تا خبر رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله به شهر و اطراف شهر پيچيد، كار گردان گروه، بدون تأخير، در سقيفه بني ساعدة حضور يافت و زمام امور را در دست گرفت پس از سه روز تلاش و بگير و ببند و وعده وعيد بالأخرة شخص مورد نظر و از پيش تعيين شده را، در كرسي خلافت مستقر كرد تازه به يادشان آمد كه پيغمبر از دنيا رفته است. در خانه بظاهر سوت كور و در باطن، پر شور و غوغا، حاضر شدند ديدند علي عليه السلام بدن شريف را غسل داده و كفن كرده و نماز خوانده و آماده دفن، نموده است.
أفّ بر اين دنيا و دنيا پرستان باد كه همه چيزشان را فداي هدف مي‌كنند. در متن كتاب خوانديد كه عايشه مي‌گفت: وقتي صداي بيل را شنيديم فهميديم رسول خدا را دفن مي‌كنند. نمي دانم حكمت اين پيشامدها چيست كه؟!
جنازه أشرف كاينات با حضور چند نفر أعضاي خانواده‌اش، و دختر دلبند او شبانه و مخفيانه باهفت نفر، و وصي او باز شبانه فقط همراه پسرانش پنهاني به خاك سپرده شوند؛ فرزندش حسن نيز باقلب مسموم و جگر پاره پاره و باتن تير باران شده
از مباهله تا عاشورا، ص: 288
و در نهايت فرزند ديگرش در ملاء عام و در ميان بيش از سي هزار مدعيان اسلام اعدام و بچه هايش اسير و سر گردان كوه و بيابان شوند!!.
بنازم بر حكمتت اي خداي مهربان در پشت پرده براي صاحبان اين عشق سوزان و عاشقان دلسوخته، چه پنهان كرده‌اي كه ما بي خبريم و اينها هشيار، و ما در خواب غفلتيم و اينها بيدار.
اين شخصيت كه در اين بخش قطره‌اي از درياي بيكران غم او بيان گرديد، نفر اول اعضاي پنجگانه أهل كساء و (آل عبا عليهم السلام) است كه مسيحيان نجران از ميدان نفرين آنها عقب نشيني كرده و آماده پرداخت جزيه شدند.
آري اين اولين نفر از آل عبا و حاضرين در ميدان مباهله بود كه با يك دنيا درد و رنج، نگراني و شكايت، بدرود حيات گفت، و به ملكوتيان پيوست؛
بلي اين سلسله جنبان عالم امكان، در دست يك مشت انسان نماها و مدعيان اسلام، عمر پر بركت خود را به گونه‌اي بپايان برد كه با يك جمله كوتاه، خلاصه و چكيده بيست و سه سال دوران مأموريت الهيّه‌اش را بيان فرمود: ماأوذي نبيٌّ مثل ماأوذيت هيچ پيغمبري، به اندازه من اذيت نشد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 289
«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله».
«مامن نبيّ الّا و له نظير في أمّته و عليّ نظيري».
«الرّياض النّضرة: 2/ 164»

بخش 3 مولود كعبه‌علي عليه السلام‌

اشاره

بخش 3 مولود كعبه‌علي عليه السلام از مباهله تا عاشورا، ص: 291
بخش 3 «مولود كعبة» «علي عليه السلام» جرجي زيدان گويد: «دنيا مانند ليواني كه توپ بزرگي در آن جانگيرد، نتوانست بزرگي و عظمت علي را در خود جادهد» (ظرفيت حمل وجود علي را نداشت بدينجهت آنطور كه شايسته آن بود شناخته نشد و از دنيا ناشناخته گذشت)
در تاريخ جهان، از أنبياء گرفته تا فرد عادي، بغير از علي عليه السلام نمي‌توان كسي را پيدا كرد، كه در سيد أيام (جمعه) در ماه حرام (رجب) در بيت الحرام، أبوالائمة الكرام و أشرف أمكنة و مقدس ترين محل روي زمين، يعني داخل كعبه معظّمة، از مادر متولد شده و قدم به دائره وجود، گذارد.
جائي كه از ناسوتيان گرفته تا لاهوتيان و از ملكوتيان تا جبروتيان، كسي جز اين مولود مبارك، در آنجا چشم به دنيا نگشوده بود، هيچ مادري را سراغ نداريم اين مدال افتخار را بر سينه زند، جز «فاطمه بنت أسد» مادر اين نوزاد ملكوتي.
مكاني كه هيچ ناپاكي از زن و مرد، حق ورود كه، نه، بلكه حق دست زدن به ديوار بيروني آنجا راهم ندارد.
ديوار بيروني جاي خود دارد، بلكه نشستن در اطراف آن حرام و استفاده از فضاي پيرامون آن غير مجاز است؛ چون محل تولد او در قلب مسجد الحرام، كه نه تنها ورود به فضاي داخل آن بلكه تكيه به سمت خارج آن نيز نامشروع شناخته شده است.
پس اين مولود كيست و چيست كه اين همه غير مجازها بر او جايز و حرامها به
از مباهله تا عاشورا، ص: 292
مادرش حلال و در محوريت كل روي زمين (مسجدالحرام) و در اندرون مركزيت آن «يعني كعبه» قدم به دائره وجود نهاد!؛
ولادت مولود كعبه در كعبه، در شناساندن شخصيت او بر جهانيان، پرده خيلي از اسرار را برداشته و نقاب از روي سرّ مگوهاي زيادي را كنار زده و آشكار ساخته است؛ خداوند تنها او را به اين مقام اختصاص داد، كه در حرم خود و داخل كعبه خود، از ميهمان تازه وارد و مادرش، سه روز تمام، با أنواع نعمتهاي بهشتي اش پذيرائي نمايد. «1»
مادري را درد زايمان به ستوه آورده و به كعبه پناه برده و در برابر كعبه ايستاده و نظربه آسمان افكنده و از خداي كعبه در به وجود آوردن بچه‌اش اينگونه استمدادكرده و ياري مي‌طلبد،!
پروردگا را من ايمان آورده‌ام به تو و بهر پيغمبر و رسولي كه فرستاده‌اي و بهر كتابي كه نازل گردانيده‌اي و تصديق كرده‌ام به گفته‌هاي جدّم ابراهيم خليل كه خانه «كعبه» بنا كرده اوست؛ از تو سؤال مي‌كنم بحق اين خانه و بحق آن كسي كه اين خانه را بنا كرده است و بحق اين فرزندي كه در شكم من است و با من سخن مي‌گويد و با سخن گفتن خود مونس من گرديده است و يقين دارم كه او يكي از آيات جلال وعظمت تست، ولادت او رابر من آسان بگردان!. «2»
خداي كعبه بي درنگ همان ركن پناه گرفته‌اش را شكافت و مادر رنجور را در جلوي چشمان قريشيان و حاضرين در مسجد الحرام، در اندرون كعبه‌اش، جا داد و از نظرها پنهان نمود؛ خبر اين واقعه بي سابقه، در مدت كوتاهي در كوي و برزن مكه و
از مباهله تا عاشورا، ص: 293
پيرامون آن، پيچيد به طوري كه زن و مرد و خورد و كلان، فضاي مسجدالحرام را پر كرده و سه شبانه روز انتظار مي‌كشند تا برايشان مكشوف شود، كه حال و كار اين مهمان خدا به كجا منتهي خواهد شد.
در كوچه به كوچه و خانه به خانه مكه صحبت از اين جريان شگفت‌انگيز است؛ و كليد داران و بزرگان قبايل هرچه تلاش مي‌كنند دَرِ كعبه را باز كنند تا از اسرار دروني آن سر در آورند ولي به نتيجه نمي‌رسند.
همه مات و همه مبهوت، همه حيران و سرگردان، كه ميزبان، چگونه از مهمانش پذيرائي مي‌كند، كدام قابله به مادر او كمك مي‌نمايد و كدام پرستار افتخار پرستاري او را دارد با چه آبي او را شستشو مي‌دهند و با كدام پارچه او را خشك مي‌كنند، اساساً مگر او مانند بچه‌هاي ديگر به دنيا آمد؟! آيا مادرش او را مانند همه مادران، به دنيا آورد؟! ياپاك و مطهر و از مسير ران راست مادر. «1» و ختنه شده «2»
آيا در آن سه روز و سه شب، مادر با چيزي تغذيه و تخليه نشد و نخوابيد، و به
از مباهله تا عاشورا، ص: 294
نوزادش شير نداد و اين مهمان تازه وارد در اين مدت از معده خود چيزي فرو نفرستاد؟!.
آيا ميزبان و مهماندار او، مي‌خواست با كدام مدالهاي ويژه او را مفتخر كند و به عالميان معرفي نمايد تا در آينده از وجود و امتيازات اختصاصي او بهره‌مند شوند!؛
ثمّ خرجت بعد الرّابع و بيدها أميرالمؤمنين عليه السلام ثمّ قالت: إنّي فضّلت علي من تقدّمني من النّساء لأنّ آسية بنت مزاحم عبدت اللّه عزّ و جلّ سرّاً في موضع لا يحبّ اللّه أن يعبد فيه إلّا اضطراراً، و إنّ مريم بنت عمران هزّت النّخلة اليابسة بيدهاحتّي أكلت منها رطباً جنيّاً، و إنّي دخلت بيت اللّه الحرام فأكلت من ثمار الجنّة و أوراقها (و أرزاقها) فلمّا أردت أن أخرج هتف بي هاتف: يا فاطمة سمّيه عليّاً فهو عليٌّ، واللّه العليّ الأعلي يقول إنّي شققت اسمه من اسمي، و أدّبته بأدبي، ووقفته علي غامض علمي، و هو الّذي يكسر الأصنام في بيتي، و هو الّذي يؤذّن فوق ظهر بيتي، و يقدّسني و يمجّدني، فطوبي لمن أحبّه و أطاعه، و ويل لمن أبغضه و عصاه «1»
سپس روز چهارم (ميزبان اورا مرخّص كرد و از كعبه) بيرون آمد و اميرمؤمنان عليه السلام دردستش بود و گفت: اي مردم خداوند مرا بر زنان پيش از من برگزيد، چون آسيه دختر مزاحم، خدا را در پنهاني در جائي مي پرستيد كه خدا دوست نداشت در آنجا پرستيده شود، مگر اينكه ضرورت ايجاب نمايد، و مريم دختر عمران با دستهاي خود درخت خشك خرما را تكان داد: برايش خرماي تازه ريخته شد و از آن خورد (و قوّت گرفت)
و من به بيت اللّه الحرام داخل شدم، از ميوه‌ها و رزقها و ورقهاي بهشتي خوردم هنگامي كه خواستم از آنجا بيرون آيم هاتفي مرا صدا زد و گفت: اي فاطمه او را
از مباهله تا عاشورا، ص: 295
علي نامگذاري كن پس او علي است و خدا، علي أعلي و گفت: نام اورا از نام خودم پاره كردم و خودم اورا با آداب خودم تأديب نمودم (ادب ياد دادم) و اورا به مشكلات علم خودم واقف كردم (اسراري دانش خود را بر او گشودم)، اوست كه بتها را درخانه من، مي‌شكند، اوست كه در بالاي خانه‌ام أذان خواهدگفت، و او مرا تقديس و تمجيد خواهد كرد، پس پاكي باد «1» بر آن كس كه اورا دوست دارد، و واي به حال كسي كه او را دشمن دارد و به حرفش گوش ندهد.
مادر از مهماني خدا مرخص شد و بچه نازنينش را بغل كرده بيرون آمد زنان مكه پيرامونش را گرفته و مردانشان از دور نظاره گر اين واقعه حيرت انگيزند
از مادر جريان اندرون كعبه را مي‌پرسند در آنجا برايت چه گذشت بچه ات را چگونه به دنيا آوردي و قابله و مامايت كِه بود و او را با كدام آب شستي و با چه پارچه‌اي خشكش كردي و دهها سؤال ديگر.
مادر پاسخ مي‌دهد: من وقتي كه از سمت شكسته ديوار وارد كعبه شدم و ديوار به حال عادي برگشت، مرا كمي هراس برداشت، و در اين فكر بودم چگونه بچه به دنيا خواهدآمد وسر گذشتم چه خواهد شد؛
ناگهان ديدم از چهار گوشه كعبه چهار خانم با جلالت، ظاهر و به من نزديك شدند؛
شماكيستيد؟! من مادرت حوايم و او سارا و اين مريم و آن يكي آسيه بنت مزاحم زن فرعون (در بعض روايت كلثم خواهر موسي) است؛
براي چه آمده‌ايد؟ براي كمك به تو (و كارهاي زنانه كه احتياج خواهي داشت) همگي آماده شده‌اند تا از ميهمان خدا پذيرائي نمايند؛
ناگهان وليّ خدا مانند آفتاب درخشان، پاك و مطهر در زمين كعبه قرار گرفت و سر به سجده نهاد و با انگشت به آسمان اشاره كرد و گفت: أشهد أن لاإله ألّا اللّه و أشهد أنّ
از مباهله تا عاشورا، ص: 296
محمّداً رسول اللّه، بمحمد يختم اللّه النّبوّة و بي يتمّ الوصيّة، و أنا أميرالمؤمنين.
ناگهان از يك ناحيه بيت، حورياني ظاهر شدند و آب بهشتي آورده و درطشت شست و شو داده و با حوله‌هاي بهشتي خشكش نمودند و سه روز از ميوه‌هاي بهشتي تغذيه‌ام كردند. «1»
پدر با كمال افتخار نوزادش را از مادر تحويل گرفت وقتي كه با او روبرو شد؛
قال عليّ عليه السلام السّلام عليك يا أبة و رحمة اللّه و بركاته، ثمّ تنحنح و قال بسم اللّه الرّحمن الرّحيم* قد أفلح المؤمنون الايات «2» رسول خدا صلي الله عليه و آله كه آن وقت سي سال داشت به مادر نوزاد فرمود: اجعلي مهده بقرب فراشي، و كان رسول اللّه صلي الله عليه و آله يلي أكثر تربيته، و كان يطهّر عليّاً في وقت غسله و يوجره الّلبن عن شربه، و يحرّك مهده عند نومه، و يناغيه في يقظته، و يحمله علي صدره و يقول: هذا أخي و وليّي و ناصري و صفيّي و ذخري و كهفي و ظهري و ظهيري و وصيّي و زوج كريمتي و أميني علي وصيّتي، و خليفتي و كان يحمله دائماً و يطوف به جبال مكة و شعابها و أوديتها «3»
گهواره او را نزديك رختخواب من قرار ده و رسول خدا صلي الله عليه و آله بيشتر تربيت او را خود انجام ميداد، موقع نظافت، تطهيرش مي‌كرد و شيرش را مي‌داد و موقع خواب، گهواره‌اش را حركت مي داد، در بيداري برايش آرام آرام، مي‌خواند، برسينه‌اش حمل مي‌كرد و مي‌فرمود: اين برادر، ولي، ياور، و
از مباهله تا عاشورا، ص: 297
خالص، و ذخيره، و پشت و پشتوانه‌ام، وصي،، و شوهر كريمه‌ام، و امين وصيّتم، و خليفه من است؛ او را هميشه حمل مي‌كرد و در كوهها و دره‌ها و نهرهاي مكه، مي‌چرخانيد.
أبوعلي همام گويد: وقتي كه علي عليه السلام متولد شد، أبوطالب در حالي كه علي عليه السلام در سينه‌اش بود، دست فاطمه بنت اسد را گرفت، و با خود به أبطح برد و (رو به آسمان نمود) و ندا كرد:
ياربّ ياذالغسق الدّجيّ**** والقمر المبتلج المضيّ
بيّن لنا من حكمك المقضيّ**** ماذاتري في اسم ذالصبيّ
ناگهان چيزي شبيه ابر آمد و بر سينه ابو طالب چسبيد، ابوطالب آن شيي‌ء را به سينه چسبانيد، فلمّا أصبح إذاً هو بلوح أخضر فيه مكتوب: چون صبح فرا رسيد ديدند يك لوح اخضري است كه در آن نوشته شده است؛
خصّصتما بالولد الزّكيّ و الطّاهر المنت‌جب المرضيّ
فإسمه من شامخ عليّ عليّ أشتق من العليّ آري او علي است نامي كه ميهماندارش خود نامگذاري كرد و از نام عليّ الأعلاي خود منشق نمود.
روزي سلمان و اباذر و مقداد و عمار و حذيفه و ابوالهيثم و خزيمه و ابوالطفيل عامربن واثله به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيده و با حالت غمبار گفتند اي رسول خدا صلي الله عليه و آله از قوم (دار و دسته مخالف) پشت سر برادر و پسر عمويت (علي) حرفهائي مي شنويم كه ما را نا راحت مي‌كند رسول خدا ضمن روايت مفصلي كه براي آنها درباره علي عليه السلام تشريح نمود (تا به اينجا رسيد كه: مادرش (فاطمه بنت اسد) به من گفت دستت را دراز كن، دست راستم را به سويش بردم، ديدم علي روي دست من است، دست راستش را به گوش راست خود گذاشته أذان و اقامه ابراهيمي، مي‌گويد و به يگانگي خدا و به رسالت من، شهادت مي‌دهد سپس به
از مباهله تا عاشورا، ص: 298
طرف من خم شد و گفت: السّلام عليك يا رسول اللّه، ثمّ قال: لي يا رسول اللّه أقرء؟! قلت إقرأ فوالّذي نفس محمّد بيده لقد ابتدأ بالصّحف الّتي أنزلها اللّه عزّ و جلّ علي آدم فقام بها شيث، فتلاها إلي آخر حرف فيها سلام برتوباد اي رسول خدا آيا بخوانم؟! گفتم بخوان، قسم به خدائي كه جانم در دست اوست، شروع كرد به خواندن صحيفه هائي كه خداوند به آدم نازل كرده بود و پسرش شيث آن را پايدار ساخته بود، از اول تا آخر به گونه‌اي تلاوت كرد، اگر شيث زنده بود اعتراف مي‌كرد او از من بلدتر است و صحف نوح و صحف ابراهيم را تلاوت نمود، سپس توراة موسي را، قرائت كرد كه اگر زنده بود اقرار مي‌كرد بأنّه أحفظ منها بعد زبور داود و انجيل عيسي را خواند اگر حاضر بودند اعتراف مي‌كردند او (علي) حافظتر از آنان است؛
ثمّ قرأ القرآن الّذي أنزل اللّه عليّ من أوّله الي آخره فوجدته يحفظ كحفظي السّاعة من غير أن أسمع من آية ثمّ خاطبني و خاطبته بما يخاطب الأنبياء، الأوصياء ثمّ عاد الي طفوليّته و هكذا أحد عشر إماماً من نسله، فلِمَ تحزنون سپس قرآني را كه براي من نازل شده است، از اول تا آخر قرائت نمود، ديدم آن طور كه الان من حفظم همان طور حفظ بود، بدون اين كه من آيه‌اي را پيش از او (از كسي) شنيده باشم (يعني هنوز به من دستور ابلاغ نيامده بود و كسي هم حتّي از يك آيه آن اطلاع نداشت) پس با من طوري سخن گفت و من نيز با او، همان طور كه انبياء با اوصياء خود حرف مي‌زند با احترام رسالت و نبوت بامن گفتگو كرد سپس به حالت بچه گي اش برگشت و اين چنين است يازده امام از نسل او پس (اي سلمان و فلان وفلان) شما چرا از شماتت دشمنان غمگين مي‌شويد (تا آخر روايت) «1»

«تعيين خليفه و وصي»

اشاره

«تعيين خليفه و وصي» رسول خدا صلي الله عليه و آله از روز اول ولادت علي عليه السلام «1»
تابعثت و از اول بعثت تا آخرين لحظات عمر، در مقاطع مختلف و مناسبتهاي مقتضي سعي مي‌كرد جانشين خود را به مسلمانها معرفي و جا افتاده نمايد، از اجتماع خانوادگي (يوم الدّار والإنذار) گرفته تااجتماع هفتاد يا صد و بيست هزارنفري غدير خم و پس از آن تا پايان عمر شريفش بابيان علو درجات و عظمت مقام خليفه مورد نظرخود (اميرمؤمنان علي عليه السلام) مي‌خواست تا خودش در قيد حيات است، مسئله خلافت جابيفتد، و مسلمانها بسوي علي عليه السلام گرايش پيدا كنند، واختلافي پيش نيايد، اما نتيجه اين همه تلاشها و كوششها به كجا انجاميد و بعد از اين همه كش و قوسها چه نتيجه‌اي به دست آمد، در خلال اين بخش مطالعه خواهيد نمود
ولي ابتداءاً لازم است به پاره‌اي از مطالب مورد قبول همه فرقه‌هاي اسلامي اشاره‌اي داشته، و در نهايت نتيجه‌گيري كلي نماييم

«باأنبياء در باطن و بامن در ظاهر»

«باأنبياء در باطن و بامن در ظاهر» بعث عليّ مع كلّ نبيّ سرّاً و بعث معي جهراً علي با تمامي انبياء درباطن و با من در ظاهر برانگيخته شده است. «1»
امام صادق عليه السلام: كان عليّ عليه السلام مع رسول اللّه في غيبته و لم يعلم به أحد علي با رسول خدا در پنهاني اش بود كه كسي از آن اطلاعي نداشت. «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 303
اين روايت يكي از مشكلات أخبار و غوامض أسرار أمير مؤمنان عليه السلام است «1» كه براي هر صاحب عقلي دليل روشن و برهان شفّاف بر ولايت الهيّه اوست

«2 برادر، وصي، و خليفه من»

«2 برادر، وصي، و خليفه من» در سال سوم بعثت، وقتي كه آ يه شريفه و أنذر عشيرتك الأقربين «2»
يعني نزديكان عشيره خود را انذار كن (وبه سوي خدا ونبوت خود دعوت نما) نازل شد، حدود چهل نفر از عمو و عموزادگان خود، از اولاد عبدالمطلب را، گرد آورده و دورهم جمع كرد (آن را يوم الدّار گويند) باشير و غذاي كم «3» از آنها پذيرائي نموده و آنان را سيرنمود، فرمود: كداميك از شماها مي‌خواهد بعد از من، وارث و برادر و وصي و
از مباهله تا عاشورا، ص: 304
وزير و خليفه من باشد، سه بار اين كلمات را تكرار نمود اما هيچيك از آنان جواب ندادند مگر علي بن ابي طالب عليه السلام كه در هر سه مورد پاسخ مثبت داد.
فرمود: اي فرزندان عبدالمطلب، (آگاه و شاهد باشيد) هذا أخي و وصيي و خليفتي فاسمعوا له و أطيعوا اين برادر و وصي و خليفه من بعد از من در ميان شما است (اشاره به امير مؤمنان علي عليه السلام، نمود) «1».
اين روايت را دانشمندان زيادي از اهل تسنن: دركتابهاي حديثي و تفسيري خود در تفسير آيه شريفه و قاطبه علماء شيعه بامختصر تغييري آورده‌اند، كه با نص صريح و با ضرس قاطع، خلافت و وصايت امير مؤمنان عليه السلام را بيان نموده است

«3 (در مقام هارون به موسي»

«3 (در مقام هارون به موسي» حضرت موسي عليه السلام به خدا عرض كرد و اجعل لي وزيراً من أهلي، هارون أخي أشدد به أزري و أشركه في أمري «2»
(خدايا) از اهل بيت خودم برادرم هارون را براي من وزير قرار ده تا با او كمرم محكم شود، و او را شريك كارم، نما، در جواب آمد قال قد أوتيت سؤلك يا موسي «3»
خواسته هايت به اجابت رسيد اي موسي، و در جاي ديگر خداوند مي‌فرمايد: و لقد آتينا موسي الكتاب و جعلنا معه أخاه هارون وزيراً «1» از مباهله تا عاشورا، ص: 305
همانا به موسي كتاب داده و برادرش هارون را وزيرش قرار داديم.
در جاي ديگر به برادرش مي‌فرمايد: أخلفني في قومي و أصلح و لاتتبع سبيل المفسدين «2»
در ميان قوم من ازسوي من جانشين و اصلاح گر باش و براه مفسدان تبعيت نكن.
در اين آيات بر وزارت و خلافت و شركت حضرت هارون بابرادرش، در امر تبليغ، تصريح شده است، و روايتي كه مورد قبول فريقين و از احاديث متواتر به شمار آمده است، حديث «منزلة» است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: أماترضي أن تكون منّي بمنزلة هرون من موسي إلّا أنّه لا نبي بعدي «3»
اي علي آيا راضي نمي‌شوي براي من مانند هارون باشي نسبت به موسي (يعني تمامي مقامات و درجات هارون را، دارا شوي) فقط بعد از من پيغمبري نخواهد بود.

«تو از من و من از توأم»

«تو از من و من از توأم» أنا منك و أنت منّي ... «4»
اي علي! من از تو و تو از مني ...
ما من نبيّ إلّا و له نظير في أمّته و عليّ نظيري هيچ پيامبري نيست جز آنكه در ميان امت خويش همانندي دارد، و علي همانند من است. «5»
از مباهله تا عاشورا، ص: 306
عليّ منّي بمنزلتي من ربّي مقام علي عليه السلام نزد من بسان مقام من نزد پرورد گار من است. «1»
در جنگ احد هنگامي كه همه از ميدان جنگ فرار كردند، پيغمبر صلي الله عليه و آله رو به سوي آنها كرده و فرمود: أنا محمد، أنا رسول اللّه لم أقتل و لم أمت، (اي مسلمانهاكجا فرار مي‌كنيد) من محمدم، من فرستاده خدايم، من كشته نشده‌ام و من نمرده‌ام (من اينجايم).
فلاني و فلاني متوجه رسول خدا شده با لحن استهزاء آميز گفتند: الان باز مارا، مسخره مي‌كند، (ديگر كار از كار گذشته) چون همگي فرار كرديم كسي با پيغمبر نماند، جز أبودجانه (سماك بن خرشة) و علي عليه السلام.
رسول خدا صلي الله عليه و آله ابو دجانه را صدا زد و فرمود: اي ابودجانه! تو چرا نمي روي؟ تو از بيعت من آزادي، يعني برو خودت را نجات ده فأمّا عليّ فهو أنا و أنا هو، اما علي (اگر خيال مي كني او چرا نرفته است بدانكه) او منم و من اويم (با همان وضع ماندند تا) لشكر آسماني رسيد و جبرئيل در كنار رسول خدا ايستاد و به علي عليه السلام اشاره نمود و گفت: يا محمّد إنّ هذه لهي المواسات، اي محمد اين است (ايثار و) فدا كاري واقعي، حضرت فرمود: إنّ عليّاً منّي و أنا منه، علي از من و من از اويم (تاآخر خبر) «2»

«دستور خدا»

«دستور خدا» هنگام وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله حضرت زهراء عليها السلام ناتواني و حالت نزار حضرت را
از مباهله تا عاشورا، ص: 307
ديد، گريه گلويش را گرفته اشك چشمش جاري شد، فرمود: چرا گريه مي‌كني؟
توكل به خدا كن (تاجائي كه فرمود:) اي فاطمة خداوند پدرت را اختيار نمود و او را پيغمبر قرار داد، و به كافّه خلق مبعوث كرد، سپس علي را اختيار نمود و مرا مأمور كرد تا ترا به او تزويج نمايم و أتّخذته بأمر ربّي وزيراً و وصيّاً إنّ عليّاً أعظم المسلمين علي المسلمين بعدي حقّاً واو را با امر خدايم، وزير و وصي خود تعيين نمودم به درستي كه علي در حقيقت بعد از من بزرگترين مسلمانها است بر همه مسلمانها (تاآخرخبر). «1

6 «وصي و وارث مني»

6 «وصي و وارث مني» عمار گويد: وقتي كه وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله، نزديك شد، به علي عليه السلام راز زيادي گفت، سپس فرمود: ياعلي أنت وصيّي و وارثي، قد أعطاك اللّه علمي و فهمي اي علي وصي و وارث من توئي، خداوند علم و فهم مرا بتو عطانموده است (تاآخرخبر) «2

7 «پرچم هدايت و نور دين»

7 «پرچم هدايت و نور دين» هنگام وفاتش به علي عليه السلام فرمود: إعلم يا أخي إنّ القوم سيشغلهم عنّي مايشغلهم، فإنّما مثلك في الأمّة مثل الكعبة، نصبها اللّه للنّاس علماً، و إنّما تؤتي من كلّ فجٍّ عميق
از مباهله تا عاشورا، ص: 308
و نأيٍ‌سحيق و لاتأتي و إنّما أنت علم الهدي، و نورالدّين و هو نور اللّه يا أخي، والّذي بعثني بالحق لقد قدّمت إليهم بالوعيد بعد أن أخبرتهم رجلًا رجلًا ما افترض اللّه عليهم من حقّك، و ألزمهم من طاعتك، و كلٌّ أجاب و سلّم إليك الأمر، و إنّي أعلم خلاف قولهم «1»
. بدان اي برادر بزودي اينها را چيزي كه پيش خواهد آمد (سقيفه و نزاع خلافت و در نهايت رياست) سرگرم مي كند، مثل تو مانند كعبة است كه خداوند آن را براي مردم راهنما و نشان قرار داده است، همانا به سوي تو ميايند از هر دره و شكاف عميق و مسافت دور، و اماتو به سوي كسي نمي‌روي؛
و به يقين تو پرچم هدايت و نور بخش ديني و آن نور خدااست، اي برادر قسم به خدائي كه مرا بحق، برانگيخته هر تك تك آنهارا ترسانده و حق واجب ترا برآنها خبر داده ولزوم طاعت ترا فهماندم، همه آنها جواب مثبت داده و برتو تسليم شدند در حالي كه من خلاف گفتار آنان را مي‌دانم!

«8 علي را دشمن نداريد»

«8 علي را دشمن نداريد» به هنگام رحلت پس از آنكه تمامي ادوات جنگ و مركبها وسائر اموال خود را به علي عليه السلام تحويل داد، و در حضور همه مهاجرين و انصار، انگشترش را به انگشت أمير مؤمنان عليه السلام كرد، فرمود: (اي علي اين را بدان) اين كار را در حال حياتم و در مقابل شهود بدانجهت انجام دادم، تاكسي بعد از من (در امر خلافت) باتو منازعة نكند (و مزاحم تو نشوند).
پس فرمود: اي علي مرا بنشان، او را نشانيده برسينه خود تكيه داد در حالي كه از شدت ضعف سرمبارك به بدنش سنگيني مي‌كرد، به طوري كه همه حاضرين
از مباهله تا عاشورا، ص: 309
شنيدند فرمود: إنّ أخي و وصيّي و وزيري و خليفتي في أهلي، عليّ بن أبي‌طالب، يقضي ديني و ينجز موعدي، يا بني هاشم يا بني عبدالمطلب! لا تبغضوا عليّاً و لا تخالفوا من أمره فتضلّوا، و لا تحسدوه و ترغبوا منه فتكفروا (الخبر) «1»
همانا برادرم و وزير و جانشين من (و برگزيده من درميان يعني از ميان اهل بيتم نه اينكه براي) اهلبيتم، علي بن ابيطالب است، او قرضهايم را ادا مي‌كند، وعده هائي كه (به مردم) داده‌ام وفا مي‌كند و انجام ميدهد.
اي اولاد هاشم و اي اولاد عبدالمطلب به علي كينه نورزيد، و با او مخالفت نكنيد كه گمراه مي‌شويد، وبه او رشك نبريد و از او دوري نكنيد كافر مي شويد

9 «صفوراء و عائشة»

9 «صفوراء و عائشة» عبد اللّه بن مسعود گويد: از رسول خدا سؤال كردم، وقتي كه از دنيا رفتي كهِ ترا غسل مي‌دهد؟ فرمود: هر پيغمبري را وصيّ او غسل ميدهد، پرسيدم اي رسول خدا پس وصي تو كيست؟ گفت: وصي من علي بن ابي طالب است، گفتم: اي رسول خدا بعد از تو چند سال ميماند؟ فرمود: سي سال، چون يوشع بن نون وصي موسي بعد از او سي سال عمر كرد و زنش صفراء (صفوراء) برعليه او خروج نمود و گفت: من بر كار خلافت از تو سزاوار ترم و با موسي جنگيد و مغلوب و اسير شد، موسي با او بانيكي رفتار نمود، بعد از من هم دختر ابي‌بكر با چندين هزار نفر از امتم بر عليه «علي» خروج كرده و جنگ مي‌كند و مغلوب مي‌شود، «علي» او را اسير
از مباهله تا عاشورا، ص: 310
مينمايد و به خوبي با او رفتار مي‌كند، در باره دختر ابوبكر، خداوند اين آيه را نازل فرمود: «و قرن في بيوتكنّ و لا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الأولي «1»
و در خانه‌هاي خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت (در ميان مردم) ظاهر نشويد» مراد از أولي، صفراء دختر شعيب است. «2

10 «پرچم بزرگ دين»

10 «پرچم بزرگ دين» در آخرين خطبه‌اي كه گاه سخن مي‌گفت و گاه ساكت مي‌شد فرمود: اي گروه مهاجرين و انصار و هركس كه امروز از جن و انس در اينجا حضور داريد، حاضرين به غائبين برساند، آگاه باشيد كتاب خدا را در ميان شما گذاشتم (و به دست شما سپردم، اين را بدانيد كه) در آن است نورهدايت و بيان، هيچ چيزي را خداوند در آن فرو نگذاشته است، از طرف من حجت خداست بر شما، و حجّت وليّ من است، و خلّفت فيكم العَلَم الأكبر علم الدين و نور الهدي وصيّي علي بن ابيطالب، ألا هو حبل اللّه فأعتصموا به جميعاً و لا تفرّقوا عنه و به جا گذاشتم در ميان شما پرچم بزرگ دين و نور هدايت، وصي خودم علي بن ابيطالب را، اوست ريسمان (محكم) خدا (بعد از من)، پس همگي به (دامن) او چنگ زنيد و از اطراف او پراكنده نشويد به ياد آوريد روزي را كه دشمنان همديگر بوديد، خداوند، ميان دلهاي شما را به وسيله من مهرباني داد و با نعمت خدا برادران يكديگر شديد
از مباهله تا عاشورا، ص: 311
أيّها النّاس هذا عليّ بن أبي طالب كنز اللّه اليوم و مابعد اليوم، اي مردم اين علي پسر ابيطالب گنج خداست امروز و بعد از امروز، هركس او را امروز و بعد از آن، دوست بدارد به عهدي كه باخدا بسته وفادار مانده و واجب خود را ادا كرده است، و هركس او را امروز و بعد از آن دشمن بدارد، در روز قيامت كر و كور مي‌آيد و حجتي در پيش خدا ندارد، فرمايش خود را ادامه داد تا به اينجا رسيد كه فرمود: «علي أخي و وارثي، و وزيري و أميني و القائم بأمري و الموف بعهدي علي سنّتي (الخبر) علي برادر و وارث و وزير و امين من است و انجام دهنده كارهاي من است و مانند خودم به جا رساننده تعهدهاي من است». «1

11 «پدران مؤمنان»

11 «پدران مؤمنان» اين روايت باطريق اهل بيت از امير مؤمنان عليه السلام واردشده است فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله به من امر كرد در ميان مردم ندا در دهم: آگاه باشيد! هركس در اجرت اجيري ستم كند از رحمت خدا دور باد، آگاه باشيد! هركس غير از موالي خود ديگري را دوست بدارد لعنت خدا براو باد.
آگاه باشيد هر كس پدران خود را سب نمايد لعنت خدا بر او باد
اين مأموريت را انجام دادم، عمربن خطاب به من گفت: آيا آنچه را كه ابلاغ نمودي تفسيري دارد؟ جواب دادم: خدا و رسولش مي‌داند.
پس عمر با گروهي از اصحاب، پيش رسول خدا رفتند، عمر گفت: اي رسول خدا آيا آنچه كه علي بن ابيطالب اعلان مي‌كرد تفسيري دارد؟ فرمود: بلي، من امر كردم
از مباهله تا عاشورا، ص: 312
آن مطالب را اعلان نمايد، آگاه باشيد هر كس در مزد اجيري ظلم كند لعنت خدا براو باد خداوند فرمود: «قل لا أسئلكم عليه أجراً إلّاالمودّة في القربي «1»
پس هركس دراجرت ما ستم كند لعنت خدا براو باد»
من او را امر كردم نداكند: «من توالي غير مواليه فعليه لعنت اللّه، و اللّه يقول «النّبيّ أولي بالمؤمنين من أنفسهم» «2» و من كنت مولاه فعليّ مولاه، فمن توالي غير عليّ و ذرّيّته فعليه لعنت اللّه» هركس پدران خود را سب كند بر او باد لعنت خدا، من خدا و شمارا شاهد مي‌گيرم كه، من و علي پدران مؤمنان هستيم، هركس مارا سب كند از رحمت خدا دور باد»
وقتي كه از خدمت پيغمبر بيرون آمدند عمر گفت: «يا أصحاب محمّد ما اكد النّبيّ لعليّ في الولاية في غدير خمّ و لا في غيره أشدّ من تأكيده من يومنا هذا اي ياران محمد پيامبر در باره علي راجع به ولايت او نه در غدير خم و نه در جاي ديگر مانند امروز باشدت تمام تاكيد نكرده بود» خباب بن أرّت گويد: اين قضية نوزده روز پيش
از رحلت رسول خدا انجام گرفت «3»

12 «ساكت اي عايشه!»

12 «ساكت اي عايشه!» امير مؤمنان عليه السلام به منزل رسول خدا آمد، ابوبكر و عمر هم آنجا بودند، ميان عايشة و حضرت نشست، عائشة (بعنوان اعتراض) گفت: براي نشيمنگاهت غيراز ران من و رسول خدا جايي پيدا نكردي؟! پيامبرفرمود: مه يا عايشة لا تؤذيني في عليّ، فإنّه
از مباهله تا عاشورا، ص: 313
أخي في الدّنيا و أخي في الآخرة، و هو أميرالمؤمنين، يجلسه اللّه يوم القيامة علي الصّراط فيُدخل أوليائه الجنّة و أعدائه النّار ساكت باش اي عائشة (بابي احترامي وبد گوئي) در باره علي، اذيتم نكن، او برادر من در دنيا و برادرم در آخرت و او امير مؤمنان است، خداوند او را در روز قيامت بر صراط مي‌نشاند دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنّم داخل مي‌نمايد. «1»
در روايت ديگر فرمود: «ويك ما تريدين من أميرالمؤمنين و سيّد الوصيّين، و قائد الغرّ المحجّلين واي برتو!! از امير مؤمنان و آقاي اوصياء و رهبر سفيد پيشانيان،
چه مي‌خواهي؟ «2». اين روايت با عبارتها و طرق گوناگون آمده است

13 «اگر حادثه اي رخ دهد؟!»

13 «اگر حادثه اي رخ دهد؟!» شيخ طوسي رضي الله عنه روايت كرده است در جنگ حنين، صفية زوجه رسول خدا به خدمت آنجناب آمد و گفت: اي رسول خدا! من به خاطر تو پدر و برادر و عموي خود را به كشتن دادم!، پس اگر ترا حادثة اي رخ دهد خلافت و امامت با كه خواهد بود آن حضرت به سوي امير مؤمنان عليه السلام اشاره كرد و فرمود: امر امامت و اختيار شما و جميع امت، با او خواهد بود. «3

14 «بشنو و گواه باش»

14 «بشنو و گواه باش» أم سلمة، شنيد كه يكي از آزاد كرده‌هاي او به امير مؤمنان عليه السلام ناسزا مي‌گويد!، او را به نزد خود خواند، پس از به ميان آوردن و بيان مطلب مفصلي در فضيلت آن حضرت، گفت: پيغمبر صلي الله عليه و آله به من فرمود: اي أم السّلمة! بشنو و گواه باش علي برادر و وزير و علمدار من است در دنيا وآخرت.
بشنو و گواه باش «علي بن ابي طالب» وصي وجانشين، و بعد از من، وفاكننده به وعده‌هاي من است (تاآخرخبر) «1» در روايت ديگر است أم السلمة گفت: من از رسول خدا شنيدم فرمود: علي با قرآن و قرآن با علي است از همديگر جدا نمي‌شوند تا در حوض كوثر به نزد من آيند «2»

15 «شما خود سر رها نشده‌ايد»

15 «شما خود سر رها نشده‌ايد» امام موسي كاظم از پدر بزرگوار خود، او هم از پدرش امام محمد باقر عليهما السلام فرمود:
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله مهاجرين را، گردآورد و به آنها وصيتها وسفارشهائي كرد و فرمود: و إنّي أُعلمكم أنّي قد أوصيت إلي وصيّي، و لم اهملكم إهمال البهائم، ولم أترك من أموركم شيئاً»
فقام اليه عمر بن الخطاب فقال: يا رسول اللّه أوصيت بما أوصي به الأنبياء من قبلك؟
از مباهله تا عاشورا، ص: 315
قال: نعم، فقال: فبأمر من اللّه أوصيت أم بأمرك؟. قال له «اجلس ياعمر، أوصيت بأمراللّه، وأمرت طاعته، و أوصيت بأمري و أمري طاعةاللّه و من عصاني فقد عصي اللّه، و من عصي وصييّ فقد عصاني و من أطاع وصييّ فقد أطاعني، و من أطاعني فقد أطاع اللّه لا ماتريد أنت و صاحبك» ثمّ إلتفت الي النّاس و هو مغضب فقال: «أيّهالنّاس اسمعوا وصيّتي، من آمن بي و صدّقني بالنّبوّة و أنّي رسول اللّه، فأوصيه بولاية عليّ بن أبيطالب و طاعته و التّصديق له، فإنّ ولايته ولايتي، و ولاية ربّي (الخبر) «1»
من به شما اعلام ميدارم كه (آنچه كه بعد از من لازم است به وصيّ خودم گفته‌ام، شمارا مانند حيوانات بلاتكليف رها نكرده ام و هيچ كاري از كارهاي شمارا (بدون بيان) نگذاشته ام.
عمر بلند شد و گفت: اي رسول خدا! آيا مانند وصيت پيامبران پيش از خودت وصيت كردي؟! فرمود بلي.
گفت: اين حرفهارا با دستور خدا ميزني يا خواسته خود تو است؟! فرمود: اي عمر بنشين (يعني شلوغش نكن) «2» همه سخنها و گفتارهاي من سخن خداست با اينكه من دستور ميدهم اما اطاعت از دستور من اطاعت از خداست، و هركس بامن مخالفت و نافرماني كند با خدا نافرماني نموده است، و هركس بر وصيّ من (علي) نافرماني نمايد، بر من نافرماني كرده است و هر كس بر (وصايت) وصيّ من گردن نهد بر من فرمان برده است و هركس از من فرمان بَرَد، از خدا فرمان برده است نه
از مباهله تا عاشورا، ص: 316
آنطور كه تو و يارت (ابوبكر) ميخواهيد.
سپس به حالت غضب متوجّه مردم شد و فرمود: اي مردم وصيت مرا بشنويد:
هركس به خدا ايمان آورده و نبوت مرا تصديق نموده و پذيرفته است كه من فرستاده خدايم (بداندكه من او را) وصيت مي كنم به پذيرفتن ولايت علي بن ابي طالب و براطاعت از او و تصديق كردن او، پس ولايت او ولايت من و ولايت خداي من است تا آخر خبر

16 «وصّي من عليست»

16 «وصّي من عليست» أحمد بن حنبل در كتاب مسند ش از سلمان رضي الله عنه نقل مي‌كند كه از پيغمبر سؤال كرد اي رسول خدا وصيّ تو (بعد از تو) كيست؟ فرمود: اي سلمان وصي برادرم موسي كهِ بود؟ گفت: يوشع بن نون گفت: فإنّ وصيّي و وارثي و من يقض ديني و ينجز موعدي عليّ بن ابيطالب پس همانا وصي، و وارث من، و كسي كه قرض مرا ادا كند و و عده‌هايم رابه انجام برساند، علي ابن ابيطالب است. «1

17 علي از من و من از اويم»

17 علي از من و من از اويم» پيغمبر صلي الله عليه و آله دو گروه از لشكريان خود را تحت فرماندهي امير مؤمنان عليه السلام و خالد بن وليد به سوي يمن گسيل داشت، فرمود: اگر در آنجا گردهم آمديد علي فرمانده همه شماست، و اگر از هم جدا بوديد هركس به لشكر خود، فرمانده است؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 317
(بعداز آنكه به يمن رسيده) بابني زبيده جنگيدند و پيروز شدند علي عليه السلام از اسيران زني را براي خود اختيار كرد، بريدة گويد: خالد در اين باره نامه‌اي براي رسول خدا نوشته با من به مدينه فرستاد، وقتي كه نامه را به آن حضرت رساندم آثار غضب در سيماي مباركش آشكار شد، عرض كردم اي رسول خدا! اين جايگاه يك پناهنده است، به من امر فرمودي باكسي بروم و از او اطاعت نمايم من هم اطاعت او كرده نامه‌اش را آوردم فقال رسول اللّه صلي الله عليه و آله لا تقع في عليّ فإنّه منّي و أنا منه و هو وليّكم بعدي از علي بد گويي نكن او از من و من از اويم، او بعداز من ولي (وصاحب اختيار شماست «1».

18 «منكرتو منكر من است»

18 «منكرتو منكر من است» امير مؤمنان عليه السلام فرمود: وقتي كه وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله نزديك شد، مراخواست و فرمود: «يا علي أنت وصيّي و خليفتي علي أهلي و أمّتي في حياتي و بعد موتي، وليّك وليّي، و وليّي وليّ اللّه، و عدوّك عدوّي و عدوّي عدوّ اللّه
ياعلي المنكر لإمامتك بعدي كالمنكر لرسالتي في حياتي لأنّك منّي وأنا منك، ثمّ أدناني فأسرّ إليّ ألف باب من العلم كلّ باب يفتح ألف باب «2»
اي علي تو وصي و جانشين براهلبيت و امتم هستي در حال زندگي و پس از مرگ من، دوست تو دوست من و دوست من دوست خداست، دشمن تو دشمن من، و دشمن من دشمن خداست؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 318
اي علي منكر امامت تو بعد از من مانند منكر رسالت من در حيات من است، چون تو از من و من از توأم، سپس مرا به خود نزديك كرد پس دَرِ هزار دانش را برايم رازگوئي كرد (وگشود) كه از هر باب هزار باب ديگر گشوده مي‌شود

19 «هركه را من مولايم علي مولاي اوست»

19 «هركه را من مولايم علي مولاي اوست» جريان غدير خم مورد قبول فريقين مي‌باشد و در اين مورد نيازي به طول دادن كلام نيست، حديثي را در بخش 2 ص 237 آورديم، هركس طالب تفصيل است به كتاب الغدير و مصادر فراوان ديگر مراجعه نمايد

20 «سزاوار نيست»

20 «سزاوار نيست» لاينبغي أن أذهب الّا وأنت خليفتي «1»
اي علي! عليه السلام سزاوار نيست من از دنيا بروم مگر اينكه تو خليفه من باشي

دور نماي مظلوميت علي عليه السلام»

اشاره

دور نماي مظلوميت علي عليه السلام» (صبرت وفي العين قذي وفي الحلق شجي أري تراثي نهباً)
(تهمت كافر شدن بر او زدند دادگاه حكم او داور نداشت)
شير ميدان هيجا، و سرور لا فتي، و شمشير زن بدر و حنين، و خيبر شكن، و مرحب و عمروبن عبدود به خاك هلاك افكن، وو ... به خاطر عمل به وصيت رسول خدا و براي حفظ اتحاد مسلمانها، در برابر نخستين فرار كننده از ميدان جنگ و ياران او، دست بسته مانده است.
در جلوي چشمش، بانوي عصمت و طهارت، و سرور زنان عالم را، به آن حال زار انداختند، نتوانست عكس العمل نشان دهد.
چنانكه در پاسخ به بانوي مظلومه و مقهوره‌اش كه گفت: ياعلي إشتملت شملة الجنين و قعدت حجرة الضّنين اي علي مانند بچه در شكم مادر، زانوهايت را بغل كرده اي، و مانند شخص متّهم خود را (در ميان اين ديوارها) پنهان ساخته‌اي، (آخر فدك مرا غصب كردند و سندش را پاره نمودند و صورتم را با سيلي نيلي ساختند، و صدايم را خفه نمودند) در اين حال، از مأذنه صداي مؤذّن، بلند شد، تابه أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه رسيد فرمود: زهرا (ي من) يكي از دو راه را انتخاب نما، شمشير كشم و حق تو را از چنگ اين (نامردان) در بياورم و اينها كه (دراثر زور بازوي من و ساير دلاوران و سلحشوران راستين به زنجير كشيده و به اكراه، به ظاهر اسلام را پذيرفته‌اند از هم بگسلد و) اين صدا تا ابد خاموش شود، يا (به خاطر بقاي اين نواي روحبخش و براي طنين افكندن اين صداي دشمن شكن در اقصي نقاط عالم و تا
از مباهله تا عاشورا، ص: 320
بقاي تاريخ ادامه يافته و) باقي بماند؟!
زهرا (ي خانه وحي با درك عُمق فاجعه بعدي) خاموش شد (وتا ظهور «يوسف»
گمگشته‌اش، در «قبر گمشده» اش آرام گرفت).
ابن ابي الحديد گويد: بدانكه اخبار متواتر آمده است كه علي عليه السلام مانند اين اظهارات را زياد داشت.
مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه رسوله حتّي يومنا هذا. من از روز رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله هميشه مظلومم.
وقوله: أللّهم أخز قريشاً فإنّها منعتني حقّي و غصبتني أمري. خدايا قريش را خوار نما كه آنها از به دست آوردن حقم مانع و خلافتم را غصب نمودند.
وقوله: فجزي قريشاً عنّي الجوازي فإنّهم ظلموني حقي واغتصبوني سلطان ابن أمّي. قريش با من بد، مدارا كردند در حق من ظلم نموده و سلطنت پسر مادرم (يعني رسول خدا) را ازمن به تاراج (و يغما) بردند.
و قوله: و قد سمع صارخاً ينادي: أنامظلوم- فقال: هلمّ فلنصرخ معاً فإنّي مازلت مظلوماً. عربي را ديد فرياد ميزند، من مظلومم! فرمود: بيا با هم فرياد كنيم چون من هم دائماً مظلومم!.
وقوله: و إنّه ليعلم أنّ محلي منها محلّ القطب من الرّحي. او (ابوبكر) مي داند كه موقعيت من براي خلافت مانند موقعيت قطب (محور) است بر آسياب.
وقوله: أري تراثي نهباً ارث خود را غارت شده مي بينم.
و قوله: أصغيا بإنائنا و حملا النّاس علي رقابنا. با ظرف ما سير شدند و (بجاي تشكر و قدر داني) مردم را به گرده ما سوار كردند.
و قوله: إنّ لناحقّاً إن نُعطه نأخذه و إن نُمنَعهُ‌نركب أعجاز الإبل «1» و إن طال السّري اگر
از مباهله تا عاشورا، ص: 321
حق مارا دادند، مي گيريم و اگر مانع شدند، بر پشت شتر سوار مي شويم اگر چه (راه و) بيابان طولاني باشد.
و قوله: مازلت مستأثراً عليّ، مدفوعاً عمّا أستحقه و أستوجبه. دائماً متحمل ستم و از آنچه كه مستحق و سزاوارش هستم، بدورم. «1»
ما زلت مظلو ماً منذ ولدتني أمّي «2» أو مذ كنت «3»
از روزي كه مادرم مرا به دنيا آورد و از روزي كه بودم، مظلومم.
و قال إنّي مذلّل مضطهد مظلوم مغصوب مقهور محقور و إنّهم ابتزّوا حقّي واستؤثروا بميراثي ... «4»
من، ذليل، و ستمديده، و مظلوم، و حق غصب شده، و مقهور، و تحقير، شده، هستم، و آنها حقم را از من ربودند و به ميراثم دست درازي كردند.
گفته اند كه آنحضرت حتي يكبار نشد كه از منبر برخيزد مگر اينكه مي گفت: مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبيّه صلي الله عليه و آله. «5»
از روزي كه پيامبر وفات يافته، دائماً مظلومم.
روايت شده است به أبوذر گفتند: ما مي دانيم (از اين اهل بيت محبوب ترينشان به رسول خدا، بر تو نيز محبوبتر است؟ گفت: بلي. گفتيم: پس كداميك از اينها را
از مباهله تا عاشورا، ص: 322
بيشتر دوست مي داري؟ گفت: هذاالشّيخ المظلوم المضطهد حقّه، يعني علي بن ابي طالب عليه السلام «1». و قال المقداد: ما رأيت مثل ماأوذي به أهل هذاالبيت بعد نبيهم صلي الله عليه و آله «2»
اين شيخ مظلوم و حق برده شده يعني علي بن ابي طالب عليه السلام.
از أبي الحسن عليه السلام روايت است در نزد قبر اميرمؤمنان عليه السلام مي گفت: ألسّلام عليك يا وليّ اللّه، أشهد أنّك أوّل مظلوم و أوّل من غصب حقّه، صبرت و احتسبت حتّي أتاك اليقين. «3»
سلام بر تو اي وليّ خدا من شهادت ميدهم تو اولين مظلومي و اول كسي كه حقش به يغما رفته است، صبر كردي و براي خدا تحمل نمودي تا مرگت فرا رسيد.
قوي ترين دشمنش عمر به مظلوميتش اعتراف مينمايد: ابن عباس گويد با عمر بن خطاب در يكي از كوچه هاي مدينه راه مي رفتم ناگهان به من گفت: يابن عباس! ماأظنّ صاحبك إلّا مظلوماً اي پسر عباس! من صاحبت (علي عليه السلام) رانمي دانم مگر مظلوم «4».
وقال عليه السلام مالنا ولقريش يخضمون الدّنيا بإسمنا، و يطؤن رقابنا في اللّه من إسم جليل
از مباهله تا عاشورا، ص: 323
لمسمّيً ذليل. «1»
ما با قريش چه خورده حسابي داريم، دنيارا (به احترام) نام ما، مي خورند و گردن ما را در راه خدا لگد كوب مي كنند، از نام بزرگ (و جليل) به نفع شخص ذليل، سود مي برند.
باز ابن عباس گويد: عمر به من گفت: آگاه باش به خدا سوگند اين صاحبت (پسرعمويت) بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله شايسته ترين فرد براي خلافت بود امّا درباره او از دوچيز ترسيديم گفتم: اي اميرمؤمنان!! آنها چه بود؟! گفت: 1- جواني، 2- محبت زيادش به اولاد عبدالمطلب!!. «2»
عربي در مسجد پيش علي عليه السلام آمد، گفت من مظلومم! فرمود: نزد من بيا؛ نزديك آمد حضرت دست بروي زانوان او گذاشت و پرسيد مظلوميتت درچيست؟ پاسخ گفت: حضرت فرمود: ياأعرابي! أنا أعظم ظلامة منك، ظلمني المدر و الوبر و لم يبق بيت في العرب الّا و دخلت مظلمتي عليهم و مازلت مظلوماً حتي قعدت مقعدي هذا. «3»
اي اعرابي! مظلوميت من بالاتراز مظلوميت تو است، كلوخ و سنگ بيابان، مرا ستم كرد، در عرب، خانه اي نماند مگر اينكه دادخواهي من به آنها رسيد، در اينجا كه نشسته ام دائم مظلوم و ستمديده‌ام

(جفاي روزگار»

(جفاي روزگار» امير آزادگان فرمود: أنزلني الدّهر حتّي قيل معاوية و عليّ «1» (عليّ و معاوية) «2»
روزگار مرا پائين آورد (و كوچك كرد) تا اينكه گفته شد معاويه و علي (بامعاويه همرديف كرد).
و قال كنت في أيّام رسول اللّه صلي الله عليه و آله كجزء من رسول اللّه، ينظر إليّ النّاس كما ينظر إلي الكواكب في أفق السّماء، ثمّ غضّ الدّهر منّي فقرن بي فلان وفلان، ثمّ قرنت بخمسة أمثلهم عثمان، فقلت واذفر رسول اللّه ثمّ لم يرض الدّهر لي حتي أرذلني فجعلني نظيراً لإبن هند و ابن النابغة، لقد استنّت الفصال حتّي القرعي. «3»
در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله مانند پاره تن او بودم، مردم مانند ستارگان آسمان، با ديده احترام به من مي نگريستند؛ سپس روزگار از من، به طوري چشم پوشي كرد كه فلان و فلان را همرديف من قرار داد. (به اين هم قناعت نكرد تا) مرا با پنج نفري، همطراز نمود كه بهترينشان (و آبرومندترشان) عثمان بود پس (با كمال بهت و سرگرداني) گفتم:
واي بر نشانه (و يادگار) رسول خدا.
باز روزگار به اين همه (ظلم و نامراديها و بيوفهائيها) راضي نشد مرا به گونه اي، كوبيد كه تا اينكه همانند پسر هند (معاويه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) در آورد؛ به آساني از شير بازگرفته شد (صاحب حق، به خاطر شمشير نكشيدنش و حفظ
از مباهله تا عاشورا، ص: 325
اتّحاد مسلمانها، پس زده شد و در جمع آنها قرار گرفت با اينكه از نظر مقام) مهتر (و از نظر قدرت بدني) حريف آنهابود.
چه خوب گفت امام أحمدبن حنبل: إنّ الخلافة لم تزيّن عليّاً و لكن عليّاً زيّنها خلافت علي را تزيين نكرد (و آرايش ننمود، بلكه) علي خلافت ر ا زينت داد.
امام شافعي در پاسخ آنهائي كه به حضرت ايراد گرفتند كه به كسي اعتنائي نداشت! گفت: علي داراي چهار صفت بود كه حق داشت بي اعتنا شود 1- زاهد كامل بود، زاهد هيچوقت به دنيا و اهل دنيا اعتنا نمي‌كند، 2- عالم واقعي بود، عالم اعتنائي به دنيا و مافيها ندارد 3- شجاع به تمام معني بود، شجاع به كسي اعتنا نمي‌كند، 4- شريف بود و شريف هميشه بي اعتناست. «1

«شقشقيّة نماد مظلوميّت»

«شقشقيّة نماد مظلوميّت» خطبه شقشقية پر از اين درد دلها و اظهار مظلوميتهاست، وخود امام خلاصه اي از دورنماي مظلوميتش را، در اين خطبه به تصوير كشيده و براي آيندگان بعد از خود، تابلو نموده و ميزان ستمديدگي‌اش را با عبارات فشرده و آسماني اش، در معرض تماشاي جهانيان، قرار داد
قال في الخطبة الشقشقية: أما و اللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة و إنّه ليعلم أنَّ محلّي منها محلّ القطب من الرّحي ينحدر عنّي السيل و لايرقي إليَّ الطّير فسدلت دونها ثوبا و طويت عنها كشحاً وطفقت أرتئي بين أن أصول بيد جذّاء أو أصبر علي طخية عمياء يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير و يكدح فيها مؤمن حتّي يلقي ربّه فرأيت أنّ الصبر علي هاتا أحجي فصبرت وفي العين قذي وفي الحلق شجي أري تراثي نهباً.
از مباهله تا عاشورا، ص: 326
آگاه باش! سوگند به خدا كه پسر ابي قحافه (ابوبكر) رداي خلافت را (مانند پيراهن) برتن كرد، در حالي كه به خوبي ميدانست كه من (از جهت كمالات علمي و عملي) براي خلافت مانند قطب وسط آسياب هستم (و من در گردش حكومت اسلامي همچون محور سنگهاي آسيابم كه بدون آن آسياب نمي چرخد).
(او مي دانست) سيلها و چشمه هاي (علم و فضيلت) از دامن كوهسار وجودم جاري است و مرغان (دور پرواز انديشه ها) به افكار بلند من راه نتوانند يافت (هيچ پرواز كننده اي در فضاي علم و دانش به أوج رفعت من نمي رسد!).
پس من رداي خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن پيچيدم (و عطايش را به لقايش بخشيدم و كنار كشيدم) در حالي كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه: با دست تنها (بابي ياوري) به پا خيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط خفقان و ظلمتي كه پديد آورده اند شكيبا باشم؟! محيطي كه: پيران را فرسوده و جوانان را پير (و پژمرده) و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگي به رنج وا مي دارد سرانجام ديدم بردباري و صبر، بر عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبائي را پيشه خود ساختم ولي (با اين اوضاع و احوال) به كسي ميماندم كه خاشاك (وگرد و غبار) چشمش را پر كرده و استخوان گلويش را گرفته باشد. با چشم خود مي ديدم ميراثم را به غارت (وتاراج) مي برند.
حتّي مضي الأوّل لسبيله فأدلي بها إلي بن الخطّاب بعده ....
فيا عجباً! بيناهو يستقيلها في حياته، إذ عقدها لأخر بعد وفاته، لَشدَّ ماتشطّرا ضرعيها ... «1»
تا اينكه اوّلي به راه خود رفت (و پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز، مرگ دامنش را گرفت) بعد از خودش خلافت را به پسر خطاب سپرد ... شگفتا
از مباهله تا عاشورا، ص: 327
! او در حيات خود، از مردم مي خواست عذرش را بپذيرند (با وجود من) وي را از خلافت معذور دارند، (و مي گفت: أقيلوني فلستُ بخيركم و عليٌّ فيكم مرا از خلافت بر گردانيد كه من بهتر از شما نيستم در حالي كه علي در ميان شماست. با اين وصف) خود هنگام مرگ عروس خلافت را براي ديگري عقد بست اوه چه عجيب هردو از خلافت به نوبت بهره گيري كرده و مانند دو پستان شتر در ميان خود قسمت نمودند باهم به قوت و شدّت پستان خلافت را دوشيدند).
در فراز ديگر اين خطبه در باره شوري، رنج خود را آشكارتر كرده و بدينگونه مي نالد: فيالِلَّهِ و للشّوري، متي اعترض الرّيب فِيَّ مع الأوّل منهم؟! حتّي صرتُ أُقرَنُ‌إلي هذه النّظائر، لكنّي أسففتُ اذا أسفّوا، و طِرتُ اذا طاروا، فصغي رجل منهم لضغنه، و مال الأخر لصهره، مع هنٍ و هنٍ. «1»
پس بار خدايا از تو ياري مي طلبم براي شورائي كه تشكيل شد و مشورتي كه نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبكر مساوي دانسته در باره من شكّ و ترديد نمودند تا جائي كه امروز با اين اشخاص (پنج نفر اهل شوري) همرديف شده ام و ليكن (باز صبر كرده در شوري حاضر شدم) در فراز و نشيب از آنها پيروي كردم (براي مصلحت اسلام) هر جا نشستند نشستم و در هر جا پرواز كردند پرواز نمودم «2» پس مردي از آنها از حسد و كينه اي كه داشت، دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد (مراد سعد بن وقاص است كه پس از قتل عثمان نيز به آنحضرت بيعت نكرد) و مرد ديگري (عبدالرحمن بن عوف شوهر خواهر مادري عثمان) به خاطر دامادي و خويشاوندي با عثمان، از من اعراض نمود، و همچنين
از مباهله تا عاشورا، ص: 328
دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستي) زشت است نام ايشان برده شود.
من هرچه جديّت كنم و كوشش فراوان به كار گيرم كه، دورنماي مظلوميّت امام مظلومان را برشته تحرير در آورده و از نظرها بگذرانم، به يقين نمي توانم مانند خود امام ترسيم و بيان نمايم، ولي تأكيد من بر اين است كه لاأقل اين مدعيان اسلام وسنّت اگر يكبارهم كه شده، خطبه شقشقيه را كه نمود و نمونه اي از درياي بيكران درد دل علي عليه السلام است، بادقت تمام بخوانند و به خود آيند و بيش از اين از دَرِ عترت و اهلبيت عليهم السلام كه يكي از ثقل و وزنه سنگين و آخرين سفارش و وصيت رسول خدا صلي الله عليه و آله در هنگام مرگ است، خود را بدور ندارند.
لعن اللّه من ساواك لمن ناواك تاآخر زيارت غديريه مراجعه شود

«اعترافات عمر»

«اعترافات عمر» روايت ابن عباس در اعتراف عمر به مظلوميت علي عليه السلام در ص 322 گذشت.
ابن عباس گويد: در يكي از سفرهاي عمر به شام، با او همراه بودم، روزي باشترش تنها مي‌رفت من هم پشت سرش رفتم به من گفت: اي فرزند عباس! شكايت پسر عمويت را به تو مي‌كنم!، من از او خواستم با من همسفر شود، ولي او نپذيرفت، هنوز هم مي‌بينم چه خيالي در سر مي‌پروراند گفتم: اي امير مؤمنان!، تو مي‌داني نظر او را گفت: بلي او هنوز هم از دست دادن خلافت ناراحت است! گفتم بلي او گمان مي‌كند رسول خدا صلي الله عليه و آله او را به خلافت برگزيده است!، گفت: اي پسر عباس!
و أراد رسول اللّه الأمر له فكان ماذا؟!، اذا لم يرداللّه تعالي ذالك!، إنّ رسول اللّه أراد ذالك و أراد، و اللّه أراد غيره، فنفذ مراد اللّه، ولم ينفذ مراد رسوله!، درست است رسول خدا خواست او را به خلافت رساند اما ديدي چه شد و چه پيش آمد، چون خدا نمي‌خواست او به خلافت رسد خواسته او به جايي نرسيد ولي آنكه را كه خدا ميخواست به (كرسي) خلافت نشست. «1»
در روايت ديگر بااين عبارت گفت: إنّ رسول اللّه أراد أن يذكره للأمر في مرضه فصدته عنه رسول خدا در هنگام مريضي هم خواست در باره او چيزي بگويد، اما من جلويش را گرفتم (ونگذاشتم سخني به زبان آورد و حرفي بزند). «2»
خطيب بغدادي و ديگران روايت نموده اند كه عمر به ابن عباس گفت: اي عبد اللّه به گردنت قرباني يك شتر باد اگر حقيقت را از من پنهان داري، آيا باز در فكر او
از مباهله تا عاشورا، ص: 330
(أميرمؤمنان عليه السلام) چيزي از جريان خلافت باقي مانده است؟! گفتم: بلي؛ گفت:
أيزعم أنّ رسول اللّه نصّ عليه؟! آيا باز گمان مي كند رسول خدا او را به خلافت تعيين كرده است؟! گفتم: بلي و زيادتر بگويم من از پدرم صحت ادعاي او را سؤال كردم گفت: راست مي گويد.
عمر گفت: از رسول خدا در باره او چيزي و گفته اي بود اما نه حجتي را ثابت مي كرد و نه عذري را از ميان بر مي داشت، در بعضي وقتها از او و در باره او مي خواست چيزي اظهار دارد أراد في مرضه أن يصرّح بإسمه فمنعتُ من ذالك إشفاقاً و حيطة علي الإسلام!! حتي در هنگام مرگش خواست نام او را آشكارا گويد (و به زبان آورد اما) من به خاطر دلسوزي و عظمت اسلام، مانع شدم. «1» نه به خداي اين بنا (آسمان) سوگند، قريش به دور او گرد نمي آمدند اگر او را به خلافت مي رسانيد اعراب از هر طرف شكسته ميشدند، رسول خدا هم دانست كه من منظور او را درك مي كنم، خود داري كرد وأبي اللّه إلّا إمضاء ماحتم «2»
وخداوند از امضاي جز آنچه كه مقدر داشته است، ابا دارد.
اين حديث را أحمد بن أبي طاهر در تاريخ بغداد مسنداً نقل كرده است.
طبراني بااسنادش از عمربن خطاب نقل مي كند گفت: لما مرض النّبي صلي الله عليه و آله قال:
أدعوالي بصحيفة و دواة أكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده أبداً. فكرهنا ذالك أشدّ الكراهة. ثمّ قال: أدعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعد أبداً زماني كه پيامبر بيمار شد دو بار تكرار كرد و گفت: بگوييد براي من دوات و كاغذي بياورند چيزهايي بنويسم
از مباهله تا عاشورا، ص: 331
كه بعد از من ابداً به گمراهي نيفتيد؛ ما اين حرف راخوش نداشته و باشدّت تمام رد كرديم تا اينكه از پس پرده زنها نيز گفتند: ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه صلي الله عليه و آله؟ «1»
آيا نمي شنويد رسول خدا چه مي گويد؟! من گفتم: شمامانند زنان آزار دهنده يوسف عليه السلام هستيد هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مريض ميشود چشمانتان را ميفشاريد چون بهبودي يافت برگردنش سوار مي شويد.
فقال رسول اللّه دعوهنّ فإنّهنّ خير منكم از آنان دست برداريد آنها از شماها بهترند. «2»** با مراجعة به تاريخهاي معتبر، روشن مي‌شود كه اينهابعد از تكيه زدن بر اريكه خلافت، در باره آن باهمديگر، چه تعارفاتي داشتند، ابوبكر عمر را بي پروا به خلافت نصب مي‌كند اما كسي نبود كه بگويد: إنّ أبابكر قد هجر و لا قالوا إنّ المرض قد إشتدّ به و لا قالوا حسبنا كتاب اللّه ابابكر هذيان مي‌گويد و نه گفتند از شدت مرض (حرف بيهوده ميزند) وكسي نگفت: كتاب خدا براي ما بس است. «3»
وعند ماكتب أبوبكر توجيهاته النّهائية كان عمر يقول: أيّهاالنّاس: إسمعوا، و أطيعوا قول خليفة رسول اللّه وقتي كه ابوبكر حرف آخر را زد عمر مي‌گفت: اي مردم گفتار جانشين رسول خدا را بشنويد و اطاعت نماييد! «4»

«توطئه اي از قبل طراحي شده»

«توطئه اي از قبل طراحي شده» سخنان حضرت به وضوح مي‌رساند كه آنها چگونه توافقهاي قبلي داشتند تا گوي خلافت را از چنگ اهلبيت در آورده به همديگر پاس دهند كه كردند.
استاد اسماعيل مير علي گويد: تسلّم ابوبكر الخلافة .. الخلافة الإسلاميّة .. بعد إتّفاق بينه و بين عمر و أبي عبيدة الجرّاح ابوبكر خلافت اسلامي را به خاطر توافق قبلي كه ميان او و عمر و ابو عبيده جراح بود به عمر تسليم نمود!. «1»
اين ادعارا گفته‌هاي استاد احمد شرباصي تأييد ميكند كه مي گويد: عمر دم در مسجد ايستاد و گفت: اين نامه (سربسته) از ابوبكر است، يك نفر از حاضرين پرسيد آيا مي‌داني در آن چه نوشته؟ گفت: نه گفت: ترا به خلافت نصب كرده همان گونه كه تو در سال اول او را منصوب نمودي! همه حضار مشابه اين سخن را گفتند:
وانجلي الأمر عن أنّ عمر تلي كتاب استخلافه من أبي بكر جريان آفتابي شد كه عمر نامه را از قبل خوانده و ميدانست كه چه نوشته شده است. «2»
علّامة شيخ محمود ابو رية از مستشرق لامنس، نقل مي‌كند: كه او براين عقيده بود كه، ميان ابوبكر، و عمر، و ابوعبيدة بن جرّاح، توطئه‌اي بود كه، خلافت را از دست اهلبيت بربايند او چنين ميگويد: إنّ الحزب القرشي الّذي يرأسه أبوبكر، و عمر، و أبي عبيدة، لم يكن وضع حاضر، و لا وليد مفاجاة، أو ارتجال، و إنّما كان وليد مؤامراة سرّيّة مبرمة حيكت أصولها و ربت أطرافها، بكلّ عناية، و إحكام، و إنّ أبطال هذه المؤامرة: أبوبكر، عمربن الخطاب، أبو عبيدة بن الجرّاح.
از مباهله تا عاشورا، ص: 333
ومن أنصار هذا الحزب: عائشة و حفصة همانا حزب قرشي كه گردانندگان آن (سه نفر) ابوبكر و عمر و ابوعبيدة بودند مسئله‌اي نبود كه به طور ناخواسته پيش آيد و يا ناگهاني زائيده شود و يا چيز پيش پا افتاده‌اي باشد بلكه زاده توطئه‌هاي پنهاني محكمي بود كه ريشه آن به طور، قوي تابيده شده بود و اطراف آن با محكم كاري و عنايت تمام، سنجيده شده بود** قهرمانان اين توطئه‌ها (سه نفر) ابوبكر، و عمر، و ابوعبيدة جراح بودند، و ياوران (چاك گريبان) اين حزب، عائشة و حفصة بودند. «1»** در طول دوران نبوت كه سردمداران گروه فشار، جلسات سري زياد و در سالهاي اخير عهدنامه هائي براي بعد از پيغمبر، داشتند.
مخصوصاً براي گمراه ساختن اذهان و كوبيدن طرفداران اهل بيت عليهم السلام و براي مشروعيت بخشيدن به كارهاي سقيفه و شوراهاي بعد از آن خود، حديثهائي جعل و در آستين خود نگهداشته بودند كه با شهادت ياران گروهي و هم حزبان خود، به اثبات مي رساندند. مثلًا براي مصادره اموال!: حديث نحن معاشر الأنبياء لا نورث «2»
ما گروه انبياء (مانند ديگران ارث برده نمي شويم) هرچه (از اموال منقول و غير منقول بجا گذاشته ايم) صدقه است يعني در ميان مسلمانان تقسيم خواهد شد!.
يا براي مهر تأييد بر خلافت خود: أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم إهتديتم اصحاب من مانند ستارگان است به هركدام آنان تبعيت كنيد راه هدايت را مي يابيد.
يا براي كوبيدن مدعي خلافت (علي عليه السلام: لا تجتمع النّبوة و الخلافة في بني هاشم نبوت و خلافت دربني هاشم جمع نمي‌شود.
يا أنّ النبي قال الإمامة بالإختيار. «3»
رسول اكرم فرمود: امامت با اختيار (خود امت)
از مباهله تا عاشورا، ص: 334
است.
در حالي كه در گذشته در فصل تعيين خليفه نصوص صريح نبوي را در باره خلافت بلافصل اميرمؤمنان علي عليه السلام خوانديد و حال به اقدامات بعدي توجه كنيد.

تحريم اقتصادي»

اشاره

تحريم اقتصادي» براي اينكه اميرمؤمنان عليه السلام را از هرجهت زير فشار قرار داده و خلع سلاح نمايند، با عناوين گوناگون اموال او را، مصادره كردند، و باجعل حديث از پيش طراحي شده (نحن معاشر الأنبياء لانورث ماتركناه صدقة ما دسته پيامبران چيزي به ارث نمي‌گذاريم (كسي ازما ارث نمي‌برد) هرچه داشته باشيم صدقه است! باطرح اين حديث، 1- فدك را غصب كردند 2- خمس ذي القربي را كه به جاي صدقات و زكوات فقراي ديگران به آنها اختصاص يافته است، قطع نمودند!.
با قطع اين منبع درآمد، دست مولا را از تأمين نيازهاي روز مرّه خود هم كوتاه كردند در اثر پيامد هاي اين مصادره، اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله به مضيقه شديد افتادند.
اين سياست را همه خلفاي بني اميه و بني العباس اجراء كردند به طوري با زندگي سخت دست و پنجه نرم مي كردند كه حتّي براي خواندن نماز براي يك خانواده، يك پوشش داشتند كه با آن متناوباً (به نوبت) نماز مي خواندند.
اين فشار اقتصادي در زمانهاي مختلف دچار فراز و نشيب بود، مخصوصاً در زمان هارون عباسي به شدّت نهائي خود رسيد به طوري تاريخ باز گو مي كند كه هيچيك از هيجده «1» يا نوزده «2» يابيست و يك نفر (در بعض روايات سي و هفت نفر «3»)
از مباهله تا عاشورا، ص: 335
دختران امام موسي كاظم عليه السلام ازدواج نكردند «1».
اگرچه بعضي از مورّخين، نظر داده است كه رضائيّه (امام رضائي‌ها) دختران خود را بشوهر نمي دادند زيرا كسي كه همسر و هم كفو ايشان بود نمي يافتند.
اين مطلب در ميان دختران ايشان عادت شده بود، بطوري كه امام جواد محمد بن عليّ‌الرّضا عليهما السلام در مدينه ده روستا وقف كرده است بر دختران و خواهران خود كه شوهر نكرده اند و از در آمد آن روستاها، نصيب و سهمي به رضائيّه هائي كه در قم ساكن بوده اند از مدينه بجهت ايشان ميآوردند. «2»
اين مطلب صحيح به نظر نمي آيد كه خانواده امامت و رسالت، رهبانيت را، پيشه ساخته و در دين جد خود بنيان گذاري كنند با اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله در جريان عبادت شبانه روزي عثمان بن مظعون را و همچنين امير مؤمنان عليه السلام پس از فتح بصره، عاصم بن زياد بصري را اكيداً از آن قدغن نموده اند.
يا اينكه بر خلاف تأكيدات شريعت اسلام در باره ازدواج، اينها با بهانه عدم هم كفو، مادام العمر، خود را در خانه ها حبس نموده و غرائز جنسي خود را سركوب نمايند و بر خلاف اجداد و نياكان خود قدم بردارند و حتماً اينها از پسر عموها يا غير آنها از مؤمنين بودند كه با آنها ازدواج كنند مگر اينكه مانند بعضي از اخباريها، ازدواج سيده را با غير سيده حرام بدانند، باز از خويشاوندان و اقرباي خودشان به تعداد
از مباهله تا عاشورا، ص: 336
آنها همتائي وجود داشت، اما آنچه كه منطقي و عاقلانه به نظر مي آيد كه در زمان هارون و بعضي از خلفاي بعد از او، مانند معتصم و متوكل سختگيري به اوج خود رسيده و جوّ سياسي به صورتي در آمده بود كه يا كسي جرئت ازدواج با آنهارا نداشت و از ترس حكومت نمي‌خواستند تن به ازدواج باعلويان بدهند، يا از نظر مالي شوهر دادن آنها ممكن نبوده است.

«اعدام دوستان»

«اعدام دوستان» براي تحكيم موقعيت خود، دوستداران و هواخواهان اميرمؤمنان عليه السلام را زير فشارهاي گوناگون قرار داده و زير پاي آنان را خالي ميكردند، با ايجاد رعب و وحشت آنها را منزوي و تبعيد وقطع حقوق و حتي تا مرز اعدام پيش مي‌بردند.
ابوذر صحابي محترم و سنگين وزن را از مركز حكومت دور كردند اول به شام بعد از مدتي به ربذه بي آب و علف تبعيد نمودند و در آن سرزمين مخوف، با تنها دخترش وداع كرده، و او را در آن بيابان بي پايان، تنها گذاشت، و به سوي حق پر كشيد.
عمار صحابه ديگر كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در باره اش فرمود: عمّار مع الحق ... وارادتمند با اخلاص علي را با بهانه هاي بي اساس و واهي، تا مرز مرگ كتك زده و از مزاياي اجتماعي، محروم ساختند.
بريده اسلمي را تهديد و جلاي وطن نمودند و همچنين ساير دوستان مولا را با هر بهانه‌اي بود مورد آزار و اذيت قرار داده و اطرافش را خالي ساختند.
مالك بن نويره علي دوست و علي شناس راكه، رسول خدا صلي الله عليه و آله شهادت به اهل بهشت بودن او داده بود، از هستي ساقط كرده، او وتمامي اهل قبيله‌اش را قتل عام نموده وزن وبچه‌هاي آنان را به اسارت بردند، خالد بن وليد همان شب با زن او ام
از مباهله تا عاشورا، ص: 337
متمّم، (أم تميم «1») زنا كرد.
با اينكه عمر پس از تثبيت موقعيت خودبه ابو بكر فشار مي‌آورد، خالد را سنگسار نمايد چون از خالد وحشت زياد داشت، با اين بهانه ميخواست او را از سر راه بردارد، ولي ابوبكر تسليم او نمي‌شد مي‌گفت: لاأشيم اي لا أغمد سيفاً سلّه اللّه عليهم أبداً من شمشيري راكه خدابه سوي آنها كشيده است غلاف نمي‌كنم!. «2»
در اين باره تاريخ سخنان زياد و شنيدني دارد كه، بامراجعه به منابع موثق مطلب كاملًا روشن مي‌شود.
در زمان خلافت خود عمر جريان مشابهي پيش آمد كه چهار نفر به زناي مغيرة بن شعبة شهادت دادند، چون عمر با او دوستي ديرينه داشت، طفرة رفته و با بهانه‌اي شهود را تازيانه زد. «3»
3

واليان هزار فاميل‌

اشاره

واليان هزار فاميل اينها مهمترين كاري كه انجام دادند، به قدرت رساندن تمام هم پيمانان و دار و دسته هاي خود بود؛ ولايات اسلامي را، در اختيار خواهان هاي خود قرار دادند و أمراي ارتش را از كساني انتخاب نمودند كه مربوط به اعضاي ستون پنجم بود.
البته اين يك مسئله طبيعي است كه انسان براي حفظ موقعيت خود، از دور و بر
از مباهله تا عاشورا، ص: 338
خويش استفاده نمايد. اما در اسلام و دولت اسلامي فرق مي كند، زيرا اساس و بناي اداره حكومت و شايستگي اشغال پستهاي مهم را در اسلام، صرفاً ميزان كار داني و عدالت و دينداري اشخاص قرار داده است؛ كه نمونه اي از آن استانداران امام مظلومان علي عليه السلام بود.
با مطالعه يكايك حالات باند انحراف، به اين نتيجه مي‌رسيم كه، هميشه رضاي دوستان خود را بر رضاي خداوند متعال مقدم مي‌داشتند.
چون سعي بر اين داشتند كه دل دوستان خود را نرنجانند براي اينكه با همكاري آنها سلطنت خويش را تحكيم بخشيدند و اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله را از گردونه خارج كردند** با زير پا گذاشتن همه ارزشها، مواظبت شديد داشتند كه حتي يك نفر از دار و دسته خود، آزرده خاطر نباشد و لو اينكه حق ديگران پايمال شود؛ مانند قتلهاي زنجيره اي عمدي خالد بن وليد كه تا مرز يك هزار و دويست نفر بالغ شد. «1»** يا كار هاي خلاف امثال مغيره ها و خالد هاوو ... كه‌هر كس كوچكترين آشنائي با تاريخ اسلامي دارد، از اوضاع خلفاي صدر اول تا آخرين باقيمانده آنها باخبر است و ميداند كه زير پوششهاي اسلامي چه جنايتها كه نكردند و چه پرده‌ها كه دريده نشد و چه ناموسها كه مورد تجاوز قرار نگرفت.
اما علي عليه السلام شنيد در يمن خلخالي را از پاي زني به زور در آورده اند، ناله سر ميدهد كه اگر كسي از شنيدن اين خبر سكته كند و بميرد مورد ملامت نيست و حق دارد (صلوات و سلام خدا برتو باد اي روح ايمان و شهامت و شجاعت و غيرت).
مالك بن نويره را با مردان قبيله اش شبانه قتل عام مي كنند و به زنش تجاوز مينمايند و زنان و بچگان را به اسيري مي برند وو ... اما كسي به حال آنها تأسّف نمي كند و اظهار همدردي نمي نمايد

«بيعت شكنان»

«بيعت شكنان» بيعت به معناي قبول حقانيت وپذيرفتن فرمانروايي كسي را، گويند.
در ميان جامعه بشري مرسوم است كسي كه به ديگري بيعت كرد، تاسرحد جان از او دفاع نموده و به فرامين او گردن مي نهند و حكم او را بي چون و چرا پذيرفته و به اجراء در مي آورد؛ چون قبل از بيعت وظيفه دارد، در باره كسي كه مي‌خواهد به او بيعت كند، تحقيق و بررسي كامل به عمل آورد؛ وقتي كه شايستگي و لياقت ديني و اخلاقي بخصوص مديريّت او به اثبات رسيد، آنوقت است كه بايد در ياري او تاپاي جان بايستد، و در اين صورت است كه، به هيچوجه نمي تواند بيعت خود را بشكند و بر عليه او قيام نمايد.
مگر اينكه آن بيعت شونده بر خلاف قوانين مدوّنه عمل نمايد و يا اينكه جامعه را به تباهي و استبداد و زورگويي بكشاند و حقوق ديني و دنيوي انسانهارا پايمال كند.
اين گونه بيعت آن وقت ارزش واقعي خود را به دست مي آورد و به استحكام حقيقي خود مي رسد كه، از سوي خداوند براي شخص معيّني، دستور داده شود.
در بيعت اين چنيني علاوه بر اينكه با هيچ عنوان و بهانه، مخالفت و سرپيچي از فرمان آن بيعت شونده جايز نيست؛ بلكه نافرماني او حرام و اطاعت از او واجب الهي مي باشد؛ و اگر كسي با او ستيز و بي حرمتي نمايد مضافاً بر اينكه باغي و ياغي و متمرد محسوب مي شود، بايد طبق دستور ديني و شريعت اسلامي، هرچه زود تر او را از ميان برداشته و جامعه را از لوث وجود او پاك و آن غده چيركين را جرّاحي نمايند.
فراموش نشود منظور من از فرمانرواي مفترض الطّاعه، كسي است كه از سوي
از مباهله تا عاشورا، ص: 340
خداوند براي هدايت و رهبري جامعه بشري معيّن شده باشد.
مهاجرين و انصار وحجاج ساير مناطق و شهرها، فراموش نكرده بودند كه بيش از دو ماه و اندي از بيعت الهي و نبوي خود، در محلي موسوم به غدير خمّ، نگذشته است كه با آن همه تشريفات بي سابقه و زير آفتاب سوزان و در وسط آن بيابان بي پايان، با سه روز معطلي كه، عقب مانده ها برسند و جلو رفته ها بر گردند و يك اجتماع عظيم سرنوشت ساز را تشكيل داده و با حضور آن جمعيت انبوه و نخبه گان بلاد و در ميان نژادهاي مختلف، براي كسي كه، خود خداوند پسنديده و براي رهبري بندگان خود انتخاب نموده است؛ بيعت گرفته شود، تا بعدها كسي نتواند ادعاءنمايد كه من نديدم و نشيدم و نفهميدم و نتوانستم. «1»
اين بيعت با عباراتي مانند ألست بكم أولي بكم من أنفسكم قالوا بلي آيا (اطاعت از ولايت مطلقه) من، برتر و بالاتر از تصميم خودتان نيست؟! گفتند: بلي.
فرمود: ألا من كنت مولاه فهذا عليٌّ مولاه أللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله (الخبر) آگاه باش هركهِ را من مولايم، علي مولاي اوست (يعني برابر دستور الهي من ولايت مطلقه الهيّه خود را به او واگذار نمودم سپس رو به آسمان گرفته اين گونه دعا كرد) بارخدايا دوست بدار كسي را كه علي را دوست بدارد و دشمن بدار آن را كه علي را دشمن بدارد، و ياري نما بر كسي كه علي را ياري كند و خوار (و ذليل كن) كسي را كه اورا خوار نمايد. (البته مي دانيد كه در اين باره كتابهاي فراوان نوشته شده است مخصوصاً كتاب شريف الغدير و امثال آن، در
از مباهله تا عاشورا، ص: 341
اختيار همگان قرار گرفته است، و من بنده ناچيز در صدد آوردن اسناد و مدارك اين جريان نيستم چون از متواترات أحاديث و أخبار است).
با كمترين دقت در ساختار اين بيعت بر هيچكس ابهامي باقي نمي ماند كه اين بيعت بيعت براي امامت و رهبري بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله بود نه وصي و قيّم خانگي، چون تعيين وصي وقيم عرفي، اين همه تشريفات و تأكيدات و اعتراف گرفتن بر ولايت، لازم نبود كه، پيامبر خدا سه روز آن همه جمعيّت را زير آتش شرربار آفتاب عربستان و ميان آن هواي گرم طاقت فرسا، نگهدارد كه من براي بعد از خودم وصي و قيّم عرفي و خانگي معرّفي مي كنم!؛ زهي بي انصافي يا خود باختگي است كه كسي واقعه با آن بزرگي را اينگونه كوچك نموده و با بي اعتنائي از كنارش رد شود، و پيامد آن را تا ظهور حجت الهي بر اين امت مظلوم تحميل نمايد.
پس اين بيعت رهبري و ولايت مطلقه، يا به عبارت ديگر، بيعت امامت و خلافت، در گردن آنهمه جمعيت مخصوصاً در ذمّه نخستين تبريك گويان: «بخٍّ بخٍ‌لك يا علي أصبحت مولاي و مولا كلّ مؤمن و مؤمنة، ثابت و لازم مانده بود كه آن همه مصائب را متوجه مقام عظماي ولايت و رهبري كردند.
شما اي صاحبان وجدانهاي سالم، از برادران اهل سنّت! چگونه برداشت مي‌كنيد، آيا گويندگان اين عبارات تبريك، به وصايت خانگي، اين گونه تبريك مي گفتند؟! يا مسئله چيز ديگر بود. دوباره به تعبير آنها دقت نماييد (مولاي من و مولاي تمامي مؤمنين و مؤمنات قرار گرفتي) براي چندمين بار با دقت بخوانيد و قضاوت كنيد، تا فرداي قيامت از جواب مأمورين خداوند عاجز نمانيد چون ندامت آن روز، فائده نبخشيده و به جائي نخواهد رسيد.
اما متأسّفانه بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله مشتي از امضا كنندگان صحيفه ملعونه، راه افتاده با مقدمات چيده شده چندين سال قبل، طوري أفكار عمومي را مشوّش ساخته و متوجه خود ساختند كه، آن همه وقايع عظيمه را ناديده گرفته، و تمام
از مباهله تا عاشورا، ص: 342
ارزشها رازير پا گذاشتند و بطور غاصبانه، بر اريكه قدرت تكيه زدند.
كه نتايج منفي آن تا ظهور دادگستر جهان، مهدي زهراء عليها السلام روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، گريبانگير ملّت اسلام خواهد بود.
أميرمؤمنان عليه السلام در خطبه ها و سخنان خود؛ بيشتر به اين مي نالد كه، هنوز بيعت من در گردن آنها بود كه در مقابل چشمان پر از اشك سروران جوانان بهشت (حسن و حسين عليهما السلام) و ناله سوزان (دخت پيامبر) به زور از من بيعت گرفتند*** فصل بعد را كه چكيده اي از اسناد و مدارك معتبر و موثق برادران اهل سنت است، با دقت مرور كنيد تا قطره‌اي از درياي بيكران مظلوميّت خاندان و حي، به دست آيد.
مطلبي را فراموش نفرماييد كه از اين ببعد اين بخش با بخش بعدي «دختر وحي» ارتباط مستقيم دارد ه هردورا در كنار هم قرار دهيد، تا اهميت خيلي از جريانه، روشن شود

«علي در مسير بحرانها» «بيعت از امام»

«علي در مسير بحرانها» «بيعت از امام» جريان گرفتن بيعت از مظلوم تاريخ را به صورتهاي گوناگون آورده اند كه هر كدام از آنها، از قدرت اهريمني استبداد و زير پا گذاشتن همه ارزشهاي انساني را بازگو ميكند** در باره چگونگي گرفتن بيعت از امام عليه السلام دو دسته روايت و تاريخ به دست ما رسيده است؛
1- تا «فاطمة عليها السلام» زنده بود، شدّت فشار كم بود چون با بودن «دختر وحي»، نخواستند يا نتوانستند خشونت زياد نشان دهند، شايد عكس العمل منفي را از سوي مسلمانها، بعيد نمي‌دانستند؛
2- فشار و خشونت و وحشي گري، همان روزهاي اول بعد از دفن رسول خدا صلي الله عليه و آله شروع شد و چندين بار، به خانه وحي هجوم آورده و با خشونت تمام امام را براي اخذ بيعت بيرون كشيده و به مسجد بردند، به گونه‌اي كه اثر كشيده شدن امام در زمين ديده مي‌شد، اين گونه رفتار به نظر صحيح و منطقي‌تر مي‌آيد، چون آنها كساني نبودند كه منتظر بمانند تا «زهراء عليها السلام» بميرد پس از آن بيعت بگيرند، لحظه شماري مي‌كردند، تا تحكيم حكومت خود را هرچه زودتر به پايان برسانند و با خيال راحت به كارهاي بعدي مشغول شوند.
1- ابن قتيبه دينوري كه از بزرگان اهل سنت است در كتاب «الإمامة و السّياسة» ماجرا را چنين شرح مي‌دهد: ابوبكر از كساني كه در نزد علي كرّم اللّه وجهه بودند، جويا شد، عمر را به سوي آنها فرستاد، او آمد و آنها را صدا زد (و از آنها خواست بيرون آيند) آنها از بيرون آمدن امتناع كردند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 344
فدعا بالحطب وقال و الّذي نفس عمر بيده: لتخرجنّ أو لأحرقنّها علي من فيها فقيل له يا أبا حفص: إنّ فيها لفاطمة قال و إن. پس هيزم خواست و گفت: قسم به كسي كه جان عمر در دست اوست يا بايد (براي بيعت) بيرون آييد و يا خانه را با هر كهِ در آن است مي سوزانم!! گفتند: اي ابا حفص، فاطمة در آن خانه است، گفت: اگرچه (يعني او هم باشد مهم نيست!)
جز علي عليه السلام، همه بيرون آمده و بيعت كردند. چون حضرت فرمود: من قسم خورده ام تا قرآن را جمع نكنم لباس نپوشم.
پس فاطمه دمِ دَر ايستاد و گفت: من گروهي بدتر از حضور شما را سراغ ندارم جنازه رسول خدا را روي دست ما گذاشتيد و بدون مشورت ما كارهايتان را به پايان رسانديد و حق ما را به ما بر نگردانديد.
عمر پيش ابوبكر آمد وگفت: ألا تأخذ هذا المتخلّف عنك بالبيعة؟! آيا اين سرپيچي كننده از بيعتت را نمي گيري (خشونت نشان نمي‌دهي)؟!.
ابوبكر به غلامش قنفذ گفت: برو علي را براي من بياور؛ وقتي كه به علي رسيد، پرسيد چكار داري؟ گفت: خليفه رسول خدا ترا مي خواهد.
فرمود: چه زود به رسول خدا دروغ بستيد (بدروغ خود را به جانشيني او منتسب كرديد!، او برگشت و جريان را باز گوكرد، ابوبكر گريه زيادي كرد!! باز عمر گفت لاتمهل هذا المتخلّف عنك بالبيعة تخلف كننده از بيعتت را مهلت نده!؛
دوباره قنفذ را مأمور كرد و گفت: به او بگو اميرمؤمنان! ترا مي خواهد (حضرت) صدايش را بلند كرد و گفت: سبحان اللّه لقد إدعي ماليس له پاك و منزه است خدا! چيزي را ادعا نموده كه حقش نبود؟!؛ دوباره برگشت و جواب (حضرت) رارساند؛ باز ابوبكر زياد گريست.
سپس عمر با عده اي از يارانش بلند شد به جلوي دَرِ فاطمه رسيدند و دَر زدند فاطمه صداي آنها را كه شنيد (رو به قبر پدر گرفت و) نادت بأعلي صوتها، يا أبت يا
از مباهله تا عاشورا، ص: 345
رسول اللّه، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابي قحافه با صداي بلند ندا كرد پدرم! اي رسول خدا بعد از تو از دست پسران خطاب و ابي قحافه چها كشيديم.
مردم اين ناله را كه شنيدند نزديك بود دلهايشان پاره شده از سينه ها بيرون ريزد، گروهي باگريه سوزان، برگشتند ولي عمر با گروه ديگر ايستاد و علي را بيرون آوردند و پيش ابوبكر بردند.
فقالوا: له بايع، قال إن لم أفعل فمه؟ قالوا إذاً و اللّه نضرب عنقك به او گفتند: بيعت كن، گفت: اگر نكنم چه؟! گفتند: در اين صورت به خدا قسم گردنت را مي زنيم! فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول خدا را مي كشيد؟!
عمر گفت: بنده خدا را، بلي، اما برادر رسول خدا را، نه،
ابوبكر ساكت ايستاده و چيزي نمي گفت: عمر رو به او كرد و گفت: ألا تأمر فيه بأمرك در باره او دستوري نمي دهي؟! گفت: لاأكرهه علي شيئي ماكانت فاطمة إلي جنبه مادامي كه فاطمه در كنار اوست، او را به چيزي مجبورش، نميكنم. «1»
علي به سوي قبر رسول خدا برگشت (ورو به قبر گذاشت و) با صداي بلند، ناله سر داد و گفت: يابن أم انّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني اي پسر مادرم اين گروه مرا ناتوان كردند و نزديك بود مرا بكشند (سخني كه هارون به موسي گفت،). «2»
شب و روز براي گرفتن بيعت از اميرمؤمنان عليه السلام نقشه‌ها كشيدند و طرحها ريختند اما آن نيروي قوي و حامي نيرومندي كه در كنار اميرمؤمنان عليه السلام وجود داشت (يعني فاطمه عليها السلام) آنها را خلع سلاح مي‌كرد، وقدرت عملي ساختن نقشه‌هاي شوم خود
از مباهله تا عاشورا، ص: 346
را از آنان سلب مي‌نمود.
ولم يبايع عليٌّ عليه السلام ابابكر بالخلافة إلابعد أن توفّيت «1»
علي عليه السلام تا وفات فاطمه عليها السلام به ابوبكر بيعت نكرد.
ولم يبايع عليّ عليه السلام إلابعد ثلاثة أشهر «2»
علي عليه السلام بيعت نكرد مگر پس از گذشت سه ماه.
بخاري و مسلم و طبري و غير اينها روايت كرده اند: إنّ عليّ بن أبي طالب و بنو هاشم جميعاً لم يبايعوا أبابكر في حياة فاطمة اي ستّة أشهر علي رواياتهم همانا علي و همه بني هاشم مادام كه فاطمه زنده بود به ابوبكر بيعت نكردند
** ولي اين حريم را بزودي شكستند، هواي رياست، انسان را كر و كور ميكند، بالأخره دستور صادر شد.
2- وقتي كه أميرمؤمنان عليه السلام از دفن رسول خدا فارغ شد و سقيفه اي ها در سقيفه كارشان را به پايان رسانيده و ابوبكر را به جاي پيامبر نشانيدند، شنيدند كه بني هاشم باعدّه‌اي از مهاجرين و انصار «3» مانند عباس «4» و زبير «5» و مقداد «6» و
از مباهله تا عاشورا، ص: 347
طلحه «1» و سعدبن ابي وقاص، «2» اطراف علي عليه السلام را گرفته اند مي خواهند به ابوبكر اظهار مخالفت نموده به علي عليه السلام بيعت نمايند. «3»
معاويه در نامه‌اي كه به حضرت فرستاد به اين جريان اشاره نمود «وما يوم المسلمين منك بواحد لقد حسدت ابابكر و التويت عليه و رمت افساد أمره، و قعدت في بيتك عنه و استغويت عصابة من النّاس حتّي تأخّروا عن بيعته تنها يك روز نسيت كه مسلمانها از دست تو مي‌كشند، به ابوبكر حسد ورزيده و به كار او پيچيدگي كرده و تصميم به افساد و تباهي كار اوگرفتي، در خانه ات نشسته، و دسته‌اي از مردم را فريب داده و به دور خودت گرد آوردي، تا از بيعت او عقب بمانند. «4

حريم وحي در معرض يورشها»

«يورش أوّل»

«يورش أوّل» عمر پيش أبوبكر آمد و گفت: ازاين متخلف نمي خواهي بيعت بگيري؟! «1»
تا او بيعت نكند ما هنوز كاري نكرده ايم «2» و دست تو به چيزي بند نيست، كسي را بفرست بيايد بيعت كند اينهاكه بيعت كرده اند چوپاني بيش نيستند (اصل و ريشه آنهايند كه مانده اند).
قنفذ را فرستاده و به علي عليه السلام پيغام دادند كه تو، يكي از مسلمانها هستي اينك مهاجرين و انصار بيعت كرده اند تو هم بيا بيعت نما!.
چيزي نگذشت قنفذ برگشت و به ابي بكر گفت: علي مي‌گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله جز من كسي را، جانشين خود نكرده است «3» چه زود به پيامبر دروغ بستيد. «4»
عمر با گروه زياد كه أسيدبن حضير و سلمة بن سلامه هم جزء آنها بود به دَرِ
خانه علي عليه السلام آمد، ديد جمعي آنجا حضور دارند فرياد زد: به ابي بكر بيعت كنيد همان طور كه مردم بيعت كردند! ديد كسي بيرون نيامد فدعا عمر بالحطب فقال والّذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها علي من فيها فقيل له: يا أبا حفص، إنّ فيها لفاطمة! فقال و إن!! «5»
پس عمر هيزم خواست و گفت به خدا قسم يا بايد بيرون آييد
از مباهله تا عاشورا، ص: 349
يا خانه را با هركه در آن هست آتش زده و مي سوزانم گفتند: اي ابا حفص (كنيه عمر است) فاطمة در آنجاست! گفت: أگر چه! (او هم باشد برايم فرق نمي كند، خانه را به آتش مي‌كشم).
زبير شمشير خود را به دست گرفت كه بيرون آيد عمر فرياد زد: بگيريد آن سگ را و شرّش را كم كنيد كه سلمة بن سلامه، شمشير را از دست او گرفت و بني هاشم را محاصره كردند و به جز حضرت، همگي بيعت نمودند. «1»
اين گونه رفت و برگشت چند بار تكرار گرديد و جوابهاي مشابه داده شد؛ در يكي از اين آمد و شدها، حضرت فرمود: رسول خدا به من وصيت كرده است، وقتي كه او را به خاك سپردم از خانه بيرون نروم (و عبا به دوش نيندازم) تا قرآن را از چوبها (و تخته هاي) درخت خرما و استخوان دوش شتر (كه پراكنده است) جمع آوري نمايم. «2» و من هم قسم ياد كرده و خود را متعهد كرده ام كه به جز براي نماز از خانه بيرون نروم و لباس نپوشم تا قرآن را (يك جا) گرد آورم.
با اين پاسخ چند (سه) روز ساكت ماندند (ديگر حضرت را تعقيب نكردند) تا علي عليه السلام قرآن را جمع نموده و در ميان لباسي (بقچه اي) گذاشته و بر آن مهر زد و با خود
از مباهله تا عاشورا، ص: 350
بيرون آورد، در حالي كه مردم اطراف ابوبكر را گرفته بودند با صداي بلند فرمود:
أيّها النّاس إنّي لم أزل منذ قبض رسول اللّه صلي الله عليه و آله مشغولًا بغسله ثمّ بالقرآن حتّي جمعته كلّه في هذا الثّوب الواحد، فلم ينزل اللّه علي رسوله آية منه إلّا و قد جمعتها و ليست منه آية إلّا وقد أقرأنيها رسول اللّه صلي الله عليه و آله و علّمني تأويلها، ثمّ قال عليّ صلي الله عليه و آله لئلّا تقولوا غداً إنّا كنّا عن هذا غافلين، لا تقولوا يوم القيامة إنّي لم أدعكم إلي نصرتي و لم أذكّركم حقّي و لم أدعكم إلي كتاب اللّه من فاتحته إلي خاتمته.
فقال له عمر ما أغنانا بما معنا من القرآن عمّا تدعونا إليه ثمّ دخل عليّ عليه السلام بيته «1»
اي اي مردم! من پس از رحلت رسول خدا مشغول غسل (و كفن و دفن) او بودم و پس از آن به جمع آوري قرآن شروع كردم، تا اينكه همه را در اين پارچه جمع آوري نمودم، (اين را بدانيد) آيه اي نازل نشده است مگر آن را گرد آورده ام و آيه اي نيست، مگر رسول خدا آن آيه و تأويلش را برايم تعليم نموده است.
سپس علي عليه السلام فرمود: (اين قرآن را آورده ام) تا فردا نگوييد ما غافل بوديم و روز قيامت نگوييد كه من شما را به ياريم دعوت نكردم و حق خودم را به شما ياد آوري ننمودم و نگوييد كه من شما را به كتاب خدا از ابتداء تا انتهايش، فرا نخواندم.
عمر گفت: ما خود آنچه كه داريم برايمان بس است نيازي به قرآن تو نداريم. سپس علي عليه السلام به خانه خود برگشت. (قرآني كه گرد آورده بود در دست خود آنحضرت ماند و پس از شهادتش در ميان ائمه اهلبيت عليهم السلام دست بدست گشت، تا به دست حضرت حجّة بن الحسن روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، رسيد.
سلمان گويد: وقتي كه شب فرا رسيد علي عليه السلام فاطمه را بر حماري سوار كرد و دست فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام را گرفت، از اصحاب رسول خدا كسي را نگذاشت، مگر اينكه به خانه او رفت و آنها را به، برحق بودنش قسم داد و (يكا يك) آنها را به
از مباهله تا عاشورا، ص: 351
ياري خويش دعوت نمود، كسي دعوت او را اجابت نكرد مگر ما چهار نفر، سرهايما ن را تراشيديم و فدا كاري خود را اعلام نموديم، چون حضرت علي عليه السلام بي وفائي مردم و بي اعتنائي آنان و ازدحام آنها را در اطراف ابوبكر، ديد لزم بيته خانه نشين شد. «1»
در روايت ابن قتيبه آمده است: علي، فاطمه را شبانه بر مركبي سوار مي كرد و در مجالس انصار مي گشت و از آنهاكمك مي خواست در پاسخ مي گفتند: اي دختر رسول خدا بيعت براي اين مرد (ابوبكر) تمام شده است اگر شوهر و پسر عمويت پيش از ابوبكر مي آمد ما كسي را با او همتا ندانسته و از او رو گردان نمي شديم (در جواب اينها أمير آزادگان علي عليه السلام مي فرمود: لبيعتي كان في عنقهم قبل بيعة أبوبكر، شهدها رسول اللّه و أمراللّه بها أو ليس بايعني؟! فما بالهما يدّعيان ما ليس لهما و ليسا بأهله «2»
بيعت من كه (در غدير خم) پيش از بيعت ابي بكر، در گردن آنهابود رسول خدا شاهد آن و خداوند بر آن امر فرموده بود، آيا (ابوبكر) خود به من بيعت نكرد؟! ... پس به چه علت آن دو نفر، چيزي را كه نه براي آنها بود و نه شايسته آن بودند، ادعاء كردند.
و باز فرمود: براي خودشان عقدي را بستند كه صدايشان بلند و آرايشان بر آن قرار گرفت بدون اينكه حتّي با يك نفر از فرزندان عبدالمطلب مناظره، اي كرده باشند ياآنها را در رأيي شركت داده باشند و استقالة لما كان في أعناقهم من بيعتي يابيعتي كه من در گردن آنها داشتم پس بگيرند «3» همه كارها را خود سرانه انجام دادند.
جريان استنصار و كمك خواستن شبانه كه ياعذر مي آوردند و يا قول ياري مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 352
دادند و فردا نمي آمدند را، منابع زيادي آورده‌اند ولي ما به خاطر رعايت اختصار، چند مورد از مصادر آن را در پاورقي ياد آور مي شويم. «1»
بشير بن سعد (اوسي) انصاري (براي اينكه سعد بن عبادة رئيس (قبيله خزرج) به خلافت نرسد و (قبيله اوس) سرشكسته نشوند كينه ديرينه را زنده كرد و با عمر هم آواز شده، راه پر از سنگ و سنگلاخ خلافت را) به ابوبكر هموار كرده بود، گفت:
اي اباالحسن! اگر انصار، اين سخن را (ياد آوري بيعت غدير ترا) پيش از گرايش به ابي بكر مي شنيدند، حتي دو نفر در باره تو اختلاف نمي كردند همگي بيعت مي‌نمودند.
علي عليه السلام مي فرمود: آيا من جنازه رسول خدا را بدون دفن در خانه اش رها مي كردم و در جانشيني اش، با مردم كشمكش مي كردم؟! فاطمة فرمود: علي آنچه كه سزاوار بود انجام داد وآنها نيز كاري را پيش آوردند كه خدا به حسابشان رسيده و از آنها بازخواست خواهد نمود. «2

«يورش دوم»

«يورش دوم» به ابو بكر خبر دادند كه گروهي از بيعت تخلّف كرده و در خانه علي عليه السلام گرد آمده‌اند پس عمر بن خطاب را با گروه زيادي «1» فرستاد و آنها را صدا زد و گفت: به خدائي كه جان عمر در دست اوست، اگر بيرون نيائيد، خانه و هر كهِ در آن است به آتش مي‌كشم! گفتند فاطمه در آنجاست، گفت: باشد!!. «2» عمر خواست وارد شود، اجازه ندادند، با سروصدا حمله برد «3» ولي با جريان ديگري، مواجه شد؛
ناگهان زبير با شمشير كشيده بيرون جهيد و گفت: اين شمشير را غلاف نمي كنم تا بيعت علي تمام شود؛ «4» سپس به سوي عمر خيز برداشت كه، باشمشير كار او را يكسره كند، عمر بنا به عادت هميشگي‌اش، پا به فرار گذاشت و زبير نيز او را تعقيب نمود ولي پايش به سنگي خورد و برو افتاد، «5» ابوبكر فرياد بر آورد و داد زد عليكم بالكلب بگيريد اين سگ را «6» در روايت ديگر: عمر فرياد زد: دونكم الكلب فاكفونا شرّه دستگير كنيد اين سگ را «7» و ما را از شر او كفايت و (خلاص) كنيد. «8»
از مباهله تا عاشورا، ص: 354
به سوي زبير حمله كرده «1» و چهل نفري او را در ميان گرفتند. «2»
زياد بن لبيد انصاري دستانش را با يك نفر ديگر «3» به گردن زبير پيچانيد و شمشير را از دست او بيرون كشيدند «4» و عمر گفت: آن را به سنگ بكوبيد «5» در روايت ديگر ابوبكر از بالاي منبر فرياد برداشت، اضربوا به الحجر «6»
سلمة أسلم «7» يا محمد بن سلمة «8» ياخود عمر «9» يا سلمة بن سلامة، سر رسيد و شمشير را از دست زبير گرفت به سنگ زد و شكست. يا طبق روايات ديگر خالد بن وليد سنگي از پشت به او زد و شمشير از دستش افتاد «10» و يا پايش ليز خورد شمشير از دستش پريد و فوراً آن را گرفت و به زمين و يا به سنگ و يا به ديوار، كوبيدند و شكستند، و او را دستگير نمودند، بغير از علي عليه السلام هركه در خانه بود بيرون آمده بيعت كردند «11».
فاطمة جلوي دَر ايستاد و فرمود: لاعهد لي بقوم حضروا، أسوء محضراً منكم، تركتم
از مباهله تا عاشورا، ص: 355
رسول اللّه جنازةًبين أيدينا و قطعتم أمركم بينكم، لم تستأمرونا و لم تردّوا لنا حقّاً «1»
من گروهي را سراغ ندارم كه حضورشان بدتر از شما باشد جنازه پيامبر را روي دست ما گذاشتيد نه با ما مشورت كرديد و نه حقي براي ما باز گردانديد، كار خودتان را انجام داديد (و به هدف ديرينه خود رسيديد حالا از جان ما چه مي خواهيد). «2»

توطئه چيني»

توطئه چيني» عمر به ابابكر گفت: توراچه مانع شده است كه به سوي او بفرستي بيايد بيعت نمايد؟! «3» اگر تو اين كا را نكني من خودم مي كنم.
سپس با غضب و عصبانيت بيرون رفت و قبايل و عشاير را به ياري خواست و گفت: خليفه رسول خدا را جواب دهيد! مردم از هرطرف نزد مسجد گرد آمدند عمر پيش ابوبكر رفت و گفت: قد جمعت لك الخيل و الرجال «4»
من سواره و پياده را برايت گرد آوردم گفت: كهِ را مي فرستي؟! گفت: قنفذ را چون او مرد غليظ و بي رحم و خشك است و خودش هم از طلقاء و يكي از بني عدي بن كعب است.
قنفذ را با ياوراني فرستاد و گفت: آنها را از خانه بيرون آور و اگر امتناع كردند، دَمِ درشان هيزم جمع كن كه بدانند و برايشان بفهمان كه اگر بيرون نيايند خانه را خواهي‌سوزاند «5» قنفذ رفت و اجازه ورود خواست، حضرت اجازه نداد.
ياران قنفذ به مسجد برگشته و جريان را به ابوبكر و عمر، گزارش دادند. عمر گفت:
از مباهله تا عاشورا، ص: 356
بر گرديد اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد خانه شويد دوباره به سوي خانه برگشتند و اجازه ورود خواستند فاطمة عليها السلام فرمود: من ورود به خانه را براي شما حرام مي كنم همه برگشتند و لي قنفذ ماند و باز گفتند: فاطمة ورود به خانه را تحريم نمود

«يورش سوّم»

«يورش سوّم» عمر عصباني شد وگفت: ما لنا و للنّساء ما را بازنها چه كار.
سپس دستور داد عده اي براي جمع آوري هيزم پرداختند. «1» در روايت ديگر است كه، فوثب عمر غضبان فنادي خالدبن الوليد و قنفذاً فأمرهما أن يحملا حطباً و ناراً عمر با عصبانيت از جا پريد و خالد بن وليد را با قنفذ خواست و دستور داد هيزم و آتش رابياورند «2».
أبوبكر به عمر گفت: إئتني به بأعنف العنف «3»
او را بادرشتي و خشونت تمام، بيرون كشيده و بياور! و اگر سرپيچي نمايند با آنها بجنگ «4» پس با جماعت»
زياد «6» از صحابه از مهاجرين و انصار و طلقاء و منافقين و پست ترين اعراب و باقيمانده احزاب «7» كه تعدادشان به سيصد نفر «8» و بيشتر مي رسيد (به خانه يورش بردند).
«9» عمر به آنها گفت: هلمّوا في جمع الحطب «10»
(بامن) براي جمع آوري هيزم بيائيد
از مباهله تا عاشورا، ص: 357
. فأتوا بالحطب «1» و النّار «2»
پس هيزم و آتش آوردند.
در روايت ديگر أقبل بقبس من نار «3» و هو يقول: إن أبوا أن يخرجوا فيبايعوا، أحرقت عليهم البيت فقيل له: إنّ فيه فاطمة، أفتحرقها؟! قال سنلتقي أنا و فاطمة!! «4»
عمر با جرقه اي از آتش آمد و مي گفت: اگراز بيرون آمدن براي بيعت، سرپيچي نمودند خانه را بر آنها مي سوزانم!
به او گفتند: فاطمه در آنجا است باز هم آتش مي زني؟! گفت: بزودي من و فاطمه به همديگر مي رسيم.
فساروا إلي بيت عليّ و قد عزموا علي إحراق البيت بمن فيه «5»
با اين تصميم كه خانه را با هرچه در آن است، بسوزانند به سوي خانه علي عليه السلام حركت كردند!.
قال أبي بن كعب: فسمعنا صهيل الخيل و قعقعة اللجم واصطفاق الأسنة، فخرجنا من
از مباهله تا عاشورا، ص: 358
منازلنا مشتملين بأرديتنا مع القوم حتي وافوا منزل عليّ «1»
أبي بن كعب گويد: (ما در خانه نشسته بوديم كه) صداي شيهه اسب و بهم خوردن لجام و نيزه ها را شنيديم رداها را به خود پيچيده و از خانه ها بيرون آمديم، به همراه آنان به خانه علي رسيديم.
و كانت فاطمة عليها السلام قاعدة خلف الباب قد عصبت رأسها و نحل جسمها في وفاة رسول الله صلي الله عليه و آله «2»
فاطمه با بدن ناتوان كه به سبب وفات رسول خدا جسمش به تحليل رفته و سرش را بسته، پشت دَر نشسته بود. فلما رأتهم أغلقت الباب في وجوههم و هي لاتشك أن لايدخل عليها إلّا باذنها «3»
هنگامي كه آنهارا ديد، در را بست و شكي نداشت كه بدون اجازه وارد خانه نخواهند شد.
فقرعوا الباب قرعا شديدا «4»
در را با شدّت زدند و رفعوا أصواتهم و خاطبوا من في البيت بخطابات شتي «5»
و صدايشان را بلند كرده با سخنان گوناگون آنها را مخاطب قرار داده و دعوهم الي بيعة أبي بكر «6»
و آنها را براي بيعت با ابوبكر دعوت نمودند و صاح عمر: يابن أبي طالب افتح الباب «7». عمر فرياد برداشت اي پسر ابي طالب در را باز كن!.
و اللّه لئن لم‌تفتحوا لنحرقنه بالنّار «8». به خدا قسم اگر در را باز نكنيد، خانه را به آتش مي كشيم
از مباهله تا عاشورا، ص: 359
والّذي نفسي بيده لتخرجنّ الي البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم. «1»
سوگند به (خدائي) كه جانم در دست قدرت اوست يا براي بيعت بيرون مي آييد و يا خانه را بر شما مي سوزانيم.
أخرج يا علي الي ماأجمع عليه المسلمون و إلّا قتلناك «2»
اي علي بيرون آي به سوي آنچه كه مسلمانها بر آن گرد آمده اند و گرنه ترا مي كشيم.
إن لم تخرج يابن أبي طالب و تدخل مع النّاس لأحرقنّ البيت بمن فيه. «3»
اي پسر ابيطالب اگر بيرون آمده با مردم همراه نشوي، خانه را با هرچه در آن است آتش مي زنيم.
يابن أبي طالب افتح الباب و الّا أحرقت عليك دارك «4»
اي پسر ابي طالب اگر در را باز نكني، خانه ات را مي سوزانم.
و اللّه لتخرجن الي البيعة و لتبايعن خليفة رسول اللّه صلي الله عليه و آله و إلّا أضرمت عليك النّار «5»
بخدا قسم البتّه بايد براي بيعت خليفه رسول خدا بيرون آئي و گرنه ترا به آتش مي كشم.
ياعلي أخرج و الّا أحرقنا البيت بالنّار. «6»
اي علي بيرون آي و گرنه خانه را با آتش مي سوزانيم.
فخرجت فاطمة عليها السلام فوقفت من وراء الباب فقالت: أيّها الضّالون المكذّبون ماذا تقولون و أيّ شي ء تريدون؟! فقال عمر: يا فاطمة فقالت: ما تشاء ياعمر؟
از مباهله تا عاشورا، ص: 360
قال: ما بال ابن عمّك قد أوردك للجواب و جلس من وراء الحجاب؟ فقالت: طغيانك يا شقي أخرجني و ألزمك الحجة و كل ضالّ غوي.
فقال: دعي عنك الأباطيل و أساطير النّساء و قولي لعليّ يخرج.
فقالت: لاحبّ و لاكرامة أبحزب الشّيطان تخوّفني ياعمر؟ وكان حزب الشّيطان ضعيفا.
فقال: ان لم يخرج جئت بالحطب الجزل و أضرمتها نارا علي أهل هذا البيت و أحرق من فيه أو يقاد عليّ الي البيعة. «1»
فاطمه عليها السلام از پشت دَر گفت: اي تكذيب (حق) كنندگان گمراه، چه مي گوييد (و از ما) چه مي خواهيد؟!
عمر گفت: پسر عمويت چه شده است كه پشت پرده نشسته و تو را براي جواب گويي فرستاده است.
گفت: اي شقي طغيان تو مرا بيرون آورده است (كه شايد مرا ببينيد و از پدر من شرم كنيد و با اين آمدن من) بر تو و تمام گمراهان از خدا بي خبرت، حجت تمام شود.
گفت: اين حرفهاي باطل و سخنان بيهوده زنانه را رها ساز و به علي بگو بيرون آيد.
گفت: (در اين گفتارت بوي) دوستي و كرامت نيست؛ آيا با گروه شيطان مرا مي ترساني اي عمر؟! در حالي كه حزب شيطان ضعيف است.
گفت: اگر بيرون نيايد با هيزم فراوان آمده و آن را آتش زده، اهل خانه را با هرچه در آن است مي سوزانم؛ يا او با زور براي بيعت كشيده مي شود.
فقالت فاطمة عليها السلام: ياعمر ما لنا و لك لاتدعنا و مانحن فيه؟ فاطمه گفت: اي عمر تو با ما چه خورده حسابي داري كه ما را به حالي كه در آنيم، رهايمان نمي سازي (نمي گذاري درد اين گرفتاريهائي را كه براي ما تحميل كرده اي، بكشيم؟! ما كه با تو كاري نداريم).
از مباهله تا عاشورا، ص: 361
فقال: افتحي الباب و إلّاأحرقنا عليكم بيتكم. «1»
گفت: در را باز كن و گرنه خانه تان را مي سوزانيم.
و في رواية قال: يافاطمة بنت رسول اللّه صلي الله عليه و آله أخرجي من اعتصم ببيتك ليبايع و يدخل فيما دخل فيه المسلمون و إلّا و اللّه أضرمت عليهم نارا. «2»
درروايت ديگرگفت:
اي فاطمه دختر رسول خدا كساني را كه به خانه تو پناهنده شده اند، بيرونشان كن بيايند و با بيعت كردن خود داخل جمع مسلمانها شوند، و گرنه به خدا قسم به همه آنها آتش را شعله ور مي سازم.
وفي رواية: أدخلوا فيما دخلت فيه الأمة «3»
در روايت ديگر گفت: داخل شويد بر آنچه كه امت داخل شده است.
و في رواية ثالثة: يا فاطمة! ما هذاالمجموع الّذي يجتمع بين يديك؟ لئن انتهيت عن هذا و إلّا لأحرقنّ البيت ومن فيه «4» در روايت سومي گفت: اين دسته بازيها چيست كه در پيش تو گرد آمده اند؟! اگر از اين كارت دست برنداري خانه را آتش زده و نابودش مي كنم.
و في رواية رابعة: قال عمر لفاطمة عليها السلام أخرجي مَن في البيت و إلّا أحرقته و من فيه فقالت فاطمة عليها السلام: أفتحرق عليّ و ولدي (علياً و ولدي) فقال إي و اللّه أو ليخرجنّ و
از مباهله تا عاشورا، ص: 362
ليبايعنّ «1» و في رواية: يابن الخطاب! أتراك محرّقاً علَيِّ بابي؟ قال نعم.»
در روايت چهارمي آمده است، عمر به فاطمه عليها السلام گفت: هر كه در خانه است بيرون كن وگرنه خانه را با هرچه در آن است مي سوزانم!.
فاطمه عليها السلام گفت: آيا خانه اي را كه علي با فرزندانم (كه فرزندان رسول خدا و ثمره دل اويند) در آن است مي سوزاني؟! گفت: آري به خدا قسم، مگر بيرون آمده بيعت كند.
در روايت ديگر است فرمود: اي پسر خطاب واقعاً دَرِ خانه مرا مي سوزاني؟! (فاطمه كه با تعجب اين پرسشها را تكرار مي كند احتمال نمي داد دَري را كه رسول خدا در حال حيات خود مكرر فرموده بود: بابها بابي دَرِ فاطمه دَرِ من است (تا آخر خبر كه در حالات فاطمه خواهد آمد) عمر در جلوي ديدگان آ ن همه مسلمانها بتواند آتش زند بدينجهت سؤال پيچش مي كرد) عمر گفت: بلي (مي سوزانم هيچ إبائي هم ندارم).
قالت: ويحك يا عمر ماهذه الجرئة علي اللّه و علي رسوله صلي الله عليه و آله؟! تريد أن تقطع نسله من الدّنيا و تطفي‌ء نوراللّه و اللّه متمّ نوره؟ فقال: كفّي يا فاطمة، فليس محمد حاضراً، و لاالملائكة آتية بالأمر و النّهي والزّجر من عند اللّه، و ما عليّ إلّا كأحد من المسلمين، فاختاري إن شئت خروجه لبيعة أبي بكر أو إحراقكم جميعاً.
فقالت و هي باكية: أللّهمّ إليك نشكوا فقد نبيّك و رسولك و صفيّك، و ارتداد أمّته علينا و منعهم إيّانا حقّنا الّذي جعلته لنا في كتابك المنزل علي نبيّك المرسل.
گفت: واي بر تو اي عمر اين چه جرئتي است كه به خدا و رسولش داري؟! مي خواهي نسل او را براندازي و نور خدا را خاموش نمايي؟! در حالي كه خدا نور خود را به پايان ميرساند، گفت: اي فاطمه! بس كن نه محمد حاضر است و نه ملائكه از طرف خدا براي امر و نهي و ترساندن، خواهد آمد؛ علي هم مانند يكي از مسلمانها است اگر مي خواهي براي بيعت ابوبكر بيايد يا همه تان براي سوخته شدن آماده
از مباهله تا عاشورا، ص: 363
شويد؟ «1» نه محمد حاضر است (از شما دفاع كند نه جبرئيلي خواهد آمد همان حرفي را زد كه يزيد از اينها ارث برده و در مجلس شوم خود سَرِ امام حسين مظلوم، فرزند اين مظلومه را مخاطب قرار داد و گفت:
لعبت هاشم في الملك فلا*** خبر جاء ولا وحي نزل
بني هاشم به خاطر رياست اين بازيها را در آوردند نه خبري (از آسمان) رسيده و نه وحيي فرود آمده است. يعني هردو در موقعيت مناسب، عقيده و عُقده دروني خود را ابراز داشتند (از كوزه همان برون تراود كه در اوست).
فقال لهاعمر: دعي عنك يا فاطمة حمقات النّساء، فلم يكن اللّه ليجمع لكم النبوّة و الخلافة. «2»
عمر به او گفت: اي فاطمه اين حرفهاي أحمقانه زنانه را رها كن!! خداوند، نبوت و سلطنت را براي شما جمع نخواهد نكرد (بيخود آهن سرد نكوبيد از اينها گذشته است، شوهرت بيرون آيد و بيعت كند!!).
فقالت ياعمر أما تتّقي اللّه عزّ وجلّ تدخل في بيتي و تهجم علي داري؟! فأبي أن ينصرف «3»
. فاطمه گفت: اي عمر از خداي عزّ وجلّ نمي ترسي به خانه من (بي
از مباهله تا عاشورا، ص: 364
اجازه) وارد شده و يورش مي بري (يادت رفته اين خانه كيست؟!) عمر از بيرون رفتن از خانه، سرپيچي كرد (و كمترين اعتنائي بر سوز دل زهراء نداشت)

«شمشير خدا در مسجد»

«شمشير خدا در مسجد» فاستخرج أمير المؤمنين (عليّ) عليه السلام من منزله «1» مكرهاً مسحوباً «2» وانطلقوا به «3»
يسوقه عمر «4» سوقاً عنيفاً «5» و يقوده آخرون قال عليه السلام: كما يقاد الجمل المخشوش «6»
الي بيعتهم، مصلة سيوفها، مقذعة أسنتها و هو ساخط القلب، هائج الغضب، شديد الصبر، كاظم الغيظ «7» فجيي‌ء به تعباً «8» يمضي ركضاً «9»
علي را با اكراه و اجبار از خانه بيرون آورده و بر زمين مي كشيدند و او را (باوضعي) مي‌بردند كه عمر او را با خشونت و شدّت تمام، ميراند، (هُل مي داد) و ديگران او را مانند شتر دماغ پاره شده (بي دفاع)، به سوي بيعت، مي‌كشيدند. شمشير ها كشيده، و نيزه ها (به سوي او) نشانه رفته، با دل نالان، و با غضب فوران، و صبر پر توان، و غيظ فرو برده، و خسته و كوفته، به صورت دو (دويدن) مي بردند، (كسي كه از ادبيات عرب اطلاع دارد خوب مي‌فهمد جملات (مسحوباً، يسوق، يقود و يمضي ركضاً) در
از مباهله تا عاشورا، ص: 365
كجاها گفته مي‌شود و چه حالتي را باز گو مي‌كند، (فداك نفسي و أبي وأمّي وأهلي و عيالي و أسرتي أيّهاالمظلوم المقهور.) جانم و پدر و مادرم و اهل و عيالم و تمامي بستگانم، فدايت، اي مظلوم سركوب شده. «1»
واجتمع النّاس ينظرون و امتلأت شوارع المدينة من الرّجال «2»
. مردم گرد آمده و به تماشا ايستاده بودند و خيابانهاي مدينه از مردم پر شده بود (هيچكس نمي گفت:
اي عمر؟! در جنگهاي متعدد اولين فرار كننده تو بودي، و تا پاي جان ايستادگي كننده اين بود پس اين شير بيشه شجاعت و (سيف اللّه المسلول) شمشير كشيده خدارا اين گونه مبر (نامردي نكن) تو خودت خوب مي‌داني پرهاي اين شاهباز دور پرواز را، وصيت چه كسي از باز شدن و اوج گرفتن، مهار كرده است، اين كشتي نجات سر فراز قاره پيما، بادستور كهِ، به گِل نشسته است؛
تو به خوبي فهميده بودي كه، كدام سفارش، بازوان پر توان او را بست و اين شير هيجا را چه چيزي به زنجير كشيد، تا كار به جائي رسيد بر سر تو فرياد كشيد: يابن صهّاك اگر نبود وصيّتي كه به من شده است، به تو مي‌فهماندم كه با چه جرئتي به دَرِ خانه من آمده اي (و اين همه عربده مي‌كشي وحرم مرا به اين روز انداخته اي) اماچكنم!!. «3»
و فرمود: أما و اللّه لولا قضاء من اللّه سبق و عهد عهده إليّ خليلي لست أجوزه، لعلمت أيّنا أضعف ناصراً و أقلّ عدداً. «4»
آگاه باش به خدا قسم! اگر نبود قضاي گذشته الهي و تعهدي كه خليلم از من گرفته كه به هيچوجه از آن تجاوز نمي‌كنم، آن وقت مي‌دانستي، كدام يك از ما، از جهت ياور، ضعيف، و از نظر تعداد، كم است.
از مباهله تا عاشورا، ص: 366
لوكان سيفي في يدي لأوردتهم خليج المنيّة اگر شمشيرم در دستم بود و (به كشيدن شمشير مجاز بودم،) آنها را در خليج آرزوهايشان فرو برده (و در گرداب آمالشان، غرق مي‌كردم).
فما مرّ بمجلس من المجالس إلّايقال له: انطلق فبايع. «1»
به مجلسي از مجلسها نگذشت (و از هر كوي و برزني عبورش ندادند) مگر اينكه به او ميگفتند: (علي) برو بيعت كن (و خودت را خلاص كن!، اللّه أكبر چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد هر بي سر و پا و هر رهگذري به عليّ عليه السلام مظلوم تعيين تكليف مي‌كند).
و اتّبعه سلمان و أبوذر، والمقداد و عمّار و بريدة و هم يقولون ما أسرع ماخنتم رسول اللّه صلي الله عليه و آله و أخرجتم الضّغائن‌الّتي في صدوركم.
و قال بريدةبن الخصيب الأسلمي: يا عمر أتيت علي أخي رسول اللّه صلي الله عليه و آله و وصيّه و علي إبنته فتضربها و أنت الّذي تعرفك قريش بما تعرف به!! «2»
سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده پشت سرش مي رفتند و به آن (نامردان) مي گفتند چه زود به (گفته ها و وصيتهاي) رسول خدا خيانت كرديد و كينه هاي نهفته سينه هايتان را، بيرون ريختيد.
بريدة بن خصيب اسلمي گفت: اي عمر به سوي برادر و وصيّ رسول خدا صلي الله عليه و آله (علي عليه السلام) آمده و بر سر (يگانه) دختر او (فاطمة عليها السلام فرياد مي‌كشي و) او را ميزني؟! (افتخار كن! چون زدن زن ناتوان و پدر از داده و بي پناه و بي برادر و بي دفاع و زجر كشيده و عزت از دست رفته وو ..، افتخار دارد!!
برخود ببال كه جاي باليدن است) در حالي كه قريش ماهيت ترا آنگونه كه بايد شناخته شوي به خوبي ميشناسد كه، كسيتي و چسيتي و چكاره اي.
گروهي باعمر (باجسارت تمام) حضرت را از خانه بيرون كشيده و پيش ابابكر
از مباهله تا عاشورا، ص: 367
آوردند، ثمّ إنّ عليّاً كرّم اللّه وجهه اتي به إلي أبي بكر و هو يقول: أنا عبداللّه، و أخو رسوله. فقيل له: بايع أبابكر، فقال أنا أحق بهذالأمر منكم لا أبايعكم، وأنتم أولي بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النّبي وتأخذونه منّا غصباً!؟ سپس علي كرم اللّه وجهه را آوردند كه به ابوبكر بيعت نمايد، مي‌فرمود: من بنده خدا و برادر رسول اويم. گفتند به ابوبكر بيعت نما! فرمود: من به خلافت سزاوارتر از شمايم، و اين شمائيد كه بايد بامن بيعت نماييد، با گفتن اين كه ما از نزديكان پيغمبريم مقام خلافت را، ازانصار گرفتيد حالا (همان دليل را من به خود شما برميگردانم) آن را از ما اهلبيت از روي غصب ميگيريد، ما حيّاً و ميّتاً، به رسول خدا نزديكتريم. پس انصاف دهيد (و حق ما را به تاراج نبريد و) اگر نپذيرفتيد وكمي هشيار و متوجه باشيد، گرفتار (صفت) ستمگري خواهيد بود «1».
فقال عليّ كرّم اللّه وجهه اللّه اللّه يا معشر المهاجرين لا تخرجوا سلطان محمد في العرب عن داره و قعره الي قعر دوركم و قعر بيوتكم پس علي عليه السلام فرمود: شما را به خدا شما را به خدا اي گروه مهاجرين سلطنت و (ولايت) محمد را در عرب، از داخل خانه او بيرون نياوريد تا در داخل خانه‌هاي خود قرار دهيد، مقام و حق مسلم أهلبيت او را در ميان مردم، از آنها دور نكنيد پس به خدا قسم اي گروه مهاجرين لنحن أحق النّاس به لأنّا أهل البيت، ونحن أحق بهذاالأمر منكم البته مااز همه مردم به أمر خلافت سزاوار تريم چون مائيم أهلبيت و به يقين، مادامي كه قاري قرآن و فقيه در دين خدا و داناي برسنتهاي رسول خدا و رسيدگس كننده به أمور رعيت و مدافع كارهاي بد و نا خوشايند را از آنها و تقسيم كننده مساوي حقوق آنها از ما در ميان شما وجود داشته باشد، ما براي اين كار از شما لايق تريم،
به خدا قسم همچون كسي (كه داراي اين صفتها باشد براي هميشه) در خانواده ما
از مباهله تا عاشورا، ص: 368
وجود دارد پس پيرو هوا و هوس نباشيد كه از راه خدا گم شده و روز به روز از حق دور شويد بشير بن سعد أنصاري گفت: اگر انصار پيش از بيعت با ابابكر اين حرفها را از تو مي‌شنيدند حتّي دو نفر هم از بيعت با تو تخلف نمي‌كردند. «1» فقال عمر: انّك لست متروكاً حتي تبايع! فقال عليّ: إحلب حلباً لك شطره، واشدد له اليوم أمره، يردده عليك غداً ثمّ قال و اللّه ياعمر ما أقبل قولك و لا أبايعه عمر گفت:
از تو دست بر دار نيستيم تا بيعت كني! علي عليه السلام فرمود: بدوش شيري را كه مقداري از آن براي توست وامروز كار را بر او (ابوبكر) محكم كن، (وراه خلافت را بر او هموار نما تا) فردا برايت پس دهد
سپس فرمود: به خدا قسم اي عمر من گفته ترا نمي‌پذيرم و به او بيعت نمي‌كنم «2».
فقالوا له: بايع، قال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا إذاً و اللّه الّذي لا اله الّا هو نضرب عنقك، فقال: اذاً تقتلون عبداللّه و أخا رسوله، قال عمر: أمّا عبداللّه فنعم و أما أخو رسوله فلا، و أبوبكر ساكت لا يتكلم، به امام گفتند: بيعت كن! گفت: اگر نكنم گفتند: در اينصورت به خداي يكتا سوگند گردنت را مي‌زنيم! فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول او را ميكشيد! عمر گفت: بنده خدا بلي! اما برادر رسول خدا،! نه. «3»
و كان أميرالمؤمنين عليه السلام يتألّم و يتظلّم و يستنجد و يستصرخ. «4»
امير مؤمنان عليه السلام درد مي كشيد و دادخواهي مي كرد و كمك ميخواست و فرياد ميزد (ولي كيست به فرياد و دادخواهي مظلوم تاريخ، جواب دهد، ديگر ورق برگشته، جوّ سياسي را به گونه‌اي وارونه كرده‌اند، هاشميان و دوستان هم، نزديك نمي آيند
از مباهله تا عاشورا، ص: 369
حتّي عمويش عباس «1» كه به خاطر كندن عمر، ناودان خانه‌اش را، كم مانده بود سكته كند و خانه عمر را بر سرش خراب نمايد، با استمداد از علي عليه السلام ناودان را به جاي اصلي اش برگرداند، او نيز از دور به تماشا ايستاده و به فرياد و ناله‌هاي، يك زوج جوان عرشي و ملكوتي گرفتار در دست ناسوتيان بي مروّت و نامرد، گوش مي‌دهد، اما كوچكترين عكس العملي از خود نشان نمي‌دهد،.
بلي در روايتي اين گونه آمده است: وقتي كه شنيد صلي الله عليه و سلم علي عليه السلام رحمهما الله را در مسجد به فشار گذاشته‌اند كه از او به زور بيعت بگيرند، أقبل مسرعاً و هو يهرول و يقول إرفقوا بإبن أخي و لكم عليّ أن يبايعكم شتابان و هروله كنان، خود را به آنجا رسانيد و گفت: با پسر برادرم مدا را كنيد و بر شماتعهد مي‌كنم كه او نيز به شما بيعت نمايد، (و از او براي شما بيعت بگيرم) پس دست «علي» را گرفت و به دست ابوبكر ماليد و سپس با حال عصبانيت، رهايش كردند. «2»
و هو يقول: أما و اللّه لو وقع سيفي في يديي، لعلمتم أنكم لم تصلو إلي هذا أبداً، أما واللّه ما ألوم نفسي في جهادكم و لو كنت استمسك من أربعين رجلًا؛ لفرّقت جماعتكم و لكن لعن اللّه أقواماً بايعوني ثمّ خذلوني «3»
او مي گفت: به خدا قسم اگر شمشيرم به دستم مي رسيد آنوقت مي فهميديد ابداً توان رسيدن به اين كارها را نداشتيد (به هيچوجه جرئت اين را نداشتيد كه دست علي را ببنديد و بر زمين بكشيد) و خودم
از مباهله تا عاشورا، ص: 370
را نيز از جنگيدن با شما ملامت نمي كردم (از پيكار باشما ترديدي به خود راه نمي دادم، چون مرتد شده ايد و سزاي مرتد اعدام است).
و اگر چهل نفر ياور داشتم اين جمعيّت شما را بهم مي زدم و لكن خدا لعنت كند كساني را كه (در غدير خم و در شبهاي مدينه) بامن بيعت كردند و مي كنند و روز كه فرا مي‌رسد، بيوفائي نموده از خانه هايشان بيرون نمي‌آيند و مرا خوار مي‌كنند

«خلاصه مطالب بالا»

«خلاصه مطالب بالا» امير مؤمنان عليه السلام را مجبوراً و مكرهاً، از خانه اش بيرون آوردند ديگران مي كشيدند، عمر با درشتي، ميراند «1»، مي‌كشيدند، مانند كشيدن شتر مخشوش، و به سوي بيعتگاه مي‌بردند، مانند بردن متّهمي به قتلگاه،! در حالي كه شمشير هايشان كشيده و بانيزه‌ها، آن مظلوم تاريخ را، هدف گيري كرده بودند.
حضرت را با دلِ خشمناك، و غضب در سينه حبس شده، و غيظ فرو برده و با صبر نامتناهي، خسته و دوان به سوي مسجد بردند.
مردم گرد آمده تماشا مي كردند، چرا تماشا نكنند شير ميدانهاي جنگ و شاهباز اوج گيرنده رزمگاههاي پرخطر و (أسداللّه الغالب)، در دست چه ناكساني وامانده است، كه نمي‌تواند از خود و حرمش، با قدرت بازو، دفاع كند، و آن نامردها را به آنچه كه مستحق آنند، برساند، «علي» حق دارد بنالد و بگريد و بگويد:
از مباهله تا عاشورا، ص: 371
روزگار مرا چنان كوبيد و به جائي رسانيد كه گفتند: معاويه و علي «1»؛ يا بفرمايد:
سپس روزگار به طوري از من، چشم پوشي كرد كه فلان و فلان را همرديف من قرار داد. (به اين هم قناعت نكرد تا) مرا با پنج نفري همرديف نمود كه بهترينشان (و آبرومندترشان) عثمان بود پس (با كمال بهت و سرگرداني) گفتم: واي بر نشانه (و يادگار) رسول خدا.
باز روزگار به اين همه (ظلم و نامراديها و بي وفائيها) راضي نشد مرا به گونه اي، كوبيد كه تا اينكه همانند پسر هند (معاويه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) در آورد؛ و كسي را كه از آنهابالاتر بود، به آساني از شير بازگرفت (و از خلافت كنار زد). «2»
خيابانهاي مدينه پر از جمعيت است از هر جا كه عبور مي دادند، مي گفتند: برو بيعت كن (از آنهمه تماشاگر و مردم فقط پنج نفر) سلمان و أباذر و مقداد و عمار و بريدة بود كه همراه علي (مظلوم) گام بگام ميرفتند و ميگفتند: (اي بيوفايان و عهد شكنان) چه زود خيانت خود و كينه دلهايتان را بيرون ريختيد، بريده أسلمي رو به كرده عمر و مي گفت: اي عمر برادر رسول خدا صلي الله عليه و آله و وصي او را آوردي و دخترش را زدي! قريش ترا به خوبي مي شناسد كه كيستي.
أمير مؤمنان عليه السلام اظهار درد و مظلوميت مي كرد و فرياد رس و دست گيرنده ميخواست (ولي كو گوش شنوا!)
مي فرمود: آگاه باشيد! به خدا قسم اگر شمشيرم به دستم ميرسيد آنوقت مي فهميديد كه اين جرئت را نداشتيد (بامن اين رفتار هارا بكنيد) و در جهاد با شماها
از مباهله تا عاشورا، ص: 372
هم ترديدي به خود راه نمي دادم.
أگر آن چهل نفر به عهد خود وفا مي كردند به يقين انجمن شمارا پراگنده ميساختم (ولي چكنم) لعنت خدا بر آنان باد كه با من، بيعت كرده و مرا خوار كردند (وتنهايم گذاشتند)

«ادامه جريان»

«ادامه جريان» و مي فرمود: واجعفراه امروز جعفر براي من نيست، واحمزتاه امروز ديگرحمزة براي من وجود ندارد. «1»
پس امام را از كنار قبر رسول خدا گذراندند، در نزد قبر ايستاد و گفت: (يابن أمّ إنّ القوم استضعفوني و كادو يقتلونني «2») دستي را كه ميشناختند دست رسول خدا است از قبر بيرون آمد و صدائي كه مي دانستند صداي رسول خدا است به أبوبكر فرمود: ياهذا!! (أكفرت بالّذي خلقك من ترابٍ‌ثمّ من نطفة ثم سوّاك رجلًا «3»
اي شخص آيا كافر شدي، به خدائي كه ترا از خاك و سپس از نطفة آفريد و تورابه صورت مرد در آورد،** عدي بن حاتم گفت: (در دوران زندگيم) دلم به كسي، مانند علي كه كشان كشان براي أخذ بيعت آوردند، نسوخت. «4»
سلمان وقتي كه آن منظره را ديد گفت: آيا با همچون شخصي اين رفتار را مي كنند؟! به خدا قسم أگر از خدا بخواهد، آن را به اين (يعني آسمان را به زمين) مي دوزد. «5» أبوذر گفت: اي كاش شمشير هايمان دوباره به دستمان مي آمد. «6»
از مباهله تا عاشورا، ص: 373
«فاطمه عليها السلام» در حالي كه پيراهن رسول خدا صلي الله عليه و آله را به روي سرش گذاشته و دست بچه هايش را گرفته بود، بيرون آمد و با آن تن ناتوان و با دل سوزان مي گريست و مردم را سرزنش كرده به كنار مي زد و براي دفاع از حريم ولايت، پيش مي‌رفت.
بانوان هاشمي همگي همراه او، بيرون آمدند فرياد مي‌كرد و با آه و ناله سوزان مي‌فرمود: يا أبابكر ما أسرع ما أغرتم علي أهل بيت رسول اللّه، و اللّه لا أكلّم عمر حتّي ألقي اللّه «1» خلّوابن عمّي، مالي و لك يا أبابكر أتريد أن تؤتم إبنيّ و ترملني من زوجي؟! و اللّه لئن لم تكف عنه لأنشرنّ شعري و لأشقّنّ جيبي و لآتينّ قبر أبي و لأصيحنّ إلي ربي فما صالح بأكرم علي اللّه من ابن عمّي و لا ناقة صالح بأكرم علي اللّه منّي و لاالفصيل بأكرم علي اللّه من ولديّ اي ابابكر چه زود به اهل بيت رسول خدا حمله برديد به خدا سوگند تا دم مرگ با عمر حرف نمي زنم؛ از پسر عمويم دست برداريد! اي ابابكر بامن چه خورده حساب داري؟، آيا مي خواهي بچه هايم را يتيم و مرا از شوهرم دور كرده و (مرا بيوه گذاري)؟!! به خدا قسم اگر از او دست برنداري موي سرم را پريشان كرده و گريبانم را چاك ميزنم (يقه ام را پاره مي كنم) و به (كنار) قبر پدرم رفته و به خدايم مي نالم (و از خدايم استمداد مي كنم).
نه صالح در پيش خدا از پسر عمويم گرامي تر و نه ناقه صالح از من و نه بچه شتر صالح از بچه‌هاي من گرامي اند.
در اين حال علي عليه السلام به سلمان گفت: أدرك ابنة محمد صلي الله عليه و آله فإنّي أري جنبتي المدينة تكفئان، و اللّه إن نشرت شعرها و شقّت جيبها و أتت قبر أبيها و صاحت إلي ربّها، لا يناظر المدينة أن يخسف بها و بمن فيها، فأدركها سلمان رضي الله عنه فقال يابنت محمد! إنّ اللّه
از مباهله تا عاشورا، ص: 374
بعث أباك رحمة فارجعي.
فقال يا سلمان يريدون قتل عليّ، ماعليّ صبر فقال سلمان: إنّي أخاف أن يخسف بالمدية، و عليّ بعثني إليك يأمرك أن ترجعي إلي بيتك. فقالت و أصبر و أسمع له و أطيع «1» قال أبوجعفر عليه السلام و اللّه لو نشرت شعرها لماتوا طرّاً «2»
دختر محمد را درك كن (خودت را به فاطمه برسان)، من مي بينم اطراف مدينة بهم مي خورد (ديوارها از زمين بركنده شده) به خدا سوگند اگر (فاطمه) موهايش را پريشان نمايد و يقه اش را پاره كند، و به كنار قبر پدرش رفته خدا را بخواند (و شكايت خود را براو بَرَد و نفرين كند) به مدينه و هركه در آن است مهلت داده نمي شوند، همگي به زمين فرو مي روند.
سلمان خود را به فاطمة رسانيد و گفت: اي دختر محمد! خداوند پدرت را رحمت (بر عالميان) فرستاده است بر گَرد.
فرمود: اي سلمان اينها مي خواهند علي را بكشند من نمي توانم صبر نمايم سلمان گفت: خود علي مرا به سوي تو فرستاد و ترا أمر ميكند به خانه ات بر گردي.
فرمود: صبر مي كنم و به حرف او گوش داده اطاعتش ميكنم.
امام محمد باقر عليه السلام فرمود: به خدا قسم اگر (زهراء) موهايش را پريشان مي كرد يقيناً همه آنها مي‌مردند.
پس از آن به طرف قبر پدرش پيچيد و با غم و اندوه به قبر اشاره كرد و گفت:
نفسي علي زفراتها محبوسة ياليتها خرجت مع الزّفرات
لا خير بعدك في الحياة و إنّما أبكي مخافة أن تطول حياتي سپس گفت: واأسفاه عليك ياأبتاه پدرم واي بر دوريم‌از تو (از فراق تو متأسفم پدر) واي بر مصيبت أبوالحسن امانت دار و پدر نوه هايت حسن وحسين، و كسي كه در
از مباهله تا عاشورا، ص: 375
بچگي بزرگش كردي و در كهتري برادر خودت قرار دادي.
با جلالت ترين دوستانت و محبوبترين اصحابت بود، اولين مؤمن و هجرت كننده به سوي تو؛** اي بهترين جهانيان، اين است كه او را اسير كرده و ميرانند مانند راندن شتر؛** سپس فاطمة ناليد ناليدني و با سوز دل گفت: وامحمداه، واحبيباه وا أباه وا أباالقاسماه، وا أحمداه وا قلّة ناصراه وا غوثاه وا طول كربتاه وا حزناه وا مصيبتاه وا سوء صباحاه و افتاد و غشّ كرد.
مردم دسته جمعي ناله شان بلند و فرياد شان به أوج خود رسيد و مسجد يكپارچه عزاخانه شد. «1»
صبح كه فرا رسيد، فاطمة عليها السلام ندا در داد: واسوء صباحاه، أبوبكر اين را شنيد و گفت: إنّ صباحك لصباح سوء واقعاً صبح تو بد صبحي است. «2»
جاي تعجب است كه قلم به دستان بي انصاف و بي مروّت آن روزهانيز، از تعصب دست برنداشته آن همه جنايت‌ها و روايت‌ها را چنين معنا مي‌كنند:
في واقع الأمر، كان تهديد عمر عليّاً بالإحراق وسيلة لإجباره علي المبايعة. فقد قال عمر لعليّ «و الّذي نفسي بيده لتخرجنّ إلي البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم در واقع تهديد عمر براي سوزاندن خانه، صرفاً براي بيعت گرفتن اجباري از علي (عليه السلام» بود كه گفت: «قسم به خدائي كه جان من دردست اوست يا براي بيعت بيرون مي‌شوي،!
از مباهله تا عاشورا، ص: 376
يا خانه را بر شما آتش مي‌زنم» «1» چه تأويل غلطي كه پيروانان سامري و گوساله‌اش، بهم بافتند. در حالات دختر وحي مشروح جريان را مي‌خوانيد

«منظره بيعت»

«منظره بيعت» علي عليه السلام را آورده (در مسجد) پيش روي أبوبكر نشانيدند! «2» عمر با شمشير بالاي سرش ايستاده و خالد بن وليد و أبوعبيدة و سالم مولي أبي حذيفة و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و أسيد حضير و بشير بن سعد و سائر مردم مسلح اطراف ابوبكر را گرفته بودند حضرت فرمود: اي ابي بكر با چه سرعتي بر اهل بيت پيامبر خيز برداشتيد و با چه حق و ميراثي و با كدام سابقه اي، مردم را بر بيعت خود تشويق و وادار مي كني؟! آيا با دستور رسول خدا (روز غدير خم) به من بيعت نكردي؟! «3».
(هنوز بيعت من در گردن تو است از من بيعت مي طلبي؟!!).
عمركه بالاي سرحضرت ايستاده بود به دو زانو، نشست و آستين هاي خود را بالا زد «4» و علي را (با خشونت) راند وگفت: بايع ودع عنك هذه الأباطيل بيعت كن،
از مباهله تا عاشورا، ص: 377
رها كن اين افسانه هارا!! فرمود: فإن لم أفعل فما أنتم صانعون؟! قالو نقتلك ذلًّا وصغاراً اگر بيعت نكني باذلت و خواري، ترا مي كشيم!.
در بعض روايت چنين آمده است، ابوبكر يا عمر گفت: إذاً و اللّه الّذي لاإله إلّا هو نضرب عنقك در اين صورت به خداي يكتا قسم گردنت را مي زنيم.
فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول خدا را به قتل مي رسانيد. ابوبكر (يا در بعض روايات) عمر گفت: بنده خدا بلي، برادر رسول خدا نه.
امام سپس رو به طرف مردم گرفت و فرمود: اي گروه مسلمان و مهاجر و انصار:! شمارا به خدا آيا نشنيديد رسول خدا صلي الله عليه و آله در روز غدير خم و غزوه تبوك در باره من چنين و چنان فرمود؟!.
حضرت آنچه را كه رسول خدا در فضائل امام در طول نبوتش، آشكار كرده و براي عموم اعلان نموده بود، به آنها ياد آوري كرد و استشهاد نمود، همگي گفتند: أللّهمّ نعم بار خدايا، بلي.
در اين حال ابوبكر ترسيد كه سخنان علي عليه السلام در روحيه آنها تأثير منفي گذارد و به ياري او برخيزند، خود به جلو آمد و گفت: همه آنچه كه گفتي حق است همه را از رسول خدا با گوشهايمان شنيديم و بادلهايمان ضبط كرديم و لكن شنيدم رسول خدا بعد از آن اين را هم گفت: خداوند ما اهل بيت را پسنديد و به جاي دنيا، آخرت را براي ما اختيار نمود و
انّ اللّه لم يكن ليجمع لنا اهل البيت، النّبوّة و الخلافة و خداوند براي ما اهل بيت نبوت و خلافت را، جمع ننموده است.
علي عليه السلام پرسيد آيا از اصحاب رسول خدا كسي اين حديث را با تو شنيده است؟! عمر گفت: صدق خليفة رسول اللّه قد سمعنا هذامنه كما قال، جانشين رسول خدا راست مي گويد ماهم آنگونه كه گفت، شنيده ايم. ابوعبيده و سالم و معاذبن جبل هم گفتند: ما نيز اين را از رسول خدا شنيديم!.
فقال عليّ عليه السلام لقد وفيتم بصحيفتكم الملعونة الّتي تعاقدتم عليها في الكعبة، ان قتل اللّه محمداً أو مات لتزونّ هذا الأمر عنّا أهل البيت علي عليه السلام گفت: به عهد و پيماني كه در صحيفه ملعونه در كعبه نوشتيد، كه اگر محمد كشته شود يا بميرد خلافت را از ما اهلبيت دور كنيد، وفا كرديد.
ابوبكر گفت: تو خبرآن صحيفه را چگونه دانستي؟ ما كه به تو نگفته ايم (و از
از مباهله تا عاشورا، ص: 378
جريان آن پيمان، كسي را مطلع نساخته ايم).
علي عليه السلام گفت: از تو اي زبير و اي سلمان و اباذر و اي مقداد بحق خدا و اسلام سؤال ميكنم، آيا شنيديد رسول خدا اين را شرح مي داد و شما هم گوش مي داديد كه همانا فلان و فلان اين پنج نفر را شمرد كه نوشته اي در ميان خودشان نوشتند و عهد و پيمان بستند كه اين كار ها را بكنند؟ همگي گفتند: أللّهمّ نعم ماشنيديم كه رسول خدا مي گفت: آنها عهد و پيمان بستند كه اگر من كشته شوم يا بميرم، اي علي اين (خلافت) را از تو دور سازند، پس من گفتم پدر و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا وقتي كه اين جريان پيش آمد براي مقابله با آن چه دستوري مي دهيد؟! گفت: اگر يار (وانصاري) پيدا كردي، با آنها بجنگ و پيكار كن و اگر ياوري پيدا نكردي با آنها بيعت كن و خون خود را نگهدار.
پس علي عليه السلام فرمود: به خدا قسم اگر آن چهل نفري كه با من بيعت نموده بودند، به بيعت خود وفا مي كردند من در راه خدا با شما مي جنگيدم و لكن اين را بدانيد از اعقاب (و اولاد هيچكدامتان تا روز قيامت به آن (خلافت) دست نخواهد يافت.
و امّا آن چيزي كه دروغ شما را به رسول خدا روشن مي سازد قول خداست آيه (أم يحسدون الناّس علي ما آتاهم اللّه من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكاً عظيماً) «1» فالكتاب النّبوّة، و الحكمة السّنّة، و الملك الخلافة، و نحن آل ابراهيم يا اينكه نسبت به مردم (يعني پيامبر و خاندانش) بر آنچه كه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مي ورزند؟! ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم؛ و حكومت عظيمي در اختيار آنها (پيامبران بني اسرائيل) قرار داديم.
پس كتاب نبوت است و حكمت سنّت، و ملك خلافت و ما هم آل ابراهيميم.
بريده أسلمي، بپا خواست و گفت: اي عمر آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله شما دو نفر را امر
از مباهله تا عاشورا، ص: 379
نكرد كه به علي به مقام امير مؤمناني، سلام كنيد و شما گفتيد: آيا با امر خدا و رسولش؟! گفت: بلي.
ابوبكر گفت: اي بريده اين كار بود ولكن تو غايب بودي و ما حاضر، كارها دگرگون مي شود (اين هم از آن كارهاست).
در روايت ديگر است، ابوبكر گفت: قدكان ذالك ولكن رسول اللّه قال بعد ذالك: لا يجتمع لأهل بيتي الخلافة والنّبوّة اين كار (سلام به امرمؤمناني علي) بود، ولكن رسول خدا بعداً گفت: خلافت ونبوّت در اهلبيت من جمع نمي شود بريده گفت:
به خدا قسم اين حرف را رسول خدا نه گفته است. عمر گفت: اي بريده اين كار ها بتو نيامده است (تو چكاره‌اي؟!) در اين (پا فشاريها) چه به گير تو مي آيد؟!.
بريده گفت: به خدا سوگند در شهري كه شما فرمانروا باشيد ساكن نمي شوم. عمر دستور داد آن را زده و بيرون كردند «1».

اختناق و استبداد كامل»

اختناق و استبداد كامل» دستور و فرمان، با شدت هرچه تمامتر پشت سرهم صادر مي‌شود.
اگر اجازه نداد با زور وارد خانه شويد اگرچه ميان در ود يوار دنده هايش خرد شود وبچه‌اش ساقط و بيهوش بيفتد (مانند سالار بانوان، فاطمه عليها السلام)؛
حرفهاي أحمقانه را رها كن: ديگر نه محمد مي‌آيد و نه جبرئيل، مانند (دختر وحي)؛
اين اباطيل و حرفهاي بيهوده رانزن، تو مانند مسلمانها هستي بيعت‌كن مانند (علي)؛
اگر بيرون نيامد بي چون و چرا، خانه‌اش راآتش بزنيد مانند (اميرمظلومان علي)؛
اگر بيعت نكرد، با ذلّت و خواري گردنش را بزنيد مانند (علي)؛
به زنها نيامده دراين كارها دخالت كنند حقوقش راببرّيدوو .. مانند (أم سلمه)؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 380
شهادت آنها پذيرفته نيست مانند (أمير مؤمنان علي و أم ايمن كه پيامبر به اهل بهشت بودنش شهادت داده و رباح غلام رسول خدا صلي الله عليه و آله)؛
هركس سخني گفت: بزنيد (مانند بريده أسلمي)؛
و دنده هايش را بشكنيد مانند (عبداللّه بن مسعود)؛
و تا سرحد مرگ كتكش بزنيد سه روز گيج و منگ بماند و نمازش قضا شود، مانند (عمار)، آن سگ را دستگير كنيد، مانند (زبير)؛
زبانش راببرّيد و تبعيد كنيد و هيچ كس حق بدرقه ومشايعت او را هم ندارد، اگر كسي او را بدرقه كند، مجازات سختي در انتظارش است مانند (ابوذر)؛
تو حق سخن گفتن نداري اساساً تو چكاره‌اي دراين كارها دخالت كني مانند (سلمان خود و أهل قبيله‌اش را قتل عام كنيد! مانند (مالك بن نويره)؛ بزرگ قبيله بني حنيف در ميان نخلستان راه شام، تيره باران كرده و به گردن أجنّة بياندازيد، مانند (سعدبن عباده)، بزرگ و فرمان رواي شاخه خزرج، از قبيله أنصار،
مثل اينكه حرف زيادي مي‌زند و سرش به تنش سنگيني مي‌كند، به شام تبعيدش كنيد، مانند (بلال) مؤذّن رسول خدا صلي الله عليه و آله؛
هركس يك كلمه از رسول خدا حديث نقل كند، سر و كارش با تازيانه من است و كسي دَم نزد، مانند أبو هريره دوسي شيخ المضيره،
تمامي أصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله را از اطراف وأكناف و شهرها به مدينه احضار كنيد بايد در مدينه اقامت كنند و حق خروج از آن را ندارند ابلاغنامه كل اصحاب؛
هيچكس حق ندارد حديثي را تدوين نمايد و ياد داشت كند و گرنه تنبيه خواهد شد، مانند (ابن مسعود)؛
أحاديث را هرچه گير آورديد بسوزانيد و حتي بنا به روايت عايشه «پدرم در يك روز پانصد حديث را آتش زد و سوزانيد» مانند (خليفه اول)؛
هركس متعتان محللّتان را حرام نداند، حسابش با من و مستقيماً بامن طرف است،
از مباهله تا عاشورا، ص: 381
مانند (خليفه دوم!)** و صدها مطالب ديگر؛
بزنيد و بكشيد تبعيد نماييد و گوشت رانش از شام تا مدينه در بالاي شتر بپوسد و بريزد، اما كسي حق ندارد حرفي بزند (چون آنها اجتهاد كرده اند خود دانند به ما چه ربطي دارد، دليل و راه فرار متعصّبان قومي)، أفّ بر اين خواب گران خانمانسوز و ريشه بركن و بنياد بر انداز، باد.
هركس اظهار عقيده كند بايد زبانش بريده شود تازيانه بخورد هريك از بانوان رسول خدا صلي الله عليه و آله حرفي بزند از مسجد بيرونشان كنيد أم سلمه باشد يا أم ايمن نوبيه، وو ... «1» اين است عدالت قريب به عصمت برادران اهل سنت، در باره اصحاب، به ادامه جريان بيعت توجه نماييد

«بقيّة ماجراي بيعت»

«بقيّة ماجراي بيعت» سپس سلمان بپا خواست و گفت: اي ابابكر! از خدا بترس از اين جايگاه بلند شو و آن را به اهلش واگذار، آنها تا روز قيامت با فراخي دنيا را تصاحب (واداره نمايند بطوري كه) در اين امت دو شمشير پيدا نمي‌شود، با آنها مخالفت نمايد.
ابوبكر جوابش نداد، سلمان تكرار كرد، عمر او را با خشونت و شدت، راند و گفت:
مالك و لهذاالأمر و ما يدخلك فيما هاهنا؟! اين كار به تو چه مربوط است، اصلًا چه چيزي ترا به اينجا آورده است تو چكاره‌اي؟! گفت: اي عمر آرام باش؛
دوباره رو كرد به ابوبكر همان سخنان را تكرار كرد و گفت: به خدا اين كار را بكني (و خلافت را به نفع مسلمانها رها سازي مردم) تاروز قيامت در رفاه و رخاء زندگي مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 382
كنند و اگر اين كار را نكني به جاي شير خون مي دوشي و در امر خلافت هركه از راه رسد، از طلقاء و طرداء و منافقين (آزاد شدگان مكه و تبعيديهاي پيامبر و دو روها) در رسيدن به آن طمع خواهند كرد (هر ناحقي در كرسي خلافت مستقر خواهد شد واقعاً پيش بيني سلمان درست از آب درآمد كه تاريخ گوياي آن‌است)
به خدا قسم (اي ابابكر) اگر بدانم كه در راه خدا مي توانم ستمي را بر طرف كنم و يا ديني را عزّت بخشم به يقين شمشيرم را به كولم مي گذارم سپس باآن قدم به قدم (ناكسان را) ميزنم (امّا چكنم!) آيا به وصي رسول خدا زور مي گوييد، آماده بلا و نوميدي از رخاء (و دوري از خوشي و زندگي آرام) شويد.
پس از او اباذر بلند شد و گفت: اي امت سر گردان بعد از پيامبرش و ذليلان در نتيجه نافرمانيش!، خداوند (در قرآن كريم) مي فرمايد: (إنّ اللّه اصطفي آدم و نوحاً و آل ابراهيم علي العالمين ذرّيّة بعضها من بعض واللّه سميعٌ عليمٌ) «1» آل محمد باقيماندگان نوح و آل ابراهيم از ابراهيم و ذرّيّه خاص و پاكي از اسماعيل است و عترت محمد، اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت، و محل رفت و آمد، ملائكه هاست. آنان مانند آسمان بلند و كوههاي استوار و كعبه مستوره و چشمه زلال و ستارگان هدايت كننده و شجره مباركه‌اند كه، نورش همه جارا روشن و نور دهنده اش محمد خاتم پيامبران و سيد بني آدم است. علي وصيّ الأوصياء و پشيواي پرهيز كاران و رهبر پاكان است اوست صدّيق اكبر و فاروق أعظم و وصيّ محمد صلي الله عليه و آله و وارث علم او، واوست أولي بر مؤمنين از خود مؤمنين چنانچه خداي تعالي گفته است (النّبيّ أولي بالمؤمنين من أنفسهم و أزواجه أمّهاتهم و أولو الأرحام بعضهم أولي ببعض في كتاب اللّه) «2»
پس مقدّم داريد آنان را كه خدا مقدم داشته، و به عقب بزنيد كساني راكه خدا به عقب زده است، ولايت را به كساني تحويل دهيد
از مباهله تا عاشورا، ص: 383
كه خدا به آنها داده است. سپس اباذر و مقداد و عمار بپا خواستند و به علي عليه السلام گفتند: چه دستور مي دهي؟! به خدا سوگند اگر بگوئي با شمشير مي جنگيم تا كشته شويم.
فقال عليٌّ عليه السلام كفّوارحمكم اللّه واذكروا عهد رسول اللّه صلي الله عليه و آله وما أوصاكم به. فكفّوا. پس علي عليه السلام گفت: خود داري كنيد خدايتان رحمت كند، و بياد آوريد سخنان رسول خدا و آنچه را كه به شما وصيت كرده است. پس خود داري كرده (و تسليم فرمان امامت شدند).
أم ايمن نوبيه: خدمتكار رسول خدا و أم سلمه، هر دو آمدند و گفتند: اي عتيق (لقب ابوبكراست) چه زود حسد تان را نسبت به آل محمد آشكار كرديد. عمر دستور داد، هر دو را از مسجد بيرون كردند و گفت: ما با زنان چكار داريم (زنها چرا در اين امور دخالت مي كنند) «1».
در خطبه شقشقيه سفره درد دلش را باز كرده همانگونه كه گذشت، بيان نمود.
با مطالعه دقيق خطبه شقشقية، سرّ خانه نشيني امام، كشف مي‌شود و عذر او روشن مي‌گردد و پاسخ خيلي از سؤالها داده مي‌شود

«سكوت بالاي منبر چرا؟!»

«سكوت بالاي منبر چرا؟!» سپس عمر بلند شد و رو به ابابكر كرد و گفت: براي چه در بالاي منبر ساكت نشسته‌اي؟! كه اين محارب! (علي عليه السلام) نشسته بلند نمي شود با تو بيعت كند! «2» أو تأمر به فتضرب عنقه دستور مي دهي گردنش را بزنند، اين سخن را وقتي گفت كه
از مباهله تا عاشورا، ص: 384
حسن و حسين ايستاده وناظر جريان بودند.
هنگامي كه گفتار عمر را شنيدند، گريستند، حضرت آن دورابه سينه خود چسبانيد و گفت: لا تبكيا فواللّه ما يقدران علي قتل أبيكما گريه نكنيد به خدا قسم قدرت كشتن پدرتان را ندارند ثمّ قال عمر: قم يابن أبي طالب فبايع. فقال و إن لم أفعل؟ قال إذاً و اللّه نضرب عنقك «1» فاحتجّ عليهم ثلاث مرّات «2»
عمر گفت: اي پسر ابيطالب بلند شو و بيعت كن! گفت: اگر نكنم؟! گفت: به خدا قسم گردنت را مي زنيم، سه مرتبه با آنها احتجاج نمود، سپس رو به سوي قبر (رسول خدا) كرد و گفت: (يابن أمّ إنّ القوم استضعفوني و كادو يقتلونني،) «3»
پس از آن سرش را به سوي آسمان بلند نمود و گفت: أللّهمّ اشهد خدايا شاهد باش. «4»
پس دست علي را به زور به سوي ابوبكر كشيدند و انگشتانش را بست هرچه سعي كردند آنها را بگشايند، نتوانستند. ابوبكر به مشت بسته حضرت دست كشيد «5» و گفت: في هذا كفاية.** در روايتي، حضرت پس از بيان ماجراي مسجد بردن خود گفت: من از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم مي گفت: ليجيئنّ قوم من اصحابي من أهل العليّة و المكانة منّي، ليمرّوا علي الصّراط، فإذا رئيتهم و رأوني و عرفتهم و عرفوني اختلجوا دوني فأقول: أي ربّ أصحابي أصحابي، فيقال: ما تدري ما أحدثوا بعدك، إنّهم ارتدّوا علي أدبارهم حيث فارقتهم، فأقول بعداً و سحقاً «6»
گروهي از اصحاب من از
از مباهله تا عاشورا، ص: 385
صاحبان مقام بلند و جايگاه بالا مي آيند كه از صراط بگذرند وقتي كه آنها مرا ديدند ومن آنها را ديدم من آنها را شناختم و آنها مرا شناخت، در دور و برم پرسه مي زنند، من مي گويم: اي خدا، اصحابم اصحابم، گفته مي شود نمي داني اينها بعد از تو چه كارهاي (زشتي را) ببار آوردند، آنها بعد از اينكه از تو جدا شدند، به عقب برگشتند (مرتد شدند) پس من مي گويم از من دور باشيد دور باشيد.
بقيه و كامل ماجرا را در بخش 4 در حالات دختر وحي فاطمه زهرا عليها السلام بخوانيد

«علي چرا قيام نكرد؟!»

«علي چرا قيام نكرد؟!» پرسشي است كه به ذهن خيلي‌ها خطور مي‌كند و فكرش را مشغول مي‌سازد.
پس از بررسي زياد آنچه كه استفاده مي شود چند علت داشته است «1».
1- گروههاي انصار به طور شفاهي به حضرت قول مساعدت مي‌دادند ولي در عمل حاضر نمي شدند و حتي حاضر نبودند سرشان را بتراشند تا شناخته نشوند چنانچه روايات گذشته، به آن تصريح دارد، قسم مي خوردند جزتو كسي رانمي خواهيم، چنين است و چنان اما درمقام اقدام، پيدايشان نبود.
حمران بن أعين شيباني برادر زراره به امام صادق عليه السلام عرض كرد: تعداد ما شيعيان چه قدر كم است لواجتمعنا علي شاةٍ ما أفنيناها اگر براي خوردن گوسفندي گرد هم آييم، نمي توانيم، آن را تمام كنيم.
فرمود: مي خواهيد من عجيب تر از اين را به شما خبر دهم؟ گفتم: بلي فرمود:
از مباهله تا عاشورا، ص: 386
مهاجر و انصار همگي كنار رفتند مگر سه نفر و اشاره به دست خود نمود و گفت:
سلمان و اباذر و مقداد گفتم: پس عمّار چه؟! فرمود: كان حاص حيصة ثمّ رجع، ثمّ قال عليه السلام ان أردت الّذي لَم يشكّ و لم يدخله شيي‌ء فالمقداد. «1»
او هم لرزيد ولي زود برگشت و اگر مي خواهي بداني كسي كه هيچ شكي و چيزي به وجود او راه نيافت، مقداد بود. در روايتي امام باقر عليه السلام فرمود: إرتدّ النّاس الّا ثلثة: سلمان و اباذر و مقداد «2»
(بعد از پيامبر) همه مردم مرتد شدند مگر سه نفر: سلمان، اباذر و مقداد.
2- گذشت كه حضرت قسم مي خورد اگر شمشيرش به دستش برسد و چهل نفر يا كمتر به او كمك نمايند، نمي گذارد حقش ازبين برود و در پيكار با آنها هيچگونه ترديدي، به خود راه نخواهد داد و حاضر است براي گرفتن حقش به طور جدّي قيام نمايد «3»** همچنين گذشت كه، شب‌ها، فاطمة عليها السلام دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و حسن و حسين عليهما السلام را همراه خود به دَرِانصار و بدريّين مي بُرد و از آنها استمداد مي كرد، شب وعده ياري مي دادند ولي روز كسي نمي آمد مگر سه يا چهار نفر، سلمان و أبوذر و مقداد و احياناً عمار.
أما واللّه لو كان لي عدّة أصحاب طالوت أو عدّة أهل بدر- وهم أعدائكم- لضربتكم بالسّيف حتّي يؤلوا إلي الحق و تنيبوا للصّدق، فكان أرتق للفتق و آخذ بالرّفق.
أللّهمّ فاحكم بيننا بالحق و أنت خير الحاكمين* قال ثمّ خرج من المسجد فمرّ بصيرة «4»
فيها ثلاثون شاةًفقال: واللّه لو أنّ لي رجالًا ينصحون للّه عزّ وجلّ و لرسول اللّه بعدد هذه الشّياه، لأزلت ابن آكلة الذّباب عن ملكه قال فلما أمسي بايعه ثلاثمأة وستّون رجلًا علي الموت، فقال أميرالمؤمنين عليه السلام أُغدوا بنا إلي أحجار الزّيت محلّقين و حلق
از مباهله تا عاشورا، ص: 387
أميرالمؤمنين عليه السلام فماوافي من القوم محلّقاً إلّا أبوذر و المقداد و حذيفة بن اليمان و عمار بن ياسر، و جاء سلمان في آخر القوم. آگاه باش به خدا قسم اگر ياوري به تعداد اصحاب طالوت، يا نفرات (جنگ) بدر داشتم شما را با شمشير مي زدم (با شما مي جنگيدم) تا به سوي حق برگرديد و به سمت راستي رو آوريد، پس اين كار بهترين راه به هم پيوستن شكاف (ميان مسلمانها) و برگرداندن آرامش است.
خدايا در ميان ما با حق داوري كن؛ بهترين داورها توئي.
راوي گويد: سپس از مسجد بيرون آمد و از كنار آغول گوسفندي گذشت كه سي رأس گوسفند را در آن نگهداري مي كردند؛ فرمود: به خدا قسم اگر مرداني به تعداد اين گوسفندان، براي خدا آماده پيكار بودند من فرزند مگس خوار را از سرير رياست پايين مي كشيدم. راوي گويد: شبانگاه سيصد و شصت نفر با حضرت بيعت مرگ كردند فرمود: وعده ما احجار زيت «1» فردا با سر تراشده حاضر شويد؛ خود حضرت با سر تراشيده حضور يافت و از بيعت كنندگان پيش مرگ فقط سلمان و اباذر و مقداد و حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر حاضر شدند كه آخرين نفر سلمان بود، (در اين حال) دست به آسمان بلند كرد وگفت: خدايا اين مردم مرا نا توان كردند مانند به ضعف كشاندن بني اسرائيل هارون را، پروردگا را تو در زمين و آسمان بر پنهان و آشكار دانائي چيزي بر تو پنهان نيست، مرگ مرا برسان و به صالحان ملحق فرما** و فرمود: آگاه باش به كعبه و صاحب كعبه سوگند!؛ اگر نبود عهدي كه با پيامبر بسته ام به يقين مخالفان را در خليج آرزوهايشان، غرق مي كردم و به طور حتم صاعقه هاي مرگ را به سوي آنان مي فرستادم و به زودي خواهند دانست «2».
از مباهله تا عاشورا، ص: 388
3- در بعضي از روايتها آمده است كه هفتصد نفر اطراف امام را گرفته بودند بر فرض تعداد 700 نفرهم درست باشد اما اين تعداد در برابر بيش از سي هزار نفر، مسلح و جنگجو چه كاري مي توانستند انجام دهند.
4- به احتمال قوي از جمله أسراري كه درطول زمان و مخصوصاً درلحظات پاياني عمر، رسول خدا صلي الله عليه و آله با علي عليه السلام در ميان گذاشت همين مطلب باشد كه علي عليه السلام فريب آنهارا نخورد، چون پايان كار به شكست و ندامت مي‌انجامد و نتيجه اين اختلاف، يورش دشمنان دين از داخل و خارج به كشور اسلام و كندن ريشه آن خواهد بود، شاهدش گفتار علي عليه السلام به فاطمة عليها السلام است وقتي خانه نشيني را به او اعتراض كرد، دراين حال صداي أذان بلند شد علي عليه السلام فرمود: (زهراء) باقيماندن اين صدابرايت مهم است يا به دست آوردن فدك؟! عرض كرد: باقيماندن صدا.
يعني كشيدن شمشير (كه معلوم نبود، نهايتاًبه كجا منتهي مي‌شود) مساوي بود با درهم شكستن شوكت اسلام و خوابيدن پرچمش.
بلي اگر آن بي انصافان، بيعت غدير خم علي را نمي شكستند و حق را به صاحب حق مي رساندند و مانند زمان رسول خدا دست بهم ميدادند و اتحاد خود را حفظ مي كردند هيچكس جرئت عرض أندام نداشت واينكه اگر علي در كرسي خلافت نشيند اعراب بپا ميخيزند، بهانه اي بيش نبود** به اميد روزي كه يوسف گمگشته اش از راه برسد و اسلام را به سرتاسر گيتي بگستراند و در روي زمين فقط صداي أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه طنين أفكند إنشاءاللّه و تعالي آمين

«شب و علي»

«شب و علي» علي آن شير خدا شاه عرب ألفتي داشت با اين دل شب
شب ز اسرار علي آ گاه است دل شب محرم سرّاللّه است از مباهله تا عاشورا، ص: 389
شب علي ديد به نزديكي ديد گرچه او نيز به تاريكي ديد
شب شنفته است مناجات علي جوشش چشمه عشق ازلي
شاه را ديد به نوشيني خواب روي بر سينه ديوار خراب
قلعه باني كه به قصر أفلاك سر دهد ناله زنداني خاك
اشگباري كه چو شمع بيزار ميفشاند زر ومي گريد زار
دردمندي كه چو لب بگشايد در و ديوار به زينهار آيد كلماتي چو دُر آويزه گوش مسجد كوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سينه آفاق شكافت چشم بيدار علي خفته نيافت
روزه داري كه به مهر اسحار بشكند نان جوين افطار
ناشناسي كه به تاريكي شب مي برد شام يتيمان عرب
پادشاهي كه به شب برقع پوش مي كشد بار گدايان بردوش
تا نشد پردگي آن سرّ جلي نشد افشاكه علي بود علي
شاهبازي كه ببال و پر راز مي كند در ابديّت پرواز
شهسواريكه ببرق شمشير در دل شب بشكافد دل شير
عشقبازي كه هم آغوش خطر خفت در خوابگه پيغمبر
آن دم صبح قيامت تأثير حلقه دَرْشد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد دَرْ كه علي بگذر و از ما مگذر
شال شه وا شد و دامن بگرو زينبش دست به دامن كه مرو
شال مي بست و ندائي مبهم كمر بند شهادت ببندد محكم
پيشوائي كه زشوق ديدار مي كند قاتل خود را بيدار
ماه محراب عبوديّت حق سر به محراب عبادت منشق
مي زند پس لب او كاسه شير مي كند چشم اشارت به اسير
چه اسيري كه همان قاتل اوست توخدائي مگر اي دشمن دوست
در جهاني همه شور و همه شر ها عليّ بشر كيف بشر از مباهله تا عاشورا، ص: 390
كفن از گريه غسّال گريست پيرهن از رخ وصّال گريست
شبروان مست ولاي تو علي جان عالم به فداي تو علي «1»

«مناجات»

«مناجات» علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدارا كه به ما سوي فكندي همه سايه همارا
دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم من بخدا قسم خدا را
بخدا كه در دو عالم اثر از فنانماند چو علي گرفته باشد سر چشمه بقارا
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه‌دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوي را
برو اي گداي مسكين دَرِ خانه علي زن كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدارا
به جز از علي كهِ گويد به پسر كه قاتل من من چو اسير تو ست اكنون به اسير كن مدارا
به جز از علي كهِ آردپسر ابوالعجائب كه علم كند به عالم شهداي كربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان چو علي كهِ مي تواند كه به سر برد وفارا از مباهله تا عاشورا، ص: 391
نه خداتوانمش خواند نه بشرتوانمش گفت متحيرم چه نامم شهِ ملك لافتي را
بدو چشم خونفشانم هله‌اي نسيم رحمت كه زكوي او غباري بمن آر توتيارا
به اميد آنكه شايد برسد بخاكپايت چه پيامها سپردم همه سوز دل صبارا
چوتوئي قضايگردان بدعاي مستمندان كه زجان دوست بگردان ره‌آفت قضارا
چه زنم چوناي هردم زنواي شوق اودم كه لسان غيب خوشتربنوازداين نوارا
همه شب دراين اميدم‌كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنائي بنوازد آشنا را
زنواي مرغ ياحق بشنوكه دردل شب غم دل بدوست گفتن چه خوشست شهريارا «1»

«چاهِ محرم اسرار»

«چاهِ محرم اسرار» كسي را پيدا نمي كرد درد دل گويد، شبها دور از چشم خودي و بيگانه، سر به بيابان مي گذاشت به رو (دمَر) دراز مي كشيد، و سر به چاه پائين مي برد و به سنگ و شن و ماسه رازها مي‌گفت، و سفره دل پر دردش را، به چاه تاريك و خالي، باز مي‌كرد هي مي‌گفت، و ميگريست و عقده دل خالي مي كرد و كمي آرام مي گرفت.
حبّه عُرَني گويد: شب، تاريك و ظلماني بود، پشت سر امام بيرون شدم كه مبادا
از مباهله تا عاشورا، ص: 392
خطري از سوي نهرواني‌ها، امام را تهديد كند، در طول راه، امام متوجه شد كسي اورا تعقيب مي‌كند فرمود: مَنِ الرّجل حبّة؟! كهِ هستي حبّه توئي؟! بلي سيدي و مولاي؛ چرا آمدي؟، بر جان شما از شرّ دشمن ترسيدم! آقاجان شب به اين تاريكي كجا مي‌روي؟! حبّه چكنم ديگر نواي دل مرا كسي نمي‌شنود و به حرفهايم گوش نمي‌دهد!؟، بدينجهت شبها به صحرا مي‌زنم تا درد دلم را با صخره‌ها و كوه و بيابان و چاه تاريك در ميان گذارم و مقداري خود را سبك نمايم؛
حبّه عُرَني گويد: امام نزديكيهاي صبح به خانه بر مي گشت، تا آماده راز و نياز با معبود و محبوب خود شود، و در محراب مسجد كوفه رو به سوي معشوق نموده و از جلوه يار بهره مند شود. «1

«ابن ملجم از كجاآمد»

«ابن ملجم از كجاآمد» بعد از كشته شدن عثمان، مردم به أمير مؤمنان عليه السلام بيعت كردند، حضرت نامه‌اي به حاكم يمن بنام «حبيب بن منتجب» كه از طرف عثمان در آنجا مشغول بود، نوشت و سمت اورا تثبيت نمود و از او خواست بعد از قرائت نامه، به مردم يمن، ده نفر از نخبگان آن نواحي را به حضور امام بفرستد.
مردم يمن از خوشحالي بخلافت رسيدن حضرت، اشك شوق ريختند و ده نفرشان را اعزام نمودند و به خدمت امام شرفياب شدند همگي اظهار وفاداري و اخلاص نمودند؛ درميان آنها جواني با كلمات پر شور و جالب از امام تعريف و تمجيد كرد و اشعاري درمدح حضرت خواند و گفت: سلام برتو باد اي امام عادل و بدر تمام و ليث همام و بطل ضرغام و فارس قمقام وو .. آن قدر از اين كلمات گفت: حضرت
از مباهله تا عاشورا، ص: 393
ازگفتار و كيفيّت بيان او خوشش آمد و سر مباركش را بلند كرد و پرسيد نامت چيست اي جوان؟ جواب داد: اسم من عبدالرحمن است فرمود: پدرت گفت: ابن ملجم مرادي فرمود: أمراديّ أنت؟! قال: نعم يا أمير المؤمنين آيا مرادي هستي؟ بلي اي اميرمؤمنان فرمود: انّاللّه وانّااليه راجعون و لا حول ولا قوّة الّا باللّه العليّ العظيم؛
حضرت مكرر دستان مباركش را بهم ميسائيد و آنكلمات را تكرار مي‌نمود، امام از او پرسيد آيا يادت هست كه در بچه گي دايه يهودية داشتي هر وقت گريه مي‌كردي به پهلو وصورت تو ميزد و مي‌گفت: ساكت شو، تواز عاقر ناقه صالح شقي‌تري! بزودي جنايت بزرگي راببار مي‌آوري و بغضب خدا گرفتار شده و به سوي آتش جهنم خواهي رفت! گفت: بلي اي امير مؤمنين اما من تورا و دوستدارانت را دوست دارم فرمود: به خدا قسم حرف حق زدم و حق شنيده‌ام؛ يمني‌ها برگشتند و او مريض شد و درمحله بني تميم محله «قطام» كه محله يمني هابود، بستري شد و در كوفه ماند، اصحاب چندين بار خواستند اورا بكشند! حتّي خود او هم از امام خواست به جاي دورتري بفرستد فرمود: هنوز كاري نكرده است به حضرت خيلي اظهار وفاداري و ارادت مي‌كرد امام نيز به اومحبت فوق‌العاده، نشان ميداد ابن ملجم با حضرت درجنگ نهروان شركت كرد و شجاعانه جنگيد و پس از پيروزي، با كسب اجازه از امام، در كوچه‌هاي كوفه خبر فتح را اعلام ميكرد كه به محله «قطام» بنت شحنةبن عدي، رسيد واو خودرازينت كرد و چندروز با عشوه‌هاي زنانه، ميزباني نمود و از او قول شهادت امير آزادگان را گرفت وابن ملجم به خاطر فوت پدرو عمويش به يمن برمي‌گشت در يكي از بيابانها شب فرارسيد و خوابيد، نيمه شب ديد دود غليظي توأم با آتش ازآن سر وادي به سوي او ميآيد وصداي مهيب بلند است، اي شقي‌بن شقي آنچه كه دراندرونت قتل زاهد و عابد و عادل و راكع وساجدو امام هدي وو .. را پنهان كرده‌اي ما ازجنيان مسلمان شده دردست اوئيم نمي‌گذاريم در اين بيابان كه ملك ماست بخوابي او ازترس غش كرد و قتي كه بهوش
از مباهله تا عاشورا، ص: 394
آمد، شبانه و درتاريكي آنجارا ترك كرد و بااسب تندرو خودرا به يمن رسانيد و دو ماه ماند واموال ارثي پدر و عمورا گرفت وبر مي گشت كه در بياباني گرسنه و تشنه به چادرهاي نهرواني‌هاي فراري رسيد و آنهاخواستند اورا بكشند اما وقتي كه فهميدند با قطام قرار دارد، احترام زياد كردند و بادونفراز آنها در زير استار كعبه پيمان كشتن حضرت، و معاويه و عمروبن عاص رابستند تاپايان ماجرا. «1

«فرق شكافته»

«فرق شكافته» علي عليه السلام شب 19 ماه رمضان تا صبح نخوابيد كشنده عمروبن عبدودها و مرحب خيبري‌ها كَنَنده دَرِ خيبر و قهرمان بدر و حنين، صاحب مدال افتخار آسماني لا فتي إلّا عليّ و لا سيف إلَّاذوالفقار نگران و مضطرب است،
مكرر از اطاق به حياط خانه، سر مي‌زند و به آسمانها مي‌نگرد و مي‌گويد: واللّه هي، هي به خدا قسم همان است و همان، نه به من دروغ گفته‌اند و نه من دروغ شنيده‌ام.
أذان صبح نزديك مي‌شود، امام عليه السلام كمربند را محكم مي‌بندد، و شتابان رو به سوي معبود مي‌رود، بر مناره (ومأذنه) مسجد بالا ميرود أذان صبح با صداي علي عليه السلام بلند و مردم با صداي او بيدار و خرامان به سوي مسجد، شتابانند، چون نماز صبح اولين شب قدر را با علي مي‌خوانند، ثواب نماز گذاردن با معصوم را به دست مي‌آورند.
تكبيرة الإحرام گفته شد همه ساكت و آرام غير از حسيس نفس‌ها چيزي شنيده نمي شود براي ركوع ركعت اول خم مي‌شود و ذكر ركوع راگفته و مي‌ايستد و براي سجده اول پيشاني به خاك مي‌سايد و سر از سجده برميدارد و شمشير ابن ملجم بانيروي بازوي خصمانه، پائين مي‌آيد و بطور مخالف بهمديگر اصابت مي كند از محل جاي زخم شمشير عمروبن عبدود تا موضع سجده پيشاني، شكافته مي‌شود ناگهان
از مباهله تا عاشورا، ص: 395
صداي امام عليه السلام بلند مي‌شود بسم اللّه و باللّه و علي ملّة رسول اللّه، فزت و ربّ الكعبة و خاك محراب را بر زخم فرق مباركش مي‌ريزد و مي‌گويد: منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارةً أخري خون سر مباركش بر محاسنش جاري و مي‌گويد: هذا ماوعدنا اللّه و رسوله، زمين لرزيد و درياها موج برداشت و آسمانها، متزلزل گشت و درهاي مسجد بهم خورد و خروش از ملائكه آسمانها بلند شد و بادسياهي سخت وزيدن گرفت به طوري كه جهان را تاريك ساخت و صداي جبرئيل ميان آسمان و زمين در نورديد، بگونه‌اي كه همه مردم آن صدا را شنيدند «تهدّمت و اللّه أركان الهدي، وانطمست أعلام التّقي، وانفصمت العروة الوثقي، قُتِلَ ابن عمّ المصطي قتل الوصيّ المجتبي قتل عليّ المرتضي قتله أشقي الأشقياء، به خدا سوگند كه اركان هدايت درهم شكست، و ستاره‌هاي علم نبوّت، تاريك شد، و نشانهاي پرهيز كاري، بر طرف شد، و عروة الوثقاي الهي از هم گسيخت، پسر عموي مصطفي، كشته شد، وصيّ منتخب، شهيد گشت، و عليّ مرتضي به شهادت
رسيد، شقي‌ترين اشقيا او را (به خاك وخون كشيد) و كشت «1».

«دفتر عمر علي بسته شد»

«دفتر عمر علي بسته شد» مشخصّات و امتيازات، علني و سرّي و فوق سرّي بيشمار، اين شخصيت برجسته عالم امكان كه، اولين روز ولادت خود را، از بيت اللّه الحرام شروع نمود و چشم به دنيا باز كرد، تا آخرين روز شهادت كه باز در بيت خدا (مسجد كوفه) چشم از دنيا فرو بست، مشحون از عجائب و بيرون از سنجش، درك و فهم ماست؛
شخصيّتي كه در علم و عمل، عبادت، و تقوي، زهد، عبادت، فصاحت و بلاغت، شجاعت، رشادت، عدالت، و بالأخرة اخلاص، حرف اول را مي‌زد؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 396
انسان كاملي كه در برابر صفات كمال او، جرجي زيدان‌ها و جرج جرداقها و لوئيس معلوفها و هزاران شخصيتهاي علمي و مذهبي، مسلمان و غير مسلمان، در برابر عظمت وجودي اش، با فروتني كامل، زانو زده و لب به تعريف و تمجيدي باز نمايند كه هيچوقت براي ديگران، در هر مقامي هم باشد، روا نمي‌دارند، و حق هم همين است براي نمونه، در كجاي دنيا، ديده شده است كه مردي در ميدان جنگ، جنگي كه قرآن در باره آن، اين گونه سخن مي‌گويد: إذ جاءوُكم من فوقكم و من أسفل منكم و إذ زاغت الأبصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنّون باللّه الظّنونا «1»
(به خاطر بياوريد) زماني را كه آنها از طرف بالا و پايين (شهر) بر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زماني را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود، وگمانهاي گوناگون بدي به خدا مي‌برديد.
جنگ نا برابر و كمر شكن كه، دشمن عربده مي‌كشد و اسب جولان مي‌دهد و مبارز مي‌طلبد، افراد خودي از شدت ترس و وحشت، پيامبر را به جلو انداخته و عقب كشيده‌اند، ناگهان اين مرد بيست وپنج ساله آسماني، قدم به ميدان همچون جنگي گذاشت كه به خاطر أهمّيّت و بزرگي آن رسول خدا صلي الله عليه و آله پشت سر اين جوان، نگاه كرد و باچشمان پر از اشك فرمود: برز الإسلام كلّه علي الشّرك كلّه كلّ اسلام به سوي كلّ شرك، هويداگشت و به مبارزت رفت.
دشمن غدّار مانند، عمرو بن عبدود غرق در آهن و فولاد زره جنگي، بالاي اسب كوه پيكر نشسته و با خواندن رجز؛
و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز
و وقف اذ جبن الشّجاع بموقف البطل المناجز
همتا مي‌طلبد جوان، بدون فوت وقت خود را به ميدان رسانده پاسخ رجز را
از مباهله تا عاشورا، ص: 397
مي‌دهد
لاتعجلنّ فقد أتاك مجيب صوتك غير عاجز
ذو نيّة و بصيرة و الصّبر منجي كلّ فائز
پس از گفتگوها و مبارزات جانانه، دشمن را به خاك هلاك انداخت و خواست سر از تنش جدا نمايد، ديدند جوان مبارز ناگهان، خود را كنار كشيد و دقائقي صبر كرد و سپس كار او را تمام نمود؛
ولمّا أدرك «عمروبن عَبْدِ وُدّ» لم يضربه فوقعوا في عليّ فردّعنه حذيفة فقال النّبي صلي الله عليه و آله مه يا حذيفة فإنّ عليّاً سيذكر سبب وقفته، ثمّ إنّه ضربه، فلمّا سئله النبيّ عن ذالك فقال: قد كان شتم أمّي و تَفَلَ في وجهي فخشيت أن أضربه لِحَظِّ نفسي فتركته حتّي سكن ما بي ثمّ قتلته في اللّه «1»
وقتي كه عمرو بن عبدود را درك كرد (و به او رسيد) او را نكشت، (لشكريان حضرت) پشت سر علي عليه السلام به بد گويي پرداختند، حذيفة نيز اين كارش را نمي‌پسنديد، پيامبر فرمود: ساكت باش اي حذيفة، علي بزودي سبب تأخيرش را بيان خواهد كرد. سپس علي عليه السلام او را زد و هلاك ساخت.
وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله علت تأخيرش را جويا شد گفت: او (عمرو بن عبدود،) به مادرم فحش داد و به صورتم تُف انداخت! ترسيدم اگر او را در آن حال بكشم، به خاطر خواسته دل خودم كشتم، در آنصورت اجر و پاداشي از جانب خدا به من تعلق نمي‌گرفت، پس او را ترك كردم تا آتش غضب اندرونم خاموش شد و دلم آرام
از مباهله تا عاشورا، ص: 398
گرفت، سپس او را براي رضاي خدا كشتم، تا از خدااجر و مزدي داشته باشم.
اخلاص ناب يعني اين، بجز از علي كِه مي‌توانست، در آن بحران و طوفان، اين همه دقت و مواظبت داشته باشد؛ و در بحرانها و كورانهاي خطرناك، در پي به دست آوردن، رضاي دوست، آنگونه استقامت نشان دهد و نفس خودرا مهار كند و رضاي دوست را بر همه چيز مقدم بدارد؛
رسول خدا صلي الله عليه و آله با يك مدال جاويدان، او را مفتخر ساخته و پاداش و بهاي بزرگي را به او اعطا نمود، و به ارزش خدمت آن روز، أبديت بخشيد.
«ضربة عليّ يوم الخندق أفضل من عبادة الثّقلين»
يك ضربت علي روز خندق افضل است از عبادت جنّ و إنس، زيرا بقاي اسلام با آن يك ضربت بود و موقع روبرو شدن با دشمن هم فرمود: تمامي اسلام باتمامي كفر روبروگشت.
جرجي زيدان حق دارد دربرابر اين عظمت و بزرگي، محو شده، سر تعظيم فرود آورده و از صميم قلب بگويد: «دنيا مانند ليواني كه توپ بزرگي در آن جانگيرد، نتوانست بزرگي و عظمت علي را در خود جادهد»* حالا اين مرد ملكوتي با اين عظمت و بزرگواري، اين عمر فاني چند روزه را، از ابتدا تا انتها، در ميان ناسو تيان چگونه سپري كرد و با چه وضعي گذرانيد كه، با جمله كوچك فزت بربّ الكعبة «1»
پرده از اسرار زندگي خود برداشته و درِ يك دنيا معنا را بروي ما باز كرد.
خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم*** راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
يا با گفتن اين كلمات غمبار و اللّه لإبن أبي طالب آنس للموت من الطّفل علي ثدي أمّه «2»
به خدا قسم يقيناً پسر ابي طالب به مرگ مأنوس‌تر از بچه شير خوار است به
از مباهله تا عاشورا، ص: 399
پستان مادر؛
مي‌خواست چه چيزي را براي ما ناسوتيان بفهماند؛ مي‌خواست بگويد: شما و دل شما شايستگي آن را نداشت كه علي را آنگونه كه بود بپذيرد،
علي كه در خانه خدا و با ميهمانداري خدا قدم به دايره وجود گذاشت و در خانه خدا با ميزبانش و با معبودش، با محبوبش، نمي‌دانم خلاصه با همه چيزش، و با خداي خودش گرم نجوي بود، ناگهان بايك ضربت فقط با يك ضربت شمشير دست اهريمني، به خاك و خون نشست و در خون خود غلتيد، و باگفتن «فزت بربّ الكعبة به خداي كعبه قسم، رستگار شدم» خوشحالي خود را از رهائي اين زندگي اندوه بار و پر از رنج و اندوه يا بهتر بگويم: شادماني خود را از خلاص شدن، از اين زندگي نكبت بار، به جهانيان اعلام كرد، او كه بقول مرحوم «شهريار» تا كه فجر سينه آفاق شكافت* چشم بيدار علي خفته نيافت
طالب وصلِ، اصلِ خويش بود در شب 21 رمضان در ماه ميهماني خدا و در خانه خدا به سوي اصل خويش، پر كشيد و رفت

«قبر ناپيدا»

«قبر ناپيدا» بنا به وصيت امام عليه السلام براي مصون ماندن و جلوگيري از جسارت نهرواني‌ها، فرزندانش شب هنگام وقتي كه چشمها در خواب بود بردند و در مزاري كه خود حضرت نوح هفتصد سال پيش از طوفان آن را كنده و آماده كرده و لوحي را اين گونه نوشته و در آن گذاشته بود «هذا ما حفره نوح النّبيّ لعليّ الوصيّ قبل الطوفان بسبعمأة عام» امام به فرزندانش محل آن را در غري (نجف اشرف) نشان داده بود به خاك سپردند و أثر قبر را محو كردند.
مدتها قبر شريف از نظرها پنهان بود، فقط أئمه عليهم السلام و محرمان راز از أصحاب از
از مباهله تا عاشورا، ص: 400
محل آن اطلاع داشتند، تا زمان هارون الرّشيد!؛ روزي او به شكار رفت و آهوئي را تعقيب كرد و آهو خسته و وامانده به تلّي از خاك، پناه برد و به آرامي خوابيد به طوري كه، هارون هرچه سعي كرد حيوانهاي شكاري اش و اسبش را به سوي آهو حركت دهد، نرفتند خود پياده شد باز قدرت حركت از او سلب گرديد، تعجب كرد تا اينكه بنا به دستور او، از معمّرين كوفه كساني را حاضر كردند و از سرّ آن محل جويا شد، آنها أمان خواستند و جريان دفن امام را در آن محل از نياكان خود نقل كردند هارون پس از شنيدن قضيه دستور داد در آن مكان مقدس بنائي ساختند كه از آن تاريخ ببعد قبر شريف شناخته شد

«بناي مسجد»

«بناي مسجد» ابن ابي الحديد گويد: بني عبيد اللّه بن زياد بالبصرة أربعة مساجد تقوم علي بغض عليّ بن ابيطالب عبيداللّه بن زياد چهار مسجد در بصره بنا كرد كه در آنها بغض علي را تبليغ مي‌كردند «1

«قرباني شتر»

«قرباني شتر» مردي، به نام عبداللّه بن إدريس بن هاني، از افراد قبيله بني إود كه دائم به بچه هاو خدمتكارهايش، سبّ علي عليه السلام را ياد مي‌داد، روزي ميزان كينه قبيله‌اش را، (نسبت به حضرت) به حجاج بن يوسف گزارش مي‌داد و مي‌گفت: تا به حال غير از يك نفر از ما، به كمك علي نرفته و در موقع ازدواج هم مي‌پرسيم اگر علي را دوست داشته
باشد، با او ازدواج نمي‌كنيم، و هيچوقت، نام بچه هايمان را، فاطمة و علي و حسن و حسين نمي‌ناميم، و قتي حسين به عراق آمد يكي از زنان ما نذر كرد، اگر حسين كشته شود، ده نفر شتر قرباني كند،! پس از كشته شدن حسين او به نذرش عمل كرد، حجاج به او گفت: از علي تبري كن، گفت: من حسن و حسين را نيز اضافه مي‌كنم. «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 401
«امام حسن عسكري عليه السلام»
«نحن حجّة اللّه علي الخلق و فاطمة حجّةٌ علينا»
«أطيب البيان: 13/ 235.

بخش 4 دختر وحي‌

«زيارتنامه زهراء عليها السلام»

«زيارتنامه زهراء عليها السلام» شيخ مفيد قدس سره براي دختر وحي اين زيارتنامه را ذكر كرده است.
1- «ألسّلامُ عَلَيْكَ يارَسُولَ اللّهِ، السّلامُ عَلي ابْنَتِكَ الصّدّيقَةِالطّاهِرَةِ، السّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللّهِ، يا سَيّدَةِ النّساءِ اْلعالَمينَ، أيَّتُهاالبَتُولِ الشّهيدةِ الطّاهِرَةِ» ... «1»
2- در متن ديگري: «السّلامُ عَلَيْكِ ايّتُها اْلبَتُولَةَ الشَّهيدَةِ ابْنَةِ اْلنّبِيّ الرّحْمَةِ». «2»
3- در متن ديگري «السّلامُ عَلَيْكِ أيّتُها الصّدّيقَةِ الشَّهيدَةِ». «3»
4- باز متن ديگر «السّلامُ عَلَيْكِ أيّتُها الصِّديقَةِ الشَّهيدَةِ اْلمَمْنُوعَةِ ارْثُها، الْمِكْسُورِضِلْعَها، الْمَظْلُومِ بَعْلُها، الْمَقْتُولِ وَلَدُها». «4»
5- شيخ صدوق رضي الله عنه در دنباله زيارت «السَّلامُ عَلَيْكَ أيّتُها الصِّدّيقَةِ الشَّهيدَةِ ... «5»، گفته است «در اخبار و روايات زيارتنامه‌محدود و معيّني نديدم دستورداده باشد آن را براي زيارت صديقة عليها السلام بخانند لذا كسي كه در اين كتابم بنگرد همين زيارتنامه‌اي را كه براي خودم پسنديده‌ام، براي او نيز مي‌پسندم».
6- شيخ طوسي رضي الله عنه گويد: آنچه از دانشمندان و عالمان شيعه ديده‌ام كه درزيارت زهراء عليها السلام اين را مي‌خواندند «ألسّلامُ عَلَيْكِ أيّتُهاالصِّديقَةِ الشّهيدَةِ ... «6»
در متن ديگر آمده است: «أللّهُمّ صَلّ عَلي السَّيِّدَةِ اْلمَفْقُودَةِ اْلكَريمَةِ اْلمَحْمُودَةِ اْلشَّهيدَةِ
از مباهله تا عاشورا، ص: 403
اْلعالِيَةِ». «1»
بخش 4 «دختر وحي» دختر وحي سومين نفر از آل كساء و يكي از مجموعه به ظاهر كوچك امّا بزرگتر از عالم امكان، بود كه در برابر نخبگان نصاراي نجران ايستاده و آماده آمين گوئي به دعا و نفرين پدر بود.
در باره زندگي پرماجراي دختر وحي، و در فضايل و مناقب آن سالار بانوان هر دو جهان، كتابها نوشته شده و تحقيقها به عمل آمده و شعرها سروده شده است، كه، نمي توان يك ميليونم آن را در اين مختصرگنجانيد، اما براي اينكه قطره‌اي از دريا برداشته شود و اين كتاب، از فيض ذكر فضيلت ها و سر گذشتهاي تلخ و شيرين او بي بهره نباشد به چند مطلب ذيل توجه فرمائيد

سخنگوي بطن مادر»

سخنگوي بطن مادر» در تشريفات به دنيا آمدن آن بانوي هر دو جهان، روايتهاآمده است كه براي رعايت اختصار، 1 روايت از شيعه و روايتهائي از أهل سنت مي‌آوريم.
روزي حضرت رسول با امير المومنين عليه السلام و عمار بن ياسر و منذر بن ضحضاح و عباس و ابوبكر و عمر، در ابطح نشسته بود، ناگاه جبرئيل، با صورت اصلي خود
از مباهله تا عاشورا، ص: 404
نازل شد و بالهاي خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر كرد و آن حضرت را ندا كرد، كه‌اي محمد، خداوند عليّ اعلي ترا سلام مي‌رساند، و امر مي‌نمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دوري نمايي، (و طبق دستور العملهائي كه داده مي‌شود انجام وظيفه نمائي!) پس آن حضرت، چهل روز به خانه خديجه نرفت، روزها روزه مي‌داشت و شبها تا صبح عبادت مي‌كرد؛
عمار را به سوي خديجه فرستاد و فرمود: به خديجه بگو: نيامدن من، از قهر و كراهت و يا عداوت نيست! و ليكن پروردگار من چنين امر كرده است كه تقديرات خود را جاري نمايد و در حق خود جز نيكي، گمان مبر، بدرستي كه حق تعالي هر روز چند مرتبه با ملائكه خود، به تو مباهات مي‌كند، و بايد هر شب دَرِ خانه خود را ببندي و در رخت خواب خود بخوابي و من در خانه فاطمه بنت اسد مي‌باشم تا مدت وعده الهي به سر آيد، خديجه هر روز چند نوبت از مفارقت آن حضرت مي‌گريست؛
چون چهل روز تمام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: اي محمد خداوند عليّ اعلي تو را سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد كه براي تحفه و كرامت من، آماده شو، ناگاه ميكائيل نازل شد و طبقي آورد كه دستمالي از سندس بهشت بر روي آن كشيده بودند و در پيش آن حضرت گذاشت و گفت: پروردگار تو مي‌فرمايد: امشب با اين طعام افطار كني و (آماده دستور بعدي باشي)
حضرت اميرمومنان گفت: كه هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مي‌شد مرا امر مي‌كرد كه در را مي‌گشودم و هركس مي‌خواست براي افطار با آن حضرت سر سفره حاضر مي‌شد اما در اين شب مرا فرمود: كه بر دَرِ خانه بنشين و مگذار كسي داخل شود چون اين طعام بر غير من حرام است؛
پس حضرت اراده افطار نمود طبق را گشود، و در ميان آن طبق از ميوه‌هاي بهشت يك خوشه خرما و يك خوشه انگور و جامي از آب بهشت بود، از آن ميوه‌ها آن قدر
از مباهله تا عاشورا، ص: 405
تناول نمود تا سير شد و از آن آب آشاميد تا سيراب گشت و جبرئيل از ابريق بهشت آب بر دست مباركش مي‌ريخت ميكائيل دستش را مي‌شست و اسرافيل دستش را با دستمال بهشتي پاك مي‌كرد؛
طعام باقيمانده با ظرفها به آسمان بالا رفت چون حضرت برخاست مشغول نماز شود جبرئيل گفت: كه در اين وقت نماز ترا جايز نيست «1» بايد همين حالا به منزل خديجه رفته و با او همبستر شوي خدا مي‌خواهد كه در اين شب از نسل تو ذريه طيبه خلق نمايد؛ پس آن حضرت متوجه خانه خديجه شد.
خديجه مي‌گفت: من به تنهايي عادت كرده بودم، چون شب فرامي‌رسيد، درها را مي‌بستم و پرده‌ها را مي‌آويختم و نماز خود را مي‌خواندم و چراغ را خاموش مي‌كردم و در رختخواب خود مي‌خوابيدم؛
در آن شب خواب بودم كه صداي كوبيدن دَرِ خانه را شنيدم پرسيدم: كيست؟ به غير از محمد ديگري را روا نيست كه آن رابكوبد، صداي حضرت را شنيدم كه فرمود: اي خديجه باز كن در را، منم محمد! چون صداي فرح افزاي آن حضرت را شنيدم از جا پريده و در را گشودم؛ عادت هميشگي آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مي‌كرد آب مي‌طلبيد و تجديد وضو مي‌كرد و دو ركعت نماز مي‌خواند و داخل رختخواب مي‌شد در اين شب مبارك سحر، هيچ يك از اينها را نكرد و تا داخل شد دست مرا گرفت و به رختخواب برد، چون از مضاجعت برخاست من نور فاطمه را در شكم خود احساس كردم. «2»
شيخ صدوق رحمة اللّه عليه به سند معتبر از مفضل بن عمر روايت كرده است او
از مباهله تا عاشورا، ص: 406
گفت: از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردم چگونه بود ولادت حضرت فاطمه عليها سلام؟ حضرت فرمود: كه چون خديجه با پيغمبر ازدواج كرد زنان مكه از عداوتي كه با آن حضرت داشتند از او كنار كشيدند و بر او سلام نمي‌كردند، نمي‌گذاشتند كه زني به خدمت او برود؛ بدين سبب خديجه را وحشت عظيم عارض شد ولي بيشترين غم و نا راحتي خديجه براي حضرت رسول بود كه مبادا از شدت عداوت مكّيان، آسيبي به آن حضرت برسد و چون به حضرت فاطمه حامله شد فاطمه، در شكم مادر با مادر، حرف مي‌زد و مونس او بود، او را امر به صبر مي‌كرد، خديجه اين جريان را از حضرت صلي الله عليه و آله پنهان مي‌داشت.
روزي حضرت داخل خانه شد، شنيد كه خديجه با كسي سخن مي‌گويد اما كسي را نزد او نديد فرمود: اي خديجه با كهِ حرف مي‌زدي گفت: بابچه‌اي كه در شكم من است او با من سخن مي‌گويد و مونس من است؛ حضرت فرمود: اينك جبرئيل مرا خبر مي‌دهد كه اين فرزند، دختر است و اوست نسل طاهر با ميمنت و بركت و حق تعالي نسل مرا از او بوجود خواهد آورد! و از نسل او امامان و پيشوايان دين به وجود خواهند آمد و حق تعالي بعد از انقضاي وحي ايشان را در زمين، خليفه‌هاي خود قرار خواهد داد.
خديجه در اين حالت به سر مي‌بُرد، تا آنكه ولادت جناب فاطمه نزديك شد، چون درد زايمان در خود احساس كرد، كسي را بسوي زنان قريش و فرزندان هاشم فرستاد كه نزد او حاضر شوند همگي در جواب او گفتند: چون به حرف ما گوش نكردي و سخن ما را نپذيرفتي و با يتيم فقير ابوطالب ازدواج كردي كه، نه مالي دارد و نه ثروتي،!
ما به اين خاطر از تو بريده و به خانه تو نمي‌آييم و به امور تو رسيدگي نمي‌كنيم!
خديجه چون پيغام آنها را شنيد، بسيار غمگين شد، در اين حال بود كه ناگاه ديد كه از چهار گوشه خانه، چهار زن گندم گون بلند بالا كه به زنان بني هاشم شبيه بودند،
از مباهله تا عاشورا، ص: 407
بيرون آمده و نزد او حاضر شدند.
خديجه از ديدن آن بانوان ترسيد و به وحشت افتاد، پس يكي از آنها گفت: اي خديجه نترس مافرستادگان پروردگاريم به سوي تو تا از تو پشتيباني كنيم، منم ساره زوجه ابراهيم، اوست، آسيه دختر مزاحم كه رفيق تو در بهشت خواهد بود و آن يكي مريم دختر عمران، چهارمي هم كلثوم خواهر موسي بن عمران است خداوند مارا فرستاده است كه در وقت زايمان، نزد تو باشيم و تو را در اين حال ياري دهيم
پس يكي از ايشان در سمت راست و ديگري در سمت چپ سوّمي در پيش رو و چهارمي نيز در پشت سر خديجه نشستند در اين حال، حضرت فاطمه عليها سلام، پاك و پاكيزه متولد شد «1» چون به زمين رسيد نوري از او ساطع گرديد به گونه‌اي كه خانه‌هاي مكه را روشن ساخت؛
در مشرق و مغرب زمين محلي نماند كه از آن نور روشن نشود و ده نفر از حور العين‌ها به آن خانه در آمدند، هريك آفتابه و طشت بهشتي در دست داشتند، آفتابه‌هاي آنها پر از آب كوثر بود پس آن زني كه پيش روي خديجه بود فاطمه را برداشت با آب كوثر غسل و شستشو داد دو جامه سفيد بيرون آورد از شير سفيدتر از مشك و عنبر خوشبوتر! فاطمه عليها سلام را در يكي از آن جامه ها، پيچيد و جامه ديگر را مقنعه او ساخت. پس او را به سخن گفتن فرا خواند، فاطمه گفت:
أشهد ان لااله الاالله و أنّ أبي رسول اللّه سيّد الأنبياء و أنّ بعلي سيّد الأوصياء و وُلدي
از مباهله تا عاشورا، ص: 408
سادة الأسباط (ثمّ سلّمت ....) «1»
پس بر هريك از آن بانوان سلام كرد و هريك را به نام خواند آن خانمها، شادي كردند و حوريان بهشت خنديدند و يكديگر را به ولادت آن سيده زنان عالميان بشارت دادند و در آسمان نور روشني هويدا گشت كه پيش از آن، چنان نوري ديده نشده بود. پس آن زنان مقدسه، به خديجه خطاب كرده و گفتند: بگير اين دختر را كه طاهره و مطهره و پاكيزه و بابركت است، خداوند نسل او را بركت داده است. خديجه آن حضرت را گرفت شاد و خندان پستان خود را در دهان او گذاشت. فاطمه در هر روز به اندازه هر ماه،! و در هر ماه به اندازه يك سال بچه‌هاي ديگر بزرگ مي شد!، «2»
محبّ‌الدّين طبري در كتاب ذخائرالعقبي از سيره ملا نقل مي‌كند: كه پيامبر أكرم صلي الله عليه و آله فرمود: أتاني جبريل بتفّاحة من الجنّة فأكلتها و واقعت خديجة فحملت بفاطمة، فقالت:
إني حملت حملًا خفيفاً فاذا خرجتَ، حدّثني في بطني جبرئيل براي من از بهشت سيبي آورد، پس آن را خوردم و با خديجة هم بستر شدم، به فاطمة بار دار شد او مي‌گفت:
بار سبكي برداشتم وقتي كه تو بيرون مي‌روي، اين بچه در شكمم بامن سخن مي‌گويد:
وقتي كه خواست بار نهد به قابله هاي قريش فرستاد براي مراسم زايمان حضور بهم رسانند، در پاسخ گفتند: چون بر خلاف ميل ما، با محمد ازدواج كردي، از ما هم كمك نخواه! خديجه از پاسخ منفي آنها متحير مانده بود ناگهان چهار بانوي زيبا و نوراني كه قابل توصيف نيست حاضر شدند يكي گفت: من مادرت حوا هستم
از مباهله تا عاشورا، ص: 409
دومي گفت: من آسيه دختر مزاحم هستم سومي اظهار داشت، من هم كلثوم خواهر موسايم چهارمي خود را مريم، مادر عيسي معرفي كرد كه آمده‌ايم آنچه را كه زنها موقع زايمان به همديگر ياري مي‌رسانند، بتو كمك كنيم
پس فاطمة به زمين گذاشته شد، در حالي كه انگشتش را بالا گرفته و به سجده افتاده بود. «1» وكانت فاطمة تحدّث في بطن أمّها فاطمه درشكم مادر سخن مي‌گفت «2».
«شافعي» امام اهل سنت، از خديجة روايت كرده است فرمود: وقتي كه من به فاطمة باردار شدم براي من بار سبكي بود و بامن حرف مي‌زد «3»
دهلوي دانشمند سني گويد: وقتي كه خديجة به فاطمه باردار شد، آن كودك أرجمند، در شكم او با وي سخن مي‌گفت، و او اين رخداد شگرف را از پيامبر پنهان مي‌داشت؛ روزي پيامبر وارد خانه شد و اورا در حالي ديد بي آنكه كسي در خانه باشد،
سخن مي‌گويد. از او پرسيد: با كهِ حرف مي‌زدي؟! گفت: كودكي درشكم دارم با من سخن مي‌گفت.
فرمود: خديجة! مژده ات باد! خدا اين دختري را كه در بطن تو است، مادر يازده تن از جانشينان من قرار داده كه بعد از من و پدرشان علي عليه السلام، يكي پس از ديگري خواهند آمد. «4»
شعيب مصري: مي‌نويسد: هنگامي كه حق نا پذيران از پيامبر خواستند كه ماه شكافته شود، «خديجه» در حالي كه به فاطمه باردار بود، گفت: نوميد و سر أفكنده باد آنكه محمّد صلي الله عليه و آله را- كه برترين پيامبر پروردگار من است- تكذيب نمايد.
درست در اين حال بود كه فاطمه از درون جان مادر ندا داد كه: اي مادر! نگران
از مباهله تا عاشورا، ص: 410
مباش كه خدا با پدر من است. «1

«دست سالار بانوان در دست امير آزادگان»

«دست سالار بانوان در دست امير آزادگان» رسول خدا صلي الله عليه و آله در دو مرحله دست فاطمه عليها السلام را به عنوان امانت در دست علي گذاشت و سفارشها نمود. 1- وقتي كه در لباس عروسي به خانه بخت مي‌رفت؛
2- وقتي كه چشم از دنيا فرو مي‌بست.
1- در روايت مفصلي فرمود: فلمّا وقفت بين يديه كشف الرّداء عن وجههاحتّي رآها عليّ عليه السلام ثم أخذ بيدها فوضعها في يد عليّ عليه السلام و قال بارك اللّه لك في ابنة رسول اللّه (يا عليّ هذه وديعتي عندك! «2») ياعليّ نعم الزّوجة فاطمة و يافاطمة نعم البعل عليّ انطلقا الي منزلكما هنگامي كه فاطمه عليها السلام در برابر رسول خدا صلي الله عليه و آله ايستاد روبند را از روي او كنار زد تا علي عليه السلام او را (خوب) ببيند سپس دست فاطمه را گرفت و در دست علي گذاشت و فرمود: (اي علي) خداوند دختر پيامبر را بر تو مبارك كند اي علي! چه خوب همسري است فاطمه و اي فاطمه چه خوب شوهري است علي برويد به سوي خانه تان. تا آخر حديث. «3»
(باز در ضمن روايتي) شبانگاه به سلمان فرمود: استر «شهباي» مرا بياور؛ فاطمه را بر او سوار نمود پيامبر از پيش و سلمان از پس، استر را مي‌راند، دراين حال از پشت سرش، حسيسي را حس نمود و متوجه شده، جبرئيل و ميكائل و اسرافيل با گروه
از مباهله تا عاشورا، ص: 411
زيادي از فرشته‌ها را ديد، پرسيد براي چه فرود آمده‌ايد؟! گفت: براي بدرقه فاطمه به حجله گاه عروسي؛ (جبرئيل لجام و اسرافيل ركاب وميكائيل مركب را گرفتند با هفتادهزار از ملايكان) فاطمه را به حجله رساندند. «1»
پس جبرئيل و همراهانش همگي تكبير گفتند، و پيامبر و سلمان هم تكبير گفتند بدينجهت تكبير گفتن پشت سر عروس از همان شب رسم شد؛
فاطمه را به خانه علي داخل نمود و در كنار خود، روي حصير قطري نشانيد و فرمود: يا عليّ هذه بنتي فمن أكرمها فقد أكرمني، و أهانها فقد أهانني. سپس فرمود:
أللّهمّ بارك لهما و بارك عليهما، واجعل لهما ذرّيّة طيّبة إنّك سميعٌ عليمٌ. «2» در كتاب مولد فاطمة از ابن بابويه جريان عروسي فاطمه را، نقل كرده و در آخر حديث مي‌نويسد: ثمّ أنفذ رسول اللّه صلي الله عليه و آله إلي عليّ و دعاه الي المسجد ثمّ دعا فاطمة فأخذ يديها و وضعها في يده و قال بارك اللّه في ابنة رسول اللّه «3» صاحب كشف الغمّة گويد: صاحب كتاب الفردوس در أحاديث آورده است، پيغمبر فرمود: لولا عليّ لم يكن لفاطمة كفوٌ اگر علي نبود براي فاطمه همتائي نبود. «4»
يونس بن ظبيان گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام فرمود: لولا أنّ اللّه خلق أميرالمؤمنين عليه السلام لفاطمة ما كان لها كفو علي الأرض اگر خداوند اميرمؤمنان عليه السلام را براي فاطمه نمي‌آفريد، در روي زمين بر او همتائي نبود. «5»
و فرمود: ياعلي إنّ اللّه زوّجك فاطمة و جعل صداقها الأرض، فمن مشي عليها مبغضاً لك مشي حرا ماً اي علي خداوند فاطمه را به تو تزويج كرد و مهريه‌اش را «زمين» قرار داد پس هركس در روي زمين، با دشمني تو راه رود، كار حرامي كرده است. «6»
از مباهله تا عاشورا، ص: 412
وروي أنّه قال: مرحباً ببحرين يلتقيان و نجمين يقترنان مبارك است به دو دريايي كه به همديگر مي‌رسند و دو ستاره‌اي كه بهم نزديك مي‌شوند. «1»
روايت در اين باره با تفاصيل فراوان آمده است به كتابهاي مربوطه رجوع شود. «2»
2- در روايت آمده است كه حضرت در واپسين لحظات عمر مباركش، علي و فاطمه و حسن وحسين را خواست و ديگران را بيرون كرد و به ام سلمه فرمود: دَمِ‌در بنشيند و اجازه ورود به كسي ندهد؛ آنگاه فرمود: علي نزديك بيا و دست فاطمه را گرفت و روي سينه خود گذاشت و بادست ديگرش دست علي را گرفت خواست سخن گويد، اشك امانش نداد و همگي به گريه افتادند فاطمه گفت: اي رسول خدا با گريستنت، قلب مرا شكافتي و جگرم را آتش زدي اي سالار اولين و آخرين پيامبران، اي امين و فرستاده و محبوب خدا آخر فرزندان من بعد از تو چه كسي را خواهند داشت؟! و چه كسي در برابر ستمگران از من و برادرت علي، ياور دين، دفاع خواهد كرد، و چه كسي از وحي پشتيباني خواهد نمود، آنقدر گريست و صورت خود رابه صورت رسول خدا صلي الله عليه و آله گذاشت و اشكباران كرد و از پي او علي و حسن و حسين عليهم السلام خود را روي پيامبر افكندند، بوسه بارانش كردند؛
از مباهله تا عاشورا، ص: 413
فرفع رأسه صلي الله عليه و آله إليهم و يدها في يده فوضعها في يد عليّ و قال له يا أباالحسن هذه وديعة اللّه و وديعة رسوله محمّد، عندك «1» فاحفظ اللّه واحفظني فيها، و إنّك لفاعله يا علي! هذه واللّه سيّدةنساء أهل الجنّة من الأوّلين والاخرين، هذه واللّه مريم الكبري أما واللّه ما بلغت نفسي هذاالموضع حتّي سألت اللّه لها و لكم، فأعطاني ما سألته، ياعليّ! أنفذ ما أَمَرَتْكَ به فاطمة فقد أَمَرْتُها بأشياء أَمَرَ بها جبرئيل عليه السلام واعلم يا أخي إنّي راض عمّن رَضِيَتْ عنه ابنتي فاطمة و كذالك ربّي و ملائكته، يا عليّ ويل لمن ظلمها و ويل لمن إبتزّها حقّها، و ويل لمن هتك حرمتها، و ويل لمن أحرق بابها، و ويل لمن أذي خليلها و ويل لمن شاقّها و بارزها، أللّهمّ إنّي منهم بريي‌ء و هم منّي برآء، ثمّ سمّاهنّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله و ضمّ فاطمة إليه، و عليّاً و الحسن و الحسين و قال أللّهمّ إنّي لهم و لمن شايعهم سلم، و زعيم «2» بأنّهم الجنّة، و عدوّ و حرب لمن عاداهم و ظلمهم و تقدّمهم أو تأخّر عنهم وعن شيعتهم، زعيم بأنّهم يدخلون النّار، ثمّ واللّه يا فاطمة لا أرضي حتّي ترضي ثمّ لا واللّه لا أرضي حتّي ترضي ثمّ لا واللّه لا أرضي حتّي‌ترضي الي آخر الخبر «3»
سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله سرش را بلند كرد در حالي كه دست فاطمه در دستش بود و آن را در دست علي گذاشت و به او گفت: اي ابالحسن اين امانت خدا و سپرده رسولش محمد است پيش تو، پس امانت خدا و رسول او را خوب نگهداري كن و مي‌دانم كه خواهي كرد؛ اي علي به خدا قسم! اين سالار زنان بهشت از اولين و آخرين، به خدا سوگند اين مريم بزرگ است به خدا قسم! جان من كه تا به
از مباهله تا عاشورا، ص: 414
اينجا نرسيده است مگر اينكه از خدا بر او و برشما در خواستهائي داشته‌ام و هرچه خواسته‌ام، داده است؛ اي علي! هرچه فاطمه به تو دستور دهد آن را اجرا كن، من چيز هائي را به او امر كرده‌ام كه جبرئيل به آنها امر كرده است.
بدان اي برادر من راضي از آنم كه دختر فاطمه از او راضي است و هچنين خدا و فرشته هايش، اي علي واي بر آنكس كه به او ستم كرده و حقش را با زور از او بگيرد، و واي بر كسي كه حرمت اورا بشكند و واي بر كسي كه دَرِ او را بسوزاند، و واي بر آنكس كه خليل او (علي) را اذيت كند و واي بر آنكه با فاطمه دشمني كرده و مبارزه نمايد، من از آنها بدورم و بيزار و آنها هم از من بدورند، سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله نامهاي آنها را بيان كرد و فاطمه و علي و حسن و حسين عليهم السلام را به خود چسبانيد و گفت: خدايا! من به اينها و پيروانانشان تسليمم و بهشت را بر اينها ضامنم و دشمن و در حال جنگم با كساني كه با اينها دشمني ورزند و ستم كنند و از اينها پيشي گرفته و يا عقب بمانند و از پيروانانشان و مي‌دانم كه وارد دوزخ خواهند شد، سپس سه مرتبه فرمود اي فاطمه به خدا سوگند! من راضي نمي‌شوم تا تو راضي نشوي! تا آخر خبر. گفتني‌ها زياد و نوشتني‌ها بيشمار مگر به اين آساني به پايانش مي‌توان رسيد.
همه آرام گرفتند و شب از نيمه گذشت*** آنكه خوابش نبرد چشم من و پروين است

به خاطر او»

به خاطر او» «يا أحمد لولاك لما خلقت الأفلاك، و لولا عليّ لما خلقتك، و لولا فاطمة لما خلقتكما»
هان اي أحمد! اگر به خاطر تو نبود جهان را نمي‌آفريدم، و اگر علي نبود تو را نمي‌آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي‌آفريدم، و اگر فاطمة نبود شما را پديد
از مباهله تا عاشورا، ص: 415
نمي‌آوردم. «1

«اي سلمان!)

«اي سلمان!) حبّ فاطمة ينفع في مأةٍ من المواطن، أيسر تلك المواطن: الموت و القبر
و الميزان و المحشر والصّراط و المحاسبة رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اي سلمان دوستداري فاطمة در صد موطن پر مخاطره سود مي‌بخشد، كه آسان‌ترين آنها، آستانه مرگ، قبر، ميزان و محشر، صراط، و به هنگام حساب و كتاب «2

«حجّةاللّه»

«حجّةاللّه» امام حسن عسكري عليه السلام فرمود:
نحن حجّة اللّه علي الخلق و فاطمة حجّةٌ علينا ما حجت‌هاي خدائيم بر خلق و فاطمه حجت خداست بر ما. «3»
در توقيع حضرت بقيّة اللّه الأعظم روحي و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، آمده است؛ و في إبنة رسول اللّه صلي الله عليه و آله لي أُسوةٌ حسنة در دخت رسول خدا صلي الله عليه و آله براي من سرمشق (و الگوي درخشان و) نيكوئي است. «4

«انسان حوري خصلت»

«انسان حوري خصلت» خطيب بغدادي، با سند خود از ابن عباس روايت مي‌كند: قال: رسول اللّه صلي الله عليه و آله ابنتي
از مباهله تا عاشورا، ص: 416
فاطمة حوراء آدمية لم تحض و لم تطمث و إنّما سمّاها فاطمة لأنّ اللّه فطمها و محبيها من النّار پيامبر أكرم صلي الله عليه و آله فرمود: دخترم فاطمة آدمي حوري صفت است، (مانند زنان ديگر) عادت ماهانه ندارد، همانا او را كه فاطمة ناميد چون خداوند او و تمامي دوستدارانش را از سوختن با آتش بريده است. «1»
هنگامي كه فرزند بزرگ خود امام حسن عليه السلام را به دنيا آورد، اسماء بنت عميس به پيامبر أكرم صلي الله عليه و آله عرضكرد: يارسول اللّه إنّي لم أر لها دماً في حيض و لا نفاس، فقال صلي الله عليه و آله أما علمت أن ابنتي طاهرة مطهرة لا يُري لها دم في طمث و لا ولادة!. اي رسول خدا من براي او نه حيضي ديدم و نه نفاسي، فرمود: آيا نمي داني دخترم، پاك و پاكيزه است، بر او خوني در زايمان و حيض ديده نمي‌شود «2

«چرا فاطمه و بتول!»

«چرا فاطمه و بتول!» چرا او را به اين دو نام ناميدند به روايت ذيل كه از كتابهاي اهل سنت نقل مي‌شود توجه فرمائيد.
علي عليه السلام روايت مي‌كند كه پيامبر أكرم صلي الله عليه و آله به فاطمة فرمود: يافاطمة تدرين لمَ سُمّيتِ فاطمة؟ قال عليّ عليه السلام يارسول اللّه لم سُمّيتْ فاطمة؟ قال إنّ اللّه عزّ وجلّ قد فطمها و ذرّيتها من النّار اي فاطمة مي‌داني چرا فاطمة به فاطمة ناميده شده‌اي؟ علي عليه السلام عرض كرد اي رسول خدا چرا؟! فرمود: خداوند او و ذيه او را از آتش بريده است
از مباهله تا عاشورا، ص: 417
. «1» إنّما سمّيت فاطمة لأنّ اللّه فطمها و محبّيها عن النّار خداوند او و دوستانش را از آتش دور ساخته است «2».
ابن أثير دركتاب النّهاية در ماده (بتل) گويد: سمّيت فاطمة البتول لإنقطاعها عن نساء زمانها فضلًا و ديناً و حسباً (و قيل) لِانقطاعها عن الدّنيا الي اللّه (وقال عبيدة الهروي في (الغريبين) سُمِّيْت فاطمة بتولًا لأنّها بَتَلْت عن النّظير فاطمة را بتول ناميدند، چون او، از زنان زمان خود متمايز است از حيث فضل و دين و حسب (و گفته شده) براي اين است كه، او از دنيا، به سوي خدامنقطع شد و عبيده هروي هم دركتاب «غريبين» گويد: فاطمة را بتول ناميدند چون بي مانند بود. «3»
محمد بن مسلم ثقفي گويد: از أبي جعفر (امام باقر عليه السلام) شنيدم مي‌فرمود: براي فاطمه در دَرِ جهنّم ايستادني است، زماني كه روز قيامت فرا رسيد، ميان دو چشمان همه مؤمنها و كافرها (نتيجه عملش نوشته شود) دستور داده مي‌شود، دوستداري را كه گناهان زياد دارد، به سوي آتش ببرند، فاطمه ميان چشمان اورا كه محبّ است مي‌خواند و مي‌گويد: إلهي و سيّدي سمّيتني فاطمة و فطمت بي من تولّاني و تولّا ذرّيّتي من النّار و وعدك الحقّ و أنت لا تخلف الميعاد اي خدا و آقاي من، مرا فاطمه ناميدي و بوسيله من، هركس مرا و ذريّه مرا دوست دارد از آتش رهانيدي، و وعده تو حق و تو خلاف وعده نمي‌كني؟! (پس چرا اين دوستدار مرا به آتش
از مباهله تا عاشورا، ص: 418
مي‌فرستي؟!).
خداي عزّوجلّ فرمايد: درست گفتي اي فاطمه من تورا به اين نام، ناميدم هركس تو و ذريه ات را دوست دارد، از آتش بريده‌ام وعده من حق و خلف وعد نمي‌كنم، اما اين بنده را كه دستور داده‌ام به آتش ببرند براي اين است كه تو شفاعت كني و من شفاعت تورا بپذيرم تا تمامي ملائكان و أنبيا و فرستادگانم مقام تورا در پيش من بدانند (و پي به عظمت تو، ببرند) پس هركس كه در ميان دو چشمانش (مؤمن) نوشته شده را خواندي، دستش را بگير و داخل بهشت بنما. «1

«مادر پدر!»

«مادر پدر!» ابن أثير در ذكر حالات فاطمة عليها السلام مي‌گويد: وكانت فاطمة تكنّي أم أبيها فاطمة را مادر پدرش مي‌گفتند. «2»
عن جعفر بن محمد عليهما السلام أنّه قال: كانت كنية فاطمة بنت رسول اللّه صلي الله عليه و آله أم أبيها روايت از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: كنيه فاطمة دختر رسول خدا، مادر پدرش بود. «3»
اين كلمه خيلي معنا دار و پر مغز است، چرا اين كنيه را به او داده شد يك دختر چگونه مي تواند براي پدر مادر باشد وو .. اظهار نظرهاي زياد و بررسي‌هاي بيشتر وجود دارد كه براي آوردن آنها، مقام را مجال نمي‌باشد

«شبيه پدر»

«شبيه پدر» از مباهله تا عاشورا، ص: 419
احمد بن حنبل از مالك بن انس روايت كرده است كه: لم يكن أحد أشبه برسول اللّه صلي الله عليه و آله من الحسن بن علي عليه السلام وفاطمة عليها السلام كسي مانند حسن بن علي و فاطمة به رسول خدا شبيه نبود «1».
ترمذي با سند خود از عائشة روايت كرده است كه: مارأيت أحداً أشبه سمتاً و دلًا وهدياً برسول اللّه صلي الله عليه و آله في قيامها و قعودها من فاطمة عليها السلام بنت رسول اللّه صلي الله عليه و آله قالت و كانت إذا دَخَلَتْ علي النّبي قام اليها فقبّلها و أجلسها في مجلسه و كان النّبي اذا دخل عليها قامت من مجلسها فقبّلته و اجلسته في مجلسها (الحديث) كسي را نديدم در صورت، سيرت، راه رفتن، و در خلق و خوي، در نشست و برخواست به رسول خدا صلي الله عليه و آله شبيه تراز فاطمة باشد هر وقت پيش پيامبر أكرم مي‌آمد به احترام او مي‌ايستاد و او را مي‌بوسيد ودر جاي خود مي‌نشانيد و همچنين اگر رسول خدا به محلي كه فاطمة بود، داخل مي‌شد؛ فاطمه بلند مي‌شد و آنحضرت را در جاي خود مي‌نشاند. «2»
باز روايت از عائشه است كه ما رأيت أحداً كان أشبه كلاماً و حديثاً من فاطمة برسول اللّه (الحديث) كسي را نديدم از جهت سخن گفتن و حرف زدن، به رسول خدا از فاطمة شبيه‌تر باشد (تاآخرخبر). «3»
مسلم در صحيحش، در كتاب فضائل الصحابة، در باب فضايل فاطمة، باسند
از مباهله تا عاشورا، ص: 420
خودش از عائشة روايت مي‌كند: اجتمع نساء النّبي صلي الله عليه و آله فلم يغدر منهنّ امرأة فجائت فاطمة تمشي كأنّ مشيتها مشية رسول اللّه فقال مرحباً بابنتي فأجلسها عن يمينه أو عن شماله (الحديث) زنهاي پيامبر أكرم گرد هم آمدند هيچيك ازآنها، از جايش تكان نخورده بود كه فاطمة آمد راه رفتنش مانند راه رفتن رسول خدا بود حضرت (او را كه ديد فرمود:) دخترم خوش آمد پس او را در كنارش راست يا چپ نشانيد (تاآخر خبر). «1

«عزيزترين أهلبيت؟!»

«عزيزترين أهلبيت؟!» اسامة بن زيد گويد: از مسجد ميگذشتم، ديدم علي و عباس در آنجا نشسته‌اند به من گفتند: از براي ما اجازه ملاقات با رسول خدارا بخواه
به رسول خدا عرض كردم علي و عباس اجازه شرفيابي مي‌خواهند فقال هل تدري ماجاء بهما؟ قلت: و اللّه ماأدري، قال: لكنّي أدري ماجاء بهما فأذن لهما فدخلا فسلّما ثمّ قعدا فقالا: يا رسول اللّه أيُّ أهلك أحبُّ إليك؟ قال: فاطمة. فرمود: ميداني براي چه آمده‌اند گفتم: نه به خدا قسم!، فرمود: ولكن من مي‌دانم بگو داخل شوند، (هردوي آنها) داخل شده و سلام كردند و نشستند و گفتند: اي رسول خدا كدام يك از اهلبيتت برايت عزيز (وگرامي‌تر) است؟ فرمود: فاطمة. «2»
عايشه گويد به خدا قسم: أحبّ النّاس الي رسول اللّه صلي الله عليه و آله من النّساء فاطمة عليها السلام و من الرّجال عليّ عليه السلام درپيشگاه پيامبر، از زنان، كسي را محبوب‌تر از فاطمة و از مردان علي را نديدم. «3

«أداي احترام»

«أداي احترام» عائشة گويد: كانت اذا دخلت عليه رحّب بها و قام إليها فأخذ بيدها فقبّلها و أجلسها في مجلسه (الحديث) هنگامي كه فاطمة به پيش رسول خدا مي‌آمد به پاس احترام او، مي‌ايستاد و خوش آمد مي‌گفت، و دست او را مي‌گرفت و مي‌بوسيد و در جاي خود مي‌نشانيد. «1»
عن عائشه: وكانت اذا دخلت عليه قام اليها فقبّلها و اجلسها في مجلسه (الحديث روايت از عائشه است كه هروقت فاطمة پيش رسول خدا مي‌آمد بلند ميشد و او را مي‌بوسيد و در جاي خود مي‌نشانيد. «2

«آخرين، و اولين نفر»

«آخرين، و اولين نفر» عن ثوبان مولي رسول اللّه صلي الله عليه و آله قال: كان رسول اللّه اذا سافر كان آخر عهده بانسان من اهله، فاطمة؛ وأول من يدخل عليه اذا قدم فاطمة عليها السلام (الحديث) ثوبان غلام رسول خدا گويد: هروقت حضرت به سفر مي‌رفت آخرين كس كه از او جدا ميشد فاطمة بود و در باز گشت اولين كسي را كه ملاقات مي‌كرد او بود (تاآخر خبر). «3»
حاكم با سند خود از عبد اللّه بن عمر روايت كرده است: إنّ رسول اللّه اذا خرج في غزاة كان اول عهده بفاطمة رسول خدا هر وقت به جنگي مي‌رفت (در بازگشت)
از مباهله تا عاشورا، ص: 422
نخستين كسي كه او را ملاقات مي‌كرد، فاطمة بود. «1»
در روايت ديگر از ابن عمر مانند جملات بالا آمده است و اضافه كرده موقع رسيدن به فاطمة مي‌گفت: فداك أبي و أمي پدر و مادرم فداي تو (دخترم) باد «2»

«رضاي فاطمة رضاي من»

«رضاي فاطمة رضاي من» در جريان عيادت ابوبكر و عمر از فاطمه زهراء عليها السلام از جمله اعترافاتي كه از آنها گرفت همين جملات بود پيامبر فرمود: رضا فاطمة من رضاي و سخط فاطمة من سخطي، فمن أحب فاطمة ابنتي فقد أحبّني، و من أرضي فاطمة فقد أرضاني، و من أسخط فاطمة فقد أسخطني ... «3»
رضايت فاطمه رضايت من و خشم او خشم من است. هركس فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر كس او را راضي كند مرا راضي كرده است، و هر كهِ اورا خشمناك نمايد مرا خشمگين ساخته است

غضب فاطمة، غضب خدا»

غضب فاطمة، غضب خدا» روايتي با كمي تفاوت در عبارت، در كتابهاي سنّي و شيعه به وفور آورده‌اند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: يا فاطمة إنّ اللّه يغضب لغضبك و يرضي لرضاك اي فاطمة
از مباهله تا عاشورا، ص: 423
خداوند با غضب تو غضب مي‌كند و بارضاي تو راضي مي‌شود. «1»
در تعبير ديگر فرمود: إنّ اللّه يغضب لغضب فاطمة و يرضي لرضاها خداوند با غضب فاطمة غضب مي‌كند و با رضاي او، راضي مي‌شود. «2»
باز در بيان ديگر فرمود: إنّ اللّه يغضب لغضبك و يرضي لرضاك همانا خداوند متعال با غضب تو غضب و با رضاي تو راضي مي‌شود. «3»
و قيل انّ عمر جاء بقبس من نار علي أن يضرم عليهم الدّار، فلقيتهم فاطمة، فقالت:
يابن الخطاب! أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم! أوتدخلوا فيما دخلت فيه الأمّة گفته شده كه: عمر شعله‌اي از آتش باخود آورد تا خانه را بسوزاند! فاطمة، جلوي او را گرفت و گفت: اي فرزند خطاب آيا براي آتش زدن خانه ما آمده‌اي؟! گفت: بلي،! مگر اينكه مانند ديگران بيعت كنيد. «4

«شاخه پيچيده من»

«شاخه پيچيده من» قال صلي الله عليه و آله إنّما فاطمة شجنةٌ «5» منّي يبسطني مايبسطها و يقبضني ما يقبضها
از مباهله تا عاشورا، ص: 424
قطعاًفاطمة شاخه اي ازمن و تكيه گاه من است، او مانند رگهاي بدن من، به تمامي وجودم، پيچيده است «1»

«پاره تن پدر»

«پاره تن پدر» فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني فاطمة، پاره تن من است هركس او را غضبناك كند مرا غضبناك كرده است «2» اين روايت را با كمي تغيير در لفظ، كتابهاي فريقين (سني و شيعة) فراوان آورده اند، و چون صحت آن قابل ترديد نيست، به خاطر اختصار، از ذكر مدارك آن خود داري مي شود

«سرور بانوان»

«سرور بانوان» از عائشه روايت شده است كه: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در مرضي كه از دنيا رفت به فاطمة
از مباهله تا عاشورا، ص: 425
عليها السلام فرمود: يا فاطمة ألا ترضين أن تكوني سيّدة نساء العالمين، و سيّدة نساء هذه الأمّة و سيّدة نساء المؤمنين اي فاطمة! آيا راضي نمي شوي بانوي بانوان عالم و بانوي بانوان اين امت و بانوي بانوان مؤمنان باشي؟. «1»
اين روايت نيز از روايتهاي مورد قبول فريقين است و در صحاح اهل سنت به طور وفور، مذكور است به آدرس بعضي از آنها در پا ورقي توجه فرمائيد. «2

دست زهرا را مي بو سيد»

دست زهرا را مي بو سيد» عائشة مي گويد: مارأيت أحداً كان أشبه كلاماً و حديثاً من فاطمة، برسول اللّه، وكانت إذا دخلت عليه رحّب بها و قام إليها فأخذ بيدها فقبّلها و أجلسها في مجلسه نديدم كسي را كه در سخن گفتن و روايت حديث مانند فاطمة، به رسول خدا شباهت داشته باشد و هر وقت به پيش پيامبر، مي آمد، پيامبر، به احترام او مي
از مباهله تا عاشورا، ص: 426
ايستاد و دست او را گرفته و مي بوسيد و او را در جاي خود مي نشانيد. «1

«بوسه بركاكل زهراء»

«بوسه بركاكل زهراء» عن عائشة انّ رسول اللّه كان كثيراً ما يقبّل عرف فاطمة عائشه مي گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله گردن و كاكل (زلف) فاطمة را، زياد مي بوسيد. «2

«بوسه بر دهان فاطمة»

«بوسه بر دهان فاطمة» و كان كثيراً ما يقبّلها في فمها ودهان فاطمة را مي بوسيد. «3

«زبانش را مي‌مكيد»

«زبانش را مي‌مكيد» از ابو داود نقل كرده است ويمصّ لسانها و زبان او را مي مكيد. «4

«سينه و صورت فاطمة را مي بوسيد»

«سينه و صورت فاطمة را مي بوسيد» از مباهله تا عاشورا، ص: 427
عن الباقر و الصادق عليهما السلام أنّه كان لا ينام حتّي يقبّل عرض وجه فاطمة، يضع وجهه بين ثديي فاطمة و يدعوا لها؛ و في رواية، حتّي يقبّل عرض وجنة فاطمة أو بين ثدييها از امام باقر و صادق عليهما السلام روايت شده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، تا عرض صورت فاطمة را نمي بوسيد و تا سرمباركش را ميان سينه او، نمي گذاشت، نمي خوابيد، و در روايت ديگر است تا رخسار و بر آمدگي گونه و ميان سينه فاطمة را نمي بوسيد، به خواب نمي رفت. «1

«گردن فاطمة را مي بوئيد»

«گردن فاطمة را مي بوئيد» سعد بن مالك از رسول خدا روايت مي‌كند كه آنحضرت فرمود: أتاني جبريل عليه الصّلاة و السلام بسفرجلة من الجنّة فأكلتها ليلة أسري بي فعلقت خديجة بفاطمة، فكنت إذا اشتقت الي رائحة الجنة شممت رقبة فاطمة شبي كه مرا به آسمان بردند، جبرئيل براي من از بهشت يك هلو آورد و آن را خوردم (پس از برگشت به زمين) خديجة به فاطمة حامله شد من هر وقت مشاق بهشت مي‌شوم گردن فاطمة را مي‌بويم. «2

«گلوي فاطمة را مي‌بوسيد!»

«گلوي فاطمة را مي‌بوسيد!» از عايشة روايت شده است كه، إنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قبّل يوماً نحر فاطمة «3» فقلت له:
يارسول اللّه فعلت شيئاً لم تفعله! فقال ياعائشة إنّي إذا اشتقت الجنّة قبّلت نحر فاطمة «1» از مباهله تا عاشورا، ص: 428
پيامبر أكرم روزي گلوي فاطمة را بوسيد گفتم: اي رسول خدا كاري كردي كه قبلًا نمي‌كردي؟! فرمود: اي عائشة من هر وقت اشتياق بهشت و بوي آن را داشتم، گلوي فاطمة را مي‌بوسم

چرا اين همه او را مي‌بوسي!)

چرا اين همه او را مي‌بوسي!) خطيب در تاريخ بغداد مي‌نويسد: عن عائشة قالت: قلت: يارسول اللّه مالك إذا جائت فاطمة قبّلتها حتي تجعل لسانك في فيها كلّه كأنّك تريد أن تلعقها عسلًا؟ قال نعم يا عائشة إنّي لمّا أسري بي إلي السّماء أدخلني جبرئيل إلي الجنّة فناولني منها تفّاحة فأكلتها فصارت نطفة في صلبي، فلما نزلت واقعت خديجة، ففاطمة من تلك النّطفة و هي حوراء إنسية، كلّما اشتقت الي الجنّة قبّلتها عائشة گويد: گفتم اي رسول خدا هر وقت فاطمة مي‌آيد او را مي‌بوسي به طوري كه زبانت را دردهان او فرو مي‌بري مثل اينكه به او عسل مي‌خوراني!؟ فرمود: بلي اي عائشة شبي كه مرا به آسمان بردند، جبرئيل مرا به بهشت برد، سيبي به من داد كه آن را خوردم، در پشت من نطفة گرديد به زمين كه برگشتم با خديجة همبستر شدم فاطمة از آن نطفة است او انسان است حوري خصلت، من هر وقت مشتاق بهشت مي‌شوم او را مي‌بوسم. «2»
مشابه اين روايت با كمي تغيير در كتابهاي زياد اهل سنت آمده است مانند سيوطي در تفسير «الدّرّالمنثور» ذيل آيه شريفه (سبحان الّذي أسري) تا آخر و «مستدرك صحيحين»: ج 3 ص 156 در روايت اين كتاب اين طور فرمود: فكنت اذا اشتقت الي
از مباهله تا عاشورا، ص: 429
رائحة الجنّة شممت رقبة فاطمة هر وقت مشتاق بهشت شوم گردن فاطمة را مي‌بويم

«فاطمة راستگوترين انسان!»

«فاطمة راستگوترين انسان!» عبداللّه بن زبير از پدش اوهم از عائشة روايت مي‌كند: كه او هر وقت فاطمة دخت پيامبر أكرم صلي الله عليه و آله به خاطرش مي‌آمد مي‌گفت: ما رأيت أحداً كان أصدق منها إلّا أن يكون الّذي ولّدها من كسي را راستگوتر از او (فاطمة) نديدم مگر كسي كه اورا به دنيا آورده است (يعني پدرش). «1

رسول خدا برايش آسياب مي‌كند

رسول خدا برايش آسياب مي‌كند به خانه فاطمه وارد شد ديد علي و او آرد آسياب مي‌كنند فرمود: كدام يك از شما خسته است؟ علي عليه السلام گفت: فاطمة، پس او بلند شد و پيغمبر سر جايش نشست و با علي مشغول آسياب كردن شدند. «2

«أذيّت رسول خدا» صلي الله عليه و آله‌

«أذيّت رسول خدا» صلي الله عليه و آله در بخش- 2- ص 147 ببعد آيات مربوط به نهي از اذيت رسول خدا را صلي الله عليه و آله خوانديد؛
براي حضور ذهن در مورد قضاوت در باره رهبران و اعضاي گروه فشار، به چند حديث ذيل نيز توجه نماييد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 430
قال صلي الله عليه و آله اشتدّ غضب اللّه علي من آذاني في عترتي «1»
غضب خداوند شدت يافته بر كسي كه مرا با آزار رساندن به اهلبيتم اذيت كند.
و قال صلي الله عليه و آله من آذاني في أهلي فقد آذي اللّه «2»
هركس مرا با آزار اهل بيتم اذيت نمايد، خدارا اذيت كرده است.
سعد بن أبي وقاص قال سمعت رسول اللّه يقول ف اطمة بضعة منّي من سرّها فقد سرّني و من ساءها فقد سائني فاطمة أعزّالنّاس عليّ «3»
فاطمه پاره تن من است هر كهِ او را خشنود كند مرا خشنود نموده و هر كس او را غمگين كند مرا غمگين كرده است فاطمة عزيزترين مردم است براي من.
ألا إنّكِ بضعة منّي من آذاكِ فقد آذاني «4»
(دخترم) آگاه باش تو پاره تن مني هركه ترا آزار دهد مرا آزار داده است.
جابر بن عبد الّله انصاري پس از بيان جريان عيادت شيخين از فاطمه را، مي گويد:
فرفعت يديها إلي السّماء و قالت: أللّهمّ إنّي أشهدك أنّهما قدآذياني، و غصبا حقّي. ثمّ أعرضت عنهما فلم تكلّمهما بعد ذالك «5»
(فاطمه) دستهايش را به سوي آسمان بلند نمود و گفت: خدايا من ترا شاهد مي گيرم آن دو (ابوبكر و عمر) مرا اذيّت كردند و
از مباهله تا عاشورا، ص: 431
حق مرا غصب نمودند سپس از آنها اعراض نمود (صورتش را برگرداند) بعد از آن (تادم مرگ) با آنها حرف نزد.
به دو نفر اولي فرمود: قالت: أشهداللّه و ملائكته أنّكما أسخطتماني و ما أرضيتماني و لئن لقيت النّبيّ لأشكونّكما إ
ليه ... واللّه لأدعونّ اللّه عليك في كلّ صلوة أصلّيها (الخبر) «1»
گفت: من خدا وملائكانش را شاهد مي گيرم كه شما (اي عمر و ابوبكر) مرا غضبناك كرديد و مرا راضي ننموديد و اگر پيامبر را ملاقات كردم از شما شكايت خواهم كرد به خدا قسم (اي ابوبكر) پشت سر هر نمازي كه مي خوانم بر تو نفرين خواهم كرد (تاآخر خبر).
اي برادران با انصاف و با وجدان اهل سنّت، شما را به خدا! در برابر اين همه نصها و روايتها، به خدا و رسول خدا چه جوابي داريد و چه پاسخي آماده كرده ايد.
آخر چرا به خود نمي آييد و با ديده حقيقت بين اين اسناد بلاشبهه و معتبر را نمي پذيريد و تعصب را به كنار نمي زنيد در باره رواياتي كه نسبت به اصحاب ساخته شده است، سخنها داريم كه در همين بخش بخوانيد و قضاوت كنيد

«فاطمة در مسير طوفانها» «فدك»

«فاطمة در مسير طوفانها» «فدك» سرزمينهائي كه در اسلام با قدرت نظامي و به وسيله جنگ گرفته شود؛ متعلق به عموم مسلمانان است، و اداره آن به دست فرمان رواي اسلام مي‌باشد؛ ولي سرزميني كه با مصالحه و مكاتبه، بدون اعزام نيرو و هجوم نظامي، به دست مسلمانان درآيد، مخصوص شخص پيغمبر وامام پس از او مي‌باشد، و سرنوشت اين نوع سرزمينها در اختيار اوست، هر تصميمي در باره آن بگيرد، مخيّر است، كسي اجازه ندارد در تصميمات او دخالت كرده و يا اعتراض نمايد چون اوست كه مي‌تواند آن راببخشد يا اجاره دهد و يا نيازمنديهاي مشروع خويشاوندان خود را، به وسيله اين اموال و املاك برطرف سازد.
بر اين اساس بود كه پيامبر أكرم صلي الله عليه و آله «فدك» «1»
را به دختر گرامي‌اش بخشيد تا خود
از مباهله تا عاشورا، ص: 433
و بچه هايش، در آينده محتاج ديگران نباشد و دست نياز به سوي اين و آن دراز نكند، خود او و ذرّيّه‌اش به صورت محترمانه از در آمدهاي آن، ارتزاق نمايند، او نيز در حال حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله تصرف و تملك كرد و عمال و كارگران خود را در آنجا مستقر نمود؛ ولي متأسفانه پس از رحلت جانسوز رسول خدا، نظام حاكم، با يك حديث جعلي كه درطول بيست و سه سال دوران نبوت فقط او آن را شنيده بود، حكم مصادره فدك را صادر و عمّال و كاركنان «زهرا» را اخراج نمود.
با اينكه خداوند متعال عمل رسول خدا را، طبق آيات مكرر قرآن كريم، «1» به طور دربست، امضاء كرده است و در صحت مالكيت «زهراء» هيچ گونه شك و شبهه وجود نداشت، مع الوصف فدك در تصرف او قرار گرفته بود و «ذواليد» حقيقي او بود، باز شهودي مانند علي و أم أيمن «كه پيغمبر به اهل بهشت بودن او شهادت داده بود) و بنا به نقل بلاذري «2» غلام آزاد شده رسول خدا (رباح) را براي شهادت پيش خليفه اول برد و از او نوشته‌اي گرفت ولي دوّمي آن را گرفت و پاره كرد با اين كار به عمل رسول خدا صلي الله عليه و آله دهن كجي كرده و عملًا كار و اقدام او را رد نمود و ذرّيّه رسول خدا را قرنها، بامصائب گوناگون زندگي مواجه ساخت (در اين باره به كتابهاي نوشته شده بي شماري مراجعه كنيد تا حقيقت روشن شود).
حال به روايات خود أهل سنت كه ذيلًا مي‌آورم، توجه نماييد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 434
عن أبي سعيد الخدري قال: لمّا نزلت هذه الاية (و آت ذاالقربي حقّه «1») دعا رسول اللّه صلي الله عليه و آله فاطمة عليها السلام فأعطاها فدكاً ابي سعيد خدري (يكي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله) مي گويد: وقتي كه آيه شريفه و آت ذاالقربي حقه نازل شد رسول خدا صلي الله عليه و آله فاطمة عليها السلام را خواست و فدك را به او عطا كرد. «2»
ابن مردويه از ابن عباس روايت مي كند لمّا نزلت (وآت ذاالقربي حقه أقطع رسول اللّه صلي الله عليه و آله فاطمة عليها السلام فدكاً هنگامي كه آيه شريفه نازل شد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فدك را براي فاطمة اختصاص داد «3».
باز از ابي سعيد روايت شده است: آيه شريفه ذي القربي كه نازل شد پيامبر اكرم، فاطمة را صدا زد و فد ك را به او عطا نمود. «4»
عن ابي سعيد الخدري: قال لمّا نزلت (وآت ذاالفربي حقّه) قال النّبيّ صلي الله عليه و آله يا فاطمة لك فدك آنوقت كه آيه شريفه نازل شد پيامبراكرم صلي الله عليه و آله فرمود: اي فاطمة فدك مال تو. «5»
بررسي پرونده فدك به روشني ثابت مي‌كند كه بازداري دخت پيامبر از حق مشروع خود: يك جريان سياسي بود، براي حاكم وقت مسئله روشن‌تر از آن بود كه برايش پنهان بماند، بدينجهت است كه زهراء مقهورة در خطابه تاريخي و پر از فصاحت
از مباهله تا عاشورا، ص: 435
وبلاغت خود كه براي احياي حق از دست رفته خود، ايراد نمود، مي‌فرماي د: «هذا كتاب اللّه حَكَماً و عدلًا و ناطقاً و فضلًا يقول «يرثني و يرث من آل يعقوب» «1» «وورث سليمان داود» «2» «و بيّن عزّ وجلّ في ما وزّع من الأقساط و شرع الفرائض» «3» اين كتاب خدا (قرآن) كه حاكم و دادگري گويا و فيصله بخش است؛ مي‌گويد: حضرت زكريا از خدا درخواست كرد كه خداوند به او فرزندي عطا كند، كه از او و خاندان يعقوب ارث ببرد، و نيز مي‌گويد: سليمان از داود ارث برد خداوند سهام را در كتاب خود بيان كرده و فريضه ها را روشن ساخته است.
امير مومنان عليه السلام در يكي از نامه هاي خود كه به استاندار بصره «عثمان بن حنيف» نوشت؛ به عنوان درد دل و افشاء اعمال ننگ آور دست اندركاران دستگاه خلافت، صريحاً مالكيت فدك را ياد آور شده و مي‌فرمايد: «بلي قد كان في أيدينا فدكٌ من كلّ ما أظلّته السّماءفشحّت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس قوم آخرين، و نعمَ الحَكَمُ اللّهُ از ميان آنچه كه آسمان به آن سايه افكنده است، فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه، دهكده فدك بود. گروهي بخل ورزيدند، و نفوس بزرگي روي مصالحي ازآن چشم پوشيدند و (در اين باره) خدابهترين داور است «4».
البته آن طور كه مي‌دانيد، حاكم وقت، علّت مصادره فدك را حديث جعلي خود او قرار داده بود، گيرم كه از پيامبر أكرم همچون كلمه‌اي شنيده باشد، أساساً طبق مدارك و دلايل شرعي، فدك جزء ماترك رسول خدا نبود تا جمله (لانورث ما تركناه صدقة) شامل آن هم بوده باشد، چون رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را در حال حيات
از مباهله تا عاشورا، ص: 436
خود به زهرايش بخشيده بود و تاريخ در اين باره رجوع آن حضرت را از بخشش خود ثبت نكرده است، وانگهي رجوع بر هبه يا بذل بر أقارب و خويشاوندان باوجود عين موهوب و مبذول هم تجويز نشده‌است و نيز در تاريخ، مبهم مانده است كه، چرا اين مسئله را عنوان نكرده‌اند؟ و چه عذري و يا اشكالي پيش آمده كه مطرح نگرديده است؟، يا مطرح شده ولي دستان خيانتكار، با گذشت أيّام آنهارا از مصادر، حذف كرده و به دست فراموشي سپرده است، خدامي داند.
ابي بصير از امام صادق عليه السلام پرسيد چرا امير مؤمنان عليه السلام در دوران خلافت خود فدك را پس نگرفت و به چه علت آن را ترك نمود؟! فرمود: لأنّ الظّالم و المظلومة كانا قدما علي اللّه عزّ وجلّ و أثاب اللّه المظلومة و عاقب الظّالم، فكره أن يسترجع شيئاً قد عاقب اللّه عليه غاصبه و أثاب عليه المغصوبة «1»
چون ستمگر و ستمزده هر دو به پيشگاه خدا رفتند و خداوند به ستمزده ثواب عطا و ستمگر را گرفتار عذاب نمود، آنحضرت خوش نداشت كه چيزي از عقاب غاصب و ثواب مغصوبه را باز گرداند.
در روايت ديگر فرمود: به رسول خدا صلي الله عليه و آله تبعيت نمود وقتي كه مكه را فتح نمود ديد عقيل خانه آنحضرت را فروخته است گفتند: يا رسول اللّه خانه ات را پس نمي گيري؟ فرمود: عقيل براي ما خانه اي نگذاشته است ما اهلبيت در صدد گرفتن چيزي را كه از ما به تاراج رفته است، نيستيم به اين جهت است وقتي كه علي عليه السلام به خلافت رسيد، فدك را باز پس نگرفت «2»
در روايت ديگر در جواب پرسش بالا فرمود: ما أولياء مؤمنان هستيم، در باره آنها حكم مي كنيم و حقوق آنها را ازستمگرانشان پس ميگيريم و لي براي خودمان اين
از مباهله تا عاشورا، ص: 437
كار را نمي كنيم «1»
«كي به هواي فدك خيبري»
فخر زمان فاطمه أطهري پيك خدارا چه نكو دختري
أم أبيها لقبت زين سبب كز حسبت دخت پدر پروري
گوهر يك دانه درياي وحي رحمت حق شافعه محشري
يازده أختر كه درخشش گرفت در فلك دين همه را مادري
آنچه كه در متن كتاب وجود نكته به نكته همه را ازبري زهد و صلاح و شرف و فضل را هم قدر و هم قدم حيدري
نسل فزاينده پاينده را كوثر گويند تو همان كوثري
هرچه ترا بيش ستايند باز بهتر و بالاتر و والاتري
ملك تو مرز ملكوت خداست كي به هواي فدك خيبري
هر سخني گفت: به وصفت صفير آن سخنان ديگر و تو ديگري «2»

«روي نيلي!!»

«روي نيلي!!» از علي بن ابي طالب عليه السلام روايت شده است كه فرمود: من و فاطمة و حسن و حسين در خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله بوديم به مانگاهي كرد و گريست گفتم: اي رسول خدا چرا گريه ميكني؟! فرمود: بر آنچه كه بعد از من به سر شما خواهد آمد.
گفتم چه خواهد شد؟! فرمود: گريه من براي ضربتي است كه به سرتو و سيلي كه به
از مباهله تا عاشورا، ص: 438
صورت فاطمة وبه طعنة (يعني ضربتي كه بانيزه) به ران حسن مي‌زنند و زهري كه به او مي خورانند و بركشته شدن حسين، مي باشد.
پس اهل بيت همگي گريستند عرض كردم اي رسول خدا، خدا ما را نيافريده مگر براي بلا! فرمود: مژده باد بر تو اي علي خداوند بر من عهد كرده (قول داده) إنّه لا يحبك الّا مؤمن و لا يبغضك الّا منافق «1»
ترا دوست نمي‌دارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق.
مرور أيام و گذشت زمان پيشگوئي رسول خدا صلي الله عليه و آله را به مرحله ظهور رسانيد. فدخل عمر و صفق علي خدّها صفقة من ظاهر الخمار، فانقطع قرطها و تناثرت إلي الأرض «2»
پس عمر وارد شد و از روي روبند، طوري سيلي به صورت زهراء زد كه گوشواره هايش پاره شد و بر زمين ريخت

«پهلوي شكسته»

«پهلوي شكسته» پس از بياناتي فرمود: جبرئيل گفت: ألا أخبرك بما يجري عليهم بعدك؟! فقلت: بلي يا أخي يا جبرئيل فقال: أمّا إبنتك فهي أول أهلك لحاقاً بك، بعد أن تظلم و يؤخذ حقّها و تمنع إرثها و يظلم بعلها و يكسر ضلعها (الخبر) «3»
آيا به جريانات بعد از ترا بازگو كنم؟! گفتم: بلي اي برادر جبرئيل.
از مباهله تا عاشورا، ص: 439
گفت: اما دخترت نخستين كس از اهلبيت تو است كه به تو ملحق مي شود بعد از آنكه در باره او ظلم شود و حقش رابگيرند واز ارثش مانع شوند و شوهرش مظلوم شود و پهلويش شكسته شود (تاآخرخبر)
و في رواية أخري: ألجأها قنفذ إلي عضادة بيتها و دفعها فكسر ضلعاً من جنبها فألقت جنيناً من بطنها، فلم تزل صاحبة فراش حتي ماتت من ذالك شهيدةً «1»
در روايت ديگر است: قنفذ (دختر وحي) را چنان به چهارچوب در، فشرد يك دنده از پهلويش، شكست و آن را كه در شكمش بود انداخت از آن روز به رختخواب افتاد ديگر بهبودي نيافت و شهيده از دنيا رفت

«فرودگاه وحي در مسير تند باد»

اشاره

«فرودگاه وحي در مسير تند باد» روايت شده است: پيامبر وقتي كه آيه في بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه يسبّح له فيها بالغدوّ و الاصال «1»
را تلاوت كرد مردي برخاست و گفت اين خانه‌ها كدامند فرمود خانه‌هاي پيامبران؛ ابوبكر برخاست و با اشاره به خانه امير و فاطمه عليهما السلام پرسيد؟ آيا اين خانه هم از آنهاست؟! فرمود: نعم من أفضلها «2»
.
ابن عباس در اين مورد آورده است كه در مسجد پيامبر بوديم، يكي از حاضران آيه في بيوت .... را تلاوت نمود، من از پيامبر سؤال نمودم آنه چه خانه هائي هستند؟! فرمود: بيوت الأنبياء و أومأ بيده الي منزل فاطمة خانه پيامبران و به خانه فاطمه اشاره نمود يعني اين خانه. «3»
جابر أنصاري گويد: روزي با رسول خدا صلي الله عليه و آله به خانه فاطمه رفتيم سه مرتبه سلام كرد و اجازه ودو خواست! در هر سه بار فاطمه جواب سلام و اجاز ه را داد و آن وقت به خانه فاطمه داخل شد. «4»
رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگام رحلت وصيتي كه مي كرد، رو به انصار نمود، و فرمود: ألا فاسمعوا و من حضر، ألا إنّ فاطمة بابها بابي بيتها بيتي، فمن هتكه فقد هتك حجاب اللّه آگاه باشيد بشنويد و هركس كه حضور دارد، بداند، دَرِ (خانه) فاطمة دَرِ من است و خانه او خانه من است پس هر كس آن خانه را هتك حرمت نمايد (پرده
از مباهله تا عاشورا، ص: 441
احترام آن خانه را بدرد) پرده حرمت خدا را دريده است (عيسي راوي حديث گويد) فبكي أبوالحسن طويلًا، و قطع عنه بقيّة كلامه و أكثر البكاء، و قال: «هُتك و اللّه حجاب اللّه هُتك واللّه حجاب اللّه، هُتك و اللّه حجاب اللّه، يا أمّه ياأمّه صلوات اللّه عليها پس امام موسي كاظم عليه السلام بقيه حرفش را بريد سه بار فرمود: به خدا قسم پرده خدا دريده شد و دو مرتبه فرمود: اي مادر اي مادر! درود خدا بر او باد. «1»
قال النظّام «2» إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة، حتّي ألقت الجنين من بطنها «3» و ألقت المحسن من بطنها و كان يصيح، أحرقوا دارها بمن فيها، و ماكان في الدّار غير علي و فاطمة و الحسن و الحسين «4»
نظّام گويد: عمر در روز بيعت (چنان) بر شكم فاطمة زد كه سقط جنين كرد (محسنش راسقط نمود)، و فرياد مي‌زد خانه را با هركه در آن است بسوزانيد! در حالي در خانه، جز علي و فاطمة و حسن و حسين، كس ديگري نبود!، «5»
بلاذري از سليمان تيمي، و از ابن عون آورده است: إنّ أبابكر أرسل إلي عليّ يريد البيعة فلم يبايع، فجاء عمر، و معه فتيلة فتلقّته فاطمة علي الباب فقالت فاطمة: يابن الخطاب أتراك محرّقاً عليّ بابي!؟ قال: نعم، و ذالك أقوي فيما به أبوك! بدرستي كه ابابكر كسي را به سوي علي، فرستاد تا از او بيعت گيرد، او هم بيعت نكرد، عمر با فتيله اي (مشعلي از آتش) آمد، فاطمة دَمِ دَر، جلوي او را گرفت و فرمود: اي پسر خطّاب! آيا تصميم گرفته‌اي خانه مرا بسوزاني!؟ گفت: بلي، اين كار من، آنچه را كه
از مباهله تا عاشورا، ص: 442
پدرت آورده است، تقويت مي‌كند! (براي بقاي دين پدرت بايد دَرِ ترا بسوزانم، در واقع دَرِ خود رسول خدا صلي الله عليه و آله را براي تقويت دينش آتش مي‌زنم) بنازم به اين اجتهاد!!. «1»
استاد عبدالفتاح عبد المقصود مي‌گويد: أتي عمر بن الخطاب منزل عليّ و فيه طلحة، و الّزبير و فيه رجال من المهاجرين، فقال: و اللّه لأحرقنّ عليكم أولتخرجنّ إلي البيعة عمر به منزل علي آمد، و در آن منزل، طلحة و زبير و مرداني از انصار بودند گفت: به خدا قسم خانه را آتش مي‌زنم! يا اينكه براي بيعت بيرون آييد! «2».
در مدارك معتبر زيادي از اهل سنت آورده‌اند: أنّ عمر أتي بالحطب ليحرق باب فاطمة بضعة رسول اللّه صلي الله عليه و آله علي من فيه، و قيل لعمر إنّ فيه فاطمة، قال: و إن. بدرستي كه عمر هيزم آورد تا دَرِفاطمة پاره تن رسول خدا صلي الله عليه و آله را با هر كه در آن است، بسوزاند! به او گفتند: فاطمة در آن است، گفت: اگر چه (فاطمة هم در آنجا باشد). «3» و قيل أيضاً، إنّ عمر جاء بقبس من نار علي أن يضرم عليهم الدّار، فلقيتهم فاطمة، فقالت: يابن الخطاب! أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم! أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأمّة گفته شده است، عمر باشعله‌اي از آتش آمد كه خانه را بر آنها بسوزاند، فاطمة او را
از مباهله تا عاشورا، ص: 443
ملاقات كرد و گفت: آيا آمده‌اي خانه مرا آتش بزني!؟ گفت بلي! مگر اينكه داخل شويد به آنچه كه امت داخل شده است (يعني بايد به ابوبكر بيعت كنيد). «1»
«إنطلق عمر و خالد بن الوليد إلي بيت فاطمة» «2» «حتي هجموا علي الدّار. «3»» عمر وخالد بن وليد به سوي خانه فاطمة رفته و به خانه هجوم بردند.
و في رواية أخري أنّ فاطمة تلقّف عمر علي الباب، فقالت فاطمة: يابن الخطّاب! أتراك محرّقاً عليّ بابي؟! قال: نعم! در روايت ديگر است كه فاطمة عمر را در دَمِ در ديد و گفت: اي پسر خطاب آيا مي‌خواهي دَرِ (خانه) مرا آتش بزني! گفت: بلي!. «4»
و يذكر عروة ابن الزّبير أن «أُرهِبَ بنو هاشم و جُمِع لهم الحطب لتحريقهم» عروة پسر زبير گويد: بني هاشم را، ترسانيده بودند و براي سوزاندن آنها هيزم (زيادي) گرد آورده بودند. «5»
در دو كتاب «الهجوم علي بيت فاطمة عليها السلام» و صلي الله عليه و سلم مأساة الزّهراء عليها السلام» در اين باره مطالب زيادي آمده است كه قسمتي از آن را ذيلًا مي آورم.
و أمر بجعل الحطب حوالي البيت و انطلق هو بنار. «6»
و د
ستور داد هيزم در اطراف خانه قرار دهند و او هم با آتش رفت.
از مباهله تا عاشورا، ص: 444
و فرياد مي كرد: أحرقوا دارها بمن فيها. «1» خانه فاطمه را باهركه در آن است بسوزانيد.
فاطمة با صداي بلند ناله سر داد، پدرم اي رسول خدا! بعد از تو چه چيزها از پسر ابي قحافة و پسر خطاب ديديم.
فلما سمع القوم صوتها و بكائها، انصرفوا باكين و بقي عمر و معه قوم. «2»
زماني كه مردم صداي ناله فاطمه را شنيدند برگشتند مگر عمر و عده اي از يارانش.
و دعا بالنّار و أضرمها في الباب «3»
و آتش خواست و آن را دمِ دَر روشن ساخت.
فأخذت النّار في خشب الباب «4»
پس آتش در چوبهاي دَر سرايت كرد.
و دخل الدّخان البيت «5»
و دود بر (داخل) خانه پيچيد.
فدخل قنفذ يده يروم فتح الباب «6»
پس قنفذ (يار و خدمتكار عمر) دستش را برد و سعي در باز كردن دَر، داشت.
فأخذت الفاطمة بعضادتي الباب تمنعهم من فتحه و قالت ناشدتكم اللّه و بأبي رسول اللّه صلي الله عليه و آله أن تكفّوا عنّا و انصرفوا، فأخذ عمر السّوط من قنفذ و ضرب بها عضدها فالتوي السّوط علي يديها حتّي صار كالدملج «7» الأسود «8»
فاطمة دوطرف دَر را گرفت كه از گشوده شدن دَر مانع شود و گفت: شما را به خدا و به پدرم رسول خدا
از مباهله تا عاشورا، ص: 445
سوگندتان مي دهم، از ما دست برداريد و برگرديد.
عمر تازيانه را از قنفذ گرفت و به بازوي فاطمه زد پس تا زيانه به دستهايش پيچيد تا به صورت بازوبند سياه در آمد!!!.
فضرب عمر الباب برجله فكسره «1»
عمر با پايش به در زد و آن را شكست.
و فاطمة عليها السلام قد ألصقت أحشاءها بالباب تترسه، فركل الباب برجله «2»
و فاطمه قسمت جلوي بدن خود را، به دَر چسباند (و خود را سپر دَر قرار داد) كه از باز شدن جلوگيري نمايد پس عمر با پايش در را شكست

«1- اي پسر صهّاك»

«1- اي پسر صهّاك» ثمّ وثب عليّ عليه السلام فأخذ بتلابيب عمر ثمّ هزّه فصرعه و وجأ أنفه و رقبته و همّ بقتله فذكر قول رسول اللّه صلي الله عليه و آله و ما أوصاه به من الصّبر والطّاعة فقال: والّذي أكرم محمداً بالنّبوّة يابن صهّاك! لولا كتاب من اللّه سبق و عهد عهده إليّ رسول اللّه صلي الله عليه و آله لعلمت أنّك لاتدخل بيتي. فأرسل عمر يستغيث فأقبل النّاس حتي دخلوا الدّار و ثار عليّ 7 إلي سيفه، فرجع قنفذ إلي أبي بكر و هو يتخوّف أن يخرج عليٌّ 7 بسيفه، لما قد عرف من بأسه و شدّته، فقال أبوبكر لقنفذ: إرجع، فإن خرج و إلّا فاقتحم عليه بيته، فإن إمتنع فأضرم عليهم بيتهم النّار، فانطلق قنفذ فاقتحم هو و أصحابه بغير إذن، ثار عليّ 7 إلي سيفه فسبقوه إليه و كاثروه و هم كثيرون، فتناول بعض سيوفهم فكاثروه «3»
سپس علي عليه السلام جهيد و گريبان عمر را گرفت او را به شدّت تكان داد و دماغ و گردنش را پيچيد و به درد آورد، خواست او را بكشد، وصيت رسول خدا صلي الله عليه و آله كه به صبر و
از مباهله تا عاشورا، ص: 446
استقامت امر كرده بود، به يادش آمد، و گفت: به خدائي كه محمد را با نبوت گرامي داشت، سوگند! اي پسر صحّاك «1» اگر نبود آنچه كه از سوي خدا نوشته شده و عهدي كه رسول خدا مرا متعهد نموده است (كه براي حكمتهاي گوناگون اين مصائب را تحمّل كنم) آن وقت مي دانستي كه نمي‌تواني به خانه من داخل شوي (و آن قدرت را نداشتي كه پا به داخل خانه من بگذاري، و گرنه قلم پايت را مي‌شكستم، أما چكنم وصيت رسول خدا صلي الله عليه و آله دست و بال مرا بسته و به تو جرئت داده است).
عمر فرستاد و از مردم كمك خواست، مردم شورش كرده و به خانه هجوم آوردند و در اين حال، حضرت با سرعت شمشيرش رابرداشت و در اين حال قنفذ برگشت خود را به ابوبكر رسانيد و شمشير به دست گرفتن علي عليه السلام را اطلاع داد.
چون از سوابق شجاعت و قدرت نظامي علي عليه السلام با خبر بودند (بيمناك شده كسب تكليف كرد و لي ابوبكر به دو علّت دستور خشونت داد.- 1- از وصيت رسول خدا اطلاع داشت و مي دانست علي عليه السلام مخالفت او نخواهد كرد و جنگ نخواهد نمود.
- 2- اراذل و اوباش زياد اطرافش را گرفته بودند، و بر دل هراسان و بيمناك او، نيرو مي بخشيدند.
ابوبكر به قنفذ دستور داد، برگرد و به خانه يورش ببر، اگر ممانعت كردند، خانه را آتش زده و ويران كن! (خانه اي راكه رسول خدا صلي الله عليه و آله كراراً براي حفظ حرمت آن سفارشهاي أكيد كرده بود).
قنفذ بادار و دسته اش به خانه هجوم بردند حضرت خواست (دوباره) به سوي شمشير رود آنها هم با آن تعداد زياد شمشير كشيده و از رسيدن دست حضرت به شمشير، مانع شدند (و امام را دستگير كردند).
از مباهله تا عاشورا، ص: 447
عمر به علي عليه السلام گفت: بلند شو و به ابي بكر بيعت نما، آنحضرت ايستادگي كرد، عمر دستش را گرفت و گفت: بلند شو، حضرت از ايستادن ممانعت نمود «1»

«2- ريسمان در گردن شير خدا!!»

«2- ريسمان در گردن شير خدا!!» فألقوا في عنقه حبلًا «2»
پس به گردنش ريسمان انداختند و في رواية: جعلوا حمائل سيفه في عنقه «3»
و در روايتي است كه حمايل شمشيرش را به گردنش انداختند و در نصوص ديگري آورده اند: أخرجوه ملبّباً «4» بثيابه يجرّونه إلي المسجد فصاحت فاطمة عليها السلام و ناشدتهم اللّه «5»
او را بيرون آورده و با لباسش به زمين مي كشيدند تا به مسجد برسانند. فاطمه صيحه كشيد و آنها را به خدا قسم مي داد.
و حالت بينهم و بين بعلها و قالت: و اللّه لا أدعكم تجروّن ابن عمي ظلماً، ويلكم ماأسرع ماخنتم اللّه و رسوله فينا أهل البيت. و بزعمها أنّها تخلّصه من أيديهم «6»
و (با آن حال نزار و ناتواني وو ..) خود را ميان امام و مردم انداخت و گفت: به خدا قسم نمي گذارم پسر عمويم را اين گونه با ظلم و ستم، بكشيد، واي بر شما چه زود بر توصيه هاي خدا و رسولش در باره ما اهلبيت، خيانت كرديد، و گمان مي كرد كه
از مباهله تا عاشورا، ص: 448
امام را از دست (آن جنايت پيشه گان) نجات خواهد داد.
فتركه أكثرالقوم لأجلها. «1»
جماعت بيشتري به خاطر زهراء (از علي عليه السلام دست برداشته و) تركش كردند

«3- تازيانه و زهراء!!»

«3- تازيانه و زهراء!!» فأمر عمر قنفذاً أن يضربها بسوطه، فضربها بالسّوط علي ظهرها وجنبيها إلي أن أنهكها و أثر في جسمها الشّريف «2»
بيشتر مردم به خاطر زهراء از امام دست برداشتند، ولي عمر به قنفذ دستور داد، با تازيانه فاطمه را بزند (آنقدر) با تازيانه به پشت و پهلوي او زد تا از پا در آورد و (شدت ضربات) در وجود شريفش اثر گذاشت.
و في رواية: ضربها قنفذ علي وجهها و أصاب عينها «3»
در روايتي آمده است: قنفذ به صورت زهراء زد كه چشمش آسيب ديد.
و في روايات أخري: ضربها علي رأسها أو ذراعها أو كتفها، أوعضدها و بقي أثرالسوط في عضدها مثل الدّملج، «4» أو لكزها بنعل السّيف، وإنّ الضّرب الصّادر منه كان السّبب في إسقاط جنينها «5» أو كان أقوي سبب في ذالك «6»
در روايات ديگر آمده است كه به سر و دست و شانه و بازويش، چنان زدند كه اثر تازيانه در بازويش
از مباهله تا عاشورا، ص: 449
به صورت بازوبند ماند و با غلاف شمشير چنان كوبيد كه قوي ترين علت سقط جنين شد.
در روايت ديگر آمده است كه او را خالدبن وليد با غلاف شمشير زد و در روايت ديگر است كه خالد او را در پشت دَر (به ديوار) فشار داد كه فرياد كشيد، به اين جهت سقط جنين را به خالد نسبت داده اند «1».
در روايت ديگر مي گويد: آن مظلومه را مغيرة بن شعبه به طوري زد كه وجود شريفش، خونين گشت، يا دَر را به شكمش فشار داده به اسقاط جنين منجر شد. «2»
و في رواية: إلتفت عمر إلي من حوله و قال: اضربوا فاطمة، فانهالت السّياط علي حبيبة رسول اللّه صلي الله عليه و آله و بضعته حتي أدموا جسمها و بقيت آثار العصرة القاسية و الصّدمة المريرة، تنخر في جسم فاطمة، فأصبحت مريضة عليلة حزينة «3»
در روايتي است كه: عمر رو به اطرافيانش كرد و گفت: فاطمه را بزنيد!!! تازيانه ها به حبيبه و پاره تن رسول خدا، فرود آمد تا خون آلودش كردند و (چنان فشردند كه) آثار آن فشار بيباكانه و آسيبهاي تلخ در جسمش ماند و او را پوسانيد و مريضه و عليله و حزينه بستري شد (و در نهايت با آن صدمه‌ها به شهادت رسيد).
وفي عدّة من الروايات: ضرب عمر بالغلاف علي جنبها و بالسّوط علي ذراعها «4»
واسودّ متنها من أثرالضرب «5» و بقي إلي أن قبضت «6»
در چندين روايت اين گونه
از مباهله تا عاشورا، ص: 450
آمده است كه: عمر با غلاف شمشير به پهلويش و با تازيانه به بازويش چنان كوبيد كه بدنش سياه شد و اثر اين ضربات تا دم مرگ مانده بود.
سلمان گويد: من ديدم ابوبكر و اطرافيانش همگي به گريه افتادند جز عمر و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه، و عمر مي گفت: إنّا لسنا من النّساء و من رأيهنّ في شي‌ءٍ «1»
ما با زنها و رأي آنها، كاري نداريم.
عبد القاهر بن طاهر بغدادي متوفاي 429 گويد: ثم إنّ النّظّام «2» ... كان طعن في الفاروق عمر، و زعم ... و أنّه ضرب فاطمة عليها السلام ومنع ميراث العترة «3»
سپس نظّام در كار هاي فاروق عمر، به او طعنه ميزد و (چندتاي آنها را مي شمرد از جمله) گمان ميكرد فاطمه را زد و عترت را از ارث پدري مانع شد (و محروم كرد

«4- ميان در و ديوار»

تحمل مولا در اين حال‌

تحمل مولا در اين حال ناگهان از جا پريدم جانب دَر چون رسيدم نوگل پژمان خود را روي خاك افتاده ديدم
چشم من افتاد براو چشم او افتاد برمن اونفس ميزد به سختي من خجالت ميكشيدم
فضة ميداند به پشت دَرچه ظلمش وارد آمد من فقط فرياد زهرا را به گوش خود شنيدم محمد فاضل مرندي واعظ در قم مي گفت: من به نجف اشرف مشرف شدم و در بالاي سر امام، اشعار بالا را مي خواندم و اشك مي ريختم ديدم يك روحاني پير از اهالي يزد گريه كنان آمد پيش من و گفت: شيخ غير از روضه حضرت زهراء عليها السلام غير از اين، چيزي بلدنيستي كه در محضر مولا بخواني آيا او در حال حيات خود به زهرايش كم گريسته است كه درد او را تازه مي كني! ديدم حرف حق است ديگر اشعارم را پيگير نشدم.
وعصرها بين الباب والحائط عصرة شديدة قاسية حتّي كادت روحها أن تخرج من شدّة العصرة، و نبت المسمار في صدرها «1»
و فاطمه را ميان دَر و ديوار بشدّت فشار داد كه كم مانده بود از شدت فشار، روح از بدنش بيرون رود به گونه اي كه ميخ دَر، به سينه زهراء فرو رفت

«5- سينه خونين»

«5- سينه خونين» و نبع الدّم من صدرها و ثدييها «1»
و خون از سينه و پستانهايش سرازير بود

«6- مسمار در سينه»

«6- مسمار در سينه» و نبت المسمار في صدرها «2» فسقطت لوجهها والنّار تسعر «3»
به رو در افتاد در حالي كه آتش زبانه مي كشيد

«7- ناله بنيانكن»

«7- ناله بنيانكن» فصرخت صرخة جعلت أعلي المدينة أسفلها، و صاحت: يا أبتاه! يارسول اللّه! هكذا يصنع بحبيبتك و ابنتك، «4»
طوري فرياد كشيد كه مدينه را زير و رو كرد و صدا زد اي پدر اي رسول خدا با دختر محبوبه ات اينگونه رفتار مي كنند؟!

«8- جنين مظلوم»

«8- جنين مظلوم» و كانت حاملة بالمحسن لستّة أشهر فأسقطته «5»
چون به بچه ششماهه بنام محسن،
از مباهله تا عاشورا، ص: 453
حامله بود، آن را نيز سقط نمود. «1

جنگ اينترنت ها!»

جنگ اينترنت ها!» مگر هنوز در عصر فضا و قرن بيستم با اين همه پيشرفتهاي علمي گوناگون از شيعه و پيروانان اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله دست برداشته اند.
بتازگي جنگ كلاسيك و روش جديد اينترنت را، به تسليحات قديمي، نيزه و شمشير، تبليغ و قلم، اضافه كرده و باكلماتي كه شايسته و سزاوار خودشان است، مصرّانه ادامه مي‌دهند؛ براي نمونه به يك مرحله از اين جنگ كلاسيكي، توجه نمائيد و در اطراف اين گونه جنگيدن، منصفانه فكر كنيد.
در تاريخ 24- 10- 1998 ميلادي شخصي از شيعيان، بنام (عمار) اين سؤال منطقي را، به آنتن اينترنت فرستاد، كه، شما (سني‌ها) يكبار مي گوئيد: رافضي يعني شيعه ها بسبب عبداللّه بن سباي يهودي به وجود آمدند، و حالا هم ميگوييد: أنّه كان لهم (اي للشّيعة) دور في أيّام خلافة عمر شيعيان در زمان خلافت عمر نيروئي داشتند! آيا اين حرف شما مستند به مدركي است و يا صرف بافتن كلمات و خلاصي و جاخالي دادن و طفره رفتن از پاسخ سؤالهاي منطقي شيعيان است، بدان
از مباهله تا عاشورا، ص: 465
كه خدا از تمامي اعمال و نيات شما آگاه است، و بر دروغهاي شما شاهد است پس چه خوب داوري است خدا و چه نيك وعده‌گاه است، قيامت!.
فرد بي منطق و هوچيگري بنام (مفتار) پيدا شد در همان روز (اين جواب مفتضحانه و أحمقانه را به آنتن فرستاد) الشّيعة من اليهود شائت أم أبيت ... والكلام الفاضي هايخليك أتقولها في الشارع ... ياعيل أتقول قلّة حيلة ... و أنت ياعمار ماتفهم ... مو بقادر أترد السؤال و لاكيف يا رافضي؟! و أقول لك نعم ... كراهية الشّيعة ورثناها أب عن جدّ من أيّام التّابعين الكرام ... و إلي يومك ... وأنتم السّبب في مشاكل المسلمين ... لكم اللّه أنا (كذا) تؤفكون ... ولو تعلمون فسيرة (كذا) أبو جهل و أبو لهب أشرف من سيرة الروافض ... أللّهمّ دمّرهم بدداً ولا تبق منهم أحداً ... إنّك إن تذرهم لايلدوا إلّا فاجراً كفّاراً ... وبعد كل شيعيّ متعنتر ... سوف نبيد اليهود «1»
شيعه از يهوديان است بخواهي يا نخواهيي ... و خيال مي كني اين حرفهاي بيهوده را در خيابان مي زني ... اي نادان آيا مي گوئي اين از نبود چاره است ... و تو اي عمار نمي فهمي ... و اي رافضي تو قدرت رد و چگونگي آن را نداري!! بلي من بتو ميگويم: ما دوست نداشتن (ونفرت) از شيعيا ن را أباً عن جد از زمان تابعين گرامي تا به امروز إرث برده ايم! ... و شماها باعث مشكلات مسلمانها هستيد! ... خدا (جواب) شمارا بدهد تاكي ميخواهيد (مقاومت كرده) و تهمت مي زنيد! ...
اگر بدانيد، يقيناً سيره أبوجهل و أبولهب، از رفتار رافضي (شيعه) ها شرافتمند (وبهتر) بود؛
خدايا تو خودت آنها (شيعيان) را از ريشه بر كَن و نابود كُن و كسي از آنها را زنده نگه‌ندار ... اگر آنها را باقي گذاري، بجز كافر و فاجر به دنيا نمي آورند ... (اين نفرين حضرت نوح بعد از نهصد و پنجاه سال از نبوتش در باره كفار قومش بود) و پس از
از مباهله تا عاشورا، ص: 466
(براندازي) همه شيعيان مشكل ساز و گيج كننده، نوبت (ريشه كَني) يهوديان است! (اول براندازي شيعه بعد يهوديان).
عمار در همان روز به وسيله اينترنت جواب داد، به خدا راست گفتي: دشمني (شيعيان را) از پدرانتان به ارث، و كارهاي نياكانتان بهترين دليل است كه، خداوند شما را با او و با كسي كه دستان خود را با خون سرور جوانان بهشت كه سلام خدا بر او باد، آغشته نمود، محشور كند.
مفتار باز در همان روز جواب داد ولماذا لا أحشر مع يزيد چرا با يزيد محشور نشوم در حالي كه رسول گرامي فرموده است: هركس با روم بجنگد خدا او را بخشيده است.
مگر در شبكه پيشرفته جهاني (اينترنت) همين أبو حسن وهابي در تاريخ 27- 6- 1998 ميلادي، جملات ذيل را به آنتن شبكه (أنا العربي الشيعية) باعنوان (مساكين الشيعة لايوجد من يقبلهم علي الإنترنت؟!) بيچاره شيعيان كسي نيست كه آنها را براي اشتراك به اينترنت بپذيرد!، نفرستاد.
نعم لقد بات الروافض مطرودين من أكثر ساحات النقاش العربية، و علي سبيل المثال 1- ساحة (العربية) ممنوع دخول الشيعة.
2- شبكة (سحاب) ممنوع دخول الشيعة.
3- (واحة العرب) ممنوع دخول الشيعة.
4- (والف) ممنوع دخول الشيعة. «1»
بلي رافضيها از بسياري از شبكه ها، ممنوع الإشتراك و مطرود شده اند و از شركت در شبكه‌هاي مانند (عرب) و (سحاب) و (واحة العرب) و (والف) جلوگيري به عمل آمده است!.
براي اولين بار يكي از جوانان كويت شبكه‌اي با نام (أناالعربي) تأسيس كرد و از
از مباهله تا عاشورا، ص: 467
ترس تندروهاي سني‌ها بانام مستعار (رابين هود) دست به كار شد تا به سؤالها و اشكالات گوناگون، از هر ملتي مخصوصاً از سني هارا پاسخ گو باشد، خوشبختانه در زمان كوتاهي موفّق به كوبيدن أتباع أفكار ابن تيمية و براهين آنها، گرديد.
اما پيروانان سر سخت گروه فشار، آن شبكه را زير ضربات شديد خود قرار داده و با تحريك تعصبات قومي، بمباران نموده متأسّفانه در مدت كمي، آن شبكه را تضعيف نمودند كه در اين حال جواني به نام موسي العلي از نويسندگان شيعه سعودي با تأسيس شبكه شيعي ديگر با نام (هجر) به كمك او بر خاست كه دوباره اتباع گروه فشار از موقعيت‌هاي خود در ابن سعود استفاده كرده آن شبكه جديد التأسيس را به تعطيلي كشانده و جشن گرفتند.
در نهايت شبكه أناالعربي نيز ازدست رفت حال به يك نمونه از صدها بي ادبي و بي وجداني شبكه‌هاي ضد شيعه اشاره مي‌كنم كه خود به حق قضاوت نمائيد.
مسئول يكي از شبكه‌هاي اهل سنت به نام مشارك در تاريخ 24/ 7/ 1999 در شبكه جهاني (اينترنت) چنين مي‌نويسد: از (مشارك) به برادران خود از سني‌ها، كه حتماً از صفحه روبن اليهود (أنا المجوسي!) قطع رابطه نمائيد «1» أدعوكم إخواني جميعاً لترك صفحة المجوس هذه، و سأسعي لمنعهافي السّعودية لأنّها (والّذي خبث لايخرج ألّا نكداً) فهل أنتم معي في ذالك؟ همه شما برادرانم را به ترك اين صفحه مجوسي را، دعوت مي‌نمايم من هم در كشور سعودي، نهايت سعي خود را به كار مي‌بندم تا آن را به تعطيلي، بكشانم چون آن شبكه چيز خبيثي است كه غير از نكبت و ميوه تلخ محصولي ندارد آيا شما هم بامن همكاري مي‌كنيد؟!
در پاسخ يكي از شيعيان كه به او جواب داده بود، به آنتن شبكه جهاني چنين مي‌فرستد، و نامش را به جاي مشارك (مدمّر) يعني كوبنده مي‌آورد أنتم روافض و
از مباهله تا عاشورا، ص: 468
شرّ من وطأ الحصي، وجوهكم مسخوطة، علامة و آية من اللّه فيكم يا روافض، كثير منكم زنادقة و مجوس، و قد تحاور كثير من العلماء مع الزّنادقة و المجوس، و لكنّكم لاعقل و لا نقل شما رافضي هستيد و بدترين جنبنده روي زمين، صورتهاي شما از سوي خداوند غضب شده (ومسخ شده) نشاندار هستيد، اي رافضي‌ها بسياري از شماها زنديق (بي دين) و مجوسي هستيد و بسياري از دانشمندان با بي دين‌ها و مجوس‌ها بحث كرده‌اند اما شما نه عقل داريد و نه نقل يعني بي خرد و دست خالي از روايت و حديث هستيد. «1»
براي مزيد اطلاع به مطالب فرستاده شده بر عليه شيعيان را در شبكه هاي جهاني به (كتاب الإنتصار كه شش جلد آن، تا به حال به چاپ رسيده و دو جلد ديگر آن نيز آماده چاپ است) و (همچنين در كتاب (آيا و چرا؟!) «2» و دهها كتاب در اين مورد، مراجعه و بررسي كرده و قضاوت نماييد كه پيروانان گروه فشار هنوز هم هنوز است كه، پس از گذشت چهارده قرن از زمان آنها باز در عصر فضا و دوران بحث و فكر آزاد، با پيروانان و دوستداران اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله چگونه برخورد ميكنند، تابرسد به صدر اسلام و دوران فرمانروائي مطلق العنان آنها. (از اينجا پي توان بردن چه آشوبيست در دريا)
آيا با اين توجيه باز كسي پيدا مي شود اين پرسش را مطرح كند كه چرا تاريخ خيلي از مطالب مظلوميت و مقهوريت و سوخته شدن خانه علي و فاطمه عليهما السلام وو ... را به ثبت نرسانده است؟!.
مگر در اين اعصار علم ودانش، كسي پيدا مي شود، تاريخ را بدون عصبيت قومي،
از مباهله تا عاشورا، ص: 469
با ديد و نگرش شفّاف، مورد مطالعه قرار داده و با كمال بيطرفي، به صفحات كتابها دقت كند، و حقيقت مدفون شده در آنها را، از لابلاي آنها بيرون كشيده و در معرض ديد همگاني قرار دهد، و سپس با ناله‌هاي سوزان خود، فرياد رساي وا محمداه و وا علياه و وافاطمتاه و هزاران واواهارا، به گوش جهانيان برساند؛
آيا آنان كه با خبر هاي ساختگي دوران خلافت بني اميه و بني العباس خو گرفته و براي حفظ موقعيت و رياست و در آمد سرشار خود، مانند سيل به صفحات تاريخ ريخته، و در اختيار مؤرخين وو ... قرار داده اند، مي‌توانند شجاعانه و بيطرفانه زنجير عصبيت قومي را پاره كرده و شعار إنّا وجدنا عليه آبائنا را زير پا گذاشته به حق و حقيقت بپيوندد و در حزب أهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله قرار گيرند؟!
تنهاحزبي كه خود رسول خدا صلي الله عليه و آله طبق روايت مقبول طرفين از رستگاري آنها وهلاكت بقيه پرده بر داشته است. «1

«عيادت شيخين»

«عيادت شيخين» پس از تحكيم حكومت و استقرار در اريكه قدرت و به دست آوردن آرزوهاي ديرين و سوار بر مركب مرام، تازه به ياد فاطميه آسيب ديده و رنجور و در بستر مرگ خوابيده، افتادند؛ آنهم با چه هدفي خدا مي داند چون رفتار و اعمال بعدي آنها كاشف سوء نيت آنها بود و گرنه ....؟!.
عمر به ابوبكر گفت: بلند شو پيش فاطمة برويم او را ناراحت كرده‌ايم!، باهم آمدند اجازه خواستند ولي دختر وحي به آنها اجازه ورود نداد، تا اينكه اميرمؤمنان عليه السلام را واسطه قرار دادند، وارد شدند، دختر وحي از آنها رو گردانيد، سلام كردند جوابشان را نداد (دختر وحي مسئله شرعي اش را خوب مي‌فهميد اگر آنها را ...
مي‌دانست بايد پاسخ سلام آنها را ميداد)
ابوبكر گفت: اي حبيبه رسول خدا، به خدا قسم قرابت رسول خدا براي من دوست داشتني تر از نزديكان خودم است!، و تو برايم از عائشه محبوبتري، و دوست داشتم روزي كه پدر تو مُرد، من مي‌مردم و بعد از او نمي‌ماندم، آيا تو خيال ميكني من با اينكه شرف و فضل تو را به خوبي ميدانم از گرفتن حقت مانع ميشوم!!؟ چكنم از پدرت شنيدم؛

فقط او شنيده بود!!»

اشاره

فقط او شنيده بود!!» كه فرمود: لا نورث ماتركناه صدقة از ما ارث برده نمي‌شود ماترك ما، صدقه است (واقعاً براي دلجوئي از فاطمة آمده بودند؟ يا مي‌خواستند با با كما بي مهري، به تحريم اقتصادي خود وغصب فدك، صورت شرعي بدهند و در برابر دختر وحي، باسنگدلي تمام، مانند خانه‌اش، دلش را هم به آتش بكشند، اگر راست مي‌گفتند: و
از مباهله تا عاشورا، ص: 471
براي دلجوئي و استرحام آمده بودند پس چرا در همان جلسه، با دادن مقداري از حق خود، يا به قول خودشان، از صدقه پدرش كه به او حلال بود چيزي به او ارزاني دارند و كمي از درد دلش را التيام مي‌بخشيدند زهي بي انصافي و ..! به بقيه روايت ابن قتيبه توجه فرمائيد و قضاوت كنيد
فقالت: أرأيتكما إن حدثتكما حديثاً عن رسول اللّه صلي الله عليه و آله تعرفانه و تفعلان به؟ قالا نعم، فقالت: نشدتكما باللّه ألم تسمعا رسول اللّه يقول: رضا فاطمة من رضاي، و سخط فاطمة من سخطي، فمن أحب فاطمة إبنتي فقد أحبّني، و من أرضي فاطمة فقد أرضاني، و من أسخط فاطمة فقد أسخطني؟ قالا نعم سمعناه من رسول اللّه صلي الله عليه و آله قالت: فإنّي أشهداللّه و ملائكته أنّكما أسخطتماني، و لئن لقيت النّبي لأشكونّكما إليه پس فرمود:
اگر من حديثي را از رسول خدا براي شما نقل كنم كه خود تان هم آن را مي‌شناسيد آيا به آن عمل مي‌كنيد؟ (يا نه) گفتند: بلي، فرمود: شما را به خدا قسم ميدهم آيا نشنيديد كه رسول خدا فرمود: رضايت فاطمة از رضاي من است و غضب فاطمة، از غضب من است؟ پس هركس دخترم فاطمة را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كس فاطمة را راضي كند مرا راضي نموده است، و هركس فاطمة را عصباني (وناراضي كند) مرا عصباني كرده است هر دو گفتند: بلي آن را از رسول خدا شنيديم!، فرمود: خدا وفرشته‌هاي او را شاهد مي‌گيرم كه شما، مرا نا راضي و عصباني كرديد، اگر پيامبر اكرم را ملاقات كردم از هردوي شما شكايت خواهم كرد.
پس ازاين گفتگو و اظهار درد دروني فاطمة عليها السلام، ابوبكر گفت: أنا عائذ باللّه تعالي من سخطه و سخطك يا فاطمة من پناه مي برم به خدا از غضب او و غضب تو، اي فاطمة!
أبوبكر باشدت شروع به گريستن كرد در حالي كه فاطمة مي گفت: واللّه لأدعونّ اللّه عليك في كلّ صلاة أصلّيها به خدا قسم پشت سر هر نمازي كه مي‌خوانم، بر تو نفرين خواهم كرد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 472
قال: فلم يبايع عليّاً كرّم اللّه وجهه، حتّي ماتت رضي اللّه عنهما ولم تمكث بعد أبيها إلّا خمساً وسبعين ليلةً (الخبر) پس علي عليه السلام بيعت نكرد تافاطمة عليها السلام از دنيا رفت و بعد از پدر بيش از هفتاد و پنج روز زنده نماند (تاآخرخبر) «1»
البته طبق بيشتر روايات اهل سنت، مدت عمر فاطمه بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله ششماه بوده و لكن در اين روايت مانند اهل تشيع 75 روز آمده است ترمذي در صحيحش در باب (ما جاء في تركة رسول اللّه) نقل مي‌كند: إنّ فاطمة قالت لأبي بكر و عمر و اللّه لاأكلّمكما أبداً فماتت و لا تكلّمهما همانا فاطمة به ابي بكر و عمر گفت: به خدا قسم با شما حرف نمي‌زنم، ازدنيا رفت و با آنها حرف نزد «2»
بخاري در صحيحش در باب خمس مي‌نويسد: إنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلي الله عليه و آله غضبت علي أبي بكر فهجرته فلم تزل مهاجرته حتّي توفّيت وباز در باب غزوه خيبر مي‌گويد: إنّ فاطمة عليها السلام وجدت علي أبي‌بكر فهجرته فلم تكلّمه حتي توفّيت ودر كتاب الفرائض روايت مي‌كند إنّ فاطمة عليها السلام هجرت أبابكر فلم تكلّمه حتي ماتت تمام اين روايت ها باصراحت كامل اشعار دارد بر اينكه دختر وحي تادم مرگ باابابكر و عمر سخن نگفت و با حالت غضب از دنيا رفت «3»
شمارا به خدا! اين آقايان كه، در روزهاي واپسينِ عُمرِ پاره تن رسول خدا، كه به صحت حديث فاطمه (دختر وحي)، گواهي و شهادت صريح دادند، و قدم رنجه فرموده!! به عيادت و دلجويي از دخت پيغمبر آمده بودند، چه ميشد مقداري از
از مباهله تا عاشورا، ص: 473
ماترك پدر به او مي‌دادند از او دلجوئي نموده و او را از خود راضي مي‌كردند، پس از قرنها، تاريخ به ما مي‌آموزد كه اين كارهاي بظاهر عيادت از دختر وحي، بازي سياسي بيش نبوده است اما غافل از اينكه
گيرم كه خلق را به فريبت فريفتي بادست انتقام طبيعت چه مي‌كني

«9- ناله فاطمة»

«9- ناله فاطمة» و أخيراً دخلوا الدّار، فخرجت فاطمة، فقالت: واللّه لتخرجنّ أو لأكشفنّ شعري و لأعجّنّ إلي اللّه! فخرجوا و خرج من في الدّار درنهايت داخل خانه شدند فاطمة بيرون آمد و گفت: به خدا قسم يا ازخانه بيرون مي‌رويد ويا موي سرم را باز ميكنم و به خدا شكايت مي‌برم! پس همگي و هركه درخانه بود بيرون رفتند «1»
بعد از آنكه عمر، أميرمؤمنان عليه السلام را بازور براي بيعت، به مسجد بردند فلمّا رأت فاطمة ماصنع عمر، صرخت و ولولت، واجتمع معها نساء كثير من الهاشميات و غيرهنّ، فخرجت إلي باب حجرتها، و نادت،
ياأبابكر! ماأسرع ماأغرتم علي أهل بيت رسول اللّه! واللّه لا أكلّم عمر حتّي ألقي اللّه فاطمة عليها السلام اين صحنه دلخراش را ديد؛ ناله كرد وفرياد زد، زنان زيادي از بني هاشم و غير بني هاشم جمع شده (و دور او را گرفتند) پس به دَرِ حجره خود بيرون آمد (و ايستاد) و ندا درداد اي ابابكر! چه زود به اهل بيت رسول خدا غارت آورديد (وهجوم نموديد) به خدا سوگند تا (دَمِ مرگ و روزي كه) خدارا ملاقات نمايم، با عمر، حرف نخواهم زد! «2»
از مباهله تا عاشورا، ص: 474
منظره جانگداز بردن وليّ خدا، به طوري دختر وحي را منقلب كرد دردهاي (شكستن پهلو، و زخم فرو رفتن مسمارهاي دَر، برسينه، ناراحتي‌هاي زنانه سقط جنين، و سوزش جاي تازيانه قنفذ (غلام و ياور عمر) كه در حديث به كالدُّملج يعني اثر تازيانه در بازوي زهراء مانند دست بند و النگو جا گذاشت وو .. همه اينها را از ياد برد و فرياد زد) ياقوم خلّوابن عمّي أو لأكشف للدّعاء رأسي وأشكوا إلي اللّه شجوني اي مردم از پسر عمويم دست برداريد و گر نه سرم را برهنه كرده، داغ دلم را براي شكايت، به پيشگاه خداوند مي‌بر

«10- شِكوه هاي دختر وحي»

«10- شِكوه هاي دختر وحي» دختر وحي بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله بيش از دو ماه و نيم يا سه ماه و يا 15 روز «1» و يا بقول اهل تسنن ششماه، زنده نماند اما در اين مدت كم به او چه گذشت كه فرمود:
در پاسخ سؤال زنان عيادتگر كه پرسيدند كيف أصبحت يا بنت رسول اللّه؟ قالت:
أصبحت عائفة لدنياكنّ و قاليةً لرجالكنّ اي دختر رسول خدا! شب را چگونه به صبح ميرساني (حالت چطور است) فرمود: ستايش بر خداست عمرم را به گونه اي مي گذرانم كه از دنياي شما چشم پوشيده ام و از مردانتان گله مند (وگريزانم).
حق بردن و سيلي زدن و سينه شكستن مزد زحمات شب وروز پدرم بود
از فضة غم مادر و فرزند بپرسيد كو شاهد حال من و قتل پسرم بود حاج آقا رضاصدر در كتاب پيشواي شهيدان گويد: سيزده هزار نفر در جنگ جمل براي حفظ عايشه از جان گذشته و كشته شدند، اما حتّي يك نفر پيدا نشد از فاطمه زهراء دفاع نمايد (كه به آن روز انداختند)
ثمّ قالت أوصيك أن لايشهد أحد جنازتي من هؤلاء الّذين ظلموني، و أخذوا حقّي، فإنّهم عدوّي عدوّ رسول اللّه، و لا تترك أن يصلّي عليّ أحد منهم ولا من أتباعهم، وادفنّ في اللّيل اذا هدأت العيون و نامت الأبصار؛ كار به جائي رسيد كه سالار بانوان دو جهان به امير آزادگان تأكيد مي‌كند مرا شبانگاه وقتي كه چشمها به خواب رفت و آرام گرفت، به خاك بسپار مبادا اجازه دهي يكي از آنها ياپيروانشان كه برمن ستم كرده و حق مرا گرفتند بر من نماز گذارند چون آنان دشمن من و رسول خدايتند (تاآخرخبر) «1»

«11- ركن استوار علي فرو ريخت!»

اشاره

«11- ركن استوار علي فرو ريخت!» رسول خدا صلي الله عليه و آله در هنگام وفات به أمير مؤمنان عليه السلام فرمود: بعد از من به زودي، دو ركن تو خواهد شكست!، وقتي كه رسول خدا رحلت نمود، فرمود: ركن اولم شكست و فاطمه كه چشم از اين دنياي درد و رنج پوشيد باز فرمود: دومين ركن من از دست رفت «2»
در مدت عمر سالار بانوان بعد از پدر اختلاف زيادي هست،
اكثر مؤرّخين اهل سنّت معتقدند كه فاطمه زهراء عليها السلام بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله ششماه زنده ماند «3» و همچنين.
از مباهله تا عاشورا، ص: 476
عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّ فاطمة عاشت بعد رسول اللّه، ستّة أشهر روايت از امام محمد باقر عليه السلام است كه، فاطمة شش ماه بعد از رسول خدا، زندگي كرد. «1»
عن أبي جعفر عليه السلام قال إنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلي الله عليه و آله مكثت بعد رسول اللّه ستّين يوماً فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله شصت روز بعد از پدر در دنيا ماند. «2»
باز از امام باقر عليه السلام است إنّ فاطمة مكثت في مرضها، خمسة عشر يوماً و توفّيت پانزده روز (يا هيجده روز «3») بعد از پدر در دنيا ماند. «4»
جز موارد بالا چهل روز «5» وهفتاد و پنج روز «6» و نود وپنج روز وهشت ماه. «7» پس از به خاك سپردن تن آزرده زهراء و تحويل امانت، اندوه و غم وجود امير مؤمنان عليه السلام به گونه‌اي فرا گرفت كه رو به سوي قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله گرفته و با دل پر از
از مباهله تا عاشورا، ص: 477
آه و اندوه گفت: ستنبّئك ابنتك بتظافرأمّتك علي هضمها، فاحفها السّؤال و استخبرها الحال، فكم من غليل معتلج بصدرها، لم تجد إلي بثّه سبيلًا، و ستقول و يحكم اللّه و هو خير الحاكمين، والسّلام عليكما سلام مودّع، لا قال و لاسئم، فإن أنصرف فلا عن ملالة وإن أقم فلا عن سوء ظنّ بما وعداللّه الصّابرين. «1»
اي رسول خدا! بزودي دخترت جريان دست بهم دادن امت براي كوبيدن و شكستن حرمتش را، برايت باز گو ميكند، پس، از او سؤال كن و از حالات پس از رحلت خودت و سر گذشت او بپرس، چقدر حرارت امواج دروني در سينه او بود (و در آن مي‌پيچيدو موج ميزد) كه نتوانست براي پخش (و ابراز) آن راهي پيدا كند وبزودي برايت مي‌گويد (و شرح ميدهد، سلام بر هردو شما باد، سلام وداع كننده‌اي كه نه بد دل است و نه خسته، اگر (از سر قبر فاطمه) برگردم نه از دلگيري است و اگر بمانم نه از بد بيني به پاداشهاي خداوندي به شكيبايان است!؟
در دل شب پس از دفن فاطمه كنار ايستاد و اينگونه درد دل كرد:
لكلّ اجتماع من خليلين فرقة و كلّ الّذي دون الممات قليل
وأنّ افتقادي فاطماً بعد أحمد دليل علي أن لايدوم خليل
ستعرض عن ذكري و تنسي مودّتي و يحدث بعدي للخليل خليل «2»
بلي ركن محكم علي، فرو ريخت، ياور نيرومند علي، هم آغوش خاك گرديد، عاشق دلباخته مرتضي، از دست رفت، پشتوانه قوي مولا، با هجران خود، پشت مولا را، شكست زهراي دلسوخته او در عنفوان جواني‌با يك دنيا گلايه و غم، غروب كرد و زير خروارها خاك، آرميد، ديگر كسي به او سيلي نمي‌زند، صورتش را نيلي نمي‌كند، دَرِ خانه‌اش را آتش نمي زند، قلب دردمندش را ميان در و ديوار
از مباهله تا عاشورا، ص: 478
نمي‌فشارد، در أثر فرورفتن مسمار از سينه‌اش خون سرازير نمي‌شود، ديگر سرشكسته‌اش را براي شكايت به دادگاه داور يكتا نمي‌برد در يك جمله ديگر صداي ناله سوزان زهراء نمي‌آيد يافضة خذيني.
اما علي ماند و چهار نفر يتيم، وجوّ متشنّج سياسي بر عليه او.
بلي كمر مولا خميد و دل درياوار او، با آتش فراق زهراء سوخت با زبان و كلمات بهم بافته، درد دروني خويش را چنين بيان مي كند
نفسي علي زفراتها محبوسة ياليتها خرجت مع الزّفرات
لاخير بعدك في الحياة و إنّما أبكي مخافةً أن تطول حياتي جان من در آتش غم (ودرقفس فراق) او زنداني شده است، اي كاش جان من هم با رفتن او با آه و ناله در فراق او، از تنم بيرون ميرفت.
بعد از تو، در زنده ماندن، خيري نيست، همانا گريه من از ترس طولاني شدن زندگي بعداز توست!

«زهراي من»

«زهراي من» اي روي دلفروز تو شمع شبانه ام شد بي فروغ روي تو تاريك خانه ام
اي آرزوي گمشده زهرا كجاستي تا بنگري فغان و نواي شبانه ام
اي دخت سيّد قرشي در فراق تو از دل هزار تير بلارا نشانه ام
بعد از تو خير نيست به قاموس زندگي ترسم كه طول عمر شود در زمانه ام از مباهله تا عاشورا، ص: 479
در تنگناي تن شده محبوس روح من اي كاش مرغ جان بپرد زآشيانه ام زهرا تو رفتي از غم و محنت رها شدي من بي تو چون پرنده گم كرده لانه ام
بعد از تودرد دل به كهِ گويم كه همچو تو باشدشريك درد دل محرمانه ام
پروانه واربال و پرم سوخت العجب كس باخبر نشد زشرار زبانه ام
زهرا چرا جواب علي را نمي دهي اي با خبر زسوز دل عاشقانه ام
اندر حيات عاريه شرمنده ام زتو تا ديده ام فتد به در و آشيانه ام
برحق خود دهم قسمت بگذر از علي بس جور روزگار كشيدي به خانه ام
از تازيانه ساعد سيمين تو شكست دل خسته من هنوز از آن تازيانه ام
از بهر گريه در غم هجران توبس است رنگ پريده حسنينت بهانه ام
گه بر سر مزار تو آيم به خانه گه بهر تسلّيِ دل زينب روانه ام از مباهله تا عاشورا، ص: 480
جز دانه هاي اشك تر و لخته هاي دل بر مرغكان تو نبود آب و دانه ام «1»

«12- قبر گمشده»

«12- قبر گمشده» از ابي جعفر عليه السلام روايت شده است إنّ فاطمة عاشت بعد رسول اللّه صلي الله عليه و آله ستّة أشهر «2»
بيشتر از علماي اهل تسنن هم مي‌گويند فاطمة شش ماه بعد از رسول خدا، زنده ماند، و تا او زنده بود علي عليه السلام به ابوبكر بيعت ننمود از اين گفتار ها خيلي از اسرار و رازهاي دوران اوليه اسلام پس از رحلت رسول خدا كشف مي‌شود كه، دختر وحي چقدر در برابر آنها ايستادگي‌كرده وپروانه وار دور شمع ولايت مي‌چرخيده است.
يعقوبي درتاريخش مي نويسد: ومايبايع عليّ عليه السلام إلّابعد وفاة فاطمة عليها السلام أي بعد ستّة أشهر «3»
علي عليه السلام، بيعت نكرد، مگر بعد از ششماه پس از در گذشت فاطمه عليها السلام. «4»
وصيت الهي سياسي زهراء 3 در باره دفن و به خاك سپردنش، كه هيچكس محل قبر او را نداند و بجز چند نفر به جنازه‌اش نماز نخواند و تشييع ننمايد، تا ابد قوم ستمگر را رسوا ساخت و براي جوامع بشري مظلوميت و بي ياوري اهلبيت را روشن ساخت، و به جهانيان فهماند كه در برابر دشمنانشان نيروي فيزيكي نداشتند اما با اين وصيت، مظلوميت خود را، تا ابد به اثبات رسانيد و بيمه كرد.
از مباهله تا عاشورا، ص: 481
اميرمؤمنان عليه السلام طبق وصيت زهراء عمل كرد، در محلي به خاك سپرد كه جز اولاد طاهرين خود، با گذشت 14 قرن، هنوز كسي از مدفن دختر وحي سراغ ندارد.
نابود باد رياست، محو شود فرمانروائي ستمگرانه كه كار را به جائي مي‌رساند، تنها دخت رسول خاتم صلي الله عليه و آله در مدفني، نقاب خاك به روي خود بكشد كه بيش از چهارده قرن است انسانهاي بيشمار در طول ساليان دراز، از مدينه منوّره ديدن كرده‌اند هنوز به زيارت قبر او موفّق نشده‌اند،
بسي بدبختي و زهي بي سعادتي، نفرين و هزار نفرين بر مسبّبين اين محروميت باد آمين خدايا آمين.
به دفن شبانه و اعتراض گردنكشان و تصميم به نبش قبرها وبستن مولا شمشير و گذاشتن عمامه زرد بر س

«خدايا»

«خدايا» أللّهمّ ارحم من رحمهم و لاتغفر لمن ظلمهم «1»
خدايا رحم كن به كسي كه اورا رحم كند و نه بخش كساني را كه به آنها ظلم نمايد.
رسول خدا پس از بيان سلسله مطالبي در باره فاطمة عليها السلام فرمود: من وقتي كه او را ديدم جريانهائي كه بعد از من بر او پيش خواهد آمد يادم آمد مثل اينكه او را مي بينم ذلت بر خانه اش داخل شده و حرمتش شكسته و حقش غصب شده و از ارثش ممنوع شده و پهلويش شكسته و جنينش سقط گرديده است كه هرچه فرياد مي كشد يامحمداه كسي جوابش نمي دهد، و استمداد مي كند كسي به دادش نمي رسد و درآخر فرمود:
أللّهمّ العن من ظلمها و عاقب من غصبها و ذلّل من أذلّها و خلّد في نارك من ضرب
از مباهله تا عاشورا، ص: 482
جنبيها حتي ألقت ولدها، فتقول الملائكة عند ذالك آمين «1»
خدا لعنت كن هركس به فاطمه ظلم كند، و به سزايش برسان كسي را كه حق او را غصب كرد و خوار كن هركهُ او را خوار نمايد و دايم در آتشت بسوزان آن را كه به پهلوي او به گونه‌اي صدمه رساند كه بچه‌اش را مي‌اندازد در اين حال فرشته‌ها مي‌گويند آمين.

واي بر!»

واي بر!» يا علي ويل لمن ظلمها و ويل لمن ابتزّها حقها و ويل لمن هتك حرمتها و ويل لمن أحرق بابها و ويل لمن آذي خليلها و ويل لمن شاقها و بارزها أللّهم إنّي بري‌ءٌ منهم و هم منّي براء (الخبر) «2»
اي علي واي بر كسي كه به او ستم نمايد و وابر آنكه حق اورا بگيرد، واي بآزار دهنده دوستش، واي بر كسي كه با او دشمني كند و مبارزه نمايد بار خدايا من از آنها بدورم و آنها هم از من بدور (تاآخر خبر)
يا سلمان ويل لمن يظلمها و يظلم ذرّيتها و شيعتها «3»
اي سلمان واي بر كسي كه به او و ذريةاش و به شيعيان او ظلم كند

«به خدا قسم»

«به خدا قسم» قال صلي الله عليه و آله يا فاطمة! والّذي بعثني بالحق لأقومنّ بخصومة أعدائك، و ليندمنّ قوم أخذواحقّك و قطعوا مودّتك و كذبوا عليّ، و ليختلجنّ دوني فأقول: أمّتي أمّتي، فيقال:
إنّهم بدّلوا و صاروا إلي السّعير «1»
فرمود: اي فاطمه قسم به خدائي كه مرا به حق مبعوث كرده، حتماً براي احياي حقت از دشمنانت، قيام خواهم كرد، و به يقين آنان كه حق تورا گرفتند، دوستي را از تو بريدند، برمن دروغ بستند، پشيمان خواهد شد، در پيش من به اضطراب مي‌افتند پس مي‌گويم أمّتم. أمّتم، گفته مي‌شود اينها بعد از تو تبديل كردند و به جهنّم رفتند

«لعنت خدا بر!»

«لعنت خدا بر!» ثم أقبل علي ابنته فقال: إنّك أول من يلحقني من أهل بيتي و أنت سيدة نساء أهل الجنّة و سترين من بعدي ظلماً و غيظاً حتي تُضربي و يُكسر ضلع من أضلاعك، لعن اللّه قاتلك و لعن اللّه الامر و الرّاضي و المعين و المظاهر عليك و ظالم بعلك و ابنيك «2»
سپس به سوي دخترش رو كرد و گفت: تو نخستين كس از بيتم به من ملحق مي‌شوي، تو بانوي زنان بهشتياني، و به زودي بعد از من ستم و كينه، مي‌بيني تازده مي‌شوي و يكي از دنده هايت مي شكندلعنت خدا بر قاتل تو و به آنان كه امر كند و راضي شود و كمك نمايد و كساني كه به تو زور گويند و لعنت خدا بر ستمگر شوهرت و بچه‌ا

أجر رسالت‌

أجر رسالت با مطالعه و در نظر گرفتن آياتي چند در قرآن كريم كه، مزد زحمات نبوّتي و رسالتي رسول خدا صلي الله عليه و آله را، دوست داشتن و مودّت أهل بيت و خاندان او قرار داده است مانند آيه مباركه؛
قل لا أسئلكم عليه أجراً، إلّا المودّة في القربي «1»
بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم در خواست نمي‌كنم جز دوست داشتن نزديكانم (أهل بيتم)؛
و همچنين اخبار بيشماري كه ما را موظّف به (تولّي) دوستي آنها و (تبرّي) دوري كردن از دشمنان آنها مي‌كند و با ملاحظه آخرين وصيت او هم در باره قرآن و أهل بيت؛ «2»
اين پرسش پيش مي‌آيد آيا چه كساني اوّلين بار، حرمت اين خاندان را شكستند و حقوق مسلّمه آنها را غصب كرده و به تاراج برده و تا ظهور يوسف گمگشته شان، خاكستر نشينشان كردند؟! و آيا برابر آيات و أخباري كه (قسمتي از آنها در اين كتاب از نظر خوانندگان گرامي گذشت و خواهد آمد) در باره آنان چگونه قضاوت كنيم؛ با جمع بندي صدر و ذيل أخبار و آيات مربوط به اين خاندان چه بگوئيم، جزاينكه بر درگاه قادر توانا سر برداشته و مناجات كنيم كه؛ أللّهمّ العن أوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وّآل محمّد و آخر تابع لهم علي ذالك أللّهمّ العصابة الّتي جاهدت الحسين عليه السلام وشايعت و بايعت و تابعت علي ذالك أللّهمّ العنهم جميعاً و عذّبهم عذاباً شديداً آمين

خلاصه اين بخش‌

خلاصه اين بخش نطفه وجودي دختر وحي، با آن مقدمات و تشريفات خاص كه، منعقد شد، خود نشان دهنده عظمت و گوياي مقام بي انتهاي ملكوتي او بود؛
هيچ چيز عجيب از او تعجبي نداشت، زيرا كسي كه به وجود آمدنش زير نظر مستقيم پروردگارش بوده و در هر مرحله زندگي اش، خدابا او و او با خدا و براي خدا بود،
از سخن گفتن در شكم مادر گرفته تا به حركت در آوردن شهر مدينه و تكان دادن مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله از او تعجب آور نبود.
فاطمة عليها السلام مورد توجه مخصوص پدرش بود، در هر حال و در هر زمان و مكان، عشق پدر بود، همه وجود فاطمة را، مساوي با وجود مقدس خود مي‌دانست.
دستش را مي‌بوسيد و احترام خاص بر او قائل بود، رضاي او را رضاي خود و غضب او را غضب خود، معرّفي مي‌كرد.
نه تنها مادر پدر بود، بلكه همه چيز او بود، تحمل غمگيني و ناراحتي‌هاي او، براي رسول خدا صلي الله عليه و آله، سنگين و مشكل بود، در هر مقطعي ارزش وجودي زهرايش را به أمّت خود، بيان مي‌كرد و سفارش مي‌نمود.
ميكائيل تسبيح گو و اسرافيل آسيابان و جبرئيل پرستار بچه‌اش بود، خدايش از هر رجس و آلودگي مبرّا كرده و پاك و منزّه نموده بود؛ بطور خلاصه اورا برحجج خود حجت معين كرده بود؛
زندگي پر ماجرا و پر از أبعاد گوناگون او، شخصيت او را، به جهانيان شناسانيد و الگوي زندگي، قرار داد، با اينكه در نگاه اول يك بانوي كم سن و سال به نظر مي‌آمد امابه بزرگي و عظمت عالم امكان بود؛ در زمان پدر مورد احترام فوق العادة و بعد از
از مباهله تا عاشورا، ص: 486
رحلت او در دست يك مشت ناكسان و وحشياني گرفتار آمد كه، در هر لحظه لحظه زندگي كوتاهش، دست به گريبان مرگ بود؛ چرا نباشد، آخر يك زن چه قدر طاقت آن همه مصيبت‌ها را داشت تحريم اقتصادي، و غصب حقوق و از دست دادن، امكانات زندگي و در نهايت آسيبهاي گوناگون جسمي و بدني اش و بالأخرة دست و پا زدن، جنين سقط شده و جان دادنش در جلوي چشمش و از همه مهمتر و كمر شكن تر، كشيده شدن ولايت كبراي الهي براي أخذ بيعت وو .. همه و همه دست بهم داده آن وجود محور جهان را، از پا درآورد و با يك دنيا درد و اندوه وگلايه، چشم از اين دنياي فاني، فرو بست و به لقاء اللّه پيوست.
اين نفر سوم آل عبا عليهم السلام در روز مباهله مدينه پشت سر پدر ايستاده و دست به سوي آسمان گرفته، آماده آمين گويي، به نفرين پدر بود؛
اما نجباي نصارا با ديدن آن منظره فراموش ناشدني و درك حق و حقيقت، غرور خود را شكسته و به همه مقامهاي اعتباري خود، پشت پا زده و تسليم حق گشتند اما؛ انسان نمايان به ظاهر مسلمان، به آن خانه وحي يورش برده و با هجمه هاي وحشيانه خود، دختر وحي را به روزي انداختند كه به شوهر مظلومش تأكيد كرد حتماً، مرا شبانه به خاك بسپار و در تاريكي شب، قبر مرا بي نشان و بي علامت قرار ده، تا دنيائيان بدانند كه، يك زن بي دفاع و بي يار و ياور، و تنها نشانه رسول گرامي خدا، از ستمگران امت، چقدر متنفر و گله‌مند و ناراضي به سوي پرورد گارش، پر كشيد و رفت

«تسبيح فاطمة عليها السلام»

«تسبيح فاطمة عليها السلام» روز چهارم بعد از عروسي فاطمه عليها السلام رسول خدا صلي الله عليه و آله به ديدن او رفت پس از صحبتها و بشارتها و ذكر فضايل و مناقب آنها بلند شد برود فاطمه عرض كرد يا ابه لا طاقة لي بخدمة البيت فأخدمني خادماً تخدمني و تعينني علي أمر البيت باباذبدن
از مباهله تا عاشورا، ص: 487
من توان انجام كارهاي خانه را ندارد، براي من خدمتكاري بده تا در كارهاي خانه:
مرا ياري دهد، فرمود: فاطمه بهتر از خادم را نمي‌خواهي؟! علي گفت بگو چرا مي‌خواهم فرمود: هر روز 33 مرتبه سبحان اللّه و 33 مرتبه الحمد للّه و 33 مرتبه أللّه أكبر مي‌گوئي اين در زبان 100 تا است ولي در ميزان هزار حسنة است، اي فاطمه اگر تو آن را هر صبح بگوئي خداوند براي كارهاي دنيا و آخرتت كفايت مي‌كند. «1

«زيارت فاطمة عليها السلام»

«زيارت فاطمة عليها السلام» جابر بن عبداللّه أنصاري از پيامبر روايت كرده است. من زار فاطمة فكأنّما زارني هركس فاطمه را زيارت كند مانند آنست كه مرا زيارت كرده است. «2»
نوفلي از جد خود نقل مي‌كند روزي به خدمت دخت پيامبر رفتم، او پيش از من سلام كرد و علت رفتنم را سؤال نمود؟ گفتم براي نيل و به دست آوردن پاداش معنوي، فرمود پدرم مي‌فرمود: منسلّم عليه وعليّ ثلاثة أيّام، أوجب اللّه له الجنّة هركس به او و من سه روز سلام گويد، خداوند بهشت را بر او واجب نمايد؛ پرسيدم در حيات ظاهري يا هميشه؟ فرمود: هم در حيات و هم بعد از ممات. «3»
أمير مؤمنان عليه السلام از فاطمه عليها السلام نقل مي‌كند «قال لي رسول اللّه صلي الله عليه و آله يا فاطمة من صلّي عليكِ غفر اللّه لهُ، و ألحقه بي حيث كنت من الجَنّة» پيامبر به من فرمود، اي فاطمه هركس به تو درود بفرستد خداوند اورا مي‌بخشد و در بهشت به من ملحق خواهد
از مباهله تا عاشورا، ص: 488
شد. «1»
سيّد بن طاووس گويد: هركس فاطمه را با اين جملات، زيارت كرده و از خدا طلب بخشش نمايد، خداوند او را بخشيده و داخل بهشت نمايد.
«ألسَّلامُ عَلَيْكِ يا سَيّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ ياوالِدَةِالْحُجَجِ عَلي النَّاسِ أجْمَعينَ السَّلامُ عَلَيْكِ أيَّتُها الْمَظْلُومَةِ الْمَمْنُوعَةِ حَقُّها، أللَّهُمَّ صَلِّ عَلي أمَتِكَ وَابْنَةِ نَبِيِّكَ وَ زَوْجَةِ وَصِيِّ نَبِيّكَ، صَلاةً تَزْلِفُها فْوقَ زُلْفي عِبادِكَ الْمُكَرَّمينَ مِنْ أهْلِ السَّماواتِ وَ اْلأَرَضينَ. «2

«توسّل به فاطمة عليها السلام»

«توسّل به فاطمة عليها السلام» توسل ودعا و نماز و أذكار منسوب به اين بانوي هر دو جهان زياد است فقط براي تبرك و تيمّن اين چند مورد را در اينجا آوردم.
از پيامبر روايت شده است. نحن سفينة النّجاة، و من حادّعنّا هلك، فمن كانت لهُ إلي اللّه حاجةً فليسأل بِنا أهل البيت ... ما كشتي نجاتيم، هركس از ما دوري جويد، نابود مي‌گردد؛ پس هركس خواسته‌اي از درگاه خدا دارد، پس حتماً به مااهل بيت، توسل جويد و مارا وسيله قرار دهد. «3»
امام باقر عليه السلام هروقت بيمار ميشد و يا تب داشت مادرش زهرا را صدا مي‌زد يا فاطمة بنت محمّد بگونه‌اي كه صدايش به بيرون خانه هم مي‌رسيد «4».
از مباهله تا عاشورا، ص: 489
از توسّلهاي تجربه شده اين است كه 530 مرتبه با اخلاص به فاطمة عليها السلام توسل شود «أللّهُمّ صَلِّ عَلي فاطِمَةَ وَ أبيها وَ بَعْلِها وَ بَنيها عَدَدَ ما أحاطَ بِهِ عِلْمُكَ

«موقوفات وصدقات فاطمة عليها السلام»

«موقوفات وصدقات فاطمة عليها السلام» أبي بصير گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: وصيت فاطمه را به تو بخوانم؟! عرض كردم:
بلي؛ پس ظرف چوبيني، بيرون آورد و نوشته‌اي از آن درآورد كه بدين گونه قرائت كرد. «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
هذا ما أوصت به فاطمة بنت محمد رسول اللّه صلي الله عليه و آله أوصت بحوائطها السّبعة، العواف، و الدلال، و البرقة، والمبيت، و الحسني و الصّافية و ما لأمّ ابراهيم إلي عليّ‌بن أبي طالب عليه السلام فإن مضي عليّ فإلي الحسن، فإن مضي الحسن فإلي الحسين، فإن مضي الحسين فإلي الأكبر من ولدي، شهد اللّه علي ذالك و المقدادبن الأسود و الزّبير بن العوام، وكتب عليّ بن أبيطالب عليه السلام
در روايت ديگر ظرف را نياورده است اما اين جمله اضافه شده است «إلي الأكبر من ولدي دون ولدك» يعني به بزرگترين اولاد خودم نه اولاد تو (از زنان ديگر)
باز أبي بصير از امام صادق عليه السلام روايت مي‌كند كه فرمود: براي تو وصيّت فاطمه را بخوانم؟! گفتم بلي، پس صحيفه‌اي را براي من بيرون آورد هذا ما عهدت فاطمة بنت محمد صلي الله عليه و آله في أموالها إلي عليّ بن أبي طالب فإن مات فإلي الحسن فان مات فإلي الحسين، فإن مات فإلي الأكبر من ولدي دون ولدك: الدلال والواف والمبيت و البرقة و الحسني و الصّافية و ما لأمّ ابراهيم. شهداللّه عزّ وجلّ علي ذالك و المقدادبن الأسود و الزّبيربن العوّام خلاصه دو وصيتنامه اين است بنام خداوتد بخشنده مهربان، اين وصيتي است كه فاطمه، دخت محمد صلي الله عليه و آله در مورد بوستنها (باغهاي) هفتگانه
از مباهله تا عاشورا، ص: 490
خويش مي‌نمايد: اين بوستانها عبارتند، از «عواف» «ذلال» «برقه» «مبيت» «حسني» «صافيه» «ام‌ابراهيم» و تدبير امور آنها را به علي بن ابي طالب و پس از او به ترتيب به فرزندم حسن و حسين و پس از او به بزرگترين فرزند او مي‌سپارم، به اين وصيت، خدا و مقداد و زبير شاهدند و نويسنده‌اش هم علي بن ابيطالب است عليه السلام. «1»
امام صادق عليه السلام فرمود: المبيت آن (بوستاني) است كه سلمان مكاتبه كرده بود پس خداوند آن را براي پيغمبرش «في‌ء» قرار داد پس آن بوستان، از صدقات فاطمه است. آنها را به بني هاشم وبني المطّلب صدقه كرد. «2»
أحمد بن محمد گويد: از امام كاظم عليه السلام از جريان بوستانهاي هفتگانه كه ميراث رسول خدا صلي الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام بود، پرسيدم؟! فرمود: آنها وقف رسول خدا صلي الله عليه و آله بود كه هر وقت ميهماني بر او وارد ميشد، مورد احتياج خود را از آنها بر ميداشت و پس از رحلت رسول خدا عباس (عموي پيامبر آمد و با فاطمه در باره آنها در گير شد اما علي و ديگران شهادت دادند كه آنها وقف بر فاطمه عليها السلام بود. «3»
اين بوستانها از كجا آمده بود؟! تاريخ مدينه چنين مي‌نويسد: يكي از دانشمندان يهودِ «بني نضير» پس از شناخت اسلام، به راه و رسم پيامبر گراييد؛ و آن بوستانهارا كه ملك او بود، طبق وصيت و سند روشن، به رسول خدا واگذار كرد، و پيامبرنيز در سال هفتم هجرت، آنهارا به فاطمه بخشيد و تنها هنگامي كه ميهمان به او مي‌رسيد يا نيازي در اين مورد داشت، از محصول آن استفاده مي‌كرد.
فاطمه افزون بر وقف اين بوستانها، از دارائي شخصي خود به هر كدام از همسران پيامبر نيز دوازده «أوقية» وجه نقد طبق وصيت خويش واگذار كرد، و هر كدام از زنان بني هاشم و «امامه» دختر خواهرش را نيز همانگونه مورد مهر قرار داد. «4»
از مباهله تا عاشورا، ص: 491
«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله»
«الحسن و الحسين امامان قاما أوقعدا».
بحار الأنوار: 43/ 291

بخش 5 فرزند ياسين حسن عليه السلام‌

اشاره

بخش 5 فرزند ياسين حسن عليه السلام از مباهله تا عاشورا، ص: 493
بخش 5 فرزند يس حسن عليه السلام بنا بر مشهور طلوع آنحضرت در نيمه ماه مبارك رمضان سال دوم يا سوم هجرت در مدينه و غروب در بيست وهشتم ماه صفر سال پنجاهم هجرت بوده و در بقيع دفن گرديده است و مدت سن آنحضرت چهل وهفت يا چهل و هشت سال بود.
نفر چهارم كه در روز مباهله همراه جد بزرگوارش در محل تعيين شده حضور پيدا كرد، فرزند ارشد فاطمة عليها السلام امام حسن عليه السلام بود در باره فضائل و مناقب اين حضرت از جد بزرگواش رسول خدا صلي الله عليه و آله سخنان زيادي وارد شده است كه با ذكر بعضي از آنها اين فصل را افتتاح مي‌نمائيم.
از أم فضل زن عباس عموي پيغمبر روايت شده است او گفت به رسول خدا عليه السلام عرض كردم: اي رسول خدا؛ درود خدا برتو باد، در خواب ديدم بعض از اعضايت در دامن من افتاده است! فرمود: فاطمة بچه‌اي به دنيا مي‌آورد تو نگهداري او را بعهده مي‌گيري،!
پس فاطمة (امام) حسن عليه السلام را وضع حمل نمود پيغمبر او را به أم فضل تحويل داد، باشير قثم بن عباس شير مي‌داد. «1»
وقتي كه فاطمة عليها السلام حسن را به دنيا آورد به علي عليه السلام گفت: نام او را بگذار، گفت: من
از مباهله تا عاشورا، ص: 494
در ناميدن او به پيامبر پيشي نمي‌گيرم، پس او را پيش رسول خدا صلي الله عليه و آله آورد كه به پارچه زرد رنگي پيچيده بود، حضرت فرمود: مگر من شمارا از پيچيدن بچه به پارچه زرد رنگ نهي نكرده‌ام سپس آن پارچه را انداخت و به پارچه سفيد پيچيد.
از علي عليه السلام پرسيد اسمي بر او تعيين كرده‌اي؟ گفت: من در ناميدن او، برتو پيشي نمي‌گيرم حضرت فرمود: من هم به خدايم پيشي نمي‌كنم.
خداي تبارك وتعالي به جبرئيل وحي نمود: براي محمد پسري متولد شده است، نازل شو از طرف من به او سلام برسان و تبريك گو و به او بگو: علي براي تو مانند هارون است بر موسي آن بچه را به نام فرزند هارون نامگذاري كن.
جبرائيل نازل شد پس از ابلاغ سلام و مباركباد گويي گفت: خداي تبارك و تعالي ترا امر ميكند آن را به نام فرزند هارون بنامي؛ پرسيد نام او چه بود؟ گفت: شبّر فرمود:
زبان من عربيست! گفت او را حسن بنام پس به حسن ناميده شد. «1»
پيغمبر در روز هفتم دو رأس گوسفند عقيقه (قرباني) كرد يك پاي آن را بايك دينار طلا به قابله داد. سرش را تراشيد و به وزن موي سرش تصدق نمود و به سرش، خلوق كه (نوعي داروي گياهي است) ماليد «2».
با سندهاي سه گانه از امام رضا ازپدران بزرگوارش از اسماء بنت عميس روايت كرده اند او به علي بن حسين عليهم السلام گفت: در هنگام ولادت حسنين عليهما السلام به جدّه‌ات قابله گي كردم؛ وقتي كه حسن عليه السلام به دنيا آمد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و گفت: اي اسماء پسرم را بياور، من او را در پارچه زرد پيچيده به رسول خدا دادم، آن پارچه را انداخت و فرمود: اي اسماء مگربه شما سفارش نكرده‌ام كه نوزاد را در پارچه زرد رنگ نه پيچيد، پس او را در پارچه سفيد پيچيدم و به حضرت دادم در گوش راست
از مباهله تا عاشورا، ص: 495
أذان و در گوش چپ اقامه خواند و سپس به علي عليه السلام فرمود: به پسرم چه اسمي انتخاب كرده اي؟ گفت: اي رسول خدا، دوست دارم او را حرب بنامم، فرمود: من به خدايم پيشي نمي‌گيرم در اين حال جبرئيل فرود آمد و گفت: اي محمد، خداي عليّ أعلي برتو سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد: علي براي تو مانند هارون است به موسي عليه السلام اما بعد از تو پيغمبري نخواهد بود پس اين پسرت را با نام پسر هارون نامگذاري كن، پيغمبر پرسيد: نام او چه بود؟ گفت: شبّر، فرمود: زبان من عربي است جبرئيل گفت: نام او را حسن بگذار.
اسماء گويد: وقتي كه روز هفتم شد پيغمبر دو رأس گوسفند سياه وسفيد، قرباني (عقيقه) كرد وبه قابله يك ران و يك دينار داد و سر او را تراشيد و به وزن آن طلا داد و به سرش خلوق ماليد سپس فرمود: اي اسماء خون در آوردن (عقيقه) رسمي است كه در جاهليت نيزبود. «1»
بُرّة دختر اميّه خزاعي گويد: هنگامي كه فاطمة عليها السلام به (امام) حسن عليه السلام حامله شد، پيامبر به او فرمود: تامن حضور نيابم او را شير نده! سپس حضرت براي كاري (از مدينه) بيرون رفت و سه روز طول كشيد، بچه گرسنه بود و به فاطمة گفتم: بچه را بده من شيرش دهم، قبول نكرد ولي رقت و دل نازكي مادرانه وادارش كرد بچه را شير دهد. وقتي كه حضرت برگشت فرمود: چه كردي؟ عرض كرد: رقت مادري مرا وادار كرد و او را شير دادم فرمود: أبي اللّه عزّ و جلّ إلّا ما أراد خداوند غيراز اراده و خواسته خود، چيزي را به اجرا در نمي آورد (يعني من مي‌خواستم امامت در ذريّه او با شد امّا خدا چيز ديگري اراده نمود) «2».
فاطمة دختر امام حسين از اسماء دختر ابي بكر از صفيّه دختر عبد المطّلب روايت
از مباهله تا عاشورا، ص: 496
مي‌كند گاهي كه حسين به دنيا آمد، من به فاطمه رسيدگي مي‌كردم پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:
اي عمّه، پسرم را به من ده، عرض كردم هنوز او را (نشسته و) تميز نكرده‌ايم. فرمود:
يا عمّة أنت تنظّفيه؟! إنّ‌اللّه قد نظّفه و طهّره اي عمّة تو او را تميز مي‌كني!؟ خدا او را تميز و پاك نموده است «1».
در اين باره روايت زياد هست كه به همين مقدار كفايت مي‌كنيم

«فضائل و مناقب مشترك»

1- آنها هردو امامند

1- آنها هردو امامند امير مؤمنان عليه السلام به حسن و حسين عليهما السلام فرمود: أنتما إمامان بعقبي و سيّدا شباب أهل‌الجنّة و المعصومان حفظكمااللّه، و لعنة اللّه علي من عاداكما. هردوي شما بعداز من امام و سروران جوانان بهشت و هردو معصوم، هستيد خداوند هردو را حفظ كند و لعنت او باد برهر كس كه شما را دشمن بدارد. «2»
واجتمع أهل القبلة علي أنّ النّبيّ صلي الله عليه و آله قال: الحسن و الحسين إمامان قاما أوقعدا تمام مسلمانها، اجماع دارند براينكه پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: حسن و حسين هردو امامند بايستند يا بنشينند. «3

2- سروران جوانان بهشت‌

2- سروران جوانان بهشت از امام صادق او هم از پدر بزرگوارش عليهما السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت كرده‌اند كه فرمود: الحسن و الحسين سيدا شباب أهل الجنّة و أبوهما خير منهما حسن و حسين سروران جوانان بهشتند و پدرشان بهتر از آنها است. «1»
واجتمع أهل القبلة إنّ‌النّبيّ صلي الله عليه و آله قال: الحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنّة تمام مسلمانها بر اين روايت اجماع دارند كه پيامبر در باره حسنين فرمود: حسن و حسين سروران جوانان بهشتند. «2»
در روايتي عمر گويد: پيامبرفرمود: إنّ ابناي هذان سيداشباب أهل الجنّة وأبوهما خير منهما. «3» اين روايت دركتاب‌هاي شيعه و سنّي با تعبيرهاي متفاوت فراوان آمده است و چون از جمله رواياتي است كه مورد اتّفاق مسلمانها است، نيازي به طول دادن اسناد آن، نداريم

3- آن دو بهترين روي زمينند

3- آن دو بهترين روي زمينند از امام رضاء از پدران بزرگوارش عليهم السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: حسن و حسين بعد از من و پدر و مادرشان بهترين اهل زمين و مادرشان بهترين زنان روي زمين
از مباهله تا عاشورا، ص: 498
هستند. «1

4- آن دو ريحانهاي منند

4- آن دو ريحانهاي منند أبي نعيم گويد پيش (عبداللّه) بن عمر بودم مردي از او از خون مگس پرسيد! گفت:
اهل كجائي؟ گفت: عراقي‌ام گفت: به اين نگاه كنيد! از من حكم خون مگس را مي‌پرسد در حالي كه فرزند رسول خدا را كشتند! و من (بادوگوشم) شنيدم پيامبر فرمود: حسن و حسين در دنيا دوگل ريحان منند. «2»
امام صادق از پدر بزرگواش عليهما السلام روايت ميكند كه جابربن عبداللّه انصاري گويد:
شنيدم رسول خدا سه روز پيش از رحلتش به علي بن ابي طالب عليه السلام فرمود: سلام اللّه عليك ياأبالرّيحانتين أوصيك بريحانتيّ من الدّنيا سلام خدا برتو باد اي پدر دو ريحانه، به تو درباره دو ريحانه‌ام ازهمه دنيا، وصيّت مي‌كنم.
(اي علي) دركوته زماني دو ركن تو فرو ميريزد، و خداوند جانشين من بر شما است، گاهي كه رسول خدا قبض روح شد علي عليه السلام گفت: اين يكي از دو ركن من است كه پيامبر صلي الله عليه و آله به من فرموده بود، و هنگامي كه فاطمة عليها السلام از دنيا رفت علي عليه السلام گفت: اين دومين ركن است رسول خدا صلي الله عليه و آله به من خبرداده بود. «3»
از امام رضا عليه السلام عن رسول اللّه صلي الله عليه و آله الولد ريحانة و ريحانتاي: الحسن والحسين «4» از مباهله تا عاشورا، ص: 499
رسول خدا فرمود: فرزند ريحانه است، حسن و حسين دو ريحانه منند.
از امام صادق عليه السلام قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله قرّة عيني النّساء وريحانتاي الحسن والحسين «1»
رسول خدا فرمود: زنها نور دو چشمان من هستند و حسن و حسين دو ريحان منند.
عن زازان قال: سمعت علي بن ابي طالب يقول: إنّ الحسن و الحسين ريحانتا رسول اللّه «2»
زازان گويد از علي بن ابي طالب شنيدم فرمود: حسن و حسين دو ريحان رسول خدايند.
دراين مضمون و با اين عبارتها روايات زيادي در منابع فريقين هست

5- آن دو، گوشواره‌هاي عرش خدايند

5- آن دو، گوشواره‌هاي عرش خدايند عبداللّه بن عمر گويد: پيامبرفرمود: زماني كه قيامت آمد، عرش خدا با زينت كامل آرايش مي‌شود، سپس دومنبر از نور مي‌آورند طول هردوي آنها يك ميل خواهد بود يكي را بر راست و ديگري را برچپ عرش مي‌گذارند، سپس حسن و حسين را مي‌آورند هريك در يكي از آن منبرها مي‌ايستند، با آمدن و بودن آنها يزيّن الرّب تبارك و تعالي بهما عرشه كما يزيّن المرئة قرطاها. خداوند عرش خود را با آنها زينت مي‌دهد مانند زينت كردن زن، با دو گوشواره. «3»
رسول خدا فرمود: حسن و حسين دو گوشواره عرشند. بهشت گفت: خدايا ضعفاء
از مباهله تا عاشورا، ص: 500
ومساكين را در من جاي دادي، فرمود: ألا ترضين زيّنت أركانك بالحسن و الحسين، قال: فماست كماتميس العروس فرحاً آيا راضي نمي‌شوي من اركان ترا باحسن و حسين زينت داده‌ام؟! پس عرش از خوشحالي چنان خراميد كه عروس مي‌خرامد. «1» باز در اين مورد روايت فراوان است

6- هركس آن دو را دوست دارد

6- هركس آن دو را دوست دارد ابي هريره گويد: شنيدم رسول خدا مي‌فرمود: من أحبّ الحسن و الحسين فقد أحبّني، ومن أبغضهما فقد أبغضني هركس حسن و حسين را دوست دارد، مرا دوست داشته و هركس آنها را دشمن دارد مرا دشمن داشته است. «2»
از اميرمؤمنان عليه السلام روايت شده است فرمود: از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم مي‌گفت: اي علي اين دو بچه- يعني حسن و حسين- مرا، از دوست داشتن كسي مشغول ساخته است (همه توجهم به آنهاست) پروردگارم مرا امر نموده است هم آنهارا دوست دارم و هم دوست داران آنها را «3».
عمران بن حصين گويد: پيامبر به من فرمود: اي عمران براي هرچيز در دل جايگاهي هست (اما) به اندازه اين دو پسر هيچ چيز در دلم جانگرفته است، عرضكردم همه آن را (يعني همه جاي دلت را اشغال كرده‌اند؟) فرمود: اي عمران آنچه را كه از تو مخفي است بيشتر است (يعني چيزهائي كه از تو مخفي كرده‌ايم، بيش از آن است كه آشكار ساخته‌ايم). «4»
از مباهله تا عاشورا، ص: 501
أباذر غفاري گويد: ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله حسين بن علي را مي‌بوسيد و مي‌فرمود:
من أحبّ الحسن و الحسين و ذرّيّتهما مخلصاً لم تلفح النّار وجهه و لو كانت ذنوبه بعدد رمل عالج إلّا أن يكون ذنباً يخرجه من الإيمان «1»
هركس حسن و حسين و ذريه آن دو را مخلصاً دوست دارد، آتش روي او را نمي‌سوزاند اگر چه گناهانش، به تعداد ريگ (بيابان) عالج باشد مگر گناهي كه او را از ايمان بيرون كند.
علي بن جعفر رضي الله عنه از برادرش موسي بن جعفر عليهما السلام روايت كرده است.
أخذ رسول اللّه صلي الله عليه و آله بيد الحسن و الحسين فقال: من أحبّ هذين الغلامين و أباهما و أمّهما فهو معي في درجتي يوم القيامة رسول خدا دست حسنين را گرفت و فرمود:
هركس اين دو پسر و پدر و مادر آنها را دوست دارد در روز قيامت در درجه من خواهد بود. «2»
سلمان رضي الله عنه روايت مي‌كند شنيدم رسول خدا درباره حسن و حسين مي‌گفت:
خدايا من اين دو را دوست دارم و دوستداران آنها را نيز دوست دارم، هركس آنها را دوست دارد منهم آنها را دوست دارم و هركس را من دوست دارم خدا نيز او را دوست دارد و هركه را خدا دوست دارد او را داخل بهشت مي‌كند و هركس آنها را دشمن بدارد من او را دشمن مي‌دارم و هركس را من دشمن دارم خدا نيز او را دشمن دارد و هر كه را خدا دشمن دارد به جهنم داخل مي‌كند. «3»
عبداللّه بن مسعود گويد: پيامبر صلي الله عليه و آله نماز ميخواند حسن و حسين آمدند به پشتش سوار شدند، از سجده كه بر ميخواست به آرامي آنها را بر ميداشت و باز به سجده ميرفت آنها هم سوار مي‌شدند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 502
از نماز كه فارغ شد يكي را روي ران راست و ديگري را به ران چپ نشانيد سپس فرمود: هركس مرا دوست مي‌دارد اين دو را دوست دارد، وكانا حجّة اللّه لنبيّه صلي الله عليه و آله في المباهلة و حجّة اللّه من بعد أبيهما أميرالمؤمنين علي الأمّة في الدّينا و المنّة للّه و آنها هر دو، حجت خدا بودند بر پيامبر در (جريان) مباهله و بعد از پدرشان، حجت خدا بر اين امّت هستند و منت خداست برما. «1

7- آب دهان آن دو را مي‌مكيد

7- آب دهان آن دو را مي‌مكيد ابو حازم از ابي هريره روايت مي‌كند: قال رأيت النّبي صلي الله عليه و آله يمصّ لعاب الحسن و الحسين كما يمصّ الرّجل الثّمرة گفت: ديدم پيامبر صلي الله عليه و آله آب دهان حسن و حسين را مي‌مكيد مانند مكيدن مرد ميوه را. «2

8- آن دو را سيراب مي‌كرد

8- آن دو را سيراب مي‌كرد علي عليه السلام فرمود: روزي مسلمانها به شدت تشنه بودند فاطمة حسن و حسين را به خدمت پيامبرآورد و گفت: اي رسول خدا اينها به تشنگي طاقت ندارند (حضرت) آنها را خواست و زبان خود را به دهان آنها گذاشت و مكيدند و سيراب شدند. «3»
جماعتي از محدثين عامة از ام سلمه و ميمونه، روايت كرده‌اند و لفظ اين روايت از علي عليه السلام است كه رسول خدا پايش را به زير لحاف داخل كرد در اين حال حسن آب
از مباهله تا عاشورا، ص: 503
خواست پيامبر باسرعت از جا جهيد و از پستان حيواني كه داشتيم شير مكيد (يا دوشيد) و به قدحي ريخت و به دست حسن داد، حسين نيز مي‌پريد تا از آب بنوشد پيامبرمانع ميشد فاطمة گفت: مثل اينكه محبوبترين اين دو حسن است بر تو؟ فرمود نه، بلكه او زودتر آب طلبيد من و تو واين دو و اين متكا روز قيامت يكجا خواهيم بود. «1

9- آنها را بردوش مي‌كشيد

9- آنها را بردوش مي‌كشيد پيامبر صلي الله عليه و آله نشسته بود حسنين وارد شدند گاهي كه آنها را ديد صداشان زد، دير كردند خودش برخواست و آنها را بر دوش مبارك سوار كرد و گفت: نعم المطيّ مطيّكما و نعم الرّاكبان أنتما و أبوكما خير منكما چه خوب است مركب شما و چه خوبيد شما سواران، پدرتان بهتر از شما است. «2»
اين روايت را ابو يوسف در تفسير خود از عبداللّه بن مسعود باكمي تغيير نقل كرده است. ابو هريره گويد: با اين دو چشم خودم ديدم و با اين دو گوشم شنيدم كه پيامبر دوشهاي حسنين را گرفته بود و هر دوپاي آنها روي پاي پيامبربود و به آنها مي‌فرمود: ترقّ عين بقّة كوچولو بپر بالا آنها هم آنقدر بالا رفتند تا پاهايشان را به سينه رسول خدا رساندند سپس فرمود: دهانت را باز كن و آن را بوسيد و گفت: خدا من او را دوست دارم توهم او را دوست بدار. «3» در بعض روايت مي‌فرمود: حُزُقّة
از مباهله تا عاشورا، ص: 504
حُزُقّة، ترقّ عين بقّة ألّلهمّ إنّي أحبّه فأحبّه و أحبّ من يحبّه. «1» در اين كه رسول خدا صلي الله عليه و آله امام حسين عليه السلام را چرابه چشم مگس تشبيه كرده است نظرها داده‌اند.
1- چشمهاي مگس پلك ندارد و از هر جهت مي‌بيند (يعني اي فرزند هشيار و از هرسو آگاه من).
از مباهله تا عاشورا، ص: 505
2- منظور از «بقّة» دخترش فاطمه است (يعني اي چشم و چراغ مادرش).
3- ساختمان چشم مگس، از هرسو، سوراخ سوراخ است (يعني اي فرزند در آخر عمرش، سوراخ سوراخ بدن، من) اگر منظور حضرت اين باشد از وقايع عاشوراء وكربلا خبر داده است كه وضع بدن نور چشمش در نهايت به كجا خواهد انجامي

10- از منبر پائين پريد

10- از منبر پائين پريد عبداللّه بن بريدة گويد: از پدرم شنيدم كه پيامبر صلي الله عليه و آله در منبر ايراد خطبه مي‌كرد، حسنين آمدند و پيراهن بلندي داشتند و گاه به پايشان مي‌پيچيد و مي‌افتادند (ناگهان) رسول خدا از منبر پايين آمد و آنها را با خود بالاي منبر برد و در كنار خود نشانيد سپس فرمود: إنّما أموالكم و أولادكم فتنة «1»
همانا مال و اولاد تان فتنه (و مايه امتحان) است. «2

11- تحمل گريه آنها را نداشت‌

11- تحمل گريه آنها را نداشت يحيي بن كثير و سفيان بن عُيينه گويند: پيامبر صلي الله عليه و آله در منبر گريه حسنين را شنيد فقام فزعاً ثُمّ قال أيّها النّاس ماالولد إلّا فتنة لقد قمت اليهما و ما معي عقلي، و في رواية ما أعقل هراسان برخواست سپس فرمود: اي مردم اولاد جز فتنه نيست براي آنها برخاستم كه عقلم با من نبود و در بعض روايت فرمود: نمي‌فهميدم (عقل از سرم
از مباهله تا عاشورا، ص: 506
پريد). «1

جگر آغشته به سمّ»

جگر آغشته به سمّ» پس أخگري ز ألماس ريزه‌ها أفروختند و بر جگر مجتبا زدند سرور جوانان بهشت، گوشواره عرش، ريحانه رسول، و بالأخرة شخصيتي كه ترسايان از ترس بلاي نفرين او در جايگاه مباهله، عقب نشيني كردند و تن بر ذلّت دادند، در نهايت دردست ستمگران أمّت، با زهر هلاهل، پر پر شد.
جگري كه با گوشت و خون رسول خدا صلي الله عليه و آله عجين بود، باسمّ ستم سوخت و ناله پر سوز و گدازش، بر عرش برين رسيد و فرشته‌هاي آسمان در عزايش گريستند و بر ماتم نشستند

«به اندازه پَرِ پشه خون ريخته نشود!»

«به اندازه پَرِ پشه خون ريخته نشود!» وجودي كه با مظلو ميت تمام زيست و با مظلوميت در گذشت اما در واپسين لحظات عمر دهان گشود و به برادرش حسين و سائر برادران، أكيداً قدغن كرد كه مبادا به خاطر دفن من، به اندازه پر پشه خون ريخته شود (و آرامش جامعه و ضعيفان و بيوه زنان و يتيمان و بيچاره گان، به بخورد).
اين وصيت به خاطر اين بود كه، به خوبي مي‌دانست بازماندگان گروه فشار، باجرئت هرچه تمامتر، جلوي جنازه‌اش را گرفته و از دفن او در كنار جدّ بزرگوارش
از مباهله تا عاشورا، ص: 507
مانع خواهند شد، و طبيعي است، برادرانش در مقابل آنها، عكس العمل شديد نشان خواهند داد؛
اما اين وجود سر شار از مهر و محبت و سراپا پر از عاطفه و علاقه، اجازه نداد كار به جاي باريك كشيده و خون ريزي شود.
هم در حيات و هم در مماتش مهر خود را براي اين امت ارزاني داشت و چشم از اين جهان پر از غم و اندوه، فرو بست سلام اللّه عليه يوم وُلد و يوم مات و يوم يُبْعث حيّاً

«پايان عمر غمبار»

«پايان عمر غمبار» از خانه رسول خدا صلي الله عليه و آله از پنج تن آل عبا عليهم السلام، تنها يك نفر تشييع جنازه شد آنهم حسن‌مجتبي و سبط اكبر بود. ايكاش او هم تشييع نمي شد زيرا تشييع آن امام مظلوم همان و سوار شدن عايشه بر استر و فرمان تير باران آن بدن شريف، همان!!!
اين شكننده حريم، و قرن في بيوتكنّ و لا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الأولي .. «1»
و در خانه هاي خود بمانيد، و همچون دوران جاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد و يكه تاز اين ميدان كه هشت يك خانه (آن حجره) كوچك، به نُه نفر ازواج رسول خدا صلي الله عليه و آله ميرسيد (يعني يك هفتاد دوم «2») ارثيه او و بقيه متعلق به فاطمه زهراء يگانه دختر پيامبر بود، اجازه نداد فرزند دلبندش را در آن دفن نمايند با اينكه پدران خود، ابوبكر و عمر را بدون رعايت قانون اسلام و بدون تحصيل رخصت از فرزندان زهراء در آن حجره دفن نمودند.
از مباهله تا عاشورا، ص: 508
عبداللّه بن عباس در آن ماجرا، چه خوب گفت:
تجمّلتِ تبغّلتِ و إن عشتِ تفيّلت لكِ‌التّسع من الثّمن و في الكلّ تصرّفتِ (درجنگ جمل) سوار اشتر شدي و (در مدينه) بر استر نشستي (و برجنازه حسن مجتبي جسارت كردي!!) اگر زنده بماني سوار فيل هم مي شوي از هشت يك، يك نُهم ارث تو بود در همه آن تصرف كردي!
از مباهله تا عاشورا، ص: 509
«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله»
«مكتوب علي يمين العرش أنّ الحسين مصباح الهدي»
«مدينة المعاجز: 4/ 51.

بخش 6 فرزند طه حسين عليه السلام‌

اشاره

بخش 6 فرزند طه حسين عليه السلام از مباهله تا عاشورا، ص: 511
بخش- 6 فرزند طه حسين عليه السلام همسايگان أمّ ايمن پيش رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند گفتند: اي رسول خدا ام ايمن ديشب از شدت گريه تا صبح نخوابيده است.
كسي را پشت سر او فرستاد وقتي كه آمد، فرمود: اي ام ايمن خدا چشمانت را نگرياند، همسايگانت پيش من آمدند و گفتند: تو تا صبح گريه مي‌كردي سبب گريه تو چيست؟ گفت: اي رسول خدا ديشب خوابي هولناكي ديدم به خاطر آن خواب تاصبح گريستم، فرمود: خوابت را برايم تعريف كن خدا و رسولش (به تعبير خواب و نتايج آن) داناترند گفت: من در خواب ديدم بعضي از اعضايت در خانه‌ام افتاده است، رسول خدا به او فرمود: چشمانت بخوابد (يعني آرام باش) اي ام ايمن فاطمه حسين را به دنيا مي‌آورد، تو او را تربيت نموده و شير مي‌دهي، پس بعض اعضاي من در خانه تو مي‌باشد.
وقتي كه فاطمة عليها السلام وضع حمل كرد روز هفتم رسيد، امر كرد سر او را تراشيدند و به ميزان موي سرش نقره تصدق نمود و عقيقه (قرباني) برايش كشت و سپس ام ايمن او را آماده كرد در بُرد يماني (كه يكنوع پارچه است) پيچيد و به پيش رسول خدا برد فرمود: مرحباً بالحامل والمحمول خوش آمدند حامل و محمول، اي ام ايمن اين
از مباهله تا عاشورا، ص: 512
است تأويل خوابت. «1»
اسماء گويد: يك سال پس از ولادت حسن، حسين متولد شد، «2» پيامبر آمد و فرمود: اي اسماء هلمّي ابني پسرم را برايم بياور، او را در پارچه سفيدي پيچيده و به دست آنحضرت دادم؛ درگوش راست أذان ودر گوش چپ اقامه گفت، و او را در دامن خود گذاشت و گريست، گفتم (اي رسول خدا) پدر و مادرم فداي تو بادگريه‌ات براي چيست؟! فرمود: براي اين پسرم، گفتم او الان متولد شده است؟
فرمود: تقتله فئة الباغية لا أنالهم اللّه شفاعتي او را گروه نافرمان بقتل مي‌رسانند! خداوند شفاعت مرا به آنها نرساند (خدا آنهارا از شفاعت من محروم كند) سپس فرمود: اين جريان را به (مادرش) فاطمة خبر نده چون او را تازه به دنيا آورده است (ناراحت نشود).
از علي عليه السلام پرسيد او را چه ناميده‌اي؟ گفت: اي رسول خدا من به تو پيشدستي نمي‌كنم، من دوست دارم او را حرب بنامم، پيامبر فرمود: منهم به خدا سبقت نمي‌گيرم.
جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمّد العليّ الأعلي يقرئك السّلام، و يقول لك: عليٌّ منك كهارون من موسي، سَمِّ إبنك هذا بإسم ابن هارون قال النّبيّ صلي الله عليه و آله و ماإسم ابن هارون قال شبير قال النّبيّ لساني عربيٌّ قال جبرئيل: سمّه الحسين فسمّاه الحسين اي محمد خداوند علي اعلي سلامت مي‌رساند و به تو مي‌فرمايد: علي برتو مانند هارون است برموسي نام اين بچه را بانام فرزند او، بنام.
فرمود: نام پسر هارون چه بود؟! گفت: شبير، پيامبر گفت: زبان من عربي است، جبرئيل گفت: نام او را حسين بگذار پس او را حسين ناميد. روز هفتم با دو گوسفند
از مباهله تا عاشورا، ص: 513
سياه و سفيد عقيقه كرد و يك ران آن را با يك دينار طلا به قابله داد، سپس سرش را تراشيد و به ميزان آن، نقره، صدقه داد و سرش را با خلوق آغشته نمود، و فرمود:
اي اسماء خون ريزي در جاهليت هم رسم بود. «1

«از زبان پيامبر، شير مي‌خورد»

«از زبان پيامبر، شير مي‌خورد» صفيه دختر عبدالمطلب گويد: وقتي كه حسين از فاطمة عليها السلام به دنيا آمد، او را به رسول خدا صلي الله عليه و آله دادم پيامبر زبان خود را در دهان او گذاشت، حسين هم زبان او را مي‌مكيد! من چنان مي‌پنداشتم كه حضرت او را از عسل و شير تغذيه مي‌كند.
صفيّه گفت: حسين دامن رسول خدا را خيس كرد فقبّل النبيّ صلي الله عليه و آله بين عينيه ثمّ دفعه اليّ فبكي پيامبر ميان دو چشمان حسين را بوسيد و سپس او را در حالي كه گريه مي‌كرد، به من داد و مي‌گفت: خدا بكشد گروهي را كه ترا ميكشد، اين كلمات را سه بار تكرار نمود.
صفيه گفت: پدر و مادرم فداي تو باد، كهِ او را مي‌كشد؟ فرمود: دسته باغي (طغيانگر) از بني اميه، خدا آنها را از رحمت خود دور بدارد. «2»
ابي الفضل بن خيرانة با سند خود روايت كرده است كه فاطمة بعد از تولد حسين عليه السلام بيمار شد و شيرش خشك گرديد، پيامبر صلي الله عليه و آله هرچه، پي دايه شير ده فرستاد، پيدا نشد خودش مي‌آمد و انگشت ابهامش را به دهان حسينش مي‌گذاشت، او هم
از مباهله تا عاشورا، ص: 514
مي‌مكيد خداوند روزي او را در انگشت رسول خدا قرار داد و گفته‌اند رسول خدا زبانش را به دهن او فرو مي‌كرد چنانكه پرنده منقارش را به دهن بچه‌اش فرو كند چهل شبانه روز خداوند رزق حسين را در زبان پيامبر قرار داد تا اينكه گوشت او، از گوشت رسول خدا روئيد «1».
از امام صادق عليه السلام روايت شده است رسول خدا صلي الله عليه و آله به دهان بچه‌هاي فاطمة از آب دهان مباركش مي‌داد و به فاطمة مي‌فرمود: به آنها شير نده «2»
هيچ بچه ششماهه زنده نماند مگر حسين بن علي عليهما السلام و عيسي بن مريم عليه السلام
ام سلمة او را كفالت نمود، و كان رسول اللّه صلي الله عليه و آله يأتيه في كلّ يوم فيضع لسانه في فم الحسين فيمصّه حتّي يروي فأنبت اللّه لحمه من لحم رسول اللّه و لم يرضع من فاطمة عليها السلام و لا من غيرها لبناً قطّ رسول خدا صلي الله عليه و آله هر روز مي‌آمد و زبانش را به دهان حسين مي‌گذاشت او هم مي‌مكيد تا سير ميشد پس خداوند گوشت او را از گوشت رسول خدا رويانيد نه از فاطمة و نه از غير فاطمة شير نخورد «3».
از اين حديث و حديث خواب ام ايمن و احاديث مشابه، معلوم مي‌شود كه هر يك از اين بانوان پرستاري امام حسين عليه السلام را مدتي به عهده گرفته‌اند و در هيچيك از احاديث برشير خوردن امام حسين عليه السلام ازاين بانوان تصريح نشده است اما امام حسن عليه السلام از ام فضل، زن عباس بن عبدالمطلب، از شير قثم بن عباس خورده است
بُرةّ بنت اميّه خزاعي گويد: زماني كه فاطمة عليها السلام به فرزندش حسين حامله شد پيامبر به او فرمود: اي فاطمة بزودي پسري به دنيا مي‌آوري او را شير نده تامن بيايم، اگرچه (تأخير من) يك ماه طول بكشد، گفت: (چشم) ميكنم، پيامبر براي كاري
از مباهله تا عاشورا، ص: 515
بيرون رفت، فاطمة حسين را به دنيا آورد و او را شير نداد تا رسول خدا آمد و فرمود چه كردي؟ گفت: شيرش ندادم فأخذه فجعل لسانه في فمه فجعل الحسين يمصّ حتّي قال النّبيّ صلي الله عليه و آله إيهاً حسين إيهاً حسين ثمّ قال: أبي اللّه إلّا مايريد هي فيك و في ولدك يعني الإمامة پس او را گرفت و زبانش را بر دهان حسين گذاشت او هم مي‌مكيد تا اينكه پيامبرفرمود: ايه حسين ايه حسين (يعني با تعجب مي‌فرمود: آهسته، آهسته، چه خبرت است پسرم! خوش به حالت، عزيز دلم رضيع وحيي!) سپس فرمود:
خداوند إبا دارد، جز اينكه خواست خودش انجام شود، آن (يعني مقام شامخ ولايت و امامت) در تو و اولاد تو است «1».
پس طلوع آنحضرت بنا بر مشهور، در سوم ماه شعبان المعظم سال چهارم هجري، در مدينة، و غروبش در دشت پر بلاي كربلا روز عاشورا سال شصت و يكم از هجرت واقع شد

«تبريك خدا و ملايك»

«تبريك خدا و ملايك» روايت از امام صادق عليه السلام آمده است، زماني كه حسين بن علي عليه السلام متولد شد، خداوند به جبرئيل دستور داد با هزار ملائكة فرود آيد، و از طرف خداو خودش به پيامبر صلي الله عليه و آله تبريك گويد «1

«حسين و دردائيل و صلصائيل و فطرس»

اشاره

«حسين و دردائيل و صلصائيل و فطرس» سه نفر از ملائكان آسمان هريكي روي قصور در فرمان برداري يا خطور در ذهن، از
درگاه خداوند رانده شده بودند و تا أبد معذّب مي‌شدند.
پس از ولادت امام حسين عليه السلام كه جبرئيل با ملائكان آسمان براي عرض تهنيت و ابلاغ سلام خداوندي، پائين مي‌آمدند، با جبرئيل گفتگو كردند از جريان ولادت كه مطلع شدند و فهميدند كه اين مولود مبارك، در پيش خدا داراي مقام والاست به جبرئيل دست به دامن شدند كه آنها را نيز با خودشان، به حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله ببرد** جبرئيل با كسب اجازه از خداوند آنها را با خود آورد و هر سه از بركت آن مولود مبارك بخشوده شدند

فطرس‌

فطرس جبرئيل با هزار ملك براي عرض تبريك، پائين مي‌آمد، سر راه خود به جزيره‌اي رسيدند كه فرشته‌اي، از حاملان عرش الهي، به نام فطرس، هفتصد سال بود در آن
از مباهله تا عاشورا، ص: 517
جزيره معذب بود و در اثر تأخير در كاري، از درگاه خداوند مطرود شده و بالهايش سوخته بود.
آن ملك در همان جزيره هفتصد سال بود به عبادت خدا مشغول بود از جبرئيل سؤال كرد: اي جبرئيل به كجا مي‌روي؟ گفت: خداوند، محمد را به نعمتي گرامي داشته كه از سوي خدا و خودم، براي تبريك پيش او مي‌رويم گفت: يا جبرئيل احملني معك لعلّ محمّداً يدعوا لي اي جبرئيل مرا نيز باخودت ببر، شايد محمد در باره من دعائي كند پس جبرئيل او را باخود آورد وقتي به پيش پيامبر رسيدند، جبرئيل از سوي خدا و خودش تبريك گفته و جريان فطرس را به اطلاع رسول خدا رسانيد پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: قل له: تمسّح بهذا المولود، و عُد إلي مكانك، قال فتمسّح فطرس بالحسين بن علي عليهما السلام وارتفع.
فقال يا رسول اللّه أما إنّ أمّتك ستقتله و عَلَيّ مكافاةٌ، ألّا يزوره زائر إلّا أبلغته عنه و لا يسلّم عليه مسلّم إلّا أبلغته سلامه و لا يُصلّي عليه مصلّ إلّا أبلغته صلاته ثمّ ارتفع
به او بگو: خود را به اين مولود بمال و به جاي خويش به مقام اوّليت برگرد. (فطرس خود را بر (قنداقه) حسين ماليد و بالهايش به جاي اصلي اش برگشت،! گفت: اي رسول خدا آگاه باش امت تو به زودي او را خواهند كشت! و من در عوض اين بخشودگي (متعهد ميشوم تاروز قيامت) هر زائري او را زيارت كند من به او ابلاغ مي‌كنم و در هر جا و هر كس به او سلام كند سلام او را به او مي‌رسانم و اگر درود بفرستد، درود او را بر او مي رسانم (اين تعهدها را كرد و به آسمانها پرواز كرد. «1»
در روايت ديگر است كه خداوند او را ميان عذاب دنيا و آخرت مخير كرد، او هم عذاب دنيارا پذيرفت. از پلك چشمانش در جزيره‌اي از جزاير، آويزان بود حيواني
از مباهله تا عاشورا، ص: 518
هم بر او نمي‌گذشت و در زيرش دود بد بوئي بي انقطاع، بلند بود.
از امام صادق عليه السلام روايت است كه