دانستنیهای پیامبر اکرم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم

مشخصات کتاب

سرشناسه:

مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1388

عنوان و نام پدیدآور:

دانستنیهای پیامبر اکرم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم

واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان / علی غزالی اصفهانی.

مشخصات نشر:

اصفهان:

مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1388.

مشخصات ظاهری:

نرم افزار تلفن همراه و رایانه

وضعیت فهرست نویسی:

فیپا

موضوع:

پیامبران-- دانستنیها

موضوع:

محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت، - 11 ق.

زندگینامه

تولد و کودکی

پژوهش:

علی غزالی اصفهانی 1384 ه. ش

بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول (برابر 25 آوریل 570 میلادی) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبدالله در بازگشت از شام در شهر یثرب (مدینه) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش (محمد) نایل نشد.

زن عبدالله، مادر محمد آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه آمنه پسر عزیزش، محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگی های شهر پرورش یابد.

حلیمه زن پاک سرشت مهربان به این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونی شده بود، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمیکرد.

کسی نمیدانست این کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند، روزی و روزگاری پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان میلیون ها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد، و مایه افتخار جهان و جهانیان خواهد بود. حلیمه بر اثر علاقه و اصرار مادرش، آمنه، محمد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز گردانید. دو سال بعد که

آمنه برای دیدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبدالله به مدینه رفت، فرزند دلبندش را نیز همراه برد.

پس از یک ماه، آمنه با کودکش به مکه برگشت، اما در بین راه، در محلی به نام ابواء جان به جان آفرین تسلیم کرد، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنج یتیمی در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد.

سپس زنی به نام ام ایمن این کودک یتیم، این نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد. این خواست خدا بود که این کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد، تا در آینده، رنجهای انسانیت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نیک دریابد.

از آن زمان در دامان پدر بزرگش عبدالمطلب پرورش یافت.

عبدالمطلب نسبت به نوه والا تبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی تابناکش ظاهر بود، مهربانی عمیقی نشان میداد. دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب، محمد از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم شد.

نگرانی عبدالمطلب در واپسین دم زندگی به خاطر فرزند زاده عزیزش محمد بود. به ناچار محمد در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش (ابو طالب) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت. ابوطالب پدر علی بود. ابوطالب تا آخرین لحظه های عمرش، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانی، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد. حتی در سخت ترین و ناگوار ترین پیشامدها که همه اشراف قریش و

گردنکشان سیه دل، برای نابودی محمد دست در دست یکدیگر نهاده بودند، جان خود را برای حمایت برادرزاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت.

نوجوانی و جوانی

آرامش و وقار و سیمای متفکر محمد از زمان نوجوانی در بین همسن و سالهایش کاملا مشخص بود. به قدری ابوطالب او را دوست داشت که همیشه میخواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمی او را آزار دهد. در سن 12 سالگی بود که عمویش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد.

درهمین سفر در محلی به نام بصری که از نواحی شام (سوریه فعلی) بود، ابوطالب به راهبی مسیحی که نام وی بحیرا بود برخورد کرد. بحیرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده یا دوازده ساله - از روی نشانه هایی که در کتابهای مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت که این کودک همان پیغمبر آخر الزمان است.

باز هم برای اطمینان بیشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی میپرسد جز راست و درست بر زبانش نیاید. محمد با اضطراب و ناراحتی گفت، من این دو بت را که نام بردی دشمن دارم. مرا به خدا سوگند بده! بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی و چیزی عقیده ندارد.

بحیرا به ابوطالب سفارش زیاد کرد تا او را از شر دشمنان بویژه یهودیان نگاهبانی کند، زیرا او در

آینده مأموریت بزرگی به عهده خواهد گرفت. محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند. در این دوران که برای افراد عادی، سن ستیزه جویی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است، برای محمد جوان، سنی بود همراه با پاکی، راستی و درستی، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال.

در راستی و درستی و امانت بی مانند بود. صدق لهجه، راستی کردار، ملایمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود.

از آلودگیهای محیط آلوده مکه بر کنار، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکیزه بود به حدی که موجب شگفتی همگان شده بود، آن اندازه مورد اعتماد بود که به محمد امین مشهور گردید. امین یعنی درست کار و امانتدار. در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی آثار وقار و قدرت و شجاعت و نیرومندی آشکار بود. در سن پانزده سالگی در یکی از جنگهای قریش با طایفه هوازن شرکت داشت و تیرها را از عموهایش بر طرف میکرد.

از این جا میتوان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد. این دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی هر چه ببیشتر آشکار میشود، چنانکه علی علیه السلام که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد صلی الله علیه و آله گفت:

هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار میشد، به رسول خدا پناه میبردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود با این حال از جنگ و جدالهای بیهوده و کودکانه پرهیز میکرد.

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود. افراد یا قبیله ها بتهایی از چوب و سنگ یا خرما میساختند و آنها را میپرستیدند.

محیط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستیز آلوده بود، با این همه آلودگی محیط، محمد هرگز به هیچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند. روزی ابوطالب به عباس که جوانترین عموهایش بود گفت:

هیچ وقت نشنیده ام محمد صلی الله علیه و آله دروغی بگوید و هرگز ندیده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند.

از شگفتیهای جهان بشریت است که با آن همه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن دیار که حتی به کارهای زشت خود افتخار می کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بیرق نصب مینمودند، محمد صلی الله علیه و آله آنچنان پاک و پاکیزه زیست که هیچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترین خردهای بر او بگیرند. کیست که سیره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پیری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظیم فرود نیاورد؟!

یادی از پیمان جوانمردان یا حلف الفضول

در گذشته بین برخی از قبیله ها پیمانی به نام حلف الفضول بود که پایه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بیچارگان بود و پایه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان فضل یا از ریشه فضل بود.

پیمانی که بعدا عدهای از قریش بستند هدفی جز این نداشت. یکی از ویژگیهای این پیمان، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی. اما اگر کسی غیر از مردم مکه و هم پیمانهای آنها در آن شهر زندگی میکرد و ظلمی بر او وارد میشد، کسی به دادش نمیرسید. اتفاقا روزی مردی از قبیله بنی

اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد. مردی از طایفه بن سهم کالای او را خرید ولی قیمتش را به او نپرداخت. آن مرد مظلوم از قریش کمک خواست، کسی به دادش نرسید.

ناچار بر کوه ابو قبیس که در کنار خانه کعبه است، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قریش را به یاری طلبید. دادخواهی او عدهای از جوانان قریش را تحت تأثیر قرار داد. ناچار در خانه عبدالله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند. در همان خانه که حضرت محمد صلی الله علیه و آله هم بود پیمان بستند که نگذارند به هیچکس ستمی شود، قیمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از این پیمان، به نیکی یاد میکرد.

از جمله فرمود:

در خانه عبدالله جدعان شاهد پیمانی شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پیامبری - مرا به آن پیمان دعوت کنند قبول میکنم.

یعنی حالا نیز به عهد و پیمان خود وفا دارم. محمد صلی الله علیه و آله در سن بیست سالگی به این پیمان پیوست، اما پیش از آن - همچنان که بعد از آن نیز - به اشخاص فقیر و بینوا و کودکان یتیم و زنانی که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند، محبت بسیار میکرد و هر چه میتوانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمی نمود. پیوستن وی نیز به این پیمان چیزی جز علاقه به دستگیری بینوایان و رفع ستم از مظلومان نبود.

ازدواج حضرت

وقتی امانت و درستی محمد صلی الله علیه و آله زبانزد

همگان شد، زن ثروتمندی از مردم مکه به نام خدیجه دختر خویلد که پیش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی بی نظیر داشت، خواست که محمد صلی الله علیه و آله را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد صلی الله علیه و آله بدهد. محمد صلی الله علیه و آله این پیشنهاد را پذیرفت. خدیجه میسره غلام خود را همراه محمد صلی الله علیه و آله فرستاد.

وقتی میسره و محمد از سفر پر سود شام برگشتند، میسره گزارش سفر را جزء به جزء به خدیجه داد و از امانت و درستی محمد صلی الله علیه و آله حکایتها گفت، از جمله برای خدیجه تعریف کرد:

وقتی به بصری رسیدیم، امین برای استراحت زیر سایه درختی نشست. در این موقع، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به امین افتاد.

پیش من آمد و نام او را از من پرسید و سپس چنین گفت:

این مرد که زیر درخت نشسته، همان پیامبری است که در (تورات) و (انجیل) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام. خدیجه شیفته امانت و صداقت محمد صلی الله علیه و آله شد. چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گردید. محمد صلی الله علیه و آله نیز این پیشنهاد را قبول کرد.

در این موقع خدیجه چهل ساله بود و محمد صلی الله علیه و آله بیست و پنج سال داشت. خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد صلی الله علیه و آله گذاشت و غلامانش را نیز بدو بخشید. محمد صلی الله علیه و آله بیدرنگ غلامانش را

آزاد کرد و این اولین گام پیامبر در مبارزه با بردگی بود.

محمد صلی الله علیه و آله میخواست در عمل نشان دهد که میتوان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنیز زندگی کرد. خانه خدیجه پیش از ازدواج پناهگاه بینوایان و تهیدستان بود.

در موقع ازدواج هم کوچکترین تغییری - از این لحاظ - در خانه خدیجه به وجود نیامد و همچنان به بینوایان بذل و بخشش میکردند.

حلیمه دایه حضرت محمد صلی الله علیه و آله در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضا عیاش محمد صلی الله علیه و آله میآمد. محمد صلی الله علیه و آله عبای خود را زیر پای او پهن میکرد و به سخنان او گوش میداد و موقع رفتن آنچه میتوانست به مادر رضاعی (دایه) خود کمک میکرد.

محمد امین به جای اینکه پس از در اختیار گرفتن ثروت خدیجه به وسوسه های زودگذر دچار شود، جز در کار خیر و کمک به بینوایان قدمی بر نمی داشت و بیشتر اوقات فراغت را به خارج مکه میرفت و مدتها در دامنه کوه ها و میان غار می نشست و در آثار صنع خدا و شگفتیهای جهان خلقت به تفکر میپرداخت و با خدای جهان به راز و نیاز سرگرم میشد.

سالها بدین منوال گذشت، خدیجه همسر عزیز و باوفایش نیز میدانست که هر وقت محمد صلی الله علیه و آله در خانه نیست، در غار حرا به سر میبرد.

غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نیز مشتاقان بدان جا میروند و خاکش را توتیای چشم میکنند.

این نقطه دور از غوغای شهر و

بت پرستی و آلودگیها، جایی است که شاهد راز و نیازهای محمد صلی الله علیه و آله بوده است به خصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد صلی الله علیه و آله در آنجا به سر میبرد. این تخته سنگهای سیاه و این غار، شاهد نزول وحی و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک عزیز قریش بوده است. این همان کوه جبل النور است که هنوز هم نور افشانی میکند.

آغاز بعثت

محمد امین صلی الله علیه و آله قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نیاز با آفریننده جهان میپرداخت و در عالم خواب رؤیاهایی میدید راستین و برابر با عالم واقع. روح بزرگش برای پذیرش وحی - کم کم - آماده میشد. درآن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مأمور شد آیاتی از قرآن را بر محمد صلی الله علیه و آله بخواند و او را به مقام پیامبری مفتخر سازد.

سن محمد صلی الله علیه و آله در این هنگام چهل سال بود. در سکوت و تنهایی و توجه خاص به خالق یگانه جهان جبرئیل از محمد صلی الله علیه و آله خواست این آیات را بخواند:

اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان ما لم یعلم.

یعنی:

بخوان به نام پروردگارت که آفرید. او انسان را از خون بسته آفرید. بخوان به نام پروردگارت که گرامیتر و بزرگتر است. خدایی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت. به انسان آموخت آنچه را که نمیدانست.

محمد صلی الله علیه و آله - از آنجا که امی و درس ناخوانده

بود –

گفت:

من توانایی خواندن ندارم. فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که لوح را بخواند. اما همان جواب را شنید - در دفعه سوم - محمد صلی الله علیه و آله احساس کرد میتواند لوحی را که در دست جبرئیل است بخواند. این آیات سرآغاز مأموریت بسیار توان فرسا و مشکلش بود. جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و محمد صلی الله علیه و آله نیز از کوه حرا پایین آمد و به سوی خانه خدیجه رفت.

سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت. خدیجه دانست که مأموریت بزرگ محمد آغاز شده است. او را دلداری و دلگرمی داد و گفت:

بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمیدارد زیرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بینوایان کمک میکنی و ستمدیدگان را یاری می نمایی.

سپس محمد صلی الله علیه و آله گفت:

مرا بپوشان خدیجه او را پوشاند. محمد صلی الله علیه و آله اندکی به خواب رفت. خدیجه نزد ورقه بن نوفل عمو زاده اش که از دانایان عرب بود رفت، و سرگذشت محمد صلی الله علیه و آله را به او گفت.

ورقه در جواب دختر عموی خود چنین گفت:

آنچه برای محمد صلی الله علیه و آله پیش آمده است آغاز پیغمبری است و ناموس بزرگ رسالت بر او فرود میآید. خدیجه با دلگرمی به خانه برگشت.

نخستین مسلمانان

پیامبر صلی الله علیه و آله دعوت به اسلام را از خانهاش آغاز کرد. ابتدا همسرش خدیجه و پسر عمویش علی به او ایمان آوردند. سپس کسان دیگر نیز به محمد صلی الله علیه و آله و دین اسلام گرویدند. دعوتهای نخست

بسیار مخفیانه بود. محمد صلی الله علیه و آله و چند نفر از یاران خود، دور از چشم مردم، در گوشه و کنار نماز میخواندند.

روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در درهای خارج از مکه نماز میخواند. عدهای از بت پرستان آنها را دیدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع میکنند. آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند. اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند.

دعوت از خویشان و نزدیکان

پس از سه سال که مسلمانان در کنار پیامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت میپرداختند و کار خود را از دیگران پنهان میداشتند، فرمان الهی فرود آمد:

فاصدع بما تؤمر … آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان. بدین جهت، پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور شد که دعوت خویش را آشکار نماید، برای این مقصود قرار شد از خویشان و نزدیکان خود آغاز نماید و این نیز دستور الهی بود:

وأنذر عشیرتک الاقربین. نزدیکانت را بیم ده. وقتی این دستور آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی که سنش از 15 سال تجاوز نمیکرد دستور داد تا غذایی فراهم کند و خاندان عبدالمطلب را دعوت نماید تا دعوت خود را رسول مکرم صلی الله علیه و آله به آنها ابلاغ فرماید. در این مجلس حمزه و ابوطالب و ابولهب و افرادی نزدیک یا کمی بیشتر از 40 نفر حاضر شدند. اما ابولهب که دلش از کینه و حسد پر بود با سخنان یاوه و مسخره آمیز خود، جلسه را بر هم زد. پیامبر صلی الله علیه و آله مصلحت دید که این دعوت فردا

تکرار شود. وقتی حاضران غذا خوردند و سیر شدند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سخنان خود را با نام خدا و ستایش او و اقرار به یگانگیش چنین آغاز کرد:

… به راستی هیچ راهنمای جمعیتی به کسان خود دروغ نمیگوید. به خدایی که جز او خدایی نیست، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانیان هستم. ای خویشان من، شما چنانکه به خواب میروید میمیرید و چنانکه بیدار میگردید در قیامت زنده میشوید، شما نتیجه کردار و اعمال خود را میبینید. برای نیکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است.

هیچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، برای شما نیاورده. من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم.

هر یک از شما پشتیبان من باشد برادر و وصی و جانشین من نیز خواهد بود. وقتی سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله پایان گرفت، سکوت کامل بر جلسه حکم فرما شد. همه در فکر فرو رفته بودند. عاقبت حضرت علی علیه السلام که نوجوانی 15 ساله بود برخاست و گفت:

ای پیامبر خدا من آماده پشتیبانی از شما هستم. رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد بنشیند. باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی بلند میشد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله رو به خویشان خود کرد و گفت:

این جوان (علی) برادر و وصی و جانشین من است میان شما. به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید. وقتی جلسه تمام شد، ابولهب و برخی

دیگر به ابوطالب پدر علی علیه السلام می گفتند:

دیدی، محمد دستور داد که از پسرت پیروی کنی! دیدی او را بزرگ تو قرار داد!

این حقیقت از همان سرآغاز دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله آشکار شد که این منصب الهی:

نبوت و امامت (وصایت و ولایت) از هم جدا نیستند و نیز روشن شد که قدرت روحی و ایمان و معرفت علی علیه السلام به مقام نبوت به قدری زیاد بوده است که در جلسهای که همه پیران قوم حاضر بودند، بدون تردید، پشتیبانی خود را - با همه مشکلات - از پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله اعلام میکند.

دعوت عمومی

سه سال از بعثت گذشته بود که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از دعوت خویشاوندان، پیامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد.

روزی بر کوه صفا بالا رفت و با صدای بلند گفت:

یا صباحاه! (این کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است). عدهای از قبایل به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله شتافتند.

سپس پیامبر رو به مردم کرده گفت:

ای مردم اگر من به شما بگویم که پشت این کوه دشمنان شما کمین کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند، حرف مرا قبول میکنید؟

همگی گفتند:

ما تاکنون از تو دروغی نشنیدهایم.

سپس فرمود:

ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهید. من شما را از عذاب دردناک الهی میترسانم. مانند دیده بانی که دشمن را از نقطه دوری میبیند و قوم خود را از خطر آگاه میکند، منهم شما را از خطر عذاب قیامت آگاه میسازم. مردم از مأموریت بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه تر شدند. اما ابولهب نیز

در این جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت.

نخستین مسلمین

به محض ابلاغ عمومی رسالت، وضع بسیاری از مردم با محمد صلی الله علیه و آله تغییر کرد. همان کسانی که به ظاهر او را دوست میداشتند، بنای اذیت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پیشرو بودند، از کسانی بودند که او را بیشتر از هر کسی میشناختند و به راستی کردار و گفتارش ایمان داشتند.

غیر از خدیجه و علی و زید پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود -، جعفر فرزند ابوطالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعید و ابوبکر و … از پیشگامان در ایمان بودند، و اینها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبلیغ آنها به اسلام از کوشش دریغ نمیکردند. نخستین مسلمانان:

بلال - یاسر و زنش سمیه - خباب - أرقم - طلحه - زبیر - عثمان - سعد و …، روی هم رفته در سه سال اول، عده پیروان محمد صلی الله علیه و آله به بیست نفر رسیدند.

آزار مخالفان

کم کم صفها از هم جدا شد. کسانی که مسلمان شده بودند سعی میکردند بت پرستان را به خدای یگانه دعوت کنند. بت پرستان نیز که منافع و ریاست خود را بر عدهای نادان تر از خود در خطر می دیدند می کوشیدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کیش تازه برگردانند. مسلمانان و بیش از همه، شخص پیامبر عالیقدر از بت پرستان آزار می دیدند.

یک بار هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پایین انداخته بود، ابوجهل - از دشمنان سرسخت اسلام -

شکمبه شتری که قربانی کرده بودند روی گردن مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله ریخت. چون پیامبر، صبح زود، برای نماز از منزل خارج میشد، مردم شاخه های خار را در راهش می انداختند تا خارها در تاریکی در پاهای مقدسش فرو رود. گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پیامبر پرتاب میکردند.

یک روز عدهای از اعیان قریش بر او حمله کردند و در این میان مردی به نام عقبه بن ابی معیط پارچه ای را به دور گردن پیغمبر صلی الله علیه و آله انداخت و به سختی آن را کشید به طوری که زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله در خطر افتاده بود. بارها این آزارها تکرار شد. هر چه اسلام بیشتر در بین مردم گسترش می یافت بت پرستان نیز بر آزارها و توطئه چینی های خود میافزودند.

فرزندان مسلمان مورد آزار پدران، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار میدیدند. جوانان حقیقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرویده بودند به زندانها در افتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمیدادند.

اما آن مسلمانان با ایمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکیده از گرسنگی و تشنگی، خدا را همچنان پرستش میکردند. مشرکان زره آهنین در بر غلامان میکردند و آنها را در میان آفتاب داغ و روی ریگهای تفتیده میانداختند تا اینکه پوست بدنشان بسوزد.

برخی را با آهن داغ شده می سوزاندند و به پای بعضی طناب میبستند و آنها را روی ریگهای سوزان میکشیدند. بلال غلامی بود حبشی، اربابش او را وسط روز، در آفتاب بسیار گرم،

روی زمین می انداخت و سنگهای بزرگی را روی سینه اش میگذاشت ولی بلال همه این آزارها را تحمل میکرد و پی در پی (احد احد) می گفت و خدای یگانه را یاد میکرد.

یاسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف یکدیگر راندند تا یاسر دو تکه شد. سمیه مادر عمار را هم به وضع بسیار دردناکی شهید کردند. اما مسلمانان پاک اعتقاد - با این همه شکنجه ها - عاشقانه، تا پای مرگ پیش رفتند و از ایمان به خدای یگانه دست نکشیدند.

روش بت پرستان با محمد

وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهدید و تطمیع در آمدند، زیرا روز به روز محمد صلی الله علیه و آله در دل تمام قبایل و مردم آن دیار برای خود جایی باز مینمود و پیروان بیشتری می یافت. مشرکان در آغاز تصمیم گرفتند دسته جمعی با ابوطالب عم و یگانه حامی پیغمبر صلی الله علیه و آله ملاقات کنند.

پس از دیدار به ابوطالب چنین گفتند:

ابوطالب، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری. برادرزاده تو محمد به خدایان ما ناسزا میگوید و آیین ما و پدران ما را به بدی یاد میکند و عقیده ما را پست و بی ارزش میشمارد. به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهین آمیز باشد نگوید.

یا او را اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او بردار. مشرکان قریش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بین مردم و قبایل نفوذ میکند و آیات قرآن بر دلهای مردم مینشیند

و آنها را تحت تأثیر قرار میدهد بیش از پیش احساس خطر کردند و برای جلوگیری از این خطر بار دیگر و بار دیگر با ابوطالب بزرگ قریش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابوطالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادرزاده اش پیغام آنها را خواهد رساند.

اما پیامبر عظیم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنین فرمود:

عمو جان، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دین خدا و تبلیغ آن بردارم حاضر نمی شوم. من در این راه یا باید به هدف خود که گسترش اسلام است برسم یا جانم را در این راه فدا کنم. ابوطالب به برادرزادهاش گفت:

به خدا قسم دست از حمایت تو بر نمی دارم. مأموریت خود را به پایان برسان. سرانجام فرعونیان مکه به خیال باطل خود، از در تطمیع در آمدند، و پیغام دادند که ما حاضریم هر چه محمد صلی الله علیه و آله بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زیباروی در اختیارش قرار دهیم، به شرط اینکه از دین تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد.

اما پیامبر صلی الله علیه و آله به سخنان آنها که از افکاری شایسته خودشان سرچشمه میگرفت اعتنایی نکرد و از آنها خواست که به الله ایمان بیاورند تا بر عرب و عجم سروری کنند. آنها با اندیشه های محدود خود نمی توانستند قبول کنند که به جای 360 بت، فقط یک خدا را بپرستند.

از این به بعد - همانطور که گفتیم - ابوجهل و

دیگران بنای آزار و اذیت پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله و دیگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پیامبر و مؤمنان به اسلام، به کار بردند.

استقامت پیامبر

با این همه آزاری که پیامبر صلی الله علیه و آله از مردم میدید مانند کوه در برابر آنها ایستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور یکدیگر نشسته میدید، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن می گفت و با آیات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمایل میساخت. می گفت الله خداوند یگانه و مالک این جهان و آن جهان است.

تنها باید او را عبادت کرد و از او پروا داشت. همه قدرتها از خداست. ما و شما و همه، دوباره زنده می شویم و در برابر کارهای نیک خود پاداش خواهیم داشت و در برابر کارهای زشت خود کیفر خواهیم دید. ای مردم از گناه، دروغ، تهمت و دشنام بپرهیزید. قریش آن چنان تحت تأثیر آیات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای قضاوت از ولید که داور آنها در مشکلات زندگی و یاور آنها در دشواریها بود، کمک خواستند. ولید پس از استماع آیات قرآنی به آنها چنین گفت:

من از محمد امروز سخنی شنیدم که از جنس کلام انس و جن نیست. شیرینی خاصی دارد و زیبایی مخصوصی، شاخسار آن پر میوه و ریشه های آن پر برکت است. سخنی است برجسته و هیچ سخنی از آن برجسته تر نیست.

مشرکان وقتی به حلاوت و جذابیت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره

کار خود را در این دیدند که به آن کلام آسمانی تهمت سحر و جادو بزنند، و برای اینکه به پیامبری محمد صلی الله علیه و آله ایمان نیاورند بنای بهانه گیری گذاشتند.

مثلا از پیامبر میخواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی میخواستند کاخی از طلا داشته باشد یا بوستانی پر آب و درخت! و نظایر این حرفها. محمد صلی الله علیه و آله در پاسخ آنها چنین فرمود:

من رسولی بیش نیستم و بدون اذن خدا نمیتوانم معجزهای بیاورم.

مهاجرت به حبشه

در سال پنجم از بعثت یک دسته از اصحاب پیغمبر که عده آنها به 80 نفر میرسید و تحت آزار و اذیت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پیامبر صلی الله علیه و آله به حبشه رفتند. حبشه، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکم روای آنجا مردی بود مهربان و مسیحی. مسلمانان میخواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نیز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکی ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اینکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هدیه یی هم برای وی فرستادند.

اما پادشاه حبشه گفت:

اینها از تمام سرزمینها، سرزمین مرا برگزیده اند من باید تحقیق کنم، تا بدانم چه میگویند و شکایت آنها و علت آن چیست؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پیامبر خود و دین تازه خود را معرفی کنند.

جعفر بن ابیطالب به نمایندگی مهاجرین برخاست و چنین گفت:

ما مردمی نادان بودیم. بت می پرستیدیم. از گوشت مردار تغذیه میکردیم. کارهای زشت مرتکب میشدیم.

حق همسایگان را رعایت نمی کردیم. زورمندان، ناتوانان را پایمال میکردند. تا آن گاه که خداوند از بین ما پیامبری برانگیخت و او را به راستگویی و امانت میشناسیم.

وی ما را به پرستش خدای یگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداریم. و راستگو، امانتدار، خویشاوند دوست، خوش رفتار و پرهیزگار باشیم.

کار زشت نکنیم. مال یتیمان را نخوریم. زنا را ترک گوئیم. نماز بخوانیم. روزه بگیریم، زکوه بدهیم، ما هم به این پیامبر ایمان آوردیم و پیرو او شدیم. قوم ما هم به خاطر اینکه ما چنین دینی را پذیرفتیم به ما بسیار ستم کردند تا از این دین دست برداریم و بت پرست شویم و کارهای زشت را دوباره شروع کنیم. وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت، به کشور تو پناه آوردیم و از پادشاهان تو را برگزیدیم. امیدواریم در پناه تو بر ما ستم نشود.

نجاشی گفت:

از آیاتی که پیامبر صلی الله علیه و آله بر شما خوانده است برای ما هم اندکی بخوانید. جعفر آیات اول سوره مریم را خواند. نجاشی و اطرافیانش سخت تحت تأثیر قرار گرفتند و گریه کردند.

نجاشی که مسیحی بود گفت:

به خدا قسم این سخنان از همان جایی آمده است که سخنان حضرت عیسی سرچشمه گرفته. سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت:

من هرگز اینها را به شما تسلیم نخواهم کرد. کفار قریش از این شکست بی اندازه خشمگین شدند و به مکه باز گشتند.

محاصره اقتصادی

مشرکان قریش برای اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهد نامه ای نوشتند و امضا کردند

که بر طبق آن باید قریش ارتباط خود را با محمد صلی الله علیه و آله و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشویی و معامله نکنند. در همه پیش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. این عهدنامه را در داخل کعبه آویختند و سوگند خوردند متن آن را رعایت کنند. ابوطالب حامی پیامبر صلی الله علیه و آله از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در درهای که به نام شعب ابی طالب است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند.

مسلمانان در آنجا در زیر سایبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای جلوگیری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند.

این محاصره سخت سه سال طول کشید. تنها در ماه های حرام (رجب - محرم - ذیقعده - ذیحجه) پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان از شعب برای تبلیغ دین و خرید اندکی آذوقه خارج میشدند ولی کفار - به خصوص ابولهب - اجناس را میخریدند و یا دستور میدادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چیزی خریداری نمایند. گرسنگی و سختی به حد نهایت رسید. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند.

روزی از طریق وحی پیامبر صلی الله علیه و آله خبردار شد که عهد نامه را موریانه ها خورده اند و جز کلمه بسمک اللهم چیزی باقی نمانده. این مطلب را ابوطالب در جمع مشرکان گفت. وقتی رفتند و تحقیق کردند به صدق گفتار پیامبر پی بردند و دست از محاصره کشیدند.

مسلمانان نیز نفسی به راحت کشیدند … اما … اما پس از چند ماهی خدیجه همسر با وفا و ابوطالب حامی پیغمبر صلی الله علیه و آله

دار دنیا را وداع کردند و این امر بر پیامبر گران آمد. بار دیگر اذیت و آزار مشرکان آغاز شد.

انتشار اسلام در یثرب (مدینه)

در هنگام حج عدهای در حدود شش تن از مردم یثرب با پیامبر صلی الله علیه و آله ملاقات کردند و از آیین پاک اسلام آگاه گردیدند. مردم مدینه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبیله (اوس) و (خزرج) و فشارهایی که از طرف یهودیان بر آنها وارد میشد، گویی منتظر این آیین مقدس بودند که پیام نجات بخش خود را به گوش آنها برساند. این شش تن مسلمان به مدینه رفتند و از پیغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذیرش اسلام نمودند. سال دیگر در هنگام حج دوازده نفر با پیامبر صلی الله علیه و آله و آیین مقدس اسلام آشنا شدند.

پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از یاران خود را برای تعلیم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد.

در سال دیگر نیز در محلی به نام عقبه دوازده نفر با پیامبر بیعت کردند و عهد نمودند که از محمد صلی الله علیه و آله مانند خویشان نزدیک خود حمایت کنند. به دنبال این بیعت، در همان محل، 73 نفر مرد و زن با محمد صلی الله علیه و آله پیمان وفاداری بستند و قول دادند از پیامبر صلی الله علیه و آله در برابر دشمنان اسلام تا پای جان حمایت کنند. زمینه برای هجرت به یثرب که بعدها مدینه نامیده شد، فراهم گردید. پیامبر صلی الله علیه و آله نیز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدینه مهاجرت نمایند.

معراج

پیش از هجرت به مدینه که در ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله پیش آمد که

به ذکر مختصری از آن میپردازیم:

در سال دهم بعثت معراج پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و به همراه امین وحی (جبرئیل) و بر مرکب فضا پیمایی به نام براق انجام شد. پیامبر صلی الله علیه و آله این سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امیر المومنین علی علیه السلام آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بیت المقدس یا مسجد اقصی روانه شد، و از بیت اللحم که زادگاه حضرت مسیح است و منازل انبیا علیه السلام دیدن فرمود.

سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازدید به عمل آورد، و در نتیجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پایان حق تعالی آگاه شد و به سدره المنتهی رفت و آن را سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. سپس از همان راهی که آمده بود به زادگاه خود مکه بازگشت و از مرکب فضا پیمای خود پیش از طلوع فجر در خانه ام هانی پائین آمد. به عقیده شیعه این سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی گفته اند.

در قرآن کریم در سوره اسرا از این سفر با شکوه بدین صورت یاد شده است:

منزه است خدایی که شبانگاه بنده خویش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سیر داد، تا آیت های خویش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بیناست. در همین سال و در شب معراج خداوند دستور داده

است که امت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمایند، که نماز معراج روحانی مومن است.

سفر به طائف

حادثه دیگر سفر حضرت محمد صلی الله علیه و آله است به طائف. در سال یازدهم بعثت بر اثر خفقان محیط مکه و آزار بت پرستان و کینه توزی مکیان، پیامبر صلی الله علیه و آله خواست به محیط دیگری برود. یکه و تنها راه طائف را در پیش گرفت تا با سران قبایل ثقیف تماس بگیرد، و آیین اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم صلی الله علیه و آله گوش ندادند و حتی بنای اذیت و آزار حضرت محمد صلی الله علیه و آله را گذاشتند.

رسول اکرم صلی الله علیه و آله چند روز در نخله بین راه طائف و مکه ماند و چون از کینه توزی و دشمنی بت پرستان بیمناک بود، میخواست کسی را بجوید - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از این رو شخصی را به مکه فرستاد و از مطعم بن عدی امان خواست. مطعم حفظ جان رسول مکرم صلی الله علیه و آله را به عهده گرفت و در حق پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیکی کرد. بعدها حضرت محمد صلی الله علیه و آله بارها از نیکی و محبت او در حق خود یاد میفرمود.

هجرت به مدینه

مسلمانان با اجازه پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله به مدینه رفتند و در مکه جز پیامبر و علی علیه السلام و چند تن که یا بیمار بودند و یا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند. وقتی بت پرستان از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله با خبر شدند، در

پی نشستها و مشورتها قرار گذاشتند چهل نفر از قبایل را تعیین کنند، تا شب هجرت به خانه پیامبر بریزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بین تمام قبایل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگیرند، و در نتیجه خون آن حضرت پایمال شود.

اما فرشته وحی رسول مکرم صلی الله علیه و آله را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدم کشان قریش میخواستند این خیال شوم و نقشه پلید را عملی کنند، علی بن ابیطالب علیه السلام به جای پیغمبر خوابید، و آن حضرت مخفیانه از خانه بیرون رفت. ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی یثرب یا مدینه النبی که بعدها به مدینه شهرت یافت، هجرت فرمود.

ورود به مدینه

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و همراهان روز دوشنبه 12 ماه ربیع الاول به قبا در دو فرسخی مدینه رسیدند. پیامبر صلی الله علیه و آله تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی علیه السلام و همراهان برسند. مسجد قبا در این محل، یادگار آن روز بزرگ است. علی علیه السلام پس از هجرت محمد صلی الله علیه و آله، مامور بود امانتهای مردم را به آنها برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله:

فاطمه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد.

علی علیه السلام با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت. علی علیه السلام با پاهای خون آلود و ورم کرده،

پس از سه روز به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیوست و مورد لطف خاص نبی اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفت. مردم مدینه با غریو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پیامبر خود استقبال کردند.

اهمیت هجرت

ورود پیامبر و مسلمانان به مدینه، فصل تازهای در زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و اسلام گشود. مانند کسی که از یک محیط آلوده و خفقان آور به هوای آزاد و سالم پناه برد. بی جهت نیست که هجرت در راه خدا و برای گسترش دین خدا برابر با جهاد است و این همه عظمت دارد. هجرت، یعنی دست از همه علاقه های قبلی کشیدن و پا بر روی عادات و آداب کهنه نهادن و به سوی زندگی نوین رفتن. رفتن شخص از جهل به سوی نور و دانایی، هجرت است.

رفتن از ناپاکی به سوی پاکی هجرت است. هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان از مکه (محیط اختناق و آلودگی و کینه) به سوی مدینه (شهر صفا و نصرت و برادری) و به سوی پیریزی زندگی اجتماعی اسلامی، نخستین گام بلند در پیروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود. نظر به اهمیت هجرت بود که بعدها در زمان خلیفه دوم به پیشنهاد علی علیه السلام، این سال مبدا تاریخ اسلام یعنی (هجری) شد.

نخستین گام

وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن همه استقبال و شادی و شادمانی را از مردم مدینه دید، اولین کاری که کرد این بود که، طرح ساختن مسجدی را برای مسلمانان پی افکند. مسجد تنها محلی برای خواندن نماز نبود. در مسجد تمام کارهای قضائی و اجتماعی مربوط به مسلمانان انجام میشد. مسجد مرکز تعلیم و تربیت و اجتماعات اسلامی از هر قبیل بود. شعرا اشعار خود را در مسجد میخواندند. مسلمانان در کنار هم و پیامبر اکرم صلی الله علیه و

آله در کنار آنها با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود سنگ بر دوش میکشید و مانند کارگر ساده ای کار میکرد. این مسجد همان است که اکنون با عظمت بر جاست و بعد از مسجد الحرام، دومین مسجد جهان است. پیامبر بین دو قبیله اوس و خزرج که سالها جنگ بود، صلح و آشتی برقرار کرد. بین مهاجران و مردم مدینه که مهاجران را در خانه های خود پذیرفته بودند یعنی انصار، پیمان برادری برقرار کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله، توحید اسلامی و پیوند اعتقادی و برادری را جایگزین روابط قبیلگی کرد. با منشوری که صادر فرمود، در حقیقت قانون اساسی جامعه اسلامی را در مدینه تدوین کرد و مردم مسلمان را در حقوق و حدود برابر اعلام فرمود. طوایف یهود را که در داخل و خارج مدینه به سر میبردند امان داد. به طور خلاصه، پیامبر صلی الله علیه و آله از مردمی کینه توز، بی خبر از قانون و نظام اجتماعی و گمراه، جامعه ای متحد، برادر، بلند نظر و فداکار به وجود آورد. به تدریج از سال دوم برابر حملات دشمنان اسلام، اقدامات رزمی و دفاعی صورت گرفت.

جنگها یا غزوه های پیغمبر

دشمن کینه توز دیرین اسلام یعنی کفار مکه، در صدد بودند، به هر صورتی امکان دارد - جامعه نو پای اسلامی را با شکست مواجه کنند - بدین جهت به جنگهایی دست زدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز برای دفاع دستور آمادگی مسلمانان را صادر فرمود. بنابراین در مدینه از آغاز گسترش اسلام جنگهایی اتفاق افتاده است که به اختصار از آنها یاد

میکنیم. این نکته را هم باید بیاد داشت که: جنگهایی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله شخصا در آن شرکت فرموده است، غزوه و بقیه جنگهایی را که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله واقع شده، سریه مینامند.

غزوه بدر

در سال دوم هجرت جنگ بدر پیش آمد. در این جنگ نابرابر تعداد لشکر دشمن 950 نفر بود، با آمادگی رزمی، اما عده مسلمانان فقط 313 نفر بود. مسلمانان با نیروی ایمان و با فداکاری کامل جنگیدند و در مدتی کوتاه دشمنان خود را شکست دادند. کفار با 70 کشته و 70 اسیر و بر جای گذاشتن غنائم جنگی بسیار فرار کردند. و دشمن سرسخت اسلام ابوجهل نیز در جنگ کشته شد. این پیروزی سر فصل پیروزیهای دیگر شد.

تغییر قبله

در همین سال از سوی خداوند متعال، دستور آمد مسلمانان از سوی بیت المقدس به سوی کعبه نماز بگزارند. علت این امر آن بود که، یهودیان نداشتن قبله دیگری را برای اسلام دین کامل، نقص شمردند و به جهانی بودن اسلام باور نداشتند. مسجد ذو قبلتین (دارای دو قبله) یادگار آن واقعه مهم است.

جنگ احد

یک سال بعد از جنگ بدر، دشمنان اسلام با تجهیزاتی سه برابر جنگ بدر، به قصد انتقام به سوی مدینه حرکت کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله با یاران مشورت کرد و در نتیجه قرار شد در کناره کوه احد، صف آرائی کنند.

در آغاز جنگ، مسلمانان - با عده کم، ولی با نیروی ایمان زیاد - پیروز شدند، ولی به خاطر آن که محافظان درهای که در پشت بود، سنگر را به طمع غنیمت های جنگی ترک کردند، شکستی بر لشکریان اسلام وارد شد و عده ای از جمله حمزه عموی دلاور پیامبر صلی الله علیه و آله کشته شدند، ولی بر اثر فداکاریهای علی علیه السلام که زخم بسیار برداشته بود و دیگر دلاوران و شیوه تازهای که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ احد به کار بست، دیگربار مسلمانان گرد آمدند و به تعقیب دشمن زبون شده پرداختند و سرانجام این جنگ به پیروزی انجامید.

غزوه خندق یا (احزاب)

جمعی از یهودیان از جمله قبیله بنی نضیر در مدینه به سر میبردند. پیامبر صلی الله علیه و آله در ابتدای کار، با آنان پیمان دوستی و همکاری بست ولی اینان همیشه با نفاق و دورویی، درصدد بودند که ضربت خود را بر اسلام وارد کنند. پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله با همه رافت و رحمت، در برابر نفاق و توطئه، گذشت نمی فرمود و منافق را تنبیه میکرد. طایفه بنی نضیر وقتی در مدینه نقشه های خود را نقش بر آب دیدند، با مشرکان مکه و چند طایفه دیگر همدست شدند و در سال پنجم هجرت، سپاه عظیمی که شامل ده هزار نفر مرد

شمشیر زن بود به فرماندهی ابوسفیان به قصد ریشه کن کردن اسلام به مدینه حمله کردند.

زمان آزمایش و فداکاری بود.

مسلمانان با مشورت سلمان فارسی و پذیرش پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله، خندقی در اطراف مدینه کندند. دشمن به مدینه آمد. یکباره با خندقی وسیع روبرو شد. یهودیان بنی قریظه مانند دیگر یهودیان بنای خیانت و نفاق گذاشتند. لحظه های سخت و بحرانی در پیش بود. پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله با طرحهای جالب جنگی صفوف دشمن را آشفته ساخت.

عمرو بن عبدود، سردار کم نظیر مکه در جنگ تن به تن با علی علیه السلام کشته شد، با ضربتی که از عبادت جن و انس بیشتر ارزش داشت ضربتی کاری و موثر، دشمن به وحشت افتاد. بدبینی بین مهاجمان و یهودیان - کمی آذوقه - تندبادهای شدید شبانه - خستگی زیاد - همه و همه باعث شد که، پیروزی نصیب لشکر اسلام گردد و لشکریان کفر به سوی مکه فرار کنند.

سال ششم هجرت - صلح حدیبیه

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در پی رؤیای شیرینی دید که، مسلمانان در مسجد الحرام مشغول انجام فریضه حج هستند. به مسلمانان ابلاغ فرمود برای سفر عمره در ماه ذیقعده آماده شوند. همه آماده سفر شدند. قافله حرکت کرد.

چون این سفر در ماه حرام انجام شد و مسلمانان جز شمشیری که هر مسافر همراه خود میبرد چیزی با خود نداشتند و از سوی دیگر با مقاومت قریش روبرو شدند و بیم خونریزی بسیار بود، پیامبر صلی الله علیه و آله با مکیان پیمانی برقرار کرد که به پیمان حدیبیه شهرت یافت. مطابق این صلح نامه پیامبر صلی الله علیه

و آله و مسلمانان از انجام عمره صرف نظر کردند.

قرار شد سال دیگر عمل عمره را انجام دهند. این پیمان، روح مسالمت جوئی مسلمانان را بر همگان ثابت کرد. زیرا قرار شد تا ده سال حالت جنگ بین دو طرف از بین برود و رفت و آمد در قلمرو دو طرف آزاد باشد. این صلح در حقیقت پیروزی اسلام بود، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله از ناحیه دشمن داخلی خطرناکی آسوده خاطر شد و مجال یافت تا فرمانروایان کشورهای دیگر را به اسلام دعوت فرماید.

نامه های رسول مکرم به پادشاهان

میدانیم که به موجب آیات قرآن، دین اسلام، دین جهانی و پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله، آخرین سفیر الهی به جانب مردم است. بنابراین ماموریت، حضرت محمد صلی الله علیه و آله به سران معروف جهان، مانند:

خسرو پرویز (پادشاه ایران)، هرقل (امپراطور روم)، مقوقس (فرمانروی مصر) و … نامه نوشت و آنها را به دین اسلام دعوت کرد. نامه های حضرت که هماکنون موجود است، روشن و قاطع و کوتاه بود. این نامه ها را مامورانی با ایمان، فداکار و با تجربه برای فرمانروایان میبردند. در این نامه ها پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را به اسلام و کلمه حق و برادری و برابری دعوت میکرد و در صورت نافرمانی، آنها را از عذاب خداوند بیم میداد. همین پیامها زمینه گسترش جهانی اسلام را فراهم آورد.

جنگ خیبر

خیبر یا بهتر بگوییم وادی خیبر، هفت دژ بود، در سرزمین حاصلخیزی در شمال مدینه به فاصله سی و دو فرسنگ، که پناهگاه مهم یهودیان بود. یهودیان بیش از پیش توطئه میکردند و مزاحم مسلمانان بودند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت این افراد منافق را سر جای خود بنشاند و شر آنها را دفع کند.

بدین جهت دستور فرمود مسلمانان برای فتح خیبر عازم آن دیار شوند. پس از تلاش و مقاومت بسیار این سنگرها - یکی پس از دیگری - فتح شد. پس از فتح دژهای خیبر یهودیانی که در قریه فدک - در 140 کیلومتری مدینه میزیستند - بدون جنگ و مقاومت تسلیم شدند و سرپرستی پیامبر صلی الله علیه و آله را بر خود پذیرفتند.

برابر قوانین اسلام، جاهایی که بدون جنگ

تسلیم میشوند مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله است. این قریه را رسول مکرم صلی الله علیه و آله به دخترش فاطمه زهرا علیها السلام بخشید، که ماجرای غصب آن، تا زمان عمر بن عبد العزیز در تاریخ ثبت است و ما در زندگی نامه فاطمه زهرا علیها السلام از آن سخن میگوییم.

فتح مکه

در سال هشتم هجرت جریانی پیش آمد، که پیمان شکنی قریش را ثابت مینمود. بدین جهت پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله، تصمیم گرفت مکه را فتح کند و آن را از ناپاکی بتها و بت پرست ها پاک سازد. بنابراین با رعایت اصل غافلگیری، بی آنکه لحظه فرمان حرکت و مسیر و مقصد حرکت برای کسی روشن باشد، پیامبر صلی الله علیه و آله روز دهم ماه رمضان، فرمان حرکت صادر فرمود.

ده هزار سرباز مسلمان به حرکت آغاز کرد. شهر مکه بدون مقاومت تسلیم شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان وارد زادگاه پیامبر صلی الله علیه و آله شدند. بتها در هم شکسته شد و اسلام به پیروزی بزرگی نائل آمد. در این فتح، پیامبر صلی الله علیه و آله که اختیار کامل داشت و میتوانست از دشمنان سرسخت دیرین خود انتقام بگیرد، همه را مورد عفو و رحمت قرار داد و به تمام جهان ثابت کرد که هدف اسلام گسستن بندهای اسارت و بندگی از دست و پای افراد بشر است و فراخواندن آنها به سوی الله و نیکی و پاکی و درستی.

از این سال به بعد، گروه گروه به اسلام روی آوردند و با احکام حیات بخش و انسان ساز آن، آشنا شدند. پس از

فتح مکه، غزوه حنین و غزوه طائف و غزوه تبوک و … اتفاق افتاد. در دو غزوه اول پیروزی با مسلمانان بود، اما در غزوه تبوک، اگر چه پیامبر صلی الله علیه و آله با دشمن رو به رو نشد و نبردی نکرد، ولی یک سلسله بهره های معنوی و روانی - در این غزوه بسیار پر مشقت - عاید مسلمانان گردید. پیامبر صلی الله علیه و آله با این سفر پر رنج، راه را برای فتح شام و روم هموار ساخت و شیوه جنگ با قدرتهای بزرگ را به اصحاب وفادار خود آموخت.

فوت فرزند دلبند پیامبر

در سالهای گذشته پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با مرگ سه فرزند خود به نامهای قاسم و طاهر و طیب و سه دختر به نامهای زینب و رقیه و ام کلثوم رو به رو شد و در فراق آنها متاثر گردید. اما این بار کودک دلبندش ابراهیم که از ماریه بود، قلب حساس پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله را سخت آزرده کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که ابراهیم را در آغوش داشت و آن نو گل بوستان رسالت جان به جان آفرین تسلیم میکرد، این کلمات آتشین را فرمود:

ابراهیم عزیز! کاری از ما برای تو ساخته نیست. مقدر الهی نیز بر نمیگردد. چشم پدرت در مرگ تو گریان و دل او اندوهبار است، ولی هرگز سخنی را که موجب خشم خداوند باشد، بر زبان جاری نمی سازم … برخی از اصحاب از گریه پیامبر صلی الله علیه و آله تعجب میکردند. اما پیامبر صلی الله علیه و آله در این جا مثل همه مراحل،

به مسلمانان درسی بزرگ آموخت:

درس مهر و محبت نسبت به اولاد. مهر و مودت به اولاد، از عالیترین و پاکترین تجلیات روح انسانی است و نشانه سلامت و لطافت آن میباشد پیامبر عالیقدر صلی الله علیه و آله پیوسته میفرمود:

(اکرموا اولادکم)، فرزندان خود را گرامی دارید و نسبت به آنها مهر بورزید. باری، یگانه فرزندی که از آن حضرت به یادگار ماند و رشته تابناک ولایت و امامت را - در صفحه روزگار - پایدار ساخت، دخت ارجمند آن سرور صلی الله علیه و آله یعنی فاطمه زهرا علیها السلام زوجه وصی آن حضرت، علی علیه السلام بود.

حجه الوداع آخرین سفر پیامبر به مکه

چند ماه از عمر پربار پیامبر عالیقدر اسلام صلی الله علیه و آله باقی نمانده بود. سال دهم هجرت بود. پیامبر صلی الله علیه و آله اعلام فرمود:

مردم برای انجام مراسم عظیم حج آماده شوند. بیش از صد هزار نفر گرد آمدند. پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله، با پوشیدن دو پارچه سفید، از مسجد شجره در نزدیک مدینه احرام بست و مسلمانان نیز همچنین.

صدای گوش نواز:

لبیک اللهم لبیک، لا شریک لک لبیک، در فضا طنین انداز شد. هزاران نفر این ندای ملکوتی پیامبر صلی الله علیه و آله را تکرار میکردند. شکوه عظیمی بود: وحدت اسلامی، برابری و برادری تبلور یافت. پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله، برای اولین و آخرین بار مراسم و مناسک حج را، به مسلمانان آموخت. این سفر بزرگ نمایشگر ثمرات بزرگ و تلاشهای چند ساله پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود که جان و مال و زندگی خود را، خالصانه در راه تحقق آرمانهای اسلامی و فرمانهای

الهی بذل کرد، و پیامهای الهی را به مردم جهان رسانید. پیامبر صلی الله علیه و آله در سرزمین عرفات - پس از نماز ظهر و عصر - هزاران نفر از مسلمانان پاک اعتقاد را، مخاطب ساخته چنین فرمود:

ای مردم! سخنان مرا بشنوید - شاید پس از این شما را در این نقطه ملاقات نکنم - ای مردم، خونها و اموال شما بر یکدیگر تا روزی که خدا را ملاقات نمائید مانند امروز و این ماه، محترم است و هر نوع تجاوز به آنها، حرام است. سپس مردم را به برابری و برادری فراخواند و به رعایت حقوق بانوان سفارش کرد و از شکستن حدود الهی بیم داد و از ستمکاری و تجاوز به حقوق یکدیگر بر حذر داشت و به تقوی توصیه کرد.

در صحنه غدیر خم

وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ده ها هزار نفر در بازگشت به مدینه به محلی به نام غدیر خم رسیدند، امین وحی، جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و پیام الهی را بدین صورت به پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ کرد:

ای پیامبر، آنچه از سوی خداوند فرستاده شده به مردم برسان و اگر پیام الهی را مردم نرسانی رسالت خود را تکمیل نکرده ای، خداوند تو را از شر مردم حفظ میکند. مردم میپرسیدند آن چه چیزی است که کامل کننده دین است و بی آن، دین حق کامل نیست؟ آن آخرین اقدام پیامبر صلی الله علیه و آله است برای تعیین خط وصایت و امامت. پیامبر صلی الله علیه و آله باید - به امر خدا - تکلیف مردم را پس از

خود معین کند. در زیر آفتاب سوزان و در روی رملها و شنهای داغ بیابان، ضمن خطبه بلندی، پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه السلام را، به عنوان ولی و جانشین خود، به مردم معرفی فرمود، و به ویژه این جمله را - که محدثان شیعه و سنی همه نقل کرده اند - گفت:

من کنت مولاه فعلی مولاه … مردم در آن روز که هجدهم ماه ذیحجه بود، با حضرت علی علیه السلام بیعت کردند. دو ماه و چند روز بعد، در اواخر صفر سال یازدهم هجری، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه چشم از جهان فروبست و در جوار مسجدی که خود ساخته بود مدفون شد. این قبر منور، امروز زیارتگاه نزدیک به یک میلیارد مردم مسلمان جهان است.

قرآن و عترت

حدیثی از پیامبر گرانقدر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است بدین صورت:

انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا:

کتاب الله و عترتی اهل بیتی.

یعنی:

من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم، تا از آن دو پیروی نمایید، هرگز گمراه نمی شوید. این دو چیز گرانبها عبارتند از:

کتاب خدا (قرآن) و عترتم (اهل بیت من).

قرآن

قرآن شامل آیاتی است که در مدت 23 سال به تدریج بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل شده است. قرآن شامل 114 سوره کوتاه و بلند و نزدیک 640. آیه است. همه سوره های قرآن با (بسم الله الرحمن الرحیم) آغاز میشود، جز سوره برائه یا توبه. تنظیم آیات قرآن بر مبنایی است که شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور فرموده است. سوره هایی که در مکه نازل شده مکی و آنها که در مدینه نازل شده است مدنی نامیده میشود. هر سوره، نامی دارد که آن نام، در متن سوره آمده است،

مانند:

نحل، بقره، علق و … به محض این که یک سوره یا یک آیه یا چند آیه بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل میشد افراد مورد اعتمادی که به آنها نویسندگان وحی می گفتند، آیات را مینوشتند.

معروفترین آنها عبارتند از:

علی بن ابیطالب علیه السلام - عبدالله بن مسعود - زید بن ثابت - معاذ بن جبل - ابی بن کعب و …، امتیاز قرآن بر دیگر کتابهای آسمانی اینست که، در قرآن کوچکترین تحریف و تغییری وارد نشده است. قرآن معجزه باقیه و همیشگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. در چند جای قرآن به صراحت

آمده است که اگر در قرآن شک و تردید دارید چند سوره، حتی یک سوره کوچک که سه آیه است، مانند آن را بیاورند که هرگز دشمنان اسلام به چنین کاری توفیق نیافته و نخواهند یافت.

قرآن فقط از جهت لفظ و فصاحت و شیوایی معجزه نیست، بلکه از جهت معنی و دارا بودن احکام و نظامات استوار و قوانین ابدی نیز معجزه است - هر چه علم بشر پیشرفت کند و پرده از اسرار جهان برگرفته شود، رمز جاودانی اسلام و قرآن روشنتر خواهد شد - قرآن تاکنون به بیش از صد زبان دنیا و به فارسی و انگلیسی و فرانسوی، چندین بار ترجمه شده است.

در قرآن بیش از همه چیز، به پرستش خدای واحد و صفات جلال و جمال خداوند و عظمت دستگاه آفرینش و سیر در آفاق و عوالم طبیعی و مطالعه در احوال گذشتگان و قوانین و احکام عبادی، اجتماعی و قضائی و روز رستاخیز و سرگذشت انبیا بزرگ الهی و پند گرفتن از زندگانی اقوام گذشته توجه داده شده است. برای اینکه بتوانیم به لطف ظاهر و باطن عمیق قرآن پی ببریم باید - در درجه اول - با زبان فصیح و بلیغ قرآن آشنا شویم. قرآن راهنمایی است راستگو، پایدار و خیرخواه.

عترت یا اهل بیت

همان علی علیه السلام و فرزندان پاک گوهرش و نیز فاطمه زهرا علیها السلام دختر بسیار عزیز و فداکار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که از طرف پدر بزرگوار خود به (ام ابیها) یعنی مادر پدرش ملقب گردید. علی علیه السلام وصی و جانشین و امامی است که بارها پیامبر صلی الله علیه و آله

او را جانشین خود و در حکم هارون نسبت به موسی علیه السلام معرفی میفرمود و فرزندانی که از صلب علی علیه السلام و بطن پاک فاطمه زهرا علیها السلام به وجود آمدند و آخر آنها به حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه ختم میشود همه معصوم و از رجس و گناه بدورند. اولاد دیگر از این شجره طیبه نیز بسیارند و در همه جا و همه وقت منشا خیر و برکت و فضل و فضیلت بوده و هستند.

زنان پیامبر

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در طول عمر نه زن داشته است و این امر زاییده اوضاع و احوال جامعه آن روز و موقعیت شخصی آن حضرت بوده است. پیش از اسلام تعدد زوجات به نحو گسترده و نا محدودی در میان اقوام مختلف رواج داشته است. بعدها اسلام تا چهار زن را اجازه داد، آن هم به شرط برقراری عدالت بین آنان. میدانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله تا 25 سالگی زن نگرفت و در 25 سالگی با خدیجه علیها السلام که 15 سال از پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگتر بود ازدواج کرد و در حدود 25 سال تنها با خدیجه بود.

پس از فوت خدیجه علیها السلام با زن بیوه دیگری به نام سوده ازدواج کرد. سپس با عایشه ازدواج فرمود. زنان دیگری که پیغمبر صلی الله علیه و آله گرفت، به غیر از سوده، همه بعد از عایشه بودند و همه اینها بیوه زن و بزرگسال بودند. پیامبر حق و عدالت و نوبت را درباره آنها کاملا رعایت میفرمود و با همه به مهربانی رفتار میکرد.

زنانی که

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میگرفت، یا از بیوه زنانی بودند بی سرپرست که شوهرشان در جنگ شهید شده بودند، یا از اسیران جنگی بودند که در خانه پیغمبر صلی الله علیه و آله با نهایت احترام زندگی میکردند. ازدواج های پیغمبر صلی الله علیه و آله عموما و به خصوص در ده سال آخر عمر، جنبه اجتماعی و تحبیب قلوب داشته است و خویشاوندی با قبیله ها برای پیوند داشتن با کسانی که مسلمان شدن آنها موجب تقویت اسلام و مسلمین بوده است. برخلاف آنچه برخی از دشمنان اسلام یا مستشرقین خارجی گفته اند، به هیچ وجه نظر پیامبر صلی الله علیه و آله، مسائل جنسی و لذت جویی نبوده است - به خصوص که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بنابر آنچه در قرآن آمده است، یک ثلث و گاهی دو ثلث از شب را به عبادت و تلاوت قرآن میگذراند - و روزها نیز در مسائل اجتماعی و جنگها اشتغالات فراوان داشته است، و این ازدواج ها در سن جوانی نبوده است.

رفتار و خلق و خوی پیامبر

خداوند در حق رسول مکرمش محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله میفرماید:

انک لعلی خلق عظیم.

به راستی که بر خلق عظیمی هستی (سوره قلم آیه 4) بنده ناتوانی چه میتواند در حق پیامبری که سراپا فضیلت و رحمت و منبع خیر و نیکی و بزرگواری است بگوید؟ آنچه میگویم قطره ای است از دریا. خوی پیامبر صلی الله علیه و آله و رفتار آن بزرگوار و کردار آن حضرت، سرمشق مسلمین و بلکه نمونه عالی همه انسانها است و در حقیقت تجسم اسلام. پیغمبر صلی الله علیه و آله به

همه مسلمانان با چشم برادری و با نهایت مهر و محبت رفتار میکرد. آن چنان ساده و بی پیرایه لباس میپوشید و بر روی زمین می نشست و در حلقه یاران قرار میگرفت که اگر ناشناسی وارد میشد، نمیدانست پیغمبر صلی الله علیه و آله کدام است. در عین سادگی، به نظافت لباس و بدن خیلی اهمیت میداد.

وضوی پیامبر صلی الله علیه و آله همیشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دریغ نمی فرمود. همیشه با پیر و جوان مؤدب بود. همیشه در سلام کردن پیشدستی میکرد. تبسم نمکینی همیشه بر لبانش بود، ولی از بلند خندیدن پرهیز داشت. به عیادت بیماران و تشیع جنازه مسلمانان زیاد میرفت. مهمان نواز بود. یتیمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار میداد. دست مهر بر سر یتیمان میکشید.

از خوابیدن روی بستر نرم پرهیز داشت و میفرمود:

من در دنیا همچون سواری هستم که ساعتی زیر سایه درختی استراحت کند و سپس کوچ کند. با همه مهر و نرمی که با زیردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسیار شدت عمل نشان میداد. در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمیداد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزدیکتر بود.

از دشمنان سرسخت مانند کفار قریش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند. از زر و زیور دنیا دوری میکرد. اموال عمومی را هرچه زودتر بین مردم تقسیم میکرد و با آن که فرمانروا و پیامبر خدا بود، هرگز سهمی بیش از دیگران برای خود برنمی داشت. به راستی آن وجود

مقدس مظهر و نمونه و سرمشق برای همگان بود.

عترت در یک نگاه

نام - لقب - کنیه - نام پدر - نام مادر - تاریخ ولادت - محل ولادت - مدت امامت - مدت عمر - تاریخ شهادت - علت شهادت - نام قاتل - محل دفن - شماره فرزندان -

1 - محمد - مصطفی - ابوالقاسم - عبدالله - آمنه - 17 ربیع الاول عام الفیل - مکه معظمه - 23 سال - 63 سال - 28 ماه صفر سنه 1 هجری - ذراع زهرآلود - ذبیحه زن یهودیه خیبری - مدینه طیبه - 3 پسر و 4 دختر -

2 - علی - مرتضی - ابوالحسن - عمران ابوطالب - فاطمه - 13 ماه رجب 30 عام الفیل – مکه مکرمه خانه کعبه - 30 سال - 63 سال - 21 ماه رمضان سنه 40 هجری - تحریکات قطام – عبدالرحمن بن ملجم - نجف اشرف - 12 پسر و 16 دختر

3 - فاطمه - زهراء - ام ابیها - محمد – خدیجه کبری - 20 جمادی الثانیه سنه 5 بعثت - مکه خانه خدیجه - - 18 سال - 3 جمادی الثانیه سنه 11 هجری - صدمات وارده - ثانی یا قنفذ - مدینه طیبه - 3 پسر و 2 دختر

4 - حسن - مجتبی - ابومحمد - علی - فاطمه - 15 ماه رمضان سنه 3 هجری - مدینه طیبه - 10 سال - 47 سال - 7 یا 28 صفر سنه 5 هجری – تحریک معاویه و زهر جعده - جعده دختر اشعث - بقیع - 8 پسر و 7 دختر

5 - حسین -

سیدالشهداء - ابوعبدالله - علی - فاطمه - 3 ماه شعبان سنه 4 هجری - مدینه طیبه - 11 سال - 57 سال - 10 ماه محرم سنه 61 هجری - عدم بیعت با یزید لعین – شمر بن ذی الجوشن - کربلا معلی - 3 پسر و 2 دختر

6 - علی – زین العابدین - ابومحمد - حسین – شهربانو بنت یزدگرد - 5 شعبان یا 15 جمادی الاول سنه 38 هجری - مدینه طیبه - 35 سال - 57 سال - 25 ماه محرم سنه 95 هجری - زهر ولید – هشام بن عبدالملک - بقیع - 11 پسر و 4 دختر

7 - محمد - باقر العلوم - ابوجعفر - علی – فاطمه بنت الحسن – غره رجب یا 3 ماه صفر سنه 57 هجری - مدینه طیبه - 19 سال - 57 سال - 7 ذی الحجه سنه 114 هجری - به تحریک هشام – ابراهیم بن ولید زهرآلود - بقیع - 5 پسر و 2 دختر

8 - جعفر - صادق - ابوعبدالله - محمد - ام فروه - 17 ربیع الاول سنه 83 هجری - مدینه طیبه - 34 سال - 65 سال - 25 شوال المکرم سنه 148 هجری - مسمومیت به زهر - منصور دوانیقی - بقیع - 7 پسر و 3 دختر

9 - موسی - کاظم - ابوالحسن - جعفر - حمیده - 7 ماه صفر سنه 128 هجری - مدینه طیبه - 35 سال - 55 سال - 25 ماه رجب سنه 183 هجری - خرمای زهرآلود – هارون یحیی برمکی سندی - کاظمین - 18 پسر

و 19 دختر

10 - علی - رضا - ابوالحسن - موسی - نجمه تکتم - 11 ذی القعده سنه 148 هجری - مدینه طیبه - 20 سال - 55 سال - آخر ماه صفر سنه 203 هجری - انگور زهرآلود - مأمون ملعون – سناباد خراسان - 1 پسر و 1 دختر

11 - محمد - جواد تقی - ابوجعفر - علی - سبیکه نوبیه - 15 یا 19 رمضان یا 10 رجب سنه 195 هجری - مدینه طیبه - 17 سال - 25 سال - آخر ذی القعده سنه 220 – مسمومیت به زهر – دختر مامون معتصم عباسی - کاظمین - 2 پسر و 2 دختر

12 - علی - هادی نقی - ابوالحسن - محمد - سمانه مغربیه - 15 ذی الحجه سنه 212 هجری - مدینه طیبه - 33 سال - 42 سال - 3 ماه رجب سنه 254 هجری - طعام زهرآلود - متوکل عباسی - سامراء - 4 پسر و 1 دختر

13 - حسن – زکی عسکری - ابومحمد - علی - حدیث سلیل - 8 ربیع الثانی سنه 232 هجری - مدینه طیبه - 6 سال - 28 سال - 8 ربیع الاول سنه 260 هجری - شربت زهرآلود - معتمد عباسی - سامراء - 1 پسر

14 - محمد - مهدی - ابوالقاسم - حسن - نرجس خاتون - 15 ماه شعبان سنه 255 هجری - سامراء – بسیار طولانی

تاریخ

تاریخ 1

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

کتاب حاضر که تحت عنوان درسهائی از تاریخ تحلیلی اسلام تقدیم امت پاسدار اسلام می شود مجموعه سلسله مقالاتی است که تحت همین عنوان طی بیست شماره ماهنامه

پاسدار اسلام به چاپ رسیده است. از آنجا که درسهای مزبور موضوع بحث نویسنده دانشمند جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای رسولی محلاتی در دانشگاه امام صادق علیه السلام و دانشکده الهیات بوده و مجموعه این درسها مورد علاقه و استفاده دانشجویان عزیز و سایر علاقمندان به تاریخ اسلام قرار گرفته است بر آن شدیم تا سلسله مقالات مذکور با تجدید نظر و اصلاحات مختصری که از سوی استاد معظم روی آن انجام گرفت به صورت یک کتاب مستقل تجدید چاپ نموده و در اختیار امت پاسدار اسلام قرار دهیم. پاسدار اسلام ضمن تشکر از زحمات بیدریغ استاد محترم توفیق ایشان را در ادامه این سلسله درسها، را از خداوند متعال خواستار است.

قسمت اول

معیار هائی برای استفاده صحیح از تاریخ اسلام

کسی که می خواهد از تاریخ اسلام به طور صحیح استفاده کند وبرای نوشتن تاریخ و بهره برداری از آن دچار انحراف و اشتباه نشود و به خصوص برای کسانی که می خواهند تاریخ اسلام را از طریق نوشتن و یا سخنرانیهای عمومی به دیگران منتقل کنند باید شرائط و معیارهائی را در نظر داشته باشند و از هر نویسنده و گوینده ای مواد خام کار خود را نگیرند که، به عنوان نمونه برخی از این معیارها را که به نظرمان لازم می رسد یادآوری می کنیم.

1 - آشنائی به ادبیات عرب:

از آنجا که تقریبا مصادر اصلی و منابع اولیه تاریخ اسلام وسیره رسول خدا صلی الله علیه و آله همگی بزبان عربی نوشته شده، برای یک نویسنده و یا گوینده تاریخ اسلام احاطه کامل و در حد لازم بزبان و ادبیات و واژه های لغت عرب ضرورت دارد و در غیر این صورت دچار اشتباهات غیر قابل جبرانی خواهد شد.

الف - از باب نمونه در رژیم سابق - که معیار در هر نویسنده و گوینده فقط تملق و چاپلوسی و بوقلمون صفتی بود، و هر کسی که در این خصلت نکوهیده قوی تر و زبر دست تر بود مقرب تر، و اثرش پر تیراژتر می شد - یکی از همان قماش افراد، کتابی در زندگانی پیغمبر اسلام نوشته بود و چندین بار به چاپ رسیده و به گفته خودش به چند زبان زنده دنیای روز هم ترجمه شده بود، اینجانب وقتی در زندگانی پیغمبر اسلام کتاب می نوشتم آن کتاب را هم گرفتم و گاهی بدان نگاه می کردم، خوب یادم هست که در داستان سفر رسول خدا به طائف، که آن بزرگوار در نزد سه برادر به نامهای

عبد یا لیل، و مسعود، و حبیب، فرزندان عمرو بن عمیر - که سمت ریاست قبائل ثقیف و ساکنان طائف را به عهده داشتند رفت در آنجا مطلبی نوشته بود به این مضمون که یکی از آنها رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را مخاطب ساخته و گفت:

«تو تا دیروز، یا پیش از این، پرده خانه کعبه را می دزدیدی، حالا ادعای پیغمبری می کنی؟»! من از این عبارت تعجب نموده و پی گیری کردم تا ببینم این جمله را از کجا نقل کرده است، زیرا مشرکین هر نوع تهمتی به پیغمبر اسلام زدند، کذاب، ساحر، مجنون، اما تهمت سرقت کسی به آن حضرت نزده بود، و امانت آن حضرت حتی برای دشمنان اسلام وآن بزرگوار یک امر مسلم و غیر قابل انکاری بود! ناچار شدم دفتر تلفن عمومی را آورده و تلفن نویسنده را پیدا کردم، و تلفنی از او پرسیدم که این عبارت را از کجا گرفته و در کتاب خود آورده ای!

گفت:

از سیره ابن هشام گرفته ام.

من به سیره ابن هشام مراجعه کردم و عبارتی را که در آنجا دیدم این گونه بود که یکی از آن سه برادر (در مقام رد و تکذیب) به آن حضرت گفت:

«هو یمرط ثیاب الکعبه ان کان الله ارسلک» و معنای این عبارت این است که «او جامه کعبه را کنده و دور انداخته است، اگر خدا تو را فرستاده باشد»! و این عبارت هیچگاه معنائی را که او کرده بود نمی داد! به بحار الانوار مراجعه کردم دیدم در آنجا از اعلام الوری نقل می کند که آن شخص به رسول خدا گفت:

«انا اسرق استار الکعبه ان کان الله

بعثک بشیء قط» یعنی «من پرده های کعبه را دزدیده باشم اگر خدا تو را هیچگاه به چیزی مبعوث کرده باشد»! و بهر صورت به آن نویسنده تلفن کردم که نه عبارت سیره و نه عبارتهای دیگری که نقل شده چنین معنائی نمی دهد! و عبارتها را برای او خواندم و بدو گفتم:

«مرط» در لغت چند معنا دارد که یکی از آنها جائی است که به لباس و مو و پشم و غیره نسبت داده شود و گفته شود «مرط الثیاب» مثلا، که معنایش کندن و به دور انداختن است (همانگونه که معنا کردیم). آن آقا، تازه فهمیده بود که طرف او شخص نسبتا مطلعی می باشد، و شروع کرد به توضیح خواستن، من که فکر می کردم چنین نویسنده ای که به قول خودش کتاب او، حدود بیست بار، آن هم در تیراژی قریب به پنجاه هزار نسخه (آن هم در آن زمان) چاپ شده و به چند زبان خارجی ترجمه شده، در اینجا حالت دفاعی به خود خواهدگرفت، و از نوشته خود دفاع خواهد کرد، و به این زودیها قانع نخواهدشد، بر خلاف انتظار دیدم خود را گم کرد و خاضعانه زبان به معذرت خواهی و تشکر از من گشود، و گفت:

خیلی ممنونم، و در چاپ بعدی حتما اصلاح خواهم کرد … گوشی را زمین گذاردم، ولی مدتی در فکر فرو رفتم که این چه مملکتی است و این چه وضعی است، و چرا باید یک کتاب در این تیراژ وسیع، با این همه تبلیغات در این سطح و نویسنده آن در این حد از معلومات باشد … و بعد هم که به جاهای دیگر کتاب مراجعه

کردم اشتباهات و غلطهای بسیاری از این قبیل در آن کتاب مشاهده کردم، و گذشته بی سلیقگیهائی دیدم که ناشی از همان بی اطلاعی وی بود مثل اینکه در داستان غدیر خم، او که خود را شیعه علی و دوازده امامی می دانست، به قول معروف کاتولیکتر از پاپ شده –

و چنین نوشته بود:

از اینجا دیگر قلم را به دست علمای شیعه می دهیم … و سپس از زبان علمای شیعه داستان غدیر را - دست و پا شکسته نقل کرده بود، و با این طرز بیان این مطلب را می رساند که داستان غدیر را فقط علمای شیعه نقل کرده اند، در صورتی که برای یک نویسنده متتبع مسلم است که داستان غدیر خم را صدها نفر از علمای اهل سنت نیز به اجمال و تفصیل در کتابهای خود از رسول خدا – صلی اله علیه و آله - نقل کرده اند، که از آن جمله مرحوم علامه امینی رضوان الله علیه، نام سیصد و شصت نفر از این علما را با روایات شان در باب غدیر خم - در جلد اول کتاب نفیس الغدیر - ذکر کرده است، و آنچه موجب کمال تاسف و تاثر است این مطلب است که در این اواخر همین نویسنده که مقدار معلومات ادبی و تاریخی اش را دانستید، در اثر همان چاپلوسی ها و تملق گوئیها تفسیری برای قرآن کریم نوشت و آن را به زن شاه هدیه کرد، و یک میلیون تومان پول گرفت … و خدا می داند در آن تفسیر چه چیزهای خلاف واقع و نادرستی نوشته است.

ب - نمونه دیگر از این بی اطلاعی و بی خبری را در کتاب «اعلام قرآن» هنگام تدوین

داستان اصحاب فیل دیدم که نویسنده آن برای اینکه بتواند داستان اصحاب فیل، و آن معجزه بزرگ را با یک تاریخ موهوم و افسانه ای که در یک روایت تاریخی دیده تطبیق کند، آمده و چند خلاف ظاهر صریح مرتکب شده و اساس این سوره را از اعجاز خارج ساخته و با زحمت و توجیهات زیادی خواسته است صورت عادی و معمولی بدان بدهد! اکنون شما در این عبارت شاهد گفتار ما را ببینید و برای توضیح بیشتر به خود کتاب مزبور مراجعه کنید «… به عقیده نگارنده «ابابیل» جمع آبله است، و مؤید این عقیده روایتی است که به موجب آن هلاک قوم ابرهه به وسیله و باء جدری، که همان آبله باشد صورت گرفته است لکن وجود کلمه طیر در آیه سوم از سوره فیل موجب آن شده که طیور عجیب دریائی سنگها به کف و منقار بگیرند و به جنگ ابرهه و لشگریان فیل سوار او بیایند، درصورتی که ممکن است کلمه «طیر» در این آیه چنانکه در کتب لغت هم مضبوط است به معنای ناگهان و سریع باشد. به عبارت ادبی طیر در این آیه مصدر به معنای فاعل است، و در معنای مجازی به عنوان حال استعمال شده است …» که باید گفت:

ما نمی دانیم در کدامیک از کتابهای لغت «ابابیل» جمع آبله آمده است، زیرا اهل لغت مانند جوهری و دیگران نوشته اند:

«الابابیل:

الفرق جمع لا واحد له، و قیل:

واحده ابول» (1). و در فرهنگ عمید این گونه است:

«ابابیل - ء - (بفتح همزه) «کلمه جمع بدون مفرد» گروه ها، دسته های پراکنده، و نام پرنده ای است که در فارسی پرستو نامیده می شود. و

بهر صورت بهر جا مراجعه کردم «ابابیل» را جمع آبله ندیدم، و اساسا واژه «ابابیل» همانگونه که در فرهنگ عمید علامت گزارده عربی است، و آبله فارسی است، و چه ارتباطی می تواند میان آن دو باشد، جز همان که گفتیم، که نویسنده خواسته است آن را با یک روایت بی نام و نشان تطبیق دهد … و تازه اگر این قسمت را هم درست کردیم، و ابابیل را جمع آبله گرفتیم، آیا توجیه و تفسیر بعدی می تواند منظور نویسنده را تامین کند. حالا کار نداریم به طرز نقل داستان که آن را به صورتی موهن وانکار آمیز نقل کرده، به صورتی که گویا خود، آن را قبول نداشته و مسخره می کند، آنجا که می گوید:

«… وجود کلمه طیر در آیه سوم از سوره فیل موجب آن شده که طیور عجیب دریائی سنگها را به کف و منقار بگیرند و به جنگ ابرهه و لشکریان فیل سوار او بیایند …» با این حال اگر کلمه «ابابیل» هم طبق دلخواه ایشان درست شد آیا کلمه «طیر» را می توان بمعنای ناگهان و سریع گرفت، آنچه در کتابهای لغت آمده این گونه است:

«طار - الطائر، یطیر، طیرا

تحرک فی الهواء بجناحیه … و طار الی کذا: اسرع الیه»

که برای آشنا به ادبیات عرب روشن است که لغت «طیر» در صورتی به معنای سرعت می آید که با حرف «الی» متعدی شود، و لفظ «طیر» به تنهائی به معنای سرعت و سریع نمی آید.

2 - ایمان نویسنده به نوشته و گفتار خود.

علمای اصول فقه در باب خبر واحد برای پذیرفتن و صحت خبر شرائطی ذکر کرده اند که از آن جمله است:

بلوغ، عقل، عدالت، حفظ، و از آن جمله:

اسلام و ایمان است یعنی

اگر خبر و روایتی بخواهد مورد اعتماد قرار گیرد و برای دیگران ارزش داشته باشد باید نویسنده و گوینده آن اضافه بر شرائط عمومی دیگر به آنچه می گوید یا می نویسد اعتقاد و ایمان داشته باشد، بنابراین نوشته و یا گفته یک نفر غیر مسلمان و یا غیر مؤمن (به معنای اصطلاحی آن) می تواند برای ما به عنوان یک سند برای دشمنان و هم مسلکان راوی و گوینده ارزش داشته باشد و ما نیز به عنوان:

«الفضل ما شهد به الاعداء» از آن در برابر دشمن استفاده کنیم، و به رخ آنها بکشیم، اما نمی تواند برای ما سندیت و اعتبار داشته باشد که آن را به عنوان یک عقیده و یک سند تاریخی به دیگران منتقل سازیم. مثلا روایت یک نفر مسیحی و غیر مسلمان در مورد سیره پیامبرگرامی اسلام و رهبران دینی و ائمه معصومین علیهم السلام برای ما سندیت و اعتبار ندارد، اگر چه گاهی می توان از آن به عنوان حربه ای برای خود مسیحیان و دشمنان اسلام استفاده کرد!

و علت آن نیز روشن است، زیرا یک نفر غیر مسلمان مثلا که به نبوت پیامبر اسلام عقیده ندارد نمی تواند پیامبر اسلام را به عنوان یک پیامبر الهی که با عالم غیب از طریق وحی ارتباط داشته بپذیرد و همین معنی سبب می شود تا اگر در نقلی هم دچار اشتباه نشود، در برداشتها و محاسبات و استنباطات خود دچار اشتباه و انحراف گردد زیرا بالاترین عقیده ای را که می تواند به پیامبر اسلام مثلا داشته باشد آنست که او را مردی فوق العاده و نابغه ای عظیم الشان در امور اجتماعی و رهبریهای نظامی و سیاسی بداند اما آن

حقیقتی را که باید بدان اعتراف کند و آن سبب شده تا پیغمبر بزرگوار را از سایر هم نوعانش جدا سازد، که همان ارتباط با عالم غیب و رسول بودن او از طرف خدای جهان باشد نمی کند، و همین سبب لغزش و اشتباه و تحت تاثیر قرارگرفتن او از طرف دشمنان اسلام و مغرضان خواهد شد، اگر خود مغرض نباشد و نخواهد سخنان دشمنان را به دیگران منتقل سازد!

در اینجا نیز برای نمونه به قسمتهای زیر توجه کنید:

الف - چند سال پیش کتابی به نام «محمد پیامبری که از نو باید شناخت» بقلم یک نفر غیر مسلمان ترجمه و منتشر شد که در آغاز در میان قشر عظیمی از جامعه ما جائی باز کرد و به عنوان یک اثر مهم و باارزش درباره زندگی پیغمبر اسلام پذیرفته شد و چند بار چاپ شد، با اینکه نویسنده دانسته یا ندانسته به همان علت که گفتیم در بسیاری از جاها مقام پیامبر اسلام را تا سر حد یک انسان معمولی و یا پائین تر تنزل داده، و حتی جائی که خواسته است از آن حضرت مدح و تعریف کند زیرکانه و یا جاهلانه منکر نبوت آن حضرت گردیده … اکنون برای نمونه فقط یک قسمت از آن را برای شما نقل می کنیم، و بقیه نیز به همین منوال است:

وی در شرح حال رسول خدا - صلی الله علیه و آله - در دوران کودکی می نویسد:

«… محمد بن عبدالله یک رنجبر به معنای واقعی بود … هیچکس را نمی توان یافت که باندازه پیغمبر اسلام در کودکی و جوانی رنج برده باشد، من تصور می کنم یکی از علل اینکه در

قرآن به دفعات توصیه شده نسبت به یتیمان و مساکین ترحم نمایند و از آنها دستگیری کنند همین بوده که محمد بن عبدالله دوره کودکی را با یتیمی گذرانده … و پس از یکی دو صفحه می نویسد:

«… در دوره ای از عمر، که اطفال دیگر تمام اوقات خود را صرف بازی می کنند، محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خودرا صرف کار برای تحصیل معاش نماید آنهم یکی از سخت ترین کارها یعنی نگاهداری گله». حالا شما به بینید این نویسنده غیر مسلمان و غربی قسمتی از تاریخ را با اجتهاد و استنباط شخصی خود مخلوط کرده و چه نتیجه گیری نادرستی می کند. این نویسنده خوانده است که محمد صلی الله علیه و آله یتیم بود، و چند سالی در صحرای مکه گوسفندانی را چرانیده، آن وقت این دو مطلب تاریخی را گرفته و چون به نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و آسمانی بودن قرآن کریم عقیده نداشته یک اجتهادی هم از پیش خود کرده که لا بد این گوسفند چرانی هم برای تحصیل معاش بوده، آن هم تمام اوقات خودرا، و آن هم یکی از سخت ترین کارها یعنی گله داری … آن وقت از این قسمت تاریخ و افزودن و ضمیمه کردن یک قسمت اجتهاد شخصی نتیجه گیری کرده که بنابراین علت اینکه در قرآن نسبت به یتیمان و مساکین دستور ترحم و دستگیری داده شده همین عقده هائی بوده که آن حضرت از دوران کودکی در دل داشته …! و این بدان مثل می ماند که گویند:

شخصی به دیگری گفته بود:

«حضرت امام زاده یعقوب را در شهر مصر بالای مناره شیر درید!» شخصی

که این را شنید به گوینده گفت:

اولا - امام زاده نبود، و پیغمبر زاده بود!

ثانیا - یعقوب نبود، و یوسف بود!

ثالثا و رابعا - در شهر مصر نبود، و قریه کنعان بود!

خامسا - بالای مناره نبود، و ته چاه بود!

سادسا - شیر نبود و گرگ بود!

سابعا - اصل قضیه هم دروغ بود!

در اینجا نیز باید گفت:

درست است که رسول خدا صلی الله علیه و آله یتیم بود، اما به شهادت تاریخ تا جدش عبدالمطلب زنده بود، و پس از او نیز ابوطالب آنقدر به او محبت می کردند که هیچگاه احساس یتیمی در زندگی نکرد، تا چه رسد به اینکه از این بابت عقده پیدا کند! و این مطلب را ما در تاریخ زندگانی رسول خدا مشروحا نوشته ایم، و ثانیا بر فرض که رسول خدا مدتی گوسفندانی را می چرانید، اما آن گوسفندان معدود از کسی نبود، که آن حضرت اجیر شده باشد تا گوسفندان مردم را بچراند، زیرا ظاهرا مسلم است که آن حضرت اجیر کسی نشد … چنانچه پس از این خواهیم گفت، و آن گوسفندان از خود آن حضرت و چند عدد هم از عمویش ابوطالب بود، گذشته از اینکه به گفته نویسندگان:

گوسفند چرانی در زندگی بدوی یکی از رسوم معمولی مرد و زن خانه و از کارهای تفریحی کودکان قبیله بوده است … و بلکه در مورد پیغمبر اسلام و پیغمبران الهی دیگری همچون حضرت موسی علیه السلام - و شاید همه پیمبران که در حدیثی آمده است که فرمود:

پیغمبری نیامده جز اینکه در آغاز، مدتی از عمر خودرا به چوپانی گذرانده. مسئله چوپانی یک نوع آمادگی برای آینده نبوت آنها بوده -

بدانگونه که در جای خود ذکر شده … و از این رو گوسفند چرانی آن حضرت برای تحصیل معاش نبوده! و سخت ترین کارها هم برای آنها نبوده! و آن هم در دوران کودکی که بچه های دیگر اوقاتشان را صرف بازی می کردند نبوده! و از همه اینها که بگذریم چه ارتباطی است میان یتیمی و رنجبری و فقر و سختی معیشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و دستور قرآن به ترحم فقرا و مساکین … و تازه اصل این مطلب، یعنی مسئله گوسفند چرانی آن حضرت نیز مورد بحث و تردید است چنانچه در جای خود ذکر خواهد شد. جز اینکه نویسنده مزبور می خواهد دانسته و یا ندانسته، زیرکانه و یا جاهلانه، مغرضانه و یا بی طرفانه بگوید:

که قرآن ساخته و پرداخته و گفتار پیامبر اسلام است … یعنی همان نسبت باطل و ناروائی را که مسیحیان می دهند! و همان که قرآن کریم هم درصدر اسلام از قول مشرکان نقل می کند:

ام یقولون تقوله بل لا یؤمنون.

ب - نمونه دیگر کتاب تاریخ تمدن گوستاولوبون است که با تمام اهمیتی که این کتاب از نظر تاریخی و موضوعات دیگر دارد، اما همین اشکال در آن نیز هست که ما به عنوان شاهد به ذکر چند نمونه در اشتباهات آن به طور فهرست وار اکتفا می کنیم:

وی درباره پیغمبر اسلام می گوید:

«گویند:

پیغمبر درس نخوانده بود، و ما نیز این سخن را می پذیریم، زیرا اگر درس خواند بود، ترتیب بهتری در قرآن ملحوظ داشته بود …» (2) که باز همان معنی را تداعی می کند، و دانسته یا ندانسته ترتیب و تنظیم قرآن را برسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت

داده! و یا اینکه جمع آوری قرآن را روی ترتیب نزول پنداشته، و یا در مورد تعدد زوجات رسول خدا زیرکانه مطالب خلاف واقعی را به آن بزرگوار نسبت داده … و امثال آن.

3 - عدالت و وثوق راوی و گوینده

همانگونه که گفته شد یکی از معیارها برای پذیرفتن یک خبر و حدیث عدالت و درستی گوینده است، و دلیل آن نیز روشن است زیرا کسی که تقوای در کردار و گفتار نداشته باشد و به اصطلاح فاسق و دروغگو باشد گفتار و کردارش قابل اعتماد و عمل نیست، و دلیل نقلی و قرآنی آن نیز آیه معروف «نبا» است که در سوره حجرات، آیه 6 آمده که خدای تعالی فرماید:

یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهاله فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین. ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر فاسقی برای شما خبری آورد تفحص و تحقیق کنید (و بدون تحقیق به گفته او عمل نکنید) مبادا به مردمانی از روی نادانی آسیبی رسانید و از آنچه کرده اید پشیمان شوید. مفسران عموما گویند این آیه در شان ولید بن عقبه نازل شد، (3) که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله او را برای گرفتن زکات از حارث بن ضرار خزاعی فرستاد و این حارث پیش از آن نزد رسول خدا آمده بود و از آن حضرت خواسته بود تا در تاریخ معینی کسی را برای گرفتن زکات نزد او بفرستد، و در تاریخ تعیین شده رسول خدا ولید را فرستاد، اما ولید مقداری که از مدینه خارج شد ترسید، و بدون اینکه به نزد حارث خزاعی و قبیله او برود به نزد پیغمبر باز گشت

و به دروغ گفت:

حارث زکات نداد و میخواست مرا بکشد! رسول خدا گروهی را برای گرفتن زکات و دستگیری حارث به سوی او گسیل داشت.

از آن سو حارث بن ضرار که دید در موعد مقرر فرستاده رسول خدا نیامد نگران شده گفت:

رسول خدا برای گرفتن زکات با من موعدی را مقرر کرده بود و لابد اتفاقی افتاده و باید برای تحقیق به مدینه برویم. و به همین منظور با چند تن از افراد قبیله خود به سوی مدینه حرکت کرد، و فرستادگان رسول خدا نیز به طرف قبیله حارث به راه افتادند. و در راه به یکدیگر رسیده و چون حارث از آنها پرسید:

به کجا مامور هستید؟

گفتند:

به نزد تو.

پرسید - برای چه؟

گفتند:

برای آنکه رسول خدا ولید بن عقبه را برای گرفتن زکات به نزد شما فرستاده و شما از دادن زکات خود داری کرده و خواسته اید او را به قتل برسانید! حارث که سخت ناراحت شده بود سوگند یاد کرد که نه ولید را دیده ام و نه او به نزد من آمد. و به دنبال این گفتگو همگی به نزد رسول خدا باز گشتند و جریان را به عرض رساندند و به دنبال آن ماجرا، این آیه شریفه نازل گردید. و این ولید بن عقبه که قرآن به فسق او شهادت داده برادر مادری عثمان بن عفان بود که چون عثمان به خلافت رسید او را به حکومت کوفه منصوب کرد، و پیوسته شراب میخورد تا آنکه روزی در حالی که کاملا مست بود برای نماز صبح به مسجد آمد و به جای دو رکعت، چهار رکعت نماز صبح خواند و تازه پس از سلام

نماز رو به مامومین کرده گفت:

«ا فلا ازیدکم» ؟ آیا میخواهید باز هم بخوانم؟ که این عمل مسلمانانی را که در مسجد بودند بخشم آورده و با مشت و لگد و ضرب و شتم او را بیرون کردند. و در نقل دیگری است که سجده ها را طولانی کرد و به جای ذکر سجده مرتبا می گفت:

«اشرب و اسقنی»! خود بیاشام و جامی هم به من ده! باری این آیه شریفه به صراحت میگوید:

اگر فاسقی برای شما خبری آورد تحقیق کنید و به گفته او عمل نکنید! و به گفته علماء و دانشمندان این آیه ارشاد به همان حکم عقل است که به گفته فاسق و گناهکار بی بند و باری که پای بند راستگوئی و صداقت نیست نمی شود عمل کرد. از آن سو ما وقتی تاریخ را می نگریم و می بینیم که تاریخ اسلام بیش از هشتاد سال در دست بنی امیه و پس از آن حدود پانصد سال در دست بنی عباس قرار گرفت و آنها که اکثرا مردمانی فاسق و بی بند و بار بوده و پیوسته به نفع خود پول خرج می کردند و با تطمیع و تهدید و حقوق و حبس و شکنجه و غیره افرادی همانند خود را اجیر کرده بودند تا به نفع آنها و به ضرر رقبای ایشان که بنی هاشم و اولاد علی علیه السلام بودند از زبان پیغمبر خدا و صحابه حدیث جعل کنند و در منبرها و مجامع عمومی برای مردم بخوانند، ما چگونه می توانیم بدون تحقیق روایاتی را که در کتابهای تاریخی و غیره رسیده است بپذیریم.

و بالاتر آنکه در آغاز خلافت بنی امیه معاویه بن ابی

سفیان جمعی از خود همین صحابه را اجیر کرده بود تا از زبان پیغمبر اسلام در مدح ابوسفیان و معاویه، و در مذمت علی بن ابیطالب علیه السلام و نزدیکان آن حضرت حدیث دروغی جعل کنند! و با سابقه ای که از معاویه و دودمان بنی امیه داریم که جزبه ریاست و حکومت به هیچ چیز دیگر نمی اندیشیدند و همه را فدای آن میکردند، و بلکه طبق نقل اهل تاریخ در صدد محو اساس اسلام و نام پیغمبر اسلام نیز بودند، به خوبی می توانیم بفهمیم که چه جنایتی به دست اینها در تاریخ اسلام انجام شد، و چگونه حقایق و مقدسات اسلام بازیچه و ملعبه دستهای ناپاک اینان قرارگرفت. مسعودی در مروج الذهب از مطرف بن مغیره بن شعبه نقل می کند که:

«مطرف بن مغیره گفت من با پدرم در شام مهمان معاویه بودیم و پدرم در دربار معاویه، زیاد تردد می کرد و او را ثنا می گفت. شبی از شبها پدرم از نزد معاویه برگشت ولی زیاد اندوهگین و ناراحت بود. من سبب آن را پرسیدم.

گفت:

این مرد، یعنی معاویه مردی بسیار بد بلکه پلیدترین مردم روزگار است.

گفتم مگر چه شده؟

گفت من به معاویه پیشنهاد کردم اکنون که تو، به مراد خود رسیدی و دستگاه خلافت اسلامی را صاحب گشتی، بهتر است که در آخر عمر با مردم به عدالت رفتار می نمودی و با بنی هاشم اینقدر بد رفتاری نمی کردی چون آنها بالاخره ارحام تواند و اکنون چیزی دیگر برای آنها باقی نمانده که بیم آن داشته باشی که بر تو خروج کنند،

معاویه گفت:

هیهات، هیهات! ابوبکر خلافت کرد و عدالت گستری نمود و بیش از این نشد که

بمرد و نامش هم از بین رفت و نیز عمر و عثمان همچنین مردند با اینکه با مردم نیکو رفتار کردند اما جز نامی باقی نگذاشتند و هلاک شدند ولی برادر هاشم (یعنی رسول خدا) هر روز پنج نوبت بر نام او در دنیای اسلام، فریاد می کنند، اشهد ان محمدا رسول الله می گویند «فای عمل یبقی مع هذا لا ام لک، لا و الله الا دفنا دفنا» پس از آن که نام خلفاء ثلاث بمیرد و نام محمد زنده باشد دیگر چه عملی باقی خواهد ماند، جز آن که نام محمد دفن شود و اسم او هم از بین برود» (4) و گویند:

مامون عباسی وقتی این حدیث را شنید دستور داد معاویه را علنا لعن کنند، و سپس جریانی پیش آمد و دوباره جلوی این کار را گرفت. و این حدیث پرده از روی باطن معاویه که سر سلسله این شجره خبیثه است به خوبی برمیدارد، و در مورد خلفای پس از او خیلی بدتر از این نقل کرده اند.

و در مورد اجیر کردن اصحاب رسول خدا برای جعل حدیث در مذمت امیر المؤمنین علیه السلام و مدح دشمنان آن حضرت ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می نویسد:

«استاد ما ابو جعفر اسکافی گفته:

… معاویه جمعی از صحابه و تابعین را گمارده و برای آنها پاداش و حقوقی معین کرده بود تا اخبار زشتی در مذمت علی بن ابیطالب علیه السلام جعل کنند که از آن جمله بود (در اصحاب) ابو هریره و عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه، و از تابعین عروه بن زبیر …» (5) و پس از نقل قسمتی از خبرهای جعلی

و دروغی که به وسیله آنها منتشر شد داستان جالبی از یکی دیگر از حدیث سازان حرفه ای به نام:

«سمره بن جندب» نقل میکند بدین شرح:

«… معاویه یکصد هزار درهم به سمره بن جندب داد تا روایتی جعل کند که آیه شریفه «و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاه الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الد الخصام …» (6) که درباره شخص منافقی به نام اخنس بن شریق نازل شده بود، درباره علی بن ابیطالب علیه السلام نازل شده و آیه بعدی که فرماید «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد» (7) که مفسران شیعه و سنی گفته اند و روایت کرده اند که در شب هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و فداکاری بی نظیر امیر مؤمنان علیه السلام که حاضر شد در بستر آن حضرت بخوابد و در شان آن حضرت نازل شده، درباره ابن ملجم مرادی نازل گردیده. سمره حاضر نشد با صد هزار درهم چنین جنایتی مرتکب شود و معاویه صد هزار درهم دیگر اضافه کرد، باز هم حاضر نشد تا بالاخره با چهار صد هزار درهم معامله جوش خورد، و سمره حاضر شد و این کار را انجام داد». و از مدائنی نقل شده (8) که گفته است:

«معاویه به کارگزاران خود در همه جا نوشت:

شهادت هیچ یک از شیعیان علی بن ابیطالب را نپذیرید … و بنگرید تا هر کس از طرفداران عثمان نزد شما هستند و فضائل او را نقل می کنند آنها را به خود نزدیک کنید و گرامی دارید، و هر کس در فضیلت عثمان حدیثی نقل کرد

نام او و پدر و فامیل او را برای من بنویسید … کارگزاران نیز به کار افتاده و همین امر سبب شد تا احادیث بسیاری در فضیلت عثمان در هر شهری نقل و جمع آوری شد، و به خاطر جایزه های زیاد و جامه و زمین و باغ و غیره که از معاویه می گرفتند سیل «حدیث» و کاروانهای «خبر» به دربار معاویه و کارگزاران او سرازیر شده و جریان یابد … و مدتی بر این منوال گذشت. کار به جائی رسید که معاویه به کارگزاران مزبور نوشت:

حدیث در فضیلت عثمان زیاد شده و از حد گذشته و همه شهرها و قراء و قصبات را پر کرده، از این پس با رسیدن این بخشنامه دستور دهید در فضیلت دیگر صحابه و خلفاء حدیث گویند، ولی اجازه ندهید احدی از مسلمانان حدیثی درباره ابوتراب روایت کند … و همین سبب شد تا حدیثهای جعلی و دروغی که هیچ حقیقت نداشت در مناقب دیگر صحابه نقل کنند و آنها را در منابر ذکر کرده و به معلمان یاد دهند و آنها نیز برای بچه ها در مدرسه ها بازگو کرده و تدریجا جزء درسهای روزانه آنها قرارگرفت و آنها روایت کرده و همچون قرآن کریم به یکدیگر یاد میدادند تا آنجا که به دختران و زنان و خدمتکاران خود نیز یاد دادند … و مدتی هم بر این منوال گذشت …

سپس به همان کارگزاران نوشت:

از این پس بنگرید تا هر کس که ثابت شد شیعه علی و دوستدار او و یا دوستدار خاندان او است نام او را از حقوق بگیران بیت المال قطع کرده و همه امتیازات و عطایای او

را حذف کنید … و به دنبال آن نامه دیگری رسید به این مضمون:

که هر کس به دوستی علی بن ابیطالب و خاندان او متهم شد او را دستگیر نموده و خانه اش را خراب کنید، که در آن موقع سخت ترین بلاها و گرفتاریها متوجه مردم عراق و به خصوص مردم کوفه شد، و کار به جائی رسید که شیعیان علی بن ابیطالب با ترس شدید به خانه دوستان خود که آنها را می شناختند رفته و در پنهانی با یکدیگر سخن بگویند، و جرات آنکه نزد زن و بچه و یا خدمتکار آنها نیز سخنی بگویند نداشتند. اینجا بود که حدیثهای دروغ و بهتان بسیار شد و قاضیان و والیان بر این منوال روزگار خود می گذراندند،

و آن وقت بود که آزمایش سختی پیش آمد و از همه گروهها بیشتر، قاریان ریا کار و افراد ضعیف الایمانی که تظاهر به خضوع و عبادت می کردند دچار لغزش شده و به خاطر نزدیکی به کارگزاران معاویه و کسب مال و منال و زمین و باغ و خانه و تقرب به دربار حدیثهای زیادی را به دروغ جعل کردند، و این حدیثهای جعلی و دروغ تدریجا به متدینین و کسانی که از دروغ پرهیز می کردند منتقل گردید، و بخیال اینکه آنها صحیح و راست است آن حدیثها را پذیرفته و روایت کردند، و اگر میدانستند دروغ و باطل است هیچگاه نقل نمی کردند … و کار بر همین منوال گذشت تا آنگاه که حسن بن علی علیهما السلام از دنیا رفت که بلاء و آزمایش سخت تر و فزونتر گردید …» و این بود شمه ای از تاریخ حدیث و سرگذشت اخباری

که در فضائل اصحاب و دیگران از زبان مورخین اهل سنت نقل شده، و جنایتی که دستگاه خلافت معاویه با سنت رسول خدا انجام داد، و به نفع خود و بستگان خود آن همه حدیث جعلی و دروغ در میان اخبار و روایات وارد سازند. و این وضع تاسف بار و تاریک و خفقان سیاه را خود امیر المؤمنین علیه السلام نیز پیش بینی می کرد که در آن خطبه فرموده (خطبه 57 نهج البلاغه):

«اما انه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم، مندحق البطن، یاکل ما یجد، و یطلب ما لا یجد فاقتلوه و لن تقتلوه! الاو انه سیامرکم بسبی و البراءه منی فاما السب فسبونی فانه لی زکاه و لکم نجاه، و اما البراءه فلا تتبراؤا منی فانی ولدت علی الفطره، و سبقت الی الایمان و الهجره» - آگاه باشید که به زودی بعد از من مردی گشاده گلو و شکم بزرگ بر شما چیره شود، می خورد آنچه را بیابد و طلب کند آنچه را نیابد، پس او را بکشید و گر چه هرگز نخواهیدش کشت.

آگاه باشید که او شما را به دشنام دادن و بیزاری جستن از من دستور می دهد، اما دشنام را بدهید که برای من سبب پاکی و علو مقام است و برای شما وسیله نجات و رهائی، و اما در مورد بیزاری جستن، از من بیزاری نجوئید که من بر فطرت اسلام تولد یافته ام و در ایمان و هجرت، به دیگران پیشی جسته ام …! و از این کلمات جانگداز ضمن مظلومیت بسیار آن حضرت، از وضع آینده اسلام و فشار بر دوستان و شیعیان امام علیه السلام نیز خبر داده و به عنوان یکی

از خبرهای غیبی در تاریخ اخبار غیبیه امیر المؤمنین علیه السلام به ثبت رسیده و گویای دامنه وسیع تبلیغات دروغ و لکه دار کردن چهره های تابناک و اصیل اسلام به وسیله خبرهای جعلی که مورد بحث ما بود نیز می باشد.

تازه آنچه گفته شد درباره خود معاویه بود که سعی می کرد تا حدودی ظواهر اسلام را حفظ کند، و پس از وی کار بی دینی و بی بند و باری و دشمنی با رسول خدا و قرآن و اسلام امویان به جائی کشید که یزید بن معاویه وقتی نظرش به سر مقدس ابا عبدالله الحسین علیه السلام افتاد در حال مستی و غرور حکومت، آن اشعار معروف را سرود که پیغمبر و قرآن و همه چیز را انکار کرده و به باد مسخره گرفت و گفت:

لعبت هاشم بالملک فلا

خبر جاء و لا وحی نزل

ولید بن یزید بن عبد الملک - یکی دیگر از این خاندان کثیف و خلفای بنی امیه - نیز به پیروی از او گفته است:

تلعب بالخلافه هاشمی بلا وحی اتاه و لا کتاب فقل لله یمنعنی طعامی و قل لله یمنعنی شرابی (9) و تدریجا کار به جائی رسید که اینها برای مردم سخنرانی کردند و در بخشنامه ها نوشتند که مقام خلیفه از مقام رسول خدا بالاتر است و اگر باور ندارید به این روایت گوش دهید:

این حجاج بن یوسف ثقفی است که در کوفه سخنرانی کردو در ضمن سخنرانیش در مورد کسانی که به مدینه رفته و قبر رسول خدا را زیارت می کردند گفت:

«تبا لهم انما یطوفون باعواد و رمه بالیه هلا طافوا بقصر امیر المؤمنین عبد الملک؟ الا یعلمون ان خلیفه المرء خیر

من رسوله؟» (10) مرگ بر اینها که به دور یک مشت چوب پوسیده می گردند؟ چرا به دور قصر امیر المؤمنین عبد الملک نمی گردند؟ مگر نمی دانند که خلیفه هر کس بهتر از فرستاده و رسول او است؟!!!

و در نامه ای که به عبد الملک می نویسد می گوید:

«ان خلیفه الرجل فی اهله اکرم علیه من رسوله الیهم و کذلک الخلفاء یا امیر المؤمنین اعلی منزله من المرسلین …» (11). به راستی که خلیفه مرد در میان خاندان او گرامی تر از فرستاده او است، و به همین سبت خلفاء ای امیر المؤمنین منزلت و مقامشان از مرسلین برتر است. و این خالد بن عبدالله قسری - یکی دیگر از جیره خواران کثیف این خانواده است - که در مکه سخنرانی کرد و گفت:

«… و الله لو امرنی ان انقض هذه الکعبه حجرا حجر النقضتها، و الله لامیرالمومنین اکرم علی الله من انبیائه» (12) به خدا سوگند اگر عبد الملک به من دستور دهد سنگهای این خانه کعبه را یکی یکی بشکنم خواهم شکست و به خدا سوگند امیر المؤمنین - عبد الملک - درپیشگاه خدا گرامی تر از پیمبران و انبیاء او هستند!! و این هم همان ولید بن یزید یکی از این خلفای بی آبرو و دائم الخمر است که گویند:

از جام سیراب نمی شد و حوضی برای او ساخته بودند و آن را پر از شراب می کردند، و ولید لخت می شد و خود را در آن حوض می انداخت و آنقدر می خورد که نقص در حوض شراب پدید می آمد، و همین ولید روزی به قرآن تفال زده و آن را گشود و این آیه آمد: «و استفتحوا و خاب کل جبار عنید،

من ورائه جهنم و …» (13) ولید که آن را بر خود منطبق می دید عصبانی شد و قرآن را در گوشه ای نهاد و تیر و کمان خود را خواسته و قرآن کریم را هدف قرار داده و با تیر آن را پاره پاره کرد و این دو شعر را نیز گفت:

تهددنی بجبار عنید فها انا ذاک جبار عنید اذا ما جئت ربک یوم حشر فقل یا رب مزقنی الولید! باری اسلام عزیز در طول قریب به 80 سال در دست چنین زمامدارانی قرار گرفت که هر چه خواستند با این آئین مقدس و اخبار و روایات آن انجام دادند. و به راستی معجزه ای از این بالاتر نیست که با این همه احوال، این همه فضائل از علی بن ابیطالب علیه السلام به دست ما رسیده! نهج البلاغه امیر المؤمنین علیه السلام به دست ما رسیده!

حدیث غدیر، و حدیث طیر و حدیث منزله، و حدیث یوم الدار … و آن همه احادیث جالب که در باره آن حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده با آن همه اسناد و روایات صحیحه به دست ما رسیده …! و شما فکر نکنید که بنی عباس مثلا بهتر از اینها بودند،

زیرا در اصل عداوت با بنی هاشم و علویان همه یکسان بودند، و در فسق و فجور و شراب خواری هم بنی عباس دست کمی از بنی امیه نداشتند با این تفاوت که اینها قدری بیشتر حفظ ظاهر می کردند، و نسبت به شخص پیغمبر اسلام نیز جسارتی روا نمی داشتند، مگر متوکل عباسی نبود که مردی را به خاطر روایت یک حدیث در فضیلت امیر المؤمنین

علیه السلام هزار تازیانه زد! و زبان «ابن سکیت» را که حاضر نشده بود فرزندانش را بر حسنین علیهما السلام ترجیح دهد از بیخ برید!

و دستور ویران کردن قبر امام حسین علیه السلام و دست و سر بریدن زائران آن حضرت را صادر کرد!

و یا اجداد او نبودند که آن همه سادات فرزند امام حسن و علویان را سر بریدند و یا زندانها را بر سرشان خراب کردند و … و هزاران جنایات دیگر، و بالاخره در این جهت با هم شرکت داشتند که از نقل فضائل امیر المؤمنین علیه السلام و نزدیکان آن حضرت و مدایح آنان به شدت جلوگیری می کردند، و به جای آن برای خود واجداد خود فضیلت تراشی کرده و بازرگانان حدیث و حدیث سازان را می خریدند … و از این رو است که می بینیم ابوسفیان جنایتکاری که پیمان بسته بود تا جلوی پیشرفت اسلام را بهر نحو که می تواند بگیرد (14) و روزی که عثمان به خلافت رسید در اطاقی که بنی امیه در آن بودند نگاهی به اطراف کرده، گفت:

آیا بیگانه ای در میان شما نیست؟

گفتند:

نه،

آنگاه گفت:

«ای فرزندان امیه … این حکومت را مانند چوگان بازی به چنگ گیرید … به آن کسی که ابوسفیان سوگند به نام او یاد می کند پیوسته همین را برای شما آرزومند بودم … و باید بچه های شما آن را به ارث دست به دست رسانند …» (15) و روزی بر قبر حمزه سید الشهدا گذر کرد و پای خود را به قبر حمزه زد و گفت:

ای ابا عماره آنچه را دیروز ما بر سر آن به روی هم شمشیر می کشیدیم، اکنون در دست

بچه های ما قرار گرفته که بدان بازی می کنند … (16) چنین منافق بی دینی، با آن همه لشکرکشیها و پولهائی که برای نابود کردن اسلام خرج کرد و آن همه توطئه ها، به عنوان یک مسلمان و صحابی پیغمبر در تاریخ معرفی شده … و یا عباس بن عبدالمطلب به عنوان مشاور رسول خدا و مدافع آن بزرگوار، حتی در شب عقبه و بیعت مردم مدینه با رسول خدا نامش در تاریخ ذکر شده، با اینکه مسلما در آن موقع مشرک بوده و در سلک مشرکان می زیسته، و در جنگ بدر از سرکردگان لشکر شرک و جیره دهندگان آنها بوده …

اما جناب ابوطالب به جرم اینکه پدر امیر المؤمنین علیه السلام بوده با آن همه حمایت بی دریغی که از رسول خدا در سخت ترین شرایط کرده و با آن همه کلمات و اشعار بسیاری که از او به ما رسیده و صریحا به نبوت پیغمبر اسلام اعتراف کرده و دیگران را نیز به ایمان و دفاع از آن حضرت دعوت کرده، و سه سال تمام برای پیشرفت اسلام در شعب ابی طالب سخت ترین شرائط زندگی را بر خود، و قبیله اش تحمل کرده و در برابر همه سختیها به منظور انجام این هدف مقدس مقاومت کرد … - نعوذ بالله مشرک از دنیا رفته، و تا زانوانش در آتش قرار داد که مخ سرش از حرارت آن آتش می جوشد! … و یا به گفته برخی دیگر تا دم مرگ ایمان نیاورده بود و لحظات آخر عمر برای دلخوشی رسول خدا فقط یک کلمه بر زبان جاری کرد که همان سبب خوشحالی رسول خدا گردید و فرمود:

راضی شدم

و سپس از دنیا رفت! … و یا جعفر بن ابی طالب برادر امیر المؤمنین علیه السلام به همین جرم که برادر آن حضرت بوده با آن همه فضیلت و بزرگواری که پیغمبر فرمود:

در بهشت با فرشتگان پرواز می کند … و آن سخنرانی شجاعانه و جالب را در محضر نجاشی می کند و سبب اسلام نجاشی و جمعی دیگر می شود، و در برابر داهیه عرب یعنی عمرو بن عاص حیله گر - که در خدعه و نیرنگ و شیطنت نظیر نداشت - نقش او را خنثی کرد … این گونه مورد بی مهری این راویان قرار می گیرد، که برای خدشه دار کردن همان سخنرانی تاریخی آن را مخدوش دانسته و درصدد انکار آن بر آمده اند، و یا در جنگ موته او را امیر دوم لشکر دانسته و … همه این حق کشیها انگیزه ای جز همین ارتباط و پیوند اینان با علی علیه السلام نداشته و همانگونه که گفته شد این بزرگان اسلام و تاریخ جرمی جز همین نزدیکی با امیر المؤمنین نداشته اند وهمه آن فضیلت تراشیها و جعلیات نیز درباره امثال ابوسفیان و عباس و وابستگانشان دلیلی جز همان جایزه دادن به اینان و شخصیت تراشیدن در برابر این خاندان نداشته است …!

و گرنه کدام متتبع خبیر و دانای احوال تاریخی است که باور کند ابو هریره ای که به گفته مورخین در سال هفتم هجرت مسلمان شد «5374» حدیث از رسول خدا نقل کند. اما به گفته همان مورخین علی بن ابیطالب که از آغاز بعثت و بلکه سالها قبل از بعثت در خانه رسول خدا و در کنار آن حضرت بوده و به شهادت تاریخ نخستین مسلمان

از جنس مردان به رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - بوده.

و در تمام سفرها و جنگها جز تبوک و یکی دو سفر کوتاه دیگر همراه آن بزرگوار بوده … و کمتر شب و روزی اتفاق می افتاد که ساعتی و یا ساعتها درکنار پیغمبر نباشد … و تا آخرین دقایق زندگی آن حضرت درکنار بستر آن حضرت بود … و طبق نقل صحیح در حالی که سر رسول خدا در دامن علی علیه السلام بود از این دنیا رحلت فرمود … و با آن علاقه ای که پیغمبر داشت تا دانستنیها را به علی علیه السلام یاد دهد … و با آن حافظه و عشق و علاقه وافر و نبوغ خارق العاده ای که علی علیه السلام برای فراگیری علوم و حدیث داشت … تا آنجا که به گفته شیعه و سنی رسول خدا در باره اش فرمود:

«انا مدینه العلم و علی بابها» آن وقت با تمام این احوال این علی بن ابیطالب به گفته همان مورخین 586 حدیث از رسول خدا نقل کرده.

یعنی یک دهم کسی که به جای بیست و سه سال علی علیه السلام فقط سه سال با پیغمبر بوده و آن هم سه سالی که در هیچ سفر جنگی و در غیر سفر جنگی نامی از او دیده نمی شود، و سه سالی که نصف بیشتر آن را رسول خدا در سفرهای جنگی وغیر جنگی همچون تبوک و سفر حجه الوداع و جنگ حنین وجنگ طائف و دیگر سفرهای طولانی گذراند.

آیا جز غرض ورزی و عناد نسبت به آن حضرت، و جعل و تزویر و دروغ نسبت به دیگران وجه دیگری

برای این آمار وجود دارد؟! و ما عین عبارت «ذهبی» را که در کتاب «شذرات الذهب»

ابن عماد حنبلی نقل شده بدون شرح و توضیح برای شما نقل می کنیم تا در مورد دیگران نیز این نسبت را خودتان بسنجید و غرض ورزیها و حق کشیها و جعل و تزویرها را طبق همان معیار و نمونه هائی که ما گفتیم دریابید و خودتان حدیث مفصل را ازاین مجمل بخوانید.

«قال الحافظ الذهبی:

المکثرون من روایه الحدیث من الصحابه رضی الله عنهم اجمعین:

ابو هریره، مرویاته خمسه الآف و ثلاثماه و اربعه و سبعون، ابن عمر الفان و ستماه و ثلاثون، انس الفان و ماتان و سته و سبعون، عائشه الفان و ماتان و عشر. (17) ابن عباس الف و ستماه و سبعون، جابر الف و خمساه و اربعون، ابو سعید الف و ماه و سبعون، علی خمسماه و سته و ثمانون …» (18)

و ابن عماد این قسمت را در همان داستان مرگ ابو هریره ذکر کرده و همانجا دنباله این قسمت در تاریخ اسلام ابو هریره می نویسد:

«اسلم عام خیبر سنه سبع …» (19)

اکنون با این ترتیب شما خود قضاوت کنید که ما می توانیم بدون تحقیق و بررسی هر خبر و روایتی که در کتابها نقل شده بپذیریم، و آن را پایه اعتقاد فکری و خط مشی زندگی خود و دیگران قرار دهیم اگر چه راوی آن صحابه پیغمبر و همان مسلمانان صدر اسلام باشند، و آیا صحابی بودن پیغمبر نیز می تواند در ردیف ملاکهای دیگری که ذکر کردیم ملاکی برای صحت خبر و روایت راوی آن باشد …! و این ملاکی است که جمعی از برادران اهل سنت آن را نیز

در ردیف ملاکهای دیگر قرار داده اند و ما ناچاریم ذیلا در باره این ملاک نیز قدری توضیح دهیم.

آیا صحابی پیغمبر بودن میتواند ملاک باشد

در برابر آنچه گفته شد جمعی از برادران اهل سنت صحابی پیغمبر بودن را نیز به عنوان یکی از ملاکها برای صحت روایت و اعتبار راوی آن ذکر کرده اند، و بلکه گفته اند:

اگر کسی افتخار مصاحبت پیغمبر را پیدا کرده ما باید او را ازهر گناهی پاک و مبرا دانسته، و چشم و گوش بسته - و به اصطلاح تعبدا - بگوئیم که او عادل است و گناهی نکرده است. و اگر باور کردن این حرف برای شما دشوار است به عبارت زیر توجه کنید:

ابن حجر عسقلانی - یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنت - در کتاب «تطهیر اللسان» که به دنبال «الصواعق المحرقه» چاپ شده می گوید:

«اعلم ان الذی اجمع علیه اهل السنه و الجماعه انه یجب علی کل مسلم تزکیه جمیع الصحابه باثبات العداله له …» یعنی بدان که آنچه اهل سنت و جماعت بر آن اجماع کرده اند آن است که واجب است بر هر مسلمانی تزکیه همه صحابه به اینکه عدالت را برای آنها ثابت کند … یعنی واجب است هر مسلمانی به زور و بی چون و چرا بگوید که همه صحابه رسول خدا عادل هستند، و چشم و گوش بسته بگوید آدمهای پاک و خوبی بوده اند … حالا ما برای تحقیق بیشتر در باره صحت و سقم این ادعا باید قدری بیشتر توضیح دهیم.

و ابتدائاً میگوئیم:

در اینکه درک مصاحبت رسول خدا - صلی الله علیه و آله - یک افتخاری بوده بحثی نیست، اما بحث این است که آیا این افتخار سبب تطهیر همه اعمال

بد انسان هم میتواند باشد یا نه؟ اگر ما بخواهیم این ادعای زور را به پذیریم باید همه معیارهای اسلامی و قرآنی را به هم بریزیم، و به قول معروف کاتولیکتر از پاپ شویم، زیرا ما وقتی می نگریم که در زمان خود رسول خدا افراد منافق و فاسق و گنهکار بسیاری وجود داشته و رسول خدا از آنها بیزاری جسته و آنها را از خود طرد کرده، و خدای تعالی به فسق آنها گواهی داده و دستور تحقیق و بررسی اخبار ایشان را داده، و از عمل کردن به خبرشان نهی فرموده … و کار به جائی رسیده که پیغمبر خدا سخنرانی کرده و مردم را از دروغ بستن به آن حضرت نهی فرموده و آنها را از عذاب جهنم بیم داده … چگونه میتوانیم همه آنها را نادیده گرفته و همان صحابی بودن آنها را ملاک صحت روایت و گفته شان قرار دهیم … مگر همان ولید بن عقبه صحابی نبود که آیه «نبا» درباره اش نازل شد … به شرحی که گذشت؟ و مگر خالد بن ولید صحابی رسول خدا نبود که طبق نقل بخاری در صحیح و ابن سعد در طبقات و ابن اثیر در اسد الغابه و دیگر محدثین و مورخین در داستان بنی جذیمه که رسول خدا او را برای ویران کردن بتکده هاشان بدان سو فرستاد و بدو دستور داد کسی را نکشد … او بر خلاف دستور آن حضرت و روی سوابق قومی و پدر کشتگی … مردان آنها را کشت … و جنایاتی را انجام داد که چون به اطلاع رسول خدا - صلی الله علیه و آله – رسید

دست به درگاه خدای تعالی بلند کرد و سه بار گفت:

«اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالد …» (20) خدایا من از کار خالد به درگاه تو بیزاری میجویم … و پس از آن امیر المؤمنین علیه السلام را برای جبران کار خالد فرستاد و خون بهای کشتگان و بهای اموالشان را که خالد از بین برده بود همه را پرداخت …! حالا در اینجا ما باید بگوئیم که خود رسول خدا هم برخلاف اجماع مسلمین عمل کرده …! و از آقای ابن حجر می پرسیم آیا شما معتقدید که این اجماع ادعائی شما قرآن کریم را نیز تخصیص میزند که میفرماید:

و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعد له عذابا عظیما (سوره نساء آیه 92) یعنی - هر کس مؤمنی را عمدا بکشد کیفرش دوزخ است که در آن مخلد است و خشم خدا بر او است و خدا او را لعنت کرده و عذاب بزرگی برای او مهیا کرده است! و آیا این معاویه را که شما به خاطر تطهیر او این ادعای زور را کرده و این حرف نادرست را زده اید با آن همه مؤمنین بزرگی که به قتل رساند و عمدا آنها را کشت همچون عمار یاسر و اویس قرنی و عمرو بن حمق خزاعی و مالک اشتر و هزاران مؤمن دیگری که در جنگ صفین و دیگر جاها به قتل رسانید … با این اجماع ادعائی میتوانید از حکم این آیه خارج کرده و غضب و لعنت خدا و آتش دوزخ و عذاب عظیم را از او دور کنید …؟ و آیا

آن کسانی را که در جنگهای احد و خیبر و حنین و دیگر جنگهای صدر اسلام از برابر دشمنان اسلام گریختند و بر طبق آیه شریفه:

یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار، و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئه فقد باء بغضب من الله و ماواه جهنم و بئس المصیر (سوره انفال آیه 16 - 17) - ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که کافران را در حال تعرض و تهاجم (در جنگ) دیدار کردید بدانها پشت نکنید و نگریزید، و هر کس بدانها پشت کند - جز آنکه روی مصالحی حمله انحرافی کند یا در صدد یاری دادن به گروه دیگری باشند و گرنه بخشم خدا برگشته و جایگاهش دوزخ است و بد منزلگاهی است. اهل جهنم و مورد غضب الهی هستند:

با این گفتار بی دلیل و نامربوط میتوانید تطهیر کنید؟ آیا ما حرف خدا را قبول کنیم و این گونه افراد را، جهنمی بدانیم؟ یا حرف ابن حجر عسقلانی را و آنها را پاک و پاکیزه و عادل و بهشتی …!؟ مگر خود پیغمبر نفرمود در روز قیامت که میشود من در کنار حوض کوثر ایستاده ام که جمعی از اصحاب مرا میآورند ولی مانع نزدیک شدن آنها به من میشوند و آنها را دستگیر نموده و برای عذاب میبرند و من میگویم خدایا اینان اصحاب منند!! و خدای تعالی میفرماید:

تو نمیدانی که اینان بعد از توجه کردند؟! اینان بعد از تو مرتد شده و به قهقری برگشتند و حوادث ناگواری ایجاد کردند! و این هم متن حدیث که بخاری در چند جا از کتاب صحیح

خود و مسلم در صحیح خود و احمد بن حنبل در مسند و دیگران با مختصر اختلافی نقل کرده اند، و ما متن یکی از روایات صحیح بخاری را انتخاب می کنیم، و زحمت پیدا کردن حدیثهای دیگر را خودتان بکشید:

«… عن ابی هریره عن النبی - صلی الله علیه و آله –

قال:

یرد علی یوم القیامه رهط من اصحابی فیجلون عن الحوض فاقول:

یا رب اصحابی؟

فیقول:

انک لا علم لک بما احدثوا بعدک، انهم ارتدوا علی ادبارهم القهقری …» (21) ابو هریره از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - روایت کرده که فرمود:

در روز قیامت گروهی از اصحاب من بر من در آیند ولی آنها را از حوض کوثر دور کنند، من (روی علاقه به آنها)

میگویم:

پروردگارا اینان اصحاب منند؟ خدای تعالی گوید:

تو نمیدانی اینها بعد از تو چه کردند، اینان به پشت های خود و به قهقری باز گشته و مرتد شدند! و از این گفتار معلوم میشود که در میان همان صحابه پیغمبر کسانی بودند که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله مرتد شده و از دین خارج شدند، حالا ما نمی دانیم در باره آنها با گفتار علیه آقای عسقلانی چه موضعی بگیریم؟! و بهتر آن است که این بحث را با سخن امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه که جامعترین کلمات را در این باب فرموده خاتمه دهیم که می فرماید:

ان فی ایدی الناس حقا و باطلا. و صدقا و کذبا. و ناسخا و منسوخا و عاما و خاصا. و محکما و متشابها. و حفظا و وهما.

و لقد کذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علی عهده حتی قام

خطیبا فقال:

«من کذب علی متعمدا فلیتبوا مقعده من النار».

و انما اتاک بالحدیث اربعه رجال لیس لهم خامس:

رجل منافق مظهر للایمان، متصنع بالاسلام لا یتاثم و لا یتحرج، یکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله متعمدا، فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله، و لکنهم قالوا صاحب رسول الله صلی الله علیه و آله رای و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله، و قد اخبرک الله عن المنافقین بما اخبرک، و وصفهم بما وصفهم به لک، ثم بقوا بعده علیه و آله السلام فتقربوا الی ائمه الضلاله و الدعاه الی النار بالزور و البهتان، فولوهم الاعمال و جعلوهم حکاما علی رقاب الناس، و اکلوا به هم الدنیا.

و انما الناس مع الملوک و الدنیا الا من عصم الله فهو احد الاربعه. و رجل سمع من رسول الله شیئا لم یحفظه علی وجهه فوهم فیه و لم یتعمد کذبا فهو فی یدیه و یرویه و یعمل به و یقول انا سمعته من رسول الله صلی الله علیه و آله، فلو علم المسلمون انه و هم فیه لم یقبلوه منه، و لو علم هو انه کذلک لرفضه. رجل ثالث سمع من رسول الله صلی الله علیه و آله شیئا یامربه ثم نهی عنه و هو لا یعلم، او سمعه ینهی عن شیء ثم امر به و هولا یعلم، فحفظ المنسوخ و لم یحفظ الناسخ، فلو علم انه منسوخ لرفضه، و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه.

و آخر رابع لم یکذب علی الله و لا علی رسوله، مبغض للکذب خوفا من الله و تعظیما لرسول الله صلی الله علیه

و آله و لم یهم، بل حفظ ما سمع علی وجهه، فجاء به علی ما سمعه لم یزد فیه و لم ینقص منه، فحفظ الناسخ فعمل به، و حفظ المنسوخ فجنب عنه، و عرف الخاص و العام فوضع کل شیء موضعه، و عرف المتشابه و محکمه. و قد کان یکون من رسول الله صلی الله علیه و آله الکلام له وجهان:

فکلام خاص و کلام عام، فیسمعه من لا یعرف ما عنی الله به، و لا ما عنی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، فیحمله السامع و یوجهه علی غیر معرفه بمعناه و ما قصد به و ما خرج من اجله. و لیس کل اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من کان یساله و یستفهمه حتی ان کانوا لیحبون ان یجیء الاعرابی و الطاریء فیساله علیه السلام حتی یسمعوا. و کان لا یمر بی من ذلک شیء الا سالت عنه و حفظته فهذه وجوه ما علیه الناس فی اختلافهم و عللهم فی روایاتهم. (22) و طبق گفته سید رضی (ره) این سخنان را امیر مؤمنان هنگامی بیان فرمود که شخصی از آن بزرگوار در مورد خبرهای جعلی و اختلافی که در احادیث موجود در دست مردم دیده میشود پرسش کرد و امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:

در میان احادیثی که در دست مردم است حق هست، باطل نیز هست، راست هست، دروغ هم هست، ناسخ هست، و منسوخ نیز هست، عام هست، خاص نیز هست، محکم هست، متشابه نیز هست، حفظ (و مصون از خطا و اشتباه) هست، موهوم هم هست. و به راستی که در زمان رسول

خدا - صلی الله علیه و آله – آنقدر دروغ بر پیغمبر بستند که آن حضرت ایستاده سخنرانی کردو فرمود:

کسی که عمدا بر من دروغ به بندد، باید برای خود جایگاهی در آتش دوزخ فراهم کند (و جایگاه او دوزخ است). امیر المؤمنین علیه السلام سپس فرمود:

و جز این نیست که حدیث را چهار گونه از مردم برای تو آورده و نقل میکنند که پنجمی ندارند:

1 - مرد منافقی که تظاهر به ایمان میکند و اسلام او ساختگی است پرهیزی و باکی از گناه ندارد، و عمدا به رسول خدا دروغ می بندد، و اگر مردم میدانستند که او منافق و دروغگو است سخنش را نمی پذیرفتند و گفتارش را تصدیق نمیکردند، ولی مردم میگویند:

او صحابی رسول خدا است که آن حضرت را دیده و از او شنیده و فرا گرفته است، و روی همین باور (غلط) گفتارش را میگیرند و می پذیرند!! در صورتی که خدا وضع منافقان را به تو خبر داده و توصیف آنها را برای تو کرده است. و همین افراد پس از رسول خدا ماندند، و به دربار زمامداران گمراهی و آنها که مردم را با زور و بهتان به سوی آتش دوزخ خواندند (مانند معاویه و دیگران) تقرب جستند، و آنها نیز این افراد را بر سر کارها گماردند، و بر گردن مردم سوار کرده و (به جان و مال مردم) حاکم کردند، و به کمک آنها دنیا را خوردند. (23) و مردم نیز (همیشه) به دنبال زمامداران و (مادیات) دنیا هستند مگر آن کس را که خدای یکتا نگهداری کند! این یکی از چهار دسته:

2 - دوم مردی است که چیزی

از رسول خدا شنیده ولی آنطور که باید و شاید آن را حفظ نکرده و در آنچه شنیده اشتباه کرده (و روی همان اشتباه حدیث را نقل میکند) و از روی عمد دروغ نمی گوید، و این شخص نیز همان (حدیث اشتباهی) در نزد او است و همان را روایت میکند و بدان عمل میکند و میگوید:

من آن را از رسول خدا شنیدم. و اگر مسلمانان بدانند که وی (در نقل حدیث) اشتباه کرده از او نمی پذیرند، و خود او نیز اگر بداند که اشتباه است آن را به یک سو می اندازد (و از رسول خدا نقل نکرده و بدان عمل نمی کند).

3 - مرد سوم کسی است که از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شنیده است که به چیزی دستور داده (و همان را شنیده) و سپس رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از همان چیز نهی کرده ولی این شخص آن نهی را خبر ندارد (فقط همان امر و دستور را شنیده و نقل می کند). و یا از آن حضرت شنیده که از چیزی نهی فرموده (و تنها همان نهی را شنیده) سپس رسول خدا بدان امر فرموده ولی او نمیداند (و از امر اطلاعی ندارد) و از این رو این شخص منسوخ (یعنی همان امر و نهی و حکم قبلی را) حفظ کرده و از آن خبر دارد ولی ناسخ (یعنی نهی و امر بعدی) را حفظ نکرده (چون خبر نداشته) و اگر میدانست که آن نسخ شده (و دیگر قابل عمل و نقل نیست) آن را به یک سو می انداخت، و مسلمانان نیز که از او

می شنوند اگر میدانستند که آن حکم نسخ شده آن را ترک میکردند (و عمل نمیکردند)!

4 - و چهارمین نفر کسی است که بر خدا و رسول او دروغ نمی بندد، و از ترس خدا و احترام پیامبرش دروغ را مبغوض دارد و در نقل حدیث نیز اشتباه نمی کند بلکه همانگونه که شنیده با تمام خصوصیات آن را حفظ کرده، و به همانگونه نیز که شنیده است صحیح نقل میکند نه در آن زیاد میکند و نه چیزی از آن کم می کند، ناسخ را حفظ کرده و بدان عمل نموده، و منسوخ را نیز حفظ کرده و از آن پرهیز نموده، حکم خاص و عام را به خوبی شناخته و هر یک را در جای خود نهاده، و به متشابه و محکم نیز آشنائی پیدا کرده و شناخته است … و گاه میشد که از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - (روی مقتضیات زمان و مکان) سخنی صادر میشد که دو چهره و دو صورت داشت (ولی در ظاهر یک چیز دیده میشد) سخنی که مخصوص (به جائی و زمانی) بود، و سخنی که عمومیت داشت، و کسی که در این باره شناختی نداشت آن را می شنید و بدون توجه به معنا و منظور اصلی آن را به معنای دیگری که خود فهمیده بود حمل و توجیه میکرد. و همه اصحاب رسول خدا چنان نبودند که هر چه را می پرسیدند معنای آن را نیز بدانگونه که هست بفهمند (بلکه همین اندازه دل خوش بودند که چیزی را از پیغمبر شنیده و یا بشنوند) تا جائی که دوست می داشتند یک مرد بادیه نشین و یا

رهگذری بیاید و از آن حضرت چیزی بپرسد و آنها بشنوند (و بدون توجه به جهات و به مسائل دیگر بروند و آن را از آن حضرت نقل کنند). ولی من چنان بودم که در این باب چیزی بر من نگذشت جز آنکه از آن حضرت می پرسیدم و آن را حفظ و ضبط میکردم! و این بود جهات و علل اختلاف در روایات مردم.

پی نوشتها

1 - اقرب الموارد «حرف الالف».

یعنی ابابیل به معنای گروه ها، جمعی است که مفرد ندارد و برخی گفته اند:

مفرد آن «ابول» است.

2 - تاریخ تمدن - ترجمه سید هاشم حسینی ص 114.

3 - و در برخی از تفاسیر نیز روایت شده که این آیه در شان برخی از زوجات رسول

خدا نازل شد که به ماریه قبطیه تهمت زنا زده بود و ابراهیم فرزند رسول خدا را فرزند جریح قبطی خوانده بود به شرحی که در بحار الانوار ج 79 ص 103 آمده است.

4 - الموفقیات ص 577 و مروج الذهب ج 3 ص 454 و شرح ابن ابی الحدید ج 5 ص 129 - 130.

5 - شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 358.

6 - سوره بقره - آیه 204.

7 - سوره بقره - آیه 207.

8 - النصایح الکافیه ص 72 - 73.

الصحیح من السیره ج 2 ص 284 - 285.

9 - مروج الذهب ج 3 ص 216.

و الحور العین ص 190 بهج الصباغه ج 5 ص 339.

10 - النصایح الکافیه ص 81.

البدایه و النهایه ج 9 ص 131.

شرح ابن ابی الحدید ج 15 ص 242.

11 - عقد الفرید اندلسی ج 2 ص 354.

12 - الاغانی ج 19 ص 60.

13 - سوره

ابراهیم آیه 15.

14 - متن عبارت باب 5 کتاب «المنتقی فی مولود المصطفی» که در بحار (ج 19 ص 133) نقل شده در حوادث سال اول هجرت این گونه است:

«و فیها مات من المشرکین العاص بن وائل و الولید بن المغیره بمکه و روی من الشعبی قال:

لما حضر الولید بن المغیره جزع،

فقال له ابوجهل:

یا عم ما یجزعک قال:

و الله ما بی جزع من الموت ولکنی اخاف ان یظهر دین ابن ابی کبشه بمکه.

فقال ابو سفیان

لا تخف انا ضامن ان لا یظهر».

15 - الامام علی بن ابی طالب نوشته عبد الفتاح عبد المقصود ج 1 ص 467.

16 - قاموس الرجال ج 10 ص 89 - نقل از ابن ابی الحدید.

17 - و در نقل دیگری است که از عایشه چهل هزار حدیث نقل شده و آن شاعر عرب نیز در این باره گفته است:

«سمعت اربعین الف حدیث و من الذکر …»

18 - شذرات الذهب ج 1 ص 63.

19 - و جالب این است که خود اینان در جائی که ابو هریره به نفعشان چیزی نمی گفت همین ایراد را به او می کردند که از تاریخ ابن عساکر نقل شده که در داستان شهادت حسن بن - علی علیه السلام ابو هریره حدیثی در فضیلت امام حسن نقل کرده و مروان بن حکم در مقام رد او گفت:

«انک و الله اکثرت علی رسول الله فلا نسمع منک ما تقول! … و لقد جئت من جبال دوس قبل وفاه رسول الله بیسیر …».

20 - صحیح بخاری (کتاب بدء الخلق، باب بعث النبی خالد بن الولید الی بنی جذیمه)

صحیح نسائی ج 2 باب الرد علی الحاکم اذا قضی بغیر الحق.

و

مسند احمد بن حنبل ج 2 ص 150.

طبقات ابن سعد ج 2 قسم 1 ص 106 و اسد الغابه ج 2 ص 102.

کنز العمال ج 2 ص 420. و غیره

21 - صحیح بخاری (فی الرقاق باب فی الحوض) مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 384 و 402 …

22 - نهج البلاغه خطبه 208.

23 - با توجه بدانچه در پیش گفتیم بهترین و کوتاهترین و در عین حال رساترین عبارتها را امام علیه السلام در این باب بیان فرموده و کسی که سرگذشت معاویه و دیگران را بخواند به خوبی به سخنان امام علیه السلام واقف گردد.

قسمت دوم

داستان ولادت

و اینک در بحث اصلی خود یعنی تاریخ تحلیلی اسلام وارد می شویم، و در آغاز بحثی داریم در باره نسب رسول خدا و اجداد آن بزرگوار:

نسب رسول خدا صلی الله علیه و آله

اجداد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به گونه ای که اهل تاریخ ذکر کرده اند تا ابراهیم علیه السلام حدود سی نفر و تا نوح پیغمبر قریب چهل نفر و تا آدم ابو البشر حدودا پنجاه نفر میباشند که از «عدنان» به بالا، هم در اسامی آنها و هم در عدد آنان اختلاف زیادی است، و هر که خواهد میتواند به کتاب های تاریخی و کتابهای دیگری که در انساب تدوین شده مراجعه نمایند (1) و همه آن نامها را با اختلاف هائی که دارد ببیند و به همین علت نیز ما عدد آنها را «حدودا» گفتیم. و در چند حدیث از آن بزرگوار نقل شده که فرمود:

«اذا بلغ نسبی الی عدنان فامسکوا» یعنی - هنگامی که نسب من به عدنان رسید توقف کنید. و «عدنان» بیست و یکمین جد آن بزرگوار است که مورخین بدون اختلاف، نسب آن حضرت را تا به وی این گونه ذکر کرده اند:

«محمد» بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مره بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان … و همانگونه که گفته شد از عدنان ببالا تا برسد به حضرت آدم ابو البشر علیه السلام، هم در عدد و هم در نام آنها اختلاف فراوانی در روایات و تواریخ دیده می شود، و شاید

یکی از جهاتی هم که سبب شده تا رسول خدا - صلی الله علیه و آله - طبق این روایت دستور داده اند از ذکر بقیه آنها خود داری شود همین جهت باشد، و در حدیثی نیز از آن حضرت نقل شده که فرمود:

«کذب النسابون قال الله تعالی:

و قرونا بین ذلک کثیرا» (2) و بدین ترتیب آن حضرت در مقام تکذیب اهل انساب نیزبر آمده است.

مردان بزرگی در میان اجداد رسول خدا بوده اند

گذشته از پیمبران بزرگ الهی که در طول نسب رسول خدا و اجداد آن حضرت - صلی الله علیه و آله - دیده می شوند مانند اسماعیل، ابراهیم، نوح، ادریس، شیث و آدم علیهم السلام، در میان اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله تا عدنان نیز که ذکر شد مردان بزرگی دیده میشوند مانند:

عبد المطلب، هاشم، قصی بن کلاب، نضر بن کنانه، فهر بن مالک، و عدنان. که از نظر سیاسی و اجتماعی در جزیره العرب و شهر مکه هر کدام از بزرگترین شخصیتهای زمان خود بودند، و بدون دستور و نظر آنها کاری انجام نمی شد. و ما به طور اختصار در بخش «نسب رسول خدا» در تاریخ زندگانی آن حضرت قسمتی از آنها را تدوین کرده (3) و نوشته ایم. که چون ذکر آنها در بحث تحلیلی مادر تاریخ اسلام ارتباط چندانی ندارد از نقل آن خود داری میشود، فقط یکی دو مطلب هست که در باره اجداد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - باید مورد بحث قرار گیرد و از آن جمله بحث زیر است که جمع بسیاری از علماء اسلام و مورخین گفته اند:

اجداد رسول خدا همگی موحد بوده اند

ملا محمد باقر مجلسی (ره) در بحار الانوار فرموده:

«اتفقت الامامیه رضوان الله علیهم علی ان والدی الرسول و کل اجداده الی آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین، اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین، و لعل بعضهم لم یظهر الاسلام لتقیه او لمصلحه دینیه» (4) یعنی - شیعه امامیه متفقا گفته اند که پدر و مادر رسول خدا و همه اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگی مسلمان (و معتقد به خدای یکتا)

بوده و بلکه از «صدیقین» بوده اند که یا پیامبر مرسل و یا از اوصیاء معصومین بوده اند، و شاید برخی از ایشان به خاطر تقیه یا مصالح دینی دیگری اسلام خود را اظهار نکرده اند و شیخ طبرسی (ره) در مجمع البیان در مورد «آزر» که در قرآن به عنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:

«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه، او کان عمه من حیث صح عندهم ان آباء النبی - صلی الله علیه و آله - الی آدم کلهم کانوا موحدین، و اجمعت الطائفه علی ذلک …» (5) یعنی - اصحاب ما - علماء شیعه - گفته اند که «آزر» جد مادری ابراهیم علیه السلام و یا عموی آن حضرت بوده چون این مطلب نزد آنها ثابت شده که پدران رسول خدا - صلی الله علیه و آله - تا آدم همه شان موحد بوده اند، و طائفه شیعه بر این مطلب اجماع دارند … و چنانچه مشاهده می کنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعه ادعای اجماع و اتفاق بر این مطلب شده و بلکه این مطلب نزد دانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازی در تفسیر خود گوید: (6) یعنی - شیعه گفته اند که احدی از پدران رسول خدا و اجداد آن حضرت کافر نبوده اند … و از اینکه به طور عموم این مطلب را به شیعه نسبت میدهد چنین استفاده میشود، که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعه بوده همانگونه که از مرحوم مجلسی و شیخ طبرسی نقل کردیم.

و اما دانشمندان اهل سنت

ولی در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادی است، و جمعی از آنها مانند سیوطی

و برخی دیگر همانند شیعه عقیده دارند که پدر و مادر رسول خدا و اجداد آن حضرت همگی موحد بوده اند، و به خصوص سیوطی در این باره به طور تفصیل سخن گفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (7)، و جمعی نیز آنها را و حتی عبدالله پدر آن حضرت را کافر و مشرک دانسته اند (8)

برخی از دلیل های نقلی بر این مطلب

و گاهی دیده می شود که برای این مطلب به این آیه شریفه نیز استدلال شده که خدای تعالی فرموده:

«و توکل علی العزیز الرحیم، الذی یراک حین تقوم، و تقلبک فی الساجدین …» (9) و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن، آن خدائی که تو رادر هنگامی که به نماز می ایستی می بیند، و به کشتنت در میان سجده کنندگان، که بر طبق پاره ای روایات و استدلال برخی از اهل تفسیر آمده که منظور از «تقلب در میان ساجدان» دوران تحول رسول خدا از صلبهای شامخ و رحمهای پاک است، و از این آیه استفاده میشود که اجداد آن بزرگوار همگی موحد و ساجد درپیشگاه خدای تعالی بوده اند و روایتی هم در این باره از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نقل شده که فرمود:

«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات» (10) یعنی پیوسته من منتقل شدم از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک … و در روایتی نیز که در مجمع البیان طبرسی (ره) پس از عبارتی که قبلا ذکر شد آمده این گونه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«… لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطاهرین الی ارحام المطهرات، حتی اخرجنی فی

عالمکم هذا، لم یدنسنی بدنس الجاهلیه».

یعنی پیوسته خداوند مرا از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک منتقل کرد تا وقتی که در این عالم شما وارد کرد و به چرکیهای جاهلیت آلوده ام نکرد.

و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله نظیر همین عبارت را میخوانیم:

«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره، لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها» ولی باید گفت:

اثبات این مطلب از روی این تفسیر و روایت کار دشواری است زیرا این اثبات، فرع بر صحت روایاتی است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع بر صحت این روایت نبوی است که اثبات آن نیز مشکل و قابل خدشه است چنانچه منظور از صلبهای طاهر و رحمهای مطهره نیز ممکن است پاکی و طهارت مولد در برابر ازدواجهای ناصحیح و شبهه ناک و سفاح زمان جاهلیت باشد، و از تعبیر «دنس جاهلیت» نیز ظاهرا همین معنی استفاده می شود (11)، و بنابراین مهم برای ما در اینجا، همان اجماع و اتفاقی است که در گفتار علمای اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.

پاره ای اشکالات بر این مطلب

یکی از اشکالهائی که بر این مطلب شده این اشکال است که چگونه مردان موحدی مانند عبدالمطلب و قصی بن کلاب نام فرزندان خود را عبد مناف، و عبد العزی گذارده اند … (12) و چنانچه میدانیم «مناف» و «عزی» نام دو بت بوده است؟ ولی با توجه به اینکه مسئله نامگذاری در گذشته و بلکه هم اکنون نیز غالبا به دست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگ قبیله و

یا دیگران انجام میشده و در بسیاری از موارد پدران چندان دخالتی نداشته اند، و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر برای فرزند نامی انتخاب کرده اند ولی همان فرزند در میان مردم به نام دیگری مشهور شده و همان نام مشهور روی او مانده است، چنانچه در باره خود عبدالمطلب آمده است که نامش «شیبه الحمد» بود (13) ولی چون در وقت ورود به مکه پشت سر عمویش مطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است که او را از یثرب خریداری کرده و به مکه آورده است – به شرحی که در زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشته ایم - (14) و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلی او «مغیره» بوده ولی مادر و یا کسان او نامش را «عبد مناف» گذارده اند و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام، و با همه سفارشهائی که در باره نام گذاری و اهمیت آن از طریق ائمه بزرگوار و رهبران الهی شده است می بینیم هنوز در مسئله نام گذاری دقت نمی شود، و روی چشم و هم چشمی و رسوم و سنتهای محلی، و به تعبیر ساده نامهای «من در آوری» نامهای بی معنی و غلطی مثل «شمس علی» و «چراغ علی» و «زلف علی» و امثال آنها روی فرزندان خود می گذارند که بدون توجه به معنی آنها این نامها را روی بچه ها نهاده اند …

اشکالی دیگر

باری این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقت خود و شما را روی جواب آن زیاد بگیریم، و در اینجا اشکال دیگری است که

لازم است قدری روی آن بحث و تحقیق شود و آن این اشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاق است. زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم - که یکی از اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله است - «آزر» ذکر شده و او به صریح آیات قرآنی مرد بت پرستی بوده که ابراهیم پیوسته با او در این باره محاجه میکرد.

بحث در باره «آزر» و ارتباط او با ابراهیم خلیل علیه السلام

این اشکال را با توضیح بیشتری این گونه طرح کرده اند که در قرآن کریم در چند جا نام «آزر» بت پرست و طرفدار بت به عنوان پدر ابراهیم، و در برخی از جاها نام پدر ابراهیم به عنوان شخص بت پرست و مدافع بت پرستی که ابراهیم را در مبارزه اش با این مرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات: «و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهه، انی اراک و قومک فی ضلال مبین» (15) «و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا، اذ قال لابیه یا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا» (16) (17) که پدر ابراهیم علیه السلام را - که در یکجا یعنی در همان (18) سوره انعام نامش را «آزر» ذکر کرده است - به عنوان مردی بت پرست، و طرفدار بت نام برده، و بلکه در سوره مریم به دنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده که با او به محاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنش و تهدید کرده و میگوید:

(19) اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام

از اجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامی بت پرستی بوده چگونه پاسخ میدهید؟ جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکه زبانهای دیگر که یکی از آنها هم زبان فارسی خودمان است لفظ «اب» و «پدر» همانگونه که به پدر صلبی گفته میشود، به سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس که نوعی حق تربیت و سرپرستی انسان را داشته باشد اطلاق می شود، چنانچه از آنطرف لفظ «ابن» و «پسر» نیز هم بر پسر صلبی گفته می شود، و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس که بنوعی تحت تکفل و تربیت انسان باشد.

در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقت مرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:

پس از من چه چیز را می پرستید؟

«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق …» (20)

گفتند:

ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را می پرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتی که اسماعیل عموی یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده. و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسی علیه السلام را از ذریه و پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتی که نسبت آن حضرت از طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،

آنجا که فرماید:

«و من ذریته داود و سلیمان …» تا آنجا که فرماید «… و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس» (21) و بدانچه گفته شد باید این مطلب را نیز اضافه کرد که بنا به گفته اهل تاریخ میان اهل انساب

اختلافی نیست در اینکه نام پدر ابراهیم «تارخ» به خاء معجمه، و یا «تارح» به حاء مهمله بوده است (22)، چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را «تارخ» ذکر کرده (23) و از اثبات الوصیه مسعودی نقل شده که گفته است:

آزر جد مادری ابراهیم و منجم نمرود بود، و پدر ابراهیم نامش تارخ بود که در هنگام کودکی ابراهیم، وی از دنیا رفت و ابراهیم تحت سرپرستی «آزر» جد مادری خود قرار گرفت (24). و مرحوم استاد علامه طباطبائی در این باره استدلال جالبی از روی خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده است که طبق آیات قرآن کریم «آزر» پدر صلبی ابراهیم نبوده و پدر صلبی او شخص دیگری بوده که از او تعبیر به «والد» شده است، و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام این گونه است که فرموده:

دقت و تدبر در آیات کریمه ای که در باره حضرت ابراهیم علیه السلام و داستانهای آن حضرت در قرآن آمده انسان را به این مطلب راهنمائی می کند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردی روبرو میشود که قرآن میگوید وی پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرار داشته که او دست از بت پرستی بردارد و از مرام توحید پیروی کند، و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستور هجرت و دوری از وی را داده است. (25) ابراهیم علیه السلام که چنان می بیند به او درود فرستاده و وعده آمرزش خواهی و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد، و به دنبال آن از آزر و

قوم او اعتزال جسته و دوری می گزیند، زیرا که به دنبال همان آیات فوق (سوره مریم) است که میفرماید:

… قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بی حفیا، و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسی ان لا اکون بدعاء ربی شقیا (26)

و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه است بر اینکه این وعده استغفار در دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه به حال کفر از دنیا برود آنگاه خدای تعالی در سوره شعراء (آیه 89) حکایت میکند که ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و برای آزر استغفار کرده آنجا که در مقام دعای به درگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:

«… و اغفر لابی انه کان من الضالین …»

و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود … و از لفظ «کان» که در این آیه است معلوم می شود که این دعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دوری گزیدن و هجرت از وی انجام گرفته، و این هم به خاطر وفای به وعده ای بوده که داده بود، چنانچه خدای تعالی نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:

ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولی قربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم، و ما کان استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعده وعدها ایاه فلما تبین له انه عدو لله تبرا منه … (27) که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمی توانند برای مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند … و استغفار ابراهیم نیز برای پدرش به خاطر

وعده ای بود که بدو داده بود، و چون برای او معلوم شد که وی دشمن خدا است از او بیزاری جست … و سیاق آیه گواهی دهد که این دعاء و بیزاری جستن همه در دنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت … و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام به سرزمین مقدس بوده، و سپس خدای تعالی عزم ابراهیم علیه السلام را بر مهاجرت به سرزمین مقدس (بیت المقدس) نقل فرموده که گوید:

فارادوا به کیدا فجعلنا هم الاسفلین، و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین، رب هب لی من الصالحین (28) که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و به دنبال آن دعای آن حضرت را برای روزی فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده … و سپس در جای دیگر داستان ورود آن حضرت را به سرزمین مقدس و دارا شدن وی فرزندان صالحی را همچون اسحاق و یعقوب نقل فرموده و گوید:

… و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین، و نجیناه و لوطا الی الارض التی بارکنا فیها للعالمین، و وهبنا له اسحاق و یعقوب نافله و کلا جعلنا صالحین (29) و در جای دیگر گوید:

فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوب و کلا جعلنا نبیا (30) و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح و سکونت وی در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعای آن حضرت را در مکه و در پایان عمر این گونه نقل می کند:

و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا … (31) تا آنجا که گوید:

الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر

اسماعیل و اسحاق … - و در پایان همین آیات بالاخره فرماید:

ربنا اغفر لی و لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (32) که در اینجا می بینیم بعد از آن بیزاری جستن و تبری از پدرش «آزر» باز هم برای پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به «والدی» شده است برای روز جزا طلب آمرزش و استغفار می کند، و از روی هم رفته همه آیاتی که ذکر شد «والد» در این آیه با قرائنی که در کار است پدر صلبی و واقعی ابراهیم علیه السلام بوده و او شخص دیگری غیر از «آزر» بوده، و لطف مطلب در همان تعبیر به «والد» است که معمولا به پدر صلبی اطلاق میشود، بر خلاف «اب» که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عمو و پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد …

و این بود خلاصه ای از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان (33) که چون برای بحث ما جالب بود در اینجا آوردیم، و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ «اب» و «والد» فرق است، استعمال و اطلاق لفظ «اب» و مشتقات آن دائره وسیعی دارد که بر پدر و دیگران همانگونه که گفته شد اطلاق می گردد، ولی لفظ «والد» و مشتقات آن مانند «ولد» و «والده» و «مولود» این گونه نیست، و «والد» معمولا بر پدر صلبی اطلاق میگردد، چنانچه «ولد» بر فرزند صلبی، و «والده» بر مادر حقیقی اطلاق میگردد.

پی نوشتها

1 - برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتاب مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 106 - 107 و بحارالانوار ج 15 ص 104 -

108

و تاریخ یعقوبی ج 2 ص 97 و سیره ابن هشام ج 1 ص 1 و 2 و مروج الذهب ج 2 ص 272 و تاریخ طبری ج 2 ص 29 و کتابهای دیگر مراجعه کنید.

2 - مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 107

3 - به زندگانی رسول خدا که بقلم نگارنده نوشته شده (بخش اول ص 2 - 34) مراجعه نمائید.

4 - بحار الانوار ج 15 ص 117.

5 - مجمع البیان ج 4 ص 322.

6 - مفاتیح الغیب ج 4 ص 103. و

7 - به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطی به بعد مراجعه شود.

8 - به تفسیر فخر رازی مراجعه شود.

9 - سوره شعراء 217 - 219.

10 - بحار الانوار ج 15 ص 118 (متن) و 119 (پاورقی)

11 - چنانچه در روایتی نیز که از دلائل النبوه بیهقی نقل شده (پاورقی ج 15 بحار الانوار ص 119) این گونه است که فرمود:

«ما افترق الناس فرقتین الا جعلنی الله فی خیرهما، فاخرجت من بین ابوی فلم یصبنی شیء من عهد الجاهلیه، و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتی انتهیت الی ابی و امی …»

که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.

12 - بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابولهب عبد العزی بوده، و نام ابوطالب هم مطابق روایتی عبد مناف بوده که عبدالمطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا - و یتیم عبدالله - را بدو کرده و میگوید:

اوصیک یا عبد مناف بعدی به موحد بعد ابیه فرد

13 - معنای «شیبه الحمد» را ما در زندگانی رسول خدا ص 13 -

در پاورقی - نقل کرده ایم.

14 - زندگانی رسول خدا صفحه 14.

15 - سوره انعام آیه 74 یعنی و هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت:

آیا بتان را برای خود خدا و معبود گرفته ای، به راستی که من تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می بینیم.

16 - سوره مریم آیه 41 - 42، یعنی ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود، آنگاه که به پدرش گفت چرا می پرستی چیزی را که نمی شنود و نمی بیند و بی نیاز نمی کند تو را چیزی.

17 - سوره شعراء آیه 69 - 71 یعنی بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامی که به پدرش و قوم او گفت چه می پرستید؟

گفتند:

بتها را می پرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.

18 - مانند آیه 52 سوره انبیاء، و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.

19 - سوره مریم آیه 46 یعنی گفت:

ای ابراهیم آیا از معبودان من روگردانی؟ اگر دست بر نداری تو را سنگسار کرده و سالهای بسیار از من دوری کن.

20 - سوره بقره آیه 133

21 - سوره انعام آیه 83 - 84.

یعنی و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان … و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس.

22 - بحار الانوار ج 12 ص 48.

23 - المیزان ج 7 ص 168.

24 - پاورقی بحار الانوار ج 12 ص 49.

25 - آیات سوره مریم (45 - 49)

26 - سوره مریم آیه 48.

27 - سوره توبه آیه 114.

28 - سوره صافات آیه 100

29 - سوره انبیاء آیه 72.

30 - سوره مریم آیه 49.

31 - سوره بقره آیه 126.

32 - سوره ابراهیم آیات 31 - 41.

33

- المیزان ج 7 ص 168 - 171.

قسمت سوم

داستان نذر عبد المطلب

از جمله مطالبی که در مورد اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد، داستان نذر عبدالمطلب و ذبح عبدالله و حدیث «انا ابن الذبیحین» است که از نظر ثبوت و اثبات و نیز کیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته، و ما در اینجا نیز به طور اجمال می گوئیم.

اصل حدیث «انا ابن الذبیحین» که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده در کتابهای محدثین شیعه و اهل سنت آمده است. مانند کتاب عیون الاخبار و خصال صدوق «ره» و تفسیر علی بن ابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازی (1) و منظور از ذبیح اول، عموما گفته اند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده، و منظور از «ذبیح» دوم نیز را گفته اند «عبد الله» پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است.

و داستان ذبح عبدالله را نیز بسیاری از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافی در کتابهای خود آورده اند (2) و داستان - که خود در کتاب زندگانی پیغمبر اسلام برشته تحریر در آورده ایم - از اینجا شروع می شود که سالها قبل از ریاست اجداد رسول خدا در مکه دو قبیله به نام جرهم و خزاعه در آنجا حکومت داشتند که نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعه آنها را بیرون کرده و خود در مکه به حکومت رسیدند.

و آخرین کسی که از طایفه جرهم در مکه حکومت داشت و در جنگ با خزاعه شکست خورد شخصی بود به نام عمرو بن حارث که چون دید نمی تواند در برابر خزاعه مقاومت کند و به زودی

شکست خواهند خورد به منظور حفظ اموال کعبه از دستبرد دیگران به درون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایای نفیسی راکه برای کعبه آورده بودند و از آن جمله دو آهوی طلائی و مقداری شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و به درون چاه زمزم ریخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخی گفته اند:

حجر الاسود را نیز از جای خود برکند و با همان هدایا در چاه زمزم دفن کرد، و سپس به سوی یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپری کرد.

این جریان گذشت و در زمان حکومت خزاعه و پس از آن نیز در حکومت اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی از جای زمزم و محل دفن هدایا اطلاعی نداشت و با اینکه افراد زیادی از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا کردن جای آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بدان دست نیافتند و به ناچار چاه های زیادی در شهر مکه و خارج آن برای سقایت حاجیان و مردم دیگر حفر کردند و مورد استفاده آنان بود. عبدالمطلب نیز پیوسته در فکر بود تا بوسیله ای بلکه بتواند جای چاه را پیدا کند و آن را حفر نموده این افتخار را نصیب خود گرداند، تا اینکه روزی در کنار خانه کعبه خوابیده بود که در خواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند، و این خواب همچنان دو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نیز مطلع گردید و تصمیم به حفر آن گرفت. روزی که می خواست اقدام به این

کار کند تنها پسر خود راکه در آن وقت داشت و نامش «حارث» بود همراه خود برداشته و کلنگی به دست گرفت و به کنار خانه آمده شروع به کندن چاه کرد. قریش که از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:

این چاهی است که نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگی نسب بدو می رسانیم و فرزندان اوئیم، از این رو ما را نیز در این کار شریک گردان، عبدالمطلب پیشنهاد آنان را نپذیرفته و گفت:

این ماموریتی است که تنها به من داده شده و من کسی رادر آن شریک نمی کنم، قریش به این سخن قانع نشده و در گفتار خود پافشاری کردند تا بر طبق روایتی طرفین، حکمیت زن کاهنه ای را که از قبیله بنی سعد بود و در کوه های شام مسکن داشت، پذیرفتند و قرار شد به نزد او بروند و هر چه او حکم کرد گردن نهند، و به همین منظور روز دیگر به سوی شام حرکت کردند و در راه به بیابانی برخوردند که آب نبود و آبی هم که همراه داشتند تمام شد و نزدیک بود به هلاکت برسند که خداوند از زیر پای عبدالمطلب یا زیر پای شتر او چشمه آبی ظاهر کرد و همگی از آن آب خوردند و همین سبب شد که همراهان قرشی او مقام عبدالمطلب را گرامی داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت با وی دست بردارند و از رفتن به نزد زن کاهنه نیز منصرف گشته، به مکه باز گردند. و در روایت دیگری است که عبدالمطلب چون مخالفت قریش را دید به فرزندش حارث گفت:

اینان را از

من دور کن و خود به کار حفر چاه ادامه داد، قریش که تصمیم عبدالمطلب را در کار خود قطعی دیدند دست از مخالفت با او برداشته و عبدالمطلب زمزم را حفر کرد تا وقتی که به سنگ روی چاه رسید تکبیر گفت، و همچنان پائین رفت تا وقتی آن دو آهوی طلائی و شمشیر و زره و سایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را برای ساختن درهای کعبه و تزئینات آن صرف کرد، و از آن پس مردم مکه و حاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهره مند گشتند.

گویند:

عبدالمطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتی مخالفت قریش و اعتراض های ایشان را نسبت به خود دید و مشاهده کرد که برای دفاع خود تنها یک پسر بیش ندارد با خود نذر کرد که اگر خداوند ده پسر بدو عنایت کرد یکی از آنها را در راه خدا - و درکنار خانه کعبه - قربانی کند، و خدای تعالی این حاجت او را برآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا کرد که یکی از آنها همان حارث بن عبدالمطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:

حمزه، عبدالله، عباس، ابوطالب - که به گفته ابن هشام نامش عبد مناف بود - زبیر، حجل - که او را غیداق نیز می گفتند مقوم، ضرار، ابولهب.

داستان ذبح عبد الله

با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبدالمطلب به ده تن رسید، و در این وقت عبدالمطلب به یاد نذری که کرده بود افتاد، و از این رو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان رسانید. فرزندان اظهار کردند:

ما در

اختیار تو و تحت فرمان تو هستیم. عبدالمطلب که آمادگی آنها را برای انجام نذر خود مشاهده کرد آنان را به کنار خانه کعبه آورد، و برای انتخاب یکی از ایشان قرعه زد، و قرعه به نام عبدالله در آمد، که گویند:

عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.

در این هنگام عبدالمطلب دست عبدالله را گرفته و با دست دیگر کاردی بران برداشت و عبدالله را به جایگاه قربانی آورد تا درراه خدا قربانی نموده به نذر خود عمل کند. مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبدالمطلب پیش آمده و خواستند بوسیله ای جلوی عبدالمطلب را از این کار بگیرند ولی مشاهده کردند که وی تصمیم انجام آن را دارد، و از میان برادران عبدالله، ابوطالب به خاطر علاقه زیادی که به برادر داشت بیش از دیگران متاثر و نگران حال عبدالله بود تا جائی که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان! مرا به جای عبدالله بکش و او را رها کن! در این هنگام دائیهای عبدالله و سایر خویشان مادری او نیز پیش آمده و مانع قتل عبدالله شدند، جمعی از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبدالمطلب آمده و بدو گفتند:

تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستی و اگر دست به چنین کاری بزنی دیگران نیز از تو پیروی خواهند کرد و این به صورت سنتی در میان مردم در خواهد آمد. پاسخ عبدالمطلب نیز در برابر همگان این بود که نذری کرده ام و باید به نذر خود عمل نمایم. تا بالاخره پس از گفتگوی زیاد قرار بر این شد (3) که شتران چندی از شتران بسیاری

که عبدالمطلب داشت بیاورند و برای تعیین قربانی میان عبدالله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه به نام شتران در آمد آنها را به جای عبدالله قربانی کنند و اگر باز به نام عبدالله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند و همچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتی که به نام شتران در آید، عبدالمطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند باز دیدند به نام عبدالله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز دیدند قرعه به نام عبدالله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم به نام عبدالله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند و قرعه زدند و همچنان عبدالله در می آمد تا وقتی که عدد شتران به صد شتر رسید قرعه به نام شتران در آمد که در آن هنگام بانگ تکبیر و صدای هلهله زنان و مردان مکه به شادی بلند شد و همگی خوشحال شدند، اما عبدالمطلب قبول نکرده گفت:

من دو بار دیگر قرعه می زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند به نام شتران در آمد و عبدالمطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضی شده و عبدالله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانی کرده گوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند. و شیخ صدوق «ره» گذشته از اینکه این داستان را در کتاب عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده، در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال آن را در باب

احکام قرعه روایت کرده است (4).

ولی در پاورقی همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضل ارجمند و صدیق گرانقدر آقای غفاری حدیث مزبور را سخت مخدوش دانسته و از نظر سند، ضعیف و بی اعتبار خوانده، و این داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجداد بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده اند، خواسته اند با جعل این حدیث جناب عبدالمطلب را در زمره مشرکانی قلمداد کنند که برای خدایان خود فرزندانشان را قربانی می کرده و یا نذر می نموده اند و خداوند تعالی این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشت و شیطانی معرفی کرده و می فرماید:

و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولاد هم شرکاؤهم لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم … (5) و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب، با آن شخصیت روحانی و مقام و عظمتی که از وی نقل شده و رسول خدا بدو افتخار می کند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که وی سنتهائی را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،

مانند:

حرمت خمر، و زنا، و قطع دست دزد، و جلوگیری از کشتن دختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان، و وجوب وفاء به نذر و امثال آن … ولی در مقابل ایشان برخی دیگر از دانشمندان معاصر، همین سنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب، دلیل بر سیر تکاملی ایمان عبدالمطلب دانسته و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت «انا ابن الذبیحین» و داستان ذبح عبدالله این

گونه قلم فرسائی کرده اند:

… ما ملاحظه می کنیم که عبدالمطلب در آغاز زندگی در حدی بوده که حتی فرزندان خود را به نامهائی چون عبد مناف و عبد العزی (6) نامگذاری کرده، ولی تدریجا به حدی از تسلیم و ایمان به خدای تعالی می رسد که ایمان وی ابرهه - صاحب فیل - را مرعوب خود می سازد، و بدانجا می رسد که سنتهائی را مانند قطع دست دزد، و حرمت خمر و زنا و حرمت طواف عریان، و وجوب وفاء به نذر … بنا می نهد، و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و از اشتغال به امور پست دنیائی باز می دارد، … و بالاخره به مقامی می رسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسره رها می کند … و به خصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه اش حضرت محمد صلی الله علیه و آله، بدان حد از ایمان می رسد که بسیاری از نشانه های نبوت آن حضرت را به چشم دیده و بسیاری از کرامات و نشانه های قطعی نبوت آن حضرت را مشاهده می کند … و بنابراین چه مانعی دارد که گفته شود:

اعتقاد اولیه وی آن بود که چنین تصرفی در باره فرزند خود و چنین نذری را می تواند بکند … و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشته حرمت و جایز نبودن چنین نذری ثابت نشده بود، چنانچه در قرآن کریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندی که در شکم دارد نذر می کند که او را به خدمت خانه خدا بسپارد تا خدمتکاری خانه خدا را انجام دهد، یا آنکه خدای تعالی پیامبر خود ابراهیم علیه السلام

را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امر می فرماید …! (7) و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقای سبحانی نیز در کتاب فروغ ابدیت بدون دغدغه و خدشه و به صورت یک داستان مسلم و قطعی، داستان مزبور را نقل کرده، و در پاورقی آن را نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبدالمطلب دانسته و گوید:

این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگی روح و رسوخ عزم و اراده عبدالمطلب را مجسم می سازد، و درست می رساند که تا چه اندازه این مرد پای بند به عقاید و پیمان خود بوده است …! (8) و ما در امثال این گونه روایات که نظیرش را در آینده نیز خواهیم خواند - مانند داستان شق صدر - می گوئیم:

اگر روایت صحیحی در این باره به دست ما برسد، و اصل داستان و یا اجمال آن در حدیث معتبری نقل شده باشد ما آن را می پذیریم، و استبعاد و بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیل هائی نظیر آنچه شنیدید نمی تواند جلوی اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد، و خلاصه استبعاد نمی تواند به جنگ حدیث معتبر برود، زیرا اگر بنای قلم فرسائی و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین می توانند برای مدعای خود قلم فرسائی کرده و دلیل بیاورند، و بلکه همان گونه که خواندید، همان دلیل هائی را که یک طرف دلیل بر ضعف و بطلان داستان دانسته، طرف دیگر همان ها را شاهد و دلیل بر صحت و تقویت داستان می داند، و از این رو باید به سراغ سند این روایت برویم و برای ما بی اعتباری این روایات و احادیث در حدی

که برادر ارجمندمان آقای غفاری گفته اند هنوز ثابت نشده است.

و بلکه می توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگری بنگریم، همانگونه که ذکر شد می توانیم دلیل بر کمال ایمان عبدالمطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او به خدای تعالی و یا خدای نکرده نشانه بی ایمانی او، زیرا عبدالمطلب این کار را برای تقرب هر چه بیشتر به خدای تعالی انجام داد نه برای هدفهای دیگر که برخی عمدا یا اشتباها فهمیده اند چنانچه در گفته های برادر محترم ما بود، و از این رو می بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوار شیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روی همین دید می نگرد، و بدون ذکر سند و به عنوان یک داستان مسلم در کتاب نفیس خود «مناقب آل ابی طالب» این گونه عنوان می کند:

و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربه لما علم من حال اسماعیل علیه السلام فنذر انه متی رزق عشره اولاد ذکور ان ینحر احدهم للکعبه شکرا لربه، فلما وجدهم عشره قال لهم، یا بنی ما تقولون فی نذری؟

فقالوا:

الامر الیک، و نحن بین یدیک

فقال:

لینطلق کل واحد منکم الی قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه بالقداح فاخذها و قال:

عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبه و نادی:

«اللهم رب البلد الحرام، و الرکن و المقام، و رب المشاعر العظام، و الملائکه الکرام، اللهم انت خلقت الخلق لطاعتک، و امرتهم بعبادتک، لا حاجه منک فی کلام له» ثم امر بضرب القداح و قال:

«اللهم الیک

اسلمتهم و لک اعطیتهم، فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت، و هب لی اصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»

ثم انشا یقول:

یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیه من ذبحی فخرج السهم علی عبدالله فاخذ الشفره و اتی عبدالله حتی اضجعه فی الکعبه،

و قال:

هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شیء قدره فان یؤخره یقبل عذره و هم بذبحه فامسک ابوطالب یده و قال:

کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبدالله بالتلعاب

ثم قال:

«اللهم اجعلنی فدیته، وهب لی ذبحته» ،

ثم قال:

خذها الیک هدیه یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق

و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم:

یا عجبا من فعل عبد المطلب × و ذبحه ابنا کتمثال الذهب فاشاروا علیه بکاهنه بنی سعد فخرج فی ثمان ماه رجل و هو یقول:

تعاورنی امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتی مما قضی ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افیء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا

فلما دخلوا علیها قال:

یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد فقالت:

کم دیه الرجل عندکم؟

قالوا:

عشره من الابل،

قالت:

و اضربوا علی الغلام و علی الابل القداح، فان خرج القداح علی الابل فانحروها، و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشره عشره حتی یرضی ربکم، و کانوا یضربون القداح علی عبدالله و علی عشره فیخرج السهم علی عبدالله الی ان جعلها ماه، و ضرب فخرج القداح علی الابل فکبر عبدالمطلب و کبرت قریش، و

وقع عبدالمطلب مغشیا علیه، و تواثبت بنو مخزوم فحملوه علی اکتفاهم، فلما افاق من غشیته قالوا:

قد قبل الله منک فداء ولدک، فبینا هم کذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:

قبل الفداء.

و نفذ القضاء، و آن ظهور محمد المصطفی، فقال عبد المطلب: القداح تخطیء و تصیب حتی اضرب ثلاثا، فلما ضربها خرج علی الابل فارتجز یقول:

دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا فنحرها کلها فجرت السنه فی الدیه بماه من الابل (9) که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل داستان گذشته، از ترجمه آن خودداری می کنیم.

اما روایت را به تمامی برای دوستان متتبعی که به خصوص با تاریخ و ادبیات عرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبدالمطلب از آغاز تا به انجام و در همه فصلها و فرصت ها یک هدف الهی بوده و به منظور تقرب به خدای تعالی این کار انجام گرفته، و همه جا سخن از خدا و ایثار و فداکاری در راه او و دعا و نیایش به درگاه او بوده، و می توان این داستان را به گونه ای که ابن شهر آشوب «ره»

نقل کرده نمونه ای از عالی ترین تجلیات روحی و ایثار و گذشت و فداکاری عبدالمطلب دانست، و بهترین پاسخ برای امثال فخر رازی به شمار آورد، و این شبهه را نیز با این روایت به گونه ای که نقل شد برطرف کرد، اگر چه نقل مزبور در برخی از جاها خالی از نقل اجتهادی نیست ولی از مثل ابن شهر آشوب که خود خریت این فن و امین در نقل می باشد، پذیرفته است.

پی نوشتها

1 - عیون الاخبار ص

1170 و خصال صدوق ص 56 و 58. تفسیر قمی ص 559 و مفاتیح الغیب ج 7 ص 155.

2 - مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص. 151 - 155.

3 - و در پاره ای از تواریخ است که قرار شد به نزد زن «کاهنه» قبیله بنی سعد که نامش «سجام» و یا «قطبه» بود و در خیبر سکونت داشت بروند و هر چه او گفت به همان گفته او عمل کنند، و پس از آنکه به نزد وی آمدند او این راه را به آنها نشان داد، و در روایت صدوق است که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبدالمطلب کرد و عبدالمطلب نیز آن را پسندید.

4 - من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.

5 - سوره انعام آیه 137.

6 - در بحث قبلی گفتیم که عبد مناف نام ابوطالب و عبد العزی نام ابولهب بوده.

7 - الصحیح من السیره ج 1 ص 70 - 69.

8 - فروغ ابدیت ج 1 ص 94.

9 - مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16

قسمت چهارم

مادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و ازدواج عبد الله

در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبدالله و نحر یکصد شتر، عبد المطلب، عبدالله را برداشته و یک سر به خانه وهب بن عبد مناف … که در آن روز بزرگ قبیله خود یعنی قبیله بنی زهره بود آورد و دختر او آمنه را که در آن روز بزرگترین زنان قریش از نظر نسب و مقام بود به ازدواج عبدالله در آورد (1).

و یکی از نویسندگان این کار را در آن روز - و بلا فاصله پس از داستان ذبح - غیر عادی دانسته و در

صحت آن تردید کرده است، ولی به گفته برخی با توجه به خوشحالی زائد الوصفی که از نجات عبدالله از آن معرکه به عبدالمطلب دست داده بود، و عبدالمطلب می خواست با این کار زودتر ناراحتی خود و عبدالله را جبران کرده باشد، این کار گذشته از اینکه غیر عادی نیست، طبیعی هم به نظر می رسد. و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره از وی نقل شده، ولی طبق گفته برخی دیگر این ازدواج یک سال پس از داستان ذبح عبدالله انجام شده است، (2) و دیگر این بحث پیش نمی آید.

یک داستان جنجالی

در اینجا باز هم یک داستان جنجالی در تاریخ آمده که برخی از نویسندگان حرفه ای هم آن را پر و بال داده و به صورت مبتذل و هیجان انگیزی در آورده و سوژه ای به دست برخی دشمنان مغرض اسلام داده و از این رو برخی از سیره نویسان در اصل آن تردید کرده و آن را ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته اند و البته این داستان به گونه ای که در سیره ابن هشام نقل شده مخدوش و مورد تردید است، ولی بر طبق نقل محدث بزرگوار ما مرحوم ابن شهر آشوب و برخی از ناقلان دیگر، قابل توجیه بوده و وجهی برای رد آن دیده نمی شود.

آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده این گونه است که گوید:

«هنگامی که عبدالمطلب دست عبدالله را گرفته بود و از قربانگاه باز می گشت، عبورشان به زنی از قبیله بنی اسد بن عبد العزی بن قصی بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبه بود و خواهر ورقه بن نوفل بوده (3) و

هنگامی که نظرش به صورت عبدالله افتاد بدو گفت:

ای عبدالله کجا می روی؟

پاسخ داد: به همراه پدرم!

زن بدو گفت:

من حاضرم به همان تعداد شتری که برای تو قربانی کردند به تو بدهم که هم اکنون با من در آمیزی!

عبد الله گفت:

من به همراه پدرم هستم، و نمی توانم با او مخالفت کرده و از او جدا شوم …!» ابن هشام سپس داستان ازدواج عبدالله را با آمنه به همانگونه که ذکر شد نقل کرده و سپس می نویسد:

«گفته اند:

پس از آنکه عبدالله با آمنه هم بستر شد، و آمنه به رسول خدا حامله شد، عبدالله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همان زن رفت و بدان زن گفت:

چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود را امروز نمی کنی؟

آن زن پاسخ داد:

برای آنکه آن نوری که دیروز با تو بود امروز از تو جدا شده، و دیگر مرا به تو نیازی نیست! و آن زن از برادرش ورقه بن نوفل - که به دین نصرانیت در آمده بود و کتابها را خوانده بود - شنیده بود که در این امت، پیامبری خواهد آمد …» (4) ابن هشام سپس داستان دیگری نیز شبیه به همین داستان از زن دیگری که نزد آمنه بوده نقل می کند که آن زن نیز قبل از ازدواج عبدالله با آمنه از وی خواست با وی در آمیزد ولی عبدالله پاسخ او را نداده به نزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه به نزد آن زن برگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولی آن زن نپذیرفت و گفت:

دیروز میان دیدگان تو نور سفیدی بود که امروز نیست … (5) البته نقل مذکور نه تنها با شان

جناب عبدالله بن عبدالمطلب - که در ایمان و عفت او جای تردید نیست - مناسب نیست، بلکه با شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتی که پای بند مسائل خانوادگی و عفت عمومی باشد سازگار نخواهد بود، و ما هم نمی توانیم آن را بپذیریم، و با دلیل عقلی و نقلی آن را مردود می دانیم، اگر چه دیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند! اما بر طبق نقلی که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگران کرده اند (6) داستان این گونه است:

«کانت امراه یقال لها:

فاطمه بنت مره قد قرات الکتب، فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،

فقالت:

انت الذی فداک ابوک بماه من الابل؟

قال:

نعم،

فقالت:

هل لک ان تقع علی مره و اعطیک من الابل ماه؟

فنظر الیها و انشا:

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه

و مضی مع ابیه فزوجه ابوه آمنه فظل عندها یوما و لیله، فحملت بالنبی صلی الله علیه و آله، ثم انصرف عبدالله فمر بها فلم یر بها حرصا علی ما قالت اولا، فقال لها عند ذلک مختبرا:

هل لک فیما قلت لی فقلت:

لا؟

قالت:

قد کان ذاک مره فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!

ثم قالت:

ای شیء صنعت بعدی؟

قال:

زوجنی ابی آمنه فبت عندها،

فقالت:

لله ما زهریه سلبت ثوبیک ما سلبت؟

و ما تدری ثم قالت:

رایت فی وجهک نور النبوه فاردت ان یکون فی و ابی الله الا ان یضعه حیث یحب،

ثم قالت:

بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینه اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوی الفتی من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی و یقال:

انه مر بها و بین عینیه غره کغره الفرس.» که

خلاصه ترجمه اش چنین است که گفته اند در مکه زنی بود به نام:

«فاطمه دختر مره» ، که کتابها خوانده و از اوضاع گذشته و آینده اطلاعاتی به دست آورده بود، آن زن روزی عبدالله را دیدار کرده بدو گفت:

توئی آن پسری که پدرت صد شتر برای تو فدا کرد؟

عبد الله گفت:

آری.

فاطمه گفت:

حاضری یک بار با من هم بستر شوی و صد شتر بگیری؟

عبد الله نگاهی بدو کرده گفت:

اگر از راه حرام چنین درخواستی داری که مردن برای من آسان تر از این کار است، و اگر از طریق حلال می خواهی که چنین طریقی هنوز فراهم نشده پس از چه راهی چنین در خواستی را می کنی؟

عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبدالمطلب او را به ازدواج آمنه در آورد و پس از چندی آن زن را دیدار کرده و از روی آزمایش بدو گفت:

آیا حاضری اکنون به ازدواج من در آئی و آنچه را گفتی بدهی؟ فاطمه نگاهی به صورت عبدالله کرد و گفت:

حالا نه، زیرا آن نوری که در صورت داشتی رفته، سپس از او پرسید:

پس از آن گفتگوی پیشین تو چه کردی؟ عبدالله داستان ازدواج خود را با آمنه برای او تعریف کرد،

فاطمه گفت:

من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم و مشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولی خدا نخواست، و اراده فرمود آن را در جای دیگری بنهد، و سپس چند شعر نیز به عنوان تاسف سرود.

و گفته اند:

هنگامی که عبدالله بدو برخورد سفیدی خیره کننده ای میان دیدگان عبدالله بود همانند سفیدی پیشانی اسب … و همانگونه که مشاهده می کنید تفاوت میان این دو نقل بسیار

است، و بدین صورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است منافاتی هم با مقام شامخ جناب عبدالله ندارد، و برای ما نیز نقل مزبور قابل قبول و پذیرش است، و دلیل بر رد آن نداریم، و الله العالم.

داستان ولادت

و بهر حال ثمره این ازدواج میمون و مبارک تنها یک فرزند بود، و او همان وجود مقدس رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود که متاسفانه پس از ولادت آن حضرت به فاصله اندکی که در برخی از روایات دو ماه، و در نقل دیگری هفت ماه و به قولی یکسال ذکر شده، عبدالله در مدینه و در سفری که از شام باز می گشت نزد دائیهای خود در قبیله «بنی النجار» از دنیا رفت، و در همانجا دفن شد.

مکان ولادت

ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه بوده، و در خانه ای در شعب ابی طالب که بعدها رسول خدا آن را به عقیل بن ابی طالب بخشید، و فرزندان عقیل آن را به محمد بن یوسف ثقفی فروختند ومحمد بن یوسف آن را جزء خانه خویش ساخت و به نام او مشهور گردید.

و در زمان هارون، مادرش خیزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن یوسف جدا کرد و مسجدی ساخت و بعدها به صورت زیارتگاهی در آمد، و بعدا که وهابیون در حجاز تسلط یافته و مکه را گرفتند روی نظریه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان که تبرک به قبور پیمبران و مردان صالح الهی را شرک می دانستند، و به همین جهت قبور ائمه دین و بزرگان اسلام را در مکه و مدینه ویران کردند، آنجا را نیز ویران کرده و به صورت مزبله و طویله ای در آوردند. زمان ولادت و برخی گفته اند:

ولادت آن حضرت در خانه ای در نزدیکی کوه «صفا» بوده است. (7) شاید یکی از پر اختلاف ترین مسائل تاریخ زندگانی پیغمبر اسلام اختلاف موجود

در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگر کسی بخواهد همه اقوال را در این باره جمع آوری کند به بیش ولی همین گونه که می دانید مشهور نزد محدثین شیعه (9) آنست که ولادت آن حضرت در هفدهم ربیع الاول و نزد دانشمندان اهل سنت در دوازدهم آن ماه بود، و در مورد روز آن نیز مشهور نزد ما آنست که این ولادت فرخنده در روز جمعه پس از طلوع فجر بوده و نزد آنان مشهور آن است که در روز دوشنبه بوده است.

حمل در ایام تشریق

در چند جا از کتابهای حدیثی و تاریخی مانند کافی و مناقب ابن شهر آشوب و کتاب عدد (10) و برخی دیگر از کتابهای اهل سنت نیز دیده می شود که گفته اند:

زمان حمل در یکی از ایام تشریق - یعنی یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ماه حج - انجام شده و روی این جهت گفته اند:

شاید قول به اینکه ولادت در ماه رمضان بوده صحیح تر باشد، چون مدت حمل به طور طبیعی انجام شده و اعجازی در این باره نقل نشده و کمتر یا بیشتر از نه ماه نبوده است و روی حساب فاصله مدت حمل تا نه ماه باید ولادت درماه رمضان بوده باشد. ولی پاسخ این اشکال را مرحوم شهید و مجلسی «ره» و دیگران به این گونه داده اند که این تاریخ روی حساب «نسیء» است که در زمان جاهلیت انجام می دادند، و خلاصه معنای «نسیء» با تفسیرهای مختلفی که از آن شده این بوده است که آنها روی اغراض و هدفهای نامشروع و نادرستی که داشتند طبق دلخواه بزرگانشان ماه های حرام را - که یکی از آنها ماه ذی حجه

بوده - پس و پیش و جلو و عقب می انداختند، و به جای ماه حرام اصلی و واقعی، ماه دیگری را به صورت قراردادی برای خود ماه حرام قرار میدادند، و اعمال حج را به جای ذی حجه در آن ماه دلخواه خود انجام می دادند، که قرآن کریم این عمل را «زیاده در کفر» نامیده و نادرست خوانده، آنجا که فرماید:

انما النسیء زیاده فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما لیواطئوا عده ما حرم الله فیحلوا ما حرم الله، زین لهم سوء اعمالهم و الله لا یهدی القوم الکافرین (11) و روی این حساب حج در آن سال در ماه جمادی الآخره بوده چنانچه حمل نیز در آن سال در همان ماه بوده همانگونه که در برخی از روایات آمده - مانند روایت کتاب اقبال که در بحار الانوار نقل شده - (12) و برخی از نویسندگان احتمال دیگری نیز داده و گفته اند:

اعراب در دو موقع حج می کرده اند یکی در موقع ذی الحجه ودیگری در ماه رجب، و تمام اعمال حج را در این دو فصل انجام می دادند، و بنابراین ممکن است منظور از ایام تشریق، (یازدهم و دوازدهم و سیزدهم) ماه رجب باشد که در این صورت تا هفدهم ربیع الاول هشت ماه و اندی می شود. (13)

حدیث:

ولدت فی زمن الملک العادل

این حدیث نیز در برخی از روایات بدون سند از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:

«ولدت فی زمن الملک العادل انوشیروان» (14)

من در زمان پادشاه دادگر یعنی انوشیروان متولد شدم … ولی این حدیث گذشته از اینکه از نظر عبارت فصیح نیست و به

سختی می توان آن را به یک ادیب عرب زبان نسبت داد تا چه رسد به پیامبر اسلام و فصیح ترین افراد عرب از چند جهت جای خدشه و تردید است:

1 - از نظر سند که بدون سند و به طور مرسل نقل شده … و از کتاب «الموضوعات الکبیر علی قاری» - یکی از دانشمندان اهل سنت - نقل شده که در باره این حدیث چنین گفته:

«… قال السخاوی لا اصل له، و قال الزرکشی کذب باطل، و قال السیوطی قال البیهقی فی شعب الایمان:

تکلم شیخناابو عبدالله الحافظ بطلان ما یرویه بعض الجهلاء عن نبینا صلی الله علیه و آله ولدت فی زمن الملک العادل یعنی انوشیروان». (15)

یعنی سخاوی گفت:

این حدیث اصلی ندارد، و زرکشی گفته:

دروغ باطلی است، و سیوطی از بیهقی در شعب الایمان نقل کرده که استادش ابو عبدالله حافظ در باره بطلان آنچه برخی از نادانان از پیغمبر ما صلی الله علیه و آله روایت کرده اند که فرمود:

«ولدت فی زمن الملک العادل یعنی انوشیروان» سخن گفته …

2 - طبق این حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله انوشیروان ساسانی را به عدالت ستوده، و دادگر و عادل بودن او را گواهی داده، و بلکه به ولادت در زمان وی افتخار ورزیده، ولی با اطلاعی که ما از وضع دربار ساسانیان و انوشیروان داریم نسبت چنین گفتاری برسول خدا صلی الله علیه و آله و تایید عدالت او از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله قابل قبول و توجیه نیست، و ما در اینجا گفتار یکی از نویسندگان معاصر را که در باره زندگی چهارده معصوم علیهم السلام قلم فرسائی کرده

و اکنون چشم از این جهان بر بسته ذیلا برای شما نقل می کنیم، تا به بینیم واقعا سلطان عادلی در گذشته وجود داشته؟ و آیا انوشیروان عادل بوده یا نه؟ نویسنده مزبور چنین می نویسد:

انوشیروان کسری به عدالت مشهور است ولی اگر نگاهی بی طرفانه باوضاع اجتماعی ایران در زمان سلطنت وی بیفکنیم خواه و ناخواه ناچاریم این عدالت را یک «غلط مشهور» به نامیم. زیرا در زمان سلطنت انوشیروان عدالت اجتماعی بر مردم ایران حکومت نمی کرد. در اجتماع از مساوات و برابری خبری نبود. ملت ایران در آن تاریخ با یک اجتماع چهار طبقه ای به سر می برد که محال بود بتواند از عدالت و انصاف حکومت بهره ور باشد.

درست مثل آن بود که ملت ایران را در چهار اتاق مجزا و مستقل جا بدهند و هر یک از این چهار اتاق را با دیواری محکم تر از آهن و روی، از اتاق دیگر سوا و جدا بسازند. گذشته از شاه و خاندان سلطنتی که در راس کشور قرار داشتند نخستین صف، صف «ویسپهران» بود که از صفوف دیگر ملت به دربار نزدیکتر و از قدرت دربار بهره ورتر بود.

طبقه ویسپهران از امیر زادگان و «گاه پور» ها تشکیل می یافت. و بعد طبقه «اسواران» که باید از نجبا و اشراف ملت تشکیل بگیرد … امرای نظام و سوارکاران کشور از این طبقه بر می خواسته اند.

طبقه سوم طبقه دهگانان بود که کار کتابت و دبیری و بازرگانی و رسیدگی بامور کشاورزی و املاک را به عهده داشت.

طبقه چهارم که از اکثریت مردم ایران تشکیل می شد پیشه وران و روستاییان بودند، سنگینی این سه طبقه زورمند واز خود راضی بر دوش طبقه چهارم

یعنی پیشه وران و روستاییان فشار می آورد. مالیات را این طبقه ادا می کرد. کشت و کار به عهده این طبقه بود رنج ها و زحمت های زندگی را این طبقه می کشید و آن سه طبقه دیگر که از دهگانان و اسواران و ویسپهران تشکیل می یافت به ترتیب از کیف ها و لذت های زندگی یعنی دسترنج طبقه چهارم استفاده می کرد.

میان این چهار طبقه دیواری از آهن و پولاد بر پا بود که مقدور نبود بتوانند با هم بیامیزند. اصلا زبان یکدیگر را نمی فهمیدند. اگر از طبقه ویسپهران پسری دل به یک دختر دهگانی یا دختری از دختر اسواران می بست ازدواجشان صورت پذیر نبود. انگار این چهار طبقه چهار ملت از چهار نژاد علیحده و جداگانه بودند که در یک حکومت زندگی می کردند. تازه طبقه ممتازه دیگری هم وجود داشت که دوش به دوش حکومت بر مردم فرمان می راند.

این طبقه خود را مطلقا فوق طبقات می شمرد زیرا بر مسند روحانیت تکیه زده بود و اسمش «موبد» بود. فکر کنید. آن کدام عدالت است که می تواند براین ملت چهار اشکوبه به یک سان حکومت کند. این طبقه بندی در نفس خود بزرگترین ظلم است. این خود نخستین سد در برابر جریان عدالت است تا این سد شکسته نشود و تا عموم طبقات به یک روش و یک ترتیب به شمار نیایند، تا ویسپهران و پیشه وران دست برادری به هم نسپارند و پنجه دوستی همدیگر را فشار ندهند محال است از عدالت اجتماعی و برابری در حقوق عمومی به یک میزان استفاده کنند.

در حکومت ساسانیان حیات اجتماعی بر دو پایه «مالکیت» و «فامیل» قرار داشت. ملاک امتیاز در خانواده ها لباس شیک و قصر

مجلل و زنهای متعدد و خدمتگذاران کمر بسته بود. «خسروانی کلاه و زرینه کفش علامت بزرگی بود» طبقات ممتاز یعنی مؤبدان و ویسپهران در زمان ساسانیان از پرداخت مالیات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند. پیشه وران زحمت می کشیدند، پیشه وران به جنگ می رفتند، پیشه وران کشته می شدند و در عین حال نه از این همه رنج و فداکاری تقدیر می شدند و نه در زندگی خود روی آسایش و آرامش می دیدند.

تحصیل علم و معارف ویژه مؤبدان و نجبا بوده، بر طبقه چهارم حرام بود که دانش بیاموزد و خود را جهت مشاغل عالیه مملکت آماده بدارد. حکیم ابو القاسم فردوسی در شاهنامه خود حکایتی دارد از «کفشگر» و «انوشیروان» روایت می کند که خیلی شنیدنی است و ما اکنون عین روایت را از شاهنامه در اینجا به عنوان شاهد صادق نقل می کنیم:

به شاه جهان گفت بوذرجمهر

که ای شاه با داد و با رای و مهر /

سوی گنج ایران دراز است راه

تهیدست و بیکار مانده سپاه /

بدین شهرها گرد ما، در کس است

که صد یک ز مالش سپه را بس است /

ز بازارگانان و دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم /

بدان کار شد شاه همداستان

که دانای ایران بزد داستان /

فرستاده ای جست بوذرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر /

بدو گفت از ایدر دو اسبه برو

گزین کن یکی نام بردار گو /

ز بازارگانان و دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر /

ز بهر سپه این درم وام خواه

به زودی بفرماید از گنج شاه /.

فرستاده بزرگمهر در میان دهقانان و بازرگانان شهر مرد کفشگری را پیدا کرد که پول فراوان داشت. یکی کفشگر بود موزه فروش به گفتار او پهن

بگشاد گوش درم چند باید؟ بدو گفت مرد دلاور شمار درم یاد کرد چنین گفت کی پر خرد مایه دار چهل مر درم، هر مری صد هزار بدو کفشگر گفت کاین من دهم سپاسی ز گنجور بر سر نهم بیاورد قپان و سنگ و درم نبد هیچ دفتر به کار و قلم کفشگر با خوشرویی و رغبت ثروت خود را در اختیار فرستاده بزرگمهر گذاشت.

بدو کفشگر گفت ای خوب چهر

نرنجی بگویی به بوذرجمهر /

که اندر زمانه مرا کودکیست

که آزار او بر دلم خوار نیست /

بگویی مگر شهریار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان /

که او را سپارم به فرهنگیان

که دارد سرمایه و هنگ آن /

فرستاده گفت این ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج /.

فرستاده به کفشگر وعده داد که استدعای او به وسیله بزرگمهر به عرض انوشیروان برسد. و بزرگمهر هم با آب و تاب بسیار تقاضای کفشگر را که این همه درهم و دینار به دولت تقدیم داشته بود در پیشگاه شاه معروض داشت و حتی خودش هم خواهش کرد:

اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر ز یزدان بخواهد همی جان شاه که جاوید باد و سزاوار گاه

اما انوشیروان بیرحمانه این تقاضا را رد کرد و حتی پول کفشگر راهم برایش پس فرستاد و در پاسخ چنین گفت:

بدو شاه گفت ای خردمند مرد چرا دیو چشم ترا خیره کرد برو همچنان باز گردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در چو بازارگان بچه، گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر چو فرزند ما بر نشیند به تخت دبیری ببایدش پیروز بخت هنر باید از مرد موزه فروش سپارد بدو

چشم بینا و گوش به دست خردمند مرد نژاد نماند بجز حسرت و سرد باد شود پیش او خوار مردم شناس چو پاسخ دهد زو نیابد سپاس و دست آخر گفت که دولت ما نه از این کفشگر وام می خواهد و نه اجازه می دهد که پسرش به مدرسه برود و تحصیل کند زیرا این پسر پسر موزه فروش است یعنی در طبقه چهارم اجتماع قراردارد و «پیروز بخت» نیست در صورتی که برای ولیعهد ما دبیری «پیروز بخت» لازم است. آری بدین ترتیب پسر این کفشگر و کفشگران دیگر و طبقاتی که در صف نجبا و روحانیون قرار نداشتند حق تحصیل علم و کسب فرهنگ هم نداشتند.

البته انوشیروان به نسبت پادشاهان دیگر از دودمانهای ساسانی و غیر ساسانی که مردم را با شکنجه و عذاب های گوناگون می کشتند عادل است. آنچه مسلم است اینست که کسری انوشیروان دیوان عدالتی به وجود آورده بود و تا حدودی که مقتضیات اجتماعی اجازه می داد به داد مردم می رسید ولی این هم مسلم است که در یک چنین اجتماع … در اجتماعی که به پسر کفشگر حق تحصیل علم ندهند و ویرا از عادی ترین و طبیعی ترین حقوق اجتماعی و انسانی محروم سازند عدالت اجتماعی برقرار نیست. گناه کفشگر به عقیده شاهنشاه ساسانی این بود که «پیروز بخت» نبود … در اینجا باید به عرض خسرو انوشیروان رسانید که آیا این کفشگر زاده «نا پیروز بخت» ایرانی هم نبود؟

نگارنده گوید:

تازه معلوم نیست چگونه این داستان از لابلای تاریخ ساسانیان و پادشاهان که پر از مدیحه سرائی و تمجیدهای آنچنانی است نقل شده، و فردوسی که معمولا افسانه پرداز آنان بوده

و گاهی به گفته خودش کاهی را به کوهی جلوه می داده چگونه این داستان را با این آب و تاب نقل کرده؟ و گویا این بیدادگری را عین عدالت و داد می دانسته، که آن را در کتاب خود به نظم درآورده و زحمت سرودن آن را به خود داده است!! و شاید - چنانچه بعضی احتمال داده اند - هدف فردوسی نیز همین افشاگری بوده که از این دروغ مشهور پرده بردارد و عدالت دروغین انوشیروان را بر ملا سازد!

3 - اختلاف در نقل حدیث و به خصوص اختلاف در متن آن که سبب تردید در اصل حدیث و تضعیف آن می شود زیرا در برخی از روایات همانگونه که شنیدید «ولدت فی زمن الملک العادل انوشیروان» است، و در برخی دیگر بدون لفظ «انوشیروان» و در برخی با اضافه کلمه «یعنی» است، به گونه ای که از نقل «علی قاری» استنباط می شد که معلوم نیست کلمه «یعنی» از اضافات راوی است یا جزء متن روایت است، و در برخی از نقلها متن این روایت به گونه دیگری نقل شده که نه لفظ «عادل» در آن است و نه لفظ «انوشیروان» مانند روایت اعلام الوری طبرسی و کشف الغمه که در آن این گونه است:

«… ولدت فی زمان الملک العادل الصالح» که همین عبارت در نقل مجلسی «ره» در بحار الانوار لفظ «العادل» هم ندارد و این گونه نقل شده «ولدت فی زمان الملک الصالح» که طبق این نقل معلوم نیست این پادشاه عادل صالح، یا این پادشاه صالح و شایسته چه کسی بوده، چون بر فرض صحت حدیث روی این نقل معلوم نیست منظور رسول خدا صلی

الله علیه و آله انوشیروان باشد، و از این رو مرحوم طبرسی و اربلی که خود متوجه این مطلب بوده اند قبل از نقل این قسمت در مورد سال ولادت آن حضرت می نویسند:

«… و ذلک لاربع و ثلاثین سنه و ثمانیه اشهر مضت من ملک کسری انوشیروان بن قباد … و هو الذی عنی رسول الله - صلی الله علیه و آله - علی ما یزعمون:

ولدت فی زمان الملک العادل الصالح». عام الفیل مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا در عام الفیل بوده، و عام الفیل همان سالی است که اصحاب فیل به سرکردگی ابرهه به مکه حمله بردند و به وسیله پرنده های ابابیل نابود شدند. و اینکه آیا این داستان در چه سالی از سالهای میلادی بوده اختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده، ولی با توجه به اینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطی نداشته اند نمی توان در این باره نظر صحیح و دقیقی ارائه کرد، و از این رو از تحقیق بیشتر در این باره خودداری می کنیم، و به داستان اصحاب فیل که از معجزات قرآن کریم به شمار می رود می پردازیم، و البته داستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادی نقل شده، و ما مجموعه ای از آنها را در زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله تدوین کرده و برشته تحریر در آورده ایم که ذیلا برای شما نقل می کنیم، و سپس پاره ای توضیحات را ذکر خواهیم کرد:

داستان اصحاب فیل

کشور یمن که در جنوب غربی عربستان واقع است منطقه حاصلخیزی بود و قبائل مختلفی در آنجا حکومت کردند و از آن جمله

قبیله بنی حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند. ذو نواس یکی از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمن سلطنت می کرد، وی در یکی از سفرهای خود به شهر «یثرب» تحت تاثیر تبلیغات یهودیانی که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت، و از بت پرستی دست کشیده بدین یهود در آمد. طولی نکشید که این دین تازه به شدت در دل ذونواس اثر گذارد و از یهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیره العرب و شهرهائی که در تحت حکومتش بودند کمر بست، تا آنجا که پیروان ادیان دیگر را به سختی شکنجه می کرد تا بدین یهود درآیند، و همین سبب شد تا در مدت کمی عربهای زیادی بدین یهود درآیند. مردم «نجران» یکی از شهرهای شمالی و کوهستانی یمن چندی بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کرده بود و به سختی از آن دین دفاع می کردند و به همین جهت از پذیرفتن آئین یهود سر پیچی کرده و از اطاعت «ذونواس» سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها را به سخت ترین وضع شکنجه کند و به همین جهت دستور داد خندقی حفر کردند و آتش زیادی در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند، و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهی را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پا و گوش و بینی آنها را برید، و جمع کشته شدگان آن روز را بیست هزار نفر نوشته اند و به عقیده گروه زیادی از مفسران قرآن کریم «داستان اصحاب اخدود» که در قرآن

کریم (در سوره بروج) ذکر شده است اشاره به همین ماجرا است.

یکی از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود از شهر گریخت، و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردند توانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را به دربار امپراطور – در قسطنطنیه - برساند، و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم که بکیش نصاری بود رسانید و برای انتقام از ذونواس از وی کمک خواست. امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخ وی اظهار داشت:

کشور شما به من دور است ولی من نامه ای به «نجاشی» پادشاه حبشه می نویسم تا وی شما را یاری کند، و به دنبال آن نامه ای در آن باره به نجاشی نوشت.

نجاشی لشکری انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگی به یمن فرستاد، و بقولی فرماندهی آن لشکر را به «ابرهه» فرزند «صباح» که کنیه اش ابو یکسوم بود سپرد، و بنا به قول دیگری شخصی را به نام «اریاط» بر آن لشکر امیر ساخت و «ابرهه» را که یکی از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد.

«اریاط» از حبشه تا کنار دریای احمر بیامد و در آنجا به کشتیها سوار شده این سوی دریا در ساحل کشور یمن پیاده شدند، ذونواس که از جریان مطلع شد لشکری مرکب از قبائل یمن با خود برداشته به جنگ حبشیان آمد و هنگامی که جنگ شروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نیاورده و شکست خوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکست را نداشت خود را به دریا زد و در امواج دریا غرق شد.

مردم حبشه

وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومت کردند، و «ابرهه» پس از چندی «اریاط» را کشت و خود به جای او نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشی را نیز که از شوریدن او به «اریاط» خشمگین شده بود بهر ترتیبی بود از خود راضی کرد. در این مدتی که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آن نواحی چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصی به مکه و خانه کعبه دارند، و کعبه در نظر آنان احترام خاصی دارد و هر ساله جمع زیادی به زیارت آن خانه می روند و قربانیها می کنند، و کم کم به فکر افتاد که این نفوذ معنوی و اقتصادی مکه و ارتباطی که زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزی موجب گرفتاری تازه ای برای او و حبشیان دیگری که در جزیره العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود، و آنها را به فکر بیرون راندن ایشان بیاندازد، و برای رفع این نگرانی تصمیم گرفت معبدی با شکوه در یمن بنا کند و تا جائی که ممکن است در زیبائی و تزئینات ظاهری آن نیز بکوشد و سپس اعراب آن ناحیه را بهر وسیله ای که هست بدان معبد متوجه ساخته و از رفتن به زیارت کعبه باز دارد.

معبدی که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد «قلیس» نام نهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلای کوشش را کرد ولی کوچکترین نتیجه ای از زحمات چند ساله خود نگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور و هیجان خاصی هر ساله

برای زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حج به مکه می روند، و هیچگونه توجهی به معبد با شکوه او ندارند. و بلکه روزی به وی اطلاع دادند که یکی از اعراب «کنانه» به معبد «قلیس» رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپس به سوی شهر و دیار خود گریخته است.

این جریانات، خشم ابرهه را به سختی تحریک کرد و با خود عهد نمود به سوی مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمن باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهای چندی و با فیل مخصوصی که در جنگها همراه می بردند بقصد ویران کردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد. اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ با او بر آمدند و از جمله یکی از اشراف یمن به نام «ذونفر» قوم خود را به دفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریک کرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدا برانگیخت و جمعی را با خود همراه کرده به جنگ ابرهه آمد ولی در برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانش شکست خورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون او را پیش ابرهه آوردند دستور داد او را به قتل برسانند و «ذونفر» که چنان دید و گفت:

مرا به قتل نرسان شاید زنده ماندن من برای تو سودمند باشد. پس از اسارت «ذونفر» و شکست او، مرد دیگری از رؤسای قبائل عرب به نام «نفیل بن حبیب خَثعَم ی» با گروه

زیادی از قبائل خَثعَم و دیگران به جنگ ابرهه آمد ولی او نیز به سرنوشت «ذونفر» دچار شد و به دست سپاهیان ابرهه اسیر گردید.

شکست پی در پی قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سبب شد که قبائل دیگری که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را از سر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند، و از آن جمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدان سرزمین رسید، زبان به تملق و چاپلوسی باز کرده و گفتند:

ما مطیع توایم و برای رسیدن به مکه و وصول به مقصدی که در پیش داری راهنما و دلیلی نیز همراه تو خواهیم کرد و به دنبال این گفتار مردی را به نام «ابورغال» همراه او کردند، و ابو رغال لشکریان ابرهه را تا «مغمس» که جائی در چهار کیلومتری مکه است راهنمائی کرد و چون بدانجا رسیدند «ابو رغال» بیمار شد و مرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند، و چنانچه ابن هشام می نویسد:

اکنون مردم که بدانجا می رسند به قبر ابو رغال سنگ می زنند. همینکه ابرهه در سرزمین «مغمس» فرود آمد یکی از سرداران خود را به نام «اسود بن مقصود» مامور کرد تا اموال و مواشی مردم آن ناحیه را غارت کرده و به نزد او ببرند. «اسود» با سپاهی فراوان به آن نواحی رفت و هر جا مال و یا شتری دیدند همه را تصرف کرده به نزد ابرهه بردند.

در میان این اموال دویست شتر متعلق به عبدالمطلب بود که در اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان «اسود» آنها را به

یغما گرفته و به نزد ابرهه بردند، و بزرگان قریش که از ماجرا مطلع شدند نخست خواستند به جنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولی هنگامی که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکر منصرف گشته و به این ستم و تعدی تن دادند. در این میان ابرهه شخصی را به نام «حناطه» حمیری به مکه فرستاد و بدو گفت:

به شهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو و چون او را شناختی به او بگو:

من برای جنگ با شما نیامده ام و منظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است، و اگر شما مانع مقصد من نشوید مرا با جان شما کاری نیست و قصد ریختن خون شما را ندارم. و چون حناطه خواست به دنبال این ماموریت برود بدو گفت:

اگر دیدی بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش من بیاور. حناطه به شهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او را به سوی عبدالمطلب راهنمائی کردند، و او نزد عبدالمطلب آمد و پیغام ابرهه را رسانید، عبدالمطلب در جواب گفت: به خدا سوگند ما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروی مقاومت در برابر او نیز در ما نیست، و اینجا خانه خدا است پس اگر خدای تعالی اراده فرماید از ویرانی آن جلوگیری خواهد کرد، وگرنه به خدا قسم ما قادر به دفع ابرهه نیستیم. «حناطه» گفت: اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا به نزد او برویم. عبدالمطلب با برخی از فرزندان خود حرکت کرده تا به لشگرگاه ابرهه رسید، و پیش از اینکه

او را پیش ابرهه ببرند «ذونفر» که از جریان مطلع شده بود کسی را نزد ابرهه فرستاد و از شخصیت بزرگ عبدالمطلب او را آگاه ساخت و بدو گفته شد:

که این مرد پیشوای قریش و بزرگ این سرزمین است، و او کسی است که مردم این سامان و وحوش بیابان را اطعام می کند. عبدالمطلب - که صرفنظر از شخصیت اجتماعی - مردی خوش سیما و با وقار بود همین که وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدو افتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترام کرد و او را در کنار خود نشانید و شروع به سخن با او کرده پرسید:

حاجتت چیست؟

عبدالمطلب گفت:

حاجت من آنست که دستور دهی دویست شتر مرا که به غارت برده اند به من باز دهند!

ابرهه گفت:

تماشای سیمای نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرا مجذوب خود کرد ولی خواهش کوچک و مختصری که کردی از آن هیبت و وقار کاست! آیا در چنین موقعیت حساس و خطرناکی که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانی و انهدام است، و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیله ات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن می گوئی؟! عبدالمطلب در پاسخ او گفت:

«انا رب الابل و للبیت رب»! من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبی دارد که از آن نگاهداری خواهد کرد!

ابرهه گفت:

هیچ قدرتی امروز نمی تواند جلوی مرا از انهدام کعبه بگیرد!

عبدالمطلب بدو گفت:

این تو و این کعبه! به دنبال این گفتگو، ابرهه دستور داد شتران عبدالمطلب را به او باز دهند و عبدالمطلب نیز

شتران خود را گرفته و به مکه آمد و چون وارد شهر شد به مردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند و به کوه ها و دره های اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را از خطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند. آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش به کنار خانه کعبه آمد و حلقه در خانه را بگرفت و با اشک ریزان و قلبی سوزان به تضرع وزاری پرداخت و از خدای تعالی نابودی ابرهه و لشگریانش را درخواست کرد و از جمله سخنانی که به صورت نظم گفته این دو بیت است: یا رب لا ارجو لهم سواکا

یا رب فامنع منهم حماکا /

ان عدو البیت من عاداکا

امنعهم ان یخربوا قراکا /.

پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگارا حمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همان کسی است که با تو دشمنی دارد و تو نیز آنان را از ویرانی خانه ات بازدار. آنگاه خود و همراهان نیز به دنبال مردم مکه بیکی از کوه های اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چه خواهد شد. از آن سو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمان داد تا به شهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند. نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشته اند، فیل مخصوص را مشاهده کردند که از حرکت ایستاد و به پیش نمی رود و هر چه خواستند او را به پیش برانند نتوانستند، و در این خلال مشاهده کردند که دسته های بیشماری از پرندگان که

شبیه پرستو و چلچله بودند از جانب دریا پیش می آیند. پرندگان مزبور را خدای تعالی مامور کرده بود تا به وسیله سنگ ریزه هائی که در منقار و چنگال داشتند - و هر کدامیک از آن سنگ ریزه ها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود - ابرهه و لشگریانش را نابود کنند. ماموران الهی بالای سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگ ریزه ها را رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد و گوشت بدنش فرو ریخت، همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و از اطراف شروع به فرار کرده و رو به هزیمت نهادند، و در این گیر و دار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهای سر راه، وزیر دست و پای سپاهیان خود نابود گشتند. خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهی در امان نماند و یکی از سنگ ریزه ها به سرش اصابت کرد، و چون وضع را چنان دید به افراد اندکی که سالم مانده بودند دستور داد او را به سوی یمن باز گردانند، و پس از تلاش و رنج بسیاری که به یمن رسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالی در نهایت بدبختی جان سپرد. عبدالمطلب که آن منظره عجیب را می نگریست و دانست که خدای تعالی به منظور حفظ خانه کعبه، آن پرندگان را فرستاده و نابودی ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژده نابودی دشمنان کعبه را به مردم داد و به آنها گفت:

به شهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالی که از اینان به جای مانده برگیرید، و مردم با

خوشحالی و شوق به شهر باز گشتند.

و گویند:

در آن روز غنائم بسیاری نصیب اهل مکه شد، و قبیله خَثعَم که از قبائل دیگر در چپاول گری حریص تر بودند بیش از دیگران غنیمت بردند، و زر و سیم و اسب و شتر فراوانی به چنگ آوردند. و این بود آنچه از روی هم رفته روایات و تفاسیر اسلامی استفاده می شود.

و اینک چند تذکر

1 - برخی خواسته اند داستان اصحاب فیل را بر آنچه در کتب تاریخی اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشی انوشیروان به یمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز به وسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتی که در کلمات و تاویلاتی که در عبارات کرده اند به نظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخ نموده اند که نمونه هائی از آن را در ذیل می خوانید:

فرید وجدی در دائره المعارف خود در ماده «عرب» داستان اصحاب فیل و حمله آنها را به مکه ذکر کرده و سپس می گوید:

«فاصابت جیش ابرهه مصیبه اضطرته للرجوع عن عزمه» پس لشکر ابرهه به مصیبتی دچار شد که ناچار شد از تصمیمی که در ویران کردن کعبه و مکه داشت باز گردد … و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید:

«مفسران در تفسیر پرنده های ابابیل گفته اند:

آنها پرندگانی بودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائی که در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند …» وی سپس گوید:

«ولی صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل کرد به خاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب، و قرآن به زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته

شود آن اتفاق مهمی که بی مقدمه برای لشکر ابرهه پیش آمد به صورت پرندگانی تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را به وسیله سنگهای خود سنگ باران کرده اند». (16) و در ماده «ابل» و ابابیل پس از تفسیر لغوی و معنای لفظ ابابیل گوید:

«اما روایات در باره شکلهای این پرندگان بسیار است و همین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره نص صحیح و صریحی یافت نمی شود …» «و ابن زید گفته:

که آنها پرندگانی بودند که از دریا آمدند، و در رنگ آنها اختلاف کرده اند، برخی گفته اند سفید بودند،

و برخی گویند:

سیاه بوده، و قول دیگر آنکه سبز بودند و منقارهائی همچون منقار پرندگان و دستهائی همچون دست سگان داشتند،

و برخی گفته اند:

سرهاشان همچون سران درندگان بوده …» «و در باره «سجیل» گفته اند:

گل متحجر بوده، و قول دیگر آنکه گل بوده، و قول سوم آنکه:

سجیل، همان «سنگ و گل» است، و قول دیگر آنکه سنگی بوده که چون به سوار می خورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش می کرد،

و عکرمه گفته:

پرندگان سنگهائی را که همراه داشتند می زدند و چون به یکی از آنها اصابت می کرد بدنش آبله در می آورد، و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبور سنگ ها را به دهان خود گرفته بودند، و چون می انداختند پوست بدن در اثر اصابت آن تاول می زد و آبله در می آورد».

مؤلف دائره المعارف پس از نقل این سخنان گوید:

«و برخی از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگان عبارت بودند از میکروبهائی که حامل طاعون بودند، و یا پشه مالاریا بودند، و یا میکروب

آبله بوده اند، و در آیه شریفه هم کلامی که منافات با این نظریه و معنی باشد وجود ندارد، و بدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد …»

وی سپس گوید:

«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید می کنیم، به خصوص که هیچ مانعی نه لغوی و نه علمی برای رد این نظریه وجود ندارد که مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد، و بسیار اتفاق افتاده که طاعون در لشکرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت و نابودی کشانده.» و سپس داستان لشکر کشی ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس از چند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و به ناچار جان خود و لشکریانش را برداشته و به مصر بازگشت … (17) که اظهار عقیده کرده بود (18) که «ابابیل» جمع آبله است، و «طیر» هم به معنای سریع است، و اشکال آن را هم ذکر کرده ایم، و نویسنده «اعلام قرآن» یک اظهار نظر دیگری هم کرده که جالب تر از نظر قبلی است و احتمالا جنگ ابابیل و نابودی ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده که منظور از «حجاره من سجیل» سنگهائی باشد که برای ویران کردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،

و در این باره چنین گوید:

«به عقیده بعضی سجیل لغتی از سجین است، و سجین که در قرآن نیز نام آن ذکر شده درکه ای است از جهنم یا طبقه هفتم زمین است. اگر تصویر اخیر را برای سجیل قبول کنیم و از قسمت استعارات ادبی بهره ور شویم با عقیده ای که نسبت به ابابیل در فوق ذکر گردید منافات

و مباینتی به وجود نمی آید. لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 و یا 576 است و مغلوبیت ایشان به وسیله لشکر انوشیروان حمله و جسارت ایشان به کعبه بوده است، و خداوند به وسیله انوشیروان پیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است. در صورتی که سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشی ایرانیان باشد دور نیست که «طیر» با «تیار» یا تیاره که بر لشکر ساسانیان اطلاق می شده رابطه ای داشته باشد، و در این صورت آیه چهارم «ترمیهم بحجاره من سجیل» با نوع جنگ ایرانی آن زمان تناسب دارد، زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمن استفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کرده اند و یا با منجنیق و سنگ، حصارهای ایشان را به تصرف در آورده اند …» (19) و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخی کتابهای دیگر روز نیز می توانید مشاهده کنید که ما برای نمونه به همین دو قسمت اکتفا می کنیم و وقت خود و شما را بیش از این نمی گیریم … و ما قبل از هر گونه پاسخی به این سخنان و تاویلات می خواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصراری دارید که آیات کریمه قرآن را با تاریخی تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنید که صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهای مرموز و غیر مرموز و تاریخ نویسان جیره خوار و درباری ساسانیان و دیگران هر یک به نفع خود و اربابانشان و برای کوبیدن حریفان، تاریخ را تحریف کرده اند

تا جائی که گفته اند:

«تاریخ» «تاریک» است و واژه تاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده …!! و به راستی ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدی که می گوید:

«… با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد» معقول کدام و منقول کدام است، آیا قرآن معقول است یا منقول، و ما نمی دانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحی الهی باید این گونه قضاوت کند و چنین رایی را مورد تایید قرار داده و به پسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلی عجیب است که می گوید:

«… اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 یا 576 است …» و این چه ملازمه ای است که میان این دو مطلب برقرار کرده و چه «باید» ی است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده، و چه اصراری به این انطباق ها دارید؟ و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخ چه وظیفه ای داریم؟ آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیم یا تاریخ را با قرآن، آن هم تاریخ آن چنانی که گفتیم؟ و بهتر است در اینجا برای دقت و داوری بهتر اصل این سوره مبارکه را با ترجمه اش برای شما نقل و آنگاه پاسخ جامعی به این گونه تاویلات داده شود

بسم الله الرحمن الرحیم

«الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل، الم یجعل کیدهم فی تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل، ترمیهم بحجاره من سجیل، فجعلهم کعصف ماکول».

ترجمه:

آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟ مگر نیرنگشان را در تباهی نگردانید و

بر آنان پرنده ای گروه گروه نفرستاد و آنها را به سنگی از «سجیل» میزد، و آنان را مانند کاهی خورد شده گردانید. اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره، به خوبی روشن می شود که سیاق این آیات و لسان آن، صورت معجزه و خرق عادت دارد، و یک مطلب تاریخی را نمی خواهد بیان فرماید، مانند سایر داستانهائی که در قرآن کریم با جمله «الم تر …» آغاز شده مانند این آیه:

«الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت …» (20)

که مربوط است به داستان گروهی که از ترس مردن از شهرهای خود بیرون رفتند و به امر خدای تعالی مردند و سپس زنده شدند … به شرحی که در تفاسیر و تواریخ آمده که همه اش صورت معجزه دارد … و چند آیه پس از آن نیز که داستان طالوت و جالوت در آن ذکر شده و آن نیز به صورت اعجاز نقل شده که فرماید:

«الم تر الی الملا من بنی اسرائیل من بعد موسی …» (21)

و هم چنین چند آیه پس از آن که در مورد نمرود و پس از آن داستان یکی دیگر از پیغمبران الهی که معروف است «عزیر» پیغمبر بوده و چنین می فرماید:

«الم تر الی الذی حاج ابراهیم فی ربه …» (22)

و پس از آن بدون فاصله می فرماید:

«او کالذی مر علی قریه و هی خاویه علی عروشها قال انی یحیی هذه الله …» (23) و به خصوص در آیاتی که به دنبال این جمله «الم تر کیف» نیز آمده مانند:

«الم تر کیف فعل ربک بعاد …» (24)

که خدای تعالی می خواهد قدرت کامله خود را

در کیفیت نابودی ستمکاران و یاغیان و طغیان گران زمان های گذشته با تمام امکانات و نیروهائی را که در اختیار داشتند گوشزد دیگر طاغیان تاریخ نموده تا عبرتی برای اینان باشد. و هم چنین آیات دیگری که لفظ «کیف» در آنها است، و منظور بیان کیفیت خلقت موجودات و یا کیفیت ذلت و خواری ملتها و نابودی آنها به صورت. اعجاز، و خارج از این جریانات طبیعی می باشد مانند این آیات:

«و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبه المجرمین» (25) و اغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبه المنذرین» (26) (27) و به خصوص آیه اخیر که در باره کیفیت نابودی قوم ثمود نازل شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فیل شبیه است با این تفاوت که در آنجا لفظ «کید» آمده و در اینجا لفظ «مکر» باری این آقایان گویا با این تاویلات و توجیهات خواسته اند جنبه اعجاز را از این معجزه بزرگ الهی بگیرند و آن را قابل خوراک برای اروپائیان و غربیان و دیگر کسانی که عقیده ای به معجزه و کارهای خارق عادت نداشته اند بنمایند، در صورتی که تمام اهمیت این داستان به همین اعجاز آن است، واین داستان به گفته اهل تفسیر از معجزاتی بوده که جنبه ارهاص (28) داشته، و به منظور آماده ساختن زمینه برای ظهور رسول خدا صادر شده، و ملا جلال الدین رومی به صورت زیبائی آن را به نظم آورده و بیان داشته است که گوید:

چشم بر اسباب از چه دوختیم

گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم

هست بر اسباب اسبابی دگر

در سبب منگر در آن افکن نظر

انبیاء در قطع اسباب آمدند

معجزات خویش بر کیوان

زدند

بی سبب مر بحر را بشکافتند

بی زراعت جاش گندم کاشتند

ریگها هم آرد شد از سعیشان

پشم بر ابریشم آمد کشکشان

جمله قرآنست در قطع سبب

عز درویش و هلاک بولهب

مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند

لشکر زفت حبش را بشکند

پیل را سوراخ سوراخ افکند

سنگ مرغی کو ببالا پر زند

دم گاو کشته بر مقتول زن

تا شود زنده هماندم در کفن

حلق ببریده جهد از جای خویش

خون خود جوید ز خون پالای خویش

هم چنین ز آغاز ز قرآن تا تمام

رفض اسباب است و علت و السلام

2 - ما در آنچه گفتیم جمودی هم به لفظ نداریم و اگر بتوان معنای صحیحی که با اعجاز این آیات و معنای ظاهری آن منافات نداشته باشد برای آنها پیدا کرد که با سایر نقلها و تواریخ انطباق پیدا کند آن را می پذیریم، و خیال نشود که ما نظر خاصی روی نقلی یا تاریخی از تواریخ اسلامی و یا غیر اسلامی داریم که نمی خواهیم آنها را بپذیریم بلکه ما تابع واقعیاتی هستیم که قابل پذیرش باشد، مثلا در پاره ای از نقلها و تفاسیر مانند تفسیر فیض کاشانی «ره» آمده که این سنگها به هر کس می رسید بدنش آبله می آورد، و پیش از آن هرگز آبله در آنجا دیده نشد.

و فخر رازی از عکرمه از ابن عباس و سعید بن جبیر نقل کرده که گفته اند:

«لما ارسل الله الحجاره علی اصحاب الفیل لم یقع حجر علی احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدری» (29)

یعنی آن هنگامی که خداوند سنگ را بر اصحاب فیل فرستاد هیچ یک از آن سنگها بر احدی از آنها نخورد جز آنکه پوست بدنش زخم شده و آبله بر آورد. و یا

نقل دیگری که از ابن عباس شده که گفته است چون آن سنگها به لشکریان ابرهه خورد … «فما بقی احد منهم الا اخذته الحکه، فکان لا یحک (30) هیچ یک از آن لشکریان نماند جز آنکه مبتلا به خارش بدن گردید، و چون پوست بدن خود را می خارید گوشتش می ریخت … چنانکه پاره ای از این تعبیرات در روایات ما نیز از ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده مانند روایتی شده که در روضه کافی و علل الشرایع از امام باقر علیه السلام روایت شده که پس از ذکر وصف آن پرنده ها که سرها و ناخن هائی همچون سرها و ناخن های درندگان داشتند و هر کدام سه عدد از آن سنگها به همراه داشتند یعنی دو عدد به پاها و یکی به منقار.

آنگاه فرمود:

«فجعلت ترمیهم بها حتی جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما کان قبل ذلک رؤی شییء من الجدری، و لا رؤا ذلک من الطیر قبل ذلک الیوم و لا بعده …» (31)

یعنی مرغهای مزبور همان سنگها را به ایشان زدند تا اینکه بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ایشان را کشت، و پیش از این واقعه چنین آبله ای دیده نشده بود، و نه آنگونه پرنده هائی دیده بودند نه پیش از آن روز و نه بعد از آنروز. اکنون اگر بگوئیم منظور مورخین هم همین است که این سنگها که به وسیله آن پرندگان به بدن لشکریان ابرهه خورد موجب زخم شدن بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گردید، و همان گونه که قرآن کریم فرمود بدنشان همچون کاه جویده و خورد شده گردید ما از پذیرش آن

امتناعی نداریم، اما اگر بخواهید «سنگ» را بر ذرات گرد و غبار و «طیر» را بر میکروبهای حامل آن ذرات و ابابیل بر خود آبله ها و «عصف ماکول» را بر چرک و خون بدنهای آنها، و یا امثال اینها حمل کنید نمی توانیم بپذیریم، چون مخالف صریح آیات و کلمات قرآنی است.

این داستان از ارهاصات بوده

3 - همانگونه که گفته شد داستان اصحاب فیل جنبه اعجاز داشته، و اگر کسی سئوال کند مگر در معجزه شرط نیست که به دست پیغمبر انجام شود؟ در پاسخ می گوئیم:

برخی از معجزات بوده که جنبه ارهاصی داشته و از ارهاصات بوده، و آنها به اتفاقات خارق العاده و معجزاتی اطلاق می شود که معمولا مقارن با ظهور و یا ولادت پیغمبری اتفاق می افتد مانند اتفاقات شگفت انگیز و خارق العاده دیگری که در شب ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله در جهان واقع شده و در روایات زیادی از روایات ما آمده مانند آنکه در آن شب دریاچه ساوه خشک شد، و آتشکده فارس خاموش گشت و چهارده کنگره در ایوان کسری فرو ریخت … و امثال آن که شاید در بحثهای آینده بدان اشاره شود، که اینها زمینه ساز ظهور پیغمبری بزرگ بوده است. و ارهاص در لغت عرب به معنای آماده باش و آژیر خطر و آماده کردن مردم برای یک اتفاق مهم می باشد که معمولا مقارن با ولادت پیغمبران بزرگ دیگر نیز چنین اتفاقاتی به وقوع می پیوسته، چنانچه در ولادت موسی و عیسی و ابراهیم علیهم السلام نیز وجود داشته است.

پی نوشتها

1 - سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

2 - تاریخ پیامبر اسلام تالیف مرحوم آیتی ص 47.

3 - در پاورقی سیره آمده که نامش رقیه بوده.

4 - سیره ابن هشام ج 1 ص 157 - 155.

5 - سیره ابن هشام ج 1 ص 157 - 155.

6 - مناقب آل ابیطالب - ط قم - ج 1 ص 26. و پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

7 - سیره

ابن هشام (پاورقی) ج 1 ص 158.

8 - مقریزی که بیشترین قولها را در این باره جمع آوری کرده در کتاب خود «امتاع الاسماع: «3» گوید:

تاریخ ولادت آن حضرت را برخی روز دوشنبه 12 ربیع الاول، و برخی شب دوم همین ماه، و برخی شب سوم، و برخی دهم و برخی هشتم این ماه گفته اند،

و برخی گفته اند:

ولادت آن حضرت در روز دوازدهم رمضان در وقت طلوع فجر انجام شد. و این گفتار زبیر بن به کار است که گر چه شاذ است ولی با گفتار دیگری که از علماء نقل شده که زمان حمل ایام تشریق (یعنی یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ذی الحجه) بوده سازگار است. و سال ولادت را نیز «عام الفیل» گفته اند که برخی 50 روز پس از آمدن اصحاب فیل، وبرخی یک ماه، و برخی 40 روز و برخی حدود دو ماه، و برخی 58 روز، و برخی ده سال، و برخی سی سال دانسته و برخی گفته اند:

آن حضرت پانزده سال پیش از داستان اصحاب فیل به دنیا آمد،

و برخی گفته اند:

چهل سال،

و برخی گفته اند:

همان روز

و برخی گفته اند:

بیست و سه سال پس از عام الفیل. و قول دیگر تاریخ ولادت آن حضرت آن است که در ماه صفر به دنیا آمد، و قول دیگر روز عاشورا، و قول سوم ربیع الآخر مقریزی پس از نقل اقوال ذکر شده گوید:

راجح در این اقوال آن است که بگوئیم:

آن حضرت در همان عام الفیل در سال چهل و دوم سلطنت انوشیروان به دنیا آمده که مصادف با سال 881 غلبه اسکندر مقدونی بر دارا است، و آن سال 1316 از سلطنت بخت نصر بوده است.

نگارنده

گوید:

تازه این آقای مقریزی قول هفدهم ربیع الاول را که بیشتر شیعیان گفته اند، و نیز قول دهم ربیع الاول را که ابن اثیر در اسد الغابه ذکر کرده، و برخی اقوال دیگر را نیز نقل نکرده است.

9 - البته در میان محدثین شیعه نیز مرحوم ثقه الاسلام کلینی با اهل سنت در تاریخ ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله هم عقیده است و دوازدهم ربیع الاول را اختیار کرده که مرحوم مجلسی احتمال تقیه را در آن داده است.

10 - بحار الانوار ج 15 ص 254 - 250.

11 - سوره توبه آیه 37 یعنی «نسیء» افزایش در کفر است که کافران را به جهل و گمراهی کشد سالی ماه حرام را حلال می شمرند و سالی دیگر حرام تا ماه هائی را که خدا حرام کرده پایمال کنند و حرام خدا را حلال گردانند، اعمال زشت آنها در نظرشان جلوه کرده وخدا مردمان کافر را هدایت نخواهد کرد.

12 - بحار الانوار ج 15 ص 251.

13 - فروغ ابدیت ج 1 ص 125.

14 - بحار الانوار ج 15 ص 250. مناقب ج 1 ص 172.

15 - «الموضوعات الکبیر» علی قاری - ط کراچی - ص 136.

16 - دائره المعارف ج 6 ص 254 - 253.

17 - دائره المعارف ج 1 ص 34 - 33.

18 - به قسمت (ب) از صفحه 9 تا 11 همین کتاب مراجعه نمائید.

19 - اعلام قرآن خزائلی ص 159 - 160.

20 - سوره بقره آیه 243.

21 - آیه 246.

22 - آیه 258.

23 - آیه 259.

24 - سوره فجر آیه 6.

25 - سوره اعراف آیه 84.

26 - سوره یونس آیه 73.

27 -

سوره نمل آیه 51.

28 - معنای ارهاص را در صفحات آینده انشاء الله تعالی می خوانید.

29 - تفسیر مفاتیح الغیب ج 32 ص 100.

30 - بحار الانوار ج 15 ص 138.

31 - بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

قسمت پنجم

بشارتهای انبیاء الهی و دیگران در باره ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله

این بحث را ما با تفصیل بیشتری در کتاب «زندگانی پیغمبر اسلام» آورده ایم، و برخی از اهل تحقیق به تفصیل در این باره قلم فرسائی کرده و حتی جداگانه کتاب نوشته اند که از آن جمله می توان کتاب «راه سعادت» استاد فقید و محقق ارزشمند مرحوم شعرانی و مقاله محققانه دیگری را که در کتاب «خاتم پیغمبران» در این باره درج شده نام برد که چون با مقاله ما که درباره تاریخ تحلیلی اسلام است چندان ارتباطی ندارد و بیشتر با بحث نبوت خاصه رسول خدا صلی الله علیه و آله ارتباط دارد تا با بحث ما و به اصطلاح یک بحث کلامی است نه تاریخی، نمی توانیم وقت خود و شما را با این بحث گسترده و عمیق بگیریم، ولی به همان مقدار که مربوط به تاریخ می شود یک اشاره اجمالی نموده و می گذریم:

طبق روایات زیادی که در کتابهای تاریخی و حدیث وسیره داریم بشارتهای زیادی از پیمبران گذشته و دانشمندان و کاهنان در باره ظهور پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وارد شده که به اجمال و تفصیل از ظهور و ولادت و بعثت آن حضرت خبر داده اند، و علامه مجلسی «ره» در کتاب بحار الانوار در این باره بابی جداگانه تحت عنوان «باب البشائر بمولده و نبوته» منعقد کرده که بسیاری از آن روایات را در آنجا گرد آورده. و بهر صورت قسمتی

از این روایات همان هائی است که در تورات و انجیل آمده مانند:

آیه 14 و 15 از کتاب یهودا که می گوید:

«لکن خنوخ «ادریس» که هفتم از آدم بود در باره همین اشخاص خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا برهمه داوری نماید و جمیع بی دینان را ملزم سازد و بر همه کارهای بی دینی که ایشان کردند و بر تمامی سخنان زشت که گناهکاران بی دین بخلاف او گفتند …» که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا صلی الله علیه و آله تطبیق می کند که در داستان فتح مکه با او بودند. به خصوص با توجه به این مطلب که این آیه از کتاب یهودا مدتها پس از حضرت عیسی علیه السلام نوشته شده. و از آن جمله در سفر تثنیه باب 33 آیه 2 چنین آمده:

«و گفت خدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوی آنها و درخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش با یک قانون آتشین …». که طبق تحقیق جغرافی دانان منظور از «پاران» - یا فاران مکه است، و ده هزار مقدس نیز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابل تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله است. و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا: 16، 17، 25، 26 چنین است:

«اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید، و من از پدر خواهم خواست و او دیگری را که فارقلیط است به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود، خلاصه حقیقتی که جهان آن را نتواند پذیرفت زیرا که

آن را نمی بیند و نمی شناسد، اما شما آن را می شناسید زیرا که با شما می ماند و در شما خواهد بود. اینها را به شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که او را پدر به اسم من می فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هرآنچه گفتم بیاد آورد». که بر طبق تحقیق کلمه «فارقلیط» که ترجمه عربی «پریکلیتوس» است به معنای «احمد» است و مترجمین اناجیل از روی عمد یا اشتباه آن را به «تسلی دهنده» ترجمه کرده اند و در فصل پانزدهم: 26 چنین است:

«لیکن وقتی فارقلیط که من او را از جانب پدر می فرستم و او روح راستی است که از جانب پدر عمل می کند و نسبت به من گواهی خواهد داد».

و در فصل شانزدهم: 7، 12، 13، 14 چنین است:

«و من به شما راست می گویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم فارقلیط نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما می فرستم اکنون بسی چیزها دارم که به شما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید، اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما را بهر حقیقتی هدایت خواهد کرد، زیرا او از پیش خود تکلم نمی کند آنچه می شنود خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد» و قسمتی دیگر آنهائی است که از دانشمندان یهود و راهبان مسیحی و کاهنان و منجمان و دیگران نقل شده مانند سخنان دانشمندان یهودی بنی قریظه که با «تبع» پادشاه یمن گفتند (1) و سخنان عبدالله بن سلام (2) و آنچه از سیف بن ذی یزن نقل شده (3)، و سخنان «بحیرا»

و «نسطورا» (4) و «سطیح» و «شق» (5) و «قس بن ساعده» (6) یکی از بزرگان مسیحیت و روایت ابو المویهب راهب (7) و «زید بن نفیل» (8) که باز هم برای نمونه بداستان زیر که خلاصه ای از نقل ابن اسحاق در سیره است توجه نمائید:

ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود می نویسد:

(9) ربیعه بن نصر که یکی از پادشاهان یمن بود خواب وحشتناکی دید و برای دانستن تعبیر آن تمامی کاهنان و منجمان را به دربار خویش احضار کرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد.

آنها گفتند:

خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟

ربیعه در جواب گفت:

من اگر خواب خود را بگویم و شما تعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولی اگر یکی از شما تعبیر آن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است.

یکی از آنها چنین گفت:

چنین شخصی را که پادشاه می خواهد فقط دو نفر هستند یکی «سطیح» و دیگری «شق» که این دو کاهن می توانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند. ربیعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد، سطیح قبل از «شق» به دربار ربیعه آمد و چون پادشاه جریان خواب خود را بدو گفت،

سطیح گفت:

آری در خواب گلوله آتشی را دیدی که از تاریکی بیرون آمد و در سرزمین تهامه در افتاد و هر جانداری را در کام خود فرو برد!

ربیعه گفت:

درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟

سطیح اظهار داشت:

سوگند بهر جانداری که در این سرزمین زندگی می کند که مردم حبشه به سرزمین شما فرود آیند و آن را بگیرند.

پادشاه با وحشت پرسید:

این داستان در زمان سلطنت من

صورت خواهد گرفت یا پس از آن؟

سطیح گفت:

نه: پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربیعه پرسید:

آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت یا منقطع می شود!

گفت:

نه پس از هفتاد و چند سال سلطنت شان منقطع می شود!

پرسید:

سلطنت آنها به دست چه کسی از بین می رود؟

گفت:

به دست مردی به نام ارم بن ذی یزن که از مملکت عدن بیرون خواهد آمد.

پرسید:

آیا سلطنت ارم بن ذی یزن دوام خواهد یافت؟

گفت:

نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسید:

به دست چه کسی؟

گفت:

به دست پیغمبری پاکیزه که از جانب خدا بدو وحی می شود.

پرسید:

آن پیغمبر از چه قبیله ای خواهد بود؟

گفت:

مردی است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نصر که پادشاهی این سرزمین تا پایان این جهان در میان پیروان او خواهد بود.

ربیعه پرسید:

مگر این جهان پایانی دارد؟

گفت:

آری پایان این جهان آنروزی است که اولین و آخرین در آن روز گرد آیند و نیکو کاران به سعادت رسند و بد کاران بدبخت گردند. ربیعه گفت:

آیا آنچه گفتی خواهد شد؟

سطیح پاسخ داد:

آری سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد. پس از این سخنان «شق» نیز به دربار ربیعه آمد و او نیز سخنانی نظیر گفتار «سطیح» گفت و همین جریان موجب شد تا ربیعه در صدد کوچ کردن به سرزمین عراق برآید و به شاپور – پادشاه فارس - نامه ای نوشت و از وی خواست تا او و فرزندانش را در جای مناسبی در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین «حیره» را - که در نزدیکی کوفه بوده - برای سکونت آنها در نظر گرفت و ایشان را بدانجا منتقل کرد، و نعمان بن منذر - فرمانروای مشهور حیره - از فرزندان ربیعه بن

نصر است. و بالاخره می رسیم به اشعاری که ادیب الممالک فراهانی در آن قصیده معروف خود سروده و مطلع آن چنین است:

برخیز شتربانا بر بند کجاوه

کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه

در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه

وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر از رود سماوه

در دیده من بنگر دریاچه ساوه

وز سینه ام آتشکده فارس نمودار

تا آنکه گوید:

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید

کاری که تو می خواهی از فیل نیاید

رو تا به سرت طیر ابابیل نیاید

بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید

تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید

تاکید تو در مورد تضلیل نیاید

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار به زودی شتر سبط کنانه

برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه

بنویس به نجاشی اوضاع، شبانه

آگاه کُنَش از بد اطوار زمانه

وز طیر ابابیل یکی بر بنشانه

کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار

تا آنجا که در باره ولادت آن حضرت گوید:

این است که ساسان به دساتیر خبر داد

جاماسب به روز سوم تیر خبر داد

بر بابک برنا پدر پیر خبر داد

بودا به صنم خانه کشمیر خبر داد

مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد

وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد

ربیون گفتند و نیوشیدند احبار

از شق و سطیح این سخنان پرس زمانی

تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی

گر خواب انوشروان تعبیر ندانی

از کنگره کاخش تفسیر توانی

بر عبد مسیح این سخنان گر برسانی

آرد به مدائن درت از شام نشانی

بر آیت میلاد نبی سید مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولای زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سید مسعود و خداوند مؤید

پیغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد

این بس که خدا گوید «ما کان

محمد»

بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار

اندر کف او باشد از غیب مفاتیح

و اندر رخ او تابد از نور مصابیح

خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح

نوش لب لعلش به روان سازد تفریح

قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریح

وین معجزه اش بس که همی خواند تسبیح

سنگی که ببوسد کف آن دست گهر بار

ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را

وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را

شیروی به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را

تقدیر بمیدان تو افکنده سپر را

واهوی ختن نافه کند خون جگر را

تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسی ز ظهور تو خبر داد به یوشع

ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع

شامول به یثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع

ای از رخ دادار برانداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم تبار

و البته در مورد بشارتهائی که نمونه اش را در عهد جدید و قدیم و انجیل و غیره خواندید تذکر این نکته که در سخن بعضی از نویسندگان نیز دیده می شود ضروری است که چون غرض از ذکر این بشارتها در کلمات انبیاء و بزرگان گذشته اطلاع یافتن طبقه خاصی از آیندگان یعنی دانشمندان و محققانی بود که تا حدودی ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبرد زده و از تحریف و تصحیف مصون بماند از این رو این بشارتها معمولا دارای خصوصیات زیر است:

1 - بشارتها معمولا واضح و روشن نیست و عموما در قالب استعارات و کنایات ذکر شده …

2 - در این بشارتها نام رسمی پیمبران که بدان نام خوانده می شدند ذکر نشده

و معمولا اوصاف و خصوصیات اخلاقی آنان ذکر شده مانند لفظ «مسیح» که در باره حضرت عیسی در بشارات آمده و «فارقلیط» که در بشارات رسول خدا ذکر گردیده …

3 - در بشارات زمان و مکان نیز معمولا بدان معنی و مفهومی که نزد ما دارد ذکر نشده و به طور رمز و کنایه ذکر شده چنانچه در اخبار غیبیه ائمه اطهار و به خصوص امیر مؤمنان علیه السلام و روایات علائم ظهور نیز این خصوصیت بچشم می خورد که به خاطر رعایت همان جهتی که ذکر شد به صورت رمز و اشاره و کنایه مطلب را بیان فرموده اند … و به گفته یکی از نویسندگان «مصلحت خداوندی ایجاب می کرد که این بشارات مانند زیبائیهای طبیعت که محفوظ می ماند یا مانند صندوقچه جواهر فروشان که به دقت حفظ می شود در لفافه ای از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهای بعد که بیشتر با عقل و دانش سر و کار دارند قرار گیرد». (10)

چه حوادثی در شب ولادت رخ داد

در روایات ما آمده است که در شب ولادت آن حضرت حوادث مهم و اتفاقات زیادی در اطراف جهان به وقوع پیوست که پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله «ارهاصات» بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد، و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است:

یوم تفرس منه الفرس

انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم

و بات ایوان کسری و هو منصدع

کشمل اصحاب کسری غیر ملتئم

النار خامده الانفاس من اسف علیه

و النهر ساهی العین من سدم و ساء ساوه ان غاضت بحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما

بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شاید جامعترین حدیث در این باره حدیثی است که مرحوم صدوق «ره» در کتاب امالی به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده و ترجمه اش چنین است که آن حضرت فرمود:

ابلیس به آسمانها بالا می رفت و چون حضرت عیسی علیه السلام به دنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا می رفت، و هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنیا آمد از همه آسمانهای هفت گانه ممنوع شد، و شیاطین به وسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع گردیدند، و قریش که چنان دیدند گفتند:

قیامتی که اهل کتاب می گفتند بر پا شده! عمرو بن امیه که از همه مردم آن زمان به علم کهانت و ستاره شناسی داناتر بود بدانها گفت:

بنگرید اگر آن ستارگانی است که مردم به وسیله آنها راهنمائی می شوند و تابستان و زمستان از روی آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت بر پا شده و مقدمه نابودی هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازه ای اتفاق افتاده. و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتی در آن روز بر سر پا نبود، و ایوان کسری در آن شب شکست خورد و چهارده کنگره آن فرو ریخت. و دریاچه ساوه خشک شد. و وادی سماوه پر از آب شد. آتشکده های فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید. و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانی سخت اسبان عربی را یدک می کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها

پراکنده شدند، و طاق کسری از وسط شکست خورد و رود دجله در آن وارد شد. و در آن شب نوری از سمت حجاز بر آمد و همچنان به سمت مشرق رفت تا بدانجا رسید، فردای آن شب تخت هر پادشاهی سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آن روز سخن نمی گفتند.

دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید، وهر کاهنی که بود از تماس با همزاد شیطانی خود ممنوع گردید و میان آنها جدائی افتاد.

آمنه گفت:

به خدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهای خود را بر زمین گذارد و سر به سوی آسمان بلند کرد و بدان نگریست، و نوری از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده ای می گفت:

تو آقای مردم را زادی او را محمد نام بگذار. آنگاه او را به نزد عبدالمطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته بود به عبدالمطلب گزارش دادند، عبدالمطلب او را در دامن گذارده گفت:

الحمد لله الذی اعطانی هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فی المهد علی الغلمان ستایش خدائی را که به من عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبو را که در گهواره بر همه پسران آقا است. آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (11) و در باره او اشعاری سرود.

و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد (و آنها را به یاری طلبید) و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:

ای سرور چه چیز تو را به هراس و وحشت افکنده؟

گفت:

وای بر شما از سر شب تا به حال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون می بینم و به طور قطع در روی زمین اتفاق

تازه و بزرگی رخ داده که از زمان ولادت عیسی بن مریم تاکنون سابقه نداشته، اینک بگردید و به بینید این اتفاق چیست؟ آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:

ما که تازه ای ندیدیم.

ابلیس گفت:

این کار شخص من است آنگاه در دنیا به جستجو پرداخت تا به حرم - مکه - رسید، و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آن را گرفته اند، خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر او بانگ زده مانع ورود او شدند، به سمت غار حری رفت و چون گنجشکی گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد:

برو ای دور شده از رحمت حق!

ابلیس گفت:

ای جبرئیل از تو سؤالی دارم؟

گفت:

بگو،

پرسید:

از دیشب تاکنون چه تازه ای در زمین رخ داده؟

پاسخ داد:

محمد - صلی الله علیه و آله - به دنیا آمده.

شیطان پرسید:

مرا در او بهره ای هست؟

گفت:

نه.

پرسید:

در امت او چطور؟

گفت:

آری.

ابلیس که این سخن را شنید گفت:

خشنود و راضیم. و در حدیث دیگری که در کتاب کمال الدین نقل کرده چنین است که در شهر مکه شخصی یهودی سکونت داشت و نامش یوسف بود، وی هنگامی که ستارگان را در حرکت و جنبش مشاهده کرد با خود گفت:

این تحولات آسمانی به خاطر ولادت همان پیغمبری است که در کتابهای ما ذکر شده که چون به دنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع گردند. و چون صبح شد به مجلسی که چند تن از قریش در آن بودند آمد و بدانها گفت:

آیا دوش در میان شما مولودی به دنیا آمده؟

گفتند:

نه.

گفت:

سوگند به تورات که وی به دنیا آمده و آخرین پیمبران است و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته

است. این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و به خانه های خود رفتند داستان گفتگوی با آن یهودی را با زنان و خاندان خود بازگو کردند و آنها گفتند:

آری دیشب در خانه عبدالله بن عبدالمطلب پسری متولد شده. این خبر را به گوش یوسف یهودی رساندند،

وی پرسید:

آیا این مولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم به دنیا آمده یا بعد ازآن؟

گفتند:

پیش از آن!

گفت:

آن مولود را به من نشان دهید.

قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:

فرزند خود را بیاور تا این یهودی او را به بیند، و چون مولود را آوردند و یوسف یهودی او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد و چشمش به خال سیاه و درشتی که روی شانه وی بود بیفتاد در این وقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودی عارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند.

یهودی برخاست و گفت:

آیا می خندید؟ باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما می نهد … قرشیان متفرق شده و گفتار یهودی را برای یکدیگر تعریف می کردند. و در حدیثی که مرحوم کلینی شبیه به روایت بالا از مردی از اهل کتاب نقل کرده آن مرد کتابی به قرشیان که ولید بن مغیره و عتبه بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت:

نبوت از خاندان بنی اسرائیل خارج شد و به خدا این مولود همان کسی است که آنها را پراکنده و نابود سازد! قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند، مرد کتابی که دید آنها خشنود شدند بدیشان گفت:

خورسند شدید!

به خدا سوگند این مولود چنان سطوت و تسلطی بر شما پیدا کند که زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابوسفیان از روی تمسخر گفت:

او به مردم شهر خود تسلط می یابد! و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخی از این حوادث در روایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیاری از آنها این حوادث قبل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر شده نه مقارن ولادت. مانند روایاتی که در سیره ابن هشام و تاریخ طبری و جاهای دیگر است و در صحیح بخاری نیز از ابن عباس روایت شده (12) و فخر رازی نیز در تفسیر آیه شریفه «فمن یستمع الآن یجد له شهابا رصدا» (13) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها و تیرهای شهاب همین گفتار را داشته و اقوالی در این باره نقل کرده (14) و از ابی بن کعب نیز حدیثی در این مورد نقل کرده اند که گفته است:

«لم یرم بنجم منذ رفع عیسی علیه السلام حتی بعث رسول الله - صلی الله علیه و آله -» (15) و در اشعار بعضی از شاعران عرب نیز قسمتی از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعار زیر که از شاعری به نام قیروانی نقل شده که می گوید:

و صرح کسری تداعی من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیل و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسل خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمی الجن بالشعل یک سئوال اکنون جای یک سئوال هست که اگر کسی بگوید:

آیا نظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهای تاریخی و روایات غیراسلامی هم

ذکری از آنها شده یا نه؟ که ما در پاسخ این سئوال می گوئیم:

اولا اگر حدیث و روایتی از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام برای ما ثابت شد دیگر کدام روایت و تاریخی برای ما معتبر تر از آن حدیث و روایت می تواند باشد، و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح «صغرای قضیه» است، ولی پس از اثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث، جز ضعف ایمان و تاریخ زدگی محمل دیگری نمی تواند داشته باشد، وگرنه کدام تاریخ و روایتی معتبر تر از آن تاریخ و روایتی است که از منبع وحی الهی سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثی محکمتر از داستان و حدیثی است که از زبان پیمبران و ائمه معصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد! مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علوم آنهایند؟ و معیار صحت و سقم همه دانشهای بشری گفتار آنها است؟ و ثانیا - می گوئیم:

مگر تاریخ صحیح و دست نخورده ای از گذشتگان و زمانهای قدیم در دست داریم که ما بتوانیم این روایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدی از آنها بگیریم؟ جائی که مقدس ترین کتابها مانند تورات و انجیل با آن همه نسخه های متعددی که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانها بوده و جمله جمله و کلمه به کلمه آنها مورد احترام و متن دستورات دینی آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در امان نبوده، و طاغوتهای زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها را به نفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کرده اند،

دیگر چگونه کتابهای تاریخی معدودی که در زوایای کتابخانه ها با نسخه های خطی منحصر به فرد یا انگشت شماری وجود داشته می تواند مورد اعتماد باشد؟ و ثالثا - بر فرض که چنین تاریخی وجود داشته باشد که اوضاع و احوال آن زمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همه وقایعی که در آن زمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارش شده؟ و آیا وسائل ارتباطی آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتوانند از هر اتفاقی که در گوشه و کنار جهان آن روز اتفاق می افتاده مطلع گردند و آن را در تاریخ ثبت کنند؟ مگر امروزه با تمام این وسائل ارتباطی و مخابراتی و رادیوها و تلویزیونها و ماهواره ها و … چنین کاری انجام شده و چنین ادعائی می توان کرد؟ … مگر وسائل ارتباطی جهان آزادند و مستقلانه و به دور از سیاستها و اختناقها و خارج از کانالهای مخصوص و صافیهای انحصاری می توانند کوچکترین خبری را منتشر کنند؟ آن هم خبری که به صورت معجزه آسمانی برای شکست یک قدرت طاغوتی و یک دربار سلطنتی به وقوع پیوسته باشد …؟ مگر معجزاتی امثال «شق القمر» که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان می باشد و به گفته دکتر سعید بوطی - نویسنده مصری - در کتاب فقه السیره از امور متفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامی است در تاریخهای گذشته نقل شده …؟ و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سرد شدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریا به وسیله عصای موسی و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهای جادوئی ساحران و زنده شدن مردگان به دعای حضرت مسیح

وامثال آن جز در کتابهای مقدس و مذهبی در تاریخها و روایات دیگر آمده و ذکری از آنها دیده می شود؟! … و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشته در انحصار طاغوتهای زمان بوده - چنانچه امروزه نیز عموما این گونه است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد – و انبیاء الهی نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام می کرده و مبارزه داشتند، و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله می خواسته اند آنها را افرادی ماجراجو و بی شخصیت و افساد گر معرفی کنند، و هرگز اجازه نمی دادند آنها را به عنوان مردانی الهی که قدرت انجام معجزه را دارند معرفی کنند، و به همین دلیل معجزاتی را که به وسیله ایشان انجام می شده انکار کرده و یا توجیه می نمودند، و اگر کتابهای آسمانی و روایات مذهبی نبود اثری از این معجزات به جای نمانده و به دست ما نرسیده بود … چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامی خود که یک انگیزه مذهبی داشته و ادامه آن را نیز بیاری خدا همان انگیزه مذهبی و عشق شهادت طلبی در راه خدا و دین، تضمین کرده و بر ضد طاغوتهای شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغی را می بینیم که هر حرکتی به نفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانند راهپیمایی میلیونی و غیر میلیونی که در داخل و یا خارج انجام می گیرد اصلا منعکس نمی شود و در رادیوها و وسائل ارتباط جمعی ذکری از آن نمی شود، اما کوچکترین حرکت

ضدانقلاب - مانند اجتماعات اندکی که جمعا به صد نفر نمی رسد با آب و تاب در همه رسانه های گروهی به عنوان یک حرکت ضد رژیم نه یک بار بلکه چند بار پخش می گردد. و به همین دلیل ما می گوئیم انگیزه و نیازی برای تحقیق در تاریخهای گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیست به جائی برسیم، مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبی که شده تاییدی از تاریخ برای این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویم برای تطبیق این روایات با تاریخ دست به توجیه و تاویلهای نامربوط بزنیم، چنانچه نظیر آن را در داستان اصحاب فیل ذکر کرده و شنیدید و خواندید، که ما آن عمل را محکوم کرده و دلیل بر ضعف ایمان و غرب زدگی و تاریخ زدگی و غیره دانستیم …

پی نوشتها

1 - زندگانی پیغمبر اسلام تالیف نگارنده ص 40.

2 - بحارالانوار ج 15 ص 180 - 186.

3 - بحارالانوار ج 15 ص 180 - 186.

4 و 5 و 6 - زندگانی پیغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42.

7 - اکمال الدین ص 111 و 112.

8 - زندگانی پیغمبر اسلام ص 41.

9 - آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کرده ایم تلخیص شده است.

10 - خاتم پیغمبران ج 1 ص 502.

11 - یعنی او را به کنار خانه کعبه آورد و برای سلامتی و پناه او از شر شیاطین و دشمنان، بدنش را به چهار گوشه کعبه مالید.

12 - صحیح البخاری ج 6 ص 73.

13 - سوره جن آیه 9.

14 - مفاتیح الغیب ج 8 ص 241.

15 - بحار الانوار ج 15 ص 331.

قسمت ششم

پیوند رسول خدا صلی الله علیه و آله با یثرب (مدینه) و ماجرای دوران رضاع و شیرخوارگی

مطلبی که تذکر آن در اینجا لازم است و شاید لازم بود پیش از این تذکر داده شود، و در سفر رسول خدا در شش سالگی به یثرب، دخالت داشته و بلکه می توان گفت در هجرت آن حضرت به یثرب و انتخاب آن شهر برای هجرت بی اثر نبوده، پیوند نسبی آن حضرت با یثرب بود، زیرا همانگونه که می دانیم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در یکی از سفرهای خود به یثرب با «سلمی» دختر عمر بن زید … خزرجی - که از طائفه بنی عدی بن نجار بود - ازدواج کرد، و عبدالمطلب پدر عبدالله - و جد رسول خدا – از همین زن متولد شد، و مدتی هم در همان شهر یثرب (مدینه) بود تا هنگامی که هاشم بن عبد مناف از دنیا رفت برادرش - مطلب

بن عبد مناف - به مدینه رفت و عبدالمطلب را که نامش «شیبه الحمد» و نام اولش «عامر» بود با اصرار زیادی از مادرش سلمی باز گرفته و با خود به مکه برد، و چون هنگام ورود به مکه پشت سر عمویش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بیابان حجاز رنگین شده بود مردم مکه خیال کردند آن پسرک برده مطلب است که از یثرب یا جای دیگر خریداری کرده و به او «عبد المطلب» گفتند، و با اینکه مطلب بارها به مردم گفت که او برادرزاده وی و فرزند هاشم است ولی همان نام عبدالمطلب برای او معروف گردید و نام اصلی وی یعنی «شیبه الحمد» از یاد رفت.

وفات عبد الله

مشهور آن است که عبدالله قبل از آنکه فرزند بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنیا بیاید در مدینه از دنیا رفت، و در همان شهر در جائی به نام «دار النابغه» او را دفن کردند، ولی قول دیگر آن است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنیا آمده بود و دو ماه یا بیشتر از عمر شریف آن حضرت گذشته بود که عبدالله از دنیا رفت (1) و یعقوبی وبرخی دیگر معتقدند که این قول دوم اجماعی است و مورد قبول بیشتر علماء و دانشمندان است (2). ولی ابن اثیر در کتاب اسد الغابه قول اول را ثابت تر و محکم تر می داند (3) و ماجرای وفات عبدالله را نیز این گونه نوشته اند که به منظور تجارت به همراه کاروان قریش رهسپار شام گردید، و در مراجعت از شام بیمار شد، و روی همان پیوند خویشاوندی که گفته

شد در میان «بنی عدی بن نجار» توقف کرد، ولی بیماری او طولانی شده و پس از یک ماه که بستری بود از دنیا رفت، و چون کاروان قریش به مکه رفت و عبدالمطلب از حال وی جویا شد و دانست که در مدینه بیمار است بزرگترین فرزند خود یعنی حارث را نزد او به مدینه فرستاد، ولی هنگامی که حارث به مدینه آمد متوجه شد که عبدالله از دنیا رفته!

آنچه از عبدالله به رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان ارث رسید:

چنانچه ابن اثیر در اسد الغابه نوشته آنچه از عبدالله به رسول خدا صلی الله علیه و آله به ارث رسید عبارت بود از یک کنیز به نام «ام ایمن» و پنج شتر و یک گله گوسفند و شمشیری و مقداری پول (4). و نظیر همین گفتار از واقدی در کتاب «المنتقی فی مولود المصطفی» نقل شده که بجز شمشیر و پول اموال دیگر را ذکر کرده (5). و باید دانست که «ام ایمن» همان کنیزکی است که پس از وفات آمنه تربیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به عهده گرفت و پیوسته با آن حضرت بود تا وقتی که رسول خدا بزرگ شده و او را آزاد کرده و به همسری زید بن حارثه در آورد، و تا پنج یا شش ماه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت.

دوران رضاع و شیرخوارگی رسول خدا صلی الله علیه و آله

چنانچه مورخین نوشته اند رسول خدا پس از ولادت، هفت روز از مادرش آمنه شیر خورد و چون روز هفتم شد جد بزرگوارش عبدالمطلب گوسفندی برای او عقیقه کرد و سپس آن حضرت را به «ثویبه» کنیز عبدالمطلب دادند و چند روز نیز «ثویبه» آن حضرت را شیر داد (6)، و پس از آن تا پایان دوران رضاع این سعادت نصیب حلیمه سعدیه گردید، و «ثویبه» حمزه بن عبدالمطلب را نیز شیر داده بود و از این رو حمزه برادر رضاعی آن حضرت بود، و این ثویبه تا سال هفتم هجرت زنده بود و آنگاه از دنیا رفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوسته او را اکرام کرده و

مورد مهر و محبت خویش قرارش می داد.

حلیمه سعدیه

حلیمه دختر ابو ذؤیب «عبد الله بن حارث» و از قبیله بنی سعد و نسبش به قبائل هوازن می رسد، چنانچه شوهرش حارث بن عبد العزی (که پدر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله است) از همان قبیله است و نسبش به «هوازن» می رسد. و فرزندان حلیمه نیز از شوهرش حارث بن عبدالله سه فرزند بود یک پسر به نام «عبد الله» و دو دختر به نامهای «انیسه» و «حذافه» که این حذافه نام دیگری هم داشت و آن «شیماء» بود، و به همان نام دوم معروف شد، و همین «شیماء» بود که در جنگ حنین، یا پس از آن، هنگام محاصره طائف به دست مسلمانان اسیر شد و چون خود را معرفی کرد، او را به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند و آن حضرت او را آزاد کرده و مورد اکرام خویش قرار داد – به شرحی که در جای خود مذکور است (7) و این حلیمه عمو زاده رسول خدا (یعنی ابوسفیان بن حارث بن عبد المطلب) را نیز شیر داده بود، و او نیز برادر رضاعی آن حضرت بود. و چنانچه از مقریزی در کتاب «امتاع الاسماع» نقل شده که حمزه بن عبدالمطلب نیز در همین قبیله «بنی سعد» شیر خورده و بزرگ شده، و زنی که حمزه را شیر داده بود روزی به نزد حلیمه رفت و رسول خدا را نزد وی دید و به آن حضرت شیر داد، و از این رو حمزه از دو سوی برادر رضاعی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، یکی از

سوی «ثویبه» و دیگری از سوی زن شیر ده قبیله سعدیه.

انگیزه اینکه رسول خدا را به دایه سپردند - آن هم به حلیمه - چه بود؟

در اینجا جای این سؤال هست و در پاره ای از نوشته ها نیز عنوان شده که علت اینکه رسول خدا را به دایه سپردند چه بود؟ و بر فرض اینکه این کار ضرورت و لزومی داشت در قبیله بنی سعد و حلیمه خصوصیتی بوده که آن حضرت را بدان قبیله و بدان زن سپردند و یا اینکه از باب اتفاق و به صورت برخوردی این ماجرا به وقوع پیوسته؟ در پاسخ سئوال نخست باید بگوئیم بر خلاف آنچه پاره ای از نویسندگان مغرض و یا بی اطلاع مسیحی نوشته اند و در مقطعهائی از زندگانی پیامبر اسلام مسئله فقر و تنگدستی و یتیمی آن حضرت را عنوان کرده و قسمتی از آنها را معلول همان فقر و تنگدستی دانسته اند، قدر مسلم آن است که انگیزه سپردن آن حضرت به دایه این مسئله نبوده، زیرا بر فرض آن که عبدالله پدر آن حضرت قبل از ولادت آن بزرگوار از دنیا رفته باشد ولی همانگونه که در آغاز همین سمت خواندید رسول خدا از پدر خود، اموال بسیاری را به ارث برده بود و فقیر و تنگدست نبود، گذشته از اینکه مادرش آمنه نیز دختر رئیس قبیله بنی زهره و دارای ثروت بوده، و جدش عبدالمطلب نیز که کفالت آن حضرت را به عهده داشت، رئیس قریش و مردی ثروتمند بوده که یک قلم ثروت او طبق تاریخی که در داستان اصحاب فیل خواندید دویست عدد شتر بارکش بوده …! و بنابراین، علت سپردن آن حضرت به دایه مسلما فقر و تنگدستی نبوده، و باید علت دیگری داشته باشد،

و در روایات دو علت برای این کار ذکر شده یکی نبودن شیر برای آن حضرت ودیگری رسم و عادت اهل مکه در اینکار.

1 - در کتاب شریف کافی و مناقب ابن شهر آشوب از امام صادق علیه السلام روایت شده که چون رسول خدا به دنیا آمد چند روز گذشت که آن حضرت شیر نداشت و ابوطالب در صدد بر آمد تا حلیمه را پیدا کرده و آن نوزاد شریف را به وی سپرد. (8) 2 - در بحار الانوار از کتاب الانوار ابو الحسن بکری روایت کرده که گوید:

بزرگان و گذشتگان ما روایت کرده اند که عادت مردم مکه چنان بود که چون نوزادشان هفت روزه می شد به جستجوی دایه ای برای او می رفتند تا او را به دایه دهند، و از همین رو به عبدالمطلب گفتند:

برای فرزند خود دایه ای پیدا کن تا او را به دایه دهیم … (8) و این دو روایت اگر چه از نظر سند ضعیف است اما می توانند راه گشائی برای ما باشند تا به علت و انگیزه ای در این راه دست یابیم، و از این رو در توضیح این دو روایت می گوئیم هیچ بعید نیست که آمنه، با اینکه جوان بوده و علاقه مند به نگهداری تنها فرزندش در نزد خود بوده ولی احتمالا در اثر اندوه بسیاری که از مرگ شوهر جوان و محبوب خود بدو دست داده شیرش خشک شده و پاسخگوی غذای کودک عزیزش نبوده، و یا اینکه طبق عادت و شیوه مردم مکه - با اینکه شیر داشته – ناچار بوده نوزادش را به دایه بسپارد، که البته برای این رسم و عادت مردم مکه نیز

جهاتی را ذکر کرده اند مانند اینکه گفته اند:

1 - شهر مکه و با خیز بوده و به خصوص نوزادان بیشتر مورد خطر سرایت این بیماری خطرناک بودند، و مردم مکه برای حفظ سلامت آنها نوزادان خویش را به دایه هائی که در خارج شهر مکه سکونت داشتند می سپردند تا دوران شیرخوارگی را بگذرانند. چنانچه در روایت کازرونی در کتاب «المنتقی فی مولود المصطفی» - باب 4 قسم

2 - آمده که حلیمه، رسول خدا صلی الله علیه و آله را در سن چهار سالگی به نزد آمنه آورد ولی آمنه بدو گفت:

«ارجعی بابنی فانی اخاف علیه وباء مکه …» پسرم را بازگردان که من از وبای مکه بر او بیمناکم … (9) 2

هوای آزاد و محیط بی سر و صدا و دور از جنجال صحرا موجب محکم شدن استخوان، و رشد بهتر و تربیت سالم جسم و جان نوزاد می گردید، همانگونه که بطریق وجدان مشاهده می کنیم افرادی که در روستاها و بیابانها تربیت می شوند از نظر جسم و جان نیرومندتر از مردمانی هستند که در شهرها و مراکز تمدن پرورش می یابند … (10)

3 - زنانی که بچه های خود را به دایه می دادند فرصت بیشتر و بهتری برای شوهر داری و جلب رضایت شوهر داشتند و این مسئله در زندگی داخلی و محیط خانه آنان بسیار مؤثر بود که البته این جهت در آمنه نبوده چون شوهرش از دنیا رفته بود.

4 - اعراب صحرا عموما - و قبیله بنی سعد خصوصا - زبانشان فصیح تر از شهریان بود، و این یا بدان جهت بود که زبان مردم شهر در اثر رفت و آمد کاروانیان و اختلاط و آمیزش

با افراد گوناگون اصالت خود را از دست می داد، و یا اینکه هوای آزاد بیابان در این جهت مؤثر بود، و اتفاقا قبیله بنی سعد به فصاحت لهجه مشهور بود، و به همین منظور مردم مکه بیشتر بچه های خود را برای شیرخوارگی به همین قبیله می سپردند. و این حدیث نیز می تواند مؤید این مطلب باشد که از رسول خدا نقل کرده اند که فرمود:

«انا اعربکم، انا قرشی و استرضعت فی بنی سعد» (12) من از همه شما فصیح ترم زیرا هم قرشی هستم، و هم در قبیله بنی سعد شیر خورده ام.

در میان قبیله بنی سعد

و به ترتیبی که گفته شد رسول خدا صلی الله علیه و آله را به حلیمه سعدیه سپردند، و از حلیمه در این باره روایاتی نیز نقل شده که کیفیت بردن آن حضرت و خصوصیات زندگی او را در آن مرحله از زندگی و رعایت عدل و انصاف آن کودک معصوم را در شیرخوارگی با برادر رضاعی خود ذکر کرده، و نیز خیر و برکت بسیاری را که در اثر ورود آن حضرت نصیب قبیله بنی سعد گردید بیان می دارد که در کتابهای تاریخی به تفصیل نوشته اند، و به نظر ما نقل آنها دراینجا ضرورتی ندارد جز قسمتهائی از آن که مورد بحث و رد و ایراد قرار گرفته است مانند اینکه ابن هشام در سیره از ابن اسحاق به سند خود از حلیمه روایت کرده که گوید:

چون ما به مکه آمدیم با زنان دیگر قبیله بودیم که برای پیدا کردن نوزادی از مردم مکه به جستجو پرداختیم … «فما منا امراه الا و قد عرض علیها رسول الله - صلی الله علیه و

آله - فتاباه اذا قیل لها انه یتیم، و ذلک انا انما کنا نرجو المعروف من ابی الصبی، فکنا نقول:

یتیم! و ما عسی ان تصنع امه و جده! فکنا نکرهه لذلک». (13) «یعنی هیچ زنی از آنها نبود جز آنکه رسول خدا را نزد او بردند ولی همینکه به آنها می گفتند او یتیم است از پذیرفتن او خودداری می کرد، زیرا ما امید کمک از پدر نوزاد داشتیم و با خود می گفتیم:

او یتیم است! و مادر و جدش چه کمکی می توانند در مورد او بکنند، و از همین رو پذیرفتن آن کودک یتیم را خوش نداشتیم …»

وی سپس نقل می کند که چون دیگر هنگام رفتن شد و نوزاد دیگری پیدا نشد ناچار شدم همان کودک را بگیرم که دست خالی از مکه نرفته باشم …» اما با توجه به شخصیت عظیم عبدالمطلب در مکه، و هم چنین مادرش آمنه که دختر رئیس قبیله بنی زهره بود، و ثروت بسیاری که نزد آنها بود این نقل مخدوش به نظر می رسد، و از این رو برخی از اهل تحقیق گفته اند راوی این حدیث هر که بود - اگرچه خود حلیمه باشد - خواسته است تا با ذکر این مقدمه عظمت رسول خدا را جلوه گر سازد، ولی از روی بی اطلاعی برخلاف یک واقعیت تاریخی سخن گفته، و ندانسته رسول خدا را مورد اهانت خویش قرار داده … در صورتی که با توجه به شخصیت اجتماعی عبدالمطلب و مادرش آمنه نه تنها هیچ دایه ای از پذیرفتن آن بچه خودداری نمی کرد بلکه برای گرفتن چنین نوزادی بر حسب معمول و قاعده بر یکدیگر سبقت جسته و آن را افتخار و بهره بزرگی

برای خود می دانستند …

نگارنده گوید:

مرحوم ابن شهر آشوب (ره) در مناقب داستان را به گونه ای دیگر نقل کرده که این اظهار نظرها و اجتهادهای راوی در آن نیست و در نتیجه چنین خدشه و ایرادی بر آن وارد نیست و به واقعیت نزدیکتر است، وی می نویسد:

«ذکرت حلیمه بنت ابی ذؤیب عبدالله بن حارث من مضر، زوجه الحارث بن عبد العزی المضری ان البوادی اجدبت، و حملنا الجهد علی دخول البلد فدخلت مکه و نساء بنی سعد قد سبقن الی مراضعهن فسالت مرضعا فدلونی علی عبدالمطلب و ذکر ان له مولودا یحتاج الی مرضع له فاتیت الیه …» (14) یعنی حلیمه دختر ابی ذؤیب - عبدالله بن حارث از قبیله مضر و همسر حارث بن عبد العزی مضری - گوید:

خشک سالی شد، و سختی زندگی ما را ناچار کرد از بادیه به شهر بیائیم و به همین منظور به مکه آمدیم و زنان قبیله بنی سعد هر کدام نوزاد شیرخوار خود را یافتند، و من نیز سراغ نوزاد شیر خواری را گرفتم و مرا به عبدالمطلب راهنمائی کرده و گفتند:

او را نوزادی است که نیاز به دایه دارد، و من به نزد او رفتم … سپس گفتگوی عبدالمطلب را با حلیمه و پذیرفتن نوزاد و اوصاف بارز نوزاد را از زبان حلیمه بازگو می کند …

پی نوشتها

1 - قول دو ماه در روایتی از امام صادق علیه السلام روایت شده و مرحوم کلینی هم آن را اختیار فرموده (اصول کافی ج 1 ص 439) و اقوال دیگری نیز مانند یکسال و 28 ماه و 7 ماه پس از ولادت آن حضرت نیز نقل شده (تاریخ پیامبر اسلام

«آیتی» ص 47، و پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 158)

2 - تاریخ پیامبر اسلام ص 47 پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 158 و از اشعار عبدالمطلب که هنگام مرگ خود خطاب به ابوطالب و در مورد سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته است نیز همین قول تایید می شود، و آن اشعار در صفحات آینده خواهد آمد.

3 - اسد الغابه ج 1 ص 13 و 14

4 - اسد الغابه ج 1 ص 13 و 14

5 - بحار الانوار ج 15 ص 125

6 - جزری و یعقوبی و دیگران نوشته اند که این «ثویبه» حمزه بن عبدالمطلب و جعفر بن ابیطالب و عبدالله بن جحش را نیز شیر داده و از این رو آنها برادران رضاعی رسول خدا بوده اند و در فروغ ابدیت آمده که «ثویبه» چهار ماه آن حضرت را شیر داد، و این مطلب را از کتاب بحار الانوار (ج 15 ص 384) و مناقب (ج 1 ص 119) نقل می کند، ولی نگارنده به هر دو کتاب طبق همان آدرس مراجعه کردم و در هر دوی آنها با مختصر اختلافی عبارت چنین بود:

«ارضعته ثویبه بلبن ابن لها یقال له «مسروح» ایاما قبل ان تقدم حلیمه …» و به هر صورت مدت چهار ماه را در جائی ندیدم.

7 - می توانید برای اطلاع بیشتر به زندگانی پیغمبر اسلام - تالیف نگارنده ص 588 – مراجعه نمائید.

8 - اصول کافی ج 1 ص 448. مناقب ج 1 ص 32.

9 - بحار الانوار ج 15 ص 371.

10 - بحار الانوار ج 15 ص 401.

11 - علی علیه السلام در نامه ای که بعثمان بن

حنیف می نویسد در مورد اینکه چگونه با غذای اندک آن شجاعت بی نظیر از آن حضرت دیده می شد می فرماید:

«الا و ان الشجره البریه اصلب عودا و الروائع الخضره ارق جلودا، و النباتات البدویه اقوی وقودا و ابطا خمودا …»

12 - سیره ابن هشام ج 1 ص 176

13 - سیره ابن هشام ج 1 ص 162.

14 - مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 32 - 33.

قسمت هفتم

داستان شق صدر

داستان دیگری که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخی از روایات و کتابهای اهل سنت آمده داستان «شق صدر»

آن حضرت است، که قبل از ورود در آن بحث باید این مطلب را تذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا صلی الله علیه و آله حدود پنج سال در میان قبیله بنی سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب که پس از پایان دو سال دوران شیرخوارگی، حلیمه آن کودک را طبق قرار قبلی نزد آمنه و عبدالمطلب آورد ولی روی علاقه بسیاری که به آن حضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادی دو باره آن فرزند را از مادرش گرفته و به میان قبیله برد، و این جریان شق صدر به گونه ای که نقل شده در سالهای چهارم یا پنجم عمر شریف آن حضرت اتفاق افتاده است، و ما ذیلاً اصل داستان را از روی کتابهای اهل سنت برای شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکال آن را ذکر می کنیم و از این رو می گوئیم:

این داستان را بسیاری از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کرده اند مانند «مسلم» در کتاب صحیح، در ضمن چند حدیث و ابن هشام در سیره و

طبری در کتاب تاریخ خود، و کازرونی در کتاب المنتقی و دیگران (1)، و ما در آغاز یکی از روایاتی را که در صحیح مسلم آمده ذیلا برای شما نقل می کنیم و سپس به بحثهای جنبی و صحت و سقم آن می پردازیم:

«روی مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله صلی الله علیه و آله اتاه جبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه، فشق عن قلبه فاستخرج القلب فاستخرج منه علقه فقال:

هذا حظ الشیطان منک، ثم غسله فی طست من ذهب بماء زمزم، ثم لامه ثم اعاده فی مکانه. «و جاء الغلمان یسعون الی امه - یعنی ظئره –

فقالوا:

ان محمدا قد قتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،

قال انس:

و قد کنت اری اثر ذلک فی صدره».

یعنی مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزی جبرئیل هنگامی که رسول خدا با پسر بچگان بازی می کرد نزد وی آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون آورد و از میان قلب آن حضرت لکه خونی بیرون آورده و گفت:

این بهره شیطان بود از تو، و سپس قلب آن حضرت را در طشتی از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آن را به هم پیوند داده و بست و در جای خود گذارد … پسر بچگان به سوی مادر شیرده او آمده و گفتند:

محمد کشته شد! آنها به سراغ او رفته و او را در حالی که رنگش پریده بود مشاهده کردند!

انس گفته:

من جای بخیه ها را در سینه آن حضرت می دیدم. و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:

آن حضرت به

همراه برادر رضاعی خود در پشت خیمه های ما به چراندن گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعی او به سرعت نزد ما آمد و به من و پدرش گفت:

این برادر قرشی ما را دو مرد سفید پوش آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!

حلیمه گفت:

من و پدرش به نزد وی رفتیم و محمد را که ایستاده و رنگش پریده بود مشاهده کردیم، ما که چنان دیدیم او را به سینه گرفته و از او پرسیدیم:

ای فرزند تو را چه شد؟

فرمود:

دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و به دنبال چیزی می گشتند که من ندانستم چیست؟

حلیمه گوید:

ما او را برداشته و به خیمه های خود آوردیم. (2) و در هر دوی این نقلها هست که همین جریان سبب شد تا حلیمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه باز گرداند. و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا که گفته اند:

داستان شق صدر در دوران زندگی آن حضرت چهار یا پنج بار اتفاق افتاده، در سه سالگی (همانگونه که شنیدید) و در ده سالگی، و هنگام بعثت، و در داستان معراج … و در این باره اشعاری نیز از بعضی شعرای عرب نقل کرده اند (3) و بلکه برخی از مفسران سوره انشراح و آیه «الم نشرح لک صدرک» را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آن دانسته اند (4)

ایراد هائی که به این داستان شده

این داستان به گونه ای که نقل شده و شما شنیدید از چند جهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:

1 - اختلاف میان این نقل و نقل های دیگر در مورد علت بازگرداندن رسول خدا صلی الله علیه و

آله به مکه و نزد مادرش آمنه که در این دو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آن حضرت همین جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آن حضرت اتفاق افتاده، در صورتی که در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام (ص 167) برای باز گرداندن آن حضرت علت دیگری نقل کرده و آن گفتار نصارای حبشه بود که چون آن کودک را دیدند به یکدیگر گفتند ما این کودک را ربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وی سرنوشت مهمی دارد … و سال بازگرداندن آن حضرت را نیز در روایات دیگر سال پنجم عمر آن حضرت ذکر کرده اند (5) و در کیفیت اصل داستان نیز میان روایت ابن هشام و طبری و یعقوبی اختلاف است، چنانچه در سیره المصطفی آمده و در روایت طبری آمده است که چند نفر برای غسل و التیام باطن آن حضرت آمده بودند که یکی از آنها امعاء آن حضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگری قلب آن حضرت را و سومی آمده و دست کشید و خوب شد و آن حضرت را از زمین بلند کرد (6) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور می شود.

2 - خیر و شر و خوبی و بدی قلب انسانی، از امور اعتقادی و معنوی است و چگونه با عمل جراحی و شکافتن قلب و شستشوی آن می توان ماده شر و بدی را به صورت یک لخته خون بیرون آورد و شستشو داد؟ و آیا هر انسانی می تواند این کار را انجام دهد؟ و یا این غده

بدی و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگران ندارند …؟ و امثال این گونه سئوالها؟ و از این رو مرحوم طبرسی در مجمع البیان در داستان معراج فرموده:

«اینکه روایت شده که سینه آن حضرت را شکافته و شستشو دادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر به سختی، زیرا آن حضرت پاک و پاکیزه از هر بدی و عیبی بوده و چگونه می توان دل و اعتقادات درونی آن را با آب شستشو داد؟ …» (7) و مسیحیان به همین حدیث تمسک کرده و گفته اند جز عیسی بن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگی مورد دستبرد شیطان واقع شده اند و تنها عیسی بن مریم بود که چون فوق مرتبه بشری و از عالم دیگری بود مورد دستبرد وی قرار نگرفت …! و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتی پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحی پیدا شد؟ و آیا این غده هر بار که عمل می شد دوباره عود می کرد و فرشته های الهی مجبور می شدند به دستور خدای تعالی مجددا مبادرت به این عمل جراحی نموده و موجبات ناراحتی آن بزرگوار را فراهم سازند؟ …

3 - به گونه ای که نقل شده این شکافتن و بستن به صورت اعجاز و خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحی و معمولی نبوده که احتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحی و نخ و سوزن و بخیه کردن و غیره داشته باشد، و همانگونه که می دانیم معجزه از نشانه های نبوت و ابزار کار پیمبران الهی برای

اثبات مدعای آنان بوده و چگونه در حال کودکی آن حضرت چنین معجزه ای از آن حضرت صادر گردیده؟ مگر اینکه بگوئیم از «ارهاصات» بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.

4 - چگونه می توان معنای این روایت را با آیاتی که در قرآن کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذی را از طرف شیطان در دل پیغمبران و مردان الهی و حتی مؤمنان و متوکلان سلب و نفی کرده جمع کرد و میان آنها را وفق داد، مانند آیه شریفه ای که می فرماید:

و آیه دیگری که فرموده:

(8) «… انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون» (9) و آیه «… و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین …» (10) و بهر صورت این روایت از جهاتی مورد خدشه و ایراد واقع شده، و حتی بعضی گفته اند:

این حدیث ساخته و پرداخته مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگری است که در صحیح بخاری و مسلم آمده که جز عیسی بن مریم همه فرزندان آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در او نفوذ می کند و همین سبب گریه نوزاد می گردد … فقط عیسی بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان محفوظ ماند … (11)

پاسخی که به این ایرادها داده اند

در برابر این ایرادها پاسخ هائی داده اند، از آن جمله:

1 - دکتر محمد سعید بوطی در کتاب فقه السیره گوید:

حکمت الهی در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدی از جسم رسول خدا نبوده تا این اشکال ها لازم آید، زیرا اگر منبع و ریشه شرور غده های جسمانی یا لکه های خونی در بدن باشد لازمه اش همان

است که افراد شرور و بد خواه را با یک عمل جراحی به صورت افرادی نیکوکار و خیرخواه در آورد، بلکه ظاهر آنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت و آماده ساختن رسول خدا برای عصمت و وحی از زمان کودکی با وسائل مادی بوده، تا برای ایمان مردم و تصدیق رسالت آن حضرت نزدیکتر و اقرب باشد، و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوی بوده لکن به این صورت مادی و حسی تا این اعلان الهی وسیله ای برای رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد … و حکمت هر چه باشد، وقتی خبری صحیح و ثابت بود دیگر جائی برای بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار به توجیهات و این گونه تاویلهای بعیده باشیم، و کسی که در چنین روایاتی تردید کند منشای جز ضعف ایمان به خدای تعالی ندارد.

و این را باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث، درستی و صحت آن است، و هنگامی که خبر و حدیثی از این جهت به اثبات رسید دیگر چاره ای جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آن را روی سر می گذاریم، و میزان فهم ما در معنای آن دلالت لغت عرب و احکام آن است، و اصل در کلام نیز حقیقت است، واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کننده ای بتواند کلام را از معنای حقیقی خود به معانی مجازی آن برگرداند ارزش لغت از میان رفته و دلالتی برای آن باقی نمی ماند و مردم در فهم معانی الفاظ دچار سرگردانی می شوند. و گذشته از این چه انگیزه و اجباری برای این کار هست؟

جز آنکه کسی دچار ضعف ایمان به خدای تعالی گردد، و یا ضعف یقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آن حضرت، و گرنه یقین پیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت است خیلی آسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چه نباشد! (12)

2 - از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه، هاشم معروف حسینی نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیره المصطفی اختیار نموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر می کند گفته است:

این اختلافات، اگر چه موجب می شود تا انسان در اصل داستان تردید کند به خصوص اگر سندهای آن را بر اصولی که در روایات مورد قبول است عرضه کنیم، ولی با این حال این مطلب به تنهائی برای انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختن نقل کنندگان کافی نیست، زیرا آنچه را اینان نقل کرده اند نوعی از اعجاز است و عقل چنین حوادثی را محال ندانسته و قدرت خدای تعالی را برتر می داند از آنچه عقل ها بدان احاطه ندارد و اوهام و پندارها درک آن نتواند، و زندگی رسول اعظم خداوند مقرون است با امثال این گونه حوادثی که برای دانشمندان و محققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالی انگیزه ای نداشته «و لیس ذلک علی الله بعزیز» (13)

3 - علامه طباطبائی در کتاب شریف المیزان در دو جا داستان را نقل کرده یکی در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره «اسری» و دیگری در ذیل آیه «الم نشرح لک صدرک» و در هردو جا آن را حمل بر «تمثل برزخی» نموده

که در عالم دیگری شستشوی باطن آن حضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول خدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است، و داستانهای دیگری را نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزد آن حضرت با آرایش کامل، و انواع نعمت ها و عذابها برای اهل بهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و به همین معنا حمل کرده است (14)

نگارنده گوید:

این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابن شهر آشوب به گونه ای دیگر نقل کرده که بسیاری از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستان منشا زندگی و دوران کودکی آن حضرت در کتاب مناقب این گونه است که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگی آن بزرگوار در سالهای پنجم از عمر شریفش می گوید: «… فربیته خمس سنین و یومین فقال لی یوما:

این یذهب اخوانی کل یوم؟

قلت:

یرعون غنما،

فقال:

اننی ارافقهم، فلما ذهب معهم اخذه ملائکه و علوه علی قله جبل و قاموا بغسله و تنظیفه، فاتانی ابنی و قال:

ادرکی محمدا فانه قد سلب،

فاتیته فاذا بنور یسطع فی السماء فقبلته و قلت:

ما اصابک؟

قال:

لا تحزنی ان الله معنا، و قص علیها قصته، فانتشر منه فوح مسک اذفر،

و قال الناس:

غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:

ما اصابنی شیء و ما علی من باس». (15) یعنی - من پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت کردم، در آن هنگام روزی به من گفت:

برادران من هر روز کجا می روند؟

گفتم:

گوسفند می چرانند،

محمد گفت:

من امروز به همراه ایشان می روم، و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله کوهی بردند و به شستشو و

تنظیف او پرداختند، در این وقت پسرم به نزد من آمد و گفت:

محمد را دریاب که او را ربودند! من به نزد وی رفتم و نوری دیدم که از وی به سوی آسمان ساطع بود،

او را بوسیده گفتم:

چه بر سرت آمد؟

پاسخ داد:

محزون مباش که خدا با ما است و سپس داستان خود را برای او بازگو کرد، و در این وقت از وی بوی مشک خالص بمشام می رسید و مردم می گفتند:

شیاطین بر او چیره شده اند و او می فرمود:

چیزی بر من نرسیده و باکی بر من نیست … و اینک بر طبق این نقل می گوئیم: گذشته از اینکه نقلهای گذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت با این نقل هم مخالف است، و اگر بنای پذیرفتن این داستان باشد همین نقل که خالی از اشکالات است برای ما معتبر تر است و نیازی هم به توجیه و تاویل نداریم و تاویلی هم که مرحوم استاد طباطبائی کرده اند اگر داستان مربوط به معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها بود توجیه خوبی بود، چون در پاره ای از روایات که در مورد مشاهدات دیگر آن حضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها می توان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد، اما شنیدید که این داستان در کودکی آن حضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگر هم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار به نظر می رسد، مگر آنکه همان توجیه را با قرینه ای که ذکر شد شاهد و نمونه ای برای موارد دیگر بگیریم. و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب

است که در پایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بن مالک گفته بود:

من جای بخیه ها را در سینه رسول خدا می دیدم. و راوی، یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن و بستن، با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده، در صورتی که اگر هم ما داستان را این گونه که نقل شده بود بپذیریم به عنوان یک معجزه و امر خارق عادت می پذیریم، و در متن حدیث هم لفظ التیام آمده بود نه دوختن!

پی نوشتها

1 - صحیح مسلم ج 1 ص 101 - 102 سیره ابن هشام ج 1 ص 164 - 165. طبری ج 1 ص 575.

المنتقی فی مولود المصطفی «الباب الرابع من القسم الثانی».

2 - سیره ابن هشام ج 1 ص 164 - 165.

3 - الصحیح من السیره ج 1 ص 83. و پاورقی فقه السیره ص 63.

4 - تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازی ج 32 ص 2.

5 - بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.

6 - سیره المصطفی ص 46.

7 - مجمع البیان ج 3 ص 395.

8 - سوره الاسراء آیه 65.

9 - سوره النحل آیه 99.

10 - سوره الحجر آیه 40 - 41.

11 - الصحیح من السیره ج 1 ص 87.

12 - فقه السیره ص 63.

13 - سیره المصطفی ص 46.

14 - المیزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.

15 - مناقب آل ابیطالب ج 1 ص 33.

قسمت هشتم

بازگشت به مکه و درگذشت مادر

به ترتیبی که گفته شد حلیمه سعدیه رسول خدا صلی الله علیه و آله را پس از گذشت پنج سال از توقف آن حضرت در میان قبیله، به مکه و نزد مادرش آمنه باز گرداند، و با اینکه این کار بر خلاف میل و خواست قلبی او بود ولی روی قرار قبلی و وعده ای که به جدش عبدالمطلب و مادرش آمنه داده بود آن حضرت را به مکه آورد و تحویل داد. و در تاریخ برای این کار حلیمه که بر خلاف رضای قلبی او بود جز آنچه گفته شد جهات دیگری نیز ذکر کرده اند:

مانند اینکه:

1 - ابن هشام در سیره و طبری در تاریخ خود از حلیمه روایت کرده اند که گوید:

پس از ماجرای

شق صدر شوهرم به من گفت:

من ترس آن را دارم که این پسر دچار جن زدگی - یا جنون - شده باشد، او را به نزد خانواده اش باز گردان.

حلیمه گوید:

من آن حضرت را برداشته و به نزد مادرش - آمنه - آوردم، و او به من گفت:

چه شد با آن اصراری که برای نگهداری این فرزند داشتی او را باز گرداندی؟

گفتم:

فرزندم بزرگ شده و من وظیفه خود را نسبت به او انجام داده ام و اینک از پیش آمدها و حوادث ناگوار بر او بیمناکم، و روی همین جهت همانگونه که شما مایل بودید او را به شما می سپارم.

آمنه گفت:

داستان این نیست راست بگوی!

حلیمه گوید:

و به دنبال این گفتار مرا رها نکرد تا بالاخره من اصل ماجرا را برای او نقل کردم.

آمنه گفت:

آیا از شیطان بر او بیمناکی؟

گفتم:

آری،

گفت:

هرگز نگران نباش که به خدا سوگند شیطان را بر او راهی نیست و فرزند مرا داستانی است، می خواهی داستانش را برای تو باز گویم؟

گفتم:

آری …

حلیمه گوید:

سپس آمنه داستان دوران حاملگی و ولادت آن حضرت و معجزاتی را که مشاهده کرده بود برای من باز گفت … - که ما قبل از این در داستان ولادت نقل کرده و تکرار نمی کنیم - و آنگاه گفت:

فرزندم را بگذار و برو (1)

2 - و نیز در همان سیره ابن هشام آمده که از جمله انگیزه های حلیمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنه آن بود که چند تن از نصارای حبشه رسول خدا صلی الله علیه و آله را با حلیمه دیدند، و نگاههای دقیق و خیره ای به آن حضرت نموده و او را بررسی کردند، و آنگاه بدو

گفتند:

ما این پسرک را ربوده و به شهر و دیار خود خواهیم برد که او در آینده داستان مهمی دارد که ما دانسته ایم و همین سبب شد تا حلیمه آن حضرت را پیوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره هم ناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2) و نظیر این روایت در کتابهای دیگر نیز با مختصر اختلافی نقل شده است.

و اما داستان وفات آمنه

پیش از این گفته شد که هاشم بن عبد مناف زنی از قبیله بنی النجار مدینه را به همسری گرفت که جد رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی عبدالمطلب از آن زن متولد شد، و از این رو پیامبر خدا با قبیله بنی النجار مدینه قرابت نسبی داشت و دائیهای پدری و فامیلهای دیگر ایشان در مدینه به سر می بردند، و پس از آنکه حلیمه آن حضرت را به مکه آورد و به مادرش آمنه سپرد، آمنه فرزند عزیز خود را برداشته و برای زیارت قبر شوهرش عبدالله و دیدار خویشان وی به مدینه آورد. و در این سفر «ام ایمن» را نیز همراه خود به مدینه برد، و در مراجعت از همین سفر بود که آمنه در هنگامی که حدود سی سال از عمرش گذشته بود - چنانچه گفته اند (3) - در جائی به نام «ابواء» (4) از دنیا رفت و بنابر نقل مشهور آن مخدره را در همانجا دفن کردند. ابن سعد در کتاب «طبقات» خود روایت کرده که آمنه و ام ایمن با دو شتر که همراه داشتند آن حضرت را به مدینه بردند ومدت یکماه در مدینه نزد خویشان خود ماندند و از خود آن

حضرت نقل می کند که رسول خدا بعدها که به مدینه هجرت کرد.

خانه ای را که در آن ورود و منزل کرده بودند و قبر پدرش عبدالله در آن خانه بود نشان می داد و خاطراتی از روزهای توقف در مدینه را بازگو می کرد. (5) و به دنبال آن نقل کرده که ام ایمن می گفت:

مردمی از یهودیان می آمدند و به آن حضرت نگریسته و من شنیدم که یکی از آنها می گفت: این پیامبر این امت است و هجرتگاه او همین شهر خواهد بود، و من این سخن را به خاطر سپردم.

وی گوید:

پس از آن، آمنه رسول خدا صلی الله علیه و آله را برداشته و به سوی مکه حرکت کرد و چون به «ابواء» رسیدند آمنه در همانجا وفات یافت و قبر او در همانجا است. سپس ام ایمن آن حضرت را برداشته و با همان دو شتری که همراه داشتند به مکه آورد، و ام ایمن در زمان حیات آمنه و پس از وفات او نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله نگهداری می کرد.

ابن سعد دنباله داستان را این گونه ادامه داده که رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفر حدیبیه به «ابواء» عبور کرد و به زیارت قبر ما در رفته و آنجا را مرمت نمود و در کنار قبر او گریست و مسلمانان نیز گریستند، و چون از آن حضرت در این باره پرسیدند فرمود:

مهر و محبت او بیادم آمد و گریستم! (6)

نگارنده گوید:

در اینجا تذکر دو مطلب لازم است:

1 - این قسمت از حدیث پاسخ خوبی برای سخن دیگری نیز که مورد بحث واقع شده می باشد، و آن سخن این

است که برخی گفته اند:

گریه برای مردگان و همچنین زیارت قبور مردگان جایز نیست و در چند جا نیز نقل شده که عمر بن خطاب از گریه کردن برای مردگان نهی می کرده و حتی دستور می داد زنانی راکه برای مردگان خود گریه می کنند با تازیانه بزنند (7)، و از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند که فرمود:

«ان المیت یعذب ببکاء الحی» (8) یعنی به راستی که مرده بواسطه گریه زندگان شکنجه می بیند …! زیرا گذشته از اینکه عایشه در روایات بسیاری که دانشمندان اهل سنت از وی نقل کرده اند این حدیث را که از عمر و پسرش عبدالله بن عمر نقل شده بود تکذیب کرده و گفته است:

آن دو نفر خطا کرده و اشتباه شنیده اند (9) و مرحوم علامه امینی (قدس سره) روایات زیادی در این باره از کتابهای معتبر اهل سنت نقل کرده (10)، همانگونه که شنیدید با عمل خود رسول خدا صلی الله علیه و آله دراینجا و در جاهای بسیار دیگری که خود بر مردگان می گریست و یا به دیگران دستور گریه بر مردگان را می داد، منافات دارد، که ان شاء الله در جای خود ذکر خواهیم کرد، و در اینجا همین تذکر مختصر کافی است.

2 - همانگونه که در این روایات خواندید و آنچه پیش از این نیز در داستان وفات عبدالله آمده بود، و مشهور میان اهل تاریخ و محدثین نیز همین است که عبدالله در مدینه از دنیا رفت و در همانجا او را دفن کرده و قبرش در همانجا است. (11) و آمنه مادر آن حضرت نیز در «ابواء» از دنیا رفت و همانجا او را

دفن کردند، ولی در برخی روایات و کتابهای شیعه و اهل سنت آمده که قبر عبدالله و آمنه هر دو در مکه است و در برخی از آنها است که تنها قبر آمنه در مکه است. (12) و مجلسی (ره) در بحار الانوار پس از نقل چند حدیث از کتابهای شیعه که ظهور در همین مطلب دارد که قبر آن دو در شعب (13) مکه یا - قبرستان مکه - است و رسول خدا در این دو جا آمده و با آنها گفتگو کرده، گفته است:

این اخبار با آنچه مشهور است که پدر و مادر آن حضرت در غیر مکه از دنیا رفته اند مخالف می باشد و جمع میان آنها ممکن است بدینگونه باشد که پس از فوت بدن آن دو را به مکه منتقل کرده باشند - چنانچه برخی از سیره نویسان گفته اند - و ممکن است رسول خدا صلی الله علیه و آله آن دو را صدا زده و به صورت اعجاز روحشان - یا روح و بدنشان با هم در مکه - حاضر شده باشد. (14)

نگارنده گوید:

گذشته از اینکه مجلسی (ره) نام این برخی از سیره نویسان را ذکر نکرده خیلی بعید به نظر می رسد که با توجه به فاصله زیاد مدینه و همچنین ابواء با شهر مکه و به خصوص با وسائل نقلیه آن زمان چنین انتقالی انجام شده باشد، و چنان نیازی هم در کار نبوده که احتیاج به صدور معجزه ای در این باره باشد و الله اعلم. و بهر صورت این بحث را رها کرده و به دنبال بحث خود باز می گردیم. و در بحار الانوار از کتاب «عدد» نقل

شده که آمنه آن حضرت را در مدینه به خانه مردی از بنی عدی بن النجار برد و یک ماه درآنجا توقف کردند، و برای رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن توقف یک ماهه خاطراتی به جای مانده که از آن جمله فرمود:

در آن روزها مردی از یهود دیدم که به نزد من رفت و آمد می کرد و دقیقا مرا زیر نظر می گرفت تا اینکه روزی تنهائی مرا دیدار کرده پرسید:

ای پسر، نامت چیست؟

گفتم:

احمد در این وقت مرد یهودی نگاهی به پشت من کرد و شنیدم که می گفت:

این پسر پیامبر این امت است، و سپس به نزد دائیهای من رفت و جریان را به آنها نیز گزارش داد، و آنها نیز به مادرم گفتند، و او بر حال من بیمناک شده و از مدینه خارج شدیم.

و از ام ایمن روایت کرده که گفت:

روزی دو مرد از یهودیان مدینه هنگام نیمه روز به نزد من آمده و گفتند:

احمد را پیش ما بیاور، من آن حضرت را به نزد آنها بردم، و آن دو نفر یهودی دقیقا او را زیر نظر گرفته و پشت و روی بدن آن حضرت را بررسی کردند،

سپس یکی از آنها به دیگری گفت:

«هذا نبی هذه الامه و هذه دار هجرته و سیکون بهذه البلده من القتل و السبی امر عظیم».

این پیامبر این امت است و این شهر هم هجرت گاه او است و در آینده در این شهر از کشتار و اسارت، داستان بزرگی اتفاق می افتد (15). و بهر صورت ام ایمن آن حضرت را به مکه آورد، و هم چنان از آن حضرت نگهداری کرد و تا پایان

عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله در خدمت آن بزرگوار بود، و تا پنج یا شش ماه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز زنده بود و آنگاه از دنیا رفت. و رسول خدا صلی الله علیه و آله محبتها و خدمت های او را پیوسته یادآوری می کرد، تا جائی که بر طبق نقلی به دیدار او می رفت و می فرمود:

«ام ایمن، امی بعد امی» (16) ام ایمن پس از مادرم، مادر من بود. و بر طبق روایت کتاب «عدد» که مجلسی (ره) از آن نقل کرده پس از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه ازدواج کرد ام ایمن را آزاد فرمود (17) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وی تشویق فرمود تا جائی که بر طبق نقل کتاب «انساب بلاذری» در این باره فرمود:

من سره ان یتزوج امراه من اهل الجنه فلیتزوج ام ایمن» (18) کسی که دوست دارد با زنی از اهل بهشت ازدواج کند با ام ایمن ازدواج کند. و به دنبال همین گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که زید بن حارثه (19) با او ازدواج کرد، و اسامه بن زید که بعدها از مسلمانان بزرگ و مشهور گردید و در چند مورد به ماموریت هائی از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله مفتخر گردید، و فرمانده لشکر از سوی آن حضرت شد ثمره و محصول همین ازدواج بود.

در کنار عبد المطلب

و از آن پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار جدش عبدالمطلب و تحت سرپرستی و کفالت او قرار گرفت.

ابن اسحاق گفته است:

رسم

چنان بود که برای عبدالمطلب در کنار خانه کعبه فرش مخصوصی می گستراندند و پسران وی در اطراف آن می نشستند تا عبدالمطلب بیاید، و به خاطر گرامی داشت و احترام وی کسی روی آن فرش نمی نشست. گاه می شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله - که در آن وقت پسرکی کوچک بود می آمد و روی آن فرش می نشست، عموهایش که چنان می دیدند او را می گرفتند تا از آن فرش دور سازند، ولی عبدالمطلب که آن منظره را مشاهده می کرد بدانها می گفت:

«دعوا ابنی فو الله ان له لشائا»

فرزندم را واگذارید که به خدا سوگند او را مقامی بزرگ است … و سپس او را در کنار خود روی آن فرش مخصوص می نشانید و دست بر پشت او می کشید و از حرکات و رفتار او خرسند می شد (20) و ابن سعد در طبقات روایت کرده که پس از فوت آمنه، عبدالمطلب رسول خدا صلی الله علیه و آله را نزد خود برد و بیش از فرزندان خود نسبت به او محبت و مهر می ورزید و او را به خود نزدیک می کرد و در وقت تنهائی و خواب به نزد او می رفت و از او مراقبت می کرد …

و نیز روایت کرده که مردمی از قبیله «بنی مدلج» به عبدالمطلب گفتند:

از این فرزند محافظت کن که ما جای پائی را شبیه تر از جای پای او با جای پائی که در مقام «ابراهیم علیه السلام» است ندیده ایم، و عبدالمطلب با شنیدن این سخن به ابوطالب گفت:

بشنو که اینان چه می گویند و ابوطالب نیز پس از شنیدن این گفتار از آن حضرت محافظت می کرد. و عبدالمطلب به ام

ایمن که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نگهداری می کرد و دایگی و پرستاری او را به عهده داشت می گفت:

از این فرزند من محافظت کن که اهل کتاب او را پیغمبر این امت می پندارند.

و عبدالمطلب چنان بود که غذائی نمی خورد جز آنکه می گفت:

پسرم را نزد من آرید، و او را نزد وی می بردند. (21) و در کتاب اکمال الدین صدوق (ره) به سندش از ابن عباس روایت کرده که گوید:

در سایه خانه کعبه برای عبدالمطلب فرشی می گستراندند که احدی به خاطر حرمت عبدالمطلب بر آن جلوس نمی کرد و فرزندان عبدالمطلب می آمدند و اطراف آن فرش می نشستند تا عبدالمطلب بیاید. و گاه می شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله - در حالی که پسر کوچکی بود - می آمد و بر آن فرش می نشست واین جریان بر عموهای آن حضرت (که همان فرزندان عبد المطلب) بودند گران می آمد و به همین جهت او را می گرفتند تا از آن جایگاه و فرش مخصوص دور سازند و عبدالمطلب که آن وضع را مشاهده می کرد می گفت:

پسرم را واگذارید که او را مقامی بس بزرگ خواهد بود، و من روزی را می بینم که او بر شما سیادت و آقائی خواهد کرد، و من در چهره او می بینم که روزی بر مردم سیادت می کند …

این را می گفت و سپس او را برداشته و کنار خود می نشانید و دست بر پشت او می کشید و او را می بوسید و می گفت:

من از این فرزند پاک تر و خوشبوتر ندیده ام … آنگاه متوجه ابوطالب - که با عبدالله از یک مادر بودند - می شد و می گفت:

ای ابوطالب به راستی که برای این پسر

مقام بزرگی است او را نگهداری کن و از وی دست باز مدار که او تنها است وبرای او همانند مادری مهربان باش که صدمه ای به او نرسد … سپس او را بر دوش خود سوار می کرد و هفت بار اطراف خانه طواف می داد و نظیر این روایت به طور اختصار در کتاب هائی نظیر مناقب ابن شهر آشوب و اصول کافی کلینی (ره) و جاهای دیگر نقل شده. (22) و در همین روایت اکمال الدین آمده که چون هنگام مرگ عبدالمطلب فرا رسید به سراغ فرزندش ابوطالب فرستاد و چون وی در بالین او حاضر شد در حالی که عبدالمطلب در حال احتضار بود و می گریست و محمد صلی الله علیه و آله روی سینه او قرار داشت به سوی ابوطالب متوجه شده و می گفت:

«یا ابا طالب انظر ان تکون حافظا لهذا الوحید الذی لم یشم رائحه ابیه. و لم یذق شفقه امه. انظر یا ابا طالب ان یکون من جسدک بمنزله کبدک …»

ای ابا طالب بنگر تا نگهدار این فرزندی که تک و تنها است و بوی پدر را استشمام نکرده و مهر مادر را نچشیده است باشی بنگر تا همانند جگر خود او را عزیز داری … «یا ابا طالب ان ادرکت ایامه فاعلم انی کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به، فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره بلسانک و یدک و ما لک فانه و الله سیسودکم …»

ای ابوطالب اگر روزگار او را درک کردی بدان که من نسبت به وضع او از همه مردم بیناتر و داناترم و اگر توانستی از او پیروی کن و با دست وزبان

و مال و دارائی خود، او را یاری نما که به خدا سوگند وی بر شما سیادت خواهد نمود …» (23)

وفات عبد المطلب

بر طبق گفته مشهور از اهل حدیث و تاریخ، رسول خدا صلی الله علیه و آله هشت ساله بود که عبدالمطلب در حالی که به گفته ابن اثیر در اسد الغابه بینائی خود را از دست داده بود (24) از دنیا رفت و درباره اینکه خود عبدالمطلب در هنگام مرگ چند سال داشته اختلاف زیادی در تاریخ دیده می شود که برخی عمر او را در هنگام وفات هشتاد و دو سال و برخی یکصد و چهل سال ذکر کرده اند (25)، که تفاوت آنها حدود شصت سال می شود، که البته این گونه اختلافات در تاریخ گذشتگان تازگی ندارد، و در تاریخ و روایات نمونه های فراوانی دارد.

و گفته اند:

خداوند به عبدالمطلب ده پسر و شش دختر عنایت کرد که پسران عبارت بودند از:

حارث، ابوطالب، حمزه، زبیر، عبدالله، عیذاق، مقوم، حجل، ابولهب، عباس. که البته در برخی از اینها اختلاف نیز هست و یعقوبی در تاریخ خود «عیذاق» و «حجل» را یکی دانسته و دهمی را «قثم» دانسته است. (26) چنانچه برخی مقوم و حجل را یکی دانسته اند (27) و شیخ صدوق (ره) بجز عباس عدد آنها را ده نفر ذکر کرده و مانند برخی دیگر فرزندی به نام «ضرار» نیز برای عبدالمطلب ذکر کرده است. (28) دختران او عبارتند از:

عاتکه، امیمه، ام حکیم، بره، اروی، صفیه (مادر زبیر بن عوام)

پی نوشتها

1 - سیره ابن هشام ج 1 ص 165. تاریخ طبری ج 1 ص 579.

2 - سیره ابن هشام ج 1 ص 167.

3 - سیره المصطفی ص 47.

4 - «ابواء» نام جائی است در چند میلی مدینه که از روستاهای مدینه به شمار می رفته و گویند فاصله اش تا

جحفه - از سمت مدینه - 23 میل بوده.

5 - الطبقات الکبری ج 1 ص 116.

6 - طبقات ابن سعد ج 1 ص 116 - 117.

7 و 8 - الاصابه ج 3 ص 606 و کنز العمال ج 8 ص 118.

9 - صحیح بخاری ابواب الجنائز صحیح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائی ج 4 ص 17.

10 - الغدیر ج 6 ص 159 - 167

11 - بلکه در تاریخ طبری از واقدی روایت کرده که گفته است در این باره میان اصحاب ما اختلافی نیست (تاریخ طبری ج 2 ص 8).

12 - طبقات ابن سعد ج 1 ص 117 - و پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 168. اسد الغابه ج 1 ص 15.

13 - شعب به معنای دره است و مکه دارای دره هائی بوده که در اینجا ذکر نشده کدام شعب و دره هم بوده تنها در پاورقی سیره «شعب ابی ذر» ذکر شده. و در اسد الغابه «ابی رب»

آمده که به نظر می رسد تصحیف شده باشد.

14 - بحار الانوار ج 15 ص 111.

15 - بحار الانوار ج 15 ص 116.

16 و 17 - قاموس الرجال ج 10 ص 387 – به نقل از استیعاب.

18 - بحار الانوار ج 15 ص 116.

19 - زید بن حارثه نیز کسی بود که از زمان ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه در خانه آن حضرت بود و چندین سال افتخار خدمتگزاری رسول خدا صلی الله علیه و آله را داشت تا اینکه در جنگ موته به شهادت رسید به شرحی که ان شاء الله تعالی در جای خود مذکور خواهد

گردید.

20 - سیره ابن هشام ج 1 ص 168.

21 - طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.

22 - مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول کافی ج 1 ص 448.

23 - اکمال الدین (ط جدید) ج 1 ص 171 - 172.

24 - اسد الغابه ج 1 ص 15.

25 - طبقات ابن سعد ج 1 ص 119 - و بحار الانوار ج 15 ص 162 - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 8.

26 - تاریخ یعقوبی ج 1 ص 7.

27 و 28 - خصال ج 1 ص 150.

قسمت نهم

شخصیت عبد المطلب

چند جمله در باره شخصیت عبد المطلب:

ما پیش از این در داستان نذر عبدالمطلب برای ذبح عبدالله شمه ای از حالات او و شخصیت الهی و اعتقاد و ایمان او را به خدای یکتا بیان داشتیم (1) و پیش از آن نیز در باره ایمان اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله تفصیلا مطالبی ذکر شد (2) چنانچه در خلال همین چند روایتی هم که در این قسمت بیان شد شواهد زیادی بر این مطلب وجود داشت (3) و در اینجا نیز اضافه می کنیم که به عقیده بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبدالمطلب در مکه معظمه منادی توحید و یکتا پرستی و مخالف با هر نوع شرک و بت پرستی بوده است، اگر چه برخی معتقدند که از اظهار عقیده خویش تقیه می کرد و روی مصالحی در اجتماعات و مراسم بت پرستان شرکت می نمود. چنانچه شیخ صدوق (ره) گوید:

«و کان عبدالمطلب و ابوطالب من اعرف العلماء و اعلمهم بشان النبی - صلی الله علیه و آله - و کانا یکتمان ذلک عن

الجهال و اهل الکفر و الضلال» (4) عبدالمطلب و ابوطالب از جمله دانشمندانی بودند که بیش از دیگران دانائی و معرفت در حق رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتند و چنان بودند که معرفت خود را نسبت به آن حضرت از نادانان و کافران و گمراهان کتمان می کردند. و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:

از امیر المؤمنین علیه السلام شنیدم که می فرمود:

به خدا سوگند نه پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتی را پرستش نکردند، بدان حضرت عرض شد:

پس آنها چه چیزی را پرستش می کردند؟

فرمود:

«کانوا یصلون علی البیت علی دین ابراهیم علیه السلام متمسکین به».

آنها بر طبق آئین ابراهیم علیه السلام به سوی خانه کعبه نماز گذارده و بر دین او تمسک می جستند (5) و یعقوبی در تاریخ خود درباره عبدالمطلب گوید:

و رفض عباده الاصنام، و وحد الله عز و جل و وفی بالنذر و سن سننا نزل القرآن باکثرها … او کسی بود که پرستش بتها را ترک کرد و خدای عز و جل را به یکتائی شناخت، و وفای به نذر کرد و سنتهائی را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآن امضاء کرد … و سپس سنتهای او را ذکر کرده آنگاه گوید:

فکانت قریش تقول عبدالمطلب ابراهیم الثانی یعنی چنان شد که قرشیان عبدالمطلب را ابراهیم دوم می گفتند. و در پایان، داستان خشک سالی مکه و قحطی زدگی قریش و به دنبال آن دعای عبدالمطلب و آمدن باران به دعای او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخی از قرشیان را در این باره بیان داشته که گوید:

بشیبه الحمد

اسقی الله بلدتنا و قد فقدنا الکری و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائره و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقی الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر و ثقه الاسلام کلینی (ره) در اصول کافی به سند خود از زراره از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:

«یحشر عبدالمطلب یوم القیامه امه واحده علیه سیماء الانبیاء و هیبه الملوک» (6) محشور می شود در حالی که سیمای (7) پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد. و در حدیث دیگری که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده با مختصر اختلافی این گونه است:

«یبعث عبدالمطلب امه وحده علیه بهاء الملوک و سیماء الانبیاء …» (8) - عبدالمطلب به صورت یک امت مبعوث شود، و درخشندگی پادشاهان و سیمای پیمبران را داراست … و از فخر رازی در کتاب «اسرار التنزیل» و شهرستانی در کتاب «الملل و النحل» نیز دلیلهائی درباره ایمان و اسلام عبدالمطلب سخنانی نقل شده و تا جائی که شهرستانی گوید:

عبدالمطلب به برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگی اظهار کرد که حکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او می کند مانند اینکه در وصایای خود می گفت:

هرگز از دنیا ستمکاری بیرون نخواهد رفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید، تا آنکه هنگامی مرد ستمکاری از دنیا رفت بی آنکه کیفر ببیند، و چون به عبدالمطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:

«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزی فیها المحسن باحسانه و یعاقب فیها المسیء باساءته» - به خدا

سوگند از پس این خانه خانه دیگری است که نیکوکار پاداش نیکو کاری خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند. و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:

«ان لهذا البیت ربا یحفظه». به راستی که این خانه را پروردگاری است که او را نگهبانی خواهدکرد … (9) و شیخ صدوق (ره) در کتاب خصال به سند خود از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده که در وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن حضرت آمده که بدو فرمود:

ای علی به راستی که عبدالمطلب پنج سنت را در جاهلیت مقرر داشت که خدای تعالی آنها را در اسلام امضاء فرمود. آنگاه آن سنتهای پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که به طور خلاصه این گونه است:

1 - حرمت زن پدر بر پسران

2 - خمس گنجها و غنائم

3 - سقایت حاجیان

4 - دیه قتل به صد شتر

5 - عدد طواف به هفت شوط.

و سپس فرمود:

«یا علی ان عبدالمطلب کان لا یستقسم بالازلام. و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح علی النصب، و یقول:

انا علی دین ابراهیم» (10) ای علی، به راستی که شیوه عبدالمطلب چنان بود که (مانند مردم زمان جاهلیت) به وسیله ازلام (تیرهای مخصوص آن زمان) قرعه نمی زد و قسمت نمی کرد، و بتها را پرستش نمی کرد، و از آنچه برای بتان می کشتند (طبق رسوم مردم جاهلیت) نمی خورد،

و می گفت:

من بر دین و آئین ابراهیم هستم. و بالاخره از مجموع آنچه در گذشته و در اینجا گفته شد ایمان عبدالمطلب به مبدا و معاد و رسالت انبیاء الهی و شخصیت والای او

از روی روایات و تواریخ به خوبی روشن گردید و ما و شما را از تحقیق و بحث بیشتر مستغنی و بی نیاز گردانید و اینک به دنباله بحث تاریخی خود باز گردیم.

کفالت ابوطالب

پیش از این گفتیم که ابوطالب با عبدالله - پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله - از طرف پدر و مادر برادر بود و از عموهای دیگر آن حضرت نسبت به آن حضرت مهربانتر و علاقه مند تر بود. و شاید به همین سبب نیز بود که عبدالمطلب چه در زمان سلامت و چه در هنگام بیماری و احتضار سفارش آن حضرت را به ابوطالب کرده و بالاخره هم کفالت آن حضرت را پس از مرگ خود به ابوطالب سپرد، چنانچه در چند صفحه پیش از این خواندید. و در اسد الغابه چند قول در این باره نقل کرده مانند اینکه چون هنگام مرگ عبدالمطلب فرا رسید پسرانش را جمع کرده و سفارش رسول خدا را به آنها کرد، و به دنبال آن زبیر و ابوطالب - دو تن از پسران عبدالمطلب - درباره کفالت رسول خدا صلی الله علیه و آله قرعه زدند و قرعه به نام ابوطالب در آمد، و قول دیگر آن است که این انتخاب را خود عبدالمطلب کرد و ابوطالب را برای کفالت آن حضرت انتخاب نمود چون ابوطالب در میان عموهای آن حضرت مهربانتر از دیگران نسبت به او بود، و قول سوم آن است که عبدالمطلب در این باره مستقیما به ابوطالب وصیت کردو محمد صلی الله علیه و آله را تحت کفالت او قرار داد، و قول چهارم آن است که نخست زبیر از

آن حضرت کفالت کرد و چون زبیر از دنیا رفت کفالت آن حضرت را ابوطالب به عهده گرفت (11) که البته خود ابن اثیر این قول آخر را از نظر تاریخی غلط دانسته و رد می کند. ولی در کتابهای تاریخی و سیره های دیگری که نوشته شده از این اقوال اثری نیست و همگی نوشته و روایت کرده اند که:

عبدالمطلب هنگام مرگ ابوطالب را کفیل رسول خدا صلی الله علیه و آله قرارداده و به او در این باره وصیت کرد مانند سیره ابن هشام و تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی و مروج الذهب و طبقات ابن سعد (12) … و در مناقب ابن شهر آشوب از کتاب اوزاعی داستان را به گونه ای دیگر نقل کرده و آن چنین است که می گوید:

رسول خدا صلی الله علیه و آله در دامان عبدالمطلب زندگی می کرد تا چون حدود صد و دو سال از عمر عبدالمطلب گذشت (13) و رسول خدا صلی الله علیه و آله هشت ساله شده بود. عبدالمطلب پسرانش را جمع کرد و بدانها گفت:

محمد یتیم است. او را سرپرستی کنید و نیازمند است او را بی نیاز کنید و وصیت و سفارش مرا درباره او حفظ کنید!

ابولهب گفت:

من این کار را خواهم کرد؟

عبدالمطلب بدو گفت:

شرت را از او باز دار!

عباس اظهار داشت:

من این کار را به عهده خواهم گرفت؟ عبدالمطلب - تو مرد خشمناکی هستی می ترسم او را آزار دهی! ابوطالب - من این دستور را اجرا می کنم و کفالت او را به عهده می گیرم؟ عبدالمطلب - آری تو سرپرستی او را به عهده گیر! و سپس به دنبال این سخن رو به محمد صلی الله علیه

و آله کرده و گفت:

«یا محمد اطع له» ای محمد از وی اطاعت کن! محمد صلی الله علیه و آله گفت:

«یا ابه لا تحزن فان لی ربا لا یضیعنی»! - پدر جان غمگین مباش مرا پروردگاری است که تباهم نخواهد کرد (و به حال خود وا نخواهد گذارد) و از آن پس ابوطالب او را در کنار خود گرفت و از وی حمایت کرد (14) … و بهر صورت عموم سیره نویسان و اهل تاریخ اشعاری نیز از عبدالمطلب در این باره نقل کرده اند که ابوطالب را مخاطب ساخته و بدو می گوید:

اوصیک یا عبد مناف بعدی

بموحد بعد ابیه فرد

فارقه و هو ضجیع المهد

فکنت کالام له فی الوجد

تدنیه من احشائها و الکبد

فانت من ارجی بنی عندی

لدفع ضیم او لشد عقد

در این اشعار عبدالمطلب فرزندش ابوطالب را - که طبق این اشعار نامش عبد مناف بوده - مخاطب ساخته و او را به حمایت و سرپرستی رسول خدا صلی الله علیه و آله توصیه می نماید.

درباره نام ابو طالب

اکنون که سخن بدین جا رسید این چند جمله را نیز درباره نام ابوطالب بشنوید: مسعودی در مروج الذهب - پس از نقل وصیت عبدالمطلب بدان گونه که گفته شد می گوید البته در باره نام ابوطالب اختلاف شده، که برخی آن را عبد مناف دانسته و برخی هم عقیده دارند که کنیه او همان نام او است و سپس داستانی از امیر المؤمنین علیه السلام در این باره ذکر کرده و شعر زیر را هم از عبدالمطلب نقل می کند که در مورد وصیت درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله در شعر دیگری (غیر از آنچه در بالا ذکر شد) گوید:

اوصیت

من کنیته بطالب

بابن الذی قد غاب لیس آئب

ولی مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب این شعر را نیز این گونه روایت کرده:

وصیت من کنیته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب بابن الحبیب اکرم الاقارب بابن الذی قد غاب غیر آیب (15) که ابوطالب نیز - طبق آنچه از اوصاف رسول خدا صلی الله علیه و آله از راهبها شنیده بود - در پاسخش گفت:

لا توصنی بلازم و واجب

انی سمعت اعجب العجائب

من کل حبر عالم و کاتب

بان بحمد الله قول الراهب

این محدث بزرگوار پس از نقل این ابیات از کتاب شرف المصطفی از ابو سعید واعظ روایت کرده که چون هنگام مرگ عبدالمطلب فرا رسید پسرش ابوطالب را طلبید و بدو گفت:

ای پسر تو به خوبی شدت علاقه و محبت مرا نسبت به محمد دانسته ای، اکنون بنگر تا چگونه وصیت مرا درباره او عمل خواهی کرد.

ابوطالب در پاسخ گفت:

یا ابه لا توصنی بمحمد

فانه ابنی و ابن اخی.

پدر جان مرا به محمد سفارش نکن که او پسر من و برادرزاده من است؟ و به دنبال این روایت گوید:

چون عبدالمطلب از دنیا رفت ابوطالب آن حضرت را بر خود و همه خاندانش در خوراک و پوشاک مقدم می داشت. (16) و ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابه»

در این باره گفته است:

ابوطالب بن عبدالمطلب که به کنیه اش مشهور گردیده، نامش بنابر مشهور عبد مناف است و برخی هم نام او را «عمران» گفته اند، و حاکم گفته:

بیشتر گذشتگان بر این عقیده بوده اند که نام او همان کنیه او است. (17)

پی نوشتها

1 - به قسمت سوم مراجعه نمائید.

2 - به قسمت دوم مراجعه نمائید.

3 - آنجا که به ابوطالب می گوید:

«یا ابوطالب

ان ادرکت ایامه فاعلم انی کنت من ابصر الناس و اعلم الناس به …» و نیز سفارشهائی که در جاهای دیگر در باره آن حضرت می نمود.

4 - اکمال الدین ج 1 ص 171.

5 - اکمال الدین ج 1 ص 174.

6 - اصول کافی ج 1 ص 446.

7 - معنای «امه واحده» یا «وحده» چنانچه مفسران در تفسیر آیه «ان ابراهیم کان امه قانتالله» (سوره نحل آیه 120) گفته اند این است که او به تنهائی به جای یک امت محشور می شود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگری با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.

8 - اصول کافی ج 1 ص 447.

9 - بحار الانوار ج 15 ص 118 - 122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.

10 - خصال ج 1 ص 150.

11 - اسد الغابه ج 1 ص 15.

12 - سیره ابن هشام ج 1 ص 179. تاریخ طبری ج 2 ص 32، تاریخ یعقوبی ج 2 ص 8، مروج الذهب ج 1 ص 313. طبقات ابن سعد ج 1 ص 118 …

13 - پیش از این گفته شد که در مدت عمر عبدالمطلب در هنگام مرگ اختلاف است واین یکی از آن اقوال است.

14 - مناقب آل ابیطالب (ط قم) ج 1 ص 35.

15 - منظور از جمله «الذی قد غاب غیر آیب» در هر دو مورد ظاهرا «عبد الله» پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که به یثرب رفت و باز نگشت.

16 - مناقب آل ابیطالب (ط قم) ج 1 ص 36.

17 - الاصابه ج 1 ص 115.

قسمت دهم

در دامان ابو طالب

تا بدینجا

هشت سال از عمر پر برکت رسول خدا صلی الله علیه و آله را با خاطرات و حوادث ناگواری که برای آن بزرگوار به همراه داشت پشت سر گذاردیم. و اکنون آن حضرت در خانه ابوطالب وارد شده و دامن پر مهر عموی عزیزش آماده تربیت و پرورش و کفالت یتیم گرانقدر برادرش عبدالله بن عبدالمطلب می گردد، و برکسی که از تاریخ اسلام مختصر اطلاعی داشته باشد پوشیده نیست که ابوطالب یعنی آن مرد بزرگ، با چه فداکاری و گذشتی، و با چه اخلاص و ایثاری، این وظیفه سنگین الهی واجتماعی را تا پایان عمر که حدود چهل و سه سال طول کشید به انجام رسانید، و از این رهگذر چه حق بزرگی بر عموم مسلمانان جهان تا روز قیامت دارد «فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمین خیر الجزاء».

مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از ابن عباس روایت کرده که ابوطالب به برادرش عباس گفت:

من (از وقتی که محمد صلی الله علیه و آله را در کفالت خود در آورده ام) از او جدا نمی شوم و اطمینان به کسی نمی کنم (که او را به وی بسپارم) … ابوطالب در اینجا داستانی از شرم و حیای آن حضرت نقل کرده و در پایان گوید:

رسم ابوطالب چنان بود که هر گاه می خواست شام و نهار به فرزندان خود بدهد به آنها می گفت:

صبر کنید تا پسرم (محمد) بیاید، و (آنها صبر می کردند) محمد صلی الله علیه و آله می آمد (و با آنها غذا می خورد …) (1) و نیز روایت کرده که این فرزند چنان بود که در وقت خوردن و نوشیدن غذا و آب «بسم الله الاحد» می گفت

و شروع می کرد و پس از فراغت نیز «الحمد لله کثیرا» می گفت. و هیچگاه از او دروغی نشنیدم … و هیچگاه او را ندیدم که مانند دیگران بخندد … و ندیدم که با کودکان بازی کند … و تنهائی و تواضع برای او محبوبتر بود (و بیشتر به تنهائی علاقه داشت). و شبیه این گفتار در کتاب طبقات ابن سعد نیز روایت شده که هر که خواهد می تواند برای اطلاع بدانجا مراجعه کند (2) و البته باید دانست که به همان مقدار که ابوطالب نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله علاقه و محبت داشت و در تربیت و حفاظت او می کوشید همسرش فاطمه بنت اسد نیز حد اعلای محبت را نسبت به آن بزرگوار می نمود، و رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز تا پایان عمر محبتهای او را فراموش نکرد و این روایت را کلینی (ره) و دیگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق علیه السلام روایت کرده اند که پس از اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله پیراهن خود را برای کفن او فرستاد و در تشییع جنازه وی حاضر گردید و تابوت او را بردوش کشید و پیش از دفن در قبر او خوابید، و پس از دفن برای او تلقین خواند … و کارهای شگفت انگیز دیگری که موجب سئوال و پرسش عموم یاران و اصحاب آن حضرت گردید و ما ان شاء الله تعالی در جای خود - در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهیم کرد –

از آن جمله در پاسخ پرسش کنندگان فرمود:

«الیوم فقدت بر ابی طالب، ان کانت لتکون عندها الشیء فتؤثرنی

به علی نفسها و ولدها …» (3). - امروز نیکیهای ابوطالب را از دست دادم، و شیوه فاطمه چنان بود که اگر چیزی نزد او پیدا می شد مرا بر خود و فرزندانش مقدم می داشت … چنانچه در استیعاب هم نظیر این گفتار با تلخیص و اجمال نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از دفن او فرمود:

«انه لم یکن احد بعد ابی طالب ابر بی منها …» (4). - به راستی که غیر از ابوطالب کسی نسبت به من از فاطمه (همسرش) مهربانتر نبود. و در تاریخ یعقوبی نیز آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مرگ فاطمه فرمود:

«الیوم ماتت امی» ، امروز مادرم از دنیا رفت، و سپس نظیر آنچه را در بالا نقل شد ذکر می کند (5) و ما بخواست خدای تعالی شرح حال این بانوی بزرگ اسلام و ایمان و سبقت او در اسلام و هجرت و فضائل دیگر او را در جای خود ذکر خواهیم کرد. و اکنون باز گردیم به دنباله بحث خود و تحقیق درباره مراحل بعدی زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از کفالت و سرپرستی ابوطالب یعنی از هشتمین سال زندگانی آن حضرت به بعد.

آمدن باران به برکت وجود رسول خدا صلی الله علیه و آله و دعای ابو طالب

قاضی دحلان در کتاب سیره خود از ابن عساکر به سند خود از مردی به نام جلهمه بن عرفطه نقل می کند که در سال قحطی و خشک سالی به مکه رفتم و مردم مکه را که در کمال سختی به سر می بردند مشاهده کردم که در صدد چاره بر آمده و می خواهند برای طلب باران دعا کنند،

یکی گفت:

به نزد لات و عزی

بروید،

و دیگری گفت:

به «مناه» متوسل شوید.

در این میان پیری سالمند و خوش صورت را دیدم که به مردم می گفت:

چرا بی راهه می روید؟ با اینکه یادگار ابراهیم خلیل و نژاد حضرت اسماعیل در میان شما است!

بدو گفتند:

گویا ابوطالب را می گوئی؟

گفت:

آری منظورم اوست! مردم همگی برخاسته و من نیز همراه آنها آمدم و در خانه ابوطالب اجتماع کرده در را زدند و همینکه ابوطالب بیرون آمد مردم به سوی او هجوم برده و او را در میان گرفتند و بدو گفتند:

ای ابوطالب تو به خوبی از قحطسالی و خشکی بیابان و گرسنگی و تشنگی مردمان با خبری اینک وقت آن است که بیرون آیی و برای مردم از درگاه خدا باران طلب کنی!

گوید:

ابوطالب که این سخن را شنید از خانه بیرون آمد و پسری همراه او بود که همچون خورشید می درخشید، و در حالی که اطراف او را جوانان دیگری گرفته بودند همچنان بیامد تا به کنار خانه کعبه رسید سپس آن پسر زیبا روی را بر گرفت و پشت او را به کعبه چسبانید و با انگشتان خود به سوی آسمان اشاره کرد و با زبانی تضرع آمیز به درگاه خدا دعا کرد و طولی نکشید که پاره های ابر از اطراف گرد آمده باران بسیاری بارید و مردم را از خشکسالی نجات داد، و به دنبال آن قصیده معروف لامیه ابوطالب را که بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده و حدود 90 بیت است نقل کرده و مطلع آن این بیت است:

و ابیض یستسقی الغمام بوجهه

ثمال الیتامی عصمه للارامل

نگارنده گوید:

این داستان - صرفنظر از مقام ارجمندی را که برای رسول خدا ثابت می کند -

شاهد زنده ای برای گفتار ما است که ما نیز به خاطر همان آن را برای شما نقل کردیم و آن توجه عمیقی است که مردم مکه نسبت به ابوطالب از نظر روحانی داشتند و نفوذ معنوی و عظمت وی را در میان قریش به خوبی ثابت می کند، و این مطلب را هم می رساند که میراث انبیاء گذشته نیز نزد ابوطالب بود و چنانچه در روایات معتبر شیعه آمده مقام شامخ وصایت پس از عبدالمطلب بدو واگذار شده بود. ابوطالب صرفنظر از علاقه ای که از نظر خویشاوندی به یتیم برادر داشت، همانند جدش عبدالمطلب از آینده درخشان رسول خدا صلی الله علیه و آله با خبر بود و از روی اخبار گذشتگان و علائمی که در دست داشت به نبوت و رسالت الهی وی در آینده واقف وآگاه بود، و همین سبب علاقه بیشتر او به محمد - صلی الله علیه و آله - می گردید. و این مطلب از روی اشعار بسیاری که از ابیطالب نقل شده به خوبی واضح و روشن است و تعجب از برخی راویان و نویسندگان اهل سنت است که با این همه در ایمان ابی طالب تر دید کرده و سخنانی گفته اند، و ما ان شاء الله در جای خود با شرح و تفصیل بیشتری در این باره بحث خواهیم کرد، و در اینجا نیز یکی دو بیت از همان قصیده را برای شما نقل کرده و به دنبال بحث خود باز می گردیم، که از آن جمله است این چند بیت:

لقد علموا ان ابننا لا مکذب

لدینا و لا یعنی به قول الاباطل

فاصبح فینا احمد فی ارومه

تقصر عنه سوره المتطاول

فایده رب العباد

بنصره

و اظهر دینا حقه غیر باطل (6)

و به نظر نگارنده اگر در باره ایمان ابوطالب جز همین قصیده و همین اشعار نبود برای اثبات مطلب کافی بود تا چه رسد به دلیلها و شواهد و روایات بسیار دیگری که در این باره رسیده و انشاء الله در جای خود مذکور خواهد شد.

خاطراتی از دوران کودکی آن حضرت از زبان ابو طالب

باری ابوطالب از هیچگونه محبت و فدا کاری در مورد تربیت و نگهداری رسول خدا در دوران کودکی دریغ نکرد و پیوسته مراقب وضع زندگی و رفع احتیاجات وی بود، و به گفته اهل تاریخ سرپرستی و تربیت آن حضرت را خود او شخصا به عهده گرفته بود و به کسی در این باره اطمینان نداشت تا جائی که به برادرش عباس می گفت:

برادر! عباس به تو بگویم که من ساعتی از شب و روز محمد را از خود جدا نمی کنم و به کسی اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را می خوابانم و در بستر می برم، و گاهی که احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به من می گوید:

عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه ام را بیرون بیاورم و چون سبب این گفتارش را می پرسم به من پاسخ می دهد:

برای آنکه شایسته نیست کسی به بدن من نظر افکند، و من از این گفتار او تعجب می کنم، و روی خود را از او می گردانم.

و هم چنین نوشته اند:

شیوه ابوطالب آن بود که هر گاه می خواست نهار یا شام به بچه های خود بدهد بدانها می گفت:

صبر کنید تا فرزندم – محمد بیاید و چون آن حضرت حاضر می شد بدانها اجازه می داد دست بطرف غذا ببرند.

ابن هشام در سیره خود می نویسد:

در

حجاز مرد قیافه شناسی بود که نسب به طائفه «از دشنوءه» می رسانید و هر گاه به مکه می آمد قرشیان بچه های خود را به نزد او می بردند و او نگاه به صورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائی می داد. در یکی از سفرهائی که به مکه آمد، ابوطالب رسول خدا را برداشته و به نزد او آورد. چشم آن مرد برسول خدا افتاد و سپس خود را به کاری مشغول و سرگرم ساخت، پس از آن دو باره متوجه ابوطالب شده گفت:

آن کودک چه شد؟ او را نزد من آرید، ابوطالب که اصرار آن مرد را برای دیدن رسول خدا دید، آن حضرت را از نظر او پنهان کرد، قیافه شناس چندین بار تکرار کرد:

آن پسرک چه شد؟ آن کودکی را که نشان من دادید بیاورید که به خدا داستانی در پیش دارد، ابوطالب که چنان دید از نزد آن مرد برخاسته و رفت. این اظهار علاقه شدید و اهمیتی را که ابوطالب در حفظ و حراست رسول خدا نشان می داد سبب شده بود که خانواده او نیز محمد صلی الله علیه و آله را بسیار دوست می داشتند و در همه جا او را بر خود مقدم می داشتند، گذشته از اینکه ابوطالب به طور خصوصی هم سفارش او را کرده بود.

می نویسند:

روزی که ابوطالب رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را از عبدالمطلب باز گرفت و به خانه آورد به همسرش – فاطمه بنت اسد –

گفت:

بدان که این فرزند برادر من است که در پیش من از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدی جلوی او را از آنچه می خواهد

بگیرد. فاطمه که این سخن را شنید تبسمی کرده گفت:

آیا سفارش فرزندم محمد را به من می کنی! در صورتی که او از جان و فرزندانم نزد من عزیزتر می باشد! و در روایت دیگری است که ابوطالب می گفت:

گاهی مرد زیبا صورتی را که در زیبائی مانندش نبود می دیدم که نزد او می آمد و دستی به سرش می کشید و برای او دعا می کرد، و اتفاق افتاد که روزی او را گم کردم و برای یافتن او به این طرف و آنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که به همراه مردی زیبا که مانندش راندیده بودم می آید،

بدو گفتم:

فرزندم مگر به تو نگفته بودم هیچگاه از من جدا مشو!

آن مرد گفت:

هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او را محافظت می کنم.

زندگی اجتماعی و سفرها و برخوردها

چنانچه از روی همرفته روایات و تواریخ اسلامی به دست می آید از همان اوائل ورود محمد صلی الله علیه و آله به خانه ابوطالب زندگی اجتماعی و برخورد و ورود آن حضرت در اجتماع شروع می شود، زیرا چنانچه مشهور است در همان سال نهم زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله نخستین سفر آن حضرت به شام و برخورد با بحیرای راهب اتفاق افتاده، و سپس به ترتیب «داستان چوپانی کردن» و شرکت در «حلف الفضول» و احیانا برخی از جنگها شروع می شود، و ما قبل از نقل داستان بحیرا و نخستین سفر رسول خدا صلی الله علیه و آله ناگزیر از تذکر و توضیح یک مطلب هستیم، و آن تذکر این مطلب است که قریش در آنروزگار برای ادامه زندگی نیاز شدیدی به تجارت و مسافرت به شام و یمن داشتند و

تابستان که هوا گرم بود به شام می رفتند و زمستان به یمن، و به تعبیر قرآن کریم «رحله الشتاء و الصیف» داشتند.

و چنانچه پیش از این گفته شد پدر آن حضرت یعنی عبدالله بن عبدالمطلب هم در یکی از همان سفرهای تجارتی که به شام رفته بود در مراجعت در یثرب بیمار شد و همانجا از دنیا رفت. و ابوطالب هم با اینکه سیادت و ریاست بر بنی هاشم داشت و از بزرگان قریش به شمار می رفت، ولی از نظر زندگی فقیر بود و همچون برخی از برادران دیگر خود مانند عباس بن عبدالمطلب ثروتمند نبود، و از همین رو برای تامین زندگی خانواده پر عائله ای که داشت ناچار به چنین سفرهائی بود. و این حدیث را یعقوبی و دیگران از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده اند که می فرمود:

«ابی ساد فقیرا و ما ساد فقیر قبله» پدرم با فقری که داشت سیادت کرد، و پیش از وی فقیری سیادت نکرد.

و این هم عبارت خود یعقوبی است که قبل از این حدیث گفته:

«و کان ابوطالب سیدا شریفا مطاعا مهیبا مع املاقه» (7).

یعنی ابوطالب با اینکه فقیر بود بزرگی شریف بود که فرمانش مطاع و دارای هیبت و عظمت بود.

پی نوشتها

1 - مناقب آل ابیطالب (ط قم) ج 1 ص 36.

2 - طبقات ابن سعد ج 1 ص 119 - 120.

3 - بحار الانوار ج 35.

4 - بحار الانوار ج 35.

5 - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9.

6 - تمامی این قصیده را ابن هشام در سیره ج 1 ص 272 - 280 ط مصر نقل کرده و به دنبال آن گفته است:

آنچه نقل شده صحت روایت آن

از ابوطالب نزد من ثابت شده.

7 - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9.

قسمت یازدهم

نخستین سفر محمد صلی الله علیه و آله به شام و داستان سفر بحیرا

و ماجرای گوسفند چرانی و جنگهای فجار … عموم مورخین و اهل حدیث از دانشمندان شیعه و اهل سنت با اندک اختلافی داستان سفر محمد صلی الله علیه و آله را به شام در معیت عمویش ابوطالب و بر خورد آن حضرت را با «بحیرا» نقل کرده اند، مانند شیخ صدوق (ره) در اکمال الدین و ابن شهر آشوب در مناقب و ابن هشام در سیره و طبری و یعقوبی و ابن سعد نیز در کتابهای خود آن را نقل کرده اند و نویسندگان معاصر نیز عموما بدون نقد و ایرادی آن را ترجمه و نقل کرده اند (1) و بلکه برخی از آنها در برابر برداشتهای غلطی که دشمنان اسلام از این داستان کرده، و خواسته اند از این راه تهمت هائی به اسلام و رهبر بزرگوار آن بزنند از آن دفاع کرده و در صدد پاسخگوئی دشمنان بر آمده و بدین ترتیب اصل داستان را پذیرفته و چنان است که در صحت آن تردید نداشته اند (2). ولی در برابر اینان برخی از نویسندگان و ناقلان این داستان، در صحت آن تردید کرده و راویان یا راوی آن را دروغگو و جعال خوانده و بلکه برخی آن را ساخته و پرداخته دشمنان اسلام دانسته اند، و برخی نیز قسمتهائی از آن را مردود و مجعول دانسته ولی اصل آن را بنوعی پذیرفته اند، و ما در آغاز اصل داستان را به تفصیلی که ابن هشام در سیره از ابن اسحاق روایت کرده با مختصر اختلافی که از دیگران ضمیمه آن کرده ایم از روی کتاب زندگانی پیامبر اسلام خود

برای شما نقل می کنیم و سپس گفتار نویسندگان و ناقدان و یا منکران را می آوریم.

اصل داستان

بنابر نقل مشهور نه سال و به قولی دوازده سال از عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشته بود (3) که ابوطالب به همانگونه که گفتیم مانند سایر مردم قریش - عازم سفر شام شد، تا با مال التجاره مختصری که داشت تجارت کند و از این راه کمکی به مخارج سنگین خود بنماید. قرشیان هر ساله دو بار سفر تجارتی داشتند یکی به «یمن» در زمستان و دیگری به «شام» در تابستان «رحله الشتاء و الصیف». مقصد در این سفر شهر بصری بود که در آن زمان یکی از شهرهای بزرگ شام و از مهمترین مراکز تجارتی آن عصر به شمار میرفت. در نزدیکی شهر بصری صومعه و کلیسائی وجود داشت و مردی دیر نشین و ترسائی گوشه گیر به نام «بحیرا» در آن کلیسا زندگی میکرد، و مسیحیان معتقد بودند که کتابها و هم چنین علومی که در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سینه بسینه به بحیرا منتقل گشته است. و برخی گفته اند:

صومعه «بصری» - که تا شهر 6 میل فاصله داشت مانند صومعه های عادی و معمولی دیگر نبود بلکه مخصوص به سکونت آن دانشمند و عالمی از نصاری بود که علم و دانشش از دیگران فزونتر و در مراحل سیر و سلوک از همگان برتر باشد، و «بحیرا» دارای چنین اوصافی بود. هنگامی که ابوطالب تصمیم به این سفر گرفت به فکر یتیم برادر افتاد و با علاقه فراوانی که به او داشت نمیدانست آیا او را در مکه بگذارد یا

همراه خود به شام ببرد. وقتی هوای گرم تابستان بیابان حجاز و سختی مسافرت با شتر را در کوه و بیابان به نظر میآورد ترجیح میداد محمد را – که کودکی بیش نبود و با این گونه ناملایمات روبرو نشده بود – در مکه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد، ولی از آنطرف با آن علاقه شدید و توجه خاصی که در حفاظت و نگهداری او داشت نمی توانست خود را حاضر کند که او را در مکه بگذارد و خیالش در این باره آسوده نبود، و تا آن ساعتی که میخواست حرکت کند همچنان در حال تردید بود. هنگامی که کاروان قریش خواست حرکت کند ناگهان ابوطالب فرزند برادر را مشاهده کرد که با چهره ای افسرده به عمو نگاه می کند و چون خواست با او خداحافظی کند چند جمله گفت که ابوطالب تصمیم گرفت محمد را همراه خود ببرد. رسول خدا - صلی الله علیه و آله - با همان قیافه معصوم و جذاب رو به عمو کرده و همچنان که مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:

عمو جان! مرا که کودکی یتیم هستم و پدر و مادری ندارم به که می سپاری؟ همین چند جمله کافی بود که ابوطالب را از تردید بیرون آورد و تصمیم به بردن آن بزرگوار بگیرد، و از این رو بلا درنگ به همراهان خود گفت:

به خدا سوگند او را با خود می برم و هیچگاه از او جدا نخواهم شد. کاروان قریش حرکت کرد اما مقداری راه که رفتند متوجه شدند که این سفر مانند سفرهای قبلی نیست و احساس راحتی و آرامش بیشتری می کنند آفتاب آن

سوزشی را که در سفرهای قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقداری که سابقا ناراحت می شدند احساس ناراحتی نمی کنند. این اوضاع برای همه مردم کاروان تعجب آور بود تا جائی که یکی از آنها چند بار گفت:

این سفر چه سفر مبارکی است. ولی شاید کمتر کسی بود که بداند اینها همه از برکت همان کودک دوازده ساله است که در این سفر همراه کاروان آمده بود. بالاتر از همه کم کم متوجه شدند که روزها لکه ابری پیوسته بالای سر کاروان در حرکت است و برای آنها در آفتاب گرم سایه می افکند، و این مطلب وقتی برای آنها به خوبی واضح شد که به صومعه و دیر «بحیرا» نزدیک شدند. خود بحیرا وقتی از دور گرد و غبار کاروانیان را دید به لب دریچه ای که از صومعه به بیرون باز شده بود آمد و چشم به کاروانیان دوخته بود و گاهی نیز سر به سوی آسمان می کشید و گویا همان لکه ابر را جستجو میکرد که بر سر کاروانیان سایه می افکند. و هیچ بعید نیست که روی صفای باطنی که پیدا کرده بود و اخباری که از گذشتگان بدو رسیده بود منتظر دیدن چنین منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود، و جریانات بعدی این احتمال را تایید میکند، زیرا مورخین مانند ابن هشام و دیگران می نویسند:

کاروان قریش هر ساله از کنار صومعه بحیرا عبور میکرد و گاهی در آنجا منزل میکردند و تا آن سفر هیچگاه بحیرا با آنان سخنی نگفته بود، اما این بار همینکه کاروان در نزدیکی صومعه منزل کردند غذای زیادی تهیه کرد و کسی را به نزد

ایشان فرستاد که من غذای زیادی تهیه کرده ام و دوست دارم امروز تمامی شما از کوچک و بزرگ و بنده و آزاد، هر که در کاروان است بر سر سفره من حاضر شوید. بحیرا از بالای صومعه خود به خوبی آن لکه ابر را دیده بود که بالای سر کاروان میآید و همچنان پیش آمد تا بر سر درختی که کاروانیان زیر آن درخت منزل کردند ایستاد. ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده که:

خود بحیرا پس از دیدن این منظره از صومعه بزیر آمد و از کاروان قریش دعوت کرد تا برای صرف غذا به صومعه او بروند، یکی از کاروانیان بدو گفت:

ای بحیرا به خدا سوگند مثل اینکه این بار برای تو ماجرای تازه ای رخ داده زیرا چندین بار تاکنون ما از اینجا عبور کرده ایم و هیچگاه مانند امروز به فکر پذیرائی ما نیفتادی؟ بحیرا گویا نمی خواست راز خود را به این زودی فاش کند از این رو در جواب او گفت:

راست است، اما مگر نه این است که شما میهمان و وارد بر من هستید، من دوست داشتم این بار نسبت به شما اکرامی کرده باشم و به همین جهت غذائی آماده کرده و دوست دارم همگی شما از آن بخورید. قرشیان به سوی صومعه حرکت کردند، اما محمد - صلی الله علیه و آله - را به خاطر آنکه کودکی بود و یا به ملاحظات دیگری همراه نبردند، و بعید هم نیست که خود آن حضرت که بیشتر مایل بود در تنهائی به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعی که در آن به سر می برد اندیشه کند از آنها

خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند، وگرنه معلوم نیست ابوطالب به این سادگی حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود. هر چه بود که بحیرا در قیافه یکایک واردین نگاه کرد و اوصافی را که از پیامبر اسلام شنیده و یا در کتابها خوانده بود در چهره آنها ندید، از این رو با تعجب پرسید:

کسی از شما به جای نمانده؟ یکی از کاروانیان پاسخ داد:

بجز کودکی نورس که از نظر سن کوچکترین افراد کاروان بود کسی نمانده!

بحیرا گفت:

او را هم بیاورید و از این پس چنین کاری نکنید!

مردی از قریش گفت:

به لات و عزی سوگند برای ما سرافکندگی نیست که فرزند عبدالله بن عبدالمطلب میان ما باشد! این سخن را گفته و برخاست و از صومعه بزیر آمد و محمد - صلی الله علیه و آله - را با خود بصومعه برد و در کنار خویش نشانید. بحیرا با دقت بچهره آن حضرت خیره شد و یک یک اعضاء بدن آن حضرت را که در کتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زیرنظر گذرانید. قرشیان مشغول صرف غذا شدند ولی بحیرا تمام حرکات و رفتار محمد - صلی الله علیه و آله - را دقیقا زیر نظر گرفته و چشم از آن حضرت بر نمیدارد، و یکسره محو تماشای او شده.

میهمانان سیر شدند و سفره غذا بر چیده شد در این موقع بحیرا پیش یتیم عبدالله آمد و بدو گفت:

ای پسر تو را به لات و عزی سوگند میدهم که آنچه از تو می پرسم پاسخ مرا بدهی؟ - و البته بحیرا از سوگند به لات و عزی منظوری

نداشت جز آنکه دیده بود کاروانیان بدان قسم میخورند. اما همینکه آن بزرگوار نام لات و عزی را شنید فرمود:

مرا به لات و عزی سوگند مده که چیزی در نظر من مبغوض تر از این دو نیست.

بحیرا گفت:

پس تو را به خدا سوگند میدهم سؤالات مرا پاسخ دهی!

حضرت فرمود:

هر چه میخواهی بپرس! بحیرا شروع کرد از حالات و زندگانی خصوصی و حتی خواب و بیداری آن حضرت سؤالاتی کرد و حضرت جواب میداد، بحیرا پاسخ هائی را که می شنید با آنچه در کتابها در باره پیغمبر اسلام دیده و خوانده بود تطبیق میکرد و مطابق میدید، آنگاه میان دیدگان آن حضرت را با دقت نگاه کرد، سپس برخاسته و میان شانه های آن حضرت را تماشا کرد و مهر نبوت را دید و بی اختیار آنجا را بوسه زد. قرشیان که تدریجا متوجه کارهای بحیرا شده بودند به یکدیگر گفتند:

محمد نزد این راهب مقام و منزلتی دارد، از آن سو ابوطالب نگران کارهای بحیرا شد و ترسید مبادا دیر نشین سوء قصدی نسبت به برادرزاده اش داشته باشد که ناگاه بحیرا را دید نزد وی آمده پرسید:

این پسر با شما چه نسبتی دارد؟ ابوطالب - فرزند من است! بحیرا - او فرزند تو نیست، و نباید پدرش زنده باشد! ابوطالب - او فرزند برادر من است. بحیرا - پدرش چه شد؟ ابوطالب - هنگامی که مادرش بدو حامله بود وی از دنیا رفت. بحیرا - مادرش کجاست؟ ابوطالب - مادرش نیز چند سالی است مرده! بحیرا - راست گفتی. اکنون بشنو تا چه میگویم:

او را به شهر و دیار خود بازگردان و از یهودیان محافظتش کن و

مواظب باش تا آنها او را نشناسند که به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد این جوان میدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش می کنند.

و سپس ادامه داده گفت:

ای ابوطالب بدان که کار این برادرزاده ات بزرگ و عظیم خواهد گشت و بنابراین هر چه زودتر او را به شهر خود باز گردان.

و در پایان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم این نصیحت را به تو بنمایم. سخنان بحیرا تمام شد و ابوطالب در صدد بر آمد تا هر چه زودتر به مکه باز گردد و از این رو کار تجارت را به زودی انجام داد و به مکه بازگشت و حتی برخی گفته اند:

از همانجا محمد صلی الله علیه و آله را با بعضی از غلامان خود به مکه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت. و در پاره ای از تواریخ آمده که وقتی سخنان بحیرا تمام شد ابوطالب بدو گفت:

اگر مطلب اینطور باشد که تو می گوئی او در پناه خدا است و خداوند او را محافظت خواهد کرد. و در روایتی که طبری و برخی دیگر در این باره از ابو موسی اشعری نقل کرده به دنبال داستان بحیرا آمده است که بحیرا هم چنان ابوطالب را سوگند داد تا اینکه ابوطالب آن حضرت را به مکه باز گرداند … واین جمله را هم اضافه کرده که:

«و بعث معه ابوبکر بلالا، و زوده الراهب من الکعک و الزیت» یعنی ابوبکر بلال را به همراه آن حضرت فرستاد، و راهب نیز توشه راهی از «کاک» (4) و زیتون به آن حضرت داد (5) بهانه ای در دست برخی از مغرضان ما قبل

از آنکه به نقد و بررسی این داستان بپردازیم باید به اطلاع شما برسانیم که این داستان به این شکلی که نقل شده بهانه ای به دست مغرضان و برخی از خاور شناسان داده است آنها که پیوسته می گردند تا از تاریخ و روایات پراکنده اسلامی بهانه ای به دست آورده و به صورت حربه ای علیه اسلام و رهبر گرامی آن استفاده کنند، اینان این داستان و امثال آن را وسیله ای برای تشکیک در نبوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار داده و چنانچه در کتاب فروغ ابدیت از آنها نقل شده گفته اند:

«محمد بر اثر عظمت روح و صفای قلب، و قوت حافظه ودقت فکر که طبیعت بر او ارزانی داشته بود، به وسیله همان ملاقات سرگذشت پیامبران و گروه هلاک شدگان را مانند عاد و ثمود و بسیاری از تعالیم حیات بخش خود را از همین راهب فرا گرفت» (6). که در پاسخ باید بگوئیم:

صرفنظر از صحت و سقم حدیث بحیرای راهب که بعدا در آن بحث خواهیم کرد، بطلان این تهمت و پندار واضح تر از آن است که ما بخواهیم وقت زیادی از شما و خود را روی آن صرف کنیم زیرا با توجه به اینکه:

اولا - عمر رسول خدا در این سفر آنقدر نبود که بتواند آن همه مطالب متنوع و گوناگون را در ذهن خود بسپارد و دهها سال پس از آن با آن زیبائی و فصاحت معجزه آمیز برای مردم بیان دارد … و ثانیا - عمر آن سفر و به خصوص مدت دیدار آن حضرت با بحیرابه آن مقدار نبود که بتواند یک دهم از آن مطالب متنوع

و بسیار را بیاموزد و یا دیرنشین نصرانی (و یا یهودی) به آن بزرگوار یاد دهد، به خصوص آنکه طبق تحقیق و مدارک قطعی آن بزرگوار «امی» بوده و سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است و معمولا این گونه امور احتیاج به ضبط و یاد داشت و داشتن سواد خواندن و نوشتن دارد. و ثالثا - آنچه پیغمبر بزرگوار اسلام دهها سال بعد از این م اجرا در ضمن آیات بسیار زیاد قرآنی ابراز فرمود با بسیاری از آنچه نزد راهبان و دیر نشینانی همچون بحیرا بوده و ریشه آن از تورات و انجیل است تفاوت بسیار دارد، و اثری از خرافاتی که به دست خرافه سازان در آن دو کتاب مقدس وارد شده در این آیات مبارکه دیده نمی شود و جائی برای این پندار باطل که این از آن گرفته شده باقی نمی ماند … و رابعا - همه این پندارهای غلط و تهمتهای ناروا روی این فرض است که اصل این داستان صحیح و بدون خدشه و تردید باشد، در صورتی که ذیلا خواهید خواند که صدور این داستان مورد تردید جمعی از تاریخ نویسان و ناقلان حدیث بوده، و راویان آن را عموما تضعیف کرده و روایتشان را مخدوش داشته اند … و در پایان این را هم بد نیست بدانید که این گونه اتهامات و نسبتهای ناروا تازگی نداشته و در زمان خود آن بزرگوار هم از این گونه سخنان و گفتارهای نادرست وجود داشته تا آنجا که خدای تعالی در صدد پاسخگوئی و دفاع از پیامبر بزرگوار خویش بر آمده و میفرماید:

و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر، لسان الذی

یلحدون الیه اعجمی و هذا لسان عربی مبین

ان الذین لا یؤمنون بآیات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب الیم

انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون بآیات الله و اولئک هم الکاذبون (7)

یعنی - و به راستی ما می دانیم که اینان می گویند قرآن را بشری به او تعلیم کرده و یاد داده، در صورتی که زبان آن کس که بدو اشاره می کند عجمی است، و این (قرآن) زبان عربی روشنی است، همانا آنها که آیات خدا را باور ندارند خدا هدایتشان نمی کند و عذابی دردناک دارند. دروغ را فقط آنهائی می سازند که به آیات خدا ایمان ندارند، و آنها خودشان دروغگویانند. که البته این سخن ناروا را در باره مردی مسیحی مذهب رومی که نامش «ابو فکیهه» یا «مقیس» یا «ابن حضرمی» و یا «بلعام» بوده می گفتند که ساکن مکه بود و رسول خدا گاهی نزد او رفت و آمد می کرد. باری بهتر است این بحث را رها کرده و به دنباله بحث خود، یعنی تحقیق و بررسی این داستان باز گردیم.

نقد و بررسی داستان بحیرا

اکنون که اصل این داستان را شنیدید باید بدانید که این داستان از چند نظر مورد انتقاد و ایراد قرار گرفته و صحت آن مورد تردید و خدشه واقع شده است:

اولا - اینکه در چند روایت آمده بود که ابوبکر آن حضرت را از همان «بصری» پیش از آنکه به شام بروند به همراه بلال به مکه باز گرداند از چند نظر مخدوش و بلکه غیر قابل قبول است:

1 - از این نظر که بر طبق روایاتی که خود راویان و مورخان نقل کرده اند ابوبکر دو سال یا بیشتر از رسول خدا کوچکتر بوده

و بلال نیز چند سال از ابوبکر کوچکتر بوده (8)، و با توجه به آنچه در مورد عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله در آغاز این داستان شنیدید ابوبکر در آن زمان شش ساله و یا نه ساله و ده ساله بوده و بلال هم شاید هنوز به دنیا نیامده بود و اگر هم به دنیا آمده بوده دو سه سال بیشتر از عمرش نگذشته بود، و بدین ترتیب حضور ابوبکر در کاروان درآن سنین از عمر بسیار بعید به نظر می رسد چنانچه تولد بلال و به دنیا آمدن او نیز در آن روز خیلی بعید است، و اگر هم به دنیا آمده بوده در حبشه بوده نه در مکه.

2 - فرض می کنیم ابوبکر شش ساله و یا نه ساله و ده ساله در این سفر حضور داشته و به همراه کاروان مزبور به بصری و شام رفته، ولی اینکه ابوبکر در آن سنین از عمر دارای ثروت و تجارت و غلام و نوکری بوده که بتواند امری و یا نهیی صادر کند، و غلام و یا نوکر خود را به این سو و آن سو بفرستد بسیار بعید و به طور معمول غیر قابل قبول است.

3 - فرض می کنیم هر دو مطلب فوق را تعبدا بپذیریم. اساسا بلال حبشی در آنروزگار چه ارتباطی با ابوبکر داشته! مگر نه این است که خود اینان نوشته اند:

بلال در آغاز بعثت در خانه امیه بن خلف به صورت برده ای زندگی می کرد، و با ایمان به رسول خدا و پذیرش اسلام از جانب وی تحت آزار و شکنجه ارباب خود یعنی امیه بن خلف قرار گرفت تا

آنجا که او را در روزهای گرم طاقت فرسای مکه برهنه می کرد و روی ریگهای داغ مکه می خواباند و سنگ بزرگی روی سینه اش می گذارد … تا آنجا که می نویسند:

تا اینکه روزی ابوبکر بر وی گذشت و آن منظره را دید و به امیه اعتراض کرد و پس از مذاکره ای که کردند قرار شد ابوبکر بلال را از امیه خریداری کند و از این شکنجه و عذاب آسوده اش گرداند. و بالاخره او را با غلامی دیگر که ابوبکر داشت مبادله کردند و ابوبکر او را آزاد کرد. (9)

گذشته از اینکه این قسمت، یعنی آزاد شدن بلال به دست ابوبکر نیز مورد اختلاف و تردید زیادی است، و در بسیاری از روایات آمده که بلال را رسول خدا خریداری کرده و آزاد فرمود، چنانچه از واقدی و ابن اسحاق نقل شده (10) و بلکه در پاره ای از روایات نیز آمده که عباس بن عبدالمطلب این کار را کرد (11) و اختلافات دیگری در این باره که اگر خواستید می توانید به کتاب «الصحیح من السیره» مراجعه نمائید. (12)

4 - همه این مطالب را هم که بپذیریم آیا این مطلب را چگونه می توان پذیرفت که ابوطالب با شدت علاقه ای که به یتیم برادر داشت و همانگونه که قبلا شنیدید حاضر نبود ساعتی این کودک را از خود جدا کند و حتی در این باره به عموهای دیگر آن حضرت نیز اعتماد نمی کرد، در اینجا او را با یک کودک کوچکتر از خود یعنی «بلال» از آن فاصله دور به مکه بفرستد، و به قضا و قدر و آن بیابان بی آب و علف و پر از خطر بسپارد، و

بدین ترتیب او را از خود جدا کرده و با خیالی آسوده به دنبال تجارت و ادامه سفر تجارتی رفته باشد! به خصوص پس از آن سفارشی که راهب مزبور به ابوطالب کرده که آن کودک را از شر یهود و دیگران محافظت کن و هر چه زودتر او را به مکه بازگردان! و ثانیا - از همه اینها گذشته اصل این داستان از نظر سند مخدوش است چه آنها که در کتب شیعه نقل شده و چه آنها که در کتابهای اهل سنت آمده، زیرا ابن شهر آشوب آغاز آن را از مفسران و دنباله آن را نیز از طبری روایت کرده، و ضمانت آن را از عهده خود برداشته است. و مرحوم صدوق نیز از دو طریق آن را روایت کرده که طریق اول از نظر سند مقطوع و ضعیف است، و روایت دوم نیز مرفوعه است که هیچکدام قابل اعتماد نیست گذشته از آنکه روایت نخست مشتمل بر امور غریبه ای است که به افسانه شبیه تر است تا به یک داستان واقعی (13) و روایات اهل سنت نیز هیچکدام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و یا معصومی دیگر منتهی نمی شود، و آنچه درسیره ابن هشام و تاریخ طبری و طبقات و جاهای دیگر نقل شده یا از ابن اسحاق و یا از داود بن حصین و یا از ابوموسی اشعری روایت شده که هیچکدام در آن زمان - یعنی زمان سفر رسول خدا صلی الله علیه و آله و بر خورد با بحیرا - به وجود نیامده و متولد نشده بودند، و سند خود را نیز در این باره

نقل نکرده اند تا در صحت و سقم آن تحقیق شود، و از این رو از ابو الفدا نقل شده (14) که گفته است یکی از راویان این حدیث ابو موسی اشعری است که وی در سال هفتم هجرت مسلمان شد و از این رو این حدیث را باید از احادیث مرسله اصحاب به شمار آورد … گذشته از اشکال دیگری که ما در بحث قبلی در ذیل خدشه و ایراد - 4 - نقل کردیم. و ترمذی نیز چنانچه از وی نقل شده این روایت را غریب دانسته و گفته است:

در سند آن عبد الرحمان بن غزوان دیده می شود که روایتهائی بر خلاف موازین از او نقل شده (15) و ذهبی نیز گفته:

«گمان می رود که ساختگی باشد و قسمتی از آن دروغ است» (16) و ابن کثیر و دمیاطی و مغلطای نیز در آن تردید کرده اند (17) و مرحوم استاد شهید آیت الله مطهری قدس سره الشریف در کتاب «پیامبر امی» فرموده:

«پرفسور ماسینییون» اسلام شناس و خاور شناس معروف، در کتاب سلمان پاک در اصل وجود چنین شخصی، تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او تشکیک می کند و او را شخصیت افسانه ای تلقی می نماید،

می گوید:

«بحیرا سرجیوس و تمیم داری و دیگران که روات در پیرامون پیغمبر جمع کرده اند اشباحی مشکوک و نایافتنی اند.

و ثالثا - مطلب دیگری که موجب تضعیف این داستان می شود اختلاف در مورد شخصیت بحیرا است که آیا نام اصلی او جرجیس یا سرجس یا جرجس بوده، و یا اینکه از علماء یهود و از احبار یهود «تیماء» بوده - چنانچه برخی گفته اند - و یا از کشیشهای مسیحی و از قبیله عبد

القیس بوده چنانچه برخی دیگر گفته اند، (18) که این خود موجب ضعف در روایاتی که رسیده می شود.

و اینها قسمتی است از بحثهائی که در باره این داستان در کتابها بچشم می خورد، و شاید روی آنچه گفته شد برخی از سیره نویسان این داستان را یکسره ساخته و پرداخته دشمنان اسلام که پیوسته در صدد تضعیف اسلام و زیر سؤال بردن رسول گرامی آن و ایجاد شبهه و تردید در سلامت عقل و دستورات روح بخش اسلام بوده اند دانسته و نویسنده کتاب سیره المصطفی در این باره چنین گوید:

… در روایاتی که در مورد سفرهای تجارتی رسول خدا در آن برهه از زندگی رسیده اختلافهائی دیده می شود که موجب تردید در صدور آنها می شود به خصوص که راویان آنها از کسانی هستند که متهم به کذب بوده و روایاتشان در عرض حوادث تاریخی به ثبت نرسیده … و سپس گوید:

و من در کتاب خود به نام «الموضوعات» این مطلب را ترجیح داده ام که نقل این سفرها با این کرامات ساخته و پرداخته دشمنان اسلام است که می خواسته اند بدین وسیله ابواب تشکیک و تردید را در رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و نبوت آن بزرگوار باز کنند … و این افسانه ها را در تاریخ اسلام وارد کرده تا موجبات تشویش در باره پیامبر بزرگوار اسلام و رسالت آن حضرت را فراهم سازند … و شاید کعب الاحبار و ابو هریره و وهب بن منبه و تمیم الدارمی وامثال آنها قهرمانهای این افسانه پردازان بوده چنانچه شیوه اینان در وارد ساختن اسرائیلیات و مسیحیاتی که در احادیث اسلامی وتفسیر و غیره وارد کرده اند این موضوع ایشان را

تایید می کند … (19) نگارنده گوید:

نظر ما در قسمت اول این بحث همان است که گفتیم، و وجود ابوبکر و یا بلال در این سفر با هیچ معیاری جور در نمی آید و اما در مورد اصل داستان نظر ما همان نظری است که در باره شق صدر و امثال آن گفتیم که اگر روایت صحیحی در این باره داشتیم آن را می پذیریم و اگر نه اصراری بر اثبات آن نداریم اگر چه در همه کتابهای تاریخی و سیره هم نقل شده باشد، و ظاهرا به چنین روایتی در این داستان دست نخواهیم یافت، چنانچه گذشت و العلم عند الله. و بنابر آنچه گفته شد دیگر مجالی برای یاوه گوئی برخی از مستشرقین مزدور کلیساها و کشیشان مغرض باقی نمی ماند که به منظور خدشه دار کردن نبوت رسول خدا و وحی، این داستان را دستاویزی قرار داده و گفته اند:

«پیامبر اسلام در آن سفر از بحیرا تعلیماتی آموخت و در مغز فراگیر و حافظه قوی خود نگهداری کرد و پس از گذشت سی سال از آن دیدار همان تعلیمات را اساس دین خود قرار داد، و به عنوان وحی وقرآن به پیروان خود آموخت». زیرا گذشته از همه آنچه گفته شد و بر فرض صحت این داستان از نظر سند و دلالت، مگر مدت توقف آن حضرت نزد بحیرا چقدر طول کشیده که بتواند منشا این همه معارف عالیه و داستانهای شگفت انگیز شده و آن آئین انقلابی و جهانی را پی ریزی کند! آیا یک ملاقات نیم ساعته و یا حداکثر یک ساعته در ده سالگی یا دوازده سالگی پیامبر امی درس نخوانده می تواند پس از گذشت سی

سال منشا آن همه تحولات و بیان آن همه آیات معجزه آسا باشد که همه فصحا و سخنوران را به مبارزه و تحدی دعوت کرده و بگوید:

و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسوره من مثله و ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین، فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجاره اعدت للکافرین (20)

داستان ها و خاطرات دیگری از دوران جوانی آن حضرت (گوسفند چرانی)

در چند روایت که از طریق اهل سنت و پاره ای از کتابهای شیعه نقل شده آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در دوران جوانی مدتی هم گوسفند چرانی می کرد، و این موضوع نیز نزد برخی از نویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته، که ما در آغاز روایاتی را که در این باره رسیده نقل می کنیم و سپس به بحث و بررسی در باره آنها می پردازیم.

1 - بخاری در کتاب صحیح خود (در کتاب الاجاره) به سندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«ما بعث الله نبیا الا راعی الغنم، قال له اصحابه و انت یا رسول الله؟

قال:

نعم، و انا رعیتها لاهل مکه علی قراریط» (21)

یعنی - خداوند پیغمبری نفرستاد جز گوسفند چران (جز اینکه گوسفند چرانی می کرد) اصحاب آن حضرت عرض کردند:

شما نیز ای رسول خدا؟

فرمود:

آری، من نیز برای اهل مکه در برابر چند قیراط (22) گوسفند چراندم! و نظیر این روایت در کتابهای دیگر حدیث و سیره نیز روایت شده مانند سیره نبویه قاضی دحلان و سیره حلبیه و فتح الباری و طبقات ابن سعد (23).

2 - و در روایت دیگری که در طبقات از زهری از جابر بن

عبدالله روایت شده گوید: ما به همراه رسول خدا بودیم و میوه درخت اراک (24) را جمع کرده و می چیدیم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

سیاه رنگهای آن را بچینید که گواراتر و پاکیزه تر است و من نیز هنگامی که گوسفند می چراندم!، آنها را می چیدم!

ما عرض کردیم:

شما نیز گوسفند می چراندی ای رسول خدا؟

«قال: نعم، و ما من نبی الا قد رعاها»

فرمود:

آری و هیچ پیغمبری نبوده جز آنکه گوسفند چرانده!

3 - و در روایت دیگری که از ابن اسحاق روایت کرده گوید:

میان گوسفند داران و شتر داران نزاعی در گرفت و شتر داران بر گوسفند داران تکبر می ورزیدند، و چنانچه برای ما نقل کرده اند رسول خدا در این باره فرمود:

«بعث موسی علیه السلام و هو راعی غنم و بعث داود علیه السلام و هو راعی غنم، و بعثت و انا ارعی غنم اهلی باجیاد».

موسی علیه السلام مبعوث شد در حالی که گوسفند می چرانید، و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند می چرانید و من مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را می چراندم در «اجیاد». و ظاهرا «اجیاد» نام جائی بوده که طبق این روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله در آنجا گوسفند چرانی می کرده. چنانچه قراریط را نیز برخی گفته اند:

نام جائی در مکه بوده (25) اگر چه بعید به نظر می رسد. و به دنبال این مطلب داستان موهن دیگری در تاریخ طبری از آن حضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود:

«… ما هممت بشیء مما کان اهل الجاهلیه یعملون به غیر مرتین کل ذلک یحول الله بینی و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممت بسوء حتی اکرمنی الله

عز و جل برسالته، فانی قد قلت لیله لغلام من قریش کان یرعی معی باعلی مکه لو ابصرت لی غنمی حتی ادخل مکه فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتی اذا جئت اول دار من دور مکه سمعت عزفا بالدفوف و المزامیر، فقلت ما هذا؟ قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنت فلان، فجلست انظر الیهم فضرب الله علی اذنی فنمت فما ایقظنی الامس الشمس، قال فجئت صاحبی فقال ما فعلت؟ قلت ما صنعت شیئا ثم اخبرته الخبر، قال ثم قلت له لیله اخری مثل ذلک فقال افعل فخرجت فسمعت حین جئت مکه مثل ما سمعت حین دخلت مکه تلک اللیله فجلست انظر فضرب الله علی اذنی، فوالله ما ایقظنی الا مس الشمس، فرجعت الی صاحبی فاخبرته الخبر، ثم ما هممت بعدها بسوء حتی اکرمنی الله عز و جل برسالته» (26)

… من آهنگ انجام کاری از کارهای زمان جاهلیت نکردم جز دو بار که در هر بار میان من و کاری را که آهنگ انجامش را کرده بودم خداوند حائل و مانع شد، و پس از آن دیگر آهنگ کار بدی نکردم، تا وقتی که خدای عز و جل مرا به رسالت خویش مفتخر ساخت، و داستان بدینگونه بود که در یکی از شبها به پسرکی از قریش که در قسمت بالای مکه با من گوسفند می چرانید گفتم:

چه خوب بود اگر تو از گوسفندهای من مواظبت می کردی تا من به مکه بروم و همانند جوانهای مکه شبی را به شب نشینی و قصه گوئیهای شبانه بگذرانم؟

آن پسر قرشی گفت:

من این کار را می کنم! من هم به دنبال منظور خود به راه

افتادم و همچنان تا به نخستین خانه های شهر مکه رسیدم و در آنجا صدای نواختن «دف» و مزمارهائی (27) شنیدم، پرسیدم:

این چیست؟ (چه خبر هست؟)

گفتند:

فلان پسر با فلان دختر ازدواج می کند، من هم به تماشای ایشان نشستم ولی خدا گوشم را بست و خوابم برد، و چیزی جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد (و هنگامی بیدار شدم که ماجرا به پایان رسیده بود).

رسول خدا فرمود:

من به نزد رفیق خود (یعنی همان پسرک قرشی) باز گشتم وی از من پرسید:

چه کردی؟

گفتم:

هیچ کاری نکردم! و جریان را برای او شرح دادم. این جریان گذشت تا دو باره در یکی از شبها همان سخن را تکرار کردم و او مانند شب قبلی حفاظت گوسفندانم را به عهده گرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صدای دف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا به همانگونه گوشم را بست و بخواب رفتم و به خدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگری مرا بیدار نکرد، آنگاه به نزد رفیق خود باز گشتم و داستان را برای او باز گفتم، و از آن پس دیگر آهنگ کار بدی را نکردم تا اینکه خدای عز و جل مرا به مقام رسالت خود مفتخر فرمود.

4 - و در کتابهای شیعه از علل الشرایع صدوق (ره) نقل شده که امام صادق علیه السلام فرمود:

«ما بعث الله نبیا قط حتی یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیه الناس» (28).

یعنی هیچگاه خداوند پیامبری نفرستاد تا آنکه او را به چرانیدن گوسفندان وا می داشت تا بدین وسیله راه تربیت مردم را بدو یاد دهد.

نگارنده گوید:

قبل از آنکه به بررسی و

تحقیق در باره این داستان و این روایات بپردازیم بد نیست پاره ای از توجیهات فیلسوف مآبانه و عارفانه ای را نیز که در توجیه این روایات کرده اند بشنوید، و آنگاه این روایات را از جهات دیگر مورد بررسی قرار دهیم.

توجیهاتی در باره این روایات

از آنجا که این روایات در نظر بسیاری از اهل سنت مورد قبول واقع شده و نتوانسته اند در سند و یا متن آنها تردید کنند اصل مطلب را پذیرفته و با سخنانی عارفانه و فیلسوف مآبانه درصدد توجیه آن بر آمده اند که از آن جمله گفتار زیر است:

اول - «و حکمت خدای عز و جل در این باره چنان بوده که انسان وقتی گوسفندان را که ناتوان ترین حیوانات چهار پا هستند بچراند مهر و عطوفتی در دلش جای گیر می شود و چون به سر پرستی انسانها مامور گردد دلش از تندیهای طبیعی و ستمهای غریزی پاک و مهذب می شود و به حد اعتلای اعتدال می رسد» (29). که البته به این گفتار ایراد هائی شده،

از آن جمله اینکه:

1 - گفته شده:

چگونه کسی می تواند باور کند که پیامبر بزرگوار الهی و نبی اعظم - صلی الله علیه و آله - نیازی به تهذیب و پاک کردن دل از تندیهای طبیعی و ستمهای غریزی داشت. آن پیامبری که خدا در باره اش فرمود:

لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم؟ (30)

2 - اگر هم ظلمی در وجود آن حضرت بود آیا مدرسه ای بهتر از مدرسه گوسفند چرانی برای تهذیب آن نبود؟!

3 - این مطلب مخالف است با حدیثی که در باره آن حضرت از ائمه معصومین علیهم السلام روایت شده که فرمودند:

«و لقد

قرن الله به من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره …» (31).

یعنی و به راستی که خدای تعالی از زمان شیرخوارگی، بزرگترین فرشته خود را قرین آن حضرت قرار داد که راههای کرامت و اخلاقهای نیکوی جهانیان را در شب و روز به وی بیاموزد …

4 - اساسا مگر ظلم و ستم و یا سایر اخلاق زشت و ناپسند غریزی است که احتیاج به تهذیب داشته باشد؟! …

5 - از همه اینها گذشته این گفتار نیز مورد سئوال و خدشه است که چرانیدن گوسفندان دشوارتر از چرانیدن حیوانات چهار پای دیگر است؟ و خلاصه آنکه این توجیه از جهاتی مورد خدشه است گذشته از اینکه خود این روایات از جهاتی مخدوش است که در بحث آینده خواهید خواند. دوم - و نظیر این توجیه، گفتار دیگری است که در شرح صحیح بخاری در ذیل همین حدیث آمده که گفته اند:

حکمت در گوسفند چرانی پیغمبران الهی آن بود که چون اینان با گوسفندان مخالطت و آمیزش داشته باشند بر حلم و شفقتشان افزوده گردد، زیرا وقتی اینان در برابر دشواریهای گوسفند چرانی و گرد آوردن گوسفندان مختلف الطبیعه و چراگاههای پراکنده و به خصوص با توجه به ناتوانی و نیاز گوسفندان صبر و بردباری بخرج دادند، در این صورت در مقابل دشواریهای مردمان امت خود با اختلافی که در طبیعت و اصناف خود دارند سزاوارتر و شایسته تر خواهند بود … (32). و البته باید دانست که این گفتار مضمون همان روایت علل الشرایع است که اگر صحت آن روایت تایید شود نیازی به این

گفتار نیست و همان روایت برای ما معتبر است، ولی ظاهرا روایت از نظر سند ضعیف است.

سوم - توجیه دیگری که قدری بی اشکالتر از دو توجیه سابق است آنست که گفته شود:

از آنجا که محیط شهر مکه محیطی آلوده به گناه و ظلم و شرک و بت پرستی و بی عدالتی و مفاسد دیگری بود، و رسول خدا صلی الله علیه و آله که از کودکی با انواع مفاسد و مظالم مبارزه می کرد واز مشاهده آن وضع رقت بار و ظلم و ستمهائی که به وسیله سرکرده های شهر به افراد ضعیف و ناتوان می شد و بی عدالتیهائی که عموم مردم آن زمان بدان دچار بودند رنج می برد، و از طرفی قدرت جلوگیری آنها را نداشت، به دنبال وسیله ای می گشت تا هر چه بیشتر از آن منطقه و محیط و مشاهده آن وضع ناهنجار، کنار و دور باشد و بهترین وسیله برای وصول به این منظور خروج از شهر و سرگرمی با آن حیوانهای صامت وزبان بسته و محیط بیابان بی سر و صدا و به دور از فحشاء و فساد بود، و روی همین منظور رسول خدا صلی الله علیه و آله بی آنکه نیازی به اصل این کار و یا دریافت مزدی در این باره داشته باشد داوطلب این کار شد و خود وسائل این سرگرمی را برای خود فراهم کرده و مشتاقانه به دنبال آن می رفت.

گذشته از اینکه برای مردم مکه چرانیدن گوسفندان و شتران بهترین سرگرمی و شغل محسوب می شد و بسیاری از آنها بی آنکه نیازی به این کار و یا دریافت مزدی در برابر آن داشته باشند علاقه مند به انجام آن بودند و

آن را شغل خوبی می دانستند و مورد پسندشان بوده. و البته اگر اصل مسئله مورد قبول باشد و صحت آن مورد تردید و خدشه نباشد این توجیه خوبی است و شاید در صفحات آینده نیز توضیحی بیشتر برای آن بدهیم.

سخنی در باره اصل این داستان و روایات وارده در این باره

ما بهتر است این روایات را جداگانه تحت بررسی و تحلیل قرار دهیم و از این رو می گوئیم:

روایت نخست که در صحیح بخاری نقل شده از چند جهت مورد خدشه است:

1 - از نظر سند، چون راوی حدیث ابو هریره است و او کسی است که به بازرگان حدیث معروف شده و پیش از این در قسمت اول بحث در باب معیارها (33) شواهدی براین مطلب ذکر کردیم و گویند:

کار وی به جائی رسید که هر کس کسب و کارش کساد می شد و کالای تجارتی روی دستش می ماند با پرداخت مال و یا وجه و یا آش و پلوئی به ابو هریره و جعل حدیثی در آن باره از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله از ورشکستگی نجات می یافت (34) و به همین خاطر است که برخی گفته اند:

هیچ بعید نیست که ابو هریره خود این نوع حدیثها را جعل کرده تا برای شغل خود آبروئی تحصیل کند زیرا وی در دوران حیات زندگی خود را به چوپانی می گذرانید و به همین خاطر نیز این نام بر او غالب گردید زیرا وی «هره» - یعنی گربه ای – را پیوسته همراه خود داشت که با آن بازی می کرد، و چون در زمره مسلمانان در آمد این نام ملازم او گشت، ولی وی این نام را خوش نداشت و از این رو این نوع احادیث را

جعل کرد تا آبروئی به خود بدهد، و در زیر پوشش این گونه روایات وجهه ای برای خود دست و پا کند. (35)

2 - این حدیث مخالف است با روایت دیگری که ابن کثیر در کتاب البدایه و النهایه، و یعقوبی در تاریخ خود از عمار بن یاسر روایت کرده اند که در باره آن حضرت گفته:

«… و لا کان اجیرا لاحد قط» (36) یعنی هرگز آن حضرت اجیر کسی نبود - و به صورت کارگر و مزدور برای کسی کار نکرد - و اگر نوبت به ترجیح نیز میان این دو روایت برسد روایت عمار بن یاسر نزد ما ترجیح دارد.

3 - این حدیث با روایت دیگری نیز که ذکر شد و در آن آمده بود که فرمود:

«… و بعثت و انا ارعی غنم اهلی باجیاد» مخالف است زیرا در روایت ابو هریره «اهل مکه» است، و در این روایت «اهلی» است، و از این نظر نیز روایت ابو هریره غیر قابل اعتبار و ضعیف می شود. این در مورد روایت ابو هریره. و اما در مورد روایات دیگر نیز باید بگوئیم از نظر سند ضعیف است، گذشته از اینکه اصل پذیرفتن این مطلب یعنی تن دادن ابوطالب به چنین کاری برای رسول خدا مورد تردید و قابل خدشه است.

زیرا با توجه به علاقه شدید ابوطالب در حفاظت و نگهداری آن حضرت و به خصوص با سخنانی که از کاهنان و پیشگویان و دیگران در باره آینده آن حضرت و دشمنی یهود با وی شنیده بود وخود همین راویان و تاریخ نویسان آن را با آب و تاب و طول و تفصیل نقل کرده اند چنانچه در داستان

بحیرا نمونه ای از آن سخنان را شنیدید، و روایات دیگری که ابوطالب پس از شنیدن آن اخبار لحظه ای رسول خدا را از خود جدا نمی کرد و سخت در حراست و حفاظت آن حضرت می کوشید، پذیرفتن این مطلب که آن حضرت را روزها و شبها به تنهائی رها می کرد تا در بیابانهای مکه تک و تنها برای مردم مکه گوسفند چرانی کند بسیار بعید به نظر می رسد.

و با توجه بدانچه گفته شد این قسمت از تاریخ نیز که بسیاری از سیره نویسان و اهل حدیث آن را به صورت یک خاطره مسلمی در زندگانی آن حضرت آورده و نقل کرده اند مورد خدشه و تردید است و در نتیجه موردی برای اظهار نظر و اجتهاد نویسندگانی همچون نویسنده کتاب «محمد پیامبری که از نو باید شناخت» باقی نمی ماند که می گوید: «… در دوره ای از عمر که اطفال دیگر تمام اوقات خود را صرف بازی می کنند محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خود را صرف کار برای تحصیل معاش نماید، آن هم یکی از سخت ترین کارها یعنی نگاه داری گله». زیرا همانگونه که گفتیم اصل قضیه مورد تردید است تا چه رسد به اجتهاد های دیگر … که ما با تفصیل بیشتری در قسمت اول از همین سلسله مقالات پاسخ آن را ذکر کردیم. و در خاتمه باید بگوئیم:

با توجه به همه روایات و احادیثی که در باره گوسفند چرانی رسول خدا صلی الله علیه و آله در دوران کودکی و یا جوانی وارد شده و با جرح و تعدیل و جمع و تفریقی که میان آنها بکنیم و بخواهیم اصل قضیه را بنحوی پذیرفته و

مردود ندانیم، و از اشکالات و ایرادها نیز تا حدودی در امان باشیم باید همان گفتاری را که در مقاله نخست ذکر کرده ایم بپذیریم، و بگوئیم:

از آنجا که تلاش برای تحصیل معاش و تحمیل نشدن بر دیگران در زندگی، یکی از برنامه های سازنده و شیوه های آموزنده زندگی پیمبران الهی بوده و پیوسته سعی می کرده اند تا کارهای خود را به دیگران واگذار نکنند و خود انجام دهند، دیگران را نیز به این شیوه پسندیده تشویق و تحریص می نمودند … و از آنجا که چرانیدن گوسفندان نیز یکی از شغلهای پسندیده و کارهای مورد پسند پیمبران الهی بوده و در شرح حال و زندگی ابراهیم خلیل و موسای کلیم و حضرت شعیب و دیگر از انبیاء عظام نمونه هائی از آن دیده می شود، و در قرآن کریم نیز بدان اشاره شده … (37) و شاید یکی از علل آن نیز همان باشد که در روایت علل الشرایع ذکر شده، البته اگر از نظر سند ضعیف نباشد … و از آنجا که گوسفند چرانی در زندگی اعراب آن زمان نیز یکی از رسوم معمولی و بلکه از کارهای تفریحی کودکان و جوانان آن زمان بوده … و از آنجا که رسول خدا خود دارای شتران و گوسفندانی بوده که از پدرش عبدالله و احیانا از مادرش آمنه به ارث برده بود (38)، و احتمالا گوسفندان و شترانی نیز از عمویش ابوطالب بوده که نیاز به چرا داشته اند … و از آنجا که محیط شهر مکه محیطی آلوده به شرک و فساد وظلم و فحشاء و زنا و میخوارگی و ده ها آلودگی و زشتی های دیگر بوده، و روح پاک و

با صفای رسول خدا که از آغاز زندگی و اوان جوانی با این نوع آلودگیها مخالف بود و سخت از مشاهده آنها رنج می برد و قدرت مبارزه و دفاع مظلومان را نیز نداشت، و دنبال بهانه ای می گشت تا از آن محیط آلوده و پر از فساد به دور باشد و حتی المقدور آن مناظر زننده و زشت را نبیند … می توان قبول کرد که برای مدتی آن وجود مقدس روزها که می شده گوسفندان و شتران خود و خاندانش را - همانگونه که درآن روایت به تعبیر «اهلی» نیز آمده بود - بصحرا می برده و به بهانه چرانیدن آنها خود را از محیط شهر مکه به کناری می کشیده و شب هنگام به شهر می آمده و گاهی شبها را نیز در همان محیط بی سر و صدای بیابان به سر می برده است، و این هایت سخنی است که می توان در این باره پذیرفت، وگرنه اصل مطلب خالی از خدشه نیست به همان گونه که شنیدید، و ماجرای حلف الفضول نیز که در صفحات آینده می خوانید می تواند شاهدی بر این گفتار باشد، و الله اعلم.

جنگهای فجار و شرکت رسول خدا

فجار در لغت از مفاجره و فجور به معنای فسق و عصیان گرفته شده، و چنانچه گفته اند در زمان جاهلیت جنگهای چندی میان قبائل عرب اتفاق افتاده که چون در ماههای حرام بوده و حرمت ماه حرام را شکستند و یا به خاطر اینکه مشتمل بر خلافهای دیگری بوده است این جنگها را «فجار» نامیده اند، و گویند:

آنها چهار فجار بوده که در آخرین آنها - که در سن چهارده سالگی یا پانزده سالگی و یا هفده سالگی و یا بیست سالگی عمر رسول

خدا صلی الله علیه و آله اتفاق افتاده - آن حضرت نیز به همراه عموهای خویش شرکت داشته است. و این داستان در روایت ابن هشام این گونه آمده که گوید:

«چون رسول خدا به سن چهارده سالگی و یا پانزده سالگی رسید چنانچه ابو عبیده نحوی از ابی عمرو بن علاء حدیث کرده است جنگ فجار میان قریش و کنانه از یک سو و قبیله قیس عیلان از سوی دیگر در گرفت … و سپس انگیزه این درگیری و جنگ را ذکر کرده تا آنجا که گوید:

«… رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در برخی از روزها در جنگ حاضر می شد و عموهای آن حضرت او را به همراه خود میبردند، و خود آن حضرت فرموده:

که من چوبه های تیری را که بطرف عموهایم پرتاب می کردند بر می گرداندم …» و بالاخره در پایان حدیث از ابن اسحاق نقل کرده که گفته است:

«رسول خدا در آن روز بیست سال از عمر شریفش گذشته بود» (39) و ابن سعد نیز در کتاب «الطبقات الکبری» پس از آنکه به تفصیل داستان فجار را ذکر کرده در پایان از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود:

«… من نیز با عموهایم در آن جنگ حاضر شدم و تیرهائی نیز زدم و دوست هم ندارم که نکرده باشم …» و در پایان گوید:

عمر آن حضرت در آن روز بیست سال بود.

و سپس از حکیم بن حزام روایت کرده که گوید:

من رسول خدا را دیدم که در جنگ فجار شرکت کرده بود (40) و یعقوبی در تاریخ خود در این باره بیش از دیگران مطلب نقل

کرده ولی پراکنده و مختلف و تردید آمیز، زیرا در آغاز فصل گوید:

«و شهد رسول الله الفجار و له سبع عشره سنه، و قیل عشرون سنه».

یعنی - رسول خدا در فجار حضور داشت و در آن وقت هفده سال داشت و برخی گفته اند بیست سال داشته و سپس داستان جنگ فجار را نقل کرده و آنگاه گوید:

… «آنها در ماه رجب مقاتله و کارزار کردند و جنگ در اثناء آن ماه نزد آنها حرام بود که خونریزی نمی کردند و از این جهت آن را فجار نامیدند زیرا حرمت ماه حرام را شکستند و هر قبیله ای را سر کرده ای بود و سر کرده بنی هاشم زبیر بن عبدالمطلب بود …» و به دنبال آن گوید:

«و در روایتی آمده که ابوطالب مانع شد از اینکه احدی از بنی هاشم در این جنگ شرکت کنند و علت آن را نیز این گونه بیان کرده فرمود:

«هذا ظلم و عدوان و قطیعه و استحلال للشهر الحرام و لا احضره و لا احد من اهلی فاخرج الزبیر بن عبدالمطلب مستکرها..» این ستمگری و تجاوز و قطع رحم و شکستن حرمت ماه حرام است و نه من و نه هیچیک از خاندانم در آن حاضر نخواهیم شد، ولی بالاخره زبیر بن عبدالمطلب را اجبارا و اکراها به جنگ بردند. و علت این اجبار و اکراه را نیز این گونه ذکر کرده که گوید:

عبد الله بن جدعان تیمی و حرب بن امیه گفتند:

کاری که بنی هاشم در آن حضور نداشته باشند ما هم حاضر نمی شویم و بدین جهت زبیر از روی ناچاری شرکت کرد … و سپس قول دیگری نقل می کند که ابوطالب

روزها در جنگ حاضر می شد و رسول خدا نیز با وی حضور می یافت، و هر گاه آن حضرت در جنگ حاضر می شد قبیله کنانه بر قبیله قیس پیروز می شد، و آنها دانستند که این پیروزی از برکت حضور آن حضرت است و از این رو به آن حضرت گفتند:

«یابن مطعم الطیر و ساقی الحجیج لا تغب عنا فانا نری مع حضورک الظفر و الغلبه» - ای پسر غذا دهنده پرندگان و سیرآب کننده حاجیان، ما را از حضور خود در جنگ محروم مکن که ما ببرکت حضور تو شاهد پیروزی و ظفر بر دشمن خواهیم بود. و رسول خدا در پاسخشان فرمود:

«فاجتنبوا الظلم و العدوان و القطیعه و البهتان فانی لا اغیب عنکم»

شما نیز از ستم و تجاوز و قطع رحم و بهتان خودداری کنید تا من نیز در کنار شما باشم! و آنها چنین قولی دادند، و رسول خدا پیوسته با ایشان بود تا بر دشمن پیروز شدند یعقوبی گوید:

و در روایت دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود:

«شهدت الفجار مع عمی ابی طالب و انا غلام» من در جنگ فجار به همراه عمویم ابوطالب حاضر شدم و در آن وقت پسرکی بودم و در پایان گوید:

«و روی بعضهم انه شهد الفجار و هو ابن عشرین سنه، و طعن ابا براء ملاعب الاسنه فاراده عن فرسه و جاء الفتح من قبله» و برخی روایت کرده اند که آن حضرت در فجار شرکت کرد و در آن وقت بیست ساله بود، و نیزه ای بر ابو براء «ملاعب الاسنه» زد و او را از اسب بر زمین افکند، و همان سبب

پیروزی ایشان گردید (41).

نظر تحقیقی در اینباره

نگارنده گوید:

برای آنکه ما وقت زیادی از خود و شما را نگیریم به طور اجمال می گوئیم:

داستانی که روایت معتبری در باره آن نرسیده … و آنها نیز که به ما رسیده از جهاتی مختلف است:

1 - از نظر سن رسول خدا در آن روز که یکی 14 ساله و جای دیگر 15 ساله، و در حدیث دیگر 17 ساله، و در چند جا 20 ساله آمده بود و در یک جا نیز به تعبیر «غلام» آمده که معمولا به سنین 7 تا 14 سال اطلاق می شود …

2 - از نظر شرکت و عدم شرکت بنی هاشم، و در نتیجه شرکت و عدم شرکت رسول خدا صلی الله علیه و آله که در برخی اثبات شده و در برخی نفی شده …

3 - و از نظر شرکت سایر افراد و قبائل نیز مانند حرب بن امیه و دیگران در این روایات اختلاف زیادی دیده می شود.

4 - و از نظر سال وقوع این جنگ که در برخی آمده بیست سال پس از داستان فیل و در برخی 14 سال ذکر شده … و از اینها گذشته این داستان در بسیاری از کتب قدیم و جدید تاریخی و حدیثی ذکر نشده و بحثی از آن به میان نیامده، مانند تاریخ طبری و کامل ابن اثیر و کتابهای شیعه و دیگران … و با توجه به اینکه به گفته خود اینان، این جنگ در ماه حرام واقع شد و این گناه بزرگی بود که موجب ظلم و عدوان و قطع رحم گردید و بدان خاطر آن را «فجار» گفتند … و از آن سو ما

در قسمتهای گذشته گفتیم که رسول خدا از کودکی با اعمال خلاف و فسق و فجور و گناهان مردم زمان جاهلیت مبارزه می کرد، و هر جا که می توانست مخالفت خود را با کارهای ناشایست ایشان ابراز می نمود و ابوطالب عموی آن حضرت نیز صرف نظر از مقام والا و سیادتی که بر بنی هاشم داشت طبق روایاتی که به برخی از آنها قبلا اشاره کردیم، و در صفحات آینده نیز شاید روایات بیشتری در این باره نقل کنیم، از اوصیاء پیمبران الهی و تابع دین حنیف ابراهیم علیه السلام بود، و دارای مقام وصایت و حامل اسرار پیمبران الهی بوده … و چگونه می توان پذیرفت که رسول خدا و عمویش ابوطالب در چنین جنگی شرکت جسته و حتی کمک به جنگجویان قریش و کنانه کنند …

بنابراین اصل پذیرفتن این داستان مشکل و دلیل معتبری برآن نداریم.

پی نوشتها

1 - تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتی ص 256 - به کتاب فروغ ابدیت ج 1 ص 141 به بعد مراجعه فرمائید.

2 - به گفته یعقوبی و جمعی دیگر آن حضرت آن روز نه ساله بود و به گفته مسعودی در مروج الذهب (ج 1 ص 399) سیزده سال داشت و بسیاری هم گفته اند از عمر آن حضرت در آن روز دوازده سال گذشته بود.

3 - «کعک» که در عبارت عربی آمده معرب «کاک» است که نوعی نان روغنی و کلوچه است.

4 - تاریخ طبری ج 2 ص 34 - و البدایه و النهایه ج 2 ص 285 سیره حلبیه ج 1 ص 120

و جالب است بدانید که در سالهای اخیر دیری در کشور اردن - در نزدیکی شهر

درعا - کشف شده که گویند «دیر» همین بحیرا است و توریستها را برای تماشا و زیارت بدانجا می برند.

5 - فروغ ابدیت ج 1 ص 142

6 - سوره نحل آیه 103 - 105

7 - برای اطلاع از مدرک این گفتار به کتاب «الصحیح من السیره» ج 1 ص 91 - 92 مراجعه شود.

8 - سیره ابن هشام ج 1 ص 318 و کتابهای دیگر.

9 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 273.

10 - سیره قاضی دحلان ج 1 ص 126 و سیره حلبیه ج 1 ص 299.

11 - ج 2 ص 34 - 38.

12 - برای اطلاع بیشتر به اکمال الدین چاپ مکتبه صدوق ج 1 ص 182 - 187 و پاورقی های آن مراجعه شود.

13 - سیره المصطفی ص 54.

14 - پاورقی فقه السیره ص 64.

15 - الصحیح من السیره ج 1 ص 93.

16 - الصحیح من السیره ج 1 ص 93.

17 - به پاورقی ج 1 سیره ابن هشام ص 180 مراجعه شود.

18 - سیره المصطفی ص 54 - 55.

19 - سوره بقره آیه 22 - 23.

20 - صحیح بخاری ج 10 (کتاب الاجاره باب رعی الغنم علی قراریط) ص 96 - طدار احیاء التراث العربی.

21 - قیراط کمترین واحد پول آن زمانها بوده که به گفته برخی هر قیراطی نیم دانگ و -

22 - هر دانک یک ششم درهم بوده.

23 - سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح الباری ج 4 ص 364 و طبقات ج 1 ص 125.

24 - اراک نوعی از درختهای بیابانی است که از چوب آن مسواک

تهیه می کنند.

25 - فتح الباری ج 4 ص 364.

26 - تاریخ طبری ج 2 ص 34.

27 - «دف» در فارسی به دائره ساده و دائره زنگی گویند و مزامیر جمع مزمار به معنای نی و ترانه آمده.

28 - بحار الانوار ج 11 ص 64 - 65.

29 - سیره الحلبیه ج 1 ص 150 - سیره زینی دحلان (حاشیه سیره حلبیه) ج 1 ص 97.

30 - سوره توبه - آیه 128.

31 - نهج البلاغه قسمت خطب و اوامر خطبه 190.

32 - شرح صحیح بخاری ج 8 ص 96 - شرح کرمانی.

33 - به صفحه 37 تا 40 همین کتاب مراجعه نمائید.

34 - برای اطلاع بیشتر در این باره به کتاب «ابو هریره بازرگان حدیث» تالیف علامه شیخ محمود ابوریه - یکی از علماء مصری اهل سنت - که به فارسی ترجمه شده و کتاب فروشی محمدی تهران آن را چاپ کرده مراجعه نمائید.

35 - سیره المصطفی صفحه 61.

36 - البدایه و النهایه جلد 1 صفحه 295. 296. تاریخ یعقوبی ج 2 ص 12.

37 - به سوره قصص و داستان رفتن موسی به مدین و ازدواج با دختر شعیب و گوسفند چرانی آن حضرت که در تفاسیر و تواریخ نقل شده مراجعه شود.

38 - در مقالات گذشته ذکر شد که بنا به گفته ابن اثیر در اسد الغابه (ج 1 ص 14) و واقدی (چنانچه در بحار الانوار ج 15 ص 125 از وی نقل شده):

رسول خدا از پدرش عبدالله پنج راس شتر و یک گله گوسفند به ارث برده بود.

39 - سیره ابن هشام ج 1 ص 184 - 186.

40 - الطبقات الکبری ج 1 ص

126 - 128.

41 - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 9 - 10.

قسمت دوازدهم

حلف الفضول

قبل از ورود در بحث «حلف الفضول» و شرح معنای آن بد نیست بدانید قبل از اسلام در میان اعراب و سران برخی از قبائل پیمانهائی بسته شده بود که به احلاف مشهور است و هدف ازاین پیمانها عموما جلوگیری از بی نظمی و اغتشاش و مقاومت در برابر دشمنان قریش و حمایت از خانه کعبه و اهداف دیگری بود، که از جمله آنها است «حلف المطیبین» و «حلف اللعقه» که در سبب نامگذاری آنها نیز به این نامها سخنانی گفته اند (1) و از جمله این پیمانها که طبق روایات رسیده، اسلام نیز آن را امضاء کرده و به عنوان پیمان مقدسی از آن یاد شده «حلف الفضول» است که به شرحی که ذیلا خواهیم گفت برای جلوگیری از ظلم و تعدی زورگویان و به منظور دفاع از ستمدیدگان بسته شد، و چون این پیمان در هدف مشابه پیمان دیگری بوده که سالها قبل از آن به وسیله «جر همیان» بسته شد و انعقاد آن به وسیله چند نفر بوده که نام همگی آنها «فضل» یا فضیل بوده (یعنی فضل بن فضاله و فضل بن وداعه و فضیل بن حارث و یا به گفته بعضی:

فضل بن قضاعه و فضل بن مشاعه و فضل بن بضاعه) (2) بدین جهت به این پیمان نیز «حلف الفضول» گفتند، و برخی نیز در وجه تسمیه و این نامگذاری وجوه دیگری گفته اند که جای ذکر آن نیست (3) پیمان مزبور پس از جنگ های فجار و در بیست سالگی عمر رسول خدا و در خانه عبدالله بن جدعان انجام پذیرفت

(4)، و از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که پس از بعثت می فرمود:

«لقد شهدت فی دار عبدالله بن جدعان حلفا ما احب ان لی به حمر النعم و لو ادعی به فی الاسلام لاجبت» (5) به راستی که در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پیمانی بودم که خوش ندارم آن را با هیچ چیز دیگر مبادله کنم، و اگر در اسلام نیز مرا بدان دعوت کنند اجابت خواهم کرد و می پذیرم. و ماجرا - چنانچه گفته اند - از اینجا شروع شد که مردی از قبیله «زبید» و یا قبائل دیگر حجاز (6) به مکه آمد و مالی را به عاص بن وائل سهمی فروخت، و هنگامی که به سراغ پول آن رفت عاص بن وائل از پرداخت آن خودداری کرد و مرد زبیدی را از نزد خود راند. مرد زبیدی به نزد جمعی از سران قریش رفت - و به گفته برخی به نزد افرادی که پیمان «لعقه» را منعقد کرده بودند رفت - واز آنها برای گرفتن حق خود استمداد کرد، ولی آنها پاسخی به او نداده و حاضر به گرفتن حق او نشدند. مرد زبیدی که چنان دید بر فراز کوه ابی قبیس - که مشرف به شهر مکه و خانه کعبه بود - رفت و به وسیله این دو بیت فریاد مظلومانه و ستمی را که به او شده بود به گوش مردم مکه و اشراف شهر رسانده چنین گفت:

یا آل فهر لمظلوم بضاعته ببطن مکه نائی الدار و القفر و محرم اشعث لم یقض عمرته یا للرجال و بین الحجر و الحجر ان الحرام لمن تمت کرامته

و لا حرام لثوب الفاجر الغدر یعنی - ای خاندان «فهر» برسید بداد ستم دیده ای که در وسط شهر مکه کالایش را به ستم برده اند و دستش از خانه و کسان دور است، و ای مردان برسید به داد محرمی ژولیده که هنوز عمره اش را به جای نیاورده و میان حجر (اسماعیل) و حجرالاسود گرفتار است. به راستی که حرمت و احترام برای آن کسی است که در بزرگواری تمام باشد، و دو جامه فریبه کار احترامی ندارد. و بر طبق نقل دیگری شخصی که کالای او را خریده و پولش را نداده بود امیه بن خلف بود و شعری که گفت این بود:

یال قصی کیف هذا فی الحرم؟ و حرمه البیت و اخلاق الکرم؟ اظلم لا یمنع منی من ظلم - ای خاندان «قصی» این چه نا امنی و زندگی ظالمانه ای است در حرم امن خدا؟ و این چه حرمتی است که برای خانه خدا نگاه داشته اید و چه اخلاق پسندیده ای؟ که به من ستم می شود و کسی نیست که از من دفع ظلم کرده و جلوی ستم را بگیرد؟

و بهر صورت، گفته اند:

این فریاد مظلومانه که در شهر مکه طنین افکند، زبیر بن عبدالمطلب - عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله – از جا حرکت کرده گفت:

این فریاد را نمی توان نشنیده گرفت، و به سراغ بزرگان قبائل قریش رفت، و توانست قبائل زیر یعنی بنی هاشم و بنی زهره و بنی تیم بن مره و بنی حارث بن فهر را با خود همراه کند و در خانه عبدالله بن جدعان (7) اجتماع کرده و درآنجا پیمان «حلف الفضول» را منعقد ساخته، و

دستهای خود را به نشانه تعهد در برابر پیمان در آب زمزم فرو بردند و به مضمون زیر پیمان بستند که:

«لا یظلم غریب و لا غیره، و لئن یؤخذ للمظلوم من الظالم» - نباید به هیچ شخص غریب یا غیر غریبی ستم شود، و باید حق مظلوم از ظالم گرفته شود! و به دنبال این پیمان به نزد عاص بن وائل رفته، و حق مرد زبیدی را از او گرفته و به آن مرد دادند.

دست تحریف

از آنجا که این پیمان مقدس در آن روز توانست جلوی ظلم وستم یک قلدر زورگو را در مکه بگیرد، و در روزهای بعد از آن نیز در مسیر تاریخ قریش – به شرحی که در ذیل خواهد آمد - بازهم توانست جلوی ظلمهای دیگری را نظیر آنچه گذشت بگیرد، و موجب قداست و احترام این پیمان شود، تحریف کنندگان تاریخ اسلام یعنی بنی امیه که پیوسته می کوشیدند برای چهره بی آبروی خود آبروئی تحصیل کنند، و متاسفانه به خاطر امکاناتی که در دست داشتند و حدود هشتاد سال خلافت اسلام را به غصب و زور تصاحب کرده و بلند گوی اسلام اموی بودند. و به خاطر نداشتن تقوی و ایمان از انجام هیچ جنایتی برای رسیدن به هدف خود یعنی ریاست و حکومت برای خود و بدنام کردن رقبای خود یعنی بنی هاشم پروا نداشتند، و چنانچه در قسمت های نخست بحث ما گذشت شواهد زیادی نیز از تاریخ برای این مطلب داریم … در اینجا نیز جیره خواران خود یعنی امثال ابو هریره را وادار کرده تا با جعل حدیث نام بنی امیه و ابوسفیان را نیز جزء شرکت

کنندگان و بلکه پرچمداران این پیمان ذکر کنند، و بدین وسیله این گرگان درنده و ستمکاران معروف تاریخ را - که در ظلم و ستم ضرب المثل هستند - حامیان مظلوم و دشمنان ظالم معرفی کنند … و در مقابل این جنایت تاریخی چند درهم پول سیاه بی ارزش دریافت کنند. و بلکه برخی از این حدیث سازان نام عباس بن عبدالمطلب را نیز جزء قیام کنندگان برای گرفتن حق مظلومان و دعوت کنندگان سران قریش در حلف الفضول ذکر کرده اند که به خوبی دست تحریف در آن آشکار و انگیزه این تحریف نیز همان کیسه های زر و آش و پلوهائی بوده که به شکم این بازرگانان حدیث می ریختند تا بدین وسیله بلکه بتوانند رقبای دیگر خود را در خلافت از میدان خارج کرده و خود را وارث بلا منازع رسول خدا و دستاوردهای اسلام معرفی کنند … وگرنه کسی نیست از اینان بپرسد آخر مگر عباس بن عبدالمطلب که یکی دو سال از رسول خدا کوچکتر بوده در آن زمان چند سال داشته که چنین قدرت و نفوذی داشته باشد که بتواند سران قریش را برای عقد پیمانی به این مهمی دعوت کرده و بتواند حق مظلومی را از ظالمی همچون عاص بن وائل سهمی یا امیه بن خلف جمحی بگیرد!؟ … و یا مگر فراموش کرده اند که عاص بن وائل سهمی هم پیمان بنی امیه بوده و ابوسفیان اموی هیچگاه بر ضد هم پیمان متنفذی همچون عاص بن وائل سهمی قیام نخواهد کرد و پیمانی علیه او امضاء نخواهد کرد؟! … - مگر اینکه بگوئیم دروغگو کم حافظه می شود -!

و بهتر است داستان این تحریف را از زبان تاریخ بشنوید

ابن هشام در سیره خود

از ابن اسحاق روایت کرده که وی از شخصی به نام محمد بن ابراهیم بن حارث تیمی نقل کرده که گوید:

محمد بن جبیر بن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف - که داناترین مرد قریش در زمان خود بود - پس از قتل عبدالله بن زبیر به نزد عبد الملک بن مروان اموی رفت و مردم نیز نزد عبد الملک گرد آمده بودند و چون به نزد وی آمد عبد الملک بدو گفت: ای ابا سعید آیا ما و شما در حلف الفضول نبودیم؟ محمد بن جبیر - شما بهتر می دانید! عبد الملک - ای ابا سعید حق مطلب را در این باره به من بگو! محمد بن جبیر - نه به خدا سوگند ما و شما در حلف الفضول نبودیم! عبد الملک - راست گفتی!

حلف الفضول در مسیر تاریخ

این را هم بد نیست بدانید که کاربرد این پیمان مقدس واهمیت آن به قدری بود که پس از انعقاد آن نیز در طول تاریخ بارها مورد استفاده قرار گرفت و همچون پتکی بر سر ستمگران و زور گویان فرود آمده و جلوی تجاوز و تعدیها را می گرفت وهمچون سد محکمی در برابر قلدر های مکه - که خود را مالک الرقاب همگان می دانستند - قرار گرفت که از آن جمله داستانهای زیر قابل توجه است:

1 - مورخین با اندک اختلافی نقل کرده اند که مردی از قبیله خَثعَم به منظور انجام حج به مکه آمد و دختر بسیار زیبای خودرا نیز که نامش «قتول» بود به همراه خود به مکه آورد، نبیه بن حجاج - یکی از سرکردگان قریش - دختر او را ربود و به نزد

خود برد. مرد خَثعَم ی برای باز گرفتن دختر خود از مردم مکه استمداد کرد،

بدو گفتند:

تنها راه چاره این است که از حلف الفضول و اعضای آن کمک بگیری! آن مرد به کنار خانه کعبه رفته و با فریاد بلند اعضای حلف الفضول را به کمک طلبید، و آنها نیز با شمشیرهای برهنه نزد او گرد آمده و آمادگی خود را برای رفع ظلم از وی اعلام کردند، و آن مرد داستان ربودن دخترش را نقل کرده و همگی به نزد نبیه آمدند، و نبیه که چنان دید از آنها خواست تا یک شب به او مهلت دهند، ولی آنها یک لحظه هم به او مهلت ندادند، و پیش از آنکه دست نبیه بن حجاج به آن دختر برسد، دختر را از وی گرفته و به پدرش سپردند. (8)

2 - ابن هشام و دیگران به سندهای مختلف روایت کرده اند که میان حضرت حسین بن علی علیهما السلام و ولید بن عتبه اموی که از سوی معاویه در مدینه حکومت داشت نزاعی در گرفت، و مورد نزاع مالی بود که متعلق به امام حسین علیه السلام بود و ولید آن را به زور غصب کرده بود.

امام علیه السلام بدو فرمود:

به خدای یکتا سوگند می خورم که اگر حق مرا ندهی شمشیر خود را بر می گیرم و در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله می ایستم و مردم را به «حلف الفضول» دعوت می کنم …! این خبر به گوش مردم رسید و عبدالله بن زبیر و مسور بن مخرمه زهری و عبد الرحمان عثمان تیمی و برخی دیگر از غیرتمندان به حمایت از امام علیه السلام و

دفاع از پیمان «حلف الفضول» برخاسته و آمادگی خود را برای این کار اعلام کردند، که چون خبر به گوش ولید بن عتبه رسید دست از ظلم و ستم برداشته و حق امام علیه السلام را به آن حضرت باز پس داد … (9)

محمد امین صلی الله علیه و آله

از اینجا به بعد، یعنی از سن بیست سالگی تا بیست و پنج سالگی رسول خدا صلی الله علیه و آله خاطره مهم دیگری در زندگانی آن حضرت ثبت نشده، جز آنکه عموم مورخین نوشته اند:

سیره آن بزرگوار در این برهه از زندگی و رفتار و کردار آن حضرت در این چند سال چنان بود که مورد علاقه و محبت همگان قرار گرفته و متانت و وقار و امانت و صداقت او توجه دوست و دشمن را به آن حضرت جلب کرده بود تا آنجا که به «محمد امین» معروف گردید، و هر گاه در محفلی وارد می شد آن حضرت را به یکدیگر نشان داده و می گفتند:

امین آمد! و همین امانت و صداقت او بود که توجه بانوی زنان آن زمان یعنی خدیجه دختر خویلد را نسبت به آن حضرت جلب کرده و درخواست ازدواج و همسری با آن حضرت را عنوان کرده به شرحی که انشاء الله تعالی در بخش آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت. و همین امانت و پاکدامنی و صداقت در گفتار به خصوص در این برهه از دوران زندگی بود که بعدها در پیشبرد رسالت آن بزرگوار و پذیرش آن از سوی نزدیکان و دیگران بسیار مؤثر بود، و دشمنانی که حاضر بودند هرگونه تهمتی را به آن حضرت بزنند و جلوی تبلیغات آن بزرگوار را بگیرند

اما هیچگاه نتوانستند تهمت خیانت به او زده و کوچکترین نقطه ضعفی در زندگی آن حضرت پیدا کنند … باری این بخش را در اینجا به پایان رسانده و بخش بعدی را با عنوان ازدواج با خدیجه و پی آمدهای آن شروع خواهیم کرد. ان شاء الله تعالی -.

پی نوشتها

1 - برای اطلاع بیشتر به تاریخ یعقوبی ج 2 ص 10 و سیره ابن هشام ج 1 ص 135.

1 - سیره المصطفی ص 28

2 - به پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 133 و تاریخ یعقوبی ج 2 ص 11 واقرب الموارد ماده «فضل» و سیره حلبیه ج 1 ص 156 مراجعه شود.

3 - طبقات ابن سعد ج 1 ص 128 تاریخ یعقوبی ج 2 ص 10.

4 - سیره ابن هشام ج 1 ص 134.

5 - در مروج الذهب و البدایه و النهایه و سیره حلبیه و سیره قاضی دحلان «رجلا من زبید» آمده ولی در تاریخ یعقوبی دو قول دیگر ذکر شده یکی آنکه آن مرد مردی از بنی لبید بن خزیمه بود و دیگر آنکه وی مردی از قیس بن شیبه بوده است.

«فهر» و «قصی» که در شعر بعدی آمده نام دو تن از اجداد قریش و قبائل مکه است.

6 - عبدالله بن جدعان چنانچه در سیره قاضی دحلان (حاشیه سیره حلبیه ج 1 ص 99 - 101 ط مصر) آمده مرد سخاوتمند و با ثروتی بوده که هر روز جمع زیادی را برای اطعام در خانه خود گرد می آورد، و داستانی هم در آنجا برای ثروتمند شدن عبدالله نقل کرده که بی شباهت به افسانه نیست و الله اعلم.

7 - سیره ابن هشام ج

1 ص 135.

8 - سیره المصطفی ص 52 و سیره الحلبیه ج 1 ص 157 و سیره قاضی دحلان - حاشیه سیره حلبیه ج 1 ص 102.

9 - سیره ابن هشام ج 1 ص 134 سیره حلبیه ج 1 ص 157. الصحیح من السیره ج 1 ص 100 سیره المصطفی ص 52 - 53.

تاریخ 2

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

استقبال دانش پژوهان و علاقمندان به تاریخ اسلام ما را بر آن داشت که سلسله مقالاتی را که تحت عنوان «درسهائی از تاریخ تحلیلی اسلام» به قلم دانشمند گرانمایه جناب حجه الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی در ماهنامه پاسدار اسلام تقدیم امت اسلامی می گردد به صورت کتابی مستقل تجدید چاپ و منتشر کنیم. بخش نخست این مجموعه که به عنوان جلد اول «درسهائی از تاریخ تحلیلی اسلام» انتشار یافت طی مدتی کوتاه نایاب و تجدید چاپ گردید و همین امر موجب شد تا مجموعه بخش دوم این سلسله مقالات به صورت جلد دوم این کتاب تهیه شود و با تجدید نظر و اضافات مؤلف محترم به چاپ و نشر آن اقدام شود. پاسدار اسلام ضمن تشکر از زحمات ارزنده استاد بزرگوار و قدردانی از استقبال امت «پاسدار اسلام» نسبت به آثار علمی امیدوار است با نشر جلد دوم این مجموعه گاهی در جهت خدمت و اشاعه فرهنگ اسلامی برداشته و این کار مورد قبول خداوند منان قرار گیرد انشاء الله. پاسدار اسلام ربیع الثانی 1408

فصل اول

ازدواج با خدیجه

خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصی بن کلاب بود که نسب وی با رسول خدا صلی الله علیه و آله در قصی بن کلاب متحد می شود، و عموما نوشته اند که وی قبل از ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه و آله دو شوهر کرده بود:

اول - ابی هاله هند بن زراره تمیمی - که خدیجه از او پسری پیدا کرد و نامش را همانند نام خودش «هند» گذارد، و از این «هند» روایاتی نیز در کتابهای حدیثی نقل شده، مانند روایات معروفی

که درباره اوصاف رسول خدا صلی الله علیه و آله و شمائل آن حضرت از وی نقل شده و اهل حدیث آنها را در کتابهای خود نقل کرده اند نظیر روایت صدوق «ره» در عیون الاخبار و معانی الاخبار و روایت مکارم الاخلاق، و غیره و حضرت مجتبی علیه السلام به این عنوان از وی حدیث نقل فرموده و می فرماید:

«حدثنی خالی» … (1) و گویند او مردی فصیح و سخنور بوده و بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و اسلام را درک کرده و جزء مهاجران در جنگ بدر و احد نیز شرکت داشته، و او کسی است که می گفت:

«انا اکرم الناس ابا و اما و اخا و اختا، ابی رسول الله صلی الله علیه و آله و اخی القاسم، و اختی فاطمه، و امی خدیجه …» (2) و گویند:

وی در جنگ جمل در رکاب امیر مؤمنان به شهادت رسید.

و نیز گویند:

او فرزندی نیز داشته که نام او نیز هند بوده و گفته اند او نیز در لشکریان مصعب بن زبیر بود و در جنگ او با مختار به قتل رسید … که او را هند بن هند می گفته اند، ولی بر طبق نقل قتاده نام خود ابی هاله «هند» بوده و هند بن هند همان فرزند خدیجه بوده نه فرزند فرزند او. (3)

و برخی گفته اند:

خدیجه از ابی هاله پسر دیگری هم داشته به نام هاله که به همین جهت او را ابی هاله گفته اند، ولی برخی دیگر هاله را فرزند خواهر خدیجه دانسته و چنین فرزندی برای خدیجه ذکر نکرده اند دوم - شوهر دوم خدیجه عتیق بن عائد مخزومی است که پس از مرگ ابو

هاله به همسری وی درآمد و در برخی از تواریخ دختری به نام «هند» نیز از عتیق بن عائد برای خدیجه ذکر کرده اند،

و گفته اند:

وی مادر محمد بن صیفی مخزومی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث نقل کرده و به فرزندان او «بنی طاهره» می گفتند. (4) و کمالات (5) دیگری که داشت خواستگاران زیادی پیدا کرد چنانچه در برخی از روایات آمده که عقبه بن ابی معیطو صلت بن ابی اهاب و ابوجهل و ابوسفیان از او خواستگاری کرده و او همه را رد کرد (6) ولی از آنجا که خدای تعالی افتخار همسری رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدمات بعدی او را به اسلام و رهبر گرانقدر آن برای وی مقدر کرده بود به همسری آن حضرت درآمد، و اما انگیزه این ازدواج چه بوده و داستان از کجا شروع شده، در روایات مختلف ذکر شده که ذیلا می خوانید:

انگیزه این ازدواج فرخنده

عموما نوشته اند ماجرای این ازدواج میمون و مبارک از اینجا شروع شد که بنا به پیشنهاد جناب ابوطالب، یا درخواست خدیجه، رسول خدا صلی الله علیه و آله به صورت اجیر یا به عنوان مضاربه برای خدیجه به سفری تجارتی اقدام کرد، و به خاطر سود فراوانی که در اثر تدبیر و درایت آن حضرت از این سفر نصیب خدیجه شد آن بانوی مکرمه علاقمند به این وصلت گردید و مقدمات این ازدواج فراهم شد … که البته اصل داستان و پاره ای از خصوصیاتی که در آن ذکر شده مورد نقد و بررسی است که بعدا خواهیم گفت. و از پاره ای روایات دیگر نیز استفاده می شود که این

علاقه و اشتیاق پیش از آن سفر تجارتی در دل خدیجه پیدا شده بود و جریان سفر مزبور، بر فرض صحت، به این عشق و علاقه کمک کرد. ابن شهر آشوب «ره» در کتاب مناقب خود روایت کرده که در روز عیدی زنان قریش در مسجد گرد هم جمع شده بودند که مردی یهودی در برابر آنها آمده و گفت:

«لیوشک ان یبعث فیکن نبی فایکن استطاعت ان تکون له ارضایطاها فلتفعل». - نزدیک است در میان شما پیامبری برانگیخته شود پس هر یک از شما زنان که بتواند زمین خوبی برای گام زدن او باشد حتما این کار را بکند … زنان قریش در برابر این گستاخی و جسارتی که به آنها کرده بود او را با مشت های سنگریزه از نزد خود راندند ولی این گفتار مرد یهودی بارقه ای در دل خدیجه که در جمع آن زنان حضور داشت ایجاد کرد و محبتی از پیامبر گرامی اسلام در قلب او جایگیر ساخت … (7) البته باید برای توضیح بیشتر این مطلب را به این حدیث اضافه کرد که طبق روایات پسر عموی خدیجه یعنی ورقه بن نوفل نیز که از ادیان آسمانی و انبیاء الهی اطلاعاتی داشت و کتابهائی رادر این زمینه خوانده بود خبرهائی از ظهور آن حضرت داده بود، و در پاره ای از اوقات آن روایات را بر آن حضرت منطبق می دانست … به شرحی که در داستان سفر تجارتی رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد آمد و همچنین روایات و خبرها و پیشگوئیهای دیگری که در اثر آن خبرها خدیجه در حد زیادی امیدوار شده بود که آن پیامبر

مبعوث م حمد صلی الله علیه و آله خواهد بود، و البته جریان آن مسافرت نیز که نقل شده ممکن است به این علاقه و امید کمک کرده باشد … و اما داستان سفر تجارتی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای خدیجه به اجمال و تفصیل نقل شده و در کتابهای شیعه و اهل سنت روایت شده، و ما تفصیل آن را در کتاب زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله ذکر کرده ایم که ذیلا از نظر شما می گذرد، و سپس به تجزیه و تحلیل و نقد و بررسی آن می پردازیم:

سفر تجارتی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای خدیجه

اینان نوشته اند روزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله عازم سفر شام و تجارت برای خدیجه گردید، و هنگامی که می خواستند حرکت کنند خدیجه غلام خود «میسره» را نیز همراه آن حضرت روانه کردو بدو دستور داد همه جا از محمد صلی الله علیه و آله فرمانبرداری کندو خلاف دستور او رفتاری نکند. عموهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و به خصوص ابوطالب نیز در وقت حرکت به نزد کاروانیان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل کاروان کردند و بدین ترتیب کاروان بقصد شام حرکت کرد و مردمی که برای بدرقه رفته بودند به خانه های خود بازگشتند. وجود میمون و با برکت رسول خدا صلی الله علیه و آله که بهر کجا قدم میگذارد برکت و فراخی نعمت را با خود بدانجا ارمغان می برد موجب شد که این بار نیز کاروان مکه مانند چند سال قبل، از آسایش و سود بیشتری برخوردار گردد و آن تعب و رنج و مشقت های سفرهای پیش را نبیند،

و از این رو زودتر از معمول به حدود شام رسیدند.

مورخین عموما نوشته اند:

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به نزدیکی شام - یا همان شهر بصری - رسید از کنار صومعه ای عبور کرد و در زیر درختی که در آن نزدیکی بود فرود آمده و نشست. صومعه مزبور از راهبی بود که «نسطورا» نام داشت، و با «میسره» که در سفرهای قبل از آنجا عبور میکرد آشنائی پیدا کرده بود. «نسطورا» از بالای صومعه خود قطعه ابری را مشاهده کرده بود که بالای سر کاروانیان سایه افکنده و هم چنان پیش رفت تا بالای سر آن درختی که محمد صلی الله علیه و آله پای آن منزل کرد ایستاد. میسره که به دستور بانوی خود همه جا همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله بود، و از آن حضرت جدا نمی شد ناگهان صدای نسطورا را شنید که او را به نام صدا میزند!

میسره برگشت و پاسخ داده گفت:

«بله»! نسطورا - این مردی که پای درخت فرود آمده کیست؟

میسره - مردی از قریش و از اهل مکه است!

نسطورا به میسره گفت:

به خدا سوگند زیر این درخت جز پیغمبر فرود نیاید، و سپس سفارش آن حضرت را به میسره و کاروانیان کرد و از نبوت آن حضرت در آینده خبرهائی داد. کار خرید و فروش و مبادله اجناس کاروانیان به پایان رسید و آماده مراجعت به مکه شدند، میسره در راه که به سوی مکه می آمدند حساب کرد و دید سود بسیاری در این سفر عائد خدیجه شده از این رو به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده گفت:

ما سالها

است برای خدیجه تجارت می کنیم و در هیچ سفری این اندازه سود نبرده ایم، و از این رو بسیار خوشحال بود و انتظار میکشید هر چه زودتر به مکه برسند و خود را به خدیجه رسانده و این مژده را به او بدهد.

و چون به پشت مکه و وادی «مر الظهران» رسیدند به نزد رسول خدا آمده گفت:

خوب است شما جلوتر از کاروان به مکه بروید و جریان مسافرت و سود بسیار این تجارت را به اطلاع خدیجه برسانید!

نزدیک ظهر بود و خدیجه در آن ساعت در غرفه ای که مشرف بر کوچه های مکه بود نشسته بود ناگاه سواری را دید که از دور به سمت خانه او می آید و لکه ابری بالای سر او است و چنان است که پیوسته به دنبال او حرکت می کند و او را سایبانی می نماید. سوار نزدیک شد و چون بدر خانه خدیجه رسید و پیاده شد دید محمد صلی الله علیه و آله است که از سفر تجارت باز می گردد. خدیجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بیان شیرین و سخنان دلنشین خود جریان مسافرت و سود بسیاری را که عائد خدیجه شده بود شرح داد و خدیجه محو گفتار آن حضرت شده بود و پیوسته در فکر آن لکه ابر بود و چون سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله تمام شد پرسید:

میسره کجاست؟

فرمود:

به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خدیجه:

که می خواست به بیند آیا آن ابر برای سایبانی او دوباره میآید یا نه.

گفت:

خوبست به نزد او بروی و با هم بازگردید! و چون حضرت از خانه بیرون رفت خدیجه به همان غرفه رفت و

به تماشا ایستاد و با کمال تعجب مشاهده کرد که همان ابر آمد و بالای سر آن حضرت سایه افکند تا از نظر پنهان گردید. به دنبال این ماجرا میسره هم از راه رسید و جریان مسافرت و آنچه را دیده و از نسطورای راهب شنیده بود برای خدیجه شرح داد و با مشاهدات قبلی خدیجه و چیزهائی که از مرد یهودی شنیده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد و شوق همسری آن حضرت را به سر او انداخت. خدیجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خدا داد میسره را نیز به خاطر مژده ای که به او داده بود آزاد کرد و آنگاه به نزد ورقه بن نوفل که پسر عموی خدیجه بود و بدین مسیح زندگی میکرد و مطالعات زیادی در کتابهای دینی داشت رفت و داستان مسافرت محمد صلی الله علیه و آله را به شام و آنچه را دیده و شنیده بود همه را برای او تعریف کرد.

سخنان خدیجه که تمام شد ورقه بن نوفل بدو گفت:

ای خدیجه اگر آنچه را گفتی راست باشد بدان که محمد پیامبر این امت خواهد بود، و من هم از روی اطلاعاتی که به دست آورده ام منتظر ظهور چنین پیغمبری هستم و میدانم که این امت را پیامبری است که اکنون زمان ظهور و آمدن او است. این جریانات که بفاصله کمی برای خدیجه پیش آمده بود او را بیش از پیش مشتاق همسری با محمد صلی الله علیه و آله کرد و با اینکه بزرگان قریش آرزوی همسری او را داشتند و به خواستگارانی که فرستاده

بودند پاسخ منفی داده و همه را رد کرده بود در صدد برآمد تا بوسیله ای علاقه خود را به ازدواج با محمد صلی الله علیه و آله به اطلاع آن حضرت برساند، و از این رو به دنبال «نفیسه» - دختر «منیه» که یکی از زنان قریش و دوستان خدیجه بود - فرستاد و به طور خصوصی درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمد صلی الله علیه و آله برود و هرگونه که خود صلاح میداند موضوع را به آن حضرت بگوید. نفیسه به نزد محمد صلی الله علیه و آله آمد و به آن حضرت عرض کرد:

ای محمد چرا زن نمی گیری؟

حضرت پاسخ داد:

چیزی ندارم که به کمک آن زن بگیرم!

نفیسه گفت:

اگر من اشکال کار را بر طرف کنم و زنی مال دار و زیبا از خانواده ای شریف و اصیل برای تو پیدا کنم حاضر به ازدواج هستی؟

فرمود:

از کجا چنین زنی می توانم پیدا کنم؟

گفت:

من این کار را خواهم کرد و خدیجه را برای این کار آماده می کنم سپس به نزد خدیجه آمد و جریان را گفت و قرار شد ترتیب کار را بدهند. موضوع از صورت خصوصی بیرون آمد و به اطلاع عموهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و عموی خدیجه عمرو بن اسد و دیگر نزدیکان رسید و ترتیب مجلس خواستگاری و عقد داده شد. و در پاره ای از نقل ها مانند روایت ابن اسحاق در سیره نامی از «نفیسه» و وساطت او در این باره ذکر نشده، و پیشنهاد آن پس از این سفر، از طرف خود خدیجه و بدون واسطه نقل گردیده، و عبارت

سیره این گونه است:

«… و کانت خدیجه امراه حازمه شریفه لبیبه، مع ما اراد الله بها من کرامته، فلما اخبرها میسره بما اخبرها به بعثت الی رسول الله صلی الله علیه و سلم، فقالت له – فیما یزعمون – ی

ابن عم:

انی قد رغبت فیک لقرابتک، وسطتک فی قومک، و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک، ثم عرضت علیه نفسها، و کانت خدیجه یومئذ اوسط نساء قریش نسبا و اعظمهن شرفا، و اکثرهن مالا، کل قومها کان حریصاعلی ذلک منها لو یقدر علیه» (8)

یعنی:

خدیجه زنی دور اندیش و شریف و خردمند بود، گذشته از آنکه خدای سبحان نیز اراده بزرگواری آن زن را فرموده بود، و بدین جهت بود که چون میسره آن گزارش را بدو داد به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد و چنانچه گفته اند پیغام داد که ای عموزاده:

من به خاطر خویشاوندی و شرافت خانوادگی شما و امانت و حسن خلق و راستگوئی که در شخص شما وجود دارد به ازدواج با شما علاقمند شده ام.. و بدین ترتیب خود را بر آن حضرت عرضه داشت، و خدیجه در آن روز از نظر نسب در میان زنان قریش از دیگران برتر و شرافتمندتر و از نظر ثروت ثروتمندتر بود، و همه مردان مکه علاقمند به ازدواج با او بودند … که البته این روایت با نقلهای دیگر قابل جمع است که در آغاز برای استمزاج و نظر خواهی نفیسه را نزد آن حضرت فرستاده، و پس از جلب رضایت رسول خدا صلی الله علیه و آله خود او مستقیما پیشنهاد ازدواج را داده باشد، چنانچه برخی گفته اند و این بود اصل

داستان و دنباله آن تا مراسم مجلس عقد، ولی تذکر چند مطلب به عنوان نقد و بررسی در این داستان لازم است:

نقد و بررسی این داستان

1 - نخستین مطلبی که مورد بحث واقع شده، صحت و سقم اصل این داستان و اثبات وقوع آن از نظر تاریخی است، زیرا این داستان نیز همانند داستان سفر قبلی رسول خدا صلی الله علیه و آله به همراه ابوطالب مورد خدشه و تردید است و روایت متقن و مسندی در این باره به دست ما نرسیده جز همان روایاتی که یا بدون سند و یا به صورت مرفوع از ابن اسحاق و جابر و خزیمه نقل شده که از نظر حدیث شناسان چندان اعتباری ندارد، چنانچه بر اهل فن پوشیده نیست، و همان خدشه هائی که در حدیث بحیرای راهب و سفر قبلی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود در اینجا نیز وجود دارد، و خلاصه این داستان در حدیث معتبری نقل نشده …

2 - در عموم این روایات این جمله به چشم می خورد که خدیجه رسول خدا صلی الله علیه و آله را اجیر کرد … و همین ماجرا سبب این ازدواج گردید در صورتی که در حدیث دیگری که از عمار بن یاسر نقل شده و یعقوبی در تاریخ خود آن را روایت نموده،

عمار بن یاسر گوید:

داستان ازدواج ربطی به سفر رسول خدا صلی الله علیه و آله و اجیر شدن آن حضرت برای خدیجه نداشته، و اساسا رسول خدا صلی الله علیه و آله در طول زندگی خود نه اجیر خدیجه و نه اجیر احدی از مردم دیگر نشد … و روایت عمار بن یاسر این گونه

است که می گوید:

«انا اعلم بتزویج رسول الله صلی الله علیه و آله خدیجه بنت خویلد، کنت صدیقا له فانا لنمشی یوما بین الصفا و المروه اذ بخدیجه بنت خویلد و اختها هاله، فلما رات رسول الله صلی الله علیه و آله جائتنی هاله اختها،

فقالت:

یا عمار ما لصاحبک حاجه فی خدیجه؟

قلت:

و الله ما ادری! فرجعت فذکرت ذلک له،

فقال:

ارجع فواضعها وعدها یوما تاتیها …» یعنی - من از داستان ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه دختر خویلد آگاه ترم من که با آن حضرت دوست نزدیک بودم روزی به همراه رسول خدا میان صفا و مروه می رفتیم که ناگهان خدیجه و خواهرش هاله پدیدار شدند، و چون خدیجه رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدار کرد خواهرش هاله به نزد من آمد و گفت:

ای عمار دوست تو را در خدیجه نیازی نیست؟ (و علاقه به ازدواج با او ندارد؟) گفتم:

به خدا سوگند اطلاعی ندارم. و پس از این گفتگو بازگشته و مطلب را برای آن حضرت باز گفتم، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

برگرد و (برای گفتگو در اینباره) با او وعده دیداری را در روزی قرار بگذار تا نزد او برویم … و در پایان این روایت این گونه است که می گوید:

«… و انه ما کان مما یقول الناس انها استاجرته بشیء و لا کان اجیرا لاحد قط» یعنی:

جریان این گونه که مردم می گویند نبود و خدیجه رسول خدا صلی الله علیه و آله را برای کاری اجیر نکرد، و آن حضرت هیچگاه اجیر کسی نشد. و البته این روایت هم در بی اعتباری همانند روایات قبلی است، و یعقوبی

نیز آن را به این صورت نقل کرده که «روی بعضهم عن عمار بن یاسر …» (9) و در متن روایت هم جمله ای هست که قابل خدشه است ولی می تواند آن روایات کم اعتبار قبلی را نیز کم اعتبارتر کندو موجب تردید بیشتری در صحت آنها گردد … مگر آنکه کسی پاسخ دهد که کارگری رسول خدا صلی الله علیه و آله برای خدیجه به صورت مضاربه و شرکت در سود حاصله بوده نه اجاره اصطلاحی، چنانچه در برخی از روایات نیز بدان تصریح شده مانند روایت کشف الغمه که در بحارالانوار نقل شده و عبارت آن چنین است:

«… کانت خدیجه بنت خویلد امراه تاجره ذات شرف و مال تستاجر الرجال فی مالها، و تضاربهم ایاه بشیء تجعله لهم منه …» (10) که از این عبارت می توان (11) استفاده کرد که تعبیر به «اجیر» و «استیجار» نیز در روایات دیگر ممکن است به همین معنای مضاربه باشد و به اصطلاح تسامحی از این نظر در عبارت شده باشد …

3 - چنانچه از روایات قبلی و همین روایت عمار بن یاسر استفاده شد بر فرض صحت اصل داستان، ارتباط آن با ازدواج خدیجه و آن حضرت نیز ثابت نشده، و از این جهت نیز این روایات قابل بحث و بررسی است و خالی از خدشه نخواهد بود.

پی نوشتها

1 - بحار الانوار ج 16 ص 148 - 155. و سیره ابن هشام (پاورقی) جلد 1 ص 118

2 - بحار الانوار ج 16 ص 148 - 155. و سیره ابن هشام (پاورقی) جلد 1 صفحه 187.

3 - بحار الانوار ج 16 ص 10.

4 - این را هم بد نیست

بدانید که در این ترتیب دو شوهر که ذکر شد نیز اختلاف است و آنچه نقل شد طبق گفته مشهور است، ولی برخی گفته اند نخست به ازدواج عتیق بن عائد مخزومی درآمد و پس از او همسر ابی هاله هند بن زراره گردید، چنانچه در کتاب فقه السیره (ص 69) و کشف الغمه اربلی (بحار الانوار ج 16 ص 10) نقل شده است.

5 - چنانچه از روایات و تواریخ به دست می آید خدیجه این ثروت بسیار را از ارث پدرو دو شوهر و تجارتهای بسیاری که برای او می کردند به دست آورده بود، و در مقدار آن رقمهای مبالغه آمیزی در تواریخ دیده می شود که سند متقن و صحیحی برای آن رقمها در دست نیست مانند هشتاد هزار شتر و امثال آن … و الله اعلم.

6 - بحار الانوار ج 16 ص 22.

7 - مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 41 (ط قم) و نظیر این حدیث را ابن حجر نیز در کتاب الاصابه ج 4 ص 274 به سند خود از ابن عباس روایت کرده است.

8 - سیره ابن هشام ج 1 ص 189

9 - تاریخ یعقوبی ج 2 ص 12

10 - بحار الانوار ج 16 ص 9

11 - سیره ابن هشام ج 1 ص 187

فصل دوم

سخن درباره سن رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدیجه در هنگام ازدواج

درباره سن رسول خدا صلی الله علیه و آله در هنگام ازدواج عموما گفته اند:

آن حضرت در آن هنگام بیست و پنج سال از عمر شریفش گذشته بود. ولی درباره سن خدیجه علیها السلام اختلافی در روایات دیده می شود که مشهور در آنها نیز آن است که خدیجه در آن هنگام چهل سال داشت. و در برابر این

قول مشهور اقوال دیگری نیز هست مانند قول 25 سال و 28 سال و 30 سال و 35 و 45 سال … (1) و از برخی نقل شده که قول نخست را ترجیح داده اند ولی دلیلی برای آن ذکر نکرده است (2)، و شاید توجیه دیگری را که برخی از نویسندگان کرده اند بتواند دلیل و یا تاییدی بر این قول و یا قول های دوم وسوم نیز باشد که گفته اند:

… با توجه به فرزندانی که خدیجه به دنیا آورده می توان احتمال داد که سن خدیجه کمتر از چهل سال بوده و تاریخ نگاران عرب رقم «چهل» را بدلیل آنکه رقم کاملی است انتخاب کرده اند (3).

نگارنده گوید:

تایید دیگر این گفتار نیز حمل فاطمه سلام الله علیها و ولادت آن بانوی محترمه در سال پنجم بعثت می باشد که انشاء الله در جای خود به طور تفصیل روی آن بحث خواهد شد و اکنون به طور اجمال بیان گردید، که چون طبق روایات معتبر محدثین شیعه رضوان الله علیهم فاطمه علیها السلام مولود اسلام بوده و در سال پنجم بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنیا آمده موجب ایراد برخی از برادران اهل سنت که ولادت آن بانوی عالمیان را پنج سال قبل از بعثت دانسته اند قرار گرفته، و موجب استبعاد آنان شده چون روی روایات شیعه و قول مشهور درباره سن حضرت خدیجه در وقت ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه و آله لازم آید که خدیجه در سن 60 سالگی به فاطمه علیها السلام حامله شده باشد، و این مطلب روی جریان طبیعی و عادی بعید است، که البته این استبعاد پاسخهای دیگری هم دارد

و یکی از آنها همین است که شنیدید و بقیه را هم انشاء الله تعالی در جای خود ذکر خواهیم کرد … و بهر صورت مشهور همان است که خدیجه در آن هنگام چهل ساله بوده ولی قول به اینکه بیست و هشت ساله بوده نیز خالی از قوت نیست چنانچه در چند حدیث آمده است، (4) و الله اعلم.

این را هم بد نیست بدانید که:

برخی عقیده دارند خدیجه سلام الله علیها در هنگام ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه و آله باکره بوده و قبلا شوهری نکرده بود، و در این باره به حدیثی که ابن شهر آشوب در مناقب روایت کرده تمسک جسته اند که می گوید:

«… و روی احمد البلاذری و ابو القاسم الکوفی فی کتابیهما و المرتضی فی الشافی، و ابو جعفر فی التلخیص:

ان النبی - صلی الله علیه و آله - تزوج بها و کانت عذراء …». «یؤکد ذلک ما ذکر فی کتابی الانوار و البدع:

ان رقیه و زینب کانتا ابنتی هاله اخت خدیجه». (5) یعنی - احمد بلاذری و ابو القاسم کوفی در کتابهای خود وسید مرتضی در کتاب شافی و شیخ ابو جعفر طوسی در کتاب تلخیص روایت کرده اند که هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه ازدواج کرد آن بانوی محترمه باکره بود، و تایید این گفتار مطلب دیگری است که در کتابهای الانوار و البدع روایت شده که رقیه و زینب دختران «هاله» خواهر خدیجه بوده اند نه خود خدیجه … و نیز به گفتار صاحب کتاب الاستغاثه استشهاد کرده اند که گوید:

«… همه کسانی که اخبار نقل کرده و روایات از آنها به جای

مانده از شیعه و اهل سنت اجماع دارند که مردی از اشراف قریش و رؤسای آنها نمانده بود که به خواستگاری خدیجه نرود و در صدد آن برنیاید. و خدیجه همه آنها را بازگردانده و یا پاسخ رد به آنها داد و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به همسری خویش در آورد زنان قریش بر او خشم کرده و از او کناره گیری کردند و به او گفتند:

بزرگان و اشراف قریش از تو خواستگاری کردند و به همسری هیچیک از آنها در نیامدی و به همسری محمد، یتیم ابوطالب که مرد فقیری است و مالی ندارد درآمدی؟ و با این حال چگونه اهل فهم می توانند بپذیرند که خدیجه به همسری مردی اعرابی از بنی تمیم درآمده و بزرگان قریش را نپذیرفته باشد؟ … و این مطلبی است که مردم صاحب نظر آن را نمی پذیرند …» (6). و به دنبال آن این بحث عنوان شده که آیا رقیه و ام کلثوم که به همسری عثمان درآمدند و هم چنین زینب که همسر ابو العاص بن ربیع گردید دختران صلبی و واقعی رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و یا ربیبه آن حضرت بوده اند … (7). ولی به نظر نگارنده روایت ابن شهر آشوب با توجه به اینکه می تواند معنای دیگری داشته باشد که نمونه اش درباره برخی از بزرگ زنان عالم نیز وارد شده و اکنون جای توضیح و بحث بیشتر در آن باره نیست نمی تواند در برابر آن شهرت بسیاری که درباره ازدواج خدیجه قبل از مفتخر شدن به همسری رسول خدا با دو شوهر خود بود، مقاومت کند …

و چنانچه علامه شوشتری در قاموس الرجال گوید:

اصل این نسبت نیز مورد تردید است و ابو القاسم کوفی نیز مرد فاسد المذهب و بی عقلی بوده و سید و شیخ رحمهما الله تعالی نیز احتمالا قول همان ابو القاسم کوفی را نقل کرده اند نه اینکه مختار خودشان بوده … (8). و هم چنین استبعادی که در گفتار صاحب کتاب الاستغاثه بود نیروی برابری با آن شهرت را ندارد و بهتر آن است که این بحث را به همین جا خاتمه داده و به دنبال بحث در موضوع بعدی برویم.

مراسم عقد و ازدواج

مشهور آن است که خواستگاری و خطبه عقد به وسیله ابوطالب عموی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انجام گردید و پذیرش و قبول آن نیز از سوی عمرو بن اسد - عموی خدیجه - صورت گرفت. و در برابر این گفتار مشهور، اقوال دیگری نیز وجود دارد … مانند اینکه خطبه عقد به وسیله حمزه بن عبدالمطلب یا دیگری از عموهای آن حضرت انجام شد …

و یا اینکه پدر خدیجه - خویلد بن اسد - و یا پسر عموی خدیجه ورقه بن نوفل از طرف خدیجه قبول کرده و آن بانوی محترمه را به عقد رسول خدا درآورد … و بلکه در پاره ای از روایات گفتار نابه جای دیگری نیز نقل شده که خدیجه به پدر خود خویلد شرابی داده و او را مست کرد.

و او در حال مستی این ازدواج را پذیرفت چون به حال عادی بازگشت و از جریان مطلع گردید بنای مخالفت با این ازدواج را گذارده و بالاخره با وساطت و پا در میانی برخی از نزدیکان به ازدواج مزبور تن

داده و آن را پذیرفت … که پاسخ آن را چند تن از راویان و اهل تاریخ عهده دار شده که ما متن گفتار ابن سعد را در طبقات برای شما انتخاب کرده و نقل می کنیم که پس از ذکر چند روایت بدین مضمون می گوید:

«و قال محمد بن عمر:

فهذا کله عندنا غلط و وهم، و الثبت عندنا المحفوظ عن اهل العلم ان اباها خویلد بن اسد مات قبل الفجار، و ان عمها عمرو بن اسد زوجها رسول الله - صلی الله علیه و آله -» (9).

یعنی:

محمد بن عمر گفته است که تمامی این روایات در نزد ما ناصحیح و موهوم است و صحیح و ثابت نزد ما و دانشمندان آن است که پدر خدیجه یعنی خویلد بن اسد پیش از جنگ فجار از دنیا رفته بود و عمویش عمرو بن اسد او را به ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله درآورد … و نظیر همین عبارت از واقدی نقل شده (10) و هم چنین اقوال غیر مشهور دیگر را نیز پاسخ داده و نیازی به ذکر آنها نیست … (11)

یک اشتباه تاریخی دیگر

و نیز در پاره ای از روایاتی که در مورد این ازدواج فرخنده رسیده ظاهرا یک اشتباه دیگری نیز رخ داده که به جای عموی خدیجه - یعنی عمرو بن اسد - ورقه بن نوفل بن اسد (به عنوان عموی خدیجه) آمده که این مطلب گذشته از آنکه در اصل، خلاف مشهور است از نظر نسبی هم اشتباه است. زیرا ورقه بن نوفل پسر عموی خدیجه است، نه عموی خدیجه … و بعید نیست که این کار از تصرفات ناقلان حدیث بوده که چون نام عموی

خدیجه در حدیث آمده بوده و ورقه بن نوفل هم شهرتی افسانه ای داشته، آن عنوان را با این نام منطبق دانسته و به این صورت درآورده اند.

خطبه عقد

مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و شیخ کلینی در کتاب شریف کافی با مقداری اختلاف خطبه عقدی را که به وسیله ابوطالب ایراد شده نقل کرده اند که متن آن طبق روایت شیخ صدوق (ره) این گونه است:

«الحمد لله الذی جعلنا من زرع ابراهیم و ذریه اسماعیل، و جعل لنا بیتا محجوجا و حرما آمنا یجبی الیه ثمرات کل شیء، و جعلنا الحکام علی الناس فی بلدنا الذی نحن فیه، ثم ان ابن اخی محمد بن عبدالله بن عبد المطلب لا یوزن برجل من قریش الا رجح، و لا یقاس باحد منهم الا عظم عنه، و ان کان فی المال قل، فان المال رزق حائل و ظل زائل، و له فی خدیجه رغبه و لها فیه رغبه، و الصداق ما سالتم عاجله و آجله، و له خطر عظیم و شان رفیع و لسان شافع جسیم». (12)

یعنی:

سپاس خدای را که ما را از کشت و محصول ابراهیم و ذریه اسماعیل قرار داد، و برای ما خانه مقدسی را که مقصود حاجیان است و حرم امنی است که میوه هر چیز به سوی آن گرد آید بنا فرمود، و ما را در شهری که هستیم حاکمان بر مردم قرارداد. سپس برادرزاده ام محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب مردی است که با هیچ یک از مردان قریش هم وزن نشود جز آنکه از او برتر است، و به هیچیک از آنها مقایسه نشود جز آنکه بر او افزون است، و او

اگر چه از نظر مالی کم مال است ولی مال پیوسته در حال دگرگونی و بی ثباتی و همچون سایه ای رفتنی است، و او نسبت به خدیجه راغب و خدیجه نیز به او مایل است، و مهریه او را نیز هر چه نقدی و غیر نقدی بخواهید آماده است، و محمد را داستانی بزرگ و شانی والا و شهرتی عظیم خواهد بود. و در کتاب شریف کافی این گونه است که پس از این خطبه عموی خدیجه خواست به عنوان پاسخ ابوطالب سخن بگوید ولی به لکنت زبان دچار شد و نتوانست، از این رو خدیجه خود به سخن آمده گفت:

عمو جان:

اگر چه شما به عنوان گواه اختیاردار من هستی ولی در اختیار انتخاب من خود شایسته تر از دیگران هستم، و اینک ای محمد من خود را به همسری تو در می آورم و مهریه نیز هر چه باشد به عهده خودم و در مال خودم خواهد بود، اکنون به عموی خود (ابوطالب) دستور ده تا شتری نحر کرده و ولیمه ای ترتیب دهد و به نزد همسر خود آی!

ابوطالب فرمود:

گواه باشید که خدیجه محمد صلی الله علیه و آله را به همسری خویش پذیرفت و مهریه را نیز در مال خود ضمانت کرد! برخی از قریشیان با تعجب گفت:

شگفتا! که زنان مهریه مردان را به عهده گیرند؟!

ابوطالب سخت به خشم آمده روی پای خود ایستاد و گفت:

آری اگر مردی همانند برادرزاده من باشد زنان با گرانبهاترین مهریه خود خواهانشان می شوند و اگر همانند شما باشند جز با مهریه گرانبها حاضر به ازدواج نمی شوند! و در روایت خرائج راوندی است که چون خطبه عقد به پایان رسید و

- محمد صلی الله علیه و آله - برخاست تا به همراه عمویش ابوطالب به خانه برود خدیجه به آن حضرت عرض کرد:

«… الی بیتک فبیتی بیتک و انا جاریتک». (13)

یعنی:

بسوی خانه خود بیا که خانه من خانه تو است و من هم کنیز توام! و از کتاب المنتقی کازرونی نقل شده که چون مراسم عقد به پایان رسید خدیجه به کنیزکان خود دستور داد حالت شادی به خود گرفته و دفها را بزنند و سپس به رسول خدا عرض کرد:

«… یا محمد مر عمک ابا طالب ینحر بکره من بکراتک و اطعم الناس علی الباب و هلم فقل (14) مع اهلک، فاطعم الناس و دخل رسول الله صلی الله علیه و آله فقال مع اهله خدیجه». (15)

یعنی ای محمد به عمویت ابوطالب دستور ده شتر جوانی از شترانت را نحر کند و مردم را بر در خانه اطعام کن و بیا در کنار خاندانت چاشت را به استراحت بگذران، و ابوطالب این کار را کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به نزد خدیجه آمده و در کنار او به استراحت روزانه پرداخت. و این دو حدیث دلالت بر کمال علاقه و عشق خدیجه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد چنانچه تا پایان عمر این عشق را نسبت به آن حضرت حفظ کرده بود. صلوات الله علیها.

مهریه چقدر بود و چه کسی پرداخت

در اینکه مهریه چقدر بود و پرداخت آن را چه کسی به عهده گرفت اختلافی در روایات دیده می شود، که از آن جمله روایت بالا است که در آن بدون ذکر مقدار آمده است که پرداخت آن را خدیجه به عهده

گرفت. و از کشف الغمه از ابن حماد و نیز از ابن عباس نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله خدیجه را با مهریه دوازده اوقیه طلا به ازدواج خویش درآورد و مهریه زنان دیگر آن حضرت نیز همین مقدار بود. (16) و در اعلام الوری طبرسی دوازده اوقیه و نیم ذکر شده چنانچه از دانشمندان اهل سنت نیز مؤلف سیره الحلبیه همین قول را نقل کرده و سپس گفته است که هر اوقیه چهل درهم است که در نتیجه مجموع مهریه پانصد درهم شرعی بوده. و تفاوت دیگری که در نقل سیره حلبیه دیده می شود آن است که گوید:

پرداخت مهریه مزبور را ابوطالب به عهده گرفت. (17) و قول دیگری که در سیره حلبیه و سیره ابن هشام و برخی از تواریخ دیگر آمده آن است که گفته اند:

«و اصدقها رسول الله - صلی الله علیه و آله - عشرین بکره». (18).

یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله به خدیجه بیست شتر ماده جوان مهریه داد و در نقل دیگری نیز آمده که ورقه بن نوفل خدیجه را با مهریه چهارصد دینار به عقد رسول خدا - صلی الله علیه و آله - درآورد (19) و از کامل مبرد نقل شده که بیست شتر را ابوطالب به عهده گرفت و دوازده اوقیه و نیم طلا را خود رسول خدا پرداخت که مهریه مجموع آنها بود. (20)

نگارنده گوید:

روایاتی که در باب «مهر السنه» آمده همان روایت پانصد درهم را تایید می کنند، چنانچه در چند حدیث با اندک اختلافی آمده که امام باقر و امام صادق علیهما السلام فرمودند:

«ما زوج رسول الله -

صلی الله علیه و آله - شیئا من بناته و لا تزوج شیئا من نسائه علی اکثر من اثنی عشر اوقیه و نش یعنی نصف اوقیه». (21) یعنی تزویج نکرد رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچیک از دختران خود و نه هیچیک از زنانش را به بیش از دوازده وقیه و نیم. و طبرسی (ره) در اعلام الوری گوید:

«… و مهرها اثنتا عشره اوقیه و نَشَّ و کذلک مهر سایر نسائه». (22)

و در روایت امام صادق علیه السلام این گونه است که فرمود:

«ما تزوج رسول الله - صلی الله علیه و آله - شیئا من نسائه و لا زوج شیئا من بناته علی اکثر من اثنی عشر اوقیه و نش، و الاوقیه اربعون درهما، و النش عشرون درهما». (23) و در داستان ازدواج حضرت جواد الائمه علیه السلام با دختر مامون عباسی نیز آمده که فرمود:

«… و بذلت لها من الصداق ما بذله رسول الله - صلی الله علیه و آله - لازواجه و هو اثنتا عشره اوقیه و نش - و علی تمام الخمسمائه …». (24)

یعنی من صداق او را همان قرار دادم که رسول خدا صلی الله علیه و آله به زنانش بذل فرمود و آن دوازده اوقیه و نیم بود که تمامی پانصد درهم بر ذمه من است …

پی نوشتها

1 - و

2 - الصحیح من السیره ج 1 ص 126..

3 - تاریخ تحلیلی اسلام ج 1 ص 31 - 32.

4 - مناقب آل ابیطالب - ط قم - ج 1 ص 159.

5 - بحار الانوار ج 16 ص 10 و ص 12.

6 - الاستغاثه ج 1 ص 70.

7 - قاموس

الرجال ج 10 ص 431.

8 - الصحیح من السیره ج 1 ص 122 - 126.

9 - الطبقات الکبری ج 1 ص 133.

10 - بحار الانوار ج 16 ص 19. و تاریخ طبری ج 2 ص 36.

11 - برای اطلاع بیشتر می توانید به کتاب الصحیح من السیره ج 1 ص 113 به بعد نیز مراجعه کنید.

12 - فروع کافی ج 2 ص 19 و 20 و من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 397.

13 - خرائج راوندی ص 187.

14 - لفظ «قل» در اینجا از قیلوله به معنای استراحت در چاشت گرفته شده، و برخی که شاید معنای آن را نفهمیده اند «لام» را تبدیل به «میم» کرده و «فقم» ضبط کرده اند، و خصوصیت وقت چاشت ظاهرا بدان جهت بوده که در شهر مکه غالبا هوا گرم و عموما ساعت چاشت را تا نزدیک غروب در خانه ها به استراحت می گذرانده اند و آنگاه برای حوائج خود از خانه خارج می شده اند.

15 - بحار الانوار، ج 16 ص 10 و 12 و 19.

16 - بحار الانوار - ج 16 ص 10 و 12 و 219

17 - سیره حلبیه ج 1 ص 165.

18 - سیره حلبیه ج 1 ص 165 و سیره ابن هشام ج 1 ص 190 و سیره المصطفی ص 60 و سیره النبی ج 1 ص 206.

19 - بحار الانوار ج 16 ص 19.

20 - منتقی النقول ص 139 گ.

21 - اعلام الوری ص 147.

یعنی مهر خدیجه دوازده اوقیه و نیم بود چنانچه مهریه زنان دیگر آن حضرت نیز همین مقدار بود.

22 - بحار الانوار ج 103 ص 347 به بعد.

23 - معانی الاخبار ص 214. فروع کافی

ج 2 ص 20.

24 - من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 398.

فصل سوم

تا خدیجه زنده بود رسول خدا صلی الله علیه و آله زن دیگری اختیار نکرد

این مطلب از نظر تاریخ مسلم است که تا خدیجه زنده بود رسول خدا زن دیگری نگرفت و خدیجه بنا بر قول مشهور و صحیح سال دهم بعثت یعنی بیست و پنج سال پس از این ازدواج فرخنده و میمون از دنیا رفت، و زنهای متعدد و زیاد دیگری را که رسول خدا صلی الله علیه و آله به ازدواج و همسری خویش درآورد همگی پس از وفات خدیجه بود، و در جای خود - در بحث تعدد زوجات رسول خدا صلی الله علیه و آله - انشاء الله تعالی خواهیم گفت که این داستان بهترین دلیل و شاهد بر این مطلب است که انگیزه ازدواج های مکرر رسول خدا پس از وفات خدیجه انگیزه های سیاسی واجتماعی بوده که آن بزرگوار می خواسته بدین وسیله پیوندهای محکم و بیشتری با افراد سرشناس و قبائل معروف عرب پیدا کرده و از این طریق برای پیشرفت اسلام و مکتب مقدس خود استفاده و بهره بیشتری ببرد به شرحی که به خواست خدای تعالی پس از این خواهیم گفت. و گرنه معقول نیست کسی مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله که از هر گونه امکانات مادی بهره مند بوده و همه جاذبه هائی را که معمولا مورد توجه زنان می باشد همچون فصاحت زبان و زیبائی خارق العاده صورت و شهرت فامیلی و شخصیت ذاتی، و در یک جمله آنچه خوبان همه داشتند همه را دارا باشد ولی تا سن پنجاه سالگی با یک زن بیوه دو شوهر کرده بچه داری که از نظر سن نیز پانزده سال

یا چیزی کمتر از او بزرگتر است سازگاری کند، وهیچ به فکر ازدواج مجددی نیفتد، و پس از وفات او آن همه زن بگیرد … و باز هم مانند دشمنان مغرض و مخالف اسلام بگوئیم هدف آن حضرت در آن ازدواجها استفاده های مالی و یا کامیابیهای جنسی بوده و به ناچار باید این حقیقت را بپذیریم که هدف، همان هدف مقدس ترویج اسلام با استفاده از یک وسیله طبیعی و اجتماعی بوده که روی بافت اجتماع آن روز بهترین وسیله بوده است و انشاء الله در جای خود توضیح بیشتری در این باره خواهیم داد.

فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله از خدیجه

رسول خدا صلی الله علیه و آله به جز ابراهیم که از «ماریه قبطیه» کنیز مصری آن حضرت متولد شد همان کنیزی که مقوقس (حاکم مصر) برای آن حضرت فرستاد، فرزندان دیگر آن بزرگوار همگی از بانوی بزرگوارش خدیجه - سلام الله علیها - بود که خدای تعالی به آن حضرت عنایت فرمود، که البته در عدد آنها و بلکه در نام آنها نیز اختلاف است، و مشهور آن است که آنها شش تن بودند، یعنی دو پسر و چهار دختر، و دانشمند فقید مرحوم دکتر آیتی در تاریخ پیامبر اسلام نام آنها و ترتیب ولادت و وفات آنها را بدین گونه ذکر کرده که ذیلا می خوانید:

1 - قاسم که نخستین فرزند رسول خدا است، و پیش از بعثت در مکه تولد یافت، و رسول خدا به نام وی «ابو القاسم» کنیه گرفت، و نیز نخستین فرزندی است که از رسول خدا در مکه وفات یافت و در آن موقع دو ساله بود.

2 - زینب دختر بزرگ رسول خدا که بعد

از قاسم در سی سالگی رسول خدا تولد یافت، و پیش از اسلام به ازدواج پسر خاله خود «ابو العاص بن ربیع» درآمد و پس از جنگ بدر به مدینه هجرت کرد و در سال هشتم هجرت در مدینه وفات یافت.

3 - رقیه که پیش از اسلام و بعد از زینب، در مکه تولد یافت و پیش از اسلام به عقد «عتبه بن ابی لهب» درآمد و پس از نزول سوره «تبت یدا ابی لهب» و پیش از عروسی به دستور ابولهب و همسرش «ام جمیل» از وی جدا گشت. و سپس به عقد «عثمان بن عفان» درآمد و در هجرت اول مسلمین به حبشه با وی هجرت کرد و آنگاه به مکه بازگشت و به مدینه هجرت کرد و در سال دوم هجرت سه روز بعد از بدر، همان روزی که مژده فتح بدر به مدینه رسید، وفات یافت.

4 - ام کلثوم که نیز در مکه تولد یافت و پیش از اسلام به عقد «عتیبه بن ابی لهب» درآمد و مانند خواهرش پیش از عروسی از «عتیبه» جدا شد، و در سال سوم هجرت به ازدواج «عثمان بن عفان» درآمد، و در سال نهم هجرت وفات کرد.

5 - فاطمه علیها السلام که ظاهرا در حدود پنج سال پیش از بعثت رسول خدا در مکه تولد یافت (1) و در مدینه به ازدواج «امیر المؤمنین» علی علیه السلام درآمد، و پس از وفات رسول خدا به فاصله ای در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات یافت و نسل رسول خدا تنها از وی باقی ماند و یازده امام معصوم از دامن مطهر وی پدید آمدند.

6

- عبدالله که پس از بعثت رسول خدا در مکه متولد شد و «طیب» و «طاهر» لقب یافت. و در همان مکه وفات کرد و پس از وفات او «عاص بن وائل سهمی» رسول خدا را «ابتر» خواند و سوره کوثر در پاسخ وی نازل گردید. (2) و البته همانگونه که گفته شد آنچه ایشان انتخاب کرده و نوشته اند بر طبق قول مشهور است، ولی اقوال دیگری هم در این باره هست که در سیره ابن هشام و کتاب المنتقی فی مولد المصطفی (3) و کتابهای دیگر نقل شده، که ما چون در نظر داریم ان شاء الله تعالی در جای دیگری در این باره به تفصیل بحث کنیم در اینجا به همین اندازه اکتفا کرده و می گذریم.

شمه ای از فضائل خدیجه

گرچه مرسوم است فضائل افراد را معمولا در فصل پس از حیات و زندگی آنها ذکر می کنند، ولی نگارنده را دریغ آمد که در اینجا بدون ذکری از فضائل این بانوی اسلام بگذریم و انشاء الله تعالی در جای دیگر نیز به مناسبت های گوناگونی که در پیش است فضائل دیگری را بیان خواهیم داشت. گرچه معلوم نیست اصل این رسم نیز رسم درستی باشد.

این حدیث در کتابهای حدیثی شیعه و اهل سنت آمده که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرموده:

«کمل من الرجال خلق کثیر و لم یکمل من النساء الا مریم، و آسیه امراه فرعون، و خدیجه بنت خویلد، و فاطمه بنت محمد» (4) یعنی از مردان گروه زیادی به کمال رسیدند ولی از میان زنان جز چهار زن کسی به مرحله کمال نرسید:

مریم، و آسیه همسر فرعون، و خدیجه دختر خویلد، و

فاطمه دختر محمد. و در حدیث دیگری که ابن حجر در کتاب الاصابه و دیگران از ابن عباس روایت کرده اند این گونه است که گوید:

رسول خدا صلی الله علیه و آله چهار خط روی زمین ترسیم کرده آنگاه فرمود:

«افضل نساء اهل الجنه خدیجه، و فاطمه و مریم و آسیه». (5) یعنی برترین زنان اهل بهشت:

خدیجه و فاطمه و مریم و آسیه هستند … و در روایت دیگری که او و ابن عبد البر و دیگران از رسول خدا صلی الله علیه و آله با مختصر اختلافی روایت کرده اند این گونه است که فرمود:

«خیر نساء العالمین اربع، مریم و آسیه و خدیجه و فاطمه» (6) یعنی بهترین زنان جهانیان چهار زن هستند:

مریم و آسیه و خدیجه و فاطمه. و از عایشه روایت کرده اند که گوید:

هیچگاه نمی شد که رسول خدا از خانه بیرون رود جز آنکه خدیجه را یاد می کرد و ستایش و مدح او را می نمود، تا اینکه روزی طبق همان شیوه ای که داشت نام خدیجه را برد و او را یاد کرد، در این وقت رشک و حسد مرا گرفت و گفتم:

«هل کانت الا عجوزا فقد ابدلک الله خیرا منها». (7) خدیجه جز پیرزنی بیش نبود در صورتی که خداوند بهتر از او بهره تو کرده.!

عایشه گوید:

در این وقت رسول خدا - که این سخن مرا شنید غضبناک شد به حدی که از شدت غضب موهای جلوی سر آن حضرت حرکت کرد آنگاه فرمود:

«و الله ما ابدلنی الله خیرا منها، آمنت اذ کفر الناس، و صدقتنی و کذبنی الناس، و و استنی فی مالها اذ حرمنی الناس و رزقنی الله منها اولادا اذ حرمنی اولاد

النساء».

به خدا سوگند خداوند بهتر از او زنی به من نداده، او بود که به من ایمان آورد هنگامی که مردم کفر ورزیدند، و او بود که مرا تصدیق کرد و مردم مرا تکذیب نموده (و دروغگویم خواندند) واو بود که در مال خود با من مواسات کرد (و مرا بر خود مقدم داشت) در وقتی که مردم محرومم کردند، و از او بود که خداوند فرزندانی روزی من کرد و از زنان دیگر نسبت به فرزند محرومم ساخت.

عایشه گوید:

با خود گفتم:

دیگر از این پس هرگز به بدی او را یاد نخواهم کرد (8). و در روایت اربلی در کشف الغمه این گونه است که علی علیه السلام فرمود:

روزی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نام خدیجه سلام الله علیها برده شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله گریست.

عایشه که چنان دید گفت:

«… ما یبکیک علی عجوز حمراء من بنی اسد؟ فقال صدقتنی اذ کذبتم و آمنت بی اذ کفرتم، و ولدت لی اذ عقمتم،

فقالت عایشه:

فما زلت اتقرب الی رسول الله - صلی الله علیه و آله - بذکرها» (9) یعنی چه گریه ای است که برای پیرزنی سرخ رو از بنی اسد می کنی؟

رسول خدا فرمود:

او مرا تصدیق کرد هنگامی که شما تکذیبم کردید. و به من ایمان آورد در وقتی که شما کافر شدید. و برای من فرزند آورد که شما نیاوردید!

عایشه گوید:

از آن پس پیوسته من با یاد خدیجه و با نام او به رسول خدا تقرب می جستم.

(و هرگاه می خواستم رسول خدا به من توجه کرده و به سخنم گوش دهد سخنم را با نام خدیجه شروع می کردم). و در

چند حدیث از طریق شیعه و اهل سنت آمده که رسول خدا خدیجه را به خانه ای در بهشت مژده داد که در آن دشواری و رنجی نخواهد بود (10) و سلام خدای تعالی را که به وسیله جبرئیل برای خدیجه آورده بود به وی ابلاغ (11) فرمود و خدیجه نیز در پاسخ عرض کرد:

«… الله السلام و منه السلام و علی جبرئیل السلام …» (12) و در حدیثی که عیاشی در تفسیر خود از ابی سعید خدری روایت کرده این گونه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود. در شب معراج هنگامی که بازگشتم به جبرئیل گفتم:

آیا حاجتی داری؟

گفت:

«حاجتی ان تقرا علی خدیجه من الله و منی السلام …».

حاجت من این است که خدیجه را از سوی خداوند و از سوی من سلام برسانی. و چون رسول خدا سلام خدا و جبرئیل را به خدیجه ابلاغ فرمود،

خدیجه در پاسخ گفت:

«ان الله هو السلام، و منه السلام، و الیه السلام» (13).

و بالاخره خدیجه سلام الله علیها همان بانوی بزرگوار است که به اجماع اهل تاریخ نخستین زن و یا نخستین انسانی است که به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد … و وسیله آرامشی برای آن حضرت در برابر طوفانهای حوادث سهمگین و اندوه های فراوان آغاز رسالت بود … و با ایثار مال فراوان خود برای پیشرفت اسلام در روزهائی که اسلام نیاز شدید به بودجه داشت بزرگترین حق را بر همه مسلمانان جهان تا روز قیامت دارد … و سخت ترین مشکلات را به خاطر حفظ ایمان به خدا و دفاع از اسلام و رهبر بزرگوار آن متحمل شد و

فضائل بسیار زیاد دیگری که در فصول آینده به مناسبت ها روی آنها بحث خواهیم کرد انشاء الله تعالی.

پی نوشتها

1 - البته نظر دانشمندان و محدثین شیعه عموما آنست که ولادت آن حضرت پنج سال بعد از بعثت بوده، و شاید به همین جهت نیز ایشان به عنوان ظاهر این قول را ذکر کرده اند.

2 - تاریخ پیامبر اسلام صفحه 69 - 71.

3 - سیره ابن هشام ج 1 ص 190 بحار الانوار ج 22 ص 166.

4 - مجمع البیان ج 5 ص 320 تفسیر کشاف ج 3 ص 250، تفسیر ابن جریر ج 3 ص 180.

5 - الاصابه ج 4 ص 366. اسد الغابه ج 5 ص 437. خصال صدوق ج 1 ص 96.

6 - الاصابه ج 4 ص 366، و استیعاب ج 2 ص 720 و 750 و تفسیر ابن جریرج 3 ص 180 و مجمع الزوائد هیثمی ج 9 ص 223. اسد الغابه ج 5 ص 437.

7 - لابد - طبق این روایت - منظورش از بهتر، خودش بوده که جوان و دختر بوده است!

8 - اسد الغابه ج 5 ص 438. الاصابه ج 4 ص 275.

9 - بحار الانوار ج 16 ص 8.

10 - بحار الانوار ج 16 ص 11. و الاصابه ج 4 ص 275. و اسد الغابه ج 5 ص 438.

11 - الاصابه ج 4 ص 274 و اسد الغابه ج 5 ص 438.

12 - بحار الانوار ج 16 ص 11.

13 - سفینه البحار ج 1 ص 379.

فصل چهارم

داستان ولادت حضرت علی علیه السلام

ازدواج حضرت محمد صلی الله علیه و آله با خدیجه، سبب شد تا آن بزرگوار با انتقال به خانه جدید و تشکیل خانواده، از استقلال بیشتری در زندگی خویش برخوردار گشته، و شالوده زندگی خود را بر آن اساس پی ریزی کند.

از این سال - که سال بیست و پنجم عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله بود - تا سال سی ام عمر آن حضرت، اتفاق مهمی که در تاریخ ضبط شده باشد در زندگانی آن بزرگوار ذکر نشده، و بنابر طبق روایات مشهور علمای شیعه و اهل سنت، در سال سی ام عمر آن حضرت بود که علی بن ابی طالب علیه السلام در خانه ابوطالب به دنیا آمد، و چون این حادثه تاریخی و بزرگ از جهات متعددی - حتی در اصل خلقت - مربوط به زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله

می شود، و پس از یکی دو سال نیز – به شرحی که بعدا خواهیم گفت - این مولود جدید به خانه محمد صلی الله علیه و آله منتقل گردید و به صورت فرزندی برای آن بزرگوار درآمد، لازم است مقداری درباره ولادت علی علیه السلام، در اینجا بحث شود.

پیوند علی علیه السلام با رسول خدا صلی الله علیه و آله در خلقت

در روایات زیادی که از طریق دانشمندان شیعه و اهل سنت ه به ما رسیده، از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود:

من و علی از یک نور آفریده شدیم … و در برخی از آنها آمده است که:

من و علی از یک درخت خلق شده ایم - که ما در تاریخ زندگانی علی علیه السلام، مقداری از آنها را نقل کرده ایم - و در اینجا نیز آن روایات را برای شما نقل می کنیم:

1- علامه شیخ سلیمان قندوزی در کتاب ینابیع الموده (1) به سند مرفوع از رسول خدا صلی الله علیه و آله - روایت کرده که فرمود:

من و علی از یک نور آفریده شدیم چهار هزار سال

پیش از آنکه خدا آدم را بیافریند و چون خدا آدم را آفرید این نور را در صلب آدم قرار داد، و همچنان یکی بودیم تا در صلب عبدالمطلب از یکدیگر جدا شدیم و در من نبوت جایگیر شد و در علی وصایت.

2 - علامه شیخ عبدالله حنفی مشهور به اخوانیات از ابی هریره روایت کرده که گوید. نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم که علی علیه السلام وارد شد،

رسول خدا فرمود:

برادر و عمو زاده ام هزار سال پیش از آنکه دنیا را بیافریند، عمودی از نور آفرید و او را در برابر عرش خود قرار داد تا چون آغاز بعثت من شد آن را دونیم کرد از نصف آن پیغمبر شما را آفرید، و نیم دیگر علی بن ابیطالب است.

4 - علامه اخطب خوارزم در کتاب مناقب (2) به سند خود از جابر روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

من و علی از یک درخت آفریده شدیم و مردم از درختهای گوناگون.

5- علامه ابن حسنویه در کتاب «بحر المناقب» از ثمامه باهلی روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

خداوند من و علی را از یک درخت آفرید که من ریشه و اصل آن، و علی تنه و فرع آن، و حسن و حسین میوه آن، و شیعیان ما برگ آن درخت هستند. و هر کس به این درخت چنگ زند داخل بهشت شده و از آتش دوزخ امان یافته است. (3) از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده که (4) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

شجره من هستم و فاطمه تنه آن

و علی پیوند آن، و حسن و حسین میوه آن و شیعیان ما برگ آن هستند، و اصل آن درخت در بهشت عدن و ریشه و تنه و پیوند و میوه و برگ آن در بهشت است. و به دنبال آن اشعار زیر را از حلبی واعظ نقل کرده که گوید:

یا حبذا دوحه فی الخلد نابته

ما مثلها نبتت فی الخلد من شجر

المصطفی اصلها و الفرع فاطمه

ثم اللقاح علی سید البشر

و الهاشمیان سبطاها لها ثمر

و الشیعه الورق الملتف بالثمر

انی بحبهم ارجو النجاه غدا

و الفوز مع زمره من احسن الزمر

و نظیر احادیث فوق را در احقاق الحق (ج 5 ص 242 تا 266) در بیش از هفتاد حدیث دیگر از کتابهای اهل سنت روایت کرده که ما به خاطر رعایت اختصار همین شش حدیث را آوردیم. چنانچه مشابه این روایات در کتابهای علماء بزرگوار شیعه نیز آمده که ما برای تیمن و تبرک یکی از آنها را نقل می کنیم و تتبع بیشتر را به عهده خواننده محترم می گذاریم:

شیخ صدوق رضوان الله علیه در کتاب خصال، و مرحوم اربلی در کتاب کشف الغمه از محمد بن عبدالله از پدرش از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود: من و علی نوری بودیم درپیشگاه خدای تعالی چهار هزار سال پیش از آنکه آدم را بیافریند، و چون آدم را آفرید این نور را در صلب او قرار داد، و همچنان از صلبی به صلب دیگر او را انتقال داد تا در صلب عبدالمطلب قرارش داد، و چون از صلب عبدالمطلب بیرون آورد آن را به دو قسمت تقسیم کرد، قسمت مرا در صلب عبدالله قرارداد

و قسمت علی را در صلب ابی طالب، پس علی از من و من از علی هستم. - گوشتش از گوشت من و خون او از خون من است، وهر کس علی را دوست دارد، به خاطر دوستی من است که او را دوست داشته، و هر کس او را مبغوض دارد به خاطر دشمنی با من است که او را مبغوض داشته است. (5) و البته این احادیث از دو نظر دیگر نیز قابل بحث است:

یکی از نظر اینکه آیا منظور از خلقت آنان قبل از آدم علیه السلام به چهار هزار سال یا کمتر و بیشتر چیست؟ و آیا این روایات نظیر همان روایات دیگری است که به طور عموم از معصومین علیهم السلام روایت شده که خداوند ارواح را هزاران سال قبل از اجساد آفرید، و دانشمندان اسلامی برای آنها معناهای مختلفی ذکر کرده و هر کدام بر طبق نظریه و مدعای خود، آنها را به گونه ای تفسیر کرده اند، آنها که قائل به حدوث نفس بوده آن را دلیلی بر مدعای خود دانسته، و آنها که معتقد به قدم نفس هستند بنوعی دیگر این روایات را تفسیر و معنی کرده و دلیلی بر مدعای خود دانسته اند، و برخی از علمای اسلام نیز حد وسط را گرفته و به گونه دیگری معنا کرده اند و از شیخ مفید «ره» نقل شده که لفظ «خلق» را در این روایات حمل بر «تقدیر» فرموده، و از برخی دیگر نیز حکایت شده که حمل بر نوعی از استعاره و تمثیل کرده اند، و بهر صورت این گونه روایات از جمله روایات مشکله ای است که هم در سند آنها

و هم در مفهوم و معنای آنها بحث زیادی شده و اساتید فن هر کدام بنحوی درباره آنها قلم فرسائی کرده اند.

و دیگر آنکه آیا منظور از نوری که خدای تعالی ارواح رسول خدا و امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام از آن آفریده و بنا بر اختلاف روایات - هزاران سال قبل از خلقت آدم آن را به صورت عمودی یا درختی خلق فرمود - چیست؟ و آیا ماورای این خلقت و این عالم، عوالم دیگری وجود دارد که وجود ممکنات این عالم - که یکی از آنها نیز انسان است - پیش از آنکه در این عالم تجسم یابد به صورت و یا صورتهای دیگری در آن عالم یا عوالم دیگر آفریده شده، و حالات و اطواری در آنجا داشته تا هنگامی که به این صورت و در این عالم آمده؟ و یا به گونه ای دیگر بوده؟ پس از اثبات چنین مطلبی آیا علت نزول این ارواح مجرده و ملکوتی از آن عالم نامحدود به این عالم ناسوت و دنیای محدود، و به تعبیر شیخ الرئیس از آن «مکان شامخ و عالی» به این «قعر حضیض» چه بوده است؟ که ما در یکی از تالیفات و نوشته های دیگر خود که در مورد هدف خلقت بحث کرده ایم قسمتی از سخنانی را که در این باره گفته اند نقل کرده ایم (6) و دراینجا - که بحث تاریخی است - مجالی برای تحقیق و بحث در این باره نیست ولی یک مطلب را - که به خصوص به این احادیث مربوط می شود - باید به طور اجمال ذکر کنیم، شاید بدین وسیله مقداری از ابهام این مسئله برطرف

گردد. و آن اینکه مجموع روایاتی که در این باره رسیده است، بیش از صد روایت است که در باب های پراکنده نقل شده و از نظر مضمون بیش از حد تواتر است که قابل رد و انکار نمی باشد. و چنانچه ما نتوانیم برای آنها معنائی که قابل فهم و در کمان باشد پیدا کنیم، باید همانگونه که خود ائمه معصومین فرموده اند، علم آن را به خودشان واگذار نموده، و به خاطر آنکه معنای قابل فهمی برای آن پیدا نکردیم، نمی توانیم نسبت جعل و دروغ به آنها داده و در صدد انکار و رد آنها برآئیم. گذشته از اینکه - همانگونه که اشاره شد - فکر و درک ماهر چه هم که زیاد باشد همانند خود ما محدود و قاصر است، و چنانچه برخی گفته اند، محتمل است این روایات، اشاره به همان مراتب وجودی باشد که اصحاب حکمت متعالیه گفته اند که در باطن این عالم، عالمی است اشرف و اکمل، که در باطن آن عالم نیز عالم اشرف و اکمل دیگری است، و همچنین تا برسد به حق اول و واجب الوجود، که از این عوالم در روایات، به عالم غیب و نور و روح و عالم ذر و امثال آن تعبیر شده، و از این رو می توان گفت که آنچه در طلیعه ممکنات از ناحیه ذات حق، شرف صدور یافته، موجودی واحد و بسیط بوده که در نهایت نورانیت و لطافت بوده و تدریجا به عوالم دیگری قدم نهاده که به همان نسبت تدریجا از نورانیت و بساطت او کاسته شده تا در این عالم ناسوت که رسیده، به این صورتی که اکنون مشاهده می شود

درآمده، و از آنجا که مظهر اعلای این ظهور در عالم طبیعت و ناسوت، جسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و پس از وی، ولی کامل و فرزندان آن بزرگوار هستند که نفوس آنها نیز پرتوی (و بضعه ای) از وجود آن حضرت است، بلکه همگی نور واحدی هستند، ائمه بزرگوار ما این حقیقت را با تعبیرهای گوناگونی که در این روایات هست برای ما بیان کرده اند و الله العالم. و بهر صورت روایات درباره اتحاد نور محمد و علی علیهما السلام در خلقت زیاد است، که به همین مقدار اکتفا می شود، و اما بحثهای دیگر مربوط به ولادت علی علیه السلام، یکی بحث درباره تاریخ ولادت آن بزرگوار است:

تاریخ ولادت آن حضرت

در مورد تاریخ ولادت علی علیه السلام نیز - همانند ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله - اختلاف زیاد است، که به گفته برخی مجموع آنها به دوازده قول بالغ میشود و از آن جمله است:

1 - سیزدهم رجب سی سال پس از عام الفیل - ده سال قبل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله - که این قول را شیخ «ره» در تهذیب، و کلینی «ره» در کافی، و شهید «ره» در کتاب دروس، و مفید در ارشاد، و طبرسی در اعلام الوری، و ابن شهر آشوب در کتاب مناقب اختیار کرده اند (7) و از علماء اهل سنت نیز از فصول المهمه ابن صباغ و استیعاب و طبقات ابن سعد و سیره ابن هشام و مستدرک حاکم و تاریخ الخلفاء و البدایه و النهایه و دیگران نقل شده. (8) و مشهور میان محدثین و علماء شیعه نیز همین قول

است.

2 - سیزدهم رجب دوازده سال قبل از بعثت، که این قول نیز در مصباح الشریعه از عتاب بن اسید نیز از کتاب اقبال الاعمال روایت شده (9)، و از علماء اهل سنت نیز از کتاب استیعاب ابن عبد البر و نهایه الادب شیخ شهاب الدین نقل شده است. (10) و اقوال دیگری نیز نقل شده مانند اینکه ولادت آن حضرت هفت سال، یا هشت سال و یا نه سال قبل از بعثت (11) و در هفتم شعبان و یا هفدهم و بیست و سوم شعبان بوده (12) که اینها اقوال نادری است و چندان اعتباری ندارد.

ولادت آن حضرت در خانه کعبه بود

در این باره نیز روایات بسیاری از طریق شیعه و اهل سنت رسیده که ما ذیلا برخی از آن روایات را از کتابهای اهل سنت برای شما نقل می کنیم:

حاکم نیشابوری در کتاب مستدرک (ج 3 ص 483) حدیث ولادت علی علیه السلام را در خانه کعبه نقل کرده و گوید:

«و قد تواترت الاخبار ان فاطمه بنت اسد ولدت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب کرم الله وجهه فی جوف الکعبه.»

یعنی - اخبار متواتر است که فاطمه بنت اسد امیر المؤمنین علی بن ابیطالب کرم الله وجهه را در خانه کعبه به دنیا آورد. و حافظ گنجی شافعی در کتاب کفایه الطالب (ص 260) از حاکم روایت کرده که میگوید:

امیر المؤمنین علی بن ابیطالب در مکه و در بیت الله الحرام در شب جمعه سیزدهم رجب سال سی ام از عام الفیل به دنیا آمد، و جز او مولودی در بیت الله الحرام به دنیا نیامد، نه قبل از او و نه بعد از او، و این به خاطر بزرگداشت مقام

و محل او بود که بدین افتخار نائل گردید. و علامه امینی رحمه الله در جلد ششم الغدیر صفحه 21 به بعد داستان ولادت آن حضرت را در خانه کعبه از زیاده از بیست کتاب از کتابهای اهل سنت و بیش از پنجاه کتاب از کتابهای علماء شیعه نقل کرده و اشعار زیادی نیز به زبان عربی در این باره ذکر می کند که از آن جمله است اشعار سید حمیری که دو بیت آن این گونه است:

ولدته فی حرم الاله و امنه و البیت حیث فناؤه و المسجد بیضاء طاهره الثیاب کریمه طابت و طاب ولیدها و المولد

و از آن جمله است اشعار شیخ حسین نجفی که می گوید:

جعل الله بیته لعلی مولدا یا له علا لا یضاهی لم یشارکه فی الولاده فیه سید الرسل لا و لا انبیاها و از آن جمله است قصیده سید علی نقی لکهنوی هندی که قافیه اش «لست ادری» است و در آن قصیده که در مدح علی علیه السلام است درباره ولادت آن حضرت می گوید:

لم یکن فی کعبه الرحمن مولود سواه

اذ تعالی فی البرایا عن مثال فی علاه

و تولی ذکره فی محکم الذکر الاله

ایقول الغر فیه بعد هذا: لست ادری

اقبلت فاطمه حامله خیر جنین

جاء مخلوقا بنور القدس لا الماء المهین

و تردی منظر اللاهوت بین العالمین

کیف قد اودع فی جنب و صدر؟ لست ادری

و بالجمله اصل داستان متواتر است ولی در کیفیت آن اختلافی در روایات به چشم می خورد که در روایات اهل سنت تا جائی که نگارنده دیده ام این گونه است که چون درد زائیدن فاطمه بنت اسد را گرفت و شکایت حال خود را به ابوطالب کرد، ابوطالب دست

او را گرفته و به مسجد الحرام آورد و به درون خانه کعبه برد و بدو گفت:

«اجلسی علی اسم الله» - به نام خدا در اینجا بنشین

و سپس فاطمه بنت اسد پسر زیبائی زائید و ابوطالب او را «علی» نامید، و این حدیث را ابن مغازلی در مناقب و ابن صباغ در فصول المهمه و دیگران نقل کرده اند که هر که تفصیل بیشتری را در این باره خواهد، می تواند به کتاب احقاق الحق (ج 7 - ص 486 به بعد) مراجعه و مطالعه نماید. و نظیر این ماجرا در برخی از روایات علماء شیعه نیز ذکر شده ولی عموما در روایات علماء شیعه رضوان الله علیهم این گونه است که خود فاطمه بنت اسد هنگامی که دچار درد زائیدن شد به کنار خانه آمد و از خدا خواست تا امر ولادت مولودش را بر او آسان گرداند، و به دنبال این دعا بود که دیوار خانه کعبه شکافته شد و فاطمه به درون آن رفت و علی علیه السلام به دنیا آمد. و اصل حدیث مطابق آنچه شیخ صدوق (ره) در کتابهای امالی و علل الشرایع و معانی الاخبار و محدثین دیگر شیعه رضوان الله علیهم نقل کرده اند این گونه است که از یزید بن عنب روایت شده که گوید:

من و عباس بن عبدالمطلب و جمعی از قبیله «بنی عبد العزی» روبروی خانه کعبه در مسجد الحرام نشسته بودیم که ناگهان فاطمه بنت اسد که درد زائیدن فرزند نه ماهه اش که در شکم داشت او را ناراحت کرده بود پدیدار گشته و نزد خانه آمد و گفت:

«رب انی مؤمنه بک و بما جاء من عندک

من رسل و کتب، و انی مصدقه بکلام جدی ابراهیم الخلیل، و انه بنی البیت العتیق، فبحق الذی بنی هذا البیت، و بحق المولود الذی فی بطنی لما یسرت علی ولادتی»

پروردگارا، من ایمان دارم به تو و به همه پیمبران و کتابهائی که از سوی تو آمده، و گفتار جدم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به او که این خانه کعبه را بنا کرد، پروردگارا بحق همان کسی که این خانه را بنا کرد، و بحق این نوزادی که در شکم من است که ولادت او را بر من آسان گردان. یزید بن قعنب گوید:

ناگهان دیدم قسمت پشت خانه کعبه شکافته شد و فاطمه به داخل خانه رفت و از دیدگاه ما پنهان گردید و دیوار خانه نیز (مانند نخست) به هم پیوست، ما که چنان دیدیم، خواستیم قفل در را باز کنیم ولی در باز نشد، و دانستیم که (سری در این کار هست و این ماجرا) از جانب خدای تعالی است.

این مطلب به سرعت در شهر پیچید و مردم در سر هر کوی و برزن از آن بحث و گفتگو می کردند، و زنان پرده نشین نیز از این ماجرای شگفت انگیز باخبر شده و از آن سخن می گفتند. سه روز از این ماجرا گذشت و چون روز چهارم شد فاطمه از همان مکان بیرون آمد و علی علیه السلام را در دست داشت و به مردم می گفت:

خدای تعالی مرا بر زنان پیش از خود برتری بخشید، زیرا آسیه دختر مزاحم خدای عز و جل را در مکانی پرستش کرد که جزبه صورت اضطرار و ناچاری نمی بایستی پرستش او را نمود، و مریم دختر عمران

نخله خشک را حرکت داد تا از آن رطب تازه خورد، و من در خانه خدا رفتم و از روزی و میوه بهشتی خوردم و چون خواستم از خانه بیرون آیم هاتفی ندا کرد ای فاطمه نام این مولود را «علی» بگذار که خدای علی اعلی فرماید:

من نام او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم، و من بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم و او است کسی که بتها را در خانه من میشکند، و او است کسی که بر پشت بام خانه ام اذان گوید و مرا تقدیس کند و وای به حال کسی که او را دشمن داشته و نافرمانیش کند.

نگارنده گوید:

با توجه به حدیث فوق، سخن یکی از نویسندگان و مفسران اهل سنت یعنی «آلوسی» جالب است که پس از ذکر داستان ولادت علی علیه السلام در خانه کعبه گوید:

… و این ماجرا چه به جا و شایسته بود که خدای تعالی پیشوای امامان را در جائی بنهد که قبله مؤمنان است، و منزه است آن پروردگاری که هر چه را در جای خود نهد و او است حاکم ترین داوران … و چنانچه برخی گفته اند:

گویا علی علیه السلام نیز خواست تا در مورد خانه کعبه که موجب این افتخار برای او شده بود و در دل او متولد گشته بود جبران و تلافی کند و به همین جهت بتها را از روی خانه بزیر افکند، زیرا در پاره ای از اخبار آمده که خانه خدا به درگاه حق تعالی شکایت کرده گفت:

پروردگارا تا چه وقت در اطراف من این بتها را پرستش کنند؟ و خدای

تعالی بدو وعده داد که آن مکان مقدس را از آن بتها تطهیر کند …

سپس گوید:

و به همین معنی اشاره کرده است علامه سید رضا هندی در اشعار خود که در مدح امیر المؤمنین علیه السلام گوید:

لما دعاک الله قدما لان تولد فی البیت فلبیته شکرته بین قریش به ان طهرت من اصنامهم بیته (13) و اینک چند بیت از شعرای پارسی زبان را نیز که در این باره سروده اند برای شما میآوریم،

از آن جمله است رباعی زیر از حاج سید اسماعیل شیرازی:

در مرحله علی نه چون است و نه چند

در خانه حق زاده به جانش سوگند

بی فرزندی که خانه زادی دارد

شک نیست که باشدش به جای فرزند

و از آن جمله است رباعی زیر:

رومی نشد از سر علی کس آگاه

آری نشد آگه کسی از سر اله

یک ممکن و این همه صفات واجب

لا حول و لا قوه الا بالله

روزی که علی به کعبه آمد به وجود

از بهر علی خدا در از کعبه گشود

در بسته بداد خانه خود به علی

حقا که علی است خانه زاد معبود

و این هم اشعاری است از عماد تهرانی:

رنج نابرده به کنج دل ویرانه ما

گنج از مهر تو دارد دل ویرانه ما

گل ما را ید قدرت به ولای تو سرشت

نقش روی تو بود در دل دیوانه ما

مستی از می کند آن بیخبر از مستی عشق

کی خبر دارد از این ناله مستانه ما

آنکه مست از می ناب است کجا می داند

یار ما کیست؟ که بد ساقی میخانه ما

حرم کعبه ترا مولد از آن شد یعنی

ای مهین بنده توئی صاحب این خانه ما

و البته باید دانست که در داستان ولادت امیر المؤمنین مباحث دیگری نیز هست که انشاء الله

باید در جای خود از آنها بحث شود، و در اینجا به همین مقدار اکتفا میشود.

پی نوشتها

1 - ینابیع الموده - صفحه 256 ط - اسلامبول

2 - مناقب خوارزمی - ص، 86 - چ تبریز

3 - احقاق الحق - ج 5 - ص 262

4 - کفایه الطالب - ص 278 - چ، نجف اشرف

5 - خصال - ج 2 - ص 172 - و کشف الغمه ص 86 و 87

6 - کتاب مبارزه با گناه - بخش چهارم

7 - بحار - ج 35 - ص 3 - 40

8 - الصحیح من السیره - ج 1 - ص 128 - و احقاق الحق ج 7

9 - بحار - ج 35 - ص 7

10 - احقاق الحق - ج 7 - ص 549

11 - احقاق الحق - ج 7 - ص 538 - 540 - 542

12 - بحار - ج 35 - ص 7

13 - الغدیر - ج 6 - ص 22

فصل پنجم

داستان تجدید بنای کعبه

بنابر نقل مشهور سی و پنج سال از عمر شریف رسول خدا گذشته بود که در اثر سیل و یا آتش سوزی که موجب ویرانی خانه کعبه شد داستان تجدید بنای کعبه در مکه معظمه پیش آمد، و رسول خدا نیز در آن شرکت جسته و در هنگامی که می رفت تا میان طوائف مختلف قریش در مورد نصب حجر الاسود آتش اختلاف شعله ور شده و دست به کشتار یکدیگر بزنند خدای تعالی به وسیله آن بزرگوار جلوی این اختلاف و خونریزی را گرفت، به شرحی که ذیلا خواهید خواند. و البته در مقابل این قول مشهور در پاره ای از روایات عمر آن حضرت را در آن موقع بیست و چهار سال و قبل از ازدواج با خدیجه (1) و در برخی کمتر

از آن ذکر کرده، و به این تعبیر ذکر کرده اند «… لما بلغ رسول الله صلی الله علیه و آله الحلم …» (2) که از این تعبیر استفاده می شود که داستان مربوط به پانزده سالگی عمر رسول خدا بوده است. طبق روایات مشهور و بلکه به گفته مرحوم علامه طباطبائی روایات متواتر و مقطوع:

نخستین کسی که بنای کعبه به دست او انجام شد ابراهیم خلیل علیه السلام بود (3)، اگر چه در برخی از روایات، بنای اولیه آن را به آدم ابو البشر علیه السلام نسبت داده اند و در برخی نیز آن را به شیث نسبت داده اند ولی خلاف مشهور است پس از آن همچنان بر پا بود تا اینکه قومی از قبیله جرهم آن را تجدید بنا کردند و چون دوباره رو به ویرانی نهاد عمالقه آن را تجدید بنا کرده و بالاخره قصی بن کلاب جد اعلای رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را خراب کرده و به صورت اساسی و محکم آن را تجدید بنا کرد، و چنانچه برخی نوشته اند سقف آن را نیز با چوبهائی از تنه درخت خرما و الوارهای محکم دیگر پوشاند.

جانب دیگری از ناحیه کعبه نیز خانه ای برای کارهای خود و مرکزی برای مشورت و تصمیم گیری در کارهای مهم بنا کرد که به «دار الندوه» - خانه شوری - معروف شد. ولی بر طبق نقل ابن هشام در سیره و روایت ابن اسحاق تا زمانی که قریش در زمان رسول خدا به فکر تجدید بنای آن افتادند خانه کعبه سقف نداشت، و ارتفاع آن نیز چیزی بیش از قامت یک انسان بود، و عبارت سیره این

گونه است:

«فلما بلغ رسول الله صلی الله علیه و آله خمسا و ثلاثین سنه اجتمعت قریش لبنیان الکعبه، و کانوا یهمون بذلک لیسقفوها و یهابون هدمها، وانما کانت رضما فوق القامه فارادوا رفعها و تسقیفها …» (4) بنای مزبور هم چنان تا زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله بر پا بود، و چنانچه گفته شد در سال سی و پنجم عمر آن بزرگوار بود که داستان تجدید بنای کعبه پیش آمد.

و علت این کار را نیز مختلف نقل کرده اند و مشهور آن است که به دنبال بارانی سیل آسا و حرکت سیلی بنیان کن از کوههای مکه و ویرانی قسمتی از خانه های مکه سیل مزبور به درون خانه کعبه نفوذ کرد و موجب ویرانی قسمت هائی از آن گردید، و پس از فروکش کردن سیل قریش به فکر تجدید بنای آن افتاده و اقدام به این کار کردند. و در پاره ای از تواریخ آمده که سبب این کار آن شد که زنی در کنار خانه کعبه به منظور بخور دادن آن، آتشی روشن کرد که جرقه ای از آن آتش به جامه کعبه افتاد و آتش گرفت و در نتیجه مقداری از دیوار آن نیز سوخت و قریش در صدد تجدید آن برآمد … (5) و برخی از تحلیل گران احتمال داده اند که این روایت ساخته بنی امیه است و انگیزه جعل نیز، موجه جلوه دادن و کاستن عظمت آن جنایت هولناکی است که به دستور یزید بن معاویه در منجنیق بستن خانه کعبه و سوزاندن آن در جنگ با عبدالله بن زبیر اتفاق افتاد، و به دنبال آن یزید از این جهان رخت

بربست و مدتها آثار این ویرانی و سوختگی در خانه کعبه بود، و عبدالله بن زبیر برای تحریک مردم علیه بنی امیه آن را به همان حال گذارده بود، تا وقتی که در صدد تجدید بنای آن برآمد و آن را خراب کرده و از نو ساخت، و تصرفاتی نیز در آن کرد به شرحی که در ذیل خواهد آمد. و بهر صورت اصل داستان به گونه ای که ما در شرح زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشته ایم این گونه بود:

از اتفاقاتی که در این دوره از زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی پس از ازدواج با خدیجه تا بعثت پیش آمد داستان تجدید بنای کعبه و حکمیت رسول خدا صلی الله علیه و آله است که مورخین با اختلاف اندکی آن را نقل کرده اند، و اجمال داستان این بود که پس از آنکه سی و پنج سال از عمر شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشته بود - یعنی ده سال پس از ازدواج با خدیجه - سیلی بنیان کن از کوههای مکه سرازیر شد و وارد مسجد گردید و قسمتی از دیوار کعبه را شکافت و ویران کرد، و - چنانچه ابن اسحاق گفته است - کعبه تا آن روز سقف نداشت و دیوارهای اطراف آن نیز کوتاه بود و ارتفاع آن کمی بیشتر از قامت یک انسان بود و همین موضوع سبب شد تا در آن روزگار سرقتی در خانه کعبه واقع شود، و اموال و جواهرات کعبه را که در چاهی درون کعبه بود بدزدند، و با اینکه پس از چندی سارق را پیدا

کردند واموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدی بریدند، اما همین سرقت، قریش را به فکر انداخت تا سقفی برای خانه کعبه بزنند، ولی این تصمیم به بعد موکول شد. ویرانی قسمتی از خانه کعبه سبب شد تا قریش به مرمت آن اقدام کنند و ضمنا به فکر قبلی خود نیز جامه عمل بپوشانند و برای انجام این منظور ناچار بودند دیوارهای اطراف را خراب کنند و از نو تجدید بنا کنند. مشکلی که سر راهشان بود یکی نبودن چوب و تخته ای که بتوانند با آن سقفی بر روی خانه کعبه بزنند، ودیگر وحشت از اینکه اگر بخواهند دیوارها را خراب کنند مورد غضب خدای تعالی قرار گیرند و اتفاقی بیفتد که نتوانند این کار را به پایان برسانند.

مشکل اول با یک اتفاق غیر منتظره که پیش بینی نکرده بودند حل شد و چوب و تخته آن تهیه گردید، و آن اتفاق این بود که یکی از کشتیهای تجار رومی که از مصر می آمد در نزدیکی جده بواسطه طوفان دریا - و یا در اثر تصادف با یکی از سنگهای کف دریا - شکست و صاحب کشتی - که به گفته برخی نامش «یا قوم» بود - از مرمت و اصلاح کشتی مایوس شد و از بردن آن صرفنظر کرد، قریش نیز که از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته های آن را برای سقف کعبه خریداری کردند و به شهر مکه آوردند. در شهر مکه نیز نجاری قبطی بود که او نیز مقداری از مصالح کار را آماده کرد و بدین ترتیب مشکل کار از این جهت برطرف گردید.

و

مشکل دوم وحشتی بود که آنها از اقدام به خرابی و ویرانی، و زدن کلنگ به دیوار خانه و تجدید بنای آن داشتند، و می ترسیدند مورد خشم خدای کعبه قرار گیرند و به بلائی آسمانی یا زمینی دچار شوند و به همین جهت مقدمات کار که فراهم شد و چهار سمت خانه را برای خرابی و تجدید بنا میان خود قسمت کردند، جرئت اقدام به خرابی نداشتند تا اینکه ولید بن مغیره به خود جرئت داد و کلنگ را دست گرفته و پیش رفت و گفت:

خدایا تو میدانی که ما از دین تو خارج نشده و منظوری جز انجام کار خیر نداریم، این سخن را گفت و کلنگ خود را فرود آورد و قسمتی از دیوار را خراب کرد. مردم دیگر که تماشا میکردند و جرات جلو رفتن نداشتند با هم گفتند:

ما امشب را هم صبر می کنیم اگر بلائی برای ولید نازل نشد، معلوم میشود که خداوند به کار ما راضی است و اگر دیدیم ولید به بلائی گرفتار شد دست به خانه نخواهیم زد و آن قسمتی را هم که ولید خراب کرده تعمیر می کنیم.

فردا که دیدند ولید صحیح و سالم از خانه بیرون آمد و دنباله کار گذشته خود را گرفت دیگران نیز پیش رفته روی تقسیم بندی که کرده بودند (6) اقدام به خرابی دیوارهای کعبه نمودند. قریش دیوارهای اطراف کعبه را تا اساس خانه که به دست حضرت ابراهیم علیه السلام پایه گذاری شده بود کندند، در آنجا به سنگ سبز رنگی برخوردند که همچون استخوانهای مهره کمر درهم فرو رفته و محکم شده بود و چون خواستند آنجا را بکنند لرزه ای

شهر مکه را گرفت که ناچار شدند از کندن آن قسمت صرفنظر کنند و همان سنگ را پایه قرار داده و شروع به تجدید بنا کردند.

و در پاره ای از تواریخ است که رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در این عملیات بدانها کمک میکرد تا وقتی که دیوارهای اطراف کعبه به وسیله سنگهای کبودی که از کوههای مجاور میآوردند به مقدار قامت یک انسان رسید و خواستند حجر الاسود را به جای اولیه خود نصب کنند دراینجا بود که میان سران قبائل اختلاف پدید آمد و هر قبیله ای میخواستند افتخار نصب آن سنگ مقدس نصیب آنان گردد. دسته بندی قبائل شروع شد و هر تیره از تیره های قریش جداگانه مسلح شده و مهیای جنگ گردید..، فرزندان عبد الدار طشتی را از خون پر کرده و دستهای خودرا در آن فرو بردند و با یکدیگر هم پیمان شده گفتند:

تا جان در بدن داریم نخواهیم گذارد غیر از ما، کس دیگری این سنگ را به جای خود نصب کند، بنی عدی هم با ایشان هم پیمان شدند، و همین اختلاف سبب شد که کار ساختن خانه تعطیل شود. سه چهار روز به همین منوال گذشت و بزرگان و سالخوردگان قریش در صدد چاره جوئی برآمده دنبال راه حلی می گشتند تا موضوع را خردمندانه حل کنند که کار به جنگ و زد و خورد منجر نشود. روز چهارم یا پنجم بود که پس از شور و گفتگو همگی پذیرفتند که هر چه ابو امیه بن مغیره که سالمندترین افراد قریش بود رای دهد بدان عمل کنند و او نیز رای داد:

نخستین کسی که از در مسجد - که

بطرف صفا باز میشد - (و برخی هم گفته اند مقصود باب بنی شیبه بوده) وارد شد در این کار حکمیت کند و هر چه او گفت همگی بپذیرند. قریش این رای را پذیرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد. ناگاه محمد صلی الله علیه و آله را دیدند که از در مسجد وارد شد، همگی فریاد زدند:

این امین است که میآید، این محمد است! و ما همگی بحکم او راضی هستیم، و چون حضرت نزدیک آمد و جریان را به او گفتند فرمود:

پارچه ای بیاورید، پارچه را آوردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن پارچه را پهن کرد و حجر الاسود را میان پارچه گذارد آنگاه فرمود:

هر یک از شما گوشه آن را بگیرید و بلند کنید، رؤسای قبائل پیش آمدند و هر کدام گوشه پارچه را گرفتند - و بدین ترتیب همگی در بلند کردن آن سنگ شرکت جستند - و چون سنگ را محاذی جایگاه اصلی آن آوردند خود آن حضرت پیش رفته و حجرالاسود را از میان پارچه برداشت و در جایگاه آن گذارد، سپس دیوار کعبه را تا هیجده ذراع بالا بردند. و بدین ترتیب کار ساختمان کعبه به پایان رسید و نزاعی که ممکن بود به زد و خورد و کشت و کشتار و عداوت های عمیق قبیله ای منجر شود با تدبیر آن حضرت مرتفع گردید.

و در اینجا تذکر چند مطلب نیز لازم است:

افسانه برهنه شدن رسول خدا صلی الله علیه و آله

1 - همانگونه که در متن داستان ذکر شد بر طبق پاره ای از روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در کار تجدید بنای کعبه و آوردن مصالح و سنگ و گچ

با قریش همکاری می کرد و کمک می نمود، اما در این رابطه روایاتی در صحیح بخاری و مسلم و مسند احمد بن حنبل و برخی کتاب های دیگر آمده که پذیرفتن آنها مشکل و بلکه غیر قابل قبول است، و اینک روایت بخاری و مسلم که به سندشان از عمرو بن دینار از جابر روایت کرده اند:

«… ان رسول الله صلی الله علیه و آله کان ینقل معهم الحجاره للکعبه و علیه ازاره،

فقال له العباس عمه:

یابن اخی لو حللت ازارک فجعلت علی منکبیک دون الحجاره؟ قال فحله فجعله علی منکبیه، فسقط مغشیا علیه، فما رؤی بعد ذلک عریانا …» (7)

یعنی … رسول خدا صلی الله علیه و آله با قریش برای ساختمان کعبه سنگ می برد و ازارش را بر کمر بسته بود (8) عباس عموی آن حضرت بدو گفت:

ای برادرزاده خوب است ازارت را باز کنی و روی شانه ات بگذاری تا مانع آزار سنگ (بر شانه ات) بشود.

راوی گوید:

آن حضرت ازارش را باز کرد و روی شانه اش گذارد ولی ناگهان دچار غشوه شد و به زمین افتاد، و از آن پس دیگر کسی آن حضرت را برهنه ندید …

نگارنده گوید:

از دنباله این حدیث معلوم می شود که قبل ازاین جریان - یعنی قبل از سی و پنج سالگی عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله - این ماجرا - یعنی برهنگی رسول خدا صلی الله علیه و آله مشاهده شده بود، وآن حضرت را برهنه دیده بودند …!! و شاید این قسمت اشاره باشد به روایات دیگری که هم اینان نقل کرده اند که چند بار قبل از آن نیز این ماجرا از آن حضرت دیده شده بود، که یکی از

آنها هنگامی بود که عمویش ابوطالب چاه زمزم را اصلاح می کرد … (9) و دیگری در کودکی بود هنگامی که با بچه های مکه بازی می کرد، که روایت آن را نیز در سیره ابن هشام و سیره ابن کثیر و سیره حلبیه و جاهای دیگر این گونه نقل کرده اند:

و کان رسول الله صلی الله علیه و سلم، فیما ذکر لی، یحدث عماکان الله یحفظه به فی صغره و امر جاهلیته انه قال:

«لقد رایتنی فی غلمان من قریش ننقل الحجاره لبعض ما یلعب الغلمان، کلنا قد تعری و اخذ ازاره و جعله علی رقبته یحمل علیه الحجاره، فانی لاقبل معهم کذلک و ادبر اذ لکمنی لاکم ما اراه لکمه وجیعه،

ثم قال:

شد علیک ازارک. قال فاخذته فشددته علی، ثم جعلت احمل الحجاره علی رقبتی و ازاری علی من بین اصحابی» … (10)

یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله - چنانچه نقل شده - از سرگذشت خود در کودکی و زمان جاهلیت خود و نگهبانی خداوند از وی این گونه حکایت کرده که فرمود:

من در میان بچه پسرهای قریش سنگهائی را برای بازی بچه ها حمل می کردیم و همگی برهنه شده بودیم و ازارمان را روی شانه گذارده و سنگ ها را روی آن می گذاردیم و من هم همانند آنها در رفت و آمد بودم که ناگهان شخصی با دست خود بر من زد که فکر نمی کنم خیلی درد آورنده بود، و به من گفت:

ازارت را ببند. و من ازارم را گرفته و بر خود بستم و تنها از میان بچه های دیگر من بودم که ازار خود را بسته و سنگ را بر دوش خود می کشیدم … و بهر

صورت روایت دیگری را نیز که در مورد برهنه شدن آن حضرت در داستان تجدید بنای کعبه نقل کرده اند این گونه است که ابن کثیر در سیره النبویه این گونه نقل کرده که به سند خود از بیهقی از عکرمه از ابن عباس از پدرش عباس روایت کرد:

«… عن عکرمه، حدثنی ابن عباس عن ابیه انه کان ینقل الحجاره الی البیت حین بنت قریش البیت،

قال:

و افردت قریش رجلین رجلین، الرجال ینقلون الحجاره، و کانت النساء تنقل الشید».

قال:

فکنت انا و ابن اخی، و کنا نحمل علی رقابنا و ازرنا تحت الحجاره، فاذا غشینا الناس ائتزرنا. فبینما انا امشی و محمد امامی قال فخر و انبطح علی وجهه، فجئت اسعی و القیت حجری و هو ینظر الی السماء،

فقلت:

ما شانک؟ فقام و اخذ ازاره قال:

«انی نهیت آن امشی عریانا» قال:

و کنت اکتمها من الناس مخافه ان یقولوا مجنون» (11).

یعنی عباس گوید:

هنگامی که قریش خانه کعبه را بنا می کرد مردان قریش دو نفر دو نفر به حمل و نقل سنگها مشغول بودند، مردها سنگ می بردند و زنها گچ و گل تهیه می کردند.

عباس گوید:

من هم با برادرزاده ام بودم، و سنگها را با دوش خود حمل می کردیم و ازارهامان را باز کرده و زیر سنگها (روی دوشمان) گذارده بودیم و هر وقت با مردم مواجه می شدیم ازارمان را می بستیم، در همین احوال که من می رفتم و محمد صلی الله علیه و آله نیز پیش روی من بود که ناگهان به صورت بر زمین افتاد، من دویدم و سنگم را بر زمین انداختم و او را دیدم که به آسمان نگاه می کرد، من گفتم:

تو را چه شده؟ دیدم برخاست و ازارش را

برگرفت و گفت:

من از اینکه برهنه راه بروم ممنوع شدم!

عباس گوید:

من این ماجرا را از مردم پنهان داشتم از ترس آنکه بگویند:

دیوانه است! این بود حدیث هائی که راویان اهل سنت و بزرگان ایشان درباره این داستان شرم آور و غیر قابل پذیرش و باور نقل کرده اند، و ما می گوئیم. اولا - راویان این دو حدیث که آن را از جابر و ابن عباس روایت کرده اند یعنی عمرو بن دینار و عکرمه وثاقت و اعتبارشان نزد ما ثابت نشده، بلکه عمرو بن دینار - چنانچه نقل شده - متمایل به خوارج بوده و بلکه از پاره ای روایات استشمام می شود که ناصبی بوده … (12) و «عکرمه» نیز از شاگردان ابن عباس و موالیان او است ولی او نیز هم عقیده با خوارج و بلکه از آنها بوده چنانچه از معارف ابن قتیبه و طبقات ابن سعد و کتابهای دیگر نقل شده (13) و به دروغگوئی و جعل حدیث و روایت مشهور بوده و بر ابن عباس دروغ می بسته و به دروغ از او حدیث نقل می کرده چنانچه از ذیل کتاب طبری و میزان الاعتدال از سعید بن مسیب روایت شده که به مولای خود «برد»

می گفت:

«لا تکذب علی کما کذب عکرمه علی ابن عباس» (14) دروغ بر من نسبت نده و مبند همانگونه که عکرمه به ابن عباس دروغ می بست! و ابن قتیبه نقل کرده که پسر ابن عباس یعنی - علی بن عبدالله بن عباس - عکرمه را بر در مزبله ای با طناب و زنجیر بسته بود، برخی که این منظره را دیدند به صورت اعتراض به پسر ابن عباس گفتند:

«اتفعلون هذا بمولاکم؟» آیا با مولا -

و وابسته - خود، این گونه رفتار می کنید؟ او در پاسخ گفت:

«ان هذا کان یکذب علی ابی»! آخر این مرد بر پدرم دروغ می بندد! (15) و ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته:

او مرد فاسقی بود که به غناء گوش می داد و با نرد بازی می کرد، و در خواندن نماز سستی داشت و مرد سبک عقلی بود، و مطرود و منفور مسلمانان بود و به همین دلیل وقتی از دنیا رفت مسلمانان در تشییع جنازه و نماز بر او حاضر نشدند … (16)

و ثانیا - متن این روایات نیز با همدیگر اختلاف دارد که همین اختلاف سبب وهن و بی اعتباری آنها می شود، که در برخی از آنها آمده که در داستان در کودکی آن حضرت بوده، و در برخی آمده که در داستان اصلاح چاه زمزم به وسیله ابوطالب اتفاق افتاد، و در برخی نیز مانند همین روایات بود که این داستان شرم آور در ماجرای تجدید بنای کعبه بوده … و از این رو برخی احتمال داده اند که این ماجرای شرم آورد و بار اتفاق افتاده یکی در کودکی و دیگری در سی و پنج سالگی آن حضرت. (17)

و ثالثا - این روایات، مخالف روایات دیگری است که خود این آقایان نقل کرده اند که احدی عورت رسول خدا را ندیدن، و یا هیچگاه عورت آن حضرت دیده نشده که از آن جمله است روایتی که مرحوم علامه امینی در الغدیر از کتاب فتح الباری و شرح المواهب زرقانی از همین ابن عباس روایت کرده اند که گفته:

«کان صلی الله و سلم یغتسل وراء الحجرات، و ما رای احد عورته قط …» (18)

یعنی رسول خدا صلی الله علیه

و آله چنان بود که در پشت حجره ها غسل می کرد، و احدی هرگز عورت آن حضرت را ندید … و روایتی که از سیره حلبیه نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

از کرامت هائی که پروردگارم نسبت به من انجام داده این است:

«ان احدا لم یر عورتی» - که احدی عورت مرا ندیده …! (19) و روایتی که قاضی عیاض در کتاب شفاء نقل کرده که از جمله خصائص رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود:

«انه لم تر عورته قط، و لو رآها احد لطمست عیناه» که هیچگاه عورت آن حضرت دیده نشد، و اگر کسی آن را می دید چشمانش کور می شد … (20) و نیز این روایات مخالف است با روایتی که اینان از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که صراحت دارد که در بزرگی از آن حضرت چنین کاری سر نزده است و متن روایت که ابن ابی الحدید از کتاب امالی محمد بن حبیب نقل کرده این گونه است:

«و روی محمد بن حبیب فی «امالیه»

قال:

قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

اذکرو انا غلام ابن سبع سنین، و قد بنی ابن جدعان دارا له بمکه، فجئت مع الغلمان ناخذ التراب و المدر فی حجورنا فننقله، فملات حجری ترا با فانکشفت عورتی، فسمعت نداء من فوق راسی:

یا محمد، اخ ازارک، فجعلت ارفع راسی فلا اری شیئا، الا انی اسمع الصوت، فتماسکت و لم ارخه، فکان انسانا ضربنی علی ظهری، فحررت لوجهی، و انحل ازاری فسترنی، و سقط التراب الی الارض، فقمت الی دار ابی طالب عمی و لم اعد» (21).

یعنی - محمد بن حبیب در

کتاب امالی خود روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله –

فرمود:

یاد دارم که من پسری بودم هفت ساله که ابن جدعان (22) خانه ای در مکه می ساخت، و من با پسران دیگر خاک و خشت در دامان خود می ریختیم و برای ساختمان مزبور حمل می کردیم، و به همین منظور من دامان خود را پر از خاک کردم و در نتیجه عورتم مکشوف شد، پس از بالای سر خود ندائی شنیدم که گفت:

ای محمد دامنت را بینداز! من سرم را بلند کردم و چیزی ندیدم جز همان صدائی را که شنیده بودم، و به همین جهت من دامنم را به همانگونه نگه داشتم و نینداختم که ناگاه دیدم گویا انسانی است بر پشت من زد که من به صورت به زمین افتادم، و آن شخص دامن جامه ام را باز کردو مرا با آن پوشانید و در نتیجه خاکها روی زمین ریخت، و من برخاسته و به خانه عمویم ابوطالب رفته و دیگر باز نگشتم (و به چنین کاری دست نزدم). که البته خود این روایت نیز از نظر متن و سند مورد خدشه است، ولی بهر صورت با آن روایات نیز مخالف و سبب وهن درآنها می شود.

و هم چنین مخالف است با روایتی که مسلم در صحیح خود نقل کرده که رسول خدا مسور بن مخرمه را از چنین کاری نهی فرمود و متن حدیث این گونه است که مسلم به سند خود از مسور بن مخربه روایت کرده که گوید:

«… اقبلت بحجر ثقیل احمله و علی ازار خفیف فانحل ازاری ومعی الحجر لم استطع ان امنعه حتی بلغت به الی موضعه، فقال رسول

الله صلی الله علیه و آله ارجع الی ازارک فخذه و لا تمشوا عراه». (23) یعنی - من سنگ بزرگی و سنگینی را بر دوش می کشیدم و بر کمرم ازاری سبک بسته بودم که در وقت حمل آن سنگ باز شدو به خاطر آن سنگ نتوانستم آن را ببندم و هم چنان برهنه رفتم تا سنگ را به جای خود بردم، و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

برگرد ازارت را ببند و برهنه راه نروید … که البته خود این حدیث نیز مورد بحث است و پذیرفتن آن مشکل می باشد، زیرا ارباب تراجم نوشته اند «مسور» در سال دوم هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه متولد شد و هنگام رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله هشت سال بیشتر از عمرش نگذشته بود و معلوم نیست در چه سالی به مدینه رفته و خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده و چنین عملی از او سر زده و یا در سال فتح مکه که رسول خدا صلی الله علیه و آله چند روز در مکه توقف فرمود، و طبق نقل اینها «مسور» شش ساله بوده خدمت آن حضرت رسیده و چنین اتفاقی افتاده … و گذشته از اینها روایت «مسور» از نظر علمای ما مورد قبول و اعتماد نیست و بهر صورت آنها که این خبر را بدون این بررسیها پذیرفته اند باید پاسخ این اختلاف و تنافی را بدهند … که چگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله دیگران را در بچگی و کودکی از چنین کاری نهی می کند ولی خود مرتکب چنین کار زشتی می شود

…؟! و باز این روایات مخالف است با روایتی که هم اینان از ابوبکر روایت کرده اند که هنگامی که ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله در غار بودیم یکی از مشرکین که به تعقیب ما آمده بود بیامد و جامه خود را عقب زده و عورتش را باز کرد و نشست و شروع کرد به بول کردن … ابوبکر که ترسیده بود گفت:

ای رسول خدا اینان ما را دیدند؟!

رسول خدا در پاسخ او فرمود:

«لو رآنا لم یکشف عن فرجه» (24) اگر ما را دیده بود عورتش را این گونه باز نمی کرد؟! که از این روایت معلوم می شود این کار در نزد مشرکین هم زشت و قبیح بوده، و چگونه ممکن است رسول خدا صلی الله علیه و آله دست به چنین کار زشتی زده باشد!. باری بهتر است این مقوله را با چند جمله از گفتار مرحوم علامه امینی پایان داده به دنباله بحث تاریخی خود بازگردیم:

مرحوم علامه امینی پس از نقل برخی از روایات در این باره می گوید:

ای مسلمانان همگی به همراه من بیائید تا از این دو بزرگوار یعنی بخاری و مسلم که این روایات را نقل کرده اند - بپرسیم:

آیا این بود پاداش آن همه تلاش بی وقفه رسول بزرگوار اسلام و حق سپاسگزاری آن حضرت در راه اصلاح مردم؟ آیا این از تعظیم وعظمت مقام آن بزرگوار بحساب می آید؟ و آیا صحیح است که بگوئیم محمد صلی الله علیه و آله در ملا عام، در حالی که سی و پنج سال از عمر شریف آن حضرت می گذشت - چنانچه ابن اسحاق گفته – ازار خود را باز کرده و مکشوف

العوره راه می رفته؟ بگذریم از اینکه راویان مزدور و بد سابقه ممکن است روی اهداف سیاسی و در برابر ثمنی بخس و ناچیز این روایات را جعل کرده اند اما این دو بزرگوار چرا آنها را در کتاب های صحیح خود نقل کرده و در صدد تصحیح آنها برآمده اند؟ آیا خیال کرده اند این کار از مصادیق روایت دیگری است که خود همین دو بزرگوار از ابی سعید خدری روایت کرده اند که در توصیف رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته:

«کان اشد حیاء من العذرا» (25) یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله از دختر باکره و در پرده، شرم و حیایش بیشتر بود؟ آیا این مرد - یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله - همان مردی است که طبق روایات خودشان به دیگران مانند - جرهد و معمر - دستور میدهد که حتی را نشان را در برابر دیگران برهنه نکنند، تا جائی که بحث شده که آیا «ران» نیز حکم عورت را دارد یا نه؟ (26) و آیا این روایات مخالف با روایتی نیست که قاضی عیاض در کتاب شفا از عایشه روایت کرده که گوید:

«و ما رایت فرج رسول الله صلی الله علیه و آله قط» (27) - من هرگز عورت رسول خدا صلی الله علیه و آله را ندیدم. مرحوم علامه امینی در اینجا عایشه را مخاطب قرار داده و می گوید:

ای ام المؤمنین تو اکنون بیا و میان ما و راویان این سخنان نابجا و زشت حکمی عدل باش، و از روی عدالت درباره کسانی که نسبت به ساحت قدس شوهر بزرگوارت چنین نسبت ناروائی را می دهند حکم کن،

نسبتهائی که هیچ آدم پستی حاضر نیست آن را درباره خود بپذیرد!

نگارنده گوید:

نظیر آنچه در بالا ذکر شد درباره کشف عورت رسول خدا صلی الله علیه و آله در داستان تجدید بنای کعبه، روایت دیگری نیز درباره کشف عورت حضرت موسی علیه السلام و مشاهده بنی اسرائیل بدن برهنه آن حضرت را در صحیح بخاری و کتاب های دیگر نقل کرده اند که گرچه نظیر آن در برخی از تفاسیر ما نیز نقل شده ولی از نظر ما آن حدیث نیز مورد تردید و مخدوش به نظر می رسد و پذیرفتن آن، مشکل و دشوار است، و آن داستان «ثوبی حجر» است که چون نزد برادران اهل سنت مسلم بوده از نظر ادبی نیز در کتاب های دانشمندان علم نحو - در مبحث حذف حرف نداء در جائی که منادی اسم جنس باشد – مورد بحث قرار گرفته … و داستان به گونه ای که در صحیح بخاری و کتاب های دیگر آمده و برخی آن را در ذیل آیه:

«یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی فبراه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها». (28)

یعنی - ای کسانی که ایمان آورده اید نباشید مانند کسانی که موسی را آزردند و خداوند او را از آنچه گفتند تبرئه کرد و درپیشگاه خدا آبرومند بود … بر طبق نقل بخاری این گونه است. «عن ابی هریره رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و سلم:

ان موسی کان رجلا حییا ستیرا لا یری من جلده شیء استحیاء منه فآذاه من آذاه من بنی اسرائیل فقالوا:

ما یستتر هذا التستر الا من عیب بجلده اما برص و اماادره و اما

آفه و ان الله اراد ان یبرئه مما قالوا لموسی فخلا یوما وحده فوضع ثیابه علی الحجر ثم اغتسل، فلما فرغ اقبل الی ثیابه لیاخذها و ان الحجر عدا بثوبه فاخذ موسی عصاه و طلب الحجر فجعل یقول:

ثوبی حجر ثوبی حجر! حتی انتهی الی ملا من بنی اسرائیل فراوه عریانا احسن ما خلق الله و ابراه مما یقولون و قام الحجر فاخذ ثوبه فلبسه و طفق بالحجر ضربا بعصاه فو الله آن بالحجر لندبا من اثر ضربه ثلاثا او اربعا او خمسا» فذلک قوله «یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی فبراه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها». (29) یعنی - از ابی هریره روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

موسی مردی با حیا بود که پیوسته سعی می کرد هر چه بیشتر بدن خود را از انظار بپوشاند، و به همین جهت چیزی از پوست بدن او دیده نمی شد، و برخی از بنی اسرائیل که می خواستند او را بیازارند گفتند:

علت این سعی و مواظبت بسیار، چیزی جز این نمی تواند باشد که عیبی مانند برص و پیسی در پوست بدن او است و یا فتقی در بیضه دارد و یا آفت دیگری در بدن او است وگرنه اینقدر مواظبت در پوشاندن بدن خود نمیکرد! و چون خدا اراده فرمود که موسی را از این گفتار اینان تبرئه فرماید روزی موسی با خود خلوت کرد و جامه اش را روی سنگ گذارد و غسل کرد، و چون از غسل فارغ شد به سراغ جامه اش آمد تا برگیرد در این وقت سنگ شروع به فرار و دویدن کرد، و موسی که چنان

دید عصای خود را در دست گرفت و به دنبال سنگ روان شد و پیوسته می گفت:

جامه ام را ای سنگ! جامه ام را ای سنگ! - یعنی جامه ام را واگذار و برو و هم چنان بیامد تا به گروهی از بنی اسرائیل رسید و آنها موسی را برهنه مشاهده کرده و دیدند که از نظر خلقت و اندام بهترین خلقت را داشته و هیچ نقصی در خلقت ندارد، و به وسیله خداوند او را از آنچه گفته بودند تبرئه کرد … در این وقت سنگ ایستاد و موسی جامه اش را برگرفت و پوشید و شروع کرد با عصای خود به زدن آن سنگ، و به خدا سوگند که اثر عصای موسی علیه السلام که سه بار یا چهار بار یا پنج بار بر آن سنگ زد مانند اثر زخمی بر آن سنگ مانده بود، و این است معنای گفتار خدای تعالی:

«یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی …» (30) که البته باید بدانید این یکی از دو تفسیری است که از این آیه شده است، و تفسیر دیگر آن است که بنی اسرائیل موسی علیه السلام را متهم به کشتن هارون کردند، و خداوند به وسیله ای او را از این اتهام تبرئه کرد، و این تفسیر را طبرسی (ره) و جمعی از علماء اهل سنت نیز در ذیل این آیه شریفه نقل کرده اند و از این رو باید گفت، این تفسیر بی اشکالتر، و به ذهن نزدیکتر است از آن تفسیر و روایتی که برای انسان سؤال انگیز است، و سئوالاتی را در ذهن خواننده می آورد که بگوید:

آیا برای اثبات مردانگی و سلامت جسمی موسی علیه

السلام راه دیگری - جز این طریق زننده و زشت - وجود نداشت؟ و حالا که قرار بود از طریق اعجاز و خرق عادت این مطلب برای بنی اسرائیل ثابت شود آیا هیچ راه محترمانه و مؤدبانه ای وجود نداشت جز این راه؟ و سئوال اینکه مگر در معجزه شرط نیست که به درخواست پیامبری انجام گیرد؟ و در اینجا اگر به اجازه و درخواست موسی بود پس چرا آنچنان ناراحت شد که با چوب به دنبال سنگ می دوید و بالاخره هم چند بار او را با عصا بزد؟ … و گناه آن سنگ چه بود که باید به خشم موسی گرفتار شود؟ … و سئوالهای دیگری که به ذهن هر خواننده ای خطور می کند و پاسخ صحیحی هم نمی توان برای آن پیدا کرد؟ و در پایان این بحث این مطلب را هم بد نیست متذکر شویم که بنا به گفته برخی از نویسندگان معاصر بعید نیست که این افسانه زشت، یعنی افسانه برهنه شدن و کشف عورت انبیاء و پیمبران الهی، از کتاب های تحریف شده اهل کتاب در روایات اسلامی آمده و از آنها بدینجا سرایت کرده و به وسیله دروغپردازان رنگ و آبی هم گرفته است، زیرا در کتاب اشعیاء آمده است که وی سه سال تمام در میان مردم با پای برهنه و بدن عریان راه می رفت تا به مردم نشان دهد که پادشاه آشور بدینگونه مصریان را به اسارت برد … (31) (32) و در صموئیل اولی - اصحاح 19 فقره 23/24 آمده که صموئیل آمد و ادعای نبوت کرد و «نایوت» نیز بیامد و جامه خود را بیرون آورده و در

پیش روی صموئیل قرار گرفت و هم چنان شب و روز برهنه در پیش روی او بود … (33) باری بهتر است سخن را در این باره کوتاه کرده، و به دنبال بحث تاریخی خود بازگردیم.

تاریخی اجمالی از بنای کعبه و تحولاتی که در طول تاریخ در آن ایجاد شده

اکنون که بحث تجدید بنای کعبه به میان آمد مناسب دیدیم یک تاریخ اجمالی از بنای کعبه در اینجا ذکر کنیم تا در جاهای دیگر نیازی به عنوان مجدد این بحث نباشد. و البته درباره اصل بنای کعبه و هم چنین درباره اینکه تاکنون چند بار بنای آن تجدید شده اختلافی در روایات دیده می شود که ما بهتر دیدیم ترجمه گفتار مرحوم علامه طباطبائی رادر تفسیر المیزان در این باره برای شما ذکر نموده و از نقل اختلافات و رد و ایرادهای آن خودداری کنیم.

مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر آیه شریفه «ان اول بیت وضع للناس …» «سوره آل عمران آیه 96» به عنوان بحثی تاریخی درباره بنای خانه کعبه و سایر امور مربوط به آن چنین گوید:

این معنا، متواتر و قطعی است که، بانی کعبه ابراهیم خلیل بوده و ساکنان اطراف کعبه بعد از بنای آن، تنها فرزندش اسماعیل و قومی از قبائل یمن به نام جرهم بوده اند و کعبه تقریبا ساختمانی به صورت مربع بنا شده که هر ضلع آن به سمت یکی از جهات چهارگانه:

شمال، جنوب، مشرق و مغرب بوده و بدین جهت اینطور بنا شده که بادها هر قدر هم که شدید باشد، با رسیدن به آن شکسته شود و نتواند آن را خراب کند. و این بنای ابراهیم علیه السلام همچنان پای بر جا بود تا آنکه یک بار عمالقه آن را تجدید بنا

کردند. و یک بار دیگر قوم جرهم (ویا اول جرهم بعد عمالقه، همچنان که در روایت وارده از امیر المؤمنین اینطور آمده بود.) (34) و آنگاه، وقتی زمام امر کعبه به دست قصی بن کلاب، یکی از اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاد (یعنی قرن دوم قبل از هجرت) قصی آن را خراب کرد و از نو با استحکامی بیشتر بنا نمود و با چوب دوم (درختی شبیه به نخل) و کنده های نخل آن را پوشانید، و در کنار آن بنائی دیگر نهاد به نام دار الندوه، که در حقیقت مرکز حکومت و شورای با اصحابش بود. آنگاه جهات کعبه را بین طوائف قریش تقسیم نموده که هر طایفهای خانه های خود را بر لبه مطاف پیرامون کعبه بنا کردند و در خانه های خود را بطرف مطاف باز کردند.

بعضی گفته اند:

پنج سال قبل از بعثت نیز یک بار دیگر کعبه به وسیله سیل منهدم شد، و طوائف قریش عمل ساختمان آن رادر بین خود تقسیم کردند، و بنائی که آن را می ساخت مردی رومی به نام «یا قوم» بود و نجاری مصری او را کمک می کرد، و چون رسیدند به محلی که باید حجر الاسود را کار بگذارند، در بین خود نزاع کردند، که این شرافت نصیب کدامیک از طوائف باشد؟ در آخر همگی بر آن توافق کردند که محمد صلی الله علیه و آله را که در آن روز سی و پنج ساله بود بین خود حکم قرار دهند، چون به وفور عقل و سداد رای او آگاهی داشتند.

آن جناب دستور داد تا ردائی بیاورند و حجر الاسود را در آن نهاده

و به قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند کنند، و حجر رادر محل نصب یعنی رکن شرقی بالا بیاورند. آنگاه خودش سنگ را برداشت و در جایی که می بایست باشد، قرار داد. و چون خرج بنائی آنان را به ستوه آورده بود، بلندی آن را به همین مقدار که فعلا هست گرفتند.

و یک مقدار از زمین زیربنای قبلی از طرف حجر اسماعیل خارج ماند و جزء حجر شد، چون بنا را کوچک تر از آنچه بود ساختند و این بنا همچنان بر جای بود تا زمانی که عبدالله زبیر در عهد یزید بن معاویه (علیهما اللعنه و العذاب) مسلط بر حجاز شد و یزید سرداری به نام حصین به سرکوبیش فرستاد، و در اثر جنگ و سنگهای بزرگی که لشکر یزید با منجنیق بطرف شهر مکه پرتاب می کردند، کعبه خراب شد و آتش هائی که باز با منجنیق به سوی شهر می ریختند، پرده کعبه و قسمتی از چوبهایش را بسوزانید، بعد از آنکه با مردن یزید جنگ تمام شد، عبدالله بن زبیر به فکر افتاد، کعبه را خراب نموده بنای آن را تجدید کند، دستور داد گچی ممتاز از یمن آوردند، و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعیل را جزء خانه کرد، و در کعبه را که قبلا در بلندی قرار داشت، تا روی زمین پائین آورد.

و در برابر در قدیمی، دری دیگر کار گذاشت. تا مردم از یک در درآیند و از در دیگر خارج شوند و ارتفاع بیت را بیست و هفت ذراع (تقریبا سیزده متر و نیم) قرار داد و چون از بنایش فارغ شد، داخل و

خارج آن را با مشک و عبیر معطر کرد، و آن را با جامه ای از ابریشم پوشانید، و در هفدهم رجب سال 64 هجری از این کار فارغ گردید. و بعد از آنکه عبد الملک مروان متولی امر خلافت شد، حجاج بن یوسف به فرمانده لشکرش دستور داد تا به جنگ عبد الله بن زبیر برود که لشکر حجاج بر عبدالله غلبه کرد و او را شکست داده و در آخر کشت و خود داخل بیت شد و عبد الملک را بدانچه ابن زبیر کرده بود خبر داد.

عبد الملک دستور داد، خانه ای را که عبدالله ساخته بود خراب نموده به شکل قبلی اش برگرداند. حجاج دیوار کعبه را از طرف شمال شش ذراع و یک وجب خراب نموده و به اساس قریش رسید و بنای خود را از این سمت بر آن اساس نهاد، و باب شرقی کعبه را که ابن زبیر پائین آورده بود در همان جای قبلیش (تقریبا یک متر و نیم یا دو متر بلندتر از کف) قرار داد و باب غربی را که عبدالله اضافه کرده بود مسدود کرد آنگاه زمین کعبه را با سنگهائی که زیاد آمده بود فرش کرد.

وضع کعبه بدین منوال باقی بود، تا آنکه سلطان سلیمان عثمانی در سال نهصد و شصت روی کار آمد، سقف کعبه را تغییر داد. و چون در سال هزار و صد و بیست و یک هجری احمد عثمانی متولی امر خلافت گردید، مرمت هایی در کعبه انجام داد، و چون سیل عظیم سال هزار و سی و نه بعضی از دیوارهای سمت شمال و شرق و غرب آن را خراب کرده بود، سلطان

مراد چهارم، یکی از پادشاهان آل عثمان دستور داد آن را ترمیم کردند.

شکل کعبه

کعبه بنائی است تقریبا مربع، که از سنگ کبود رنگ و سختی ساخته شده، بلندی این بنا شانزده متر است، در حالی که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله خیلی از این کوتاهتر بوده، آنچه که از روایات فتح مکه برمی آید - که:

رسول خدا صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام را به دوش خود سوار کرد، و علی علیه السلام از شانه رسول خدا صلی الله علیه و آله توانست بر بام کعبه رفته، بت هائی را که در آنجا بود بشکند - ثابت کننده این مدعا است. و طول ضلع شمالی آن که ناودان و حجر اسماعیل در آن سمت است، و همچنین ضلع جنوبی آن که مقابل ضلع شمالی است، ده متر و ده سانتی متر است و طول ضلع شرقی اش که باب کعبه در دو متری آن از زمین واقع شده، و ضلع روبرویش یعنی ضلع غربی دوازده متر است و حجر الاسود در ستون طرف دست چپ کسی که داخل خانه می شود قرار دارد. در حقیقت حجر الاسود در یک متر و نیمی از زمین مطاف، در ابتدای ضلع جنوبی واقع شده، و این حجر الاسود سنگی است سنگین و بیضی شکل و نتراشیده، رنگی سیاه متمایل به سرخی دارد. و درآن لکه هایی سرخ و رگه هایی زرد دیده می شود که اثر جوش خوردن خودبخودی ترکهای آن سنگ است. و چهار گوشه کعبه از قدیم الایام، چهار رکن نامیده می شده:

رکن شمالی را «رکن عراقی» ، و رکن غربی را «رکن شامی» ، و رکن جنوبی را

«رکن یمانی» ، و رکن شرقی را که حجر الاسود درآن قرار گرفته «رکن اسود» نامیدند، و مسافتی که بین در کعبه و حجر الاسود است «ملتزم» می نامند. چون زائر و طواف کننده خانه خدا، در دعا و استغاثه اش به این قسمت متوسل می شود.

و اما ناودان که در دیوار شمالی واقع است، و آن را ناودان رحمت می گویند چیزی است که حجاج بن یوسف آن را احداث کرد. و بعدها سلطان سلیمان در سال 954 آن را برداشت و به جایش ناودانی از نقره گذاشت. و سپس سلطان احمد در سال 1021 آن را به ناودان نقره ای مینیاتور شده مبدل کرد مینیائی کبود رنگ که در فواصلش نقشه هائی طلائی به کار رفته بود و درآخر سال 1273 سلطان عبد المجید عثمانی آن را به ناودانی یک پارچه طلا مبدل کرد که هم اکنون موجود است. و در مقابل این ناودان، دیواری قوسی قرار دارد که آن راحطیم می گویند، و حطیم نیم دایره ای است، جزء بنا که دو طرفش به زاویه شمالی (و شرقی و جنوبی) و غربی منتهی می شود. البته این دو طرف متصل به زاویه نامبرده نیست، بلکه نرسیده به آن دو قطع می شود. و از دو طرف، دو راهرو به طول دو متر و سی سانت را تشکیل می دهد. بلندی این دیوار قوسی یک متر و پهنایش یک متر و نیم است.

و در طرف داخل آن سنگهای منقوشی به کار رفته. فاصله وسط این قوس از داخل با وسط دیوار کعبه هشت متر و چهل و چهار سانتی متر است. فضائی که بین حطیم و بین دیوار است، حجر اسماعیل نامیده می شود. که تقریبا سه

متر از آن در بنای ابراهیم علیه السلام داخل کعبه بوده، بعدها بیرون افتاده است. و به همین جهت در اسلام واجب شده است که طواف پیرامون حجر و کعبه انجام شود، تا همه کعبه زمان ابراهیم علیه السلام داخل در طواف واقع شود. و بقیه این فضا آغل گوسفندان اسماعیل و هاجر بوده، بعضی هم گفته اند:

هاجر و اسماعیل در همین فضا دفن شده اند این بود وضع هندسی کعبه. و اما تغییرات و ترمیم هائی که در آن صورت گرفته، و مراسم و تشریفاتی که در آن معمول بوده، چون مربوط به غرض تفسیری ما نیست، متعرضش نمی شویم.

جامه کعبه

در سابق در روایاتی که در تفسیر سوره بقره در ذیل داستان هاجر و اسماعیل و آمدنشان به سرزمین مکه نقل کردیم، چنین داشت که هاجر بعد از ساخته شدن کعبه، پرده ای بر در آن آویخت. و اما پرده ای که به همه اطراف کعبه می آویزند، به طوری که گفته اند، اولین کسی که این کار را باب کرد، یکی از تبع های یمن به نام ابوبکر اسعد بود که آن را با پرده ای نقره باف پوشانید، پرده ای که حاشیه آن با نخ های نقره ای بافته شده بود. بعد از تبع نامبرده، جانشینانش این رسم را دنبال کردند، و سپس مردم با رواندازهای مختلف آن را می پوشاندند، به طوری که این پارچه ها روی هم قرار می گرفت و هر جامه ای می پوسید، یکی دیگر روی آن می انداختند.

تا زمان قصی بن کلاب رسید، او برای تهیه پیراهن کعبه کمکی سالیانه به عهده عرب نهاد (و بین قبائل سهمی قرار داد) و رسم او همچنان در فرزندانش باقی بود، از آن جمله ابو ربیعه بن مغیره یکسال

این جامه را می داد و یکسال دیگر قبائل قریش می دادند. در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله آن جناب کعبه را با پارچه های یمانی پوشانید و این رسم همچنان باقی بود، تا سالی که خلیفه عباسی به زیارت خانه خدا رفت، خدمه بیت از تراکم پارچه ها بر پشت بام کعبه شکایت کردند و گفتند:

مردم اینقدر پارچه ها بر کعبه می ریزند که خوف آن هست، خانه خدا از سنگینی فرو بریزد. مهدی عباسی دستور داد همه را بردارند، و به جای آنها، فقط سالی یک پارچه بر کعبه بیاویزند. که این رسم همچنان تا امروز باقی مانده و البته خانه خدا، پیراهنی هم در داخل دارد. و اولین کسی که داخل کعبه را جامه پوشانید، مادر عباس بن عبدالمطلب بود، که برای فرزندش عباس نذر کرده بود.

مقام و منزلت کعبه

کعبه در نظر امت های مختلف مورد احترام و تقدیس بود. مثلا هندیان آن را تعظیم می کردند و معتقد بودند به اینکه روح «سیفا» که به نظر آنان اقنوم سوم است، در حجر الاسود حلول کرده، و این حلول در زمانی واقع شده که سیفا با همسرش از بلاد حجاز دیدار کردند. و همچنین صابئینی از فرس و کلدانیان، کعبه را تعظیم می کردند، و معتقد بودند که کعبه یکی از خانه های مقدس هفتگانه است - که دومین آن مارس است، که بر بالای کوهی در اصفهان قرار دارد. و سوم، بنای مندوسان است که در بلاد هند واقع شده است. چهارم نوبهار است که در شهر بلخ قرار دارد. پنجم بیت غمدان که در شهر صنعاء است، و ششم کاوسان می باشد که در شهر فرغانه خراسان واقع

است. و هفتم خانه ای است در بالاترین شهرهای چین و گفته شده که کلدانیان معتقد بودند کعبه خانه زحل است، چون قدیمی بوده و عمر طولانی کرده است. فارسیان هم آن را تعظیم می کردند، به این عقیده که روح هرمز در آن حلول کرده. و بسا به زیارت کعبه نیز می رفتند.

یهودیان هم آن را تعظیم می کردند، و در آن خدا را طبق دین ابراهیم عبادت می کردند، و در کعبه صورت ها و مجسمه هایی بود، از آن جمله تمثال ابراهیم و اسماعیل بود که در دستشان چوب های ازلام داشتند. و از آن جمله صورت مریم عذراء و مسیح بود، و این خود شاهد بر آن است که هم یهود کعبه را تعظیم می کرده و هم نصارا.

عرب هم آن را تعظیم می کرده، تعظیمی کامل و آن را خانه ای برای خدای تعالی می دانسته و از هر طرف به زیارتش می آمدند. و آن را بنای ابراهیم می دانسته، و مساله حج جزء دین عرب بوده که با عامل توارث در بین آنها باقی مانده بود.

تولیت کعبه

تولیت بر کعبه در آغاز با اسماعیل و پس از وی با فرزندان او بوده، تا آنکه قوم جرهم بر دودمان اسماعیل غلبه یافت و تولیت خانه را از آنان گرفته و به خود اختصاص داد، و بعد از جرهم این تولیت به دست عمالقه افتاد که طایفه ای از بنی کرکر بودند و با قوم جرهم جنگها کردند. عمالقه همه ساله در کوچهای زمستانی و تابستانی خود در پائین مکه منزل می کردند.

همچنانکه جرهمی ها در بالای مکه منزل بر می گزیدند. با گذشت زمان دوباره روزگار به کام جرهمی ها شد و بر عمالقه غلبه یافتند، تا تولیت خانه

را به دست آوردند، و حدود سیصد سال در دست داشتند، و بر بنای بیت و بلندی آن اضافاتی نسبت به آنچه در بنای ابراهیم بود پدید آوردند. بعد از آنکه فرزندان اسماعیل زیاد شدند و قوت و شوکتی پیدا کردند و عرصه مکه بر آنان تنگ شد، ناگزیر در صدد برآمدند تا قوم جرهم را از مکه بیرون کنند که سرانجام با جنگ و ستیز بیرونشان کردند. در آن روزگار، بزرگ دودمان اسماعیل، عمرو بن لحی بود که کبیر خزاعه بود، بر مکه استیلا یافته، متولی امر خانه خدا شد، و این عمرو همان کسی است که بت ها را بر بام کعبه نصب نموده و مردم را به پرستش آنها دعوت کرد و اولین بتی که بر بام کعبه نصب نمود، بت «هبل» بود که آن را از شام با خود به مکه آورد و بر بام کعبه نصب کرد، و بعدها بت هائی دیگر آورد، تا عده بت ها زیاد شد، و پرستش بت در بین عرب شیوع یافت و کیش حنفیت و یکتا پرستی یک باره رخت بربست.

در این باره است که «شحنه بن خلف جرهمی» ، «عمرو بن لحی» را خطاب کرده و می گوید:

یا عمرو انک قد احدثت آلهه شتی بمکه حول البیت انصابا و کان للبیت رب واحد ابدا فقد جعلت له فی الناس اربابا لتعرفن به آن الله فی مهل سیصطفی دونکم للبیت حجابا» (35) ولایت و سرپرستی خانه تا زمان حلیل خزاعی همچنان در دودمان خزاعه بود که حلیل این تولیت را بعد از خودش به دخترش همسر قصی بن کلاب واگذار نمود، و اختیار باز و بسته کردن در

خانه و به اصطلاح کلیدداری آن را به مردی از خزاعه به نام اباغبشان خزاعی داد. ابوغبشان این منصب را در برابر یک شتر و یک ظرف شراب، به قصی بن کلاب بفروخت. و این عمل در بین عرب مثلی سائر و مشهور شد که هر معامله زیانبار و احمقانه را به آن مثل زده و می گویند:

«اخسر من صفقه ابی غبشان». (36) در نتیجه سرپرستی کعبه به تمام جهاتش به قریش منتقل شد و قصی بن کلاب بنای خانه را تجدید نمود که قبلا به آن اشاره کردیم، و جریان به همین منوال ادامه یافت، تا رسول خدا صلی الله علیه و آله مکه را فتح نمود و داخل کعبه شد و دستور داد عکسها و مجسمه ها را محو نموده، بت ها را شکستند و مقام ابراهیم را که جای دو قدم ابراهیم در آن مانده و تا آن روز در داخل ظرفی در جوار کعبه بود برداشته در جای خودش که همان محل فعلی است دفن نمودند و امروز بر روی آن محل قبه ای ساخته شده دارای چهار پایه، سقفی بر روی آن پایه ها، و زائرین خانه خدا بعد از طواف، نماز طواف را در آنجا می خوانند.

روایات و اخبار مربوط به کعبه و متعلقات دینی بسیار زیاد و دامنه دار است و ما به این مقدار اکتفا نمودیم، آنهم به این منظور که خوانندگان آیات مربوط به حج و کعبه به آن اخبار نیازمند می شوند. و یکی از خواص این خانه که خدا آن را مبارک و مایه هدایت خلق قرار داده، این است که احدی از طوائف اسلام، درباره شان آن اختلاف ندارد. (37) و این

بود گفتار مرحوم علامه طباطبائی درباره کعبه و شکل و تولیت و جهات دیگر آن مکان مقدس و اکنون به دنبال نقل حوادث تاریخی دیگری که قبل از بعثت اتفاق افتاده باز میگردیم.

تذکری درباره ولادت حضرت فاطمه علیها السلام

جمعی از مورخان و محدثان اهل سنت، ولادت حضرت فاطمه علیها السلام را نیز جزء حوادث سال تجدید بنای کعبه یعنی سی و پنج سالگی عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشته و ثبت کرده اند، ولی طبق تحقیقی که ما در تاریخ زندگانی حضرت فاطمه علیها السلام داشته و شمه ای از آن را در همان کتاب تاریخ زندگانی آن حضرت برشته تحریر در آورده ایم، ولادت آن بانوی بزرگوار اسلام در سال پنجم بعثت رسول خدا و پس از ظهور اسلام بوده، و انشاء الله در دنباله این سلسله مقالات نیز در جای خود یعنی در حوادث پس از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سال پنجم بعثت دلیل های طرفین، و اثبات آن را از روی دلیل ها و شواهدی که داریم از نظر شما می گذرانیم، و از این رو در اینجا وقت خود وشما را نمی گیریم، و به همین مقدار تذکر در این باره اکتفا خواهیم کرد.

پی نوشتها

1 - و 2 - سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 270 - 274.

3 - المیزان ج 3 ص 394.

4 - سیره ابن هشام ج 1 ص 192..

5 - سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 274.

6 - محمد بن اسحاق گفته:

قریش برای ساختمان کعبه نزد خود این گونه تقسیم بندی کردند:

قسمتی که در کعبه در آن بود سهم بنی عبد مناف و بنی زهره گردید و ما بین رکن اسود و رکن یمانی سهم بنی مخزوم و قبائل هم پیمان ایشان. و قسمت پشت خانه کعبه در سهم بنی جمح و بنی سهم قرار گرفت.

و ساختن قسمت حجر اسماعیل، و حطیم را بنی

الدار و بنی اسد بن عبد العزی و بنی عدی بن کعب به عهده گرفتند.

7 - صحیح بخاری ج 1 ص 50 و ص 181 - مسند احمد بن حنبل ج 3 ص 295 و 310 …

8 - باید دانست که معمولا عربهای آن زمان قسمت پائین بدن خود را با (ازار) که به صورت لنگی بر کمر می بستند می پوشاندند و رسمشان نبوده که شلوار دوخته بپوشند چنانچه هنوز هم در میانشان این رسم هست.

9 - سیره حلبیه ج 1 ص 142 و 122.

10 - سیره ابن هشام ج 1 ص 183 و سیره ابن کثیر ج 1 ص 250، و نظیر این روایت داستان دیگری نیز از آن حضرت نقل شده که در پایان این بحث خواهد آمد.

11 - سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 251.

12 - قاموس الرجال ج 7 ص 147.

13 - و 14 - قاموس الرجال ج 6 ص 327، حیاه الامام الحسن ج 1 ص 87.

15 - قاموس الرجال ج 6 - ص 327.

16 - تهذیب التهذیب ج 7 - ص 263.

17 - پاورقی سیره ابن هشام ج 1 - ص 183 - 184.

18 - الغدیر ج 9 ص 288 به نقل از فتح الباری ج 6 - ص 450 و شرح المواهب ج 4 ص 284. -

19 - الصحیح من السیره ج 1 - ص 139.

20 - نقل از شفای قاضی عیاض ج 1 ص 95 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 214.

21 - شرح ابن ابی الحدید ج 3 - ط مصر - ص 253.

22 - پیش از این در داستان حلف الفضول در پاورقی گفته شد

که عبدالله بن جدعان یکی از ثروتمندان معروف مکه و سخاوتمندان آن زمان بوده که هر روز جمع بسیاری را اطعام می کرد و درباره ثروتمند شدن او نیز قاضی دحلان در سیره خود (حاشیه سیره حلبیه ج 1 - ص 99 - 100) داستانی نقل کرده که به افسانه شبیه تر است تا به یک داستان واقعی.

23 - صحیح مسلم ج 1 ص 105.

24 - فتح الباری ج 7 ص 9 سیره حلبیه ج 2 ص 37.

25 - صحیح بخاری ج 5 ص 203، صحیح مسلم ج 7 ص 78.

26 - الغدیر ج 9 ص 282 به بعد.

27 - شفای قاضی عیاض ج 1 ص 91.

28 - سوره احزاب آیه 69.

29 - صحیح بخاری - با شرح کرمانی - ج 14 ص 55.

30 - سوره احزاب 69.

31 - و 32 - و 33 - الصحیح من السیره ج 1 ص 143 - 144.

34 - تفسیر البرهان ج 1 ص 301 ح 36.

35 - ای عمرو، این تو بودی که خدایانی گوناگون اطراف بیت پدید آورده و نصب کردی. خانه خدا، ربی واحد و جاودانه داشت، این تو بودی که مردم را به شرک و پرستش ارباب گوناگون واداشتی.

به زودی خواهی فهمید که خدای تعالی، در آینده نزدیکی، از غیر شما، پرده داری برای بیت انتخاب خواهد کرد.

36 - (این معامله) زیانبارتر از معامله ابی غبشان است.

37 - ترجمه تفسیر المیزان - چاپ جامعه مدرسین - ص 554 - 561.

فصل ششم

بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله

بحثهای مقدماتی درباره نژاد عرب. قبل از ورود در داستان بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و تاریخ آن به عنوان مقدمه و مدخل برای این

داستان تذکر یکی دو مطلب لازم به نظر رسید زیرا در تحلیلهای تاریخی آینده و گروه بندیها و موضع گیریها اطلاع از این مطالب از نظر تاریخی ضروری بود، و شاید لازم بود این تذکرات را در آغاز بحث تاریخ تحلیلی یادآور میشدیم لکن موفق نشدیم:

1 - وضع اجتماعی و سیاسی جزیره العرب و به خصوص منطقه حجاز و شهر مکه قبل از اسلام … عربهای ساکن جزیره العرب قبل از اسلام عمدتا به دو دسته تقسیم میشوند:

الف - عربهای بومی و به اصطلاح اهل تاریخ عرب «مستعربه» که خود را از دودمان حضرت اسماعیل علیه السلام میدانند و به آنها «عدنانیون» گویند، و اینان عموما در همان منطقه حجاز و نجد و اطراف مکه و صحراهای شمالی سکونت داشته اند … ب - عرب یمن که همان قبائل «حمیر» هستند که به آنها عرب «عاربه» و عرب جنوبی هم می گفتند، و اینان نسبشان به «یعرب بن قحطان» و حضرت هود علیه السلام میرسد و به اینان نیز «قحطانیون» گویند، و به گفته برخی از اهل تاریخ قحطان از فرزندان نوح علیه السلام بود که از بابل به یمن آمده و در آنجا به سلطنت رسیده و فرزندان وی، پس از او به سلطنت یمن برگزیده شده و حکومت حمیریان و سبائیان را در آنجا تشکیل دادند، که قرنها در یمن حکومت کردند و تمدنهائی به وجود آوردند که اجمالی از آن را ذیلا خواهید خواند. و علت اینکه آثار عرب یمن از نظر تمدن و تاریخ بیشتر از عرب حجاز ثبت شده وضع جغرافیائی و آب و هوای عربستان بوده، زیرا منطقه یمن به خاطر آب و هوای

مناسب و وجود آب و مرتع در قدیم محل سکونت و توقف مردم و موجب ایجاد شهرها و زندگی و ایجاد تمدن و آبادی بوده است، و ما نیز بحث خود را از همان قوم سبا که در قرآن کریم نامشان آمده شروع میکنیم:

قرآن کریم درباره قوم سبا - که بزرگترین حکومت را در جنوب شبه جزیره عربستان یعنی کشور یمن تشکیل دادند و حکومت آنان چنانچه نقل شده تا سال 115 قبل از میلاد امتداد یافت –

چنین گوید:

«لقد کان لسبا فی مسکنهم آیه جنتان عن یمین و شمال کلوا من رزق ربکم و اشکروا له بلده طیبه و رب غفور

فاعرضوا فارسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی اکل خمط و اثل و شیء من سدر قلیل ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور

و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهره و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین

فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فی ذلک لآیات لکل صبار شکور» (1).

یعنی - مردم سبا را در جایگاهشان برهانی بود:

دو باغستان از راست و چپ (بدانها گفته شد) بخورید از روزی پروردگارتان و سپاسگزاری و شکر وی را به جا آرید، که شهری پاکیزه و پروردگاری آمرزنده دارید: ولی آنها (از اطاعت حق و سپاسگزاری او) روی گرداندند و ما نیز سیلی سخت بر آنها فرستادیم، و دو باغستان (پر نعمت) آنها را بدو باغستان تبدیل کردیم که بار درختانش میوه تلخ و شوره گز و اندکی سدر بود، و این کیفر ما بدان جهت بود که کفران

نعمت کردند، و آیا ما جز کفران پیشه را کیفر کنیم؟ و میان آنها و دهکده های دیگری که در آنها برکت دادیم دهکده های دیگری قرار دادیم و در آنها مسیرهائی برای رفت و آمدشان معین کردیم و بدانها گفتیم:

در آنها شبها و روزها با ایمنی راه بروید،

وآنها گفتند:

پروردگارا میان منزلگاههای ما فاصله انداز و به خویشتن ستم کردند، و ما آنها را موضوع قصه ها (و عبرت دیگران) قرار دادیم و تار و مارشان کردیم، که در این داستان برای هر صبر پیشه و سپاسگزاری نشانه ها و عبرتهائی است. و به شرحی که ما در تاریخ زندگانی پیمبران و انبیاء الهی نگاشته ایم (2) به گفته مورخان پادشاهان سبا حدود سال 850 قبل از میلاد دولتی در یمن تشکیل دادند که متجاوز از ششصد سال حکومتشان طول کشید. و از آثار و کشفیاتی که اخیرا به دست آمده و اکنون در موزه های اروپا نمونه های آن موجود است معلوم شده که مردم سبا از عالیترین تمدنها برخوردار بوده اند، و در ساختن ظروف طلا و نقره و بناهای مجلل، و آبادی و تزیین شهرها مهارتی کامل داشته اند از کارهای مهم پادشاهان سبا که با نبودن وسائل امروزی انجام داده اند ساختن سد «مارب» است، و مارب نام شهری بوده که سلاطین سبا آنجا را پایتخت خود قرار داده بودند. این شهر در دامنه دره ای قرار داشته که بالای آن دره را کوههائی بزرگ تشکیل میدهد و در میان آن دره تنگهای کوهستانی وجود دارد و دو طرف آن تنگه دو کوه معروف به کوه «بلق» است که فاصله آنها ششصد قدم می باشد.

خاک یمن پهناور و حاصلخیز بود ولی مانند سایر

نقاط عربستان آب در آنجا فراوان نبود و رودخانه های مهمی نیز نداشت، گاهگاهی در اثر بارانهای فصلی سیلی بر می خاست و در میان دشت پهناور به هدر میرفت، از این رو مردم یمن به فکر ساختن سد افتادند تا آبهای زیادی باران را در پشت آن سدها ذخیره کنند و در فصل تابستان از آنها استفاده نمایند. و روی این فکر - به گفته برخی - سدهای بسیاری ساختند که مهمترین آنها سد مارب بود و سد مزبور را در میان فاصله دو کوه «بلق» زدند. و روی اصول هندسی در دو طرف آن دریچه هائی برای استفاده از آب سد قرار دادند و در اوقات لازم میتوانستند به وسیله آن دریچه ها آب را کم و زیاد کنند. طول این سد - به گفته مورخین - در حدود هشتصد قدم بوده، و عرض آن حدود پنجاه قدم. در اثر بستن این سد دو طرف آن بیابان به شهرهای سرسبزی که به گفته بعضی مجموعا سیزده شهر بود و مزارع و باغات پر میوه تبدیل شد، و آن ریگهای سوزان به باغ جنان مبدل گشت، و درباره توصیف آن شهرها و فراوانی نعمت آنها سخنها گفته اند:

بگفته برخی کسی که در آن باغها قدم میگذارد درختان میوه دار آن به حدی بود که تا ده روز راه، رنگ آفتاب را نمی دید، واین راه بسیار را در زیر سایه درختان خرم و پر میوه طی میکرد.

و برخی گفته اند:

زنها زنبیلها را روی سر میگذاردند و چون چند قدم از زیر درختان میگذشتند زنبیلهاشان پر از میوه میشد. (3) بهر صورت در اثر بستن آن سدها از هوای لطیف و میوه های

فراوان و آبهای روان و سایر نعمتهای بی حساب آنجا استفاده می کردند. و البته سزاوار چنان بود که مردم سبا در برابر آن همه نعمت بیکران که خدا به ایشان بخشیده بود سپاسگزاری او را انجام دهند، و خدائی را که از آن بیچارگی و گرسنگی نجاتشان داده بود شکر گویند، ولی تدریجا غفلت بر آنها چیره گشت و به سرکشی و خودپرستی دچار شدند. خدای تعالی برای ارشاد و هدایتشان پیمبرانی فرستاد (4) ولی آن مردم به جای اینکه سخنان پیمبران الهی را بشنوند و به موعظه ها و نصیحتهاشان گوش دل فرا دهند، به تکذیب آنها پرداخته و در عیاشی و شهوترانی مستغرق گشتند، و شاید مانند سایر ملتهای سرکش و شهوتران که انبیاء را سد راه لذت و شهوت خود میدیدند، به آزار آنها نیز کوشیدند، و بدین ترتیب مستحق عذاب الهی گشتند. خدای تعالی سیل «عرم» را بر آن سد عظیم گماشت تا آن را ویران ساخت، و آب، تمام دشت و باغات و خانه ها را بگرفت وهمه را ویران کرد و، پس از چندی آن وادی خرم را به صحرائی خشک و سوزان مبدل ساخت و به جای آن همه درختان میوه دار و باغات سرسبز چند درخت اراک و درخت شوره گز و اندکی درخت سدر به جای ماند، و آن بلبلان خوش الحان جای خود را به فغان بومان سپردند. از رهروان عشق جز افسانه ای نماند آشفته را ز سیل بلا خانه ای نماند بلبل ز دستبرد خزان خامشی گرفت الا فغان بوم به ویرانه ای نماند پراکنده شدن بسیاری از قبائل عرب یمن در نقاط مختلف جزیره العرب باری با ویران شدن

سد مارب و خشک شدن آن شهرها و مزارع خرم و سرسبز بسیاری از قبائل عرب یمن به نقاط مرکزی و شمالی جزیره العرب کوچ کردند که از آن جمله قبیله خزاعه بود که به حجاز کوچ کرده و در آنجا سکنی گزیدند، و از آن جمله قبائل غسان و نحم و تغلب و دیگران که نام دیگرشان قبائل «آل جفته» است بودند که به شامات رفته و در آنجا سکونت اختیار کرده و همان قبیله غسان بودند که بعدها حکومت غسانیان را در سرحدات شام تشکیل داده و با حمایتی که دولت روم از ایشان میکرد به قدرت زیادی رسیدند و حارث بن جبله یکی از امیران ایشان را تا سر حد پادشاهی قدرت دادند، و در برابر ایشان لخمیان بودند که تحت الحمایه پادشاهان ساسانی ایران بوده و از ایشان طرفداری میکردند … و این دو دسته تا زمان ظهور اسلام نیز در آنجا حکومت داشته و سپس منقرض گشتند … و قبائل اوس و خزرج نیز که در یثرب سکونت گزیدند از همین مهاجران یمن و عربهای قحطان هستند، جز اینکه برخی چون ابن اسحاق هجرت آنها را به سرزمین حجاز به زمان قبل از ویران شدن سد مارب نسبت داده اند، اگر چه اصل هجرت در رابطه با ویرانی همان سد بود … بدین شرح که گفته اند:

قبائل مزبور یعنی قبائل خزاعه و آل جفته و اوس و خزرج همین که آثار ویرانی سد را مشاهده کردند، و دانستند که به زودی سد مزبور ویران خواهد شد به همراه عمرو بن عامر لخمی که بزرگ آنها بود از یمن کوچ کرده و به

سرزمین حجاز و نقاط شمالی جزیره العرب رفتند، و به همان گونه که گفته شد قبیله خزاعه در حجاز و نزدیکی مکه، و آل جفته در سرحدات شام، و اوس و خزرج در یثرب سکونت اختیار کردند … و قبائل دیگر «حمیر» و «سبا» مانند قبائل «مذحج» و «کنده» و «انمار» و اشعریان در یمن ماندند، و پادشاهان «تبع» (5) در همین قبائل پادشاهی کرده و داستان «ربیعه بن نصر» که یکی از همین پادشاهان «تبع» بوده و خواب وحشتناکی که دیده بود و «شق» و «سطیح» را برای تعبیر آن خواست از همین پادشاهان یمن بود (6) چنانچه «تبان اسعد» نیز که به یثرب حمله کرد، و مدتها با آنها جنگید و بالاخره نیز نتوانست کاری از پیش ببرد (7) و پس از آنکه د و تن از عالمان یهود آن شهر را با خود برد از تصرف آن شهر منصرف شده و به یمن بازگشت و در مراجعت سر راه خود به مکه آمده و جامه ای بر خانه کعبه پوشانید از همین پادشاهان «تبع» - و به اصطلاح از «تبابعه» بوده است (8) آخرین پادشاه این خاندان که سلطنت او در یمن به دست لشگر حبشه برچیده شد و خود او نیز در جنگ با آنان کشته شد «ذونواس» بود، که در قرآن کریم در سوره بروج و داستان اصحاب اخدود به سرگذشت او اشاره شده، و هم او بود که آن حفره های آتش را که به صورت کانالهائی درآورده بود حفر کرده و مردم نجران را که حاضر نشدند از آئین مسیح دست بردارند با آن طرز دلخراش سوزاند. سرکرده لشگر حبشه

که توانسته بود ذونواس و لشکریان او را شکست داده و به فرمانروائی پادشاهان «تبع» در یمن خاتمه دهد و بر آنجا مسلط شود طبق بسیاری از روایات همان «ابرهه» بود که بعدها در یمن کلیسا و معبدی ساخت و در صدد برآمد تابه شهر مکه حمله کند و خانه کعبه را ویران سازد و خداوند او و لشکریانش را به وسیله پرندگان «ابابیل» نابود ساخت. همانگونه که در سوره فیل در قرآن کریم آمده، و ما نیز در مقالات گذشته در احوالات اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله داستان آن را به تفصیل نقل کرده ایم. کشور یمن سالها در دست همین لشکریان حبشه و دست نشاندگان نجاشی اداره میشد که طبق نقل برخی این مدت هفتاد و دو سال بوده که به این ترتیب پس از ابرهه، فرزندش یک سوم بن ابرهه، و پس از او برادرش مسروق بن ابرهه، در آنجا فرمانروائی کردند تا اینکه «سیف بن ذی یزن» یکی از بازماندگان همان قبائل حمیر با اشاره نعمان بن منذر و کمک پادشاهان ساسانی ایران و یاری آنها توانست حکومت از دست رفته خود را در یمن باز یابد و پس از جنگ سختی که با آنها کرد به کمک سربازان ایرانی حبشیان را از سرزمین یمن بیرون رانده، و چنانچه گفته شد پس از گذشت هفتاد و دو سال حکومت حبشیان دوباره بر آن سرزمین حاکم شدند.

و اما در مورد عرب حجاز

عربهای حجاز که نسبشان به حضرت اسماعیل علیه السلام میرسد همانها هستند که پس از آن حضرت در آن سرزمین نشو و نما یافته و تدریجا نسل آنها زیاد شد، و قبائلی را

تشکیل می دادند همانگونه که اهل تاریخ نوشته اند:

پس از توقف هاجر همسر گرامی ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل علیهما السلام در مکه، قبیله ای به نام «جرهم» که از بادیه نشینان بیابانهای اطراف بودند، با اطلاع از جوشیدن و پیدا شدن آب در آن منطقه به نزد هاجر و اسماعیل آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین توقف و سکنی کردند. ابراهیم خلیل علیه السلام گاهگاهی به دیدن هاجر و اسماعیل می آمد و با بزرگ شدن اسماعیل مامور به ذبح او و بنای خانه کعبه گردید به شرحی که در تواریخ مذکور است.

پس از اینکه اسماعیل دوران بلوغ را پشت سر گذارد به فکر ازدواج افتاد و از همان قبیله جرهم دختری را به زنی گرفت و پس از مدتی به دستور ابراهیم او را طلاق داده و زن دیگری از ایشان بگرفت و این زن دختر مضاض بن عمرو جرهمی بود که بگفته اهل تاریخ خداوند دوازده پسر و یک دختر از آن زن به اسماعیل عنایت فرمود که یکی از آنها «نابت بن اسماعیل» بود.

پس از وفات اسماعیل ریاست مکه را فرزندش «نابت» به عهده گرفت، و پس از او قبیله جرهم، ریاست شهر مکه و تولیت خانه کعبه را به خود اختصاص داده، و فرزندان اسماعیل را از این منصبها بی بهره ساختند. اینان سالها بر مکه فرمانروائی کردند و تدریجا به ستمکاری و فساد در آن مکان مقدس دست زدند تا جائی که گویند:

مردی از آنها به نام «اساف» بن بغی، با زنی به نام «تائله» دختر وائل در خانه کعبه زنا کرد و خداوند آن دو را به جرم این بی احترامی و گناه

به صورت دو قطعه سنگ مسخ فرمود، و مردم مکه برای عبرت دیگران آن دو صورت سنگی را در نزدیکی کعبه گذارده بودند، ومردم آن دو را تماشا میکردند … و در اثر طول زمان و گذشت روزگار تدریجا آن دو صورت به همان نامهای «اساف» و «تائله» مورد پرستش گروههائی از قبائل خزاعه درآمدند، به شرحی که در تاریخ مذکور است. باری وضع ستمکاری و فساد به وسیله قبیله جرهم در مکه گسترش یافت تا اینکه قبیله خزاعه - که از همان قبائل مهاجر یمن بودند و پس از مهاجرت از یمن در همان نزدیکی مکه در جائی که اکنون به نام «مر الظهران» است سکنی گزیده بودند، آماده جنگ با قبیله جرهم و نجات مردم و تطهیر آن شهر از ظلم و فساد آنها شدند، و پس از جنگی که میان آنها واقع شد قبیله خزاعه، جرهمیان را شکست داده و از آن شهر بیرون کردند … و به شرحی که پیش از این در داستان ذبح عبدالله و نذر عبدالمطلب بیان داشتیم آخرین کسی که از قبیله جرهم در مکه حکومت داشت و در جنگ با خزاعه شکست خورد «عمرو بن حارث بن مضاض جرهمی» بود که چون دید نمی تواند در برابر خزاعه مقاومت کند به منظور حفظ اموال کعبه به درون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایای نفیسی را که برای کعبه آورده بودند واز آن جمله دو آهوی طلائی و مقداری شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورده و در چاه زمزم ریخت، و آن چاه را پر کرده و با خاک یکسان نمود، و به

گفته برخی حجر الاسود را نیز از جای خود کنده و به همراه آن جواهرات در چاه زمزم انداخت، و سپس قبیله خود را برداشته و به یمن رفت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپری کرد … و از اشعار همین عمرو بن حارث جرهمی است که در تاسف خود نسبت به گذشته و نعمت از دست رفته اش گوید:

و کنا ولاه البیت من بعد نابت نطوف بذاک البیت و الخیر ظاهر و نحن ولینا البیت من بعد نابت بعز فما یحظی لدینا المکاثر

تا آنکه گوید:

و صرنا احادیثا و کنا بغبطه بذلک عفتنا السنون الغوابر فسحت دموع العین تبکی لبلده بها حرم امن و فیها المشاعر و تبکی لبیت لیس یؤذی حمامه یظل به امنا و فیه العصافر

و اشعار زیر هم از او است که قبیله خزاعه را مخاطب ساخته گوید:

یا ایها الناس سیروا ان قصرکم

ان تصبحوا ذات یوم لا تسیرونا

حثوا المطی و ارخوا من ازمتها

قبل الممات و قضوا ما تقضونا

کنا اناسا کما کنتم فغیرنا

دهر فانتم کما صرنا تصیرونا

قد مال دهر علینا ثم اهلکنا

بالبغی فیه و بز الناس ناسونا

کنا زمانا ملوک الناس قبلکم

بمسکن فی حرام الله مسکونا

و همانگونه که در آنجا گفتیم سالها بر این منوال گذشت و کسی از جای آن هدایا و آهوان طلائی و چاه زمزم خبر نداشت، و افراد زیادی از بزرگان قریش در صدد پیدا کردن زمزم و حفر آن برآمدند ولی موفق نشدند تا اینکه این افتخار نصیب عبد المطلب گردید … به شرحی که گذشت … قبائل خزاعه که بر مکه استیلا یافتند دو تیره بودند، یکی «غبشان» و دیگر «بنی بکر بن عبد

مناه». تیره غبشان تدریجا قدرت را از دست بنی بکر بن عبد مناه گرفت و حکومت مکه را خود به دست گرفتند و سالها در آن شهر حکومت کردند (9) که برخی مدت حکومت آنها را سیصد سال و برخی پانصد سال ذکر کرده اند، و چنانچه گفته اند:

دوران حکومت ایشان در مکه دوران میشومی بود، زیرا رسم میشوم بت پرستی در زمان ایشان در مکه آغاز شد و به جاهای دیگر نیز سرایت یافت، و «عمرو بن لحی» که نخستین بت یعنی بت «هبل» را به صورت سوغات از شام به مکه آورد، و مردم را به پرستش آن وادار کرد، و در اثر ثروت بسیار و نفوذی که در مکه ومردم آن سرزمین داشت جمع زیادی از مردم پرستش بت هبل را پذیرفتند … از همین خانواده و بلکه رئیس آنها در مکه بوده است که به دنبال او بتهای دیگری به مکه آوردند و تدریجا بت پرستی در میان طوائف مختلف عرب رواج یافت به شرحی که پس از این خواهد آمد ریاست قبیله خزاعه تا زمان قصی بن کلاب (جد ششم رسول خدا صلی الله علیه و آله) ادامه داشت، و در آن زمان قصی بن کلاب - که از تیره قریش و فرزندان اسماعیل بود، و در ماجرای جنگ میان دو قبیله جرهم و خزاعه از هر دو کناره گرفته و در قسمت جنوبی شهر مکه مسکن داشتند - و در میان قبیله قریش و بنی کنانه احترام و قدرتی پیدا کرده بود، به نزد رئیس خزاعه که نامش حلیل بن حبشیه بود - ریاست شهر مکه را نیز به عهده داشت - رفته و

دخترش «حبی» را برای خود خواستگاری کرد، و حلیل بن حبشیه نیز پذیرفت و دخترش را به همسری قصی بن کلاب درآورد. قصی بن کلاب از همسرش «حبی» چهار پسر پیدا کرد به نامهای:

عبد مناف، و عبد الدار، عبد العزی و عبد، و به دنبال آن فرزندان دیگری پیدا کرد و تدریجا قدرت و سیادت او در میان قبائل قریش و بنی کنانه فزونی گرفت، و به فکر باز پس گرفتن حکومت مکه و ریاست شهر و منصبهای آنجا از قبیله خزاعه افتاد، و چون با بزرگان قریش و بنی کنانه مشورت کرد آنها را نیز با خود هم عقیده و همراه دید و پس از جنگی که با آنها کرد خزاعه را شکست داده و از مکه بیرون کرد و قبائل قریش را که در اطراف مکه پراکنده شده بودند گرد آورده و در مکه جای داد، و برای هر گروه محله ای و جایگاهی قرار داد، و همانگونه که در مقاله پیشین گفته شد خانه کعبه را از نو بنا کرده و در کنار آن نیز خانه ای برای مشورت و تصمیم گیری بزرگان قریش بنا کرد و نامش را «دار الندوه» گذارد و تمام منصبهای مکه، مانند منصب کلید داری کعبه، وقایت حاجیان، و پرچمداری قریش، و پرده داری کعبه و منصبهای دیگر به او واگذار شد، و تدریجا بزرگترین قدرتها و سیادتها را در میان قبائل قریش و سرزمین حجاز پیدا کرد، و فرامین و دستورات او سالها به صورت قانون در میان قریش لازم الاجراء بود.. - به شرحی که در تاریخ زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله در کتاب جداگانه ای

نوشته ایم (10). و این منصبها پس از او به فرزندش عبد الدار و پس از وی به فرزندان او و دیگران رسید و طبق مصالحه ای که میان آنها بر قرار شد منصب پرچمداری قریش و پرده داری کعبه و سرپرستی دار الندوه به فرزندان عبد الدار، و منصب میهمان داری و سقایت حاجیان به فرزندان عبد مناف واگذار شد، و تا زمان بعثت رسول خدا و ظهور اسلام نیز به همین منوال بود، به شرحی که انشاء الله تعالی در جای خود مذکور خواهد شد.

*****

1 - سوره سبا آیه 15 - 19.

2 - جلد دوم تاریخ انبیاء تالیف نگارنده ص 260.

3 - سیره النبویه ابن کثیر ج 1 ص 10.

4 - از وهب بن منبه نقل شده که گفته است:

خدای تعالی سیزده پیغمبر، و از سدی روایت شده که گفته است:

دوازده هزار پیامبر برای ایشان فرستاد (سیره النبویه ابن کثیر ج 1 ص 10).

5 - «تبع» لقب پادشاهان یمن بوده، چنانچه «کسری» لقب پادشاهان ایران و «قیصر» لقب پادشاهان روم و «نجاشی» لقب پادشاهان حبشه، و «فرعون» لقب پادشاهان مصر بوده.

6 - داستان مزبور را ابن هشام در سیره نقل کرده و ما نیز ترجمه آن را در تاریخ زندگانی رسول خدا برشته تحریر در آورده ایم.

7 - و برخی گفته اند «تبان» در این سفر بیاری عمو زادگان خود - یعنی همان قبائل اوس و خزرج که از یمن بدانجا آمده بودند - آمده بود که آنها را در برابر یهودیانی که پس از مهاجرت اوس و خزرج بدانجا آمده و سکونت کرده بودند و به ساکنان قبلی آنجا زور می گفتند یاری دهد … و الله العالم.

8

- شرح این ماجرا را نیز ابن هشام در کتاب سیره به تفصیل نقل کرده و نگارنده آن را در سال 47 شمسی ترجمه نموده و کتابفروشی اسلامیه آن را به چاپ رسانده که می توانید بدانجا مراجعه نمائید.

9 - میان خزاعه و بنی بکر نیز بعدها اختلاف پدید آمد و در ماجرای صلح حدیبیه و فتح مکه همان اختلاف ایشان نقش مهمی داشت به شرحی که در جای خود خواهدآمد.

10 - تاریخ زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله بخش اول.

فصل هفتم

سنتهای اجتماعی جزیره العرب

وضع دینی و آداب و سنتهای اجتماعی مردم جزیره العرب قبل از ظهور اسلام چنانچه در خلال بحثهای گذشته یادآور شدیم و از روی هم رفته روایات و تواریخ نیز به دست می آید، در شبه جزیره عربستان و به خصوص منطقه حجاز دین یهود و مسیحیت و مجوس و نیز مرامهای صابئی و ستاره پرستی و از همه بیشتر بت پرستی پیروان زیادی داشته، که در شهرهای مختلف جزیره العرب سکونت داشتند.

و در مورد تاریخ ورود این ادیان به جزیره العرب در تواریخ، نظرها و روایات گوناگونی وجود دارد که نمی توان اظهار نظر قطعی درباره آنها نمود، و چون تحقیق زیاد و رد و ایراد در این باره از وضع تدوین این مقاله خارج است، ما در اینجا قسمتی از نوشته مرحوم علامه طباطبائی (ره) در تفسیر المیزان که ضمن فشردگی و اختصار، حاوی بیشترین و عمده ترین مطالب در این باره می باشد برای شما نقل می کنیم:

ایشان در ذیل آیات 36 - 49 سوره هود و داستان حضرت نوح علیه السلام و جریان بت پرستی در جهان، در آغاز انگیزه و علت توجه مردم را به

بت پرستی در ضمن چند فصل بیان داشته، و سپس تاریخچه ای از دین صابئین و براهمه و بودائیان و غیره ذکر کرده و آنگاه درباره بت پرستی اعراب و پیدایش این آئین شیطانی در میان ایشان چنین گوید:

اعراب اولین قومی هستند که اسلام با آنان به معارضه پرداخته و ایشان را از بت پرستی به توحید فرا خوانده است. قسمت اعظم اعراب در عهد جاهلیت صحرانشین بودند و متمدنین آنان مانند یمنیها نیز صحرانشینی داشتند و یک سلسله آداب و رسوم مختلط و مختلف که از همسایگان نیرومند خود مثل فارس و روم و مصر و حبشه و هند گرفته بودند و مقداری از آن آداب دینی بود، در بین آنان حاکم بود.

اسلاف و پیشینیان اعراب یعنی اعراب اصلی و ازجمله قوم عاد در «ارم» و قوم ثمود بت پرست بودند به طوری که خدا در کتاب خود از قوم هود و صالح و اصحاب مدین و اهل سبا در قصه سلیمان و هدهد حکایت کرده است تا بالاخره ابراهیم پسر خود اسماعیل و مادر وی هاجر را به سرزمین مکه که بیابانی بی آب و علف بود و قبیله «جرهم» در آنجا مسکن داشتند آورد و در آنجا ساکن ساخت. کم کم اسماعیل رشد کرد و شهر مکه ساخته شدو ابراهیم، کعبه - بیت الله الحرام - را ساخت و مردم را به دین حنیف خود که اسلام بود دعوت کرد و دعوتش در حجاز و اطراف آن پذیرفته شد و حج را برای مردم تشریع کرد که آیه ذیل در ضمن نقل خطاب خدا به ابراهیم به طور مجمل آن را نقل می کند:

«و اذن فی الناس بالحج یاتوک

رجالا و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق» (الحج: 27):

یعنی:

«در بین مردم اعلام حج کن که پیاده آیند و بر اسبان لاغر اندامی که از دره های عمیق می آیند». بعدا عده ای از اعراب بر اثر معاشرتی که با یهودیان مقیم حجاز داشتند یهودی شدند و نصرانیت به پاره ای از اقطار جزیره العرب و مجوسیت نیز به نقاط دیگر آن سرایت کرد. آنگاه اتفاقاتی بین آل اسماعیل و جرهم در مکه روی داد که سرانجام به پیروزی آل اسماعیل و بیرون کردن جرهم از مکه و تسلط «عمرو بن لحی» بر مکه و حومه آن منتهی شد.

پس از چندی عمرو بن لحی مریض شد و بدو گفتند:

در «بلقاء» در سرزمین شام چشمه آب گرمی است که اگر در آن استحمام کنی بهبودی خواهی یافت. وی عازم آنجا شد و در آن استحمام کرد و بهبود یافت. و عمرو در آنجا قومی را دید که بت می پرستیدند. از آنها در این باره سئوال کرد.

بدو گفتند:

اینها معبودانی هستند که ما بشکل هیاکل علوی و افراد بشری در آورده ایم و از آنها یاری می طلبیم و یاریمان می کنند و نیز طلب باران می کنیم و باران می بارد. این مطلب عمرو را به شگفت آورد و یکی از بتهای آنان را طلبید و ایشان نیز بت «هبل» را به وی دادند و او در مراجعت به مکه «هبل» را روی کعبه نهاد. عمرو دو بت دیگر نیز به نام «اساف» و «نائله» که به نقل «الملل و النحل» بشکل دو زوج و به نقل دیگران بشکل دو جوان بودند به همراه آورد، و مردم را به پرستش بتها دعوت کرد، و

بت پرستی را بین آنان رواج داد.

مردم نیز پس از مسلمانی به بت پرستی برگشتند، اینان را چون پیرو ملت ابراهیم علیه السلام بودند «حنفاء» می نامیدند و این اسم روی آنها ماند، و معنای خود را از دست داد و «حنفاء» اسم اعراب بت پرست گردید. از عواملی که اعراب را به بت پرستی نزدیک می کرد این بود که یهود و نصاری و مجوس و بت پرستان همگی «کعبه مشرفه» را بزرگ می شمردند و لذا هر کس از مکه کوچ می کرد با علاقه فراوان مقداری از سنگهای حرم را برای تبرک با خود می برد و هر کجا اقامت می گزید روی زمین قرار می داد و برای تیمن و به لحاظ دوستی کعبه و حرم دور آن طواف می کرد.

روی این علل و اسباب بود که بت پرستی در بین اعراب اصیل و غیر اصیل شایع شد و از اهل توحید کسی ما بین آنان نماند مگر معدودی که قابل ذکر نبودند. بتهای معروف بین اعراب عبارت بودند از «هبل» «اساف» «نائله» که عمرو بن لحی آورد و مردم را به پرستش آنها دعوت کرد «لات» ، «عزی» ، «منات» «ود» ، «سواع» ، «یغوث» و «نسر». نام این هفت بت در قرآن ذکر شده و پنج تای آخری به قوم نوح نسبت داده شده است. در کافی سند را می رساند به عبد الرحمن بن اشل نمد فروش که حضرت صادق علیه السلام فرمود:

«یغوث» روبروی کعبه گذاشته شده بود و «یعوق» ، طرف راست و «نسر» طرف چپ. و در روایت نیز آمده که «هبل» بالای کعبه و «اساف» و «نائله» روی صفا و مروه بودند.

و در تفسیر قمی گوید:

«ود» بت طایفه «کلب» -

و «سواع» متعلق به «هذیل» ، و «یغوث» از آن «مراد» - و «یعوق» وابسته به «همدان» - و «نسر» بت «حصین» بود. در بت پرستی اعراب آثاری از بت پرستی صابئین از قبیل غسل جنابت و غیره و آثاری از برهمائی مانند عقیده به «انواء» و عقیده به «دهر» وجود داشت به طوری که در بت پرستی بودائی گذشت.

خدا می فرماید:

«و وَ قالُوا ما هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ» (الجاثیه: 24)

یعنی:

«چیزی جز زندگی دنیا نیست که می میریم و زنده می گردیم و جز روزگار ما را هلاک نمی کند» ، هر چند بعضی گفته اند این سخن از مادیون و منکرین صانع است. در آئین بت پرستی اعراب، اندکی از آداب دین حنیف یعنی اسلام ابراهیم علیه السلام نیز مثل ختنه و حج وجود داشت ولی اعراب این کارها را با سنن بت پرستی مخلوط کرده بودند، مثلا به بت هائی که دور کعبه بودند دست می مالیدند و برهنه طواف می کردند و با این عبارات تلبیه می گفتند:

(لبیک لبیک اللهم لبیک لا شریک لک الا شریک هو لک تملکه و ما ملک) یعنی پاسخگویم، پاسخگویم! خدایا پاسخگویم تو شریکی نداری و غیر از شریکی که از آن توست، مالک اوئی و هر چه او مالک اوست. بت پرستان عرب چیزهای دیگری نیز داشتند که از پیش خود درآورده بودند مثل اعتقاد به «بحیره» و «سائبه» و «وصیله» و «حام» و همچنین عقیده به «صدی» و «هام» و «انصاب» و «ازلام» و امور دیگری که در تاریخ ذکر شده (1). و در کتاب «المستطرف» ابشهی درباره ادیان قبائل عرب همچنین آمده است:

دین نصرانیت در قبائل «ربیعه» و «غسان» و برخی

ازقبائل «قضاعه» رسوخ یافته بود، و آئین یهود در «نمیر» و «بنی کنانه» و «بنی حارث بن کعب» و «کنده» وجود داشت، و کیش مجوس در «بنی تمیم» پیروانی داشت واز آن جمله زراره بن عدی به این کیش درآمده بود، و نیز اقرع بن حابس تمیمی که او نیز مجوس بود … وی آنگاه در مورد انگیزه بت پرستی و زندقه در میان اعراب قلم فرسائی کرده و پس از ذکر نظریه ای در این باره گوید:

و برخی گفته اند:

نخستین باری که پرستش سنگها (و بتهای سنگی) در میان فرزندان اسماعیل رائج شد از اینجا شروع شد که مردم مکه سالها بود که از مکه خارج نمی شدند تا اینکه فشار زندگی آنها را مجبور به مسافرت و پراکنده شدن در شهرها نمود، و روی علاقه ای که به مکه و حرم داشتند هر کدام که می خواستند از مکه خارج شوند سنگی از سنگهای حرم را به منظور احترام به همراه خود می بردند و هر کجا منزل می کردند و فرود می آمدند آن سنگ را در کناری می گذاردند و اطراف آن طواف می کردند همانگونه که اطراف کعبه طواف می نمودند، واین کار تدریجا منجر به پرستش سنگها و عبادت بتها شد، نسلهای بعدی که آمدند آن سنگها و بتها را معبود خویش دانسته و انگیزه اصلی این کار را که بدان جهت نیاکانشان پایه گذاری کرده بودند فراموش کردند … (2).

و درباره معتقدات اعراب و عادات و سنن ایشان نیز در - نهایه الارب - قلقشندی آمده است:

معتقدات اعراب قبل از اسلام متباین و مختلف بود. دسته ای منکر آفریدگار و مبدا و معاد بودند و به اصطلاح دهری و طبیعی بودند، و

دسته ای دیگر به خدای عز و جل معتقد بودند ولی معاد و قیامت را منکر بودند. و دسته ای دیگر بتهای قوم نوح را پرستش می کردند، یا خود آن بتها را، و یا اینکه بتهای خود را بدان نامها نام گذاری کرده بودند که از آن جمله:

بت «ود» مربوط به «قبیله» «کلب» بود. و بت «سواع» از آن «هذیل» و «مدلج» و بت «یغوث» مخصوص به جمعی از مردم یمن». و بت «لات» از آن قبیله «ثقیف» بود. و «عزی» به قریش و بنی کنانه اختصاص داشت. و «مناه» مخصوص به اوس و خزرج بود. و «هبل» بر پشت بام کعبه قرار داشت و بزرگترین بت آنها بود. و «اساف» و «نائله» بر صفا و مروه قرار گرفته بود. و دسته ای از آنها نیز متمایل به آئین «صابئین» و ستاره پرستان بودند، و طلوع و غروب ستارگان را درآمدن باران و حوادث دیگر مؤثر دانسته، و آنها را در فعالیت مستقل می دانستند. و دسته ای از آنها فرشتگان را پرستش می کردند. و جمعی نیز جنیان را می پرستیدند. و احکام و عاداتی نیز داشتند که شریعت اسلام برخی از آنها را امضاء کرد و برخی را از بین برد. آنها حج و عمره و احرام و طواف و سعی و وقوف در مشعر و منی را انجام می دادند، و غسل جنابت می کردند، و مضمضه و استنشاق و باز کردن فرق سر، و مسواک و استنجاء و ناخن گرفتن و موی زیر بغل را می ستردند.

و با مادران و دختران خود ازدواج نمی کردند و شریعت اسلام این احکام را امضا کرد. و بر کسی که زن پدر خود را می گرفت عیب می گرفتند،

واو را «ضیزن» می نامیدند. و دست راست دزد را می بریدند. و دو خواهر را با هم ازدواج می کردند که شریعت اسلام جلوی این کار را گرفت. و ظهار را طلاق محسوب می داشتند. و عده وفات زن یکسال بود. و چون کاری بر ایشان مشتبه می شد برای رفع تردید به نزد کاهنان می رفتند و به پرندگان در کارهای خود فال می زدند، یعنی هنگامی که آهنگ کاری می کردند هر پرنده ای را که می دیدند چه به نام آن پرنده و چه به پروازش از سمت راست و چپ و چه به آواز و صدای آن و بلکه به مقدار صدا و گاهی به جای افتادن و نشستن آن پرنده فال می زدند، که شریعت اسلام همه آنها را باطل دانسته و از بین برد. (3)

پاره ای از خرافات اعراب جاهلیت

عربهای جاهلیت عقاید خرافی بسیاری نیز داشتند که شمه ای از آنها را «ابشهی» در کتاب «المستطرف» و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (4) نقل کرده اند که از نظر اطلاع از انحطاط فکری آنان و خدمت بزرگی که آئین مقدس اسلام و پیامبر گرامی آن به آنها کرد تذکر برخی از آنها در اینجا بد نیست که از آن جمله می نویسند:

بسیاری از آنها هنگامی که می خواستند به سفری بروند شاخه گل «رتم» (5) را گره می زدند و چون باز می گشتند به سراغ آن گره می رفتند و چنانچه آن گره باز شده بود معتقد بودند که زن آنها در غیاب به آنها خیانت ناموسی کرده و اگر گره باز نشده بود مطمئن می شدند که زنشان در غیاب خیانتی به ایشان نکرده! … و یا اینکه هرگاه دچار خشکسالی می شدند درختهائی مانند «سلع» و «عشر» را

که چوب آنها آتش زیادی داشت می کندند و قسمتی از آن را بر دم گاو می بستند و آن را آتش زده و آن گاو زبان بسته را به بالای کوه می بردند و معتقد بودند که با این کار توجه خدای را برای نزول باران جلب می کنند …! (6) و مانند اینکه اگر شخص بزرگ و کریمی از آنها از دنیا می رفت شتر او را می آوردند و سر آن حیوان را به عقب برگردانده و محکم می بستند و او را در گودالی بدون آب و علف می انداختند تا به همان حال جان دهد. و گاه می شد که پس از مرگ آن حیوان جثه اش را می سوزاندند و یا آنکه پوستش را کنده و از گیاهی موسوم به «تمام» آن را پر می کردند و معتقد بودند که این کار سبب می شود تا آن مرد پس از اینکه محشور می شود سواره باشد و مرکب داشته باشد … و یا اینکه اگر کسی از آنها به شهر یا قریه ای «وبا» خیز می رفت از ترس آنکه دچار وبا و یا اجنه نشود پیش از ورود بر دم دروازه آن شهر ایستاده و صدائی همانند صدای خران می کرد و استخوان خرگوش به گردن خود آویزان می کرد و عقیده داشتند که با این کار از شر وبا و جنیان در امان خواهد ماند … و یا اینکه فرزندان خود را برای آنکه دچار جنون و یا ارواح خبیثه نشوند سر تا پا نجس کرده و یا کهنه آلوده به خون حیض و یا استخوان مردگان را بر او می آویختند … (7). و مانند اینکه اگر مردی از آنها عاشق می شد و عشق او

بر طرف نمی شد یکی از آنها آن مرد را بر دوش خود سوار می کرد، و آن دیگری می آمد و مفتولی آهنین را داغ می کرد و در میان دو ران او می نهاد، و بدین ترتیب درد عشق را از سر او دور می کردند …! و یا اینکه به منظور شجاع شدن گوشت درندگان را می خوردند …! … و برای مسافری که نمی خواستند بازگردد هنگام رفتن او پشت سرش آتش می افروختند و برخی نیز پشت سرش کوزه می شکستند … (8) … و برای اینکه جن زده نشوند استخوان خرگوش به گردن خود می آویختند …! … و دختر یا زن بی شوهری که خواستگار به سراغش نمی آمد موی یک طرف سرش را پریشان می کرد و به آن چشمی که در طرف دیگر سرش بود سرمه می کشید، و با یک پای خود راه می رفت - و همه این کار را در شب انجام می داد - و آنگاه می گفت:

«یا لکاح، ابغی النکاح قبل الصباح»! و معتقد بودند که این کار موجب می شود تا به زودی خواستگاری به سراغ او بیاید و شوهر کند … (9) و خرافات بسیار زیاد دیگری که ذکر تمامی آنها نیاز به تالیف کتاب جداگانه ای دارد، و با اطلاع اجمالی آنها خواننده محترم بهتر می تواند به معنای سخنان رهبران بزرگوار اسلام واقف گردد و از عمق جهالت و نادانی اعراب زمان جاهلیت اطلاع حاصل نماید، چنانچه امیر المؤمنین علیه السلام فرماید:

«بعثه و الناس ضلال فی حیره، و حاطبون فی فتنه، قد استهوتهم الاهواء، و استزلتهم الکبریاء، و استخفتهم الجاهلیه الجهلاء، حیاری فی زلزال من الامر، و بلاء من الجهل» (10) و در جای دیگر فرماید:

«… و انتم

معشر العرب علی شر دین، و فی شر دار، تنیخون بین حجاره خشن، و حیات صم، تشربون الکدر، و تاکلون الجشب، و تسفکون دماءکم، و تقطعون ارحامکم، الاصنام فیکم منصوبه، و الآثام فیکم معصوبه» (11) و از همه اینها بدتر آن عادت زشت و نکوهیده و جنایت بی سابقه یعنی دختر زنده به گور کردن بود که در قرآن کریم نیز از آن یاد شده و ذیلا می خوانید:

اجمالی از داستان دختر کشی اعراب در جاهلیت

در اینکه انگیزه این جنایت هولناک چه بود در روایات و تواریخ اختلاف است، و در قرآن کریم نیز یکجا انگیزه این کار آنها را فقر و نداری ذکر کرده که می فرماید: «… و لا تقتلوا اولادکم خشیه املاق نحن نرزقکم و ایاهم …» (12) که البته این انگیزه اختصاصی به دختران نداشت، و هر فرزندی را در بر می گرفت … ولی در جای دیگر داستان رادر رابطه با دختران تنها ذکر فرموده و گوید:

«و اذا بشر احدهم بالانثی ظل وجهه مسودا و هو کظیم یتواری من القوم من سوء ما بشر به، ایمسکه علی هون ام یدسه فی التراب، الا ساء ما یحکمون» (13).

و در سوره تکویر فرماید:

و اذا الموؤده سئلت بای ذنب قتلت (14). و امیر المؤمنین علیه السلام نیز در این باره فرموده:

«فالاحوال مضطربه، و الایدی مختلفه و الکثره متفرقه فی بلاءازل، و اطباق جهل، من بنات موؤده، و اصنام معبوده، و ارحام مقطوعه، و غارات مشنونه …» (15) و به گفته ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه این عادت ناروا در میان قبیله بنی تمیم پیدا شد، و به گفته برخی دیگر در میان قبائل تمیم و قیس و اسد و هذیل و بکر

بن وائل شایع شد و سبب آن نیز نفرین رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که درباره شان نفرین کرده فرمود:

«اللهم اشدد وطاتک علی مضر، و اجعل علیهم سنین کسنی یوسف». و به دنبال این نفرین بود که هفت سال دچار خشکسالی و قحطی شدند و کارشان به جائی رسید که کرک را با خون مخلوط کرده می خوردند، و نام آن خوراک را «علهز» می نامیدند، و درپی همان قحطی بود که دختران را به خاطر فقر و نداری زنده به گور می کردند …

و جمعی دیگر گفته اند:

انگیزه این کار فقر و نداری، نبود بلکه غیرت و تعصب آنها بود، و سبب آن نیز آن شد که قبیله تمیم در یکی از سالها از دادن خراج به نعمان بن منذر (پادشاه حیره) خودداری کردند، و نعمان نیز برادرش «دیان بن منذر» را به جنگ ایشان فرستاد و او نیز فرزندان و چارپایان آنها را به صورت اسیر و غنیمت گرفته به نزد نعمان برد، و پس از این ماجرا قبیله بنی تمیم به نزد نعمان رفته از او درخواست گذشت و ترحم کرده و او نیز به حال آنها رقت کرده دستور داد فرزندان اسیر آنها را برای بازگشت نزد قبیله خود آزاد بگذارند به این شرط که هر یک از آن اسیران مایل بودند به نزد پدران خود بازگردند آنها را بازگردانند، و اگر هم مایل بودند نزد صاحبان خود بمانند آنها را مجبور به بازگشت نکنند … و به دنبال این دستور همه دختران حاضر به بازگشت نزد پدران خود شدند جز دختر قیس بن عاصم که ماندن نزد صاحب خود که او را

اسیر کرده بود را اختیار کرد و حاضر به بازگشت نزد پدر خود نشد. قیس بن عاصم که چنان دید با خود عهد کرد که از آن پس هر دختری که پیدا کند او را زنده به گور کند (16) و جمع بسیاری از قبیله بنی تمیم نیز در این کار از او پیروی کردند … و این عادت زشت در میان ایشان پدید آمد (17) 1.

اهل حمس و بدعتهای قریش

ابن اسحاق گفته:

و از بدعتهائی که قریش گزارده بودند بدعت «حمس» (18) بود، که گفتند از آنجائی که ما فرزندان ابراهیم و اهل حرم و والیان خانه خدا و ساکنان شهر مکه هستیم و کسی دیگر دارای چنین حق و منزلتی نیست ما نباید مانند دیگران حرمت خارج حرم را مانند حرمت داخل حرم داشته باشیم و از این رو وقوف به عرفه و افاضه از آنجا را (که خارج حرم بود) ترک کردند، با اینکه اقرار و اعتراف داشتند که از مشاعر و مناسک حج و آئین ابراهیم علیه السلام است. و به تدریج قبائل خزاعه و کنانه نیز در این بدعتها و قوانین خودرا سهیم دانسته و به شیوه آنها عمل می کردند … و اینان بدعتهای دیگری را نیز معمول داشتند مانند اینکه گفتند:

اهل «حمس» در حال احرام نباید از دوغ کشک بسازند و با روغن غذا طبخ کنند و در چادر موئی وارد شوند و جز در زیر سایه چادر چرمی نروند … و کم کم پا را فراتر نهاده گفتند:

کسانی که از خارج حرم به منظور حج یا عمره پای در حرم می گذارند نباید از غذائی که از بیرون حرم با خود آورده اند استفاده کنند،

و جامه ای که با خود آورده اند در نخستین طوافی که انجام می دهند بپوشند بلکه باید جامه اهل «حمس» را بپوشند و اگر جامه ای از آنها نیافتند برهنه طواف کنند و چنانچه کسی از آنها به این دستور عمل نکرد و با جامه خود طواف کرد باید پس از طواف آن جامه را بیندازد و از آن پس خود او یا دیگری حق ندارد هیچگاه از آن جامه استفاده کند … و به دنبال همین قانون بود که گاهی رسوائی ها ببار می آمد، زیرا مردان که ناچار بودند برهنه طواف کنند و زنان نیز همه جامه های خود را بیرون می آوردند جز جامه زیرین خود را که معمولا از جلو یا عقب شکافی داشت و از این رو گاهی مردانی برای تماشا و چشم چرانی می آمدند و زنان را تماشا می کردند و کار این رسوائی به جائی رسید که یکی از همان زنانی که با آن وضع طواف می کرد - و برخی نامش را قضاعه دختر عامر بن صعصعه - ذکر کرده اند در حالی که طواف می کرد به عنوان طنز این شعر را می خوانده و می گفت:

الیوم یبدو بعضه او کله و ما بدا منه فلا احلهو

به دنبال آن نیز سخنانی گفته اند که نگارنده از نقل آن در اینجا شرم دارد. (19) و البته در این میان مردان پاکدل و مؤمن به خدا و روز جزا بوده اند که با این عادات و رسوم و پرستشهای غلط ایشان مخالف بوده و احیانا با آنها مبارزه هم می کردند که در گفتار علامه طباطبائی (ره) نیز بدان اشارت شد، و اجمالی از شرح حال آن را نیز در فصل آینده خواهید خواند

انشاء

الله تعالی

پی نوشتها

1 - ترجمه المیزان ج 20 ص 140 - 143.

2 - «المستطرف فی کل فن مستطرف» ج 2 ص 88.

3 - نهایه الارب - چاپ بغداد - ص 408 - 409.

4 - المستطرف ج 2 ص 89 و شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 382 - 429.

5 - «رتم» گیاه و یا گلی است به نام پر طاوس که دانه هائی شبیه به عدس دارد.

6 - شاعر عرب در مذمت بنی نهشل که به گفته خود آنها را «اصحاب الحور» - یاران گاو - خوانده گوید:

قل لبنی نهشل اصحاب الحور اتطلبون الغیث جهلا بالبقر و سلع من بعد ذاک و عشر لیس بذا یجلل الارض المطر

و به گفته برخی از هوشمندان شاید این دسته اعراب زمان جاهلیت در این عادت ناپسند از هندیان پیروی کرده اند که گاو را مقدس دانسته و او را فرشته ای پنداشته که به خشم خداوند دچار گشته و به زمین در افتاده …

7 - شاعر عرب گوید:

یقولون علق یالک الخیر رمه و هل ینفع التنجیس من کان عاشقا

و زن عربی که بچه اش را تنجیس کرده بود تا شاید از مرگ رهایی یابد اما این کار سودی نداد و بچه اش مرد می گوید:

نجسته لو ینفع التنجیس و الموت لا تفوته النفوس

8 - یکی از شاعران عرب در مدح قبیله خود گفته:

و لا نکسر الکیزان فی اثر ضیقنا و لکننا نقفیه زادا لیرجعا

9 - و یکی از آنها درباره زنی از زنان عرب گفته:

تصنعی ما شئت ان تصنعی و کحلی عینیک اولا فدعی ثم اجحلی فی البیت او فی المجمع مالک فی بعل اری من مطمع

10 - خطبه 91 نهج

البلاغه.

11 - خطبه 25 نهج البلاغه.

12 - سوره انعام آیه 151.

13 - سوره نحل آیه 58 - 59.

14 - سوره تکویر آیات 8 - 9.

15 - خطبه 187 - نهج البلاغه

16 - قیس بن عاصم از بزرگان قبیله تمیم و سخاوتمندان ایشان بوده که پس از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله به نزد آن حضرت آمد و مسلمان شد و گویند سی و سه فرزند داشته است، و روایاتی نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده و در حدیث است که به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد:

من هشت دختر را در زمان جاهلیت زنده به گور کردم اکنون چگونه این کارم را جبران کنم؟

فرمود:

به جای هر یک از آنها بنده ای آزاد کن.

عرض کرد:

من شتران زیادی دارم؟

فرمود:

به جای هر یک از آنها شتری قربانی کن.

17 - در حدیث است که صعصعه بن ناجیه بن عقال به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده و عرض کرد:

من در زمان جاهلیت عمل صالحی انجام داده ام آیا برای من اکنون سودی دارد؟ و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله سئوال کرد چه عملی انجام داده ای داستانی نقل کرد که خلاصه اش آن بود که من در آنروزگار دو شتر گم کردم و به دنبال آنها در بیابان می گشتم و به چادری برخوردم که پیرمردی در کنار آن نشسته بود و چون سراغ شترانم را از او گرفتم گفت:

نزد ما است و من نزد او نشستم تا شترانم را بیاورند که در این وقت پیرزنی از خیمه بیرون آمد و آن مرد بدو گفت:

چه زائیده؟ اگر

پسر است که در مال ما شریک است! و اگر دختر است که او را دفن کنیم؟

پیر زن گفت:

دختر است،

من که این سخن را شنیدم به آن مرد گفتم:

آیا این دختر را به من می فروشی؟

پیرمرد گفت:

مگر عرب فرزند خود را می فروشد؟

گفتم:

من حیات و زندگی او را می خرم، نه خود او را!

گفت:

به چند میخری؟

گفتم:

خودت بگو.

گفت:

به دو شتر ماده و یک شتر نر!

من پذیرفتم و آن دختر را خریدم و پس از آن نیز این کار شیوه من بود، و بدین ترتیب دویست و هشتاد دختر را که می خواستند زنده به گور کنند خریداری کردم و از مرگ نجات دادم … ا

18 - حمس جمع احمس به معنای متصلب و سخت کوش در دین است، و چون قریش خود را این چنین می پنداشتند این نام را بر خود نهاده و خود را اهل حمس می دانستند.

19 - در پاورقی سیره ابن هشام (ج 1 ص 202) در ذیل این داستان از برخی نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن زن خواستگاری کرد و چون به آن حضرت گفتند که او زن متکبره ای است آن حضرت از ازدواج با او صرفنظر کرد …! و سپس در صدد توجیه برآمده که بهتر است خودتان در آن کتاب مطالعه کنید و ما را از ادامه این گفتار معذور دارید!

فصل هشتم

داستان حنفاء

نویسنده معاصر، مرحوم دکتر آیتی در کتاب تاریخ پیامبر اسلام داستان حنفاء را این گونه می نویسد:

«با آن که مقارن ظهور اسلام، چنانکه گفته شد کیش غالب عرب بت پرستی بود، معذالک در گوشه و کنار جزیره عربستان علاوه بر اقلیت های مذهبی که بدانها اشاره رفت، حنفائی بوده اند که

بر خلاف توده مردم مشرک و بت پرست، از شرک و بت پرستی بر کنار و به خدای یگانه و احیانا به ثواب و عقاب و قیامت معتقد بودند. و اینک برخی از آنها را نام می بریم:

1 - ورقه بن نوفل بن اسد بن عبد العزی بن قصی (از قریش) عموزاده ام المؤمنین خدیجه کبری دختر خویلد بن اسد که به گفته محمد بن اسحاق کیش مسیحی گرفت و از کتاب های مذهبی اهل کتاب استفاده کرد.

به گفته بعضی:

ورقه، به رسول اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آورد و مسلمان از دنیا رفت.

2 - عبید الله بن جحش، از قریش، پسر عمه و برادر زن رسول اکرم صلی الله علیه و آله، که پیوسته در حیرت و طلب حق بود و بت پرستی را رها کرد، تا آنکه بعد از ظهور دین اسلام، مسلمانی گرفت، و با همسر مسلمان خویش «ام حبیبه» دختر «ابو سفیان» به حبشه مهاجرت کرد و آنجا از دین اسلام برگشت و مسیحی شد. و چنانکه نوشته اند، در حبشه بر همان کیش مسیحی بدرود زندگی گفت.

3 - عثمان بن حویرث بن اسد بن عبد العزی بن قصی (از قریش) که نزد قیصر روم رفت، و کیش مسیحی گرفت، و قیصر مقدم وی را گرامی شمارد.

4 - زید بن عمرو بن نفیل (از قریش) پدر «سعید بن زید» صحابی معروف که از بت پرستی و خوردن میته و خون و قربانی های بت ها، کناره گرفت، او مردم را از کشتن دختران نهی میکرد و خدای ابراهیم را می پرستید و اشعاری مشتمل بر توحید و ایمان به معاد می گفت، ازجمله:

عزلت اللات و العزی جمیعا کذلک یفعل الجلد الصبور و

لکن اعبد الرحمن ربی لیغفر ذنبی الرب الغفور تری الابرار دارهم جنان و للکفار حامیه سعیرو در قصیده دیگر می گوید:

و ایاک لا تجعل مع الله غیره فان سبیل الرشد اصبح بادیا (1) زید بن عمرو در جستجوی حق از مکه بیرون رفت و در هرجا گمان حق می داشت به تحقیق و جستجو می پرداخت، تا آنکه موصل و جزیره و شام را گشت و در زمین «بلقاء» (در شام) راهبی را دید که از کیش مسیحی نیک آگاه بود و دین ابراهیم را از وی جستجو کرد.

راهب گفت:

به همین زودی در همان شهری که از آن بیرون آمده ای، پیغمبری ظهور خواهد کرد و به دین ابراهیم دعوت خواهدکرد. زید از کیش یهودی و عیسوی صرف نظر کرد و با شتاب رهسپار مکه گشت و در بلاد «لخم» به دست لخمیان کشته شد. این چهار نفر در یکی از عیدهای قریش که نزد بتی فراهم شده بودند، با یکدیگر میعاد نهادند که دیگر گرد بت پرستی نگردند و در جستجوی دین حق برآیند.

5 - نابغه جعدی:

قیس بن عبدالله (از شعرای معروف عرب در جاهلیت و اسلام) که از میگساری و بت پرستی دوری گزید و در اشعار دوران جاهلیت خویش، از توحید و بعث و جزا و بهشت و دوزخ سخن گفت، در یکی از قصائد جاهلی می گوید:

الحمد لله لا شریک له من لم یقلها فنفسه ظلما (2) و نیز از اوست در توصیف بهشت:

فلا لغو و لا تاثیم فیها و ما فاهوا به لهم مقیم (3)

6 - امیه بن ابی الصلت ثقفی (از مردم طائف و طایفه بنی ثقیف) که یکی از بزرگترین شعرای دوران جاهلی عرب است و به کتاب

های آسمانی آشنائی داشت، و میگساری را تحریم کرد و درباره بت ها اظهار شک و تردید کرد و در جستجوی دین حق برآمد و خود در پیامبری طمع ورزید، به همین جهت چون رسول اکرم صلی الله علیه و آله به نبوت مبعوث گردید، «امیه» بر آن حضرت حسد برد و گفت:

تاکنون امیدوار بودم که پیامبر شوم. «امیه» در سال دوم یا نهم هجرت، در یکی از قصرهای طایف جان سپرد و خواهرش که مسلمان شده بود یکی از قصائد طولانی او را برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله خواند، و از این قصیده است:

لک الحمد و النعماء و الفضل ربنا و لا شیء اعلی منک جدا و امجدا (4) آنگاه قصیده دیگری از برادرش به عرض رسانید که در آن گفته است:

وقف الناس للحساب جمیعا فشقی معذب و سعید (5) رسول اکرم صلی الله علیه و آله پس از شنیدن اشعار امیه که صریح در ایمان به خدا و روز حساب بود چنین گفت:

امن شعره و کفر قلبه شعرش ایمان داشت، اما دلش کافر بود. امیه نخستین کسی بود که «بسمک اللهم» نوشت، و تا آمدن اسلام معمول بود (6)

7 - قس بن ساعده ایادی، حکیم و خطیب معروف عرب که رسول اکرم صلی الله علیه و آله او را در بازار عکاظ، سوار بر شتری سرخ موی در حال سخنرانی دیده بود و خطبه ای از وی نقل فرموده و آنگاه گفت:

اشعاری هم می خواند که آنها را حفظ ندارم. پس ابوبکر آن ها را خواند خطبه ها و کلماتی مشتمل بر اعتراف به توحید و ایمان به معاد، از وی نقل شده است.

8 -

ابو قیس:

صرمه بن ابی انس، از قبیله «بنی النجار» که در زمان جاهلیت رهبانیت گرفت، و دست از بت پرستی برداشت و خواست مسیحی شود، اما از آن هم درگذشت و برای خود عبادتگاهی معین کرد و در آنجا به عبادت پرداخت و می گفت:

پروردگار «ابراهیم» را پرستش می کنم. ابو قیس پس از هجرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه اسلام آورد و اسلام وی نیکو شد و اشعاری درباره رسول اکرم صلی الله علیه و آله گفت که در کتب تاریخ و تراجم ضبط شده است.

9 - خالد بن سنان از قبیله «بنی عبس بن بغیض» که برحسب حدیث نبوی پیامبری بود که قومش حق وی را نشناختند. چون مرگ خالد فرا رسید، قوم خود را به نزدیکی بعثت رسول اکرم صلی الله علیه و آله خبر داد، و دخترش به دین اسلام درآمد و چون سوره قل هو الله احد را از آن حضرت شنید گفت، پدرم نیز چنین می گفت.

10 - تنان اسعد:

ابو کرب پادشاه یمن که بر حسب روایات مورخان هفتصد سال پیش از بعثت رسول اکرم صلی الله علیه و آله به نبوت وی ایمان آورد و در اشعار خود به رسالت پیامبر اسلام گواهی داد.

11 - زهیر بن ابی سلمی، شاعر معروف عرب که از اشعار جاهلی وی نقل شده است: یؤخر و یوضع فی کتاب فیدخل لیوم الحساب، او یعجل فینقم (7) زهیر دو پسر داشت به نام بجیر و کعب که هر دو از صحابه و شعرای رسول اکرم صلی الله علیه و آله به شمار آمده اند، قصیده میمیه زهیر یکی از معلقات سبع است که پیش

از ظهور اسلام و نزول قرآن از لحاظ فصاحت و بلاغت در خانه کعبه آویخته شده بود.

12 - ابو عامر راهب که فرزندش «حنظله» از شهدای احد بود.

13 - بحیرای راهب، از قبیله عبد القیس که کیش مسیحی گرفت و چنانکه در جای خود گفته خواهد شد، به نبوت رسول خدا ایمان داشت.

14 - عَدَّاس، غلام عتبه بن ربیعه از مردم نینوی که داستان ملاقات وی با رسول خدا در جای خود گفته خواهد شد، وی از کسانی است که به نبوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله مژده می داد. و بهر صورت از روی هم رفته گفتار اهل تاریخ استفاده میشود که تدریجا مردمانی که بهره ای از علم و دانش و عقل و درایت داشتند بت پرستی را کنار گذارده و به ادیان آسمانی و الهی روی آورده و به خدا و روز جزا ایمان می آوردند، که از آن جمله است شاعر معروف عرب «اعشی» که در اشعار خود گوید: (8) و ذا النصب المنصوب لا تنسکنه و لا تعبد الاوثان و الله فاعبدا و شاعر دیگر عرب یعنی عبیده ابن ابرص که گوید من یسئل الناس یحرموه و سائل الله لا یخیب و الله لیس له شریک علام ما اخفت القلوب و به خصوص پس از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله که آن حضرت با ابلاغ رسالت خود و نزول آن آیات کوبنده قرآنی و وحی الهی در مذمت بتها و پرستش آنها آن ابهت و ترس و عظمت دروغین و کاذبی که برای آنها ترسیم شده بود شکسته شد و آهنگ مخالفت با بت پرستی و شکستن آنها به دست

خود بت سازان و نگهبانان و حامیان آنها شروع شد چنانچه در پاره ای از تواریخ آمده که قبیله «مزینه» بتی داشتند به نام «نهم» که روزی نگهبان آن بت - که هر روز نزد او رفت و آمد میکرد - به خود آمده، و به ندای فطرت توحیدی و الهی خود، گوش دل فرا داده و به آن بت حمله کرده و آن را شکست و سپس این اشعار جالب را در این باره سرود که گوید:

ذهبت الی نهم لا ذبح عنده عنیزه نسک کالذی کنت افعل فقلت لنفسی حین راجعت عقلها اهذا اله ابکم لیس یعقل؟ ابیت فدینی الیوم دین محمد اله السماء الماجد المتفضل (9) و در احوالات عمرو بن جموح یکی از مردان با ایمان و بزرگوار مدینه که از قبیله بنی سلمه بود و در جنگ احد به شهادت رسید می نویسند:

که قبل از اسلام بتی داشت به نام «مناه» که بسیار بدان علاقه داشت و مورد احترام او بود، و در سالهای یازدهم و دوازدهم بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله که گروهی از مردم مدینه به مکه رفته و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله شرفیاب گشته و مسلمان شدند، یکی از این تازه مسلمانان «معاذ» فرزند همین عمرو بن جموح بود که پس از ورود به مدینه در صدد تبلیغ مرام مقدس توحید و آئین انسان ساز اسلام برآمد و از کارهای جالب او داستان زیر بود که ما در تاریخ زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز نگاشته ایم:

معاذ با رفقای دیگر مسلمان خود که از جوانان همان قبیله بنی سلمه بودند قرار گذاردند

که چون شب شد به دستیاری و کمک او «مناه» - یعنی بت مخصوص پدرش - را بدزدند و در مزبله های مدینه بیاندازند، و به این کار هم موفق شده و چند شب پی در پی «مناه» را به میان مزبله های مدینه که پر از نجاست بود میانداختند و عمرو بن جموح هر روز صبح به جستجوی بت گمشده خود به اینطرف و آن طرف میرفت و چون آن را پیدا میکرد شستشو می داد و به جای خود بازگردانده می گفت:

به خدا اگر میدانستم چه کسی نسبت به تو این گونه جسارت و بی ادبی کرده او را به سختی تنبیه میکردم! و چون این عمل تکرار شد شبی عمرو بن جموح شمشیری به گردن بت آویخت و گفت: من که نمیدانم چه شخصی نسبت به تو این جسارت ها و بی ادبیها را روا میدارد اکنون این شمشیر را به گردنت میآویزم تا اگر به راستی خیری و یا نیروئی در تو هست هر کس به سراغ تو می آید به وسیله آن از خودت دفاع کنی! آن شب جوانان بنی سلمه «مناه» را بردند و شمشیر را از گردنش باز کرده و به جای آن، توله سگ مرده ای را به گردنش بستند و با همان حال در مزبله دیگری انداختند.

عمرو بن جموح طبق معمول هر روز به دنبال بت آمد و چون او را پیدا کرد کمی بدو خیره شده و به فکر فرو رفت، جوانان بنی سلمه نیز که همان حوالی قدم میزدند تا ببینند عمرو بن جموح بالاخره چه خواهد کرد و چه زمانی از خواب غفلت بیرون آمده و فطرتش بیدار میشود وقتی آن حال را

در او مشاهده کردند نزدیک آمده شروع به سرزنش بت و بت پرستان کردند و کم کم عمرو بن جموح را به ترک بت پرستی و ایمان به خدا و اسلام دعوت کردند، سخنان ایشان با آن سابقه قبلی در دل عمرو بن جموح مؤثر افتاد و مسلمان شد و در مذمت آن بت و شکرانه این نعمت بزرگ که نصیبش شده بود اشعار زیر را سرود:

و الله لو کنت الها لم تکن انت و کلب وسط بئر فی قرن اف لملقاک الها مستدن الآن فتشناک عن سوء الغبن الحمد لله العلی ذی المنن الواهب الرزاق دیان الدین هو الذی انقذنی من قبل ان اکون فی ظلمه قبر مرتهن باحمد المهدی النبی المرتهن و ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:

به خدا سوگند اگر تو خدا بودی هرگز با این سگ مرده بسته ه بیک ریسمان نبودی!

اکنون دانستم که تو خدا نیستی و من از روی سفاهت و نادانی تو را پرستش کردم، سپاس خدای بزرگ و بخشنده را که به وسیله پیغمبر راهنمای خویش مرا نجات بخشید. و در کتابهای نحوی نیز بیتی را در «باب معانی باء جاره» آورده اند که شخصی به نام غاوی بن عبد ربه سلمی که خدمتکار بتی از بتهای بنی سلیم بود روزی دو عدد روباه را مشاهده کرد که آمده و به نزد آن بت رفتند و پاهای خود را بلند کرده و بر آن بت بول کردند. راشد که آن منظره را مشاهده کرد به خود آمده و پیش رفته بت را شکست و این بیت را گفت:

ارب یبول الثعلبان براسه

لقد ذل من بالت علیه الثعالب (10)

و پس از

این کار به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده و مسلمان شد و داستان خود را باز گفت و پیامبر بزرگوار اسلام ضمن تحسین از کار او نامش را به «راشد بن عبد ربه» تغییر داد … در پایان این بحث تذکر یک نکته نیز لازم است و آن اینکه همانگونه که گفته شد گرچه خردمندان مکه و حجاز به تدریج داشتند به پرستش های غلط و عادات و سنتهای ناپسند مردم آن سامان پی می بردند، و هر روز بر تعداد آنها اضافه میشد، اما وجود این مطلب بدان معنا نیست که ما مسئله نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ظهور آن حضرت را نیز به عنوان مولود طبیعی آن محیط آلوده و جبر تاریخ بحساب بیاوریم، چنانچه برخی از نویسندگانی که درباره سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله و تاریخ اسلام قلم فرسائی کرده اند، از آنجا که عقیده چندانی به وحی و نبوت و معجزه نداشته اند (مانند خاورشناسان) و یا به تقلید از آنان میخواسته اند تا بهر پدیده و اتفاقی در جهان، رنگ مادی - و به قول خودشان رنگ علمی بدهند، سعی کرده اند تا این دو پدیده را به هم مربوط ساخته، و ظهور اسلام و بعثت رسول گرامی و رهبر اسلام را در آن سرزمین، مولود همان تندروی ها و کجرویها و معتقدات و خرافات قلمداد کنند، و تحت عنوان «صله الحاضر بالماضی» (11) و امثال این عناوین، دانسته یا ندانسته، به آن معجزه بزرگ تاریخی وظهور پیامبر آسمانی و الهی که به تعبیر قرآن کریم منتی بود که خدای تعالی بر مردمان با ایمان گذارد

و آن مرد الهی را به وسیله وحی خود مامور رها ساختن مردم از آن قید و بندها و «اغلال» زمان جاهلیت فرمود (12)، رنگ عادی بدان بدهند، و پیامبر بزرگواری را که به شهادت تاریخ، مکتب نرفته و درس نخوانده بود و تا سن چهل سالگی که مبعوث به رسالت الهی گردید کلمه ای از آن همه معارف عالیه اسلامی و قوانین جامع و ابدی قرآنی به زبان نیاورده بود، با پاره ای از اتهامات و اجتهادات غلط «که نمونه هائی از آن را در داستان سفر رسول خدا صلی الله علیه و آله به شام و برخورد با بحیرا خواندید» به صورت مردی الهام گرفته از مکتبهای ادیان گذشته، و شوریده حال و … امثال این تعبیرات ترسیم نموده و از عظمت این اعجاز بی نظیر بکاهند، که برای نمونه از این سنخ کتابها و پندارهای باطل و یا مغرضانه میتوانید به کتابهای بیست و سه سال و یا نوشته های سیره نویسان و مورخین اروپائی مانند تمدن اسلام گوستاولوبون فرانسوی و غیره مراجعه کنید.

پی نوشتها

1 - ترجمه اشعار این است:

لات و عزی همه را کنار گذاشتم، چنین می کند شخص نیرومند بردبار. لیکن بخشایشگر، پروردگار خود را می پرستم تا پروردگار آمرزنده از گناه من چشم پوشی کند. نیکوکاران را می بینی که بهشت خانه ایشان است، و برای کافران زبانه آتش سوزان است. زنهار قرار مده دیگری را با خداوند، چه راه هدایت به روشنی آشکار شده است.

2 - ستایش مخصوص خداوند است، خداوند شریک ندارد، هر کس چنین نگوید به خود ستم کرده است.

3 - در بهشت نه لغو است و نه نسبت گناه، و آنچه بدان تفوه

کنند برایشان حاضر است.

4 - پروردگار ما، ستایش و بخشش و احسان به تو اختصاص دارد، چیزی در عظمت و عزت از تو بالاتر نیست.

5 - مردم همه برای حساب ایستاده اند هم شقی معذب است و هم سعید.

6 - و از اشعار امیه بن ابی الصلت نیز که نگارنده ذکر نکرده، و شاهد بر این گفتار است این شعر است که گوید:

کل دین یوم القیامه عند الله الا دین الحنیفه زور

7 - ترجمه:

به تاخیر افکنده می شود و نهاده می شود در کتابی و آنگاه اندوخته می گردد برای روز حساب و یا به زودی کیفر داده می شود.

8 - تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتی ص 13 - 19.

9 - به سوی بت «نهم» رفتم تا مانند همیشه بزغاله ای را برای او قربانی کنم ولی هنگامی که به عقل خود مراجعه کردم با خود گفتم آیا این موجودی که گنگ است و عقل و شعوری ندارد خدا است؟ و به همین جهت از پرستش و قربانی خودداری کرده و آئین من امروز آئین محمد صلی الله علیه و آله است و معبودم خدای بزرگ آسمان است.

10 - آیا کسی که روباهان بر سر او بول میکنند پروردگار است؟ به راستی که خوار گشت آن کس که روباهان بر او ادرار و بول کنند!.

11 - ارتباط و بستگی دنیای روز به گذشته …

12 - «لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم …» سوره آل عمران آیه 164

فصل نهم

داستان بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله

در داستان بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله از چند جهت باید بحث و تحقیق شود:

1 - از نظر تاریخ و زمان و ماه و سال بعثت

2

- از نظر کیفیت بعثت و روایاتی که در این باره رسیده است

3 - بحث درباره نخستین آیات و یا سوره ای که بر آن حضرت نازل شد؟ البته در اینجا مطلب دیگری هم در کتابهای حدیثی و احیانا کتابهای تاریخی مورد بحث قرار گرفته و آن بحث در این باره است که آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله قبل از بعثت، تابع شریعتی بوده یا نه؟ و اگر از شریعتی پیروی میکرده آیا آن شریعت چه شریعتی بوده؟ شریعت نوح علیه السلام، یا شریعت ابراهیم علیه السلام، یا شریعت موسی علیه السلام و یا شریعت عیسی علیه السلام که البته این بحث یک بحث اعتقادی است و یا به گفته ابن کثیر بحثی است که مربوط به اصول فقه است و ارتباط مستقیمی با بحث تاریخی ما ندارد، ولی با این حال اگر خدای تعالی این فرصت و توفیق را به ما عنایت فرمود، پس از مباحث بالا، شاید مقداری هم در این باره بحث کنیم و برای اطلاع شما این تذکر را میدهیم که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار گفتار دانشمندان اسلامی رادر این باره به تفصیل ذکر کرده و هاشم معروف حسنی و دانشمندان دیگر سنی و شیعه نیز مانند ابن کثیر در کتاب السیره النبویه تحقیقاتی در این زمینه دارند که میتوانید به کتابهای ایشان مراجعه نمائید (1).

بخش اول - بحث درباره تاریخ و زمان بعثت

درباره تاریخ بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله در روایات و احادیث شیعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور میان علماء و دانشمندان شیعه آن است که بعثت آن حضرت در بیست و هفتم رجب سال چهلم عام

الفیل بوده، چنانچه مشهور میان علماء و محدثین اهل سنت آن است که این ماجرا در ماه مبارک رمضان آن سال انجام شده که در شب و روز آن نیز اختلاف دارند، که برخی هفده رمضان و برخی هیجدهم و جمعی نیز تاریخ آن را بیست و چهارم آن ماه دانسته اند (2) و البته در پاره ای از روایات شیعه نیز بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله درماه رمضان ذکر شده مانند روایت عیون الاخبار صدوق (ره) که متن آن این گونه است که:

وقتی شخصی به نام فضل از امام رضا علیه السلام می پرسد که چرا روزه فقط در ماه مبارک رمضان فرض شد و در سایر ماهها فرض نشد؟ امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:

«لان شهر رمضان هو الشهر الذی انزل الله تعالی فیه القرآن …»

تا آنجا که میفرماید:

«… و فیه نبی محمد صلی الله علیه و آله» -

یعنی بدان جهت که ماه رمضان همان ماهی است که خدای تعالی قرآن را در آن نازل فرمود … و همان ماهی است که محمد صلی الله علیه و آله در آن به نبوت برانگیخته شد … (3) که چون مخالف با روایات دیگر شیعه در این باره بوده است. مرحوم مجلسی احتمال تقیه در آن داده، و یا فرموده که باید حمل بر برخی معانی دیگری جز معنای بعثت اصطلاحی شود، زیرا تاریخ بیست و هفتم ماه رجب به نظر آن مرحوم نزد علمای امامیه مورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:

«… و علیه اتفاق الامامیه». و اما نزد محدثین و علمای اهل سنت همانگونه که گفته شد مشهور همان ماه رمضان است

(4)، اگر چه در شب و روز آن اختلاف دارند، و در برابر آن نیز برخی از ایشان دوازدهم ماه ربیع الاول و یا دهم آن ماه، و برخی نیز مانند شیعه بیست و هفتم رجب را تاریخ بعثت دانسته اند (5) و بدین ترتیب اقوال درباره تاریخ ولادت آن حضرت بدین شرح است:

1 - بیست و هفتم ماه رجب و این قول مشهور و یا مورد اتفاق علمای شیعه و برخی از اهل سنت است (6).

2 - ماه رمضان (17 یا 18 یا 24 آن ماه) و این قول نیز مشهور نزد عامه و اهل سنت است (7).

3 - ماه ربیع الاول (دهم و یا دوازدهم آن ماه) و این قول نیز از برخی از اهل سنت نقل شده (8).

و اما مدرک این اقوال:

مدرک شیعیان در این تاریخ یعنی 27 رجب، روایاتی است که از اهل بیت عصمت و طهارت رسیده مانند روایاتی که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام و فرزند بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیه السلام روایت شده، و نیز روایتی که در امالی شیخ (ره) از امام صادق علیه السلام نقل شده است (9) و از آنجا که «اهل البیت ادری بما فی البیت» گفتار این بزرگواران برای ما معتبرتر از امثال عبید بن عمیر و دیگران است. و اما اهل سنت که عموما ماه رمضان را تاریخ بعثت دانسته اند مدرک آنها در این گفتار اجتهادی است که از چند نظر مخدوش و مورد مناقشه است، و آن اجتهاد این است که فکر کرده اند بعثت رسول خدا توام با نزول قرآن بوده، و نزول قرآن نیز طبق آیه

کریمه:

«شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن …» (10) در ماه مبارک رمضان انجام شده، و با این دو مقدمه نتیجه گیری کرده و گفته اند:

بعثت رسول خدا در ماه رمضان بوده است، در صورتیکه هر دو مقدمه و نتیجه گیری مورد خدشه است زیرا:

اولا - این گونه آیات که با لفظ «انزال» آمده به گفته اهل تفسیر و لغت مربوط به نزول دفعی قرآن کریم است - چنانچه مقتضای لغوی آن نیز همین است - نه نزول تدریجی آن، و در اینکه نزول دفعی آن به چه صورتی بوده و معنای آن چیست. اقوال بسیاری وجود دارد که نقل و تحقیق در این باره از بحث تاریخی ما خارج است. و قول مشهور آن است که ربطی به مسئله بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله که به گفته خود آنها بیشتر از چند آیه معدود بر پیغمبر اکرم نازل نشد ندارد، و مربوط است به نزول دفعی قرآن بر بیت المعمور و یا آسمان دنیا - چنانچه سیوطی و دیگران در ضمن چند حدیث در کتاب در المنثور و اتقان از ابن عباس نقل کرده اند - و عبارت یکی از آن روایات که سیوطی آن را در در المنثور در ذیل همین آیه از ابن عباس روایت کرده این گونه است که گفته است:

«شهر رمضان و اللیله المبارکه و لیله القدر فان لیله القدر هی اللیله المبارکه و هی فی رمضان، نزل القرآن جمله واحده من الذکر الی البیت المعمور، و هو موقع النجوم فی السماء الدنیا، حیث وقع القرآن، ثم نزل علی محمد صلی الله علیه و آله بعد ذلک فی الامر و النهی و

فی الحروب رسلا رسلا» (11).

یعنی ماه رمضان و شب مبارک و شب قدر که شب قدر همان شب مبارک است که در ماه رمضان است و قرآن در آن شب یکجا از مقام ذکر به بیت المعمور یعنی محل وقوع ستارگان در آسمان دنیا نازل شد و سپس تدریجا پس از آن در مورد امر و نهی و جنگها بر محمد صلی الله علیه و آله فرود آمد. و به این مضمون حدود ده روایت از او نقل شده است. و متن روایت دیگری که از طریق ضحاک از ابن عباس روایت کرده چنین است:

«نزل القرآن جمله واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الی السفره الکرام الکاتبین فی السماء الدنیا فنجمه السفره علی جبرئیل عشرین لیله، و نجمه جبرئیل علی النبی عشرین سنه» (12).

یعنی قرآن یک جا از نزد خدای تعالی از لوح محفوظ به سفیران (فرشتگان) گرامی و نویسندگان آن در آسمان دنیا نازل گردید و آن سفیران در بیست شب تدریجا آن را بر جبرئیل نازل کردند، و جبرئیل نیز در بیست سال آن را بر رسول خدا نازل کرد. این درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارک رمضان و شب قدر. و ثانیا - در مورد قسمت دوم استدلال ایشان که نزول قرآن را توام با بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله دانسته اند.

آن نیز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است، زیرا عموم مورخین و محدثین اهل سنت معتقدند که نبوت و بعثت رسول خدا در آغاز به صورت رؤیا و در عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها که برخی آن را شش ماه و برخی

سه سال و برخی کمتر و بیشتر دانسته اند در عالم بیداری به آن حضرت وحی شد و جبرئیل بر آن بزرگوار نازل گردید و قرآن را آورد. و این جزء نخستین حدیثهای صحیح بخاری است که از عایشه نقل کرده که گوید:

اول ما بدیء به رسول الله صلی الله علیه و آله من الوحی الرؤیا الصادقه فی النوم و کان لا یری رویا الا جاءت مثل فلق الصبح، ثم حبب الیه الخلاء فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه اللیالی ذوات العدد قبل ان ینزع الی اهله و یتزود لذلک، ثم یرجع الی خدیجه فیتزود لمثلها، حتی جائه الحق و هو فی غار حراء، فجاءه الملک فقال:

اقرا … و البته ما در آینده روی این حدیث و ترجمه آن مشروحا بحث خواهیم کرد، و این مطلب را تذکر خواهیم داد که در این حدیث جای این سئوال هست که آیا عایشه این حدیث را از چه کسی نقل کرده و آیا گوینده حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده یا دیگری، زیرا خود عایشه که در هنگام نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله هنوز بدنیا نیامده بود و قاعدتا این روایت را از دیگری نقل کرده است، ولی در اینجا از او نام نبرده …! مگر اینکه بگویند:

این اجتهاد و نظریه خود ایشان بوده که در این باره اظهار کرده اند که در این صورت این روایت خود عایشه است و نظریه او است که در این باره اظهار داشته و از باب حجیت روایت خارج شده و مانند نظرات دیگر میشود که لابد برای امثال بخاری که کتاب خود را با امثال

آن افتتاح و آغاز کرده حجیت داشته … و بهر صورت پاسخ این سئوال را باید آنها بدهند!

ولی این مطلب به خوبی از این حدیث معلوم میشود که میان نزول وحی بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زیادی وجود داشته و توام با یکدیگر نبوده و در نهایه ابن اثیر در ماده «جزء» در ذیل حدیث «الرؤیا الصالحه جزء من سبعین جزء من النبوه» (13) آمده است که گوید:

(14) و نظیر این گفتار را سیوطی در کتاب اتقان ذکر کرده (15). و بلکه برخی از ایشان فاصله میان بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و نزول قرآن را چنانچه گفتیم سه سال دانسته و به این مطلب تصریح کرده اند، که یکی از آنها روایت زیر است که ابن کثیر آن را صحیح و معتبر دانسته و آن روایت امام احمد بن حنبل است که به سند خود از شعبی روایت کرده که گوید:

«ان رسول الله صلی الله علیه و آله نزلت علیه النبوه و هو ابن اربعین سنه، فقرن بنبوته اسرافیل ثلاث سنین، فکان یعلمه الکلمه و الشیءو لم ینزل القرآن، فلما مضت ثلاث سنین قرن بنبوته جبرئیل، فنزل القرآن علی لسانه عشرین سنه، عشرا بمکه و عشرا بالمدینه، فمات و هو ابن ثلاث و ستین سنه» (16). و نظیر همین گفتار از دیگران نیز نقل شده (17).

و البته ما اکنون در مقام بحث کیفیت نزول قرآن کریم و نزول دفعی و تدریجی و تاریخ نزول و بحثهای دیگری که مربوط به نزول قرآن است نیستیم، و اساسا آن بحثها از بحث تاریخی ما خارج است، و مرحوم علامه طباطبائی و دیگران

در این باره تحقیق و قلم فرسائی کرده اند که میتوانید به کتاب المیزان و کتابهای دیگر مراجعه نمائید (18) و تنها در صدد پاسخگوئی به این استدلال بودیم که بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله مقارن با نزول قرآن نبوده و از این راه نمیتوان تاریخ بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به دست آورد.

و اما داستان کیفیت بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت مانند بخاری و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتی که از عایشه نقل کرده اند و آن را صحیحترین روایت در باب وحی دانسته و روی جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پاره ای از مضامین آن فتوی داده اند این گونه است:

«قال البخاری:

حدثنا یحیی بن بکیر، حدثنا اللیث، عن عقیل، عن ابن شهاب، عن عروه بن الزبیر، عن عائشه رضی الله عنها انها قالت:

اول ما بدیء به رسول الله صلی الله علیه و سلم من الوحی الرؤیا الصالحه فی النوم، و کان لا یری رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح. ثم حبب الیه الخلاء، و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه - و هو التعبد - اللیالی ذوات العدد قبل ان ینزع الی اهله و یتزود لذلک، ثم یرجع الی خدیجه فیتزود لمثلها. حتی جاءه الحق و هو فی غار حراء. فجاءه الملک فقال:

اقرا.

فقال:

ما انا بقاریء.

قال:

فاخذنی فغطنی حتی بلغ منی الجهد ثم ارسلنی.

فقال:

اقرا فقلت:

ما انا بقاریء. فاخذنی فغطنی الثانیه حتی بلغ منی الجهد ثم ارسلنی.

فقال:

اقرا.

فقلت:

ما انا بقاریء، فاخذنی فغطنی الثالثه حتی بلغ منی الجهد.

ثم ارسلنی فقال:

«اقرا باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم. الذی علم بالقلم. علم الانسان ما

لم یعلم». فرجع بها رسول الله صلی الله علیه و سلم یرجف فؤاده، فدخل علی خدیجه بنت خویلد، فقال، زملونی زملونی. فزملوه حتی ذهب عنه الروع. فقال لخدیجه - و اخبرها الخبر -:

لقد خشیت علی نفسی.

فقالت خدیجه:

کلا، و الله لا یخزیک الله ابدا. انک لتصل الرحم و تقری الضیف، و تحمل الکل، و تکسب المعدوم، و تعین علی نوائب الحق. فانطلقت به خدیجه حتی اتت ورقه بن نوفل بن اسد بن عبد العزی ابن عم خدیجه. و کان امراءا قد تنصر فی الجاهلیه، و کان یکتب الکتاب العبرانی، فیکتب من الانجیل بالعبرانیه ما شاء الله آن یکتب. و کان شیخا کبیرا قد عمی.

فقالت له خدیجه:

یابن عم! اسمع من ابن اخیک.

فقال له ورقه:

یابن اخی ماذا تری؟ فاخبره رسول الله صلی الله علیه و سلم خبر ما رای.

فقال له ورقه:

هذا الناموس الذی کان ینزل علی موسی، یا لیتنی فیها جذعا، لیتنی اکون حیا، اذ یخرجک قومک.

فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم:

«او مخرجی هم؟!»

فقال:

نعم، لم یات احد بمثل ما جئت به الا عودی، و ان یدرکنی یومک انصرک نصرا مؤزرا. ثم لم ینشب ورقه ان توفی و فتر الوحی»

تا اینجا روایتی است که بخاری در نخستین باب صحیح خود نقل کرده و این روایت دنباله ای هم دارد که بخاری آن را در کتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنین است:

«… و فتر الوحی فتره. حتی حزن رسول الله صلی الله علیه و سلم - فیما بلغنا - حزنا غدا منه مرارا کی یتردی من رؤوس شواهق الجبال.

فکلما اوفی بذروه جبل لکی یلقی نفسه تبدی له جبریل فقال:

یا محمد، انک رسول

الله حقا. فیسکن لذلک جاشه، و تقرنفسه، فیرجع. فاذا طالت علیه فتره الوحی غدا لمثل ذلک.

قال:

فاذا اوفی بذوره جبل تبدی له جبریل فقال له:

مثل ذلک» (19)

ترجمه:

بخاری به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:

نخستین باری که وحی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد خوابهای راست بود که خوابی نمی دید جز آنکه مانند صبح روشن می آمد، سپس به حالت خلوت علاقه مند شد و در غار حرا خلوت گزیده و شبهای معدودی را به عبادت می گذراند پیش از آنکه به نزد خانواده بیاید و برای آن توشه گیرد، سپس به نزد خدیجه بازگشته و برای آن توشه بر می گرفت. تا وقتی که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.

پس فرشته نزد آن حضرت آمده و گفت:

بخوان:

فرمود:

من خواندن ندانم!

گوید:

پس آن فرشته مر