شرح نهج البلاغه (محمدرضا آشتياني)

مشخصات كتاب

سرشناسه: علي‌بن‌ابي‌طالب ع، امام اول ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق.
عنوان قراردادي: نهج‌البلاغه فارسي - عربي
عنوان و نام پديدآور: نهج‌البلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده زيرنظر مكارم‌شيرازي به‌قلم محمدجعفر امامي محمدرضا آشتياني
مشخصات نشر: قم مدرسه‌الامام علي‌بن‌ابي‌طالب ع، ۱۳۷۷ - ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهري: ۳ج.
شابك: (دوره 964-6632-05-x؛ ۱۶۰۰۰ريال(ج ۱، چاپ يازدهم)؛ ۱۸۰۰۰ريال: ج ۱، چاپ دوازدهم 964-6632-06-8؛ ۲۱۰۰۰ريال: ج ۲، چاپ دوازدهم 964-6632-07-6؛ (ج ۳ 964-6632-08-4
يادداشت: فهرستنويسي براساس جلد دوم ۱۳۷۷
يادداشت: ج.۱(چاپ يازدهم ۱۳۷۷)
يادداشت: ج ۱-۳ (چاپ دوازدهم ۱۳۷۹)
مندرجات: ج ۱..-- ج ۲. خطبه‌هاي ۱۰۱ تا ۲۴۰.-- ج ۳. نامه‌ها و سخنان حكمت‌آميز
موضوع: علي‌بن‌ابي‌طالب ع، امام اول ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبه‌ها.
موضوع: علي‌بن‌ابي‌طالب ع، امام اول ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- نامه‌ها.
موضوع: علي‌بن‌ابي‌طالب ع، امام اول ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- كلمات قصار.
موضوع: علي‌بن‌ابي‌طالب ع، امام اول ۲۳ قبل ازهجرت - ۴۰ق نهج البلاغه -- فهرستها.
شناسه افزوده: مكارم‌شيرازي ناصر،۱۳۰۵-.
شناسه افزوده: امامي جعفر، ۱۳۲۲ -، مترجم شناسه افزوده: آشتياني محمدرضا، ۱۳۱۱ -، مترجم
شناسه افزوده: مدرسه‌الامام علي‌بن‌ابي‌طالب ع
رده بندي كنگره: BP۳۸ /۰۴۱ ۱۳۷۷خ
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۹۵۱۵
شماره كتابشناسي ملي: م‌۷۸-۲۲۰۰

خطبه ها

خطبه 001-آغاز آفرينش آسمان و..

[صفحه 69]
خطبه در يك نگاه: اين خطبه از مهمترين خطبه‌هاي نهج‌البلاغه است كه در طليعه اين كتاب بزرگ واقع شده و از نشانه‌هاي بارز حسن انتخاب (مرحوم رضي) است. اين خطبه شامل يك دوره جهان‌بيني اسلامي است كه از صفات كمال و جمال خداوند و دقايق عجيبي در اين زمينه شروع مي‌شود، سپس به مساله آفرينش جهان به طور كلي و بعد از آن آفرينش آسمانها و زمين و آنگاه آفرينش فرشتگان، سپس آفرينش آدم (ع) و داستان سجود فرشتگان و مخالفت ابليس و هبوط آدم (ع) به زمين مي‌پردازد. در ادامه خطبه از بعثت پيامبران و فلسفه آن و سرانجام از بعثت پيامبر اسلام (ص) و عظمت قرآن مجيد و اهميت سنت پيامبر (ص) سخن مي‌گويد و از ميان دستورهاي اسلامي و به اصطلاح فروع دين، روي مساله حج به عنوان يك فريضه عظيم الهي و فلسفه و اسرار آن انگشت مي‌گذارد، به طوري كه توجه دقيق به محتواي اين خطبه مي‌تواند يك بينش جامع و كلي نسبت به مهمترين مسائل اسلامي به ما بدهد و بسياري از مشكلات و پيچيدگيهايي را كه در اين مسائل وجود دارد، حل كند. از يك نظر اين خطبه به منزله فاتحه الكتاب در قرآن مجيد است كه فهرستي را از مجموعه مسائلي كه در نهج‌البلاغه مطرح شده است به دست مي‌دهد، چ
را كه محورهاي اصلي مجموعه خطبه‌ها و نامه‌ها و كلمات قصار در اين خطبه به گونه فشرده‌اي آمده است. ما اين خطبه را به پانزده بخش تقسيم كرده‌ايم و هر بخشي جداگانه مورد بررسي و تفسير قرار گرفته، سپس در جمع‌بندي كلي از مجموع آنها نتيجه‌گيري مي‌كنيم. ترجمه: از خطبه‌هاي آن حضرت كه در آن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم سخن مي‌گويد و در آن اشاره‌اي به فريضه حج نيز شده است. ستايش مخصوص خداوندي است كه ستايشگران هرگز به مدح و ثناي او نمي‌رسند و حسابگران (زبردست) هرگز نعمتهايش را شماره نمي‌كنند و تلاشگران هرگز قادر به اداي حق او نيستند. همان خدايي كه افكار بلند و ژرف‌انديش، كنه ذاتش را درك نكند و غواصان هوشمند (درياي علوم و دانشها) دسترسي به كمال هستي‌اش پيدا ننمايند، همان كسي كه براي صفاتش حدي نيست و توصيفي براي بيان اوصافش وجود ندارد و نه وقت معيني و نه سرآمد مشخصي براي ذات پاك اوست. مخلوقات را با قدرتش آفريد و بادها را با رحمتش به حركت درآورد و گسترش داد و لرزش و اضطراب زمين را به وسيله كوهها آرام ساخت. شرح و تفسير: هماي بلند پرواز انديشه‌ها به كنه ذاتش نرسد! يك نگاه كوتاه به اين فراز از خطبه نشان مي‌دهد كه
اميرمومنان علي (ع) دوازده وصف از اوصاف الهي را با انسجام زيبا و نظام جالبي بيان كرده است: در مرحله اول نشان مي‌دهد كه چگونه بندگان در مقام مدح و ثنا و شكر خداوند در عمل ناتوانند (در اين مرحله به سه وصف اشاره شده است). در مرحله دوم اين حقيقت را بيان مي‌كند كه از نظر انديشه نيز چگونه انسانها از درك عظمت و كنه ذات او عاجزند (در اين مرحله به دو وصف اشاره شده است). در مرحله سوم دليل اين مطلب را بازگو مي‌كند كه ذات پاك او از هر نظر نامحدود و طبعا نعمتهايش نيز بي‌پايان است و عجز ما از درك ذاتش يا اداي حقش درست به همين دليل است (در اين مرحله به چهار وصف اشاره مي‌فرمايد). سرانجام در مرحله چهارم به جهان آفرينش و مخلوقات او باز مي‌گردد، گويي مي‌خواهد اين حقيقت را بيان كند كه ذات پاكش را تنها از اين طريق بايد شناخت و اين حداكثر توان و قدرت ماست (و در اين قسمت به سه وصف از اوصاف فعل او اشاره شده است). اينها گواهي مي‌دهد كه اين معلم بزرگ عالم بشريت تعبيراتي را كه در خطبه بلند خود انتخاب فرموده همه حساب شده و روي نظام خاصي بوده است. با اين نگاه اجمالي به تفسير اوصاف دوازده‌گانه بالا باز مي‌گرديم: 0 امام (ع) سخن را از حمد و
ثناي الهي شروع مي‌كند و در برابر آن اظهار عجز كرده، مي‌گويد: ستايش مخصوص خداوندي است كه ستايشگران از مدح و ثناي او عاجز و ناتوانند (الحمد لله الذي لا يبلغ مدحته القائلون). چرا كه اوصاف (كمال) و (جمال) او از حد بيرون است. آنچه انسانها و فرشتگان از حمد و مدح او گويند به مقدار معرفت و شناخت خودشان از آن ذات بي‌مثال است نه به مقدار كمالات او. هنگامي كه شخص پيامبر (ص) كه بزرگترين پيامبر الهي است مطابق حديث مشهور اظهار عجز از معرفت خالق متعال مي‌كند و نغمه (ما عرفناك حق معرفتك) را سر مي‌دهد ديگران چگونه مي‌توانند دعوي معرفت او كنند؟ و هنگامي كه انسان از معرفت او عاجز باشد چگونه مي‌تواند حق حمد و ستايش او را به جا آورد؟ بنابراين بالاترين حد (حمد) ما همان است كه مولا فرموده، يعني اظهار عجز و ناتواني در برابر حمد و ثناي او كردن و اعتراف به اين كه هيچ گوينده‌اي توانايي ندارد كه بر قله حمد و ثنايش عروج كند. در حديثي از (امام صادق (ع)) مي‌خوانيم كه: خداوند به موسي (ع) وحي فرستاد: اي موسي! حق شكر مرا به جا آور. عرض كرد: پرورگارا! چگونه حق شكر تو را به جا آورم در حالي كه هر گاه شكر تو را به جا آورم، اين خود نعمتي است كه ب
ه من ارزاني فرمودي (و توفيق شكرگزاري دادي و به اين ترتيب مشمول نعمت تازه‌اي شده‌ام كه شكر ديگري بر آن لازم است)؟! فرمود: يا موسي الان شكرتني حين علمت ان ذلك مني، اي موسي الان شكر مرا به جا آوري كه دانستي اين هم از من است (و تو از اداي شكرش ناتواني). البته از يك نظر هنگامي كه انسان به طور سربسته مي‌گويد: الحمد لله (هر گونه حمد و ستايش مخصوص خداست) چيزي از مراتب حمد و ستايش باقي نمي‌ماند، مگر اين كه مخصوص ذات پاك او مي‌شود. به همين جهت در حديثي مي‌خوانيم كه امام صادق (ع) از مسجد بيرون آمد در حالي كه مركب او گم شده بود، فرمود: (اگر خداوند آن را به من باز گرداند، حق شكر او را ادا مي‌كنم، چيزي نگذشت كه مركب امام (ع) را آوردند در اين موقع عرض كرد: الحمد لله! كسي گفت- فدايت شوم- مگر شما نفرموديد حق شكر خدا را به جا مي‌آورم؟ امام فرمود: مگر نشنيدي گفتم الحمد لله (مگر چيزي بالاتر از اين است كه هر گونه حمد و ستايش را مخصوص او بدانم). در توصيف دوم مي‌فرمايد: و حسابگران (زبردست) هرگز نتوانند نعمتهايش را شماره كنند (و لا يحصي نعمائه العادون). زيرا نعمتهاي مادي و معنوي، ظاهري و باطني، فردي و جمعي او از آن برتر و بيشتر است
كه قابل احصاء باشد. بدن يك انسان از سلولها و ياخته‌هاي بي‌حد و حصري تشكيل شده (10 ميليون ميليارد به طور متوسط!) كه هر كدام يك موجود زنده است با ساختمان پيچيده‌اش و هر يك نعمتي است از نعمتهاي پروردگار كه شمارش آنها در دهها هزار سال نيز ممكن نيست. وقتي انسان نتواند تنها اين بخش كوچك از نعمتهاي الهي را شماره كند، چگونه مي‌تواند آن همه نعمتهاي بيروني چه در جنبه‌هاي مادي يا معنوي را شماره كند؟ اصولا ما از همه نعمتهاي او آگاه نيستيم كه بخواهيم آنها را شماره كنيم. بسياري از نعمتهاي او سراسر وجود ما را احاطه كرده و چون هرگز از ما سلب نمي‌شود، پي به وجود آنها نمي‌بريم (زيرا وجود نعمت هميشه بعد از فقدان آن شناخته مي‌شود) اضافه بر اين، هر قدر دامنه علم و دانش انسان توسعه مي‌يابد، به مواهب جديد و نعمتهاي تازه‌اي از خداوند دست مي‌يابد. با اين حال بايد قبول كرد- همانگونه كه مولا مي‌فرمايد- حسابگران قادر به احصاء نعمتهاي او نيستند! اين جمله مي‌تواند به منزله علتي براي جمله قبل باشد، زيرا وقتي نتوان نعمتهاي او را احصاء كرد چگونه مي‌توان مدح و ستايش و حمد او را به جا آورد؟ گر چه متاسفانه گروهي از بيخبران و ستمگران، بسياري از
نعمتهاي او را به صورت انحصاري درآورده، يا از طريق اسراف و تبذير بر باد داده‌اند و گروهي از خلق خدا را به زحمت افكنده‌اند، ولي اينها هرگز دليل بر محدوديت نعمتهاي او نيست. در سومين توصيف مي‌فرمايد: و تلاشگران و كوشش كنندگان حق او را ادا نمي‌كنند (هر چند خود را به تعب بيفكنند) (و لا يودي حقه المجتهدون). اين جمله در حقيقت نتيجه‌اي است از جمله سابق، زيرا وقتي نتوان نعمتهاي او را احصا كرد، چگونه مي‌توان حق او را ادا نمود؟ و به تعبير ديگر حق او به اندازه عظمت ذات اوست و شكر و حمد ما به مقدار توان ناچيز ماست و به همين دليل اين، جوابگوي آن نخواهد بود. نه تنها در مقام عمل از مدح و ثنا و اداي حق او عاجزند كه در مقام انديشه و تفكر نيز از درك ذاتش ناتوانند. به همين دليل در ادامه اين سخن- ضمن بيان دو وصف ديگر- مي‌فرمايد: همان خدايي كه افكار بلند و ژرف‌انديش، كنه ذاتش را درك نكنند، و غواصان هوشمند درياي علوم و دانشها، دسترسي به كمال هستيش پيدا ننمايند (الذي لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن). تعبير به (بعد الهمم و غوص الفطن) گويا اشاره به اين حقيقت است كه اگر افكار بلند در قوس صعودي و انديشه‌هاي قوي در قوس نزولي حركت
كنند، هيچ يك به جايي نمي‌رسند و از درك كنه ذاتش عاجز و ناتوانند. سپس در ادامه اين سخن، خود امام (ع) به دليل آن پرداخته كه چرا انسانها از درك كنه ذاتش عاجز و ناتوانند؟ مي‌فرمايد: (او كسي است كه براي صفاتش حدي نيست و توصيفي براي بيان اوصافش وجود ندارد، و نه وقت معيني و نه سرآمد مشخصي براي ذات پاك اوست!) (الذي ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود و لا وقت معدود و لا اجل ممدود). يعني چگونه ما مي‌توانيم به كنه ذاتش برسيم در حالي كه فكر ما بلكه تمام هستي ما محدود است و جز اشياي محدود را درك نمي‌كند حال آن كه ذات خدا از هر نظر نامحدود و صفات بي‌پايانش از ازل تا ابد را گرفته، نه حدي دارد، نه توصيف قابل دركي و نه آغاز و نه پاياني. نه تنها ذات او كه صفات او نيز نامحدود است. علمش نامحدود است و قدرتش بي‌پايان، چرا كه همه اينها عين ذات نامحدود اوست. به تعبير ديگر او هستي مطلق است و هيچ قيد و شرطي ندارد و اگر قيد و شرط و حد محدودي به ذاتش راه يابد مركب خواهد بود و مي‌دانيم كه هر موجود مركبي ممكن‌الوجود است نه واجب‌الوجود. بنابراين واجب‌الوجود ذاتي است نامحدود در تمام جهات، و به همين دليل يكتا و يگانه و بي‌نظير و بي‌مانند است
زيرا دو وجود نامحدود از هر جهت، غير ممكن است چرا كه دوگانگي باعث محدوديت هر دو مي‌شود اين يك، فاقد وجود ديگري است و آن هم فاقد وجود اين. (دقت كنيد) پس از اشاره‌اي كه در جمله‌هاي سابق به صفات جمال و جلال خدا (صفات ثبوتي و سلبي) آمد، به گوشه‌اي از صفات فعل پروردگار اشاره كرده مي‌فرمايد: مخلوقات را با قدرتش آفريد و بادها را با رحمتش به حركت درآورد و گسترش داد و لرزش و اضطراب زمين را به وسيله كوهها برطرف ساخت (فطر الخلائق بقدرته و نشر الرياح برحمته و وتد بالصخور ميدان ارضه). تعبيرات بالا هر كدام ناظر به يك يا چند آيه قرآني است: جمله (فطر الخلائق بقدرته) ناظر است به آيه (فاطر السموات و الارض) كه در چندين سوره قرآن آمده و جمله (نشر الرياح برحمته) ناظر است به آيه (و هو الذي يرسل الرياح بشري بين يدي رحمته)، او كسي است كه بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش (باران) رحمتش فرستاد). جمله سوم اشاره دارد به آيه شريفه (و القي في الارض رواسي ان تميد بكم، در زمين كوههايي افكند تا شما را نلرزاند). با توجه به آنچه در معني (فطر) گفته شد، آفرينش را تشبيه به شكافتن پرده ظلماني عدم كرده، پرده‌اي كه يكپارچه و منسجم و خالي از هرگونه شكا
ف است، ولي قدرت بي‌پايان حق آن را مي‌شكافد و مخلوقات را از آن بيرون مي‌فرستد و اين چيزي است كه جز از قدرت او ساخته نيست. دانشمندان، امروز در اين مساله اتفاق نظر دارند كه محال است ما بتوانيم چيزي از عدم به وجود آوريم، يا از وجود به ديار عدم بفرستيم، آنچه در قدرت ماست همان تغيير شكل موجودات است و بس! تعبير به رحمت، در مورد وزش بادها تعبيري است گيرا و جذاب كه با لطافت نسيم و وزش باد و آثار مختلف آن مانند حركت ابرها به سوي زمينهاي تشنه، تلقيح و بارور ساختن گياهان، تلطيف و جابجايي هوا، حركت كشتيها، تعديل درجه گرما و سرماي هوا و بركات فراوان ديگر، بسيار سازگار است. اما اين كه چگونه كوهها و صخره‌ها از لرزش زمين جلوگيري مي‌كنند، دانشمندان پيشين با اعتقاد به سكون زمين، تفسيرهايي براي آن داشته‌اند كه امروز قابل قبول نيست. بلكه تفسيرهاي روشنتري در دست داريم كه هم با حقايق مسلم علمي سازگار است و هم با آيات قرآني و روايات هماهنگ، زيرا: 1- وجود كوهها بر سطح زمين سبب مي‌شود كه اثر جزر و مد كه نتيجه جاذبه ماه و خورشيد است در خشكيها به حداقل برسد. اگر سطح زمين را خاكهاي نرم فرا گرفته بود، جزر و مدي همچون درياها در آن به وجود
مي‌آمد و قابل سكونت نبود. 2- ريشه‌هاي كوهها در زير خاكها به هم پيوسته است و همچون زرهي گرداگرد زمين را گرفته و اگر آنها نبودند، فشارهاي داخلي ناشي از گازهاي دروني و مواد مذاب دائما مناطق مختلف را به حركت درمي‌آورد و آرامشي وجود نداشت. هم اكنون گهگاه فشارها كه زياد از حد مي‌شود، زلزله‌هاي ويرانگري به وجود مي‌آيد و اگر كوههاي نبودند اين زلزله‌ها دائمي بود. 3- كوهها همچون دندانه‌هاي يك چرخ، پنجه در قشر هواي اطراف زمين افكنده و آن را با خود حركت مي‌دهند. اگر سطح زمين صاف بود، حركت سريع دوراني زمين به دور خود سبب برخورد دائمي با قشر هوا مي‌شد، از يك سو دائما طوفانهاي شديد همه جا را درهم مي‌كوبيد و از سوي ديگر حرارت فوق‌العاده‌اي بر اثر اين تماس پيدا مي‌شد كه زندگي براي انسان مشكل بود. به اين ترتيب (صخور) (كوهها) ميدان (حركات نامنظم و شديد) زمين را كنترل مي‌كنند و اضافه بر همه اينها كوهها مهمترين منبع ذخيره آب براي انسانها هستند و تمام چشمه‌ها و نهرها از ذخاير زيرزميني و روي زميني كوههاست. از آنچه در بالا در مورد نقش حياتي بادها و كوهها در زندگي انسانها و تمام موجودات زنده گفته شد روشن مي‌شود كه چرا اميرمومنان علي
(ع) بعد از اشاره به مساله خلقت و آفرينش، روي دو موضوع بالخصوص تكيه كرده است.
[صفحه 81]
ترجمه: سرآغاز دين، معرفت و شناخت اوست و كمال معرفتش تصديق به ذات پاك اوست و كمال تصديق به او همان توحيد است و كمال توحيدش، اخلاص براي اوست و كمال اخلاص براي او، نفي صفات ممكنات از اوست چرا كه هر صفتي (از اين صفات) گواهي مي‌دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفي (از ممكنات) شهادت مي‌دهد كه غير از صفت است، پس هر كس خداوند سبحان را (با صفاتي همچون صفات مخلوقات) توصيف كند او را با امور ديگري قرين ساخته و آن كس كه او را با چيز ديگري قرين كند دوگانگي در ذات او قائل شده و كسي كه دوگانگي براي او قائل شود اجزايي براي او پنداشته و هر كس براي او اجزائي قائل شود به راستي او را نشناخته است و كسي كه او را نشناسد به او اشاره مي‌كند و هر كس به او اشاره كند او را محدود شمرده و هر كس او را محدود بداند او را به شمارش درآورده است (و در وادي شرك سرگردان شده است)! ترجمه: و هر كس بگويد خدا در چيست؟ او را در ضمن چيزي پنداشته و هر كس بپرسد بر روي چه قرار دارد؟ جايي را از او خالي دانسته. شرح و تفسير: توحيد ذات و صفات خداوند اين فراز در حقيقت يك دوره كامل خداشناسي است. اميرمومنان (ع) در اين بخش، در عبارات بسيار كوتاه و
فشرده و پرمعني، به گونه‌اي خداوند را معرفي فرموده كه از آن بالاتر تصور نمي‌شود و اگر تمام درسهاي توحيد و خداشناسي را جمع كنيم چيزي فراتر از آن نخواهد بود. در اين فراز پنج مرحله براي معرفت و شناخت خداوند ذكر فرموده كه مي‌توان آنها را اينگونه خلاصه كرد: 1- شناخت اجمالي و ناقص 2- شناخت تفصيلي 3- مقام توحيد ذات و صفات 4- مقام اخلاص 5- مقام نفي تشبيه. در آغاز مي‌فرمايد: (سرآغاز دين معرفت و شناخت خداست) (اول الدين معرفته). بدون شك دين در اينجا به معني مجموعه عقايد و وظايف الهي و اعمال و اخلاق است و روشن است كه سرآغاز اين مجموعه و پايه اصلي آن (معرفه الله) مي‌باشد، بنابراين شناخت خدا هم گام اول است و هم پايه‌اي اصلي براي تمام اصول و فروع دين كه بدون آن، اين درخت پربار هرگز به ثمر نمي‌نشيند. اين كه بعضي‌ها پنداشته‌اند قبل از معرفت خدا، چيز ديگري نيز وجود دارد و آن مساله تحقيق درباره دين و وجوب مطالعه و نظر است، اشتباه بزرگي است. زيرا وجوب تحقيق اولين واجبات است ولي شناخت خدا اولين پايه دين است يا به تعبير ديگر تحقيق مقدمه است و شناخت خداوند نخستين مرحله ذي‌المقدمه مي‌باشد. اين نكته نيز معلوم است كه معرفت اجمالي در د
رون فطرت و نهاد آدمي نهفته است. حتي نياز به تبليغ هم ندارد آنچه پيامبران الهي به آن مبعوث شده‌اند، اين است كه اين معرفت و شناخت اجمالي تبديل به شناخت تفصيلي و كامل گردد و شاخ و برگ آن رشد و نمو كند و علف هرزه‌هاي مزاحم كه به صورت افكار شرك‌آلود در اطراف اين درخت برومند نمايان مي‌گردد زدوده شود. در مرحله بعد مي‌فرمايد: (كمال معرفت و شناخت خداوند تصديق به ذات پاك اوست) (و كمال معرفته التصديق به). در اين كه چه تفاوتي ميان تصديق و معرفت است، تفسيرهاي مختلفي وجود دارد. نخست اين كه منظور از معرفت در اينجا شناخت فطري و مراد از تصديق شناخت علمي و استدلالي است. يا اين كه منظور از معرفت، معرفت و شناخت اجمالي است و مقصود از تصديق، معرفت و شناخت تفصيلي است، يا اين كه معرفت، اشاره به علم و آگاهي نسبت به خداوند است، ولي تصديق اشاره به ايمان است زيرا مي‌دانيم علم از ايمان جداست، ممكن است انسان به چيزي يقين داشته باشد ولي ايمان قلبي- كه عبارت است از تسليم در برابر آن و به رسميت شناختن در درون دل، يا به تعبيري ديگر اعتقاد به آن- نداشته باشد. گاهي بزرگان براي جدايي اين دو از يكديگر مثال ساده‌اي مي‌زنند مي‌گويند: بسياري هستند ك
ه از ماندن در كنار جسد مرده مخصوصا در شب تاريك و اتاق خالي وحشت دارند با اين كه به يقين مي‌دانند او مرده است، ولي اين علم در اعماق قلب آنها گويي نفوذ نكرده و آن حالت ايمان و باور حاصل نشده و اين وحشت زاييده همين است. به عبارت ديگر، علم همان آگاهي قطعي نسبت به چيزي است ولي ممكن است جنبه سطحي داشته باشد و در عمق وجود انسان و روح او نفوذ نكند، اما هنگامي كه در اعماق روح نفوذ كرد و به مرحله يقين و باور رسيد و انسان بناي قلبي بر اين گذاشت كه آن را به رسميت بشناسد نام ايمان به خود مي‌گيرد. در مرحله سوم مي‌فرمايد: (كمال تصديق به ذات پاك او همان توحيد اوست) (و كمال التصديق به توحيده). بدون شك هنگامي كه انسان خدا را با معرفت تفصيلي يا به تعبيري ديگر با استدلال و برهان شناخت، هنوز به مرحله توحيد كامل نرسيده است. توحيد كامل آن است كه ذات او را از هرگونه شبيه و نظير و مانند، پاك و منزه بداند. زيرا كسي كه شبيه و مانندي براي او بپذيرد، در حقيقت آنچه را شناخته است خدا نبوده، زيرا خداوند وجودي است نامحدود از هر جهت و بي‌نياز از هر كس و هر چيز. چيزي كه شبيه و مانند داشته باشد طبعا محدود است، چرا كه هر يك از آن دو وجود شبيه ب
ه هم از ديگري جداست و فاقد كمالات ديگري است. پس هنگامي تصديق به ذات پاك او به مرحله كمال مي‌رسد كه انسان او را يگانه و يكتا بداند نه يگانه و يكتاي عددي بلكه يگانه و يكتا به معني بي‌همتا بودن و نداشتن شبيه و نظير و مانند. سپس به مرحله چهارم گام مي‌نهد كه مرحله اخلاص است و مي‌فرمايد: و كمال توحيدش اخلاص براي اوست (و كمال توحيده الاخلاص له). اخلاص از ماده خلوص به معناي خالص كردن و تصفيه نمودن و از غير، پاك كردن است. در اين كه منظور از اخلاص در اين اخلاص عملي يا قلبي يا اعتقادي است در ميان مفسران نهج‌البلاغه گفتگوست. منظور از اخلاص عملي اين است كه هر كس نهايت توحيد پروردگار را داشته است تنها او را پرستش مي‌كند و انگيزه او در هر چيز و هر كار، خداست. اين همان چيزي است كه در بحث اخلاص در عبادت، فقها روي آن تكيه دارند. (شارح خويي) رضوان الله عليه اين تفسير را به عنوان يك قول، بي آن كه اشاره به گوينده آن كند ذكر كرده است. ولي اين احتمال بسيار بعيد است زيرا جمله‌هاي قبل و بعد اين جمله، همه از مسائل عقيدتي سخن مي‌گويد و پر واضح است كه اين جمله نيز ناظر به اخلاص اعتقادي است. اما اخلاص قلبي، يا به تعبير (شارح بحراني ابن
هيثم) زهد حقيقي، آن گونه‌اي كه تمام قلب او متوجه خدا باشد و به غير او نينديشد و ماسوي الله، او را به خود مشغول ندارد، گر چه مقام بالا و والايي ولي باز با مجموعه جمله‌هاي اين فراز سازگار نيست و بعيد است مقصود از آن جمله، اين باشد. تنها مفهومي كه مناسب آن است خالص ساختن اعتقاد نسبت به پرورگار است، يعني او را از هر نظر يگانه و يكتا، بي‌نظير و بي‌شبيه دانستن و از اجزاي تركيبي پاك و منزه شمردن. در جمله پنجم، خود امام (ع) به اين معني اشاره فرموده و با تعبير زيبايي آن را توضيح داده است، مي‌فرمايد: (كمال اخلاص براي او، نفي صفات ممكنات از اوست) (و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه). به تعبير ديگر، در مرحله قبل، سخن از اخلاص به طور اجمال بود و در اينجا كه اخلاص به مرحله كمال مي‌رسد، جنبه تفصيلي پيدا مي‌كند و دقيقا روشن مي‌شود كه براي اخلاص در توحيد بايد هر گونه صفاتي را كه مخلوق دارد از او نفي كرد، خواه اين صفت، داشتن اجزاي تركيبي باشد يا غير آن. چه اين كه مي‌دانيم تمام ممكنات حتي عقول و نفوس مجرده نيز در واقع مركبند (حداقل تركيبي از وجود و ماهيت) حتي مجردات، يعني موجودات مافوق ماده نيز از اين تركيب بركنار نيستند و اما م
وجودات مادي، همه داراي اجزاي خارجي مي‌باشند، ولي ذات پاك خداوند نه اجزاي خارجي دارد و نه اجزاي عقلي، نه در خارج قابل تجزيه است و نه در فهم و درك ما، و كسي كه به اين حقيقت توجه نكند توحيد خالص را نيافته است و از اينجا روشن مي‌شود، اين كه مي‌فرمايد: كمال توحيدش نفي صفات از اوست، نه به معناي نفي صفات كماليه است، چرا كه تمام صفات كمال اعم از علم و قدرت و حيات و غير آن همه از آن اوست، بلكه منظور صفاتي است كه ما هميشه به آنها خو گرفته‌ايم و آنها را شناخته‌ايم يعني صفات مخلوقات كه همه جا آميخته به نقص است. مخلوقات داراي علم و قدرتند اما علم و قدرتي ناقص و محدود و آميخته با جهل و ضعف و ناتواني، در حالي كه ذات پاك خداوند از چنين علم و قدرتي منزه است. شاهد گوياي اين سخن گفتاري است كه خود امام (ع) در ذيل اين خطبه درباره فرشتگان دارد، مي‌فرمايد: (لا يتوهمون ربهم بالتصوير و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، آنها هرگز پروردگار خود را با قوه وهم تصوير نمي‌كنند و صفات مخلوقات را براي او قائل نمي‌شوند). اضافه بر اين، صفات مخلوقات هميشه از ذات آن جداست، يا به تعبير ديگر صفاتي است زايد بر ذات. انسان چيزي است و علم و قدرت او چيز دي
گر و به اين ترتيب وجود او مركب از اين دو است، در حالي كه صفات خدا عين ذات اوست و هيچگونه تركيبي در آنجا راه ندارد. در حقيقت بزرگترين خطر در مسير توحيد و خداشناسي، افتادن در وادي (قياس) است يعني مقايسه صفات خدا با صفات مخلوقات كه آميخته به انواع نقصها و كاستيهاست و يا اعتقاد به وجود صفات زايد بر ذات است، آنگونه كه اشاعره (گروهي از مسلمانان) به آن گرفتار شده‌اند. به همين دليل خود امام (ع) در جمله بعد چنين مي‌فرمايد: زيرا هر صفتي (از صفات ممكنات) گواهي مي‌دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفي (از ممكنات) شهادت مي‌دهد كه غير از صفات است (لشهاده كل صفه انها غير الموصوف و شهاده كل موصوف انه غير الصفه). اين بيان در واقع يك دليل منطقي روشن است كه مي‌فرمايد: صفات زايد بر ذات، به زبان حال گواهي مي‌دهند كه از موصوف جدايند و هر موصوف گواهي مي‌دهد كه با صفت دوتاست، مگر اين كه صفات او را عين ذاتش بدانيم و معتقد باشيم خداوند ذاتي است كه تمامش علم و تمامش قدرت و تمامش حيات و ازليت و ابديت است، هر چند درك چنين معنايي براي ما كه تنها با صفات مخلوقات خو گرفته‌ايم و انسان را چيزي و علم و قدرت او را چيزي اضافه بر ذات او مي‌دانيم ب
سيار دشوار است (چرا كه وقتي از مادر متولد شد نه علم داشت و نه قدرت سپس صاحب علم و قدرت شد). سپس در ادامه اين سخن و تكميل آن، جمله‌هايي بسيار كوتاه و پرمعني بر آن مي‌افزايد و مي‌فرمايد: هر كس خداوند سبحان را (با صفاتي همچون صفات مخلوقات) توصيف كند، او را با امور ديگري قرين دانسته و آن كس كه او را با چيز ديگري قرين كند، دوگانگي در ذات او قائل شده و كسي كه دوگانگي براي او قائل شود، اجزايي براي او پنداشته و هر كس براي او اجزايي قائل شود، به راستي او را نشناخته است! (فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله). در واقع كلام امام (ع) ناظر به اين معني است كه اثبات صفاتي همانند مخلوقات، براي خدا لازمه‌اش تركيب در وجود مقدس اوست، يعني همانگونه كه انسان تركيبي از ذات و صفات اوست او نيز بايد چنين باشد و اين معني با واجب‌الوجود بودن سازگار نيست زيرا هر مركبي نياز به اجزاي خود دارد و نياز داشتن (فقر) با واجب‌الوجود بودن سازگار نمي‌باشد. براي اين عبارت دو تفسير ديگر نيز گفته شده است: - نخست اين كه هر گاه صفات او را غير از ذات او بدانيم طبعا ذات او نيز مركب خواهد شد چرا كه ذات و صفا
ت در فرض دوگانگي حتما جهت مشتركي دارند و جهت امتيازي (كه از آن به (ما به الاشتراك) و (ما به الامتياز) تعبير مي‌شود) زيرا هر دو در وجود و هستي شريكند و در عين حال از هم جدا هستند و در اين صورت بايد ذات او را نيز مركب از آن دو جنبه مختلف بدانيم. - ديگر اين كه مي‌دانيم وحدت ذات خداوند به معني وحدت عددي نيست بلكه مفهوم وحدت درباره ذات پاك خدا اين است كه شبيه و نظير و مانند ندارد. اصولا يك وجود بي‌نهايت از هر جهت، نمي‌تواند شبيه و مانندي داشته باشد و اگر صفات خدا را مانند ذات او ازلي و ابدي و بي‌نهايت بدانيم هم او را محدود كرده‌ايم و هم شبيه و مانندي براي او قائل شده‌ايم. (دقت كنيد) در واقع كلام بالا كه امام (ع) در توضيح اخلاص بيان فرموده ناظر به همين معناست، مي‌فرمايد: كسي كه خدا را به صفات مخلوقات توصيف كند او را قرين با اشياي ديگر ساخته و كسي كه او را قرين چيز ديگري سازد معتقد به دوگانگي او شده، يعني دوگانگي ذات و صفات، و كسي كه اين دوگانگي را پذيرا شود، ذات او را مركب از اجزا پنداشته و كسي كه ذات پاك او را مركب از اجزا بداند به هيچ وجه او را نشناخته، چرا كه موجودي همچون خود را- از نظر تركيب و محدوديت- تصور كر
ده و او را خدا ناميده است. در ادامه اين سخن و تكميل آن مي‌فرمايد: كسي كه خدا را نشناسد به او اشاره مي‌كند و هر كس به سوي او اشاره كند او را محدود شمرده و هر كس او را محدود بداند او را به شمارش درآورده است و در وادي شرك سرگردان شده است (و من جهله فقد اشار اليه، و من اشار اليه فقد حده، و من حده فقد عده). در اين كه منظور از اشاره به سوي خدا در اينجا چيست دو احتمال وجود دارد: نخست اين كه منظور اشاره عقلي باشد و ديگر اين كه هم اشاره عقلي را شامل بشود و هم اشاره حسي را. توضيح اين كه هنگامي كه انسان خدا را با آن حقيقت نامحدود و بي‌كران و نامتناهيش نشناسد، در ذهن خود مفهوم محدود خاصي براي وي در نظر مي‌گيرد و به تعبير ديگر با اشاره عقلي به او اشاره مي‌كند، در اين حالت طبعا او را محدود دانسته چرا كه نامحدود و نامتناهي براي انساني كه خود محدود و متناهي است قابل درك و تصور نيست. انسان چيزي را درك مي‌كند كه به آن احاطه پيدا كند و در فكر محدود او بگنجد و چنين چيزي حتما موجود محدودي است. در اين حال خداوند در رديف معدودات و اشياء قابل شمارش قرار مي‌گيرد، زيرا لازمه محدود بودن، امكان تصور موجود ديگري در جايي ديگر، همانند اوس
ت. تنها نامحدود از جميع جهات است كه دومي ندارد و در عدد و شمارش نمي‌گنجد. به اين ترتيب (مولي الموحدين) حقيقت توحيد را در اين عبارت كوتاه و به تمام معنا منطقي، منعكس ساخته و خداوند را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم معرفي نموده است. اين همان چيزي است كه با تعبير زيباي ديگري در كلام امام باقر (ع) آمده است كه مي‌فرمايد: (كل ما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود اليكم)، هر چيزي را كه در وهم و گمان و فكر خود تصور كنيد هر قدر دقيق و ظريف باشد مخلوق شماست و به شما باز مي‌گردد (و ساخته و پرداخته خود شما و هماهنگ با وجود شماست و خدا برتر از آن است كه هماهنگ مخلوقي باشد). اين احتمال نيز وجود دارد كه: (اشاره) هم اشاره عقلي كه شامل شود و هم حسي را، چرا كه سرچشمه اعتقاد به جسمانيت خداوند نيز جهل است و نتيجه آن محدود ساختن ذات او و در شماره قرار دادن و شريك و همانند و نظير براي او قائل شدن است. سوال: در اينجا سوالي پيش مي‌آيد كه اگر خداوند به هيچ وجه قابل اشاره عقلاني نيست، پس معرفت خداوند تعطيل مي‌شود و درهاي شناخت به روي انسان بسته مي‌گردد و خداشناسي مفهومي نخواهد داشت. چرا كه هر وقت دست به سوي آن
ذات پاك دراز مي‌كنيم، به مخلوقي از مخلوقات فكر خود مي‌رسيم و هر چه مي‌خواهيم به او نزديك شويم، از او دورتر خواهيم شد، پس چه بهتر كه در وادي معرفت گام ننهيم و خود را گرفتار شريك نكنيم. پاسخ: با توجه به اين نكته باريك- كه هم در اينجا راه‌گشا است و هم در بابهاي ديگر- پاسخ اين سوال روشن مي‌شود و آن اين است كه معرفت و شناخت، دو گونه است: معرفت اجمالي و معرفت تفصيلي. يا به تعبيري ديگر، شناخت كنه ذات و شناخت مبدا افعال. به تعبيري روشنتر هنگامي كه به جهان هستي و اين همه شگفتيها و موجودات بديع، با آن ظرافت و در عين حال عظمت مي‌نگريم و يا حتي نگاهي به وجود خود مي‌كنيم، اجمالا مي‌فهميم كه خالق و آفريدگار و مبدئي دارد. اين همان علم اجمالي است كه آخرين مرحله قدرت شناخت انسان درباره خداست (منتهي هر چه به اسرار هستي آگاهتر شويم به عظمت او آشناتر و در مسير معرفت اجمالي او قويتر خواهيم شد) اما هنگامي كه از خود مي‌پرسيم او چيست؟ و چگونه است؟ و دست به سوي حقيقت ذات پاك او دراز مي‌كنيم، چيزي جز حيرت و سرگرداني نصيبمان نمي‌شود و اين است كه مي‌گوييم راه به سوي او كاملا باز است و در عين حال راه كاملا بسته است. مي‌توان اين مساله
را با يك مثال روشن ساخت و آن اين كه همه ما به روشني مي‌دانيم كه نيرويي به نام جاذبه وجود دارد. چرا كه هر چيزي رها شود سقوط مي‌كند و به سوي زمين جذب مي‌شود و اگر اين جاذبه نبود آرامش و قراري براي موجودات روي زمين وجود نداشت. آگاهي بر وجود جاذبه چيزي نيست كه مخصوص دانشمندان باشد حتي اطفال و كودكان خردسال نيز آن را به خوبي درك مي‌كنند، ولي حقيقت جاذبه چيست، آيا امواج نامريي يا ذرات ناشناخته و يا نيرويي ديگر است؟ و عجيب اين كه نيروي جاذبه بر خلاف آنچه در تمام جهان ماده مي‌شناسيم، ظاهرا براي انتقال از نقطه‌اي به نقطه ديگر نياز به زمان ندارد، به خلاف نور كه سريعترين حركت را در جهان ماده دارد، ولي در عين حال به هنگام انتقال در فضا گاهي براي رسيدن از يك نقطه به نقطه ديگر ميليونها سال وقت لازم است. اما نيروي جاذبه گويي در يك لحظه از هر نقطه‌اي از جهان به نقطه ديگر منتقل مي‌گردد و يا حداقل سرعتي دارد بالاتر از آنچه تاكنون شنيده‌ايم. اين چه نيرويي است كه اين آثار را دارد؟ حقيقت ذات آن چگونه است؟ هيچ كس پاسخ روشني براي آن ندارد. جايي كه درباره نيروي جاذبه كه يكي از مخلوقات است علم و آگاهي ما نسبت به آنها تنها جنبه اجمالي
دارد و از علم تفصيلي به كلي دوريم، چگونه مي‌توان درباره خالق جهان ماده و ماوراي ماده كه وجودي است بي‌نهايت در بي‌نهايت، انتظار داشته باشيم كه از كنه ذاتش باخبر شويم؟! ولي با اين حال او را همه جا حاضر و ناظر و همراه هر موجودي در جهان مشاهده مي‌كنيم. با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را جمله (و من حده فقد عده) اشاره به نكته دقيقي است كه از گفتار بالا روشن مي‌شود و آن اين كه هر گاه كسي خدا را محدود بداند، بايد براي او عدد قائل شود يا به تعبيري ديگر وجود شريك را براي او ممكن بشمرد. زيرا چيزي شريك و شبيه و مانند ندارد كه نامحدود از هر جهت باشد، اما اگر محدود باشد (هر قدر داراي عظمت و بزرگي باشد) باز همانند و شبيهي در خارج ذات او تصور مي‌شود و به تعبير ديگر دو يا چند موجود محدود (هر اندازه بزرگ) كاملا امكان‌پذير است، ولي نامحدود از هر جهت، دومي براي او ممكن نيست چرا كه هر چه تصور كنيم بازگشت به ذات او مي‌كند. شرح و تفسير: هيچ چيز مانند او نيست. امام (ع) در اين بخش از خطبه، انگشت روي نقاط بسيار حساس و دقيق و ظريفي از مباحث توحيدي گذاشته و در عباراتي كوتاه و پر معني پنج نكته را بيا
ن مي‌فرمايد: 1- نخست نامحدود بودن ذات پاكش از نظر مكان- و يا به تعبيري ديگر برتر از مكان بودنش- را بيان مي‌كند، مي‌فرمايد: كساني كه سوال كنند و بگويند خدا در چيست او را در ضمن موجودات پنداشته‌اند (و من قال فيم؟ فقد ضمنه). زيرا واژه (في) و معادل فارسي آن (در) در جايي به كار مي‌رود كه موجودي ظرف وجود ديگري شود و بر آن احاطه داشته باشد، مانند بودن انسان در خانه، يا گل در باغ و يا حتي گلاب در لابه‌لاي ذرات گلبرگها و نتيجه آن محدود بودن ذات اوست و همانگونه كه در بالا نيز اشاره شد، تمام دلايل توحيد نشان مي‌دهد كه ذات او نامحدود از هر جهت است. همچنين اگر كسي سوال كند كه خدا بر چه چيز قرار دارد؟ (بر عرش، بر كرسي، بر فراز آسمانها) او نيز خدا را محدود شمرده، چرا كه مناطق ديگر را از او خالي پنداشته است (و من قال علام؟ فقد اخلي منه). لازمه اين سخن نيز محدوديت ذات پاك اوست كه با واجب‌الوجود بودن سازگار نيست و بنابراين تمام كساني كه او را بر فراز عرش يا در آسمانها و يا در هر جاي ديگر مي‌پندارند، موحد خالص نيستند و در واقع پرستش مخلوقي مي‌كنند كه با فكر خود ساخته و نام (الله) بر او نهاده‌اند. (خواه در جرگه عوام باشند يا در
لباس و كسوت خواص). گاه بعضي از ناآگاهان چنين پنداشته‌اند كه آيه شريفه (الرحمن علي العرش استوي) دليل بر جسمانيت خداوند و قرار گرفتن او بر عرش است، در حالي كه جمله (استوي) به معناي سلطه بر چيزي مي‌باشد و تنها به معناي سوار شدن و نشستن بر چيزي نيست و اصولا تعبير (استوي علي العرش، بر تخت سلطنت قرار گرفت) در مقابل (ثل عرشه، تختش فرو ريخت) كنايه معروفي است كه در موارد رسيدن به قدرت و يا كناره‌گيري از قدرت به كار مي‌رود نه اين كه به معناي شكستن تخت سلطنت يا نشستن بر آن بوده باشد. بنابراين (استوي علي العرش) به معناي استقرار حكومت و حاكميت خداوند بر عرش است. به هر حال بسيار كودكانه است كه اگر كساني بخواهند از اين تعبير، توهم جسميت خداوند را داشته باشند. نكته‌ها: در اين فراز بسيار پرمعني و پرمحتوا نكته‌هاي فراواني نهفته شده و درسهاي گرانبهائي است كه رهگشاي بسياري از مشكلات عقيدتي در زمينه (معرفه الله و اسماء و صفات او) است، از جمله: 1- رابطه خلق و خالق و مساله (وحدت وجود)! در اين كه خداوند با مخلوقات و آفريدگار با آفريده‌ها چه رابطه‌اي دارد در ميان فلاسفه و دانشمندان گفتگو بسيار است. گروهي راه افراط را پيموده‌اند
و در مسير وحدت وجود و موجود گام نهاده و او را عين مخلوقاتش پنداشته‌اند. مي‌گويند در عالم هستي يك وجود شخصي بيش نيست و غير او هر چه هست جلوه‌هاي او و تطورات ذات اوست يا به تعبير ديگر: در حقيقت يك چيز بيش نيست و كثرتها و تعددها خيالات و پندارها و سرابهايي است كه خود را آب نشان مي‌دهد، اما هيچ نيست. گاه به جاي وحدت و اتحاد، تعبير به حلول مي‌كنند و مي‌گويند او ذاتي است كه در همه اشياء حلول كرده و هر زمان به لباسي درمي‌آيد و بي‌خبران، دوگانگي احساس مي‌كنند در حالي كه همه يك چيز بيش نيست. كوتاه سخن اين كه آنها عالم هستي را همچون يك دريا مي‌دانند و موجودات را قطره‌هاي آن دريا: هر كس كه نديده قطره با بحر يكي حيران شده‌ام كه چون مسلمان باشد؟! و به تعبير ديگر هر گونه دوگانگي در اين عالم چيزي جز خيال و پندار نيست: وصال اين جايگه رفع خيال است خيال از پيش برخيزد وصال است! بلكه به عقيده برخي تا كسي اعتقاد به وحدت وجود و موجود نداشته باشد، صوفي حقيقي نخواهد بود. چرا كه پايه و مايه تصوف همين وحدت وجود است! البته بعضي از كلمات آنان قابل توجيه و حمل كردن بر بعضي از معاني صحيح است. مانند اين كه وجود حقيقي قائم بالذات د
ر عالم، يكي بيش نيست و بقيه هر چه هست وابسته به اوست (همانگونه كه در تشبيه به معاني اسميه و حرفيه در بالا گفتيم) يا اين كه غير از ذات پاك خداوند- كه وجودي است بي‌نهايت از هر جهت- بقيه موجودات به اندازه‌اي خرد و كوچك و بي‌مقدارند كه به حساب نمي‌آيند نه اين كه واقعا وجودي نداشته باشند. اما بدون شك پاره‌اي از سخنان آنان قابل اينگونه توجيهات نيست و به راستي مي‌گويند در عالم هستي يك وجود بيشتر نيست و بقيه خيال و پندار است و حتي تصريح مي‌كنند كه بت پرستي هم اگر به شكل محدود درنيايد عين خداپرستي است، چرا كه همه عالم اوست و او همه عالم است. اين سخن از هر كس كه باشد- علاوه بر اين كه مخالف وجدان بلكه بديهيات است و يكسره علت و معلول و خالق و مخلوق و عابد و معبود را انكار مي‌كند- از نظر عقايد اسلامي نيز لوازم فاسدي دارد كه بر كسي پوشيده نيست. چرا كه در اين صورت، خدا و بنده و پيامر و امت و عابد و معبود و شارع و مكلف مفهومي نخواهد داشت و حتي بهشت و دوزخ و بهشتيان و دوزخيان همه يكي است و همه عين ذات اوست و اين دوگانگي‌ها همه زاييده وهم و خيال و پندار است كه اگر پرده‌هاي پندار را پاره كنيم چيزي جز وجود او باقي نمي‌ماند! و ن
يز لازمه آن، اعتقاد به جسم بودن خداوند، يا حلول و مانند آن مي‌شود. به اين ترتيب نه با وجدانيات و دلايل عقل سازگار است و نه با عقايد اسلامي و قرآن مجيد و از همين جاست كه فقيه نامدار مرحوم محقق يزدي- قده- در متن عروه‌الوثقي در بحث مربوط به كفار مي‌نويسد: لا اشكال في نجاسه الغلاه و الخوارج و النواصب و اما المجسمه و المجبره و القائلين بوحده الوجود من الصوفيه اذا التزموا باحكام الاسلام فالاقوي عدم نجاستهم الا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم من المفاسد، شكي در ناپاك بودن غلات و خوارج و نواصب نيست. اما آنها كه قائل به جسميت خدا و جبر هستند و همچنين گروهي از صوفيه كه اعتقاد به وحدت وجود دارند، اگر به احكام اسلام ملتزم باشند اقوي اين است كه نجس نيستند، مگر اين كه بداني مفاسدي كه لازمه مذهب آنهاست به آنها پايبندند. در اين عبارت دو نكته جلب توجه مي‌كند: يكي عطف طرفداران عقيده وحدت وجود بر جبريين و كساني كه قائل به جسميت خدا هستند و همه را در يك صف شمردن، و ديگر تصريح به اين كه اعتقاد آنها داراي مفاسد ديني است كه اگر به آن توجه داشته باشند و پايبند باشند، مسلمان نيستند و اگر نسبت به آن لوازم پايبند نباشند در زمره مسلم
انانند. اين سخن به وضوح مي‌فهماند كه مذهب آنها آن چنان مفاسدي دارد كه اگر به آن ملتزم شوند، از صف مسلمانان خارج مي‌شوند. قابل توجه اين كه تمام كساني كه بر عروه حاشيه دارند، تا آنجا كه ما اطلاع داريم اين مطلب را پذيرفته و يا تنها قيودي بر آنها افزوده‌اند. (مانند اين كه موجب انكار توحيد و رسالت نشود) براي اين كه بدانيم اين مسئله چه مفاسدي مي‌تواند به دنبال داشته باشد، بد نيست به يك نمونه آن كه در مثنوي آمده است، اشاره شود. در دفتر چهارم مثنوي طي يك داستان طولاني، قصه (سبحاني ما اعظم شاني) گفتن (بايزيد) را نقل مي‌كند كه مريدانش به او اعتراض كردند، اين چه سخن ناروايي است كه مي‌گويي و (لا اله الا انا فاعبدون، معبودي جز من نيست مرا پرستش كنيد) سر مي‌دهي؟! او گفت اگر من بار ديگر اين سخن را گفتم كاردها برداريد و به من حمله كنيد. بار ديگر چنين گفت و نغمه نيست اندر جبه‌ام غير از خدا- چند جويي در زمين و در سما را سر داد، مريدان با كاردها به او حمله ور شدند، ولي ديدند هر كاردي كه به او مي‌زنند، بدن خويش را مي‌درند. اين افسانه ساختگي و پنداري نشان مي‌دهد كه پويندگان اين راه تا كجا پيش مي‌روند. اين سخن را با كلامي از يكي
از معاصران، در شرح نهج‌البلاغه پايان ميدهيم: اين مكتب (وحدت وجود به معناي وحدت موجود) همه قوانين عقلي و بينش‌هاي وجداني و مفاد اديان حقه الهي را كنار مي‌گذارد و جهان هستي را تا مرتبه وجود (خدايي) بالا مي‌برد و يا خدا را پايين مي‌آورد و با جهان يكي مي‌كند، به نظر مي‌رسد كه اين مكتب تنها ذهن بعضي را به عنوان دريافت ذوقي يا فرار از اشكالات، اشغال نموده باشد، نه همه سطوح رواني آنان را از روي تعقل و آگاهي به واقعيات. 2- انحراف ناآگاهان از حقيقت صفات خدا: اگر در آنچه در اين فراز از كلام مولا علي (ع) آمده خوب بينديشيم و دقت كنيم، راه هر گونه انحراف از اصل توحيد و حقيقت صفات خدا بسته مي‌شود و مفهوم حقيقي (و نحن اقرب اليه من حبل الوريد، ما به انسان از رگ گردن (يا رگ قلب) او نزديكتريم و همچنين مفهوم و هو معكم اينما كنتم، او با شماست هر كجا باشيد: و ما يكون من نجوي ثلاثه الا هو رابعهم، هيچ سخن در گوشي در ميان سه نفر رد و بدل نمي‌شود مگر اين كه او چهارمين آنهاست، الله نور السموات و الارض، خداوند نور آسمانها و زمين است و واعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه، بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل مي‌شود و امثال آن به
خوبي روشن و آشكار مي‌شود. اين نكته علاوه بر اين كه بحثهاي مربوط به وحدت وجود- به معناي صحيح آن- را تكميل مي‌كند، راه را بر هر گونه انحراف در فهم صفات خدا مسدود مي‌سازد. ولي گمگشتگان وادي حيرت به سراغ مسائلي رفته‌اند كه انسان از آن شرم دارد. از جمله طايفه (مجسمه) است كه براي خداوند متعال صفاتي همچون صفات ممكنات قائل شدند و او را تا سر حد جسم و جسمانيات تنزل داده و براي او شكل و قيافه و دست و پا و موهاي (مجعد) و در هم پيچيده و به طريق اولي مكان و زمان، قائل شده‌اند. گروهي او را در دنيا قابل مشاهده مي‌دانند و گروهي او را فقط در آخرت. (محقق دواني) كه از معاريف فلاسفه است- طبق نقل بحارالانوار- مي‌گويد: گروهي از اهل تشبيه، خدا را حقيقتا جسم مي‌دانند، بعضي او را مركب از گوشت و خون و برخي او را نور درخشان مانند شمش نقره‌اي سفيدگون كه طولش هفت وجب با وجب خويش است و جمعي او را به صورت انسان و گروهي به صورت جواني (امرد) با موهاي پيچيده و مجعد و بعضي او را به صورت پيرمردي با موهاي سياه و سفيد، برخي او را جسمي- نه همانند اجسام ديگر- مي‌دانند و بعضي عقايد ديگري از اينگونه اعتقادهاي باطل و بي‌پايه و كودكانه ابراز داشتند. عج
يب تر اين كه در رواياتي كه از پيامبر اسلام (ص) يا بعضي از صحابه نقل كرده‌اند- كه قطعا اين روايات مجعول است- براي خداوند اوصاف جسماني عجيبي ذكر شده است. از جمله در حديثي از (ابن‌عباس) آمده كه: از او پرسيدند: هرگز محمد (ص) پروردگارش را مشاهده كرد؟ او گفت: آري، سوال كردند: چگونه خدا را ديد؟ گفت: در باغي خرم و سرسبز، در حالي كه بر كرسي طلايي كه فرش زريني بر آن مفروش بود و چهار فرشته آن را حمل مي‌كردند نشسته بود، مشاهده كرد. از اين گذشته روايات متعددي كه در (صحيح‌بخاري)، (سنن ابن‌ماجه) و غير آنها نقل شده، با صراحت آورده است كه خداوند در روز قيامت با چشم ديده مي‌شود. حتي در بعضي از اين روايات تصريح شده كه اهل بهشت خدا را مي‌بينند همانگونه كه ماه در شب چهاردهم ديده مي‌شود. وجود اين احاديث سبب شده كه بسياري از دانشمندان اهل سنت معتقد به رويت خداوند در قيامت گردند و با شدت از آن دفاع كنند. در حالي كه قرآن با صراحت مي‌گويد: (لا تدركه الابصار، هيچ چشمي خدا را نمي‌بيند) و به موسي فرمود: (لن تراني، هرگز مرا مشاهده نخواهي كرد) (و مي‌دانيم لن براي نفي ابد مي‌باشد). در خطبه اشباح اين مساله به وضوح بيان شده است، آنجا كه مي‌ف
رمايد: (و الرادع اناسي الابصار عن ان تناله او تدركه او تبصره، آن كس كه مردم چشمها را از مشاهده ذات پاكش و رسيدن به او بازداشته است). در خطبه ديگري با بيان فصيح و رسايش مي‌فرمايد: (الحمد لله الذي لا تدركه الشواهد و لا تحويه المشاهد و لا تراه النواظر و لا تحجبه السواتر، حمد و سپاس خدايي را سزاست كه حواس، او را درك نكند و مكانها وي را دربرنگيرد ديده‌ها او را نبيند و پوششها او را مستور نسازد). به علاوه اين عقايد، مخالف صريح حكم عقل است، چرا كه اگر خدا قابل مشاهده باشد به يقين داراي جسم و مكان و جهت خواهد بود و نتيجه آن محدوديت و دستخوش تغيير بودن است و به اين ترتيب از اوج واجب‌الوجود بودن سقوط مي‌كند و در رديف ممكنات درمي‌آيد. اين جاست كه تعبيرات لطيف اميرمومنان علي (ع) در جمله‌هاي بالا همچون آفتاب و ماه مي‌درخشد و بر چهره حقايق پرتو مي‌افكند و عقايد باطل و خرافي را محو و نابود مي‌كند و دقيقترين و زيباترين و رساترين درس توحيد و شناخت صفات خدا را به ما مي‌دهد. از آنجا كه هميشه در مقابل هر گروه افراطي، گروهي تفريطي خودنمائي مي‌كنند، جمعي بر خلاف عقيده قائلان به تشبيه كه خدا را تا سر حد جسم و جسمانيات تنزل داده، را
ه تعطيل را پيموده‌اند و معتقدند اصلا شناخت خدا غير ممكن است، نه كنه ذاتش و نه اوصافش و ما از صفات خدا چيزي جز مفاهيم منفي نمي‌فهميم. وقتي مي‌گوييم او عالم است اين اندازه مي‌فهميم كه جاهل نيست. اما عالم بودن او، مطلقا براي ما مفهوم نيست و به اين ترتيب بزرگترين افتخار انسان را كه معرفه‌الله و شناخت خداست به دست فراموشي مي‌سپارند و در راهي گام مي‌نهند كه سراسر ظلمت و تاريكي و بر خلاف تعليمات مسلم قرآن مجيد است كه راه معرفه‌الله را بر ما گشوده است. اين سخن را با تعبير رساي ديگري از نهج‌البلاغه پايان مي‌دهيم، مي‌فرمايد: لم يطلع العقول علي تحديد صفته و لم يحجبها عن واجب معرفته فهو الذي تشهد له اعلام الوجود علي اقرار قلب ذي الجحود تعالي الله عما يقول المشبهون به و الجاحدون له علوا كبيرا، عقول و خردها را بر كنه صفاتش آگاه نساخت و (با اين حال) آنها را از مقدار لازم معرفت و شناخت خود باز نداشته است، هم اوست كه نشانه‌هاي هستي، دلهاي منكران را به اقرار بر وجودش واداشته است. (آري) او بسيار برتر است از گفتار تشبيه‌كنندگان، يعني آنها كه او را به مخلوقاتش تشبيه مي‌كنند و منكران (آنها كه يا ايمان به او ندارند و يا شناخت او ر
ا غير ممكن ميپندارند). بهترين تعبير براي يافتن خط مستقيم معرفت و شناخت خدا كه در ميان افراط و تفريط (تشبيه و تعطيل) است، همان است كه در بالا فرموده است. درباره چگونگي صفات خداوند و مسير صحيح معرفت آنها تعبيرات بسيار رسا و گويا در سطوح بسيار بالا، در خطبه‌هاي ديگر نهج‌البلاغه آمده است كه مكمل چيزي است كه در خطبه مورد بحث آمده و به خواست خدا شرح آنها در جاي خود خواهد آمد.
[صفحه 95]
ترجمه: همواره بوده است و از چيزي به وجود نيامده. وجودي است كه سابقه عدم براي او نيست. با همه چيز همراه است، اما نه اين كه قرين آن باشد و با همه چيز مغاير است، اما نه اين كه از آن بيگانه و جدا باشد. او انجام‌دهنده (هر كاري) است، اما نه به آن معني كه حركات و ابزاري داشته باشد. بيناست حتي در آن زماني كه موجود قابل رويتي از خلقش وجود نداشته است. يگانه و تنهاست زيرا كسي نيست كه با او انس گيرد و از فقدانش ناراحت و متوحش شود. شرح و تفسير: 2- در بخش ديگري به نامحدود بودن او از نظر افق زمان اشاره مي‌كند و ازليت او را شرح مي‌دهد، مي‌گويد: او وجودي است كه همواره بوده و از چيزي به وجود نيامده است (كائن لا عن حدث). و موجودي است كه هرگز سابقه عدم ندارد (موجود لا عن عدم). به اين ترتيب با همه مخلوقات متفاوت است زيرا آنها همه، سابقه حدوث و عدم دارند. تنها وجودي كه داراي اين سابقه نيست، ذات پاك اوست. و اصولا به كاربردن واژه‌هاي (كائن) و (موجود) بدون آن كه مفهومش از صفات مخلوقات و سابقه عدم پيراسته شود، امكان‌پذير نيست. 3- در جمله بعد اشاره بسيار لطيفي به چگونگي رابطه مخلوقات با خالق و ممكنات با واجب‌الوجود كرد
ه، مي‌فرمايد: او با همه چيز است، اما نه اين كه قرين آنها باشد و غير همه چيز است، اما نه اين كه از آنها بيگانه و جدا باشد (مع كل شي‌ء لا بمقارنه و غير كل شي‌ء لا بمزايله). بسياري از مردم و حتي بسياري از فلاسفه و دانشمندان رابطه خداوند را با موجودات، رابطه دو وجود مستقل با يكديگر پنداشته‌اند كه يكي، مخلوق ديگري است. مثل اين كه شعله عظيمي وجود داشته باشد و شمع كوچكي را با آن روشن كنيم، در حالي كه حقيقت، چيز ديگري است. تفاوت مخلوق و خالق، تفاوت يك وجود ضعيف و قوي نيست، بلكه تفاوت، تفاوت يك وجود مستقل در تمام جهات و يك وجود وابسته است. تمام عالم هستي به او وابسته است و لحظه به لحظه، نور وجود را از او مي‌گيرد. خداوند از عالم هستي جدا نيست و در عين حال عين موجودات نيز نمي‌باشد (آن چنان كه قائلين به وحدت وجود و موجود از صوفيه پنداشته‌اند) و توحيد واقعي منوط به درك اين حقيقت است. اين حقيقت را مي‌توان با مثال زير روشن ساخت (هر چند اين مثالها نيز ناقص است). شعاع و پرتو آفتاب گر چه وجود دارد و غير از قرص خورشيد است، ولي پيوسته و وابسته به آن است، يعني غير آن است اما نه مغايرت به معناي بيگانگي و جدايي و استقلال، و همراه آ
ن است، اما نه به معناي يگانگي و وحدت. بدون شك پيوند و ارتباط موجودات اين عالم با ذات پاك خداوند از اين هم نزديكتر و وابستگي آنها به او از اين هم بيشتر است و در واقع مثال دقيقي در اين جهان براي اين وابستگي و يگانگي، در عين دوگانگي (وحدت در كثرت) نمي‌توان پيدا كرد. هر چند مثالهايي همچون مثال بالا- و يا مانند تصورات ذهني انسان كه وابسته به روح اوست و از او جداست و در عين حال وابسته به اوست و بدون او مفهومي ندارد- تا حدودي مطلب را روشن مي‌سازد. (دقت كنيد) 4- در جمله بعد به يكي ديگر از صفات ذات پاك او اشاره كرده، مي‌فرمايد: او فاعل و انجام‌دهنده (كارها) است ولي نه به معناي استفاده از حركات و آلات (فاعل لا بمعني الحركات و الاله). در سخنان روزانه، معمولا فاعل و كننده كار به كسي اطلاق مي‌شود كه با استفاده از حركات دست و پا، يا سر و گردن و ساير اعضا، كاري را انجام دهد و از آنجا كه قدرت انسان و جانداران ديگر براي انجام كارها محدود است و اعضاي انسان با تمام ظرافتي كه دارد، قادر به انجام هر كاري نيست، از وسايل و ابزار كمك مي‌گيرد و كمبود توان و قدرت خود را با آن جبران مي‌كند. با چكش ميخ را مي‌كوبد، با اره چوب را مي‌برد
و با انبرهاي ظريف و كوچك اشياي بسيار ريز را جابجا مي‌كند و با جرثقيلهاي عظيم بارهاي سنگين را از جا برمي‌دارد و اينها همه از آثار جسم و جسمانيات است. از آنجا كه خداوند نه جسم دارد و نه حد و حدودي براي قدرت اوست، فاعليتش هرگز به معناي انجام حرتي نيست و نيز به خاطر قدرت نامحدودش نياز به ابزار و آلاتي ندارد. اصولا قبل از آن كه آلتي خلق شود، خداوند فاعل بود. هر گاه نياز به آلتي براي انجام كار داشت، بايد از خلقت نخستين اشيا عاجز باشد. آري او در يك چشم بر هم زدن و يا لحظه‌اي كمتر از آن، با اراده و فرمان (كن) مي‌تواند عالم هستي را ايجاد و يا معدوم كند و يا تدريجا در هر مدتي كه اراده‌اش تعلق گرفته است به وجود آورد. پس بايد توجه داشت وقتي مي‌گوييم او فاعل است، فاعليتش را قياس به ذات خود نكنيم و مرهون حركات و آلات نشماريم. البته اين سخن به آن معني نيست كه خداوند فرشتگان (مدبرات امر) و فرمانبرداراني براي تدبير خلقت ندارد. او بسياري از حوادث را از طريق اسباب مي‌آفريند، چون اراده‌اش بر آن قرار گرفته است، نه اين كه نياز به آن داشته باشد. 5- در جمله بعد مي‌افزايد: (او بينا بود در آن زمان كه حتي موجود قابل رويتي از خلقش وجود
نداشت (بصير اذ لا منظور اليه من خلقه). درست است كه بصير به معناي بينا، از ماده بصر به معناي چشم گرفته شده است، ولي در مورد خداوند هرگز به معناي حقيقي به كار نمي‌رود. يا به تعبير ديگر مجازي است بالاتر از حقيقت. بصير بودن خداوند به معناي آگاهي او از تمام اشيايي است كه قابل رويت است و حتي قبل از آن كه اشياي قابل رويت آفريده شوند، بصير بود. بنابراين بصير بودنش بازگشت به علم بي‌پايان او مي‌كند و مي‌دانيم علم خدا ازلي است. در آخرين جمله از فراز مورد بحث، اشاره به وحدانيت ذات پاك او در برابر داشتن انيس و مونس مي‌كند و مي‌فرمايد: او تنها است زيرا كسي وجود ندارد تا با او انس گيرد و از فقدانش متوحش و ناراحت گردد (متوحد اذ لا سكن يستانس به و لا يستوحش لفقده). توضيح اين كه انسانها و همچنين موجودات زنده ديگر، به حكم اين كه قدرتشان براي جلب منافع و دفع ضررها و زيانها محدود است، ناچارند از همنوعات خود و احيانا از غير همنوع، كمك بگيرند تا در برابر خطراتي كه آنها را تهديد مي‌كند احساس امنيت كنند. اين جاست كه تنهايي براي انسان وحشتناك است و بودن افراد ديگر در كنارش آرام‌بخش، مخصوصا به هنگام هجوم خطرات و آفات و بلاها و بيماريه
ا. و گاه اين انسان كوته فكر خدا را با خود قياس مي‌كند و تعجب مي‌كند چگونه قبل از آفرينش مخلوقات تنها بود، چگونه انيس و مونسي ندارد و چگونه در عين تنهايي احساس آرامش مي‌كند؟! بي‌خبر از اين كه او وجودي است بي‌نهايت، نه نياز به چيزي دارد كه از كسي كمك بگيرد و نه از دشمني هراسان است كه از ديگري در برابر او مدد بجويد، نه شبيه و مانندي كه با او انس گيرد. به همين دليل هميشه متوحد (بي‌همدم) بوده و همچنان هست و خواهد بود، از آنچه گفته شد معلوم مي‌شود كه واژه (متوحد) در اينجا مفهومي غير از (واحد) و (احد) دارد. نكته‌ها: در اين فراز بسيار پرمعني و پرمحتوا نكته‌هاي فراواني نهفته شده و درسهاي گرانبهائي است كه رهگشاي بسياري از مشكلات عقيدتي در زمينه (معرفه الله و اسماء و صفات او) است، از جمله: 3- نفي حدوث ذاتي و زماني از ذات پاك او: از تعبيراتي كه در اين فراز آمده، استفاده مي‌شود كه ذات پاكش نه حدوث ذاتي دارد و نه حدوث زماني. منظور از حدوث زماني آن است كه چيزي در پهنه زمان به وجود آيد و يا به تعبير ديگر زماني بگذرد كه موجود نباشد و سپس موجود شود. اين معني پس از خلقت جهان ماده، تصور مي‌شود زيرا با خلقت جهان ماده زمان به
وجود مي‌آيد و حدوث و عدم زماني مفهوم پيدا مي‌كند. منظور از حدوث ذاتي آن است كه قطع نظر از پيدايش جهان ماده چيزي در ذات خود حادث باشد يا به تعبير ديگر وجودش از درون ذاتش نجوشد. بلكه وابسته و معلول وجود ديگري باشد و مسلم است كه هيچ يك از اين دو حدوث در ذات پاك خداوند كه واجب‌الوجود است و هميشه بوده و خواهد بود، بلكه وجودش عين هستي است، راه ندارد. (دقت كنيد) 4- آيا واژه (موجود) بر خداونداطلاق مي‌شود؟ آيا مي‌توان واژه (موجود) را بر خداوند اطلاق كرد؟ ظاهر تعبير بالا كه مي‌فرمايد: موجود لا عن عدم، او وجود دارد اما نه به اين معني كه سابقه عدم و نيستي داشته باشد، اين است كه اطلاق اين واژه بر ذات پاك او مانعي ندارد. ولي مسلما مفهوم اصلي اين واژه كه اسم مفعول است و معنايش اين است كه ديگري او را هستي بخشيده درباره ذات او صدق نمي‌كند و موجود در اينجا مفهوم ديگري دارد و به معناي دارنده وجود است همانگونه كه در بعضي از شروح نهج‌البلاغه نيز به آن تصريح شده كه موجود گاهي بر ماهيات ممكنه كه وصف وجود به خود گرفته‌اند، اطلاق مي‌شود و گاه موجود گفته مي‌شود و منظور خود وجود و هستي است. اين تعبير (موجود) در بعضي از روايات اصول كا
في نيز آمده است.
[صفحه 111]
ترجمه: آفرينش را بدون نياز به انديشه و فكر و استفاده از تجربه و بي آن كه حركتي ايجاد كند و درباره تصميمي بينديشد ايجاد كرد و آغاز نمود. خلقت هر موجودي را به وقت خاصش موكول كرد موجودات گوناگون را با يكديگر التيام داد و به هر كدام طبيعتي مخصوص و غريزه‌اي ويژه بخشيد و صفات ويژه آنها را همراهشان ساخت و پيش از آن كه آنها را بيافريند از همه آنها آگاه بود و به حدود و پايان آنها احاطه داشت و از جميع لوازم و تمام جوانب آنها باخبر بود. شرح و تفسير: آغاز سخن درباره آفرينش جهان: آنچه تاكنون در اين خطبه بسيار مهم گذشت، اشارات دقيق و پرمعنايي درباره معرفت و شناخت خدا و صفات گوناگون او بود كه نخستين مرحله معرفت انساني است و از اين فراز به بعد از آفرينش جهان و چگونگي آغاز خلقت و عجايب آسمانها و زمين سخن به ميان مي‌آيد، هر چند از يك نظر تكميلي است بر بحث گذشته پيرامون صفات خداوند. در آغاز مي‌فرمايد: آفرينش را بدون نياز به انديشه و فكر و استفاده از تجربه و بي آن كه حركتي ايجاد كند و درباره تصميمي بينديشد ايجاد كرد و آغاز نمود (انشا الخلق انشاء و ابتداه ابتداء بلا رويه اجلالها و لا تجربه استفادها و لا حركه ا
حدثها و لا همامه نفس اضطرب فيها). در اين جا امام (ع) آفرينش الهي را از كارهاي مخلوقات بكلي جدا مي‌شمرد. چرا كه مثلا انسان هنگامي كه مي‌خواهد كاري را انجام دهد، اگر مسبوق به سابقه‌اي نباشد، درباره آن مي‌انديشد و با ابتكار خود به سراغ آن مي‌رود و اگر مسبوق به سابقه‌اي باشد از تجارب ديگران يا از تجارب خودش بهره‌گيري مي‌كند و گاه در درون ذهن او حركت گسترده‌اي در انديشه‌ها پيدا مي‌شود، روي مقدمات مساله مي‌انديشد و از آن به سراغ نتيجه‌ها مي‌رود و گاه در ترديد و تزلزل باقي مي‌ماند و سرانجام يك طرف را انتخاب كرده به پيش مي‌رود. هيچ يك از اين چهار حالت، در ذات پاك خداوند و هنگام آفرينش اشيا نيست، نه نياز به فكر و انديشه دارد و نه تجربه قبلي، نه حركت فكري روي مقدمات و نتيجه‌ها و نه تزلزل و اضطراب در تصميم‌گيري‌ها. اراده كردن همان و ايجاد شدن موجودات همان: (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون، فرمان او چنين است كه هر گاه چيزي را اراده كند تنها به آن مي‌گويد: موجود باش! آن نيز بي‌درنگ موجود مي‌شود). به تعبير ديگر اين حالات چهارگانه، مربوط به تصميم‌گيري كساني است كه علم و قدرت محدودي دارند و لازمه آن نياز به اندي
شه يا تجارب ديگران و يا اضطراب و ترديد است. اما آنكس كه علمش بي‌پايان و قدرتش نامحدود است، به هنگام آفرينش، هيچ يك از اين حالات را نخواهد داشت. از آنچه در بالا گفته شد به خوبي استفاده مي‌شود كه منظور از حركت، در عبارت فوق، همان حركت انديشه در درون نفس است. ولي اين احتمال نيز از سوي بعضي مفسران داده شده است كه منظور حركت جسماني خارجي است كه لازمه اجسام است و خداوند برتر و بالاتر از جسم و جسمانيات مي‌باشد. ولي معناي اول مناسبتر به نظر مي‌رسد، زيرا سه حالت ديگر كه در عبارت بالا، قبل و بعد از آن آمده همه مربوط به تصميم‌گيري و انديشه و تفكر قبل از انجام عملي است. كوتاه سخن اين كه افعال خداوند از افعال بندگان بكلي جداست زيرا او با علم به مصالح و مفاسد اشيا و آگاهي بر نظام احسن آفرينش و قدرت تام و كاملي كه بر همه چيز دارد، با قاطعيت اراده مي‌كند و بدون هيچ تزلزل و ترديد و انديشه و تجربه، موجودات را لباس وجود مي‌پوشاند. هم در آغاز آفرينش چنين است و هم در ادامه آفرينش. سپس به چگونگي آفرينش موجودات و تدبير الهي در پيدايش اشيا طبق برنامه منظم و دقيق و نظم و ترتيب حساب شده اشاره كرده، مي‌فرمايد: خداوند آفرينش هر موجودي
را به وقت خاصش موكول كرد (چرا كه آفرينش او تدريجي و روي برنامه زمان‌بندي شده، بود تا عظمت تدبير و قدرت بي‌نظير خويش را آشكارتر سازد) (احال الاشياء لاوقاتها). بعد از مساله زمان‌بندي بودن آفرينش موجودات، به نظام خاص داخلي و تركيبي آنها اشاره كرده و مي‌فرمايد: موجودات گوناگون را با يكديگر التيام داد و در ميان اشياي متضاد، آشتي برقرار كرد (و لام بين مختلفاتها). اين از عجايب عالم آفرينش است كه خداوند اشيا و موجودات مختلف را از آن چنان به هم پيوسته و التيام داده كه گويي همه يك چيزند. سرد و گرم، تاريك و نوراني، مرگ و زندگي و آب و آتش را به هم التيام داده است. در شجر اخضر (درخت سبز) نار و آتش آفريده و وجود انسان و حيوان و گياه را تركيبي از مواد كاملا مختلف، با طبايع گوناگون خلق كرده است و حتي ميان روح و جسم- كه از دو عالم مختلفند يكي مجرد و نوراني و فوق‌العاده لطيف و ديگري مادي و ظلماني و تاريك و خشن- پيوند عميقي برقرار ساخت. سپس مي‌افزايد: خداوند غرايز و طبايع آنها را در آنها قرار داد و به هر كدام طبيعتي مخصوص به خود و غريزه‌اي ويژه آن بخشيد (و غرز غرائزها). اين در حقيقت يكي از حكمتهاي بالغه الهي است كه آنچه را از
هر موجودي انتظار مي‌رود به صورت طبيعي و خودجوش در آن آفريده، تا بدون نياز به محرك ديگر، در آن مسير به راه افتد و از درون ذاتش براي برنامه ويژه‌اش هدايت شود كه اگر اين انگيزه‌هاي درون‌ذاتي، در موجودات نبود آثار اشيا دوام نداشت و نابساماني و بي‌نظمي بر آنها حاكم مي‌شد. امروز درباره نهادهاي ذاتي انسان يا موجودات ديگر، دو تعبير مختلف مي‌شود. گاه تعبير به فطرت مي‌كنند و مي‌گويند خداشناسي فطري انسان است و گاه تعبير به غريزه، مثلا مي‌گويند انسان داراي غريزه جنسي است، يا مي‌گويند حركات حيوانات عموما جنبه غريزي دارد. اين در واقع اصطلاحي است كه دانشمندان بنا بر آن گذارده‌اند. يكي را در مورد نهادهايي كه جنبه فكري دارد به كار مي‌برند (فطرت) و ديگري را درباره نهادهايي كه جنبه غير فكري يا عاطفي دارد (غريزه). ولي از نظر معني لغوي هر دو به معني خلقت و آفرينش مي‌باشد. در آخرين جمله از فراز مورد بحث مي‌فرمايد: صفات ويژه آنها را همراهشان ساخت (و الزمها اشباحها). مفسران نهج‌البلاغه دو تفسير متفاوت براي اين جمله بيان كرده‌اند. جمعي مانند (ابن ابي‌الحديد) معتقدند كه جمله فوق اشاره به آن است كه خداوند اين غرايز را ثابت و پابرجا در
موجودات قرار داده است (بنابراين ضمير الزمها به غرايز برمي‌گردد) در نتيجه جمله مزبور تاكيدي است بر ثابت بودن غرايز موجودات. ولي بعضي ديگر گفته‌اند كه منظور وجود تشخصات ويژه براي هر موجودي است، يعني خداوند به هر موجودي ويژگيهايي داد و بعد از آن كه در علم خداوند جنبه كليت داشتند، در خارج به صورت جزئيات و اشخاص درآمدند (بنابراين تفسير، ضمير الزمها به اشيا برمي‌گردد) بعضي نيز هر دو تفسير را به صورت دو احتمال ذكر كرده‌اند. ولي از آنجا كه در تفسير اول هماهنگي ضميرها محفوظ نيست و به علاوه جمله جنبه تاكيد پيدا مي‌كند نه بيان مطلب تازه، به نظر مي‌رسد تفسير دوم صحيح‌تر است. توضيح اين كه: خداوند به هر موجودي دو گونه ويژگي داد. ويژگيهايي كه در درون ذات آنهاست كه امام (ع) از آن تعبير به غرايز فرمود و ويژگيهايي كه در جنبه‌هاي ظاهري و خصوصياتي مانند زمان و مكان و ساير جزييات است و از آن تعبير به (الزمها اشبحاحها) فرمود و به اين ترتيب مطابق حكمت بالغه‌اش براي هر موجودي ويژگيهاي دروني و بروني مقرر فرمود تا هر يك از موجودات وظيفه خاص خود را انجام دهند و از موجودات ديگر شناخته شوند. نكته: هدايت فطري و تكويني تمامي موجودات جها
ن: آنچه در جمله‌هاي بالا از كلام مولا (ع) آمده است اشاره به نكته مهمي دارد كه در قرآن مجيد نيز مكرر بر آن تاكيد شده است و آن اين كه همه موجودات جهان خلقت و ماده، داراي زمان‌بندي خاصي است و در عين وجود تضاد و اختلاف در آنها، با يكديگر هماهنگي دارد و همديگر را تكميل مي‌كنند و همواره با يك نظم درون‌ذاتي و برون‌ذاتي، هدايت مي‌شوند و به صورت كارواني هماهنگ و همگام به سوي هدف نهايي در حركتند، از مسير خود منحرف نمي‌شوند و دقيقا به سوي مقصد پيش مي‌روند. برگ و بار درختان در فصل بهار و تابستان، پژمردگي و خشكي آنها در پاييز و زمستان، حركت خورشيد در برجهاي دوازده‌گانه، چگونگي نظام شب و روز و حركت زمين به دور خود و همچنين قواي دروني و بروني انسان، همگي گواه بر اين هدايت تكويني الهي هستند همانگونه كه قرآن از زبان موسي (ع) مي‌فرمايد: (ربنا الذي اعطي كل شي‌ء خلقه ثم هدي، پروردگار ما كسي است كه به هر چيز آفرينش ويژه‌اش را داد سپس هدايت فرمود) و نيز مي‌فرمايد: (فطره الله التي فطر الناس عليها، (توحيد و اسلام) فطرتي است كه خداوند انسانها را بر آنها آفريده است) و نيز مي‌فرمايد: (و ان من شي‌ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر
معلوم، جز اين همه چيز نزد ماست و جز به مقدار معلوم (و مطابق نظم و حساب خاص) آن را نازل نمي‌كنيم). اين در حقيقت يكي از نشانه‌هاي مهم خداوند در عالم هستي است كه هر قدر انسان در آن بيشتر بينديشد و مساله هدايت تكويني و نظم و زمان‌بندي و تاليف بين مختلفات را بيشتر مورد توجه قرار دهد، به عمق اين مساله آشناتر مي‌شود. سپس مي‌افزايد: از همه آنها (اشيا) پيش از آن كه آنها را بيافريند آگاه بود و به تمام حدود و پايان آنها احاطه داشت و از جميع لوازم و تمام جوانب آنها باخبر بود (عالما بها قبل ابتدائها محيطا بحدودها و انتهائها عارفا بقرائنها و احنائها). اين سه جمله در واقع به منزله دليل و يا بيان و توضيحي است كه براي جمله‌هاي قبل آمده است، زيرا كسي كه مي‌خواهد هر موجودي را در وقت مناسبش ايجاد كند و اشياي مختلف را با هم التيام دهد و غرايز دروني و لوازم بيروني را، هر كدام، در جاي خود برقرار سازد، از يكسو نياز به آگاهي كامل و جامع دارد و از سوي ديگر به احاطه و قدرت تام و تمام. از اين رو مي‌فرمايد: خداوند از تمام اشيا، قبل از آن كه آفرينش آنها را آغاز كند آگاه بود و حدود و مرزها و نتايج آنها را مي‌دانست و بر همه آنها توانايي دا
شت (عالما بها قبل ابتدائها … ). نه تنها از خود آنها و ابتدا و انتهايشان باخبر بود بلكه لوازم و جوانب و علل و آثار آنها را نيز مي‌دانست. به طور مسلم كسي كه از همه اين امور آگاه باشد و قدرت و توانايي بر انجام آنها داشته باشد، مي‌تواند به طور دقيق هر كدام را در جاي خود قرار دهد و به هر يك، هر چه لازم دارد بدهد و در مسير وجود و حياتش هداتيش كند و به كمال مطلوبش برساند. نكته‌ها: 1- آيا اسم عارف بر خداوند اطلاق مي‌شود؟: بعضي از مفسران نهج‌البلاغه در اين مسئله ترديد كرده‌اند كه آيا مي‌توان خداوند را توصيف به عارف نمود. سرچشمه اين ترديد در واقع دو چيز است: نخست اين كه به گفته (راغب) در (مفردات) معرفت و عرفان به معني ادراك چيزي با تفكر و تدبر در آثار آن است يا به تعبيري ديگر، معرفت به دانشي گفته مي‌شود كه محدود است و از طريق تفكر به دست مي‌آيد و مسلم است كه علم خداوند چنين نيست. ديگر اين كه حديثي از پيامبر (ص) نقل شده كه مي‌فرمايد: انه له (تعالي) تسعه و تسعين اسما من احصاها دخل الجنه، براي خداوند نود و نه (99) اسم است هر كس آنها را شماره كند (و به آن ايمان و معرفت داشته باشد) داخل بهشت مي‌شود و اجماع علما بر اين
است كه نام عارف از آن نود و نه (99) اسم نيست. ولي يك بررسي اجمالي نشان مي‌دهد كه اين واژه، در روايات اسلامي بارها بر خداوند اطلاق شده و علاوه بر نهج‌البلاغه كه در اينجا به صورت وصفي و در جاي ديگر به صورت فعلي آمده، در اصول كافي نيز به طور متعدد به كار رفته است. اين نشان مي‌دهد كه واژه معرفت گرچه در اصل، معني محدوديت و يا نياز به تفكر و تدبر در آن بوده، ولي بعدا بر اثر كثرت استعمال مفهوم وسيعتري پيدا كرده كه بر هر نوع علم و آگاهي گفته مي‌شود، هر چند زاييده تفكر و انديشه نباشد. و اما در مورد روايت مربوط به نود و نه (99) اسم خداوند، بايد گفت كه هرگز از اين روايت محدود بودن نامهاي الهي به نود و نه (99) استفاده نمي‌شود بلكه اينها در حقيقت صفات برجسته و اسماء حسناي خداوند است و به همين دليل در بعضي از روايات يك هزار نام براي خدا آمده است و چه دليلي از اين بالاتر كه علي (ع) كه خود آگاهترين فرد به اسماء و صفات خداوند است مطابق نقل نهج‌البلاغه اين نام يا مشتقات آن را در مورد خداوند به كار برده است. 2- چگونگي علم خداوند به موجودات قبل از ايجاد: يكي از پيچيده‌ترين مسائل فلسفي و اعتقادي، مساله علم خداوند به موجودات، ق
بل از ايجاد آنها است. از يكسو مي‌دانيم خداوند از حوادث آينده آگاه است و در آيات قرآن نيز مكرر به آن اشاره شده و در عبارت فوق نيز آمده است. از سوي ديگر علم خداوند به اصطلاح علم حصولي نيست يعني نقش و صورت ذهني اشيا در ذات او منعكس نمي‌شود، چرا كه او مانند مخلوقات ذهن ندارد و علمش از طريق انعكاس صورت موجودات نيست بلكه علم او علم حضوري است، يعني وجود مخلوقات نزد او حاضر است و مي‌دانيم علم حضوري در مورد اشيايي كه هنوز بوجود نيامده معني ندارد، حتي اين اشكال درباره موجوداتي كه در گذشته محو و نابود گشته‌اند نيز قابل طرح است، اگر ما از آنها آگاه هستيم به خاطر صورتهاي ذهني و خاطره‌هايي است كه در درون جان ما از آنها نقش بسته، اما كسي كه ذهن و خاطره و نقش دروني ندارد و ذات پاكش محل حوادث نيست، چگونه مي‌تواند از آنها آگاه و باخبر باشد؟! به عنوان مثال: صورت فرعون و يارانش متلاشي شده است و تاريخ آنها نيز گذشته، ما تنها مي‌توانيم تصويري از آنها در ذهنمان حاضر كنيم اما خداوند كه علمش اينگونه نيست چگونه به آنها آگاهي دارد؟ آيا مي‌توان گفت او نسبت به گذشته آگاه نيست؟ يا از آينده خبر ندارد؟ هرگز! پس اگر آگاه است چگونه آگاهي دار
د؟ اين مساله پيچيده، فلاسفه و علماي كلام را سخت به تكاپو افكنده و پاسخهاي متعددي بر آن انديشيده‌اند كه ما در اين بحث مي‌توانيم اشاره‌هاي گذرايي به آن داشته باشيم: 1- خداوند هميشه به ذات پاك خود كه علت همه اشياست آگاه بوده و هست و به تعبيري ديگر ذات او نزد ذاتش، برترين حضور را دارد و اين علم به ذات خويش يك علم اجمالي به همه حوادث و موجودات عالم قبل از ايجاد و بعد از ايجاد است. توضيح اين كه اگر ما به علت اشيا دقيقا آگاهي داشته باشيم، اين آگاهي موجب آگاهي به نتيجه و معلول آنها نيز خواهد بود. چرا كه هر علتي تمام كمالات معلول و بالاتر از آن را دارد و از آنجا كه خداوند علت همه اشياست و به ذات خويش آگاهي دارد و به همه اشيا نيز آگاه است و اين در واقع يك نوع كشف تفصيلي است، نسبت به همه آنها از طريق علم اجمالي. اين سخن را مي‌توان به گونه ديگري توضيح داد و گفت: حوادث گذشته هرگز به طور كامل نابود نشده و آثارش در دل حوادث امروز وجود دارد. همچنين حوادث آينده از حوادث امروز جدا نيست و دقيقا با آن مربوط است و از آن سرچشمه مي‌گيرد. به اين ترتيب گذشته و حال و آينده، يك مجموعه زنجيره‌اي از علت و معلول را به وجود مي‌آورد كه آگا
هي بر هر يك از حلقه‌هاي آن، به معني آگاهي از حلقه‌هاي قبل و بعد است. به عنوان مثال اگر ما دقيقا وضع هواي تمام كره زمين و عواملي را كه سبب پيدايش هواي فعلي است بدانيم و از تمام جزئيات و رابطه علت و معلولهاي آن آگاه باشيم، مي‌توانيم دقيقا از وضع هوا در هزاران سال قبل يا بعد آگاه شويم. چرا كه پرونده گذشته و آينده در حال موجود است. امروز به طور دقيق بازتابي از ديروز، و فردا بازتابي از امروز است و آگاهي كامل بر تمام جزئيات امروز، به معناي آگاهي كامل بر حوادث گذشته و آينده است. حال اگر به اين حقيقت توجه كنيم كه خداوند سرچشمه اصلي همه حوادث ديروز و امروز و فرداست و او به ذات پاك خويش علم دارد، بايد بپذيريم كه نسبت به حوادث آينده و گذشته و امروز نيز آگاه است. البته هر موجودي هر اثري دارد، به اذن و فرمان اوست، ولي سنت او بر اين جاري شده كه آثار و خواصي به موجودات بدهد و هر گاه بخواهد از آنها بازستاند. 2- راه ديگري كه براي پاسخ به اين سوال گفته مي‌شود اين است كه ديروز و امروز و فردا، در مورد علم و آگاهي ما تصور مي‌شود چرا كه ما وجود محدودي هستيم، ولي درباره خداوندي كه ذاتش نامحدود است، امروز و ديروز و فردا مفهوم ندارد
، بلكه همه اشيا و حوادث در ظرف خود، با تمام خصوصيات و جزييات نزد او حاضرند. اين سخن باريك و دقيق را مي‌توان با ذكر مثالي روشن ساخت: فرض كنيد كسي در اتاقكي زنداني است كه فقط روزنه كوچكي به خارج دارد. در حالي كه يك قطار شتر از مقابل اين روزنه مي‌گذرد او نخست ناظر سر و گردن يك شتر و سپس كوهان و بعد پاها و دم اوست و همچنين ساير شترهايي كه در اين قطارند. اين كوچك بودن روزنه ديد، سبب مي‌شود كه او براي خود گذشته و آينده و ماضي و مستقبل درست كند اما براي كسي كه بيرون اين اتاقك است و بر پشت بام، در فضاي باز ايستاده، به تمام بيابان نگاه مي‌كند، مطلب طور ديگري است او همه قطار شتران را يكجا مي‌بيند كه در حال حركتند. (دقت كنيد)
[صفحه 125]
ترجمه: سپس خداوند سبحان طبقات جو را از هم گشود و اطراف آن را باز كرد و فضاهاي خالي ايجاد نمود! ترجمه: سپس خداوند در آن (فضاي عظيم) آبي جاري ساخت كه امواج متلاطم و متراكم داشت و آن را بر پشت تندبادي شديد و طوفاني كوبنده و شكننده سوار كرد سپس باد را به بازگرداندن آن امواج فرمان داد و بر نگهداريش مسلط ساخت و تا حدي كه لازم بود، آن دو را با هم مقرون ساخت، فضاي خالي در زير آن گشوده شده بود و آب در بالاي آن در حركت سريع قرار داشت. ترجمه: سپس خداوند پاك و منزه، طوفاني برانگيخت كه كار آن متلاطم ساختن آب و در هم كوبيدن امواج بود، طوفان به شدت مي‌وزيد و از نقطه‌اي دور، سرچشمه مي‌گرفت. پس به آن فرمان داد كه آبهاي متراكم را بر هم زند و امواج درياها را به هر سو بفرستد! در نتيجه، همچون مشك سقايي آنها را به هم زد و با همان شدت كه در فضا مي‌وزيد، به آن امواج حمله‌ور شد. آغازش را بر آخرش فرو مي‌ريخت و قسمتهاي ساكن آن را به امواج متحرك پيوند مي‌داد. تا آبها روي هم انباشته شد و همچون قله كوه بالا آمد و امواج، كفهايي را بيرون فرستاد و در هواي باز و جوي وسيع، پراكنده ساخت و از آن هفت آسمان را پديد آورد. آسمان پ
ايين را همچون موج مهار شده‌اي قرار داد و آسمان برترين را همچون سقفي محفوظ و بلند. بي آن كه ستوني براي نگاهداري آن باشد و نه ميخهايي كه آن را ببندد. سپس آسمان پايين را به وسيله كواكب و نور ستارگان درخشنده زينت بخشيد و چراغي روشني‌بخش و ماهي نورافشان در آن به جريان انداخت، در مداري متحرك و سقفي گردان و صفحه‌اي جنبنده. شرح و تفسير: چگونگي آغاز آفرينش جهان: در نخستين جمله از عبارت مورد بحث، به سراغ آغاز آفرينش مي‌رود و با اشاره به خلقت فضا مي‌فرمايد: سپس خداوند سبحان طبقات جو را از هم گشود و فضا را ايجاد كرد (ثم انشا سبحانه فتق الاجواء). و اطراف آن را از هم باز نمود (و شق الارجاء). و نيز طبقات فضا و هوا را به وجود آورد (و سكائك الهواء). در قسمت اول، اشاره به گشودن فضا و در قسمت دوم، ايجاد اطراف و جوانب آن و در قسمت سوم، اشاره به طبقات آن شده است. تمام اين جمله‌ها نشان مي‌دهد كه نخستين آفرينش در جهان ماده، آفرينش فضاي جهان بوده است، فضايي كه استعداد پذيرش كرات آسماني و منظومه‌ها و كهكشانها را داشته باشد. درست همانند صفحه كاغذ وسيعي كه نقاش چيره‌دست، قبلا براي كشيدن نقش آماده مي‌كند. از اينجا روشن مي‌شود، كلم
ه (ثم) در اينجا به معني ترتيب تكويني نيست، بلكه ترتيب و تاخير بياني است. زيرا در جمله‌هاي قبل اشاره به آفرينش انواع موجودات و كائنات شده است و به يقين آفرينش فضا و سپس كرات آسماني و زمين، بعد از آن، نمي‌تواند باشد. در حقيقت در فراز گذشته بحثي اجمالي درباره آفرينش موجودات شده و در اين قسمت شرح و تفصيل تازه‌اي براي آن بيان مي‌فرمايد. در هر حال ظاهر اين عبارات اين است كه فضا يكي از مخلوقات يا نخستين مخلوق در عالم ماده است. ولي بعضي از فلاسفه و متكلمان، در اين كه فضا امر وجودي يا عدمي است؟ ترديد كرده‌اند و بعضي معتقدند: همانگونه كه زمان بعد از پيدايش موجودات و حركت آنها حاصل مي‌شود (چون زمان همان اندازه‌گيري حركت است) مكان نيز بعد از پيدايش اجسام مختلف و مقايسه آنها با يكديگر حاصل مي‌گردد. در حالي كه بسيار مشكل است ما تصور مي‌كنيم هنگامي كه نخستين جسم به وجود آمد مكاني مطلقا وجود نداشت. هنگامي كه عمارت چندين طبقه‌اي را ايجاد مي‌كنيم، همانگونه كه محلي در روي زمين لازم دارد، فضايي را در بالاي زمين اشغال مي‌كند و اگر عمارت بزرگتري را ايجاد مي‌كند فضاي بزرگتري را مي‌طلبد. به هر حال ما ظاهر كلام حضرت را كه مي‌فرمايد:
فضا و اطراف آن و طبقات آن مخلوق خداست مي‌پذيريم و بحث بيشتر در اين باره را به جاي خودش موكول مي‌كنيم. نخستين مخلوق، آب بود: آنچه از كلمات مولا اميرمومنان علي (ع) در اين بخش از كلماتش و بخش آينده، در توضيح چگونگي پيدايش جهان استفاده مي‌شود، اين است كه خداوند در آغاز، آب- يا به تعبير ديگر- مايعي همانند آب آفريد و آن را بر پشت تندبادي سوار كرد، اين تندباد مامور بود آن مايع را كاملا حفظ كند و از پراكندگي آن جلوگيري نمايد و در حدود و مرزهايش متوقف سازد. سپس تندباد ديگري برانگيخت كه كارش ايجاد امواج در آن مايع عظيم و گسترده بود و در آن تندباد، امواج عظيم آب را عظيمتر ساخت و آن را مرتبا درهم كوبيد، سپس موجها آن چنان اوج گرفتند كه پشت سر هم به فضا پرتاب شدند و از آن آسمانهاي هفتگانه به وجود آمد. ناگفته پيداست الفاظي همچون آب و باد و طوفان و مانند آن- در آن روزي كه نه آبي بود و نه باد و طوفاني و نه حتي روزي- كنايه از موجوداتي شبيه به آب و باد و هوايي كه امروز ما مي‌بينيم مي‌باشد، چرا كه واضعين لغات اين واژه‌ها را براي اين امور قرار داده‌اند و براي آنچه در آغاز جهان رخ داد هرگز واژه‌اي وضع نكردند. با كمي دقت مي‌توان
آنچه را در كلام مولا (ع) آمده است، با آخرين فرضياتي كه دانشمندان امروز گفته‌اند تفسير كرد، نمي‌گوييم به طور قطع منظور مولا اين است، بلكه مي‌گوييم به طور احتمال چنين تفسيري را مي‌توان براي آن ذكر كرد. توضيح اين كه: آخرين فرضيات امروز، درباره پيدايش جهان اين است كه در آغاز، تمام عالم به صورت توده بسيار عظيمي از گاز فشرده بود كه هم به مايع شبيه بود و هم نام (دخان) (دود) بر آن مي‌توان گذاشت، يا به تعبير ديگر در قسمتهاي بالاتر، دخان بود و هر چه به مركز جهان نزديكتر مي‌شد فشرده‌تر و صورت مايع به خود مي‌گرفت. آنچه اين توده فوق‌العاده عظيم را نگه مي‌داشت، همان نيروي جاذبه بود كه در ميان تمام ذرات عالم برقرار است، اين نيروي جاذبه بر اين گاز مايع‌گون مسلط بود و آن را محكم به هم پيوسته و اجازه نمي‌داد از مرزهايش بيرون رود. سپس اين توده عظيم حركت دوراني دور خود را آغاز كرد (يا از آغاز به دور خود گردش داشت) در اينجا نيروي گرير از مركز به وجود آمد. اين نيروي گريز از مركز سبب شد توده‌هاي عظيمي از اين گاز فشرده به فضاي خالي پرتاب شوند و به تعبير نهج‌البلاغه امواج اين دريا را، به هر سو بفرستد و يا در تعبير ديگر كفهايي را كه
بر صفحه آن آشكار شده بود، بيرون فرستاد و آن را در هواي باز و جو وسيع بالا برد (همين تعبيرات در جمله‌هاي آينده اين خطبه آمده است) و از آن منظومه‌ها و كهكشانها و كرات كوچك و بزرگ عالم بالا- يا به تعبير قرآن و نهج‌البلاغه آسمانهاي هفتگانه- پديد آمد. ما بي آن كه اصرار داشته باشيم، تعبيرات فوق را بر اين نظريات تطبيق كنيم، اين اندازه مي‌گوييم كه در افق نظريه‌ها و فرضيات علمي كنوني در مورد پيدايش آسمانها و منظومه‌ها و كهكشانها و كره زمين، جمله‌هايي كه در كلام مولا آمده است، كاملا قابل درك است. اكنون به تعبيرات دقيق و ظريفي كه در كلام حضرت آمده است گوش فرا مي‌دهيم: نخست مي‌فرمايد: خداوند در آن فضاي عظيمي كه قبلا آفريده بود آبي جاري ساخت، آبي متلاطم كه امواج آن شديدا در حركت بود (فاجري فيها ماء متلاطما تياره). تلاطم به معناي برخورد امواج به يكديگر و تيار به معناي هر گونه موج است مخصوصا امواجي كه آب را به بيرون پرتاب مي‌كند. آيا اين آب متلاطم و پر جوش و خروش همان گازهاي فشرده مايع‌گون نخستين نيست كه ماده اوليه جهان را طبق نظريات دانشمندان امروز تشكيل مي‌دهد؟ سپس در تاكيد بيشتري در زمينه جوش و خروش و تلاطم اين آب مي‌فر
مايد: اين در حالي بود كه امواج از اين درياي خروشان برمي‌خاست و بر يكديگر سوار مي‌شد (متراكم‌ا زخاره). سپس اضافه مي‌كند: خداوند اين آب را بر پشت تندبادي شديد و طوفاني كوبنده سوار كرد (حمله علي متن الريح العاصفه و الزعزع القاصفه). عاصف به معناي كوبنده و شكننده و زعزع به معناي مضطرب و شديد و قاصف نيز به معناي شكننده است و همه اينها تاكيدهاي پي‌درپي براي بيان قدرت آن تندباد و شدت و وسعت آن است. اين طوفان عظيم و وحشتناك مامور بود امواج آب را حفظ و اجزاي آن را به هم پيوند دهد و آنها را در محدوده خود نگهدارد (فامرها برده، و سلطها علي شده، و قرنها الي حده). آيا اين طوفان عظيم و شديد اشاره به امواج جاذبه نيست كه خداوند آن را بر تمام ذرات عالم ماده مسلط ساخته و سبب به هم پيوستگي اجزاي آن و مانع از پراكندگي ذرات آن مي‌شود، همه را مهار مي‌كند و در محدوده خود نگه مي‌دارد؟ چه تعبيري براي بيان امواج عظيم جاذبه در آن شرايط، بهتر از تندباد كوبنده و مهاركننده مي‌توان پيدا كرد. اينها همه در حالي بود كه فضا در زير آن باز و گشوده و آب (آن گاز فشرده مايع‌گون) در بالاي آن در حركت بود (الهواء من تحتها فتيق و الماء من فوقها دفيق). ف
تيق از ماده فتق به معناي باز است و دفيق از ماده دفق به معناي حركت سريع است. آري اين امواج خروشان به وسيله آن تندباد، محدود مي‌شود و از اين كه از حدود خود تجاوز كند باز داشته شده است. در اينجا اين سوال پيش مي‌آيد كه با وجود اين تندباد مهاركننده و بازدارنده، آن امواج خروشان در صفحه آب چگونه به وجود مي‌آمد، معمولا موج بر اثر حركت بادها و طوفانهاست، با آن كه در اينجا طوفان نقش بازدارنده داشت و امواج را مهار مي‌كرد پس چه عاملي سبب مي‌شد كه امواج در حركت باشد. به نظر مي‌رسد كه عامل پيدايش اين امواج چيزي در درون آنها بود كه آب را به طور دائم به هم مي‌زد و متلاطم مي‌ساخت اين عامل چه بوده است، به طور دقيق براي ما روشن نيست ولي با نظريات دانشمندان امروز، كاملا سازگار است. زيرا آنها مي‌گويند در درون گازهاي مايع‌گون نخستين، انفجارهاي هسته‌اي پي‌درپي، روي مي‌داد. همان انفجارهايي كه هم‌اكنون نيز در دل خورشيد ما روي مي‌دهد. اين انفجارهاي عظيم آرامش اين گاز مايع‌گون را مرتبا بر هم مي‌زد و تلاطم گسترده‌اي در امواج خروشانش به وجود مي‌آمد. براي تكميل اين فراز، بايد دنباله‌اش را در فراز بعد، پي‌گيري كنيم و ترسيم دقيق پيدايش جها
ن را از ديدگاه مولا به دست آوريم. نقش طوفانها در آغاز آفرينش: اين بخش از كلام مولا- همانگونه كه قبلا اشاره شد- ادامه و تكميل بخش سابق است. باز در اينجا نخست به سراغ فهم تعبيرات بسيار دقيق و عميقي كه در كلام حضرت آمده است- بدون هيچگونه پيشداوري- مي‌رويم، سپس درباره چگونگي انطباق آن بر نظرات دانشمندان امروز، در مساله آفرينش جهان سخن مي‌گوييم. مولا در اين بخش از كلامش، به چند مرحله اشاره مي‌فرمايد: نخست اين كه مي‌گويد: خداوند سبحان باد و طوفان ديگري ايجاد فرمود (كه داراي چهار ويژگي بود كه آن را از باد و طوفانهاي معمولي كره زمين ما جدا مي‌كند) بادي نازا بود (ثم انشا سبحانه ريحا اعتقم مهبها) نه ابري بود كه به هم پيوندش دهد و باران ببارد و نه گلي كه آن را بارور سازد. بادي كه همراه و ملازم آب بود و از آن جدا نمي‌شد (و ادام مربها) بر خلاف بادهاي معمولي كه دائمي نيست گاه مي‌وزد و گاه آرام مي‌گيرد. بادي كه جريانش بسيار قوي و پرقدرت بود (با باد و طوفانهاي معمولي بسيار تفاوت داشت) (و اعصف مجريها). بادي كه از نقطه‌هاي دوردست سرچشمه مي‌گرفت (نه همچون بادهاي معمولي كه غالبا سرچشمه‌هايي نزديك به خود دارد) (و ابعد منشاها).
در مرحله دوم اشاره به ماموريت اين باد مي‌كند، مي‌فرمايد: به او فرمان داد كه آن آب عميق و انباشته را پيوسته بر هم بكوبد (فامرها بتصفيق الماء الزخار). و امواج آن اقيانوسها را به هر سو به حركت درآورد (و اثاره موج البحار). اين تندباد عظيم، آن آب را همچون مشك سقايان به هم زد (فمخضته مخض السقاء). و آن را به شدت به سوي فضا بالا برد (و عصفت به عصفها بالفضاء). اين تندباد قسمتهاي نخست اين آب را بر آخرش مي‌ريخت و بخشهاي ساكن را به سوي قسمتهاي متحرك مي‌برد (ترد اوله الي آخره و ساجيه الي مائره). در مرحله سوم مي‌فرمايد: آبها بر روي هم متراكم شدند و بالا آمدند (حتي عب عبابه). و قسمتهاي متراكم آب، كفهايي از خود به بيرون پرتاب كردند (و رمي بالزبد ركامه). سرانجام در مرحله چهارم: خداوند اين كفها را در فضاي وسيع بالا و جو گشاده و گسترده، بالا برد (فرفعه في هواء منفتق و جو منفهق). و از آن آسمانهاي هفتگانه را آفريد و منظم ساخت (فسوي منه سبع سماوات). اين در حالي بود كه قسمتهاي پايين آن را همچون موج مهارشده‌اي قرار داد. و قسمتهاي بالا را همانند سقفي محفوظ و بلند، ساخت (جعل سفلاهن موجا مكفوفا و علياهن سقفا محفوظا و سمكا مرفوعا). در
حالي كه هيچ ستوني كه آن را نگاه دارد نبود و نه ميخ و طنابي كه آن را به نظم و بند كشد (بغير عمد يدعمها و لا دسار ينظمها). سرانجام پنجمين و آخرين مرحله فرا رسيد: خداوند آسمانها را به زينت كواكب و نور ستارگان درخشنده بياراست (ثم زينها بزينه الكواكب و ضياء الثواقب). او در آن چراغي روشن و نورافشان (خورشيد تابان) و ماهي روشنگر در مداري متحرك و سقفي گردان و صفحه‌اي جنبنده به حركت درآورد (و اجري فيها سراجا مستطيرا و قمرا منيرا في فلك دائر و سقف سائر و رقيم مائر). نكته: آيا جهان ماده حادث است؟ در اين كه آيا عالم ماده حادث است يا قديم و ازلي؟ در ميان دانشمندان و فلاسفه گفتگوست. بعضي آن را قديم و ازلي مي‌دانند و گروه زيادي آن را حادث مي‌شمارند و با توجه به دلايلي كه مي‌گويد ازلي و ابدي، يك چيز بيش نيست و آن ذات پاك خداست، هر چه غير از اوست حادث و مخلوق است و وابسته به ذات پاك او مي‌باشد. طرفداران عقيده حدوث جهان، گاه دلايلي فلسفي براي آن ذكر كرده‌اند و گاه از دلايل علمي استفاده نموده‌اند. برهان حركت و سكون از استدلالهاي معروف فلسفي است كه مي‌گويد جهان ماده دائما در معرض حركت و سكون است و حركت و سكون از (امور حادثه
) است و چيزي كه معروض حوادث است حادث مي‌باشد. اين دليل را به تعبير گسترده‌تري مي‌توان ذكر كرد و آن اين كه جهان ماده دائما در حال تغيير است و تغيير و دگرگوني نشانه حدوث است زيرا اگر ازلي باشد و در عين حال همواره دستخوش تغييرات و حوادث گردد، جمع ميان حدوث و قدم خواهد شد يعني بايد تغييرات را كه امور حادث‌اند ازلي بدانيم و اين يك تناقض آشكار است. اين دليل با قبول حركت جوهري كه مي‌گويد حركت در ذات اشيا نهفته شده، بلكه عين ذات آنهاست، آشكارتر و روشنتر است زيرا وجود حركت كه امر حادثي است در ازل معني ندارد. (دقت كنيد) اين دليل قابل نقد و بررسيهايي است كه جاي آن در مباحث فلسفي است. اما دليل علمي دليلي است كه مي‌گويد عالم به طور دائم در حال فرسودگي و (آنتروپي) است و دلايل فراوان علمي اين فرسودگي دائمي را به اثبات رسانده، سيارات، ثوابت، كهكشانها، زمين و آنچه بر روي زمين است مشمول اين قانون مي‌باشند. اين فرسودگي مستمر دليل بر اين است كه جهان ماده پايان و سرانجامي دارد. زيرا فرسودگي تا بي‌نهايت نمي‌تواند ادامه يابد و هنگامي كه قبول كنيم پاياني دارد، بايد قبول كنيم آغازي هم دارد. زيرا اگر چيزي ابدي نباشد حتما ازلي هم نيست
. چرا كه ابديت به معني بي‌انتها بودن است و چيزي كه بي‌انتهاست، نامحدود است و نامحدود آغازي ندارد بنابراين آنچه ابدي نيست ازلي هم نخواهد بود. اين سخن را به تعبير ديگري مي‌توان بيان كرد و آن اين كه اگر جهان ازلي باشد و در حال فرسودگي، بايد اين فرسودگي عمر جهان را پايان داده باشد، چرا كه بي‌نهايت فرسودگي، مساوي است با عدم. باز به تعبير ديگر مطابق آخرين نظريات علمي، جهان ماده به سوي يكنواختي مي‌رود. اتمها تدريجا متلاشي و مبدل به انرژي مي‌شوند و انرژيها به سوي يكنواختي پيش مي‌روند (درست مثل اين كه شعله آتشي در اتاقي روشن كرده باشيم ماده آتشزا تبديل به حرارت مي‌شود و حرارت در فضاي اتاق تدريجا پخش مي‌گردد و به صورت يكنواخت و بي‌تفاوت درمي‌آيد). هر گاه بي‌نهايت زمان بر جهان گذشته باشد، بايد اين حالت- تبديل تمام مواد به انرژي و انرژيهاي فعال به صورت انرژي يكنواخت و مرده- حاصل شده باشد. ولي به هر حال مفهوم اين سخن آن نيست كه زماني بوده كه خداوند هيچ مخلوقي نداشته است و ذات فياض او بي‌فيض بوده است، بلكه به عكس مي‌توان گفت: خداوند هميشه مخلوقي داشته، اما اين مخلوقات دائما در تغيير و تبديل بوده‌اند و مجموع اين مخلوقات، وا
بسته به ذات پاك او بوده و يا به تعبيري ديگر حدوث ذاتي داشته‌اند نه حدوث زماني. زيرا براي مجموع، حدوث زماني تصور نمي‌شود. (دقت كنيد). و اين كه در روايات آمده: (كان الله و لا شي‌ء معه، خداوند هميشه بوده و چيزي با او نبوده است) منظور آن است كه با ذات پاكش همراه نبوده، بلكه مخلوق او بوده است. (دقت كنيد) نكته‌ها: 1- تطبيق اجمالي اين گفتار بر نظرات امروز: دانشمندان امروز درباره پيدايش جهان نظرياتي دارند كه از حدود فرضيه‌ها تجاوز نمي‌كند زيرا هر كس در ميلياردها سال قبل وجود نداشت تا چگونگي پيدايش جهان را مشاهده كند. ولي به هر حال قرايني در دست است كه بعضي از اين فرضيه‌ها را دقيقا تاييد مي‌كند. تعبيراتي كه در كلام مولا آمده بر فرضيه‌هاي معروف، كاملا قابل انطباق است كه در ذيل، از نظر خوانندگان عزيز مي‌گذرد بي آن كه بخواهيم ادعا كنيم منظور مولا حتما همين‌ها بوده است. همانگونه كه در شرح و تفسير بحثهاي قبل آورديم، جهان در آغاز، توده فشرده‌اي از گازهاي متراكم بود كه شباهت زيادي با مايعات داشت كه هم تعبير ماء (آب) درباره آن صحيح بود و هم تعبير به (دخان) كه در آيات قرآن آمده است. آفريدگار جهان دو نيروي عظيم بر آن مسلط
ساخت كه از آن در كلام بالا به عنوان دو باد تعبير شده است: نيروي جاذبه كه آن را در كنار هم نگه مي‌داشت و از متلاشي شدن، حفظ مي‌كرد و نيروي دافعه كه بر اثر گردش دوراني به دور خود و به وجود آمدن نيروي گريز از مركز، آن را به سوي خارج مي‌كشاند و اين همان باد و طوفان شديد دوم بود. هر گاه بپذيريم گردش دوراني نخستين جهان، داراي نوسان بوده گاه شديدتر و گاه ملايمتر مي‌شده، طبيعي است كه امواج عظيم و سهمگيني در آن توده گاز مايع‌گون به وجود مي‌آمده، دائما امواج به روي هم متراكم و سپس فرو مي‌ريخته است. سرانجام قسمتهايي كه سبكتر بودند و از وزن مخصوص كمتري برخوردار بودند- و از آن در كلام مولا تعبير به كف شده است- به فضاي بيرون پرتاب شدند. (فراموش نكنيد كه (زبد) هم به كفهاي روي آب گفته مي‌شود و هم چربيها و كره‌هايي كه به خاطر سبك بودن بر روي محتواي درون مشك ظاهر مي‌شود، اطلاق مي‌گردد). بدينسان حركت دوراني شدت گرفت، بخشهاي عظيمي از اين توده بزرگ جدا شدند و به فضا پرتاب گشتند. آنها كه شدت بيشتري داشتند به نقاط بالاتر رفتند و آنها كه شدت كمتري داشتند در نقاط پايين‌تر قرار گرفتند. ولي آنها كه به نقاط دورتر رفتند، باز به خاطر نير
وي جاذبه نتوانستند به كلي فرار كنند و به صورت سقف محفوظي درآمدند و بخشهاي پايين‌تر، امواج كم‌فشارتري بودند كه از آن تعبير به موج مكفوف فرموده است. آسمانهاي هفتگانه (كه بعدا درباره آنها سخن خواهيم گفت) در اين فضاي وسيع ظاهر گشتند، بي آن كه ستوني در ميان آنها ديده شود و ميخ و طنابي آنها را نگهداري كند، تنها، تعادل نيروي جاذبه و دافعه بود كه اينها را در جايگاه خود نگه مي‌داشت و در مدارشان به حركت درمي‌آورد. در آن زمان فضا پر از كرات كوچك و بزرگ بود و قطعات پراكنده اين امواج به خارج پرتاب شده، به طور تدريج، قطعات كوچكتر به حكم جاذبه به سوي كرات بزرگتر كشيده شدند و فضا جاروب شد و ستارگان، درخشيدن گرفتند و كواكب، زينت بخش شدند، خورشيد، نور افشاني كرد و ماه، تابندگي را آغاز نمود و هر كدام در مدار خود به گردش درآمدند. در بعضي از فرضيه‌ها درباره پيدايش جهان آمده است كه عامل جدايي منظومه‌ها و كهكشانها و كرات آسماني از توده نخستين، يك انفجار عظيم دروني بوده كه عامل آن به طور دقيق براي هيچ كس مشخص نيست. اين انفجار، بخشهاي عظيمي از توده گاز مايع‌گون نخستين را به فضاي اطراف پرتاب كرد و كرات و منظومه‌ها را تشكيل داد. ممكن ا
ست تعبيري كه در كلام مولا (ع) آمده است كه تندباد و طوفان ديگري وزيدن گرفت كه سرچشمه آن نقطه دوردستي بود و آن آب را به شدت به هم زد تا كفها بر آن آشكار شد اشاره به همين انفجار عظيم كه از اعماق ماده نخستين سرچشمه گرفت، باشد. ولي به هر حال همانگونه كه در بالا گفته شد، هدف اين است كه انطباق تعبيرات اين خطبه را با فرضيه‌هاي موجود درباره پيدايش جهان روشن سازيم، نه يك قضاوت و داوري قطعي در اين باره. 2- چگونگي پيدايش جهان: از مسائل بسيار پيچيده‌اي كه دانشمندان و متفكران با آن روبرو هستند، مساله چگونگي پيدايش اين جهان است. مساله‌اي كه به ميلياردها سال قبل باز مي‌گردد و شايد در انديشه هيچ انساني نگنجد. به همين دليل دانشمندان بزرگ با تمام فرضيه‌هايي كه در اين باره اظهار داشته‌اند و مطالعات طاقت فرسايي كه به خاطر اين مساله انجام داده‌اند، به جايي نرسيدند و همگي در برابر آن اظهار عجز مي‌كنند. ولي روح كنجكاو بشر به او اجازه نمي‌دهد كه خاموش بنشيند و در اين باره سخني نگويد. در واقع زبان حال دانشمندان اين است كه اگر چه ما از رسيدن به كنه اين موضوع عاجز و ناتوانيم، ولي مايل هستيم، شبحي از آن را در ذهن خود ترسيم كرده، روح ت
شنه و كنجكاو خود را كمي سيراب كنيم. در آيات قرآن و روايات اسلامي نيز تنها اشارات فشرده‌اي نسبت به اين مساله ديده مي‌شود كه آن هم جز شبح نيمه‌روشني در ذهن ترسيم نمي‌كند و طبيعت مساله نيز چنين ايجاب مي‌كند. به هر حال آنچه در اين خطبه شريفه درباره پيدايش جهان آمده است، هماهنگ است با آنچه در خطبه 211 مي‌خوانيم كه مي‌فرمايد: و كان من اقتدار جبروته و بديع لطائف صنعته ان جعل من ماء البحر الزاخر المتراكم المتقاصف يبسا جامدا ثم فطر منه اطباقا ففتقها سبع سموات، بعد ارتتاقها، از قدرت و جبروت و لطايف صنعت بديع خداوند اين بود كه از آب درياي پرامواج و متراكم و متلاطم كه از امواجش سخت به هم مي‌خوردند، موجود جامدي آفريد و سپس طبقاتي از آن خلق كرد و بعد از پيوستگي، آنها را از هم گشود و هفت آسمان را به وجود آورد. در روايات اسلامي نيز بحثهاي فراواني در اين زمينه ديده مي‌شود و غالب روايات با آنچه در اين خطبه نهج‌البلاغه آمده هماهنگ است با اين تفاوت كه در بسياري از آنها آمده است، نخست كفهايي بر روي آن آب پيدا شد و از آن كفها بخار يا دودي برخاست و آسمانها را به وجود آورد. ولي همانگونه كه گفته شد اين تعبيرات منافاتي با هم ندارند.
چرا كه ماده نخستين به احتمال قوي گاز فشرده مايع‌گوني بوده و تعبيراتي مانند آب و بخار و دخان (دود) در مورد مراحل مختلف آن صادق بوده است. اين نكته نيز قابل توجه است كه تضادي ميان رواياتي كه مي‌گويد، اولين چيزي كه خدا آفريد آب بود يا اين كه نخستين چيزي كه خداوند آفريد نور پيامبر (ص) يا عقل بوده است، وجود ندارد. زيرا بعضي از اين روايات ناظر به خلقت عالم ماده و بعضي ناظر به خلقت عالم مجردات و ارواح است. از آنچه در بالا گفته شد، روشن مي‌شود كه هيچ منافاتي بين اين روايات و آنچه در آيه 11 سوره (فصلت) در قرآن مجيد آمده كه مي‌فرمايد: (ثم استوي الي السماء و هي دخان، سپس به آسمانها پرداخت در حالي كه دود بودند) نيز وجود ندارد. 3- فرضيه‌هاي موجود در عصر نزول قرآن درباره پيدايش‌جهان: از نكات جالب اين كه در محيط نزول قرآن- يا به تعبير صحيح‌تر در عصري كه قرآن نازل شد- درباره پيدايش جهان دو نظريه معروف وجود داشت: يكي نظريه هيات (بطلميوس) بود كه حدود پانزده قرن بر محافل علمي جهان سايه افكنده بود و تا اواخر قرون وسطي نيز ادامه داشت. مطابق اين فرضيه زمين مركز جهان بود و نه فلك به دور آن گردش مي‌كردند. افلاك همانند پوست پياز، ش
فاف، بلورين و بر روي هم بودند. ستارگان سيار (عطارد، زهره، مريخ، مشتري و زحل) هر كدام در فلكي جاي داشتند و ماه و خورشيد نيز هر يك داراي فلكي بودند. علاوه بر اين هفت فلك، فلكي مربوط به ستارگان ثابت بود (منظور از ستارگان ثابت مجموعه‌هاي ستارگاني هستند كه با هم طلوع و غروب دارند و جاي خود را در آسمان تغيير نمي‌دهند بر خلاف پنج ستاره‌اي كه در آغاز نام برديم). بعد از فلك هشتم يعني فلك ثوابت فلك اطلس بود، فلكي كه هيچ ستاره نداشت و كار آن گرداندن مجموعه جهان بالا به دور زمين بود و نام ديگرش فلك‌الافلاك بود. فرضيه ديگر، فرضيه عقول عشره بود كه آن هم از فرضيه بطلميوس كه ناظر به جهان طبيعت بود كمك مي‌گرفت. مطابق اين نظريه كه از سوي جمعي از فلاسفه يونان ابراز شده بود، خداوند در آغاز يك چيز بيشتر نيافريد و آن عقل اول بود (فرشته يا روح عظيم و مجردي كه نامش را عقل اول گذاشتند). اين عقل دو چيز آفريد عقل دوم و فلك نهم. سپس عقل دوم، عقل سوم و فلك هشتم را آفريد و به همين ترتيب ده عقل و نه فلك آفريده شد و عقل دهم، موجودات اين عالم را به وجود آورد. اين سلسله مراتب فرضي، در واقع هيچ دليلي نداشت همانگونه كه فرضيه بطلميوس نيز فاقد دل
يل كافي بود، ولي هر چه بود قرنهاي طولاني بر افكار حكومت كرد. اما قرآن و روايات اسلامي نه فرضيه اول را پذيرفت و نه فرضيه دوم را، چرا كه در آيات و روايات معروف- مخصوصا در نهج‌البلاغه- اثري از آن نمي‌يابيم. و اين خود از شواهد عظمت و استقلال قرآن و اخبار اسلامي و سرچشمه گرفتن آنها از مبدا وحي و نه از افكار بشري است و گرنه به رنگ همانها درمي‌آمد. چگونگي پيدايش جهان هستي را در كلام اميرمومنان علي (ع) كه هماهنگ با بسياري از روايات ديگر است، مشاهده كرديد. آنچه در آيات قرآني و روايات اسلامي به چشم مي‌خورد، مساله آسمانهاي هفتگانه است، نه افلاك نه‌گانه و نه عقول عشره و تفسير آسمانهاي هفتگانه در بحث آينده خواهد آمد. ولي متاسفانه جمعي از شارحان قديم نهج‌البلاغه- كه تحت تاثير فرضيه عقول عشره و نظريه بطلميوس در پيدايش جهان واقع شده بودند- آن را به شرح نهج‌البلاغه كشانده و سعي داشته‌اند خطبه بالا را بر آن منطبق سازند، اصراري كه هيچ ضرورت و لزومي نداشت، چرا كه هر دو، فرضيه بودند، فرضيه‌هايي كه بطلان آنها امروز ثابت شده است. مشاهدات علمي امروز و تجربيات دانشمندان فلكي به روشني ثابت كرده است، فلكي به آن معنا كه بطلميوس مي‌پندا
شت، وجود ندارد و ستارگان ثابت و سيار كه عدد آنها به مراتب بيش از آن است كه قدما مي‌پنداشتند در فضاي خالي (سيارات به دور خورشيد نه به دور زمين و ثوابت بر محورهاي ديگري) دور مي‌زنند و زمين، نه تنها مركز جهان نيست بلكه سياره كوچكي از سيارات منظومه شمسي است كه آن هم به نوبه خود منظومه كوچكي از ميليونها و ميلياردها منظومه جهان بالاست. اما طرفداران عقول عشره علاوه بر اين كه يك پايه فرضيه خود را از هيات بطلميوس گرفته‌اند- كه بطلان آن امروز از مسلمات است- پايه ديگر را بر بعضي از قواعد عقليه، (قاعده الواحد لا يصدر منه الا الواحد) كه اينجا جاي شرح آن نيست، گذارده‌اند. از آنجا كه اين قاعده از نظر بسياري از دانشمندان فاقد دليل كافي است، پايه ديگر آن نيز بي‌اعتبار خواهد شد. (دقت كنيد) 4- منظور از آسمانهاي هفتگانه چيست؟ نه تنها در خطبه مورد بحث و بعضي ديگر از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه (خطبه 211، بلكه در متن قرآن مجيد نيز سخن از سماوات سبع (آسمانهاي هفتگانه) به ميان آمده است. در ميان دانشمندان قديم و جديد براي آسمانهاي هفتگانه تفسيرهاي گوناگوني ديده مي‌شود كه اينجا، جاي بحث همه آنها نيست و از ميان آنها اين تفسير، صحيحتر به نظ
ر مي‌رسد كه منظور از آسمانهاي هفتگانه همان معني واقعي كلمه است، آسمان به معني مجموعه‌اي از ستارگان و كواكب عالم بالا و منظور از عدد هفت همان عدد معروف است نه عدد كثير به معني بسيار، منتهي از آيات ديگر قرآن چنين برمي‌آيد كه آنچه را ما از ستارگان ثابت و سيار و كهكشانها مي‌بينيم همه مربوط به مجموعه آسمان اول است. بنابراين در ماوراي اين مجموعه عظيم، شش مجموعه عظيم ديگر كه شش آسمان را تشكيل مي‌دهد وجود دارد كه از دسترس علم انسان تاكنون بيرون مانده است. آيه ششم سوره (صافات) گواهي بر اين معني است: انا زينا السماء الدنيا بزينه الكواكب، ما آسمان پايين را (يا آسمان نزديك را) با ستارگان زينت بخشيديم. همين معني در آيه 12 سوره (فصلت) آمده است: و زينا السماء الدنيا بمصابيح، ما آسمان پايين‌تر را با چراغهاي ستارگان زينت بخشيديم. و در آيه 5 سوره (ملك) مي‌خوانيم: و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح. جالب اين كه مرحوم علامه مجلسي نيز در بحارالانوار اين تفسير را به عنوان يك احتمال كه به فكر او خطور كرده است يا به تعبير امروز برداشتي كه از آيات و روايات داشته، ذكر نموده است. درست است كه ابزارهاي علمي امروز، هنوز پرده از اين عوالم ش
شگانه برنداشته، ولي در واقع هيچ دليلي بر نفي آن از نظر علوم روز نيز وجود ندارد و شايد در آينده راز اين معما گشوده شود، بلكه از كشفيات بعضي از دانشمندان فلكي چنين برمي‌آيد كه شبحهايي از دور درباره وجود عوالم ديگر به چشم مي‌خورد مثلا در بعضي از مجله‌هاي فضايي از قول رصدخانه معروف (پالومار) چنين آمده است: با دوربين رصدخانه پالومار ميليونها كهكشان جديد كشف شده كه بعضي از آنها هزار ميليون سال نوري با ما فاصله دارد. ولي بعد از فاصله هزار ميليون سال نوري فضاي عظيم و مهيب و تاريكي به چشم مي‌خورد كه هيچ چيز در آن ديده نمي‌شود. اما بدون ترديد در آن فضاي مهيب و تاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيايي كه در سمت ماست با جاذبه آن كهكشانها نگهداري مي‌شود. تمام دنياي عظيمي كه به نظر ما مي‌رسد و داراي صدها هزار ميليون كهكشان است جز ذره كوچك و بي‌مقدار، از يك دنياي عظيمتر نيست و هنوز اطمينان نداريم كه در فراسوي آن دنياي دوم دنياي ديگري نباشد. بنابراين عوالمي كه براي بشر تاكنون كشف شده، با تمام عظمت خيره‌كننده و حيرت‌آوري كه دارد، گوشه كوچكي از اين عالم بزرگ است و چه بسا عوالم ششگانه ديگر در آينده نيز بر انسانها روشن شود.
5- چگونگي آگاهي امام (ع) از اين امور: قابل توجه اين كه اميرمومنان علي (ع) تعبيراتي را كه در بالا، درباره پيدايش جهان هستي دارد، هرگز به صورت يك فرضيه و احتمال نيست. بلكه با قاطعيت، همانند كسي كه حاظر و ناظر بوده، از آن سخن مي‌گويد و اين دليل بر آن است كه او علم خود را از خزانه غيب الهي يا از تعليمات پيامبر (ص)- كه آن نيز از مبدا وحي سرچشمه مي‌گرفت- دريافت داشته و به گفته ابن ابي‌الحديد اينها نشان مي‌دهد كه علي (ع) همه علوم را داشته و اين معني از فضايل و مناقب او بعيد نيست. چگونه چنين نباشد در حالي كه در جاي ديگر خودش مي‌فرمايد: انا بطرق السماء اعلم مني بطرق الارض، من به راههاي آسمان، از راههاي زمين داناترم.
[صفحه 151]
ترجمه: سپس آسمانهاي بلند را از هم گشود و آنها را مملو از فرشتگان مختلف ساخت. گروهي از آنان هميشه در سجودند و ركوع ندارند و گروهي در ركوعند و قيام نمي‌كنند و گروهي در صفوفي كه هرگز از هم جدا نمي‌شود قرار دارند و همواره تسبيح مي‌گويند و خسته نمي‌شوند. هيچگاه خواب چشمان، آنها را فرو نمي‌گيرد و عقلشان گرفتار سهو و خطا نمي‌شود، بدن آنها به سستي نمي‌گرايد و غفلت نسيان، بر آنان عارض نمي‌شود. گروهي از آنان امناي وحي او و زبان او به سوي پيامبرانند و پيوسته براي رساندن حكم و فرمانش در رفت و آمدند و جمعي ديگر حافظان بندگان اويند و دربانان بهشتش. بعضي از آنها پاهايشان در طبقات پايين زمين ثابت و گردنهايشان از آسمان بالا، گذشته و اركان وجودشان از اقطار جهان، بيرون رفته و شانه‌هاي آنها براي حفظ پايه‌هاي عرش خدا آماده است و در برابر عرش او چشمهاي خود را پايين افكنده، در زير آن بالهاي خود را به خود پيچيده‌اند. در ميان آنها و كساني كه در مراتب پايين‌تر قرار دارند، حجابهاي عزت و پرده‌هاي قدرت فاصله افكنده است. (آنها چنان در معرفت الهي پيش رفته‌اند كه) هرگز پروردگار خود را در وهم و ذهن خود تصوير نمي‌كنند و صفات م
خلوقان را براي او قائل نمي‌شوند. هرگز او را در مكاني محدود نمي‌سازند و با نظاير و امثال به او اشاره نمي‌كنند. شرح و تفسير: در عالم فرشتگان: به دنبال بحثي كه در بخشهاي گذشته از اين خطبه درباره آفرينش آسمانها و چگونگي پيدايش جهان آمده بود، امام (ع) در اين بخش به سراغ آفرينش موجودات آسمان و فرشتگان عالم بالا مي‌رود و در عبارات كوتاه و گويايي از اصناف فرشتگان و صفات و ويژگيهاي آنان و برنامه و اعمالشان سخن مي‌گويد و نيز از عظمت ساختمان وجود آنان و بالا بودن سطح معرفتشان بحث مي‌كند و در واقع اين بخش مربوط به معرفي فرشتگان در ابعاد مختلف است كه مي‌فرمايد: سپس خداوند ميان آسمانهاي بلند را از هم گشود (ثم فتق ما بين السموات العلا). از اين تعبير به خوبي استفاده مي‌شود كه در ميان آسمانها فاصله‌هايي وجود دارد كه در آغاز به هم پيوسته بودند و سپس از هم باز شدند و اين درست بر خلاف چيزي است كه هيات بطلميوس مي‌گفت كه آسمانها، همچون طبقات پوست پياز روي هم قرار گرفته‌اند و هيچ فاصله‌اي در ميان آنها نيست. سپس امام (ع) مي‌افزايد: خداوند اين فاصله‌ها را مملو از انواع فرشتگان ساخت (فملاهن اطوارا من ملائكته). در خطبه اشباح (خطبه
91) نيز مي‌خوانيم: و ملا بهم فروج فجاجها وحشا بهم فتوق اجوائها، به وسيله آنها (فرشتگان) تمام فاصله‌هاي آسمانها را پر كرد و فاصله جوشان را از آنان مالامال ساخت. در جمله ديگري از همان خطبه مي‌خوانيم: و ليس في اطباق السماء موضع اهاب الا و عليه ملك ساجد او ساع حافد، در تمام آسمانها به اندازه جاي پوست چهارپايي نتوان يافت، جز اين كه فرشته‌اي بر آن به سجده افتاده يا تلاشگري سريع، مشغول كار است. آنگاه به ميان اقسام و اصناف، يا به تعبير ديگر اطوار فرشتگان پرداخته آنها را به چهار گروه تقسيم مي‌فرمايد: نخست به فرشتگاني كه كارشان عبادت است اشاره مي‌كند و آنها را نيز به چند گروه تقسيم مي‌كند: گروهي كه پيوسته در حال سجده‌اند و ركوع نمي‌كنند (منهم سجود لا يركعون). و گروهي كه همواره در ركوعند و قيام نمي‌كنند (و ركوع لا ينتصبون). و گروهي كه پيوسته در حال قيامند و هرگز از اين حالت جدا نمي‌شوند (و صافون لا يتزايلون). بعضي (صافون) را در اينجا به معني (صف كشيده براي عبادت) گرفته‌اند و برخي به معني بال و پرها در آسمان گشوده (به قرينه تعبيري كه در قرآن در مورد پرندگان آمده است كه مي‌فرمايد: اولم يروا الي الطير فوقهم صافات، آيا آنه
ا پرندگان را در بالاي سر خود نديدند كه بالهاي خود را گشوده‌اند). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور، ايستادن در صفوف منظم و آماده اطاعت فرمان و انجام اوامر بودن است. ولي احتمال اول با جمله‌هاي قبل و بعد، تناسب بيشتري دارد، در واقع همانگونه كه عبادتهاي ما داراي سه حالت عمده است قيام و ركوع و سجود، آنها نيز هر گروهي غرق در يكي از اين سه عبادتند. تعبير به صافون يا اشاره به صفوف منظم ملائكه است و يا قيام منظم هر كدام. درست همانگونه كه در خطبه همام درباره متقين آمده است كه مي‌فرمايد: شبها بر پا ايستاده‌اند و پاهاي خود را در كنار هم قرار داده‌اند و مشغول قرائت قرآن هستند (اما الليل فصافون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن). و گروه ديگري كه پيوسته در حال تسبيح خدا هستند و هرگز خسته نمي‌شوند (و مسبحون لا يسامون). ظاهر اين جمله اين است كه آنها گروه ديگري غير از سه گروهي كه در سجود و ركوع و قيامند، مي‌باشند (هر چند بعضي از مفسران نهج‌البلاغه احتمال داده‌اند كه تسبيح‌كنندگان، همان گروههاي قبل هستند و از بعضي از روايات مي‌توان كلام آنها را تاييد كرد. زيرا در روايتي آمده است كه از پيغمبر اكرم (ص) سوال كردند نماز ملائكه چگونه اس
ت؟ پيامبر سخني نگفت تا اين كه جبرئيل نازل شد و به حضرت گفت: ان اهل السماء الدنيا سجود الي يوم القيامه يقولون سبحان ذي الملك و الملكوت و اهل السماء الثانيه ركوع الي يوم القيامه يقولون سبحان ذي العزه و الجبروت و اهل السماء الثالثه قيام الي يوم القيامه يقولون سبحان الحي الذي لا يموت، اهل آسمان اول تا روز قيامت در سجده‌اند و پيوسته مي‌گويند پاك و منزه است كسي كه صاحب ملك و ملكوت است و اهل آسمان دوم تا روز قيامت همواره در ركوعند و مي‌گويند پاك و منزه است خدايي كه صاحب عزت و جبروت است و اهل آسمان سوم پيوسته تا قيامت در حال قيامند و مي‌گويند پاك و منزه است خداوندي كه زنده است و نمي‌ميرد). در اين كه آيا منظور از سجود و ركوع و قيام، اعمالي همچون سجود و ركوع و قيام ماست يا اشاره به مراحل خضوع و عبادت فرشتگان بر حسب مراتب و مقامات آنها، گفتگوست. اگر فرشتگان را داراي جسم (جسم لطيف) بدانيم و صاحب دست و پا و صورت و پيشاني، معناي اول مناسبتر است و اگر جسمي براي آنها قائل نباشيم، يا آنها را داراي جسم بدانيم، نه جسمي همانند ما، معناي دوم مناسبتر خواهد بود. (در بحث نكات در اين زمينه سخن خواهيم گفت). به هر حال كار اين مجموعه، ه
مگي عبادت و تسبيح و تقديس خداوند بزرگ است گويي غير از آن، كاري ندارند و جز به عبادت عشق نمي‌ورزند. در واقع آنها از نشانه‌هاي عظمت خداوند و بزرگي مقام او و عدم نياز او به عبادت عبادت كنندگان مي‌باشند و به تعبير ديگر فلسفه خلقت آنان احتمالا آن است كه انسانها به عبادت خويش مغرور نشوند و بدانند كه اگر به فرض محال او نياز به عبادت مي‌داشت، به فرشتگان عالم بالا در همه جا مشغول عبادتند تا بندگان زميني تصور نكنند عبادت كردن يا نكردن آنها اثري در كبريايي او مي‌گذارد و اگر جملگي آنها كافر گردند بر دامن كبرياي او گردي نمي‌نشيند: ان تكفروا فان الله غني عنكم. سپس به اوصاف اين مجموعه از فرشتگان پرداخته، مي‌فرمايد: نه خواب چشمان، آنها را مي‌پوشاند و نه عقل آنها گرفتار سهو و خطا مي‌شود، نه بدن آنها سستي مي‌گيرد و نه غفلت نسيان بر آنان عارض مي‌گردد (لا يغشاهم نوم العيون و لا سهو العقول و لا فتره الابدان و لا غفله النسيان). به عكس انسانها كه اگر برنامه عبادتي را تكرار كنند، به طور تدريجي گرفتار اين حالات مي‌شوند، كم‌كم خواب چشمانشان را فرا مي‌گيرد، بدن سست مي‌شود و سهو و نسيان عارض مي‌گردد. ولي ملائكه عبادت كننده، هرگز گرفتار
اين حالات نمي‌شوند. آنها چنان عاشق عبادت و غرق مناجات و تسبيحند كه هرگز خواب و غفلت و فتوري به آنها دست نمي‌دهد. به تعبير ديگر كوتاهي در انجام اين وظيفه مهم از اموري سرچشمه مي‌گيرد كه هيچ يك از آنها در اين فرشتگان نيست. گاه منشا آن خستگي است، گاه خواب چشمها، گاه سهو عقلها، گاه سستي بدن و گاه غفلت و نسيان و چون هيچ يك از اين امور در آنها نيست، هرگز در عبادت پروردگار كندي نمي‌ورزند. سپس به بيان مجموعه دوم از فرشتگان پرداخته، مي‌فرمايد: گروهي از آنان امناي وحي خدا و زبان گوياي او به سوي پيامبران و پيوسته براي رساندن حكم و فرمانش در آمد و شد هستند) و منهم امناء علي وحيه و السنه الي رسله و مختلفون بقضائه و امره). در واقع آنها واسطه ميان پروردگار و پيامبران و ترجمان وحي او هستند. از اين تعبير استفاده مي‌شود كه تنها جبرئيل عليه‌السلام نيست كه سفير وحي خداست. او در حقيقت رئيس سفراي الهي است. در آيات قرآن نيز اشاره به اين گروه از فرشتگان شده است، گاه مي‌فرمايد: قل نزله روح القدس من ربك بالحق، بگو آن (قرآن) را روح‌القدس به حق از سوي پروردگارت نازل كرده است. در جاي ديگر مي‌فرمايد: قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله علي قل
بك باذن الله، بگو كسي كه دشمن جبرئيل باشد (در حقيقت دشمن خداست) چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرده است. گاه اشاره به گروه فرشتگان حامل وحي كرده، مي‌فرمايد: ينزل الملائكه بالروح من امره علي من يشاء من عباده، خداوند فرشتگان را همراه روح الهي به فرمان خود، بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل مي‌كند. در روايات اسلامي و بعضي ديگر از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه نيز به اين معني اشاره شده است. بايد توجه داشت كه منظور از قضا و امر الهي در جمله‌هاي محل بحث همان فرمان و دستورهاي ديني و شرعي است، نه قضا و فرمان تكويني كه بعضي از مفسران نهج‌البلاغه احتمال داده‌اند چرا كه تناسب با جمله‌هاي قبل- كه مساله امناي وحي مطرح شده است- ندارد و مختلفون از ماده اختلاف در اين جا به معني رفت و آمد است. سپس به مجموعه سوم از فرشتگان اشاره كرده، مي‌فرمايد: گروهي از آنان حافظان بندگان اويند و دربانان بهشتهاي او (و منهم الحفظه لعباده و السدنه لابواب جنانه). حفظه جمع حافظ به معناي نگاهبان است و در اينجا دو معني مي‌تواند داشته باشد: يكي نگاهبانان بر بندگان كه مراقب اعمال آنها هستند و آنها را ثبت و ضبط مي‌كنند كه در آيه 4 سوره طارق به
آن اشاره شده است: ان كل نفس لما عليها حافظ، هر كس نگاهباني بر او گمارده شده و نيز در آيه 10 و 11 سوره انفطار مي‌خوانيم: و ان عليكم لحافظين كراما كاتبين، بر شما حافظاني گمارده شده، نگاهباناني بزرگوار كه پيوسته اعمال شما را مي‌نويسند. دوم نگاهبانان بندگان كه آنها را از آفات و بلاها و حوادث مختلف حفظ مي‌كنند كه اگر آنها نباشند انسانها دائما در معرض نابودي هستند. همانگونه كه در آيه 11 سوره رعد آمده، مي‌فرمايد: له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله، براي انسان ماموراني است كه پي‌درپي، از پيش رو و از پشت سر، او را از حوادث (غير حتمي) الهي حفظ مي‌كنند. ولي معناي اول با جمله‌هاي قبل كه سخن از وحي و تكاليف شرعي داشت و جمله بعد كه اشاره به بهشت و جزاي اعمال مي‌كند تناسب بيشتري دارد هر چند جمع ميان دو معني نيز از مفهوم عبارت دور نيست. سدنه جمع سادن به معني دربان و جنان (بر وزن كتاب) جمع جنت به معناي بهشت است و از اين تعبير استفاده مي‌شود كه خداوند بهشتهاي متعددي دارد و بعضي از شارحان نهج‌البلاغه عدد آن را هشت مي‌دانند كه در قرآن مجيد به نامهاي: جنه‌النعيم و جنه‌الفردوس و جنه‌الخلد و جنه‌الماوي و جنه‌عدن و
دارالسلام و دارالقرار و جنه عرضها السموات و الارض آمده است. در اين كه وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فايده‌اي دارد، گاه گفته مي‌شود فايده آنان اين است كه انسانها احساس مسوليت بيشتر و مراقبتهاي نزدكتري كنند و در اعمال و رفتار خويش هوشيارتر باشند. چرا كه هدف همه اينها تربيت انسان و جلوگيري از انحراف و زشتكاريهاي اوست. سپس به مجموعه چهارم از فرشتگان بزرگ كه حاملان عرش الهي هستند اشاره كرده، مي‌فرمايد: گروهي از آنان (آنقدر عظيم و بزرگند كه) پاهايشان در طبقات پايين زمين، ثابت و گردنهايشان از آسمان بالا، گذشته است و اركان وجود و پيكرشان از كرانه‌هاي جهان بيرون رفته و شانه‌هاي آنها براي حفظ پايه‌هاي عرش خدا آماده و متناسب است (و منهم الثابته في الارضين السفلي اقدامهم و المارقه من السماء العليا اعناقهم و الخارجه من الاقطار اركانهم و المناسبه لقوائم العرش اكتافهم). آنگاه به بيان اوصافي از آنها پرداخته، مي‌افزايد: چشمهاي آنها در برابر عرش او فرو افتاده و در زير آن بالهاي خود را به خود پيچيده و ميان آنها و كساني كه در مراتب پايين‌ترند، حجابهاي عزت و پرده‌هاي قدرت زده شده است (ناكسه دونه ابصارهم متلفعون تحته باجنحتهم مضروبه
بينهم و بين من دونهم حجب العزه و استار القدره). سپس به توصيف بيشتري پرداخته، مي‌فرمايد: (سطح معرفت و شناخت آنها به قدري بالاست كه) هرگز پروردگار خود را با نيروي وهم به تصوير نمي‌كشند و صفات مخلوقات را بر او جاري نمي‌سازند. هرگز او را در مكاني محدود نمي‌كنند و با نظاير و امثال، به او اشاره نمي‌نمايند (لا يتوهمون ربهم بالتصوير و لا يجرون عليه صفات المصنوعين و لا يحدونه بالاماكن و لا يشيرون اليه بالنظائر). آري قدرت آنها قدرت جسماني نيست بلكه از قدرت فوق‌العاده روحاني برخوردارند كه هيچ كس به مقام آنها راه پيدا نمي‌كند و به همين دليل شايستگي حمل عرش الهي را پيدا كرده‌اند. در واقع، آنها عاليترين مقام توحيد را پيدا كرده‌اند مقامي كه شايسته است، سرمشق براي همه بندگان الهي، مخصوصا انسانهاي برجسته باشد. آنها هيچ شبيه و مانند و نظير و مثالي براي خداوند قائل نيستند و هيچ محدوديتي درباره ذات پاك و صفاتش نمي‌شناسند حتي او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مي‌دانند، چرا كه هر چه به تصور انسان يا فرشته‌اي درآيد مخلوق اوست و خداوند برتر از آن است كه مخلوق باشد. در اين كه منظور از عرش چيست و حاملان عرش الهي چه مي‌كنند و عظم
تي كه در اين جمله‌ها آمده چه مفهومي دارد، مطالبي در بحث نكته‌ها خواهد آمد. نكته‌ها: 1- ملائكه چگونه‌اند؟! در آيات قرآن مجيد، بحثهاي فراواني درباره ملائكه و فرشتگان و صفات و ويژگيها و اعمال و افعال و ماموريتهاي مختلف آنان ديده مي‌شود كه اگر جمع‌آوري شود كتابي را تشكيل مي‌دهد. در روايات اسلامي نيز بحثهاي بيشتري درباره فرشتگان و اعمال و صفات و مقامات آنها وارد شده است، ولي شايد بحث صريحي در هيچ كدام از اينها درباره ماهيت ملائكه به چشم نمي‌خورد. به همين دليل در ميان دانشمندان درباره ماهيت آنها گفتگوست. علماي كلام بلكه اكثريت قاطع دانشمندان اسلام، آنها را موجوداتي جسماني (از جسم لطيف) مي‌دانند. در بعضي از تعبيرات كلمه نور به عنوان ماده اصلي تشكيل‌دهنده فرشتگان آمده است و در عبارت معروفي كه در بسياري از كتب آمده، مي‌خوانيم: (الملك جسم نوري … ). مرحوم علامه مجلسي تا آن حد در اينجا پيش رفته كه مي‌گويد: اماميه بلكه جميع مسلمين مگر گروه كمي از فلاسفه … معتقدند كه ملائكه وجود دارند و آنها اجسام لطيفه نورانيه هستند و مي‌توانند به اشكال مختلف درآيند … و پيامبران و اوصياي معصوم، آنها را مي‌ديدند. به تعبير ديگر ملائك
ه اجسام نوري‌اند و جن جسم ناري است و انسانها اجسام كثيفه (خشن) مي‌باشند. قول ديگر مربوط به جمعي از فلاسفه است كه ملائكه را مجرد از جسم و جسمانيات مي‌دانند و معتقدند آنها داراي اوصافي هستند كه در جسم نمي‌گنجد. مرحوم شارح خويي در (منهاج‌البراعه) اقوال ديگري در اين زمينه نقل كرده است كه مجموعا بالغ بر شش قول مي‌باشد، ولي بسياري از آنها قائلين بسيار كمي دارد. بي‌شك وجود فرشتگان- مخصوصا با آن ويژگيها و مقامات و اعمالي كه قرآن براي آنان شمرده- از امور غيبيه است كه براي اثبات آن با آن صفات و ويژگيها راهي جز ادله نقليه وجود ندارد. قرآن مجيد براي آنها ويژگيهايي مي‌شمرد: 1- آنها موجوداتي عاقل و باشعورند. 2- همگي سر بر فرمان خدا دارند و هيچگاه معصيت و نافرماني نمي‌كنند. 3- وظايف مهم و بسيار متنوعي از سوي خداوند بر عهده دارند. گروهي حاملان عرش، گروهي مدبرات امر، گروهي فرشتگان قبض ارواح، گروهي مراقبان اعمال بشر، گروهي حافظان انسان از خطرات، گروهي امدادگران الهي براي مومنان در جنگها، گروهي مامور عذاب و مجازات اقوام سركش و گروهي مبلغان وحي و آورندگان پيام الهي و كتب آسماني براي انبيا هستند. 4- فرشتگان داراي مقامات مختلفند
و همه در يك سطح نيستند. 5- پيوسته تسبيح و حمد الهي به جا مي‌آورند. 6- گاه به صورت انسان يا به صورتي ديگر بر انبيا يا انسانهاي شايسته‌اي مانند مريم (ع) ظاهر مي‌شوند. و اوصاف ديگر كه شرح همه آنها در اين مختصر نمي‌گنجد. گرچه اين بحث كه ماهيت ملائكه، مجرد از جسم است يا غير مجرد، اثر چنداني ندارد، ولي ظاهر آيات و روايات- اگر نخواهيم توجيه و تفسير خاصي براي آنها در نظر بگيريم- آن است كه آنها از اين ماده كثيف و خشن عنصري نيستند، ولي به هر حال مجرد مطلق نيز نمي‌باشند. زيرا زمان و مكان و اوصاف ديگري كه لازمه جسم و جسمانيت است براي آنها در آيات و روايات آمده است. تعبيراتي كه در كلام مولا علي (ع) در همين بخش از خطبه (و همچنين در خطبه اشباح) آمده است همين نظريه را تاييد مي‌كند. ولي به هر حال اعتقاد به وجود ملائكه به طور اجمال از جمله مسائلي است كه قرآن مجيد بر آن تاكيد دارد، چنانكه مي‌فرمايد: آمن الرسول بما انزل الله من ربه و المومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله، پيامبر به آنچه از سوي پروردگارش بر او نازل شد ايمان آورده است و همه مومنان نيز به خدا و فرشتگان و كتابها و فرستادگانش ايمان آورده‌اند. اين نكته نيز قا
بل توجه است كه بعضي از ناآگاهان براي راضي نگهداشتن كساني كه منكر عوالم غيب به طور كامل هستند ملائكه را به قوا و انرژيهايي كه در طبيعت انسان و ساير موجودات قرار دارد تفسير كرده‌اند، در حالي كه يك مطالعه بسيار اجمالي روي آيات قرآني اين طرز فكر را كاملا نفي مي‌كند چرا كه براي ملائكه و فرشتگان، عقل و شعور و اخلاص و عصمت اثبات شده است. 2- اصناف ملائكه: فرشتگان انواع و اصناف بسياري دارند كه در آيات و روايات به آنها اشاره شده است و چهار گروه عمده آنها همانها هستند كه در كلام مولا علي (ع) در اين خطبه آمده است (عبادت كنندگان پروردگار، حافظان و نگهدارندگان حساب اعمال مردم، رسولان پروردگار به پيامبران و حاملان عرش). اما چنانكه گفتيم در آيات، اشاره به اصناف ديگري از آنها نيز شده است. از جمله ماموران عذاب امتهاي ظالم و سركش، امدادگران مومنان، مدبرات امر و گيرندگان ارواح. ولي همه آنها را مي‌توان در مدبرات امر كه تدبيركنندگان امور جهانند، خلاصه كرد. سنت الهي بر اين جاري شده است كه براي نشان دادن قدرت و عظمت خويش و اهداف و اغراض ديگر، امور جهان هستي را به وسيله فرشتگاني كه سر بر فرمان او هستند و سستي و فتور و سهو و نسيان و
كندي در اطاعت ندارند، اداره كند و هر يك از اصناف آنها برنامه‌اي معين و منظم داشته، و كارگزاران كشور بي‌انتهاي حق باشند. انسان هنگامي كه درباره اصناف و انواع فرشتگان و كارها و برنامه‌هاي عظيم و گسترده آنان مي‌انديشد احساس حقارت و كوچكي در خويش مي‌كند كه در اين عالم پهناور و مملو از كارگزاران حق و صفوف لشكريان خداوند و بندگان گوش به فرمان او، من چه كاره‌ام؟ اگر اطاعت و عبادت آن است كه آنها انجام مي‌دهند اطاعت و عبادت من چيست؟ و اگر قدرت و توانايي آن است كه آنها دارند قدرت ما چه ارزشي دارد؟ خلاصه از يكسو به عظمت اين عالم و آفريدگار آن و از سوي ديگر به حقارت و كوچكي انسان و برنامه‌هاي او آشنا مي‌شود و اين خود يكي از فلسفه‌هاي وجودي فرشتگان است. 3- عرش و حاملان عرش الهي در آيات قرآن مجيد حدود بيست مرتبه به عرش الهي اشاره شده است و در روايات اسلامي بحثهاي بيشتري درباره آن ديده مي‌شود مطابق بعضي از روايات، عظمت عرش خدا به قدري است كه در تصور انسان نمي‌گنجد تا آنجا كه مي‌خوانيم: تمام آسمانها و زمينها و آنچه در آنهاست در برابر عرش، همچون حلقه انگشتري است در يك بيابان عظيم. همچنين از بعضي روايات استفاده مي‌شود بزرگت
رين فرشتگان الهي، اگر تا قيامت هم به سرعت پرواز كنند به ساق عرش او نمي‌رسند. و نيز آمده است كه خداوند براي عرش، هزار زبان آفريده و صورت تمام مخلوقات خداوند در صحرا و دريا در آنجاست. نيز آمده است هنگامي كه عرش آفريده شد خداوند به فرشتگان دستور داد كه آن را حمل كنند آنها نتوانستند، فرشتگان بيشتر و بيشتري آفريد هه ناتوان ماندند خداوند با قدرت خويش آن را نگهداشت سپس به هشت فرشته‌اي كه مامور حمل عرش شدند فرمود آن را برداريد، آنها عرض كردند جايي كه آن همه فرشتگان عاجز شوند از ما چه كاري ساخته است؟ در اينجا دستور داده شد كه از نام خدا و ذكر و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و درود بر محمد و آل او مدد گيرند، چنين كردند و كار بر آنها آسان شد. اين اشارات و كنايات همه بيانگر عظمت عرش اوست و اما اين كه عرش چيست؟ در ميان دانشمندان گفتگوست و ورود در اين بحث به طور مشروح، ما را از مقصد اصلي دور مي‌سازد. از اين رو به اشاره كوتاه و گويايي قناعت مي‌كنيم: پادشاهان و سلاطين دو نوع تخت داشته‌اند، تخت كوتاهي كه در ايام عادي بر آن مي‌نشستند و امور حكومت خويش را تدبير مي‌كردند و تخت بلندپايه‌اي كه مخصوص روزهاي خاص و ايام بار
عام (ملاقات عمومي) و مراسم مهم و بزرگ بود. در ادبيات عرب، اولي را كرسي و دومي را عرش مي‌نامند و بسيار مي‌شود كه واژه عرش كنايه از قدرت و سلطه كامل است هر چند اصلا تخت پايه بلندي وجود نداشته باشد، در جمله معروف (ثل عرشه، تختش فرو ريخت) كه به معني از دست دادن قدرت است اين معناي كنايي به خوبي ديده مي‌شود. خداوند كه سلطان عالم هستي است، داراي اين دو نوع تخت حكومت و فرماندهي است (البته چون او نه جسم است و نه در زمره جسمانيات، مفهوم كنايي عرش و كرسي در اينجا مراد است). به هر حال، اين تخت حكومت الهي چيست؟ از جمله تفسيرهايي كه براي آن مي‌شود اين است كه مجموعه عالم ماده، آسمانها و زمينها و منظومه‌ها و كهكشانها همه به منزله كرسي و تخت كوتاه اوست همانگونه كه قرآن مي‌گويد: وسع كرسيه السموات و الارض، كرسي او تمام آسمانها و زمين را دربرگرفته و منظور از عرش عالم ماوراي ماده (ماده غليظ و خشن) مي‌باشد كه نه تنها بر عالم ماده احاطه دارد بلكه جهان ماده در مقابل آن، بسيار بسيار كوچك و كم اهميت است. اما حاملان عرش بي‌شك به آن معني نيست كه فرشتگاني درشت هيكل و قوي پيكر پايه‌هاي تخت بلندي را كه خداوند بر آن تكيه كرده است بر دوش گر
فته‌اند، چرا كه عرش- همانگونه كه در بالا اشاره شد در اينگونه موارد- معني كنايي است و قراين عقليه كه مي‌گويد خداوند از جسم و جسمانيات دور است گواه قضيه است. بنابراين حاملان عرش، فرشتگان بسيار بزرگ و والا مقامي هستند كه شبيه و مانند ندارند و مي‌توانند به تدبير جهان ماوراي طبيعت (به معنايي كه در بالا گفته شد كه عرش عظيم خداست) بپردازند و فرمان او را در همه جا اجرا كنند و اگر مي‌بينيد كه در عبارات مولا عظمت و بزرگي آنها به اين صورت بيان شده كه گردنهاي آنان از آسمانها گذشته و پاهايشان در پايين‌ترين طبقات زمين قرار گرفته و اندام آنها از اطراف و اقطار جهان بيرون رفته و شانه‌هاي آنها متناسب پايه‌هاي عرش عظيم پروردگار است، همه تعبيراتي است كه قدرت آنها را بر تدبير آن عالم بزرگ روشن مي‌سازد. درست است كه ما بايد الفاظ را همه جا بر معاني حقيقيش حمل كنيم ولي آنجا كه پاي قراين مسلم عقلي در ميان باشد چاره‌اي جز معناي كنايي نيست همان گونه كه در (يد الله فوق ايديهم) مي‌گوييم. آري آنها نه به قوت و قدرت خود بلكه به حول و قوه الهي، اين كار مهم را بر دوش گرفته‌اند و در عين حال تسبيح او مي‌گويند و تقديس او مي‌كنند و طبق آيه 7 سور
ه غافر براي مومنان استغفار مي‌نمايند: الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يومنون به و يستغفرون للذين آمنوا. 4- معصوم بودن فرشتگان فرشتگان ويژگيهاي زيادي دارند كه در عبارات فوق به قسمتي از آنها (در مورد گروهي كه كارشان عبادت خداست) اشاره شده بود: نه خواب چشمان، آنها را فرو مي‌گيرد، نه از تسبيح خداوند خسته مي‌شوند، نه سهو و نسيان بر آنها عارض مي‌شود و نه سستي ابدان. در قرآن مجيد نيز تصريح شده است كه آنها هرگز آلوده گناه و معصيت نمي‌شوند: بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون، آنها بندگان شايسته و گرامي او هستند كه هرگز در سخن، بر او پيشي نمي‌گيرند و به فرمان او عمل مي‌كنند و در مورد فرشتگان مامور عذاب مي‌فرمايد: لا يعصون الله ما امرهم، هرگز مخالفت فرمان او نمي‌كنند. بعضي تصور مي‌كنند، معصوم بودن و نبودن در مورد آنها مفهومي ندارد، ولي اين صحيح به نظر نمي‌رسد. درست است كه انگيزه‌هاي گناه مانند شهوت و غضب در آنها نيست (يا بسيار ضعيف است) ولي نبايد فراموش كرد كه آنها فاعل مختارند و قدرت بر مخالفت دارند و حتي از آيات قرآن استفاده مي‌شود كه آنها از بيم مجازات او در وحشتند: (و هم من خشيته م
شفقون) اين تعبيرات همه نشان مي‌دهد كه آنها در عين قدرت بر معصيت، معصوم و پاك از گناهند. از اينجا روشن مي‌شود كه اگر در بعضي از روايات تعبيراتي درباره كندي بعضي از فرشتگان در اطاعت فرمان حق و تنبيه آنان به خاطر اين كندي آمده، همانند ترك اولي‌هايي است كه در مورد انبيا نيز گفته شده است و مي‌دانيم ترك اولي هرگز به معني گناه نيست بلكه گاه ممكن است كار مستحب خوبي باشد كه در مقايسه با كار بهتر، ترك اولي ناميده مي‌شود. شرح اين مسائل را بايد در جاي ديگر مطالعه كرد. 5- مقام معرفت حاملان عرش از تعبيراتي كه در ذيل عبارات فوق آمده بود، به خوبي معلوم مي‌شود كه اگر حاملان عرش شايستگي اين ماموريت بزرگ را پيدا كرده‌اند نه تنها به خاطر قوت و قدرت آنهاست، بلكه يك دليل آن بالا بودن سطح معرفت آنها نسبت به خداست. آنها والاترين مقام توحيد و نفي هرگونه شرك و شبيه و مانند را از خداوند دارا هستند و به خاطر همين معني شايستگي پذيرش آن ماموريت عظيم را پيدا كرده‌اند و اين در واقع درسي براي همه بندگان و انسانهاي آگاه است.
[صفحه 169]
ترجمه: سپس خداوند سبحان، مقداري خاك از قسمتهاي سخت و نرم زمين و بخشهاي شيرين و شوره‌زار گرد آورد و آب بر آن افزود و آن را با رطوبت آميخت تا به صورت موجودي چسبناك درآمد و از آن صورتي آفريد كه داراي خميدگيها و پيوندها و اعضا و مفاصل بود. سپس آن را سفت و جامد كرد تا خود را نگهدارد و صاف و محكم و خشك ساخت و اين حال تا وقت معين و سرانجام معلومي ادامه يافت. سپس از روح خود در او دميد و به صورت انساني درآمد داراي نيروهاي عقلاني كه او را در جهات مختلف به حركت وا مي‌دارد و فكري كه به وسيله آن (در موجودات مختلف) تصرف مي‌نمايد و اعضايي كه آنها را به خدمت مي‌گيرد و ابزاري كه براي انجام مقاصدش آنها را زير و رو مي‌كند و شناختي كه به وسيله آن حق را از باطل جدا مي‌سازد و طعمهاي مختلف و بوهاي گوناگون و رنگها و اجناس مختلف را از يكديگر باز مي‌شناسد، اين در حالي است كه او را معجوني از رنگهاي مختلف و تركيبي از اشياي همسان و نيروهاي متضاد و اخلاط مختلف از حرارت و برودت و رطوبت و خشكي قرار داد. شرح و تفسير: آغاز آفرينش آدم (ع): بعد از اشارات گويايي كه در فرازهاي سابق اين خطبه عميق و پرمحتوا درباره آفرينش جهان و
آسمانها و زمين آمده بود، در اينجا شروع به بحث درباره مخلوقات ديگر اين جهان مي‌كند و از ميان آنها انگشت روي آفرينش انسان در مراحل مختلف مي‌گذارد كه شاهكار بزرگ آفرينش و خلقت است و در مورد انسان، به پنج مرحله مختلف كه سراسر زندگي او را دربرمي‌گيرد اشاره فرموده است: 1- آفرينش آدم از نظر جسم و روح (يعني در دو مرحله). 2- سجده فرشتگان بر آدم و سركشي و تمرد ابليس. 3- اسكان آدم در بهشت و سپس بيان ترك اولايي كه از آدم سر زد و آنگاه پشيمان شد و توبه كرد و سرانجام از بهشت رانده شد و به زمين هبوط كرد. 4- فرزندان آدم فزوني يافتند و جوامع بشري تشكيل شد و خداوند پيامبرانش- عليهم‌السلام- را با كتب آسماني براي هدايت انسانها و نظم جوامع بشري و رساندن آنها به كمالات معنوي و روحاني ارسال فرمود. 5- باز هم جوامع بشري كاملتر و كاملتر شد تا به مرحله شايستگي براي پذيرش دين نهايي رسيد و در اينجا خداوند محمد (ص) رسول برگزيده‌اش را با قرآن مجيد براي هدايت و نجات انسانها و ارائه كاملترين برنامه سعادت مبعوث فرمود و در همين جا توضيحات بسيار عميق و ارزنده‌اي درباره معرفي قرآن بيان مي‌فرمايد. مرحله اول: آفرينش آدم (ع) از نظر جسم و روح در
مورد آفرينش جسم آدم مي‌فرمايد: خداوند سبحان از قسمتهاي سخت و ناهموار زمين و همچنين بخشهاي نرم و هموار و شيرين و شوره‌زار، مقداري خاك جمع فرمود (ثم جمع سبحانه من حزن الارض و سهلها و عذبها و سبخها تربه). اين در واقع از يكسو اشاره به آفرينش انسان از خاك است و از سوي ديگر اين كه آن خاك تركيبي از تمام بخشهاي مختلف روي زمين بود، تا استعدادهاي گوناگون و تنوع و تفاوتهايي را كه مورد نياز يك جامعه كامل بشري در بخشهاي مختلف است، در برداشته باشد و انواع انسانها را با ساختمانهاي مختلف از نظر شايستگيها و استعدادها و آمادگيها موجب شود. سپس به ماده ديگري كه آب است و با خاك تركيب يافت اشاره كرده، مي‌فرمايد: (خداوند) آب بر آن جاري ساخت تا گلي خالص و آماده شد (سنها بالماء حتي خلصت). و آن را با رطوبت آميخت تا به صورت موجودي چسبناك درآمد (و لاطها بالبله حتي لزبت). در واقع نقش آب، تركيب ساختن آن اجزاي مختلف با يكديگر و صاف كردن ناهمواريها و ايجاد چسب و پيوند در ميان آن اجزاي پراكنده و مختلف بود. سپس به مساله شكل‌گيري انسان از آن خاك و گل اشاره كرده، مي‌فرمايد: خداوند از آن، صورتي آفريد كه داراي خميدگيها و پيوندها و اعضا و گسستگيه
ا (مفاصل) بود (فجبل منها صوره ذات احناء و وصول و اعضاء و فصول). در واقع احناء (جمع حنو) اشاره به خميدگيهاي مختلف بدن مانند خميدگيهاي دنده‌ها و فكها و قسمت بالاي سر و پايين پا مي‌كند كه بدن را براي كارهاي مختلف آماده مي‌سازد. زيرا اگر بدن مانند يك شكل هندسي مكعب و امثال آن بود، هرگز كارايي كنوني را نداشت. جمله (و اعضاء و فصول) اشاره به اعضاي مختلفي دارد كه از طريق مفاصل، با يكديگر پيوند دارند و همين امر سبب كارايي زياد مي‌شود. دست انسان را تا مچ در نظر بگيريد، اگر همه يكپارچه بود و يك عضو و داراي يك استخوان بود كارآيي بسيار كمي داشت. ولي مي‌دانيم كه خداوند آن را از چند قطعه استخوان و چندين عضو و پيوندهاي ميان آنها آفريده و همين سبب مي‌شود كه هر انگشت بلكه هر بندي از انگشتان علاوه بر كف دست، كارايي خاصي داشته باشد و اين يكي از نشانه‌هاي حكمت و عظمت پروردگار است. سپس به مرحله بعدي اشاره كرده، مي‌فرمايد: (خداوند) بعد از آن كه اين گل را شكل داد آن را سفت و جامد كرد تا خود را كاملا نگهدارد و صاف و محكم و خشك ساخت (اجمدها حتي استمسكت و اصلدها حتي صلصلت). به اين ترتيب انسان از نظر جسم كاملا ساخته و آماده شد: اين حال
، تا وقت معين و سرانجامي معلوم ادامه داشت (لوقت معدود و اجل معلوم). در بعضي از روايات از امام باقر (ع) نقل شده است كه اين حال، چهل سال ادامه يافت. جسد آدم (ع) در گوشه‌اي افتاده بود و فرشتگان از كنار آن مي‌گذشتند و مي‌گفتند براي چه منظوري آفريده شده‌اي؟ شايد اين فاصله زماني- همانگونه كه بعضي از محققان گفته‌اند- به خاطر آزمون ملائكه و يا به خاطر تعليم مردم نسبت به ترك عجله در كارها و تاني در امور بوده است. در اينجا مرحله دوم، يعني مرحله نفخ روح فرا رسيد، لذا مي‌فرمايد: سپس از روح خود در او دميد و به صورت انساني درآمد، داراي نيروهاي عقلاني كه آنها را در جهات مختلف به حركت وا مي‌دارد (و از هر يك از آنها براي سامان دادن به بخشي از كارهاي خود بهره مي‌گيرد و حتي به اعضاي خود فرمان مي‌دهد) (ثم نفخ فيها من روحه فمثلت انسانا ذا اذهان يجيلها). تعبير به (ذا اذهان يجيلها) اشاره به نيروهاي مختلف عقلاني و ذهني است كه انسان از هر كدام آنها در بخشي از زندگي استفاده مي‌كند و از تركيب آنان با يكديگر راه خود را به سوي مقصود مي‌گشايد (اين نيروها عبارتند از: قوه ادراك، قوه حفظ، نيروي خيال و … ). توجه داشته باشيد كه ذهن در اصل به
معني قوت است، سپس به معني عقل و فهم و درايت و ساير نيروهاي عقلاني به كار رفته و اين كلام نشان مي‌دهد كه مولا (ع) در اين عبارت به جوانب مختلف نيروي عقلاني توجه فرموده و هر يك از آنها را يكي از عنايات الهي مي‌شمرد. سپس مي‌افزايد: و داراي افكاري است كه به وسيله آن (در موجودات مختلف و كارهاي گوناگون) تصرف مي‌كند (و فكر يتصرف بها). گاه تصور مي‌شود كه اين تعبير به اصطلاح، از قبيل عطف تفسيري است و تعبير ديگري از همان مفهوم جمله سابق است، ولي ظاهر اين است كه اين دو جمله هر يك اشاره به حقيقتي دارد: جمله (ذا اذهبان يجيلها) اشاره به مراحل شناخت و تصور و تصديق و فهم و درك حقايق است و جمله (و فكر يتصرف بها) اشاره به انديشه‌هايي است كه در مرحله اجرا قرار مي‌گيرد و به وسيله آن انسان در اشياي مختلف تصرف مي‌كند (توجه داشته باشيد كه فكر در اصل به معني حركت انديشه و اعمال خاطر است) و به هر حال فكر به صورت جمع (مانند اذهان كه صيغه جمع است) آمده تا نشان دهد قواي عقلي و انديشه‌هاي انساني بسيار متنوع و گوناگون است و اين نكته مهمي است كه فلاسفه بزرگ و انديشمندان و روانشناسان روي آن تاكيد فراوان دارند و سرچشمه تفاوت استعدادهاي فكري ا
نسانها، تفاوت در اين مورد است. چه بسا افرادي در يك قسمت قويتر و در قسمتي ضعيفتر و افراد ديگري عكس آن بوده باشند و در اين مساله اسرار و دقايق بسيار عجيبي است كه هر قدر انسان در آنها دقيقتر مي‌شود به عظمت خداوندي كه خالق قواي ذهني و فكري است، آشناتر مي‌گردد. سپس به دو چيز ديگر كه انسان را براي رسيدن به مطلوبش كمك مي‌كند اشاره كرده، مي‌فرمايد: خداوند اعضايي به انسان داده است كه آنها را به خدمت مي‌گيرد و ابزاري عنايت فرموده كه آنها را براي انجام مقاصدش به كار مي‌گيرد (و جوارح يختدمها و ادوات يقلبها). در واقع چهار مرحله را پشت سر مي‌گذارد تا به مقصودش برسد: نخست مرحله شناخت و ادراك و تصور و تصديق است و بعد مرحله انديشه و فكر و سپس فرمان دادن به اعضا و جوارح و در آنجايي كه اعضا و جوارح به تنهايي كارساز نيست، كمك گرفتن از ابزار مختلفي كه خداوند در اين جهان آفريده است و هر يك از اين مراحل چهارگانه بسيار متنوع و داراي شاخ و برگهاي زياد است. از آنجا كه رسيدن به هدفهاي معين نياز به تشخيص خوب و بد و درست و نادرست و محسوسات مختلف دارد، انگشت روي يكي از قواي مهم نفس مي‌گذارد كه در واقع مرحله پنجمي محسوب مي‌شود و آن قوه تم
يز و تشخيص است، مي‌فرمايد: خداوند نيروي معرفت و شناختي به انسان داد كه به وسيله آن حق را از باطل جدا مي‌سازد (و معرفه يفرق بها بين الحق و الباطل). و (همچنين در جهان محسوسات) طعمهاي مختلف و بوهاي گوناگون و رنگها و اجناس را از يكديگر باز مي‌شناسد (و الاذواق و المشام و الالوان و الاجناس). در واقع اين نيروي تميز و قدرت تشخيص كه از مهمترين نيروهاي عقل انسان است، هم امور معنوي را مانند حق و باطل فرا مي‌گيرد و هم امور محسوس مادي را مانند رنگها و بوها و طعمها. آيا اين نيروي تشخيص، نيروي مستقلي است يا داخل در مفهوم ذهن و فكر كه در عبارت قبل آمده است مي‌باشد؟ ظاهر عبارت مولا (ع) آن است كه آن را به عنوان يك نيروي مستقل شمرده است. قابل توجه اين كه در اينجا روي چهار بخش از امور مادي و محسوسات تكيه شده: چشيدنيها و بوئيدنيها و ديدنيها و اجناس كه در اينجا اشاره به انواع مختلف موجودات است، مانند: انواع مختلف گياهان، پرندگان، حيوانات و غير آن و اگر اشاره‌اي به شنيدنيها (اصوات) و ملموسات نشده است، به خاطر آن است كه بيان آن سه قسمت از باب مثال است و هر شنونده‌اي از بيان آنها به بقيه منتقل مي‌شود. سپس امام (ع) در ادامه اين سخن،
به يكي از مهمترين ويژگيهاي انسان كه سرچشمه بسياري از پديده‌هاي زندگي اوست اشاره كرده، مي‌فرمايد: اين در حالي است كه او را معجوني از رنگهاي مختلف و استعدادهاي گوناگون قرار داد (معجونا بطينه الالوان المختلفه). اين تعبير ممكن است اشاره به اختلاف رنگهاي انسانها و نژادهاي مختلف باشد، يا اختلاف رنگ اجزاي بدن كه بعضي كاملا سفيد (مانند سفيدي چشمها و استخوانها) و بعضي كاملا سياه (مانند موها) و بعضي به رنگهاي ديگر است و آميختن اين رنگها به يكديگر، به او زيبايي خاصي مي‌دهد و نيز ممكن است منظور معني وسيعتري باشد و استعدادها و غرايز گوناگون را نيز شامل شود. سپس مي‌افزايد: و تركيبي از اشياي همسان (و الاشباه الموتلفه) مانند رگها و اعصاب و استخوانها كه شباهت زيادي به يكديگر دارند و در عين حال وظايف گوناگوني را انجام مي‌دهند. همچنين او را تركيبي از نيروهاي متضاد و اخلاط مختلف، از حرارت و برودت و رطوبت و خشكي قرار داد (و الاضداد المتعاديه و الاخلاط المتباينه من الحر و البرد و البله و الجمود). جمله بالا اشاره‌اي به طبيعتهاي چهارگانه‌اي است كه در طب سنتي، معروف مي‌باشد و پزشكان كنوني گر چه اين تقسيم‌بندي را در لفظ قبول ندارند و
لي با تعبيرات ديگري آن را در كلمات خود مي‌آورند مثلا به جاي حرارت و برودت، بالا رفتن فشار خون و پايين آمدن آن را به كار مي‌برند و به جاي بله و جمود، زيادي و كمبود آب بدن را ذكر مي‌كنند. به هر حال تعبيرات بالا، كه در كلام امام (ع) آمده است، همه بيانگر اين ويژگي مهم است كه خداوند جسم انسان (بلكه جسم و جان او) را تركيبي از مواد مختلف و كيفيات گوناگون و استعدادها و غرايز متفاوت قرار داده است و اين تفاوتها سرچشمه تفاوتهاي بسياري از طرز فكر و روش انسانهاست و در مجموع سبب مي‌شود كه مناصب مختلف اجتماعي و نيازهاي گوناگون جوامع بشري بدون پاسخگو نباشد و هر چيز در جاي خود قرار گيرد و مجموعه كاملي فراهم شود و اين خود داستان مفصلي دارد كه اينجا، جاي شرح آن نيست. نكته‌ها: 1- آفرينش آدم (ع) از تعبيراتي كه در اين خطبه آمده، استفاده مي‌شود كه آفرينش آدم به صورت مستقل و بدون پيمودن مراحل تكامل از جانداران پست تر، به صورت كنوني بوده است و اين همان چيزي است كه از قرآن مجيد نيز درباره خلقت انسان استفاده مي‌شود. البته مي‌دانيم قرآن مجيد همچنين نهج‌البلاغه كتابهاي علوم طبيعي نيستند، بلكه كتابهاي انسان‌سازي مي‌باشند كه به تناسب ب
حثهاي عقيدتي و تربيتي اشاراتي به مسائل علوم طبيعي دارند. ولي آنچه بر محافظ علمي امروز حاكم است بيشتر نظريه تكامل انواع است. طرفداران آن معتقدند كه انواع موجودات زنده در آغاز به شكل كنوني نبوده‌اند بلكه در آغاز موجودات تك سلولي در آب اقيانوسها و در لابه‌لاي لجنهاي اعماق دريا با يك جهش پيدا شده و تدريجا تكامل يافته‌اند و از نوعي به نوع ديگر تغيير شكل داده‌اند و از دريا به صحرا و هوا منتقل شده‌اند. انسان را نيز اين معني مستثني نمي‌دانند و معتقدند انسانهاي امروز تكامل يافته از ميمونهاي انسان‌نما هستند و آنها نيز از انواع پست تر به وجود آمده‌اند. طرفداران اين فرضيه نيز به شاخه‌هاي مختلفي تقسيم شده‌اند مانند پيروان لامارك و داروين و داروينيستهاي جديد و طرفداران موتاسيون (جهش) و غير آنها هر كدام دلايلي براي تاييد نظريه خود اقامه كرده‌اند. در برابر اين گروهها، طرفداران ثبوت انواع‌اند كه مي‌گويند انواع جانداران، هر كدام جداگانه از آغاز به صورت كنوني ظاهر شده‌اند آنها در نقد دلايل فرضيه تحول و تكامل، دلايلي نيز اقامه كرده‌اند كه بحث از همه آنها درخور كتاب مستقل و جداگانه‌اي است. آنچه لازم است در اينجا به آن اشاره شود
چند موضوع است كه ذيلا به طور فشرده مي‌آوريم: 1- از قرآن مجيد و همچنين خطبه‌هاي نهج‌البلاغه مساله ثبوت انواع، حداقل در مورد انسان استفاده مي‌شود، ولي در مورد ساير انواع موجودات تصريحات خاصي ديده نمي‌شود. هر چند بعضي از طرفداران فرضيه تحول به طور عام كه انسان را نيز شامل مي‌شود اصرار دارند كه آيات قرآن و تعبيرات نهج‌البلاغه را به طوري توجيه كنند كه با نظريه تحول و تكامل بسازد و حتي آيات و خطبه‌ها را دليلي بر مدعاي خود شمرده‌اند. ولي هر ناظر بي‌طرف مي‌داند كه اين ادعا جز با تكلفات بعيد امكان‌پذير نيست. 2- مساله تكامل يا ثبوت انواع مساله‌اي نيست كه بتوان با آزمايش و دلايل حسي و عقلي اثبات كرد چرا كه ريشه‌هاي آن در ميليونها سال قبل نهفته شده، بنابراين آنچه طرفداران يا مخالفان آن مي‌گويند همه شكل فرضيه دارد و دلايل آنها بيش از يك سلسله دلايل ظني نيست، بنابراين هرگز نمي‌توان گفت آيات خلقت انسان و عبارات نهج‌البلاغه با گفته‌هاي آنها نفي مي‌شود. به تعبيري ديگر: علوم در اينگونه فرضيات راه خود را طي مي‌كنند بي آن كه بتوانند لطمه‌اي به باورهاي مذهبي بزنند و لذا فرضيات علمي دائما در حال تغيير و تحولند و اي بسا فردا، قراين
تازه‌اي كشف بشود و فرضيه ثبوت انواع، طرفداران بسيار زيادتري پيدا كند. مثلا در اين اواخر در مطبوعات، اين خبر به چشم مي‌خورد كه جمجمه‌هايي از انسانهاي مربوط به حدود 2 (دو) ميليون سال قبل پيدا شده كه با انسان امروزي فرق چنداني ندارد و اين مطلب پايه‌هاي فرضيه تكامل را به لرزه درآورد چرا كه آنها معتقدند انسانهايي كه در چند صد هزار سال قبل مي‌زيسته‌اند هرگز به صورت انسانهاي كنوني نبوده‌اند. از اين سخن به خوبي مي‌توان نتيجه گرفت كه اين فرضيه‌ها تا چه حد ناپايدار است و در پرتو اكتشافات جديد ممكن است متزلزل شود ولي در علوم طبيعي چون راهي جز اين نيست به عنوان يك اصل روي آنها تكيه مي‌شود تا فرضيه جديدي به ميدان بيايد. خلاصه اين كه حساب فرضيه‌ها از مسائل قطعي علوم جداست، مسائل قطعي علوم مانند تركيب آب از اكسيژن و ئيدروژن، امور حسي و آزمايشگاهي هستند و با دلايل قطعي قابل اثبات مي‌باشند، ولي فرضيه‌ها حدسياتي مي‌باشند كه با يك سلسله قراين ظني تاييد مي‌شوند و تا قراين مخالفي به دست نيامده، در علوم، مورد قبول مي‌باشند بي آن كه كسي ادعاي قطعيت آنها را بكند. 2- تركيب دوگانه جسم و جان از آنچه در اين بخش از خطبه آمده است كه هم
اهنگ با آيات قرآني ميباشد، به خوبي استفاده مي‌شود كه انسان از دو اصل آفريده شده است: يك اصل مادي كه از آب و گل (ساده‌ترين مواد جهان) است و ديگر يك روح الهي بسيار والا. و همين است سر تضاد دروني انسانها كه انگيزه‌هايي او را به سوي جهان ماده مي‌كشاند و انگيزه‌هايي به سوي عالم فرشتگان. از يك سو خلق و خوي حيواني و از سويي ديگر يك سرشت ملكوتي و روحاني دارد. نيز به همين دليل قوس صعودي و نزولي تكامل او بسيار عظيم است و داراي استعداد و قابليت ترقي و رسيدن به اعلي عليين است و در صورت نزول و انحطاط به اسفل السافلين. و اين ويژگيها در هيچ موجودي جز انسان نيست و همان است كه به انسانهاي پاك و منزه ارزش بي‌حساب مي‌دهد، چرا كه در برابر آن همه عوامل و انگيزه‌هاي انحطاط و گرايش به سوي ماده و ماديگري، خود را حفظ كرده و از هفت خان جهان ماده گذشته، از عالم جان سر برآورده‌اند و آنچه اندر وهم نايد آن شده‌اند. جان گشوده سوي بالا بالها تن زده اندر زمين چنگالها! ميل جان اندر ترقي و شرف ميل تن در كسب اسباب و علف! و نيز همان است كه فرشتگان، قبل از آفرينش آدم از درك آن عاجز بودند و شايد آفرينش او را يك خلقت تكراري مي‌پنداشتند و ب
ا تسبيح و تقديسي كه خودشان داشتند، اين آفرينش را تحصيل حاصل گمان مي‌كردند، اين نكته نيز درخور دقت است كه خداوند، روح والاي آدم را به خودش نسبت داده و مي‌گويد: و نفخت فيه من روحي، از روح خودم در او دميدم. بديهي است خداوند نه جسم دارد و نه روح و هر گاه چيزي را به خودش اضافه كند مثلا بگويد: بيت‌الله (خانه خدا) و شهرالله (ماه خدا) اشاره به نهايت شرف و عظمت آن است و اين كه روح آدمي داراي آثاري از صفات الهي همچون علم و قدرت و خلاقيت است. در واقع خداوند شريفترين و برترين روح را در آدم دميد و به همين دليل بعد از آن، خود را احسن‌الخالقين ناميد و فرمود: ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين. چه دردآور است كه انسان با داشتن چنين استعداد و قدرت و توانايي براي كمال، از مقامي كه در انتظار اوست و در سايه آن بر تمام مخلوقات برتري دارد و درخور تاج باشكوه و لقد كرمنا … است، آنچنان سقوط كند كه به گفته قرآن از چهارپايان پست تر شود: اولئك كالانعام بل هم اضل. 3- انسان، اعجوبه عالم كون انسان در حقيقت شگفت‌انگيزترين پديده عالم هستي است كه به گوشه‌اي از اسرار وجودي او در اين بخش از كلام امام اشاره شده است: داشتن اعضا و جوا
رح گوناگون و نيروهاي مختلف و قدرتهاي متفاوت، و تركيب از عناصر متضاد، و تشكيل از عوامل گوناگون به گونه‌اي كه به صورت معجون بسيار پيچيده‌اي درآمده است كه همه چيز در او جمع است و در واقع نمونه كوچكي است از تمام جهان هستي و عالم صغيري همطراز عالم كبير. اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر اين ويژگي انسان از يك سو، ما را به اهميت آفرينش او آشنا مي‌سازد و از سوي ديگر به عظمت آفريدگار او! آري: زيبنده ستايش آن آفريدگاري است كارد چنين دل‌آويز، نقشي ز ماء و طيني! منظور امام از بيان اين ويژگيها اشاره به اين دو نكته بوده است: عظمت آفريدگار و عظمت آفريده.
[صفحه 183]
ترجمه: خداوند سبحان از فرشتگان خواست تا وديعه‌اي را كه نزد آنها بود ادا كنند و پيماني را كه با او درباره سجود براي آدم و خضوع براي بزرگداشت او بسته بودند عمل نمايند و فرمود: براي آدم سجده كنيد همه سجده كردند جز ابليس كه خشم و غضب و كبر و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختي بر وي غلبه كرد، به آفرينش خود افتخار نمود و خلقت آدم را از گل خشكيده، سبك شمرد. خداوند خواسته او را پذيرفت چرا كه مستحق غضب الهي بود و مي‌خواست امتحان را بر بندگان تمام كند و وعده‌اي را كه به او داده بود، تحقق بخشد. فرمود: تو از مهلت داده‌شدگاني (نه تا روز قيامت بلكه) تا روز و وقت معيني. شرح و تفسير: آغاز انحراف ابليس: به دنبال بحثي كه درباره آفرينش آدم در فراز سابق اين خطبه آمده بود، در اينجا بحث ديگري را در همين موضوع بيان مي‌فرمايد كه از جهات مختلف آموزنده و عبرت‌انگيز است. نخست مي‌فرمايد: خداوند سبحان از فرشتگان خواست تا وديعه‌اي را كه نزد آنها بود، ادا كنند و پيماني را كه با او در مورد سجود براي آدم و خضوع براي بزرگداشت او بسته بودند عمل نمايند و فرمود: براي آدم سجده كنيد! همه سجده كردند جز ابليس! (و استادي الله سب
حانه الملائكه وديعته لديهم و عهد وصيته اليهم في الاذعان بالسجود له و الخنوع لتكرمته فقال سبحانه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس). از اين تعبير به خوبي استفاده مي‌شود كه خداوند قبلا از فرشتگان پيمان گرفته بود كه وقتي آدم آفريده و كامل شد براي او سجده كنند و اين همان چيزي است كه در قرآن مجيد، سوره ص، به آن اشاره شده است: اذ قال ربك للملائكه اني خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين، (به ياد آور) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بشري را از گل مي‌آفرينم، هنگامي كه او را منظم ساختم و از روح خود در آن دميدم براي او به سجده بيفتيد. فرشتگان اين معني را به خاطر داشتند تا آدم آفريده شد و به صورت انسان كاملي درآمد، اين جا بود كه انجام آن تعهد، از فرشتگان خواسته شد و فرمود: براي آدم سجده كنيد! همه سجده كردند جز ابليس! (اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس). به گفته بعضي از شارحان نهج‌البلاغه اين امر شايد به خاطر آن بوده كه اگر بدون مقدمه چنين دستوري به فرشتگان داده مي‌شد تعجب مي‌كردند و شايد در اطاعت اين فرمان سست مي‌شدند، ولي خداوند، از قبل، آنها را براي اين امر آماده كرد تا نشان دهد اوامر مهم
بايد با مقدمه‌چيني‌هاي لازم صورت گيرد، سپس انگيزه مخالفت ابليس را چنين بيان مي‌فرمايد: خشم و غضب و كبر و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختي بر وي غلبه كرد، به آفرينش خود از آتش افتخار نمود و خلقت آدم را از گل خشكيده، سبك شمرد (اعترته الحميه و غلبت عليه الشقوه و تعزز بخلقه النار و استوهن خلق الصلصال). در واقع عامل اصلي، از يك نظر، آلودگي درون او بود كه از آن تعبير به شقوت شده و از نظر ديگر كبر و تعصب و خودخواهي كه زاييده اين آلودگي درون بود، بر فكر او غلبه كرد و همين امر سبب شد كه واقعيتها را نبيند، آتش را برتر از خاك پندارد، خاكي كه منبع تمام بركات و فوايد و منافع است و اصولا علم و دانش خود را برتر از حكمت خدا بشمرد. البته اينگونه داوريها براي افرادي كه گرفتار اينگونه حجابها مي‌شوند شگفت‌آور نيست، گاه انسان خودخواه و محجوب به حجاب غرور، كوهي را از كاه و كاهي را كوه مي‌بيند و بزرگترين متفكران جهان به هنگام گرفتاري در چنگال غرور و خودخواهي، گرفتار بزرگترين خطاها و اشتباهات مي‌شوند. منظور از شقاوت در اينجا همان موانع دروني و صفات رذيله‌اي است كه در شيطان وجود داشت. صفات و موانعي كه اختياري بود و از اعمال پيشي
ن او سرچشمه گرفته بود نه شقاوت ذاتي و غير اختياري، چرا كه شقاوت نقطه مقابل سعادت است. سعادت به معني فراهم بودن امكانات براي حركت به سوي صلاح و شقاوت وجود موانع در اين راه است، منتهي همه اين امور به خاطر اعمال خود انسان يا موجودات مختار ديگر حاصل مي‌گردد نه بر اثر عوامل جبري! به هر حال ابليس با اين گناه بزرگ و خطاي عظيم به كلي سقوط كرد و از جوار قرب پروردگار بيرون رانده شد و به خاطر عظمت گناهش منفورترين و مطرودترين خلق خدا گشت، اما اين طرد و لعنت الهي مايه بيداري او نشد و همچنان بر مركب غرور و نخوت سوار بود و همانگونه كه سيره افراد مغرور و متعصب و لجوج است، به يك كار غير منطقي ديگر دست و آن اين بود كه كمر به گمراه ساختن آدم و فرزندان او بست و براي اين كه خشم و حسد خود را بيشتر فرو نشاند بار گناه خود را سنگين‌تر ساخت و از خدا تقاضا كرد كه او را تا دامنه قيامت زنده نگاهدارد و چنان كه قرآن مي‌گويد: قال رب فانظرني الي يوم يبعثون. خداوند نيز خواسته او را به خاطر سه چيز پذيرفت: نخست اين كه او مستحق غضب الهي بود. ديگر اين كه مي‌خواست امتحان را بر بندگان تمام كند و ديگر اين كه وعده‌اي كه به او داده بود، تحقق بخشد (فاع
طاه الله النظره استحقاقا للسخطه و استتماما للبليه و انجازا للعده). ولي نه آن چنان كه او خواسته بود بلكه تا زمان و وقت معيني و لذا فرمود: تو از مهلت داده‌شدگاني تا روز و وقت معيني (فقال انك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم). در اين كه منظور از (يوم الوقت المعلوم) چيست در ميان مفسران قرآن و نهج‌البلاغه گفتگوست. بعضي گفته‌اند: منظور پايان جهان و برچيده شدن دوران تكليف است (در اين صورت تنها با مقداري از درخواست ابليس موافقت شده زيرا او درخواست حيات تا روز قيامت داشت ولي تا پايان دنيا موافقت شد). احتمال ديگر اين كه منظور زماني معيني است كه پايان عمر ابليس است و تنها خدا مي‌داند و جز او از آن آگاه نيست، چرا كه اگر آن زمان را آشكار مي‌ساخت ابليس تشويق به گناه و سركشي بيشتر مي‌شد. بعضي نيز احتمال داده‌اند كه منظور روز قيامت است، زيرا تعبير به يوم معلوم در آيه پنجاه سوره واقعه درباره روز قيامت است كه مي‌فرمايد: قل ان الاولين و الاخرين لمجموعون الي ميقات يوم معلوم. ولي اين احتمال بسيار بعيد به نظر مي‌سد زيرا بنابراين تفسير، با تمام خواسته او موافقت شده، در حالي كه ظاهر آيات قرآن اين است كه با درخواست او به طور كامل م
وافقت نشده است، اضافه بر اين در آيه مورد بحث يوم الوقت المعلوم است و در سوره واقعه يوم معلوم مي‌باشد و اين دو با هم تفاوت است، بنابراين تفسير صحيح يكي از دو تفسير اول و دوم است. در حديثي نيز آمده است كه منظور از يوم الوقت المعلوم زمان قيام حضرت مهدي- عج- است كه به عمر ابليس پايان داده مي‌شود. البته اين سبب نخواهد شد كه عوامل گناه به كلي از جهان ريشه كن شود و مسئله اطاعت و آزمايش الهي منتفي مي‌گردد، چرا كه عامل اصلي كه هواي نفس است به قوت خود باقي است حتي عامل انحراف شيطان نيز هواي نفس اوست. نكته‌ها: 1- عظمت مقام انسان از دلايل مهمي كه نشان مي‌دهد انسان برترين موجود عالم خلقت و شريفترين مخلوق خدا و گل سرسبد آفرينش است آيات مربوط به سجود ملائكه براي انسان است كه در چندين سوره از قرآن روي آن تاكيد شده است و نشان مي‌دهد همه فرشتگان بدون استثنا براي آدم سجده و خضوع كردند و اين دليل روشني بر فضيلت آدم حتي بر فرشتگان است و ظاهرا هدف از اين تاكيدهاي مكرر قرآن، توجه دادن انسانها به شخصيت والاي الهي و معنويشان است و اين تاثير بسزايي در تربيت نفوس و هدايت انسانها دارد. 2- سجده براي آدم چگونه بود؟ در اين كه اين سج
ده چه سجده‌اي بوده است و آيا سجده براي غير خدا امكان‌پذير است، در ميان مفسران گفتگوست. بعضي معتقدند كه اين سجده براي خدا بوده ولي به خاطر آفرينش چنين موجود شگرفي، در برابر آدم صورت گرفته است، بعضي ديگر مي‌گويند سجده براي آدم بوده، ولي نه سجده پرستش كه مخصوص خداست، بلكه سجده خضوع يا سجده تحيت و اداي احترام. در كتاب عيون‌الاخبار از كتاب علي بن موسي الرضا (ع) آمده است: كان سجودهم لله تعالي عبوديتا و لادم اكراما و طاعه لكوننا في صلبه، سجده فرشتگان براي خداوند به عنوان پرستش بود و براي آدم به عنوان اكرام و احترام، چرا كه ما در صلب آدم بوديم. از اين حديث استفاده مي‌شود كه سجده فرشتگان دو جنبه داشت، هم جنبه پرستش خداوند و هم احترام آدم. شبيه آنچه در تفسير بالا گفته شد در آيه 100 سوره يوسف آمده است: و رفع ابويه علي العرش و خروا له سجدا، و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگي به خاطر او به سجده افتادند. در حديثي از امام علي بن موسي الرضا (ع) در ذيل همين آيه نيز آمده است كه فرمود: اما سجود يعقوب و ولده فانه لم يكن ليوسف و انما كان من يعقوب و ولده طاعه لله و تحيه ليوسف كما كان السجود من الملائكه لادم، اما سجود يعقوب و
فرزندانش سجده پرستش براي يوسف نبود، بلكه سجده آنها به عنوان اطاعت و پرستش خدا و تحيت و احترام يوسف بود همانگونه كه سجود ملائكه براي آدم چنين بود. 3- سوالات گوناگون پيرامون آفرينش شيطان درباره آفرينش شيطان و سوابق او و تمردش از اطاعت فرمان خدا و سپس مهلت دادن به او تا زمان معلوم، سوالات بسياري بوجود دارد كه شرح همه آنها مقالات مفصلي را مي‌طلبد، ولي در اينجا به تناسب بحثهاي بالا، فشرده‌اي از آنها لازم است. سوال 1- آيا ابليس از فرشتگان بود؟ اگر پاسخ مثبت است چرا مرتكب بزرگترين گناه شد يا اين كه فرشتگان معصومند و اگر جواب آنها منفي است يعني از فرشتگان نبود، چرا در آيات قرآن نام او در زمره ملائكه ذكر شده است؟ پاسخ- به يقين او از فرشتگان نبود، چرا كه قرآن با صراحت مي‌گويد: كان من الجن ففسق عن امر ربه، او از جن بود، سپس نافرماني پروردگارش را كرد، ولي از آنجا كه پيش از آن در مقام اطاعت و بندگي بسيار كوشا بود در صف فرشتگان جاي گرفت و به همين دليل جزء مجموعه آنها محسوب مي‌شد و اگر در پاره‌اي از تعبيرات مانند خطبه قاصعه (خطبه 192) به عنوان ملك از او ياد شده به همين دليل است، به علاوه خودش با صراحت مي‌گويد: خلقتني من
نار، مرا از آتش آفريدي و مي‌دانيم آفرينش جن از آتش است نه فرشتگان، همانگونه كه در آيه 15 سوره الرحمن آمده: و خلق الجان من مارج من نار در روايات اهل بيت- عليهم‌السلام- نيز به اين معني اشاره شده است. اضافه بر اينها قرآن براي ابليس، فرزندان و ذريه بيان كرده در حالي كه فرشتگان داراي زاد و ولد نيستند. سوال 2- چگونه ممكن است خداوند ابليس را بر انسانها مسلط كند تا آنجا كه قدرت دفاع از آنها گرفته شود؟! و اضافه بر اين چه لزومي داشت كه اين موجود اغواگر و گمراه‌كننده آفريده شود؟ و يا پس از آفرينش به او طول عمر و مهلت داده شود تا در گمراهي فرزندان آدم بكوشد و از هيچ تلاشي مضايقه نكند؟ پاسخ- اولا: شيطان به صورت يك موجود پاك آفريده شد و سالها قداست و پاكي خود را حفظ كرد تا آنجا كه بر اثر اطاعت پروردگار همرديف فرشتگان شد، ولي سرانجام بر اثر خودخواهي و كبر و غرور و با سوئاستفاده از آزادي خويش طريق گمراهي را پيش گرفت و به آخرين درجه انحطاط سقوط كرد. ثانيا: توجه به اين نكته ضروري است كه نفوذ وسوسه‌هاي شيطاني در انسانها يك نفوذ ناآگاه و اجباري نيست، بلكه انسانها به ميل و اختيار خودشان راه نفوذ را به روي او مي‌گشايند و اجازه ور
ود را به كشور جانشان صادر كرده و به اصطلاح، گذرنامه آن را نيز در اختيار شيطان مي‌گذارند و به همين دليل قرآن با صراحت مي‌گويد: ان عبادي ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين، تو بر بندگان من تسلط نخواهي يافت مگر گمراهاني كه از تو پيروي كنند و در جاي ديگر مي‌فرمايد: انما سلطانه علي الذين يتولونه و الذين هم به مشركون، تسلط او تنها بر كساني است كه او را به سرپرستي خود برگزيده‌اند و آنها كه فرمانش را همرديف فرمان خدا لازم مي‌شمرند. ثالثا: اميرمومنان علي (ع) در جمله‌هاي بالا به صورت ظريف و لطيفي جواب اين سوال را بيان كرده، ميفرمايد: خداوند به او مهلت داد چرا كه مستحق غضب الهي بود و مي‌خواست امتحان را بر بندگان تمام كند و وعده‌اي را كه به وي داده بود منجز گرداند. يعني از يك سو خداوند مجازات او را با اين مهلت دادن سنگين‌تر ساخت، زيرا همانگونه كه از آيات قرآن استفاده مي‌شود كساني كه در مسير گناه و گمراهي گام مي‌گذارند خداوند هشدارهاي مكرري به آنها مي‌دهد، اگر اين هشدارها موثر شد و بازگشتند چه بهتر وگرنه آنها را به حال خود وا مي‌گذارند و مهلت كافي مي‌دهد تا بارشان سنگين‌تر شود. از سوي ديگر وجود شيطان مايه آزمايش
بزرگي براي انسانها و به تعبير ديگر سبب تكامل افراد با ايمان مي‌شود زيرا وجود اين دشمن نيرومند براي مومنان آگاه و كساني كه مي‌خواهند راه حق را بپويند نه تنها زيان‌بخش نيست بلكه وسيله پيشرفت و تكامل است، زيرا مي‌دانيم پيشرفتها و تكاملها معمولا در ميان تضادها صورت مي‌گيرد و هنگامي كه انسان در مقابل دشمن نيرومندي قرار مي‌گيرد، تمام نيرو و توان و نبوغ خود را بسيج مي‌كند و به تعبير ديگر وجود اين دشمن نيرومند سبب تحرك و جنبش هر چه بيشتر مي‌گردد و در نتيجه ترقي و تكامل حاصل مي‌شود. اما كساني كه بيمار دل و سركش و آلوده و گنهكارند، بر انحراف و بدبختيشان افزوده مي‌شود و آنها در حقيقت مستحق چنين سرنوشتي هستند! ليجعل ما يلقي الشيطان فتنه للذين في قلوبهم مرض و القاسيه قلوبهم، هدف اين بود كه خداوند القاي شيطان را آزمايشي قرار دهد براي آنها كه در دلهايشان بيماري است و آنها كه سنگدلند. و ليعلم الذين اوتو العلم انه الحق من ربك فيومنوا به فتخبت له قلوبهم، و نيز هدف اين بود كه آگاهان بدانند، اين حقي است از سوي پروردگارت و در نتيجه به آن ايمان بياورند و دلهايشان در برابر آن، خاضع گردد. سوال 3: چگونه شيطان خود را برتر از آدم مي‌شم
رد و بر حكمت خداوند معترض بود؟! در پاسخ بايد گفت خودخواهي و غرور، حجاب ضخيمي است كه شخص را از ديدن واقعيات باز مي‌دارد، آنگونه كه ابليس را باز داشت. او نه تنها در مقام عصيان و گناه و نافرماني برآمد، بلكه به حكمت پروردگار خرده گرفت كه چرا موجود شريفي همچون من را كه از آتش آفريده شده‌ام دستور به سجده در برابر موجود پست تري كه از خاك آفريده شده است دادي! او چنين مي‌پنداشت كه آتش برتر از خاك است در حالي كه خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حياتي و مهمترين وسيله براي ادامه زندگي و دربردارنده انواع معادن و جواهر است ولي آتش چنين نيست. درست است كه آتش و حرات نيز يكي از وسايل زندگي است ولي بي‌شك نقش اصلي را مواد موجود در خاك بر عهده دارد و آتش وسيله‌اي براي تكامل آنهاست. در بعضي از روايات آمده است كه يكي از دروغهاي ابليس اين بود كه آتش را برتر از خاك مي‌دانست در حالي كه آتش معمولا از درختان يا مواد چرب به دست مي‌آيد و مي‌دانيم درختان از خاكند و چربيهاي گياهي و حيواني نيز همه (به واسطه) از زمين گرفته شده است. اضافه بر اين، امتياز آدم تنها به خاطر برتري خاك بر آتش نبود، بلكه امتياز اصلي او همان روح والايي بود كه
خداوند با تعبير و نفخت فيه من روحي به او بخشيده بود. به فرض كه ماده نخستين شيطان از ماده نخستين آدم برتر باشد دليل بر اين نمي‌شود كه در برابر آفرينش آدم با آن روح الهي و مقام نمايندگي پروردگار سجده و خضوع نكند و شايد شيطان همه اينها را مي‌دانست ولي كبر و غرور و خودپسندي به او اجازه اعتراف به حقيقت را نمي‌داد. 4- توجيهات بي‌اساس ناآگاهان بعضي از فلاسفه- آنگونه كه ابن‌ميثم بحراني (رحمه الله عليه) در شرح نهج‌البلاغه‌اش نقل مي‌كند- تمام آنچه را در داستان آفرينش آدم و سجده فرشتگان و سركشي و نافرماني ابليس آمده است تاويل و توجيه كرده و بر مفاهيمي غير از آنچه از ظاهر آنها استفاده مي‌شود حمل كرده‌اند. از جمله اين كه گفته‌اند منظور از فرشتگاني كه مامور به سجده براي آدم شده‌اند قواي بدنيه است كه مامور به خضوع در برابر نفس عاقله (روح آدمي) مي‌باشند! و منظور از ابليس قوه وهميه است و لشكريان و جنود ابليس همان قوايي است كه از وهم (و هواي نفس) سرچشمه مي‌گيرد كه در تعارض با قواي عقليه مي‌باشد و منظور از بهشتي كه آدم از آن رانده شد معارف حقه و مطالعه انوار كبرياي خداست! و امثال اين توجيهات نادرست و بي‌ماخذ. اينها نمونه روش
ن تفسير به راي است كه در احاديث فراواني از آن نهي شده و سبب سقوط و دوري از خدا شمرده شده است. مي‌دانيم تفسير به راي و تحميل پيش داوريهاي ذهني بر آيات و روايات هميشه مهمترين ابزار دست منحرفان و دين‌سازان و شيادان بوده كه آيات قرآني و روايات اسلامي را بر آنچه خودشان مي‌خواهند- و خدا و اولياالله نگفته‌اند- تطبيق دهند و نيز مي‌دانيم كه اگر پاي تفسير به راي به آيات و روايات گشوده شود هيچ اصل مسلم و مبناي ثابت و حكم و قانوني باقي نمي‌ماند و همه چيز دستخوش افكار نادرست و هوا و هوسهاي اين و آن مي‌گردد و كتاب و سنت همچون قطعه مومي مي‌شود در دست ناآگاهان و منحرفان كه آن را به هر شكلي مايل باشند درمي‌آورند. به همين دليل محققان بزرگ اسلام اصرار دارند، قواعد مسلمه باب الفاظ در فهم معاني كتاب و سنت به كار برود. الفاظ بايد بر معاني حقيقيش حمل شود، مگر اين كه قراين روشني بر مجاز وجود داشته باشد، قرايني كه در ميان عرف عقلا مقبول باشد و در استدلالهاي خود بر آن تكيه كنند. به هر حال ذكر داستان ابليس و پايان كار او در اين بخش از كلام مولا علي (ع) به عنوان درس عبرتي است براي همه انسانها تا نتايج كبر و غرور و خودخواهي و تعصب را بن
گرند و پايان كار ابليس را كه به لعنت ابدي و شقاوت جاوداني منتهي شد ببينند و هرگز در اين راه بسيار پرخطر، گام ننهند. اين سخن را با كلامي از عالم بزرگوار مرحوم مغنيه در شرح نهج‌البلاغه‌اش پايان مي‌دهيم: او مي‌گويد از داستان آدم و ابليس درسهاي عبرت زير را مي‌توان گرفت: 1- هر كس نسبت به صاحب فضيلتي حسد بورزد يا با انساني به خاطر مشاركت در رياست و كار، به دشمني برخيزد، او بر دين ابليس است و در قيامت جزء اصحاب او خواهد بود. 2- راه معرفت دين و اخلاق كريمه يك راه بيش نيست و آن تسليم و ثبات بر حق است، نتيجه آن هر چه باشد. 3- بسياري از مردم اصرار بر باطل دارند نه به خاطر اين كه باطل را نمي‌شناسند، بلكه به خاطر عناد و دشمني با مخالفان خود و مي‌دانند كه اين اصرار غلط آنها را به بدترين عواقب گرفتار مي‌سازد. اگر ابليس توبه مي‌كرد و از راه غلط باز مي‌گشت به يقين خدا توبه او را مي‌پذيرفت و او داراي چنين استعداد و آمادگي‌اي بود ولي معتقد بود يك شرط دارد و آن اين است كه خداوند بار ديگر او را مامور به سجده براي آدم نكند در حالي كه خداوند قبول توبه او را مشروط به اين شرط كرده بود.
[صفحه 197]
ترجمه: سپس خداوند سبحان، آدم را در خانه‌اي سكني بخشيد كه زندگيش را در آن پرنعمت و گوارا كرده بود و جايگاه او را امن و امان ساخته بود و او را از ابليس و عداوت و دشمنيش برحذر داشت، ولي (سرانجام) دشمنش او را فريب داد، چرا كه بر او حسادت مي‌ورزيد و از اين كه او در سراي پايدار و همنشين با نيكان است سخت ناراحت بود. آدم يقين خود را به شك و ترديد او فروخت و تصميم راسخ را با گفته سست او مبادله كرد، و به خاطر همين موضوع، شادي خود را به ترس و وحشت مبدل ساخت و فريب شيطاني براي او پيشماني به بار آورد، سپس خداوند سبحان دامن توبه را براي او گسترد و كلمات رحمتش را به او القا نمود و وعده بازگشت به بهشتش را به او داد و او را به سراي آزمايش (دنيا) و جايگاه توالد و تناسل فرو فرستاد. شرح و تفسير: سرانجام عبرت‌انگيز آدم: در بحث گذشته سخن از آزمايش فرشتگان و ابليس بود و در اين جا در واقع سخن از آزمون آدم و سرانجام اين آزمون است. از آيات قرآن به خوبي استفاده مي‌شود كه آدم براي زندگاني در زمين آفريده شده است. در آيه 30 سوره بقره مي‌فرمايد: اني جاعل في الارض خليفه، من در زمين نماينده‌اي قرار مي‌دهم و نيز از آيات قر
آن استفاده مي‌شود كه منظور از زمين در اينجا محلي غير از بهشت بود (بهشت به هر معني كه باشد) زيرا در آيه 36 بقره مي‌خوانيم: قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين، به آنها (آدم و همسرش و شيطان) گفتيم همگي فرود آييد در حالي كه بعضي دشمن ديگري خواهيد بود و براي شما در زمين تا مدت معني، قرارگاه خواهد بود. ولي به هر حال لازم بود كه آدم دوراني از آزمايش الهي را تجربه كند و به مفاهيمي همچون امر و نهي و تكليف و اطاعت و عصيان و پشيماني و توبه، آشنا گردد و دشمن خود را به خوبي در عمل بشناسد، لذا خداوند او را به بهشت فرستاد و بهره‌گيري از همه نعمتهاي عالي آنجا را براي او مباح شمرد، تنها او را از نزديك شدن به درختي نهي كرد ولي وسوسه‌هاي شيطان و مكر و فريب او سرانجام موثر شد و آدم مرتكب ترك اولي گرديد، از شجره ممنوعه خورد و از لباسهاي بهشتي خارج شد، اين امر سبب بيداري و بازگشت او به سوي خدا گشت و از در توبه درآمد، لطف الهي شامل حالش شد و چگونگي توبه كردن را به او آموخت و سپس توبه‌اش را پذيرا گشت و وعده بازگشت به بهشت را به او داد، ولي اثر وضعي اين كار، دامان او را گرفت و از آن زندگي پرنعمت و مرفه بهش
ت به زندگي پر رنج و زحمت زمين فرستاد. اين دورنما و عصاره‌اي از محتواي اين بخش از كلام مولا و داستان آدم به طور كلي است، اكنون به اصل خطبه باز ميگرديم و به تفسير جمله‌هاي آن مي‌پردازيم. نخست مي‌فرمايد: سپس خداوند سبحان، آدم را در خانه‌اي سكني بخشيد كه زندگيش را در آن پرنعمت و گوارا كرده بود (ثم اسكن سبحانه آدم دارا ارغد فيها عيشه). و جايگاه او را امن و امان قرار داده بود (و آمن فيها محلته). و به اين ترتيب، دو ركن اصلي زندگي كه امنيت و وفور نعمت است در آن جمع بود. تعبير امام (ع) در اين عبارت در واقع اشاره به آيه 35 سوره بقره است كه مي‌فرمايد: و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنه و كلا منها رغدا حيث شئتما، به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از نعمتهاي آن از هر جا مي‌خواهيد پاك و گوارا بخوريد. در عين حال به او هشدار داد و او را از ابليس و عداوت و دشمني‌اش برحذر داشت (و حذره ابليس و عداوته). به اين ترتيب، هم راه سعادت را به او نشان داد و هم چاه بدبختي و شقاوت را، و بر او حجت را از هر نظر تمام كرد. اين تعبير، اشاره به چيزي است كه در آيه 117 سوره طه آمده است كه مي‌فرمايد: فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك
فلا يخرجكنما من الجنه فتشقي، گفتيم اي آدم! اين (ابليس) دشمن تو و همسر توست، مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به زحمت و رنج خواهي افتاد، و براي اتمام حجت بيشتر حتي درختي را كه مي‌بايست به آن نزديك نشود به او نشان داد و راه را براي استفاده از ديگر درختان بهشتي در برابر آنها باز گذاشت. اما اين رهرو تازه‌كار كه از مكايد و نيرنگهاي شيطان آگاهي كافي نداشت. سرانجام در دام شيطان گرفتار شد و چنان كه امام در ادامه اين سخن مي‌فرمايد: دشمن، او را فريب داد چرا كه بر او حسادت مي‌ورزيد كه در سراي پايدار و همنشين نيكان (فرشتگان) است (فاغتره عدوه نفاسه عليه بدار المقام و مرافقه الابرار). اصولا كار شيطان همين است او تلاش نمي‌كند كه خودش را به پاي نيكان و سعادتمندان برساند او مي‌كوشد نعمتهاي الهي را از ديگران بگيرد و فضاي زندگي را براي آنها تيره و تار كند. سپس به نكته اصلي اشتباه آدم اشاره مي‌فرمايد و مي‌گويد: آدم يقين خود را به شك و ترديد فروخت (فباع اليقين بشكه) و عزم راسخي را كه مي‌بايست در برابر وسوسه‌هاي شيطاني به كار گيرد به گفته سست او فروخت (و العزيمه بوهنه). اين تعبير نيز اشاره به آيه ديگري از قرآن است كه مي‌فرمايد:
و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لم نجد له عزما، از آدم پيمان گرفته بوديم (كه فريب شيطان را نخورد) اما او فراموش كرد و عزم استواري براي او نيافتيم. درست است كه شيطان براي آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه تو و همسرت هستم (و قاسمهما اني لكما لمن الناصحين). ولي آيا او بايد به وعده‌هاي الهي كه از سرچشمه يقين مي‌جوشد اعتماد كند يا به سخنان شيطان كه سراسر، شك و وهم است؟ فراموش كردن اين حقيقت سبب شد كه آدم اين معامله سراسر غبن و زيان را انجام دهد و تصميم محكم خود را در زمينه اطاعت فرمان خدا، سست نمايد. اين يك درس عبرت است براي همه فرزندان آدم كه در هر پيشامدي روي عوامل يقين تكيه كنند و از طرق شك‌آلود و مبهم و تاريك بپرهيزند، احتياط را از دست ندهند و بدون مطالعه كافي در هيچ راهي قدم ننهند چرا كه شياطين هميشه برنامه‌هاي فسادانگيز خود را با ظاهري زيبا مي‌آرايند و براي جهنم سوزان خود، در باغ سبز نشان مي‌دهند. آري سرتاسر داستان آدم درسهاي بسيار مهمي براي زندگي تمام انسانها تا دامنه قيامت است. سپس به نتيجه اين معامله پر زيان اشاره كرده، مي‌فرمايد: نتيجه اين شد كه او شادي خود را به ترس و وحشت مبدل سازد و فريب شيطاني براي
او پشيماني به بار آورد (و استبدل بالجذل و جلا و بالاغترار ندما). اما چه حوادثي در اينجا روي داد كه آدم متوجه اشتباه خود گرديد و انگشت حسرت و ندامت به دندان گزيد؟ امام (ع) در اينجا به اجمال، برگزار فرموده، ولي قرآن مجيد شرح آن را در سوره‌هاي مختلف بيان كرده است: آنها هنگامي كه تسليم وسوسه‌هاي شيطان شدند و از درخت ممنوع خوردند، چيزي نگذشت كه لباسهاي بهشتي از اندامشان فرو ريخت و اعضايي كه مي‌بايست پوشيده بماند آشكار شد و در برابر فرشتگان شرمنده شدند و از اين بالاتر آن كه: به آنها دستور داده شد هر چه زودتر از بهشت خارج شوند كه اين است كيفر كساني كه فرمان الهي را رها كنند و تسليم وسوسه‌هاي شيطاني شوند، شخصيت و حيثيتشان پايمال مي‌گردد و از بهشت بيرون رانده مي‌شوند. اينجا بود كه آدم برعكس شيطان كه لجاجت بر ادامه خطا و گناه داشت فورا در مقام جبران برآمد و چون به سوي خداوند گام برداشته بود دست لطف الهي به كمكش شتافت و كلمات رحمتش را به او القا كرد و وعده بازگشت به بهشتش را به او داد (ثم بسط الله سبحانه له في توبته و لقاه كلمه رحمته و وعده المرد الي جنته). ولي به هر حال، قبولي اين توبه سبب بقاي آدم در بهشت نشد چرا كه
ديگر دليلي براي ادامه بقاي او در بهشت وجود نداشت، آنچه كه بايد در آنجا فرا گيرد، فرا گرفت و آنچه را بايد تجربه كند، تجربه كرد. به همين دليل خدا او را به سراي آزمايش (دنيا) و جايگاه توالد و تناسل فرو فرستاد (و اهبطه الي دار البليه و تناسل الذريه). از اين تعبير، به خوبي استفاده مي‌شود كه دنيا دار واقعي امتحان است و آنچه در بهشت گذشت، تمريني براي شركت در اين امتحان بود و همچنين مسئله توالد و تناسل و زاد و ولد، تنها در دنياست، نه در بهشت. نكته‌ها: 1- بهشت آدم كدام بهشت بود؟ گروهي معتقدند كه او در بهشت موعود و جنه‌الخلد كه براي نيكان و پاكان معين شده است، ساكن شد در حالي كه جمع ديگري آن را باغ خرم و سرسبزي از باغهاي اين دنيا و به تعبير ديگر بهشت دنيا مي‌دانند و به چند دليل استدلال كرده‌اند: نخست اين كه بهشت موعود قيامت، يك نعمت جاوداني است و خارج شدن از آن ممكن نيست. ديگر اين كه ابليس با آن همه آلودگي و كفر و سركشي چگونه ممكن است گام در چنين مكان مقدس و پاكي بگذارد؟ و اگر گفته شود ابليس براي وسوسه آدم هرگز در بهشت نبود، بلكه در بيرون بهشت ايستاده بود و آدم را وسوسه كرد، در پاسخ مي‌گوييم: اين سخن با آيه 36 سور
ه بقره كه مي‌گويد: و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو، به همه آنها (آدم و حوا و ابليس) گفتيم كه از بهشت فرود آييد و خارج شويد در حالي كه بعضي دشمن بعضي ديگر خواهيد بود سازگار نيست. افزون بر اين، در روايات متعددي كه از امامان اهل بيت (ع) رسيده است، تصريح شده كه بهشت آدم، باغي از باغهاي سرسبز دنيا بود، از جمله حسين بن بشار مي‌گويد: از امام صادق (ع) درباره بهشت آدم سوال كردم، فرمود: جنه من جنان الدنيا يطلع عليها الشمس و القمر و لو كنت من جنان الخلد ما خرج منها ابدا، باغي از باغهاي (خرم) دنيا بود كه خورشيد و ماه بر آن مي‌تابيد و اگر بهشت جاودان بود، هرگز آدم از آن بيرون نمي‌آمد. مرحوم كليني در كتاب كافي حديث ديگري شبيه آن، از حسين بن ميسر از امام صادق (ع) نقل كرده است. تنها ايرادي كه در اينجا ممكن است بر اين سخن گرفته شود، همان تعبيري است كه در عبارت بالا از نهج‌البلاغه آمده بود كه مي‌فرمايد: (نفاسه عليه بدار المقام) شيطان، آدم را به خاطر اين كه بر او حسادت مي‌ورزيد از اين كه او در سراي پايدار است، وسوسه كرد و فريب داد. ولي ممكن است اين تعبير، اشاره به اين باشد كه اگر اين خلاف را مرتكب نمي‌شد، مدتهاي طولاني در بهشت مي
ماند، سپس گام به اين زمين مي‌گذاشت، ولي اين ترك اولي او را به زودي از بهشت خارج كرد و به زمين فرستاد، يا اين كه گفته شود او مي‌خواست آدم را از جنه‌الخلد و بهشت قيامت محروم سازد چرا كه اگر آدم از هر نظر مطيع فرمان خدا مي‌بود به جنه‌الخلد راه مي‌يافت. 2- آيا آدم مرتكب گناهي شد؟! آنها كه ارتكاب گناه را براي انبيا- مخصوصا در اينگونه امور- جايز مي‌شمرند، ابا ندارند كه بگويند آدم مرتكب گناه شد، اما پيروان مكتب اهل بيت كه معتقدند انبيا از هر گناه و خطايي مصون و محفوظ هستند- چه آنچه مربوط به باب اعتقادات و تبليغ احكام دين است و چه آنچه مربوط به اعمال و كارهاي روزمره، چه قبل از نبوت و چه بعد از نبوت- معتقدند كه آدم هرگز مرتكب گناهي نشد و نهي خداوند از آن درخت ممنوع، نهي تحريمي نبود، بلكه تنها كار مكروهي براي آدم بود، ولي از آنجا كه مقام انبيا مخصوصا آدم كه مسجود همه فرشتگان واقع گشت آنقدر والا و عالي است كه حتي انتظار مكروهي از آنان نمي‌رود، هنگامي كه مرتكب چنين كاري شوند از سوي خداوند شديدا مواخذه خواهند شد كه گفته‌اند: حسنات الابرار سيئات المقربين، كارهاي خوب نيكان به منزله گناه مقربان است! به تعبير ديگر، گناه ب
ر دو قسم است: گناه مطلق و گناه نسبي. گناه مطلق، چيزي است كه براي همه گناه است مانند دروغ و دزدي و شرب خمر، ولي گناه نسبي، آن است كه نسبت به عموم مردم گناه نيست، بلكه شايد براي بعضي، عمل مستحبي محسوب شود اما همين عمل مباح يا مستحب، اگر از مقربان درگاه الهي صادر شود دور از انتظار است و واژه عصيان بر آن اطلاق مي‌شود اما نه به معناي گناه مطلق، بلكه گناه نسبي و منظور از ترك اولي هم، همين است. بعضي ديگر گفته‌اند كه نهي آدم از درخت ممنوع، نهي الهي (مولوي) نبود، بلكه نهي ارشادي بود همانند دستور طبيب كه مي‌گويد: فلان غذا را نخور كه بيماري تو طولاني مي‌شود. بديهي است مخالفت طبيب، نه توهيني به طبيب است و نه گناه و عصياني نسبت به فرمان او، بلكه نتيجه آن درد و رنجي است كه عايد مخالفت كننده مي‌شود. در بعضي از آيات مربوط به جريان آدم، اشاره‌اي به اين معني ديده مي‌شود: فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنه فتشقي، به آدم گفتيم اين (ابليس) دشمن تو و همسر توست، مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به درد و زحمت خواهيد افتاد. در بعضي از روايات نيز آمده كه آدم هرگز از آن درخت ممنوع نخورد، بلكه از درختهاي مشابه آن
خورد و لذا شيطان به هنگام وسوسه به آنها گفت: خداوند شما را از اين درخت نهي نكرده (يعني از ديگري نهي كرده): و قال ما نهيكما ربكما عن هذه الشجره. توجه به اين نكته نيز لازم است كه قرآن مي‌گويد: ابليس براي آدم سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم كه مي‌گويم از اين درخت بخوريد: و قاسمهما اني لكما لمن الناصحين و تا آن روز، نه آدم و نه حوا، سوگند دروغي را نشنيده بودند و به همين جهت تحت تاثير وسوسه شيطان واقع شدند. البته اگر آنها دقت مي‌كردند پي به دروغ ابليس مي‌بردند، زيرا قبل از اين سخن، از خداوند شنيده بودند كه شيطان دشمن آنهاست و به يقين نبايد به قسمهاي دشمن اعتماد كرد و او را خيرخواه دانست. 3- درخت ممنوع چه بود؟ در اين كه آيا اين شجره (درخت) كه براي آدم، خوردن از آن ممنوع بود، اشاره به يك درخت معمولي خارجي يا يك امر معنوي اخلاقي است و اگر مادي يا معنوي است اشاره به كدام درخت يا كدام صفت از صفات است، در ميان مفسران مورد گفتگوست، گرچه در كلام مولا اميرمومنان (ع) در اين خطبه اشاره‌اي به آن نشده ولي چون به داستان ابليس و وسوسه‌ها و فريب او اشاره شده، بد نيست سخن كوتاهي براي تكميل بحث در اينجا داشته باشيم. در قرآن
مجيد، در شش مورد به شجره ممنوعه اشاره شده، بي آن كه در معرفي آن سخني به ميان آمده باشد، ولي در اخبار و روايات اسلامي و كلمات مفسران بحثهاي فراواني در آن شده است. بعضي آن را به شجره گندم (توجه داشته باشيد كه واژه شجره به درخت و گياه هر دو اطلاق مي‌شود چه آن كه در داستان يونس، به بوته كدو اطلاق شجره شده است) تفسير كرده‌اند. بعضي به درخت انگور و برخي به انجير و بعضي به نخل و بعضي به كافور تفسير كرده‌اند. در بعد معنوي بعضي آن را به علم آل محمد و برخي به حسد و بعضي به علم، به طور مطلق تفسير نموده‌اند. در حديثي از امام علي بن موسي الرضا (ع) مي‌خوانيم كه وقتي از حضرتش درباره اختلاف كلمات و روايات در اين باره سوال كردند فرمود: همه اينها درست است، چرا كه درختان بهشت با درختان دنيا تفاوت دارد. در آنجا بعضي از درختان داراي انواع ميوه‌ها و محصولات است، به علاوه هنگامي كه آدم مورد اكرام و احترام خداوند قرار گرفت و فرشتگان براي او سجده كردند و در بهشت جاي داده شد، در دل گفت: آيا خداوند موجودي برتر از من آفريده است؟ خداوند مقام محمد و آل محمد را به او نشان داد و او در دل آرزو كرد كه كاش به جاي آنان بود. ذكر اين نكته در اينج
ا لازم است كه در تورات كنوني شجره ممنوعه، به عنوان شجره علم و دانش (معرفت نيك و بد) و شجره حيات و زندگي جاودان، معرفي شده است و خداوند آدم و حوا را از آن نهي كرده بود، مبادا آگاه شوند و حيات جاويدان پيدا كنند و چون خدايان گردند! اين تعبير از روشنترين قرايني است كه گواهي مي‌دهد تورات فعلي تورات حقيقي نيست بلكه ساخته مغز بشر كم‌اطلاعي بوده كه علم و دانش را براي آدم، عيب مي‌شمرده و آدم را به گناه علم و دانش، مستحق طرد از بهشت مي‌شمرد. گويي بهشت جاي آدم فهميده نيست و به نظر مي‌رسد پاره‌اي از روايات كه شجره ممنوعه را شجره علم و دانش معرفي مي‌كند از روايات مجعولي است كه از تورات تحريف يافته، گرفته شده است. 4- كلماتي كه براي توبه به آدم تعليم داده شد، چه بود؟ در كلمات امام (ع) كه در بالا خوانديم تنها اشاره به دريافت كلمه رحمت به وسيله آدم از سوي خدا مي‌شود اما سخني از شرح اين كلمه به ميان نيامده است. در قرآن مجيد نيز اين مساله، سربسته بيان شده است و در آنجا فقط سخن از تلقي كلمات است. از اين تعبيرات به خوبي روشن مي‌شود كه اين كلمات، مشتمل بر مسائل مهمي بوده است. بعضي گفته‌اند منظور از آن كلمات، همان اعتراف به تقصي
ر در پيشگاه خداست كه در آيه 23 اعراف به آن اشاره شده است: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين، پروردگارا ما به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نبخشي و به ما رحم نكني از زيانكاران خواهيم بود! بعضي همين اعتراف به تقصير و طلب آمرزش را در عبارات ديگري بيان كرده‌اند، مانند: لا اله الا انت سبحانك و بحمدك عملت سوئا و ظلمت نفسي فاغفرلي انك خير الغافرين. شبيه اين مضمون، در رواياتي كه از امام باقر يا امام صادق- عليهماالسلام- نقل شده، نيز ديده مي‌شود. ولي در اكثر روايات مي‌خوانيم كه اين كلمات، توسل به خمسه طيبه، محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين- عليهم‌السلام- بوده است. چنانچه در كتاب خصال از ابن‌عباس نقل مي‌كند كه از پيغمبر اكرم (ص) پرسيدم كلماتي كه آدم از پروردگارش دريافت داشت چه بود؟ پيامبر (ص) فرمود: ساله بحق محمد و علي و فاطمه و الحسن و الحسين الا تبت عليه فتاب الله عليه انه هو التواب الرحيم، از خداوند به حق اين پنج تن مقدس، تقاضا كرد كه توبه او را بپذيرد و خدا توبه او را پذيرفت. قابل توجه اين كه همين معني با تفاوت بسيار كمي در تفسير معروف (الدرالمنثور) كه از تفاسير روايي اهل سنت است، نقل شده
است. در روايت ديگري كه از تفسير امام حسن عسكري (ع) نقل شده است مي‌خوانيم: هنگامي كه آدم مرتكب آن خطا شد و از پيشگاه خداوند متعال پوزش طلبيد، عرض كرد: پروردگارا توبه مرا بپذير و عذر مرا قبول كن، من به آثار سوء گناه و خواري آن با تمام وجودم پي بردم. خداوند فرمود: آيا به خاطر نداري كه به تو دستور دادم در شدائد و سختيها و حوادث سنگين و دردناك، به محمد و آل پاك او مرا بخواني؟ آدم عرض كرد: پروردگارا آري. خداوند فرمود: آنها محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين- عليهم‌السلام- هستند پس مرا به نام آنها بخوان تا تقاضاي تو را بپذيرم و بيش از آنچه مي‌خواهي به تو بدهم. در حديث ديگري از عايشه از پيامبر (ص) نيز مي‌خوانيم كه آن كلمات دعاي زير بود: اللهم انك تعلم سري و علانيتي فاقبل معذرتي و تعلم حاجتي فاعطني سولي و تعلم ما في نفسي فاغفرلي ذنبي اللهم اني اسالك ايمانا يباشر قبلي و يقينا صادقا حتي اعلم انه لا يصيبني الا ما كتبت لي و ارضني بما قسمت لي. در عين حال، منافاتي در ميان اين روايات نيست و ممكن است آدم در عين توسل به اسامي خمسه طيبه، دعاهاي فوق را نيز خوانده باشد. بعضي نيز آن را به حالت معنوي آدم، همان حالات جذبه الهي و روحان
ي تفسير كرده‌اند كه آن نيز با آنچه در بالا آمد مي‌تواند همراه باشد. البته ناآگاهي آدم به اين كلمات، قبل از تعليم الهي، منافاتي با آگاهي او به علم اسماء ندارد چون علم اسماء، به احتمال قوي به معني آگاهي بر اسرار آفرينش است ولي راه خودسازي و جبران خطا و سير الي الله، راه ديگر و از مقوله ديگر مي‌باشد.
[صفحه 211]
ترجمه: خداوند سبحان، از فرزندان آدم پيامبراني برگزيد و از آنها پيمان گرفت كه وحي الهي را به خوبي حفظ كنند و امانت رسالت را به مردم ابلاغ نمايند، اين در زماني بود كه اكثر مردم پيماني را كه خداوند از آنها گرفته بود دگرگون ساختند و همتا و شريكان، براي او قرار دادند و شياطين، آنها را از معرفت خداوند بازداشتند و از عبادت او جدا كردند، به اين دليل خداوند، پيامبرانش را در ميان آنها مبعوث كرد و رسولان خود را پي‌درپي به سوي آنان فرستاد تا پيمان فطرت را از آنها مطالبه كنند و نعمتهاي فراموش شده الهي را به آنان يادآوري نمايند و با ابلاغ دستورات او حجت را بر آنها تمام كنند و گنجهاي پنهاني عقلها را براي آنها آشكار سازند و آيات قدرت خدا را به آنها نشان دهند، از جمله: سقف بر افراشته آسمان كه بر فراز آنهاست و گاهواره زمين كه در زير پاي آنها نهاده شده و وسايل زندگي كه حيات به آنها مي‌بخشد و سرآمدهاي عمر كه آنان را فاني مي‌سازد و مشكلات و رنجهايي كه آنان را پير مي‌كند و حوادثي كه پي‌درپي بر آنان وارد مي‌شود. و خداوند سبحان هيچگاه جامعه بشري را از پيامبر مرسل، يا كتاب آسماني، يا دليل قاطع، يا راهي روشن خالي نگذار
ده است، پيامبراني كه كمي نفراتشان و فزوني دشمنان و تكذيب كنندگانشان، آنها را از انجام وظايف، باز نمي‌داشت، پيامبراني كه بعضي به ظهور پيامبري آينده بشارت مي‌دادند و بعضي از طريق پيامبر پيشين شناخته شده بودند شرح و تفسير: بعثت پيامبران و مسوليت بزرگ آنان: در اين بخش از كلام مولا، سخن از بعثت انبيا به ميان آمده است. در واقع مرحله‌اي است بعد از مرحله آفرينش آدم و گام نهادن او بر روي زمين و در اين بخش، نخست اشاره به علت بعثت انبيا مي‌فرمايد و سپس ماهيت و محتواي دعوت آنها را روشن مي‌سازد و در مرحله سوم چگونگي تعليمات آنها را روشن مي‌كند و در نهايت، سخن از ويژگيهاي انبيا و مقاومت آنها در برابر مشكلات و ارتباط آنان با يكديگر در طول زمان به ميان مي‌آورد. در مرحله اول مي‌فرمايد: خداوند سبحان از فرزندان آدم (ع) پيامبراني برگزيد و از آنها پيمان گرفت كه وحي الهي را به خوبي حفظ كنند و از آنان خواست كه امانت رسالت را به مردم ابلاغ نمايند (و اصطفي سبحانه من ولده انبياء اخذ علي الوحي ميثاقهم و علي تبليغ الرساله امانتهم). به اين ترتيب آنها از همان آغاز وحي، به خداوند پيمان سپردند كه وحي الهي را به خوبي پاسداري كنند و اين
امانت بزرگ را با نهايت دقت به بندگان خدا برسانند. آري آنها در برابر اين موهبت بزرگ، به زير بار آن مسوليت عظيم رفتند. اما اين كه چگونه خداوند گروه خاصي را براي اين امر برگزيد و حقيقت وحي چيست و چگونه بر بعضي وحي مي‌شود و بر بعضي نمي‌شود؟ اينگونه مسائل را بايد در جاي مناسب خود مطرح كرد. در واقع اين سخن اشاره به آيه: و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا، (به خاطر آور) هنگامي را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم و ما از همه آنان پيمان محكمي گرفتيم (كه در اداي مسوليت تبليغ و رسالت، كوتاهي نكنند). سپس به دليل اصلي بعثت انبيا اشاره كرده، مي‌فرمايد: اين در زماني بود كه اكثر مردم پيماني را كه خدا از آنها گرفته بود دگرگون ساختند، حق او را نشناختند و همتا و شريكاني براي او قرار دادند و شياطين، آنها را از معرفت خداوند باز داشتند و به هر سو مي‌كشيدند و آنها را از عبادت و اطاعتش جدا كردند (لما بدل اكثر خلقه عهد الله اليهم فجهلوا حقه و اتخذوا الانداد معه و اجتالتهم الشياطين عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته).
در حقيقت، عدم شناخت آنها نسبت به خدا سبب شد كه در دره هولناك شرك سقوط كنند و شياطين، اطراف آنها را بگيرند و از عبادت و اطاعت خدا باز دارند. در اين كه منظور از اين وعده و پيمان الهي چيست، بسياري از شارحان نهج‌البلاغه آن را اشاره به پيمان عالم ذر- با تمام گفتگوهايي كه در اطراف آن است- مي‌دانند ولي ممكن است آن را اشاره به پيمان فطرت بدانيم كه در جمله‌هاي بعد، از كلام مولا نيز، سخن از آن به ميان آمده است و به تعبيري ديگر، خداوند، انسان را بر فطرت پاك آفريده كه در درون ذاتش با حقيقت توحيد آشناست، به نيكيها علاقمند و از بديها بيزار است. اگر اين فطرت، پاك باقي مي‌ماند چه بسا الطاف الهيه، همه انسانها را به سوي كمال رهمنون مي‌شد و پيامبران، كمك كاران و ياوران آنها در اين راه بودند و بار مسوليت آنان بسيار سبك مي‌شد ولي انحراف از فطرت چه از جهت معارف توحيدي كه نتيجه آن گرايش به شرك و بت پرستي شد و چه از جهت عملي كه نتيجه‌اش تسليم هوا و هوس و شياطين بودن گرديد، سبب شد كه خداوند، پيامبران بسياري را با مسوليتهاي بسيار سنگين به سوي جامعه بشريت بفرستد كه در بخش آينده كلام امام (ع)، هم به مسوليتهاي آنها و هم به ويژگيهاي اخلا
قي و عملي آنان اشاره شده است. سپس به فلسفه بعثت انبيا اشاره فرموده، مي‌گويد: پس خداوند پيامبرانش را در ميان انسانها مبعوث كرد و رسولان خود را پي‌درپي به سوي آنان فرستاد تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه كنند و نعمتهاي فراموش شده الهي را به آنان يادآوري نمايند و با ابلاغ دستورهاي خدا، حجت را بر آنها تمام نمايند و گنجهاي پنهاني عقلها را براي آنان آشكار سازند (فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسي نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول). در اينجا امام (ع) به چهار هدف عمده در مورد بعثت انبيا اشاره فرموده است: نخست مطالبه پيمان فطرت. گفتيم خداوند، معارف توحيدي را در سرشت انسان قرار داده و هر انساني اگر با اين فطرت دست نخورده، پرورش يابد و آموزشهاي نادرست، او را منحرف نسازد و پدران و مادران مشرك، روح او را آلوده نكنند به طور طبيعي و فطري يگانه‌پرست خواهد بود و در سايه اين فطرت توحيدي به نيكيها و حق و عدالت پايبند خواهد بود، پيامبران مي‌آيند تا انسانهاي منحرف شده را به فطرت توحيدي باز گردانند. دوم اين كه: نعمتهاي فراموش شده الهي را به ياد او آورند، چرا كه در وجود ان
سان نعمتهاي مادي و معنوي بسيار است كه اگر از آن به خوبي بهره‌گيري كند مي‌تواند كاخ سعادت خود را بر پايه آنها بنا نمايد، ولي فراموش شدن اين نعمتها، سبب از دست رفتن آنها مي‌شود، درست همانند باغباني كه نه از آبهاي موجود باغ براي آبياري استفاده مي‌كند و نه از ميوه‌هاي درختانش به موقع مي‌چيند. هر گاه كسي بيابد و اين نعمتهاي فراموش شده را به خاطر او بياورد، بزرگترين خدمت را به او كرده است و انبيا چنين بوده‌اند. سوم اين كه: از طريق استدلالات عقلي (علاوه بر مسائل فطري) بر آنها اتمام حجت كنند و تعليمات آسماني و فرمانهاي الهي را به او برسانند. چهارم اين كه: گنجينه‌هاي دانش كه در درون عقلها نهفته است براي او آشكار سازند چرا كه دست قدرت پروردگار، گنجينه‌هاي بسيار عظيم و گرانبها در درون عقل آدمي نهاده كه اگر كشف و آشكار شوند جهشي عظيم در علوم و دانشها و معارف حاصل مي‌شود، ولي غفلت و تعليمات غلط و گناهان و آلودگيهاي اخلاقي، پرده‌هايي بر آنها مي‌افكند و آن را مستور مي‌سازد. پيامبران اين حجابها را برمي‌گيرند و آن گنجينه‌ها را آشكار مي‌كنند. سپس به پنجمين هدف، پرداخته و نشان دادن آيات الهي را از سوي پيامبران در عالم آفرينش به
انسان يادآور مي‌شوند، مي‌فرمايد: (و هدف اين بود كه) آيات قدرت خدا را به آنان نشان دهند (و يروهم آيات المقدره) و بعد به شرح اين آيات پرداخته، مي‌فرمايد از جمله: سقف بر افراشته آسمان كه بر فراز آنها قرار گرفته. و اين گاهواره زمين كه در زير پاي آنها نهاده. و آن وسايل زندگي كه حيات را به آنها مي‌بخشد. و آن اجلها و سرآمدهاي عمر كه آنها را فاني مي‌سازد. و آن مشكلات و رنجهايي كه آنان را پير مي‌كند. و حوادثي كه پي‌درپي بر آنان وارد مي‌گردد. (من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معايش تحييهم و آجال تفنيهم و اوصاف تهرمهم و احداث تتابع عليهم). در واقع اين امور تركيبي است از اسرار آفرينش در آسمان و زمين، و وسايل و اسباب زندگي و همچنين عوامل فنا و درد و رنج كه هر كدام مي‌تواند انسان را به ياد خدا بيندازد و همچنين حوادث گوناگوني كه مايه عبرت و هوشياري انسانهاست و به اين ترتيب پيامبران مجموعه‌اي از تعليمات را به انسان مي‌دهند كه هر كدام مي‌تواند سطح معرفت او را بالا برد يا بر بيداري و آگاهي او بيفزايد يا او را از خواب غفلت بيدار كند. به دنبال آن، تاكيد مي‌كند: هيچگاه خداوند سبحان، جامعه انساني را از پيامبر مرسل يا كتاب
آسماني يا دليلي قاطع يا راهي روشن، خالي نگذارده است (و لم يخل الله سبحانه خلقه من نبي مرسل او كتاب منزل او حجه لازمه او محجه قائمه). در واقع در اين عبارت به چهار موضوع اشاره شده است كه همواره يكي از آنها يا قسمتي از آنها در ميان خلق خدا وجود دارد و از اين طريق بر آنها اتمام حجت مي‌شود. نخست پيامبران الهي است- خواه داراي كتاب آسماني باشند يا نه- زيرا وجود پيامبر در هر حال مايه هدايت و بيداري و اسباب اتمام حجت است. دوم كتب آسماني است كه در امتها وجود دارد هر چند پيامبراني كه آن را آورده‌اند چشم از جهان فرو بسته باشند. سوم، اوصيا و امامان معصوم است كه از آن تعبير به حجه لازمه شده است. البته بعضي احتمال داده‌اند كه منظور دليل عقل باشد ولي چون دليل عقل به تنهايي براي هدايت، كافي نيست اين احتمال بعيد به نظر مي‌رسد، اما مانعي ندارد كه هر دو با هم در اين عبارت جمع باشند. چهارم، سنت پيامبران و اوصيا و امامان كه از آن تعبير به محجه قائمه شده است زيرا محجه را در لغت به معني طريقه واضح و مستقيم معني كرده‌اند- خواه ظاهري باشد يا معنوي- راهي كه انسان را به مقصود مي‌رساند. به اين ترتيب، خداوند بر تمام ملتها و امتها در جميع
قرون و اعصار اتمام حجت نموده و اسباب هدايت را از آنها دريغ نداشته است. سپس به ويژگيهاي اين پيامبران پرداخته، مي‌فرمايد: پيامبراني كه كمي نفراتشان و فزوني دشمنان و تكذيب كنندگانشان، آنها را از انجام وظايف باز نمي‌داشت (رسل لا تقصر بهم قله عددهم و لا كثره مكذبين لهم). آري، مردان با شهامتي بودند كه گاه يك تنه در برابر هزاران هزار دشمن مي‌ايستادند، در درياي آتش فرو مي‌رفتند و به فرمان خدا و تاييدات الهي سالم بيرون مي‌آمدند، بتخانه‌ها را در هم مي‌كوبيدند و در برابر فرياد خشم‌آلود بت پرستان، با دلايلي كوبنده مي‌ايستادند و آنها را شرمسار مي‌كردند. به دريا فرو مي‌رفتند و از سوي ديگر بيرون مي‌آمدند و گاه در مقابل گروه عظيم دشمنان لجوج، كه با شمشيرهاي برهنه، آنها را محاصره كرده بودند، قرار مي‌گرفتند ولي خم به ابرو نمي‌آوردند. جالب اين كه از ميان صفات ويژه پيامبران، در اين جا، روي استقامت و شهامت و پايمردي آنان تكيه شده است. در ادامه معرفي پيامبران، چنين مي‌فرمايد: پيامبراني كه بعضي به ظهور پيامبران آينده بشارت داده شده بودند يا به وسيله پيامبران پيشين شناخته شدند (من سابق سمي له من بعده او غابر عرفه من قبله). در اين ع
بارت يكي از روشهاي مهم شناسايي انبيا را مشخص فرموده است و آن اين كه انبياي پيشين، انبياي بعد را معرفي مي‌كردند و انبيا بعد، به وسيله پيامبران پيشين شناخته مي‌شدند. نكته‌ها: 1- پيامبران به منزله باغبانند! از تعبيرات بسيار زيبا و حساب شده‌اي كه در اين كلام امام (ع) آمده است به خوبي استفاده مي‌شود كه دست قدرت خدا استعداد همه نيكيها و خوشبختيها را در نهاد آدمي گذارده است، در كوهسار وجود آنها معادن گرانبهايي نهفته شده و در دلهايشان انواع بذرهاي گلهاي معطر معنوي و روحاني و ميوه‌هاي گوناگون فضايل انساني پاشيده شده است. پيامبران، اين باغبانهاي بزرگ و آگاه الهي، اين بذرها را آبياري و بارور مي‌سازند و اين معدن‌شناسان آسماني، گنجينه‌هاي وجود او را استخراج مي‌كنند و نعمتهاي خدادادي كه در وجود آنها نهفته است و از قدر و قيمت آن غافلند به آنها يادآوري مي‌كنند، مي‌فرمايد: ليستادوهم ميثاق فطريه و يذكروهم منسي نعمته … و يثيروا لهم دفائن العقول. بنابراين پيامبران از چيزي به انسان نمي‌دهند كه در او نبوده است، بلكه آنچه دارد پرورش مي‌دهند و گوهر وجود او را آشكار مي‌سازند كه به گفته شاعر: گوهر خود را هويدا كن، كمال اين است
و بس! خويش را در خويش پيدا كن، كمال اين است و بس! حتي بعضي معتقدند تمام تعليماتي كه به انسانها داده مي‌شود عنوان يادآوري دارد، چرا كه ريشه علوم در درون جان انسانها نهفته است و معلمان- اعم از پيامبران و پيروان خط آنها- با تعليمات خويش، آنها را از درون جان انسان ظاهر مي‌كنند گويي علوم همچون منابع آبهاي زيرزميني هستند كه با حفر چاهها، بر سطح زمين جاري مي‌شوند. تعبير به تذكر در آيات قرآن (مانند: لعلهم يتذكرون، و ذكر فان الذكري تنفع المومنين و … ) نيز مي‌تواند گواهي بر اين معنا باشد. اين بحث دامنه وسيعي دارد كه اينجا جاي شرح آن نيست. 2- حوادث بيدارگر در كلام فوق نيز اشاره‌اي به اين معني شده بود كه پيامبران الهي، علاوه بر تعليم معارف الهيه و نشان دادن آثار عظمت پروردگار در عالم هستي، انسانها را به حوادث بيدارگر متوجه مي‌سازند: پايان زندگي و فناي نعمتهاي مادي و درد و رنجهاي سنگين و حوادث سخت عبرت‌انگيز. اين تعبيرات، بار ديگر فلسفه حوادث دردناك را در زندگي بشر آشكار مي‌سازد كه اگر اينها نبودند چنان خواب غفلتي جهان بشريت را فرا مي‌گرفت كه بيدار شدنش بسيار مشكل و بعيد بود. 3- نقش دين در زندگي انسانها از آنچه در
كلام امام (ع) در اين بخش بسيار پرمعني آمده، به خوبي نقش دين در زندگي انسانها آشكار مي‌گردد كه اگر پيامبران نبودند شرك و بت پرستي سراسر جهان انسانيت را فرا مي‌گرفت و شياطين، آنها را از معرفت خدا و بندگي او باز مي‌داشتند، چرا كه عقل انسانها به تنهايي براي تشخيص همه اسباب سعادت و موانع راه كافي نيست. درست است كه عقل نورافكن پرفروغي است ولي تا آفتاب وحي نتابد و همه جا را روشن نسازد تنها با نورافكن عقل كه محيط محدودي را روشن مي‌كند نمي‌توان اين راه بسيار پرخطر و پرفراز و نشيب را طي نمود. از اينجا روشن مي‌شود كه برهماييها كه مساله بعثت انبيا و ارسال رسل را انكار كرده‌اند، سخت در اشتباهند. اگر عقل انسان، تمام اسرار درون و برون انسان را درك مي‌كرد و رابطه گذشته و حال و آينده را مي‌دانست و در تشخيص خود گرفتار اشتباه نمي‌شد، ممكن بود گفته شود: درك عقل در همه جا و براي همه مشكلات زندگي اين جهان و آن جهان كافي است، اما با توجه به محدوديت ادراكات عقلي و فزوني مجهولات نسبت به معلومات (آن هم يك فزوني بسيار عظيم و گسترده) پيداست كه تكيه بر عقل به تنهايي صحيح نيست. انكار نمي‌كنيم كه عقل يكي از حجتهاي الهي است و در همين خطبه
امام (ع) به آن اشاره فرموده است، حتي در روايات اسلامي به عنوان پيامبر درون از آن ياد شده، چنان كه در حديث معروف امام كاظم (ع) مي‌خوانيم كه فرمود: ان لله علي الناس حجتين حجه ظاهره و حجه باطنه فاما الظاهر فالرسل و الانبياء و الائمه عليهم‌السلام و اما الباطنه فالعقول، براي خداوند دو حجت بر مردم است، حجتي آشكار و حجتي پنهان. اما حجت آشكار، پيامبران و رسولان و ائمه- عليهم‌السلام- هستند و اما حجت باطن، عقلها و خردها مي‌باشد. ولي با اين حال پيداست كه اين رسول باطن، رسالت محدودي دارد، در حالي كه رسول ظاهر كه متكي به منبع وحي و علم بي‌پايان خداست رسالتش نامحدود است. از اينجا، پاسخ سفسطه برهمايها روشن مي‌شود. آنها مي‌گويند: آنچه پيامبران براي ما مي‌آورند از دو صورت خارج نيست يا عقل ما درك مي‌كند يا نه، اگر عقل ما آن را درك مي‌كند نيازي به زحمت پيامبران نيست و اگر درك نمي‌كند يعني نامعقول است، قابل قبول نيست، زيرا هيچ انساني زير بار مطلب نامعقول نمي‌رود. اشكالي كه در اين استدلال به چشم مي‌خورد اين است كه آنها ميان نامعقول و مجهول، فرق نگذاشته‌اند. گويي تصورشان اين بوده كه عقل همه چيز را درك مي‌كند، در حالي كه در اين جا
يك تقسيم سه‌گانه داريم: مطالبي كه به ما عرضه مي‌شود يا موافق با حكم عقل است يا مخالف و يا مجهول. و به جرات مي‌توان مي‌شود يا موافق با حكم عقل است يا مخالف و يا مجهول. و به جرات مي‌توان گفت قسمت عمده مطالب، جزء گروه سوم، يعني مجهول است و درست فعاليت پيامبران در همين بخش است. اضافه بر اين، ما غالبا در ادراكات عقلي خود نيز گرفتار وسوسه‌هايي مي‌شويم كه نكند خطا و اشتباهي در آن باشد، اينجاست كه تاييد پيامبران و به تعبيري ديگر تاييد عقل با نقل مي‌تواند ما را در داده‌هاي عقلي مطمئن سازد و ريشه وسوسه‌ها را بخشكاند و به درستي راهي كه از آن مي‌رويم مطمئن سازد. 4- در هر عصر و زماني حجتي لازم است در تعبيرات مولا نيز اين نكته به چشم مي‌خورد كه تاكيد مي‌فرمود: خداوند هرگز خلق خودش را از حجت و هادي و راهنما خالي نگذاشته است، خواه پيامبري بوده باشد يا كتاب آسماني بازمانده از پيامبران يا امام معصوم و يا سنت و سيره و روش آنان. جالب اين كه كتاب آسماني و پيامبران- در كلام امام (ع)- در كنار هم قرار گرفته‌اند و حجت الهي و سيره معتبر در كنار هم. آري، همراه هر كتاب آسماني بايد پيامبري باشد تا آن را دقيقا تبيين و علاوه بر تبيين، د
ر عمل پياده كند و در ادامه راه، همراه سنت پيامبران بايد وصي و امامي باشد تا ميراث پيامبران را حفظ و در تحكيم و اجراي آن بكوشد. اين همان چيزي است كه اعتقاد ما بر آن است و در حديثي از امام صادق (ع) وارد شده: لو لم يبق في الارض الا اثنان لكان احدهما الحجه، اگر در روي زمين جز دو نفر نباشد يكي از آن دو، حجت الهي و امام ديگري است. و نيز همان است كه امام اميرالمومنين (ع) در كلمات قصار همين نهج‌البلاغه فرموده است: اللهم بلي لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته. 5- ويژگيهاي پيامبران پيامبراني كه از سوي خدا براي هدايت خلق، مبعوث مي‌شدند افراد عادي نبودند، بلكه تمام صفاتي را كه لازمه اين رسالت مهم است دارا بودند كه از جمله آنها شهامت در حد بالا براي ابلاغ رسالت در برابر اقوام جاهل و لجوج، و ايستادگي در مقابل همه موانع تا سرحد شهادت. و اين همان است كه امام (ع) در فراز بالا به آن اشاره فرموده كه: كمي نفرات و فراواني دشمنان و تكذيب كنندگان، هرگز مانع انجام وظيفه آنها نبود و هر گاه تاريخ انبيا را مطالعه كنيم (مخصوصا تاريخ پيامبر اسلام را) صدق اين سخن به وضوح در آن
ديده مي‌شود. قرآن مجيد نيز اين صفت را يكي از ويژگيهاي مبلغان رسالت الهي شمرده، مي‌فرمايد: الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله، پيامبراني كه تبليغ رسالتهاي الهي مي‌كردند و (تنها) از او مي‌ترسيدند و از هيچ كس جز خدا بيم نداشتند. از تعبير امام در اين فراز- به گفته نويسنده منهاج‌البراعه- روشن مي‌شود كه تقيه بر انبيا جايز نيست و اگر مي‌بينيم فخر رازي به شيعه اماميه اين معني را نسبت داده است كه آنها حتي اظهار كفر را بر انبيا در مقام تقيه جايز مي‌شمرند سخني باطل و بي‌اساس است. بلكه مطلب از اين بالاتر است، زيرا تقيه كردن براي امامان و حتي افراد عادي در آنجا كه اصل دين در خطر بوده باشد حرام مي‌باشد، به تعبير ديگر: تقيه، گاه واجب است و گاه حرام، آنجا كه ترك تقيه سبب هدر دادن نيروها بدون دليل است، تقيه واجب است، مثل اين كه جمعي از مسلمانان بر اثر پيشامدي در دست دشمنان اسلام گرفتار شوند و به گونه‌اي باشد كه اگر اظهار اسلام كنند دشمن، همه را نابود كند و مسلمانان به ضعف و شكست كشيده شوند، در اينجا بايد عقيده خود را كتمان نمايند تا نيروها را بيهوده هدر ندهند، ولي گاه مي‌شود كه مكتوم داشتن عقيده باعث ض
عف و زبوني و ذلت است، در اينجا واجب است عقيده را شجاعانه اظهار داشت و لوازم آن را هر چه هست تحمل نمود (برنامه امام حسين (ع) و يارانش در كربلا يكي از مصداقهاي روشن اين مطلب است). از آنجا كه انبيا در موضعي بودند كه اگر كتمان عقيده مي‌كردند به رسالت آنها لطمه وارد مي‌شد موظف بودند تقيه را ترك كنند. ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تقيه نه منحصر به شيعه است و نه منحصر به مسلمانان، بلكه يكي از اصول اساسي عقلاست كه هرجا اظهار عقيده باعث به هدر رفتن نيروها بدون هيچگونه فايده باشد از آن خودداري مي‌كند.
[صفحه 212]
ترجمه: و به اين ترتيب قرنها گذشت و روزگاران، سپري شد، پدران رفتند و فرزندان، جانشين آنان شدند. (اين وضع همچنان ادامه داشت) تا اين كه خداوند سبحان محمد رسول الله (ص) را براي وفاي به عهد خويش و كامل كردن نبوتش مبعوث كرد. اين در حالي بود كه از همه پيامبران، پيمان درباره او گرفته شده بود (كه به او ايمان بياورند و بشارت ظهورش را به پيروان خويش بدهند) و در حالي كه نشانه‌هايش مشهود و ميلادش ارزنده بود و در آن روز مردم زمين، داراي مذاهب پراكنده و افكار ضد و نقيض و راهها و عقايد پراكنده بودند: گروهي خدا را به مخلوقاتش تشبيه مي‌كردند و گروهي نام او را بر بتها مي‌نهادند و بعضي به غير او اشاره و دعوت مي‌نمودند، اما خداوند آنها را به وسيله آن حضرت از گمراهي رهايي بخشيد و با وجود پر بركتش، آنها را از جهالت نجات داد. شرح و تفسير: به اين ترتيب، قرنها گذشت و روزگاران سپري شد، پدران رفتند و فرزندان جانشين آنها شدند (علي ذلك نسلت القرون و مضت الدهور و سلفت الاباء و خلفت الابناء). طلوع آفتاب اسلام: در اين بخش از خطبه، امام (ع) اشاره به چهار نكته مي‌فرمايد: نخست، مسئله بعثت پيامبر اسلام و بخشي از ويژگيها و فضا
يل آن حضرت و نشانه‌هاي نبوت او. دوم، وضع دنيا در زمان قيام آن حضرت از نظر انحرافات ديني و اعتقادي و نجات آنها از اين ظلمات متراكم، به وسيله نور محمدي (ص). سوم، رحلت پيامبر از دار دنيا. چهارم، ميراثي كه از آن حضرت باقي مانده، يعني قرآن مجيد. در قسمت اول ميفرمايد: اين وضع همچنان ادامه يافت تا اين كه خداوند سبحان، محمد رسول الله (ص) را براي وفاي به عهد خود و كامل كردن نبوتش برانگيخت و مبعوث كرد (الي ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم لانجاز عدته و اتمام نبوته). سپس اشاره به بخشي از فضايل آن حضرت كرده، مي‌فرمايد: اين در حالي بود، كه از همه پيامبران پيمان درباره او گرفته شده بود (كه به او ايمان بياورند و بشارت ظهورش را به پيروان خويش بدهند) (ماخوذا علي النبيين ميثاقه). در حالي كه نشانه‌هايش مشهور و ميلادش پسنديده بود (مشهوره سماته، كريما ميلاده). اين تعبير ممكن است اشاره به كرامت و عظمت پدر و مادر و اجداد او باشد و يا بركاتي كه هنگام تولد او براي جهانيان فراهم گشت، چه اين كه مطابق نقل تواريخ، همزمان با تولد آن حضرت بتها در خانه كعبه فرو ريختند، آتشكده فارس خاموش شد، درياچه ساوه كه مورد پ
رستش گروهي بود خشكيد و قسمتي از قصر شاهان جبار درهم شكست و فرو ريخت و همه اينها بيانگر آغاز عصر جديدي در مسير توحيد و مبارزه با شرك بود. سپس مي‌افزايد: در آن روز مردم زمين، داراي مذاهب پراكنده و افكار و خواسته‌هاي ضد و نقيض و راهها و عقايد پراكنده بودند (و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه و اهواء منتشره و طرائق متشتته). گروهي خدا را به مخلوقاتش تشبيه مي‌كردند و گروهي نام او را بر بتها مي‌نهادند يا به غير او اشاره و دعوت مي‌كردند (بين مشبه لله بخلقه او ملحد في اسمه او مشير الي غيره). ملحد از ماده لحد بر وزن مهد به معناي حفره‌اي است كه در يك طرف قرار گرفته است و به همين جهت به حفره‌اي كه در يك جانب قرار گرفته است لحد مي‌گويند، سپس به هر كاري كه از حد وسط منحرف به سوي افراط و تفريط شده، الحاد گفته مي‌شود و شرك و بت پرستي را نيز به همين جهت الحاد مي‌گويند و منظور از جمله بالا (ملحد في اسمه) همان است كه در بالا اشاره شد كه نام خدا را بر بتها مي‌نهادند، مثلا به يكي از بتها اللات و به ديگري العزي و به سومي منات مي‌گفتند كه به ترتيب از الله و العزيز و المنان مشتق شده است و يا اين كه منظور آن است كه صفاتي براي خدا همچون صف
ات مخلوقات قائل مي‌شدند و اسم او را دقيقا بر مسمي تطبيق نمي‌كردند. جمع ميان هر دو تفسير نيز ممكن است. سپس مي‌افزايد: پس خداوند آنها را به وسيله آن حضرت از گمراهي رهايي بخشيد و با وجود پر بركت او، آنان را از جهالت نجات داد (فهداهم به من الضلاله و انقذهم بمكانه من الجهاله). نكته‌ها: 1- اديان و مذاهب قبل از بعثت پيامبر اسلام (ص) در عبارات فوق، اشارات كوتاه و بسيار پرمعني درباره اديان و مذاهب عرب و غير عرب در عصر جاهليت و قبل از بعثت پيامبر اسلام (ص) شده است و به طوري كه مورخان و محققان نوشته‌اند نه تنها در دنيا مذاهب و اديان بي‌شماري بود و انحرافات فراوان، بلكه در ميان عرب نيز عقايد گوناگون بسياري بود. ابن ابي‌الحديد مفسر معروف نهج‌البلاغه درباره اديان عرب جاهلي مي‌گويد: آنها نخست به دو گروه تقسيم شدند معطله و غير معطله. گروهي از معطله اصلا اعتقادي به خدا نداشتند و همانگونه كه قرآن مي‌گويد، مي‌گفتند: ما هي الا حياتنا الدنيا نموت و نحيي و ما يهلكنا الا الدهر، چيزي جز زندگاني دنيا وجود ندارد، گروهي مي‌ميرند و گروه ديگري به جاي آنها مي‌آيند و تنها طبيعت است كه ما را مي‌ميراند. گروه ديگري از آنان خدا را قبول دا
شتند ولي منكر معاد و رستاخيز بودند و مي‌گفتند: من يحيي العظام و هي رميم، چه كسي مي‌تواند استخوانهاي پوسيده را زنده كند؟ گروه سومي، خداوند و رستاخيز را قبول داشتند ولي منكر بعثت پيامبران بودند و تنها به سراغ پرستش بتها مي‌رفتند. بت پرستان نيز مختلف بودند بعضي بتها را شريك خداوند مي‌دانستند و همين واژه (شريك) را بر آنها اطلاق مي‌كردند و به هنگام حج مي‌گفتند: لبيك اللهم لبيك لا شريك لك الا شريكا هو لك. اما گروه ديگري بتها را شيفيعان درگاه خدا مي‌دانستند و مي‌گفتند: و ما نعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي، اينها را پرستش نمي‌كنيم مگر براي اين كه ما را به پيشگاه خدا نزديك كنند! گروه ديگري قائل به تشبيه و تجسم بودند و براي خدا جسم و اعضا و صفاتي شبيه انسانها قائل بودند. بعضي از آنها مانند اميه بن ابي‌الصلت مي‌گويد: خداوند بر فراز عرش نشسته و پاهاي خود را به سوي كرسي دراز كرده است! (آثار اين افكار و رسوبات آن متاسفانه در بعضي از افراد عقب مانده و ناآگاه از اسلام نيز، بعد از اسلام وجود داشت تا آنجا كه بعضي بر اين باور بودند كه خداوند از آسمان نازل مي‌شود بر مركبي سوار است و به صورت جوان امردي است، در پاي او كفشهايي ا
ز طلا وجود دارد و بر گرد صورتش پروانه‌اي طلايي حركت مي‌كند و امثال اين خرافات و موهومات). اما غير معطله، گروه اندكي بودند كه اعتقاد به خداوند داشتند و پارسايي و پرهيزكاري را پيشه خود نموده بودند مانند عبدالمطلب و فرزندش عبدالله و فرزند ديگرش ابوطالب و قس بن ساعده و بعضي ديگر. بعضي ديگر از اين شارحان نهج‌البلاغه، دانشمندان عرب را نيز به گروههاي زير تقسيم كرده‌اند: آنهايي كه تنها در علم انساب آگاهي داشتند، گروه ديگري تعبير رويا مي‌كردند و بعضي داراي علم انواء بودند (نوعي ستاره‌شناسي آميخته با خرافات) و گروهي كاهنان بودند كه به گمان خود از امور پنهاني و حوادث آينده خبر مي‌دادند. در ميان غير عرب نيز برهماييها در هند زندگي مي‌كردند كه جز احكام عقليه چيزي را قائل نبودند و تمام اديان را انكار مي‌كردند. گروهي ديگر ستاره‌پرستان بودند و خورشيدپرستان و ماه‌پرستان كه اشكال ديگري از بت پرستي بود. علاوه بر اينها يهود و نصارا و مجوس بودند كه هر كدام گرفتار نوعي انحراف شده بودند. مذهب مجوس سر از دوگانه‌پرستي و خداي خير و خداي شر درآورده بود. اين مذهب- كه شايد در آغاز از سوي بعضي انبياي الهي عرضه شده بود- چنان با خرافات آميخ
ته شده بود كه به گفته بعضي از محققان، آنها معتقد بودند خداي خير و خداي شر- جنگ سختي با هم داشتند تا اين كه فرشتگان ميانجيگري كردند اصلاح ذات‌البين حاصل شد به اين شرط كه عالم پايين، هفت هزار سال در اختيار خداي بشر باشد (و عالم بالا در اختيار خداي خير). مسيحيان در چنگال تثليث (خدايان سه‌گانه) گرفتار شده بودند و يهود، با تحريفات عجيبي كه در تورات واقع شده بود گرفتار خرافات زيادي شد كه شرح آن در اين مختصر نمي‌گنجد. امام (ع) در عبارت فوق، تمام اين گروهها را در سه طايفه جاي داده است: گروه اول آنهايي كه قائل به تشبيهند و براي خدا شريك قائلند مانند مجوس و مسيحيان، يا براي خداوند صفات مخلوقات را قائلند مانند بسياري از يهود. گروه دوم كساني كه نام او را بر غير او مي‌نهند مانند بسياري از بت پرستان كه نام خدا را بر بتها مي‌نهادند و آنها را واسطه ميان خود و خدا مي‌پنداشتند و گروه سوم كساني كه به غير خدا اشاره مي‌كردند مانند دهريه كه طبيعت را خالق هستي مي‌پنداشتند و يا بت پرستان و ماه‌پرستان و ستاره‌پرستان كه براي بتها و كواكب آسمان، اصالت قائل بودند يعني همانها را خداي خود مي‌دانستند. آري در چنين اوضاع و احوالي پيامبر اسلا
م ظهور كرد و آفتاب قرآن درخشيدن گرفت. عالي‌ترين مفاهيم توحيد و دقيق‌ترين معارف مربوط به خدا و صفات او، به وسيله آن حضرت تعليم داده شد، تاريخ انبيا كه با خرافات وحشتناكي آميخته شده بود به صورت پاك و خالي از هر گونه خرافه بر مردمان عرضه شد. قوانيني كه حمايت از محرومان و مستضعفان، اساس آن را تشكيل مي‌داد و پديدآورنده نظم و عدالت بود بيان گرديد و پيامبر اسلام به تعبير خود قرآن، آنها را از ضلال مبين رهايي بخشيد و با تعليم قرآن و معارف اسلام به تهذيب نفوس پرداخت (هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين). آري با ظهور اين پيامبر بزرگ چهره دين الهي، آشكار گشت و خرافات زدوده شد و فصل تازه‌اي در تاريخ بشريت گشوده گرديد. اين حقيقتي است كه حتي دورافتادگان از كانون اسلام نيز به آن معترفند. (برنارد شاو) نويسنده و فيلسوف معروف انگليسي مي‌گويد: دين محمد، تنها ديني است كه به نظر مي‌رسد شايستگي دارد كه با تمام اشكال زندگي انسانها در طول تاريخ بسازد (و آنها را رهبري كند) به گونه‌اي كه براي تمام اقوام، جاذبه داشته باشد … محمد را بايد نجات دهندي انساني
ت خواند و من معتقدم اگر مردي همانند او زعامت و سرپرستي جهان امروز را بر عهده بگيرد در حل مشكلات پيروز مي‌شود و جهان را به سوي سعادت و صلح مي‌برد. محمد كاملترين انسان از گذشتگان و انسانهاي امروز بود و مانند او در آينده نيز تصور نمي‌شود! 2- آينده نگري پيامبران از تعبير امام (ع) در اين خطبه به خوبي استفاده مي‌شود كه انبيا و پيامبران الهي تنها به زمان حيات خود نمي‌نگريستند بلكه نگران امتهاي بعد از حيات خود نيز بودند به همين دليل آنچه اسباب هدايت و نجات آنها در آينده مي‌شد، بيان مي‌كردند و هر كاري كه از دست آنها ساخته بود براي ادامه خط نبوت و رسالت انجام مي‌دادند. به يقين پيغمبر اسلام نيز چنين بود. آيا ممكن است امت را يله و رها سازد و از ميان آنان برود؟ آيا ممكن است بدون طريق واضح و سرپرست آگاهي، آنها را به حال خود واگذارد؟! آيا حديث ثقلين كه به طور متواتر در كتب اهل سنت و شيعه نقل شده است كه پيامبر فرمود: من دو چيز گرانمايه را در ميان شما وا مي‌گذارم و مي‌روم: كتاب خدا و عترتم نمونه‌اي از اين آينده‌نگري و پيشگيري از انحرافات نيست؟
[صفحه 227]
ترجمه: سپس خداوند سبحان، لقاي خويش را براي محمد انتخاب كرد و آنچه را نزد خود داشت براي او پسنديد و او را با رحلت و انتقال از دار دنيا به سراي آخرت گرامي داشت و از گرفتاري در چنگال مشكلات نجات بخشيد. آري در نهايت احترام او را قبض روح كرد، درود خدا بر او و آلش باد! او هم، آنچه را انبياي پيشين براي امت خود به يادگار گذارده بودند، در ميان شما به جاي نهاد چرا كه آنها هرگز امت خود را بي‌سرپرست و بي آن كه راهي روشن در پيش پايشان بنهند و پرچمي برافراشته نزد آنان بگذارند، رها نمي‌كردند.

خطبه 002-پس از بازگشت از صفين

[صفحه 267]
ترجمه: اين خطبه را امام (ع) به هنگام بازگشت از صفين ايراد فرمود و در آن، وضع حال مردم پيش از بعثت و اوصاف اهل بيت پيامبر اسلام (ص) و سپس اوصاف گروه ديگري بيان شده است: حمد و ستايش مي‌كنم او را براي جلب اتمام نعمتش و اظهار تسليم در برابر عزتش و تقاضاي حفظ و نگهداري از معصيتش، چرا كه آن كس را كه او هدايت فرمايد هيچگاه گمراه نمي‌شود و آن كس را كه او دشمن دارد هرگز رهايي نمي‌يابد، زيرا ستايش او در ترازوي سنجش، از همه چيز سنگينتر است و براي ذخيره كردن، از هر گنجي برتر و گواهي مي‌دهم كه جز خداوند معبودي نيست، يگانه و بي‌شريك است، همان گواهيي كه خلوص آن آزموده شده و عصاره و جوهره آن در عمق عقيده خود جاي داده‌ام، شهادتي كه تا خدا ما را زنده دارد به آن پايبنديم و آن را براي صحنه‌هاي هولناكي كه در پيش داريم ذخيره كرده‌ايم زيرا اين (شهادت به توحيد) پايه اصلي ايمان و ريشه و قوام آن و سرآغاز همه نيكيها و سبب جلب خشنودي خداوند و موجب طرد و دوري شيطان است. خطبه در يك نگاه: اين خطبه در واقع داراي پنج فراز است (كه در ضمن چهار بخش مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد): فراز اول درباره حمد و ثناي الهي و پناه بردن به
فضل و كرم و رحمت او و فراز دوم درباره شهادت به توحيد پروردگار و آثار پربار ايمان به توحيد و فراز سوم شهادت و گواهي به نبوت، به اضافه بخش مهمي از فضايل پيغمبر اكرم (ص) و اوضاع و احوال عصر جاهليت، و گرفتاريهاي عظيم جامعه اسلامي در آن زمان و اشاره به زحماتي كه پيامبر اسلام براي دگرگون ساختن اين وضع تحمل فرموده و بالاخره در فراز چهارم اشارات پرمعنايي درباره موقعيت اهل بيت و عظمت مقام آنها و لزوم پناه بردن مردم در مشكلات ديني به آنان آمده است. در فراز پنجم همين معني را به شكل ديگري ادامه مي‌دهد و مردم را از مقايسه كردن آل محمد با ديگران برحذر مي‌دارد و با بيان اين كه هيچ يك از افراد اين امت همتاي آنان نيستند امتيازات آنان را بر مي‌شمرد و از بازگشت حق به اهلش اظهار رضايت و خشنودي مي‌كند. شرايط و زمان صدور اين خطبه: همانگونه كه در آغاز خطبه خوانديم مرحوم سيدرضي تصريح مي‌كند كه اين خطبه بعد از بازگشت امام (ع) از صفين ايراد شده است. حال و هواي خطبه نيز تناسب با اين معني دارد زيرا شرح احوال مردم در عصر جاهليت، بازگوكننده اين حقيقت است كه از تكرار جاهليت دوم برحذر باشند و اجازه ندهند بازماندگان عصر جاهليت كه عمدتا لش
كر شام را در ميان صفين تشكيل مي‌دادند، در رسيدن به نيات سوء خود موفق شوند. و نيز تاكيد مي‌كند كه دست به دامان اهل بيت پيامبر بزنند تا از خطراتي كه اسلام را در آن زمان تهديد مي‌كرد رهايي يابند، چرا كه خود پيامبر بارها فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانمايه به يادگار مي‌گذارم كه اگر به آنها تمسك جوييد هرگز گمراه نخواهيد شد: قرآن و اهل بيت. از اينجا روشن مي‌شود كه آنچه ابن ابي‌الحديد در يك داوري عجولانه درباره زمان صدور خطبه گفته است، صحيح به نظر نمي‌رسد. او مي‌گويد حال و هواي آخر خطبه متناسب با زمان بازگشت از صفين نيست چرا كه آن زمان بر اثر حادثه حكميت و نيرنگ عمرو بن عاص و تقويت معاويه و مشكلات ديگري كه در لشكر آن حضرت ظاهر گشت مناسب چنين سخني نبود، بلكه تناسبي با آغاز خلافت آن حضرت دارد و اگر سيدرضي زمان صدور آن را بعد از بازگشت از صفين دانسته، اشتباهي از او نيست، او آنچه را در كلمات پيشينيان يافته، بازگو كرده است و چه بسا اشتباه از سابقين باشد. به گفته بعضي از دانشمندان اين سخن را درباره كسي بايد گفت كه كوه علم و درياي وقار و اسطوره مقاومت و جهاد نباشد. شخصي با سعه صدر علي (ع) هرگز در برابر چنين حادثه‌اي خود
ش را نمي‌بازد و روح بلند و فكر گسترده او اجازه نمي‌دهد كه پريشان حال و مضطرب و مشوش گردد، بلكه به عكس، همانگونه كه گفتيم اين خطبه به مردم هشدار مي‌دهد كه تسليم تبليغات مسموم و تلاشهاي شيطاني حاكمان شام نشوند و از بازگشت به عصر جاهليت بپرهيزند و آنگونه كه حق به اهلش بازگشته، دست از آن برندارند و محكم، تا آخر بايستند. اين كه ابن ابي‌الحديد معتقد است پيروزي در اين ميدان از آن معاويه بود و با جمله: الان اذ رجع الحق الي اهله، اكنون حق به اهلش بازگشته تناسبي ندارد صحيح به نظر نمي‌رسد، زيرا: اولا: معاويه هرگز در اين ميدان پيروز نشد، تنها از يك شكست قطعي بر اثر نيرنگ عمرو بن عاص نجات يافت و علي (ع) همچنان حق را در اهلش (خودش و اهل بيت) مي‌بيند و به مردم هشدار مي‌دهد، مراقب باشند كه حق از اهلش گرفته نشود. ثانيا: داستان حكميت و داوري زشت و ظالمانه عمرو بن عاص- بر خلاف آنچه بسياري فكر مي‌كنند- به هنگام حضور امام در صفين واقع نشد بلكه چند ماه بعد از آن صورت گرفت و جالب اين كه خود ابن ابي‌الحديد در جاي ديگر به اين معني تصريح كرده است. بنابراين اگر ابن ابي‌الحديد مي‌خواهد جمله اخير خطبه را دليل بر اين بگيرد كه اين خطبه بع
د از جنگ صفين نبوده، دليل نادرست و شاهد باطلي است. شرح و تفسير: دو اصل اساسي در اسلام اين خطبه مانند بسياري از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه با حمد و ستايش پروردگار آغاز مي‌شود ولي در اينجا انگيزه‌هاي سه‌گانه‌اي براي حمد و ستايش الهي بيان شده است: نخست تقاضاي افزايش و تكميل نعمتهاي الهي و ديگر اظهار تسليم در مقابل قدرت و عزت او و سوم تقاضاي حفظ و نگهداري از معاصي به بركت الطاف او مي‌باشد، مي‌فرمايد: حمد و ستايش مي‌كنم او را به خاطر جلب اتمام نعمتش و اظهار تسليم در برابر عزتش و تقاضاي حفظ و نگهداري از معصيت و نافرمانيش (احمده استتماما لنعمته و استسلاما لعزته و استعصاما من معصيته). بايد توجه داشت كه مفهوم حمد چيزي بيشتر از شكر است و به تعبيري ديگر شكر آميخته با ستايش است و اين از يك سو سبب فزوني نعمتهاي الهي مي‌شود همانطور كه مي‌فرمايد: لئن شكرتم لازيدنكم و از سوي ديگر انجام وظيفه عبوديت و بندگي است و آن همان تسليم در برابر عزت پروردگار است و از سوي سوم موجب جلب عنايات و الطاف و امدادهاي حق، براي حفظ از گناهان است. بعد از حمد به سراغ استعانت از پروردگار مي‌رود و دليل آن را نيز بيان مي‌فرمايد، مي‌گويد: از او ياري مي
جويم چرا كه نيازمند به كمك و كفايت او هستم (و استعينه فاقه الي كفايته). آري هنگامي كه بنده آگاه خود را سر تا پا نيازمند به آن ذات بي‌نياز و صاحب كمال مطلق مي‌بيند، دست استعانت به دامان لطفش مي‌زند و در همه چيز و در همه حال از او ياري مي‌طلبد. سپس به دليل ديگري براي اين ياري جستن اشاره كرده، مي‌افزايد: چرا كه آن كس را كه او هدايت فرمايد هرگز گمراه نمي‌شود و آن كس را كه خدا او را دشمن دارد هرگز نجات و رهايي نمي‌يابد و هر كس را كفايت كند هرگز نيازمند نخواهد شد (انه لا يضل من هداه و لا يئل من عاداه و لا يفتقر من كفاه). آري قدرتش آن چنان است كه هيچ كس را ياراي مقابله با آن نيست و علمش چنان است كه هيچ خطايي در آن راه ندارد. اين احتمال نيز وجود دارد كه اين جمله‌هاي سه‌گانه دليل ديگري براي حمد و هم دليل براي استعانت باشد. در پايان اين كلام باز به دليل و نكته ديگري براي حمد پروردگار اشاره مي‌فرمايد، مي‌گويد: چرا كه ستايش او در ترازوي سنجش، از همه چيز سنگين‌تر و براي ذخيره كردن از هر گنجي برتر است (فانه ارجح ما وزن و افضل ما خزن). در واقع فوايد و آثاري كه در جمله‌هاي قبل آمده، مربوط به اين جهان است و آنچه در دو جمله
اخير آمده، مربوط به جهان ديگر و ذخيره يوم‌المعاد است و به اين ترتيب حمد پروردگار مايه نجات در دنيا و آخرت است و چه زيباست كه در اين جمله‌هاي كوتاه تمام ابعاد و نكات را در كوتاهترين عبارت بيان فرموده است. بي جهت نيست كه ابن ابي‌الحديد هنگامي كه به شرح اين خطبه مي‌رسد و از كنايات و تعبيرات لطيف و بديع آن سرمست مي‌گردد، مي‌گويد: فسبحان من خصه بالفضائل التي لا تنتهي السنه الفقهاء الي وصفها و جعله امام كل ذي علم و قدوه كل صاحب خصيه، منزه است خدايي كه علي (ع) را به فضايلي مخصوص كرد كه زبان فصيحان توان وصف آن را ندارد و او را بر هر عالمي مقدم داشت و پيشوا و اسوه هر صاحب فضيلتي كرد. سپس به سراغ ريشه تمام نيكيها و پاكيها و فضايل و افتخارات يعني شهادت به توحيد مي‌رود و مي‌فرمايد: من گواهي مي‌دهم كه جز خداوند معبودي نيست، يگانه و بي‌شريك است (و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له). پناه گرفتن، در سايه توحيد هم به خاطر آن است كه ريشه تمام عقايد و افكار پاك و اعمال صالح است و هم به خاطر اين كه كساني كه مدعي الوهيت آن حضرت بودند به نادرستي اعتقاد خود پي ببرند. سپس مي‌افزايد: (اين شهادت و گواهي من به حقيقت توحيد يك شهاد
ت ساده نيست بلكه) شهادتي است كه خلوص آن آزموده شده و عصاره و جوهره آن را در عمق عقيده خود، جاي داده‌ام (نه تنها زبان من كه تمام ذرات وجودم و اعماق روح و جانم به آن گواهي مي‌دهد) (شهاده ممتحنا اخلاصها معتقدا مصاصها). نه يك شهادت و گواهي زودگذر بلكه شهادتي كه تا خداوند ما را زنده دارد به آن پايبنديم و آن را براي صحنه‌هاي هولناكي كه در پيش داريم ذخيره كرده‌ايم (نتمسك بها ابدا ما ابقانا و ندخرها لاهاويل ما يلقانا). امام (ع) در اين گفتار عمق ايمان و وفاداري خود را به حقيقت توحيد در تمام ابعاد و همه صحنه‌هاي زندگي اعلام مي‌دارد و هر كس تاريخ زندگي آن بزرگوار را مطالعه كند، اين حقيقت را به روشني در تمام زندگي آن حضرت مي‌بيند كه لحظه‌اي به شرك آلوده نشد و در برابر هيچ بتي سجده نكرد و هميشه در سايه توحيد گام برمي‌داشت و از هرگونه شرك خفي و جلي بيزار بود. سپس دلايل چهارگانه‌اي براي تمسك جستن به اين اصل اصيل ذكر مي‌فرمايد، مي‌گويد: زيرا شهادت به توحيد پايه اصلي ايمان و ريشه و قوام آن است و همچنين سرچشمه همه نيكيها و سبب جلب خشنودي خداوند و موجب طرد و دوري شيطان است (فانها عزيمه الايمان و فاتح الاحسان و مرضاه الرحمن و م
دحره الشيطان). چنانچه در بحث نكات خواهد آمد خواهيم ديد كه هيچ يك از مراتب ايمان به اصول دين، بدون توحيد، اساسي ندارد و نيز تمام نيكيها و اعمال صالح از حقيقت توحيد سرچشمه مي‌گيرد و به همين دليل سبب خشنودي خدا و دوري شيطان است چرا كه مهمترين ابزار شيطان شرك است- خواه به صورت جلي و آشكار باشد و يا مخفي و پنهان. بعضي از مفسران نهج‌البلاغه تعبير به (فاتحه الاحسان) را اشاره با پاداشهاي نيك الهي دانسته‌اند كه سرآغازش توحيد است ولي تفسيري كه در بالا گفته شد صحيح‌تر به نظر مي‌رسد. نكته‌ها: 1- توحيد ريشه همه نيكي‌ها معمولا شهادت به يگانگي پروردگار به عنوان يكي از اصول قطعي اعتقادي شمرده مي‌شود در برابر اصول ديگر، ولي اين در واقع يك برداشت ساده از اين اصل مهم اسلامي است. دقت بيشتر در منابع اسلامي و همچنين تحليلهاي عقلي نشان مي‌دهد كه توحيد، اصلي است كه در تمام اصول و فروع جريان دارد و به تعبير ديگر تمام اصول و فروع اسلام تبلوري از توحيد است نه تنها در مباحث اعتقادي و عبادي كه در مسائل اجتماعي و سياسي و اخلاقي، روح توحيد كم و جاري است. يگانگي خداوند چه در جهت ذات و صفات و چه در جهت افعال و عبوديت امري است روشن و مسل
م، ولي در مورد نبوت انبيا نيز به مقتضاي (لا نفرق بين احد من رسله) در ميان رسولان و انبياي او جدايي نمي‌افكنيم و معتقديم همه، داعيان يك مكتب و مناديان يك برنامه بودند هر چند با گذشت زمان و پيشرفت جوامع انساني پاره‌اي از احكام و برنامه‌ها به شكل تازه‌اي مطرح شده است. در امر معاد به مقتضاي (و كلهم آتيه يوم القيمه فردا) همه در يك روز، تك و تنها و در يك دادگاه، حضور مي‌يابند و با يك معيار درباره آنها داوري مي‌شود و هر كدام به تناسب اعمالشان پاداش و كيفر مي‌بينند. جوامع انساني به يك ريشه باز مي‌گردند و اصولي كه حاكم بر آن است بلكه اصولي كه بر تمام عالم هستي حاكم است اصول ثابت و معيني است درست است كه قوانين الهي در اديان آسماني از نظر شاخ و برگ تا حدي متفاوت بوده، ولي ريشه‌هاي آن در همه جا يكي است و به همين دليل ما معتقديم كه انبيا به سوي جامعه واحد جهاني دعوت مي‌كرده‌اند و سرانجام نيز تمام جهان در زير چتر حكومت عدل واحدي قرار خواهد گرفت. در مسائل اخلاقي، چه كسي است كه نداند: فضايل اخلاقي از توحيد، و رذايل، از شرك سرچشمه مي‌گيرد. افراد رياكار گرفتار شركند همانگونه كه حسودان و بخيلان و حريصان و متكبران گرفتارند. كسي
كه توحيد افعالي خدا را در اعماق جانش پذيرا گشته و عزت و ذلت و روزي و حيات و پيروزي و موفقيت را به دست تواناي او مي‌داند دليلي ندارد كه راه ريا و حرص و بخل و حسادت را پيش مي‌گيرد. كوتاه سخن اين كه توحيد همچون يك دانه درشت تسبيح در مقابل بقيه دانه‌ها نيست بلكه همچون ريسماني است كه تمام دانه‌ها را به هم مي‌پيوندد. اينجاست كه عمق كلام مولا در جمله‌هاي بالا روشنتر مي‌شود چرا كه توحيد را پايه اصلي ايمان و سرآغاز همه نيكيها و موجب خشنودي خدا و عامل طرد و دوري شيطان مي‌شود و اگر آفتاب توحيد بر صفحه جان و جسم و جامعه انساني بيفتد و همه چيز در پرتو توحيد روشن شود وضع و شكل‌گيري به خود خواهد گرفت. اگر مي‌بينيم مولاي متقيان علي (ع) كه خود روح توحيد است بارها و بارها در خطبه‌هاي نهج‌البلاغه توحيد و شهادت به يگانگي خدا را تكرار مي‌كند و از اين طريق به همه پيروان مكتبش درس توحيد تعليم مي‌دهد به خاطر اين است كه اين شعله جاوداني را در دلها زنده نگهدارد و سرزمين جانها را با اين آب حيات آبياري كند تا بذرهاي نيكي و پاكي در وجودشان به ثمر بنشيند و در پرتو توحيد رنگ الهي و صبغه‌الله را پذيرا شوند. بي‌شك شهادت به رسالت پيامبر (ص)
و توجه به ماموريتهاي او و كتاب آسمانيش بهترين زمينه‌ساز پيشرفت حقيقت توحيد در اعماق وجود انسانهاست. 2- درخشش توحيد خالص در زندگي اميرمومنان (ع) علي (ع) پيش از آن كه ديگران را به سوي اين حقيقت بزرگ (توحيد) دعوت كند خود مظهر تمام عيار آن بود. در تمام عمرش لحظه‌اي براي بت سجده نكرد و گرد و غبار شرك بر دامان پاكش ننشست. هر گامي برمي‌داشت براي خدا و هر حركتي مي‌كرد براي جلب رضاي او بود. از آغاز عمرش تا پايان عمر پيامبر (ص) همه جا در خدمتش بود و از جان و دل مي‌كوشيد. داستان معروف پيكار او با عمرو بن عبدود در آن هنگام كه عمرو، بر زمين افتاده بود و حضرت مي‌خواست كار او را يكسره كند معروف است، آري سپاهيان اسلام با كمال تعجب ديدند كه در اين لحظه حساس، علي (ع) توقف كرد (و شايد برخاست و كمي راه رفت) سپس برگشت و كار عمرو را يكسره كرد. هنگامي كه از علت اين ماجرا پرسيدند، فرمود: (قد كان شتم امي و تفل في وجهي فخشيت ان اضربه لحظ نفسي فتركته حتي سكن مابي ثم قتلته في الله، او به مادرم دشنام داد و آب دهان به صورتم افكند من ترسيدم اگر آخرين ضربه را بر او وارد كنم به خاطر هواي نفس باشد او را رها كردم تا خشم من فرو نشست سپس براي
خدا او را به قتل رساندم). هنگامي كه بعضي از يارانش پيشنهاد شرك‌آلودي به او كردند كه براي تقويت پايه‌هاي حكومتت در بيت‌المال مسلمين تبعيض روا دار و سرشناسان و سردمداران را از بيت‌المال سير نما، فرمود: اتامروني ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في السماء نجما، آيا به من پيشنهاد مي‌كنيد كه براي پيروزي خود از جور و ستم در حق كساني كه بر آنها حكومت مي‌كنم استمداد جويم؟ به خدا سوگند تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پي هم طلوع و غروب مي‌كنند دست به چنين كاري نمي‌زنم! هنگامي كه به نماز مي‌ايستاد آن چنان غرق صفات جمال و جلال خدا مي‌شد كه جز او نمي‌ديد و به غير او نمي‌انديشيد آنگونه كه در حديث معروف آمده است كه در پاي مباركش پيكان تيري در غزوه احد فرو نشست كه بيرون آوردن آن در حال عادي مشكل بود، رسول خدا دستور داد كه در حال نماز از پايش بيرون بياورند (چنين كردند ولي) بعد از پايان نماز فرمود: من متوجه بيرون آوردن تير در حال نماز نشدم و از اينگونه جلوه‌هاي توحيد در زندگي مولا فراوان است.
[صفحه 268]
ترجمه: و نيز گواهي مي‌دهم كه محمد (ص) بنده و فرستاده اوست، او را با دين و آيين آشكار، و نشانه روشن، و كتاب نوشته شده، و نور درخشان و روشنايي تابنده، و امر و فرمان قاطع و بي‌پرده، فرستاد تا شبهات را از ميان بردارد و با دلايل و منطق روشن استدلال كند و به وسيله آيات الهي مردم را از مخالفت خدا برحذر دارد و از كيفرهايي كه به دنبال مخالفت، دامنگيرشان مي‌شود بترساند. (خداوند پيامبرش را در زماني فرستاد كه) مردم در فتنه‌ها گرفتار بودند، فتنه‌هايي كه رشته دين در آن گسسته و ستونهاي بي‌ايمان و يقين متزلزل شده بود. اصول اساس فطرت و ارزشها دگرگون گشته و امور مردم پراكنده و متشتت، راههاي فرار از فتنه‌ها بسته و پناهگاه و مرجع، ناپيدا بود. (در چنين محيطي) هدايت، فراموش شده و گمراهي و نابينايي، همه را فرا گرفته بود. (در چنين شرايطي) خداوند رحمان معصيت مي‌شد و شيطان ياري مي‌گرديد و ايمان، بدون يار و ياور مانده بود. اركان ايمان فرو ريخته و نشانه‌هاي آن ناشناخته مانده و طرق آن ويران و شاهراههايش ناپيدا بود. مردم پيروي شيطان مي‌كردند و در مسير خواسته‌هاي او گام برمي‌داشتند. در آبشخور شيطان وارد شده و به وسيله آنها
(مردمي كه در دام شيطان گرفتار بودند) نشانه‌هاي او آشكار و پرچم وي به اهتزاز درآمده بود. اين در حالي بود كه مردم در فتنه‌هايي گرفتار بودند كه با پاي خويش آنان را لگدمال نموده و با سم خود، آنها را له نموده بود (و همچنان اين هيولاي فتنه) بر روي پاي خود ايستاده بود. به همين دليل آنها در ميان فتنه‌ها گم گشته و سرگردان و جاهل و فريب خورده بودند (و اينها همه در حالي بود كه مردم آن زمان) در كنار بهترين خانه (خانه خدا) زندگي داشتند (ولي) با همسايگاني كه بدترين همسايگان بودند، خوابشان بي‌خوابي و سرمه چشمهايشان اشكها بود. در سرزميني كه دانشمندش به حكم اجبار، لب فرو بسته و جاهلش گرامي بود. خطبه در يك نگاه: اين خطبه در واقع داراي پنج فراز است (كه در ضمن چهار بخش مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد): فراز اول درباره حمد و ثناي الهي و پناه بردن به فضل و كرم و رحمت او و فراز دوم درباره شهادت به توحيد پروردگار و آثار پربار ايمان به توحيد و فراز سوم شهادت و گواهي به نبوت، به اضافه بخش مهمي از فضايل پيغمبر اكرم (ص) و اوضاع و احوال عصر جاهليت، و گرفتاريهاي عظيم جامعه اسلامي در آن زمان و اشاره به زحماتي كه پيامبر اسلام براي دگرگون
ساختن اين وضع تحمل فرموده و بالاخره در فراز چهارم اشارات پرمعنايي درباره موقعيت اهل بيت و عظمت مقام آنها و لزوم پناه بردن مردم در مشكلات ديني به آنان آمده است. در فراز پنجم همين معني را به شكل ديگري ادامه مي‌دهد و مردم را از مقايسه كردن آل محمد با ديگران برحذر مي‌دارد و با بيان اين كه هيچ يك از افراد اين امت همتاي آنان نيستند امتيازات آنان را بر مي‌شمرد و از بازگشت حق به اهلش اظهار رضايت و خشنودي مي‌كند. شرايط و زمان صدور اين خطبه: همانگونه كه در آغاز خطبه خوانديم مرحوم سيدرضي تصريح مي‌كند كه اين خطبه بعد از بازگشت امام (ع) از صفين ايراد شده است. حال و هواي خطبه نيز تناسب با اين معني دارد زيرا شرح احوال مردم در عصر جاهليت، بازگوكننده اين حقيقت است كه از تكرار جاهليت دوم برحذر باشند و اجازه ندهند بازماندگان عصر جاهليت كه عمدتا لشكر شام را در ميان صفين تشكيل مي‌دادند، در رسيدن به نيات سوء خود موفق شوند. و نيز تاكيد مي‌كند كه دست به دامان اهل بيت پيامبر بزنند تا از خطراتي كه اسلام را در آن زمان تهديد مي‌كرد رهايي يابند، چرا كه خود پيامبر بارها فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانمايه به يادگار مي‌گذارم كه اگر به
آنها تمسك جوييد هرگز گمراه نخواهيد شد: قرآن و اهل بيت. از اينجا روشن مي‌شود كه آنچه ابن ابي‌الحديد در يك داوري عجولانه درباره زمان صدور خطبه گفته است، صحيح به نظر نمي‌رسد. او مي‌گويد حال و هواي آخر خطبه متناسب با زمان بازگشت از صفين نيست چرا كه آن زمان بر اثر حادثه حكميت و نيرنگ عمرو بن عاص و تقويت معاويه و مشكلات ديگري كه در لشكر آن حضرت ظاهر گشت مناسب چنين سخني نبود، بلكه تناسبي با آغاز خلافت آن حضرت دارد و اگر سيدرضي زمان صدور آن را بعد از بازگشت از صفين دانسته، اشتباهي از او نيست، او آنچه را در كلمات پيشينيان يافته، بازگو كرده است و چه بسا اشتباه از سابقين باشد. به گفته بعضي از دانشمندان اين سخن را درباره كسي بايد گفت كه كوه علم و درياي وقار و اسطوره مقاومت و جهاد نباشد. شخصي با سعه صدر علي (ع) هرگز در برابر چنين حادثه‌اي خودش را نمي‌بازد و روح بلند و فكر گسترده او اجازه نمي‌دهد كه پريشان حال و مضطرب و مشوش گردد، بلكه به عكس، همانگونه كه گفتيم اين خطبه به مردم هشدار مي‌دهد كه تسليم تبليغات مسموم و تلاشهاي شيطاني حاكمان شام نشوند و از بازگشت به عصر جاهليت بپرهيزند و آنگونه كه حق به اهلش بازگشته، دست از آن
برندارند و محكم، تا آخر بايستند. اين كه ابن ابي‌الحديد معتقد است پيروزي در اين ميدان از آن معاويه بود و با جمله: الان اذ رجع الحق الي اهله، اكنون حق به اهلش بازگشته تناسبي ندارد صحيح به نظر نمي‌رسد، زيرا: اولا: معاويه هرگز در اين ميدان پيروز نشد، تنها از يك شكست قطعي بر اثر نيرنگ عمرو بن عاص نجات يافت و علي (ع) همچنان حق را در اهلش (خودش و اهل بيت) مي‌بيند و به مردم هشدار مي‌دهد، مراقب باشند كه حق از اهلش گرفته نشود. ثانيا: داستان حكميت و داوري زشت و ظالمانه عمرو بن عاص- بر خلاف آنچه بسياري فكر مي‌كنند- به هنگام حضور امام در صفين واقع نشد بلكه چند ماه بعد از آن صورت گرفت و جالب اين كه خود ابن ابي‌الحديد در جاي ديگر به اين معني تصريح كرده است. بنابراين اگر ابن ابي‌الحديد مي‌خواهد جمله اخير خطبه را دليل بر اين بگيرد كه اين خطبه بعد از جنگ صفين نبوده، دليل نادرست و شاهد باطلي است. شرح و تفسير: بعد از تحكيم پايه‌هاي شهادت به توحيد و يگانگي خدا به سراغ دومين و مهمترين اصل بعد از توحيد يعني شهادت به نبوت مي‌رود و مي‌فرمايد: من گواهي مي‌دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست (و اشهد ان محمدا عبده و رسوله). آري پيش از آن
كه رسول خدا باشد بنده خاص او بود و تا بنده خاص نباشد به مقام رسالت نمي‌رسد ضمنا پاسخي است به آنها كه رسولان خدا را تا سرحد الوهيت بالا مي‌بردند و بزرگترين افتخار آنان را كه عبوديتشان بود از آنها مي‌گرفتند. سپس رسالت و ماموريت پيامبر را اين چنين توصيف مي‌كند، مي‌فرمايد: او را با دين و آيين آشكار و نشانه روشن و كتاب نوشته شده و نور درخشان و روشنايي تابنده و امر و فرمان قاطع و بي‌پرده فرستاد (ارسله بالدين المشهور و العلم الماثور و الكتاب المسطور و النور الساطع و الضياء اللامع و الامر الصادع). در اين كه اين تعبيرات ششگانه عميق و پرمحتوا اشاره به چه اموري است تفسيرهاي گوناگوني وجود دارد. نخست اين كه دين مشهور اشاره به آيين اسلام و علم ماثور اشاره به معجزات و كتاب مسطور اشاره به قرآن و نور ساطع اشاره به علوم الهي پيامبر و ضياء لامع اشاره به سنت آن حضرت و امر صادع (به قرينه آيه فاصدع بما تومر) اشاره به ترك تقيه و اظهار توحيد بدون پرده در برابر مشركان و مخالفان است. اين احتمال نيز وجود دارد كه نور ساطع و ضياء لامع توضيحات بيشتري درباره قرآن مجيد مي‌باشد چرا كه قرآن مايه روشنايي افكار و جوامع انساني است. سپس به هدف ن
هايي رسالت پيامبر (ص) و آوردن قرآن مجيد و معجزات و قوانين و احكام الهي مي‌پردازد و مي‌فرمايد هدف از اين بعثت و تجهيزات همراه پيامبر، چند چيز بود. هدف اين بود كه شبهات را از ميان بردارد و با دلايل و منطق روشن استدلال كند و به وسيله آيات الهي مردم را از مخالفت خدا برحذر دارد و از كيفرهايي كه به دنبال مخالفت دامنگيرشان مي‌شود بترساند (ازاحه للشبهات و احتجاجا بالبينات و تحذيرا بالايات و تخويفا بالمثلات). در تفسير اين چهار تعبير نيز مي‌توان گفت كه ازاحه للشبهات اشاره به حقايقي است كه در پرتو براهين الهي روشن مي‌شود و هر گونه شك و شبه را مي‌زدايد و احتجاجا بالبينات اشاره به معجزات حسي است كه براي گروهي كه استدلالات عقلي، آنان را قانع نمي‌كند، موجب يقين و ايمان است و تحذير به آيات تهديد به مجازاتهاي اخروي و تخويف به مثلات تهديد به مجازاتهاي دنيوي است همانگونه كه در قرآن به آن اشاره شده است، مي‌فرمايد: و يستعجلونك بالسيئه قبل الحسنه و قد خلت من قبلهم المثلات، آنها پيش از حسنه و رحمت الهي از تو تقاضاي شتاب در سيئه و عذاب مي‌كنند با اين كه پيش از آنها بلاهاي عبرت‌انگيز، بر گذشتگان نازل شده است. دورنمايي از عصر جاهليت
: امام (ع) در اين فراز كوتاه و پرمحتوا و ضمن بيان بيست و چند جمله فشرده و گويا، وضع زمان جاهليت را به طور دقيق ترسيم مي‌كند آن چنان كه هر خواننده‌اي گويي خود را در آن عصر و زمان احساس مي‌كند و تمام نابسامانيها و بدبختيهاي مردم آن عصر را با چشم خويش مي‌بيند. بي‌اغراق مي‌توان گفت كه امام (ع) در اين جمله‌هاي كوتاه و فشرده، يك كتاب بزرگ را خلاصه كرده است و اين نشانه ديگري از قدرت بيان و فصاحت و بلاغت و عمق و زيبايي فوق‌العاده سخنان آن حضرت است. بديهي است تا وضع سابق مردم، يعني قبل از قيام رسول خدا، دقيقا ترسيم نشود، عظمت رسالت پيامبر (ص) و خدمتي كه او به جامعه انسانيت كرد و اثري كه آيين پاكش گذاشت به طور كامل روشن نخواهد شد. هميشه اينگونه مقايسه‌هاست كه عظمت كار و برنامه انبيا و مردان بزرگ را در طول تاريخ مشخص مي‌كند. در نخستين جمله‌ها مي‌فرمايد: خداوند پيامبرش را در زماني فرستاد كه مردم در فتنه‌ها گرفتار بودند، فتنه‌هايي كه رشته دين در آن گسسته و ستونهاي ايمان و يقين متزلزل شده، اصول اساسي فطرت و ارزشها دگرگون گشته، و امور مردم پراكنده و متشتت و راه فرار از فتنه‌ها بسته، و پناهگاه و مرجع، ناپيدا بود (و الناس ف
ي فتن انجذم فيها حبل الدين و تزعزعت سواري اليقين و اختلف النجر و تشتت الامر و ضاق المخرج و عمي المصدر). از يك سو، فتنه‌هاي شياطين و وسوسه‌هاي هواپرستان، رشته‌هاي ايمان و اعتقاد و معارق ديني را پاره كرده بود و از سوي ديگر، نابساماني، سراسر جامعه را فرا گرفته و آتش اختلافات از هر سو زبانه مي‌كشيد، و از همه بدتر اين كه در چنين شرايطي نه راه فراري وجود داشت و نه پناهگاهي، و مردم مجبور بودند در آن محيط آلوده به انواع انحراف و گناه بمانند و در آن لجنزار متعفن دست و پا بزنند. تعبير به حبل الدين (ريسمان دين) كه به صورت مفرد آمده، اشاره‌اي به وحدت آيين حق است و اين كه تمام اصول تعليمات انبيا به ريشه واحدي باز مي‌گردد، هر چند دستورات و برنامه‌ها و تعليم معارف، با گذشته تفاوت مي‌يافته است. قرآن مجيد در يك جمله پرمعني در اين زمينه از قول مومنان صادق مي‌گويد: لا نفرق بين احد من رسله. تعبير به (اختلف النجر) نشان مي‌دهد كه اختلافات در عصر جاهليت اختلافات صوري و در شاخ و برگ نبود، بلكه اختلافات اصولي و بنيادين بود. بلكه مي‌توان گفت اين تعبير اشاره‌اي است به اين معني كه حتي پايه‌هاي فطرت انساني و اصول شناخته شده فطري مانند ت
وحيد و عشق به نيكيها و پاكيها همه متزلزل شده بود و يا نظام ارزشي جامعه بسيار متفاوت گشته و هر گروهي با معيار جداگانه‌اي با مسائل برخورد داشتند و همين عامل اساسي تشتت امور بود. تعبير به تشتت الامر مي‌تواند اشاره‌اي به اختلاف فوق‌العاده مذاهب آن زمان باشد (به اين طرز كه منظور از امر را امر دين بدانيم) و يا تشتت و پراكنده‌گي در همه امور اجتماعي، چه امر دين و چه دنيا، چه مسائل مربوط به اجتماع و چه خانواده، چه مسائل اقتصادي، يا اخلاقي. و معناي دوم تناسب بيشتري با عصر جاهليت دارد، و بدبختي بزرگ، اينجاست كه انسان در ميان شك و ترديد و بي‌ايماني و انواع اختلافات و پراكندگي و فساد غوطه‌ور باشد و راه گريزي نيز از آن نداشته باشند به طوري كه ياس و نااميدي سر تا پاي وجود او را فرا گرفته باشد. و اين يك ترسيم واقعي از آن زمان است. سپس در پنج جمله ديگر نتايج آن وضع نابسامان را بيان فرموده، مي‌گويد: در چنين محيطي هدايت فراموش شده و گمراهي و نابينايي، همه را فرا گرفته بود، و درست به همين دليل خداوند رحمان معصيت مي‌شد و شيطان ياري مي‌گرديد و ايمان بدون يار و ياور مانده بود (فالهدي خامل و العمي شامل، عصي الرحمن و نصر الشيطان و خ
ذل الايمان). بديهي است براي پيمودن راه اطاعت خداوند از يك سو نور هدايت لازم است و از سوي ديگر چشم بينا، در محيطي كه نه چراغ فروزاني وجود دارد و نه چشم بينايي، مردم خواه‌ناخواه به صورت لشكريان شيطانت درمي‌آيند و معصيت و گناه، سراسر جامعه را فرا مي‌گيرد. اين نكته قابل توجه است كه در جمله (عصي الرحمن) از ميان تمام نامهاي خداوند بر نام رحمان تكيه شده كه اشاره به اين است كه خداوندي كه رحمتش دوست و دشمن را فراگرفته، اطاعتش يك امر فطري و بديهي است، اما كوردلان عصر جاهليت حتي از ديدن چنين واقعيني محروم بودند. باز در چهار جمله ديگر چنين نتيجه‌گيري مي‌فرمايد: در اين شرايط نابسامان، اركان ايمان فرو ريخته و نشانه‌هاي آن ناشناخته مانده و طرق آن ويران و شاهراههايش ناپيدا بود (فانهارت دعائمه و تنكرت معالمه و درست سبله و عفت شركه). تعبير به (دعائم) ممكن است اشاره به مردان الهي و رهروان راه حق و يا تعليمات اصولي انبيا باشد و تعبير به (انهارت) اشاره به نابود كردن آنها و يا فراموش كردنشان باشد، معالم مي‌تواند اشاره به كتب آسماني پيشين و يا اصول تعليمات انبيا باشد و سبل و شرك اشاره به طرق و راههاي شناخت است- اعم از طرق عقلاني و
فطري و يا طريق وحي و تعليمات آسماني. اين نكته نيز قابل توجه است كه شرك همانطور كه قبلا اشاره شد به معناي شاهراه است. راههاي كوچك ممكن است محو و فراموش شود ولي شاهراهها معمولا خود را نشان مي‌دهند، اما در چنين جامعه‌اي حتي شاهراههاي هدايت نيز محو و نابود شد. در يك نتيجه‌گيري ديگر امام مي‌فرمايد: در چنين شرايط و وضعي، مردم در دام شيطان افتاده و به پيروي او تن داده بودند شيطان را اطاعت كرده و در مسير خواسته‌هاي او گام برمي‌داشتند (اطاعوا الشيطان فسلكوا مسالكه) و درست در همين حال در آبشخور شيطان وارد شدند و از آن سيراب گشتند (و وردوا مناهله). نتيجه آن همان شد كه امام (ع) در جمله‌هاي بعد فرموده: به وسيله آنها (مردمي كه در دام شيطان گرفتار بودند) نشانه‌هاي شيطان آشكار و پرچم وي به اهتزاز درآمده بود (بهم سارت اعلامه، و قام لواوه). سپس در ترسيم دقيق و با تشبيهات گويا و زنده‌اي مي‌فرمايد: اين در حالي بود كه مردم در فتنه‌هايي گرفتار بودند كه با پاي خويش آنان را لگدمال نموده و با سم خود آنها را له كرده بود و همچنان (اين هيولاي فتنه) بر روي پاي خود ايستاده بود (في فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها و قامت علي سنابكها)
. آيا اين فتنه‌ها همان فتنه‌هايي است كه در بالا به آن اشاره شد يا فتنه‌هاي ديگري است، ظاهر اين است كه همان فتنه‌هاست كه با اوصاف و آثار ديگري بيان شده. در اينجا امام (ع) فتنه‌هاي عصر جاهليت را به حيوان وحشي و خطرناكي تشبيه كرده كه با سم خود صاحبش را لگدمال نموده و همچنان بر سر پا ايستاده تا هر حركتي را در برابر خود ببيند در زير پاي خود له كند. تعبير به (سنابك) كه به معني سر سم حيوانات تك سم است اشاره لطيفي به اين حقيقت است كه فتنه هرگز شكست نخورده بلكه با قدرت تمام، سايه شوم خود را بر مردم افكنده بود (زيرا اينگونه حيوانات هنگامي بر سر سم مي‌ايستند كه كاملا آماده نشان دادن عكس‌العملهاي خشن از خود باشند). به اين ترتيب اوضاع در آن زمان به قدري خراب و پيچيده بود كه اميدي براي نجات نمي‌رفت. درست به همين دليل امام (ع) در آخرين جمله‌هاي خود چنين نتيجه‌گيري مي‌فرمايد: آنها در ميان فتنه‌ها گم گشته و سرگردان و نادان و فريب خورده بودند (فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون). تائهون: اشاره به اين است كه راه حق را به كلي گم كرده و حتي خويشتن خويش را نيز از دست داده بودند. حائرون: اشاره به نهايت تحير و سرگرداني آنهاست كه
حتي قدرت تصميم‌گيري براي انديشيدن به راه نجات نداشتند. جاهلون: اشاره به اين است كه اگر فرضا تصميم براي نجات مي‌گرفتند جهل و بي‌خبري به آنها اجازه پيدا كردن راه نمي‌داد. مفتونون: اشاره به اوهام و خيالات و فريب و نيرنگهايي است كه آنها را به خود جلب و جذب كرده بود، سراب را آب و مجاز را حقيقت مي‌پنداشتند. اينها در حالي بود كه مردم آن زمان در (كنار) بهترين خانه (در كنار خانه خدا و سرزمين انبياي بزرگ) زندگي داشتند، ولي با همسايگاني كه بدترين همسايگان بودند (في خير دار و شر جيران). به خاطر اين بدبختيهاي مضاعف و متراكم خوابشان بي‌خوابي و سرمه‌هاي چشمشان اشكها بود (هرگز استراحت و آرامشي نداشتند و هيچگاه به خاطر جنايات مكرري كه صورت مي‌گرفت و مصايبي كه پي‌درپي روي مي‌داد اشك چشمانشان خشك نمي‌شد)! (نومهم سهود، و كحلهم دموع). و اسفناكتر اين كه در سرزميني مي‌زيستند كه دانشمندش به حكم اجبار لب فرو بسته و قدرت بر هدايت و نجات مردم نداشت و جاهلش گرامي بود و حاكم بر جامعه (بارض عالمها ملجم و جاهلها مكرم). براي جمله (في خير دار) چهار تفسير متفاوت در كلمات مفسران نهج‌البلاغه ديده مي‌شود، بعضي چنان كه گفتيم آن را اشاره به خانه
كعبه و حرم امن الهي دانسته‌اند (بنابراين كه جمله‌هاي بالا همه ناظر به توصيف عصر جاهليت باشند) در حالي كه بعضي ديگر آن را اشاره به سرزمين شامات دانسته‌اند كه آن هم از اراضي مقدسه و سرزمين انبياي بزرگ بود ولي شاميان آن زمان كه لشكر معاويه را تشكيل مي‌دادند بدترين همسايگان آن زمين بودند (اين در صورتي است كه جمله‌هاي بالا را ناظر به عصر خود آن حضرت بدانيم). احتمال سوم اين كه منظور از آن كوفه و جايگاه زندگي خود آن حضرت باشد كه يك مشت منافقان و عهدشكنان و همسايگان بد، آن سرزمين را احاطه كرده بود. احتمال چهارم اين كه منظور از آن، سراي دنياست كه افراد آلوده و بدكار در آن فراوانند. تفسير اول از همه مناسب تر و صحيح‌تر به نظر مي‌رسد و تعبيرات بالا همه با آن هماهنگ است، بنابراين تفسير جمله نومهم سهود تا آخر اشاره به ناامنيها و پريشان‌حالي‌ها و مصايب عصر جاهليت است و عالمان، همان افراد پاكي بودند كه بعد از ظهور پيامبر (ص) به سرعت در اطراف او جمع شدند و جاهلان، فاسدان و مفسدان قريش و مانند آنها بودند، اما بنا بر تفسيرهاي ديگر ناظر به ناامنيهاي عصر معاويه و مشكلات شام و عراق در آن زمان است و همانگونه كه اشاره شد اين تفسيره
ا با روح خطبه چندان سازگار نيست. شاهد اين معني علاوه بر آنچه گفته شد حديثي است كه ابن ابي‌الحديد در كتاب خود از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده است كه هنگام حكايت حال خود در آغاز بعثت مي‌فرمايد: كنت في خير دار و شر جيران، من در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان بودم. تعبير به (نومهم سهود و كحلهم دموع) اشاره لطيفي است به شدت ناامني و مصايب بسيار آن دوران، كه اگر شبها به خواب مي‌رفتند خوابي بود ناآرام و توام با ترس و وحشت و بي‌خوابيهاي مكرر، و دامنه مصايب آنقدر گسترده بود كه به جاي سرمه‌اي كه مايه زينت و آرايش چشم است، اشكهاي مداوم و سوزان كه سرچشمه انواع ناراحتيهاست از چشمانشان جاري بود. طبيعي است در چنين سرزميني، عالمان كه در آغاز اسلام تنها ياران پيامبر اسلام (ص) بودند، مجبور به لب فرو بستن و جاهلان كه سران قريش و بزرگان شرك و الحاد بودند، در نهايت احترام مي‌زيستند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از عالم، موحدان و آگاهان محدود و معدود قبل از بعثت پيامبر مانند عبدالمطلب و ابوطالب و قس بن ساعده و لبيد بن ربيعه و امثال آنان، باشند. نكته: ترسيمي از زندگي مرگبار انسانها در عصر جاهلي: امام (ع) در عبارات فشرده
و بسيار پرمحتواي بالا، ترسيم دقيق و زنده‌اي از وضع عصر جاهليت عرب فرموده است كه با مطالعه دقيق آن، گويي انسان خود را در آن عصر مشاهده مي‌كند و همه نابسامانيها و تيره‌روزيها و زشتيهاي آن زمان را با چشم مشاهده مي‌كند. اين بيان از يك سو عظمت مقام پيامبر اسلام (ص) را روشن مي‌سازد چرا كه هر قدر تاريكي عميقتر و سياهي شديدتر باشد نور و روشنايي آشكارتر به نظر مي‌رسد و عظمت خدمات پيامبر اسلام و سازندگي آيين پاكش واضح‌تر مي‌شود. چرا كه جامعه آن چناني را به جامعه اسلامي عصر رسول خدا تبديل كردن كاري غير ممكن به نظر مي‌رسيد و تنها قدرت اعجاز و نيروي عظيم وحي و عمق و جامعيت دستورات اسلام توانست اين چنين معجزه‌اي را نشان دهد. از سوي ديگر، گويا اشاره‌اي است به تجديد افكار و آداب و رسوم جاهلي در عصر آن حضرت، كه به خاطر انحراف مردم از دستورهاي پيامبر اسلام (ص) در دوران خلفاي پيشين رخ داد. اين معلم بزرگ عالم انسانيت فرياد خويش را در لابه‌لاي اين تعبيرات آشكار ساخته و به مردم عصر خود هشدار مي‌دهد كه چشم باز كنند و درست بنگرند كه در كجا بودند و اكنون در كجا هستند و از خطراتي كه آينده جامعه اسلامي را به خاطر زنده شدن عادات و رسوم
و جاهلي شديدا تهديد مي‌كند، آگاه شوند. جالب اين كه امام اين خطبه را بعد از بازگشت از صفين ايراد فرموده و به وسيله آن دليل ناكاميها را در جنگ صفين بيان مي‌فرمايد و با زبان معروف (اياك اعني و اسمعي يا جاره، منظورم تويي ولي اي همسايه تو بشنو) كه زبان كنايي بليغ و رسايي است، ياران خود را آگاه و باخبر مي‌سازد. مطالعه اين جمله‌هاي تكان‌دهنده براي امروز ما مسلمانها و آنچه را در دنياي حاضر و عصر تمدن ماشيني مي‌بينيم نيز هشدار ديگري است، چرا كه جمله به جمله آن كاملا بر اوضاع و احوال كنوني دنياي مادي قابل تطبيق است. امروز هم مردم در درون فتنه‌ها فرو رفته‌اند، اركان ايمان و يقين متزلزل شده، راههاي شناخت حق، در ميان تبليغات زيانبار و آلودگي به فساد اخلاق پنهان گشته، امور مردم پراكنده و متشتت و راه فرار از فتنه‌ها پيچيده، گمراهي و نابينايي فراگير و هدايت به فراموشي سپرده شده است. گناه و معصيت جامعه بشري را فرا گرفته و شياطين يكه‌تاز ميدان جهانند. آري! هم در عصر آن امام بزرگوار مردم غفلت زده به سوي ارزشهاي جاهلي روي آورده بودند و هم در عصر ما و عجيب تر اين كه چنان مردم آن زمان به خواب فرو رفته بودند كه فريادهاي بيدارگر اين
معلم بزرگ، جز در گروه خاصي اثر نكرد و همچنان به راه خود ادامه دادند و ارزشهاي عصر جاهليت را يكي پس از ديگري زنده كردند و سرانجام حكومت اسلامي تبديل به خلافت امويان و عباسيان شد و نه تنها پيشرفت اسلام را در جهان، متوقف ساخت كه ضربه‌هاي شديدي بر پيكر اسلام و مسلمين وارد كرد! براي تكميل اين بحث شايسته است نگاه عميقتري به اوضاع مردم از جهات مختلف در عصر جاهليت داشته باشيم و آنچه را امام (ع) در جمله‌هاي كوتاه و پرمعنايش بيان فرموده گسترده‌تر در لابه‌لاي آيات قرآن و تواريخ آن زمان مشاهده كنيم. جاهليت عرب- و جاهليتهاي مشابه آن در اقوام ديگر- نشان‌دهنده مجموعه‌اي از عقايد باطل و خرافات و آداب و رسوم غلط و گاه زشت و شرم‌آور و كارهاي بيهوده و برخوردهاي قساوتمندانه بوده، بتهايي را از سنگ و چوب مي‌تراشيدند و پرستش مي‌كردند و در مشكلات خود به آن پناه مي‌بردند و اين موجودات بي‌شعور را شفيعان درگاه خدا و حاكم بر مقدرات و خير و شر خود، مي‌پنداشتند. تنها دختران خود را با دست خويش- به عنوان دفاع از ناموس يا به عنوان اين كه دختر ننگي است در خانواده- زنده به گور نمي‌كردند، بلكه گاه پسران خود را نيز با دست خود به قتل مي‌رساندند،
گاه به عنوان قرباني براي بتها و گاه به خاطر فقر و تنگدستي شديد! و نه تنها از اين جنايت عظيم و بي‌مانند، نگران نبودند بلكه به آن افتخار مي‌كردند و از نقاط مثبت خانواده خود مي‌شمردند! مراسم نماز و نيايش آنها كف زدنها و سوت كشيدنهاي ممتد، كنار خانه كعبه بود و حتي زنانشان به صورت برهنه مادرزاد احيانا اطراف خانه خدا طواف مي‌كردند و آن را عبادت مي‌شمردند. جنگ و خونريزي و غارتگري مايه مباهاتشان بود و زن در ميان آنان متاع بي‌ارزشي محسوب مي‌شد كه از ساده‌ترين حقوق انساني محروم بود و حتي گاه بر روي آن قمار مي‌زدند. فرشتگان را دختران خدا مي‌دانستند در حالي كه- همانگونه كه در بالا اشاره شد- تولد دختر را ننگ خانواده خود مي‌پنداشتند: (و يجعلون لله البنات سبحانه و لهم ما يشتهون) (ام خلقنا الملائكه اناثا و هم شاهدون). آنها احكام خرافي عجيبي داشتند، از جمله مي‌گفتند: جنينهايي كه در شكم حيوانات ماست، سهم مردان است و بر همسران حرام است اما اگر مرده متولد شود همگي در آن شريكند. هنگامي كه از همسر خود ناراحت مي‌شدند و مي‌خواستند او را مورد غضب شديد قرار دهند، ظهار مي‌كردند، يعني كافي بود به او بگويند: انت علي كظهر امي، تو نسبت به
من همچون مادرم هستي اين سخن به عقيده آنها سبب مي‌شد كه آن زن به منزله مادر باشد و تحريم گردد، بي آن كه حكم طلاق را داشته باشد و به اين ترتيب زن را در يك حال بلاتكليفي مطلق قرار مي‌داد. از ويژگيهاي دردناك عصر جاهليت مسئله جنگ و خونريزي وسيع و گسترده و كينه‌توزيهايي بود كه پدران براي فرزندان به ارث مي‌گذاشتند. همان وضع وخيمي كه قرآن مجيد از آن به شفا حفره من النار (لبه پرتگاه آتش) تعبير كرده مي‌فرمايد: و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفره من النار فانقذكم منها، نعمت بزرگ خدا را بر خويشتن به ياد آريد كه دشمن يكديگر بوديد و خدا در ميان دلهاي شما الفت ايجاد كرد و به بركت نعمت او برادر شديد، و شما بر لب پرتگاهي از آتش بوديد خدا شما را نجات داد. عقايد ديگري از قبيل اعتقاد به ارتباط نزول باران با طلوع و غروب ستارگان خاص، و فال نيك و بد زدن به پرندگان و ايمان به غولهاي بيابان و مانند اينها در ميان آنها وجود داشت كه قرآن مجيد از مجموع آنها به عنوان ضلال مبين، گمراهي آشكار تعبير كرده است. چه تعبير رسا و گويايي! مي‌فرمايد: هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو
ا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين، او كسي است كه در ميان جمعيت درس نخوانده، رسولي از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مي‌خواند و آنها را تزكيه مي‌كند و به آنان كتاب و حكمت مي‌آموزد و به يقين، پيش از آن در گمراهي آشكار بودند. آري اين بود سرگذشت عرب جاهلي- و همين است ويژگيهاي اصلي جاهليتهاي قرون و اعصار كه در اشكال مختلف و محتواي واحد ظاهر مي‌شود- و از همين جاست كه به عظمت و بزرگي كار پيامبر اسلام و قرآن مجيد مي‌توان پي برد و چه خوب مي‌گويد يكي از فرزانگان غرب به نام (توماس كارل) كه مي‌گويد: خداوند عرب را به وسيله اسلام از تاريكيها به سوي روشناييها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدي كه نه صدايي از آن مي‌آمد و نه حركتي محسوس بود، ملتي به وجود آورد كه از گمنامي به سوي شهرت، از سستي به سوي بيداري، از پستي به سوي فراز و از عجز و ناتواني به سوي نيرومندي سوق داده شد. نورشان از چهار سوي جهان مي‌تابيد از اعلان اسلام، يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاي ديگر در اندلس نهادند و بالاخره در همين مدت كوتاه، اسلام بر نصف دنيا نورافشاني مي‌كرد.
[صفحه 297]
ترجمه: آنها محل اسرار خدايند و پناهگاه فرمان او و ظرف علم او و مرجع احكامش و جايگاه حفظ كتابهاي (آسماني) او هستند و كوههاي استوار دينند. به وسيله آنان قامت دين را راست نمود و لرزش و تزلزل و وحشت آن را از ميان برد. شرح و تفسير: مقام والاي آل محمد (ص): امام (ع) در اين بخش از خطبه توصيفي از آل پيامبر و امامان اهل بيت مي‌كند و در عباراتي كوتاه و بسيار پرمعني، موقعيت آنان را بعد از پيامبر روشن مي‌سازد و با هشت جمله پي‌درپي، در واقع آنچه را در حديث ثقلين و حديث سفينه نوح و حديث نجوم آمده است توضيح مي‌دهد. در شش جمله اول مي‌فرمايد: آنها محل اسرار خدايند و پناهگاه فرمان او و ظرف علم او و مرجع احكامش و جايگاه حفظ كتابهاي آسماني او هستند و كوههاي استوار دينند (هم موضع سره، و لجا امره، و عيبه علمه، و موئل حكمه، و كهوف كتبه، و جبال دينه). گرچه بعضي از دانشمندان قسمتي از اين جمله‌ها را مرادف و شبيه هم دانسته‌اند، ولي حق اين است كه هر كدام اشاره به نكته‌اي دارد. در جمله اول اين حقيقت بازگو شده است كه اسرار الهي نزد آنهاست بديهي است كسي كه مي‌خواهد رهبري دين الهي را به عهده داشته باشد بايد از تمام اسرار
آن باخبر باشد، چرا كه بدون آن پيش بينيهاي صحيح را در امر هدايت و تدبير و نظم امور آنان، نمي‌تواند بر عهده بگيرد، به خصوص اين كه رهبري آنها مربوط به زمان خاصي نبوده است و به تمام تاريخ بشريت نظر داشته باشد (در بحث علم غيب پيامبر و پيشوايان معصوم نيز گفته‌ايم كه بخشي از علم غيب، اساس رهبري آنان را تشكيل مي‌دهد و بدون آن، امر رهبري ناقص خواهد بود). در جمله دوم نشان داده شده كه آنها پناهگاه امر الهي هستند. آيا منظور از امر در اين جا تنها اوامر تشريعي است يا اوامر تكويني را نيز شامل مي‌شود، ظاهر جمله‌هاي قبل و بعد را نشان مي‌دهد كه اين جمله نظر به فرمانهاي تشريعي خداوند دارد كه مردم در كسب اين اوامر و اطاعت از آنها بايد به پيشوايان معصوم از اهل بيت پيامبر پناه ببرند. جمله سوم، آنها را در صندوقچه علوم الهي مي‌شمارد، نه تنها اسرار و نه تنها اوامر، بلكه تمام علومي كه براي هدايت انسانها لازم و ضروري است و يا به نحوي در آن دخالت دارد، در اين صندوقچه‌ها نهفته شده است! و در جمله چهارم، آنها مرجع احكام الهي شمرده شده‌اند كه مردم در اختلافاتشان- چه از نظر فكري و چه از نظر قضايي- بايد به آنها مراجعه كنند تا رفع اختلاف و حل
مشكل شود و اگر موئل حكمه (حكم بر وزن ارم جمع حكمت است) خوانده شود، تفاوت آن با جمله‌هاي قبل روشنتر خواهد شد چرا كه در اين جا سخن از فلسفه‌ها و حكمتهاي احكام الهي است كه بخشي از علوم پيامبر و پيشوايان معصوم را تشكيل مي‌دهد. اما جمله و كهوف كتبه بيانگر اين حقيقت است كه محتواي همه كتب الهي نزد آنان است. اين شبيه چيزي است كه از علي (ع) نقل شده كه مي‌فرمود: اما و الله لو ثنيت لي و ساده فجلست عليها لافتيت اهل التوريه بتوراتهم … بتوراتهم … و افتيت اهل الانجيل بانجيلهم … و افتيت اهل القرآن بقرآنهم …، به خدا سوگند اگر مسندي براي من آماده شود و بر آن بنشينم براي پيروان تورات به توراتشان فتوا مي‌دهم و … و براي پيروان انجيل به انجيلشان و براي اهل قرآن به قرآنشان … در جمله ششم، آنها را كوههاي استوار دين معرفي كرده كه ظاهرا اشاره به چيزي است كه در آيات متعددي از قرآن مجيد درباره كوهها و نقش آن در حفظ آرامش زمين و نزول بركات، بر آن آمده است در آيه 15 از سوره نحل مي‌خوانيم: و القي في الارض رواسي ان تميد بكم و انهارا و سبلا لعلكم تهتدون، در زمين كوههاي ثابت و محكمي افكند تا لرزش آن را نسبت به شما بگيرد و نهرها و راهها
يي ايجاد كرد تا هدايت شويد. در حقيقت، كوهها- همچنان كه در تفسير اين آيه و آيات مشابه آن آمده است- از يك سو فشارهايي را كه از درون و از بيرون بر زمين وارد مي‌شود خنثي مي‌كنند و از سوي ديگر، منبع بزرگي براي نهرها و چشمه‌هاي آب هستند و از سوي سوم كانوني براي انواع معادن گرانبها. امامان معصوم نيز مايه آرامش افكار و سيراب شدن دلها و نشر ذخاير گرانبها در ميان امتند. به دنبال اين شش توصيف زيبا و پرمعني دو جمله ديگر اضافه مي‌فرمايد و مي‌گويد: به وسيله آنان (امامان اهل بيت) قامت دين را راست نمود و لرزش و تزلزل و وحشت آن را از ميان برد (بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه). (انحناء ظهر، خميده شدن پشت) كنايه لطيفي از فشار مشكلاتي است كه از سوي دشمنان دانا و دوستان نادان بر دين وارد مي‌شود و به وسيله اين بزرگواران، اين فشارها خنثي مي‌گردد و قامت دين راست مي‌شود. ارتعاد فرائض، لرزش آن قسمت از بدن كه روي قلب را پوشانيده كنايه لطيف ديگري از اضطراب و وحشتي است كه از سوي مكاتب الحادي و انحرافات ديني و اعتقادي بر مومنان وارد مي‌گردد كه به وسيله ائمه هدي خنثي مي‌شود و آرامش خويش را باز مي‌يابد. نكته‌ها: 1- آل پيامبر پ
ناه امت اسلامي آنچه در جمله‌هاي حساب شده بالا آمده است هرگز مبالغه نيست، حقايقي است كه تاريخ زندگي امامان معصوم مخصوصا عصر خود اميرمونان و امام باقر و امام صادق و امام علي بن موسي الرضا- عليهم‌السلام- گواه بر آن است كه چگونه اين بزرگواران در مقابل مكتبهاي التقاطي كه بر اثر گسترش اسلام و ورود افكار انحرافي به حوزه مسلمين و نيز خرافات و اوهام و تفسيرهاي غلط و نادرست و تحريف غاليان و قاصران، مانند كوه ايستادند و اسلام خالص و ناب را حفظ كردند. تاريخ مي‌گويد در برابر هيچ سوالي از مسائل دين كه از آنها مي‌شد، ناتوان نمي‌ماندند و به بهترين وجه پاسخ مي‌گفتند. طوفانهاي عجيبي بعد از رحلت پيامبر اسلام (ص) رخ داد و اگر اين لنگرهاي عظيم الهي نبودند شدت طوفان، كشتي اسلام راستين را غرق مي‌نمود. در پاره‌اي از موارد با علوم و دانشهاي خود، با افشاگريها و تبيين حقايق اسلام و در پاره‌اي از موارد با خون پاك خود- آنگونه كه امام حسين سالار شهيدان و يارانش در كربلا انجام دادند- از حوزه اسلام دفاع كردند. اگر انحرافات اعتقادي و عقايد عجيب و غريبي را كه در كتب ملل و نحل ذكر كرده‌اند، با معارف و عقايدي كه امامان اهل بيت عرضه داشته‌اند-
و نمونه آن همين نهج‌البلاغه و صحيفه سجاديه با آن محتواي بسيار بالاست- و آنچه از روايات ائمه اهل بيت در كتابهايي مانند توحيد صدوق و كتب مشابه آن آمده است مقايسه كنيم، حقيقت آنچه را در جمله‌هاي بالا در توصيف آنان آمده است درمي‌يابيم. اينها همان چيزي است كه در جاي ديگر نهج‌البلاغه در لابه‌لاي سخنان علي (ع) با كميل بن زياد آمده است كه مي‌فرمايد: اللهم بلي لا تخلو الارض من قائم الله بحجه اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بيناته … يحفظ الله بهم حججه و بيناته حتي يودعها نظرائهم و يزرعوها في قلوب اشباههم، آري، هرگز روي زمين خالي نمي‌شود از كسي كه به حجت الهي قيام كند خواه ظاهر و آشكار باشد يا خائف و پنهان، تا دلايل الهي و نشانه‌هاي روشن او باطل نگردد … خداوند به واسطه آنها حجتها و دلايلش را حفظ مي‌كند تا به افرادي نظير خود بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادي شبيه خود بيفشانند. اين همان حقيقتي است كه پيامبر در روايت متواتر معروف به آن اشاره فرموده و توصيه كرده است كه دست از دامان قرآن و اهل بيت برندارند تا هرگز گمراه نشوند و مفهوم آن دين است كه جدايي از هر يك از اين دو، همراه با گمراهي است. 2- آل
پيامبر كيانند؟ از آنچه در بالا گفته شد به خوبي روشن مي‌شود كه منظور از اهل بيت، امامان معصوم است، نه آنگونه كه بعضي از مفسران نهج‌البلاغه احتمال داده‌اند كه اشاره به افرادي همچون حمزه و عباس و جعفر باشد كه در عصر پيامبر (ص) با فداكاريهاي خود اسلام را حفظ كردند، درست است كه اينها خدمات پرقيمتي داشتند ولي محتواي جمله‌هاي هشتگانه بالا چيزي فراتر از اين مسئله است، و جز بر امامان معصوم تطبيق نمي‌كند.
[صفحه 305]
ترجمه: آنها بذر فجور را فشاندند و با آب غرور و نيرنگ، آن را آبياري كردند و سرانجام، بدبختي و هلاكت را درو نمودند. هيچ كس از اين امت را با آل محمد (ص) نمي‌توان مقايسه كرد و آنها كه از نعمت آل محمد (ص) بهره گرفتند با آنان برابر نخواهند بود، چرا كه آنها اساس دين و ستون استوار بناي يقينند. غلوكننده، به سوي آنان باز مي‌گردد و عقب مانده به آنان ملحق مي‌شود و ويژگيهاي ولايت و حكومت، از آن آنهاست و وصيت و وراثت (پيامبر) تنها در آنهاست، ولي هم‌اكنون كه حق به اهلش بازگشته و به جايگاه اصلي‌اش منتقل شده (چرا كوتاهي و سستي مي‌كنند و قدر اين نعمت عظيم را نمي‌شناسند؟). شرح و تفسير: هيچ كس با آنان برابر نمي‌كند! با توجه به اين كه اين خطبه بعد از جنگ صفين ايراد شده است چنين به نظر مي‌رسد كه ضميرها در جمله‌هاي سه‌گانه آغاز اين بخش، به اصحاب معاويه و همچنين خوارج برمي‌گردد، اين احتمال نيز داده شده است كه به منافقين باز گردد و يا به همه كساني كه با حضرتش به مبارزه و مخالفت برخاستند. به هر حال در يك تشبيه دقيق و گويا مي‌فرمايد: آنها بذر فجور را (در سرزمين دل خويش و در متن جامعه اسلامي) افشاندند و با آب غرور و
نيرنگ آن را آبياري كردند و سرانجام، بدبختي و هلاكت را كه محصول اين بذر شوم بود درو كردند (زرعوا الفجور، و سقوه الغرور، و حصدوا الثبور). اين درست مراحل سه‌گانه‌اي است كه امروز درباره زراعت گفته مي‌شود: كاشت، داشت و برداشت و روشن است كه بذرهاي فجوري كه با غرور و نيرنگ آبياري شود محصولي جز اين نخواهد داشت. سپس بار ديگر به بيان اوصاف آل محمد (ص) با تعبيرات صريحتر و آشكارتري باز مي‌گردد و مقام والا و حقوق از دست رفته آنان را در عباراتي كوتاه و پرمعني- همانگونه كه راه و رسم آن حضرت است- بازگو مي‌كند. نخست مي‌فرمايد: هيچ كس از اين امت را با آل محمد (ص) نمي‌توان مقايسه كرد (لا يقال بال محمد صلي الله عليه و آله من هذه الامه احد). دليل آن هم روشن است زيرا آنها به گفته صريح پيامبر در حديث ثقلين كه تقريبا همه علماي اسلام آن را در كتابهاي خود آورده‌اند قرين قرآن و كتاب‌الله شمرده شده‌اند و مي‌دانيم هيچ كس از امت، غير آنها، قرين قرآن نيست. افزون بر اين، آياتي همچون آيه تطهير كه شهادت به معصوم بودن آنها مي‌دهد و آيه مباهله كه بعضي از آنان را نفس پيامبر مي‌شمرد و آيات و روايات ديگر شاهد اين مدعاست. بعلاوه علوم و دانشها و مع
ارفي كه از آنان نقل شده با علوم و دانشهاي ديگران قابل مقايسه نيست. آيا نظير آنچه در همين نهج‌البلاغه آمده است و يا عشري از اعشار آن از ديگران نقل شده است، آيا مجموعه همچون صحيفه سجاديه و حتي يك دعاي آن از ديگري سراغ داريد، احكام وسيع و گسترده‌اي كه از امام باقر و امام صادق- عليهماالسلام- درباره جزئيات دين نقل شده و مناظراتي كه از امام علي بن موسي الرضا (ع) در ابواب مختلف عقايد ديني با پيروان مذاهب ديگر، در حالات آن امام نقل شده، شبيه و مانندي در اين امت دارد؟ در جمله بعد سخني مي‌فرمايد كه در حقيقت دليل جمله قبل است. مي‌فرمايد: آنها كه از خوان نعمت آل محمد (ص) بهره گرفتند هرگز با خود آنان برابر نخواهند بود! (و لا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا). چه نعمتي از اين بالاتر كه اگر فداكاريهاي علي (ع) نبود ديگران در زمره مسلمين وارد نمي‌شدند. تاريخ زندگي آن حضرت از داستان ليله‌المبيت گرفته تا جريان جنگ بدر و احد و خندق و خيبر و مانند آن، همه گوياي اين واقعيت است. جايي كه پيامبر درباره او در آن جمله معروف مي‌فرمايد: ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين و در تعبير ديگري: لمبارزه علي (ع) لعمرو بن عبدود افضل من اعم
ال امتي الي يوم القيامه. ضربه‌اي كه علي (ع) در جنگ خندق بر پيكر عمرو بن عبدود (در آن لحظه حساس و بسيار بحراني) وارد كرد برتر از عبادت جن و انس است. ايثارگري علي (ع) در ليله‌المبيت در آن شب كه جان خود را سپر براي حفظ جان پيامبر نمود، فداكاريهاي او در جنگ خيبر آنجا كه ديگران هر چه كوشيدند كاري از پيش نبردند، ايستادگي بي‌نظير او در جنگ احد در حساسترين لحظاتي كه لشكر اسلام متلاشي شده و پيامبر تنها مانده بود و مواقع حساس ديگري در تاريخ اسلام چه در عصر پيامبر و چه بعد از او كه بازوهاي تواناي علي (ع) و علم و دانش سرشار او براي حمايت اسلام به كار مي‌افتاد بر هيچ كس پوشيده نيست. در عصر خلفاي نخستين و سپس دوران تاريك بني‌اميه و عصر ظلماني بني‌عباس، چراغهاي فروزاني كه محيط اسلام را روشن مي‌ساخت و مسلمين را در برابر تهاجم فرهنگ بيگانه و احياي سنن جاهليت حفظ مي‌كرد همان امامان اهل بيت بودند و اينها واقعيتهايي است كه بر هيچ محققي پوشيده نيست هر چند دشمنان اهل بيت سخت كوشيدند كه مردم را در مورد اين مسائل در بي‌خبري نگهدارند. جالب اين كه امام در جمله بالا مي‌فرمايد: نعمت وجود اهل بيت به طور مستمر و ابدي جاري است و منحصر به
عصر و زماني نبوده و نخواهد بود، چرا كه آنچه از ثمره شجره مباركه اسلام- امروز مي‌چينيم- گذشته از زحمات فوق‌العاده پيامبر اسلام- محصول تلاشهاي عظيمي است كه اين باغبانان وحي براي آبياري آن در هر عصر و زماني به خرج داده‌اند. سپس به دو نكته ديگر اشاره مي‌فرمايد كه از نكته قبل سرچشمه گرفته است و آن اين كه: اهل بيت اساس و شالوده دين و ستون استوار بناي رفيع يقينند (هم اساس الدين و عماد اليقين). آري وحي در خانه آنان نازل شده و در آغوش وحي پرورش يافته‌اند و آنچه را از معارف دين دارند از پيامبر گرفته‌اند و از آنجا كه اسلام راستين نزد آنهاست، سرچشمه يقين و ايمان مردمند. در جمله‌هاي بعد چنين نتيجه‌گيري مي‌كند كه: غلوكننده به سوي آنان باز مي‌گردد و عقب مانده به آنان ملحق مي‌شود (اليهم يفيي الغالي، و بهم يلحق التالي). چگونه چنين نباشد در حالي كه آنها صراط مستقيم دينند و امت وسط مي‌باشند كه معارف و عقايد و دستورهاي اسلام را خالي از هر گونه افراط و تفريط مي‌دانند و بازگو مي‌كنند. اگر به تاريخ عقايد فرقه‌هاي اسلامي كه از اهل بيت دور مانده‌اند مراجعه كنيم و گرفتاران در دام جبر و تشبيه و الحاد در اسماء و صفات الهي را ببينيم و ا
ين كه چگونه بعضي، غلو در اسماء و صفات الهي را به جايي رسانده‌اند كه قائل به تعطيل شده‌اند و گفتند ما هرگز توان معرفت او را نداريم (نه معرفت اجمالي و نه معرفت تفصيلي) و در مقابل آنها گروهي آن چنان ذات اقدس الهي را پايين آوردند كه او را در شكل جوان امردي دانستند كه موهاي به هم پيچيده زيبايي دارد. در مسئله جبر و تفويض گروهي آن چنان تند رفتند كه انسان را موجودي بي‌اختيار در چنگال قضا و قدر دانستند كه ذره‌اي، اراده او كارساز نيست و هر چه تقدير ازلي بوده بايد انجام دهد، خواه راه كفر بپويد يا ايمان، و دسته‌اي آن چنان گرفتار تفريط گشتند كه براي انسان استقلال كاملي در برابر ذات پاك خداوند قائل شده و با قبول تفويض، راه شرك و دوگانگي را پيش گرفتند. ولي مكتب اهل بيت كه مسئله نفي جبر و تفويض و اثبات امر بين‌الامرين را مطرح مي‌كرد، مسلمانها را از آن افراط و تفريط خطرناك و كفرآلود برحذر داشت و اينجاست كه صدق كلام امام روشن مي‌شود كه غلوكنندگان بايد به سوي آنها باز گردند و واپس ماندگان سرعت گيرند و به آنها برسند و اين تشبيه لطيفي است كه قافله‌اي را در نظر مجسم مي‌كند كه راهنمايان هوشيار و آگاهي دارد ولي گروهي بي‌حساب پيشي م
ي‌گيرند و در بيابان گم مي‌شوند و گروهي سستي كرده، عقب مي‌مانند و طعمه درندگان بيابان مي‌شوند. سپس در يك نتيجه‌گيري نهايي مي‌فرمايد: ويژگيهاي ولايت و حكومت از آن آنهاست (و لهم خصائص حق الولايه). مقدم داشتن (لهم) در جمله بالا اشاره به اين است كه اين ويژگيها منحصر به آنهاست. چگونه از همه شايسته‌تر نباشند در حالي كه آنها اساس دين و ستون يقينند و اسلام راستين و ناب محمدي را خالي از هر گونه افراط و تفريط عرضه مي‌كنند و نعمتهاي وجودي آنها بر همگان جريان دارد. درست به همين دليل: وصيت پيامبر و وراثت خلافت او در آنهاست (و فيهم الوصيه و الوراثه). اگر پيامبر درباره آنها وصيت كرد و پيشوايي خلق را به آنان سپرد به خاطر همين واقعيتها بود نه مسئله پيوند خويشاوندي و نسب. پيداست كه منظور از وصيت و وراثت در اينجا مقام خلافت و نبوت است و حتي كساني كه ارث را در اينجا به معني ارث علوم پيامبر (ص) گرفته‌اند نتيجه‌اش شايستگي آنها براي احراز اين مقام است، چرا كه پيشواي خلق بايد وارث علوم پيامبر باشد و جانشين او همان وصي اوست، زيرا معلوم است كه ارث اموال، افتخاري نيست و وصيت در مسائل شخصي و عادي، مطلب مهمي محسوب نمي‌شود و آنها كه تلاش ك
رده‌اند وصيت و وراثت را به اينگونه معاني تفسير كنند در واقع گرفتار تعصبها و تحت تاثير پيشداوريها بوده‌اند، زيرا آنچه مي‌تواند همرديف (اساس الدين و عماد اليقين و خصائص حق الولايه) واقع شود همان مساله خلافت و جانشيني رسول الله (ص) است و غير آن شايسته نيست كه همرديف اين امور گردد. سرانجام در آخرين جمله، گويي مردم قدرنشناس زمان خود را مخاطب ساخته و مي‌فرمايد: هم اكنون كه حق به اهلش بازگشته و به جايگاه اصلي منتقل شده چرا كوتاهي و سستي و پراكندگي داريد و قدر اين نعمت عظيم را نمي‌شناسيد؟ (الان اذ رجع الحق الي اهله و نقل الي منتقله). از آنچه در بالا درباره وصيت و وراثت گفته شد به خوبي روشن مي‌شود كه منظور از حق در اينجا همان حق خلافت و ولايت است كه اهل بيت نسبت به آن از همه شايسته‌تر بودند و در واقع قبايي بود كه تنها به قامت آنها راست مي‌آمد. نكته‌ها: 1- عظمت اهل بيت در قرآن و روايات اسلامي تعبيراتي كه در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامي درباره اهل بيت آمده، بسيار والا و شگفت‌انگيز است. آيه تطهير به روشني مي‌گويد كه اهل بيت پيامبر (ص) از هر پليدي و آلودگي پاك و منزه و به تعبيري ديگر معصومند (انما يريد الله ليذهب ع
نكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا). آيه مباهله، علي (ع) را به منزله نفس نفيس و جان پاك پيغمبر، و فاطمه زهرا و فرزاندان آنها، حسن و حسين، را نزديكترين افراد به آن حضرت و مقربترين اشخاص نزد خداوند مي‌شمرد كه دعايشان در پيشگاه او مستجاب است. آيه تبليغ، ابلاغ ولايت علي (ع) را از بزرگترين ماموريتهاي پيامبر (ص) مي‌شمرد و قرين رسالت قرار مي‌دهد تا آنجا كه مي‌گويد: و ان لم تفعل فما بلغت رسالته، اگر ابلاغ نكني رسالت او را ابلاغ نكرده‌اي! آيات فراوان ديگر كه وارد شدن در شرح آنها در اين مختصر مناسب نيست، به علاوه، در كتب فراواني با ذكر منابع و مدارك دقيق آنها از كتب اهل سنت تشريح شده است. در روايات اسلامي مخصوصا رواياتي كه در صحاح‌سته (كتب شش گانه‌اي كه معروفترين منابع حديث اهل سنت است) وارد شده، آنقدر فضايل و مناقب درباره اهل بيت ذكر شده كه بالاتر از آن تصور نمي‌شود و بعضي از دانشمندان آن را در چند جلد كتاب خلاصه كرده‌اند و بعضي، مجموع اين روايات را كه در منابع مختلف اسلامي (از طريق اهل سنت) آمده، در دهها جلد گردآوري نموده‌اند. ولي با نهايت تاسف، فشارهاي قدرتهاي حاكم بعد از رسول خدا (ص) چنان زياد بود كه عظمت مقام اه
ل بيت در ميان مردم ناشناخته ماند. كساني كه اهل بيت پيامبر (ص) را از رسيدن به حق خود بعد از رحلت آن حضرت منع كردند اجازه ندادند فضايل آنها در ميان مردم منتشر شود و از آن بيشتر در عصر خلفاي اموي و عباسي، كمتر به كسي اجازه مي‌دادند كه زبان به شرح فضايل آنها بگشايد و از عظمت مقام آنها سخن بگويد بلكه گاه، ذكر يكي از فضايل آنها سر گوينده را بر باد مي‌داد و يا سبب زندانهاي طولاني مي‌شد. اما خدا مي‌خواست اين حقايق لابه‌لاي كتب اسلامي باقي بماند و همچون آفتاب بدرخشد و براي كساني كه مي‌خواهند در برابر واقعيات، سر تعظيم فرود آوردند ذخيره شود. در اينجا انسان به ياد گفته ابن ابي‌الحديد مي‌افتد كه مي‌گويد: چه بگويم درباره مرد بزرگي كه دشمنانش اعتراف به فضيلت او داشته‌اند و هرگز نتوانسته‌اند مناقب و فضايل او را كتمان كنند و از طرفي مي‌دانيم بني‌اميه بر تمان جهان اسلام تسلط يافتند و با تمام قدرت و با هر حيله‌اي سعي در خاموش كردن نور او و تشويق بر جعل اخبار در معايب او داشتند و او را بر فراز تمام منابر سب و دشنام دادند و ستايش كنندگان او را تهديد به مرگ كرده بلكه زنداني كرده و كشتند و حتي اجازه ندادند يك حديث در فضيلت او نقل
شود و نامي از او برده شود، يا كسي را به نام او بنامند، ولي با اين حال جز بر بلندي مقام او افزوده نشد … و هر چه بيشتر كتمان مي‌كردند عطر فضايل او بيشتر مي‌شد و همچون آفتاب بود كه هرگز نور آن با كف دست پوشانده نمي‌شود و همانند روشنايي روز كه اگر يك چشم از آن محجوب بماند چشمهاي فراواني آن را مي‌بينند. همين معني به صورت فشرده‌تر و گوياتر در بعضي از كتب، از امام شافعي نقل شده است كه مي‌گويد: در شگفتم از مردي كه دشمنانش فضايل او را از روي حسد كتمان كردند و دوستانش از ترس، ولي با اين حال شرق و غرب جهان را پر كرده است. شبيه همين مضمون از عامر بن عبدالله بن زبير نقل شده است. 2- توجيهات نامناسب: قابل توجه اين كه ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه خود هنگامي كه به جمله (الان اذ رجع الحق الي اهله … ) مي‌رسد، مي‌گويد: مفهوم اين سخن اين است كه حق قبل از اين زمان، در غير اهلش بوده ولي ما اين سخن را تاويل و توجيه مي‌كنيم بر خلاف آنچه اماميه مي‌گويند و مي‌گوييم: بي‌شك آن حضرت از همه اولي و شايسته‌تر براي امر خلافت بود نه بر عنوان اين كه نصي از پيامبر (ص) وارد شده باشد بلكه به عنوان افضليت، چرا كه او برترين انسان بعد از رسول
خدا (ص) و شايسته‌ترين فرد از ميان تمام مسلمانان نسبت به خلافت بود ولي او حق خود را به خاطر مصلحتي ترك كرده بود زيرا او و ساير مسلمين پيش بيني مي‌كردند كه تنش و اضطراب در اسلام و نشر آن پيدا خواهد شد چرا كه عرب نسبت به او حسد مي‌ورزيد و كينه او را در دل داشت و جايز است كسي كه شايسته‌تر براي امري است و آن را ترك نموده و بعد به آن بازگشته، بگويد: قد رجع الامر الي اهله، كار به اهلش بازگشت. به يقين پيشداوريها مانع از اين شده است كه مفهوم چنين كلام روشني پذيرفته شود زيرا اگر علي (ع) مي‌خواست بفرمايد: پيش از اين، حق به دست اهلش سپرده نشده بود و اكنون به دست اهلش رسيده و به محل شايسته خود بازگشته است چه عبارتي از اين روشنتر، ممكن بود بگويد. اين از يك سو، از سوي ديگر مي‌دانيم اين جمله كه عرب نسبت به او حسد مي‌ورزيد و عداوت داشت سخني بي‌اساس است. آري تنها گروه كوچكي كه از بازماندگان سران شرك و كفر بودند چنين حالتي داشتند و به تعبيري ديگر جمعي از سران قريش و سران يهود و منافقين كه ضربات او را در جنگهاي بدر و خيبر و حنين چشيده بودند، عداوت او را در دل داشتند ولي توده‌هاي مردم به او عشق مي‌ورزيدند لذا در حديث معروفي كه د
ر منابع معتبر اسلامي آمده است مي‌خوانيم كه پيامبر (ص) خطاب به علي (ع) كرد و دست بر شانه او زد و فرمود: (لا يبغضك الا منافق، تنها منافقان با تو دشمني دارند) و در صحيح ترمذي كه از معروفترين منابع اهل سنت است از ابوسعيد خدري نقل شده است كه گفت: (انا كنا لنعرف المنافقين ببعضهم علي بن ابيطالب، ما منافقان را از طريق دشمني با علي بن ابيطالب مي‌شناختيم). آيا ابن ابي‌الحديد راضي مي‌شود كه اكثريت مسلمين آن روز را از منافقان بشمارد؟ و باز به همين دليل مي‌بينيم استقبالي كه از خلافت علي (ع) و بيعت با او شد از هيچ يك از خلفا نشد در حالي كه معاصران او و بيعت كنندگان با وي غالبا همان صحابه پيامبر (ص) يا فرزندان آنها بودند و اين در واقع عذر ناموجهي است كه براي عدم تسليم در برابر واقعيت ذكر شده است. اما در مورد اين كه مي‌گويد نصي بر خلافت و ولايت او نرسيده است، اين سخني است دور از واقعيت كه در جاي خود آن را اثبات نموده‌ايم.

خطبه 003-شقشقيه

[صفحه 317]
ترجمه: اين خطبه معروف به شقشقيه است و متشمل بر شكايت در امر خلافت و سپس ترجيح دادن شكيبايي در برابر آن و آنگاه بيعت مردم با او مي‌باشد. به خدا سوگند! او پيراهن خلافت را بر تن كرد در حالي كه خوب مي‌دانست موقعيت من در مساله خلافت همچون محور سنگ آسياب است (كه بدون آن هرگز گردش نمي‌كند)، سيل خروشان (علم و فضيلت) از دامنه كوهسار وجودم پيوسته جاري است و مرغ (دورپرواز انديشه) به قله (وجود) من نمي‌رسد (چون چنين ديدم)، در برابر آن پرده‌اي افكندم و پهلو از آن تهي نمودم و پيوسته در اين انديشه بودم كه آيا با دست بريده (و نداشتن يار و ياور، به مخالفان) حمله كنم يا بر اين تاريكي كور، صبر نمايم، همان ظلمت و فتنه‌اي كه بزرگسالان را فرسوده، كودكان خردسال را پير و مردم باايمان را تا واپسين دم زندگي و لقاي پروردگار رنج مي‌دهد. سرانجام ديدم بردباري و شكيبايي در برابر اين مشكل، به عقل و خرد نزديكتر است، به همين دليل شكيبايي پيشه كردم (نه شكيبايي آميخته با آرامش خاطر، بلكه) در حالي كه گويي در چشمم خاشاك بود و استخوان راه گلويم را گرفته بود، چرا كه با چشم خود مي‌ديدم ميراثم به غارت مي‌رود! خطبه در يك نگاه: اين خطب
ه از مهمترين خطبه‌هاي نهج‌البلاغه است و چون مسائل مربوط به خلافت بعد از رسول خدا (ص) را بي‌پرده شرح مي‌دهد براي گروهي جنجال برانگيز شده است. نكته‌هايي در اين خطبه وجود دارد كه در هيچ يك از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه نيست و در عين كوتاهي، يك دوره تاريخ اسلام مربوط به عصر خلفاي نخستين در آن خلاصه شده است. تحليلهاي دقيق و جالبي دارد كه براي صاحب نظران، بسيار قابل مطالعه است و نكاتي در آن ديده مي‌شود كه در هيچ جاي ديگر ديده نخواهد شد. قبل از ورود در شرح و تفسير اين خطبه اشاره به چند نكته لازم به نظر مي‌رسد: 1- نام خطبه: نام اين خطبه از جمله آخر آن گرفته شده است كه امام (ع) در پاسخ تقاضاي ابن‌عباس براي ادامه خطبه، به او فرمود: (تلك شقشقه هدرت ثم قرت) كه معادل آن در فارسي چنين است: (اين شعله آتشي بود كه از دل زبانه كشيد و فرو نشست) و به اين ترتيب درخواست ابن‌عباس را براي ادامه سخن رد كرد، چون حال و هوايي كه امام (ع) را براي بيان آن سخنان آتشين و حساس آماده كرده بود تغيير يافت، زيرا كسي از ميان جمعيت برخاست و نامه‌اي به دست حضرت داد و فكر امام (ع) را به مسائل ديگري متوجه ساخت. 2- زمان صدور: در مورد زمان صدور اين خطبه در
ميان شارحان نهج‌البلاغه گفتگوست، بعضي مانند محقق خويي معتقدند: از محتواي خطبه و همچنين اسناد و طرق آن استفاده مي‌شود كه اين سخنان را در اواخر عمر شريفش بعد از ماجراي جنگ جمل و صفين و نهروان و پيكار با ناكثين و قاسطين و مارقين ايراد فرموده و انصافا محتواي خطبه نيز اين نظر را تاييد مي‌كند. 3- مكان ايراد خطبه: جمعي از شارحان نهج‌البلاغه از ذكر مكان صدور خطبه خاموشند ولي بعضي معتقدند كه امام (ع) آن را بر فراز منبر مسجد كوفه ايراد فرموده و ابن‌عباس مي‌گويد: امام (ع) آن را در (رحبه) ايراد فرمود و اين در موقعي بود كه سخن از مساله خلافت به ميان آمد، طوفاني در قلب مبارك امام (ع) برخاست و اين سخنان را ايراد فرمود. 4- سند خطبه: در مورد سند خطبه نيز گفتگوست. بعضي گفته‌اند: اين خطبه از خطبه‌هاي متواتر است و بعضي به عكس، گفته‌اند اين خطبه از علي (ع) نيست و او هرگز از مساله خلافت شكايت نكرده، بلكه ساخته و پرداخته سيدرضي مي‌باشد. شارح معروف، ابن‌ميثم بحراني مي‌گويد: اين دو ادعا هر دو باطل و در طريق افراط و تفريط است. سند خطبه به حد تواتر نرسيده و از طرفي اين ادعا كه از سخنان سيدرضي است نيز بي‌پايه است (و حق اين است كه از عل
ي (ع) صادر شده است). اشكال تراشي در سند اين خطبه، به خاطر اين نيست كه ضعف و فتوري در آن راه دارد و يا با ساير خطبه‌هاي نهج‌البلاغه از نظر ارزش متفاوت مي‌باشد، بلكه به عكس، چنان كه خواهد آمد اين خطبه داراي اسناد متعددي است كه در بعضي از خطبه‌هاي بعضي نهج‌البلاغه اين همه اسناد وجود ندارد. تنها چيزي كه سبب اشكال تراشي درباره خطبه شده است اين است كه با پيشداوريها و ذهنيت گروهي از افراد سازگار نيست. آنها به جاي اين كه پيشداوري و ذهنيت خود را با آن اصلاح كنند، به فكر مخدوش كردن اسناد خطبه افتاده‌اند تا مبادا به ذهنيت آنها لطمه‌اي وارد شود. به هر حال از جمله اسنادي كه غير از نهج‌البلاغه براي اين خطبه ذكر شده، اسناد زير است: الف- ابن‌جوزي در كتاب تذكره‌الخواص مي‌گويد: اين خطبه را امام (ع) در پاسخ كسي ايراد فرمود كه هنگامي كه امام (ع) به منبر رفته بود از آن حضرت پرسيد: ما الذي ابطا بك الي الان، چه چيز سبب شد كه تا اين زمان زمام خلافت را به دست نگيري؟ اين سخن نشان مي‌دهد كه ابن‌جوزي طريق ديگري براي اين خطبه در اختيار داشته است، زيرا سوال اين جوان در نهج‌البلاغه مطرح نيست حتما ابن‌جوزي از طريق ديگري گرفته است. ب- شارح م
عروف ابن‌ميثم بحراني مي‌گويد: اين خطبه را در دو كتاب يافتم كه تاريخ تاليف آنها، قبل از تولد سيدرضي- ره- بوده است: نخست در كتاب الانصاف نوشته ابوجعفر ابن قبه شاگرد كعبي، كه يكي از بزرگان معتزله است كه وفات او قبل از تولد سيدرضي است. ديگر اين كه نسخه‌اي از آن را يافتم كه بر آن، خط ابوالحسن علي بن محمد بن فرات وزير المقتدر بالله بود و اين، شصت و چند سال قبل از تولد سيدرضي بوده است. سپس مي‌افزايد: بيشترين گمان من اين است كه آن نسخه مدتي قبل از تولد ابن‌فرات نوشته شده بوده است. ابن ابي‌الحديد نيز مي‌گويد: استادم واسطي در سال 603 از استادش ابن‌خشاب چنين نقل كرد كه او در جواب اين سوال كه آيا اين خطبه مجعول است؟ گفت: نه به خدا سوگند! من مي‌دانم كه كلام امام (ع) است همانگونه كه مي‌دانم اسم تو مصدق بن شبيب واسطي است. من ادامه دادم و گفتم: بسياري از مردم مي‌گويند اين از سخنان سيدرضي است. او در پاسخ گفت: سيدرضي و غير سيدرضي كجا، و اين بيان و اين اسلوب ويژه كجا؟! ما رساله‌هاي سيدرضي را ديده‌ايم و روش و طريقه و فن او را در نثر شناخته‌ايم، هيچ شباهتي با اين خطبه ندارد سپس افزود: به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايي يافت
ه‌ام كه دويست سال قبل از تولد سيدرضي تصنيف شده است. من اين خطبه را با خطوطي ديده‌ام كه آنها را مي‌شناسم و مي‌دانم خط كدام يك از علما و اهل ادب است پيش از آن كه پدر رضي متولد شود. سپس ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: من نيز خودم قسمت مهم اين خطبه را در نوشته‌هاي استاد ابوالقاسم بلخي كه از علماي بزرگ معتزله بود يافته‌ام و او معاصر المقتدربالله بود كه مدت زيادي قبل از تولد سيدرضي مي‌زيسته است و نيز بسياري از آن را در كتاب ابن‌قبه (كه از متكلمان اماميه است) به نام الانصاف يافتم و او از شاگردان ابوالقاسم بلخي است و قبل از سيدرضي مي‌زيسته است. مرحوم علامه اميني در الغدير، جلد 7، صفحه 82 به بعد، اين خطبه را از 28 كتاب، آدرس داده است. محتواي خطبه: همانگونه كه قبلا نيز اشاره شد اين خطبه در تمام فرازهايش از مساله خلافت بعد از پيامبر اسلام (ص) سخن مي‌گويد و مشكلاتي را كه در دوران خلفا به وجود آمد در عبارات كوتاه و پرمعني و بسيار داغ و موثر شرح مي‌دهد و با صراحت، اين حقيقت را بيان مي‌كند كه بعد از رسول خدا (ص) او، از همه شايسته‌تر براي اين مقام بود و شديدا تاسف مي‌خورد كه چرا خلافت از محور اصلي تغيير داده شد. در پايان خطبه، دا
ستان بيعت مردم را با خودش شرح مي‌دهد و اهداف پذيرش بيعت را در جمله‌هاي بسيار زيبا و الهام‌بخش بيان مي‌فرمايد. شرح و تفسير: تحليلي مهم پيرامون مساله خلافت: اين خطبه- همانگونه كه گذشت- به طوفانهاي سخت و سنگيني اشاره مي‌كند كه بعد از رسول خدا (ص) براي تغيير محور خلافت انجام شد و شايسته‌ترين فرد را با تكيه بر دليل و منطق براي جانشيني پيامبر (ص) نشان مي‌دهد و سپس به مشكلات عظيمي كه به خاطر تخلف از اين امر و از نص صريح پيامبر (ص) در امر خلافت براي مسلمين پديد آمد اشاره مي‌فرمايد. نخست شكايت خود را از نخستين مرحله خلافت بيان مي‌دارد و مي‌فرمايد: به خدا سوگند او پيراهن خلافت را بر تن كرد در حالي كه خوب مي‌دانست موقعيت من در مساله خلافت همچون محور سنگ آسياست! (كه بدون آن هرگز گردش نمي‌كند) (اما و الله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم ان محلي منها محل القطب من الرحا). بدون اشكال مرجع ضمير (تقمصها) خلافت است و تعبير به قميص (پيراهن) شايد اشاره به اين نكته باشد كه او از مساله خلافت به عنوان پيراهني براي پوشش و زينت خود بهره گرفت در حالي كه اين آسياب عظيم، نياز به محور نيرومندي دارد كه نظام آن را در حركت شديدش حفظ كند و ا
ز انحراف باز دارد و در نوسانات و بحرانها، حافظ آن باشد و به نفع اسلام و مسلمين بچرخد. آري خلافت پيراهن نيست، سنگ آسياي گردنده جامعه است، خلافت نياز به محور دارد، نه اين كه كسي او را بر تن كند و پوشش خود قرار دهد. سپس دليل روشني براي اين معني ذكر مي‌كند كه به هيچ وجه قابل انكار نيست، مي‌فرمايد: سيلهاي خروشان و چشمه‌هاي (علم و فضيلت) از دامنه كوهسار وجودم پيوسته جاري است و مرغ (دورپرواز انديشه) به قله (وجود) من نمي‌رسد (ينحدر عني السيل، و لا يرقي الي الطير). تعبير (به ينحدر، فرو مي‌ريزد و پايين مي‌آيد)، (و لا يرقي، بالا نمي‌رود) كه در دو جهت مختلف و در برابر هم قرار گرفته بيانگر نكته لطيف و ظريفي است و آن اينكه وجود امام، به كوه عظيمي تشبيه شده، كه داراي قله بسيار مرتفعي است و طبيعت اينگونه كوهها و قله‌ها اين است كه نزولات آسماني را در خود جاي مي‌دهد و سپس به صورت مستمر به روي زمينهاي گسترده و دشتها جاري مي‌سازد و گلها و گياهان و درختان را بارور مي‌كند و از سوي ديگر هيچ پرنده دورپروازي، نمي‌تواند به آن راه يابد. اين تشبيه اشاره به همان چيزي است كه در قرآن مجيد درباره نقش كوهها در آرامش و آبادي زمين آمده: و الق
ي في الارض رواسي ان تميد بكم و انهارا و سبلا لعلكم تهتدون، خداوند در زمين، كوههاي محكم و ثابتي افكند تا اضطراب و لرزش آن را نسبت به شما بگيرد و نهرهايي (به وسيله آنها) ايجاد كرد و راههايي در آن قرار داد تا هدايت شويد. آري اگر شبكه كوههاي عظيم نبودند فشار دروني زمين از يكسو و تاثير جاذبه ماه و خورشيد و جزر و مد پوسته زمين از سوي ديگر و فشار وزش طوفانها از سوي سوم، آرامش را از انسانها مي‌گرفت و آبهايي كه از آسمان نازل مي‌شد به صورت سيلاب عظيمي به درياها مي‌ريخت و ذخيره آبي به صورت نهر و چشمه وجود نداشت. وجود امام آگاه و بيدار و نيرومند و معصوم براي هر امت، مايه آرامش و انواع بركات است. در ضمن، اين تعبير نشان مي‌دهد كه هيچ كس را ياراي دستيابي به افكار بلند امام (ع) و اوج معرفت و كنه شخصيت آن حضرت نيست و به اسرار وجود او جز پيامبر اكرم (ص) كه استاد بزرگ آن حضرت بود و امامان معصوم، پي نمي‌برد. هر كس از ياران و اصحاب و پيروانش به اندازه پيمانه وجود خويش از اين اقيانوس بزرگ بهره مي‌گيرد بي آن كه كرانه‌ها و ژرفاي آن بر كسي روشن باشد. اين نكته نيز قابل توجه است كه براي گردش سنگ آسياب از وجود نهرها استفاده مي‌شود و اي
ن نهرها از كوههاي عظيم سرچشمه مي‌گيرد، به علاوه سنگهاي آسياب را از كوهها جدا مي‌كنند و ممكن است تعبير فوق، اشاره‌اي به همه اين معاني باشد، يعني هم محورم و هم سنگ آسيابم و هم نيروي محرك آن، كه چيزي جز علم و دانش سرشار نيست. همچنين همانطور كه اشاره شده، بايد توجه داشت كه قله‌هاي كوهها بركات آسماني را به صورت برفها در خود جاي مي‌دهند و سپس به صورت تدريجي به زمينهاي تشنه مي‌فرستند و اين مي‌تواند اشاره‌اي به قرب وجود علي (ع) نسبت به سرچشمه وحي و بهره‌گيري از درياي بيكران وجود پيامبر (ص) باشد. بعضي از شارحان تعبير به سيل در جمله بالا را اشاره به علم و دانش بيكران علي (ع) دانسته‌اند كه پيامبر اسلام (ص) در حديث معروف: (انا مدينه العلم و علي بابها) به آن اشاره فرموده است و نيز در تفسير آيه (قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين، بگو به من خبر دهيد اگر آبهاي شما در زمين فرو رود چه كسي مي‌تواند آب جاري در دسترس شما قرار دهد)، از امام علي بن موسي الرضا (ع) مي‌خوانيم كه: (ماء معين) را به علم امام تفسير فرمودند. در اينجا چند سوال كوتاه پيش مي‌آيد: نخست اين كه ممكن است گفته شود: چرا علي (ع) در اينجا از خويشتن ت
عريف كرده، در حالي كه تعريف از خويش نكوهيده است (تزكيه المرء لنفسه قبيح). ولي بايد توجه داشت كه ميان خودستايي و معرفي كردن، فرق بسيار است. گاه مردم از شخصيت كسي بي‌خبرند و بر اثر ناآگاهي نمي‌توانند استفاده كافي از او كنند، در اينجا معرفي كردن چه از سوي خود و چه از سوي ديگران نه تنها عيب نيست بلكه عين صواب و طريق نجات است و همانند معرفيهايي است كه يك طبيب در بالاي نسخه خود در مورد تخصصهاي طبيش مي‌كند كه تنها، فايده راهنمايي مردم براي حل مشكلاتشان دارد نه جنبه خودستايي. ديگر اين كه، جمله (ينحدر عني السيل، و لا يرقي الي الطير) يك ادعاست، دليلش چيست؟ پاسخ اين سوال از پاسخ سوال اول روشنتر است، زيرا هر كس كمترين ارتباطي با تاريخ اسلام و مسلمين دارد، مقام بي‌نظير اميرمومنان علي (ع) را در علم و دانش مي‌داند زيرا علاوه بر احاديث فراواني كه از پيغمبر اكرم (ص) در زمينه علم وسيع علي (ع) نقل شده و علاوه بر اين كه همه علوم اسلامي طبق تصريح جمعي از دانشمندان اسلامي از وجود او سرچشمه گرفته و او بنيانگذار اين علوم محسوب مي‌شود و علاوه بر اين كه در تمام دوران خلفا هر زمان مشكل مهمي در مسائل مختلف اسلامي پيش مي‌آمد و همه از حل
آن عاجز مي‌ماندند، به علي (ع) پناه مي‌برند و حل نهايي را از او مي‌خواستند، تنها مطالعه خطبه‌ها و نامه‌ها و كلمات قصار آن حضرت در نهج‌البلاغه براي پي بردن به اين حقيقت كافي است. هر انسان منصفي- چه مسلمان و چه غير مسلمان- نهج‌البلاغه را به دقت مطالعه كند در برابر عظمت علمي آن حضرت سر تعظيم فرود مي‌آورد و مفهوم: ينحدر عني السيل، و لا يرقي الي الطير، سيل خروشان علم و دانش از كوهسار وجودم سرازير است و پرنده تيزپرواز انديشه‌ها به قله وجودم نمي‌رسد عملا بر او ظاهر و آشكار مي‌شود. سوم اين كه چگونه آن حضرت از حوادثي كه بعد از رسول خدا (ص) در امر خلافت واقع شد شكايت مي‌كند، آيا با مقام صبر و تسليم و رضا منافات ندارد؟ پاسخ اين سوال نيز پيچيده نيست. صبر و تسليم و رضا مطلبي است و بيان حقايق براي ثبت در تاريخ و آگاهي حاضران و آيندگان، مطلبي ديگر كه نه تنها مانعي ندارد، بلكه گاهي از اوجب واجبات است و مسائل مربوط به خلافت درست از همين نمونه است. در حقيقت مصالح مردم و جامعه اسلامي و نسلهاي آينده ايجاب مي‌كرده كه امام (ع) اين حقايق را بيان كند تا به دست فراموشي سپرده نشود. سپس مي‌فرمايد: (هنگامي كه ديدم او پيشدستي كرد و خلافت
را دربرگرفت) من در برابر آن پرده‌اي افكندم و پهلو از آن تهي كردم (و خود را كنار كشيدم) (فسدلت دونها ثوبا، و طويت عنها كشحا). اين تعبير به خوبي نشان مي‌دهد كه امام (ع) هنگامي كه خود را در برابر اين جريان ديد، آماده درگيري نشد و به دلايلي كه در ذيل به آن اشاره مي‌شود بزرگوارانه از آن چشم پوشيد و زاهدانه از آن كناره‌گيري كرد. ولي از سوي ديگر اين فكر دائما روح او را آزار مي‌داد كه در برابر اين انحراف بزرگ چه بايد انجام دهد و مسووليت الهي خويش را چگونه پياده كند؟ به همين دليل اضافه مي‌كند: پيوسته در اين انديشه بودم كه آيا با دست بريده (و نداشتن يار و ياور به مخالفان) حمله كنم يا بر اين تاريكي كور، صبر نمايم؟ (و طفقت ارتئي بين ان اصول بيد جذاء، او اصبر علي طخيه عمياء). امام (ع) با اين جمله، اين حقيقت را روشن مي‌سازد كه من هرگز مسووليت خودم را در برابر امت و وظيفه‌اي كه خدا و پيامبرش بر دوشم گذارده بودند فراموش نكرده، ولي چه كنم كه در ميان دو محذور، گرفتار بودم: محذور اول اين كه قيام كنم و با مخالفان، درگير شوم در حالي كه از يك سو، يار و ياور كافي نداشتم و از سوي ديگر اين قيام موجب شكاف در ميان مسلمين مي‌شد و فرصت
به دست منافقان و دشمناني مي‌داد كه در انتظار چنين شرايطي بودند. محذور دوم اين كه در آن محيط تاريك و ظلماني صبر كنم. تعبير به (طخيه عمياء) با توجه به اين كه (طخيه) خود به معني ظلمت و تاريكي است اشاره به اين است كه گاهي ظلمتها شديد نيست و از خلال آن مي‌توان شبحي مشاهده كرد، ولي اين ظلمت آنقدر شديد بود كه بايد ظلمت كورش ناميد. سپس توصيف بيشتري از شرايط آن زمان در سه جمله كوتاه و پرمعني ارائه مي‌دهد و مي‌فرمايد: ظلمت و فتنه‌اي كه بزرگسالان را فرسوده و كودكان خردسال را پير و مردم باايمان را تا واپسين دم زندگي و لقاي پروردگار رنج مي‌دهد (يهرم فيها الكبير، و يشيب فيها الصغير، و يكدح فيها مومن حتي يلقي ربه). از اين عبارات به خوبي روشن مي‌شود كه يك رنج و درد عمومي، همه را تحت فشار قرار داده بود. صغيران را پير مي‌كرد و پيران را زمينگير، ولي مومنان رنج مضاعفي داشتند چرا كه مشكلات روزافزون جامعه اسلامي و خطراتي كه از هر سو آن را تهديد مي‌كرد آنان را در اندوه عميق و رنج بي‌پاياني فرو برده بود، همان درد و مصيبتي كه با گذشت زمان و در مدت كوتاهي در عصر بني‌اميه خود را نشان داد و بسياري از زحمات پيامبر اكرم (ص) و مومنان راست
ين نخستين را بر باد داد. سرانجام، تصميم‌گيري خود را در برابر اين (دوراهي) مشكل و خطرناك به اين صورت بيان مي‌فرمايد: سرانجام (بعد از انديشه كافي و در نظر گرفتن تمام جهات) ديدم بردباري و شكيبايي در برابر اين مشكل، به عقل و خرد نزديكتر است. (فرايت ان الصبر علي هاتا احجي). به همين دليل شكيبايي پيشه كردم (نه شكيبايي آميخته با آرامش خاطر بلكه) در حالي بود كه گويي چشم را خاشاك پر كرده و استخوان، راه گلويم را گرفته بود (فصبرت و في العين قذي، و في الحلق شجا). اين تعبير ترسيم گويايي از نهايت ناراحتي امام در آن سالهاي پر درد و رنج مي‌باشد كه نمي‌توانست چشم به روي حوادث ببندد و نه بگشايد و نيز نمي‌توانست فرياد كشد و سوز درون خود را آشكار سازد. (چرا كه با چشم خود مي‌ديدم ميراثم به غارت مي‌رود!) (اري تراثي نهبا). نكته‌ها: 1- چرا امام (ع) صبر را ترجيح داد؟! تاريخ به خوبي گواهي مي‌دهد كه منافقان و دشمنان اسلام براي رحلت پيامبر (ص) دقيقه‌شماري مي‌كردند و بسياري از آنها معتقد بودند با رحلت آن حضرت يكپارچگي مسلمانان از ميان مي‌رود و شرايط براي يك حركت ضد انقلابي فراهم مي‌آيد و قادر خواهند بود اسلام نوپا را در هم بشكنند، در
چنين شرايطي اگر علي (ع) براي گرفتن حق خويش يا به تعبير ديگر باز گرداندن مسلمانان به اسلام راستين عصر پيامبر (ص) قيام مي‌كرد با توجه به تصميمهايي كه براي كنار زدن او از صحنه خلافت از پيش گرفته شده بود به يقين درگيري، روي مي‌داد و صحنه جامعه اسلامي چنان آشفته مي‌شد كه راه براي منافقان و دشمنان، جهت رسيدن به نيات سوئشان هموار مي‌گشت، گروههايي كه به نام (اهل رده) بعد از رحلت پيامبر (ص) بلافاصله در برابر حكومت اسلامي قيام كردند و بر اثر يكپارچگي مردم سركوب شدند، شاهد و گواه روشني بر اين معني است. در بعضي از تعبيرات كه در تواريخ معروف اسلام آمده، مي‌خوانيم: (لما توفي رسول الله (ص) ارتدت العرب و اشرايت اليهوديه و النصرانيه و نجم النفاق و صار المسلمون كالغنم المطيره في الليله الشاتيه، هنگامي كه پيامبر وفات يافت عرب (جاهلي) بازگشت خود را شروع كرد و يهود و نصارا سر برداشتند و منافقان آشكار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان همانند رمه چوپاني بودند كه در يك شب سرد و باراني زمستان، در بيابان، گرفتار شده‌اند.) اينها همه از يك سو و از سوي ديگر قيام كردن با نداشتن يار و ياور، پيروزي را بر او مشكل مي‌كرد و شايد اگر قيام مي‌فر
مود بسياري از ناآگاهان، اين قيام را نه براي مسائل مهم الهي، بلكه به خاطر مسائل شخصي تفسير مي‌كردند. ولي ضايعات و مشكلات فراواني كه از تغيير محور خلافت به وجود آمده بود روز به روز خود را بيشتر نشان مي‌داد و همين‌ها بود كه به صورت خار و خاشاكي به چشم مولا (ع) مي‌نشست و همچون استخواني گلويش را آزار مي‌داد. اين درسي است براي همه مسلمين در طول تاريخ كه هرگاه احقاق حق خويش، موجب ضربه‌اي بر اساس و پايه دين شود بايد از آن چشم بپوشند و حفظ اصول را بر همه چيز مقدم بشمرند و بر درد و رنجهاي ناشي از تضييع حقوق، صبر كنند و دندان بر جگر بفشارند. شبيه همين معني در خطبه 26 نيز آمده است كه مي‌فرمايد: فنظرت فاذا ليس لي معين الا اهل بيتي … و اغضيت علي القذي و شربت علي الشجي …، من نگاه كردم و ديدم براي گرفتن اين حق ياوري به جز خاندان خويش ندارم … چشمهاي پر از خاشاك را فرو بستم و با گلويي كه گويي استخوان در آن گير كرده بود و جرعه حوادث را نوشيدم. 2- چرا از خلافت تعبير به ارث شده است؟ در عبارات فوق خوانديم كه امام (ع) مي‌فرمايد: من ديدم كه ميراثم به غارت مي‌رود. در اينجا سوالي پيش مي‌آيد كه چرا از خلافت تعبير به ميراث شده است
؟! پاسخ اين سوال با توجه به اين نكته روشن مي‌شود و آن اين كه خلافت يك ميراث الهي و معنوي است كه از پيامبر (ص) به جانشينان معصومش مي‌رسد نه يك ميراث شخصي و مادي و حكومت ظاهري. شبيه اين تعبير در آيات قرآن نيز ديده مي‌شود آنجا كه زكريا از خداوند تقاضاي فرزندي مي‌كند كه وارث او و وارث آل يعقوب باشد (و بتواند به خوبي از ميراث نبوت و پيشوايي خلق پاسداري كند) فهب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب. در حقيقت اين ميراث متعلق به همه امت است ولي در اختيار امام و جانشين پيامبر (ص) قرار داده شده است. در مورد كتب آسماني مي‌خوانيم: ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا، سپس كتاب (آسماني) را به گروهي از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم. و از همين نظر در حديث مشهور نبوي آمده است: (العلماء ورثه الانبياء، دانشمندان وارثان پيامبرانند). شاهد اين سخن تاريخ گوياي زندگي علي (ع) است، او عملا نشان داد كه هيچگونه دلبستگي به مال و مقام ندارد و خلافت را- بدون انجام وظايف الهي- همانند كفش كهنه بي‌ارزش، يا آب بيني حيواني مي‌دانست، چگونه ممكن است براي از دست رفتن آن چشمي پرخاشاك و گلويي گرفته، داشته باشد؟ بعضي احتمال داده‌اند كه م
نظور از اين ميراث غارت شده، فدك باشد كه پيامبر (ص) براي دخترش زهرا- عليهاالسلام- گذارده بود و از آنجا كه مال همسر در حكم مال شوهر است اين تعبير را بيان فرمود، ولي اين احتمال بسيار بعيد به نظر مي‌رسد چرا كه تمام اين خطبه، سخن از مساله خلافت است و اين جمله نيز ناظر به آن است. 3- امام (ع) در گوشه خانه هيچ كس نمي‌تواند ضايعه عظيمي را كه بر جهان اسلام از نشستن علي (ع) در گوشه خانه وارد شد ارزيابي كند. تنها در بعد علمي وقتي به نهج‌البلاغه نگاه كنيم كه بخشي از خظبه‌ها و نامه‌ها و كلمات قصار آن حضرت را در مدت كوتاه خلافتش تشكيل مي‌دهد آن هم خلافتي كه مملو از حوادث و ماجراهاي دردناك و جنگهاي پي‌درپي بود، مي‌توانيم حدس بزنيم كه اگر آن 25 سال نيز علي (ع) در ميان امت بود و مردم از چشمه جوشان علم و دانش بي‌پايان او بهره مي‌بردند، چه آثار عظيمي براي مسلمانان جهان بلكه براي جامعه بشريت به يادگار مي‌ماند. ولي چه مي‌توان كرد كه اين فيض عظيم را از مسلمانان و بشريت گرفتند و ضايعه بزرگي كه هرگز قابل جبران نيست در تاريخ روي داد. 4- چرا امام (ع) مساله خلافت را طرح مي‌كند؟ بعضي چنين مي‌پندارند كه آيا بهتر نبود امام (ع) اصلا به
سراغ مساله خلافت كه مربوط به گذشته بود نمي‌رفت و آن را به دست فراموشي مي‌سپرد مبادا منشاء اختلاف بيشتري در ميان مسلمانان گردد؟! نظير همين سخن، امروز هم از سوي گروهي مطرح است و به مجرد اين كه سخن از خلافت بلافصل علي (ع) به ميان آيد مي‌گويند براي حفظ وحدت مسلمين سكوت كنيد و اينگونه مسائل را به فراموشي بسپاريد، ما امروز با دشمنان بزرگي روبرو هستيم و پرداختن به اين مسائل ما را در مبارزه با دشمنان مشترك تضعيف مي‌كند، اصولا اينگونه بحثها چه فايده‌اي مي‌تواند داشته باشد در حالي كه پيروان هر يك از مذاهب تصميم خود را گرفته و به راه خويش مي‌روند و بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه ادامه اينگونه بحثها سرچشمه اتحاد تازه‌اي شود. در پاسخ اين سوال لازم است دو نكته را يادآور شويم: الف- واقعيتهاي موجود هرگز نمي‌تواند حقيقتها را به فراموشي بسپارد. اين يك حقيقت است كه علاوه بر تاكيد شخص پيامبر (ص) بر خلاف علي (ع) شايستگي او از هر نظر براي اين امر بيشتر بود، حال چه حوادثي واقع شد كه اين مساله دگرگون گشت مطلبي جداگانه است. بنابراين علي (ع) كه همه جا طرفدار حقيقت بود و با واقعيتهاي موجود كه هماهنگ با حقيقت نبود ستيز داشت حق دارد كه حقا
يق مربوط به خلافت را بعد از رسول خدا بازگو كند تا محققان بعد از قرنها يا هزاران سال بتوانند منصفانه قضاوت كنند و اگر كساني بخواهند از وضع موجود صرف نظر كرده و به حقايق بينديشند قادر بر اين امر باشند و راه مستقيم را در پرتو تحقيق خود پيدا كنند. به هر حال هرگز نمي‌توان كسي را از بيان حقيقت بازداشت و به فرض كه بتوانيم، حق چنين كاري را نداريم زيرا ضايعه بزرگي محسوب مي‌شود چرا كه هميشه واقعيتهاي موجود با حقايق تطبيق نمي‌كند و گاه فاصله زيادي با آن دارد، آنچه هست هميشه به معني آنچه بايد باشد نيست. اسلام به ما مي‌گويد ما بايد به دنبال چيزي باشيم كه بايد باشد. شك نيست كه مساله خلافت و امامت بعد از پيامبر خدا (ص) يكي از اساسي‌ترين مباحث ديني ماست، خواه آن را جزء اصول دين بشماريم آنگونه كه پيروان مكتب اهل بيت (ع) مي‌گويند، يا جزء فروع دين، هر چه هست مساله‌اي است كه از نظر ديني سرنوشت ساز مي‌باشد و به هيچ وجه جنبه شخصي ندارد و بر خلافت آنچه برخي ناآگاهان مي‌انديشند تنها يك بحث تاريخي مربوط به گذشت نيست، بلكه آثار زيادي براي امروز و فردا و فرداها دارد و مي‌تواند در بسياري از مسائل مربوط به اصول و فروع اسلام اثر بگذارد و
درست به همين دليل علي (ع) در دوران خلافت ظاهريش به طور مكرر متذكر اين مساله شده است. ب- آنچه مضر به وحدت و اتحاد صفوف مسلمانان است بحثهاي جنجالي و تعصب‌آلود و پرخاشگرانه است، ولي بحثهاي علمي و منطقي كه طرفين، حدود و موازين علمي و منطقي را در آن رعايت كنند نه تنها مزاحم وحدت صفوف مسلمانان نيست بلكه در بسياري از مواقع به آن كمك مي‌كند. اين سخن را به عنوان يك مطلب ذهني نمي‌گوييم بلكه امري است كه آن را تجربه كرده‌ايم. اخيرا در يكي از استانهاي ايران به مناسبت هفته وحدت جمعي از دانشمندان شيعه و اهل سنت در يك گردهمايي بزرگ در كنار هم نشستند و بخشهاي مهمي از مسائل مربوط به اختلاف اهل سنت و شيعه را مورد بررسي علمي قرار دادند و نتيجه آن بسيار جالب و چشمگير بود، زيرا در بسياري از مباحث، نظرها به هم نزديك شد و اختلافها كمتر گرديد و همه باور كردند كه اگر اينگونه بحثها ادامه يابد كمك شايان توجهي به كمتر كردن فاصله‌ها و وحدت صفوف مي‌كند. حتي درباره اختلاف ميان اديان آسماني نيز اينگونه بحثها مفيد و موثر و سبب كم شدن فاصله‌هاست و آنها كه با اينگونه بحثها مخالفند در واقع ناآگاهانه به تشديد اختلافات و زياد شدن فاصله‌ها كمك مي
كنند.
[صفحه 337]
ترجمه: اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اول به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد) و خلافت را بعد از خودش به آن شخص (يعني عمر) پاداش داد سپس به گفته (شاعر معروف) اعشي تمثل جست: شتان ما يومي علي كورها و يوم حيان اخي جابر بسي فرق است تا ديروزم امروز كنون مغموم و دي شادان و پيروز (در عصر رسول خدا چنان محترم بودم كه از همه به آن حضرت نزديكتر بودم ولي امروز چنان مرا منزوي ساختند كه خلافت را يكي به ديگري تحويل مي‌دهد و كاري به من ندارند)! راستي عجيب است او كه در حيات خود از مردم درخواست مي‌كرد عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند خود به هنگام مرگ، عروس خلافت را براي ديگري كابين بست چه قاطعانه پستانهاي اين ناقه را هر يك به سهم خود دوشيدند. سرانجام آن را در اختيار كسي قرار داد كه جوي از خشونت و سختگيري بود با اشتباه فراوان و پوزش‌طلبي. كسي كه با اين حوزه خلافت سروكار داشت به كسي مي‌ماند كه بر شتر سركشي سوار گردد، اگر مهار آن را محكم بكشد پرده‌هاي بيني شتر پاره مي‌شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مي‌كند. به خدا سوگند به خاطر اين شرايط، مردم گرفتار عدم تعادل و سركشي و عدم ثبات و حر
كات نامنظم شدند من كه اوضاع را چنين ديدم صبر و شكيبايي پيشه كردم، با اين كه دورانش طولاني و رنج و محنتش شديد بود. شرح و تفسير: دوران خليفه دوم: امام (ع) در بخش ديگري از اين خطبه به دوران خليفه دوم اشاره كرده، مي‌فرمايد: اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اول به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد) (حتي مضي الاول لسبيله) همان راهي كه همه مي‌بايست آن را بپيمايند. سپس مي‌افزايد: و او بعد از خودش خلافت را به آن شخص (يعني عمر) پاداش داد! (فادلي بها الي فلان بعده). (ادلي) از ماده (دلو) گرفته شده است و همانگونه كه با دلو و طناب آب را از چاه مي‌كشند اين واژه در مواردي به كار مي‌رود كه چيزي را به عنوان جايزه يا رشوه يا حق‌الزحمه به ديگري بدهند، قرآن مجيد مي‌گويد: و تدلوا بها الي الحكام. در اينجا ابن ابي‌الحديد معتزلي مي‌گويد: خلافت خليفه دوم در حقيقت پاداشي بود كه خليفه اول در برابر كارهاي او داد. او بود كه پايه‌هاي خلافت ابوبكر را محكم ساخت و بيني مخالفان را بر خاك ماليد، شمشير زبير را شكست و مقداد را عقب زد و سعد بن عباده را در سقيفه، لگدمال نمود و گفت: سعد را بكشيد! خدا او را بكشد! و هنگامي كه حباب بن منذر در رو
ز سقيفه گفت: آگاهي و تجربه كافي در امر خلافت نزد من است (عمر) بر بيني او زد و وي را خاموش ساخت. كساني از هاشميين را كه به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند با تهديد خارج كرد و سرانجام مي‌نويسد: و لولاه لم يثبت لابي‌بكر امر و لا قامت له قائمه، اگر او نبود هيچ امري از امور ابوبكر ثبات پيدا نمي‌كرد و هيچ ستوني براي او برپا نمي‌شد. از اينجا روشن مي‌شود كه تعبير به ادلي چه نكته ظريفي را دربردارد، سپس امام به گفته شاعر (معروف) اعشي تمثل جست (ثم تمثل بقول الاعشي): شتان ما يومي علي كورها و يوم حيان اخي جابر بسي فرق است تا ديروزم امروز كنون مغموم و دي شادان و پيروز اشاره به اين كه من در عصر رسول خدا چنان محترم بودم كه از همه به آن حضرت نزديكتر، بلكه نفس رسول خدا بودم ولي بعد از او چنان مرا عقب زدند كه منزوي ساختند و خلافت رسول خدا را كه از همه براي آن سزاوارتر بودم يكي به ديگري تحويل مي‌داد. بعضي نيز گفته‌اند منظور از تمثل به اين شعر مقايسه خلافت خويش با خلفاي نخستين است كه آنها در آرامش و آسايش بودند ولي دوران خلافت امام بر اثر دور شدن از عصر پيامبر (ص) و تحريكات گسترده دشمنان، مملو از طوفانها و حوادث دردناك بو
د (البته اين در صورتي است كه اعشي حال خود را با حال شخص حيان مقايسه كرده باشد) سپس امام به نكته شگفت‌انگيزي در اينجا اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: شگفت‌آور است او كه در حيات خود از مردم مي‌خواست عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند، خود به هنگام مرگ عروس خلافت را براي ديگري كابين بست! (فيا عجبا!! بينا هو يستقيلها في حياته اذ عقدها لاخر بعد وفاته). اين سخن اشاه به حديث معروفي است كه از ابوبكر نقل شده كه در آغاز خلافتش خطاب به مردم كرد و گفت: اقيلوني فلست بخيركم، مرا رها كنيد كه من بهترين شما نيستم و بعضي اين سخن را به صورت ديگري نقل كرده‌اند: (وليتكم و لست بخيركم، مرا به خلافت برگزيده‌اند در حالي كه بهترين شما نيستم) اين روايت به هر صورت كه باشد نشان مي‌دهد كه او مايل به قبول خلافت نبود يا به گمان بعضي به خاطر اين كه نسبت به آن بي‌اعتنا بود و يا با وجود علي (ع) خود را شايسته اين مقام نمي‌دانست، هر چه باشد اين سخن با كاري كه در پايان عمر خود كرد سازگار نبود و اين همان چيزي است كه علي (ع) از آن ابراز شگفتي مي‌كند كه چگونه با اين سابقه، مقدمات انتقال سريع خلافت را حتي بدون مراجعه به آرا و افكار مردم براي ديگري فر
اهم مي‌سازد. در پايان اين فراز مي‌فرمايد: چه قاطعانه هر دو از خلافت، به نوبت، بهره‌گيري كردند و پستانهاي اين ناقه را هر يك به سهم خود دوشيدند (لشد ما تشطرا ضرعيها). ضرع به معناي پستان است و تشطرا از ماده شطر به معناي بخشي از چيزي است. اين تشبيه جالبي است از كساني كه به تناوب از چيزي استفاده مي‌كنند زيرا ناقه (شتر ماده) داراي چهار پستان است كه دو به دو پشت سر هم قرار گرفته‌اند و معمولا هنگام دوشيدن دو به دو مي‌دوشند و به همين دليل در عبارت امام (ع) از آن تعبير به دو پستان شده است و تعبير به تشطرا اشاره به اين است كه هر يك از آن دو، بخشي از آن را مورد استفاده قرار داده و بخشي را براي ديگري گذارده است و به هر حال اين تعبير نشان مي‌دهد كه برنامه از پيش تنظيم شده بود و يك امر تصادفي نبود. پاسخ به يك سوال: بعضي در اينجا گفته‌اند نظير آنچه در مورد خليفه اول گفته شده كه از مردم مي‌خواست بيعت خود را باز پس بگيرند چون بهترين آنها نيست، در مورد علي (ع) نيز در همين نهج‌البلاغه آمده است كه بعد از قتل عثمان به مردم چنين فرمود: دعوني و التمسوا غيري … و ان تركتموني فانا كاحدكم و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن وليتموه امركم و ا
نا لكم وزيرا خير لكم مني اميرا، مرا واگذاريد و به سراغ ديگري برويد … و اگر مرا رها كنيد همچون يكي از شما هستم و شايد من شنواتر و مطيع‌تر از شما نسبت به كسي كه او را براي حكومت انتخاب مي‌كنيد باشم، و من وزير و مشاور شما باشم براي شما بهتر از آن است كه امير و رهبرتان گردم. در اينجا ابن ابي‌الحديد سخني دارد و ما هم سخني، سخن او اين است كه مي‌گويد: شيعه اماميه از اين ايراد پاسخ گفته‌اند كه ميان گفتار ابوبكر و اين گفتار علي (ع) تفاوت بسيار است. ابوبكر گفت من بهترين شما نيستم بنابراين صلاحيت براي خلافت ندارم زيرا خليفه بايد از همه، صالحتر باشد ولي علي (ع) هرگز چنين سخني را نگفت او نمي‌خواست با پذيرش خلافت، فتنه‌جويان فتنه برپا كنند. سپس ابن ابي‌الحديد مي‌افزايد: اين سخن در صورتي صحيح است كه افضليت، شرط امامت باشد (اشاره به اين كه ممكن است كسي بگويد لازم نيست امام افضل باشد، سخني كه منطق و عقل آن را هرگز نمي‌پسندد و گفتن آن مايه شرمندگي است). ولي ما مي‌گوييم مطلب فراتر از اين است. اگر در همان خطبه 92 كه به آن استدلال كرده‌اند دقت كنيم و تعبيراتي كه در ميان اين جمله‌ها وجود دارد و در مقام استدلال حذف شده است در نظر
بگيريم، دليل گفتار علي (ع) بسيار روشن مي‌شود. او با صراحت مي‌فرمايد: فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول، اين كه مي‌گويم مرا رها كنيد و به سراغ ديگري برويد براي اين است كه ما به استقبال چيزي مي‌رويم كه چهره‌هاي مختلف و جهات گوناگوني دارد. دلها در برابر آن استوار و عقلها ثابت نمي‌ماند (اشاره به اين كه د دستورات اسلام و تعاليم پيامبر (ص) در طول اين مدت تغييراتي داده شده كه من ناچارم دست به اصلاحات انقلابي بزنم و با مخالفتهاي گروهي از شما روبرو شوم) آنگاه مي‌افزايد: و ان الافاق قد اغامت و المحجه قد تنكرت، چرا كه چهره آفاق (حقيقت) را ابرهاي تيره فرا گرفته و راه مستقيم حق، گم شده و ناشناخته مانده است. سپس با صراحت جمله‌اي را بيان مي‌كند كه جان مطلب در آن است، مي‌فرمايد: و اعلموا اني ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم و لم اصغ الي قول القائل و عتب العاتب، بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم طبق آنچه مي‌دانم با شما رفتار مي‌كنم و به سخن اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نخواهم داد (بنابراين، بيعت با من براي شما بسيار سنگين است اگر آمادگي نداريد به سراغ ديگري برويد). شاهد اين كه علي
(ع) افضليت را در امر خلافت لازم و واجب مي‌شمرد، اين است كه در خطبه ديگري مي‌فرمايد: ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه، اي مردم شايسته‌ترين مردم براي امامت و خلافت نيرومندترين آنها نسبت به آن و آگاهترين مردم نسبت به اوامر الهي است. بنابراين مقايسه كلام علي (ع) با آنچه از ابوبكر نقل شده، به اصطلاح قياس مع‌الفارق است زيرا هيچ شباهتي در ميان اين دو كلام نيست. اين سخن را با گفتار ديگري كه ابن ابي‌الحديد در مقام توجيه كلام خليفه اول آورده است پايان مي‌دهيم. او مي‌گويد: آنهايي كه افضليت را در امامت شرط نمي‌دانند نه تنها در مورد اين روايت مشكلي ندارند بلكه آن را به كلي از دلايل اعتقاد خود مي‌شمرند كه خليفه اول گفته است من به امامت انتخاب شده‌ام در حالي كه بهترين شما نيستم. و آنها كه روايت اقيلوني را پذيرفته‌اند گفته‌اند: اين سخن جدي نبوده است و هدف اين بوده كه مردم را بيازمايد و ببيند تا چه اندازه با او موافق يا مخالف، دوست يا دشمن هستند. سستي اينگونه توجيهات بر كسي پوشيده نيست چرا كه اعتراف هر كسي را بايد بر معني واقعي آن حمل كرد و توجيه، نياز به قرينه روشني داد كه در اينجا وجود ن
دارد و به تعبيري ديگر: اين اعتراف در هر محكمه‌اي به عنوان يك اعتراف واقعي پذيرفته مي‌شود و هيچ عذري در مقابل آن پذيرفته نيست مگر اين كه با مدرك روشني همراه باشد. سپس به ترسيم گويايي از شخصيت خليفه دوم و صفات و ويژگيهاي او و چگونگي محيط و زمان او پرداخته، مي‌فرمايد: او خلافت را در اختيار كسي قرار داد كه جوي از خشونت و سختگيري بود با اشتباه فراوان و پوزش‌طلبي (فصيرها في حوزه خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها). حوزه، در حقيقت در اينجا اشاره به مجموعه اخلاق و صفات ويژه خليفه دوم است و در واقع چهار وصف براي او ذكر فرموده است كه نخستين آنها خشونت است و تعبير به يغلظ كلمها اشاره به جراحت شديدي است كه از نظر روحي يا جسمي در برخورد با او حاصل مي‌شد. دومين آنها خشونت در برخورد است كه با جمله (و يخشن مسها) ذكر شده است، بنابراين (حوزه خشناء، دارنده صفات خشونت‌آميز) به وسيله دو جمله بعد از آن كه خشونت در سخن و خشونت در برخورد بوده است تفسير شده است. سومين ويژگي، اشتباهات فراوان و چهارمين آنها عذرخواهي از آن است كه با جمله (و يكثر العثار فيها، لغزش در آن فراوان است) و (الاعتذار منها، پوزش‌طلبي
آن فراوان است) بيان شده است. در مورد اشتباهات فراوان خليفه دوم مخصوصا در بيان احكام و پوزش‌طلبي مكرر و همچنين خشونت در برخورد، مطالب فراواني در تاريخ اسلام، حتي كتابهايي كه به وسيله دانشمندان اهل سنت تاليف يافته، ديده مي‌شود كه در بحث نكات به گوشه‌اي از آن اشاره خواهد شد. سپس مي‌افزايد: كسي كه با اين حوزه خلافت سروكار داشت به كسي مي‌ماند كه بر شتر سركشي سوار گردد، اگر مهار آن را محكم بكشد پرده‌هاي بيني شتر پاره مي‌شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مي‌كند (و خود و اطرافيان خويش را به هلاكت مي‌افكند) (فصاحبها كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحم). امام (ع) در اين جمله وضع حال خود و گروهي از مومنان را در عصر خلافت خليفه دوم شرح مي‌دهد كه اگر با وجود ويژگيهاي اخلاقي كه در بالا اشاره شد در شخص خليفه، كسي مي‌خواست با او به مقابله برخيزد، كار به اختلاف و مشاجره و اي بسا شكاف در ميان مسلمين يا مواجهه با خطراتي از ناحيه خليفه مي‌شد و اگر مي‌خواست سكوت كند و بر همه چيز صحه بنهد خطرات ديگري اسلام و خلافت اسلامي را تهديد مي‌كرد، در واقع دائما در ميان دو خطر قرار داشتند: خطر برخورد با خليفه و خطر از
دست رفتن مصالح اسلام. به همين دليل در جمله‌هاي بعد، امام (ع) از ناراحتي خودش و ساير مردم در آن عصر شكايت مي‌كند و مشكلات روزافزون مسلمانان را برمي‌شمارد. اين احتمال نيز از سوي بعضي از شارحان نهج‌البلاغه داده شده است كه ضمير در صاحبها به مطلق خلافت باز گردد، يعني در طبيعت خلافت، دائما يكي از اين دو خطر نهفته است. اگر شخصي كه در راس خلافت است بخواهد با همه چيز قاطعانه برخورد كند خطر عكس‌العملهاي حاد وجود دارد و اگر بخواهد با سهولت و اغماض برخورد كند با خطر سقوط در دره انحراف و اشتباه و از ميان رفتن ارزشهاي اسلامي روبرو مي‌شود. ولي قراين نشان مي‌دهد كه منظور همان معني اول است و چنانچه در جمله‌هاي بعد و قبل دقت كنيم اين نكته به وضوح به دست مي‌آيد. آنگاه امام (ع) در ادامه همين سخن و بيان گرفتاريهاي مردم و گرفتاري خود در آن دوران، چنين مي‌فرمايد: به خدا سوگند به خاطر اين شرايط، مردم گرفتار عدم تعادل و سركشي و عدم ثبات و حركات نامنظم شدند (فمني الناس لعمر الله بخبط و شماس، و تلون و اعتراض). در اين جمله به چهار پديده رفتاري و رواني مردم در عصر خليفه دوم اشاره شده است و اي بسا كه آنها را از رئيس حكومت گرفته بودند چرا
كه هميشه رفتار رئيس حكومت بازتاب وسيعي در مردم دارد و از قديم گفته‌اند: الناس علي دين ملوكهم. نخستين آنها حركات و تصميم‌گيريهاي بي‌مطالعه كه سبب مشكلات و نابسامانيها در جامعه مي‌گردد، بود. دوم سركشي و تمرد از قوانين الهي و نظامهاي اجتماعي. سوم رنگ عوض كردنهاي پي‌درپي و از راهي به راهي گام نهادن و از گروهي جدا شدن و به گروه ديگر پيوستن و بدون داشتن هدف ثابت زندگي كردن. چهارم انحراف از مسير حق و حركت در مسير ناصواب و غير مستقيم بود. بي‌شك- همانگونه كه بعدا به طور مشروح خواهيم گفت- سياست خارجي در عصر خليفه دوم و فتوحات اسلامي و پيشرفت در خارج از منطقه حجاز، ذهنيتي براي بسياري از مردم درباره شكل اين حكومت ايجاد كرده بود كه آن را در تمام جهات موفق مي‌پنداشته، كمتر به مشكلات داخلي جامعه مسلمانان نخستن بينديشند در حالي كه همانگونه كه امام (ع) در اين جمله‌ها اشاره فرموده است گروهي از مسلمانان بر اثر اشتباهات و خطاها و ندانم‌كاريها و اجتهاد در مقابل نصوص قرآن و پيامبر (ص)، گرفتار نابسامانيهاي فراواني از نظر اعتقاد و عمل و مسائل اخلاقي شدند و در واقع تدريجا از اسلام ناب فاصله مي‌گرفتند و همانها سبب شد كه سرانجام به شو
رشهاي عظيمي در دوران خليفه سوم بينجامد و مقدمات حكومت خودكامه‌اي در عصر خلفاي اموي و عباسي كه هيچ شباهتي به حكومت اسلامي عصر پيامبر (ص) نداشت فراهم گردد. به يقين اين دگرگوني عجيب در يك روز انجام نگرفت و اشتباهات مستمر دوران خلفا به آن منتهي شد. امام در ادامه اين سخن مي‌افزايد: هنگامي كه اوضاع را چنين ديدم صبر و شكيبايي پيشه كردم با اين كه دورانش طولاني و رنج و محنتش شديد بود (فصبرت علي طول المده، و شده المحنه). درست شبيه همان شكيبايي در دوران خليفه اول، ولي چون شرايط پيچيده‌تر و دوران آن طولاني‌تر بود رنج و محنت امام (ع) در اين دوران فزوني يافت. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه گفته‌اند: امام اينجا به دو امر اشاره مي‌كند كه هر كدام سهمي در ناراحتي او دارد، نخست طولاني شدن مدت دوري او از محور خلافت و دوري خلافت از وجود او، و دوم ناراحتي و رنجي كه به سبب آثار و پديده‌هاي جدا شدن خلافت از محور اصلي در زمينه عدم نظم صحيح در امور ديني مردم حاصل شد. ولي به هر حال مصالح مهمتري ايجاب مي‌كرد كه او سكوت كند و آنچه را كه اهميت كمتري دارد فداي آنچه كه اهميت بيشتري دارد نمايد. اين وضع همچنان ادامه يافت تا دوران خليفه دوم نيز پ
ايان يافت. نكته‌ها: 1- نمونه‌هايي از خشونت اخلاقي در عصر خليفه دوم در حالات او مخصوصا در دوران خلافت، مطالب زيادي در كتب دانشمندان اهل سنت- اعم از كتب حديث و تاريخ- نقل شده كه آنچه را در كلمات امام (ع) در فراز بالا آمده است دقيقا تاييد مي‌كند. اين موارد بسيار فراوان است كه به چند نمونه آن ذيلا اشاره مي‌شود: 1- مرحوم علامه اميني در جلد ششم الغدير از مدارك زيادي از كتب معروف اهل سنت (مانند سنن‌دارمي، تاريخ ابن‌عساكر، تفسير ابن‌كثير، اتقان سيوطي، درالمنثور، فتح‌الباري و كتب ديگر) داستانهاي تكان‌دهنده‌اي درباره مردم به نام (صبيغ العراقي) نقل مي‌كند. از تواريخ به خوبي استفاده مي‌شود كه او مردي بود جستجوگر و درباره آيات قرآن پيوسته سوال مي‌كرد ولي عمر در برابر سوالات او چنان خشنونتي به خرج داد كه امروز براي همه ما شگفت‌آور است، از جمله اين كه كسي نزد عمر آمد و به او گفت ما مردي را يافتيم كه از تاويل مشكلات قرآن سوال مي‌كند. عمر گفت: خداوندا به من قدرت ده كه بر او دست بيابم! روزي عمر نشسته بود، مردي وارد شد و عمامه‌اي بر سر داشت، رو به عمر كرده، گفت: يا اميرالمومنين! منظور از: (و الذاريات ذروا فالحاملات وقرا) چ
يست؟ عمر گفت: حتما همان هستي كه متن به دنبال او مي‌گشتم، برخاست و هر دو آستين را بالا زد و آنقدر به او شلاق زد كه عمامه از سرش افتاد و بعد به او گفت به خدا قسم اگر سرت را تراشيده مي‌ديدم گردنت را مي‌زدم! سپس دستور داد لباسي بر او بپوشانند و او را بر شتر سوار كنند و به شهر خود ببرند، سپس خطيبي برخيزد و اعلام كند كه صبيغ در جستجوي علم برآمده و خطا كرده است، تا همه مردم از او فاصله بگيرند. او پيوسته بعد از اين داستان در ميان قومش حقير بود تا از دنيا رفت در حالي كه قبلا بزرگ قوم محسوب مي‌شد. در روايتي ديگر از نافع نقل شده كه صبيغ عراقي پيوسته سوالاتي درباره قرآن مي‌كرد هنگامي كه به مصر آمد عمرو بن عاص او را به سوي عمر فرستاد. عمر دستور داد شاخه‌هاي تازه از درخت بريدند و براي او آوردند و آنقدر بر پشت او زد كه مجروح شد سپس او را رها كرد. بعد از مدتي كه خوب شد بار ديگر همان برنامه را درباره او اجرا نمود، سپس او را رها كرد تا بهبودي يابد، بار سوم به سراغ او فرستاد تا همان برنامه را اجرا كند، صبيغ به عمر گفت: اگر مي‌خواهي مرا به قتل برساني به طرز خوبي به قتل برسان و زجركش نكن و اگر مي‌خواهي زخم تنم را درمان كني، به خد
ا خوب شده است. عمر به او اجازه داد كه به سرزمين خود برگردد و به ابوموسي اشعري نوشت كه هيچ يك از مسلمانان با او مجالست نكند. اين امر بر صبيغ گران آمد ابوموسي به عمر نوشت كه او كاملا از حرفهاي خود توبه كرده و ديگر سوالي درباره آيات قرآن نمي‌كند عمر اجازه داد كه مردم با او مجالست كنند. در روايتي ديگر داستان صبيغ چنين آمده است (بعيد نيست او داستانهاي متعددي با عمر داشته است) كه: او وارد مدينه شد و پيوسته از متشابهات قرآن سوال مي‌كرد. عمر به سراغ او فرستاد در حالي كه قبلا شاخه‌هايي از درخت خرما آماده ساخته بود. عمر از او پرسيد: تو كيستي؟ گفت: من بنده خدا صبيغم. عمر يكي از آن شاخه‌ها را برداشت و بر سر او كوفت و گفت: من بنده خدا عمرم و آن قدر زد كه سرش خون‌آلود شد. صبيغ گفت: اي اميرمومنان بس است آنچه در سر من بود از بين رفت (و ديگر سوالي از متشابهات نمي‌كنم)! جالب توجه اين كه در هيچ يك از روايات ندارد كه او سمپاشي درباره يكي از آيات قرآن كرده باشد، بلكه گاه سوال از متشابهات و گاه از حروف قرآن و گاه از آياتي مثل (و الذاريات ذروا) مي‌نمود. اين جريان ظاهرا منحصر به صبيغ نبود. عبدالرحمن بن يزيد نقل مي‌كند كه مردي از عم
ر درباره آيه (و فاكهه وابا) سوال كرد. هنگامي كه مشاهده كرد مردم در اين باره صحبت مي‌كنند تازيانه را برداشت و به آنان حمله كرد. 2- در حديث ديگري مي‌خوانيم مردي از او سوال كرد و گفت منظور از آيه (و الجوار الكنس) چيست؟ (عمر) با چوبدستي خود در عمامه او فرو كرد و به روي زمين انداخت و گفت آيا تو (حروري) هستي (حروري به كساني گفته مي‌شد كه از اسلام خارج شده بودند!) سپس گفت: قسم به كسي كه جان عمر به دست اوست اگر تو را سر تراشيده مي‌يافتم آنقدر تو را مي‌زدم كه اين فكر از سرت بيرون برود! (به نظر مي‌رسد سر تراشيدن از شعار اين گروه از خوارج بوده است كه ريشه‌هاي آنها حتي به دوران قبل از اميرمومنان علي (ع) باز مي‌گردد). آيا به راستي هر كسي سوالي از قرآن كند بايد او را زير شلاق و چوب انداخت بي آن كه يك كلمه در پاسخ سوال او گفته شود! و به فرض كه بعضي از افراد بي‌دين و منافق براي مشوش ساختن افكار مردم سوالاتي درباره قرآن مي‌كردند، وظيفه خليفه در برابر آنها اين بود كه با چوب و شلاق پاسخ بگويد يا نخست بايد از نظر علمي و منطقي توجيه شوند و اگر نپذيرفتند آنها را تنبيه كند؟ آيا اين به خاطر آن بوده كه خليفه پاسخ اين سوالات را نمي‌د
انسته و عصباني مي‌شده، يا دليل ديگري داشت و حتي افراد مشكوك را مورد هتك و توهين قرار مي‌داده و عمامه آنها را به زمين مي‌افكنده است! 3- ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه خود نقل مي‌كند كه گفته مي‌شد: (دره عمر اهيب من سيف الحجاج، تازيانه عمر وحشتناكتر از شمشير حجاج بود!) سپس مي‌گويد: در حديث صحيح آمده كه زناني نزد رسول خدا (ص) بودند و سروصداي زيادي كردند، عمر آمد، همگي از ترس او فرار كردند، به آنها گفت اي دشمنان خويشتن! آيا از من مي‌ترسيد و از رسول خدا (ص) نمي‌ترسيد؟ گفتند: آري انت اغلظ و افظ، تو خشن‌تر و درشتگوتري! 4- در همان كتاب آمده است نخستين كسي را كه عمر با تازيانه زد، ام‌فروه خواهر ابوبكر بود هنگامي كه ابوبكر از دنيا رفت، زنان بر او نوحه‌گري مي‌كردند، خواهرش (ام‌فروه) نيز در ميان آنها بود، عمر كرارا آنها را نهي كرد، آنها باز تكرار كردند، عمر ام‌فروه را از ميان آنها خارج ساخت و با تازيانه زد، همه زنان ترسيدند و متفرق شدند. 2- اشتباهات و عذرخواهيها! 1- در (سنن بيهقي) كه جامعترين كتاب حديث، از اهل سنت است، در حديثي از شعبي نقل مي‌كند كه يك روز عمر خطبه‌اي براي مردم خواند، حمد و ثناي الهي به جاي آورده، سپ
س گفت: (آگاه باشيد مهر زنان را سنگين نكنيد چرا كه اگر به من خبر رسد كسي بيش از آنچه پيامبر مهر كرده (مهر زنان خودش قرار داده) مهر كند من اضافه بر آن را در بيت‌المال قرار مي‌دهم! سپس از منبر پايين آمد، زني از قريش نزد او آمد و گفت: اي اميرمومنان! آيا پيروي از كتاب الهي (قرآن) سزاوارتر است يا از سخن تو؟ عمر گفت: كتاب الله تعالي، منظورت چيست؟ گفت: تو الان مردم را از گران كردن مهر زنان نهي كردي در حالي كه خداوند مي‌فرمايد: و آتيتم احديهن قنطارا فلا تاخذوا منه شيئا، هرگاه مال فراواني (به عنوان مهر) به يكي از آنها پرداخته‌ايد چيزي از آن را پس نگيريد. عمر گفت: كل احد افقه من عمر، همه از عمر فقيه‌ترند! اين جمله را دو يا سه مرتبه تكرار كرد، سپس به منبر بازگشت و گفت اي مردم! من شما را از زيادي مهريه سنگين زنان نهي كردم، آگاه باشيد هر كس آزاد است در مال خود هر چه مي‌خواهد انجام دهد. اين حديث در بسياري از كتب ديگر با تفاوتهاي مختصري نقل شده است. 2- در كتب بسياري از منابع معروف (مانند: ذخايرالعقبي، مطالب السوول و مناقب خوارزمي) آمده است كه زن بارداري را كه اعتراف به ارتكاب زنا كرده بود نزد عمر آوردند، عمر دستور به رجم او
داد. در اثناي راه علي (ع) با او برخورد كرده، فرمود: اين زن را چه شده است؟ گفتند: عمر دستور رجم او را صادر كرده است. علي (ع) او را باز گرداند و به عمر گفت: هذا سلطانك عليها فما سلطانك علي ما في بطنها، تو بر اين زن سلطه داري (و مي‌تواني او را مجازات كني) اما سلطه و دليل تو بر آنچه در شكم اوست چيست؟ سپس افزود: شايد بر او نهيب زده‌اي و او را ترسانده‌اي (كه اعتراف به گناه كرده است)؟ عمر گفت: چنين بوده است. فرمود: مگر نشنيده‌اي كه پيغمبر اكرم (ص) فرمود: كسي كه زير فشار از جهت زنجير يا زندان يا تهديد اعتراف كند اعتراف او اثري ندارد؟ عمر او را رها كرده، گفت: عجزت النساء ان تلدن مثل علي بن ابيطالب، لولا علي لهلك عمر، مادران هرگز نمي‌توانند مثل علي بن ابيطالب (ع) بزايند اگر علي نبود عمر هلاك مي‌شد! 3- در صحيح ابي‌داود كه از صحاح معروف سته مي‌باشد از ابن‌عباس نقل شده: زن ديوانه‌اي را نزد عمر آوردند كه مرتكب زنا شده بود، عمر با گروهي از مردم درباره او مشورت كرد و سرانجام دستور داد او را سنگسار كنند. علي (ع) بر او گذر كرده و فرمود: ماجراي اين زن چيست؟ گفتند زن ديوانه‌اي است از فلان طايفه كه مرتكب زنا شده است و عمر دستور س
نگسار كردن او را داده، فرمود: او را باز گردانيد و خودش به سراغ عمر رفت، فرمود: اي عمر مگر نمي‌داني كه قلم تكليف از سه طايفه برداشته شده است: از ديوانه تا زماني كه خوب شود و از شخص خواب تا زماني كه بيدار شود و از كودك، تا زماني كه عاقل (و بالغ) گردد؟ عمر گفت: آري مي‌دانم! فرمود: چرا دستور دادي اين زن ديوانه را سنگسار كنند؟ گفت: چيزي نيست و زن را رها كرد و شروع به تكبير گفتن كرد (تكبيري كه نشانه پيروزي بر اشتباه خود بود) مناوي در فيض‌الغدير اين حديث را از احمد نقل كرده است و در ذيل آن آمده است كه عمر گفت: لولا علي لهلك عمر. آنچه در بالا گفته شد بخش كوچكي است از آنچه در اين زمينه آمده است و اگر بخواهيد به سراغ همه آنها برويد كتاب مستقلي را تشكيل مي‌دهد، مرحوم علامه اميني يكصد مورد (آري يكصد مورد) از موارد اشتباه او را كه در منابع معروف اهل سنت آمده است نقل كرده و اين فصل مشهور از كتابش را به نام (نوادر الاثر في علم عمر) ناميده است و اين همان است كه در خطبه فوق از آن تعبير به كثرت لغزشها و عذرخواهي‌ها شده است. 3- پاسخ به يك سوال ترسيمي را كه امام (علي بن ابيطالب) در خطبه بالا از مشكلات و نابسامانيهاي مسلمانان
در عصر خليفه دوم كرده است ممكن است با ذهنيتي كه بسياري از افراد نسبت به عصر عمر دارند و آن را يك عصر پيروزي و درخشان مي‌شمرند منافات داشته باشد و اين سوال را به وجود آورد كه اين گفتار چگونه با واقعيتهاي موجود تاريخ سازگار است؟ توجه به يك نكته دقيقا مي‌تواند به اين سوال پاسخ دهد و آن اينكه- همانگونه كه قبلا اشاره شد- بي‌شك عصر خليفه دوم عصر پيروزيهاي چشمگير در سياست خارجي كشور اسلام بود، زيرا مسلمانان با الهام گرفتن از دستورات صريح قرآن در مورد جهاد، به جهاد دامنه‌دار و آزادي بخش دست زدند و هر سال و هر ماه شاهد پيروزيها و فتوحاتي در خارج كشور اسلامي بودند و منافع مادي فراواني نصيب مسلمانان شد اين پيروزيهاي چشمگير پرده‌اي بر ضعفها و نابسامانيهاي داخلي افكند همانگونه كه در عصر ما نيز اين معني كاملا مشهور است كه گاه پيروزي يك دولت در سياست خارجيش همه چيز را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد و پرده‌اي بر ضعفها و نابسامانيهاي داخلي مي‌افكند و درست به همين دليل است كه سياست بازان حرفه‌اي گروه استكبار در عصر ما هنگامي كه با نابسامانيهاي شديد داخلي روبرو مي‌شوند سعي مي‌كنند با حركت جديدي در سياست خارجي، پرده بر آن بيفكنند. كوتا
ه سخن اين كه امام (ع) سخن از خشوت و اشتباهات فراوان و مشكلات داخلي دوران خليفه دوم مي‌گويد و حساب اين مطلب از مسئله فتوحات جداست.
[صفحه 357]
ترجمه: اين وضع همچنان ادامه داشت تا او (خليفه دوم) به راه خود رفت و در اين هنگام (در آستانه وفات) خلافت را در گروهي (به شورا) گذاشت كه به پندارش من نيز يكي از آنان بودم، پناه بر خدا از اين شورا! كدام زمان بود كه در مقايسه من با نخستين آنان (ابوبكر، و برتري من) شك و ترديد وجود داشته باشد، تا چه رسد به اين كه مرا همسنگ امثال اينها (اعضاي شورا) قرار دهند، ولي من (به خاطر مصالح اسلام با آنها هماهنگي كردم) هنگامي كه پايين آمدند، پايين آمدم و هنگامي كه پرواز كردند، پرواز كردم. سرانجام يكي از آنها (اعضاي شورا) به خاطر كينه‌اش از من روي برتافت و ديگري خويشاوندي را بر حقيقت مقدم داشت و به خاطر داماديش به ديگري (عثمان) تمايل پيدا كرد، علاوه بر جهات ديگر كه ذكر آن خوشايند نيست شرح و تفسير: دوران خليفه سوم در اين قسمت از خطبه، امام (ع) به پايان يافتن دوران خليفه دوم و تحولاتي كه براي رسيدن عثمان به مقام خلافت صورت گرفت اشاره مي‌كند و از نكات دقيق و باريك تاريخي و اسرار پنهان يا نيمه‌پنهان اين داستان پرده برمي‌دارد و موضع خود را در برابر اين امر روشن مي‌سازد و در ادامه آن به مشكلات عظيمي كه امت اسلامي د
ر دوران خليفه سوم گرفتار شدند و شورشهايي كه منتهي به قتل او شد، با عبارات كوتاه و بسيار فشرده و پرمعني و آميخته با كنايات و استعارات و تشبيهات اشاره مي‌فرمايد. نخست مي‌گويد: اين وضع همچنان ادامه داشت تا او (خليفه دوم) نيز به راه خود رفت و در اين هنگام (در آستانه وفات) خلافت را در گروهي به شورا گذاشت كه به پندارش من نيز يكي از آنها بودم (حتي اذا مضي لسبيله جعلها في جماعه زعم اني احدهم). تعبير به (زعم اني احدهم، پنداشت من يكي از آنها بودم) ممكن است اشاره به يكي از دو معنا باشد: نخست اين كه مرا در ظاهر جزء نامزدهاي خلافت قرار داد در حالي كه مي‌دانست در باطن، نتيجه چيست و چه كسي از اين شورا بيرون مي‌آيد. ديگر اين كه او در ظاهر چنين وانمود كرد كه من همرديف آن پنچ نفرم، در حالي كه در باطن، مي‌دانست قابل مقايسه با هيچكدام نيستم. اين جمله اشاره به زماني است كه عمر به وسيله مردي به نام فيروز كه كنيه‌اش ابولولو بود به سختي مجروح شد و خود را در آستانه مرگ ديد. جمعي از صحابه نزد او آمدند و به او گفتند: سزاوار است كسي را به جانشيني خود منصوب كني كه مورد قبول تو باشد و او طي سخنان مشروحي كه در نكات، به آن اشاره خواهد شد ش
ش نفر را به عنوان شورا تعيين كرد: (علي (ع)، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابي‌وقاص) كه در عرض سه روز بنشينند و يكي را از ميان خود انتخاب كنند و دستور داد ابوطلحه انصاري با پنجاه نفر از انصار، اين شش نفر را در خانه‌اي جمع كنند تا با يكديگر براي تعيين خلافت مشورت نمايند و سرانجام، به خاطر ارتباطاتي كه ميان چند نفر از آن شش تن بود عثمان انتخاب شد. امام (ع) در اشاره به اين ماجرا، نخست مي‌فرمايد: پناه بر خدا از اين شورا (فيا لله و للشوري). سپس به نخستين نقطه ضعف اين شورا پرداخته، مي‌فرمايد: كدام زمان بود كه در مقايسه من با نخستين آنها- يعني ابوبكر- (و برتري من بر او) شك و ترديد وجود داشته باشد تا چه رسد به اين كه مرا همسنگ امثال اينها (اعضاي شورا) قرار دهند؟ (متي اعترض الريب في مع الاول منهم، حتي صرت اقرن الي هذه النظائر). اين نهايت تاسف مولا را از حق‌كشي‌هايي كه در مورد آن حضرت صورت گرفت آشكار مي‌سازد و اشاره به اين حقيقت مي‌كند كه اگر مي‌خواستند شايستگي براي خلافت را ملحوظ دارند، جاي ترديد نبود كه مرا مي‌بايست تعيين مي‌كردند، ولي افسوس كه هدفهاي ديگري در اين مساله دنبال مي‌شد و به راستي جاي تاسف
است كسي كه به منزله جان پيامبر (ص) و باب مدينه علم النبي و عالم به كتاب و سنت و آگاه بر تمام مسائل اسلام بوده و از آغاز عمر در مكتب توحيد و در كنار پيامبر اسلام (ص) پرورش يافته، كارش به جايي برسد كه او را در رديف (عبدالرحمن بن عوف)ها و (سعد وقاص)ها و مانند آنها قرار دهند. سپس مي‌افزايد: ولي (من به خاطر مصالح اسلام با آنها هماهنگي كردم) هنگامي كه پايين آمدند پايين آمدم و هنگامي كه پرواز كردند پرواز كردم (لكني اسففت اذ اسفوا، وطرت اذ طارو). اين در حقيقت كنايه‌اي است از وضع پرندگاني كه به صورت دسته‌جمعي پرواز مي‌كنند گاه اوج مي‌گيرند و به فراز مي‌روند و گاه پايين مي‌آيند و به زمين نزديك مي‌شود و در هر دو حال همراه يكديگرند. روشن است كه احوال شكننده زمان خلفا- مخصوصا به هنگامي كه يك خليفه از دور، خارج مي‌شد- ايجاب مي‌كرد كه از هر گونه تفرقه پرهيز شود مبادا دشمناني كه در كمين نشسته بودند سر برآورند و اساس اسلام را به خطر بيندازند. اين احتمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد كه منظور امام (ع) اين بوده است كه من همواره به دنبال حق بوده‌ام و براي به دست آوردنش همراه آن حركت كردم، با آنهايي كه در رديف بالا بودند همراه
شدم و با اينها كه در رديف پايين بودند نيز همراهي كردم. سپس به نتيجه اين شورا و كارهاي مرموزي كه در آن انجام گرفت اشاره كرده مي‌فرمايد: يكي از آنها (اعضاي شورا) به خاطر كينه‌اش از من روي برتافت و ديگري خويشاوندي را بر حقيقت مقدم داشت و به خاطر داماديش تمايل به ديگري (عثمان) پيدا كرد، علاوه بر جهات ديگري كه ذكر آن خوشايند نيست (فصغا رجل منهم لضغنه، و مال الاخر لصهره، مع هن وهن). منظور مولا از جمله اول سعد بن ابي‌وقاص بود كه مادرش از بني‌اميه بود و دائيها و نزديكان مادرش در جنگهاي اسلام در برابر كفر و شرك به دست علي (ع) كشته شده بودند، به همين دليل او در زمان خلافت علي (ع) نيز با حضرتش بيعت نكرد و عمر بن سعد جنايتكار بزرگ حادثه كربلا و عاشورا فرزند همين سعد بود. بنابراين كينه‌توزي او نسبت به علي (ع) مسلم بود و به همين دليل در آن شورا به علي (ع) راي نداد و به وسيله عبدالرحمان بن عوف به عثمان راي داد. بعضي نيز گفته‌اند منظور از اين شخص طلحه است كه مراتب كينه‌توزي او نسبت به مولا محرز بود و هم او بود كه با همراهي زبير آتش جنگ جمل را كه به گفته مورخان، 17هزار نفر در آن كشته شدند، روشن ساخت. اين احتمال را ابن ابي‌ال
حديد تقويت كرده، در حالي كه بعضي از شارحان نهج‌البلاغه معتقدند: طلحه گرچه از سوي عمر براي شورا انتخاب شد ولي در مدينه نبود و موفق به شركت در جلسه شورا نشد. اما كسي كه به خاطر داماديش متمايل شد عبدالرحمان بن عوف بود زيرا عبدالرحمان شوهر ام‌كلثوم خواهر عثمان بود. اما جمله مع هن وهن- با توجه به اين كه واژه هن كنايه از كارهاي زشتي است كه گفتن آن ناخوشايند است- مي‌تواند اشاره به امور ناخوشايد ديگري بوده باشد كه عبدالرحمان بن عوف در راي دادن به عثمان انتظار آن را داشت مانند سوئاستفاده‌هاي مالي از بيت‌المال مسلمين و يا سلطه بر توده‌هاي مردم و يا به دست آوردن مقام خلافت بعد از عثمان و يا همه اينها. از مجموع اين سخن، روشن مي‌شود كه شورا در محيطي كاملا ناسالم برگزار شد و چيزي كه در آن مطرح نبود مصالح مسلمين بود و طبيعي است كه محصول آن به نفع مسلمين تمام نشود و حوادث دوران عثمان نشان داد كه چه خسارات عظيمي از اين ناحيه دامنگير مسلمين شد. نكته‌ها: 1- چگونگي انتخاب خليفه دوم و سوم مي‌دانيم خليفه دوم، تنها يك راي داشت و آن راي ابوبكر بود كه به هنگام وداع با زندگي وصيت كرد و با صراحت عمر را به جانشيني خود نصب نمود. در
بعضي از تواريخ آمده است كه ابوبكر در حال احتضار، عثمان بن عفان را احضار نمود تا وصيت او را نسبت به عمر بنويسد و به او گفت: بنويس بسم الله الرحمن الرحيم: اين وصيتي است كه ابوبكر به مسلمانان نموده است. اما بعد … اين سخن را گفت و بيهوش شد، ولي عثمان خودش اين جمله‌ها را نوشت: اما بعد فاني قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب و لم آلكم خيرا، من عمر بن خطاب را خليفه‌اي بر شما قرار دادم و از هيچ خير و خوبي فروگذار نكردم. هنگامي كه عثمان اين جمله را نوشت ابوبكر به هوش آمده، گفت: بخوان و او خواند. ابوبكر تكبير گفت و گفت: من تصور مي‌كنم (اين كه عجله كردي و خلافت را به نام عمر نوشتي براي اين بود كه) ترسيدي اگر من به هوش نيايم و بميرم، مردم اختلاف كنند. عثمان گفت: آري چنين بود. ابوبكر در حق او دعا كرد. از اين سخن به خوبي روشن مي‌شود كه عثمان اين لباس را براي قامت عمر دوخته بود و اگر فرضا ابوبكر به هوش نمي‌آمد اين وصيتنامه به عنوان وصيت ابوبكر منتشر مي‌شد، بنابراين جاي تعجب نيست كه عمر نيز شورايي با چنان تركيب، تنظيم كند كه محصول آن به هر حال خلافت عثمان باشد، همانگونه كه خليفه دوم نيز در سقيفه اين لباس را بر تن ابوبكر كرد و
او هم به موقع پاداش وي را داد. ضمنا از اين سخن استفاده مي‌شود كه عجله ابوبكر و عثمان براي تعيين جانشين به خاطر جلوگيري از اختلاف مردم بوده است. آيا پيامبر اكرم (ص) نمي‌بايست چنين پيش بيني را درباره امت بكند با آن همه كشمكشهايي كه بالقوه وجود داشت و در سقيفه خود را نشان داد؟! چگونه مي‌توان باور كرد پيامبر (ص) انتخاب خليفه را به مردم واگذار كرده باشد ولي اين امر درباره خليفه دوم و سوم رعايت نشود و حتي خوف فتنه، مانع از واگذاري آن به مردم گردد؟! اينها سوالاتي است كه هر محققي بايد به آن پاسخ دهد.
[صفحه 357]
ترجمه: و اين وضع ادامه يافت تا سومي بپا خاست در حالي كه از خوردن زياد، دو پهلويش برآمده بود و همي جز جمع‌آوري و خوردن بيت‌المال نداشت و بستگان پدرش (بني‌اميه) به همكاري او برخاستند و همچون شتر گرسنه‌اي كه در بهار به علفزار بيفتد و با ولع عجيبي گياهان را ببلعد به خوردن اموال خدا مشغول شدند. سرانجام بافته‌هاي او پنبه شد و كردارش، كارش را تباه كرد و ثروت‌اندوزي و شكم‌خوارگي به نابوديش منتهي شد! شرح و تفسير: سپس امام (ع) به نتيجه نهايي اين شورا پرداخته، مي‌فرمايد: اين وضع ادامه يافت تا سومي بپا خاست در حالي كه از خوردن فراوان دو پهلويش برآمده بود و همي جز جمع‌آوري و خوردن بيت‌المال نداشت (الي ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه، بين نثيله و معتلفه). تنها خودش نبود كه در اين وادي گام برمي‌داشت بلكه بستگان پدري‌اش (بني‌اميه) به همكاري او برخاستند و همچون شتر گرسنه‌اي كه در بهار به علفزار بيفتد و با ولع عجيبي گياهان را ببلعد به خوردن اموال خدا مشغول شدند (و قام معه بنو ابيه يخضمون مال الله خضمه الابل نبته الربيع). تعبير به (نبته الربيع، گياهان بهاري) به خاطر آن است كه اين گياهان بسيار لطيف و براي حيوان
خوش خوراك است و با حرص و ولع عجيب، آن را مي‌خورد. جمله يخضمون مال الله … - با توجه به معناي لغوي خضم- به خوبي نشان مي‌دهد كه بني‌اميه براي غارت بيت‌المال با تمام وجودشان وارد صحنه شدند و تا آنجا كه مي‌توانستند خوردند و بردند. به گفته ابن ابي‌الحديد خليفه سوم، بني‌اميه را بر مردم مسلط كرد و آنها را به فرمانداري ولايات اسلام منصوب نمود و اموال و اراضي بيت‌المال را به عنوان بخشش در اختيار آنان گذارد، از آن جمله سرزمينهايي از آفريقا در ايام او فتح شد كه خمس همه آنها را گرفت و به مروان بن حكم (دامادش) بخشيد. مرحوم علامه اميني در كتاب نفيس الغدير آمار عجيبي از بخششهاي عثمان در دوران خلافتش- از منابع اهل سنت- گردآوري كرده كه از مطالعه آن انسان وحشت مي‌كند. به عنوان نمونه به يكي از دامادهايش حارث بن حكم برادر مروان سيصدهزار درهم و به مروان پانصدهزار درهم و به ابوسفيان دويست هزار و به طلحه سيصت و بيست و دوهزار و به زبير پانصد و نود و هشت هزار درهم بخشيد، تا آنجا كه مرحوم علامه اميني جمع درهمهايي را كه او از بيت‌المال بخشيد بالغ بر يكصد و بيست و شش ميليون و هفتصد و هفتادهزار درهم مي‌داند. از آن عجيب تر ارقام دينارهايي
است كه به بستگان و نزديكانش بخشيد. به مروان حكم پانصدهزار دينار به يعلي بن اميه پانصدهزار دينار و به عبدالرحمن بن عوف دو ميليون و پانصد و شصت هزار دينار و جمع اين حاتم‌بخشي‌ها را بالغ بر چهار ميليون و سيصد و ده‌هزار دينار مي‌داند. اينجاست كه معناي يخصمون مال الله خضمه الابل نبته الربيع به خوبي روشن مي‌شود. بديهي است اين وضع نمي‌توانست براي مدت طولاني ادامه يابد و مسلمانان آگاه و حتي ناآگاهان، چنين شرايطي را تحمل نمي‌كردند و لذا طولي نكشيد كه شورشها بر ضد عثمان شروع شد و سرانجام به قتل او منتهي گشت و او را در برابر چشم مردم كشتند، بي آن كه توده‌هاي مردم به ياري او برخيزند و اين همان است كه امام (ع) در پايان اين فراز به آن اشاره كرده مي‌فرمايد: عاقبت بافته‌هاي او (برابر استحكام خلافت) پنبه شد و كردارش، كارش را تباه كرد و ثروت‌اندوزي و شكم‌خوارگي به نابوديش منتهي شد (الي ان انتكث عليه فتله، و اجهز عليه عمله، و كبت به بطنته). در واقع امام (ع) به سه جمله، وضع خليفه سوم و پايان عمر او را ترسيم كرده است: در جمله اول مي‌فرمايد: سوابقي را كه براي خود، از نظر توده مردم فراهم آورده بود و گروهي او را به زهد و قدس مي‌شنا
ختند از ميان برد و حركت دنياپرستانه اعوان و ياران او، همه آن رشته‌ها را پنبه كردند. در جمله دوم نشان مي‌دهد كه: اعمال او زودتر از آنچه انتظار مي‌رفت ضربه كاري بر او وارد كرد و كار او را ساخت. در جمله سوم بيان مي‌كند كه شكم‌خوارگي‌ها، بار او را سنگين كرد به گونه‌اي كه نتوانست بر روي پا بماند و به صورت بر زمين افتاد. در واقع با اين سه جمله درس عبرت مهمي براي همه زمامداران و مديران جامعه بيان شده است كه اگر از موقعيت خود سوئاستفاده كرده و به دنيا اقبال كنند سوابق حسنه آنها از ميان مي‌رود و افكار عمومي به سرعت بر ضد آنها بسيج مي‌شود و دنياپرستي مايه سقوط سريع آنان مي‌گردد. اين نكته نيز حائز اهميت است كه همان چيزي كه عامل پيدايش خلافت عثمان شد عامل نابودي او گشت. افرادي مانند سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف و طلحه (بنا بر اين كه طلحه در شورا حضور داشته) به خاطر رسيدن به مال و منال دنيا به او راي دادند و او را بر سر كار آوردند و همين مساله گسترش يافت و حكومت عثمان مقبوليت خود را در افكار عمومي از دست داد و در نتيجه شورش مردم، سقوط كرد. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه جمله انتكث عليه فتله را به معني در هم ريختن تدابيري دانست
ه‌اند كه او براي تشكيل حكومتش به كار گرفته بود و ممكن است سپردن كارها به دست بستگانش، يكي از آن تدابير براي محكم‌كاري بوده باشد ولي همين امر نتيجه معكوس داد و رشته‌ها را پنبه كرد و مردم را بر ضد او شوراند. نكته‌ها: 1- چگونگي انتخاب خليفه دوم و سوم مي‌دانيم خليفه دوم، تنها يك راي داشت و آن راي ابوبكر بود كه به هنگام وداع با زندگي وصيت كرد و با صراحت عمر را به جانشيني خود نصب نمود. در بعضي از تواريخ آمده است كه ابوبكر در حال احتضار، عثمان بن عفان را احضار نمود تا وصيت او را نسبت به عمر بنويسد و به او گفت: بنويس بسم الله الرحمن الرحيم: اين وصيتي است كه ابوبكر به مسلمانان نموده است. اما بعد … اين سخن را گفت و بيهوش شد، ولي عثمان خودش اين جمله‌ها را نوشت: اما بعد فاني قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب و لم آلكم خيرا، من عمر بن خطاب را خليفه‌اي بر شما قرار دادم و از هيچ خير و خوبي فروگذار نكردم. هنگامي كه عثمان اين جمله را نوشت ابوبكر به هوش آمده، گفت: بخوان و او خواند. ابوبكر تكبير گفت و گفت: من تصور مي‌كنم (اين كه عجله كردي و خلافت را به نام عمر نوشتي براي اين بود كه) ترسيدي اگر من به هوش نيايم و بميرم، مردم اخ
تلاف كنند. عثمان گفت: آري چنين بود. ابوبكر در حق او دعا كرد. از اين سخن به خوبي روشن مي‌شود كه عثمان اين لباس را براي قامت عمر دوخته بود و اگر فرضا ابوبكر به هوش نمي‌آمد اين وصيتنامه به عنوان وصيت ابوبكر منتشر مي‌شد، بنابراين جاي تعجب نيست كه عمر نيز شورايي با چنان تركيب، تنظيم كند كه محصول آن به هر حال خلافت عثمان باشد، همانگونه كه خليفه دوم نيز در سقيفه اين لباس را بر تن ابوبكر كرد و او هم به موقع پاداش وي را داد. ضمنا از اين سخن استفاده مي‌شود كه عجله ابوبكر و عثمان براي تعيين جانشين به خاطر جلوگيري از اختلاف مردم بوده است. آيا پيامبر اكرم (ص) نمي‌بايست چنين پيش بيني را درباره امت بكند با آن همه كشمكشهايي كه بالقوه وجود داشت و در سقيفه خود را نشان داد؟! چگونه مي‌توان باور كرد پيامبر (ص) انتخاب خليفه را به مردم واگذار كرده باشد ولي اين امر درباره خليفه دوم و سوم رعايت نشود و حتي خوف فتنه، مانع از واگذاري آن به مردم گردد؟! اينها سوالاتي است كه هر محققي بايد به آن پاسخ دهد. 2- داستان ابولولو و آغاز حكومت عثمان (ابن‌اثير) در (كامل) چنين نقل مي‌كند: روزي عمر بن خطاب در بازار گردش مي‌كرد. ابولولو كه غلام مغير
ه بن شعبه و نصراني بود او را ملاقات كرد و گفت: مغيره بن شعبه خراج سنگيني بر من بسته (و مرا وادار كرده همه روز كار كنم و مبلغ قابل توجهي به او بپردازم) مرا در برابر او ياري كن. عمر گفت: خراج تو چه اندازه است؟ گفت: در هر روز دو درهم. گفت: كار تو چيست؟ گفت: نجار و نقاش و آهنگرم. عمر گفت: با اين اعمالي كه انجام مي‌دهي خراج تو را سنگين نمي‌بينم. شنيده‌ام تو مي‌گويي اگر من بخواهم مي‌توانم آسيابي بسازم كه با نيروي باد، گندم را آرد كند. ابولولو گفت: آري مي‌توانم. عمر گفت: پس اين كار را انجام بده. ابولولو گفت: اگر سالم بمانم آسيابي براي تو درست مي‌كنم و مردم شرق و غرب از آن سخن بگويند. ابولولو اين را گفت و رفت. عمر گفت: اين غلام مرا تهديد كرد … چند روز گذشت. عمر براي نماز صبح به مسجد آمد و مرداني را گماشته بود كه وقتي صفوف منظم مي‌شود تكبير بگويند. ابولولو در ميان مردم وارد مسجد شد و در دست او خنجر دو سر بود كه دسته آن در وسطش قرار داشت. از موقعيت استفاده كرد و شش ضربه بر عمر وارد نمود كه يكي از آنها را در زير نافش فرو برد و همان موجب قتل او شد و نيز با خنجرش كليب كه در پشت سرش قرار داشت و جماعت ديگري را كشت. در مر
وج‌الذهب بعد از نقل اين داستان آمده است كه ابولولو بعد از كشتن عمر و مجروح ساختن دوازده نفر ديگر، كه شش نفرشان از دنيا رفتند ضربه‌اي بر گلوي خود زد و خود را كشت ولي در تاريخ يعقوبي آمده است كه بعد از كشته شدن عمر فرزندش عبيدالله به انتقام خون پدر حمله كرد و ابولولو و دختر خردسال و همسرش، هر سه را به قتل رساند. اين كه بعضي از مورخان ابولولو را نصراني يا مجوسي نوشته‌اند با اين كه تصريح كرده‌اند او در مسجد عمر را به قتل رساند و آمدن يك مسيحي يا مجوسي شناخته شده در مسجد پيامبر عادتا امكان نداشت، ظاهر به خاطر آن است كه مي‌خواهند كشته شدن خليفه را به دست يك مسلمان انكار كنند و از اين جهت با مشكلي روبرو نشوند وگرنه قراين نشان مي‌دهد و جمعي از دانشمندان تصريح كره‌اند كه ابولولو مسلمان بوده است و سابقه مجوسي‌گري يا مذهب ديگر تنها براي ابولولو نبود، غالبا خلفا و ياران پيامبر داراي چنين سابقه‌اي بوده‌اند. 3- شوراي شش نفري و سرانجام آن عمر هنگام مرگ به مشورت پرداخت و اين پيشنهاد كه عبيدالله فرزندش را خليفه كند، رد كرد سپس اضافه نمود: پيامبر تا هنگام مرگ از اين شش نفر راضي بود: علي (ع)، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابي‌وق
اص و عبدالرحمن بن عوف لذا بايد خلافت به مشورت اين شش نفر انجام شود تا يكي را از ميان خود انتخاب كنند، آنگاه دستور داد تا هر شش نفر را حاضر كنند، سپس نگاهي به آن‌ها كرد و گفت همه شما مايل هستيد بعد از من به خلافت برسيد، آنها سكوت كردند، دوباره اين جمله را تكرار كرد. زبير جواب داد: ما كمتر از تو نيستيم چرا به خلافت نرسيم! (يكي از مورخان مي‌گويد: اگر زبير يقين به مرگ عمر نداشت جرات نمي‌كرد اين سخن را با اين صراحت بگويد). بعد براي هر يكي از شش نفر عيبي شمرد، از جمله به طلحه گفت: پيامبر (ص) از دنيا رفت در حالي كه به خاطر جمله‌اي كه بعد از نزول آيه حجاب گفتي از تو ناراضي بود و به علي (ع) گفت: تو مردم را به راه روشن و طريق صحيح به خوبي هدايت مي‌كني تنها عيب تو اين است كه بسيار مزاح مي‌كني! و به عثمان گفت: گويا مي‌بينم كه خلافت را قريش به دست تو داده‌اند و بني‌اميه و بني‌ابن‌معيط را بر گردن مردم سوار مي‌كني و بيت‌المال را در اختيار آنان مي‌گذاري و گروهي از گرگان عرب تو را در بسترت سر مي‌برند. سرانجام ابوطلحه انصاري را خواست و فرمان داد كه پس از دفن او با پنجاه تن از انصار، اين شش نفر را در خانه‌اي جمع كنند تا براي تع
يين جانشين او به مشورت پردازند، هرگاه پنج نفر به كسي راي دهند و يك نفر در مخالفت پافشاري كند، گردن او را بزنند و همچنين در صورت توافق چهار نفر، دو نفر مخالف را به قتل برسانند و اگر سه نفر يك طرف و سه نفر طرف ديگر بودند آن گروهي را كه عبدالرحمان بن عوف در ميان آنهاست مقدم دارند و بقيه را اگر در مخالفت پافشاري كنند گردن بزنند و اگر سه روز از شورا گذشت و توافقي حاصل نشد همه را گردن بزنند تا مسلمانان خود شخصي را انتخاب كنند. سرانجام طلحه كه مي‌دانست با وجود علي (ع) و عثمان به او خلافت نخواهد رسيد و از علي دل خوشي نداشت جانب عثمان را گرفت در حالي كه زبير حق خود را به علي (ع) واگذار كرد، سعد بن ابي‌وقاص حق خويش را به پسر عمويش عبدالرحمان بن عوف داد بنابراين شش نفر در سه نفر خلاصه شدند: علي (ع)، عبدالرحمان و عثمان، عبدالرحمان رو به علي (ع) كرد و گفت با تو بيعت مي‌كنم كه طبق كتاب خدا و سنت پيامبر و روش عمر و ابوبكر با مردم رفتار كني، علي (ع) در پاسخ گفت: مي‌پذيرم، ولي طبق كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) و اعتقاد خودم عمل مي‌كنم. عبدالرحمان رو به عثمان كرد و همان جمله را تكرار نمود و عثمان آن را پذيرفت. عبدالرحمان سه بار ا
ين جمله را تكرار كرد و همان جواب را شنيد لذا دست عثمان را به خلافت فشرد، اينجا بود كه علي (ع) به عبدالرحمان فرمود: به خدا سوگند تو اين كار را نكردي مگر اين كه از او انتظاري داري همان انتظاري كه خليفه اول و دوم از يكديگر داشتند، ولي هرگز به مقصود خود نخواهي رسيد. شك نيست كه اين شورا از جهات مختلفي زير سوال است: اولا: اگر بنا بر آراي مردم است، چرا تبعيت عام صورت نگيرد؟ و اگر بنا بر انتصاب است شوراي شش نفري چرا؟ و اگر شورا بايد برگزيند شخصيتهاي معروف ديگري در ميان مسلمين نيز بودند. ثانيا: اگر اينها مشمول رضاي پيامبر (ص) بودند پس تصريح نارضايي پيامبر تا آخر عمر از طلحه چه مفهومي مي‌تواند داشته باشد؟ ثالثا: به فرض اين كه آنها نتوانند از نظر انجام وظيفه توافق بر كسي كنند چگونه مي‌توان گردن همه را زد. رابعا: اگر واقعا هدف شورا بود، چرا پيش بيني خلافت عثمان را با صراحت ذكر كرد؟ و اگر از خلافت او بر جامعه اسلامي مي‌ترسيد، لازم بود او را جزء شورا قرار ندهد، تا نفر ديگري انتخاب شود. خامسا: در صورتي كه سه نفر در يك طرف و سه نفر در طرف ديگر قرار گيرد چرا آن طرف كه علي (ع) است و به گفته عمر، مردم را به سوي حق و راه روشن ف
را مي‌خواند و تنها اشكالش بسيار مزاح كردن است مقدم نشود. سادسا: آيا مزاح كردن مشكلي در امر خلافت ايجاد مي‌كند و آيا اين اشكال با اشكالي كه بر عثمان گرفت كه اگر تو بر مردم مسلط شوي بني‌اميه را بر گردن مردم سوار خواهي كرد و بيت‌المال را غارت مي‌كنند هرگز مي‌تواند برابري كند؟ اينها ايرادهايي است كه پاسخي براي آن وجود ندارد! 4- علل شورش بر ضد عثمان به گفته بعضي از شارحان نهج‌البلاغه صحيح‌ترين گفتار درباره عثمان همان است كه طبري در تاريخ خود آورده كه عبارت آن چنين است: عثمان، حوادث تازه‌اي در اسلام به وجود آورد كه باعث خشم مسلمانان شد، از جمله: سپردن امارتها به دست بني‌اميعه به ويژه فاسقان و سفيهان و افراد بي‌دين آنها و بخشيدن غنائم به آنان و آزار و ستمهايي كه در مورد عمار ياسر و ابوذر و عبدالله بن مسعود روا داشت و كارهاي ديگري از اين قبيل كه در آخر خلافت خويش انجام داد. وليد بن عقبه را والي كوفه ساخت كه گروهي به شراب نوشيدن او گواهي دادند … و نيز سعيد بن عاص را پس از وليد فرماندار كوفه ساخت. سعيد اعتقاد داشت كه عراق باغ قريش و بني‌اميه است، كه مالك اشتر در پاسخ وي گفت: تو گمان مي‌كني سرزمين عراق كه خداوند آن
را به وسيله شمشير ما مسلمانان فتح نموده، مربوط به تو و اقوام توست! اين معني به درگيريهايي ميان اشتر و طايفه نخع از يك سو و رئيس شرطه از سوي ديگر انجاميد و تدريجا صداي اعتراض مردم بر ضد سعيد و سپس بر ضد عثمان بلند شد. عثمان به جاي اين كه مردم كوفه را از طريق صحيحي آرام كند، دستور تبعيد رهبران شورش را به شام صادر كرد كه عده‌اي از بزرگان كوفه از جمله مالك اشتر و صعصعه بن صوحان را به شام تبعيد نمود. در سال يازدهم خلافت او، عده‌اي از ياران پيامبر (ص) گرد هم آمدند و ايرادهاي مختلفي را كه به عثمان داشتند به وسيله عامر بن عبدقيس كه مردي عابد و خداشناس بود به او رساندند، عثمان به جاي اين كه برخورد منطقي با او كند، پاسخ اهانت‌آميزي به او داد. وضع در مدينه نيز بحراني شد و پايتخت اسلام براي شورش آمادگي پيدا كرد، عثمان گروهي از يارانش مانند معاويه و سعيد بن عاص را دعوت كرد و با آنها به مشورت نشست، بعضي صلاح در اين ديدند كه: عثمان مردم را به جهاد مشغول كند و بعضي از او خواستند: مخالفان را سركوب و نابود كند و بعضي: او را دعوت به بذل و بخشش از بيت‌المال- براي فرو نشاندن خشم مردم- كردند: تنها يك نفر حقيقت مطلب را به او گفت كه
: تو بني‌اميه را بر گردن مردم سوار كرده‌اي، يا عدالت پيشه كن يا از خلافت كناره‌گيري نما! عثمان نظريه سرگرمي مردم را به جهاد پذيرفت و دستور داد آنها را براي جهاد مجهز سازند (ولي كار از كار گذشته بود و اين تدبير سودي نداشت). در سنه 35 هجري (سال آخر حكومت عثمان) مخالفان او و بني‌اميه با يكديگر مكاتبه كردند و يكديگر را بر عزل عثمان و فرماندارانش تهييج نمودند، سرانجام يك گروه عظيم دوهزار نفري به سركردگي ابوحرب از مصر و گروه ديگري به همين تعداد به همراهي زيد بن صوحان و مالك اشتر و بعضي ديگر از بزرگان كوفه و گروه سومي از بصره به رهبري حرقوص بن زبير به عنوان زيارت خانه خدا حركت كردند و به مدينه آمدند و مردم مدينه را از قصد خود (دائر به عزل عثمان و فرماندارانش) باخبر ساختند. چيزي نگذشت كه منزل عثمان را محاصره كردند و به او تكليف كردند كه از خلافت كناره‌گيري كند، ولي عثمان از فرماندارانش به وسيله نامه كمك خواست، روز جمعه عثمان با مردم نماز خواند و به منبر رفت و به گروهي كه از شهرهاي مختلف (مخصوصا مصر) براي احقاق حق نزد او آمده بودند، خطاب كرد و گفت: (همه اهل مدينه مي‌دانند شما به وسيله پيامبر (ص) لعن شديد … ). در اينج
ا شورش عظيمي در مردم پيدا شد و آن چنان بالا گرفت كه عثمان از ترس بيهوش شد از منبر به زمين افتاد و او را به خانه بردند. بعدا عثمان به عنوان استمداد به خانه علي (ع) آمد و گفت: تو پسر عم من هستي و من بر تو حق خويشاوندي دارم و تو نزد مردم قدر و منزلت داري و همه به سخنت گوش فرا مي‌دهند، وضع را مشاهده مي‌كني، من دوست دارم با آنها سخن بگويي و آنها را از راهي كه در پيش گرفته‌اند منصرف سازي! امام فرمود: چگونه آنها را راضي و منصرف كنم؟ عثمان گفت: به اين صورت كه من، بعد از اين، مطابق صلاح‌انديشي تو رفتار مي‌كنم. امام فرمود: من بارها در اين باره به تو هشدار داده‌ام تو هم وعده دادي ولي به وعده‌ات وفا نكردي. سرانجام امام براي خاموش كردن غائله، به اتفاق سي نفر از مهاجران و انصار با كساني كه از مصر آمده بودند (و از همه در مورد عزل عثمان فعالتر بودند) سخن گفت. مصريان قبول كردند كه به مصر باز گردند و عثمان نيز به مردم اعلام كرد كه حاضر است به شكايات آنان رسيدگي كند و از اعمال گذشته خويش توبه نمايد. ولي هنگامي كه به منزل آمد، ديد مروان و گروهي از بني‌اميه در منزلش نشسته‌اند. مروان به او گفت: سخن بگويم يا ساكت بنشينم! همسر عثما
ن نائله با عصبانيت گفت: ساكت باش به خدا سوگند شما قاتل عثمان و يتيم‌كننده اطفال او خواهيد بود او به قولي كه به مردم داده است بايد وفا كند و نبايد از آن برگردد. ولي مروان ساكت ننشست و گفت: آنچه را در مسجد گفتي به صلاح خلافت تو نبود از آن صرف نظر كن! علي (ع) خشمگين شده به خانه عثمان آمد و به او فرمود: من راه صحيح را به تو نشان مي‌دهم ولي مروان تو را منحرف مي‌سازد از اين پس به سراغت نخواهم آمد. مصريها كه روانه مصر شده بودند بعد از سه روز به مدينه بازگشتند و نامه‌اي را ارائه دادند كه از غلام عثمان در بين راه گرفته بودند. در آن نامه عثمان به عبدالله بن صرح فرماندار مصر دستور داده بود: (سران شورش را شلاق بزند و موهاي سر و صورتشان را بتراشد و در زندان كند) و عده ديگري را دستور داده بود به دار بياويزد. آنها نزد علي (ع) آمدند كه در اين باره با عثمان سخن بگويد. علي (ع) جريان را از عثمان جويا شد. عثمان از نوشتن نامه‌اي اظهار بي‌اطلاعي كرد، يكي گفت: اين كار، كار مروان است. عثمان گفت: من اطلاعي ندارم. مصريان گفتند: آيا مروان اين قدر جرات دارد كه غلام عثمان را بر شتر بيت‌المال سوار كند و مهر مخصوص او را پاي نامه بزند و مام
وريت خطرناكي با اين اهميت به او بدهد و عثمان بي‌خبر باشد؟! عثمان باز گفت: من از اين مطلب خبر ندارم! مصريان در پاسخ او گفتند: از دو حال خارج نيست: اگر راست مي‌گويي و اين كار، كار مروان است بايد از خلافت كنار بروي زيرا فردي اين چنين ناتوان كه ديگران بدون آگاهي او فرمان قتل و شكنجه مسلمانان را بر مهر مخصوصش صادر كنند لياقت خلافت اسلامي را ندارد و اگر دروغ مي‌گويي و اين كار، كار توست باز هم شايسته خلافت مسلمانان نيستي! عثمان گفت: خلافت لباسي است كه خداوند به تنم كرده و آن را بيرون نخواهم آورد ولي توبه مي‌كنم. گفتند: اگر بار اول بود كه توبه مي‌كردي پذيرفته بود، اما بارها توبه كرده‌اي و شكسته‌اي! بنابراين يا از خلافت بركنار شو، يا تو را به قتل مي‌رسانيم! ولي باز آنها عجله نكردند و اوضاع ساعت به ساعت بحراني‌تر مي‌شد. سرانجام عثمان از علي (ع) درخواست كرد كه: سه روز به او مهلت دهند تا به شكايت مردم رسيدگي كند، مردم پذيرفتند، ولي او در خفا وسايل جنگ را آماده مي‌كرد (و هدفش از اين مهلت خواستن‌ها فرا رسيدن نيروهاي كمكي از خارج مدينه بود). بعد از سه روز، حلقه محاصره بر عثمان تنگتر شد و مردم نگران اين بودند كه از شام و بص
ره كمك براي او برسد، لذا براي تسليم او آب را از او منع كردند. عثمان از علي (ع) درخواست آب كرد و امام به وسيله فرزندانش آب براي او فرستاد، در اين هنگام مردم به درون خانه عثمان ريختند و نزاع خونيني ميان طرفداران او از يك سو و مردم از سوي ديگر روي داد و عده‌اي از طرفين كشته شدند، باز چند نفر وارد اتاق عثمان شده و او را نصيحت كردند اما اثري نداشت، سرانجام به او حمله كرده و كارش را يكسره كردند. آنچه در بالا آمد خلاصه‌اي از اين ماجرا بود كه ابن ابي‌الحديد از تاريخ طبري نقل نموده است و ما نيز آن را براي پرهيز از طولاني شدن بار ديگر خلاصه كرديم. بسياري از مورخان روز قتل او را 18 ذي‌الحجه سال 35 يا 36 هجري ذكر كرده‌اند و عجب اين كه به گفته كامل و مورخان ديگر، بدن عثمان سه روز روي زمين مانده بود و كسي او را دفن نكرد و اين نشانه نهايت خشم مردم بر اوست. سرانجام با وساطت علي (ع) تصميم به دفن او گرفته شد، ولي جمعي از مردم مانع از نماز بر او و حتي مانع از دفن او در بقيع شدند. گروهي بر سر راه نشسته بودند و تابوت او را سنگباران نمودند، علي (ع) مانع شد، بالاخره بر جنازه او نماز خواندند و در محلي به نام حش كوكب در بيرون بقيع د
فن شد كه بعدا در زمان معاويه براي رفع اهانت، دستور داد آن محل را جزء بقيع قرار دهند. اينها همه به خوبي نشان مي‌دهد كه مردم تا چه حد از او و حكومتش خشمگين و ناراحت بودند و تفسير روشني است بر آنچه امام در جمله‌هاي كوتاه اين خطبه (خطبه شقشقيه) بيان فرموده است، آنها كه تعبيرات امام (ع) را در اين خطبه تند مي‌پندارند، از ماجراي زندگي عثمان و پايان كار او و عكس‌العمل مسلمانان در برابرش آگاهي كافي ندارند وگرنه تصديق مي‌كردند كه اين تعبيرات در برابر آنچه روي داده است بسيار ملايم است. 5- آيا همه صحابه راه پيامبر (ص) را پيمودند؟! معروف در ميان برادران اهل سنت اين است كه صحابه رسول خدا- بدون استثنا- داراي قداست و مقام عدالت بودند و هيچ يك از آنها هيچ كاري بر خلافت دستور خدا و كتاب و سنت انجام ندادند، در حالي كه شيعه و پيروان اهل‌بيت- عليهم‌السلام- معتقدند: بايد صحابه را از يكديگر جدا ساخت و درباره هر كدام مطابق اعمال و رفتارشان، چه در عصر رسول الله (ص) و چه بعد از رحلت او قضاوت و داوري كرد. ادعاي برادران اهل سنت، مشكلات عجيب و دردسرهاي فراواني براي آنان ايجاد كرده است، چرا كه در ميان ياران پيامبر (ص) افرادي را مي‌يابي
م كه در مسائلي بر ضد يكديگر برخاستند كه توجيه آن امكان‌پذير نيست. مثلا در داستان جنگ صفين و مانند آن، معاويه بر خلاف امام وقت كه به اتفاق مسلمانان برگزيده شده بود قيام كرد و موجب آن همه خونريزي شد، كدام مورخ منصف مي‌تواند اين كار وحشتناك را توجيه كند؟! يا اين كه طلحه و زبير بر ضد آن حضرت شورش كردند و خون گروه زيادي از مسلمانان در جنگ جمل ريخته شد كه بعضي، عدد كشته‌شدگان را بالغ بر 17هزار نفر مي‌دانند بي آن كه كمترين عذر موجه و خداپسندانه‌اي براي كار خود داشته باشند، آيا قبول عدالت آنها با اين فجايع هولناك كه در همه تواريخ اسلامي ثبت شده، منافات ندارد؟! در داستان عثمان كه در بالا خوانديد و همه مورخان اسلام اجمالا آن را قبول دارند به دو موضوع مهم برخورد مي‌كنيم: نخست سپردن تمام پستهاي حساس به بني‌اميه و مسلط ساختن افراد بي‌بند و بار و غير متعهد بر مسلمين، به طوري كه فرياد عموم مسلمانان از مناطق مختلف بلند شد، و ديگر حيف و ميل بيت‌المال در سطح وسيع و گسترده و بذل و بخششهاي بيكران و غير قابل توجيه به گونه‌اي كه انتشار خبر قسمتي از آن مايه شورش عمومي مسلمين شد. آيا راستي اينگونه امور، با اصل قداست و تنزيه صحابه به
طور عام و غير قابل استثنا، سازگار است؟! اگر اينگونه امور قابل توجيه است كدام كار خلاف، قابل توجيه نيست؟! اين سخن مرا به ياد داستان عجيبي انداخت كه براي خودم واقع شد و هرگز آن را فراموش نمي‌كنم: در يكي از سالها كه براي انجام عمره به مكه مشرف شده بودم و فرصتي براي ملاقات با دانشمندان اهل سنت دست داد- مخصوصا شبها در مسجدالحرام و بين نماز مغرب و عشا كه مجال خوبي براي بحث بود- در يكي از شبها با جمعي از اين برادران دانشمند (كه بعضي از آنها از چهره‌هاي شناخته شده بودند) در صحن مسجدالحرام در برابر كعبه نشسته بوديم و سعي بر اين بود كه بحثها از صورت علمي و منطقي خارج نشود و به رنجش و كدورت نينجامد. سخن به مسئله تنزيه صحابه و عدالت همه آنها كشيده شد، همگي بر اين عقيده بودند كه كوچكترين جسارتي نسبت به هيچ يك از آنها نمي‌توان كرد. من از يكي از آنها پرسيدم: اگر شما در ميدان صفين بوديد در يكسو لشكر علي (ع) و در يك سوي ديگر لشكر معاويه به كدام صف ملحق مي‌شديد؟! او بدون درنگ گفت: به صف لشكريان علي (ع). گفتم: اگر علي (ع) شمشيري به دست تو مي‌داد و مي‌گفت: خذ هذا و اقتل معاويه، اين شمشير را بگير و معاويه را به قتل برسان آيا مي
پذيرفتي و اطاعت مي‌كردي؟! او جواب عجيبي داد كه فكر مي‌كنم براي شما هم تكان‌دهنده است. گفت: كنت اقتله و لا اذكره بسوء، من او را به قتل مي‌رساندم در عين حال كمترين جسارتي به او نمي‌كردم! داستان تنزيه صحابه قصه‌اي است كه سر دراز دارد كه در اينجا فقط به اشاره‌اي قناعت كرديم و گذشتيم.
[صفحه 379]
ترجمه: چيزي مرا نگران نساخت جز اين كه ديدم ناگهان مردم همچون يالهاي انبوه و پرپشت (كفتار) به سوي من روي آوردند و از هر سو گروه گروه به طرف من آمدند تا آنجا كه (نزديك بود دو يادگار پيامبر (ص)) حسن و حسين پايمال شوند و ردايم از دو طرف پاره شد. و اينها همه در حالي بود كه مردم همانند گوسفنداني (گرگ زده كه دور چوپان جمع شوند) در اطراف من گرد آمدند، ولي هنگامي كه قيام، به امر خلافت كردم، جمعي پيمان خود را شكستند و گروهي (به بهانه‌هاي واهي سر از اطاعتم پيچيدند و) از دين خدا بيرون پريدند و دسته ديگري راه ظلم و طغيان را پيش گرفتند و از اطاعت حق سر برتافتند، گويي كه آنها اين سخن خدا را نشنيده بودند كه مي‌فرمايد: سراي آخرت را تنها براي كساني قرار مي‌دهيم كه نه خواهان برتري جويي و استكبار در روي زمينند و نه طالب فساد، و عاقبت (نيك) براي پرهيزگاران است! آري به خدا سوگند! آن را شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند ولي زرق و برق دنيا چشمشان را خيره كرده و زينتش آنها را فريفته بود. شرح و تفسير: امام (ع) در اين بخش از خطبه اشاره به دوران خلافت خويش- مخصوصا هنگام بيعت- مي‌كند كه چگونه مردم با ازدحام عجيب و بي‌ن
ظيري براي بيعت كردن به سوي آن حضرت روي مي‌آوردند، بيعتي پرشور كه در تاريخ اسلام نظير و شبيه نداشت، ولي بعدا كه در برابر حق و عدالت قرار گرفتند، گروه زيادي نتوانستند آن را تحمل كنند و راه مخالفت را پيش گرفته و آتش جنگهاي جمل، صفين و نهروان را روشن ساختند، شكاف در صفوف مسلمين ايجاد كردند و از به ثمر رسيدن تلاشها و كوششهاي امام (ع) در پيشبرد و تكامل جامعه اسلامي مانع شدند. نخست در ترسيم چگونگي هجوم مردم براي بيعت مي‌فرمايد: چيزي مرا نگران نساخت جز اين كه ديدم ناگهان مردم همچون يالهاي پرپشت و انبوه كفتار به سوي من روي آوردند و از هر سو گروه گروه به طرف من آمدند (فما راعني الا و الناس كعرف الضبع الي ينثالون علي من كل جانب). تعبير به عرف الضبع (يال كفتار) اشاره به ازدحام فوق‌العاده مردم و پشت سر هم قرار گرفتن براي بيعت است، زيرا يال كفتار ضرب‌المثلي براي اينگونه موارد است. اما اظهار نگراني حضرت از هجوم ناگهاني مردم براي بيعت، ممكن است به خاطر اين باشد كه چنين بيعت پرشوري، مسووليت تازه‌اي بر دوش حضرت گذاشت، به ويژه آن كه پيش بيني پيمان‌شكني دنياپرستان را مي‌نمود. در خطبه 92، همين معني به وضوح ديده مي‌شود كه امام (ع
) به هنگام بيعت مردم بعد از قتل عثمان اين نكته را يادآوري فرمود. اضافه بر اين نكته، از اين نيز نگران بود كه ممكن است تاريكدلان حسود رابطه‌اي ميان قتل عثمان و بيعت مردم با او عنوان كنند. سپس امام (ع) در ادامه اين سخن و ترسيم ازدحام عمومي مردم سه جمله ديگر اضافه مي‌كند و مي‌فرمايد: هجوم به قدري زياد بود كه (نزديك بود دو يادگار پيامبر (ص)) حسن و حسين پايمال شوند و ردايم از دو طرف پاره شد و اينها همه در حالي بود كه مردم همانند گوسفنداني (گرگ زده كه دور چوپان جمع مي‌شوند) در اطراف من گرد آمدند (حتي لقد وطي الحسنان، و شق عطفاي، مجتمعين حولي كربيضه الغنم). تعبير به الحسنان به عقيده بسياري از مفسران نهج‌البلاغه اشاره به امام حسن و امام حسين- عليهماالسلام- است. درست است كه آن دو بزرگوار در آن موقع بيش از سي سال داشتند و جواناني قوي و زورمند بودند ولي هجوم شديد مردم، آنها را مورد حفاظت، از پدر، در تنگنا قرار داد. ولي بعضي از مفسران دو احتمال ديگر نيز ذكر كردند: نخست اين كه منظور از الحسنان دو انگشت بزرگ پاست- آنگونه كه از سيدمرتضي (رضوان الله عليه) نقل شده- كه او از ارباب لغت (ابوعمر) نقل كرده، از اشعار عرب نيز شاهدي ب
ر آن آورده است، ولي با توجه به اين كه پايمال شدن انگشت پا، مسئله ساده‌اي است كه در كمترين هجوم نيز واقع مي‌شود و نمي‌تواند بيان گويايي براي آن هجوم عظيم باشد، اين معني بعيد به نظر مي‌رسد. از آن بعيدتر تفسير سومي است كه بعضي براي آن ذكر كرده و به معناي دو استخوان دست دانسته‌اند، زيرا استخوانهاي دست- چه بازو باشد و چه ساعد- معمولا پايمال نمي‌شود، تنها در صورتي پايمال مي‌شود كه انسان به زمين بيفتد و زير دست و پا قرار گيرد. تشبيه به ربيضه الغنم، گوسفنداني كه در آغل جمع شده‌اند اشاره به ناداني مردم نيست آنگونه كه بعضي از شارحان پنداشته‌اند، بلكه اشاره به همان نكته‌اي است كه در بالا آورديم كه گوسفندان به هنگام هجوم گرگ، اطراف چوپان را مي‌گيرند همانند زماني كه در آغل جمع مي‌شوند. مسلماناني كه به خاطر گرگان عصر خليفه سوم، هر كدام به سويي پراكنده شده بودند و رشته وحدت در ميان آنان كاملا گسسته بود، وجود امام (ع) را حلقه اتصالي در ميان خود قرار داده، همگي با شور و اشتياق فراوان، گرد او جمع شدند و احساس آرامش مي‌كردند. ولي متاسفانه اين شور و اشتياق ادامه نيافت و هنگامي كه مردم در بوته آزمايش و امتحان قرار گرفتند، گروهي
نتوانستند به خوبي از عهده اين امتحان برآيند، لذا امام (ع) در ادامه اين سخن مي‌فرمايد: ولي هنگامي كه قيام به امر خلافت كردم جمعي پيمان خود را شكستند و گروهي (به بهانه‌هاي واهي سر از اطاعتم پيچيدند و) و از دين خدا بيرون پريدند و دسته ديگري راه ظلم و طغيان را پيش گرفتند و از اطاعت حق برتافتند (فلما نهضت بالامر نكثت طائفه، و مرقت اخري، و قسط آخرون). اين سه گروه- همانگونه كه غالب شارحان نهج‌البلاغه يا همه آنان گفته‌اند- به ترتيب: اشاره به آتش‌افروزان جنگ جمل، نهروان و صفين است. آتش‌افروزان جنگ جمل (طلحه و زبير كه از وجود عايشه براي تحريك مردم بهره گرفتند) به عنوان ناكثين يعني پيمان‌شكنان، ذكر شده‌اند، چرا كه اينها با علي (ع) بيعت كردند اما چون انتظارشان يعني سهيم شدن در امر خلافت و امارت حاصل نشد به شهر بصره آمدند و آتش اختلاف را برافروختند. مارقين، اشاره به آتش‌افروزان جنگ نهروان است، آنها همان گروه خوارج بودند كه بعد از داستان حكمين در صفين بر ضد امام (ع) برخاستند و پرچم مخالفت را برافراشتند. اين واژه از ماده مروق به معناي پرش تير از كمان است گويي آنها قبلا در دايره حق بودند ولي به خاطر تعصبهاي خشك و ناداني و خ
ودخواهي، از مفاهيم اسلام و تعليمات آن به دور افتادند. قاسطين اشاره به اهل شام و لشكر معاويه است، زيرا قسط هم به معناي عدالت و هم به معناي ظلم و طغيان و فسق آمده است. قابل توجه اين كه: اين تعبيرات درباره اين سه گروه- طبق مدارك معروف اسلامي- از قبل، در حديث پيامبر اكرم (ص) با صراحت پيش بيني شده، حاكم نيشابوري در مستدرك‌الصحيحين از ابوايوب انصاري نقل مي‌كند كه گفت: امر رسول الله (ص) علي بن ابيطالب بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين، پيامبر اكرم (ص) به علي (ع) دستور داد كه با سه گروه ناكثين و قاسطين و مارقين پيكار كند. همين معني در (تلخيص المستدرك ذهبي) نيز آمده است. در كتاب اسدالغابه نيز دو روايت به همين مضمون در شرح حال علي (ع) آمده است. در تاريخ بغداد اين معني به صورت مشروح‌تري ديده مي‌شود كه ابوايوب مي‌گويد: رسول خدا (ص) به ما امر فرمود كه با سه گروه، در خدمت علي (ع) پيكار كنيم: با ناكثين و قاسطين و مارقين. اما ناكثين: با آنها پيكار كرديم، آنها- اهل جمل- طلحه و زبير بودند و اما قاسطين: همين است كه ما از سوي آنها باز مي‌گرديم يعني معاويه و عمرو بن عاص (اين سخن را هنگام بازگشت از صفين گفت) و اما مارقين: آنها
اهل نهروان هستند، به خدا سوگند نمي‌دانم آنان در كجايند ولي به هر حال با آنها بايد پيكار كنيم. اين پاسخي است دندان‌شكن به ناآگاهاني كه گاه به جنگهاي دوران خلافت علي (ع) خرده مي‌گيرند، آري آنها كه با شور و شوق در هنگام بيعت با علي (ع) مانند پروانگان دور شمع، جمع شده بودند، همگي تحمل عدالت او را نداشتند، آن هم عدالتي كه بعد از يك دوران طولاني بي‌عدالتي و غارت بيت‌المال و خو گرفتن گروهي با آن، انجام مي‌شد كه طبعا قبول آن براي بسياري مشكل بود، به همين دليل تنها، گروهي وفادار و مومن خالص بر سر پيمان خود باقي ماندند، ولي گروههاي ديگر به خاطر دنياپرستي پيمان خود را با خدا و خليفه برحقش شكستند. اين همان چيزي است كه امام (ع) در ادامه خطبه به آن اشاره كرده و دليل اين مخالفتها را در چند جمله كوتاه به روشني بيان مي‌كند، مي‌گويد: گويي آنها اين سخن خدا را نشنيده بودند كه مي‌فرمايد: سراي آخرت را تنها براي كساني قرار مي‌دهيم كه نه خواهان برتري‌جويي و استكبار در روي زمين باشند و نه طالب فساد، و عاقبت نيك از آن پرهيزكاران است (كانهم لم يسمعوا كلام الله سبحانه يقول: تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسا
دا، و العاقبه للمتقين). سپس مي‌افزايد: آري به خدا سوگند! آن را شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند، ولي زرق و برق دنيا چشمشان را خيره كرده، زينتش آنها را فريفته بود (بلي! و الله لقد سمعوها و وعوها، و لكنهم حليت الدنيا في اعينهم، و راقهم زبرجها). نخست آنها را به ناآگاهاني تشبيه مي‌كند كه مخالفتشان به خاطر جهلشان است ولي بعد از اين مرحله، فراتر مي‌رود و با صراحت مي‌گويد: آنها نسبت به اين حقايق، ناآگاه و بي‌خبر نبودند، بلكه دنياطلبي و هواپرستي شديد- كه مخصوصا بعد از فتوحات بزرگ اسلامي و سرازير شدن سيل غنائم گرانبها و عادت به زندگي مرفه، به ويژه در عصر عثمان پديد آمده بود- سبب شد كه دنيا را بر دين ترجيح دهند و حقيقت را به افسانه بفروشند و سراي آخرت را به ثمن بخس متاع دنيا از دست دهند. اين سخن كوتاه در حقيقت، عصاره تمام تحليلهايي است كه مي‌توان درباره بروز جنگهاي سه‌گانه عصر علي (ع) بيان كرد و هر چه غير از اين گفته شود شاخ و برگهاست. اين در واقع درس عبرتي است براي همه مسلمين، در تمام طول تاريخ كه هر زمان به دنياپرستي روي آورند و زرق و برق و زينت دنيا فكر آنان را به خود مشغول دارد اختلافات در ميان آنها به اوج خود م
ي‌رسد و راههاي وصول به وحدت، به روي آنان بسته مي‌شود مگر آن كه زهد و وارستگي پيشه كنند و به خودسازي بپردازند. امروز نيز به خوبي مي‌بينيم كه سرچشمه تمام اختلافات ميان مسلمين همان اصل است كه علي (ع) در جمله‌هاي كوتاه فوق با استناد به آيه‌اي از قرآن مجيد به آن اشاره فرموده است و به تعبير روشن همان اراده علو در ارض و فساد و تمايل به زينتهاي دنيا و فريفته شدن در برابر زرق و برق آن است! نكته‌ها: 1- بيعت با اميرمومنان عمومي و مردمي بود اين بيعت با تمام بيعتهايي كه در زمان خلفا شد متفاوت بود. بيعتي بود خودجوش و فراگير، بدون هيچ توطئه قبلي و از عمق جان توده‌هاي زجرديده و ستم‌كشيده، نه مانند بيعت سقيفه كه تصميم اصلي را چند نفر بگيرند و مردم را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند و نه همانند بيعت عمر كه تنها با تصميم خليفه اول پايه‌ريزي شد و نه همچون بيعت عثمان كه شوراي شش نفره با آن تركيب خاصش سردمدار آن بود و در يك كلام مي‌توان گفت كه بيعت واقعي و حقيقي، همين بيعت بود و بقيه از يك نظر جنبه مصنوعي داشت و از قبل، روي آن كار شده بود. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه نوشته‌اند كه قيام‌كنندگان در برابر عثمان هنگامي كه بعد از ق
تل او به سراغ امام (ع) رفتند تا با او براي خلافت بيعت كنند، حضرت حاضر نشد و هنگامي كه اصرار كردند فرمود: من وزير شما باشم بهتر از آن است كه امير باشم (انا لكم وزيرا خير مني اميرا) زيرا مي‌دانست پيشگام شدن آنها در بيعت، به اين اتهام دامن مي‌زند كه نقشه قتل عثمان از قبل پي‌ريزي شده بود به علاوه، اگر تنها آنها بيعت مي‌كردند گروهي مي‌گفتند تنها قاتلان عثمان با او بيعت كردند، افزون بر اين، امام (ع) در جبين آنها مي‌ديد كه همه تحمل پذيرش حق را ندارند، آري حق تلخ و سنگين است، ولي بعدا مهاجران و انصار آمدند و به آن حضرت اصرار كردند كه خلافت را بپذيرد. علي (ع) چاره‌اي جز پذيرش نديد سپس بر منبر قرار گرفت و مردم گروه گروه آمدند و با او بيعت كردند، تنها افراد اندكي سرباز زدند ولي امام (ع) اصراري در اجبار آنان نداشت، از كساني كه از بيعت سرباز زدند سعد بن ابي‌وقاص و عبدالله بن عمر بود. به اعتقاد ما و مطابق مدارك غير قابل انكار، علي (ع) از سوي خداوند به جانشيني پيامبر نصب شده بود، نه تنها در غديرخم كه در موارد متعددي، پيامبر (ص) آن را تاكيد فرمود، هر چند به دلايلي كه اينجا جاي شرح آن نيست، بعد از رحلت پيامبر (ص) گروهي به مخا
لفت با آن برخاستند، ولي به هر حال بعد از كشته شدن عثمان اعلام حمايت عجيب و فراگير از سوي مردم نسبت به آن شد، حمايتي كه حتي در هيچ يك از نظامهاي دموكراسي به هنگام اخذ آرا، چنان حمايتي از كسي ديده نشده است و تنها نمونه آن در عصر پيامبر (ص) در بيعتهايي همچون بيعت شجره ديده مي‌شود، اين بيعت از شناختي كه مردم از روحيات علي (ع) و مقام علم و تقوا و زهد و مديريت او داشتند سرچشمه مي‌گرفت و زد و بندهاي سياسي مطلقا در آن وجود نداشت و چنان پرجوش بود كه حتي توطئه‌گران سياسي كه علي (ع) را براي وصول به مقاصد خود عنصري نامطلوب مي‌دانستند، در عمل انجام شده واقع گشتند و پيش از اين كه تصميمي بگيرند كار از كار گذشته بود، و اگر مردم را به حال خود رها مي‌كردند جامعه‌اي آزاد، آباد و مملو از عدل و داد، آن چنان كه قرآن مجيد طراحي كرده است به وجود مي‌آمد. ولي چنان كه خواهيم ديد، همان توطئه‌گران و ريزه‌خواران خوان عثماني و غارتگران بيت‌المال و هوسبازان ميدان سياست، تدريجا به تحريك مردم پرداختند و احساسات مذهبي آنها را بازيچه مقاصد سياسي خود ساختند و در ميدان جمل، صفين و نهروان شكافهاي عميقي بر پيكر اسلام وارد ساختند. 2- سرچشمه انحراف
ات اجتماعي امام (ع) در جمله‌هاي بالا عامل اصلي انحراف از حق را در عصر خودش (و طبعا در همه اعصار) حب دنيا و دلباختگي در برابر زرق و برق آن مي‌شمرد و ريشه جنگهاي خونين جمل و صفين و نهروان را در اين موضوع مي‌داند و بر آيه شريفه قرآن تاكيد مي‌ورزد كه سراي آخرت، تنها از آن كساني است كه اراده برتري جويي و فساد در زمين را ندارند. اين چند جمله كوتاه، واقعيت بسيار مهمي را بازگو مي‌كند كه بازتاب آن را در سراسر تاريخ بشر مشاهده مي‌كنيم. همه جا برتري جويي ريشه جنگها و نزاعهاي خونين را تشكيل مي‌دهد، هواپرستي و علاقه به فساد در زمين عامل اصلي نابسامانيهاست و به همين دليل تا با اين خوهاي شيطاني، مبارزه فرهنگي نشود و ايمان و اعتقاد راسخ، سدي در برابر آن ايجاد نكند، ما هميشه شاهد جنگهاي خونين و بي‌عدالتي‌ها و نابسامانيها در جامعه بشري خواهيم بود و حتي كساني را خواهيم ديد كه تمام ارزشهاي انساني و مفاهيم اخلاقي و عناويني همچون آزادي، حقوق بشر و غير آن را دست مايه خود براي وصول به اين اهداف قرار مي‌دهند. جالب اين كه امام (ع) از گروهي سخن مي‌گويد كه اعتقادشان با عملشان در تضاد است، ظاهرا مسلمانند و آيات قرآن و از جمله آيه (تلك
الدار الاخره … ) را شنيده‌اند و به آن ايمان دارند ولي انگيزه‌هاي نيرومند دنياپرستي و طوفان هوا و هوس و دلبستگي فوق‌العاده به زرق و برق دنيا، اساس ايمان و عقيده آنها را تكان مي‌دهد و چنان سيلاب عظيمي در درونشان ايجاد مي‌كند كه سد ضعيف ايمانشان را درهم مي‌شكند و با خود مي‌برد و اين سرنوشت تمام كساني است كه از ايماني سست و هوا و هوسي نيرومند برخوردار باشند. 3- اشاره‌اي به جنگهاي سه‌گانه عصر علي (ع) در خطبه بالا اشاره كوتاه و پرمعنايي به جنگهاي جمل و صفين و نهروان كه گردانندگان آنها تحت عنوان ناكثين و قاسطين و مارقين معرفي شده بودند آمده است به همين دليل ضرورت دارد اشاره گذرايي به جنگهاي سه‌گانه بالا داشته باشيم. الف- جنگ جمل: حدود سه ماه بيشتر از بيعت با اميرمومنان علي (ع) نگذشته بود كه تحمل عدالت آن حضرت بر گروهي از مستكبران، سخت و ناگوار آمد و مخالفتها از سوي آنان شروع شد. معاويه در شام پرچم مخالفت را برافراشت و حاضر به پذيرش بيعت نبود و براي رويارويي با حضرت آماده جنگ مي‌شد. علي (ع) به فرمانداران خود در سه شهر كوفه و بصره و مصر نامه نوشت تا نيروهاي جنگي خود را براي مقابله با معاويه اعزام دارند. در اين گي
رودار طلحه و زبير به بهانه سفر عمره، راهي مكه شدند و در مكه عايشه را كه از بيعت با آن حضرت ناراضي بود با خويش همراه كردند و به عنوان هواداري از خون عثمان به سمت بصره حركت نمودند. قراين به خوبي گواهي مي‌داد كه آنها نه در فكر خونخواهي عثمان بودند و نه دلسوزي براي اسلام، زيرا قاتلان عثمان در بصره نبودند، به علاوه لازمه هواداري از عثمان مخالفت با اميرمومنان (ع) نبود، تازه طلحه خود از سران مبارزان بر ضد عثمان بود. روشن است كه هدف آنها از پيمان‌شكني (چون با علي (ع) بيعت كرده بودند)، رسيدن به جاه و مقام بود. سرانجام اين دو، همراه با عايشه در ماه ربيع‌الثاني سال 36، شهر بصره را با نيرنگ تصرف كرده و با گمراه ساختن مردم بصره براي خود بيعت گرفتند و شكاف ديگري در پيكر جامعه اسلامي وارد ساختند. اميرمومنان (ع) كه از اين امر به خوبي آگاه بود، با همان لشكري كه براي دفع توطئه شاميان آماده كرده بود به سوي بصره حركت كرد و نامه‌اي به فرماندار كوفه ابوموسي اشعري براي تقويت اين سپاه نوشت- گرچه ابوموسي به نداي امام پاسخ مثبت نداد ولي در نهايت حدود نه‌هزار نفر از كوفه به سوي امام حركت كردند- و در ماه جمادي‌الاخري دو لشكر با هم روبرو
شدند و به نقل تاريخ يعقوبي اين جنگ تنها چهار ساعت طول كشيد كه لشكر طلحه و زبير در هم شكست و از آنجا كه براي تحريك مردم بصره عايشه همسر پيامبر را بر شتري سوار كرده بودند، اين جنگ (جنگ جمل) ناميده شد، مقاومت لشكر مخالف، در اطراف شتر عايشه بسيار سرسختانه بود. امام (ع) فرمود: تا شتر سرپاست جنگ ادامه خواهد يافت شتر را پي كنيد چنين كردند و شتر از پا درآمد و جنگ به پايان رسيد، طلحه و زبير هر دو به قتل رسيدند (طلحه در ميدان جنگ به وسيله يكي از همرزمانش يعني مروان، و زبير در بيرون صحنه) و روز اول ماه رجب بود كه اميرمومنان علي (ع) عايشه را به خاطر احترام پيامبر (ص) محترمانه به مدينه فرستاد. در اين جنگ به گفته بعضي ده‌هزار نفر و به روايتي هفده‌هزار نفر از طرفين كشته شدند و با اين ضايعه عظيم نخستين مخالفت جدي، درهم شكسته شد و مسووليت آن بر گردن آتش‌افروزان جنگ قرار گرفت. ب- جنگ صفين: بعد از پايان جنگ جمل علي (ع) به كوفه آمده، به معاويه نامه نوشت و او را دعوت به بيعت و اطاعت نمود، ولي معاويه از پاسخ دادن تعلل ورزيد و در مقابل، مردم شام را به خونخواهي عثمان دعوت نمود، حتي بعضي را مامور كرد كه در همه جا اعلام كنند قاتل ع
ثمان، علي (ع) بوده است و سرانجام در پاسخ يكي از نامه‌هاي علي (ع) به آن حضرت اعلام جنگ داد و مردم شام را براي اين كار بسيج كرد. علي (ع) پيش دستي فرمود و مردم كوفه را براي رفتن به سوي صفين بسيج نمود، اكثريت قريب به اتفاق مردم، دعوتش را پذيرفتند و حركت كردند. امام (ع) سپاه خود را به لشكرياني تقسيم كرد، بر هر لشكري اميري گذاشت و وظايف هر كدام را تعيين نمود. امام و لشكريانش هشت روز قبل از پايان محرم سال 37 به صفين رسيدند و آنها بيش از يكصدهزار نفر بودند و لشكر معاويه نيز به آنجا رسيده بود. بعضي از ياران امام (ع) مي‌خواستند جنگ را آغاز كنند، معاويه نامه‌اي براي حضرت نوشت و درخواست كرد كه شتاب نكنند. امام (ع) كه مي‌خواست تا امكان دارد، درگيري واقع نشود، دستور خودداري را داد و با خويشتنداري بسيار، بارها و بارها با اعزام نمايندگان و ارسال نامه، از آنها خواست كه دست از راه خلاف بردارند و به صفوف مسلمانان بپيوندند و مشكل را از راه مذاكره حل كنند و عجيب اين كه ماهها به اين صورت گذشت و با اين كه گروهي بي‌صبرانه از امام مي‌خواستند جنگ شروع شود اما امام همچنان خويشتنداري نشان مي‌داد. ولي هيچ يك از اين امور سودي نبخشيد. گرچ
ه در اين ايام جنگهاي پراكنده‌اي صورت مي‌گرفت، ولي سعي مي‌شد دامنه جنگ گسترش پيدا نكند، سرانجام آتش جنگ در ماه ذي‌الحجه سال 37 شعله‌ور شد و درگيري شديد روي داد، ولي با فرا رسيدن ماه محرم، به احترام اين ماه، جنگ متوقف شد و باز ارسال پيامها و اعزام نمايندگان از سوي امام آغاز شد، با پايان گرفتن ماه محرم، جنگ با شدت تمام شروع شد و روز هشتم ماه صفر بود كه حمله همگاني صورت گرفت و تا شب ادامه داشت، صبح روز دهم ماه صفر بعد از نماز صبح دو لشكر به سختي با يكديگر به نبرد پرداختند، لشكر شام سخت وامانده شده بود و لشكر امام به سرعت پيشروي مي‌كرد و چيزي نمانده بود كه طومار شاميان در هم پيچيده شود. عجيب اين كه در شب نيمه اين ماه كه ليله‌الهريرش مي‌نامند (هرير به معناي زوزه كشيدن است چون سپاه معاويه در زير ضربات سپاه امام، گويي زوزه مي‌كشيد) نيز جنگ ادامه يافت. هنگامي كه لشكر شام نزديك شدن لحظه‌هاي نابودي خود را احساس كردند عمروعاص كه به خدعه و نيرنگ معروف بود بنا به درخواست معاويه چاره‌اي انديشيد و آن اين كه به سپاه شام دستور داد: قرآنها را بر سر نيزه كنند و بگويند ما تابع قرآنيم و هر چه قرآن ميان ما و شما حكميت كند در برابر
آن تسليم هستيم! گروهي از منافقان كه در سپاه امام (ع) بودند از موقعيت استفاده كرده، مردم را دعوت به دست كشيدن از جنگ در آن لحظات حساس نمودند، گروه كثيري فريب خورده از امام تقاضا كردند تن به حكميت در دهد. مسئله حكميت كه از اساس يك نيرنگ بود بر امام تحميل شد و با نيرنگ ديگري به نتيجه تلخ‌تري انجاميد. عمروعاص كه نماينده لشكر شام در حكميت بود، (ابوموسي)ي ساده‌لوح را فريب داد كه بگويد علي و معاويه را از خلافت خلع مي‌كنيم، ولي عمروعاص بپا خاست و گفت: من هم علي را خلع مي‌كنم، ولي معاويه را بر خلافت نصب مي‌نمايم. از بعضي از روايت استفاده مي‌شود كه لشكر علي (ع) قبل از اعلام نتيجه كار حكمين به كوفه بازگشت و در انتظار نتيجه كار آنها بود، هنگامي كه نتيجه كار آنها و فريب خوردن ابوموسي روشن شد، لشكر امام (ع) در اين لحظه به خود آمد و از اين كه دستور امام (ع) را در روز آخر جنگ براي ادامه تا پيروزي ناديده گرفته بود، سخت پشيمان شد ولي ديگر كار از كار گذشته بود و جمع كردن و قرار دادن آنها در يك محور و حمله مجدد و هماهنگ، كار ساده‌اي نبود. به اين ترتيب پيروزي مهمي كه ممكن بود تاريخ اسلام را دگرگون سازد و مسلمين را براي هميشه از ش
ر دودمان بني‌اميه و بازماندگان دوران شرك و بت پرستي و پيامدهاي دردناك دوران حكومتشان نجات بخشد از دست رفت و عامل اصلي آن، فريبكاري دشمن از يك سو، ساده‌انديشي گروهي از دوستان، از سوي ديگر و فعاليتهاي شديد منافقاني كه در انتظار چنين ساعتي بودند از سوي سوم و اختلاف و تفرقه و عدم انضباط لازم در گروهي از لشكريان امام از سوي چهارم محسوب مي‌شود. ج- جنگ نهروان همانگونه كه از داستان جنگ صفين به دست مي‌آيد، گروه خوارج از درون جنگ صفين و داستان حكميت آشكار شدند و اين يكي از پيامدهاي دردناك آن جنگ ويرانگر و خانمانسوز بود. گروهي كه حكميت را نخست پذيرفته بودند و بعد پشيمان شدند و آن را بر خلاف قرآن و كفر مي‌پنداشتند، وقاحت و بي‌شرمي را به جايي رساندند كه به امام (ع) اصرار كردند كه توبه نمايد وگرنه به نبرد با آن حضرت برمي‌خيزند! علي (ع) كه اختلاف شديد را در داخل لشكر ملاحظه كرد (و مشاهده نمود كه منافقان پيوسته اين آتش را دامن مي‌زنند) دستور مراجعت به كوفه را صادر فرمود. در كوفه دوازده‌هزار نفر از افراد لجوج و متعصب، از مردم جدا شدند و به حروراء كه قريه‌اي در دو ميلي كوفه بود رفتند و به همين دليل اين گروه از خوارج، حروريه
ناميده شدند. سرانجام در سرزمين نهروان كه در نزديكي حروراء بود آماده جنگ شدند. عجب اين كه، در اين نبرد شوم، در صفوف خوارج، بعضي از ياران ديرينه امام ديده مي‌شدند، و نيز گروهي كه از عبادت، پيشاني آنها پينه بسته بود و آهنگ تلاوت قرآن آنان در همه جا پيچيده بود قرار داشتند. آنها در حقيقت عابدان خشك و نادان و احمقي بودند كه به خاطر افراط آنها در چسبيدن به ظواهر دين و بي‌اعتنايي به حقيقت آن، مارقين ناميده شدند. هنگامي كه دو لشكر در مقابل هم قرار گرفتند، با مذاكره مكرر به منظور ارشاد خوارج و با يك خطابه حساب شده، بسيار روشنگر و بيداركننده امام (ع)، قشر عظيمي از لشكر مخالف كه فريب خورده بودند جدا شدند و فرياد التوبه التوبه يا اميرالمومنين بلند كردند و از امام تقاضاي عفو و بخشش نمودند و به اين ترتيب هشت هزار نفر از سپاه دوازده‌هزار نفري آنان برگشتند (و طبق روايتي امام پرچمي در گوشه‌اي از ميدان برافراشت و به توابين دستور داد كنار آن پرچم قرار گيرند) و بعد از آن كه از هدايت باقيمانده آن گروه لجوج و خشك و نادان مايوس شد، چاره‌اي جز جنگ نمي‌ديد، اما در عين حال فرمود: تا آنها آغاز به جنگ نكنند شما آغاز نكنيد همان كاري كه د
ر جنگهاي جمل و صفين انجام داد، او مي‌خواست هرگز آغازگر جنگ نباشد. سرانجام خوارج حمله را شروع كردند كه با عكس‌العمل شديد و دفاع كوبنده لشكر امام روبرو شدند و در مدت كوتاهي تمام چهارهزار نفر- جز نه نفر كه فرار نمودند- كشته شدند و از سپاه امام بيش از نه نفر كشته نشدند و صدق كلام آن حضرت كه قبلا فرموده بود: از اين مهلكه از آنها ده نفر رهايي نمي‌يابند و از شما هم ده نفر كشته نمي‌شوند آشكار شد. اين جنگ در روز نهم ماه صفر (سال 38 يا 39) هجري واقع شد و تمام مدت جنگ ساعتي بيش نبود.
[صفحه 397]
ترجمه: آگاه باشيد! به خدايي كه دانه را شكافته و انسان را آفريده، سوگند! اگر به خاطر حضور حاضران و توده‌هاي مشتاق بيعت كننده و اتمام حجت بر من به خاطر وجود يار و ياور، نبود و نيز به خاطر عهد و پيماني كه خداوند از دانشمندان و علماي (هر امت) گرفته كه: (در برابر پرخوري ستمگر و گرسنگي ستمديده و مظلوم سكوت نكنند!)، مهار شتر خلافت را بر پشتش مي‌افكندم (و رهايش مي‌نمودم) و آخرينش را به همان جام اولينش سيراب مي‌كردم و در آن هنگام درمي‌يافتيد كه ارزش اين دنياي شما (با همه زرق و برقش كه براي آنها سر و دست مي‌شكنيد) در نظر من از آب بيني يك بز كمتر است. شرح و تفسير: چرا خلافت و بيعت را پذيرفتم؟! امام (ع) در اين فراز، دلايل پذيرش بيعت را به وضوح بيان مي‌كند و اهداف خود را از اين پذيرش در جمله‌هاي كوتاه و بسيار پرمعني شرح مي‌دهد و در ضمن روشن مي‌سازد كه اگر اين اهداف بزرگ نبود، كمترين ارزشي براي زمامداري بر مردم قائل نبود، مي‌فرمايد: آگاه باشيد! به خدايي كه دانه را شكافته و انسان را آفريده سوگند! اگر به خاطر حضور حاضران (توده‌هاي مشتاق بيعت كننده) و اتمام حجت بر من به خاطر وجود يار و ياور نبود و نيز به خ
اطر عهد و پيماني كه خداوند از دانشمندان و علماي هر امت گرفته كه: در برابر پرخوري ستمگر و گرسنگي ستمديده و مظلوم سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر پشتش مي‌افكندم (و رهايش مي‌نمودم) و آخرينش را به همان جام اولينش سيراب مي‌كردم (اما و الذي فلق الحبه، و برء النسمه، لولا حضور الحاضر، و قيام الحجه بوجود الناصر، و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم، و لا سغب مظلوم، لالقيت حبلها علي غاربها، و لسقيت آخرها بكاس اولها). جمله (و الذي فلق الحبه) در حقيقت اشاره به توصيفي است كه قرآن مجيد از ذات پاك خدا مي‌كند و مي‌گويد: (فالق الحب و النوي)، خداوند، شكافنده دانه و هسته است و اين در واقع اشاره به مهمترين آفرينش پروردگار يعني آفرينش حيات و زندگي است و جمله (برء النسمه) اشاره به آفرينش انسان و روح و جان اوست، همان آفرينش عظيم و بسيار مهمي كه قرآن مجيد بعد از ذكر آن (تبارك الله احسن الخالقين) مي‌گويد و اين در واقع سوگند به مهمترين كار خالق در جهان هستي است و دليل بر اهميت مطلبي است كه سوگند براي آن ياد شده است. جمله (لولا حضور الحاضر) در ظاهر اشاره به حضور حاضران براي بيعت با اوست، هر چند بعضي حاضر را اشاره به خو
د بيعت دانسته‌اند كه در معني تفاوت چنداني نمي‌كند. اما اين كه منظور حضور خداوند يا حضور زماني كه پيامبر (ص) آن را براي علي (ع) پيش بيني كرده بود باشد بسيار بعيد به نظر ميرسد، هر چند بعضي از بزرگان آن را به عنوان احتمال ذكر كرده‌اند. به هر حال اين جمله از نظر معني با جمله (و قيام الحجه بوجود الناصر) تقريبا يكي است و هر دو اشاره به اتمام حجت بر آن حضرت است كه با وجود آن همه ياوران و بيعت كنندگان، براي اقامه عدل بپا خيزد. جمله (لالقيت حبلها علي غاربها) كنايه از صرف نظر كردن از چيزي است، زيرا هنگامي كه كاري با شتر نداشته باشند مهارش را بر پشتش مي‌افكنند و آن را به حال خود رها مي‌كنند. جمله (لسقيت آخرها بكاس اولها)، آخرينش را با جام اولينش سيراب مي‌كردم كنايه از اين است: همانگونه كه در برابر خلفاي سه‌گانه گذشته صبر و شكيبايي پيشه كردم، در ادامه راه نيز چنين مي‌كردم. ولي به دو دليل خود را ملزم به پذيرش و قيام كردم، زيرا از يك سو با وجود آن همه ناصر و ياور، حجت بر من تمام بود و از سوي ديگر خداوند از دانشمندان هر امتي پيمان گرفته كه وقتي بي‌عدالتي را در جامعه مشاهده مي‌كنند تا آن حد كه ظالمان از پرخوري بيمار شده و م
ظلومان از گرسنگي، سكوت روا ندارند، برخيزند و دست ظالم را از گريبان مظلوم قطع كنند و عدل الهي را در جامعه پياده نمايند. اين سخن امام (ع) هشداري است به همه انديشمندان و علماي امتها كه وقتي امكانات تشكيل حكومت و اجراي عدل و قسط الهي فراهم گردد، سكوتشان مسووليت‌آفرين است، بايد قيام كنند و براي بسط عدالت و اجراي فرمان خدا مبارزه با ظالمان را شروع نمايند. آنها كه مي‌پندارند، تنها با انجام فرايضي همچون نماز و روزه و حج و پاره‌اي از مستحبات، وظيفه خود را انجام داده‌اند، سخت در اشتباهند. اجراي عدالت و حمايت از مظلوم و مبارزه با ظلم ظالم نيز در متن وظايف اسلامي آنان قرار دارد. سرانجام امام (ع) در ادامه اين سخن و در آخرين جمله اين خطبه داغ سياسي اجتماعي پرمعني، مي‌فرمايد: آري اگر به خاطر دلايل فوق نبود هرگز تن به پذيرش اين بيعت نمي‌دادم و در آن هنگام (درمي‌يافتيد كه) ارزش اين دنياي شما (با همه زرق و برقش كه براي آن سر و دست مي‌شكنيد) در نظر من از آب بيني يك بز كمتر است (و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطه عنز). با توجه به اين كه عفطه به گفته (صحاح‌اللغه) همان آبي است كه گوسفند (يا بز، هنگام عطسه) از بيني خود پراكنده
مي‌كند، روشن مي‌شود كه تا چه حد دنياي مادي با اين اهميت و عظمتي كه در نظر عاشقان و دلباختگانش دارد، در برابر روح بزرگ علي (ع) كوچك و بي‌ارزش است، در واقع يك گوسفند يا بز چه اندازه ارزش دارد كه آب بيني بي‌خاصيت او ارزش داشته باشد، بلكه يك مايه پليد محسوب مي‌شود و به يقين اينگونه تعبيرات براي كساني كه به ابعاد روح بزرگ آن حضرت آشنا نيستند بسيار شگفت‌آور است، ولي هنگامي كه به جهاني كه او در آن زندگي مي‌كند و مقامات عرفاني و معنوي آن حضرت آشنا مي‌شويم، مي‌بينيم كمترين مبالغه‌اي در اين تعبيرات نيست. سيدرضي (ره) در ذيل اين خطبه چنين مي‌گويد: بعضي گفته‌اند هنگامي كه كلام اميرمومنان (ع) به اينجا رسيد مردي از اهل عراق برخاست و نامه‌اي به دست آن حضرت داد (گفته شده كه در آن نامه سوالاتي بود كه تقاضاي جواب آنها را داشت). علي (ع) مشغول مطالعه آن نامه شد و هنگامي كه از خواندن آن فراغت يافت ابن‌عباس عرض كرد: اي اميرمومنان چه خوب بود خطبه را از آنجا كه رها فرموديد ادامه مي‌داديد! امام (ع) در پاسخ او فرمود: هيهات اي ابن‌عباس! اين سوز دروني بود كه زبانه كشيد و سپس آرام گرفت و فرو نشست (و ديگر مايل به ادامه آن نيستم). ابن‌عباس
مي‌گويد: به خدا سوگند من هيچگاه بر سخني همچون اين سخن (خطبه ناتمام شقشقيه) تاسف نخوردم كه علي (ع) آن را تا به آنجا كه مي‌خواست برسد ادامه نداد (قالوا و قام اليه رجل من اهل السواد عند بلوغه الي هذا الموضع من خطبته فناوله كتابا- قيل ان فيه مسائل كان يريد الاجابه عنها- فاقبل ينظر فيه (فلما فرغ من قرائته) قال له ابن‌عباس يا اميرالمومنين! لو اطردت خطبتك من حيث افضيت! فقال: هيهات يابن‌عباس! تلك شقشقه هدرت ثم قرت. قال ابن‌عباس فو الله ما اسفت علي كلام قط كاسفي علي هذا الكلام الا يكون اميرالمومنين (ع) بلغ منه حيث اراد). تعبير به اهل سواد (با توجه به اين كه سواد به معناي سياهي است) اشاره به مناطق پردرخت و مزروع است كه از دور به صورت سياه، در نظر، مجسم مي‌شود، زيرا رنگ سبز در فاصله زياد متراكم مي‌شود و مايل به سياهي مي‌گردد و از آنجا كه اهل حجاز به زمينهاي خشك و خالي و به اصطلاح بياض، عادت كرده بودند هنگامي كه به سوي عراق كه بر اثر دجله و فرات بسيار خرم و سرسبز است حركت مي‌كردند و انبوه درختان و مزارع از دور نمايان مي‌شد، به آنجا ارض سواد مي‌گفتند و اهل آنجا را اهل سواد مي‌ناميدند. در اين كه اين نامه چه بود و چه سوالات
ي در آن مطرح شده بود مطالبي از سوي بعضي از شارحان نهج‌البلاغه عنوان شده كه در بحث نكات- به خواست خدا- خواهد آمد. جمله (لو اطردت خطبتك) با توجه به اين كه اطراد به اين معني است كه چيزي بعد از چيزي قرار گيرد، اشاره به اين است كه اگر خطبه‌ات ادامه مي‌يافت بسيار خوب بود. جمله من حيث افضيت با توجه به اين كه افضاء به معني خارج شدن به فضاي باز است گويي كنايه از اين است كه انسان هنگامي كه مي‌خواهد سخن مهمي ايراد كند تمام نيروهاي فكري خود را متمركز مي‌سازد مثل اين كه همه آنها را در يك اتاقي جمع و فشرده كرده است، اما هنگامي كه آن تمركز از ميان مي‌رود همانند اين است كه از آن اتاق در بسته بيرون آمده و در فضاي باز قرار گرفته است. جمله (تلك شقشقه هدرت ثم قرت) با توجه به اين كه شقشقه در اصل به معني قطعه پوستي بادكنك مانند است كه وقتي شتر به هيجان درمي‌آيد از دهان خود بيرون مي‌فرستد و هنگامي كه هيجانش فرو نشست به جاي خود باز مي‌گردد و با توجه به اين كه خطباي زبردست هنگامي كه در اوج هيجان و شور قرار مي‌گيرند به آنها (ذو شقشقه) گفته مي‌شود، كنايه از اين است كه اين سخنان، اسرار درون من بود كه از سوز دل خبر مي‌داد، هنگامي كه به
هيجان آمدم ايراد خطبه كردم ولي الان كه به خاطر مطالعه نامه و سوالات سائل، آن حال و هوا تغيير يافت ديگر آمادگي براي ادامه آن سخن را ندارم. نكته قابل توجه اين كه ابن ابي‌الحديد از استادش (مصدق بن شبيب) نقل مي‌كند: اين خطبه را براي ابن‌خشاب خواندم هنگامي كه به كلام ابن‌عباس رسيدم كه از ناتمام ماندن اين خطبه اظهار تاسف شديد كرده، گفت: اگر من در آنجا بودم به ابن‌عباس مي‌گفتم: مگر چيزي در دل امام (ع) باقي مانده بود كه به آن اشاره نكند تا تو تاسف بر آن بخوري؟! به خدا سوگند آنچه درباره اولين و آخرين خلفا بود بيان كرد! مصدق مي‌گويد: به ابن‌خشاب كه مرد شوخي بود گفتم منظورت از اين سخن اين است كه اين خطبه مجعول است؟ گفت: به خدا سوگند من به خوبي مي‌دانم كه آن كلام امام است، همانگونه كه مي‌دانم تو مصدق هستي! سيدرضي در پايان اين خطبه، به شرح چند جمله پرداخته، مي‌گويد: مقصود امام (ع) از اين كه او را به شتر سواري سركش تشبيه كرده، اين است كه اگر زمام او را محكم به طرف خود بكشد، مركب چموش، مرتب سر را اين طرف و آن طرف مي‌كشاند و بيني‌اش پاره مي‌شود و اگر مهارش را رها كند با چموشي، خود را در پرتگاه قرار مي‌دهد و او قدرت حفظ آن ر
ا ندارد. زماني گفته مي‌شود: (اشنق الناقه) كه به وسيله مهار، سر شتر را به طرف خود بكشد و بالا آورد و شنقها نيز گفته شده است. اين را ابن‌سكيت در (اصلاح‌المنطق) گفته است. اين كه امام (ع) فرموده است: (اشنق لها) و نگفته است (اشنقها) براي اين است كه آن را در مقابل (اسلس لها) قرار داده، گويا امام (ع) فرموده است: اگر سر مركب را بالا آورد يعني با مهار آن را نگهدارد (بيني اش پاره مي‌شود) (قال الشريف رضي الله عنه: قوله عليه‌السلام كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم يريد انه اذا شدد عليها في جذب الزمام و هي تنازعه راسها خرم انفها و ان ارخي لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها يقال اشنق الناقه اذا جذب راسها بالزمام فرفعه و شنقها ايضا، ذكر ذلك ابن‌السكيت في اصلاح‌المنطق و انما قال اشنق لها و لم يقل اشنقها لانه جعله في مقابله قوله اسلس لها فكانه (ع) قال: ان رفع لها راسها بمعني امسكه عليها بالزمام). نكته‌ها: 1- پاسخ به يك سوال ممكن است گفته شود: بنا بر عقيده اماميه و پيروان مكتب اهل البيت- عليهم‌السلام- امام، منصوب از طرف خداوند به وسيله پيامبر (ص) است نه منتخب از سوي مردم، در حالي كه تعبيرات بالا كه مي‌ف
رمايد: اگر چنين و چنان نبود من هرگز خلافت را نمي‌پذيرفتم و از آن صرف نظر مي‌كردم، تناسب با انتخابي بودن امامت و خلافت دارد. پاسخ اين سوال با توجه به يك نكته روشن است و آن اين كه: امامت و خلافت داراي واقعيتي است و مقام ظهور و بروزي: واقعيت آن از سوي خدا و به وسيله پيامبر (ص) تعيين مي‌شود، ولي ظهور و بروز آن و تدبير و تصرف در امور مسلمين و جامعه اسلامي، منوط به اين است كه در مردم آمادگي وجود داشته باشد و يار و ياوراني براي حمايت از آن بپا خيزند و اين جز با بيعت و پذيرش مردم امكان‌پذير نيست. به همين دليل علي (ع) در دوران خلفاي سه‌گانه- يعني حدود 25 سال- خانه‌نشين بود و در امر خلافت دخالتي نمي‌كرد و در عين اين كه مقام امامت او كه از سوي خدا بود هيچگونه كمبودي نداشت. شبيه همين معني درباره بعضي از ديگر از امامان مانند امام صادق (ع) ديده مي‌شود كه از سوي ابومسلم پيشنهاد خلافت به آن حضرت شد و حضرت چون اطمينان به توطئه داشت نپذيرفت. و گاه به امامان پيشنهاد مي‌كردند كه چرا قيام نمي‌كنيد و مقام خلافتي را كه از آن شماست بر عهده نمي‌گيريد؟ در جواب مي‌فرمودند: ما يار و ياور به مقدار كافي براي اين امر نداريم. 2- چه سوالات
ي در آن نامه بود؟ مرحوم شارح بحراني در كتاب خود از ابوالحسن كيدري نقل مي‌كند، در نامه‌اي كه در پايان اين خطبه به دست علي (ع) داده شد، ده سوال بود: 1- جانداري كه از شكم جاندار ديگري خارج شد و فرزند او نبود چه بود؟ امام فرمود: حضرت يونس (ع) بود كه از شكم ماهي خارج شد. 2- چيزي كه كمش مباح و زيادش حرام بود چه بود؟ فرمود: نهر طالوت بود كه لشكريانش تنها مجاز بودند كمي از آب آن بنوشند. 3- كدام عبادت است كه اگر كسي آن را به جا آورد عقوبت دارد و اگر بجا نياورد باز هم عقوبت دارد؟ فرمود: نماز در حال مستي. 4- كدام پرنده است كه نه جوجه‌اي و نه اصلي (مادري) داشته است؟ فرمود: پرنده‌اي است كه به دست عيسي (ع) (به اذن خدا) آفريده شده است. 5- مردي هزار درهم بدهي دارد و هزار درهم در كيسه موجود دارد و ضامني بدهي او را ضمانت مي‌كند در حالي كه هزار درهم دارد و سال بر آن دو مي‌گذرد، زكات بر كدام يك از دو مال است؟ فرمود: اگر ضامن به اجازه مديون اين كار را كند، زكات بر او نيست، و اگر بدون اجازه او باشد زكات بر او واجب است. 6- جماعتي به حج رفتند و در يكي از خانه‌هاي مكه منزل كردند يكي از آنها در را بست و در آن خانه كبوتراني بودند و پ
يش از آن كه آنها به خانه باز گردند همه كبوتران از تشنگي مردند، كفاره آن بر چه كسي واجب است؟ فرمود: بر كسي كه در را بسته و كبوتران را بيرون نكرده و آبي براي آنها نگذاشته است. 7- چهار نفر شهادت دادند كه فلان كس زنا كرده است، امام به آنها دستور داد سنگسارش كنند (چون زناي محصنه بود)، يكي از آنها اقدام به سنگسار كردن او نمود و سه نفر ديگر خودداري كردند ولي جماعتي با او همكاري نمودند، بعدا از شهادت خود برگشت (و اعتراف به دروغ خويش نمود) در حالي كه شخص متهم هنوز نمرده بود، سپس مرد. بعد از مرگ او، آن سه نفر نيز از شهادت خود برگشتند، ديه بر چه كسي واجب است؟ فرمود: به آن يك نفر و همچنين كساني كه با او همكاري كرده‌اند. 8- دو نفر يهودي بر يهودي ديگر شهادت دادند كه او اسلام را پذيرفته است آيا شهادت آن دو مقبول است؟ فرمود: شهادت آنها پذيرفته نيست، زيرا آنها تغيير كلام الهي و شهادت به باطل را مجاز مي‌شمرند. 9- دو شاهد از نصاري درباره يك نفر نصراني يا مجوسي يا يهودي، شهادت دادند كه اسلام را پذيرفته است آيا شهادتشان قبول مي‌شود؟ فرمود: قبول مي‌شود، زيرا خداوند فرموده است: و لتجدن اقربهم موده للذين آمنوا الذين قالوا انا نصاري
، نزديكترين دوستان را نسبت به مسلمانان، كساني مي‌يابي كه مي‌گويند ما نصاري هستيم. 10- كسي دست ديگري را قطع كرد، چهار نفر شاهد نزد امام حاضر شدند و شهادت دادند كه دستش قطع شده است و در عين حال زناي محصنه كرده است. امام مي‌خواست او را سنگسار كند ولي قبل از سنگسار شدن از دنيا رفت، حكم او چيست؟ فرمود: كسي كه دست او را قطع كرده است بايد ديه آن را بپردازد، ولي اگر شاهدان شهادت داده بودند كه او به مقدار نصاب دزدي كرده، ديه بر قطع‌كننده دست واجب نبود. البته آنچه در بالا ذكر شد مضمون روايت مرسله‌اي است كه از كيدري نقل شده است و صحت سند حديث ثابت نيست، لذا در پاره‌اي از فروع مذكور در اين حديث، گفتگوهايي از نظر فقهي وجود دارد. 3- ويژگيهاي خطبه شقشقيه در يك جمع‌بندي نهايي به اينجا مي‌رسيم كه خطبه شقشقيه با محتواي خاص خود در ميان خطبه‌هاي نهج‌البلاغه كم‌نظير يا بي‌نظير است و اين نشان مي‌دهد كه علي (ع) در شرايط خاصي آن را بيان فرموده، تا واقعيتهاي مهم مربوط به خلافت پيامبر اسلام (ص) به فراموشي سپرده نشود و براي ثبت در تاريخ هميشه بماند و صراحت فوق‌العاده‌اي كه علي (ع) در اين خطبه به خرج داده است براي همين منظور است، زير
ا نبايد واقعيتها، فداي ملاحظات گوناگون شود و تعصبها گرد و غبار فراموشي بر آن بپاشد. علي (ع) در اين خطبه امور زير را روشن فرموده است: 1- شايستگي اولويت خود را نسبت به مساله خلافت به وضوح بيان كرده، اين همان واقعيتي است كه تقريبا همه محققان اسلامي و غير اسلامي در آن متفقند، حتي معاويه سرسخت ترين دشمن علي (ع) به افضليت او اعتراف داشت. 2- مظلوميت آن حضرت علي‌رغم اين همه شايستگيها 3- اين سخن به خوبي نشان مي‌دهد كه انتخاب هيچ يك از خلفاي سه‌گانه مدرك و منبع روشني نداشته است، به علاوه معيارهاي چندگانه‌اي بر آن حاكم بوده، در يك مورد فقط انتخاب يك نفر و در مورد ديگر نيمي از يك شوراي شش نفري و در مورد سوم يك شوراي چند نفري معيار بوده است! 4- فاصله گرفتن تدريجي مردم در دوران خلفا، از تعليمات پيامبر اكرم (ص) و تشديد بحرانها با گذشت زمان، تا آنجا كه وقتي امام (ع) به خلافت رسيد به اندازه‌اي زمينه نامساعد بود كه بازگرداندن مردم به ارزشهاي زمان پيامبر (ص) ميسر نشد. 5- سرچشمه نابسامانيها و جنگهايي كه در عصر امام (ع) به وقوع پيوست، عشق به مال و مقام و زرق و برق دنيا بود كه به صورت يك طبيعت ثانوي براي جمعي از سران- مخصوصا در ع
صر خلافت عثمان- پيدا شده بود. 6- طبيعي‌ترين و مردمي‌ترين بيعت همان چيزي بود كه در مورد خود امام (ع) واقع شد، ولي تحريكات منافقين و عدم تحمل گروهي از سران جامعه نسبت به عدالت علي (ع) موجب شكستن پيمان و بيعتها و برافراشتن پرچمهاي مخالفت شد. 7- امام (ع) هيچگونه علاقه‌اي به خلافت ظاهري نداشت و هرگز به آن به صورت يك هدف نمي‌نگريست، بلكه تنها به عنوان يك وسيله براي كوتاه كردن دست ظالمان از گريبان مظلومان و برقراري نظم و عدالت خواهان آن بود. 8- شورشهايي كه در زمان عثمان واقع شد و منتهي به قتل او گرديد، كاملا طبيعي بود و نتيجه اعمال و رفتار او و اطرافيانش از بني‌اميه بود زيرا بني‌اميه بر شهرهاي مهم اسلام به عنوان فرماندار و مانند آن مسلط شدند، بيت‌المال در اختيار آنها قرار گرفت، بخششهاي عجيبي كه شرح آن قبلا گذشت صورت گرفت و مردم از اين امور آگاه شدند و بذر شورش از نقاط دوردستي همچون مصر و بصره و كوفه گرفته تا خود مدينه، پاشيده شد. 9- جنگهاي سه‌گانه دوران خلافت اميرمومنان علي (ع) جنبه تحميلي داشت و هيچ يك از آنها از سوي علي (ع) شروع نشد، بلكه همه آنها از سوي افراد فرصت طلب و جاه‌طلب يا افراد ناآگاه و خشك و جامد به وج
ود آمد. 10- داستان تنزيه صحابه و عدالت همه اصحاب و ياران و معاصران پيامبر (ص) مطلبي است كه با هيچ يك از واقعيتهاي تاريخي سازگار نيست و اعتقاد به آن، موجب تضاد و تناقض آشكار است چرا كه آتش‌افروزان جنگ جمل دو نفر از صحابه بودند و آتش افروز جنگ صفين نيز يك نفر از آنان بود و در ميان جنگ‌افروزان نهروان نيز گروهي از صحابه ديده مي‌شدند. همه آنها بر امام وقت كه از سوي قاطبه مردم و حتي غالبا از سوي خود اين جنگ‌افروزان پذيرفته شده بود، شوريدند و شكاف در جامعه اسلامي به وجود آوردند و راه بغي و ستم را پيش گرفتند. چگونه مي‌توان گفت: هم علي (ع) ره حق را پيمود و هم طلحه و زبير و معاويه و امثال آنان؟! و پناه بردن به مساله اجتهاد در اينگونه موارد توجيه بسيار غير منطقي است كه به وسيله آن هر گناه كبيره‌اي را مي‌توان توجيه نمود.

خطبه 004-اندرز به مردم

[صفحه 411]
خطبه در يك نگاه: اين خطبه چنان كه در عنوان آن آمده، احتمالا بعد از ماجراي جنگ جمل و قتل طلحه و زبير ايراد شده است و به طور طبيعي ناظر به پيامدهاي اين جنگ و درسهاي عبرتي است كه مسلمانان مي‌بايست از آن بياموزند. محورهاي اصلي خطبه را در سه قسمت مي‌توان خلاصه كرد: 1- تصريح به اين واقعيت كه مردم در ظلمات و تاريكيها به وسيله اهل بيت پيامبر (ص) هدايت شدند و به مقامات عالي و اوج ترقي رسيدند و به همين دليل بايد آماده باشند تا نصايح و اندرزهاي آنها را به گوش جان بشنوند. 2- اشاره به اين كه من پيش بيني پيمان‌شكني‌ها را مي‌كردم، ولي نمي‌خواستم پرده‌ها را كنار بزنم. 3- در بخش آخر خطبه اشاره به اين نكته مي‌كند كه امروز جاي پرده‌پوشي نيست، واقعيتها را بايد گفت وگرنه بيم اين مي‌رود كه توده مردم گمراه شوند و اگر من ترسي داشته باشم از همين جهت است نه از ناحيه خودم. ترجمه: به وسيله ما در تاريكيها(ي جهل و گمراهي) هدايت يافتيد و به كمك ما به اوج ترقي رسيديد و در پرتو شعاع ما (خاندان پيامبر- ص-) صبح سعادت شما درخشيدن گرفت و تاريكيها پايان يافت، كر باد! گوشي كه نداي پند و اندرز را نشنود و چگونه، كسي كه صيحه و فرياد
، او را كر كرده است مي‌تواند صداي ملايم (مرا) بشنود؟ (آن كس كه فرمان خدا و پيامبر را زير پا گذارده، آيا فرمان مرا پذيرا مي‌شود؟) و مطمئن باد! قلبي كه از خوف خدا جدايي نپذيرد (و آماده پذيرش حق باشد). شرح و تفسير: چشم و گوش خود را باز كنيد: امام (ع) در آغاز اين خطبه به نعمتهاي فراوان و چشمگيري كه در سايه اسلام نصيب مسلمانان- مخصوصا مسلمانان آغاز اسلام- شد اشاره كرده و در سه جمله كوتاه كه با تشبيهات زيبايي همراه است اين مطلب را چنين توضيح مي‌دهد: (به وسيله ما در تاريكيهاي (جهل و گمراهي و جاهليت) هدايت يافتيد و به كمك ما به اوج ترقي رسيديد و در پرتو شعاع ما (خاندان پيامبر- ص-) صبح (سعادت) شما درخشيدن گرفت و تاريكيها پايان يافت (بنا اهتديتم في الظلماء، و تسنمتم ذروه العلياء، و بنا افجرتم عن السرار). در جمله اول، امام به شرايط زمان جاهليت كه تاريكي جهل و فساد و جنايت همه جا را فرا گرفته بود اشاره مي‌فرمايد كه در پرتو وجود پيامبر (ص)، مردم صراط مستقيم را پيدا كردند و با سرعت به سوي مقصد حركت نمودند. در جمله دوم، ترقي و تكامل را به شتري تشبيه مي‌كند كه داراي كوهان است (با توجه به اين كه (تسنمتم) از ماده سنام به
معناي كوهان شتر مي‌باشد) و مي‌فرمايد: شما بر بالاي آن كوهان قرار گرفتيد كه اشاره به اوج ترقي و تكاملي است كه نصيب مسلمين در پرتو اسلام شد و همه مورخان شرق و غرب در كتابهاي خود به هنگام شرح تمدن اسلام به آن اعتراف و اذعان دارند. در جمله سوم، وضع جامعه جاهلي را به شبهات تاريك ماه و محاق (با توجه به اين كه سرار به معناي شبهايي است كه ماه مطلقا در آن نمي‌درخشد) تشبيه كرده و مي‌فرمايد: به وسيله پيامبر و خاندان او پرده‌هاي تاريكي شكافته شد و داخل در فجر و صبح سعادت شديد. در واقع اين تعبيرات از سرچشمه قرآن گرفته شده كه اسلام و ايمان و وحي الهي را تشبيه به نور كرده، گاه مي‌فرمايد: الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور، خداوند ولي و سرپرست كساني است كه ايمان آوردند و آنها را از تاريكيها به سوي نور بيرون مي‌برد و در جايي ديگر مي‌فرمايد: قد جائكم من الله نور و كتاب مبين يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور باذنه، به يقين از سوي خداوند نور و كتاب آشكاري به سوي شما آمد و خداوند به بركت آن، كساني را كه از خشنودي او پيروي كنند به راههاي سلامت هدايت مي‌كند و به اذن خود از تاريكيها
به سوي روشنايي مي‌برد و گاه مي‌فرمايد: و انه لذكر لك. سپس امام (ع) به عنوان نكوهش از كساني كه گوش شنوا ندارند و تعريف از تقدير از افراد واقع بين و آگاه، مي‌افزايد: كر باد! گوشي كه نداي بلند پند و اندرز را درك نكند (وقر سمع لم يفقه الواعيه). واژه (وقر) هم در مورد كري به كار مي‌رود و هم سنگيني گوش، و منظور از (واعيه) فريادهاي بلند است و اشاره به آيات صريح و كوبنده قرآن در مسائل مهم اعتقادي و عملي و اخلاقي و همچنين سنت آشكار پيامبر اسلام (ص). و تعبير به (لم يفقه، درك نكرده) به جاي (لم يسمع، نشنيده است) به خاطر اين است كه تنها شنيدن اثري ندارد مهم درك كردن است. سپس مي‌فرمايد: كسي كه صيحه و فرياد، او را (كر) كرده است چگونه مي‌تواند آهنگ ملايم (مرا) بشنود (و كيف يراعي النباه من اصمته الصيحه). اشاره به اين كه اينها كه فرمان خدا و پيامبر اكرم (ص) را زير پا گذارده‌اند چگونه ممكن است سخنان مرا بشنوند؟! از آنجا كه در برابر اين گروه، گروه ديگري وجود دارد كه طرفدار حقند، مي‌فرمايد: مطمئن باد! قلبي كه از خوف خدا جدايي نپذيرد (و حقيقت را درك كند و در برابر آن خاضع باشد) (ربط جنان لم يفارقه الخفقان). نكته: هدايت در پرتو
خاندان وحي آنچه در فراز بالا از كلام امام (ع) خوانديم، اشاره به يك واقعيت مهم تاريخي است كه از مقايسه عصر جاهليت عرب با دوران شكوفايي بعد از طلوع اسلام، روشن مي‌شود كه عرب جاهلي از نظر معتقدات ديني، مسائل مربوط به مبدا و معاد، نظام اجتماعي، نظام خانواده، اخلاق، تقوا و وضع اقتصادي در چه سطحي بوده و بعد از نزول قرآن و اسلام در چه سطحي قرار گرفت. تفاوت در ميان اين دو آنقدر زياد است كه جز تعبير به يك معجزه بزرگ، تعبير ديگري براي آن نمي‌توان تصور كرد. آنچه امام (ع) در اين بخش از خطبه بيان فرموده كه: ظلمت و تاريكي تمام جامعه آنان را دربرگرفته است و با ظهور اسلام سپيده صبح سعادت آشكار گشت و بر قله‌هاي معرفت و فرهنگ و تمدن قرار گرفتند، فقط يك اشاره كوتاه بود و شرح آن را در كتب تاريخ تمدن اسلام بايد مطالعه كرد. اين معني در خطبه‌هاي متعددي از نهج‌البلاغه با توضيح بيشتري آمده است.
[صفحه 411]
خطبه در يك نگاه: اين خطبه چنان كه در عنوان آن آمده، احتمالا بعد از ماجراي جنگ جمل و قتل طلحه و زبير ايراد شده است و به طور طبيعي ناظر به پيامدهاي اين جنگ و درسهاي عبرتي است كه مسلمانان مي‌بايست از آن بياموزند. محورهاي اصلي خطبه را در سه قسمت مي‌توان خلاصه كرد: 1- تصريح به اين واقعيت كه مردم در ظلمات و تاريكيها به وسيله اهل بيت پيامبر (ص) هدايت شدند و به مقامات عالي و اوج ترقي رسيدند و به همين دليل بايد آماده باشند تا نصايح و اندرزهاي آنها را به گوش جان بشنوند. 2- اشاره به اين كه من پيش بيني پيمان‌شكني‌ها را مي‌كردم، ولي نمي‌خواستم پرده‌ها را كنار بزنم. 3- در بخش آخر خطبه اشاره به اين نكته مي‌كند كه امروز جاي پرده‌پوشي نيست، واقعيتها را بايد گفت وگرنه بيم اين مي‌رود كه توده مردم گمراه شوند و اگر من ترسي داشته باشم از همين جهت است نه از ناحيه خودم. ترجمه: من همواره منتظر عواقب پيمان‌شكني شما بودم و نشانه فريب خوردگان را در شما مي‌ديدم ولي به خاطر استتار شما در لباس دين بود كه از شما چشم پوشيدم (و راز شما را افشا نكردم) در حالي كه صفاي دل، مرا از درون شما آگاهي مي‌داد (و از نيرنگهاي شما آگاه بو
دم). من در كنار جاده‌هاي گمراه‌كننده ايستادم تا شما را به طريق حق رهنمون شوم، در آن هنگام كه گرد هم جمع مي‌شديد و راهنمايي نداشتيد و تشنه رهبر شايسته‌اي بوديد و براي پيدا كردن اين آب حيات تلاش مي‌كرديد و به جايي نمي‌رسيديد. من امروز حوادث عبرت‌انگيز تاريخ را كه خاموش است و براي اهل معرفت گوياست براي شما به سخن درمي‌آورم تا حقايق را فاش كنم، آن كس كه از دستورات من تخلف كند، از حق دور گشته است، (چرا كه) از زماني كه حق را به من نشان داده‌اند هرگز در آن ترديد نكرده‌ام (و نگراني من هرگز به خاطر خودم نبوده بلكه به خاطر اين بود كه مبادا مردم گمراه شوند همانگونه كه) موسي (ع) هرگز احساس ترس نسبت به خودش نكرد بلكه از اين مي‌ترسيد كه جاهلان و دولتهاي ضلالت غلبه كنند و مردم را به گمراهي كشند، امروز ما و شما بر سر دوراهي حق و باطل قرار گرفته‌ايم (ما به سوي حق مي‌رويم و شما به راه باطل، چشم باز كنيد و در كار خود تجديدنظر نمائيد) كسي كه اطمينان به آب داشته باشد تشنه نمي‌شود (و تشنگيهاي كاذب او را آزار نمي‌دهد، همچنين كسي كه رهبر و راهنماي مطمئني دارد در دام شك و وسوسه‌هاي شيطان نمي‌افتد). شرح و تفسير: پيمان‌شكني شما را
پيش بيني مي‌كردم، ولي … در اين بخش از خطبه، امام (ع) بازماندگان جنگ جمل را مخاطب ساخته، مي‌فرمايد: من همواره منتظر عواقب پيمان‌شكني شما بودم و نشانه فريب خوردگان را در شما مي‌ديدم! (ما زلت انتظر بكم عواقب الغدر، و اتوسمكم بحليه المغترين). در روايات آمده است كه طلحه و زبير مدتي بعد از بيعت با علي (ع) به خدمتش آمدند و براي رفتن به عمره از آن حضرت اجازه گرفتند. امام (ع) كه آثار نفاق و پيمان‌شكني را در آنان مي‌ديد، بار ديگر از آنها پيمان وفاداري و بيعت گرفت، ولي همانگونه كه مي‌دانيم به پيمان خود وفادار نماندند و آتش جنگ جمل را روشن كردند كه در آن آتش، بيش از ده‌هزار نفر از مسلمين سوختند و بي‌شك گروه زياد ديگري در اين توطئه سهيم و شريك بودند و با اين كه بيعت كرده بودند در صدد پيمان‌شكني برآمدند و مخاطب علي (ع) همين گروهند. ابن ابي‌الحديد در يكي از كلمات خود نقل مي‌كند كه: علي (ع) در آن روزي كه زبير با او بيعت كرد فرمود: من از اين بيم دارم كه تو پيمان خود را بشكني و با اين بيعت مخالفت كني! عرض كرد: بيم نداشته باش چنين چيزي تا ابد از من سر نمي‌زند! امام (ع) فرمود: خداوند گواه و شاهد من بر اين موضوع باشد؟ عرض كرد:
آري پس از چند روز طلحه و زبير خدمت اميرمومنان (ع) آمدند و عرض كردند: تو مي‌داني در زمان حكومت عثمان چه اندازه به ما جفا شد! و مي‌داني او همواره طرفدار بني‌اميه بود اكنون كه خداوند خلافت را به تو سپرده است، بعضي از اين فرمانداريها را در اختيار ما بگذار! امام (ع) فرمود: به قسمت الهي راضي باشيد تا من در اين باره فكر كنم و بدانيد من كسي را در اين امانت شريك نمي‌كنم مگر اين كه از ديانت و امانت او راضي و مطمئن باشم … آنها از نزد حضرت بيرون آمدند در حالي كه ياس از رسيدن به مقام، آنها را فراگرفته بود و چيزي نگذشت كه اجازه براي عمره گرفتند. عجيب تر اين كه بنا به گفته ابن ابي‌الحديد هنگامي كه نامه علي (ع) به معاويه رسيد كه: مردم همگي با من بيعت كرده‌اند و تو هم براي من بيعت بگير و بزرگان اهل شام را نزد من بفرست، معاويه (سخت دستپاچه شد و) نامه‌اي به زبير نوشت و او را به عنوان اميرالمومنين خطاب كرد و گفت از تمام مردم شام براي تو بيعت گرفتم، با سرعت به سوي كوفه و بصره برو و اين دو شهر را تسخير كن كه بعد از تسخير اين دو، هيچ مشكلي وجود ندارد و بعد از تو براي طلحه بيعت گرفتم، برويد و مردم را به عنوان خونخواهي عثمان بشوران
يد. سپس مي‌افزايد: ولي به خاطر استتار شما در لباس دين بود كه از شما چشم پوشيدم (و راز شما را افشا نكردم) در حالي كه صفاي دل، مرا از درون شما آگاهي مي‌داد (و از توطئه‌ها و نيرنگهاي شما به لطف الهي آگاه بودم) (حتي سترني عنكم جلباب الدين، و بصرنيكم صدق النيه). در حقيقت اين دو جمله امام (ع) پاسخ به دو سوال متعدد مي‌باشد: اولا: اگر امام انتظار پيمان‌شكني آنها را داشت و نشانه‌هايش را در آنها مي‌ديد چرا اين مطلب را آشكار نفرمود؟ و ثانيا: اين آگاهي بر درون و باطن آنها از كجا پيدا شد؟ امام در پاسخ سوال اول مي‌فرمايد: استتار در پرده دين بود كه ايجاب مي‌كرد اين راز مكتوم بماند و در پاسخ سوال دوم مي‌فرمايد: صفاي دل، مرا آگاه ساخت. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه احتمال ديگري در تفسير جمله اول داده‌اند و آن اين كه شما مرا نشناختيد و دليل آن اين بود كه پرده خيال و برداشت نادرست از دين، مانع شناخت شما از من بود و يا ديانت من مانع شناخت شما از من گرديد، ولي با توجه به تكلفاتي كه اين تفسير دارد و تناسب چنداني با جمله‌هاي قبل در آن ديده نمي‌شود، تفسير اول صحيحتر به نظر مي‌رسد. در پايان اين سخن مي‌فرمايد: من در كنار جاده‌هاي گمراه
كننده ايستادم تا شما را به طريق حق رهنمون شوم، در آن هنگام كه گرد هم جمع مي‌شديد و راهنمايي نداشتيد و تشنه رهبر شايسته‌اي بوديد و براي پيدا كردن اين آب حيات، تلاش مي‌كرديد و به جايي نمي‌رسيديد (اقمت لكم علي سنن الحق في جواد المضله، حيث تلتقون و لا دليل، و تحتفرون و لا تميهون). در حقيقت امام (ع) آنان را در عصر عثمان مخصوصا سالهاي آخر عمر او، تشبيه به مسافراني مي‌كند كه راه را گم كرده و در بيراهه گرفتار شده و از تشنگي مي‌سوزند و جاي جاي زمين را براي رسيدن به آب حفر مي‌كنند و به آب دست نمي‌يابند، ولي امام (ع) به ياري آنها مي‌آيد، به صراط مستقيم هدايتشان مي‌كند و از سرچشمه هدايت سيرابشان مي‌سازد. به آنها توجه مي‌دهد كه اگر در آن دوران تاريك و طوفاني من نبودم چه مشكلات و گرفتاريهاي عظيم ديني و دنيوي دامانتان را مي‌گرفت. امروز پرده‌ها را كنار مي‌زنم! جمله‌هاي متعددي كه در اين فراز از كلام آمده است هر كدام اشاره به نكته مهمي دارد و به نظر مي‌رسد كه در لابه‌لاي اين جمله‌ها، جمله‌هاي بيشتري بوده است كه مرحوم سيدرضي (ره) به هنگام تلخيص كردن، آنها را ساقط نموده است. چرا كه سيره مرحوم سيدرضي (ره) بر اين قرار داشته كه ا
ز خطبه‌ها گلچين مي‌كرده و قسمتهايي را كنار مي‌گذاشته، گاهي بيشتر و گاهي كمتر. به هر حال نخستين نكته‌اي را كه امام (ع) در اينجا به آن اشاره مي‌كند اين است كه مي‌فرمايد: من امروز (حوادث) بي‌زباني را كه صد زبان دارد براي شما به سخن درمي‌آورم (تا حقايق را فاش كند) (اليوم انطق لكم العجماء ذات البيان). عجماء به معناي حيوان بي‌زبان است، ولي گاه به حوادث و مسائل ديگري كه سخن نمي‌گويد نيز اطلاق مي‌شود و لذا بسياري از شارحان نهج‌البلاغه معتقدند كه عجماء در اينجا اشاره به حوادث عبرت‌آميزي است كه در عصر او يا در گذشته، روي داده و هر كدام براي خود زبان حالي دارند و انسانها را پند و اندرز مي‌دهند. امام پيامهاي آنها را با بيان رساتري در اينجا و در موارد ديگر بيان مي‌كند و نكته‌هاي عبرت‌آموز آنها را شرح مي‌دهد. اين احتمال نيز داده شده است كه منظور از آن صفات كمال خود آن حضرت و يا اوامر الهي است كه اينها نيز گويي خاموشند و امام سخنان آنها را بازگو مي‌كند. در جمله دوم امام (ع) با قاطعيت مي‌فرمايد: آن كس كه از دستورات من تخلف كند از حق دور گشته است زيرا از زماني كه حق را به من نشان داده‌اند هرگز در آن ترديد نكرده‌ام (بنابراين آ
نچه مي‌گويم حق است و هر كس تخلف كند از حق فاصله گرفته) (عزب راي امري تخلف عني، ما شككت في الحق مذ اريته). در واقع صدر و ذيل اين كلام از قبيل علت و معلول يا دليل و مدعاست و با توجه به اين كه امام (ع) در دامان حق پرورش يافته و در آغوش پيامبر اسلام (ص) بزرگ شده و همواره كاتب وحي و شاهد معجزات بوده و از همه بالاتر باب مدينه علم النبي- ص-) و به منزله در ورودي براي شهر علم پيامبر بوده است و علاوه بر عالم ظاهر، به عالم شهود و باطن راه يافته است، اين سخن هرگز ادعاي گزافي نيست. بعضي از شارحان احتمال ديگري در جمله (عزب راي امري … ) داده‌اند و آن اين كه از قبيل نفرين باشد يعني: دور باد راي كسي كه از دستوراتم تخلف كند ولي معناي اول مناسبتر به نظر مي‌رسد. در سومين جمله، به پاسخ سوالي مي‌پردازد كه بعد از داستان جنگ جمل به ذهن بعضي مي‌رسيد و آن اين كه چرا امام (ع) از ماجراي اين جنگ نگران بود؟ مي‌فرمايد: نگراني من هرگز به خاطر خودم نبود بلكه به خاطر اين بود كه مبادا با آمدن همسر پيامبر (ص) به ميدان، و فرياد دروغين خونخواهي قتل عثمان و حضور جمعي از صحابه پيمان‌شكن در لشكر دشمن، گروهي از عوام به شك و ترديد بيفتند، درست همانند
نگراني موسي به هنگام رويارويي با ساحران. موسي هرگز احساس ترس نسبت به خودش نكرد، بلكه از اين مي‌ترسيد كه جاهلان و دولتهاي ضلالت غلبه كنند و مردم را به گمراهي بكشانند (لم يوجس موسي عليه‌السلام خيفه علي نفسه بل اشفق من غلبه الجهال و دول الضلال). اين جمله اشاره به آيات سوره طه است آنجا كه خداوند مي‌فرمايد: قالوا يا موسي اما ان تلقي و اما ان نكون اول من القي، قال بل القوا، فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعي فاوجس في نفسه خيفه موسي، ساحران گفتند اي موسي! آيا تو اول عصاي خود را مي‌افكني يا ما اول باشيم؟ گفت: شما اول بيفكنيد، در اين هنگام طنابها و عصاهاي آنان بر اثر سحرشان چنان به نظر مي‌رسيد كه حركت مي‌كند، موسي ترس خفيفي در دل احساس كرد (مبادا مردم گمراه شوند)! در چهارمين جمله به مردم و بازماندگان جنگ جمل هشدار مي‌دهد كه: امروز ما و شما در جاده حق و باطل قرار گرفته‌ايم (يا به تعبير ديگر بر سر دوراهي حق و باطل قرار گرفته‌ايم كه ما به سويي مي‌رويم و شما به سوي ديگر! ما در متن حق هستيم و متاسفانه شما بر باطل و در لبه پرتگاه!) (اليوم تواقفنا علي سبيل الحق و الباطل). درست چشم باز كنيد و وضع خود را ببينيد
كه بر امام زمانتان خروج كرده‌ايد! احترام بيعت را نگه نداشته و پيمان الهي را شكسته‌ايد! و در ميان مسلمين شكاف ايجاد كرده‌ايد! و خونهاي گروه عظيمي را ريخته‌ايد! و مسووليت بزرگي در پيشگاه خدا و براي يوم المعاد جهت خود فراهم كرده‌ايد! نيك بينديشيد و در وضع خود تجديدنظر كنيد! سرانجام در آخرين جمله مي‌فرمايد: كسي كه اطمينان به آن داشته باشد تشنه نمي‌شود (و تشنگي‌هاي كاذب كه معمولا هنگام وحشت از فقدان آب، بر انسان چيره مي‌شود به او دست نمي‌دهد) (من وثق بماء لم يظما). اشاره به اين كه آن كس كه رهبر و راهمناي مطمئني داد، گرفتار شك و ترديد و وسوسه‌هاي شيطاني و اضطراب و بي‌اعتمادي نمي‌گردد، چرا كه خود را در كنار چشمه آب زلال معرفت احساس مي‌كند و در مشكلات به او پناه مي‌برد و از او فرمان و دستور مي‌گيرد، شما هم اگر رهبر خود را بشناسيد و به او اعتماد كنيد، با اطمينان خاطر در راه حق گام مي‌نهيد و از تزلزل و ترديد و وسوسه‌هاي نفس و شيطان در امان خواهيد بود. نكته‌ها: 1- ديد باطن! امام (ع) در اينجا به نكته مهمي اشاره فرموده است و آن اين كه: صفاي دل و صدق نيت از اسباب بصيرت و روشن‌بيني است مومنان پاكدل، مسائلي را مي‌بينند
كه از ديگران پنهان است و اين حقيقتي است كه هم در قرآن مجيد به آن اشاره شده و هم در روايات اسلامي، قرآن مي‌گويد: ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا، اگر تقوا پيشه كنيد خداوند وسيله شناخت حق از باطل را براي شما قرار مي‌دهد (و به وسيله نور تقوا مي‌توانيد، حق و باطل را در پنهان‌ترين چهره‌هايش بشناسيد). در حديث معروفي كه از پيامبر (ص) نقل شده، مي‌خوانيم: اتقوا فراسه المومن فانه ينظر بنور الله، از هوشياري مومن بپرهيزيد كه او به كمك نور خدا مي‌بيند و در حديث ديگري از امام علي بن موسي الرضا (ع) مي‌خوانيم: ما من مومن الا و له فراسه ينظر بنور الله علي قدر ايمانه و مبلغ استبصاره و علمه و قد جمع الله للائمه منا ما فرقه في جميع المومنين و قال عز و جل في كتابه: ان في ذلك لايات للمتوسمين، هيچ مومني نيست مگر اين كه هوشياري خاصي دارد كه با نور الهي به اندازه ايمان و مقدار بصيرت و علم خود مي‌بيند و خداوند براي امامان اهل بيت- عليهم‌السلام- آنچه را به همه مومنان داده قرار داده و در همين زمينه در كتابش فرموده: در اين، نشانه‌هايي است براي هوشياران. سپس افزود: نخستين متوسمان (هوشياران روشن‌بين) رسول خدا (ص) سپس اميرمومنان (ع) و بعد از
او حسن و حسين (عليهماالسلام) و امامان از فرزندان حسين (عليهم‌السلام) تا روز قيامتند. جالب اين كه: امام علي بن موسي الرضا (ع) همه اين سخنان را در پاسخ كسي فرمود كه سوال كرده بود: چگونه شما از قلوب مردم آگاه مي‌شويد و خبر مي‌دهيد؟! در حقيقت حقايق جهان پرده‌اي ندارد، اين ما هستيم كه به خاطر هوا و هوسها و وسوسه‌هاي شيطاني پرده در برابر چشم قلب خود ايجاد مي‌كنيم و اگر با نور تقوا و ايمان اين پرده‌ها كنار رود همه چيز آشكار است. چنان كه در حديثي از پيامبر اكرم (ص) آمده است: لولا ان الشياطين يحومون الي قلوب بني آدم لنظروا الي الملكوت، اگر شياطين دلهاي فرزندان آدم را احاطه نكنند مي‌توانند به عالم ملكوت (و باطن اين جهان) نظر بيفكنند. حقيقت سرايي است آراسته هوا و هوس گرد برخاسته! نبيني كه هرجا كه برخاست گرد نبيند نظر گرچه بيناست مرد؟! 2- پرده‌پوشي بر عيوب مردم غالب افراد داراي عيوب پنهاني هستند و گاه انسان از طرق عادي يا از طرق فراست و ايماني از آن آگاه مي‌شود وظيفه هر كس- مخصوصا رهبران جامعه- اين است تا آنجا كه خطري براي اجتماع به وجود نيايد در عيب پوشي بكوشند و پرده‌دري نكنند، چرا كه پرده‌دري‌ها از يك سو، ا
حترام شخصيت افراد را در هم مي‌شكند و از سوي ديگر، آنها را در ارتكاب گناه جسور مي‌كند، زيرا در پرده بودن عيب همواره سبب احتياط افراد است، اما اگر كار به رسوايي كشيد ديگر كسي ملاحظه نمي‌كند و از همه اينها گذشته پرده‌دري باعث اشاعه فحشاء در جامعه و آلوده شدن ديگران به گناه مي‌گردد. به همين دليل در احاديث اسلامي تاكيد فراواني بر اين مطلب شده است در حديثي مي‌خوانيم كه يكي از حقوق مومنان، بر يكديگر اين است كه: اسرار و عيوب يكديگر را بپوشانند و خوبيها را آشكار سازند (و اكتم سره و عيبه و اظهر منه الحسن). در حديث ديگري از امام صادق (ع) مي‌خوانيم: من ستر علي مومن عوره يخافها ستر الله عليه سبعين عوره من عورات الدنيا و الاخره، كسي كه عيب مومني را كه از آشكار شدنش بيمناك است بپوشاند، خداوند هفتاد عيب او را در دنيا و آخرت مي‌پوشاند. امام (ع) در بالا اشاره پرمعنايي به اين دستور اسلامي كرده و پايبندي خود را نسبت به آن آشكار ساخته، البته همانگونه كه گفتيم اين در موردي است كه عيوب پنهاني سرچشمه مشكلات اجتماعي نگردد كه در آنجا وظيفه افشاگري به ميان مي‌آيد. ولي نبايد به بهانه اين استثنا اسرار و عيوب مردم را فاش كرد، بلكه بايد ب
ه راستي محل روشني براي اين استثنا پيدا شود. مبارزه حق و باطل: در كلام بالا حق و باطل به دو جاده تشبيه شده است كه گروهي از اين و گروهي از آن مي‌روند، اگر بخواهيم اين دو واژه را در يك عبارت كوتاه و روشن تفسير كنيم بايد بگويم حق همان واقعيت است و باطل پندارهاي بي‌اساس و سرابهايي كه به صورت آب نمايان مي‌شود. به اين ترتيب ذات پاك خداوند كه از هر واقعيتي روشنتر و بارزتر است، نخستين چيزي است كه شايسته نام حق است و غير او به هر مقدار كه با او ارتباط دارد حق است و به هر اندازه از او بيگانه است باطل است. عالم امكان، به خاطر انتسابش به خدا حق است و به خاطر آميخته بودن با جنبه‌هاي عدمي، باطل است. تمام راههايي كه انسان را به سوي خدا مي‌برد و به هستي او تكامل مي‌بخشد و مراحل تازه‌اي از حيات جاويد به او مي‌دهد، حق است و آنچه او را از خدا دور مي‌كند و به اوهام و خيالات و پندارها پايبند مي‌سازد، باطل است. صحنه اين جهان صحنه مبارزه حق و باطل است كه قرآن مجيد براي مجسم ساختن ابعاد اين مبارزه و نتيجه و سرانجام آن، مثال بسيار جالب و پرمعنايي در سوره رعد بيان فرموده است: حق را به آبي تشبيه مي‌كند كه از آسمان نازل مي‌شود و به صور
ت سيلاب از دامنه كوهها جاري مي‌شود و باطل را به كفهايي تشبيه مي‌كند كه بر اثر آلودگي آب بر آن ظاهر مي‌شود، اما مدت زيادي طول نمي‌كشد آب وارد جلگه مي‌شود آلودگي ته‌نشين مي‌شود، كفها از بين مي‌رود و آنچه مايه حيات و آباداني است باقي مي‌ماند.

خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا

[صفحه 433]
لما قبض رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و خاطبه العباس و ابوسفيان بن حرب في ان يبايعا له بالخلافه (و ذلك بعد ان تمت البيعه لابي‌بكر في السقيفه و فيها ينهي عن الفتنه و يبين عن خلقه و علمه) هنگامي كه رسول خدا (ص) رحلت فرمود، عباس و ابوسفيان به علي (ع) عرض كردند كه آماده‌اند با او براي خلافت بيعت كنند (و اين در زماني بود كه بيعت در سقيفه براي ابوبكر پايان يافته بود- حضرت نپذيرفت- و اين خطبه را ايراد كرد و در آن، نهي از فتنه و آشوب مي‌كند و از روحيه و آگاهيهاي خود پرده برمي‌دارد). خطبه در يك نگاه اين خطبه از معدود خطبه‌هايي است كه از علي (ع) در غير زمان خلافتش نقل شده است. از مجموع اين خطبه و مقدمه‌اي كه سيدرضي براي آن آورده، به خوبي استفاده مي‌شود كه بعد از رحلت رسول خدا (ص)، ابوسفيان و عباس خدمت آن حضرت آمدند (و شايد عباس به تحريك ابوسفيان آمده بود) و امام (ع) را به قيام تشويق كردند و تقاضا كردند با او به عنوان خليفه بيعت كنند ولي امام (ع) با آگاهي كاملي كه از شرايط زمان داشت و دلسوزي خاصي كه براي بقاي اسلام و درهم شكستن توطئه‌هاي منافقان مي‌نمود نه تنها اين بيعت را نپذيرفت بلكه با عباراتي
روشن به آنها هشدار داد كه از اينگونه كارها بپرهيزند. از آنجا كه مي‌دانست افراد ناآگاه يا مغرض به او خرده‌گيريهايي به خاطر سكوتش مي‌كنند به آنها پاسخ داد و در پايان، عشق خود را به مرگ و شهادت و لقاي پروردگار بيان مي‌كند و به علم و آگاهي فراواني اشاره مي‌نمايد كه از اسرار است و اجازه پرده‌برداري از آن را ندارد. ترجمه: اي مردم! امواج فتنه‌ها را با كشتيهاي نجات بشكافيد و از راه اختلاف و پراكندگي و دشمني كنار آييد و تاجهاي تفاخر و برتري جويي را از سر بنهيد! آن كس كه با داشتن بال و پر (يار و ياور) قيام كند يا در صورت نداشتن نيروي كافي، راه مسالمت پيش گيرد و راحت شود رستگار شده است. اين (زمامداري بر مردم) آبي متعفن و لقمه‌اي گلوگير است (و اگر فرمان الهي نباشد تن به آن درنمي‌دهم)! (اين را نيز بدانيد) كسي كه ميوه را پيش از رسيدن بچيند همانند كسي است كه بذر را در زمين نامناسب، همچون كوير و شوره‌زار بپاشد (كه سرمايه و نيروي خود را تلف كرده و نتيجه‌اي عايد وي نمي‌شود!) اگر (درباره خلافت و شايستگيهايم و وضعيت پيامبر در اين زمينه نسبت به من) سخن بگويم مي‌گويند: او نسبت به حكومت بر مردم حريص است! و اگر سكوت كنم مي‌گويند:
از مرگ مي‌ترسد! عجيب است بعد از آن همه حوادث گوناگون (آن همه رشادتهايي كه در غزوات اسلامي از من ديده يا شنيده‌اند چگونه ممكن است مرا به ترس از مرگ نسبت دهند) به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است! (من اگر سكوت مي‌كنم) به خاطر آن است كه اسراري در درون دارم كه اگر آنها را اظهار كنم شما همچون طنابها در چاههاي عميق به لرزه درمي‌آييد! شرح و تفسير: مراقب فته‌انگيزان باشيد! شارح معروف ابن‌ميثم در آغاز اين خطبه مي‌گويد: سبب اين كلام اميرمومنان علي (ع) آن است كه چون در سقيفه بني‌ساعده براي ابوبكر بيعت گرفته شد، ابوسفيان براي ايجاد فتنه و آشوب و درگيري در ميان مسلمانان به سراغ عباس عموي پيامبر رفت و به او گفت: اين گروه، خلافت را از بني‌هاشم بيرون بردند و در قبيله بني‌تيم قرار دادند (ابوبكر از اين قبيله بود) و مسلم است كه فردا اين مرد خشن كه از طايفه بني‌عدي است (اشاره به عمر است) در ميان ما حكومت خواهد كرد. برخيز، نزد علي (ع) برويم و با او به عنوان خلافت بيعت كنيم. تو عموي پيامبري و سخن من هم در ميان قريش مقبول است اگر آنها با ما به مقابله برخيزند با آن
ها پيكار مي‌كنيم و آنان را در هم مي‌كوبيم. و به دنبال اين سخن هر دو نزد اميرمومنان علي (ع) آمدند. ابوسفيان عرض كرد: اي ابوالحسن از مساله خلافت غافل مشو. كي ما پيرو قبيله بي سر و پاي (تيم) بوديم! (و مي‌خواست به اين ترتيب امام (ع) را تحريك براي قيام و درگيري كند) اين در حالي بود كه حضرت مي‌دانست او به خاطر دين، اين سخنان را نمي‌گويد بلكه مي‌خواهد فساد برپا كند. به همين جهت خطبه بالا را ايراد فرمود. مورخ معروف ابن‌اثير در كتاب كامل مي‌نويسد كه علي (ع) در اينجا به ابوسفيان فرمود: به خدا سوگند منظور تو چيزي جز فتنه نيست! به خدا سوگند تو هميشه در فكر بودي كه براي اسلام و مسلمين ايجاد شر كني! ما نياز به نصيحت و اندرز تو نداريم! و از اينجا حال و هوايي كه اين خطبه در آن صادر شده است به خوبي روشن مي‌شود و مي‌تواند پرتوي روي تمام جمله‌هاي خطبه بيندازد و آن را تفسير كند. در نخستين بخش از اين خطبه، امام (ع) به چهار نكته مهم اشاره مي‌فرمايد: نخست مي‌گويد: اي مردم! امواج سهمگين فتنه‌ها را با كشتيهاي نجات بشكافيد و از راه اختلاف و پراكندگي و دشمني كنار آييد و تاجهاي تفاخر و برتري جويي را از سر بنهيد! (ايها الناس شقوا امواج
الفتن بسفن النجاه، و عرجوا عن طريق المنافره، وضعوا تيجان المفاخره). خطاب (ايها الناس) نشان مي‌دهد كه تنها اين دو نفر در خدمت حضرت نبودند، بلكه گروهي ديگر از مردم حضور داشتند. بعضي روايات نيز اين معني را تاييد مي‌كند. اين نكته قابل توجه است كه امام (ع) فتنه‌ها را به امواج كوبنده و شكننده تشبيه مي‌كند و براي مقابله با آن به استفاده از كشتيهاي نجات توصيه مي‌كند و مراد از كشتيهاي نجات، كشتيهاي محكم و بزرگي است كه توانايي بر شكافتن امواج و رساندن سرنشينان را به ساحل نجات دارد، و منظور در اينجا رهبران الهي و مخصوصا اهل بيت پيامبر (ص) است يعني آنچه را ما مي‌گوييم گوش كنيد نه آنچه را خود مي‌خواهيد و در تاكيد بر اين معني، اختلاف و تفاخر و برتري جويي گروهي و قبيله‌اي را به راه خطرناكي تشبيه مي‌فرمايد كه بايد هر چه زودتر از آن كناره‌گيري كرد (توجه داشته باشيد كه معني اصلي منافره، تفاخر دو نفر با يكديگر و سپس به عنوان داوري نزد شخص ثالثي رفتن مي‌باشد). در واقع امام (ع) در اين سخن گهربارش انگشت روي نقطه اصلي دردهاي جانكاه بشريت گذارده كه هميشه جنگهاي خونين و اختلافات و كشمكشها و كشت و كشتارها و ناامنيها از برتري جوييها و
تفاخر سرچشمه مي‌گيرد، و اگر اين بت، شكسته شود بيشترين مشكلات جوامع بشري حل خواهد شد و دنيا امن و امان و آرام مي‌گردد. درست است كه طالبان مقام و قدرت، هر كدام زير چتر دفاع از حقوق جامعه و حفظ ارزشها پنهان مي‌شود ولي چه كسي است كه نداند اينها همه بهانه رسيدن به مقام و وسيله برتري جويي بر ديگران است؟ سپس به سراغ نكته دوم مي‌رود و مي‌فرمايد: آن كس كه با داشتن بال و پر (يار و ياور) قيام كند رستگار شده، يا در صورت نداشتن نيروي كافي راه مسالمت پيش گيرد (راحت شده و مردم را راحت كرده است) (افلح من نهض بحناح، او استسلم فاراح). در واقع در اينجا امام (ع) به اين نكته اساسي اشاره مي‌فرمايد كه قيام كردن براي گرفتن حق شرايطي دارد، اگر آن شرايط موجود باشد من مضايقه ندارم ولي هنگامي كه شرايط موجود نيست، عقل و منطق و دين مي‌گويد قيام كردن نه تنها موجب پيشرفت نيست بلكه باعث ايجاد شكاف و اختلاف و اذيت و آزار خويش و ديگران و هدر دادن نيروهاست و اين يكي از اصول جاويداني است كه بايد در تمام كارهاي اجتماعي و مخصوصا قيامهاي سياسي مورد توجه دقيق باشد. در سومين نكته اشاره به مساله خلافت و حكومت بر مردم كه گروهي يقه براي آن چاك مي‌كنند
و هر كار خلافي را براي وصول به آن مجاز مي‌شمرند كرده و پرده از ماهيت آن برمي‌دارد، مي‌فرمايد: اين (زمامداري بر مردم) آبي متعفن و لقمه‌اي گلوگير است (هذا ماء آجن، و لقمه يغص بها آكلها). درست است كه حيات انسان با آب و غذاست ولي كدام آب و غذا؟ آبي كه پاكيزه و لقمه‌اي كه گوارا باشد و امام (ع) در اينجا طبيعت حكومت را به آب متعفن و لقمه‌اي گلوگير تشبيه مي‌كند و به راستي همين است. انسان هر قدر به زندگي حاكمان و زمامداران نزديك مي‌شود به مشكلات عظيم و ناراحتيهاي شديد و عواقب دردناك آنان آگاهتر مي‌گردد، نه آرامشي دارند و نه امنيتي. تنها دورنماي اين زندگي براي افراد، جالب و پرشكوه و وسوسه‌انگيز است. البته رجال الهي به استقبال مشكلات اين امر مي‌روند و ناراحتيهاي آن را به خاطر خدا تحمل مي‌كنند و آسايش و آرامش خود را فداي خدمت به دين خدا و بندگان او مي‌نمايند. اين احتمال نيز داده شده است كه هذا اشاره به نوع حكومتي باشد كه ابوسفيان آن را پيشنهاد مي‌كرد. به هر حال درست است كه حكومت همانند آب، مايه حيات ملتهاست، ولي از آنجا كه در جوامع بشري هميشه مورد توجه دنياپرستان بوده است و طبعا با مردان الهي به مبارزه و منازعه در آن برم
ي‌خاسته‌اند، اين آب حيات بخش را آلوده مي‌كردند و اين غذايي كه مايه قوت و قدرت براي جوامع بشري است به صورت ناگواري درمي‌آوردند تا آنجا كه بسياري از اولياي حق از آن شكوه داشتند و با صراحت مي‌گفتند اگر فرمان خدا و رضاي او نبود هرگز به آن تن در نمي‌دادند، و همانگونه كه در ذيل خطبه شقشقيه خوانديم امام (ع) حكومت و زمامداري را ذاتا كم‌ارزشتر از آب بيني يك بز مي‌شمرد. در چهارمين نكته به يكي ديگر از ابعاد اين مساله مي‌پردازد و آن اين كه كسي كه مي‌خواهد براي كار مهمي مانند تشكيل حكومت الهي قيام كند، بايد در شرايط آماده‌اي اقدام نمايد و يا بتواند شرايط را خودش آماده سازد وگرنه قيامهاي بي‌مورد و حساب نشده، ثمره‌اي جز ناكامي و شكست نخواهد داشت. امام (ع) در اين رابطه مي‌فرمايد: كسي كه ميوه را پيش از رسيدن بچيند همانند كسي است كه بذر را در زمين نامناسب (همچون كوير و شوره‌زار) بپاشد (كه سرمايه و نيروي خود را تلف كرده و نتيجه‌اي عايد او نمي‌گردد) (و مجتني الثمره لغير وقت ايناعها كالزارع بغير ارضه). جمعي از شارحان نهج‌البلاغه احتمال داده‌اند كه ضمير در (بغير ارضه) به زارع برگردد و مفهومش اين است مانند كسي است كه در زمين ديگري
بذر بپاشد كه ثمره‌اش عايد ديگران مي‌شود، ولي با توجه اين كه امام (ع) آن را با چيدن ميوه نارس يكسان دانسته است، ضعف اين تفسير روشن مي‌شود. اين سخن در واقع يكي ديگر از اصول جاويدان و درسهاي اساسي براي تشكيل حكومتهاي الهي است، به اين معني كه طالبان حق و عاشقان عدالت هرگز نبايد گرفتار احساسات زودگذر شوند و با مطالعات محدود به كاري دست زنند كه شرايط آن مهيا نيست، بلكه بايد با صبر و حوصله به فراهم ساختن شرايط و ترتيب مقدمات و تهيه قوا و نيروهاي لازم دست زنند هر چند اين كار زماني را طلب كند، همانطور كه باغبان آگاه هرگز به سراغ ميوه‌هاي نارس نمي‌رود، هر چند نياز فراوان به ميوه براي تغذيه خود و يا فروش داشته باشد و نيز كشاورز آگاه، در زمين نامساعد بذر نمي‌افشاند بلكه قبلا با صبر و حوصله، زمين را شخم زده و شوره‌زار را آماده مي‌كند، سپس به بذر افشاني مشغول مي‌شود. با اين بهانه‌جويان چه بايد كرد؟! امام (ع) در بخش دوم اين خطبه اشاره به بهانه‌جوييها و ايرادهاي ضد و نقيض ناآگاهان و حسودان مي‌كند و مي‌گويد: هر موضعي كه من در برابر امر خلافت بگيرم، اين سياه‌دلان بي‌خبر ايرادي مطرح مي‌كنند، مي‌فرمايد: اگر درباره خلافت و شاي
ستگي‌ام نسبت به آن و عدم شايستگي ديگران سخن بگويم و به افرادي كه به سراغم مي‌آيند پاسخ مثبت بدهم مي‌گويند: او نسبت به حكومت و زمامداري بر مردم حريص است، و اگر دم فرو بندم و ساكت بنشينم خواهند گفت از مرگ مي‌ترسد (فان اقل يقولوا: حرص علي الملك و ان اسكت يقولوا: جزع من الموت). آري! اين شيوه هميشگي نابخردان و لجوجان است كه مردان خدا دست به هر كاري بزنند ايرادي بر آن مي‌گيرند و حتي از تناقض گويي و پريشان بافي در اين زمينه ابايي ندارند! قيام كنند ايراد مي‌گيرند، قعود كنند اشكال مي‌كنند، تلاش كنند خرده‌گيري مي‌كنند، نسبت به مسائل بي‌اعتنا باشند سخن ديگري مي‌گويند و به همين دليل مومنان راستين هرگز گوششان بدهكار اينگونه سخنان ضد و نقيض نيست! اين همان است كه در حديث معروف از امام صادق (ع) نقل شده است كه: ان رضي الناس لا يملك و السنتهم لا تضبط، خشنودي همه مردم به دست نمي‌آيد و زبانهايشان هرگز بسته نمي‌شود! شبيه همين معني در خطبه 172 نيز آمده است كه مي‌فرمايد: بعضي به من گفتند اي فرزند ابوطالب تو نسبت به حكومت حريص هستي و من پاسخ دادم به خدا سوگند شما حريصتريد! من حقي را كه شايسته آنم مي‌طلبم و شما مانع مي‌شويد (اما شما
مقامي را مي‌طلبيد كه هرگز شايسته آن نيستيد و انگيزه‌اي جز دنياطلبي نداريد)! سپس در ادامه اين سخن به پاسخ كساني مي‌پردازد كه سكوت او را به ترس از مرگ نسبت مي‌دادند، ميفرمايد: عجيب است بعد از آن همه حوادث گوناگون (جنگهاي بدر، احد، حنين، خيبر و احزاب بعد از آن همه رشادتها كه از من شنيده يا ديده‌ايد، چه كسي مي‌تواند وصله ترس از مرگ را به علي بچسباند؟!) به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ (و شهادت در راه خدا و اطاعت از اوامر الهي) از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است! (هيهات بعد اللتيا و التي! و الله لابن ابي‌طالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه). ولي اگر من سكوت مي‌كنم به خاطر آن است كه علوم و آگاهي و اسراري در درون دارم كه اگر اظهار كنم همچون طنابها در چاههاي عميق به لرزه درمي‌آييد! (بل اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشيه في الطوي البعيده). نكته: چرا علي (ع) بعد از پيامبر قيام نكرد؟ بسياري سوال مي‌كنند با اين كه علي (ع) براي خلافت رسول خدا (ص) از همه شايسته‌تر بود و افزون بر اين پيامبر بارها بر جانشيني و خلافت او تاكيد فرمود، چرا آن حضرت براي گرفتن اين حق مسلم خويش كه در و
اقع حق امت اسلامي بود بپا نخاست و قدرت نمايي نكرد، بلكه سكوت فرمود و ميدان به دست ديگران افتاد؟ پاسخ اين سوال به وضوح در عبارات كوتاه و پرمعناي اين خطبه آمده است، و در واقع چند دليل براي عدم قيام خود ذكر فرموده است: نخست اين كه كساني كه به او پيشنهاد قيام كرده‌اند مانند ابوسفيان به يقين حسن‌نيت نداشته‌اند و يا- مانند عباس- تحت تاثير كساني بودند كه حسن‌نيت نداشتند، و لذا امام آنان را در اين خطبه، فتنه‌جو و برتري طلب خوانده است. ديگر اين كه حضرت به خوبي مي‌ديد كه در مسير خود تقريبا تنهاست و جز ياراني اندك كسي را ندارد، به همين دليل در بعضي از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه نيز امام با صراحت مي‌گويد: تنها ياوران من اهل بيت من بودند و من نخواستم آنها را به خطر بيفكنم! از همه اينها گذشته، حكومت و زمامداري مردم براي امام يك هدف نبود، چرا كه او آن را آبي متعفن و لقمه‌اي گلوگير مي‌داند، بلكه وسيله‌اي براي احقاق حق و اجراي عدالت و يا دفع باطل مي‌دانست. ولي هنگامي كه مي‌بيند اين قيام به اين هدف منتهي نمي‌شود، بلكه ايجاد خلاف ميان صفوف مسلمين مي‌كند و ممكن است منافقان كه منتظر بودند از آب گل‌آلود ماهي بگيرند، برخيزند و اساس اسلا
م را به خطر بيندازند، چاره‌اي جز سكوت نمي‌بيند. ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: روايت شده است كه روزي فاطمه- سلام الله عليها- امام را به قيام ترغيب كرد و در همان حال صداي موذن برخاست (اشهد ان محمدا رسول الله) امام رو به همسر گراميش فاطمه كرد، فرمود: ايسرك زوال هذا النداء من الارض، آيا دوست داري اين صدا از روي زمين برچيده شود؟ عرض كرد: نه. فرمود: پس مطلب همان است كه من مي‌گويم (بايد سكوت و تحمل كرد). از همه اينها گذشته هر كار- مخصوصا قيامهاي مهم اجتماعي سياسي- نياز به فراهم شدن شرايط دارد و بايد زمينه‌هاي آن فراهم گردد و در غير اين صورت نتيجه‌اي جز ناكامي و شكست و اتلاف نيروها نخواهد داشت و مانند آن است كه ميوه نارسيده را از درخت بچينند يا بذر در شوره‌زار بريزند. امام كه از اين واقعيتها باخبر بود، وظيفه‌اي الهي خود را در اين ديد كه سكوت را بر قيام ترجيح دهد. 1- سابقه دلاوريهاي امام (ع) امام (ع) با اشاره كوتاهي به شجاعتها و دلاوريها و ايثارگريهاي خود در غزوات و جنگهاي مختلف اسلامي و در مواضعي چون ليله‌المبيت (شبي كه علي (ع) در بستر پيامبر (ص) خوابيد و آن حضرت از چنگال دشمنان رهايي يافت) و غير آن، به خرده‌گيران يادآو
ري مي‌كند كه من از هيچ حادثه مهمي وحشت ندارم و امتحان خود را در طول زندگي‌ام به خوبي پس داده‌ام، بنابراين سكوت من هرگز دليل بر ضعف يا ترس نيست، بلكه مصالح اسلام و امت اسلامي را در اين سكوت مي‌بينم، ولي در بيان اين معني اشاره به ضرب‌المثل معروفي از عرب مي‌كند و مي‌فرمايد: (بعد اللتيا و التي). داستان ضرب‌المثل از اين قرار است كه مردي اقدام به ازدواج كرد. اتفاقا همسر او زني كوتاه قد، كم سن و سال، بداخلاق و نامناسب بود و درد و رنجهاي زيادي از او كشيد و سرانجام طلاقش داد. در مرحله دوم با زن بلند قامتي ازدواج كرد كه او هم بيش از همسر اول او را رنج و عذاب و آزار داد و ناچار به طلاق او شد، و بعد گفت: بعد اللتيا و التي لا اتزوج ابدا، بعد از آن زن كوتاه‌قد و ديگر زن بلندقامت، هرگز همسري انتخاب نخواهم كرد و اين ضرب‌المثلي شد براي حوادث بزرگ و كوچك و صغير و كبير، اشاره به اين كه من در زندگانيم همه‌گونه حوادث را با شجاعت و شهامت پشت سر گذاشته‌ام و ديگر جاي اين توهمات درباره من نيست. 2- چرا از مرگ بترسم؟! نكته ديگر اين كه امام (ع) مي‌فرمايد: علاقه من به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است. درست است كه شير و
پستان مادر مايه حيات طفل هستند كه طفل آب و غذا و حتي دارو را از آن مي‌گيرد، به همين دليل هنگامي كه پستان را قبل از رفع حاجت از او مي‌گيرند چنان داد و فرياد و جزع مي‌كند كه گويي تمام دنيا را از او گرفته‌اند، و هنگامي كه به او باز مي‌گردانند آن چنان اظهار خشنودي مي‌كند كه گويي تمام عالم را به او داده‌اند، ولي اين علاقه هر چه هست از غريزه سرچشمه مي‌گيرد، اما علاقه امام (ع) و همه عارفان الهي به مرگ و ملاقات پروردگار (مخصوصا شهادت در راه خدا) علاقه‌اي است كه از عقل و عشق مي‌جوشد. آنها مرگ را سرآغاز زندگي نوين در جهاني بسيار گسترده‌تر مي‌بينند. مرگ براي آنها دريچه‌اي است به سوي عالم بقا، شكستن زندان است و آزاد شدن، گشوده شدن درهاي قفس است و پرواز كردن به عالم بالا و به سوي قرب پروردگار. كدام عاقل، آزادي از زندان را ناخوش مي‌دارد؟ و نجات از دنياي پست و محدود و آميخته با هزارگونه ناراحتي و آلودگي و گام نهادن در دنيايي پر از نور و روشنايي را بد مي‌شمارد؟! آري كساني از مرگ مي‌ترسند كه آن را پايان همه چيز مي‌پندارند، يا آغاز عذاب اليم به خاطر اعمال زشتشان مي‌بينند. امام (ع) با آن همه افتخارات و معارف والايش چرا از مرگ
بترسد؟ و لذا با سوگند و تاكيد مي‌فرمايد: پسر ابوطالب انس و علاقه‌اش به مرگ از انس و علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است. لذا در يكي ديگر از كلماتش مي‌فرمايد: فو الله ما ابالي دخلت الي الموت او خرج الموت الي، به خدا سوگند باك ندارم كه من به سوي مرگ بروم يا او به سوي من آيد (هنگامي كه در راه هدف مقدس الهي باشد). نيز به همين دليل در كلام معروفش كه يك دنيا عظمت از آن مي‌بارد در آن لحظه كه شمشير ابن‌ملجم بر فرق مباركش وارد شد، فرمود: فزت و رب الكعبه، به پروردگار كعبه پيروز شدم (و رهايي يافتم). 3- چرا سكوت كردم؟ امام (ع) مي‌گويد: سكوت من به خاطر آگاهي بر اسراري است كه اگر آن را آشكار سازم همچون طنابها در چاههاي عميق به لرزه درمي‌آييد. روشن است كه چاهها هر چه عميق‌تر باشند طناب و دلو در اعماق آنها بيشتر است، زيرا مختصر لرزشي از يك سوي طناب تبديل به لرزش وسيعي در سوي ديگر مي‌شود. اما اين كه اين اسرار اشاره به كدام امر است، در ميان شارحان نهج‌البلاغه گفتگوست و احتمالات زيادي درباره آن داده‌اند، گاه آن را اشاره به وصيت پيامبر (ص) به سكوت و ترك درگيري دانسته‌اند و گاه اشاره به آگاهيهاي آن حضرت بر عواقب امور و مصالح و
مفاسد جامعه اسلامي كه سبب سكوت مي‌گشت دانسته‌اند. بعضي آن را اشاره به آگاهي آن حضرت بر احوال آخرت مي‌دانند يعني من مسائلي از جهان ديگر مي‌دانم كه اگر براي شما آشكار سازم تكان خواهيد خورد. بعضي آن را اشاره به قضا و قدر حتمي الهي دانسته‌اند كه دامان امت را فرو گرفته و به بيراهه‌ها مي‌كشاند. ولي انصاف اين است كه هيچ يك از اين احتمالهاي چهارگانه با محتواي خطبه و جمله‌هاي قبل و شان ورود آن سازگار نيست و بهتر اين است كه گفته شود اين جمله اشاره به دگرگونيهايي است كه در حال صحابه و مدعيان اسلام و ايمان بعد از پيامبر (ص) رخ مي‌داد و افرادي كه مردم ديروز، آنها را پرچمدار حق مي‌دانستند پرچمدار ضلالت و باطل مي‌شوند و كساني كه ديروز پشت سر پيامبر (ص) و در سايه او با دشمنان پيكار مي‌كردند و شمشير مي‌زدند زير پرچم منافقان قرار مي‌گيرند و چنان دين به دنيا مي‌فروشند كه مردم آگاه در تعجب و حيرت فرو مي‌روند. مي‌فرمايد: من آگاهيهايي از حوادث آينده و دگرگوني حال افراد دارم كه اگر بازگو كنم سخت تكان خواهيد خورد و همينهاست كه مرا به سكوت و تحمل زجر و شكيبايي واداشته است. چه كسي باور مي‌كرد طلحه و زبير كه در صفوف مقدم صحابه جاي داش
تند آتش‌افروز جنگ جمل شوند؟ چه كسي باور مي‌كرد عايشه همسر پيامبر (ص) و ام‌المومنين ابزار دست نفاق‌افكنان گردد و خون بيش از ده‌هزار نفر ريخته شود؟ و سوالات مهم ديگري از اين قبيل. با اين حال چگونه مي‌توانم بر افراد تكيه كنم و به اعتماد آنها قيام نمايم من كه از اين اسرار باخبرم!

خطبه 006-آماده نبرد

[صفحه 451]
لما اشير عليه بالا يتبع طلحه و الزبير و لا يرصد لهما القتال و فيه يبين عن صفته بانه عليه‌السلام لا يخدع اين خطبه در زماني از امام (ع) صادر شد كه بعضي به آن حضرت پيشنهاد كردند طلحه و زبير را دنبال نكند و آماده نبرد با آنان نشود، در اين سخن، امام اين ويژگي خود را كه هرگز فريب نمي‌خورد و غافلگير نمي‌شود بيان مي‌دارد. خطبه در يك نگاه: هنگامي كه طلحه و زبير پيمان‌شكني كردند و با عايشه به بصره آمدند و آنجا را در زير سلطه خود قرار دادند، بعضي معتقد بودند كه امام با آنها درگير نشود، آنها را به حال خود رها سازد و پايه‌هاي خلافت را محكم كند، چيزي نمي‌گذرد كه آنان تسليم مي‌شوند. امام در آغاز اين كلام با صراحت مي‌گويد كه اين يك اشتباه بزرگ است و من هرگز دست روي دست نمي‌گذارم تا دشمن نيرومند شود و مرا غافلگير كند! سپس در جمله ديگري تصميم قاطع خود را در جنگ با آنان با استفاده از نيروي وفادارش بيان مي‌كند و تصريح مي‌فرمايد كه اين روش من تا پايان عمر خواهد بود. سرانجام در آخرين جمله به اين حقيقت اشاره مي‌كند كه اين مخالفتها تازگي ندارد از آن روز كه پيامبر اسلام (ص) رحلت فرمود اين مخالفتها شروع شد و هنوز ادام
ه دارد. و الله لا اكون كالضبع تنام علي طول اللدم، حتي يصل اليها طالبها، و يختلها راصدها، و لكني اضرب بالمقبل الي الحق المدبر عنه، و بالسامع المطيع العاصي المريب ابدا، حتي ياتي علي يومي. فو الله ما زلت مدفوعا عن حقي، مستاثرا علي، منذ قبض الله نبيه صلي الله عليه و آله و سلم حتي يوم الناس هذا. ترجمه: به خدا سوگند من همچون كفتار نيستم كه با ضربات آرام و ملايم (در برابر لانه‌اش) به خواب مي‌رود تا صياد به او مي‌رسد و دشمني كه در كمين اوست غافلگيرش مي‌كند (ولي من غافلگير نمي‌شوم)، بلكه (با هوشياري تمام، مراقب مخالفان هستم) و با شمشير برنده هواداران حق، بر كساني كه به حق پشت كرده‌اند مي‌كوبم و با دستياري فرمانبرداران مطيع يا عاصيان ناباور مي‌جنگم، و اين روش هميشگي من است تا روزي كه زندگي‌ام پايان گيرد! به خدا سوگند! از زمان وفات پيامبر تا امروز همواره از حقم بازداشته شده‌ام و ديگران را كه هرگز همسان من نبودند بر من مقدم داشته‌اند! شرح و تفسير: در برابر دشمن نبايد غافلگير شد! امام در پاسخ كساني كه پيشنهاد عدم تعقيب طلحه و زبير پيمان‌شكن را مي‌كردند، مي‌فرمايد: به خدا سوگند من همچون كفتار نيستم كه با ضربات آرام
و ملايم (در برابر لانه‌اش) به خواب مي‌رود تا صياد به او مي‌رسد و دشمني كه در كمين اوست غافلگيرش مي‌كند! (و الله لا اكون كالضبع تنام علي طول اللدم، حتي يصل اليها طالبها، و يختلها راصدها). اين ضرب‌المثل از آنجا پيدا شده است كه معروف است كفتار حيوان ابلهي است و به آساني مي‌توان او را شكار كرد، به اين ترتيب كه صياد آهسته با ته پاي خود يا قطعه سنگ يا چوبدستي به در لانه كفتار مي‌زند و او به خواب مي‌رود سپس او را به راحتي صيد مي‌كند. در اينجا افسانه‌هايي نيز ساخته شده، از جمله اين كه صياد آرام و آهسته مي‌گويد: اي كفتار! در خانه‌ات آرام گير و بخواب و اين سخن را چند بار تكرار مي‌كند. او هم به انتهاي لانه‌اش مي‌رود و مي‌خوابد و مي‌گويد: كفتار در خانه نيست، كفتار خوابيده است. سپس در خواب فرو مي‌رود و صياد وارد لانه او مي‌شود و با طناب مي‌بندد و بيرون ميبرد و به همين جهت كساني را كه در برابر دشمن به راحتي غافلگير مي‌شوند به كفتار تشبيه مي‌كنند. واقعيتهاي تاريخي آن زمان نشان مي‌دهد كه پيشنهاد عدم تعقيب طلحه و زبير بسيار ساده‌لوحانه بود، چرا كه نقشه اين بود كه آنها بصره و سپس كوفه را در اختيار خود بگيرند و معاويه با آنها
بيعت كند و در شام از مردم نيز براي آنان بيعت بگيرد و به اين ترتيب بخشهاي عمده جهان اسلام در اختيار جاه‌طلبان پيمان‌شكن قرار گيرد و تنها مدينه در دست علي (ع) بماند. آنها با تكيه بر شعار خونخواهي عثمان روز به روز مردم را به هيجان بيشتر فرا مي‌خواندند و تدريجا اين شعار كه قاتل عثمان، علي (ع) است را در ميان مردم پخش مي‌كردند و مردم ناآگاه را بر ضد امام مي‌شوراندند. واضح است كه اگر اميرمومنان علي (ع) با سرعت، ابتكار عمل را در دست نمي‌گرفت نقشه منافقان به زودي عملي مي‌شد و همانگونه كه مي‌دانيد با آن سرعت عمل كه امام در پيش گرفت نخستين توطئه و تلاش جدايي‌طلبان را در نطفه خاموش ساخت و به آساني بصره و كوفه و تمام عراق را نجات داد و اگر برنامه امام در مورد ظالمان شام با مخالفت بعضي از ياران ناآگاه روبرو نمي‌شد به خوبي شام نيز از شر ظالمان نجات مي‌يافت و پاكسازي مي‌شد و جهان اسلام يكپارچه در اختيار آن حضرت قرار مي‌گرفت، ولي متاسفانه- همانگونه كه در ذيل خطبه شقشقيه بيان شد- جهل و ناآگاهي و لجاجت در برابر فريب و نيرنگ دشمن، كار خود را كرد و جنگ با شاميان در آستانه پيروزي كامل، متوقف گشت. سپس در ادامه اين سخن امام به نكته
ديگري مي‌پردازد كه گفتار اولش را با آن تكميل مي‌كند، مي‌فرمايد: من نه تنها غافلگير نمي‌شوم بلكه با هوشياري تمام مراقب مخالفان هستم و ابتكار عمل را از دست نمي‌دهم و با شمشير برنده هواداران حق، بر كساني كه به حق پشت كرده‌اند نبرد مي‌كنم و با دستياري فرمانبرداران مطيع با عاصيان ناباور مي‌جنگم، و اين روش هميشگي من است تا روزي كه زندگي‌ام پايان گيرد! (و لكني اضرب بالمقبل الي الحق المدبر عنه، و بالسامع المطيع العاصي المريب ابدا، حتي ياتي علي يومي). بديهي است در يك جامعه، همواره همه مردم طالب حق نيستند، گروهي بي‌ايمان يا سست ايمان و هواپرست و جاه‌طلب وجود دارند كه وجود يك پيشواي عالم و عادل را مزاحم منافع نامشروع خود مي‌بينند و دست به تحريكات مي‌زنند و از حربه‌هاي فريب و نيرنگ و دروغ و تهمت و شايعه‌پراكني بهره مي‌گيرند. پيشوايان آگاه و بيدار بايد به اينگونه افراد مهلت ندهند همانند يك عضو فاسد سرطاني، آنها را از يك پيكر جامعه جدا سازند و نابود كنند، و در صورتي كه خطرشان شديد نباشد آنها را محدود كنند، و هميشه هواداران حق و مطيعان گوش بر فرمان، سلاح برنده‌اي براي درهم كوبيدن اين گروهند. امام (ع) در سومين و آخرين نكته ا
ز سخن خود اضافه مي‌كند كه اين كارشكنيها براي من تازگي ندارد: به خدا سوگند از زمان وفات پيامبر (ص) تا امروز همواره از حقم بازداشته شده‌ام و ديگران را بر من مقدم داشته‌اند! (فو الله ما زلت مدفوعا عن حقي، مستاثرا علي، منذ قبض الله نبيه صلي الله عليه و آله و سلم حتي يوم الناس هذا) اشاره به اين كه كار طلحه و زبير يك مسئله تازه نيست، حلقه‌اي است از يك جريان مستمر، كه از روز وفات پيامبر شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. تعبير به مدفوعا و مستاثرا اشاره به مقاومتي است كه دشمن پيوسته در مقابل امام (ع) داشته و او را عقب مي‌زده و ديگران را بر وي مقدم مي‌نموده است چرا كه تحمل عدل و داد او را نمي‌كرده و يا نسبت به فضايل او شرك مي‌ورزيده است. تعبير به (حتي يوم الناس هذا)- با توجه به اضافه روز به مردم- ممكن است اشاره به اين باشد كه آن روز كه تنها بودم حقم را گرفتند و امروز هم كه مردم با اصرار تمام با من بيعت كرده‌اند باز گروهي به مخالفت پرداخته‌اند، در حالي كه اگر بر مسند خلافت ظاهري هم بنشينم باز حق من برتر و بالاتر از اينهاست! قابل توجه اين كه در كلامي از اميرمومنان علي (ع) كه مرحوم شيخ مفيد در ارشاد آورده است چنين مي‌خوانيم،
: هذا طلحه و الزبير ليسا من اهل النبوه و لا من ذريه الرسول (ص) حين رايا ان الله قد رد علينا حقنا بعد اعصر فلم يصبرا حولا واحدا و لا شهرا كاملا حتي وثبا علي داب الماضين قبلهما ليذهبا بحقي و يفرقا جماعه المسلمين عني، اين طلحه و زبير با اين كه نه از خاندان نبوتند و نه از فرزندان رسول خدا (ص)، هنگامي كه ديدند خداوند حق ما را بعد از سالها به ما بازگردانده حتي يك سال، بلكه يك ماه كامل صبر نكردند! و برخاستند و همان روش گذشتگان را در پيش گرفتند كه حق مرا از ميان ببرند و جماعت مسلمين را از گرد من پراكنده سازند! نكته: پيام به همه مسوولان: امام (ع) در اين گفتار تاريخي خود درسي به همه زمامداران بيدار و باايمان و مسوولين كشورهاي اسلامي داده است كه براي مقابله با خطرات دشمن، گاه روزها، بلكه ساعتها و لحظه‌ها سرنوشت ساز است. نبايد فرصت را به سادگي از دست بدهند و تسليم پيشنهادهاي سست عافيت طلبان گردند. امام (ع) افرادي را كه اين لحظات حساس را از دست مي‌دهند تشبيه به كفتار كرده است. اين تشبيه از چند جهت قابل توجه است: كفتار حضور دشمن را احساس مي‌كند ولي با زمزمه‌هاي او به خواب مي‌رود، خوابي كه منتهي به اسارت و مرگ او مي‌شو
د. كفتار در خانه و لانه خود شكار مي‌شود. كفتار حتي بدون كمترين مقاومت در چنگال دشمن گرفتار مي‌گردد و به دام مي‌افتد. كساني كه فرصتهاي زودگذر را با خوش باوريها يا ضعف و سستي يا ترديد و تامل از دست مي‌دهند نيز همچون كفتارند، به خواب مي‌روند و در خواب و لانه خود به دام مي‌افتند و مقاومتي از خود نشان نمي‌دهند. اين سخن بدان معني نيست كه بي‌مطالعه يا بدون مشورت و در نظر گرفتن تمام جوانب كار اقدام كنند، بلكه بايد با مشاوراني شجاع و هوشيار، مسائل را بررسي كرد و پيش از فوت وقت اقدام نمود.

خطبه 007-نكوهش دشمنان

[صفحه 459]
ترجمه: خطبه‌اي از آن حضرت كه در آن پيروان شيطان را مذمت مي‌كند: (اين زشت سيرتان) شيطان را ملاك و اساس كار خود قرار داده‌اند، او نيز آنها را به عنوان دامهاي خويش (يا شريكان خود) برگزيد و به دنبال آن در سينه‌هاي آنها تخمگذاري كرد، سپس آن را مبدل به جوجه نمود. اين جوجه‌هاي شيطاني از درون سينه‌هاي آنان خارج شده، در دامانشان حركت كرد و پرورش يافت (و سرانجام كارشان به جايي رسيد كه) شيطان با چشم آنها نگاه كرد و با زبانشان سخن گفت. آنها را بر مركب لغزشها سوار كرد و سخنان فاسد و هزل و باطل را در نظرشان زينت بخشيد، و به اين دليل اعمال آنها اعمال كسي است كه شيطان او را در سلطه خود شريك ساخته و سخنان باطل را بر زبان او نهاده است (و از اين طريق مي‌توان آنها را به خوبي شناخت). شرح و تفسير: پيروان شيطان! اين خطبه در عين فشردگي و كوتاهي، ترسيم دقيقي از پيروان شيطان و چگونگي نفوذ او در آنها و سپس آثار و پيامدهاي مرگبار آن را نشان مي‌دهد و توضيح مي‌دهد از چه راه شيطان وارد وجود انسانها مي‌شود و غافلان را در دام خويش گرفتار مي‌سازد، سپس چگونه آنها را در هر مسيري كه مي‌خواهد به كار مي‌گيرد، و در حقيقت هشداري
است به همه رهروان حق كه بايد دقيقا مراقب نفوذ تدريجي شيطان در وجودشان باشند و هنگامي كه كمترين آثار اين نفوذ آشكار شد به مبارزه برخيزند. گرچه اين خطبه از كساني سخن مي‌گويد كه مانند طلحه و زبير يا معاويه و لشكريان شام يا خوارج نهروان در گذشته در دام شيطان گرفتار شدند، ولي واضح است كه منحصر به آنها نيست، بلكه يك بيان كلي براي همه كساني است كه طعمه شيطان مي‌شوند. در اين خطبه نفوذ شيطان در پيروان خود در چند مرحله دقيقه بيان شده است و امام (ع) آن را با ظرافت و فصاحت و بلاغت ويژه خود در لابه‌لاي تشبيهات زيبا و گويا به بهترين وجهي شرح مي‌دهد به گونه‌اي كه بهتر از آن تصور نمي‌شود. در نخستين مرحله به اين حقيقت اشاره مي‌فرمايد كه: نفوذ شيطان در وجود هر انساني اختياري است نه اجباري. اين انسانها هستند كه به او چراغ سبز نشان مي‌دهند و جواز ورودش را در كشور وجود خويش صادر مي‌كنند، مي‌فرمايد: (اين زشت سيرتان) شيطان را ملاك و اساس كار خود قرار دادند (اتخذوا الشيطان لامرهم ملاكا) ملاك از ماده ملك به معناي اساس و پايه چيزي است. مثلا گفته مي‌شود قلب ملاك تن است يعني قوام و اساس آن را تشكيل مي‌دهد. اين همان چيزي است كه در قرآن
مجيد به روشني به آن اشاره شده، مي‌فرمايد: انه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوكلون انما سلطانه علي الذين يتولونه و الذين هم به مشركون، او بر كساني كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل مي‌كنند تسلطي ندارد، تسلط او تنها بر كساني است كه او را به جاي سرپرستي خود برگزيده‌اند و كساني كه به وسيله او شرك مي‌ورزند (و به فرمانهايش به جاي فرمان خدا گردن مي‌نهند). بنابراين، كلام مزبور همانند آيات قرآني، پاسخي است به كساني كه در مورد سلطه شيطان بر بني آدم خرده مي‌گيرند كه چگونه خداوند اين موجود خطرناك را بر نوع انسان مسلط ساخته و در عين حال از آنها مي‌خواهد پيروي شيطان نكنند. اين سخن مي‌گويد: شيطان از ديوار و پشت بام وارد نمي‌شود، بلكه در مي‌زند هر كس در را به روي او گشود، وارد خانه دلش مي‌شود و آن كس كه در را نگشايد، باز مي‌گردد. درست است كه او به هنگام در زدن اصرار مي‌ورزد و پافشاري مي‌كند، ولي در برابر او فرشتگان الهي هشدار مي‌دهند و امدادگري مي‌كنند. در مرحله دوم مي‌فرمايد: (بعد از اين انتخابي كه از سوي گمراهان انجام مي‌شود، شيطان نيز انتخابي مي‌كند و آن اين كه) آنها را به عنوان دامها (يا شريكان خويش برگزي
ده است (و اتخذهم له اشراكا). سپس در همين مرحله، به توضيح جمله سربسته فوق پرداخته، مي‌فرمايد: او در درون سينه‌هاي آنها تخمگذاري كرد، سپس آن را مبدل به جوجه نمود (فباض و فرخ في صدورهم). در اين تشبيه جالب امام (ع)، سينه‌هاي شيطان‌صفتان را آشيانه ابليس و محل تخمگذاري او معرفي مي‌كند و به دنبال آن مي‌افزايد: اين جوجه‌هاي شيطاني از درون سينه‌هاي آنها خارج شده، در دامانشان حركت كرد و پرورش يافت (و دب و درج في حجورهم). بعضي از شارحان نهج‌البلاغه تصريح كرده‌اند كه (دب) از ماده دبيب به معني حركت ضعيف (و درج) حركتي قويتر از آن است شبيه به حركتهاي مختصر كودكان در دامان مادر و آغوش پدر است. تعبير به (درج) ممكن است اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه پرورش افكار و خوهاي شيطاني، در انسان معمولا به صورت ناگهاني نيست، بلكه به طور تدريجي صورت مي‌گيرد. همانگونه كه در پنج مورد از آيات قرآن مجيد از آن تعبير به خطوات الشيطان، گامهاي شيطان شده است و مومنان را از آن برحذر داشته كه به خوبي نشان مي‌دهد شيطان گام به گام انسان را به پرتگاه كفر و ضلالت و فساد مي‌كشاند. سپس به بيان مرحله سوم اين نفوذ خطرناك پرداخته، مي‌فرمايد: كارشان به جايي
رسيد كه شيطان با چشم آنها نگاه كرد و با زبانشان سخن گفت (فنظر باعينهم، و نقطق بالسنتهم). يعني سرانجام اين تخم شيطاني كه مبدل به جوجه شده بود و پرورش يافت و قوي شد، تبديل به شيطاني مي‌شود متحد با آنها، يعني در تمام اعضاي آنها نفوذ مي‌كند به طوري كه صاحب شخصيت دوگانه‌اي مي‌شوند. از يك نظر انسانند و از يك نظر شيطان، ظاهرشان شبيه انسانهاست، اما باطنشان شيطاني است. چشم و گوش و زبان و دست و پاي آنها همه به فرمان شيطان است و طبيعي است كه همه چيز را به رنگ شيطاني مي‌بينند و گوششان آماده شنيدن نغمه‌هاي شيطان است. در چهارمين مرحله، به نتيجه نهايي اين سير انحرافي تدريجي پرداخته، مي‌فرمايد: هنگامي كه به اينجا رسيدند، شيطان آنها را بر مركب لغزشها و گناهان سوار كرد (مركبي كه آنها را به سوي انواع معاصي كبيره و كفر و ضلالت مي‌كشاند)، و سخنان فاسد و هزل و باطل را در نظر آنان زينت بخشيد (فركب بهم الزلل، و زين لهم الخطل). اين سخن شبيه همان چيزي است كه امام (ع) در كلام نوراني ديگري مي‌فرمايد: الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها، آگاه باشيد گناهان و خطاها همچون مركبهاي سركش و لجام گسيخته‌اند كه گناهكاران، بر آن سوار مي‌شوند!
در پنجمين و آخرين مرحله، مي‌فرمايد: اعمال آنها اعمال كسي است كه شيطان او را در سلطه خود شريك ساخته و سخنان باطل را بر زبان او نهاده است (فعل من قد شركه الشيطان في سلطانه، و نطق بالباطل علي لسانه). اشاره به اين كه اعمال آنها به خوبي گواهي مي‌دهد كه شيطان در آنها نفوذ كرده و به راهي كه مي‌خواهد مي‌برد. سخنانشان سخنان شيطاني و نگاههاي آنها نگاههاي شيطاني، و در مجموع اعمال آنها ردپاي شيطان به خوبي ديده مي‌شود و در واقع امام (ع) مي‌خواهد در اين مرحله طريق شناخت اينگونه اشخاص را كه همان اعمال شيطاني است نشان دهد. گرچه در كتب معروف شرح نهج‌البلاغه و اسانيد آن چيزي به دست نيامد كه نشان دهد امام (ع) در اين خطبه ناظر به چه اشخاصي است و درباره چه گروهي سخن مي‌گويد، ولي به نظر مي‌رسد كه افرادي مانند طلحه و زبير و همراهان آنها و لشكريان معاويه و فرماندهان آنها و خوارج و همفكران آنان مورد توجه حضرت در اين گفتار بوده‌اند، اما مسلم است كه اين بيان بسيار دقيق و پرمحتوا اختصاص به آنها ندارد و تمام كساني را كه در مسير شيطان گام برمي‌دارند و تحت نفوذ او هستند شامل مي‌شود. نكته: برنامه‌ريزي شياطين! بحث درباره شيطان بسيار طول
اني و گسترده است. فلسفه آفرينش شيطان، چگونگي نفوذ شيطان در انسانها، طول عمر شيطان، داستان شيطان و آدم (ع)، لشكريان شيطان، شياطين جني و انسي، علامت نفوذ شيطان در انسان و مانند اينها، ولي بديهي است كه شرح همه اين مسائل در اين مختصر نمي‌گنجد. تنها بايد به اشاراتي كه بتواند روشنايي‌اي بر اين بحثها بيندازد و با مسير خطبه بالا هماهنگ باشد قناعت كنيم. از آيات قرآن به خوبي استفاده مي‌شود كه شيطان از آغاز به صورت يك موجود شرير آفريده نشده بود، بلكه موجود پاكي بود كه در صفوف فرشتگان جاي داشت (هر چند فرشته نبود). ولي حب ذات افراطي و خودخواهي و تكبر سبب شد كه از فرمان خدا نسبت به سجده بر آدم (ع) سر باز زند و نه تنها مرتكب معصيت شود بلكه علم و حكمت خدا را نيز به زير سوال برد و اين دستور را غير حكيمانه بشمرد و به وادي ضلالت و كفر فرو غلطد. او از خداوند تقاضاي باقيماندن تا قيامت را كرد و خدا نيز تقاضاي او را نسبت به زنده ماندن تا وقت معلوم قبول فرمود و اين به خاطر آن بود كه بندگانش را به وسيله او و لشكريانش بيازمايد، يا به تعبيري ديگر همانگونه كه وجود شهوات در درون نفس آدمي و مقاومت عقل و ايمان در برابر نيروهاي مخالف، سبب
قوت و قدرت انسان در مسير اطاعت فرمان خدا مي‌شود، همچنين وسوسه‌هاي شيطان از برون و مقاومت سرسختانه انسان در برابر او سبب تكامل او مي‌گردد، چرا كه هميشه وجود دشمن، عامل حركت و تحصيل قدرت و قوت و پيشرفت و تكامل است. اما اين بدان معنا نيست كه شيطان نفوذ اجباري در انسانها داشته باشد، بلكه انسانها هستند كه به او اجازه وسوسه را مي‌دهند. قرآن مجيد با صراحت مي‌گويد: ان عبادي ليس لك عليهم سلطان، تو بر بندگان من سلطه نداري. و در جاي ديگر مي‌فرمايد: انه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوكلون، او بر كساني كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل مي‌كنند تسلطي ندارد و نيز از قول خود شيطان اين نكته را با صراحت نقل مي‌كند كه در روز قيامت به پيروان خود مي‌گويد: و ما كان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلا تلوموني و لوموا انفسكم، من بر شما تسلطي نداشتم جز اين كه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد، پس مرا ملامت نكنيد، خويشتن را ملامت كنيد! اين نكته نيز حائز اهميت است كه خداوند براي خنثي كردن وسوسه‌هاي شياطين، لشكريان و جنودي آفريده است كه از جمله آنان عقل و خرد و فطرت و وجدان و پيامبران الهي و فرشتگان خدايند
كه حافظان اهل ايمان و نگه‌دارندگان آنها در برابر وسوسه‌هاي شياطين مي‌باشند. هر كس خود را در خط آنها قرار دهد حمايتش مي‌كنند و وسوسه‌هاي شيطان را از او دور مي‌سازند و هر كس خود را در خط شياطين قرار دهد و اصرار و لجاجت ورزد، دست از حمايتش برمي‌دارند. اين نكته نيز شايان دقت است كه شيطان سعي دارد در اعماق جان انسان نفوذ كرده و از آنجا تاثير بر اعمال او بگذارد همانگونه كه در خطبه بالا به آن اشاره شده بود كه گويي در درون سينه‌ها تخمگذاري كرده و جوجه‌هاي خود را پرورش مي‌دهد، سپس آن را در دامان خود انسان بزرگتر مي‌كند تا آنجا كه با وجود او متحد مي‌شود، چشم و گوش و زبان و دست و پا، رنگ شيطاني به خود مي‌گيرد و آثار شيطاني از خود بروز مي‌دهد. در كلمات اميرمومنان علي (ع) در غررالحكم آمده است: احذروا عدوا نفذ في الصدور خفيا و نفث في الاذان نجيا، از آن دشمني بپرهيزيد كه در سينه‌ها مخفيانه نفوذ مي‌كند و در گوشها آهسته فوت مي‌كند! شبيه اين معني- با كمي تفاوت- در خطبه 83 نهج‌البلاغه نيز آمده است. در خطبه 121 نيز مي‌خوانيم: ان الشيطان يسني لكم طرقه و يريد ان يحل لكم دينكم عقده عقده، شيطان راههاي خويش را براي شما آسان جلوه مي
دهد و مي‌خواهد پيمانهاي الهي دين شما را گره گره بگشايد. به هر حال هدف از ايراد خطبه فوق و مانند آن هشداري است به همه انسانها كه مراقب اين دشمن بزرگ كه عداوت خود را از آن زمان كه آدم آفريده شد با او و فرزندانش اعلام نمود، باشند، و با توكل بر لطف بي‌پايان خداوند خداوند و استمداد از عقل و فطرت و وجدان و الهام گرفتن از ارشادهاي پيامبران الهي و استمداد از فرشتگان پروردگار، خود را از حوزه نفوذ شيطان دور دارند. آخرين نكته‌اي كه لازم مي‌دانيم در اين اشاره كوتاه ذكر كنيم اين است كه طبق صريح بعضي از آيات قرآن، شياطين منحصر به ابليس و لشكر پنهاني او نيستند، بلكه گروهي از انسانها نيز شيطان ناميده شده‌اند. چرا كه كار آنها عينا همان كار شياطين است: و كذلك جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا، اين چنين در برابر هر پيامبر دشمني از شياطين انس و جن قرار داديم كه به طور سري سخنان فريبنده و بي‌اساس را- براي اغفال مردم- به يكديگر مي‌گفتند. آري بايد مراقب وسوسه‌هاي همه آنها بود.

خطبه 008-درباره زبير و بيعت او

[صفحه 469]
يعني به الزبير في حال اقتضت ذلك و يدعوه في الدخول في البيعه، ثانيا. مقصود امام از اين سخن زبير است در جايي كه اقتضاي چنين سخني داشت و هدف امام اين است كه با اين سخن او را به بيعت خود باز گرداند. خطبه در يك نگاه: گوشه‌اي از داستان طلحه و زبير و پيمان‌شكني آنها را در شرح خطبه‌هاي سابق خوانديد، آنها با امام به ميل و اختيار خود بيعت كردند و حتي هنگامي كه خدمتش رسيدند و اجازه رفتن به عمره را خواستند، امام فرمود: شما قصد عمره نداريد. سوگند ياد كردند كه هدفي جز اين ندارند! امام به آنها پيشنهاد كرد كه بار ديگر بيعت خود را تجديد كنيد، آنها نيز با تعبيرات موكد، بيعت را تجديد كردند. امام به آنها اجازه داد كه براي عمره بروند، هنگامي كه خارج شدند، به حاضران فرمود: به خدا سوگند آنها را در فتنه‌اي مشاهده خواهيد كرد كه (جنگ و خونريزي به راه مي‌اندازند و خودشان) در آن كشته مي‌شوند. زبير براي توجيه پيمان‌شكني خود بهانه‌اي درست كرد، و آن اين كه تنها با دستش بيعت كرده و مجبور بوده و با قلب بيعت نكرده است! امام در پاسخ او اين خطبه را ايراد فرمود (اين نكته قابل توجه است كه بعضي اين سخن را به امام حسن مجتبي (ع) نسب
ت داده‌اند كه به امر پدرش علي (ع) پس از خطبه عبدالله بن زبير در روز جمل فرمود، ولي بعيد به نظر نمي‌رسد كه علي (ع) اين سخن را قبلا در پاسخ ادعاهاي زبير بيان فرموده بود و امام حسن (ع) از آن در خطبه‌اش در روز جمل بهره‌گيري كرد): يزعم انه قد بايع بيده، و لم يبايع بقلبه، فقد اقر بالبيعه، و ادعي الوليجه. فليات عليها بامر يعرف، و الا فليدخل فيما خرج منه. ترجمه: او ادعا مي‌كند كه بيعتش تنها با دست بود نه با دل، پس اقرار به بيعت كرده، ولي مدعي يك امر پنهاني است (كه نيتش بر خلاف آن بوده) بنابراين بر او لازم است كه دليل روشني بر اين ادعاي خود بياورد و گرنه بايد در آن چيزي كه از آن خارج شده، داخل شود و به بيعت خود باز گردد و نسبت به آن وفادار باشد. شرح و تفسير: عذرهاي بدتر از گناه: با توجه به آنچه در بالا گفته شد، امام (ع) اين سخن را در پاسخ زبير مطرح فرمود كه مي‌خواست براي پيمان‌شكني خود توجيهي دست و پا كند، زيرا معاويه او را تحريك به خروج و سلطه بر كوفه و بصره كرد و آنها را فريب داد كه مي‌خواهد تمام شام را در اختيارشان گذارد. طلحه و زبير به خاطر جاه‌طلبي كه داشتند پيمان موكد خود را با امام شكستند و زبير در توجيه
اين كار گفت: من تنها با دست خود بيعت كردم، نه با دل! امام در اين سخن پاسخ دندان‌شكني به او مي‌دهد پاسخي كه در تمام محافل حقوقي دنياي ديروز و امروز مورد قبول است و يك اصل اساسي در مسائل قضايي محسوب مي‌شود، مي‌فرمايد: او ادعا مي‌كند كه با دست خود بيعت كرد و هرگز با قلبش بيعت ننموده است (يزعم انه قد بايع بيده، و لم يبايع بقلبه). سپس مي‌افزايد: او با اين سخنش اقرار به بيعت مي‌كند و ادعاي يك امر باطني بر خلاف ظاهر بيعت دارد (فقد اقر بالبيعه، و ادعي الوليجه). در واقع اين سخن او تركيبي است از اقرار و ادعا، اقرارش مسموع و مقبول است و اما در مورد ادعا بايد اقامه دليل كند. لذا به دنبال آن امام مي‌فرمايد: او بايد قرينه قابل قبولي كه بر اين امر گواهي دهد اقامه كند (و اثبات نمايد در شرايطي بوده كه از روي اجبار و اكراه، اين بيعت انجام شده و قلب او با دست و زبانش هماهنگي نداشته) در غير اين صورت بايد دوباره به آنچه از آن خارج شده باز گردد و نسبت به بيعتش وفادار باشد (فليات عليها بامر يعرف، و الا فليدخل فيما خرج منه). بسياري از مردم ديده بودند كه طلحه و زبير با ميل خود نزد امام آمدند و بيعت كردند، آنها جزء نخستين افراد بودند
و اين امر در مسجد انجام گرفت، اين بيعت از هر نظر قابل قبول است و اگر كسي مي‌خواهد غير آن را ادعا كند بايد دليل محكم و قرينه آشكاري بر ادعاي خود بياورد. علاوه بر اين همه مي‌دانستند كه در مورد بيعت با علي (ع) اكراه و اجباري وجود نداشت، گروه اندكي از سرشناسان بيعت نكردند، امام هم مزاحمتي براي آنها ايجاد نكرد. با توجه به اين، ادعاي عدم هماهنگي باطن و ظاهر چيزي نبود كه به اين سادگي قابل پذيرش باشد. همانگونه كه گفته شد اين يك اصل اساسي در تمام محافل حقوقي و قضايي است كه هر كس ظاهرا با ميل خود قراردادي را ببندد، بايد به آن وفادار باشد و ادعاي اكراه و اجبار و جدايي دل از زبان، و باطل از ظاهر پذيرفته نيست والا هر كس مي‌تواند قرارداد خود را با ديگران به راحتي به هم بزند. خريدار و فروشنده و ازدواج‌كننده و واقف و … هر وقت قرارداد را به مصلحت خود نديدند، بگويند ما تنها با زبان يا دست، قرار داد بستيم و قلب ما همراه نبود! در اين صورت به اصطلاح، سنگ روي سنگ بند نمي‌شود و تمام قراردادهاي افراد و دولتها و ملتها از ارزش و اعتبار سقوط مي‌كند و اين چيزي است كه هيچ عاقلي نمي‌پذيرد، حتي به يقين زبير هم اين معني را مي‌دانست ولي بر
اي اغفال عوام كه سيل اعتراض را به روي او گشوده بودند كه چرا بيعت خود را شكسته؟ تشبث به اين حشيش و توسل به اين دليل واهي جست. اينها همه به خاطر آن است كه مردم آن زمان مخصوصا عرب براي بيعت اهميت فوق‌العاده‌اي قائل بودند و شكستن آن را گناه بزرگ و تخلف غير قابل قبولي مي‌دانستند.

خطبه 009-درباره پيمان شكنان

[صفحه 473]
في صفته و صفه خصومه و يقال انها في اصحاب الجمل بخشي از سخنان علي (ع) كه در توصيف خودش و توصيف دشمنان است و گفته مي‌شود منظور امام در اين جمله‌ها مخالفان او در جنگ جمل هستند. و قد ارعدوا و ابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل، ولسنا نرعد حتي نوقع، و لا نسيل حتي نمطر. ترجمه: آنها (طلحه و زبير و يارانشان) رعد و برقي نشان دادند ولي با اين همه كارشان به سستي و شكست انجاميد ولي ما رعد (برقي) نشان نمي‌دهيم مگر اين كه بباريم و سيلي جاري نمي‌كنيم مگر اين كه باراني به راه اندازيم! شرح و تفسير: هياهوي توخالي: از تعبيراتي كه در كلام بالا آمده، چنين استفاده مي‌شود كه امام (ع) اين سخنان را بعد از پايان جنگ جمل بيان فرموده و اشاره به سخناني است كه طلحه و زبير و ياران آنها در آغاز جنگ بيان كرده بودند و قال و غوغايي به راه انداختند ولي سرانجام، كاري از پيش نبرده و مفتضحانه شكست خوردند و طلحه و زبير جان خود را در اين راه باختند. امام (ع) مي‌فرمايد: آنها رعد و برقي نشان دادند ولي با اين همه كارشان به سستي و شكست انجاميد (و قد ارعدوا و ابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل). اين تشبيه زيبا اشاره به ابرهايي مي‌كند كه رع
د و برق فراواني ظاهر مي‌كنند و به مردم نويد باران پر بركتي مي‌دهند اما سرانجام بي آن كه قطره‌اي ببارد متلاشي و پراكنده مي‌شوند. سپس امام (ع) مي‌افزايد: ولي ما رعد (و برقي) نشان نمي‌دهيم تا بباريم و سيلي جاري نمي‌كنيم مگر اين كه باراني به راه بيندازيم (و لسنا نرعد حتي نوقع، و لا نسيل حتي نمطر). اشاره به اين كه ما تا ضربات كاري بر پيكر دشمن وارد نكنيم نمي‌خروشيم و تا در ميدان مبارزه كار دشمن را نسازيم سروصدايي به راه نمي‌اندازيم! در واقع اين دو جمله كوتاه بيانگر دو مكتب مختلف در فعاليتهاي اجتماعي و نظامي و سياسي است. گروهي مردم سخنند و اهل حرف، در اين ميدان كه وارد مي‌شوند غوغا مي‌كنند، ولي به هنگام عمل جز سستي و ناتواني و ناكامي بهره‌اي ندارند. گروهي ديگر اهل كردار و عملند، سخن كم مي‌گويند اما عمل بسيار دارند. ساكت و خاموشند اما كارآمد و قهرمان. پيامبران الهي و مردان خدا و مجاهدان راه حق از گروه دوم بوده‌اند ولي اهل باطل و لشكريان شيطان غالبا در گروه اول جاي دارند. در اينجا نكته ظريفي است كه بايد به آن توجه داشت و آن اين كه رعد و برق قبل از باريدن است و سيلاب بعد از آن، گروهي هستند كه رعد و برقي نشان مي‌دهند،
اما بعدا باراني ندارند و بدتر از آنها گروهي هستند كه سيلابي راه مي‌اندازند بي آن كه قبل از آن باراني داشته باشند يعني حتي بعد از شكست و ناكامي ادعاي پيروزي و موفقيت و كاميابي دارند و اين هر دو از روشهاي افراد نادرست و بي‌منطق است. گروه اول مدعيان دروغين و گروه دوم دروغپردازان بي شرم و حيا هستند! از بعضي روايات استفاده مي‌شود هنگامي كه رسولان علي (ع)، كه براي دعوت آنها به انجام وظايف الهي و بازگشت به سوي جامعه مسلمين و عمل به پيمان بيعت رفته بودند، بازگشتند و حامل خبر اعلان جنگ آنها نسبت به امام (ع) بودند كه با نهايت بي‌شرمي، با صراحت پيام داده بودند: آماده جنگ و مهياي نبرد باش! و صريحا امام (ع) را تهديد كرده بودند. امام (ع) از اين پيام برآشفت و همانگونه كه در خطبه 22 و 174 خواهد آمد به اين تهديدهاي نابخردانه آنان پاسخ فرمود كه هيچ كس تاكنون جرات نداشته است مرا تهديد به جنگ و ضربات در ميدان جنگ كند و تعبير به رعد و برق خالي از باران در كلام مبارك امام (ع) اشاره به همين تهديدهاي توخالي و مبارزه‌طلبي‌هاي بي‌محتواست. نكته‌ها: 1- مرد عمل: آنچه در گفتار بالا از امام (ع) آمده است- همانگونه كه اشاره شد- يكي از اص
ول اساسي مديريت اوليائالله است. هرگز اهل جار و جنجال و سروصدا نبوده‌اند، بلكه به عكس، هميشه عمل نشان مي‌دادند. آنها اين ويژگي اخلاقي را به اصحاب و ياران خود نيز منتقل مي‌كردند كه به جاي قال و غوغا، جهاد و تلاش از خود نشان دهند. نمونه اين معني چيزي است كه در داستان جنگ بدر آمده كه وقتي لشكر ابوسفيان كمي نفرات مسلمين را مشاهده كردند باور نكردند كه پيامبر اسلام با اين عدد كم به مقابله آنها برخاسته و احتمال مي‌دادند كه نفرات بيشتري همراه او به ميدان آمده باشند و در گوشه‌اي از ميدان و در پستيها و پشت بلنديها پنهان شده باشند، به همين دليل ابوسفيان به يكي از سربازانش به نام عمير دستور داد كه در اطراف ميدان دقيقا گردش كند و ببيند آيا تعداد مسلمين همان است كه ديده مي‌شود؟ عمير سوار بر مركب شد و اطراف ميدان گردش كرد و همه جا را به دقت بررسي نمود و نگاهي نيز به قيافه اصحاب و ياران پيامبر اسلام (ص) انداخت، سپس نزد ابوسفيان آمد و با او چنين گفت: ما لهم كمين و لا مدد و لكن نواضح يثرب قد حملت الموت الناقع اما ترونهم خرسا لا يتكلمون، يتلمظون تلمظ الافاعي، ما لهم ملجا الا سيوفهم، ما اراهم يولون حتي يقتلوا و لا يقتلون حتي يقتل
وا بعددهم فارتاوا رايكم فقال له ابوجهل: كذبت و جبنت، آنها نه كميني دارند و نه نيروي كمك كننده ديگري (من فكر مي‌كنم) شترهاي مدينه مرگ براي شما (سوغات) آورده‌اند! آيا نمي‌بينيد سپاه محمد خاموشند و سخن نمي‌گويند و همچون مارهاي خطرناك زبانشان را در اطراف دهان به گردش درمي‌آوردند! آنها هيچ پناهگاهي جز شمشيرهايشان ندارند و من باور نمي‌كنم كه آنان به ميدان جنگ پشت كنند بلكه مي‌ايستند تا كشته شوند و كشته نمي‌شوند مگر اين كه به تعداد خود از شما بكشند! اين عقيده من است و شما تصميم خود را بگيريد! ابوجهل (از اين پيام تكان خورد ولي براي حفظ ظاهر) گفت: تو دروغ مي‌گويي و ترسيده‌اي مطلب چنين نيست! سرانجام جنگ بدر نشان داد كه آنچه عمير از وضع مسلمانان استنباط كرده بود واقعيت داشت نه آنچه ابوجهل گفت. اين سخن هرگز منافات با اين ندارد كه انسان براي استفاده از جنبه‌هاي رواني در ميدان جنگ رجز بخواند و با كلمات كوبنده، دشمن را بمباران كند. مشكل آنجاست كه تمام همت، رجزخواني و خلاصه كردن همه چيز در حرف و سخن باشد. هميشه بايد اساس كار را عمل تشكيل دهد و سخن جنبه فرعي داشته باشد و به عنوان پشتوانه‌اي براي عمل مورد استفاده قرار گيرد. ن
مونه گروه اول، طلحه و زبير و همدستان آنها بودند و نمونه بارز گروه دوم، امام (ع) و يارانش. در خطبه 124 نهج‌البلاغه، تعبير روشني در اين باره ديده مي‌شود و آن اين كه امام (ع) ضمن دستورات جنگي به نيروهايش فرمود: اميتوا الاصوات فانه اطرد للفشل، به هنگام نبرد صداها را خاموش كنيد كه سستي را بهتر دور مي‌سازد. 2- فرق ميان غوغاسالاري و تبليغات مفيد و موثر ممكن است مرز ميان اين دو عنوان براي بعضي مشكل و پيچيده باشد كه از يكسو از گفتار بي‌عمل نهي شده و خاموش بودن و عمل نشان دادن به عنوان يك ارزش معرفي گرديده، و از سوي ديگر سخناني كه جنبه تبليغي دارد و از نظر رواني دوستان را تقويت و روحيه دشمن را تضعيف مي‌كند يكي از ابزارهاي مبارزه و موفقيت شمرده شده است، مانند رجزخواني در ميدان جنگ كه در ميان بزرگان نيز در غزوات رسول الله و جنگهاي اميرمومنان و ساير امامان معصوم همچون سيدالشهدا امام حسين (ع) در كربلا معروف است و همه با آن آشنا هستيم و همچنين تهديدهايي كه در نامه‌هاي پيامبر اسلام يا علي (ع) نسبت به دشمنانش وجود داشت. چگونه مي‌توان اين دو را از هم جدا ساخت و معيار آن چيست؟ حقيقت اين است كه فرق ميان اين دو با كمي دقت آشكار
است. آنچه مورد نهي واقع شده، سخنان توخالي و رعد و برقهاي بي‌محتوا يا همان چيزي است كه ما آن را لاف و گزاف مي‌ناميم و قراين نشان مي‌دهد كه كار جدي به دنبال آن وجود ندارد. اين گزاف گويي‌ها كار شياطين و پيروان آنها و افراد بي‌منطق است. اما تشويق و تهديدهايي كه به دنبال آن برنامه و كار و عمل است و از دايره سخن به دايره عمل منتقل مي‌شود و نشانه‌هاي واقعيت در آن آشكار است، در گروه دوم جاي دارد كه نه تنها مذموم نيست بلكه بخشي از جنگ رواني با دشمنان محسوب مي‌شود و كاربرد وسيع و گسترده و موثري دارد. البته به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه به هنگام درگيري در جنگ، پرداختن به رجزخواني و سخن گفتن و امثال آن بخشي از نيروهاي فعال انسان را به خود اختصاص مي‌دهد و از تاثير حملات و قدرت آن مي‌كاهد و به همين دليل از آن نهي شده است.

خطبه 010-حزب شيطان

[صفحه 479]
يريد الشيطان او يكني به عن قوم منظور حضرت از اين سخن شيطان است يا جمعيت خاصي (كه خوهاي شيطاني داشتند)! خطبه در يك نگاه: اين خطبه نيز به داستان جنگ جمل و حوادث دردناك آن اشاره مي‌كند، و امام لشكر طلحه و زبير را به عنوان لشكر شيطان معرفي فرموده سپس به ويژگيهاي خودش در اين ميدان اشاره مي‌كند و آنگاه برنامه آينده خود را در اين ميدان ضمن جمله‌هاي كوتاه و كوبنده‌اي كه آميخته با تهديدات جدي براي دشمن است بيان مي‌فرمايد و ضمن يك پيشگويي صريح نتيجه اين جنگ خونين را از قبل بيان مي‌كند. الا و ان الشيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و رجله، و ان معني لبصيرتي: ما لبست علي نفسي، و لا لبس علي. و ايم الله لافرطن لهم حوضا انا ماتحه! لا يصدرون عنه، و لا يعودون اليه. ترجمه: آگاه باشيد! شيطان حزب خود را گرد آورده و سواره و پياده‌هاي لشكرش را فراخوانده است، ولي من آگاهي و بصيرت خود را همراه دارم، نه حقيقت را بر خود مشتبه ساخته‌ام و نه ديگري بر من مشتبه ساخته، به خدا سوگند گردابي براي آنان فراهم سازم كه جز من كسي نتواند آن را چاره كند! هرگز از آن بيرون نمي‌آيند و (آن عده كه از آن بگريزند هرگز به سوي آن باز نمي‌گردن
د) و قدم نهادن در چنين صحنه‌هايي را فراموش مي‌كنند! شرح و تفسير: باز هم هشدار به مسلمانان: همانگونه كه قبلا اشاره شد سخنان امام در اين خطبه ناظر به مسائل مربوط به جنگ جمل است و با توجه به پيوند و ارتباطي كه ميان اين خطبه و خطبه بيست و دو، و از آن بالاتر ارتباطي كه بين اين خطبه و خطبه 137 است كه در واقع اين خطبه در آن خطبه ادغام شده و بخشي از آن را تشكيل مي‌دهد، ترديدي در اين امر باقي نمي‌ماند كه هدف اصلي در اين خطبه اشاره به جنگ جمل است و كساني كه آن را اشاره به جنگ صفين و لشكريان شام دانسته‌اند گويا اين پيوندها را در نظر نگرفته‌اند. نخستين محور در اين خطبه، همان تشبيه لشكر طلحه و زبير به لشكريان شيطان است، مي‌فرمايد: آگاه باشيد شيطان حزب خود را گرد آورده و سواره و پياده‌هاي لشكرش را فرا خوانده است (الا و ان الشيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و رجله). چگونه آنها لشكر شيطان نباشند در حالي كه پيمانشان را با امامشان شكستند و به خاطر جاه‌طلبي دست به نفاق‌افكني و ايجاد تفرقه در امت اسلامي زدند و آتشي روشن كردند كه گروه عظيمي در آن سوختند و خودشان نيز سرانجام طعمه آن آتش شدند! تعبير به حزب اشاره به هماهنگي اهد
اف آنها با هدفهاي شيطان است و تعبير به خيل (سواره نظام) و رجل (لشكر پياده)، اشاره به تنوع لشكريان آنهاست. در آيات قرآن نيز اشاره به حزب شيطان شده است آنجا كه مي‌گويد: انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير، شيطان حزب خود را فقط براي اين دعوت مي‌كند كه از دوزخيان و اهل آتش باشند. در جايي ديگر اشاره به لشكر پياده و سواره شيطان كرده و براي آزمايش انسانها، شيطان را مخاطب ساخته، مي‌فرمايد: و اجلب عليهم بخيلك و رجلك، و لشكر سواره و پياده‌ات را بر آنها گسيل دار! اين اخطارهاي مكرر قرآن براي اين است كه اهل ايمان چشم و گوش خود را باز كنند مبادا در دام شيطان گرفتار شوند و در حزب او درآيند و در صف لشكر سواره و پياده او قرار گيرند! ولي اين سرنوشت شوم، دامان طلحه و زبير و همراهان و همكاران و پيروان آنها را گرفت و به خاطر جاه‌طلبي و هواپرستي در اين دام گرفتار شدند. سپس به بيان محور دوم پرداخته، ويژگيهاي خود را بيان مي‌فرمايد و مي‌گويد: من آگاهي و بصيرت خود را همراه دارم، نه حقيقت را بر خود مشتبه ساخته‌ام و نه ديگري بر من مشتبه ساخته است (و ان معي لبصيرتي: ما لبست علي نفسي، و لا لبس علي). در حقيقت سرچشمه گمراهي هر كسي يكي
از سه چيز است: نخست اين كه بصيرت و آگاهي كافي نسبت به كاري كه مي‌خواهد اقدام كند نداشته باشد و ناآگاهانه وارد معركه‌اي شود كه بر خلاف رضاي خدا و فرمان حق است. ديگر اين كه در عين آگاهي، هوا و هوسها حجابي بر ديده حقيقت بين، بيفكند و انسان را گرفتار اشتباه كند و چه بسيارند كساني كه از گناه بودن چيزي آگاهند ولي بر اثر وسوسه‌هاي نفس و انگيزه‌هاي شيطاني، مجوزهايي براي خويش درست مي‌كنند و گاه، آن گناه را به عنوان يك وظيفه واجب پنداشته، به آن آلوده مي‌شوند، و به گفته قرآن (و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا). سوم اين كه اجازه به شياطين انس و جن بدهد كه در او نفوذ كنند و حقيقت را مشتبه سازند. هيچ يك از اين سه چيز در وجود مبارك آن حضرت راه نداشت چرا كه تمام درهاي خطا و انحراف را از درون و برون به روي وسوسه‌گران بسته بود و با هوشياري آميخته با تقوا، حقيقت را آنچنان كه هست درمي‌يافت و در سايه آن به پيش مي‌رفت. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه گفته‌اند: تعبير ان معي لبصيرتي اشاره به اين است كه همان بصيرتي كه با آن رسول خدا را شناختم و در تمام حوادث مهم عصر او، در كنار او بودم، همان بصيرت همچنان با من است و همچون چراغ پرفروغي فرا راه
من قرار گرفته است. و اين جمله را اشاره‌اي به آيه شريفه قرآن مي‌دانند كه مي‌فرمايد: قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيره انا و من اتبعني، بگو اين راه من است و من و پيروانم با بصيرت كامل مردم را به سوي خدا دعوت مي‌كنيم. در حديثي نيز از امام علي بن موسي الرضا (ع) مي‌خوانيم: لنا اعين لا تشبه اعين الناس و فيها نور ليس للشيطان فيها نصيب، ما چشمهايي داريم كه شبيه چشمهاي مردم نيست و در آن نوري است كه شيطان در آن نصيبي ندارد. بعضي نيز معتقدند كه جمله دوم و سوم كه مي‌فرمايد: نه حقيقت را بر خود مشتبه ساخته‌ام و نه كسي بر من مشتبه ساخته تفسيري است بر جمله اول كه مي‌فرمايد: بصيرت و آگاهي من با من است، ولي آنچه در بالا گفته شد مناسب تر به نظر مي‌رسد. اين نكته نيز قابل ملاحظه است كه امام نخست مي‌فرمايد: من حقيقت را بر خود مشتبه نساخته‌ام، سپس مي‌فرمايد: و ديگران هم بر من مشتبه نساخته‌اند، اين در واقع يك ترتيب طبيعي است كه انسان بايد نخست از فريب نفس خويش در امان باشد تا فريب فريبندگان ديگر در جان و دل او اثر نگذارد. سپس به بيان محور سوم و آخرين سخن در اين زمينه پرداخته و پايان جنگ جمل را به روشني پيشگويي مي‌كند و به مخالف
انش سخت هشدار مي‌دهد، مي‌فرمايد: به خدا سوگند گردابي براي آنان فراهم سازم كه جز من كسي نتواند آن را چاره كند (و سرانجام همگي در آن غرق خواهند شد) و هرگز از آن بيرون نمي‌آيند و (آن عده كه از آن بگريزند) هرگز به سوي آن باز نمي‌گردند (و براي هميشه قدم نهادن در چنين صحنه‌هايي را فراموش مي‌كنند)! (و ايم الله لافرطن لهم حوضا انا ماتحه! لا يصدرون عنه، و لا يعودون اليه). در واقع امام (ع) ميدان نبرد را به حوض يا گردابي تشبيه كرده كه آن را تا حد ممكن پر از آب مي‌كند آنچنان كه راه خلاصي از آن نداشته باشند و ابتكار عمل كاملا به دست او باشد (جمله انا ماتحه با توجه به اين كه ماتح به معناي كسي است كه آب را از چاه بالا مي‌كشد اشاره به همين نكته است). سپس به نتيجه آن اشاره مي‌كند كه لشكريان جمل چنان در آن گرفتار مي‌شوند كه راه فرار نخواهند داشت و اگر گروه اندكي از آن فرار كنند چنان درس عبرتي مي‌گيرند كه بازگشت به چنين صحنه‌اي را در تمام عمر فراموش كنند. جمله لافرطن مفهومش اين نيست كه من در اين راه افراط مي‌كنم، بلكه منظور اين است كه حداكثر تلاش ممكن را انجام خواهم داد تا راه را بر تمام دشمنان ببندم! (دقت كنيد) به همين دليل ع
ايشه كه يكي از سردمداران اصلي جنگ جمل بود هرگز در جنگهاي آينده شركت نكرد و براي تمام عمر، حضور در چنين صحنه‌هايي را فراموش كرد! نكته: لشكر شيطان! از خطبه بالا اين معني استفاده مي‌شود كه شيطان در برابر اغواگري خود تنها نيست، بلكه لشكرياني دارد كه در خطبه فوق به عنوان لشكر سواره و پياده شيطان (خيل و رجل) تعبير شده و همچنين دستياران و هم‌مسلكاني دارد كه از آن به حزب شيطان تعبير شده بود و همانگونه كه گفتيم اين هر دو تعبير در قرآن مجيد آمده است (توجه داشته باشد كه خيل گاه به معناي اسبها و گاه به معناي اسب سواران است و در اينجا معناي دوم منظور مي‌باشد). البته شيطان، حزب و لشكر سواره و پياده‌اي به آن معني كه در اجتماعات امروزي و ارتشها معمول است ندارد، ولي مي‌دانيم او دستياراني از جنس خود و از جنس آدميان براي اغواي مردم دارد و حتي احزاب كنوني و لشكرهاي سواره و پياده فعلي كه در اختيار سلطه‌هاي ظالم و ستمگر است همان حزب شيطان و لشكر پياده و سواره او هستند. گروهي كه چابكتر و كارآمدترند، لشكر سواره شيطانند و آنها كه ضعيفتر و كم‌اثرترند، لشكر پياده‌اند، و گاه مي‌شود كه انساني خود، از فرماندهان لشكر شيطان مي‌باشد و چن
دان از آن آگاه نيست و حتي گاه تصور مي‌كند كه در زمره حزب‌الله ولي در واقع در سلك حزب‌الشيطان قرار دارد! رهروان راه حق بايد خود را به خدا بسپارند و تحت ولايت او قرار دهند تا به مضمون (الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور) از تاريكيهاي وساوس شيطاني رهايي يافته و به نور ايمان و تقواي الهي راه يابند و خود را با تمام وجود در ظل عنايات الهي قرار دهند تا به مضمون (الهي لا تكلني الي نفسي طرفه عين ابدا)، خداوند امورشان را بر عهده گيرد و هدايتشان را تضمين كند. شرط وصول به اين مقام همان است كه مولا در خطبه بالا فرموده است، يعني بايد تا آنجا كه امكان دارد بصيرت و معرفت و شناخت را با خود همراه داشت و از فريب خويشتن پرهيز كرد و از قرار گرفتن در معرض فريب و وسوسه‌هاي ديگران برحذر بود.

خطبه 011-خطاب به محمد حنفيه

[صفحه 487]
لابنه محمد بن الحنفيه لما اعطاه الرايه يوم الجمل اين سخن را علي (ع) به فرزندش محمد بن حنفيه فرمود، در آن هنگام كه پرچم را در روز جنگ جمل به دست او سپرد. تزول الجبال و لا تزل! عض علي ناجذك. اعر الله جمجمتك. تد في الارض قدمك. ارم ببصرك اقصي القوم، و غض بصرك، و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه. ترجمه: اگر كوهها متزلزل شود تو تكان مخور! دندانهايت را به هم بفشار و جمجمه خويش را به خدا عاريت ده! قدمهايت را بر زمين ميخكوب كن! و نگاهت به آخر لشكر دشمن باشد! چشمت را فرو گير (و مرعوب نفرات و تجهيزات دشمن نشو)! و بدان! نصرت و پيروزي از سوي خداوند سبحان است! خطبه در يك نگاه: از روايات به خوبي استفاده مي‌شود كه اميرمومنان علي (ع) اصرار زيادي داشت كه در ميدان جمل جنگي صورت نگيرد و خون مسلمين بر صفحه آن ريخته نشود. و نيز آمده است كه در آن روز پرچم را به دست محمد بن حنفيه داد سپس در فاصله ميان نماز صبح تا ظهر، پيوسته آنها را دعوت به صلح و اصلاح و بازگشت به پيمان و بيعت مي‌كرد. و خطاب به عايشه كرد و فرمود: خداوند در قرآن مجيد، تو (و ساير همسران پيامبر را) دستور داده است كه در خانه‌هايتان بمانيد (و آلت دست ا
ين و آن نشويد)! تقواي الهي را پيشه كن و به خانه‌ات بازگرد و فرمان خدا را اطاعت كن! بعد رو به طلحه و زبير كرد و فرمود: شما همسران خود را در خانه پنهان كرده‌ايد، ولي همسر رسول خدا (ص) را به ميدان، در برابر همه آورده‌ايد! شما مردم را تحريك مي‌كنيد و مي‌گوييد ما براي خونخواهي عثمان اينجا آمده‌ايم و مي‌خواهيم خلافت، شورايي شود (در حالي كه مردم انتخاب خود را كرده و خود شما نيز بيعت نموده‌ايد)! به زبير فرمود: آيا به خاطر داري كه روزي در مدينه من و تو با هم بوديم و تو با من سخن مي‌گفتي و تبسمي بر لب داشتي، پيامبر از تو پرسيد آيا علي را دوست داري؟ تو گفتي چگونه او را دوست نداشته باشم در حالي كه ميان من و او، هم خويشاوندي و هم محبت الهي است در حدي كه درباره ديگري نيست! در اينجا پيامبر (ص) فرمود: تو در آينده با او پيكار خواهي كرد، در حالي كه ظالم هستي! تو گفتي پناه مي‌برم به خدا از چنين كاري! باز هم علي (ع) به نصيحت ادامه داد و به پيشگاه خداوند عرضه داشت: خداوندا من بر اينان اتمام حجت كردم و مهلتشان دادم تو شاهد و گواه باش! سپس قرآن را گرفت و به دست مسلم مجاشعي داد و فرمود: اين آيه را براي آنها بخوان: و ان طائفتان من ال
مومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما …، اگر دو گروه از مومنان با هم پيكار كنند در ميان آنها صلح برقرار سازيد. او به لشكرگاه دشمن نزديك شد و قرآن را به دست راست گرفت و آيه را خواند. آنها حمله كردند و دست راست او را قطع نمودند. قرآن را به دست چپ داد، دست چپش را قطع كردند. با دندان گرفت او را كشتند. اينجا بود كه علي (ع) فرمود: هم‌اكنون پيكار كردن با اين گردنكشان براي ما گواراست! در اينجا بود كه سخن بالا را خطاب به محمد بن حنفيه بيان فرمود. به هر حال در اين خطبه امام (ع) رموز مهمي از فنون جنگ و نكته‌هايي را كه از نظر رواني و جسمي در يك سرباز مسلمان اثر مي‌گذارد و او را شجاع و آماده براي پيكار مي‌كند، بيان مي‌فرمايد. اين كلام مشتمل بر هفت جمله است: در جمله اول يك دستور كلي درباره مقاومت در ميدان نبرد مي‌دهد و سپس در پنج جلمه ديگر انگشت روي جزئيات و ريزه‌كاريها و اموري كه تاثير در استقامت و پيروزي دارد مي‌گذارد و در هفتمين و آخرين جمله، توجه به پروردگار و توكل بر ذات پاك او و اين كه پيروزي در هر حال از سوي اوست را مطرح مي‌فرمايد تا با قدرت و قوت ايمان، مشكلات و سختيهاي جنگ قابل تحمل شود و روحيه نبرد در حد اعلي براي مبار
زه با دشمن قرار گيرد. شرح و تفسير: همچون كوه استوار باش! همانگونه كه در بالا اشاره شد، اين خطبه نيز ناظر به جريانات جنگ جمل است. آنجا كه امام (ع) پرچم را به دست فرزند شجاعش (محمد بن حنفيه) مي‌سپارد و در عباراتي كوتاه و موثر و دلنشين، قسمت مهمي از دستورات جنگي را براي او در هفت جمله بيان مي‌دارد: نخست مي‌فرمايد: اگر كوهها متزلزل شود، تو تكان مخور! (تزول الجبال و لا تزل). در واقع مهمترين مساله در ميدان جنگ، مساله استقامت و پايمردي است كه رسيدن به پيروزي بدون آن غير ممكن است، و امام (ع) نيز در آغاز، روي همين مساله انگشت مي‌گذارد. اين جمله مي‌تواند اشاره‌اي به مضمون حديث معروفي باشد كه درباره مومن نقل شده است كه مي‌فرمايد: المومن كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف، فرد باايمان همچون كوه پا برجاست كه طوفانها و تندبادها آن را تكان نمي‌دهد! در حديث ديگري از پيامبر اكرم (ص) مي‌خوانيم: المومن اشد في دينه من الجبال الراسيه و ذلك ان الجبل قد ينحت منه و المومن لا يقدر احد علي ان ينحت من دينه شيئا، مومن، در دينش از كوههاي پابرجا محكمتر است! چرا كه كوه را گاهي مي‌تراشند، ولي از دين مومن چيزي كم و تراشيده نمي‌شود! سپس از ا
ين دستور كلي فراتر رفته و به جزئياتي كه در اين زمينه موثر و كارساز است مي‌پردازد، و در دومين جمله مي‌فرمايد: دندانهايت را به هم بفشار (عض علي ناجذك). ناجذ گاه به معني دندانهايي كه بعد از دندان انياب واقع شده، تفسير گرديده و گاه به معني دندان عقل و گاه به معني همه دندانها و يا همه دندانهاي آسيا. و در اينجا مناسب معناي سوم است. گفته مي‌شود فشار آوردن روي دندانها دو فايده دارد: نخست اين كه ترس و وحشت را زايل مي‌كند و به همين دليل هنگامي كه انسان از ترس بلرزد اگر دندانها را محكم بر هم بفشارد لرزش او ساكت يا كم مي‌شود و ديگر اين كه استخوانهاي سر را محكم نگاه مي‌دارد و در برابر ضربات دشمن آسيب كمتري به آن مي‌رسد و شبيه اين معني در خطبه ديگري از نهج‌البلاغه آمده است آنجا كه مي‌فرمايد: و عضوا علي الاضراس فانه انبي للسيوف عن الهام، دندانها را روي هم فشار دهيد كه اين كار تاثير شمشير را بر سر كمتر مي‌كند. در سومين جمله با تعبير بسيار زيبايي مي‌فرمايد: جمجمه خويش را به خدا عاريت ده! (اعر الله جمجمتك). اشاره به اين كه آماده ايثار، جانبازي و شهادت در راه خدا باش كه اين آمادگي مايه شجاعت و شهامت و پايمردي است! بعضي از شارح
ان نهج‌البلاغه از اين جمله، پيشگويي و بشارت نسبت به سرنوشت محمد بن حنفيه در ميدان جنگ جمل استفاده كرده‌اند داير بر اين كه تو از اين ميدان سالم برون خواهي آمد چرا كه در مفهوم عاريت، باز پس گرفتن نهفته شده است. در چهارمين جمله مي‌فرمايد: قدمهايت را در زمين ميخكوب كن! (تد في الارض قدمك). اشاره به اين كه فكر عقب نشيني و فرار از ميدان هرگز در سر نپروران و در برابر دشمن ثابت قدم باش! همانگونه كه قرآن مجيد به مومنان دستور مي‌دهد: يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئه فاثبتوا، اي كساني كه ايمان آورده‌ايد هنگامي كه در ميدان نبرد با گروهي روبرو مي‌شويد ثابت قدم باشيد! تفاوت اين جمله با جمله اول ممكن است در اين بوده باشد كه جمله اول عدم تزلزل در فكر و روحيه را بيان مي‌كند و جمله اخير عدم تزلزل ظاهري و جسماني و عقب نشيني نكردن را در نظر دارد. در پنجمين جمله مي‌فرمايد: نگاهت به آخر لشكر دشمن باشد! (ارم ببصرك اقصي القوم). اين نگاه سبب مي‌شود كه به تمام ميدان و لشكر دشمن احاطه پيدا كند و آرايش جنگي را در همه جاي ميدان زير نظر بگيرد و از كم و كيف آن آگاه شود و محاسبات تهاجمي يا دفاعي خويش را بر اساس صحيح استوار سازد. در ششمين ج
مله مي‌فرمايد: (بعد از آن كه تمام لشكر و جوانب ميدان را در نظر گرفتي) نظرت را فرو گير! (و غض بصرك). اين جمله، يا به معناي حقيقي آن است كه خود را در ميدان، دائما متوجه مناطق دوردست كه از تكرار نظر به آن، گاه ترس و رعبي به وجود مي‌آيد، مشغول نكند و تنها به اطراف خود بنگرد (توجه داشته باشيد غض بصر به معناي بستن چشم نيست بلكه به معناي فرو انداختن و كوتاه كردن نگاه است) و يا به معناي كنايي است يعني نسبت به كثرت نفرات و تجهيزات دشمن بي‌اعتنا باش و از آن چشم فرو گير و با شجاعت و شهامت بر دشمن بتاز و ضربات خود را بي‌واهمه بر او فرود آور! شاهد اين معنا جمله‌اي است كه در خطبه ديگري از نهج‌البلاغه آمده است آنجا كه مي‌فرمايد: و غضوا الابصار فانه اربط للجاش و اسكن للقلوب، چشمهاي خود را فرو گيريد تا قلب شما قويتر و روح شما آرامتر باشد. در هفتمين و آخرين جمله به يك نكته بسيار مهم و اساسي كه جنبه معنوي و روحاني دارد و مايه قوت نفوس و آرامش خاطر باشد، اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: با اين همه بدان كه نصرت و پيروزي از سوي خداوند سبحان است! (و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه). اشاره به اين كه آنچه گفته شد تنها اسباب و مقدمات از نظر
ظاهر به حساب مي‌آيد، آنچه مهم است اراده خداست كه پيروزي و نصرت از آن سرچشمه مي‌گيرد، بر او دل ببند و به او تكيه كن و موفقيت نهايي را از او بخواه كه او بر هر چيزي قادر و تواناست و نسبت به بندگان با ايمان و مجاهد، رحيم و مهربان است! همانگونه كه در قرآن مجيد نيز مي‌خوانيم: و ما النصر الا من عند الله العزيز الحكيم، پيروزي، تنها از سوي خداوند عزيز و حكيم است. جالب اين كه قرآن مجيد در آغاز اين آيه سخن از ياري فرشتگان به ميان مي‌آرد ولي با اين حال مي‌فرمايد: تصور نكنيد كه نصرت و پيروزي به دست فرشتگان است، بلكه تنها به دست خداوند قادر، عالم و تواناست! نكته‌ها: 1- محمد بن حنفيه كيست؟ او يكي از فرزندان رشيد اميرمومنان علي (ع) است و حنفيه لقب مادر اوست و اسمش خوله دختر يكي از مردان باشخصيت طايفه بني‌حنيفه است كه در يكي از جنگهاي اسلامي اسير شد و مي‌خواستند او را بفروشند، علي (ع) او را آزاد كرد و به همسري خود درآورد. او شجاعت را از علي (ع) به ارث برده بود و مي‌گويند گاهي زره‌هاي محكم را با دست پاره مي‌كرد و به همين دليل امام (ع) در جنگ جمل پرچم را به دست او سپرد و در جنگ صفين جناح چپ سپاه علي (ع) به دست او و محمد بن
ابي‌بكر و هاشم مرقال بود. او نسبت به امام حسن و امام حسين- عليهماالسلام- بسيار متواضع بود و فرزندان علي (ع) از حضرت فاطمه را بسيار احترام مي‌گذارد. روزي به او گفتند علي تو را به ميدانهاي خطرناك مي‌فرستد ولي از فرستادن حسن و حسين خودداري مي‌كند، در حالي كه آنها هم برادر تواند! او در جواب مي‌گويد: حسن و حسين همچون چشمان او هستند و من همچون بازوان او و انسان به وسيله بازوهايش از چشمش دفاع مي‌كند. بعضي محمد بن حنيفيه را متهم مي‌كنند كه او بعد از امام حسين (ع) دعوي امامت داشت و يا حتي دعوي مهدويت! ولي مرحوم شيخ‌مفيد در اين زمينه سخن روشني دارد، مي‌گويد: محمد حنفيه هرگز ادعاي امامت نكرد و كسي را به سوي خود فرا نخواند (بلكه ديگران چنين نسبتهايي به او داده‌اند و مدعي امامت و يا مهدويت او بوده‌اند و طايفه (كيسانيه) جزء چنين مدعياني محسوب مي‌شوند. محمد حنفيه در سال 81 هجري در سن شصت و پنج سالگي دار فاني را وداع گفت. درباره محل دفن او اختلاف است، بعضي مي‌گويند در طائف بدرود حيات گفت و در همانجا دفن شد و بعضي مي‌گويند در بقيع به خاك سپرده شد و گاه محل وفات او را كوه رضوي در نزديكي مدينه دانسته‌اند. يكي از نشانه‌هاي جلال
ت مقام او اين است كه امام حسين (ع) هنگامي كه مي‌خواست از مدينه به سوي مكه حركت كند او را وصي و نماينده خود در مدينه قرار داد تا اخبار آنجا را به او برساند و وصيتنامه معروف خود را كه در مقاتل آمده، به او سپرد. 2- مهمترين شرط پيروزي بر دشمن از آيات قرآن مجيد و روايات اسلامي به خوبي استفاده مي‌شود كه اساس پيروزي در كارها صبر و استقامت و پايمردي است. قرآن سربازان پيروز كه حتي با نابرابري فاحش نسبت به دشمن، مشمول نصرت الهي مي‌شوند را با همين صفت توصيف كرده، مي‌فرمايد: ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مائتين و ان يكن منكم مائه يغلبوا الفا من الذين كفروا بانهم قوم لا يفقهون، هرگاه بيست نفر با استقامت از شما باشند با دويست نفر غلبه مي‌كنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از كساني كه كافر شدند پيروز مي‌گردند چرا كه آنها گروهي هستند كه نمي‌فهمند. در كلمات قصار نهج‌البلاغه مي‌خوانيم: و عليكم بالصبر فان الصبر من الايمان كالراس من الجسد و لا خير في جسد لا راس معه و لا في ايمان لا صبر معه، و بر شما باد كه صبر و استقامت كنيد! زيرا صبر و استقامت نسبت به ايمان، همچون سر است نسبت به بدن، تني كه سر با او نباشد فايده‌اي ندارد و
همچنين است ايماني كه صبر و استقامت با آن نباشد! در خطبه بالا نيز كرارا روي همين معني تكيه شده است، گاه مي‌فرمايد: اگر كوهها تكان بخورند تو استقامت كن و از جاي تكان مخور! و گاه مي‌فرمايد: قدمهايت را بر زمين ميخكوب كن! و بقيه جمله‌ها نيز در واقع شاخ و برگي براي اين معناست، زيرا دندانها را به هم فشردن، جمجمه خويش را به خدا عاريت دادن، نصرت و پيروزي را از جانب خدا دانستن، همه اينها به انسان استقامت بيشتر مي‌بخشد و پايداري فزونتر مي‌دهد و آنچه سبب شد كه مسلمانان در جنگهاي نابرابر با دشمنان در صحنه‌هاي مختلف پيروز شوند همين اصل بود، اصلي كه بايد در نسل كنوني نيز زنده بماند تا شاهد پيروزيهاي بيشتر بر دشمنان اسلام گردند.

خطبه 012-پس از پيروزي بر اصحاب جمل

[صفحه 497]
لما اظفره الله باصحاب الجمل، و قد قال له بعض اصحابه: وددت ان اخي فلانا كان شاهدنا ليري ما نصرك الله به علي اعدائك. فقال له عليه‌السلام: اهوي اخيك معنا؟ فقال: نعم. قال: فقد شهدنا، و لقد شهدنا! في عسكرنا هذا اقوام في اصلاب الرجال و ارحام النساء، سيرعف بهم الزمان، و يقوي بهم الايمان. ترجمه: هنگامي كه خداوند امام (ع) را در جنگ جمل پيروز ساخت يكي از يارانش عرض كرد: دوست مي‌داشتم برادرم فلاني همراه ما بود تا شاهد پيروزيهاي الهي بر دشمنان كه خدا نصيب شما كرده است، بوده باشد) امام (ع) فرمود: آيا قلب و فكر و علاقه برادرت با ماست؟ او در پاسخ عرض كرد: آري. امام (ع) فرمود: او نيز به طور مسلم در اين صحنه حضور داشته است (نه تنها او حضور داشته بلكه) گروههايي در لشكر ما حضور داشتند كه هم‌اكنون در صلب پدران و رحم مادرانند. كساني كه زمانهاي آينده آنها را آشكار مي‌سازد و ايمان به وسيله آنها قوي و نيرومند مي‌شود. خطبه در يك نگاه: همانگونه كه از گفته سيدرضي پيداست اين خطبه نيز مربوط به داستان جنگ جمل است و هنگامي بيان شد كه پيروزي آشكار گرديد و ياران علي (ع) غرق شادي گشتند و يكي از ياران علي (ع) كه علاقه فوق‌ال
عاده‌اي به برادرش داشت جاي برادر را در اين صحنه خالي ديد و آرزو كرده بود كه اي كاش برادرش مي‌بود و در اين شادي شركت مي‌كرد و آثار عظمت الهي را در اين پيروزي سريع مشاهده مي‌نمود. اينجا بود كه علي (ع) با بيان لطيف و عميقي حضور معنوي برادرش را كه همدل و هم عقيده با او بود اعلام فرمود، زيرا از ديدگاه اسلام در ميان پيوندهاي گوناگوني كه در بين انسانها ديده مي‌شود (پيوند نژاد، زبان، تفكر سياسي و منافع اقتصادي و … ) برترين و والاترين پيوند، همان پيوند مكتبي است كه در اين خطبه اشاره به آن شده است. به تعبير ديگر، علي (ع) در اين خطبه مي‌فرمايد: تمام كساني كه امروز در مناطق دور و نزديك جهان وجود دارند و به علل گوناگوني در اين ميدان و ميدانهاي مشابه آن حضور نداشته‌اند، اما با ما همدل و هم عقيده بوده‌اند و همچنين كساني كه فردا و تا آينده دوردست از صلب پدران و رحم مادران قدم به عرصه جهان مي‌نهند و با ما همدل و هم عقيده‌اند، در واقع در اين ميدان نبرد حق و باطل حضور داشته و در بركات و حسنات آن شريكند! شرح و تفسير: پيوند مكتبي: همانگونه كه از گفتار بالا روشن شد، امام اين سخن را در پاسخ يكي از يارانش كه آرزوي حضور برادرش ر
ا در آن معركه داشت بيان كرد و به او فرمود: آيا قلب و فكر و علاقه برادرت با ماست؟! (فقال له عليه‌السلام: اهوي اخيك معنا؟) او در پاسخ عرض كرد: آري (فقال: نعم). امام فرمود: او نيز به طور مسلم در اين صحنه با ما بوده و حضور داشته است! (فقد شهدنا). سپس افزود: (نه تنها او حضور داشته بلكه براي تو بگويم كه) گروهي در اين لشكر ما حضور داشته‌اند كه هم‌اكنون در صلب پدران و رحم مادرانند (هنوز متولد نشده‌اند) (و لقد شهدنا! في عسكرنا هذا اقوام في اصلاب الرجال و ارحام النساء). همان اقوامي كه زمانهاي آينده آنها را به وجود مي‌آورد و آشكار مي‌سازد و لشكر ايمان به وسيله آنها قوي و نيرومند مي‌شود! (سيرعف بهم الزمان، و يقوي بهم الايمان). آري آنها كه در هر زمان و مكان در آينده دور و نزديك با ما پيوند مكتبي دارند، همه جا با ما هستند هر چند تقدير الهي در ميان صفوف آنها در ظاهر جدايي افكند. ولي در عالم معني همه با همند و در پيروزيها و بركات و حسنات الهي مشتركند. جمله سيرعف بهم الزمان ترجمه تحت‌اللفظي‌اش چنين است: زمان آنها را همانند خون رعاف از بيني خود مي‌چكاند اين تعبير ظاهرا اشاره به اين است كه همانگونه كه خون در عروق انسان وجود دا
رد هر چند آشكار نيست ولي لحظه‌اي فرا ميرسد كه آشكار مي‌شود و به سادگي و آساني از بدن بيرون مي‌ريزد، آنها نيز در باطن و درون اين جهان وجود دارند، ولي تدريجا طبق زمانبندي الهي از مرحله كمون به مرحله ظهور مي‌رسند و به وظايف خود مي‌پردازند. ويژگي آنها در اين است كه: و يقوي بهم الايمان، دين و ايمان به وسيله آنها نيرو مي‌گيرد (و در مسير خدا و آيين حق گام برمي‌دارند و رسالتي را كه زمان و مكان بر عهده آنان گذارده است به درستي انجام مي‌دهند). در ميان شارحان نهج‌البلاغه در اينجا گفتگوهايي درباره نحوه حضور غايبان درگرفته است كه آيا حضور آنها، حضور روحاني است؟ يعني ارواح آنها كه قبل از بدنها آفريده شده‌اند در آنجا حضور دارند، يا حضور بالقوه است؟ يعني گويي حضور دارند هر چند ظاهرا حاضر نيستند؟ ولي ظاهر اين است كه منظور امام (ع) حضور در تقسيم حسنات و نتيجه‌ها و پاداشهاست. يعني آنها كه دلهايشان با ماست و در حزب و گروه ما حزب‌الله قرار دارند، در پاداشهاي الهي با ما سهيم و شريكند و به اين ترتيب حضور معنوي در همه ميدانهاي مبارزه حق و باطل دارند. همانها كه در زمان خود همان وظايفي را انجام مي‌دهند كه امروز ما انجام مي‌دهيم، گرچه
دست تقدير ميان ما و آنها جدايي افكنده، ولي عقايد يكي است و برنامه‌هاي عملي يكي، و به همين دليل همه در نتيجه كار يكديگر سهيم و شريكند، بلكه در حقيقت آنها وجود واحدي هستند كه هر زمان در لباسي تجلي مي‌كنند. همانگونه كه لشكر باطل نيز چنين‌اند! آنها كه در مسير شيطان گام برمي‌دارند عقايدشان فاسد و اعمالشان آلوده و كارشان ظلم و ستم و بيدادگري است و دلهايشان در اين مسير با هم است، در جرايم اعمال و كيفرها سهيم و شريكند، همانگونه كه شرح آن در ذيل خواهد آمد. نكته: محكمترين پيوندها! آنچه در اين خطبه آمده است بيان واقعيت مهمي در فرهنگهاي الهي است و پرده از روي مطلبي برمي‌دارد كه محاسبات دنياي مادي هرگز قادر به بيان آن نيست. امام مهمترين پيوند در ميان مومنان را پيوند مكتب مي‌شمرد كه از هر پيوند ديگري (نژاد، زبان، منافع اجتماعي، ايده‌هاي حزبي و مانند آن) برتر و والاترست و شعاع اين پيوند الهي تمام زمانها و مكانها را فرا مي‌گيرد و همه انسانهاي گذشته و امروز و آينده را در يك مجموعه الهي و روحاني گردآوري مي‌كند. مي‌فرمايد: تمام مومنان امروز، و آنها كه در رحم مادرانند و هنوز متولد نشده‌اند يا كساني كه قرنها بعد از اين از صلب
پدران در رحم مادران منتقل و سپس متولد و بزرگ مي‌شوند، در ميدان جنگ جمل حضور داشته‌اند! چرا كه اين يك مبارزه شخصي بر سر قدرت نبود، بلكه پيكار صفوف طرفداران حق در برابر باطل بود و اين دو صف همچون رگه‌هاي آب شيرين و شور تا نفخ صور جريان دارد و مومنان راستين در هر زمان و مكان در مسير جهان حق و در برابر جريان باطل به مبارزه برمي‌خيزند و همه در نتايج مبارزات يكديگر و افتخارات و بركات و پاداشهاي آن سهيمند. دليل آن هم روشن است و آن اين كه همه يك حقيقت را مي‌جويند و يك مطلب را مي‌طلبند و در يك مسير گام برمي‌دارند و براي يك هدف شمشير مي‌زنند و به خاطر جلب رضاي خداوند يكتا تلاش و كوشش مي‌كنند. با توجه به اين اصل اساسي بسياري از مسائلي كه در قرآن و احاديث وارد شده است و براي بعضي يك معما جلوه مي‌كند حل مي‌شود. در قرآن مجيد در داستان قوم ثمود مي‌فرمايد: فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسويها، پس آنها پيامبرشان (صالح) را تكذيب كردند و ناقه‌اي را كه معجزه الهي بود پي نمودند و به هلاكت رساندند، پروردگارشان نيز آنها و سرزمينشان را به خاطر گناهانشان در هم كوبيد و با خاك يكسان كرد! در حالي كه تواريخ با صراحت مي‌گويد پي
كننده ناقه تنها يك نفر بود، ولي از آنجا كه ديگران نيز با او همدل و هم عقيده بودند فعل او به همه نسبت داده شده و مجازات همه را فرا گرفته است، و اين مفهوم همان كلامي است كه مولا (ع) در جاي ديگر فرموده: ايها الناس انما يجمع الناس الرضي و السخط و انما عقر ناقه ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا، اي مردم رضايت و نارضايي (نسبت به كاري) موجب وحدت پاداش و كيفر مي‌گردد، ناقه ثمود را يك نفر بيشتر پي نكرد اما عذاب و كيفر آن، همه كافران قوم ثمود را شامل شد چرا كه همه به عمل او راضي بودند. در داستان جابر بن عبدالله انصاري كه روز اربعين شهادت امام حسين (ع) به زيارت قبر مباركش آمد و غوغايي در آنجا برپا كرد مي‌خوانيم كه او ضمن زيارتنامه پرسوز و پرمحتوايش در برابر قبر امام حسين و يارانش، خطاب به قبر ياران كرده و مي‌گويد: من گواهي مي‌دهم شما نماز را برپا داشتيد و زكات را ادا كرديد و امر به معروف و نهي از منكر نموديد با اهل الحاد پيكار كرديد و خدا را تا آخرين نفس پرستش كرديد، سپس افزود: و الذي بعث محمدا بالحق لقد شاركناكم فيما دخلتم فيه، سوگند به خدايي كه محمد را به حق مبعوث ساخته ما با شما در آنچه از نعمتها و پاد
اش الهي وارد شديد شريك و سهيم هستيم. اين سخن چنان بود كه حتي دوست با معرفت جابر، عطيه را در شگفتي فرو برد تا آنجا كه زبان به اعتراض گشود و گفت: اي جابر ما چه كرده‌ايم كه با آنها شريك باشيم، نه از دره‌اي پايين رفتيم و نه از كوهي برآمديم و نه شمشير زديم و در حالي كه ياران حسين (ع) ميان سرها و بدنهايشان جدايي افتاد و فرزندانشان يتيم و همسرانشان بيوه شدند! جابر، اصلي را كه در بالا به آن اشاره شد به استناد حديثي از پيامبر اكرم (ص) به عطيه يادآور شد و گفت: من از حبيب خدا رسول خدا شنيدم كه مي‌فرمود: من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرك في عملهم، كسي كه قومي را دوست دارد با آنها محشور مي‌شود و كسي كه عمل قومي را دوست دارد در عملشان شريك است. سپس افزود: سوگند به خدايي كه محمد را به حق به نبوت برانگيخته، نيت ياران من همان است كه حسين و اصحابش بر آن بودند! در آيات قرآن كرارا يهود معاصر پيامبر اسلام را كه در مدينه مي‌زيستند مخاطب قرار داده و آنها را به خاطر اعمالي كه معاصران موسي نسبت به او انجام دادند سرزنش و مواخذه مي‌كند، در حالي كه قرنها بلكه هزاران سال ميان آنها فاصله بود ولي چون آنها نسبت به اعمال نياكانشان
علاقمند و پايبند بودند تمام فاصله درنورديده شده و همه در يك صف در برابر موسي قرار گرفتند. از جمله در يكي از آياتي كه در آن خطاب به بهانه‌جويان يهود دارد مي‌گويد: قل قد جائكم رسل من قبلي بالبينات و بالذي قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين، بگو پيامبراني پيش از من با دلايل روشن و آنچه را گفتيد (معجزاتي را كه امروز از من مي‌خواهيد) به سراغ شما آمدند، پس چرا آنها را كشتيد اگر راست مي‌گوييد! جالب اين كه در ذيل اين آيه حديثي از امام صادق (ع) وارد شده است كه مي‌فرمايد: خداوند مي‌دانست آنها (يهود معاصر پيامبر) قاتل پيامبران پيشين نبودند ولكن چون همدل و هم‌عقيده با قاتلان بودند، آنها را قاتل ناميد، چون راضي به فعل آنها بودند. محدث بزرگ شيخ حر عاملي در جلد يازده وسائل الشيعه در كتاب امر به معروف و نهي از منكر روايات متعددي در اين زمينه نقل كرده است. اين طرز فكر، افقهاي وسيعي را در برابر ديدگان ما مي‌گشايد و به ما در فهم محتواي آيات و روايات و سلوك راه حق كمك قابل ملاحظه‌اي مي‌كند.

خطبه 013-سرزنش مردم بصره

[صفحه 505]
ترجمه: سخني از آن حضرت بعد از واقعه جمل در مذمت اهل بصره: (اي اهل بصره) شما لشكريان زن بوديد و پيروان چهارپا (اشاره به شتر عايشه است) تا زماني كه (شتر) نعره مي‌كشيد به صداي آن پاسخ داديد (و جنگ كرديد)، اما همين كه شتر پي شد فرار كرديد. اخلاق شما پست و پيمانهايتان بي‌اعتبار و از هم گسسته، و دين شما نفاق و دورويي است و آب شما شور و تلخ است. آن كس كه در ميان شما اقامت گزيند در دام گناه گرفتار آيد و آن كس كه از شما دوري گزيند و رخت بربندد، رحمت خدا را دريابد. گويا مي‌بينم خداوند عذاب را از بالا و پايين بر شهر شما فرستاده و همه آن و كساني كه در آن قرار دارند زير آب غرق شده، تنها كنگره‌هاي بلند مسجدتان همچون سينه كشتي روي آب نمايان است. خطبه در يك نگاه: اين خطبه همانند بعضي از خطبه‌هاي قبل و بعد ناظر به داستان جنگ جمل است و اهل بصره را به خاطر آن كه چشم و گوش بسته، دنبال جاه‌طلبان سياسي همچون طلحه و زبير افتادند و نخستين شكاف را در صفوف مسلمين ايجاد كردند زير شديدترين ضربات سرزنشهاي خود قرار مي‌دهد، به علاوه آنها را به عذاب الهي در آينده تهديد مي‌كند. باشد كه درس عبرتي براي آنان گردد و در آينده از
تكرار اينگونه اعمال بپرهيزند. شرح و تفسير: ويژگيهاي سپاه جمل: در اين بخش از خطبه، نخست اشاره به اعمال زشت و صفات مذموم اهل بصره كه مخاطبان او بودند فرموده و هفت نكته را يادآور مي‌شود. در آغاز مي‌فرمايد: شما لشكر زن بوديد (كنتم جند المراه). درست است كه آتش‌افروزان اصلي جنگ جمل، طلحه و زبير بودند و شواهد تاريخي نيز مي‌گويد كه معاويه هم در اين كار دست داشت ولي بي‌شك، بيشترين چيزي كه مردم را به شركت در اين جنگ خانمانسوز تشويق كرد، حضور عايشه با آن سوابقي كه با پيامبر اسلام (ص) داشت، بود. به خصوص اين كه لقب ام‌المومنين نيز بهانه‌اي بود براي تشويق مردم به دفاع از مادر. و به همين دليل علي (ع) اهل بصره را لشكر زن خطاب مي‌فرمايد. در توصيف دوم مي‌فرمايد: شما پيروان چهارپا- يعني شتر عايشه- بوديد! (و اتباع البهيمه). سپس به بيان دليل آن پرداخته مي‌فرمايد: تا زماني كه شتر صدا مي‌كرد و نعره مي‌كشيد، به صداي او پاسخ مي‌داديد و جنگ مي‌كرديد، اما همين كه شتر پي شد، فرار كرديد! (رغا فاجبتم، و عقر فهربتم). به گفته بعضي از مورخان، شتر عايشه در جنگ جمل به منزله پرچم لشكر بود و همه، اطراف آن را گرفته بودند و در پاي آن شمشير مي
زدند و مردان جنگي لشكر طلحه و زبير در زير اين پرچم تا آخرين نفس جنگ مي‌كردند و كشته مي‌شدند. در بعضي از روايات آمده: در آن روز هفتاد نفر از قريش افسار شتر عايشه را به دست گرفتند و يكي پس از ديگري كشته شدند. گروهي كه بيش از همه در جنگ جمل از شتر دفاع مي‌كردند جنگجويان قبيله بني‌ضبه و ازد بودند. اميرمومنان چون چنين ديد، با صداي بلند فرمود: ويلكم اعقروا الجمل فانه شيطان، واي بر شما! شتر را بزنيد و پي كنيد كه آن شيطاني است! سپس اضافه فرمود: اين شتر را بكشيد و گرنه عرب، نابود خواهد شد و شمشيرها همچنان در حركت خواهد بود. اينجا بود كه جنگ‌آوران سپاه امام به طرف شتر حمله كردند و در يك حمله برق‌آسا آن را پي نمودند، شتر بر زمين افتاد و نعره بلندي كشيد. آنجا بود كه سپاه عايشه شكست خورد و لشكر بصره فرار كردند. نكته جالب اين كه در بعضي از روايات آمده كه علي (ع) دستور داد لاشه شتر را آتش زنند و خاكسترش را به باد دهند و فرمود: خدا لعنت كند آن را، چقدر به گوساله سامري شبيه است! سپس اين آيه را تلاوت فرمود: و انظر الي الهك الذي ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه في اليوم نسفا، (اي سامري! به اين معبودت كه پيوسته آن را پرستش مي
كرده‌اي نگاه كن و ببين كه ما آن را نخست مي‌سوزانيم سپس خاكستر آن را به دريا مي‌پاشيم! نكته جالب ديگر اين كه عايشه براي تقويت رواني لشكر بصره خواست از روش پيامبر اسلام در جنگ بدر استفاده كند. مشتي سنگريزه برداشت و به سوي اصحاب علي (ع) پاشيد و بلند فرياد زد: شاهت الوجوه، صورتهايتان زشت باد! (اين عمل پيامبر در جنگ بدر يكي از عوامل اعجازآميز شكست لشكر دشمن بود، در حالي كه پايان جنگ جمل شكست مفتضحانه‌اي بود!). در سومين و چهارمين و پنجمين توصيف، به وضع اخلاقي آنها پرداخته، مي‌فرمايد: اخلاق شما پست و پيمانهايتان بي‌اعتبار و گسسته و دين شما نفاق و دورويي است! (اخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق). تعبير به دقاق كه از ماده دقت و در اينجا به معناي خردي و پستي است اشاره به دنياپرستي بصريان و آلودگيها و هوسرانيهاي آنان است و پيمان‌شكني آنها اشاره به آن است كه در آغاز با امام بيعت كردند سپس بيعت خود را شكسته به دشمنان پيوستند. نفاق آنها از آنجا سرچشمه مي‌گيرد كه ظاهرشان اسلام و دفاع از همسر پيامبر، اما باطنشان قيام بر ضد حكومت اسلامي و جانشين به حق پيامبر و همسويي با نفاق‌افكنان شام بود و تعبير به ناكثين در مورد لشك
ريان جمل به خاطر همين پيمان‌شكني و نفاقشان بود. سپس به ششمين توصيف اشاره كرده و مي‌فرمايد: آب شما شور و تلخ است (و ماوكم زعاق). معلوم است چنين آبي كه علاوه بر تلخي و شوري، به خاطر مجاورت ساحل دريا آلودگيهاي زيادي نيز دارد، براي سلامتي جسماني زيانبار و با توجه به رابطه روح و جسم، در روح و فكر انسان نيز موثر است. بنابراين مذمت از آب آنها در واقع نوعي مذمت از اخلاق آنان است. سپس به سراغ هفتمين توصيف رفته، مي‌فرمايد: آن كس كه در ميان شما اقامت گزيند در دام گناه گرفتار آيد (چرا كه يا وسوسه‌هاي نفس شيطاني او را به شركت در گناه دعوت مي‌كند و يا حداقل در برابر گناه شما سكوت مي‌كند) (و المقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه). و آن كس كه از شما دوري گزيند و رخت بربندد و به جاي ديگر رود رحمت خدا را دريابد (چرا كه از محيط ظلم و گناه و فساد كه در انتظار عذاب الهي است رهايي يافت) (و الشاخص عنكم متدارك برحمه من ربه). اين سخن اشاره‌اي است به آنچه در روايات ديگر آمده است از جمله در حديثي كه مرحوم كليني در كافي از ابوالحسن امام هادي (ع) نقل مي‌كند آمده است كه حضرت به يكي از ياران خود به نام جعفري فرمود چرا تو را نزد عبدالرحمن بن يعقوب
ديدم (عبدالرحمن بن يعقوب يكي از منحرفان عقيدتي بود)؟ او عرض مي‌كند: عبدالرحمن دايي من است. فرمود: مگر نمي‌داني كه او درباره خداوند سخن بسيار بدي مي‌گويد و او را به صفات مخلوقات توصيف مي‌كند در حالي كه چنين نيست، سپس فرمود: يا نزد او باش و ما را ترك كن يا با ما بنشين و او را ترك نما! جعفري مي‌گويد: او هر چه مي‌خواهد بگويد، وقتي من با او هم عقيده نباشم چه گناهي بر من است؟ حضرت فرمود: اما تخاف ان تنزل به نقمه فتصيبكم جميعا، آيا نمي‌ترسي كه بلايي بر او نازل شود و همه شما را دربربگيرد؟ به همين دليل هنگامي كه فساد- مخصوصا فساد عقيدتي- محيطي را فرا گيرد و مومنان نتوانند با آن مقابله كنند و بيم آلودگي آنان برود بايد از آن محيط هجرت كنند و فلسفه هجرت مسلمانان در آغاز اسلام نيز، درست همين معني بود. تعبير به مرتهن بذنبه، در گروه گناه خويش است اشاره به اين است كه گناه انسان را اسير خود مي‌سازد و گويي به گروگان مي‌گيرد و رها نمي‌كند همانگونه كه در قرآن مجيد آمده است: كل نفس بما كسبت رهينه، هر انساني در گرو اعمال خويش است. به هر حال اين جمله دليل روشني است بر تاثير محيط بر اخلاق انسانها، يا بايد محيط آلوده را پاك كرد و يا
از آن هجرت نمود. سپس امام (ع) به يكي از مجازاتهاي دنيوي مردم بصره اشاره فرموده، مي‌فرمايد: گويا مي‌بينم تنها كنگره‌هاي مسجدتان همچون سينه كشتي روي آب نمايان است و خداوند عذاب را از بالا و پايين بر شهر شما فرستاده و همه آن و كساني كه در آن بوده‌اند زير آب غرق شده‌اند (كاني بمسجدكم كجوجو سفينه قد بعث الله عليها العذاب من فوقها و من تحتها، و غرق من في ضمنها). اين سخن اشاره به طوفان شديدي است كه آن شهر را در خود فرو مي‌برد از بالا سيلاب فرو مي‌ريزد و از زمين آب مي‌جوشد و همچون طوفان نوح همه جا را فرا مي‌گيرد تنها چيزي كه از شهر باقي مي‌ماند، سقف بلند مسجد آن است. تشبيه به (جوجو سفينه، سينه كشتي) ممكن است اشاره به مناره‌ها و كنگره‌هاي بالاي ديوار مسجد باشد كه شكل نيم‌دايره دارد و شبيه سينه كشتي است و قابل توجه اين كه در ذيل همين خطبه در روايت ديگري كه بعدا خواهد آمد مي‌خوانيم: ما يري منها الا شرف المسجد، تنها كنگره‌هاي مسجد به چشم مي‌خورد. در اين كه آيا اين پيشگويي چه زماني تحقق يافته است، شارحان نهج‌البلاغه بحثهاي فراواني دارند. ابن ابي‌الحديد مي‌گويد كه اين پيشگويي دو بار تحقق يافت و تمام بصره در زير آب غرق شد،
يكي در زمان قادربالله و ديگري در زمان قائم بامرالله (كه هر دو از خلفاي بني‌عباس بودند) صورت گرفت، تمام بصره غرق شد و تنها قسمتي از مسجد جامع آن از آب بيرون بود مانند سينه پرنده همانگونه كه اميرمومنان علي (ع) خبر داد. امواج عظيمي از درياي فارس برخاست و سيلابي نيز از كوههاي اطراف سرازير شد و تمام خانه‌ها و آنچه را در آنها بود در كام خود فرو برد و بسياري از اهل بصره هلاك شدند. اخبار اين دو حادثه نزد اهل بصره معروف است و هر نسلي از نسل قبل آن را روايت مي‌كند. مرحوم سيدرضي بعد از پايان اين خطبه، سه روايت ديگر درباره جمله‌هاي اخير كه در خطبه آمده بود نقل مي‌كند. نخست اين كه مي‌گويد: و في روايه و ايم الله لتغرقن بلدتكم حتي كاني انظر الي مسجدها كجوجو سفينه او نعامه جاثمه. سپس مي‌گويد: و في روايه كجوجو طير في لجه بحر. سرانجام مي‌فرمايد: و في روايه اخري بلادكم انتن بلادالله تربه: اقربها من الماء، و ابعدها من السماء، و بها تسعه اعشار الشر، المحتبس فيها بذنبه، و الخارج بعفو الله. كاني انظر الي قريتكم هذه قد طبقها الماء، حتي ما يري منها الا شرف المسجد، كانه جوجو طير في لجه بحر. ترجمه: به خدا سوگند سرزمين شما زير آب غرق
مي‌شود، گويي من به مسجد آن مي‌نگرم كه همچون سينه كشتي يا شترمرغي است كه خود را به زمين چسبانيده است. در روايت ديگري آمده است: همانند سينه پرنده‌اي كه روي آب درياي عميق و مواجي نشسته باشد. نيز در روايت ديگري مي‌فرمايد: خاك سرزمين شما بدبوترين خاك شهرهاي خداست! از همه، به آب نزديكتر و از همه شهرها از آسمان دورتر است و (نه عشر) بديها از محيط شماست. كسي كه در آنجا گرفتار مي‌شود به سبب گناهش مي‌باشد و آن كس كه از آن بيرون مي‌آيد به خاطر عفو و رحمت خداست. گويا مي‌بينم كه آب، تمام شهر شما را فرا گرفته و پوشانيده است و جز كنگره‌هاي مسجدتان همانند سينه پرنده‌اي بر درياي مواج و عميق، چيزي ديده نمي‌شود. بايد توجه داشت كه روايت نخست تفاوت چنداني با آنچه در روايت سابق آمد ندارد تفاوت آن در اين است كه با قسم شروع مي‌شود و با صراحت از غرق اين شهر سخن مي‌گويد و در مورد پيدا بودن مسجد آن از زير آب تشبيه ديگري بر تشبيه سابق مي‌افزايد و مي‌فرمايد: به خدا سوگند سرزمينتان زير آب غرق مي‌شود، گويي من به (بالاترين نقطه) مسجد آن مي‌نگرم كه همچون سينه كشتي يا شترمرغي است كه خود را به زمين چسبانيده است (و ايم الله لتغرقن بلدتكم حتي كا
ني انظر الي مسجدها كجوجو سفينه او نعامه جاثمه). در روايت دوم تفاوت بسيار كمتر است فقط به جاي تشبيه سينه كشتي، تشبيه به سينه پرنده آمده است. مي‌فرمايد: همانند سينه پرنده‌اي كه روي آب دريا نشسته باشد (كجوجو طير في لجه بحر). ولي در سومين روايت تفاوتهاي بيشتري با روايتي كه در اصل خطبه نقل شد ديده مي‌شود. در اين روايت در ذم اهل بصره به سه نكته اشاره كرده، مي‌فرمايد: خاك سرزمين شما بدبوترين خاك شهرهاي خداست (بلادكم انتن بلاد الله تربه). چرا كه از همه، به آب نزديكتر و از همه شهرها از آسمان دورتر است (اقربها من الماء، و ابعدها من السماء). درست است كه تمام درياهاي جهان در يك سطح قرار دارند و طبعا همه بنادر از نظر فاصله با آب يا خورشيد يكسانند، ولي بعيد نيست كه اين تعبير امام (ع) اشاره به شهرهاي بلاد اسلام باشد كه بصره نسبت به ساير آنها در موقعيتي پست تر قرار دارد و مي‌دانيم شهرهايي كه به سطح دريا نزديكترند نور كمتري از آفتاب را دريافت مي‌دارند چرا كه هواي مجاور آنها فشرده و غليظ است و هر جا نور كمتري از آفتاب دريافت دارد، آلودگيهاي بيشتري دارد چرا كه نور آفتاب اثر عميقي در از ميان بردن ميكروبها دارد. در دومين توصيف م
ي‌فرمايد: نه عشر بديها در محيط شماست! (و بها تسعه اعشار الشر). اين امر ممكن است به خاطر ويژگيهاي اخلاقي مردم آنجا باشد و يا از جهت خاصيت بندر بودن كه مركز رفت و آمد اشخاص مختلف و هجوم فرهنگهاي بيگانه و آلودگيهاي اخلاقي است كه از خارج بر آن تحميل مي‌شود. و لذا در تاريخ مي‌خوانيم كه بسياري از حوادث دردناك قرنهاي نخستين اسلام، از همين شهر بصره برخاست. در سومين توصيف مي‌فرمايد: كسي كه در آنجا گرفتار مي‌شود به سبب گناهش مي‌باشد و آن كس كه از آن بيرون مي‌آيد به خاطر عفو و رحمت خداست (المحتبس فيها بذنبه، و الخارج بعفو الله). سپس به سراغ همان جمله‌اي مي‌رود كه شبيه آن را در روايات گذشته داشتيم، مي‌فرمايد: گويا مي‌بينم كه آب، تمام شهر شما را فرا گرفته و پوشانيده است و جز كنگره‌هاي مسجدتان، همانند سينه پرنده‌اي بر درياي مواج و عميق، چيزي ديده نمي‌شود (كاني انظر الي قريتكم هذه قد طبقها الماء، حتي ما يري منها الا شرف المسجد، كانه جوجو طير في لجه بحر). اين تعبيرات كه در روايات مختلف آمده به خاطر آن است كه راويان حديث گاه قسمتي از آن را نقل به معني كرده‌اند و يا در ثبت حديث گرفتار خطا شده‌اند و اين احتمال كه امام اين سخن
را در چند مورد تكرار كرده باشد و در هر مورد غير از آنچه قبلا فرموده است فرموده باشد، بعيد به نظر مي‌رسد. نكته‌ها: 1- پيشگويي پيامبر (ص) درباره جنگ جمل جالب توجه است كه در روايات متعددي از پيامبر مي‌خوانيم كه نسبت به داستان جنگ جمل و موضع‌گيري عايشه در آن، پيشگوييهايي فرموده و به او هشدار داده است، از جمله اين كه: چون عايشه عازم بر خروج شد به جستجوي شتري براي او برآمدند كه هودجش را حمل كنند، شخصي به نام يعلي بن اميه شتري به نام عسكر براي او آورد كه بسيار درشت اندام و مناسب اين كار بود. هنگامي كه عايشه آن را ديد از آن خوشش آمد و در اين هنگام شتربان به توصيف قدرت و قوت شتر پرداخت و در لابه‌لاي سخنش نام عسكر را كه نام آن شتر بود بر زبان جاري كرد، هنگامي كه عايشه اين نام را شنيد تكان خورد و انا لله و انا اليه راجعون بر زبان جاري كرد و بلافاصله گفت اين شتر را ببريد كه مرا در آن حاجتي نيست. هنگامي كه دليلش را از او سوال كردند، گفت رسول خدا (ص) نام چنين شتري را براي من ذكر فرموده و مرا از سوار شدن بر آن نهي فرموده است. سپس دستور داد شتر ديگري براي او بياورند اما هر چه گشتند شتر ديگري كه مناسب اين كار باشد نيافتن
د، ناچار جهاز شتر و صورت ظاهري آن را تغيير دادند و نزد او آوردند، گفتند شتري قويتر و نيرومندتر براي تو آورديم او هم راضي شد. ابن ابي‌الحديد بعد از نقل اين داستان، داستان ديگري از ابومخنف نقل مي‌كند كه عايشه در مسير راه خود به سوي بصره به يك آبادي به نام حواب رسيد، سگهاي آبادي سر و صداي زيادي كردند به طوري كه شترهاي كاروان رم كردند. يكي از ياران عايشه گفت: ببينيد چقدر سگهاي حواب زياد است و چقدر فرياد مي‌كنند، عايشه فورا زمام شتر را كشيد و ايستاد، گفت: اينجا حواب و اين صداي سگهاي حواب بود، فورا مرا برگردانيد! چرا كه از پيامبر شنيدم كه مي‌فرمود … در اينجا به ذكر خبري پرداخت كه پيامبر او را هشدار داده بود: بترس از آن روزي كه به راهي مي‌روي كه سگهاي حواب در آنجا در اطراف تو سر و صداي زيادي خواهند كرد! در آنجا يك نفر (براي منصرف ساختن عايشه از اين فكر) صدا زد: خداي تو را رحمت كند ما مدتي است از حواب گذشته‌ايم! گفت: شاهدي داريد؟ آنها رفتند و پنجاه نفر از عربهاي آن بيابان را ديدند و پاداشي براي آنها قرار دادند كه بيايند شهادت دهند: اينجا حواب نيست! و حواب را پشت سر گذاشتيد، عايشه پذيرفت و به راه خود ادامه داد! عجيب
اين است كه اينگونه مطالب، سبب ترديد عايشه مي‌شد ولي آن همه روايات صريحي كه از پيامبر اكرم درباره علي (ع) شنيده بود و راوي بسياري از آنها خود او بوده است، سبب ترديد و انصراف او نشد، و اين از عجايب است! در ضمن از اين داستانها استفاده مي‌شود كه او به آساني فريب مي‌خورد و تغيير عقيده مي‌داد. 2- نكوهش اهل بصره: آنچه در خطبه بالا از مذمت اهل بصره آمد، قسمتي از آن مربوط به تاثير آب و هوا و موقعيت شهر و وضع اجتماعي آنجا (كه بندرگاه بود، و محل ورود انواع فرهنگها و افكار و اخلاق آلوده، كه به طور طبيعي در آنجا و مانند آن بوده و هست) مي‌باشد ولي بخشي از آن مربوط به صفات و روحيات ساكنان آنجا بوده، كه اين قسمت لزومي ندارد در هر عصر و زماني چنان باشد، بلكه اشاره به مردم همان عصر و همان زمان است كه به آساني تسليم برنامه‌هاي زشت و نفاق‌افكن طلحه و زبير شدند و پيمان خود را با علي (ع) شكستند و آن همه كشته در اين راه خطا، دادند. بنابراين مانعي ندارد كه در اعصار ديگر، نيكان و پاكاني در آنجا باشند. به همين دليل در بعضي از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مي‌شود، از جمله در خطبه‌اي كه از اميرمومنان علي (ع) نقل شده، ضمن برشمرد
ن بخشهايي از حوادث سختي كه بر اين شهر مي‌گذرد مي‌خوانيم كه امام (ع) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براي هيچ يك از شهرهاي مسلمين شرافت و كرامتي قرار نداده، مگر اين كه در شما برتر از آن را قرار داده است … قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت كنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند … كودكان شما باهوشترين و زنان شما قانعترين زنانند. هيچ منافاتي ندارد كه قوم و ملتي بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت كافي و خودسازي و تهذيب نفس، رذايل اخلاقي را كنار بگذارند و به سوي فضايل گام بردارند، به خصوص اين كه مفاسد اخلاقي آنها رسواييهايي همچون جنگ جمل و پيامدهاي نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تكان دهد و بيدار كند. 3- تاثير محيط در اخلاق از تعبيراتي كه امام (ع) در اين خطبه داشتند دو نكته به خوبي روشن مي‌شود: نخست تاثير محيط طبيعي و جغرافيايي در خلق و خوي انسانها (آنجا كه فرمود: ماوكم زعاق … بلادكم انتن بلاد الله تربه اقربها من الماء و ابعدها من السماء) و ديگر تاثير محيط اجتماعي در اخلاق انسانهاست (آنجا كه فرمود: و المقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه). ولي مسلم
است كه تاثير اينها در حد فراهم آوردن زمينه‌هاست و هرگز علت تامه نيست، به همين دليل در چنين محيطهايي هميشه افراد خوب و شايسته‌اي پيدا مي‌شوند، و به عكس در مناطقي كه آب و هواي مناسب براي خلق و خوي سالم دارد و از محيط اجتماعي خوبي نيز برخوردار است، افراد شرور و فاسد و زشت سيرتي نيز پيدا مي‌شوند.

خطبه 014-در نكوهش مردم بصره

[صفحه 519]
ترجمه: بخشي از خطبه آن حضرت (ع) در همين زمينه. سرزمين شما به آب نزديك است و از آسمان دور، عقلهايتان سبك و افكارتان سفيهانه است! از اين جهت شما هدف خوبي براي تيراندازان هستيد و لقمه چربي براي مفتخواران و شكار خوبي براي صيادان و درندگان! خطبه در يك نگاه: آنچه در بالا آمد بخش ديگري است از خطبه‌اي كه علي (ع) در پايان جنگ جمل ايراد فرموده است و به احتمال قوي با بخشهايي كه قبلا آمد در يك خطبه جاي داشته كه مرحوم سيدرضي آنها را از يكديگر جدا كرده و به هر حال در اين بخش، باز هم به سرزنش مردم بصره مي‌پردازد و از كم‌فكري آنها كه به آساني آلت دست نفاق‌افكنان مي‌شدند و هدف مناسبي براي هوي پرستان بودند، سخن مي‌گويد و به آنها هشداري مي‌دهد كه مراقب آينده خويش باشند و اين جريان تكرار نگردد! شرح و تفسير: باز هم در نكوهش اهل بصره: همانگونه كه قبلا نيز اشاره شد اين سخن بخش ديگري از همان خطبه مشروحي است كه اميرالمومنين علي (ع) در نكوهش اهل بصره بعد از جنگ جمل ايراد فرمود كه در عباراتي كوتاه به هفت نكته از صفات زشت و شرايط خاص جغرافيايي آنها كه غالبا لازم و ملزوم يكديگرند اشاره مي‌كند. در جمله اول و دوم مي‌ف
رمايد: سرزمين شما به آب نزديك است و از آسمان دور (ارضكم قريبه من الماء، بعيده من السماء). در اين كه اين دو جمله اشاره به جنبه‌هاي مادي آن است يعني نزديك بودن به آب دريا و شط و طبعا دور بودن از آسمان و يا اشاره به جنبه‌هاي معنوي آن است كه سرزمين دلهاي شما با اين كه به آب حيات وجود امام نزديك است، از آسمان رحمت الهي دور است و يا اين كه يك جمله ناظر به جنبه‌هاي مادي و جمله ديگر ناظر به جنبه‌هاي معنوي است، در ميان شارحان نهج‌البلاغه گفتگوست. ولي ظاهر عبارت- با توجه به معني حقيقي ارض و سماء كه به مفهوم ظاهري زمين و آسمان است- همان معني اول است و در اين كه زمين آنها به آب نزديك بود و مشكلات زندگي ساحل دريا را داشت، مخصوصا سرزمينهايي همانند بصره كه شط بزرگي از كنار آن گذشته و به دريا مي‌ريزد و در معرض جزر و مد سنگين است، بحثي نيست، اما اين كه چگونه از آسمان دور است، جمعي از شارحان نهج‌البلاغه گفته‌اند: علماي نجوم مطابق رصدهايي كه كرده‌اند ثابت نموده‌اند كه دورترين منطقه آباد زمين از آسمان قريه‌اي است نزديك بصره به نام ابله. ولي از نظر دانشمندان امروز ظاهرا اين سخن قابل قبول نيست، چون زمين بصره مانند تمام بندرهاي جه
ان تقريبا همسطح آب درياست و مي‌دانيم آب درياهاي جهان كه متصل به يكديگر است در يك سطح قرار دارد، در حالي كه مناطق زيادي در روي زمين وجود دارد كه از سطح دريا بسيار پايين‌تر است، ولي اين احتمال وجود دارد كه منظور مقايسه با تمام مناطق روي زمين نيست، بلكه مقايسه با ساير شهرهاي اسلامي آباد و معروف آن زمان است. در جمله سوم و چهارم مي‌فرمايد: عقلهايتان سبك و افكارتان سفيهانه است! (خفت عقولكم، و سفهت حلومكم). دليل روشن اين گفتار امام همان است كه در خطبه‌هاي قبل آمد كه به آساني تسليم هوسهاي طلحه و زبير شدند و براي حفظ شتر عايشه هزاران كشته دادند و سرانجام با شكست و رسوايي تسليم شدند و از كار خود پشيمان گشتند. در اين كه ميان عقول كه جمع عقل است و حلوم كه جمع حلم است چه تفاوتي مي‌باشد از مفردات راغب چنين استفاده مي‌شود كه حلم و حلم از آثار عقل است، به تعبير ديگر: عقل همان نيروي ادراك انسان مي‌باشد و فكر و خويشتنداري و انديشه در انجام كارها از نتايج آن محسوب مي‌شود و مردم بصره چون عقلهاي سبكي داشتند طبعا افكارشان سست بود و در برابر تبليغات سوء هوسبازان به سرعت تحريك مي‌شدند. به همين دليل در جمله پنجم و ششم و هفتم، امام مي
فرمايد: از اين جهت شما هدف خوبي براي تيراندازان هستيد و لقمه چربي براي مفتخواران و شكار خوبي براي صيادان و درندگان! (فانتم غرض لنابل، و اكله لاكل، و فريسه لصائل). بديهي است افراد ساده‌لوح و سبك مغز به آساني در دام صيادان دين و ايمان و تشنگان مال و مقام و هوسبازان سياسي گرفتار مي‌شوند، به همين جهت بهترين چيزي كه مي‌تواند جوامع انساني را در برابر اين مكاران بيمه كند، بالا بردن سطح افكار عموم و آگاه ساختن مردم از مسائل مختلف اجتماعي و سياسي است، همان چيزي كه اسلام روي آن تاكيد دارد و يكي از فلسفه‌هاي مهم خطبه‌هاي نماز جمعه دادن آگاهي مستمر در اين زمينه است. مردم بصره اگر كمي در كار خود مي‌انديشيدند و از شرايط زمان و مكان آگاهي داشتند، هرگز بازيچه دست امثال طلحه و زبير نمي‌شدند كه پيمان بيعت خويش را با امام خود بشكنند و بر ضد او قيام كنند و آن همه كشته بدهند و سرانجام آن شكست و رسوايي باشد. در اين كه ميان جمله‌هاي سه‌گانه فانتم غرض لنابل، شما هدف خوبي براي تيراندازان هستيد، و اكله لاكل، و لقمه چربي براي خورندگان، و فريسه لصائل، و صيد مناسبي براي صيادان و درندگان، چه تفاوتي است و آيا هر سه جمله يك معني دارد كه
با عبارات متفاوت بيان شده، يا از معاني مختلف خبر مي‌دهد، جاي تامل است. ولي بعيد نيست هر كدام به يكي از زوايا و ابعاد اين مساله ناظر باشد. جمله اول نشانه‌گيري از دور را بيان مي‌كند كه حتي اگر دور از دسترس بازيگران سياسي باشيد، شما را شكار مي‌كنند. و جمله سوم حمله از نزديك را بيان مي‌كند و جمله دوم نتيجه نهايي صيد را. بايد توجه داشت كه اين جملات و سرزنشها متوجه همان گروهي است كه آلت دست نفاق‌افكنان شدند وگرنه در بصره در آن زمان و در زمانهاي بعد مردمان با شخصيتي بودند كه امام (ع) در جمله‌هايي كه در شرح خطبه سابق آمد از آنها ستايش مي‌كند.

خطبه 015-در برگرداندن بيت‌المال

[صفحه 525]
ترجمه: درباره آنچه عثمان از بيت‌المال به افراد خاصي بخشيده بود و امام (ع) آنها را به بيت‌المال بازگرداند: به خدا سوگند (اموال غارت شده بيت‌المال را به آن باز مي‌گردانم حتي) اگر آن را بيابم كه مهر زنان شده يا كنيزاني با آن خريده باشند، همه را قاطعانه به بيت‌المال برمي‌گردانم (و اجازه نمي‌دهم بي‌عدالتي سابق در جهان اسلام ادامه يابد!) زيرا در عدالت گشايش است (براي همه قشرهاي جامعه) و آن كس كه عدالت براي او تنگ (و ناگوار) باشد، ظلم و ستم براي او تنگتر (و ناگوارتر) است! خطبه در يك نگاه: اين سخن امام (ع) در واقع بخشي از خطبه‌اي است كه بعد از بيعت مردم با آن حضرت در مدينه ايراد فرمود و در آن به تمام افرادي كه در عصر عثمان اموال بيت‌المال را غارت كرده بودند يا از طرف خليفه به آنها اهدا شده بود هشدار مي‌دهد و به آنها اعلام مي‌كند كه بايد تمام اين اموال را به بيت‌المال بازگردانند و اگر باز نگردانند با قدرت از آنها خواهد گرفت و به اين ترتيب امام (ع) اميد طمع‌ورزان را قطع كرد و در پايان خطبه در جمله‌هايي كوتاه و بسيار پرمحتوا ارزش عدالت را بيان فرموده است. شرح و تفسير: به خدا سوگند اموال غصب شده را ب
از مي‌گردانم! همانگونه كه از لحن خطبه پيداست، در آغاز خلافت ظاهري اميرمومنان علي (ع) ايراد شده است. ابن ابي‌الحديد از ابن‌عباس حديث نقل مي‌كند كه علي (ع) اين خطبه را در روز دوم بيعتش ايراد فرمود (البته عبارات ابن‌عباس كمي با آنچه سيدرضي آورده است تفاوت دارد، ولي مطلب دقيقا يكي است). بديهي است اين سخن همچون آبي بود كه بر آتش سوزاني كه در سينه‌هاي مردم زبانه مي‌كشيد فرو پاشيده شد، همانها كه نسبت به بي‌عدالتيهايي كه در زمان عثمان شده بود شديدا معترض بودند و حتي گروهي نسبت به نظام اسلامي و قوانين آن، بدبين شده بودند، همه احساس آرامش كردند كه فصل نوي در تاريخ اسلام گشوده شده و حكومت اسلامي كه به بيراهه مي‌رفت هم اكنون راه اصلي خود را بازيافته است و اگر اين جمله‌هاي حساب شده نبود آرامشي در مدينه پيدا نمي‌شد و اي بسا هجوم به خانه عثمان و ياران او از سوي مردم خشمگين ادامه مي‌يافت و خونهاي زيادي در اين راه ريخته مي‌شد. به هر حال، نخست مي‌فرمايد: به خدا سوگند اگر آن (اموالي كه از بيت‌المال غارت شده و عطايايي كه عثمان بي‌حساب به اين و آن بخشيده است) را بيابم كه كابين زنان شده يا كنيزاني با آن خريده شده باشد (و جزو زند
گي افراد شده باشد)، همه را قاطعانه به بيت‌المال باز مي‌گردانم (و اجازه نمي‌دهم بي‌عدالتي سابق در جهان اسلام ادامه يابد)! (و الله لو وجدته قد تززج به النساء، و ملك به الاماء، لرددته). سپس مي‌افزايد: (ممكن است كساني از اين كار كه ضامن اجراي عدالت است ناراحت شوند و احساس مضيقه و تنگنا كنند، ولي اين اشتباه بزرگي است!) زيرا عدالت مايه گشايش براي جامعه است و آن كس كه عدالت براي او موجب مضيقه و تنگنا گردد ظلم و ستم براي او سخت تر و تنگتر است! (فان في العدل سعه و من ضاق عليه العدل، فالجور عليه اضيق). امام (ع) در نخستين جمله‌هاي اين كلام، تصميم قاطع خود را براي بازگرداندن اموالي كه به ظلم از بيت‌المال گرفته شده است بيان مي‌دارد تا آنجا كه اگر اين اموال را در مصارف حساس و خاصي كه مربوط به زندگي خانوادگي افراد است صرف شده باشد، باز هم بايد به بيت‌المال برگردد تا مردم بدانند آنچه قبلا عمل شده قانون اسلام نبوده و الگو و سرمشقي براي آيندگان نگردد! سپس در ذيل اين سخن، اين تصميم قاطع را با منطق و دليل همراه مي‌سازد و مي‌فرمايد: اين مصداق روشن عدالت است كه مايه شكوفايي جامعه و رضايت عموم مردم و خاموش شدن آتش فتنه‌هاست. سرانج
ام به كساني كه دستهايشان به اين اموال آلوده است و تصور مي‌كنند اين تصميم امام (ع) به زيان آنهاست اندرز مي‌دهد كه اين كار به نفع خود آنها مي‌باشد، زيرا اگر كسي عدالت بر او تنگ باشد ظلم تنگتر است چرا كه عدالت اموال حلال او را به او مي‌دهد و تنها اموال نامشروعش را مي‌گيرد ولي اگر تن به عدالت ندهند و رسم ظلم و جور را زنده كنند، تمام اموالشان به خطر مي‌افتد، هم حلالشان و هم حرامشان! درست است كه ظلم ممكن است در كوتاه مدت به سود ظالم باشد، ولي بي‌شك در دراز مدت چنين نخواهد بود و تاريخ نشان داده است كه چگونه ظالمان سرانجام گرفتار همان قانونهاي ظالمانه‌اي مي‌شوند كه خود ساخته و پرداخته بودند، حتي نزديكترين دوستان و بستگان آنها به آنها خيانت مي‌كنند و در فرصت مناسب از پشت به آنها خنجر مي‌زنند. قابل توجه اين كه به گفته كلبي (مورخ و مفسر معروف)، طبق نقل ابن ابي‌الحديد، علي (ع) بعد از ايراد اين خطبه دستور داد تمام سلاحهايي كه در خانه عثمان براي تهاجم بر مسلمين گردآوري شده بود از آنجا بيرون آورند و همچنين ساير اموال بيت‌المال را، ولي دستور فرمود متعرض اموال شخصي او (كه از طريق مشروع حاصل شده بود) نشوند و نيز فرمان داد تمام
اموالي كه عثمان به عنوان جايزه و بدون استحقاق به افراد داده بود به بيت‌المال بازگردانده شود. اين سخن به عمرو بن عاص در سرزمين شام رسيد، بلافاصله به معاويه نوشت هر كاري از دستت ساخته است انجام ده، زيرا فرزند ابوطالب (مطابق اين فرمان) تو را از تمام اموالت بيرون كشيده است همانگونه كه پوست شاخه درختان را براي ساختن عصا برمي‌كنند! در اين كه منظور از من ضاق عليه العدل، فالجور عليه اضيق، كسي كه عدالت براي او تنگ باشد ظلم براي او تنگتر است چيست؟ مفسران نهج‌البلاغه تفسيرهايي ذكر كردند. يك تفسير همان بود كه در بالا ذكر شد. تفسير ديگر اين كه: گشايش عدالت از اين نظر است كه مايه خشنودي خدا و خشنودي خلق خدا و هماهنگ با نظام هستي است، در حالي كه ظلم موجب خشم الهي و خشم مردم و سبب تنگناها در دنيا و آخرت مي‌باشد. ديگر اين كه هر گاه از طريق عدالت چيزي را از كسي بگيرند ممكن است بر او سخت آيد، اما به طور مسلم اگر ظالمانه از او بگيرند سخت تر است! ديگر اين كه كسي كه طاقت تحمل عدل و انصاف را ندارد و از آن متنفر است چگونه مي‌تواند طاقت تحمل ظلم و جور را داشته باشد! مانعي ندارد كه هر چهار تفسير در مفهوم اين جمله كوتاه و پرمعني جمع ب
اشد. نكته‌ها: 1- آثار عدالت در جامعه انساني در نهج‌البلاغه بارها و بارها روي مساله عدالت و انصاف تكيه شده و اصولا اميرمومنان علي (ع) يكي از بزرگترين بنيانگذاران عدل در جامعه بشري است و به گفته نويسنده معروف مسيحي (جرج جرداق)، او بانگ عدالت انسانيت است كه از حلقوم تاريخ برخاسته و به همين دليل نام كتابش را الامام علي صوت العداله الانسانيه ناميده است. در روايات اسلامي- هماهنگ با سخنان علي (ع) در نهج‌البلاغه- تعبيرات جالبي در اين زمينه ديده مي‌شود. در سخني از امام سجاد علي بن الحسين (ع) مي‌خوانيم: العدل احلي من الماء يصيبه الظمان، عدالت شيرين‌تر از آب براي تشنه‌كامان است! (همانگونه كه حيات تشنه‌كامان در آب است، حيات جامعه انسانيت در عدالت است!. در حديث ديگري از امام صادق (ع) مي‌خوانيم: العدل احلي من الشهد و الين من الزبد و اطيب ريحا من المسك، عدل شيرين‌تر از عسل، نرمتر از كره، خوشبوتر از مشك است. در حديث ديگري از امام اميرالمومنين (ع) مي‌خوانيم: العدل اساس به قوام العالم، عدل شالوده‌اي است كه قوام جهان بر آن بنا شده است! و در تعبير زيبا و پرمعناي ديگري از همان حضرت آمده است: ما عمرت البلدان بمثل العدل، شهرها
و كشورها آباد نمي‌شوند مگر به عدالت!. اصولا همانگونه كه در احاديث بالا اشاره شد، پايه جهان هستي بر عدالت نهاده شده، عدالت به مفهوم جامعش يعني قرار گرفتن هر چيزي در جاي خود، زمين و آسمان و كرات منظومه شمسي و منظومه‌ها و كهكشانها در جهان بزرگ همه بر طبق قوانين حساب شده‌اي در مسير خود حركت دارند. الكترونها و پروتونها و اجزاي اتم و مدارات آن، همه حساب شده‌اند و هر كدام در جاي خويش قرار گرفته‌اند. در ساختمان وجود انسان اگر اعتدال در هر يك از دستگاهها و نظامات حاكم بر آن، به هم بخورد بيماري يا مرگ را به دنبال دارد. همين معني در جهان نبات و حيوان و ساير موجودات زميني و آسماني حاكم است. دانشمندان ثابت كرده‌اند كه استقرار حيات و زندگي در كره زمين نتيجه مجموعه پيچيده‌اي از نظامات حاكم بر آن است كه هر گاه تغيير پيدا كند و كميتها و كيفيتها مختصري دگرگون شود از قابليت حيات مي‌افتد و به ويرانه‌اي مرگبار مبدل مي‌شود. اين است مفهوم حديث معروف نبوي كه مي‌فرمايد: بالعدل قامت السموات و الارض، آسمانها و زمين با عدالت برپاست. آيا در چنين مجموعه‌اي انسان و جامعه انسانيت كه جزء كوچكي از آن است مي‌تواند دور از نظم و عدالت به حيات خ
ود ادامه دهد؟ آيا ممكن است به صورت وصله ناهمرنگي درآيد و جايي براي ادامه حيات داشته باشد؟ ممكن است ظلم در كوتاه مدت، منافع شخص يا كشوري را تامين كند، ولي اثرات مرگبار آن در دراز مدت قابل انكار نيست! 2- بخششهاي عجيب عثمان! اين مساله مورد اتفاق همه مورخان است كه عثمان خليفه سوم، حاتم‌بخشيهاي عجيبي از بيت‌المال كرد و مبالغ فوق‌العاده‌اي از آن را در ميان اطرافيان و بستگان و دوستان خود تقسيم نمود و بر خلاف سنت پيامبر (ص) و حتي بر خلاف روش دو خليفه پيشين تبعيضهاي ناروايي در بيت‌المال مقرر داشت و همان بود كه سبب قيام عمومي بر ضد او گرديد و به قتل او انجاميد. جالب اين كه اين ارقام به طور گسترده در تواريخ با ذكر عدد آمده است كه قسمت كمي از آن را در شرح خطبه شقشقيه آورديم. مرحوم علامه اميني در جلد هشتم الغدير با استفاده از منابع معروف اهل سنت حاتم‌بخشيهاي عثمان را به طور دقيق جمع‌آوري كرده است كه مطالعه اعداد و ارقام آن هر خواننده‌اي را در تعجب فرو مي‌برد. مسعودي در مروج‌الذهب ارقام عجيبتري را ارائه مي‌دهد (هر چند او اين تبعيضهاي نارواي شگفت‌آور را به حساب جود و كرم عثمان مي‌گذارد ولي جود و كرم از چه چيز و از مال چه
كسي)؟! از جمله مي‌گويد در ايام عثمان، جماعتي از صحابه، صاحب املاك مزروعي و خانه‌ها شدند، از جمله زبير خانه‌اي در بصره ساخت كه قرنها برقرار بود. مسعودي تصريح مي‌كند كه هم اكنون (سال 332 هجري) آن خانه آباد است و به مهمانسرايي براي تجار و سرمايه‌داران و واردكنندگاني كه از بحرين، اجناس مهمي وارد مي‌كنند تبديل شده و نيز زبير خانه‌اي در مصر و ديگري در كوفه و ديگري در اسكندريه كه نزد همه كس معروف است، ساخت. (اينها همه در حالي است كه او در مدينه زندگي مي‌كرد و معلوم نيست با وسايل كندرو آن زمان كه پيمودن راهها به وسيله آن بسيار مشكل بود چه موقع مي‌توانست به قصرهاي خود سركشي كند)؟! فراموش نكنيد كه همه اينها در عصر عثمان فراهم شد و به يقين راهي به جز حاتم‌بخشيهاي عثمان نداشت! مسعودي در پايان مي‌افزايد: هنگامي كه زبير از دنيا رفت پنجاه‌هزار دينار و هزار اسب و هزار غلام و كنيز از خود به يادگار گذاشت! درباره طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابي‌وقاص و بعضي ديگر، اعداد و ارقام عجيبي درباره ثروت آنها مي‌نويسد كه همه آنها را از بيت‌المال و توسط عثمان دريافت داشته‌اند كه انسان وحشت مي‌كند. از اينجا دو چيز روشن مي‌شود: نخست اي
ن كه چرا مردم مسلمان بر ضد عثمان شوريدند و ديگر اين كه مخالفت افرادي همچون طلحه و زبير و معاويه و بعضي ديگر از سرشناسان مكه و مدينه، به چه دليل بود. آيا همان خطبه بالا كه در دو خط خلاصه شده و مي‌گويد: من تمام اموال غصب شده از بيت‌المال و قطايع عثمان را به بيت‌المال باز مي‌گردانم هر چند كابين زنان شده باشد كافي نيست كه صاحبان اين ثروتهاي بادآورده را به وحشت بيندازد؟ 3- پاسخ به يك سوال مهم بعضي مي‌گويند آيا بهتر نبود كه علي (ع) گذشته را فراموش مي‌كرد و عدالت را از زمان خلافت ظاهري خود آغاز مي‌كرد تا كينه‌هاي افراد سودجو و فرصت طلب را برنينگيزد؟ پاسخ اين سوال را در سخنان خود اميرمومنان مي‌توان يافت، زيرا در بعضي از روايات كه در بخشهاي ديگري از اين خطبه آمده است، چنين مي‌خوانيم: الا ان كل قطيعه اقطعها عثمان و كل مال اعطاه من مال الله فهو مردود في بيت‌المال فان الحق القديم لا يبطله شي‌ء و لو وجدته …، آگاه باشيد تمام زمينهايي را كه عثمان به اين و آن بخشيده و همه اموالي را كه از بيت‌المال داده، همه به بيت‌المال باز مي‌گردد، چرا كه هيچ چيز نمي‌تواند حقوق گذشته را باطل كند! بديهي است اگر مردم ببينند دزدان بيت‌الما
ل با كمال آزادي در ميان جامعه رفت و آمد دارند و به احساسات جريحه‌دار شده مردم عملا لبخند تمسخر مي‌زنند و تنها بحث عدالت از روز معيني آغاز شده، هرگز براي آنها قابل تحمل نخواهد بود و اين كار با هيچ منطقي سازگار نيست كه دزدان ديروز آزاد باشند و دزدان امروز در بند! اين دوگانگي همه را از اجراي عدالت مايوس مي‌كند. در فقه اسلامي نيز چنين است كه اموال غصب شده بايد به صاحبانش برگردد و فرقي ميان ديروز و امروز نيست و مساله مرور زمان كه اين روزها مطرح است، گذشته از اين كه جايگاهي در فقه اسلام ندارد، مربوط به دعاوي است نه اموال غصب شده مسلم!

خطبه 016-به هنگام بيعت در مدينه

[صفحه 536]
ترجمه: از سخناني كه هنگام بيعت در مدينه بيان فرمود: ذمه‌ام در گرو اين سخناني است كه مي‌گويم و من صدق آن را تضمين مي‌كنم! كسي كه عبرتهاي حاصل از سرگذشت پيشينيان و عذابهاي الهي در مورد آنان، پرده را از مقابل چشم او نسبت به عقوبتهايي كه در انتظارش باشد بردارد (روح تقوا در او زنده مي‌شود و) تقواي الهي او را از فرو رفتن در آنگونه بدبختيها حفظ مي‌كند. آگاه باشيد آزمونهاي شما درست همانند روزي كه خداوند، پيامبرش را مبعوث ساخت بازگشته است! به خدايي كه پيامبر را به حق فرستاده، سوگند كه همه شما به هم مخلوط و غربال مي‌شويد و همچون محتواي ديگ به هنگام جوشش، زير و رو خواهيد شد آنگونه كه افراد پايين‌نشين، بالا و بالانشينان، پايين قرار خواهند گرفت و آنان كه در اسلام پيشگام بوده‌اند و بركنار شده بودند بار ديگر سر كار خواهند آمد و كساني كه با حيله و تزوير پيشي گرفتند كنار زده خواهند شد! به خدا سوگند هرگز حقيقتي را كتمان نكرده‌ام و هيچگاه دروغي نگفتم و موقعيت امروز را از قبل به من خبر داده‌اند! آگاه باشيد! گناهان اسبهاي سركشي هستند كه اهلش را بر آنها سوار مي‌كنند و لجامهاي آنها برگرفته مي‌شود و سرانجام آنان را د
ر دوزخ سرنگون مي‌كند! آگاه باشيد! تقوا و پرهيزگاري همانند مركبهاي راهوار و رام و سريع‌السير مي‌باشند كه اهلش را بر آن سوار مي‌كنند و زمام آنها را به دستشان مي‌سپارند و آنها را به بهشت جاويدان مي‌رسانند حق و باطلي وجود دارد (هميشه) براي هر كدام اهل و طرفداراني است، اگر باطل حكومت كند جاي تعجب نيست از ديرزماني چنين بوده است و اگر حق و پيروانش كم باشند (نگران نباشيد) چه بسا افزوده گردند و بر لشگر باطل پيروز شوند (بكوشيد و از فرصتها استفاده كنيد چه اين كه) كمتر مي‌شود چيزي پشت كند و بار ديگر بازگردد! مرحوم سيدرضي به دنبال اين سخن مي‌گويد: در اين كلام كه از فصيحترين سخنان است لطايفي نهفته كه جز سخن‌سنجان به آن نمي‌رسند و بيش از آنچه ما از آن در شگفتي فرو مي‌رويم شگفتي‌ها از آن شگفت زده مي‌شوند. اضافه بر اين، ريزه‌كاريهايي از فصاحت در آن وجود دارد كه نه زبان، قادر به شرح آن است و نه هيچ انساني به عمق آن مي‌رسد و نه آنچه را كه من به آن اشاره مي‌كنم كسي جز آنان كه در فصاحت پيشگامند، مي‌توانند درك كنند و ما يعقلها الا العالمون. خطبه در يك نگاه: اين خطبه، نخستين خطبه يا از نخستين خطبه‌هايي است كه بعد از قتل عثمان و
به حكومت رسيدن امام (ع) در مدينه ايراد شد و با توجه به جايگاه آن و زمان صدور خطبه، تفسير محتواي آن آسانتر است. اين خطبه در چهار محور گردش مي‌كند: نخست هشداري است كه علي (ع) به همه مردم در مورد امتحاناتي كه در پيش دارند مي‌دهد و آن زمان را به زمان قيام پيامبر اكرم (ص) تشبيه مي‌كند و انقلاب دوران خلافتش را همانند انقلاب رسول الله (ص) مي‌شمارد كه مردم را از يك دوران جاهليت به دوران نور و هدايت منتقل ساخت هر چند تحمل اين انقلاب براي بسياري سخت و سنگين و كوره امتحان داغ و سوزان است. انحرافاتي كه بعد از پيامبر (ص) پيدا شد و به تبعيض در بيت‌المال و غارت اموال مسلمين و سپردن پستهاي مهم به بازماندگان عصر جاهليت انجاميد، نياز به انقلاب جديدي داشت كه به دست مبارك علي (ع) بنيان نهاده شد. علي (ع) در همين بخش به مردم يادآوري مي‌كند كه به گذشته تاريخ اسلام و اقوامي كه از پيش از اسلام مي‌زيستند بازگردند و از سرنوشت آنها عبرت گيرند. در بخش ديگري از اين خطبه، خطا و گناه را با تقوا و پرهيزكاري مقايسه مي‌كند و سرانجام هر يك را نشان مي‌دهد كه چگونه گناهان قابل كنترل نيستند و مسير تقوا و پرهيزكاري كاملا قابل كنترل است سپس مردم را
از گرفتار شدن در چنگال چيزي كه عاقبتش خطرناك است برحذر مي‌دارد. در سومين بخش خطبه اشاره كوتاه و پرمعنايي به مساله حق و باطل مي‌كند و به آنها هشدار مي‌دهد كه از كمي طرفداران حق و فزوني پيروان باطل وحشت نكنند، راه حق را در پيش گيرند و در انتظار پيروزي و نصرت الهي باشند. آخرين بخش خطبه مشتمل بر يك سلسله اندرزهاست كه هر كدام به عنوان يك اصل مهم و اساسي بايد در زندگي مورد توجه باشد. اندرز به كناره‌گيري از راه افراط و تفريط، پافشاري بر قرآن و سنت، شناخت موقعيت خويش در جامعه، لزوم دعوت به اتحاد و اصلاح ذات‌البين و بالاخره توبه كردن از گناهان و همه بركات را از ناحيه او دانستن. شرح و تفسير: بيدار باشيد كه آزمون بزرگ در پيش است! همانگونه كه در بالا اشاره شد و بعضي از مفسران نهج‌البلاغه همچون ابن ابي‌الحديد به آن تصريح كرده‌اند، اين خطبه يكي از مهمترين خطبه‌هاي امام است كه پس از بيعت به خلافت ايراد فرمود و هشدارهاي مهمي نسبت به مسائل آينده به مردم داد و راه نجات از خطرها و انحرافاتي كه ممكن است در پيش باشد را به آنها دقيقا نشان داد. نخست براي بيان اهميت مطلب مي‌فرمايد: ذمه‌ام در گرو اين سخناني است كه مي‌گويم و من صد
ق آن را تضمين مي‌كنم (ذمتي بما اقول رهينه و انا به زعيم). اشاره به اين كه صدق اين گفتار و حقانيت آن را صد در صد تضمين مي‌كنم و خود را در گرو آن مي‌دانم و شما با اطمينان خاطر آن را بپذيريد و به آن پايبند باشيد. ذكر اين تعبير براي جلب توجه شنوندگان و اهميت دادن به محتواي اين سخنان و جدي گرفتن اين هشدارهاست. سپس مي‌افزايد: كسي كه عبرتهاي حاصل از سرگذشت پيشنيان، پرده را از مقابل چشم او نسبت به عقوبتهايي كه در انتظارش مي‌باشد بردارد (روح تقوا در او زنده مي‌شود و) تقواي الهي او را از فرو رفتن در آنگونه بدبختيها و شبهات حفظ مي‌كند (ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات، حجزته التقوي عن تقحم الشبهات). اشاره به اين كه بياييد به گذشته تاريخ بازگرديد، سرنوشت اقوامي را كه بر اثر انحراف از حق و آلوده شدن به انواع هوسها و شهوات و گناهان، گرفتار مجازاتهاي دردناك الهي شدند، بنگريد! بياييد و تاريخ بعثت و قيام پيغمبر اسلام و توطئه‌هاي اقوام جاهلي را در برابر آن حضرت بررسي كنيد و در عواقب شوم آنها سخت بينديشيد تا راه آينده براي شما روشن گردد و با چراغ تقوا و پرهيزكاري، تاريكيهاي شبهات را برطرف سازيد و در پناه اين سنگر مط
مئن از ضربات هولناك شياطين و نفس‌اماره در امان بمانيد! سپس امام، اين رهبر هوشيار، پرده‌ها را كنار مي‌زند و با صراحت مي‌گويد: آگاه باشيد آزمونهاي شما درست همانند روزي كه خداوند پيامبرش را مبعوث ساخت باز گشته (الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه صلي الله عليه و آله و سلم). به هوش باشيد كوره امتحان سخت داغ است و تنها پرهيزكاران مخلص و عبرت‌آموزان آگاه از اين كوره سالم بيرون مي‌آيند! امام به روشني اين حقيقت را بازگو مي‌كند كه مردم در عصر خليفه سوم، مخصوصا واپسين روزهاي عمر او، با آن حيف و ميلهاي عظيمي كه در بيت‌المال واقع شد و مناصبي كه به افراد ناصالح تفويض گشت و مفاسدي كه به خاطر اين امور در كل جامعه اسلامي پديد آمد و اختلافات عميقي كه وحدت اسلامي را در هم كوبيد، گويي به عصر جاهليت عرب بازگشته است و روز بيعت آن حضرت همچون روز بعثت پيامبر (ص) است كه بايد انقلابي نوين همچون انقلاب پيامبر برپا كند. انقلابي كه مردم را به اسلام ناب محمدي (ص) باز گرداند. بديهي است در برابر اين انقلاب گروههايي كه منافع نامشروعشان به خطر بيفتد مقاومت خواهند كرد و كوره امتحان داغ مي‌شود و در چنين شرايطي رهبر آگاه و آينده
نگري همچون علي (ع) بايد مردم را تكان دهد و بيدار كند و از خطراتي كه در پيش دارند آگاه سازد. توجه داشته باشيد كه بعضي از مفسران، بليه را در اينجا به معني بلاها و مشكلات تفسير كرده‌اند در حالي كه بليه به معناي آزمايش و امتحان است و تمام تعبيرات امام در ادامه اين خطبه شاهد و گواه آن مي‌باشد. سپس به تشريح اين امتحان بزرگ الهي پرداخته و با ذكر دو مثال آن را روشن مي‌سازد. نخست اين كه مي‌فرمايد: به خدايي كه پيامبر را به حق فرستاده سوگند كه شما همگي به هم مخلوط و غربال خواهيد شد! (تا خالص از ناخالص درآيد و حق از باطل و طرفداران حق از پيروان باطل جدا شوند) (و الذي بعثه بالحق لتبلبلن بلبله، و لتغربلن غربله). اين طبيعت هر انقلاب الهي است كه به هنگام پيروزي، جامعه را غربال و پاكسازي مي‌كند. قدرتمندان خيانتكار عقب رانده مي‌شوند و صالحان مستضعف بر سر كار مي‌آيند، همانگونه كه پيامبر (ص) بعد از پيروزي انقلابش انجام داد. ابوسفيان و قدرتمندان فاسدي همانند او به كلي منزوي شدند و صهيب و خباب و بلال بر سر كار آمدند. همچنين بعد از بيعت مردم با اميرمومنان علي (ع) خودكامگاني كه در عصر عثمان تكيه بر قدرت زده بودند و بيت‌المال را تار
اج مي‌كردند به عقب رانده شدند و پاكدامنان مخلص بر سر كار آمدند. در دومين تشبيه مي‌فرمايد: شما همچون محتواي ديگ به هنگام جوشش، زير و رو خواهيد شد آنگونه كه افراد پايين‌نشين، بالا و بالانشينان، پايين قرار خواهند گرفت! (و لتساطن سوط القدر، حتي يعود اسفلكم اعلاكم، و اعلاكم اسفلكم). در واقع طبيعت هر انقلابي چنين است كه بالانشينان به زير كشيده مي‌شوند و زيردستان در مقامات بالاي جامعه قرار مي‌گيرند، ولي در انقلابهاي الهي كه در جوامع فاسد ظاهر مي‌شود مفسدان از تخت قدرت به زير مي‌آيند و صالحان مستضعف به اوج قدرت مي‌رسند. در ادامه اين سخن مي‌افزايد: آنان كه در اسلام پيشگام بودند و بر كنار شده بودند بار ديگر سر كار خواهند آمد و كساني كه با حيله و تزوير پيشي گرفتند كنار مي‌روند! (و ليسبقن سابقون كانوا قصروا، و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا). جمله دوم اشاره به افرادي همچون طلحه و زبير است كه روزي در اسلام در صف اول قرار داشتند ولي بر اثر كوتاهيها عقب رانده شدند و جمله اول اشاره به افرادي همچون ياران امام (ع) است كه در عصر عثمان خانه‌نشين بودند، ولي در عصر امام (ع) به تدبير امور مسلمين پرداختند. بعضي احتمال داده‌اند كه اين جم
له‌ها همگي اشاره به زمانهاي آينده باشد كه بار ديگر اوضاع برمي‌گردد و بني‌اميه بر سر كار مي‌آيند و سابقين در اسلام را عقب مي‌زنند و بازماندگان جاهليت را بر سر كار مي‌آورند. ولي با توجه به اين كه اين خطبه تقريبا بدون فاصله با بيعت امام (ع) ايراد شده، معني اول مناسبتر است. سپس با سوگند ديگري اين مطلب را تاكيد كرده، مي‌فرمايد: به خدا سوگند هرگز حقيقتي را كتمان نكرده‌ام و هيچگاه دروغي نگفته‌ام و موقعيت امروز را از قبل به من خبر داده‌اند! (يعني پيامبر اكرم (ص) تمام اين امور را پيش بيني فرموده و به من خبر داد و من با آگاهي تمام براي شما بازگو كردم!) (و الله ما كتمت و شمه، و لا كذبت كذبه، و لقد نبئت بهذا المقام و هذا اليوم). اينها همه براي آن است كه مردم بيدار باشند و تسليم توطئه‌هايي همچون توطئه جنگ جمل و صفين و نهروان نشوند و بدانند روزهاي سخت امتحاني در پيش دارند و كاملا مراقب وضع خويش باشند، هر چند متاسفانه اين هشدارهاي موكد از فرد آگاه و بيداري همچون علي (ع) در دلهاي گروهي موثر نيفتاد و باز هم از بوته امتحان سيه‌روي بيرون آمدند. ظاهرا منظور امام (ع) از بيان اين جمله همان خبرهاي غيبي است كه رسول خدا (ص) به او درب
اره حوادث آينده داد و همانگونه كه در بحث علم غيب پيامبر (ص) و امام (ع) گفته‌ايم رهبران و پيشوايان معصومي كه به تمام جهان و تمام قرون و اعصار تعلق دارند نمي‌توانند خالي از علم غيب و آگاهي بر اسرار گذشته و آينده بوده باشند، چرا كه حوادث امروز با گذشته و آينده در ارتباط و پيوند نزديكي است و همانها بودند كه گاه لازم مي‌ديدند گوشه‌اي از حقايق مربوط به آينده را براي مردم فاش كنند تا هوشيارانه‌تر با مسائل برخورد كنند و در دام شياطين و كام حوادث دردناك فرو نيفتند و اين همان كاري است كه علي (ع) بارها- طبق گواهي نهج‌البلاغه- انجام داده و امت اسلامي را از خطراتي كه در پيش داشته‌اند آگاه ساخت. بديهي است دراينگونه موارد گروهي پند مي‌گيرند و گروهي ملال. گناهان همچون اسبهاي سركشند! در ادامه بحث گذشته كه پيرامون وضع بحراني بعد از بيعت امام كه به منزله انقلاب جديدي در عالم اسلام بود سخن مي‌گفت و هشدار مي‌داد، در اين فراز به نكته بسيار مهمي ضمن بيان يك تشبيه زيبا اشاره مي‌كند كه اگر مردم آن را به كار بندند مي‌توانند از آلودگيها و انحرافات مصون بمانند و در بيراهه‌ها سرگردان نشوند و به سرمنزل مقصود برسند و آن اين كه گناه را د
ر آغاز امر بايد كنترل كرد و از حوزه آن دور شد، چرا كه وقتي انسان در آن گرفتار شود گناهان و خطاهاي ديگر، زنجيروار او را به سوي خود مي‌كشند و زمام اختيار را از كف او بيرون مي‌برند و در دره‌هاي هولناك بدبختي فرو مي‌افكنند. مي‌فرمايد: آگاه باشيد! گناهان و خطاها اسبهاي سركشي هستند كه اهلش را بر آنها سوار مي‌كنند و لجامهاي آنها برگرفته مي‌شود و سرانجام آنان را در دوزخ سرنگون مي‌كنند! (الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها، و خلعت لجمها، فتقحمت بهم في النار). چه تشبيه زيبايي، سوار شدن بر اسبهاي چموش ذاتا خطرناك است و اگر فاقد لجام و افسار باشد بسيار خطرناكتر و هر گاه اين كار در سرزميني داراي پرتگاههاي هولناكي باشد، باز هم خطر بيشتر است. گناه در واقع چنين است، ارتكاب يك گناه انسان را بي‌اختيار به گناه ديگر و آن نيز به گناه ديگر مي‌كشاند، في‌المثل كسي مرتكب خيانتي مي‌شود و آن را كتمان مي‌كند، مورد بازخواست قرار مي‌گيرد، دروغهاي متعددي براي پوشاندن خيانت خود مي‌گويد و سوگندهاي غلاظ و شداد دروغين، مي‌خورد و يا افراد ديگري را متهم مي‌سازد و هنگامي كه مي‌بيند رسوا مي‌شود، ممكن است دست به خون كساني كه اطلاعاتي از آن دا
رند، آلوده كند تا اسرار او فاش نشود و همچنين گناهان ديگر يكي پس از ديگري به سراغ او مي‌آيد چرا كه همچون مركب چموش لجام گسيخته است. سپس مي‌افزايد: آگاه باشيد! تقوا و پرهيزكاري و اعمال صالح مانند مركب راهوار و رام و سريع‌السير مي‌باشد كه اهلش را بر آن سوار مي‌كنند و زمام آن را به دستشان مي‌سپارند (و در جاده اصلي با اطمينان خاطر و آرامش و سلامت به پيش مي‌روند) و آنها را به سرمنزل مقصود و سعادت بهشت جاويدان، مي‌رساند (الا و ان التقوي مطايا ذلل، حمل عليها اهلها، و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنه). آري اعمال صالح زنجيروار يكديگر را تعقيب مي‌كنند. يك كار نيك، سبب كار نيك ديگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح ديگر مي‌شود، مثلا، هنگامي كه كسي فرزند خود را خوب تربيت كند او هم منشا خيرات و بركات مي‌شود و در دوستان و اطرافيان خود اثر مي‌گذارد آنها هم وسيله انجام كارهاي خير ديگري مي‌شوند و به همين ترتيب جامعه رو به صلاح و سعادت پيش مي‌رود. قابل توجه اين كه امام (ع) در مورد گناهان خيل شمس، اسبهاي سركش را به كار برده است و در مورد تقوا مطايا ذلل، مركبهاي رام را ذكر فرموده و اين نكته دقيقي دارد، چرا كه خيل در اصل از ماده خيا
ل است و به افراد مغرور و متكبر كه گرفتار خيالاتند مختال گفته مي‌شود و اسب را از آن جهت خيل گفته‌اند كه غالبا سبب غرور و مباهات سواركارش مي‌شود. به عكس، مطايا جمع مطيه از ماده مطو (بر وزن عطف) به معني جديت و نجات در سير است، بنابراين مطيه مركب راهوار و سريع‌السيري است كه در مسير مستقيم به طرف مقصد پيش مي‌رود، سركشي نمي‌كند و انسان را به بيراهه نمي‌كشاند و از اينجا اوج فصاحت امام (ع) در گفته‌هايش روشن مي‌شود كه حتي كلمات و تعبيرات كوچك را نيز حساب شده برمي‌گزيند. سپس امام (ع) هشدار ديگري در مورد آزمايشهاي الهي كه در حكومت او و در تمام طول زندگي در پيش دارند مي‌دهد، و بحث گذشته را پيرامون امتحان و مركبهاي تقوا و گناه، به وسيله آن تكميل مي‌كند، مي‌فرمايد: هميشه حق و باطلي وجود دارد و براي هر كدام اهل و طرفداراني است (حق و باطل، و لكل اهل). آري صحنه زندگي بشر از روز نخستين آفرينش ميدان جولان اين دو گروه بوده است و داستان مبارزه آنها با يكديگر چنان طولاني است كه تمام طول تاريخ را فرا مي‌گيرد و سخن در اين رابطه بسيار است، ولي امام (ع) از اين ميان همه آنها انگشت روي يك نكته گذارده، مي‌افزايد: اگر باطل حكومت كند جاي ت
عجب نيست، از ديرزماني چنين بوده است! (فلئن امر الباطل لقديما فعل). و اگر حق و پيروانش كم باشند (نگران نباشيد) چه بسا افزوده گردند و بر لشكر باطل پيروز شوند! (و لئن قل الحق فلربما و لعل). داستان حق و باطل و مبارزه اين دو با يكديگر در طول تاريخ انساني و ابزار اين مبارزه و نتايج آن، داستان بسيار دامنه‌داري است كه در شرح خطبه‌هاي ديگر كه تناسب بيشتري با اين موضوع دارد به خواست خدا خواهد آمد. آنچه در اينجا لازم است بر آن تكيه شود و نظر مولا اميرمومنان علي (ع) در اين عبارت نيز متوجه آن است، اين است كه نه كثرت طرفداران باطل بايد انسان را به وحشت بيندازد و نه كمي طرفداران حق او را مايوس كند، چرا كه غالبا در طول تاريخ حاميان باطل فزوني داشته‌اند و بسيار شده كه گروه اندك طرفداران حق بر انبوه حاميان باطل پيروز شده‌اند، همانگونه كه قرآن از زبان پيروان طالوت، فرمانده لشكر بني‌اسرائيل، مي‌گويد: كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله، چه بسيار گروههاي كوچكي كه به فرمان خدا بر گروههاي عظيمي پيروز شدند! همين معني در قالب ديگري در آيه ديگر به روشني بيان شده است، مي‌فرمايد: قل لا يستوي الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثره الخبيث،
بگو (هيچگاه) ناپاك و پاك مساوي نيستند، هر چند فزوني ناپاكها تو را به شگفتي اندازد! همين معني در خطبه‌هاي ديگر نهج‌البلاغه با صراحت تمام نيز آمده است، چنان كه در خطبه 201 مي‌خوانيم: ايها الناس لا تستوحشوا في طريق الهدي لقله اهله، اي مردم در طريق هدايت (و حق و حقيقت) از كمي نفرات هرگز وحشت نكنيد! ولي بايد توجه داشت كه اين فزوني نفرات نه دليل حقانيت است و نه پيروزي و نجات، بلكه در منطق قرآن و احاديث اسلامي و منطق صاحبنظران، مدار بر كيفيت است نه كميت و به همين دليل حكومتهاي باطل كه از ميان مي‌روند همه آثارشان محو مي‌شود و جز نام ننگيني از آنها باقي نمي‌ماند، ولي بركات و آثاري كه از حكومتهاي حق و انبيا و اولياء الله باقي مانده تا پايان جهان برقرار است. در هر حال صحنه مبارزه حق و باطل و فزوني لشكر باطل در واقع يك آزمون الهي است كه افراد حق‌طلب و حق‌جو در اين ميان شناخته شوند. آنها كه همرنگ جماعتهاي باطل نمي‌شوند و نان را به نرخ روز نمي‌خورند و روح تقوا و پرهيزكاري آنها را به سوي حق مي‌برد- هر چند حق در اقليت باشد- و اين داستان مفصلي دارد كه باز هم به آن خواهيم رسيد. دومين نكته‌اي كه امام (ع) در اينجا بر آن تاكيد م
ي‌فرمايد آن است كه در جمله كوتاه آخر اين فراز آمده، مي‌گويد: (فرصتها را از دست ندهيد چه اين كه) كمتر مي‌شود چيزي پشت كند و بار ديگر باز گردد! (و لقلما ادبر شي‌ء فاقبل). البته اعتقاد همه مسلمانان اعم از شيعيان و غير آنها بر اين است كه سرانجام با ظهور مهدي (عج) لشكر حق پيروز مي‌گردد و باطل براي هميشه منزوي مي‌شود و حكومت عدل الهي سراسر جهان را فرا خواهد گرفت. مطابق بعضي از روايات در ذيل همين خطبه جمله‌اي از امام صادق (ع) از اميرمومنان علي (ع) نقل شده است كه فرمود: و بنا فتح لابكم و منا نحتم لابكم برنامه حكومت حق با ما آغاز شد (اشاره به عصر پيامبر است) و با ما پايان مي‌گيرد نه با شما (اشاره به ظهور حضرت مهدي (عج) است)! ابن ابي‌الحديد پس از ذكر اين جمله با صراحت مي‌گويد: غالب محدثان معتقدند كه حضرت مهدي (عج) كه در اين حديث به او اشاره شده در آخرالزمان ظهور مي‌كند و از فرزندان فاطمه مي‌باشد و ياران ما (معتزله) آن را انكار نمي‌كنند. به هر حال جمله بالا اشاره به اين است كه فرصتها را از دست ندهيد و اكنون كه همه چيز براي اجراي عدالت و حكومت حق در جامعه اسلامي فراهم شده در دام وسوسه‌هاي شياطين جن و انس گرفتار نشويد! و
از توطئه‌هاي خودكامگاني كه منافع نامشروعشان به خطر افتاده برحذر باشيد! چرا كه اگر اين فرصتها از دست برود بازگشتش به آساني ممكن نيست! و تاريخ زندگي امام (ع) هم نشان مي‌دهد كه چنين شد كه مردم عصر او از اين هشدار پند كافي نگرفتند، فرصتها را از دست دادند، آن روز كه لشكر شام در آستانه شكست كامل قرار داشت فريب نيرنگ عمروعاص را خوردند كه سرانجام به حكومت بني‌اميه و بني‌مروان، حكومت سياه و تاريكي كه در تاريخ كم‌نظير بود، منتهي شد و حجاج‌ها دمار از روزگار آنها برآوردند. در اينجا به توضيحي از سيدرضي برخورد مي‌كنيم كه اعجاب و شگفتي فوق‌العاده خود را از تعبيرات بسيار زيبا و پرمحتواي اين خطبه آشكار مي‌كند و مي‌گويد: در اين سخن كه نزديكترين سخن به حقيقت فصاحت است، لطايفي نهفته كه هيچ كس از سخن‌سنجان به پايه آن نمي‌رسد و بيش از آنچه كه ما از آن به شگفت فرو مي‌رويم، شگفتي از آن به تعجب مي‌آيد، به علاوه در آن ريزه‌كاريهايي از فصاحت است كه نه زبان قادر به شرح آن است و نه هيچ انساني مي‌تواند به عمق آن برسد و نه آنچه من مي‌گويم را جز آنان كه در فصاحت پيشگام و ريشه‌دارند، مي‌توانند درك كنند! (آري) و ما يعقلها الا العالمون، جز دان
شمندان آن را درك نمي‌كنند! نكته‌ها: 1- تاريخ تكرار مي‌شود! معروف است كه حوادث تاريخ مجموعه‌هاي مكرري هستند كه در اشكال مختلف ظاهر مي‌شوند و به همين دليل كساني كه در گذشته تاريخ به دقت مي‌انديشند مي‌توانند با آگاهي بيشتر با حوادث حال و آينده برخورد كنند و درست به همين دليل قرآن مجيد پر است از شرح سرگذشت اقوام و پيامبران پيشين كه آينه تمام‌نمايي است براي امروز و فردا. امام (ع) نيز در اين بخش از خطبه، به اين نكته بسيار مهم توجه داده و ميفرمايد: اگر مي‌خواهيد با نيروي تقوا از فرو رفتن در ظلمات شبهات رهايي يابيد، به گذشته تاريخ برگرديد و عبرت بگيريد! و سپس تصريح مي‌كند كه حوادث امروز شما (روز بيعت با امام (ع)) درست همانند حوادث روز بعثت پيامبر اكرم (ص) است! همان گروه‌بنديهاي مخالفان حق، همان انحرافات و سرگردانيها و همان كارشكني‌هاي رنگارنگ. بهوش باشيد و محكم پشت سر امام خود بايستيد تا در بيراهه‌ها سرگردان نشويد! و اگر بنشينيم و با دقت حوادث عصر خلافت علي (ع) را با عصر بعثت مقايسه كنيم، همانندي زيادي در ميان اين دو مي‌يابيم و اين نبود مگر اين كه گروه منافقان و بازماندگان دوره جاهليت از طرق مختلف تلاش كردند كه
تعليمات پيامبر اسلام (ص) را تدريجا محو كنند، مخصوصا سعي نمودند در مراكز قدرت نفوذ كنند و آنجا را تحت تاثير خود قرار دهند و فرهنگي مغاير با فرهنگ اسلام و شبيه فرهنگ جاهلي به وجود آورند، چنانكه نشانه‌هاي بارز آن بعدها در دوران حكومت بني‌اميه كاملا آشكار شد. درست است كه ظواهري از اسلام در عصر خليفه سوم محفوظ بود، ولي حتي آن ظواهر نيز تدريجا خالي از محتوا مي‌گشت، همانگونه كه در دوران بني‌اميه، نماز و روزه و حج برپا بود اما چه نماز و روزه و حجي! 2- بيان حقيقت يا رعايت مصلحت؟ بسيارند كساني كه تصور مي‌كنند مصلحت آن است كه حقايق از توده مردم نهفته شود، مبادا واكنشهاي نامناسبي نشان دهند، در حالي كه مصلحت رهبران و مصلحت عموم مردم- جز در موارد استثنايي و خاص- آن است كه حقايق براي مردم باز شود و مردم آگاهانه وارد ميدان عمل شوند. سانسور كردن اخبار و مردم را بي‌خبر گذاشتن، هميشه روش رهبران خودكامه و ديكتاتور بوده كه جز به منافع خويش نمي‌انديشند و صفا و صميميتي در كارشان نيست، به عكس رهبران الهي و پيشوايان مردمي كه تمام هدفشان رهايي بخشيدن مردم از تنگناهاي مادي و معنوي است، سعي دارند با كمال خلوص واقعيتها را با آنها در مي
ان بگذارند، چرا كه اين معني، همكاري و حمايت آنها را جلب مي‌كند، به آنان شخصيت مي‌دهد و پيوندشان را با رهبران محكمتر مي‌سازد. جالب اين كه امام در اين خطبه و بسياري از ديگر خطبه‌هاي نهج‌البلاغه، نه تنها واقعيتهاي موجود را نسبت به آنها كتمان نمي‌كند، بلكه حوادث آينده را كه از مخبر صادق- پيغمبر اكرم (ص)- شنيده بود براي آنها بازگو مي‌كند و با صراحت مي‌گويد: حتي يك كلمه را از اموري كه آگاهي بر آن براي شما لازم است كتمان نكردم و از شما مي‌خواهم كه هوشيارانه با خطراتي كه در پيش داريد برخورد كنيد و در دام شياطين گرفتار نشويد!
[صفحه 555]
ترجمه: كسي كه بهشت و دوزخ در پيش روي او قرار گرفته (و به آن ايمان دارد، از كارهايي كه در آنجا سودي نمي‌بخشد بركنار است و مردم در اين مسير سه گروهند:) كساني كه سخت مي‌كوشند و به سرعت پيش مي‌روند، آنها اهل نجاتند و گروهي كه به كندي گام برمي‌دارند، باز اميد نجاتي دارند و گروهي مقصرند، كه در آتش دوزخ سقوط مي‌كنند. انحراف به راست و چپ سبب گمراهي و ضلالت است و راه ميانه و مستقيم جاده وسيع الهي است كه قرآن مجيد- كتاب جاويدان الهي- و آثار نبوت بر آن قرار دارد و راه ورود به سنت پيامبر (ص) از همينجاست و پايان كار به آن منتهي مي‌شود. آن كس كه به ناحق ادعاي (امامت و ولايت) كند هلاك مي‌شود (چه اين كه هم خودش گمراه است و هم ديگران را به گمراهي مي‌كشاند) و آن كس كه با دروغ و افتراء (بر خدا و پيامبر چنين مقامي را طلب كند) محروم مي‌گردد و به جايي نمي‌رسد و آن كس (كه با ادعاهاي باطل) به مبارزه با حق برخيزد و در برابر آن قد علم كند هلاك خواهد شد! و در ناداني انسان همين بس كه قدر خويش را نشناسد، ريشه درختي كه در سرزمين تقوا نشانده شود هرگز نابودي نمي‌پذيرد و بذر و زراعتي كه در اين سرزمين پاشيده شود، هرگز تشنه نمي
گردد! در خانه‌هاي خود پنهان شويد (و در دسته‌بنديهاي منافقان و نفاق‌افكنان شركت نجوييد)! در اصلاح ميان خود بكوشيد (و مردم را با هم آشتي دهيد و صفوف خود را در مقابل آنها متحد سازيد)! توبه پيش روي شما و در دسترستان است (به آن چنگ زنيد و گذشته خود را جبران كنيد)، (و در هر حال) هيچ ستايشگري جز خدا را نبايد ستايش كرد و (در گناه و خطا) جز خويش را نبايد سرزنش نمود! شرح و تفسير: راه نجات اين است: در ادامه بحثهاي گذشته اين خطبه كه پيرامون داغ شدن بازار امتحان بعد از بيعت او سخن مي‌گفت و به مردم درباره حق و باطل و تقوا و گناه هشدار مي‌داد، امام در اين بخش از سخنانش به طرق نجات از چنگال هوا و هوسها و رسيدن به سرمنزل سعادت اشاه كرده و طي بيانات جامعي مطالب مهي را در اين رابطه ايراد مي‌كند. نخست مردم را در مسير سعادت و نجات به سه گروه تقسيم مي‌فرمايد، مي‌گويد: كسي كه بهشت و دوزخ در پيش روي او قرار گرفته (و به آن كاملا ايمان دارد از كارهايي كه در آنجا سودي نمي‌بخشد، بركنار است) و سخت به آينده‌اي كه در پيش دارد مشغول است (و مردم در اين مسير سه گروهند:) كساني كه سخت مي‌كوشند و به سرعت پيش مي‌روند، آنها اهل نجاتند و گروهي
كه به كندي گام برمي‌دارند، باز اميد نجات دارند، اما آنان كه كوتاهي مي‌كنند و در اين راه مقصرند، (در كام بدبختي و آتش دوزخ) سقوط مي‌كنند (شغل من الجنه و النار امامه! ساع سريع نجا، و طالب بطي‌ء رجا، و مقصر في النار هوي). به عقيده بعضي اين گروههاي سه‌گانه همانها هستند كه در قرآن مجيد در سوره فاطر، به آنها اشاره شده است و مي‌فرمايد: ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله، سپس اين كتاب (آسماني) را به گروهي از بندگان برگزيده خود به ميراث سپرديم، از ميان آنها عده‌اي بر خود ستم كردند و عده‌اي ميانه‌رو بودند و گروهي به اذن خدا در نيكيها (از همه) پيشي گرفتند. گاه گفته شده اشاره به گروههاي سه‌گانه‌اي است كه در سوره واقعه آمده: و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنه ما اصحاب الميمنه و اصحاب المشئمه ما اصحاب المشئمه و السابقون السابقون اولئك المقربون، و شما سه گروه خواهيد بود سعادتمندان و خجستگان، چه سعادتمندان و خجستگاني! (گروه ديگر) شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شوماني! و (گروه سوم) پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند. به هر حال، وجود گروههاي سه‌گانه در ج
امعه بشريت هميشه مطرح بوده و به هنگامي كه بازار امتحانات داغ مي‌شود (همانند زمان خلافت علي (ع)) تمايز اين صفوف سه‌گانه آشكارتر مي‌شود، جمعي (هر چند غالبا اندك) راه حق را بدون هيچ ترديد و تزلزل و دقدقه پيش گرفته و به سرعت به سوي مقصد مي‌تازند، گروه ديگري كه از ايمان ضعيفتري برخوردارند گاه با ترديد و تزلزل و گاه با اطمينان خاطر، لنگ لنگان گامي برمي‌دارند و به پيش مي‌روند و اعمال صالح و ناصالحي را به هم آميخته، ولي اميدوارند كه دست لطف خدا، دست آنان را بگيرد و سرانجام آنها را به مقصد برساند، اما گروه سوم كه هواي نفس بر آنها چيره شده و با ايمان و تقوا وداع گفته‌اند در بيراهه‌ها سرگردان گشته و در كام بدبختي‌ها سقوط مي‌كنند. اين تعبير به خوبي نشان مي‌دهد كه تنها ايمان به معاد است كه مي‌تواند انسان را در برابر گناه و فساد حفظ كند، هر قدر اين ايمان قويتر باشد، تاثير بازدارنده آن بيشتر است. بعضي گفته‌اند جمله شغل من الجنه و النار امامه جمله خبريه‌اي است كه معني انشا را دارد يعني آنها كه بهشت و دوزخ را در برابر خود مجسم مي‌بينند، بايد از زرق و برق دنيا و هوا و هوسها چشم بپوشند! ولي تفسير جمله بالا به صورت جمله خبريه ن
يز هيچ مشكلي ندارد يعني اينگونه مومنان چشم‌پوشي از هوا و هوس خواهند كرد. سپس با توضيحي كه درباره گروههاي سه‌گانه بالا بيان فرمود مردم را به پيمودن راه راست و دوري گزيدن از طرق انحرافي، ضمن بيان نشانه‌هاي آنها دعوت مي‌كند و مي‌فرمايد: انحراف به راست و چپ سبب گمراهي و ضلالت است و راه ميانه و مستقيم، جاده وسيع (الهي) است (اليمين و الشمال مضله، و الطريق الوسطي هي الجاده). اين سخن اشاره به همان مساله معروفي است كه مي‌گوييم راه مستقيم به سوي هدف يك راه بيش نيست و در دو طرف آن هزاران راه انحرافي وجود دارد كه انسان را به گمراهي مي‌كشاند. تعبير به يمين و شمال ممكن است اشاره به افراط و تفريط باشد كه گروهي راه افراط را مي‌پويند و آن طرف هدف قرار مي‌گيرند و گروهي راه تفريط را، و هرگز به هدف نمي‌رسند، اين همان است كه در قرآن مجيد به عنوان صراط مستقيم از آن ياد شده و در جاي ديگر مي‌فرمايد: و كذلك جعلناكم امه وسطا، ما شما را امتي ميانه قرار داديم (در حد اعتدال ميان افراط و تفريط). همچنان كه علماي بزرگ اخلاق گفته‌اند كه تمام صفات فضيله، حد اعتدالي است در ميان صفات رذيله كه در طرف افراط و يا تفريط قرار دارند و به اين ترتيب ت
مام صفات اخلاقي را در اين تقسيم جمع كرده‌اند و يا به تعبير ديگر اين همان مساله عدالت اخلاقي است كه انسان را در حد اعتدال و طريق مستقيم ميانه و دور از هر گونه گرايش انحرافي قرار مي‌دهد. بعضي از مفسران نهج‌البلاغه، طريق وسطي را به مساله امامت و ولايت امامان معصوم تفسير كرده‌اند كه هر گونه غلو و افراط يا كوتاهي و تقصير در مورد آن بزرگواران سبب گمراهي است، ولي هيچ مانعي ندارد كه مفهوم جمله را وسيع بدانيم كه هم مساله ولايت و هم ساير مسائل اعتقادي و عملي و اخلاقي را فرا گيرد. در مساله خداشناسي گروهي در وادي تشبيه گرفتار شده و خدا را شبيه مخلوقاتش دانسته‌اند و گروهي در پرتگاه تعطيل افتاده و مي‌گويند ذات و صفات خدا چنان است كه هيچ كس قادر بر شناخت او (حتي معرفت اجمالي) نيست ولي حد وسط در ميان تشبيه و تعطيل است و آن اينكه خدا را از طريق افعالش مي‌شناسيم ولي از كنه ذاتش بي‌خبريم. در مساله افعال عباد، نه راه جبر صحيح است و نه راه تفويض، بلكه جاده وسط، يعني امر بين الامرين است و همچنين در مساله ولايت نه غلو صحيح است و نه تقصير، و در اخلاقيات همينگونه و در اعمال نيز همينطور است مثلا انفاق، حد وسطي در ميان بخل و اسراف است.
جالب اين كه كساني كه به مخالفت با آن حضرت برخاستند نيز از اين دو گروه خارج نبودند گروهي خوارج افراطي و گروهي شامياني كه در تفريط قرار گرفته و هرگز آن امام بزرگ را نشناختند. سپس به ويژگيهاي اين جاده ميانه معتدل و مستقيم پرداخته، مي‌فرمايد: قرآن مجيد كتاب جاويدان الهي و آثار نبوت در همين مسير و بر همين طريق است و نيز راه ورود به سنت پيامبر (ص) از همينجاست و پايان كار نيز به آن منتهي مي‌شود (عليها باقي الكتاب و آثار النبوه، و منها منفذ السنه، و اليها مصير العاقبه). در مورد جمله (عليها باقي الكتاب) دو تفسير بيان شده: نخست اين كه منظور قرآن مجيد است كه يك كتاب باقي و جاوداني است و معارف و قوانين و احكام تنها در آن است و جز در آن در جاي ديگر پيدا نمي‌شود. ديگر اين كه منظور از كتاب جاويدان وجود امام معصوم است كه حافظ كتاب‌الله و مطابق حديث معروف ثقلين هميشه در كنار قرآن بوده و همواره خواهد بود. ولي معني اول مناسبتر به نظر مي‌رسد. به خصوص اين كه آثار نبوت كه بعد از آن ذكر شده قابل تفسير به آثار باقيمانده نزد امامان نيز مي‌باشد. در اينجا احتمالات ديگري نيز داده شده كه بعيد به نظر مي‌رسد. منظور از جمله منها منفذ السنه
(با توجه به اين كه منفذ به معني دريچه و راه عبور نور و يا مطلق راه عبور است) اين است كه تنها از طريق جاده معتدل و ميانه مي‌توان به سنت پيامبر اسلام (ص) پي برد و به محتواي دعوت او آشنا گشت، بنابراين تفاوت اين چهار جمله روشن مي‌شود. نخست مي‌فرمايد: كتاب جاويدان الهي بر اين جاده قرار گرفته، سپس مي‌گويد: آثار و دلايل و نشانه‌هاي نبوت و اعجاز پيامبر (ص) در همين جاده است و آنگاه مي‌افزايد: راه ورود به سنت و تعليمات آن حضرت نيز از همين جاست و سرانجام مي‌فرمايد: براي رسيدن به سرمنزل مقصود نيز بايد از همين راه استفاده كرد، همانگونه كه قرآن مجيد مي‌گويد: و العاقبه للمتقين، سرانجام نيك براي پرهيزكاران است. سپس امام (ع) به سرنوشت مدعيان باطل امامت و پيشوايي مردم پرداخته، ضمن چهار جمله وضع آنها را روشن مي‌سازد. مي‌فرمايد: آن كس كه به ناحق ادعا(ي امامت و ولايت) كند، هلاك مي‌شود (زيرا هم خودش گمراه است و هم ديگران را به گمراهي مي‌كشاند) (هلك من ادعي). و آن كس كه با دروغ و افترا بر خدا و پيامبر (ص)، چنين مقامي را طلب كند، محروم مي‌گردد و به جايي نمي‌رسد! (و خاب من افتري). و آن كس كه با ادعاهاي باطل به مبارزه با حق برخيزد و
در برابر آن قد علم كند، هلاك خواهد شد! (من ابدي صفحته للحق هلك). و در ناداني انسان همين بس كه قدر خويش را نشناسد! (و از گليم خود پا فراتر نهد و ادعاي مقامي كند كه شايسته آن نيست.) (و كفي بالمرء جهلا الا يعرف قدره). اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله‌هاي چهارگانه فوق تنها ناظر به مساله امامت كه اين خطبه ناظر به آن است نباشد، بلكه معني وسيعتري را دنبال كند كه هرگونه ادعاي باطل چه در زمينه امامت يا در زمينه‌هاي ديگر را شامل شود و در واقع هشداري است به مدعيان باطل كه اين راه خطرناك و موجب هلاكت و شقاوت و بدبختي را كه ناشي از جهل و نشناختن قدر و منزلت خويش است نپويند. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه براي جمله (من ابدي صفحته للحق هلك) تفسير ديگري ذكر كرده‌اند و آن اين كه هر كس در ميان مردم نادان به دفاع از حق برخيزد و براي حمايت از آن قد علم كند خود را به خطر مي‌افكند و در معرض خشم جاهلان قرار مي‌گيرد. اين سخن گرچه يك واقعيت است ولي نمي‌تواند تفسير جمله فوق باشد، زيرا نه با جمله‌هاي قبل كه سخن از مدعيان باطل مي‌گويد سازگار است و نه با جمله بعد كه درباره افراد جاهل ناآگاه به ارزش خود بحث مي‌كند. سرانجام امام (ع) در پايان
اين سخن و در ارتباط با مسائل مربوط به امامت و حكومت كه در بخشهاي گذشته آمد، چند پند و اندرز به عموم مي‌دهد كه اگر به آن عمل كنند مي‌توانند از چنگال نفاق‌افكنان و مدعيان باطل و غوغاسالاران رهايي يابند. نخست دعوت به تقوا و پرهيزكاري مي‌كند كه شالوده و اساس هر حركت سالم و عمل پاك است، مي‌فرمايد: درختي كه در سرزمين تقوا نشانده شود هرگز نابودي نمي‌پذيرد، و بذر و زراعتي كه در سرزمين تقوا پاشيده شود هرگز تشنه نمي‌گردد! (لا يهلك علي التقوي سنخ اصل، و لا يظما عليها زرع قوم). در واقع امام (ع) در اين گفتار پرمعنا، تقوا را به سرزمين مستعد پربار پرآبي تشبيه مي‌كند كه نه ريشه درختان در آن خشك مي‌شود و نه بذر و زراعت در آن از تشنگي مي‌ميرد، خاكي پرحاصل و نرم و نهرهايي روان و پرآب دارد كه زمينه را براي پرورش گلها و گياهان و ميوه‌هاي اعمال صالح و فضايل انساني فراهم مي‌كند. در حقيقت تمام اعمال همچون بذر و دانه است، بايد در سرزمين مستعدي پاشيده شود و به طور منظم آبياري گردد، اين زمين و آب چيزي جز تقوا نيست! در دومين اندرز خود مي‌فرمايد: در خانه‌هاي خود پنهان شويد (و در دسته‌بنديهاي منافقان و تفرقه‌اندازان شركت نجوييد) (فاستترو
ا في بيوتكم). زيرا امام (ع) با چشم حقيقت بين خود مي‌ديد كه حكومت او عرصه را بر كساني كه بيت‌المال را در عصر عثمان غارت كردند و ظلم و بي‌عدالتي را در جهان اسلام گسترش دادند تنگ خواهد كرد و آنها ساكت نخواهند ماند و گروهي همانند خود يا از مردم نادان را گرد خويش جمع مي‌كنند، به يقين سياهي چنين لشكري شدن گناه است و درست در اين موقع است كه بايد در خانه نشست نه هنگام كار و جهاد! و به گفته بعضي از شارحان نهج‌البلاغه، هنگامي كه داد و فرياد به زيان جامعه است، سكون و سكوت بهترين حركت است. در سومين اندرز، براي ايجاد وحدت در ميان صفوف طرفداران حق و جلوگيري از هر گونه تفرقه و نفاق و درهم شكستن صفوف اهل باطل با نيروي اتحاد، مي‌افزايد: در اصلاح ميان خود بكوشيد (و مردم را با هم آشتي دهيد و صفوف خود را در برابر آنان متحد سازيد!) (و اصلحوا ذات بينكم). سرانجام در چهارمين و آخرين نصيحت، به كساني كه قبلا لغزشهايي داشته‌اند و در حكومت پيشين گرفتار خطاهايي شده‌اند و وجدانشان از اين جهت ناراحت است دستور مي‌دهد كه با آب توبه، لكه‌هاي گناه را از دامان خويش بشويند! مي‌فرمايد: توبه پيش روي شما و در دسترستان است! (به آن چنگ زنيد و در سايه
آن قرار گيريد) (و التوبه من ورائكم). براي تكميل اين سخن مي‌فرمايد: هيچ ستايشگري جز خدا را نبايد ستايش كرد و در گناه و خطا جز خويشتن را نبايد سرزنش كرد! (و لا يحمد حامد الا ربه، و لا يلم لائم الا نفسه). اشاره به اين كه تمام نعمتها از سوي خداست و هر توفيق و سعادتي نصيب انسان مي‌شود از بركات الطاف خفيه و جليه اوست. بنابراين نبايد به هنگام اطاعت مغرور شويد! و هر خطا و گناهي سر مي‌زند به خاطر كوتاهيهاي شماست! جز خويشتن را ملامت نكنيد و گناهان خويش را به گردن اين و آن، يا به گردن قضا و قدر نيفكنيد! سعي كنيد با آب توبه همه آنها را بشوييد! نكته‌ها: 1- جاهل كسي است كه قدر خود را نشناسد! بسياري از مشكلات اجتماعي از بلندپروازيها و به اصطلاح دراز كردن پا از گليم خود و تمناي مقامي است كه انسان براي آن ساخته نشده و يا شايستگي آن را ندارد، و اينها همه از آنجا سرچشمه مي‌گيرد كه شخص در ارزيابي قدر و منزلت خويش گرفتار اشتباه شود و اين اشتباه و خطا به خاطر حب ذات و بزرگ كردن نقاط قوت كوچك و كوچك كردن نقاط ضعف بزرگ، غالبا حاصل مي‌شود. گم كردن قدر و منزلت خويش و بلندپروازي بي‌دليل و توقعات بي‌جاي ناشي از اينها، هميشه بلاي بز
رگي براي جوامع بشري بوده و خواهد بود، نه تنها براي جامعه زيانبخش است كه خود شخص را نيز به زحمت و بدبختي و ناكامي مي‌افكند و چه بسا انساني كه مي‌توانست در يك پست و مقام به خوبي انجام وظيفه كند و مايه خير و سعادت خود و جامعه گردد، به خاطر نشناختن قدر خويش و تمناي آنچه آمادگي آن را ندارد، نيرو و استعداد خود را بر باد مي‌دهد و خود و ديگران را به زحمت و ضرر و زيان مي‌افكند. اي كاش همگان از كوچك و بزرگ و عالم و جاهل در اين امر مهم و حياتي درست مي‌انديشيدند و حجابهايي را كه مانع از شناختن قدر خويش است كنار مي‌زدند و سعادت خود و ديگران را از اين راه فراهم مي‌ساختند. به همين دليل در نهج‌البلاغه، كرارا روي اين مساله تاكيد شده است. از جمله در خطبه 103 مي‌خوانيم: العالم من عرف قدره و كفي بالمرء جهلا ان لا يعرف قدره، عالم واقعي كسي است كه قدر و منزلت خويش را بشناسد و در ناداني انسان همين بس، كه قدر خود را نشناسد! در نامه 31 نهج‌البلاغه مي‌خوانيم كه ضمن اندرزهاي بسيار پربار و حكيمانه‌اي كه به فرزند دلبندش امام مجتبي (ع) مي‌دهد، مي‌فرمايد: و من اقتصر علي قدره كان ابقي له، كسي كه به اندازه قدر و منزلت خويش قانع باشد، براي (
منافع) او پايدارتر است! در كلمه 149 از كلمات قصار آن حضرت مي‌خوانيم: هلك امرء لم يعرف قدره، آن كس كه قدر و منزلش خويش را نشناسد هلاك مي‌گردد! در حديثي مي‌خوانيم كه شخصي به امام موسي بن جعفر (ع) عرض كرد: ما از بازار رد شديم و ديديم يك نفر صدا مي‌زند من از شيعيان خالص محمد و آل محمد (ص) هستم! اين در حالي بود كه لباسهايي را به مزايده گذارده بود و طلب قيمت بيشتر مي‌كرد، امام موسي بن جعفر (ع) فرمود: ما جهل و لا ضاع امرء عرف قدر نفسه، كسي كه قدر خود را بشناسد نادان نيست و ضايع نمي‌شود! سپس افزود: مي‌دانيد اين شخص به چه كسي مي‌ماند؟ به كسي كه بگويد من مانند سلمان و ابوذر و عمار ياسر هستم و در عين حال در معامله كم مي‌گذارد و عيوب جنس خويش را بر مشتري مي‌پوشاند …، آيا چنين كسي مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار است؟ هرگز! … چه مانعي دارد بگويد من از دوستان محمد و آل محمد (ص) هستم! اين احتمال در معني جمله بالا نيز وجود دارد كه منظور از شناختن قدر خويش آن است كه انسان فراموش نكند كه تنها اين جسم و ماده نيست تا خود را با امور بي‌ارزش يا كم‌ارزش مادي مبادله كند! او گوهر گرانبهايي دارد كه از عالم بالا و جهان ديگر است، ا
و نماينده خدا در زمين و خليفه الله في ارضه مي‌باشد، او باغ مرغ ملكوت است و نه از عالم خاك، هر چند براي چند روز در قفس بدن به خاطر كسب كمال جاي گرفته است. بنابراين عالم و دانشمند واقعي كسي است كه اين قدر و منزلت را بشناسد و موهبت لباس كرمنا را كه خدا بر قامت او پوشانده است ارج نهد و جاهل و بي‌خبر كسي است كه اين مقام والا را ناديده بگيرد و در پرتگاه شهوات و هواي نفس سقوط كند! ولي با توجه به جمله من اقتصر علي قدره كان ابقي له و همچنين جمله معروفي كه از افواه دانشمندان به صورت يك برداشت از اين احاديث شهرت يافته كه مي‌گويد: العالم من عرف قدره و لم يتجاوز حده، عالم (يا عاقل) كسي است كه قدر خود را بداند و از حد خويش تجاوز نكند! معني اول مناسبتر به نظر مي‌رسد. توجه به محتواي خطبه كه ناظر به ماجراهايي مانند ماجراي طلحه و زبير و توقعات بي‌جاي آنهاست نيز مويد همين تفسير است. 2- اعتدال، صراط مستقيم الهي است يك نگاه به جهان آفرينش نشان مي‌دهد كه مساله اعتدال و تعادل در ميان نيروها، اصل اساسي بقاي اين جهان است. منظومه‌هاي عظيم آسمان را تعادل قوه جاذبه و دافعه نگه مي‌دارد كه اگر يكي از اين دو بر ديگري پيشي گيرد يا چنان مت
لاشي و از هم دور مي‌شوند كه اثري از آنها باقي نمي‌ماند و يا چنان نزديك شده و با هم تصادم مي‌كنند كه سبب انفجار و نابودي آنها مي‌شود. اين قانون كه در عالم كبير صادق است در عالم صغير يعني وجود يك انسان نيز صدق مي‌كند. تعادل در ميان قواي مختلف جسم و جان رمز سلامت و بقا و حيات انسان است. تركيبات مختلف خون و تعادل تحريكات اعصاب سمپاتيك و پاراسمپاتيك، ميزان ضربان قلب، وزن بدن، مقدار فشار و غلظت خون، تعادل دستگاه تنفس و بالاخره حركت همه چيز در خط مستقيم ميانه، پايه اصلي سلامت ما را تشكيل مي‌دهد و اگر ذره‌اي از ذرات وجود ما از آن خط ميانه به سوي افراط يا تفريط منحرف شود، واكنش آن در جسم و جان ما ظاهر مي‌شود. قرآن امت اسلامي را به عنوان يك امت وسط ستوده و به همين دليل آنها را حجت بر ساير مردم جهان قرار داده كه مي‌توانند با قياس خود بر اين معيار سنجش الهي، كاستيها و زياده‌رويها را تشخيص دهند و اصلاح كنند. در كلام پر نور امام (ع) روي اين مساله تاكيد شده و جاده اصلي همان طريق وسطي معرفي شده است كه آيات قرآن و آثار نبوت را در آن مي‌توان يافت و راه نفوذ در سنت معصومان و طريق نجات در آن شمرده شده است. انحراف از اين خط مستق
يم چه بدبختيهاي عظيمي براي جامعه بشري به بار مي‌آورد و هميشه يكي ديگري را به دنبال خود مي‌كشند. هميشه افراطها سرچشمه تفريطها و بالعكس است. يك روز در دنيا چنان در مساله مالكيت شخصي افراط مي‌كنند كه همه سرمايه‌ها در دست افرادي معدود قرار مي‌گيرد و قشر عظيم امتها محروم و فقير مي‌شوند. روز ديگر محرومان قيام مي‌كنند و مالكيت شخصي را حتي در شكل معتدلش نفي مي‌كنند و مرام و مكتبي را روي كار مي‌آورند كه بعد از هفتاد سال تلاش و كوشش ثمره‌اي جز فقر، بدبختي و عقب ماندگي ندارد! و در اين ميان خونهاي زياد و بي‌حسابي ريخته مي‌شود! در مسائل ديگر- اعم از عقيدتي و اخلاقي و اجتماعي و سياسي- همين افراط و تفريطها خميرمايه اصلي شكستها و ناكاميها و تيره‌روزيهاست.

خطبه 017-داوران ناشايست

[صفحه 569]
ترجمه: از گفتارهاي امام (ع) است درباره كسي كه بدون شايستگي و لياقت، متصدي مقام قضاوت در ميان مردم مي‌شود و در اين خطبه آمده است: مبغوض‌ترين خلايق نزد خدا دو گروهند: گروه اول: مبغوض‌ترين خلايق نزد خدا دو نفرند: كسي كه خداوند وي را به حال خود واگذارده و از راه راست منحرف مي‌گردد. او به سخنان بدعت‌آميز خويش و دعوت به گمراهيها سخت دل بسته است، به همين دليل مايه انحراف كساني است كه فريبش را خورده‌اند! از طريق هدايت پيشينيان گمراه شده و كساني را كه در زندگيش يا پس از مرگش به او اقتدا كنند گمراه مي‌سازد! او بار گناه كساني را كه گمراه ساخته به دوش مي‌كشد و همواره در گرو گناهان خويش است. گروه دوم (جاهلان عالم‌نما را امام (ع) چنين توصيف مي‌كند): او مردي است كه انبوهي از جهل و ناداني را در خود جمع كرده است، و در ميان مردم نادان، به هر سو مي‌شتابد و در تاريكيهاي فتنه‌ها به پيش مي‌دود، از ديدن منافع پيمان صلح در ميان مردم نابيناست، انسان‌نماها او را عالم و دانشمند مي‌نامند در حالي كه چنين نيست. او صبح (كه از خواب برمي‌خيزد) كاري جز انباشتن چيزهايي كه اندكش بهتر از بسيار است، ندارد، تا اين كه از آبهاي گند
يده (زشتيها و پليديها) سيراب مي‌شود و انبوهي از مسائل بيهوده را (در مغز و فكر خود) جمع مي‌كند، آنگاه بر مسند قضا و داوري در ميان مردم مي‌نشيند (و عجب اين كه اين بينواي نالايق)، تضمين مي‌كند حقايقي را كه بر ديگران مشتبه شده است روشن و خالص سازد و هر گاه با مساله مبهمي روبرو گردد، براي تبيين آن، افكار بيهوده و حرفهاي پوچ و تو خالي را پيش خود آماده مي‌سازد و (با اين مقدمات نادرست) به نتيجه آن حكم مي‌كند. او در برابر شبهات فراواني كه وي را احاطه كرده همانند عنكبوت است كه تارهايي مي‌تند و بر آن تكيه مي‌كند (تارهايي سست و بي‌اساس!) او نمي‌داند درست حكم كرده يا به خطا رفته است. به همين دليل اگر (از روي تصادف) راه صحيحي رفته باشد از اين بيم دارد كه خطا كرده باشد و اگر راه خطا را پيموده است اميد دارد (تصادفا) صحيح از آب درآيد. او ناداني است كه در تاريكيهاي جهالت سرگردان و حيران است و همچون نابينايي است كه در ظلمات پرخطر به راه خود ادامه مي‌دهد. هرگز علوم و دانشها را به طرز صحيحي فرا نگرفته (و به همين دليل در هيچ مساله‌اي با اطمينان و يقين داوري نمي‌كند). او همانند تندبادي كه گياهان درهم شكسته را بي‌هدف به هر سو پراكند
ه مي‌كند، روايات پيامبر (ص) را درهم مي‌ريزد (تا به گمان خويش از آن نتيجه‌اي به دست آورد)، به خدا سوگند (اين نادان مغرور) نه براي حل مسائلي كه بر او وارد مي‌شود قابل اعتماداست، نه براي مدحي كه (مداحان چاپلوس) درباره او سر مي‌دهند شايستگي دارد! او باور نمي‌كند كه وراي آنچه شناخته است علم و دانشي باشد و جز آنچه او فهميده است نظريه ديگري در كار باشد. هر گاه مطلبي براي او مبهم شود كتمان مي‌كند چرا كه از جهالت خويش آگاه است! خونها(يي كه به ناحق ريخته) از داوري ظالمانه‌اش فرياد مي‌كشند و ميراثها(ي بر باد رفته) از قضاوت او صيحه مي‌زنند! به خدا شكايت مي‌برم از گروهي كه در جهل و ناداني زندگي مي‌كنند و در گمراهي جان مي‌دهند و مي‌ميرند! گروهي كه در ميان آنها متاعي كسادتر از قرآن مجيد نيست، اگر درست خوانده و تفسير شود! و متاعي بهتر و گرانبهاتر از آن، نزد آنها وجود ندارد، اگر آن را از مفاهيم اصليش تحريف كنند (و مطابق هواي نفس آنها تفسير نمايند)! نزد آنها چيزي زشت و ناشناخته‌تر از معروف نيست! و (چيزي) نيكوتر و آشناتر از منكر وجود ندارد (چرا كه تمام وجود زشتشان هماهنگ با منكرات است و بيگانه از نيكي و معروف)! خطبه در يك نگا
ه: اين خطبه همانگونه كه در عنوان آن آمده است بيانگر صفات كساني كه بدون لياقت و استحقاق، بر مسند قضا مي‌نشينند و مردم را به گمراهي مي‌كشانند. امام (ع) دراين خطبه آنها را به دو گروه تقسيم كرده است: گروه اول كساني هستند كه آگاهانه راه ضلالت را مي‌پويند و تسليم هوا و هوس مي‌شوند و بدعت در دين مي‌گذارند و مايه گمراهي خويشتن و خلق خدا مي‌شوند. گروه دوم جاهلان عالم‌نما و خودكامگان ناآگاهي هستند كه گرفتار جهل مركبند، بدون هيچگونه آمادگي براي داوري ميان مردم، بر مسند قضاوت مي‌نشينند و شبهاتي به هم مي‌بافند و پشت سر هم مرتكب اشتباه و خطا مي‌شوند. حق را به باطل مي‌آميزند و خونهاي بي‌گناهان را بر باد مي‌دهند، و اموال مردم را به ناحق به ديگري مي‌بخشند. اين احتمال نيز وجود دارد كه قسمت اول، اشاره به حاكمان بدعتگذار و گمراه ظلم و جور باشد و دومي به قاضيان جاهل و بي‌خبر. بنابراين كلمه حكم كه در عنوان اين خطبه آمده است در مفهوم عامي به كار رفته كه هم شامل حكومت و هم قضاوت مي‌شود. در پايان خطبه، امام (ع) از اينگونه افراد كه به قرآن مجيد پشت كرده و معروف در نظرشان منكر، و منكر در نظرشان معروف است به خدا شكايت مي‌كند. بنابراين
، خطبه در سه بخش خلاصه مي‌شود: بخش اول و دوم، توصيف اين دو گروه گمراه است، و بخش سوم، مشتمل بر شكايت به خداوند از آنها و امثال آنان است. شرح و تفسير: منفورترين خلايق چه كساني هستند؟ امام (ع) در اين بخش از كلامش، نخست به تقسيم كردن مبغوض‌ترين خلايق خداوند به دو گروه پرداخته، مي‌فرمايد: دو نفر در پيشگاه خداوند از همه مخلوقات الهي مبغوض‌تر و منفورترند (ان ابغض الخلائق الي الله رجلان). بديهي است حب و بغض به آنگونه كه در انسانهاست در مورد خداوند مفهوم ندارد، زيرا اين حب و بغض از قبيل حالات و دگرگونيهايي است كه در روح و جان انسان بر اثر تمايل و نفرت نسبت به اموري پيدا مي‌شود، اما در مورد خداوند حب به معني مشمول رحمت ساختن و بغض به معني دور نمودن از رحمت است. سپس به توصيف گويايي از گروه اول، يعني حاكمان يا عالمان هواپرست مي‌پردازد، و قبل از هر چيز به ريشه اصلي بدبختي آنها اشاره كرده، مي‌فرمايد: او كسي است كه خداوند وي را به حال خود واگذارده است! (رجل وكله الله الي نفسه). تمام ممكنات و از جمله انسانها آنچنان به ذات پاك خدا وابسته‌اند كه اگر لحظه‌اي رابطه آنان از او قطع شود همگي فاني و نابود مي‌شوند. توجه به اين
وابستگي و پيوستگي، روح توكل را در انسان زنده مي‌كند كه همه چيز خود را به او واگذار كند، يعني آنچه در توان دارد براي پيشرفت كارها تلاش نمايد ولي با اين حال بداند سرچشمه هر خير و بركت و هر موهبت و نعمت ذات پاك اوست. ولي هنگامي كه انسان بر اثر غرور و خودخواهي و هواپرستي، از اين حقيقت غافل شود و خويش را مستقل بپندارد از خدا بريده مي‌شود و همه چيز در نظر او وارونه مي‌گردد. اين بريدگي از خدا همان معني واگذار شدنش به خويشتن است و اين ريشه تمام بدبختيها و انحرافات است. به همين دليل پيامبر اكرم (ص) كه گل سرسبد عالم آفرينش بود بارها مي‌فرمود: اللهم … لا تكلني الي نفسي طرفه عين ابدا، خداوندا! لحظه‌اي مرا به خويشتن وامگذار (و از ذات پاكت دور مفرما)!. اين همان چيزي است كه اميرمومنان علي (ع) در آن سخن پرمعني مي‌فرمايد: الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا، خداي من! اين عزت براي من بس است كه بنده تو باشم و اين افتخار براي من كافي است كه تو پروردگار من باشي! همانگونه كه در دعاهاي معصوم آمده است، مي‌فرمايد: انك ان وكلتني الي نفسي تقربني من الشر و تباعدني من الخير، اگر مرا به خويشتن واگذاري، هواي نفس م
ن را به شر نزديك و از خير دور مي‌سازد. سپس امام به دنبال بيان ريشه اصلي بدبختي اينگونه افراد، به ثمرات شوم آن پرداخته و به هشت ثمره شوم كه در واقع از قبيل علت و معلول يكديگرند اشاره مي‌فرمايد: نخست مي‌گويد: چنين كسي از راه راست منحرف مي‌گردد (فهو جائر عن قصد السبيل). قصد السبيل همان راه ميانه و معتدل و خالي از هر گونه افراط و تفريط است. قصد السبيل راهي است كه انسان را به سوي خدا مي‌برد همانگونه كه در قرآن مجيد آمده: و علي الله قصد السبيل، بر خداست كه راه راست را به بندگان نشان دهد (يا اين كه راه راست به خدا منتهي مي‌شود). بديهي است انسان در صورتي مي‌تواند راه راست را كه از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است، از ميان هزاران هزار راه انحرافي تشخيص دهد كه عنايات الهيه شامل حال او گردد، اما كسي كه از خدا بريده و به خود واگذار شده است در حيرت و سرگرداني فرو مي‌رود و به بيراهه كشانده مي‌شود، به ويژه اين كه بيراهه‌ها غالبا با هواي نفس هماهنگ است و زرق و برق دارد و به او چشمك مي‌زند. در دومين ثمره شوم اين واگذاري به خويشتن، كه نتيجه طبيعي انحراف از جاده مستقيم است، مي‌فرمايد: چنين كسي به سخنان بدعت‌آميز خويش سخت دل مي
بندد (مشغوف بكلام بدعه). از آنجا به مرحله سوم گام مي‌نهد كه در راه دعوت به ضلالت گام برمي‌دارد و از آن خوشحال است (و دعاء ضلاله). شغف از ماده شغاف (بر وزن كلاف) به معناي گره بالاي قلب يا پوسته نازك آن است كه همچون غلافي تمام آن را دربرگرفته، در قرآن مجيد درباره عشق بي‌قرار زليخا نسبت به يوسف از زبان زنان مصر به عنوان (قد شغفها حبا) تعبير شده است، و در جمله مورد بحث اشاره به اين است كه اينگونه افراد خودخواه و خودمحور، به سخنان بدعت‌آميز خويشتن سخت دلبستگي دارند، همان دلبستگي كه نتيجه‌اش دعوت ديگران به راههاي ضلالت است، قرآن نيز مي‌گويد: و ما دعاء الكافرين الا في ضلال، و دعوت كافران جز در ضلالت و گمراهي نخواهد بود. درباره حقيقت بدعت و انگيزه‌ها و نتايج آن، بحثي داريم كه در نكته‌ها خواهد آمد. در چهارمين وصف كه در حقيقت نتيجه اوصاف پيشين است، مي‌فرمايد: چنين كسي مايه انحراف كساني است كه فريبش را خورده‌اند (فهو فتنه لمن افتتن به). همان كسي كه بر اثر خوش باوري يا فريب ظاهر خوردن، به او دل مي‌بندد و او را مقتدا و پيشواي خود مي‌پندارد و به او اعتماد مي‌كنند، بديهي است آن كس كه دلبسته بدعتها و دعوت كننده به ضلالتهاست
، مايه گمراهي گروههاي زيادي مي‌شود. در پنجمين و ششمين توصيف چنين كساني مي‌افزايد: او هم خودش از طريق هدايت پيشينيان گمراه شده و هم گمراه‌كننده كساني است كه در زندگي او يا پس از مرگش به او اقتدا مي‌كنند (ضال عن هدي من كان قبله، مضل لمن اقتدي به في حياته و بعد وفاته). منظور از من كان قبله پيامبران و اوصياي برحق آنان است، اشاره به اين كه راه هدايت از پيش روشن شده و عذري براي پوييدن راه ضلالت وجود ندارد، با اين حال راه پر نور هدايت را رها ساخته و در كوره‌راه تاريك ضلالت فرو افتاده است. از همه اسفبارتر اين كه اينگونه اشخاص، تنها در حياتشان مايه گمراهي نيستند، بلكه بعد از وفات نيز تا قرنها و تا هزاران سال در گمراهي گمراهان سهيم و شريكند، زيرا طبق حديث معروف نبوي (من سن سنه حسنه عمل بها من بعده كان له اجره و مثل اجورهم من غير ان ينقص من اجورهم شيئا، و من سن سنه سيئه فعمل بها بعده كان عليه وزره و مثل اوزارهم من غير ان ينقص من اوزارهم شيئا، كسي كه سنت حسنه‌اي بگذارد كه بعد از او به آن عمل شود، هم اجر خودش را مي‌برد و هم مانند اجر كساني كه به آن عمل كرده‌اند، بي آن كه از اجر آنها چيزي كم كند، و كسي كه سنت بدي بگذارد و
بعد از او به آن عمل شود، بار سنگين گناه آن را بر دوش مي‌كشد و هم بار گناه كساني كه به آن عمل كرده‌اند، بي آن كه چيزي از گناهان آنها كم كند). اين تعبير هشدار مهمي است به افرادي كه در راه بدعتها گام برمي‌دارند و پايه‌گذار ضلالتها هستند كه بدبختي آنها منحصر به دوران حياتشان نيست، گاه تا هزاران سال بعد از آن بايد كفاره اعمال خويش را بدهند. علي (ع) در خطبه 164 نيز تعبير تكان‌دهنده ديگري دارد، مي‌فرمايد: و ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به فامات سنه ماخوذه و احيي بدعه متروكه، بدترين مردم نزد پروردگار پيشواي ستمگري است كه هم خودش گمراه شده و هم مردم به وسيله او به گمراهي كشيده شده‌اند، سنتهاي نيكوي پيشين را از بين برده و بدعتهاي متروك و فراموش شده را زنده كرده است. در هفتمين و هشتمين توصيف كه نتيجه مستقيم توصيفهاي سابق است، مي‌فرمايد: او بار گناهان كساني را كه گمراه ساخته به دوش مي‌كشد و همواره در گرو گناهان خويش است (حمال خطايا غيره، رهن بخطيئته). اين سخن يك بيان تعبدي نيست، بلكه كاملا منطقي است. چرا كه هر گونه معاونت و كمك به گناه سبب شركت در آن گناه است، و از آنجا كه پيروان اين پيشوايان گمراه با اراده خوي
ش اين راه را پيمودند چيزي از گناهان آنها نيز كاسته نمي‌شود. قرآن مجيد همين معني را با صراحت در سوره نحل بيان كرده است، مي‌فرمايد: ليحملوا اوزارهم كامله يوم القيامه و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم الاساء ما يزرون، روز قيامت آنها بايد بار گناهان خود را به طور كامل بر دوش كشند و هم بخشي از گناهان كساني را كه به خاطر جهل، گمراهشان مي‌سازند، آگاه باشيد آنها بار سنگين بدي بر دوش مي‌كشند! تعبير به رهن در مورد گناهان خويش تعبير جالبي است كه از قرآن مجيد گرفته شده: كل نفس بما كسبت رهينه، هر كس در گرو اعمال خويش است، همانگونه كه مال گروگان، تا بدهي آنها را نپردازند آزاد نمي‌شود، انسان نيز تا كفاره گناهان خويش را ندهد آزاد نخواهد شد، و تعبير به حمال در مورد گناهان ديگران نيز تعبير جالب ديگري است، گويي گناهان (همانگونه كه از كلمه وزر نيز استفاده مي‌شود) بار عظيمي است كه بر دوش صاحبان آنها و كساني كه باعث و باني آن شده‌اند، سنگيني مي‌كند و آنها را از پا درمي‌آورد و از رسيدن به مقصد و صعود به آسمان قرب الهي باز مي‌دارد و در قعر آتش دوزخ فرو مي‌افكند. از اين جا روشن مي‌شود كسي كه خدا او را به خويش واگذارد، در چه مسيري حر
كت مي‌كند و به چه عاقبت شوم و دردناكي گرفتار مي‌شود. جاهلان عالم‌نما! امام (ع) بعد از توصيف جامعي كه درباره گروه اول بيان فرمودند به اوصاف گروه دوم مي‌پردازد و از كسي سخن مي‌گويد كه در جهل و ناداني غوطه‌ور است، ولي خود را دانا مي‌پندارد و بي آن كه اسباب بزرگي آماده كند تكيه بر جاي بزرگان مي‌زند. در مرحله اول پنج صفت براي چنين كسي بيان مي‌كند. نخست اين كه او مردي است كه انبوهي از جهل و ناداني را در خود جمع كرده است (و رجل قمش جهلا). با توجه به تعبيراتي كه ارباب لغت در معني قمش ذكر كرده‌اند كه آن را به معني جمع و جور كردن اشياي پراكنده و بدون تناسب و نيز اشياي بي‌ارزش يا كم‌ارزش دانسته‌اند، نكته اين تعبير در كلام امام (ع) به خوبي روشن مي‌شود كه اين نادانهاي عالم‌نما به دنبال شبه معلوماتي مي‌روند كه نه ارزشي دارد و نه تناسب منطقي در جمع آن ديده مي‌شود. مرحوم علامه خويي در شرح اين كلام مي‌گويد: منظور اين است كه مطالبي را از دهان اين و آن و از روايات غير معتبر و از طريق قياس و استحسان و منابعي از اين قبيل، جمع‌آوري مي‌كند (كه حجمش زياد اما ارزشش بسيار كم يا بي‌ارزش است). در دومين توصيف مي‌فرمايد: او با سرعت در م
يان مردم نادان به هر سو مي‌شتابد (تا مريدان و ياراني از جنس خود بر گرد خويش جمع كند). (موضع في جهال الامه). بديهي است كه چنين افرادي خريداراني جز آن گروه ندارند و براي آنان در ميان خردمندان جايي نيست. هدفشان جلب نظر جهال و نفوذ در ميان آنهاست چرا كه از ورود به جرگه خردمندان مايوس و نااميدند. در سومين توصيف مي‌افزايد: او در تاريكيهاي فتنه‌ها به پيش مي‌دود (عاد في اغباش الفتنه). با توجه به اين كه غبش (مفرد اغباش) طبق تصريح ارباب لغت به معني شدت ظلمت يا ظلمت آخر شب است كه بهترين موقع براي پيشرفت كار سارقان و دزدان مي‌باشد روشن مي‌شود كه اينگونه افراد، هميشه به دنبال آن هستند كه از آب گل‌آلود فتنه‌ها، ماهي بگيرند. هميشه از روشنايي مي‌گريزند و به ظلمات و تاريكيها كه بهترين جا براي فريب مردم نادان است، پناه مي‌برند، چرا كه اگر ظلمت فتنه فرو نشيند و آفتاب علم و دانش سر زند چهره واقعي آنان نمايان مي‌گردد و نزد خاص و عام رسوا مي‌شوند. در چهارمين توصيف به يكي ديگر از بدبختيهاي بزرگ چنين كسي اشاره كرده، مي‌فرمايد: او از ديدن منافع پيمان صلح در ميان مردم نابيناست (عم بما في عقد الهدنه). روشن است كه منظور از هدنه (آرامش)
در اينجا، صلح ميان مسلمانان و غير مسلين نيست، چرا كه اين سخن درباره كسي است كه به گواهي جمله‌هاي بعد، به عنوان قاضي در ميان مردم مطرح شده است. بنابراين منظور ايجاد صلح و مصالحه در ميان توده‌هاي مردم و حل منازعات از طريق مصالحه است، و به تعبيري ديگر هدنه در اينجا نقطه مقابل فتنه است كه در جمله قبل آمده بود. اصولا اين قبيل افراد، هميشه خواهان اين هستند كه آتش اختلاف شعله‌ور باشد تا به نيات پليد و مقاصد شوم خود برسند، در حالي كه اگر مي‌دانستند آرامش و صلح در ميان مردم به نفع همه افراد است و درگيري و نزاع براي هيج كس سودي ندارد، به سراغ اين امور نمي‌رفتند. آري! اينگونه اشخاص از درك اين حقيقت و مشاهده آن نابينا هستند. در پنجمين توصيف مي‌فرمايد: انسان‌نماها او را عالم و دانشمند مي‌نامند در حالي كه چنين نيست! (قد سماه اشباه الناس عالما و ليس به). اصولا همان جاذبه‌اي كه ذرات اين جهان را در زمين و آسمان به هم پيوند مي‌دهد و هر موجودي گرايش به همانند خود دارد، در ميان اين گروه و پيروان نيز ديده مي‌شود. چه تعبير زيبايي! كه از پيروان اين عالم‌نماها به عنوان اشباه الناس ياد مي‌كند، اشاره به اين كه انسان‌نماهايي در خدمت ا
ين عالم‌نماها هستند و دو چهره ساختگي و كاذبي از واقعيتها دارند. بديهي است شباهت آنها با انسانها همچون شباهت پيشوايانشان به عالمان و دانشمندان، يك شباهت صوري بيش نيست و اين تعبير هميشه در اينگونه افراد كه تنها شباهت صوري وجود دارد به كار مي‌رود، مانند: يا اشباه الرجال و لا رجال كه در خطبه 27 نهج‌البلاغه آمده است. بعد از اين توصيفهاي پنجگانه، امام به بخشي از كارهاي زشت و نادرست اين گروه مي‌پردازد كه نتيجه مستقيم همان صفات و نقاط ضعف بارز آنهاست، مي‌فرمايد: صبح كه از خواب برمي‌خيزد كاري جز انباشتن چيزهايي كه اندكش بهتر از بسيار است، ندارد (بكر فاستكثر من جمع، ما قل منه خير مما كثر). اين تعبير ممكن است اشاره به امكانات مادي و دنيوي باشد كه فزوني آن باعث غفلت و تكبر و اشتغال دائم به ماديات و دور ماندن از معنويات است، و همواره مقدار كم آن از مقدار زيادش بهتر است، و مصداق كفاف و عفاف، از تكاثر و تفاخر، به سلامت و سعادت نزديكتر مي‌باشد. يا اشاره به فضول كلام و مسائل كم‌ارزش علوم و پرداختن به شاخ و برگهاي كم‌فايده، به قيمت فراموش كردن اصول و ريشه‌هاست. بعضي آن را اشاره به آراي باطله و عقايد فاسده دانستند ولي اين احتم
ال بعيد به نظر مي‌رسد، جرا كه اين آرا و عقايد، مقدار كم آن هم مضر است، هر چند با بعضي از جمله‌هاي آينده سازگار است. سپس مي‌افزايد: اين وضع همچنان ادامه مي‌يابد تا از اين آبهاي گنديده (زشتيها و پليديها) سيراب مي‌شود و انبوهي از مسائل بيهوده را (در مغز و فكر خود) جمع مي‌كند، آنگاه بر مسند قضا و داوري در ميان مردم مي‌نشيند (و عجب اينكه اين بينواي نالايق) تضمين مي‌كند حقايقي را كه بر ديگران مشتبه شده است روشن و خالص سازد (حتي اذا ارتوي من ماء آجن، و اكتثر من غير طائل، جلس بين الناس قاضيا ضامنا لتخليص ما التبس علي غيره). آري اين مرد نادان و گمراه و عالم‌نما كه سرمايه علمي او يك مشت اشتباهات و يا مسائل بيهوده است و مغز و روح او انباشته از آبهاي گنديده حب دنيا و علاقه به زرق و برق عالم ماده است، تكيه بر جايي مي‌زند كه جز انبيا و معصومين و جانشينان به حق آنها كسي نمي‌تواند بر آنجا بنشيند. همانطور كه در حديث معروف وارد شده است كه علي (ع) خطاب به شريح قاضي فرمود: يا شريح قد جلست مجلسا لا يجلسه نبي او وصي نبي او شقي، اي شريح! بر جايي نشستي كه در اينجا جز پيامبر يا وصي پيامبران يا شقي نمي‌نشيند!. از آن بدتر اين كه او اد
عايي بزرگ دارد كه من مي‌خواهم حقايقي را كه از ديگران مكتوم مانده است، واضح و آشكار سازم و هميشه جاهلان عالم‌نما از اين ادعاهاي بزرگ و بلندپروازيهاي احمقانه داشته و دارند! بعضي از شارحان نهج‌البلاغه، بر اين كلام امام چنين افزوده‌اند كه نه تنها در آن زمان، كه در عصر ما هم در ميان كساني كه بر مسند قضاوت تكيه زدند از اين جاهلان عالم‌نما و آلودگان به زرق و برق دنيا كم نيستند! همان گروهي كه اگر حق و عدالت باشد بايد همراه مجرمان در قعر زندانها به سر برند! و اين خود يكي از مشكلات بزرگ دستگاههاي قضايي عصر ماست. كساني كه تنها به حفظ كردن چند ماده قانون دلخوش كرده‌اند و يا به مطالعه سطحي بعضي از كتابهاي قضايي شرق و غرب بسنده نموده‌اند. اكنون ببينم اين جاهل بي‌خبر كه بر مسند قضاوت تكيه كرده در عمل چه مي‌كند، امام (ع) در تبيين حال او چنين مي‌فرمايد: در اين هنگام هر گاه با مساله مبهمي روبرو گردد، براي روشن ساختن آن، افكار بيهوده و حرفهاي پوچ و توخالي را پيش خود آماده مي‌سازد (و از اين مقدمات نادرست نتيجه مي‌گيرد) و به نتيجه نادرست آن حكم مي‌كند! (فان نزلت به احدي المبهمات هيا لها حشوا رثا من رايه، ثم قطع به). تعبير به حشو
ا رثا من رايه- با توجه به اين كه حشو به معني اشياي زايد و بي‌فايده و (رث) به معني كهنه و پوسيده است. گويي به اين نكته اشاره مي‌كند كه او نه اهل ابتكار است، نه ذهن وقاد و روشني دارد و نه مي‌تواند، دلايل مفيدي براي رسيدن به مقصود خويش گردآوري كند. سرمايه او تنها يك مشت افكار زايد و بي‌ارزش و كهنه و پوسيده است كه دائما بر آن تكيه دارد و همينهاست كه وسيله اظهار قطع و يقين و راي دادن اوست! بديهي است اينگونه مقدمات باطل و فاسد هرگز يقين‌آور نيست! او مردم را فريب مي‌دهد و اظهار يقين مي‌كند و به فرض كه يقين باشد چون در مقدماتش راه خطا را را از روي تقصير پوييده، هرگز نزد خدا معذور نيست! مشكلات قضايي مانند ساير مشكلات علمي و اجتماعي و سياسي، هميشه از طريق بررسي مقدمات صحيح و منطقي حل و فصل مي‌شود، ولي آن كس كه هيچگونه آشنايي با اين مقدمات صحيح ندارد و به مسائل باطلي دل بسته و روح خود را از آنها انباشته است، نه تنها به نتيجه صحيحي نمي‌رسد، بلكه در وادي ضلالت حيران و سرگردان مي‌شود و ديگران را نيز به گمراهي مي‌كشاند، و از همه بدتر اين كه هر چه در اين بيراهه‌ها جلوتر مي‌رود، از واقعيتها دورتر مي‌شود! امام (ع) در ادامه اي
ن سخن مي‌فرمايد: در برابر شبهات فراواني كه وي را احاطه كرده، همانند عنكبوت است كه تارهايي دور خود مي‌تند و بر آن تكيه مي‌كند (تارهايي بسيار سست و بي‌اساس كه نه در برابر باران، تاب مقاومت دارد و نه در برابر يك نسيم، بلكه سنگيني ناچيز گرد و غبار را تحمل نمي‌كند و از هم گسيخته شده، از سقف آويزان مي‌گردد!) (فهو من لبس الشبهات في مثل نسج العنكبوت). در تفسير اين تشبيه مولا، ميان شارحان نهج‌البلاغه، بحثهاي گوناگوني ديده مي‌شود كه بعضي از آنها خالي از تكلف و تقدير و تغيير در عبارت نيست. آنچه مناسبتر به نظر مي‌رسد اين است كه امام (ع) اينگونه افراد جاهل مغرور ضعيف‌الفكر را به عنكبوتي تشبيه مي‌كند كه تارهايي براي خود مي‌تند كه هم خانه و لانه اوست و هم دام براي شكارش، خانه‌اي كه به هيچ وجه قابل اعتماد نيست، دامي كه شكارش تنها حشرات ضعيف و ناتوان است. آري او هم با اين دام خود تنها افراد جاهل و بي‌مايه‌اي همچون خودش را شكار مي‌كند. بنابراين او همانند عنكبوت و افكارش همانند تارهاي سست و شكارش همان فريب خوردگان بي‌مايه و دور از علم و دانش است. اين بينوا در حالي اين راه خطرناك را مي‌پويد كه نمي‌داند درست حكم كرده يا به خطا رف
ته است، به همين دليل اگر (از روي تصادف) راه صحيح رفته باشد، از اين بيم دارد كه خطا كرده باشد، و اگر راه خطا را پيموده است، اميد دارد (تصادفا) صحيح از آب درآيد! (لا يدري اصاب ام اخطا، فان اصاب خاف ان يكون قد اخطا، و ان اخطا رجا اين يكون قد اصاب). اين سرنوشت همه افراد نادان و بي‌خبري است كه عهده‌دار كارهاي مهمي مي‌شوند كه از صلاحيت آنها بيرون است. همواره در شك و ترديد به سر مي‌برند حتي اگر در راه صواب گام نهند، چون به آن ايمان ندارند، متزلزلند و همواره تير در تاريكي رها مي‌كنند به اميد اين كه شايد به هدف بخورد. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه به تصور اين كه جمله‌هاي اخير با جمله بالا كه مي‌فرمايد: (ثم قطع به) در تضاد است زيرا در آن جمله، سخن از قطع و يقين است و در اينجا سخن از شك و ترديد، به فكر حل اين تضاد افتاده‌اند، در حالي كه جمله بالا به معني حكم كردن قاطعانه است نه قطع و يقين خود قاضي، در واقع او تنها حكم مي‌كند و چهره انسان قاطعي را به خود مي‌گيرد در حالي كه در درون وجودش طوفاني از شك و ترديد برپاست. آري! بدبختي بزرگ او در اين است كه اگر تصادفا به واقع برسد، چون يقين و اطمينان به آن ندارد دائما متزلزل است و
از اين تزلزل رنج مي‌برد و قادر به تصميم‌گيريهاي خود نيست، و اگر خطا كند چون به خطاي خود واقف نيست راه بازگشت بر او بسته است. سپس در توصيف ديگري، حال اينگونه اشخاص را با تعبيرات كوبنده و تشبيهات بسيار گويا و رسا، چنين بيان مي‌فرمايد، مي‌گويد: او ناداني است كه در تاريكيهاي جهالت سرگردان و حيران است! (جاهل خباط جهالات). او همچون نابينايي است كه در ظلمات پرخطر، همچنان به راه خود ادامه مي‌دهد (عاش ركاب عشوات). امام تنها به توصيف او به جاهل بودن قناعت نمي‌كند، بلكه بر آن تاكيد مي‌نهد و مي‌فرمايد: در ميان جهالتها همواره سرگردان است و به نابينا بودن او بسنده نمي‌كند، بلكه مي‌افزايد او همواره سوار بر مركب ظلمت و تاريكي شده و بي آن كه بداند به كدام سو مي‌رود و به كجا منتهي مي‌شود، به پيش مي‌تازد و اين نخستين توصيف و تشبيه درباره آنهاست. توجه داشته باشيد عاش از ماده عشا بر وزن فنا گاه به معني نابينايي مطلق تفسير شده و گاهي به معني ضعف بينايي چشم، و گاه گفته‌اند به معني شبكوري است، هر چه باشد صاحب چنين چشمي قادر به ديد صحيح اشيا و آنچه در اطراف او مي‌گذرد نيست، و اگر بي‌احتياط و بدون مطالعه يا بدون راهنما حركت كند، گاه
در چاه مي‌افتد، گاه در آتش! چنين است حال كسي كه بدون علم و آگاهي كافي در راه پرخطري همچون راه قضا و داوري ميان مردم گام بگذارد، كه هر روز از زندگيش مي‌گذرد بدبختيهاي تازه‌اي براي خود و ديگران بار مي‌آورد و سرانجام در دره هولناك كفر و شقاوت سقوط مي‌كند و از همه بدتر اين كه چنين آدمي خود را آگاه و دانا و آشنا به موازين داوري و حق و عدالت مي‌داند! خطايش قابل شمارش و گناهش قابل احصا نيست! باز در توصيف ديگري درباره جهل و ناداني اينگونه اشخاص مي‌فرمايد: او هرگز علوم و دانشها را به طرز صحيحي فرا نگرفته! (به همين دليل در هيچ مساله‌اي با اطمينان و يقين داوري نمي‌كند!) (لم يعض علي العلم بضرس قاطع). در اين توصيف، امام (ع) اينگونه افراد را به كساني تشبيه مي‌كند كه غذاي خوبي در اختيار دارند، اما نجويده فرو مي‌برند و هرگز جذب بدن آنها نمي‌شود. بعضي از شارحان نهج‌البلاغه گفته‌اند ضرس در اين جا اشاره به دندان عقل است كه معمولا هنگام كمال عقل بيرون مي‌آيد و اين جاهلان مغرور گويي هرگز دندان عقل در نياوردند و هيچ مساله‌اي را با معيار صحيح ارزيابي نمي‌كنند و نقطه مقابل آنها كساني هستند كه در مسائل كاملا آگاه و اهل خبره‌اند و درب
اره آنها گفته مي‌شود كه به ضرس قاطع سخن مي‌گويند يعني سخنانشان روي مبنا و مطابق اصول صحيح است. در توصيف سوم مي‌فرمايد: او همانند تندبادي كه گياهان درهم شكسته را بي‌هدف به هر سو پراكنده مي‌كند، روايات پيامبر (ص) را درهم مي‌ريزد! (تا به گمان خويش از آن نتيجه‌اي به دست آورد) (يذرو الروايات ذرو البريح الهشيم). اشاره به اين كه او در ظاهر براي بسياري از مطالب، روايت و سنت پيامبر را مي‌خواند، اما چه فايده كه به هيچ وجه قدرت تحليل آن را ندارد! نه از مفاد آن آگاه است و نه از چگونگي قوت و ضعف سند، نه راه جمع بين روايات متعارضه را مي‌داند و نه روايات محكم را از متشابه مي‌شناسد. درست همانند تندباد كه گياهان خشكيده را بي‌هدف به هر سو مي‌برد كه از آنها هيچ حاصلي به دست نمي‌آيد. گياهان خشكيده (هشيم) فايده چنداني ندارند، ولي اگر جمع شود ممكن است مختصر فايده‌اي از آن حاصل شود، ولي تندباد چنان آنها را پراكنده مي‌كند كه آن مختصر فايده نيز از بين مي‌رود و چنين است حال آگاهان بي‌خردي كه به سراغ روايات مي‌روند و صحيح را از ضعيف و درست را از نادرست نمي‌شناسند. در چهارمين توصيف مي‌فرمايد: به خدا سوگند! اين نادان مغرور نه براي حل مس
ائلي كه بر او وارد مي‌شود قابل اعتماد است و نه براي مدحي كه مداحان چاپلوس درباره او سر مي‌دهند شايستگي دارد! (لاملي- و الله- باصدار ما ورد عليه، و لا اهل لما قرظ به). بديهي است حل مشكلات قضايي و به اصطلاح فقها، رد فروع به اصول، نياز به سرمايه عظيم علمي دارد كه اين جاهلان مغرور فاقد آنند، و همين فقر علمي (توجه داشته باشيد ملي به معناي غني و پرمايه آمده است) سبب مي‌شود كه در مشكلات زانو زند و راه ورود و خروج را در مسائل مختلف نشناسد (توجه داشته باشيد كه صدور و ورود در برابر همند و اشاره به همان مطلبي است كه در تعبيرات علما بسيار ديده مي‌شود كه مي‌گويند فلان كس مرد عالم و آگاهي است، راه ورود و خروج از مسائل را به خوبي مي‌شناسد ولي فرد مورد بحث در خطبه شريف به خاطر بي‌مايگي، از اين ويژگي به كلي خالي است!). يكي از بدبختيهاي اينگونه افراد اين است كه گروهي متملق و چاپلوس به خاطر دستيابي به منافع مادي و جيفه دنيا، آنها را احاطه مي‌كنند و به مداحي و گزافه‌گويي مي‌پردازند و صفاتي براي آنها بيان مي‌كنند كه هرگز شايسته آن نيستند، آنها از اين دروغهاي شرم‌آور در آغاز لذت مي‌برند، با اين كه مي‌دانند دروغ است ولي كم‌كم باور
شان مي‌آيد و گمان مي‌كنند به راستي داراي چنين شايستگيهايي هستند و اين اوج بدبختي آنهاست كه راههاي نجات را به رويشان مي‌بندند! سپس در توصيف پنجم مي‌افزايد: اين (بينوا) باور نمي‌كند كه وراي آنچه را شناخته است علم و دانشي باشد و جز آنچه او فهميده است نظر ديگري در كار باشد! (لا يحسب العلم في شي‌ء مما انكره، و لا يري ان من وراء ما بلغ مذهبا لغيره). اين در حقيقت از لوازم كوته‌فكري و محدود بودن دانش و آگاهي است كه انسان خود را علم كل مي‌داند و ماوراي آن را منكر است و كمترين احترامي براي افكار ديگران قائل نيست در حالي كه دانشمندان بزرگ كساني هستند كه نهايت علم و دانش خود را اعتراف به ناداني مي‌شمرند و عقيده دارند در هر مغزي جرقه‌هايي از حقيقت است كه بايد با تلاش و كوشش بر آن دست يافت، آنها با تواضع و سعه صدر سخنان ديگران را مي‌شنوند و به مصداق: فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه آنچه خوب و شايسته است برمي‌گزينند، و در حالي كه جاهلان مغرور در همه جا با قاطعيت سخن مي‌گويند، آنها در مسائل علمي با احتياط گام برمي‌دارند، زيرا مي‌دانند وسعت دايره علوم، فوق آن است كه ما تصور مي‌كنيم. سپس به ششمين توصيف مي‌پردازد و
مي‌فرمايد: هر گاه مطلبي بر او مبهم شود، كتمان مي‌كند چرا كه از جهالت خويش آگاه است! (و ان اظلم عليه امر اكتتم به لما يعلم من جهل نفسه). اين يك تفاوت روشن در ميان عالمان و جاهلان مغرور است، عالم هنگامي كه به امر مبهمي برخورد كند آن را در متن مطالعات خود قرار مي‌دهد و اگر توانايي بر حل آن پيدا نكرد، از افكار ديگران و مشاوره با آنان بهره مي‌گيرد، ولي جاهل مغرور آن را مي‌پوشاند و بي‌تفاوت از كنار آن مي‌گذرد، چرا كه مي‌داند هر قدر در آن درنگ كند مايه رسوايي بيشتر است. كوتاه سخن اين كه او بر خلاف آنچه در روايات اسلامي آمده است كه فرموده‌اند اگر چيزي را نمي‌دانيد حيا نكنيد برويد و ياد بگيريد و اگر از شما درباره چيزي سوال كنند كه علم به آن نداريد حيا نكنيد و با صراحت بگوييد نمي‌دانم، و لا يستحين احد منكم اذا سئل عما لا يعلم ان يقول: لا اعلم، و لايستحين احد اذا لم يعلم الشي‌ء ان يتعلمه عمل مي‌كند و اين كار عواقب زيانبار و دردناكي براي خود آن شخص و جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كند دارد كه اميرمومنان (ع) در جمله بعد به آن اشاره كرده و به عنوان يك نتيجه‌گيري از كار اين قاضيان جاهل و مغرور و بي‌تقوا، مي‌فرمايد: خونها از دا
وري ظالمانه‌اش فرياد مي‌كشند! و ميراثهاي بر باد رفته از قضاوت او صيحه مي‌زنند! (تصرخ من جور قضائه الدماء، و تعج منه المواريث). آري! خونهايي كه از اين قضاوتهاي ظالمانه ريخته شده و اموالي كه با اين داوريهاي نابخردانه بر باد رفته به زبان حال فرياد مي‌زنند و گوش شنواي آگاهان، اين صدا را به خوبي مي‌شنود و لرزه بر اندامشان مي‌افتد، در حالي كه اين جاهل مغرور عربده مستانه مي‌كشد و خنده احمقانه سر مي‌دهد! تعبير به (تصرخ … ) و (تعج … ) تعبير بسيار جالب و زيبايي است، چرا كه براي آن خونهاي به ناحق ريخته و اموال بر باد رفته، گويي علم و شعور و درك و آگاهي قائل مي‌شود كه حتي اين موجودات بي‌جان فرياد مي‌زنند، اما اين مغرور به ظاهر انسان، در بي‌خبري كامل به سر مي‌برد، و اين كه بعضي آمدند در اينجا كلمه اهل را در تقدير گرفته‌اند و مي‌گويند اولياي اين خونها و صاحبان آن اموال فرياد مي‌كشند تقديري است كه لطافت بيان مولا را كه در بالا به آن اشاره شد از بين مي‌برد. به هر حال، قاضياني كه بايد حافظ خون و اموال مردم باشند، بر اثر جهل و ناداني و بي‌تقوايي، درست در جهت مخالف آن حركت كرده، امنيت را از بين مي‌برد و همه چيز را بر باد مي‌ده
ند. اين سخن شبيه تعبير تكان‌دهنده‌اي است كه امام صادق (ع) در روايت معروف (ابو ولاد) بعد از آن كه بعضي از قضاوتهاي بسيار ظالمانه را شنيد چنين بيان فرمود: في مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السماء مائها و تمنع الارض بركاتها، اينگونه قضاوتها سبب مي‌شود كه از آسمان رحمت الهي نبارد و زمين بركاتش را بازدارد. در آخرين فراز اين خطبه، امام (ع) شكايت اينگونه جاهلان عالم‌نما و قاضيان نادان و دنياپرست و خودخواه و مغرور را به درگاه خداوند مي‌برد و با دلي پر درد و آهي سوزان از آنها شكوه مي‌كند، مي‌فرمايد: از اين گروهي كه در ميان امواج جهل و ناداني زندگي مي‌كنند و در گمراهي جان مي‌دهند به خدا شكايت مي‌كنم! (الي الله اشكو من معشر يعيشون جهالا، و يموتون ضلالا). در واقع در اين فراز، توصيفهاي ديگري براي معرفي اين گروه و تكميل مباحث گذشته بيان مي‌كند كه اين يكي از آنهاست. آري تمام زندگي آنان در جهل و ناداني سپري مي‌شود و به همين دليل مرگشان در ضلالت و گمراهي است (در واقع جمله دوم نتيجه اجتناب ناپذير جمله اول است!) چگونه ممكن است سراسر زندگي انسان در جهل بگذرد و او گمراه از دنيا نرود! در توصيف ديگري از آنها كه يكي از بهترين نشانه‌ها
براي شناختن اين گروه است، مي‌فرمايد: در ميان آنها متاعي كسادتر از قرآن مجيد نيست، اگر درست خوانده و تفسير شود! و متاعي بهتر و گرانبهاتر از آن وجود ندارد، اگر آن را از مفاهيم اصليش تحريف كنند (و مطابق هواي نفس آنها تفسير نمايند.) (ليس فيهم سلعه ابور من الكتاب اذا تلي حق تلاوته، و لا سلعه انفق بيعا و لا اغلي ثمنا من الكتاب اذا حرف عن مواضعه). آنها قرآني را مي‌خواهند كه هماهنگ با هواي نفس آنها و اغراض فاسد و نيات شوم و افكار پليدشان باشد، و از آن جهت قرآن با تفسير راستينش، هماهنگ با اين خواسته‌هاي انحرافي نيست، دائما دست به سوي تحريف و تفسير به راي دراز مي‌كنند و براي توجيه افكار و اعمال زشتشان در ميان علاقمندان به قرآن، به سراغ تحريف مي‌روند. نكته قابل ملاحظه اين كه آنها در محيطي زندگي مي‌كنند كه قرآن فوق‌العاده قداست دارد و به عنوان وحي الهي در نظر توده مردم، كاملا محترم است، به همين دليل براي رسيدن به نيات شوم خود، خود را زير پوشش آن قرار داده و با تحريف و تفسيرهاي نادرست، مقاصد پليد خود را رنگ و آب قرآني مي‌دهند و اين كتاب بزرگ هدايت، به واسطه تحريف، وسيله ضلالت مردم قرار مي‌دهند. در آخرين توصيف آنها در اين
خطبه مي‌فرمايد: نزد آنها چيزي زشت تر و ناشناخته‌تر از معروف و (چيزي) نيكوتر و آشناتر از منكر وجود ندارد (چرا كه تمام وجود آنها زشت و منكر است و هماهنگ با منكرات و كفر و اعمالشان زشت است و بيگانه از نيكيها و معروفها)! (و لا عندهم انكر من المعروف، و لا اعرف من المنكر). نكته‌ها: 1- بدعت چيست و بدعتگذار كيست؟ در گفتار بالا از سخنان بدعت‌آميزي كه مردم را به گمراهي مي‌كشاند مذمت شده است، و در روايات اسلامي نيز در نكوهش بدعت و مذمت بدعتگذاران و در نهج‌البلاغه در خطبه‌هاي ديگر نيز سخنان فراواني وارد شده است. از جمله در حديث مي‌خوانيم كه رسول خدا (ص) فرمود: كل بدعه ضلاله و كل ضلاله في النار، هر بدعتي گمراهي ست و هر گمراهي در دوزخ است. در حديث ديگري از همان حضرت آمده است: ابي الله لصاحب البدعه بالتوبه قيل يا رسول الله و كيف ذلك؟ قال: انه قد اشرب قلبه حبها، خداوند توبه صاحب بدعت را هرگز نمي‌پذيرد! عرض كردند يا رسول الله چگونه چنين چيزي ممكن است؟ فرمود: به خاطر اين كه محبت آن بدعت در اعماق دلش جاي گرفته است. بدعت در لغت به معني انجام يك امر بي‌سابقه است، ولي در ميان فقها و علماي اسلام به معني كاستن يا افزودن چيزي بر
دين است بدون هيچ دليل معتبر، و از آنجا كه معارف و احكام الهي بايد از طريق وحي و ادله معتبر به ثبوت برسد، هر بدعتي گناه بزرگ و عظيمي است و معمولا تمام انحرافات از بدعتها شروع شده است و اگر جلوي بدعت گرفته نشود، هر كس با سليقه شخصي و فكر قاصر خود چيزي بر آيين خدا بيفزايد و يا از آن بكاهد، مدتي نمي‌گذرد كه دين الهي به طور كلي مسخ، محو و نابود مي‌گردد، و اين قانون تحريم بدعت بوده كه تاكنون قرآن و اسلام را نگهداشته است. بسياري از بدعتها به خاطر شرايطي به سرعت پخش مي‌شود و گاه در طول زمان باقي مي‌ماند و گروههاي كثيري را به انحراف مي‌كشاند و بار گناه بدعتگذار را روز به روز سنگين مي‌كند، به همين دليل در حديثي از امام صادق (ع) مي‌خوانيم كه: مردي در گذشته تحت تاثير وساوس شيطاني، بدعتي گذارد و مردم را به سوي آن دعوت كرد، گروهي تحت تاثير او واقع شدند، بعد به خود آمد كه اين چه كاري بود كه من كردم و درصدد توبه برآمد و به انواع وسايل متشبث شد. خداوند به پيامبر آن زمان وحي فرستاد كه به او بگو: به عزت و جلالم سوگند! اگر آنقدر مرا بخواني تا بند بند تو از هم جدا شود، دعاي تو را مستجاب نخواهم كرد، مگر اين كه افرادي كه تحت تاثير
بدعت تو واقع شدند زنده كني و آنها از بدعت باز گردند، آنگاه توبه‌ات پذيرفته خواهد شد. از آنچه گفته شد معلوم مي‌شود كه بدعت نه شامل اختراعات و ابداعات و علوم و فنون طبيعي و پزشكي و صنعت مي‌شود، و نه نوآوريهايي كه در صحنه فرهنگ و ادبيات صورت مي‌گيرد، و نه آداب و رسوم زندگي، و نه تطبيقات فقها در زمينه مسائل مستحدثه با استفاده از قواعد كليه كتاب و سنت. بدعت آن است كه حلالي را حرام و يا حرامي را حلال كنند و چيزي از آيين خدا بكاهند و يا چيزي بر آن بيفزايند بي آن كه دليل معتبري بر آن قائم باشد، و يا آيين جديدي اختراع كنند و مردم را به عنوان يك دين به سوي آن دعوت نمايند، اين يكي از عظيمترين گناهان كبيره است. اين كه در تاريخ وهابيت مي‌خوانيم گروهي از آنان حتي با دوچرخه مخالفت مي‌كردند و آن را مركب شيطان مي‌ناميدند و يا هنگامي كه سران سعودي براي خبر گرفتن از مراكز لشكر، خط تلفني كشيده بودند، آنها ريختند و همه را پاره كردند و از بين بردند و آن را بدعت ناميدند، كار بسيار ابلهانه‌اي است كه هيچ ارتباطي با مفهوم بدعت كه در فقه اسلامي آمده است ندارد و متاسفانه تاريخ آنها پر از اينگونه امور است. گفتار كساني كه راه افراط را در
برابر اين گروه پيش گرفته‌اند و مي‌گويند در دين هيچ اصل ثابتي وجود ندارد، گفتار خطرناكتر و باطل‌تري است كه تمام ارزشهاي الهي را بر باد مي‌دهد و راه هر گونه تحريف و تغيير را به استناد افكار و خواسته‌هاي اين و آن باز مي‌گذارد و اصالت دين را به كلي از بين مي‌برد. اين سخن را با گفتاري از اميرالمومنين علي (ع) در كلمات قصار (كلمه 123) پايان مي‌دهيم: آنجا كه مي‌فرمايد: طوبي لمن ذل في نفسه … و عزل عن الناس شره و وسعته السنه و لم ينسب الي البدعه، خوشا به حال كسي كه در نزد خود كوچك است (و تكبر و برتربيني ندارد) … آزار او به مردم نمي‌رسد، سنت پيامبر براي او كافي است و هرگز بدعتي به او نسبت داده نمي‌شود! در اين عبارت سنت و بدعت در برابر يكديگر قرار گرفته، آنها كه مطيع فرمان خدا و پيرو سنت پيامبر او هستند به سراغ بدعت نمي‌روند، ولي بدعتگذاران پشت به سنت پيامبر (ص) كرده و به پندار خود آن را كافي نمي‌دانند كه اين گمراهي بزرگ و خطرناكي است. 2- خطرناكترين گناه، بار گناه ديگران را بر دوش كشيدن است بسياري از گناهان است كه مسووليت فردي دارد هر چند گناه كبيره‌اي محسوب مي‌شود، مانند ارتكاب اعمال منافي عفت و يا نوشيدن شراب و سا
ير محرمات، ولي خطرناكترين گناهان، گناهاني است كه گروه ديگري را به گناه مي‌افكند و بنيانگذار آن بار گناهان آنها را بر دوش مي‌كشد بي آن كه چيزي از گناهان آنها كم شود. سردمداران ظلم و فساد، بدعتگذاران و آمران به منكر و ناهيان از معروف و صاحبان ادعاهاي باطل در اين گروه جاي دارند. گاه دامنه گناه انسان بعد از مرگ او تا قرنها و نسلها ادامه دارد و شخص گناهكار بايد جريمه تمام آنها را بپردازد (همانگونه كه گاهي كار نيك و صواب چنين است و بركاتش قرنها و نسلها ادامه دارد). قرآن مجيد درباره اينگونه اشخاص مي‌فرمايد: و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم و ليسئلن يوم القيامه عما كانوا يفترون، آنها بار سنگين گناهان خويش را بر دوش مي‌كشند و همچنين بارهاي سنگين ديگري را علاوه بر بارهاي سنگين خويش. و روز قيامت به يقين از تهمتهايي كه مي‌بستند سوال خواهند شد! بزرگترين خطر اينگونه گناهان آن است كه غالبا قابل توبه نيست، چرا كه شرط توبه، شستن آثار گناه است، چگونه انسان مي‌تواند آثار اينگونه گناهان را- كه گاه منطقه وسيعي را فرا مي‌گيرد، و يا بسياري از كساني كه آلوده به آن شده‌اند از دنيا رفته‌اند يا در آينده كه اين پايه‌گذار از دنيا مي
رود به وجود مي‌آيند- بزدايد؟ در نتيجه بايد بسيار با دقت گام برداشت! مبادا خداي ناكرده انسان، آلوده چنين گناهان غير قابل جبراني شود و تعبير مولا علي (ع) در فراز بالا درباره او صادق گردد كه مي‌فرمايد: حمال خطايا غيره، رهن بخطيئته، بار گناهان كساني را كه گمراه ساخته به دوش مي‌كشد و در گرو گناهان خويش نيز مي‌باشد. 1- عالمان سوء و خطرات آنان در فراز بالا از كلام مولا علي (ع) اشارات بسيار پرمعنايي به ضررهاي فوق‌العاده جاهلان عالم‌نما و عالمان زشت سيرت شده است كه هم خود را به بدبختي مي‌كشانند و هم جامعه‌اي را كه در آن زندگي مي‌كنند. خطرات آنها تا آنجاست كه خونهاي بي‌گناهان ريخته مي‌شود و حقوق مظلومان بر باد مي‌رود، خونها از قضاوت ظالمانه آنها فرياد مي‌كشند و اموال به غارت رفته از دست آنها صيحه مي‌زنند. در حديث معروف پيامبر اكرم (ص) آمده است: من عمل علي غير علم كان ما يفسد اكثر مما يصلح، آن كسي كه بدون آگاهي عهده‌دار كاري مي‌شود خرابكاري او از اصلاحات او بيشتر است! در حديث ديگري از همان حضرت مي‌خوانيم: من افتي الناس بغير علم و هو لا يعلم الناسخ من المنسوخ و المحكم من المتشابه فقد هلك و اهلك، كسي كه بدون آگاهي كاف
ي فتوا دهد در حالي كه نه ناسخ را از منسوخ مي‌شناسد و نه محكم را از متشابه، هم خودش هلاك مي‌شود و هم ديگران را به هلاكت مي‌كشاند! اينگونه افراد هر چه بيشتر و سريعتر كار كنند بدبختي آنها و جامعه بيشتر مي‌شود، همانگونه كه در حديث پرمعنايي از امام صادق (ع) مي‌خوانيم كه مي‌فرمود: العالم علي غير بصيره كالسائر علي غير الطريق لا يزيده سرعه السير الا بعدا، كسي كه بدون آگاهي عمل مي‌كند همچون كسي است كه از بيراهه مي‌رود كه هر چه بر سرعت سير خود بيفزايد، از جاده اصلي دورتر مي‌شود! 2- معلوماتي همچون تارهاي عنكبوت در فراز بالا معلومات اينگونه جاهلان عالم‌نما، به تارهاي عنكبوت تشبيه شده است، تشبيهي كه در واقع از سوره عنكبوت در قرآن مجيد گرفته شده است كه معبودهاي مشركان را به تارهاي عنكبوت تشبيه مي‌كند. عنكبوت از عجايب و شگفتيهاي جهان آفرينش است. اين حشره از قطره بسيار كوچك آب لزجي كه در زير شكم دارد و آن را با چنگال خود بيرون مي‌كشد، تارهايي براي خود مي‌تند، زيرا اين مايع داراي تركيب خاصي است كه هر گاه در مجاورت هوا قرار گيرد سخت و محكم مي‌شود. بعضي از دانشمندان مي‌گويند هر عنكبوتي قادر است با اين مايع بسيار مختصر كه در ا
ختيار دارد در حدود پانصد متر از اين تارها بتند و عجيب تر اين كه سستي اين تارها به خاطر نازكي آن است ولي اگر از اين تارها به ضخامت يك سيم فولادي درست كنند از فولاد محكمتر خواهد بود! و يا به تعبيري ديگر اگر سيمي از فولاد به نازكي تار عنكبوت درست شود از تار عنكبوت سست تر است. به هر حال اين تارها كه با مهندسي خاصي ساخته مي‌شود همه لانه عنكبوت را تشكيل مي‌دهد و هم دام او را، ولي همانگونه كه قرآن مي‌گويد در جهان خانه‌اي سست تر از آن وجود ندارد. يك نسيم مختصر آن را در هم مي‌ريزد، يك قطره باران آن را سوراخ مي‌كند شعله ضعيفي از آتش آن را به كلي ويران مي‌سازد و حتي طاقت گرد و غباري را كه بر روي آن مي‌نشيند، ندارد و آن را از هم گسسته و خراب مي‌كند و اينگونه است معبودهاي مشركان و علم و دانش جاهلان مغرور، كه در مقابل هر مشكلي ضعيف و ناتوان است. عالماني كه بر قياسها و استحسانهاي ظني و مانند آن تكيه مي‌كنند، كار آنها نيز همچون كار عنكبوت است كه به آن خانه سستش دل مي‌بندد و بر آن تكيه و اعتماد مي‌كند! ضمنا از اين تشبيه كه در مورد جاهلان عالم‌نما آمده است استفاده مي‌شود كه افرادي در دام آنها گرفتار مي‌شوند كه همچون حشرات و پ
شه‌هاي بي‌مقدارند و آنها كه اهل تحقيق و دقتند هرگز در دام اين عنكبوتهاي زشت گرفتار نمي‌شوند. 3- مداحان چاپلوس در اين فراز سخن از عدم اهليت آنها بر مدح مداحان چاپلوس آمده بود، همان بلاي بزرگي كه گريبان اين دسته از جاهلان عالم‌نما را مي‌گيرد و كم‌كم باور مي‌كنند علم و دانشي دارند و لياقت و ارزشي، و به همين دليل بر مسندهايي تكيه مي‌زنند كه هرگز اهل آن نيستند و مايه هلاكت خويش و جامعه مي‌شوند. ضرر آن مداحان چاپلوس كه اطراف نااهلان را مي‌گيرند و آنها را بر مسند قدرت مي‌نشانند از زيان آن سردمداران نالايق كمتر نيست، بلكه بيشتر است! در قرآن مجيد و روايات اسلامي از اين كار شديدا مذمت شده است. در حديثي از پيغمبر اكرم (ص) مي‌خوانيم: اذا مدح الفاجر اهتز العرش و غضب الرب، هنگامي كه براي شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه درمي‌آيد و پروردگار غضب مي‌كند! در حديث ديگري از همان حضرت آمده است: من مدح سلطانا جائرا و تخفف و نضعضع له طمعا فيه كان قرينه الي النار، كسي كه سلطان ظالمي را ثنا گويد و به خاطر طمع در امكانات ماديش براي او تواضع كند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود! به همين دليل در احاديث اسلامي شديد نسبت
به مدح مداحان هشدار داده شده است كه حتي افراد باتقوا مراقب خطرات اينگونه مداحان باشند! در حديث معروف نبوي مي‌خوانيم: احثو في وجوه المداحين التراب، خاك به صورت مداحان بپاشيد! (و آنها را از خود دور كنيد كه شما را از عيوب غافل مي‌كنند). اميرمومنان در عهدنامه معروف مالك‌اشتر، به مالك در اين زمينه هشدار مي‌دهد و بعد از آن كه او را به همنشيني اهل ورع و صدق و راستي دعوت مي‌كند، مي‌فرمايد: ثم رضهم علي الا يطروك و يا يبجحوك بباطل لم تفعله فان كثره الاطراء تحدث الزهو و تدني من العزه، آنان را طوري تربيت كن كه ستايش بيهوده از تو نكنند و تو را نسبت به اعمالي كه انجام نداده‌اي، تمجيد ننمايند! زيرا كثرت مدح و ثنا، خودپسندي و عجب به بار مي‌آورد و انسان را به تكبر و غرور نزديك مي‌سازد! تفسير به راي و تحريف حقايق روشنترين تفاوت در ميان مومنان باتقوا و بي‌ايمانهاي فاقد تقوا، يك چيز است و آن اين كه گروه اول قرآن و فرمان الهي را براي خود اصل اساسي مي‌دانند و مي‌كوشند خواسته‌هاي خود را بر آن تطبيق دهند و اگر گرفتار خطا و لغزشي شوند، و از چهارچوبه دستورات الهي فراتر روند، به زودي پشيمان مي‌شوند، رو به درگاه خدا مي‌آورند، و از گنا
ه و تقصير خويش توبه مي‌كنند و درصدد جبران برمي‌آيند. گروه دوم كه خودخواه و خودمحور و هواپرستند، معيار اصلي را خواسته‌هاي دل و هوسهاي بي‌قيد و شرط خود مي‌دانند، به همين دليل كوشش مي‌كنند كه آيات قرآن و كلمات الهي را نيز بر آن تطبيق دهند، چرا كه آن اصل است و اين فرع، دين و احكام الهي تا آنجا براي آنها محترم است كه با خواسته‌هاي آنها سازگار باشد، و هر جا از خواسته‌هاي آنها جدا شد از آن جدا مي‌شوند. به همين دليل آنها در برابر آيات الهي با يكي از دو شيوه برخورد مي‌كنند: نخست از شيوه نومن ببعض و نكفر ببعض بهره مي‌گيرند آنچه هماهنگ با هوسهايشان است مي‌پذيرند و به آن ايمان دارند و آنچه را مخالف آن است طرد مي‌كنند و نسبت به آن كافر مي‌شوند! در واقع آنها به مصداق (افرايت من اتخذ الهه هويه) هواي نفس را مي‌پرستند نه خدا را! شيوه دوم دست زدن به تحريف معنوي و تفسير به راي، كه گاه براي فريب مردم و گاه براي فريب وجدان خويش مي‌باشد، و اين شيوه از شيوه اول خطرناكتر و زشت تر است. به همين دليل در آيات قرآن و روايات اسلامي مذمت فوق‌العاده‌اي از آن شده است. قرآن مجيد درباره گروهي از يهود مي‌فرمايد: افتطمعون ان يومنوا لكم و قد كان
فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون، آيا انتظار داريد به آيين شما (مسلمانان) ايمان بياورند با اين كه عده‌اي از آنها سخنان خدا را مي‌شنيدند و پس از فهميدن، آن را تحريف مي‌كردند در حالي كه علم و آگاهي داشتند. مسلم است اينگونه افراد در برابر هيچگونه واقعيتي تسليم نخواهند شد، آنها خفاشاني هستند كه دشمن آفتاب عالمتاب حقند، آنها هرگز ايمان به خدا نياوردند! لذا در حديثي از پيغمبر اكرم (ص) مي‌خوانيم كه ميفرمايد: قال الله رجل جلاله، ما آمن بي من فسر برايه كلامي، خداوند متعال مي‌فرمايد: كسي كه سخن مرا به راي خود (و مطابق ميل خويش) تفسير كند به من ايمان نياورده است. در حديث ديگري از رسول خدا مي‌خوانيم: اشد ما يتخوف علي امتي ثلاث: زله عالم، او جدال منافق بالقرآن، او دنيا تقطع رقابكم، شديدترين خطري كه امت مرا تهديد مي‌كند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براي توجيه منويات خويش)، و مطامع دنيوي، كه گردنهاي شما را مي‌زند (و شما را به ذلت مي‌كشاند). درباره تفسير به راي و مفهوم دقيق آن و خطراتي كه از آن ناشي مي‌شود در موارد مناسب توضيحات بيشتري به خواست خدا خواهد آمد.

خطبه 018-نكوهش اختلاف عالمان

[صفحه 608]
ترجمه: گاه مساله (و دعوايي) مطرح مي‌شود و قاضي به راي خود در آنجا حكم مي‌كند، سپس شبيه همان دعوا نزد قاضي ديگري عنوان مي‌گردد، او درست بر خلاف اولي حكم مي‌كند، سپس همه اين قضات (با آن آراي ضد و نقيض نزد پيشوايشان كه آنان را به قضاوت منصوب كرد، گرد مي‌آيند و او راي همه آنها را تصديق و تصويب مي‌كند در حالي كه خداي آنها يكي و پيامبرشان يكي و كتابشان (نيز) يكي است! (چگونه ممكن است اين همه آراي ضد و نقيض در مساله واحد، حكم خداوند باشد!) آيا خداوند سبحان به آنها دستور اختلاف و پراكندگي داده است و آنها اطاعت فرمان او كرده‌اند! يا اينكه آنها را از اختلاف برحذر داشته و آنها عصيان نموده‌اند! يا اين كه دين ناقصي نازل كرده و در تكميل آن از آنها كمك خواسته است! يا اين كه آنها شريكهاي خدايند و حق دارند بگويند (و حكم صادر كنند و قانون بنويسند) و بر خداوند لازم است رضايت دهد! يا اين كه خداوند سبحان دين كاملي نازل كرده، ولي پيامبر بر تبليغ و اداي آن كوتاهي نموده است! حال آن كه خداوند سبحان مي‌فرمايد: ما چيزي در قرآن فروگذار نكرديم و در قرآن بيان همه چيز آمده است و نيز فرموده: بخشهاي قرآن يكديگر را تصديق و تايي
د مي‌كنند و هيچگونه اختلافي در آن راه ندارد (تا مايه اختلاف آرا شود، چگونه ممكن است در قرآن اختلافي باشد در حالي كه) خداوند سبحان مي‌فرمايد: اگر اين قرآن از ناحيه غير خدا بود اختلافات بسياري در آن مي‌يافتند. قرآن ظاهرش زيبا و آراسته و باطنش عميق ژرف است، نكات شگفت‌آورش هرگز تمام نمي‌شود، اسرار نهفته‌اش پايان نمي‌گيرد و ظلمات (جهل و گمراهي) جز در پرتو انوارش برطرف نخواهد شد! خطبه در يك نگاه: اين خطبه همانگونه كه اشاره كرديم، به عقيده بعضي از محققان جزيي از خطبه گذشته بوده است كه در كلام سيدرضي از هم جدا شده است و محتوا و مضمون آن نيز گواهي بر همين معني مي‌دهد، چرا كه در خطبه گذشته سخن از قضات ناآگاه و ناصالح بود كه با داوريهاي نادرست خود، امنيت جان و مال مردم را به خطر مي‌افكنند و منشا مفاسد بسياري در سطح جامعه مي‌گردند. در اين خطبه نيز سخن از قضاتي به ميان آمده كه تكيه بر دلايل سست و بي‌اساسي همچون قياس و راي و استحسان مي‌كنند و نتايج نادرستي از آن مي‌گيرند و از آن بدتر اين كه رئيس آنها آراي ضد و نقيض همه آنها را حكم‌الله مي‌شمرد و مطابق با واقع مي‌داند. سپس امام (ع) به ابطال نظريه تصويف (نظريه‌اي كه مي
گويد آرا قضات و فتواي فتوادهندگان هر چند با يكديگر در تضاد باشند همگي مطابق واقع و بر وفق حكم الهي است) مي‌پردازد و با تحليل بسيار دقيق و بيان موزون و مستدلي اين عقيده را ابطال مي‌فرمايد و راه را براي وصول به حق، در اين مساله مهم اسلامي كه بسياري در آن سرگردان شده‌اند، كاملا هموار مي‌سازد. اين خطبه در سه بخش خلاصه مي‌شود: بخش اول، سخن از طرز كار قضاتي به ميان مي‌آورد كه در مسير تصويب حركت مي‌كنند و همه آراي ضد و نقيض را حكم‌الله مي‌شمرند. بخش دوم به ابطال اين نظريه مي‌پردازد و در بخش سوم به تناسب، از عظمت قرآن سخن مي‌گويد كه مرجع حل همه مشكلات و اختلافات است. شرح و تفسير: اين همه اختلاف چرا؟ امام (ع) سخن خود را چنين شروع مي‌كند: گاه يك دعوا در حكمي از احكام مطرح مي‌شود و قاضي به راي خود در آنجا حكم مي‌كند، سپس شبيه همان دعوي نزد قاضي ديگري عنوان مي‌گردد، او درست بر خلاف اولي حكم مي‌دهد! (ترد علي احدهم القضيه في حكم من الاحكام فيحكم فيها برايه، ثم ترد تلك القضيه بعينها علي غيره فيحكم فيها بخلاف قوله). سپس همه اين قضات (با آن آراي ضد و نقيضي كه در مساله واحدي داده‌اند) نزد پيشوايشان كه آنان را به قضاوت منص
وب كرده، گرد مي‌آيند، و او راي همه آنها را تصديق و تصويب مي‌كند (و فتواي همگان را درست و مطابق واقع مي‌شمرد)، در حالي كه خداي آنها يكي، پيامبرشان يكي و كتابشان (نيز) يكي است! (ثم يجتمع القضاه بذلك عند الامام الذي استقضاهم فيصوب آرائهم جميعا- و الههم واحد! و نبيهم واحد! و كتابهم واحد). گرچه اين مساله براي بسياري عجيب به نظر مي‌رسد و شايد باور كردنش براي آنها مشكل باشد كه كساني همه قضاوتها يا آراي ضد و نقيض را صواب و درست بشمرند و همه را حكم الهي بدانند، ولي اين يك واقعيت است كه گروهي از مسلمانان اهل سنت داراي چنين عقيده‌اي هستند و اگر به علت گرايش آنها به اين عقيده كه بعدا به طور مشروح خواهد آمد توجه كنيم، باور خواهيم كرد كه آنها در تنگناهايي قرار گرفته بودند كه براي رهايي از آن چاره‌اي جز گرايش به عقيده تصويب وجود نداشته است. ولي امام (ع) در جمله آخر، نخستين ضربه را بر پايه اين تفكر نادرست وارد مي‌سازد و مي‌فرمايد: اين همه در حالي است كه خداي آنها واحد و پيامبرشان واحد و كتابشان واحد است! بي‌شك از خداي واحد براي مساله واحد حكم واحدي صادر مي‌شود، چرا كه او عالم به همه حقايق است و همه چيز را بي كم و كاست مي‌دان
د و طبق مصالح يا مفاسدي كه در آن مساله بوده حكم واحدي در آن تعيين نموده است. نه اشتباه مي‌كند، نه فراموشي در ذات مقدسش راه دارد، نه پشيمان مي‌گردد و نه با گذشت زمان چيز مجهولي براي او آشكار مي‌شود. پس اختلاف از ناحيه او نمي‌تواند باشد! با توجه به اين كه پيامبرشان نيز يكي است و او در همه چيز، به ويژه القاي احكام، معصوم است، حكم الهي را بي كم و كاست و بدون هر گونه تغيير بيان مي‌كند. پس او نيز منشا اختلاف نيست! قانون و برنامه و آيين‌نامه آنها نيز يكي است، كتابي كه هيچگونه تغيير و تحريفي در آن راه نيافته و از سرچشمه زلال وحي نشات گرفته و در دسترس همه آنهاست و مورد قبول همه، و هيچ اختلاف و تضادي در محتواي آن وجود ندارد، چرا كه از سوي خداست. و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا، اگر از سوي غير خدا بود اختلاف و تضاد زيادي در آن ديده مي‌شد. پس اختلاف از ناحيه كتاب آسماني آنها نيست. اين سخن در واقع مقدمه‌اي است براي شرحي كه در فراز دوم مي‌آيد و نشان مي‌دهد كه اختلافات از افكار نادرست خودشان برخاسته و نارساييهاي انديشه‌هايشان سبب بروز چنين اختلافاتي شده و به تعبير ديگر اين سخن يك جواب اجمالي و سربسته براي
مساله تصويب است كه شرح تفصيلي آن را امام (ع) در بحث بعد به نيكوترين بياني روشن مي‌سازد. در واقع اعتقاد به تصويب و صحيح بودن آراي ضد و نقيض، انحراف از اصل توحيد و گرايش به نوعي شرك است. توحيد الوهيت، خدا را يگانه معرفي مي‌كند و توحيد نبوت، پيامبر اولوالعزم را در هر عصر يكي مي‌شمرد، و توحيد شريعت، كتاب آسماني را يكي مي‌داند. پس گرايش به تعدد احكام واقعي، كه چيزي جز شرك نيست، تضاد روشني با اصل توحيد دارد. اين اختلافات قابل توجيه نيست امام در اين بخش از سخنانش به يك استدلال متين و محكم براي ابطال مساله اجتهاد به راي و تصويب آراي مجتهدين و به تعبير ساده‌تر قانونگذاري فقها دست زده و با يك تقسيم دقيق كه بر پنج پايه قرار گرفته، تمام راههاي فرار را بر آنها مي‌بندد، و نادرستي اين طرز فكر را به روشنترين بيان تبيين مي‌كند. نخست ميفرمايد: سرچشمه اين همه اختلاف آراي آنها در مسائل فقهي چيست؟ آيا خداوند سبحان به آنها دستور اختلاف و پراكندگي داده است و آنها اطاعت فرمان او كرده‌اند! (افامرهم الله سبحانه بالاختلاف فاطاعوه). به يقين چنين چيزي امكان‌پذير نيست چرا كه خداوند واحد و يكتا هميشه دعوت به وحدت و يگانگي مي‌كند و از تفر
قه و پراكندگي برحذر مي‌دارد، اوست كه در قرآن مجيدش مي‌فرمايد: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا، همگي به ريسمان (محكم) الهي چنگ زنيد و متفرق نشويد. بنابراين اختلاف حتما از جاي ديگري سرچشمه مي‌گيرد و لذا در دومين مرحله مي‌فرمايد: يا اين كه خداوند آنها را از اختلاف برحذر داشته و آنها عصيان نموده‌اند! (ام نهاهم عنه فعصوه). به يقين يكي از سرچشمه‌هاي اصلي اختلاف همين است، ولي قضاتي كه در مساله واحد رايهاي مختلفي دارند هرگز آماده پذيرش چنين احتمالي نيستند! بنابراين پاسخ آنها نيز در برابر اين سوال منفي است. سپس به سراغ احتمال سوم مي‌رود، مي‌فرمايد: يا اين كه خداوند سبحان دين ناقص نازل كرده و در تكميل آن از آنها كمك خواسته است! (ام انزل الله سبحانه دينا ناقصا فاستعان بهم علي اتمامه). مسلم است كه هيچ مسلماني چنين سخني نمي‌گويد كه دين خدا (اسلام) ناقص است و خداوند از بندگانش براي تكميل آن ياري مي‌طلبد! بلكه به عكس آيات قرآن با صراحت، اين آيين را از هر نظر كامل مي‌شمارد و مي‌فرمايد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام
را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم. سپس به سراغ احتمال ديگري مي‌رود كه بطلان آن نيز مانند آفتاب روشن و آشكار است، مي‌فرمايد: يا اين كه آنها شريكهاي خدايند و حق دارند بگويند (و حكم صادر كنند و قانون بنويسند) و بر خداوند لازم است رضايت دهد! (ام كانوا شركاء له، فلهم ان يقولوا، و عليه ان يرضي). بديهي است اگر كسي قائل به خدايان متعدد باشد، بايد براي هر كدام از آنها سهمي در قانونگذاري و صادر كردن احكام قائل شود، ولي مگر ممكن است مسلماني كه اساس و پايه آيين او بر توحيد است و همه اصول و فروع دين را از دريچه توحيد مي‌نگرد تن به شرك در دهد و فقها و قضات را شركاي خدا بشمرد؟! به تعبير ديگر يكي از شاخه‌هاي توحيد (بعد از توحيد ذات و صفات) توحيد افعال است و يكي از شاخه‌هاي توحيد افعالي، توحيد حاكميت و قانونگذاري است، و مطابق آن حاكميت و تمام شاخ و برگش، بايد به خدا منتهي شود. حكم، حكم اوست و فرمان، فرمان او! چنان نيست كه خداوند بخشي از قوانين اسلام را خودش تشريع كرده باشد و تشريع بخش ديگري را به مغزهاي ناتوان انسانها واگذار كرده باشد! مگر غير او، از مصالح و مفاسد احكام به طور كامل ممكن است آگاه باشد! مگر ممكن است خداوند
زمام بندگان خودش را به دست قانونگذاري بگذارد كه هر كدام به ظن و گمان و راي قاصر خود قانوني مي‌نهند و مردم را در ميان انبوهي از آراي ضد و نقيض، حيران و سرگردان مي‌سازند! سپس امام (ع) به سراغ آخرين احتمال مي‌رود و آخرين راه فرار را نيز به روي آنها مي‌بندد و مي‌فرمايد: يا اين كه خداوند سبحان دين كاملي نازل كرده، ولي پيامبر (ص) در تبليغ و اداي آن كوتاهي نموده است! (ام انزل الله سبحانه دينا تاما فقصر الرسول صلي الله عليه و آله و سلم عن تبليغه و ادائه). بديهي است هيچ مسلماني چنين احتمالي را درباره پيامبر نمي‌دهد، چرا كه حتي كساني كه مساله عصمت را به طور كامل نپذيرفته‌اند و به پندارشان معصوم بودن پيامبر در همه جا و همه چيز دليل كافي ندارد، مساله عصمت را در تبليغ و اداي وحي پذيرفته‌اند، چرا كه بدون پذيرش اين معني، مفهومي براي نبوت و رسالت باقي نمي‌ماند و نقض غرض حاصل مي‌شود. سپس بار ديگر امام (ع) به اصل مساله باز مي‌گردد و اين حقيقت را روشن مي‌سازد كه اسلام براي تمام نيازهاي زندگي بشر، آنچه از احكام لازم بوده است تشريع كرده و چيزي فروگذار نكرده است. و به اين ترتيب مساله ما لا نص فيه لا حكم فيه، آنچه نصي در آن وارد نش
ده حكمي ندارد را از آنها مي‌گيرد و مي‌گويد: خداوند سبحان مي‌فرمايد: ما هيچ چيزي را در قرآن فروگذار نكرديم و در قرآن بيان همه چيز آمده است! (و الله سبحانه يقول: ما فرطنا في الكتاب من شي‌ء و فيه تبيان لكل شي‌ء). اين دو آيه گواه روشني است بر اين كه خداوند هرگز دين ناقصي نازل نكرده و از كسي براي تكميل آن استمداد نجسته است، بلكه همه آنچه مورد نياز است و قرآن مجيد آمده، بخشي در عمومات قرآن، و بخشي در احكام خاصه كه شرح آن در بحث نكات، به خواست خدا، خواهد آمد. سپس براي اين كه اين حربه را نيز از قاضيان ضد و نقيض گو بگيرد، كه هر كدام ممكن است به آيه‌اي استناد جسته كه مفهوم آن با يكديگر متفاوت باشد، مي‌افزايد: خداوند فرموده بخشهاي قرآن يكديگر را تصديق و تاييد مي‌كنند و هيچگونه اختلافي در آن وجود ندارد! (و ذكر ان الكتاب يصدق بعضه بعضا و انه لا اختلاف فيه). بعد براي تكميل اين سخن و بيان دليل روشني از خود قرآن بر اين كه هيچگونه اختلافي در ميان آيات آن نيست مي‌افزايد: خداوند سبحان فرمود: اگر اين كتاب از سوي غير خدا بود اختلافات بسياري در آن مي‌يافتند (فقال سبحانه: و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا). بديهي ا
ست انسانها علمشان محدود است و با گذشت زمان يا دگرگوني مكان و خلاصه كشف امور تازه، افكارشان تغيير مي‌يابد، و به همين دليل ممكن است يك گوينده يا يك نويسنده در طول زمان عمر خود، مطالب ضد و نقيض و مختلفي را بگويد كه لازمه محدود بودن علم و دگرگوني و تكامل افكار با گذشت زمان است. اينها از يك سو، از سوي ديگر انسان فراموشكار است، چه بسا مطلبي را امروز بگويد و فردا يا ماه و سال ديگر آن را فراموش كند و نظري بر خلاف آن ابراز دارد. ولي خداوندي كه عالم به همه چيز است و گذشته و آينده و ما كانو ما يكون را مي‌داند، گذشت زمان هيچ تغيير و دگرگوني در ذات مقدسش ايجاد نمي‌كند، چرا كه مافوق زمان و مكان است. و از اين گذشته نسيان و فراموشي براي او مفهومي ندارد. چگونه ممكن است در كلام چنين كسي كمترين اختلاف و سخنان ضد و نقيض باشد. از مجموع آنچه در بالا آمد به خوبي مي‌توان نتيجه گرفت كه امام (ع) با بيان رسا و تحليل دقيق و ظريفش مساله تصويب و تمسك به قياس و استحسان و اجتهاد به راي را به كلي باطل مي‌كند و راه فراري براي طرفداران آن باقي نمي‌گذارد، زيرا خدا دين كاملي نازل كرده و قرآن، جامع همه نيازهاي انسانهاست و پيامبر كمترين كوتاهي در
تبليغ آن نكرده و هرگز خداوند اختلاف را براي امت اسلامي نپذيرفته و همه جا آنها را دعوت به اتحاد و وحدت كرده است. بنابراين اعتقاد به صحت آراي متناقض و تصويب فتاواي مختلف و همه را حكم واقعي الهي دانستن، چه معني و مفهومي مي‌تواند داشته باشد، اين يك انحراف و اشتباه و گمراهي است نه يك واقعيت! زيبايي و عمق قرآن در سومين و آخرين فراز اين خطبه، امام (ع) به توصيف قرآن مجيد مي‌پردازد و در پنج جمله كوتاه و بسيار پرمعني حقايق زنده‌اي را درباه اهميت قرآن بيان مي‌كند تا تكميلي براي بحثهاي گذشته باشد و نشان دهد كه فقها و قضات اسلامي نبايد هرگز از قرآن غافل بشوند و حقايق و احكام آن را دست كم بگيرند و نبايد با داشتن قرآن، خود را نيازمند به منبع ديگري (جز منبع سنت كه آن هم از قرآن برخاسته و شارع و مبين آن است) بدانند. در اولين توصيف مي‌فرمايد: قرآن ظاهرش بسيار زيبا و شگفت‌آور است (و ان القرآن ظاهره انيق). اين جمله اشاره به فصاحت و بلاغت قرآن دارد، الفاظش بسيار موزون، تعبيرات بسيار حساب شده و آهنگ آيات، آهنگي مخصوص به خود دارد كه هر قدر انسان آن را بخواند و تكرار كند هرگز خسته نمي‌شود، شواهد اين سخن بسيار است كه ورود در اين د
رياي پهناور، ما را از مقصد دور مي‌سازد. در توصيف دوم مي‌فرمايد: و باطن آن عميق است (و باطنه عميق). غالبا پرداختن به زيباييهاي ظاهر، انسان را از عمق معني دور مي‌سازد همانگونه كه پرداختن به معاني عميق و به تعبير ديگر اداي حق معني، انسان را در انتخاب الفاظ زيبا در تنگنا قرار مي‌دهد، نهايت قدرت لازم است كه ميان اين دو جمع شود، حق معني به طور كامل ادا شود و در عين حال در قالب زيباترين و جالبترين الفاظ قرار گيرد، و اين حقيقتي است كه انسان در قرآن مجيد به روشني درمي‌يابد كه ظاهرش فوق‌العاده آراسته، روح‌پرور، جذاب و دلپذير است و باطنش فوق‌العاده عميق و پرمحتواست. ژرفا و عمق قرآن آنگونه است كه هر چه، قويترين انديشه‌ها درباره آن به كار بيفتد باز پايان نمي‌گيرد. چرا چنين نباشد در حالي كه تراوش وحي الهي است كه كلام خدا همچون ذات پاكش بي‌انتهاست. نمونه‌هاي گوناگوني در اين زمينه در سوره‌هاي مختلف قرآن وجود دارد كه آنچه را امام در اين دو جمله بيان فرموده براي انسان آشكارا و محسوس مي‌سازد. در توصيف سوم و چهارم مي‌فرمايد: نكات شگفت‌آور قرآن هرگز فاني نمي‌شود و اسرار نهفته آن هرگز پايان نمي‌پذيرد (لا تفني عجائبه، و لا تنقضي غ
رائبه). ممكن است تفاوت اين دو جمله در اين باشد كه جمله اول (لا تفني عجائبه) اشاره به جاودانگي و ابدي بودن شگفتيها و زيباييها و حقايق برجسته قرآن مي‌كند، چرا كه كتابهاي زيادي را مي‌توان نام برد كه در عصر خود، بسيار شگفت‌آور و جالب بودند ولي با گذشت زمان گرد و غبار كهنگي بر آنها نشست و شگفتيهايش بي‌رنگ شد ولي قرآن هرگز چنين كتابي نيست، چرا كه تمام كساني كه با آن آشنا هستند هميشه در مطالعه و غور و بررسي در الفاظ و معانيش لذت مي‌برند. جمله دوم اشاره به اسرار نهفته قرآن است كه با گذشت زمان هر روز بخش تازه‌اي از آن آشكار مي‌گردد (فراموش نكنيد كه غرائب جمع غريب از ماده غربت و غروب به معني دور شدن از موطن، يا پنهان گشتن است و اين تعبير تناسب نزديكي با اسرار نهفته قرآن دارد). در پنجمين و آخرين توصيف مي‌فرمايد: ظلمات و تاريكيها جز در پرتو نور قرآن برطرف نخواهد شد! (و لا تكشف الظلمات الا به). نه تنها ظلمت جهل و تاريكي كفر و بي‌ايماني و بي‌تقوايي، بلكه ظلمات در صحنه زندگي اجتماعي و سياسي و اقتصادي نيز بدون تعليمات قرآن از ميان نخواهد رفت. امروز با اين كه دنيا از نظر صنايع، فوق‌العاده پيشرفت كرده، ولي با اين حال انواع ظلم
تها بر جامعه بشري سايه شوم خود را گسترده ست، جنگها و خونريزيها، ظلم و بي‌عدالتيها، فقر و بدبختي و از همه مهمتر ناآراميهاي دروني همه جا را فرا گرفته و تمام اينها نتيجه مستقيم ضعف ايمان و تقوا و فقر اخلاقي و معنوي است كه بهترين راه درمان آن پناه بردن به قرآن است. از همه اسفناكتر رها كردن قرآن و پناه بردن به آراي ظني و افكار قاصر بشري در زمينه احكام است كه گروهي از مسلمانان به خاطر دور بودن از قرآن گرفتار آن شدند. نكته‌ها: 1- مساله تصويب چيست و از كجا نشات گرفته است؟ اين مساله يكي از مهمترين مسائل اسلامي است كه ارتباط نزديكي با مساله اجتهاد و راي و قياس و استحسان و مانند آن دارد و نيز داراي پيوند نزديكي با حوادث سياسي و تاريخي بعد از رسول الله (ص) مي‌باشد و شرح اين ماجرا به گونه‌اي كه به درازا نكشد و از طرز بحثهاي ما خارج نشود چنين است: 1- دوران حيات رسول الله (ص) پر از طوفانها و حوادث سخت اجتماعي و سياسي و نظامي بود و مجال زيادي براي مسلمين براي فرا گرفتن همه احكام، باقي نمي‌گذاشت، هر چند اصول اساسي آنها در قرآن تبيين شده بود. 2- بعد از رسول خدا (ص) كه جامعه اسلامي به سرعت رو به گسترش مي‌رفت هر روز مسائل
تازه‌اي در احكام فقهي اسلامي پيدا مي‌شد و مسلمين با مسائل جديد بيشماري روبرو شدند كه در احاديث رسول‌الله (ص) پاسخ آن را نمي‌يافتند. افزون بر اين، مخالفت شديد بعضي از خلفا (عمر) با نوشتن و نقل احاديث رسول الله (ص) به گمان اين كه مزاحم نشر قرآن مي‌شود، بسياري از احاديث رسول الله را به بوته فراموشي سپرد و احساس كمبود منابع براي مسائل فقهي مورد نياز بيشتر مي‌شد، و فقهاي اسلام و مخصوصا دستگاه خلافت كه دائما با مسائل فقهي جديد درگير بود در تنگناي سختي قرار گرفتند، اگر بگويند اسلام براي اين مسائل مختلف اعم از حقوقي و جزايي و فردي و اجتماعي پاسخ ندارد، چگونه با آيه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين و آيين (جاويدان) شما برگزيدم و راضي شدم سازگار خواهد بود؟ آييني كه خاتم تمام اديان است و از نظر مكان، مخصوص به كشور و منطقه‌اي نيست، بلكه جهاني و جاوداني است بايد پاسخگوي تمام نيازهاي مربوط به تمام مناطق جهان تا پايان دنيا باشد و با اين احاديث محدودي كه از رسول خدا نقل شده، چگونه مي‌توان همه آنها را پاسخ گفت
؟ فراموش نكنيد كه اين تنگنا يا بن‌بست شديد، از آنجا ناشي شد كه آنها توصيه معروف و مسلم پيامبر را درباره اين كه قرآن و اهل بيت را فراموش نكنند و دست از دامان اين دو برندارند تا هرگز گمراه نشوند به دست فراموشي سپردند، در حالي كه اگر اين توصيه به كار گرفته مي‌شد و احاديث امامان اهل بيت- عليهم‌السلام- همانند احاديث پيامبر پذيرفته مي‌شد، هرگز چنين مشكلي پيش نمي‌آمد، و درست به همين دليل پيروان مكتب اهل بيت، در هيچ مساله‌اي از مسائل فقهي احساس كمبودي نمي‌كنند، و هزاران هزار حديث كه از آن بزرگواران نقل شده، به فقهاي آنها اجازه مي‌دهد كه نظر اسلام را در هر يك از مسائل فقهي بيان كنند. 3- سرانجام فقهاي اهل سنت براي شكستن اين بن‌بست و تنگنا ناچار شدند به مساله قياس و استحسان و اجتهاد به معني خاص و قانونگذاري از سوي فقها روي آورند. به اين ترتيب كه آمدند و مسائل را به دو بخش تقسيم كردند: مسائل منصوص و ما لا نص فيه (مسائلي كه در كتاب و سنت حكمي درباره آن وارد شده و مسائلي كه هيچگونه حكمي درباره آنها نيست) در مسائل منصوص مطابق نص فتوا دادند و اما در ما لا نص فيه گفتند: راه حل مشكل اين است كه اگر شبيه و نظيري در احكام اسلامي
دارد آن را قياس به شبيه و نظيرش كنند، مثلا اگر در باب نماز حكمي وارد شده، روزه را بر آن قياس كنند، و اگر در حج حكمي وارد شده، عمره را بر آن قياس كنند، و هر گاه شبيه و نظيري در احكام اسلامي ندارد، فقها بنشينند و با در نظر گرفتن صلاح و فساد آن كار، حكم و قانوني براي آن وضع كنند و اين كار را اجتهاد (به معني خاص) ناميدند. به تعبير روشنتر، گروهي با صراحت گفتند: آنچه نصي درباره آن وارد نشده، در واقع قانون خاصي در اسلام ندارد و اين وظيفه فقهاست كه درباره آن قانون‌گذاري كنند و با ظن و گمان و سبك سنگين كردن مصالح و مفاسد، آنچه را به مصلحت نزديكتر مي‌بينند به عنوان حكم الهي معرفي كنند و به اين ترتيب اجتهاد به معني قانونگذاري فقيه در ميان آنها متداول شد. بايد توجه داشت كه اجتهاد دو معني مختلف دارد كه اگر دقيقا به آن توجه نشود سرچشمه اشتباهات فراواني مي‌گردد: معني اول اجتهاد كه آن را اجتهاد عام مي‌ناميم عبارت از استنباط و استفاده احكام از كتاب و سنت و ساير ادله شرعيه است. اين چيزي است كه تمام علماي شيعه نيز به آن قائل هستند و اگر اخباريين آن را به زيان، انكار مي‌كنند در عمل پذيرفته‌اند، زيرا بزرگان اخباريين نيز براي اثبا
ت احكام شرع به كتاب و سنت استدلال مي‌كنند و احكام عام و خاص و مطلق و مقيد و امثال آن را رعايت مي‌نمايند. معني دوم اجتهاد كه آن را اجتهاد خاص مي‌ناميم آن است كه در مسائلي كه نصي وارد نشده، يعني آيه‌اي و روايتي وجود ندارد، متوسل به قانونگذاري مي‌شوند و با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد و اشتباه و نظاير، حكمي براي آن قائل مي‌شوند. اين روش مخصوص به جمع كثيري از علماي اهل سنت است و آن را اجتهاد و عمل به راي مي‌نامند و اين كه گفتيم در ميان علماي شيعه مطلقا وجود ندارد به خاطر آن است كه احاديث امامان معصوم به قدر كافي در اختيار دارند و موارد عدم نص بسيار كم است و نيازي به اجتهاد به معني دوم و قانونگذاري نيست، چرا كه در اينگونه موارد نيز از قواعد كليه و به اصطلاح اصول لفظيه و عمليه حكم مساله را روشن مي‌سازند. عجب اين كه جمعي از دانشمندان اهل سنت معتقدند در مواردي كه نص وجود ندارد، در واقع هيچ حكمي وضع نشده است (ما لا نص فيه لا حكم فيه) و اين وظيفه دانشمندان است كه براي اينگونه موارد قانوني وضع كنند (توجه به اين موضوع براي فهم دقيق فرازهاي آينده اين خطبه ضرورت دارد) و اين همان چيزي است كه با كامل بودن شريعت به هيچ وجه ساز
گار نيست. 4- هنگامي كه حق قانونگذاري در ما لا نص فيه به فقيه داده شود از آنجا كه عدد فقها بي‌شمار است و هر كدام اختيار قانونگذاري به آنها داده شده، و حتي الزامي نيست كه شورايي تشكيل شود و شورا حكم واحدي را تصويب نمايد، طبيعتا آراي مختلف و گاه ضد و نقيض در يك مساله پيدا مي‌شود و در اينجا بن‌بست مهم ديگري ظاهر مي‌شود و آن اين كه آيا همه اين آراي مختلف را مي‌توان به عنوان حكم‌الله پذيرفت يا يكي برحق است و بقيه باطل است؟ و از آنجا كه تفاوتي در ميان اين آرا ظاهرا وجود ندارد چون همه مولود افكار دانشمندان است، و در واقع حكم الهي معيني نيز موجود نيست كه مقياس درست يا نادرست بودن اين آرا شود، ناچار دست به سوي عقيده تصويب دراز كردند يا به تعبير بهتر در دره تصويب سقوط كردند و گفتند همه اين آرا حكم واقعي الهي است! به خصوص اينكه معتقد به عدالت صحابه و احيانا عدم خطاي آنها در راي بودند و به اين ترتيب براي موضوع واحد احكام متعددي به تعداد آراي مجتهدين وجود داشت كه همه، حكم واقعي الهي محسوب مي‌شود. آنها معتقد بودند هنگامي كه مساله تصميم‌گيري درباره خلافت با آن همه اهميتش به امت و اهل حل و عقد (دانشمندان) واگذار شده است مانع
ي ندارد كه حق قانونگذاري در مسائل فرعيه كه در آن نصي وارد نشده، به دانشمندان واگذار گردد. به اين ترتيب عقيده تصويب با تمام پيامدهاي دردناك و خطرناكش در ميان جماعتي از مسلمين به خاطر فراموش كردن توصيه پيامبر (ص) در حديث ثقلين پيدا شد. 5- بسته شدن باب اجتهاد: اين مساله سبب شد كه آرا و عقايد گوناگون و بسيار مختلف و متضاد در جامعه اسلامي و در ميان فقها به سرعت رشد كند و شكل وحشتناكي به خود بگيرد و سبب تزلزل توده مردم در مسائل ديني گردد و زبان دشمنان را نسبت به مسلمين و احكام اسلامي بگشايد. اينجا بود كه گروهي از دانشمندان دست به كار شدند و براي پايان دادن به اين وضع اسف‌انگيز دست به كار زشت ديگري زدند و آن بستن باب اجتهاد بود. گفتند تا همين جا كافي است و ديگر كسي حق اجتهاد كردن ندارد! و چون مردم به فرقه‌هاي مختلفي در احكام شرعي تقسيم شده بودند و هر گروهي پيرو دانشمندي بود، چهار تن از اين فقها را كه پيروان بيشتري داشتند (ابوحنيفه، مالك، محمد بن ادريس شافعي و احمد حنبل) را برگزيدند و همه مردم را ملزم كردند كه از يكي از اين چهار نفر پيروي كنند و خط بطلان بر بقيه آرا و عقايد كشيدند تا جلوي پراكندگي و انشعاب بيشتر گرفت
ه شود، در حالي كه هيچ دليل در كتاب و سنت نسبت به اين چهار پيشوا وجود نداشت و آنها هيچ امتيازي بر ديگران نداشتند جز اين كه پيروان بيشتري داشتند، و نه هيچ دليلي بر بسته شدن باب اجتهاد و منحصر بودن اين حق به گروه خاص و زمان خاصي وجود داشت! همانگونه كه در خطبه 16 اميرمومنان آمده بود: خطاها و گناهان مركبهاي سركشي هستند كه انسان را پيوسته از يك وادي خطرناك به وادي خطرناك ديگري مي‌افكنند. آنها نيز بر اثر اشتباه روز اول، پشت سر هم گرفتار اشتباهات ديگر شدند و اين اشتباهات، زنجيروار همچنان ادامه دارد. بسته بودن باب اجتهاد، امروز مشكل عظيمي براي دانشمندان و فقهاي اهل سنت به وجود آورده، چرا كه خود را در برابر انبوه مسائل مستحدثه‌اي مي‌بيند كه وجود نداشته و هيچ حكمي در مذاهب چهارگانه درباره آن ديده نمي‌شود، به همين دليل گروهي علنا و آشكارا و گروهي در پرده يا نيمه‌آشكار به مخالفت با اين مساله برخاسته‌اند و مايل هستند درهاي اجتهاد را آهسته آهسته به روي فقهاي كنوني باز كنند و از انحصار در فقهاي چهارگانه درآورند، و به فتوا دادن در مسائل امروز و حتي تجديد نظر در مسائل گذشته پرداختند و اين سوال را مطرح كردند كه چرا اجتهاد منحص
ر به آنها باشد با اين كه دانشمنداني برتر از آنها وجود دارند و به فرض كه برتر هم نباشند با بسته بودن باب اجتهاد چه كسي پاسخگوي مسائل اين زمان مي‌شود؟ ولي پيروان مكتب اهل بيت از تمام اين طوفانها بركنارند و هرگز باب اجتهاد را (البته اجتهاد به معني اول نه معني دوم) مسدود ندانسته و به همه دانشمندان و فقها حق داده‌اند كه از روش استنباط در مسائل ديني استفاده كنند و در عين حال حق قانونگذاري و اجتهاد به معني دوم را براي هيچ كس قائل نيستند. سوال: در اينجا سوالي پيش مي‌آيد و آن اين كه اجتهاد به معني اول نيز منشا بروز اختلافاتي مي‌شود، بنابراين مشكلات اختلاف را به دنبال دارد و چندان تفاوتي ميان اجتهاد به معني اول و دوم نيست. پاسخ: توجه به يك نكته مي‌تواند جواب اين سوال را روشن سازد و آن اين كه در اجتهاد به معني استنباط احكام از كتاب و سنت، محور اصلي نصوص و كتاب و سنت است و همه مجتهدان گرد آن مي‌گردند و طبعا مايه وحدتي در ميان آنها وجود دارد هر چند برداشتها ممكن است مختلف باشد، ولي اختلافات غالبا زياد نيست و به همين دليل در اكثر مسائل، مشهور فقها نظر واحدي دارند هر چند در شاخ و برگها ممكن است متفاوت باشند. ولي در اجت
هاد به معني دوم محور خاصي وجود ندارد كه مجتهدان، گرد آن جمع شوند، بلكه معيار هر كس فكر و راي خود اوست و اينجاست كه اختلافات، فوق‌العاده زياد مي‌شود و ممكن است در يك مساله معين، آراي بسيار زيادي پيدا شود كه چهره شريعت اسلامي را كاملا مشوه و بدنما كند. از اين گذشته طرفداران اجتهاد به معني استنباط از كتاب و سنت مي‌گويند: دين خداوند هرگز ناقص نبوده و نيست، و براي هر مساله‌اي كه امروز و فردا و تا روز قيامت در ميان مسلمانان جهان پيدا مي‌شود، يك حكم الهي صادر شده است كه در عمومات و اطلاقات يا ادله خاصه كتاب و سنت آمده، و نزد امامان معصوم- عليهم‌السلام- روشن است. هر كس در اجتهادش به آن حكم الهي برسد راه صواب پوييده و آن كس كه نرسد، راه خطا رفته است، هر چند اگر كوتاهي در مقدمات اجتهاد نكرده باشد نزد خدا معذور و ماجور است. اعتقاد به تخطئه در مقابل تصويب مفهومش همين است و لذا طرفداران اين عقيده مي‌گويند: للمصيب اجران و للمخطي اجر واحد، آن كس كه به واقع برسد دو پاداش دارد و آن كس كه خطا كند و مقصر نباشد يك پاداش در حالي كه طرفداران اجتهاد به معني قانونگذاري مي‌گويند: كل مجتهد مصيب، حكم هر مجتهدي واقعي است! يعني تمام احك
ام ضد و نقيض مجتهدان كه راي خودشان است مطابق حكم واقعي الهي است! (دقت كنيد) 2- پيامدهاي اعتقاد به تصويب و بسته شدن باب اجتهاد مفاسدي كه بر اعتقاد به تصويب و تمسك جستن به راي و اجتهاد به معني قانونگذاري فقها مترتب مي‌شود فراوان است كه ذيلا فهرست وار به آنها اشاره مي‌شود: 1- اعتراف به نقصان دين (العياذ بالله) از نظر احكام و استمداد از آراي فقها و افكار انسانهاي غير معصوم و خطاكار براي تكميل احكام شريعت! 2- انسداد باب اجتهاد يعني اعتقاد به اين كه بعد از فقهاي چهارگانه اهل سنت، هيچ كس حق اجتهاد ندارد! چرا كه گشوده بودن اين باب، سبب مي‌شود كه گاه در يك مساله دهها راي و فتواي مختلف به وجود آيد، و مي‌دانيم اين انسداد باب اجتهاد، راه را به روي فقهاي اسلام در مسائل مستحدثه بكلي مي‌بندد و مسلمين جهان را از نظر احكام شرع در بن‌بست قرار مي‌دهد. انحصار مذاهب در چهار مذهب، تاريخچه دردناك و عبرت‌انگيزي دارد و نشان مي‌دهد كه اين بدعت بي‌سابقه در اسلام، كه استقلال فقهاي اسلام را سلب كرد طي چه حوادثي واقع شد. بنا به نوشته مقريزي در كتاب الخطط المقريزته و همچنين نوشته ابن‌فوطي و نوشته ديگران، هيچ ضابطه مشخصي براي انتخاب مذاهب
چهارگانه نبود جز اين كه از يك سو كثرت مذاهب فقهي، زمامداران مناطق مختلف كشورهاي اسلامي را به وحشت انداخت و موجب هرج و مرج فراوان شد، و از سوي ديگر اين مذاهب چهارگانه به علل سياسي و اجتماعي در تمام جهان اسلام انتشار يافته بودند، به همين دليل حذف آنها ممكن نبود، همانگونه كه شيوع مذاهب ديگر نيز موجب مشكلات فراواني مي‌شد. لذا فقها و حكام وقت دست به دست هم دادند كه با هر كس كه سخني از غير اين چهار مذهب بگويد به شدت مقابله كنند، و عجب اين كه اين مساله در قرن هفتم اتفاق افتاد. در مصر در سال 665 و در بغداد در سال 631، شروع شد به طوري كه در سال 645 مدرسان مدرسه معروف مستنصريه تصميم گرفتند كه غير از اين چهار مذهب را نپذيرند و آنچه غير از آن است تحريم كنند. بدين ترتيب هفت قرن بعد از ظهور اسلام و گرم بودن بازار اجتهاد و آزادي فقها، درهاي اجتهاد بسته شد و همه فقها به صورت مقلداني براي اين چهار فقيه درآمدند و استقلال فقهاي خويش را از دست دادند. و اين نبود مگر به خاطر انحرافي كه در همان قرن اول واقع شد. عترت و اهل بيت كه يكي از دو ثقل عظيم بودند كنار گذاشته شدند و باب قياس و استحسان و اجتهاد به راي، گشوده شد و آن همه آراي
ضد و نقيض و پر از هرج و مرج ظاهر گشت و همه به عنوان حكم‌الله تلقي شد و حتي با نهايت تاسف، مكتب اهل بيت در رديف يكي از مذاهب چهارگانه نيز قرار نگرفت. در حقيقت آن انحراف نخستين سبب پيدايش اين بدعت بزرگ شد، بدعتي كه چاره‌اي جز آن نبود. 3- هرج و مرج فقهي و قضايي كه از وجود آراي متضاد و متعدد، گاه به عدد مجتهدين، در يك مساله به وجود مي‌آيد، و بي‌شك مشكلات آن از مشكلات مجالس قانونگذاري در عصر ما بسيار بيشتر است، چرا كه در مجالس قانونگذاري در عصر ما، حداقل نمايندگان يك كشور و يك منطقه از جهان در يكجا جمع مي‌شوند و با اكثريت آراء خود، نظر واحدي را حداقل براي مدتي نسبت به مردم آن منطقه ابراز مي‌دارند، ولي اجتهاد به راي و تصويب، به هر فردي از مجتهدان اجازه مي‌دهد كه به تنهايي به قانونگذاري بنشيند و از آن عجيب تر اين كه هر چه به نظرش رسيد به عنوان حكم‌الله واقعي ابراز دارد، و بر خلاف مجالس قانونگذاري عصر ما كه حكم آنها حكم بشري است، پيروان مجتهد مجبور باشند از آن به عنوان يك حكم الهي تبعيت كنند. تصديق مي‌كنيم كه با اين توضيحات نسبتا مشروحي كه درباره مساله تصويب داديم، از روشي كه در تفسير شرح نهج‌البلاغه گزيده‌ايم كمي د
ور شديم، ولي چون مساله بسيار مهم و سرنوشت ساز بود چاره‌اي نداشتيم، به علاوه فرازهاي آينده خطبه نيز با تبيين اين بحثها روشنتر مي‌شود. در عين حال براي توضيح بيشتر درباره اين مساله مهم اسلامي به منابع زير مراجعه نماييد. نكته: چگونه در قرآن همه نيازها وجود دارد؟ همانگونه كه در فراز بالا از اين خطبه مهم تاكيد شده، قرآن مجيد به صراحت آيات متعدد، بيانگر همه اموري است كه مسلمانان تا دامنه قيامت، به آن نيازمندند. در احاديث اسلامي نيز اين موضوع با صراحت بيشتري بيان شده، از جمله در حديثي از امام صادق (ع) مي‌خوانيم: ان الله تبارك و تعالي انزل في القرآن تبيان كل شي‌ء حتي و الله ما ترك شيئا تحتاج اليه العباد، حتي لا يستطيع عبد يقول لو كان هذا، انزل في القرآن، الا و قد انزله الله فيه، خداوند در قرآن هر چيزي را بيان كرده است به خدا سوگند چيزي كه مورد نياز مردم بوده است كم نگذارده، تا كسي نگويد اگر فلان مطلب درست است بايد در قرآن نازل مي‌شد. آگاه باشيد همه نيازمنديهاي بشر را خدا در آن نازل كرده است. ولي در اينجا اين سوال پيش مي‌آيد كه ما احكام مختلفي را مي‌بينيم كه در قرآن نيامده و اين با جامعيت قرآن سازگار نيست، مثلا، ت
عداد ركعات نماز، اجناسي كه در آن زكات واجب است، نصاب زكات، مقدار آن و بسياري از مناسك حج، عدد سعي صفا و مروه و دورهاي طواف و مسائل ديگري در زمينه حدود و ديات و آداب قضاوت و شرايط معاملات و انواع معاملات مستحدثه و مانند آن به وضوح در قرآن ديده نمي‌شود. در پاسخ اين سوال بايد به سه نكته توجه كرد: نخست اين كه در قرآن مجيد احكام كليه و قواعد گسترده و عمومات و اطلاقاتي وجود دارد كه بسياري از مشكلات را مي‌توان با آن حل كرد، مثلا، آيه اوفوا بالعقود در معاملات، و آيه و ما جعل عليكم في الدين من حرج در ابواب عبادات، و لا تضار والده بولدها و لا مولود له بولده در حقوق والدين و آيات ديگري از اين قبيل، پاسخگوي بسياري از سوالات و مسائل مستحدثه است. ديگر اين كه قرآن مجيد با صراحت يكي از منابع اصلي احكام الهي و معارف اسلامي را سنت پيامبر مي‌شمارد و مي‌گويد: ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا، آنچه پيامبر براي شما مي‌آورد بگيريد و آنچه شما را از آن نهي مي‌كند خودداري نماييد! و نيز در جاي ديگر پيامبر را به عنوان تبيين‌كننده و شارح قرآن معرفي كرده و مي‌فرمايد: و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم. پيامبر نيز طب
ق صريح حديث ثقلين، اهل بيت و عترت را نيز به عنوان يكي از منابع مطمئن احكام و معارف اسلامي معرفي فرموده است و به يقين اگر به توصيه‌هاي قرآن و پيامبر (ص) عمل شود هيچ سوالي در زمينه احكام و غير آن بدون پاسخ نخواهد ماند. سوم اين كه از روايات مختلف اسلامي به خوبي استفاده مي‌شود كه قرآن ظاهر و باطني دارد، ظاهر آن معاني و مفهوماتي است كه در دسترس همه قرار گرفته و از آن بهره‌مند مي‌شوند، ولي باطن آن معاني و مفاهيم ديگري است كه تنها در اختيار پيامبر و پيشوايان معصوم قرار دارد كه با درك و ديد ديگري آيات را مي‌نگرند و از آن بهره‌گيري و استفاده فراواني مي‌كنند. بنابراين اگر ثقلين (قرآن و اهل بيت) در كنار هم قرار گيرند و مردم در ميان اين دو جدايي نيفكنند، از اين بخش از محتواي قرآن كه راه‌گشايي فراواني دارد، بهره مي‌گيرند. شايد روايت معروف امام صادق (ع) كه مي‌گويد: انا اعلم كتاب الله و فيه بدء الخلق و ما هو كائن الي يوم القيامه و فيه خبر السماء و خبر الارض و خبر الجنه و خير النار و خبر ما كان و ما هو كائن، اعلم ذلك كما انظر الي كفي ان الله يقول فيه تبيان كل شي‌ء، من به خوبي كتاب خدا را مي‌دانم، در آن آغاز آفرينش و آنچه تا
روز قيامت به وقوع مي‌پيوندد وجود دارد، و همچنين است در آن خبر آسمان و زمين و خبر بهشت و دوزخ و خبر آنچه بوده و آنچه خواهد بود. من همه اينها را مي‌دانم آنگونه كه به كف دستم نگاه مي‌كنم! خداوند مي‌فرمايد: در قرآن بيان همه چيز است. در نهج‌البلاغه نيز آمده است: و في القرآن نباء ما قبلكم و خبر ما بعدكم و حكم ما بينكم، در قرآن خبرهاي پيش از شما و خبرهاي بعد از شما، و حكم در ميان شما وجود دارد (گذشته و آينده و حال، همه در آن جمع است). در تعبير ديگري امام (ع) درباره قرآن مي‌فرمايد: الا ان فيه علم ما ياتي و الحديث عن الماضي و دواء دائكم و نظم ما بينكم، آگاه باشيد! در قرآن علوم مربوط به آينده و اخبار مربوط به گذشته و داروي بيماريها و نظم ميان شماست. اين سخن تنها در احاديث اهل بيت- عليهم‌السلام- نيامده است، بلكه از طرق اهل سنت نيز نقل شده است: سيوطي در درالمنثور از صحابي معروف ابن‌مسعود نقل مي‌كند: ان فيه علم الاولين و الاخرين، در قرآن علم اولين و آخرين است. و از اوزاعي نقل مي‌كند كه در تفسير آيه و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي‌ء. قال: بالسنه، گفت منظور اين است كه به وسيله سنت همه حقايقي كه در قرآن وجود دارد، كشف مي
شود. سيوطي در كتاب اتقان،