زندگاني چهارده معصوم علیهم السلام قسمت مربوط به امام سجاد علیه السلام

مشخصات كتاب

عنوان پيشوايان معصوم = زندگينامه چهارده معصوم = عنوان روي جلد: زندگينامه چهارده معصوم = عنوان ديگر: زندگاني چهارده معصوم
نام كتابخانه مركزي دانشگاه علوم پزشكي اصفهان
پديدآورندهمولف : محسن خرازي
موضوعچهارده معصوم - سرگذشتنامه
شماره رديف29846
شماره مدرك۳۳۴۹۹ = 9649731209
سرشناسه فارسيخرازي، محسن
محل انتشارقم = مسجد مقدس جمكران = ۱۳۸۶
صفحه۶۳۲ ص
كتابنامهكتابنامه بصورت زيرنويس
شناسه هاعنوان : زندگاني چهارده معصوم = عنوان : زندگينامه چهارده معصوم
رده بندي كنگره ۱۳۸۶ ،۹ پ ۴ خ/،۵ /۳۶ ،BP
فهرست نويسيرباني = 1387/03/08

ولادت پيشواي چهارم امام سجاد

نام آن گرامي «علي» و مشهورترين لقبش «زين العابدين» و «سجاد» است، در نيمه‌ي جمادي الاول به سال سي و هشت هجري [1] در مدينه چشم به جهان گشود، سرور شهيدان حضرت امام حسين عليه‌السلام پدر او، و «شهربانو» مادر گرامي اوست [2] .

ويژگيهاي اخلاقي او

- يكي از بستگان امام سجاد عليه‌السلام در حضور جمعي به آن گرامي ناسزا گفت و رفت، امام به حاضران فرمود: «گفتار او را شنيديد، اكنون دوست دارم همراه من بياييد تا پاسخ مرا نيز بشنويد». گفتند: «همراه شما مي‌آييم و چه خوب بود همان وقت كه بدگويي مي‌كرد، شما و ما، پاسخش را مي‌داديم». امام با آنان به سوي خانه‌ي آن ناسزاگو رفت، و در راه آيه‌اي را كه اوصاف عالي برخي از مؤمنان را شرح مي‌دهد قرائت مي‌فرمود: «... و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين»؛ [3] ... و فرو خورندگان خشم و درگذرندگان از مردم، و خداوند نيكوكاران را دوست مي‌دارد». همراهان كه نخست گمان ديگري داشتند، دريافتند كه امام براي تلافي نمي‌رود. [ صفحه 256] به خانه‌ي آن مرد رسيدند و امام او را صدا زد و فرمود: «به او بگوييد علي بن الحسين آمده است». او به گمان آنكه امام عليه‌السلام براي تلافي آمده خود را آماده‌ي ستيزه ساخت و بيرون آمد. امام فرمود: «برادرم! تو چند دقيقه پيش نزد من آمدي و حرفهايي زدي، اگر آنچه گفتي در من هست، از خدا مي‌خواهم مرا بيامرزد... و اگر آنها در من نيست از خدا مي‌خواهم تو را بيامرزد». نرمش عظيم امام مرد را شرمنده ساخت، پيش آمد؛ پيشاني امام را بوسيد و گفت: «آنچه گفتم در شما نبود، اعتراف مي‌كنم كه خود به آنچه گفتم سزاوارترم» [4] . - امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد:در مدينه بطالي (دلقكي) بود كه با كارهاي خود مردم را مي‌خندانيد، ولي خودش مي‌گفت تاكنون نتوانسته‌ام علي بن الحسين را بخندانم. روزي هنگام عبور امام عليه‌السلام، عباي آن حضرت را از دوش او برداشت و رفت! امام عليه‌السلام به كردار زشت او توجهي نفرمود. همراهان امام عبا را گرفته آوردند. امام عليه‌السلام پرسيد: «او كه بود؟» گفتند: «دلقكي است كه مردم را مي‌خنداند». امام فرمود به او بگوييد: «ان لله يوما يخسر فيه المبطلون؛ خداي را روزي است كه در آن روز ياوه سرايان و بيهوده كاران به زيان كاري خود پي مي‌برند» [5] . - «زيد بن اسامه» به حال احتضار در بستر افتاده بود، امام سجاد عليه‌السلام به رسم عيادت به بالين او آمد، زيد مي‌گريست، آن گرامي پرسيد: «از چه مي‌گريي؟» گفت: «پانزده هزار دينار قرض دارم و اموالم به ميزان بدهكاريم نيست». فرمود: «گريه مكن، بدهي تو بر عهده‌ي من، من همه را مي‌پردازم، و همچنان كه فرموده بود پرداخت». [6] . - امام سجاد عليه‌السلام شبها را براي بينوايان و نيازمندان مدينه ناشناخته نان مي‌برد و به آنها كمك مالي مي‌كرد، چون درگذشت، دريافتند آن ناشناس نان آور حضرت علي بن الحسين، امام سجاد عليه‌السلام بوده است و نيز پس از وفات امام معلوم شد زندگي صد خانوار از مستمندان مدينه را به طور دائم اداره مي‌كرده است و آنان نمي‌دانستند كه اداره كننده‌ي زندگيشان علي بن الحسين عليه‌السلام است». [7] . - يكي از فرزندان خواهر امام سجاد عليه‌السلام مي‌گويد: «مادرم هميشه به من سفارش مي‌كرد كه با دايي خود، علي بن الحسين عليه‌السلام، معاشرت داشته باشم. هيچگاه خدمت آن حضرت [ صفحه 257] نرسيدم مگر آنكه از محضر او بهره‌مند برخاستم؛ گاه از ديدار بيم و تواضع او در پيشگاه خدا، بيم و تواضع قلبي مي‌يافتم و گاه از دانش بيكران او بهره‌مند مي‌شدم». [8] . امام باقر عليه‌السلام مي‌فرمود: «پدرم هنگام نماز همچون برده‌ي افتاده‌اي بود كه در پيشگاه پادشاه بزرگي بر پاي ايستد، از بيم خدا مي‌لرزيد و رنگش دگرگون مي‌شد، و نماز را چنان به جا مي‌آورد كه گويي آخرين نماز اوست...». [9] .

عظمت امام سجاد علیه السلام

هشام فرزند عبدالملك اموري در ايام حج به مكه آمده بود، هنگام طواف انبوه مردمان چنان بسيار بود كه هشام به «حجر الاسود» دسترسي نيافت، ناچار به انتظار در كناري نشست تا انبوه مردم طواف كنند. دراين هنگام چهارمين امام زين العابدين عليه‌السلام به مسجد الحرام آمد و به طواف پرداخت، مردمان با ديدار امام راه را براي او باز كردند و آن گرامي با آسودگي به حجر الاسود نزديك شد و «استلام» [10] نمود، هشام از ديدار عظمت امام و احترامي كه مردم به او مي‌كردند سخت ناراحت شد. يك تن از شاميان از هشام پرسيد: «اين مرد كيست كه مردمان اين چنين او را بزرگ مي‌دارند؟» هشام از بيم آنكه مبادا شاميان به آن گرامي مايل شوند و به او روي آورند گفت: «او را نمي‌شناسم.» «فرزدق» كه شاعري معروف و آزاده بود حضور داشت، بي درنگ در پاسخ هشام به پاي خاست و گفت: «من او را مي‌شناسم» و قصيده‌اي طولاني در مدح امام عليه‌السلام سرود. اشعار فرزدق چنان شيوا و در مدح امام گويا بود كه هشام را چون حيواني زخم ديده برآشفت، پس فرمان داد تا فرزدق را به زندان برند. امام عليه‌السلام چون از زنداني شدن فرزدق آگاه شد، صله‌اي [11] براي او فرستاد، فرزدق با اخلاص درمها را برگردانيد و پيام داد كه من اين اشعار را به خاطر خدا و پيامبر سرودم. امام عليه‌السلام خلوص و درستي او را تصديق فرمود و ديگر بار آن پول را براي فرزدق فرستاد و او را سوگند داد كه صله را بپذيرد، و اجر آخرتش نيز محفوظ باشد و فرمود به او بگوييد كه: «ما از دودمان نيكي و احسانيم، و آنچه عطا كنيم باز پس نگيريم...». فرزدق صله را پذيرفت و شاد خاطر گشت. [12] . [ صفحه 258]

امام مسلمانان را بيدار مي‌كند

بدون شك به اسيري رفتن اهل بيت امام حسين عليه‌السلام در به ثمر رساندن قيام مقدس آن حضرت نقس بسيار موثري داشته است. چرا كه اگر آنان در اين سفر اسارت با كمال بردباري و شهامت فاجعه‌ي كربلا را براي مردم بازگو نمي‌كردند، و نيز مردم از نزديك آنان را نمي‌ديدند هرگز شهادت امام تا اين حد شهرت پيدا نمي‌كرد و بني اميه به ويژه يزيد تا اين اندازه مفتضح و رسوا نمي‌شدند. خاندان امام حسين عليه‌السلام بر خلاف ساير اسيران و بر خلاف تصور بيشتر مردم آن روزگار كه آنان را شكست يافته مي‌پنداشتند، به هر جا مي‌رفتند از پيروزي خود و شكست دشمن سخن مي‌گفتند، و خود را پيروز و سرافراز و يزيديان را بدبخت و شكست خورده معرفي مي‌كردند. در ميان بازماندگان فاجعه‌ي بيش از همه امام گرامي زين العابدين عليه‌السلام و حضرت زينب كبري عليهاالسلام در بيدار ساختن مردمان مؤثر بودند. امام سجاد عليه‌السلام با آنكه هنگام شهادت پدرش بيمار بود، طبيعي است كه تا چندي آثار آن بيماري در اندام آن حضرت باقي بوده است، و نيز از شهادت پدر و برادران و ياران دلي سخت غمناك و اندوهگين داشت، ولي در عين حال اين رنج‌ها مانع انجام وظيفه‌ي او نشد و از هر فرصتي براي روشن ساختن افكار مردم استفاده كرد. در كوفه هنگامي كه مردم از شنيدن خطابه‌هاي آتشين حضرت زينب و خواهرش و فاطمه‌ي صغري شرمگين شده بودند و به گريه و شيون پرداختند، امام عليه‌السلام فرمود ساكت شويد، بي درنگ همه ساكت ماندند، آن گرامي پس از ثناي الهي و درود بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «اي مردم... من علي فرزند حسين بن علي بن ابيطالبم، من فرزند آنم كه اموالش را غارت كردند و خاندانش را به اسارت به اين جا آوردند، من فرزند آنم كه او را در كنار فرات كشتند بي آنكه خوني ريخته باشد، يا حقي بر گردن او باشد. اي مردم! به خدا سوگندتان مي‌دهم آيا مي‌دانيد كه شما به پدرم نامه نوشتيد و او را به كوفه فرا خوانديد، و چون به سوي شما آمد او را كشتيد؟ اي مردم! شما در رستاخيز چگونه با پيامبر روبرو خواهيد شد، آنگاه كه به شما بگويد خاندان مرا كشتيد، و حرمت مرا رعايت نكرديد، پس شمايان از امت من نيستيد؟» كلمات امام عليه‌السلام چون طوفاني مردم كوفه را برآشفت، فرياد زاري از گوشه و كنار برخاست. كوفيان مي‌گريستند و يكديگر را ملامت مي‌كردند كه هلاك و بدبخت شده‌ايد و خود نمي‌دانيد. [13] . [ صفحه 259] به اين ترتيب امام وجدان‌هاي خفته را برانگيخت و عظمت فاجعه را مجسم ساخت، و كوفيان را از جنايتشان آگاه كرد. خاندان امام حسين را به كاخ ابن زياد بردند، ابن زياد وقتي امام سجاد را ديد پرسيد: «او كيست؟» گفتند: «علي بن الحسين است». گفت: مگر «علي بن الحسين» را خدا نكشت؟! امام فرمود: «برادري داشتم نام او هم علي بود، مردم او را كشتند». ابن زياد گفت: «نه، خدا او را كشت.» امام فرمود: «الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لم تمت في منامها؛ خداوند به هنگام مرگ جانها را مي‌گيرد...». [14] . ابن زياد گفت: «هنوز جرأت جوابگويي در برابر مرا داري؟ و با تكبر به مأمورانش دستور قتل امام را داد. زينب كبري به اعتراض برخاست و گفت: «تو هيچ كس از ما را باقي نگذاشته‌اي اگر تصميم به قتل علي بن الحسين داري مرا نيز همراه او بكش». امام عليه‌السلام به حضرت زينب عليها السلام فرمود: «شما چيزي به او نگوييد من خود با او صحبت مي‌كنم». و رو به پسر زياد كرد و فرمود: «اي پسر زياد! آيا مرا به كشتن تهديد مي‌كني و بيمم مي‌دهي؟ مگر نمي‌داني كه كشته شدن عادت ما و شهادت كرامت ماست...». [15] .

در شام

در شام امام را در حالي كه با چند تن ديگر از خاندان به يك ريسمان بسته بودند به كاخ يزيد در آوردند. امام با شهامت و دليري به يزيد رو كرد و فرمود: «ما ظنك برسول الله لو رأنا موثقين في الحبال؛ اي يزيد! چه گمان به رسول خدا مي‌بري اگر آن گرامي ما را چنين بسته در بند بيند؟» همين جمله‌ي كوتاه و قاطع امام، چنان حاضران را تهييج كرد كه همگان به گريستن پرداختند. [16] . يكي از مسمانان مي‌گويد در شام بودم كه اسيران آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم را آوردند، و در بازار شام، درب مسجد، همان جايي كه معمولا ساير اسيران را نگه مي‌داشتند باز داشتند. [ صفحه 260] پيرمردي از شاميان پيش رفت و گفت: «سپاس خداي را كه شما را هلاك كرد و فتنه را خاموش ساخت» و از اين گونه بسيار بدگويي كرد. وقتي سخنش پايان يافت، امام زين العابدين عليه‌السلام به او فرمود: «گفتارت را شنيدم، آنچه از دشمني و كينه در دل داشتي آشكار ساختي، اكنون تو نيز همچنان كه من به گفتارت گوش كردم سخنم را بشنو». گفت: «بگو». فرمود: «آيا قرآن خوانده‌اي». - «خوانده‌ام». - «آيا اين آيه را خوانده‌اي: «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي؛ [17] بگو اي پيامبر من از شما پاداشي جز دوستي اهل بيت و خويشان و بستگانم نمي‌خواهم». پيرمرد گفت: «آري خوانده‌ام». آنگاه امام فرمود: «اهل بيت و خويشان پيامبر مائيم». آيا اين آيه را خوانده‌اي: «آت ذا القربي حقه؛ [18] حق ذي القربي را بده». - «آري خوانده ام». - «ماييم ذوالقربي كه خدا به پيامبرش فرمود حق آنان را بده». - آيا واقعا آنان شما هستيد. - آري. آيا آيه‌ي خمس را خوانده‌اي «و اعلموا انما عنمتم من شي‌ء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي؛ [19] بدانيد آنچه بدست مي‌آوريد پنج يك آن از آن خدا و پيامبر و ذي القربي است». - آري خوانده‌ام. - ما ذو القربي هستيم... آيا آيه‌ي «تطهير» را خوانده‌اي «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا؛ [20] همانا خداوند اراده فرموده كه هرگونه آلودگي را از شما اهل بيت دور دارد، و پاكتان سازد پاك ساختني». پيرمرد دست‌ها را به سوي آسمان بلند كرد و سه بار گفت: «پروردگارا توبه كردم»، خدايا از دشمني با خاندان پيامبر توبه كردم و از كشندگان آنان بيزارم، من پيش از اين قرآن را خوانده بودم اما اين حقايق را نمي‌دانستم». [21] . [ صفحه 261]

امام در مسجد شام

در مسجد جامع شام، يزيد به يكي از خطيبان دستور داد به منبر بر آيد و اميرمؤمنان و امام حسين عليهاالسلام را به زشتي ياد كند. خطيب بر منبر نشست و دهان به دشنام گشود و از آن دو گرامي بسيار بدگويي كرد، و يزيد و معاويه را ستود. امام سجاد عليه‌السلام حضور داشت، با صداي بلند فرمود: «واي بر تو اي خطيب! خشنودي آفريده (يزيد) را به خشم آفريدگار خريدي، و بدين گونه جاي خويش را در دوزخ آماده مي‌كني». آنگاه به يزيد رو كرد و فرمود: «بگذار بالاي اين چوب‌ها (منبر) بروم و سخني بگويم كه خدا را خشنود سازد و حاضران را اجر و ثواب باشد». يزيد ابتدا نپذيرفت، ولي مردم اصرار كردند كه بپذيرد. يزيد گفت: «اگر او به منبر فراز آيد جز با رسوايي من و خاندان ابوسفيان فرود نخواهد آمد». گفتند: «مگر او چه مي‌تواند بگويد؟». گفت: «او از خانداني است كه دانش را از كودكي با شير بديشان خورانده‌اند». مردم بيشتر اصرار كردند، يزيد موافقت كرد و امام بر منبر قرار گرفت. خداي را ستود و بر پيامبر درود فرستاد و فرمود: «سپاس خداي را كه بي ابتداست و ذات جاويدش تمامي ندارد، اولي است بي اول، و آخري است بي آخر، پس از نابودي همه‌ي مخلوقات او باقي و برجاست. [22] . اي مردم... خداوند به ما دانش، بردباري، سخاوت، فصاحت، دليري و دوستي در دلهاي مؤمنان عطا فرمود... پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم از ماست، صديق اين امت، امير مؤمنان علي عليه‌السلام، از ماست، جعفر طيار از ماست، حمزه‌ي سيد الشهداء از ماست، امام حسن و امام حسين دو نواده‌ي پيامبر از ما هستند... [23] . ... من فرزند مكه و مني، فرزند زمزم و صفا هستم، من فرزند آن بزرگواري هستم كه «حجر الاسود را با اطراف عبا برداشت. [24] . من فرزند بهترين كسي هستم كه احرام بست و طواف و سعي نمود و حج به جا آورد. من فرزند كسي هستم كه - در يك شب از «مسجد الحرام» - به «مسجد الاقصي» برده شد. [25] . من فرزند كسي هستم كه خداوند بزرگ به او وحي كرد. [ صفحه 262] من فرزند حسينم كه در كربلا كشته شد. من فرزند محمد مصطفي هستم. من فرزند فاطمه‌ي زهرايم. من فرزند خديجه‌ي كبرايم. من فرزند كسي هستم كه به خون خويش غوطه‌ور شد...». [26] . مردم هيجان زده امام را مي‌نگريستند، و امام با هر جمله عظمت خاندان خويش و ژرفاي شهادت حسيني را بيشتر بر مردم نمايان مي‌ساخت. كم كم چشم‌ها دراشك نشست و گريه‌ها به آرامي گلوگير شد و ناگهان صداي گريه بي‌تابانه از هر گوشه برخاست يزيد بيمناك شد و براي ساكت كردن و جلوگيري از ادامه‌ي سخن امام به مؤذن فرمان داد اذان بگويد. فرياد مؤذن برخاست... - الله اكبر امام همچنان بر منبر بود، فرمود: «الله اكبر و اعلي و اجل و اكرم مما اخاف و احذر؛ آري خدا بزرگتر و برتر و جليل‌تر و گرامي‌تر از هر چيزي است كه از آن مي‌ترسم». - اشهد ان لا اله الا الله امام فرمود: «آري گواهي مي‌دهم با هر گواهي دهنده كه هيچ معبودي و پروردگاري جز او نيست». - اشهد ان محمدا رسول الله سرها همه به زير بود، و مردم انديشمندانه اذان و پاسخ امام را گوش مي‌كردند، با نام محمد صلي الله عليه و آله و سلم چشم‌ها از زمين برخاست و به سوي امام برگشت، پرده‌اي از اشك نگاه‌ها را تار مي‌كرد؛ گويي در چهره‌ي امام پيامبر را مي‌جستند. امام عمامه از سر برگرفت و فرياد زد: «اي مؤذن به همين محمد سوگند اندكي درنگ كن». مؤذن ساكت ماند و مردمان ساكت‌تر، و يزيد سخت درمانده بود و رنگش دگرگون، كه اذان نيز نتوانسته بود امام را ساكت سازد. امام به يزيد رو كرد و فرمود: «اي يزيد! اين رسول عزيز و گرامي جد من است يا جد تو؟ اگر بگويي جد توست همه مي‌دانند دروغ مي‌گويي، و اگر مي‌گويي جد من است، چرا پدرم را كشتي و اموالش را به تاراج دادي، و خاندانش را به اسيري آوردي؟! ... اي يزيد! با چنين كارهايي، محمد را پيامبر خدا مي‌داني و رو به قبله مي‌ايستي و نماز مي‌خواني؟ واي بر تو كه جد و پدرم در قيامت با تو در ستيز باشند». [ صفحه 263] يزيد به مؤذن دستور داد كه اقامه‌ي نماز بگو: ولي مردم سخت ناراحت شدند و حتي عده‌اي نماز نخوانده از مسجد بيرون رفتند. [27] . تاريخ بهترين بازگو كننده‌ي تأثير خطابه‌ها و كلمات امام در اين سفر است چرا كه در شام با آنكه يزيد قصد قتل امام سجاد را داشت مجبور شد آن گرامي و همه ي «اهل بيت» را با احترام و بي مزاحمت به مدينه بازگرداند، و نيز طولي نكشيد كه پرچم‌هاي انقلاب و مخالفت با رژيم اموي در عراق و حجاز به اهتزاز در آمد و هزارها مرد به خونخواهي سرور شهيدان قيام كردند، و بي گفتگو، اسارت خاندان امام حسين عليه‌السلام و خطابه‌ها و گفتگوهاي آنان با مردم، و به ويژه خطبه‌هاي مؤثر امام سجاد عليه‌السلام در فرصت‌هاي گوناگون، متمم و به انجام رساننده‌ي هدفهاي شهادت سرور شهيدان امام حسين عليه‌السلام بوده است. [ صفحه 264]

امام بيمار

بسياري از مردم بي خبر هنگامي كه نام امام چهارم را مي‌برند، لقب «بيمار» را نيز به آن مي‌افزايند، و شايد چنين مي‌پندارند كه آن بزرگوار همواره رنجور و بيمار بوده است، و به همين جهت برخي آن امام گرامي را با چهره‌اي زرد و روحي افسرده در ذهن خويش ترسيم مي‌كنند. اما واقعيت غير از اين است، و آنان كه با تاريخ زندگاني آن گرامي آشنايي دارند مي‌دانند كه حضرتش در تمام عمر بيمار نبوده، و فقط مدت كوتاهي در ايام شهادت پدرش در كربلا بيمار بوده است و در حقيقت خداي بزرگ او را در آن روزها با همين وسيله حفظ فرمود تا يزيديان از او دست بردارند و با ماندن او انجام وظايف امامت آن حضرت ادامه يابد و آينده‌ي اسلام و امت تأمين گردد. اينك متن چند روايت درباره‌ي بيماري آن حضرت: - در ارشاد مفيد مي‌خوانيم: «شمر با گروهي از سپاهيان به سوي خيمه‌ها آمد، علي بن الحسين بيمار و بر بستري خوابيده بود». [28] . - تذكرة الخواص مي‌نويسد: «علي بن الحسين را چون بيمار بود نكشتند». [29] . در طبقات آمده است: «پس از شهادت امام حسين عليه‌السلام، شمر به سوي علي بن الحسين آمد و او بيمار بود، شمر به همراهان خود گفت او را هم بكشيد، يكي از همراهان گفت: سبحان الله، آيا اين جوان را با آنكه بيمار است و در پيكار هم شركت نكرده باشيم؟! در اين هنگام «عمر سعد» رسيد و گفت: به اين زنان و اين بيمار كاري نداشته باشيد». [30] . [ صفحه 265] - و برخي نيز نوشته‌اند كه بيماري آن حضرت يا اثر آن تا ورود به كوفه ادامه داشته است. [31] . جز اين چند روز در هيچ تاريخي ديده نمي‌شود كه امام سجاد تا پايان عمر يا بيشتر عمر را بيمار بوده باشد، و قرينه‌هائي در دست است كه آن بزرگوار مانند ساير امامان در سرتاسر زندگي جز چند مورد كوتاه از سلامتي كامل برخوردار بوده [32] و به انجام وظايف امامت اشتغال داشته است. [ صفحه 266]

امام چهارم با زمامداران عصر جديد

امام سجاد عليه‌السلام در روزگار امامت خويش با زمامداران ستمگري مواجه بود، «يزيد»، «عبدالله بن زبير»، «مروان حكم»، «عبدالملك بن مروان» و «وليد بن عبدالملك» حكمرانان بيدادگري بودند كه در دوران امامت حضرت زين العابدين عليه‌السلام هر يك مدتي بر جامعه‌ي مسلمانان فرمانروايي كردند. براي آشنايي با اوضاع آن زمان گوشه‌هايي از جنايات اين بيدادگران را ياد مي‌كنيم: - پس از شهادت سرور شهيدان امام حسين عليه‌السلام، گروهي از مردم مدينه در سال شصت و دو هجري به شام رفتند، و از نزديك مشاهده كردند كه يزيد شراب مي‌نوشد و سگ بازي مي‌كند، روز و شب به عيش و نوش و گناهان ديگر مي‌گذراند، اينان به مدينه بازگشتند و ديده‌ها را براي مردم بازگو كردند، مردم مدينه كه از قتل امام حسين عليه‌السلام نيز سخت خشمگين بودند علم مخالفت برافراختند. [33] يزيد براي سركوبي مخالفان سپاهي به فرماندهي مردي پليد به نام مسلم بن عقبه به مدينه فرستاد، سپاهيان يزيد سه روز مدينه را غارت كردند و به قتل عام پرداختند و ده هزار نفر را كشتند، و از هيچ بي عفتي و جنايتي فرو گذار نكردند. [34] . - در سال شصت و چهار هجري پس از مرگ يزيد فرزندش معاويه به جاي او بر مسند حكومت نشست و پس از مدت كوتاهي (چهل روز يا سه ماه) به منبر رفت و استعفاي خود را اعلام و از حكومت بركنار شد. [35] . - با مرگ يزيد، عبدالله بن زبير كه سالها در طمع خلافت و حكومت بود در مكه بپا [ صفحه 267] خاست، و مردم حجاز و يمن و عراق و خراسان نيز با او بيعت كردند، در شام مروان بن حكم پس از استعفاي معاوية بن يزيد با توطئه به حكومت رسيد و به مخالفت با عبدالله بن زبير پرداخت و با دسيسه و نيرنگ، شام و سپس مصر را به تصرف خود درآورد؛ ولي حكومتش طولي نكشيد و با فاصله‌اي كوتاه درگذشت و پسرش «عبدالملك» به جاي او نشست. [36] . - عبدالملك در سال شصت و پنج هجري به حكومت رسيد و پس از تحكيم موقعيت خود و تسلط بر شام و مصر در سال هفتاد و سه هجري عبدالله بن زبير را در مكه محاصره و دستگير نمود و به قتل رسانيد. [37] . عبدالملك مردي بيرحم و بخيل و ستمگر بود، روزي به سعيد بن مسيب گفت: «من آنچنان شده‌ام كه از انجام كار نيك مسرور نمي‌شوم و از كار زشت بدم نمي‌آيد». سعيد به وي گفت: «معلوم مي‌شود دلت كاملا مرده است». پس از كشته شدن عبدالله بن زبير در خطبه‌اي به مردم گفت: «هر كس مرا به تقوي و پرهيزگاري دعوت كند گردنش را مي‌زنم». [38] . از جنايات بزرگ عبدالملك فرمانروا ساختن حجاج بن يوسف ثقفي در بصره و كوفه است، حجاج از خونريزترين و رذل‌ترين چهره‌هاي حكومت اموي است. او كه ساديسم جنايت و خونريزي داشت وحشيانه به آزار و شكنجه و كشتار مردم پرداخت و به ويژه به نابودي شيعيان حضرت علي عليه‌السلام همت گماشت و در مدت حكومت خود حدود صد و بيست هزار نفر را كشت. [39] . عبدالملك شديدا مراقب امام سجاد عليه‌السلام بود، و مي‌كوشيد تا از رفتار امام سوژه‌اي بدست آورد و بدان بهانه بر امام سخت بگيرد يا توهيني برساند. امام سجاد با يكي از كنيزان كه آزاد كرده‌ي خودش بود ازدواج كرد، جاسوسان عبدالملك جريان را به او خبر دادند و عبدالملك نامه‌اي توهين آميز به امام نوشت كه: «به من خبر رسيد تو با كنيز آزاد كرده‌ي خود ازدواج كرده‌اي در حالي كه در قريش زنان سرشناسي هست كه ازدواج با آنان موجب عظمت و افتخار تو مي‌بود، و از آنان فرزندان شايسته‌اي نصيبت مي‌شد، تو با اين ازدواج نه ملاحظه‌ي خود را كرده‌اي و نه براي فرزندانت راه بزرگي باقي گذاشته‌اي. و السلام». امام عليه‌السلام در پاسخ نوشت: «نامه‌ي تو به من رسيد، مرا به ازدواج با كنيز آزاد شده‌ام نكوهش كرده‌اي و پنداشته‌اي در زنان قريش كساني هستند كه ازدواج با آنان موجب مجد و عظمت من مي‌شود و فرزندان نجيب نصيبم مي‌گردد؛ در حالي كه هيچ كس در بزرگواري از پيامبر خدا برتر نيست (يعني ما از خاندان پيامبريم و خانداني برتر از ما نيست كه ازدواج با آنان موجب [ صفحه 268] بزرگي ما شود)... آنكه در دين خدا پاك باشد هيچ چيز به شخصيت او زيان نمي‌رساند. خداي بزرگ به وسيله‌ي اسلام پستي و كمبود را از ميان برداشته (هر كس مسلمان شود بزرگوار است گرچه فقير يا برده باشد و ازدواج با او هيچ عيبي ندارد)...». [40] . عبدالملك يك بار براي توهين به امام عليه‌السلام و نيز براي ايجاد ترس و وحشت در مردم و جلوگيري از هر گونه فعاليت، امام را با سخت گيري به شام جلب كرد و دوباره به مدينه بازگردانيد. [41] . - پس از مرگ عبدالملك در سال هشتاد و شش هجري فرزندش وليد به جاي او نشست، وليد نيز مردي ستمگر و بي‌پروا بود، جلال الدين سيوطي درباره او مي‌نويسد: «كان الوليد جبارا ظالما». [42] . وليد در اولين سخنراني خود گفت: «هر كس در برابر ما گردنكشي كند، او را مي‌كشيم و هر كس سكوت كند، درد سكوت، او را خواهد كشت». [43] . وليد هم مانند ديگر زمامداران ستمگر آن زمان از شهرت و محبوبيت امام عليه‌السلام هراسان بود و از شخصيت علمي و روحاني آن گرامي رنج مي‌برد، و مي‌ترسيد مردمان پيرامون او گرد آمده، براي سلطنت و حكومت او خطري توليد شود. از اين رو نتوانست وجود امام چهارم را در جامعه‌ي مسلمانان تحمل كند و به دسيسه، آن گرامي را مسموم ساخت. [44] . با نگرشي به اوضاع دوران امامت حضرت سجاد عليه‌السلام كه سرتاسر مقارن با آشوبها و بحران‌هاي گوناگون اجتماعي بود و با توجه به وجود زمامداران ستمگر و جنايتكار و مراقبت‌هاي شديد آنان از امام، و نيز با توجه به نبودن ياران با ايمان و مجاهد و فداكار، به اين نتيجه مي‌رسيم كه آن گرامي جز مبارزه‌ي منفي و پرورش شاگرداني ممتاز و نشر آثار علمي و اخلاقي چاره‌ي ديگري نداشت. در راه مكه شخصي به اعتراض به آن حضرت گفت: «جهاد و سختي آن را رها كرده و به حج كه كار آساني است پرداخته‌اي؟!» امام عليه‌السلام فرمود: «اگر ياراني با ايمان و فداكار داشتيم جهاد و مبارزه از حج بهتر مي‌بود». [45] . ابوعمر نهدي مي‌گويد كه امام سجاد عليه‌السلام مي‌فرمود: «ما در مدينه و مكه بيست نفر دوست (واقعي و فداكار) نداريم». [46] . [ صفحه 269]

امام و تعليم و تربيت مسلمانان

پس از واقعه‌ي كربلا و بازگشت به مدينه يكي از برنامه‌هاي امام سجاد عليه‌السلام نشر احاديث و علوم اسلامي به وسيله‌ي گروهي از مسلمانان و نيز تربيت آنان بود. شيخ طوسي صد و هفتاد نفر را كه از اصحاب حضرت سجاد بوده‌اند، و يا از آن امام روايت كرده‌اند نام مي‌برد [47] و ما براي نمونه سه تن از ياران چهارمين امام را ياد مي‌كنيم: 1- سعيد بن مسيب؛ امام چهارم خود درباره‌ي سعيد بن مسيب مي‌فرمود: «سعيد به آثار گذشته از همه‌ي مردم داناتر است، و در روزگار خود فهمش از همه بيشتر است». [48] . 2- ابوحمزه ي ثمالي؛ امام هشتم عليه‌السلام فرموده است: «ابوحمزه در زمان خويش همچون سلمان بود در زمان او». [49] . 3- سعيد بن جبير؛ از نظر علمي چنان راه يافته و دانشمند بود كه مي‌گفتند: «بر روي زمين كسي نيست كه به دانش فرزند جبير نيازمند نباشد» [50] . سعيد بن جبير را دستگير كردند و نزد حجاج ثقفي آوردند. حجاج گفت: «تو «شقي بن كسير» هستي نه «سعيد بن جبير». [51] . سعيد گفت: «مادرم بهتر مي‌دانست كه مرا سعيد ناميد». حجاج پرسيد: «درباره‌ي ابوبكر و عمر چه عقيده داري، در بهشتند يا دوزخ؟ (با اين پرسش [ صفحه 270] مي‌خواست سعيد چيزي بگويد تا آن را بهانه‌ي قتل او قرار دهد)». سعيد گفت: «اگر به بهشت روم و بهشتيان را ببينم آنگاه خواهم دانست كه اهل بهشت چه كسانند و اگر به دوزخ درآيم و دوزخيان را بنگرم، آنان را خواهم شناخت». حجاج پرسيد: «در مورد خلفا چه عقيده داري؟» سعيد: «من وكيل آنها نيستم». حجاج: «كداميك از خلفا را بيشتر دوست داري؟» سعيد: «آن را كه آفريدگار جهان از او خشنودتر است». حجاج: «از كدام يك خشنودتر است؟» سعيد: «خدايي كه داناي رازها و پنهان‌هاست اين را مي‌داند». [52] . حجاج: «چرا نمي‌خندي؟» سعيد: «چگونه بخندد آفريده‌اي كه از خاك آفريده شده و ممكن است آتش او را نابود كند.» حجاج: «پس چرا ما شاد و خندانيم؟» سعيد: «دلهاي مردم يكسان نيست». حجاج دستور داد جواهراتي آوردند و پيش سعيد نهادند. سعيد گفت: «اگر اين ثروت را اندوخته‌اي تا از سختي رستاخيز نجات يابي بر تو سرزنشي نيست، وگرنه قيامت چنان وحشتزاست كه مادران كودكان شيرخوارشان را فراموش مي‌كنند، پس در اندوختن ثروت ثمري نيست مگر آن مقدار كه پاك و خالص باشد». حجاج امر كرد وسائل عشرت و آلات موسيقي آوردند. سعيد گريان شد. حجاج: «دوست داري چگونه تو را بكشم؟!» سعيد: «هرگونه كه خود مايلي، به خدا سوگند هر طور مرا بكشي، خدا تو را در آخرت به همان گونه مي‌كشد.» حجاج: «ميل داري عفوت كنم». سعيد: «اگر عفوي باشد فقط از آن خداست، ولي از تو هرگز بخشش نمي‌طلبم.» حجاج دستور داد بساط قتلش را بگسترند، سعيد گفت: «وجهت وجهي للذي فطر السموات و الارض، حنيفا و ما انا من المشركين؛ به سوي آن كسي روي مستقيم مي‌دارم كه آسمان‌ها و زمين را آفريد، و من مسلمانم و از مشركان نيستم.». [53] . حجاج گفت: «رويش را از قبله بگردانيد.» [ صفحه 271] سعيد گفت: «فاينما تولوا فثم وجه الله؛ به هر سو رو كنيد خدا در همان سو است». [54] . حجاج گفت: «رويش را بر خاك گذاريد». سعيد خواند: «منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري؛ شما را از خاك آفريديم و باز به خاك بر مي‌گردانيم و بار ديگر از خاك بيرونتان مي‌آوريم». [55] . حجاج گفت: «سرش را جدا كنيد». سعيد گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، و ان محمدا عبده و رسوله؛ سپس گفت: بار خدايا! پس از من او را بر هيچ كس مسلط مكن». لحظه‌اي بعد خون پاك «سعيد بن جبير» به فرمان حجاج ريخته شد. [56] . سعيد بن جبير از پيروان واقعي امام عليه‌السلام بود و آن حضرت او را گرامي مي‌داشت و سبب اصلي قتل او به وسيله‌ي حجاج نيز همين ارتباط او با امام عليه‌السلام بود. [57] . [ صفحه 272]

صحيفه‌ي سجاديه

توجه به دعا و ياري خواستن از خدا و خواندن خداوند به هنگام مشكلات و نيازمندي‌ها انگيزه‌ي فطري دارد، و به همين جهت هنگامي كه دست آدمي از همه وسيله‌ها كوتاه مي‌شود و راهها را به روي خود بسته مي‌يابد، خود به خود دست به سوي قدرت برتر و رحمت گسترده‌ي خدا برمي‌دارد و او را مي‌خواند و از او مي‌خواهد، به راستي نيز وجدان به اين وسيله در طوفان هر مشكلي آرامش مي‌يابد، و اضطراب و نگراني كاهش مي‌گيرد، و روان تكيه گاهي محكم پيدا مي‌كند. دانشمندان روان‌شناس و آنان كه با مسائل رواني آشنايي دارند، مي‌دانند كه دعا بهترين غذا و دواي روح آدمي و نشاط بخش جان‌هاي خسته است، دعا دردهاي درون را تسكين مي‌بخشد و از فشار مصائب مي‌كاهد. در اسلام از اين دريافت فطري براي هدايت و راهنمايي بشر و براي تعليم و تربيت او استفاده شده است. پيشوايان اسلام با دعاها و نيايش‌هاي مختلفي كه از خود به يادگار گذاشته‌اند يك سلسله معارف و معتقدات صحيح را به پيروان خود آموخته‌اند، و نيز معالجاتي را براي بيماري‌ها و عقده‌هاي مرموز روان انسانها ياد كرده‌اند. يكي از دانشمندان در اين باره چنين مي‌نويسد: «يكي از ذخائر بزرگ علمي و تربيتي اسلام دعاهايي است كه از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه ي هدي عليهم السلام به جاي مانده است، زيرا مسائل توحيد و الهيات، نبوت و امامت، نظام حكومت و زمامداري و اخلاق و حقوق مدني و احكام و آداب مختلفه، همه در دعاهايي كه براي ما به يادگار گذاشته‌اند مطرح شده است، به طوري كه مي‌توان گفت مجموعه‌ي دعاهاي رسيده [ صفحه 273] مدرسه‌ي بزرگي است كه در رشد فكري و ترقي روحي و اجتماعي مسلمانان اثري بزرگ دارد و تا مسلمانان اين مدرسه را نبينند شخصيت اسلامي آنان كامل نخواهد شد». در ميان دعاهايي كه از پيشوايان گرامي ما به يادگار مانده صحيفه‌ي سجاديه از چهارمين امام، زين العابدين عليه‌السلام همچون آفتاب مي‌درخشد. دانشمند بزرگ اهل تسنن و صاحب تفسير الجواهر هنگامي كه يك نسخه از صحيفه‌ي سجاديه از حوزه‌ي علميه‌ي قم براي او ارسال شد و با اين كتاب ارجمند مواجه گرديد، درباره آن نوشت: «كتاب را با دست تكريم گرفتم و آن را كتابي يگانه يافتم كه مشتمل بر علوم و معارف و حكمت‌هايي است كه در غير آن يافت نمي‌شود، حقا از بدبختي است كه ما تاكنون به اين اثر گرانبهاي جاويد از ميراث‌هاي نبوت و اهل بيت دست نيافته‌ايم، من هر چه در آن مطالعه و دقت مي‌كنم مي‌بينم كه آن بالاتر از كلام مخلوق و پايين‌تر از كلام خالق است، راستي چه كتاب كريمي است، خداي شما را در برابر اين هديه پاداش بخشد، و موفق و مؤيد بدارد». [58] . براي آشنايي بيشتر با اين كتاب پر ارج فهرست دعاهاي آن را يادآور مي‌شويم و سپس به ترجمه‌ي برخي از آنها مي‌پردازيم: 1- ستايش خدا 2- درود بر محمد و خاندان او عليهم السلام 3- درود بر فرشتگان حامل عرش 4- طلب رحمت براي پيروان انبياء 5- دعاي آن حضرت براي خود و دوستانش 6- دعاي صبح و شام 7- دعاي آن حضرت هنگامي كه مهمي پيش مي‌آمد يا حادثه‌اي رخ مي‌داد و به هنگام اندوه 8- در پناه بردن به خدا از ناملايمات و اخلاق ناپسند و كارهاي زشت 9- در اشتياق به طلب آمرزش 10- در پناه بردن به خداي متعال 11- دعاي آن حضرت در طلب نيك فرجامي [ صفحه 274] 12- در مقام اعتراف و طلب توبه. 13- در طلب حاجت‌ها. 14- در شكايت از ستمگران، هنگامي كه ستمي به او مي‌رسيد يا از ستمگران كاري كه دوست نمي‌داشت مي‌ديد. 15- دعاي آن حضرت هنگامي كه بيمار مي‌شد يا اندوه يا گرفتاري برايش پيش مي‌آمد. 16- در طلب گذشت از گناهان و عيب‌ها. 17- دعاي آن حضرت هنگامي كه شيطان را به ياد مي‌آورد و از او و دشمني و مكر او به خدا پناه مي‌برد. 18- دعاي آن حضرت هنگامي كه رفع خطري مي‌شد يا حاجتي كه داشت به زودي برآورده مي‌شد. 19- در طلب باران پس از قحطي و خشكسالي. 20- در طلب اخلاق ستوده و رفتار پسنديده (مكارم الاخلاق). 21- دعاي آن حضرت هنگامي كه موضوعي او را اندوهگين مي‌ساخت. 22- دعا در هنگام سختي و مشقت و مشكل شدن كارها. 23- در طلب عافيت و شكر بر آن. 24- درباره‌ي پدر و مادرش. 25- درباره‌ي فرزندانش. 26- درباره‌ي همسايگان و دوستانش. 27- درباره‌ي مرزداران ممالك اسلامي. 28- دعاي آن حضرت در حال پناه بردن به خداي متعال و اظهار ترس از او. 29- دعا هنگام تنگ شدن روزي. 30- در طلب كمك از خداي متعال براي پرداخت قرض. 31- در ذكر توبه و طلب آن. 32- دعا پس از نماز شب. 33- در طلب خير. 34- دعاي آن حضرت هنگامي كه گرفتاري پيش مي‌آمد يا كسي را به رسوايي گناه گرفتار مي‌ديد. [ صفحه 275] 35- دعاي آن حضرت در مقام رضا، در آن هنگام كه به اهل دنيا و دنياداران مي‌نگريست. 36- دعا در هنگامي كه ابر و برق را مي‌ديد و صداي رعد را مي‌شنيد. 37- در اعتراف به اين كه از عهده‌ي شكر نعمت‌هاي الهي نمي‌توان برآمد. 38- در عذر خواهي از كوتاهي در اداي حقوق بندگان خدا. 39- در طلب عفو و رحمت. 40- دعاي آن حضرت هنگامي كه ياد مرگ مي‌كرد و يا خبر مرگ كسي را مي‌شنيد. 41- در طلب پرده‌پوشي و نگهداري از گناه. 42- دعا هنگامي كه قرائت قرآن را به پايان مي‌برد. 43- دعا هنگام نگاه كردن به ماه نو. 44- دعاي اول ماه رمضان. 45- دعاي وداع با ماه رمضان. 46- دعاي روزهاي عيد فطر و جمعه. 47- دعاي روز عرفه (نهم ذيحجه). 48- دعاي روزهاي عيد قربان و جمعه. 49- دعاي آن حضرت براي دفع مكر دشمنان. 50- در ترس از خدا. 51- در تضرع و زاري. 52- اصرار در خواهش از خداي متعال. 53- تواضع و كوچكي به پيشگاه الهي. 54- طلب رفع اندوه‌ها. براي صحيفه‌ي سجاديه شرح‌هاي بسياري به عربي و فارسي نوشته شده؛ مرحوم علامه شيخ آقا بزرگ تهراني در كتاب پر ارج الذريعه [59] حدود هفتاد شرح بر صحيفه سجاديه را نام مي‌برد. در ميان اين شرح‌ها، شرح سيد عليخان كبير [60] و مختصر آن به نام تلخيص الرياض چاپ شده و در دسترس است. و نيز دانشمندان شيعه در گذشته ترجمه‌هاي گوناگوني بر صحيفه‌ي سجاديه نگاشته‌اند كه فقط برخي از آنها چاپ شده است. [ صفحه 276] در سالهاي اخير نيز برخي از نويسندگان معاصر صحيفه‌ي سجاديه را به زبان فارسي ترجمه كرده‌اند و ما ذيلا برخي از اين ترجمه‌ها را كه چاپ شده نام مي‌بريم: 1- ترجمه‌ي مرحوم حاج شيخ ابو الحسن شعراني. 2- ترجمه‌ي مرحوم حاج شيخ مهدي الهي قمشه‌اي. 3- ترجمه‌ي فيض الاسلام. 4- ترجمه‌ي جواد فاضل. 5- ترجمه‌ي صدر بلاغي. اينك ترجمه‌ي برخي از دعاهاي «صحيفه‌ي سجاديه»: در دعاي هشتم چنين مي‌خوانيم: «بار خدايا! به تو پناه مي‌برم از طغيان حرص و سركشي خشم، و غلبه‌ي حسد، و كمبود شكيبايي، و كمي قناعت، و از بدخويي و فشار شهوت، و چيره شدن تعصب، و پيروي هوس، و سرپيچي از هدايت، و خواب غفلت، و كوشيدن بيش از حاجت، و برگزيدن باطل بر حق و پافشاري بر گناه و كوچك شمردن گناه، و بزرگ شمردن طاعت و رقابت و همسري كردن با توانگران و خوار شمردن تهيدستان، و بدرفتاري با زيردستان، و ناسپاسي به كسي كه به ما نيكي كرده است، و از آنكه ستمگري را كمك كنيم و يا در ياري ستمديده‌اي كوتاهي نماييم، و يا آنچه حق ما نيست بخواهيم، و يا ندانسته در علم دين چيزي بگوييم. پناه مي‌بريم به تو از آنكه قصد خيانت به كسي داشته باشيم، و يا به كردار خود بباليم و آرزوي دور و دراز نماييم، و پناه مي‌بريم به تو از بدي باطن، و از ناچيز شمردن گناه كوچك و از آنكه شيطان بر ما چيره گردد يا روزگار ما را به بلاها گرفتار سازد يا سلطان بر ما ستم كند. پناه مي‌بريم به تو از زياده روي و اسراف و از نداشتن (روزي) به قدر كفايت، و پناه مي‌بريم به تو از شماتت دشمنان و نياز به امثال و اقران و زيستن در سختي، و مردن بدون آمادگي و به طور ناگهان و پناه مي‌بريم به تو از حسرت بزرگ و مصيبت عظيم، و بدترين بدبختي و بدي عاقبت، و محروميت از پاداش نيك و گرفتاري به عذاب. پروردگارا بر محمد و آلش درود فرست، و من و همه‌ي مردان و زنان با ايمان را به رحمت خودت از همه‌ي اين بدي‌ها در پناه گير. يا ارحم الراحمين». در دعاي بيستم مي‌خوانيم: [ صفحه 277] «بار خدايا بر محمد و آلش درود فرست، و ايمانم را به كامل‌ترين ايمان برسان، و يقينم را بهترين يقين قرار ده و نيتم را به بهترين نيت‌ها و عملم را به بهترين اعمال منتهي ساز. بار خدايا! به لطفت نيتم را كامل كن، و يقينم را به آنچه نزد تو است استوار بدار، و به قدرت خود آنچه از من تباه شده اصلاح فرما. بار خدايا! به محمد و آلش درود فرست و آنچه انديشه مرا به خود مشغول مي‌دارد تو خود كفايت كن، و مرا به آنچه فرداي قيامت از من پرسش خواهي كرد وادار، و اوقاتم را در آن چه مرا براي آن آفريده‌اي فارغ ساز، و مرا بي‌نياز گردان، و روزيت را بر من وسعت ده و به ناسپاسي و خودپرستي مبتلايم مفرما، و عزيزم گردان و به تكبر مبتلايم مكن، و مرا توفيق عبادت ده و عبادتم را با خودپسندي تباه مساز، و براي مردم به دست من خير و نيكي جاري ساز و آن كار نيك را به منت نهادن بر آنها باطل مكن، و اخلاق عالي به من عطا كن، و مرا از فخر فروشي نگاهدار. بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، و رتبه‌ي مرا در ميان مردم بالا مبر مگر آنكه به همان اندازه نزد خودم پايين آوري، و عزت آشكاري برايم ايجاد مفرما مگر آنكه در باطن به همان اندازه مرا نزد خود خوار سازي. بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا به هدايت شايسته‌اي كه تغيير ندهم، و راه حقي كه از آن منحرف نشوم، و نيت درستي كه در آن ترديد نكنم برخوردار فرما. هماره تا عمرم در بندگي و طاعت تو مي‌گذرد مرا زنده بدار، و هرگاه زندگيم چراگاه شيطان گشت مرا به سوي خود ببر (جانم را بگير) پيش از آن كه تنفر و دشمنيت بر من رو آورد، يا خشمت بر من استوار شود. پروردگارا هيچ صفت ناپسندي را در من فرو مگذار جز آنكه اصلاح كني، و نه هيچ عيبي را كه بر آن نكوهش شوم جز آنكه آن را نيكو سازي و نه خصلت نيك ناقصي جز آنكه آن را كامل فرمايي. بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست و برايم كين دشمنان را به مهر، و حسد ستمكاران را به نيك خواهي، و بدگماني بندگان شايسته‌ات را درباره من به اعتماد و نيك انديشي، و دشمني نزديكان را به دوستي، و بدرفتاري خويشان را به نيكوكاري، و واگذاشتن بستگان را به ياري و مددكاري، و چاپلوسي دوستان دروغين را به اخلاص، و قهر معاشران را به آميزش و معاشرتي خوش، و تلخي ترس از ستمگران را به شيريني امنيت تبديل فرما. بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، و مرا بر آنكه بر من ستم كند دستي توانا، و [ صفحه 278] بر آنكه بر من ستيزه جويد زباني گويا، و بر كسي كه با من دشمني ورزد پيروزي ده، و بر آن كس كه زبون و خوارم خواهد توانايي مرحمت كن، و از آنكه آزار من جويد رهايي بخش، و به فرمانبري از كسي كه مرا به راستي و درستي وا مي‌دارد و به پيروي از آنكه مرا راهنمايي مي‌كند موفق ساز. بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست، و مرا ياري كن تا با كسي كه به من خيانت كرده با خيرخواهي مقابله كنم، و آن كس را كه از من دوري گزيده است به نيك پاداش دهم، و به آنكه مرا محروم داشته با بخشش عوض دهم، و آن را كه از من بريده با پيوستن تلافي كنم، و آن را كه از من بدگويي كرده به نيكي ياد كنم، و خوبي را سپاس گذارم، و از بدي چشم فرو پوشم. بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا به زيور شايستگان بياراي، و با زينت پرهيزكاران بپوشان: در گسترش عدل، و فرو خوردن خشم، و خاموش ساختن [آتش] فتنه و عداوت، و جمع آوري دلهاي پراكنده، و اصلاح ميان مردم، و فاش ساختن نيكي‌هاي مسلمانان و پوشاندن عيب آنان، و نرم خويي، و فروتني، و خوش رفتاري، و وقار و متانت، و خوش خلقي، و پيشي گرفتن در نيكوكاري...». [ صفحه 279]

رساله‌ي حقوق

يكي ديگر از آثار پر ارجي كه از امام سجاد عليه‌السلام به جاي مانده رساله‌ي حقوق است كه در كتابهاي كهن دانشمندان شيعه از آن ياد شده و همه‌ي آن در كتاب تحف العقول و نيز كوتاه شده‌ي آن در كتاب‌هاي من لا يحضره الفقيه و خصال و امالي نقل شده است، و ما اينك ترجمه‌ي تقريبي بخش عمده‌ي آن را مي‌آوريم: - حق خدا: حق خداي بزرگ بر تو آن است كه او را بپرستي، و بدو شرك نورزي، و چون به اخلاص چنين كني خداوند كار دنيا و آخرتت را كفايت فرمايد. - حق نفس: حق نفس تو بر آن است كه آن را در طاعت خداي بزرگ به كار گيري. - حق زبان: بازداشتن آن از دشنام است، و عادت دادن آن بر گفتار نيك، و خودداري از سخني كه در آن سودي نيست، و نيكي به مردم و گفتن خوبي‌هاي آنان. - حق گوش: بازداشتن آن از شنيدن غيبت است و نيز از شنيدن آنچه حلال نيست. [مانند موسيقي حرام و...] - حق چشم: بازداشتن آن است از آنچه ديدنش حلال نيست [مانند نگاه به نامحرم و برخي فيلم‌ها]، و عبرت گرفتن با آن. - حق دست: آن است كه آن را در آن چه حلال نيست به كار نبري. - حق پا: آن است كه با آن به جاهايي كه حلال نيست نروي؛ چه، با آن دو پا بر صراط مي‌ايستي، پس بنگر تو را نلغزاند تا در آتش افتي. [ صفحه 280] - حق شكم: آن است كه آن را ظرف حرام نسازي، و زياده بر سيري نخوري. - حق عورت: آن است كه آن را از زنا و فحشاء نگاهداري، و از نگاه مردمان بپوشاني. - حق نماز: آن است كه بداني نماز به درگاه خدا رفتن است، و در آن حال در حضور خداي بزرگ ايستاده‌اي، و اگر اين را بداني همچون بنده‌اي حقير و كوچك مي‌ايستي و با دل خويش به او روي مي‌كني، و نماز را چنانكه شايسته است به جا مي‌آوري. - حق حج: آن است كه بداني اين كار به درگاه خدا رفتن و فرار به سوي او از گناهان است، و وسيله‌ي پذيرش توبه‌ي تو و انجام فريضه‌اي است كه خداوند بر تو واجب ساخته. - حق روزه: آن است كه بداني روزه پرده‌اي است كه خداي بزرگ بر زبان و گوش و چشم و شكم و عورت تو كشيده، تا به وسيله‌ي آن تو را از آتش حفظ كند، و اگر روزه را واگذاري پرده‌ي خدا را بر خويش پاره كرده‌اي. - حق صدقه: آن است كه بداني آن ذخيره‌ي تو نزد پروردگارست، و سپرده‌اي است كه نيازي به گواه بر آن نداري؛ اگر اين را بداني اطمينانت به آنچه در پنهان به خدا مي‌سپاري بيشتر خواهد بود از آنچه در آشكار به وديعت مي‌دهي. و بايد بداني كه صدقه در دنيا بلاها و بيماري‌ها را از تو باز مي‌دارد و در آخرت آتش دوزخ را. - حق قرباني: آن است كه به آن خداي بزرگ را بخواهي نه آفريدگان را، و به وسيله‌ي آن جز رحمت خدا و نجات خود را در رستاخيز نخواهي. - حق معلم: بزرگ داشتن اوست، و مؤدب بودن در مجلس او، و نيكو گوش كردن سخن او، و روي آوردن به او، و بايد صداي خويش بر او بلند نكني، و اگر كسي از او چيزي پرسد تو پاسخ ندهي تا او پاسخ دهد، و در مجلس او با كسي سخن نگويي و نزد او كسي را غيبت نكني و اگر بد او را نزد تو بگويند از او دفاع كني، و زشتي‌هاي او را بپوشاني، و خوبي‌هايش را آشكار سازي، و با دشمنش همنشين نشوي، و دوست او را دشمن نباشي؛ پس اگر بدين وظايف عمل كني فرشتگان گواهي مي‌دهند كه تو براي خدا قصد او كرده‌اي و دانش او آموخته اي نه براي مردم. - حق دانش آموز: حق آنان كه از تو دانش مي‌آموزند آن است كه بداني خداي بزرگ با دانشي كه به تو داده و گنج‌هاي آن را بر تو گشوده تو را سرپرست آنان قرار داده است؛ پس اگر مردمان را نيك بياموزي، و بر آنان درشتي نكرده و خشمگين نشوي [ صفحه 281] خدا فضل خويش را بر تو افزون سازد، و اگر مردم را از دانش خود بازداشتي يا با آنان درشتي كردي، بر خداست كه روشنايي دانش را از تو باز گيرد و تو را از نظرها بياندازد. - حق زن (همسر): حق همسر تو آن است كه بداني خدا او را وسيله‌ي آسايش و انس تو قرار داده، و بايد بداني كه اين نعمت خداست برتو؛ پس او را گرامي بدار و با او مدارا كن. اگرچه حق تو بر او واجب‌تر است؛ ولي بر تو لازم است كه به او مهربان باشي... - حق مادر: آن است كه بداني تو را در جايي حمل كرد (شكم) كه ديگري حمل نمي‌كند، و از ميوه‌ي دل خويش (خون) به تو داد كه ديگري نمي‌دهد، و تو را با همه‌ي اعضاي خود نگاهداري كرد، و باكي نداشت كه خود گرسنه بماند و تو را سير كند، و تشنه بماند و تو را سيراب سازد، و برهنه بماند و تو را بپوشاند، خود در آفتاب باشد و تو را در سايه گذارد، به خاطر تو بي خوابي كشيد و از سرما و گرما نگاهت داشت، تا براي او بماني، پس جز به ياري خدا و توفيق او توانايي سپاس او را نخواهي داشت. حق پدر: آن است كه بداني او بنياد توست، و اگر او نبود تو نبودي، پس هر گاه در خود چيز پسنديده‌اي ديدي بدان پدرت اصل آن نعمت است و خدا را سپاس گزار و او را نيز بدين مقدار سپاسگزار باش. - حق فرزند: آن است كه بداني او از توست، و در نيك و بد دنيا وابسته‌ي به توست، و تو مسئول تربيت و راهنمايي او نسبت به پروردگار و كمك به او در فرمانبرداري از دستورات الهي هستي. پس در كار او چون كسي باش كه مي‌داند بر نيكوكاري به او پاداش مي‌يابد و بر بدرفتاري با او كيفر مي‌شود. - حق برادر: آن است كه بداني او دست تو و عزت تو و نيروي توست، او را سلاحي براي نافرماني خدا و ابراز ستم بر آفريدگان قرار مده، و در مقابل دشمن ياريش كن و خيرخواهش باش، و اگر در راه اطاعت غير خدا قدم زند خدا را از او بزرگ‌تر و گرامي‌تر دار. - حق نيكوكار بر تو: آن است كه سپاسگزارش باشي، و نيكي او را به ياد داري. و خوبي او را بگويي و ميان خود و خدا او را خالصانه دعا كني، تا با اين كار در نهان و آشكار سپاس او را به جاي آورده باشي، آنگاه اگر روزي توانايي پاداش او داشتي او را پاداش دهي. [ صفحه 282] - حق امام نماز جماعت: آن است كه بداني او سفارت ميان تو و خداي بزرگ را به عهده گرفته و از جانب تو سخن مي‌گويد، و تو از جانب او سخن نمي‌گويي، و او تو را دعا مي‌كند و تو او را دعا نمي‌كني، و هرگاه نماز او نقصي داشته باشد به عهده‌ي اوست، و اگر تمام و بي نقص باشد شريك او هستي، و او را بر تو بيشي نيست. پس جان تو را به جان خويش و نماز تو را به نماز خود نگاه داشته است، او را بدين مقدار سپاسگزار باش. - حق همنشين: حق همنشين تو آن است كه با او نرمي كني و در گفتگوي با وي انصاف دهي، و از جاي خود بي‌اجازه‌ي او برنخيزي ولي آن كس كه نزد تو مي‌نشيند مي‌تواند بي اجازه‌ي تو برخيزد، و لغزش‌هاي او را فراموش كني، و نيكي‌هاي او را از ياد نبري، و جز خير به او نگويي. - حق همسايه: رعايت حقوق اوست در غياب او، و گرامي داشتن او در حضورش و ياري او اگر ستمديده باشد، و بايد عيب او را مجويي، و اگر از او بدي ديدي بپوشاني، و اگر نصيحت پذير باشد او را اندرز دهي و به هنگام سختي او را وا مگذاري، و از لغزش او درگذري، و گناه او را ببخشي و با بزرگواري با او معاشرت كني... - حق دوست: آن است كه با او به انصاف و كرم مصاحبت كني و چنان كه تو را گرامي مي‌دارد و او را گرامي بداري كه در اين كار بر تو پيشي نگيرد و اگر پيشي گيرد او را پاداش دهي، و بر او چنان مهربان باشي كه او بر تو مهربان است و اگر آهنگ گناهي كند او را از آن بازداري، و بر او رحمتي باشي نه عذابي. - حق شريك: آن است كه اگر غائب باشد كفايت او كني، و اگر حاضر باشد رعايت وي نمايي، مخالف او حكم نكني، و بي مشورت او كاري انجام ندهي، و مال او را محفوظ بداري، و در اندك و بسيار آن خيانت نكني، چه تا آن هنگام كه دو شريك به يكديگر خيانت نكنند دست خدا با آن‌هاست. - حق مال: آن است كه جز از حلال آن را بدست نياوري، و جز در راه حلال مصرف نكني، و كسي را كه سپاسگزار تو نيست بر خود مقدم نداري، و در مال خودت به اطاعت پروردگار كار كني، و بر آن بخل نورزي تا حسرت و پشيماني و وبال آن دامنگيرت نشود. - حق وامخواه: آن است كه اگر داري بپردازي، و اگر نداري او را با گفتار نيك خشنود سازي، و به نيكويي و نرمي جواب دهي و رد نمايي. [ صفحه 283] - حق معاشر: حق آن كس كه با تو معاشرت كند آن است كه او را فريب ندهي و با او نيرنگ نبازي، و در كار او از خدا بپرهيزي. - حق خصم بر تو: حق خصمي كه بر تو ادعا كند آن است كه اگر ادعايش درست است شاهد او بر خود باشي و بر او ستم نكني، و حق او بدهي، و اگر ادعايش نادرست است با او مدارا كني و جز به مدارا رفتار نكني و در كار او پروردگار خود را به خشم نياوري. - حق تو بر خصم: حق خصمي كه تو بر او ادعا كني آن است كه اگر در دعوي خود راستگويي؛ با او به نيكي سخن بگويي و حق او انكار نكني، و اگر ادعاي تو درست نيست از خدا بپرهيزي و توبه كني و ادعاي خود را پس بگيري. - حق كسي كه با تو مشورت مي‌كند: آن است كه اگر مي‌داني او را راهنمايي كني و اگر نمي‌داني او را به كسي كه مي‌داند رهبري نمايي. - حق كسي كه با مشورت مي‌كني: آن است كه اگر راي او با تو موافق نيست به او تهمت نزني، و اگر موافق توست خداي را سپاس گويي. - حق نصيحت خواه: حق آن كس كه از تو پند خواهد آن است كه او را پند دهي و با او به مهرباني و مدارا رفتار كني. - حق پندگو: آن است كه با او فروتني كني، و سخنش را بشنوي، اگر درست مي‌گويد خداي را سپاس گويي و اگر درست نگويد به او مهرباني كني و به او تهمت نزني... - حق بزرگتر از تو: احترام اوست به خاطر سن او و بزرگداشت او به خاطر پيشي وي در اسلام، و بايد با او ستيزه نكني و پيش از او به راه نيفتي، و پيشاپيش او نروي... - حق كوچكتر از تو: مهرباني بر اوست به هنگام آموزش او، و بخشيدن او، و پوشاندن عيب او، و مداراي با او و كمك به او. - حق سائل: حق كسي كه از تو چيزي مي‌خواند بخشيدن به اوست به ميزان نيازمندي او. - حق مسئول: حق آن كس كه از او چيزي بخواهي آن است كه اگر بدهد با سپاسگزاري از او بپذيري، و اگر نداد عذر او را قبول كني. [ صفحه 284] - حق شاد كننده‌ي تو: حق آن كس كه براي خدا تو را شاد سازد آن است كه نخست خدا را شكر كني و آنگاه او را سپاس گويي. - حق بدي كننده‌ي به تو: آن است كه بر او ببخشي، ولي اگر مي‌داني كه بخشش به زيان اوست (او را به كارهاي بد تشويق مي‌كند) سزاي بدي او را بدهي، خدا مي‌فرمايد: «فمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل: اگر كسي پس از ستم ديدن به انتقام برخيزد بر او گناهي نيست». [61] . - حق هم كيش: حق اهل دين تو آن است كه در دل سلامت و رحمت براي آنان بخواهي، و با بدكارانشان مدارا كني و به نرمي در صدد اصلاحشان بر آيي، و نيكوكارانشان را سپاس گويي، و آزاري به ايشان نرساني و آنچه براي خود دوست مي‌داري براي آنان نيز دوست بداري و آنچه خوش نداري براي آنان نيز نخواهي، و پيرانشان را چون پدر و جوانانشان را چون برادر و پير زنانشان را چون مادر و كودكانشان را چون فرزند خويش بداني. - حق كافراني كه در پناه اسلام هستند: آن است كه آنچه خداي بزرگ از آنان مي‌پذيرد بپذيري و تا هنگامي كه به عهد خود وفا مي‌كنند بر ايشان ستم نكني. امام بزرگوار حضرت زين العابدين عليه‌السلام بنا به مشهور در بيست و پنجم محرم سال نود و پنج هجري در پنجاه و هفت سالگي پس از يك زندگي سراسر رنج و مبارزه و تحمل و تحول، با دستور ستمگر اموي وليد بن عبد الملك و به وسيله‌ي هشام بن عبد الملك مسموم و شهيد شد [62] و هم اكنون آرامگاهش در قبرستان بقيع كنار قبر امام دوم حضرت امام حسن مجتبي عليه‌السلام زيارتگاه شيعيان جهان است.

قصيده‌ي فرزدق

اينك اصل قصيده‌ي فرزدق را كه پيشتر بدان اشاره نموديم ذكر مي‌كنيم و سپس به ترجمه‌ي تقريبي آن مي‌پردازيم: 1- يا سائلي اين حل الجود و الكرم عندي بيان اذا طلابه قدموا 2- هذا الذي تعرف البطحاء و طأته و البيت يعرفه و الحل و الحرم [ صفحه 285] 3- هذا ابن خير عباد الله كلهم هذا التقي النقي الطاهر العلم 4- هذا الذي احمد المختار والده صلي عليه الهي ما جري القلم 5- لو يعلم الركن من ذا جاء يلثمه لخر يلثم منه ما وطي القدم 6- هذا علي رسول الله والده امست بنور هداه تهتدي الامم 7- هذا الذي عمه الطيار و المقتول حمزه ليث حبه قسم 8- هذا ابن سيده النسوان فاطمه و ابن الوصي الذي في سيفه سقم 9- اذا رأته قريش قال قائلها الي مكارم هذا ينتهي الكرم 10- ينمي الي ذروة العز التي قصرت عن نيلها عرب الاسلام و العجم 11- و ليس قولك: «من هذا» بضائره العرب تعرف من انكرت و العجم 12- يغضي حياء و يغضي من مهابته فما يكلم الا حين يبتسم 13- ينشق ثوب الدجي عن نور غرته كالشمس تنجاب عن اشراقها الظلم 14- ما قال لا قط الا في تشهده لو لا التشهد كانت لاوه نعم 15- مشتقة من رسول الله نبعته طابت مغارسه و الخيم و الشيم 16- حمال اثقال اقوام اذا فدحوا حلو الشمائل تحلو عنده نعم 17- ان قال قال بما تهوي جميعهم و ان تكلم يوما زانه الكلم 18- هذا ابن فاطمه ان كنت جاهله بجده انبياء الله قد ختموا 19- الله شرفه قدما و عظمه جري بذاك له في لوحه القلم 20- من جده دان فضل الانبياء له و فضل امته دانت له الامم 21- عم البرية بالاحسان و انقشعت عنها العمايه و الاملاق و الظلم 22- كلتا يديه غياث عم نفعهما تستو كفان و لا يعروهما عدم 23- سهل الخليقة لا تخشي بوادره يزينه خصلتان الحلم و الكرم 24- لا يخلف الوعد ميمون نقيبته رحب الفناء اريب حين يعترم 25- من معشر حبهم دين و بغضهم كفر، و قربهم منجي و معتصم 26- يستدفع السوء و البلوي بحبهم و يستزاد به الاحسان و النعم 27- مقدم بعد ذكر الله ذكرهم في كل بدء و مختوم به الكلم 28- ان عد اهل التقي كانوا ائمتهم او قيل من خير اهل الارض؟ قيل هم 29- لا يستطيع جواد بعد جودهم و لا يدانيهم قوم و ان كرموا [ صفحه 286] 30- هم الغيوث اذا ما ازمة ازمت و الاسد اسد الشري و البأس محتدم 31- يأبي لهم ان يحل الذم ساحتهم خيم كريم و أيد بالندي ديم 32- لا يقبض العسر بسطامن اكفهم سيان ذلك ان أثروا و ان عدموا 33- اي القبائل ليست في رقابهم لاولية هذا اوله نعم 34- من يعرف الله يعرف اوليته فالدين من بيت هذا ناله الامم 35- بيوتهم في قريش يستضاء بها في النائبات و عند الحكم ان حكموا 36- فجده من قريش في ارومتها محمد و علي بعده علم 37- بدر له شاهد و الشعب من احد و الخندقان و يوم الفتح قد علموا 38- و خيبر و حنين يشهدان له و في قريظة يوم صيلم قتم 1- اي پرسشگر كه از من جايگاه جود و بزرگواري را پرسيدي. پاسخ روشن آن نزد من است آنگاه كه جويندگان آن بيايند. 2- اين كسي است كه سرزمين مكه جاي پايش را مي‌شناسد. و خانه‌ي كعبه و حرم خداوند و سرزمين‌هاي بيرون از حرم نيز او را مي‌شناسند. 3- اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين پرهيزكار و بر كنار از آلايش و پاكيزه و سرشناس است. 4- اين آن كسي است كه پيامبر برگزيده «احمد» پدر او است، كه خداوند هماره بر او درود فرستد. 5- اگر ركن مي‌دانست چه كسي براي بوسيدن او آمده است بي تاب خود را بر زمين مي‌افكند تا خاك پاي او را ببوسد. 6- نام اين بزرگوار علي است و پيامبر خدا پدر اوست كه به روشني هدايت او امتها راهنمايي مي‌شوند. 7- اين كسي است كه عمويش جعفر طيار و عموي ديگرش حمزه‌ي شهيد است، همان شيرمردي كه به دوستي او سوگند مي‌خورند. 8- اين فرزند سرور بانوان فاطمه است. و فرزند وصي پيامبر، همان كه در شمشيرش براي كفار و مشركين مرگ نهفته بود. 9- هنگامي كه قريش او را مي‌بيند، اعتراف مي‌كند كه كرامت‌ها به كرامت او پايان پذيرفته است؛ (و هرگز از لحاظ كرامت برتر از او تصور نمي‌شود). 10- او وابسته به بالاترين عزتي است كه دست عرب و عجم از رسيدن بدان كوتاه است. [ صفحه 287] 11- اي هشام! اين كار تو كه وانمود مي‌كني او را نمي‌شناسي و مي‌پرسي: «اين كيست؟» به شخصيت او زياني نمي‌رساند. زيرا عرب و عجم او را كه تو انكار مي‌كني مي‌شناسد. 12- از حيا چشم خويش را فرو مي‌خواباند و از هيبت او چشمها فرو مي‌خوابد. كسي با او نمي‌تواند سخن بگويد مگر در حالي كه او تبسم كند. 13- پرده‌ي تاريكي از نور پيشاني او پاره مي‌شود؛ همچون آفتاب كه از درخشيدنش تاريكي‌ها پراكنده مي‌گردد. 14- چنان سخاوتمند است كه هرگز جز در تشهد «لا» نگفته است. اگر در مقام شهادت به يگانگي خداوند نبود آنجا نيز «لا» نمي‌گفت و «آري» مي‌گفت. 15- بنياد او از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است، رستنگاهش پاكيزه و پرورشش پاك و خوي او نيكوست. 16- برنده‌ي بارهاي گران گروه‌هاست گاهي كه بر آنها سنگين و توانفرسا باشد. 17- اگر چيزي بگويد چنان است كه همه مي‌پذيرند، و سخنش زينت بخش او است. 18- اگر او را نمي‌شناسي اين فرزند فاطمه است كه پيامبران خدا به جد او پايان يافتند. 19- خداوند او را از عهد باستان بزرگ و گرامي ساخته، و قلم الهي بر لوح محفوظ براي او چنين نوشته است. 20- كسي است كه فضائل انبياء در برابر فضائل جد او كوتاه است. و امت جد او نيز از امتهاي ديگر برترند. 21- بخشش او همه‌ي آفريدگان را فرا گرفته و گمراهي و گرسنگي و تاريكي‌ها از ايشان پراكنده شده است. 22- دو دست او ابر رحمتي است كه سودش به همگان مي‌رسد، عطا مي‌ريزد و نيستي آنها را در بر نمي‌گيرد. 23- نرم خويي كه تندي و خشونت در او نيست. دو خصلت او را مي‌آرايد: بردباري و بزرگواري. 24- هرگز خلف وعده نمي‌كند و وجودش مبارك است. آستان خانه‌اش وسيع است؛ (در خانه‌اش به روي همه باز است). 25- او از گروهي است كه دوستي آنان دين و دشمني‌شان كفر، و نزديكي به آنان باعث نجات و رستگاري است. 26- هر فتنه و شري به محبت ايشان رانده مي‌شود. و بخشش و نيكويي به او افزايش مي‌پذيرد. 27- در آغاز و پايان هر سخن پس از نام خدا نام ايشان برده مي‌شود. 28- اگر پرهيزكاران ياد شوند ايشان پيشوايان پرهيزكارانند، و اگر بپرسند بهترين مردم روي [ صفحه 288] زمين كيانند در پاسخ، ايشان معرفي مي‌شوند. 29- هيچ بخشنده‌اي پس از بخشش ايشان بخشنده شمرده نمي‌شود و هيچ قومي اگر چه كريم و جوانمرد باشد به ايشان نمي‌رسند. 30- آنان چون قحطي در رسد باران‌هاي سودمندند، و چون آتش جنگ افروخته شود شيران بيشه‌اند. 31- نكوهش، هرگز بر ساحت ايشان فرود نمي‌آيد؛ اخلاقي بزرگوار دارند و دستهايشان همچون باران مداوم عطاريز است. 32- نداشتن، هرگز بخشش دستهايشان را كم نمي‌كند؛ براي ايشان مساوي است كه داشته باشند يا نداشته باشند. 33- كدام قبيله است كه بر گردنش از گذشتگان اين بزرگوار يا از خود او نعمتي نباشد. 34- هر كس خدا را مي‌شناسد پدران اين بزرگوار را نيز مي‌شناسد؛ مردم دين و هدايت را از خانه‌ي اين بزرگوار به دست آورده‌اند. 35- در ميان قريش تنها از خانه‌هاي ايشان براي رفع گرفتاري‌ها استمداد مي‌جويند، و نيز به هنگام قضاوت اگر ايشان حكمي بكنند. 36- نياي او، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از قريش است، و جد ديگر او امير مؤمنان علي است كه پس از پيامبر امام و نشانه‌ي هدايت است. 37- جنگ بدر شاهد اوست و دره‌ي احد، و جنگ خندق، و روز فتح مكه، و اين‌ها را همه دانستند. 38- و خيبر و حنين براي او گواهي مي‌دهند، و نيز جنگ با بني قريظه در آن روز سخت توانفرسا. در پايان با درود فراوان بر روان فرزدق اين يادآوري را شايسته مي‌دانيم كه اگر چه اين قصيده را بسيار شيوا و همراه با فداكاري و در موقعيت حساسي سرود و به حق بايد گفت با اين كار جهادي بزرگ كرد و خطري عظيم را بر خويشتن خريد و مردانه از حق و حقيقت دفاع نمود؛ اما آنچه گفته تنها گوشه‌اي از فضايل امام و خاندان گرامي اوست، چه، مي‌دانيم آسمان را با گام نتوان پيمود و دريا را با جام نتوان پيمانه كرد. پس آنچه فرزدق فرموده است مشتي است از خروارها بلكه دانه‌اي از انبارها. و السلام علي من اتبع الهدي

پاورقي

[1] مسارالشيعه، شيخ مفيد، ص 34، چاپ 1315 هجري قمري.
[2] اصول كافي، ج 1، ص 467، چاپ آخوندي.
[3] سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 134.
[4] ارشاد شيخ مفيد، ض 240، چاپ آخوندي.
[5] امالي شيخ صدوق، ص 133، چاپ قديم.
[6] ارشاد شيخ مفيد، ص 242، چاپ آخوندي.
[7] تذكرة الخواص ابن جوزي، ص 184، چاپ فرهاد ميرزا.
[8] ارشاد شيخ مفيد، ص 238، چاپ آخوندي.
[9] خصال شيخ صدوق، ص 517، چاپ غفاري.
[10] استلام: لمس كردن با دست يا با لب.
[11] صله: جايزه و پولي است كه بزرگان در برابر مدح به شاعران مي‌دادند.
[12] مستفاد از امالي سيد مرتضي، ج 1، ص 69، چاپ 1378؛ اصل قصيده‌ي فرزدق و ترجمه‌ي آن را در پايان اين بخش ببينيد.
[13] احتجاج طبرسي، ص 166، چاپ نجف، 1350 هجري قمري.
[14] سوره‌ي زمر، آيه‌ي 42.
[15] لهوف ابن طاووس، ص 144، چاپ 1317، هجري قمري.
[16] تذكرة الخواص، ص 149، چاپ فرهاد ميرزا.
[17] سوره‌ي شوري، آيه‌ي 23.
[18] سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 26.
[19] سوره‌ي انفال، آيه‌ي 40.
[20] سوره‌ي احزاب، آيه‌ي 33.
[21] احتجاج طبرسي، ص 167، چاپ نجف، 1350 هجري قمري.
[22] كامل بهائي، ج 2، ص 300.
[23] نفس المهموم محدث قمي، ص 284، چاپ اسلاميه.
[24] اشاره به داستان نصب حجر الاسود به دست پيامبر، 35 سال پس از عام الفيل.
[25] اشاره به داستان معراج پيامبر.
[26] كامل بهائي، ج 2، ص 300.
[27] كامل بهائي، ج 2، ص 302 - 300 با اختصار.
[28] ارشاد شيخ مفيد، ص 226.
[29] تذكرة الخواص، ص 183، چاپ فرهاد ميرزا.
[30] طبقات، ج 5، ص 157، چاپ لندن.
[31] لهوف ابن طاووس، ص 128، چاپ 1317 هجري قمري.
[32] كافي، ج 7، ص 56.
[33] كامل ابن اثير، ج 4، ص 103.
[34] البداية و النهاية ابن كثير، ج 8، ص 221، چاپ اول.
[35] كامل ابن اثير، ج 4، ص 130.
[36] تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 212، چاپ 1383.
[37] كامل ابن اثير، ج 4، ص 348 به بعد.
[38] كامل ابن اثير، ج 4، ص 521 - 522.
[39] كامل ابن اثير، ج 4، ص 587.
[40] كافي، ج 5، ص 344.
[41] تذكرة الخواص، ص 183.
[42] تاريخ الخلفاء، ص 223.
[43] تاريخ طبري، ج 8، ص 1178، چاپ لندن.
[44] مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 311، چاپ نجف.
[45] احتجاج طبرسي، ص 171، چاپ نجف، 1350 هجري قمري.
[46] شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 4، ص 104، چاپ 20 جلدي.
[47] رجال شيخ طوسي، ص 81 به بعد.
[48] رجال كشي، ص 119، چاپ دانشگاه مشهد.
[49] رجال كشي، ص 485.
[50] مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 311.
[51] «شقي بن كسير» يعني «بدبخت فرزند شكسته» و «سعيد بن جبير» يعني «نيكبخت فرزند جبران يافته» حجاج با اين تعبير مي‌خواست سعيد را تحقير كند.
[52] رجال كشي، ص 119.
[53] سوره‌ي انعام، آيه‌ي 79.
[54] سوره‌ي بقره، آيه‌ي 115.
[55] سوره‌ي طه، آيه‌ي 55.
[56] روضات الجنات؛ چاپ دوم قديم، ص 310، با اختصار.
[57] رجال كشي، ص 119.
[58] به خاتمه‌ي ترجمه‌ي صحيفه‌ي سجاديه چاپ آخوندي مراجعه شود.
[59] الذريعة، ج 13، ص 345 به بعد.
[60] از دانشمندان شيعه در قرن 11 هجري.
[61] سوره‌ي شوري، آيه‌ي 41.
[62] مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 311.

درباره مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم
جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره توبه آیه 41)
با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد حضرت رضا (عليه السّلام): خدا رحم نماید بنده‌اى كه امر ما را زنده (و برپا) دارد ... علوم و دانشهاى ما را ياد گيرد و به مردم ياد دهد، زيرا مردم اگر سخنان نيكوى ما را (بى آنكه چيزى از آن كاسته و يا بر آن بيافزايند) بدانند هر آينه از ما پيروى (و طبق آن عمل) مى كنند
بنادر البحار-ترجمه و شرح خلاصه دو جلد بحار الانوار ص 159
بنیانگذار مجتمع فرهنگی مذهبی قائمیه اصفهان شهید آیت الله شمس آبادی (ره) یکی از علمای برجسته شهر اصفهان بودند که در دلدادگی به اهلبیت (علیهم السلام) بخصوص حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهره بوده و لذا با نظر و درایت خود در سال 1340 هجری شمسی بنیانگذار مرکز و راهی شد که هیچ وقت چراغ آن خاموش نشد و هر روز قوی تر و بهتر راهش را ادامه می دهند.
مرکز تحقیقات قائمیه اصفهان از سال 1385 هجری شمسی تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن امامی (قدس سره الشریف ) و با فعالیت خالصانه و شبانه روزی تیمی مرکب از فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مختلف مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.
اهداف :دفاع از حریم شیعه و بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام) تقویت انگیزه جوانان و عامه مردم نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی، جایگزین کردن مطالب سودمند به جای بلوتوث های بی محتوا در تلفن های همراه و رایانه ها ایجاد بستر جامع مطالعاتی بر اساس معارف قرآن کریم و اهل بیت علیهم السّلام با انگیزه نشر معارف، سرویس دهی به محققین و طلاب، گسترش فرهنگ مطالعه و غنی کردن اوقات فراغت علاقمندان به نرم افزار های علوم اسلامی، در دسترس بودن منابع لازم جهت سهولت رفع ابهام و شبهات منتشره در جامعه عدالت اجتماعی: با استفاده از ابزار نو می توان بصورت تصاعدی در نشر و پخش آن همت گمارد و از طرفی عدالت اجتماعی در تزریق امکانات را در سطح کشور و باز از جهتی نشر فرهنگ اسلامی ایرانی را در سطح جهان سرعت بخشید.
از جمله فعالیتهای گسترده مرکز :
الف)چاپ و نشر ده ها عنوان کتاب، جزوه و ماهنامه همراه با برگزاری مسابقه کتابخوانی
ب)تولید صدها نرم افزار تحقیقاتی و کتابخانه ای قابل اجرا در رایانه و گوشی تلفن سهمراه
ج)تولید نمایشگاه های سه بعدی، پانوراما ، انیمیشن ، بازيهاي رايانه اي و ... اماکن مذهبی، گردشگری و...
د)ایجاد سایت اینترنتی قائمیه www.ghaemiyeh.com جهت دانلود رايگان نرم افزار هاي تلفن همراه و چندین سایت مذهبی دیگر
ه)تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و ... جهت نمایش در شبکه های ماهواره ای
و)راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی (خط 2350524)
ز)طراحی سيستم هاي حسابداري ، رسانه ساز ، موبايل ساز ، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک ، SMS و...
ح)همکاری افتخاری با دهها مرکز حقیقی و حقوقی از جمله بیوت آیات عظام، حوزه های علمیه، دانشگاهها، اماکن مذهبی مانند مسجد جمکران و ...
ط)برگزاری همایش ها، و اجرای طرح مهد، ویژه کودکان و نوجوانان شرکت کننده در جلسه
ی)برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم و دوره های تربیت مربی (حضوری و مجازی) در طول سال
دفتر مرکزی: اصفهان/خ مسجد سید/ حد فاصل خیابان پنج رمضان و چهارراه وفائی / مجتمع فرهنگي مذهبي قائميه اصفهان
تاریخ تأسیس: 1385 شماره ثبت : 2373 شناسه ملی : 10860152026
وب سایت: www.ghaemiyeh.com ایمیل: Info@ghaemiyeh.com فروشگاه اینترنتی: www.eslamshop.com
تلفن 25-2357023- (0311) فکس 2357022 (0311) دفتر تهران 88318722 (021) بازرگانی و فروش 09132000109 امور کاربران 2333045(0311)
نکته قابل توجه اینکه بودجه این مرکز؛ مردمی ، غیر دولتی و غیر انتفاعی با همت عده ای خیر اندیش اداره و تامین گردیده و لی جوابگوی حجم رو به رشد و وسیع فعالیت مذهبی و علمی حاضر و طرح های توسعه ای فرهنگی نیست، از اینرو این مرکز به فضل و کرم صاحب اصلی این خانه (قائمیه) امید داشته و امیدواریم حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف توفیق روزافزونی را شامل همگان بنماید تا در صورت امکان در این امر مهم ما را یاری نمایندانشاالله.
شماره حساب 621060953 ، شماره کارت :6273-5331-3045-1973و شماره حساب شبا : IR90-0180-0000-0000-0621-0609-53به نام مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان نزد بانک تجارت شعبه اصفهان – خيابان مسجد سید
ارزش کار فکری و عقیدتی
الاحتجاج - به سندش، از امام حسین علیه السلام -: هر کس عهده دار یتیمی از ما شود که محنتِ غیبت ما، او را از ما جدا کرده است و از علوم ما که به دستش رسیده، به او سهمی دهد تا ارشاد و هدایتش کند، خداوند به او می‌فرماید: «ای بنده بزرگوار شریک کننده برادرش! من در کَرَم کردن، از تو سزاوارترم. فرشتگان من! برای او در بهشت، به عدد هر حرفی که یاد داده است، هزار هزار، کاخ قرار دهید و از دیگر نعمت‌ها، آنچه را که لایق اوست، به آنها ضمیمه کنید».
التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری علیه السلام: امام حسین علیه السلام به مردی فرمود: «کدام یک را دوست‌تر می‌داری: مردی اراده کشتن بینوایی ضعیف را دارد و تو او را از دستش می‌رَهانی، یا مردی ناصبی اراده گمراه کردن مؤمنی بینوا و ضعیف از پیروان ما را دارد، امّا تو دریچه‌ای [از علم] را بر او می‌گشایی که آن بینوا، خود را بِدان، نگاه می‌دارد و با حجّت‌های خدای متعال، خصم خویش را ساکت می‌سازد و او را می‌شکند؟».
[سپس] فرمود: «حتماً رهاندن این مؤمن بینوا از دست آن ناصبی. بی‌گمان، خدای متعال می‌فرماید: «و هر که او را زنده کند، گویی همه مردم را زنده کرده است»؛ یعنی هر که او را زنده کند و از کفر به ایمان، ارشاد کند، گویی همه مردم را زنده کرده است، پیش از آن که آنان را با شمشیرهای تیز بکشد».
مسند زید: امام حسین علیه السلام فرمود: «هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرا بخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد».