جلاء العیون: در زندگانی و مصائب چهارده معصوم علیهم السلام از ولادت تا وفات

مشخصات کتاب

سرشناسه : مجلسی، محمد باقربن محمدتقی، 1037 - 1111ق.

عنوان و نام پدیدآور : جلاء العیون در زندگانی و مصائب چهارده معصوم علیهم السلام از ولادت تا وفات ( منتخب - فهرستی)[چاپ سنگی]/محمدباقربن محمدتقی مجلسی؛کاتب: نصرالله تفرشی

وضعیت نشر : طهران:ملاحسن و محمد صادق خوانساری1276ق.طهران:کارخانه محمد قلی و محمد حسین)

مشخصات ظاهری : 362 ص.، قطع:21.5×34س.م

یادداشت : زبان: فارسی

آغاز، انجام، انجامه : آغاز:بسمله،ستایش بی مثل و انباز سزاوار خداوند پاک بی نیاز یست که تذکر مصائب و استماع نوایب سربازان مسالک قرب و وصال و جان فشانان معارک اطاعت و امتثال خود را موجب جلای عیون ...

انجام:... باینجا ختم کردم این عجاله کثیر الفائده را و از حق تع- امیدوارم که روز جزا وسیله نجات این غریق بحر خطا گردد.

مشخصات ظاهری اثر : نوع و درجه خط:نسخ

نوع و تز ئینات جلد:تیماج،مقوایی،قهوه ای

یادداشت تملک و سجع مهر : شکل و سجع مهر:در اولین صفحه کتاب مهر بیضوی با سجع(صنیع الملک) به چشم می خورد.و صفحه 362 و صفحه پایانی کتاب مهر بیضوی با سجع(ذبیح الله حسینی) مشاهده می شود.

توضیحات نسخه : نسخه بررسی شد.بعضی اوراق وصالی شده است.

معرفی چاپ سنگی : کتاب حاضر زندگینامه 14 معصوم می باشد که از پیامبر (ص) و حضرت فاطمه و دوازده امام شیعیان است . دارای یک مقدمه و 14 باب و هر باب دارای چند فصل می باشد . مقدمه در ثواب گریستن ، باب اول در ولادت و مرگ حضرت محمد (ص) ، باب دوم در ولادت و مرگ حضرت زهرا(س) ، باب سوم در ولادت و شهادت حضرت علی (ع) ، باب چهارم از ولادت تا شهادت اما حسن مجتبی (ع) ، باب پنجم از ولادت تا شهادت اما حسین (ع) ، باب ششم از ولادت تا شهادت زین العابدین (ع) ، باب هفتم از ولادت تا شهادت امام محمد باقر (ع) ، باب هشتم اما جعفر صادق (ع) ، باب نهم امام موسی کاظم (ع) ، باب دهم اما رضا (ع) ، باب یازدهم امام محمدتقی (ع) ، باب دوازدهم امام علی نقی (ع) ، باب سیزدهم امام حسن عسگری (ع) ، باب چهاردهم امام حجه بن الحسن عسکری می باشد .

موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه

ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه

شناسه افزوده : تفرشی،نصرالله،قرن 13ق. کاتب

شماره بازیابی : 9990 6- : ث.254030 ( جلد مقوایی، روکش تیماج قهوه ای، مجدول ضربی؛ مهر بیضی به سجع « صنیع الملک » ( ص 2 ) ؛ جدا شدگی جلد و وصالی برخی از اوراق ).

7513 6- : ث.8514 ( جلد مقوایی، روکش تیماج قهوه ای، مجدول ضربی؛ مهر بیضی به سجع « صنیع الملک » ( ص 2 ) و مهر بیضی به سجع « حسین بن هدایت الله » ( ابتدای کتاب ) ).

دسترسی و محل الکترونیکی : آدرس الکترونیکی منبع

شماره دستیابی : 6-19388

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

ص: 6

ص: 7

ص: 8

ص: 9

ص: 10

ص: 11

ص: 12

ص: 13

ص: 14

ص: 15

ص: 16

ص: 17

ص: 18

ص: 19

ص: 20

ص: 21

مقدمه مترجم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

ستایش بی مثل و انباز سزاوار خداوند بی نیازی است که تذکّر مصائب و استماع نوائب سربازان مسالک قرب و وصال و جانفشانان معارک اطاعت و امتثال خود را موجب جلای عیون ارباب ایمان و یقین گردانید، و غبار فتنه اشرار را در نظر بادیه پیمایان مراحل معرفت و اعتبار از کحل الجواهر ابصار و ابروی عزّت و افتخار به درجات برتر نشانید. و صلوات متوالیات و تحیّات متواترات بر سیّد انبیاء و نخبه اصفیاء، خلاصه ارباب محنت و بلا و نقاوه اصحاب مصیبت و ابتلاء، فرمانفرمای عوالم غیب و شهود، و صدرنشین محفل قرب رحیم و دود، و شفیع درماندگان روز جزاء، ذخیره تهیدستان عالم بقاء، محمّد مصطفی صلی اللَّه علیه و آله و سلم و بر آل بی مثالش که به صیقل محبّت و ولای خود، آئینه سینه های مؤمنان را از زنگ شکوک و شبهات جلا داده؛ قابل انعکاس گل رخان چمن انجمن حسن عقیدت ساخته اند، و در بوستان شجاعت گلهای رنگارنگ شهادت بنیان، مشام جان مجرمان را به شمیم شفاعت نواخته اند، فصلوات اللَّه علیه و علیهم أبد الآبدین، و لعنه اللَّه علی أعدائهم و قاتلیهم و ظالمیهم الی یوم الدین.

امّا بعد: تشنه لب زلال فیوض ربّانی و آرزومند ادراک سعادت جاودانی، محمّد باقر بن محمّد تقی- عفی اللَّه عن جرائمهما- بر الواح ضمایر اخوان ایمانی و خلّان روحانی، تصویر و تقریر می نماید که: چون به مقتضای اخبار متواتره و آثار متظاهره تذکّر و تذکیر، گریستن و گریان گردانیدن و محزون ساختن بر بلایا و محن اهل بیت رسالت که از جمیع مقرّبان بارگاه احدیّت عظیم تر است، این مصائب از ملائکه مقرّبان و انبیای مرسلان و شایستگان بندگان ارض و سما و مرغان هوا و ماهیان دریا و وحشیان صحرا، از همه مصیبت بیشتر است، و اعظم طاعات و اشرف قربات است، و سبب نیل

ص: 22

سعادات و رفع درجات می گردد، و اطّلاع بر احوال سعادت مآل پیشوایان دین و مقرّبان ربّ العالمین موجب قوّت ایمان و یقین می شود، و در هنگام نزول حوادث دوران و حدوث نوائب زمان تفکّر در آلام و مصائب ایشان، و راضی شدن به قضای ربّانی، و دفع وساوس شیطانی، تأثیر عظیم دارد. و آنچه در این باب، به عربی و فارسی، در سلک تعریف در آورده اند بعضی ناقص و ناتمام است، و بعضی را از کتب سیر و اخبار مخالفان اخذ نموده اند که اعتماد را نمی شاید و بسا باشد که برای جمعی که مایه وافری از علم نداشته باشند ضرر عظیم نماید و موجب خلل در عقاید ایمانی ایشان گردد.

و این شکسته در کتاب «بحار الانوار» آنچه که متعلّق به احوال شریفه ایشان است در چندین مجلد استیفا کرده ام، و در کتاب حیات القلوب نیز اکثر آنها بر وجه اختصار مذکور شده است. و چون از کتاب اوّل، عوام را چندان انتفاعی نیست، و تحصیل کتاب دوّم بر اکثر مردم متعسّر است، لهذا این قلیل البضاعه با اختلال احوال و وفور اشتغال و هجوم هموم و آلام و طریان عوارض و اسقام به خاطر فاتر رسید که کتاب وجیزی در این باب به لغت فارسی تألیف نماید که مقصور بر ذکر ولادت و شهادت حضرت سیّد المرسلین و ائمّه طاهرین صلوات اللَّه علیهم اجمعین بوده باشد، بر وجهی نوشته شود که همه خلق را از آن بهره ای بوده باشد، و به ترجمه الفاظ روایات معتبره اقتصار نموده، مقیّد به حسن عبارات و تنوّع استعارات نگردد، و از غیر احادیث معتبره که از کتب افاضل محدّثان امامیّه رضوان اللَّه علیهم اخذ نموده چیزی نقل ننماید تا مؤمنان به خواندن و شنیدن آن به ثواب احیاء احادیث ائمّه دین علیهم السّلام که اشرف طاعات و ارفع سعادات است فایز گردند، و به محزون گردیدن و گریستن بر مصائب جلیله برگزیدگان ربّ العالمین به درجات مقرّبین برسند و بهره ای از مثوبات جزیله ایشان به این غریق بحر سیّئات در حال حیات و بعد از وفات عاید گردد.

و ترتیب این ابواب جمّه الفوائد، و تألیف این کتاب شریفه المقاصد از برکات عهد و اوان سلیمان ثانی بود، که مرغ و ماهی در پناه معدلتش آرمیده اند و به میامن تربیت خسرو قدر دانی جلوه نمود که به فیض سحاب مکرمتش عروسان خلوت خانه غیب به

ص: 23

جلوه گاه ظهور خرامیده، اعنی سلطان سلطان نشان، و داور دارا دربان، غرّه ناصیه اقبال و قرّه باصره جاه و جلال، مؤسّس بنیان سلطنت و کامکاری و مشیّد ارکان عظمت و بختیاری، بانی مبانی مروّت و انصاف، ماحی مراسم جور و اعتساف، گلدسته چهارباغ عناصر و ارکان، منتخب مجموعه کون و مکان، نوربخش دلهای روشن ضمیران، قندیل اسرار ولایش در سینه های پاک طینتان، مشکاه انوار عدالت، و مرغان سرابستان ضمیرش با عندلیبان گلشن کشف و الهام هم آواز، و مهوشان خاطر قدسی مناظرش با قدسی نژادان حجله قدس دمساز، خورشید پروانه فانوس خیالش مهر سپهر نمونه بارگاه جاه و جلالش به نسبت خامه قدس مناظرش قدس نژاد حجله نیستان و واسطه تمام نیشکر و به تشبیه مداد کثیر الامدادش سواد لیالی دیجور را خورشید انور در زیر سرو از گلشن سامعه اش عرض نیاز ضعیفان بر نغمات طریقه مطربان مقدم نشین در نظر حقیقت اثرش رضای خاطر مسکینان به صد دل ربائی دلبران چین و به یمن تربیتش بساتین شریعت غرا خرّم و سیراب، و به رشحات سحاب معدلتش حدائق ملّت بیضاء سرسبز و شاداب، به ذکر سخایش دهان صدف درّ افشان، و به وصف عطای بی انتهایش پیوسته دریاتر زبان، لطف بی پایانش با قهر نمایان مانند خنده برق و گریه ابر توأمان، تیغ جوهردارش دریای موّاجی است که سرهای بردبار دشمنان در آن حبابی است، و سنان جانگدازش سیخی است که دلهای مخالفان از آن کباب است، کشتزار آمال همکنان از جداول آمال سخایش سیراب، و از صفیر عندلیب خوش الحان خامه عدالت نگارش غم در خاطرها نایاب، آب تیغش طراوت بخش چمن آمال شریعت و دین، و برق شمشیرش آتش خرمن حیات مخالفان دین مبین، صفیر خامه طوطی تدبیرش با صریر قلم تقدیر هم آواز، و شهباز فکر صایبش در شکار معانی بلند عرش پرواز، گره جبین قهرش عقده گشای گره های کار بستگان، گشادگی کف احسانش سحاب مزارع املهای پژمردگان.

خلوت نشینان صوامع، ریاضت دعایش را مفتاح خزائن فیض یافته، معتکفان مساجد عبادت به جز استدعای خلود دولت ابد قرین ذکری ورد زبان نساخته اند، صرصر قهرش اگر بر زمین وزد بر چهره محیط حبابی گردد، و اگر بر محیط وزد بر دامن

ص: 24

گردون سرابی نماید، با شعاع خورشید ضمیر انورش، آفتاب جهان تاب از شرم اظهار نور در نقاب زر تار مستور گردیده رخ نمی نماید، و ماه چهارده شبه ضیای خویش را تکلّف دانسته، پرده یک شبه کلف از چهره نمی گشاید، اعنی السلطان الافخم، و الخاقان الاکرم، مالک بلاد الترک و الدیلم، مطوق رقاب العرب و العجم، فرع الشجره الطیّبه النبویّه، غصن الدوحه العلیه العلویه، معدن الجود و الامتنان، منبع الفضل و الاحسان، السلطان ابن السلطان ابن السلطان و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان، السلطان سلیمان الموسوی المصطفوی بهادرخان، خلّد اللَّه ملکه و ضلال جلاله علی مفارق اهل الایمان.

لهذا ناصیه این نو رسیده گلشن قدس را به اسم اقدس مطلع خورشید سعادت منوّر گردانیده، و این تحفه فرومایه را به درگاه جهان پناه مرفوع داشته به اوج عزّت و کرامت رسانید، چون مشتمل بر عزّ اخبار آبای اطهار آن سلاله اخیار، و محتوی بر احوال شریفه اجداد امجاد آن زبده نتایج لیل و نهار است، امید وصول به منتهای درجه عزّ و قبول دارد، و عجز و قصور خود را مانع حصول این مأمول نمی داند.

چون اشک ریختن در مصائب پیشوایان دین، موجب جلای دیده های ظاهر و باطن مؤمنین می گردد، آن را به «جلاء العیون» مسمّی گردانید، بر مقدّمه و چهارده باب به عدد مقرّبان ربّ الأرباب مرتّب ساخت، و علی اللَّه توکّلت فی جمیع اموری، و هو حسبی و نعم الوکیل.

ص: 25

امّا مقدّمه در بیان ثواب گریستن بر مصائب حضرت رسالت پناه و ائمّه طاهرین علیه السّلام و محزون بودن برای ایشان است

ابن بابویه و دیگران به سند موثّق از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کرده اند که: هر که به یاد آورد مصیبت ما را و بگرید برای آنچه مرتکب شده اند از ما، با ما باشد در درجه ما در روز قیامت؛ و کسی که به یاد دیگران آورد مصیبت ما را پس بگرید یا بگریاند، گریان نگردد دیده او در روزی که دیده ها گریان باشد؛ و کسی که بنشیند در مجلسی که در آن مجلس احیای امر ما نمایند و احوال ما و احادیث ما را بیان کنند، نمیرد دل او در روزی که دلها از ترس و بیم مرده باشند «1».

و علی بن ابراهیم به سند حسن از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: هر که ما را به یاد آورد، یا ما در نزد او مذکور شویم و بیرون آید از دیده او آب گریه به قدر پر پشه ای، حق تعالی گناهان او را بیامرزد هر چند مثل کف دریاها باشد «2».

و شیخ مفید و شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که:

هر که مهموم و مغموم باشد برای ستمی که بر ما رفته است، هر نفسی که کشد تسبیحی در نامه عملش نوشته شود، و غم او برای ما عبادت باشد، و سرّ ما را پنهان داشتن از دشمنان ما ثواب جهاد فی سبیل اللَّه دارد، پس حضرت صادق علیه السّلام فرمود که: باید که این حدیث به

ص: 26

آب طلا نوشته شود «1».

و ایضاً شیخ طوسی به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: هر که از دیده او یک قطره اشک بیرون آید برای خونی که از ما ریخته شده است، یا حقّی که از ما کم کرده اند، یا عرضی که از ما یا یکی از شیعیان ما ضایع کرده اند، حق تعالی او را در بهشت ابد الآباد جای دهد و متنعّم گرداند «2».

و ایضاً شیخ مفید و شیخ طوسی روایت کرده اند از احمد بن یحیی، از مخول بن ابراهیم، از ربیع بن منذر، از پدرش که گفت: از حضرت امام حسین علیه السّلام شنیدم که می فرمود که: هر بنده ای که از دیده های او یک قطره آب بیرون آید در مصیبت ما اهل بیت، حق تعالی او را در بهشت خلد جای دهد؛ پس احمد بن یحیی گفت که: در شبی حضرت امام حسین علیه السّلام را در خواب دیدم و به خدمت آن حضرت عرض کردم که مخول بن ابراهیم چنین روایتی از شما به من نقل کرد آیا شما فرموده اید؟ حضرت فرمود که:

بلی، گفتم: پس سند میانه من و شما افتاد و حدیث را خود از شما شنیدم «3».

و علی بن ابراهیم و ابن بابویه و سیّد ابن طاووس رحمه اللَّه به سندهای صحیح از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده اند که هر مؤمنی که از دیده او برای قتل حسین بن علی علیه السّلام آب بیرون آید که بر روی او جاری شود، حق تعالی در بهشت برای او غرفه ها کرامت فرماید؛ و هر مؤمنی که آبی از دیده او بیرون آید و بر گونه روی او جاری گردد برای آزاری که از دشمن به ما رسیده است در دنیا، حق تعالی در بهشت مکان نیکی برای او مهیّا گرداند؛ و هر مؤمنی که به او رسد آزاری به سبب ولایت و محبّت ما و از شدّت و حرقت آن مصیبت آب از دیده بر روی او روان شود، حق تعالی از وی بگرداند هر آزاری را و ایمن گرداند او را در روز قیامت از غضب خود و از آتش جهنّم «4».

و حمیری در قرب الاسناد به سند صحیح روایت کرده است که: حضرت صادق علیه السّلام از

ص: 27

فضیل بن یسار پرسید که: آیا شما شیعیان در مجالس با یکدیگر می نشینید و حدیث ما را ذکر می کنید؟ گفت: بلی فدای تو شوم، حضرت فرمود: من آن مجالس را دوست می دارم، پس زنده گردانید امر ما را ای فضیل، و خدا رحمت کند کسی را که احادیث ما را ذکر کند، امر ما را و دین ما را زنده بدارد، ای فضیل! هر که ما را یاد کند یا ما را نزد او یاد کنند و از دیده او مثل پر مگسی آب بیرون آید، خدا گناهان او را بیامرزد اگر چه مانند کف دریا باشد «1».

و ابن قولویه و برقی نیز این حدیث را به سندهای معتبره از آن حضرت روایت کرده اند «2».

ایضاً به سند معتبر روایت کرده اند از آن حضرت: هر که ما نزد او مذکور شویم و از دیده های او آب جاری شود، حق تعالی روی او را بر آتش جهنّم حرام گرداند «3».

و ابن بابویه به سند حسن از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کرده است که: آن حضرت به ریّان بن شبیب گفت: اگر خواهی که در درجات عالیه بهشت با ما باشی، پس برای اندوه ما اندوهناک شو و برای شادی ما شاد شو، و بر تو باد به ولایت و محبّت ما، که اگر مردی سنگی را دوست دارد حق تعالی در روز قیامت او را با آن سنگ محشور می گرداند «4».

و ایضاً به سندهای معتبر روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که:

حق تعالی مطّلع شد بر زمین و ما را از جمیع خلایق اختیار کرد، و از برای ما شیعه ای چند اختیار کرد که یاری می کنند ما را، و شاد می شوند برای شادی ما، و اندوهناک می شوند برای اندوه ما، و مالها و جانهای خود را برای ما صرف می کنند، ایشان از مایند و بازگشت ایشان به سوی ماست «5».

و سیّد ابن طاووس روایت کرده است که: ائمّه طاهرین علیهم السّلام فرمودند: هر که در مصیبت ما بگرید و صد کس را بگریاند پس بهشت برای اوست، و هر که بگرید و پنجاه کس را

ص: 28

بگریاند بهشت از برای اوست، و هر که بگرید و سی کس را بگریاند بهشت از برای اوست، و هر که بگرید و بیست کس را بگریاند بهشت از برای اوست، و هر که بگرید و ده کس را بگریاند بهشت از برای اوست، و هر که بگرید و یک کس را بگریاند بهشت از برای اوست، و هر که خود را به گریه بدارد بهشت از برای اوست «1».

باب اوّل: در بیان ولادت و وفات

اشاره

اشرف کائنات و مخدوم اهل سماوات و شافع روز عرصات،ابو القاسم محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بعضی از احوال کریمه و مناقب شریفه آن حضرت است و مشتمل است بر شش فصل

فصل اوّل در بیان نسب شریف و اسم و کنیت و لقب آن حضرت است

ص: 29

ص: 30

ص: 31

مشهور در نسب آن حضرت این است: محمّد بن عبد اللَّه بن عبد المطلّب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرّه بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن إذ بن الهمیسع بن سلامان بن البنت بن حمل بن قیدار بن اسماعیل بن ابراهیم الخلیل بن تارخ بن ناخور بن شروغ بن ارغو بن فالغ بن عابر بن شالح بن ارفخشد بن سام بن نوح بن مالک بن متوشلخ بن اخنوخ بن البارض بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیب بن آدم علیه السّلام.

و در نسب آن حضرت اقوال دیگر هست که در حیات القلوب ذکر کرده ایم و اشهر آن است که اسم عبد المطلّب، شیبه الحمد بود؛ و اسم هاشم، عمرو؛ و اسم عبد مناف، مغیره؛ و اسم قصی، زید و او را مجمع نیز می گفتند؛ و اسم قریش، نضر بوده؛ و هر یک به سببی از اسباب به آن اسامی مسمّی گردیدند، و گویند که ارغو اسم هود علیه السّلام بود، و بعضی گویند که غابر اسم آن حضرت بود، و اخنوخ، ادریس علیه السّلام است.

و مادر آن حضرت، آمنه دختر وهب پسر عبد مناف پسر زهره پسر کلاب بود «1».

و ابن بابویه به سند معتبر از جابر انصاری روایت کرده است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: من شبیه ترین مردمم به حضرت ابراهیم علیه السّلام، و حضرت ابراهیم علیه السّلام شبیه ترین

ص: 32

مردم بود به آدم در خلقت و خلق، و حق تعالی مرا از بالای عرش عظمت و جلال خود به ده نام نامیده، و صفت مرا بیان کرده، و به زبان هر پیغمبری بشارت مرا به قوم ایشان داده است، و در تورات و انجیل نام مرا بسیار یاد کرده است، و کلام خود را تعلیم من نمود، و مرا به آسمان بالا برد. و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود، یک نام او محمود است و مرا محمّد نام کرد، و مرا در بهترین قرنها و در میان نیکوترین امّتها ظاهر گردانید، و در تورات مرا «احید» نامید زیرا که به توحید و یگانه پرستی خدا مبعوث شده ام، جسدهای امّت من بر آتش جهنّم حرام گردیده است؛ و در انجیل مرا «احمد» نامید زیرا که من محمودم در آسمان، و امّت من حمدکنندگانند؛ و در زبور مرا «ماحی» نامید زیرا که به سبب من از زمین محو می نماید عبادت بتها را؛ و در قرآن مرا «محمّد» نامید زیرا که در قیامت همه امّتها مرا ستایش خواهند کرد به سبب آنکه به غیر از من کسی در قیامت شفاعت نخواهد کرد مگر به اذن من؛ و مرا در قیامت «حاشر» خواهند نامید زیرا که زمان امّت من به حشر متّصل است؛ و مرا «موقف» نامید زیرا که من مردم را نزد خدا به حساب می دارم؛ و مرا «عاقب» نامید زیرا که من از عقب پیغمبران آمدم و بعد از من پیغمبری نیست. و منم رسول رحمت، و رسول توبه، و رسول ملاحم یعنی جنگها، و منم «مقفّی» که از قفای انبیاء مبعوث شدم، و منم «قسم» یعنی جامع کمالات، و منّت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: ای محمّد! من هر پیغمبری را به زبان امّت فرستادم، و بر اهل یک زبان فرستادم، و تو را بر هر سرخ و سیاهی مبعوث گردانیدم، و تو را یاری دادم به ترسی که از تو بر دل دشمنان تو افکندم، و هیچ پیغمبر دیگر را چنین نکردم، و غنیمت کافران را بر تو حلال گردانیدم و برای احدی پیش از تو حلال نکرده بودم بلکه می بایست غنیمتها که از کافران بگیرند بسوزانند، و عطا کردم به تو و امّت تو گنجی از گنجهای عرش خود را که آن سوره فاتحه الکتاب و آیات سوره بقره است، برای تو و امّت تو جمیع زمین را محلّ سجده و نماز گردانیدم بر خلاف امّتهای گذشته که می بایست نماز را در معبدهای خود بکنند، و خاک زمین را برای تو پاک کننده گردانیدم، و «اللَّه اکبر» را به تو و امّت تو دادم، و یاد تو را به یاد خود مقرون کردم که هرگاه امّت تو مرا به وحدانیّت یاد کنند تو را به

ص: 33

پیغمبری یاد کنند، پس طوبی برای تو باد ای محمّد و برای امّت تو «1».

در حدیث معتبر دیگر روایت کرده است که گروهی از یهود به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمدند و سؤال کردند که: به چه سبب تو را محمّد و احمد و ابو القاسم و بشیر و نذیر و داعی نامیده اند؟ فرمود که: مرا «محمّد» نامیده اند برای آنکه من ستایش کرده شده ام در زمین؛ و «احمد» نامیدند از برای آنکه مرا ستایش می کنند در آسمان؛ و «ابو القاسم» نامیدند برای آنکه حق تعالی در قیامت بهشت و جهنّم را به سبب من قسمت می نماید، پس هر که کافر شده است و ایمان به من نیاورده است- از گذشتگان و آیندگان- به جهنّم می فرستد، و هر که ایمان آورد به من و اقرار نماید به پیغمبری من او را داخل بهشت می گرداند؛ مرا «داعی» خوانده است برای آنکه مردم را دعوت می کنم به دین پروردگار خود؛ و مرا «نذیر» خوانده است برای آنکه می ترسانم به آتش هر که نافرمانی من کند؛ و «بشیر» نامیده است برای آنکه بشارت می دهم مطیعان خود را به بهشت «2».

و در حدیث موثّق روایت کرده است که حسن بن فضّال از حضرت امام رضا علیه السّلام پرسید که: به چه سبب حضرت رسالت پناه را ابو القاسم کنیت کرده اند؟ فرمود که: زیرا که فرزند او قاسم نام داشت، حسن گفت که: عرض کردم که: آیا مرا قابل زیاده از این می دانی؟

فرمود که: بلی مگر نمی دانی که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: من و علی هر دو پدر این امّتیم؟ گفتم: بلی، فرمود که: مگر نمی دانی که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پدر جمیع امّت است؟

گفتم: بلی، فرمود که: مگر نمی دانی که علی قسمت کننده بهشت و دوزخ است؟ گفتم:

بلی، فرمود که: پس پیغمبر پدر قسمت کننده بهشت و دوزخ است، و به این سبب حق تعالی او را به ابو القاسم کنیت کرده است، گفتم: پدر بودن ایشان چه معنی دارد؟

فرمود که: یعنی شفقت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت به جمیع امّت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان، و علی بهترین امّت آن حضرت است، همچنین شفقت علی بعد از آن حضرت برای امّت مانند شفقت آن حضرت بود زیرا که او وصی و جانشین و امام و پیشوای امّت بود بعد از آن حضرت، پس به این سبب فرمود که: من و علی هر دو پدران

ص: 34

این امّتیم.

و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روزی بر منبر آمد و فرمود: هر که قرضی و عیالی بگذارد بر من است، و هر که مالی بگذارد و ارثی داشته باشد مال او از وارث اوست، پس به این سبب آن حضرت أولی بود نسبت به امّت خود از جانهای ایشان، همچنین امیر المؤمنین بعد از آن حضرت أولی بود به امّت از جانهای ایشان «1».

و در حدیث موثّق دیگر روایت کرده است از امام محمّد باقر علیه السّلام که: حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ده نام بود، پنج نام در قرآن هست، و پنج نام در قرآن نیست، امّا آنها که در قرآن است: محمّد، و احمد، و عبد الله، و یس، و نون. و امّا آنها که در قرآن نیست: فاتح، و خاتم، و کافی، و مقفّی، و حاشر «2».

علی بن ابراهیم روایت کرده است که: حق تعالی آن حضرت را مزّمّل نامیده است زیرا که وقتی که وحی به آن حضرت نازل شد خود را به جامه پیچیده بود، و خطاب مدّثّر به اعتبار رجعت آن حضرت است پیش از قیامت، یعنی ای کسی که خود را به کفن پیچیده ای زنده شو و برخیز و بار دیگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان»

.و در روایت معتبر دیگر وارد شده است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: حق تعالی من و امیر المؤمنین را از یک نور خلق کرده، و از برای ما دو نام از نامهای خود اشتقاق کرد، پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمّدم، و حق تعالی علیّ اعلی است و امیر المؤمنین علی است «4».

و ابن بابویه به سند صحیح از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: نام حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در صحف ابراهیم «ماحی» است، و در تورات «حادّ»، و در انجیل «احمد»، و در قرآن «محمّد»؛ پس پرسیدند که تأویل ماحی چیست؟ فرمود: یعنی محو کننده بتها و قمارها و صورتها و هر معبود باطل، و امّا حادّ دشمنی کننده با هر که دشمن خدا و دین خدا باشد خواه خویش باشد و خواه بیگانه، امّا احمد از برای این گفتند که

ص: 35

حق تعالی ثنای نیکو گفته است برای او و به سبب آنچه پسندیده است از افعال شایسته او، و تأویل محمّد آن است که خدا و فرشتگان و جمیع پیغمبران و رسولان و همه امّتهای ایشان ستایش می گویند او را و درود می فرستند بر او، و نامش بر عرش نوشته است:

محمّد رسول اللّه «1».

صفار روایت کرده است به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ده نام است در قرآن: محمّد، و احمد، و عبد الله، و طه، و یس، و نون، و مزمّل، و مدثّر، و رسول، و ذکر، چنانچه فرموده است وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ «2» وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ «3» وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ یَدْعُوهُ کادُوا یَکُونُونَ عَلَیْهِ لِبَداً «4» طه* ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی «5» یس* وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ «6» ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ «7» یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ «8» یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ «9» «إنّا أنزلنا إلیکم ذکرا رسولا». پس حضرت صادق علیه السّلام فرمود: «ذکر» از نامهای آن حضرت است، و مائیم اهل ذکر که حق تعالی در قرآن ذکر کرده است که هر چه ندانید از ذکر سؤال کنید «10».

و بعضی از علماء از قرآن مجید چهار صد نام برای آن حضرت بیرون آورده اند، و مشهور آن است که نام آن حضرت در تورات «مؤد مؤد» است، و در انجیل «طاب طاب»، و در زبور «فارقلیط»، و بعضی گفته اند که: در انجیل «فارقلیط» است.

و امّا اسماء و القاب که اکثر علماء از قرآن استخراج کرده اند به غیر آنچه سابقا مذکور شد اینهاست: شاهد، و شهید، و مبشّر، و بشیر، و نذیر، و داعی، و سراج منیر، و رحمه للعالمین، و رسول اللّه، و خاتم النبیّین، و نبیّ، و امّی، و نور، و نعمت، و رءوف، و رحیم، و منذر، و مذکّر، و شمس، و نجم، و حم، و سما، و تین «11».

ص: 36

فصل دوّم در بیان ابتدای نور شریف آن حضرت است

به سند معتبر از ابو ذر رضی اللّه عنه منقول است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: من و علی بن ابی طالب از یک نور آفریده شدیم و تسبیح خدا می گفتیم در جانب راست عرش پیش از آنکه خدا آدم را بیافریند به دو هزار سال، چون خدا آدم را آفرید آن نور را در پشت او جا داد، و چون در بهشت ساکن شد ما در پشت او بودیم، چون نوح در کشتی سوار شد ما در پشت او بودیم، چون ابراهیم را در آتش انداختند ما در پشت او بودیم، پیوسته حق تعالی ما را از اصلاب پاکیزه منتقل می گردانید به رحمهای پاک و مطهّر تا رسیدیم به سوی عبد المطلّب، پس آن نور را به دونیم کرد، و مرا در صلب عبد الله گذاشت، و علی را در صلب ابو طالب گذاشت، و به من پیغمبری و برکت داد، و به علی فصاحت و شجاعت داد، و از برای ما دو نام از نامهای مقدّس خود اشتقاق نمود، پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمّد، و خداوند بزرگوار اعلی است، و برادرم علی است، پس مرا برای رسالت و پیغمبری ستود و علی را برای وصایت و امامت و حکم به حق در میان مردم «1».

به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام منقول است که: محمّد و علی دو نور بودند نزد خداوند عالمیان دو هزار سال پیش از آنکه حق تعالی خلایق را ایجاد نماید، چون ملائکه آن دو نور را دیدند یکی را اصل یافتند و از آن شعاعی لامع گردیده بود که

ص: 37

فرع آن بود، پس گفتند: خداوندا! این چه نور است؟ حق تعالی وحی نمود به سوی ایشان که: این نوری است از نورهای من که اصلش پیغمبری است و فرعش امامت است، امّا پیغمبری از محمّد است بنده و رسول من، و امامت از علی است حجّت و خلیفه من، و اگر ایشان نمی بودند هیچ یک از خلق نمی آفریدم «1».

در حدیث معتبر از آن حضرت منقول است که حق تعالی خطاب نمود به حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که: ای محمّد! به درستی که خلق کردم تو را و علی را نوری- یعنی روحی بی بدن- پیش از آنکه خلق کنم آسمانها و زمین و عرش و دریا را، پس پیوسته تهلیل و تمجید می گفتند و مرا به یگانگی و عظمت یاد می کردند، پس هر دو روح شما را جمع کردم و یکی گردانیدم، پس آن روح مرا به پاکی و بزرگواری و یگانگی یاد می کرد، پس آن روح را به دو قسمت کردم و هر قسمت را دو قسمت کردم تا محمّد و علی و حسن و حسین صلوات اللّه علیهم به هم رسیدند، پس خلق کرد حق تعالی فاطمه را از نور تنها و روحی بی بدن، پس آن روح در ما اهل بیت ساری و جاری شد «2».

و در حدیث معتبر از حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام منقول است که: پیوسته حق تعالی متفرّد بود در یگانگی خود و به غیر او احدی نبود، پس خلق کرد محمّد و علی و فاطمه را، و بعد از هزار دهر و روزگار جمیع چیزها را آفرید، پس ایشان را گواه گرفت بر آفریدن آنها، و اطاعت ایشان را بر سایر مخلوقات واجب گردانید، و امور خلق را به ایشان گذاشت، و ایشان هیچ کار نمی خواهند و اراده نمی نمایند مگر به مشیّت الهی «3».

و به سند معتبر از حضرت امام حسن علیه السّلام منقول است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: در بهشت فردوس چشمه ای هست از شهد شیرین تر، و از مسکه نرم تر، و از برف خنک تر، و از مشک خوشبوتر، و در آن چشمه طینتی است که خدا ما را و شیعیان ما را از آن آفریده است، هر که از آن طینت نیست از ما و شیعیان ما نیست «4».

و در حدیث دیگر فرمود که: شنیدم از جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود: من آفریده

ص: 38

شده ام از نور خدا، و اهل بیت من آفریده شده اند از نور من، و محبّان اهل بیت من آفریده شدند از نور ایشان، و سایر مردم در آتش جهنّم اند «1».

به سند معتبر از ابو سعید خدری منقول است که شخصی از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سؤال نمود از تفسیر قول حق تعالی که به شیطان خطاب نمود در هنگامی که ابا نمود از سجده آدم علیه السّلام أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِینَ «2» که ترجمه اش این است که: آیا تکبّر نمودی یا بودی از بلندمرتبه گان، پرسیدند که: کیستند آن بلند مرتبه ها که مرتبه ایشان از ملائکه بلندتر است؟ پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: من و علی و فاطمه و حسن و حسین صلوات اللّه علیهم در سراپرده عرش بودیم و تسبیح الهی می کردیم، و ملائکه به تسبیح ما تسبیح می کردند پیش از آنکه حق تعالی آدم را خلق نماید به دو هزار سال، چون خدا آدم را خلق کرد امر کرد ملائکه را که برای آدم سجده کنند و امر نکرد ما را به سجود، پس همه ملائکه سجده کردند مگر ابلیس که او ابا کرد از سجود، پس خدا به او خطاب نمود که: آیا تکبّر کردی از سجده یا بودی از آنها که بلندترند از آنکه سجود کنند آدم را؟ یعنی این پنج بزرگوار که نام شریف ایشان در سراپرده عرش نوشته شده است «3».

در حدیث معتبر از حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیه السّلام منقول است که:

حق تعالی خلق کرد محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از طینتی که او گوهری بود در زیر عرش، و از زیادتی آن امیر المؤمنین را خلق کرد، و از زیادتی طینت امیر المؤمنین ما اهل بیت را خلق کرد، و از زیادتی طینت ما دلهای شیعیان ما را خلق کرد، پس دلهای ایشان به این سبب مایل و مشتاق است به سوی ما، و دلهای ما مهربان است نسبت به ایشان مانند مهربانی پدر نسبت به فرزند، و ما بهتریم از برای ایشان و ایشان بهترند از برای ما، و رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهتر است برای ما از همه کس «4».

و به سند معتبر از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام منقول است که: حق تعالی محمّد و علی و یازده امام از ذریّت ایشان را از نور عظمت خود آفرید، پس ایشان در پرتو نور خدا

ص: 39

او را تسبیح و تقدیس می گفتند و عبادت می کردند پیش از آنکه احدی را از خلق بیافریند «1».

در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که: حق تعالی چهارده نور آفرید پیش از آنکه سایر خلق را بیافریند به چهارده هزار سال، آنها ارواح ما بودند، گفتند: یا بن رسول اللّه! کیستند آن چهارده نفر؟ فرمود: محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین و نه امام از فرزندان حسین که آخر ایشان قائم است که غایب خواهد شد و بعد از غایب شدن ظاهر خواهد شد و دجّال را خواهد کشت و زمین را از جور و ستم پاک خواهد کرد «2».

به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که: از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسیدند که: به چه سبب پیشی گرفتی بر سایر پیغمبران و از همه افضل شدی و حال آنکه بعد از همه مبعوث گردیدی؟ فرمود: زیرا که من اوّل کسی بودم که اقرار کرد به پروردگار من، و اوّل کسی که جواب گفت در وقتی که حق تعالی میثاق پیغمبران را گرفت و گواه گرفت ایشان را بر خود که گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ «3» همه گفتند: بلی، پس من اوّل پیغمبری بودم که بلی گفتم، پس سبقت گرفتم بر ایشان در اقرار کردن به خدا «4».

در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: چون حق تعالی ارواح را آفرید، پهن کرد ایشان را نزد خویش، به ایشان خطاب نمود که: کیست پروردگار شما؟ پس اوّل کسی که سخن گفت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود و امیر المؤمنین و فرزندان ایشان صلوات اللّه علیهم بودند، گفتند: توئی پروردگار ما، پس دین و علم خود را بر ایشان بار کرد، پس با ملائکه گفت که ایشان حاملان دین من و علم منند و امینان منند در خلق من و علوم مرا از ایشان باید پرسید، پس به فرزندان آدم خطاب کرد که: اقرار نمائید از برای خدا به پروردگاری و از برای این گروه به فرمانبرداری و ولایت و محبّت، پس گفتند: ای پروردگار ما! اقرار کردیم، پس حق تعالی به ملائکه فرمود که: گواه باشید، ملائکه گفتند که: گواه شدیم که نگویند فردا که ما از این غافل بودیم؛ پس حضرت صادق علیه السّلام گفت: و اللّه

ص: 40

که ولایت ما را پیغمبران تأکید کردند در میثاق در روز الست «1».

شیخ ابو الحسن بکری در کتاب «انوار» که در تاریخ ولادت سیّد ابرار تألیف نموده است روایت کرده است به سند خود از عبد الله بن عبّاس و جمعی از اصحاب که: چون حق تعالی خواست که محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را خلق نماید با ملائکه گفت: می خواهم خلقی بیافرینم و او را شرافت و فضیلت دهم بر جمیع خلایق و او را بهترین پیشینیان و پسینیان و شفیع روز جزا گردانم، اگر او نبود بهشت و دوزخ را نمی آفریدم، پس بشناسید منزلت او را و گرامی دارید او را برای کرامت من، و عظیم شمارید او را برای عظمت من، پس ملائکه گفتند: ای آله ما و سیّد ما! بندگان را بر آقای خود اعتراض نمی شاید، شنیدیم و اطاعت کردیم، پس امر کرد حق تعالی جبرئیل و حاملان عرش را که تربت نورانی از موضع ضریح مقدّس او برداشتند و جبرئیل آن تربت را به آسمان برد و در چشمه سلسبیل غوطه داد تا آنکه پاکیزه شد مانند درّ سفید، پس هر روز آن را در نهری از نهرهای بهشت فرو می برد و عرض می کرد بر ملائکه، چون ملائکه نور و ضیاء آن را مشاهده می نمودند استقبال می کردند آن را به تحیّت و سلام و تعظیم و اکرام، و به هر صفی از صفوف ملائکه که آن را می گردانید ملائکه اعتراف به فضل او می کردند که: اگر ما را امر نمائی که او را سجده کنیم سجده خواهیم کرد «2».

از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: حق تعالی بود و هیچ خلق با او نبود، پس اوّل چیزی که خلق کرد نور حبیب خود محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود، که او را آفرید پیش از آنکه آب و خاک و عرش و کرسی و آسمانها و زمین و لوح و قلم و بهشت و دوزخ و ملائکه و آدم و حوّا را بیافریند به چهار صد و بیست و چهار هزار سال، چون نور پیغمبر ما محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را خلق کرد هزار سال نزد پروردگار خود ایستاد و او را به پاکی یاد می کرد حمد و ثنا می گفت، حق تعالی نظر رحمت به او داشت و می فرمود: توئی مراد و مقصود من از خلق عالم و توئی برگزیده من از خلق من، به عزّت و جلال خود سوگند یاد می کنم که اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم، هر که تو را دوست دارد من او را دوست می دارم، و

ص: 41

هر که تو را دشمن دارد من او را دشمن می دارم.

پس نور آن حضرت درخشان شد و شعاع او بلند شد، پس حق تعالی از آن نور دوازده حجاب آفرید: حجاب قدرت، و حجاب عظمت، و حجاب عزّت، و حجاب هیبت، و حجاب جبروت، و حجاب رحمت، و حجاب نبوّت، و حجاب کبریا، و حجاب منزلت، و حجاب رفعت، و حجاب سعادت، و حجاب شفاعت.

پس حق تعالی امر نمود به نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که داخل شو در حجاب قدرت، پس داخل شد و دوازده هزار سال این تسبیح را می گفت «سبحان العلیّ الأعلی»، و در حجاب عظمت یازده هزار سال می گفت «سبحان عالم السّرّ و أخفی»، و در حجاب عزّت ده هزار سال می گفت «سبحان الملک المنّان»، و در حجاب هیبت نه هزار سال می گفت «سبحان من هو غنیّ لا یفتقر»، و هشت هزار سال در حجاب جبروت می گفت «سبحان الکریم الأکرم»، و در حجاب رحمت هفت هزار سال می گفت «سبحان ربّ العرش العظیم»، و در حجاب نبوّت شش هزار سال می گفت «سبحان ربّک ربّ العزّه عمّا یصفون»، و در حجاب کبریا پنج هزار سال می گفت «سبحان العظیم الأعظم»، و در حجاب منزلت چهار هزار سال می گفت «سبحان العلیم الکریم»، و در حجاب رفعت سه هزار سال می گفت «سبحان ذی الملک و الملکوت»، و در حجاب سعادت دو هزار سال می گفت «سبحان من یزیل الأشیاء و لا یزال»، و در حجاب شفاعت هزار سال می گفت «سبحان اللّه و بحمده سبحان اللّه العظیم».

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: حق تعالی از نور پاک محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیست دریا از نور آفرید، در هر دریا علمی چند بود که به غیر از خدا کسی نمی دانست، پس امر فرمود نور آن حضرت را که فرو رود در دریای عزّت، و دریای صبر، و دریای خشوع، و دریای تواضع، و دریای رضا، و دریای وفا، و دریای حلم، و دریای پرهیزگاری، و دریای خشیت، و دریای انابت، و دریای عمل، و دریای مزید، و دریای هدایت، و دریای صیانت، و دریای حیا، تا آنکه در جمیع بیست دریا غوطه خورد. چون از آخر دریاها بیرون آمد حق تعالی وحی نمود به سوی او که: ای حبیب من، و ای بهترین پیغمبران من، و

ص: 42

ای اوّل آفریده های من، و ای آخر رسولان من، توئی شفیع روز جزا، پس آن نور أطهر به سجده افتاد، چون سر برداشت صد و بیست و چهار هزار قطره از او ریخت، پس خدا از هر قطره ای از نور آن حضرت پیغمبری از پیغمبران آفرید، پس آن نورها بر دور نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم طواف می کردند و می گفتند: «سبحان من هو عالم لا یجهل، سبحان من هو حلیم لا یعجل، سبحان من هو غنیّ لا یفتقر».

پس حق تعالی همه را ندا کرد که: آیا می شناسید مرا؟ پس نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیش از سایر انوار ندا کرد که: «أنت اللّه الّذی لا إله إلّا أنت وحدک لا شریک لک ربّ الأرباب و ملک الملوک» پس خدا او را ندا کرد که: توئی برگزیده من، و دوست من، و بهترین خلق من، ملّت تو بهترین امّتهاست، پس از نور آن حضرت جوهری آفرید و آن را به دونیم کرد و در یک نیم آن به نظر هیبت نظر کرد، پس آن آب شیرین شد، و در نیم دیگر به نظر شفقت نظر کرد و عرش را از آن آفرید بر روی آب گذاشت، پس کرسی را از نور عرش آفرید، و از نور کرسی لوح را آفرید، به سوی قلم وحی نمود که: بنویس توحید مرا. پس قلم هزار سال مدهوش گردید از شنیدن کلام الهی، چون به هوش آمد گفت: پروردگارا چه چیز بنویسم؟ فرمود که: بنویس «لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه»، چون قلم نام محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را شنید به سجده افتاد و گفت: «سبحان اللّه الواحد القهّار سبحان العظیم الأعظم» پس سر برداشت و شهادتین را نوشت و گفت: پروردگارا کیست محمّد که نام او را با نام خود و یاد او را با یاد خود مقرون گردانیدی؟ حق تعالی وحی نمود که: ای قلم اگر لوح نمی بود تو را خلق نمی کردم، و نیافریدم خلق خود را مگر از برای او، پس اوست بشارت دهنده و ترساننده و چراغ نور بخشنده و شفاعت کننده و دوست من، پس قلم از حلاوت نام آن حضرت گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه، آن حضرت جواب فرمود که: و علیک السلام منّی و رحمه اللّه و برکاته، پس از آن روز سلام کردن سنّت و جواب دادن واجب شد.

پس حق تعالی فرمود که: بنویس قضا و قدر مرا آنچه خواهم آفرید تا روز قیامت.

خدا ملکی چند آفرید که صلوات فرستند بر محمّد و آل محمّد و استغفار نمایند برای شیعیان ایشان تا روز قیامت.

ص: 43

پس خدا از نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهشت را آفرید و به چهار صفت آن را زینت بخشید:

تعظیم، و جلالت، و سخاوت، و امانت؛ و بهشت را برای دوستان و اهل طاعت خود مقرّر فرمود، آسمانها را از دودی که از آب برخاست خلق کرد و از کف آن زمینها را خلق کرد، چون زمین را خلق کرد مانند کشتی در حرکت بود، پس کوهها را خلق کرد تا زمین قرار گرفت، ملکی خلق کرد که زمین را برداشت، و سنگی عظیم آفرید که پای ملک بر روی آن قرار گرفت، و گاوی عظیم آفرید که سنگ را بر پشت آن مستقر کرد، و ماهی عظیم آفرید که گاو بر پشت آن ایستاد، ماهی بر روی آب است، و آب بر روی هوا، و هوا بر روی ظلمت است، و آنچه در زیر ظلمت است کسی به غیر از خدا نمی داند.

پس عرش را به دو نور منوّر گردانید: نور فضل، و نور عدل؛ از فضل، عقل و علم و حلم و سخاوت آفرید؛ و از عقل، خوف و بیم؛ و از علم، رضا و خشنودی؛ و از حلم، مودّت؛ و از سخاوت، محبّت را آفرید، پس این صفات را در طینت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اهل بیت تخمیر کرد، پس بعد از آن ارواح مؤمنان از امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را آفرید، پس آفتاب و ماه و ستاره ها و شب و روز و روشنائی و تاریکی و سایر ملائکه را از نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آفرید.

پس نور مقدّس آن حضرت در زیر عرش هفتاد و سه هزار سال ساکن گردید، پس نور حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را هفتاد هزار سال در بهشت ساکن گردانید، پس هفتاد هزار سال دیگر او را در سدره المنتهی ساکن گردانید، پس نور حضرت را از آسمان به آسمان منتقل گردانید تا به آسمان اوّل رسانید، پس در آسمان اوّل ماند تا حق تعالی اراده نمود که حضرت آدم را بیافریند، امر فرمود به جبرئیل که نازل شو به سوی زمین و یک قبضه از خاک برای بدن آدم بیاور، ابلیس سبقت گرفت به سوی زمین و با زمین گفت که: خدا می خواهد از تو خلقی بیافریند او را به آتش عذاب کند، چون ملائکه بیایند بگو پناه می برم به خدا از آنکه از من چیزی بگیری که آتش را از آن بهره ای باشد، جبرئیل علیه السّلام نازل شد، زمین استعاذه نمود، جبرئیل برگشت و گفت: پروردگارا زمین پناه گرفت به تو از من پس او را رحم کردم، همچنین میکائیل و اسرافیل هر یک آمدند و برگشتند. حق تعالی عزرائیل را فرستاد، چون پناه به خدا برد عزرائیل گفت: من نیز پناه می برم به عزّت خدا از

ص: 44

آنکه فرمان او نبرم، پس قبضه ای از بالا و پائین و تمام روی زمین از سفید و سیاه و سرخ و نرم و درشت زمین برگرفت، به این سبب اخلاق و رنگهای فرزندان آدم مختلف شد، حق تعالی وحی نمود که: چرا تو آن را رحم نکردی چنانچه آنها رحم کردند؟ گفت:

فرمانبرداری تو بهتر بود از رحم کردن بر آن، پس وحی نمود که: می خواهم از این خاک خلقی بیافرینم که پیغمبران و شایستگان و اشقیا و بدکاران در میان ایشان باشند، و تو را قبض کننده جمیع ارواح گردانیدم. امر کرد خدا جبرئیل را که بیاورد آن قبضه نورانی سفید را که طینت مقدّس پیغمبر آخر الزّمان و اصل همه مخلوقات است، پس جبرئیل با ملائکه کروبیان و صافان و مسبّحان بیامدند به نزد موضع شریف ضریح مقدّس حضرت و آن قبضه را گرفتند و به آب تسنیم و به آب تعظیم و آب تکریم و آب تکوین و آب رحمت و آب خشنودی و آب عفو خمیر کردند، پس سر آن حضرت را از هدایت، و سینه اش را از شفقت، و دستهایش را از سخاوت، و دلش را از صبر و یقین، و پاهای او را از شرف، و نفسهایش را از بوی خوش آفرید، پس مخلوط گردانید آن طینت را با طینت آدم علیه السّلام.

چون طینت آدم تمام شد به ملائکه وحی نمود که: بشری می آفرینم از گل، چون او را درست کنم و روح در آن بدمم همه به سجده درآئید نزد او، پس ملائکه جسد آدم را برداشتند و در بهشت گذاشتند و منتظر فرمان حق بودند که هر وقت مأمور به سجود شوند به سجده درآیند، حق تعالی امر نمود روح آدم را که داخل بدن او شو، روح مکانی تنگ دید از داخل شدن استعفا نمود، حق تعالی فرمود: به کراهت داخل شو و به کراهت بیرون بیا، پس چون روح به دیده ها رسید، آدم جسد خود را می دید و صدای تسبیح ملائکه را می شنید، پس چون به دماغش رسید عطسه کرد، خدا او را به سخن در آورد و گفت «الحمد للّه»، این اوّل کلمه ای بود که آدم به آن تکلّم نمود، حق تعالی به او وحی نمود که:

رحمک اللّه، ای آدم برای رحمت تو را خلق کردم و رحمت خود را برای تو و فرزندان تو مقرّر کرده ام هرگاه بگویند مثل آنچه تو گفتی؛ به این سبب دعا کردن برای عطسه کنندگان سنّت شد، و هیچ چیز بر شیطان گران تر نیست از دعا کردن برای عطسه کننده.

پس آدم نظر کرد به سوی بالا دید که بر عرش نوشته است: «لا اله الّا اللّه محمّد رسول

ص: 45

اللّه» و اسماء اهل بیت آن حضرت را دید که بر عرش نوشته است، چون روح به نافش رسید پیش از آنکه به قدمها رسد خواست برخیزد نتوانست، به این سبب حق تعالی فرموده است: خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ «1» یعنی آفریده شده است انسان از تعجیل کردن در امور «2».

از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که: روح صد سال در سر آدم بود، و صد سال در سینه او، و صد سال در پشت او، و صد سال در رانهای او، و صد سال در ساقهای او، و صد سال در قدمهای او، چون آدم علیه السّلام درست ایستاد، خدا امر نمود ملائکه را به سجود، و این بعد از ظهر روز جمعه بود، پس در سجده بودند تا وقت عصر، آدم از پشت خود صدائی شنید به تسبیح و تقدیس الهی مانند صدای مرغان، گفت: پروردگارا این چه صداست؟

فرمود: ای آدم این تسبیح محمّد عربی است که بهترین اوّلین و آخرین است، سعادت برای کسی است که او را متابعت و اطاعت نماید، و شقاوت برای کسی است که او را مخالفت نماید، بگیر ای آدم عهد مرا و مسپار او را مگر به رحمهای پاکیزه از زنان عفیفه و طیّبه، و صلبهای پاکیزه از مردان پاک.

آدم گفت: پروردگارا به سبب این مولود شریف شرف و بها و حسن و وقار مرا زیاده گردانیدی، پس حق تعالی از طینت یک دنده آدم حوّا را آفرید، و خواب را بر آدم مستولی گردانید، چون بیدار شد حوّا را نزد بالین خود دید گفت: تو کیستی؟ گفت: منم حوّا خدا مرا برای تو خلق کرد؛ گفت: چه نیکو است خلقت تو، حق تعالی وحی نمود به سوی آدم که: این کنیز من است و تو بنده منی، شما را آفریده ام از برای خانه ای که نام آن بهشت است، مرا به پاکی یاد کنید، و حمد و سپاس من بگوئید؛ ای آدم خواستگاری کن حوّا را از من و مهرش را بده، آدم گفت: پروردگارا مهر او چیست؟ فرمود: مهرش آن است که صلوات فرستی بر محمّد و آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ده مرتبه، گفت: خداوندا پاداش تو بر این نعمت این است که تو را سپاس و شکر کنم تا زنده ام، حوّا را تزویج نمود؛ قاضی، خداوند عالمیان؛ و عقدکننده، جبرئیل بود؛ و گواهان، ملائکه مقرّبین، ملائکه در عقب آدم

ص: 46

ایستادند، آدم گفت: پروردگارا به چه سبب ملائکه در عقب من می ایستند؟ حق تعالی فرمود: برای آنکه نظر کنند در نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در صلب تو است، گفت: پروردگارا آن نور را در پیش روی من قرار بده تا ملائکه در برابر روی من بایستند، پس حق تعالی نور را در پیش روی او قرار داد، ملائکه در برابر او صف کشیدند و ایستادند.

آدم از پروردگار خود سؤال کرد که نور در جائی ظاهر شود که آدم تواند دید، حق تعالی نور جناب محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در انگشت شهادت آدم ظاهر گردانید، و نور علی را در میانین، و نور فاطمه را در انگشت بعد از آن، و نور حسن را در انگشت کوچک، و نور حسین را در انگشت مهین او، و پیوسته این نور از حضرت آدم علیه السّلام ساطع بود مانند آفتاب در آسمانها، و زمین و عرش و کرسی و سراپرده های عظمت و جلال همگی از آن انوار منوّر بود و روشن گردیده بودند.

هرگاه آدم می خواست با حوّا نزدیکی کند او را امر می فرمود که وضو بسازد و می گفت: آن نور را خدا روزی تو خواهد کرد، آن امانت و میثاق خداست، پیوسته آن نور با آدم بود تا آنکه حوّا به حضرت شیث حامله شد، پس آن نور منتقل شد به جبین حوّا و ملائکه به نزد حوّا می آمدند او را تهنیت می گفتند، چون شیث علیه السّلام متولّد شد نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جبین او مشتعل گردید، پس جبرئیل علیه السّلام پرده در میان او و حوّا آویخت و از دیده ها پنهان گردید. چون به حدّ بلوغ رسید آدم او را طلبید و گفت: ای فرزند نزدیک شد که من از تو مفارقت نمایم، نزدیک من بیا که من عهد و پیمان از تو بگیرم چنانچه حق تعالی از من گرفت، آدم سر خود را به سوی آسمان بلند کرد، چون خدای تعالی مراد او را می دانست امر نمود ملائکه را که بازایستادند از تسبیح و تقدیس و بالهای خود را بر هم پیچیدند، و مشرف شدند ساکنان بهشت از غرفه های خود، و ساکن شد صدای درهای بهشت و جاری شدن نهرها و صدای برگها، همگی گردن کشیدند برای شنیدن ندای آدم، حق تعالی وحی نمود به او که: ای آدم بگو آنچه خواهی، آدم گفت: ای پروردگار هر نفس و روشنی بخش قمر و شمس مرا آفریدی به هر نحوی که خواستی، و به من سپردی آن نور مقدّس را که از آن تشریفها و کرامتها دیدم، آن نور منتقل گردید بر فرزند من شیث،

ص: 47

می خواهم که بر او عهد و پیمان بگیرم چنانچه بر من گرفتی و تو را گواه می گیرم بر او.

پس ندا از جانب حق تعالی رسید که: ای آدم بگیر از فرزند خود شیث عهد را و گواه بگیر بر فرزند خود جبرئیل و میکائیل و جمیع ملائکه را، حق تعالی امر فرمود جبرئیل را که به زمین فرود آمد با هفتاد هزار ملک، و هر یک تسبیحی در دست گرفته بودند، جبرئیل حریر و قلمی در دست داشت که به قدرت الهی آفریده شده بود، پس جبرئیل رو کرد به جانب آدم و گفت: پروردگارت تو را سلام می رساند و می فرماید که: بنویس برای فرزندت نامه عهد و پیمان خلافت و نبوّت را، گواه بگیر بر او جبرئیل و میکائیل و جمیع ملائکه را.

پس نامه را نوشت و جبرئیل بر او مهر زد، به شیث علیه السّلام تسلیم نمود و جامه سرخ بر او پوشانید که از نور آفتاب روشن تر و از رنگ آسمان خوش آینده تر که بریده و دوخته نشده بود، بلکه خداوند جلیل فرمود که: باشید، به هم رسیدند.

پیوسته نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جبین شیث لامع بود تا آنکه محاوله بیضا را تزویج نمود، جبرئیل آن حوریه را به عقد شیث در آورد، چون با او نزدیکی نمود حامله شد به انوش، منادی ندا کرد او را که گوارا و مبارک باد تو را ای بیضا که حق تعالی نور سیّد پیغمبران و بهترین پیشینیان و پسینیان را به تو سپرد. چون انوش متولّد شد و به حدّ کمال رسید، شیث علیه السّلام عهد و پیمان از او گرفت و نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از او منتقل شد به فرزند او قینان، و از او به مهلائیل، و از او به ادد، و از او به اخنوخ که ادریس علیه السّلام است، و از ادریس منتقل شد به سوی متوشلخ و عهد از او گرفت، پس منتقل شد به سوی لمک، پس به سوی نوح، و از نوح به سوی سام، و از سام به سوی فرزند او ارفحشد، و از او به سوی فرزند او عابر، و از او به سوی قالع، و از او به سوی ارغو، و از او به سوی شارغ، و از او به سوی ناخور، و از او به سوی تارخ، و از او به سوی ابراهیم علیه السّلام، و از او به سوی اسماعیل، و از او به سوی قیدار، و از او به سوی نبت، و از او به سوی نشحب، و از او به سوی عدنان، و از او به سوی معد، و از او به سوی نزار، و از او به سوی مضر، و از او به سوی الیاس، و از او به سوی مدرکه، و از او به سوی خزیمه، و از او به سوی کنانه، و از او به سوی قصی، و از او به سوی

ص: 48

لوی، و از او به سوی غالب، و از او به سوی فهر، و از او به سوی عبد مناف، و از او به سوی هاشم که او را عمرو العلا می گفتند و نور حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در روی او ساطع بود به حدّی که چون داخل بیت الحرام می شد کعبه از نور روی او روشن می شد، پیوسته از روی انورش روشنائی به سوی آسمان بلند می شد.

چون از مادرش عاتکه متولّد شد دو گیسو داشت مانند گیسوهای اسماعیل که نور آنها به سوی آسمان ساطع بود، پس اهل مکّه از مشاهده این حال تعجّب کردند و قبایل عرب از هر طرفی به سوی مکّه آمدند و کاهنان به حرکت آمدند، و بتها به فضیلت پیغمبر گویا شدند، و هاشم به هر سنگ و کلوخی که می گذشت به قدرت الهی به سخن می آمدند او را ندا می کردند که: بشارت باد تو را ای هاشم که در این زودی فرزندی از تو ظاهر می شود که گرامی ترین خلق خواهد بود نزد خدای تعالی، و شریف ترین عالمیان باشد، یعنی محمّد که خاتم پیغمبران است، چون هاشم در تاریکی می گذشت روشنی او هر طرف را روشن می کرد.

پس چون هنگام وفات عبد مناف شد عهد و پیمان از هاشم گرفت که نور حضرت رسالت را نسپارد مگر در رحمهای پاکیزه از زنان مسلمه صالحه نجیبه، پس هاشم قبول عهد نمود، و پادشاهان همه آرزو می کردند که دختر خود را به او دهند، و مالهای بسیار برای او می فرستادند که شاید به مواصلت ایشان راضی شود، و هاشم هر روز به سوی کعبه می آمد و هفت شوط طواف می کرد و به پرده های کعبه می چسبید، و هر که به نزد او می آمد او را گرامی می داشت، و عریان را کسوت می بخشید، و گرسنه را طعام می خورانید، و پریشان را به حاجت خود می رسانید، و قرض صاحبان قرض را اداء می کرد، و هر که مبتلا به دیه ای می شد به نیابت او اداء می نمود، هرگز در خانه اش به روی وارد و صادر بسته نمی شد، و هرگاه ولیمه می نمود یا اطعامی می کرد آن قدر می کشید که زیادتی آن را برای مرغان و وحشیان می بردند، وصیت کرم او به آفاق جهان دوید و پادشاهی اهل مکّه معظّمه بر او مسلّم گردید.

کلیدهای در کعبه و آب دادن حاجیان از چاه زمزم و حجابت کعبه و میهمان داری

ص: 49

حاجیان و سایر امور مکّه بدو رسید، و علم نزار و کمال اسماعیل و پیراهن ابراهیم و نعلین شیث و انگشتر نوح را به میراث گرفت، پس حاجیان را گرامی می داشت و رفع حوائج ایشان می نمود.

چون هلال ذیحجّه ساطع می شد امر می نمود مردم را که جمع شوند نزد کعبه، پس خطبه می خواند و می گفت: ای گروه مردم به درستی که شما امان یافتگان خدا و همسایگان خانه اویید، در این موسم زیارت کنندگان خانه خدا می آیند، ایشان میهمانان خدایند، و میهمان سزاوارتر است به گرامی داشتن از دیگران، و حق تعالی شما را مخصوص گردانیده است به این کرامت، و به زودی حاجیان می آیند به سوی شما ژولیده مو و گردآلوده از هر درّه عمیقی، و قصد شما می نمایند از هر مکان دوری، پس ایشان را میهمانی کنید و حمایت کنید و گرامی دارید تا خدا شما را گرامی دارد.

و به ترتیب او اکابر قریش مالهای عظیم برای این امر جسیم بیرون می آوردند، هاشم حوضهای پوست نصب می کرد و از آب زمزم پر می کرد برای آشامیدن حاجیان، از روز هفتم شروع می کرد به ضیافت ایشان، و طعام از جهت ایشان نقل می کرد به سوی منا و عرفات.

سالی در مکّه قحطی به هم رسید، و نداشتند چیزی که ضیافت حاجیان کنند، هاشم شتری چند داشت به شام فرستاد فروخت و قیمت آنها را همگی صرف حاجیان نمود، قوت یک شب برای خود نگاه نداشت، به این سبب صیت کرمش به اطراف عالم دوید و آوازه همّتش به تمام عالم رسید.

چون خبر او به نجاشی پادشاه حبشه و قیصر پادشاه روم رسید، نامه ها به او نوشتند، هدیه ها برای او فرستادند، استدعا نمودند که دختر از ایشان بگیرد، شاید نور محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ایشان منتقل شود زیرا که کاهنان و رهبانان و علمای ایشان خبر داده بودند این نور که در جبین هاشم می باشد نور پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، هاشم قبول نکرد و دختر از نجبای قوم خود گرفت، از او فرزندان ذکور و اناث به هم رسانید، فرزندان ذکور: اسد، و مضر، و عمرو، و صیفی، و اما اناث: صعصعه، و رقیّه، و خلاده، و شعثا بودند.

ص: 50

باز نور حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جبین او بود، از این بسیار متألّم بود، پس شبی بر دور خانه کعبه طواف می کرد، به تضرّع و ابتهال از جناب ایزدی سؤال نمود که او را فرزندی روزی کند که نور محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در او بوده باشد، پس در این حال او را خواب ربود صدای هاتفی را شنید که ندا کرد: بر تو باد به سلمی دختر عمرو که او طاهره و مطهّره و پاکدامن است از گناهان، پس مهر گران بده او را خواستگاری کن که مانند او را از زنان نخواهی یافت، از او فرزندی تو را روزی خواهد شد که سیّد پیغمبران از او به هم رسد؛ هاشم ترسان از خواب بیدار شد، فرزندان عم و برادر خود مطلّب را جمع کرد، خواب را به ایشان نقل کرد، پس برادرش مطلّب گفت: ای برادر! این زن که نام بردی از قبیله بنی نجّار است، در میان قوم خود مشهور و معروف به نجابت و عفّت و کمال و حسن و طراوت و جمال، و قبیله او اهل کرم و ضیافت و عفّت اند، و لیکن در شرافت و نسب، تو از ایشان افضلی، جمیع پادشاهان آرزوی مواصلت تو دارند و اگر البتّه در این امر عازمی رخصت فرما تا برویم از برای تو خطبه کنیم، هاشم گفت: حاجت برآورده نمی شود مگر به سعی صاحبش، من خود می خواهم به تجارت شام روم آن کریمه را در عرض راه خواستگاری نمایم.

پس تهیّه سفر خود را راست کرده با برادر خود مطلّب و پسران عمّ خود متوجّه مدینه طیّبه شدند که قبیله بنی نجّار در آنجا می بودند، چون داخل مدینه شدند نور محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که از جبین هاشم ساطع بود تمام مدینه را روشن گردانید، در جمیع خانه های ایشان پرتو انداخت، پس اهل مدینه همگی به سوی ایشان مبادرت نمودند پرسیدند که: شما کیستید که ما هرگز از شما نیکوتر ندیده بودیم در حسن و جمال خصوصا صاحب این نور لامع که شعاع خورشید جمال او جهان را روشن گردانیده است؟

مطلّب گفت: مائیم اهل خانه خدا و ساکنان حرم حق تعالی، مائیم فرزندان لوی بن غالب، این برادر من است هاشم بن عبد مناف، از برای خواستگاری به سوی شما آمده ایم، دانید که این برادر ما را جمیع پادشاهان اطراف استدعای مواصلت نمودند ابا کرد، خود رغبت نمود که سلمی را از شما طلب نماید.

ص: 51

پدر سلمی در میان آن گروه بود مبادرت نمود به جواب، گفت: شمائید ارباب عزّت و فخر و شرف و سخاوت و فتوّت و جود و کرم، و آن کریمه که شما خطبه می نمایید دختر من است، آن ملکه به اختیار خود است، دیروز با زنان اکابر قبیله به سوق بنی قینقاع رفته است، اگر در اینجا توقّف نمایید مشمول عنایت و کرامت ما خواهید بود و اگر به آن سوق تشریف می برید مختارید، اکنون بگوئید کدام یک از شما خواستگاری او می نماید؟ گفتند:

صاحب این نور ساطع و شعاع لامع که چراغ بیت اللّه الحرام است و مصباح ظلام و صاحب جود و اکرام هاشم بن عبد مناف، پدر سلمی گفت: به به، به این سبب بلند پایه شدیم و سر به اوج رفعت کشیدیم و رغبت ما به او زیاده است از رغبت او به ما، و لیکن چون او ملکه به اختیار خود است با شما می رویم به سوی آن سوق، اکنون فرود آئید ای بهترین زوّار و فخر قبیله نزار.

پس ایشان را با نهایت عزّت و مکرمت فرود آورد و به انواع ضیافتها و کرامت ها ممتاز گردانید، و شتران نحر کرد و خوانهای پاکیزه برای ایشان ترتیب داد، جمیع اهل مدینه و قبیله اوس و قبیله خزرج برای مشاهده نور جمال هاشم بیرون آمدند، و علمای یهود را چون نظر بر آن نور افتاد جهان در دیده ایشان تیره شد زیرا که در تورات خوانده بودند که این نور از علامت پیغمبر آخر الزّمان است، پس از مشاهده این حال ملول و گریان شدند، و عوام ایشان سؤال نمودند از ایشان که: سبب گریه شما چیست؟ گفتند که: این علامت آن کسی است که به زودی ظاهر شود و خونها ریخته شود، و ملائکه در جنگ او را مدد کنند، در کتابهای شما نام او «ماحی» است و این نور اوست که ظاهر شده است، پس سایر یهود از استماع این خبر گریان شدند و همگی کینه هاشم را در سینه خود جا دادند، و از آن روز عزم بر اطفاء نور آن حضرت نمودند.

چون روز دیگر صبح طالع شد، هاشم اصحاب خود را امر کرد جامه های فاخر پوشیدند، و خودها بر سر گذاشتند، و زره ها در بر کردند، و علم نزار را بلند کردند، و هاشم را در میان گرفتند مانند ماه در میان ستارگان، و غلامان در پیش و اتباع و حشم در عقب روان گردیدند، به این تهیّه روانه بازار بنی قینقاع شدند، پدر سلمی و اکابر قوم او با

ص: 52

جمعی از یهودان در خدمت ایشان روان شدند، چون نزدیک آن بازار رسیدند مردم شهر و وادیها از نزدیک و دور بر آن بازار حاضر شده بودند، همگی دست از کارهای خود برداشتند و حیران نور جمال هاشم گردیدند، از هر طرف به سوی ایشان دویدند.

سلمی نیز در میان آن گروه ایستاده محو جمال هاشم گردیده بود، ناگاه پدرش به نزد او آمد گفت: بشارت می دهم تو را به امری که مورث سرور و شادی و فخر و عزّت ابدی است از برای تو، سلمی گفت: آن بشارت چیست؟ پدرش گفت: ای سلمی این آفتاب اوج عزّت و کرامت و رفعت که مشاهده می نمائی به خواستگاری تو آمده است، و به اطراف جهان به کرم و سخاوت و عفّت و کفایت معروف است، پس سلمی از غایت حیا رو از پدر گردانید، پدر از فحاوی کلام او رضا و خوشنودی فهمید.

پس هاشم در کناری از حریر سرخ خیمه ای برپا کرد و سراپرده ها بر دور آن زدند، چون در خیمه خود قرار گرفت اهل سوق از هر طرف نزد او جمع شدند و متفحّص احوال ایشان گردیدند، بعد از اطّلاع بر حقیقت حال نایره حسد بر کانون سینه ایشان مشتعل شد زیرا که سلمی در حسن و جمال و عفّت و آداب و حسن خلق و کمال نادره دوران و یگانه زمان بود.

شیطان به صورت مرد پیری ممثّل شد به نزد سلمی آمد گفت: من از اصحاب هاشمم، برای نصیحت و خیر خواهی تو آمده ام، این مرد اگر چه در حسن و جمال به آن مرتبه است که مشاهده کردی، لیکن بسیار کم رغبت است به زنان، و زنی را که بسیار دوست دارد زیاده از دو ماه نگاه نمی دارد، زنان بسیار خواسته و طلاق داده است، او را در جنگها شجاعتی نیست و بسیار ترسان است، سلمی گفت که: اگر آنچه در حقّ او می گوئی راست باشد اگر قلعه های خیبر را پر از طلا و نقره کند بر او رغبت نخواهم کرد، ابلیس لعین امیدوار شد، به صورت دیگر از اصحاب هاشم ممثّل شد به نزد سلمی آمد بازمانند آن افسانه ها بار دیگر بر او خواند و باز به صورت ثالثی متصوّر شد و آن اکاذیب را اعاده نمود.

پدر سلمی نزد او آمد او را ملول و غمگین یافت، پرسید: ای سلمی چرا محزونی؟

ص: 53

امروز هنگام سرور و شادی تو است که عزّت و سعادت ابدی تو را میسّر گردیده است، گفت: ای پدر می خواهی مرا به شخصی تزویج نمائی که رغبت به زنان ندارد و طلاق بسیار می گوید و ترسان است در جنگها؟ پدر چون این سخن بشنید خندید و گفت: و اللّه ای سلمی این مرد بر هیچ یک از این صفات که ذکر کردی موصوف نیست، به جود و کرم او مثل می زنند از بسیاری طعام که به مردم خورانیده، و از بسیاری گوشت و استخوان که برای ایشان شکسته او را هاشم نامیده اند، و هرگز زنی را طلاق نگفته، و در شجاعت و بسالت مشهور آفاق است، و در خوش خوئی و خوش زبانی نظیر ندارد، البتّه آنکه این سخنان را به تو گفته است شیطان است.

چون روز دیگر سلمی هاشم را دید از محبّت آن نور که در جبین او بود بی تاب گردید، و رسولی به نزد او فرستاد که فردا مرا خواستگاری کن و هر مهر که از تو بطلبند مضایقه مکن که تو را مساعده می نمایم از مال خود، پس روز دیگر هاشم با اصحاب کبار خود به خیمه پدر سلمی آمدند، هاشم و مطلّب و پسران عمّ ایشان در صدر خیمه نشستند و جمیع اهل مجلس از حیرت جمال هاشم نظر از وی بر نمی داشتند. مطلّب به سخن در آمد و گفت: ای اهل شرف و کرامت! مائیم اهل بیت اللّه الحرام و صاحبان مشاعر عظام، به سوی ما می شتابند طوایف انام، خود می دانید شرف و بزرگواری ما را و بر شما ظاهر است نور باهر محمّدی که حق تعالی آن را مخصوص ما گردانیده است، و مائیم فرزندان لوی بن غالب، و آن نور از آدم فرود آمده است تا آنکه به پدر ما عبد مناف رسیده است و از او به برادرم هاشم انتقال یافت، حق تعالی آن نعمت را به سوی شما فرستاده است، آمده ایم برای او فرزند گرامی شما را خواستگاری نمائیم.

عمرو و پدر سلمی جواب گفتند که: از برای شماست تحیّت و اکرام و اجابت و اعظام، ما قبول کردیم خطبه شما را و اجابت نمودیم دعوت شما را، و لیکن ناچار است از عمل کردن به عادت قدیم ما که مهری گران برای این امر ذی شأن مقدّم دارید، اگر این عادت قدیم در میان ما نبود من اظهار این نمی کردیم، مطلّب گفت: ما صد ناقه سیاه چشم سرخ مو برای شما می فرستیم.

ص: 54

ابلیس که از جمله حضّار مجلس بود گریست نزد پدر سلمی آمد و گفت: مهر را زیاده کن، پدر سلمی گفت: ای بزرگواران قدر دختر ما نزد شما همین بود؟ مطلّب گفت: هزار مثقال طلا نیز می دهیم، باز ابلیس اشاره کرد به سوی پدر سلمی که طلب کن زیادتی مهر را، پدر سلمی گفت: ای جوانان تقصیر کردید در حقّ ما، مطلّب گفت: یک خروار عنبر و ده جامه مصری و ده جامه عراقی اضافه کردم، باز شیطان امر به زیادتی کرد، پدر سلمی گفت: نزدیک آمدی و احسان نمودی باز کرامت فرما، مطلب گفت: پنج کنیزک هم برای خدمت ایشان می دهم، باز شیطان اشاره کرد که زیاده بطلب، پدر سلمی گفت: ای جوان! آنچه می دهی باز به شما برمی گردد، مطّلب گفت: ده اوقیه مشک و پنج قدح کافور نیز اضافه کردم آیا راضی شدید؟ باز شیطان خواست که وسوسه کند، پدر سلمی فریاد برآورد و گفت: ای پیر بد ضمیر دور شو که مرا در این مجلس خجلت دادی، پس مطلّب نیز او را زجر کرد و از خیمه بیرون کرد.

یهودان از این حال با اندوه و مذلّت بیرون رفتند، پس سرکرده یهودان با پدر سلمی گفت که: این مرد پیر حکیم ترین دانایان شام و عراق است، چرا از تدبیر او بیرون می روی، و ما راضی نمی شویم که دختر خود را به عربی که از اهل بلاد ما نیست بدهی.

پس چهار صد نفر یهودان که حاضر بودند شمشیرها برکشیدند و در برابر ایستادند، و سادات حرم چهل نفر بودند ایشان نیز شمشیرها کشیدند، مطلّب به سرکرده یهود حمله آورد و هاشم به ابلیس لعین حمله کرد، آن ملعون گریخت، هاشم به او رسید او را گرفته بلند کرد بر زمین زد، چون نور حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر او تابید نعره زد مانند بادی از زیر دست هاشم بیرون رفت، هاشم چون نظر به سوی مطلّب کرد دید که رئیس یهودان را به دونیم کرده است، هاشم و اصحاب او بسیاری از یهودان را کشتند، چون خبر به مدینه رسید مردان و زنان به آن طرف دویدند، چون هفتاد نفر از یهودان کشته شد رو به هزیمت نهادند، و عداوت یهود نسبت به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محکم شد. پس هاشم گفت: ظاهر شد تأویل خواب من.

پدر سلمی از هاشم و مطلّب التماس نمود که دست از ایشان بردارید و شادی را به

ص: 55

اندوه مبدّل مسازید، پس هاشم به خیمه خود مراجعت نمود و اسباب ولیمه را مهیّا کرد، جمیع حاضران را اطعام نمود.

پدر سلمی به نزد دختر آمد و گفت: شجاعت هاشم را مشاهده نمودی، اگر من از او التماس نمی کردم یکی از یهود را زنده نمی گذاشت، سلمی گفت: ای پدر آنچه خیر مرا در آن می دانی بکن و از ملامت پروا مکن.

پس پدر سلمی به نزد اهل حرم آمد و گفت: ای بزرگواران اندوه و کینه را از سر به در کنید، دختر من هدیه شماست و چیزی از شما توقّع ندارم، مطلّب گفت: آنچه که گفته ایم زیاده از آن می دهیم، رو کرد به هاشم و گفت: ای برادر! به آنچه گفته ام راضی شدی؟

گفت: بلی، پس با یکدیگر مصافحه کردند، پدر سلمی زر بسیار و مشک و عنبر و کافور بسیار و بی شمار بر هاشم و مطلّب و سایر اصحاب ایشان نثار کرد، همگی بار کردند به مدینه مراجعت نمودند، در مدینه زفاف آن غرّه عبد مناف و آن درّ صدف کرامت و عفاف متحقّق شد.

بعد از تحقّق التیام و مشاهده اخلاق پسندیده آن بدر تمام سلمی آنچه از هاشم به علّت مهر گرفته بود به اضعاف آن رد کرد. و در همان شب در شاهوار نطفه طیّب عبد المطّلب در صدف رحم طاهره سلمی منعقد شد، و نور محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جبین مبین سلمی ساطع گردید، اهل یثرب همگی سلمی را برای آن کرامت عظمی تهنیت گفتند، و از آن نور اظهر حسن و طراوت آن یگانه گوهر بحر عفّت مضاعف گردید، زنان مدینه برای مشاهده جمال او می آمدند از نور و ضیاء او حیران می ماندند، به هر درخت و سنگ و کلوخ که می گذشت او را ندائی به تحیّت و سلام می دادند و تهنیت و اکرام می نمودند، پیوسته از جانب راست خود صدائی می شنید که «السّلام علیک یا خیر البشر» و این غرایب را به هاشم نقل می کرد، از قوم خود اخفا می نمود تا آنکه در شبی شنید که منادی او را ندا کرد که: بشارت باد تو را که خدا به تو ارزانی داشت فرزندی را که بهترین اهل شهرها و صحراهاست، چون سلمی این ندا را شنید دیگر نگذاشت که هاشم به او نزدیکی کند.

و هاشم چند روزی بعد از آن در مدینه ماند و وداع نمود سلمی را، و گفت: ای سلمی به

ص: 56

تو سپردم امانتی را که حق تعالی به آدم سپرد، و آدم به شیث سپرد، پیوسته اکابر دین این نور مبین را به یکدیگر سپرده اند تا آنکه این نور بزرگوار به ما رسیده است و کرامت ما به سبب آن مضاعف گردید، اکنون آن نور را به امر الهی به تو سپردم، از تو عهد و پیمان می گیرم که او را حراست و محافظت نمائی، اگر در غیبت من آن فرزند به ظهور آید باید که نزد تو از دیده گرامی تر و از جان و زندگانی عزیزتر باشد، و اگر توانی چنان کن که دیده ای بر او نیفتد که حاسدان و دشمنان او بسیارند خصوصاً یهودان که عداوت ایشان در اوّل امر ظاهر شد، و اگر از این سفر برنگردم و خبر وفات من به تو برسد باید که در محافظت و کرامت آن تقصیر ننمائی، چون به سنّ شباب رسد او را به حرم خدا برگردانی و او را از عموهای او دور نگردانی که خانه خدا خانه عزّت و نصرت ماست.

سلمی گفت: سخنان تو را شنیدم و به جان قبول کردم، دلم را از ذکر مفارقت خود به درد آوردی و از خداوند عظیم سؤال می نمایم که تو را به زودی به من برگرداند.

پس هاشم با برادر خود و سایر اقارب بیرون آمد، هاشم رو به سوی ایشان گردانید و گفت: ای برادران و خویشان! مرگ راهی است که هیچ کس را از آن چاره نیست، من از شما غایب می شوم نمی دانم که به سوی شما برمی گردم یا نه، شما را وصیّت می کنم که با یکدیگر متّفق باشید و از یکدیگر جدا مشوید که مورث مذلّت و خواری شما می گردد نزد پادشاهان و غیر ایشان، دشمنان در عزّت و دولت شما طمع می کنند؛ برادرم مطلّب را خلیفه خود می کنم بر شما زیرا که او عزیزترین خلق است نزد من، اگر وصیّت مرا بشنوید و او را پیشوای خود دانید و کلیدهای کعبه و سقایت زمزم و علم جدّ ما نزار و آنچه از کرامتهای پیغمبران به ما رسیده است به او تسلیم نمایید، فیروز و سعادتمند می گردید؛ دیگر وصیّت می کنم شما را در حقّ فرزندی که در رحم سلمی است که او را شأن عظیم و مرتبه بزرگ خواهد بود، پس در هیچ باب مخالف قول من مکنید، ایشان گفتند: شنیدیم گفتار تو را، و اطاعت کردیم فرموده تو را، و لیکن دلهای ما را به وصیّت خود شکستی.

پس هاشم به جانب شام متوجّه شد، چون به مقصد خود رسید و متاع خود را فروخت

ص: 57

و امتعه مناسب خرید و تحفه ها و هدیه ها برای سلمی تحصیل کرد، خواست به جانب مدینه سفر کند او را عارضه ای رو داد از رفیقان بازماند، روز دیگر مرض بر او سنگین شد، پس به رفقا و غلامان خود گفت: علامات مرگ را در خود مشاهده می نمایم گویا مرا از این درد رهائی نیست، برگردید به سوی مکّه، چون به مدینه برسید سلام مرا به سلمی برسانید او را تعزیت بگوئید، در باب فرزند من به او وصیّت نمائید که من غمی به غیر آن فرزند ارجمند ندارم.

پس بعد از دو روز که آثار موت بر او ظاهر گردید و عساکر ارتحال نزد او متواتر رسید فرمود: مرا بنشانید، دواتی و کاغذی طلبید، بعد از نام جناب ایزدی نوشت: این نامه ای است که بنده ذلیل نوشته است در وقتی که فرمان مولای او به او رسیده بود که بار بندد از نشئه فانی دنیا به سوی نشئه باقی عقبی، امّا بعد این نامه را در وقتی نوشتم که جان من در کشاکش مرگ بود، هیچ کس را از مرگ گریزی نیست، اموال خود را به سوی شما فرستادم که در میان خود بالسویّه قسمت نمائید، آن کریمه که از شما دور است و نور شما با اوست عزّت شما در نزد اوست، یعنی سلمی را فراموش مکنید، وصیّت می کنم شما را به احترام فرزند او و رعایت حقّ او، و فرزندان مرا سلام برسانید، پیام و سلام مرا به سلمی برسانید و بگوئید که آه آه من از قرب وصال او سیر نشدم و به دیدار فرزند ارجمند خود بهره مند نگردیدم، سلام من و رحمت خدا بر شما باد تا روز قیامت.

پس نامه را پیچید و به مهر خود مزیّن گردانید، به ایشان سپرد و گفت: مرا بخوابانید، چون خوابید نظر به سوی آسمان افکند و گفت: مدارا کن ای رسول پروردگار من به حقّ نور مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که من حامل آن بودم، چون این را بگفت به آسانی به عالم بقا رحلت نمود گویا چراغی بود خاموش شد، پس آن جناب را تجهیز و تغسیل و تکفین نمودند، در غره شام آن معدن کرم و انعام را دفن کردند و به جانب مکّه روان شدند.

چون به مدینه رسیدند صدا به ناله «وا هاشماه» بلند کردند، از استماع این صدای وحشت زا زنان و مردان مدینه از خانه ها بیرون دویدند، سلمی و پدر و خویشان جامه ها دریدند، سلمی فریاد برآورد. وا هاشماه! کرم و عزّت از موت تو مردند، که خواهد بود بعد

ص: 58

از تو برای فرزندی که او را ندیدی و میوه او را نچیدی؟

پس سلمی شمشیر هاشم را کشید، شتران و اسبان او را پی کرد و قیمت همه را از مال خود تسلیم کرد و با وصیّ او گفت: مطلّب را از من دعا برسان که من بر عهد برادر تو هستم، و مردان بعد از او بر من حرامند.

چون غلامان و اموال هاشم به مکّه رسیدند زنان مکّه موها پریشان کرده گریبان دریدند، آسمان و زمین بر ایشان گریستند، چون وصیّتنامه هاشم را گشودند مصیبت ایشان تازه شد، به وصیّت او مطلّب را رئیس و پیشوای خود نمودند و علم نزار و کلیدهای کعبه و سقایت زمزم و رفاده حاجیان حرم و کمان اسماعیل و نعلین شیث و پیراهن ابراهیم و انگشتر نوح و سایر مکارم انبیاء علیهم السّلام همه را به مطلّب تسلیم کردند.

چون هنگام وضع حمل سلمی شد المی که زنان را می باشد به او نرسید، ناگاه صدای هاتفی شنید که ای زینت زنان بنی نجار پرده بر فرزند خود بیاویز، از دیده نظاره کنان او را مستور دار که اهل جمیع اقطار از او سعادتمند گردند، چون صدای منادی را شنید درها بست و پرده ها آویخت و کسی را از حال خود مطّلع نگردانید.

ناگاه دید حجابی از نور بر او زده شد از زمین تا آسمان، تا شیاطین نزدیک او نیایند، پس شیبه الحمد متولّد شد، و نور محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از او ساطع گردید، در ساعت تبسّم نمود، و چون او را در بر گرفت موی سفیدی در سر او دید، بدان سبب او را «شیبه الحمد» نام کردند، سلمی ولادت خود را پنهان کرد، تا یک ماه کسی بر ولادت او مستحضر نشد، بعد از یک ماه که قبایل و زنان اقارب مطّلع شدند به تهنیت او آمدند از غرایب احوال آن مولود متعجّب شدند.

چون دوماهه شد به راه افتاد، یهودان که او را می دیدند از اندوه و کینه او بی تاب می شدند زیرا که می دانستند آن نور که از جبین او ساطع است نور پیغمبری است که ایشان را خواهد کشت و دینشان را برطرف خواهد کرد، چون هفت سال از عمر شریف او منقضی شد جوانی شد در نهایت قوّت و شوکت، بارهای گران را برمی داشت و اطفال را به دست برمی داشت بر زمین می زد.

ص: 59

پس مردی از قبیله بنی حارث برای حاجتی داخل مدینه شد، ناگاه نظرش بر طفلی افتاد که مانند پاره ماه نور از او ساطع است و با جمعی از کودکان بازی می کند، پس نزد ایشان ایستاد در تماشای حسن و صورت و سیرت او حیران گردید و گفت: زهی سعادتمند کسی که تو در دیار او باشی، او بازی می کرد و می گفت: منم فرزند زمزم و صفا پسر هاشم، همین بس است برای شرف من.

پس آن مرد نزدیک آمد و گفت: ای جوان چه نام داری؟ گفت: منم شیبه پسر هاشم پسر عبد مناف، پدرم مرد، عموهای من جفا کردند، مرا با مادر و خالوی خود در این غربت مانده ایم، تو از کجا آمده ای ای عم من؟ گفت: از مکّه آمده ام، گفت: چون به سلامت به مکّه برگردی و فرزندان عبد مناف را ببینی سلام من به ایشان برسان و بگو رسالتی دارم به سوی شما از طفل یتیمی که پدرش مرده و عموهایش به او جفا کردند، ای فرزندان عبد مناف زود فراموش کردید وصیّت هاشم را و ضایع کردید نسل او را، هر نسیم که از سوی مکّه می وزد شمیم شما را از آن می شنوم و در آرزوی مواصلت شما شبها به روز می آورم.

آن مرد از استماع این رسالت گریان شد، به سرعت تمام به جانب مکّه روان شد، چون به مجلس اولاد عبد مناف در آمد بعد از تحیّت و سلام گفت: ای اکابر و اشراف و ای فرزندان عبد مناف! از عزّت خود غافل شده اید و چراغ هدایت خود را در خانه دیگران افروخته اید، پس پیام عبد المطلّب را به ایشان رسانید، ایشان گفتند: ما ندانستیم که او به این مرتبه رسیده است، آن رسول گفت که: به خدا سوگند می خورم که فصحا در جنب فصاحت او لالند، و عقلا در مکالمه او عاجزند، خورشید حسن و جمال است، و نور دیده اهل فضل و کمال است.

پس مطلّب در همان مجلس مرکب طلبید و سوار شد، تنها عنان عزیمت به صوب مدینه معطوف گردانید، به سرعت تمام خود را رسانید، چون داخل شد شیبه الحمد را دید که با کودکان بازی می کند، پس او را به نور محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شناخت، دید که سنگی عظیم برداشته است می گوید: منم فرزند هاشم که مشهور است به عظایم، چون مطلّب این سخن

ص: 60

را شنید ناقه را خوابانید و گفت: نزدیک من بیا ای یادگار برادر من، پس شیبه به سوی او دوید و گفت: کیستی تو که دلم به سوی تو مایل گردید، گمان می برم که یکی از اعمام من تو باشی، گفت: منم مطلّب عموی تو، او را در بر گرفت می بوسید و می گریست.

پس گفت: ای نور یادگار برادر! می خواهی تو را به شهر پدر و عموهای تو که خانه تو است ببرم؟ گفت: بلی می خواهم، پس مطلّب سوار شد و شیبه را با خود سوار کرد به سوی مکّه روان شد، پس شیبه گفت: ای عمّ من به سرعت برو که می ترسم خویشان مادرم مطلع شوند و شجاعان قبیله اوس و خزرج با ایشان موافقت کنند و نگذارند که مرا بیرون بری، مطلّب گفت: ای فرزند برادر! غم مخور که خدای تعالی کفایت شرّ ایشان می نماید.

چون یهودان مطّلع شدند که شیبه با عمّ خود مطلّب تنها روانه مکّه شده اند طمع کردند در قتل ایشان، یکی از رؤسای یهود که او را «وهبه» می گفتند پسری داشت «لاطیه» نام، روزی لاطیه بیرون آمد که با اطفال بازی کند، شیبه استخوان شتری را گرفت بر سر او زد سرش را شکست و گفت: ای فرزند یهودیه اجلت نزدیک شده است، به زودی خانه های شما خراب خواهد شد، چون این خبر به پدر او رسید در غایت خشمناک گردید، و این کینه علاوه کینه قدیم ایشان شد.

چون این خبر را شنید ندا کرد در میان یهود که: ای گروه یهودان! آن پسر که از او می ترسیدید با عمّ خود تنها رفته است، پس او را دریابید و هلاک کنید و از شرّ او ایمن گردید، هفتاد نفر یهود اسلحه بر خود درست کردند و از عقب ایشان روان شدند.

پس در شب چون صدای سم ستوران ایشان به سمع مطلّب رسید گفت: ای فرزند برادر! رسید به ما آنها که از ایشان حذر می کردیم، شیبه گفت که: این راه را بگردان ای عمّ من، مطلّب گفت: نور جبین تو راهنمای آن گمراهان خواهد شد، به هر سو که رویم به ما خواهند رسید، شیبه گفت: روی مرا بپوشان شاید که آن نور مخفی گردد، پس مطلّب جامه را سه ته کرد و به روی شیبه آویخت، پس آن نور باز ساطع بود تفاوتی نکرد، و گفت: ای فرزند برادر! این نور خورشید جمال تو نور خدائی است به گل نمی توان اندود، کسی آن را پنهان نمی تواند نمود، تو را شأنی بزرگ و قدر عظیم نزد حق تعالی هست، آن خداوند

ص: 61

که آن نور را به تو عطا کرده هر محذور را از تو دفع خواهد کرد.

پس یهودان به ایشان رسیدند، شیبه به عم خود گفت که: مرا فرود آور تا قدرت الهی را به تو بنمایم، چون بر زمین رسید بر روی خاک به سجده افتاد روی بر خاک مالید و گفت:

ای پروردگار نور و ظلمت، و گرداننده هفت فلک را رفعت، و قسمت کننده روزیهای هر امّت، سؤال می کنم از تو به حقّ شفیع روز جزا و نور بزرگواری که سپرده ای به ما که رد نمائی از ما مکر دشمنان را، هنوز دعای او تمام نشده بود که خیل یهود به نزد ایشان رسیدند، در برابر ایشان صف کشیدند، به قدرت الهی مهابت عظیم از شیبه و از عمّ او بر ایشان مستولی شد، و از روی تملّق و مدارا گفتند: ای بزرگواران نیکوکردار ما به قصد ضرر شما نیامده ایم، و لیکن می خواهیم شیبه را به سوی مادرش برگردانیم که چراغ شهر ماست و مایه برکت و نعمت ماست، شیبه گفت: از شما به غیر کینه و مکر چیزی نمی بینم، چون قدرت الهی بر شما ظاهر شده است این سخن می گوئید.

پس یهودان خائف و مخذول برگشتند، چون قدری راه رفتند لاطیه پسر وهبه به ایشان گفت: مگر نمی دانید که این گروه معدن سحرند ما را جادو کردند، بیایید تا پیاده برگردیم و ایشان را دفع کنیم، پس شمشیرهای آبدار کشیدند و به جانب آن دو بزرگوار برگردیدند، چون به نزدیک ایشان رسیدند مطلّب گفت: اکنون مطلب شما ظاهر شد و جهاد شما واجب گردید، پس مطلّب کمان خود را گرفت و به چند تیر چند جوان ایشان را به جهنّم فرستاد، پس ایشان همگی به یک دفعه حمله آوردند، مطلّب نام خدا برد و با ایشان مجادله می کرد، شیبه می گریست و تضرّع می کرد به درگاه قادر ذو الجلال، تا آنکه غباری از دور پیدا شد، صهیل اسبان، و قعقعه سلاح شجاعان به گوش ایشان رسید، چون نزدیک رسیدند مطلّب دید که سلمی با پدر خود و چهار صد نفر از شجاعان اوس و خزرج به طلب شیبه آمده اند، چون سلمی دید که یهودان با مطلّب مشغول محاربه اند بانگ زد بر ایشان که وای بر شما این چه کردار است، پس لاطیه رو به هزیمت نهاد، مطلّب گفت: به کجا می روی ای دشمن خدا؟ شمشیری زد و او را به دونیم کرد، شجاعان اوس و خزرج رو آوردند بر یهود، احدی از ایشان بیرون نرفتند.

ص: 62

پس رو آوردند به مطلّب، و مطلّب شمشیر برهنه در دست داشت، پس سلمی بر فرزند خود ترسید و قبیله خود را از قتال منع کرد، خطاب نمود با مطلّب که: کیستی تو که می خواهی فرزند شیر را از مادر خود جدا کنی، مطلّب گفت: من آنم که می خواهم شرف او را بر شرف، و عزّت او را بر عزّت بیفزایم، بر او مهربانترم از شما و امیدوارم که حق تعالی او را صاحب حرم و پیشوای امم گرداند، منم عموی او مطلّب.

پس سلمی گفت: مرحبا خوش آمدی، چرا از من رخصت نطلبیدی در بردن فرزند من؟ من شرط کرده ام بر پدر او که چون فرزندی به هم رسد از من جدا نکند، پس سلمی با فرزند خود شیبه گفت که: ای فرزند گرامی! اختیار با تو است اگر می خواهی با عمّ خود برو و اگر می خواهی با من برگرد، شیبه چون سخن مادر خود را شنید سر به زیر افکند قطرات اشک فرو ریخت، و گفت: ای مادر مهربان از مخالفت تو ترسانم و مجاورت خانه خدا را خواهانم، اگر رخصت می فرمائی می روم و اگر نه برمی گردم.

پس سلمی گریست و گفت: خواهش تو را بر خواهش خود اختیار کردم، و به ضرورت درد مفارقت تو را بر خود گذاشتم، پس مرا فراموش مکن و خبرهای خود را از من بازمگیر، او را در بر گرفت و وداع نمود، با مطلّب گفت: ای فرزند عبد مناف! امانتی که برادرت به من سپرده بود به سوی تو تسلیم کردم، پس از او محافظت نما، چون هنگام تزویج او شود زنی که مناسب او باشد در عزّت و نجابت و شرف تحصیل کن.

مطلّب گفت: ای کریمه بزرگوار! کرم کردی و احسان نمودی، تا زنده ایم حقّ تو را فراموش نخواهیم کرد.

پس مطلّب شیبه را ردیف خود نمود و به جانب مکّه متوجّه شد، چون آفتاب جمال شیبه از درّه های مکّه طالع گردید پرتو نور او بر کوههای مکّه و کعبه تابید، آن روشنی حیرت اهل مکّه گردید از خانه ها بیرون شتافتند، چون مطلّب را دیدند پرسیدند که: این کیست که با خود آورده ای؟ برای مصلحت گفت: بنده من است، به این سبب شیبه را عبد المطلّب نامیدند، پس او را به خانه آورد و مدّتی امر او را مخفی داشت، مردم از نور او تعجّب می نمودند و نمی دانستند که او جدّ حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خواهد بود.

ص: 63

پس امر او در میان قریش عظیم شد، در هر امر از او برکت می یافتند، و در هر مصیبت و بلیّه ای پناه به او می بردند، و در هر قحط و شدّت متوسّل به نور حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می شدند، حق تعالی دفع آن شداید از ایشان می نمود، و معجزات باهرات از آن نور ظاهر می گردید «1».

ص: 64

فصل سوّم در بیان ولادت با سعادت آن حضرت و تاریخ او

بدان که اجماع علمای امامیّه منعقد است بر آنکه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الأوّل شد، اکثر مخالفان در دوازدهم می دانند، و نادری از مخالفان در هشتم یا دهم ماه مزبور قائل شده اند، و شاذّی از ایشان گفته اند که: در ماه مبارک رمضان واقع شد.

محمّد بن یعقوب کلینی رحمه اللّه گفته است که: ولادت آن حضرت در وقتی شد که دوازده شب از ماه ربیع الاوّل گذشته بود، در سالی که فیل آوردند برای خراب کردن کعبه، و به حجاره سجّیل معذّب شدند، در روز جمعه وقت زوال؛ به روایت دیگر: نزد طلوع فجر پیش از بعثت به چهل سال، و مادرش به آن حضرت حامله شد در ایّام تشریق نزد جمره وسطی، در منزل عبد اللّه بن عبد المطلّب، ولادت آن حضرت در مکّه معظّمه شد در شعب ابی طالب در خانه محمّد بن یوسف در زاویه برابر از جانب چپ کسی که داخل خانه شود، و خیزران آن حجره را از آن خانه بیرون انداخت آن را مسجد کرد که مردم نماز کنند. تمام شد کلام کلینی «1».

گویا در تعیین روز ولادت تقیّه فرموده موافق مشهور میان مخالفان بیان کرده است.

و در کتاب عُدَدِ قویّه گفته است: ولادت آن حضرت نزد طلوع صبح روز جمعه هفدهم

ص: 65

ماه ربیع الاوّل شد بعد از پنجاه و پنج روز از هلاک اصحاب فیل یا چهل و پنج روز بعد از آن، یا سی سال بعد از آن؛ بعضی گفته اند: در همان روز بود، اشهر آن است که در همان سال بود، و عامه گفته اند: در روز دوشنبه بود، گویند: هفت سال از پادشاهی انوشیروان مانده بود، بعضی گفته اند: در زمان پادشاهی هرمز فرزند انوشیروان بود.

و طبری گفته است که: چهل و دو سال از پادشاهی انوشیروان گذشته بود، و مؤیّد این قول است آن روایت مشهور که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: متولّد شدم در زمان پادشاه عادل؛ و گویند که: موافق بیستم شباط رومی بوده.

بعضی گویند: غرّه یا بیستم یا بیست و هشتم نیسان رومی بوده، و هفدهم دی ماه فرس بود، و عقرب از منازل قمر طالع بود.

ابو معشر گفته است: طالع ولادت آن حضرت در بیستم جدی بود، زحل و مشتری در عقرب بودند، و مرّیخ در خانه خود بود در حمل، و آفتاب در شرف بود در حمل، و زهره در حوت بود در شرف، و عطارد نیز در حوت بود، و قمر در اوّل میزان، و رأس در جوزا بود، و ذنب در قوس بود؛ و در خانه خود متولّد شد، پس حضرت آن خانه را به عقیل بن أبی طالب بخشید، و عقیل آن را فروخت به محمّد بن یوسف برادر حجّاج، و او ضمیمه خانه خود کرد، چون زمان هارون شد خیزران مادر او آن خانه را جدا کرد از خانه محمّد بن یوسف و مسجد کرد، الحال به همان حالت باقی است، مردم به زیارت می روند»

.ابن بابویه علیه الرحمه گفته است که: حامله شد مادر آن حضرت به او در شب جمعه هجدهم شهر جمادی الآخر «2».

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است از ابو طالب علیه السّلام که: عبد المطلب گفت: شبی در حجر اسماعیل خوابیده بودم، ناگاه خواب غریبی دیدم برخاستم، در راه یکی از کاهنان مرا دید که می لرزم و موهای سرم بر دوشم متحرّک است، چون آثار تغیّر در من مشاهده کرد گفت: چه می شود بزرگ عرب را که رنگش چنین متغیّر گردیده است؟ آیا

ص: 66

حادثه ای از حوادث دهر او را رو داده است؟

گفتم: بلی امشب در حجر خوابیده بودم، در خواب دیدم که درختی از پشت من روئید، چندان بلند گردید که سرش به آسمان رسید، و شاخه هایش مشرق و مغرب را گرفت، نوری از آن درخت ساطع گردید که هفتاد برابر نور آفتاب بود، عرب و عجم را دیدم که سجده می کردند برای آن درخت، پیوسته عظمت و نور آن در تزاید بود، و گروهی از قریش می خواستند آن درخت را بکنند چون نزدیک می رفتند جوانی از همه نیکوتر و پاکیزه جامه تر ایشان را می گرفت و پشتهای ایشان را می شکست، و دیده هایشان را می کند، پس دست بلند کردم که شاخه ای از شاخه های آن را بگیرم، آن جوان صدا زد مرا و گفت: تو را از آن بهره ای نیست، گفتم: درخت از من است و من از آن بهره ای ندارم؟ گفت: بهره اش از آن گروهی است که در آن آویخته اند، پس هراسان از خواب برآمدم.

چون کاهن این خواب را شنید رنگش متغیّر شد و گفت: اگر راست می گوئی از صلب تو فرزندی بیرون خواهد آمد که مالک مشرق و مغرب گردد و پیغمبر شود، پس عبد المطلّب گفت: ای ابو طالب سعی کن که آن جوان که یاری او نمود تو باشی، پس ابو طالب پیوسته بعد از فوت آن حضرت آن خواب را ذکر می کرد و می گفت: و اللّه آن درخت ابو القاسم امین بود «1».

مؤلّف گوید: ظاهرش آن است که آن جوان تعبیرش أمیر المؤمنین علیه السّلام باشد.

ابن شهر آشوب روایت کرده است: چون بر مأمون وفور علم حکیم ایزدخواه در علم نجوم ظاهر شد، روزی به او گفت: تو با این علم و زیرکی چرا ایمان نمی آوری به پیغمبر ما؟ گفت: چگونه ایمان بیاورم به او و حال آنکه دروغ او بر من ظاهر گردیده است زیرا که او گفته است: من خاتم پیغمبرانم، این را دروغ می دانم، چون در طالعی متولّد شده است که هر که در آن طالع متولّد شود می باید پیغمبر باشد.

پس یکی از حکما که حاضر بود جواب داد: ما از طالع او می دانیم که او راستگو است

ص: 67

زیرا که حکما اتّفاق کرده اند که طالع مشتری و عطارد و زهره و مرّیخ است، هر فرزندی که به آن طالع متولّد شود می باید که همان ساعت بمیرد، و اگر بماند البتّه پیش از روز هفتم می میرد، آن پیغمبر به آن طالع متولّد شد و شصت و سه سال زندگانی کرد، این علاوه سایر معجزات اوست، پس او اقرار کرد و مسلمان شد، مأمون او را «ایزدخواه» و «ما شاء اللّه» نام کرد.

پس نظر مشتری علامت علم و حکمت و زیرکی و فطنت و سیاست و ریاست آن حضرت بود، و نظر عطارد نشانه لطافت و ظرافت و ملاحت و فصاحت و حلاوت اوست، و نظر زهره دلیل صباحت و شادی و بشاشت و حسن و طیب و جمال و بها و غنج و دلال اوست، و نظر مرّیخ دلالت می کند بر شجاعت و جلادت و قتال و قهر و غلبه و محاربه آن حضرت، پس حق تعالی جمع کرد در آن حضرت جمیع مدایح را.

بعضی از منجّمان گفته اند: طالع ولادت پیغمبران سنبله و میزان است، و طالع حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میزان بود.

بعضی گفته اند که: طالع آن حضرت سماک رامح بود «1».

و ابن بابویه رحمه اللّه به سند معتبر از عبد الله بن عبّاس روایت کرده است که عبّاس پدر او گفت که: چون برای پدرم عبد المطلّب برادرم عبد الله علیه السّلام متولّد شد، در روی او نوری دیدم مانند نور آفتاب، پس پدرم گفت: این پسر را شأنی بزرگ خواهد بود، پس شبی در خواب دیدم که از بینی عبد اللّه مرغی سفید بیرون آمد، پرواز کرد تا به مشرق و مغرب عالم رسید، پس برگشت تا بر بام کعبه نشست، پس همه قریش او را سجده کردند، پس در آن مرغ به حیرت می نگریستم، ناگاه نوری شد میان زمین و آسمان، و مشرق و مغرب را فرو گرفت، چون بیدار شدم از کاهنه ای که در بنی مخزوم بود پرسیدم، گفت: ای عبّاس اگر راست باشد خواب تو می باید که از پشت عبد اللّه پسری بیرون آید که اهل مشرق و مغرب تابع او گردند.

عبّاس گفت: بعد از این خواب پیوسته در فکر امر عبد اللّه بودم تا وقتی که آمنه را

ص: 68

به عقد خود در آورد، و او جمیله ترین زنان قریش بود، چون عبد الله به رحمت الهی واصل شد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آمنه متولّد گشت، دیدم نوری از میان دو دیده او لامع بود، چون او را در بر گرفتم بوی مشک از او شنیدم، مانند نافه مشک خوشبو گردیدم.

پس آمنه مرا خبر داد که چون مرا درد زائیدن گرفت و شدید شد، صداهای بسیار شنیدم از خانه ای که در آن بودم که به سخن آدمیان شباهت نداشت، و علمی از سندس بهشت دیدم که بر قصبی از یاقوت آویخته بودند که میان زمین و آسمان را پر کرده بود، و نوری دیدم که از سر مبارک آن حضرت ساطع شد که آسمان را روشن کرد، و قصرهای شام را دیدم که از بسیاری نور مانند شعله آتشی شده بودند و در دور خود مرغان بسیار مانند اسفرود می دیدم که بالها گشوده بودند بر دور من.

شعیره اسدیّه را دیدم که گذشت و می گفت: ای آمنه چه ها خواهند دید کاهنان و بتها از این فرزند تو، و جوان بلندی را دیدم که از همه کس بلندتر و سفیدتر و نیکوتر بود، گمان کردم که او عبد المطلّب است، پس نزدیک من آمد و فرزندم را گرفت و آب دهانش را در دهان او ریخت، طشتی از طلا داشت که با زمرّد مرصّع کرده بودند، و شانه ای از طلا داشت، پس شکم آن حضرت را شکافت و دلش را بیرون آورد و شکافت، نقطه سیاهی از میان آن دل منوّر بیرون آورد انداخت، پس کیسه ای بیرون آورد از حریر سبز و آن را گشود و در میان آن کیسه گیاهی بود مانند ذریره سفید، پس آن دل مقدّس را از آن پر کرد و به جای خود گذاشت و دست بر شکم مبارکش کشید، و با آن حضرت سخن گفت و او جواب گفت، من سخن ایشان را نفهمیدم مگر آنکه گفت: در امان و حفظ و حمایت خدا باش، به تحقیق که پر کردم دلت را از ایمان و علم و حلم و یقین و عقل و شجاعت، توئی بهترین بشر، خوشا حال کسی که تو را متابعت نماید، و وای بر کسی که تو را مخالفت کند.

پس کیسه ای دیگر بیرون آورد از حریر سفید و سرش را گشود، انگشتری بیرون آورد بر میان دو کتف مبارکش زد که نقش گرفت، پس گفت که: امر کرده است مرا پروردگار من

ص: 69

که من بدمم در تو از روح القدس، پس او دمید و پیرهنی بر او پوشانید و گفت: این امان تو است از آفتهای دنیا، ای عبّاس اینها بود که به دیده های خود دیدم، عبّاس گفت:

کتفهایش را گشودم و نقش مهر را خواندم، و پیوسته این احوال را پنهان می داشتم تا آنکه از خاطرم محو شد، بعد از آنکه به شرف اسلام مشرّف شدم حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خاطر من آورد «1».

ایضاً به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: ابلیس لعنه اللّه به هفت آسمان بالا می رفت گوش می داد و اخبار سماویّه را می شنید، چون حضرت عیسی علیه السّلام متولّد شد او را از سه آسمان منع کردند تا چهار آسمان بالا می رفت، و چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم متولّد شد او را از همه آسمانها منع کردند، و شیاطین را به تیرهای شهاب از ابواب سماوات راندند.

پس قریش گفتند: می باید وقت گذشتن دنیا و آمدن قیامت باشد که ما می شنیدیم که اهل کتاب ذکر می کردند، پس عمر بن امیّه که داناترین اهل جاهلیّت بود گفت: نظر کنید اگر ستاره های معروف که به آنها هدایت می یابند مردم و به آنها می شناسند زمانهای زمستان و تابستان را، اگر یکی از آنها بیفتد بدانید که وقت آن است که جمیع خلق هلاک شوند، و اگر آنها به حال خودند و ستاره های دیگر ظاهر می شود، پس امر غریبی می باید حادث شود.

صبح آن روز که آن حضرت متولّد شد هر بتی که در هر جای عالم بود به رو در افتاده بودند، و ایوان کسری یعنی پادشاه عجم بلرزید، و چهارده کنگره آن افتاد، و دریاچه ساوه که آن را می پرستیدند فرو رفت و خشک شد- همان است که نمک شده است، نزدیک کاشان است- و وادی سماوه که سالها بود کسی آب در آن ندیده بود آب در آن جاری شد، و آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد، و داناترین علمای مجوس در آن شب در خواب دید که شتر صعبی چند اسبان عربی را می کشید و از دجله گذشته و داخل بلاد ایشان شدند، و طاق کسری از میانش شکست دو حصّه شد، و

ص: 70

آب دجله شکافته شد در قصر او جاری شد.

و نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید پرواز کرد تا به مشرق رسید، تخت هر پادشاهی در آن صبح سرنگون شده بود، جمیع پادشاهان در آن روز لال بودند سخن نمی توانستند گفت، علم کاهنان برطرف شد و سحر ساحران باطل شد، هر کاهنی که بود میان او و همزادی که داشت خبرها به او می گفت جدائی افتاد، و قریش در میان عرب بزرگ شدند، ایشان را آل اللّه می گفتند زیرا که ایشان در خانه خدا بودند.

و آمنه علیها السّلام گفت که: و اللّه که چون پسرم به زمین رسید دستها را بر زمین گذاشت، سر به سوی آسمان بلند کرد و به اطراف آسمان نظر کرد، پس از او نوری ساطع شد که همه چیز را روشن کرد، به سبب آن نور قصرهای شام را دیدم، در میان آن روشنی صدائی شنیدم که قائلی می گفت که: زائیدی بهترین مردم را، پس او را محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نام کن.

چون آن حضرت را به نزد عبد المطّلب آوردند، او را در دامن گذاشت گفت: حمد می گویم و شکر می کنم خداوندی را که عطا کرد به من این پسر خوشبو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگواری دارد، پس او را تعویذ نمود به نامهای ارکان کعبه شعری چند در فضائل آن حضرت فرمود، در آن وقت شیطان در میان اولاد خود فریاد کرد تا همه نزد او جمع شدند گفتند: چه چیز تو را از جا برآورده است ای سیّد ما؟ گفت: وای بر شما، از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمین را متغیّر می یابم، می باید که حادثه عظیمی در زمین واقع شده باشد که تا عیسی به آسمان رفته است مثل این واقع نشده است، پس بروید بگردید و تفحّص کنید که چه امر غریب حادث شده است؟ پس متفرّق شدند و گردیدند و برگشتند و گفتند: چیزی نیافتیم.

آن ملعون گفت: استعلام این کار من است، پس فرو رفت در دنیا و جولان کرد در تمام دنیا تا به حرم رسید دید که ملائکه اطراف حرم را فرا گرفته اند، چون خواست که داخل شود ملائکه بر او بانگ زدند، پس برگشت و کوچک شد مانند گنجشکی از جانب کوه حرا داخل شد، جبرئیل گفت: برگرد ای ملعون! گفت: ای جبرئیل یک حرف از تو

ص: 71

سؤال می کنم بگو که امشب چه واقع شده است در زمین؟ جبرئیل گفت: محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بهترین پیغمبران است امشب متولّد شده است، پرسید که: آیا مرا در او بهره ای هست؟ گفت: نه، پرسید: آیا در امّت او بهره ای دارم؟ گفت: بلی؛ ابلیس راضی شد «1».

در حدیث دیگر روایت کرده است که آمنه رضی اللّه عنها گفت که: چون حامله شدم به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هیچ اثر حمل در خود نیافتم، و آن حالات که زنان را در حمل عارض می شود مرا عارض نشده، در خواب دیدم که شخصی در نزد من آمد و گفت: حامله شدی به بهترین مردمان، چون وقت ولادت شد به آسانی متولّد شد که آزاری به من نرسید، دستهای خود را پیشتر بر زمین گذاشت و فرود آمد، هاتفی مرا ندا کرد که به زمین گذاشتی بهترین بشر را، پس او را پناه ده به خداوند یگانه صمد از شرّ هر ظالمی و صاحب حسد «2».

به روایت دیگر گفت که: چون او را به زمین گذاری بگو: «اعیذه بالواحد، من شرّ کل حاسد، و کل خلق مارد، یأخذ بالمراصد، فی طرق الموارد، من قائم و قاعد» پس آن حضرت در روزی آن قدر نمو می کرد که دیگران در هفته آن قدر نمو کنند، و در هفته آن قدر نمو می کرد که دیگران در ماه آن قدر نمو کنند «3».

ایضاً روایت کرده است از لیث بن سعد که گفت: من نزد معاویه بودم و کعب الأحبار حاضر بود، من از او پرسیدم که چگونه یافته اید صفت ولادت حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در کتابهای خود؟ آیا فضیلتی برای عزّت آن حضرت یافته اید؟ پس کعب ملتفت شد به سوی معاویه که ببیند او راضی است به گفتن یا نه، پس حق تعالی به زبان معاویه جاری کرد که: بگو ای ابو اسحاق آنچه دیده و می دانی.

کعب گفت: من هفتاد و دو کتاب خوانده ام که همه آنها از آسمان فرود آمده است، و

ص: 72

صحف دانیال را خوانده ام، در همه آنها ذکر ولادت آن حضرت و ولادت عترت او هست، بدرستی که نام او معروف است در همه کتابها، در هنگام ولادت هیچ پیغمبری ملائکه نازل نشدند به غیر عیسی علیه السّلام و احمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و حجابهای بهشت را نزدند برای زنی به غیر از مریم و آمنه، و ملائکه موکّل نشدند بر زنی در وقت حامله بودن به غیر از مادر مسیح علیه السّلام و مادر احمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.

و علامت حمل آن حضرت آن بود که شبی که آمنه به آن حضرت حامله شد، منادی ندا کرد در آسمانهای هفت گانه که بشارت باد شما را که درّ شاهوار نطفه خاتم انبیاء در صدف عصمت و جلالت قرار گرفت، در جمیع زمینها و دریاها مژده مسرّت ثمره را ندا کردند، در زمین هیچ رونده و پرنده ای نماند که بر ولادت آن حضرت مطلع نگردید، در شب ولادت با سعادت آن جناب هفتاد هزار قصر از مروارید تر بنا کردند و آنها را قصور ولادت نامیدند، و جمیع بهشتها را زینت نمودند و ندا کردند که شاد شو و بر خود ببال که پیغمبر دوستان تو متولّد گردید، پس بهشت خندید و تا قیامت خندان است.

شنیدم که یکی از ماهیان دریا که آن را «طموسا» می گویند، سیّد و بزرگ ماهیان است، هفتصد هزار دم دارد و بر پشت او هفتصد هزار گاو راه می روند که هر گاوی از دنیا بزرگ تر است، و هر یک از آنها هفتاد هزار شاخ دارند از زمرّد سبز، و آن ماهی از رفتار آنها خبردار نمی شود، و آن ماهی برای شادی ولادت آن جناب به حرکت آمد، اگر حق تعالی او را ساکن نمی گردانید هرآینه زمین سرنگون می شد.

شنیدم که در آن روز هیچ کوه نماند که کوه دیگر را بشارت نداد، و همه صدا به لا اله الّا اللّه بلند کردند و جمیع کوهها خاضع شدند نزد أبو قبیس برای کرامت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، جمیع درختها تقدیس حق تعالی کردند با شاخه ها و میوه ها به شادی ولادت آن حضرت وزیدند، در میان آسمان و زمین هفتاد عمود از انواع نورها که هیچ یک به دیگری شبیه نبود، و روح حضرت آدم علیه السّلام را بشارت ولادت آن حضرت دادند، پس هفتاد برابر حسن او مضاعف شد، در آن وقت تلخی مرگ از کام او بیرون رفت، و حوض کوثر در بهشت به اضطراب در آمد و هفتاد هزار قصر از درّ و یاقوت بیرون افکند برای نثار

ص: 73

ولادت آن حضرت. و شیطان را به زنجیرها بستند، چهل روز او را در قلعه محبوس کردند و عرش او را چهل روز در آب غرق کردند، بتها همه سرنگون شدند، فریاد وا ویلاه از آنها بلند شد، صدائی از کعبه شنیده شد که ای آل قریش آمد به سوی شما بشارت دهنده به ثوابها، و ترساننده از عذابها، و با اوست عزّت ابد و سودمندی بزرگ، اوست خاتم پیغمبران.

ما در کتابها یافته ایم که عترت او بهترین مردمند، بعد از او مردم در امانند از عذاب خدا مادام که در دنیا احدی از ایشان بر زمین راه می رود.

معاویه گفت: ای ابو اسحاق عترت او کیستند؟ گفت: فرزندان فاطمه، معاویه رو ترش نمود و لبهای خود را به دندان گزید دست بر ریش نجس خود می مالید، پس کعب گفت: ما یافته ایم صفت آن دو فرزند پیغمبر را که شهید خواهند شد، و آنها دو فرزند فاطمه اند، خواهند کشت ایشان را بدترین خلق خدا! معاویه گفت: که خواهد کشت ایشان را؟ گفت: مردی از قریش! پس معاویه بی تاب شد و گفت: برخیزید، پس ما برخاستیم «1».

ایضاً به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: فاطمه بنت اسد مادر حضرت امیر المؤمنین علی علیه السّلام به نزد ابو طالب علیه السّلام آمد و او را بشارت داد به ولادت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و غرایب بسیار نقل کرد، ابو طالب گفت: سی سال صبر کن که برای تو هم فرزندی به هم خواهد رسید که مثل این فرزند باشد در همه کمالات به غیر از پیغمبری «2».

و شیخ کلینی به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است: در هنگام ولادت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه بنت اسد نزد آمنه حاضر بود، پس یکی از ایشان به دیگری گفت: آیا می بینی آنچه من می بینم؟ دیگری گفت: چه می بینی؟ گفت: این نور ساطع که ما بین مشرق و مغرب را فرا گرفته است، پس در این سخن بودند که ابو طالب علیه السّلام در آمد به

ص: 74

ایشان گفت: چه تعجّب دارید؟ فاطمه خبر آن نور را ذکر کرد، ابو طالب او را گفت:

می خواهی تو را بشارتی دهم؟ گفت: بلی، ابو طالب گفت: از تو فرزندی به هم خواهد رسید که وصیّ این فرزند خواهد بود «1».

ایضاً روایت کرده است که: ابو طالب عقیقه کرد در روز هفتم ولادت آن حضرت، و آل ابو طالب را طلبید، از او سؤال نمودند که این چه طعام است؟ گفت: عقیقه احمد است، گفتند: چرا او را احمد نام کردی؟ گفت: زیرا که اهل آسمان و زمین او را ستایش خواهند کرد.

ایضاً کلینی و شیخ طوسی رضی اللّه عنهما به سندهای معتبر روایت کرده اند از حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیه السّلام: در شبی که حضرت رسول متولّد شد یکی از علمای اهل کتاب در آن روز آمد به سوی مجلس قریش که اشراف ایشان حاضر بودند، و در میان ایشان هشام و ولید پسرهای مغیره و عاص بن هشام و ابو وجزه بن أبی عمرو بن امیّه و عتبه بن ربیعه بود، گفت: آیا امشب در میان شما فرزندی متولّد شده است؟ گفتند:

نه، گفت: می باید فرزندی متولّد شده باشد که نامش احمد باشد، در او علامتی می باید باشد که به رنگ خزی که به سیاهی مایل باشد و هلاک اهل کتاب خصوصاً یهود بر دست او خواهد بود، شاید شده باشد و شما مطّلع نشده باشید.

چون متفرّق شدند از آن مجلس، سؤال کردند، شنیدند که پسری برای عبد الله بن عبد المطلّب متولّد شده است، پس آن مرد را طلب کردند، گفتند: بلی پسری در میان ما متولّد شده است، پرسید که: پیش از آنکه من به شما بگویم یا بعد از آن؟ گفتند: پیشتر، گفت: پس مرا ببرید به نزد او تا در او نظر کنم، چون به نزد آمنه رفتند گفتند: بیرون آور فرزند خود را تا بر او نظر کنیم.

گفت: و اللّه که فرزند من به روش فرزندان دیگر نیامد، دستها را بر زمین انداخت و سر به سوی آسمان بلند کرد، نوری از او ساطع شد که قصرهای بصری را از شام دیدم، و هاتفی از میان هوا صدا زد که: زائیدی سیّد امّت را، پس بگو «اعیذه بالواحد من شرّ کلّ

ص: 75

حاسد» او را محمّد نام کن.

پس آن مرد گفت: او را بیرون آور تا او را ببینم، چون آمنه آن حضرت را آورد آن مرد در او نظر کرد پشت دوشش را گشود مهر نبوّت را دید بیهوش افتاد، پس آن حضرت را گرفتند و به آمنه دادند گفتند: خدا مبارک گرداند فرزند تو را، چون آن مرد به هوش بازآمد گفتند: چه شد تو را؟ گفت: پیغمبری از بنی اسرائیل برطرف شد تا قیامت، این است و اللّه آن که ایشان را هلاک کند، چون دید که قریش از خبر او شاد شدند گفت: و اللّه که سطوتی به شما بنماید که اهل مشرق و مغرب یاد کنند «1».

ابن شهر آشوب رحمه اللّه و صاحب کتاب انوار و غیر ایشان روایت کرده اند: آمنه گفت که:

چون نزدیک شد ولادت حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دهشتی بر من غالب شد، پس دیدم مرغ سفیدی را که بال خود را بر دل من کشید تا خوف از من زایل شد، پس زنان دیدم مانند نخل در بلندی که داخل شدند و از ایشان بوی مشک و عنبر می شنیدم و جامه های ملوّن بهشت در بر کرده بودند با من سخن می گفتند، سخنان می شنیدم که به سخن آدمیان شبیه نبود، و در دستهای ایشان کاسه ها بود از بلور سفید، و شربتهای بهشت در آن کاسه ها بود، گفتند: بیاشام ای آمنه از این شربتها، بشارت باد تو را به بهترین گذشتگان و آیندگان محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.

پس از آن شربتها بیاشامیدم، نوری که در رویم بود مشتعل گردید، و سراپای مرا فرو گرفت، دیدم چیزی مانند دیبای سفید که میان زمین و آسمان را پر کرده بود، صدای هاتفی را شنیدم که می گفت: بگیرید عزیزترین مردم را، و مردانی چند دیدم که در هوا ایستاده بودند و ابریقها در دست داشتند، مشرق و مغرب زمین را دیدم و علمی دیدم از سندس بر یاقوت سرخ بسته بودند، و بر بام کعبه نصب کرده بودند، میان آسمان و زمین را گرفته بودند.

چون آن حضرت بیرون آمد رو به کعبه به سجده افتاد، و دستها به سوی آسمان بلند کرد با حق تعالی مناجات می گفت، ابری سفید دیدم که از آسمان فرود آمد تا آنکه آن

ص: 76

حضرت را فرو گرفت، پس هاتفی ندا کرد که: بگردانید محمّد را به مشرق و مغرب زمین و دریاها تا همه خلایق او را به نام و صفت و صورت بشناسند.

پس ابر برطرف شد، و دیدم آن حضرت را در جامه ای پیچیده از شیر سفیدتر، و در زیرش حریر سبز گسترده اند، و سه کلید از مروارید تر در دست داشت، گوینده می گفت که: محمّد گرفت کلیدهای نصرت و سودمندی و پیغمبری را. پس ابر دیگر آمد و آن حضرت را از دیده من پنهان کرد زیاده از مرتبه اوّل، و ندای دیگر شنیدم که:

بگردانید محمّد را به مشرق و مغرب، و عرض کنید او را بر روحانیان جنّ و انس و مرغان و درندگان، و عطا کنید به او صفای آدم، و رقّت نوح، و خلد ابراهیم، و زبان اسماعیل، و جمال یوسف، و بشارت یعقوب، و صدای داود، و زهد یحیی، و کرم عیسی علیهم السّلام را.

چون ابر گشوده شد حریر سفیدی دیدم که در دست دارد، و بسیار محکم پیچیده اند، شنیدم گوینده می گفت که: محمّد جمیع دنیا را در تصرّف خود گرفت، پس هیچ چیز نماند مگر آنکه در تصرّف او داخل شد، و سه نفر دیدم که از نور و صفات به مرتبه ای بودند که گویا خورشید از روی ایشان طالع بود، و در دست یکی ابریقی بود از نقره و نافه مشکی، و در دست دیگری طشتی بود از زمرّد سبز، و آن طشت چهار جانب داشت، و به هر جانب مرواریدی منصوب بود، و قائلی می گفت که: این دنیاست بگیر ای دوست خدا، پس میانش را گرفت، گوینده گفت که: کعبه را اختیار کرد و گرفت، و در دست سیم حریر سفیدی بود پیچیده، پس او را گشود و انگشتری از میان آن بیرون آورد که شعاع آن دیده ها را حیران می کرد، پس آن حضرت را هفت مرتبه شست به آن آبی که در ابریق بود، و آن انگشتر را بر میان دو کتف او زد که نقش گرفت، و با او سخن گفت، حضرت جواب او گفت، پس آن حضرت را دعا کرد، و هر یک او را ساعتی در میان بال خود گرفتند، و آن که آنها نسبت به آن حضرت کرد «رضوان» خازن بهشت بود، پس روانه شد و به جانب آن حضرت ملتفت شد و گفت: بشارت باد تو را ای مایه عزّت دنیا و

ص: 77

آخرت «1».

به سند دیگر روایت کرده است که: عبد المطلّب در شب ولادت آن جناب نزدیک کعبه خوابیده بود، ناگاه دید که خانه کعبه با همه ارکانش از زمین کنده شد و به جانب مقام ابراهیم به سجده افتاد، پس راست شد گفت: اللّه اکبر پروردگار محمّد مصطفی، پروردگار من الحال مرا پاک گردانید از انجاس مشرکان و ارجاس کافران، پس بتها بلرزیدند و بر رو در افتادند، ناگاه دیدم که مرغان همه به سوی کعبه جمع شدند و کوههای مکّه به جانب کعبه مشرف شدند و ابری سفید دیدم که در برابر حجره آمنه ایستاده است.

عبد المطلّب گفت: پس به سوی خانه آمنه دویدم و گفتم: من آیا خوابم یا بیدار؟ گفت:

بیدار، گفتم: نوری که در پیشانی تو بود چه شد؟ گفت: به آن فرزند است که از من جدا شد و مرغی چند او را از من گرفته اند به دست من نمی گذارند، و این ابر برای ولادت او بر من سایه افکنده است، گفتم: بیاور فرزند مرا تا ببینم، گفت: تا سه روز تو را نخواهند گذاشت که ببینی، پس من شمشیر خود را کشیدم و گفتم: فرزند مرا بیرون آور و اگر نه تو را می کشم، گفت: در حجره است تو دانی و او، چون رفتم که داخل حجره شوم مردی بیرون آمد و گفت: برگرد که احدی از فرزندان آدم او را نمی بیند تا همه ملائکه او را زیارت بکنند، پس بر خود بلرزیدم و برگشتم «2».

روایت کرده است: آن حضرت ختنه کرده و ناف بریده متولّد شد، عبد المطّلب می گفت: این فرزند مرا شأنی بزرگ هست «3».

از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: چون آن حضرت متولّد شد بتها که بر کعبه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند، چون شام شد این ندا از آسمان رسید که «جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل کان زهوقا» و جمیع عالم در آن شب روشن شد، هر سنگ و کلوخی و درختی که بود خندید، آنچه در آسمانها و زمینها بود تسبیح خدا گفتند، شیطان

ص: 78

می گریخت و می گفت: بهترین امّتها و بهترین خلایق و گرامی ترین بندگان و بزرگترین عالمیان محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است «1».

شیخ طبرسی علیه الرحمه در کتاب احتجاج روایت کرده است از حضرت امام موسی کاظم علیه السّلام که: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از شکم مادر بر زمین آمد، دست چپ را بر زمین گذاشت، و دست راست را به سوی آسمان بلند کرد، و لبهای خود را به توحید به حرکت آورد، از دهان مبارکش نوری ساطع شد که اهل مکّه قصرهای بصری و اطراف آن را از شام دیدند، و قصرهای سرخ یمن و نواحی آن را و قصرهای سفید اصطخر فارس و حوالی آن را دیدند.

و در شب ولادت آن حضرت دنیا روشن شد تا آنکه جنّ و انس و شیاطین ترسیدند و گفتند: در زمین امر غریبی حادث شده است، و ملائکه را دیدند که فرود می آمدند و بالا می رفتند فوج فوج، و تسبیح و تقدیس خدا می کردند، و ستاره ها به حرکت آمدند و در میان هوا می ریختند، اینها علامات ولادت آن حضرت بود.

ابلیس لعین خواست که به آسمان رود، به سبب آن غرایب که مشاهده کرده زیرا که او را جائی بود در آسمان سیّم که او و سایر شیاطین گوش می دادند به سخن ملائکه، چون رفتند که حقیقت واقعه معلوم کنند ایشان را به تیرهای شهاب زدند برای ولادت و پیغمبری آن حضرت «2».

ابن بابویه و غیر او روایت کرده اند که: در شب ولادت قرین السعادت حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بلرزید ایوان کسری، و چهارده کنگره آن ریخت، و دریاچه ساوه فرو رفت و آتشکده فارس که می پرستیدند خاموش شد، و اعلم علمای فارس در خواب دید که شتر صعبی چند می کشیدند اسبان عربی را تا آنکه از دجله گذشتند و در بلاد عجم منتشر شدند، چون کسری این احوال غریبه را مشاهده نمود تاج بر سر گذاشت و بر تخت خود نشست، امراء و ارکان دولت خود را جمع کرد، ایشان را خبر داد به آنچه دیده بود. پس در

ص: 79

اثنای این حال نامه ای رسید مشتمل بر خبر خاموش شدن آتشکده فارس، پس غم و اندوه کسری مضاعف شد، عالم ایشان گفت: ای پادشاه! من نیز خواب غریبی دیده ام، و خواب خود را نقل کرد، گفت: این خواب تعبیرش چیست؟ گفت: می باید حادثه ای در ناحیه مغرب واقع شده باشد.

پس کسری نامه ای به نعمان بن المنذر پادشاه عرب نوشت که عالمی از علمای عرب را به سوی من فرست که می خواهم مسأله غامضی از او سؤال کنم، چون نامه به نعمان رسید عبد المسیح بن عمرو غسانی را فرستاد، چون حاضر شد وقایع را به او نقل کرد، عبد المسیح گفت: مرا علم این خواب و اسرار این واقعه نیست و لیکن خالوی من سطیح که در شام می باشد تعبیر این غرایب را می داند، کسری گفت: برو از او سؤال کن و برای من خبر بیاور.

چون عبد المسیح به مجلس سطیح حاضر شد او مشرف بر موت شده بود، سلام کرد جواب نشنید، پس شعری چند خواند مشتمل بر آنکه از راه دور آمده ام برای سؤالی از نزد بزرگی، و تعب بسیار کشیده ام، اکنون از جواب ناامیدم، سطیح چون شعر او را شنید دیده های خود را گشود گفت: عبد المسیح بر شتری سوار شده ای طی مراحل نموده ای به سوی سطیح آمده ای، در هنگامی که نزدیک است که منتقل گردد به ضریح، او را فرستاده است پادشاه بنی ساسان برای لرزیدن ایوان، و منتفی شدن نیران، و خواب دیدن اعلم علمای ایشان، و خشک شدن دریاچه ساوه، ای عبد المسیح! وقتی که بسیار شود تلاوت قرآن، و مبعوث شود پیغمبری، و عصای کوچکی در دست داشته باشد، و رودخانه سماوه پرآب شود، و بحیره ساوه خشک شود، ملک شام و عجم از تصرّف ملک ایشان به در رود، و به عدد کنگره های قصر کسری که ریخته است، پادشاهی خواهند کرد، بعد از آن پادشاهی ایشان زایل خواهد شد، هر چه شدنی است البتّه واقع می شود.

این را گفت و دار فانی را وداع کرد، پس عبد المسیح سوار شد و به سرعت تمام خود را به پادشاه عجم رسانید و سخنان سطیح را نقل کرد، کسری گفت: چهارده نفر ما پادشاهی

ص: 80

کنند زمان بسیاری خواهد گذشت، پس ده کس ایشان در مدّت چهار سال منقرض شدند و باقی ایشان تا امارت عثمان پادشاهی کردند و مستأصل شدند؛ سطیح در سیل العرم متولّد شده بود و تا زمان پادشاهی ذو نواس زنده ماند، و آن زیاده از سی قرن بود که هر قرنی سی سال است یا زیاده «1».

قطب راوندی روایت کرده است که: از ابن عبّاس پرسیدند از احوال سطیح، گفت:

حق تعالی او را خلق کرده بود گوشتی تنها که او را بر روی جریده های درخت خرما می گذاشتند، و به هرکجا که می خواستند نقل می کردند، هیچ استخوان و عصب در بدن او نبود به غیر از سر و گردن، و از پاها تا چنبره گردن او را می پیچیدند چنانکه جامه را می پیچند، و هیچ عضوی از او حرکت نمی کرد به غیر از زبان او، چون خواستند که او را به مکّه آورند چنبری از جریده نخل بافتند و او را بر روی او انداختند و به مکّه آوردند، پس چهار نفر از قریش نزد او آمدند و گفتند: ما به زیارت تو آمده ایم به سبب آنچه به ما رسیده است از وفور علم تو، پس خبر ده ما را به آنچه در زمان ما و بعد از ما خواهد بود.

سطیح گفت: ای گروه عرب! نزد شما علم و فهم نیست، و از عقب شما گروهی هم خواهند رسید که انواع علم را طلب خواهند کرد، و بتها را خواهند شکست، و عجم را خواهند کشت، و غنیمتها طلب خواهند کرد، گفتند: ای سطیح! چه جماعت خواهند بود ایشان؟ گفت: به حقّ خانه صاحب ارکان از عقب شما فرزندان به هم خواهند رسید که خداوند رحمان را به یگانگی خواهند پرستید و ترک عبادت شیطان و بتان خواهند کرد، پرسیدند که: از نسل که خواهند بود؟ گفت: از نسل شریف ترین اشراف عبد مناف، گفتند:

از کدام بلد بیرون خواهند آمد؟ گفت: به حق خداوندی که باقی است تا ابد بیرون نخواهد آمد مگر از این بلد، و هدایت خواهد کرد مردم را به راه رشد و صلاح، و عبادت خواهد کرد خداوند یگانه را به فیروزی و فلاح «2».

ص: 81

سیّد ابن طاووس رضی اللّه عنه روایت کرده است به سند خود از وهب بن منبه که: کسری پادشاه عجم سدّی بر دجله بسته بود و مال بسیاری در آن خرج کرده و طاقی در آنجا برای خود ساخته بود که کسی مانند آن بنا ندیده بود، و آن مجلس دیوان او بود که تاج می پوشید و بر تخت می نشست و سیصد و شصت نفر از ساحران و کاهنان و منجّمان در مجلس او حاضر می شدند، و در میان ایشان مردی بود از منجّمان عرب که او را «سایب» می گفتند و «باذان» حاکم یمن برای او فرستاده بود، و در احکام خود خطا کم می کرد، هر امری که پادشاه را پیش می آمد کاهنان و ساحران و منجّمان خود را می طلبید، از مفرّ و چاره آن امر از او سؤال می نمود.

چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم متولّد شد- و به روایتی مبعوث شد- صبحی برخاست دید که طاق ملکش از میان شکسته است و در دجله ریخته شده است، و بر قصرش آب جاری گردیده است، گفت: پادشاهی من در هم شکست، بسیار محزون شد، منجّمان و کاهنان را طلبید واقعه را به ایشان نقل کرد گفت: فکری کنید و تفحّص نمائید سبب این حادثه را برای من بیان کنید.

سایب نیز در میان آنها بود، چون بیرون آمدند از هر راه فکر کردند و تأمّل نمودند چیزی بر ایشان ظاهر نشد، و راههای دانش خود را از راه کهانت و نجوم و غیر آن بر خود مسدود یافتند، دیدند که سحر ساحران، و کهانت کاهنان، و احکام منجّمان باطل شده است، سایب در آن شب بر روی تلی نشسته بود، و در آن حال حیران مانده بود، ناگاه برقی دید که از جهت حجاز لامع گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید، چون صبح شد نظر کرد به زیر پای خود ناگاه باغ سبزی به نظرش آمد و گفت: مقتضای آنچه می بینم آن است که از طرف حجاز پادشاهی ظاهر خواهد شد که پادشاهی او به مشرق برسد، و زمین به سبب آن آبادان شود زیاده از زمان هر پادشاهی.

چون کاهنان و منجّمان با یکدیگر نشستند گفتند: می دانیم که باطل شدن سحرها و کهانتهای ما و مسدود شدن راههای علم ما نیست مگر برای حدوث امر آسمانی، می باید برای پیغمبری باشد که مبعوث شده است یا خواهد شد، و پادشاهی این ملوک به سبب او

ص: 82

برطرف خواهد شد، و اگر این حکم را به کسری بگوئیم ما را خواهد کشت، باید که این را از او اخفا نمائیم تا از جهتی دیگر شایع شود.

پس آمدند به نزد کسری گفتند: ما نظر کردیم چنان یافتیم که ساعتی که بنای سدّ دجله و قصر تو را در آن گذاشته اند از ساعت نحسی بوده است، غلط کرده اند در حساب، به این سبب چنین خراب شد، باید ساعت نیکی اختیار کرد و در آن ساعت بنا کرد تا چنین نشود.

پس ساعتی اختیار کردند، و در آن ساعت سدّ دجله را بنا کردند، و در مدّت هشت ماه تمام کردند، مال بی حساب در آن خرج کردند، چون فارغ شدند ساعتی اختیار کردند، بر بام قصر نشست و فرشهای ملوّن گسترد، انواع ریاحین بر دور خود گذاشت، چون درست نشست اساس قصرش در هم شکست و به آب فرو رفت، وقتی از آب او را بیرون آوردند که اندک رمقی از او مانده بود، پس منجّمان و کاهنان را جمع کرد قریب به صد نفر ایشان را گردن زد، گفت: من شما را مقرّب خود گردانیده ام و اموال فراوان به شما می دهم و شما با من بازی می کنید و مرا فریب می دهید.

ایشان گفتند: ای پادشاه! ما نیز در حساب خطا کردیم چنانچه پیش از ما خطا کرده بودند، اکنون حساب دیگر می کنیم، و بر آن حساب بنای قصر را می گذاریم، پس هشت ماه دیگر اموال بی حساب خرج کرد، بار دیگر قصر را به اتمام رسانید، جرأت نکرد که قرار گیرد، سواره داخل قصر شد، باز قصر در هم شکست و به آب نشست، کسری غرق شد، اندک رمقی از او مانده بود که او را بیرون آوردند.

پس ایشان را طلبید تهدید بسیار نمود و گفت: همه شما را می کشم و اکتاف شما را بیرون می آورم و شما را در زیر پای فیلان می اندازم اگر سرّ این واقعه را به من راست نگوئید، گفتند: ایّها الملک! در این مرتبه راست می گوئیم، چون این واقعه هایله را ذکر کردی، هر یک از ما نظر در کار خود کردیم، ابواب علم خود را مسدود یافتیم، دانستیم که به سبب حادث آسمانی این امور غریبه رو داده است، می باید پیغمبری مبعوث شده باشد یا بعد از این مبعوث شود، و از خوف کشته شدن به تو اظهار این امر نتوانستیم نمود، گفت:

ص: 83

وای بر شما بایست اوّل بگوئید تا من چاره کار خود بکنم، پس دست از ایشان و بنای قصر برداشت و برگشت «1».

ص: 84

فصل چهارم در بیان وصیّت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سایر وقایعی که نزدیک ارتحال آن حضرت به عالم قدس واقع شد

شیخ مفید و شیخ طبرسی روایت کرده اند که: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از حجّه الوداع مراجعت نمود، بر آن حضرت معلوم شد که رحلت او به عالم بقا نزدیک شده است، پیوسته در میان ایشان خطبه می خواند، ایشان را از فتنه های بعد از خود و مخالفت فرموده های خود حذر می نمود، و وصیّت می فرمود ایشان را که دست از سنّت و طریقه او بر ندارند، و بدعت در دین الهی نکنند، و متمسّک شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت، و نصرت و حراست و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند، و منع می کرد ایشان را از مختلف شدن و مرتد شدن.

مکرّر می فرمود که: ایّها النّاس من پیش از شما می روم، و شما در حوض کوثر بر من وارد خواهید شد، از شما سؤال خواهم کرد که چه کردید با دو چیز گران بزرگ که در میان شما گذاشتم: کتاب خدا، و عترت که اهل بیت منند، نظر کنید که چگونه خلافت من خواهید کرد در این دو چیز، به درستی که خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است که این دو چیز از هم جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، به درستی که این دو چیز را در میان شما می گذارم و می روم، پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراکنده مشوید از ایشان و تقصیر مکنید در حقّ ایشان که هلاک خواهید شد، و چیزی تعلیم ایشان مکنید، به درستی که ایشان داناترند از شما، چنین می یابم شما را که بعد از من از دین برگردید و کافر

ص: 85

شوید و شمشیرها به روی یکدیگر بکشید، پس ملاقات کنید من با علی را در لشکری مانند سیل در فراوانی و سرعت و شدّت، بدانید که علیّ بن ابی طالب علیه السّلام برادر و وصیّ من است، و قتال خواهد کرد بر تأویل قرآن چنانچه قتال کردم بر تنزیل قرآن، از این باب سخنان در مجالس متعدّد می فرمود.

پس اسامه بن زید را امیر کرد و لشکری از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان برای او ترتیب داد، امر کرد او را که با اکثر صحابه بیرون رود به سوی بلاد روم به آن موضعی که پدرش در آنجا شهید شده بود، و غرض حضرت از فرستادن این لشکر آن بود که مدینه از اهل فتنه و منافقان خالی شود و کسی با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام منازعه نکند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد، و مردم را مبالغه بسیار می فرمود در بیرون رفتن و اسامه را به حرب فرستاد و حکم فرمود که در آنجا توقّف نماید تا لشکر بر سر او جمع شوند، و جمعی را مقرّر فرمود که مردم را بیرون کنند، و ایشان را حذر می فرمود از دیر رفتن.

پس در اثنای آن حال آن حضرت را مرضی طاری شد که به آن مرض به جوار رحمت الهی واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود، دست حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را گرفت و متوجّه بقیع گردید، اکثر صحابه از پی او بیرون آمدند؛ فرمودند که: حق تعالی مرا امر کرده است که استغفار کنم برای مردگان بقیع، چون به بقیع رسید، گفت: السّلام علیکم ای اهل قبور، گوارا باد شما را آن حالتی که صبح کرده اید در آن و نجات یافته اید از محنتهائی که مردم را در پیش است، به درستی که رو کرده است به سوی مردم محنتهای بسیار مانند پاره های شب تار.

پس مدّتی ایستاد و طلب آمرزش برای اهل بقیع نمود، و رو آورد به سوی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام، فرمود: جبرئیل در هر سال قرآن را یک مرتبه بر من عرض می کرد، و در این سال دو مرتبه عرض نمود، چنین گمان دارم که این برای آن است که وفات من نزدیک شده است.

پس فرمود: یا علی به درستی که حق تعالی مرا مخیّر گردانید بر میان خزانه های دنیا و مخلّد بودن در آن یا بهشت، من اختیار لقای پروردگار خود کردم، چون بمیرم عورت مرا

ص: 86

بپوشان که هر که به عورت من نظر کند کور می شود.

پس به منزل خود مراجعت نمود، و مرض آن حضرت شدید شد، بعد از سه روز به مسجد در آمد عصابه بر سر مبارک بسته، و به دست راست بر دوش امیر المؤمنین، و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تکیه فرموده بود تا آنکه بر منبر بالا رفت نشست و فرمود: ای گروه مردم! نزدیک شده است که من از میان شما غایب شوم، هر که را نزد من وعده ای باشد بیاید وعده خود را بگیرد، هر که را بر من قرضی باشد مرا خبردار گرداند و استیفای دین خود نماید، ای گروه مردم! نیست میانه خدا و میانه احدی وسیله ای که به سبب آن خیری بیابد یا شرّی از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا.

ایّها النّاس! دعوی نکند دعوی کننده ای که من بی عمل رستگار می گردم، و آرزو نکند آرزو کننده ای که بی طاعت خدا به رضای او می رسم، به حقّ آن خداوندی که مرا به حق به خلق فرستاده است که نجات نمی دهد از عذاب الهی مگر عمل نیکو یا رحمت حق تعالی، و اگر من معصیت کنم هرآینه به جهنّم می روم، خداوندا آیا رسانیدم رسالت تو را؟

پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز سبکی ادا کرد و به خانه امّ سلمه برگشت، یک روز یا دو روز در آنجا ماند، پس عایشه زنان دیگر را راضی کرد و به نزد حضرت آمد و التماس کرد آن حضرت را به خانه خود برد، چون به خانه عایشه رفت مرض آن حضرت شدید شد، پس بلال هنگام نماز صبح آمد، در آن وقت حضرت متوجّه عالم قدس بود، چون بلال ندای نماز را داد حضرت مطّلع شد، پس عایشه گفت که: أبو بکر را بگوئید که با مردم نماز کند، و حفصه گفت که: عمر را بگوئید که با مردم نماز کند، حضرت چون صدای ایشان را شنید و غرض فاسد ایشان را دانست، فرمود که: دست از این سخنان بردارید که شما به زنانی می مانید که یوسف را می خواستند گمراه کنند.

چون حضرت امر کرده بود که أبو بکر و عمر با لشکر اسامه بیرون روند، در این وقت از سخنان عایشه و حفصه یافت که ایشان برای فتنه و فساد به مدینه برگشته اند، بسیار غمگین شد و با آن شدّت مرض برخاست که مبادا أبو بکر یا عمر با مردم نماز کنند که این باعث شبهه مردم شود، دست بر دوش امیر المؤمنین و فضل بن عبّاس انداخت، با نهایت

ص: 87

ضعف و ناتوانی پایهای خود را می کشید تا به مسجد در آمد، چون نزدیک محراب رسید دید که أبو بکر سبقت کرده است و در محراب به جای آن حضرت ایستاده، و به نماز شروع کرده است، پس به دست مبارک خود اشاره کرد که پس بایست، خود داخل محراب شد و نشست با مردم نماز را نشسته ادا کرد، نماز را از سر گرفت و اعتنا نکرد به آنچه أبو بکر کرده بود.

چون سلام نماز گفت به خانه برگشت، أبو بکر و عمر و جماعتی از مسلمانان را طلبید فرمود که: من نگفتم که شما با لشکر اسامه بیرون روید؟ گفتند: بلی یا رسول اللّه گفتی، فرمود که: پس چرا امر مرا اطاعت نکردید؟ أبو بکر گفت: من بیرون رفتم و برگشتم برای آنکه عهد خود را با تو تازه کنم، و عمر گفت: یا رسول اللّه من بیرون رفتم و برگشتم برای آنکه نخواستم که خبر بیماری تو را از دیگران بپرسم.

پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: روانه کنید لشکر اسامه را، و بیرون روید با لشکر اسامه، خدا لعنت کند کسی را که تخلّف نماید از لشکر اسامه، سه مرتبه این سخن را فرمود و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن، و از حزن و اندوهی که عارض شد آن حضرت را به سبب آنچه مشاهده نمود از اطوار ناپسندیده منافقان، و دانست از نیّتهای فاسد ایشان.

پس مسلمانان بسیار گریستند، و صدای گریه و نوحه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد، و شیون از مردان و زنان مسلمانان برخاست، پس حضرت چشم مبارک گشود و به سوی ایشان نظر کرد فرمود که: بیاورید از برای من دواتی و کتف گوسفندی تا بنویسم از برای شما نامه ای که گمراه نشوید هرگز.

پس یکی از صحابه برخاست که دوات و کتف را بیاورد، عمر گفت: برگرد که این مرد هذیان می گوید، و بیماری بر او غالب شده است، ما را کتاب خدا بس است؛ پس اختلاف کردند آنها که در آن خانه بودند، بعضی گفتند: قول قول عمر است، و بعضی گفتند که: قول قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، و گفتند: در چنین حالی چگونه مخالفت حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روا باشد؟

ص: 88

پس بار دیگر پرسیدند که: آیا بیاوریم آنچه طلب کردی یا رسول اللّه؟ فرمود: بعد از این سخنان که من از شما شنیدم مرا حاجتی به آن نیست، و لیکن وصیّت می کنم شما را که با اهل بیت من سلوک کنید و رو از ایشان نگردانید؛ ایشان برخاستند «1».

مؤلّف گوید که: این حدیث دوات و قلم در صحیح بخاری «2» و مسلم «3» و سایر کتب معتبره اهل سنّت مذکور است به طرق متعدّده، چنین روایت کرده اند ایشان از ابن عبّاس که او گریست آن قدر که آب دیده اش سنگریزه مسجد را تر کرد، و می گفت که: روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه، روزی که درد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شدید شد و گفت: بیاورید دواتی و کتفی تا بنویسم از برای شما کتابی که گمراه نشوید بعد از آن هرگز، پس نزاع کردند در این، و سزاوار نبود که نزاع کنند در حضور پیغمبر خود، عمر گفت: رسول خدا هذیان می گوید، به روایتی دیگر گفت: درد بر او غالب شده است، نزد شما قرآن هست، بس است ما را کتاب خدا، پس اختلاف کردند اهل آن خانه و با یکدیگر مخاصمه کردند، بعضی گفتند: بیاورید تا بنویسد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای شما کتابی که بعد از آن گمراه نشوید، بعضی گفتند که: قول قول عمر است، چون آوازها بلند شد و اختلاف بسیار شد نزد آن حضرت، دلتنگ شد و فرمود: برخیزید از پیش من.

پس ابن عبّاس می گفت: به درستی که مصیبت و بدترین مصیبتها آن بود که مانع شدند میان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و میان آنکه آن کتاب را از برای ایشان بنویسد، به سبب اختلافی که نمودند و آوازها که بلند کردند «4».

ای عزیز! آیا بعد از این حدیث که همه عامّه روایت کرده اند هیچ عاقل را مجال آن هست که شک کند در کفر عمر و کفر کسی که عمر را مسلمان داند، اگر بقّالی یا علّافی خواهد که وصیّت کند، کسی مانع وصیّت او شود، مردم بر او طعنها می کنند، هرگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خواهد وصیّتی کند که صلاح جمیع امّت در آن باشد و کسی مانع او شود، در چنان حالی آن حضرت را آزرده کند و نسبت هذیان به آن حضرت دهد، چگونه

ص: 89

خواهد بود حال او؟ و حال آنکه حق تعالی می فرماید: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی «1» یعنی: سخن نمی گوید آن حضرت از خواهش نفس خود و نیست سخن او مگر وحی که به او فرستاده می شود؛ و می فرماید: آنها که آزار می کنند خدا و رسول او را خدا لعنت کرده است ایشان را در دنیا و آخرت.

و کدام آزار از این بدتر می باشد که پیغمبر به آن بزرگواری و شفقت و مهربانی را چون بیابند که نزدیک رفتن او شده است دیگر منفعتی از او متصوّر نیست، کینه های خود را ظاهر کنند و دست از طاعت او بردارند، هر چند گوید که با لشکر اسامه بیرون روید فرمان نبردند، و فرماید که دوات و قلم بیاورید که وصیّت نامه بنویسم اطاعت نکنند، برای آنکه مبادا امر خلافت امیر المؤمنین را واضح تر گرداند، در همه احوال حضرت داند که غرض ایشان آن است که بعد از آن حضرت انتقام او را از اهل بیت او بکشند، پس لعنت خدا و رسول بر ایشان باد، و به هر که ایشان را مسلمان داند و هر که در لعن ایشان توقّف نماید، تفصیل این سخن در محلّ خود بیان خواهد شد ان شاء اللّه تعالی.

و سیّد ابن طاووس در کتاب طرف «2» از حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام روایت کرده است که: چون مرض حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سنگین شد، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را طلبید، سر مبارک خود را در دامان آن حضرت گذاشت و مدهوش گردید، چون اذان نماز گفتند عایشه بیرون رفت عمر را گفت: برو با مردم نماز کن، عمر گفت که: أبو بکر پدر تو اولی است به نماز کردن، عایشه گفت: راست می گوئی و لیکن پدر من مردی است نرم و سست می ترسم که نگذارند او را که نماز کند، تو برو نماز کن، عمر گفت: او بیاید پیش بایستد من او را مدد می کنم، نمی گذارم که کسی مخالفت نماید به آنکه محمّد مدهوش است و گمان ندارم که برگردد و علی مشغول اوست، در این حالت از او مفارقت نمی نماید، و فرصت غنیمت است باید پیش از آنکه او به هوش بازآید أبو بکر با مردم نماز کند زیرا که

ص: 90

اگر به هوش بازآید علی را به نماز خواهد فرستاد، مگر نشنیدی که دیشب چه رازها به علی گفت؛ در آخر سخن گفت «الصلاه الصلاه».

پس ابا بکر به مسجد آمد با مردم نماز کند، اوّل مردم انکار کردند گفت: من به امر حضرت رسالت آمده ام با شما نماز کنم، و به نزدیک محراب رفت، هنوز تکبیر نگفته بود که حضرت رسالت چشم مبارک گشود، خبر نماز پرسید، گفتند: ابو بکر رفته است با مردم نماز کند، حضرت آزرده شد عبّاس را طلبید- به روایت دیگر فضل بن عبّاس- یک دست بر دوش او و دست دیگر بر دوش علی انداخت و پای مبارک خود را بر زمین می کشید تا به نزدیک محراب رسید، ابا بکر را دور کرد و نشسته با مردم نماز کرد.

پس امر کرد او را برداشتند بر منبر نشانیدند، بعد از آن دیگر بر منبر نرفت تا از دنیا رحلت نمود، جمیع اهل مدینه از مهاجر و انصار برای ادراک لقای آخرین سیّد المرسلین به مسجد در آمدند حتّی دختران از حجله ها به مسجد دویدند، مردان و زنان می گریستند، فغان برآوردند ناله و نوحه در گرفتند، بعضی وا ویلاه و بعضی انّا للّه می گفتند، آن حضرت به آواز ضعیف خطبه می خواند، گاه از ناتوانی ساعتی ساکت می شد باز شروع به خطبه می کرد.

پس در اثنای خطبه فرمود: ای گروه مهاجر و انصار! هر که در این روز در این ساعت در این مجلس حاضر شده است از جنّیان و آدمیان، باید که آنچه به شما می گویم به غایبان برسانید، و حق را مپوشانید، بدانید که من می روم و در میان شما می گذارم کتاب خدا را که مشتمل است بر نور هدایت و بیان هر چه محتاجند به آن امّت من، آن حجّت خداست از برای من بر شما، و می گذارم در میان شما علم اکبر را که نشان راه دین است و نور هدایت است، او وصیّ من علیّ بن أبی طالب است، و او حبل متین خداست، پس همه چنگ زنید در او و پراکنده مشوید از او، و یاد کنید نعمت خدا را بر خود در وقتی که دشمنان بودید با یکدیگر، پس خدا الفت افکند در میان دلهای شما، پس گردیدید به نعمت خدا برادران یکدیگر.

ایّها النّاس! علیّ بن أبی طالب گنج علم و حکمت خداست، هر که دوست دارد او را در

ص: 91

این روز وفا کرده است به عهد خدا، و ادا کرده است آنچه واجب است بر او، و هر که دشمنی کند با او امروز یا بعد از این در روز قیامت کور و کر محشور خواهد شد، از برای او حجّتی نخواهد بود نزد خدا.

ایّها النّاس! نیائید روز قیامت نزد من با دنیای فراوان، و اهل بیت من آیند ژولیده و گردآلود و آزار کشیده و ستم دیده، خونهای ایشان در پیش روی شما جاری شده باشد به بیعتهای ضلالت و مشورتهای جهالت، شما یاری ایشان نکرده باشید.

ایّها النّاس! امامت را صاحبان هست، و ایشان را علامتها هست، حق تعالی اوصاف ایشان را در قرآن مجید بیان کرده است، من ایشان را برای شما نام برده ام، آنچه باید در حقّ ایشان به شما رسانیده ام، و لیکن می بینم شما را گروهی نادان بعد از من کافر می شوید، از دین برمی گردید، و کتاب خدا را به نادانی تأویل می کنید به هوا و خواهش خود، بدعتها در دین می کنید زیرا که هر سنّت و حدیث و سخن که خلاف قرآن است آن باطل است، و قرآن پیشوای راه هدایت است، قرآن را قائدی است که مردم را به سوی آن می خواند، و تأویل و تفسیر آن را می داند، او علی بن أبی طالب است که وارث علم حکمت ملک منّان و محرم رازهای نهان است، میراث من و جمیع پیغمبران نزد اوست.

ایّها الناس! به خدا سوگند می دهم شما را در حقّ اهل بیت خود، به درستی که ایشانند ارکان دین و چراغ راه یقین و معدن علم ربّ العالمین، علی برادر من و وارث من و وزیر من و امین من است، بعد از من خلافت با اوست، به عهدهای من او وفا خواهد کرد، پیش از همه کس به من ایمان آورده، بعد از همه از من جدا خواهد شد، در قیامت از همه به من نزدیکتر خواهد بود، پس حاضران به غایبان برسانید، و هر که پیشوای جماعتی شود و در میان ایشان از او داناتری باشد او کافر است.

ایّها الناس! هر که از من حقّی طلب دارد بیاید بگیرد، هر که من با او وعده کرده ام بعد از من به نزد علی رود که او ضامن وعده های من است، پس رو به جانب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گردانید فرمود که: یا علی! اکثر این جماعت کافر خواهند شد، و از دین برخواهند گشت، شمشیر بر روی یکدیگر خواهند کشید، چون من از دنیا رحلت کنم

ص: 92

آنچه گفتم بر تو ظاهر خواهد شد، یا علی! هر که با تو منازعه کند از زنان من و اصحاب من معصیت من کرده است و هر که معصیت من کند معصیت خدا کرده است، من از ایشان بیزارم تو نیز از ایشان بیزار باش.

حضرت امیر گفت: یا رسول اللّه! بیزار شدم من از ایشان، حضرت رسول گفت:

خداوندا تو گواه باش.

پس گفت: یا علی! ایشان با یکدیگر تمهید و عهد و پیمان کرده که بعد از من بر تو ستم کنند، و بر این خیال باطل شب به روز می آورند، هر که این مکر در خاطر او باشد من از او بیزارم، و این آیه در حقّ ایشان نازل شده است بَیَّتَ طائِفَهٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ وَ اللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ «1» یعنی: شب به روز می آورند طایفه ای از ایشان بر غیر آنچه تو می گوئی، و خدا می نویسد آنچه را ایشان در شبها توطئه می کنند «2».

ایضا سیّد بن طاووس رضی اللّه عنه از حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام روایت کرده است که:

حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود که: هنگام وفات حضرت سیّد انبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد، انصار را طلبید و گفت: ای گروه انصار و یاوران احمد مختار! مفارقت من از شما نزدیک شده است، حق تعالی مرا به جوار رحمت خود دعوت نموده است، و اجابت داعی حق لازم است، با من نیکو مجاورت کردید، آنچه شرط یاری و نصرت بود به عمل آوردید، و با مهاجران در مال مضایقه نکردید، و خیر خود را بر مسلمانان وسعت دادید، و در راه خدا جان دریغ نداشتید. حق تعالی شما را بر این اعمال پسندیده جزای جزیل و ثواب جمیل کرامت خواهد فرمود، و دو چیز مانده است که کار شما به آنها تمام می شود و بدون آنها هیچ عمل شما را فایده نمی بخشد، و آن دو چیز از هم جدا نمی شود: آنها کتاب خدا و اهل بیت منند، پس دست برمدارید از کتاب خدا که آن است حجّت و برهان و گواه عادل مسلمانان، در روز قیامت خصمی خواهد کرد با گروهی که به آن عمل نکرده اند، و قدمهای ایشان را از صراط خواهد لغزانید.

ص: 93

ای گروه انصار! مرا رعایت کنید در حقّ اهل بیت من، به درستی که خدا مرا خبر داده که کتاب خدا از ایشان جدا نمی شود تا وارد شوند بر من در حوض کوثر، بدانید که اسلام مانند سقفی است و ستون آن اطاعت امام است و متابعت او.

ای گروه مسلمانان! زنهار که دست از اهل بیت من برمدارید که ایشان چراغهای راه هدایت و معدنهای علم و چشمه های حکمتند، و بر ایشان نازل می شوند، ملائکه آسمان، یکی از ایشان علی بن أبی طالب است که او وصی و امین و وارث من است، و از من به منزله هارون است از موسی.

ای گروه انصار! فاطمه درگاه حرمت من است و خانه او خانه من است، هر که حرمت او را ضایع کند حرمت خدا را ضایع کرده است.

پس حضرت امام موسی علیه السّلام بسیار گریست و گفت: ای مادر بزرگوار! حرمت تو را ضایع کردند، و درگاه جلالت تو را شکستند، و حرمت خدا را رعایت نکردند، آنگاه فرمود که: پس حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مهاجران را جمع کرد و فرمود که: ایّها النّاس حضرت ربّ العزّه مرا به سوی خود خوانده، در این زودی دعوت او را اجابت می نمایم، و مشتاق لقای رحمت پروردگار خود گردیده ام، و آرزومند ملاقات برادران خود که پیغمبرانند شده ام، و شما را مانند چهارپایان بی سردار نمی گذارم، و کار شما را با وصیّ خود علیّ بن أبی طالب علیه السّلام گذاشته ام، آنچه شما را ضرور است به او گفته ام، پس عمر برخاست و گفت: آیا به امر خدا این وصیّت را کردی یا به امر خود؟ حضرت فرمود که:

بنشین ای عمر که به امر خدا و امر خود او را وصی کردم، و امر من امر خداست، و طاعت من طاعت خداست، و معصیت من معصیت خداست، هر که وصیّ مرا اطاعت کند مرا اطاعت کرده، و هر که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، و هر که وصیّ مرا نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است، و هر که مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده، امّا تو و مصاحب تو ابو بکر به این امر راضی نیستید.

پس آن حضرت خشمناک رو از او گردانید و گفت: ایّها النّاس بشنوید وصیّت مرا هر که به من ایمان آورده و پیغمبری مرا تصدیق کرده او را وصیّت می کنم به ولایت علیّ بن

ص: 94

أبی طالب و اطاعت و تصدیق او زیرا که ولایت او ولایت من و ولایت من ولایت پروردگار من است، من آنچه بایست بگویم به شما گفتم، باید که حاضران به غایبان برسانید، به درستی که علی علم هدایت است، هر که از او پس ماند گمراه است، و هر که بر او پیشی گیرد راه او به سوی جهنّم است، و هر که به جانب راست و چپ رود هالک و گمراه است «1».

ایضا سیّد بن طاووس و کلینی به سند مزبور از حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت کرده اند که آن حضرت فرمود که: از پدرم حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام پرسیدم: آیا نه چنین بود که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام کاتب وصیّت نامه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود که حضرت بر او القا می کرد و او می نوشت، و جبرئیل و ملائکه مقرّبان علیه السّلام گواهان بودند؟

حضرت صادق علیه السّلام ساعتی ساکت شد، بعد از آن فرمود که: چنین بود که گفتی، و لیکن چون وقت وفات آن حضرت شد جبرئیل از جانب خداوند جلیل نامه نوشته تمام کرده مهر کرده ای آورد با امینان خداوند عالمیان از ملائکه مقرّبان.

پس جبرئیل گفت: یا محمّد امر کن که بیرون کنند آنها را که نزد تواند به غیر از وصیّ تو علی بن أبی طالب، تا آنکه نامه آسمانی را از ما بگیرد وصیّ تو، گواه گیری تو ما را بر آنکه نامه را به او سپردی، و او ضامن شد که عمل نماید به آنچه در آن نامه هست.

پس امر کرد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که هر که در آن خانه بود بیرون کردند به غیر از علیّ بن أبی طالب علیه السّلام، و فاطمه علیها السّلام در پشت پرده نشسته بود، جبرئیل گفت: یا محمّد پروردگارت سلام می رساند و می فرماید: آن نامه چیزی است که پیشتر در معراج و غیر آن عهد کرده بودم با تو، و شرط کرده بودم بر تو، و گواه شده بودم به آن بر تو، و گواه گرفته بودم بر تو ملائکه خود را به آنکه من کافیم از برای گواه بودن ای محمّد.

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چون این سخنان را از جبرئیل شنید، بندهای بدن مبارکش از خوف الهی لرزید فرمود: ای جبرئیل! پروردگار من سالم است از همه نقصها، و از اوست همه سلامتیها، و به سوی او برمی گردد همه تحیّتها، راست گفته است پروردگار من، وفا به وعده خود نموده است، به من بده نامه را.

ص: 95

پس جبرئیل نامه را به آن حضرت داد، امر کرد به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام تسلیم نماید، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نامه را تسلیم علی علیه السّلام نمود فرمود: بخوان این نامه را، حضرت نامه را حرف حرف خواند تا به آخر، چون نامه را تمام کرد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: این عهد پروردگار من است به سوی من، و شرطی است که بر من گرفته است، و امانتی است از او نزد من، من رسانیدم آن را، و آنچه خیر خواهی امّت بود به عمل آوردم و ادای رسالتهای خدا نمودم.

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: گواهی می دهم از برای تو- پدر و مادرم فدای تو باد- که تبلیغ رسالت کردی و خیر خواهی امّت نمودی، تصدیق می نمایم تو را در آنچه گفتی، گواهی می دهد از برای تو گوش من و چشم من و گوشت من و خون من.

جبرئیل گفت: من نیز برای شما هر دو بر آنچه گفتید از جمله گواهانم.

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی گرفتی وصیّت مرا، دانستی آن را و ضامن شدی از برای خدا و از برای من که وفا کنی به هر عهدی که در آن نامه نوشته است؟ حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: بلی- پدر و مادرم فدای تو باد- بر من است ضمان آنها و بر خداست که مرا یاری کند و توفیق دهد که به آنها عمل نمایم، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی من می خواهم بر تو گواه بگیرم چون در روز قیامت به نزد من آئی برای من گواهی دهند که حجّت بر تو تمام کردم، علی علیه السّلام فرمود: بلی گواه بگیر.

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: جبرئیل و میکائیل با ملائکه مقرّبان که با ایشان آمده اند و حاضرند، میان من و تو گواهند، حضرت امیر علیه السّلام فرمود: گواه شوند بر من و من نیز ایشان را گواه می گیرم- پدر و مادرم فدای تو باد- پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایشان را گواه گرفت.

و از جمله اموری که بر آن جناب شرط گرفت به امر جبرئیل از جانب حق تعالی آن بود که گفت: یا علی وفا می کنی به آنچه در این نامه است از دوستی کسی که با خدا و رسول دوستی کند، و دشمنی کسی که با خدا و رسول دشمنی کند، و بیزاری جستن از ایشان، و بر آنکه صبر کنی بر فرو خوردن خشم ایشان و بر رفتن حقّ تو و غصب کردن خمس تو و ضایع کردن حرمت تو؟ حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: بلی یا رسول اللّه.

ص: 96

پس حضرت امیر علیه السّلام فرمود که: سوگند یاد می کنم به حقّ آن خداوندی که دانه را شکافته، و خلایق را آفریده است، که شنیدم از جبرئیل که می گفت با رسول خدا که: یا محمّد اعلام کن او را که هتک حرمت او خواهند کرد، حرمت او حرمت خدا و رسول است، و ریش مبارک او را از خون سر او خضاب خواهند کرد، پس حضرت امیر علیه السّلام فرمود که: چون این کلمه را شنیدم از جبرئیل امین مدهوش شدم بر رو در افتادم، گفتم: بلی قبول کردم و راضی شدم، هر چند هتک حرمت من بکنند و سنّتها را معطّل گردانند و کتاب الهی را پاره کنند و کعبه را خراب کنند و ریشم را از خونم رنگین کنند، در همه احوال صبر خواهم کرد و امید اجر از پروردگار خود خواهم داشت، تا آنکه مظلوم به نزد تو آیم.

پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را طلبید، ایشان را اعلام کرد مثل آنچه حضرت امیر را اعلام کرده بود، ایشان مثل آنچه حضرت امیر جواب گفت گفتند، وصیّت نامه را مهر کردند به مهرهای طلای بهشت که آتش به آن نرسیده بود، نامه را به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام سپردند.

چون حضرت امام موسی علیه السّلام سخن را به اینجا رسانید، راوی پرسید: در آن وصیّتنامه چه بود؟ حضرت فرمود که: سنّتهای خدا و سنّتهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.

راوی پرسید: آیا در آن وصیّت نوشته بود که منافقان غصب خلافت امیر المؤمنین خواهند کرد؟ حضرت فرمود که: بلی و اللّه جمیع آنچه کردند در آن نامه نوشته بود، مگر نشنیده ای قول حق تعالی را که إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ «1» یعنی: ما زنده می گردانیم مردگان را و می نویسیم آنچه پیش فرستاده اند و آنچه بعد از ایشان بر اعمال ایشان مترتّب می شود، همه چیز را احصا کرده ایم در امام مبین، یعنی لوح محفوظ یا امیر المؤمنین علیه السّلام.

پس حضرت فرمود که: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با حضرت امیر المؤمنین و فاطمه علیها السّلام فرمود که: آیا فهمیدید آنچه به شما گفتم؟ قبول کردید که به آنها عمل نمائید؟ گفتند: بلی، قبول کردیم چنانچه حقّ قبول کردن است، و صبر می کنیم بر آنچه بر ما دشوار باشد و ما را به

ص: 97

خشم آورد «1».

سیّد بن طاووس از حضرت امام موسی علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در هنگام وفات مرا طلبید و خانه را خلوت کرد، جبرئیل و میکائیل علیهما السّلام در آنجا بودند، من صدای ایشان را می شنیدم و ایشان را نمی دیدم.

پس حضرت رسول نامه وصیّت الهی را از جبرئیل گرفت به من داد و امر کرد که مهر را برگرفتم و همه را خواندم، پس گفت: اینک جبرئیل این را از جانب خداوند جلیل برای تو آورده است، چون خواندم همه را موافق یافتم به آنچه آن حضرت مرا وصیّت کرده بود، در آن حالت حضرت رسالت بر سینه من تکیه داده بود، پس فرمود که: بیا برابر من، و جبرئیل آن حضرت را به سینه خود چسبانید، و میکائیل در جانب راست وی نشست.

حضرت فرمود: یا علی کف دستهای خود را بر یکدیگر بچسبان، و گفت: از تو عهد می گیرم در حضور دو امین پروردگار عالمیان جبرئیل و میکائیل، تو را سوگند می دهم به حقّ این دو بزرگوار که آنچه در وصیّتنامه نوشته است به عمل آوری و قبول نمائی همه را با شکیبائی و پرهیزکاری بر سنّت و طریقت من، نه بر طریقت و بدعت أبو بکر و عمر، و بگیر آنچه خدا تو را عطا کرده است با دل قوی و نیّت درست، پس دست مبارک خود را در میان دو دست من داخل کرد، چنان یافتم که در میان دست من چیزی ریخته شد، پس گفت: یا علی ریختم در میان دو دست تو علم و حکمت را، بر تو مخفی نخواهد بود هیچ مسئله ای و حکم و قضائی که بر تو وارد شود؛ چون هنگام وفات تو شود تو نیز با وصیّ خود چنین کن «2».

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: منقطع وصیّت با برکت حضرت رسالت چنین بود: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، این وصیّت عهد و پیمان محمّد بن عبد الله است، به امر اله بسوی وصایت پناه علی بن أبی طالب امیر مؤمنان؛ در آخر وصیّت نوشته بود که گواه شدند

ص: 98

جبرئیل و میکائیل و اسرافیل بر آنچه وصیّت نمود محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسوی علی بن أبی طالب علیه السّلام، قبض نمود علی وصیّت را، ضامن شد که عمل نماید به آنچه در آن نوشته است به نحوی که ضامن شدند یوشع بن نون برای موسی بن عمران، و شمعون بن حمون برای عیسی بن مریم علیه السّلام، چنانچه ضامن شدند اوصیای پیش از ایشان برای پیغمبران به آنکه محمّد بهترین پیغمبران است و علی بهترین اوصیای ایشان است، و محمد علی را ولیّ امر خلافت گردانید و عهد نمود که بعد از من پیغمبری نخواهد بود، نه از برای علی و نه از برای دیگری، خدا گواه است بر همه کس»

.پس حضرت صادق علیه السّلام گفت: چون وصیّتهای حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمام شد گفت:

یا علی جواب خود را مهیّا کن که فردای قیامت نزد حق تعالی ادا کنی، به درستی که من در قیامت بر تو حجّت خواهم گرفت به حلال و حرام و محکم و متشابه کلام خدا، به نحوی که فرستاده است به آنچه من تو را امر کرده ام از فرایض و احکام، و امر به نیکیها و نهی از بدیها، و اقامت حدود خدا، و برپا داشتن نماز و دادن زکات به اهل آن، و حجّ خانه کعبه و جهاد در راه خدا، پس چه جواب خواهی گفت یا علی؟ حضرت امیر گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، امّیدوارم به کرامتی و منزلتی که تو را نزد خدا هست و منّتها که خدا بر تو دارد که مرا یاری کند پروردگار من بر آنچه فرمودی، ثابت بدارد مرا بر سنّت و طریقه تو، پس تو را نزد خدا ملاقات نمایم تقصیر و تفریط نکرده باشم، و خجلت بر جبین مبین تو ظاهر نگردانم، فدای روی تو باد روی من و رویهای پدران و مادران من، بلکه خواهی یافت مرا- پدر- و مادرم فدای تو باد- متابعت کننده وصیّت، و طریقه سنّت تو را تا زنده ام، چنان خواهی یافت هر یک از امامان فرزندان مرا.

پس حضرت امیر فرمود: چون سخن به اینجا کشید، نایره حسرت در کانون سینه ام مشتعل گردید، خود را بر سینه او افکندم، و رو به روی حق جویش گذاشتم و فغان برکشیدم که وا حسرتاه، زهی وحشت و تنهائی بعد از چون تو انیسی، پدر و مادرم فدای تو باد، زهی حسرت و وحشت بر دختر بزرگوار و فرزندان بی قرار تو، یک لحظه بی لقای

ص: 99

غمزدای تو آرام ندارد، زهی غم جانگداز و اندوه دور و دراز بر مفارقت چون تو یار دمسازی که بعد از تو خبرهای آسمان از خانه ما منقطع خواهد شد، نه از جبرئیل خبری و نه از میکائیل اثری خواهم یافت.

پس آن جناب متوجّه حضرت ربّ الارباب گردید و مدهوش شد و زوجات مکرّمات و خواتین معظّمات به حجره طاهره در آمدند، صدا به نوحه و شیون بلند کردند، مهاجران و انصار از بیرون در ناله وا محمّدا و وا سیّدا به نهم خرگاه رسانیدند.

پس آن حضرت دیده مبارک گشود، حضرت امیر را طلب نمود؛ چون داخل شد آن سرور را بر سینه انور خود چسبانید و گفت: ای برادر بفهم خدا تو را بفهماند و توفیق تو را زیاده گرداند و تو را بلند آوازه سازد.

ای برادر! چون من از دنیا رحلت کنم امّت غدّار به من نپردازند، پیش از غسل و دفن من مشغول غصب خلافت گردند، تو از پی ایشان مرو، طلب حقّ خود مکن تا ایشان به طلب تو آیند زیرا که مثل تو در این امّت مثل کعبه است که در آن جای خود ثابت است و بر مردم لازم است که از اطراف جهان به سوی آن روند، توئی علم هدایت و نور دین و روشنی آسمان و زمین.

ای برادر! به حقّ آن خداوندی که مرا به راستی به خلق فرستاده است سوگند یاد می کنم که امانت و وجوب متابعت تو را به همه رسانیده ام، اقرار و بیعت گرفتم و همگی به ظاهر اظهار انقیاد کردند، می دانم که وفا به آنها نخواهند کرد، چون به عالم بقا رحلت کنم، از غسل و نماز و دفن من فارغ شوی، در خانه خود بنشین و قرآن را به ترتیبی که خدا فرستاده است جمع کن، آنچه تو را به آن امر کرده ام به جا آور و از ملامت خلق پروا مکن و بر جور امّت صبر کن تا به نزد من آئی «1».

پس حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام را طلبید، دیگران را از خانه بیرون کرد، امّ سلمه را گفت: بر در بایست نگذار کسی به نزدیک در آید، پس فرمود: یا علی به نزدیک من بیا که هنگام وداع است. پس دست نور دیده خود فاطمه را گرفت بر سینه خود

ص: 100

چسبانید و به دست دیگر دست برادر خود علی را گرفت، و ساعتی به دیده حسرت در ایشان نگریست و قطرات عبرات از دیده مبارک بارید، هرگاه که اراده می کرد که سخن بگوید گریه مانع می شد.

پس اهل بیت رسالت همه خروش برآوردند، حضرت فاطمه گفت: یا رسول اللّه به گریه خود دلم را پاره پاره کردی و جگرم را سوختی و آتش در سینه پرحسرتم افروختی؛ ای سیّد پیغمبران! و ای بهترین گذشتگان و آیندگان! و ای امین پروردگار عالمیان! و ای رسول خداوند رحمان! و ای حبیب ملک منّان! که بعد از تو حامی فرزندان من خواهد بود در مذلّتها که از امّت تو به من رسد؟ که یاور من خواهد بود که در جور و بیداد امّت تو به فریاد برادرت علی که ناصر دین خداست خواهد رسید؟ که بعد از تو وحی خدا خواهد شنید و امر خدا را به مردم خواهد رسانید؟

پس فاطمه خود را به سینه پدر بزرگوار خود چسبانید، و روی مبارکش را می بوسید، و قطرات از دیده حق بین می بارید، و آه حسرت به چرخ نیلگون می رسانید، پس حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را در بر گرفت، هر یک را وداع کرد، صدای «الوداع الوداع» و خروش «الفراق الفراق» از زمین و آسمان بلند شد.

پس دست فاطمه را به دست علی داد فرمود: امانت خدا و امانت رسول خداست نزد تو، پس حرمت خدا و حرمت مرا در حقّ او رعایت کن، و دانم که خواهی کرد، یا علی! به خدا سوگند که این بهترین زنان اهل بهشت است از گذشتگان و آیندگان، به خدا سوگند که از مریم بزرگتر است نزد خدا، به خدا سوگند که جانم به اینجا نرسید مگر آنکه از حق تعالی سؤال کردم از برای او و شما آنچه خیر شما در آن است، و آنچه سؤال کردم عطا فرمود.

یا علی! من امری چند به فاطمه گفته ام به امر جبرئیل از جانب خداوند جلیل، به تو خواهد گفت، آنچه گوید به عمل آور، و بدان که من راضیم از هر که دختر من فاطمه از او راضی است، و همچنین پروردگار عالمیان و ملائکه زمین و آسمان از کسی خشنودند که فاطمه از او خشنود است.

یا علی! وای بر کسی که بر تو ستم کند، و عذاب جهنّم برای کسی است که حقّ او را

ص: 101

غصب کند، و ویل برای کسی است که هتک حرمت او نماید، بدا به حال کسی که درگاه خانه او را بسوزاند، و عذاب الیم برای کسی است که دوست او را اذیّت رساند، اسفل درکات جحیم برای کسی است که با او منازعت و مبارزت نماید، خداوندا من از ایشان بیزارم و ایشان از من بیزارند.

پس حضرت رسالت نام برد أبو بکر و عمر و آنها را که این اعمال شنیعه از ایشان صادر شد. پس فاطمه و علی و حسن و حسین علیهم السّلام را در آغوش کشید و گفت: خداوندا من برای ایشان و شیعیان ایشان دوست و یاورم، و ضامنم که داخل بهشت شوند، دشمن و محاربم با آنان که با ایشان دشمنی نمایند یا بر ایشان ستم کنند یا بر ایشان پیشی گیرند یا از ایشان پس مانند و متابعت ایشان را اختیار نکنند، و ضامنم که همه داخل جهنّم شوند؛ آنگاه سه مرتبه فرمود: به خدا سوگند یاد می کنم که از کسی راضی نمی شوم تا تو از او راضی نشوی، و خشنود نمی شوم از کسی که تو از او خشنود نباشی «1».

پس با حضرت امیر علیه السّلام خطاب کرد و گفت: یا علی! عایشه و حفصه با تو جدال و نزاع و عداوت خواهند کرد بعد از من، و عایشه با لشکر گران بر تو خروج خواهد کرد، و حفصه را خواهد گذاشت که برای او لشکر جمع کند، و هر دو در عداوت تو مثل یکدیگر خواهند بود، یا علی در آن وقت چه خواهی کرد؟

حضرت امیر علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه! اگر چنین کنند اوّل از کتاب خدا حجّت بر ایشان تمام کنم، اگر قبول نکنند سنّت تو را و آنچه در بیان وجوب اطاعت من و لزوم حقّ من فرموده ای بر ایشان حجّت خواهم کرد، اگر قبول نکنند خدا را و تو را بر ایشان گواه خواهم گرفت و با ایشان قتال خواهم کرد. حضرت فرمود: یا علی! قتال کن و شتر عایشه را پی کن و پروا مکن، پس گفت: خداوندا تو گواه باش.

پس فرمود: یا علی! چون چنین کنند، ایشان را طلاق بگو و از من بیگانه گردان که هر دو بیگانه اند از من در دنیا و عقبی، و پدرهای ایشان شریکند با ایشان در اعمال ایشان.

پس گفت: یا علی! صبر کن بر ستم ظالمان، به درستی که کفر و ارتداد و نفاق رو

ص: 102

خواهد آورد به سوی مردم با خلافت أبو بکر، و عمر از او بدتر و ستمکارتر خواهد بود، و همچنین سیّم ایشان عثمان، چون او کشته شود برای تو جمع خواهد شد گروهی از شیعیان که با ایشان جهاد خواهی کرد با ناکثان و قاسطان و مارقان، نفرین و لعنت کن بر ایشان که ایشان و شیعیان و دوستان ایشان احزاب کفر و نفاقند «1».

چون شب شد باز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را طلبید و فرمود که در خانه را بستند که کسی به غیر ایشان نیاید، پس حبیبه خود فاطمه را به نزدیک خود طلبید و راز دور و دراز با او گفت؛ چون سایر اهل بیت دیدند که حضرت رسول با فاطمه راز می گوید بیرون آمدند نزدیک در ایستادند، و مردم در بیرون در بودند، و زنان حضرت رسالت می دیدند که حضرت امیر و امام حسن و امام حسین نزدیک در ایستاده اند. پس عایشه گفت که: برای امر عظیمی شماها را بیرون کرده و با دختر خود خلوت کرده است، در این ساعت حضرت امیر علیه السّلام فرمود که: تو می دانی که برای چه خلوت کرده است، برای آنچه تو و پدرت و عمر و چند نفر دیگر تمهید کرده اید و در اتمام آن کوشش می نمائید، آن ملعونه چون این سخن را شنید دانست که اهل بیت بر راز ایشان مطّلع شده اند جواب نگفت.

پس حضرت امیر فرمود که: در این حال فاطمه مرا طلبید، چون داخل شدم دیدم که حضرت رسالت بر جناح سفر آخرت است، خود را ضبط نتوانستم کرد بی اختیار گریستم، حضرت فرمود: یا علی چرا می گریی؟ این هنگام تعزیت نیست وقت وصیّت است و مفارقت نزدیک شده، حق تعالی سرای عقبی را برای من بر دنیا اختیار کرده است.

ای برادر! تو را به خدا می سپارم، غم و اندوه من بر تو و بر فاطمه است که بعد از من بر او ستم خواهند کرد، و گروه منافقان امّت اجماع کرده اند بر ظلم شما، و شما را به خداوند خود سپرده ام؛ قبول کرده است ودیعت مرا؛ یا علی فاطمه را وصیّتی چند کرده ام و امر کردم که آنها را به تو بگوید، آنچه گوید بجا آور که او راستگو و تصدیق کرده شده است.

پس بار دیگر آن گوهر صدف عصمت را در بر گرفت سرش را بوسید و گفت: پدرت فدای تو باد، ای فاطمه خدای تعالی تو را صبر دهد؛ پس صدای فاطمه به گریه و زاری

ص: 103

بلند شد، بار دیگر فاطمه را در برکشید فرمود: به خدا سوگند که خدا انتقام برای تو از ستمکاران خواهد کشید و برای غضب تو غضب خواهد کرد، پس ویل و عذاب الیم و آتش جحیم برای ستمکاران تو مهیّاست.

پس حضرت امیر فرمود: آنگاه اشک حسرت از دیده های حق بین حضرت رسالت مانند باران جاری گردید و بر ریش مبارکش دوید، چادری که بر روی آن حضرت افکنده بودند از آب دیده اش تر شد، چندان گریست که جگرم برای گریه آن حضرت پاره پاره شد؛ در آن حال سر مبارکش را به سینه خود گرفته بودم و بر من تکیه داده بود و فاطمه را بر سینه خود چسبانیده بود، امام حسن و امام حسین قدمهای عرش پیمایش را می بوسیدند و دیده های نورانی خود را بر پاهای مبارک جدّ بزرگوار خود می مالیدند و صدا به گریه بلند کرده بودند؛ در آن وقت جبرئیل امین حاضر بود، صدای گریه او را می شنیدم، و از گریه فاطمه چنان می یافتم که زمین و آسمان در گریه و فغان آمدند. پس حضرت رسالت فرمود: ای دختر گرامی! خدا خلیفه من است بر تو و خدا نیکو خلیفه ای است برای شما، سوگند یاد می کنم به آن خداوندی که مرا به حق فرستاده است که آسمانها و زمینها و آنچه در آنهاست و عرش اعلا و ساکنان عالم بالا به گریه تو گریستند و به ناله تو به فغان آمدند.

ای فاطمه! به خدا سوگند که بهشت حرام است بر همه خلایق تا من داخل شوم، و بعد از من تو داخل خواهی شد با جامه ها و زیورهای بهشت شاد و خوش حال، ای فاطمه گوارا باد تو را نعمتهای خدا، به خدا سوگند که تو بهترین زنان بهشتی.

ای فاطمه! به درستی که در قیامت، جهنّم چنان بخروشد که جمیع ملائکه مقرّبان و پیغمبران از دهشت آن مدهوش گردند، پس حق تعالی جهنّم را ندا کند که: به عزّت من ساکن شو و قرار گیر تا فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از تو بگذرد به سوی بهشت، و غبار و دودی به دامان عزّت او نرسد؛ پس به خدا سوگند که داخل بهشت شوی و حسن در جانب راست و حسین در جانب چپ تو باشند، تا آنکه بر اعلای غرفات جنان بر آئی و بر محشر مشرف شوی، و علم حمد در دست علی باشد؛ به خدا سوگند که در آن روز با دشمنان تو

ص: 104

خصمی کنم، و پشیمان شوند آنها که حقّ تو را غصب کردند و مودّت تو را قطع کردند و دروغ بر من بستند، و ملائکه ایشان را از نزدیک من ربایند و به سوی جهنّم کشند. پس من گویم: اینها از امّت منند، در جواب گویند که: ایشان بعد از تو دین را بدل کردند و به راه جهنّم رفتند «1».

پس حضرت رسالت گفت که: ای علی و ای فاطمه! این حنوطی است که جبرئیل امین از بهشت برین برای من آورده است، و شما را سلام می رساند و می گوید که: این حنوط را میان خود قسمت کنید؛ حضرت فاطمه گفت که: یا رسول اللّه ثلث آن از تو باشد و باقی را علیّ بن أبی طالب قسمت کند. حضرت رسول گریست و فاطمه را در برگرفت فرمود که:

پیوسته تو موفّق و هدایت یافته و ملهمی، آنچه گفتی موافق رضای الهی بود؛ یا علی تو در باقی حکم کن؛ حضرت امیر گفت: یا رسول اللّه نصف باقی از فاطمه باشد و نصف دیگر برای هر که بفرمائی؛ فرمود: نصف دیگر از تو است، همه را بگیر و صرف کن در آنچه دانستی «2».

پس فرمود: یا علی! آیا ضامن قرض من شدی که بعد از من ادا کنی؟ گفت: بلی، حضرت رسول فرمود: خداوندا تو گواه باش، پس گفت: یا علی تو مرا غسل بده، غیر تو مرا غسل ندهد که نابینا می شود؛ حضرت امیر گفت: چرا یا رسول اللّه؟ فرمود که: جبرئیل چنین گفت از جانب ربّ جلیل که هر که بعد از فوت، نظرش بر بدن تو می افتد کور می شود؛ حضرت امیر گفت: یا رسول اللّه من چگونه به تنهائی تو را غسل توانم داد؟

فرمود: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و ملک موت و اسماعیل که بر آسمان اوّل موکّل است تو را اعانت خواهند کرد بر غسل من، گفت: که آب به من خواهد داد؟ فرمود: فضل بن عبّاس، امّا دیده خود را ببندد که نظرش بر بدن من نیفتد زیرا که حرام است بر زنان و مردان به غیر از تو که نظر کنند به بدن من.

چون بدن مرا بشوئی، مرا بر تخته ای بگذار و از چاه غرس چهل دلو آب بر بدن من بریز، پس فاطمه و حسن و حسین را حاضر گردان، و از من بشنو خبر گذشته و آینده را و

ص: 105

هر چه خواهی بپرس که جواب تو خواهم گفت ان شاء اللّه تعالی.

یا علی آنچه گفتم قبول کردی؟ گفت: بلی، آنگاه گفت: خداوندا تو گواه باش. پس گفت: یا علی چه خواهی کرد اگر این گروه بر تو امیر شوند بعد از من و بر تو پیشی گیرند و أبو بکر طاغی بفرستد و تو را به سوی بیعت خود بخواند؛ چون ابا کنی گریبان تو را بگیرد، مخذول و اندوهناک و مهموم و بی یار و یاور به سوی آن لعین ببرند، بعد از آن مذلّت و خواری جگرگوشه من فاطمه را فروگیرد. چون فاطمه این سخنان جانسوز را استماع نمود، فریاد برآورد، گریان و نالان شد. حضرت رسالت از گریه سیّده نساء گریان شد، پس گفت: ای دختر گرامی گریه مکن، همنشینان و یاران خود را که ملائکه پروردگارند اذیّت مرسان، اینک جبرئیل جلیل و میکائیل با تعجیل و صاحب سرّ خدا اسرافیل از گریه تو گریان شدند، ای فرزند پسندیده و نور دیده گریه مکن که آسمانها و زمین را به ناله و فغان آوردی، و دیده مهر و ماه را از آه حسرت مقرّبان درگاه احدیّت تیره گردانیدی.

پس حضرت امیر علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه! اگر یاور نیابم صبر می کنم و با ایشان بیعت نمی کنم، و لیکن تا یاور نیابم با ایشان قتال نخواهم کرد، چون یاور و مددکار یافتم با ایشان قتال خواهم کرد.

پس حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت: خداوندا! تو گواه باش، آنگاه گفت: یا علی چه خواهی کرد با قرآن؟ حضرت امیر گفت: یا رسول اللّه قرآن را جمع خواهم کرد و به سوی ایشان خواهم برد، اگر قبول نکنند خدا و تو را بر ایشان گواه خواهم گردانید.

پس حضرت رسالت فرمود که: یا علی چون مرا غسل دهی، در همان خانه که قبض روح من شده است مرا دفن کن، در سه جامه که یکی جامه یمنی باشد مرا کفن کن، و غیر تو کسی در قبر من در نیاید. چون از غسل فارغ شوی صبر کن تا جبرئیل تو را رخصت دهد، پس با فاطمه و حسن و حسین بر من نماز کنید و هفتاد و پنج تکبیر بر من بگوئید، پس مردان اهل بیت من بر من فوج فوج نماز کنند، پس زنان ایشان، پس سایر مردم «1».

در آن وقت عایشه رسید و گفت: یا رسول اللّه! هرگاه تو را در حجره من دفن کنند من در

ص: 106

کجا ساکن شوم؟ حضرت فرمود که: در هر خانه که خواهی ساکن شو و تو را در حجره حقّی نیست، در خانه خود قرار گیر و به روش اهل کفر و جاهلیّت از خانه بیرون مرو، و با مولای خود و اولی به امر خود قتال مکن از روی ستم و شقاق و نفاق؛ دانم که خواهی کرد.

چون این سخن به عمر رسید حفصه را گفت: با عایشه بگو که در باب علی با محمّد معارضه مکن که دیوانه محبّت او شده است در حال حیات و نزد وفات، خاطر جمع دار که خانه از توست، کسی تو را از خانه بیرون نمی تواند کرد.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: ما در آن شب نزدیک آن حضرت نشسته بودیم و جامه نازکی بر روی آن سرور افکنده بودند و متوجّه عالم قدس بود، اهل بیت رسالت مشغول گریه و زاری بودند و «انّا للّه و انّا الیه راجعون» می گفتند، ناگاه آن حضرت به سخن در آمد و گفت: سفید شد روئی چند و سیاه شد روئی چند، جماعتی سعادتمند شدند و گروهی بدبخت، اصحاب عبا پنج نفرند و من سرور ایشانم و ایشانند اهل بیت من و مقرّبان درگاه آله؛ سعادتمند خواهد شد هر که متابعت و پیروی ایشان نماید بر دین من و دین پدران من؛ پروردگارا به عمل آوردی وعده های خود را در حقّ اهل بیت من تا روز قیامت؛ لب تشنه و رو سیاه به جهنّم رفتند آنان که ثقل اکبر (یعنی قرآن) را دریدند و ضایع کردند، و ثقل اصغر را که اهل بیت منند از جای خود دور کردند و حساب ایشان با خداست؛ هر کس در گرو کردار خود است.

بعد از این دو منافق سوّمی و چهارمی خواهند بود روهای ایشان سیاه که مالها جمع خواهند کرد و مردم را به سوی جهنّم خواهند کشید، و در زمان ایشان کتاب خدا مندرس خواهد گردید، و در خانه اهل بیت رسالت مهجور و متروک خواهد بود، و حکمها به نادانی خواهند کرد؛ دشمن علی و آل علی در جهنّمند، و دوست علی و آل علی در بهشت.

پس آن حضرت ساعتی ساکت شد و روح مقدّسش به کنگره عرش قرب ملک منّان و ریاض خلد جاودان پرواز نمود و با رفیقان اعلی از انبیاء و اولیاء و شهداء ملحق گردید «1».

ایضاً کلینی رضی اللّه عنه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که جبرئیل امین

ص: 107

از جانب خداوند عالمیان خبر وفات حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را آورد در وقتی که آن حضرت را هیچ دردی و المی نبود، پس حضرت فرمود در میان مردم ندا کردند که جمع شوند، و مهاجر و انصار را حکم فرمود اسلحه خود را بپوشند، چون مردم جمع شدند، حضرت بر منبر برآمد و خبر فوت خود را به ایشان گفت و فرمود: خدا را به یاد کسی می آورم که بعد از من والی باشد بر امّت من که البتّه رحم کند بر جماعت مسلمانان و پیران ایشان را بزرگ شمارد و بر ضعیفان ایشان رحم کند و عالم ایشان را تعظیم نماید، ضرر به ایشان نرساند که باعث مذلّت ایشان گردد و فقیر نگرداند ایشان را که مورث کفر ایشان شود، در خود را به روی ایشان نبندد که اقویای ایشان بر ضعیفان مسلّط شوند و ایشان را در سر حدهای کافران بسیار حبس ننماید که باعث قطع نسل امّت من گردد، پس فرمود که: تبلیغ رسالت کردم و خیرخواهی شما بجا آوردم، پس همه گواه باشید.

حضرت صادق علیه السّلام فرمود که: این آخر سخنی بود که آن حضرت بر منبر خود گفت «1».

کلینی و ابن بابویه و شیخ طوسی و شیخ مفید و اکثر محدّثین خاصّه و عامّه به سندهای معتبر از حضرت امام زین العابدین و حضرت امام محمّد باقر و حضرت امام جعفر صادق علیهم السّلام و غیر ایشان روایت کرده اند که: چون هنگام وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد، بیماری آن حضرت سنگین شد، حضرت امیر المؤمنین و عبّاس را طلب نمود و خانه پر بود از اصحاب آن حضرت از مهاجر و انصار، و سر مبارک خود را در دامن امیر المؤمنین گذاشت، و عبّاس در پیش روی حضرت ایستاده بود و به طرف ردای خود مگس را از روی آن حضرت دور می کرد. پس آن حضرت چشم گشود و فرمود: ای عبّاس ای عم پیغمبر! قبول کن وصیّت مرا در اهل من و در زنان من، و بگیر میراث مرا و ادا کن دین مرا، و وعده های مرا به عمل آور، و ذمّت مرا بری گردان؛ عبّاس گفت: یا رسول اللّه من مرد پیر عیال بارم و تو از ریح عاصف باد دست تر و از ابر بهاری بخشنده تری، و مال من وفا نمی کند به وعده های تو و بخششهای تو، این را از من بگردان به سوی کسی که طاقتش از من بیشتر باشد. حضرت سه مرتبه این سخن را بر او اعاده کرد و در هر مرتبه او جواب

ص: 108

چنین گفت، پس حضرت فرمود که: میراث خود را به کسی دهم که قبول کند آن را چنانچه حق قبول کردن است و سزاوار آن باشد، چنانچه تو جواب گفتی جواب نگوید.

پس با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام خطاب کرد و فرمود: یا علی! تو بگیر میراث مرا که مخصوص تو است و کسی را با تو در آن نزاعی نیست، و قبول کن وصیّت مرا و به عمل آور وعده های مرا و ادا کن قرضهای مرا؛ یا علی خلیفه من باش در اهل من، و تبلیغ رسالت من بعد از من به مردم بکن.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: چون نظر کردم و سر مبارک حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دیدم که در دامن من از شدّت مرض می لرزد، بی تاب شدم و آب از دیده های من بر روی مبارکش ریخت، دلم طپیدن گرفت، نتوانستم که جواب آن حضرت بگویم، پس بار دیگر آن سخن را اعاده فرمود، باز گریه در گلوی من گره شده بود، با نهایت دشواری به صدای ضعیفی گفتم: بلی یا رسول اللّه پدر و مادرم فدای تو باد. پس حضرت فرمود: مرا بنشان، آن حضرت را نشانیدم و پشت مبارکش را بر سینه خود چسبانیدم، پس گفت: یا علی توئی برادر من در دنیا و آخرت و وصی و خلیفه من در اهل و امّت من، پس فرمود: ای بلال برو و بیاور خود مرا که آن را «ذو الجبین» می گویند و زره مرا که آن را «ذات الفضول» می گویند و رایت مرا که آن را «عقاب» می گویند و شمشیر مرا «ذو الفقار» و عمامه مرا که «سحاب» می گویند و عمامه دیگر که آن را «طحمیّه» می گویند و بُرد مرا و ابرقه مرا و عصای کوچک مرا و چوب دست مرا که آن را «ممشوق» می گویند، عبّاس گفت: آن ابرقه را من پیشتر ندیده بودم، و چون او را حاضر کردند نور آن نزدیک بود که دیده ها را برباید، پس حضرت فرمود که: یا علی جبرئیل این جامه را برای من آورد و گفت: یا محمّد این را در حلقه های زره خود داخل کن و به جای منطقه بر کمرت ببند، پس دو جفت نعل عربی را طلبید که یکی پینه داشت و یکی پینه نداشت، و پیراهنی که در شب معراج پوشیده بود طلبید و پیراهنی که در روز احُد پوشیده بود طلبید، و سه کلاه خود خود را طلبید، کلاهی که در سفر می پوشید و کلاهی که در عیدها می پوشید و کلاهی که می پوشید و در میان اصحاب خود می نشست.

ص: 109

پس فرمود که: ای بلال! بیاور دو استر مرا یکی «شهبا» و دیگری «دلدل»، و دو ناقه مرا یکی «عضبا» و دیگری «صهبا»، و دو اسب مرا یکی «جناح» و دیگری «حیزوم»، و «جناح» آن بود که بر در مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بازمی داشتند و هر که را پی حاجتی می فرستاد بر آن سوار می شد، و «حیزوم» آن بود که در روز احُد حضرت بر آن سوار بود و جبرئیل در میان هوا می گفت: پیش رو ای حیزوم، و درازگوش گوش خود را طلبید که «یعفور» بود.

چون بلال آنها را حاضر کرد، عبّاس را طلبید و فرمود: به جای علی بنشین و پشت مرا نگاه دار، و فرمود: یا علی برخیز و اینها را قبض کن در حیات من، این جماعت که حاضرند همه گواه شوند و کسی بعد از من با تو نزاعی نکند.

حضرت فرمود که: برخاستم و پای من توانائی رفتار نداشت، پس با نهایت مشقّت رفتم همه را گرفتم و به خانه خود بردم، پس برگشتم و به خدمت حضرت ایستادم. چون نظر مبارکش بر من افتاد انگشتر خود را از دست حق پرست خود بیرون آورد و در دست من کرد در وقتی که خانه پر بود از بنی هاشم و سایر مسلمانان، و با آن ضعف که سر خود را نمی توانست نگاه داشت و سر مبارکش به جانب راست و چپ حرکت می کرد، صدا بلند کرد که همه شنیدند و گفت: ای گروه مسلمانان! علی برادر من و وصی و خلیفه من است در اهل و امّت من، و علی ادا می کند دین مرا و وفا می کند به وعده های من، ای گروه فرزندان هاشم و فرزندان عبد المطّلب و ای گروه مسلمانان! دشمنی با علی مکنید و مخالفت امر او منمائید که گمراه می شوید، و حسد بر او مبرید و از جانب او به سوی دیگری رغبت منمائید که کافر می شوید. پس فرمود که: ای عبّاس! برخیز از جای علی، عبّاس گفت که:

مرد پیری را برمی خیزانی و طفلی را به جای او می نشانی، حضرت سه مرتبه این سخن را فرمود و او چنین جواب گفت، پس عبّاس غضبناک برخاست و حضرت امیر در جای او نشست.

چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عبّاس را غضبناک یافت فرمود که: ای عبّاس ای عمّ رسول خدا! کاری مکن که من از دنیا بیرون روم بر تو خشمناک باشم و غضب من تو را به

ص: 110

جهنّم برد. چون این را شنید برگشت و به جای خود نشست، پس فرمود که: یا علی مرا بخوابان، چون حضرت خوابید فرمود که: ای بلال بیاور دو فرزند مرا حسن و حسین.

چون ایشان حاضر شدند، ایشان را بر سینه خود چسبانید و آن دو گل بوستان رسالت را می بوسید، حضرت امیر علیه السّلام فرمود: من ترسیدم که ایشان باعث زیادی اندوه آن حضرت شوند، نزدیک رفتم که ایشان را دور کنم، حضرت فرمود: یا علی بگذار ایشان را که من ایشان را ببویم و ایشان مرا ببویند، ایشان توشه خود را از ملاقات من بگیرند، و من توشه خود را از لقای ایشان بگیرم که بعد از من بلیّه های بزرگ و مصیبتهای عظیم به ایشان خواهد رسید، پس خدا لعنت کند کسی که ایشان را بترساند و جور و ستم بر ایشان رساند، خداوندا ایشان را به تو می سپارم و به شایسته مؤمنان یعنی علی بن أبی طالب علیه السّلام «1».

شیخ مفید روایت کرده است که حضرت مردم را مرخّص کرد، بیرون رفتند، عبّاس و فضل پسر او و علیّ بن أبی طالب و اهل بیت مخصوص آن حضرت نزد او ماندند، پس عبّاس گفت: یا رسول اللّه اگر این امر خلافت در ما بنی هاشم قرار خواهد گرفت پس ما را بشارت ده که شاد شویم، و اگر می دانی که بر ما ستم خواهند کرد و خلافت را از ما غصب خواهند کرد پس به صحابه خود سفارش ما را بکن؛ حضرت فرمود که: شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد و بر شما غالب خواهند شد؛ پس همه اهل بیت گریان شدند، و از حیات آن حضرت ناامید شدند. در آن مرض، علی علیه السّلام شب و روز در خدمت رسول خدا بودند، و از آن جناب مفارقت نمی نمود مگر برای حاجت ضروری «2».

ابن بابویه و شیخ مفید و شیخ طوسی و صفار و شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب رحمه اللّه و دیگران روایت کرده اند به سندهای خود متواتراً از حضرت امیر المؤمنین و امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهم السّلام و امّ سلمه و عایشه و غیر ایشان که در مرض آخر آن حضرت، جناب امیر المؤمنین علیه السّلام برای حاجت ضروری بیرون رفته بود، حضرت فرمود که:

بخوانید از برای من یار مرا و دوست مرا و برادر مرا، پس عایشه به نزد أبو بکر فرستاد و

ص: 111

حفصه به نزد عمر فرستاد، ایشان را طلبیدند، چون ایشان حاضر شدند و نظر حضرت بر ایشان افتاد سر و روی خود را به جامه پوشانید- به روایتی دیگر رو از ایشان گردانید- چون ایشان برگشتند، باز جامه را دور کرد و فرمود: بطلبید از برای من خلیل من و حبیب من و برادر مرا؛ باز آن دو ملعونه پدرهای خود را طلبیدند، چون حاضر شدند، حضرت باز رو از ایشان گردانید یا رو از ایشان پوشانید، ایشان گفتند که: ما را نمی خواهد علی را می خواهد.

پس حضرت فاطمه علیها السّلام حضرت علی علیه السّلام را طلب کرد، چون حضرت امیر حاضر شد حضرت او را بر سینه خود چسبانید و دهان مبارک را بر گوش او گذاشت و جامه خود را بر روی او کشید و عرق ایشان بر روی یکدیگر می ریخت، و زمان بسیار با آن حضرت راز گفت و مردم در پشت خانه آن حضرت جمع شده بودند، و ابا بکر و عمر نیز در بیرون در ایستاده بودند. چون حضرت علی علیه السّلام بیرون آمد، آن دو ملعون و سایر صحابه پرسیدند:

این چه راز دراز بود که پیغمبر با تو می گفت؟ فرمود: هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر بابی هزار باب مفتوح می شود «1».

و به روایت دیگر، خضر علیه السّلام در دهلیز خانه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را دید و پرسید:

آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به تو رازی گفت؟ گفت: بلی هزار نوع از علم به من آموخت که از هر نوع هزار نوع دیگر مفتوح می گردد، پرسید: آیا همه را دانستی و ضبط نمودی؟ گفت:

بلی، پرسید: چیست آن کلفی که در ماه هست؟ فرمود: حق تعالی می فرماید: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنا آیَهَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَهَ النَّهارِ مُبْصِرَهً «2» خضر گفت:

درست یاد گرفته ای یا علی «3».

در روایت عایشه چنین است که: چون حضرت امیر علیه السّلام حاضر شد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را در میان لحاف خود برد و در بر گرفت او را و با او راز می گفت، تا روح مقدّسش از بدن

ص: 112

مطهّرش مفارقت کرد، و دستش بر روی بدن امیر المؤمنین علیه السّلام بود «1».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: چون هنگام وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد مرا طلبید و گفت: یا علی توئی وصی من و خلیفه من بر اهل و امّت من در حیات و ممات من، دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست، و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست، یا علی هر که منکر امامت تو است بعد از من چنان است که انکار رسالت من کرده باشد در حیات من زیرا که تو از منی و من از توام، پس مرا نزدیک طلبید هزار باب از علم بر من گشود که از هر بابی هزار باب مفتوح می شود «2».

به روایتی دیگر فرمود: هزار باب از حلال و حرام و از آنچه بوده و خواهد بود تا روز قیامت تعلیم من نمود که از هر بابی هزار باب بر من مفتوح گردید، تا آنکه دانستم مرگها و بلاهای مردم را، و حکمهای حقّی که در میان مردم باید نمود «3».

صفّار به سند معتبر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که: روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مرض خود نماز صبح را در مسجد اداء نمود و پیراهن سیاهی پوشیده بود، پس خطبه خواند برای مردم، و در آن خطبه مردم را امر و نهی کرد و موعظه فرمود و آخرت را به یاد ایشان آورد، پس برای تنبیه مردم فرمود: ای فاطمه! عمل کن و طاعت خدا بجا آور که بدون عمل من فایده ای به تو نمی توانم بخشید.

چون مردم خطبه حضرت را شنیدند، و به دیدن آن حضرت مسرور گردیدند، و زنان رسول خدا شاد شدند که آن حضرت شفا یافته است و گیسوهای خود را شانه کردند و سرمه در دیده های خود کشیدند، پس در همان روز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا مفارقت نمود.

راوی پرسید که: پس در چه وقت بود آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هزار باب از علم تعلیم حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نمود؟ حضرت فرمود که: آن پیش از این روز بود «4».

و شیخ مفید به سند معتبر از عبد الله بن عبّاس روایت کرده است که: علی بن

ص: 113

أبی طالب علیه السّلام و عبّاس و فضل بن عبّاس بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داخل شدند در مرضی که در آن مرض از دنیا مفارقت نمود، و گفتند: یا رسول اللّه! مردان و زنان انصار در مسجد حاضر شده اند و همه بر تو می گریند، حضرت فرمود: چرا می گریند؟ گفتند: می ترسند که تو در این مرض از ایشان مفارقت نمائی، حضرت فرمود: دست مرا بگیرید، پس بیرون آمد و چادری بر خود پیچیده بود و عصابه بر سر بسته بود، پس بر منبر نشست و حمد و ثنای حق تعالی را ادا کرد و فرمود:

امّا بعد ایّها النّاس چه انکار می کنید مردن پیغمبر خود را، من مکرّر خبر مرگ خود را به شما دادم، و خبر مرگ شما را به شما گفتم، اگر پیش از من همیشه پیغمبری در دنیا می ماند من هم همیشه در میان شما می ماندم، بدانید که من می روم به سوی پروردگار خود و در میان شما چیزی می گذارم که اگر به آن متمسّک شوید هرگز گمراه نمی شوید، آن کتاب خداست که در میان شماست، در هر صبح و شام تلاوت می کنید، پس رغبت منمائید در دنیا و حسد مبرید بر یکدیگر و دشمنی مکنید با هم و برادران باشید چنانچه خدا شما را امر فرموده است، به تحقیق که اهل بیت و عترت خود را در میان شما می گذارم، و شما را وصیّت می کنم به ایشان. پس وصیّت می کنم شما را به انصار زیرا که دانستید حقهای ایشان را و سعیهای ایشان را نزد خدا و نزد رسول خدا و مؤمنان، توسعه دادند برای شما در خانه های خود و نصف میوه های خود را به شما بخشیدند و اختیار کردند شما را بر خود هر چند که خود محتاج بودند، کسی که والی امری شود در میان مسلمانان باید نیکوکار انصار را بنوازد، و از بدکردار ایشان عفو نماید.

این آخر مجلسی بود که حضرت بر منبر نشست، تا آنکه حق تعالی را ملاقات کرد «1».

شیخ مفید به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: چون هنگام وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد، جبرئیل به خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا رسول اللّه آیا می خواهی که به دنیا برگردی؟ حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: نمی خواهم آنچه بر من بود از تبلیغ رسالت الهی به عمل آورده ام، باز جبرئیل گفت: آیا نمی خواهی به دنیا برگردی؟

ص: 114

فرمود: نه بلکه رفیق اعلی را می خواهم، یعنی موافقت انبیاء و اوصیاء و دوستان خدا.

پس حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مردم را موعظه کرد و گفت: ایّها النّاس! پیغمبری بعد از من نیست، و سنّتی بعد از سنّت من نیست، پس هر که بعد از من دعوای پیغمبری کند یا بدعتی در دین من کند، دعوای او و بدعت او در آتش است، هر که چنین دعوائی کند او را بکشید و هر که پیروی او کند در آتش است، ایّها النّاس! احیا کنید قصاص را و زنده بدارید حق را و پراکنده مشوید و مسلمان باشید و انقیاد کنید پیشوایان دین را تا از عذاب دنیا و آخرت سالم گردید، پس این آیه را خواند کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ «1» «2» ایضا به سند معتبر از ابو سعید خدری روایت کرده که: آخر خطبه ای که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای ما خواند خطبه ای بود که در مرض آخر خود خواند و از خانه بیرون آمد تکیه کرده بر حضرت علی علیه السّلام و بر میمونه آزاد کرده خود، پس بر منبر نشست و گفت: ایّها النّاس! به درستی که در میان شما می گذارم دو چیز بزرگ، و ساکت شد، پس مردی برخاست و گفت: یا رسول اللّه این دو چیز را که گفتی کدامند؟ پس حضرت در غضب شد تا رنگ مبارکش سرخ شد، و فرمود: من نگفتم آن را مگر آنکه می خواستم تفسیر آن بکنم و لیکن از ضعف و بیماری، نفسم تنگ شد، پس فرمود: یکی از آنها قرآن است که ریسمانی است آویخته از آسمان بر زمین و یک طرفش به دست خداست و یک طرفش به دست شماست، و دیگری اهل بیت منند، پس فرمود: به خدا سوگند که این سخن را به شما می گویم و می دانم که مردانی چند هستند که هنوز در پشتهای اهل شرکند و به دنیا نیامده اند، امید از ایشان زیاده از اکثر شما دارم.

پس فرمود: به خدا سوگند که دوست نمی دارد اهل بیت مرا بنده ای مگر آنکه حق تعالی عطا می کند به او نوری در روز قیامت تا آنکه در حوض کوثر بر من وارد شود، و دشمن نمی دارد ایشان را بنده ای مگر آنکه حق تعالی رحمت خود را از او محجوب می گرداند در روز قیامت. راوی گفت: من این حدیث را به خدمت امام محمّد باقر علیه السّلام

ص: 115

عرض کردم، حضرت تصدیق آن فرمود «1».

شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: سلمان فارسی رضی اللّه عنه گفت: به خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رفتم در مرضی که در آن مرض به عالم قدس رحلت نمود، در خدمت او نشستم و از احوال آن حضرت پرسیدم، چون برخاستم که بیرون آیم فرمود: بنشین ای سلمان که گواه شوی بر امری که آن بهترین امور است. چون نشستم ناگاه دیدم که مردی چند از اهل بیت آن حضرت و مردی چند از اصحاب آن حضرت به خانه در آمدند و حضرت فاطمه علیها السّلام نیز داخل شد، چون ضعف آن حضرت را مشاهده کرد گریه در گلویش گره شد و آب دیده اش بر روی مبارکش فرو ریخت.

چون حضرت حال او را مشاهده نمود فرمود: ای دختر چرا گریه می کنی، خدا دیده تو را روشن گرداند و هرگز دیده تو را نگریاند، حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود: چون نگریم و حال آنکه تو را به این حال مشاهده می کنم؟

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ای فاطمه! توکّل کن بر خدا و صبر کن چنانچه صبر کردند پدران تو که پیغمبر بودند و مادران تو که زنهای پیغمبران بودند، آیا می خواهی که بشارت دهم تو را ای فاطمه؟ گفت: بلی ای پدر بزرگوار، فرمود: مگر نمی دانی که حق تعالی از جمیع خلق پدر تو را اختیار کرد و او را به مرتبه پیغمبری رسانید، بر کافّه خلق مبعوث گردانید، پس بعد از او علی را اختیار کرد، و امر کرد مرا که تو را به او تزویج نمایم، و او را به امر پروردگار وزیر و وصیّ خود گردانیدم.

ای فاطمه! حقّ علی بر مسلمانان از حقّ همه کس عظیم تر است بر ایشان، و اسلام او از همه قدیمتر است، و علم او از همه بیشتر، و حلم او از همه فراوان تر، و در میزان قدر و منزلت قدر او از همه گرانتر است.

پس فاطمه علیها السّلام شاد شد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آیا شاد کردم تو را ای فاطمه؟

گفت: بلی ای پدر، فرمود: می خواهی زیاده بگویم در فضیلت شوهر و پسر عمّت؟ گفت:

بلی ای پیغمبر خدا، فرمود: به درستی که علی اوّل کسی است که ایمان آورد به خدا و

ص: 116

رسول از این امّت، و بعد از او پیش از همه کس خدیجه مادر تو ایمان آورد، و اوّل کسی که یاری من کرد بر پیغمبری من علی بود.

ای فاطمه! به درستی که علی برادر من و برگزیده من و پدر فرزندان من است، حق تعالی علی را چند خصلتهای نیکو عطا کرده است که احدی را پیش از او نداده است و احدی را بعد از او نخواهد داد، پس صبر کن و بدان که پدر تو در این زودی به حق تعالی ملحق می گردد.

فاطمه گفت: ای پدر! مرا اوّل شاد گردانیدی و آخر غمگین نمودی، حضرت فرمود:

ای دختر چنین است امور دنیا، شادی او به اندوه او آمیخته است و صافی دنیا به کدورتش مخلوط است، آیا می خواهی زیاده کنم برای تو؟ گفت: بلی یا رسول اللّه، فرمود:

حق تعالی خلایق را آفرید و ایشان را دو قسمت نمود، و مرا و علی را در قسمت نیکوتر قرار داد که ایشان اصحاب الیمین اند، و آن هر دو قسمت را قبیله ها گردانید، مرا و علی را بهترین قبیله ها قرار داد چنانچه فرمود وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ «1» پس آن قبیله ها را خانه آبادها گردانید، من و علی را در بهترین خانه آبادها قرار داد چنانچه فرمود: إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً «2».

پس حق تعالی اختیار کرد مرا از اهل بیت من، و اختیار کرد علی و حسن و حسین و تو را از ایشان، پس من بهترین فرزندان آدمم و علی بهترین عرب است و تو بهترین زنان عالمیانی و حسن و حسین بهترین جوانان اهل بهشتند، و از ذریّه تو است مهدی علیه السّلام که حق تعالی به برکت او زمین را پر می کند از عدالت بعد از آنکه پر از جور و ستم شده باشد «3».

فرات ابن ابراهیم به سند معتبر از جابر انصاری روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مرض آخر خود با حضرت فاطمه علیها السّلام گفت: پدر و مادرم فدای تو باد،

ص: 117

بفرست و شوهر خود را بطلب؛ فاطمه امام حسن علیه السّلام را گفت: برو به نزد پدر خود بگو: جدّ من تو را می طلبد؛ چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حاضر شد شنید که فاطمه می گوید:

زهی الم و اندوه برای شدّت الم و آزار تو ای پدر. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: دیگر شدّتی بر تو بعد از امروز نیست، بدان ای فاطمه که برای پیغمبر گریبان نمی باید درید و رو نمی باید خراشید و وا ویلاه نمی باید گفت، و لیکن بگو آنچه پدر تو در وفات ابراهیم فرزند خود گفت که: چشمان می گریند و دل به درد می آید، نمی گویم چیزی که موجب غضب پروردگار باشد، ای ابراهیم! ما بر تو اندوهناکیم. اگر ابراهیم زنده می ماند می بایست که پیغمبر شود.

پس فرمود: یا علی نزدیک بیا، چون نزدیک رفت فرمود: گوش خود را نزدیک دهان من بدار. چون عایشه و حفصه گوش دادند که سخن حضرت را بشنوند فرمود: خداوندا! گوشهای ایشان را مسدود نما که نشنوند، پس فرمود: ای برادر من! شنیده ای که حق تعالی در قرآن فرموده است إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ «1» یعنی: به درستی که آنان که ایمان آورده اند و اعمال شایسته کرده اند، ایشان بهترین خلقند؟ حضرت امیر علیه السّلام گفت: بلی شنیده ام یا رسول اللّه، فرمود: ایشان شیعیان و یاوران تواند، و وعده گاه من و ایشان در روز قیامت نزد حوض کوثر است در هنگامی که همه امّتها به دو زانو در افتاده باشند و اعمال ایشان را بر حق تعالی عرض نمایند، پس خدا بخواند تو و شیعیان تو را بیائید با روها و دست و پاهای نورانی در حالتی که سیر و سیراب باشید.

یا علی! شنیده ای که حق تعالی در قرآن فرموده است که إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نارِ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّهِ «2»؟ گفت:

بلی، فرمود: ایشان یهودان و بنی امیّه و اتباع ایشان و دشمنان شیعیان تواند، مبعوث می شوند در روز قیامت گرسنه و تشنه با روهای سیاه و شقاوت و تعب و عذاب شدید «3».

ص: 118

همین حدیث در کتاب سلیم بن قیس از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام منقول است «1».

و در تفسیر محمّد بن العبّاس بن ماهیار از امام محمّد باقر علیه السّلام مروی است «2».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در هنگام وفات خود به حضرت فاطمه علیها السّلام گفت: ای فاطمه! چون بمیرم روی خود را برای من مخراش و گیسوی خود را پریشان مکن، وا ویلا مگو و بر من نوحه مکن و نوحه گران را مطلب «3».

در کتاب «بشاره المصطفی» روایت کرده است که: چون رسول خدا رنجور شد در بیماری که از دنیا مفارقت نمود، حضرت فاطمه علیها السّلام حسن و حسین علیهما السّلام را برداشت به خدمت آن جناب آمد، چون پدر را با آن حال مشاهده نمود بی تاب شد و بر روی آن حضرت افتاد، و سینه خود را به سینه مبارک آن حضرت چسبانید، بسیار گریست، پس حضرت فرمود: ای فاطمه گریه مکن و صبور باش؛ پس فاطمه برخاست و آب از دیده مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جاری شد، سه نوبت گفت: خداوندا! ایشان اهل بیت منند و آنها را می سپارم به تو و به هر مؤمنی «4».

شیخ مفید رحمه اللّه روایت کرده است: چون رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عالم قدس نزدیک شد، امیر المؤمنین علیه السّلام را گفت که: یا علی! سرم را در دامن خود بگذار که امر خداوند عالمیان رسیده است، چون جان من بیرون آید آن را به دست خود بگیر و به روی خود بکش، پس روی مرا به سوی قبله بگردان و متوجّه تجهیز من شو، اوّل تو بر من نماز کن و از من جدا مشو تا به قبرم سپاری، در جمیع این امور از حق تعالی یاری بجو.

چون علی علیه السّلام سر مبارک آن سرور را به دامن نهاد حضرت بیهوش شد، پس فاطمه نظر به جمال بی مثال آن حضرت نموده می گریست و ندبه می کرد، شعری خواند که مضمونش این است: سفید روئی که به برکت روی او طلب باران می کنند، و فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنان است.

ص: 119

چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صدای فاطمه را شنید، دیده خود را گشود و به آواز ضعیفی گفت: ای دختر! این سخن عمّ تو ابو طالب است، این را مگو و لیکن بگو که وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ»

.چون فاطمه بسیار گریست، حضرت او را به نزدیک خود طلبید و رازی در گوش او گفت، او شاد شد.

چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت کرد، حضرت امیر دستش در زیر روی آن حضرت بود، پس دست خود را بلند کرد و بر روی خود کشید و دیده های حق بینش را پوشانید و جامه بر قامت با کرامتش کشید، پس از فاطمه علیها السّلام پرسیدند: آن چه راز بود که چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در گوش تو گفت اندوه تو به شادی مبدّل شد، و قلق و اضطراب تو تسکین یافت؟ فاطمه علیها السّلام فرمود که: پدر بزرگوارم مرا خبر داد که اوّل کسی که از اهل بیت او به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدّت حیات من بعد او امتدادی نخواهد داشت، و به این سبب شدّت اندوه و حزن من تسکین یافت زیرا که دانستم که مدّت مفارقت من و آن حضرت بسیار نخواهد بود «2».

فصل پنجم در بیان کیفیّت وقوع مصیبت کبری و واقعه عظمی یعنی وفات سیّد انبیاء محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، و کیفیّت تغسیل و تکفین و دفن و نماز بر آن حضرت، و وقایعی که مقارن آن و بعد از آن به وقوع پیوسته است

بدان که اکثر علمای خاصّه و عامّه را اعتقاد آن است که ارتحال سیّد انبیا به عالم بقا در روز دوشنبه بوده است، و اکثر علمای شیعه را اعتقاد آن است که آن روز بیست و هشتم ماه صفر بوده است، و اکثر علمای عامّه روز دوازدهم ماه ربیع الأوّل گفته اند، و محمّد بن یعقوب کلینی از علمای ما به این قول قائل شده است، و قول اوّل أصح و أشهر است. بعضی از علمای عامّه دوّم ماه ربیع، و بعضی اوّل ماه ربیع، و بعضی هیجدهم ماه ربیع، و بعضی دهم ماه ربیع، و بعضی هشتم نیز گفته اند، و خلافی نیست که در آن وقت از سنّ شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود، و سال دهم هجرت بود.

و در کشف الغمّه از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: آن حضرت سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و از عمر شریف آن حضرت شصت و سه سال گذشته بود، چهل سال در مکّه ماند تا وحی بر او نازل شد، بعد از آن سیزده سال دیگر در مکّه ماند، چون به مدینه هجرت نمود پنجاه و سه سال از عمر شریفش گذشته بود و ده سال بعد از هجرت در مدینه ماند، و وفات آن حضرت در روز دوشنبه دوّم ماه ربیع الاوّل

ص: 120

ص: 121

واقع شد «1».

مؤلّف گوید که: به این قول کسی از علمای شیعه قائل نشده است، شاید محمول بر تقیّه بوده باشد.

ایضاً در کشف الغمّه آورده است که: عمر شریف آن حضرت شصت و سه سال بود، با پدر خود دو سال و چهار ماه ماند، چون عبد المطلّب وفات یافت هشت سال از عمر شریفش گذشته بود، و بعد از او عمّ او ابو طالب کفالت و حمایت او می نمود. بعضی گفته اند که: در وقت وفات پدر خود هفت ماهه بود، چون شش سال از عمر شریفش گذشت مادرش به رحمت الهی واصل شد، چون عمّ او ابو طالب به ریاض جنّت رحلت نمود از عمر آن حضرت چهل و شش سال و هشت ماه و بیست و چهار روز گذشته بود، و بعد از او به سه روز حضرت خدیجه از دنیا رحلت نمود، پس به این سبب آن سال را عام حزن گفتند. و آن حضرت بعد از بعثت سیزده سال در مکّه ماند، پس سه روز یا شش روز در غار پنهان بود، بعد از آن به سوی مدینه هجرت نمود و در روز دوشنبه یازدهم ماه ربیع الاوّل داخل مدینه شد، و ده سال در مدینه ماند، پس در بیست و هشتم ماه صفر به رحمت خالق قضا و قدر فایز گردید در سال دهم هجرت «2».

قطب راوندی از ابن عبّاس روایت کرده است که: روزی ابو سفیان به خدمت حضرت سیّد المرسلین آمد و گفت: یا رسول اللّه می خواهم از تو سؤالی بکنم، حضرت فرمود که:

اگر می خواهی من خبر دهم از سؤال تو پیش از آنکه بگوئی؟ گفت: بلی، حضرت فرمود که: آمده ای که از من سؤال کنی که عمر من چقدر خواهد بود؟ گفت: بلی یا رسول اللّه، حضرت فرمود که: من شصت و سه سال زندگانی خواهم کرد، ابو سفیان گفت: گواهی می دهم که تو راست گوئی، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: به زبان می گوئی نه به دل «3».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: روزه مگیر و سفر مکن در روز دوشنبه که در این روز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا

ص: 122

رحلت نمود «1». و بر این مضمون از ائمّه اطهار علیهم السّلام احادیث بسیار منقول شده است.

شیخ طوسی و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: چون مصیبتی به تو برسد به یادآور مصیبت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که به مردم چنین مصیبتی نرسیده و نخواهد رسید هرگز «2».

ابن شهر آشوب روایت کرده است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت: یا علی به هر که مصیبتی برسد مصیبت مرا یاد کند که آن عظیمترین مصیبتهاست «3».

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که جبرئیل برای حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چهل درهم از کافور بهشت برای حنوط آورد، پس حضرت آن را سه قسمت مساوی کرد، و یک قسمت را برای خود نگاه داشت و یک قسمت را به علی داد و یکی را به فاطمه علیهم السّلام «4».

شیخ طوسی به سند معتبر از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود:

رفتم به خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در وقتی که بیمار بود، دیدم که سر آن حضرت در دامن کسی است که از او خوش روتر ندیده بودم کسی را، و رسول خدا در خواب بود، چون داخل شدم آن مرد گفت: بیا سر پسر عمّ خود را بگیر که تو سزاوارتری به او از من، چون من نزدیک رفتم آن مرد برخاست و سر آن سرور را در دامن من گذاشت. چون ساعتی نشستم، حضرت بیدار شد و فرمود که: کجا رفت آن مردی که سر من در دامن او بود؟ من آنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض کردم، حضرت فرمود که: آن مرد را شناختی؟ گفتم: نه پدر و مادرم فدای تو باد، فرمود که: او جبرئیل بود، چون آزار من عظیم بود با من سخن می گفت تا آنکه درد من سبک شد مشغول سخن او گردیدم و به خواب رفتم «5».

ابن بابویه روایت کرده است از عبد الله بن مسعود که گفت: از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ص: 123

پرسیدم: که تو را غسل خواهد داد چون وفات یابی؟ حضرت فرمود: هر پیغمبری را وصیّ او غسل می دهد، گفتم: وصی تو کیست یا رسول اللّه؟ گفت: علی بن أبی طالب، پرسیدم که: چند سال بعد از تو زندگانی خواهد کرد؟ فرمود که: سی سال چنانچه یوشع بن نون وصیّ موسی بعد از موسی سی سال زندگانی کرد، و صفراء دختر شعیب که زوجه حضرت موسی بود بر او خروج کرد و گفت: من سزاوارترم به خلافت از تو، یوشع با او مقاتله کرد و لشکر او را کشت و او را اسیر کرد، بعد از اسیر کردن او را گرامی داشت، به درستی که دختر ابو بکر بر علی خروج خواهد کرد با چندین هزار نامرد از امّت من، و علی اکثر مردان لشکر او را خواهد کشت و او را اسیر خواهد کرد، بعد از اسیر کردن با او احسان خواهد کرد «1».

کلینی و صفّار و شیخ طوسی و ابن بابویه و قطب راوندی و دیگران به سندهای بسیار از حضرت امیر و حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده اند که: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین علیه السّلام را طلبید فرمود: یا علی چون من بمیرم شش مشک آب بکش از چاه غرس، پس مرا نیکو غسل ده به آن آب و مرا کفن کن و حنوط کن، چون از غسل و کفن و حنوط من فارغ شوی گریبان کفن مرا بگیر و مرا بنشان، هر چه خواهی از من سؤال کن که هر چه بپرسی تو را جواب می گویم. پس حضرت چنین کرد و فرمود که: در این موضع نیز هزار باب از علم مرا تعلیم نمود که از هر باب هزار باب مفتوح می شود «2».

در روایت دیگر امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: چون از آن حضرت سؤال کردم، مرا خبر داد به آنچه واقع خواهد شد تا روز قیامت، پس هیچ گروهی از مردم نیستند مگر آنکه می دانم که محقّ ایشان و گمراه ایشان کیست «3».

به روایت دیگر: آنچه حضرت املا فرمود در آن وقت، امیر المؤمنین علیه السّلام همه را نوشت «4».

شیخ طوسی به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ص: 124

امیر المؤمنین علیه السّلام را گفت: یا علی! چون من بمیرم مرا غسل ده که احدی عورت مرا نبیند به غیر از تو مگر آنکه دیده های او کور می شود، پس امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه تو مرد گرانی و مرا چاره نیست از کسی که مرا یاری کند بر غسل تو، حضرت فرمود که:

جبرئیل علیه السّلام با تو است و تو را یاری خواهد کرد بر غسل من، و امر کن فضل بن عبّاس را که آب به دست تو بدهد و بگو او را که عصابه بر دیده خود ببندد که اگر نظرش بر عورت من افتد کور می شود «1».

ابن بابویه به سند معتبر از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده است که: دو مرد از قریش به خدمت حضرت امام زین العابدین علیه السّلام آمدند، حضرت فرمود: می خواهید شما را خبر دهم از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟ گفتند: بلی، فرمود: پدرم مرا خبر داد که سه روز پیش از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: ای احمد به درستی که خداوند عالمیان مرا فرستاده است به سوی تو برای گرامی داشتن تو و تفضیل تو، و سؤال می کند از تو از حالتی که خود بهتر می داند آن را و می گوید: چگونه می یابی حال خود را ای محمّد؟ حضرت فرمود: ای جبرئیل خود را غمگین و در شدّت می یابم.

چون روز سوّم شد جبرئیل نازل شد با ملک موت، و با ایشان ملکی بود که او را اسماعیل می گویند و در هوا موکّل است بر هفتاد هزار ملک، پس جبرئیل پیش از ایشان آمد و از جانب حق تعالی همان پیغام سابق را آورد، حضرت همان جواب را فرمود، پس ملک موت رخصت طلبید که داخل شود در خانه آن حضرت، پس جبرئیل گفت: ای احمد این ملک موت است رخصت می طلبد که به خانه تو در آید و رخصت نطلبیده است بر داخل شدن به خانه احدی پیش از تو، و رخصت نخواهد طلبید از احدی بعد از تو، رسول خدا فرمود: رخصت ده او را تا داخل شود، پس جبرئیل او را رخصت داد.

چون ملک موت داخل شد، به نزدیک آمد و به قدم ادب در خدمت آن حضرت ایستاد و گفت: ای احمد به درستی که حق تعالی مرا فرستاده است به سوی تو، و امر کرده است مرا که اطاعت کنم تو را در هر چه مرا به آن امر نمائی، اگر فرمائی جان تو را قبض کنم

ص: 125

می کنم و اگر فرمائی که برگردم برمی گردم، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: اگر تو را امر کنم برگردی و مرا بگذاری خواهی کرد ای ملک موت؟ گفت: بلی چنین مأمور شده ام که اطاعت کنم تو را در هر چه می فرمائی، پس جبرئیل گفت: ای احمد به درستی که حق تعالی مشتاق لقای تو گردیده است. پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ای ملک موت مشغول شو آنچه مأمور به آن گردیده ای، پس جبرئیل گفت: این آخر آمدن من است به زمین، تو بودی حاجت من از دنیا، با تو کار داشتم و دیگر مرا به دنیا حاجتی نیست.

پس چون روح مقدّس آن حضرت از بدن مطهّرش مفارقت نمود، شخصی آمد و ایشان را تعزیه گفت که صدای او را می شنیدند و شخص او را نمی دیدند.

پس گفت: السّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّهَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ «1» یعنی: هر نفسی چشنده مرگ است، و نیست جز آنکه تمام داده می شوید مزدهای خود را در روز قیامت، پس هر که دور گردانیده شود از آتش جهنّم داخل گردانند او را در بهشت، پس رستگار گردیده است؛ و نیست زندگی دنیا جز متاع فریب، و رحمت الهی صبر فرماینده است از هر مصیبتی، و خدا خلف است از هر که هلاک شود و ثواب او تدارک می نماید آنچه را فوت شود، پس بر خدا اعتماد کنید و از او امید بدارید، به درستی که مصیبت یافته کسی است که از ثواب خدا محروم گردد و السّلام علیکم و رحمه اللّه. پس علی علیه السّلام فرمود: این خضر علیه السّلام بود که به تعزیت ما آمده بود «2».

ایضاً ابن بابویه از ابن عبّاس روایت کرده است که: چون حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به بستر بیماری خوابید، اصحاب آن حضرت برگرد او جمع گردیدند، عمّار بن یاسر رضی اللّه عنه برخاست گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه، چون به جوار رحمت پروردگار خود واصل گردی که از ما تو را غسل خواهد داد؟ حضرت فرمود: غسل دهنده من علی بن أبی طالب است زیرا که هر عضوی از اعضای مرا قصد می کند بشوید، ملائکه او را بر شستن آن عضو اعانت می کنند، گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه، که از ما بر تو

ص: 126

نماز خواهد کرد؟ فرمود: ساکت شو خدا تو را رحمت کند.

پس رو به علی علیه السّلام آورد و گفت: ای پسر ابو طالب چون بینی که روح من از بدن من مفارقت کرد، مرا غسل ده و نیکو غسل ده و کفن کن مرا در این دو جامه که پوشیده ام یا در جامه سفید مصری یا در برد یمانی، کفن مرا بسیار گران مگردان و مرا بردارید تا بر کنار قبر بگذارید، پس اوّل کسی که بر من نماز خواهد کرد خداوند جبّار خواهد بود که بر عرش عظمت و جلال خود بر من صلوات خواهد فرستاد، بعد از آن جبرئیل و میکائیل و اسرافیل با لشکرها و فوجهای ملائکه که نمی دانند عدد ایشان را به غیر خداوند عالمیان بر من نماز خواهند کرد، پس آنها که احاطه به عرش الهی کرده اند، پس بعد از ایشان ساکنان هر آسمانی بعد از آسمانی دیگر بر من نماز خواهند کرد، پس جمیع اهل بیت من و زنان من در مرتبه قرب منزلت ایشان ایما کنند ایماکردنی و سلام کنند بر من سلام کردنی، و آزار نرسانند مرا به صدای نوحه کننده. و ناله کننده. پس گفت: ای بلال! مردم را به نزد من بطلب که در مسجد جمع شوند، چون جمع شدند حضرت بیرون آمد، عمامه مبارک را بر سر بسته بود و بر کمان خود تکیه فرموده بود تا آنکه بر منبر بالا رفت حمد و ثنای الهی را ادا نمود و فرمود:

ای گروه اصحاب چگونه پیغمبری بودم برای شما؟ آیا خود به نفس خود جهاد نکردم در میان شما؟ آیا دندان پیش مرا نشکستید؟ آیا جبین مرا خاک آلود نکردید؟ آیا خون بر روی من جاری نکردید تا آنکه ریش من رنگین شد؟ آیا متحمّل شدّتها و تعبها نشدم از نادانان قوم خود؟ آیا سنگ از گرسنگی بر شکم نبستم برای ایثار بر امّت خود؟

صحابه گفتند: بلی یا رسول اللّه به تحقیق که صبرکننده بودی از برای خدا و نهی کننده بودی از بدیها، پس جزا دهد تو را خدا از ما بهترین جزاها.

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خدا شما را نیز جزای خیر دهد، پس فرمود که: حق تعالی حکم کرده است و سوگند یاد نموده است که نگذرد از ظلم ستمکاری، پس سوگند می دهم شما را به خدا که هر که او را نزد محمّد مظلمه ای بوده باشد البته برخیزد و از او قصاص بستاند که قصاص دنیا نزد من محبوبتر است از قصاص عقبی در حضور گروه ملائکه و انبیا.

ص: 127

پس مردی از آخر مردم برخاست که او را سواد بن قیس می گفتند گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه، در هنگامی که از طائف می آمدی من به استقبال تو آمدم، تو بر ناقه غضبای خود سوار بودی و عصای ممشوق خود را در دست داشتی، چون بلند کردی آن را که بر راحله خود بزنی بر شکم من آمد، ندانستم که به عمد کردی یا به خطا؟! فرمود:

معاذ اللّه که به عمد کرده باشم. پس گفت: ای بلال! برو به خانه فاطمه همان عصا را بیاور.

چون بلال از مسجد بیرون آمد، در بازارهای مدینه ندا می کرد که: ای گروه مردم! کیست که قصاص فرماید نفس خود را پیش از روز قیامت، اینک محمّد خود را در معرض قصاص در آورده است پیش از روز جزا.

چون به در خانه فاطمه علیها السّلام رسید، در را کوبید و گفت: ای فاطمه! برخیز که پدرت عصای ممشوق خود را می طلبد، فاطمه گفت: امروز روز کار فرمودن عصا نیست، برای چه آن را می خواهد؟ بلال گفت: ای فاطمه مگر نمی دانی که پدرت بر منبر بر آمده است، اهل دین و دنیا را وداع می کند، چون فاطمه سخن وداع شنید فریاد برآورد و گفت: زهی غم و اندوه و حسرت دل فکار من برای اندوه تو ای پدر بزرگوار، بعد از تو فقیران و بیچارگان و غریبان و درماندگان به که پناه برند ای حبیب خدا و محبوب قلوب فقرا؟

پس بلال عصا را گرفت و به خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شتافت، چون عصا را به حضرت داد فرمود: به کجا رفت آن مرد پیر؟ او گفت: من حاضرم یا رسول اللّه پدر و مادرم فدای تو باد، فرمود: بیا و از من قصاص کن تا راضی شوی از من، آن مرد گفت: شکم خود را بگشا یا رسول اللّه، چون حضرت شکم محترم خود را گشود گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه، دستوری می دهی که دهان خود بر شکم تو گذارم؟ چون رخصت یافت، شکم مکرّم آن حضرت را بوسیده و گفت: پناه می برم به موضع قصاص شکم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آتش جهنّم در روز جزا، حضرت فرمود که: ای سواده آیا قصاص می کنی یا عفو می نمائی؟ گفت: بلکه عفو نمایم یا رسول اللّه. حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: خداوندا تو عفو کن از سواده بن قیس چنانکه او عفو کرد از پیغمبر تو. پس از منبر به زیر آمد و داخل خانه امّ سلمه شد و می گفت: پروردگارا! تو سلامت دار امّت محمّد را از آتش جهنّم و بر ایشان

ص: 128

حساب روز جزا را آسان گردان.

پس امّ سلمه گفت: یا رسول اللّه چرا تو را غمگین می یابم و رنگ مبارک تو را متغیّر می بینم؟ حضرت فرمود که: جبرئیل در این ساعت خبر مرگ مرا به من رسانید، پس سلام بر تو باد در دنیا که بعد از این روز هرگز صدای محمّد را نخواهی شنید. امّ سلمه چون این خبر محنت اثر را از آن سرور شنید، خروش برآورد و گفت: وا حزنا بر تو، اندوهی مرا رو داد یا محمّد که ندامت و حسرت تدارک او نمی کند. پس حضرت فرمود: ای امّ سلمه! حبیب دل و نور دیده من فاطمه را طلب نما، این را گفت و مدهوش شد.

چون فاطمه زهرا به خانه در آمد پدر خود سیّد انبیاء را بدان حال مشاهده نمود، خروش برآورد و گفت: جانم فدای جان تو باد و رویم فدای روی تو باد، ای پدر بزرگوار تو را چنان می بینم که عزم سفر آخرت داری و لشکرهای مرگ از هر سو تو را فرو گرفته اند، آیا یک کلمه ای با فرزند مستمند خود سخن نمی گوئی و آتش حسرت او را به زلال بیان خود تسکین نمی دهی؟

چون رسول خدا صدای غم زدای فرزند دلبند خود را شنید، دیده مبارک خود را گشود و گفت: ای دختر گرامی در این زودی از تو مفارقت می کنم و تو را وداع می نمایم، پس سلام بر تو باد. فاطمه علیها السّلام چون این خبر وحشت اثر را از سیّد بشر شنید، آه حسرت از دل پردرد برآورد و گفت: ای پدر بزرگوار! در روز قیامت کجا تو را ملاقات کنم؟ حضرت فرمود: در آنجا که خلایق را حساب می کنند. فاطمه علیها السّلام گفت که: اگر آنجا تو را نبینم کجا تو را بجویم؟ فرمود که: در مقام محمود که خدا مرا وعده داده است که در آنجا گناهکاران امّت خود را شفاعت خواهم کرد، فاطمه علیها السّلام گفت که: اگر آنجا تو را نیز نیابم چه کنم؟

فرمود که: مرا نزد صراط طلب کن، در هنگامی که امّت من از صراط گذرند من ایستاده باشم و جبرئیل در جانب راست من و میکائیل در جانب چپ من و سایر ملائکه حق تعالی در پیش رو و پس سر من ایستاده باشند، همه به درگاه قاضی الحاجات تضرّع نمایند و دعا کنند که: پروردگارا امّت محمّد را به سلامت از صراط بگذران و حساب را بر ایشان آسان گردان. پس فاطمه علیها السّلام پرسید که: مادر من خدیجه کبری کجاست؟ حضرت فرمود: در

ص: 129

قصری است که چهار در آن قصر به سوی بهشت گشوده می شود.

پس آن حضرت مدهوش شد و متوجّه عالم قدس گردید، چون بلال ندای نماز را داد گفت: الصّلاه رحمک اللّه، حضرت به هوش بازآمد برخاست و به مسجد در آمد و نماز را سبک ادا کرد، چون فارغ شد علی بن أبی طالب علیه السّلام و اسامه بن زید را طلبید و فرمود که: مرا به خانه فاطمه برید، چون به خانه فاطمه درآمد، سر خود را در دامن آن بهترین زنان عالمیان گذاشت و تکیه فرمود. چون امام حسن و امام حسین علیهما السّلام جدّ بزرگوار خود را بر آن حالت مشاهده نمودند، بی تاب گردیدند و آب حسرت از دیده باریدند و خروش برآوردند و می گفتند که: جانهای ما فدای جان تو باد و روهای ما فدای روی تو باد، حضرت پرسیدند که: ایشان کیستند؟ امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه! فرزندان گرامی تواند حسن و حسین. پس حضرت ایشان را نزدیک خود طلبید و دست در گردن ایشان در آورد و آن دو جگرگوشه خود را به سینه خود چسبانید، چون حضرت امام حسن علیه السّلام بیشتر می گریست، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا حسن گریه را کم کن که گریه تو بر من دشوار است و موجب آزار دل فکار است.

پس در آن حال ملک موت نازل شد و گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه، حضرت فرمود: و علیک السّلام ای ملک موت، مرا به سوی تو حاجتی است، ملک موت گفت:

حاجت تو چیست ای پیغمبر خدا؟ فرمود: حاجت من آن است که روح مرا قبض نکنی تا جبرئیل نزد من آید و بر من سلام کند و من بر او سلام کنم و او را وداع نمایم. پس ملک موت بیرون آمد و می گفت: یا محمّداه، پس جبرئیل از هوا به ملک موت رسید و پرسید که: قبض روح محمّد کردی ای ملک موت؟ گفت: نه ای جبرئیل، رسول خدا از من سؤال کرد که او را قبض روح ننمایم تا تو را ملاقات نماید و با تو وداع کند، جبرئیل گفت: ای ملک موت مگر نمی بینی که درهای آسمان را گشوده اند برای روح محمّد، مگر نمی بینی حوریان بهشت را که زینت کرده اند خود را برای روح محمّد؟

پس جبرئیل نازل شد و به نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و گفت: السّلام علیک یا أبا القاسم، حضرت فرمود: و علیک السّلام یا جبرئیل، آیا در چنین حال مرا تنها می گذاری؟

ص: 130

جبرئیل گفت: یا محمّد تو را می باید مرد و همه کس را مرگ در پیش است، و هر نفسی چشنده مرگ است، حضرت فرمود: نزدیک شو به من ای حبیب من؛ پس جبرئیل نزدیک آن حضرت رفت و ملک موت نازل شد و جبرئیل به او گفت: ای ملک موت به خاطر دار وصیّت حق تعالی را در قبض روح محمّد، پس جبرئیل در جانب راست رسول خدا ایستاد و میکائیل در جانب چپ، و ملک موت در پیش رو مشغول قبض روح اطهر آن حضرت گردید.

پس ابن عبّاس گفت: آن حضرت در آن روز مکرّر می گفت: بطلبید از برای من حبیب دل مرا، و هر که را می طلبیدند روی مبارک خود را از او می گردانید، پس به فاطمه علیها السّلام گفتند: گمان می بریم که او علی را می طلبد، حضرت فاطمه رفت و امیر المؤمنین علیه السّلام را حاضر گردانید. چون نظر مبارک سیّد انبیاء بر روی منوّر سیّد اوصیاء افتاد شاد و خندان گردید و مکرّر گفت: ای علی نزدیک من بیا تا آنکه دست او را گرفت و نزدیک بالین خود نشاند و باز مدهوش شد. پس در این حال حسن مجتبی و حسین سیّد شهدا از در درآمدند.

چون نظر ایشان بر جمال بی مثال آن برگزیده ذو الجلال افتاد، آن حضرت را بر آن حال مشاهده کردند فریاد وا جدّاه وا محمّداه برآوردند، و فغان کنان خود را بر سینه آن حضرت افکندند. امیر المؤمنین علیه السّلام خواست که ایشان را دور کند، در آن حالت رسول خدا به هوش بازآمد گفت: یا علی بگذار که من دو گل بوستان خود را ببویم و ایشان گل رخسار مرا ببویند، و من ایشان را وداع کنم و ایشان مرا وداع کنند، به درستی که ایشان بعد از من مظلوم خواهند شد و به تیغ ظلم و به زهر ستم کشته خواهند شد، پس سه مرتبه فرمود: لعنت خدای بر کسی باد که بر ایشان ستم کند.

پس دست به سوی علی علیه السّلام فراز کرد، و آن حضرت را کشید تا آنکه به زیر لحاف خود برد و دهان خود را بر دهان او- و به روایت دیگر: بر گوش او گذاشت- و به او راز بسیار گفت و اسرار الهی و علوم غیر متناهی بر گوش هوش او می خواندند، تا آنکه مرغ روح مقدّسش به سوی آشیان عرش رحمت پرواز کرد. پس امیر مؤمنان از زیر لحاف آن سیّد پیغمبران بیرون آمد و گفت: حق تعالی مزد شما را عظیم گرداند در مصیبت پیغمبر شما، به

ص: 131

درستی که خداوند عالمیان روح برگزیده آدمیان را به سوی خود برد، پس صدای خروش و شیون از اهل بیت رسالت بلند شد، و جمعی قلیل از مؤمنان که به غصب خلافت مشغول نگردیده بودند در تعزیه و مصیبت با ایشان موافقت نمودند.

ابن عبّاس گفت: از حضرت امیر علیه السّلام پرسیدند که: چه راز بود که رسول خدا با تو گفت در هنگامی که تو را در زیر لحاف خود برد؟ حضرت فرمود: هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر باب هزار باب دیگر گشوده می شود «1».

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اوّل بلاها و امتحانها که بعد از حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر من وارد شد آن بود که مرا به خصوص در میان همه مسلمانان به غیر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مونس و یاری و یاوری نبود که اعتماد بر او نمایم و امید یاری از او داشته باشم، او مرا در خردسالی تربیت کرد، و در بزرگی پناه داد، و از یتیمی به در آورد، و خرج مرا و عیال مرا متکفّل گردید، و مرا بی نیاز گردانید از طلب، و محتاج نشدم به برکت آن حضرت به کسب اینها و امثال اینها نعمتی چند بود از آن حضرت بر من در امور دنیا، و آنها با بسیاری کم بود در جنب آنچه مرا به آن مخصوص گردانید از ترقّی فرمودن در درجات عالیه کمالات نفسانی، و ممتاز گردانید به علوم ربّانی، و راهنمائی سلوک مراتب قرب و وصال ملک متعال، و متحلّی گردانیدن به آداب حسنه در اقوال و افعال.

پس نازل شد بر من در وفات آن حضرت الم و اندوهی چند که گمان ندارم که اگر آنها را بر کوهها بار می کردند تاب تحمّل آنها می داشتند، پس مردم را در آن مصیبت بر احوال مختلف یافتم، بعضی جزع ایشان به مرتبه ای بود که ضبط خود نمی توانستند کرد، و قوّت بر تحمّل آن مصیبت عظیم نداشتند، و شدّت جزع صبر ایشان را برده بود، و عقل ایشان را پریشان کرده بود، و حائل گردیده بود میان او و فهمیدن و فهمانیدن و گفتن و شنیدن.

این بود حال خویشان آن حضرت از اهل بیت او و فرزندان عبد المطّلب، و سایر مردم بعضی تعزیت می گفتند و امر به صبر می فرمودند، و بعضی مساعدت و یاری ایشان در گریه

ص: 132

می کردند و با ایشان در جزع شریک می شدند، پس با چنین مصیبت عظیمی که ناگاه رو به من آورد، خود را به شکیبائی داشتم و خاموشی را اختیار کردم، و مشغول گردیدم به آنچه مرا امر فرموده بود از تجهیز نمودن و غسل دادن و حنوط و کفن کردن و نماز بر او گزاردن و او را در قبر سپردن و جمع کردن کتاب خدا، و مرا از این امور ضروریّه که از جانب آن حضرت مأمور شده بودم مانع نشد گریه بی تابانه و نه آه و ناله و نه حرقت گزنده و نه مصیبت به دردآورنده، تا آنکه ادا کردم در این امور آنچه از حق تعالی بر من لازم گردیده بود، و آن دردها و مصیبتها را بر خود شکستم از روی صبر و شکیبائی و امیدواری رحمت نامتناهی الهی «1».

و ابن شهر آشوب از ابن عبّاس روایت کرده است که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مرض وفات روزی مدهوش شد، ناگاه کسی در خانه را کوبید، حضرت فاطمه گفت: کیست که در می کوبد؟ گفت: مرد غریبم و آمده ام از رسول خدا سؤالی بکنم، آیا دستوری می دهی که در خانه درآیم؟ حضرت فاطمه گفت: برو پی کار خود، خدا تو را رحمت کند که رسول خدا به مرض خود مشغول است و به تو نمی تواند پرداخت، پس رفت و بعد از اندک زمانی برگشت، باز در را کوبید و گفت: غریبی رخصت می طلبد که به نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درآید، آیا رخصت می دهید غریبان را؟

در آن حال رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به هوش آمد و دیده مبارک خود را گشود و فرمود که:

ای فاطمه می دانی که این کیست؟ گفت: نه یا رسول اللّه، فرمود که: این پراکنده کننده جماعتهاست و در هم شکننده لذّتهاست، این ملک موت است که پیش از من بر کسی رخصت نطلبیده است و بعد از من بر کسی رخصت نخواهد طلبید، و برای کرامتی که من نزد پروردگار خود دارم از من دستوری طلب می نماید، دستوری دهید که درآید.

پس حضرت فاطمه علیها السّلام گفت: به خانه درآ، خدا تو را رحمت کند، پس داخل شد مانند نسیم تند سلام کرد بر اهل بیت رسالت و گفت: السّلام علی اهل بیت رسول اللّه. پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وصیّت کرد امیر المؤمنین را به صبر کردن از آنچه در دنیا از اهل جور و

ص: 133

جفا ملاقات نماید، و به حفظ کردن حضرت فاطمه، و به آنکه قرآن را جمع کند، و قرضهای آن حضرت را ادا نماید، و غسل دهد جسد او را، و بر دور قبر آن حضرت دیواری بسازد، و حسن و حسین علیهما السّلام را محافظت نماید «1».

و در کشف الغمّه از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: چون هنگام وفات سیّد انبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید، مردی رخصت طلبید که به خدمت آن حضرت درآید، امیر المؤمنین علیه السّلام بیرون رفت و گفت: چه کاری داری؟ گفت: می خواهم که رسول خدا را ملاقات نمایم، امیر المؤمنین علیه السّلام گفت که: در این وقت ملازمت آن حضرت میسّر نیست بگو چه کار داری؟ گفت: کار ضروری دارم و البتّه می باید به خدمت او برسم، امیر المؤمنین علیه السّلام به خدمت رسول خدا آمد و برای او رخصت طلبید، حضرت فرمود که بگو در آید.

چون داخل شد نزدیک بالین آن حضرت نشست گفت: ای پیغمبر خدا! من به رسالت از جانب حق تعالی نزد تو آمده ام، فرمود که: تو کیستی؟ گفت: منم ملک موت، حق تعالی مرا فرستاده است که تو را مخیّر گردانم میان لقای او و برگشتن به دنیا، حضرت فرمود که:

مرا مهلت ده تا جبرئیل فرود آید و با او مشورت نمایم، پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا رسول اللّه آخرت بهتر است برای تو از دنیا و حق تعالی در آخرت از قرب و کرامت و منزلت و شفاعت آن قدر به تو خواهد داد که خشنود گردی، و لقای حق تعالی برای تو نیکوتر است از بقای دنیا.

پس رسول خدا ملک موت را گفت که: به آنچه مأمور شده ای از جانب خدا اقدام نما، جبرئیل گفت: ای ملک موت تعجیل مکن تا من نزد پروردگار خود روم و برگردم، ملک موت گفت: جان مقدّس او به جائی رسیده است که دیگر تأخیر در او روا نیست، پس جبرئیل گفت: این آخر آمدن من بود بر زمین و دیگر مرا به سوی زمین حاجتی نیست «2».

و ایضاً از ثعلبی روایت کرده است که: ابو بکر به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد در وقتی که مرض آن حضرت سنگین شده بود و گفت: یا رسول اللّه اجل تو کی خواهد بود؟

ص: 134

حضرت فرمود که: حاضر شده است اجل من، ابو بکر گفت: بازگشت تو به کجاست؟

فرمود: به سوی سدره المنتهی، و جنّه المأوی، و رفیق اعلی، و عیش گوارا، و جرعه های شراب قرب حق تعالی، ابو بکر گفت: تو را که غسل خواهد داد؟ فرمود: هر که از اهل بیت من به من نزدیکتر باشد، پرسید: در چه چیز تو را کفن کنند؟ فرمود: در همین جامه ها که پوشیده ام یا در حلّه های یمنی یا در جامه های سفید مصری، پرسید: چگونه بر تو نماز کنند؟

در این وقت خروش از مردم برخاست و در و دیوار به لرزه آمد، حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: صبر کنید خدا عفو کند از شما، چون مرا غسل دهند و کفن کنند مرا بر تختی بگذارید بر کنار قبر من و ساعتی بیرون روید مرا تنها بگذارید، و اوّل کسی که بر من نماز می کند خداوند عالمیان است، پس رخصت می فرماید ملائکه را که بر من نماز کنند، و اوّل کسی که نازل می شود جبرئیل است پس اسرافیل پس میکائیل پس ملک موت پس لشکرهای ملائکه، همگی فرود می آیند و بر من نماز می کنند، پس شما فوج فوج به این خانه درآئید و بر من صلوات فرستید و سلام کنید، و مرا آزار مکنید به گریه و فریاد و ناله، و باید اوّل کسی که از آدمیان بر من نماز کند نزدیکان اهل بیت من باشند، و بعد از ایشان زنان و کودکان اهل بیت من، و بعد از ایشان مردم دیگر.

ابو بکر گفت: که داخل قبر تو خواهد شد؟ فرمود: هر که از اهل بیت من به من نزدیکتر است با ملکی چند که شما ایشان را نخواهید دید، پس فرمود: برخیزید آنچه گفتم به دیگران برسانید «1».

و ایضاً از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است: در بیماری آخر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جبرئیل هر روز و هر شب بر آن حضرت نازل می شد و می گفت: السّلام علیک به درستی که پروردگار تو تو را سلام می رساند و می فرماید که: چگونه می یابی خود را؟ و او حال تو را از تو بهتر می داند، و لیکن می خواهد کرامت و شرافت تو را زیاده گرداند چنانچه تو را بر جمیع خلق فضیلت داده است، و خواسته که عیادت بیماران سنّتی گردد

ص: 135

در امّت تو.

اگر آن حضرت را وجعی بود در جواب می فرمود: درد دارم، و جبرئیل در جواب می گفت که: ای محمّد هیچ کس گرامی تر نیست نزد حق تعالی از تو، و برای آن تو را درد داده است که دوست می دارد صدای دعای تو را بشنود، و می خواهد درجات تو را در آخرت بلندتر گرداند؛ و اگر آن حضرت می فرمود: من در راحت و عافیتم، جبرئیل می گفت: خدا را حمد کن بر عافیت که حق تعالی حمد حامدان را می پسندد، و نعمت خود را بر ایشان افزون می گرداند.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: هرگاه که جبرئیل نازل می شد و آثار آمدن او بر ما ظاهر می گردید، همه از آن خانه بیرون می رفتند به غیر از من آید، پس در مرتبه آخر جبرئیل به رسول خدا گفت: یا محمّد! پروردگار تو سلام می رساند تو را و از حال تو سؤال می نماید با آنکه بهتر می داند، حضرت فرمود: خود را بر جناح سفر آخرت می بینم و آثار مرگ را در خود مشاهده می نمایم، جبرئیل گفت: یا محمّد بشارت باد تو را که حق تعالی می خواهد به سبب این حالی که در تو هست درجات تو را بلند گرداند از آنچه هست با آنکه درجه هیچ کس به درجه تو نمی رسد، پس حضرت فرمود: ای جبرئیل! ملک موت رخصت طلبید و به خانه من داخل شد و من از او مهلت طلبیدم تا تو به نزد من آیی، جبرئیل گفت: یا محمّد! پروردگار عالمیان به سوی تو مشتاق است و ملک موت به غیر از تو از هیچ کس رخصت نطلبیده و نخواهد طلبید، رسول خدا فرمود: ای جبرئیل حرکت مکن تا ملک موت برگردد؛ پس حضرت، زنان و فرزندان خود را طلب نمود که با ایشان وداع کند و حضرت فاطمه را فرمود: نزدیک من بیا ای دختر، پس فاطمه را در بر کشید و بوسید و رازی در گوش او گفت، چون جناب فاطمه علیها السّلام سر برداشت آب از دیده های مبارکش ریخت، پس رسول خدا بار دیگر او را به نزدیک خود طلبید و در بر کشید و رازی در گوش او گفت، چون سر برداشت خندان گردید.

پس زنان رسول خدا از آن حال تعجّب کردند، چون از آن مخدّره سؤال کردند فرمود:

او مرتبه خبر وفات خود را به من گفت و به این سبب گریان شدم، و در مرتبه دوّم فرمود:

ص: 136

ای دختر من! جزع مکن که من از پروردگار خود سؤال کرده ام: اوّل کسی که از اهل بیت من به سوی من آید تو باشی و دعای مرا مستجاب گردانیده و بعد از من در دنیا بسیار نخواهی ماند، و به این سبب شاد و خندان گردیدم، پس امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را طلبید و ایشان را بوسید و آب از دیده های مبارکش ریخت «1».

شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا مفارقت نمود، پرده ای در پیش آن حضرت آویختند، و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در پیش پرده نشسته بود و از غایت اندوه دستهای خود را بر زیر روی خود گذاشته بود، چون باد می وزید آن پرده بر روی مبارک رسول خدا می خورد، و صحابه بر در خانه آن حضرت و در مسجد پر شده بودند، و صداها به ناله و زاری بلند کرده بودند، و آب حسرت از دیده می ریختند، و خاک مذلّت بر سر خود می ریختند.

ناگاه صدائی از اندرون خانه آن حضرت بلند شد که گوینده را ندیدند و صدای او را شنیدند که گفت: پیغمبر شما طاهر و مطهّر بود، او را دفن کنید و غسل مدهید. چون امیر المؤمنین علیه السّلام این صدا را شنید دانست که صدای شیطان است، از افتتان مردم ترسید و سر از زانوی اندوه برداشت و فرمود: دور شو ای دشمن خدا آن حضرت مرا امر کرده است که او را غسل دهم و کفن کنم، و این سنّت از برای همه کس جاری است تا روز قیامت.

پس منادی دیگر ندا کرد به غیر آن صدای اوّل که: ای علیّ بن أبی طالب بپوشان عورت پیغمبر خود را، و در وقت غسل پیراهن را از بدن او بیرون مکن «2».

شیخ مفید و سیّد رضی الدین رضی اللّه عنهما و دیگران به سندهای معتبر از ابن عبّاس و غیر او روایت کرده اند که: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دار فنا به دار بقا رحلت فرمود، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام متوجّه غسل آن حضرت گردید، و عبّاس حاضر بود، و فضل بن عبّاس آن حضرت را مدد می نمود. چون از غسل آن حضرت فارغ گردید، آن حضرت را کفن کرد، جامه را از روی مبارک رسول خدا دور کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، طیّب و نیکو و پاکیزه بودی در حیات و بعد از موت، و منقطع شد به وفات تو آنچه منقطع

ص: 137

نشده بود به وفات احدی از خلق از پیغمبری و نازل شدن وحیهای آسمانی، مصیبت تو چندان عظیم شد که تسلّی فرماینده مصیبتهای دیگران گردید، و محنت وفات تو چنان عام گردید که همه خلق صاحب مصیبت اند در تعزیت تو.

و اگر نه آن بود که امر کردی به صبر کردن و نهی فرمودی از جزع نمودن، هرآینه آبهای سر خود را در مصیبت تو فرو می ریختم، و هرآینه درد مصیبت تو را هرگز دوا نمی کردم، و جراحت مفارقت تو را از سینه بیرون نمی کردم، و اینها در مصیبت تو اندکی است از بسیار، و اندوه و حسرت را چاره نمی توان کرد، و حزن مفارقت تو برطرف شدنی نیست، پدر و مادرم فدای تو باد، یاد کن ما را نزد پروردگار خود و ما را از خاطر خود بیرون مکن، پس بر روی آن حضرت در افتاد و روی مبارکش را بوسید و آه حسرت از سینه پردرد برکشید، پس جامه را بر روی آن حضرت پوشانید «1».

و در بصائر الدرجات روایت کرده است که: روزی که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را غسل داد، حق تعالی به او راز گفت «2».

ایضاً به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که چون حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عالم بقا رحلت نمود، نازل شدند جبرئیل و ملائکه و روح که در شب قدر بر آن حضرت نازل می شدند، پس حق تعالی دیده امیر المؤمنین علیه السّلام را منوّر گردانید که ایشان را از منتهای آسمانها تا زمین می دید، و ایشان معاونت آن حضرت می نمودند در غسل دادن رسول خدا و نماز کردن بر او و قبر شریفش را حفر می کردند، و به خدا سوگند که کسی به غیر از ملائکه قبر آن حضرت را نکند، تا آنکه امیر المؤمنین علیه السّلام آن حضرت را به قبر برد، ایشان با آن حضرت داخل قبر شدند، و رسول را در قبر گذاشتند.

پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با ملائکه به سخن آمد، و حق تعالی گوش امیر المؤمنین را شنوائی آن سخنان داد، و شنید که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ملائکه را سفارش علی علیه السّلام می کند، پس حضرت گریان شد و شنید که ملائکه در جواب گفتند: ما در خدمت و اعانت و یاری و خیرخواهی او تقصیر نخواهیم کرد، و اوست صاحب و امام و پیشوای ما بعد از

ص: 138

تو، و پیوسته به نزد او خواهیم آمد و لیکن او به غیر این مرتبه ما را نخواهد دید و صدای ما را خواهد شنید.

چون امیر المؤمنین علیه السّلام به عالم قدس رحلت نمود، جبرئیل و ملائکه و روح باز بر حسن و حسین علیهما السّلام نازل شدند، و ایشان ملائکه را دیدند، و واقع شد آنچه در وفات حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واقع شده بود، و دیدند حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که مدد می کرد ملائکه را در غسل و کفن و دفن امیر المؤمنین علیه السّلام.

چون حضرت امام حسن علیه السّلام به سرای باقی ارتحال نمود، حضرت امام حسین علیه السّلام جبرئیل و ملائکه و روح و رسول خدا و امیر المؤمنین علیهم السّلام را دید که نازل شدند و در غسل و کفن و دفن او با او موافقت نمودند.

چون حضرت امام حسین علیه السّلام شهید شد، حضرت علی بن الحسین علیه السّلام جبرئیل و ملائکه و روح و رسول خدا و علی و حسن علیهم السّلام را دید که حاضر شدند در همه امور یاری آن حضرت نمودند.

چون علی بن الحسین علیه السّلام به ریاض جنّت رحلت نمود، امام محمّد باقر علیه السّلام حضرت رسول و امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام را دید که مدد می کردند جبرئیل و ملائکه و روح را در معاونت آن حضرت.

چون امام محمّد باقر علیه السّلام به سرای آخرت رحلت نمود، من دیدم رسول خدا و امیر المؤمنین و حسن و حسین و امام زین العابدین علیهم السّلام را که مدد می کردند ملائکه و روح را در غسل و کفن و دفن و نماز آن حضرت، و یاری من در همه این امور می نمودند، و این حکم جاری و باقی است تا آخر ائمّه صلوات اللّه علیهم اجمعین «1».

مؤلّف گوید که: شاید مراد از آن احادیثی که گذشت که جبرئیل فرمود: دیگر من بر زمین نازل نمی شوم، مراد آن باشد که برای وحی نازل نمی شوم تا با این اخبار منافات نداشته باشد، و محتمل است که بعد از آن حضرت به زمین نمی آمده باشد و در هوا این امور را به عمل می آورده باشد، و اللّه تعالی یعلم.

ص: 139

کلینی و شیخ طوسی و دیگران به سندهای معتبر روایت کرده اند که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در سه جامه کفن کردند، یکی برد حبری سرخی بود، و دو جامه سفید از صحاری یمن بود «1».

و ایضاً به سند حسن از حضرت امام صادق علیه السّلام روایت کرده اند که: عبّاس به خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام آمد و گفت: مردم اتّفاق کرده اند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در بقیع دفن کنند و ابو بکر پیش بایستد و بر او نماز کند. چون امیر المؤمنین علیه السّلام دانست که آن منافقان اراده فساد دارند، از خانه بیرون آمد و فرمود: ایّها النّاس به درستی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امام و پیشوای ماست در حال حیات و بعد از وفات خود فرمود: من دفن می شوم در بقعه ای که در آنجا قبض روح من می شود.

و چون ایشان در غصب خلافت مطلب خود را به عمل آورده بودند، در این باب با آن حضرت مضایقه نکردند گفتند: آنچه می دانی بکن. پس علی علیه السّلام در پیش در ایستاد و خود بر او نماز کرد، و بعد از آن مرخّص فرمود صحابه را که ده نفر ده نفر داخل می شدند، و ایشان بر دور جنازه رسول خدا می ایستادند، و امیر المؤمنین در میان ایشان می ایستاد و این آیه را می خواند: إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً «2» پس ایشان این آیه را می خواندند و صلوات بر آن حضرت می فرستادند و بیرون می رفتند تا آنکه مدینه و اطراف مدینه همه بر آن حضرت صلوات فرستادند «3».

شیخ طبرسی از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: ده نفر ده نفر داخل می شدند و بر آن حضرت نماز می کردند بی امامی، در روز دوشنبه و شب سه شنبه تا صبح روز سه شنبه تا شام، تا آنکه خرد و بزرگ و مرد و زن اهل مدینه و اهل اطراف مدینه همه بر آن حضرت چنین نماز کردند «4».

کلینی به سند معتبر از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ص: 140

رحلت فرمود، نماز کردند بر او جمیع ملائکه و مهاجران و انصار فوج فوج، و امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: شنیدم از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در حال صحّت خود می فرمود که: این آیه در باب نماز بر من بعد از فوت من نازل شده است «1».

و شیخ طوسی به سند صحیح از آن حضرت روایت کرده است که چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را غسل داد جامه ای بر روی آن حضرت افکند و در میان خانه گذاشت، و هر گروهی که داخل خانه می شدند بر دور آن حضرت می ایستادند و صلوات بر آن حضرت می فرستادند و برای او دعا می کردند و بیرون می رفتند، پس گروهی دیگر داخل می شدند.

چون همه از صلوات بر آن حضرت فارغ شدند، امیر المؤمنین علیه السّلام داخل قبر رسول خدا شد و فضل بن عبّاس را نیز با خود به قبر برد. چون رسول خدا را بر روی دست خود گرفت که داخل قبر کند، در آن حال مردی از انصار از بنی الخیلا که او را اوس بن خولی می گفتند از بیرون نگاه کرد و گفت: سوگند می دهم شما را که حقّ ما را قطع مکنید و خدمتهای ما را فراموش مکنید و ما را نیز از این شرف بهره بدهید پس امیر المؤمنین علیه السّلام او را نیز طلبید و داخل قبر کرد، و او در جنگ بدر حاضر شده بود.

راوی پرسید که: جنازه آن حضرت را در کجای قبر گذاشتند؟ فرمود: نزد پای قبر گذاشتند، و از آنجا داخل قبر کردند»

.در کتاب احتجاج و کتاب سلیم بن قیس هلالی از سلمان روایت کرده اند که: چون امیر المؤمنین علیه السّلام از غسل و کفن حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فارغ شد، داخل خانه کرد مرا و ابو ذر و مقداد و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را، و خود پیش ایستاد و ما در عقب او صف بستیم و بر آن رسول خدا نماز کردیم، و عایشه در آن حجره بود و مطّلع نشد بر نماز کردن ما به سبب آنکه جبرئیل علیه السّلام چشمهای او را گرفته بود، پس ده نفر ده نفر از مهاجر و انصار داخل حجره می گردانید و ایشان بر آن حضرت صلوات می فرستادند و بیرون می رفتند تا آنکه

ص: 141

همه مهاجر و انصار چنین کردند، و نماز بر آن حضرت همان بود که در اوّل واقع شد «1».

و در کتاب کفایه الاثر به سند معتبر از عمّار روایت کرده است که: چون هنگام وفات رسول خدا شد علی علیه السّلام را طلبید و راز بسیاری به او گفت، پس فرمود: یا علی تو وصیّ منی و وارث منی، و حق تعالی به تو عطا کرده است علم و فهم مرا، چون من از دنیا بروم ظاهر خواهد شد برای تو کینه های دیرینه که در سینه های جماعتی پنهان است، و غصب حقّ تو خواهند نمود.

پس فاطمه و حسن و حسین علیهما السّلام بگریستند، حضرت با فاطمه گفت که: ای بهترین زنان چرا می گریی؟ گفت: ای پدر می ترسم که حقّ ما را بعد از تو ضایع کنند و حرمت ما را رعایت ننمایند، حضرت فرمود: بشارت باد تو را ای فاطمه که تو اوّل کسی خواهی بود که از اهل بیت من به من ملحق می گردی، گریه مکن و اندوهناک مباش، به درستی که تو بهترین زنان اهل بهشتی، و پدر تو بهترین پیغمبران است، و پسر عمّ تو بهترین اوصیای پیغمبران است، و دو پسر تو بهترین جوانان اهل بهشتند، و حق تعالی از صلب حسین نه امام بیرون خواهد آورد که همه مطهّر و معصوم باشند، و از ما خواهد بود مهدی این امّت.

پس با علی بن أبی طالب خطاب کرد و فرمود: یا علی متوجّه غسل و کفن من نشود کسی به غیر از تو، حضرت امیر علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه که معاونت من خواهد نمود بر غسل تو؟

فرمود: جبرئیل معاونت تو خواهد کرد، و فضل بن عبّاس آب به دست تو بدهد «2».

و در فقه الرّضا علیه السّلام مذکور است که چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از غسل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فارغ شد، به زبان مبارک خود لیسید آنچه در دور چشم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه، طیّب و پاکیزه بودی در حال حیات و بعد از وفات «3».

و در کتاب نهج البلاغه مسطور است که بعد از وفات فاطمه زهرا علیها السّلام حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام با حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خطاب کرد که: به درستی که مفارقت عظیم تو و

ص: 142

مصیبت بزرگ تو مرا صبر فرماینده است از هر مصیبتی زیرا که به دست خود تو را در لحد گذاشتم، و روح مقدّس تو در میان نحر و سینه من بیرون آمد «1».

و در خطبه دیگر فرمود: چون روح مقدّس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را قبض کردند، سر مبارکش بر سینه من بود، و جان او در میان کتف من جاری شد و آن را بر روی خود کشیدم، و خود متوجّه غسل او شدم، و ملائکه یاوران من بودند. پس آن خانه و اطراف آن خانه از صدای ملائکه پر شده بود، گروهی بالا می رفتند و گروهی به زیر می آمدند، و صداهای ایشان را می شنیدم که بر آن حضرت صلوات می فرستادند، تا آنکه جسد مطهّر او را در ضریح منوّرش پنهان کردم، پس کیست از من سزاوارتر به رسول خدا در حیات او و بعد از وفات او «2».

و کلینی به سند حسن از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: ابو طلحه انصاری لحد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را کند «3».

مؤلّف گوید که: می تواند بود که به حسب ظاهر در نظر مردم چنین نموده باشد که ابو طلحه می کند و در واقع ملائکه کنده باشد تا منافی خبر سابق نباشد.

و کلینی به سند معتبر دیگر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: شقران آزاد کرده رسول خدا در قبر آن حضرت قطیفه ای انداخت «4».

و به سند صحیح دیگر از آن حضرت روایت کرده است که امیر المؤمنین علیه السّلام در قبر رسول خدا خشت چید «5».

و به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که بر روی قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سنگریزه های سرخ ریختند «6».

کلینی و حمیری و دیگران روایت کرده اند که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین علیه السّلام را گفت: چون من بمیرم، مرا در همین مکان دفن کن، و قبر مرا از زمین چهار انگشت بلند

ص: 143

کن، و آب بر روی قبر من بریز «1».

شیخ طوسی در حدیث دیگر روایت کرده است که: قبر شریف آن حضرت را یک شبر از زمین بلند کردند «2».

مؤلّف گوید: احادیث چهار انگشت بیشتر است، و محتمل است که به اعتبار اختلاف شبرها بوده باشد زیرا که چهار انگشت گشاده به یک شبر نزدیک است، و محتمل است که در اوّل چهار انگشت بوده باشد و بعد از ریختن سنگریزه یک شبر شده باشد، و احتمال دارد که این حدیث محمول بر تقیّه بوده باشد.

شیخ طبرسی روایت کرده است که امّ سلمه گفت که: چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عالم بقا رحلت نمود، من دست خود را بر سینه مبارک آن گذاشتم، پس چند هفته بعد از آن چون طعام می خوردم یا وضو می ساختم، بوی مشک از دست خود می شنیدم «3».

و کلینی به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که در شبی که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ریاض جنّت رحلت نمود، بر اهل بیت آن حضرت درازترین شبها گذشت، و حالتی بر ایشان گذشت که نمی دانستند که زیر آسمانند یا بر روی زمینند، زیرا که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از برای خدا با نزدیکان و دوران دشمنی کرده بود و از ایشان بسیار کس کشته بود، و از انتقام کافران و منافقان ترسان بودند، پس حق تعالی در این حال ملکی را فرستاد- و به روایتی دیگر جبرئیل را فرستاد- که او را نمی دیدند و صدای او را می شنیدند، و گفت: «السّلام علیکم اهل البیت و رحمه اللّه و برکاته» به درستی که ثواب خدا تسلّی دهنده است از هر مصیبتی و نجات دهنده است از هر مهلکه ای و تدارک کننده است هر فوت شده را، پس این آیه را خواند کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّهَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ «4».

پس فرمود: به درستی که حق تعالی شما را برگزیده است و بر دیگران فضیلت داده

ص: 144

است، و از گناهان و عیبها پاک گردانیده است، و شما را اهل بیت پیغمبر خود گردانیده است، و علم خود را به شما سپرده است، و کتاب خود را به شما میراث داده است، و شما را صندوق علم خود گردانیده است، و عصای عزّت خود ساخته است، و برای شما مثلی از نور خود زده است، و معصوم گردانید شما را از لغزشها، و ایمن نمود شما را از فتنه ها، پس به صبر فرمودن خدا صبر کنید، به درستی که حق تعالی از شما دور نمی کند رحمت خود را و زایل نمی گرداند نعمت خود را.

به خدا سوگند شمائید اهل خدا که به شما تمام کرده است نعمت خود را بر خلق، و مجتمع ساخته است پراکندگیها را، و متّفق نموده است کلمه ها را، و شمائید دوستان خدا، هر که ولایت شما را اختیار نماید رستگار است، و هر که بر شما ستم کند و حقّ شما را از شما بگیرد او هالک است، حق تعالی مودّت شما را در کتاب خود بر مؤمنان واجب گردانیده است و خدا قادر است بر یاری کردن شما هر وقت که می خواهد و مصلحت داند، پس صبر کنید و منتظر باشید عاقبت نیکو را، به درستی که بازگشت امور به سوی خداست.

و به تحقیق که پیغمبر خدا شما را به حق تعالی سپرد، و حق تعالی از او قبول کرد و شما را سپرد به دوستان مؤمن خود در زمین، پس هر که ادای امانت الهی بکند و ولایت شما را بر خود لازم داند و حرمت شما را رعایت نماید، حق تعالی جزای راستگوئی او را در قیامت به او می دهد، پس شمائید امانت سپرده شده خدا و رسول، و از برای شماست مودّت واجبه و اطاعت مفروضه. و حضرت رسول از دنیا نرفت تا آنکه دین را از برای شما کامل گردانید، و راه نجات را از برای شما بیان کرد، و از برای جاهلی حجّتی نگذاشت، پس کسی که نادان باشد یا اظهار نادانی نماید یا انکار حقّی بکند یا فراموش کند یا اظهار فراموشی نماید، پس بر خداست حساب او، و خدا برآورنده حاجتهای شماست، و شما را به خدا می سپارم و السّلام علیکم.

راوی پرسید که: این تعزیه از جانب که بود؟ حضرت فرمود: از جانب خداوند عالمیان «1».

ص: 145

در احادیث معتبره وارد شده است که آن حضرت به شهادت از دنیا رفت «1».

چنانچه صفّار به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله ای، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لقمه ای از آن تناول نمود، آن گوشت به سخن آمد و عرض کرد: یا رسول اللّه مرا به زهر آلوده اند، پس حضرت در مرض موت می فرمود: پشت مرا در هم شکست آن لقمه که در خیبر تناول کردم، و هیچ پیغمبر و وصیّ پیغمبر نیست مگر آنکه به شهادت از دنیا می رود.

و در روایت معتبر دیگر فرمود: زن یهودیّه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفند، چون حضرت قدری از آن تناول فرمود، آن ذراع خبر داد که من زهرآلودم، پس حضرت آن را انداخت، و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر می کرد تا آنکه به همان علّت از دنیا رحلت نمود «2».

و عیّاشی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که عایشه و حفصه آن حضرت را به زهر شهید کردند «3». و محتمل است که هر دو زهر در شهادت آن حضرت دخیل بوده باشد.

و شیخ مفید و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و سایر محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند که چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رحلت نمود، منافقان مهاجران و انصار مانند ابو بکر و عمر و عبد الرّحمن بن عوف و امثال ایشان، اهل بیت آن حضرت را بر آن حال گذاشتند و به تعزیت ایشان نپرداختند و متوجّه تجهیز آن حضرت نگردیدند و رفتند به سقیفه بنی ساعده و متوجّه غصب خلافت شدند، و به این سبب اکثر ایشان نماز بر رسول خدا را در نیافتند، و امیر المؤمنین علیه السّلام بریده را به نزد ایشان فرستاد که به نماز آن حضرت حاضر شوند، و ایشان نرفتند تا آنکه بیعت خود را وقتی تمام کردند که حضرت را دفن کرده بودند. چون صبح شد، فاطمه علیها السّلام فریاد برآورد که: وا سوء صباحاه، یعنی روز بد بیا که روز تو است. چون ابو بکر لعین این سخن را شنید، از روی شماتت گفت که: روز تو

ص: 146

بدترین روزهاست.

پس آن ملاعین فرصت را غنیمت شمردند که امیر المؤمنین علیه السّلام متوجّه تغسیل و تجهیز و دفن آن حضرت است و بنی هاشم به مصیبت آن حضرت درمانده اند، پس رفتند و با یکدیگر اتّفاق کردند که ابو بکر را خلیفه گردانند، چنانچه در حیات حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین توطئه کرده بودند. چون منافقان انصار خواستند که خلافت را برای سعد بن عباده بگیرند، با منافقان مهاجران مقاومت نتوانستند کرد مغلوب شدند.

چون بیعت ابو بکر تمام شد، مردی به خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام آمد در وقتی که آن حضرت بیل در دست داشت و قبر شریف رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را می ساخت و گفت: منافقان صحابه با ابو بکر بیعت کردند از ترس آنکه چون مبادا شما فارغ شوید نتوانند غصب حق شما نمود. پس حضرت امیر، بیل که در دست داشت بر زمین گذاشت و این آیات را خواند بسم اللّه الرّحمن الرّحیم «الم* أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ* وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ* أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا ساءَ ما یَحْکُمُونَ» «1» «2». و تفسیر این قصّه بعد از این در مجلّد دیگر مذکور خواهد شد ان شاء اللّه تعالی.

و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: به خدمت حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام نوشتند که: آیا امیر المؤمنین علیه السّلام غسل کرد در وقتی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را غسل داد؟ حضرت در جواب نوشت که: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم طاهر و مطهّر بود، و لیکن حضرت امیر المؤمنین غسل کرد و سنّت چنین جاری شد که هر میّتی را که مس نمایند غسل کنند «3».

و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و سایر محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند که: در روز شوری که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حجّتها بر آن منافقان القا می نمود، فرمود که: آیا در میان شما کسی هست به غیر از من که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را غسل داده باشد با ملائکه

ص: 147

مقرّبین که نازل شده بودند با بوها و گلهای بهشت، و ملائکه از برای من اعضای آن حضرت را می گردانیدند، و من سخن ایشان را می شنیدم و می گفتند که: بپوشانید عورت پیغمبر خود را تا حق تعالی شما را بپوشاند؟ همه گفتند: نه، باز فرمود که: آیا در میان شما کسی هست به غیر از من که کفن کرده باشد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را و دفن کرده باشد آن حضرت را به دست خود؟ گفتند: نه.

باز فرمود که: آیا به غیر از من کسی در میان شما هست که حق تعالی به سوی او تعزیت فرستاده باشد در وقتی که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا مفارقت نمود، و فاطمه زهرا علیها السّلام بر آن حضرت می گریست، ناگاه شنیدم صدائی از پیش در و گوینده می گفت بی آنکه او را ببینم: «السّلام علیکم اهل البیت و رحمه اللّه و برکاته» پروردگار شما سلام می رساند شما را و می فرماید که: در رحمت و ثواب الهی خلف و عوض هست از هر مصیبتی و تسلّی فرماینده ای است از هر گذشته و تدارک نماینده ای است از هر فوت شده، پس به تعزیت فرمودن خدا صبر کنید و بدانید که همه اهل زمین می میرند و از اهل آسمان کسی باقی نمی ماند، و السّلام علیکم و رحمه اللّه، و در آن وقت نبود در آن خانه به غیر از من و فاطمه و حسن و حسین، و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در میان ما خوابیده بود، و جامه بر روی او پوشانیده بودیم؟ گفتند: نه.

باز فرمود که: آیا در میان شما کسی هست که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حنوط بهشت را به او داده باشد و فرموده باشد که: آن را سه قسمت کن و به ثلث آن مرا حنوط کن، و یک ثلث را برای دختر من، و یک ثلث را برای خود نگاه دار؟ گفتند: نه. باز فرمود که: آیا در میان شما کسی هست که عهد او به ملاقات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از من نزدیکتر باشد؟ گفتند: نه.

باز فرمود که: سوگند می دهم شما را به خدا که آیا به غیر از من در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هزار کلمه به او تعلیم نموده باشد که هر کلمه ای کلید هزار کلمه دیگر بوده باشد؟ گفتند: نه «1».

و کلینی و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند: چون

ص: 148

حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ریاض خلد رحلت نمود، حضرت فاطمه علیها السّلام را از وفات آن حضرت و جور منافقان امّت حزنی رو داده بود که به غیر از حق تعالی کسی شدّت آن را نمی دانست. پس حق تعالی جبرئیل را به سوی آن حضرت فرستاد که نزد آن حضرت سخن گوید و شدّت اندوه آن حضرت را تسکین نماید.

هر روز جبرئیل می آمد و دلداری آن حضرت می نمود و خبر می داد آن حضرت را از قرب و منزلت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزد حق تعالی، و درجات و منازل آن حضرت، و آنچه بعد از آن حضرت بر ذرّیّه مطهّر آن حضرت واقع خواهد شد از مصیبتها و محنتها، و آنچه بر دشمنان ایشان واقع خواهد شد از عذابها، و هر که در این امّت سلطنتی و دولتی به حق یا باطل خواهد یافت. چون حضرت فاطمه علیها السّلام آن حالت را مشاهده نمود، با امیر المؤمنین علیه السّلام گفت که: کسی به نزد من می آید چنین سخنان می گوید، حضرت فرمود که: ای فاطمه هرگاه او به نزد تو آید مرا خبر کن.

پس هرگاه جبرئیل می آمد، فاطمه علیها السّلام حضرت امیر علیه السّلام را خبر می کرد، آنچه جبرئیل می گفت حضرت امیر علیه السّلام می نوشت تا آنکه کتابی جمع شد و آن است مصحف فاطمه مشتمل است بر جمیع احوال آینده تا روز قیامت، آن کتاب اکنون نزد حضرت قائم علیه السّلام است.

حضرت فرمود: فاطمه علیها السّلام بعد از حضرت رسالت هفتاد و پنج روز زنده ماند، و پیوسته در شدّت و الم بود تا به پدر بزرگوار خود ملحق گردید، صلوات اللّه علیها و علی أبیها و بعلها و أولادها الطاهرین، و لعنه اللّه علی أعدائهم أجمعین «1».

ص: 149

فصل ششم در بیان احوال چند است که بعد از دفن آن حضرت واقع شد، و آنچه نزد ضریح مقدّس آن حضرت ظاهر گردید، و غرایب احوال روح مقدّس آن حضرت است

شیخ طوسی روایت کرده است که: چون خواستند عمارت روضه آن حضرت را بسازند، نزدیک سر آن حضرت و نزدیک پای آن حضرت مشکی ظاهر شد که به آن خوشبوئی ندیده بودند «1».

کلینی به سند معتبر روایت کرده است از جعفر بن مثنّی خطیب که گفت: در مدینه بودم که خراب شد سقف مسجد رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از موضعی که نزدیک قبر شریف آن حضرت بود، و بنّایان و کارکنان بالا می رفتند و فرود می آمدند، پس اسماعیل بن عمّار را گفتم که: از حضرت صادق سؤال کند که آیا می توانیم بالا رفت که بر قبر مقدّس رسول خدا مشرف شویم و نظر کنیم؟

روزی دیگر اسماعیل برای ما خبر آورد که حضرت فرمود که: من دوست نمی دارم برای احدی که بر قبر رسول خدا مشرف شود، و ایمن نیستم که ببیند چیزی که دیده اش نابینا شود به سبب آن، یا آنکه ببیند که آن حضرت ایستاده است و نماز می کند، یا آنکه ببیند که با بعضی از زنان طاهره خود نشسته است و صحبت می دارد «2».

ص: 150

ایضا به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: در سال چهل و یکم هجرت، معاویه اراده حج کرد، و نجّاری را با چوبها و آلتها فرستاد و نامه به والی مدینه نوشت که منبر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بکن و به قدر منبری که من در شام دارم بساز. چون اراده کندن منبر آن حضرت کردند، آفتاب منکسف شد و زلزله عظیمی در زمین پیدا شد، و ایشان دست برداشتند و آن قضیّه را به معاویه نوشتند، و آن ملعون در جواب ایشان نوشت که: آنچه نوشته ام البتّه می باید کرد. پس ایشان به گفته آن ملعون منبر آن حضرت را کندند و بزرگ کردند «1».

صفّار و دیگران به سندهای صحیح معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که:

حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روزی به اصحاب خود گفت: زندگی من بهتر است برای شما و مردن من بهتر است برای شما، صحابه گفتند: یا رسول اللّه می دانیم که حیات تو برای ما بهتر است و به سبب تو هدایت یافتیم از ضلالت و از کنار گودال آتش نجات یافتیم، به چه سبب مردن تو از برای ما خیر است؟ حضرت فرمود: بعد از فوت من، عملهای شما را بر من عرض می نمایند، پس هر عمل نیک که از شما می بینم دعا می کنم که خدا توفیق شما را زیاد گرداند، و هر عمل بد که از شما می بینم برای شما از خدا طلب آمرزش می نمایم.

پس مردی از منافقان گفت: یا رسول اللّه چگونه برای ما دعا خواهی کرد در وقتی که استخوانهای تو خاک شده باشد؟ حضرت فرمود: نه چنین است، زیرا که حق تعالی گوشتهای ما را بر زمین حرام کرده است، و بدن ما در زمین نمی پوسد و کهنه نمی شود «2».

ایضا به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که: هیچ پیغمبری و وصیّ پیغمبری در زمین زیاده از سه روز نمی ماند تا آنکه روح و گوشت و استخوان او به آسمان بالا می رود، و مردم به سوی جای بدنهای ایشان می روند، و از دور و نزدیک سلام مردم به ایشان می رسد «3».

ایضا به سندهای معتبر بسیار از آن حضرت روایت کرده اند که: چون ابو بکر از

ص: 151

امیر المؤمنین علیه السّلام غصب خلافت کرد، حضرت به او گفت که: آیا رسول خدا تو را امر نکرد که مرا اطاعت کنی؟ آن ملعون گفت: نه و اگر مرا امر می کرد می کردم، حضرت فرمود:

الحال اگر پیغمبر را ببینی و تو را امر کند به اطاعت من آیا خواهی کرد؟ گفت: آری، حضرت فرمود: با من بیا به سوی مسجد قبا.

چون به مسجد قبا رسیدند، ابو بکر دید که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایستاده است و نماز می کند. چون از نماز فارغ شد، امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه ابو بکر انکار می کند که تو او را امر به اطاعت من کرده ای، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ابو بکر گفت: من مکرّر تو را امر کرده ام به اطاعت او برو و او را اطاعت کن. آن ملعون بسیار ترسید و برگشت و در راه عمر را دید، عمر گفت: چه می شود تو را؟ ابو بکر گفت: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با من چنین گفت، عمر گفت: هلاک شوند امّتی که چون تو احمقی را والی خود کرده اند، مگر نمی دانی که اینها از سحر بنی هاشم است «1».

در کتاب اختصاص و بصائر الدرجات و سایر کتب به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که: چون گریبان علی علیه السّلام را گرفتند و برای بیعت ابو بکر به سوی مسجد کشیدند، علی علیه السّلام در برابر قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایستاد و گفت آنچه هارون در جواب موسی گفت: ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی «2» یعنی: ای برادر من و ای فرزند مادر من! به درستی که قوم مرا ضعیف گردانیدند و نزدیک شد که مرا بکشند.

پس دستی از قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیرون آمد به سوی ابو بکر که همه شناختند که دست آن جناب است، و به صدائی که همه دانستند صدای آن حضرت است گفت: أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا «3» یعنی: آیا کافر شدی به آن خداوندی که تو را خلق کرده است از خاک، پس از نطفه، پس تو را مردی گردانیده است.

و به روایتی دیگر: دستی از قبر ظاهر شد، و بر آن دست نوشته بود: «أکفرت یا عمر بالّذی خلقک من تراب ثم من نطفه ثم سوّیک رجلا» «4».

ص: 152

و ایضا صفّار و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که:

آن حضرت با اصحاب خود فرمود: چرا آزرده می کنید حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را؟ گفتند: ما چگونه آن حضرت را آزرده می کنیم؟ علی علیه السّلام فرمود: مگر نمی دانید که اعمال شما بر آن حضرت عرض می شود، چون معصیتی از شما می بیند آزرده می شود»

.کلینی و صفّار و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند: چون شب جمعه می شود، رخصت می دهند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را و ارواح پیغمبران گذشته را و ارواح اوصیای گذشته را و روح امام زمان را، پس ایشان را به عرش بالا می برند و هفت شوط بر دور عرش طواف می کنند، و نزد هر قائمه ای از قائمه های عرش دو رکعت نماز می گذارند، چون صبح می شود علم ایشان بسیار افزون گردیده است «2».

و در روایت معتبر دیگر وارد شده است: چون حق تعالی می خواهد علم تازه بر امام زمان افاضه نماید به غیر از حلال و حرام، پس آن علم را با ملکی می فرستد به نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و آن را بر آن حضرت عرض می نماید، پس حضرت رخصت می فرماید که برو به نزد علی بن أبی طالب و این علم را به او برسان. چون به نزد علی علیه السّلام می آید می فرماید: برو به نزد حسن علیه السّلام و همچنین هر امامی به سوی امام دیگر می فرستد تا به امام زمان منتهی می شود «3».

حمیری و صفّار به سند معتبر روایت کرده اند که: حضرت رضا علیه السّلام فرمود: دیشب حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در همین موضع دیدم و او را در برگرفتم «4».

باب دوّم: در بیان تاریخ ولادت با سعادت و وفات و بعضی از احوال کریمه و مناقب شریفه

اشاره

سیّده نساء عالمیان و مخدومه ملائکه مقرّبان فاطمه زهراء علیها السّلام است و در آن چند فصل است

فصل اوّل در بیان ولادت با سعادت آن جناب است

کلینی به سند صحیح از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: ولادت آن جناب پنج سال بعد از بعثت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد، و سنّ شریف آن جناب در هنگام وفات هیجده سال و هفتاد و پنج روز بود «1».

و در کشف الغمّه مثل این را از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است «2».

و شیخ طوسی در مصباح و غیر آن و اکثر محقّقان علما ذکر کرده اند که ولادت آن حضرت در روز بیستم ماه جمادی الثّانی بود، و گفته اند که: روز جمعه بود در سال دوّم بعثت، و بعضی گفته اند که: در سال پنجم بعثت بود، و عامّه روایت کرده اند که ولادت آن جناب پنج سال پیش از بعثت بود «3»، و قول اوّل اشهر و اقوی است.

طبری امامی در دلایل الامامه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که ولادت حضرت فاطمه علیها السّلام در بیستم ماه جمادی الثّانی بود در سال چهل و پنجم ولادت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، پس هشت سال در مکّه ماند و ده سال در مدینه، و هفتاد و پنج روز بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، در سوّم ماه جمادی الثّانی سال یازدهم هجرت به جنان انتقال نمود «4».

از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده اند که: چون حضرت فاطمه علیها السّلام متولّد شد، در روزی به قدر آنکه طفلان دیگر در یک هفته بزرگ شوند نمو می کرد، و در هفته به

ص: 153

ص: 154

ص: 155

ص: 156

قدر ماهی، و در ماهی به قدر سالی، و چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه هجرت فرمود، امّ سلمه را به نکاح خود در آورد، و فاطمه علیها السّلام را به او سپرد که خدمت و تربیت نماید، امّ سلمه گفت: به خدا سوگند که من از او ادب می آموختم و او را حاجت به آموختن آداب نبود و همه چیز را بهتر از من و دیگران می دانست «1».

ابن بابویه به سند معتبر از عبد اللّه بن عبّاس روایت کرده است که روزی عایشه به خدمت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد، دید آن جناب فاطمه زهرا را می بوسد، گفت: آیا دوست می داری فاطمه را یا رسول اللّه؟ فرمود: به خدا سوگند که اگر بدانی چقدر او را دوست می دارم هرآینه دوستی تو نسبت به او زیاده خواهد شد، به درستی که در شب معراج چون به آسمان چهارم رسیدم جبرئیل اذان گفت و میکائیل اقامت گفت، پس جبرئیل مرا گفت که: پیش بایست یا محمّد که با تو نماز کنیم، من گفتم: یا جبرئیل آیا من تقدّم جویم بر تو در نماز، جبرئیل گفت: بلی به درستی که خدا فضیلت داده پیغمبران مرسل خود را بر ملائکه مقرّبین، و تو را به خصوص زیادتی داده است بر همه عالمیان. پس پیش رفتم و با اهل آسمان چهارم نماز کردم.

پس به جانب راست ابراهیم علیه السّلام را دیدم در باغی از باغهای بهشت، و گروهی از ملائکه را دیدم که برگرد او برآمده بودند، پس از آنجا بالا رفتم به سوی آسمان پنجم، و از آنجا به آسمان ششم رفتم، پس در آنجا ندای حق تعالی به من رسید که: ای محمّد نیکو پدری است پدر تو ابراهیم و نیکو برادری است برادر تو علی.

چون به حجب رسیدم، جبرئیل دست مرا گرفت و داخل بهشت گردانید، چون داخل شدم درختی از نور مشاهده کردم، و در پای آن درخت دو ملک دیدم که حلّه ها و زیورها بر هم می پیچیدند، گفتم: ای حبیب من جبرئیل این درخت از برای کیست؟ و این حلّه ها و زیورها از کیست؟ گفت: اینها از برادر تو علی بن أبی طالب است، و این دو ملک پیوسته از برای او زیور و حلّه ها می پیچند تا روز قیامت. پس قدری پیشتر رفتم و رطبی مشاهده کردم از مسکه نرم تر، و از مشک خوشبوتر، و از عسل شیرین تر، پس یک رطب از آنها

ص: 157

تناول کردم، و آن رطب نطفه شد در صلب من، چون به زمین آمدم با خدیجه مقاربت نمودم و او به فاطمه حامله شد، پس فاطمه حوریّه انسیّه است که در ظاهر به صورت انسان است و در صفات و اخلاق موافق حوریان است، پس هرگاه که مشتاق می شوم به سوی بهشت، فاطمه را می بویم و از او بوی بهشت می یابم «1».

ایضا به سند معتبر از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفتند که: به چه سبب بسیار می بوسی فاطمه را، و در بر می گیری او را، و بسیار نزدیک خود می طلبی و نسبت به او لطفی چند می نمائی که نسبت به سایر دختران خود نمی نمائی؟

حضرت فرمود: سببش آن است که جبرئیل از سیبهای بهشت برای من آورد، پس آن را تناول کردم و نطفه شد در صلب من، پس با خدیجه مقاربت کردم و به فاطمه حامله شد، و من پیوسته از او بوی بهشت می شنوم «2».

علی بن ابراهیم و دیگران به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسیار می بوسید و می بوئید فاطمه علیها السّلام را، و بر طبع عایشه این معنی گران بود، چون در بعضی از روزها اظهار این معنی می نمود، حضرت فرمود: ای عایشه چون مرا به آسمان بردند و داخل بهشت شدم، جبرئیل مرا به نزدیک درخت طوبی برد و از میوه های آن درخت به من داد تناول کردم، و حق تعالی آن را آبی گردانید در پشت من، چون به زمین آمدم با خدیجه مقاربت کردم و او به فاطمه حامله شد، پس هرگاه که او را می بویم بوی درخت طوبی از او استشمام می نمایم «3».

در کتاب معانی الاخبار به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: حق تعالی خلق کرد نور فاطمه را پیش از آنکه بیافریند آسمانها و زمین ها را، بعضی از مردم گفتند: یا رسول اللّه مگر او داخل انس نیست؟

حضرت فرمود: فاطمه در باطن حوریّه است، و به ظاهر انسیّه است، گفتند: یا رسول اللّه حقیقت این سخن را از برای ما بیان فرما، حضرت فرمود: حق تعالی فاطمه را از نور خود

ص: 158

آفرید پیش از آنکه آدم را خلق کند در هنگامی که ارواح خلایق را آفرید، چون حق تعالی آدم را خلق کرد نور فاطمه را بر آدم عرض کرد.

صحابه گفتند: یا رسول اللّه پیش از آفریدن آدم نور فاطمه در کجا بود؟ فرمود: در حقّه ای بود در زیر ساق عرش. گفتند: یا رسول اللّه خوراک او چه بود؟ فرمود: طعام او تسبیح و تهلیل و تحمید حق تعالی بود، چون حق تعالی آدم علیه السّلام را خلق کرد و مرا از صلب او بیرون آورد و خواست که فاطمه را از صلب من بیرون آورد، نور فاطمه را سیبی گردانید در بهشت و جبرئیل علیه السّلام آن سیب را برای من آورد و گفت: السّلام علیک و رحمه اللّه و برکاته یا محمّد، گفتم: و علیک السّلام و رحمه اللّه ای حبیب من جبرئیل، پس جبرئیل گفت: ای محمّد پروردگار تو سلام می رساند تو را، من گفتم: از اوست سلامتیها، و به سوی او برمی گردد سلامها و تحیّتها.

پس جبرئیل گفت: یا محمّد این سیبی است که حق تعالی به هدیه فرستاده است به سوی تو از بهشت، پس من آن سیب را گرفتم به سینه خود چسبانیدم، جبرئیل گفت: ای محمّد خداوند جلیل می فرماید: این سیب را بخور. چون سیب را پاره کردم نوری از آن ساطع گردید که من ترسان شدم از آن، جبرئیل گفت: چرا تناول نمی کنی بخور و مترس، به درستی که این نور کسی است که نام او در آسمان منصوره است، و در زمین فاطمه است، گفتم: ای حبیب من جبرئیل چرا در آسمان او را منصوره می گویند و در زمین فاطمه؟

جبرئیل گفت: او را در زمین فاطمه می گویند از برای آنکه قطع کرده است شیعیان خود را از آتش جهنّم، و دشمنان خود را از محبّت خود بریده است؛ و در آسمان او را منصوره می نامند برای آنکه محبّان خود را نصرت و یاری می کند چنانچه حق تعالی می فرماید:

یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ* بِنَصْرِ اللَّهِ یَنْصُرُ مَنْ یَشاءُ «1» (2).

و در کتاب عیون المعجزات از عمّار بن یاسر رضی اللّه عنه روایت کرده است که: روزی علی علیه السّلام نزد فاطمه علیها السّلام رفت، چون نظر فاطمه بر آن حضرت افتاد گفت: یا علی نزدیک من بیا تا خبر دهم تو را از آنچه بوده است و از آنچه خواهد بود تا روز قیامت و از آنچه نخواهد بود،

ص: 159

چون علی علیه السّلام این سخن از فاطمه شنید برگشت به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نظرش بر آن حضرت افتاد فرمود: نزدیک بیا ای ابو الحسن، چون نزدیک آن جناب نشست فرمود: می خواهی من تو را خبر دهم یا تو مرا خبر می دهی؟ علی علیه السّلام فرمود: سخن گفتن تو بهتر است یا رسول اللّه، پس آنچه میان آن حضرت و فاطمه گذشته بود بیان فرمود. پس جناب امیر گفت: آیا نور فاطمه از نور ماست؟ حضرت رسول فرمود: مگر نمی دانی یا علی که نور فاطمه از نور ماست، پس جناب امیر علیه السّلام به سجده در آمد شکر الهی بجا آورد.

پس جناب امیر المؤمنین به سوی فاطمه علیها السّلام مراجعت نمود، حضرت فاطمه فرمود:

رفتی به نزد پدر من و آنچه من با تو گفتم به پدرم گفتی؟ حضرت فرمود: بلی چنین بود ای فاطمه. پس فاطمه گفت: ای ابو الحسن به درستی که حق تعالی آفرید نور مرا، و نور من تسبیح حق تعالی می کرد، پس نور مرا سپرد بر درختی از درختهای بهشت و آن درخت به نور من روشن شد، چون شب معراج پدرم داخل بهشت شد، حق تعالی الهام کرد او را که آن میوه را از آن درخت چید و تناول نمود، پس نور من در صلب او قرار گرفت، پس نور من از صلب او منتقل شد به رحم خدیجه دختر خویلد، پس من از آن نور به وجود آمدم، چون متولّد شدم علم گذشته و آینده را می دانستم، ای ابو الحسن مؤمن به نور خدا نظر می کند «1».

ابن بابویه به سند معتبر از مفضّل بن عمر روایت کرده است که گفت: از حضرت صادق علیه السّلام سؤال کردم که چگونه بود ولادت فاطمه علیها السّلام؟ حضرت فرمود: چون خدیجه اختیار مزاوجت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمود، زنان مکّه از عداوتی که به آن حضرت داشتند، از او هجرت نمودند و بر او سلام نمی کردند و نمی گذاشتند که زنی به نزد او برود، پس خدیجه را به این سبب وحشتی عظیم عارض شد، و لیکن عمده غم و جزع خدیجه برای حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود که مبادا از شدّت عداوت ایشان آسیبی به آن حضرت برسد. چون به فاطمه علیها السّلام حامله شد، فاطمه در شکم با او سخن می گفت و مونس او بود و

ص: 160

او را صبر می فرمود.

خدیجه این حالت را از حضرت رسالت پنهان می داشت، پس روزی حضرت داخل شد شنید که خدیجه سخن می گوید با شخصی و کسی را نزد او ندید، فرمود: ای خدیجه با که سخن می گوئی؟ خدیجه گفت: فرزندی که در شکم من است با من سخن می گوید و مونس من است، حضرت فرمود: اینک جبرئیل مرا خبر می دهد که این فرزند دختر است، او و نسل او طاهر با میمنت با برکت است، و حق تعالی نسل مرا از او به وجود خواهد آورد، و از نسل او امامان و پیشوایان دین به هم خواهند رسید، حق تعالی بعد از انقضای وحی ایشان را خلیفه های خود خواهد گردانید در زمین.

و پیوسته خدیجه در این حالت بود تا آنکه ولادت جناب فاطمه علیها السّلام نزدیک شد، چون درد زائیدن را در خود احساس کرد به سوی زنان قریش و فرزندان هاشم کس فرستاد که نزد او حاضر شوند، ایشان در جواب او فرستادند که: فرمان ما نبردی و قبول قول ما نکردی و زن یتیم ابو طالب شدی که فقیر است و مالی ندارد، و ما به این سبب به خانه تو نمی آئیم و متوجّه امور تو نمی شویم، خدیجه چون پیغام ایشان را شنید بسیار اندوهناک گردید.

در این حالت ناگاه دید که چهار زن گندمگون بلند بالا نزد او حاضر شده و به زنان بنی هاشم شبیه بودند، خدیجه از دیدن ایشان بترسید، پس یکی از ایشان گفت: مترس ای خدیجه که ما رسولان پروردگاریم به سوی تو، و ما ظهیران توئیم، منم ساره زوجه ابراهیم خلیل، و دوّم آسیه دختر مزاحم است که رفیق تو و زن شوهر تو خواهد بود در بهشت، و سوّم مریم دختر عمران است، و چهارم کلثوم خواهر موسی بن عمران است، حق تعالی ما را فرستاده است که در وقت ولادت نزد تو باشیم، و تو را بر این حالت معاونت نمائیم، پس یکی از ایشان در جانب راست خدیجه نشست، و دیگری در جانب چپ و سیّم در پیش رو و چهارم در پشت سر.

پس فاطمه علیها السّلام پاک و پاکیزه فرود آمد، و چون به زمین رسید نور او ساطع گردید به مرتبه ای که خانه های مکّه را روشن گردانید، و در مشرق و مغرب زمین موضعی نماند مگر

ص: 161

آنکه از آن نور روشن شد، و ده نفر از حور العین به آن خانه در آمدند، و هر یک ابریقی و طشتی از بهشت در دست داشتند، و ابریقهای ایشان مملو بود از آب کوثر، پس آن زنی که در پیش روی خدیجه نشسته بود جناب فاطمه علیها السّلام را برداشت و به آب کوثر غسل داد و دو جامه سفیدی بیرون آورد که از شیر سفیدتر و از مشک و عنبر خوشبوی تر بود، و فاطمه را در یک جامه پیچید، و جامه دیگر را مقنعه او گردانید. پس او را به سخن در آورد، فاطمه گفت: أشهد أن لا اله الّا اللّه، و انّ أبی رسول اللّه سیّد الانبیاء، و انّ بعلی سیّد الاوصیاء، و ولدی ساده الأسباط، یعنی: گواهی می دهم به یگانگی خدا و به آنکه پدرم رسول خدا بهترین پیغمبران است، و شوهرم بهترین اوصیای پیغمبران است، و فرزندانم بهترین فرزندزاده های پیغمبرانند.

پس بر هر یک از آن زنان سلام کرد و هر یک را به نام ایشان خواند، پس آن زنان شادی کردند، و حوریان بهشت خندان شدند، و یکدیگر را بشارت دادند و اهل آسمانها یکدیگر را بشارت دادند به ولادت آن سیّده زنان عالمیان، در آسمان نور روشنی هویدا شد که پیشتر چنان نوری ندیده بودند، پس آن زنان مقدّسه با خدیجه خطاب کردند و گفتند: بگیر این دختر را که طاهر و مطهّر است و پاکیزه و با برکت است، حق تعالی برکت داده است او را و نسل او را، پس خدیجه او را گرفت، شاد و خوش حال پستان در دهانش گذاشت، پس فاطمه در روزی آن قدر نمو می کرد که اطفال دیگر در ماهی نمو کنند و در ماهی آن قدر نمو می کرد که اطفال دیگر در سال نمو کنند «1».

فصل دوّم در بیان اسماء شریفه و بعضی از فضائل آن حضرت است

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت فاطمه علیها السّلام را نه نام است نزد حق تعالی: فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیّه، راضیه، مرضیّه، محدّثه و زهرا، پس حضرت فرمود: آیا می دانی که چیست تفسیر فاطمه؟ راوی عرض کرد: خبر ده مرا ای سیّد من، فرمود: یعنی بریده شده است از بدیها، پس حضرت فرمود:

اگر امیر المؤمنین علیه السّلام فاطمه را تزویج نمی نمود او را کفوی نبود بر روی زمین تا روز قیامت «1».

مؤلّف گوید: صدّیقه به معنی معصومه است، و مبارکه یعنی صاحب برکت در علم و فضل و کمالات و معجزات و اولاد گرام، طاهره یعنی پاکیزه از صفات نقص، زکیّه یعنی نموکننده در کمالات و خیرات، راضیه یعنی راضی به قضای الهی، مرضیّه یعنی پسندیده خدا و دوستان خدا، محدّثه یعنی ملک با او سخن می گفت، و زهرا یعنی نورانی به نور صوری و معنوی.

بدان که این حدیث شریف دلالت می کند بر آنکه حضرت علی علیه السّلام از جمیع پیغمبران و اوصیای ایشان به غیر از پیغمبر آخر الزّمان صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افضل باشد، بلکه بعضی استدلال بر افضلیّت فاطمه زهراء علیها السّلام بر ایشان نیز کرده اند.

ص: 162

ص: 163

ایضا در کتاب علل الشّرائع به سند معتبر روایت کرده است که: ابان بن تغلب از حضرت صادق علیه السّلام سؤال کرد به چه سبب فاطمه را زهرا می نامیدند؟ حضرت فرمود:

برای آنکه نور فاطمه در روزی سه مرتبه برای حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ظاهر می شد:

یک مرتبه در اوّل روز که فاطمه به نماز بامداد می ایستاد، و مردم در میان رختخوابهای خود بودند، نور سفیدی از آن خورشید فلک عصمت ساطع می گردید، در جمیع خانه های مدینه داخل می شد و دیوارهای آنها سفید می شد، از مشاهده آن حالت تعجّب می کردند و به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می شتافتند و علّت آن نور را سؤال می کردند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می فرمود: بروید به خانه دخترم فاطمه تا سبب آن نور بر شما ظاهر گردد.

چون به خانه آن حضرت می آمدند می دیدند که آن حضرت در محراب عبادت نشسته به نماز مشغول است، از روی انورش آن نور ساطع است، پس می دانستند نوری که مشاهده کرده اند از او است.

چون هنگام زوال شمس می شد فاطمه علیها السّلام مهیّای نماز پیشین می گردید، نور زردی از جبینش می درخشید، و بر خانه های مدینه می تابید، و از آن نور در و دیوار و جامه ها و رنگهای ایشان زرد می شد، چون از سبب آن حال سؤال کردند، حضرت آنها را به خانه فاطمه علیها السّلام می فرستاد، چون به خانه آن حضرت می رفتند او را در محراب عبادت می یافتند که به نماز مشغول است، و نور زردی از روی مبارکش ساطع است، پس می دانستند که آنچه دیده اند از نور روی آن حضرت بوده است.

چون آخر روز می شد، آفتاب غروب می کرد روی منوّر فاطمه علیها السّلام سرخ می شد، و نور سرخی از روی او می درخشید از فرح و شادی و شکر نعمت الهی، پس آن نور داخل خانه های مدینه می شد و دیوارهای آن سرخ می شد، از مشاهده آن حالت متعجّب می شدند، و به خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می آمدند و از علّت آن سؤال می نمودند، حضرت ایشان را به خانه فاطمه علیها السّلام می فرستاد، پس آن حضرت را می دیدند که در محراب نماز نشسته به تسبیح و تمجید الهی مشغول است و از گونه لطیفش نور سرخی ساطع است، پس می دانستند که آنچه دیده اند از آثار نور آن حضرت است، و پیوسته آن نور در جبین

ص: 164

انور آن حضرت بود تا آنکه حضرت امام حسین علیه السّلام متولّد شد، آن نور به جبین آن حضرت منتقل شد، و پیوسته آن نور با ما هست و از امامی به امامی دیگر منتقل می شود تا روز قیامت «1».

ایضا به سند معتبر روایت کرده است که از آن حضرت پرسیدند: به چه سبب حضرت فاطمه علیها السّلام را زهرا گفتند؟ فرمود: زیرا که حق تعالی آن حضرت را آفرید از نور عظمت خود، چون او را آفرید آسمانها و زمین از نور روی او روشن گردید و دیده های ملائکه را خیره گردانید، و همگی برای حق تعالی به سجده افتادند و گفتند: ای خدای ما و بزرگ ما! این چه نور است؟ حق تعالی وحی کرد به ایشان که: نوری است که از نور خود آفریده ام، و در آسمان ساکن گردانیده ام، و از عظمت خود او را خلق کرده ام، و بیرون خواهم آورد او را از صلب پیغمبری از پیغمبران خود که او را زیادتی داده ام بر جمیع پیغمبران، و از این نور بیرون خواهم آورد پیشوایان دین را که قیام نمایند به امر من و هدایت کنند مردم را به دین حق، و آنها را خلیفه های خود گردانم در زمین بعد از آنکه وحی من منقطع شود «2».

ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: فاطمه علیها السّلام را به آن سبب زهرا نامیدند که چون در محراب خود به عبادت می ایستاد، نور او اهل آسمان را روشنی می بخشید چنانکه ستارگان آسمان اهل زمین را روشنی می دهند «3».

ایضا به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت کرده است که: حق تعالی چون می دانست که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دختر از قبائل بسیار خواهد خواست و هر یک از ایشان طمع در خلافت آن حضرت خواهند کرد، لذا چون فاطمه به وجود آمد او را فاطمه نامید زیرا که خبر داد که خلافت آن حضرت در شوهر و فرزندان اوست، به ولادت آن حضرت قطع طمع دیگران از خلافت شد زیرا که فاطمه مشتق از «فطم» است به معنی قطع و بریدن است «4».

و ایضا به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: چون حضرت

ص: 165

سیّده النّساء متولّد شد، حق تعالی ملکی فرستاد که بر زبان سیّد انبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جاری گردانید که آن حضرت را فاطمه نامید، پس با فاطمه خطاب کرد که: تو را به علم بریدم از جهل، و تو را بریدم از حائض شدن، پس حضرت باقر علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند که حق تعالی او را در روز الست به علم خود مخصوص، و از کثافت حیض و آلودگیها مطهّر گردانید «1».

و در احادیث متواتره از طریق خاصّه و عامّه روایت شده است که: آن حضرت را برای این فاطمه نامیده اند که حق تعالی او را و شیعیان او را از آتش جهنّم بریده است «2».

و ابن بابویه به سند معتبر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت فاطمه علیها السّلام در روز قیامت بر کنار جهنّم خواهد ایستاد، و در آن روز در میان دو چشم هر کس نوشته خواهد شد که مؤمن است یا کافر، پس امر کنند در آن روز یکی از محبّان اهل بیت را که گناه بسیار کرده باشد که او را به جهنّم برند، چون او را به نزدیک جناب فاطمه رسانند، آن جناب در پیشانی او بخواند که محبّ آن حضرت و ذریّت آن حضرت است، پس گوید: ای خدای من و سیّد من مرا فاطمه نامیدی و مرا وعده دادی که به سبب من دوستان مرا از آتش جهنّم آزاد گردانی، و وعده تو حق است و خلاف وعده نمی کنی.

پس حق تعالی فرماید: راست گفتی ای فاطمه، به درستی که من تو را فاطمه نامیدم و بریدم و قطع کردم تو را و هر که تو را و امامان از ذریّت تو را دوست دارد و از موالیان تو و ایشان باشد از آتش جهنّم آزاد کردم، و وعده من حق است و خلاف وعده نمی کنم، برای آن امر کردم که این بنده را به سوی آتش برند تا تو او را شفاعت کنی و شفاعت تو را در حقّ او قبول کنم، و ظاهر گردد بر ملائکه و انبیاء و رسولان من قدر و منزلت تو نزد من، پس هر که را در میان دیده اش بخوانی که مؤمن است دستش را بگیر و داخل بهشت گردان «3».

و ایضا به سند معتبر روایت کرده است: از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسیدند که: به چه سبب فاطمه را بتول می نامی؟ فرمود که: برای آنکه خونی که زنان دیگر می بینند او

ص: 166

نمی بیند، و دیدن خون در دختران پیغمبران ناخوش است «1».

و در روایت دیگر از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منقول است که: در فاطمه علّتها و کثافتهای زنان دیگر نمی باشد «2».

و ابن شهر آشوب روایت کرده است: از امام حسن عسکری علیه السّلام سؤال کردند که: چرا حضرت فاطمه را زهرا نامیدند؟ فرمود: از برای آنکه روی آن حضرت برای حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در اوّل روز می درخشید مانند آفتاب، و در هنگام زوال مانند ماه منیر، و نزد غروب آفتاب مانند ستاره روشن می شود «3».

و ایضا روایت کرده است: از حضرت صادق علیه السّلام پرسیدند که: فاطمه را به چه سبب زهرا نامیدند؟ حضرت فرمود: برای آنکه از برای فاطمه قبّه ای در بهشت هست از یاقوت سرخ، و بلندی آن قبّه به قدر یک سال راه است، و به قدرت حق تعالی در میان هوا ایستاده است، نه از بالا علاقه دارد که آن را نگاه دارد و نه از زیر ستونی دارد که بر آن قرار گیرد، و آن را هزار در است، و بر هر دری هزار ملک ایستاده است، می بینند آن قبّه را اهل بهشت مانند شما که ستارگان را در آسمان مشاهده می کنید، پس می گویند که: این قبّه زهرا و نورانی از فاطمه سیّده النّساء است «4».

دیلمی در کتاب ارشاد القلوب از سلمان فارسی رضی اللّه عنه روایت کرده است که: روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مسجد نشسته بود، ناگاه عبّاس عمّ آن حضرت داخل شد و سلام کرد و حضرت جواب او فرمود و او را مرحبا گفت، پس عبّاس گفت: به چه سبب بر ما فضیلت یافته است علی بن أبی طالب و حال آنکه اصل ما یکی است؟ فرمود که: ای عم! حق تعالی آفرید مرا و علی را در وقتی که نه آسمان بود و نه زمین، و نه بهشت و نه دوزخ، و نه لوح بود و نه قلم، چون حق تعالی خواست که ما را بیافریند تکلّم نمود به کلمه ای و از آن نوری به هم رسید، پس کلمه دیگر فرمود و از آن وحی به هم رسید، پس آن نور را به آن روح ممزوج گردانید، پس من و علی را از آن نور و روح آفرید، پس از نور من عرش را

ص: 167

بیرون آورد و من از عرش بزرگترم، و از نور علی آسمانها را بیرون آورد پس علی جلیل تر و بزرگ تر است از آسمانها، پس بیرون آورد از نور حسن نور آفتاب را، و از نور حسین نور ماه را، پس ایشان بزرگترند از آفتاب و ماه. پس ملائکه تسبیح حق تعالی می کردند و می گفتند: سبّوح قدّوس، چه بسیار گرامی اند این نورها نزد حق تعالی.

چون حق تعالی خواست که امتحان کند ملائکه را، بر ایشان فرستاد ابری تاریک، و چنان فرو گرفت ملائکه را که یکدیگر را نمی دیدند، ملائکه گفتند: ای خداوند ما و سیّد و بزرگ ما! روزی که ما را آفریده بودی تا حال چنین حالتی مشاهده نکرده بودیم، پس از تو سؤال می کنیم به حقّ این نور که ظلمت را از ما دور گردانی. پس حق تعالی نور حضرت فاطمه علیها السّلام را آفرید مانند قندیلی و بر کنار عرش آویخت، و از نور آن آسمانهای هفت گانه و زمینها روشن گردید، و به این سبب فاطمه را زهرا نامیدند، پس ملائکه تسبیح و تقدیس حق تعالی کردند، و حق تعالی فرمود که: به عزّت و جلال خودم سوگند یاد می کنم که ثواب تسبیح و تقدیس شما را تا روز قیامت قرار دادم از برای محبّان این زن و پدر او و شوهر او و فرزندان او «1».

و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: کنیتهای آن حضرت: امّ الحسن و امّ الحسین و امّ المحسن و امّ الائمّه و امّ أبیها بود، و اسماء آن حضرت: فاطمه و بتول و حصان و حرّه و سیّده و عذراء و زهراء و حوراء و مبارکه و طاهره و زکیّه و مرضیّه و محدّثه و مریم الکبری و صدّیقه الکبری بود «2».

ص: 168

فصل سوّم در بیان فضائل و مناقب و بعضی از احوال و معجزات آن حضرت است

شیخ مفید و ابن بابویه و دیگران به سند معتبر از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده اند که:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: حق تعالی غضب می کند برای غضب فاطمه، و خشنود می شود برای خشنودی او «1».

و ابن بابویه به سند معتبر از موسی بن جعفر علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: حق تعالی از زنان چهار کس را اختیار کرده است: مریم و آسیه و خدیجه و فاطمه «2».

و ایضاً به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بهترند از جمیع اهل زمین بعد از من و بعد از پدر خود، و مادر ایشان بهترین زنان اهل زمین است «3».

ابن بابویه از طریق مخالفان از مادر انس بن مالک روایت کرده که: جناب فاطمه علیها السّلام هرگز خون حیض و نفاس ندید «4».

ایضا به سند صحیح روایت کرده است که از حضرت صادق علیه السّلام پرسیدند که: آنچه رسول خدا فرمود: فاطمه بهترین زنان اهل بهشت است، آیا بهترین زنان اهل زمان خود

ص: 169

بوده است؟ حضرت فرمود: مریم بهترین زنان اهل زمان خود بود، و فاطمه بهترین زنان بهشت است از اوّلین و آخرین، پرسیدند که: قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمودند: حسن و حسین بهترین جوانان اهل بهشتند چگونه است؟ فرمود: به خدا سوگند که ایشان بهترین جوانان اهل بهشتند از گذشتگان و آیندگان «1».

ایضا به سند صحیح روایت کرده است که: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از سفری مراجعت می فرمودند، اوّل به خانه فاطمه علیها السّلام تشریف می بردند و مدّتی می ماندند و بعد از آن به خانه زنان خود می رفتند، پس در بعضی از سفرهای آن حضرت جناب فاطمه علیها السّلام دو دست رنج و قلاده و گوشواره از نقره ساختند و پرده ای بر در خانه آویختند، چون آن جناب مراجعت فرمودند و به خانه فاطمه علیها السّلام داخل شدند و صحابه بر در خانه توقّف نمودند و آن حال را مشاهده فرمودند، غضبناک بیرون رفتند و به مسجد در آمدند و به نزد منبر نشستند، فاطمه علیها السّلام گمان بردند که برای آن زینتها رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین به غضب آمدند، پس گردن بند و دست رنجها و گوشواره ها را کندند و پرده را گشودند و همه را به نزد آن جناب فرستادند، و به آن شخص که آنها را برد گفت: بگو به حضرت که دخترت سلام می رساند و می گوید: اینها را در راه خدا بده. چون به نزد آن جناب آوردند، سه مرتبه فرمود: کرد آنچه می خواستم، پدرش فدای او باد، دنیا از محمّد و آل محمّد نیست، اگر دنیا در خوبی نزد خدا برابر پر پشه ای می بود خدا در دنیا کافران را شربتی آب نمی داد، پس برخاستند و به خانه فاطمه داخل شدند «2».

ایضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: روزی فاطمه علیها السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسید که: ای پدر! در روز قیامت تو را کجا ملاقات کنم؟ فرمود: ای فاطمه نزد در بهشت در وقتی که علم حمد با من باشد، و شفاعت کنم برای امّت خود به سوی پروردگار خود، گفت: ای پدر اگر تو را آنجا نیابم در کجا تو را طلب کنم؟ فرمود:

نزد حوض کوثر در وقتی که امّت خود را آب دهم از آن حوض، گفت: ای پدر اگر آنجا نیابم در کجا تو را طلب کنم؟ فرمود: نزد صراط وقتی که ایستاده باشم و بگویم:

ص: 170

پروردگارا امّت مرا به سلامت از صراط بگذران، گفت: اگر آنجا نیابم تو را چه کنم؟

فرمود: مرا طلب کن نزد میزان که ایستاده باشم و گویم: خداوندا سالم بدار امّت مرا از عذاب خود، گفت: اگر آنجا نیابم؟ فرمود: در کنار جهنّم مرا طلب کن در هنگامی که ایستاده باشم و منع کنم شراره ها و زبانه های آن را از امّت خود، پس فاطمه علیها السّلام از استماع این سخنان شاد شد «1».

ایضا به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت کرده است که: روزی جناب رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه دختر خود فاطمه علیها السّلام در آمد و در گردن او گردن بندی دید، پس روی مبارک از او گردانید، چون حضرت فاطمه یافت که آن جناب را خوش نیامد دیدن آن گردنبند، آن را پاره کرد و دور افکند، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: تو از منی ای فاطمه. در آن حال سائلی آمد، جناب فاطمه علیها السّلام گردن بند را به او بخشید، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: شدید است غضب خدا و غضب من بر کسی که خون مرا بریزد و آزار کند مرا در عترت من «2».

شیخ مفید و شیخ طوسی از طریق مخالفان روایت کرده اند که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: فاطمه پاره تن من است، هر که او را شاد گرداند مرا شاد گردانیده است، و هر که او را آزرده کند مرا آزرده است، فاطمه عزیزترین مردم است نزد من «3».

ایضا به طریق ایشان از عایشه روایت کرده است که: هیچ کس از مردان نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محبوب تر از علی بن أبی طالب نبود، و از زنان نزد آن حضرت کسی محبوب تر از حضرت فاطمه علیها السّلام «4».

ایضا از عایشه روایت کرده اند که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود، جناب فاطمه علیها السّلام به سوی او آمد و مانند رفتار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به راه می رفت، چون آن حضرت را نظر بر او افتاد دو مرتبه فرمود: مرحبا به دختر من، پس گفت: ای فاطمه آیا

ص: 171

راضی نیستی که چون در روز قیامت بیائی، بهترین زنان مؤمنان یا بهترین زنان این امّت باشی؟ «1» ابن بابویه به سند معتبر از ابن عبّاس روایت کرده است که: روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود و امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین صلوات اللّه علیهم نزد آن حضرت بودند، پس گفت: خداوندا تو می دانی که اینها اهل بیت منند و گرامی ترین مردمند نزد من، پس دوست دار هر که ایشان را دوست دارد و دشمن دار هر که ایشان را دشمن دارد، و دوستی کن با هر که با ایشان دوستی کند و دشمنی کن با هر که با ایشان دشمنی کند، و اعانت کن هر که ایشان را اعانت می کند، و ایشان را پاکیزه و مطهّر گردان از هر شک و شبهه، و معصوم گردان از هر گناهی، و تقویت کن ایشان را به روح القدس از جانب خود.

پس فرمود: یا علی تو پیشوای امّت منی، و خلیفه منی بر امّت من بعد از من، و تو کشاننده مؤمنانی به سوی بهشت، و گویا نظر می کنم به سوی دختر خود فاطمه که بیاید به صحرای محشر سوار شده بر شتری از نور، و از جانب راست او هفتاد هزار ملک و از جانب چپ او نیز هفتاد هزار ملک باشند، و همچنین از پیش روی او و پشت سر او هر یک هفتاد هزار ملک باشند، و زنان مؤمنه امّت مرا از پی خود برد به سوی بهشت، پس هر زنی که در شبانه روزی پنج نماز واجب را ادا کرده باشد، و ماه مبارک رمضان را روزه داشته باشد، و زکات مال خود را داده و شوهر خود را اطاعت کرده و اقرار به امامت علی بعد از من کرده باشد، داخل بهشت شود به شفاعت دختر من فاطمه، به درستی که دختر من فاطمه بهترین زنان عالمیان است.

گفتند: یا رسول اللّه آیا او بهترین زنان زمان خود است؟ حضرت فرمود: آن مریم دختر عمران است که بهترین زنان زمان خود بود، و امّا دختر من فاطمه بهترین زنان عالمیان است از گذشتگان و آیندگان، و چون در محراب عبادت خود می ایستد، هفتاد هزار ملک از ملائکه مقرّبین بر او سلام می کنند، و ندا می کنند او را ندائی که ملائکه مریم دختر عمران را می کردند، و می گویند: یا فاطمه «انّ اللّه اصطفاک و طهّرک و اصطفاک علی نساء العالمین»

ص: 172

یعنی: ای فاطمه به درستی که حق تعالی تو را برگزید و مطهّر و پاکیزه گردانید، و اختیار کرد تو را بر زنان عالمیان.

پس متوجّه امیر المؤمنین علیه السّلام و فرمود: یا علی! فاطمه پاره تن من است و نور دیده من است و میوه دل من است، مرا آزرده می کند هر چه او را آزرده می کند و مرا شاد می گرداند هر چه او را شاد می کند، و اوّل کسی که از اهل بیت من به من ملحق می شود او خواهد بود، پس بعد از من به او نیکو سلوک کن. امام حسن و امام حسین پس ایشان پسران منند، و دو گل بوستان منند، و بهترین جوانان بهشتند، پس باید که ایشان را گرامی داری مانند چشم و گوش خود.

پس آن جناب دست به جانب آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا! من تو را گواه می گیرم که من دوست می دارم کسی را که ایشان را دوست دارد، و دشمن می دارم کسی را که ایشان را دشمن دارد، و صلحم با کسی که با ایشان صلح است، و جنگم با کسی که با ایشان جنگ است، و یارم با کسی که با ایشان یار است «1».

ایضا به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: دختران پیغمبران حائض نمی شوند، به درستی که حیض عقوبتی است برای زنان، و اوّل کسی که از زنان نیکو حائض شد ساره بود «2».

شیخ طوسی به سند مخالفان از عایشه روایت کرده است که او می گفت: ندیده ام احدی از مردمان را که در گفتار و سخن شبیه تر باشد از فاطمه به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، چون فاطمه به نزد آن حضرت می آمد او را مرحبا می گفت و دستهای او را می بوسید و در جای خود می نشاند، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه فاطمه علیها السّلام می رفت، برمی خاست و استقبال آن حضرت می کرد و مرحبا می گفت و دستهای آن حضرت را می بوسید.

در مرض وفات حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه به نزد آن حضرت آمد و حضرت با او رازی گفت که فاطمه گریان شد، پس رازی دیگر به او گفت او خندان شد، پس من در خاطر خود گفتم: من فاطمه را بهتر از زنان می دانستم، اکنون دانستم که او نیز مثل زنان

ص: 173

دیگر است در اثنای گریه می خندد، از سبب آن گریه و خنده از فاطمه علیها السّلام سؤال کردم، فرمود: من افشای سر نمی کنم، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت، سبب آن حال را از فاطمه سؤال کردم، فرمود: اوّل مرتبه مرا خبر داد به فوت خود، به آن سبب گریستم؛ پس مرا خبر داد که: تو پیش از سایر اهل بیت به من ملحق خواهی شد، به این سبب خندان شدم «1».

علی بن ابراهیم روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: هر که آزار کند فاطمه را در حیات من چنان است که او را آزار کند بعد از من، و هر که او را آزار کند بعد از من چنان است که آزار کند او را در حیات من، و هر که او را آزار کند مرا آزار کرده، و هر که مرا آزار کند خدا را آزار کرده، و حق تعالی در باب ایذای امیر المؤمنین علیه السّلام و فاطمه این آیه را فرستاده: إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً «2» یعنی: به درستی که آنان که ایذا می کنند خدا و رسول را، لعنت کرده است خدا ایشان را در دنیا و آخرت، و مهیّا گردانیده است برای ایشان عذاب خوارکننده» «3».

ابن بابویه و دیگران به سندهای معتبر روایت کرده اند که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وصیّت فرمود که: یا علی به درستی که علم خدا احاطه کرد به احوال خلق و مرا برگزید بر مردان عالمیان، پس تو را اختیار کرد بعد از من، پس اختیار کرد امامان از فرزندان تو را از جمیع مردان عالمیان بعد از من و بعد از تو، پس برگزید فاطمه علیها السّلام را بر جمیع زنان عالمیان «4».

ایضا به سندهای معتبر بسیار از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده اند که: آن جناب فرمود: فاطمه شاخه ای است از من، ایذا می کند مرا هر چه او را ایذا می کند، و شاد می گرداند مرا هر چه او را شاد می گرداند، به درستی که حق تعالی غضب می کند برای غضب فاطمه، و خوشنود می گردد برای خوشنودی فاطمه «5».

ص: 174

در صحیفه الرّضا علیه السّلام از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه فاطمه زهرا علیها السّلام آمد، بر گردن او قلاده ای دید از طلا که امیر المؤمنین علیه السّلام از غنیمت برای او گرفته بود، پس آن جناب فرمود: ای فاطمه تو را فریب ندهند مردم که گویند دختر محمّدی و لباس جبّاران را بپوشی، حضرت فاطمه آن قلاده را گشود و فروخت و بنده ای خریده آزاد کرد، پس رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به آن شاد گردید «1».

قطب راوندی روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود فاطمه علیها السّلام نزد آن حضرت آمد و رنگ مبارکش از گرسنگی متغیّر گردیده بود، پس فرمود:

نزدیک من بیا، چون فاطمه به نزدیک آن حضرت رفت، دست مبارک خود را بر سینه آن حضرت گذاشت، هنوز آن حضرت کودک بود، پس گفت: خداوندا ای سیر کننده گرسنگان و بلند کننده زیر دستان! فاطمه را گرسنه مدار. چون دعای حضرت تمام شد، دیدم که گلگون فاطمه از زردی به سرخی مایل گردید گویا خون بر روی مبارک جاری می شد، پس فاطمه فرمود: بعد از آن هرگز گرسنگی نیافتم «2».

ایضا به سند معتبر از جابر انصاری روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چند روز گذشت که طعامی تناول نفرمود، تا آنکه گرسنگی بر آن حضرت بسیار غالب شد، به حجره های زنان خود گردید و طعامی نیافت، پس به حجره طاهره جناب فاطمه علیها السّلام در آمد فرمود: ای دخترک گرامی آیا نزد تو طعامی هست تناول نمایم زیرا که گرسنگی بر من زور آورده است؟ فاطمه گفت: نه به خدا سوگند که طعام نزد من نیست جانم فدای تو باد.

چون حضرت از خانه بیرون رفت، یکی از کنیزکان فاطمه دو گرده نان و پارچه گوشتی از برای آن حضرت هدیه آورد، پس فاطمه آن را گرفت و در زیر کاسه پنهان کرد و جامه بر روی آن پوشانید و گفت: به خدا سوگند که حضرت رسالت را اختیار می کنم بر خود و بر فرزندان خود، همه گرسنه بودند و محتاج به طعام، پس حضرت امام حسن و امام حسین را فرستاد به خدمت پدر بزرگوار خود و آن حضرت را طلبید، چون تشریف آوردند گفت: ای پدر بعد از رفتن شما حق تعالی طعامی از برای من رسانید و از برای تو

ص: 175

پنهان کرده ام از فرزندان خود، فرمود: بیاور ای دختر. چون سر کاسه را برداشت به قدرت حق تعالی آن کاسه پر از نان و گوشت شده بود.

چون فاطمه آن حالت را مشاهده کرد متحیّر شد دانست که از جانب حق تعالی است، پس حمد الهی بجا آورد و صلوات بر حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرستاد، آن طعام را به نزد آن حضرت آورد، چون حضرت آن کاسه پر از طعام را دید، شکر حق تعالی به تقدیم رسانید، پرسید که: از کجا آورده ای این طعام را؟ فاطمه گفت: از نزد حق تعالی آمده است، به درستی که حق تعالی روزی می دهد هر که را می خواهد بی حساب، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را طلبید، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیر المؤمنین علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام و حسن علیه السّلام و حسین علیه السّلام و جمیع زنان آن حضرت از آن طعام تناول کردند تا سیر شدند، فاطمه علیها السّلام فرمود: آن کاسه به حال خود ماند و هیچ کم نشد تا آنکه جمیع همسایگان خود را از آن سیر کردم، و حق تعالی در آن خیر و برکت بسیار کرامت فرمود «1».

ایضا روایت کرده است از حضرت صادق علیه السّلام که: چون خدیجه از دار دنیا به دار بقا رحلت فرمود، فاطمه نزدیک پدر خود آمد اضطراب می کرد و می پرسید که: مادر من کجاست؟ حضرت جواب او نمی فرمود، فاطمه پیوسته می گشت و از اهل خانه سؤال می کرد که: مادر من کجاست؟ حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمی دانست که چه جواب گوید او را، در آن حال جبرئیل از جانب ملک جلیل نازل شد و گفت: پروردگار تو امر می کند تو را که سلام او را به فاطمه برسانی و بگوئی به او که: مادر تو در خانه ای است از خانه های بهشت که از نی ساخته اند، و نی ها را در طلا نصب کرده اند، و عمودهای آن از یاقوت سرخ است، و در میان قصر آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران است، فاطمه گفت: حق تعالی سالم است از نقصها و عیبها، و سلامتیها از اوست، و سلامها و تحیّتها به او برمی گردد «2».

ایضا روایت کرده است که: چون فاطمه علیها السّلام از دنیا مفارقت کرد، امّ ایمن خادمه آن حضرت سوگند یاد کرد در مدینه نماند، زیرا که نمی تواند جای آن حضرت را خالی ببیند.

ص: 176

پس از مدینه متوجّه مکّه شد، در بعضی از منازل او را تشنگی عظیمی روی داد. چون از آب مأیوس شده دست به سوی آسمان دراز کرد و گفت: خداوندا من خادم فاطمه ام آیا مرا از تشنگی هلاک خواهی کرد؟ پس به اعجاز فاطمه علیها السّلام دلو آبی از آسمان برای او به زیر آمد، چون از آن آب آشامید تا هفت سال محتاج به خوردن و آشامیدن نگردید، مردم او را در روزهای بسیار گرم برای کارها می فرستادند تشنه نمی شد «1».

ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: روزی سلمان به خانه فاطمه علیها السّلام در آمد، دید که آن حضرت نشسته است نزد آسیائی و جو از برای عیال خود خرد می کند و دست مبارکش مجروح گردیده و پینه کرده و خون بر چوب آسیا روان شده، امام حسین علیه السّلام در ناحیه خانه از گرسنگی گریه و اضطراب می کند، سلمان گفت: ای دختر رسول خدا دستهای تو از آسیا کردن مجروح شده است و پینه کرده است، اینک فضّه کنیز تو حاضر است چرا این خدمت را به او نمی فرمائی و خود متحمّل می شوی؟ فرمود: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا وصیّت کرده است که خدمت خانه یک روز با فضّه باشد و یک روز با من، دیروز نوبت فضّه بود؛ سلمان گفت: من بنده آزاد کرده شمایم یا بفرما که امام حسین علیه السّلام را مشغول گردانم یا آسیا را بگردانم، حضرت فرمود: تسکین حسین را من بهتر می توانم کرد، تو آسیا را بگردان.

چون سلمان قدری از جو را خرد کرد، اقامه نماز را شنید، برای نماز به مسجد رفت.

چون از نماز فارغ شد، آنچه دیده بود از برای حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرد، حضرت از استماع آن قصّه گریان شد و به خانه برگشت پس تبسّم کنان باز به مسجد معاودت نمود، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از سبب تبسّم آن حضرت سؤال کرد گفت: چون به خانه برگشتم فاطمه را دیدم که بر پشت خوابیده بود، و حضرت امام حسین بر روی سینه اش به خواب رفته بود و آسیا بی آنکه دستی ظاهر باشد خود می گردید، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تبسّم کرد و فرمود: یا علی مگر نمی دانی که خدا را ملکی چند هست که در زمین می گردند و خدمت می کنند محمّد و آل محمّد را تا روز قیامت «2».

ص: 177

ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: ابو ذر رضی اللّه عنه گفت: روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا به خانه علی علیه السّلام فرستاد که آن حضرت را طلب نمایم، چون به خانه آن حضرت رفتم و ندا کردم، کسی مرا جواب نگفت، دیدم که آسیا خود می گردد و کسی نزد آسیا حاضر نیست، پس حضرت را ندا کردم، چون به خدمت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و سخنی به او گفت که نفهمیدم، پس گفتم که: در تعجّبم از آسیائی که دیدم در خانه علی می گردید و کسی نزد او نبود، حضرت فرمود: حق تعالی دل و جمیع جوارح دخترم فاطمه را پر کرده است از ایمان و یقین. چون حق تعالی ضعف او را می داند، او را یاری کرده است بر روزگار او و کفایت امور و مهمّات او نموده است، مگر نمی دانی که خدا را ملکی چند هست که موکّلند به یاری آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم «1».

در کتاب کشف الغمّه و امالی شیخ طوسی و تفسیر فرات بن ابراهیم از ابو سعید خدری روایت کرده اند که: روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام با حضرت فاطمه علیها السّلام گفت: آیا نزد تو طعامی هست که چاشت کنم؟ فاطمه گفت: به حقّ آن خداوندی که پدرم را گرامی داشته است به پیغمبری و تو را گرامی داشته است به وصایت که در این بامداد نزد من هیچ طعامی نیست که برای تو حاضر کنم، دو روز بود که طعامی نداشتم به غیر آنچه نزد تو می آوردم، از خود و فرزندان خود بازمی گرفتم و تو را بر خود و ایشان اختیار می کردم. حضرت فرمود: ای فاطمه چرا در این دو روز مرا خبر نمی کردی که طعام در خانه نیست تا از برای شما طعامی طلب کنم، فاطمه علیها السّلام گفت: ای ابو الحسن من شرم می کنم از خدای خود که تو را تکلیف کنم بر چیزی که قادر بر آن نیستی.

حضرت امیر علیه السّلام از خانه بیرون آمد با اهتمام تمام و وثوق عظیم به خداوند خود، یک دینار قرض کرد خواست که از برای عیال خود طعامی بگیرد، ناگاه در عرض راه مقداد را ملاقات کرد در روز بسیار گرمی که حرارت آفتاب از بالای سر و از زیر پا او را فرو گرفته بود و حالش را متغیّر گردانیده بود.

چون حضرت او را در آن وقت با آن حال مشاهده کرد گفت: ای مقداد در این ساعت

ص: 178

گرم برای چه از خانه بیرون آمده ای؟ مقداد گفت: ای ابو الحسن از من در گذر و از حال من سؤال مکن، حضرت فرمود: ای برادر مرا جایز نیست که از تو درگذرم تا بر حال تو مطّلع نگردم، باز مقداد مضایقه کرد، حضرت مبالغه فرمود، پس مقداد گفت: به حقّ آن خداوندی که گرامی داشته است محمّد را به پیغمبری و تو را وصیّ او گردانیده است که از خانه بیرون نیامده ام مگر برای شدّت گرسنگی و عیال خود را در خانه گرسنه گذاشته ام، چون صدای گریه ایشان را شنیدم تاب نیاوردم، و با این حال از خانه بیرون آمدم. چون حضرت بر حال مقداد مطّلع گردید، آب از دیده های مبارکش فرو ریخت و آن قدر گریست که ریش مبارکش تر شد و فرمود که: سوگند یاد می کنم به آن خداوندی که تو به او سوگند یاد کردی که من نیز از برای این کار از خانه بیرون آمده ام و یک دینار قرض بهم رسانیده ام، تو را ایثار می کنم بر نفس خود، پس دینار را به مقداد داد و از شرم به خانه نرفت و به مسجد آمد نماز ظهر و عصر و مغرب را با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ادا کرد.

چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از نماز مغرب فارغ شد، به امیر المؤمنین علیه السّلام گذشت که در صف اوّل نشسته بود، پس به پای مبارک خود اشاره کرد که برخیز، پس حضرت برخاست و از پی حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روان شد، و در در مسجد به آن حضرت رسید و سلام کرد به آن حضرت، حضرت ردّ سلام او کرد و فرمود: یا علی آیا طعامی داری که ما امشب تناول کنیم؟ پس امیر المؤمنین علیه السّلام از شرم ساکت شد و جواب نفرمود، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به وحی الهی دانسته بود آنچه بر آن حضرت در آن روز گذشته بود، حق تعالی او را امر کرد در آن شب نزد علی بن أبی طالب افطار کند. چون رسول خدا او را ساکت یافت فرمود: یا ابو الحسن چرا جواب نمی گوئی؟ یا بگو نه تا من برگردم یا بگو آری تا بیایم، علی علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه از شرم جواب نمی توانم گفت بیا تا برویم، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست او را گرفت و با یکدیگر روانه شدند تا به خانه فاطمه در آمدند. فاطمه در جای نماز خود نشسته بود، از نماز فارغ شده در پشت سرش کاسه ای گذاشته بود که مملوّ از طعام بود و بخار از سر کاسه برمی خاست.

چون صدای حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را شنید از جای نماز خود بیرون آمد و بر آن

ص: 179

حضرت سلام کرد، و فاطمه عزیزترین مردم بود نزد آن حضرت، پس حضرت جواب سلام او گفت و دست مبارک خود را بر سر او کشید و گفت: ای دختر بر چه حال شام کرده ای خدا تو را رحمت کند؟ گفت: به خیر و خوبی شام کرده ام، فرمود: طعامی برای ما بیاور که تناول کنم خدا تو را رحمت کند و کرده است. پس فاطمه آن کاسه را برداشت و نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیر المؤمنین علیه السّلام گذاشت.

چون جناب امیر آن طعام را مشاهده نمود از روی تعجّب بر روی فاطمه علیها السّلام نظر کرد، فاطمه علیها السّلام گفت: سبحان اللّه چه بسیاری از روی تعجّب و شدّت به سوی من نظر می کنی، آیا بدی کرده ام که مستوجب سخط و غضب تو گردیده ام؟ حضرت امیر علیه السّلام فرمود: از آن تعجّب می کنم که امروز سوگند یاد کردی که دو روز است که طعام تناول نکرده ام و هیچ طعام در خانه ندارم و اکنون چنین طعامی نزد من آورده ای، پس حضرت فاطمه به سوی آسمان نظر کرد و گفت: پروردگار آسمان و زمین می داند سوگندی که یاد کردم حقّ بود، حضرت امیر گفت: ای فاطمه از کجا آورده ای این طعام را که این نوع طعام ندیده ام در رنگ و در بو، و از این نیکوتر طعامی نخورده ام. پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست مبارک خود را در میان دو کتف علی علیه السّلام گذاشت و از روی لطف فشرد و فرمود: یا علی این بدل دینار تو است که به مقداد دادی، و این طعام جزای دینار تو است از جانب خدا، و خدا روزی می دهد هر که را می خواهد بی حساب، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گریان شد و گفت:

حمد و سپاس مر خداوندی را که شما را از دنیا بیرون نبرد تا آنکه تو را به منزله زکریّا گردانید و فاطمه را به منزله مریم دختر عمران «1».

عیّاشی مثل این قصّه را از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است، و در آخرش مذکور است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: یا علی مثل تو و مثل فاطمه مثل زکریّا و مریم است که هرگاه نزد او می رفت، طعامی نزد او می یافت، از او می پرسید: از کجا آمده است این طعام برای تو؟ می گفت: از نزد خداوند عالمیان، به درستی که او روزی می دهد هر که را خواهد بی حساب. پس فرمود: یک ماه از آن کاسه طعام خوردند کم نشد، اکنون

ص: 180

آن کاسه نزد ماست و حضرت قائم علیه السّلام از آن کاسه طعام میل خواهد کرد «1».

ابن شهر آشوب و قطب راوندی روایت کرده اند که: روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام محتاج به قرض شد، و چادر حضرت فاطمه علیها السّلام را به نزد یهودی مرهون کرد- و به روایت ابن شهر آشوب آن یهودی زید نام داشت- و آن چادر از پشم بود، و قدری جو به قرض گرفت. پس یهودی آن چادر را به خانه برد و در حجره گذاشت. چون شب شد زن یهودی به آن حجره در آمد و نوری از آن چادر ساطع دید که تمام حجره را روشن کرده بود، چون زن آن حالت غریب را مشاهده کرد به نزد شوهر خود رفت و آنچه دیده بود نقل کرد. پس یهودی از استماع آن حالت متعجّب شد و فراموش کرده بود که چادر حضرت فاطمه علیها السّلام در آن خانه است، به سرعت شتافت و داخل آن حجره شد دید شعاع چادر آن خورشید فلک عصمت است که مانند بدر منیر خانه را روشن کرده است، از مشاهده آن حالت تعجّبش زیاده شد، پس با زنش به خانه خویشان خود دویدند و هشتاد نفر از آنها حاضر شدند و از برکت شعاع چادر فاطمه علیها السّلام همگی به نور اسلام منوّر گردیدند «2».

قطب راوندی روایت کرده است: جمعی از یهود عروسی داشتند، به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمدند و گفتند: ما بر تو حقّ همسایگی داریم، و عروسی در پیش داریم، التماس می نمائیم که فاطمه را به خانه ما بفرستی که موجب مزید عزّت و مکرمت ما گردد، و در این باب مبالغه بسیار کردند، حضرت فرمود که: او زن علی بن أبی طالب است و در حکم اوست، ایشان التماس کردند که حضرت شفاعت نماید به نزد حضرت امیر المؤمنین و رخصت بگیرد. غرض آنها آن بود که چون خود را به حلی و زیور بسیار آراسته بودند و جامه های فاخر پوشیده بودند، اگر فاطمه با جامه های کهنه خود به عروسی ایشان برود موجب خواری و مذلّت آن حضرت گردد، پس در آن حال جبرئیل نازل شد جامه ها و زیورها از بهشت برای فاطمه آورد، و آن حضرت با جامه ها و زیورهای بهشتی به خانه آن یهودی در آمد.

ص: 181

چون زنان یهود آن حضرت را با آن حلی و زیورها و نور و صفا مشاهده کردند، همگی به نزد آن حضرت بر زمین افتادند و پاهای مبارکش را بوسه دادند، و بسیاری به شرف اسلام مشرّف شدند «1».

مترجم گوید: این قصّه از این مبسوطتر در کتب دیگر مسطور است، چون در کتب معتبر به این نحو بود ما چنین ایراد کردیم.

در احادیث معتبر از طرق خاصّه و عامّه از حضرت صادق علیه السّلام و غیر آن حضرت روایت کرده اند در تفسیر آیه مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ «2» یعنی: مخلوط کرد دو دریا را که برمی خوردند با یکدیگر، حضرت فرمود: مراد دو دریای علم است یعنی علی و فاطمه که حق تعالی ایشان را به یکدیگر رسانید؛ بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ «3» یعنی: میان ایشان فاصله است که بر یکدیگر زیادتی نکنند، حضرت فرمود: مراد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که سبب الفت علی و فاطمه گردید؛ یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ «4» یعنی: بیرون می آید از آن دو دریا مروارید و مرجان، حضرت فرمود:

مراد حسن و حسین علیهما السلام اند که از آن دو دریای علم به وجود آمده اند «5».

در کتب معتبره عامّه به اسانید بسیار از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده اند که حضرت فرمود: بس است از زنان عالمیان چهار کس: مریم دختر عمران، و خدیجه دختر خویلد، و فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و آسیه زن فرعون؛ و بهترین ایشان فاطمه علیها السّلام است.

به اسانید بسیار دیگر روایت کرده اند که بهترین زنان بهشت این چهار زنند. به روایت دیگر: بهترین زنان عالمیان این چهار زنند. در روایت متواتره از طریق خاصّه و عامّه روایت شده است که فاطمه بهترین زنان عالمیان است از اوّلین و آخرین.

ایضا مخالفان از عایشه روایت کرده اند که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با جناب فاطمه علیها السّلام گفت: بشارت باد تو را ای فاطمه که خدا برگزیده است تو را بر زنان عالمیان «6»

ص: 182

در حدیث دیگر روایت کرده اند که: در روز قیامت آسیه و مریم و خدیجه پیش روی فاطمه روند مانند دربانان و خدمتکاران تا آن حضرت را داخل بهشت کنند «1».

ایضا روایت کرده اند که: چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اراده سفری می نمود آخر کسی را که وداع می نمود فاطمه بود، چون از سفر برمی گشت اوّل کسی را که ملاقات می کرد فاطمه بود «2».

ایضا از ابن مسعود روایت کرده اند که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: چون حق تعالی مرا امر فرمود فاطمه را به علی تزویج نمایم، جبرئیل گفت: حق تعالی بهشتی بنا کرده است از مروارید، و دیوارهای آن را از قصبات مروارید و یاقوت ساخته و به طلا مشبّک گردانیده، و سقفهای آن را از زبرجد سبز گردانیده، و در آن بهشت طاقها از مروارید بنا کرده و آنها را به یاقوت مکلّل ساخته، و در آن بهشت غرفه ها آفریده، یک خشت از طلا و یک خشت از نقره و یک خشت از مروارید و یک خشت از یاقوت و یک خشت از زبرجد، و در آن غرفه ها چشمه ها قرار داده اند که از اطراف آن غرفه ها جاری، و نهرها بر دور آن غرفه ها جاری است، و بر آن نهرها قبّه ها از مروارید ساخته شده و آن قبّه ها را به زنجیرهای طلا بسته اند، و بر دور آن قبّه ها انواع درختان میوه دار رسته، و بر هر شاخی قبّه ای بنا کرده اند، و در هر قبّه ای تختی گذاشته اند از مروارید سفید، و پرده ها از حریر نازک سفید و کنده بهشت بر روی آن تختها کشیده اند، و فرش زمینش از زعفران است، و آن تختها را به مشک و عنبر معطّر گردانیده اند، و در هر قبّه حوریه ای جا داده اند، و آن قبّه صد در دارد، و بر هر در دو کنیز ایستاده، و بر دور آن قبّه ها آیه الکرسی نقش شده.

پس من گفتم: یا جبرئیل این بهشت را برای که بنا کرده اند؟ جبرئیل گفت: از برای علی و فاطمه بنا کرده اند، و این تحفه ای است که حق تعالی برای ایشان مقرّر گردانیده به غیر از بهشتهای دیگر که از برای ایشان آفریده است از برای آنکه دیده تو روشن و شاد گردد «3».

ابن شهر آشوب از امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهما السّلام روایت کرده است که:

ص: 183

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خواب نمی رفت تا آنکه روی انور حضرت فاطمه را می بوسید، و روی خود را در میان دو پستان آن نور دیده خود می گذاشت و از برای او دعا می کرد «1».

از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: از آن حضرت سؤال کردند از معنی حیّ علی خیر العمل، حضرت فرمود: یعنی بشتابید به نیکی کردن به سوی فاطمه و فرزند فاطمه تا روز قیامت که آن بهترین اعمال است «2».

ثعلبی و دیگران از مفسّران عامّه روایت کرده اند که چون اهل بهشت ساکن گردند در بهشت، نوری مشاهده کنند که تمام بهشت روشن گردد به آن، پس اهل بهشت گویند:

پروردگارا تو در قرآن فرستادی که اهل بهشت آفتاب نمی بینند، این چه نور است که مشاهده کردیم؟ پس منادی ندا کند: این نور آفتاب و ماه نیست بلکه علی و فاطمه خندیدند، این نور ایشان است «3».

ایضا روایت کرده اند که بسیار بود که حضرت فاطمه علیها السّلام مشغول عبادت بود، یکی از فرزندان مطهّر او می گریستند در گهواره، حق تعالی ملائکه را امر می کرد که گهواره را حرکت می دادند تا آن حضرت از عبادت فارغ می شد «4».

در کتاب کشف الغمّه به سند معتبر از حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام روایت کرده اند که حق تعالی چون آدم و حوّا را خلق کرد، افتخار کردند در بهشت، آدم به حوّا گفت:

حق تعالی خلقی از ما بهتر نیافریده. پس حق تعالی وحی کرد به سوی جبرئیل که دو بنده من آدم و حوّا را ببر به سوی فردوس اعلی، چون آدم و حوّا داخل فردوس شدند نظر کردند بسوی دختری که بر روی تختی از تختهای بهشت نشسته بود و تاجی از نور بر سر داشت و در گوشهای خود دو گوشواره از نور داشت، جمیع بهشتها از نور روی او روشن گردیده بود.

پس آدم گفت: ای حبیب من جبرئیل کیست این دختر که تمام بهشت از نور روی او روشن گردیده است؟ جبرئیل گفت: این فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است، و او پیغمبری

ص: 184

است از فرزندان تو که در آخر الزّمان ظاهر خواهد شد، آدم گفت: این تاجی که بر سر دارد چیست؟ گفت: این تاج شوهر اوست علی علیه السّلام، پرسید: این گوشواره ها چیست که در گوش اوست؟ جبرئیل گفت: دو فرزند اویند حسن و حسین، آدم گفت: ای حبیب من جبرئیل آیا ایشان پیش از من آفریده شده اند؟ جبرئیل گفت: ایشان موجود بوده اند در علم پنهان حق تعالی پیش از آنکه تو آفریده شوی به چهار هزار سال «1».

ایضا از طرق مخالفان روایت کرده اند که عایشه می گفت: محبوبترین زنان به سوی رسول خدا فاطمه بود، و محبوبترین مردان به سوی آن حضرت شوهر او بود «2».

ایضا از عایشه روایت کرده اند که گفت: من راستگوتر از فاطمه ندیدم کسی را مگر پدرش «3».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که بهشت مشتاق است به سوی چهار کس از زنان: مریم دختر عمران، و آسیه زن فرعون که در بهشت زوجه رسول خدا خواهد بود، و خدیجه که زوجه آن حضرت است در دنیا و آخرت، و فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم «4».

در کشف الغمّه از طریق مخالفان روایت کرده است که روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از خانه بیرون آمد و دست فاطمه علیها السّلام را در دست داشت و فرمود: هر که این را شناسد بشناسد، و هر که نشناسد این فاطمه دختر محمّد است، و این پاره تن من است و این دل من است و جان من است که در میان دو پهلوی من است، پس هر که او را آزار کند مرا آزار کرده است، و هر که مرا آزار کند خدا را آزار کرده است «5».

ایضا از طریق مخالفان از امّ سلمه روایت کرده است که گفت: فاطمه شبیه ترین مردم بود در رو و خلقت و سیرت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم «6».

ایضا به سند معتبر روایت کرده اند که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به فاطمه علیها السّلام گفت: هر که

ص: 185

بر تو صلوات فرستد، حق تعالی گناهان او را بیامرزد و او را ملحق گرداند به من در هر جای از بهشت که باشم «1».

در کتاب بشاره المصطفی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز عصر را ادا کرد، چون از نماز فارغ شد در محراب نشست و مردم بر دور آن حضرت نشسته بودند، ناگاه مرد پیری پیدا شد از مهاجران عرب و جامه های کهنه پوشیده بود، از نهایت پیری خود را نگاه نمی توانست داشت، پس حضرت متوجّه او گردید و احوال از او پرسید، مرد پیر گفت: یا رسول اللّه من گرسنه ام مرا طعام ده، و برهنه ام مرا جامه ده، و فقیرم مرا بی نیاز گردان.

حضرت فرمود که: از برای تو چیزی نزد خود نمی یابم و لیکن دلالت کننده بر خیر مثل کننده آن است، برو به سوی خانه کسی که خدا و رسول او را دوست می دارند و او خدا و رسول را دوست می دارد و رضای خدا را بر جان خود اختیار می کند، برو به سوی حجره فاطمه، و خانه آن حضرت متّصل بود به حجره ای که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای خود مقرّر فرموده بود، هرگاه می خواست که از زنان تنها شود به آن حجره می آمد.

پس حضرت بلال را فرمود که: این مرد را ببر به خانه فاطمه، چون آن مرد پیر به در خانه فاطمه رسید به آواز بلند ندا کرد که: «السّلام علیکم یا اهل بیت النبوّه و مختلف الملائکه و مهبط جبرئیل الرّوح الأمین بالتنزیل من عند ربّ العالمین» یعنی: سلام بر شما باد ای اهل خانه پیغمبری، و محلّ آمدن و رفتن ملائکه، و محلّ نزول جبرئیل روح الامین با قرآن مجید از جانب پروردگار عالمیان، پس حضرت فاطمه گفت: بر تو باد سلام کیستی تو؟ گفت: من مرد پیری از عرب، آمده ام به سوی پدر تو و هجرت کرده ام از مکان دوری، ای دختر محمّد گرسنه و برهنه ام، پس مواسات کن با من از مال خود تا خدا تو را رحمت کند. و حضرت فاطمه علیها السّلام و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سه روز بود که طعام تناول نکرده بودند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حالت را از ایشان می دانست.

ص: 186

پس حضرت فاطمه علیها السّلام پوست گوسفندی در خانه داشت که حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بر روی آن می خوابیدند، آن را به سائل داد و فرمود که: بگیر این را شاید حق تعالی از این بهتر از برای تو میسّر گرداند، اعرابی گفت: ای دختر محمّد من به سوی تو از گرسنگی شکایت کردم و تو پوست گوسفندی به من دادی من چکنم با آن با گرسنگی که دارم؟

چون حضرت فاطمه این سخن را از سائل شنید، دست دراز کرد به سوی گردن بندی که فاطمه دختر حمزه برای آن حضرت هدیه فرستاده بود، آن را از گردن خود گسیخت به سوی اعرابی افکند و فرمود که: بگیر این گردن بند را و بفروش شاید که حق تعالی بهتر از این تو را عوض دهد، پس اعرابی آن گردنبند را برداشت و به سوی مسجد رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد، هنوز حضرت با اصحاب خود نشسته بود گفت: یا رسول اللّه! فاطمه این گردن بند را به من داد و گفت: بفروش شاید حق تعالی برای تو بهتر از این میسّر گرداند.

آن حضرت چون این سخن را شنید گریست و فرمود که: چگونه حق تعالی از برای تو از این بهتر میسّر گرداند و حال آنکه فاطمه دختر محمّد به تو داده است بهترین دختران فرزند آدم. پس در آن حال عمّار برخاست و گفت: یا رسول اللّه آیا رخصت می دهی مرا که این گردن بند را بخرم؟ فرمود: بخر ای عمّار اگر شریک شوند در این گردن بند تمام جن و انس هرآینه حق تعالی ایشان را معذّب نسازد به آتش جهنّم، عمّار گفت: به چند می فروشی آن را ای اعرابی؟ گفت: به آن قدر که از گوشت و نان سیر شوم و یک برد یمانی که عورت خود را به آن بپوشانم، و در آن برد برای پروردگار خود نماز کنم، و یک دینار طلا که مرا به اهل خود برساند. در آن وقت عمّار حصّه خود را از غنیمت خیبر فروخته بود و چیزی از برای او مانده بود.

پس عمّار گفت که: این گردن بند را از تو می خرم به بیست دینار و دویست درهم هجری و یک برد یمانی و شتری که خود دارم که تو را به اهل خود برساند و آن قدر چیزی که سیر شوی از نان گندم و گوشت، اعرابی گفت: چه بسیار جوانمردی به مال خود ای مرد، پس عمّار او را با خود برد و آنچه گفته بود تسلیم او نمود، اعرابی به خدمت حضرت

ص: 187

برگشت. حضرت فرمود که: ای اعرابی آیا سیر شدی و پوشیده شدی؟ اعرابی گفت: بلی مستغنی و بی نیاز شدم پدر و مادرم فدای تو باد، حضرت فرمود که: پس جزا ده فاطمه را به آنچه کرد نسبت به تو ای اعرابی، گفت: خداوندا توئی پروردگاری که تو را حادث نیافته ایم، همیشه بوده ای، و خدائی که عبادت کنیم به جز تو نداریم، و توئی روزی دهنده ما بر همه حال، خداوندا عطا کن به فاطمه آنچه دیده ندیده باشد، و گوشی نشنیده باشد.

پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمین گفت بر دعای او و رو به اصحاب خود کرد و فرمود که:

حق تعالی به فاطمه عطا کرده است در دنیا آنچه اعرابی برای او سؤال کرد، زیرا که منم پدر او، و احدی از عالمیان مثل من نیست، و علی شوهر اوست که اگر علی نمی بود فاطمه را جفتی و مانندی نبود، حق تعالی به او حسن و حسین را عطا کرده، و به هیچ کس از عالمیان چنین فرزند نداده است، و بهترین فرزندزادگان پیغمبرانند، و بهترین جوانان بهشتند.

در آن وقت در برابر آن حضرت سلمان و مقداد و عمّار نشسته بودند، پس فرمود که:

می خواهید زیاده بگویم؟ گفتند: بلی یا رسول اللّه، فرمود که: جبرئیل علیه السّلام به نزد من آمد و گفت: چون فاطمه از دنیا رحلت کند و او را دفن کنند، دو ملک در قبر او آیند و از او سؤال کنند که: کیست پروردگار تو؟ او در جواب گوید که: خداوند عالمیان پروردگار من است، پس گویند که: کیست پیغمبر تو؟ گوید که: پدر من، گویند که: کیست ولیّ و امام تو؟

گوید: این که در کنار من ایستاده است علی بن أبی طالب.

پس فرمود که: دیگر بگویم از فضائل او، به درستی که حق تعالی موکّل گردانیده است به فاطمه گروه بسیاری از ملائکه را که محافظت می نمایند او را از پیش رو و از پشت سر و از جانب راست و از جانب چپ، و آن ملائکه با اویند در حیات او، و بعد از وفات او نزد قبر او خواهند بود، و صلوات بسیار می فرستند بر او و بر پدرش و بر شوهرش و فرزندانش. پس هر که او را زیارت کند بعد از وفات من چنان است که مرا زیارت کرده است در حیات من، و هر که علی را زیارت کند چنان است که فاطمه را زیارت کرده باشد، و هر که حسن و حسین را زیارت کند چنان است که علی را زیارت کرده باشد، و کسی که

ص: 188

امامان از فرزندان ایشان را زیارت کند چنان است که ایشان را زیارت کرده است.

پس عمّار آن گردن بند را با مشک خوشبو کرد، و در برد یمانی پیچید آن را، و غلامی داشت که او را سهم نام کرده بود، و از حصّه غنیمت خیبر او را خریده بود، پس آن گردن بند را به غلام داد و گفت: این را ببر به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تو را نیز به او بخشیدم.

چون غلام آن را به خدمت پیغمبر آورد آنچه عمّار گفته بود عرض کرد، فرمود: برو به نزد فاطمه و گردن بند را به او بده و تو را به او بخشیدم.

چون غلام به خدمت جناب فاطمه رفت و پیغام حضرت را رسانید، جناب فاطمه گردن بند را گرفت و غلام را آزاد کرد، پس غلام خندید، حضرت فرمود که: چرا می خندی؟ گفت: تعجّب می کنم از بسیاری برکت این گردن بند، گرسنه را سیر کرد، و برهنه را پوشیده کرد، و فقیر را غنی کرد، و بنده را آزاد کرد باز به صاحبش برگشت «1».

کلینی به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به جناب فاطمه علیها السّلام گفت: برخیز و بیرون آور آن کاسه را، پس فاطمه برخاست و بیرون آورد کاسه را که در آن گوشتی و تردیدی بود، می جوشید و بخار از روی آن برمی خاست، و در آن ساعت از آسمان فرود آمده بود، جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیر المؤمنین و فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام از آن تناول می کردند در مدّت سیزده روز. پس روزی امّ ایمن دید که قدری از آن در دست جناب امام حسین علیه السّلام بود تناول می کرد، پرسید که: این را از کجا آورده ای؟ جناب امام حسین علیه السّلام فرمود که:

چند روز است که ما از این تناول می کنیم، پس امّ ایمن به نزد فاطمه علیها السّلام آمد و گفت: هرگاه چیزی نزد امّ ایمن به هم می رسد از برای فاطمه و فرزندان فاطمه است، و هرگاه نزد فاطمه بهم می رسد امّ ایمن از آن بهره ای ندارد.

پس فاطمه علیها السّلام بیرون آورد کاسه را و امّ ایمن از آن خورد، به آن سبب طعام آن کاسه برطرف شد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: اگر آن را به دیگری اطعام نمی کردی هرآینه از برای تو و فرزندان تو می ماند تا روز قیامت.

ص: 189

پس حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود که: آن کاسه نزد ماست، و قائم ما علیه السّلام آن را بیرون خواهد آورد «1».

ایضاً به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: عبادت کرده نشده است خدا به چیزی از تعظیم و تمجید او که بهتر باشد از تسبیح فاطمه علیها السّلام و اگر از آن بهتر چیزی می بود هرآینه حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را به فاطمه عطا می کرد «2».

فرات ابن ابراهیم در تفسیر خود از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده است که: روزی جابر انصاری از پدرم حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام سؤال کرد از فضائل حضرت فاطمه علیها السّلام، فرمود که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: چون روز قیامت شود، از برای پیغمبران و رسولان منبرها از نور نصب کنند، و منبر من از منبرهای ایشان بلندتر باشد، پس حق تعالی مرا ندا کند: یا محمّد خطبه بخوان، پس من خطبه ای بخوانم که هیچ کس از پیغمبران و رسولان چنین خطبه ای نشنیده باشند.

پس نصب کنند برای اوصیای پیغمبران منبرها از نور، و برای وصیّ من علی بن أبی طالب علیه السّلام در میان آنها منبری نصب کنند که از همه آنها عالی تر باشد، پس حق تعالی فرماید که: ای علی خطبه بخوان، و او خطبه ای ادا کند که احدی از اوصیا چنان خطبه ای نشنیده باشند. پس از برای فرزندان پیغمبران و مرسلان منبرها برپا کنند از نور، پس از برای دو پسر من و دو گل بوستان من حسن و حسین دو منبر نصب کنند، پس حق تعالی امر کند ایشان را که خطبه بخوانند، و ایشان خطبه ای ادا کنند که احدی از اولاد پیغمبران چنان خطبه ای ادا نکرده باشند.

پس جبرئیل ندا کند که: کجاست فاطمه علیها السّلام دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟ کجاست خدیجه دختر خویلد؟ کجاست مریم دختر عمران؟ کجاست آسیه دختر مزاحم؟ کجاست امّ کلثوم مادر یحیی؟ پس ایشان برخیزند، و حق تعالی ندا کند که ای اهل محشر کرم و بزرگواری از برای کیست امروز؟ پس محمّد و علی و حسن و حسین گویند که: مخصوص خداوند یگانه و قهّار است. حق تعالی ندا کند که: ای اهل محشر من امروز کرم و بزرگواری را برای

ص: 190

محمّد و علی و حسن و حسین و فاطمه قرار دادم، ای اهل محشر سرها به زیر افکنید و دیده ها بپوشید که فاطمه به سوی بهشت می رود.

پس جبرئیل ناقه ای از ناقه های بهشت برای آن حضرت بیاورد که پهلوهای آن را به دیبای بهشت مزیّن کرده باشند، و مهار آن از مروارید تر باشد، و جهاز آن از مرجان باشد، پس بخواباند آن را به نزد آن حضرت، و بر آن سوار شود، پس حق تعالی صد هزار ملک بفرستد که بر جانب راست او روند، و صد هزار ملک دیگر از جانب چپ او روند، و صد هزار ملک دیگر که او را بر بالهای خود بردارند و پرواز کنند به سوی بهشت. چون به در بهشت رسد، نظری به عقب کند، حق تعالی او را ندا کند که: ای دختر حبیب من برای چه نظر می کنی و حال آن که امر کرده ام که تو را به بهشت برند؟ فاطمه گوید که: ای پروردگار من می خواستم که قدر و منزلت من نزد تو امروز بر مردم معلوم شود، پس حق تعالی فرماید: ای دختر حبیب من برگرد به سوی محشر و نظر کن هر که را در دل او بیابی محبّت خود یا محبّت یکی از ذریّت خود، دست او را بگیر و داخل بهشت گردان.

پس حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود که: ای جابر! به خدا سوگند که فاطمه در آن روز شیعیان و محبّان خود را از صحرای محشر برباید چنانکه مرغ دانه نیکو را از دانه بد جدا می کند. چون شیعیان آن حضرت به در بهشت می رسند، حق تعالی در دل ایشان می افکند که التفات به عقب می کنند، پس حق تعالی ایشان را ندا می کند که: ای دوستان من برای چه التفات به عقب می کنید و حال آنکه شفاعت فاطمه دختر حبیب خود را در حقّ شما قبول کردم؟ پس ایشان گویند: پروردگارا می خواستیم که در این روز قدر ما نزد تو ظاهر گردد بر اهل محشر. پس حق تعالی فرماید که: ای دوستان من برگردید به سوی محشر، و نظر کنید به هر که شما را دوست دارد برای دوستی فاطمه، و هر که شما را طعام داده باشد برای محبّت فاطمه، و هر که شما را جامه پوشانیده باشد برای محبّت فاطمه، و هر که شما را شربتی از آب داده باشد برای محبّت فاطمه، و هر که از شما غنیمتی رد کرده باشد به محبّت فاطمه، دست ایشان را بگیرید و داخل بهشت کنید.

پس امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند که در صحرای محشر نخواهند ماند مگر

ص: 191

شک کننده یا کافری یا منافقی. چون ایشان را به طبقات جهنّم در اندازند گویند که: فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ* وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ «1» یعنی: پس نیست ما را شفاعت کنندگان و نه یار مهربان، پس گویند: فَلَوْ أَنَّ لَنا کَرَّهً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ «2» یعنی: چه بودی اگر ما را بازگشتی به دنیا می بود پس می گردیدیم از مؤمنان.

پس حضرت باقر علیه السّلام فرمود: هیهات هیهات آرزوی ایشان در آن روز فایده نمی بخشد، و اگر برگردند بسوی دنیا هرآینه بر خواهند گشت بسوی آن عملهائی که نهی کرده بودند ایشان را از آنها، و به درستی که ایشان از دروغ گویانند «3».

و سیّد ابن طاووس به سند معتبر از ابو سعید خدری روایت کرده است که: پادشاه حبشه برای حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قطیفه ای به هدیه فرستاد که به طلا بافته بودند، حضرت فرمود: البتّه این قطیفه را به مردی بدهم که خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند. چون اصحاب آن حضرت شنیدند، همه گردنها کشیدند که شاید به ایشان داده شود. پس حضرت فرمود: کجاست علی؟ عمّار چون این سخن را شنید به خانه امیر المؤمنین علیه السّلام شتافت و این خبر را به حضرت رسانید.

چون آن جناب حاضر شد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قطیفه را به او داد و فرمود: توئی سزاوار این قطیفه، پس حضرت امیر آن قطیفه را به سوق اللیل آورد و تارهای آن را از هم گشود، طلاهای آن را میان مهاجران و انصار قسمت نمود، چون به خانه برگشت هیچ از آن با خود نبرد.

چون روز دیگر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را ملاقات کرد فرمود: یا علی دیروز هزار مثقال طلا گرفته ای، فردا من و همه مهاجران و انصار نزد تو چاشت خواهیم خورد، امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: چنین باشد یا رسول اللّه. چون روز دیگر شد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با مهاجر و انصار متوجّه خانه آن حضرت شدند تا آنکه در کوبیدند، تا آنکه حضرت بیرون آمد، چون نظر مبارکش بر ایشان افتاد، در عرق حیا غوطه خورد زیرا که در خانه خود گمان

ص: 192

چیزی نداشت نه اندک و نه بسیار.

پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با مهاجران و انصار به خانه در آمدند و نشستند، امیر المؤمنین علیه السّلام به نزد فاطمه رفت ناگاه کاسه بزرگی دید پر از ترید و بر روی آن پاره گوشتی گذاشته بود که بوی مشک از آن ساطع بود، پس حضرت امیر خواست که آن را بردارد نتوانست از بسیاری بزرگی که داشت، پس فاطمه علیها السّلام او را مدد کرد تا آنکه علی علیه السّلام آن کاسه را به نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذاشت.

چون حضرت آن طعام مشاهده کرد به نزد فاطمه علیها السّلام آمد فرمود: ای دختر از کجا آوردی این طعام را؟ فاطمه گفت: ای پدر از جانب خدا آمده است، به درستی که خدا روزی می دهد هر که را می خواهد بی حساب. پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: حمد می کنم خداوندی را که بیرون نبرد مرا از دنیا تا آنکه دیدم در دختر خود آنچه زکریّا در مریم دختر عمران دید «1».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت فاطمه علیها السّلام را به این سبب محدّثه می گفتند که ملائکه از آسمان فرود می آمدند و او را ندا می کردند چنانچه ندا می کردند مریم دختر عمران را، پس می گفتند: به درستی که خداوند عالمیان تو را برگزیده است و تو را مطهّر و معصوم گردانیده است و تو را اختیار کرده است بر زنان عالمیان، ای فاطمه عبادت کن و خاضع شو برای پروردگار خود و سجود کن و رکوع کن با رکوع کنندگان، پس او با ملائکه سخن می گفت و ملائکه با او سخن می گفتند، پس شبی با ملائکه گفت که: آیا کسی نیست برگزیده زنان عالمیان مثل مریم دختر عمران؟ ایشان گفتند که: مریم بهترین زنان زمان خود بود، خدای تعالی تو را بهترین زنان زمان خود و زمان مریم و بهترین زنان اوّلین و آخرین گردانیده است «2».

فصل چهارم در بیان بعضی از سیر و مکارم اخلاق آن حضرت است

در قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که:

حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقرّر فرمود که هر چه خدمت بیرون در باشد از آب و هیزم آوردن و امثال اینها حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بجا آورد، و هر چه خدمت اندرون خانه باشد از آسیا کردن و نان و طعام پختن و جاروب کردن و امثال اینها با حضرت فاطمه علیها السّلام باشد «1».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام حسن علیه السّلام روایت کرده است که: آن حضرت فرمود که: در شب جمعه مادرم حضرت فاطمه علیها السّلام در محراب عبادت خود ایستاده و مشغول بندگی حق تعالی گردید، و پیوسته در رکوع و سجود و قیام و دعا بود تا صبح طالع شد، شنیدم که پیوسته دعا می کرد از برای مؤمنین و مؤمنات و ایشان را نام می برد، و دعا برای ایشان بسیار می کرد و از برای خود دعائی نمی کرد، پس گفتم: ای مادر چرا از برای خود دعا نکردی چنانچه از برای دیگران کردی؟ گفت: ای فرزند! اوّل همسایه را باید رسید و آخر خود را «2».

ایضا به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: آن حضرت فرمود که: فاطمه زهرا محبوبترین مردم بود نزد حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و آن قدر آب از مشک آورد که در سینه او اثر کرد، و آن قدر آسیا گردانید که دستهایش پینه کرد، و آن قدر

ص: 193

ص: 194

خانه را جاروب کرد که جامه هایش گردآلود شد، و آن قدر در طعام پختن آتش افروخت که جامه هایش سیاه شد، به سبب این خدمتها به آن حضرت ضرر شدیدی رسید، پس من روزی به او گفتم که: برو و از پدر خود سؤال کن که برای تو کنیزکی بخرد که بعضی از خدمتهای تو را متحمّل گردد.

چون به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رفت، نزد آن حضرت جماعتی را دید که سخن می گفتند، حیا مانع شد او را که با آن جناب سخن گوید به خانه برگشت. پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دانست که او برای کاری رفته، پس روز دیگر بامداد به نزد ما آمد و ما هر دو در زیر یک لحاف بودیم و جامه نداشتیم که بپوشیم و از زیر لحاف بیرون آئیم، پس حضرت فرمود که: السّلام علیکم، ما شرم کردیم که جواب سلام آن حضرت بگوئیم به سبب آن حالتی که داشتیم، پس بار دیگر آن جناب سلام کرد و جواب نگفتیم، چون در مرتبه سوّم سلام کرد ترسیدیم که اگر جواب نگوئیم برگردد، و عادت آن حضرت چنین بود که سه مرتبه سلام می کرد اگر جواب نمی شنید برمی گشت، پس من گفتم: و علیک السّلام یا رسول اللّه داخل شو، پس او داخل شد و بر بالین ما نشست، فرمود: ای فاطمه چه حاجت داشتی دیروز نزد محمّد؟ فاطمه علیها السّلام در جواب گفتن شرم کرد، من ترسیدم اگر جواب نگویم حضرت برخیزد، من سر خود را بیرون آوردم و حالت او را عرض کردم، فرمود: آیا می خواهید که خبر دهم شما را به یک چیزی که بهتر است از برای شما از کنیز؟

چون به رختخواب می روید سی و سه مرتبه سبحان اللّه و سی و سه مرتبه الحمد للّه و سی و چهار مرتبه اللّه اکبر بگوئید، پس فاطمه علیها السّلام سر خود را بیرون آورد و سه مرتبه گفت:

راضی شدم از خدا و رسول «1».

و در کتاب مکارم الاخلاق به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: چون حضرت رسول اراده سفر می نمود، آخر کسی را که وداع می نمود فاطمه علیها السّلام بود، و از خانه او متوجّه سفر می گردید؛ چون برمی گشت از سفری اوّل به خانه

ص: 195

فاطمه می رفت، پس در یکی از سفرهای آن حضرت علی علیه السّلام غنیمتی یافته بود و به فاطمه داده بود، چون آن حضرت به آن سفر بیرون رفت، حضرت فاطمه از آن غنیمت دو دست رنج از نقره گرفت و در دست کرد، و بر در خانه خود پرده ای آویخت.

چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن سفر مراجعت فرمود، داخل مسجد شد و به عادت مقرّر متوجّه خانه فاطمه گردید و داخل شد، حضرت فاطمه شاد و خوش حال به استقبال پدر بزرگوار شتافت، چون آن جناب آن دسترنجها و پرده را دید برگشت و در مسجد نشست.

فاطمه از مشاهده این حال بسیار غمگین شد و گریست و فرمود که: پیش از این با من چنین نمی کرد، پس حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را طلبید و پرده را گشود و دست رنجها را بیرون کرد، و دست رنجها را به یکی از ایشان داد و پرده را به دیگری داد و گفت: ببرید اینها را به سوی پدرم و او را از من سلام برسانید و بگوئید که بعد از رفتن تو ما کاری به غیر از اینها نکرده بودیم که موجب غضب تو گردد، پس هر چه خواهی به اینها بکن.

چون آن دو نور دیده حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیغام مادر مکرّم خود را به آن حضرت رسانیده، حضرت ایشان را در برکشید و روی ایشان را بوسید و هر یک را بر یک ران خود نشانید، پس فرمود آن دست رنجها را شکستند و پاره پاره کردند، پس گروهی از فقرای مهاجرین را که در صفّه می بودند و منزلی و مالی نداشتند طلبید و آنها را پاره پاره در میان ایشان قسمت کرد، پس آن پرده را به قدر لنگها پاره پاره کرد و به هر یک از ایشان که عریان بودند و ستری نداشتند یکی از آنها را می داد که به جای لنگ می بستند.

چون آن پرده کم عرض بود هرگاه به سجود می رفتند عورت ایشان گشوده می شد، به این سبب حضرت مقرّر فرمود که در نماز جماعت مردان پیش از زنان سر از سجده بردارند که نظر زنان بر عورت ایشان نیفتد، و سنّت چنین مقرّر شد.

پس حضرت فرمود که: خدا رحمت کند فاطمه را، و او را به عوض این پرده جامه های

ص: 196

بهشت بپوشاند، و به عوض این زیور از زیورهای بهشت محلّی گرداند «1» و ابن شهر آشوب و دیگران از طریق مخالفان روایت کرده اند که: حسن بصری می گفت که: حضرت فاطمه عابدترین امّت بود، در عبادت حق تعالی آن قدر بر پا می ایستاد که پاهای مبارکش ورم می کرد «2».

ایضا به اسانید معتبره روایت کرده اند که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه حضرت فاطمه در آمد، فاطمه جامه ای پوشیده بود از جلّهای شتر و به دستهای خود آسیا می گردانید، و در آن حالت فرزند خود را شیر می داد. چون حضرت او را بر آن حالت مشاهده کرد، آب از دیده مبارکش روان شد و فرمود: ای دختر گرامی تلخیهای دنیا را امروز بچش برای حلاوتهای آخرت، پس فاطمه گفت: یا رسول اللّه حمد می کنم خدا را بر نعمتهای او، و شکر می کنم خدا را بر کرامتهای او، پس حق تعالی این آیه را فرستاد وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی «3» یعنی: حق تعالی در قیامت آن قدر به تو خواهد داد که راضی شوی «4».

و شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت فاطمه علیها السّلام در هر بامداد روز شنبه به زیارت حمزه و سایر شهدا به احد می رفت و ترحّم و استغفار از برای حمزه می کرد «5».

و علی بن ابراهیم به سند حسن از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: شبی جناب فاطمه در خواب دید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را برداشت از مدینه بیرون برد، چون از باغهای مدینه گذشتند دو راه ایشان را پیش آمد، پس حضرت رسول از راهی که در جانب راست بود روان شد تا آنکه منتهی شد به موضعی که در آنجا آبی و درختان خرما بود، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گوسفندی

ص: 197

خرید که در یکی از گوشتهایش نقطه های سفید بود، و فرمود که آن گوسفند را ذبح کردند و پختند. چون تناول نمودند همه مردند. پس فاطمه از خواب بیدار شد گریان و ترسان و حضرت رسول را از این خواب مطّلع نگردانید.

چون صبح شد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درازگوشی آورد و سوار کرد بر آن فاطمه را، و امر کرد امیر المؤمنین را که امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را از مدینه بیرون آورد. و چون از باغستانهای مدینه بیرون رفتند، دو راه ایشان را پیش آمد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به جانب راست میل فرمود چنانچه فاطمه علیها السّلام در خواب دیده بود، تا آنکه رسیدند به موضعی که در آن آب و درختان خرما بود، پس حضرت رسول گوسفندی خرید به نحوی که فاطمه در خواب دیده بود، فرمود که آن گوسفند را ذبح کردند و بریان کردند، پس چون خواستند که تناول کنند فاطمه علیها السّلام برخاست و به کناری رفت و گریان شد از ترس آنچه در خواب دیده بود، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت را طلب کرد تا آنکه او را گریان یافت، فرمود که:

سبب گریه تو چیست ای دختر؟ عرض کرد که: یا رسول اللّه چنین خوابی دیده بودم، آنچه در خواب دیده بودم تا حال به عمل آوردی، از شما دور شدم تا آن حالتی را که بعد از این دیده ام مشاهده نکنم.

پس حضرت رسول برخاست و دو رکعت نماز کرد، و بعد با پروردگار خود مناجات کرد، پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمّد خواب فاطمه از شیطانی است که او را وهّار می گویند، و به خواب مؤمنان می آید و ایشان را آزار می کند و خوابهای پریشان به ایشان می نماید که باعث اندوه ایشان می گردد.

پس جبرئیل آن شیطان را به خدمت آن حضرت آورد، حضرت از او پرسید که: تو بودی که این خواب را به فاطمه نمودی؟ گفت: بلی یا محمّد، پس حضرت سه مرتبه آب دهان را به جانب او انداخت، و سه جای سر او را مجروح کرد. پس جبرئیل گفت: بگو یا محمّد هرگاه ببینی در خواب خود چیزی که تو را خوش نیاید یا ببیند یکی از مؤمنان چنین خوابی، این دعا را بخواند «أعوذ بما عاذت به ملائکه اللّه المقرّبون و أنبیاء اللّه المرسلون و عباده الصّالحون من شرّ ما رأیت من رؤیای» بخواند سوره حمد و معوّذتین و قل هو اللّه

ص: 198

أحد را، و به جانب چپ خود سه مرتبه آب دهان بیندازد، چون چنین کند آن خوابی که دیده است به او ضرری نمی رساند، پس حق تعالی این آیه را به حضرت فرستاد که إِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ «1» «2».

ص: 199

فصل پنجم در بیان تزویج امیر المؤمنین و فاطمه علیها السّلام است

شیخ مفید و ابن طاووس و اکثر اعاظم علما ذکر کرده اند که: این مزاوجت با سعادت در شب پنجشنبه بیست و یکم ماه محرّم از سال سوّم هجرت واقع شد «1».

شیخ طوسی در امالی روایت کرده که: زفاف حضرت امیر و فاطمه علیهما السّلام شانزده روز بعد از وفات رقیّه بود، و بعد از رجوع از جنگ بدر و چند روز از ماه شوّال گذشته بود. و بعضی گفته اند که: روز سه شنبه ششم ماه ذیحجّه بود «2».

در کشف الغمّه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: تزویج آن حضرت در ماه رمضان، و زفاف در ماه ذیحجّه بود از سال دوّم هجرت «3».

و بعضی از مخالفان گفته اند: در ماه صفر بعد از هجرت به یک سال واقع شد. بعضی گفته اند: بعد از مراجعت از جنگ بدر واقع شد.

در کتاب عیون اخبار الرّضا به سند معتبر از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده است که:

حضرت علی علیه السّلام فرمود که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به من گفت: یا علی با من معاتبه کردند مردانی از قریش در امر فاطمه و گفتند: ما خواستگاری کردیم او را از تو و از ما منع کردی و او را به علی تزویج نمودی، من گفتم به ایشان: به خدا سوگند که من منع نکردم شما را و

ص: 200

من تزویج نکردم به او، بلکه خدا شما را منع کرد و به او تزویج کرد، پس جبرئیل بر من نازل شد و گفت: یا محمّد خداوند می فرماید: اگر من خلق نمی کردم علی را هرآینه برای فاطمه دختر تو کفوی و جفتی نبود در روی زمین نه آدم نه غیر آدم «1».

شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت صادق روایت کرده است که: اگر حق تعالی علی علیه السّلام را برای فاطمه علیها السّلام خلق نمی کرد، برای او کفوی نبود «2». و این مضمون از طرق خاصّه و عامّه به سندهای بسیار وارد شده.

ابن بابویه به سندهای معتبر از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: تزویج نکردم فاطمه را به علی بن أبی طالب مگر بعد از آنکه حق تعالی مرا امر کرد به تزویج ایشان «3».

ایضاً به سندهای معتبر از آن حضرت روایت کرده اند که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آمد ملکی به نزد من گفت: یا محمّد به درستی که حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: فاطمه را تزویج کردم به علی، پس تزویج کن او را به علی، و امر کردم درخت طوبی را که بردارد درّ و یاقوت و مرجان، به درستی که اهل آسمان شاد شدند برای این، و زود باشد که دو پسر از ایشان متولّد شود که بهترین جوانان اهل بهشت باشند، و به ایشان زینت یابند اهل بهشت، پس شاد باش یا محمّد که تو بهترین پیشینیان و آیندگانی «4».

ایضا به سندهای معتبر از موسی بن جعفر علیه السّلام روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود، ناگاه ملکی بر آن حضرت داخل شد که بیست و چهار رو داشت، رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ای حبیب من جبرئیل هرگز تو را ندیده ام در مثل این صورت، گفت: من جبرئیل نیستم منم محمود، حق تعالی مرا فرستاده است که نور را با نور جفت گردانی، حضرت فرمود: که را با که؟ گفت: فاطمه را با علی. چون ملک پشت کرد حضرت دید که در میان دو کتف او نوشته است: محمّد رسول اللّه، علی وصیّه. حضرت از

ص: 201

او پرسید: چند گاه است این در میان کتف تو نوشته شده؟ گفت: پیش از آنکه حق تعالی آدم را بیافریند به بیست و دو هزار سال «1».

و به روایت ابن شهر آشوب بیست و چهار هزار سال، و عامّه نیز این روایت را به طرق بسیار روایت کرده اند، به روایت ایشان نام آن ملک صرصائیل بود، و بیست سر داشت و در هر سری هزار زبان داشت، و دستهای او بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمین بود، و در میان دو کتف او بعد از شهادتین نوشته بود: علی بن أبی طالب مقیم الحجّه «2».

شیخ طوسی به سند معتبر از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: نزد من آمدند ابو بکر و عمر و گفتند: چرا به نزد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمی روی که فاطمه را خواستگاری نمائی؟ من رفتم به خدمت آن حضرت، چون نظر مبارکش به من افتاد خندان شد و فرمود: برای چه آمده ای ای ابو الحسن؟ حاجت خود را بیان کن.

پس من خویشی و مبادرت نمودن خود را به سوی اسلام و یاریها که آن حضرت را کرده بودم و جهادها که در راه دین به تقدیم رسانیده بودم عرض کردم، فرمود: یا علی راست گفتی تو نیکوتری از آنچه گفتی و یاد کردی. پس گفتم: یا رسول اللّه استدعا می نمایم فاطمه را به من تزویج کنی، فرمود: پیش از تو جماعتی خواستگاری او نمودند، چون آنها را نزد او مذکور ساختم، آثار کراهت در روی او دیدم، و لیکن باش تا بروم و به نزد تو برگردم.

چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد فاطمه رفت، فاطمه برخاست و ردای مبارکش را گرفت و نعلین از پای مبارکش کند، آب آورد دست و پایش را شست، پس در خدمت آن حضرت نشست، رسول خدا فرمود: ای فاطمه، گفت: لبّیک چه حاجت داری یا رسول اللّه؟ فرمود: ای فاطمه می دانی قرابت علی بن أبی طالب و فضیلت او را و سبق اسلام او را و حقوق او را در دین خدا، من از حق تعالی سؤال کردم تو را تزویج نماید به بهترین خلق

ص: 202

خود و محبوب ترین خلق به سوی او در امر خواستگاری تو، پس چه مصلحت می دانی؟

حضرت فاطمه علیها السّلام چون این سخن را شنید ساکت گردید و لیکن روی خود را نگردانید و اظهار کراهت نفرمود، پس رسول خدا برخاست و فرمود: اللّه اکبر ساکت شدن او علامت راضی شدن اوست. پس در آن وقت جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمّد فاطمه را تزویج کن به علی بن أبی طالب که حق تعالی علی را برای فاطمه و فاطمه را برای علی خلق کرده و پسندیده است. حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: پس تزویج کرد فاطمه را به من «1».

در مناقب خوارزمی و سایر کتب معتبره عامّه و خاصّه از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و امّ سلمه و سلمان فارسی روایت کرده اند که: چون حضرت فاطمه علیها السّلام به حدّ بلوغ رسید، اکابر و اشراف قریش و صاحبان مال و ثروت و شرف و عزّت آن حضرت را خواستگاری نمودند، هر یک از ایشان که اظهار این امر می نمودند حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روی مبارک خود را از او می گردانید و اظهار کراهت می فرمود، تا آنکه هر یک از آنها گمان می بردند که حضرت بر او خشمناک است یا وحی از آسمان بر مذمّت او نازل شده. از جمله آنها که خطبه کردند ابو بکر بود که در جواب او فرمود: امر او با خداست و بعد از او عمر خطبه کرد، حضرت همان جواب فرمود.

پس روایت کرده اند: روزی ابو بکر و عمر و سعد بن معاذ در مسجد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودند و سخن مزاوجت حضرت فاطمه علیها السّلام در میان آوردند، پس ابو بکر گفت: اشراف قریش خواستگاری او از آن حضرت نمودند، و حضرت در جواب ایشان فرمود که: امر او به سوی پروردگار اوست، اگر خواهد که او را تزویج نماید خواهد نمود، و علی بن ابی طالب در این باب با حضرت سخن نگفت، و کسی نیز برای آن حضرت سخن نگفت، و گمان ندارم که چیزی مانع شده باشد او را مگر تنگدستی، و آنچه من می دانم آن است که خدا و رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه علیها السّلام را نگاه نداشته اند مگر از برای او.

پس ابو بکر با عمر و سعد بن معاذ گفت که: برخیزید که به نزد علی برویم و او را تکلیف

ص: 203

نمائیم که خواستگاری فاطمه بکند، و اگر تنگدستی او را مانع باشد ما او را در این باب مدد کنیم. سعد بن معاذ گفت که: بسیار درست دیده ای، و برخاستند و به خانه امیر المؤمنین علیه السّلام رفتند، آن جناب را در خانه نیافتند، در آن وقت حضرت شتر خود را برده بود در باغ مردی از انصار آب می کشید به اجرت. پس متوجّه آن باغ شدند، چون به خدمت آن حضرت رسیدند فرمود که: برای چه حاجت آمده اید؟ ابو بکر گفت: ای ابو الحسن هیچ خصلتی از خصال خیر نیست مگر آنکه تو بر دیگران در آن خصلت سبقت گرفته ای، و رابطه میان تو و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جهت خویشی و مصاحبت دائمی، و نصرت و یاری، و روابط معنوی معلوم است، جمیع اشراف قریش فاطمه دختر آن حضرت را خواستگاری نمودند اجابت نفرمود، و در جواب فرمود که: امر او با پروردگار اوست، پس چه مانع است تو را که خواستگاری نمی نمائی او را؟ زیرا که مرا گمان آن است که خدا و رسول او را از برای تو نگاه داشته اند و از دیگران منع می کنند.

چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام این سخنان را از ابو بکر شنید، آب از دیده های مبارکش فرو ریخت و فرمود که: اندوه مرا تازه کردی و آرزوئی که در سینه من پنهان بود به هیجان آوردی، که باشد که فاطمه را نخواهد و لیکن به اعتبار تنگدستی شرم می کنم از آنکه این معنی را اظهار نمایم.

پس ایشان به هر نحو که بود آن حضرت را راضی کردند که به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رود فاطمه را از آن حضرت خواستگاری نماید. حضرت شتر خود را گشود و به خانه آورد و بست، و نعلین خود را پوشید و متوجّه خانه حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد، در آن وقت آن حضرت در حجره امّ سلمه بود. چون حضرت دست بر در زد، امّ سلمه گفت: کیستی؟ پس پیش از آنکه حضرت بفرماید که منم علی، حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: ای امّ سلمه برخیز و در بگشا که این مردی است که خدا و رسول را دوست می دارد، و خدا و رسول او را دوست می دارند. امّ سلمه گفت: پدر و مادرم فدای تو باد کیست که تو در حقّ او چنین سخن می گوئی و هنوز او را ندیده ای؟ حضرت فرمود که:

ساکت باش ای امّ سلمه که این مردی است که سفاهت ندارد و زود از جا به در نمی آید، این

ص: 204

برادر من است و پسر عمّ من است و محبوب ترین خلق است به سوی من.

امّ سلمه گفت که: من برجستم و مبادرت نمودم برای در گشودن و پایم به دامنم پیچید و از نهایت تعجیل نزدیک بود که به سر درآیم. چون در را گشودم علی بن أبی طالب را دیدم، پس به خدا سوگند که داخل خانه نشد تا آنکه دانست که من به پرده خود مراجعت نمودم.

پس داخل شد بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه و رحمه اللّه و برکاته، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جواب فرمود: و علیک السّلام ای ابو الحسن بنشین، امّ سلمه گفت:

پس علی بن أبی طالب نشست در خدمت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بسوی زمین نظر می کرد، چنان می نمود که برای کاری آمده است و شرم می کند که اظهار کند و از حیا آن حضرت سر به زیر افکنده بود، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به علم نبوّت دانست که آن حضرت علیه السّلام چه در خاطر دارد، فرمود که: ای ابو الحسن چنان می بینم که برای کاری آمده ای، حاجت خود را بگوی و آنچه در خاطر داری اظهار کن که حاجتهای تو نزد من برآورده است.

پس علی بن أبی طالب علیه السّلام گفت: پدر و مادرم فدای تو باد می دانی یا رسول اللّه که مرا از عمّ خود ابو طالب و فاطمه بنت اسد گرفتی در وقتی که من کودک بودم، و از غذای خود مرا غذا دادی، و به آداب خود مرا تأدیب کردی، نسبت به من از مادر و پدر مهربان تر بودی، حق تعالی مرا به برکت تو هدایت کرد، و مرا نجات دادی از آنچه پدران و عموهای ما بر آن بودند از حیرت و ضلالت، به درستی که توئی یا رسول اللّه ذخیره من و شرف من در دنیا و آخرت، و به آن کرامتها که حق تعالی به برکت تو نسبت به من کرده است می خواهم که زوجه و خانه داشته باشم و آمده ام به سوی تو خطبه کننده، امید دارم که دختر خود فاطمه را به من تزویج نمائی، آیا به من تزویج می نمائی او را یا رسول اللّه؟

امّ سلمه گفت که: دیدم روی مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که از استماع آن سخنان شکفته و خندان گردید، پس از روی تبسّم به آن حضرت گفت: یا علی آیا چیزی با خود داری که او را به تو تزویج نمایم؟ حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: پدر و مادرم فدای تو باد به خدا سوگند که بر تو پنهان نیست چیزی از امر من، شمشیری دارم و زرهی و شتری که با آن آب می کشم، و چیزی به غیر اینها مالک نیستم، حضرت فرمود که: امّا شمشیر تو را به

ص: 205

آن احتیاج هست از برای جهاد فی سبیل اللّه و مقاتله می کنی به آن با دشمنان خدا، و شتر را آب می کشی از برای نخلستان خود و اهل خود و اسباب خود را در سفر به آن بار می کنی، و لیکن تو را تزویج می کنم به آن زره و به آن از تو راضیم ای ابو الحسن، می خواهی تو را بشارتی بدهم؟ حضرت امیر گفت: بلی یا رسول اللّه پدر و مادرم فدای تو باد بشارت ده مرا، به درستی که تو همیشه با برکت و سعادت و میمنت و فیروزی بوده ای در گفتار و کردار، درود خدا بر تو باد.

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: بشارت باد تو را ای ابو الحسن، به درستی که حق تعالی فاطمه را به تو تزویج کرد در آسمان پیش از آنکه من او را به تو تزویج نمایم در زمین. در همین موضع که نشسته ام پیش از آنکه تو بیائی ملکی بر من نازل گردید که روهای بسیار و بالهای بی شمار داشت و پیش از او از ملائکه مانند او ندیده بودم، چون فرود آمد گفت: السّلام علیک و رحمه اللّه و برکاته، بشارت باد تو را ای محمّد به اجتماع اهل تو و پاکیزگی نسل تو، گفتم: این چه خبر است که می دهی ای ملک؟ گفت: یا رسول اللّه منم سیطائیل و موکّلم به یکی از قائمه های عرش الهی، از پروردگار خود رخصت طلبیدم که تو را بشارت دهم، اینک جبرئیل از عقب من می رسد که تو را خبر دهد به کرامتهای خدای تعالی نسبت به تو. هنوز سخن آن ملک تمام نشده بود که جبرئیل در رسید و گفت: السّلام علیک و رحمه اللّه و برکاته یا نبیّ اللّه، پس حریر سفیدی از حریرهای بهشت به دست من داد و در آن حریر دو سطر از نور نوشته بود، گفتم: ای حبیب من جبرئیل این حریر و نوشته ها چیست؟ گفت: یا محمّد چون حق تعالی به علم خود بر احوال خلق مطّلع بود تو را از جمیع خلق برگزید، پس تو را به رسالت خود فرستاد، و بعد از تو از میان جمیع خلق برگزید از برای تو برادری و وزیری و مصاحبی و دامادی، پس دختر تو فاطمه را به او تزویج کرد.

گفتم: ای حبیب من جبرئیل آن مرد کیست؟ گفت: ای محمّد برادر تو در دنیا و پسر عمّ تو در نسبت علی بن أبی طالب علیه السّلام، به درستی که حق تعالی وحی کرد بسوی بهشتها که زینت یابید. پس مزیّن گردیدند روضات جنّات، و بسوی درخت طوبی که بر دار حلّه ها و

ص: 206

زیورها را و زینت کردند حوریان بهشت، حق تعالی امر کرد ملائکه را که مجتمع شوند در آسمان چهارم نزد بیت المعمور، پس هر ملکی که در بالای آسمان چهارم بود فرود آمد، و هر ملکی که در زیر آسمان چهارم بود بالا رفت، حق تعالی رضوان خزانه دار بهشت را امر کرد که منبر کرامت را نصب نماید نزد بیت المعمور، و آن منبری است که حضرت آدم علیه السّلام بر آن خطبه خواند در روزی که عرض اسماء می کرد بر ملائکه، و آن منبری است از نور، پس حق تعالی وحی کرد به سوی ملکی از ملائکه حجب که او را راحیل می گویند که بر آن منبر بالا رود، و حق تعالی را ستایش کند به محامد او و او را به جلالت و بزرگی یاد کند، و ثنا گوید حق تعالی را ثنائی که سزاوار اوست، در میان ملائکه خوش زبان تر و نیکوتر از او نیست. پس به منبر برآمد، حمد و ستایش حق تعالی کرد به محامدی که سزاوار عظمت و جلال او بود، صدای شادی و فرح از جمیع ملائکه آسمانها برآمد، و جمیع اهل سماوات خرسند و شاد شدند.

و به روایتی این خطبه را خواند: حمد و سپاس خداوندی را سزاست که اوّل است پیش از اوّلیّت پیشینیان، و باقی است بعد از فنای عالمیان. حمد می کنم او را که گردانید ما را ملائکه روحانیان، و گردانید ما را از اقرار کنندگان به پروردگاری خود، و بر نعمتهائی که بر ما تمام کرده است از شکر کنندگان، و ما را محبوب گردانید از گناهان و مستور گردانید از عیبها، و ما را ساکن گردانید در سماوات، و نزدیک گردانید به سوی سرادقات، و از ما زایل گردانید حرص بر شهوات را، و حرص و خواهش ما را در تسبیح و تقدیس خود قرار داد. آن خداوندی که رحمت خود را پهن کرده است، و بخشنده نعمتهای خود است، جلیل تر است از آنچه به او نسبت می دهند مشرکان در زمین، و بلندتر است به عظمت و جلال خود از افتراها که بر او می بندند ملحدان.

پس بعد از سخنی چند گفت: به درستی که اختیار کرد خداوند جبّار برگزیده گرامی و بنده پسندیده خود را برای کنیز خود که بهترین زنان است و دختر بهترین پیغمبران و اشرف مرسلان است، پس پیوند کرد حبل آن پیغمبر را به حبل مردی از اهل او که مصاحب اوست، و تصدیق کننده دعوت اوست، و مبادرت کننده است به سوی دین و ملّت

ص: 207

او، علی که پیوند یافته است به فاطمه بتول و دختر رسول.

به روایت اوّل جبرئیل گفت: پس حق تعالی به من وحی کرد عقد نکاح ایشان را ببندم، به درستی که من تزویج کردم کنیز خود فاطمه دختر حبیب خود محمّد را به بنده خود علی بن أبی طالب علیه السّلام پس بستم عقد نکاح را و گواه گرفتم بر آن ملائکه مقرّبان را، و گواهی آنها در این حریر نوشته شده است، به تحقیق که امر کرد پروردگار من مرا که این نامه را بر تو عرض کنم، و به مشک آن را مهر کنم، و به رضوان خزانه دار بهشت بسپارم. به درستی که چون حق تعالی گواه گرفت ملائکه را بر تزویج علی به فاطمه، امر کرد درخت طوبی را که آنچه بار برداشته است از حلی و حلل فرو ریزد، و بر ایشان نثار کند، پس ملائکه و حور العین آن نثارها را ربودند، به درستی که حوریان برای یکدیگر هدیه می فرستند آن نثار را، و تفاخر می کنند به آن تا روز قیامت.

یا محمّد حق تعالی مرا امر کرده است که امر کنم تو را تزویج کنی در زمین فاطمه را به علی، و بشارت دهی ایشان را که حق تعالی کرامت خواهد کرد به ایشان دو پسر پاکیزه نجیب طاهر طیّب خیّر صاحب فضیلت در دنیا و آخرت.

یا ابو الحسن به خدا سوگند که ملک از نزد من هنوز بالا نرفته بود که تو دست بر در زدی، بدان که من در باب تو جاری خواهم کرد امر پروردگار خود را، ای ابو الحسن بیرون رو که من از عقب تو می آیم به سوی مسجد، و در حضور مردم فاطمه را به تو تزویج می نمایم، و از فضیلت تو ذکر خواهم کرد آنچه باعث روشنی دیده تو و دیده دوستان تو گردد در دنیا و آخرت.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: من از خدمت حضرت بیرون آمده به سرعت متوجّه مسجد شدم، و مرا فرح و شادی رو داده بود که وصف نمی توانم کرد.

چون ابو بکر و عمر آن حضرت را برای امتحان فرستاده بودند و انتظار بیرون آمدن آن حضرت را می کشیدند، سر راه بر او گرفتند و پرسیدند: چه خبر داری؟ حضرت فرمود:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دختر خود فاطمه را به من تزویج کرد، و مرا خبر داد که حق تعالی در آسمان او را به من تزویج نموده است، اینک حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می آید که در حضور

ص: 208

مردم فاطمه را به من تزویج کند.

چون ایشان این خبر را شنیدند به ظاهر اظهار خشنودی کردند و به مسجد برگشتند.

حضرت امیر علیه السّلام فرمود: ما هنوز به میان مسجد نرسیده بودیم که پیغمبر به ما ملحق شد، و از روی مبارکش آثار شادی ظاهر بود، و بلال را فرمود که ندا کند مهاجر و انصار را که جمع شوند. چون جمع شدند بر یک پایه منبر بالا رفت، حمد و ثنای حق تعالی ادا کرد و فرمود که: ای گروه مسلمانان در این زودی جبرئیل نزد من آمد و خبر داد مرا که حق تعالی ملائکه را نزد بیت المعمور جمع کرد، و همه را گواه گرفت بر آنکه تزویج کرد کنیز خود فاطمه دختر رسول را به بنده خود علی بن أبی طالب، و مرا امر کرد فاطمه را در زمین به او تزویج کنم، و شما را گواه می گیرم بر این. پس نشست و به علی فرمود که: ای ابو الحسن برخیز و خواستگاری کن فاطمه را برای خود، پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام برخاست و خطبه ای در نهایت فصاحت و بلاغت ادا کرد.

بعضی از آن خطبه این است: حمد می کنم خدا را برای شکر نعمتها و احسانهای او، و گواهی می دهم به وحدانیّت خدا شهادتی که موجب رضای او گردد، و صلوات می فرستم بر محمّد و آل او صلواتی که موجب مزید منزلت او شود، بدانید که نکاح از جمله چیزهائی است که حق تعالی امر کرده است به آن و پسندیده است آن را، و این مجلس و مجمع ما به قضا و قدر حق تعالی مرتّب گردیده است، به تحقیق که تزویج کرد به من رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دختر خود فاطمه را، و مهر او را این زره من گردانید- به روایتی دیگر: پانصد درهم گردانید- و من راضی شدم به این، پس از او بپرسید و گواه شوید.

پس مسلمانان از حضرت پرسیدند که: آیا تزویج کردی فاطمه را به او یا رسول اللّه؟

حضرت فرمود: بلی، مسلمانان گفتند که: خدا برکت دهد برای ایشان و شمل ایشان را جمع کند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه ازواج خود برگشت «1».

شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که چون

ص: 209

رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه را به علی تزویج کرد، به نزد فاطمه می آمد او می گریست، پرسید که: سبب گریه تو چیست؟ به خدا سوگند که اگر در میان اهل بیت من از او بهتر کسی می بود هرآینه تو را به او تزویج می کردم، و من تو را به او تزویج نکردم و لیکن حق تعالی تو را به او تزویج کرد، و خمس را مهر تو گردانید مادام که آسمان و زمین باقی است.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا فرمود که: یا علی برخیز و زره را بفروش، پس برخاستم و قیمت آن را گرفتم، به خدمت آن حضرت آوردم، زرها را در دامن آن حضرت ریختم، آن حضرت از من نپرسید که چند است من نیز نگفتم، پس یک کف از آن زر گرفت بلال را طلبید به او داد و گفت: از برای فاطمه بوی خوشی بگیر، پس دو کف از آن دراهم برگرفت و به أبو بکر داد فرمود که: برو به بازار و از برای فاطمه بگیر آنچه او را در کار است از جامه و اثاث البیت، عمّار بن یاسر و جمعی از صحابه را از پی او فرستاد، همگی به بازار در آمدند. پس هر یک از ایشان چیزی را که اختیار می کردند، به أبو بکر می نمودند و به مصلحت او می خریدند.

پس پیراهنی خریدند به هفت درهم، و مقنعه ای به چهار درهم، و قطیفه ای سیاه خیبری، و کرسی که میانش را از لیف خرما بافته بودند، و دو نهالی گرفتند از جامه های مصری که میان یکی را از لیف خرما پر کرده بودند و دیگر پر از پشم، و چهار بالش گرفتند از پوست طائف که میانش را از علف اذخر پر کرده بودند، و پرده ای از پشم، و حصیر هجری، و دست آسیائی، و بادیه مصری، و ظرفی برای آب خوردن از پوست، کاسه چوبی برای شیر، و مشکی از برای آب، و مطهره ای به قیر اندوده، و سبوی سبزی، و کوزه ها از سفال.

چون همه اسباب را خریدند، بعضی را أبو بکر برداشت و هر یک از صحابه بعضی را برداشتند به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آوردند، حضرت هر یک از آنها را به دست می گرفت و ملاحظه می نمود و می فرمود: خداوندا مبارک گردان این را بر اهل بیت من. و به روایت دیگر: آب از دیده مبارکش ریخت، و سر به جانب آسمان بلند کرد و فرمود:

خداوندا برکت ده برای گروهی که بیشتر ظرفهای ایشان سفال است.

ص: 210

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: بعد از این یک ماه ماندم که با حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز در مسجد می گزاردم و به خانه برمی گشتم، و از امر فاطمه علیها السّلام چیزی مذکور نمی ساختم، پس زنان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به من گفتند که: آیا نمی خواهی که ما در باب مزاوجت تو با حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سخنی بگوئیم؟ گفتم: بگوئید، پس ایشان رفتند به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، امّ ایمن گفت: یا رسول اللّه اگر خدیجه می بود هرآینه دیده او روشن می شد به زفاف فاطمه علیها السّلام، به درستی که علی زوجه خود را می خواهد، پس روشن گردان دیده فاطمه را به شوهرش، و جمع کن میانه این دو بزرگوار، و دیده ما را روشن گردان به این امر. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: علی چرا زوجه خود را از من نمی طلبد؟ من منتظر طلب اویم. حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: گفتم: یا رسول اللّه حیا مانع من شد، پس روی کرد به جانب زنان فرمود که: کیست از زنان من در اینجا؟ امّ سلمه گفت: من حاضرم و زینب و فلان و فلان حاضرند، حضرت فرمود که: مهیّا کنید برای دختر و پسر عمّ من حجره ای از حجره های من، امّ سلمه گفت که: کدام حجره یا رسول اللّه؟ حضرت فرمود که: حجره خود را مهیّا کن، و زنان خود را امر فرمود که فاطمه را زینت کنند، و آنچه او را در کار است به عمل آورند.

امّ سلمه گفت: از فاطمه پرسیدم آیا نزد تو بوی خوشی هست که از برای خود ذخیره کرده باشی؟ گفت: بلی، پس شیشه ای آورد و از آن شیشه قدری در کف من ریخت، من بوی خوشی استشمام کردم که هرگز چنین بوی خوشی استشمام نکرده بودم. پس از فاطمه پرسیدم: این بوی خوش از کجاست؟ گفت: دحیه کلبی به خدمت پدرم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می آمد، پدرم می فرمود: ای فاطمه بیاور بالشی و از برای عمّ خود بینداز، من از برای او بالش می انداختم و دحیه بر روی او می نشست، چون برمی خواست از میان جامه های او چیزی می ریخت، حضرت مرا امر می کرد که آنها را جمع کنم. پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسید از سبب آن، حضرت فرمود که: او جبرئیل بود که به صورت دحیه می آمد، و این عنبری است که از میان بالهای جبرئیل می ریخت.

به روایتی دیگر: فاطمه گلابی نیز آورد که هرگز گلابی به آن عطر ندیده بودند، امّ سلمه

ص: 211

پرسید: این گلاب را از کجا آوردی؟ حضرت فاطمه گفت: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزد من قیلوله می کرد، عرق آن حضرت را می گرفتم و در این شیشه می کردم، این گلاب از عرق آن حضرت است.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا گفت: یا علی بساز از برای اهل خود طعام نیکوئی، و فرمود که: گوشت و نان را ما می آوریم، و خرما و روغن را تو بیاور. پس خرما و روغن را گرفتم و آوردم، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جامه را از دستهای مبارک خود بالا کرد و به دست با برکت خود خرما را در میان روغن می شکست و چنگال می ساخت، و از برای ما گوسفند فربهی فرستاد، و نان بسیاری از برای ما مهیّا کرد.

چون طعامها مهیّا شد فرمود که: یا علی برو هر که را می خواهی طلب کن.

چون به مسجد در آمدم، مسجد را از صحابه مملو یافتم، و حیا مانع شد مرا که بعضی را بطلبم و بعضی را بگذارم، پس بر بلندی برآمدم و ندا کردم که: بیائید بسوی ولیمه حضرت فاطمه. پس جمیع اهل مسجد برخاستند و متوجّه خانه شدند، و من شرم کردم از بسیاری مردم و کمی طعام. چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حالت را مشاهده کرد، فرمود که: من دعا خواهم کرد که حق تعالی این طعام را برکت بدهد، پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: از برکت دعای آن حضرت همه صحابه از آن طعام خوردند و از آب آشامیدند، و از برای ما دعا به برکت کردند و سیر برگشتند، ایشان زیاده از چهار هزار کس بودند، و از آن طعام هیچ کم نشد.

پس حضرت رسالت فرمود که: کاسه ها بیاورید، چون آوردند کاسه ها را پر کرده به خانه زنان خود فرستاد، پس کاسه طلبید پر از طعام کرد و فرمود: این از فاطمه و شوهر اوست.

چون آفتاب غروب کرد، حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امّ سلمه را گفت: بیاور فاطمه را، پس امّ سلمه فاطمه را آورد و دامان خود را بر زمین می کشید، و عرق حیا از آن حضرت می چکید، و از غایت شرم به سر در آمد. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: حق تعالی تو را از لغزش نگاه دارد در دنیا و آخرت.

ص: 212

چون در پیش روی حضرت ایستاد، حضرت نقاب را از روی منوّرش برداشت تا آنکه علی بن أبی طالب خورشید جمالش را مشاهده کرد، پس دست فاطمه را گرفت به دست علی داد و فرمود: خدا مبارک گرداند مواصلت دختر رسول خدا را با تو، یا علی نیکو زوجه ای است فاطمه، و یا فاطمه نیکو شوهری است علی، بروید به سوی منزل خود، و کاری مکنید تا من به سوی شما بیایم.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: فاطمه را گرفتم به خانه بردم، و فاطمه را در یک جانب صفّه نشانیدم و خود در یک جانب دیگر نشستم، هر یک از شرمندگی سر به زیر افکنده بودیم. پس آن حضرت تشریف آورد و فرمود: کیست در اینجا؟ گفتم: داخل شو یا رسول اللّه مرحبا به تو ای زیارت کننده و ای داخل شونده، پس حضرت داخل شد و فاطمه را در پهلوی خود نشانید و فرمود: ای فاطمه آبی بیاور.

فاطمه برخاست کاسه را پر از آب کرد به نزد آن حضرت آورد، پس حضرت جرعه ای از آن آب در دهان مبارک خود کرد و مضمضه فرمود و باز در آن ظرف ریخت، پس قدری از آن آب بر سر فاطمه ریخت و فرمود: رو به جانب من کن، و قدری از آن آب در میان پستانهایش پاشید، پس فرمود: پشت خود را به جانب من کن، و قدری از آن آب در میان دو کتف آن حضرت پاشید، پس فرمود که: خداوندا این دختر من است و محبوبترین خلق است به سوی من، خداوندا این برادر من است و محبوبترین خلق است نزد من، خداوندا او را ولیّ خود گردان و اطاعت کننده و فرمان بردار خود گردان، و اهل او را برای او مبارک گردان، پس فرمود: ای علی نزدیک شو به اهل خود خدا برکت دهد برای تو، و رحمت خدا و برکات خدا بر شما باد ای اهل بیت، به درستی که خدا مستحقّ حمد است و بزرگوار است «1».

در روایت معتبر دیگر: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: در شب زفاف حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد من آمد و دست مرا گرفت فرمود: برخیز به نام خدا و بگو: می روم با

ص: 213

برکت خدا، آنچه خدا خواهد واقع می شود، و قوّتی نیست در امور مگر به خدا، توکّل کردم بر خدا. پس مرا آورد به نزد فاطمه نشانید و گفت: خدایا این هر دو احبّ خلقند بسوی من، پس تو دوست دار ایشان را و برکت ده در فرزندان ایشان، و از جانب خود حافظی بر ایشان مقرّر کن، و پناه می دهم ایشان را به تو و ذریّت ایشان را از شرّ شیطان رجیم «1».

در کتب معتبره خاصّه و عامّه از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده اند که: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مجمع صحابه، حضرت فاطمه علیها السّلام را به من تزویج نمود، و بعد از آن یک ماه صبر کردم و از امر فاطمه چیزی در خدمت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ذکر نکردم از شرم آن حضرت، و لیکن هرگاه با آن حضرت به خلوت می نشستم می فرمود: ای ابو الحسن چه نیکو است زوجه تو، شاد باش ای ابو الحسن که تزویج کردم به تو بهترین زنان عالمیان را.

چون یک ماه گذشت، به نزد من آمد برادرم عقیل بن أبی طالب- به روایت دیگر جعفر و عقیل- و گفت: ای برادر به هیچ چیز آن قدر شاد نشدم مانند شادی که مرا به هم رسید از تزویج تو با فاطمه دختر محمّد، ای برادر چرا از آن حضرت سؤال نمی کنی که فاطمه را به تو عطا کند و دیده ما روشن گردد به زفاف شما؟ علی علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند که من نیز می خواهم و لیکن حیا مانع است که این معنی را در خدمت رسول خدا اظهار کنم.

پس عقیل مرا سوگند داد برداشت و با خود برد، در اثنای راه امّ ایمن را ملاقات کردیم، امّ ایمن گفت: بگذارید که در این باب من با حضرت سخن بگویم که سخن زنان در این باب انفع است، پس امّ ایمن برگشت به نزد امّ سلمه و با او در این باب مصلحت کرد، و امّ سلمه سایر زنان حضرت را طلبید و همه رفتند به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در وقتی که آن حضرت در حجره عایشه بود، و به خدمت آن حضرت عرض کردند که: برای امری جمع شده ایم که اگر خدیجه در حیات می بود هرآینه دیده اش به آن روشن می گردید.

ص: 214

امّ سلمه گفت: چون نام خدیجه را بردم، رسول خدا گریان شد و فرمود: مثل خدیجه کجاست؟ مرا تصدیق کرد وقتی که همه مردم مرا تکذیب کردند، و مرا یاری کرد بر دین خدا و معاونت کرد مرا به مال خود، حق تعالی مرا امر کرد که بشارت دهم خدیجه را که حق تعالی خانه ای در بهشت از قصبات زمرّد بنا کرده است که در آن خانه تعب و مشقّت نمی باشد.

امّ سلمه گفت: ما گفتیم: پدران و مادران ما فدای تو باد یا رسول اللّه، هر چه در فضائل خدیجه بیان کنی همه حق است، و او به رحمت پروردگار خود واصل گردیده و به کرامتهای حق تعالی رسیده، خدا گوارا گردانید بر او نعمتهای خود را و به رحمت خود میان ما و او در بهشت جمعیّت دهد، اینک برادر تو در دنیا و پسر عمّ تو در نسب علی بن أبی طالب می خواهد که زوجه او فاطمه را به او تسلیم نمائی.

رسول خدا فرمود: ای امّ سلمه علی چرا خود از من سؤال نکرد؟ امّ سلمه گفت: حیا مانع است او را یا رسول اللّه، امّ ایمن گفت: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با من گفت: برو و علی را حاضر ساز، پس حضرت امیر علیه السّلام فرمود: چون امّ ایمن مرا طلبید به خدمت حضرت رفتم، زنان رسول خدا برخاستند و من در خدمت آن حضرت نشستم، از شرم سر به زیر افکندم، پس رسول خدا فرمود: می خواهی زوجه تو را به تو تسلیم نمایم؟ پس من از شرم سر به زیر افکندم و گفتم: بلی فدای تو شود پدر و مادرم، رسول خدا فرمود: امشب یا فردا شب ان شاء اللّه فاطمه را به تو تسلیم می کنم.

پس من از خدمت آن حضرت شاد بیرون آمدم، و رسول خدا زنان خود را طلبید امر فرمود که فاطمه را زینت کنند و او را خوشبو گردانند و حجره ای برای او فرش کنند و از قیمت زره که به امّ سلمه سپرده بود ده درهم گرفت و به من داد فرمود: یا علی خرما و روغن و کشک بخر، پس خریدم و به خدمت حضرت آورده و حضرت دست مبارک خود را بر زده سفره ای از پوست طلبید و به دست مبارک خود خرما و روغن را با کشک ممزوج می کرد تا آنکه چنگالی ساخت، پس فرمود: یا علی هر که را می خواهی بطلب.

پس به سوی مسجد آمدم در وقتی که اصحاب آن حضرت همه در مسجد بودند گفتم

ص: 215

که: حضرت رسول شما را طلبیده است بیائید، پس همه برخاستند و متوجّه خانه آن حضرت شدند، من برگشتم خدمت آن حضرت و گفتم: جماعت بسیاری آمدند، پس حضرت دستمالی بر روی سفره افکند و فرمود: ده کس ده کس بیاور طعام بخورند و بیرون روند، ایشان به این نحو می آمدند و می خوردند و بیرون می رفتند و از طعام هیچ کم نمی شد، تا آنکه هفتصد مرد و زن از آن طعام تناول کردند به برکت آن حضرت.

و به روایت دیگر: ندای حضرت امیر علیه السّلام به اعجاز آن حضرت رسید به جمیع اهل مدینه و اطراف آن، و از نخلستانها و زراعتهای خود متوجّه خانه آن حضرت شدند، و برای ایشان نطعها در مسجد افکندند، همه از آن طعام خوردند و سیر شدند، و عدد ایشان بیش از چهار هزار کس بود، تا سه روز می آمدند و از آن طعام می خوردند و چیزی کم نمی شد.

امّ سلمه گفت که: پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی و فاطمه را طلبید، علی را به دست راست خود گرفت و فاطمه را به دست چپ و هر دو را به سینه خود چسبانید، و میان دو دیده آن نور دیده خود را بوسید و او را به علی تسلیم کرد و گفت: یا علی نیکو زنی است زن تو، پس رو به فاطمه کرد و فرمود: نیکو شوهری است شوهر تو، پس برخاست و ایشان را با خود برد تا آنکه داخل خانه ای کرد که از برای ایشان مهیّا کرده بودند، و از خانه بیرون آمد و دو پیکر در را گرفت به دستهای مبارک خود و فرمود: خدا شما را مطهّر گرداند و نسل شما را پاک و پاکیزه گرداند، من یارم با هر که با شما یار است و جنگم با هر که با شما در جنگ است، شما را به خدا می سپارم و خدا را خلیفه خود بر شما می گردانم.

و به روایت دیگر فرمود که: مرحبا به دو دریای علم که با یکدیگر ملاقات کردند، مرحبا به دو نجم آسمان سعادت و شرف که با یکدیگر مقترن گردیدند، حضرت امیر فرمود: سه روز حضرت رسول به نزد ما نیامد، چون صبح روز چهارم شد خواست که به نزد ما بیاید، اسماء بنت عمیس را دید که در بیرون حجره ما ایستاده است به او فرمود که:

برای چه اینجا ایستاده ای و مرد بیگانه در این حجره هست؟ اسماء گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، عروس را که به خانه شوهر می برند ناچار است از زنی که نزد او باشد و به خدمات او قیام نماید، من از برای خدمت آن حضرت ایستاده ام، حضرت فرمود: ای

ص: 216

اسماء حق تعالی حوایج دنیا و آخرت تو را برآورد.

حضرت امیر فرمود که: آن بامداد بسیار سرد بود، من و فاطمه در زیر عبا خوابیده بودیم، چون سخن حضرت را شنیدیم خواستیم که برخیزیم، حضرت ما را سوگند داد که به حقّ من بر شما که از جای خود حرکت مکنید تا من برگردم بسوی شما، پس بر حال خود ماندیم تا حضرت بر بالین ما آمد و نزدیک سر ما نشست و پاهای خود را در میان ما داخل کرد.

پس من پای راستش را گرفتم و به سینه خود چسبانیدم، فاطمه پای چپش را گرفت و به سینه خود چسبانید، و پاهای مبارکش را گرم کردیم. چون پاهای مبارکش گرم شد فرمود: یا علی کوزه آبی بیاور، چون کوزه را آوردم سه مرتبه آب دهان مبارک در آن انداخت و آیه ای چند از قرآن بر آن خواند و فرمود: یا علی از این آب بخور و اندکی در ته کوزه بگذار. چون آشامیدم باقی را در سر و سینه من ریخت و فرمود که: حق تعالی هر بدی را از تو دور گرداند یا ابو الحسن و پاک گرداند تو را از گناهان و عیبها پاک گردانیدنی، و فرمود: آبی تازه بیاور، چون آوردم باز سه مرتبه آب دهان مبارک خود را در آن ریخت و آیات قرآن بر آن خواند و به فاطمه علیها السّلام داد و فرمود: بیاشام و اندکی در تهش بگذار، پس باقیمانده آب را بر سر و سینه اش ریخت و فرمود: خدا هر بدی را از تو دور گرداند و پاک گرداند تو را از گناهان و عیبها پاک گردانیدنی، و مرا از خانه بیرون کرد و با فاطمه خلوت کرد، از او پرسید که: چه حال داری ای دختر؟ و شوهر خود را چگونه یافتی؟ فاطمه گفت: ای پدر نیکو شوهری است و لیکن زنان قریش به نزد من آمدند و گفتند: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تو را تزویج کرده است به مردی که پریشان است و مالی ندارد، حضرت فرمود: ای دختر پدر تو و شوهر تو پریشان نیستند، به تحقیق که عرض کردند بر من خزینه های زمین را و من نخواستم، و اختیار ثواب آخرت کردم، ای دختر اگر بدانی آنچه پدر تو می داند هرآینه دنیا را در نظر تو قدری نخواهد بود، به خدا سوگند ای دختر که در خیر خواهی تو تقصیر نکردم و تو را به کسی تزویج کرده ام که اسلامش از همه کس پیشتر است و علمش از همه بیشتر است و حلمش از همه بزرگتر است، ای دختر حق تعالی از

ص: 217

میان جمیع اهل زمین دو کس را اختیار کرده است یکی را پدر تو گردانیده است و دیگری را شوهر تو، ای دختر نیکو شوهری است شوهر تو، در هیچ امری مخالفت او را روا مدار.

پس حضرت صدا زد مرا طلبید، گفتم: لبّیک یا رسول اللّه، پس فرمود: داخل خانه خود شو و مهربانی کن با زوجه خود، به درستی که فاطمه پاره تن من است، هر چه او را به درد آورد مرا به درد می آورد، و هر چه او را شاد گرداند مرا شاد می گرداند، شما را به خدا می سپارم و خدا را خلیفه خود می گردانم بر شما.

پس امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند که تا فاطمه از دنیا رفت هرگز او را به غضب نیاوردم، و هرگز امری که بر طبع او گران بود بجا نیاوردم، و هرگز او مرا به غضب نیاورد و در هیچ امری نافرمانی من نکرد، و هرگاه که به او نظر می کردم جمیع غمها و المها از سینه من بیرون می رفت.

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخاست که بیرون رود، فاطمه گفت: ای پدر من طاقت خدمت خانه ندارم، خادمی برای من بگیر که مرا خدمت کند و مرا یاری کند در امور خانه، فرمود: ای فاطمه نمی خواهی چیزی که از خادم بهتر باشد؟

امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: بگو بلی، فاطمه گفت: ای پدر می خواهم آنچه بهتر است از خادم، حضرت فرمود: هر روز سی و سه مرتبه سبحان اللّه و سی و سه مرتبه الحمد للّه و سی و چهار مرتبه اللّه اکبر بگو، که این صد تسبیح است در زبان و هزار ثواب دارد در میزان. ای فاطمه اگر این تسبیح را در صبح هر روز گوئی، حق تعالی کفایت می کند امور دنیا و آخرت تو را «1».

ابن بابویه به سند معتبر از ابن عبّاس روایت کرده است که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: حق تعالی میانه من و علی برادری انداخت و در بالای هفت آسمان دختر مرا به او تزویج کرد، و گواه گرفت بر تزویج او ملائکه مقرّبان را، و او را وصی و خلیفه من گردانید، پس علی از من است و من از اویم، و دوست او دوست من است و دشمن او دشمن من

ص: 218

است، به درستی که ملائکه تقرّب می جویند بسوی حق تعالی به محبّت او «1».

و ایضاً به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که روزی امّ ایمن به خدمت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و در میان چادر خود چیزی داشت، حضرت به او فرمود: با خود چه داری؟ امّ ایمن گفت: به عروسی فلان زن رفته بودم و بر او نثاری کردند، این از نثار اوست، پس امّ ایمن گریست و گفت: یا رسول اللّه فاطمه را تزویج کردی و بر او چیزی نثار نشد، حضرت فرمود: ای امّ ایمن چرا دروغ می گوئی، به درستی که حق تعالی چون تزویج کرد فاطمه را به علی، امر کرد درختان بهشت را که نثار کنند بر اهل بهشت از زیورهای خود و حلّه ها و یاقوت و مروارید و زمرّد و حریر خود، و برداشتند از آنها آنچه نتوانند وصف کرد، حق تعالی درخت طوبی را به مهر فاطمه داد و آن را در خانه علی علیه السّلام قرار داد «2».

علی بن ابراهیم به سند معتبر روایت کرده است: هر که خواستگاری فاطمه علیها السّلام را نزد حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می کرد، حضرت رو از او برمی گردانید و اظهار کراهت می نمود، چون خواست که او را به امیر المؤمنین علیه السّلام تزویج کند، پنهان به فاطمه علیها السّلام اظهار نمود، آن حضرت در جواب گفت: اختیار من با تو است و لیکن زنان قریش در حقّ علی می گویند:

او مردی است شکم بزرگ، و دستهای بلند دارد، و بندهای استخوانش گنده است، و پیش سرش مو ندارد، و چشمهای بزرگ دارد، پیوسته دندانهایش به خنده گشاده است، و مالی ندارد. فرمود: ای فاطمه مگر نمی دانی که حق تعالی مشرف شد بر دنیا و مرا اختیار کرد بر جمیع مردان عالم، پس بار دیگر مشرّف شد بر دنیا و اختیار کرد علی را بر مردان عالمیان، پس مطّلع شد بر دنیا و تو را اختیار کرد بر زنان عالمیان.

ای فاطمه! در شبی که مرا به آسمان بردند، دیدم بر صخره بیت المقدس نوشته بود: لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه، أیّدته بوزیره و نصرته بوزیره. یعنی: محمّد را تقویت کردم به وزیر او و یاری کردم او را به وزیر او، پس از جبرئیل پرسیدم: کیست وزیر من؟ گفت:

ص: 219

علی بن أبی طالب علیه السّلام.

چون به سدره المنتهی رسیدم باز این را بر آن نوشته دیدم، چون به عرش رسیدم مثل این را بر قوائم عرش نوشته دیدم، چون داخل بهشت شدم درخت طوبی را در خانه علی دیدم و در بهشت هیچ قصری و منزلی نیست مگر آنکه از آن درخت شاخه ای هست، و بالای آن درخت سبدهاست از حلّه های سندس و استبرق بهشت، و برای هر بنده مؤمنی هزار هزار سبد هست، در هر سبدی صد هزار حلّه هست، و هیچ حلّه ای از آنها به حلّه دیگر شبیه نیست، و هر یک به رنگی است، و جامه های اهل بهشت از آن است، و در میان آن درخت نوری است کشیده، و عرض بهشت مانند عرض آسمانها و زمین است، و مهیّا شده است برای مؤمنین به خدا و رسول.

اگر سواره در سایه آن درخت صد هزار سال بتازد، از سایه آن به در نمی رود، و این است تفسیر قول حق تعالی وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ «1» و پائین آن درخت میوه ها و طعامهای اهل بهشت است که آویخته است در میان خانه های ایشان، و در هر شاخه ای از آن صد نوع میوه است از آن میوه ها که شبیه آن را در دنیا دیده اید و از آنها که ندیده اید، و از آنچه شنیده اید شبیه آن را و از آنچه نشنیده اید؛ و هر میوه که چیده می شود از آن درخت، در همان ساعت مثل آن به جای او می روید، چنانچه حق تعالی فرموده است که لا مَقْطُوعَهٍ وَ لا مَمْنُوعَهٍ «2» و در بیخ آن درخت نهری جاری می شود که از آن نهر منشعب می شود چهار نهر، که حق تعالی فرموده است: اوّل نهرها آبی که هرگز متغیّر نمی شود، دوّم نهرها شیری که مزه اش متغیّر نمی گردد، سوّم نهرها شرابی که لذّت بخشنده است آشامندگان را، چهارم نهرها از عسل صاف کرده.

ای فاطمه! حق تعالی به من عطا کرده است در حقّ علی هفت خصلت: او اوّل کسی است که با من از قبر بیرون می آید، و اوّل کسی است که با من بر صراط می ایستد و خطاب می کند به آتش جهنّم که: این را بگیر و آن را بگذار، و اوّل کسی است که با من جامه

ص: 220

می پوشد، و اوّل کسی است که با من در جانب راست عرش می ایستد، و اوّل کسی است که با من در بهشت را می کوبد، و اوّل کسی است که با من در درجات علّیّین ساکن می گردد، و اوّل کسی است که با من می نوشد از شراب سر به مهر بهشت، و در این باید که رغبت کنند رغبت کنندگان.

ای فاطمه! اینهاست که حق تعالی به علی کرامت کرده است در آخرت و مهیّا گردانیده است برای او در بهشت، اگر در دنیا مالی ندارد در آخرت این عظمت و جلالت دارد. امّا آنکه گفتی که شکم او بزرگ است، حق تعالی او را مملوّ از علم گردانیده است و او را از میان امّت من به علم من مخصوص ساخته است؛ و امّا آنکه گفتی پیش سرش مو ندارد و دیده هایش گشاده است، به درستی که حق تعالی او را به صفت حضرت آدم آفریده است؛ و امّا بلندی دستهای او، پس حق تعالی برای آن دستهای او را بلند گردانیده است که دشمنان خدا و دشمنان مرا به آن به قتل رساند، و حق تعالی به برکت او دین مرا غالب خواهد گردانید بر همه دینها هر چند نخواهند مشرکان، و به او حق تعالی فتحها کرامت خواهد کرد، و مقاتله خواهد نمود با مشرکان و کافران بر تنزیل قرآن، و با منافقان و بغی کنندگان و بیعت شکنندگان و از دین به در روندگان بر تأویل قرآن، و حق تعالی از پشت او بیرون خواهد آورد دو سیّد جوانان اهل بهشت را، و به آنها عرش خود را زینت خواهد داد در قیامت.

ای فاطمه! حق تعالی پیغمبری نفرستاد مگر آنکه فرزندان او را از صلب او قرار داد، و ذریّت مرا از صلب علی بیرون خواهد آورد، اگر علی نمی بود ذریّت من در زمین نمی ماند.

پس فاطمه فرمود: بر او اختیار نمی کنم احدی از اهل زمین را، پس حق تعالی فاطمه را به علی تزویج نمود «1».

ابن بابویه و دیگران به سندهای معتبر از حضرت امام زین العابدین و امام جعفر صادق و حضرت امام رضا علیهم السّلام روایت کرده اند که: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: من

ص: 221

تزویج حضرت فاطمه را در خاطر داشتم شب و روز، در این خیال بودم و جرأت نمی کردم که به خدمت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عرض نمایم، تا آنکه روزی به خدمت آن حضرت رفتم، فرمود که: یا علی آیا می خواهی تو را کدخدا کنم، گفتم: رسول خدا مصلحت را بهتر می داند، و آن حضرت می خواست که یکی از زنان قریش را به من تزویج نماید، من می ترسیدم که فاطمه از دست من بیرون رود، روزی بی خبر نشسته بودم، ناگاه فرستاده حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد من آمد و گفت: اجابت کن حضرت را که تو را می طلبد و به زودی بیا، هرگز آن حضرت را به آن فرح و شادی ندیده بودم.

حضرت فرمود: بشتاب رفتم به خدمت آن حضرت و او را در حجره امّ سلمه یافتم.

چون نظر مبارکش بر من افتاد، اثر سرور و شادی از جبین مبارکش ظاهر شد و شکفته گردید و خندان شد به حدّی که نور دندانهای منوّرش ساطع شد، پس فرمود: یا علی حق تعالی کفایت کرد برای من آنچه را من اهتمام به آن داشتم از تزویج تو، گفتم: چگونه است یا رسول اللّه؟ فرمود: جبرئیل به نزد من آمد، از سنبل و قرنفل بهشت با خود آورد، پس من گرفتم آنها را و بوئیدم و گفتم: سبب آوردن این سنبل و قرنفل چیست؟

جبرئیل گفت: حق تعالی امر فرمود ساکنان بهشت را از ملائکه و هر که در بهشت است که بیارایند و زینت نمایند جمیع باغستانهای بهشت را با زمینها و میوه ها و قصرهای آنها، و امر کرد بادهای بهشت را که بوزیدند به انواع بوهای خوش، و امر کرد حوریان بهشت را که تلاوت نمایند سوره های طه و طواسین و یس و حمعسق را، پس منادی از زیر عرش ندا کرد که: امروز ولیمه علی علیه السّلام است، به درستی که من شما را گواه می گیرم که تزویج کردم فاطمه دختر محمّد را به علی بن أبی طالب برای آنکه پسندیده ام ایشان را برای یکدیگر.

پس حق تعالی ابر سفیدی فرستاد که بارید بر ایشان از مرواریدها و زبرجدها و یاقوتهای خود، برخاستند ملائکه و فرو ریختند از سنبل و قرنفل بهشت، و این از نثار ملائکه است که برای تو آورده ام، پس حق تعالی امر کرد ملکی از ملائکه بهشت را که او را راحیل می گویند، و در میان ملائکه به فصاحت و بلاغت او ملکی نیست که خطبه بخواند،

ص: 222

پس خطبه خواند که مثل آن خطبه را اهل آسمان و زمین نشنیده بودند. پس منادی ندا کرد: ای ملائکه و ای ساکنان بهشت من! برکت فرستید بر علی بن أبی طالب که حبیب و دوست محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و بر فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، به تحقیق که من برکت فرستاده ام بر ایشان، به درستی که من تزویج کردم محبوبترین زنان را بسوی خود با محبوبترین مردان بسوی خود بعد از پیغمبر آخر الزّمان صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، پس راحیل گفت: برکتی که بر ایشان فرستاده زیاده از آنچه مشاهده کردیم امروز ظاهر گردانیدی از کرامت ایشان چه خواهد بود؟

حق تعالی ندا کرد: ای راحیل از برکت من بر ایشان آن است که جمع می کنم ایشان را بر محبّت خود و می گردانم ایشان را حجّت خود بر خلق خود، به عزّت و جلال خود سوگند یاد می کنم که از ایشان خلقی خواهم آفرید و از ایشان ذریّتی به وجود خواهم آورد و ایشان را خزینه داران خود در زمین و معدنهای علم خود خواهم گردانید، و ایشان مردم را دعوت خواهند کرد بسوی دین من، و به ایشان حجّت بر خلق خود تمام می کنم بعد از پیغمبران. پس بشارت باد تو را یا علی که حق تعالی تو را کرامتی کرده که به احدی از خلق چنین کرامتی نکرده، و من تزویج کردم فاطمه را به تو به نحوی که خداوند رحمان او را به تو تزویج کرد، و راضی شدم از برای فاطمه آنچه خدا از برای او راضی شده، پس بگیر زوجه خود را که سزاوارتری به او از من، و به تحقیق که خبر داد مرا جبرئیل که بهشت مشتاق است به سوی تو و فاطمه، اگر نه این بود که حق تعالی مقدّر کرده است که از شما بیرون آورد حجّتهای خود را بر خلق، هرآینه دعای بهشت و اهل بهشت را در حقّ شما مستجاب می کرد و شما را در این زودی به ایشان می رسانید، پس نیکو برادر و داماد و مصاحبی تو از برای من، و کافی است مرا خشنودی خدا از خشنودی دیگران.

پس امیر المؤمنین علیه السّلام عرض کرد: یا رسول اللّه آیا قدر من به جائی رسیده است که مرا در بهشت یاد می کنند، و حق تعالی مرا در میان ملائکه خود تزویج می نماید؟ حضرت فرمود که: چون حق تعالی گرامی دارد ولیّ خود را و دوست خود را، گرامی می دارد او را به آنچه چشمها ندیده باشد و گوشها نشنیده باشد، پس حق تعالی این کرامتها را به تو عطا کرده است ای علی، پس علی علیه السّلام فرمود: رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ

ص: 223

عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی «1» پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت: آمین یا ربّ العالمین و یا خیر النّاصرین «2».

در کتاب قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که در شب زفاف حضرت فاطمه و امیر المؤمنین علیهما السّلام فراش ایشان که در زیر افکنده بودند پوست گوسفندی بود، چون می خواستند بر روی آن بخوابند می گردانیدند و پشتش را بالا می کردند و بر روی آن می خوابیدند، و بالش ایشان از پوستی بود که در میانش لیف خرما پر کرده بودند، و مهر آن حضرت زره آهنی بود «3».

شیخ طوسی به سند معتبر از موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت کرده است که چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه را به علی تزویج کرد و جمعی از قریش به خدمت آن حضرت آمده و گفتند: تو تزویج کردی فاطمه را به علی به مهر خسیسی، حضرت فرمود: من دختر خود را به علی تزویج نکردم، خدا او را به آن حضرت تزویج کرد در شبی که مرا به معراج بردند به سدره المنتهی، پس وحی رسید که نثار کن آنچه بر تو هست، پس نثار کرد مروارید و مرجان و انواع جواهر، پس حوریان بهشت مبادرت کردند و ربودند و آنها را به هدیه می فرستادند از برای یکدیگر، و فخر می کنند به آن و می گویند که: اینها از نثار فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.

چون شب زفاف فاطمه شد، حضرت استر اشهب خود را حاضر ساخت و قطیفه ای بر روی آن افکند و فاطمه را بر آن سوار کرد، امر کرد سلمان را که سر استر را بکشد، و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از پی استر می رفت، پس در اثنای راه در میان هوا صداهای بسیار شنیدند، ناگاه جبرئیل فرود آمد با هفتاد هزار ملک، و میکائیل فرود آمد با هفتاد هزار ملک، و حضرت از ایشان پرسید که: برای چه به زمین آمده اید؟ گفتند: آمده ایم برای زفاف فاطمه و علی علیهما السّلام، پس جبرئیل و میکائیل تکبیر گفتند و ملائکه با ایشان موافقت کردند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم تکبیر گفت، پس تکبیر گفتن در عروسیها در آن شب

ص: 224

مقرّر شد «1».

ایضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حق تعالی ربع دنیا را مهر فاطمه علیها السّلام گردانید، و بهشت و دوزخ را مهر او گردانید که دشمنان خود را داخل جهنّم می کند و دوستان خود را داخل بهشت می کند، اوست صدّیقه کبری، و جمیع پیغمبران گذشته بر معرفت و ولادت او مبعوث گردیده اند «2».

در قرب الاسناد به سند موثّق از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که مهر حضرت فاطمه علیها السّلام زرهی بود که به سی درهم می ارزید «3».

مؤلّف گوید که: اشهر آن است که مهر آن حضرت پانصد درهم بود که به حساب این زمان سه تومان و یک هزار و پانصد دینار می شود.

قطب راوندی روایت کرده است که در هنگام ولیمه حضرت فاطمه علیها السّلام جبرئیل هدیه ای از آسمان آورد، و آن سبدی بود که در آن نان و مویز بهشت بود، و یک به از میوه های بهشت آورد. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دست خود آن را به دونیم کرد، نصف آن را به علی و نصف آن را به فاطمه داد و فرمود: این هدیه ای است از بهشت برای شما «4».

ابن شهر آشوب روایت کرده است که: جبرئیل از آسمان حلّه ای از برای حضرت فاطمه علیها السّلام آورد که قیمت آن برابر جمیع دنیا بود، چون آن حضرت آن جامه را پوشید جمیع زنان قریش متحیّر شدند زیرا که مثل آن ندیده بودند و گفتند: از کجا آوردی این را؟

حضرت فرمود: این از جانب خداست «5».

ایضا از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حق تعالی وحی کرد به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فاطمه را بگو که: نافرمانی علی نکند، که اگر او به غضب آید من به غضب می آیم از برای غضب او «6».

ایضا از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: حق تعالی به حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ص: 225

وحی کرد که: من از جانب علی خمس دنیا و ثلث بهشت را به فاطمه بخشیدم، و از برای او در زمین چهار نهر مقرّر ساختم: نهر فرات و نیل مصر و نهروان و نهر بلخ، و تو او را در زمین تزویج کن به پانصد درهم تا سنّتی گردد از برای امّت تو «1».

به روایت دیگر: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی! من فاطمه را به تو تزویج کردم به امر حق تعالی بر صداق خمس زمین و چهارصد و هشتاد درهم «2».

ایضا از جابر انصاری روایت کرده است که: چون شب زفاف حضرت فاطمه علیها السّلام شد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در پیش بود، جبرئیل از جانب راست و میکائیل از جانب چپ بود، و هفتاد هزار ملک از عقب آن حضرت بودند و تسبیح و تقدیس حق تعالی می گفتند تا طلوع صبح «3».

به روایت دیگر: حضرت امر کرد دختران عبد المطّلب را که همراه فاطمه بروند، فرح و شادی کنند و رجزها بخوانند و تسبیح و تحمید حق تعالی بگویند، و چیزی که خدا نمی پسندد نگویند، جابر گفت: پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت را بر ناقه سوار کرد- به روایت دیگر: بر استر اشهب خود سوار کرد- سلمان مهارش را گرفت و بر دوش هفتاد حوریّه می رفتند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عقیل و حمزه و جعفر و اهل بیت از عقب او می رفتند و شمشیرهای برهنه در دست داشتند، و زنان حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از پیش او می رفتند و رجز می خواندند، تا آنکه علی و فاطمه را در حجره عزّت و سعادت به یکدیگر سپردند. چون صبح شد، حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد ایشان آمد و کاسه ای از شیر برای ایشان آورد و به فاطمه فرمود: بخور فدای تو گردد پدرت، و به امیر المؤمنین فرمود:

بیاشام فدای تو گردد پسر عمّت «4».

در کتاب کشف الغمّه از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که گفت: شنیدم از فاطمه علیها السّلام که فرمود: شبی که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در فراش من در آمد، شنیدم که زمین با آن حضرت سخن می گفت و از آن حالت ترسان گردیدم، چون صبح شد،

ص: 226

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد من آمد مرا ترسناک یافت، چون قصّه را به حضرت نقل کردم به سجده در آمد و شکر حق تعالی به تقدیم رسانید، پس سر از سجده برداشت و فرمود:

ای فاطمه بشارت باد تو را به فرزندان طیّب و نیکو، به درستی که حق تعالی شوهر تو را فضیلت داده است بر سایر خلق خود، و امر کرده است زمین را که خبر دهد او را به آنچه بر روی آن واقع می شود از مشرق و مغرب «1».

قطب راوندی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از خانه بیرون آمد و روی مبارکش خندان بود و نوری از آن ساطع بود مانند ماه تابان، پس عبد الرّحمن بن عوف برخاست و گفت: یا رسول اللّه این نور چیست که در روی تو مشاهده می کنم؟ حضرت فرمود: به سبب بشارتی است که به من رسیده است در باب برادر و پسر عمّ من و دختر من، که حق تعالی تزویج کرده است فاطمه را به علی و امر کرده است «رضوان» خزانه دار بهشت را که درخت طوبی را به حرکت درآورد، پس بر آنها به بار آورد درخت طوبی به عدد محبّان اهل بیت رسول خدا، و آفرید در زیر آن درخت ملکی چند از نور و به هر ملکی از ملایک براتی از آن داد. چون قیامت برپا شود آن ملائکه ندا کنند در میان خلایق، پس نماند محبّی از دوستان اهل بیت مگر آنکه یکی از آن براتها را به او دهند، و در آن برات نوشته باشد که او آزاد است از آتش جهنّم، پس در آن روز به برکت برادر و پسر عم و دخترم بنده های بسیار از آتش جهنّم آزاد شوند «2».

در کتاب کشف الغمّه از طریق مخالفان به سندهای بسیار روایت کرده است که:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: هر که فاطمه را از من خواستگاری می نمود جواب نمی گفتم و انتظار وحی پروردگار خود می کشیدم، تا آنکه در شب بیست و چهارم ماه مبارک رمضان جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمّد خداوند علیّ اعلی تو را سلام می رساند و جمع کرد روحانیّان و کرّوبیان را در وادی که آن را «فسخ» می گویند در زیر درخت طوبی و تزویج کرد فاطمه را به علی، من خطبه کننده بودم و خداوند عالمیان ولیّ

ص: 227

فاطمه بود، امر کرد درخت طوبی را که بردارد از حلی و حلل و مروارید و یاقوت، پس بر ایشان نثار کرد و حوریان بهشت آن نثارها را ربودند، و هر که بیشتر و بهتر برداشته است فخر می کند تا روز قیامت و می گوید که: این نثار فاطمه است.

چون شب زفاف شد، جبرئیل و میکائیل و اسرافیل با هفتاد هزار ملک به زیر آمدند و «دلدل» را برای فاطمه آوردند، و جبرئیل لجام آن را گرفت و اسرافیل رکاب را گرفت و میکائیل ایستاده بود در پهلوی دلدل و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جامه های او را درست می کرد، پس جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و جمیع ملائکه تکبیر گفتند، و سنّت جاری شد در تکبیر گفتن در زفاف تا روز قیامت «1».

و صاحب کتاب فردوس الاخبار که از مشاهیر مخالفان است از ابن عبّاس روایت کرده است که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با علی بن أبی طالب علیه السّلام فرمود که: یا علی حق تعالی فاطمه را به تو تزویج نمود، زمین را مهر او گردانید، پس هر که بر روی زمین راه رود و دشمن تو باشد، حرام بر روی زمین راه رفته «2».

در کشف الغمّه از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: روزی حضرت فاطمه علیها السّلام شکایت کرد از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که هر چه به هم می رساند میان فقرا و مساکین قسمت می کند، حضرت فرمود که: ای فاطمه می خواهی که مرا به خشم آوری در باب برادرم و پسر عمّم، به درستی که خشم او خشم من است، و خشم من خشم خداست، پس حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود: پناه می برم به خدا از غضب خدا و رسول «3».

کلینی به سندهای معتبر از امام محمّد باقر و حضرت صادق علیهما السّلام روایت کرده است که:

حضرت امیر علیه السّلام فاطمه علیها السّلام را تزویج نمود به برد کهنه و زرهی که سی درهم می ارزید و فراشی از پوست گوسفند که هرگاه می خواستند بخوابند می گردانیدند و بر روی پشم آن می خوابیدند «4».

ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد فاطمه علیها السّلام

ص: 228

آمد فاطمه می گریست، پرسید: چرا گریه می کنی؟ به خدا سوگند اگر در میان اهل من از او بهتری می بود من تو را به او تزویج می کردم، و من تو را به او تزویج نکردم خدا تو را به او تزویج کرد، و خمس دنیا را صداق تو گردانید تا آسمان و زمین باقی است «1».

ایضا به سند حسن از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: غیرتی در حلال روا نیست بعد از آنکه حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به علی و فاطمه علیهما السّلام در شب زفاف گفت: کاری نکنید تا من نزد شما بیایم، چون به نزد ایشان آمد پاهای مبارکش را در میان ایشان دراز کرد در رختخواب «2».

ایضا روایت کرده است که: در مبارک باد زفاف حضرت فاطمه علیها السّلام می گفتند: «بالرفاء و البنین» چنانچه در میان ایشان متعارف بود، یعنی: این مزاوجت مقرون باد به اتّفاق و پسرها. پیغمبر فرمود: چنین مگوئید بلکه بگوئید: «علی الخیر و البرکه» یعنی: مزاوجت با خیر و برکت باد «3».

ابن شهر آشوب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حق تعالی بر حضرت امیر علیه السّلام حرام گردانیده بود زنان دیگر را تا حضرت فاطمه علیها السّلام در حیات بود، زیرا که او طاهره بود و هرگز حائض نمی شد «4».

بعضی از محقّقان گفته اند که: حق تعالی در سوره «هل أتی» انواع نعمتهای بهشت را بیان فرموده و متعرّض ذکر حوریان نگردیده است، شاید که چون این سوره برای اهل بیت نازل شده است، حق تعالی برای رعایت حضرت فاطمه علیها السّلام حوریان را ذکر نکرده باشد «5»

فصل ششم در بیان کیفیّت معاشرت حضرت امیر علیه السلام و فاطمه علیها السّلام است

ابن بابویه به سند مخالفان از ابو هریره روایت کرده است که گفت: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با ما نماز صبح ادا کرد و اثر حزن از روی مبارکش ظاهر بود، پس برخاست و بسوی منزل فاطمه علیها السّلام رفت و ما نیز عقبش رفتیم، چون به در خانه رسید دید علی علیه السّلام در میان در خوابیده است بر روی خاک، پس نزد او نشست و خاک را از پشت او دور می کرد و می فرمود: برخیز فدای تو باد پدر و مادرم ای ابو تراب. پس دست علی را گرفت و داخل خانه فاطمه شد، ما ساعتی در بیرون در ایستادیم، پس صدای خنده بلندی شنیدیم، و مقارن آن حال حضرت بیرون آمد بسوی ما شکفته و شاد، پس گفتم: یا رسول اللّه داخل شدی با روی اندوهناک و بیرون آمدی با روی دیگر؟ فرمود: چگونه شاد نباشم و حال آنکه اصلاح کردم میان دو کس که محبوبترین اهل زمین اند به سوی اهل آسمان «1».

به روایت دیگر: چون حضرت داخل شد، فرشی برای آن حضرت انداختند و حضرت بر روی آن فرش خوابید، پس فاطمه علیها السّلام از یک طرف خوابید و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در جانب دیگر، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست علی را گرفت و بر روی ناف خود گذاشت و دست فاطمه را نیز بر ناف خود گذاشت، پیوسته با ایشان سخن می گفت تا در میان ایشان اصلاح کرد، چون بیرون آمد گفت که: چگونه شاد نباشم و حال آنکه اصلاح

ص: 229

ص: 230

کردم میان دو کس که محبوبترین اهل زمینند بسوی من.

مؤلّف گوید که: ابن بابویه رحمه اللّه گفته است که: این حدیث نزد من معتمد نیست، زیرا که علی بن أبی طالب سیّد اوصیاست و فاطمه سیّده نساء است، و میان این دو بزرگوار مناقشه و منازعه روا نیست «1».

در کتاب علل الشّرائع و بشاره المصطفی و مناقب به سندهای معتبر از ابو ذر و ابن عبّاس روایت کرده اند که: چون جعفر طیّار در حبشه بود، برای او کنیزی به هدیه فرستادند و قیمت او چهار هزار درهم بود، چون جعفر به مدینه آمد آن کنیزک را برای برادر خود امیر المؤمنین علیه السّلام به هدیه فرستاد، و آن کنیزک خدمت آن حضرت را می کرد، روزی حضرت فاطمه علیها السّلام به خانه در آمد دید سر علی علیه السّلام در دامن آن کنیزک است، چون آن حالت را ملاحظه نمود متغیّر گردید پرسید: آیا کاری کردی با او؟ حضرت امیر فرمودند: نه به خدا سوگند ای دختر محمّد کاری نکردم، الحال آنچه می خواهی بگو تا بجا آورم. گفت: می خواهم مرا رخصت دهی که به خانه پدرم روم، حضرت امیر فرمود:

رخصت دادم، پس فاطمه چادر بر سر کرد و برقع افکند و متوجّه خانه پدر بزرگوار خود گردید. پیش از آنکه فاطمه به خدمت حضرت برسد، جبرئیل از جانب خداوند جلیل بر او نازل شد و گفت: حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: اینک فاطمه به نزد تو می آید برای شکایت علی، از او در باب علی چیزی قبول مکن. چون فاطمه علیها السّلام داخل شد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: به شکایت علی آمده ای؟ گفت: بلی به ربّ کعبه، پس فرمود: برگرد بسوی علی و بگو: به رغم انف خود راضیم به آنچه کنی، پس برگشت به خدمت علی علیه السّلام و سه مرتبه گفت: به رغم انف خود راضیم به آنچه رضای تو در آن است.

حضرت امیر علیه السّلام فرمود: ای فاطمه شکایت مرا کردی به حبیب من و دوست من و یار من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، وا سوأتاه از شرمندگی نزد آن حضرت، خدا را گواه می گیرم ای فاطمه که این جاریه را آزاد کردم از برای رضای حق تعالی، و چهار صد درهم که از عطای من

ص: 231

زیاد آمده است تصدّق می کنم بر فقرای مدینه. پس جامه و نعلین پوشید و متوجّه خدمت حضرت رسول شد، پس بار دیگر جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمّد حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: بگو به علی که بهشت را به تو عطا کردم برای آزاد کردن جاریه از برای خشنودی فاطمه، و اختیار جهنّم را به تو دادم برای چهارصد درهم که تصدّق کردی، پس داخل بهشت کن هر که را خواهی به رحمت من، و هر که را خواهی از جهنّم بیرون آور به عفو من، پس در آن وقت حضرت امیر علیه السّلام فرمود: منم قسمت کننده میان بهشت و دوزخ «1».

مؤلّف گوید: در کارهای بزرگان دین و مقرّبان درگاه ربّ العالمین تفکّر نمی باید نمود، و هر چه از ایشان رسید در مقام تسلیم و انقیاد می باید بود، بسا باشد که این معارضه ها به حسب ظاهر قسمی نماید، و در واقع مشتمل بر مصلحتهای نامتناهی باشد و می تواند بود که برای آن باشد که جلالت ایشان بر دیگران ظاهر می گردد.

فصل هفتم در بیان کیفیّت شهادت حضرت فاطمه علیها السّلام

و بیان ستمهائی است که از منافقان این امّت نسبت به آن جگرگوشه حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم واقع شده، و سایر احوال آن حضرت بعد از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم

ابن بابویه به سند معتبر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که: بسیار گریه کنندگان پنج کس بودند: آدم و یعقوب و یوسف و فاطمه دختر محمّد و علی بن الحسین صلوات اللّه علیهم اجمعین. امّا آدم پس بر مفارقت بهشت آن قدر گریست که بر دو خدّ روی او اثر گریه مانند دو نهر مانده بود.

امّا یعقوب پس بر مفارقت یوسف آن قدر گریست که نابینا شد تا آنکه گفتند به او به خدا سوگند که پیوسته یاد می کنی یوسف را تا آنکه خود را به مشقّت عظیم اندازی تا هلاک شوی.

امّا یوسف پس آن قدر در مفارقت یعقوب گریست تا آنکه اهل زندان از گریه او متأذّی شدند و گفتند به او که: یا در شب گریه کن و روز ساکت باش تا ما آرام بگیریم یا در روز گریه کن و در شب ساکت باش، پس به ایشان صلح کرد که در یکی از آنها گریه کند و در دیگری ساکت باشد.

و امّا فاطمه علیها السّلام پس آن قدر گریست بر وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که اهل مدینه از گریه او

ص: 232

ص: 233

متأذّی شدند و گفتند به او که: ما را آزار کردی از بسیاری گریه خود، پس آن حضرت می رفت به مقبره شهدای احد و آنچه می خواست می گریست و به سوی مدینه برمی گشت.

و امّا علی بن الحسین بر مصیبت پدر خود بیست سال گریست- و به روایتی چهل سال- و هرگز طعام نزد او نگذاشتند که گریه نکند، و هرگز آبی نیاشامید که نگرید، تا آنکه یکی از آزادکرده های آن حضرت گفت: فدای تو شوم یا بن رسول اللّه می ترسم که خود را از گریه هلاک کنی، حضرت فرمود: شکایت می کنم مصیبت و اندوه خود را به سوی خدا، و می دانم از خدا آنچه شما نمی دانید، من هرگز به یاد نمی آورم شهادت فرزندان فاطمه را مگر آنکه گریه در گلوی من می گیرد «1».

شیخ طوسی به سند معتبر از ابن عبّاس روایت کرده است که: چون هنگام وفات حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شد، آن قدر گریست که آب دیده اش بر ریش مبارکش جاری شد.

گفتند: یا رسول اللّه سبب گریه شما چیست؟ فرمود: گریه می کنم برای فرزندان خود و آنچه نسبت به ایشان خواهند کرد بدان امّت من بعد از من، گویا می بینم فاطمه دختر خود را بر او ستم کرده باشند بعد از من و او ندا کند که: یا أبتاه یا أبتاه، و احدی از امّت من او را اعانت نکند.

چون فاطمه این سخن را شنید گریست. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: گریه مکن ای دختر، فاطمه گفت: گریه نمی کنم برای آنچه بعد از تو با من خواهند کرد و لیکن می گریم از مفارقت تو یا رسول اللّه، حضرت فرمود که: بشارت باد تو را ای دختر که زود به من ملحق خواهی شد، و تو اوّل کسی خواهی بود که از اهل بیت من به من ملحق می شود «2».

قطب راوندی از ابن عبّاس روایت کرده است که: در مرض آخر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه زهرا علیها السّلام به خدمت آن حضرت آمد، پس حضرت فرمود: خبر مرگ مرا به من رسانیده اند، پس فاطمه گریست، رسول خدا فرمود: گریه مکن که بعد از من در دنیا نخواهی ماند مگر هفتاد و دو روز و نصف روزی تا آنکه ملحق خواهی شد به من، و به من ملحق نخواهی شد تا آنکه از میوه های بهشت برای تو تحفه بیاورند، پس فاطمه

ص: 234

خندان شد «1».

کلینی و دیگران به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که: حضرت فاطمه علیها السّلام بعد از پدر بزرگوار خود هفتاد و پنج روز در دنیا ماند و حزن شدیدی بر آن حضرت داخل شده بود از مفارقت پدر خود، جبرئیل می آمد به نزد او و او را تسلّی نیکو می داد و خاطر او را خوش می کرد و خبر می داد او را از حال پدرش و مکان او، و خبر می داد او را به آنچه بعد از او واقع خواهد شد در فرزندان او، و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام اینها را می نوشت، و مصحف فاطمه این است «2».

ایضا به سند صحیح دیگر از آن حضرت روایت کرده اند که: حضرت فاطمه بعد از پدر بزرگوار خود هفتاد و پنج روز در دنیا ماند و در آن مدّت کسی آن حضرت را شاد و خندان ندید، در هر هفته دو مرتبه به زیارت قبور شهداء احد می رفت، و در روز دوشنبه و پنجشنبه نماز و دعا و گریه می کرد، بر این حال بود تا از دنیا مفارقت کرد «3».

در بعضی از کتب معتبره از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده اند که فرمود:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در پیراهنش غسل دادم، پیوسته فاطمه می گفت: پیراهن را به من بنما، چون پیراهن را می دادم می بوئید مدهوش می گردید، پس پیراهن را پنهان کردم و دیگر ندادم «4».

ابن بابویه روایت کرده است که: چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا مفارقت کرد، بلال مؤذّن آن حضرت امتناع کرد از اذان گفتن و گفت: اذان نمی گویم از برای کسی بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، پس حضرت فاطمه علیها السّلام روزی فرمود که: من می خواهم که بشنوم صدای مؤذّن پدر خود را. این خبر به بلال رسید، شروع کرد به اذان، چون بلال «اللّه اکبر» گفت، فاطمه پدر خود را و ایّام معاشرت آن حضرت را به یاد آورد و خود را از گریه ضبط نتوانست کرد، چون به «اشهد انّ محمّدا رسول اللّه» رسید، فاطمه نعره زد و بر رو در افتاد و غش کرد، مردم گمان کردند که آن حضرت از دنیا مفارقت کرد، به بلال گفتند: ترک کن

ص: 235

اذان را که دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت، پس اذان را قطع کرد و تمام نکرد.

پس حضرت فاطمه علیها السّلام به هوش آمد و بلال را فرمود که: اذان را تمام کن، او نکرد و گفت: ای بهترین زنان، بر تو می ترسم که چون صدای مرا بشنوی به اذان هلاک شوی، پس حضرت فاطمه او را معاف داشت «1».

ابن قولویه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به معراج بردند، حق تعالی به او وحی کرد که: من تو را امتحان می نمایم در سه چیز تا نظر کنم که صبر تو چگونه است، حضرت فرمود: تسلیم می کنم پروردگارا امر تو را و مرا حولی و قوّتی نیست مگر به تو. پرسید که: آن سه چیز کدام است؟

حق تعالی ندا فرمود که:

اوّل آن است که خود و عیال و اهل خود را گرسنه بداری و فقیران و محتاجان امّت را بر خود و ایشان اختیار نمائی، حضرت فرمود که: قبول کردم ای پروردگار من و راضی شدم و تسلیم کردم، از تو می طلبم توفیق و صبر را.

امّا دوّم آن است که صبر نمائی بر تکذیب امّت، و ترس و بیم بسیار از ایشان، و آنکه جان خود را در راه رضای من بذل کنی، و با کافران محاربه نمائی به جان و مال خود و صبر نمائی بر آنچه از ایشان به تو می رسد از آزار و اذیّت از اهل نفاق، و بر المها و جراحتهائی که در جنگ به تو رسد. حضرت گفت: پروردگارا قبول کردم، و راضی شدم و انقیاد نمودم، از تو می طلبم توفیق و صبر را. پس حق تعالی فرمود که:

امّا سوّم آن است که به اهل بیت تو خواهد رسید بعد از تو کشته شدن، امّا علیّ بن أبی طالب برادر تو پس خواهد یافت از امّت تو دشنام و عنف و درشتی و سرزنش، و محروم خواهند کرد او را از حقّ خود، و به مشقّت و تعب خواهند افکند او را، و ستم بر او خواهند کرد، و در آخر کار او را شهید خواهند کرد. حضرت فرمود: پروردگارا قبول کردم و انقیاد نمودم، از تو توفیق و صبر می طلبم. و امّا دختر تو پس مظلوم خواهد شد، و او را از میراث تو محروم خواهند کرد، و غصب خواهند نمود از او حقّی را که تو از برای او قرار

ص: 236

خواهی داد، و در بر شکم او خواهند زد در وقتی که او حامله باشد، و به حرم سرا و منزل او بی رخصت داخل خواهند شد، و مذلّت و خواری او را فرو خواهد گرفت، و کسی منع نخواهد کرد اشقیای امّت تو را از آنچه نسبت به او کنند، و از آن ضرب فرزندی که در شکم او باشد بیندازد، و از شدّت آن ضرب و جراحت شهید گردد. حضرت فرمود: انّا للّه و انّا الیه راجعون، قبول کردم پروردگارا و انقیاد نمودم، از تو توفیق و صبر طلب می نمایم.

پس حق تعالی فرمود که: از دختر و برادر تو دو پسر به هم خواهد رسید، یکی از ایشان را به مکر و غدر شهید خواهند کرد، و اموال او را غارت خواهند نمود، و به طعن خنجر او را مجروح خواهند گردانید، همه اینها را امّت تو نسبت به او خواهند کرد.

حضرت فرمود که: قبول کردم انّا للّه و انّا الیه راجعون و انقیاد نمودم، از تو توفیق و صبر می طلبم. پس حق تعالی فرمود که: امّا پسر دیگر را، پس امّت تو او را به جهاد خواهند طلبید و او را به بدترین حالی شهید خواهند کرد، فرزندان و برادران و خویشان او را در نظر او خواهند کشت، و حرمت او را ضایع خواهند کرد، و خیمه او را به غارت خواهند برد، در آن حال استعانت به من خواهند جست و من برای او و اهل بیت و یاران او شهادت مقرّر کردم، کشتن او حجّت خواهد بود بر جمیع اهل زمین، پس اهل آسمانها و زمینها بر او گریه خواهند کرد از روی جزع، و گریه خواهند کرد بر او ملائکه چند که به نصرت او بیایند و یاری او را در نیابند.

پس از پشت او پسری در آورم که تو را به آن پسر یاری کنم، و شبح او الحال در زیر عرش است، و پر خواهد کرد زمین را از عدالت، و رعب او را در دلهای مردم خواهم افکند، آن قدر از منافقان و کافران خواهد کشت که مردم گویند که: چرا مردم را این قدر به قتل می رساند، حضرت فرمود: انّا للّه و انّا الیه راجعون. پس ندا از جانب حق تعالی رسید که: به جانب بالا نظر کن، چون نظر کرد مردی را دید از همه کس خوش روتر و از جمیع مردان خوشبوتر، از سر و پایش نور ساطع بود. پس او را به نزدیک خود طلبید، آمد به نزد آن حضرت با جامه های نور، و سیمای خیر و سعادت از جبین او ظاهر بود، به نزدیک آمد و میان دو دیده آن حضرت را بوسید، پس حضرت ملائکه بسیار دید که بر دور او احاطه

ص: 237

کرده بودند که عدد آن ملائکه را به غیر از خدا کسی نمی دانست.

پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ای پروردگار من این مرد از برای که غضب خواهد کرد؟ و از برای که مهیّا گردانیده ای این جماعت بسیار را که بر دور اویند؟ و حال آنکه مرا وعده نصرت کرده ای و من منتظر یاری تو هستم، این جماعت که حال ایشان را بیان کردی یاران من و اهل بیت منند، و مرا خبر دادی به ستمهائی که بعد از من به ایشان خواهد رسید، اگر خواهی می توانی که مرا یاری دهی در حقّ ایشان بر آنهائی که بر ایشان ستم کنند و حال آنکه انقیاد کردم امر تو را و قبول کردم و راضی شدم، از تو می طلبم توفیق و رضا و یاری بر صبر را.

پس خطاب رسید به من که: امّا برادر تو پس جزای او نزد من آن است که جنّه المأوی را به او عطا کنم به صبری که بر این مصائب می کند، و حجّت او را بر خلایق غالب گردانم در روز قیامت، و حوض کوثر را به او واگذارم که دوستان شما را از آن آب دهد و منع کند از آن دشمنان شما را، و جهنّم را بر او سرد و سلامت گردانم، داخل جهنّم شود و بیرون آورد از آن هر که را در دل به قدر سنگینی ذرّه ای از محبّت او بوده باشد، و منزلت شماها همه را در یک درجه بهشت قرار دهم.

امّا آن دو پسر مظلوم مقتول شهید را، پس در روز قیامت عرش خود را به ایشان زینت دهم، و ایشان را در قیامت آن قدر کرامت عطا کنم که در خاطر کسی خطور نکرده باشد به سبب آن بلاها که به ایشان رسد، و زیارت کنندگان ایشان را گرامی دارم، زیرا که زیارت کنندگان ایشان زیارت کنندگان تواند، و زیارت کنندگان تو زیارت کنندگان منند، و بر من لازم است که زیارت کنندگان خود را گرامی دارم، و هر چه سؤال می کنند ایشان را عطا می کنم، و ایشان را در قیامت جزائی بدهم که آرزوی حال ایشان کند هر که بر احوال ایشان مطّلع گردد.

امّا دختر تو پس در روز قیامت او را در نزد عرش خود بازمی دارم، و او را ندا می کنم که:

حق تعالی تو را حاکم گردانیده است بر خلق خود، پس هر که ستم کرده است بر تو یا فرزندان تو، پس حکم کن در حقّ ایشان به آنچه خواهی، به درستی که من اجازت می کنم

ص: 238

حکم تو را در حقّ ایشان، پس به عرصه محشر درآید و حکم نماید که ستمکاران او و فرزندان او را داخل جهنّم کنند.

پس ستمکاران اهل بیت اخیار- یعنی عمر- فریاد برآورد که: زهی حسرت بر آنچه تقصیر کردم در اطاعت خدا و رعایت دوستان خدا، و آرزو کند که به دنیا برگردد و تدارک کند، و انگشت خود را به دندان گزد و گوید: کاش با پیغمبر راهی درست کرده بودم، و گوید: وای بر من کاش ابو بکر را یار خود نکرده بودم، و با ابو بکر گوید: کاش میان من و تو دوری می بود مانند دوری مشرق و مغرب، پس بد قرینی بودی از برای من. پس حق تعالی ایشان را ندا کند که: امروز این سخنان شما را نفعی نمی بخشد و همه در عذاب شریکید، پس ستمکار گوید که: تو امروز حکم می کنی میان بندگان خود در آنچه پیشتر اختلاف در آن می کردند یا دیگران در آن حکم می کنند، پس ندا رسد به ابو بکر و عمر که:

لعنت خدا بر ستمکاران است، آنهائی که منع می کردند مردم را از راه خدا- یعنی از متابعت امیر المؤمنین علیه السّلام ولیّ خدا- و راه خدا را به مردم کج می نمودند، و اعتقاد به قیامت نداشتند.

و اوّل کسی را که در قیامت برای او حکم خواهند کرد، محسن فرزند علی علیه السّلام خواهد بود، که حکم خواهد کرد در کشنده او عمر بن الخطّاب، و بعد از او در قنفذ که به امر او رفت و در بر شکم فاطمه زد و محسن او را شهید کرد، پس آن دو ملعون را حاضر کنند و تازیانه های آتش بر ایشان بزنند، که اگر یکی از آنها بر دریا واقع شود همه به جوش آیند از مشرق تا مغرب، و اگر بر کوههای دنیا بگذارند هرآینه خاکستر شوند.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نزد عرش حق تعالی به دو زانو در آید و با ستمکاران خود خصمی نماید خصوصا معاویه، پس ابو بکر و عمر و معاویه را به چاهی اندازند از چاههای جهنّم، و سر آن چاه را بپوشند، کسی آنها را نبیند و آنها کسی را نبینند، پس گویند آن جماعتی که ولایت و محبّت ایشان را اختیار کرده بودند: ای پروردگار ما بنما به ما آن دو کس را که گمراه کردند ما را از جنّ و انس- یعنی ابو بکر و عمر- تا ایشان را در زیر پاهای خود قرار دهیم، تا آنکه از ما پست تر باشند، و عذاب ایشان از ما شدیدتر باشد.

ص: 239

پس حق تعالی فرماید: فایده نمی کند شما را این سخنان، چون ستم کرده اید بر خود و همه در عذاب شریکید، پس در این وقت ندای وا ویلاه و وا ثبوراه برآوردند و آیند به نزد حوض کوثر سؤال کنند از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حافظان ملائکه نزد او باشند و گویند:

عفو کن از ما و ما را آب ده و از عذاب خلاص کن. حضرت به ایشان گوید: برگردید تشنه لب بسوی آتش جهنّم که نیست شراب شما امروز مگر از حمیم و غسلین، نفع نمی بخشد شما را شفاعت شافعین «1».

ابن بابویه به سند معتبر از ابن عبّاس روایت کرده است که: روزی سیّد انبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با جمعی از اصحاب در مسجد نشسته بودند، ناگاه حضرت امام حسن علیه السّلام از در درآمد، چون نظر مبارک سیّد عالم بر او افتاد بسیار گریست، فرمود: «الیّ یا بنیّ» بسوی من آی ای فرزند من و ای انیس دل مستمند، آن شاهزاده را بر زانوی راست خود بنشاند. چون زمانی شد حضرت سیّد الشّهداء امام حسین علیه السّلام از در درآمد، خواجه عالم چون بر وی نظر کرد قطرات عبرات از دیده ببارید، فرمود: ای نور دیده و ای سرور سینه من نزدیک بیا، و آن امام مظلوم را بر زانوی چپ خود نشانید. بعد از ساعتی خورشید افق عصمت و جلالت انسیّه حوراء فاطمه زهراء علیها السّلام حاضر شد، چون نظر حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر وی افتاد، بی اختیار گریه آغاز کرد و فرمود: ای فرزند گرامی نزدیک من بیا، و آن جناب را در مقابل خود نشانید. چون لحظه ای گذشت، حضرت سیّد اوصیاء علی مرتضی علیه السّلام مانند خورشید تابان از در مسجد داخل شد، چون آن جناب را دید، اشک حسرت از دیده مبارک بارید و گفت: ای پسر عمّ و ای انیس دل پرغم نزدیک من آی، و آن سرور اصحاب الیمین را در پهلوی راست خود نشانید.

اصحاب گفتند: یا رسول اللّه سبب چه بود که هر یک از شموس فلک عصمت و طهارت را که دیدی بگریستی؟ سیّد عالم فرمود که: به حقّ آن خداوندی که مرا به راستی به خلق فرستاده و از جمیع عالمیان و آدمیان مرا برگزیده، سوگند می خورم به خداوند عالمیان که من و این چهار گوهر صدف عصمت و طهارت گرامی ترین خلقیم نزد حق تعالی و او را

ص: 240

خلقی از ما گرامی تر نیست، هیچ احدی از خلق الهی را از ایشان دوست تر نمی دارم.

امّا علی بن أبی طالب، پس او برادر و دمساز و عدیل من است، و صاحب امر خلافت است بعد از من، و علمدار من است در دنیا و آخرت، ساقی حوض کوثر و شفاعت کننده روز محشر است، و مولای مسلمانان و پیشوای مؤمنان و راهنمای متّقیان است، او وصی و خلیفه و جانشین من است بر اهل بیت و امّت من در حیات و بعد از وفات من، دوستدار او دوستدار من است و دشمن او دشمن من است، حق تعالی گناهکاران امّت مرا به برکت دوستی او بیامرزد، و سیه کار مجرمان را به نور خورشید ولایت او محو نماید، و دشمنان او را به عذاب الیم معذّب سازد، سبب گریه من بر آن جناب آن بود که می دانم بعد از من امّت جفاکار با وی غدرها نمایند و منصب خلافت را از وی غصب کنند و او را بی یار و انصار در میان جمعی از کلاب اهل نار و بدترین اشرار بگذارند، پیوسته از امّت محنتها به او برسد و او به امر الهی صبر نماید، و پیوسته آنچه شرط نصیحت باشد بجا آورد، تا آنکه بدبخت ترین امّت من ضربتی بر فرق مبارک آن سلطان سریر خلافت زند که ریش مبارکش از خون سرش رنگین شود، و او بر این حال خدا را ملاقات نماید.

پس سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: امّا فاطمه، پس او سیّده زنان عالمیان و مهتر و بهتر پیشینیان و پسینیان است، و او پاره تن من و نور دو چشم من و میوه دل و جان من است، هرگاه که او به قدم عبودیّت در محراب عبادت به نزد خداوند خود بایستد و چهره به نور اخلاص برافروزد، نور او ملائکه هفت آسمان را روشنی دهد و شعاع او عرش عظیم را منوّر سازد چنانچه کواکب آسمان اهل زمین را نور بخشند، و حق تعالی در ملأ اعلا به او مباهات نماید، ندا فرماید که: ای ملائکه من نظر نمائید به این بنده من فاطمه و بهترین خلقان من چگونه در خدمت من ایستاده و جمیع مفاصل و اعضای او از خوف من به لرزه در آمده، و دل از جمیع ما سوی برداشته و متوجّه جناب اقدس من گردیده، ای گروه ملائکه گواه باشید که شیعیان و محبّان او را از آتش دوزخ ایمن گردانیدم و از عذاب خود نجات بخشیدم.

پس حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: چون جگرگوشه خود را دیدم بر بی کسی و غریبی

ص: 241

او بعد از خود گریستم، و بر آن محنتهائی که از جفاکاران امّت من به او خواهند رسید، زود باشد که در خانه او که بیت الشّرف و عزّت و مکرمت است، مذلّت و خواری در آید و رعایت حرمت او ننمایند، و هیچ از او شرم ندارند، و فدک را که خدا به او داده از او بازستانند، و او را از میراث من منع نمایند، و از هر طرف که نظر کند نه یاری یابد که او را یاری کند و نه دلسوزی که او را غمخواری نماید، و بی رحمان این امّت به او رحم ننمایند و پاس حرمت او ندارند، و او فریاد کند که یا أبتاه و یا محمّداه، هیچ کس به فریاد او نرسد، چندان که تضرّع و زاری کند هیچ کس او را یاری نکند. و پیوسته بعد از من محزون و دردناک و مکروب و غمناک گریه و زاری و ناله و بی قراری نماید، گاهی انقطاع وحی را به یاد آورد و آه جانسوز از دل پرغم برکشد، و زمانی صحبت مرا به خاطر گذراند و آتش حسرت از کانون سینه اش مشتعل گردد، چون شب گوش دهد و آواز تلاوت قرآن مرا که در نماز تهجّد می خواندم نشنود، زار زار بنالد و یاد عزّت و دولت زمان پدر بزرگوار کند و بر مذلّت و خواری خود نوحه کند، در آن وقت حقّ سبحانه و تعالی کرّوبیان ملأ اعلا را و قدسیان عالم بالا را مونس او گرداند و به دلداری او بفرستد و او را ندا کند به ندائی که مریم دختر عمران را کرده: «یا فاطمه اقنتی لربّک و اسجدی و ارکعی مع الرّاکعین» یعنی: «ای فاطمه! قنوت و خضوع کن برای پروردگار خود، و سجده کن و رکوع کن با رکوع کنندگان».

آنگاه از آن جراحتی که از بدترین خلق خدا عمر بن الخطّاب خورده باشد، صاحب فراش گردد، و وجع او اشتداد نماید و بر فراش درد و الم بی کس و غریب بخوابد، حق سبحانه و تعالی مریم مادر عیسی را به پرستاری او بفرستد که در وحشت و بی کسی انیس او باشد و در مرض و الم تیمار او نماید، چون از مرض و الم جفای امّت به تنگ آید، دست نیاز بردارد که بار خدایا مشتاق لقای تو گردیده ام، و از زندگانی سیر گشته ام، و از جفای این امّت به تنگ آمده ام، و از محنتهای دنیای غدّار ملول گشته ام، و از مفارقت پدر بزرگوار بی طاقت گردیده ام، مرا در روضات رضوان و غرفات جنان به پدر خود ملحق گردان.

پس حق سبحانه و تعالی او را به نزد من آورد، و اوّل کسی که از اهل بیت رسالت به من

ص: 242

ملحق شود او باشد. چون غمگین و مجروح به نزد من آید، دست تضرّع به درگاه قاضی الحاجات بردارم و خروش برآورم که: خداوندا ظالمان فاطمه را به عذاب خود معذّب گردان، و هر که حقّ جگرگوشه مرا غصب کرده او را به نکال خود معاقب گردان، و خوار و بی مقدار کن هر که او را خوار کرده، پیوسته در آتش جهنّم بدار هر که در بر شکم او زده و فرزندان او را شهید کرده، و هر دعائی که من کنم ملائکه آسمانها آمین گویند.

پس سیّد عالم فرمود: امّا امام حسن علیه السّلام، پس او فرزند پسندیده و نور دیده من است و روشنائی سینه و ثمره دل من است، او سیّد و مهتر و بهترین جوانان اهل بهشت است و حجّت و خلیفه خداست، و بعد از پدرش بر خلقان گفته او گفته من است و کرده او کرده من است، و هر که متابعت او کند متابعت من کرده است و هر که مخالفت او کند مخالفت من کرده.

چون بر جمال با کمالش نظر افکندم، ستمهائی که بعد از من بر وی خواهند کرد به خاطر آوردم، بر بی کسی و غریبی و مظلومی او گریستم، زیرا که بعد از من اصحاب او را غریب و بی یار در میان دشمنان جفاکار بگذارند، پیوسته در محنت و مشقّت و عنا باشد تا آنکه او را به زهر قهر شهید کنند، و ملائکه ارض و سما و کرّوبیان ملأ اعلا در ماتم آن جگرگوشه من بگریند، و آسمان و زمین در مصیبت او زاری نمایند، و مرغان هوا و ماهیان دریا بر غریبی و بی کسی او نوحه کنند. هر کس در مصیبت او اشک خونین از دیده ببارد، در روز قیامت که دیده ها نابینا شود چشم او روشن باشد، و هر که در تعزیه او اندوهگین باشد، در روز جزا که دلهای خلایق غمگین گردد دل او شاد و خرّم باشد، و هر که در روضه مطهّر آن امام مظلوم او را زیارت کند، قدم او بر صراط ثابت باشد در روزی که قدمها بر صراط لرزان باشد.

و امّا امام حسین علیه السّلام، پس او فرزند دلبند و انیس دل مستمند من است، و او بهترین مردمان و امام مسلمانان است بعد از پدر و برادر خود، او پناه بی چارگان و فریادرس درماندگان و حجّت خداوند عالمیان است، و او بهترین جوانان اهل بهشت است و باب رستگاری و فیروزی این امّت است، امر او امر من است و اطاعت او اطاعت من است.

ص: 243

چون آن نور چشم خود را دیدم، بر غریبی و بی کسی و درماندگی او گریستم، زیرا که بدبختان این امّت قصد کشتن او کنند، و او به مدینه آید و پناه به حرم محترم و روضه مکرّم من آورد، و او را امان ندهند، و هیچ وصیّت مرا در حقّ او مرعی ندارند، و شرم از حرم من ننمایند، و کار را بر او تنگ گیرند، پس من در خواب او را در برگیرم و سر او را بر سینه خود گذارم و او را امر نمایم که از دار هجرت من رحلت نماید، و او را بشارت دهم که جفاکاران این امّت تو را شهید خواهند کرد، و به سعادت شهادت خواهی رسید. پس آن جگرگوشه من با چشم گریان و دل بریان از مرقد مطهّر من مفارقت نماید و به زمین کربلا و محنت و عنا و مقتل شهیدان آل عبا رو آورد، چندین هزار بدبخت از امّت من تیغ بر روی او بکشند، و گروهی از مسلمانان او را یاری کنند و بهترین شهیدان امّت باشند در روز قیامت، آن گروه او را در میان گیرند تیر باران کنند. چون آن نور دیده من از اسب در افتد، آن روسیاهان تیغ بر گلوی مبارکش گذارند و او را به طریق گوسفند سر ببرند.

حضرت سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این را فرمود و آهی گرم از سینه پردرد برکشید، زار زار بگریست، خروش از حاضران برآمد، صدای نوحه و زاری بلند شد، آنگاه سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برخاست رو بسوی آسمان کرد که: بار خدایا به تو شکایت می کنم از آنچه از این گروه ستمکار به اهل بیت من می رسد، و به حجره طاهره مراجعت فرمود «1».

ایضا به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: آن حضرت فرمود: روزی من و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام در خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودیم، ناگاه نظر کرد به سوی ما گریست، گفتم: سبب گریه تو چیست یا رسول اللّه؟ فرمود:

می گریم برای آنچه نسبت به تو خواهند کرد بعد از من، گفتم: آن چیست یا رسول اللّه؟

فرمود: می گریم برای ضربتی که بر سر تو خواهند زد، و طپانچه ای که بر روی فاطمه خواهند زد، و طعنی که بر ران حسن خواهند زد و او را به زهر شهید خواهند کرد، و از کشتن حسین. چون اهل بیت رسالت این خبرها را شنیدند همه گریان شدند، پس من گفتم: یا رسول اللّه نیافریده است ما را پروردگار ما مگر از برای بلا، حضرت فرمود: شاد

ص: 244

باش یا علی که خدا عهد کرده است بسوی من که دوست نمی دارد تو را مگر مؤمنی، و دشمن نمی دارد تو را مگر منافقی «1».

ابن شهر آشوب از جابر روایت کرده است که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در وقت وفات به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: سلام خدا بر تو باد ای پدر دو گل بوستان من، وصیّت می کنم تو را که دو ریحانه باغ مرا- یعنی حسن و حسین- را محترم بداری، زود باشد که دو رکن تو خراب شود. چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت، جناب امیر المؤمنین فرمود: این یک رکن من بود که خراب شد، چون حضرت فاطمه علیها السّلام از دنیا رحلت نمود فرمود که: این رکن دوّم بود «2».

ایضا از عایشه و امّ سلمه روایت کرده است که: در مرضی که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت فاطمه را طلبید، چون فاطمه پیدا شد، رفتار او مانند رفتار حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود، فرمود که: ای دختر من بیا نزدیک من، پس او را در پهلوی خود نشانید و رازی به او گفت که گریان شد، و رازی دیگر به او گفت که خندان شد. چون بعد از وفات آن حضرت از او پرسیدند، فرمود: در اوّل به من گفت: جبرئیل در هر سالی قرآن را یک مرتبه به من عرض می کرد و در این سال دو مرتبه عرض کرد، می دانم که در این سال از دنیا می روم و فرزندان تو بعد از من مظلوم و ستم رسیده خواهند شد، من به این سبب گریان شدم؛ پس فرمود که: اوّل کسی خواهی بود که به من ملحق می شوی از اهل بیت من، به این سبب خندان شدم. به روایت دیگر فرمود که: آیا راضی نیستی که سیّده زنان عالمیان باشی، پس به این سبب خندان شدم «3».

ایضا روایت کرده است که: چون سیّد انبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عالم بقا رحلت فرمود، حضرت سیّده نساء پیوسته غمگین و محزون بود، عصابه درد و الم بر سر می بست، و جسم مبارکش ضعیف و نحیف، و ارکان عزّتش در هم شکسته بود، پیوسته آب از دیده های مبارک حق بینش جاری بود، و با دل سوخته و جگر افروخته می بود، ساعت به ساعت

ص: 245

غش بر او طاری می شد، با حسن و حسین علیهما السّلام می گفت: کجاست پدر شما که شما را ساعت به ساعت در بر می گرفت؟ کجاست پدر شما که از همه خلق مهربانتر بود نسبت به شما و نمی گذاشت که شما بر روی زمین راه روید؟ پیوسته می خواست که بر دوش او باشید، دیگر هرگز نخواهیم دید که این در را بگشاید و در بیت الاحزان من درآید، دیگر نخواهیم دید که شما را به دوش خود بردارد چنانکه پیوسته با شما چنین می کرد «1».

به اسانید معتبره از سلیم بن قیس هلالی و دیگران روایت کرده اند که: سلمان و عبّاس گفتند: چون مرض حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اشتداد انجامید، جمعی از مهاجر و انصار بر بالین آن حضرت حاضر گشتند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چون می دانست که اصحاب او وفا به بیعت علی علیه السّلام نخواهند نمود، فرمود: ای گروه! دوات و قلم و صحیفه ای نزد من حاضر سازید تا نامه ای از برای شما بنویسم که هرگز گمراه نشوید بعد از وفات من. چون عمر بن الخطّاب می دانست که حضرت سیّد عالم می خواست که خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام را بنویسد، به دست وقاحت پرده از روی نفاق برداشت گفت: این مرد بیماری بر او غلبه کرده و هذیان می گوید، کتاب خدا ما را کافی است و احتیاج به کتاب او نداریم، پس جمعی از منافقین اصحاب تابع آن ملعون شدند که ما را به کتاب رسول خدا احتیاج نیست، و جمعی از اصحاب گفتند: اطاعت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر همه واجب است و رنجانیدن خاطر شریف آن جناب در چنین حالی روا نیست، در میان صحابه نزاع شد و آوازها بلند کردند.

چون حضرت سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر این ماجرا اطّلاع یافت غمگین گردید، دانست که هرگاه در حیات او بنای این قسم ظلم نهادند، بعد از او با اهل بیت او چه خواهند کرد، فرمود: قوموا عنّی، از پیش من بروید و بیش از این مرا متألّم مسازید، و مرا با پروردگار خود گذارید.

لعنت خدا بر آن گروه بدبخت، کسی که نسبت هذیان به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دهد، او را امام خود دانند با آنکه حق سبحانه و تعالی می فرماید که:

ص: 246

وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی «1» و نفرین رسول خدا بر آن قوم باد که چنین بی شرم بی دینی را که در چنین حال سیّد کاینات صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از خود برنجاند، او را خلیفه رسول خدا دانند و حال آنکه حق تعالی می فرماید که إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً «2» یعنی: آن گروهی که اذیّت و آزار به خدا و رسول می رسانند، حق تعالی ایشان را در دنیا و عقبی لعنت کرده، و عذاب الیم و نکال جحیم از جهت ایشان مهیّا ساخته.

چون روح مطهّر حضرت سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عالم وصال ارتحال نمود، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام با جبرئیل امین به مقتضای وصیّت سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به تجهیز و تکفین و تغسیل آن جناب اشتغال نمودند، عمر و ابو بکر و جمعی از منافقان اصحاب که در زمان رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با یکدیگر بیعت کرده بودند که بعد از وفات سیّد عالم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را از خلافت منع نمایند، فرصت غنیمت دانسته جنازه رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در میان گذاشته به سقیفه بنی ساعده رفتند و در امر خلافت سخن آغاز کردند، بعد از منازعه بسیار و مجادله بی شمار از مهاجر و انصار، امر خلافت ظاهری بر ابو بکر قرار یافت، و آن ملعون روسیاه سبقت به عذاب الیم الهی اختیار کرده خلافت را قبول کرد، و اکثر مهاجرین و انصار وصیّت احمد مختار و بیعت علی کرّار را منظور نداشته، از خدا شرم نکردند و با آن ملعون بیعت کردند.

چون سیّد اوصیا از دفن سرور انبیاء فارغ شد، بی وفائی اصحاب کفر و نفاق ایشان را مشاهده نمود غمگین گردید، چون شب در آمد، امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را با خود برداشته به خانه یک یک از مهاجران و انصار در آمد و ایشان را از عقوبت الهی بترسانید، و وصیّت رسول خدا را در غدیر خم بر ایشان خواند، و از ایشان نصرت و یاری طلبید، و از آن گروه بی شرم به جز بیست و چهار نفر اجابت نکردند. چون صبح طالع شد از آن بیست و چهار کس بر بیعت نمانده بودند به غیر از چهار کس، تا سه شب آن جناب ایشان را به بیعت دعوت می فرمود و طلب یاری از ایشان می نمود، و به جز چهار کس- و به روایتی

ص: 247

سه کس- اجابت ننمودند.

چون آن سلطان سریر خلافت، آن کفر و شقاوت را از آن گروه مشاهده فرمود به مسجد در آمد، و در مجمع اصحاب حجّتهای شافی بر ایشان تمام کرد و آیاتی که جبرئیل در شأن او آورده بود بر ایشان خواند، آنچه سیّد انبیاء در شأن او فرموده بود بر ایشان حجّت ساخت، و از مهاجر و انصار شهادت بر حقیقت مقال خویش طلب نمود، جملگی به راستی گفتار او شهادت دادند.

چون به نزدیک رسید که مردمان از بیعت آن ملعون پشیمان گردیده به حق بازگردند، عمر بترسید و جمعیّت مردم را متفرّق ساخت، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به حجره طاهره مراجعت فرمود. چون آن حضرت از هدایت آن قوم مأیوس گردید، به امر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به جمع قرآن اشتغال نمود. چون عمر دید که جمیع مهاجر و انصار به غیر از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و چهار نفر از خواصّ اصحاب آن حضرت، دین به دنیا فروختند و با آن ملعون بیعت کردند، به ابو بکر گفت: چرا حضرت علی بن أبی طالب علیه السّلام را به بیعت خود نمی خوانی، و اللّه که اگر با تو بیعت ننماید، خلافت بر تو قرار نیابد؛ زیرا که او خلیفه به حقّ رسول خدا و اعلم و اشجع و افضل و اقضای این امّت است، مردمان را به او رجوع بسیار است.

پس ابو بکر بسوی آن جناب فرستاد و او را به بیعت خود خواند، حضرت سیّد اولیاء علیه السّلام فرمود که: سوگند خورده ام که از خانه بیرون نیایم و ردای مبارک بر دوش نیندازم تا آیات قرآن را جمع نمایم. بعد از چند روز آن کلام اللّه ناطق، قرآن را جمع کرده در کیسه گذاشت و سر آن را مهر کرده به مسجد آمد، در مجمع مهاجر و انصار ندا فرمود: ای گروه مردمان چون از دفن سیّد کاینات صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فارغ گردیدم، به امر آن حضرت به جمع قرآن مشغول شدم، و جمیع آیات قرآنی و سور فرقانی را جمع کردم، و هیچ آیه از آسمان نازل نشده که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر من نخوانده باشد و تأویل آن را به من تعلیم ننموده باشد.

چون در آن قرآن چند آیه بود که از کفر و نفاق منافقان آن قوم و خلافت علی علیه السّلام و فرزندان او صریح بود، عمر آن را قبول نکرد. سید اوصیاء علیه السّلام خشمناک گردید و به حجره

ص: 248

طاهره مراجعت نمود فرمود: این قرآن را دیگر نخواهید دید تا حضرت قائم آل محمّد علیه السّلام ظهور نماید.

پس ابو بکر بار دیگر به خدمت علی علیه السّلام فرستاد که اجابت کن خلیفه رسول خدا را، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ای ملعون! خوش زود بر رسول خدا افترا بستی، جمیع مهاجر و انصار از ادانی و اقاصی می دانند که خدا و رسول به جز من در میان شما خلیفه ای نگذاشتند.

چون این پیغام را به ایشان رسانیدند، ابو بکر گفت: راست می گوید علی، رسول خدا مرا خلیفه نکرده است. پس عمر در خشم شد برجست، ابو بکر برای مصلحت خود به او گفت: بنشین. دیگر باره فرستاد که: امیر المؤمنین ابو بکر تو را طلب می نماید، علی علیه السّلام فرمود: عهد شما به رسول خدا هنوز نزدیک است، مگر فراموش کردید که خدا مرا امیر المؤمنین خواند، مرا به این اسم سامی مخصوص گردانیده، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شما را امر فرمود که به این لقب گرامی بر من سلام کنید، مگر نشنیدید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:

علی است امیر مؤمنان و سیّد و مهتر مسلمانان و حامل لواء حمد و صاحب کرامت و مجد، خداوند عالمیان جلّ و علا در روز قیامت او را بر صراط بنشاند که دوستان خود را بنوازد و داخل بهشت سازد، و دشمنان خود را به خواری در آتش اندازد.

چون این پیغام به ایشان رسید، باز عمر برجست و گفت: من می دانم که او را تا نکشم، امر ما مستقیم نمی شود، بگذار تا من بروم و سر او را برای تو بیاورم. باز ابو بکر برای مصلحت او را سوگند داد که بنشین، بازفرستاد که بیا ابو بکر تو را می طلبد، باز حضرت اجابت ننمود و فرمود: من مشغول وصیّتهای حضرت رسولم.

چون آن دو ملعون روسیاه دانستند که علی علیه السّلام به اختیار بیعت ایشان را قبول نمی نماید، شخصی قنفذ نام را که آزاد کرده عمر بود، در شقاوت عدیل آن ملعون بود، و به زشتی رو و به درشتی خود در میان ایشان مشهور بود، با خالد بن ولید پلید و جمعی دیگر از بدبختان آن قوم به در خانه اهل بیت رسالت و حجره عصمت و طهارت فرستادند و گفتند:

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را از خانه بیرون آورده به مسجد آورید تا از او بیعت بگیریم.

ص: 249

چون به ساحت عزّت و سعادت و حریم رفعت و جلالت خانه اهل بیت رسالت رسیدند، جرأت نکردند که بی رخصت به آن خانه درآیند، اذن دخول طلب کردند، آن جناب ایشان را اجازت نفرمود.

بسوی آن ملعون بازگشتند و گفتند: ما را رخصت نمی دهد که بر وی داخل شویم، ما را جرأت آن نیست که بی رخصت در خانه رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داخل شویم. پس عمر بانگ بر ایشان زد که: شما را به اجازت او کاری نیست، به هر نوع که باشد آن حضرت را از خانه بیرون آورید. و در این مرتبه عمر با ایشان بود، و بی شرمی آغاز کردند و فریاد در در خانه اهل بیت رسالت بلند کردند و بی حیائی را از حد بردند. عمر پای نجس بر در زد و فریاد کرد که: ای پسر ابو طالب در را بگشا، آن شیر بیشه شجاعت به امر خدا صبر می نمود و متعرّض ایشان نمی شد، تا آنکه حضرت فاطمه علیها السّلام بی تاب گردیده به عقب در آمد، از درد و الم عصابه بر سر بسته بود و جسم شریفش بسیار نحیف گردیده بود به سبب مصیبت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، فرمود: ای عمر چه از ما می خواهی، ما را به مصیبت خود نمی گذاری، عمر گفت: در را بگشا و الّا آتش در خانه شما می اندازم و شما را می سوزانم، حضرت فاطمه علیها السّلام گفت: ای عمر از خدا نمی ترسی می خواهی به خانه ما بی رخصت درآئی، این خانه اهل بیت رسالت و بیت الحرام عزّت و جلالت است، از این حرم محترم شرم دار، این جور و ستم روا مدار.

پس آن ملعون بی حیا و آن دشمن خدا و رسول خدا، از آن سخنان هیچ پروا نکرد و هیزم طلبید، در خانه اهل بیت رسالت را سوخت و در را گشود، حضرت سیّده النّساء فریاد برآورد که: یا أبتاه یا رسول اللّه، مانع شد آن ملعون را از داخل شدن.

باز آن بی حیاء لعین ممتنع نشد و سر غلاف شمشیر را به پهلوی فاطمه زد، آن مظلومه باز فریاد برآورد، باز آن ملعون تازیانه بلند کرد و بر دست مبارکش زد، فاطمه فریاد می کرد: یا أبتاه! حال اهل بیت خود را ببین.

پس امیر المؤمنین علیه السّلام برخاست عمر را بلند کرد و بر زمین زد، بینی و گردنش را مجروح کرد، خواست او را به قتل رساند پس به خاطر آورد وصیّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را

ص: 250

که به آن حضرت گفت: یا علی زود باشد که جفاکاران امّت با تو غدر و مکر نمایند و بیعت تو را بشکنند و به عهد من وفا نکنند، تو را بی کس و تنها در میان جمعی از اشقیا بگذارند، و تو از من به منزله هارونی از موسی؛ چنانچه قوم موسی علیه السّلام هارون را بگذاشتند و به عبادت گوساله سامری پرداختند، امّت من نیز تو را تنها بگذارند و به گوساله سامری این امّت ابو بکر بیعت نمایند.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: چون امّت تو با من چنین کنند، من با ایشان چه معامله نمایم؟ حضرت فرمود: اگر یاور بیابی با ایشان جهاد کن، و الّا صبر کن و دست از ایشان بردار و معامله ایشان را با پروردگار خود گذار، چون یاوری بیابی جهاد کن تا به نزد من آئی و خون از شمشیر تو بریزد.

پس علی علیه السّلام به مقتضای وصیّت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست از آن ملعون برداشت و فرمود: ای فرزند صهّاک حبشیّه! سوگند یاد می کنم به حقّ آن خداوندی که گرامی داشته است محمّد را به پیغمبری، که اگر وصیّت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا منع نمی نمود، هرآینه می دانستی که بی رخصت من داخل خانه من نمی توانی شد. پس عمر کس به مسجد فرستاد و از ابو بکر و سایر منافقان یاری طلب کرد. فوج فوج از آن منافقان به یاری آن ملعون می آمدند تا آنکه به خانه آن حضرت ریختند، خالد بن ولید شمشیر کشید و بر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حمله کرد، پس حضرت بر او حمله کرد خواست که او را به قتل رساند، دیگران حضرت را به حقّ حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قسم دادند تا دست از آن ملعون برداشت.

سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار و بریده اسلمی به یاری حضرت امیر علیه السّلام برخاستند، نزدیک شد که فتنه عظیم برپا شود، پس حضرت ایشان را منع کرد و فرمود: مرا با ایشان بگذارید، خدا مرا مأمور نکرده است که در این وقت با ایشان جهاد کنم. پس آن کافران ریسمانی در گردن آن حضرت انداختند و بسوی مسجد کشیدند، چون به در خانه رسیدند حضرت فاطمه علیها السّلام مانع شد، پس قنفذ- و به روایت دیگر عمر- تازیانه ای به بازوی فاطمه زد که شکست و ورم کرد، باز آن حضرت دست از علی علیه السّلام برنمی داشت تا آنکه در

ص: 251

را بر شکم آن حضرت فشردند و دنده ها و پهلوی آن حضرت را شکستند، فرزندی که در شکم داشت که پیغمبر او را محسن نام کرده بود شهید کردند، در آن ساعت سقط شد و فاطمه علیها السّلام بر آن ضربت از دنیا رفت. به روایتی دیگر: مغیره بن شعبه با عمر در بر شکم مبارک آن حضرت زد و فرزند او را شهید کرد، پس علی علیه السّلام را به مسجد کشیدند، آن جفاکاران از پی او می رفتند و هیچ یک او را یاری نمی کردند.

سلمان و أبی ذر و مقداد و عمّار و بریده فریاد می کردند و می گفتند: چه زود خیانت کردید با حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کینه های سینه های خود را ظاهر کردید و انتقام آن حضرت را از اهل بیت او کشیدید. پس بریده گفت: ای عمر همه قریش اصل و نسب تو را می دانند و تو را می شناسند که از چندین زنا به هم رسیده ای، با این حال به خانه اهل بیت رسالت داخل می شوی، و دختر آن حضرت را مجروح می کنی، و برادر و وصیّ آن حضرت را به این رسوائی به مسجد می کشی؟

چون نظر ابو بکر بر آن حضرت افتاد گفت: دست از او بردارید، حضرت فرمود: ای ابو بکر به کدام حق و به کدام فضیلت و میراث تو در خلافت تصرّف کرده ای؟ دیروز به امر پیغمبر با من بیعت کردی در غدیر خم، و به امر آن حضرت بر من سلام کردی به امارت مؤمنان. پس عمر شمشیر از غلاف کشید و بالای سر آن حضرت ایستاد و گفت: این سخنان را بگذار و بیعت کن، فرمود: اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد؟ گفت: اگر بیعت نکنی تو را به قتل خواهم رسانید، حضرت فرمود: تو می توانی که برادر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به قتل رسانی؟ به خدا سوگند که اگر اطاعت امر خدا و وصیّت پیغمبر خدا نمی بود، بر تو معلوم می شد که کی ضعیف تر است.

پس بریده برخاست و گفت: ای عمر و ای ابو بکر آیا شما نبودید که رسول خدا امر کرد شما و ماها را که برویم و سلام کنیم بر علی به امارت و پادشاهی مؤمنان، پس شما از آن حضرت پرسیدید که: این را از جانب خدا می گوئی؟ فرمود: بلی امر خدا و رسول چنین است، پس رفتیم و بر او سلام کردیم و گفتیم: السّلام علیک یا امیر المؤمنین؟ عمر گفت: ای بریده تو را به این کارها چه کار است؟ بریده گفت: به خدا سوگند که من نمی مانم در شهری

ص: 252

که شماها در آن امیر باشید، و خلیفه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معزول باشد، پس عمر گفت که بریده را زدند و از مسجد بیرون کردند.

پس سلمان برخاست و گفت: ای ابو بکر از خدا بترس و از مجلسی که لایق آن نیستی دور شو، حقّ خلافت را به اهلش بگذار و جمیع امّت را تا روز قیامت به جهالت و ضلالت مگذار. عمر بر او بانگ زد که: ای سلمان تو را به این کارها چه کار است؟ سلمان گفت: به خدا سوگند که اگر می دانستم که به شمشیر خود یاری این دین می توانم کرد هرآینه شمشیر می کشیدم و مردانه در راه خدا جهاد می کردم تا شما با وصیّ رسول خدا چنین نکنید، پس رو به سوی مردم کرد و گفت: کردید و نکردید و ندانید که چه کردید، به دین در آمدید و از دین به در رفتید، پس بشارت می دهم شما را به بلا و ناامیدی از نعمت و رخا، بدانید که بعد از این ستمکاران بر شما مسلّط خواهند شد و به جور و ظلم در میان شما سلوک خواهند کرد و کتاب خدا و احکام او را بدل خواهند کرد.

پس ابو ذر و مقداد و عمّار نیز برخاستند، و هر یک حجّتها بر آن اشقیاء تمام کردند، پس رو کردند به جناب امیر المؤمنین علیه السّلام و گفتند که: چه می فرمائی؟ اگر رخصت می دهی شمشیر می کشیم و با ایشان جهاد می کنیم تا کشته شویم، حضرت فرمود که: خدا رحمت کند شما را، دست از این اشقیا بردارید و وصیّت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به یاد آورید، و ابو بکر بر بالای منبر نشسته بود و سخن نمی گفت، عمر گفت: چه نشسته ای بر بالای منبر و علی در زیر منبر با تو بیعت نمی کند و با تو در مقام محاربه است، رخصت بده تا گردنش را بزنم.

در آن وقت حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بر بالای سر پدر بزرگوار خود ایستاده بودند، چون این سخن را از آن ملعون شنیدند گریستند و به خروش آمدند، و رو به قبر جدّ بزرگوار خود کردند و فریاد برآوردند که: یا جدّاه یا رسول اللّه! ما را به این حال بی ناصر و یاور ببین، پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ایشان را به سینه خود چسبانید و فرمود: گریه مکنید به خدا سوگند که ایشان قدرت آن ندارند که پدر شما را به قتل رسانند، و از آن ذلیل تر و بی مقدارتراند که این اراده توانند کرد.

ص: 253

پس در آن حالت امّ سلمه زوجه حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امّ ایمن مربّیه آن حضرت از حجره ها بیرون دویدند و فریاد کردند که: ای ابو بکر و ای اشقیای امّت سیّد المرسلین! خوش زود کینه ها و حسدهای خود را بر آن حضرت ظاهر کردید.

پس عمر امر کرد که ایشان را از مسجد به در کردند، و گفت: ما را با زنان و گفته ایشان چه کار است؟ پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام برخاست و رو به سوی مهاجر و انصار کرد، مناقب و فضایل خود را یک یک بر ایشان شمرد، و از ایشان شهادت بر نصوصی که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر خلافت او کرده بود و در روز غدیر و غیر آن از مواطن متعدّده به یاد ایشان آورد و حجّت الهی بر ایشان تمام کرد، آن بدبختان گفتند: یا علی اگر پیشتر اینها را می گفتی با او بیعت نمی کردیم.

پس عمر ترسید که مردم از خلافت ابو بکر برگردند بازگفت که: یا علی بیعت کن و اگر نه گردنت را می زنم. حضرت فرمود که: ای فرزند صهّاک! دروغ می گوئی به خدا سوگند که قدرت نداری، پس خالد بن ولید برجست و شمشیر از غلاف کشیده و گفت: به خدا سوگند که اگر نکنی گردنت را می زنم، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گریبان او را گرفت حرکتی داد و به دور انداخت، شمشیر از دستش افتاد، هر چند سعی کردند که حضرت دست به بیعت دراز کند نکرد، پس دست آن حضرت را گرفتند و ابو بکر دست نحس خود را دراز کرد و به دست حضرت رسانید «1».

در احادیث معتبره وارد شده است که: چون آن حضرت را به مسجد درآوردند، رو بسوی مرقد مطهّر حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کرد و فرمود: یا بن امّ انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی، یعنی: ای برادر! قوم مرا ضعیف گردانیدند، و نزدیک شد که مرا بکشند. پس دستی از قبر حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیرون آمد که همه شناختند که دست رسول خدا است و صدائی ظاهر شد که شناختند که صدای آن حضرت است: یا أبا بکر أکفرت بالّذی خلقک من تراب ثمّ من نطفه ثمّ سوّاک رجلا، یعنی: ای ابو بکر آیا کافر شدی به آن خدائی که تو را

ص: 254

آفرید از خاک، پس از نطفه، پس تو را درست مردی گردانید «1».

به سندهای معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده اند که: چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را به مسجد در آوردند، حضرت سیّده النّساء فاطمه زهرا علیها السّلام مجروح و نالان و خشمناک و غمگین، با جمیع مخدّرات حجرات بنی هاشم از خانه بیرون آمده رو به مسجد رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آوردند، چون به مسجد درآمد به نزدیک ضریح مقدّس حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید، به خروش و آواز بلند بگریست و آهی چند از دل پردرد برکشید و فریاد برآورد که: ای گروه ستمکار و ای قوم غدّار! از پسر عمّم دست بدارید، به حقّ آن خدائی که پدرم محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به راستی فرستاده که اگر این ظلم را فرو نگذارید و دست از آن حضرت برندارید، گیسوهای خود را بر سر پریشان کنم و پیراهن پدرم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بر سر اندازم، و دست در دامن کبریای احدیّت بزنم و به درگاه ربّ الارباب فریاد برآورم و ناله های آتش بار از دل افکار برکشم، و دریای غضب الهی را به جوش درآورم، و آهی چند از سینه پردرد برکشم که زمین و زمان را بسوزانم و یک متنفّس از شما روی زمین نگذارم، و اللّه که ناقه صالح نزد خدا از من گرامی تر نیست، و بچه او نزد خداوند عالمیان از فرزند من عزیزتر نیست.

سلمان گوید که: من نزدیک آن حضرت ایستاده بودم، دیدم که دیوارهای مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به لرزه درآمد و بلند گردید به نحوی که اگر کسی خواستی از زیر آن عبور می توانست نمود. من چون آن حال را مشاهده کردم، بر خود لرزیدم و آثار غضب الهی را معاینه دیدم، پس به نزدیک آن حضرت آمدم و استغاثه نمودم که: ای سیّده النّساء، و ای بتول عذرا، و ای خواتون قیامت، و ای بانوی حجله کرامت، و ای جگرگوشه رسول ثقلین، و ای مادر سبطین، بر این قوم ببخشا و بر امّت پدر خود رحم نما، شما اهل بیت رحمت و شفاعتید، چون پدرت رحمت عالمیان بود، شما باعث عذاب الهی بر ایشان مشوید.

آن جناب التماس مرا قبول نمود، به حجره طاهره مراجعت فرمود، و دیوارهای مسجد

ص: 255

بر جای خود قرار گرفت، و گرد به نحوی بلند گردید که تمام مسجد را فرو گرفت «1».

و حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام گفت: به خدا سوگند که اگر فاطمه موی سر خود را می گشود هرآینه همه می مردند.

و به روایتی دیگر: چون فاطمه علیها السّلام به مسجد آمد، پیراهن حضرت رسالت پناه را بر سر گذاشته بود و دست حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را گرفته بود، فریاد زد که:

ای ابو بکر تو را با ما چه کار است، می خواهی فرزندان مرا یتیم کنی؟ به خدا سوگند که اگر بد نبودی موی سر خود می گشودم و به درگاه خدا صدا بلند می کردم. پس مردی از آن گروه به ابو بکر گفت: می خواهی همه را هلاک کنی؟ آن ملعون ترسید و دست از علی علیه السّلام برداشت و حضرت به خانه برگشت «2».

ایضاً سلیم بن قیس از سلمان روایت کرده است که: چون زبیر را بردند که با ابو بکر بیعت کند، با عمر گفت: ای فرزند صهّاک اگر این اراذل که برگرد تو برآمده اند تو را یاری نمی کردند نمی توانستی که بر علی تقدّم جوئی و شمشیر در دست من باشد، عمر گفت: تو نام صهّاک را می بری؟ زبیر گفت: چرا نام او را نبرم او کنیز زناکاری بود، ملک جدّ من عبد المطّلب بود، جدّ تو نفیل با او زنا کرد و پدر تو خطّاب از او به هم رسید، او بنده جدّ من بود. پس ابو بکر میان عمر و زبیر صلح داد.

چون سلمان را ریسمان در گردن کردند و برای بیعت بسوی ابو بکر کشیدند، در گردنش کنده به هم رسید. چون به جبر به ابو بکر بیعت کرد گفت: هلاک و ضلالت را برای خود اختیار کردید تا روز قیامت، و بدعتهای امّتهای گذشته را به عمل آوردید و بعد از پیغمبر خود از دین برگشتید و خلافت را از معدنش بیرون کردید، عمر گفت: چون از تو و امام تو بیعت گرفتیم هر چه خواهی بگو، و او هر چه خواهد بگوید. سلمان گفت: شنیدم از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که بر تو و بر ابو بکر مثل گناهان جمیع امّت تا روز قیامت، و مثل عذاب ایشان خواهد بود. پس عمر گفت: چون بیعت کردی، دیده تو روشن نشد به خلافت مولای تو هر چه خواهی بگو، سلمان گفت: گواهی می دهم که در کتابهای آسمانی

ص: 256

خوانده ام که دری از درهای جهنّم مسمّی است به نام و کنیت و صفت تو، باز عمر گفت:

چون خلافت زایل گردید از جماعتی که تو ایشان را خدای خود گرفته بودی هر چه خواهی بگو. سلمان گفت: شهادت می دهم که از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسیدم از تفسیر آیه «فَیَوْمَئِذٍ لا یُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ* وَ لا یُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ» «1» حضرت فرمود: این آیه در شأن تو است، سلمان گفت که: حضرت امیر علیه السّلام به من گفت: ساکت شو، اگر آن حضرت نمی فرمود که ساکت شوم هرآینه آنچه که در شأن او و ابو بکر نازل شده بود و آنچه حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حقّ ایشان گفته بود همه را می گفتم.

پس حضرت امیر المؤمنین خطاب کرد به سلمان و ابو ذر و مقداد و زبیر که سوگند می دهم شما را که نشنیدید از حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که می فرمود: در جهنّم تابوتی هست که دوازده کس در آن تابوت هستند، شش کس از گذشتگان و شش نفر از این امّت، و آن تابوت در چاهی است در قعر جهنّم، و بر سر آن چاه سنگی افتاده است که هرگاه حق تعالی می خواهد که جهنّم را مشتعل سازد، امر می فرماید که آن سنگ را از سر چاه بردارند. چون سنگ را برمی دارند، جمیع جهنّم مشتعل می شود از حرارت آن چاه، پس من در حضور شما پرسیدم: آنها کیستند؟ فرمود: امّا از پیشینیان پس این شش نفر: قابیل و فرعون و نمرود و پی کننده ناقه صالح و دو کس از بنی اسرائیل که بعد از عیسی و موسی دین ایشان را تغییر دادند و امّت ایشان را گمراه کردند. و امّا از این امّت، پس دجّال است و پنج نفر که نامه نوشتند و با یکدیگر پیمان کردند که نگذارند که خلافت بر وصیّ من قرار گیرد، یعنی: ابو بکر و عمر و ابو عبیده جرّاح و سالم مولای حذیفه و سعد بن العاص.

پس عثمان گفت: ای ابو الحسن آیا در حقّ من چیزی شنیده ای؟ حضرت فرمود که:

مکرّر شنیده ام که حضرت رسالت تو را لعنت کرد، و نشنیدم که برای تو استغفار کرده باشد «2».

چون آن ملاعین خلافت را از آن حضرت غصب کردند، به این راضی نشده خواستند که فدک را از فاطمه بگیرند، و فدک قلعه ای چند بود که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را

ص: 257

بی جنگ گرفته بود، و حق تعالی فرستاد وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ» «1» و جبرئیل گفت:

حق تعالی می فرماید: که فدک را به فاطمه بده که از برای او و فرزندان او باشد تا روز قیامت. و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امر الهی به فاطمه علیها السّلام تسلیم نمود، و در تصرّف وکلای آن حضرت بود تا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت.

پس عمر و ابو بکر با یکدیگر مصلحت کردند که حاصل بلاد فدک مبلغ عظیمی می شود، اگر این با اهل بیت باشد، با علم و جلالت و بزرگواری که ایشان دارند و استحقاق واقعی خلافت دارند هرآینه مردمان به جانب ایشان میل خواهند کرد، پس با یکدیگر اتّفاق کردند با جمعی دیگر از منافقان که حدیثی وضع کنند که حضرت رسول گفت: ما گروه پیغمبران چیزی به میراث نمی گذاریم، و آنچه از ما می ماند تصدّق است از برای همه مسلمانان، با آنکه حق تعالی در قرآن می فرماید: «وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ» «2»، حضرت زکریّا فرمود: «فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی» «3»، پس آن ملاعین فرستادند و وکلاء حضرت فاطمه علیها السّلام را از فدک بیرون کردند.

چون خبر به آن حضرت رسید، با گروهی از زنان بنی هاشم به نزد ابو بکر آمد و فرمود:

می خواهی از من بگیری زمینی را که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امر حق تعالی به من داده است، و آن حضرت برای فرزندان خود به غیر از این چیزی نگذاشته است، مگر نشنیده ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: حرمت هر کس را در باب فرزندان او رعایت باید کرد؟ پس ابو بکر لعین از ترس تشنیع مردم دواتی طلبید که نامه ای برای آن حضرت بنویسد و فدک را رد کند، عمر گفت: تا گواه نیاورد برای او منویس، حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود: آیا حکمی که در باب همه مسلمانان جاری می کنی که بیّنه را از مدّعی باید طلبید، در باب من جاری می کنی؟ و حال آنکه فدک را من تصرّف دارم، تو می خواهی از من بگیری، تو می باید گواه بیاوری، عمر گفت: تا گواه نیاوری نمی دهم، پس حضرت فاطمه علی و حسن و حسین علیهم السّلام و امّ ایمن را آورد که گواهی دادند، عمر گفت: شهادت علی

ص: 258

اعتبار ندارد چون نفع از برای خود و فرزندان خود می کند، و حسن و حسین کودکند، و امّ ایمن زن عجمی است و گواهی او اعتبار ندارد «1».

به روایت دیگر: ابو بکر نامه ای نوشت به فاطمه علیها السّلام داد، عمر آن نامه را از دست فاطمه علیها السّلام گرفت و آب دهان بر آن انداخت و نامه را پاره کرد، حضرت فاطمه فرمود:

چنانچه نامه را پاره کردی خدا شکم تو را پاره کند «2».

به روایت دیگر: حضرت فاطمه علیها السّلام بیرون آورد نامه ای را که حضرت برای او نوشته بود در امر فدک که حجّت گرداند بر ایشان، عمر آن نامه را گرفت و آب دهان پلیدش را بر آن انداخت و پاره کرد، پس حضرت با زنان بنی هاشم به مسجد درآمدند، و زنان بنی هاشم پرده در پیش روی آن حضرت آویختند برای آنکه حجّت حق تعالی را بر آن منافقان تمام کند و کفر ایشان را بر عالمیان ظاهر گرداند، خطبه ای در نهایت بلاغت و فصاحت ادا نمود و اوامر و نواهی الهی را بر ایشان بیان کرد، ایشان را از عقوبات الهی ترسانید و حجّتهای شافی در امر فدک بر ایشان القا کرد، آنچه فرمود همه مهاجر و انصار تصدیق کردند و از آنها گواهی طلبید که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حقّ من گفت که: فاطمه پاره تن من است، هر که او را آزار کند مرا آزار کرده، و هر که مرا آزار کند خدا را آزار کرده؟ همه شهادت بر حقیقت این مقال دادند.

پس فرمود: همه گواه باشید که ابو بکر و عمر مرا آزار کردند، پس لعن ایشان را ثابت کرد، و این آیه را خواند «إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً» «3» و به خانه برگشت، از ضربتها و آزارهای ایشان بیمار و رنجور گشت، هرگاه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به مسجد می آمد، آن دو ملعون احوال فاطمه علیها السّلام را از او می پرسیدند. تا آنکه مرض آن حضرت شدید شد، ایشان سعی بسیار کردند که آن حضرت را از خود راضی کنند به ظاهر که تشنیع مردم از ایشان کم شود. آن جناب راضی نشد و فرمود که: خداوندا تو گواه باش که ایشان مرا آزار کردند و من

ص: 259

شکایت می کنم بسوی رسول تو، و از ایشان راضی نمی شوم تا پدر خود را ملاقات کنم، آنچه با من کردند به او بگویم «1».

پس سلیم بن قیس می گوید: از ابن عبّاس شنیدم که می گفت: چون مرض حضرت فاطمه علیها السّلام شدید شد، علی علیه السّلام را طلبید و گفت: وصیّت می کنم تو را که بعد از من امامه دختر خواهر من زینب را بخواهی، و نعش مرا چنانچه ملائکه برای من وصف کردند بسازی، و نگذاری که احدی از دشمنان خدا در جنازه من حاضر شوند.

پس همان روز فاطمه از دنیا رحلت کرد، از صدای گریه زنان و مردان، مدینه به لرزه درآمد و مردم را دهشتی روی داد مانند روز وفات حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، پس ابو بکر و عمر به تعزیه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام آمدند و گفتند: تا ما حاضر نشویم نماز بر دختر رسول خدا مکن.

چون شب درآمد، حضرت علی علیه السّلام عبّاس و فضل پسر او و مقداد و سلمان و ابو ذر و عمّار را طلبید بر جنازه حضرت فاطمه علیها السّلام نماز کرد و او را دفن کرد. چون صبح شد، مقداد به ابو بکر و عمر گفت: ما دیشب فاطمه را دفن کردیم، عمر به ابو بکر گفت: نگفتم چنین خواهند کرد؟ عبّاس گفت: فاطمه خود چنین وصیّت کرده بود که شما بر او نماز نکنید، عمر گفت: شما کینه قدیم خود را هرگز ترک نمی کنید، و اللّه که می روم او را از قبر به در می آورم و بر او نماز می کنم، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند ای فرزند صهّاک اگر این اراده بکنی، شمشیر خود را از غلاف بکشم و در غلاف نکنم تا تو را و جماعت بسیاری را به قتل رسانم.

چون عمر این را شنید ساکت شد، دانست که چون امیر المؤمنین قسم می خورد البتّه وفا به آن می کند. پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ای عمر حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سبب ظهور کفر و نفاق تو مرا طلبید می خواست بفرستد تو را به قتل رسانم، حق تعالی این آیه را فرستاد «فَلا تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا» «2»، به این سبب دست از کشتن تو برداشت و عذاب تو را به آخرت گذاشت.

ص: 260

پس بعد از ایشان توطئه کردند که علی علیه السّلام را به قتل رسانند و گفتند: امر ما مستقیم نمی شود تا او را نکشیم، ابو بکر گفت که: این جرأت را که می کند؟ عمر گفت: خالد بن ولید، پس فرستادند آن ملعون را طلبیدند و گفتند: می خواهیم تو را بر امر عظیمی بداریم، گفت: مرا بر هر چه می خواهید بدارید اگر چه بر کشتن علی باشد، گفتند: از برای همین طلبیدیم تو را، خالد گفت: در چه وقت او را به قتل آورم؟ ابو بکر گفت: در وقت نماز در پهلوی او بایست، چون سلام نماز بگوید گردن او را بزن.

چون اسماء بنت عمیس که پیشتر زن جعفر طیّار بود، در آن وقت در خانه ابو بکر بود، بر تدبیر ایشان مطّلع شد، کنیزک خود را گفت: برو به خانه علی و فاطمه در میان خانه ایشان بگرد و این آیه را بخوان إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ «1» چون کنیزک آمد و این آیه را خواند، علی علیه السّلام فرمود: بگو به خواتون خود که: خدا تو را رحمت کند، ایشان قدرت آن ندارند، اگر ایشان مرا بکشند که قتال خواهد کرد با ناکثان و قاسطان و مارقان؟

پس حضرت وضو ساخت و مهیّای نماز شد، به مسجد در آمد و مشغول نماز شد، خالد بن ولید آمد در پهلوی آن حضرت ایستاد، پس ابو بکر در اثنای نماز پشیمان شد، ترسید که چون علی علیه السّلام شمشیر بکشد اوّل او را بکشد، پس تشهّد را بسیار طول داد تا آنکه نزدیک شد که آفتاب در آید، می ترسید که اگر سلام بگوید خالد به گفته او عمل کند فتنه ای برپا شود، پس پیش از سلام نماز گفت: ای خالد مکن آنچه را گفته بودم، اگر بکنی تو را خواهم کشت. بعد از آن سلام نماز گفت. پس امیر المؤمنین به خالد گفت: تو را به چه چیز امر کرده بود؟ گفت: به کشتن تو، حضرت فرمود: می کردی؟ آن ملعون گفت: بلی و اللّه که اگر مرا نهی نمی کرد می کردم، پس حضرت او را بلند کرد و بر زمین زد و بر سینه اش نشست، شمشیر خودش را گرفت که گردنش را بزند، پس عمر فریاد زد به حقّ پروردگار کعبه که می کشدش او را خلاص کنید، جمیع اهل مسجد جمع شدند نتوانستند او را از دست حضرت گرفت.

ص: 261

به روایت دیگر: او را به دو انگشت خود گرفت و بر ستون مسجد فشرد، او نعره زد و جامه های خود را نجس کرد، دست و پا می زد هیچ کس نمی توانست که او را خلاص کند، پس ابو بکر به عمر گفت که: این از رأی های شوم تو است من می دانستم که چنین خواهد شد، پس ابو بکر عمر را گفت: برو و عبّاس عمّ او را خبر کن شاید شفاعت عمّ خود را قبول کند. چون عبّاس به مسجد در آمد گفت: او را به حقّ صاحب قبر قسم دهید تا دست بردارد. چون چنین کردند دست برداشت و به گریبان عمر چسبید و او را حرکت عنیفی داد و فرمود: اگر وصیّت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمی بود می دانستی که من ضعیف ترم یا تو، و دست برداشت و به خانه مراجعت فرمود «1».

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: شخصی از حضرت صادق علیه السّلام پرسید که:

آیا آتش از پی جنازه می توان برد و مجمره و قندیل و امثال آن با جنازه می توان برد؟ پس رنگ مبارک حضرت متغیّر شد و فرمود که: یکی از اشقیاء به نزد حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام آمد و گفت که: علی بن أبی طالب دختر ابو جهل را خواستگاری می نمود، حضرت آن ملعون را سوگند داد، آن ملعون سه مرتبه سوگند یاد کرد که آنچه می گویم حقّ است.

حضرت فاطمه علیها السّلام بسیار به غیرت آمد زیرا که حق تعالی در جبلّت زنان غیرتی قرار داده چنانچه بر مردان جهاد واجب گردانیده، و از برای زنی که با وجود غیرت صبر کند ثوابی مقرّر فرموده مثل ثواب کسی که مرابطه کند در سر حدّ مسلمانان از برای خدا.

پس غم فاطمه علیها السّلام شدید شد و در تفکّر ماند تا شب شد، چون شب در آمد امام حسن را بر دوش راست و جناب امام حسین را بر دوش چپ گرفت و دست امّ کلثوم را به دست راست خود گرفت به حجره پدر خود رفت، چون حضرت امیر علیه السّلام به حجره در آمد فاطمه علیها السّلام را در آنجا ندید، غم آن حضرت شدید شد و بسیار عظیم نمود بر او، سبب آن حالت را ندانست، شرم کرد که آن حضرت را از خانه پدر خود طلب نماید.

پس بیرون آمد بسوی مسجد و نماز کرد بسیار، پس بعضی از ریگ مسجد را جمع کرد و بر آن تکیه فرمود. چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حزن فاطمه را مشاهده نمود، غسل کرد

ص: 262

و جامه پوشید به مسجد در آمد، پیوسته در مسجد نماز می کرد و مشغول رکوع و سجود بود، هر دو رکعت نماز که می کرد از حق تعالی سؤال می نمود که حزن فاطمه را زایل گرداند، زیرا که وقتی از خانه بیرون آمد فاطمه را دید که از پهلو به پهلو می گردید و ناله های بلند می کرد.

چون حضرت دید که او را خواب نمی برد و قرار نمی گیرد فرمود که: برخیز ای دختر گرامی، چون برخاست حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امام حسن را برداشت و حضرت فاطمه علیها السّلام جناب امام حسین را برداشت، دست امّ کلثوم را گرفت از خانه بسوی مسجد آمدند، تا آنکه نزدیک امیر المؤمنین علیه السّلام رسیدند و او در خواب بود، پس حضرت رسول پای خود را بر پای حضرت امیر علیه السّلام گذاشت و فشرد فرمود: برخیز ای ابو تراب بسا ساکتی را از جا به در آورده ای، برو و ابو بکر و عمر و طلحه را بطلب.

پس حضرت امیر علیه السّلام رفت ابو بکر و عمر را از خانه بیرون آورد، چون نزد حضرت حاضر گردیدند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی مگر نمی دانی که فاطمه پاره تن من است و من از اویم، پس هر که او را آزار کند مرا آزار کرده است، و هر که او را آزار کند بعد از وفات من چنان است که او را آزار کرده است در حیات من، و هر که او را آزار کند در حیات من چنان است که او را آزار کرده باشد بعد از مرگ من؟ حضرت امیر علیه السّلام عرض کرد: بلی چنین است یا رسول اللّه. پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: پس تو را چه باعث شد که چنین کاری کردی؟ علی علیه السّلام فرمود: به حقّ خداوندی که تو را به راستی به خلق فرستاده است سوگند یاد می کنم که هیچ یک از آنها که به فاطمه رسیده است واقع نیست و به خاطرم خطور نکرده است، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: تو راست گفتی او نیز راست گفت، پس فاطمه علیها السّلام شاد شد و تبسّم کرد تا آنکه دندان مبارکش ظاهر شد، پس یکی از آن دو ملعون به دیگری گفت: عجب نیست ما را در این وقت طلبید و او را در این طلب نمودن مطلبی هست.

پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امیر المؤمنین را گرفت و انگشتان خود را در انگشتان آن حضرت داخل گردانید، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امام حسن را برداشت، و حضرت علی علیه السّلام

ص: 263

جناب امام حسین را برداشت، و حضرت فاطمه علیها السّلام امّ کلثوم را برداشت، و حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایشان را داخل خانه خود کرد، قطیفه ای بر روی ایشان افکند، ایشان را به خدا سپرد و بیرون آمد، بقیّه شب را به نماز گذرانید.

چون حضرت فاطمه علیها السّلام بیمار شد به آن بیماری که از دنیا مفارقت کرد به سبب اذیّتهای آن دو ملعون و آن دو منافق، از تشنیع مردم ترسیدند به عیادت آن حضرت آمدند و رخصت طلبیدند که داخل شوند، حضرت فاطمه ابا کرد رخصت نداد ایشان را. چون ابو بکر این حال را دید با خدا عهد کرد که در زیر سقفی نرود تا فاطمه را از خود راضی گرداند، پس یک شب در زیر آسمان خوابید و در زیر سقف نرفت.

پس عمر به نزد امیر المؤمنین علیه السّلام آمد و گفت: ابو بکر مرد پیری است و دل نازکی دارد، با رسول خدا در غار بوده و مصاحبت قدیم با آن حضرت داشت، مکرّر غیر از این مرتبه نیز آمدیم و رخصت طلبیدیم که بر او داخل شویم فاطمه ابا کرد و رخصت نداد، اگر مصلحت می دانی که رخصت بطلبی از برای ما بکن.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به نزد حضرت فاطمه علیها السّلام آمد و گفت: ای دختر رسول خدا از امر این دو ملعون واقع شد آنچه دانستی، و مکرّر آمدند و رخصت طلبیدند و رخصت ندادی ایشان را، از من سؤال کردند که از برای ایشان رخصت بگیرم، حضرت فاطمه فرمود: به خدا سوگند که رخصت نمی دهم ایشان را، یک کلمه با ایشان سخن نمی گویم تا پدر خود را ملاقات کنم و شکایت کنم نزد آن حضرت از آنچه با من کرده اند و آنچه مرتکب شده اند از ستم و ظلم بر من، پس امیر المؤمنین فرمود که: من ضامن شده ام که از برای ایشان رخصت بگیرم، فاطمه علیها السّلام فرمود که: اگر ضامن شده ای از برای ایشان، پس خانه خانه توست و اختیار با توست و زنان مانع مردان نمی باشند، و من در هیچ چیز مخالفت تو را روا نمی دانم، هر که را خواهی دستوری بده. پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بیرون آمد و رخصت داد ایشان را که داخل شوند، و حضرت فاطمه فرمود که: جامه بر روی او کشیدند.

چون به خانه در آمدند، بر حضرت فاطمه سلام کردند، آن حضرت جواب سلام ایشان

ص: 264

نگفت رو از ایشان گردانید، پس به جانب دیگر آمدند و چندین مرتبه از ایشان رو گردانید، از جانبی به جانبی می گردیدند. پس حضرت فاطمه فرمود که: یا علی جامه را از پیش روی من بردار و در برابر من نگاه دار، و فرمود به زنانی که در دور آن حضرت بودند که روی مرا بگردانید.

پس ابو بکر گفت: ای دختر رسول خدا ما آمده ایم بسوی تو از برای طلب خشنودی تو و احتراز از غضب تو، و از تو سؤال می کنم که ببخشی بر ما و عفو کنی از آنچه ما نسبت به تو کرده ایم، حضرت فرمود که: من یک سخن با تو نمی گویم تا پدر بزرگوار خود را ملاقات کنم و از شما نزد او شکایت نمایم و هر جور و ستمی که بر من کرده اید نزد آن حضرت یاد کنم.

پس آن دو ملعون گفتند که: ما آمده ایم به عذر خواهی نزد تو، می خواهیم که تو از ما خشنود گردی، پس بیامرز ما را، عفو کن از ما و مؤاخذه مکن ما را به آنچه کرده ایم نسبت به تو، پس حضرت متوجّه حضرت امیر شد و فرمود که: یک کلمه با ایشان سخن نمی گویم تا سؤال کنم از ایشان از چیزی که شنیده اند از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، پس اگر راست بگویند با من اگر خواهم با ایشان سخن خواهم گفت، گفتند: بپرس از آنچه می خواهی که ما در جواب نخواهیم گفت مگر آنچه باشد و گواهی نخواهیم داد مگر به راستی.

پس حضرت فاطمه فرمود که: سوگند می دهم شما را به خدا آیا به خاطر می آید شما را آن شبی که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شما را طلبید، از خانه بیرون آورد به سبب آن تهمتی که بر علی زده بودید؟ گفتند: بلی، حضرت فرمود: شما را سوگند می دهم به خدا که در آن شب نشنیدید از پدرم که گفت: فاطمه پاره تن من است و من از اویم، هر که او را آزار کند مرا آزار کرده است و هر که مرا آزار کند خدا را آزار کرده است، و هر که او را آزار کند بعد از وفات من او را آزار کرده است در حیات من، و هر که در حیات من او را آزار کند چنان است که بعد از وفات من او را آزار کرده است؟ گفتند: بلی.

پس حضرت فاطمه فرمود: الحمد للّه که حق تعالی حق را بر زبان شما جاری کرد، پس گفت: خداوندا تو گواه باش و ای جماعتی که نزد من حاضرید همه گواه باشید که این دو

ص: 265

مرد مرا آزار کرده اند در حیات من و نزد مرگ من، به خدا سوگند که به ایشان سخن نمی گویم به یک کلمه تا پروردگار خود را ملاقات نمایم و شکایت کنم نزد او از آنچه کردند نسبت به من و شوهر من و آنچه مرتکب شدند از هتک حرمت من و آزار و اذیّت من.

پس ابو بکر به حیله و مکر برای پوشیدن قبایح اعمال خود نزد مردم فریاد وا ویلاه و وا ثبوراه برآورد و گفت: کاش مادرم مرا نزائیده بود، پس عمر گفت: تعجّب دارم از مردم که چگونه امور خود را به تو گذاشته اند و تو را خلیفه کرده اند، تو را پیری و خرافت دریافته جزع می کنی برای خشم یک زنی و شاد می شوی برای خشنودی او، چه خواهد بود برای کسی که زنی را به خشم آورد، پس برخاستند و بیرون رفتند.

چون از جانب حق تعالی خبر وفات آن سیّده نساء در رسید، امّ ایمن را طلبید و او معتمدترین زنان بود نزد آن حضرت، فرمود: ای امّ ایمن خبر وفات من به من رسیده، پس علی را برای من بطلب.

چون حضرت امیر حاضر شد، فرمود: ای پسر عمّ تو را وصیّت می کنم به چیزی چند باید که وصیّتهای مرا حفظ نمائی، حضرت امیر فرمود که: هر چه می خواهی بگو، فرمود:

وصیّتهای من اوّل آن است که امامه دختر زینب را بعد از من تزویج کنی که تربیت کننده فرزندان من باشد، برای ایشان در مهربانی مانند من است، و نعشی برای من بساز مثل آنچه ملائکه برای من تصویر کردند و به من نمودند، حضرت فرمود که: یا فاطمه به من بنما که چگونه ایشان به تو نمودند؟ پس حضرت فاطمه به آن حضرت نمود به روشی که ملائکه وصف کرده بودند از برای او چنانچه از جانب حق تعالی به آن مأمور شده بودند.

پس فرمود که: وصیّت سوّم من آن است که در هر ساعت از شب و روز که وفات نمایم، در همان ساعت مرا دفن کنی و تأخیر ننمائی، و نگذاری که احدی از دشمنان خدا که بر من ستم کرده اند بر جنازه من حاضر شوند و بر من نماز کنند، حضرت امیر فرمود که: چنین خواهم کرد.

پس آن حضرت در میان شب به ریاض جنّت انتقال نمود، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در همان ساعت مشغول تجهیز و تکفین آن حضرت شد چنانچه وصیّت کرده بود، پس از

ص: 266

غسل و کفن فارغ شد، جنازه را بیرون آورد و جریدی از درخت خرما روشن کردند با جنازه آن حضرت بیرون آوردند، تا آنکه در همان شب بر آن حضرت نماز گذاردند و جسد مطهّرش را دفن کردند.

چون صبح شد ابو بکر و عمر به عیادت فاطمه علیها السّلام آمدند، در عرض راه مردی از قریش را دیدند از او پرسیدند که: از کجا می آئی؟ گفت: از تعزیه فاطمه می آیم، گفتند:

مگر وفات یافته؟ گفت: بلی فوت شده است و در میان شب او را دفن کردند، پس آن دو ملعون از خوف تشنیع مردم بسیار متغیّر شدند و به جزع آمدند و به نزد امیر المؤمنین علیه السّلام آمدند و گفتند: به خدا سوگند که هیچ فرو نگذاشتی از مکر و حیله و بد کردن با ما، اینها همه از کینه هائی است که از ما در سینه داری، این مثل آن است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را غسل دادی و ما را خبر نکردی، چنانکه یاد دادی، پسر خود را که به مسجد درآمد و صدا زد: ای ابو بکر از منبر پدرم فرود آی.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: اگر سوگند خورم از برای شما آیا تصدیق من خواهید کرد؟ گفتند: بلی، پس حضرت ایشان را به مسجد درآورد و سوگند یاد کرد که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا وصیّت کرده بود که دیگری را در وقت غسل او حاضر نگردانم و نظر نکند به بدن او مگر پسر عمّ او، پس من غسل می دادم آن حضرت را و ملائکه می گردانیدند او را، و فضل پسر عبّاس آب به دست من می داد و چشمهایش بسته بود، چون خواستم که پیراهن آن حضرت را بیرون کنم کسی از کنار خانه مرا صدا زد که آواز او را شنیدم و صورت او را ندیدم، گفت: مکن پیراهن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را، مکرّر صدای او را می شنیدم و او را نمی دیدم، پس پیراهن او را نکندم و دست در زیر پیراهن کردم، آن حضرت را غسل دادم، پس کفن را به نزدیک من آوردند و آن حضرت را کفن کردم، بعد از کفن کردن پیراهن آن حضرت را کندم.

امّا پسر من حسن، پس شما اهل مدینه می دانید که او در اثنای نماز می آمد و از صفها می گذشت تا به نزد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می رسید، آن حضرت در سجده بود بر پشت آن حضرت سوار می شد، چون آن حضرت برمی خاست یک دستش بر پشت حسن بود و

ص: 267

یک دست دیگرش بر پاهای او، و چنین نگاه می داشت تا از نماز فارغ می شد؟ گفتند: بلی می دانیم این را. باز فرمود که: شما و همه اهل مدینه می دانید که گاهی که حسن به مسجد درمی آمد و آن حضرت در اثنای خطبه بود، او را بر گردن خود سوار می کرد و پایش را به سینه خود می گرفت تا خطبه را تمام می کرد، و مردم برق خلخالهای حسن را از منتهای مسجد می دیدند.

چون این ملاطفتها را از جدّ بزرگوار خود دیده بود و بر منبر او بیگانه را دید، بر او دشوار نمود، این سخن را گفت و به خدا سوگند که من او را امر نکرده بودم و سخن او به فرموده من نبود.

امّا فاطمه پس می دانید که من رخصت برای شما گرفتم، به نزد او آمدید و سخنان او را شنیدید و خشم او را با خود دانستید، به خدا سوگند که مرا وصیّت کرد که شما را در جنازه او حاضر نگردانم، و در نماز بر او شما را مطّلع نکنم، هرگز نخواستم که خلاف وصیّت او کنم در حقّ شما. عمر گفت: این سخنان لغو را بگذار، اکنون می روم بسوی قبرستان و او را از قبر بیرون می آورم و بر او نماز می کنم، حضرت فرمود: به خدا سوگند که اگر چنین امری اراده کنی هرآینه پیش از آنکه به عمل آوری سرت را از تن جدا کنم، پس سخن میان حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و آن ملعون بلند شد، نزدیک بود که بر یکدیگر حمله کنند، مهاجر و انصار جمع شدند و گفتند: به خدا سوگند که راضی نمی شویم که در حقّ پسر عمّ رسول خدا این سخنان ناسزا گفته شود. چون عمر دید که فتنه برپا می شود، دست برداشت و رفت «1».

کلینی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: چون بعد از وفات حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حضرت فاطمه علیها السّلام مظلوم شد، به نزد قبر پدر بزرگوار خود آمد زبان به شکایت گشود و شعری ادا نمود که مضمونش این است: بعد از تو فتنه ها برپا شد و صداها بلند شد، اگر تو حاضر بودی اینها نمی شد، چون از میان ما رفتی گردیدیم مثل زمینی که باران نبیند، و قوم تو مختل شدند، پس مطّلع شو بر احوال ایشان و غافل مباش

ص: 268

از ایشان. و اشعار دیگر بر سبیل شکایت فرمود و به خانه مراجعت کرد «1».

عیّاشی روایت کرده است که: امّ سلمه در مرض حضرت فاطمه علیها السّلام به عیادت او آمده پرسید: چگونه صبح کرده ای شب را ای دختر پیغمبر؟ فرمود: صبح کردم در میان جراحت دل و اندوه و غم بسیار از غم وفات نبیّ مختار و مظلومیّت حیدر کرّار، درید پرده حضرت رسالت را کسی که امامتش به غصب بود، بر خلاف حکم تنزیل و خلاف وصیّت پیغمبر جلیل، و سبب آن کینه هائی بود که در جنگ بدر و احد در سینه داشتند، و در زمان حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از روی نفاق پنهان می داشتند و منتظر فرصت بودند، چون فرصت یافتند، بارانهای محنت و الم بر ما باریدند و از کمال کفر و نفاق تیرهای ظلم و شقاق به سوی ما انداختند «2».

مؤلّف گوید: در مدّت بقای آن حضرت بعد از پدر بزرگوار خود، خلاف بسیاری میان خاصّه و عامّه هست، از شش ماه بیشتر و از چهل روز کمتر نگفته اند، دانستی که احادیث معتبر دلالت کرد بر آنکه بقای آن حضرت بعد از پیغمبر هفتاد و پنج روز بوده.

ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیّین از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: مدّت بقای آن حضرت بعد از پدر خود، سه ماه بوده «3».

و در روز وفات آن حضرت نیز خلاف بسیار است، اکثر علمای امامیّه گفته اند که: در روز سوّم جمادی الاوّل واقع بوده.

شیخ طوسی در مصباح از ابن عیّاش روایت کرده است که: در بیست و یکم رجب واقع شده است «4». و این قول ابعد است.

در کشف الغمّه در شب سوّم ماه مبارک رمضان نیز نقل کرده است «5».

ابن شهر آشوب سیزدهم ماه ربیع الأوّل نقل کرده است «6».

ص: 269

در کشف الغمّه از اسماء بنت عمیس روایت کرده است که: حضرت فاطمه علیها السّلام در مرض وفات به من گفت: قبیح می دانم از آنچه با مردگان زنان می کنند، ایشان را روی تخته می گذارند و جامه بر روی ایشان می کشند و حجم بدن ایشان بر مردان ظاهر می شود، اسماء گفت: ای دختر رسول خدا من به تو بنمایم چیزی را که در حبشه دیده ام، پس جریده های تر را از درخت خرما طلبید نعشی ساخت و جامه بر روی آن افکند، حضرت فاطمه علیها السّلام چون آن را دید فرمود: بسیار نیکو است این، چون میّت را در میان این می گذارند مرد و زن از یکدیگر ممتاز نمی شوند، فاطمه علیها السّلام گفت: چون من بمیرم مرا غسل بده، و کسی را به نزد من میاور.

چون آن حضرت از دنیا رفت، عایشه آمد خواست داخل شود، اسماء نگذاشت، عایشه رفت به ابو بکر شکایت کرد و گفت: این زن خثعمیه بین من و دختر پیغمبر حایل می شود، از برای او نعشی ساخته است.

چون ابو بکر به اسماء اعتراض کرد، اسماء گفت: خود مرا چنین امر کرده است که کسی را نگذارم که به نزد او درآید، این نعش را در حال حیات به او نمودم، مرا امر کرد که چنین چیزی را برای او بسازم. ابو بکر گفت: آنچه گفته است به عمل بیاور و برگشت، پس علی علیه السّلام و اسماء او را غسل دادند «1».

در کتاب روضه الواعظین و غیر آن روایت کرده اند که: حضرت فاطمه علیها السّلام را مرض شدیدی عارض شد و تا چهل روز ممتد شد، چون خبر وفات آن حضرت به او رسید امّ أیمن و اسماء بنت عمیس و حضرت امیر المؤمنین را حاضر ساخت و گفت: ای پسر عم! از آسمان خبر فوت من به من رسید و من در جناح سفر آخرتم، تو را وصیّت می کنم به چیزی چند که در خاطر دارم، حضرت امیر علیه السّلام فرمود: آنچه خواهی وصیّت کن ای دختر رسول خدا.

پس بر بالین آن حضرت نشست و هر که در آن خانه بود بیرون کردند. پس فرمود: ای پسر عم هرگز مرا دروغگو و خائن نیافتی، از روزی که با من معاشرت نموده ای مخالفت

ص: 270

تو نکرده ام، حضرت علی علیه السّلام فرمود: معاذ اللّه تو داناتری به خدا و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و کریمتر و از خدا ترسان تری از آنکه تو را سرزنش کنم به مخالفت خود، و بر من بسیار گران است مفارقت تو و لیکن امری است که چاره ای از آن نیست، به خدا سوگند که تازه کردی بر من مصیبت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را، و عظیم شد وفات تو و نیافتن تو بر من، پس می گویم: انّا للّه و انّا الیه راجعون برای مصیبتی که چه بسیار دردآورنده است مرا و چه بسیار سوزنده و به حزن آورنده است مرا، به خدا سوگند که این مصیبتی است که تسلّی دهنده ندارد، و رزیّه ای است که هیچ چیز عوض آن نمی تواند شد.

پس ساعتی هر دو گریستند، پس حضرت سر حضرت فاطمه را ساعتی به دامن گرفت و به سینه خود چسبانید و فرمود: هر چه می خواهی وصیّت بکن، آنچه فرمائی به عمل می آورم و امر تو را به امر خود اختیار می کنم، پس فاطمه علیها السّلام فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد ای پسر عمّ رسول خدا، وصیّت می کنم تو را اوّل که بعد از من امامه را به عقد خود درآوری، زیرا که مردان را چاره از زنان نیست، او برای فرزندان من مثل من است.

پس فرمود: برای من نعشی قرار ده، زیرا که ملائکه را دیدم که صورت نعش برای من ساختند، و اوّل نعشی که در زمین ساختند آن بود. پس فرمود که: باز وصیّت می کنم تو را که نگذاری که بر جنازه من حاضر شوند یکی از آنها که بر من ستم کردند و حقّ مرا غصب کردند، زیرا که ایشان دشمن من و دشمن رسول خدااند، و نگذاری که احدی از ایشان بر من نماز کنند و نه از اتباع ایشان، و مرا در شب دفن کنی در وقتی که دیده ها در خواب باشد «1».

در کشف الغمّه و غیر آن روایت کرده اند که: چون وفات حضرت فاطمه علیها السّلام نزدیک شد، اسماء بنت عمیس را گفت که: آبی بیاور که من وضو بسازم، پس وضو ساخت- به روایتی دیگر غسل کرد نیکوترین غسلها- و بوی خوش طلبید و خود را خوشبو گردانید و جامه های نو طلبید، پوشید و فرمود: ای اسماء! جبرئیل در وقت وفات پدرم چهل درهم کافور آورد از بهشت، حضرت آن را سه قسمت کرد: و یک حصّه را از برای خود گذاشت

ص: 271

و یکی از برای من و یکی از برای علی، آن کافور را بیاور که مرا به آن حنوط کنند.

چون کافور را آورد فرمود: نزدیک سر من بگذار، پس پای خود را به قبله کرد و خوابید و جامه ای بر روی خود کشید و فرمود: ای اسماء ساعتی صبر کن، بعد از آن مرا بخوان، اگر جواب نگویم علی را طلب کن و بدان که من به پدر خود ملحق گردیده ام.

اسماء ساعتی انتظار کشید، بعد از آن آن حضرت را ندا کرد صدائی نشنید، پس گفت: ای دختر مصطفی، ای دختر بهترین فرزندان آدم، ای دختر بهترین کسی که بر روی زمین راه رفته است، ای دختر آن کسی که در شب معراج به مرتبه قاب قوسین او ادنی رسیده است.

چون جواب نشنید جامه را از روی مبارکش برداشت دید که مرغ روحش به ریاض جنّت پرواز کرده است، پس بر روی آن حضرت افتاد و آن حضرت را می بوسید و می گفت:

چون به خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برسی، سلام اسماء بنت عمیس را به آن حضرت برسان.

در این حال حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام از در درآمدند و گفتند: ای اسماء مادر ما در این وقت چرا به خواب رفته است؟ اسماء گفت: مادر شما به خواب نرفته و لیکن به رحمت ربّ الارباب واصل گردیده است، پس حضرت امام حسن علیه السّلام خود را بر روی آن حضرت افکند و روی انورش را می بوسید و می گفت: ای مادر با من سخن بگو پیش از آنکه روحم از جسد مفارقت کند، و حضرت امام حسین علیه السّلام بر پایش افتاد می بوسید و می گفت: ای مادر بزرگوار! منم فرزند تو حسین با من سخن بگو پیش از آنکه دلم شکافته شود و از دنیا مفارقت کنم.

پس اسماء گفت: ای دو جگرگوشه رسول خدا بروید و پدر بزرگوار خود را خبر کنید و وفات مادر خود را به او برسانید. پس ایشان بیرون رفتند، چون نزدیک مسجد رسیدند صدا به گریه بلند کردند، پس صحابه به استقبال ایشان دویدند گفتند: سبب گریه شما چیست ای فرزندان رسول خدا؟ حق تعالی هرگز دیده شما را گریان نگرداند، مگر جای جدّ خود را خالی دیده اید گریان گردیده اید از شوق ملاقات او؟ گفتند: مادر ما از دنیا مفارقت نموده.

ص: 272

چون امیر المؤمنین علیه السّلام این خبر وحشت اثر را شنید، بر رو درآمد و می فرمود: بعد از تو خود را به که تسلّی دهم، پس شعری چند در مصیبت آن حضرت ادا فرمود که زمین و آسمان را به گریه درآورد «1».

چون این خبر در مدینه منتشر گردید، مردان و زنان همه گریان شدند در مصیبت آن حضرت، و شیون از خانه های مدینه بلند شد، زنان و مردان به سوی خانه آن حضرت دویدند، زنان بنی هاشم در خانه آن حضرت جمع شدند، نزدیک شد که از صدای شیون ایشان مدینه به لرزه درآید، ایشان می گفتند: ای سیّده و خاتون زنان، ای دختر پیغمبر آخر الزّمان؛ مردم فوج فوج به تعزیه به سوی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام می آمدند. آن حضرت نشسته بود، جناب امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در پیش آن حضرت نشسته بودند و می گریستند، مردم از گریه ایشان می گریستند، امّ کلثوم به نزد قبر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و گفت: یا أبتاه یا رسول اللّه امروز مصیبت تو بر ما تازه شد و امروز تو از دنیا رفتی، دختر خود را بسوی خود بردی.

مردم جمع شده بودند و گریه می کردند و انتظار بیرون آمدن جنازه می کشیدند. پس ابو ذر بیرون آمد گفت: بیرون آوردن آن حضرت را از این پسین به تأخیر انداختند، پس مردم متفرّق شدند برگشتند. چون پاسی از شب گذشت دیده ها به خواب رفت، جنازه را بیرون آوردند، حضرت امیر المؤمنین و حسن و حسین علیهم السّلام و عمّار و مقداد و عقیل و زهیر و ابو ذر و سلمان و بریده و گروهی از بنی هاشم و خواصّ آن حضرت بر آن حضرت نماز کردند و در همان شب دفن کردند. حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بر دور قبر آن حضرت هفت قبر دیگر ساخت که ندانند قبر آن حضرت کدام است.

به روایتی دیگر: چهل قبر دیگر را آب پاشید که قبر آن حضرت در میان مشتبه باشد.

به روایت دیگر: قبر آن حضرت را با زمین هموار کرد که علامت قبر معلوم نباشد، اینها برای آن بود که عین موضع قبر آن حضرت را ندانند و بر قبر او نماز نکنند و خیال نبش قبر آن حضرت را به خاطر نگذرانند «2».

ص: 273

به این سبب در موضع قبر آن حضرت اختلاف واقع شده است، بعضی گفته اند که: در بقیع است نزدیک قبور ائمّه بقیع علیهم السّلام و بعضی گفته اند: میان قبر حضرت رسالت و منبر آن حضرت مدفون است، زیرا که حضرت فرمود: میان منبر و قبر من باغی است از باغهای بهشت و منبر من بر دری است از درهای بهشت. و اصح آن است که آن حضرت را در خانه خود مدفون کردند، چنانچه روایت صحیحه بر آن دلالت می کند.

ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: چون آن حضرت را خواستند که در قبر گذارند، دو دست از میان قبر پیدا شد شبیه به دستهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و آن حضرت را گرفت و به قبر برد «1».

شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: چون مرض حضرت فاطمه علیها السّلام شدید شد، عبّاس عمّ حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد به نزد آن حضرت برای عیادت، گفتند: مرض او سنگین شده است، او را نمی توان دید. پس به خانه برگشت و پیکی فرستاد به خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و گفت: بگو به آن حضرت که عمّت تو را سلام می رساند و می گوید که: غم بیماری فاطمه دختر حبیب رسول خدا و نور دیده او و نور دیده من مرا در هم شکسته است، چنین گمان دارم که او پیش از ما به حضرت رسالت ملحق خواهد شد و آن حضرت برای او بهترین منازل و درجات اختیار خواهد کرد، و او را مقرّب پروردگار خود خواهد گردانید، و عطاهای بزرگ به او خواهد بخشید، چون این امر ناگزیر واقع شود، پس جمع کن فدای تو شوم مهاجران و انصار را تا آنکه همه ثواب بیابند در حاضر شدن جنازه او و نماز کردن بر او، و این باعث زیادتی دین است.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام جواب فرمود که: عمّ مرا سلام برسان و بگو: هرگز شفقت تو و تحیّت تو از ما بازنماند، خیر خواهی تو را شنیدم و فضیلت رأی تو را می دانم، به درستی که فاطمه دختر رسول پیوسته مظلوم بود، و حقّش را از او منع کردند، و میراثش را به او ندادند، و سفارش حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در باب او مرعی نداشتند، و حقّ حرمت او را ادا نکردند، و حقّ خدا را در باب او رعایت نکردند، خدا کافی است برای حکم کردن و

ص: 274

برای او انتقام از ستمکاران کشیدن، من از تو سؤال می کنم ای عمّ بزرگوار بر من ببخشی عمل نکردن نصیحت خود را زیرا که فاطمه مرا وصیّت کرده است که او را پنهان بردارم و مردم را در جنازه او حاضر نگردانم.

چون این پیغام را به عبّاس رسانیدند، گفت: خدا بیامرزد پسر برادرم را و حال آنکه او آمرزیده است و در رأیی که او دیده باشد طعنی نمی توان زد، به درستی که از فرزندان عبد المطّلب فرزندی مبارک تر از او متولّد نشده است مگر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، به درستی که علی پیوسته سابق ترین مردم بود بسوی هر مکرمتی، و عالم ترین مردم بود به هر فضیلتی، و شجاع ترین مردم بود در شدّتها، و در مجاهده دشمنان دین از همه شدیدتر بود، و اوّل کسی بود که ایمان به خدا و رسول آورد «1».

شیخ مفید و شیخ طوسی و شیخ کلینی به سندهای معتبر از حضرت امام زین العابدین و امام حسین علیهما السّلام روایت کرده اند که: چون فاطمه علیها السّلام بیمار شد، وصیّت نمود به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که کتمان کند مرض او را و مردم را بر احوال او مطّلع نگرداند، و اعلام نکند احدی را به مرض او، پس حضرت به وصیّت او عمل نموده، خود متوجّه پرستاری او بود، اسماء بنت عمیس آن حضرت را معاونت می کرد و احوال او را پنهان می داشتند از مردم.

چون نزدیک وفات آن حضرت شد، وصیّت کرد که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام خود متوجّه غسل و تکفین او شود و در شب او را دفن نماید و قبرش را هموار کند، پس حضرت امیر خود متوجّه غسل و تکفین و امور او گردید و او را در شب مدفون نمود و اثر قبر او را محو کرد. چون خاک قبر آن حضرت را از دست خود افشاند، حزن و اندوه آن حضرت هیجان کرد، آب از دیده های مبارکش بر روی انورش جاری شد، و رو به قبر حضرت رسالت نمود و فرمود: السّلام علیک یا رسول اللّه، سلام من بر تو باد از جانب دختر و حبیبه تو و نور دیده تو و زیارت کننده تو که به زیارت تو آمده، امشب در میان خاک در عرصه تو خوابیده، حق تعالی او را در میان اهل بیت اختیار کرد که زود به تو

ص: 275

ملحق گردد، کم شد یا رسول اللّه از برگزیده تو صبر من، و ضعیف شد از مفارقت بهترین زنان قوّت من، و لیکن با صبر کردن در مصیبت تو و تاب آوردن اندوه مفارقت تو، گنجایش دارد که در این مصیبت صبر کنم، به تحقیق که تو را به دست خود به قبر گذاشتم بعد از آنکه جان مقدّس تو در میان سینه و نحر من جاری شد، به دست خود دیده تو را پوشانیدم و امور تو را خود متکفّل شدم، بلی در کتاب خدا هست آنکه قبول باید کرد بهترین قبول کردنها و باید گفت: انّا للّه و انّا الیه راجعون، امانت خود را به خود برگردانیدی و گروگان خود را از من بازگرفتی، و حضرت زهرا را از من ربودی.

چه بسیار قبیح است آسمان سبز و زمین گردآلود در نظر من، یا رسول اللّه اندوه من همیشه خواهد بود و شبهای من پیوسته به بیداری خواهد گذشت، این اندوه از من به در نخواهد رفت تا آنکه حق تعالی برای من اختیار کند آن خانه را که اکنون تو در آنجا مقیمی، در دلم جراحتی است چرک آورنده و در سینه ام اندوهی است از جا به درآورنده، چه بسیار زود جدائی افتاد میان ما، و بسوی خدا شکایت می کنم حال خود را، و به زودی خبر خواهد داد تو را دختر تو به معاونت و یاری کردن امّت تو یکدیگر را بر غصب حقّ من و ظلم کردن در حقّ او، پس از او بپرس احوال را چه بسیار غمها در سینه او بر روی هم نشسته بود که به کسی اظهار نمی توانست کرد، و به زودی همه را به تو خواهد گفت، و خدا از برای او حکم خواهد کرد و او بهترین حکم کنندگان است، سلام بر تو باد یا رسول اللّه سلام وداع کننده که از مواصلت ملالی به هم رسانیده باشد، و از روی دشمنی مفارقت ننماید.

اگر از نزد قبر تو بروم از ملالت نیست، و اگر نزد قبر تو اقامت نمایم از بدگمانی من نیست، از ثواب هائی که خدا وعده داده است صبر کنندگان را، صبر مبارک تر و نیکوتر است، و اگر نه غالب بودن آن جماعتی می بود که بر ما مستولی گردیده اند هرآینه اقامت نزد قبر تو را بر خود لازم می دانستم و نزد ضریح تو معتکف می شدم، و هرآینه فریاد به ناله برمی داشتم مانند ناله زن فرزند مرده در این مصیبت بزرگ، پس خدا می بیند و می داند که دختر تو را پنهان دفن می کنم از ترس دشمنان او، و حقّش را غصب کردند به قهر، و

ص: 276

میراثش را منع کردند علانیه، و حال آنکه از زمان تو مدّتی نگذشته بود و نام تو کهنه نشده بود، پس بسوی شما شکایت می کنم یا رسول اللّه و در اطاعت تو تسلّی نیکو هست، پس صلوات خدا بر او و بر تو باد، و رحمت خدا و برکات او «1».

کلینی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: سقطهائی که از رحم زنان شما افتاده اند اگر ایشان را نام نگذاشته باشید، در روز قیامت که شما را ملاقات می کنند می گویند: چرا ما را نام نگذاشته اید و حال آنکه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محسن را قبل از ولادت نام گذاشت «2»؟

ابن بابویه و کلینی به سند معتبر روایت کرده اند که: مفضّل از حضرت صادق علیه السّلام سؤال نمود: فاطمه علیها السّلام را که غسل داد؟ حضرت فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام غسل داد، پس به راوی گفت: گویا این سخن بر تو گران آمد؟ گفت: بلی چنین است فدایت شوم، حضرت فرمود: دلتنگ مباش زیرا که فاطمه صدّیقه و معصومه بود، و معصوم را به غیر از معصوم غسل نمی دهد، چنانچه مریم را حضرت عیسی علیه السّلام غسل داد «3».

ایضا در قرب الاسناد به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت فاطمه علیها السّلام را حضرت امیر علیه السّلام غسل داد «4».

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که از حضرت صادق علیه السّلام پرسیدند: به چه سبب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فاطمه علیها السّلام را در شب دفن کرد؟ فرمود: برای آنکه فاطمه علیها السّلام وصیّت کرده بود که آن دو مرد اعرابی که هرگز ایمان به خدا و رسول نیاورده بودند- یعنی: ابو بکر و عمر- بر او نماز نکنند «5».

ایضا به سند معتبر روایت کرده است که: از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیدند از علّت دفن فاطمه علیها السّلام در شب؟ فرمود: زیرا که او خشمناک بود بر جماعتی و نمی خواست آنها بر جنازه او حاضر شوند، و حرام است بر کسی که ولایت و محبّت آن جماعت داشته باشد

ص: 277

که نماز کند بر احدی از فرزندان فاطمه «1».

ایضا روایت کرده است که: چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از دفن حضرت فاطمه علیها السّلام فارغ شد، شعری چند از روی درد انشا فرمود که مضمون آنها این است: هر اجتماعی از دو دوست، آخر به جدائی منتهی می شود، و هر مصیبتی که غیر از مرگ است اندک است، رفتن فاطمه بعد از پیغمبر پیش من دلیل است بر آنکه هیچ دوستی برای این کس باقی نمی ماند، و زود باشد که نام من نیز از میان مردم برطرف شود و دوستی مرا فراموش کنند، و بعد از من از برای یار من یار دیگر به هم رسد «2».

ایضا از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: هفت کس بر جنازه حضرت فاطمه علیها السّلام نماز کردند: ابو ذر، سلمان، مقداد، عمّار یاسر، حذیفه، عبد الله بن مسعود، و من امام ایشان بودم «3».

شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است: از حضرت صادق علیه السّلام پرسیدند: اوّل کسی که از برای او نعش قرار دادند که بود؟ فرمود: حضرت فاطمه علیها السّلام بود «4».

ایضا به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده است: اوّل نعشی که در اسلام ساختند نعش فاطمه بود، سببش آن بود که چون حضرت بیمار شد به آن بیماری که از دنیا رحلت کرد، به اسماء بنت عمیس گفت: ای اسماء! ضعیف و نحیف شده ام و گوشت از بدن من رفته است، آیا چیزی از برای من راست نمی کنی که بدن مرا از مردان بپوشاند؟ اسماء گفت که: من چون در بلاد حبشه بودم دیدم که ایشان کاری می کردند، اگر خواهی برای تو بکنم، فرمود که: بلی، پس اسماء تختی آورد و سرنگون گذاشت و جریده های خرما طلبید و بر پایه های آن بست، پس جامه بر روی او افکند و گفت: این روش دیدم که می کردند، حضرت فرمود که: چنین چیزی از برای من بساز، و بدن مرا از مردان بپوشان تا خدا بدن تو را از آتش دوزخ بپوشاند «5».

ص: 278

و در بعضی از کتب معتبره از ابن عبّاس روایت کرده اند که: چون حضرت فاطمه علیها السّلام از دنیا رحلت کرد، اسماء بنت عمیس گریبان خود را درید به جانب مسجد دوید، حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام در راه او را دیدند و احوال مادر خود را از او پرسیدند، او ساکت شد و جواب نگفت، چون به خانه آمدند مادر خود را دیدند که در میان خانه خوابیده است، پس به نزدیک او آمدند و حضرت امام حسین علیه السّلام او را حرکت داد، چون دید که از دنیا رحلت کرده است، به امام حسن گفت: ای برادر! خدا تو را مزد دهد در مصیبت مادرت، و از خانه بیرون دویدند فریاد برآوردند که: یا محمّداه یا احمداه امروز که مادر ما از دنیا رحلت کرد، مرگ تو از برای ما تازه شد. پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را خبر کردند، آن حضرت در مسجد بود، چون این خبر جانسوز را شنید مدهوش گردید، آب بر روی مبارکش پاشیدند تا به هوش بازآمد، پس حسن و حسین علیهما السّلام را بر دوش گرفت به نزد فاطمه آمد و اسماء بر بالین آن حضرت بود می گریست و می گفت: ای یتیمان محمّد، ما به مصیبت جدّ شما به فاطمه خود را تسلّی می دادیم، پس بعد از فاطمه خود را به که تسلّی دهیم.

حضرت روی مبارک فاطمه را گشود و نزدیک سر آن حضرت رفته رقعه ای دید که در آن نوشته بودند:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم این است آنچه وصیّت کرده به آن فاطمه دختر رسول خدا، وصیّت می کند و گواهی می دهد به وحدانیّت خدا و به رسالت سیّد انبیا و آنکه بهشت حقّ است و دوزخ حق است، و آنکه قیامت آمدنی است و در آن شکّی نیست، و آنکه خدا زنده می گرداند مرده ها را که در قبرهایند. یا علی منم فاطمه دختر محمّد، خدا مرا به تو تزویج کرد که زوجه تو باشم در دنیا و آخرت، و تو سزاوارتری به من از دیگران، مرا غسل و کفن نما، و نماز کن بر من، و مرا دفن نمای در شب، و کسی را اعلام مکن، و تو را به خدا می سپارم، و سلام بر فرزندان خود تا روز قیامت.

پس چون شب در آمد، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام او را غسل داد و در جنازه گذاشت و

ص: 279

امام حسن علیه السّلام را فرمود که: ابو ذر را طلب کن، چون ابو ذر حاضر شد جنازه را برداشتند و بسوی بقیع بردند و بر آن حضرت نماز کردند. چون حضرت امیر علیه السّلام از نماز فارغ شد، دو رکعت نماز بجا آورد و دستهای خود را بسوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا این دختر پیغمبر توست فاطمه، پس بیرون بر او را از ظلمتها بسوی نور و از شدّتها بسوی شادی و سرور، پس زمین روشن شد به قدر یک میل در یک میل.

و چون خواستند که آن حضرت را دفن کنند، ندا رسید از بقعه ای از بقعه های بقیع که:

بسوی من بیائید که تربت او را از من برداشته اند. چون نظر کرد حضرت، قبر کنده ای دید، پس جنازه آن حضرت را نزد آن قبر گذاشتند، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از کنار قبر ندا کرد: ای زمین! امانت خود را که دختر رسول خدا است به تو سپردم، پس از زمین صدائی آمد که: یا علی من مهربان ترم به او از تو، برگرد و آزرده مباش. چون حضرت خواست برگردد، قبر پر شد و با زمین هموار و ناپیدا شد، و دیگر ندانستند که در کجاست تا روز قیامت «1».

بدان که در عمر شریف حضرت فاطمه علیها السّلام و در وقت وفات او اختلاف بسیار است، اکثر روایات معتبره دلالت می کند بر آنکه عمر شریف او در آن وقت هیجده ساله بود، بعضی بیست و سه سال و بعضی سی سال و بعضی بیست و هفت سال و بعضی بیست و هشت سال و بعضی سی و پنج سال نیز گفته اند، و اصح و اشهر میان علمای امامیّه قول اوّل است.

ص: 280

فصل هشتم در بیان تظلّم حضرت فاطمه علیها السّلام در محشر

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: چون قیامت برپا شود، دختر من فاطمه بیاید بر ناقه ای از ناقه های بهشت سوار، و از پهلوهای آن ناقه حریرهای بهشت آویخته باشد و مهار آن از مروارید تر باشد، و پاهای آن از زمرّد سبز، و دم آن از مشک ناب، و دیده های آن از در و یاقوت سرخ، بر آن ناقه قبّه ای از نور بسته باشد که از اندرونش بیرون نمایان باشد، و میانش پر از عفو پروردگار باشد، و بیرونش رحمت کریم. و فاطمه تاجی از نور بر سر داشته باشد که بر هفتاد رکن مشتمل باشد، هر رکنی را مرصّع کرده باشند از مروارید و یاقوت، و نور بخشد مانند ستاره روشن، و از جانب راست او هفتاد هزار ملک باشند و از جانب چپ او هفتاد هزار ملک، و جبرئیل مهار ناقه را گرفته باشد و به صدای بلند ندا کند که: بپوشانید دیده های خود را تا بگذرد فاطمه دختر محمّد.

پس نماند در آن روز پیغمبری و نه رسولی و نه صدّیقی و نه شهیدی مگر آنکه دیده های خود را بپوشند تا فاطمه از صحرای محشر بگذرد. چون به زیر عرش پروردگار در آید، خود را از ناقه به زیر افکند و عرض کند: ای خداوند من و سیّد من، حکم کن میان من و آنها که بر من ستم کرده اند، خداوندا حکم کن میان من و آنها که فرزندان مرا شهید کردند، پس ندا از جانب حق تعالی برسد که: ای حبیبه من و فرزند رسول من، از من سؤال کن تا عطا کنم، و نزد من شفاعت کن تا شفاعت تو را روا کنم، به عزّت و جلال خود سوگند یاد می کنم که امروز ظلم ستمکاری از من نمی گذرد.

ص: 281

پس در آن وقت فاطمه علیها السّلام عرض کند: پروردگارا به من ببخش ذرّیّت مرا، و شیعیان مرا و شیعیان فرزندان مرا، و دوستان مرا و دوستان فرزندان مرا رحمت کن، پس باز ندا از جانب حق تعالی رسد که: کجایند فرزندان فاطمه و شیعیان او و دوستان او و دوستان ذریّت او؟ پس ایشان بیایند و فرو گرفته باشند ایشان را ملائکه رحمت از هر طرف، پس در پیش ایشان روان شود تا ایشان را داخل بهشت گرداند «1».

ایضا به اسانید معتبره از حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام روایت کرده است که:

حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: دختر من فاطمه به صحرای محشر درآید با جامه های خون آلود و در قائمه عرش چنگ زند و گوید: ای خداوند عالم! حکم کن میان من و میان آنها که فرزندان مرا کشتند، پس حق تعالی حکم خواهد کرد از برای دختر من به حقّ پروردگار کعبه «2».

ایضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: چون روز قیامت شود، برای حضرت فاطمه علیها السّلام قبّه ای از نور برپا کنند، پس حضرت امام حسین علیه السّلام بیاید و سر مبارک خود را در دست داشته باشد. چون چشم فاطمه بر او افتد، نعره ای بزند که نماند در محشر ملک مقرّبی و نه پیغمبر مرسلی و نه بنده مؤمنی مگر آنکه همه گریان شوند، پس حق تعالی مردی برای او متمثّل گرداند به نیکوترین صورتی که خصمی کند با قاتلان آن حضرت.

پس خدا جمع کند قاتلان حسین را و آنها که کارسازی ایشان کرده بودند و آنها که شریک در خون او شده بودند، پس همه ایشان را به قتل آورند، و باز ایشان را زنده گرداند تا آنکه امیر المؤمنین علیه السّلام بار دیگر ایشان را به قتل آورد، و باز ایشان را زنده گرداند تا امام حسین علیه السّلام ایشان را به قتل رساند، پس در این وقت خشم ما و شیعیان ما فرو نشیند و اندوه ما زایل گردد.

پس حضرت صادق علیه السّلام فرمود: خدا رحمت کند شیعیان ما را، به خدا سوگند که ایشان

ص: 282

مؤمنان اند، به خدا سوگند که ایشان با ما شریکند در مصیبت به طول حزن و حسرت «1».

ایضا به سند معتبر از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که: چون روز قیامت شود، فاطمه علیها السّلام به محشر درآید با جماعتی از زنان شیعیان خود، پس به او گویند که:

داخل بهشت شو، گوید: نمی روم تا ندانم که با فرزندان من چه کرده اند بعد از من، پس به او گویند: نظر کن در میان قیامت، چون نظر کند امام حسین علیه السّلام را بیند که بی سر ایستاده، پس فریاد برآورد، و من از فریاد او فریاد برآورم، و از جمیع ملائکه فریاد برآید. پس در این وقت حق تعالی از برای ما غضب کند و امر کند آتشی که او را «هبهب» می گویند، و هزار سال آن را افروخته اند تا سیاه شده است، و نسیمی هرگز داخل آن نمی شود، و غمی هرگز از آن بیرون نمی رود، پس حق تعالی آن را ندا کند که: قاتلان حسین و حاملان قرآن را که دست از اهل بیت رسالت برداشته اند و قرآن را وسیله ظلم و عدوان کرده اند برباید.

چون در میان آتش درآیند، آتش به فریاد آید و ایشان به ناله آیند، آتش بخروشد و ایشان بخروشند، آتش زبانه کشد و ایشان نعره زنند و به سخن درآیند و به زبان فصیح بگویند که: ای پروردگار به چه سبب آتش را بر ما واجب کردی پیش از بت پرستان؟ پس جواب از جانب حق تعالی برسد که: کسی که ندانسته بد کند، نیست مثل کسی که به دانائی بد کند «2».

ایضا به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: در روز قیامت سر حضرت امام حسین علیه السّلام برای حضرت فاطمه علیها السّلام متمثّل خواهد شد غلطیده به خون، چون نظر آن حضرت بر آن سر مبارک افتد فریاد برآورد: ای فرزند مظلوم و ای میوه دل مهموم، پس از برای فریاد و ناله فاطمه ملائکه مدهوش گردند، جمیع اهل محشر فریاد برآورند و گویند که: خدا بکشد کشنده فرزند تو را ای فاطمه. پس ندا از جانب حق تعالی برسد که چنین خواهم کرد و انتقام خواهم کشید از قاتل او و اتباع قاتل او و دوستان قاتل او.

فاطمه علیها السّلام در آن روز بر ناقه ای از ناقه های بهشت سوار باشد که پهلوهای آن را به

ص: 283

حریر بهشت مزیّن کرده باشند و روی آن ناقه زیبا و دیده های او شهلا باشد، و سرش از طلا و گردنش از مشک و عنبر و مهارش از زبرجد سبز باشد، و جهازش از مروارید که به جواهر دیگر مزیّن باشد، بر آن ناقه هودجی بسته باشند که پرده آن هودج از نور حق تعالی باشد و میانش مملوّ از رحمت الهی باشد، و بلندی مهارش به قدر یک فرسخ از فرسخهای دنیا باشد، و در دور هودج او هفتاد هزار ملک احاطه کرده باشند، و مشغول باشند به تسبیح و تهلیل و تحمید و تکبیر و ثنای حق تعالی. پس منادی از میان عرش ندا کند که: ای اهل قیامت! دیده های خود را بپوشید که فاطمه دختر محمّد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر صراط می گذرد، پس حضرت فاطمه و شیعیان و دوستانش بر صراط بگذرند مانند برق جهنده، و دشمنان ذریّه خود را در جهنّم اندازد «1».

شیخ مفید به سند موثّق از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که: چون روز قیامت شود، حق تعالی اوّلین و آخرین را در یک زمین جمع کند، پس منادی از جانب حق تعالی ندا کند که: بپوشید دیده های خود را و سرها به زیر افکنید تا فاطمه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از صراط بگذرد، پس همه خلایق دیده های خود را بپوشند و حضرت فاطمه علیها السّلام بیاید بر ناقه ای از ناقه های بهشت سوار شده، و مشایعت کنند او را هفتاد هزار ملک. پس بایستد بر موقف شریفی از مواقف قیامت و از ناقه فرود آید و پیراهن خون آلود حسین را در دست گیرد و گوید: پروردگارا این پیراهن فرزند من است، می دانی که به او چه کرده اند، پس ندا از جانب حق تعالی به او رسد: آنچه موجب خشنودی توست به عمل می آورم.

حضرت فاطمه علیها السّلام گوید: پروردگارا انتقام مرا از کشندگان او بکش. پس حق تعالی امر کند که از آتش جهنّم گردنی بیرون آید و قاتلان آن حضرت را از صحرای محشر برباید چنانچه مرغ دانه را می رباید، پس آن گردن ایشان را بسوی جهنّم برد و معذّب گرداند در جهنّم به انواع عذابها، پس حضرت فاطمه علیها السّلام بر ناقه خود سوار شود تا داخل بهشت گردد، و ملائکه که مشایعت او می کردند در خدمت او باشند، و فرزندانش در پیش روی او باشند، و دوستان ایشان از مردم در جانب راست و چپ او روند «2».

ص: 284

فرات بن ابراهیم در تفسیر خود از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که:

روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه حضرت فاطمه علیها السّلام آمد و او را محزون یافت، پس فرمود که: سبب اندوه تو چیست ای دختر گرامی؟ حضرت فاطمه علیها السّلام فرمود که: به یاد آوردم محشر را و ایستادن مردم را عریان در آن صحرا، حضرت فرمود که: ای دختر! آن روز روز بزرگی است و لیکن خبر داد مرا جبرئیل از خداوند عالمیان که اوّل کسی که زمین از او شکافته خواهد شد و از قبر بیرون خواهد آمد من خواهم بود، بعد از من ابراهیم خلیل، پس شوهر تو علی بن أبی طالب، پس حق تعالی جبرئیل را به نزد قبر تو خواهد فرستاد با هفتاد هزار ملک، و بر قبر تو هفت قبّه از نور خواهند زد. پس اسرافیل سه حلّه از نور برای تو خواهد آورد نزدیک سر تو خواهد ایستاد، تو را ندا خواهد کرد که: ای فاطمه دختر محمّد بیرون بیا بسوی محشر، پس از قبر بیرون خواهی آمد با عورت پوشیده و ایمن از مخاوف آن روز. پس اسرافیل حلّه ها را به تو خواهد داد و خواهی پوشید، و ملکی که او را ذوقائیل می گویند ناقه ای از برای تو خواهد آورد و مهار آن از مروارید تر باشد، محفه ای از طلا بر پشت آن زده باشند، پس تو بر آن سوار شوی و ذوقائیل مهار آن را بکشد، در پیش روی تو هفتاد هزار ملک باشند و علمهای تسبیح در دست داشته باشند.

چون روانه شوی هفتاد هزار حوریّه به استقبال تو بیایند و شادی کنند به نظر کردن بسوی تو، و هر یک مجمره ای از نور در کف داشته باشند که از آنها بوی عود ساطع باشد بی آتش، و هر یک اکلیل مرصّع به زبرجد سبز و انواع جواهر بر سر داشته باشند و از جانب راست تو روان شوند. پس قدری دیگر راه بروی، استقبال کند تو را مریم دختر عمران با هفتاد هزار حوریّه دیگر و بر تو سلام کند و با آن حوریان از جانب چپ تو روان گردد. پس استقبال کند تو را مادر تو خدیجه دختر خویلد که اوّل کسی است از زنان که ایمان به خدا و رسول آورده اند، و با او هفتاد هزار ملک باشند و علمهای تکبیر در دست داشته باشند.

چون به نزدیک محشر رسی، حضرت حوّا تو را استقبال کند با هفتاد هزار حوریّه و

ص: 285

آسیه زن فرعون با او باشد، ایشان نیز با تو روانه شوند. چون به میان صحرای محشر برسی و منادی از زیر عرش ندا کند که همه خلایق بشنوند که: بر هم گذارید دیده های خود را تا بگذرد فاطمه صدّیقه دختر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و آن زنان مطهّره که با اویند، پس در آن روز نظر بسوی تو نکند مگر دو کس: پدر تو ابراهیم و شوهر تو علیّ بن أبی طالب، پس آدم حوّا را طلب کند و او با مادر تو خدیجه در پیش روی تو بیایند.

پس از برای تو منبری از نور نصب کنند که هفت پایه داشته باشد، میان هر پایه تا پایه دیگر صفهای ملائکه ایستاده باشند و علمهای نور به دست داشته باشند، و حوریان از جانب راست و چپ منبر صف کشند، و نزدیکترین زنان به تو از جانب چپ تو حوّا و آسیه باشند. چون بر بالای منبر برآئی، جبرئیل از جانب خداوند جلیل به نزد تو آید و گوید:

ای فاطمه! حاجت خود را طلب کن، پس گوئی: پروردگارا به من نما حسن و حسین را، پس هر دو به نزد تو آیند و از رگهای گردن حسین خون ریزد و او گوید: پروردگارا بگیر امروز حقّ مرا از آنان که بر من ستم کرده اند. در آن وقت دریای غضب حق تعالی به جوش آید از برای غضب او، ملائکه و جهنّم به خروش آیند، جهنّم نعره زند و زبانه ای از آن به صحرای محشر درآید، و قاتلان آن امام مظلوم را برباید و فرزندان ایشان را و فرزندان فرزندان ایشان را، پس فرزندان ایشان گویند که: پروردگارا! ما حاضر نبودیم در وقت قتل حسین، پس حق تعالی ندا کند زبانه جهنّم را که: بگیر ایشان را که علامت ایشان کبودی چشم و سیاهی روی ایشان است، بگیرید مویهای پیشانی ایشان را، و بر روی بکشید در پائین ترین طبقات جهنّم بیندازید، به درستی که ایشان سخت تر بودند بر دوستان حسین از پدرانشان که با حسین محاربه و او را شهید کردند.

پس جبرئیل گوید: ای فاطمه! حاجت خود را بطلب، تو گوئی: خدایا شیعیانم را می خواهم، پس حق تعالی فرماید: گناهان ایشان را آمرزیدم، تو گوئی: پروردگارا شیعیان خود و دوستان ایشان را می خواهم، حق تعالی فرماید: برو و هر که چنگ در دامان تو زند او را به بهشت بر. پس در آن وقت آرزو کنند همه خلایق که از دوستان و شیعیان فاطمه باشند. پس روانه شوی با شیعیان خود، و دوستان فرزندان خود، و شیعیان

ص: 286

امیر المؤمنین علیه السّلام و حال آنکه خوفهای ایشان به ایمنی مبدّل شده باشد، و عورتهای ایشان پوشیده باشد، و شدّتهای قیامت بر ایشان آسان گردد، و از اهوال قیامت به سهولت بگذرند، و مردم ترسند و ایشان نترسند، و مردم تشنه باشند و ایشان سیراب.

چون به در بهشت برسی، دوازده هزار حوری به استقبال تو بشتابند که پیش از تو به استقبال کسی نرفته باشند، و حربه های نور در دست داشته باشند، بر ناقه های نور سوار باشند که جهاز آن ناقه ها از طلای زرد و یاقوت باشد، و مهارهای آنها از مروارید تر و رکابهای آنها از زبرجد باشد، در میان جهاز هر ناقه بالشی از سندس باشد.

چون داخل بهشت گردی، تمام اهل آن شادی کنند و یکدیگر را بشارت دهند، و برای شیعیان تو خوانها از الوان جواهر بر عمودهای نور نصب کنند، و ایشان از آن خوانها طعام تناول کنند در وقتی که مردم مشغول حساب باشند ایشان از نعیم بهشت متنعّم گردند.

چون دوستان خدا و ائمّه در بهشت قرار گیرند، به زیارت تو آیند جمیع پیغمبران از آدم تا خاتم.

و در میان بهشت دو مروارید هست که از یک رشته برآمده، یکی از آن مرواریدها سفید است، دیگری زرد، و در هر یک از آنها هفتاد هزار قصر است و در هر قصر هفتاد هزار خانه، پس آن قصرهای سفید منزلهای ما و شیعیان ماست، و قصرهای زرد منازل ابراهیم و آل ابراهیم است.

فاطمه علیها السّلام گفت: ای پدر بزرگوار من نمی خواهم مرگ تو را ببینم و بعد از تو زنده بمانم، حضرت فرمود: جبرئیل مرا از جانب حق تعالی خبر داده اوّل کسی که از اهل بیت من به من ملحق می شود توئی، پس وای بر کسی که ظلم کند بر تو، رستگاری عظیم برای کسی است که تو را یاری کند «1»

باب سوّم: در بیان تاریخ ولادت و شهادت سیّد اوصیاء و زبده اصفیاء اسد اللّه الغالب امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام

اشاره

و در آن چند فصل است

فصل اوّل در بیان ولادت با سعادت آن حضرت است

مشهور میان محدّثان و مورّخان آن است که آن حضرت در روز جمعه سیزدهم ماه رجب، سی سال پس از عام الفیل، در میان کعبه معظّمه متولّد شد، در آن وقت عمر شریف حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیست و هشت سال، و به قولی دوازده سال، و به قولی ده سال پیش از بعثت آن حضرت بود «1».

شیخ طوسی علیه الرحمه در مصباح به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که ولادت موفور السّعاده آن حضرت در روز یکشنبه هفتم ماه مبارک شعبان واقع شد «2»، و قول اوّل اشهر است. و اگر به هر دو روز احترام نمایند بهتر است، بعضی بیست و سوّم ماه شعبان نیز گفته اند «3».

پدر آن حضرت ابو طالب پسر عبد المطلّب بود که با پدر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از یک مادر بود، و مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بود، آن حضرت و برادرانش اوّل هاشمی بودند که پدر و مادر ایشان هر دو از بنی هاشم بودند.

در احادیث معتبره بسیار از طرق خاصّه و عامّه روایت کرده اند از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که آن حضرت فرمود: من و علی از یک نور خلق شدیم، و منظور انظار حق تعالی بودیم پیش از آنکه خدا حضرت آدم را خلق کند به بیست و چهار هزار سال- به روایت دیگر: به

ص: 287

ص: 288

ص: 289

ص: 290

دو هزار سال- در جانب راست عرش الهی تسبیح و تقدیس حق تعالی می کردیم، چون خدا آدم را آفرید آن نور مقدّس را به دو جزء قسمت کرد و هر دو را در صلب حضرت آدم جا داد. چون آدم به زمین آمد، ما در صلب او بودیم؛ چون نوح در کشتی نشست، ما در صلب او بودیم؛ چون حضرت ابراهیم علیه السّلام را در آتش انداختند، ما در صلب او بودیم، به این سبب آتش به او ضرر نرسانید. پس از یک جزء آن نور من به هم رسیدم، از یک جزء دیگر علی به هم رسید «1».

محمّد بن العبّاس به سند خود از ابن عبّاس روایت کرده است که گفت: روزی در خدمت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودیم، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام پیدا شد، چون آن حضرت را نظر بر او افتاد تبسّم نمود فرمود: مرحبا به آن کسی که خدا او را پیش از آدم خلق کرده است به چهل هزار سال، گفتم: یا رسول اللّه می تواند بود که فرزند پیش از پدر مخلوق شود؟ فرمود: بلی، حق تعالی خلق کرد نور مرا و علی را پیش از آنکه آدم را خلق کند به این مدّت، پس آن را به دونیم کرد، از نصف آن مرا آفرید و از نصفی علی را آفرید پیش از آنکه اشیاء دیگر را بیافریند، و آنها را از نور من و نور علی منوّر گردانید، پس ما را در جانب راست عرش خود جا داد، بعد از ما ملائکه را آفرید.

چون ما تسبیح و تهلیل و تحمید حق تعالی کردیم، ملائکه از ما آموختند تسبیح و تکبیر و تهلیل حق تعالی را، پس حق تعالی چنین مقرّر فرمود که دوست من و علی داخل جهنّم نشود و دشمن من و علی داخل بهشت نشود، به درستی که حق تعالی ملکی چند آفریده است که در دست ایشان ابریقهاست از نقره بهشت، و آن ابریقها را پر کرده اند از آب حیات که چشمه ای است از جنّه الفردوس. چون اراده می نماید پدر یکی از شیعیان علی که با مادر او مقاربت نماید در وقتی که حق تعالی می خواهد که نطفه او منعقد شود، یکی از آن ملائکه می آید و از آن آب بهشت قدری می ریزد در آبی که او در آن وقت می آشامد و آن آب با نطفه او مخلوط می گردد، پس به این سبب به هم می رسد در دل او محبّت من و علی و فاطمه و حسن و حسین و نه امام از فرزندان حسین.

ص: 291

پس حضرت فرمود که: شکر می کنم خداوندی را که محبّت علی و ایمان به او را سبب دخول بهشت و نجات از جهنّم گردانیده است «1».

ابن طاووس به سند معتبر روایت کرده است که: از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام سؤال کردند از سبب سجده شکر که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بجا آورد؟ حضرت فرمود که:

پدران من مرا خبر دادند که: روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت را برای مهمّی فرستاد و آن مهم را به احسن وجوه بجا آورد. چون برگشت وقتی رسید که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای نماز بیرون آمده بود، با حضرت نماز را ادا کرد، چون پیغمبر از نماز فارغ شد اوّل او را در برگرفت و از او پرسید: چه کردی؟ حضرت آنچه کرده بود بیان کرد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شاد و خرّم گردید فرمود: می خواهی تو را بشارت دهم یا ابو الحسن؟

حضرت امیر گفت: پدر و مادرم فدای تو باد پیوسته تو مرا بشارت دهنده به خیری.

حضرت فرمود: جبرئیل بر من نازل شد در وقت زوال و گفت: یا محمّد اینک پسر عمّ تو علی به نزد تو می آید، حق تعالی به سبب او منفعت عظیم به مسلمانان رسانیده، و در این مهمّی که او را فرستاده ام چنین و چنین کرده، مرا خبر داد به آنچه تو گفتی. و گفت: ای محمّد به درستی که نجات نیافتند از ذریّه آدم مگر کسی که ولایت شیث وصیّ او را اختیار کرد، و شیث به سبب پدر خود آدم نجات یافت، و آدم به حق تعالی نجات یافت، و از قوم نوح نجات نیافت مگر کسی که ولایت سام وصیّ او را اختیار نمود، و سام به نوح نجات یافت، و نوح به حق تعالی نجات یافت، و نجات نیافت از قوم ابراهیم مگر کسی که ولایت اسماعیل را اختیار کرد، و نجات اسماعیل به ابراهیم بود، و نجات ابراهیم به خدا، و از قوم موسی نجات نیافت مگر کسی که ولایت وصیّ او یوشع را اختیار نمود، و نجات یوشع به موسی و نجات او به حق تعالی بود، و از قوم عیسی کسی نجات یافت که ولایت شمعون وصیّ او را اختیار نمود، شمعون به عیسی و عیسی به حق تعالی نجات یافت، و از امّت تو کسی نجات می یابد که اختیار نماید ولایت علی را که وزیر توست در حیات تو و وصیّ توست بعد از وفات تو، علی به تو نجات می یابد و تو به حق تعالی، یا محمّد حق تعالی تو

ص: 292

را بهترین پیغمبران گردانیده و علی را بهترین اوصیاء و امامان، و پیشوایان دین را از ذریّت شما گردانیده است تا روز قیامت.

چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام این بشارت را شنید، به شکر حق تعالی به سجده رفت و روی خود را بر زمین مالید و زمین را بوسید، به درستی که حق تعالی محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام را خلق کرد در عالم ارواح، و ایشان تسبیح و تهلیل حق تعالی می گفتند در پیش عرش الهی پیش از آنکه خلق کند آدم را به چهارده هزار سال، پس ایشان را نوری گردانید که منتقل می ساخت از پشتهای مردان برگزیده بسوی رحمهای زنان پاکیزه.

پس حق تعالی خواست بر ملائکه ظاهر گرداند فضیلت و منزلت ایشان را و حقّ ایشان را بر ما واجب گرداند، آن نور مقدّس را دو قسمت کرد، یک قسمت را در صلب عبد الله بن عبد المطلّب قرار داد که از او محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که سیّد پیغمبران و خاتم مرسلان است به هم رسید و پیغمبری را در او قرار داد، و قسم دیگر را در صلب عبد مناف قرار داد که از او ابو طالب بن عبد المطلّب بن هاشم بن عبد مناف به هم رسید، و از آن نور علی به هم رسید که امیر مؤمنان و بهترین اوصیای پیغمبران است، پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را ولی و وصی و خلیفه و جانشین، و شوهر دختر خود، و ادا کننده قرض خود، و وفا کننده به وعده خود، و یاری کننده دین خود، و بر طرف کننده غمهای خود گردانید «1».

شیخ طوسی از طریق مخالفان از انس بن مالک روایت کرده است که: روزی حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر استر خود سوار شد، نزدیک کوهی رفت و از استر به زیر آمد فرمود که:

ای انس این استر را بگیر و به فلان موضع برو، در آنجا علی را خواهی یافت که به سنگریزه تسبیح حق تعالی می گوید، چون او را ببینی سلام مرا به او برسان و او را بر این استر سوار کن به نزد من آور. انس گفت: چون به خدمت آن حضرت رسیدم، سلام حضرت به او رسانیدم و او را بر استر سوار کردم و در رکاب او روانه شدم، چون دیده او بر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افتاد گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه. حضرت فرمود: و علیک

ص: 293

السّلام یا ابا الحسن بیا نزد من بنشین که این موضعی است که هفتاد پیغمبر مرسل در این موضع نشسته اند، و من از همه ایشان بهترم، و به جای هر پیغمبری برادر او نشسته است که تو از همه آنها بهتری، ناگاه دیدم ابری بر سر ایشان پیدا شد و نزدیک شد به سر ایشان، پس حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دست دراز کرد و خوشه انگوری از میان ابر گرفته در میان خود و علی گذاشته گفت: بخور ای برادر من که این هدیّه ای است از جانب حق تعالی بسوی من و بسوی تو.

انس گفت که: من گفتم: یا رسول اللّه بیان کن از برای من که او چگونه برادر توست؟

حضرت فرمود که: حق تعالی آبی خلق کرد در زیر عرش پیش از آنکه آدم را بیافریند به سه هزار سال، و آن آب را در مروارید سبزی جا داد تا آنکه حضرت آدم را آفرید، پس آن آب را در صلب او جا داد، چون او را به رحمت خود برد آن آب را به صلب شیث منتقل گردانید، همچنین پیوسته آن آب را از پشتی منتقل می کردند از اصلاب طاهره انبیاء و اوصیاء تا آنکه به صلب عبد المطلّب رسید، پس در آنجا او را به دونیم کرد و نصف آن را به صلب عبد اللّه و نصف دیگر به صلب ابو طالب نقل کرد، پس من از نصف آن آبم و علی از نصف دیگر، به این سبب علی برادر من است در دنیا و آخرت. پس حضرت این آیه خواند وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کانَ رَبُّکَ قَدِیراً «1» یعنی:

اوست خداوندی که آفریده از آب بشری را، پس او را صاحب نسب و داماد گردانید، و پروردگار تو بر همه چیز قادر است «2».

در حدیث دیگر فرمود: به این سبب علی از من است و من از علیم، گوشت او از گوشت من است و خون او از خون من است، پس هر که مرا دوست دارد به دوستی من او را دوست می دارد، و هر که مرا دشمن دارد به دشمنی من او را دشمن می دارد «3».

شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که:

حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با علی بن أبی طالب گفت: می خواهی تو را بشارتی دهم؟ گفت: بلی

ص: 294

یا رسول اللّه، حضرت فرمود: من و تو از یک طینت خلق شده ایم و از زیادتی طینت ما شیعیان ما خلق شده اند، چون روز قیامت شود مردم را به نام مادرهای ایشان طلب نمایند مگر شیعیان تو که ایشان را به نام پدرهای ایشان طلب می کنند زیرا که حلال زاده اند «1».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کرده است که: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی حق تعالی مردم را از درختهای مختلف آفریده، من و تو از یک درختیم، من اصل آن درختم و تو فرع آن، و حسن و حسین و امامان و فرزندان ایشان شاخه های آن درختند، و شیعیان ما برگهای آن درختند، هر که چنگ زند به شاخه های آن درخت حق تعالی او را داخل بهشت می گرداند «2».

کلینی به سندهای معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده است که: چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم متولّد شد، نزد ولادت آن حضرت معجزات بسیار ظاهر شد و برای آمنه قصرهای فارس و شام نمودار شد، فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین علیه السّلام حاضر بود، از مشاهده آن آیات و معجزات متعجّب و شاد گردید، بسوی ابو طالب علیه السّلام شتافت او را بشارت داد به ولادت آن حضرت و غرایبی که مشاهده نموده بود ذکر کرد، ابو طالب گفت:

صبر کن سی سال دیگر فرزندی برای تو به هم خواهد رسید که در همه کمالات مانند او باشد به غیر از پیغمبری، وصی و وزیر او خواهد بود «3».

در کتاب روضه الواعظین و سایر کتب معتبره از جابر بن عبد الله انصاری روایت کرده اند که جابر گفت: سؤال کردم از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از ولادت با سعادت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام. حضرت فرمود که: آه آه سؤال کردی از بهترین کسی که بعد از من متولّد شده است و سنّت حضرت مسیح علیه السّلام در او جاری خواهد شد، به درستی که حق تعالی خلق کرد مرا و علی را از یک نور پیش از آنکه خلایق را بیافریند به پانصد هزار سال، پس ما در عالم ملکوت تسبیح و تقدیس حیّ لا یموت می گفتیم، چون حق تعالی آدم را آفرید ما را در صلب او قرار داد، پس من در جانب راست او قرار گرفتم و علی در جانب چپ او،

ص: 295

پس ما را نقل کرد از صلب آدم بسوی اصلاب طاهره و ارحام پاکیزه، پس مرا از صلب طیّبه بیرون آورد که عبد الله بن عبد المطلّب بود، و در بهترین رحمی قرار داد که آن رحم آمنه بود، پس علی را از صلب طاهری بیرون آورد که ابو طالب بود و در بهترین رحمی قرار داد که آن رحم فاطمه بنت اسد بود.

پس حضرت فرمود: ای جابر پیش از آنکه علی در شکم مادرش قرار گیرد، در زمان او مرد راهبی بود که او را مثرم بن رعیبا می گفتند، و در عبادت و زهد مشهور آفاق بود، و در مدّت صد و نود سال حق تعالی را به صدق و اخلاص عبادت کرده بود، از خدا برای خود حاجتی نطلبیده بود. روزی از پروردگار خود سؤال کرد که دوستی از دوستان خود را به او بنماید، پس حق تعالی ابو طالب را به نزد او فرستاد، چون مثرم ابو طالب را دید و انوار جلالت در جبین او مشاهده نموده، برخاست و سر او را بوسید، او را در پیش روی خود نشانید و گفت: تو کیستی خدا تو را رحمت کند؟ ابو طالب گفت: منم مردی از اهل تهامه، پرسید از کدام شهر تهامه؟ ابو طالب گفت: از مکّه، پرسید از کدام قبیله؟ ابو طالب گفت: از فرزندان عبد مناف، پرسید که: از کدام شعبه عبد مناف؟ گفت: از فرزندان هاشم.

چون راهب این نسب بزرگوار را شنید، برجست و بار دیگر سر آن سرور را بوسید و گفت: حمد و سپاس می کنم خداوندی را که مسئلت مرا به من عطا فرمود، و مرا از دنیا نبرد تا دوستی از دوستان خود را به من نمود، پس گفت: بشارت باد تو را که حق تعالی مرا در باب تو بشارتی الهام کرده است، ابو طالب گفت: آن بشارت کدام است؟ مثرم گفت:

فرزندی از صلب تو بیرون خواهد آمد که او ولیّ خدا و پیشوای متّقیان و وصیّ رسول پروردگار عالمیان باشد، چون آن فرزند را دریابی، سلام مرا به او برسان و بگو که: مثرم تو را سلام می رساند و گواهی می دهد به وحدانیّت خدا و آنکه او را شریکی نیست، و شهادت می دهد که محمّد بنده و رسول خدا است و تو وصیّ اوئی، و به محمّد تمام می شود پیغمبری و به تو تمام می شود وصیّت.

چون ابو طالب این بشارت را شنید، قطرات اشک از دیده بارید گفت: آن مولود چه نام دارد؟ گفت: نام او علی است، گفت: حقیقت گفتار تو بر من ظاهر نمی شود مگر به برهان و

ص: 296

دلیل واضحی است که مشاهده نمایم، مثرم گفت: چه چیز می خواهی که برای تو در این وقت سؤال کنم که حق تعالی بزودی تو را عطا کند تا بدانی که من صادقم در گفتار خود؟ گفت:

در این وقت طعامی از بهشت می خواهم که برای من حاضر شود.

پس راهب مشغول دعا شد، هنوز دعای او تمام نشده بود که طبقی نزد ایشان حاضر شد که در آن رطب و انگور و انار بهشت بود، پس ابو طالب انار را برداشت شاد و خندان برخاست به منزل خود مراجعت نمود، آن انار را تناول فرمود، حق تعالی از آن انار آبی در صلب او آفرید، در همان ساعت با فاطمه بنت اسد مقاربت نمود و به علی بن أبی طالب علیه السّلام حامله شد، چون آن نطفه مبارک در رحم فاطمه قرار گرفت، از مهابت آن حضرت زمین به حرکت آمد و چند روز می لرزید، قریش را به این سبب فزع عظیمی حاصل شد، گفتند:

برخیزید که بتهای خود را ببریم بر سر کوه ابو قبیس، از ایشان سؤال کنیم شاید این زلزله از ما زایل گردد. چون بتها را بر سر کوه ابو قبیس بالا بردند، زلزله شدیدتر شد، سنگها از کوه در گردید، و اجزای کوه از هم پاشید و بتها به رو در افتادند. چون این حالت را مشاهده کردند، متحیّر گردیدند گفتند: این بلائی است که ما را رهائی از آن ممکن نیست.

در این حال ابو طالب بر کوه برآمد، از آن حالت پروائی نمی کرد، پس گفت: ایّها النّاس به درستی که حق تعالی در این شب حادثه ای پدید آورده است، و خلق مبارکی آفریده است که اگر او را اطاعت نکنید و اقرار به ولایت او ننمائید و شهادت به امامت او ندهید، این زلزله هرگز از شما ساکن نگردد و یک خانه در تهامه از برای شما نماند، قریش گفتند:

ای ابو طالب آنچه بفرمائی می گوئیم و اطاعت می نمائیم.

پس ابو طالب به گریه آمد و دست بسوی آسمان بلند کرد گفت: الهی و سیّدی اسألک بالمحمّدیه المحموده و بالعلویّه العالیّه و بالفاطمیّه البیضاء الّا تفضّلت علی تهامه بالرأفه و الرّحمه. یعنی: ای خداوند من و سیّد من سؤال می کنم از تو به حقّ ملّت محمّد که پسندیده است، و طریقه علی که بلند مرتبه است، و طریقه فاطمه که روشن و نورانی است که البتّه تفضّل کنی بر اهل تهامه به رأفت و رحمت.

پس حضرت فرمود که: به حقّ آن کسی که دانه ها را شکافته و گیاهها را از آن بیرون

ص: 297

آورده و پروردگار خلایق است، سوگند یاد می کنم که جمیع عرب این کلمات را نوشتند، و در جاهلیّت هر شدّت که ایشان را رو می داد به این کلمات خدا را دعا می کردند، دعای ایشان مستجاب می شد، و حقیقت معنی این کلمات را نمی دانستند.

چون شب ولادت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام شد، روشنی عظیم در آسمان پیدا شد و نور ستاره ها مضاعف گردیده، پس قریش از مشاهده این احوال متعجّب گردیدند و گفتند:

در آسمان حادثه غریبی حادث گردیده، ابو طالب از خانه بیرون آمد و در کوچه ها و بازارهای مکّه می گشت، به آواز بلند می گفت: ایّها النّاس تمام شد حجّت خدا. چون مردم ابو طالب را دیدند پرسیدند که: این چه انوار است که ما در آسمان مشاهده می کنیم؟

ابو طالب گفت: بشارت باد شما را که ظاهر شد در این شب دوستی از دوستان خدا که حق تعالی در او کامل خواهد کرد خصلتهای خیر را، و به او ختم خواهد کرد اوصیای پیغمبران را و پیشوای متّقیان است، و یاری دهنده دین خداوند عالمیان است، و براندازنده شیطان است، و به خشم آورنده منافقان و زینت عبادت کنندگان است، و وصیّ پیغمبران است، پیشوای هدایت است و نجم فلک رفعت است، و کلید علم حکمت است، و هلاک کننده شرک و شبهه ها است.

ابو طالب پیوسته این کلمات و الفاظ را می گفت تا صبح شد. پس چهل روز از قوم خود غایب گردید، جابر گفت: یا رسول اللّه به کجا رفت؟ حضرت فرمود: به طلب مثرم رفت، او وفات یافته بود در کوه لگام، پس بپوشان یا جابر این حدیث را از غیر اهلش که این از اسرار مکنونه و علوم مخزونه حق تعالی است، به درستی که مثرم وصیّت کرده بود برای ابو طالب غاری را در کوه لگام و گفته بود که: اگر خواهی مرا بیابی، به آن موضع بیا که مرا در آنجا مرده یا زنده خواهی یافت.

چون ابو طالب بسوی آن غار رفت، داخل شد مثرم را دید که مرده است و خود را در جامه ای پیچیده رو به قبله خوابیده است، دو مار یکی سیاه و یکی سفید نزد او هستند و نمی گذارند که آسیبی از جانوری به او برسد و او را حراست می نمایند. چون مارها ابو طالب را دیدند، در غار پنهان شدند، و ابو طالب نزدیک مثرم رفت و گفت: السّلام علیک

ص: 298

یا ولیّ اللّه و رحمه اللّه و برکاته، پس حق تعالی به قدرت کامله خود مثرم را زنده گردانید و برخاست و دست بر روی خود مالید و گفت: أشهد أن لا آله الّا اللّه وحده لا شریک له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، و أنّ علیّا ولیّ اللّه و الامام بعد نبیّ اللّه.

پس ابو طالب گفت: بشارت باد تو را که علی به زمین آمد، مثرم گفت: چه علامت ظاهر شد در شبی که او بوجود آمد؟ ابو طالب گفت: چون ثلثی از شب گذشت، فاطمه را درد زائیدن گرفت، گفتم به او که: چه می شود تو را ای بهترین زنان؟ گفت: اضطرابی در خود مشاهده می نمایم، پس بر او خواندم اسم اعظم الهی را که در آن نجات از همه دردهاست تا آنکه اضطراب او ساکن گردید، پس به او گفتم: من بروم و جمعی از زنان را بیاورم که تو را در این امر معاونت نمایند در این شب، گفت: آنچه می دانی بکن ای ابو طالب. چون برخاستم از کنار خانه، صدای هاتفی را شنیدم که گفت: باش ای ابو طالب که دستهای آلوده به گناهان، به بدن مطهّر او نمی رسد، ناگاه دیدم که چهار زن پیدا شدند و جامه هایی مانند حریر سفید پوشیده بودند و بوی ایشان از بوی مشک نیکوتر بود، چون داخل شدند گفتند: السّلام علیک ای زنی که دوست خدائی، پس فاطمه ایشان را جواب گفت، در پیش روی او نشستند و غالیه دانی بیرون آوردند از نقره و او را یاری کردند و دلداری کردند تا حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام متولّد شد، بی تابانه من نزدیک او رفتم، ناگاه دیدم که به سجده رفته است و مانند خورشید تابان نوری از او ساطع است و می گوید:

أشهد أن لا اله الّا اللّه، و أنّ محمّدا رسول اللّه، و أنّ علیّا وصیّ محمّد رسول اللّه، بمحمّد یختم اللّه النبوّه، و بی یتمّ الوصیّه و أنا أمیر المؤمنین.

پس یکی از آن زنان دست دراز کرد، او را در دامان خود گذاشت، چون نظر آن حضرت بر روی او افتاد به زبان فصیح بلیغ گفت: السّلام علیک ای مادر، او در جواب گفت: علیک السّلام ای فرزند گرامی، حضرت گفت: چه خبر داری از پدر من؟ آن زن گفت: در نعمتهای حق تعالی می گردد و به قرب وصال او تنعّم می نماید.

چون این سخن را شنیدم، بی تاب شده گفتم: ای فرزند گرامی مگر من پدر تو نیستم؟

گفت: بلی تو پدر منی و من و تو هر دو از صلب آدم به هم رسیده ایم و این مادر من است

ص: 299

حوّا. چون این سخن را شنیدم، از شرم حضرت حوّا سر خود را به ردای خود پوشانیدم در زاویه خانه خزیدم، پس زن دیگر به نزدیک او آمده ظرف غالیه را در دست داشت و علی را گرفت. چون نظر آن حضرت بر روی او افتاد گفت: السّلام علیک ای خواهر من، آن زن گفت: و علیک السّلام ای برادر من، پس حضرت فرمود: از عمّ من چه خبر داری؟ گفت:

حال او نیک است و تو را سلام می رساند، در این حال گفتم: ای فرزند این خواهر کیست؟

و این عمّ کیست؟ فرمود: این مریم دختر عمران است، و عمّ من عیسی بن مریم است، پس آن زن بوی خوش از آن ظرف غالیه بیرون آورد و آن طیّب را به آن بوی خوش مطیّب گردانید، پس زنی دیگر او را گرفت و او را در جامه ای که با خود آورده بود پیچید.

ابو طالب گفت: در این حال گفتم: اگر او را اکنون ختنه می کردیم بر او آسان تر بود، زیرا که سنّت عرب در آن وقت چنین بود که فرزندان خود را ختنه می کردند، آن زن گفت: ای ابو طالب این فرزند طاهر و مطهّر است و نمی چشد او گرمی آهن را در دنیا مگر بر دست مردی که خدا و رسول و ملائکه و آسمانها و زمینها و کوه ها و دریاها او را دشمن می دارند و لعنت می کنند، و آتش جهنّم مشتاق اوست. ابو طالب گفت: آن مرد کیست؟ آن زنان گفتند: ابن ملجم مرادی است که او را در کوفه شهید خواهد کرد بعد سی سال از وفات محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم. ابو طالب گفت: در این حال حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانه درآمد و آن حضرت را از دست آن زنان گرفت و دست او را به دست خود گرفت و سخنان بسیار به او گفت، علی علیه السّلام نیز اسرار بسیار به آن حضرت گفت، پس آن زنان غایب شدند و در خاطر خود گفتم: کاش آن دو زن دیگر را می شناختم.

در این حال علی علیه السّلام به الهام حق تعالی گفت: ای پدر من! زن اوّل حوّا مادر عالمیان بود، و زن دوّم مریم دختر عمران بود، و آن زنی که مرا در جامه پیچید آسیه زن فرعون بود، و آن زنی که مرا خوشبو گردانید مادر موسی علیه السّلام بود. پس گفت: برو در این وقت بسوی مثرم و او را بشارت ده به ولادت من، و آنچه دیدی و شنیدی به او بازگوی، او در فلان غار است، و خبر این مار را نیز به من گفت. پس من به فرموده او به نزد او آمدم و احوال او این بود که به تو گفتم.

ص: 300

چون از سخنان خود با حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فارغ شد، به حالت طفولیّت برگشت و ساکت شد، چون مثرم این را شنید به سجده افتاد و شکر حق تعالی بجا آورد و رو به قبله خوابید و گفت: جامه بر روی من بپوشانید. چون جامه را بر روی او افکندم، به سرای باقی رحلت کرد و به حالت خود برگشت، سه روز در آنجا ماندم، هر چند به او سخن گفتم جواب نشنیدم. پس آن مارها بیرون آمده به سخن آمدند و گفتند: السّلام علیک یا ابا طالب. چون جواب سلام ایشان گفتم، گفتند: برو ملحق شو به ولیّ خدا که تو از همه کس سزاوارتری به حراست و محافظت او، من گفتم به ایشان: کیستید شما؟ گفتند: ما عمل شایسته اوئیم، حق تعالی ما را از نیکیهای عمل او خلق کرده تا آنکه دفع کنیم اذیّتها را از او تا روز قیامت. چون در روز قیامت زنده شود، یکی از ما در پیش روی او و دیگری در عقب او خواهیم بود، و راهنمائی او خواهیم کرد بسوی بهشت، پس ابو طالب به مکّه برگشت.

جابر گفت: چون حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این خبر را نقل کرد گفتم: اللّه اکبر مردم می گویند ابو طالب کافر مرد، حضرت فرمود: ای جابر! پروردگار تو به غیب داناتر است، در شب معراج چون به زیر عرش رسیدم چهار نور دیدم گفتم: الهی این نورها چیست؟ ندا رسید: یا محمّد یکی عبد المطّلب و دیگری ابو طالب و دیگری پدر تو عبد الله و دیگری برادر تو طالب است، گفتم: الها ایشان این درجه را به چه چیز یافته اند؟ حق تعالی فرمود:

به آنکه ایمان خود را پنهان داشتند، از قوم خود تقیه کردند و به آزارهای ایشان صبر کردند تا از دنیا رحلت نمودند «1».

مؤلّف گوید: می تواند بود که این احوال در میان کعبه واقع شده باشد تا آنکه با احادیث دیگر مخالفت نداشته باشد، و آنکه واقع شده بود که حرارت آهن به آن حضرت نخواهد رسید مگر بر دست ابن ملجم، شاید مراد آن باشد که جراحتی که بی اختیار خود و دوستان او باشد به او نخواهد رسید مگر در ضربت آخر، زیرا که آن جراحتهای دیگر را خود باعث شد و برای خدا خود را در معرض آنها می آورد، و محتمل است که در آن جراحات دیگر

ص: 301

المی به آن حضرت نرسیده باشد. ایضا ذکر طالب برادر آن حضرت غریب است و محتمل است که برادر حضرت امیر المؤمنین مراد باشد، چون در بعضی اخبار وارد شده که او مسلمان از دنیا رفت، و در بعضی از کتب به جای او جعفر بن أبی طالب مذکور است.

ابن بابویه و شیخ طوسی و علّامه حلّی و غیر ایشان به سندهای بسیار از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام و یزید بن قعنب و عبّاس و عایشه روایت کرده اند که: روزی عبّاس بن عبد المطّلب با یزید بن قعنب و گروهی از بنی هاشم و جماعتی از قبیله بنی عبد العزّی در برابر خانه کعبه نشسته بودند، ناگاه فاطمه بنت اسد به مسجد درآمد و به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نه ماهه حامله بود و او را درد زائیدن گرفته بود، پس در برابر خانه کعبه ایستاد نظر به جانب آسمان کرد گفت: پروردگارا من ایمان آورده ام به تو و به هر پیغمبری و رسولی که فرستاده ای و به هر کتابی که نازل گردانیده ای، و تصدیق کرده ام به گفته های جدّ خود ابراهیم خلیل علیه السّلام که خانه کعبه بنا کرده اوست، پس سؤال می کنم از تو به حقّ این خانه و به حقّ آن کسی که این خانه را بنا کرده است، و به حقّ این فرزندی که در شکم من است و با من سخن می گوید، و به سخن گفتن خود مونس من گردیده است و یقین دارم که او یکی از آیات جلال و عظمت توست، که آسان نمائی بر من ولادت مرا.

عبّاس و یزید بن قعنب گفتند که: چون فاطمه از این دعا فارغ شد، دیدیم که دیوار عقب خانه کعبه شکافته شد، فاطمه از آن رخنه داخل شد و از دیده های ما پنهان شد، باز دیوار درست شد به اذن خدا، چون خواستیم که در خانه را بگشائیم چندان که سعی کردیم در گشوده نشد، دانستیم که امری است از جانب خدا. فاطمه سه روز در اندرون کعبه ماند، و اهل مکّه در کوچه ها و بازارها این قصّه را نقل می کردند و زنان در خانه ها این حکایت را یاد می کردند و تعجّب می نمودند.

چون روز چهارم شد، از آنجائی که گشوده شده بود بازگشوده شد، فاطمه بنت اسد بیرون آمد، اسد اللّه الغالب علی بن أبی طالب را در دست خود داشت گفت: ای گروه مردم به درستی که حق تعالی برگزید مرا از میان خلق خود، و تفضیل داد مرا بر زنان برگزیده که پیش از من بوده اند، زیرا که حق تعالی برگزید آسیه دختر مزاحم را، و او عبادت کرد

ص: 302

حق تعالی را پنهان در موضعی که عبادت حق تعالی در آنجا سزاوار نبود مگر در حال ضرورت- یعنی: خانه فرعون- و مریم دختر عمران را حق تعالی برگزید و ولادت حضرت عیسی علیه السّلام را بر او آسان گردانید، و در بیابان درخت خشک را جنبانید، و رطب تازه از برای او از آن درخت فرو ریخت، حق تعالی مرا اختیار کرد و بر هر دو زیادتی داد و بر جمیع زنان عالمیان که پیش از من گذشته اند، زیرا که من فرزندی آورده ام در میان خانه برگزیده او، و سه روز در آن خانه محترم ماندم و از میوه ها و طعامهای بهشت تناول کردم.

چون خواستم که بیرون آیم در هنگامی که فرزند برگزیده من بر روی دست من بود، هاتفی از عالم غیب مرا ندا کرد: ای فاطمه این فرزند بزرگوار را علی نام کن، به درستی که منم خداوند علیّ اعلا، و او را آفریده ام از قدرت و عزّت و جلال خود، و بهره کامل از عدالت خود به او بخشیده ام، و نام او را از نام مقدّس خود اشتقاق نموده ام، و او را به آداب خجسته خود تأدیب نموده ام، و امور خود را به او تفویض کرده ام، و او را بر علوم پنهان خود مطّلع کرده ام، در خانه محترم من متولّد شده است و او اوّل کسی است که اذان خواهد گفت: بر روی خانه من، و بتها را خواهد شکست و آنها را از بالای کعبه به زیر خواهد انداخت، و مرا به عظمت و مجد و بزرگواری و یگانگی یاد خواهد کرد، اوست امام و پیشوا بعد از حبیب من و پیغمبر من و برگزیده من از جمیع خلق من محمّد که رسول من است، و او وصیّ او خواهد بود، پس خوشا حال کسی که او را دوست دارد و یاری کند، و وای بر حال کسی که فرمان او نبرد و یاری او نکند و انکار حقّ او نماید.

چون ابو طالب فرزند بزرگوار خود را دید شاد شد، حضرت امیر المؤمنین بر او سلام کرد و گفت: السّلام علیک یا أبت و رحمه اللّه و برکاته. چون او را به خانه آوردند حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درآمد و حضرت امیر المؤمنین را گرفت و در دامن گذاشت، چون نظر حضرت امیر بر جمال بی مثال حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم افتاد، شاد شد و خندان گردید و گفت:

السّلام علیک یا رسول اللّه و رحمه اللّه و برکاته. پس به قدرت حق تعالی شروع کرد به تلاوت سوره مؤمنان، گفت: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* الَّذِینَ هُمْ

ص: 303

فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» «1» چون این آیه را خواند حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: به تحقیق که به تو رستگاری یافتند ایشان. پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام آیات بعد از این را خواند تا «أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ* الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خالِدُونَ» «2» پس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: به خدا سوگند که توئی رهنمای ایشان، و به تو هدایت می یابند، پس حضرت رسول فاطمه بنت اسد را گفت: برو و عمّ او حمزه را بشارت ده به ولادت او، فاطمه گفت: چون من بروم، که او را شیر خواهد داد؟ رسول خدا فرمود: تو برو که من او را سیر و سیراب می گردانم، پس حضرت زبان مبارک خود را در دهان او گذاشت و دوازده چشمه از زبان معجز نشان آن حضرت در دهان امیر المؤمنین جاری شد، به این سبب آن روز را روز ترویه گفتند.

چون فاطمه برگشت دید که از علیّ بن أبی طالب به جانب آسمان نوری ساطع است که اطراف آسمان را روشن گردانیده است، پس آن حضرت را به عادت اطفال دیگر در میان جامه ای پیچید و بست، آن حضرت به قوّت ربّانی آن جامه را از هم درید و خود را بیرون آورد، پس فاطمه جامه محکمتر آورد، باز آن حضرت را به آن جامه پیچید و بست، باز آن حضرت قوّت کرده و جامه را پاره کرد، همچنین در دو جامه و سه جامه و چهار جامه محکم آن را بست، علی علیه السّلام همه را پاره کرد، پس شش جامه دیبای محکم حاضر کرد و آن حضرت را در آن جامه ها پیچید، پس پوست محکمی بر روی آنها پیچید، باز آن شیر خدا به قوّت ربّانی همه را از هم درید و به قدرت حق تعالی به سخن آمد و گفت: ای مادر دست مرا مبند که می خواهم دستهای خود را به درگاه خدا به تضرّع و دعا برآورم، و به انگشتان خود ابتهال و تبتّل نمایم. ابو طالب چون آن حالت را مشاهده نمود، فاطمه را گفت که: دست از او بردار که کار او عجب است و مانند فرزندان دیگر نیست.

چون روز دیگر شد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نزد فاطمه آمد، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را از او گرفت در دامن گذاشت، و باز حضرت امیر علیه السّلام بر آن حضرت سلام کرد و خندید و بشاشت و شادی کرد، و اشاره نمود که از آنچه دیروز به من دادی باز عطا کن، پس فاطمه

ص: 304

شادی کرد گفت: به حقّ خداوند کعبه که حضرت رسول را شناخت، و به این سبب آن روز را روز عرفه گفتند، یعنی حضرت امیر المؤمنین رسول خدا را شناخت.

چون روز سوّم شد که روز دهم ذی الحجّه بود، ابو طالب در میان مردم ندا کرد که:

حاضر شوید برای ولیمه فرزند من علی، و سیصد شتر و هزار گوسفند و گاو از برای اطعام مردم ذبح کرد و جمیع اهل مکّه را از آن طعام خورانید، و ندا می کرد در میان مردم که:

هر که خواهد از طعام فرزند من علی تناول نماید، هفت شوط بر دور خانه کعبه طواف کند و بیاید بر فرزند من علی سلام کند که حق تعالی او را شریف و بزرگوار گردانیده است، و بعد از آن از ولیمه او تناول نماید، پس به این سبب روز نحر را تعظیم و تکریم کردند و آن را عید گردانیدند، و قربانی در آن روز مقرّر شد.

در آن وقت سنّ مبارک حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سی سال بود، و آن حضرت را بسیار دوست می داشت، می فرمود که: گهواره او را نزدیک رختخواب من بگذارید، و خود متوجّه تربیت آن حضرت می شد، و جسد مطهّر آن حضرت را می شست، و شیر در گلوی او می ریخت، و در وقت خواب گهواره او را می جنبانید، و در بیداری با او سخن می گفت، او را بر سینه مبارک خود می چسبانید، می فرمود که: این برادر من و ولیّ و یاور من، و برگزیده و ذخیره من، و پشت و پناه من است، و شوهر دختر برگزیده من است، و امین من است بر وصیّتها و علوم من، و جانشین من است در امّت من، پیوسته آن حضرت را برمی داشت و در کوهها و وادیهای مکّه می گردانید، و علوم و اسرار الهی را بر گوش و جان او می خواند «1».

مؤلّف گوید: تاریخ ولادت آن حضرت در این حدیث، مخالف اخبار و اقوال گذشته است، و محتمل است که بنای این حدیث بر نسی ء بوده باشد، یا آنکه در سال ولادت آن حضرت قریش حج در ماه شعبان کرده باشند و آن را ذی الحجّه نامیده باشند، چنانچه در ولادت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به آن اشاره نمودیم.

ابن شهر آشوب روایت کرده است که: روزی فاطمه بنت اسد دید که حضرت

ص: 305

رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خرمائی تناول می نماید که از مشک و عنبر خوشبوتر است و به خرماهای دنیا مشابهت ندارد، پس از حضرت التماس کردم که دانه ای از آن خرما به من عطا فرما، حضرت فرمود: تا گواهی ندهی به وحدانیّت حق تعالی و پیغمبری من این خرما بر تو حلال نیست، فاطمه شهادتین گفت، یک دانه از آن خرما گرفت و تناول نمود، بعد از خوردن رغبتش به آن خرما زیاده شد و دانه دیگر از برای حضرت ابو طالب طلب نمود، حضرت فرمود: به شرطی می دهم آن دانه را که ندهی به ابو طالب مگر بعد از آنکه تکلّم نماید به شهادت و وحدانیّت خدا و رسالت من.

چون شب در آمد، ابو طالب به نزد فاطمه آمد، شمیمی از فاطمه استشمام نمود که هرگز چنان بوی خوشی نشنیده بود، از او پرسید که: این بوی خوش از چیست؟ فاطمه خرما را بیرون آورد گفت: از این خرماست، ابو طالب از او التماس کرد که خرما را بده که تناول نمایم، فاطمه گفت: تا شهادت ندهی به وحدانیّت خدا و رسالت محمّد مصطفی این خرما را به تو نمی دهم، ابو طالب بی تأمّل شهادت گفت، فاطمه را گفت که: اظهار مکن نزد قریش که من شهادت گفتم که من اسلام خود را برای مصلحت از ایشان پنهان می دارم، پس ابو طالب خرما را گرفت تناول نمود، و آن خرمای بهشت بود، و به آن نطفه علی بن أبی طالب منعقد شد. در همان شب با فاطمه مقاربت نمود، فاطمه به آن حضرت حامله شد، حسن و جمال آن گوهر صدف ولایت به سبب حمل آن ماه فلک امامت و خلافت مضاعف گردید، و در شکم او با او سخن می گفت و در تنهائی مونس او بود.

روزی فاطمه به نزد کعبه آمد و جعفر طیّار به او همراه بود، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در شکم فاطمه با جعفر سخن گفت، جعفر از غرابت آن حالت افتاده مدهوش شد، در آن حال بتهائی که بر کعبه نصب کرده بودند به رو در افتادند، پس فاطمه دست بر شکم خود مالید گفت: ای نور دیده من تو هنوز از شکم بیرون نیامده ای، بتها تو را سجده می کنند، چون بیرون آئی رتبه تو چون خواهد بود.

چون این حالت را به ابو طالب نقل کرد، گفت: این دلیل است بر آنچه مرا خبر داد شیر در راه طائف، و قصّه شیر چنان بود که درّندگان چون ابو طالب را می دیدند از او

ص: 306

می گریختند، روزی از طائف متوجّه مکّه گردید، ناگاه شیری در برابر او پیدا شد، چون نظرش بر ابو طالب افتاد به نزدیک او آمد و رو بر خاک می مالید و دم بر زمین می سائید و نزد او تذلّل می نمود، ابو طالب گفت: به حقّ آن خداوندی که تو را آفریده است سوگند می دهم که بیان کنی چرا نزد من چنین تذلّل می نمائی، شیر به قدرت خدا به سخن آمد و گفت: توئی پدر شیر خدا و یاری کننده پیغمبر خدا و تربیت کننده او، پس در آن روز محبّت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دل ابو طالب جا کرد و ایمان آورد «1».

در حدیث دیگر روایت کرده است که: در شبی که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام متولّد شد، ابو طالب او را بر سینه خود گرفت و دست فاطمه بنت اسد را گرفت بسوی ابطح آمد و ندا کرد به شعری چند که مضمون آنها این است: ای پروردگاری که شب تار ماه روشن را آفریده ای، بیان کن از برای ما که کودک خود را چه نام گذاریم؟ ناگاه مانند ابر چیزی از روی زمین پیدا شد به نزدیک ابو طالب آمد، ابو طالب آن را گرفت و با علی به سینه خود چسبانید و به خانه برگشت.

چون صبح شد دید لوح سبزی است، در آن شعری چند نوشته است و مضمون آنها این است: مخصوص گردیدید شما ای ابو طالب و فاطمه به فرزند طاهر پاکیزه برگزیده پسندیده، پس نام بزرگوار او علی است، و خداوند علیّ اعلا نام او را از نام خود اشتقاق کرده است. پس ابو طالب آن حضرت را علی نام کرد و آن لوح را در زاویه راست کعبه آویخت، و تا زمان هشام بن عبد الملک بود، آن ملعون آن را از آنجا فرود آورد، بعد از آن ناپیدا شد «2».

در کتاب روضه الواعظین و غیر آن به سند بسیار از ابو سعید خدری و دیگران روایت کرده اند که گفتند: روزی در خدمت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودیم، ناگاه سلمان فارسی و ابو ذر غفاری و مقداد و عمّار و حذیفه و ابو الهیثم بن تیهان و خزیمه بن ثابت و عامر بن واثله به خدمت آن حضرت آمدند و نشستند، و آثار اندوه از روهای ایشان ظاهر بود پس گفتند: پدران و مادران ما فدای تو باد یا رسول اللّه، ما می شنویم از جماعتی در

ص: 307

حقّ برادر و پسر عمّت علی بن أبی طالب سخنی چند که ما را به اندوه می آورد، حضرت فرمود: چه می توانند گفت در حقّ برادر من و پسر عمّ من؟ گفتند: می گویند علی را چه فضیلت هست در سبقت اسلام بر دیگران و حال آنکه در هنگام بعثت او کودکی بود، اسلام او اعتبار ندارد، و از این مقوله سخنان باطل می گویند.

حضرت فرمود: به خدا قسم می دهم شما را که آیا نشنیده اید در کتابهای گذشته نوشته است که: حضرت ابراهیم علیه السّلام را پدرش از نمرود مخفی داشت و مادر او را برد میان تلی چند در کنار نهری که آن را حزران می گفتند، بعد از غروب آفتاب آن حضرت متولّد شد، چون بر زمین آمد برخاست و دست بر سر و روی خود کشید و شهادت به وحدانیّت الهی داد، خود جامه ای برداشت و بر خود پوشید. چون مادرش آن حال را مشاهده نمود ترسید، از پیش او گریخت، پس نظر کرد بسوی آسمان و زمین و عبرتها گرفت، و در همان شب حق تعالی علم ملکوت سماوات و ارض را به آن حضرت عطا فرمود، و بر عابدان کواکب حجّتها تمام کرد، چنانچه حق تعالی در قرآن مجید یاد فرموده است.

امّا نمی دانید که موسی بن عمران در زمانی متولّد شد که فرعون در طلب او بود و برای او زنان حامله را شکم می شکافت و هر کودکی را سر می برید، چون موسی علیه السّلام متولّد شد به مادر خود گفت که: مرا در تابوت گذار و تابوت را به دریا افکن، مادرش از سخن موسی علیه السّلام ترسان شد گفت: ای فرزند گرامی می ترسم که غرق شوی، موسی گفت: مترس که حق تعالی بزودی مرا به تو برخواهد گردانید، پس مادر موسی به گفته او موسی را در صندوقی گذاشت و به دریا افکند، تا آنکه حق تعالی او را به مادرش برگردانید، و در مدّت هفتاد روز- و به روایتی هفت ماه- چیزی نخورد و نیاشامید تا نزد مادر خود برگشت.

و عیسی بن مریم علیه السّلام چنانچه حق تعالی در قرآن یاد فرموده است که در هنگام ولادت با مادر خود سخن گفت، چون مریم بسوی او اشاره نمود در گهواره به سخن آمد گفت «إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا» «1» پس بعد از سه روز از ولادت او، حق تعالی کتاب و پیغمبری به او داد و او را وصیّت به نماز و زکات نمود.

ص: 308

و همه شما می دانید که حق تعالی من و علی را از یک نور آفریده است، ما چون در صلب آدم علیه السّلام بودیم تسبیح حق تعالی می گفتیم، پس حق تعالی ما را منتقل گردانید به صلبهای مردان و رحمهای زنان، و در همه این احوال تسبیح ما را در پشتها و شکمها می شنیدند در هر عصری و زمانی تا به صلب عبد المطّلب در آمدیم. نور ما از روهای پدران ما و جبینهای مادران ما پیوسته ساطع و لامع بود، و نامهای ما به نور بر چهره های ایشان نوشته بود، پس در صلب عبد المطّلب نور من و نور علی جدا شد، نصف آن به صلب عبد الله و نصف دیگر به صلب عمّ من ابو طالب منتقل گردید، پس مردم تسبیح ما را از صلبهای ایشان می شنیدند.

چون پدر و عمّ من در میان بزرگان قریش می نشستند، نور ما از روهای ایشان ساطع بود، به این نور از سایر قریش ممتاز بودند، حتّی آنکه جمیع جانوران و درندگان به سبب این نور بر ایشان سلام می کردند و ایشان را تعظیم می نمودند، تا آنکه از پشت پدرها به شکم مادرها منتقل شدیم، و حبیب من جبرئیل در وقت ولادت علی به من گفت: ای حبیب خدا! خداوند علیّ اعلا تو را سلام می رساند و تو را تهنیت می گوید به ولادت برادر تو علی و می گوید که: نزدیک شده است که پیغمبری تو ظاهر گردد و وحی تو آشکارا شود و رسالت تو بر مردمان هویدا گردد، زیرا که تقویت نمودم به برادر تو و وزیر تو و شبیه تو و جانشین تو، و آن کسی که به سبب او بازوی تو را قوی می گردانم و نام تو را بلند می کنم، پس برخیز و استقبال کن او را به دست راست خود که سرکرده اصحاب یمین است، و شیعیان او روسفیدان و دست و پا سفیدان خواهند بود.

چون این وحی را شنیدم، برجستم و بسوی فاطمه بنت اسد دویدم در وقتی رسیدم که او را درد زائیدن گرفته بود، پس جبرئیل مرا ندا کرد: یا محمّد! من پرده میان تو و فاطمه می آویزم، تو در پس پرده بنشین که چون علی بیرون آید به دست خود بگیری او را، پس بعد از ساعتی جبرئیل مرا ندا کرد که: یا محمّد دست خود را دراز کن و علی را بگیر، دست راست خود را دراز کردم علی بر روی دست من فرود آمد، چون به نزدیک خود آوردم دست راست خود را بر گوش راست خود گذاشت و به آواز بلند اذان و اقامه گفت و به

ص: 309

وحدانیّت خدا و رسالت من شهادت داد، پس رو به من آورد گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه، پس گفت: یا رسول اللّه رخصت می فرمائی که بخوانم؟ گفتم: بخوان، پس به حقّ آن خداوندی که جان محمّد در قبضه قدرت اوست، شروع کرد صحف آدم را که شیث وصیّ او به آنها قیام نمود از اوّل تا آخر به نحوی تلاوت نمود که اگر شیث حاضر می بود می گفت: از من بهتر می داند، پس صحف نوح و صحف ابراهیم را تلاوت نمود، و تورات موسی را چنان خواند که اگر موسی حاضر می بود اقرار می نمود که او از من بهتر حفظ نموده است، پس انجیل را تلاوت نمود که اگر عیسی حاضر می بود اقرار می نمود که از من بهتر می داند، پس قرآنی که بر من نازل شده تلاوت نمود بی آنکه از من بشنود، پس من به او سخن گفتم و او با من سخن گفت به روشی که پیغمبران و اوصیای ایشان با یکدیگر سخن گویند، پس به حالت طفولیّت خود مراجعت نمود، و چنین خواهد بود حال یازده امام از فرزندان او.

پس چرا اندوهناک می باشید از گفته های اهل شک و شرک، چون شما صاحب یقینید چه پروا دارید از گفته های باطل ایشان، مگر نمی دانید که من بهترین پیغمبرانم و وصیّ من، بهترین اوصیای ایشان است، به درستی که پدرم حضرت آدم چون دید که به ساق عرش به نور نوشته است نام من و نام علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان از ذریّت حسین علیهم السّلام را گفت: الهی و سیّدی آیا خلقی آفریده ای که از من گرامی تر باشد نزد تو؟

حق تعالی ندا کرد او را: ای آدم اگر صاحبان این نامها نبودند، هرآینه خلق نمی کردم آسمان را و نه زمین را، و نه ملک مقرّبی را و نه پیغمبر مرسلی را و نه تو را ای آدم.

پس حضرت آدم ترک اولی از او صادر شد، سؤال کرد از خدا که به حقّ ما که قبول نماید توبه او را و خطای او را بیامرزد. و به برکت ما حق تعالی توبه او را قبول کرد. و مائیم آن کلماتی که حق تعالی فرموده است که: آدم تلقّی نمود آنها را از پروردگار خود، پس حق تعالی خطاب کرد: ای آدم شاد و خرسند باش که صاحبان نامها از فرزندان تو و ذریّت تواند، پس آدم حق تعالی را بر این نعمت عظیم شکر کرد و فخر کرد بر ملائکه به سبب ما، و اینها همه از فضل خداست بر ما.

ص: 310

پس سلمان و اصحابش برخاستند و گفتند که: شکر می کنیم خدا را که مائیم رستگاران، حضرت فرمود: بلی چنین است شمائید رستگاران، و بهشت از برای ما و شما آفریده شده است، و جهنّم از برای دشمنان ما و دشمنان شما آفریده شده است «1».

در روضه الواعظین به سند معتبر از علیّ بن الحسین علیهما السّلام روایت کرده است که: روزی فاطمه بنت اسد در دور کعبه طواف می کرد در وقتی که به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام حامله بود، ناگاه در اثنای طواف او را درد زائیدن گرفت، پس به قدرت الهی کعبه شکافته شد و فاطمه داخل کعبه شد، امیر المؤمنین در آن مکان مکرّم طاهر و مطهّر از او متولّد گردید «2».

و این را به طریق دیگر ابن بابویه از حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام روایت کرده است که:

روزی ابو طالب به مسجد الحرام درآمد غمگین بود، ناگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مسجد درآمد از او سؤال کرد: سبب اندوه تو چیست؟ گفت: ای عم! فاطمه را درد زائیدن مضطرب کرده است، پس حضرت دست ابو طالب را گرفت به نزد فاطمه آمد و فاطمه را برداشت به نزد کعبه معظّمه آورد، او را در میان کعبه داخل کرد و گفت: بنشین به نام خدا که آن فرزند مکرّم در این مکان محترم می باید متولّد شود. پس علی بن أبی طالب علیه السّلام از او متولّد شد پاک و پاکیزه که به هیچ کثافتی آلوده نبود، و ناف بریده و ختنه کرده به زمین آمد، و رویش مانند آفتاب می درخشید. پس ابو طالب او را علی نام کرد، و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را به دوش مبارک خود گرفت و به خانه آورد «3».

فصل دوّم در بیان خبر دادن خدا و رسول و پیغمبران گذشته به شهادت آن حضرت و خبر دادن خود حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به آن

ابن بابویه و سیّد ابن طاووس و دیگران به سندهای معتبر از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده اند که: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود که: حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جمعه آخر ماه شعبان خطبه ای در فضیلت ماه مبارک رمضان ادا کرد، و چون خطبه را تمام کرد من برخاستم و گفتم: یا رسول اللّه بهترین عملها در این ماه مبارک چیست؟ فرمود: ای ابو الحسن بهترین عملها در این ماه پرهیزکاری از محرّمات الهی است، پس قطرات اشک از دیده مبارک فرو ریخت، گفتم: یا رسول اللّه سبب گریه تو چیست؟ فرمود: یا علی گریه می کنم بر آنچه بر تو واقع خواهد شد در این ماه، گویا می بینم که تو مشغول نمازی برای پروردگار خود، برانگیخته شود بدبخت ترین اوّلین و آخرین، جفت پی کننده ناقه صالح، پس ضربتی بر سر تو زند که ریش مبارکت را از خون سرت رنگین کند.

حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام پرسید: آیا آن حالت با سلامتی دین من خواهد بود؟ فرمود:

بلی دین تو به سلامت خواهد بود. پس حضرت فرمود: یا علی هر که تو را بکشد مرا کشته است، و هر که تو را دشمن دارد مرا دشمن داشته است، و هر که تو را ناسزا گوید مرا ناسزا گفته است زیرا که تو از من به منزله جان منی و روح تو از روح من است و طینت تو از طینت من است، به درستی که حق تعالی مرا و تو را با هم آفرید و از سایر خلق برگزید، و مرا برای پیغمبری و تو را برای امامت اختیار نمود، پس هر که انکار کند امامت تو را چنان

ص: 311

ص: 312

است که انکار پیغمبری من کرده. یا علی تو وصیّ منی و پدر فرزندان منی و شوهر دختر منی و خلیفه منی در امّت من در حال حیات و بعد از وفات من، امر تو امر من است و نهی تو نهی من است، سوگند یاد می کنم به خداوندی که مرا به پیغمبری فرستاده است و مرا بهترین خلایق گردانیده است، که تو حجّت خدائی بر جمیع خلق، و امین خدائی بر اسرار او، و خلیفه خدائی بر بندگان او «1».

ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که: مردی از علمای یهود خدمت علی علیه السّلام آمد و از مسئله ای چند سؤال نمود، از جمله پرسید: وصیّ پیغمبر شما بعد از او چند سال خواهد زیست؟ فرمود: سی سال، گفت: بگو در آخر خواهد مرد یا کشته خواهد شد؟ فرمود: بلکه کشته خواهد شد، و ضربتی بر سر او خواهند زد که ریش او از خون او خضاب شود، یهودی گفت: به خدا سوگند راست گفتی، من چنین خوانده ام در کتابی که موسی املاء کرده است و هارون نوشته است «2».

شیخ طوسی به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کرده است که: روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بر منبر فرمود: ای گروه مردم! حق بر باطل غالب گردید و به زودی برخواهد گشت و باطل بر حق غالب خواهد شد، پس فرمود: کجاست بدبخت ترین امّت که ضربتی بر سر من زند و محاسنم را از آن رنگین کند «3». به روایت دیگر: دست خود را بر ریش خود کشید فرمود: چه مانع شده است شقی ترین این امّت را که این ریش را از بالاتر آن رنگین کند «4».

ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: مردی از علمای یهود به خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام آمد در هنگامی که آن حضرت از قتال خوارج نهروان مراجعت نموده بود، پرسید که: یا علی توئی وصیّ پیغمبر آخر الزّمان؟ فرمود: بلی، یهودی گفت: بر وصیّ هر پیغمبری هفت بلیّه و امتحان وارد می شود در حیات پیغمبر، و هفت بلیّه بعد از

ص: 313

وفات آن پیغمبر، تو بیان فرما که آیا آنها نسبت به تو واقع شده است؟ چون آن حضرت آن بلیّه ها و امتحانها را همه بیان فرمود، اصحاب آن حضرت حاضر بودند همه تصدیق نمودند. پس فرمودند: یکی دیگر از بلیّه های من مانده و نزدیک است که آن بلیّه بر من وارد شود، پس آن یهودی به گریه آمد، و اصحاب آن حضرت به فغان آمدند و گفتند:

یا علی! آن خصلت آخر را بیان فرما؟ حضرت اشاره به ریش مبارک خود نمود فرمود:

بلیّه آخر آن است که این ریش از خون این موضع تر خواهد شد، و اشاره به سر مبارک خود نمود.

چون حضرت این خبر وحشت اثر را فرمود، صداهای مردم در مسجد به گریه بلند شد، شیون مردم به حدّی رسید که در کوفه هیچ خانه نماند مگر آنکه اهلش از بیم آن صدا بیرون دویدند. آن یهودی در همان ساعت بر دست آن حضرت مسلمان شد، پیوسته در خدمت آن حضرت بود تا آنکه آن حضرت به درجه شهادت فائز گردید، و ابن ملجم را گرفتند و به خدمت امام حسن علیه السّلام آوردند، در آن وقت آن یهودی حاضر بود و مردم بر دور امام حسن علیه السّلام جمع شده بودند، و آن ملعون را در پیش آن حضرت بازداشته بودند، پس آن یهودی به آن حضرت گفت: ای ابو محمّد بکش این لعین را خدا او را بکشد، به درستی که من خوانده ام در کتابی که بر حضرت موسی نازل شده است که این بدبخت گناهش بزرگتر است از پسر آدم که برادر خود را کشت، و از قدار پی کننده ناقه صالح «1».

ابن شهر آشوب روایت کرده است که: چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در غزوه خندق پیش از آنکه عمرو بن عبد ود را بکشد، ضربتی بر سر آن حضرت زد که سر مبارکش شکافته شد، علی علیه السّلام آن ملعون را به جهنّم فرستاد، به خدمت حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مراجعت نمود، آن حضرت به دست مبارک خود آن جراحت را بست و به دهان معجز نشان خود بر آن جراحت دمید، در ساعت ملتئم گردید، پس فرمود: من کجا خواهم بود در هنگامی که این ریش را به خون این سر رنگین کنند «2»؟

سیّد عبد الکریم بن طاووس روایت کرده است از ابن عبّاس که: روزی حضرت

ص: 314

رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: یا علی! حق تعالی عرض کرد محبّت ما را بر آسمانها و زمین، پس اوّل مکانی که از آسمانها اجابت کرد آسمان هفتم بود، حق تعالی او را زینت داد به عرش و کرسی؛ بعد از آن آسمان چهارم اجابت نمود، او را زینت بخشید به بیت المعمور؛ پس آسمان اوّل اجابت نمود، آن را به ستاره ها مزیّن گردانید؛ پس زمین حجاز اجابت نمود، آن را به خانه کعبه مزیّن گردانید؛ پس زمین شام اجابت کرد، آن را به بیت المقدس زینت داد؛ پس زمین مدینه اجابت نمود، آن را به قبر من مشرّف گردانید؛ پس زمین کوفه اجابت کرد، آن را به قبر تو شرف داد یا علی.

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: یا رسول اللّه آیا من در کوفه عراق مدفون خواهم شد؟ فرمود: بلی یا علی، شهید خواهی شد در بیرون کوفه و مدفون خواهی گردید در مابین غریّین در مابین تل های سفید، تو را خواهد کشت بدبخت ترین این امّت عبد الرّحمن بن ملجم، پس سوگند یاد می کنم به حقّ آن خداوندی که مرا به پیغمبری فرستاده است که پی کننده ناقه صالح نزد حق تعالی گناهش از او بیشتر نیست. یا علی صد هزار شمشیر از عراق تو را یاری خواهند کرد «1».

در کتاب کنز الفوائد روایت کرده است که: روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به سجده رفت و صدای آن حضرت به گریه بلند شد، چون سر از سجده برداشت اصحاب آن حضرت گفتند: یا امیر المؤمنین دلهای ما را به درد آورد گریه تو و ما را اندوهناک گردانید، تا حال چنین گریه ای از تو مشاهده نکرده بودیم، آیا سبب آن چه بود؟ حضرت فرمود: در سجده بودم و دعای خیرات را می خواندم، ناگاه مرا خواب ربود، خواب هولناکی دیدم، در خواب دیدم حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزد من ایستاده است و می گوید: ای ابو الحسن غیبت تو از ما به طول انجامید، مشتاق لقای تو گردیده ایم، آنچه حق تعالی مرا در باب تو وعده داده بود به همه آنها وفا نمودی، گفتم: یا رسول اللّه آنچه برای من به تو عطا کرده است کدام است؟ فرمود: جای تو را و جای زوجه تو و فرزندان بزرگوار تو و سایر امامان از فرزندان تو در اعلا علّیّین مقرّر ساخته است، و درجه شما را از جمیع ملائکه مقرّبین

ص: 315

بالاتر گردانیده است.

پس من گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول اللّه! شیعیان ما در کجا خواهند بود؟

فرمود: شیعیان ما با ما خواهند بود، و قصرهای ایشان محاذی قصرهای ما خواهد بود، و منزلهای ایشان در برابر منزلهای ما خواهد بود، گفتم: یا رسول اللّه! شیعیان ما را در دنیا چه ثواب خواهد بود؟ فرمود: ثواب ایشان ایمنی از گمراه شدن و عافیت از فتنه ها است، گفتم: ثواب ایشان در وقت مرگ چه خواهد بود؟ فرمود: او را مخیّر می گردانند در وقت مرگ میان ماندن در دنیا و رفتن به سرای عقبی، و ملک موت را امر می کنند که او را اطاعت کند، گفتم، طریق قبض روح ایشان چگونه خواهد بود؟ فرمود: آنان که در محبّت ما راسخند، بیرون رفتن جان ایشان مانند آن است که یکی از شما در روز بسیار گرمی آب بسیار سردی بخورد که دلش را خنک گرداند، و سایر شیعیان ما چنان از دنیا بیرون می روند که کسی با نهایت استراحت در رختخواب خود بخوابد و به خواب رود، دیده اش به مردن روشن گردد «1».

در بصائر الدّرجات به سندهای معتبر روایت کرده است که: چون محمّد بن ابی بکر گروهی از اشراف مصر را به خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرستاد، عبد الرّحمن بن ملجم در میان ایشان بود، نامه ای که اسامی ایشان در آنجا نوشته شده بود در دست او بود، چون حضرت نامه را گرفت و نامها را خواند، به نام آن ملعون رسید فرمود که: توئی عبد الرّحمن؟ گفت: بلی، حضرت امیر المؤمنین فرمود: لعنت خدا بر عبد الرّحمن باد، آن ملعون گفت: یا امیر المؤمنین من تو را دوست می دارم، حضرت فرمود که: دروغ می گوئی به خدا سوگند که مرا دوست نمی داری، پس او سه مرتبه قسم خورد بر دوستی آن حضرت، و حضرت سه مرتبه سوگند یاد کرد که مرا دوست نمی داری.

آن ملعون گفت: یا امیر المؤمنین سه مرتبه سوگند یاد کردم که تو را دوست می دارم باور نمی کنی. حضرت فرمود: وای بر تو حق تعالی ارواح را پیش از بدنها خلق کرد به دو هزار سال، ایشان را در هوا ساکن گردانید، پس آنها که در عالم ارواح با یکدیگر الفت گرفته اند

ص: 316

و یکدیگر را شناخته اند، در این عالم با یکدیگر موافقت و محبّت دارند؛ و آنها که در آن عالم با یکدیگر الفت نداشته اند، در این عالم با یکدیگر الفت ندارند؛ روح من روح تو را نمی شناسد و در عالم ارواح با تو الفت نداشته است.

چون آن ملعون پشت کرد، حضرت فرمود: اگر کسی خواهد که نظر کند به کشنده من، نظر کند به این مرد، بعضی از حاضران گفتند: یا امیر المؤمنین چرا او را نمی کشی؟ فرمود:

بسیار عجب است می گوئید که من بکشم کسی را که هنوز نکشته است مرا «1».

به سند معتبر دیگر روایت کرده است که: روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام داخل حمّام شد، شنید که صدای حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بلند شد، حضرت فرمود: چه شد شما را پدر و مادرم فدای شما باد؟ گفتند: این فاجر ملعون ابن ملجم از پی شما آمد ترسیدیم که آسیبی به شما برساند، حضرت فرمود: به خدا سوگند که کشنده من به غیر او نخواهد بود «2».

در احادیث معتبره وارد شده است که چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از نافرمانی و نفاق و کفر و شقاق اصحاب خود دلتنگ شد و لشکر معاویه بر اطراف و نواحی ملک آن حضرت غارت می آوردند و اصحاب آن حضرت یاری او نمی نمودند، بر منبر فرمود: به خدا سوگند دوست می دارم که حق تعالی مرا از میان شما بیرون برد و در ریاض رضوان جا دهد، مرگ در این زودی در کمین من است، پس فرمود: چه مانع شده است بدبخت ترین امّت را که محاسن مرا از خون سرم خضاب کند، این خبری است که پیغمبر بزرگوار مرا به آن خبر داده است، پس فرمود: خداوندا من از ایشان به تنگ آمده ام و ایشان از من به تنگ آمده اند، و من از ایشان ملال یافته ام و ایشان از من ملال یافته اند، خداوندا مرا از ایشان راحت بخش، و ایشان را مبتلا کن به کسی که مرا یاد کنند «3».

در کتاب کشف الغمّه و مناقب ابن شهرآشوب مذکور است که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را در کوفه عارضه ای رو داد، جمعی به عیادتش رفتند و گفتند: یا امیر المؤمنین ما در این

ص: 317

عارضه بر تو می ترسیم، حضرت فرمود: و لیکن من بر خود نمی ترسم زیرا که شنیده ام از پیغمبر صادق و مصدّق که فرمود: شقی ترین امّت جفت پی کننده ناقه صالح ضربتی بر سر من خواهد زد و محاسن مرا رنگین خواهد کرد «1».

به روایت دیگر: گفتند: یا امیر المؤمنین چرا از میان این منافقان به در نمی روی که خود را به مدینه حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برسانی در جوار آن حضرت مدفون شوی؟ فرمود که:

پیغمبر مرا خبر داده است که در این شهر شهید خواهم شد، و در پشت این شهر مدفون خواهم گردید «2».

شیخ مفید و دیگران به سندهای معتبر روایت کرده اند که چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از مردم بیعت می گرفت، عبد الرّحمن بن ملجم مرادی آمد که با آن حضرت بیعت کند، حضرت قبول بیعت او ننمود تا آنکه سه مرتبه به خدمت آن حضرت آمد، در مرتبه سوّم با حضرت بیعت کرد. چون پشت کرد، حضرت بار دیگر او را طلبید و سوگندها داد که بیعت نشکند و عهدهای محکم از او گرفت. چون روانه شد، باز او را طلبید بار دیگر بر او تأکید کرد، آن ملعون گفت: یا امیر المؤمنین آنچه با من کردی با دیگران کردی، حضرت شعری خواند که مضمونش این است که: من به او بخشش می نمایم و نیکی می کنم، و او اراده قتل من دارد، چه بد یاری است قبیله مراد، پس فرمود:

برو ای ابن ملجم به خدا سوگند می دانم که وفا به عهدهای خود نخواهی کرد، پس حضرت اسب نیکوئی به او داد. چون او بر اسب سوار شد، باز حضرت شعری خواند که مضمونش همان بود. چون او پشت کرد، فرمود: به خدا سوگند این ملعون کشنده من خواهد بود، گفتند: یا امیر المؤمنین ما را دستوری ده که او را بکشیم، حضرت دستوری نداد «3».

قطب راوندی روایت کرده است که مردی از قبیله مزینه گفت: من در خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نشسته بودم، گروهی از قبیله مراد به خدمت آن حضرت آمدند و ابن ملجم در میان ایشان بود، پس آن گروه گفتند: یا امیر المؤمنین! ابن ملجم را ما با خود

ص: 318

نیاورده ایم، او همراه ما آمده است بی اختیار ما، و بر تو می ترسیم از او.

حضرت آن ملعون را گفت بنشین و نظر طولانی بر روی او کرد و او را سوگند داد که آنچه از تو می پرسم راست بگو پس فرمود: آیا تو نبودی در میان جمعی از کودکان، در کودکی با ایشان بازی می کردی و هرگاه تو را از دور می دیدند می گفتند: آمد فرزند چراننده سگها؟ آن ملعون گفت: بلی، حضرت فرمود: چون به سنّ جوانی رسیدی گذشتی به راهبی و در تو تند نظر کرد و گفت: ای شقی تر از پی کننده ناقه صالح، گفت: بلی چنان بود، باز حضرت فرمود: مادر تو تو را خبر نداد که در حیض به تو حامله شده بود؟ چون آن ملعون آن را شنید اضطرابی در سخنش به هم رسید و آخر گفت: مادرم مرا چنین خبر داد، پس حضرت فرمود: شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که کشنده تو شبیه است به یهود بلکه از یهود است «1».

ایضا روایت کرده است که حضرت در ماه مبارک رمضان که در آن ماه به ریاض رضوان انتقال نمود، بر منبر فرمود: امسال به حج خواهید رفت، و من در میان شما نخواهم بود، و در آن ماه یک شب در خانه امام حسن علیه السّلام و یک شب در خانه امام حسین علیه السّلام و یک شب در خانه زینب دختر خود که در خانه عبد الله بن جعفر بود افطار می نمود و زیاده از سه لقمه طعام تناول نمی نمود، از سبب آن حالت از آن حضرت پرسیدند، فرمود: امر خدا نزدیک شده است یک شب یا دو شب بیش نمانده است، می خواهم چون به رحمت حق واصل شوم شکم من از طعام پر نباشد «2».

و کلینی به سند صحیح از امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده است که روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نماز صبح را در مسجد ادا نمود، مشغول تعقیب گردید تا آفتاب یک نیزه بلند شد، پس رو به جانب مردم گردانید فرمود: به خدا سوگند که من پیشتر گروهی چند را می یافتم که شبها به عبادت حق تعالی به سر می آوردند، و گاه پاهای خود را با ایستادن به عقب می افکندند، و گاه پیشانیهای خود را بر زمین برای خدا می گذاشتند، چنان عبادت خدا می کردند که گویا صدای آتش جهنّم در گوشهای ایشان بود، چون نزد ایشان خدا را

ص: 319

یاد می کردند، مانند درخت از ترس حق تعالی می لرزیدند. با این احوال گمان می کردند که شب را به غفلت به سر آورده اند، بعد از این سخن کسی آن حضرت را خندان ندید تا به درجه شهادت رسید «1».

فصل سوّم در بیان کیفیّت شهادت آن حضرت است

مشهور میان علمای شیعه آن است که در شب جمعه نوزدهم ماه مبارک رمضان در وقت طلوع صبح، حضرت سیّد اوصیاء امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السّلام ضربت خورد بر دست عبد الرّحمن بن ملجم مرادی به معاونت وردان بن مجالد و شبیب بن بجره و اشعث بن قیس و قطامه دختر اخضر، علیهم جمیعاً لعنه اللَّه و الملائکه و النّاس اجمعین. چون ثلثی از شب بیست و یکم گذشت، روح مقدّس آن حضرت به ریاض رضوان پرواز نمود.

مشهور آن است که: عمر شریف آن حضرت در آن وقت شصت و سه سال بود، از حضرت صادق علیه السّلام چنین روایت کرده اند، و از آن حضرت و از حضرت امام محمّد باقر و امام محمّد تقی علیهم السّلام شصت و پنج سال نیز روایت کرده اند.

موافق مشهور، با حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعد از بعثت در مکّه سیزده سال ماند، و ده سال از عمر شریفش گذشته بود که آن حضرت مبعوث گردید و به آن حضرت ایمان آورد، و ده سال در مدینه با حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سر آورد. چون در خدمت حضرت رسول شروع به جهاد کرد، شانزده ساله بود؛ چون نوزده ساله شد، شجاعان عرب را کشت، هیچ یک از ایشان جرأت بر مبارزات او نمی نمودند؛ چون در خیبر را کند، بیست و دو سال از عمر شریفش گذشته بود.

مدّت امامت آن حضرت سی سال بود، دو سال و چهار ماه أبو بکر غصب خلافت آن حضرت کرد، و یازده سال عمر غصب خلافت آن حضرت کرد، و دوازده سال عثمان

ص: 320

ص: 321

غصب خلافت او کرد. چون خلافت به آن حضرت برگشت، قریب پنج سال مدّت خلافت آن حضرت بود، در اکثر آن مدّت با منافقان مشغول قتال و جدال بود تا به درجه شهادت فایز گردید «1».

در کتاب فرحه الغری به سندهای معتبر از امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهما السّلام روایت کرده است که عمر شریف حضرت سیّد اوصیاء در وقت شهادت شصت و پنج سال بود، در سال چهلم هجرت از دنیا رحلت نمود. چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به رسالت مبعوث گردید، از عمر شریف حضرت امیر دوازده سال گذشته بود، بعد از بعثت سیزده سال با آن حضرت در مکّه ماند و با حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مدینه هجرت نمود، ده سال در مدینه با آن حضرت ماند و سی سال بعد از وفات حضرت رسالت در شب جمعه به درجه علیّه شهادت فایز گردید و در نجف مدفون شد، و عمر شریف آن حضرت به شصت و پنج سال رسیده بود «2».

کلینی و شیخ طوسی به سندهای صحیح روایت کرده اند که در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان، غسل مستحبّ است، و آن شبی است که اوصیاء جمیع پیغمبران در آن شب به عالم بقا رحلت کرده اند، در آن شب عیسی به آسمان بالا رفت و موسی در آن شب به رحمت حق واصل گردید «3».

شیخ مفید و دیگران روایت کرده اند که گروهی از خوارج در مکّه با یکدیگر جمع شدند بعد از واقعه نهروان و گفتند: امرائی که در میان مسلمانان هستند همه از راه حق به در رفته اند، و قصّه نهروان را ذکر کردند و گریستند و بر کشتگان نهروان ترحّم کردند، و با یکدیگر هم سوگند شدند که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و معاویه و عمرو بن العاص را در یک شب به قتل آورند و طلب خون خارجیان نهروان را از امیر المؤمنین بکنند، پس عبد الرحمن بن ملجم گفت: من علی را می کشم، عمرو بن بکر گفت: من عمرو بن العاص را می کشم، برک بن عبد اللّه گفت: من معاویه را می کشم، و چنین با یکدیگر عهد بستند که

ص: 322

در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان ایشان را به قتل آورند و از یکدیگر جدا شدند.

ابن ملجم به جانب کوفه آمد، و آن دو ملعون دیگر به جانب مصر و شام رفتند، پس آنکه به قصد قتل معاویه رفته بود، در آن شب چون معاویه به رکوع رفت، ضربتی بر آن ملعون زد و ضربتش بر ران او واقع شد، چون طبیب را آوردند بر آن ضربت نظر کرد گفت:

این شمشیر را به زهر آب داده اند، یکی از دو چیز را اختیار کن، یا آنکه جای این ضربت را داغ کنم و سالم بمانی، یا آنکه دوائی به تو دهم که از مردن برهی و بعد از این نسلی از تو به هم نرسد، آن ملعون گفت: من طاقت آتش ندارم و نسلی به غیر از یزید و عبد اللّه نمی خواهم، آن دوا را خورد عافیت یافت.

پس به او گفت: برای تو بشارتی دارم، معاویه گفت: بشارت تو کدام است؟ گفت:

رفیق من رفته است امشب علی را به قتل آورد، مرا نگاه دار اگر علی را کشته باشد آنچه خواهی با من بکن، و اگر نکشته بود مرا رها کن که بروم علی را به قتل رسانم، سوگند یاد می کنم که باز به نزد تو آیم که هر چه خواهی با من کنی. پس آن ملعون او را حبس کرد تا خبر شهادت حضرت به او رسید، او را به مژده این خبر رها کرد. به روایتی دیگر: آن است که آن سخن را از او قبول نکرد و او را به قتل آورد.

و عمرو بن بکر چون به مصر رفت، در شب نوزدهم اراده قتل عمرو بن العاص کرد، و او در آن شب به نماز حاضر نشد و خارجه را فرستاده بود که به جای او نماز کند. پس آن ملعون ضربتی به خارجه زد به گمان آنکه عمرو است و خارجه کشته شد و عمرو نجات یافت.

چون ابن ملجم به کوفه درآمد، آن راز را به کسی اظهار نکرد و روزی به خانه مردی از قبیله تیم الرباب رفت و قطامه ملعونه را در آن خانه دید، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در جنگ خوارج پدر و برادر او را کشته بود و آن ملعونه در نهایت حسن و جمال بود. چون ابن ملجم آن ملعونه را دید، آتش محبّتش در سینه او مشتعل گردید و او را به نکاح خود دعوت نمود، آن ملعونه گفت که: مهر من سه هزار درهم است و غلامی و کنیزکی و کشتن علی بن أبی طالب است، آن ملعون برای مصلحت گفت: آنچه گفتی قبول کردم به غیر از قتل

ص: 323

علی بن أبی طالب که مرا قدرت آن نیست، آن ملعونه گفت که: او را غافل گردان و بکش، اگر از کشتن رهائی یابی با من عیش خواهی کرد، و اگر کشته شوی ثواب آخرت از برای تو بهتر از زندگانی دنیاست.

چون آن ملعون دانست که آن ملعونه در مذهب با او موافقت دارد، گفت: به خدا سوگند که من نیز به این شهر نیامده ام مگر برای این کار، آن ملعونه گفت که: من از قبیله خود جمعی را با تو همراه می کنم که تو را در این امر معاونت نمایند، پس آن ملعونه وردان بن مجالد را از قبیله خود یاور گردانید، و ابن ملجم ملعون شبیب بن بجره را دید و گفت: ای شبیب نمی خواهی تو را به امری دعوت کنم که باعث شرف دنیا و آخرت تو باشد؟ شبیب گفت که: آن امر کدام است؟ گفت: آنکه یاری کنی مرا بر کشتن علی بن أبی طالب، شبیب نیز از جمله خوارج بود، پس گفت: ای ابن ملجم کاری بزرگ پیش گرفته ای و کشتن علی آسان نیست، ابن ملجم گفت: در مسجد پنهان می شویم، چون به نماز بیرون می آید مطلب خود را به عمل می آوریم، پس آن ملعون را نیز با خود متّفق کرد، و در شب نوزدهم ماه رمضان آن سه ملعون به این عزیمت به مسجد درآمدند و قطامه ملعونه خیمه در مسجد زده بود و مشغول اعتکاف بود، در آن شب آن ملاعین در خیمه او به سر بردند و آن ملعونه جامه های حریر بر سینه های ایشان بست و شمشیرها به دستشان داد و ایشان را بیرون فرستاد.

پس آن سه ملعون آمدند و به نزدیک آن دری که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام داخل مسجد می شد نشستند، و پیشتر راز خود را با اشعث بن قیس خارجی گفته بودند و او نیز با ایشان در این امر متّفق شده بود و به یاری ایشان به مسجد آمده بود، و در آن شب حجر بن عدی در مسجد بود، ناگاه شنید که اشعث می گوید: ای ابن ملجم زود باش و حاجت خود را برآور که چون صبح طالع شود رسوا می شوی. چون حجر این سخن را شنید غرض ایشان را فهمید و به اشعث لعین گفت: ای اعور ملعون اراده کشتن علی داری؟ و به جانب خانه آن حضرت دوید که آن حضرت را خبر کند، قضا را آن حضرت از راه دیگر رفته بود،

ص: 324

چون به مسجد برگشت شنید که مردم می گویند: امیر المؤمنین کشته شد «1».

ایضاً روایت کرده است که عبد اللّه بن محمّد ازدی گفت: در آن شب من در مسجد جامع کوفه بودم با گروهی از اهل مصر، در آن شب به عبادت احیا می کردم، دیدم جماعتی نزدیک در مسجد که سمت خانه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است جمع شده اند، ناگاه دیدم حضرت داخل مسجد شد و مردم را ندای نماز داد و گفت: الصّلاه الصّلاه، تا صدای حضرت را شنیدم برق شمشیرها دیدم و صدائی شنیدم که کسی می گفت: حکم از خداست نه از تو یا علی، و در اوّل شبیب بن بجره ضربتی بر سر حضرت زده بود ضربت به طاق مسجد آمده بود و به حضرت نخورده بود، چون حضرت به نزدیک محراب رفت و مشغول نماز شد ابن ملجم بر آن حضرت ضربت زد و آن سه ملعون گریختند، چون شبیب به خانه رفت و پسر عمّش او را مضطرب یافت گفت: بلکه تو امیر المؤمنین علیه السّلام را کشته ای، خواست بگوید نه گفت بلی، پس پسر عمّش شمشیر او را گرفته او را به جهنّم فرستاد، و ابن ملجم را مردی از قبیله همدان گرفت و به خدمت آن حضرت آورد «2».

شیخ مفید به سند معتبر از امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده است که چون ابن ملجم قصد قتل حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را کرد، دیگری را با خود آورده بود، و ضربت آن ملعون دیگر به دیوار مسجد آمد. چون حضرت نزدیک محراب آمد و مشغول نماز شد و به سجده رفت، ابن ملجم ضربتی بر سر آن حضرت زد، بر جای آن ضربتی آمد که عمرو بن عبد ود بر سر آن حضرت زده بود. چون صدای مردم بلند شد، حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السّلام به مسجد دویدند ابن ملجم را گرفته در بند کردند، و پدر بزرگوار خود را برداشته به خانه بردند.

پس لبابه به نزدیک سر آن حضرت نشست و امّ کلثوم نزد پای او نشست و صدای شیون از خانه آن حضرت بلند شد، پس آن حضرت دیده های مبارک خود را گشود و بسوی حسن و حسین علیهما السّلام نظر کرد و فرمود که: رفیق اعلا و صحبت انبیاء و اوصیاء بهتر است برای دوستان خدا از دنیای بی بقا، اگر من از این ضربت کشته شوم، آن ملعون را یک

ص: 325

ضربت بیشتر مزنید، این را فرمود و ساعتی مدهوش شد، چون به هوش بازآمد فرمود: در این وقت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دیدم که مرا تکلیف رفتن می کند و فرمود که: فردا شب نزد ما خواهی بود «1».

در قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در شبی که شربت شهادت چشید، از خانه به مسجد آمد و مردم را برای نماز صبح بیدار می کرد، ناگاه ابن ملجم ضربتی بر سرش زد که به زانو درافتاد، پس آن ملعون را گرفت و نگاه داشت تا مردم رسیدند و آن ملعون را گرفتند و حضرت را به خانه آوردند، پس حضرت امیر حسن و حسین علیهم السّلام را گفت که: اسیر را حبس کنید و او را طعام و آب بدهید و او را نیکو رعایت کنید، اگر من زنده بمانم اگر خواهم قصاص خواهم کرد و اگر خواهم عفو خواهم کرد، و اگر از دنیا بروم اختیار با شماست، و اگر عزم کشتن او نمائید بیش از یک ضربت به او نزنید، و گوش و بینی و اعضاء او را مبرید «2».

و در جامع ورّام از اسماعیل بن عبد اللّه روایت کرده است که او گفت: چون میان اصحاب حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اختلاف رسید و عثمان کشته شد، من از مردم غربت اختیار کردم از ترس فتنه ها، و مدّتی در ساحل دریا به سر بردم و خبری نداشتم که مردم در چه کارند، شبی از خانه برای حاجتی بیرون آمدم در وقتی که مردم همه در خواب رفته بودند، ناگاه مردی را دیدم که در ساحل دریا در سجده است و با دل حزین و صدائی ضعیف و ناله ای دردناک با پروردگار خود مناجات می کند و استغاثه و تضرّع می نماید، من در کناری ایستادم که او مرا نبیند، و به سخن او گوش دادم و شنیدم که می گفت:

یا حسن الصحبه، یا خلیفه النبیّین، یا أرحم الراحمین، البدی ء البدیع الذی لیس کمثلک شی ء، و الدائم غیر الغافل، و الحیّ الذی لا یموت، أنت کل یوم فی شأن، أنت خلیفه محمد و ناصر محمد و مفضّل محمد، أسألک أن تنصر وصیّ محمد، و خلیفه محمد، و القائم بالقسط بعد محمد، اعطف علیه بنصره أو توفّه برحمته.

پس سر از سجده برداشت و نشست و تشهّد خواند و سلام گفت و برخاست و بر روی

ص: 326

آب روانه شد، من از عقب او صدا زدم که: با من سخن بگو خدا تو را رحمت کند. به جانب من ملتفت نشد و گفت: هدایت کننده را در پس سر خود گذاشته برو از او سؤال کن از امر دین خود، گفتم: بگو هدایت کننده کیست؟ خدا تو را رحمت کند، گفت: وصیّ محمّد، پس من متوجّه کوفه شدم، شبی به کوفه رسیدم و در صحرای نجف ماندم که چون صبح شود داخل کوفه شوم. چون پاسی از شب گذشت، دیدم مردی آمد و تنها در پشت تلی ایستاد با حق تعالی مشغول مناجات شد و گفت: خداوندا آنچه پیغمبر تو و برگزیده تو مرا امر کرده بود در میان این امّت، بجا آوردم، پس بر من ستم کردند و با منافقان قتال کردم چنانچه تو مرا امر کرده بودی، پس مرا به جهالت و سفاهت نسبت دادند، من از ایشان دلتنگ شده ام و ایشان از من دلتنگ شده اند، من دشمن ایشان گردیده ام و ایشان دشمن من گردیده اند، از آنچه پیغمبرت خبر داده بود مرا نمانده است مگر یک خصلت که انتظار می کشم که ابن ملجم مرادی بیاید و آن را به عمل آورد، خداوندا شقاوت او را نزدیک گردان و مرا به سعادت شهادت برسان، خداوندا از دنیا به تنگ آمده ام و سعادت لقای تو را می خواهم.

چون از دعا فارغ شد به جانب کوفه روان شد، من از عقب او آمدم تا داخل خانه خود شد، پرسیدم که: این خانه کیست؟ گفتند: خانه علی بن أبی طالب، اندک وقتی که شد اذان نماز شنیدم، دیدم که آن حضرت از خانه بیرون آمد، من از پیش روانه شدم تا داخل مسجد شد، ناگاه دیدم که ابن ملجم آن حضرت را شهید کرد «1».

شیخ مفید و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده اند که اصبغ بن نباته گفت: چون امیر المؤمنین علیه السّلام را ضربت زدند و به خانه بردند، من و حارث همدانی و سوید بن غفله با گروهی از اصحاب آن حضرت در خانه آن حضرت جمع شدیم، چون صدای گریه از خانه آن حضرت بلند شد، ما همه گریستیم. پس امام حسن علیه السّلام از خانه بیرون آمد و گفت:

امیر المؤمنین می گوید که به خانه های خود برگردید، آن جماعت رفتند من در خانه آن حضرت ماندم، بار دیگر صدای شیون از خانه آن حضرت شنیدم و من نیز گریستم، باز

ص: 327

حضرت امام حسن علیه السّلام بیرون آمد و فرمود: نگفتم که به خانه های خود برگردید، گفتم: به خدا سوگند یا بن رسول اللّه که جانم یاری نمی کند و پایم قوّت رفتار ندارد، و تا علی علیه السّلام را نبینم به جائی نمی توانم رفت، بسیار گریستم. پس داخل شد و بعد از اندک زمانی بیرون آمد و مرا به اندرون خانه طلبید، چون داخل شدم دیدم علی علیه السّلام را بر بالشها تکیه داده اند و عصابه زردی بر سر مبارکش بسته اند، و روی مبارکش از بسیاری خونی که از سرش رفته است چنان زرد شده است که ندانستم که عصابه اش زردتر بود یا رنگ مبارکش.

چون مولای خود را بر آن حال مشاهده کردم، بی تاب شدم و بر قدم محترمش افتادم و می بوسیدم و بر دیده های خود می مالیدم و می گریستم، حضرت فرمود: ای اصبغ گریه مکن که من راه بهشت در پیش دارم، اصبغ گفت: فدای تو شوم می دانم که بسوی بهشت می روی، من بر حال خود و بر مفارقت تو می گریم «1».

کلینی و سیّد رضی به سندهای معتبر روایت کرده اند که چون امیر المؤمنین علیه السّلام را ضربت زدند، اصحاب آن حضرت بر دور او درآمدند و گفتند: یا علی وصیّت کن، حضرت فرمود: بالش برای من دو ته کنید و مرا تکیه دهید. پس فرمود: حمد می کنم خدا را به حمدی که در خور بزرگواری اوست و او می پسندد، در حالتی که متابعت کننده ام امر او را و شهادت می دهم به یگانگی خداوند واحد احد صمد چنانچه خود را به آن وصف نموده است، ایّها النّاس هر کس در گریختنش می رسد به آنچه از آن می گریزد، و هر جانی را می کشند بسوی أجل مقدّرش، و از مرگ گریختن عین رسیدن به مرگ است، و چه بسیار تفکّر کردم در ایّام روزگار و تفکّر نمودم در مکنون علم قضا و قدر پروردگار، آن علمی است که حق تعالی نخواسته است که ظاهر گردد و در پرده های غیب مکنون و مخزون است.

امّا وصیّت من شما را آن است که: شرک به خداوند بزرگوار خود نیاورید و هیچ چیز را در عبادت با او شریک مگردانید، سنّت و طریقه محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را ضایع مکنید، و کتاب خدا و سنّت آن حضرت را برپا بدارید، و حسن و حسین را که دو چراغ راه هدایتند روشن بدارید، تا از طریقه حق متفرّق نگردید، محلّ ملامت و مذمّت نخواهید بود، حق تعالی

ص: 328

هر کس را به قدر طاقتش بر او بار کرده است و تکلیف را بر جاهلان سبک گردانیده است.

خداوند شما پروردگاری است رحیم، و پیشوای شما امامی است دانا، و ملّت شما دینی است درست. من دیروز مصاحب شما بودم و امروز محلّ عبرتم از برای شما، و فردا از شما مفارقت می نمایم، پس دلی به دنیا نبسته بودم، و در دنیا چنان بودم که کسی در سایه درختی نشسته باشد، و آن سایه به زودی از سر او بگردد، یا آنکه باد خاشاکی چند نزد او جمع کرده باشد و به زودی پراکنده گرداند، یا آنکه پاره ابری سایه بر سر کسی افکنده باشد و به زودی آن سایه از سر او بگردد.

و من در میان شما مجاوری بودم که بدنم چند روزی با شما مجاورت می نمود و روحم به ملأ اعلا متعلّق بود، به زودی از من بدنی خواهید دید خالی از روح، و ساکن بعد از آن حرکتها که از او مشاهده می کردید، و شجاعتهائی که از او می دیدید، و خاموش خواهد بود بعد از آن خطبه هائی که از او می شنیدید، و علوم الهی و مناقب ربّانی که از او فرا می گرفتید، باید که پند گیرید از حال من، و از ساکن شدن حرکتهای من، و از بیکار ماندن اعضای من، زیرا که پنددهنده تر است شما را از هر سخن گوی بلیغی، وداع می کنم شما را وداعی که انتظار می برم شما را بار دیگر، در رجعت قیامت خواهید دید زورهای مرا، و بزرگیهای مرا و آنچه از قدر و منزلت من از شما پنهان است در آن روز ظاهر خواهد شد.

چون من از میان شما بروم، قدر مرا خواهید شناخت، چون دیگری به جای من نشیند مرا یاد خواهید کرد.

اگر باقی بمانم خود ولیّ خون خود خواهم بود، و اگر بروم فنا و نیستی وعده گاه ماست، پس اگر عفو کنید عفو از برای من قربت است و از برای شما حسنه است، پس عفو کنید و از بدیهای مردم درگذرید، آیا نمی خواهید که حق تعالی شما را بیامرزد، زهی حسرت بر صاحب عقلی که عمرش در قیامت بر او حجّت باشد، یا ایّام زندگانی او را به بدبختی و شقاوت اندازد، بگرداند خدا ما را و شما را از آنها که رغبت دنیا مانع نمی گردد ایشان را از اطاعت حق تعالی و بعد از مرگ بر ایشان عذابی و شدّتی نازل نمی شود، به درستی که ما همه از برای مرگ آفریده شده ایم و بازگشت ما به سوی مرگ است، پس

ص: 329

روی کرد بسوی امام حسن علیه السّلام و فرمود: یک ضربت بر او بیشتر مزن به جای یک ضربت که بر من زده است، هر چند اگر بیشش بزنی گناهکار نیستی «1».

کلینی و ابن بابویه و شیخ مفید و شیخ طوسی و سایر محدّثان به طریق بسیار از حضرت امام حسن و امام موسی کاظم علیهما السّلام و سلیم بن قیس هلالی روایت کرده اند که چون امیر المؤمنین علیه السّلام اراده وصیّت نمود، جمیع فرزندان و اهل بیت و سرکرده های شیعه خود را جمع کرد، و حضرت امام حسن علیه السّلام را وصیّ و خلیفه خود گردانید، و نص بر امامت آن حضرت نمود، و کتابهای الهی و صحف پیغمبران و علوم گذشتگان و سلاح و زره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سایر آثار آن حضرت و آثار و معجزات سایر پیغمبران را به آن حضرت تسلیم نمود و فرمود: ای فرزند گرامی! رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا امر کرد که تو را وصیّ خود گردانم و کتابها و اسلحه که نزد من است به تو تسلیم نمایم چنانچه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا وصیّ خود گردانید و کتابها و اسلحه خود را تسلیم من نمود، و امر کرد مرا که تو را امر کنم که چون وقت وفات تو شود، برادرت حسین را وصیّ خود گردانی و اینها را به او تسلیم نمائی. پس رو کرد بسوی امام حسین علیه السّلام و فرمود: امر کرد تو را رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که چون وقت شهادت تو شود، فرزند خود علیّ بن الحسین را وصیّ خود گردانی و اینها را به او تسلیم نمائی، پس رو به جانب علیّ بن الحسین علیهما السّلام گردانید و فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تو را فرموده است که در وقت وفات خود، پسر خود محمّد بن علی را وصیّ خود گردانی و اینها را به او تسلیم نمائی، چون او را دریابی از جانب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از جانب من او را سلام برسان.

پس رو کرد بسوی حضرت امام حسن علیه السّلام و فرمود: ای فرزند گرامی! توئی صاحب امامت و خلافت بعد از من، و اختیار کشنده من با توست، اگر خواهی از او عفو کن و اگر